ghaemiyeh.com
سرشناسه: ابن ميثم، ميثم بن علي، 689 - 636ق. شارح
عنوان و نام پديدآور: شرح نهج البلاغه ابن ميثم/ كمال الدين ميثم بن علي بن ميثم بحراني؛ مترجم محمدصادق عارف … [و ديگران]
مشخصات نشر: مشهد: بنياد پژوهشهاي اسلامي، - 1375.
مشخصات ظاهري: ج 5
شابك: 15000ريال(ج.1)؛ 15000ريال(ج.1)؛ 15000ريال(ج.1)
وضعيت فهرست نويسي: فهرستنويسي قبلي
يادداشت: جلد سوم: آستان قدس رضوي، بنياد پژوهشهاي اسلامي.
يادداشت: جلدهاي مختلف اين كتاب توسط افراد مختلف ترجمه شده است.
يادداشت: ج. 2 (چاپ اول: 1375)؛9500 4 ريال
يادداشت: ج. 4 (چاپ اول: 1375؛ 17500 ريال
عنوان ديگر: نهج البلاغه. شرح
موضوع: علي بن ابي طالب(ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. نهج البلاغه -- نقد و تفسير
موضوع: علي بن ابي طالب(ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- خطبه ها
موضوع: علي بن ابي طالب(ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- كلمات قصار
موضوع: علي بن ابي طالب(ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- توقيعات
شناسه افزوده: علي بن ابي طالب(ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. نهج البلاغه. شرح
شناسه افزوده: عارف، محمدصادق. مترجم
شناسه افزوده: آستان قدس رضوي. بنياد پژوهشهاي اسلامي
شناسه افزوده: بنياد پژوهشهاي اسلامي
رده بندي كنگره: BP38/0422الف 2 1375
رده بندي ديويي: 297/9515ن/ش الف
شماره كتابشناسي ملي: م 71-1315
بسم الله الرحمن الرحیم
شرح نهج البلاغه ابن ميثم
كمال الدين ميثم بن علي بن ميثم بحراني
مترجم محمدصادق عارف … [و ديگران]
مشخصات نشر: مشهد: بنياد پژوهشهاي اسلامي، - 1375.
عنوان صفحه
گفتار 193 كه امام(علیه السلام)آن را هنگام دفن سرور زنان فاطمه(علیه السلام) ايراد فرمود 1
گفتار 194 در بارۀ دورى جستن از دنيا،و توجه به سراى آخرت 6
گفتار 195 در بارۀ آماده شدن براى رفتن از دنيا،بسيارى از اوقات اصحابش را بدان ندا مىداد 10
گفتار 196 با طلحه و زبير كه پس از بيعت به خلافت با آن حضرت بر وى خشم گرفتند كه چرا در كارها با آنها مشورت نكرده و از آنان كمك نگرفته است.14
گفتار 197 در بارۀ ادب آموزى به اصحاب خود و ارشاد آنان به داشتن رفتارى نيكو.21
گفتار 198 روزى كه در جنگ صفين، ديد فرزندش امام حسن به ميدان جنگ مىشتابد.25
گفتار 199 در هنگامى كه يارانش در كار حكومت به مخالفت با او برخاستند.27
گفتار 200 هنگامى كه بر علاء بن زياد حارثى وارد شد 29
گفتار 201 پاسخ به سؤالى كه در بارۀ روايات نادرست از آن حضرت پرسيده شد 35
خطبۀ 202 اشاره به مادّۀ اصلى موجودات زيستى و آسمانى 45
خطبۀ 203 با اين گفتار امام،يارانش را به جنگ با شاميان تحريك مىكند 51
عنوان صفحه
خطبۀ 204 در ستايش خداوند از نظر صفات نسبى و سلبى
قسمت اوّل خطبه
قسمت دوّم خطبه كه در بارۀ برترى مقام پيامبر اكرم بيان فرموده است:56
خطبۀ 205 در اين گفتار خلايق را به نيكان و بدان تقسيم مىفرمايد 58
دعاى 206 در اين دعا امام(علیه السلام)خداى را مىستايد با توجه به نعمتهايش 68
خطبۀ 207 در بارۀ تشويق اصحاب خود به همبستگى و وحدت كلمه و اتّفاق در برابر دستوراتش.73
گفتار 208 در يارى جستن از خدا و شكايت به سوى او از ظلم قريش 92
گفتار 209 در بارۀ كسانى كه براى جنگ با او به بصره آمده بودند 95
گفتار 210 در ميدان جنگ جمل، موقعى كه چشمش به كشتههاى طلحه و عبد الرحمن پسر عتاب بن اسيد افتاد 97
گفتار 211 در توصيف سالك الى اللّه و عارف حقيقى 100
گفتار 212 پس از خواندن سوره الهاكم التّكاثر...105
گفتار 213 هنگامى كه آيۀ(رجال تلهيهم تجارة...)تلاوت كرد 123
گفتار 214 هنگام تلاوت(يا ايّها الانسان ما غرّك بربّك الكريم)138
گفتار 215 در بيزارى جستن از ظلم و اهميت فراوان آن حضرت نسبت به حقوق مردم 153
دعاى 216 در بارۀ پناه بردن به خداى تعالى 162
خطبۀ 217 در بارۀ بر حذر داشتن از توجه به دنيا و توجه نداشتن به خداوند 166
دعاى 218 در بارۀ تضرع كردن به سوى خداى تعالى 172
گفتار 219 در ستون برخى از كسانى كه پيش از او متصدى امور خلافت شدند،و بيان گفتههاى پيروانش در اين باره 177
گفتار 220 در بيان(چگونگى)بيعت
با او به خلافت 182
خطبۀ 221 توجه دادن بر فضيلت تقواى الهى 184
قسمت اوّل خطبه 185
قسمت دوّم خطبه كه در وصف زاهدان است 197
خطبۀ 222 در حالى كه مىخواست به بصره سفر كند در محل ذى قار اين خطبه را ايراد فرمود 201
گفتار 223 خطاب به عبد اللّه بن زمعه فرمود 204
گفتار 224 هنگامى كه ناتوانى هبيرۀ مخزومى را از سخن گفتن ديده چنين گفت.208
گفتار 225 در بارۀ سبب اختلاف مردم از جهت صورت و اخلاق 212
گفتار 226 هنگامى كه پيامبر را غسل مىداد ايراد فرمود 219
خطبۀ 227 در ستايش خداى تعالى همراه با تنزيه او
قسمت اوّل خطبه 223
قسمت دوّم خطبه در بيان شگفتى آفرينش بعضى از جانوران 235
خطبۀ 228 در ميان توحيد،اين خطبه شامل يك سلسله از اصول علمى توحيدى مىباشد كه در خطبههاى ديگر يافت نمىشود 262
خطبۀ 229 مخصوص رويدادهاى مهمى كه در آينده اتّفاق مىافتد 318
خطبۀ 230 در بارۀ سفارش به تقواى الهى و ياد مرگ 328
خطبۀ 231 ايمان به خداوند را تفسير مىكند 335
خطبۀ 232 در بارۀ امر به تقواى الهى و توشه گرفتن براى آخرت 350
خطبۀ 233 در ستايش خداوند و منزّه دانستن او،و بيان احوال مردم هنگام مبعوث شدن پيامبر اكرم 366
خطبۀ 234 به نام قاصعه در بارۀ مذمت تكبّر و نهى از هر چه لازمۀ آن است
فصل اوّل خطبۀ قاصعه 399
فصل دوّم خطبۀ قاصعه 413
فصل سوّم خطبۀ قاصعه 452
فصل چهارم خطبۀ قاصعه 485
فصل پنجم خطبۀ قاصعه 517
گفتار 235 به عبد اللّه بن عباس وقتى
كه از پيش عثمان سفارش حضور امام آورده بود 545
گفتار 236 چگونگى حال خود را پس از هجرت پيامبر بيان داشته است 548
خطبۀ 237 در پند و اندرز،و دستور به غنيمت شمردن فرصت در موقعيتهاى دنيا 552
خطبۀ 238 در شرح جريان حكمين و ذكر بديهاى دشمنانش به منظور متنفّر ساختن مردم را از آنها 557
خطبۀ 239 در اين خطبه آل محمد (صلی الله علیه و آله)و اوصاف پسنديده آنها را ياد مىكند 564
گفتار 240 در بارۀ تشويق كردن ياران خود براى جهاد 568
گزيدهاى از نامههاى امام به دشمنانش و فرماندهان او به شهرها نامۀ 1 به سوى اهل كوفه در هنگام سفر از مدينه به طرف بصره 573
نامۀ 2 به اهل كوفه پس از فتح بصره 580
نامۀ 3 به شريح قاضى در كوفه 581
نامۀ 4 به بعضى از سران سپاهش 591
نامۀ 5 به اشعث بن قيس فرماندار آذربايجان 594
نامۀ 6 به معاويه 598
نامۀ 7 باز هم به معاويه 602
نامۀ 8 به جرير بن عبد اللّه بحلى، هنگامى كه او را به سوى معاويه فرستاد 609
نامۀ 9 به معاويه 622
نامۀ 10 به معاويه،در اين نامه امام او را از مغرور شدن به كيدهاى شيطانى سرزنش مىكند.631
سفارش 11 به جمعى از لشكريانش كه آنها را به سوى دشمن فرستاد،و در اين سخنان به برخى از آداب جنگ اشاره كرده است 643
سفارش 12 به معقل بن قيس آن گاه كه او را به عنوان مقدمه لشكر خود به سوى شام فرستاد 648
نامۀ 13 به دو نفر از فرماندهان لشكرش 652
سفارش 14 به لشكريانش،پيش از برخورد با دشمن در صفّين 655
گفتار 15 هر گاه در جنگ با دشمن
روبرو مىشد 660
گفتار 16 هنگام حضور جنگ به يارانش مىگفت 663
نامۀ 17 به معاويه در پاسخ نامهاى كه براى امام نوشته بود 666
نامۀ 18 به عبد اللّه بن عباس كه نمايندۀ وى در بصره بود 677
نامۀ 19 به يكى از كار گزارانش 683
نامۀ 20 به زياد بن ابيه كه در بصره قائم مقام عبد اللّه عباس بود 686
نامۀ 21 به زياد بن ابيه و در اين نامه او را به اعمالى كه بعد از مرگ برايش سود دارد ارشاد مىكند 689
نامۀ 22 به عبد اللّه عباس رحمة اللّه 692
نامۀ 23 اين سخنان را امام پيش از شهادت،هنگامى كه ابن ملجم فرقش را شكافته بود به عنوان وصيت،فرمود 695
سفارش 24 اين وصيت را پس از مراجعت از جنگ صفين نوشت كه در بارۀ اموالش چه كارهايى انجام دهند 700
سفارش 25 كه آن را براى متصديان جمعآورى صدقات و مالياتها مىنوشت 708
پيمان نامه 26 به يكى از عاملانش كه او را براى جمعآورى مالياتها مأمور كرده بود 716
پيمان نامه 27 به محمد بن ابى بكر، آن گاه كه وى را مأمور ولايت مصر كرده بود
قسمت اوّل عهدنامه 524
قسمت دوّم عهدنامه 741
نامۀ 28 پاسخ به معاويه 745
نامه 29 به اهل بصره 770
نامۀ 30 به معاويه 774
فاطمه(علیه السلام)در حالى كه گويى با پيامبر در نزد قبر او سخن مىگويد ايراد كرد:
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا؟رَسُولَ اللَّهِ؟ عَنِّي- وَ عَنِ ابْنَتِكَ النَّازِلَةِ فِي جِوَارِكَ- وَ السَّرِيعَةِ اللَّحَاقِ بِكَ- قَلَّ يَا؟رَسُولَ اللَّهِ؟ عَنْ صَفِيَّتِكَ صَبْرِي وَ رَقَّ عَنْهَا تَجَلُّدِي- إِلاَّ أَنَّ فِي التَّأَسِّي لِي بِعَظِيمِ فُرْقَتِكَ- وَ فَادِحِ مُصِيبَتِكَ مَوْضِعَ تَعَزٍّ- فَلَقَدْ وَسَّدْتُكَ فِي مَلْحُودَةِ قَبْرِكَ- وَ فَاضَتْ بَيْنَ نَحْرِي وَ صَدْرِي نَفْسُكَ- فَ «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» - فَلَقَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِيعَةُ وَ أُخِذَتِ الرَّهِينَةُ- أَمَّا حُزْنِي فَسَرْمَدٌ وَ أَمَّا لَيْلِي فَمُسَهَّدٌ- إِلَى أَنْ يَخْتَارَ اللَّهُ لِي دَارَكَ الَّتِي أَنْتَ بِهَا مُقِيمٌ- وَ سَتُنَبِّئُكَ ابْنَتُكَ بِتَضَافُرِ أُمَّتِكَ عَلَى هَضْمِهَا- فَأَحْفِهَا السُّؤَالَ وَ اسْتَخْبِرْهَا الْحَالَ- هَذَا وَ لَمْ يَطُلِ الْعَهْدُ وَ لَمْ يَخْلُ مِنْكَ الذِّكْرُ- وَ السَّلاَمُ عَلَيْكُمَا سَلاَمَ مُوَدِّعٍ لاَ قَالٍ وَ لاَ سَئِمٍ- فَإِنْ أَنْصَرِفْ فَلاَ عَنْ مَلاَلَةٍ- وَ إِنْ أُقِمْ فَلاَ عَنْ سُوءِ ظَنٍّ بِمَا وَعَدَ اللَّهُ الصَّابِرِينَ
مسهد:بيدار،خواب نرفته أحفها السؤال:در پرس و جو كردن از او كاملا كنجكاوى كن
«اى رسول خدا!از جانب من و دخترت كه اكنون در جوارت فرود آمده و با شتاب به تو،ملحق شده است،سلام باد! اى رسول گرامى در فراق دختر برگزيدهات،صبر و تحملم كم شده تاب و توان از كفم بيرون رفته است.اما پس از روبرو شدن با مرگ و رحلت تو هر
سيد رضى رضوان اللّه عليه در مقدمۀ خطبه،حضرت زهرا(علیه السلام)را سيدة النساء (سرور زنان)ناميده،زيرا در خبرى آمده است:هنگامى كه حضرت امير(علیه السلام) مشاهده فرمود كه زهرا(علیه السلام)در آخرين لحظههاى زندگى مىگريد،به او خطاب كرد:
«اى زهرا،آيا دوست ندارى كه سرور زنان اين امت باشى؟».
روايت شده است كه فرمود:سروران زنان جهان چهار نفرند:
1-خديجه دختر خويلد(اولين همسر فداكار حضرت رسول(صلی الله علیه و آله)).
2-حضرت فاطمه زهرا(دخت گرامى پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله)).
3-آسيه دختر مزاحم(زن خدا پرست فرعون).
4-مريم دختر عمران(مادر حضرت عيسى(ع )).
سلام گفتن امير مؤمنان(علیه السلام)از جانب خودش،بر طبق معمول است كه
هر كس به ديدار كسى مىرود سلام مىگويد،البته اين ديدار قلبى و روحانى بود،نه جسمانى و ظاهرى امّا سلامى كه از طرف زهرا(علیه السلام)عرض مىكند گويا مىخواهد از حضرت رسول(صلی الله علیه و آله)براى دخترش اذن دخول بگيرد كه در جوار آن حضرت به بهشت جاودان وارد شود.
و السريعة اللّحاق... ،به منظور شكايت از مصيبتهايى است كه از فراق رسول خدا و به دنبال آن،شهادت حضرت زهرا بر وجود مقدّسش عارض شده و اشاره به اين است كه چقدر زود از دنيا رفت و به پدر بزرگوارش ملحق شد! مدت زندگى فاطمه(علیه السلام)پس از رحلت پدر،چهار ماه و به قولى شش ماه بوده است سپس گويى پيامبر(صلی الله علیه و آله)را مخاطب ساخته،به او شكايت مىكند كه در مصيبت زهرا(علیه السلام)شكيبائيش كم و توانش تمام شده است .
تعبير: صفّيتك (برگزيده تو)به جاى ابنتك،به منظور احترام و دوستى و گراميداشتى است كه حضرت رسول(صلی الله علیه و آله)نسبت به دخترش اعمال مىكرد امام(علیه السلام)با جملۀ الاّ ان لى....موضع تعزّ ،با خطاب به پيامبر(صلی الله علیه و آله)خود را در اين مصيبت دلدارى و تسلاّى خاطر مىدهد كه اگر چه شهادت زهرا(علیه السلام) طاقت فرسا و غير قابل تحمل است ولى غم دورى تو بسيار سختتر است، پس چنان كه بر فراق تو با همۀ دشواريش صبر كردم،در مرگ زهرا(علیه السلام)به طريق اولا و آسانتر بردبار خواهم بود.
التأسّى ،منظور از تأسى اقتدا كردن در صبر بر اين اندوه،به صبر در مصيبت رسول اكرم است فلقد وسّدتك...نفسك ،شرح غم و اندوه و تحمل رنج فراوانى است كه در هنگام به خاك سپردن رسول اكرم به او دست داد،در حالى كه روح مباركش ميان سينه و گلوى على(علیه السلام)از بدن شريفش خارج شد.
گويا امام(علیه السلام)به اين سخن آن ضايعه اسفناك را به ياد مىآورد تا تسكينى براى مصيبت تازهاش باشد.
فَ «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» ،منظور از ذكر اين جمله،اين كلام خداست:
«وَ بَشِّرِ الصّابِرِينَ اَلَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ » (1).» فلقد استرجعت الوديعة...الرّهينه ،در اين عبارت دو كلمۀ وديعه:امانت و«رهينه»:گروگان،را،براى نفس استعاره آورده است.
در مناسبت استعارۀ كلمۀ وديعه دو احتمال است:1-آن كه ارواح در اين بدنها،از آن نظر كه بايد در حفظ آن كوشش شود تا به سوى صاحب خود برگردند،مانند امانت هستند.2-احتمال ديگر:از اين كلمه همان چيزى اراده شده است كه ميان مردم مشهور است،يعنى زن در پيش مرد امانت است،چنان كه مىگويند:«زنها امانتهاى ارزشمندى مىباشند» (2).
مناسبت استعاره كلمۀ الرهينه آن است كه تمام نفسها در گرو وفاى به عهدى مىباشند كه با خداى خود داشتهاند.و آن پيمانى است كه در هنگام فرود آمدن از جهان معقول به عالم محسوس از او گرفتهاند كه به سوى او برگردند، در حالى كه از خشم او در امان باشند و به اوامر او،عمل كند و از غضب او در امان باشد و از راهى كه پيامبر براى آنها معين كرده منحرف نشوند.
اگر به اين پيمان وفا كند از گروى در مىآيد و پاداش او چند برابر مىشود چنان كه خداى تعالى مىفرمايد: «وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً» (3)»ولى اگر پيمان را شكست و مرتكب معاصى شد در گرو عمل
1) سوره بقره(2)آيه(155) [1]يعنى:صابران را مژده آسايش از آن سختيها بده،آنان كه چون به حادثه سخت و ناگوارى دچار شوند صبورى كنند و گويند:ما از خدائيم و به سوى او باز خواهيم گشت.
2) النساء و دائع الكرام
3) سوره الفتح(48)آيه(10) [2]يعنى:هر كس به عهدى كه خدا با او بسته وفا كند پاداشى بزرگ به او عنايت مىفرمايد.
خود باقى است،مىفرمايد: «كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ» (1)كلمه رهنيه در مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود كه قبلا بيان شده است.
امّا حزنى...مقيم... ،على(علیه السلام)در اين كلام غم و اندوه خود را در فراق رسول خدا و زهراى مرضيّه به طريق شكوه آميز بيان مىفرمايد،و به دليل اين كه بارها از زبان رسول خدا مژده رفتن خودش را به بهشت شنيده بود و مىدانست كه سراى آن حضرت نيز در بهشت است،لذا در اين عبارت كلمۀ «دار»را به جاى كلمۀ جنّة به معناى بهشت آورده است .
و ستنبّئك انبتك....الذكر ،اين جمله اشاره به شكايت امام(علیه السلام)از مردم،به حضور پيامبر است كه به اعتقاد او پس از رحلت آن حضرت،حقّش را كه خلافت بود غصب و حق زهرا(علیه السلام)را كه فدك بود ظالمانه تصرف كردند،و هر دو از حق خود دور و محروم شدند،علاوه بر ستمهايى كه بر خود آن حضرت رفت و سخنان ناروايى كه به او گفتند،با آن كه از وفات رسول خدا چيزى نگذشته بود و دستور قرآن به دوستى ذوى القربى(خويشان پيامبر)هنوز تازه و براى همه معلوم بود .
و السلام عليكما.... ،معمولا عادت دوستان راستين چنين است كه هنگام جدا شدن از همديگر به عنوان وداع و خدا حافظى،سلام مىگويند.
و ان اقم....الصابرين ،با اين سخنان،حضرت خويش را از همانندى با كسانى كه از شدّت ناراحتى بر قبور حاضر مىشوند و مىپندارند آنچه از دست رفته جبران نخواهد شد،و صبر و بردبارى بر آن اجرى نخواهد داشت،تبرئه مىكند.
امام(علیه السلام)در حضور پيامبر عرض مىكند:من به آنچه خدا در مقابل مصيبتها به پيامبران وعده كرده-كه صلوات و رحمت اوست يقين دارم، چنان كه مىفرمايد:«...آنها كه گفتند:ما از خدائيم و به سوى او باز مىگرديم رحمتهاى خدا بر آنها است و آنان هدايت يافتگانند.توفيق از خداوند است.
1) سوره المدّثّر(74)آيه(37) [1]يعنى:هر نفسى در گرو عمل خويش است.
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا الدُّنْيَا دَارُ مَجَازٍ وَ الْآخِرَةُ دَارُ قَرَارٍ- فَخُذُوا مِنْ مَمَرِّكُمْ لِمَقَرِّكُمْ- وَ لاَ تَهْتِكُوا أَسْتَارَكُمْ عِنْدَ مَنْ يَعْلَمُ أَسْرَارَكُمْ- وَ أَخْرِجُوا مِنَ الدُّنْيَا قُلُوبَكُمْ- مِنْ قَبْلِ أَنْ تَخْرُجَ مِنْهَا أَبْدَانُكُمْ- فَفِيهَا اخْتُبِرْتُمْ وَ لِغَيْرِهَا خُلِقْتُمْ- إِنَّ الْمَرْءَ إِذَا هَلَكَ قَالَ النَّاسُ مَا تَرَكَ- وَ قَالَتِ الْمَلاَئِكَةُ مَا قَدَّمَ- لِلَّهِ آبَاؤُكُمْ فَقَدِّمُوا بَعْضاً يَكُنْ لَكُمْ- وَ لاَ تُخْلِفُوا كُلاًّ فَيَكُونَ عَلَيْكُمْ
«اى مردم همانا دنيا سراى گذشتن و آخرت سراى ماندن است،بنا بر اين از گذرگاه خويش براى اقامتگاهتان توشه برگيريد و در پيشگاه كسى كه رازهاى شما را مىداند پردۀ اسرار خود را ندريد.
دلهايتان را از دنيا بيرون كنيد پيش از آن كه بدنهاى شما از آن بيرون رود، در دنيا آزمايش مىشويد و براى غير دنيا آفريده شدهايد.
چون كسى بميرد مردم مىگويند:چه باقى گذاشته،و فرشتگان گويند:
چه چيز جلو فرستاده است؟ خدا پدرانتان را بيامرزد!مقدارى از دارايى خود را پيش از خود براى ذخيرۀ آخرت بفرستيد كه به سود شماست و همه را براى دنيا نگذاريد،كه به زيان شما خواهد بود .»
امام(علیه السلام)در اين سخنان با يادآورى هدف دنيا و آخرت،انسانها را به
دورى از دنيا و علاقهمندى به آخرت تشويق فرمودهاند:پس دنيا گذرگاه يعنى راه عبور به سوى آخرت است،كه به دو طريق امكان پذير است:
1-اختيارى،چنان كه بندگان شايستۀ خدا به طرف آخرت حركت مىكنند.
2-اضطرارى،چنان كه عامۀ مردم ناچار مىميرند و به سراى آخرت مىشتابند،و مراد امام(علیه السلام)در اين سخن رفتن اضطرارى است.
يادآورى دنيا و آخرت،با اين دو صفت:(گذرگاه و قرارگاه)،شبيه مقدمهاى براى اين جمله از سخن امام(علیه السلام)است: فخذوا من ممرّكم لمقرّكم .
و لا تهتكوا....اسراركم ،يعنى با تظاهر به معصيت پرده درى نكنيد زيرا خدايى كه از رازهاى درونى شما آگاهى دارد به كارهاى علنى شما آگاهتر است .
و اخرجوا...أبدانكم ،امام(علیه السلام)در اين جمله مردم را به ترك دنيا پيش از مرگ،امر كرده و از آن بطور كنايه به«خارج كردن دلها از دنيا»تعبير فرموده است.
خرج فلان عن كذا،و اخرج نفسه من كذا،وقتى گفته مىشود كه از آن، دورى كند و بيزارى جويد.
ففيها اختبرتم ،اين گفتار امام اشاره به اين است كه آزمايش در اين دنيا از عنايات و توجهات خدا است چون باعث بيدارى انسان براى آخرت مىشود،و معناى آزمايش را پيش از اين دانستى.
و لغيرها خلقتم ،يعنى انسانها از نظر ذات و فطرت،براى رسيدن به سعادت اخروى آفريده شدهاند،ولى اگر اعمال نيك نداشتند و به گناه آلوده شدند گرفتار شقاوت خواهند گرديد:(زمينۀ اصلى و فطرت اوليه در انسان سعادت است شقاوت امرى عرضى مىباشد ).
انّ المرء....قدّم ،مردم مىگويند:«از مال دنيا چه چيز گذاشته،و فرشتگان مىگويند:از كارهاى نيك چه عملى جلو فرستاده است؟.
امام(علیه السلام)در اين سخن،مردم و فرشتگان و آنچه را كه مورد سؤال اين
دو گروه است با هم ذكر فرموده،تا توجه دهد به اين كه كارهاى نيك و عبادات كه باعث سعادت اخروى است،بر كالاهاى دنيوى،شرافت و برترى دارد،زيرا كارهاى نيك خواسته ملائكه و مورد توجه آنهاست ولى امور مادّى دنيا مورد توجه مردم غافل و بيخبر است.
همراه آوردن دو لفظ ما ترك و ما قدّم به گونهاى زيبا اين مفهوم را بيان مىكند كه امور مادّى و دنيوى جدا شدنى است،و كارهاى نيك پيش فرستاده و براى آخرت انسان،ماندنى و سودمند است،پس بايد به كارهاى شايسته بيشتر توجه كرد و به امور مادّى دنيا كه جدا شدنى و رها كردنى است اعتنائى نكرد.
للّه آبائكم ،جملهاى است كه عرب براى تعظيم و بزرگداشت شخص مورد خطاب مىآورد،و او،يا پدرش را به خدا نسبت مىدهد و به گونههاى مختلف آورده مىشود،از قبيل:للّه انت،لله ابوك و جزاينها....
بعضى از شارحان لام را براى عاقبت دانستهاند،يعنى:بازگشت پدران شما به سوى خداست،امّا در اين صورت،كلام از معناى تعجّب و تعظيم بيرون خواهد شد.
فقدموا بعضا... ،يعنى قدرى از متاع دنياى خود را به عنوان صدقه و مانند آن،پيش از خود بفرستيد تا ثوابش در آخرت براى شما باشد و تمام آن را بعد از مرگ خود براى ديگران مگذاريد زيرا سنگينى آن بر دوش شما خواهد بود،چنان كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله)فرموده است:
«اى فرزند آدم،از امور دنيا تنها سه چيز براى تو سودمند است:
1-آنچه را كه با خوردن از بين ببرى.
2-آنچه را كه بپوشى و كهنه كنى.
3-آنچه را كه صدقه دهى و براى آخرت باقى گذارى (1).
1) سوره بقره(2)قسمتى از آيه(155)يعنى:ما از آن خدا هستيم و به سوى او باز مىگرديم.
پيش از اين معلوم شد كه دادن زكات و صدقات و جز اينها،چگونه باعث پيدايش فضايل اخلاقى و پاداشهاى اخروى در انسان مىشود،و بر عكس بخلورزى و ثروت اندوزى موجب بدبختى و شقاوت اخروى مىگردد.
علت اين كه امام(علیه السلام)دستور مىدهد كه قدرى از ثروت دنيا را پيش از خود بفرستيد،و از گذاشتن تمام آن براى پس از مرگ منع مىكند،آن است كه بطور كلى محروم كردن وارثان از حق ارث جايز نيست و از طرفى ترك صدقات و ندادن زكات هم حرام است.
اين مطلب به طريق ديگرى نيز روايت شده كه حاصل معناى آن چنين است (1).
آنچه كه پيش فرستادهايد،در واقع به قرض خدا دادهايد،و اگر هيچ نفرستيد و براى پس از خود اندوخته كنيد بر ضرر شما و مايۀ زحمت شما خواهد بود،چنان كه خدا مىفرمايد: «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً» (2)».
كلمۀ قرض اين جا به عنوان استعاره آمده،و مناسبت آن،اين است كه معمولا قرض گيرنده از كسى كه صاحب مال است درخواست قرض مىكند و با تشكّر از او،در موعد مقرّر عوض آن را به صاحب مال بر مىگرداند،لذا امام(علیه السلام)انفاق مال در راه خدا را به قرض دادن به خدا تشبيه كرده است زيرا خداوند بارها از مردم خواسته است كه زكات و صدقه بدهند،و از انفاق كنندگان در راه خود سپاسگزارى فرموده و به آنان كه صدقه مىدهند چند برابر آنچه بخشيدهاند و ارزندهتر از همۀ آنها كه بهرهاى ندارد بلكه زيان هم دارد، پاداش مىدهد و چون نگهدارى ثروت و به جاى گذاشتن آن بعد از مردن، چنان است،ناگزير مايۀ زحمت و گرفتارى صاحب مال مىشود.و توفيق از خداوند است.
قرار مىداد:
تَجَهَّزُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ فَقَدْ نُودِيَ فِيكُمْ بِالرَّحِيلِ- وَ أَقِلُّوا الْعُرْجَةَ عَلَى الدُّنْيَا- وَ انْقَلِبُوا بِصَالِحِ مَا بِحَضْرَتِكُمْ مِنَ الزَّادِ- فَإِنَّ أَمَامَكُمْ عَقَبَةً كَئُوداً وَ مَنَازِلَ مَخُوفَةً مَهُولَةً- لاَ بُدَّ مِنَ الْوُرُودِ عَلَيْهَا وَ الْوُقُوفِ عِنْدَهَا-.وَ اعْلَمُوا أَنَّ مَلاَحِظَ الْمَنِيَّةِ نَحْوَكُمْ دَانِيَةٌ- وَ كَأَنَّكُمْ بِمَخَالِبِهَا وَ قَدْ نَشِبَتْ فِيكُمْ- وَ قَدْ دَهَمَتْكُمْ فِيهَا مُفْظِعَاتُ الْأُمُورِ وَ مُعْضِلاَتُ الْمَحْذُورِ-.
فَقَطِّعُوا عَلاَئِقَ الدُّنْيَا وَ اسْتَظْهِرُوا بِزَادِ التَّقْوَى
عرجه و تعريج:توقف و ماندن در جايى و در آن محبوس شدن.
عقبه كؤود:گردنهاى كه بالا رفتن از آن دشوار است.
ملاحظ:جمع ملحظ و آن،يا مصدر ميمى يا اسم مكان است به معناى محل نظر،و منظور از آن،نگريستن به گوشۀ چشم است.
دانيه:تازه به تازه.
مفظعات الامور:كارهايى كه بيش از حدّ معمول،بزرگ و دشوار باشد.
معضلات المحذور:مشكلات گناه،گناهان سنگينى كه از سختى كمر انسان را خم مىكند.
«خدا شما را رحمت كند،آمادۀ سفر شويد همانا كه شما را به رفتن از
دنيا مىخوانند از ماندن در دنيا بكاهيد و از آنچه داريد با بهترين توشه به سوى آخرت باز گرديد!زيرا جلوى شما گردنههاى ترسناك و هولانگيز وجود دارد كه ناچار بايد بر آن وارد شويد و در آنها توقف كنيد.بدانيد كه مرگ در هر لحظه شما را زير نظر دارد و گويى چنگالهايش را در جانهاى شما فرو برده است مشكلات زندگى و كارهاى ناروا و اعمال ناپسند شما را در دنيا به خود مشغول ساخته،پس پيوندهاى خود را با دنيا بگسليد و با توشۀ تقوا پشتوانهاى محكم به دست آوريد».
در پايان سيد رضى يادآور مىشود كه مقدارى از اين خطبه در گذشته نقل شده است.
امام(علیه السلام)در اين قسمت از سخنانشان به انسانها دستور مىدهند كه براى سفر به سوى خدا توشۀ لازم را كه تقوا و پرهيز از گناه است آماده كنيد،در كلمۀ الرحيل كه به معناى كوچ كردن است دو احتمال مىرود:1-مقصود از آن سفر به وسيلۀ مرگ است كه در اين صورت ندا دهنده حوادث و اتفاقهاى روزانه است كه ناگزير موجود را به نابودى و مرگ فرا مىخواند 2-احتمال دوم،آن كه منظور از رحيل سفر به سوى خدا با رياضتهاى كامل باشد كه در اين صورت ندا دهندۀ آن،پيامبر خدا و قرآن و اولياى خدا خواهند بود.سپس امام(علیه السلام)دستور مىدهد كه انسان بايد نسبت به دنيا و ماندن در آن علاقه زياد نشان ندهد بلكه فقط به مقدار لازم به آن توجه كند،و اين معناى زهد است.
آن گاه مىفرمايد كه با اعمال نيك و آمادگى كامل به تقوا و كارهاى شايسته از دنيا به آخرت وارد شويد.
فان امامكم عقبة كؤودا ،امام(علیه السلام)لفظ عقبه را با صفت كؤود براى مرگ استعاره آورده است و مناسبت اين تشبيه،برخورد سخت با مرگ داشتن و با درد و رنج روحى منزلگاههاى مرگ را تا پايان آن سپرى كردن،مىباشد.
و منظور امام(علیه السلام)از منازل ترسآور و هولناك،منزلگاههاى پس از مرگ از قبيل قبر و بقيّۀ حالاتى است كه با درجات مختلف براى گناهكاران در آخرت وجود دارد،و روشن است كه انسان ناگزير مىباشد كه به اين منزلها وارد شود و در آنها تا زمان عبور توقف كند،بويژه نفوسى كه داراى صفات زشت و دلبستگيهاى پست مادّى بودهاند،چون توقف آنها در آن منزلگاهها طولانىتر و سختيهاى آنان در آن منزلها هولناكتر است .
و اعلموا....فيكم ،امام(علیه السلام)در اين عبارت بعضى از لوازم(منيّة)را كه براى مرگ استعاره شده است،يعنى نگاه دائمى و غضبناك با گوشۀ چشم را گرفته و آن را كنايه از اين قرار داده است كه مرگ در كمين آنان مىباشد و از آنها صرف نظر نمىكند و دانيه (1)هم روايت شده يعنى نگاههاى مرگ به آنها نزديك است.
ذكر چنگالها و فرو بردن آن،كنايه از بلاها و دردهاى هلاكتزايى است كه هنگام مرگ به انسان گنهكار مىرسد و وجه شبه در اين جا امرى است كه وقوع آن نزديك فرض شده كه فرا رسيدن مرگ است و نسبت فرو بردن چنگالهاى مرگ در روح آنان به سرعت وقوع مرگ تشبيه شده است،و باء در بمخالبها به معناى الصاق و چسبيدن است و واو در جملۀ و قد نشبت و جملۀ و قد دهمتكم حاليّه است.
1) در متن خطبه 195 صفحه 7 جلد چهارم شرح نهج البلاغۀ ابن ميثم(انتشارات دفتر تبليغات اسلامى)دانيه آمده است و از شرح اين جمله در صفحه 8 پاراگراف آخر سطر دوّم كه مىگويد:و روى دانيه:اى قريبة منهم با توجه به سطر دوم همين صفحه(شرح لغات)كه دانيه را مجدّده معنى كرده است و تا آن جا كه من بررسى كردم دانيه به اين معنى استعمال نشده است،و دائبه به معناى مجدّه و كوشا به كار رفته،بايد در اصل نسخه دائبه باشد،تا شارح در شرح خود به عنوان روايت ديگرى،دانيه را ذكر نمايد،با توجه به توضيحات ياد شده هم در شرح لغات اشتباه شده و هم در متن خطبه و لازم بود در متن خطبه دائبه مىآمد چنان كه در شرح مرحوم خويى جلد 13 در متن خطبه 195 صفحه 54، [1]دائبه و به معناى مجدّه-كوشا و جدّى،آمده است(مترجم)
و قد دهمتكم...المحذور ،كنايه از سختيهاى مرگ و سنگينى بار گناه است،كه در هنگامۀ مرگ انسان را فرا مىگيرد.
فقطّعوا علايق الدنيا ،امام(علیه السلام)در اين عبارت به زهد حقيقى در دنيا و سبكبارى و نياندوختن مال دنيا و ترك آنچه از متاع دنيا زايد است فرمان مىدهد.
و استظهروا بزاد التقوى ،يعنى در تمام گرفتاريهاى سفر آخرت تقوا را بزرگترين پشتيبان خود قرار دهيد.و توفيق از خداست.
كه چرا در امور با آنها مشورت نكرده و از آنان كمك نگرفته است،اين سخنان را خطاب به
آنها بيان فرمود:
لَقَدْ نَقَمْتُمَا يَسِيراً وَ أَرْجَأْتُمَا كَثِيراً- أَ لاَ تُخْبِرَانِي أَيُّ شَيْءٍ كَانَ لَكُمَا فِيهِ حَقٌّ دَفَعْتُكُمَا عَنْهُ- أَمْ أَيُّ قَسْمٍ اسْتَأْثَرْتُ عَلَيْكُمَا بِهِ- أَمْ أَيُّ حَقٍّ رَفَعَهُ إِلَيَّ أَحَدٌ مِنَ الْمُسْلِمِينَ- ضَعُفْتُ عَنْهُ أَمْ جَهِلْتُهُ أَمْ أَخْطَأْتُ بَابَهُ-.
وَ اللَّهِ مَا كَانَتْ لِي فِي الْخِلاَفَةِ رَغْبَةٌ- وَ لاَ فِي الْوِلاَيَةِ إِرْبَةٌ- وَ لَكِنَّكُمْ دَعَوْتُمُونِي إِلَيْهَا وَ حَمَلْتُمُونِي عَلَيْهَا- فَلَمَّا أَفْضَتْ إِلَيَّ نَظَرْتُ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ مَا وَضَعَ لَنَا- وَ أَمَرَنَا بِالْحُكْمِ بِهِ فَاتَّبَعْتُهُ- وَ مَا اسْتَنَّ؟النَّبِيُّ ص؟ فَاقْتَدَيْتُهُ- فَلَمْ أَحْتَجْ فِي ذَلِكَ إِلَى رَأْيِكُمَا وَ لاَ رَأْيِ غَيْرِكُمَا- وَ لاَ وَقَعَ حُكْمٌ جَهِلْتُهُ فَأَسْتَشِيرَكُمَا وَ إِخْوَانِي مِنَ الْمُسْلِمِينَ- وَ لَوْ كَانَ ذَلِكَ لَمْ أَرْغَبْ عَنْكُمَا وَ لاَ عَنْ غَيْرِكُمَا-.وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتُمَا مِنْ أَمْرِ الْأُسْوَةِ- فَإِنَّ ذَلِكَ أَمْرٌ لَمْ أَحْكُمْ أَنَا فِيهِ بِرَأْيِي- وَ لاَ وَلِيتُهُ هَوًى مِنِّي- بَلْ وَجَدْتُ أَنَا وَ أَنْتُمَا مَا جَاءَ بِهِ؟رَسُولُ اللَّهِ ص؟ قَدْ فُرِغَ مِنْهُ- فَلَمْ أَحْتَجْ إِلَيْكُمَا فِيمَا قَدْ فَرَغَ اللَّهُ مِنْ قَسْمِهِ- وَ أَمْضَى فِيهِ حُكْمَهُ- فَلَيْسَ لَكُمَا وَ اللَّهِ عِنْدِي وَ لاَ لِغَيْرِكُمَا فِي هَذَا عُتْبَى-.أَخَذَ اللَّهُ بِقُلُوبِنَا وَ قُلُوبِكُمْ إِلَى الْحَقِّ- وَ أَلْهَمَنَا وَ إِيَّاكُمُ الصَّبْرَ.
ثم قال ع- رَحِمَ اللَّهُ رَجُلاً رَأَى حَقّاً فَأَعَانَ عَلَيْهِ- أَوْ رَأَى جَوْراً فَرَدَّهُ- وَ كَانَ عَوْناً بِالْحَقِّ عَلَى صَاحِبِهِ
ارجأتما:پشت سر انداختيد.
استأثر:از روى ميل و دلخواه خود عمل كرد.
الإربه:نياز،حاجت.
أفضت:رسيد.
عقبى:از بدى بازگشتن(رضايت).
«همانا از امور ناچيز خشم گرفتيد،و خوبيهاى فراوانى را پشت سر انداختيد و ناديده انگاشتيد.آيا مرا آگاه نمىكنيد كه شما چه حقّى داشتهايد كه آن را از شما باز داشتهام و كدام سهم را به خود اختصاص داده و از شما دريغ داشتهام،يا در چه مورد براى احقاق حقى كه مسلمانى به من مراجعه كرده ناتوان بودهام،يا آن را نمىدانسته يا راه آن را به خطا و اشتباه رفتهام؟ به خدا سوگند مرا به خلافت رغبتى نبود و به زمامدارى شما علاقهاى نه،امّا شما مرا به آن فرا خوانديد و آن را بر من تحميل كرديد،و چون حكومت به من رسيد،به كتاب خدا و قانونى كه براى ما وضع كرده و عمل كردن به آن را دستور داده بود توجه كرده و از آن پيروى كردم و به روشى كه پيامبر،سنّت قرار داده بود اقتدا كردم،پس نيازى به نظريّات شما و غير شما نداشتم،و نيز حكمى براى من پيش نيامده است كه آن را ندانم تا از رايزنى با شما و ديگر مسلمانان كمك بگيرم،و اگر چنين چيزى پيش مىآمد،از رأى شما و ديگران استفاده مىكردم،اما اعتراض شما در مورد برابر تقسيم كردن اموال ميان مسلمانان،اين حكمى نبوده است كه من به رأى خود صادر كرده،و طبق خواستۀ دلم انجام داده باشم،بلكه من و شما احكامى را در دست داريم كه پيامبر آورده،تثبيت شده است و شكّى در آن نيست،پس در آنچه كه خداوند از تقسيم بندى آن فراغت يافته و حكم آن را تمام كرده نيازى به رأى شما نيست،به خدا سوگند براى هيچ يك از شما و غير شما حقى در برگرداندن من از كار خلافى نيست خداوند دلهاى ما و شما را به سوى حقيقت متوجه كند و به همۀ ما شكيبايى و صبر عنايت فرمايد.
(سرانجام امام(علیه السلام)مىفرمايد)خداى رحمت كند كسى را كه هر گاه حقّى را مشاهده كند آن را يارى كند و اگر ستمى را بيابد،آن را محو سازد و با يارى كردن صاحب حق،عليه ستمگر قيام كند .»
اين دو شخص(طلحه و زبير)اوائل كار آرزوى حكومت و خلافت در سر داشتند اما وقتى ديدند كه مردم امام عليه السلام را به اين امر برگزيدند هدف خود را عوض كرده اميد بر آن بستند كه لااقل حضرت آنان را در بعضى از امور حكومتى دخالت دهد و براى آنها از بيت المال سهمى بيش از ديگران مقرر فرمايد چنان كه بعضى از پيشوايان قبل از او مقرر داشته بودند،به خاطر جاهطلبى كه در آنها وجود داشت تمايل داشتند كه امام موقعيت آنان را مورد توجّه قرار داده و ايشان را در بسيارى از مصلحت انديشيها شركت دهد.
اما چون آن بزرگ مرد قرآن و سنّت پيامبر را بناى كار خود قرار داده و تنها او بود كه مىتوانست فروع احكام را از آن دو استخراج كند،و همو صاحب اسرار كتاب و سنت بود و چنان كه مىدانى بزرگان صحابه و خلفاى قبل در بسيارى از احكام به آن حضرت مراجعه مىكردند،بنا بر اين،در پيش آمدها نيازى به رايزنى با ديگران و توجه به افكار آنها نداشت .
امام(علیه السلام)با آوردن كلمۀ«يسير»:اندك چيزى كه آنها را بر آشفت و خشمگين ساخت به اين مطلب اشاره فرموده است كه:مشورت نكردن با آنها و برابر قرار دادن آنان با ديگران در سهم بيت المال،گر چه در نزد ايشان دردآور و سخت است،امّا براى آن حضرت دليل ناحق بودن نابرابرى بسيار سهل و آسان است،و منظور از كسير،كسى است كه حقش را ناديده گرفتهاند و بطور كامل بدو ندادهاند،(خود حضرت(علیه السلام) (1))كثير،با«ثاء»سه نقطه،نيز آمده است،و در معناى آن دو احتمال مىرود:
1-منظور از بسيارى كه در انجام آن تاخير كردند،افكار و مطالبى است كه در بارۀ اصلاح امور مسلمانان،مىبايست اظهار مىكردند و از باب دلسوزى
1) كسير در نسخهاى كه شارح در اختيار داشته با سين بوده لذا اوّل به توجيه آن پرداخته و بعدا كثير با (ث)را عنوان روايتى ذكر فرموده است.(مترجم)
به حال اسلام تذكر مىدادند ولى تأخير كردند و تا امروز نگفتند،و به اين دليل بسيارى از اصلاحات تأخير افتاد.
2-ممكن است حضرت چنين اراده كرده باشد كه آنچه امروز اظهار كرده و بيان مىدارند و او را مورد سرزنش و انتقاد قرار مىدهند،اندكى است از آنچه در دل دارند و اين خود دليل بر آن است كه حرفهاى زيادى غير از آن حرفها در دل دارند و ظاهر نمىسازند،و در بيانش تأخير مىكنند.
ا لا تخبرانى....بابه... ،امام(علیه السلام)در اين سخن از آنها مىخواهد بيان كنند كه چه حقى ترك شده كه آنان را خشمناك ساخته و به انواع حق و اقسام معمول و متعارف آن اشاره فرموده و تمام آن اقسام را با پرسش انكارى بيان كرده است، و خلاصۀ آن چنين است:
حقّى كه شما به خاطر ترك آن بر من خشم گرفتهايد،يا مربوط به شما دو نفر است و يا به ديگر مسلمانان،اگر مربوط به شماست يا سهم بيت المال بوده است كه به خود اختصاص دادهام و يا اين كه حقى از حقوق غير مالى شما را ظالمانه تصرف كردهام،و اگر آن حق مربوط به ديگر مسلمانان است و من ترك كردهام.يا چنان است كه من در اجراى آن ضعف و ناتوانى داشتهام و يا نسبت به حكم الهى آن جاهل و نادان بوده و يا آن كه در كيفيت استدلال بر آن به راه خطا و اشتباه رفتهام،دليل اين كه تمام تقسيمات فوق را ردّ كرده و از اين جهت آنها را به طريق استفهام انكارى آورده بسيار روشن است،زيرا برابر قرار دادن همۀ مسلمين را در استفاده از بيت المال روش پيامبر است و بايد پيروى شود و مشورت كردن در پيشآمدها و نظاير آن وقتى لازم است كه در مورد آن رويداد حكم قطعى نباشد يا لااقل انسان آن را نداند،در صورتى كه آن حضرت تمام احكام الهى را دارا بود و به همۀ آنها علم كامل داشت و از احدى از مسلمانان حقى را ترك نكرده كه ناشى از ضعف و ناتوانى يا نداشتن حكم يا
دليل آن باشد،زيرا او خليفۀ زمان و داناترين امّت به احكام دين بود،از اين نظر كه در تمام تقسيمات فوق مورد اعتراض آن دو شخص به دو مورد ذيل بود:
1-مشورت نكردن با آنها در امور،2-همسنگ قرار دادن آنان با بقيّه مسلمين در سهم بيت المال،امام(علیه السلام)اعتراض اوّل آنها را با جملۀ زير پاسخ مىدهد :
و اللّه...حملتمونى عليها ،اين گفتار امام(علیه السلام)مقدّمهاى است براى جواب اعتراض اوّل آنها،كه مىپنداشتند آن حضرت به خلافت،مايل،و دوستدار حكومت و امارت است،و به همان سبب خود را بر آن دو ترجيح داده و نظير اين پندارها،امام(علیه السلام)اين پندار نادرست را با اين مقدّمه درهم مىشكند و پس از آن علّت پذيرفتن حكومت مسلمين از طرف آن حضرت به يارى كردن و بر پا داشتن حقّ منحصر مىشود چنان كه خود حضرت در موارد زيادى به روشنى آن را بيان فرموده است،و در اين صورت اشكال آنها بر طرف شده و شبههاى باقى نمىماند.
فلمّا افضت...فاقتديته ،در اين عبارت كه پاسخ به اشكال اول معترضين است،قسمتى از صورت استدلال را كه تنها صغراى قياس است ذكر فرمود،كه خلاصۀ آن چنين است:
در بيان احكام الهى كتاب خدا را پيروى كرده و به سنّت پيامبر اقتداء كردهام و كبراى تقديرى قياس هم اين است هر كس در بيان احكام چنين رفتار كند نيازى به استفاده از رأى ديگران ندارد.
بنا بر اين،گفتار آن حضرت: «فلم احتج...غيركما» به منزلۀ نتيجهاى براى قياس و استدلال فوق مىباشد.
و لا وقع حكم جهلته ،امام(علیه السلام)يكى از مسائلى را كه قبلا با استفهام انكارى مورد سؤال قرار داده است در اين عبارت بطور صريح رد فرموده-و آن جاهل بودن نسبت به احكام است-و سپس،از باب مماشات با خصم چنان كه
در بحثهاى جدلى مرسوم است آن را بطور فرض،قبول كرده و مىفرمايد:البته اگر چنان بود كه مسألهاى پيش آيد و حكم اسلامى آنرا ندانم،از رايزنى با شما و ديگر مسلمانان خوددارى نمىكردم .
پس دوّمين مسألهاى را كه مورد اعتراض آن دو فرد بود ياد كرده و فرموده است:امّا آنچه شما در مورد يكسان قرار دادن يادآور شديد يعنى اين كه شما دو فرد را در سهم از بيت المال مانند بقيّۀ مردم قرار دادهام،با اين جملهها پاسخ آن را بيان فرموده است: فان ذلك امر...حكمه .
و لا ولّيته هوى منّى ،اين عبارت كه قسمتى از پاسخ به اعتراض دوم طلحه و زبير است،يعنى در اين امر هوا و هوس خود را حاكم قرار ندادم،و يا اين كارها را به خاطر هوا و هوس هم انجام ندادهام،و بنا بر اين كلمۀ(هوى) مفعول له باشد چنان كه بعضى گفتهاند.
خلاصۀ معنا آن كه،عمل مساوات و برابرى كه در تقسيم سهام بيت المال انجام دادم و شما را همسنگ ديگران قرار دادم،نه از انديشۀ خودم بود و نه هوا و هوسى را پيروى كردم،بلكه من و شما خود مىدانيم كه خداوند آن را تمام و تكميل كرده و از حكم به آن در لوح محفوظ فراغت يافته و آن را براى عمل به زمين فرو فرستاده است،و نيازى به ايجاد حكم جديد يا تكميل آن نيست.اين كه حضرت نسبت فراغت به ذات اقدس خداوند داده،عنوان مجاز دارد،زيرا در حق تعالى فراغت و شغل بطور حقيقى راه ندارد.و رابطۀ مجاز بودن آن اين است كه موضوعى را كه خداوند حكمش را معيّن كرده،با عملى كه انسان از انجام دادن آن فراغت يافته متناسب است،و با اين مناسبت كه علاقۀ مجاز است،فراغت را به خداوند نسبت دادهاند.
فلم احتج اليكما...حكمه ،چون حكم خدا را مىدانم نيازى نبود كه در صدور آن به شما رجوع كرده شما را از خود راضى و خشنود كنم،با اين كه آن
چه باعث خوشنودى شماست،بر خلاف چيزى است كه پيامبر خدا آورده است،اين جمله«فلم احتجّ»با تشديد جيم نيز روايت شده است (1):يعنى در راه يافتن به احكام الهى پس از مشخّص بودن آن،جاى بحث و محاجّۀ با شما نبوده است .
فليس لكما....عتبى ،اين جمله آخرين نتيجهاى است كه امام عليه السلام از دو استدلال قبل گرفته است،زيرا موقعى كه بىمورد بودن اعتراض و عيب جوئى آن دو شخص«طلحه و زبير»ثابت شد،پس بر آن حضرت لازم نيست كه از آن چه در امور مملكتى و دينى انجام داده و حكم آن را صادر فرموده بازگشت كند.
پس از اثبات درستى كردههاى خود و نابجا بودن اعتراضهاى آنها،در پيشگاه حقّ مطلق به دعا پرداخته و از خداوند متعال خواسته است كه دلها را به راستى رهبرى فرمايد و صبر و تحمّل برگشت از باطل و رو آوردن به حقيقت را به همه عنايت فرمايد.
سرانجام به علت اين كه آن دو نفر را نيز به سوى حق تشويق كند،بطور عموم و بيان قاعدۀ كلّى،دعا مىكند كه«خدا رحمت كند كسى را كه حقيقت و عدالت را بنگرد و در عمل كردن به آن كمك كند و باطل و ستمگرى را ببيند،و آن را ردّ كرده و عليه طرفدار آن برخيزد.»و توفيق از خداوند است.
1) از ماده حجج گرفته شده،بر خلاف روايت مشهور كه از حوج گرفته شده است مترجم.()
را در صفين دشنام مىدادند:
إِنِّي أَكْرَهُ لَكُمْ أَنْ تَكُونُوا سَبَّابِينَ- وَ لَكِنَّكُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ وَ ذَكَرْتُمْ حَالَهُمْ- كَانَ أَصْوَبَ فِي الْقَوْلِ وَ أَبْلَغَ فِي الْعُذْرِ- وَ قُلْتُمْ مَكَانَ سَبِّكُمْ إِيَّاهُمْ- اللَّهُمَّ احْقِنْ دِمَاءَنَا وَ دِمَاءَهُمْ- وَ أَصْلِحْ ذَاتَ بَيْنِنَا وَ بَيْنِهِمْ وَ اهْدِهِمْ مِنْ ضَلاَلَتِهِمْ- حَتَّى يَعْرِفَ الْحَقَّ مَنْ جَهِلَهُ- وَ يَرْعَوِيَ عَنِ الْغَيِّ وَ الْعُدْوَانِ مَنْ لَهِجَ بِهِ
لهج به:نسبت به آن حرص ورزيد.
«من دوست ندارم كه شما از ناسزاگويان باشيد،امّا اگر كارهاى آنان را بر شمرده،حالات آنها را به خاطر مىآورديد به درستى نزديكتر و براى اتمام حجت شما بليغتر و رساتر بود،و(حق اين بود)كه به جاى ناسزا به آنها مىگفتيد:
خدايا!خون ما و ايشان را از ريختن حفظ فرما،و امر ميان ما و آنها را اصلاح كن،و آنان را از گمراهى نجات ده،تا هر آن كس كه نسبت به حق،ناآگاه است،آن را بشناسد و آن كه حريص به گمراهى و ستيز با حق است از آن برگردد .»
نتيجۀ اين فصل از گفتار امام(علیه السلام):ادب آموزى و ارشاد ياران به سيرۀ
حسنه و وادار كردن آنهاست بر اين كه به سخنان نيكو خو گرفته و زبان خود را به آن عادت دهند،امام عليه السلام با اظهار ناخشنودى خود نسبت به ناسزاگوئى و نهى كردن از آن،حكم حرام بودن آن را صادر فرموده است،چنان كه پيامبر اكرم نيز فرموده است:«من براى لعن و سبّ مبعوث نشدهام (1)»و جاى ديگر به درگاه خدا عرض مىكند:«خدايا!من بشرى بيش نيستم،پس هر گاه انسانى را نفرين كردم تو آن را به سود او قرار ده،نه به زيان او،و او را به راه راست هدايت فرما (2).» لو وصفتم...فى العذر يعنى،اگر از ناسزاگوئى مخالفان،صرف نظر كرده،كارهاى ناشايست آنها را بر ايشان بر مىشمرديد و از روى خيرخواهى و راهنمائى،ستمگرى و انحراف آنان را يادآور مىشديد و سپس به جاى دشنام، اين چنين در حق ايشان به دعا مىپرداختيد به درستى نزديكتر بود،زيرا موقعى كه كارهاى زشت آنان را تذكر داده و آنها را نصيحت مىكرديد،اميد مىرفت كه به سوى حق برگردند،و نيز براى شما بهترين اتمام حجت محسوب مىشد، زيرا بعدا مىتوانستيد ادعا كنيد:وظيفۀ خود را انجام داده و براى دست برداشتن از خلافكارى آنها را نصيحت كردهايد،ولى آنان گوش ندادهاند.
قلتم عطف بر كلمه وصفتم و قبل از آن،لو در تقدير است،و نيز جواب شرط بعد از پايان دعا،مقدّر است،و هر دو،به قرينۀ قبلى حذف شده است و تقدير آن چنين است،اگر اين دعا را بر زبان جارى مىكرديد،در گفتار درستتر و در مقام عذر رساتر بود .
دعائى كه حضرت به اصحاب خود مىآموزد،با وضعيت جنگ مناسبت است و در آن،چند موضوع از خدا درخواست شده است:
1-اين كه خدا خونها را از ريختن نگهدارى فرمايد،زيرا اولين چيزى كه در جنگ معمول است و خوف آن مىرود خونريزى است.
2-علت حفظ خون كه اصلاح ذات البين است،درخواست شده،يعنى خدايا!ميان ما و ايشان را از حالاتى كه مايۀ اختلاف است،حفظ فرما و به جاى آن الفت و همبستگى قرار ده.
شارح در شرح ذات البين چنين مىگويد:به علت اين كه احوال اجتماعى همراه با طرفين است لذا بر آنها ذات البين اطلاق شده(يعنى آن چه در ميان است).
چنان كه وقتى گفته مىشود:اسقنى ذا إنائك،يعنى بنوشان به من آن چه از آشاميدنى كه در ظرف خوددارى،به علت اين است كه آشاميدن همراه ظرف مىباشد.
معناى ديگر براى ذات البين:اين است كه ذات به معناى حقيقت و ماهيت شيئى باشد،و بين از بينونيت و به معناى افتراق و جدايى باشد و كلمۀ ذات البين يعنى حقيقت اختلاف و معناى عبارت:(اصلح ذات...)اين است:خدايا!حقيقت تفرقۀ ميان ما و ايشان را اصلاح فرما و آن را به الفت و همبستگى تبديل كن.
3-سپس عاملى كه ريشۀ اختلاف و تفرقه را از بن بر مىكند و مايۀ اصلاح جامعه مىشود كه همان هدايت و برگشتن از ضلالت است از خدا خواسته،تا با شناخت كسى كه حقش ناشناخته مانده،از بىخبرى نجات يافته و از عداوت و دشمنى برگردد (1).غباوت(غفلت و بىخبرى)طرف تفريط از
1) متن سخن امام(علیه السلام)بر طبق نسخۀ حاضر و مشهور:عن الغىّ و العدوان بوده است،ولى در شرح،به غباوه و عدوان تعبير و تفسير شده و فرق ميان دو كلمۀ اخير چنين بيان شده است. الف-وقتى كه نقيصۀ فكرى فاصلۀ زيادى با حكمت داشته باشد،آن را غباوه گويند،يعنى سفاهت و كودنى كه جزء رذايل اخلاقى و خويهاى پست است،در مقابل حكمت كه به معناى كمال دانش و تدبير و از فضايل اخلاقى است. ب-امّا موقعى كه در اجراى عدالت و گرفتن حقّ،افراط و زيادهروى شود،دشمنى و عداوت به وجود مىآيد كه از خويهاى پست اخلاقى است بر خلاف عدل كه از فضايل است.(مترجم)
صفت پسنديدۀ حكمت است و عداوت طرف افراط از صفت عدالت مىباشد و اين هر دو صفت پست در ياران معاويه وجود داشت،زيرا آنان وقتى از درك حقيقت ناتوان شده و شك بر آنان عارض شد ستم كردند و در دشمنى خود تجاوز و افراط كردند.
به جاى(غىّ)(عمى)نيز روايت شد.كه مقصود كوردلى و غفلت آن است.
امام حسن شتابان به جنگ با دشمن مىرود،خطاب به يارانش فرمود:
اِمْلِكُوا عَنِّي هَذَا الْغُلاَمَ لاَ يَهُدَّنِي- فَإِنَّنِي أَنْفَسُ بِهَذَيْنِ يَعْنِي؟الْحَسَنَ؟ وَ؟الْحُسَيْنَ ع؟- عَلَى الْمَوْتِ لِئَلاَّ يَنْقَطِعَ بِهِمَا نَسْلُ؟رَسُولِ اللَّهِ ص؟
املكوه:او را محكم گرفته و نگهدارى كنيد.
يهدّنى:مرا درهم مىشكند.
نفست به كسر(فا)،انفس به فتح(فا):بخل مىورزم.
«اين جوان را محكم بگيريد تا(كشته شدن)او مرا درهم نشكند،زيرا كه من نسبت به از دست دادن اين دو شخص(حسن و حسين(علیه السلام)).بخل مىورزم، نكند كه نسل رسول خدا قطع شود .»
سيد رضى مىفرمايد:اين كلام امام: املكوا عنّى هذا الغلام از بلندترين سخنان و فصيحترين آنهاست، به دليل آن كه وجود فرزند سودمند،از چيزهايى است كه به انسان سخت نيرو مىبخشد،و قواى نفسانى را تقويت مىكند،به ويژه فرزندى مانند حضرت
امام حسن عليه السلام،امام(علیه السلام)با جملۀ «لا يهدّنى» شدّت ناتوانى و ضعف و انكسار روحى خود را با از دست دادن چنين فرزندى بطور كنايه بيان فرموده،و براى وجوب و لزوم نگهدارى و حفظ او و برادرش علت ديگرى ذكر كرده و آن،مراقبت بر حفظ نسل پيامبر اكرم است.
چنين فرمود:
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ لَمْ يَزَلْ أَمْرِي مَعَكُمْ عَلَى مَا أُحِبُّ- حَتَّى نَهِكَتْكُمُ الْحَرْبُ- وَ قَدْ وَ اللَّهِ أَخَذَتْ مِنْكُمْ وَ تَرَكَتْ- وَ هِيَ لِعَدُوِّكُمْ أَنْهَكُ-.
لَقَدْ كُنْتُ أَمْسِ أَمِيراً فَأَصْبَحْتُ الْيَوْمَ مَأْمُوراً- وَ كُنْتُ أَمْسِ نَاهِياً فَأَصْبَحْتُ الْيَوْمَ مَنْهِيّاً- وَ قَدْ أَحْبَبْتُمُ الْبَقَاءَ وَ لَيْسَ لِي أَنْ أَحْمِلَكُمْ عَلَى مَا تَكْرَهُونَ
نهكتكم:شما را كهنه و خسته كرد.
«اى مردم تا كنون امر ميان من و شما بر طبق خواستۀ من بود تا اين كه جنگ شما را خسته كرد،و به ضعف و ناتوانى كشاند،و به خدا سوگند كه اين جنگ بسيارى از شما را نابود كرد،و برخى را به دست حوادث سپرد،امّا براى دشمنان شما خسته كنندهتر بود.
ديروز فرمانرواى شما بودم ولى امروز تحت فرمانم،و ديروز نهى كننده بودم و امروز نهى شده،شما زنده ماندن را دوست مىداريد و من نمىتوانم،شما را به آنچه ميل نداريد،مجبور كنم .»
على ما احبّ ،تا كنون چنان كه من دوست داشتم از من اطاعت و پيروى
مىكرديد.اسناد دادن نهك:كهنگى به جنگ،استعاره است براى آن كه جنگ آنها را ناتوان ساخته بود و بعد حضرت آن را به جامهاى مانند ساخته است كه بر اثر پوشيدن كهنه شده باشد و جنگ را كه سبب اين ناتوانى است،به پوشيدن لباس تشبيه كرده است،و معناى عبارت اين است:در گذشته حال من چنين بود كه مرا اطاعت مىكرديد،تا زمانى كه اين چنين از جنگ خسته شديد.
و اللّه اخذت منكم و تركت ،كنايه از آن است كه جنگ وضع آنها را دگرگون كرده و گويى همين امر براى آنها عذرى شده است كه از زير بار جنگ شانه خالى كنند و با جملۀ و هى لعدّوكم انهك اراده كرده است كه به بهانۀ اين عذر كه جنگ آنها را خسته كرده از پاى ننشينند.
پس از بيان عذر ياران و پند دادن آنان شكايت آنها را به سوى خودشان برده و آنها را مورد عتاب و سرزنش قرار مىدهد زيرا علاوه بر آن كه حرف او را گوش نداده و فرمانش را اطاعت نكردند،او را به زور وادار كردند كه تن به حكميّت ديگران دهد و در نتيجه شخصى كه در گذشتۀ نه چندان دور،فرمانده جامعه بود و آنان را امر و نهى مىكرد،اكنون ديگران او را امر و نهى مىكنند و اين امرى است بر خلاف وظيفۀ آنها و كارى است كه بايد آن را انجام نمىدادند.
و قد احببتم البقاء ،ياران خود را توبيخ مىكند كه علاقۀ به زندگى دنيا آنها را به ترك جنگ وادار كرده است.
و ليس.... :معناى اين عبارت چنين است:من توانائى بر آن ندارم كه شما را بر آنچه دوست نمىداريد(جنگ)وادار كنم،يعنى بر حسب ظاهر بر آن توانايى ندارم اگر چه در صورت وجود مصلحت و اقتضاى شرع،حق آن را دارم.
از اصحابش به نام علاء بن زياد حارثى رفت و خانۀ پهناور و وسيع او را ديد،چنين فرمود:
:مَا كُنْتَ تَصْنَعُ بِسِعَةِ هَذِهِ الدَّارِ فِي الدُّنْيَا- أَمَا أَنْتَ إِلَيْهَا فِي الْآخِرَةِ كُنْتَ أَحْوَجَ- وَ بَلَى إِنْ شِئْتَ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَةَ- تَقْرِي فِيهَا الضَّيْفَ وَ تَصِلُ فِيهَا الرَّحِمَ- وَ تُطْلِعُ مِنْهَا الْحُقُوقَ مَطَالِعَهَا- فَإِذاً أَنْتَ قَدْ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَةَ- فَقَالَ لَهُ؟الْعَلاَءُ؟- يَا؟أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ؟ أَشْكُو إِلَيْكَ أَخِي؟عَاصِمَ بْنَ زِيَادٍ؟- قَالَ وَ مَا لَهُ- قَالَ لَبِسَ الْعَبَاءَةَ وَ تَخَلَّى عَنِ الدُّنْيَا- قَالَ عَلَيَّ بِهِ فَلَمَّا جَاءَ قَالَ- يَا عُدَيَّ نَفْسِهِ لَقَدِ اسْتَهَامَ بِكَ الْخَبِيثُ- أَ مَا رَحِمْتَ أَهْلَكَ وَ وَلَدَكَ- أَ تَرَى اللَّهَ أَحَلَّ لَكَ الطَّيِّبَاتِ وَ هُوَ يَكْرَهُ أَنْ تَأْخُذَهَا- أَنْتَ أَهْوَنُ عَلَى اللَّهِ مِنْ ذَلِكَ- قَالَ يَا؟أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ؟- هَذَا أَنْتَ فِي خُشُونَةِ مَلْبَسِكَ وَ جُشُوبَةِ مَأْكَلِكَ- قَالَ وَيْحَكَ إِنِّي لَسْتُ كَأَنْتَ- إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى فَرَضَ عَلَى أَئِمَّةِ الْعَدْلِ أَنْ يُقَدِّرُوا أَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَةِ النَّاسِ- كَيْلاَ يَتَبَيَّغَ بِالْفَقِيرِ فَقْرُهُ
استهام بك:تو را به راهى كه بر طبق هواى نفست مىباشد برده است،و سرگردانيت را در سرزمين گمراهى برايت آراسته است.
جشوبة المأكل:زبرى و درشتى خوراك،و به طعامى كه بدون نان خورش باشد طعام الجشب گويند.
تبيّغ:به هيجان آمد
«با اين خانه بزرگ و پهناور در دنيا چه مىكنى؟با اين كه در آخرت نيازمندترى؟ آرى،مگر اين كه بخواهى به اين وسيله به آخرت برسى،مهماندارى كنى، و پيوند خويشاوندى برقرار سازى و حقوق لازم را آشكارا به مصارفش برسانى، در اين صورت است كه با داشتن اين خانه به آخرت خود رسيدهاى.
علاء به آن حضرت عرض كرد:اى امير مؤمنان،از برادرم عاصم بن زياد شكايت دارم،امام فرمود:مگر چه كرده است؟علاء جواب داد:گليمى بر تن پوشيده و از دنيا كنارهگيرى كرده است.فرمود:او را نزد من بياور،هنگامى كه آمد،امام به او فرمود:
اى دشمنك جان خود!شيطان پليد خواسته است تو را سرگردان و شيفته گرداند،آيا بر خانواده و فرزندان خود رحم نمىكنى؟آيا خيال مىكنى كه خداوند چيزهاى پاك را بر تو حلال كرده ولى نمىخواهد كه از آن استفاده كنى؟، تو در نزد خدا كوچكتر از آنى.
عاصم عرض كرد:اى امير مؤمنان،تو چرا لباسهاى زبر پوشيده و از خوراكيهاى درشت و غذاى ناگوار مصرف مىكنى؟ حضرت فرمود:واى بر تو!من مثل تو نيستم وظيفۀ من غير از شماست زيرا خداوند بر پيشوايان حق واجب كرده است،كه خود را با بىنوايان و ناتوانان جامعه هماهنگ كنند تا اين كه نادارى فقير،او را به هيجان نياورد و در نتيجه نافرمانى كند و هلاك شود .»
امام(علیه السلام)در اين خطبه علاء بن زياد را مورد خطاب قرار داده و از او در مرحلۀ اول به طريق استفهام انكارى و سرزنش مىپرسد كه چرا خانۀ زيباى خود را اين چنين با عظمت ساخته است،با آن كه اين كار بر خلاف زهد در دنيا و توجّه كامل به آخرت است.
و در مرحلۀ بعد به گونۀ سؤال با استفهام تقريرى براى او ثابت مىكند كه
در آخرت نياز او به چنين خانۀ وسيعى بيشتر خواهد بود،به عبارت ديگر امام(علیه السلام)مىخواهد به علاء چنين بگويد كه:اگر اين همه ثروت و مالى را كه براى ساختمان اين بنا خرج كردهاى،در راه خدا صرف و خرج مىكردى، سزاوارتر و احتياجت به آن در آخرت بيش از اين خانۀ وسيع دنيا بود.
چنان كه در متن خطبه در اين نسخه جملۀ دوم نيز به طريق استفهام و با همزه شروع شده شارح پس از آن با همين تقدير جمله را شرح كرده،تذكر داده است كه اين گونه(با همزه)نيز روايت شده است و بلى...:امام(علیه السلام)با اين جمله صحابى خود را راهنمايى مىكند كه مىتواند تقصيرى را كه از جهت آخرت با ساختن چنين منزل وسيعى مرتكب شده با انجام دادن كارهايى براى آخرت و خدا،جبران كند و خود را به مقام قرب الهى نزديك كند و آن اعمال نيك را بر شمرده است.
مطالع الحقوق ،مقصود راههاى شرعى مصرف مال از قبيل زكات و صدقه و جز اينهاست،و روشن است كه وقتى در آن خانه اين حقوق واجب را رعايت كند،در آخرت هم به خانهاى چنين بزرگ و با عظمت خواهد رسيد و اين كارها باعث نزديك شدن او به خداوند مىشود .
علىّ به ،او را بياوريد.اين كلمه معمولا به جاى فعل امر مىآيد(اسم فعل امر است)يعنى جيئوا به .«عدىّ»مصغّر عدوّ است و اصل آن عديو و،بوده است كه يكى از دو،واو آن،به منظور تخفيف حذف شده و ديگرى به ياء تبديل و در ياء تصغير ادغام شده است.
علت تصغير اين كلمه آن است كه شيطان او،نتوانسته است وى را به گناه بزرگى بكشاند،بلكه چون از در نيرنگ و فريب بر او وارد شده و خود را به هيأت صالحان در آورده،لذا او را به كارى واداشته است كه اگر چه با آن كار، از جادۀ مستقيم شريعت منحرف شده ولى به سلامت نزديكتر است،و به اين
مناسبت،شيطان او نسبت به شيطان ديگرى كه انسان را به گناه كبيره مىكشاند كوچك است،و او خود نيز به جهت اين كه چنين وسوسه و فريبى را پيروى كرده دشمن كوچك خود محسوب مىشود.
بعضى گويند:علت تصغير آن،حقير شمردن عمل اوست زيرا كه از روى جهل و ناآگاهى در پى اين كار رفته است.
علت اين كه امام عاصم بن زياد را از اين رويّه بازداشته،اين است كه ترك دنيايش واقعى و به راهنمايى عقل نبوده است،بلكه هواى نفس با مشاركت عقل وى را بر اين عمل واداشته است،و لازمۀ چنين ترك دنيائى معطل ماندن بسيارى از حقوق واجب شرعى است.
لقد استهام بك الخبيت امام(علیه السلام)در اين جمله به نخستين مطلب فوق اشاره فرموده است كه:اين روش با هدايت كامل عقل نبوده،بلكه با شركت شيطان صورت گرفته است،و با جمله:اما رحمت اهلك و ولدك حقوقى را كه به دنبال چنين رفتارى ضايع مىشود كه حقوق خانواده و فرزندان باشد،بيان فرموده است.
أ ترى اللّه...ذلك ،حضرت با بيان اين جمله عاصم را بر چنين زهد نمايى توبيخ و سرزنش فرموده،چنان كه خداوند متعال مىفرمايد: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ» (1)» خلاصه اين كه ترك دنيا به عنوان كلّى مطلوب شارع نيست زيرا اسلام هستى جهان را در پرتو نظمى مىداند كه با تشريك مساعى افراد انسان در آباد كردن دنيا و انجام دادن كارهاى نيك برقرار مىباشد،در صورتى كه ترك دنيا و مهمل گذاشتن آن اين نظم را كه باعث بقاى عالم هستى است از بين برده و با آن
1) سوره اعراف(7)آيه(31) [1]يعنى:بگو،چه كسى زينت الهى را كه براى بندگان خود آفريده حرام كرده،و از صرف روزى حلال و پاكيزه منع فرموده است.
مخالف است،آنچه را كه شرع مقدس مىپسندد و به آن امر مىكند آن است كه انسان بايد در رابطۀ با دنيا ميانهروى را پيشه كند و متاع دنيا را در آن راه به كار گيرد كه انبياء الهى چنان دستور دادهاند و از حدودى كه خداوند متعال به وسيلۀ پيامبران خود امر كرده تجاوز نكنند،چنان كه امام على(علیه السلام)با منع كردن اين مرد از روشى كه پيش گرفته بود،به اين مطلب اشاره فرموده است.
در اين جا شارح به معرّفى روشهاى سالكان طريقت پرداخته و آنها را به دو قسم تقسيم كرده است:
1-گروهى از آنان به بىنوايى و فقر خو گرفته و بكلّى از لذّات جهان دست برداشتهاند.
2-دستۀ ديگر كسانى هستند كه عيّاشى و لذّت جويى در دنيا را پسنديدهاند.
بديهى است آنچه را كه سالكان حق بين پسنديده و تمايل به فقر و دورى از دنيا پيدا كردهاند،بر خلاف شرع نيست زيرا آنان به رموز و اسرار آن آگاهى داشته و مىدانند كه اين روش از طريقۀ رفاه طلبان و مترفان،به سلامت و نجات نزديكتر است،به علت اين كه اصولا عيّاشى و رفاه طلبى ميدان فعاليت شيطان است.
سيرۀ پيامبر و على(علیه السلام)و جمعى از بزرگان صحابه نيز بيشتر برگزيدن فقر و ترك تجمّلات دنيا بود،در حالى كه در سياستهاى كشورى و رعايت مصالح اجتماعى با اهل دنيا همكارى كرده و از جامعه و مردم كنارهگيرى نداشتند .
نتيجۀ اعتراض عاصم بن زياد بر على(علیه السلام)كه او را از اين گونه زندگى نهى كرده بود آن است كه وى خود را در مورد ترك دنيا با آن حضرت مقايسه كرده بود و با اين بيان اعتراض را اظهار كرد كه:حال كه مرا از ترك دنيا منع مىكنى پس خود چگونه اين روش را در پيش گرفتهاى؟با آن كه تو مقتدا و پيشواى من
هستى و چنين زندگى دارى من نيز لازم است كه در اين جهت مثل همۀ جهات از تو پيروى كنم .
امام(علیه السلام)در پاسخ او جوابى اقناعى فرمود:كه ميان من و تو فرق بسيارى است،زيرا:من وظيفۀ خطير امامت و رهبرى امت را بر دوش دارم و بر هر پيشوايى لازم است كه خود را با پايينترين طبقات جامعه بسنجد و خويشتن را با آنها در وضعيت زندگى همسنگ قرار دهد،تا آن كه نادارى بىنوا او را به هيجان نياورد،چنان كه بردبارى خود را از دست دهد و در نتيجه كافر و بىدين شود يا لااقل به گناه و فسق و فجور كشانده شود،قابل توجه است كه امام على(علیه السلام)قبل از خلافت ظاهرى نيز همين حالت را داشت و با زندگى ساده و دور از لذّات و تجمّلات دنيا به سر مىبرد.
شارح در مقام كيفيّت پاسخ امام در مقابل اعتراض عاصم مىگويد:
پاسخى كه از متن سخن امام بر مىآيد جوابى اقناعى است كه در خور فهم طرف بوده ولى جواب تحقيقى چيزى است كه ما قبلا در شرح ذكر كردهايم كه:
علت اتخاذ اين روش،سالم ماندن از تمام خطرات مادّى و معنوى است.
اما فرق بين امام و عاصم در پيروى از اين طريق آن است كه:عاصم اين راه را با ناآگاهى به راه و رسم و اسرار آن در پيش گرفته،علاوه بر آن كه حقوق خانواده و فرزندان خود را نيز ضايع كرده است،از اين رو ترك اين گونه زندگى براى او بهتر است.و توفيق از خداوند است.
احاديث بدعتزا و روايات گوناگون كه در نزد مردم رواج دارد،از حضرت پرسيد،پس فرمود:
إِنَّ فِي أَيْدِي النَّاسِ حَقّاً وَ بَاطِلاً- وَ صِدْقاً وَ كَذِباً وَ نَاسِخاً وَ مَنْسُوخاً- وَ عَامّاً وَ خَاصّاً- وَ مُحْكَماً وَ مُتَشَابِهاً وَ حِفْظاً وَ وَهْماً- وَ لَقَدْ كُذِبَ عَلَى؟رَسُولِ اللَّهِ ص؟ عَلَى عَهْدِهِ- حَتَّى قَامَ خَطِيباً فَقَالَ- مَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ- وَ إِنَّمَا أَتَاكَ بِالْحَدِيثِ أَرْبَعَةُ رِجَالٍ لَيْسَ لَهُمْ خَامِسٌ رَجُلٌ مُنَافِقٌ مُظْهِرٌ لِلْإِيمَانِ مُتَصَنِّعٌ بِالْإِسْلاَمِ- لاَ يَتَأَثَّمُ وَ لاَ يَتَحَرَّجُ- يَكْذِبُ عَلَى ؟رَسُولِ اللَّهِ ص؟ مُتَعَمِّداً- فَلَوْ عَلِمَ النَّاسُ أَنَّهُ مُنَافِقٌ كَاذِبٌ لَمْ يَقْبَلُوا مِنْهُ- وَ لَمْ يُصَدِّقُوا قَوْلَهُ- وَ لَكِنَّهُمْ قَالُوا صَاحِبُ؟رَسُولِ اللَّهِ ص؟- رَآهُ وَ سَمِعَ مِنْهُ وَ لَقِفَ عَنْهُ فَيَأْخُذُونَ بِقَوْلِهِ- وَ قَدْ أَخْبَرَكَ اللَّهُ عَنِ الْمُنَافِقِينَ بِمَا أَخْبَرَكَ- وَ وَصَفَهُمْ بِمَا وَصَفَهُمْ بِهِ لَكَ ثُمَّ بَقُوا بَعْدَهُ- فَتَقَرَّبُوا إِلَى أَئِمَّةِ الضَّلاَلَةِ- وَ الدُّعَاةِ إِلَى النَّارِ بِالزُّورِ وَ الْبُهْتَانِ- فَوَلَّوْهُمُ الْأَعْمَالَ وَ جَعَلُوهُمْ حُكَّاماً عَلَى رِقَابِ النَّاسِ- فَأَكَلُوا بِهِمُ الدُّنْيَا وَ إِنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوكِ وَ الدُّنْيَا- إِلاَّ مَنْ عَصَمَ اللَّهُ فَهَذَا أَحَدُ الْأَرْبَعَةِ وَ رَجُلٌ سَمِعَ مِنْ؟رَسُولِ اللَّهِ؟ شَيْئاً لَمْ يَحْفَظْهُ عَلَى وَجْهِهِ- فَوَهِمَ فِيهِ وَ لَمْ يَتَعَمَّدْ كَذِباً فَهُوَ فِي يَدَيْهِ- وَ يَرْوِيهِ وَ يَعْمَلُ بِهِ- وَ يَقُولُ أَنَا سَمِعْتُهُ مِنْ؟رَسُولِ اللَّهِ ص؟- فَلَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ أَنَّهُ وَهِمَ فِيهِ لَمْ يَقْبَلُوهُ مِنْهُ- وَ لَوْ عَلِمَ هُوَ أَنَّهُ كَذَلِكَ لَرَفَضَهُ وَ رَجُلٌ ثَالِثٌ سَمِعَ مِنْ؟رَسُولِ اللَّهِ ص؟ شَيْئاً- يَأْمُرُ بِهِ ثُمَّ إِنَّهُ نَهَى عَنْهُ وَ هُوَ
لاَ يَعْلَمُ- أَوْ سَمِعَهُ يَنْهَى عَنْ شَيْءٍ ثُمَّ أَمَرَ بِهِ وَ هُوَ لاَ يَعْلَمُ- فَحَفِظَ الْمَنْسُوخَ وَ لَمْ يَحْفَظِ النَّاسِخَ- فَلَوْ عَلِمَ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضَهُ- وَ لَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ إِذْ سَمِعُوهُ مِنْهُ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضُوهُ وَ آخَرُ رَابِعٌ- لَمْ يَكْذِبْ عَلَى اللَّهِ وَ لاَ عَلَى رَسُولِهِ- مُبْغِضٌ لِلْكَذِبِ خَوْفاً مِنَ اللَّهِ وَ تَعْظِيماً؟لِرَسُولِ اللَّهِ ص؟- وَ لَمْ يَهِمْ بَلْ حَفِظَ مَا سَمِعَ عَلَى وَجْهِهِ- فَجَاءَ بِهِ عَلَى سَمْعِهِ- لَمْ يَزِدْ فِيهِ وَ لَمْ يَنْقُصْ مِنْهُ- فَهُوَ حَفِظَ النَّاسِخَ فَعَمِلَ بِهِ- وَ حَفِظَ الْمَنْسُوخَ فَجَنَّبَ عَنْهُ- وَ عَرَفَ الْخَاصَّ وَ الْعَامَّ فَوَضَعَ كُلَّ شَيْءٍ مَوْضِعَهُ- وَ عَرَفَ الْمُتَشَابِهَ- وَ مُحْكَمه وَ قَدْ كَانَ يَكُونُ مِنْ؟رَسُولِ اللَّهِ ص؟ الْكَلاَمُ- لَهُ وَجْهَانِ فَكَلاَمٌ خَاصٌّ وَ كَلاَمٌ عَامٌّ- فَيَسْمَعُهُ مَنْ لاَ يَعْرِفُ مَا عَنَى اللَّهُ سُبْحَانَهُ بِهِ- وَ لاَ مَا عَنَى؟رَسُولُ اللَّهِ ص؟- فَيَحْمِلُهُ السَّامِعُ وَ يُوَجِّهُهُ عَلَى غَيْرِ مَعْرِفَةٍ بِمَعْنَاهُ- وَ مَا قُصِدَ بِهِ وَ مَا خَرَجَ مِنْ أَجْلِهِ- وَ لَيْسَ كُلُّ أَصْحَابِ؟رَسُولِ اللَّهِ ص؟ مَنْ كَانَ يَسْأَلُهُ وَ يَسْتَفْهِمُهُ- حَتَّى إِنْ كَانُوا لَيُحِبُّونَ أَنْ يَجِيءَ الْأَعْرَابِيُّ وَ الطَّارِئُ- فَيَسْأَلَهُ ع حَتَّى يَسْمَعُوا- وَ كَانَ لاَ يَمُرُّ بِي مِنْ ذَلِكَ شَيْءٌ إِلاَّ سَأَلْتُهُ عَنْهُ وَ حَفِظْتُهُ- فَهَذِهِ وُجُوهُ مَا عَلَيْهِ النَّاسُ فِي اخْتِلاَفِهِمْ وَ عِلَلِهِمْ فِي رِوَايَاتِهِمْ
احاديث البدع:رواياتى است كه پس از پيامبر به دروغ از او نقل شده است،و كارهايى هم كه در دين بر اساس آن روايات پايه گذارى شده نيز بدعت ناميده مىشود.
تبوّء مقعده:به جايگاه خود فرود آمد و در آن استقرار يافت.
لقف عنه:با شتاب آن را دريافت كرد.
وهم به كسر(ه):اشتباه كرد،و هم به فتح(ه)مىخواست كارى را انجام دهد ولى قوۀ واهمه او را به جانب ديگرى برد.
جنّب عنه:از او كنارهگيرى كرد.
«آنچه از احاديث كه در ميان مردم وجود دارد مخلوطى است از حق و باطل،راست و دروغ،ناسخ و منسوخ،عامّ و خاص،محكم و متشابه و احاديثى
كه به خوبى محفوظ مانده و رواياتى كه طبق ظنّ و گمان نقل شده است.
برخى از مردم در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله)اخبار دروغى به آن حضرت نسبت دادند تا آنجا كه روزى در ميان جمعيت بپا خاست و بر اين عمل اعتراض كرد و چنين فرمود:
«هر كس عمدا بر من دروغ بندد،جايگاهش آتش دوزخ و جهنم سوزان است (1)» همانا كسانى كه براى تو اخبار و احاديث را نقل مىكنند از چهار گروه بيرون نيستند.
1-منافقان،منافق كسى است كه اظهار ايمان مىكند و خود را به اسلام نسبت مىدهد،از گناه نمىترسد و دورى نمىكند،از روى عمد بر پيامبر خدا دروغ مىبندد،اگر مردم مىدانستند كه او منافق و دروغگوست حرف او را قبول نمىكردند،امّا مىگويند:او صحابى پيامبر است،رسول خدا را ديده و از او شنيده و مطالب را از آن حضرت دريافت كرده است،در نتيجه گفتار او را مىپذيرند،در حالى كه خداوند وضع منافقان را چنان كه بايد روشن ساخته و اوصاف آنان را براى تو بر شمرده است،امّا آنان پس از درگذشت پيامبر(صلی الله علیه و آله) باقى ماندند و به پيشوايان ضلالت و گمراهى و كسانى كه با دروغ و بهتان مردم را به دوزخ مىكشاندند،تقرب جستند،كارهاى ايشان را تقليد كردند و آنها را فرمانروايان جامعه قرار داده و بر گردن مردم سوارشان كردند،و به وسيلۀ ايشان به خوردن دنيا مشغول شدند،اصولا مردم،همراه پادشاهان و دنيا هستند،مگر كسى كه خداوند او را از گناه نگهدارى فرمايد.اين بود يكى از گروههاى چهارگانه.
2-اشتباه كاران،شخصى كه از رسول خدا چيزهايى شنيده ولى درست آن را حفظ نكرده است،پس دچار اشتباه شده ولى به عمد دروغ به پيامبر نبسته است،پس آنچه دارد و مىداند،روايت مىكند و به كار مىبندد،و مىگويد:من آن را از رسول خدا شنيدهام،در حالى كه اگر مسلمانان مىدانستند كه اشتباه كرده
1) من كذب علىّ متعمدا فليتبوّأ مقعده من النار.
آن را از او نمىپذيرفتند،و اگر خود او نيز به اشتباهش پى برده بود آن را رها مىكرد و به آن عمل نمىكرد.
3-اهل شبهه:سوم كسى كه چيزى را از رسول خدا شنيده كه به آن امر مىكرده(امر موقّت بوده)ولى بعدا كه از آن نهى كرده آن را نشنيده يا چيزى را شنيده كه حضرت از آن نهى مىكرده و بعدا كه به آن،امر كرده نشنيده است، بنا بر اين،مطلب اول را كه نسخ شده به خاطر سپرده امّا به مطلب بعدى كه ناسخ آن است توجّه نكرده است و اگر مىدانست كه آنچه شنيده نسخ شده است آن را ترك مىكرد و اگر مسلمانان نيز هنگامى كه كلام او را مىشنيدند،مىدانستند كه نسخ شده است آن را از او نمىپذيرفتند.
4-حافظان راستگو:قسم چهارم شخصى كه به خدا و رسول او دروغ نبسته است و به واسطۀ خوف از خدا و احترام رسول گرامىاش دروغ را دشمن مىدارد،و از اشتباه هم مصون است،بلكه آنچه را شنيده به درستى حفظ كرده و بدون كم و زياد نقل مىكند،ناسخ را حفظ مىكند و به آن عمل مىكند و منسوخ را حفظ مىكند و از آن دورى مىگزيند،عام و خاص و محكم و متشابه را شناخته و هر كدام را در جاى مناسب خود قرار مىدهد.
گاهى از رسول خدا سخنانى صادر مىشده كه داراى دو وجه بوده است:
يك وجه خاصّ و يك وجه عامّ،پس كسى كه مقصود خدا و پيامبر را درك نكرده بود آن را مىشنيد و بدون شناخت معنى و مقصود و هدف از آن،به توجيه آن سخن مىپرداخت،و اين چنين نبود كه تمام اصحاب رسول خدا از آن حضرت سؤال كنند و براى فهميدن آن كنجكاوى كنند،تا آنجا كه دوست مىداشتند عربى از بيابان يا غريبى از راه دور برسد و از آن حضرت چيزى سؤال كند تا آنها پاسخش را بشنوند،امّا من هرگز چيزى به قلبم خطور نمىكرد مگر آن كه آن را مىپرسيدم و كاملا به ذهنم مىسپردم،اين است وجوه اختلاف مردم در احاديث و اختلاف رواياتشان .»
ان فى ايدى الناس...و حفظا و وهما ،در اين عبارات سخنانى را كه از قول رسول اكرم براى مردم نقل مىشود بر شمرده است،صدق و كذب از ويژگيهاى خبر است ولى حقّ و باطل اعمّ از اين دو است،زيرا شامل افعال نيز مىشود،و ناسخ و منسوخ،عام و خاص و متشابه را نيز فرا مىگيرد.
و امّا الحفظ،مقصود از كلمۀ «حفظا» چيزى است كه از بيان رسول خدا بطور كامل حفظ شده باشد، «وهم» سخنى است كه در آن غلط و اشتباه رخ داده باشد مثلا خيال كرده كه عامّ است در صورتى كه خاصّ مىباشد يا ثابت بودن آن را تصور كرده در حالى كه نسخ شده باشد،و جز اينها .
و قد كذب على رسول اللّه(صلی الله علیه و آله)على عهده....النّار ،از جمله دروغهايى كه بر پيامبر بستهاند اين است كه مردى عباى آن حضرت را به سرقت گرفت و نزد گروهى از مردم آمد و گفت:پيامبر عبايش را به عنوان نشانى به من داده است،كه فلان زن را به من تزويج كنيد،مردم گفتار او را نپذيرفتند،و بلافاصله كسى را براى تحقيق خدمت حضرت روانه كردند،در آن حال مرد دروغگو برخاست و آب نوشيد،مارى او را گزيد و در حال بمرد،پيامبر كه جريان را شنيد به على(علیه السلام)فرمود:شمشير را بگير و برو،و چون او را يافتى و دست بر او پيدا كردى،وى را به آتش بسوزان،پس على(علیه السلام)،به قصد يافتن او آمد و او را يافت و دستور سوزاندن وى را صادر فرمود.
اين نمونهاى از دروغها بود كه بر پيامبر بسته شده و در متن خطبه به آن اشاره فرموده است.
بايد بدانى كه دانشمندان در توضيح اين مطلب كه بر پيامبر(صلی الله علیه و آله)ناگزير دروغ مىبندند دليلى آورده و گفتهاند:از پيامبر(صلی الله علیه و آله)روايت شده كه فرمود:
«بزودى بر من دروغ مىبندند (1)»اگر اين حديث،راست و درست باشد ناگزير
1) قال رسول اللّه(صلی الله علیه و آله):سيكذّب علىّ
بايد بر پيامبر دروغ ببندند چون اگر دروغ نبندند گفتار پيامبر كذب خواهد شد و اگر اين حديث دروغ باشد محقّقا بر پيامبر دروغ بسته شده است(خود اين حديث دروغ آن را اثبات مىكند ).
امام(علیه السلام)در اين قسمت از خطبه رجال حديث را به چهار گروه منحصر كرده است و دليل بر انحصار در چهار قسم گفتار آن حضرت است كه فرمود:
براى آنان پنجمى وجود ندارد و مناسبت انحصار در چهار قسم اين است كه نقل كنندۀ حديث يكى از اين چهار گروه است.
1-منافق است كه احاديث را به دلخواه خود نقل مىكند،چه اصل حديث دروغ باشد،يا راست باشد و مطابق هوا و هوس خود آن را تحريف و كم و زياد كند،چنين شخصى خود گمراه است و ديگران را هم به قصد و عمد گمراه مىكند.
2-منافق نيست اما حديث را مطابق فهم و پندار خود روايت مىكند،اين شخص از روى سهو و اشتباه گمراه شده و ديگران را گمراه مىكند.
3-آنچه را كه شنيده درست نقل مىكند،(در حالى كه به شرايط و خصوصيات آن از قبيل عامّ و خاصّ،ناسخ و منسوخ و جز اينها آگاهى چندانى ندارد.)اين شخص نيز گمراه و گمراه كننده است،امّا بطور عرضى،نه ذاتى و عمدى.
4-قسم چهارم شخصى كه به خوبى حفظ كرده و درست نقل مىكند و به شرايط آن نيز آگاهى و بصيرت كامل دارد،تنها اين فرد است كه هم خود در راه راست قدم گذارده و هم ديگران را به صراط مستقيم هدايت مىكند .
امام(علیه السلام)با اين سخن: رجل منافق...فهذا احد الاربعه ،به اوّلين قسم از اقسام چهارگانه اشاره فرموده است.
متصنّع بالاسلام ،اسلام را شعار خود قرار داده،و تظاهر به آن مىكند.
لا يتأثّم ،اشاره به اين معنا دارد كه:چون شخص منافق به عنوان يك فرد
گنهكار كه در آخرت به كيفر و عذاب دچار خواهد شد شهرت ندارد،بنا بر اين كسى از او،ترس و بيمى نداشته از او دورى نمىكند،و علّت آن كه جامعه گفتههاى او را مىپذيرند آن است كه تظاهر به اسلام و مصاحبت پيامبر كرده و ادّعا مىكند كه خود سخنان آن حضرت را شنيده،در حالى كه مردم از نفاق باطنى او بىخبرند،آنجا كه خداوند متعال در رابطه با كيفر منافقان مىفرمايد:
«إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّارِ» . (1)»،و نيز هنگامى كه به توصيف حال آنها پرداخته و بيان مىكند: «إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللّهِ» (2).»،اين آيه دليل بر آن است كه منافقان كاذب و دروغگو هستند،زيرا به زبان شهادت به حقانيت پيامبر مىدهند در صورتى كه عقيدۀ آنان بر خلاف اين است و چنين مردمى از دروغ بستن بر پيامبر باكى ندارند. أئمّة الضّلال ،منظور از اين كلمه خلفاى بنى اميه است،و آنان كه مردم را به آتش دوزخ فرا مىخواندند،كسانى بودند كه مردم را به پيروى از بنى اميّه در امورى كه بر خلاف دين و اسلام بود مىخواندند و اين متابعت و پيروى كردن موجب رفتن به جهنّم و دخول در آتش دوزخ بود.
بالزّور و البهتان ،اشاره به امورى است كه وسيلۀ تقرّب جستن منافقان به بنى اميّه بود،از باب نمونه:اخبارى در فضيلت و ولايت و فرمانروا بودن آنان از قول پيامبر جعل مىكردند و در مقابل،از آنها مال و ثروت و پول و پاداش مىگرفتند،و سرپرستى كارها و فرمانروايى بر مردم به آنان داده مىشد .
و انّما النّاس...الاّ من عصم ،امام(علیه السلام)در اين گفتار به علّت و انگيزۀ
كارى كه منافق انجام مىدهد اشاره مىكند،زيرا:بديهى است كه دوستى و علاقۀ به دنيا بر منافقان و جز آنها چيره مىباشد،به دليل آن كه امور دنيا بر ايشان محسوس و با آن در تماسند،ولى نسبت به آخرت و خصوصيات آن و هدفى كه از خلقت آنان در دنيا اراده شده آگاهى ندارند،علاقهاى نشان نمىدهند،مگر كسى را كه خداوند هدايت فرموده و با كششى معنوى به طرف خود،او را از امور باطل مادّى و دنيوى حفظ كرده است.
و در اين جمله به مطلب ديگرى نيز اشاره شده است و آن كمياب بودن وجود نيكان و صالحان است چنان كه خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:
«إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ قَلِيلٌ ما هُمْ» (1)»،و در آيۀ ديگر نيز فرموده است: «وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ» (2)»،سپس امام عليه السلام به بيان حالت منافقان با پيشوايان ضلالت پرداخته و چنين فرموده است: ثمّ بقوا بعده ، اين امر بديهى است كه بلافاصله پس از وفات رسول اكرم هنوز پيشوايان گمراهى بطور رسمى وجود نداشتند،بنا بر اين مىتوان سخن امام را به دو وجه توجيه كرد:
1-چون حضرت يقين دارد كه در آيندۀ نزديك چنين امرى پيش مىآيد آن را به منزله واقع فرض كرده،و كلام فوق را بيان فرموده است.
2-اشاره به كسانى است كه پس از پيامبر اكرم باقى مانده و از اطرافيان معاويه شدند،چون او در آن هنگام پيشواى گمراهان بود .
و رجل سمع من رسول اللّه(صلی الله علیه و آله)شيئا لم يحفظه...لرفضه... ،اشاره به قسم دوم از ناقلان روايت است.
شارح در توضيح اين قسمت از سخنان حضرت كه در معرّفى اين گروه آمده،براى چنين شخصى دو اشتباه ذكر كرده است:لفظى،معنوى:سخنى را كه از پيامبر شنيده،نتوانسته است بدرستى لفظ آن را ضبط كند،و معناى آن را هم درست درك نكرده،و هنگامى كه مىخواهد آن را براى ديگران بازگو كند، معنايى كه خود تصور كرده است-در حالى كه بر خلاف ارادۀ پيامبر است-با لفظى از خود بيان مىكند،بنا بر اين آنچه را كه گفته،هم از نظر معنى و هم از جهت لفظ بر خلاف گفته پيامبر است،اما تعمدى در اين جهت نداشته،زيرا:آن را كه به نظر خود از پيامبر شنيده،روايت كرده و به آنچه كه در فكر و انديشۀ او درست بوده عمل كرده و آن را به رسول خدا نسبت داده است،علّت به غلط افتادن مردم و پذيرفتن گفتار او آن است كه آنها به اشتباه او آگاهى نداشتند،و علت اشتباه كردن خود او در نقل روايت و عمل به آن،توهّم و پندار او به هنگام شنيدن بوده است،كه اگر توجه به اين امر داشت نقل آن روايت و عمل به آن را ترك مىكرد .
و رجل سمع...لرفضه ،اشاره به قسم سوم است،كه علت به غلط افتادن ناقل و همچنين سبب گمراه شدن مردم با شنيدن از او،يك موضوع است و آن آگاه نبودن آنان از نسخ روايت است .
و آخر رابع...و محكمه.... امام با اين جمله به گروه چهارم اشاره فرموده و در جملۀ بعد آن را توضيح داده است : و عرف الخاص و العام فوضع كلّ شيئى موضعه يعنى،از جملۀ مزيّتهاى گروه چهارم آن است كه موارد عامّ و خاصّ روايات را دانسته و هر كدام را به جاى خود به كار بردهاند .
سپس امام(علیه السلام)به درستى و واقعيت قسم سوم آگاهى داده و چنين فرموده است: و قد كان يكون من رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) .
اين امر در زمان پيامبر اكرم وجود داشته است كه برخى اشخاص سخنى
را از آن حضرت مىشنيدند كه داراى دو وجه بوده است،يكى خاصّ و ديگرى عامّ،و شنونده توجه به اين كه يكى از آنها مخصّص ديگرى است،نداشته است،و يا اين كه تنها سخن عام را شنيده و تخصيص دهندۀ آن را كه بعدا صادر شده،نشنيده است و لذا آن را به معناى عامّش نقل مىكند و از معناى واقعى آن كه خاصّ است بىخبر است،و يا اصل سخن عام است ولى او آن را منحصر به موردى خاص مىداند و جز در آن مورد خاصّ به آن عمل نمىكند و مردم از او پيروى مىكنند .
و ليس كلّ اصحاب رسول اللّه... ،اين جمله پاسخ پرسش تقديرى است، گويا چنين سؤال مىشود:با اين كه اصحاب و اطرافيان پيامبر اكرم زياد بودهاند و او نيز با ياران خود در بيان حديث بسيار بردبار و متواضع بوده است پس چرا در گفتار آن حضرت به اشتباه افتادهاند؟ امام عليه السلام در پاسخ مىفرمايد كه:براى تمام آنها امكان توضيح خواستن و سؤال كردن نبود و احترام و عظمت آن حضرت بسيارى را از اين كار باز مىداشت،و حتى مىخواستند و انتظار مىكشيدند كه ديگرى يا مسافرى از راه دور بيايد و سؤالى مطرح كند تا پاسخ آن را بشنوند و استفاده كنند و براى آنها نيز باب سؤال باز شود ،اما راجع به خودش،توجه مىدهد كه در سؤال و توضيح خواستن از تمام مسائل مشكل كوشش فراوان داشته و پاسخها را دقيقا حفظ مىكرده است،تا اين كه مردم براى درك فضيلت و كسب نورانيت به او مراجعه كنند.
وَ كَانَ مِنِ اقْتِدَارِ جَبَرُوتِهِ- وَ بَدِيعِ لَطَائِفِ صَنْعَتِهِ- أَنْ جَعَلَ مِنْ مَاءِ الْبَحْرِ الزَّاخِرِ- الْمُتَرَاكِمِ الْمُتَقَاصِفِ يَبَساً جَامِداً- ثُمَّ فَطَرَ مِنْهُ أَطْبَاقاً- فَفَتَقَهَا سَبْعَ سَمَاوَاتٍ بَعْدَ ارْتِتَاقِهَا فَاسْتَمْسَكَتْ بِأَمْرِهِ- وَ قَامَتْ عَلَى حَدِّهِ وَ أَرْسَى أَرْضاً يَحْمِلُهَا الْأَخْضَرُ الْمُثْعَنْجِرُ- وَ الْقَمْقَامُ الْمُسَخَّرُ- قَدْ ذَلَّ لِأَمْرِهِ وَ أَذْعَنَ لِهَيْبَتِهِ- وَ وَقَفَ الْجَارِي مِنْهُ لِخَشْيَتِهِ- وَ جَبَلَ جَلاَمِيدَهَا وَ نُشُوزَ مُتُونِهَا وَ أَطْوَادِهَا- فَأَرْسَاهَا فِي مَرَاسِيهَا- وَ أَلْزَمَهَا قَرَارَتَهَا- فَمَضَتْ رُءُوسُهَا فِي الْهَوَاءِ- وَ رَسَتْ أُصُولُهَا فِي الْمَاءِ- فَأَنْهَدَ جِبَالَهَا عَنْ سُهُولِهَا- وَ أَسَاخَ قَوَاعِدَهَا فِي مُتُونِ أَقْطَارِهَا وَ مَوَاضِعِ أَنْصَابِهَا- فَأَشْهَقَ قِلاَلَهَا وَ أَطَالَ أَنْشَازَهَا- وَ جَعَلَهَا لِلْأَرْضِ عِمَاداً وَ أَرَّزَهَا فِيهَا أَوْتَاداً- فَسَكَنَتْ عَلَى حَرَكَتِهَا مِنْ أَنْ تَمِيدَ بِأَهْلِهَا أَوْ تَسِيخَ بِحِمْلِهَا أَوْ تَزُولَ عَنْ مَوَاضِعِهَا- فَسُبْحَانَ مَنْ أَمْسَكَهَا بَعْدَ مَوَجَانِ مِيَاهِهَا- وَ أَجْمَدَهَا بَعْدَ رُطُوبَةِ أَكْنَافِهَا- فَجَعَلَهَا لِخَلْقِهِ مِهَاداً- وَ بَسَطَهَا لَهُمْ فِرَاشاً- فَوْقَ بَحْرٍ لُجِّيٍّ رَاكِدٍ لاَ يَجْرِي وَ قَائِمٍ لاَ يَسْرِي- تُكَرْكِرُهُ الرِّيَاحُ الْعَوَاصِفُ- وَ تَمْخُضُهُ الْغَمَامُ الذَّوَارِفُ- «إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِمَنْ يَخْشى»
تعاصف:برهم خوردن امواج و شكسته شدن آنهاست.
مثعنجر:درياى روان و پر آب.
قمقام:دريا،چون محلّ اجتماع و گرد آمدن آب است به اين اسم ناميده شده است.
جبل:آفريد،خلق كرد.
جلاميدها:سنگهاى بسيار سخت و بزرگ زمين.
انهد:بلند كرد.
اساخ:داخل كرد.
انصاب:جمع نصب،علامتهايى كه بر سر راهها نصب مىشود.
انشاز:جمع نشز،بلنديهاى آن.
ارّزها فيها:پا بر جا و استوار كرد،در نسخۀ خطى سيد رضى بدون تشديد:(ارزها)روايت شده است ولى با تشديد بهتر و روشنتر است.
اكنافها:كنارههاى آن.
تكركره:آن را بر مىگرداند و تغيير مىدهد.
«از عظمت قدرت و بديع بودن لطايف آفرينش خداوند،آن كه از آب انباشتۀ درياى پر موج كه از آن صداى مهيبى از برخورد موجها بر مىخاست، موجود خشك و جامدى را به وجود آورد،و سپس،از آن آب طبقاتى بهم پيوسته آفريد و بعد آنها را به صورت آسمانهاى هفتگانه از يكديگر جدا فرمود،پس به فرمان خداوند اين آسمانها خود را نگه داشتند و در آن جا كه براى آنها تعيين شده بود ايستادند.زمين را در فضا استوار كرد،در حالى كه مادهاى كبود رنگ و پر آب و دريايى آرام و رام آن را بر پشت گرفت،دريايى كه به فرمان خداوند،رام و در برابر هيبت او فروتن،و از ترس وى از جريان افتاده است و سنگهاى سخت و تپّهها و كوههاى زمين را آفريد،و آنها را در لنگرگاههايشان متوقف كرد و در قرارگاههايشان مستقر ساخت،پس سرهاى آنها در هوا بلند شد و ريشههاى آن در آب نفوذ كرد،كوهها را از جاهاى پست و صاف زمين بر افراشت و پايههاى آنها را در درون و اعماق زمين فرو برد و قلّههاى آنها را بسيار بلند قرار داد و نوك آنها را طولانى ساخت و آنها را تكيهگاهها و ستونهاى زمين و همانند ميخهاى پا بر جا در زمين استوار كرد،از اين رو با داشتن حركت آرام گرفت تا ساكنان خود را از لرزش و سقوط و خرابى و فساد نگه دارد.
پس پاك و منزه است كسى كه زمين را با آن همه امواج ناآرام آب،ثابت
نگاه داشت،و با مرطوب بودن اطرافش آن را خشك كرد،و سپس آن را محل آرامش آفريدههاى خود قرار داد و بستر زمين را براى آنان بر روى اقيانوسى عظيم كه راكد و از جريان ايستاده است گسترده دريايى كه آن را تنها بادهاى تند وزنده برهم مىزند و ابرهاى بارنده آن را حركت مىدهد.
همانا در اين دلايل عظمت و قدرت الهى،جاى عبرت و پندگيرى براى كسى است كه از خداى خويش بيم داشته باشد .»
امام(علیه السلام)در اين فصل بيان فرموده است كه اصل حقيقت و مادۀ وجودى اجسام زمينى و آسمانى را آب تشكيل مىدهد و چگونگى آفرينش اين موجودات را از آب شرح داده است و نيز چگونگى آفرينش زمين و آسمانها و كوهها را بيان فرموده است،هر چند بيان كامل اين مباحث در خطبۀ اوّل از بيان امام عليه السلام بازگو شده است،ولى به چند فايده كه از سخنان حضرت در اين مورد استفاده مىشود،اشاره مىكنيم:
فايدۀ اول:به دليل اين كه اجرام آسمانى و زمينى از كمال نيرومندى و عظمت برخوردارند،و با اين وصف در آن،شگفتيها،و نوآوريهايى،از نظر آفرينش وجود دارد كه عقلها از شرح و بيانش حيران و ناتوان گشته است، ناگزير امام(علیه السلام)وجود اجسام را از يك طرف به قدرت و عظمت خداوند و از طرفى به لطافت صنع و نوآورى ذات اقدس الهى نسبت داده است،تا اوّلا اشاره به اين باشد كه ذات اقدس احديت از هر نظر در نهايت عظمت و بزرگى است، و ثانيا نهايت ظرافت در تدبير و كمال حكمت خداوند در مقام آفرينش را بيان دارد،و جمود و خشكى را كنايه از زمين آورده است.
فايده دوّم:مرجع ضمير در«منه»:بحر(دريا)است و در«حدّه»،يا اللّه و يا امره است،منظور حضرت از جمله قامت على حدّه آن است كه آسمانهاى
هفتگانه بر طبق اندازه و شكل و هيأتى كه خداوند براى آنها معيّن كرده است قرار گرفته و از آن خارج نشده،تجاوز نكردهاند و منظور از ضمير در يحملها كه مفعول و در محلّ نصب است كلمۀ ارض يعنى زمين است كه به معناى«يبس»:
جامد مىباشد،چنان كه قبلا بيان شد ،و همچنين ضمير در جلاميدها و كلمات بعد از آن يعنى متونها و اطوادها به زمين برمىگردد،اما ضمير ارساها و ما بعد آن تا اصولها به جبال(كوهها)و مرجع ضميرهاى جبالها ، سهولها و اقطارها ، ارض است،و در قواعدها ، قلالها و انشازها مرجع ضمير جبال است.
از جمله مطالبى كه امام در خطبۀ اوّل نهج البلاغه راجع به آفرينش جهان مادّى بيان فرمود اين بود كه:كف روى آب به وسيلۀ وزش باد به حركت در آمد و به سوى فضايى پهناور بلند شد و از آن،آسمانها به وجود آمد.
فايده سوم:تسليم بودن درياى محيط جهان مادّه در برابر فرمان الهى و پذيرش بزرگى و عظمت او حكايت از آن دارد كه اين عالم سراسر،امكان است و محتاج و نيازمند به قدرت خداوند،مىباشد و تحولات و تغييراتى كه در آن پيدا مىشود همه به ارادۀ حق تعالى است،و امام عليه السلام در اين عبارات استعاره به كار برده است (1).
فايدۀ چهارم:فرمايش امام(علیه السلام): على حركتها يعنى در حال حركت زمين زيرا،كلمۀ على به معناى حال است.
از عبارت تسيخ بحملها چنين استفاده مىشود كه اگر كوهها ميخهاى زمين نبودند زمين با تكان خوردن ساكنانش را در خود فرو مىبرد.امّا اين كه كوهها مانع از جنبش سركش زمين مىشود،دليلش را در خطبۀ اول نهج البلاغه دانستى،و امّا اين مطلب كه اگر كوهها نبود زمين ساكنان خود را فرو مىبرد،به
1) اين معنى از عبارت:قد ذلّ لأمره....لخشيته استفاده مىشود.(مترجم)
اين دليل است كه هر گاه زمين بلرزد،رويه و پهنۀ زمين كه انسانها بر روى آن هستند در آب فرو رود و مقصود امام(علیه السلام)از فرو بردن زمين همين است،بنا بر اين كوهها همان طور كه از لرزش زمين ممانعت مىكنند،از اين كه زمين ساكنانش را فرو برد يا از جاى خود كنده شود نيز ممانعت مىكنند .
فايدۀ پنجم:سخن امام كه زمين پس از مرطوب بودن اطراف آن،خشك شد داراى دو احتمال است:
1-ممكن است اشاره به اين باشد كه اصل زمين از كف آب بوده است، چنان كه قبلا بيان شد.
2-احتمال ديگر اين كه حضرت با آن جمله به قسمتى از زمين نظر داشته كه در آب فرو رفته سپس آب از آن قسمت بالاى زمين به جاهاى پايينتر جارى شده و آن نقطه از آب خالى و بعد خشك شده،اين نقاط و مواضع بسيار است، كه قسمتى مسكونى و قسمتى غير مسكونى است .
فايدۀ ششم:گفتار امام(علیه السلام) تمخضه الغمام الذّوارف اشاره به آن است كه دريا در اثر آمدن باران با شدت تكان خورده،طوفانى و مضطرب مىشود،و اين اضطراب به واسطۀ حركتى است كه باران در دريا ايجاد مىكند چون با شدت به دريا مىريزد و آن را به حركت در مىآورد و يا از آن جهت است كه باران همراه با باد است و در نتيجه آن در دريا موج و طوفان به وجود مىآورد،بيشترين بادهايى كه وسيلۀ تحريك اقيانوس مىشود بادهاى جنوبى است كه تسلط كامل بر آن دارد،و اين امر را بارها خودم مشاهده كردهام.
فايده هفتم:امام(علیه السلام)پس از آن كه آفريدههاى مادّى و تغييراتى را كه قدرت خداوندى در آنها ايجاد مىكند بر شمرده،فرموده است:محققا در آن تغييرات براى اهل خشيت،پند و عبرت است،تا آنان را از راههاى مختلف
عبرت،آگاه سازد،و منظور آن حضرت از اهل خشيت دانشمندان و علماى ربّانى مىباشند،زيرا خداوند در قرآن اين صفت را به آنها اختصاص داده و فرموده است: «إِنَّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ» (1)»توفيق از خداوند است.
1) سوره فاطر(35)،قسمتى از آيه(27) [1]يعنى:تنها بندگان دانشمند خدايند كه از او خوف و خشيت دارند .
اَللَّهُمَّ أَيُّمَا عَبْدٍ مِنْ عِبَادِكَ- سَمِعَ مَقَالَتَنَا الْعَادِلَةَ غَيْرَ الْجَائِرَةِ- وَ الْمُصْلِحَةَ فِي الدِّينِ وَ الدُّنْيَا غَيْرَ الْمُفْسِدَةِ- فَأَبَى بَعْدَ سَمْعِهِ لَهَا إِلاَّ النُّكُوصَ عَنْ نُصْرَتِكَ- وَ الْإِبْطَاءَ عَنْ إِعْزَازِ دِينِكَ- فَإِنَّا نَسْتَشْهِدُكَ عَلَيْهِ يَا أَكْبَرَ الشَّاهِدِينَ شَهَادَةً- وَ نَسْتَشْهِدُ عَلَيْهِ جَمِيعَ مَا أَسْكَنْتَهُ أَرْضَكَ وَ سمَاوَاتِكَ- ثُمَّ أَنْتَ بَعْدُ الْمُغْنِي عَنْ نَصْرِهِ- وَ الْآخِذُ لَهُ بِذَنْبِهِ
نكوص:عقب نشينى كردن.
«بار پروردگارا هر بنده از بندگانت كه گفتار عادلانهاى دور از ستمگرى و اصلاح طلبانۀ بدون مفسدۀ ما را در امر دين و دنيا بشنود ولى پس از شنيدن از قبول آن خوددارى كند كارش جز خوددارى از يارى تو و كندى و سهلانگارى از بزرگداشت دين تو،چيزى ديگر نيست،ما تو را،در برابر او به شهادت مىگيريم اى بزرگترين شاهدان،و نيز تمام آنان را كه در آسمانها و زمينت اسكان دادهاى،به گواهى بر ضد او فرا مىخوانيم،آن گاه،تو ما را از يارى او بىنياز كنندهاى و او را به گناهش مؤاخذه خواهى كرد .»
اين فصل از سخنان امام جزئى از خطبهاى است كه در آن ياران خود را به
جنگ با اهل شام وادار مىكرد،و اين قسمت را هنگامى بيان فرمود كه عدّۀ بيشترى از پيروانش دست از يارى او برداشته بودند.
حضرت،در اين عبادتها،خدا و فرشتگان و بندگانش را بر كسى كه سخنان عدالت خواهانۀ او را شنيده و سپس،از آن اعراض كرده و از يارى دين خدا خوددارى كرده،به شهادت و گواهى گرفته است،امام(علیه السلام)با سخنانش كه راهنماى آنها و اصلاح كنندۀ امور دين و دنياى آنان بود ايشان را به جهاد با دشمنان دين دعوت مىكرد،ولى پاسخ آنها جز سر باز زدن از جنگ و نافرمانى از دستورات آن حضرت چيز ديگرى نبود،لذا در اين سخنان خداى را به گواهى مىگيرد تا به اين وسيله ياران خود را به جنگ تشويق كند و از تاخير در آن باز دارد،به اين گونه،احساسات آنان تحريك مىشود و در برابر فرمان او سر فرود مىآورند و او را اطاعت مىكنند،و نيز آن جا كه گفتار خود را به عدالت و اصلاح توصيف مىفرمايد،توجه شنوندگان را به آن جلب مىكند.
در فرمايش امام(علیه السلام): ثم انت بعده... خدايا تو كه بر حال او گواهى ما را از يارى و كمك او بىنياز مىكنى،هشدارى به عظمت سلطۀ خداوندى و كوچك شمردن روحيه كسانى است كه از يارى دين سرپيچى مىكنند،سرانجام در آخر خطبه عقوبت و كيفر الهى را تذكر داده و اشاره به آن فرموده است كه:سستى كردن از نصرت دين خدا گناه بزرگى است كه انسان مورد مؤاخذه و عذاب قرار مىگيرد.توفيق از خداوند است.
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْعَلِيِّ عَنْ شَبَهِ الْمَخْلُوقِينَ- الْغَالِبِ لِمَقَالِ الْوَاصِفِينَ- الظَّاهِرِ بِعَجَائِبِ تَدْبِيرِهِ لِلنَّاظِرِينَ- وَ الْبَاطِنِ بِجَلاَلِ عِزَّتِهِ عَنْ فِكْرِ الْمُتَوَهِّمِينَ- الْعَالِمِ بِلاَ اكْتِسَابٍ وَ لاَ ازْدِيَادٍ- وَ لاَ عِلْمٍ مُسْتَفَادٍ- الْمُقَدِّرِ لِجَمِيعِ الْأُمُورِ بِلاَ رَوِيَّةٍ وَ لاَ ضَمِيرٍ- الَّذِي لاَ تَغْشَاهُ الظُّلَمُ وَ لاَ يَسْتَضِيءُ بِالْأَنْوَارِ- وَ لاَ يَرْهَقُهُ لَيْلٌ وَ لاَ يَجْرِي عَلَيْهِ نَهَارٌ- لَيْسَ إِدْرَاكُهُ بِالْإِبْصَارِ وَ لاَ عِلْمُهُ بِالْإِخْبَارِ
«ستايش خدايى را سزاست كه از همانندى آفريدگان برتر و از آنچه كه وصف كنندگان گويند والاتر است،با آفرينشهاى شگفتانگيز خود در چشم نظاره كنندگان ظاهر و آشكار است،به سبب شكوه و ارجمنديش از انديشۀ توهم كنندگان پنهان است،دانايى است كه دانش او اكتسابى نيست و بر آن افزوده نشود و از كسى فرا نگرفته است،همه چيز را بدون احتياج به فكر و انديشيدن،به اندازهاش مقرر فرموده است،ذات اقدسى كه تاريكيها او را فرا نمىگيرد،و از روشنيها كسب نور نمىكند،شب او را در بر نمىگيرد و روز بر او نمىگذرد، دريافت او با چشم ظاهر و آگاهى او با شنيدن اخبار نيست .»
امام(علیه السلام)در اين قسمت از عبارات خداوند متعال را به تعدادى از صفات ثبوتيه و سلبيه ستوده است:
1-ذات اقدس او برتر از آن است كه همانند مخلوقات باشد.
2-بر آنچه وصف كنندگان بگويند غالب است و هيچ وصفى قدرت احاطۀ به او را ندارد و هيچ صفتى را از دست نمىدهد به گونهاى كه بر آن توانايى نداشته باشد و ما بارها به اين مطلب اشاره كردهايم.
3-براى كسانى كه با چشم ظاهر و ديدۀ دل به جهان آفرينش مىنگرند شگفتيهاى تدبير حق آشكار است.
4-به سبب ارجمندى و شكوه ذاتش از انديشۀ خيال پردازان پنهان است.توضيح اين دو صفت قبلا گذشت. «بجلال عزّته» مقصود از اين جمله اين است كه خداوند منزّه از راه يافتن انديشه به كنه ذات او است و اين پنهان بودن،به لحاظ حقارت و كوچكى او نيست بلكه عزّت مقام و شكوه ذات او باعث اين امر شده است،تعبير به«فكر المتوهّمين»به اين منظور است كه روح انسان در موقع دريافت امور مجرّد از ماده،ناگزير است كه با انگيزۀ قوۀ واهمه از خيال خود كمك بگيرد،يعنى آنها را تشبيه به امور مادّى كرده تنزّل دهد و به صورتهاى خيالى در آورد،زيرا وهم انسان تنها چيزهايى را درك مىكند كه مربوط به امور حسى باشد يا چنان تصور شود.بنا بر اين آنچه را كه انسان در اين جهان تصوّر مىكند چه ذات يا صفات حق تعالى و يا غير آن باشد ناگزير بايد همراه با صورت خيالى يا وابسته به آن باشد،در حالى كه پروردگار متعال با توجه به عظمت و جلالش از اين تصور خيالى منزّه و بدور است و از اين لحاظ بطون و كمون دارد(يعنى مخفى و پنهان است ).
5-دانايى او مسبوق به جهل نيست تا نيازمند به كسب علم باشد،و كمبود علمى ندارد كه احتياج به افزودن داشته باشد يا استفاده از غير كند چنان كه
دانش آفريدگان بدين منوال است.
6- المقدّر لجميع الامور ،يعنى تمام كارها را بر طبق خواستۀ خود و به اندازۀ معيّن به وجود آورده،و در اين كار از انديشه و تدبير منزّه بوده است .
7-خداوند،كسى است كه تاريكها او را نمىپوشاند و از روشنائيهاى جهان،نور نمىگيرد،زيرا كه از جسم بودن و عوارض آن كه امور مادى مىباشد، بدور است.
8- و لا يرهقه... ،شب او را در نمىيابد و روز بر او نمىگذرد،زيرا خداوند منزّه از آن است كه زمان بر او احاطه پيدا كند.
9-خداوند اشياء را با ديدگان دريافت نمىكند چون ذات مقدّسش در دريافت حقايق نياز به ابزار ندارد.
10-آگاهى خداوند نشأت گرفته از اخبار و گزارشها نيست چنان كه بيشتر دانشهاى ما چنين است،چون حق تعالى از داشتن ابزار شنوايى ظاهرى مبرّاست.و توفيق از خداوند است.
مساوره:حمله بردن سرّح:جدا ساخت
«خداوند پيامبر را با نورى پر از روشنايى فرستاد،و او را در برگزيدن مقدم داشت،پس پراكندگيها و گسستگيها را به وسيلۀ او جمع كرد و پيوند داد،و
زورمندان را به توسط او مورد هجوم قرار داد،و دشواريها را به وجود او آسان فرمود و ناهمواريها را به دست وى هموار كرد،تا آنجا كه گمراهى را از راست و چپ دور كرد .»
در اين مورد امام(علیه السلام)به برخى از فوايد وجودى و فضايل و برتريهاى مقام پيامبر اكرم اشاره فرموده است:
1-بعثت آن حضرت همراه با نور افشانى بود،و لفظ ضياء كنايه از انوار اسلام است كه به راه خدا راهنمايى مىكند.
2-خداوند او را بر همۀ پيامبران در فضيلت مقدم داشت،اگر چه همۀ انبياء برگزيدگان او هستند.
3-به وسيلۀ او خداوند پراكندگيها را به همديگر پيوند داد.
منظور از پراكندگيها،اختلافات و نابسامانيهاى دورۀ جهالت،پيش از پيامبر اكرم است و مراد از جمعآورى آنها منظّم و مرتب كردن مصالح امور آنها به واسطه دين اسلام و توحيد است.
4-با فرستادن آن حضرت،خداى عزّ و جل،زورگوى چيره را مورد حمله و هجوم قرار داد.
در اين مورد كه امام عليه السلام خدا را فاعل فعل ساور قرار داده،از باب مجاز است،زيرا،او پيامبر را به دينى مبعوث فرموده است كه با آن بر زورمندان مشرك و غير آن هجوم كرد.
5-سر سختيها و دشواريها را به وسيلۀ او زبون و رام كرد،مراد گردنكشان دورۀ جاهليت و دشمنان دين خداست.
6-خداوند متعال به وسيله پيامبر،تمام ناهمواريها را هموار كرد،منظور ناهمواريهايى است كه در طريق حق وجود داشت،كه پروردگار آن چنان او را
راهنمايى فرمود تا توانست گمراهى و جهل را از راست و چپ دلها بزدايد،و در ضمن عبارت راست و چپ اشاره به دور كردن دو صفت افراط و تفريط مىباشد كه گاهى بر بعضى نفوس غلبه مىكند،چنان كه بارى كه بر پشت حيوان گذارده مىشود سعى مىشود كه مبادا دو طرف آن ناميزان باشد،و اين تعبير امام(علیه السلام)از لطيفترين استعارهها و بليغترين آنهاست.توفيق از خداوند است.
وَ أَشْهَدُ أَنَّهُ عَدْلٌ عَدَلَ وَ حَكَمٌ فَصَلَ- وَ أَشْهَدُ أَنَّ؟مُحَمَّداً؟ عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ سَيِّدُ عِبَادِهِ- كُلَّمَا نَسَخَ اللَّهُ الْخَلْقَ فِرْقَتَيْنِ جَعَلَهُ فِي خَيْرِهِمَا- لَمْ يُسْهِمْ فِيهِ عَاهِرٌ وَ لاَ ضَرَبَ فِيهِ فَاجِرٌ- أَلاَ وَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ لِلْخَيْرِ أَهْلاً- وَ لِلْحَقِّ دَعَائِمَ وَ لِلطَّاعَةِ- عِصَماً- وَ إِنَّ لَكُمْ عِنْدَ كُلِّ طَاعَةٍ عَوْناً مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ- يَقُولُ عَلَى الْأَلْسِنَةِ وَ يُثَبِّتُ الْأَفْئِدَةَ- فِيهِ كِفَاءٌ لِمُكْتَفٍ وَ شِفَاءٌ لِمُشْتَفٍ وَ اعْلَمُوا أَنَّ عِبَادَ اللَّهِ الْمُسْتَحْفَظِينَ عِلْمَهُ- يَصُونُونَ مَصُونَهُ وَ يُفَجِّرُونَ عُيُونَهُ- يَتَوَاصَلُونَ بِالْوِلاَيَةِ- وَ يَتَلاَقَوْنَ بِالْمَحَبَّةِ وَ يَتَسَاقَوْنَ بِكَأْسٍ رَوِيَّةٍ- وَ يَصْدُرُونَ بِرِيَّةٍ لاَ تَشُوبُهُمُ الرِّيبَةُ- وَ لاَ تُسْرِعُ فِيهِمُ الْغِيبَةُ- عَلَى ذَلِكَ عَقَدَ خَلْقَهُمْ وَ أَخْلاَقَهُمْ- فَعَلَيْهِ يَتَحَابُّونَ وَ بِهِ يَتَوَاصَلُونَ- فَكَانُوا كَتَفَاضُلِ الْبَذْرِ يُنْتَقَى فَيُؤْخَذُ مِنْهُ وَ يُلْقَى- قَدْ مَيَّزَهُ التَّخْلِيصُ وَ هَذَّبَهُ التَّمْحِيصُ فَلْيَقْبَلِ امْرُؤٌ كَرَامَةً بِقَبُولِهَا- وَ لْيَحْذَرْ قَارِعَةً قَبْلَ حُلُولِهَا- وَ لْيَنْظُرِ امْرُؤٌ فِي قَصِيرِ أَيَّامِهِ وَ قَلِيلِ مُقَامِهِ فِي مَنْزِلٍ- حَتَّى يَسْتَبْدِلَ بِهِ مَنْزِلاً- فَلْيَصْنَعْ لِمُتَحَوَّلِهِ وَ مَعَارِفِ مُنْتَقَلِهِ- فَطُوبَى لِذِي قَلْبٍ سَلِيمٍ- أَطَاعَ مَنْ يَهْدِيهِ وَ تَجَنَّبَ مَنْ يُرْدِيهِ- وَ أَصَابَ سَبِيلَ السَّلاَمَةِ بِبَصَرِ مَنْ بَصَّرَهُ- وَ طَاعَةِ هَادٍ أَمَرَهُ وَ بَادَرَ الْهُدَى قَبْلَ أَنْ تُغْلَقَ أَبْوَابُهُ- وَ تُقْطَعَ أَسْبَابُهُ وَ اسْتَفْتَحَ التَّوْبَةَ وَ أَمَاطَ الْحَوْبَةَ- فَقَدْ أُقِيمَ عَلَى الطَّرِيقِ وَ هُدِيَ نَهْجَ السَّبِيلِ
نسخ:زدود و دگرگون كرد.
عاهر:زناكار،چه زن باشد چه مرد،و كلمه«فاجر»نيز به همين معناست.
كفاء:كفايت و بىنيازى.
ريّه:سيرابى،حالتى كه پس از آب خوردن براى انسان پيدا مىشود.
ريبه:نيرنگبازى و فريبكارى.
قارعه:سخت،از شدايد روزگار.
اماط:زدود.
تمحيص:آزمايش.
يرديه:او را در ورطه هلاكت مىاندازد.
حوبه:گناه.
«گواهى مىدهم كه ذات پروردگار حقيقت عدل است و عدالت مىكند،و حاكمى است كه حق را از باطل جدا مىسازد،و گواهى مىدهم كه محمد(صلی الله علیه و آله) بنده و فرستادۀ اوست و سرور بندگان او.آن گاه كه خداوند آفريدگان خود را به دو گروه در آورد،او را در بهترين آن دو گروه قرار داد كه زناكار را در آن سهمى و فاجر را در آن بهرهاى نبود.
آگاه باشيد كه خدا،براى خير و نيكى،اهلى شايسته و براى حقيقت، پايههايى استوار و براى اطاعت و عبادت مخلصانى قرار داده است،براى هر كدام از شما در هنگام عبادت،مددى از خدا مىرسد كه بر زبانها جارى مىسازد و دلها را ثابت نگه مىدارد و در آن،براى طالب بىنيازى،بىنيازى و براى آن كه خواستار بهبودى است،بهبودى مىباشد.
بدانيد:بندگان او كه حافظان علم اويند آنچه را كه بايد نگهدارى شود، نگهدارى مىكنند،و چشمههاى دانش الهى را به جريان مىاندازند،براى كمك يكديگر با هم ارتباط دارند،و با محبّت و دوستى همديگر را ديدار مىكنند،و به وسيلۀ جامهاى علم و معرفت قلوب يكديگر را آبيارى مىنمايند،و با سير آبى برمىگردند،شكّ و شبهه و بد گمانى در دل آنها راه نمىيابد،و غيبت و بد گويى بر زبان آنها جارى نمىشود،پروردگار مهربان فطرت و خوى آنان را بر اين ويژگيها آفريد،لذا اين گونه با هم دوستى و ارتباط دارند،فضيلت آنان نسبت به ديگران مانند برترى بذر نسبت به دانههاى ديگر است،كه پاك شده قسمتى از آن انتخاب و(آنچه نامطلوب است)بدور ريخته مىشود،خالص بودن باعث امتياز
و آزمايش شدن وسيلۀ پاكى آن گرديده است،پس بايد انسان شرافت و بزرگوارى را با پذيرش اين ويژگيها بپذيرد،و از مرگ پيش از فرا رسيدن آن دورى كند،و در كوتاهى روزهاى عمر و اندك بودن اقامت در اين سرا دقت كند تا موقعى كه به منزلى در عالم آخرت منتقل شود،و بايد براى آن سرا و نشانههاى ورود به آن كار كند،پس خوشا به حال آن كه قلبى سليم دارد و راهنماى خود را پيروى مىكند و از گمراه كننده دورى مىجويد،با توجه كردن به ارشاد هدايت كننده و تبعيت از فرمان او،راه سلامت را دريافته و پيش از آن كه درهاى آن بسته و وسيلههاى آن قطع شود به منزلگاه سعادت و هدايت بشتابد،باب توبه را باز كند و ننگ گناه را از خود بزدايد.
چنين شخصى در راه راست گام نهاده و به جادّۀ پهناور حقيقت راه يافته است .»
امام(علیه السلام)در آغاز اين خطبه از باب مجاز،لفظ«عدل»را به جاى«عادل» آورده است،يعنى لازم را ذكر و ملزوم را اراده فرموده است.
جريان عدل در سراسر عالم هستى خداى متعال نظر به علم و آگاهيش بر همه چيز،حكومت و قضايش عادلانه است و هر دستورى كه صادر مىفرمايد بر طبق نظام كلى آفرينش و حكمت بالغۀ اوست،و اين مطلب شامل تمام موجودات مىشود زيرا همه چيز به فرمان او به وجود مىآيند،در اين جا شارح اشكالى را كه براى بعضى در مورد همگانى بودن عدل به وجود مىآيد پاسخ مىگويد:اشكال آن است كه در عالم طبيعت امور جزئى وجود دارد كه شرّ به شمار مىآيند و بر حسب صورت ستم است(افراد ستمگر،باد،طوفان،زمين لرزهها)،جواب آن است كه اينها شرّ و فساد مطلق نيستند بلكه هر كدام نسبى است يعنى نسبت به بعضى از امور و
برخى اشخاص شرّاند،و با اين حال اينها از لوازم عدل و خير هستند زيرا بدون آن،وجود خير و عدل امكان ندارد،چنان كه انسان،وقتى انسان است كه داراى قواى خشم و شهوت نيز باشد،كه اين صفات اندكى فساد و شرّ به همراه دارد،و چون خير بيشتر از شرّ است و رها كردن خير بسيار به خاطر شر اندك خود شرّى بزرگ در برابر بخشش و حكمت خداوند است،بنا بر اين وجود اين شرور جزئى لازم است و لطمهاى به نظام عدل كلّى در جهان آفرينش وارد نمىآورد.
امام(علیه السلام)با گفتار خود:عدل اشاره به اين مطلب فرموده است كه هم اكنون در عالم نظام عدل موجود و بر قرار است،و با عبارت سيّد عباده به سخن خود پيامبر اشاره كرده كه فرموده است:«من سرور اولاد آدم هستم ولى اين مايۀ افتخار من نيست (1).» كلما نسخ اللّه الخلق فرقتين ،منظور حضرت آن است كه مردم هر زمانى به دو گروه خير و شرّ تقسيم مىشوند.
چون تقسيم كردن هر چيز موجب تغيير در ذات مقسوم و از بين رفتن حالت يگانگى و وحدت آن است.لذا امام در اين عبارت كلمۀ نسخ را كه به معناى نابودى و زوال است،به معناى تقسيم به كار برده و فرموده است:خداوند جامعه را به دو گروه:خير و شرّ تقسيم كرده است.
جعله فى خيرهما ،اين سخن امام نيز اشاره به كلام ديگرى از خود پيامبر است كه مطّلب بن ابى وداعه از آن حضرت نقل كرده است كه فرمود:من محمّد پسر عبد المطّلب هستم،خدا كه آفريدگان خويش را بيافريد،مرا از بهترين آنها قرار داد،آن گاه گروه دوم را به دو قسمت تقسيم كرد و مرا در ميان بهترين آنان قرار داد،و گروه اخير را چند قبيله كرد و من را در قبيلۀ بهتر قرار داد،
1) انا سيد ولد آدم و لا فخر
سپس آن قبيله را به خانوادههايى تقسيم فرمود و مرا در بهترين خانواده به وجود آورد،بنا بر اين من از نظر خانوادگى و ويژگيهاى روحى و نفسانى از همۀ شما برتر و بهترم .
لم يسهم فيه عاهر،و لا ضرب فيه فاجر ،معناى اين سخن امام اين است كه در نسب شريف پيامبر براى زناكار بهرهاى نبوده و در اصل و ريشۀ او،گناه دخالت نداشته است ضرب فى كذا بنصيب،يعنى براى او در آن بهرهاى است اين دو جمله اشاره است به پاكى و طهارت و منزّه بودن اصل و ريشه و نژاد رسول خدا از آلودگى به زنا و فحشاء،چنان كه از خود پيامبر نقل شده است كه:پيوسته پروردگار متعال مرا از اصلاب پاك به رحمهاى پاك منتقل كرده است،و نيز مىفرمايد:چون خداوند حضرت آدم را آفريد،نور وجود مرا در پيشانى او به وديعت نهاد،و پيوسته آن را از صلب پدران نيكو به ارحام مادرانى پاك منتقل مىكرد تا موقعى كه به عبد المطلّب رسيد و نيز آن حضرت فرموده است:«با پيوندى كه شرعى بوده است زاده شدهام نه از راه نامشروع (1).» الا و انّ اللّه...عصما ،امام(علیه السلام)در اين جمله.شنوندگان خود را تشويق و وادار مىكند كه پايههاى استوار حقيقت بوده همواره مطيع فرمان خدا باشند تا سرانجام بتوانند خويش را اهل بهشت قرار دهند،و نيز در جملۀ و انّ لكم...
من اللّه با اين بيان كه براى آنها موقع اطاعت و عبادت الهى از ناحيۀ خداوند كمك و يارى مىرسد،آنان را به پرستش حق تعالى و پيروى از فرمان او تشويق مىكند، و ظاهرا مراد امام(علیه السلام)از كلمۀ عون(ياور)،قرآن كريم است.
يقول على الالسنه و يبيّت الافئده ،حضرت در اين دو جمله راههاى گوناگون كمكهايى را كه از طرف خدا در هنگام انجام دادن اعمال نيك به انسان
1) ولدت من نكاح،لا من سفاح.
مىرسد بيان مىفرمايد:و آنها بر دو قسم است:زبانى و قلبى:
1-وعدۀ پاداشهاى عظيمى كه خداوند با زبان پيامبران خود به اطاعت كنندگان داده و آنان را ستايش فرموده،و به آنان مژدۀ بهشت و رضوان داده است، و خود اين نويدها انسان را در راه انجام دادن اطاعت و عبادت خدا تقويت و كمك مىكند.
2-كمكهايى كه از ناحيه اطمينان و آرامش قلبى براى او پيدا مىشود همان آمادگى وجودى او براى عبادت و آگاه شدن به اسرار علم الهى و كشف حقايق از كتاب خداوند مىباشد چنان كه مىفرمايد: «أَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (1).»،و نيز مىفرمايد: «كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِيلاً» (2).» بطور كلى آيات قرآن از يك طرف انسان را از عقوبت و كيفر كارهاى ناپسند بر حذر مىدارد و از طرفى با بيان پاداشهاى اعمال نيك،دل آدمى را از غير خدا مىكند و به آرامشى كه در سايۀ قرب الهى به سبب اطاعت و عبادت به دست مىآيد وادار مىكند.
فيه كفاء لمكتف و شفاء لمشتف ،معناى اين عبارت چنين است:هر كس طالب كمالات نفسانى و شفاى بيماريهاى درونى و خصوصيات اخلاقى است، بداند كه اين سخن او را كفايت و دردهاى او را درمان مىسازد .
امام(علیه السلام)پس از گواهى دادن به عدل الهى و تنزيه پيامبر و تشويق انسانها به عبادت پروردگار متعال،ويژگيهاى بندگان خدا را كه حافظان علم و اسرار آفرينش او هستند بر شمرده تا شنوندگان راه آنها را گرفته و همراه آنان باشند.
در اين مورد ده صفت براى ايشان بيان فرموده است كه عبارت است از:
1-بندگان خدا آنچه را كه بايد از نااهلان بدور داشت بدور مىدارند،و اسرار الهى را جز در نزد اهل سرّ بازگو نمىكنند.
2-چشمههاى علم الهى را براى مردم مىشكافند،شارح براى كلمۀ «عيون»دو احتمال ذكر كرده است:
اول اين كه منظور اذهان و عقول پيامبران و اولياى خدا باشد.
دوم اين كه اصول علمى و ريشههاى پاك دانش و وحى باشد كه اولياى خدا بر آن آگاهى دارند(و لفظ تفجير براى دلالت و جدا كردن و شرح اصول علمى و ريشههاى پاك دانش و وحى استعاره آورده شده است.) 3-به منظور كمك به پيشرفت دين خدا و برقرارى حدود الهى به همديگر مىپيوندند.
4-با محبت و دوستى با هم برخورد مىكنند،كه خواستۀ شارع مقدس است تا مانند يك روح در بدنهاى مختلف قرار گيرند.
5-يكديگر را با جام سير آب كنندهاى آب مىدهند،لفظ كأس را امام(علیه السلام) براى علم،استعاره آورده است يعنى از همديگر كمال استفادۀ علمى مىكنند، امام(علیه السلام)با ذكر رويّه استعاره را ترشيح كرده و مقصودش بهرهمندى كامل مىباشد.
6-به هنگامى كه از هم جدا مىشوند مملوّ از كمالات نفسانى و آگاهى و حقايق عرفانى هستند،لفظ ريّه را استعار آورده .
7-در ميان آنان شك و شبههاى نسبت به همديگر وجود ندارد و با هم نفاق و بد بينى و حسد...ندارند.
8- و لا تسرع فيهم الغيبة ،غيبت در ميان آنها به زودى يافت نمىشود.
شارح در عبارت فوق كه سرعت در غيبت را نفى كرده است،دو احتمال ذكر كرده:
الف:احتمال اوّل اين كه چون همۀ آنها معصوم از گناه و خطا نيستند، ممكن است گاهى به غيبت اقدام كنند،و آنچه كه در آنها نيست سرعت بر اين عمل است،لذا امام عليه السلام اين كار را تنها از آنان بعيد شمرده است،نه اين كه به كلى آن را نفى كرده باشد.
ب:احتمال دوّم:اين نفى سرعت در رابطۀ با ديگران است يعنى به دليل اين كه عيب و نقص آنها بسيار اندك است،كسى بزودى نمىتواند زبان به غيبت آنها بگشايد.
9-خداوند سرشت آنها را براى ويژگيها و كمالات قرار داده است و آنان را بر طبق قضاى خود ايجاد كرد و بيافريد،بنا بر اين مطابق سرشت و سرنوشت خود به يكديگر دوستى مىورزند و پيوند بر قرار مىكنند.
10-برترى آنان بر بقيۀ مردم همانند برترى دانۀ بذر نسبت به بقيه دانهها است،امام(علیه السلام)در اين سخن: ينتقى...التمحيص وجه شباهت اولياى خدا را به دانۀ بذر بيان فرموده و شرح آن چنين است:آنان خالصان و پاكان مردمند كه عنايت و رحمت پروردگار شامل حال آنها شده به راه مستقيم هدايت يافتهاند،و با دستوراتى كه خدا به آنها داده آنها را مورد آزمايش و امتحان قرار داده است .
فليقبل امرء كرامة بقبولها... ،اين جا حضرت پس از بيان ويژگيهاى بندگان خاصّ خدا به موعظه و نصيحت و پند و اندرز برگشته و مىفرمايد:بايد انسان به سبب اطاعت و عبادت،پذيراى بخششها و نعمتهاى بزرگ از طرف پروردگار باشد و آنها را بر وجه شايسته و دور از ظاهرسازى و نفاق بپذيرد مانند پذيرشى كه حق تعالى در بارۀ مريم فرمود: «فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ» (1)»،و مقصود از«قارعه»كوبندهاى كه پيش از آمدنش بايد از آن حذر كرد و ترسيد،مرگ است.
1) سوره آل عمران(3)قسمتى از آيه(37) [1]يعنى:پس خداوند او را به وجهى شايستهتر پذيرفت.
«ولينظر...منزلا» ،شارح در معناى اين عبارت دو احتمال ذكر كرده است:
1-انسان بايد از توجه به اندك بودن توقفش در اين دنيا كه لازمۀ آن،رفتن به سراى ديگرى است،عبرت بگيرد.
2-با توجه به اين كه بايد اين منزل را ترك كرده و به ديار دگر رهسپار شود، خود را آماده كند.
فرق دو احتمال ظاهرا در اول توقف اندك در اين عالم مدّ نظر است،و در احتمال دوم ترك كردن دنيا و رفتن از آن به سراى ديگر را مورد توجّه قرار دادهاند.
فليصنع...و لمعارفه... ،اين دو جمله در حقيقت نتيجۀ گفتار بالا است كه وقتى چنان توجه شد كه بالاخره بايد از اين سرا رفت،سزاوار است كه آدمى براى آبادى منزل بعد كار كند،و منظور از عبارت و لمعارف منتقله جايگاههايى است كه مىداند به آن خواهد رفت .
«فطوبى»اين كلمه بر وزن فعلى و از مادۀ طيب اشتقاق يافته و چون حرف ما قبل ياء مضموم بوده حرف ياء تبديل به واو شده است.
بعضى هم گفتهاند:اين كلمه نام درختى است كه در بهشت قرار دارد، منظور از قلب سليم در سخن امام(علیه السلام)دلى است كه به اخلاق ناپسند و صفات رذيله و جهل مركب آلوده نشده باشد.
من يهديه ،منظور خود امام و بقيۀ پيشوايان معصوماند،و از جملۀ: من يرديه منافقان و گمراه كنندگان را اراده كرده كه انسان را به ورطۀ هلاكت سوق مىدهند.
و اصاب سبيل السّلامه ،با توجه به راهنماييهاى هدايت كننده و پيروى از دستورهاى او،در سر دو راهيهاى حق و باطل،جادۀ مستقيم حق را تشخيص داده و آن را مىپيمايد .
و بادر... ،انسان حق جو بايد پيش از بسته شدن درهاى هدايت به سوى آن بشتابد.در اين عبارت امام(علیه السلام)دو استعارۀ ترشيحيه (1)بكار بردهاند:
1-در كلمۀ ابواب كه منظور خود آن حضرت و بقيّه امامان بعد از اوست، و غلق(بستن)را كه از ويژگيهاى در است براى آن آوردهاند،و مراد از بسته شدن درها از ميان رفتن امامان(علیه السلام)يا از ميان رفتن خود كسى است كه جويندۀ حق است و مىخواهد هدايت شود.
2-لفظ اسباب را نيز براى امامان(علیه السلام)استعاره آورده،زيرا آنان با حقيقت اتصال دارند،همانند ريسمانها،و كلمۀ قطع را كه از لوازم مشبّه به يعنى ريسمان است ذكر فرمود و منظور وفات يافتن آنهاست.
استفتح التوبة ،به استقبال توبه رفته و آن را آغاز كرده است.
«و اماطة الحوبة» به سبب انجام دادن عمل توبه،لوث گناه را از نفس و روح خود بر طرف كرده است .
فقد أقيم ،با اين سخن كه آخرين جملۀ امام در اين خطبه است اشاره به اين فرموده است كه راهنمايان به حق كه دانشمندان و كتاب آسمانى الهى و سنّت پاك پيامبر مىباشند براى ارشاد آمادهاند تا مردم به آنها اقتدا كرده و راه روشن و طريق راستى را با آگاهى و بصيرت بپيمايند توفيق از خداوند است.
1) استعاره ترشيحيّه:استعارهاى است كه مشتمل بر صفت مستعار منه(مشبه به)باشد چنان كه در آيۀ «اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى» كه جمله «فَما رَبِحَتْ» به عنوان صفت مستعار منه ذكر گرديده است.(مترجم).
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يُصْبِحْ بِي مَيِّتاً وَ لاَ سَقِيماً- وَ لاَ مَضْرُوباً عَلَى عُرُوقِي بِسُوءٍ- وَ لاَ مَأْخُوذاً بِأَسْوَإِ عَمَلِي وَ لاَ مَقْطُوعاً دَابِرِي- وَ لاَ مُرْتَدّاً عَنْ دِينِي وَ لاَ مُنْكِراً لِرَبِّي- وَ لاَ مُسْتَوْحِشاً مِنْ إِيمَانِي وَ لاَ مُلْتَبِساً عَقْلِي- وَ لاَ مُعَذَّباً بِعَذَابِ الْأُمَمِ مِنْ قَبْلِي- أَصْبَحْتُ عَبْداً مَمْلُوكاً ظَالِماً لِنَفْسِي- لَكَ الْحُجَّةُ عَلَيَّ وَ لاَ حُجَّةَ لِي- وَ لاَ أَسْتَطِيعُ أَنْ آخُذَ إِلاَّ مَا أَعْطَيْتَنِي- وَ لاَ أَتَّقِيَ إِلاَّ مَا وَقَيْتَنِي- اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَفْتَقِرَ فِي غِنَاكَ- أَوْ أَضِلَّ فِي هُدَاكَ أَوْ أُضَامَ فِي سُلْطَانِكَ- أَوْ أُضْطَهَدَ وَ الْأَمْرُ لَكَ- اللَّهُمَّ اجْعَلْ نَفْسِي أَوَّلَ كَرِيمَةٍ تَنْتَزِعُهَا مِنْ كَرَائِمِي- وَ أَوَّلَ وَدِيعَةٍ تَرْتَجِعُهَا مِنْ وَدَائِعِ نِعَمِكَ عِنْدِي- اللَّهُمَّ إِنَّا نَعُوذُ بِكَ أَنْ نَذْهَبَ عَنْ قَوْلِكَ- أَوْ أَنْ نُفْتَتَنَ عَنْ دِينِكَ- أَوْ تَتَابَعَ بِنَا أَهْوَاؤُنَا دُونَ الْهُدَى الَّذِي جَاءَ مِنْ عِنْدِكَ
دابر:فرزند و نسل انسان،و نيز به معناى كمر و پشت آمده است.
التباس:آميختگى.
اضطهد:مورد ستم واقع شد.
تتابع:هجوم آوردن به كار ناشايست و خود در آن افكندن.
«ستايش خداى را كه مرا مرده و بيمار،داخل صبح نگردانيد،و مرا به بيماريهاى بد منظرى دچار نكرده،و به كيفر بدترين كردارهايم نرسانده و مقطوع النسل قرار نداد،و مرا در عقيدۀ دينى متزلزل و منكر خدا و وحشت زده از ايمان نساخت،عقل مرا با جنون درهم نياميخت و مرا به كيفر امّتهاى پيشين مبتلا نكرد.
داخل صبح شدم در حالى كه بندهاى مملوك و بر خويشتن ستمكارم (خدايا)تو حجت را بر من تمام كردى و مرا عذر و بهانهاى نيست،قوت دريافت هيچ گونه سودى ندارم،مگر تو آن را به من ببخشى،و از هيچ زيانى خود را نمىتوانم دور كنم،مگر تو مرا از آن نگاهدارى.
بار پروردگارا به تو پناه مىبرم از اين كه با توجه به بىنيازى تو نيازمند و با هدايت تو گمراه شوم و در سايۀ حكومتت بر من ستم شود و با اين كه فرمان تراست مقهور و مغلوب شوم.
پروردگارا نخستين عضو گرانبها از اعضايم را كه از من مىگيرى جانم قرار بده و همان را اولين وديعه از ودايع نعم خود گردان كه نزد من دارى و به سوى خود باز مىگردانى.
بار خدايا به تو پناه مىبريم از اين كه از گفتارت روى برتابيم،يا به كنارهگيرى از آيينت فريفته شويم،و يا اين كه هوسهاى سركش دل-نه هدايت تو- بر ما چيره شود .»
امام(علیه السلام)در اوايل اين خطبه با توجه به انواع نعمتهاى الهى كه بدانها اقرار دارد خداى را ستايش كرده و ده نوع از آنها را بر شمرده است:
1-نعمت حيات و زندگى.
2-سلامت و تندرستى از بيماريهاى معمولى.
3-دورى از بيماريهاى نفرتآميزى كه احيانا باعث زشتى منظر مىشود، از قبيل جذام و برص و...
4-او را به كيفر بدترين گناهان دچار نفرموده است(چون او را معصوم از هر گناه و خطا قرار داده است.) 5-او را مقطوع النسل و ابتر،و بىفرزند قرار نداده است،و در معناى و لا مقطوعا دابرى،احتمال ديگرى نيز هست:كه منظور از كلمۀ«دابر»پشت و كمر و منظور از«قطع»هدف بلاهاى كمرشكن و توان فرسا واقع شدن باشد، يعنى حمد خدا را كه كمر مرا به سبب گرفتاريهاى توان فرسا خم نكرد و پشت مرا درهم نشكست .
6-از مرتدّان در دين و اهل شبهه نيست.
7-بىعقيده و منكر خدا نيست.
8-چنان نيست كه به علت بد بينى نسبت به دين و يا سنگين شمردن ايمان از آن وحشت داشته باشد.
9-و او را مبتلا به اختلال حواس و عقل او را مشوب و مخلوط به ديوانگى نفرموده است.
10-مانند امّتهاى پيشين به توسط صاعقهها و فرو رفتن در زمين و جز آنها كيفر و مجازات نگرديده است .
پس از حمد خداوند در مقابل نعمتهايش،خود را حقير شمرده و اقرار به صفاتى كرده است كه لازمۀ آن طلب رحمت و عفو از پروردگار است،و پنج قسم از آنها را ذكر مىكند:
1-خود را مملوك و بندهاى مىداند كه در قبضۀ مالكيت خداوند است.
2-ظالم به نفس است و بر خود ستم مىكند.
3-اعتراف مىكند كه خدا بر او حق اعتراض دارد ولى او را هيچگونه عذر و بهانهاى در تقصيرات نيست زيرا حجت از طرف
حق تعالى تمام است.
4-هيچ سودى نمىتواند بدست آورد مگر خداوند او را بهرهاى دهد و وسيله آن را برايش فراهم كند.
5-بالاخره خويشتن را از هيچ زيانى نمىتواند نگاه دارد جز اين كه خداوند او را از آن زيانها نگاه دارد .
امام(علیه السلام)پس از اقرار بر اين همه ناتوانى از درگاه خداوند متعال درخواست عفو و بخشندگى كرده در جملات بعد،از چند چيز به او پناه مىبرد:
الف:با داشتن خدايى غنّى بالذات و بىنياز مطلق،محتاج و نيازمند به ديگران باشد.
ب:با آن كه هدايت واقعى و خلل ناپذير خداوند سر تا سر عالم هستى را فرا گرفته،به ضلالت افتد و راه به جايى نبرد.
ج:در حكومت خداوند،و سلطنت او كه همه جا ظاهر است،مورد ظلم و ستم واقع شود.
د:و نيز از اين كه مغلوب شود با آن كه فرمان حق بر همه چيز غالب است .
در قسمتى از اين خطبه دعا كرده و از خدا خواسته است كه روح و جان او را نخستين كريمهاى قرار دهد كه از او به وسيلۀ مرگ خواهد گرفت،و منظور از كرايم،قواى نفسانى و حواس جسمانى و اعضاى بدنى اوست(چشم، گوش،زبان،دل،دست و پا،و غيره).
با چنين دعايى از خداوند مىخواهد كه تا هنگام وفات نيروهاى روحانى و جسمانى او را سالم نگه داشته و به او توفيق بهرهمندى از آنها را عنايت فرمايد،و پيش از اين كه قوا و اعضاى او از كار بيفتند،روحش از او گرفته
شود (1)[تا نيمه مرده و نيمه زنده نباشد فيض الاسلام] نظير اين دعا از حضرت پيامبر(صلی الله علیه و آله)نيز نقل شده است:«خدايا مرا از گوش و چشم بهرۀ كامل عنايت كن،و آن دو را وارثان من قرار ده (2).»يعنى تا هنگام مرگ و پرواز روح از بدنم آنها را سالم بدار.
امام(علیه السلام)لفظ وديعه را بدين دليل براى روح استعاره فرموده است كه بايد امانت را به صاحبش برگرداند،روح و نفس انسانى نيز بايد به جانب پروردگار برگردانده شود .
در قسمتهاى پايانى خطبه،از اين كه مبادا به واسطۀ وساوس درونى نفس امّاره و يا راهزنان بيرونى و شيطان صفتان انسى از فرمان سرپيچى كند به خدا پناه برده است،سيد رضى«يفتتن»را مبنى بر فاعل ذكر كرده،بنا بر اين كه فتنه از نفس اماره ناشى شود و مبنى بر مفعول نيز نقل شده تا مستعار منه آن فتنه از سوى غير باشد و نيز از وارد شدن در ورطۀ هلاكت هواهاى نفسانى و درّۀ شقاوت و بدبختى و منحرف شدن از راه هدايتى كه كتابهاى آسمانى از طرف خدا ارائه دادهاند پناه به پروردگار متعال برده است.توفيق از خداوند است.
1) امير مؤمنان عليه السلام از خدا خواست كه نخستين نعمت ارزندهاى كه از ميان نعمتهايى چون (چشم،گوش،زبان،دل،عقل،روح،دست و پا و غيره)از او گرفته مىشود،روح او باشد و اين دعا مستجاب شد به اين دليل كه آن حضرت در بيشتر غزوات و سرايا جهادگر و كفر ستيز خستگى ناپذيرى بود و خود را به قلب دشمن مىزد ناصر پيامبر(صلی الله علیه و آله)بود هيچ عضوى از اعضاى ياد شده بالا را از دست نداد و تا دم مرگ اعضاى او سالم بود و اين نكته شايان دقت است.(ويراستار)
2) اللهّم متّعنى بسمعى و بصرى و اجعلهما الوارث منّى.
أَمَّا بَعْدُ- فَقَدْ جَعَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِي عَلَيْكُمْ حَقّاً بِوِلاَيَةِ أَمْرِكُمْ- وَ لَكُمْ عَلَيَّ مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذِي لِي عَلَيْكُمْ- فَالْحَقُّ أَوْسَعُ الْأَشْيَاءِ فِي التَّوَاصُفِ- وَ أَضْيَقُهَا فِي التَّنَاصُفِ- لاَ يَجْرِي لِأَحَدٍ إِلاَّ جَرَى عَلَيْهِ- وَ لاَ يَجْرِي عَلَيْهِ إِلاَّ جَرَى لَهُ- وَ لَوْ كَانَ لِأَحَدٍ أَنْ يَجْرِيَ لَهُ وَ لاَ يَجْرِيَ عَلَيْهِ- لَكَانَ ذَلِكَ خَالِصاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ دُونَ خَلْقِهِ- لِقُدْرَتِهِ عَلَى عِبَادِهِ- وَ لِعَدْلِهِ فِي كُلِّ مَا جَرَتْ عَلَيْهِ صُرُوفُ قَضَائِهِ- وَ لَكِنَّهُ سُبْحَانَهُ جَعَلَ حَقَّهُ عَلَى الْعِبَادِ أَنْ يُطِيعُوهُ- وَ جَعَلَ جَزَاءَهُمْ عَلَيْهِ مُضَاعَفَةَ الثَّوَابِ- تَفَضُّلاً مِنْهُ وَ تَوَسُّعاً بِمَا هُوَ مِنَ الْمَزِيدِ أَهْلُهُ ثُمَّ جَعَلَ سُبْحَانَهُ مِنْ حُقُوقِهِ حُقُوقاً- افْتَرَضَهَا لِبَعْضِ النَّاسِ عَلَى بَعْضٍ- فَجَعَلَهَا تَتَكَافَأُ فِي وُجُوهِهَا- وَ يُوجِبُ بَعْضُهَا بَعْضاً- وَ لاَ يُسْتَوْجَبُ بَعْضُهَا إِلاَّ بِبَعْضٍ-.وَ أَعْظَمُ مَا افْتَرَضَ سُبْحَانَهُ مِنْ تِلْكَ الْحُقُوقِ- حَقُّ الْوَالِي عَلَى الرَّعِيَّةِ وَ حَقُّ الرَّعِيَّةِ عَلَى الْوَالِي- فَرِيضَةٌ فَرَضَهَا اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِكُلٍّ عَلَى كُلٍّ- فَجَعَلَهَا نِظَاماً لِأُلْفَتِهِمْ وَ عِزّاً لِدِينِهِمْ- فَلَيْسَتْ تَصْلُحُ الرَّعِيَّةُ إِلاَّ بِصَلاَحِ الْوُلاَةِ- وَ لاَ تَصْلُحُ الْوُلاَةُ إِلاَّ بِاسْتِقَامَةِ الرَّعِيَّةِ- فَإِذَا أَدَّتْ الرَّعِيَّةُ إِلَى الْوَالِي حَقَّهُ- وَ أَدَّى الْوَالِي إِلَيْهَا حَقَّهَا- عَزَّ الْحَقُّ بَيْنَهُمْ وَ قَامَتْ مَنَاهِجُ الدِّينِ- وَ اعْتَدَلَتْ مَعَالِمُ الْعَدْلِ وَ جَرَتْ عَلَى أَذْلاَلِهَا السُّنَنُ- فَصَلَحَ بِذَلِكَ الزَّمَانُ- وَ طُمِعَ فِي بَقَاءِ الدَّوْلَةِ وَ يَئِسَتْ مَطَامِعُ الْأَعْدَاءِ-.وَ إِذَا غَلَبَتِ الرَّعِيَّةُ وَالِيَهَا- أَوْ أَجْحَفَ الْوَالِي بِرَعِيَّتِهِ- اخْتَلَفَتْ هُنَالِكَ الْكَلِمَةُ- وَ ظَهَرَتْ مَعَالِمُ الْجَوْرِ وَ كَثُرَ الْإِدْغَالُ فِي الدِّينِ- وَ تُرِكَتْ مَحَاجُّ السُّنَنِ فَعُمِلَ بِالْهَوَى- وَ عُطِّلَتِ الْأَحْكَامُ وَ كَثُرَتْ عِلَلُ النُّفُوسِ- فَلاَ يُسْتَوْحَشُ لِعَظِيمِ حَقٍّ عُطِّلَ- وَ لاَ لِعَظِيمِ بَاطِلٍ فُعِلَ- فَهُنَالِكَ تَذِلُّ الْأَبْرَارُ وَ تَعِزُّ الْأَشْرَارُ- وَ تَعْظُمُ تَبِعَاتُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ عِنْدَ الْعِبَادِ-.
فَعَلَيْكُمْ بِالتَّنَاصُحِ فِي ذَلِكَ وَ حُسْنِ التَّعَاوُنِ عَلَيْهِ- فَلَيْسَ أَحَدٌ وَ إِنِ اشْتَدَّ عَلَى رِضَا اللَّهِ حِرْصُهُ- وَ طَالَ فِي الْعَمَلِ اجْتِهَادُهُ- بِبَالِغٍ حَقِيقَةَ مَا اللَّهُ سُبْحَانَهُ أَهْلُهُ مِنَ الطَّاعَةِ لَهُ- وَ لَكِنْ مِنْ وَاجِبِ حُقُوقِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ- النَّصِيحَةُ بِمَبْلَغِ جُهْدِهِمْ- وَ التَّعَاوُنُ عَلَى إِقَامَةِ الْحَقِّ بَيْنَهُمْ- وَ لَيْسَ امْرُؤٌ وَ إِنْ عَظُمَتْ فِي الْحَقِّ مَنْزِلَتُهُ- وَ تَقَدَّمَتْ فِي الدِّينِ فَضِيلَتُهُ- بِفَوْقِ أَنْ يُعَانَ عَلَى مَا حَمَّلَهُ اللَّهُ مِنْ حَقِّهِ- وَ لاَ امْرُؤٌ وَ إِنْ صَغَّرَتْهُ النُّفُوسُ- وَ اقْتَحَمَتْهُ الْعُيُونُ- بِدُونِ أَنْ يُعِينَ عَلَى ذَلِكَ أَوْ يُعَانَ عَلَيْهِ فَأَجَابَهُ ع رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِهِ- بِكَلاَمٍ طَوِيلٍ يُكْثِرُ فِيهِ الثَّنَاءَ عَلَيْهِ- وَ يَذْكُرُ سَمْعَهُ وَ طَاعَتَهُ لَهُ فَقَالَ ع إِنَّ مِنْ حَقِّ مَنْ عَظُمَ جَلاَلُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ فِي نَفْسِهِ- وَ جَلَّ مَوْضِعُهُ مِنْ قَلْبِهِ- أَنْ يَصْغُرَ عِنْدَهُ لِعِظَمِ ذَلِكَ كُلُّ مَا سِوَاهُ- وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ كَانَ كَذَلِكَ لَمَنْ عَظُمَتْ نِعْمَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ- وَ لَطُفَ إِحْسَانُهُ إِلَيْهِ فَإِنَّهُ لَمْ تَعْظُمْ نِعْمَةُ اللَّهِ عَلَى أَحَدٍ- إِلاَّ ازْدَادَ حَقُّ اللَّهِ عَلَيْهِ عِظَماً- وَ إِنَّ مِنْ أَسْخَفِ حَالاَتِ الْوُلاَةِ عِنْدَ صَالِحِ النَّاسِ- أَنْ يُظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ- وَ يُوضَعَ أَمْرُهُمْ عَلَى الْكِبْرِ- وَ قَدْ كَرِهْتُ أَنْ يَكُونَ جَالَ فِي ظَنِّكُمْ أَنِّي أُحِبُّ الْإِطْرَاءَ- وَ اسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ وَ لَسْتُ بِحَمْدِ اللَّهِ كَذَلِكَ- وَ لَوْ كُنْتُ أُحِبُّ أَنْ يُقَالَ ذَلِكَ- لَتَرَكْتُهُ انْحِطَاطاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ- عَنْ تَنَاوُلِ مَا هُوَ أَحَقُّ بِهِ مِنَ الْعَظَمَةِ وَ الْكِبْرِيَاءِ- وَ رُبَّمَا اسْتَحْلَى النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ الْبَلاَءِ- فَلاَ تُثْنُوا عَلَيَّ بِجَمِيلِ ثَنَاءٍ- لِإِخْرَاجِي نَفْسِي إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ إِلَيْكُمْ مِنَ التَّقِيَّةِ- فِي حُقُوقٍ لَمْ أَفْرُغْ مِنْ أَدَائِهَا وَ فَرَائِضَ لاَ بُدَّ مِنْ إِمْضَائِهَا- فَلاَ تُكَلِّمُونِي بِمَا تُكَلَّمُ بِهِ الْجَبَابِرَةُ- وَ لاَ تَتَحَفَّظُوا مِنِّي بِمَا يُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ الْبَادِرَةِ- وَ لاَ تُخَالِطُونِي بِالْمُصَانَعَةِ وَ لاَ تَظُنُّوا بِي اسْتِثْقَالاً فِي حَقٍّ قِيلَ لِي- وَ لاَ الْتِمَاسَ إِعْظَامٍ لِنَفْسِي- فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ يُقَالَ لَهُ- أَوِ الْعَدْلَ أَنْ يُعْرَضَ عَلَيْهِ كَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَيْهِ- فَلاَ تَكُفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍّ أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ- فَإِنِّي لَسْتُ فِي نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ- وَ لاَ آمَنُ ذَلِكَ مِنْ فِعْلِي- إِلاَّ أَنْ يَكْفِيَ اللَّهُ مِنْ نَفْسِي مَا هُوَ أَمْلَكُ بِهِ مِنِّي- فَإِنَّمَا أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِيدٌ مَمْلُوكُونَ لِرَبٍّ لاَ رَبَّ غَيْرُهُ- يَمْلِكُ مِنَّا مَا لاَ نَمْلِكُ مِنْ أَنْفُسِنَا- وَ أَخْرَجَنَا مِمَّا كُنَّا فِيهِ إِلَى مَا صَلَحْنَا عَلَيْهِ- فَأَبْدَلَنَا بَعْدَ الضَّلاَلَةِ بِالْهُدَى وَ أَعْطَانَا الْبَصِيرَةَ بَعْدَ الْعَمَى
اذلالها (1):چهرهها و روشهاى آن(معالم دين).
ادغال:تباه كردن.
اسخف:ناتوان و كوچك كرد.
اجحف بهم:ريشۀ آنها را از بين برد.
اقتحمته:با حمله و از روى دشمنى داخل آن شد.
بادره:خشم گرفتن.
«اما بعد،خداوند سبحان به اين دليل كه من سرپرست شمايم براى من بر شما حقى قرار داده و نيز در مقابل براى شما همانند آن،حقى بر گردن من مقرر فرموده است،پس حق در مرحلۀ سخن و تعريف و توصيف،از همه چيز گستردهتر است،ولى هنگام عمل دايرهاى كوچكتر و گستردگى كمترى دارد،هيچ كس را بر ديگرى حقى نيست مگر اين كه آن،ديگرى را نيز بر او حقى ثابت است.
(حق هميشه دو طرف دارد)اگر قرار بود حق به سود كسى باشد كه در برابر، ديگران را بر ذمّه او حقى و مسئوليتى نباشد،ذات اقدس پروردگار بود،نه آفريدههاى او،و اين ويژگى،به علّت قدرت او بر بندگان و گسترش عدالتش در امورى است كه فرمان حق در آنها جريان دارد ولى او،حق خود را بر بندگان و وظيفۀ آنها را چنين قرار داده است كه او را عبادت و اطاعت كنند و در برابر، پاداش آنان را بر خود حقّى قرار داد و اين تفضّلى از او بر بندگان است نه به خاطر استحقاق آنان.
از جمله حقوقى كه خداوند مقرر فرموده است حق برخى از مردم بر ديگرى است،و اين حقوق را آن چنان با يكديگر متقابل و براى افراد مساوى قرار داده است كه هر كدام از آنها ديگرى را در پى دارد،و هيچ قسمت از آن جز با واجب شدن قسمت ديگر ثابت نمىشود.
بزرگترين حق از اين حقوق واجب الهى،حقّ والى بر رعيت و حق مردم بر گردن فرمانرواست،و اين فريضهاى است كه خداوند سبحان براى هر يك بر گردن ديگرى واجب فرموده و آن را مايۀ الفت و باعث شرافت دينشان
1) اذلال جمع ذلّ:رفق و مدارا...،ذلّ الطريق:راه هموار شده در اثر رفت و آمد(منجد الطلاّب).
قرار داده است،پس صلاح امّت تنها در سايۀ صالح بودن فرمانرواست،و از طرفى فرمانروا صالح نمىشود،مگر اين كه رعيت صلاح و استقامت يابد،و هر گاه ملّت حقّ والى و فرمانرواى خود را ادا كند و بر عكس فرمانروا نيز حق رعيت را رعايت كند،حق ميان آنها قوت و عزّت يافته و راههاى ديانت مستقيم و نشانههاى دادگرى معتدل شده و سنتهاى شرعى در راه خود به جريان خواهد افتاد،و آن گاه،زمان،زمان صلح مىشود و در آن موقع براى ادامۀ حكومت اميدوارى زياد شده و طمع دشمنان مبدّل به يأس و نااميدى مىشود.
امّا،وقتى كه رعيّت بر والى چيره شود،يا فرمانروا نسبت به مردم استبداد به كار برد،در آن موقع است كه اختلاف آراء پيش آيد و نشانههاى ظلم و ستم آشكار شود و دستبرد در برنامههاى دينى بسيار مىشود،و بزرگراههاى سنن و آداب مذهبى متروك خواهد ماند،و كارها بر طبق هوا و هوس انجام خواهد يافت،از حقوق بزرگى كه تعطيل مىشود و باطلهاى سترگى كه رواج مىيابد هيچ كسى را وحشتى نيست.
در چنين وضعى نيكان خوار و بىمقدار و بدان نيرومند و عزيز و كيفرهاى الهى بر بندگان سنگين و بزرگ خواهد شد،بنا بر اين هر كدام از شما ديگرى را در اداى اين حقوق نصيحت و در انجام دادن آن به خوبى همكارى كنيد.
هيچ كس را توانى نيست كه طاعتى شايستۀ خداوند انجام دهد،اگر چه سخت براى بدست آوردن خشنودى پروردگار حرص بورزد و در انجام دادن عبادات كوشش فراوان كند،امّا از حقوق واجب الهى بر بندگان است كه به اندازۀ قدرت و توانايى خود براى برقرارى حق و عدالت،يكديگر را نصيحت كنند،در جامعه كسى نيست كه براى انجام دادن وظيفۀ خود نياز به كمك پروردگار نداشته باشد،اگر چه درجه و مقامش در رسيدن به حقّ،بالا و سابقهاش در دين زياد باشد،و بر عكس هيچ شخصى يافت نمىشود كه نتواند كمك به حق كند يا از آن كمك بگيرد،اگر چه مردم او را كوچك شمرده و با ديدۀ حقارت بنگرند.» پس از بيانات فوق،يكى از ياران آن حضرت از جاى برخاست و با
سخنان طولانى كه در مدح و ثناى آن بزرگوار ايراد كرد،پاسخ مثبت داد و آمادگى خود را براى شنيدن و عمل به دستورهاى او در تمام اوضاع و احوال ابراز كرد،و سپس امام(علیه السلام)به گفتار خود چنين ادامه دادند.
«سزاوار است كسى كه حلال الهى در نظر او بزرگ و مقام حق در قلبش با عظمت است به جز حق همه چيز پيش او كوچك باشد،و سزاوارترين كس به اين مقام،شخصى است كه نعمت خدا بر او افزون است و مشمول لطف و احسان خاصّ حقّ تعالى مىباشد زيرا،هر اندازه نعمت خدا بر كسى زياد شود حقّ خدا بر گردن او بسيار باشد و وظيفهاش سنگينتر،از بدترين حالات زمامداران در نزد صالحان آن است كه گمان برده شود،آنان فخر و مباهات را دوست داشته و كارشان صورت خودستايى به خود گيرد،من از اين امر ناراحتم كه در گمان شما چنين خطور كند كه از تمجيد و تعريف زياد خوشم مىآيد،ولى خداى را سپاس كه چنين نيستم و اگر هم دوست مىداشتم كه مرا تمجيد كنند،به دليل خضوع در برابر عظمت و كبريايى پروردگار،كه ويژۀ اوست،آن را ترك مىكردم،اگر چه برخى از مردم در برابر تلاشها و مجاهدتهايشان ستايش را دوست مىدارند،اما شما مرا با سخنان زيباى خود نستاييد،زيرا،من مىخواهم خود را از مسئوليت حقوقى كه بر گردنم هست خارج كنم،يعنى حقوقى كه خداوند و شما بر من داريد كه بطور كامل از انجام دادن آن فراغت نيافتهام،و واجباتى كه بجاى نياوردهام و بايد آنها را به مرحلهاى اجرا در آورم.بنا بر اين آن گونه كه با فرمانروايان ستمگر سخن مىگوييد با من نگوييد و چنان كه نزد حكّام خشمگين خود را جمع و جور مىكنيد پيش من چنان نباشيد و بطور ظاهر سازى و ساختگى با من رفتار نكنيد،هرگز گمان نداشته باشيد كه اگر حقّى به من گفته شود مرا گران مىآيد و يا بخواهم خود را بزرگ جلوه دهم،زيرا،شخصى كه شنيدن حق يا عرضه داشتن عدالت بر او،برايش ناگوار آيد، عمل كردن به آن براى او مشكلتر است،با توجه به اين،از گفتن سخن حق و يا مشورت عدالت خواهانه خوددارى نكنيد،زيرا،من خود را برتر از آن كه اشتباه كنم نمىدانم،و در كارها از آن ايمن نيستم مگر آن كه خدا مرا حفظ كند،من و شما
بندگان مملوك خدائيم كه جز او پروردگارى نيست،او چيزى از ما را مالك است، كه ما خود،مالك آن نيستيم او ما را از گمراهى كه داشتيم نجات داده و به سوى رستگارى و هدايت رهنمون ساخت،و پس از نابينايى و كوردلى به ما بينايى و بصيرت عطا فرمود .»
غرض امام در اين فصل آن است كه وحدت و اتفاق آنان را براى عمل كردن به دستورهاى خود جلب كند و به اين سبب نخست اشاره فرموده است به اين كه هر كدام از دو طرف بر ديگرى حقى دارند كه بايد از عهدۀ آن برآيند:حق او بر گردن يارانش همان حق ولايت و سرپرستى است كه بر آنان دارد،و حق ياران بر او همان است كه رعيّت بر گردن والى و زمامدار خود دارد و لوازم اين حقوق متقابل را بايد طرفين رعايت كنند .
فالحقّ اوسع...قضائه ،اهميت حق خود را بر ذمّه اصحابش بيان كرده و آن را اثبات فرموده است،و گويا آنها را به دليل كم انصافى و رعايت نكردن آن توبيخ و سرزنش كرده است،و منظور حضرت از جملۀ بالا آن است كه مردم وقتى در صدد تعريف و توصيف زبانى براى حق برآيند زمينۀ آن بسيار گسترده است،چون بر زبان راندن ساده است،ولى هر گاه حاكم بر حق و عادلى ميان آنان حاضر شده و عمل كردن به حق را از ايشان بخواهد عرصه بر آنها تنگ مىشود زيرا عملا زير بار حق رفتن و به عدالت رفتار كردن كارى دشوار است، چون لازمۀ آن ترك بعضى از خواستههاى دل و امور مورد پسند انسان است، در اين عبارت از باب استعاره،براى كلمۀ حق«صفت سعه و ضيق را كه از لوازم جا و مكان محسوس است آورده است زيرا حق را به اعتبار اين كه دامنۀ توصيف آن زياد و عمل كردن به آن دشوار است تشبيه به مكانى كرده است كه براى بعضى امور وسيع و پهناور است ولى گنجايش امور ديگرى را ندارد.
و لا يجرى لاحد الا جرى عليه ،حضرت با بيان اين جمله حق را براى آنان
تشريح فرموده و نفوس آنها را براى عمل كردن به آن آماده ساخته است،و سپس در جملۀ: و لا يجرى عليه الاجرى له كه سبب سودآورى حق را يادآورى فرموده به دلهاى آنان اطمينان و آرامش داده است .
و بار ديگر با جملۀ لو كان لأحد أن يجرى... با يك قضيّۀ شرطيۀ متصله حق خدا را بر گردن آنان اثبات و تشريح فرموده است.
لقدرته...صروف قضائه ،در اين عبارت علّت استدلال فوق و ملازمۀ ميان مقدم و تالى را كه در قضيّۀ شرطيه گذشت،بيان مىدارد و با دو دليل، اولويّت ذات خداوندى را براى اين ويژگى-كه تنها علت سودآورى حق متوجه او باشد نه،سبب ديگر آن-اثبات مىفرمايد:
1-خداوند توانايى كامل براى انتقام و گرفتن حق خود دارد.
2-هيچ شخصى را بر او حقّى نيست،زيرا عدالتش در تمام متصرفاتش جارى و سارى است.پس از اين كه در جملۀ بالا اولويت حق تعالى را اثبات فرموده است در جملۀ بعد: و لكنّه تعالى جعل...عليه با استثنا كردن نقيض تالى،آن را نفى كرده است كه توضيح آن چنين است:خداوند براى خود بر گردن بندگان حقّى قرار داده كه او را اطاعت كنند تا براى آنان نيز حقّى بر عهدۀ خداوند ثابت شود كه عبارت از پاداش عبادت است،و به اين طريق ثابت مىشود كه در مورد خداوند تواناى دادگر،نيز حق يك طرفه نيست،بلكه همان طور كه بندگان را بر انجام دادن عبادات موّظف فرموده است،پاداش و جزاى كارهاى آنان را هم وظيفهاى بر عهدۀ خود مقرر ساخته است،و با اين بيان عموميّت اين مطلب ثابت مىشود كه:حق،امرى متقابل است حتى در مورد ذات اقدس حق.
مضاعفه الثواب...اهله ،در اين جمله امام امر را بالاتر برده و توجه داده است كه آنچه خدا بر عهدۀ خود قرار داده مهمتر از حقّى است كه براى خود بر گردن ديگران مقرر فرموده چنان كه قرآن مىگويد: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ»
«أَمْثالِها وَ» (1)»،علاوه بر آن كه اين تعيين مسئوليت بر عهدۀ خود بر او واجب نيست ولى از باب تفضّلى است كه ذات اقدس او سزاوار آن است و آن خود نيز جزئى از نعمتهاى بىپايان اوست،تا آن كه بندگان بياموزند و با بهترين وجه در ادا كردن حقوق و انجام دادن وظايف واجب خود بكوشند و متخلّق به اخلاق الهى شوند،و اين تفضّل خداوند را با افزونى شكر و سپاس او جبران كنند.
اقسام حقوق ثمّ جعل سبحانه...ببعض ،اين جمله از سخنان حضرت همانند مقدمهاى است براى اثبات اين كه حق او بر گردن مردم امر واجبى از سوى خداوند است، تا آنان را بيشتر وادار به انجام دادن آن كند،و مىفرمايد:حقوقى كه هر يك از افراد مردم بر ديگرى دارد خود از حقوق خداوند است،زيرا حقّ خدا اطاعت اوست و اداى اين حقوق هم اطاعت خداست و حقوق واجب الهى اينهاست:
1-حق پدر و مادر بر گردن فرزند و عكس آن.
2-حق هر يك از زن و شوهر بر يكديگر.
3-و حق والى و فرمانده بر رعيت و فرمانبر و عكس آن.
فجعلها تتكافأ فى وجوهها ،در دنبالۀ ذكر بعضى از اقسام حقوق تقابل ميان حق و مسئوليت را بيان فرموده است كه خداوند در مقابل هر حقى وظيفهاى براى صاحبش قرار داده است،از باب مثال،حق زمامدار پيروى دستورهاى او،و حق مردم هم عدالت و حسن رفتار اوست،و هر كدام از اينها در برابر ديگرى لازم است.
1) سوره انعام(6)آيه(159) [1]يعنى:پاداش هر عمل نيك ده برابر آن عمل است.
بزرگترين حق: و اعظم ما افترض اللّه... ،امام عليه السلام در اين فراز از سخنان خود حقوق متقابل والى و رعيت را از بزرگترين حقوق دانسته است، زيرا:اكثر مصالح معاش و معاد انسانها بر محور آن مىچرخد،و سپس با جملۀ فريضة فرضها اللّه...على كلّ بر اهميت و وجوب آن تاكيد فرموده است.
ويژگيهاى حقوق متقابل والى و رعيت: فجعلها نظاما...عند العباد ،امام در اين قسمت از سخنان خود امورى را كه لازمۀ حقوق متقابل والى بر رعيت و عكس آن است بيان فرموده:
1-در صورتى كه هر يك از دو طرف وظيفۀ خود را انجام دهند،اين حقوق باعث الفت و مهربانيشان مىشود،و ما بارها در گذشته يادآور شدهايم كه بزرگترين هدف صاحب شريعت ايجاد الفت و مهربانى است،و هدف از اجتماع مردم براى نماز كه شبانه روز پنج مرتبه در مساجد و هفتهاى يك بار در روز جمعه و سالى دوبار در دو عيد فطر و قربان بر پا مىشود نيز به وجود آوردن پيوند الفت و مهربانى در ميان افراد است،و از طرفى عمل كردن به حق و عدالت و گرد آمدن براى پيروى از رهبر و زمامدار عادل،خود از علل و موجبات انس و الفت و دوستى و محبت در راه خداست،و اين باعث مىشود كه مردم همانند يك تن شوند كه به مصالح خودآگاه و به آن عمل مىكند و مفاسد خويش را مىشناسد و از آن دورى مىجويد.
2-دومين فايده و ويژگى حقوق متقابل زمامدار و رعيت آن است كه خداوند آن را مايۀ عزت و سر بلندى دين و مسلمانان قرار داده است،و روشن است كه هر گاه اجتماع،سبب الفت و محبت شود،باعث بزرگى و قوّت و مغلوبيت دشمنان و اعزاز و احترام دين نيز خواهد بود ،و در اين مورد امام(علیه السلام) تاكيد فراوان دارد كه خير و صلاح رعيت وابسته به خير و صلاح فرمانرواست، و اين امرى است كه كليۀ عقول آن را مىپذيرند و تمام انديشههاى حقيقت جو با
آن موافقند،چنان كه گويند:«هر گاه فرمانده استقامت و استوارى داشته باشد، رعيت هم در رستگارى و هدايت خواهند بود (1)»و شاعرى چنين گويد:
«تا وقتى جامعه اهل صلاح و سداد باشند،امور را به فرمانروايان صالح و نيكوكار واگذار خواهند كرد.
ولى اگر از حق رو گردان شوند رهبرى آنان به دست اشخاص بد،و ناشايست خواهد افتاد (2).» و نيز بيان فرموده است كه صلاح حال فرمانروايان هم وابسته به صلاح حال مردم و پيروى آنها از زمامدارشان است و بر عكس تباهى روزگار آنان نيز بستگى به مخالفتشان با رأى والى دارد،پس موقعى كه هر دو طرف حقوق متقابل خود را درست ادا كنند،حق ميان ايشان عزّت پيدا خواهد كرد،مخالفى براى آن وجود نخواهد داشت.
3-فايدۀ سوم حقوق متقابل والى و فرمانروا بر پايى راه و روشهاى دين به وسيلۀ پا فشارى در قوانين دين و عمل به آنهاست.
4-فايدۀ چهارم:آنجا كه شايستۀ عدل و مقام دادگسترى است آن چنان به عدالت گرايد كه از جور و ستمگرى نشانى در آن نباشد.
5-آداب و سنن بدون كمترين انحرافى در جهت و مسير خود به جريان خواهد افتاد.
6-در بارۀ فايدۀ ششم امام مىفرمايد:زمان،زمان صلاح مىشود،شارح در مقام شرح مىگويد:نسبت دادن صلاح به زمان،از باب مجاز است زيرا صلاح در حقيقت به مردم زمان و نظم و هماهنگى كارهاى دنيوى و اخروى آنان بر مىگردد،
و چون زمان ظرف وقوع تمام اينهاست و زمان از عواملى است كه صلاح و فساد را مهيّا مىكند آن را گاهى به صلاح و زمانى به فساد متّصف مىكند.
7-آخرين فايده:اميدوارى براى بقاى آن حكومت زياد شده و بر عكس،طمع دشمنان و اميد آنان به نابودى و فساد حكومت،به يأس و نوميدى مبدّل مىشود.
زيانهاى ناشى از عدم رعايت حقوق متقابل از ناحيۀ فرمانروا و مردم فاذا غلبت... ،اين فرمايش امام(علیه السلام)اشاره به بسيارى از ناگواريهايى است كه در صورت مخالفت رعيّت با دستورهاى زمامدار و ظلم و استبداد او نسبت به مردم لازم مىآيد،و آنها از اين قرارند:
1-اختلاف آرا و عقايد كه از آن به عنوان اختلاف كلمه تعبير فرموده است،زيرا اختلاف عقيده علت اختلاف در كلمه و باعث پيدايش فرقههاى گوناگون مىشود.
2-علامتها و نشانههاى جور و ستم آشكار مىشود،و اين امرى روشن است چون با نبودن اسباب عدل،فقدان عدل و ظهور ظلم و ستمگرى ضرورى است.
3-فساد و تباهى در دين زياد مىشود،زيرا نظرات مردم با رأى پيشواى عادل كه جمع كنندۀ آراء است هماهنگى ندارد و هر فردى به جانب خواستۀ خود كه تباه كنندۀ دين و مخالف با آن است،مىرود.
4-راه و روش آداب و سنتها،از جانب زمامدار به واسطۀ ستمگريهايش، و از ناحيۀ مردم،به علّت بر هم خوردن نظام فكريشان،متروك خواهد ماند.
5-كارها بر پايۀ هوسها و تمايلات نفسانى انجام مىشود و علت آن قبلا گذشت.
6-تعطيل احكام شرع كه در اثر عمل بر طبق هوا و هوس واقع مىشود.
7- «و كثرة علل النفوس» شارح براى«علل»دو معنى آورده است از اين قرار:
الف:فراوانى بيماريهاى اخلاقى و گرفتار شدن به عادتهاى زشت از قبيل:
غش در معاملات،بيمارى حسد،دشمنيها،خود پسنديها،كبر،غرور و جز اينها.
ب:مراد از علل نفوس:صورتهاى واقعى عمل به منكرات است،از باب مثال:هر گاه شخصى گناهى را مرتكب مىشود عقيده و انديشۀ فاسدى را به وجود آورده است .
8-از تعطيل شدن حق،هر چند بزرگ و مهم باشد،براى كسى وحشت و ناراحتى پيدا نمىشود،و علت آن عادت كردن مردم به پايمال شدن حقوق و تعطيل احكام الهى است،و در مقابل نيز اگر بزرگترين گناهان و كارهاى باطل صورت گيرد،احساس مسئوليت نمىشود،زيرا همگانى است و مطابق هوسهاى عموم انجام يافته است.
9-نيكان خوار مىشوند،زيرا حق با تعطيل شدنش خوار شده است و آنها هم كه اهل حقّند،خوار مىشوند.
10-بدها پس از آن كه در دولت و عزت حق خوار بودند به دليل آن كه اهل باطلند،با عزّت يافتن باطل،عزّت و بها پيدا خواهند كرد.
11-مردم به دليل خارج شدن از اطاعت و عبادت خداوند،دچار بزرگترين كيفرها و مجازاتها خواهند شد .
امام عليه السلام پس از آن كه پى آمدهاى فرمانبردارى و نافرمانى خداوند سبحان را بيان كرده،مردم را توصيه فرموده است كه يكديگر را براى عمل كردن به حق و كمك به آن،سفارش و تشويق كنند.
فليس احد...من الطاعة له ،در اين عبارت امام عليه السلام دستور خود را در بارۀ امر به اطاعت پروردگار تاكيد و مبالغه فرموده و چنين بيان مىكند كه از ميان مردم،كسى كه بتواند حق اطاعت الهى را ادا كند بسيار اندك است،اگر چه براى انجام دادن كارهاى عبادى كه باعث خشنودى خداوند متعال مىشود،سعى فراوان
داشته باشد و كوشش بسيار كند ،امّا اكنون كه بندگان خدا نمىتوانند حق مطلب را ادا كنند،لازم است كه به اندازۀ قدرت و توان خود،از جدّ و جهد و خير انديشى و كمك به يكديگر براى برقرارى حقوق الهى در ميان خود كوتاهى نكنند .
و ليس امرو و إن عظمت...حمّله اللّه تعالى من حقّه... ،معناى اين عبارت آن است كه آدمى به هر درجه و مقام از عبادت پروردگار برسد باز هم در عبادت و اطاعت نيازمند به كمك و معاونت است،زيرا،از طرفى خداوند متعال تكليف هر كس را به اندازۀ طاقت و توانش قرار داده،و از طرفى ديگر قدرت و توانايى در برخى اعمال عبادى مشروط به كمك ديگرى است،بنا بر اين هيچكس بىنياز از كمك نيست.
و لا امرؤ و ان صغّرته النفوس...،او يعان عليه .در اين جمله امام(علیه السلام)اين مطلب را بيان داشته است كه سزاوار هيچكس نيست خود را كمتر از آن بداند كه در اطاعت از خدا كمك بگيرد،و يا مورد كمك واقع شود،زيرا،اگر چه شخصى را همۀ مردم كوچك بشمارند،حد اقل مىتواند،به اطاعت خداوند و اداى حق او به مردم كمك كند،هر چند به عنوان قبول كردن و پذيرفتن صدقات باشد،و نيز مردم مىتوانند به وسيلۀ او يكديگر را در اطاعت حق تعالى كمك كنند به اين طريق كه به او مقامى و موقعيتى اجتماعى بدهند تا دوستى آنها را محكم يا از آنان دفع ضرر كند.
كلمۀ اقتحام در جملۀ و اقتحمته العيون كه به معناى هجوم آوردن و به عنف داخل شدن مىباشد،در اين مورد به عنوان استعاره به كار رفته است،زيرا وقتى جامعه از روى تكبّر كسى را كوچك شمارد و با ديدۀ حقارت به او بنگرد مانند آن است كه او را مورد حمله قرار داده و به زور بر او وارد شده است.
و غرض از ايراد اين جمله آن است كه مردم را وادار كند تا از يكديگر كمك بگيرند و در امور دينى با هم متّحد باشند،و چنان نباشند كه ناتوانان و
حاجتمندان بر اثر ضعف و احتياجشان خوار و بىارزش شمرده شوند و بر عكس،اغنياء نسبت به نيازمندان بىاعتنا باشند و نيرومندان بر ضعفا و ناتوانان تكبّر ورزيده و آنها را حقير شمارند،بلكه همۀ آنان به سبب اتّحاد همانند يك تن باشند .
پاسخ به كسى كه در مدح آن حضرت مبالغه كرد:اما آنچه از سخنان امام در پاسخ شخصى كه برخاست و او را بسيار ستود،برمىآيد،آن است كه مىخواهد او را از زياده روى در تعريف و ستايشهاى فراوان منع كند،و يا اين كه بطور كلّى ستودن اشخاص را جلو رويشان اگر چه سزاوار آن باشند،از كارهاى ناپسند و زشت به حساب آورد و علّت آن هم روشن است،زيرا اين عمل در بيشتر اشخاص باعث پيدايش خود بزرگ بينى و خود پسندى،در نفس و كردار مىشود .
انّ من حق من عظم...احسانه اليه ،در اين جمله حضرت(علیه السلام)با يك استدلال منطقى توضيح داده است كه:هر كس مورد لطف و احسان و نعمت فراوان الهى واقع شود سزاوار است كه غير از ذات اقدس او،همه چيز در نظرش حقير و كوچك شمرده شود.
صورت استدلالى كه در اين سخن امام(علیه السلام)مقدّر است قياسى است مركب از شكل اول كه مقدمات آن چنين است:
مقدمۀ اول(صغرى):هر كس كه مورد لطف و عنايت و احسان و نعمت حق تعالى واقع شود سزاوار است كه از همه بيشتر عظمت و احترام الهى دل و جان او را فرا گيرد.
مقدمه دوم(كبرى):و هر كس چنين باشد(از همه بيشتر....)شايسته است كه بجز ذات پروردگار همه چيز در نزد او حقير و كوچك به شمار آيد.
شارح،مقدمۀ اول را جملۀ: «انّ من حقّ من عظم...» گرفته است، و راجع به مقدمه دوم قياس مىگويد:از عبارت «لعظم ذلك» استفاده مىشود
يعنى به دليل عظمت و بزرگى خدا در دل او،لازم است كه همه چيز،جز حق تعالى در نظر او كوچك و حقير باشد،آنچه در اين استدلال منطقى بيان شده گر چه قاعدۀ كلى و مطلب عمومى است ولى در حقيقت مراد،خود حضرت است،زيرا بزرگترين نعمت خداوند،در دنيا خلافت مسلمين و در آخرت هم كمالات معنوى است كه همۀ آنها،ويژۀ وجود خود اوست،بنا بر اين او خود سزاوارترين مردم است كه جلال الهى و عظمت ربّانى قلب و روح او را فرا گرفته باشد و به آن سبب همه چيز جز خداوند در نظرش بىارزش و حقير نمايد .
و من اسخف حالات الولاة...و الكبرياء ،امام(علیه السلام)در اين قسمت از سخنان خود به منظور تكميل مطلب فوق،گويا مىخواهد چنين بيان كند:كسى كه بايد همه چيز بجز ذات پروردگار در نظرش بىمقدار باشد،سزاوار نيست كه بر خود ببالد و فخر و مباهات را دوست بدارد،و خود را بزرگ بداند و يا حتى چنين گمانى در بارۀ او بشود،زيرا اين دو صفت ويژۀ خداوند است و هيچ كس در خور آن نيست،و نيز نبايد چنان باشد كه او را مانند جبّاران مورد خطاب قرار دهند و همچون ستمگران احترام كنند ، و قد كرهت... در اين جمله تصريح فرموده است كه مراد از شخص مورد ذكر،خود آن حضرت است.
و لو كنت احبّ ان يقال فى ذلك ،اين سخن كه امام مقام خود را پايين آورده و امر معمولى را كه در اغلب اشخاص وجود دارد براى خود پذيرفته ولى سپس به دليل ديگرى خود را تبرئه مىفرمايد،به اين بيان كه:اگر به فرض هم تحت تأثير لذّتجويى واقع شده و آن را دوست داشتهام،امّا به علّت اين كه خود را كوچكتر از آن مىدانم كه متّصف به عظمت و كبريايى شوم كه ويژۀ ذات حق تعالى است،آن را ترك گفته و دوستى آن را از دلم بيرون كردهام،و در اين فرمايش امام عليه السلام به موضوع ديگرى نيز اشاره فرموده است كه:زياده
روى در ستايش شخص باعث پيدايش تكبر مىشود و به اين سبب امام آن را دوست نمىدارد و ترك كرده است .
و ربّما استحلى الناس الثناء بعد البلاء ،در اين عبارت حضرت(علیه السلام)كسى را كه برخاست و زياد او را ستود،در عملش معذور دانسته و گوئى چنين مىفرمايد:اى ستايشگر تو در كار خود معذورى چون مىبينى كه هميشه براى خدا مىكوشم و جهاد مىكنم و هم ديگران را بر آن بسيار تشويق مىكنم و عادت مردم است كه هر گاه جمعى در جهاد و يا ديگر عبادات و اعمال نيك،به خوبى از عهده برآيند،ستايش را در بارۀ آنان حق و بجا مىدانند.
فلا تثنوا علىّ بجميل ثناء...من امضائها ،پس از آن كه در جملۀ قبل مرد ثناگو را،به علت اين كه دل آزرده نشود،معذور دانست،در اين عبارت تكليف را روشن كرده و اصل مقصود را بيان فرموده است كه:درست است كه معمول چنين و ليكن مرا از اين قاعده مستثنا كنيد و اگر چه مىبينيد كه بسيار در راه حق مىكوشم مرا ثنا نگوييد و ستايش نكنيد.چرا كه من در حقيقت وظيفۀ خود را در برابر خدا و شما مردم كه بر گردنم باقى است و تاكنون از عهدۀ آن بر نيامدهام،انجام مىدهم.وظيفۀ الهى من عبارت است از سپاس نعمتهاى او و بجا آوردن كارهاى واجب،و وظيفۀ مردمى من راهنمايى و هدايت شما به سوى حقيقت و بهترين راه و عمل بر طبق آن است.
توضيح مترجم:(اين معنى كه گذشت بر تقديرى است كه عبارت متن من التقيّه باشد چنان كه در نسخۀ شرح ابن ابى الحديد،و خويى و فيض الاسلام چنين است) ولى بر طبق نسخهاى كه از خط مرحوم سيد رضى نقل شده كه متن اين نسخه نيز چنين است معناى آن چنين مىشود:اگر در عبادت خدا مىكوشم و براى راهنمايى شما جديت دارم فقط به علت توجّه به خدا و حقانيّت ذات بارى تعالى است و موقعى كه چنين باشد چگونه در مقابل عبادات و اعمال خود
استحقاق ستايش و تمجيد داشته باشم.اين طرز بيان امام حاكى از كمال تواضع اوست و درسى است كه تا چه حدّ بايد انسان در پيشگاه حق تعالى اخلاص داشته باشد و دل را از دوستى باطل و ميل به آن باز دارد و نيز از خصوصيات آن حضرت است كه خدا را فقط براى خدا عبادت مىكرد و توجّهى به غير نداشت،نه ترسى از غير او داشت و نه طمعى .
فلا تكلّمونى...بعدل ،در اين عبارت،حضرت به منظور راهنمايى و ارشاد ياران خود كه چگونه رفتارى با او داشته باشند،از چند چيز آنها را باز داشته است:
1-چنان كه معمولا با ستمگران سخن مىگويند-مثلا آنها را زياد تمجيد مىكنند-با او چنين سخن نگويند،زيرا اين عمل در نفس شخص مورد ستايش ايجاد غرور و تكبّر مىكند و نيز چون او جبّار و ستمگر نيست اين كار، توصيف از چيزى در غير مورد و محلّ خود مىباشد.
2-محافظه كاريهايى كه معمولا نزد بعضى از پادشاهان و زمامداران خشمگين و زود رنج به عمل مىآيد-مثلا از ترس يا احترام در پيش آنان با هم شوخى نمىكنند يا از حرف زدن خوددارى مىكنند و يا با آنها مشورت انجام نمىدهند و حتى به اين سبب ايشان را از برخى امور آگاه نمىسازند و جلو روى آنها ايستاده باقى مىمانند و نمىنشينند-نزد او به عمل نياورند،چرا كه اين ملاحظه كاريها بسيارى از مصالح امور را از بين مىبرد و موجب آن مىشود كه نفس،شيفتۀ فخر و مباهات و كبر و خود بزرگ بينى شود،و نيز اين كار مانند مورد قبلى وضع شيئى در غير ما وضع له است.
3-با او در گفتار و رفتار،ظاهر سازى و دورويى نداشته باشند،زيرا اين كار،سبب تباهى دين و دنيا خواهد بود.
4-اگر چه تحمل حق تلخ است ولى او تذكر مىدهد كه مبادا تصور
كنند كه شايد از حقيقت گويى خوشش نمىآيد و در مقابل حرف حق ناراحت مىشود.امام(علیه السلام)لفظ«مرار»(تلخى)را براى سختى و دشوارى حق استعاره فرموده است،چون عدالت او و آنچه لازمۀ عدل است كه قبول حق به هر صورت باشد راهنمايى مىكند كه اين گمان را به او نبرند كه او بزرگى خودش را طالب است،و دليلش آن است كه امام(علیه السلام)به غير خودش كه شايستۀ عظمت و ستايش است يعنى خداوند،شناخت كامل دارد.
يك اصطلاح منطقى و استدلال قياسى: فانه من استثقل...اثقل .در اين جمله امام(علیه السلام)به منظور تأييد بر حقيقت پذيرى خود كه در سخن قبل بيان فرمود،با يك استدلال قياسى كه مىتوان آن را به صورت شكل دوم (1)از اشكال چهارگانۀ منطقى در آورد،احتجاج فرموده است،كه به اين طريق بيان مىشود:
مقدمه اول:هر كس از شنيدن حرف حق و توصيف عدالت نگران و ناراحت شود،عمل بر طبق آن دو،بر او گرانتر و دشوارتر خواهد بود.
مقدمه دوم:امّا براى من عمل كردن به حق و عدالت هيچ گونه سختى و دشوارى ندارد،و اين خود كاملا از رفتار او كه بدون هيچ رنجشى با تمام وجود در خدمت حق و اجراى عدالت بود معلوم مىشود.
پس از بيان مقدمات نتيجۀ استدلال چنين است:كه حرفهاى حق ديگران و درخواست اجراى عدل و داد براى او گران و دشوار نيست.
5-مطلب پنجمى كه حضرت ياران خود را از آن منع فرموده آن است كه از حقيقت گويى و همفكرى و مشورت با او،در بيان و اجراى عدل و داد،خوددارى
1) شكل دوم در صورتى تحقق مىيابد كه حدّ وسط در هر دو مقدمه محمول باشد و اين جا كلمۀ (دشوار)است.و شرايط آن:اختلاف دو مقدمه در سلب و ايجاب و كليت كبرا(مقدمه دوم)است و اين جا نيز چنين است مترجم().
نكنند،زيرا چنين ملاحظه كاريهايى مايۀ بروز باطل و فساد در جامعه خواهد شد.
فانّى لست....منّى ،حضرت در اين عبارت كه تواضع فرموده و خود را جايز الخطا و نيازمند به كمك پروردگار دانسته يارانش را بيش از پيش به همراهى و نزديك شدن به خود وادار كرده است.
الاّ ان يكفى اللّه من نفسى ،منظور از«نفسى»آن خصوصيّت نفسانى است كه آدمى را به كارهاى زشت و بد،وا مىدارد و امام از خدا مىخواهد كه او را از شرّ آن حفظ فرمايد زيرا او را براى اين امر از خود نيرومندتر مىداند،و در اين گفتار،عصمت و پاكى خود را در مقابل گناهان،از ناحيۀ پروردگار متعال مىبيند .
فانّما انا و أنتم... ،در اين عبارت تمام ياران را توجه مىدهد كه بايد همۀ ما در مقابل فرمان او تسليم و در پيشگاه عظمت او كمال ذلّت را داشته باشيم، زيرا به دليل اين كه تمام نفوس و خواستهها و خاطرههاى آن از طرف اوست و او مبدأ و سرچشمه فيضها و استعدادهاست،لذا او مالك تمام آنها مىباشد.
آخرين سخن امام(علیه السلام)در اين خطبه: و اخرجنا ممّا كنّا فيه ،خدا ما را از آن بيرون برده است،يعنى از گمراهى دوران جاهليت پيش از اسلام و دورى از درك حقيقت و نيافتن راهى كه درست و صحيح بوده است،معناى راه يافتن به سوى خرا و آگاهى در امور دنيوى،و اين ويژگى تنها با بعثت پيامبر اكرم اسلام و پيشرفت نبوّت او برقار شد توفيق از خداوند است.
:اَللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَى؟قُرَيْشٍ؟ وَ مَنْ أَعَانَهُمْ- فَإِنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ أَكْفَئُوا إِنَائِي- وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي حَقّاً كُنْتُ أَوْلَى بِهِ مِنْ غَيْرِي- وَ قَالُوا أَلاَ إِنَّ فِي الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ- وَ فِي الْحَقِّ أَنْ تُمْنَعَهُ فَاصْبِرْ مَغْمُوماً أَوْ مُتْ مُتَأَسِّفاً- فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ لِي رَافِدٌ وَ لاَ ذَابٌّ وَ لاَ مُسَاعِدٌ- إِلاَّ أَهْلَ بَيْتِي فَضَنَنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَنِيَّةِ- فَأَغْضَيْتُ عَلَى الْقَذَى وَ جَرِعْتُ رِيقِي عَلَى الشَّجَا- وَ صَبَرْتُ مِنْ كَظْمِ الْغَيْظِ عَلَى أَمَرَّ مِنَ الْعَلْقَمِ- وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ وَخْزِ الشِّفَارِ
استعديك:از تو كمك مىخواهم،اسم مصدر آن«عدى»و به معناى كمك مىآيد.
اكفأت الإناء و كفأته:ظرف را واژگون كردم.
رافد:يارى كننده قذى:چيزى از خار و خاشاك كه در چشم قرار مىگيرد و آن را مىآزارد.
شجى:چيزى كه از اثر غم و اندوه و در گلوى انسان پيدا مىشود(عقده-گره)مانند كسى كه لقمه يا چيز ديگرى در گلويش گير كند.
علقم:درخت تلخ شفار:جمع شفره و به معناى كارد،تيغ است.
«بار پروردگارا از تو يارى مىخواهم كه انتقام مرا از قريش و هم دستانشان بستانى،زيرا آنان پيوند خويشاوندى مرا بريدند،و پيمانۀ حقّ مرا
واژگونه ساختند،و در بارۀ حقى كه من از ديگران به آن سزاوارتر بودم تماما با من به منازعه و جدال برخاستند و به من گفتند:قسمتى از مال تو است كه مىتوانى آن را بگيرى ولى از پارۀ ديگر ممنوع و باز داشته مىشوى،بنا بر اين بايد يا با غم و غصه صبر كنى و بسازى و يا از تأسف و اندوه بميرى،وقتى فكر كردم ديدم نه ياورى دارم كه به كمك من برخيزد و نه كسى كه از حق من دفاع كند،مگر خانوادهام كه نخواستم آنان را به دست مرگ بسپارم،از اين رو،با ناراحتى همانند كسى كه خاشاك در چشم داشته باشد،صبر كردم،و همچون كسى كه استخوان در گلويش مانده باشد،آب دهان فرو بردم و با فرو بردن خشم خود كه در كامم از حنظل تلختر و در اعضايم از تيزى شمشير دردناكتر بود تحمل كردم .»
سيد رضى در آخر اين خطبۀ شريف مىفرمايد:گر چه اين سخنان امام(علیه السلام) در ضمن يكى از خطبات پيشين حضرت آمده است،امّا من به دليل مختلف بودن روايت،دوباره در اين جا به ذكر آن مبادرت ورزيدم .
غرض حضرت در اين فصل از سخنان خود،شكايت به پيشگاه خداوندى و يارى جستن از او در برابر قريش است كه او را از حق امامت و رهبرى امت كه تنها شايستۀ او بود،دور كردند،و از اين معنى به عنوان قطع رحم و بريدن پيوند خويشاوندى تعبير فرموده،چنان كه از كنارهگيرى و جدايى آنان از خود به واژگون كردن ظرف و پيمانه تعبير فرموده است،زيرا اين امور لازمۀ واژگونى ظرف و ريختن آنچه در آن است مىباشد،همچنان كه لازمۀ درست قرار گرفتن ظرف،رو آوردن آنان به او،و گرد آمدن آنها در اطراف اوست.
و اجمعوا...غيرى ،شارحان شيعه مىگويند:منظور حضرت از آن عده كه عليه حق او به منازعه برخاستند جامعۀ قريشند كه به هنگام وفات رسول اكرم(در دار الندوه)گرد آمدند و ديگران را به خلافت نصب كردند،و مراد از كلمۀ«غيرى»:ديگران،سه خليفۀ قبل از آن حضرت مىباشد،ولى شارحان غير
شيعه مىگويند:مراد از آنها،آن چند نفرى هستند كه به عنوان شورا اجتماع كردند و پس از مشورت عثمان را به خلافت برگزيدند،بنا بر اين قول دو خليفۀ اوّل در اين شكايت داخل نيستند(قهرا مراد از غيرهم عثمان خواهد بود).امّا اين قول ضعيف است،زيرا در خطبۀ شقشقيّه كه قبلا بيان شد از هر سه خليفه پيش از خود شكايت كرده است.خلاصه پس از جستجوى سخنان امام و بررسى احوال آن حضرت منظور آن حضرت از اين سخن و امثال آن،بر كسى پوشيده نيست،و مىتوان ورود اين سخن را در مورد شكايت از طلحه و زبير،هنگامى كه با يارانشان به سوى بصره شتافتند،دانست،زيرا در صورتى كه آن حضرت از زمامداران پيشين به خلافت سزاوارتر باشد،با آن كه آنها در اسلام بر ديگران تقدم داشتند،پس از اشخاصى كه در درجهاى پايينتر از آنها قرار گرفتهاند،به طريق اولى براى خلافت سزاوارتر خواهد بود،و اين مورد مانند سخنى است كه مىفرمايد:«بار خدايا به فريادم برس از آن شورا كه چگونه در بارۀ من شك كردند و مرا با نخستين فرد از آن سه نفر مقايسه كردند و تا آن جا مرا پايين آوردند كه با چنين افرادى همسنگ كردند (1).» و قالوا:الاّ إنّ فى الحقّ... ،امام عليه السلام با تأسّف از زبان حال و افعال آنان خبر مىدهد و الاّ آنان با زبان خود چنين حرفها نگفته بودند .
فنظرت... ،شارح بيان مىدارد كه قبلا(ظاهرا در شرح خطبۀ شقشقيه) شرحى از دردهاى حسّى و بريدگى كه وسيلۀ تيغ و غير آن پيدا مىشود ذكر كرديم.و سپس يادآور مىشود كه هر كس دو فصل گذشته(قسمتى از خطبۀ شقشقيه و خطبۀ 171)را مطالعه و دقت كند تفاوت روايتى آنها را با اين فصل درك خواهد كرد.توفيق از خداوند است.
1) فيا للّه و للشورى،متى اعترض الريب فىّ مع الاوّل منهم حتى صرت اقرن الى هذه النظائر.قسمتى از خطبۀ شقشقيّه.
بودند مىفرمايد:
فَقَدِمُوا عَلَى عُمَّالِي وَ خُزَّانِ بَيْتِ مَالِ الْمُسْلِمِينَ الَّذِي فِي يَدَيَّ- وَ عَلَى أَهْلِ؟مِصْرٍ؟ كُلُّهُمْ فِي طَاعَتِي وَ عَلَى بَيْعَتِي- فَشَتَّتُوا كَلِمَتَهُمْ وَ أَفْسَدُوا عَلَيَّ جَمَاعَتَهُمْ- وَ وَثَبُوا عَلَى شِيعَتِي فَقَتَلُوا طَاِئفَةً منْهُمْ غَدْراً- وَ طَاِئفَةٌ عَضُّوا عَلَى أَسْيَافِهِمْ- فَضَارَبُوا بِهَا حَتَّى لَقُوا اللَّهَ صَادِقِينَ
عضّوا على اسيافهم:شمشيرها را به همراه خود داشتند.
«آنان بر ماموران من و خزانهداران بيت المال مسلمين و نيز بر اهل شهرى كه همه در اطاعت و بيعت من بودند وارد شدند،اجتماع آنها را برهم زدند و انديشۀ آنان را در بارۀ من تباه كردند،بر شيعيان من حمله بردند،عدهاى را ناجوانمردانه كشتند،ولى جمعى از ايشان دليرانه دست به قبضۀ شمشير برده و با آنان جنگيدند تا سرانجام صادقانه به ديدار پروردگار خود نايل آمدند و شربت شهادت نوشيدند ».
منظور از«مصر»شهر بصره است،و مقصود از كسانى كه بر آن شهر
حمله كردند،طلحه و زبير و پيروان آنان است،اما حالات آنان و كارهايى كه در بصره با مأموران حضرت انجام دادهاند،در جاى خود بطور كامل بيان شده است.و توفيق از خداوند است.
عبد الرحمن بن عتاب بن اسيد افتاد،فرمود:
لَقَدْ أَصْبَحَ؟أَبُو مُحَمَّدٍ؟ بِهَذَا الْمَكَانِ غَرِيباً- أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَكْرَهُ أَنْ تَكُونَ؟قُرَيْشٌ؟ قَتْلَى- تَحْتَ بُطُونِ الْكَوَاكِبِ- أَدْرَكْتُ وَتْرِي مِنْ؟بَنِي عَبْدِ مَنَافٍ؟- وَ أَفْلَتَتْنِي أَعْيَانُ؟بَنِي جُمَحَ؟ لَقَدْ أَتْلَعُوا أَعْنَاقَهُمْ إِلَى أَمْرٍ- لَمْ يَكُونُوا أَهْلَهُ فَوُقِصُوا دُونَهُ
عبد الرحمن:فرزند عتاب،فرزند اسيد،پسر ابى العاص بنى اميّه،در جنگ جمل شركت داشت و همان جا كشته شد،نقل شده است كه در همان روز عقابى دست او را برداشت و در يمامه آن را يافتند و با انگشترى كه در انگشت او بود آن را شناختند،او را يعسوب قريش هم مىگفتند.
اعيان:جمع عين است و به معناى بزرگان قوم و افراد با اعتبار مىباشد.
جمح:نام قبيلهاى است.
اتلعوا:گردنهاى خود را كشيدند مانند كسانى كه به طرف چيزى از بالا با دقت نگاه كنند.
وقصوا:گردنهاى آنان شكست.
ابو محمد:كينۀ طلحه است.
«ابو محمد اين جا غريب مانده است،به خدا سوگند دوست نداشتم كه اين چنين قريش را زير سينۀ ستارگان كشته بينم،انتقام خود را از فرزندان
عبد مناف گرفتم،ولى از بزرگان،قبيلۀ بنى جمح از دست من گريختند،قريش به جانب كارى گردنكشى كردند كه شايستگى آن را نداشتند،و بى آن كه به مقصود رسند گردنهاى آنان درهم شكست .»
در اين فصل به چند مطلب اشاره شده است:
1-نخست اين كه آن حضرت هر كدام از مخالفان خود را كه به قتل مىرساند و نيز آنان كه از لشكر خود او كشته مىشدند،همهاش به منظور بر پا داشتن دين و برقرارى نظم و عدالت بود.
اگر اشكال شود كه كشتن اين جمعيت زياد،فسادى حاضر و مشهود است.
پاسخ آن است كه:اگر چه اين كشتار نسبت به گروهى از مسلمانان در يك شهرى مايۀ تباهى و فساد است ولى اگر آن را با مصلحت تمام جامعه مسلمانان بسنجيم فسادى را موجب نمىشود و انجام دادن عملى كه فساد جزئى داشته باشد،براى بدست آوردن مصلحت كلّى در بعضى از مواقع لازم است،چنان كه گاهى براى حفظ سلامت بدن لازم است كه عضو فاسد آن قطع شود.
2-امام مىفرمايد: تحت بطون الكواكب اين عبارت كنايۀ بسيار ظريفى از بيابان است،و منظور آن حضرت آن است كه من دوست نداشتم اين انسانها را با اين وضع بد،در ميان بيابان ببينم بطورى كه نه روپوشى و نه،حتّى سايهاى براى استتار آنها وجود دارد.
3-اگر كسى بگويد كه انتقام گرفتن دليل بر آن است كه كينهاى از دشمن به دل داشته است،در صورتى كه اين صفتى ناپسند است،پس چرا امام(علیه السلام)
مىفرمايد:از بنى عبد مناف انتقام گرفتم؟ در پاسخ مىگوييم:اصل و ريشۀ حقد و كينه صفت خشم و غضب است و آن هم تا موقعى ادامه دارد كه صورتى از شيئى آزار دهنده در ذهن انسان باقى باشد،حال،اگر اين خشم از تصوير چيزى نشأت گرفته باشد كه براى دين ضرر دارد،در اين صورت انتقام گرفتن به منظور گرفتن حقّ و يارى كردن آن ناپسند نخواهد بود.
4-طلحه و زبير از طرف مادر،جزء قبيلۀ بنى عبد مناف بودند امّا پدر زبير از فرزندان عبد العزّى پسر قصىّ بن كلاب،و پدر طلحه از فرزندان جعد، پسر تميم بن مرّه بود،اما از بنى جمح،در زمان امام(علیه السلام)،عبد اللّه بن صفوان پسر اميّة بن خلف،و عبد الرحمن بن صفوان وجود داشتند.
نقل شده است كه مروان بن حكم نيز از آنها بود و در جنگ جمل اسير شد و سپس با شفاعتى كه امام حسين(علیه السلام)نزد پدرش از او كرد آزاد شد.
به جاى كلمۀ اعيان بنى جمح اغيار نيز روايت شده كه آن هم به معناى بزرگان مىباشد .
5-تعبير به اتلعوا اعناقهم كه در بارۀ تجاوز طلبى قريش بيان فرموده است استعاره مىباشد و منظور آن است كه آنان براى خود انتظار خلافت داشتند، در حالى كه شايستۀ آن نبودند،و عبارت: و قصوا كنايه از كشته شدن آنها در اين راه و نرسيدن به آن است.و توفيق از خداوند است.
قَدْ أَحْيَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ حَتَّى دَقَّ جَلِيلُهُ- وَ لَطُفَ غَلِيظُهُ وَ بَرَقَ لَهُ لاَمِعٌ كَثِيرُ الْبَرْقِ- فَأَبَانَ لَهُ الطَّرِيقَ وَ سَلَكَ بِهِ السَّبِيلَ- وَ تَدَافَعَتْهُ الْأَبْوَابُ إِلَى بَابِ السَّلاَمَةِ وَ دَارِ الْإِقَامَةِ- وَ ثَبَتَتْ رِجْلاَهُ بِطُمَأْنِينَةِ بَدَنِهِ فِي قَرَارِ الْأَمْنِ وَ الرَّاحَةِ- بِمَا اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ وَ أَرْضَى رَبَّهُ
«خردش را زنده كرد،و نفس سركش خود را ميراند،تا آن جا كه بدنش ضعيف و اندامش لاغر و نزار شد (1)،و تندى اخلاقش به نرمى مبدّل شده است،و براى او هالهاى از روشنايى درخشيد كه راه او را روشن و او را در آن مسير روان ساخت و پيوسته از درى به در ديگر منتقل شده تا به باب سلامت و سراى زندگى جاودانى راه يافت،و به سبب اعمال قلبى كه انجام داد و خشنودى پروردگار خويش را جلب كرد،با آرامش كامل جسمانى در قرارگاه امن و آسايش ثابت قدم قرار گرفت .»
اين سخن امام(علیه السلام)از والاترين سخنانى است كه در بارۀ بيان اوصاف سالك الى اللّه و عارف حقيقى و چگونگى سير و سلوك او در اين طريق آمده است.
1) اين جمله ترجمۀ عبارت:و لطف غليظه مىباشد كه بر طبق برداشت شارح است.
امام(علیه السلام)در اين خطبه با اين تعبير كه سالك راه حق خرد خود را زنده كرده به اين مطلب اشاره فرمودهاند كه عارف با رياضتهاى عارفانه و كوششهاى سالكانۀ خود براى بدست آوردن كمالات عقلى از قبيل دانشها و معارف و ويژگيهاى اخلاقى موفقيتهاى شايانى كسب مىكند،و با دارا بودن خصيصۀ زهد و انجام دادن عبادات خالصانۀ،عقل نظرى و عقل عملى خويش را كامل و احياء مىكند.
امات نفسه :اين جمله اشاره به آن است كه عارف با عبادتهاى عارفانۀ خود نفس امّاره به بديها را مغلوب كرده و آن چنان آن را در اختيار نفس مطمئنّه قرار داده است كه به هيچ نحو دست به كارى نمىزند مگر اين كه عقل وادار كننده و راهنماى او باشد،كه در اين صورت نفس امّاره از لحاظ شهوات و خواستههاى حيوانى خود مرده است زيرا از ناتوانى و ضعف قادر به انجام هيچ عملى نيست.
حتى دقّ جليله ،حضرت در اين عبارت،از بدن به جليل(بزرگ)تعبير فرموده است،زيرا آن آشكارترين و بزرگترين چيزى است كه ديده مىشود،و معناى عبارت چنين است:عارف و سالك تا به حدّى نفس امّاره را ميرانده كه كالبدش ضعيف و اندام او لاغر شده است.
لطف غليظه ،در اين جمله دو احتمال داده شده است:
الف:مانند جملۀ قبل اشاره به لاغرى و نزارى اندام و جسم شخص سالك باشد.
ب:احتمال ديگر اين كه مراد،ناتوانى قواى نفسانى و درهم شكستن خواستههاى شهوانى است كه در اثر زهد و عبادت براى چنين فردى پيدا مىشود،زيرا آزاد بودن نفس در خوردن و آشاميدن و انجام دادن خواستههاى خود،تن را ستبر ولى عقل و حواسّ ادراكى را آشفته و ضعيف مىسازد،و از اين رو گفتهاند:«شكمبارگى و پر خورى،تيز هوشى را نابود مىكند و مايۀ
تيرگى دل و ستبرى بدن مىشود (1).» بر عكس،اگر در وجود انسان عقل و خرد،حاكم شود،قواى ادراكى او، غبار كدورتى را كه در پى پر خورى و شكمبارگى يافت مىشود از خود مىزدايد،چنان كه آيينه با صيقل جلا داده و پاك مىشود،و با رفع كدورت از قواى ادراكى،جوهرۀ نفس آدمى نيز كه با پيروى از خواستههاى جسمانى و هواى نفسانى آلوده و تيره شده بود جلا و صفا يافته و روشن مىشود و از اين رو به عالم بالا اتصال و شايستۀ كسب فيض و گرفتن نور از عالم بالا مىشود.
و برق له لامع كثير البرق ،منظور از كلمۀ لامع مرحلهاى از خلسه است كه سالك با رياضت و تقويت اراده به آن مىرسد و در اين مرحله براى او انوار الهى و يا لذّتى پيدا مىشود كه در سرعت و ظهور و خفا همانند برق جهنده است و در اصطلاح عارفان آن را«وقت»مىگويند و اين مرحله پيوسته در ميان دو وجد و سرور،قرار دارد كه يكى قبل از آن و ديگرى پس از آن براى عارف پيدا مىشود،زيرا،هنگامى كه لذّت انوار لامعه را چشيد و پس از آن جدا شد، در فراق آنچه از دست داده،ناله و آوازى براى او پيدا مىشود.
اين لوامع در آغاز كار براى انسان اندك اندك پيدا مىشود،امّا،موقعى كه با توجه و دقت به رياضت پرداخت،زياد مىگردد،و از اين رو،امام(علیه السلام)با كلمۀ لامع اشاره به خود آن نور فرموده و با كثرت برق و افزونى درخشندگى آن اشاره به كثرتى فرموده است كه با كامل شدن رياضت حاصل مىشود.
احتمال ديگر در معناى عبارت: لامع كثير البرق آن است كه«لامع» استعاره از عقل فعال و درخشندگى آن به معناى ظاهر شدنش براى عقل انسان و كثرت برق آن اشاره است به بسيارى ريزش و فيضان آن انوار كه در هنگام توجه دقيق به رياضت مانند برق براى او ظاهر مىشود.
1) البطنة تذهب الفطنه و تورث القسوه و الغلظه.
فابان له الطريق ،مراد امام از اين جمله آن است،با عروض اين لوامع براى او ظاهر شد كه طريق واقعى به سوى خداى تعالى همان رياضتى است كه به آن اشتغال دارد.
و سالك به السبيل ،و اين انوار درخشنده سبب شد كه او به سلوك در راه خدا بپردازد.
تدافعته الأبواب ،مراد از ابواب درهاى رياضت است كه عارف را به سوى بهشت سوق مىدهد و عبارت است از:مطيع قرار دادن نفس سركش امّاره و زهد حقيقى و امورى از قبيل عبادات و ترك دنيا و جز اينها،و سالك با سير در اين ابواب سرانجام سر از باب سلامت در مىآورد و آن،درى است كه هر گاه عارف با علم و معرفت داخل در آن شود،يقين به مصونيت از انحراف در سلوك پيدا مىكند،و حقيقت اين«در»همان«وقت»است كه در قبل به آن اشارت رفت،و نخستين منزل از منزلهاى بهشت عقلى است.
و ثبتت رجلاه...و الراحة ،يعنى در قرار امن و راحت قدمهايش استقرار مىيابد.
عبارت«فى قرار الامن،جار و مجرور و متعلق به ثبتت مىباشد،و اين مرحلۀ دوم است كه براى سالك پس از مرحلۀ وقت به وجود مىآيد و طمأنينه ناميده مىشود،و شرح آن چنين است كه:سالك،تا هنگامى كه در مرحلۀ وقت است،از درخشش اين برقها بر ضمير او،اضطراب و هيجانى در كالبدش پيدا مىشود كه احساس«خلسه»مىكند،زيرا معمولا هر گاه براى نفس امر عظيمى رخ دهد به حركت و اضطراب در مىآيد،ولى با كثرت اين واردات، نفس انسان به آنها الفت مىگيرد و احساس نگرانى نمىكند،بلكه از آن رو كه قدم عقل او در درجهاى اعلا از درجات بهشت كه قرار امن و راحت از عذاب الهى است قرار گرفته،كمال سكونت و اطمينان مىيابد.
آخرين جملۀ اين خطبه اين است:بما استعمل،اين جارّ و مجرور نيز متعلق به ثبتت مىباشد و شرح آن چنين است:عارف به سبب به كار گرفتن قلب و روح خود در عبادت و جلب رضايت و خشنودى پروردگار متعال، گامهايش استوار شده است.توفيق از خداوند است.
يَا لَهُ مَرَاماً مَا أَبْعَدَهُ وَ زَوْراً مَا أَغْفَلَهُ- وَ خَطَراً مَا أَفْظَعَهُ- لَقَدِ اسْتَخْلَوْا مِنْهُمْ أَيَّ مُدَّكِرٍ وَ تَنَاوَشُوهُمْ مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ- أَ فَبِمَصَارِعِ آبَائِهِمْ يَفْخَرُونَ- أَمْ بِعَدِيدِ الْهَلْكَى يَتَكَاثَرُونَ يَرْتَجِعُونَ مِنْهُمْ أَجْسَاداً خَوَتْ وَ حَرَكَاتٍ سَكَنَتْ- وَ لَأَنْ يَكُونُوا عِبَراً أَحَقُّ مِنْ أَنْ يَكُونُوا مُفْتَخَراً- وَ لَأَنْ يَهْبِطُوا بِهِمْ جَنَابَ ذِلَّةٍ- أَحْجَى مِنْ أَنْ يَقُومُوا بِهِمْ مَقَامَ عِزَّةٍ- لَقَدْ نَظَرُوا إِلَيْهِمْ بِأَبْصَارِ الْعَشْوَةِ- وَ ضَرَبُوا مِنْهُمْ فِي غَمْرَةِ جَهَالَةٍ- وَ لَوِ اسْتَنْطَقُوا عَنْهُمْ عَرَصَاتِ تِلْكَ الدِّيَارِ الْخَاوِيَةِ- وَ الرُّبُوعِ الْخَالِيَةِ لَقَالَتْ- ذَهَبُوا فِي الْأَرْضِ ضُلاَّلاً وَ ذَهَبْتُمْ فِي أَعْقَابِهِمْ جُهَّالاً- تَطَئُونَ فِي هَامِهِمْ وَ تَسْتَنْبِتُونَ فِي أَجْسَادِهِمْ- وَ تَرْتَعُونَ فِيمَا لَفَظُوا وَ تَسْكُنُونَ فِيمَا خَرَّبُوا- وَ إِنَّمَا الْأَيَّامُ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ بَوَاكٍ وَ نَوَائِحُ عَلَيْكُمْ- أُولَئِكُمْ سَلَفُ غَايَتِكُمْ وَ فُرَّاطُ مَنَاهِلِكُمْ- الَّذِينَ كَانَتْ لَهُمْ مَقَاوِمُ الْعِزِّ- وَ حَلَبَاتُ الْفَخْرِ مُلُوكاً وَ سُوَقاً سَلَكُوا فِي بُطُونِ الْبَرْزَخِ سَبِيلاً سُلِّطَتِ الْأَرْضُ عَلَيْهِمْ فِيهِ- فَأَكَلَتْ مِنْ لُحُومِهِمْ وَ شَرِبَتْ مِنْ دِمَائِهِمْ- فَأَصْبَحُوا فِي فَجَوَاتِ قُبُورِهِمْ جَمَاداً لاَ يَنْمُونَ- وَ ضِمَاراً لاَ يُوجَدُونَ- لاَ يُفْزِعُهُمْ وُرُودُ الْأَهْوَالِ- وَ لاَ يَحْزُنُهُمْ تَنَكُّرُ الْأَحْوَالِ- وَ لاَ يَحْفِلُونَ بِالرَّوَاجِفِ وَ لاَ يَأْذَنُونَ لِلْقَوَاصِفِ- غُيَّباً لاَ يُنْتَظَرُونَ وَ شُهُوداً لاَ يَحْضُرُونَ- وَ إِنَّمَا كَانُوا جَمِيعاً فَتَشَتَّتُوا وَ أُلاَّفاً فَافْتَرَقُوا- وَ مَا عَنْ طُولِ عَهْدِهِمْ وَ لاَ بُعْدِ مَحَلِّهِمْ- عَمِيَتْ أَخْبَارُهُمْ وَ صَمَّتْ دِيَارُهُمْ- وَ لَكِنَّهُمْ سُقُوا كَأْساً بَدَّلَتْهُمْ بِالنُّطْقِ خَرَساً- وَ بِالسَّمْعِ صَمَماً وَ بِالْحَرَكَاتِ سُكُوناً- فَكَأَنَّهُمْ فِي ارْتِجَالِ الصِّفَةِ صَرْعَى سُبَاتٍ- جِيرَانٌ لاَ يَتَأَنَّسُونَ وَ أَحِبَّاءُ لاَ يَتَزَاوَرُونَ- بَلِيَتْ بَيْنَهُمْ عُرَا
التَّعَارُفِ- وَ انْقَطَعَتْ مِنْهُمْ أَسْبَابُ الْإِخَاءِ- فَكُلُّهُمْ وَحِيدٌ وَ هُمْ جَمِيعٌ- وَ بِجَانِبِ الْهَجْرِ وَ هُمْ أَخِلاَّءُ- لاَ يَتَعَارَفُونَ لِلَيْلٍ صَبَاحاً وَ لاَ لِنَهَارٍ مَسَاءً- أَيُّ الْجَدِيدَيْنِ ظَعَنُوا فِيهِ كَانَ عَلَيْهِمْ سَرْمَداً- شَاهَدُوا مِنْ أَخْطَارِ دَارِهِمْ أَفْظَعَ مِمَّا خَافُوا- وَ رَأَوْا مِنْ آيَاتِهَا أَعْظَمَ مِمَّا قَدَّرُوا- فَكِلْتَا الْغَايَتَيْنِ مُدَّتْ لَهُمْ- إِلَى مَبَاءَةٍ فَاتَتْ مَبَالِغَ الْخَوْفِ وَ الرَّجَاءِ- فَلَوْ كَانُوا يَنْطِقُونَ بِهَا- لَعَيُّوا بِصِفَةِ مَا شَاهَدُوا وَ مَا عَايَنُوا- وَ لَئِنْ عَمِيَتْ آثَارُهُمْ وَ انْقَطَعَتْ أَخْبَارُهُمْ- لَقَدْ رَجَعَتْ فِيهِمْ أَبْصَارُ الْعِبَرِ- وَ سَمِعَتْ عَنْهُمْ آذَانُ الْعُقُولِ- وَ تَكَلَّمُوا مِنْ غَيْرِ جِهَاتِ النُّطْقِ- فَقَالُوا كَلَحَتِ الْوُجُوهُ النَّوَاضِرُ وَ خَوَتِ الْأَجْسَامُ النَّوَاعِمُ- وَ لَبِسْنَا أَهْدَامَ الْبِلَى وَ تَكَاءَدَنَا ضِيقُ الْمَضْجَعِ- وَ تَوَارَثْنَا الْوَحْشَةَ وَ تَهَكَّمَتْ عَلَيْنَا الرُّبُوعُ الصُّمُوتُ- فَانْمَحَتْ مَحَاسِنُ أَجْسَادِنَا وَ تَنَكَّرَتْ مَعَارِفُ صُوَرِنَا- وَ طَالَتْ فِي مَسَاكِنِ الْوَحْشَةِ إِقَامَتُنَا- وَ لَمْ نَجِدْ مِنْ كَرْبٍ فَرَجاً وَ لاَ مِنْ ضِيقٍ مُتَّسَعاً- فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ بِعَقْلِكَ- أَوْ كُشِفَ عَنْهُمْ مَحْجُوبُ الْغِطَاءِ لَكَ- وَ قَدِ ارْتَسَخَتْ أَسْمَاعُهُمْ بِالْهَوَامِّ فَاسْتَكَّتْ- وَ اكْتَحَلَتْ أَبْصَارُهُمْ بِالتُّرَاب فَخَسَفَتْ- وَ تَقَطَّعَتِ الْأَلْسِنَةُ فِي أَفْوَاهِهِمْ بَعْدَ ذَلاَقَتِهَا- وَ هَمَدَتِ الْقُلُوبُ فِي صُدُورِهِمْ بَعْدَ يَقَظَتِهَا- وَ عَاثَ فِي كُلِّ جَارِحَةٍ مِنْهُمْ جَدِيدُ بِلًى سَمَّجَهَا- وَ سَهَّلَ طُرُقَ الْآفَةِ إِلَيْهَا- مُسْتَسْلِمَاتٍ فَلاَ أَيْدٍ تَدْفَعُ وَ لاَ قُلُوبٌ تَجْزَعُ- لَرَأَيْتَ أَشْجَانَ قُلُوبٍ وَ أَقْذَاءَ عُيُونٍ- لَهُمْ فِي كُلِّ فَظَاعَةٍ صِفَةُ حَالٍ لاَ تَنْتَقِلُ- وَ غَمْرَةٌ لاَ تَنْجَلِي- فَكَمْ أَكَلَتِ الْأَرْضُ مِنْ عَزِيزِ جَسَدٍ وَ أَنِيقِ لَوْنٍ- كَانَ فِي الدُّنْيَا غَذِيَّ تَرَفٍ وَ رَبِيبَ شَرَفٍ- يَتَعَلَّلُ بِالسُّرُورِ فِي سَاعَةِ حُزْنِهِ- وَ يَفْزَعُ إِلَى السَّلْوَةِ إِنْ مُصِيبَةٌ نَزَلَتْ بِهِ- ضَنّاً بِغَضَارَةِ عَيْشِهِ وَ شَحَاحَةً بِلَهْوِهِ وَ لَعِبِهِ فَبَيْنَا هُوَ يَضْحَكُ إِلَى الدُّنْيَا وَ تَضْحَكُ إِلَيْهِ- فِي ظِلِّ عَيْشٍ غَفُولٍ إِذْ وَطِئَ الدَّهْرُ بِهِ حَسَكَهُ- وَ نَقَضَتِ الْأَيَّامُ قُوَاهُ- وَ نَظَرَتْ إِلَيْهِ الْحُتُوفُ مِنْ كَثَبٍ- فَخَالَطَهُ بَثٌّ لاَ يَعْرِفُهُ وَ نَجِيُّ هَمٍّ مَا كَانَ يَجِدُهُ- وَ تَوَلَّدَتْ فِيهِ فَتَرَاتُ عِلَلٍ آنَسَ مَا كَانَ بِصِحَّتِهِ- فَفَزِعَ إِلَى مَا كَانَ عَوَّدَهُ الْأَطِبَّاءُ- مِنْ تَسْكِينِ الْحَارِّ بِالْقَارِّ وَ تَحْرِيكِ الْبَارِدِ بِالْحَارِّ- فَلَمْ يُطْفِئْ بِبَارِدٍ إِلاَّ ثَوَّرَ حَرَارَةً- وَ لاَ حَرَّكَ بِحَارٍّ إِلاَّ هَيَّجَ بُرُودَةً- وَ لاَ اعْتَدَلَ بِمُمَازِجٍ لِتِلْكَ الطَّبَائِعِ- إِلاَّ أَمَدَّ مِنْهَا كُلَّ ذَاتِ دَاءٍ- حَتَّى فَتَرَ مُعَلِّلُهُ وَ ذَهَلَ مُمَرِّضُهُ- وَ تَعَايَا أَهْلُهُ بِصِفَةِ دَائِهِ- وَ خَرِسُوا عَنْ جَوَابِ السَّاِئِلينَ عَنْهُ- وَ تَنَازَعُوا دُونَهُ شَجِيَّ خَبَرٍ يَكْتُمُونَهُ- فَقَائِلٌ هُوَ لِمَا بِهِ وَ مُمَنٍّ لَهُمْ إِيَابَ عَافِيَتِهِ- وَ مُصَبِّرٌ لَهُمْ عَلَى فَقْدِهِ- يُذَكِّرُهُمْ أُسَى الْمَاضِينَ مِنْ قَبْلِهِ- فَبَيْنَا هُوَ كَذَلِكَ عَلَى جَنَاحٍ مِنْ فِرَاقِ الدُّنْيَا- وَ تَرْكِ الْأَحِبَّةِ- إِذْ عَرَضَ لَهُ عَارِضٌ مِنْ
غُصَصِهِ- فَتَحَيَّرَتْ نَوَافِذُ فِطْنَتِهِ وَ يَبِسَتْ رُطُوبَةُ لِسَانِهِ- فَكَمْ مِنْ مُهِمٍّ مِنْ جَوَابِهِ عَرَفَهُ فَعَيَّ عَنْ رَدِّهِ- وَ دُعَاءٍ مُؤْلِمٍ بِقَلْبِهِ سَمِعَهُ فَتَصَامَّ عَنْهُ- مِنْ كَبِيرٍ كَانَ يُعَظِّمُهُ أَوْ صَغِيرٍ كَانَ يَرْحَمُهُ- وَ إِنَّ لِلْمَوْتِ لَغَمَرَاتٍ هِيَ أَفْظَعُ مِنْ أَنْ تُسْتَغْرَقَ بِصِفَةٍ- أَوْ تَعْتَدِلَ عَلَى عُقُولِ أَهْلِ الدُّنْيَا
مرام:مقصود و مطلوب زور:زيارت كنندگان خطر:نزديك به هلاكت و نابودى فظيع:مشكلى كه سختى آن از حدّ و اندازه گذشته باشد.
استحلوا:با ياد پدران و پدر بزرگان و موقعيت گذشتگان خود را مىآراستند.(اگر استخلوا (با نقطه)باشد،يعنى:شهرها را خالى يافتند (1)).
تناوش:فرود آمدن احجى:خردمندانهتر عشوه:با نادانى دست به كارى زدن ترتعون:متنعّمند،مىچرند لفظوا:دور انداخته و ترك كردهاند.
فارط:كسى كه در رسيدن به آب و آبشخور،از ديگران جلو افتاده است.
حلبات الفخر:مردم(جمعيّتهاى)متكبّر سوق:جمع سوقه:به معناى رعيت،مردم كوچه و بازار.
برزخ:بين دنيا و آخرت،از هنگام مرگ تا روز قيامت فجوات:جمع فجوه:قسمت پهناور وسيعى از زمين ضمار:غايبى كه اميد بازگشت آن نمىرود.
يحفلون:اعتنا مىكنند رواجف:زمين لرزهها يأذنون:مىشنوند.
ارتجال الصّفة:پيدايش خصوصيات سبات:خواب،و در اصل به معناى راحت و آسايش افظع:سختتر مباءه:محل بازگشت انسان عىّ عن الكلام:از سخن گفتن ناتوان شد.
كلوح:با درهم كشيدن صورت دندانهايش به زشتى پيداست.
اهدام:جمع هدم،لباس كهنه تكاء دنا:بر ما سخت گذشت تهكّعت:مندرس شد،كهنه شد
1) نوشتۀ متن خطبه مانند اغلب نسخهها«استخلوا»با نقطه است ولى چنان كه از شرح بر مىآيد شارح«استحلوا»بىنقطه را اصل و با نقطه را فرع گرفته و به عنوان قيل آورده است.(مترجم)
ارتسخت...:جانوران در قرارگاه آنان جا گرفتهاند.
استكّت:بسته شد.
ذلاقة اللسان:تيزى و روانى زبان و آسان سخن گفتن.
همدت:بىحركت ماند و كهنه شد.
وعاث:بسته شد،وصل شد.
سمّجها:آن را زشت كرد أشجان:غمها أنيق:چيزى كه بيننده را به شگفت در آورد.
غضارة العيش:خوشى زندگانى كتب:نزديك بودن بثّ:حالت غم و اندوه قارّ و قرور:آب سرد
«شگفتا چه مطلوب بسيار دورى،و چه زائران بىخبرى،و چه خطر بزرگ و شديدى،همانا سرزمين خود را خالى از آنها ديدند (1)و به جاى عبرت گرفتن و متذكر آينده شدن از مرگ عزيزان،آنان را از جاى دور طلب كردند،آيا به گورهاى پدرانشان مىبالند،يا به تعداد مردگان خود مىنازند؟از گذشتگان خود طلب بازگشت مىكنند،در حالى كه آنان بدنهاى فرو ريخته و از حركت افتادهاند،از مردگان پند گرفتن و عبرت يافتن سزاوارتر است،تا به آنان باليدن و مباهات كردن،اگر با ياد آنها،تواضع و فروتنى كنند،خردمندانهتر است از آن كه آنان را مايۀ فخر و ارجمندى قرار دهند،امّا با ديدگان بىفروغ و تار بر آنها نگريستند و با ياد ايشان در درياى نادانى و جهالت فرو افتادند.اگر از آنان در بارۀ منظرۀ خانههاى فرو ريخته و منزلهاى خالى از سكنه بپرسند، خواهند گفت:آنها بىنام و نشان در زمين فرو رفتهاند،و شما ناآگاهانه به دنبال آنان مىرويد،و بر فرق ايشان پا مىنهيد،و بر روى بدنهاشان كشت و زرع مىكنيد و از آنچه باقى گذاشتند و رفتند،مىخوريد و در ويرانههاى آنها مسكن مىگزينيد،از جدايى ميان شما و آنان روزگار مىگريد و بر حال شما نوحه و زارى مىكند.
ايشان پيش رفتگان پايان زندگى شما هستند كه زودتر از شما به آبشخور رسيدهاند،تا در آن جا محل آب نوشيدن را مهيّا كنند،آنان مقامهاى ارجمند و
1) اين ترجمه به اعتبار احتمال دوم است كه واژۀ«استخلوا»با نقطه باشد.(مترجم)
وسايل بالندگى و مباهات در اختيار داشتند،برخى پادشاهان و فرمانروايان و برخى ديگر رعيت و فرمانبر ايشان بودند،آنان در باطن قبرها خزيدند و زمين بر آنها مسلط شده،گوشتهاى آنان را خورده و خونهاى ايشان را آشاميده،پس در شكاف گورها آن چنان بىحسّ و حركت قرار گرفتند كه نشانى از آنها پيدا نيست، هول و هراسها ايشان را به وحشت در نمىآورد،و بد حاليها اندوهگينشان نمىكند،به زمين لرزهها اعتنايى ندارند و به بانگ رعدها گوش نمىدهند،آنان (مردگان)غايبانى هستند كه كسى در انتظار بازگشتشان نيست و شاهدانى كه حضور(محسوس)ندارند،اينان روزگارى گردهم بودند و با همديگر انس و الفت داشتند امّا اكنون از يكديگر جدا و پراكنده شدند،از درازى مدت و دورى جايشان نيست كه خبرى از آنها به ما نمىرسد و از ديار و خانههاى آنان بانگى بر نمىخيزد،بلكه جامى به آنها نوشانيدهاند كه زبانشان را لال و گوش ايشان را كر و جنبشهاى آنان را به سكون مبدّل ساخته است،پس در هنگام بيان حالات خود، بيهوش،مانند افراد به خاك افتاده،خوابيدهاند،اينها همسايگانى هستند كه با هم انس نمىگيرند،و دوستانى كه به ديدار همديگر نمىروند،رابطۀ آشنايى ميانشان كهنه شده و سببهاى برادرى از آنها بريده شده است،و از اين رو،با آن كه جمعشان زياد است همگى تنهايند و با آن كه با هم دوست بودهاند،از هم دورند،براى شب،صبحى و براى روز،شامى،نمىشناسند،در هر كدام از شب يا روز كه مردهاند،همان وقت در نظر آنها ادامه دارد،سختيهاى قبر و آن جهان را سختتر از آنچه مىترسيدند مشاهده كردند و نشانههاى آن را بزرگتر از آنچه فرض مىكردند،ديدند،بالاخره دو سرانجام زندگانى(خوبى و بدى)آنان را به آن جا كه بايد ببرد،برد،و به آخرين درجۀ چيزى كه از آن مىترسيدند،يا به آن اميدوار بودند،رسيدند،و اگر به سخن مىآمدند نمىتوانستند آنچه را كه ديده و به آن برخورد كردهاند،بيان كنند،و اگر چه اثرى از آنها نمانده و خبرى از ايشان نيست امّا ديدههاى عبرت بين به جانب آنان مىنگرد و گوشهاى خردمندان از آنان مىشنود كه با زبان حال مىگويند:صورتهاى زيباى با طراوت،چروك و زشت
شد،و بدنهاى نرم و لطيف فرو ريخت،لباس كهنه و از هم پاشيده،تن ما را پوشانده و تنگى خوابگاهها ما را سخت رنج مىدهد،و وحشت و ترس را به ارث بردهايم،منزلهاى گور بر روى ما خراب شد و از اين رو زيبايى اجساد ما از بين رفت و چهرههاى شناخته شدۀ ما ناشناخته شد،ماندن ما در منزلهاى وحشتناك به درازا كشيد،از رنج رهايى نيافتيم و از تنگى به فراخى نرسيديم! اگر به عقل خود نگاه كنى و صورت آنها را به ذهن خود بياورى و يا پردۀ ماديت كه ميان تو و آنها قرار دارد از جلو چشم تو برداشته شود و توجه كنى كه گوشهاى آنان با جا گرفتن حشرات در آن،بسته شده و ديدههاى ايشان با سرمۀ خاك،كور شده و زبانهاى گوياى آنها در دهانشان لال شده و دلهاى بيدار در سينههايشان از حركت بازمانده است و به هر يك از اعضاى ايشان پوسيدگى تازهاى كه آن را زشت كرده،راه يافته است،و راههاى آسيب رسيدن به آن عضو را آسان ساخته و در برابر آسيبها تسليماند،نه دوستى دارند كه از آنان دفاع كند و نه دلى دارند كه جزع و بىتابى كند(در اين هنگام)دلهاى اندوهگين و چشمهاى پر از خاشاك خواهى ديد كه هرگز آن حالت زشت و كريهشان تغيير نمىيابد و غم و اندوهشان بر طرف نمىشود،اين زمين،بسيارى از بدنهاى عزيز و ارجمند و خوش رنگ و رو را از بين برده است كه در دنيا متنّعم به نعمت و پروردۀ خوشگذرانى بوده،در هنگام اندوه به شادى مىپرداخت،و به دليل بخل ورزيدن به خوشى زندگانى و دلبستگى به كارهاى بيهوده و بازيچۀ دنيا،هر گاه مصيبتى به او رو مىآورد به انواع سرگرمى پناه مىبرد،از اين رو در حالى كه او بر دنيا و دنيا بر او مىخنديد و در سايۀ زندگانى خوش و غفلتآور مىآراييد،ناگهان روزگار پاى او را با خارهاى خود آزرد،و قوايش را درهم شكست،و به دليل اين كه عوامل مرگ از نزديك به او مىنگريست،با اندوهى ناشناخته آميخته و با رنجى پنهانى همراز شد،در حالى كه به مدت زمان بهبوديش انس و الفت كاملى داشت،او را ضعف و سستى بيماريها فرا گرفت،پس،شتاب زده به آنچه طبيبان او را عادت داده بودند.از قبيل فرونشاندن گرمى به وسيلۀ چيزهاى
سرد و بر طرف كردن مايههاى سردى با داروهاى گرم پناه برد،پس سردى جز زياد كردن حرارت،و گرمى غير از افزايش مايۀ سردى،دردى را براى او درمان نكرد، و با آن همه داروهاى متناسب،حدّ اعتدالى در مزاح او پيدا نشد مگر آن كه دردهاى او را طولانى كرد،تا آن جا كه طبيبش خسته شد و پرستارش از او فراموش كرد و خانوادهاش از بيان درد او ناتوان و از پاسخگويى به كسانى كه حال او را جويا مىشدند عاجز شدند،و پيش او از خبر اندوهبارى كه پنهان مىكردند نظرهاى گوناگونى اظهار مىداشتند:يكى مىگفت:حال او همين است كه هست،و ديگرى به آنها نويد خوب شدن او را مىداد،و سوّمى با يادآورى گذشتگان پيش از او،اطرافيان را به صبر و بردبارى در مرگ او،وادار مىكرد.
در حالى كه اين چنين در شرف جدايى از دنيا و ترك دوستان بود،ناگهان او را اندوهى فرا گرفت كه قواى ادراكى او از كار افتاد و زبانش خشك شد و حتّى از پاسخ دادن به برخى پرسشهاى مهمّى كه قبلا مىدانست عاجز و ناتوان شد،و در برابر نداهاى دادخواهى از جانب كسانى كه مورد احترام او و يا از كودكانى كه مورد ترحم او بودند كه فرياد آنان دل او را به درد مىآورد،گوشهايش كر شده بود،سختيهاى مرگ دشوارتر از آن است كه به وصف در آيد و يا با خردهاى مردم دنيا قابل درك باشد و درست در آيد .»
در اين فصل از سخنان امير المؤمنين عليه السلام چند فايده است:
1-فايدۀ اول (1)آن كه«لام در يا له»حرف جرّ،براى تعجب است،چنان كه گاهى گفته مىشود:«يا للدّواهى»،چه مصيبتهايى،جار و مجرور،منادا و در محلّ نصب مىباشد(اين معنى در صورتى است كه عبارت خطبه«يا له مراما» باشد)و يا مراما نيز روايت شده است.كلمات مراما ، زورا و خطرا ،تميز و
1) شارح از چند فايده كه در اول متذكّر شده فقط يك فايده را به روشنى يادآور شده و تا آخر شرح اين خطبه مطلب ديگرى به عنوان فايده ياد نكرده است.(مترجم)
منصوب و مفيد معناى تعجب مىباشند.شگفتى امام از باليدن آنان به كثرت قبور مردگان،با آن كه سودى به حال آنها ندارد،همان تعجب امام(علیه السلام)از بسيارى غفلت آنانى است كه پس از ديدار گورهاى مردگان خود به زيادى آن بر ديگران مباهات مىكنند ولى از خود غافلند كه در خطر نزديك شدن به سختيهاى آخرت كه تمام شدايد دنيا در پهلوى آن حقير و ناچيز است قرار دارند،و اين افتخار و غفلت كه آنها را فرا گرفته،جاى بسيار تعجّب است.
مقصود از ضمير در استحلوا زندهها و از ضمير«منهم»مردههاست،و مراد از اين عبارت آن است كه زندگان توجّه كنند به آثارى كه از مردگانشان باقى مانده و مايۀ پند و عبرت گرفتن است.
اىّ مدكّر ،اين فراز از عبارت امام براى اهل بصيرت به بهترين وجه مايۀ عبرت و پند گرفتن است زيرا در ضمن سؤال حكايت از امر عجيبى مىكند كه آنها به چه چيز افتخار و مباهات مىكنند!؟ و تناوشوهم من مكان بعيد ،يعنى به جاى آن كه به آثار باقيماندۀ از گذشتگان خود بيانديشند و از آن سود ببرند،به افتخار و مباهات مىپردازند،و حتى با ياد گذشتگان خيلى دور و ذكر فضايل آنان كه خود از آن بدور بودند، بر خود مىباليدند،امام(علیه السلام)در اين عبارت،افتخار به گذشتگان را،تعبير به مكان بعيد(جايگاه دور)فرموده است،زيرا مردگان و كمالات آنان،براى بازماندگانشان از جملۀ دورترين مايههاى افتخار است و به اين دليل آن را مورد سرزنش قرار داده و با استفهام انكارى چنين سؤال فرموده است: أ فبمصارع آبائهم يفخرون .؟ يرتجعون...سكنت ،در معناى اين عبارت دو احتمال وجود دارد:
1-امام(علیه السلام)پس از آن كه با سؤال انكارى عمل آنان را مورد توبيخ و نكوهش
قرار داده اضافه مىكند آنها با افتخار كردن به مردگان خود،گوئى آنها را به زندگى بر مىگردانند.
2-احتمال دوم آن كه اگر چه همزۀ استفهامى ندارد ولى(مثل جملۀ قبل) استفهام انكارى و تقدير آن چنين است:أ يرتجعون منهم بفخرهم،لهم اجسادا خوت:آيا از گورستان مردگانشان به افتخار برمىگردند و حال آن كه جز جسدهايى درهم ريخته و بىحركت نيستند ؟ لان يكونوا عبرا احقّ من ان يكونوا مفتخرا ،در اين جمله حضرت،آن سرزنشى را كه در مورد افتخار كردن به نام و نشان مردگان بيان فرموده بود، مورد تاكيد قرار داده است،يعنى اين كه بايد اين اجسام بىجان گذشتگان شما وسيلۀ پند و عبرت شما باشند نه مايۀ فخر و مباهاتتان،و در حقيقت معناى حملۀ قبلى را روشن مىكند.
و لأن يهبطوا بهم جناب ذلّة ،اين جمله نيز مؤيّد همان معنا است يعنى اين كه از ديدن گورهاى مردهها بايد انسان متواضع شود و به خوارى خود پى ببرد،كه لازمۀ آن،كوچكى در برابر عزّت و ارجمندى خداوند است،و اين كه مردگان مايۀ عبرت باشند خردمندانهتر است از آن كه سبب افتخار و مباهات باشند.كلمۀ«ابصار»به«عشوه»اضافه شده است،زيرا كه ميان آنها مناسبتى وجود دارد،و آن چنين است كه آنان با ديدههاى دلشان كه پردۀ ناآگاهى و جهل نسبت به احوال مردگان آن را فرا گرفته بود،به آنها مىنگرند و در اين راه ناآگاهانه و كوركورانه سير مىكنند .
و لو استنطقوا..لقالت ،يعنى اگر از مردگان راجع به اوضاع پس از مرگ بپرسى،با زبان حال چنين و چنان خواهند گفت.
در زمينۀ پاسخ مردگان دو احتمال وجود دارد،يكى اين كه از جملۀ:
لقالت تا...فيما خرّبوا جواب و زبان حال مردگان باشد،و احتمال دوم،آن كه
تا آخر خطبه زبان حال قبور و ساكنان آنها باشد.
كلمۀ ضلاّلا و جهّالا ،حال است يعنى مردگان در زمين ناپديد شدند و شما نيز پس از آنها مىرويد،در حالى كه از وضع ايشان بىخبريد،بر روى سرهاى آنان قدم مىگذاريد و در داخل اجسادشان كه پوسيده و خاك شده است،درخت مىكاريد،امام(علیه السلام)لفظ گريه كنندگان و نوحه كنندگان را براى روزهاى حيات و زندگى استعاره آورده است.زيرا كه ايّام و تعلّقات زندگى همانند مادرانى هستند كه در هنگام مرگ انسان از فراق فرزندان خود كه مردگانند،گريانند و نوحه سر مىدهند .
اولئكم سلف غايتكم و فرّاط مناهلكم ،يعنى مردگان،نسبت به سرانجام شما كه مرگ است و آبشخورهاى شما كه همان موارد پس از مرگ مىباشد، بر شما پيشى گرفتند،كلمۀ مقاوم ،جمع مقام و«الف آن منقلب از«واو»است و دو كلمۀ ملوكا و سوقا به لحاظ حاليّت منصوبند، و بطون البرزخ منظور چيزهاى پس از مرگ است كه از آگاهى و شهود ما مخفى و پنهان است،و مقصود از كلمۀ سبيلا راه در برزخ،راهى است كه آنان را به سوى سرنوشت و سرانجام نهايى كه سعادت يا شقاوت است مىبرد،و نسبت دادن خوردن و آشاميدن به زمين امرى است مجازى،ولى بر اثر كثرت استعمال نزديك به حقيقت شده است،به دليل زنده نبودن آنان تأثراتى هم كه معمولا در زندهها وجود دارد از آنها انتظار نمىرود،و لذا حضرت،در بارۀ ايشان مىفرمايد:تكان و حركتى در آنها نيست،ورود چيزهايى كه مايۀ ترس و هراس است،آنان را به فرياد زدن و وحشت وا نمىدارد،و از دگرگونى اوضاع اندوهى ندارند،و با توجّه به زمين لرزهها و شنيدن صداهاى دلخراش از هراس گردهم اجتماع نمىكنند.
اگر اشكال شود كه ويژگيهاى بالا با ترس و جزعى كه در اثر عذاب قبر
براى برخى مردگان پيدا مىشود نادرست است،جواب گوييم كه:هراس و نالهاى كه از مردگان در قبر نفى شده در مورد امورى است كه معمولا مشاهده و شنيدن آن براى ما،در دنيا باعث هراس و بىتابى مىشود و حال آن كه عذاب قبر و هول و هراسهاى پس از آن،از امور آخرت است،و از نبودن حزن و اندوه خاص،نفى كلّى آن لازم نمىآيد.
مطلب ديگرى كه حضرت به آن توجه دادهاند آن است كه غيبت و حضور ساكنان قبور مانند اهل دنيا نيست،زيرا كه غايب در دنيا معمولا اميد بازگشتش مىرود و كسى هم كه در دنيا شاهد است حضور هم دارد،امّا خفتگان در گور،با آن كه اجسادشان نزد ما حاضرند.ارواح و نفوس آنان از نظر ما پنهانند،و چون نمىتوانند بر گردند ناگزير به آنها مىگويند:غايبانى كه انتظار حضورشان نمىرود و شاهدانى كه حضور ندارند .
و ما عن طول عهدهم...سكونا ،يعنى اين كه ما از چگونگى حالات مردگان آگاهى نداريم و خانهها و منازل آنان در نظر ما خاموش و بىصداست، به اين دليل نيست كه مدتهاى طولانى از جدايى ميان ما و ايشان گذشته است و نه جاى اقامت آنان بسيار از ما دور است،بلكه اين جام شراب مرگ است كه چون آن را نوشيدهاند،زبان گويايشان را لال و نيروى شنوايى آنها را كر و جنبشهاى فعّالانه آنان را به سكون و بىحركتى مبدّل كرده است و گرنه شخصى كه تازه از دنيا رفته و پيش ما افتاده است و هنوز او را به گورستان حمل نكردهايم،ما را مشاهده مىكند،در صورتى كه ما از وضع او بىخبريم و منزل و جايگاه پيشين او به نداى ما پاسخى نمىدهد.امام(علیه السلام)در متن خطبه كورى را به اخبار و كرى را به منازل و خانهها نسبت دادهاند و اين از باب مجاز است چنان كه مىگويند:نهاره صائم و ليله قائم براى مبالغۀ در روزه گرفتن روز و تهجد شب.
فكانّهم...سبات ،هر گاه كسى بخواهد وصف مخصوص از دنيا رفتهها را بيان كند،آنها را به كسانى تشبيه مىكند كه از شدت خواب بيهوش افتاده باشند و وجه مشابهت آن،نبودن حركت و شنوايى و نداشتن نيروى سخنگويى و دارا بودن وضعى است كه از او مشاهده مىشود ،و در قسمت بعد اختلاف برخى احوال آنها را با زندهها چنين بيان داشته است كه در دنيا بطور معمول همسايگان با هم مأنوسند و دوستان به ديدار يكديگر مىروند،و تنها كسى است كه در ميان جمعيت نيست امّا در عالم مردگان،اين امر به طريق ديگرى است:
آنان همسايگانند،با آن كه تنها و از هم دورند.
مقصود از همسايگى مردگان نزديك بودن قبرهاى آنان و مراد از دوستى و محبت آنان،آن دوستى و مودّتى است كه در دنيا با همديگر داشتهاند،و منظور از دور بودن آنها از همديگر،به ديدار يكديگر نرفتن مىباشد،و همچنين دوستى آنان بر اساس محبتى است كه در دنيا به يكديگر داشتهاند،و اين كه حضرت مىفرمايد:مردگان،براى شب خود صبحى و براى روز خود شبى نمىشناسند از آن روست كه پيدايش شب و روز بر اثر حركات جّوى است كه در دنيا واقع مىشود،و چون در آخرت چنين امورى وجود ندارد،پس شب و روزى هم به اين شكل نيست،و از كلمۀ:جديدين شب و روز اراده شده است، زيرا پيوسته در حال تجديد و نو شدن مىباشند،شب مىرود و روز مىآيد و بر عكس.
امام(علیه السلام)لفظ: ظعن را كه به معناى كوچ كردن و بار كردن است،براى انتقال به جهان آخرت استعاره آورده است.
نكته بلاغى:حضرت در متن خطبه فرمود:شب يا روزى كه شخص در آن مىميرد پيوسته بر او دوام دارد و سرمدى است،اما شارح مىگويد اسناد سرمدى به آن،اسناد حقيقى نيست،زيرا در عالم برزخ عين همان شب يا روز
دنيا كه از آثار جغرافيايى اين عالم است براى او تحقّق ندارد،بلكه از باب مجاز است به دليل اين كه جزئى از كلّ زمان است كه ذاتا و حقيقة سرمدى مىباشد .
شاهدوا...عاينوا ،اين فرمايش حضرت اشاره است به آن كه سختى و شدّت دردها و عذابهاى آخرت خيلى بيشتر از دردها و مصيبتهاى دنياست،و اين امر،هم از طريق وحى و ديانت شناخته شده و هم از اين نظر كه بكلّى دردهاى روحى و عقوبتهاى نفسانى از مجازاتهاى بدنى و جسمى دشوارتر است،مورد تاييد است.
دليل بيم و اميد ما نسبت به پاداشها و كيفرهاى آخرت شنيدن اوصاف آنهاست،و چون ما امور آن جهان را با اين عالم مقايسه مىكنيم سختيهاى آن بر ما هموار و باعث كم شدن خوف و رجاى ما مىشود،امّا وقتى كه رفتيم و آن صحنههاى هولناك را مشاهده كرديم،در خواهيم يافت كه آنها به درجاتى دشوارتر و ترسناكتر از آن است كه ما تصور مىكرديم.بنا بر اين موقعى كه ديگران جلوتر از ما مردند و رفتند شدت آن را پيش از ما درك مىكنند و آن چنان براى آنان هولناك است كه حتّى اگر زبان سخنگويى داشتند از بيان و شرح اين هول و هراس عاجز و ناتوان بودند.
فكلتا الغايتين ،يعنى سرانجام افراد مؤمن و كافر كه سعادت يا شقاوت است،آنان را به سراى نهايى آخرت كه بهشت يا دوزخ است مىبرد و انديشۀ اين خانۀ پنهانى از تمام بيم و اميدهاى ديگر توانفرساتر است در اين عبارت امام(علیه السلام)مدّت را مجازا به غايت نسبت داده است .
لقد رجعت...النطق ،اين عبارت در كمال فصاحت و بلاغت است،و مراد از «ابصار العبر» چشمهاى حقيقت بينى است كه از آنچه مىبيند پند و اندرز مىآموزد و در عبارت آذان العقول با اطلاق سبب بر مسبب يك نوع مجاز به كار
رفته است يعنى شنيدن را كه سبب است ذكر كرده و علم را كه مسبّب است اراده فرموده است،و كنايه از آگاهى دلها از جزع و فزع و سر و صداى مردگان است كه شنيدنى است.
و تكلّموا من غير جهات النطق ،يعنى مردگان نه با زبان معمولى و ظاهر بلكه با زبان حال و باطن سخن مىگويند.
فقالوا...متّسعا، امام(علیه السلام)در اين جملهها،سخنان مردگان را كه از ميان قبرها،با زبان حال مىگويند:بيان فرموده است،در روايت ديگر،به جاى كلمۀ «خلت» كه در عبارت متن آمده است،كلمۀ«خوت»ذكر شده است (1)،لفظ اهدام را كه لباسهاى كهنه است به استخوانهاى پوسيده تشبيه كرده و به جاى دگرگونى و ناراحتى و از هم پاشيدگى كه بر جسم مرده عارض مىشود به عنوان استعاره آورده است،و ممكن است كه لفظ: «أهدام» به معناى كفنها باشد.(در اين صورت تشبيه و استعارهاى نيست)،مضجع به معناى قبر است و توارث الوحشه يعنى وحشت قبر،و چون از دنيا رفتگان،از اوضاع و احوال مردگان و پس از مرگ وحشت داشتند و در اين حال آن وحشت در بازماندگان آنان نيز باقى است،از اين رو با لفظ توارث آورده كه گويا اين وحشت را از گذشتگان به ارث گرفتهاند،كلمات الربوع الصموت و مساكن الوحشه نيز به معناى قبر است،معارف صورهم امورى است كه در دنيا وسيلۀ شناخته شدن چهرۀ ظاهرى آنها مىشد .
فلو مثلتهم بعقلك ،اگر صورتهاى مردگان را در ذهن خود جاى دهى. أو كشف عنهم محجوب الغطاء و يا اگر آنچه از خاكها و كفنها كه وسيلۀ پوشش بدنها شده،از جلو چشمت برداشته شود.
حرف واو در جملۀ و قد ارتسخت حاليّه است ، يقظة قلوبهم :بيدارى
1) معلوم مىشود،كه شارح نسخۀ خلت را اصل مىدانسته است.(مترجم)
دلهايشان استعاره از حيات و حركتهاى دلهاى آنان است،اسناد عاث به كلمۀ «جديد البلى» از باب مجاز است،كلمۀ مستسلمات حال است براى جوارح،و عامل آن هم فعلهاى عاث و سهل است،و«لام»در لرأيت جواب لو مىباشد ،و در عبارت «لهم فى كلّ فظاعة صفة حال لا تنتقل و غمرة لا تنجلى» با بهترين و موجزترين وجه،حال مردگان را چنان بيان فرموده است كه هيچ چيز نمىتوان بر آن افزود يا از آن كاست،با تعبير:پوششى از زشتى و درماندگى،سختيها و شدايدى اراده شده كه سراسر وجود اموات را فرا گرفته است ،غذىّ بر وزن فعيل و به معناى مفعول است،يعنى:پرورش يافته با ناز و نعمت.
و يفزع الى السلوه ،يعنى براى آن كه خود را از مصيبتهاى وارده منصرف كند،به عياشيها و خوش گذرانيها دست مىزند ،و خندهاش به دنيا كنايه از مسرور بودن او با دنيا و زنان خواننده و آرايشگر آن و توجّه زياد او به آنها،به لحاظ اين كه شادى انسان از چيزى در صورتى تحقق مىيابد كه بر آن بخندد،و در عبارت بعد خنديدن را نسبت به دنيا داده و فرموده است:دنيا نيز به او مىخندد،كه در اين قسمت مجاز به كار رفته و منظور،رو آوردن دنيا به اوست از باب اطلاق سبب غايى كه رو آوردن دنياست،بر مسبّب كه خندۀ آن است، كلمۀ بينا در اصل«بين»و الف آن از اشباع فتحه پيدا شده است،عيش الغفول زندگانى كه از كثرت خوشگذرانى،غفلت و بىخبرى فراوانى را ببار آورد.
لفظ حسك را،از دردها و بيماريها و گرفتاريهاى روزگار استعاره (1)آورده است،چون اين امور مايۀ آزار و درد مىباشد،و فعل وطى را كه لازمۀ مشبّه به
1) استعاره به كار بردن لفظ است در غير ما وضع له،به منظور مبالغۀ در تشبيه،و اگر از لوازم مشبه به در كلام آورده شود استعاره ترشيحيه است مثل:رمتنى بسهم كه نگاه تشبيه به تير شده و رمى كه از خصوصيات تير است در كلام ذكر شده است.ج 1 شرح عربى،ص 43
است به عنوان ترشيح آورده است ،و نيز صفت«نظر كردن»استعاره از رو آوردن مرگ به انسان است.مرگ به او نگاه مىكند،يعنى به او روى مىآورد تا وى را آمادۀ ربودن كند،در اين جا،مرگ مانند يك شكارچى است كه نگاه خود را بر روى صيد انداخته تا در هنگام فرصت او را شكار كند و بربايد،منظور از دو كلمۀ بثّ و نجىّ حالتى از اندوه و خيالهايى است كه بطور معمول در هنگام احساس نزديك شدن مرگ براى انسان دست مىدهد.
فتولّدت فيه فترات علل آنس ما كان بصحّته ،كلمۀ آنس حال و منصوب است زيادى و ما به معناى زمان و كان تامّه است،و بصحّته جار و مجرور، متعلق به آنس مىباشد معناى عبارت چنين است:در حالى كه هنوز از هنگام تندرستيش چيزى نگذشته چنان سست و بىحال افتاده است،كه گويى چندين سال است،مبتلا به بيماريهاى گوناگون مىباشد،و گفته شد،كه(ما)مصدريّه است،و به اين معنى است كه:به حالاتى كه در وقت تندرستى داشت بسيار انس گرفت .
فلم يطفىء ببارد إلاّ ثوّر حرارة...ذات داء ،اين عبارت اشاره به آن است كه وقتى انسان رفتنى است داروها،علاوه بر آن كه از اثر افتاده،خود باعث تشديد بيمارى مىشود (1).
يادآورى:گر چه در حقيقت،مصرف داروى سرد يا گرم،خود سبب نمودار شدن ديگرى نمىشود،بلكه بدن را تقويت و در برابر بيمارى مقاوم مىكند،امّا با تقويت بدن،بر حرارت و برودت غلبه مىكند و باعث معالجۀ بيمار مىشود.
و لا اعتدل بممازج لتلك الطبايع الا امد منها كل ذات داء ،يعنى هر چه از
1) به اشعار مفصّل مثنوى مولوى كه بدين مضمون سروده شده مراجعه شود،يكى از ابياتش چنان است: از قضا سركنگبين صفرا فزود روغن بادام خشكى مىنمود.
داروهاى طبيعى را كه مخلوط و مصرف كند،علاوه بر آن كه اعتدالى به وجود او نمىدهد خود مادّۀ بيمارى و مايۀ طول مرض او مىشود،چنان كه در عبارت پيشين يادآورى شد،گر چه داروها خود مادّه و مايۀ امراض نمىشود امّا چون هر چه آن را مصرف مىكند،بر عكس،بيماريهايش شدّت مىيابد،مثل آن است كه داروها خود ماده و مايۀ بيمارى هستند،اين سخن بر طبق متعارف عامه مردم صادر شده است كه معمولا در اين چنين موارد مىگويند:دارو فلانى را مريض كرد و امثال اين .
حتى فتر معلله ،در اين جمله امام(علیه السلام)غايت و نتيجۀ نهايى حالات شخص محتضر را بيان فرموده است،و مراد از كلمه معلّله طبيب اوست،و لال بودن اهل و خانوادۀ او در جواب سائل،اشاره به ساكت بودن آنان در پاسخ كسى است كه احوال او را از آنها جويا مىشود،و لال بودن آنها را به جاى سكوتشان استعاره آورده است،كه مانند اشخاص،زبان از كار افتاده و لال در پاسخ، سكوت اختيار مىكنند،زيرا از يك طرف،به دليل اين كه سالم نيست، نمىتوانند خبر از تندرستى او بدهند،و از طرف ديگر دلشان راضى نمىشود كه شدّت بد حالى او را آشكار كنند.
و تنازعوا...من قبله ،منظور،آن گفتگوهايى است كه بطور معمول، خانوادۀ بيمارى كه در دم مرگ است،در بارۀ حالت و پريدگى رنگ چهرۀ او و ديگر خصوصياتش دارند.
فبينا هو كذلك ،مراد حالتى است كه بطور عادت براى آدمى در هنگام آغاز مرگ پيدا مىشود .
ان للموت... ،اين جمله تا آخر خطبه اشاره به فشارها و سختيهاى حال رفتن از اين جهان و جان كندن است چنان كه مىفرمايد،بسيار دردناكتر از آن است كه به وصف در آيد و بتواند انسان حقيقت آن را شرح دهد،بلكه تنها با
مقايسه با بيماريهاى سخت و علاج ناپذيرى كه در اين دنيا به انسان مىرسد، مىتوان بطور اجمال،مختصرى از آن را تصوّر كرد،تا جايى كه صاحب رسالت(صلی الله علیه و آله)در حال احتضار به درگاه خدا عرض مىكند:«خداوندا:مرا در سكرات موت يارى فرما (1).» چيزى كه پيامبر خدا با كمال ارتباطى كه با حق تعالى دارد،از آن به خدا پناه ببرد،معلوم است كه چه اندازه ناگوار و دشوار است.توفيق از خداوند است.
1) اللهم اعنّى على سكرات الموت.
«رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ» (1)»
إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ الذِّكْرَ جِلاءً لِلْقُلُوبِ- تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ- وَ تَنْقَادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعَانَدَةِ- وَ مَا بَرِحَ لِلَّهِ عَزَّتْ آلاَؤُهُ فِي الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ- وَ فِي أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ- وَ كَلَّمَهُمْ فِي ذَاتِ عُقُولِهِمْ- فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ يَقَظَةٍ فِي الْأَسْمَاعِ وَ الْأَبْصَارِ وَ الْأَفْئِدَةِ- يُذَكِّرُونَ بِأَيَّامِ اللَّهِ وَ يُخَوِّفُونَ مَقَامَهُ- بِمَنْزِلَةِ الْأَدِلَّةِ فِي الْفَلَوَاتِ- مَنْ أَخَذَ الْقَصْدَ حَمِدُوا إِلَيْهِ طَرِيقَهُ وَ بَشَّرُوهُ بِالنَّجَاةِ- وَ مَنْ أَخَذَ يَمِيناً وَ شِمَالاً ذَمُّوا إِلَيْهِ الطَّرِيقَ- وَ حَذَّرُوهُ مِنَ الْهَلَكَةِ- وَ كَانُوا كَذَلِكَ مَصَابِيحَ تِلْكَ الظُّلُمَاتِ- وَ أَدِلَّةَ تِلْكَ الشُّبُهَاتِ- وَ إِنَّ لِلذِّكْرِ لَأَهْلاً أَخَذُوهُ مِنَ الدُّنْيَا بَدَلاً- فَلَمْ تَشْغَلْهُمْ تِجَارَةٌ وَ لاَ بَيْعٌ عَنْهُ- يَقْطَعُونَ بِهِ أَيَّامَ الْحَيَاةِ- وَ يَهْتِفُونَ بِالزَّوَاجِرِ عَنْ مَحَارِمِ اللَّهِ فِي أَسْمَاعِ الْغَافِلِينَ- وَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ وَ يَأْتَمِرُونَ بِهِ- وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يَتَنَاهَوْنَ عَنْهُ- فَكَأَنَّمَا قَطَعُوا الدُّنْيَا إِلَى الْآخِرَةِ وَ هُمْ فِيهَا- فَشَاهَدُوا مَا وَرَاءَ ذَلِكَ- فَكَأَنَّمَا اطَّلَعُوا غُيُوبَ أَهْلِ الْبَرْزَخِ فِي طُولِ الْإِقَامَةِ فِيهِ- وَ حَقَّقَتِ الْقِيَامَةُ عَلَيْهِمْ عِدَاتِهَا- فَكَشَفُوا غِطَاءَ ذَلِكَ لِأَهْلِ الدُّنْيَا- حَتَّى كَأَنَّهُمْ يَرَوْنَ مَا لاَ يَرَى النَّاسُ وَ يَسْمَعُونَ مَا لاَ يَسْمَعُونَ- فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ لِعَقْلِكَ فِي مَقَاوِمِهِمُ الْمَحْمُودَةِ- وَ مَجَالِسِهِمُ الْمَشْهُودَةِ- وَ قَدْ نَشَرُوا دَوَاوِينَ أَعْمَالِهِمْ- وَ فَرَغُوا لِمُحَاسَبَةِ أَنْفُسِهِمْ عَلَى كُلِّ صَغِيرَةٍ وَ كَبِيرَةٍ- أُمِرُوا بِهَا فَقَصَّرُوا
1) سوره نور(24)آيه(37) [1]يعنى:مردانى كه بازرگانى و خريد و فروش آنها را از ياد خدا باز نمىدارد.
عَنْهَا أَوْ نُهُوا عَنْهَا فَفَرَّطُوا فيهَا- وَ حَمَّلُوا ثِقَلَ أَوْزَاِرِهمْ ظُهُورَهُمْ- فَضَعُفُوا عَنِ الاِسْتِقْلاَلِ بِهَا- فَنَشَجُوا نَشِيجاً وَ تَجَاوَبُوا نَحِيباً- يَعِجُّونَ إِلَى رَبِّهِمْ مِنْ مَقَامِ نَدَمٍ وَ اعْتِرَافٍ- لَرَأَيْتَ أَعْلاَمَ هُدًى وَ مَصَابِيحَ دُجًى- قَدْ حَفَّتْ بِهِمُ الْمَلاَئِكَةُ- وَ تَنَزَّلَتْ عَلَيْهِمُ السَّكِينَةُ- وَ فُتِحَتْ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ وَ أُعِدَّتْ لَهُمْ مَقَاعِدُ الْكَرَامَاتِ- فِي مَقْعَدٍ اطَّلَعَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ فِيهِ- فَرَضِيَ سَعْيَهُمْ وَ حَمِدَ مَقَامَهُمْ- يَتَنَسَّمُونَ بِدُعَائِهِ رَوْحَ التَّجَاوُزِ- رَهَائِنُ فَاقَةٍ إِلَى فَضْلِهِ وَ أُسَارَى ذِلَّةٍ لِعَظَمَتِهِ- جَرَحَ طُولُ الْأَسَى قُلُوبَهُمْ وَ طُولُ الْبُكَاءِ عُيُونَهُمْ- لِكُلِّ بَابِ رَغْبَةٍ إِلَى اللَّهِ مِنْهُمْ يَدٌ قَارِعَةٌ- يَسْأَلُونَ مَنْ لاَ تَضِيقُ لَدَيْهِ الْمَنَادِحُ- وَ لاَ يَخِيبُ عَلَيْهِ الرَّاغِبُونَ- فَحَاسِبْ نَفْسَكَ لِنَفْسِكَ فَإِنَّ غَيْرَهَا مِنَ الْأَنْفُسِ لَهَا حَسِيبٌ غَيْرُكَ
وقره:غفلت،از مادۀ وقر به معناى كرى و ناشنوايى است.
عشوه:نابينايى چشم به واسطۀ تاريكى شب،و در اين جا به معناى غفلت و بىخبرى است.
برهه:زمان طولانى برزخ:عالم پس از مرگ يهتفون:صيحه و فرياد مىزنند.
نشح:صدايى كه هنگام گريه در گلوى انسان مىپيچد.
منادح:جمع مندح،جاى پهن و پر وسعت.
«پروردگار سبحان،ياد خود را روشنى بخش دلها قرار داد كه در اثر آن،پس از سنگينى گوش،مىشنوند و پس از كمسويى چشم،مىبينند و پس از دشمنى،فرمانبرى و اطاعت مىكنند،پيوسته براى خداوند-كه بخششهايش ارجمند است-در هر دوره و زمانى بندگانى داشته كه به انديشۀ آنان الهام مىكرده و در وادى خردهايشان با آنان سخن مىگفته است،اينان به نور بيدارى،در چشمها و گوشها و دلها نور مىافشانند، روزهاى خدا را به ياد مردم مىآورند و آنها را از عظمت مقام الهى مىترساندند،آنان همانند راهنمايان بيابان بودند كه هر كسى راه درست پيشه كند بستانيد و او را مژدۀ رستگارى دهند و آن را كه راستگرا يا
چپگرا (1)باشد نكوهش كنند و از هلاكت بر حذر دارند و آنان بدين طريق روشنگرانى در آن تاريكيها و راهنمايانى در آن پرتگاهها بودند،كسانى كه اهل ذكر و ياد خدا هستند چنان آن را به جاى دنيا برگزيدهاند كه حتى لحظهاى بازرگانى و خريد و فروش دنيا آنان را از ياد خدا باز نمىدارد،روزهاى زندگى را با ذكر او بسر مىبرند،و با فريادهايى كه از ارتكاب كارهاى حرام،مانع شود،در گوش غفلت كنندگان بانگ مىزنند،به عدل و نيكى ندا در مىدهند و خود نيز به آن عمل مىكنند،مردم را از بديها باز مىدارند و خود از آن مىپرهيزند،گويا اينها دنيا را گذرانده و به آخرت رسيدهاند و آنچه در پى اين جهان مادى است به چشم ديدهاند،و گويى كه بر احوال پنهان برزخيان در مدّت اقامت آن جا اشراف و آگاهى كامل دارند،و رستاخيز،نويدهايش را بر آنها محقّق ساخته است، اينها،پردۀ آن جهان را از جلو چشم مردم دنيا برداشتهاند،گويا ايشان چيزهايى را مىبينند كه مردم نمىبينند و مىشنوند آن را كه ديگران نمىشنوند.
اگر با نيروى عقل ايشان را در جايگاههاى پسنديده و مراتب شايسته مشاهده كنى،در حالى كه نامۀ اعمال خود را باز كرده و به سبب دستورهاى كوچك و بزرگى كه از آن سرپيچى كرده و يا آنچه را كه از آن نهى شده،تقصير كرده و مرتكب شدهاند و بارهاى سنگين گناهان كه پشت آنان را خم كرده است، خود را مورد محاسبه قرار دادهاند و سپس گريه را در گلو شكستند و ناله و فرياد سر دادند،با خود به سؤال و جواب پرداخته،و به سوى پروردگارشان از روى پشيمانى و اقرار به گناه،ناله و فرياد بر مىآورند،در اين حال آنها را خواهى يافت كه پرچمهاى هدايت و رستگارى و چراغهاى ميان تاريكهايند،فرشتگان دور آنها را گرفتهاند،و سكون و آرامشى برايشان نازل و درهاى آسمان بر روى آنان بازگشته و جايگاههاى ارجمند براى نشستن آنها آماده است،جايى كه خداوند بر آن نظر رحمت انداخته آنها را مىنگرد و از كوشش آنان خشنود است و
1) و من اخذ يمينا و شمالا.
مقامشان پسنديده،ايشان در حالى كه به مناجات با خدا نسيم عفو و بخشش را احساس مىكنند،گروگان نيازمندى به فضل و كرم خداوند و اسير تواضع و فروتنى در برابر عظمت و بزرگوارى او هستند،بسيارى اندوه دلها و كثرت گريه، چشمهاى آنان را مجروح كرده است،براى هر درى كه راه رغبت و توجه به سوى خداست آنان را دست كوبندهاى است،از كسى درخواست مىكنند كه سختى و تنگدستى براى او معنا ندارد و خواستار از او نوميد نمىشود،اكنون به خاطر خود به حساب خويشتن برس كه نفوس ديگر،حسابرسى غير از تو دارند .»
ان اللّه سبحانه...بعد المعانده ،براى روشن شدن اين فرمايش امام نخست بايد به معناى ذكر و فضيلت و فايدۀ آن اشاره شود،امّا معناى آن،از برخى موارد چنان معلوم مىشود كه ذكر به معناى قرآن است، «وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ أَنْزَلْناهُ» (1)»كه مراد قرآن است،و بعضى گفتهاند مراد از ذكر،حمد و ستايش و تسبيح و تكبير و تهليل و ثناى خداوند است.
ارزش و فضيلت ذكر در قرآن:در موارد بسيارى از اين كتاب شريف، خداوند امر به ذكر فرموده است كه از جملۀ آنها:
الف- «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ» (2)».
ب- «اذْكُرُوا اللّهَ ذِكْراً كَثِيراً» (3).» ج- «فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللّهَ» (4).»
1) سوره انبياء(21)آيه(49)، [1]يعنى:و اين قرآن كتابى است با اندرز و تشكر و بركت بسيار كه ما آن را (براى هدايت و سعادت خلق)فرستاديم.
2) سوره بقره(2)آيه(151)، [2]يعنى:پس مرا ياد كنيد تا من نيز به ياد شما باشم.بقيه آيه: «أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ» .
3) سوره احزاب(33)آيه(41)، [3]يعنى:خداى را با فراوانى ياد كنيد.
4) سوره بقره(2)آيه(98)، [4]يعنى:هر گاه از عرفات باز گشتيد به ياد خدا بپردازيد.
د- «فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللّهَ» (1).» ارزش و فضيلت ذكر از روايات:الف-پيامبر اكرم مىفرمايد:«كسى كه در ميان غافلان به ذكر خدا بپردازد همانند كسى است كه به جنگ ادامه مىدهد، در ميان گروهى كه از جنگ فرار مىكنند. (2)» ب-رسول خدا فرمود:خداوند مىفرمايد:تا موقعى من با بنده خود هستم كه به ذكر من مشغول و لبانش به ياد من متحرك باشد.انا مع عبدى ما ذكرنى و تحرّكت بى شفتاه.
ج-و نيز فرمود ياد خدا از همۀ اعمال،بهتر،فرزند آدم را از عذاب دوزخ مىرهاند،عرض شد.يا رسول اللّه،جهاد در راه خدا چطور:فرمود جهاد در راه خدا هم به فضيلت ذكر نمىرسد،مگر آن كه چنان بجنگى كه شمشيرت بشكند و اين را سه مرتبه فرمود.و نيز فرمود:من احبّ ان يرتع فى رياض الجنّه فليكثر منه ذكر اللّه،يعنى كسى كه دوست دارد در باغهاى فردوس متنعم باشد،فراوان ذكر خدا بگويد.و جز اينها.
فايده ذكر خدا و شرطهاى آن:ذكر خدا موقعى سودمند و مؤثر است كه پيوسته و مداوم يا حدّاقل در بيشتر اوقات،و نيز همراه با حضور قلب باشد،و گرنه فايده چندانى ندارد،و ياد خدا با وجود اين دو شرط بر همۀ عبادتها تقدم دارد بلكه روح و چكيده و نتيجۀ نهايى كليۀ اعمال عبادى است،ذكر خدا را آغازى است كه سبب انس به او مىشود و انجام و پايان آن معلول انس به اوست،بدين توضيح كه:شخصى كه به چيزى علاقهمند است،در آغاز كارگاهى براى اين كه آن را محبوب خود قرار دهد و دلش را از زنگار وسواس در اين امر پاك كند لازم است با زحمت و رنج هم كه شده زبان را پيوسته با ياد
او گويا كند و در نتيجۀ اين امر با او انس پيدا كرده و درخت دوستى نسبت به آن موضوع در دل او ريشهدار خواهد شد،نمونۀ اين مطلب،فراوان اتفاق مىافتد كه شخصى پيش ما،از كسى كه شايد او را نشناسيم يا حتّى علاقهاى به او نداريم،مدح و ستايش مىكند و پيوسته اوصاف حميدۀ او را براى ما مىستايد، اين بيانات باعث مىشود كه،محبت آن شخص ناشناس در دل ما جاى بگيرد و اين محبتى كه از او به دل ما آمده است وسيلهاى مىشود كه ما خود به توصيف او بپردازيم و حتى نتوانيم خود را از مدح و ثناى او باز بداريم،از اين رو، مىگويند:كسى كه چيزى را دوست دارد زياد از او ياد مىكند و آن كه بسيار از چيزى ياد كند،اگر چه از روى تكلّف و زحمت باشد،به آن چيز انس و عادت پيدا مىكند،آرى ذكر خدا نيز چنين است:در آغاز امر با زحمت انجام مىشود ولى اگر پيوسته باشد نتيجه و ثمرۀ آن دوستى و محبت و انس با خداست چنان انسى كه آدمى را وادار به ذكر خدا مىكند و حتى خوددارى از ياد خدا برايش رنجآور خواهد بود،و بدين جهت برخى از عرفا گفتهاند:بيست سال قرآن را با رنج خواندم و سپس بيست سال از آن بهره بردم.بديهى است كه اين بهره بردن جز با انس و الفت حاصل نمىشود و آن نيز فراهم نمىشود جز اين كه پيوسته به آن ادامه دهد،تا حدى كه رنج و زحمت تبديل به عادت و طبيعت شود،و آن گاه كه انس با خدا حاصل شد از غير خدا بريده مىشود،و در هنگام مرگ، بكلى از غير خدا جدا مىشود و در قبر هيچ يك از اهل و مال و فرزند و دوستى با او نمىماند،جز محبوبش كه پيوسته به ياد اوست،و با قطع رابطه با همۀ امور دنيا و آنچه كه در آن است از ذكر و ياد خدايش بهرهمند است و لذّت مىبرد، بنا بر اين جملۀ:«جعله جلاء»اشاره به فايدۀ ذكر خداوند و مداومت بر آن است كه نفوس را آمادۀ عشق و علاقۀ به محبوب مورد ذكر و اعراض و انصراف از غير او مىگرداند،و امام(علیه السلام)لفظ: «جلاء» را استعاره فرموده است براى بر طرف
كردن و زدودن تمام ماسواى دوست،از لوح دل،به وسيله ذكر،همچنان كه لكّهها و زنگارهاى روى آينه را با صيقل مىزدايند،و آن را جلا مىدهند.
امام(علیه السلام)در الفاظ چهارگانۀ زير مجاز به كار برده و سبب را به جاى مسبب ذكر فرموده است:
1-سمع براى توجّه كامل قوّۀ شنوايى به آنچه از جانب خداوند مىآيد كه شنيدنى است،مانند اوامر و نواهى و بقيه دستورها.
2-وقره به جاى إعراض و توجه نكردن به آن دستورها.
3-لفظ:بصر در مورد ادراك حقايق و چيزهايى كه شايستۀ درك و فهميدن است.
4-كلمۀ عشوه را نيز به عنوان مجاز از درك نكردن و تعمق نداشتن در حقايق و واقعيّتها آورده است.مقصود از انقياد،تسليم دلها در برابر حق و سير و سلوك در آن راه است،پس از آن كه منحرف بوده و با آن عداوت و دشمنى داشتهاند .
و ما برح...عقولهم ،اين فرمايش امام(علیه السلام)اشاره است به آن كه در هيچ زمانى از مدتهاى طولانى گذشته كه اكثريت مردم دورۀ فترت را مىگذراندند و انديشههاى وحى و دستورهاى پيامبران الهى دستخوش فراموشى جامعه شده بود،عالم وجود از بندگان خاصّ خدا و اولياى او خالى نبوده است،آن بندگانى كه حقّ تعالى خود را به آنها شناسانده و بر افكار و انديشههاى آنان تصويرهاى حق را نقش كرده و اسرار هدايت را بر ايشان مكشوف فرموده است.
حضرت از اين الهامها و مكاشفهها،به سخن گفتن خداوند و راز گويى با آنها تعبير فرموده است.
فاستصبحوا...و الافئده ،يعنى از چراغ روشنگر بيدارى كسب نور كردند.مقصود از بيدارى دلها،زيركى و آمادگى آن براى كمالهايى است كه
شايسته آن است،و نور آن بيدارى،آن حالتى است كه به سبب اين استعداد بر دلها افاضه مىشود.و بيدارى چشمها و گوشها كه در سخن امام آورده شده به اين گونه حاصل مىشود كه سخنان سودمند را بشنوند و حوادثى را كه واقع مىشود،با ديدۀ عبرت ببينند و از اين راه بر كمالات نفسانى خويش بيافزايند،و نورهاى بيدارى در چشمها و گوشها عبارت از نورانيّت معنوى روشندليهايى است كه در پى آن بينايى و شنوايى عبرت آميز براى انسان حاصل مىشود .
پس از بيانات فوق امام(علیه السلام)به وصف ديگر اولياى خدا و اهل ذكر پرداخته است كه آنان با تذكر ايام اللّه يعنى روزهايى كه در تاريخ منشأ حوادث عظيمى بوده،مردم را به عبرت گرفتن وادار مىكند،و معلوم است كه ذكر ايام اللّه كنايه از شدايد و سختيهايى است كه بر ملتهاى گذشته واقع شده و چون بيشتر آن شدتها در چنين روزهاى با عظمتى رخ داده است از باب مجاز توجه به ايام اللّه را يادآورى فرموده است يعنى نام محل را ذكر و ارادۀ حالّ كرده است،و مقصود از مقام خدا،عظمت و جلال اوست كه انگيزۀ خوف از وى مىباشد.
امير المؤمنين(علیه السلام)اهل ذكر را به كسانى تشبيه كرده است كه در بيابانها راه را به مردم نشان مىدهند زيرا ايشان نيز انسانها را به سوى حقيقت كه خداست راهنمايى مىكنند،و همچنان كه نشان دهندگان راه،مردمى را كه راه درست را گرفته و مىروند،مىستايند و به آنان مژدۀ رسيدن به مقصد مىدهند و كسانى را كه از جادّۀ مستقيم به طرف چپ يا راست انحراف يابند توجّه داده از گم گشتگى و سردرگمى مىترسانند،اهل ذكر و اولياى خدا نيز روندگان راه مستقيم هدايت و طريق الهى را مىستايند و به آنها مژده و بشارت رستگارى و نجات از بدبختيها مىدهند،و در مقابل،كسانى را كه از راه حق منحرف شوند يعنى راه افراط يا تفريط را پيش گيرند،نكوهش كرده و ايشان را از هلاكت ابدى بر حذر مىدارند .
و كانوا كذلك ،آنان چنان كه وصف كرديم بودند يعنى چراغهاى هدايت در تاريكيهاى جهل و راهنمايان نجات از اشتباهات بودند.امام(علیه السلام)در اين عبارت دو لفظ را به عنوان استعاره از راهنمايان حقيقت ذكر كرده است.
1-لفظ مصابيح كه به معناى چراغهاست،به اعتبار آن كه با اعمال نيك و كمالات خود،راه مردم را به سوى خدا روشن مىكنند.
2-ادلّه نشان دهندگان راه،بدان جهت كه مردم را به طريق حق راهنمايى و براى آنان حق را از باطل جدا و مشخص مىكنند .
و انّ للذّكر اهلا...ايّام الحيوة ،اهل ذكر خدا،همان گروهى كه برخى از ويژگيهايشان گذشت،پيوسته و در همه حال با تمام وجود به ذكر او مشغولند تا حدى كه دوستى و محبت وى نقش ضمير آنها شده و بجز او دوست داشتنيهاى دنيا همه چيز را فراموش كنند،و دليل چنين محبتى آن است كه نام او و ياد او را دوست بدارند و ذكر او را بجاى تمام بهرهها و خوشيهاى دنيا برگزينند،و هيچ گونه داد و ستد دنيا و سود و بهرۀ آن،آنان را به خود متوجه نكنند و سرانجام زندگانى را با ياد دوست و ذكر خدايشان سپرى سازند .
و يهتفون...و يتناهون عنه ،اين چند جمله اشاره به صورتهاى گوناگون اطاعت و فرمانبردارى از دستورهاى الهى است،و اين كه اهل ذكر در هر كار و در همۀ احوال به عبادت و پرستش حق تعالى اشتغال دارند و اين خود از نتيجههاى ذكر و دوست داشتن مورد ذكر است،زيرا آدمى هر كسى را كه دوست بدارد،راه او را پيش مىگيرد،و بر خلاف رويّۀ او قدم بر نمىدارد و حتى از اين كار و روش خود شادمان مىشود و لذت مىبرد .
فكانّما قطعوا...عداتها...ما لا يسمعون ،امام(علیه السلام)در اين قسمت از سخنان خود،حال اهل ذكر را به دليل آن كه به خداوند و كتابهاى آسمانى و پيامبران او اطمينان كامل دارند و احوال قيامت را محقق مىدانند و وعدو وعيدهاى آن را
با عين اليقين مشاهده كردهاند،به حالت انقطاع از دنيا و ديدار اهل برزخ،تشبيه فرموده است،يعنى گويا،اهل ذكر از دنيا رفته و برزخيان را ديده و بر حال آنان و طولانى بودن اقامتشان در آن عالم اشراف كامل دارند،و از اين رو با زبانهاى گويا و بيانهاى رسا،و صفاى باطن و نورانيت روح كه بر اثر رياضتهاى طولانى و عبادتهاى مداوم براى آنان پيدا شده است،پوشش و حجاب آن عالم را از جلو ديد اهل دنيا كنار زدهاند،و اين پاكدلان به دليل آن كه از ديدنيها و شنيدنيهايى خبر مىدهند كه مردم از درك آن عاجزند،گويا با چشمها و گوشهاى خود چيزهايى را مىبينند و مىشنوند كه ديگران آنها را حسّ نمىكنند،سبب اين كه ارواح در دنيا از درك احوال آخرت ناتوانند،آن است كه روح در دنيا به بدن تعلق و وابستگى دارد و ادارۀ بدن بر عهدۀ اوست،و فرو رفتن در زرق و برق دنيا جلو درك كامل را مىگيرد،ولى اهل ذكر خدا كه وصفشان گذشت با ادامۀ ذكر و رياضتها و عبادتهاى خالصانه،خود را از تعلقات دنيا بدور داشته و روح را از آلودگيهاى مادّى صفا دادهاند،از اين رو صفحۀ دل آنها مانند آينهاى صيقل يافته،خالى از هر گونه تيرگى شده است،چنان كه نور الهى بر آن تابيده و صورت حقايق در آن نقش بسته است،و بدين جهت راه نجات را از مسير هلاكت تشخيص داده و با ديدۀ يقين آن را مىبينند و راه خود را با بصيرت مىپيمايند،و مردم را از روى آگاهى به سوى حقيقت هدايت مىكنند،و از چيزهايى كه با ديدۀ حق بين مشاهده كرده و با گوش عقل شنيدهاند،خبر مىدهند،و چون اين امر براى آنان خيلى روشن و عادى است،اين مشاهدات در نظر آنها شبيه چيزهايى است كه مردم با حواس ظاهر خود مشاهده مىكنند از اين جهت امام فرموده كه آنها چيزهايى را مىبينند و مىشنوند كه ديگران درك نمىكنند .
فلو مثّلتهم بعقلك ،يعنى اگر اولياى خدا و اهل ذكر و اعمال آنان را در ذهن خود مجسّم كنى در حالى كه در مقام عبادت قرار گرفته و به ذكر او نشستهاند،و
منظور از «دواوين اعمالهم» صفحات ذهن آنها و كارها و عبادتهايى است كه انجام دادهاند و در ذهن آنان نقش بسته است،و مقصود از نشر آن است كه راجع به كارهاى گذشتۀ خود به جستجو مىپردازند و مثل آن كه صفحات گذشتۀ كتابى را ورق بزنند،به بررسى اعمال گذشتۀ خود اشتغال مىورزند.
حرف واو در جملۀ: و فرغوا... براى توضيح مطلب و بيان معناى محاسبه است زيرا همچنان كه در محاسبههاى تجارتى دنيا هر حسابگرى نياز به طرف مقابلى دارد كه با وى در بارۀ سرمايه و سود و زيان صحبت كند تا اگر زياد آورده سهم خود را برداشت كند و اگر كم آورده او را ضامن دانسته كه در آينده جبران كند،در مورد آخرت هم طرف محاسبۀ انسان نفس امّارۀ اوست، و سرمايۀ او،واجبهاى دينى و سودش مستحبّات و فضايل اخلاقى و زيان آن هم گناهان است،و زمان اين تجارت هم،روزى است كه بر او گذشته،بنا بر اين بر هر بندهاى از بندگان خدا لازم است در آخر هر روز از نفس خود بازجويى كند و بر همه حالات و حركات،او را محاسبه كند،و ببيند اگر وظايف خود را درست انجام داده او را تشويق و خداى را شكر كند و اگر انجام نداده او را بر بجا آوردن قضاى آن وادار كند و اگر به صورت ناقص كار كرده است كارى كند كه با انجام دادن نوافل و مستحبات آن را جبران كند،امّا اگر مرتكب گناه شده است او را ملامت كند و مورد مجازات و عقوبت قرار دهد و بدين طريق آن اندازه از وقت و عمر را كه در معصيت و گناه تلف كرده حق خود را از او بگيرد،چنان كه بازرگان با شريك خود اين كار را انجام مىدهد،در حساب دنيا حتى از دانه و كمتر از آن نمىگذرد تا دخل و خرج كم و زيادى آنها مشخص شود،و شايسته است كه بندۀ خدا از فريبكارى نفس و دغلبازى آن بپرهيزد زيرا نفس بسيار حيلهگر و مكّار است،بايد تمام آنچه را كه روز قيامت در پيشگاه حق تعالى حساب مىشود امروز مورد دقت و محاسبه قرار دهد،از باب مثال
نفس خود را وادار كند تا از تمام سخنانى كه در طول روز گفته و نگاههايى كه انجام داده و انديشههايى كه در خاطرۀ او پيدا شده و نشستن و برخاستنها و خوردن و آشاميدنها و حتى حركتها و سكونهايش جواب درست بدهد و چون معلوم شد كه در همۀ آن موارد وظيفه را انجام داده است آن مقدار به نفع او محاسبه شود و بقيۀ كارها بر عهده او مىماند كه بايد در كتاب قلبش بنويسد.
بايد دانست كه نفس در حكم مديونى است كه بايد از او مطالبه ديون كرد.
در بعضى امور بايد از او جريمه و غرامت و در مواردى با توسّل به قانون،اصل آن را بگيرد،و اين امر در صورتى امكان دارد كه محاسبۀ دقيق انجام و تمام مطالب روشن شود،و شايسته است كه انسان در تمام عمر هر روز در يك ساعت معين تمام اعضاى ظاهر و باطن خود را مورد محاسبه قرار دهد، همان طور كه از توبة بن صمه كه شخصى از اهل رقّه بود نقل شده است كه يك روز با خود حساب كرد،ديد،شصت سال از عمرش گذشته است كه قريب بيست و يك هزار و پانصد روز مىشود،ناگهان فرياد زد كه واى بر من چگونه با بيست و يك هزار گناه به حضور پروردگار بروم،در همان حال غش كرد و بر زمين افتاد،وقتى كه اطرافيان آمدند او را مرده يافته و شنيدند كسى مىگويد:
خوشا به حالت كه زود روانۀ فردوس برين شدى!،اين گونه بايد آدمى خويش را مورد محاسبه قرار دهد،آرى اگر انسان در مدت عمر خود در مقابل هر گناه كه انجام داده يك پاره سنگ در گوشهاى از منزل خود مىانداخت در اندك مدتى خانهاش پر از سنگ مىشد،امّا افسوس كه اين موجود دقت نمىكند و دو فرشته مامور انسان كارهاى او را ضبط مىكنند چنان كه خداوند متعال مىفرمايد:
«أَحْصاهُ اللّهُ وَ نَسُوهُ» (1)
1) سوره مجادله(58)آيه(6)، [1]يعنى،خدا تمام كارهاى آنها را به شماره ضبط فرموده و آنها فراموش كردهاند.
با توضيحاتى كه گذشت،جملۀ و فرغوا لمحاسبة انفسهم... ندم و اعتراف و اشاره به ناراحتى وجدانى و شرمسارى آنهاست كه از تقصيرها و زيانهاى معنوى و عبادى برايشان به وجود مىآيد،و سپس امام(علیه السلام)حالاتى را كه براى انسان پس از محاسبه و توجه به تقصيرات و پشيمانيش پيدا مىشود بيان فرموده است كه در آغاز توبه،نخست از غصه،گريه در گلويش گره مىشود و سپس با صدا گريه آغاز مىكند و پس از آن به ضجّه و فرياد مىپردازد،و در پيشگاه پروردگار به گناه خود اعتراف مىكند و در نهايت براى جبران خطاهاى گذشته به عمل مىپردازد،بنا بر اين نخستين مقام او توبه و لوازمى است كه ذكر شد و سرانجام سرگذشت او،متوسل شدن به اعمال در آينده است .
لرايت...الراغبون ،از اين جا به بعد،امام(علیه السلام)حالات پسنديدۀ اهل ذكر را توصيف و بيان مىفرمايد،و جملۀ لرأيت جواب شرط. فلو مثّلتهم است و امام(علیه السلام)لفظ أعلام و مصابيح را براى آنها استعاره آورده است،زيرا آنان،راهنمايان به سوى خدا و روشنى بخش راه او هستند،صفت ديگر آنها آن است كه ملائكه پيرامونشان را احاطه كردهاند،اين جمله اشاره به آن است كه سراسر وجود آنان را توجّه به خدا فرا گرفته است،زيرا بر اثر ذكر و عبادت آماده شدهاند كه انوار الهى به توسط ملائكه كرّوبين بر وجودشان افاضه شود.
و تنزّلت عليهم السكينه ،اين جمله اشاره به آن است كه در اين هنگام نفوس اهل ذكر آمادۀ افاضۀ(سكينه)تسكين و آرامش از جانب خداوند شده است،و اين سوّمين مرحله است كه براى سالك الى اللّه پس از:طمأنينه حاصل مىشود (1).انسان وقتى به اين مرحله مىرسد كه بر اثر جلوههاى
1) سكينه آرامشى است كه حق بفرستد بر دل دوستان خويش آزادى آن دلها را،طمأنينت،آرامشى است با انس.از كتاب صد ميدان خواجه عبد اللّه انصارى ص 46.
معرفت و نورانيّت چنان حالتى پيدا مىكند كه آنچه پيش از آن برايش ترسآور بود و بدون خواست او بر وى وارد مىشد،هم اكنون مايۀ انس و الفت او شده و با درخواست و ارادۀ خودش حاصل مىشود،پس از اين قسمت امام(علیه السلام) مىفرمايد:درهاى آسمان بر روى آنان گشوده شده است،و اين جمله كنايه است از اين كه درهاى آسمان جود و كرم پروردگار به منظور افاضۀ كمالات بر آنان باز شده است،چنان كه در قرآن كريم بيان فرموده است: «فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ» (1)منظور از «مقاعد كرامات» كه براى اهل ذكر آماده شده است،درجهها و مراتب راه يافتن به پيشگاه حق تعالى است كه در اين هنگام خداوند بر آنها كمال اشراف را دارد و از سعى و كوشش آنان براى انجام دادن كارهاى نيك و ذكر و عبادت،خشنود است و قرار گرفتن آنها را در اين مقام مىستايد .
يتنسّمون بدعائه روح التجاوز ،يعنى خدا را مىخوانند و مىخواهند كه از گناهانشان درگذرد و آن را سبب قطع فيض خود از آنان قرار ندهد،و البتّه معلوم است كه در اين جا مراد از گناهان و تقصيرات ترك اولى است زيرا كه اين اولياى بزرگ الهى گناهى را مرتكب نمىشوند.حضرت امير(علیه السلام)در اين حالت از اهل ذكر و اولياى خدا نخست به گروگان و سپس به اسيران تعبير فرموده است،زيرا آن چنان خود را نيازمند به خدا احساس مىكنند كه هيچ پناهگاه ديگرى براى خود نمىبينند تا به سويش رجوع كنند،مانند گروگانها كه در پيش گروگيرندگان مىباشند،و همچنان كه اسيران در برابر كسى كه آنان را به اسيرى گرفته زبون و تسليمند ايشان نيز در پيشگاه عظمت و هيبت الهى،رام و تسليمند.
جرح...عيونهم ،اين سوز دل و گريۀ زياد بدين علت است كه پس از
1) سوره قمر(4)آيه(10)، [1]يعنى:با فرو ريختن سيلاب درهاى آسمان را گشوديم.
محاسبۀ نفس،به خيانت آن و زيانهايى كه در طول عمر براى آنان كسب كرده است آگاه شدهاند .
لكلّ باب...يد قارعة ،امام(علیه السلام)با بيان اين كه،اهل ذكر و اولياى خدا تمام درهاى تضرع و زارى به سوى خدا را مىكوبند به اين مطلب اشاره فرموده است كه تمام افكار و انديشههاى خود را متوجه قبلۀ حقيقت كردهاند تا از اشراقها و درخشندگيهاى وجود حق تعالى كسب نور و از درياى بىپايان كرم او طلب جود و بخشش كنند.
يسألون...المنادح ،در اين قسمت به گستردگى فضل و بخشش خداوند و اين كه ذات اقدس او كريمترين كريمان است اشاره شده تا بيان كند كه او سزاوارترين بخشندهاى است كه بايد از او خواست و شايستهترين مقامى است كه بايد به او ناليده تا آنچه مورد ميل و رغبت است ببخشايد .
فحاسب نفسك... ،در آخرين مرحله،حضرت پس از شرح حالات اهل ذكر و سرانجام كار آنها به عنوان نصيحت مىفرمايد،اى انسان خويشتن را درياب و هم اكنون حساب كار خود را بكن زيرا نفسى كه در اين جهان صاحبش آن را مورد محاسبه قرار ندهد،در قيامت خداوند متعال كه سريعترين حسابگران است به حساب آن خواهد رسيد،در حقيقت اين فرمايش اخير امام جملهاى است تهديدآميز،براى كسانى كه در دنيا از حساب كردن نفس خود غفلت مىكنند.
«يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ» »بيان فرمود:
(1) أَدْحَضُ مَسْئُولٍ حُجَّةً وَ أَقْطَعُ مُغْتَرٍّ مَعْذِرَةً- لَقَدْ أَبْرَحَ جَهَالَةً بِنَفْسِهِ- يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ مَا جَرَّأَكَ عَلَى ذَنْبِكَ- وَ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ وَ مَا أَنَّسَكَ بِهَلَكَةِ نَفْسِكَ- أَ مَا مِنْ دَائِكَ بُلُولٌ أَمْ لَيْسَ مِنْ نَوْمَتِكَ يَقَظَةٌ- أَ مَا تَرْحَمُ مِنْ نَفْسِكَ مَا تَرْحَمُ مِنْ غَيْرِكَ فَرُبَّمَا تَرَى الضَّاحِيَ مِنْ حَرِّ الشَّمْسِ فَتُظِلُّهُ- أَوْ تَرَى الْمُبْتَلَى بِأَلَمٍ يُمِضُّ جَسَدَهُ فَتَبْكِي رَحْمَةً لَهُ- فَمَا صَبَّرَكَ عَلَى دَائِكَ وَ جَلَّدَكَ عَلَى مُصَابِكَ- وَ عَزَّاكَ عَنِ الْبُكَاءِ عَلَى نَفْسِكَ- وَ هِيَ أَعَزُّ الْأَنْفُسِ عَلَيْكَ- وَ كَيْفَ لاَ يُوقِظُكَ خَوْفُ بَيَاتِ نِقْمَةٍ- وَ قَدْ تَوَرَّطْتَ بِمَعَاصِيهِ مَدَارِجَ سَطَوَاتِهِ- فَتَدَاوَ مِنْ دَاءِ الْفَتْرَةِ فِي قَلْبِكَ بِعَزِيمَةٍ- وَ مِنْ كَرَى الْغَفْلَةِ فِي نَاظِرِكَ بِيَقَظَةٍ- وَ كُنْ لِلَّهِ مُطِيعاً وَ بِذِكْرِهِ آنِساً- وَ تَمَثَّلْ فِي حَالِ تَوَلِّيكَ عَنْهُ- إِقْبَالَهُ عَلَيْكَ يَدْعُوكَ إِلَى عَفْوِهِ- وَ يَتَغَمَّدُكَ بِفَضْلِهِ وَ أَنْتَ مُتَوَلٍّ عَنْهُ إِلَى غَيْرِهِ- 239 فَتَعَالَى مِنْ قَوِيٍّ مَا أَكْرَمَهُ- وَ تَوَاضَعْتَ مِنْ ضَعِيفٍ مَا أَجْرَأَكَ عَلَى مَعْصِيَتِهِ- وَ أَنْتَ فِي كَنَفِ سِتْرِهِ مُقِيمٌ- وَ فِي سَعَةِ فَضْلِهِ مُتَقَلِّبٌ- فَلَمْ يَمْنَعْكَ فَضْلَهُ وَ لَمْ يَهْتِكْ عَنْكَ سِتْرَهُ- بَلْ لَمْ تَخْلُ مِنْ لُطْفِهِ مَطْرَفَ عَيْنٍ- فِي نِعْمَةٍ يُحْدِثُهَا لَكَ أَوْ سَيِّئَةٍ يَسْتُرُهَا عَلَيْكَ- أَوْ بَلِيَّةٍ يَصْرِفُهَا عَنْكَ فَمَا ظَنُّكَ بِهِ لَوْ أَطَعْتَهُ- وَ ايْمُ اللَّهِ لَوْ أَنَّ هَذِهِ الصِّفَةَ كَانَتْ فِي مُتَّفِقَيْنِ فِي الْقُوَّةِ- مُتَوَازِيَيْنِ فِي الْقُدْرَةِ- لَكُنْتَ أَوَّلَ حَاكِمٍ عَلَى نَفْسِكَ بِذَمِيمِ الْأَخْلاَقِ- وَ مَسَاوِئِ الْأَعْمَالِ- وَ حَقّاً أَقُولُ مَا الدُّنْيَا غَرَّتْكَ وَ لَكِنْ بِهَا اغْتَرَرْتَ- وَ لَقَدْ كَاشَفَتْكَ الْعِظَاتِ وَ آذَنَتْكَ عَلَى سَوَاءٍ- وَ لَهِيَ بِمَا تَعِدُكَ مِنْ نُزُولِ الْبَلاَءِ بِجِسْمِكَ
1) سوره انفطار(82)آيه(5) [1]يعنى:اى انسان چه چيز باعث شد كه بر خداى كريم خود مغرور شدى؟
وَ النَّقْصِ فِي قُوَّتِكَ أَصْدَقُ وَ أَوْفَى مِنْ أَنْ تَكْذِبَكَ أَوْ تَغُرَّكَ- وَ لَرُبَّ نَاصِحٍ لَهَا عِنْدَكَ مُتَّهَمٌ- وَ صَادِقٍ مِنْ خَبَرِهَا مُكَذَّبٌ- وَ لَئِنْ تَعَرَّفْتَهَا فِي الدِّيَارِ الْخَاوِيَةِ وَ الرُّبُوعِ الْخَالِيَةِ لَتَجِدَنَّهَا مِنْ حُسْنِ تَذْكِيرِكَ- وَ بَلاَغِ مَوْعِظَتِكَ- بِمَحَلَّةِ الشَّفِيقِ عَلَيْكَ وَ الشَّحِيحِ بِكَ- وَ لَنِعْمَ دَارُ مَنْ لَمْ يَرْضَ بِهَا دَاراً- وَ مَحَلُّ مَنْ لَمْ يُوَطِّنْهَا مَحَلاًّ- وَ إِنَّ السُّعَدَاءَ بِالدُّنْيَا غَداً هُمُ الْهَارِبُونَ مِنْهَا الْيَوْمَ- إِذَا رَجَفَتِ الرَّاجِفَةُ وَ حَقَّتْ بِجَلاَئِلِهَا الْقِيَامَةُ- وَ لَحِقَ بِكُلِّ مَنْسَكٍ أَهْلُهُ وَ بِكُلِّ مَعْبُودٍ عَبَدَتُهُ- وَ بِكُلِّ مُطَاعٍ أَهْلُ طَاعَتِهِ- فَلَمْ يَجْرِ يُجْزَ فِي عَدْلِهِ وَ قِسْطِهِ يَوْمَئِذٍ خَرْقُ بَصَرٍ فِي الْهَوَاءِ- وَ لاَ هَمْسُ قَدَمٍ فِي الْأَرْضِ إِلاَّ بِحَقِّهِ- فَكَمْ حُجَّةٍ يَوْمَ ذَاكَ دَاحِضَةٌ- وَ عَلاَئِقِ عُذْرٍ مُنْقَطِعَةٌ فَتَحَرَّ مِنْ أَمْرِكَ مَا يَقُومُ بِهِ عُذْرُكَ وَ تَثْبُتُ بِهِ حُجَّتُكَ- وَ خُذْ مَا يَبْقَى لَكَ مِمَّا لاَ تَبْقَى لَهُ- وَ تَيَسَّرْ لِسَفَرِكَ وَ شِمْ بَرْقَ النَّجَاةِ وَ ارْحَلْ مَطَايَا التَّشْمِيرِ
حجة داحضه:دليل باطل و ابرح جهالة بنفسه:در ناآگاهى نفس خود اصرار ورزيده و از اين عمل شگفتزده و خوشحال است.
بلول:سلامت و تندرستى.
ضاحى:آنچه جلو آفتاب قرار گرفته است.
ممضّ:دردآور.
سطوة:قهر و خشم،و جمع آن سطوات است.
تجلّد:صبر كردن توأم با رنج.
ورطه:هلاكت تعّمدك:تو را مورد قصد قرار داد كنف:با نون ساكن،از چيزى نگهدارى كردن و آن را گرد آوردن،با فتح نون:طرف و جانب آذنك:تو را آگاه كرد منسك:جاى عبادت،در اصل به معناى هر جايى كه در آن تردّد و رفت و آمد باشد و مورد قصد واقع شود.
تحرّى:در جستجوى بهتر،و سزاوارتر بودن و شم برق النجاة:و به سوى درخشندگى بنگر.
«استدلال انسان مغرور در پاسخ،باطلترين استدلالهاست،و او خود فريب خوردهاى است كه غدرش ناپذيرفتهترين غدرهاست و كسى كه نادانيش او را
شادمان ساخته مىفرمايد:اى انسان چه چيز تو را بر گناه كردن جرأت داده،و به پروردگارت مغرور ساخته است و به هلاكت خويش علاقهمند كرده است؟آيا اين بيمارى تو بهبودى و اين خواب تو بيدارى ندارد؟چرا همان گونه كه به ديگران رحم مىكنى بر خودت ترحّم نمىكنى؟هر گاه كسى را در مقابل آفتاب سوزان بيابى بر او سايه مىافكنى،و يا بيمارى ببينى كه سخت ناتوان شده است،از رحم بر او گريه سر مىدهى،پس چه چيز تو را بر اين بيماريت شكيبا و بر اين مصيبتها صبور ساخته و از گريه بر خويشتن تسلاّ داده است؟در حالى كه هيچ چيز براى تو گراميتر از خودت نيست،و چگونه ترس از فرود آمدن بلاى شبانه-در حالى كه از شدت گناه در ورطۀ هلاكت فرو رفته باشى تو را از خواب بيدار نمىكند؟پس اين بيمارى و سستى را كه در قلبت افتاده با عزم راسخ مداوا كن و اين خواب غفلتى را كه در چشمهايت قرار گرفته با بيدارى بر طرف ساز،فرمان خدا را گردن بنه و با ياد او انس بگير.بهوش باش كه وقتى تو از حق تعالى رو برمىگردانى او با دادن نعمت به تو روى مىآورد،به عفو و بخشش خويش دعوتت مىكند و فضل و بركاتش را شامل حالت مىكند،امّا تو همچنان به او پشت كرده و به ديگرى روى مىآورى،بلند مرتبه باد خداوندى كه با اين قدرت عظيم،كريم است،امّا تو با اين ضعف و حقارت چه جراتى بر معصيت او دارى!و حال آن كه در كنف نعمتش قرار دارى و در فراخناى فضل و رحمتش در حركتى،امّا او فضل خويش را از تو منع نكرده و پردۀ گناهانت را ندريده است،بلكه حتى يك چشم بر هم زدن از دايرۀ لطفش بيرون نبودهاى،يا در نعمتى قرار دارى كه به تو بخشيده است يا در گناهى كه از آن پرده پوشى كرده است و يا بلا و مصيبتى كه از تو بر طرف ساخته است،پس اگر از در اطاعتش در مىآمدى چگونه بود؟!سوگند به خدا،اگر اين وضع ميان دو نفر كه در نيرو و توان مساويند وجود مىداشت،تو خود نخستين حاكمى بودى كه بر مذموميت اخلاق و بدى كردار خود حكم مىكردى،براستى بايد بگويم:دنيا تو را مغرور نساخته است بلكه اين تو هستى كه به آن مغرور شدهاى،او تو را پندهاى فراوان داده و به عدل و انصاف دعوتت كرده است،دنيا به هشدارهايى كه،در مورد ريختن بلا به جانت و كاستن از نيرو و قدرتت،به تو
مىدهد راستگوتر و وفادارتر است از اين كه به دروغ بگويد و يا مغرورت كند، چه بسيارند پند دهندگانى كه نزد تو متّهمند و بسيارند راستگويانى كه تو آنان را دروغگو مىدانى،اگر دنيا را از شهرهاى ويران شده و خانههاى فرو ريخته بشناسى،آن را يادآورى كنندهاى دلسوز و واعظى گويا،همچون دوستى مهربان، خواهى يافت كه در رسيدن اندوه به تو بخل مىورزد،دنيا براى كسانى كه آن را خانه هميشگى ندانند خوب سرايى است و براى آنان كه آن را وطن نگيرند نيكو محلى است سعادتمندان به وسيلۀ دنيا،در قيامت كسانى هستند كه امروز از زرق و برق آن گريزانند.
هنگامى كه نفخۀ صور بدمد و رستاخيز آشكار شود و اهل هر دينى به دين خود ملحق شود و بندگان هر معبودى به معبود خود بپيوندند و هر اطاعت كنندهاى به فرمانرواى خود برسد،در آن موقع نه چشمى بر خلاف حق و عدالت در هوا گشوده،و نه گامى آهسته در زمين جز به حق برداشته شود،و در آن روز چه دليلهايى كه باطل نمىشود و چه عذرهايى كه قطع نمىشود،پس در جستجوى چيزى باش كه بتوانى عذر خويش را با آن اثبات كنى و حجت و دليل خود را با آن استوار سازى آنچه باقى و ماندنى است بر آنچه باقى نمىماند انتخاب كن و وسيلهاى براى سفرت آماده كن و چشم به جرقّههاى برق نجات بدوز و بار سفر را بر پشت مركبها محكم ببند .»
ادحض :خبر براى مبتداى محذوف(انسان)است يعنى:آدمى وقتى كه در روز رستاخيز مورد سؤال واقع مىشود كه:چه چيز تو را به خدايت مغرور كرد،مخاطى است كه پاسخ درستى ندارد بلكه دليلش براى فرار از مسئوليت باطلترين دليلها و عذرش بيجاترين عذرهاست.
منظور از اين كه اين شخص در دنيا براى جاهل نگهداشتن نفس خود اصرار و مبالغه داشته،آن است كه آن را در پيروى خواستههاى خودش آزاد
گذاشته و به اصلاح آن نپرداخته،بلكه وى را به حال خود واگذار كرده كه هر كار بخواهد انجام دهد.
كلمههاى سهگانه:( حجة ، معذرة ،و جهالة )تميز و منصوب هستند .
يا ايها الانسان...بهلكة نفسك... ،امام(علیه السلام)در ذيل اين عبارت انسان مغرور را مورد خطاب قرار داده و در مورد جرأتش بر گناه و عواملى كه باعث مغرور شدن او به پروردگارش شده و مايۀ غفلت وى از سختى عقوبت و كيفر اخروى شده است،او را با چند جملۀ استفهامى كه حاكى از توبيخ و سرزنش است مورد سؤال و پرسش قرار داده و راجع به امورى از او سؤال مىكند كه سبب دلبستگى او به هلاكت نفس خود شده و از آن رو آن را به معاصى و گناهان آلوده كرده است،و نيز در مورد بهبود يافتن وى از درد نادانى،و بيداريش از خواب غفلت و ترحم كردن بر خود چنان كه به ديگران رحم مىكند از او سؤال فرموده است.
فرقى كه در محتواى اين چند پرسش وجود دارد آن است كه در سه مورد نخست:(جرأت بر گناه،مغرور شدن به پروردگار،و دلبستگى به هلاكت نفس) از باب تجاهل عارف،سؤال مىكند كه،علّت اين اعمال ناپسند چه بوده است، در حالى كه مقصود از سه پرسش آخر آن است كه انسان تصديق و اعتراف كند كه به چنين حالتى گرفتار است.
در خصوص جملۀ «ما آنسك» احتمال ديگرى هست كه به معناى تعجب باشد و نه،استفهام و سؤال،اى انسان چه قدر علاقه به هلاكت نفس خود دارى ! فربّما ترى الضاحى...رحمة له ،حضرت،پس از آن كه صفات ناپسند انسان مغرور و گنهكار را با چند جملۀ پرسشى به او تذكر داد و بالاخره به
منظور بيدارى و نجات او فرمود:بايد چنان كه به ديگران رحم مىكنى به خود نيز رحم كنى،با جملۀ بالا كه در حقيقت صغراى قياس و شكل اول منطق است براى اثبات فرمايش خود،دليل آورده است و طريقه تشكيل اين استدلال چنين است:مقدمه اول(صغرى):تو كه هر گاه كسى را در مقابل خورشيد و آفتاب سوزان،ناراحت مىبينى به حال او رحمتت مىآيد و با هر وسيلهاى كه مىتوانى بر او سايه مىافكنى و يا اگر گرفتار دردى را مشاهده كنى،از روى ترحم بر او مىگريى،مقدمه دوم(كبرى):و هر كس چنين رقّت قلب و دلسوزى بر حال ديگران داشته باشد،شايستهتر آن است كه بر خويشتن رحم كند و نفس خود را از گرفتاريها نجات دهد،و نتيجۀ دو مقدمه چنين است:پس براى تو شايستهتر است كه بر نفس خود از دردهايى كه گرفتار آن است رحم كنى.
فما صبّرك...الانفس عليك ،در اين عبارت حضرت از صبر و تحمل انسان مغرور،در مقابل درد گناه و مصيبتهايى كه در پى آن بر او وارد مىشود و خوددارى كردن وى از گريه بر حال خويش كه عزيزترين چيز در نزد اوست، پرسش فرموده و با اين پرسش او را مورد ملامت و سرزنش قرار داده است،و با احتجاج و استدلالى كه در عبارت پيش بيان شد چنين سؤال توبيخى هم بسيار مناسب است .
در جملۀ: كيف لا يوقظك...سطواته ،به منظور بيدار شدن انسان از خواب غفلت كه به دليل توجه نكردن به عظمت خداوند او را فرا گرفته است، هشدار مىدهد،و بعضى از عوامل بيدارى را كه ترس از آمدن بلا در دل شب است يادآورى مىفرمايد،همچنان كه قرآن آن را مورد توجه قرار داده و مىفرمايد:
«أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرى أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنا بَياتاً وَ هُمْ نائِمُونَ» (1).»
1) سوره اعراف(7)،آيه(96)، [1]يعنى:آيا اهل آن ديار(كه به گناه مشغولند)از آن ايمنند كه شبانگاه در خواب باشند و عذاب ما آنها را فرا گيرد.
مدارج سطواته :راههاى خشم و غضب خدا يعنى گناهها و كارهاى خلاف كه سبب قهر و غضب او مىشود و منظور از تورّطت واقع شدن در درههاى هولناك معصيت است كه موجب هلاكت در آخرت مىباشد فتداو...بيقظة ،امام(علیه السلام)پس از بيان حال شخص گنهكار و غافل و مغرور،به او هشدار مىدهد كه اى انسان بكوش و هر چه زودتر اين بيماريهاى قلبى و خواب غفلتى را كه در پى سستى و بىاعتنايى به خدا و ياد او پيدا شده با تصميم راسخ بر اطاعت فرمان و مداومت ذكر او معالجه و درمان كن.
و تمثّل...يصرفها عنك ،حضرت در اين جملهها نعمتهاى فراوان خداوند را كه به انسان عطا فرموده و او در عوض به جاى شكر و سپاس با گناه و معصيت كفران نعمت كرده است بازگو مىفرمايد،تا مگر آدمى به خود آيد و به ياد خدا افتد.به انسان دستور مىدهد كه در ذهنش تصور كند آن موقعى را كه او در حال رو گرداندن از خدا و فرو رفتن در معصيت است ولى خداى كريم با انواع نعمتها به او رو آورده و با كلام خود از زبان پيامبرانش او را دعوت به عفو مىكند و به فضل و رحمت خود آهنگ او مىكند و او را تحت پوشش و حمايت خويش قرار مىدهد،و با آن كه آدمى اين همه نعمتهاى فراوان را با نافرمانى و معاصى الهى ناسپاسى مىكند اما پروردگار متعال فضل و رحمتش را از او قطع نكرده و حتى او را يك چشم بر هم زدن از لطفش خالى نگذاشته است،بطورى كه هر لحظه يا نعمتى به او عطا مىكند،يا بديش را مىپوشاند و يا بلا و گرفتاريى را از وى بر طرف مىسازد.پس امام(علیه السلام)با اين هشدار بهترين آگاهى را به انسان داده است،زيرا حضور اين نعمتها در ذهن او،در حالتى كه وى رو به گناه و معصيت آورده است بهترين چيزى است كه او را به خدايش علاقهمند مىكند،دليل اين كه فرموده: تمثّل (تصور كن)آن است كه،خود روى آوردن خدا بر بنده در ذهن نيست بلكه مفهوم و تصوير آن در ذهن موجود است.
كلمۀ «يدعوه» و«واو»در «و انت» از نظر نحوى حالند،و خلاصه و نتيجۀ معناى عبارتهاى گذشته اين است كه اى انسان وقتى كه در حال پشت كردن به خدا هستى و به گناه و معصيت رو آوردهاى و در عين حال اين چنين مستغرق در نعمتهاى او مىباشى،پس اگر در حال اطاعت و عبادت او بوده و حسن ظن به وى داشته باشى به طريق اولى و بهتر و بيشتر مشمول فضل و رحمت ذات اقدس او خواهى بود .
و ايم اللّه...الاعمال ،در اين قسمت امام(علیه السلام)براى بيدارى انسان كه نفس خود را در برابر نافرمانيها و گناهان ملامت كرده و از مخالفت فرمان الهى باز دارد،با يك برهان كه از شكل اوّل تشكيل شده (1)،استدلال فرموده است كه خلاصۀ آن چنين است:اگر انسان به رفيقى كه در قدرت و مقام همانند اوست بدى و كم خدمتى كند،از شرم و حيا بر خود لازم مىداند كه نفسش را به دليل سوء رفتار و بد كرداريش مورد ملامت و سرزنش قرار دهد،پس در صورتى كه در برابر ولى نعمتى قرار دارد كه هر لحظه زير باران رحمت او و مشمول عنايات وى مىباشد،به طريق اولى بايد نفس خود را در برابر گناهان و تقصيراتش سرزنش كرده و از عصيان بازش دارد .
و حقا اقول:ما الدنيا غرّتك و لكن بها اغتررت ،معمولا اگر به كسى گفته شود كه چرا دنيا را هدف قرار داده و از خدا و معنويات بدور افتادهاى،خود را بر حق مىداند و خيال مىكند كه در حقيقت دنيا گناهكار است،به دليل اين كه او را به خود متوجه كرده و فريبش داده است،و از اين رو در پاسخ مىگويد:دنيا
1) قياس از شكل اول در اين عبارت چنين است،صغرى:اگر فرض شود كه مولاى صاحب نعمت تو همانند تو باشد و نسبت به او كوتاهى و تقصير كنى،خود نخستين داورى هستى كه بر عليه خودت حكم مىكنى.كبرى:و هر كس در مقابل ولى نعمت مثل خود چنين باشد لازم است در برابر ولى نعمتى كه آفريننده و مالك اوست به طريق اولى حكم به تقصير و خطا،صادر كند.نتيجه:پس بر تو اى انسان لازم است كه نسبت به خطاهايت از ولى نعمت خويش در صورتى كه آفريننده و مالك تو هم باشد پوزش بخواهى.(ويراستار).
مرا مغرور كرده است و اساسا دنيا فريبكار و گول زننده است.قرآن نيز به اين مناسبت مىفرمايد: «وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا» (1)...»و چون ممكن است در آخرت هم موقعى كه به انسان گناهكار گفته شود كه چه چيز باعث غرور تو شد كه اين همه گناه مرتكب شدى؟بگويد:دنيا مرا گول زد كه چنين به دام معصيت افتادم،بدين علت حضرت در اين جمله،آن جواب احتمالى را پاسخى مستدّل فرموده است،كه بطور تحقيق،دنيا گول زننده و گمراه كننده نيست،بلكه اين تو هستى كه مغرور زرق و برق دنيا شدهاى.
اين سخن امام به دو دليل اثبات مىشود:نخست اين كه فريب دادن و گول زدن از لوازم خردمند بودن و عقل داشتن است،و حال آن كه دنيا داراى عقل و درك نيست و ديگر آن كه بطور كلى دنيا براى آن آفريده نشده است كه گمراه كننده و مايۀ فريب باشد بلكه هدف از آفرينش آن عنايت و لطف خدا بر انسان است كه در اين جا آفريده شده و زندگى مىكند،با اين دو دليل به عنوان حقيقت نمىشود نسبت فريبكارى و گول زدن را به دنيا داد،اما به دليل آن كه دنيا،داراى ظاهرى است كه ممكن است بعضى فريب خورده و به آن دل خوش كنند،بطور مجازى مىشود كه آن را مايۀ غرور و گول خوردن دانست و به اين علت حضرت در آخر جمله فرموده است،تو خود مقصّرى كه به دنيا مغرور شدهاى.
و لقد كاشفتك العظات ،امام(علیه السلام)در اين جمله براى تقرير مطلب قبلى كه دنيا فريبكار نيست مىفرمايد علاوه بر آن كه فريبكار نيست نصيحت كننده و پند دهنده است زيرا فراز و نشيبهايى كه در آن وجود پيدا مىكند كه يكى به لحظهاى از حضيض ذلت به اوج قدرت مىرسد و ديگرى در عين شادى به آنى گرفتار غم و اندوه مىشود،اينها همه به انسان درس عبرت مىدهد و آدمى را
1) سوره اعراف(7)قسمتى از آيه(50)، [1]يعنى:زندگى دنيا آنان را به خود مغرور كرده است.
هدايت مىكند و چون اساس و پايۀ دنيا بر دگرگونى و تغيير است،پس با آنچه كه در مورد تو نيز انجام مىدهد ظلمى به تو نكرده است.
و لهى بما تعدك تغرّك ،پس از بيان اين كه دنيا نصيحت كننده است،در اين قسمت پندآموزى آن را مورد تاكيد قرار داده و انسان را بيشتر هشدار مىدهد،لفظ «وعد»را كه از جملۀ «تعدك» استفاده مىشود در اين جا استعاره آورده است به آن دليل كه تغيير و دگرگونيهاى دنيا انسان را متوجه مىكند كه بايد منتظر برخى مصائب و بلاها باشد،چنان كه بطور معمول وعده دادن اين معنى را مىرساند كه آنچه سائل طلب كرده به او خواهد رسيد،اين كه در اين عبارت،عوض استفاده از كلمۀ وعيد كه حاكى از آيندۀ ناپسند است از«وعد»استفاده شده است كه آيندۀ خوشى را مىرساند،از باب مجاز است كه اسم يكى از دو ضدّ را بر ديگرى اطلاق فرموده است چنان كه در بعضى موارد به بدى،پاداش مىگويند (1)،و نيز،صدق و وفا را بطور استعاره به دنيا نسبت داده است،به سبب آن كه آن را تشبيه به شخص راستگو و با وفايى كرده كه حتما به آنچه وعده داده عمل خواهد كرد،و در جملههاى «اصدق و اوفى» و جملههاى بعد از آن «من ان تلذ بك او تغرّك» ،لفّ و نشر مرتب (2)و تقابل ميان دو نقيض به كار رفته است يعنى نخست در لفظ:
صدق و وفا و سپس نقيض آنها را بطور مرتب،نه پراكنده ذكر فرموده است زيرا نقيض راستگويى،دروغ و نقيض وفادارى گول زدن و فريبكارى است.
1) ممكن است براى تفأل باشد،چنان كه مار گزيده را سليم مىگويند(مترجم).
2) لف و نشر،دو قسم است:1-لف و نشر مرتب چنان كه در متن آمده است،آن است كه دو لفظ بياورند و پس از آن دو معنى ذكر كنند كه معناى اول مربوط به لفظ اول باشد و معناى دوم به لفظ دوم 2-لف و نشر مشوّش:آن است كه دو لفظ بياورند و بعد از آن دو معنى ذكر كنند به گونهاى كه معناى دوم مربوط به لفظ اول و معناى اوّل به لفظ دوم باشد.شعر:لف و نشر مرتب آن را دان كه دو لفظ آورند و دو معنى لفظ اول به معنى اول،لفظ ثانى به معنى ثانى لفّ و نشر مشوّش آن را دان كه دو لفظ آورند و دو معنى،لفظ ثانى به معنى اول،لفظ اول به معنى ثانى.(ويراستار)
و لربّ...مكذّب ،در اين جمله بعضى چيزها را كه پى آمد غفلت انسان از مواعظ و نصايح دنياست بيان فرموده است كه يكى متهم كردن آن،در خيرخواهيها و نصيحتهايش مىباشد و ديگرى دروغ شمردن خبرهاى راست آن است يعنى به دگرگونيهاى گذشتۀ دنيا كه موجب عبرت است و مكافاتهايى كه يقين به وقوع آن در آينده دارد،بىاعتنا و بدون توجه است.اين جا جهت مبالغه و از باب مجاز مقدمه را ذكر و نتيجه را اراده فرموده است زيرا غايت و نتيجۀ تهمت زدن و تكذيب كردن هر چيز بىاعتنايى به شخص متهم و دروغگو و اعراض از آن مىباشد .
و لئن تعرّفتها...الشحيح بك ،امام(علیه السلام)به دليل اين كه انسان را به راستگويى دنيا و خيرخواهيش متوجّه كند تا آن كه به نصايح آن گوش كند و وى را به گمراهى متهم نسازد،با يك قضيۀ شرطيه آن را چنين بيان فرموده است:
اگر حال دنيا و خيرخواهىها و گرفتاريهاى آن را درست بيانديشى از منزلها و خرابههايى كه از ساكنانش خالى مانده و از امتهاى پيشين و قرنهاى گذشته بودهاند و تمام آنها پندهاى خير خواهانه و عبرتهاى صادقانه است دنيا را همانند دوستى مهربان و ناصحى دلسوز خواهى يافت،شباهت دنيا به دوستى مهربان از آن نظر است كه ياد آورندۀ خوبى است و به تو پند مىرساند و از آن عبرت مىگيرى چنان كه عمل هر خيرخواه مهربانى همين است .
و لنعم...محلاّ ،در اين عبارت دنيا را بطور مشروط ستوده و مىفرمايد اگر از دنيا چنان كه خواست خداست استفاده شود يعنى مورد توجه و اعتنا شود اما نه چنان به آن دل خوش كرده كه وى را منزل و جايگاه ابدى قرار دهى، جايگاهى نيكوست.نعم فعل مدح و اسم (1)آن، دار من لم يرض و مخصوص به
1) منظور از اسم،بايد فاعل باشد چون نعم كه فعل مدح است فاعل دارد نه اسم و همچنين در عبارات بعدى.(مترجم)
مدح دنياست و دو كلمۀ دارا و محلا تميز و قائم مقام اسم جنسى هستند كه اسم نعم بوده و حذف شده است.اين جا دو مسأله قابل ذكر است:
1-معمولا اسم جنسى كه اسم فعلهاى نعم و بئس باشد به اسمى اضافه مىشود كه داراى ال باشد مثل:نعم صاحب القوم ولى در اين عبارت به چيزى اضافه شده است كه ال ندارد و اين مطلب در شعر نظير هم دارد:فنعم صاحب قوم لا سلاح لهم.
2-اين كه در اين عبارت با ذكر اسم جنس(دار)دارا را هم كه نكره و بدل از آن است آورده و اين هم در شعر نظير دارد:فنعم الدّار دار أبيك دارا،و دليل اين كه دار را به جملۀ من لم يرض بها ،و محلّ را به من لم يوطنها اضافه كرده اين است كه هر كس از دنيا خشنود نباشد و آن را موطن اصلى خود قرار ندهد از عبرتهاى آن پند مىگيرد و تقوا را توشۀ خود مىگيرد و همان پرهيزكارانند كه به وسيلۀ تقوا خوشبخت شدهاند،احتمال مىرود كه دارا و محلاّ منصوب باشند بنا بر اين كه براى لم يرض بها و لم يوطّنها تميز باشند.
و انّ السعداء بالدنيا غدا هم الهاربون منها اليوم ،در اين جمله امام(علیه السلام) كسانى از اهل دنيا را كه از سعادتمندان در آخرتند معرفى مىفرمايد كه با اعراض از دنيا و درس گرفتن از ويژگيهاى وى آن را سبب كسب كمالات اخروى و خوشبختى آن جهان قرار دادهاند،تعبير به هرب كه به معناى گريختن است كنايه از دورى كردن كامل از لذتهاى دنيا مىباشد،بديهى است وقتى انسان جز به اندازۀ ضرورت دلبستگى و علاقهاى به دنيا نداشته باشد و در عين حال از آن درس آموخته و دگرگونيها و فراز و نشيبهاى آن را به وسيلۀ ارتقاى به درجات آخرت قرار دهد بهترين سعادت را كسب كرده است در بارۀ اين كه فقط بايد به اندازۀ ضرورت از دنيا استفاده كرد.سرور پيامبران حضرت رسول اكرم(صلی الله علیه و آله)مىفرمايد:«مرا به دنيا چه كار،من در دنيا همانند سوارهاى هستم كه
روز بسيار گرم تابستانى گذارش به درختى مىافتد،از مركبش پياده شده ساعتى در سايۀ آن به استراحت پرداخته و سپس،آن را ترك مىگويد و به راه خود ادامه مىدهد . (1)» رجفت اين عبارت اشاره به روز قيامت است.كه از كلمۀ غدا يعنى فردا فهميده مىشود.چنان كه در قرآن چنين اشاره شده است: «يَوْمَ تَرْجُفُ الرّاجِفَةُ تَتْبَعُهَا الرّادِفَةُ» (2).»مفسران گفتهاند كه منظور از راجفه دميدن نخستين در صور است و آن فرياد عظيمى است كه مانند رعد باعث اضطراب و تحيّر شده و مردم را بهت زده و بيهوش مىكند و نيز مىفرمايد: «تَتْبَعُهَا الرّادِفَةُ» (3)كه مرحلۀ دوم دميدن در صور است.منظور از حلائل القيامه ،گرفتاريهاى اندوهبار و بزرگ رستاخيز است.
و لحق بكل منسك اهله ،هر كسى در آن روز(قيامت)به مقصود و معبود و مقتداى خود كه در دنيا مورد توجهش بوده مىپيوندد چنان كه رسول اكرم فرموده است:«آدمى در قيامت با دوست خود محشور مىشود و اگر سنگى را دوست بدارد البته با همان محشور مىشود (4).» فلم يجز...بحقّه ،امام(علیه السلام)در اين جملهها كمال دادگرى خداوند را در پهنۀ رستاخيز بيان مىفرمايد كه در آن روز تمام حركتها حتى حركت يك چشم بر هم زدن در فضا و يا صداى قدمى آهسته در زمين واقع نمىشود مگر اين كه در راستاى عدل الهى و بر طبق حق و حقيقت است و پس از بيان گستردگى
1) ما انا و الدنيا؟!انّما مثلى فيها كمثل راكب سار فى يوم صايف،فرفعت له شجره فنزل فى ظلها ساعته ثم راح و تركها.
2) سوره نازعات(79)آيه(6)، [1]يعنى:روزى كه(نفخۀ صور الهى)جهان را بلرزاند،در پى آن، نفخۀ صور ديگرى در آيد.
3) سوره نازعات(79)آيه(6)، [2]يعنى:روزى كه(نفخۀ صور الهى)جهان را بلرزاند،در پى آن، نفخۀ صور ديگرى در آيد.
4) يحشر المرء مع من احبّ،و لو احبّ احدكم حجرا لحشر معه.
عدل الهى در جهان آخرت به منظور اين كه شنونده را بر آن دارد كه اعمال خود را بر طبق حق و عدل قرار دهد،و در رفتارش روش پيامبران و اولياى خدا را سر مشق قرار دهد تا در قيامت سند زنده و دليل روشنى داشته باشد به اين مطلب توجه داده است كه در رستاخيز و روز حساب بسيارى از پاسخها و استدلالها باطل و عذرهاى فراوانى ناموجّه و مردود است و اين كه پس از بيان حال سعادتمندان در آخرت و معرفى آنان كه به دنيا بىاعتنا و از آن گريزان بودهاند به ذكر صحنههاى وحشتزاى آخرت پرداخته به اين سبب است كه شنونده را وادار كند تا براى رسيدن به سعادتى جاويدان به آنان اقتدا كند،به دنيا بىاعتنا باشد و به آن دل خوش نكند و در پايان انسان را راهنمايى مىكند تا در اعمالش روش نيكو در پيش گيرد كه در قيامت عذرش پذيرفته و دليلش قانع كننده باشد و براى اين كار دستور جامع بيان فرموده است:
1-شايستهترين و معقولترين كارها را برگزيند و انجام دهد 2-تشريفات دنيا و كالاهاى آن نابود شدنى است پس بايد كمالات اخروى را برگزيند كه باقى و جاويدان است و مكرّرا چگونگى اين برگزيدن را توضيح دادهايم.
3-خود را آمادۀ سفر به سوى خداوند كند و اين امر،جز با رياضتى كه از عبادت و زهد و بىاعتنايى به دنيا بر مىخيزد،امكانپذير نيست.
4-اين كه به درخشش نجات بنگرد يعنى پس از زهد حقيقى و عبادت واقعى كه نفس سركش امّاره را درهم مىشكند وجهۀ معنوى و انديشۀ خويش را به خداوند متوجه كند تا درخشندگيهاى نور الهى را حسّ كرده و بارقههاى اميد نجات را مشاهده كند و درهاى سلامت را بر روى خود باز ببيند،چنان كه در دو فصل قبل در خطبۀ 211 صفحه 54 به اين معنى اشاره فرموده است: و تدافعته الابواب الى باب السلامه در بارۀ سالكى كه راههاى رياضت در بهشت را
بر رويش مىگشايد.
5-و نيز به او دستور مىدهد كه بار خود را محكم بر پشت مركبها ببندد، يعنى در پيمودن راه خدا و عمل كردن براى خشنودى او كوشش فراوان كند، لفظ مطايا كه به معناى مركبها و وسايل سوارى است براى ابزارها و وسايل كار،و لفظ ارحال (1)را كه به معناى بار بستن است براى انجام دادن و به كار بستن وسايل كار استعاره فرموده است.
1) ظاهرا لفظ إرحال كه در عبارت شارح آمده بايد غلط باشد چون عبارت خطبه و ارحل،ثلاثى مجرد است نه از باب افعال.(مترجم)
وَ اللَّهِ لَأَنْ أَبِيتَ عَلَى حَسَكِ السَّعْدَانِ مُسَهَّداً- أَوْ أُجَرَّ فِي الْأَغْلاَلِ مُصَفَّداً- أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَلْقَى اللَّهَ وَ رَسُولَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ظَالِماً- لِبَعْضِ الْعِبَادِ- وَ غَاصِباً لِشَيْءٍ مِنَ الْحُطَامِ- وَ كَيْفَ أَظْلِمُ أَحَداً لِنَفْسٍ يُسْرِعُ إِلَى الْبِلَى قُفُولُهَا- وَ يَطُولُ فِي الثَّرَى حُلُولُهَا- وَ اللَّهِ لَقَدْ رَأَيْتُ؟عَقِيلاً؟ وَ قَدْ أَمْلَقَ- حَتَّى اسْتَمَاحَنِي مِنْ بُرِّكُمْ صَاعاً- وَ رَأَيْتُ صِبْيَانَهُ شُعْثَ الشُّعُورِ غُبْرَ الْأَلْوَانِ مِنْ فَقْرِهِمْ- كَأَنَّمَا سُوِّدَتْ وُجُوهُهُمْ بِالْعِظْلِمِ- وَ عَاوَدَنِي مُؤَكِّداً وَ كَرَّرَ عَلَيَّ الْقَوْلَ مُرَدِّداً- فَأَصْغَيْتُ إِلَيْهِ سَمْعِي فَظَنَّ أَنِّي أَبِيعُهُ دِينِي- وَ أَتَّبِعُ قِيَادَهُ مُفَارِقاً طَرِيقَتِي- فَأَحْمَيْتُ لَهُ حَدِيدَةً ثُمَّ أَدْنَيْتُهَا مِنْ جِسْمِهِ لِيَعْتَبِرَ بِهَا- فَضَجَّ ضَجِيجَ ذِي دَنَفٍ مِنْ أَلَمِهَا- وَ كَادَ أَنْ يَحْتَرِقَ مِنْ مِيسَمِهَا- فَقُلْتُ لَهُ ثَكِلَتْكَ الثَّوَاكِلُ يَا؟عَقِيلُ؟- أَ تَئِنُّ مِنْ حَدِيدَةٍ أَحْمَاهَا إِنْسَانُهَا لِلَعِبِهِ- وَ تَجُرُّنِي إِلَى نَارٍ سَجَرَهَا جَبَّارُهَا لِغَضَبِهِ- أَ تَئِنُّ مِنَ الْأَذَى وَ لاَ أَئِنُّ مِنْ لَظَى- وَ أَعْجَبُ مِنْ ذَلِكَ طَارِقٌ طَرَقَنَا بِمَلْفُوفَةٍ فِي وِعَائِهَا- وَ مَعْجُونَةٍ شَنِئْتُهَا- كَأَنَّمَا عُجِنَتْ بِرِيقِ حَيَّةٍ أَوْ قَيْئِهَا- فَقُلْتُ أَ صِلَةٌ أَمْ زَكَاةٌ أَمْ صَدَقَةٌ- فَذَلِكَ مُحَرَّمٌ عَلَيْنَا؟أَهْلَ الْبَيْتِ؟- فَقَالَ لاَ ذَا وَ لاَ ذَاكَ وَ لَكِنَّهَا هَدِيَّةٌ- فَقُلْتُ هَبِلَتْكَ الْهَبُولُ أَ عَنْ دِينِ اللَّهِ أَتَيْتَنِي لِتَخْدَعَنِي- أَ مُخْتَبِطٌ أَمْ ذُو جِنَّةٍ أَمْ تَهْجُرُ- وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلاَكِهَا- عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ- وَ إِنَّ دُنْيَاكُمْ عِنْدِي لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فِي فَمِ جَرَادَةٍ تَقْضَمُهَا- مَا؟لِعَلِيٍّ؟ وَ لِنَعِيمٍ يَفْنَى وَ لَذَّةٍ لاَ تَبْقَى- نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُبَاتِ الْعَقْلِ وَ قُبْحِ الزَّلَلِ وَ بِهِ نَسْتَعِينُ
سعدان:بوتۀ خارى كه خارهايش از سه جهت تيزى دارد چنان كه به هر طرف روى زمين قرار گيرد روى دو پايه مىايستد.
مصفّد:بسته شده به زنجير يا چيز ديگرى.
قفول:برگشتن از سفر إملاق:شدت فقر و بىچيزى استماحه:درخواست بخشش كردن عظلم:گياهى است كه به عربى آن را نيل مىگويند و نيز به معناى گياه ديگرى هم گفتهاند كه در رنگ كردن اشياء به كار مىرود.
دنف:شدت بيمارى.
ميسم:اثر داغ و سوختگى با آتش.
سجّرها:آن را بر افروخته و شعلهور كرده است.
شنئتها:آن را نمىپسندم.
هبلته الهبول:زنان در عزايش بنشينند.
خباط:بيمارى است مانند جنون و ديوانگى ولى ديوانگى نيست و مختبط كسى است كه نزد شخصى به منظور كمك خواهى مىآيد،با اين كه هيچ گونه سابقهاى و مناسبتى با وى ندارد،نه خويشاوندى و نه شناخت دو جانبه يعنى هيچ مجوّزى براى درخواست كمك ندارد و مناسبتى هم براى كمك كردن به او وجود ندارد.
جنّه:ديوانگى هجر:هذيان جلب الشعير:پوست جو.
«به خدا سوگند،اگر شب را با كمال ناراحتى روى خار سعدان به سر برم،و يا در حالى كه دست و پايم به زنجير بسته بر روى زمين كشيده شوم،بيشتر دوست مىدارم از اين كه روز قيامت خدا و رسولش را در حالى ملاقات كنم كه بر بعضى از بندگان ستم كرده و چيزى از كالاهاى پست دنيا را از كسى از روى غصب تصرف كرده باشم،چگونه بر كسى ستم روا دارم به خاطر جانى كه به زودى كهنه و پوسيده مىشود و در زير خاك ماندن آن بطول مىانجامد.
به خدا سوگند عقيل را در نهايت تنگدستى ديدم كه از من درخواست مىكرد تا از گندم شما(مسلمانان)مقدارى به او بدهم،و كودكانش را مشاهده كردم كه از فقر چنان ژوليده مو و تيره رنگ بودند كه گويا چهرههايشان با نيل رنگ شده بود،چند مرتبه پيش مىآمد و بطور مكرّر حرف خود را اظهار مىكرد،من به
سخنانش گوش مىكردم،او گمان كرد كه من دين خود را به وى مىفروشم و دست از روش دينى خود برمىدارم و به راهى كه او مرا مىكشد مىروم،امّا من در آن حالت پارۀ آهنى را سرخ كرده و نزديك بدن او بردم تا مايۀ عبرتش باشد از شدت درد،فريادش برآمد و مانند بيمارى كه در نهايت رنج بنالد،فرياد زد، نزديك بود كه از داغى آن بسوزد،پس به او گفتم:اى عقيل،مادران در عزايت بگريند،آيا از پارۀ آهنى كه انسان به بازى آن را سرخ كرده،فرياد بر مىآورى،و مرا به جانب آتشى مىكشانى كه خداوند جبّار او،از روى خشم آن را شعلهور كرده است؟تو از اين رنج اندك مىنالى و من از آن آتش دوزخ ننالم؟ از اين شگفتآورتر داستان شخصى است كه شب هنگام بر ما وارد شد، ارمغانى آورد با ظرفى سر بسته و حلوا و معجونى كه بر من ناخوشايند بود،گويا با زهر يا آب دهان مار آميخته بود،من به او گفتم اين كه آوردهاى صله است (منظورت صلۀ رحم است)يا زكات يا صدقه؟اگر صدقه است كه بر ما خاندان حرام است او گفت:صدقه و زكات نيست،بلكه هديه است،پس من گفتم زنان بچه مرده به عزايت بنشينند،آيا از طريق آيين خدا وارد شدهاى كه مرا بفريبى آيا نمىفهمى يا ديوانهاى و يا هذيان مىگويى؟به خدا قسم اگر اقليمهاى هفتگانه با تمام آنچه را در زير آسمان قرار دارد به من واگذار كنند تا خدا را در بارۀ مورچهاى نافرمانى كنم،به اين كه پوست جوى را از دهان آن بربايم،چنين كارى نمىكنم، اين دنياى شما در نزد من از برگى،كه در دهان ملخى قرار دارد و آن را مىخورد پستتر و بىمقدارتر است،على را چه كار با نعمتى كه فناپذير است و لذّتى كه باقى نمىماند،از غفلت خرد و زشتى لغزش به خدا پناه مىبرم و از او يارى و كمك مىخواهم .»
اين فصل را حضرت به منظور بيان بيزاريش از ستمگرى ايراد فرموده است،شخصى از رعايا نزد وى آمده و اظهار نياز كرده،بخشش و عطا مىخواهد و حال آن كه،امام(علیه السلام)نه چيزى را براى خود اندوخته است كه از آن
به او دهد،و نه از بيت المال مىتواند چيزى را به كسى غير از ديگرى اختصاص دهد،زيرا مال همۀ مردم است و به اين سبب درخواست كننده را محروم مىكند،و چون ممكن است درخواست كننده خود را در شدّت نياز ببيند و از اين جا هم كه با دست خالى برمىگردد.حضرت را متهم مىكند كه بىرحم و ظالم است و مال مسلمانان را در انحصار خود قرار داده است،حضرت به منظور بر طرف كردن اين نسبتهاى ناروا از خود در اين مورد،به بيان اين خطبه پرداخته است.
و اللّه...الحطام ،اين سخنان بيان كنندۀ كمال نارضايتى و نفرت آن حضرت از ظلم و ستم است،با تاكيدى كه از سوگند در عبارت فهميده مىشود،دو امر را كه مستلزم شكنجه و عذاب دردناك در دنياست،بر خود آسانتر از آن دانسته است كه ستمى بر بعضى بندگان روا دارد،به اين دليل كه در نظر اهل بصيرت شدت درد و عذاب الهى كه كيفر ستمكارى بسيار سختتر است،لفظ حطام كه به معناى قطعات شكسته از گياههاست از لذتها و خوشيهاى دنيا به عنوان استعاره به كار گرفته شده است و دو كلمۀ ظالما و غاصبا از نظر نحوى منصوب و حالند .
و كيف...حلولها ،در اين عبارت با استفهام انكارى و دو دليل عقلى ظلمى را كه بعضى به آن حضرت نسبت داده بودند رد كرده است كه چگونه به خاطر جانى كه با سرعت مىپوسد و كهنه مىشود و مدتهاى دراز در زير خاك مىماند،بر كسى ستم روا دارم ؟ و اللّه لقد رايت...لظى ،به منظور رفع نسبت نارواى ستمگرى كه به آن حضرت داده بودند،دليل آورده است كه آن چنان در حفظ و نگهدارى بيت المال عدل و داد را رعايت مىكند كه حتى برادرش عقيل را با شدّت فقر و بىچيزى و داشتن عائلهاى سنگين و نياز كامل و داشتن حق در بيت المال رد كرده است،
و بديهى است كسى كه هيچ يك از علل سه گانۀ زير:برادرى و فقر شديد و مستحق بودن فقير از بيت المال،نتواند او را وادار كند كه خواستۀ او يا حد اقل جزئى از آن را تامين كند،چنين كسى بزرگتر از آن است كه ذرهاى ستم كند و يا حتى به آن نزديك شود،امام(علیه السلام)لفظ سمع را كه به معناى شنيدن است بطور استعاره براى لذت بخشش آورده است،زيرا چنين توهم مىشد كه آن حضرت لذّتى را كه از عطاى بيجا به برادر فقيرش مىبرد،با خساراتى كه از آن راه به دين او وارد مىشود عوض مىكند و از بيت المال به وى چيزى مىدهد،منظور از واژه «قياده» در اين جا چيزى است كه پيروى از آن باعث انحراف از راه حق و عدالت مىشود از قبيل دلسوزى و رحم و شفقتهاى بىاساس ،امام عليه السلام آهن را داغ،و به دست عقيل نزديك كرد تا وى را متوجه آتش سوزان آخرت كند و به اين سبب موقعى كه صداى نالهاش بلند شد،فرمود: أ تئنّ من حديدة احماها انسانها... استدلال بدين گونه است در صورتى كه در مقابل اين آهن داغ دنيا كه چندان مهم نيست نالهات بلند مىشود و مىترسى به طريق اولى بايد از آتش دوزخ و سوزندگى آن بترسى و بنالى،و چون ترس از آتش دوزخ باعث ترك ظلم و ستم مىشود.پس چنين درخواستى از من مكن زيرا درخواست نابجا و ستمى نارواست،و پس از آن كه حضرت براى برادرش عقيل ثابت كرد كه واجب است،چنين توقّع بيجايى را ترك كند،براى خود نيز استدلال فرمود كه بايد چنين بخشش نابجايى كه يك نوع ظلم است نكند،و فرمود: أ تئنّ من الأذى و لا ائنّ من لظى؟ يعنى در صورتى كه تو از ناراحتى آتش دنيا چنين مىترسى و مىنالى پس من چگونه از آتش غضب خدا ننالم و نترسم و اين كه مىفرمايد،چرا من از آتش دوزخ ننالم با آن كه در حال حاضر در دنيا حرارت آتش دوزخ وجود ندارد،به اين دليل است كه آنچه بطور حتم در اثر ظلمى كه تا كنون تحقّق دارد واقع مىشود به منزلۀ امر محقق قرار داده شده است تا نتيجۀ
اخلاقى و عملى آن بيشتر باشد،در كلمۀ انسانها،انسان مخصوصى را اراده فرموده است كه متصدى داغ كردن آهن بود يعنى امام خودش را به اين خصوصيت معرفى كرده است و همچنين در اضافۀ جبّارها منظور خداى متعال است،و واژۀ للعبه را به آن دليل ذكر فرموده است كه اين حرارت و داغى آهن را سهل و كوچك بشمارد،تا حرارتى را كه نتيجۀ آتش دوزخ و غضب الهى است بزرگ و مهم جلوه دهد،و نيز با كلمۀ جبّار علت شعلهور كنندۀ آتش دوزخ را غضب و خشم خداوند قرار داد تا آن كه موقعيت آن را بزرگ و مهم نشان دهد .
و اعجب من ذلك...ام تهجر ،يعنى شگفت انگيزتر از داستان عقيل حكايت شخصى است كه در شب هنگام،به خانۀ ما وارد شد،طارق كسى است كه در شب وارد مىشود منظور از ملفوفة فى وعائها هديه است بعضى گويند مقدارى حلوا و شيرينى بوده كه در چيزى پيچيده براى حضرت آورده بود و با جملۀ شنئتها زهد خود را نسبت به دنيا و تنفّرش را از لذّتها و زرق و برقهاى آن بيان فرموده،بعد حلوايى را كه شبانه برايش آورده بود،امام(علیه السلام)آن را به اين دليل به آب دهان يا قى مار تشبيه فرموده است كه در آن سمّ مهلكى براى روح او وجود داشت،آورندۀ حلوا قصد داشت توجه آن حضرت را به خود جلب كند تا از اين طريق از بيت المال به او كمك كند،شگفتانگيزتر بودن داستان اين مرد از قضيّۀ برادرش عقيل اين بود كه تقاضاى عقيل سه دليل به همراه داشت كه هر كدام براى توجيه درخواستش كافى بود،برادرى،نيازمندى،و حق داشتن از بيت المال،در صورتى كه اين شخص به رشوه متوسل شده بود،لذا امام به منظور ردّ كردن چنين مىفرمايد: فقلت له...اهل البيت ،با اين سخن كه حضرت،به آن شخص فرموده،چنين اراده كرده است كه معمولا وقتى كسى به منظور تقرّب به پيشگاه خداوند،مالى به بندگان او عطا مىكند از اين سه صورت خارج نيست.يا به عنوان صلۀ رحم و پيوند خويشاوندى است و يا از
بابت صدقه است يا زكات واجب،امّا تو از اين سه قسم كدام را اراده كردهاى؟ و اين كه حضرت در بيان اين عناوين اسمى از هديه نبرده است از اين لحاظ است كه هيچ عاقلى تصور نمىكرد كه على(علیه السلام)از كسى هديهاى را بپذيرد، بويژه در زمان حكومت و خلافتش زيرا آنچه هديه آورنده و در عوض هديۀ خود از آن حضرت مىخواست يا حق بود و يا باطل،اگر حق بود كه على بدون هديه آن را انجام مىداد و اگر باطل بود به هيچ وجه امام زير بار آن نمىرفت پس در هيچ صورت هديه وجهى نداشت،و با اين دليل بود كه وقتى در پاسخ سخن حضرت،گفت:اين هديه است،حضرت با ناراحتى او را به ديوانگى و هذيان نسبت دادند،پس از آن كه امام(علیه السلام)نيكى صرف مال را براى آن شخص هديه آورنده در سه عنوان منحصر فرمود،با اين سخن كه اين بر ما حرام است دو قسم آن را كه صدقه و زكات است باطل كرد،و نيازى به ردّ كردن صلۀ رحم هم نبود به اين دليل كه وى هيچ گونه نسبت خويشاوندى با حضرت نداشت بنا بر اين معلوم بود كه عنوان صله رحم نداشته است،طارق (1)،در پاسخ امام(علیه السلام)گفت:
هيچ كدام از اينها كه مىفرماييد نيست بلكه تنها هديه است وى با اين سخن خود كه عنوان چهارمى اظهار كرد در حقيقت اشاره كرد به اين مطلب كه بخشش مال در راه خدا منحصر به سه عنوان فوق نيست بلكه به صورت ديگرى هم ممكن است باشد و آن هديه است كه من آوردهام.
فرمايش امام(علیه السلام) هبلتك الهبول... ،حضرت از پاسخ او كه گفت:
اين چيزى نيست جز هديه،درك كرد كه غرض او نيرنگ و فريب است،قصد دارد امام را به خود متوجه سازد و از وى كمك بگيرد و در نتيجۀ اين كمك كه بر خلاف دستور خداست،او را از دين خارج كند،لذا در اين سخن به او
1) طارق كسى است كه در شب به خانۀ ديگرى وارد شود و اين جا منظور همان كسى است كه در شب بر حضرت وارد شد و مىخواست با رشوه به نام هديه از امام كمك بگيرد.
پرخاش كرده است،نخست او را نفرين و سپس به منظور اين كه او را از اين كارى كه انجام مىدهد متنفّر سازد،به صراحت وى را به خدعه و فريبكارى نسبت داده است،و واژۀ خدعه در اين عبارت به طريق استعاره ذكر شده،زيرا اگر مقصود او عملى مىشد يعنى حضرت به وى ميل مىكرد و از بيت المال به او كمك و مساعدت مىكرد،نقصانى در دين او وارد مىشد و از اين طريق عمل او مانند:فريب دادن از راه دين مىشد.
أ مختبط...ام ذو جنّه ام تهجر ؟امام(علیه السلام)پس از آن كه براى طرف مقابل اثبات فرمود كه اين عمل او،حكم خدعه و فريب دارد،وى را به خاطر اين فريبكاريش توبيخ و سرزنش كرد و به طريق استفهام و پرسش،زشتى عمل او را برايش بيان فرمود،زيرا كسى كه بخواهد شخصى مثل امام(علیه السلام)را با فريب و نيرنگ از دين بيرون سازد،معلوم است كه انديشۀ درستى ندارد و سزاوار است او را با ابتلاى به هر يك از اين بيماريها كه نتيجۀ نداشتن عقل سالم است سرزنش و توبيخ كرد .
و اللّه...ما فعلت ،ممكن است اين جمله دفع توهمى باشد كه طارق در خيال خود مىپروراند،زيرا او تصور مىكرد كه با اين هديهاش به مطلوب خود دست مىيابد و امام را تحت تأثير قرار خواهد داد ولى حضرت با اين فرمايش ساختمان خيالى او را درهم ريخت و بطلان انديشهاش را آشكار ساخت،مراد از اقليمهاى هفتگانه تمام قسمتهاى روى زمين است،و اين مطلب دليل بر گسترش عدالت آن حضرت مىباشد.
و انّ دنياكم...تقضمها ،اين سخن دلالت مىكند بر نهايت زهد آن حضرت همچنان كه در خطبۀ شقشقيّه نيز مىفرمايد:بهوش باشيد و بدانيد كه اين دنيا در نظر من از آب بينى بز كه وقت عطسه زدن روى لب وى ظاهر مىشود كثيفتر و پستتر است .
و ما لعلىّ و لنعيم يفنى و لذّه لا تبقى ،امام(علیه السلام)در عبارت،با استفهام انكارى نكوهش خود را از نعمتها و لذتهاى دنياى فانى ابراز فرموده است كه بطور كلى حالت على با اين زرق و برقها ناسازگار است و هرگز خوشگذرانى، اين سراى را انتخاب نمىكند،در آخر پس از بيان حال خود،از تاريكى عقل و بىخردى كه نتيجۀ آن دل خوش كردن به لذتهاى مادى و ميل به پيروى از نفس سركش و هوسهاى دنياست و نيز از زشتى لغزش كه انحراف از راه خدا و در نتيجه،سقوط در درههاى هلاكت است،به خدا پناه برده و از او درخواست كرده كه وى را در دورى كردن از اين امور كمك فرمايد.و توفيق و محفوظ ماندن از لغزش با خداست.
اَللَّهُمَّ صُنْ وَجْهِي بِالْيَسَارِ وَ لاَ تَبْذُلْ جَاهِيَ بِالْإِقْتَارِ- فَأَسْتَرْزِقَ طَالِبِي رِزْقِكَ وَ أَسْتَعْطِفَ شِرَارَ خَلْقِكَ- وَ أُبْتَلَى بِحَمْدِ مَنْ أَعْطَانِي وَ أُفْتَتَنَ بِذَمِّ مَنْ مَنَعَنِي- وَ أَنْتَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ كُلِّهِ وَلِيُّ الْإِعْطَاءِ وَ الْمَنْعِ- «إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»
يسار:بىنيازى اقتار:تنگدستى و نيازمندى
«خدايا آبروى مرا با توانگرى نگه دار،و موقعيت مرا به تنگدستى از بين مبر، تا محتاج نشوم كه از روزى خواران تو،درخواست روزى و از شريران خلق تو،طلب عطوفت و احسان كنم و به ستايش كسى كه به من بخشش كرده و نكوهش شخصى كه به من عطايى نداده است،مبتلا نشوم،و حال آن كه تو صاحب اختيار همۀ اينها هستى و منع و عطا در دست تواناى توست و تو،بر هر چيز،قادر و توانايى .»
در اين فصل امام(علیه السلام)دعا كرده و از خداوند خواسته است كه او را بىنياز كند و از تنگدستى و لوازم آن به وى پناه برده است،غنا و بىنيازى مطلوب حضرت،آن مقدارى از مال دنياست كه با قناعت و ميانه روى نيازهاى ضرورى او را بر طرف كند،نه اين كه بيشتر از حد نياز به دست آورد و براى خود اندوخته
كند و نه گشايش دادن به زندگى بيش از نياز چنان كه در ميان اغلب مردم معروف است.پيداست كه دعا براى بىنيازى به معناى خاصّ اول پسنديده است ولى درخواست ثروت بر وجه دوم كه اغلب مردم نظر دارند نكوهيده و ناپسند است،فقر و بىچيزى آن است كه آدمى محتاج به سؤال از مردم شود،و اين،خود لوازمى را در پى دارد كه انسان را از توجه به خدا و پرستش او باز مىدارد و آن لوازم از اين قرارند.
1-نخستين پىآمد چنين فقرى،به پستى گراييدن شخصيت انسان و كم شدن آبرو و حرمت اوست و چون آبرومندى و بىنيازى مانند دو امر متلازمند كه هيچ كدام بدون ديگرى تحقق نمىيابد،امام(علیه السلام)فقر را از بين برندۀ آبرو و شخصيت انسان قرار داده است،همچنان كه از بين برندۀ غنا و بىنيازى است،چنان كه ابو طيّب در شعر خود به اين ملازمه اشاره كرده است.
فلا مجد فى الدنيا لمن قلّ ماله و لا مال فى الدنيا لمن قلّ مجده
يعنى كسى كه مال ندارد در دنيا آبرو ندارد،و كسى كه كم اعتبار باشد مالى نخواهد داشت.موقعيت و آبرو هم داراى مراتبى است،اگر در به دست آوردن آن،خدا اراده شود مايۀ عزّت و شرافت دين خداست و اگر به منظور كمك گرفتن بر اداى حقوق الهى و اطاعت فرمان خدا باشد همان وجه مطلوب و پسنديدهاى است كه امام(علیه السلام)آن را از خدا خواسته تا با داشتن چنين موقعيّتى از مردم دنيا مستغنى و بىنياز شود و اين همان چيزى است كه خداوند به پيامبران خود داده است چنان كه مىفرمايد:
«يا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهاً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ» (1)»و اگر انسان،موقعيت و آبرو را به منظور فخر فروشى و عزت دنيا
1) سوره آل عمران(3)آيه(45) [1]يعنى:اى مريم تو را به كلمهاى كه نامش مسيح،عيسى بن مريم است بشارت مىدهد كه در دنيا و آخرت آبرومند و از مقربان درگاه خداست.
بخواهد،مذموم و ناپسند است.
2-دومين پىآمد فقر و تنگدستى،آن است كه آدمى مجبور مىشود،دست نياز به سوى مردمى دراز كند كه به هيچ وجه شايستگى آن را ندارند،زيرا سراسر وجود آنان نياز و احتياج است،و چون لازمۀ اين كار تواضع و فروتنى در نزد غير خداست و انسان را از توجه و رو آوردن به معبود حقيقى باز مىدارد،نوعى پستى و بدبختى است كه بايد از آن به خداوند پناه برد،و در همين زمينه امام چهارم على بن الحسين(علیه السلام)در دعاها و مناجاتهاى خود در پيشگاه پروردگار عرض مىكند:تويى كه خود را به بىنيازى از آفريدگانت ستودهاى و شايستهاى كه از آنان بىنياز باشى،و تو آنان را به فقر و احتياج، نسبت دادهاى و به حق،آنان نيازمند به تو هستند،پس كسى كه بخواهد دوستيش را با تو محكم كند و به واسطۀ وجود تو فقر و نياز را از خود دور سازد حاجت خويش را به سوى اهلش برده و براى برآوردن آن از راه صحيح وارد شده است،اما كسى كه نزد آفريدگان اظهار تنگدستى كند و از آنان طلب حاجت كند و غير تو را سبب رفع نياز خود بداند،به نوميدى گراييده و سزاوار نرسيدن به احسان و نيكى تو شده است (1).و اين كه امام زين العابدين(علیه السلام)فرد اخير در دعاى خود را سزاوار نرسيدن به احسان از ناحيۀ خداوند دانسته است به آن دليل است كه بر اثر حاجت خواستن از غير خدا و توجه به ديگران قابليت و شايستگى شمول پرتو رحمت و احسان ولى نعمت حقيقى را از دست داده است.
طالبى رزقك ،منظور از اين جمله در خطبۀ امام(علیه السلام)آن است كه ديگر كسان غير از تو لياقت آن را ندارند كه چيزى از آنان خواسته شود.
3-سومين پىآمد احتياج و فقدان اعتبار،حاجت خواستن و طلب ترحم
1) ترجمۀ قسمتى از دعاى شمارۀ 13 صحيفۀ سجاديه.
از فرومايگان و اشرار است،زيرا گاهى فقر و نياز چنان شديد مىشود كه آدمى را وادار مىكند به نااهلان رو آورد و از آنان درخواست ترحم كند و به تجربه ثابت شده است كه ترحم خواستن از ناكسان و اشرار و دراز كردن دست نياز به طرف آنان،در ذايقۀ نيكان و صاحبان مروّت،از داروى تلخ و سمّ مهلك ناگوارتر است.
4-پىآمد چهارم تنگدستى و نيازمندى آن است كه آدمى ناچار مىشود كسانى را كه به وى بخشش و مساعدت كردهاند،بستايد و آنانى را كه كمك نكردهاند نكوهش و مذمّت كند،و اين خود صفتى است كه انسان را از توجه به خدا و روآوردن به قبلۀ حقيقى باز مىدارد .
و او در عبارت و انت ،واو حاليّه است.يعنى خداوندا حيثيت و آبروى مرا با فقر و احتياج،بىمقدار مكن كه به سبب آن دچار اين ناگواريها شوم، در حالى كه تو هستى كه با احاطۀ قيوّمى خود بر همۀ سببهاى عالم وجود برترى دارى و از همه شايستهترى كه به هر كس آنچه بخواهى عطا كنى و آنچه بخواهى منع نمائى،تو سر چشمۀ بذل و بخشش و غنا و بىنيازى هستى،زيرا احتياجى به خلق ندارى و تمام آفريدگانت در جهات ظاهرى و معنوى به تو نيازمند و محتاجند چون قدرت بىپايان تو سراسر ممكنات را در تسخير دارد.توفيق از خداوند است.
دَارٌ بِالْبَلاَءِ مَحْفُوفَةٌ وَ بِالْغَدْرِ مَعْرُوفَةٌ- لاَ تَدُومُ أَحْوَالُهَا وَ لاَ يَسْلَمُ نُزَّالُهَا- أَحْوَالٌ مُخْتَلِفَةٌ وَ تَارَاتٌ مُتَصَرِّفَةٌ- الْعَيْشُ فِيهَا مَذْمُومٌ وَ الْأَمَانُ مِنْهَا مَعْدُومٌ- وَ إِنَّمَا أَهْلُهَا فِيهَا أَغْرَاضٌ مُسْتَهْدَفَةٌ- تَرْمِيهِمْ بِسِهَامِهَا وَ تُفْنِيهِمْ بِحِمَامِهَا- وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّكُمْ وَ مَا أَنْتُمْ فِيهِ مِنْ هَذِهِ الدُّنْيَا- عَلَى سَبِيلِ مَنْ قَدْ مَضَى قَبْلَكُمْ- مِمَّنْ كَانَ أَطْوَلَ مِنْكُمْ أَعْمَاراً وَ أَعْمَرَ دِيَاراً وَ أَبْعَدَ آثَاراً- أَصْبَحَتْ أَصْوَاتُهُمْ هَامِدَةً وَ رِيَاحُهُمْ رَاكِدَةً- وَ أَجْسَادُهُمْ بَالِيَةً وَ دِيَارُهُمْ خَالِيَةً وَ آثَارُهُمْ عَافِيَةً- فَاسْتَبْدَلُوا بِالْقُصُورِ الْمَشَيَّدَةِ وَ النَّمَارِقِ الْمُمَهَّدَةِ- الصُّخُورَ وَ الْأَحْجَارَ الْمُسْنَدَةَ وَ الْقُبُورَ اللاَّطِئَةَ الْمُلْحَدَةَ- الَّتِي قَدْ بُنِيَ عَلَى الْخَرَابِ فِنَاؤُهَا- وَ شُيِّدَ بِالتُّرَابِ بِنَاؤُهَا فَمَحَلُّهَا مُقْتَرِبٌ وَ سَاكِنُهَا مُغْتَرِبٌ- بَيْنَ أَهْلِ مَحَلَّةٍ مُوحِشِينَ وَ أَهْلِ فَرَاغٍ مُتَشَاغِلِينَ- لاَ يَسْتَأْنِسُونَ بِالْأَوْطَانِ وَ لاَ يَتَوَاصَلُونَ تَوَاصُلَ الْجِيرَانِ- عَلَى مَا بَيْنَهُمْ مِنْ قُرْبِ الْجِوَارِ وَ دُنُوِّ الدَّارِ- وَ كَيْفَ يَكُونُ بَيْنَهُمْ تَزَاوُرٌ وَ قَدْ طَحَنَهُمْ بِكَلْكَلِهِ الْبِلَى- وَ أَكَلَتْهُمُ الْجَنَادِلُ وَ الثَّرَى- وَ كَأَنْ قَدْ صِرْتُمْ إِلَى مَا صَارُوا إِلَيْهِ- وَ ارْتَهَنَكُمْ ذَلِكَ الْمَضْجَعُ وَ ضَمَّكُمْ ذَلِكَ الْمُسْتَوْدَعُ- فَكَيْفَ بِكُمْ لَوْ تَنَاهَتْ بِكُمُ الْأُمُورُ- وَ بُعْثِرَتِ الْقُبُورُ «هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ ما أَسْلَفَتْ وَ رُدُّوا إِلَى اللّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ»
تاره:دفعه،مرتبه مستهدفه:چيزى كه نصب مىشود و هدف تيراندازى قرار مىگيرد.
عفت الآثار:آثار محو شد،ناپديد شد نمارق:جمع نمرق و نمرقه:متكاى كوچك كلكل:سينه بعثرت القبور:قبرها نبش شد،و آنچه در آن بود بيرون آورده شد،هر گاه شخصى كالاى فروشى خود را،هم زند،و زير و رو كند بطورى كه آنچه در پايين است بالا بيايد و آنچه در بالاست پايين آيد،مىگويند:
بعثر الرجل متاعه:آن مرد كالاى خود را زير و رو كرد.
«دنيا سرايى است كه با گرفتارى در آميخته و به مكر و فريبكارى شهرت يافته است،همواره بر يك حال باقى نمىماند،وارد شوندگان به آن سالم نمىمانند احوالش گوناگون و اوضاعش در تغيير است خوشى در آن نكوهيده و آسودگى در آن وجود ندارد،ساكنان دنيا هدف بلايند كه دنيا آنان را با تيرهاى خود نشانه گرفته و با مرگ نابودشان مىكند.
بدانيد اى بندگان خدا،شما و دنيايى كه در آن قرار داريد در همان مسيرى گام برمىداريد كه گذشتگان شما آن را پيمودهاند،آنها كه عمرشان از شما درازتر و خانههايشان از خانههاى شما آبادتر و آثارشان از شما بيشتر بود،صداهايشان خاموش شد و از هوا و هوس افتادند و بدنهايشان پوسيد و ساختمانهايشان خالى ماند و آثارشان مندرس شد،كاخهاى بر افراشته و ساختمانهاى استوار و بالشهاى گسترده را به سنگهاى محكم و قبرهاى به لحد چسبيده،تبديل كردند،آن قبرهايى كه اطرافشان ويران شده و ساختمان آنها با خاك استوار شده است مكان آن قبرها با هم نزديكند ولى آنان كه در قبرها خوابيدهاند،غريب و تنهايند در يكجا اجتماع دارند ولى ترسان و هراسانند و گروهى به ظاهر راحتند امّا در واقع گرفتارند،با وطنهاى خود انس نمىگيرند،با آن كه با هم نزديك و همسايهاند،امّا همانند همسايگان با هم آميزش ندارند،چگونه ميان آنها ديد و باز ديد باشد و حال آن كه پوسيدگى با سينۀ خود آنان را خرد كرده و سنگ و خاك ايشان را خورده است، اكنون تصوّر كنيد كه شما نيز به جاى آنها رفتهايد و آن خوابگاه شما را به گرو گرفت،و آن امانتگاه شما را در آغوش دارد،پس چگونه خواهد بود حال شما، وقتى كه كارهايتان سرآيد و قبرها زير و رو شود؟ «هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ ما»
«أَسْلَفَتْ وَ رُدُّوا إِلَى اللّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ » (1)
امام(علیه السلام)در اين خطبۀ شريف كه دنيا را نكوهش و نواقص آن را گوشزد كرده،مىخواهد انسان را چنين هشدار دهد كه از تمايل زياد به دنيا بر حذر باشد و بداند كه رو آوردن به زرق و برق دنيا،آدمى را از توجه به خدا باز مىدارد،بايد به دنيا به گونهاى نگريست و استفاده كرد كه بدان منظور پديد آمده است(يعنى دنيا را وسيله آخرت قرار داد و نه هدف)كلمۀ دار خبر مبتداى محذوف(الدنيا) است.
در آغاز،عيبهاى دنيا را بر شمرده و مردم را از آن بر حذر داشته است:
1-دنيا با گرفتارى و بلا همراه است و به منظور رساتر بودن كلام،اين معنا را بطور كنايه با لفظى كه از مادّۀ حفوف اشتقاق يافته و به معناى احاطه و فراگيرى همۀ جهات است تعبير فرموده است،چون كنايه رساتر از تصريح است.
2-دنيا به دغلكارى و فريب شهرت دارد،لفظ فريب و دغل را به عنوان كنايه و استعاره ذكر كرده است،زيرا گاهى در دنيا خوشيهايى به انسان رو مىآورد كه چون مورد پسند انسان است و به آن خو مىگيرد،تصور مىكند كه اين وضع براى هميشه باقى مىماند گويا از دنيا قول گرفته كه هميشه با او سر سازش داشته باشد،و چون آن وضعيت تغيير مىكند و دنيا با او ناسازگار مىشود مثل آن است كه دنيا وى را فريب داده و با او مكر كرده است و از آن رو كه اين تغيير حالت،از خوشى به ناخوشى و بالعكس براى دنيا زياد و دائمى است لذا به اين ويژگى معروف و مشهور است.
1) سوره يونس(10)آيه(29)، [1]يعنى:در آن هنگام هر نفسى آنچه را كه پيش فرستاده خواهد يافت و همه به سوى معبود به حق و مولاى حقيقى خود باز مىگردند و آنچه را كه افترا مىبستند به كارشان نيايد.
3-هيچ حالتى از حالات دنيا ثبات و دوامى ندارد.
4-وارد شوندگان به دنيا از آفتها مصون نيستند.
5-احوال آن متفاوت است.احوال خبر مبتداى محذوف است و تقدير آن چنين است،احوالها احوال مختلفه.
6-متغيّر بودن حالات آن،چنان است كه پس از هر حالتى،حالت ديگرى پيدا مىشود.
7-خوشى و دلبستگى بدان نكوهيده است،زيرا لذتهاى آن،عاقبتى هلاكتزا دارد و آلوده به مرضهاى تيره كنندۀ دل و عوارض نامطلوب است و به اين سبب پيوسته در زبانهاى اغلب مردم مورد مذمت قرار مىگيرد و در زبان كسى هم كه دنيا به كام اوست و در آسايش و رفاه زندگى مىكند،موقعى كه برخى بيماريهاى فرساينده بر جسم و جان او عارض مىشود،دنيا مورد نكوهش و مذمّت واقع مىشود.
8-هيچ گونه امنيّتى از خطرهاى آن وجود ندارد و انسان در دنيا از خطراتش ايمن نيست،خطرهايى كه از لوازم ذاتى و تحولاتى وجودى دنياست و استعدادهاى كسانى كه بر اثر حركت افلاك و ستارههاى آن،امورى را مىپذيرند در دنيا مختلف است و ارواح مجرّده،از سوى حق تعالى به هر پذيرندهاى از آنها آنچه آمادۀ دريافتش هست،افاضه مىكنند .
9-ساكنان دنيا همواره هدف تيرهاى بلايند،واژۀ اغراض را استعاره از مبتلايان آورده و كلمۀ مستهدفه را هم كه از لوازم مشبه به است براى ترشيح ذكر فرموده است،همچنان كه تيراندازى را استعاره از ايجاد گرفتاريها،و تيرها را به عنوان ترشيح آورده است .
10-دنيا با ساكنان خود همان رفتارى را دارد كه با گذشتگان داشته است آنها كه از ايشان عمرشان درازتر و خانههايشان آبادتر و آثارشان بالاتر بود
يعنى عظمت آثار آنها چنان بود كه كسى را قدرت داشتن آن نبود و به سبب عظمتى كه داشت نمىتوانست به آن برسد.
منظور از اين قسمت آن است كه دنيا همچنان كه پيشينيان را به نابودى كشانده ساكنان فعلى را هم به آنان ملحق مىسازد .
اصبحت اصواتهم...و الثرى،اين جا امام(علیه السلام)آنچه را كه بر سر گذشتگان از مردم آمده بطور تفصيل بيان فرموده است كه هشدارى باشد براى مردم دنيا.و عبارت: رياحهم راكده ،كنايه از بىحركت بودن و گمنامى آنهاست پس از آن همه عظمت و ابهّتى كه در دلهاى مردم داشتند .
قد بنى بالخراب فناؤها ،يعنى خانههايى كه با داشتن اهل و وجود ساكنان در آن آباد و معمور بود اكنون خراب شده و بر روى آن قبرها جاى گرفته است.
در به كار بردن چهار كلمۀ فناؤها و بناؤها و مغترب و مقترب ،امام(علیه السلام)رعايت سجع (1)متوازى كرده است،كه در ميان هر يك از دو كلمۀ پهلوى هم،قرار دارد و از تقابلى كه ميان دورى و نزديكى وجود دارد،چنين اراده شده است كه آن كه در قبر خوابيده اگر چه قبرش به محلّ خانهاش نزديك است اما تنهاست و از خانوادهاش دور است.و با بيان چند ويژگى براى خفتگان در قبرها كه وحشت زده و گرفتارند و با وطنهاى خود مأنوس و همانند همسايگان با هم ارتباط بر قرار نمىكنند،اراده كرده است كه اين همسايگى و فراغت خاطر آنها و حتى كليّۀ حالات آنها مثل دنيا نيست كه با هم انس و الفت داشته باشند و اين مطلب را بدان جهت بيان فرموده تا اهل دنيا از علاقهمندى به آن دورى كنند و چندان دلبستۀ به آن نباشند ،و سپس علت آن را كه اهالى قبرها به ديدار يكديگر نمىروند با اين بيان تشريح فرموده است:چگونه ميان آنها ديد و باز ديد باشد
1) سجع متوازى:چند كلمۀ متوالى ذكر شود كه حروفشان از نظر عدد مساوى و حرف آخر آنها يكى باشد،ج 1 شرح عربى ص 26.
و حال آن كه پوسيدگى با سينۀ خود آنها را آرد كرده و كلمۀ طحن را براى اين معنا كه كهنگى و پوسيدگى بدنهاى آنان را تباه ساخته استعاره آورده و واژۀ كلكل را هم كه به معناى سينه و از لوازم مشبّه به است به منظور ترشيح براى آن ذكر كرده است و همچنين لفظ اكل را كه به معناى خوردن است براى اين معنا كه سنگها و خاكهاى گور بدنهاى مردگان را به نابودى كشاندهاند استعاره آورده است .
و كأن قد صرتم...المستودع ،واژه كأن از حروف مشبهۀ به فعل و مخفّفه از مثقّله است،اسم آن ضمير شأن و خبرش قد صرتم است و اشاره است به اين كه شما هم مثل گذشتگان خود گويا اكنون به سرنوشت آنان دچار شدهايد.
و ارتهنكم ذلك المضجع ،گويا قبر،محلّ اقامت شما شده است و شما را از ساكنان پا بر جاى خود به حساب مىآورد،و اين كه قبر را براى مردگان به عنوان مستودع يعنى جايگاه موقّتى و امانت ذكر كرده به اين دليل است كه براى هميشه در آن جا نيستند بلكه در آينده كه روز قيامت است از آن جا بيرون مىآيند و به صحنۀ رستاخيز و سپس قرارگاه ابدى خود رهسپار مىشوند .
فكيف بكم...القبور ،در آخر،امام(علیه السلام)به منظور اين كه مردم را به كارهاى نيك و عبادات تشويق كند و از هوا و هوس و اعمال گناه و معصيت باز دارد ايشان را به احوال روز رستاخيز و هول و هراسهاى آن هشدار مىدهد و به عنوان پرسش كه آگاه كنندهتر است توجه آنها را جلب كرده است،و در ذيل اين سؤال به اين نكته اشاره فرموده است كه در آن روز در حقيقت آدمى بيدار شده و نسبت به آنچه از خير و شرّ كه پيش فرستاده و اعمالى كه در دنيا انجام داده آگاه مىشود،به سوى مولاى حقيقى و معبود واقعى بازگشت مىكند كه در اين صورت بطلان تمام معبودهاى باطلى كه در دنيا آنها را حق مىپنداشتهاند آشكار مىشود.توفيق از خداوند است.
اَللَّهُمَّ إِنَّكَ آنَسُ الْآنِسِينَ لِأَوْلِيَائِكَ- وَ أَحْضَرُهُمْ بِالْكِفَايَةِ لِلْمُتَوَكِّلِينَ عَلَيْكَ- تُشَاهِدُهُمْ فِي سَرَائِرِهِمْ وَ تَطَّلِعُ عَلَيْهِمْ فِي ضَمَائِرِهِمْ- وَ تَعْلَمُ مَبْلَغَ بَصَائِرِهِمْ- فَأَسْرَارُهُمْ لَكَ مَكْشُوفَةٌ وَ قُلُوبُهُمْ إِلَيْكَ مَلْهُوفَةٌ- إِنْ أَوْحَشَتْهُمُ الْغُرْبَةُ آنَسَهُمْ ذِكْرُكَ- وَ إِنْ صُبَّتْ عَلَيْهِمُ الْمَصَائِبُ لَجَئُوا إِلَى الاِسْتِجَارَةِ بِكَ- عِلْماً بِأَنَّ أَزِمَّةَ الْأُمُورِ بِيَدِكَ- وَ مَصَادِرَهَا عَنْ قَضَائِكَ اللَّهُمَّ إِنْ فَهِهْتُ عَنْ مَسْأَلَتِي أَوْ عَمِيتُ عَنْ طِلْبَتِي- فَدُلَّنِي عَلَى مَصَالِحِي- وَ خُذْ بِقَلْبِي إِلَى مَرَاشِدِي- فَلَيْسَ ذَلِكَ بِنُكْرٍ مِنْ هِدَايَاتِكَ- وَ لاَ بِبِدْعٍ مِنْ كِفَايَاتِكَ- اللَّهُمَّ احْمِلْنِي عَلَى عَفْوِكَ وَ لاَ تَحْمِلْنِي عَلَى عَدْلِكَ
فهاهه:عاجز بودن عمه:سرگردانى
«بار خدايا تو براى دوستانت از همۀ مونسها،مأنوسترى و در كفايت كردن آنان كه بر تو توكّل كنند حاضرترى درون آنها را ديده و بر انديشههاى آنان آگاهى،و اندازۀ بينايى و عقولشان را مىدانى،پس رازهايشان بر تو روشن و آشكار،و دلهايشان براى تو بىقرار است هر گاه تنهايى آنان را به وحشت اندازد، ياد تو مايۀ انس و آرامش آنهاست،و اگر مصيبتها بر،ايشان هموم آورد،تو را پناهگاه خويش قرار مىدهند،زيرا مىدانند سر رشتۀ كارها به دست تو،و منشأ وجود آنها،فرمان توست.
بار الها اگر من ندانم كه از تو چه چيز بخواهم و يا از درخواست خود سرگردان بمانم،تو مرا بر آنچه صلاحم در آن است راهنمايى فرما و دلم را به چيزى كه خير و نيكيم در آن است متوجه كن كه اين امور از هدايتهاى تو، نامأنوس نيست و از كفايتهاى تو شگفت نمىباشد خدايا با من به عفوت رفتار كن نه با عدالتت .»
امام(علیه السلام)در دعاى خود با عبارتهايى كه شامل برخى صفتهاى اضافى و حقيقى خداوند است به پيشگاه او رفته و عرض حاجت كرده است كه شرح آن از اين قرار است:
1-خدا نسبت به اولياى خود مأنوسترين مونسهاست و چنان كه قبلا معلوم شد،اولياى خدا با محبت صادقانه به راه او مىروند و از هر چه به جز او رو گردانند،و انيس انسان،كسى است كه وحشت و تنهايى را از او مىزدايد و در بىكسى و غربت،مايۀ تسكين دل و آرامش خاطر وى مىشود،و اولياى خدا هم در دنيا غريب،و بر كنار از مردم و براى مسير در راه خدا تنهايند،روى خود را به جانب كعبۀ واجب الوجود كرده و از مشاهدۀ انوار كبريايى او احساس بهجت و نشاط مىكنند،و به اين دليل انس خدا با آنان كاملترين و بالاترين انسهاست كه هر كس به غير خدا دل به بندد و علاقهمند شود،سرانجام روزى محبت ميان آنها به دشمنى و نفرت تبديل مىشود و حتى محكمترين علاقههاى دنيا كه مصداق كامل آن محبت ميان پدر و مادر و اولاد است دستخوش اين نقيصه مىباشد،پس اولياى خدا كه از همه چيز خدا قطع رابطه كردهاند،در حقيقت يار و مونسى جز او برايشان نيست.
2-خداوند براى اصلاح كار كسانى كه به وى توكل كرده و امور خود را به او واگذار كردهاند،از همۀ دوستان حاضرتر است،چون او بىنياز مطلق و
بخشندهاى است كه هيچ گونه منع و بخلى در ذات او متصور نيست و او به نيازمندى و استحقاق و آمادگى اهل توكل آگاهى كامل دارد و به اين سبب هنگامى كه توكل كنندگان به دليل توكل درست،شايستگى پذيرش رحمت حق تعالى را يافتند،به اندازۀ استعداد و ظرفيتشان،از كمالات نفسانى و بدنى بدون درنگ و ترديد و دور از نقص و نياز به درخواست برايشان افاضه مىشود،بنا بر اين خداوند متعال از نظر رسيدگى به كارهاى اولياى خود و اصلاح امور آنها از همه مصلحان استوارتر و سريعتر است.
3-خداوند به اسرار و رازهاى پنهانى مردم آگاه است،به دليل اين كه در همه جا و همۀ شرايط براى اصلاح امور اولياى خود حضور دارد،و به منظور بيان كمال علم حق تعالى و دورى از نقصان و كمبودى آن چنين مىگويد:
خدايا تو نسبت به باطن اشخاص آگاهى و از مقدار عقلها و از تفاوت ظرفيتها و استعدادها خبر دارى آن گاه با اين سخن اسرار باطنى آنان براى تو آشكار و مكشوف است،بر آنچه سابقا بدان اشاره رفت تاكيد فرموده است كه علم خداوند متعال بر باطن آنها احاطه دارد،زيرا كه آنان،به كمال بندگى و خضوع در برابر حق و اين كه هيچ چيز آنها بر خدا پوشيده نيست اقرار دارند.
و قلوبهم اليك ملهوفه ،يعنى دلها در افسوسند كه به وصال او برسند و در پيشگاه او حضور يابند،و اين نشانگر كمال محبت دلها به خدا و تمايل آنهاست به آنچه نزد وى مىباشد .
ان اوحشتهم الغربة آنسهم ذكرك ،چنان كه معلوم مىشود منظور از غربت در اين جا غربت و تنهايى در دنياست و اين عبارت حاكى از آن است كه اولياى خدا از وى طلب انس مىكند و انيس آنها هم اوست.
و ان صبّت...بك ،اشاره به آن است كه دوستان خدا در هنگام نزول
گرفتاريها و ناملايمات،براى بر طرف كردن آنها به او توكل مىكنند،زيرا چنان كه گذشت،وى براى رفع كردن مشكلات متوكلان از هر كس حاضرتر است و اين سخن امام كه اولياى خدا هر گاه مورد هجوم مصيبتها قرار بگيرند به او پناه مىبرند بيانگر آن است كه آنان به منظور رفع گرفتاريهاى خود،دلها را فقط به او متوجه مىكنند نه غير او،و اين معناى توكل خالص است.
علما...قضائك ،واژۀ علما مفعول له است يعنى چون دوستان خدا مىدانند كه تمام كارها بسته به عللى است كه در تصرف قدرت كاملۀ تو و به دستور تو و به قضا و قدر توست،لذا به تو پناه مىبرند و به سوى تو التجا مىكنند.احتمال مىرود كه علما مصدرى باشد كه جانشين حال شده است يعنى در حالى كه مىدانند...به هر حال لازمه اين جمله آن است كه اولياى خدا در عبادات و بقيۀ احوال خود ديده را از غير خداوند قطع كردهاند،و كلمۀ ازمّه ، استعاره است از مسببها و علتهاى امور،و جهت مشابهت آن است كه اسباب و علل مانند زمام،كارها را در اختيار خود مىگيرند و به سبب آنها وجود پيدا مىكنند،و كلمۀ يد نيز به عنوان مجاز در معناى قدرت به كار رفته است .
اللهم ان... ،از اين قسمت پس از توصيف خداوند متعال درخواست خود را بطور كلى آغاز كرده و از خدا خواسته است كه هر گاه از درخواست حاجت خود ناتوان و در انتخاب خواستۀ خويش متحير و سرگردان باشد وى را در اعمالش به سوى صلاح رهبرى فرمايد و قلب او را به طرف انديشههاى درست و عقايد صحيح ارشاد كند.
فليس ذلك...كفاياتك ،طبق معمول موقعى كه انسان نزد صاحب كرم مىرود كه از وى طلب حاجت كند،سخنى مىگويد كه عاطفهاش را برانگيزد و او را به ترحّم و كرم وادارد،و اين عبارتها ناظر به همين مطلب است كه معناى آن چنين است،پروردگارا،راهنمايى تو،آفريدگانت را به سوى مصلحتهايشان
و بر آوردن حاجات آنان،از كارهاى عادى و هميشگى توست و بندگانت آن را مىدانند و با آن مأنوسند .
اللهم احملنى... ،در آخر دعا از خدا خواسته است كه عفوش را شامل حال وى كند و به عدلش با او رفتار نكند زيرا هر عملى كه بنده انجام مىدهد، اگر خوب باشد چون در قبال عظمت عدل الهى سنجيده مىشود بىارزش است پس اميدى به پاداش نيست و اگر گناه باشد بدون ترديد به عقوبت آن دچار خواهد شد.اين مطلب از لطيفترين چيزهايى است كه نفس انسان را آماده و شايستۀ نزول رحمت خداوندى مىسازد.و توفيق از خداوند است.
لِلَّهِ بَلاَءُ فُلاَنٍ فَلَقَدْ قَوَّمَ الْأَوَدَ وَ دَاوَى الْعَمَدَ- وَ أَقَامَ السُّنَّةَ وَ خَلَّفَ الْفِتْنَةَ- ذَهَبَ نَقِيَّ الثَّوْبِ قَلِيلَ الْعَيْبِ- أَصَابَ خَيْرَهَا وَ سَبَقَ شَرَّهَا- أَدَّى إِلَى اللَّهِ طَاعَتَهُ وَ اتَّقَاهُ بِحَقِّهِ- رَحَلَ وَ تَرَكَهُمْ فِي طُرُقٍ مُتَشَعِّبَةٍ- لاَ يَهْتَدِي بِهَا الضَّالُّ وَ لاَ يَسْتَيْقِنُ الْمُهْتَدِي
أود:لنگى عمد:بيمارى ويژه شتر است كه درون كوهانش از شدّت بار و غيره متورّم مىشود در حالى كه ظاهرش بىعيب و سالم است.
«خداوند شهرهاى فلان را آباد دارد،يا به او خير دهد كه ناهمواريها را هموار و بيماريها را مداوا كرد،سنّت را بر پا داشت و فتنه را پشت سر گذاشت، با جامۀ پاك و كم عيب از دنيا رخت بر بست،نيكى خلافت را دريافت و پيش از رسيدن شرّ آن از دنيا رفت،وظيفۀ الهى خود را انجام داد و از نافرمانى او پرهيز كرد او خود رفت ولى مردم را در ميان راههاى مختلف رها ساخت كه گم گشته در آن راهى نمىيابد و راه يافته به يقين و باور نمىرسد .»
للّه بلاد فلان ،اين جمله و امثال آن از قبيل:للّه درّه (1)و للّه ابوه (2)،معمولا به منظور مدح و ثنا،و نيز دعا براى كسى،آورده مىشود،يعنى خداوند كشور او را آباد دارد كه چنين كارهاى مهمّى انجام داده است و اصل مطلب اين است كه عربها،هر گاه بخواهند چيزى يا كسى و عمل او را بستايند با اين تعبير وى را به خدا نسبت مىدهند،جملۀ اول خطبه را به تعبيرى ديگر نيز نقل كردهاند و آن چنين است:للّه بلاء فلان و منظور از آن عمل نيك او در راه خداست.
به گفتۀ شارحان مشهور،مراد از واژۀ فلان كه در اول خطبه نقل شد،عمر خليفۀ دوم است،ولى از قطب راوندى نقل شده است كه مقصود برخى از صحابۀ حضرت است كه در زمان رسول خدا حيات داشتند،و پيش از پيدايش آشوب و فتنۀ زمان عثمان از دنيا رفته بودند.ابن ابى الحديد در شرح خود نوشته است كه ظاهر اوصاف مذكور در عبارت دلالت دارد بر اين كه امام(علیه السلام)،شخصى را اراده فرموده است كه پيش از وى عهدهدار خلافت بوده است،زيرا در وصف او مىفرمايد:
كژيها را راست كرده و بيماريها را درمان كرده است و اين مطلب با عثمان مناسبت ندارد به دليل آن كه تمام فتنهها در زمان او و به سبب وجود وى بوده است،و ابو بكر هم اراده نشده چون مدت خلافتش كوتاه بوده و از زمان آشوب و فتنه فاصلۀ زيادى داشته است،پس به احتمال قوى امام عليه السلام عمر را اراده فرموده است ولى به عقيدۀ شارح اين كه امام(علیه السلام)ابو بكر را اراده كرده باشد (3)بهتر است
1) خدا خيرش دهد.
2) خدا پدرش را خير دهد.
3) صاحب منهاج البراعه اين استدلال را ردّ كرده است زيرا همچنان كه حضرت در خطبۀ شقشقيه عمر را مذمت كرده،ابو بكر را نيز نكوهش فرموده است،ج 14 ص 373 ولى مىتوان گفت كه چون حضرت در آن جا تمام تقصيرها را به گردن ابو بكر گذاشته و او را بطور كامل مذمّت كرده،از جمله اين كه او پس از خود بدون هيچ دليل عقلايى خلافت را به ديگرى تقديم كرد،لذا در اين خطبه شخصى را كه مورد ستايش قرار داده، با عمر مناسبتر است تا ابو بكر.(مترجم)
تا عمر زيرا در خطبۀ شقشقيه عمر و خلافت وى را نكوهش و مذمّت فرموده است چنان كه قبلا به آن اشاره رفت.
امام(علیه السلام)در اين خطبه براى شخص مورد نظر چند صفت بيان فرموده است،از اين قرار:
1-راست كردن كجيها كنايه است از اين كه،او مردمى را كه از راه خدا منحرف شده بودند به راستى و استقامت سوق داد.
2-معالجه كردن بيماريها،مراد از بيماريها،مرضهاى نفسانى و اخلاقى است كه مانند بيماريهاى جسمانى و بدنى سبب آزار و اذيت انسان مىشود،و داروى بهبود يافتن آن هم پندها و مواعظ جالب و نهىهاى كوبندۀ قولى و عملى است.
3-به پا داشتن سنت و عمل كردن به آن.
4-آشوب را پشت سر گذاشت يعنى پيش از وقوع آن از دنيا رفت و اين صفت به اين اعتبار مدح و ثنايى براى اوست كه چون داراى حسن تدبير و درستى حكومت بود در زمان فرمانروايى وى فتنه و آشوبى به وجود نيامد .
5-پاك جامه از دنيا رفت،در اين جا،لباس را به جاى آبرو و حيثيّت و پاكيزگى آن را براى سالم بودن از عيبها به عنوان استعاره آورده است.
6-كم عيبى او 7-خوبى خلافت را درك كرد و بر بدى آن سبقت گرفت،احتمالا ضمير در هر دو موضع(اصاب خيرها و سبق شرّها)به كلمۀ خلافتى كه از عبارت فهميده مىشود باز مىگردد،به اين معنا كه آنچه در حكومت و فرمانروايى خوب و مناسب است از قبيل عدالتخواهى و بر پا داشتن دين خدا كه در دنيا مايۀ عزت و نام نيك و در آخرت موجب ثواب عظيم و پاداش بزرگى است كسب و دريافت كرد و از بديها و آشوبهايى كه در خلافت واقع شد جلو رفت
يعنى پيش از پيدايش جنجال و فساد و خونريزى،از جهان رخت بر بست.
8-اطاعت خدا را بطور كامل انجام داد.
9-به سبب ترسيدن از كيفر الهى حقى را كه از خداوند به گردن او بود ادا كرد و حقيقت تقوا را رعايت كرد.
10-در حالى به سوى آخرت شتافت كه مردم را بعد از خود در ورطۀ جهل و نادانى سرگردان رها ساخت كه گمراهان،راهى به راستى نيافتند و آنان كه در راه راستى گام مىزدند به حقّانيّت خويش اطمينان نداشتند زيرا راههاى ضلالت مختلف و رهروان آن زياد بودند .
حرف واو در كلمۀ: و تركتم مفيد معناى حال است.
تذكر:در مورد توصيفى كه حضرت در اين خطبه در بارۀ يكى از آن دو خليفه بيان فرموده است،براى برخى از دانشمندان شيعه سؤالى به عنوان اعتراض پديد آمده است كه اين گونه ستايشها با عقيدۀ ما ناسازگار است زيرا ما معتقديم كه ايشان خطا كارند و غاصبانه خلافت را تصرف كردهاند.بنا بر اين يا اين سخن از امام(علیه السلام)نيست و يا خطا كار دانستن ما آنها را نادرست است از اين اشكال و اعتراض دو پاسخ داده شده است:
1-نخست اين كه اين مطلب با عقيدۀ ما مخالفتى ندارد،زيرا ممكن است اين توصيف به اين سبب باشد كه حضرت قصد داشته با پيروان آنها مماشات كند و دلهاى ايشان را به خود متوجه سازد.
2-دومين پاسخ اين كه ستودن امام(علیه السلام)كنايه از توبيخ و سرزنش خليفۀ سوم عثمان است كه آن همه فتنه و آشوب در دوران خلافت او واقع و بيت المال مسلمانان با بخششهاى بىجاى او بر باد رفت و به دست او و خويشاوندانش غارت شد،و اين عوامل باعث شد كه جامعۀ اسلامى از تمام شهرهاى اطراف دست به شورش زدند و او را به قتل رساندند و به اين دليل
حضرت در دنبالۀ توصيف خود،از خليفۀ قبل از عثمان،چنين مىفرمايد:او فتنه و آشوب را پشت سر گذاشت و با جامۀ پاك و بدون آلودگى و عارى از هر گونه عيب و نقص،در گذشت،خوبيهاى خلافت را دريافت و از بديهاى آن به آسانى گذشت،و نيز لازمۀ جملۀ:و ترك هم فى طرق متشعّبه،آن است كه فرمانرواى بعد از او،داراى صفاتى ضد صفات او بوده است.خدا داناتر به حقيقت امر است.
عبارات ديگر در خطبههاى قبل نيز بيان شده است ،و در اينجا خطاب به مردم مىفرمايد:
(1) وَ بَسَطْتُمْ يَدِي فَكَفَفْتُهَا وَ مَدَدْتُمُوهَا فَقَبَضْتُهَا- ثُمَّ تَدَاكَكْتُمْ عَلَيَّ تَدَاكَّ الْإِبِلِ الْهِيمِ- عَلَى حِيَاضِهَا يَوْمَ وِرْدِهَا- حَتَّى انْقَطَعَتِ النَّعْلُ- وَ سَقَطَ الرِّدَاءُ وَ وُطِئَ الضَّعِيفُ- وَ بَلَغَ مِنْ سُرُورِ النَّاسِ بِبَيْعَتِهِمْ إِيَّايَ- أَنِ ابْتَهَجَ بِهَا الصَّغِيرُ وَ هَدَجَ إِلَيْهَا الْكَبِيرُ- وَ تَحَامَلَ نَحْوَهَا الْعَلِيلُ وَ حَسَرَتْ إِلَيْهَا الْكِعَابُ
تداكّ:سخت ازدحام كردن تحامل:با زحمت راه رفتن حسرت:حجاب از چهرۀ خود برداشت هيم:تشنگان كعاب:دختر برجسته پستان
«شما براى بيعت دستهايم را گشوديد و به طرف خود كشيديد ولى من آن را بستم و از قبول بيعت خوددارى كردم،تا سرانجام همانند شتران تشنه كه بر سر نهرهاى آب ازدحام مىكنند بر من هجوم آورديد چنان كه بند كفشم گسيخت و عبايم از دوشم افتاد،و ناتوانان پايمال شدند،و شادى مردم از بيعتشان با من
1) خطبه 53 از همين كتاب و قسمت دوم 137،مطابق شمارۀ فيض الاسلام.
به جايى رسيد كه اطفال با خوشحالى و پيران ناتوان با اندامهاى لرزان و بيماران با تحمل رنج و دوشيزگان بدون نقاب و عجلۀ فراوان به سويم شتافتند .»
امام(علیه السلام)در اين قسمت از سخنان خود،به منظور استدلال عليه كسانى كه ظالمانه به مخالفت با او برخاستند و بيعت خود را شكستند وضعيت و چگونگى بيعت كردن آنان را تشريح مىفرمايد كه همان حالت اجتماعشان در آن روز،دليل بر آن است كه آنها با اختيار و كمال ميل،امر حكومت را به آن حضرت واگذار كردهاند،و براى روشن شدن مطلب،كثرت اجتماع و شدت هجوم آنها را به ازدحام شتران تشنه هنگام وارد شدن به آبشخور تشبيه كرده است،نكتۀ ديگرى كه در اين تشبيه به نظر مىرسد آن است كه حضرت فضايل علمى و عملى خود را كه زنده كنندۀ ارواح است تشبيه به آب فرموده و نيازمندى مردم را به استفاده از آن فضيلتها،به تشنگى شديدى تشبيه كرده است كه شتران را وادار مىكند تا براى رفع سوز تشنگى خود با حرص و ولع به جانب آب بشتابند .
و وطىء الضّعيف ،مضمون اين جمله كه از اين شدت اجتماع مردم شخص ناتوان زير دست و پاى آنها لگدمال شد همان معنايى است كه در خطبۀ شقشقيّه به اين بيان فرموده است:آن چنان هجوم مردم بر من براى بيعت زياد بود كه فرزندانم،حسن و حسين پايمال شدند و دو طرف لباسهايم پاره شد،اين قسمت از سخنان حضرت در حقيقت اشاره به يك استدلال منطقى است كه صغراى آن در متن كلام امام وجود دارد و كبراى آن تقديرى است،به اين صورت:شما با اين ميل و رغبت با من بيعت كرديد،و كسى كه اين چنين بيعت كند نمىتواند به آسانى آن را از دست بدهد،پس شما را نسزد كه اين بيعت را، درهم بشكنيد.توفيق از خداوند است.
فَإِنَّ تَقْوَى اللَّهِ مِفْتَاحُ سَدَادٍ- وَ ذَخِيرَةُ مَعَادٍ وَ عِتْقٌ مِنْ كُلِّ مَلَكَةٍ- وَ نَجَاةٌ مِنْ كُلِّ هَلَكَةٍ بِهَا يَنْجَحُ الطَّالِبُ- وَ يَنْجُو الْهَارِبُ وَ تُنَالُ الرَّغَائِبُ فَاعْمَلُوا وَ الْعَمَلُ يُرْفَعُ- وَ التَّوْبَةُ تَنْفَعُ وَ الدُّعَاءُ يُسْمَعُ- وَ الْحَالُ هَادِئَةٌ وَ الْأَقْلاَمُ جَارِيَةٌ- وَ بَادِرُوا بِالْأَعْمَالِ عُمُراً نَاكِساً- أَوْ مَرَضاً حَابِساً أَوْ مَوْتاً خَالِساً- فَإِنَّ الْمَوْتَ هَادِمُ لَذَّاتِكُمْ- وَ مُكَدِّرُ شَهَوَاتِكُمْ وَ مُبَاعِدُ طِيَّاتِكُمْ- زَائِرٌ غَيْرُ مَحْبُوبٍ وَ قِرْنٌ غَيْرُ مَغْلُوبٍ- وَ وَاتِرٌ غَيْرُ مَطْلُوبٍ- قَدْ أَعْلَقَتْكُمْ حَبَائِلُهُ- وَ تَكَنَّفَتْكُمْ غَوَائِلُهُ وَ أَقْصَدَتْكُمْ مَعَابِلُهُ- وَ عَظُمَتْ فِيكُمْ سَطْوَتُهُ وَ تَتَابَعَتْ عَلَيْكُمْ عَدْوَتُهُ وَ قَلَّتْ عَنْكُمْ نَبْوَتُهُ- فَيُوشِكُ أَنْ تَغْشَاكُمْ دَوَاجِي ظُلَلِهِ- وَ احْتِدَامُ عِلَلِهِ وَ حَنَادِسُ غَمَرَاتِهِ- وَ غَوَاشِي سَكَرَاتِهِ وَ أَلِيمُ إِرْهَاقِهِ- وَ دُجُوُّ أَطْبَاقِهِ وَ جُشُوبَةُ مَذَاقِهِ- فَكَأَنْ قَدْ أَتَاكُمْ بَغْتَةً فَأَسْكَتَ نَجِيَّكُمْ- وَ فَرَّقَ نَدِيَّكُمْ وَ عَفَّى آثَارَكُمْ- وَ عَطَّلَ دِيَارَكُمْ وَ بَعَثَ وُرَّاثَكُمْ- يَقْتَسِمُونَ تُرَاثَكُمْ بَيْنَ حَمِيمٍ خَاصٍّ لَمْ يَنْفَعْ- وَ قَرِيبٍ مَحْزُونٍ لَمْ يَمْنَعْ- وَ آخَرَ شَامِتٍ لَمْ يَجْزَعْ فَعَلَيْكُمْ بِالْجَدِّ وَ الاِجْتِهَادِ وَ التَّأَهُّبِ وَ الاِسْتِعْدَادِ- وَ التَّزَوُّدِ فِي مَنْزِلِ الزَّادِ- وَ لاَ تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا- كَمَا غَرَّتْ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ مِنَ الْأُمَمِ الْمَاضِيَةِ- وَ الْقُرُونِ الْخَالِيَةِ الَّذِينَ احْتَلَبُوا دِرَّتَهَا- وَ أَصَابُوا غِرَّتَهَا وَ أَفْنَوْا عِدَّتَهَا- وَ أَخْلَقُوا جِدَّتَهَا وَ أَصْبَحَتْ مَسَاكِنُهُمْ أَجْدَاثاً- وَ أَمْوَالُهُمْ مِيرَاثاً لاَ يَعْرِفُونَ مَنْ أَتَاهُمْ- وَ لاَ يَحْفِلُونَ مَنْ بَكَاهُمْ وَ لاَ يُجِيبُونَ مَنْ دَعَاهُمْ- فَاحْذَرُوا الدُّنْيَا فَإِنَّهَا غَدَّارَةٌ غَرَّارَةٌ خَدُوعٌ- مُعْطِيَةٌ مَنُوعٌ مُلْبِسَةٌ نَزُوعٌ- لاَ يَدُومُ رَخَاؤُهَا- وَ لاَ يَنْقَضِي عَنَاؤُهَا وَ لاَ يَرْكُدُ بَلاَؤُهَا
حابس:باز دارنده خالس:با سرعت و ناگهانى تكنّف:احاطه و فرا گيرى طيّات:جمع طيّه:منازل ميان راه در مسافرت.
واتر:كسى كه باعث ترس و كينه و انتقامگيرى ديگران مىشود.
غوائل:گرفتاريهايى كه ناگهانى بر انسان وارد مىشود،جمع غايله است.
معابل:جمع معبل:پيكانهاى پهن و طولانى عدوه:ظلم و ستم نبا السيف:ضربۀ شمشير كارگر نشد ظلل:جمع ظلّه:ابرها احتدام:شدت خشم و تندى.
ارهاق:سبقت گرفتن و در كارى شتاب كردن،اين كلمه ازهاق باز نقطهدار نيز خوانده شده است (1).
جشوبه:درشتى و ناگوار بودن طعام نجّى:جمعى كه با هم به راز گويى مىنشينند.
ندىّ:عدّهاى كه گردهم اجتماع مىكنند.
لا يحفلون:اعتنا نمىكنند.
«همانا تقوا و پرهيزكارى كليد درهاى رستگارى و اندوختۀ روز معاد و آزادى از هر گونه بردگى و رهايى از تمام هلاكتهاست،در پرتو آن جويندگان به مقصود مىرسند و فرار كنندگان نجات مىيابند و با آن به هر هدف و آرزويى مىتوان رسيد،پس اكنون كه اعمال شما به پيشگاه خداوند بالا مىرود و توبه سود مىبخشد و دعا به استجابت مىرسد و احوال آرام و قلمها در كار است، در انجام كارهاى نيك كوشش كنيد و پيش از آن كه طول عمر باعث شكستگى شما شود،يا بيمارى شما را از عمل باز دارد،و يا مرگ ناگهان قدرت عمل را از شما بگيرد به عمل بپردازيد چرا كه اين مرگ بر هم زنندۀ خوشيها و تيره كنندۀ خواستهها و فاصله افكن ميان شما و هدفهايتان است،ديدار كنندهاى است دوست نداشتنى،هماوردى است شكست ناپذير و كينه جويى است كه باز خواست نمىشود.هم اكنون،دامهايش بر دست و پاىتان آويخته و
1) چنان كه از شرح اين عبارت معلوم مىشود،شارح،بىنقطه را انتخاب كرده است.
ناراحتيهايش شما را احاطه كرده و پيكانهايش شما را نشانه قرار داده و تسلّطش بر شما عظيم و ستمش پياپى وارد مىشود،كمتر ممكن است تيرش به هدف نخورد،و ضربهاش كارگر نشود،پس چه نزديك است كه سايۀ ابرهاى تيرۀ مرگ و شدت دردهاى آن و تيرگى بيهوشيها و ظلمت دردهاى شتابان و سكرات، در هنگام خروج روح از تن و تاريكى فرا گيرش و چشيدن ناگوار آن،سراسر وجود شما را تيره و تار سازد،چنان بيانديشيد كه اكنون مرگ گويى ناگهانى بر شما وارد شده و همرازهايتان را خاموش و گروه مشاوران شما را متفرق ساخته است،آثارتان را محو،و خانههايتان را بىصاحب كرده است.ميراث خواران را بر آن واداشته است كه اموال شما را ميان خود تقسيم كنند و ايشان با دوستان مخصوصى هستند كه هنگام مرگ نتوانستند به شما سودى برسانند و يا خويشاوندان غمزدهاى كه قادر نبودند جلو مرگ را بگيرند و يا شماتت كنندگانى كه از مرگ شما اندوهى به خود راه نمىدهند،پس جديّت و كوشش كنيد و خود را آمادۀ سفر سازيد و توشۀ خود را از اين منزل براى آخرت برگيريد،دنيا شما را نفريبد،چنان كه پيشينيان و امتهاى گذشته را در اعصار و قرون قبل فريفت،آنان كه شير دنيا را دوشيدند و به غفلتهاى آن دچار شدند،كالاهاى دنيا را به فنا و نابودى كشاندند و تازههاى آن را كهنه ساختند،و سرانجام مسكنهاى آنها گورستان و ثروتهاشان ميراث ديگران شد،كسى را كه بر سر قبر آنان بيايد نمىشناسند و به آنها كه برايشان مىگريند اهميت نمىدهند و به كسانى كه آنان را صدا مىزنند پاسخ نمىدهند،پس از زرق و برق دنيا بر حذر باشيد كه فريبنده و مكّار است،بخشندهاى است منع كننده و پوشندهاى است برهنه كننده،آرامش آن بىدوام و مشكلاتش بىسرانجام و بلاهايش جاودانى و قطع ناشدنى است .»
اين خطبۀ شريف امام شامل چند مقصد است كه اكنون به شرح آن مىپردازيم.
مقصد اول:حضرت براى بيان ارزش و فضيلت تقوا چند صفت بيان مىفرمايد:
1-تقوا كليد تمام درهاى سعادت و نيك بختى است،زيرا سبب مىشود كه عظمت الهى در دل انسان اهميت يافته وى را بر آن مىدارد كه از منهيات و محرمات بپرهيزد و تسليم فرمان حق تعالى باشد،راه مستقيم عدالت را گرفته و هيچگونه انحرافى در گفتار و كردار او راه نيابد و در نتيجۀ آن،مستوجب رحمت بىپايان پروردگار مىشود كه خود بهترين هدف از زندگى انسان است به اين دليل در اين سخن تقوا را تشبيه به كليد فرموده است زيرا همان طور كه كليد باعث باز كردن در مىشود و آدمى را به گنجينههاى گرانبها مىرساند صفت تقوا و پرهيزكارى نيز گشايندۀ تمام درهاى رحمت و ثوابهاى پروردگار است.
2-صفت دوم تقوا،آن كه ذخيرۀ رستاخيز است و روشن است كه آمادگى براى خوف و خشيت الهى و آنچه باعث كمالاتى در روح و نفس مىشود از بهترين اندوختههايى است كه موجب نجات انسان از تمام گرفتاريهاى رستاخيز مىشود.
3-تقوا سبب آزاد شدن از تمام انواع بردگى است چون تقوا باعث مىشود كه روح انسان و نفس ملكوتى او،از تسلط صفات پليد و شيطانى كه در وجود وى قرار دارد رهايى يابد،همچنان كه مملوك و برده،از تحت قدرت و سلطۀ مالك و صاحبش آزاد مىشود،لذا امام(علیه السلام)لفظ عتق را كه به معناى آزادى است در اين مورد استعاره آورده و از باب اطلاق اسم سبب بر مسبّب تقوا را بطور مجاز،آزادى ناميده است.
4-تقوا وسيلۀ نجات انسان از هر گونه هلاكت است در اين جا نيز از باب مجاز لفظ،نجات را كه به معناى رهايى است همانند كلمۀ عتق بر تقوا حمل
كرده است چون سبب رهايى و نجات انسانها از همۀ هلاكتهاى اخروى و كيفر گناهان مىباشد و چه بسا ممكن است كه موجب خلاصى يافتن از برخى خطرهاى دنيا مىباشد كه با نبودن تقوا آدمى را تهديد مىكند.
5-با تقوا،هر جويندهاى به مقصد خود مىرسد،اگر مراد از اين مقصد امر آخرتى باشد كه بسيار روشن است زيرا باعث ثواب آخرت مىشود و اما اگر با توجه به دنيا حساب كنيم از آن جهت است كه بسيارى از مردم را مىبينيم كه با شعار اهل تقوا و تظاهر به آن وسيلۀ رسيدن به خواستههاى دنيوى و موفقيت در كوششهاى خود را فراهم مىكنند.
6-تقوا نجات مىدهد كسى را كه بخواهد از كيفر و عذاب الهى خلاصى يابد.
7-صفت هفتم تقوا،و تنال الرغائب يعنى به وسيلۀ تقوا دسترسى به خواستهها پيدا مىشود و چون شارح معناى اين عبارت را با جملۀ و ينجح الطالب (كه شرح آن در شمارۀ 5 بيان شد)يكى دانسته در نتيجه مىگويد:در هر دو صفت از صفات ششگانۀ بالا براى تقوا سجع متوازى به كار رفته است (1).
هشدار بر غنيمت شمردن فرصت و تعجيل در كار خير مقصد دوم:امام(علیه السلام)در اين قسمت چند دليل كه در ذيل ذكر مىشود، انسان را متوجه كرده است كه در مدت عمر فرصت را غنيمت شمرده و در انجام دادن اعمال نيك بكوشد.
1-دليل اول اين كه دنيا تنها جايى است كه فرصت كار و بالا رفتن و عمل انسان به پيشگاه حق تعالى در آن وجود دارد امّا پس از مرگ قدرت كار كردن از دست مىرود.
1) تعريف اين اصطلاح در پاورقى ص 142 بيان شد.
واو در جمله و العمل،حاليه است.
2-تا نيامدن مرگ امكان پذيرش توبه و زدودن آثار سوء گناهان از خود باقى است.
3-دنيا جاى استجابت دعا و قبول آن از طرف خداست در حالى كه پس از مرگ دعايى پذيرفته نمىشود و هيچ سودى بر آن مترتب نيست.
4-انسان در دنيا در حالت آرامش بسر مىبرد در صورتى كه پس از مرگ در نهايت اضطراب و تزلزل مىباشد.
5-دنيا جايى است كه مأموران الهى اعمال شما را زير نظر دارند و قلمهاى نويسندگان اعمال در كار است.فايدۀ اين كه در هنگام نوشتن اعمال، امام(علیه السلام)اعلام به كار مىكند،هشدارى است بر اين كه زمان نوشته شدن و بالا رفتن عمل به پيشگاه خدا وقت انجام كارهاى خير است،پس در اعمال خير بشتابيد كه آن را در نامۀ عملتان بنويسند .
مقصد سوم:در قسمت ديگر با چند دليل مردم را هشدار داده است كه هر چه زودتر در اعمال خير تعجيل و شتاب داشته باشند.
1-عمر انسانها كه ظرف انجام عمل است كاسته و سپرى مىشود و بر اثر پيرى،عقل انسان كه شرط تكليف است ضعيف و ناتوان مىشود،و حالت كودكانه پيدا مىكند و از انجام دادن غالب اعمال عبادى باز مىماند،قرآن كريم به اين مطلب اشاره دارد: «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ» (1)،پس انسان بايد پيش از فرا رسيدن ضعف پيرى،خود را اصلاح و در بجا آوردن كارهاى نيك و عبادات بكوشد.
2-انسان بطور كلى چه در پيرى و چه در غير آن در معرض تغيير است، گاهى سالم و نيرومند و زمانى بر اثر بيمارى و حوادث گوناگون از انجام دادن كارهاى صحيح عبادى ناتوان و محروم است،پس بايد فرصت را غنيمت شمرد و
1) سوره يس(36)آيه(68) [1]يعنى:هر كه را عمر دراز داديم به پيرى در خلقتش كاستيم.
در حالت تندرستى در كارهاى خير بكوشد.
3-از همه مهمتر مسأله مرگ است كه قطعى و يقينى مىباشد و چنان كه بيان شد،بايد قبل از فرا رسيدن آن،كارهاى خود را انجام داد،و چون معمولا مرگ ناگهانى و بىخبر مىآيد و فرصت عمر را از انسان مىگيرد،چنان كه كسى چيزى را غفلة از دست ديگرى بربايد،لذا واژۀ خالس را از اين معنا به عنوان استعاره و صفت براى موت آورده است و سپس به منظور هشدار بيشتر انسان و وادار ساختن او به انجام اعمال نيك خصوصيات هراس انگيز مرگ و پس از آن را تذكر مىدهد:
1-لذّتهاى زندگى را بر هم مىزند روايتى از پيامبر(صلی الله علیه و آله)به همين معنا آمده است:«از درهم شكنندۀ خوشيها(مرگ)فراوان ياد كنيد (1).» 2-تمايلات و خواستهها را تيره و تار مىكند.
3-منزلهاى بين راه سفر را از همديگر دور مىكند،به دليل اين كه انسان را رو به آخرت مىبرد و آن جا هم دورترين منزل وى از خانواده و اهلش مىباشد.
به همين مناسبت طيّات را براى منازل سفر آخرت استعاره آورده است.
4-امام(علیه السلام)لفظ (زائر) ديدار كننده را به اين اعتبار كه به آدمى هجوم مىآورد، براى مرگ استعاره فرموده است،و چون كسى كه به ديدار انسان مىآيد معمولا دوست داشتنى است امام(علیه السلام)با بيان صفت غير محبوب،اين زاير را كه مرگ است از ديدار كنندۀ معمولى جدا كرده تا آدمى به ناپسند بودن مرگ توجه كند و در انجام اعمال نيك بكوشد.
5-امام(علیه السلام)لفظ (قرن) همتا و حريف را با صفت شكست ناپذيرى براى مرگ استعاره آورده است تا انسان را براى رو برو شدن با مرگ آماده كند.
6-مرگ،همانند شخصى است كه در شجاعت و دليرى همتا ندارد و كلمۀ واتر را با صفت غير مطلوب براى مرگ استعاره آورده است يعنى او مىتواند
1) اكثروا من ذكر هادم اللذات.
دلها را از هم جدا كند و بميراند ولى ممكن نيست كه از او مطالبۀ خون شود و مورد انتقام قرار گيرد .
7-مرگ را از آن نظر كه انسان را از پا در مىآورد،به دام صيادان تشبيه فرموده و لفظ حبائل را با صفت اعلاق كه از لوازم مشبه به است براى ناراحتيها و بيماريهاى بدنى استعاره فرموده كه منجر به مرگ مىشود.
8-ويژگى هشتم كه براى مرگ ذكر فرمود جملۀ و تكنّفتكم غوائله مىباشد يعنى غم و اندوه مرگ و مصيبتهاى آن سراسر وجود و هستى شما را احاطه كرده است.
9-چون آفتهايى كه باعث مرگ مىشود،همانند نك تيرهاى پهن و تيز است كه بدن را مىآزارد و آدمى را به قتل مىرساند،به اين سبب حضرت واژۀ معابل كه به همان معناست استعاره آورده و با ذكر كلمۀ اقصدتكم كه به معناى نشانه گرفتن و هدف قرار دادن و از لوازم مشبه به است،آن را ترشيح فرموده است.
10-مرگ را به خاطر هيبت و ترسى كه دارد به سلطانى قاهر و غالب و يا درندهاى كه با چنگالها و دندانهاى تيز طرف را از پا در مىآورد تشبيه كرده و به اين منظور لفظ سطرت براى آن به عنوان استعاره آورده.
11-صفت يازدهم كه براى مرگ آورده،آن را به ستمگرى مانند كرده كه به ناحق كسى را مورد حمله قرار دهد و با اين مناسبت،واژۀ عدوه را به عنوان استعاره آورده است،اين جا در مورد استعاره قرار دادن اين كلمه ممكن است اشكالى پيش آيد كه اگر معناى ظلم و ستم به ناحق گرفتن باشد و آن را در بارۀ مرگ هم درست بدانيم پس اطلاقش بر آن،حقيقت خواهد بود،نه مجاز و استعاره.
در پاسخ شارح مىفرمايد:اصولا گرفتن به غير حق،در مورد موجودى است كه زنده و داراى احساس باشد،نه در مورد مرگ و به فرضى كه در مورد غير زنده هم آن را درست بدانيم،حقيقت ظلم،آن نيست بلكه ظلم حقيقى
بناحق گرفتن در موردى است كه حق هم مىتواند باشد،يعنى بين دو طرف قضيه تقابل عدم و ملكه باشد (1).و اين معنى بطور حقيقى فقط در مورد عقلا صدق مىكند،نه در مورد مرگ كه مقابل وجود و عدم است مگر به عنوان مجاز و استعاره.
12-در اين صفت مرگ را تشبيه به شمشير قاطع و برندهاى كرده است كه كمتر كند مىشود و واژۀ نبوه را براى آن استعاره و آن را به قلّت و كمى توصيف فرموده،يكى از لطايف ادبى كه شارح در اين جا متذكر مىشود اين است:در هر سه همتاى از اين نه مورد در سخن امام(علیه السلام)سجع متوازى (2)رعايت شده است، كه از جملۀ زائر غير محبوب آغاز و به جملۀ قلّت عنكم نبوته پايان مىيابد .
13-كلمۀ ظلّ را كه به معناى سايۀ محسوس است براى بيماريهاى مرگ آور كه نامحسوس مىباشد استعاره آورده و آن بيماريها را به ابرهاى تاريك كننده تشبيه فرموده است،زيرا هدف امام(علیه السلام)از اين سخنان ترساندن انسان از مرگ است و ابرهاى تيره كننده و تاريكىزا بهترين وسيلۀ ايجاد رعب و ترس است كه آدمى خود را در شرف مرگ مىبيند،چنان كه قرآن نيز اشاره مىكند: «وَ إِذا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا اللّهَ» (3)»كه آغازى براى ترسيدن از مرگ است.
14-مرگ را در حالى كه بر انسان فرود مىآيد به مردى تشبيه كرده كه با كمال قدرت و عصبانيت طرف را محكم مىگيرد و از پا در مىآورد و به اين دليل
1) عدم و ملكه از اقسام تقابل و در برابر عدم مطلق يا عدم موجود است و آن نفى چيزى است كه طبعا بايد وجود داشته باشد مثل نابينايى براى انسان و حيوان كه بطور معمول چشم دارند و بينايند،اما براى سنگ و امثال آن عدم مطلق يا عدم وجود است زيرا معمولا در اين اشياء نه حس بينايى و نه ابزار آن وجود دارد(مترجم).
2) البته در اين فصل از اين خطبه كه رعايت سجع متوازى شده بيشتر از آن است كه شارح بيان كرده و با مراجعه به متن خطبه شريف معلوم مىشود.(مترجم)
3) سوره لقمان(31)قسمتى از آيه(31) [1]يعنى:و هر گاه كه امواج خروشان همانند تودههاى ابر آنان را فرا گيرد،خدا را مىخوانند.
صفت احتدام را كه به معناى تندى و خشم است براى بيماريهاى مرگ آور استعاره آورده است.
15-واژۀ حنادس را كه به معناى تاريكيهاست،استعاره آورده از حالاتى كه براى انسان بر اثر سكرات و بيهوشيها در هنگام فرا رسيدن مرگ پيدا مىشود كه بايد از آن ترس و وحشت داشت.
16-و نيز لفظ غواشى را از حالاتى استعاره آورده كه بر اثر بيهوشيهاى مرگ بر او عارض مىشود و حواس ظاهرى و قواى ادراكى و تشخيص و فهم او را از وى مىگيرد.
17-اين ويژگى عبارت است از شتاب و سرعت دردآور مرگ،كه در آن حال ناگهان تودهاى از آلام و دردها او را فرا مىگيرد.
18-تاريكى فراگير مرگ،بيهوشيهايى كه در دم مرگ هر لحظه بر آدمى افزوده مىشود و به تدريج قواى وى را از درك و فهم مىاندازد و به اين منظور لفظ اطباق را استعاره از فرا گيرى اين حالات آورده و آن را به دجوّ و شدّت ظلمت توصيف فرموده است به نظر شارح معناى عبارت دجوّ اطباقه اين است ولى احتمال ديگرى نيز در معناى آن داده است كه منظور از آن تاريكى باشد كه بر اثر پوشاندن قبر،براى ميت به وجود مىآيد.
19-از دريافتن مرگ،به عنوان استعاره،تعبير به چشيدن آن فرموده و براى تأكيد بيشتر از درك سختيهاى آن صفت جشوبت را كه به معناى خشونت و درشتى مىباشد براى آن بيان داشته است .
20-آخرين ويژگى كه شارح در اين قسمت از سخنان حضرت براى مرگ بر شمرده اين است كه مخاطبهاى خود را از آمدن ناگهانى آن بر حذر داشته.
برخى از نكات ادبى كه در اين عبارت: فكأن قد أتاكم بغتة بيان شده چنين است:كلمۀ كأن مخفّف كأنّ و از حروف مشبه به فعل و اسمش ضمير شأن
مىباشد،و اين كلمه مفيد تشبيه و لازمه تشبيه هم آن است كه ميان مشبه و مشبه به بايد صفتى به عنوان وجه شبه وجود داشته باشد.بنا بر اين مشبه در اين عبارت،حالت انتظار مرگ،و مشبه به خود مرگ است كه تحقق آن فرض شده و وجه شباهت هم نزديك بودن مرگى كه انتظار آن مىرود با مرگى كه فرض وجودش شده است مىباشد،چون هر چه آينده است نزديك مىباشد.
پس از ذكر برخى صفات مرگ و فرض تحقق وجود آن،به ذكر پارهاى از لوازم ترسآور آن چنين پرداخته است:مهر خاموشى به دهان همرازها زده، اطرافيان را پراكنده،آثار باقى مانده را مندرس و آباديها را بىصاحب ساخته،و وارثان را بر تقسيم اموال واداشته است،و به دليل اين كه مرگ باعث مىشود كه ورثه به دلايل گوناگونى به قسمت كردن اموال مرده بپردازند،لذا در عبارت متن، اين عمل را به آن نسبت و آن را فاعل فعل بعث قرار داده است.
بين حميم ،اين عبارت متعلق به جملۀ اتاكم بغتة و بقيۀ فعلهاى پس از آن است كه معناى آن چنين مىشود،گويا مرگ ناگهان بر شما وارد شده و اين كارها را كه خاموش كردن رازگويان و بقيۀ لوازمى كه گفته در بارۀ شما انجام داده، در حالتى كه همۀ آنان يعنى راز گويان و اطرافيان و...بر سه دستهاند:بعضى دوستان مخصوصى كه اكنون دوستى آنها سودى ندارد،و برخى از آنان خويشاوندانى دلسوزند ولى نمىتوانند از شما بلايى را دفع كنند،و دستۀ سوم دشمنان شماتتگرى هستند كه از مرگ شما هيچ گونه ناراحتى احساس نمىكنند ، و پس از يادآورى مرگ و لوازم آن،آدمى را توصيه فرموده است كه در عمل بكوشد و خويشتن را آمادۀ فرا رسيدن مرگ كرده،از اين سراى دنيا توشۀ آخرت خود را فراهم سازد،و هشدار مىدهد كه مانند گذشتگان گول زرق و برق دنيا را نخورند.
و به منظور بيشتر روشن شدن حالت پيشينيان كه چگونه از دنيا بهرهمند شده و به جمعآورى آن پرداخته بودند،لفظ درّه را كه به معناى زيادى و به جريان افتادن
بيشتر است از خوبيها و منافع دنيا و واژۀ احتلاب را كه به معناى دوشيدن است از اندوختن و گردآورى آنها استعاره آورده و همچنين كلمۀ غرّه را براى آن استعاره آورده است كه در مدت بهرهمندى آنان از دنيا و خوشگذرانى در آن،حوادث ناگوارى بر آنها وارد نشده است،چنان كه گويا دنيا از ايشان غافل بوده كه آنان را هدف تيرهاى بلاى خود قرار نداده است،و چون به زعم خود دنيا را اين چنين در غفلت ديدند در استفاده كردن از لذايذ آن و گردآورى اموال حريصانه كوشيدند.
و امّا،فانى كردن آنان چيزهايى از دنيا را كه سبب التذاذ و بهرهگيرى انسان مىشود از قبيل غذا و لباس و جز اينها،و نيز كهنه كردن ايشان،تازههاى دنيا را كه از سخنان امام(علیه السلام)استفاده مىشود،كنايه از كمال بهرهمندى آنها از چيزهايى است كه از دنيا به دست آوردهاند،مانند سلامت تن و گردآورى اموال و غيره بطورى كه گويا هيچ چيز از نيكيهاى اين عالم را باقى نگذاشتند مگر اين كه از آن استفاده كرده و هيچ نو و تازهاى در آن يافت نشد مگر اين كه آن را كهنه كردند .
اصبحت مساكنهم اجداثا...دعاهم ،پس از آن كه حالات گذشتگان مغرور به دنيا را بيان فرمود،اكنون نتيجهاى را كه از آن،به دست آنان رسيده مورد توجه قرار مىدهد كه خلاصۀ آن چنين است اى مردم به دنيا مغرور نشويد چنان كه پيشينيان شدند،آنان كه دنيا را آن چنان تصرف كردند و نهايت لذت را از آن بردند،اين چنين به نابودى كشيده شدند،پس شما كه در آن حدّ از قدرت دنيا نيستيد به طريق اولى چنين سرانجامى خواهيد داشت ،و به منظور اين كه بيشتر انسان را از دنيا و ميل به آن بر حذر دارد به ذكر چند نمونۀ ديگر از ويژگيهاى آن پرداخته است:
1-از جمله آن را به كلمۀ غرّاره توصيف كرده كه از مادۀ غرر و به معناى
غفلتآور و چيزى كه انسان را به گمراهى مىكشاند مىآيد،و چنان كه قبلا بيان شد،دنيا و ماديات آن اين خصوصيت را دارد.
2-آن را خدوع بسيار فريب دهنده معرفى فرموده است،و معمولا خدعه و نيرنگ در مورد رايزنيهايى رخ مىدهد كه انديشههايى به ظاهر مصلحت جويانه ولى در باطن تباهىآور و گمراه كننده است اظهار شود و به اين دليل كه دنيا و زينتهاى پر زرق و برق آن،همانند انديشههاى فريبنده است كه ظاهرى آراسته دارد ولى آدمى را از راه خدا و ياد او باز مىدارد،لذا دنيا را به اين ويژگى توصيف فرموده است.
3-با عبارتهاى: مطيعة منوع ، ملبسة نزوع ،چهار صفت براى دنيا آورده است كه ميان هر يك از دو قرين آنها تقابل تضادّ وجود دارد،در عين اين كه بخشنده است منع كننده نيز هست،و با آن كه پوشاننده است پوشش را از تن آدمى بيرون مىآورد،و تقارن اين اوصاف اشاره به آن است كه صفت خوبى كه از دنيا مشاهده مىشود در حقيقت توّهم و خيالى بيش نيست و آنچه واقعيت دارد و صفت حقيقى آن مىباشد همان جزء دوم هر كدام از اين دو قرين است،(منوع و نزوع)زيرا اگر چه گاهى انسان از خيرات و لذّات آن بهرهمند مىشود ولى بزودى حوادث و واردات دنياى فانى باعث منع آنها مىشود،آنچه داده،مىگيرد و لباسهاى عزّت آدمى را از قيافۀ روح او مىكند،و از اين رو اين معنا را با جملۀ لا يدوم رخاؤها ...تأكيد فرموده است كه آسودگى آن دوام ندارد،زيرا تمام خوشيهاى آن،از قبيل تندرستى و جوانى و مال و مقام و غيره،دير يا زود در تغيير و زوال است و همين حالت عدم ثبات باعث مىشود كه رنج و ناخوشى در دنيا ادامه داشته باشد و از بين نرود و بلا و گرفتارى آن همانند بادهاى مداوم در حال وزيدن است و آرامشى براى اهلش باقى نمىگذارد.
كَانُوا قَوْماً مِنْ أَهْلِ الدُّنْيَا وَ لَيْسُوا مِنْ أَهْلِهَا- فَكَانُوا فِيهَا كَمَنْ لَيْسَ مِنْهَا- عَمِلُوا فِيهَا بِمَا يُبْصِرُونَ- وَ بَادَرُوا فِيهَا مَا يَحْذَرُونَ- تَقَلَّبُ أَبْدَانِهِمْ بَيْنَ ظَهْرَانَيْ أَهْلِ الْآخِرَةِ- وَ يَرَوْنَ أَهْلَ الدُّنْيَا يُعَظِّمُونَ مَوْتَ أَجْسَادِهِمْ- وَ هُمْ أَشَدُّ إِعْظَاماً لِمَوْتِ قُلُوبِ أَحْيَائِهِمْ
«آنان گروهى از مردم دنيا بودند،در حالى كه اهل آن نبودند،در دنيا چنان بودند كه گويا در آن نيستند،مطابق آنچه به حقيقت درك مىكردند عمل مىكردند، از آنچه بايد بر حذر باشند پيش از فرا رسيدنش در علاج آن مىكوشيدند آنها تنها با اهل آخرت نشست و برخاست داشتند،مىديدند كه دنيا پرستان مرگ اجسادشان را بزرگ مىشمرند.در حالى كه آنان مرگ قلبهاى زندگانشان را بزرگتر مىدانستند .»
ظهرانى با نون مفتوح،جلو رو،با بيان اين ويژگى حضرت اشاره فرموده است به برخى يارانش كه قبل از او به سراى آخرت شتافتند.
كانوا قوما...اهلها ،اين جا در مورد معرّفى مردم زاهد و نيكوكار،دو جمله ذكر شده است كه گر چه با هم متناقض مىنمايد ولى در حقيقت تناقض ندارند زيرا در قضاياى متناقض وحدتهايى بايد رعايت شود كه از جمله وحدت در موضوع و نسبت است و حال آن كه در اين دو جمله به يك تعبير وحدت در موضوع ندارند چون موضوع اوّل جسم آنها و موضوع دوم قلب آنان مىباشد و به تعبير ديگر وحدت در اضافه ندارند زيرا موضوع جمله اول زاهدان از نظر جسم ظاهر و نيازهاى مادى است و در جملۀ دوم از نظر جهات قلبى و باطنى است:ايشان از لذتها و نعمتهاى پر زرق و برق دنيا چشم پوشيده و غرق در محبت خدا و رحمتهايى شدهاند كه براى دوستانش در جهان آخرت آماده فرموده است،به اين
دليل پيوسته با ديدههاى دلشان،احوال آخرت را مشاهده مىكنند،چنان كه در بعضى خطبههاى گذشته فرموده است:گويا بهشت را مىبينند و در آن متنعّمند و گويا دوزخ را مشاهده مىكنند و از عذاب دردناك آن در رنجاند،و هر كس چنين باشد حضور باطنيش در عالم آخرت است و در حقيقت از اهل آن جهان خواهد بود.
عملوا فيها بما يبصرون ،كوششها و حركات ظاهرى و باطنى مردان خدا در راه او دو دليل داشت:از يك طرف آنان با ديدۀ بصيرت،خود راه حق را مىديدند و سعادتهايى را كه منتها اليه آن طريق است مشاهده مىكردند و از طرف ديگر يقين داشتند كه لازمۀ انحراف از آن راه،بدبختى و شقاوت هميشگى است،اين معنا كه بيان شد به اين اعتبار بود كه حرف با در بما يبصرون براى سببيّت و ما مصدريه باشد و نيز ممكن است ما را موصولى و به معناى الّذى بگيريم يعنى اهل زهد و تقوا عمل خود را به سبب آنچه كه مشاهده مىكنند انجام مىدهند، زيرا يقين به آن مشاهدات و حالات دليل و راهنما مىشود و آنان را وادار مىكند كه در آن راه قدم گذارند و آن مسير را بپيمايند.
و بادروا فيها ما يحذرون ،مبادرت به معناى سبقت گرفتن و براى چارهجويى در امرى،جلو رفتن،مىباشد،و شرح عبارت چنين است كه پرهيزكاران زاهد،با اين كه در دنيا هستند ولى از كيفرهاى آخرت كه بعدها مىآيد و بايد آن روز از آن بپرهيزند،هم اكنون در حذر كردن از آن مىكوشند،گويا عذاب آخرت براى اين كه خودش را به آنها برساند مسابقه گذاشته و شتابان مىآيد،ولى ايشان در مسابقۀ به سوى نجات از آن جلو افتاده و سبقت گرفتهاند، زيرا بر مركبهاى نجات سوار و به دستگيرههاى آن كه دستورهاى دينى و حدود الهى است چنگ زده و به انجام آن پرداختهاند .
تقلّب...الآخره ،كلمۀ اوّل در اين عبارت فعل مضارع و در اصل تتقلّب
بوده و به دليل تخفيف يكى از دو حرف تاء از آن حذف شده است امّا در معناى اين جمله شارح دو احتمال ذكر كرده است:
الف-احتمال اوّل اين كه عادت و خوى مردم زاهد آن است كه با اهل آخرت و آنان كه پيوسته براى آن عالم كار مىكنند همنشينى مىكنند،نه با مردمى كه اهل دنيايند و از آخرت غافلند.
ب-احتمال ديگر اين كه منظور از اهل آخرت همۀ مردم باشد زيرا همۀ مردم اهل آخرتند و آن جا دار قرار است چنان كه خداوند مىفرمايد: «إِنَّ الْآخِرَةَ هِيَ دارُ الْقَرارِ» (1).»و نتيجۀ اين احتمال آن است كه ايشان فقط با بدنهاى ظاهرىشان با بقيۀ مردم معاشرت دارند ولى دلهايشان در عوالم آخرت و سراى ديگر سير مىكند و پيوسته در انديشۀ آن جهان مىباشند.
يروْن...الى آخره ،آخرين قسمت از سخنان امام(علیه السلام)اشاره به فرق و امتيازى است كه ميان دنيا دوستان و زاهدان وجود دارد،چون اهل دنيا توجه به آن ندارند كه پس از فناى اين تن و جسم ظاهرى كمال ديگرى هم مىباشد،و به اين دليل از بدبختيها و خوشبختيهاى عالم آخرت غافلند و از اين رو بزرگترين مورد علاقۀ آنها باقى ماندن جسم ظاهرى و پرداختن به آن و بالاترين ناراحتى آنان كمبودهاى مادّى و از بين رفتن بدن ايشان با مرگ مىباشد،اما اهل تقوا و زاهدان گذشته از آنچه كه دنيا دوستان مىبينند و بر آن تأسف مىخورند،ديدى بالاتر از آن دارند،يعنى از بين رفتن حيات قلبى و فرا رسيدن مرگ معنوى را كه فقدان علم و حكمت است به درجاتى كه از مرگ جسمانى بدتر و تأسف بارتر مىبينند،و اين كه امام(علیه السلام)در متن خطبه فرموده است:مرگ دلهاى زندگانشان و نفرمود:مرگ دلهايشان قرينۀ آن است كه منظور،مرگ معنوى است كه با از دست دادن نور حكمت و ايمان تحقّق مىيابد،نه مرگ ظاهرى كه با خروج روح
1) سوره غافر(40)،قسمتى از آيۀ(38)، [1]يعنى:به يقين كه آخرت سراى ثبات و جاويد است.
از بدن به علت عوارض مادّى و بيماريهاى جسمانى واقع مىشود،زيرا كه اين امر براى اهل تقوا و زهد پيشگان شگفتىآور و تأسّفبار نيست بلكه امرى عادى و طبيعى است.
در باره مرجع ضمير احيانهم دو احتمال است:1-منظور اهل دنيا باشد يعنى تقوا پيشگان مىبينند كه اهل دنيا با آن كه در ظاهر زندهاند امّا حيات معنوى را كه بسته به تقوا و عمل صالح است از دست دادهاند،و اين براى اهل تقوا بسيار گران و مايۀ تاسف است.
2-احتمال دوم آن كه مراد از مرجع ضمير،خود اهل تقوا باشد،يعنى:
ايشان از آن كه نكند در حالى كه در دنيا هستند،از تقوا و معنويات دور شوند و حيات واقعى و قلبى را به سبب دلبستگى به امور مادّى و انجام دادن معاصى و ترك طاعت خدا از دست بدهند.توضيح مترجم)
ذى قار اين خطبه را ايراد فرمود،واقدى در كتاب جمل آن را ذكر كرده است:
:فَصَدَعَ بِمَا أُمِرَ بِهِ وَ بَلَّغَ رِسَالاَتِ رَبِّهِ- فَلَمَّ اللَّهُ بِهِ الصَّدْعَ وَ رَتَقَ بِهِ الْفَتْقَ- وَ أَلَّفَ بَيْنَ ذَوِي الْأَرْحَامِ- بَعْدَ الْعَدَاوَةِ الْوَاغِرَةِ فِي الصُّدُورِ- وَ الضَّغَائِنِ الْقَادِحَةِ فِي الْقُلُوبِ
ذوقار (1):جايى است نزديك شهر بصره كه قبل از اسلام جنگ ميان عربها و فارسيان در آن جا واقع شد.
صدع:قطع كردن و از هم پاشيدن.
واغره:چيزى كه داراى گرماى بسيار شديدى باشد،و فى صدره وغرة يعنى در سينۀ او دشمنى و كينهاى وجود دارد كه از خشم مىتابد،و عداوة واغرة:دشمنى شديدى ضغاين:كينهها.
«پيامبر اكرم به آنچه مأمور شده بود حقيقت را آشكار كرد و پيغامهاى پروردگار خود را رساند،پس خداوند به وسيلۀ او از هم گسيختهها را مرتب و پراكندگيها را گردآورى فرمود،و ميان خويشاوندان و بستگان كه دشمنى شديد در سينههاى آنها قرار داشت و آتش كينه دلهايشان را مىسوخت،پيوند الفت برقرار كرد».
1) ما بين كوفه و واسط جايى است كه حضرت هنگامى كه از مدينه به جانب بصره حركت كرد،در آن فرود آمد،و مردم با او بيعت كردند و پس از آن جنگ جمل به وقوع پيوست.
در اين خطبه حضرت به جملهاى از اوصاف رسول اكرم(صلی الله علیه و آله)و ويژگيهاى تبليغ رسالت او اشاره فرموده است :
1-از تبليغ وحى و ابلاغ رسالت آن حضرت تعبير به صدع كرده زيرا در حقيقت به آن وسيله،شقّ عصاى كفر شده و وحدت و نظام آن از هم پاشيده و ابرهاى تيرۀ جهل و نادانى كه بالاى سر كافران بود و لايههاى ضخيم زنگارهاى غفلت كه دلهاى آنان را تيره و تار كرده بود از صفحۀ روح آنها زدوده شد و ضربات مداوم و تبليغات پيگير آن حضرت همچنان كه پتك آهنين سنگهاى سخت را خورد مىكند آنها را قطعه قطعه و پراكنده ساخت .
2-تبليغات پيگير آن حضرت در اداى رسالتش را مورد ستايش قرار داده است،زيرا اين عمل،نشانۀ بزرگى از امانت دارى او مىباشد كه خود از جملۀ فضايل از شاخههاى ملكۀ عفّت مىباشد.
3-از جملۀ ويژگيهاى تبليغى پيامبر اكرم اين است كه نابسامانيها را سامان داد و پراكندگيها را جمع ساخت و اين تعبير،نشانى از اختلاف و تشتّت آراء و دشمنيها و كينه توزيهايى است كه قبل از اسلام در ميان اعراب وجود داشت تا آن جا كه به خاطر هوا و هوسهاى خود ممكن بود كه يك شخصى دست به قتل فرزند يا پدر و يا ديگرى از خويشاوندان خود بزند،امّا خداوند با مقدم آن پيامبر گرامى پراكندگيها را به هم پيوست و دلهاى آنان را با هم الفت داد،چنان كه قرآن نيز به اين ويژگى اشاره فرموده و به سبب اين نعمت بزرگ بر مردم منّت نهاده است: «وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ما أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لكِنَّ اللّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ» (1)» در عبارت: و الضغائن القادحه فى قلوبهم ،كينههاى آتش افروز در
1) سوره انفال(8)آيه(62) [1]يعنى:و ميان دلهاى آنان الفت بر قرار كرد،دلهايى كه اگر تو مىخواستى با تمام ثروتهاى روى كرۀ زمين آنها را با هم مانوس كنى نمىتوانستى،امّا خداوند ايشان را با هم الفت داد.
دلهايتان،لفظ قادحه را براى كينهها استعاره آورده كه به معناى سخن،جاذبه و روشنى بيشترى داده است،زيرا همچنان كه چوب آتش زنه،شعلۀ آتش را بر مىافروزد و بر حرارت آن مىافزايد،كينه و دشمنيها هم خشم و شرارت و فتنه و آشوب به وجود مىآورد.و تأييد از خداوند است.
او درخواست مال كرد:
إِنَّ هَذَا الْمَالَ لَيْسَ لِي وَ لاَ لَكَ- وَ إِنَّمَا هُوَ فَيْءٌ لِلْمُسْلِمِينَ وَ جَلْبُ أَسْيَافِهِمْ- فَإِنْ شَرِكْتَهُمْ فِي حَرْبِهِمْ كَانَ لَكَ مِثْلُ حَظِّهِمْ- وَ إِلاَّ فَجَنَاةُ أَيْدِيهِمْ لاَ تَكُونُ لِغَيْرِ أَفْوَاهِهِمْ
جلب:مال به دست آمده،در بارۀ اين لغت شارح مىگويد با خاء نيز خوانده شده ولى معناى مناسبى براى آن ذكر نكرده است.
جناة الثمر:ميوهاى كه از درخت چيده مىشود.
اين سخنان را امام(علیه السلام)خطاب به يكى از شيعيان و دوستانش به نام عبد اللّه بن زمعه،كه در هنگام خلافت و زمامدارى آن حضرت خدمتش شرفياب شد و درخواست كمك مالى كرد،فرمود:
«اين مال نه از آن من است و نه از آن تو،اين غنيمت مسلمانان و دست آورد شمشيرهاى ايشان است،اگر تو با آنان در نبرد با كافران شركت داشتهاى تو را نيز مانند آنها سهمى خواهد بود،و گرنه حاصل دسترنج آنان طعمۀ ديگران نخواهد شد .»
مقتضاى ظاهر سخن آن است كه اين مرد از حضرت درخواست بخشش كرد ولى امام(علیه السلام)از اين كار خوددارى فرمود و براى او دليل آورد كه مال و ثروتى كه نزد او قرار دارد ملك خصوصى او نيست بلكه از بيت المال عموم مسلمانان و اندوختۀ آنهاست كه از طريق نبرد با كفار و با ضرب شمشير از آنان به غنيمت گرفتهاند،و قرآن دستور داده است كه يك پنجم آن را چگونه و در چه مواردى تقسيم كنند: «وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ» (1)»،و چهار قسمت باقيمانده سهم كسانى است كه در جنگ با كفار حضور داشتهاند،و طريقۀ تقسيم اين قسمت نيز به اختلاف ذكر شده است،شافعى گفته است كه سه قسمت به رزمندگان اسب سوار مىدهند و يك سهم به پيادگان و ابو حنيفه فتوا داده است كه به اسب سواران دو سهم و به پيادگان يك سهم و طريقۀ اهل بيت و امامان شيعه نيز مطابق دستور اخير است.اما اين كه حضرت آن شخص را چيزى نداد،و او را ردّ فرمود به اين دليل است كه يا او از سهام جنگجويان طلب كرد،در صورتى كه از ايشان نبود و يا اين كه قبل از آمدن او خمس تقسيم شده و چيزى از آن باقى نمانده بود و يا اين كه خمس به او نمىرسيد چون استحقاق نداشت،زيرا نه از مساكين و فقيران و نه ابن السبيل و در راه مانده بوده،و در بارۀ سهم خدا تمام مفسّران معتقدند كه اين عنوان از باب تعظيم ذكر شده است،نه اين كه يك قسمت به اين منظور اختصاص يابد ولى در تقسيم خمس به اختلاف،رأى دادهاند،بعضى بر سه قسمت و عدهاى بر چهار قسمت و گروهى كه از جملۀ آنها ابن عباس و قتاده و جمعى ديگر از مفسران مىباشند گفتهاند بر پنج بخش تقسيم مىشود كه دو سهم خدا و پيامبر يكى حساب شده و يكجا در اختيار
1) سوره انفال(8)قسمتى از آيه(40) [1]يعنى:آنچه را كه به غنيمت گرفتهايد يك پنجم آن براى خدا و پيامبر و خويشاوندان او،و يتيمها و نيازمندان و در راه ماندگان مىباشد.
پيامبر قرار مىگيرد،امّا آنچه از پيشوايان معصوم نقل شده،تقسيم بر شش قسمت است به اين حساب كه دو سهم خدا و رسول،در زمان حيات پيامبر به خود آن حضرت اختصاص دارد ولى پس از وفات ايشان،اين دو سهم با سهم ذوى القربى،يكجا به قائم مقام او مىرسد كه به مصرف خود و خانوادهاش از بنى هاشم برساند،و سه بخش ديگر را هم به يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان از سادات بدهد و اين از ويژگيهاى بنى هاشم و در حقيقت به جاى صدقات ديگرى است كه بر ايشان حرام است و به مستحقان ديگر از بقيّۀ مردم غير سادات مىرسد،امّا در بارۀ سهم پيامبر(صلی الله علیه و آله)،ائمه چهارگانۀ اهل سنت بر اين عقيدهاند كه سهم آن حضرت پس از وفاتش در امور مهمه مسلمانان و تجهيزات جنگى از قبيل سلاح و وسيلۀ سوارى خرج و صرف مىشد،بنا بر اين امام(علیه السلام)از اين سهم، هم نمىتوانست به آن مرد كمك كند و به دليل اين كه از يتيمان و ذوى القربى نبود از اين دو بخش هم محروم بود،و از قسمتهاى ديگر هم كه ويژۀ مبارزان بود خود را مجاز به كمك كردن به او نمىدانست چنان كه فرمود:در اين مال اندوختۀ مسلمانان و دستآورد شمشيرهاى آنان است،پس اگر تو هم در جنگ با ايشان شريك بودى در غنيمت هم با آنان شريك خواهى بود و گر نه از آن بهرهاى ندارى،امام(علیه السلام)در اين سخن،واژۀ فيء و غنيمت را يكى دانسته است در صورتى كه به عقيدۀ شافعى و طبق رواياتى كه از شيعه نقل شده فيء مالى است كه از كافران بدون جنگ و مبارزه گرفته شود بر خلاف غنيمت.
گفتار امام:و الاّ.يعنى و اگر با آنان در جنگ شركت نداشتهاى،اين شرطى است كه جزاى آن فجناة ايديهم تا آخر مىباشد يعنى چيدۀ دست آنها براى دهان ديگران شايسته نيست.و چون به دست آوردن مبارزان و جنگجويان اموال كافران را،شباهت به جمعآورى ميوه و چيدن از درخت دارد،امام(علیه السلام)واژۀ
جناة را براى آن استعاره آورده كه از فصيحترين استعارهها مىباشد و همانند ضرب المثلى شده است براى شخصى كه مىخواهد در ثمره و نتيجۀ عملى كه ديگران انجام داده و زحمتش را كشيدهاند خود را شريك سازد.توفيق از خداست.
أَلاَ وَ إِنَّ اللِّسَانَ بَضْعَةٌ مِنَ الْإِنْسَانِ- فَلاَ يُسْعِدُهُ الْقَوْلُ إِذَا امْتَنَعَ- وَ لاَ يُمْهِلُهُ النُّطْقُ إِذَا اتَّسَعَ- وَ إِنَّا لَأُمَرَاءُ الْكَلاَمِ وَ فِينَا تَنَشَّبَتْ عُرُوقُهُ- وَ عَلَيْنَا تَهَدَّلَتْ غُصُونُهُ وَ اعْلَمُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ أَنَّكُمْ فِي زَمَانٍ- الْقَائِلُ فِيهِ بِالْحَقِّ قَلِيلٌ- وَ اللِّسَانُ عَنِ الصِّدْقِ كَلِيلٌ- وَ اللاَّزِمُ لِلْحَقِّ ذَلِيلٌ- أَهْلُهُ مُعْتَكِفُونَ عَلَى الْعِصْيَانِ- مُصْطَلِحُونَ عَلَى الْإِدْهَانِ فَتَاهُمْ عَارِمٌ- وَ شَائِبُهُمْ آثِمٌ وَ عَالِمُهُمْ مُنَافِقٌ- وَ فَارِئُهُمْ قَارِنُهُمْ مُمَاذِقٌ لاَ يُعَظِّمُ صَغِيرُهُمْ كَبِيرَهُمْ- وَ لاَ يَعُولُ غَنِيُّهُمْ فَقِيرَهُمْ
بضعه:پاره تنشّبت:ارتباط يافته،آويخته است.
تهدّلت:درآويخت عارم:زشت،بدخو مماذق:كسى كه تظاهر به دوستى كند ولى دوستيش خالص نباشد و اين خود قسمتى از نفاق است.
«بهوش باشيد كه زبان عضوى از اعضاى انسان مىباشد و هر گاه آدمى آماده سخن گفتن نباشد زبان نيز ياراى گفتن ندارد،و موقعى كه روح آدمى مايه و آمادگى گفتار داشته باشد به سخن در مىآيد و وى را مهلت سكوت نمىدهد، ليكن ما خود فرمانروايان سخنيم كه رشتههاى آن به دست ما و شاخههايش بر ما
سايه افكنده است.
خداوند شما را غريق رحمت كند،هم اكنون در زمانى قرار گرفتهايد كه گويندۀ حق در آن اندك و زبان از راستگويى ناتوان و حق جو،خوار است، مردمش به عصيان مشغول و با بىتفاوتى و سازشكارى همراهند،جوانهايش بدخو و پيرهايش گنهكار،دانشمندانش دورو و منافق و سخنرانهايش چاپلوس، كوچكشان به بزرگشان احترام نمىگذارد و سرمايهدارشان بينوايان را دستگيرى نمىكند .»
چنان كه نقل مىكنند امام(علیه السلام)اين سخن را در حادثهاى ايراد فرمود كه موقعيت چنان ايجاب مىكرد يك روز حضرت به خواهر زادۀ خود جعده بن هبيره مخزومى دستور داد كه براى مردم سخنرانى كند و او رفت بالاى منبر ولى نتوانست حرف بزند،در اين حال حضرت خود برخاست در عرشۀ منبر قرار گرفت و سخنرانى طولانى ايراد فرمود كه اين قسمت از آن را سيد رضى در اين جا به رشتۀ تحرير در آورده است.
مرجع ضمير متصل در يسعده و يمهله ، لسان ،و مرجع ضمير مستتر در امتنع و اتّسع انسان است و معناى جمله اين است كه چون زبان عضوى از انسان است و از نظر به كارگيرى در اختيار اوست،پس هر گاه آدمى به دليل گرفتارى و حادثهاى آمادگى براى سخن گفتن نداشته باشد زبان نيز قادر به تكلّم نخواهد بود،و بر عكس اگر براى سخن گفتن داعى داشته و به نور معارف و علوم گسترش يافته باشد،زبان مهلت آرامش و سكوت ندارد بلكه خود به خود سخن بر زبان جارى مىشود.
در مرجع ضمير امتنع و اتسع احتمال ديگرى هم هست كه اوّلى به قول و دوّمى به نطق برگردد يعنى هر گاه قول از تبعيت انسان سرپيچى كند پس زبان را
كمك نمىكند و باعث سكون و لكنت آن مىشود،ولى اگر انديشه و نطق به آسانى در ذهن او حضور يابد به زبان مهلت آرامش نمىدهد .
و انّا لامراء الكلام ،در اين عبارت امام(علیه السلام)كلمۀ امراء را براى خود و خاندانش استعاره آورده به دليل اين كه ايشان زمان سخن را در اختيار دارند و مانند فرمانروايان در متصرّفات خود،در آن دخل و تصرف مىكنند و لفظ عروق را از استعدادهاى سخن كه در قلوب آنان قرار دارد و نيز تنشّب كه به معناى تعلّق و رابطۀ محكم است و همچنين عصون را به عنوان استعاره آورده است زيرا،چنان كه شاخههاى درختان ميوه باعث مىشود كه آدمى به آسانى دسترسى به ميوه پيدا كرده و از آن استفاده كند،زمينههاى خدادادى به اين خانواده نيز سخنگويى را بر ايشان آسان ساخته است،و لفظ تهدّلت را هم كه به معناى آويخته شدن است به عنوان ترشيح براى اين استعاره ذكر فرموده است .
مفاسد زمان حضرت و اصناف مردمش پس از بيان منشأ سخن و سخنورى خود و خاندان گراميش به مطلب ديگرى پرداخته و آن وضع زمان خود و مردمى است كه در آن موقع مىزيستهاند،و براى آنان اين اوصاف را بيان كرده است:
1-حق گويان در اين زمان اندكند،و علت آن هم شرورى است كه جامعۀ امروز را فرا گرفته است،و اين همان معنايى است كه در خطبۀ شمارۀ 31 ج 2 در شرح ايها الناس انا قد اصبحنا فى دهر عنود و زمن كنود بيان شد كه زمان چگونه سبب بدى و خوبى مىشود و بدى و خوبى زمان در حقيقت صفت اهل زمان است.
2-در اين روزگار،زبان انسان از بيان حقيقت ناتوان است،و علت آن دو چيز است،يكى جهل و نادانى و دوم ظلم و ستمى است كه جامعۀ امروز را
فرا گرفته است.
3-اهل حق در اين زمان خوارند زيرا هم در اقليتاند و هم نسبت به ديگران ضعيفند .
4-اكثريت مردم اين روزگار به گناه اشتغال دارند.
5-با زبان،با هم سازش دارند،ولى در دل توافق ندارند،به احتمال ديگر معنايش چنين است كه مردم اين زمان در كارهاى خود غلّ و غش به كار مىبرند.
6-گروهها و اصناف مختلف داراى ويژگيهاى گوناگون مىباشند، جوانانشان تندخو و بد اخلاقند،از آن رو كه با ادب اسلامى تربيت نشدهاند، دانايانشان منافقند،بدين سبب كه هوشمندى خود را در جهت شرّ به كار مىبرند و از فرمانهاى الهى و راه آخرت چشم پوشيدهاند،گويندگان در اين زمان در دوستى با مردم ناخالصند با زبان اظهار محبت مىكنند ولى در دل با آنها دوست نيستند.
7-كوچكشان بزرگشان را احترام نمىكند،زيرا در محيطى رشد يافتهاند كه از نظر آداب شرعى دچار نقص بوده و توجّهى به آن نداشتهاند.
8-ثروتمندانشان به نيازمندان كمك نمىكنند،و اين خود دليل است بر اين كه اهل اين زمان مردمى جفاكار و فرومايه مىباشند.توفيق از خداوند است.
إِنَّمَا فَرَّقَ بَيْنَهُمْ مَبَادِئُ طِينِهِمْ- وَ ذَلِكَ أَنَّهُمْ كَانُوا فِلْقَةً مِنْ سَبَخِ أَرْضٍ وَ عَذْبِهَا- وَ حَزْنِ تُرْبَةٍ وَ سَهْلِهَا- فَهُمْ عَلَى حَسَبِ قُرْبِ أَرْضِهِمْ يَتَقَارَبُونَ- وَ عَلَى قَدْرِ اخْتِلاَفِهَا يَتَفَاوَتُونَ- فَتَامُّ الرُّوَاءِ نَاقِصُ الْعَقْلِ- وَ مَادُّ الْقَامَةِ قَصِيرُ الْهِمَّةِ- وَ زَاكِي الْعَمَلِ قَبِيحُ الْمَنْظَرِ- وَ قَرِيبُ الْقَعْرِ بَعِيدُ السَّبْرِ- وَ مَعْرُوفُ الضَّرِيبَةِ مُنْكَرُ الْجَلِيبَةِ- وَ تَائِهُ الْقَلْبِ مُتَفَرِّقُ اللُّبِّ- وَ طَلِيقُ اللِّسَانِ حَدِيدُ الْجَنَانِ ابو محمد كه مشهور به ذعلب يمانى است و احمد و عبد اللّه و مالك از رجال شيعه و محدّثان بودهاند.
فلقه:پاره و قسمتى از چيزى.
رواء:چهرۀ زيبا.
سبرت الرجل اسبره:باطن و حقيقت او را آزمودم.
ضريبه:خوى و طبيعت.
جليبه:چيزى كه آدمى با زحمت و بطور ناخواسته آن را انجام مىدهد.
ابو محمد يمنى از احمد بن قتيبه و او از عبد اللّه بن يزيد نقل كرده كه مالك بن دحيه گفت:خدمت امير مؤمنان بوديم كه سخن از تفاوتهاى موجود
ميان انسانها به وقوع پيوست.حضرت فرمود:
«آنچه باعث تفاوت آنان شده از سرشت و خمير مايۀ آغازين ايشان نشأت گرفته است،زيرا مادۀ اصلى آنها از قسمتهاى شور و شيرين و سخت و سست زمين تركيب يافته و بر حسب نزديك بودن خاكشان با هم نزديك و به مقدار فاصلۀ آن با يكديگر متفاوتند از اين رو گاهى زيبا رويان كم خرد و بلند قامتان كم همت و پاكيزه كرداران بد منظر و كوتاه قدان دورانديش و پاك نهادان بد ظاهر و آنان كه عقلشان حيران است،انديشههايشان پراكنده است و سخن پردازان دلهايى نيرومند دارند .»
در اين سخنان حضرت به موضوعى اشاره فرموده است كه عنصر اصلى اختلاف و تفاوت صورى و اخلاقى انسانهاست .
انّما فرّق بينهم...يتفاوتون ،واژۀ طينهم،در سخن امام(علیه السلام)اشاره به آن خاك و گلى است كه خمير مايۀ وجود آدمى بوده است چنان كه در خطبۀ اوّل كتاب نيز به اين معنى اشاره فرموده است:سپس خداوند سبحان از قسمتهاى سخت و نرم و مستعدّ شيرين و شورهزار زمين مقدارى خاك گرد آورد،و آن را جامد كرد تا محكم شد و استوار ساخت تا چنان خشك شد كه هر گاه باد بر آن مىوزيد صدايى از آن برمىخاست،شرح مطلب آن است كه مشابهت صورى و اخلاقى انسانها تابع همانندى طينت اصلى آنان و اختلاف و تفاوتشان نيز بستگى به تفاوت و نزديكى و دورى مقدمات و عناصر اوليۀ وجود ايشان دارد، برخى از شارحان گفتهاند:اضافۀ مبادى به كلمۀ طين به معناى لام است.يعنى مقدماتى كه براى تشكيل گل وجود آنان آماده شده است،و منظور از طينهم حالات تركيبى است كه در مسير خلقت براى آدمى پيدا شده است از قبيل نطفه و مواد پيش از آن و علقه و مضغه و استخوان كه حالات پس از آن است و
نيز شامل طبيعت و مزاج اوست كه پذيرندۀ نفس و تدبير كنندۀ وجود وى مىباشد و همچنان كه گفتهاند:مبادى جوهرۀ وجود انسان كه از آن تعبير به زمين شورهزار و گوارا و نرم و سفت شده،كنايه از قوا و طبيعتهاى گوناگونى است كه براى صاحبان طبيعت وجود داشته،مثل نيروى رشد گياهى و تغذيه و سپس تشكيل نطفه و حالات پس از آن،موجودى كه از قسمتهاى گوناگون زمين تركيب يافته داراى اجزاى فعّالى است كه با تأثير و تأثر خود استعدادهاى گوناگون به وجود مىآورند و خود مقدمات تشكيل مزاج و صاحب مزاج مىشوند،به عبارت ديگر:به دليل اين كه شورى و شيرينى و نرمى و درشتى، صفات عارض بر موادّى مىباشند كه مبادى طبيعت اصلى و عنصر حقيقى انسان را تشكيل مىدهند،در اختلاف استعدادهاى گوناگون اين طبيعت و بقيۀ طبايع و مزاجهاى تركيب يافته از آن مؤثر مىباشند و اين اختلاف در استعداد براى پذيرش مزاجها شده و باز اختلاف مزاجها،جهت پذيرش اخلاق و صورتهاى ظاهر نيز باعث اختلاف در چهرههاى ظاهرى و خويها كه حالات معنوى است مىباشد،از اين باب ناچار علت تفاوت انسانها در صورتها و اخلاقيّات نيز همان اختلاف در مبادى و مقدمات طينت اصلى و جوهرۀ اوّلى اوست كه خاك و زمين باشد،و در شرح خطبۀ اوّل دليل اين كه چرا حضرت تركيب از اجزاء را به برخى از عناصر و موادّ اوليه اختصاص داده بيان كرديم.
احتمال ديگرى كه در معناى سخن امام داده مىشود آن است كه اشاره به طبيعتهاى اجزاى زمين باشد كه باعث اعتدال مزاجهاى مختلف انسانها مىشود و اطباى قديم عناصر چهارگانه را ريشۀ آنها مىدانستند.به اين طريق كه سبخ اشارۀ به گرم خشك و عذب به گرمتر و سهل به سردتر و حزن به سرد خشك باشد،و سخن پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله)را نيز به همين معنا حمل كردهاند كه
مىفرمايد وقتى كه خداوند سبحان خواست آدم را بيافريند امر فرمود كه از هر جا از زمين قطعهاى برداشته شود،از اين رو بنى آدم بر حسب مقدار مادّهاى كه از آن آفريده شدهاند به حالات و كيفيات مختلف سرخ و سفيد،نرم و درشت و مطبوع و نامطبوع در آمدند،بنا بر اين سخن رسول خدا:قبضة من كل ارض، اشاره به عناصرى است كه در زمين وجود دارد،و اختلاف به سرخى و سفيدى اشاره به اخلاقيات آنان و اختلاف به نرمى و درشتى و مطبوع و نامطبوع،اشاره به مختلف بودن خواصّ و استعدادهايى است كه در راستاى خلقت پيش از پيدايش مزاج در موجودات مادّى وجود دارد،بنا بر اين معناى اين كلام امام:
فهم على حسب قرب ارضهم يتقاربون ،آن است كه هر اندازه مادّۀ اصلى وجودى انسانها در استعدادهايشان با همديگر تشابه و نزديكى داشتهاند،در چهرههاى ظاهرى و ويژگيهاى اخلاقى نيز هماهنگ و متشابه مىباشند و به هر مقدار كه اين تشابه وجود نداشته باشد با هم تضاد و اختلاف خواهند داشت و اين تفسير و توجيه در سخن امام و نيز كلام پيامبر امرى است لازم،زيرا اگر كه فقط به ظاهر آن اكتفا شود اقتضا خواهد كرد كه مادۀ اصلى آفرينش آدمى تنها خاك باشد با اين كه مىدانيم منظور عموم عناصرى است كه در زمين يافت مىشود و اين كه در سخن حضرت امير(علیه السلام)تنها خاك و گل نام برده شده از باب اكثر و اغلب است نه تعيين و تخصيص .
فتأمّ الرّواء... ،امام(علیه السلام)از اين عبارت تا آخر خطبه صفات گوناگون انسانها را بطور تفصيل بيان فرموده است كه مجموعا شامل هفت صفت و هر كدام از آنها مركب از دو ويژگى مىباشد،و در ابتدا پنج قسم را كه خصوصيت ظاهرى با ويژگى معنوى و يا-چنان كه در بعضى از آنهاست-دو ويژگى اخلاقى آن با هم اختلاف دارد،ذكر كرده و در آخر به دو صفت پرداخته است كه در هر كدام از آنها دو جهت:ظاهر و باطنش با هم متناسب و موافق مىباشد:
1-نخستين صفتى كه ويژگى ظاهر آن با جنبۀ باطنش تناسب ندارد آن جاست كه مزاج و استعداد مزاجيش پذيراى صورت كامل و چهرۀ زيباست اما ويژگى معنويش نقص عقل و بىخردى است و از اين لحاظ متصف به صفت كودنى و نادانى است و اين صفت جزء صفات رذيله به حساب مىآيد.
2-برخى انسانها يافت مىشوند كه داراى قامتى بلند و رسا مىباشند ولى از نظر ويژگى باطنى كم همت و ترسو هستند كه از صفات ناپسند شمرده مىشود،اين دو صفت كه تا كنون شمرده شد از يك جهت با هم شريك و از ديگر سوى متفاوتند.
3-سومين صفتى كه شقّ ظاهريش با استعداد باطنى وى نامناسب است،اين است كه صورت ظاهر شخص،زشت باشد ولى جنبه معنوى آن كه از اعتدال مزاجى ذهن وى سرچشمه مىگيرد،پاكى و انجام دادن كارهاى نيكوست.
4-صفت چهارم را به جملۀ قريب القعر بعيد السّير ،تعبير فرموده است، يعنى:كوتاه قامتى كه با دورانديشى باطنيش،بر اسرار و رموز دقيق آگاهى دارد، چنان كه پيداست،اين دو صفت نيز از نظر ويژگى ظاهر و جنبۀ باطن با هم متفاوتند،يعنى شماره سوم و چهارم.
5- معروف الضريبة منكر الجليبه ،اين ويژگى چنان است كه شخصى در حقيقت متصف به صفتى است و به آن شهرت دارد اما به جهاتى ضدّ آن را بر خود مىبندد و چون اين تظاهرى بر خلاف واقع است،اين ويژگى ناشناخته از او بعيد به نظر مىآيد و معلوم مىشود كه او اهل اين ويژگى نيست مثل اين كه از نظر استعداد و خوى باطنى و شهرت و معروفيت،ترسو باشد ولى شجاعت و دليرى را به خود ببندد و يا شخص بخيلى خود را سخىّ و بخشنده نشان دهد،
پيداست كه دو خصوصيت ادعايى و غير حقيقى در او عجيب به نظر مىآيد.
اين بود پنج قسم از صفاتى كه حضرت براى آدميان بر شمرد،و در ميان اين ويژگيهاى پنجگانه،قسم اول و سوم كمتر تحقّق مىيابد،زيرا در اغلب موارد، از كسى كه داراى چهرۀ زيبا و آفرينش معتدل است انتظار مىرود كه با هوش و زيرك باشد و در كسى كه زشت رو و كريه المنظر است،عكس آن.و حال آن كه آنچه در بارۀ اين دو صفت بيان فرمود بر خلاف غالب است،ولى شمارههاى دوّم و چهارم زياد پيدا مىشود و بر خلاف انتظار نيست به دليل اين كه غالبا بلند قامتها بىخردند كه لازمۀ آن سستى اراده و بىهمّتى است و بر عكس از كوتاه قدها،هوشيارى و حسن تدبير انتظار مىرود چنان كه وقتى از حكيمى پرسيدند كه چرا كوتاه قامتان زيرك و حاذقند؟جواب داد:به دليل آن كه قلبهاى آنان به مغزهايشان نزديك است،يعنى چون قلب سرچشمۀ حرارت طبيعى است و عوارض نفسانى از قبيل تيز هوشى،درك و شعور،جرأت و جسارت، حسن ظن،درست انديشى،اميدوارى،نشاط،اخلاق مردانگى،تنبل نبودن و تحت تأثير هر چيزى واقع نشدن بالاخره تمام اينها نشانۀ حرارت غريزى و ضدّ اين ويژگيها دليل بر،برودت و زيادى سردى مزاج و طبيعت مىباشد.بنا بر اين در اشخاصى كه قدشان كوتاه است نزديك بودن دل با مغز علّت زيادى حرارت در مغز و برترى آمادگى قواى نفسانى براى پيدايش اين عوارض مىشود،و بر عكس در قد بلندها،دورى قلب از مغز باعث نرسيدن حرارت به آن و آماده نبودن قوا براى پديدار شدن صفات مذكور است،البته اين حرارت تنها سبب مادّى نيست بلكه ممكن است سبب ديگرى هم در كار باشد ولى مهمترين سبب است.
صفت پنجم از ويژگيهاى پنجگانه نيز در بسيارى از اشخاص امكان تحقق دارد زيرا بيشتر نفوس طالب كمالند از باب مثال مىبينيم شخص بخيلى
را كه دوست دارد و مىخواهد كه از بخشندگان شمرده شود و به اين منظور خود را كريم و بخشنده نشان مىدهد و شخص ترسو دلش مىخواهد كه شجاع به حساب آيد و لذا شجاعت را به خود مىبندد.
امام(علیه السلام)در بيان اين صفات صنعت مطابقه را رعايت فرموده است به اين طريق كه تامّ را در مقابل ناقص،بلند قامت را در مقابل كوتاه قد،ذكى را در مقابل قبيح،نزديك را در مقابل دور،و معروف را در مقابل منكر ذكر كرده است،دو نوع ديگر از صفات هفتگانۀ مركب را در آخر آورده كه يكى از آنها:
تائه القلب متفرق اللب،دلش حيران و انديشهاش مشوّش است و آنها بىسوادان عوام مردمند كه دنبال هر آوازى مىروند و در ورطۀ نادانى و تفرقه سرگردان و در درياى هوا و هوس خود به سوى تمايلات دنيوى و خواستههاى شيطانى متحيّرانه شناورند.صفت دوم:زبانى گويا و دلى قوى دارد،زبانآور و هوشمند است اين دو صفت كه آخرين صفات مىباشند بر خلاف چند صفت اول،جنبه ظاهر و باطنشان هماهنگ است و در هر كدام از دو همراه صنعت سجع متوازى رعايت شده است،در اول قلب و لب و در دوم لسان و جنان را قرين هم آورده است.توفيق از خداوند است.
اين سخنان را ايراد فرمود:
بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا؟رَسُولَ اللَّهِ؟- لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِكَ مَا لَمْ يَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَيْرِكَ- مِنَ النُّبُوَّةِ وَ الْإِنْبَاءِ وَ أَخْبَارِ السَّمَاءِ- خَصَّصْتَ حَتَّى صِرْتَ مُسَلِّياً عَمَّنْ سِوَاكَ- وَ عَمَّمْتَ حَتَّى صَارَ النَّاسُ فِيكَ سَوَاءً- وَ لَوْ لاَ أَنَّكَ أَمَرْتَ بِالصَّبْرِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْجَزَعِ- لَأَنْفَدْنَا عَلَيْكَ مَاءَ الشُّئُونِ- وَ لَكَانَ الدَّاءُ مُمَاطِلاً وَ الْكَمَدُ مُحَالِفاً- وَ قَلاَّ لَكَ وَ لَكِنَّهُ مَا لاَ يُمْلَكُ رَدُّهُ- وَ لاَ يُسْتَطَاعُ دَفْعُهُ- بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي اذْكُرْنَا عِنْدَ رَبِّكَ وَ اجْعَلْنَا مِنْ بَالِكَ
انباء:خبرها،به جاى اين كلمه انبياء نيز روايت شده است.
شئون:مراكز ارتباط استخوانهاى كاسۀ سر و محل تلاقى آنها،عربها معتقد بودند كه اشك چشم از اين محلها بيرون مىآيد و ابن سكيت گفته است:شأنان،دو رگ هستند كه از داخل سر به جانب دو ابرو،و از آن جا به چشمها اتصال دارند.
كمد:اندوه نهفته محالف:ملازم،همراه بال:قلب،خاطر
«پدر و مادرم فدايت باد اى رسول خدا،آنچه با مرگ تو قطع شد با مرگ هيچ كس قطع نشد،و آن نبوت و اخبار آسمانى بود،غم مصيبت تو همگان را به سوگ
نشانده،و دليل تسليت براى همۀ مرگها و مصيبتها شده است،اگر اين امر نبود كه تو دستور به صبر و شكيبايى فرمودهاى و از بيتابى نهى كردهاى آن قدر بر تو مىگريستيم كه سرچشمۀ اشكهايمان خشك شود و درد و غم پيوسته و حزن و اندوهمان هميشه باقى باشد،گر چه اينها نيز براى از دست دادن تو اندك است اما مرگ چيزى است كه نمىتوان آن را برگرداند و دفع كرد،پدر و مادرم فدايت باد، ما را در حضور پروردگارت ياد كن و از خاطرمان مبر .»
بابى انت و امّى ،اين عبارت(جار و مجرور)متعلق به فعل محذوفى است كه أفديك مىباشد.و اين كه حضرت در بارۀ پيامبر مىگويد:با مرگ تو چيزى قطع شد كه در مرگ هيچ كسى قطع نشد به خاطر آن است كه ايشان آخرين پيامبر بود و پس از وى وحى و پيامبرى نيست،و منظور از اخبار آسمان، وحى الهى است،اما اهل تأويل مىگويند آسمان كنايه از جايگاه بلند معنوى يعنى آسمان غيب و مقام فرشتگان عالم بالاست.
خصصت...سواء ،مصيبت تو اين خصوصيت دارد كه پس از اين هرگز مردم مثل آن را نخواهند ديد و از اين رو فقدان تو براى تمام مصائب آنان در فقدان عزيزانشان،مايۀ تسليت و دلدارى شد و دل تمام آنها را بطور مساوى جريحهدار ساخت،در حالى كه خصوصيت و عموميت صفت مصيبت مىباشند ولى در عبارت،آنها را به خود پيامبر نسبت داده است به آن دليل كه اين مصيبت و اندوه به خاطر آن حضرت مىباشد.
عبارت و لو لا...و قلاّ لك ،عذرى است از طرف امام(علیه السلام)كه چرا گريۀ زياد و اندوه فراوان را در مصيبت پيامبر ترك كرده است،و امر آن حضرت را به صبر كردن در هنگام مصيبت و نهى وى را از جزع و بيتابى در وقت سختيها به عنوان دليل براى اين عمل خود بيان فرموده است.در متن سخن امام تمام كردن و به پايان رساندن چشمههاى داخل سر،كنايه از زيادى گريه و واژۀ داء كنايه از
درد و غم و اندوه است و به اين منظور لفظ مماطله را استعاره آورده يعنى با اين كه هر گونه حزن و غمى معمولا به مرور زمان از صاحبش جدا و فراموش مىشود ولى اين مصيبت چنان است كه غم آن نمىخواهد از انسان جدا شود و مثل آن است كه براى از بين رفتن،امروز و فردا مىكند.
ضمير تثنيه در فعل قلاّ دو مرجع دارد:1-كلمۀ انفاد كه از فعل انفدناه فهميده مىشود.
2- الكمد المحالف و چون اين معنا شامل داء المماطل هم مىشود لذا در مرجع ضمير هر دو را يكى به شمار آورده است،و احتمال مىرود كه مرجع هر دو،همان دو كلمۀ آخر باشد:داء و كمد،زيرا اينها نزديكتراند،و مرجع ضمير در جملۀ و لكنّه ما لا يملك ،كلمۀ موت است و معناى جمله اين است:امّا مرگى كه راه برگشت ندارد و قدرتى بر دفع آن نيست،گريه و جزع بر آن بىفايده است و صبر كردن بر آن شايستهتر مىباشد ،و در آخر سخن جملۀ اول را تكرار كرده است پدر و مادرم فدايت باد و اين خوى عربهاست كه در برابر عزيز خود اين جمله را بر زبان مىرانند.
اگر اشكال شود كه پس از وفات كسى چگونه مىتوان فدايش شد و اين امرى ناممكن است در پاسخ مىگوييم:در عرف عرب شرط صدق اين جمله امكان فدا شدن نيست زيرا غرض از بيان اين جمله حقيقت فدا شدن نبوده بلكه منظور صرف اظهار كوچكى است تا طرف مقابل متوجه شود كه پيش گويندۀ اين سخن آن قدر عزّت و احترام دارد كه حاضر است پدر و مادر خود را در راهش قربانى و برايش فدا كند و اين امرى است ممكن و معقول.و سرانجام از آن حضرت درخواست مىكند كه او را نزد پروردگارش به ياد آورد و از خاطر خود نبرد و اين خواهشى بجاست زيرا وى زودتر به پيشگاه پروردگار رفته با اين كه رهبر جامعه و پيشواى مردم بوده است،چنان كه هر گاه رهبر يك كشور فرمانروايى را
به شهرى بفرستد كه به حال مردمش رسيدگى كرده و با تشويق و تهديد آنان را به اطاعت سلطان در آورد،لازم است هنگامى كه مىخواهد به مركز باز گردد گزارشى از اطاعت پيروان و سركشى مخالفان داشته باشد و طبيعى است آنان كه فرمان مولى را به جان خريده و دستورهاى او را مو به مو اجرا كردهاند دوست دارند كه اعمال نيكشان نزد رهبر كشور بازگو شود،و به اين دليل به فرمانرواى خود نزديك مىشوند و مىخواهند خود را در قلب او جايگزين سازند و از او درخواست كنند كه دل خود را متوجه آنها كرده براى ايشان اهميت قايل شود.
كلمۀ بال[در اين جا]به معناى امر مهم و مورد اهميت است و ممكن است تقدير سخن امام(علیه السلام)اين باشد و اجعلنا من مهمات بالك يعنى ما را از همه بيشتر به خاطر داشته باش بنا بر اين تقدير كلمۀ مهمّات كه مضاف بوده حذف شده است.
پيامبر اكرم ده سال پس از هجرت رحلت فرمود،ولادتش عام الفيل و بعثت وى در سن چهل سالگى پس از ترميم خانۀ كعبه (1)واقع شد و در پنجاه و سه سالگى به مدينه هجرت فرمود و در هنگام وفات شصت و سه سال از سنّ مباركش گذشته بوده و نقل شده است كه روز ولادت و ورود به مدينه و همچنين رحلت آن حضرت روز دوشنبه بوده و شب چهارشنبه در خانۀ عايشه،همان جا كه وفات يافته بود به خاك سپرده شد،در حالى كه حضرت على(علیه السلام)به اتفاق عباس بن عبد المطلّب و فرزندش فضل عهدهدار غسل آن حضرت بودند،راجع به اين موضوع و چگونگى دفن رسول خدا در شرح خطبۀ 188 ذيل سخن امام(علیه السلام) و لقد علم المستحفظون،مطالبى را بيان داشتيم (2).توفيق از خداوند است.
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لاَ تُدْرِكُهُ الشَّوَاهِدُ- وَ لاَ تَحْوِيهِ الْمَشَاهِدُ- وَ لاَ تَرَاهُ النَّوَاظِرُ- وَ لاَ تَحْجُبُهُ السَّوَاتِرُ- الدَّالِّ عَلَى قِدَمِهِ بِحُدُوثِ خَلْقِهِ- وَ بِحُدُوثِ خَلْقِهِ عَلَى وُجُودِهِ- وَ بِاشْتِبَاهِهِمْ عَلَى أَنْ لاَ شَبَهَ لَهُ- الَّذِي صَدَقَ فِي مِيعَادِهِ- وَ ارْتَفَعَ عَنْ ظُلْمِ عِبَادِهِ- وَ قَامَ بِالْقِسْطِ فِي خَلْقِهِ- وَ عَدَلَ عَلَيْهِمْ فِي حُكْمِهِ- مُسْتَشْهِدٌ بِحُدُوثِ الْأَشْيَاءِ عَلَى أَزَلِيَّتِهِ- وَ بِمَا وَسَمَهَا بِهِ مِنَ الْعَجْزِ عَلَى قُدْرَتِهِ- وَ بِمَا اضْطَرَّهَا إِلَيْهِ مِنَ الْفَنَاءِ عَلَى دَوَامِهِ- وَاحِدٌ لاَ بِعَدَدٍ وَ دَائِمٌ لاَ بِأَمَدٍ وَ قَائِمٌ لاَ بِعَمَدٍ- تَتَلَقَّاهُ الْأَذْهَانُ لاَ بِمُشَاعَرَةٍ- وَ تَشْهَدُ لَهُ الْمَرَائِي لاَ بِمُحَاضَرَةٍ- لَمْ تُحِطْ بِهِ الْأَوْهَامُ بَلْ تَجَلَّى لَهَا بِهَا- وَ بِهَا امْتَنَعَ مِنْهَا وَ إِلَيْهَا حَاكَمَهَا- لَيْسَ بِذِي كِبَرٍ امْتَدَّتْ بِهِ النِّهَايَاتُ فَكَبَّرَتْهُ تَجْسِيماً- وَ لاَ بِذِي عِظَمٍ تَنَاهَتْ بِهِ الْغَايَاتُ فَعَظَّمَتْهُ تَجْسِيداً- بَلْ كَبُرَ شَأْناً وَ عَظُمَ سُلْطَاناً وَ أَشْهَدُ أَنَّ؟مُحَمَّداً؟ عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ الصَّفِيُّ- وَ أَمِينُهُ الرَّضِيُّ ص أَرْسَلَهُ بِوُجُوبِ الْحُجَجِ وَ ظُهُورِ الْفَلَجِ وَ إِيضَاحِ الْمَنْهَجِ- فَبَلَّغَ الرِّسَالَةَ صَادِعاً بِهَا- وَ حَمَلَ عَلَى الْمَحَجَّةِ دَالاًّ عَلَيْهَا- وَ أَقَامَ أَعْلاَمَ الاِهْتِدَاءِ وَ مَنَارَ الضِّيَاءِ- وَ جَعَلَ أَمْرَاسَ الْإِسْلاَمِ مَتِينَةً- وَ عُرَى الْإِيمَانِ وَثِيقَةً
مشاهد:مكانهاى حضور و مجلسها مرائى:جمع مرآة به فتح ميم صورت،منظر، مثل:فلان حسن فى مرآة العين و فى رأى العين:
يعنى چهرۀ زيبا و منظرى نيكو دارد.
فلج:با لام ساكن:پيروزى امراس:جمع مرس به فتح راء و اين خود نيز جمع مرسه است كه به معناى ريسمان مىباشد.
«سپاس و ستايش ويژۀ ذات بارى تعالى است كه حواس ظاهرى او را در نيابند و مكانها وى را در بر نگيرند،ديدهها او را نبينند و پوششها وى را مستور نسازند،خدايى كه با حدوث آفرينش موجودات و اسرار خلقتش، هستى و ازليّت خويش را آشكار فرموده است همانندى آفريدهها دليل بىهمانندى اوست،وعدههايش صادق،و او بالاتر از آن است كه بر بندگان ستم كند،در بارۀ آفريدههايش با نظم و اعتدال رفتار كرده و در اجراى احكام بر آنان به عدل و داد،دستور مىدهد،حدوث و پيدايش موجودات و از بين رفتن و فناى آنها دليل بر جاودانگى او و ناتوانى ايشان نشانۀ قدرت وى مىباشد.
يكى است اما نه به شماره(واحد عددى است)هميشگى است ولى نه در محدودۀ زمان،برقرار است ليكن بر پايهاى تكيه ندارد(بلكه به ذات خويش قائم است)ذهنها او را دريابد نه به كمك حواس ظاهر،ديدگان گواه بر هستى وى هستند نه به گونهاى كه وجود خدا در آنها حضور يابد،افكار بر او احاطه وى هستند نه به گونهاى كه وجود خدا در آنها حضور يابد،افكار بر او احاطه ندارند،بلكه به وسيلۀ افكار بر آنها تجلى كرده است و انديشهها از محيط شدن به ذات حق ابا دارند و خداوند آنها را كه ادعاى پى بردن و احاطه بر كنه ذات دارند به محاكمه مىكشد،حق تعالى بزرگ است امّا نه به اين معنا كه حدّ و مرز جسمش طولانى است او عظمت دارد اما نه اين كه بدنى با استخوان بندى و حدودى مادّى داشته باشد بلكه شأن و مقامش بزرگ و حكومتش با عظمت مىباشد.
باد-بنده و فرستادۀ پاك و امين پسنديدۀ اوست كه وى را با برهانهاى ثابت و استوار و پيروزى آشكار و راه و روش روشن فرستاد و او نيز پيغامهاى الهى را به
جامعه رساند،در حالى كه حق را از باطل جدا ساخت،و مردم را به راههاى روشن راهنمايى كرد،و پرچمهاى هدايت و نشانههاى روشنايى بخش را بر پا داشت،و ريسمانهاى اسلام را محكم و دستگيرههاى ايمان و يقين را،استوار كرد .»
امام(علیه السلام)در اين خطبه نخست خداى را ستوده و سپس ذات اقدس وى را از چند امر،منزّه و دور دانسته است:
1-خداوند به حواس ظاهر در نمىآيد،حضرت از حواس به عنوان شواهد تعبير فرموده است زيرا آنها مدركات خود را مشاهده مىكنند و با آن تماس مىگيرند،و پيش از اين بارها ثابت شده است كه خداوند از درك شدن به حواس پاك و منزه است.
2-مكانها او را در بر نمىگيرد و بر او احاطه نمىيابد و اين از بديهيات است كه خداوند جا و مكان ندارد.
3-چشمها او را نمىبينند،ذكر اين صفت پس از نفى درك شواهد كه عموميت دارد،به اين دليل است كه ممكن است برخى تصور كنند كه گر چه خداوند را بقيّۀ حواس نتوانند درك كنند ولى چشمها مىتوانند او را ببينند،چنان كه تعدادى از مردم اين عقيده را دارند و مىگويند:نفى ديده شدن از ذات حق تعالى گمراهى بلكه كفر است(پاك و منزه است ذات بارى از آنچه اين ستمكاران و اهل باطل مىگويند.) 4-با پردههاى مادى و حجابهاى جسمانى ذات اقدس حق تعالى پوشيده نمىشود زيرا چنين پوششى خاصّ اجسام است و حق تعالى از جسم بودن پاك و مبرّاست .
5-حادث و پديده نيست،و دليل بر آن،حادث بودن آفريدههايش
مىباشد،در اين مورد امام(علیه السلام)حدوث آفرينش را دليل بر دو امر دانسته است:
الف-بر قديم بودن ذات حق تعالى.ب-بر اصل وجود و هستى خداوند،و شرح اين مطلب در خطبه 151 ذيل الحمد للّه دال على وجوده بخلقه... ذكر شد (1)،جز آن كه در آن جا،هستى آفريدهها را دليل بر وجود خدا دانسته،ولى در اين خطبه حدوث آنها را دليل قرار داده است و چون هستى ممكنات دليل بر هستى صانع آنها مىباشد.پس سزاوار است كه حدوث آنها دليل بر قدم حق تعالى باشد قديم بودن و ازليّت براى خداوند به يك معناست .
6-شبيه و مانندى براى او نيست زيرا همانندى ويژۀ آفريدههاى وى است،اين مطلب نيز در بيان خطبۀ نام بردۀ فوق به تفصيل شرح شده است .
7-خداوند در وعدههاى خود صادق استيعنى آنچه در كتابهاى پيامبرانش خبر داده در تحقق آن شكّى نيست خواه مربوط به امور دنيا باشد چنان كه وعدۀ نصرت به پيامبر و يارانش داده كه مىفرمايد: «وَعَدَكُمُ اللّهُ مَغانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَها» (2)...»و نيز وعده داده است كه آنان را در زمين خليفه قرار دهد:
«وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ» (3).»و خواه مربوط به آخرت باشد چنان كه بندگان صالحش را وعدۀ بهشت و ثواب جزيل داده است،و خلف وعد كذب است و آن هم بر خداى متعال محال است چنان كه در قرآن مىفرمايد: «إِنَّ اللّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ» (4).»
1) صفحه 228،ج 3.
2) سوره فتح(48)قسمتى از آيه(19)،يعنى:خدا به شما نويد داده است كه غنيمتهاى فراوانى به دست آوريد.
3) سوره نور(24)قسمتى از آيه(54)، [1]يعنى:خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دادهاند وعده داده است كه آنان را در روى زمين خليفه قرار دهد.
4) سوره رعد(13)قسمتى از آيه(30)، [2]يعنى:بدرستى كه خداوند خلف وعد انجام نمىدهد.
8-به بندگانش ستم روا نمىدارد،بر خلاف سلاطين و پادشاهان روى زمين كه هر گاه ستم كردن بر زير دستان به سودشان باشد و از آن لذت ببرند و يا در ترك آن ضررى احساس كنند در حق آنان روا مىدارند،و اين خود معلول طبيعت مادى بشرى است كه اين را براى خود كمال مىداند،ولى ذات اقدس پروردگار از چنين خاصيّتى مبرّا و دور است.
9-در ميان آفريدههايش به عدل رفتار مىكند و نظام خلقت را بر پايۀ عدل استوار فرموده است،اين مطلب آن چنان روشن است كه نيازى به توضيح ندارد .
10-به دليل حدوث مخلوقاتش بر ازليّت و بىآغازيش استدلال،و به دليل اهميت اين موضوع،به اختلاف عبارت آن را تكرار فرموده است.
11-به ناتوانى مخلوقات بر كمال قدرت وى استدلال مىشود.آنچه غير از ذات خداست بطور كلّى داغ نقص قدرت بلكه كمال عجز و ناتوانى بر پيشانى دارد،زيرا همگى نيازمند به او هستند و او مبدأ وجودى همۀ آنهاست و هيچ كدام از سببها و علّتها،علّت واقعى نيستند بلكه همه از معدّات مىباشند پس در حقيقت هيچ قدرتى نيست مگر از او و براى او،و شكل منطقى استدلال با يك قياس استثنايى چنين است:اگر خداوند نسبت به وجود امرى عجز و ناتوانى مىداشت،مبدأ وجودى آن واقع نمىشد،امّا او مبدأ تمام هستيهاست، پس قدرت كاملهاش بر تمام آنها ثابت است.
يادآورى:از باب اصطلاح،عجز در موردى به كار مىرود كه از آن انتظار قدرت مىرود مثل اين كه به ديوار نمىگويند عاجز است زيرا از آن انتظار قدرت و توانايى نمىرود.
12-جاودانه است زيرا جز ذات اقدس وى همه چيز محكوم به فناست.
قدرت و حاكميّت حق تعالى بر آنچه از آفريدههايش كه آمادگى فنا دارند،
صورت عدم افاضه مىفرمايد،چنان كه قرآن به اين معنا اشاره مىكند: «وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلاّ مَنْ شاءَ» (1)شكل استدلال براى اثبات اين صفت بر طبق قياس استثنايى چنين است:اگر خدا هم مانند بقيۀ مخلوقات مقهور فنا و نيستى بود جايز الفنا و ممكن مىبود و حال آن كه واجب الوجود بالذات است،پس مقهور فنا نيست بلكه جاويد است و براى هميشه ثابت مىباشد .
13-حق تعالى يكتا و أحد است،واحد نيست كه در سلسلۀ اعداد در آيد، بلكه مبدأ تمام كثرات و شمارنده همۀ آنهاست،در مباحث گذشته بارها اين معنا را بيان داشتيم كه:اطلاق وحدت بر خدا چگونه و به چه معناست و اين جا،نيازى به اعادۀ آن نيست.
14-جاودانه است نه در محدودۀ زمان،اين نيز در گذشته روشن شد كه دائم بودن وجود حق تعالى به معناى مساوى بودن وجود او با وجود زمان است،زيرا وى پس از آفرينش مجرّدات زمان را ايجاد فرمود و مساوى با زمان بودن به معناى در زمان بودن نيست و به دليل اين كه واژۀ امد به معناى نهايت زمان و سرانجام فرصتى است كه براى موجود زمانى تحقّق دارد و نيز ثابت شده است كه خداوند موجودى زمانى نيست بنا بر اين ثابت مىشود كه وى جاودانى و بدون زمان است.
15-استوار است امّا بر پايهاى متكى نيست كه او را بر پاى دارد مانند همه ممكنات و اين در حقيقت همان معناى واجب الوجود است كه ما در شرح جملۀ الحمد للّه الدال على وجوده بخلقه مبرهن ساختيم و نيز بسيارى از مباحث اين فصل در آن خطبه ذكر شده است.
1) سوره زمر(39)قسمتى از آيه(68)، [1]يعنى:فرياد عظيم در صور دميده شود تا جز آنچه كه خدا بقايش را خواسته هر كه در آسمانها و زمين است مدهوش و محكوم به فنا شوند.
16-انديشهها او را دريابند،ولى نه با حواسّ ظاهر،يعنى ذهنها به اندازۀ توان خود به سبب صفات سلبى و نسبى وى را مىشناسند،و اين كه امام مىفرمايد:لا بمشاعره،مقصود آن است كه اين تصور،نه از طريق حواس ظاهر است و نه تصورى است شبيه به آنچه از آن طريق و به وسيلۀ آنها به دست مىآيد،بلكه بر وجهى شايستهتر و با عقل صرف،دور از علايق مادّى و توابع آن،از قبيل:وضع،مكان،مقدار و...درك مىشود.
17-ديدگان گواه بر هستى وى هستند،نه بر حضورش،اين صفت اشاره به آن است كه چشمها عقول را وادار مىكنند تا از روى آثار قدرت و لطيفههاى صفت و خلاصه آنچه كه با آنها درك مىشود به وجود حق تعالى گواهى دهند و چون اين گواهى امرى است بسيار روشن،چنان است كه گويا خداوند در ميان همۀ ديدنيها مشهود است هر چند كه چشم،او را به حضور نمىآورد و با ذات وى تماسّ نمىگيرد،و احتمال ديگر در معناى عبارت امام(علیه السلام)آن است كه وجود ديدنيها و زيباييهاى آن،شاهد بر وجود صانع سبحانه و تعالى مىباشد،نه بر حضور حسى او .
18-حق تعالى در وهم و خيال نگنجد،خداوند به دليل اين كه مجرّد از ماده است عقل بر او احاطه ندارد،چه رسد به نيروى واهمه،زيرا اين قوه به معانى جزئيّهاى تعلق مىگيرد كه از محسوسها و امور مادّى به دست مىآيند.
طرز استدلال و شكل قياسى كه در اين جا تشكيل مىشود چنين است:هيچ واجب الوجودى با نيرويى كه اشياى مادى و داراى وضع را درك مىكند،ادراك نمىشود،و هر چه با،وهم درك شود تعلق به امر مادّيى دارد كه داراى وضع است،و نتيجه اين مقدمات اين است:هيچ واجب الوجودى به وسيلۀ و هم بكلّى درك نمىشود،تا چه رسد به احاطه اين نيرو بر او،كه حقيقت وى را درك كند،اين مطلبى است كه بارها در مباحث قبل ذكر شده است.
19-حق تعالى خود را براى اوهام و خيالها،روشن و متجلّى ساخته است،چون ثابت شده است كه نيروى واهمه،تنها محسوسهاى جزيى را در مىيابد،پس معناى تجلّى خداوند براى اوهام آن است كه حق تعالى در صورتهاى جزيى تمام آنچه كه به وسيلۀ وهمها درك مىشوند،نشان داده است كه او صانع و موجد آنهاست،زيرا اوهام،موقعى كه به خود و تغييرات عارضۀ بر خود مىنگرند،در مىيابند كه موجدى دارند و اين تغييرات از ناحيۀ اوست و اين ادراك جزيى غير از ادراك عقلى است كه كلّى مىباشد.
حرف باء در كلمۀ بها به معناى سببيّت است يعنى اصل وجود اين قوا دليل اساسى براى تجلّى خداوند در خود آنهاست و ممكن است كه به معناى فى باشد يعنى:خداوند براى آنها در وجودشان ظهور فرموده است،واژۀ بل براى برگشتن از امرى ناممكن(احاطه)و اثبات آنچه ممكن است يعنى تجلى و ظهور حق تعالى.
20- و بها امتنع منها ،نقصانى كه در قواى ادراكى آدمى وجود دارد آنها را از احاطۀ بر وجود خداوند باز داشته است زيرا-چنان كه پيش از اين خاطر نشان ساختيم-قوۀ واهمه و خيال،اختصاص به جزئيات حسّى دارد و براى درك معانى كلّى و مجرّد از مادّه آماده نيست.دليلهاى ديگرى هم براى آن وجود دارد كه از جملۀ آنها،علوّ ساحت اقدس ربوبى از انواع تركيب است علاوه بر نقصى كه در قواى ادراكى مىباشد.اين صفت به تعبير ديگر چنين بيان مىشود:نيروى واهمه با اعتراف خود از درك ذات حق تعالى عاجز است،به دليل اين كه هم خودش ناقص است و هم،كنه ذات حق درك شدنى نيست، هنگامى كه توجه به خدا مىكند و مىخواهد وى را بشناسد به عجز و ناتوانى خود اعتراف مىكند.
21- و اليها حاكمها ،حق تعالى اوهام را حاكم قرار داده يعنى ميان
خودشان و خود،داور(حكم)قرار داده است،با اين توضيح كه وقتى به طلب ذات حق روى مىآورند و از آن به خردها رجوع مىكنند با كمال افسوس اقرار مىكنند كه با زحمت و رنج بسيار نمىتوان به كنه ذات حق پى برد و او را شناخت و به عجز و ناتوانى خود اعتراف دارند.زيرا موقعى كه از يك طرف به نيازمندى،نقصان ذاتى و مخلوقيت خود و از طرف ديگر به بىنيازى،كمال،و خالقيت خدا و خلاصه،تمام صفات مصنوعيّت خويش و صانعيّت خداوند بر مىخورند،به عجز از شناخت حق اقرار مىكنند.
برخى از شارحان نهج البلاغه گفتهاند كه مراد امام(علیه السلام)از كلمۀ اوهام در اين جا،عقول است،و بديهى است كه عقول نيز بر حق تعالى احاطه نمىيابند زيرا وى،مركب و محدود نيست بنا بر اين منظور از:تجلى خداوند براى عقول كشف حقايقى است كه عقول مىتوانند به آن برسند يعنى صفات ثبوتيه و سلبيۀ خداوند و جملۀ و بها امتنع منها يعنى با عقل و دلالت عقلى معلوم مىشود كه ذات حق درك شدنى نيست و عبارت اليها حاكمها يعنى خداوند عقلهايى را كه ادعاى درك كنه و احاطۀ كامل به وجود وى دارند طرف دعواى خود شمرده و سپس ايشان را به نزد عقلهاى سالم و دور از غرض براى محاكمه آورده و اينها آنان را محكوم كردهاند كه چنين ادعايى ناصحيح است.آنچه اين شارح احتمال داده كه اوهام را بر عقول اطلاق كرده اگر چه بطور مجاز درست است ولى اين جا قرينهاى وجود ندارد و بدون ضرورت،غير حقيقت اراده شده است.
برخى ديگر گفتهاند تقدير عبارت امام اين است: لم تحط به اهل الاوهام ، يعنى صاحبان و هم و خيال احاطۀ به ذات خدا پيدا نمىكنند،و مضاف حذف شده است اما اگر با نظر دقيق تامّل شود معناى سخن امام همان است كه ما در اول خاطر نشان ساختيم و يا حدّاقل شبيه به آن است.آرى اين واژههاى پر معنا، از لطيفههاى سخنان امام و شامل بسيارى از اسرار حكمت مىباشد .
22-صفت ديگر خداوند كه حاكى بر جسم نبودن وى مىباشد:كونه تعالى ليس بذى كبر...تجسميا،مىباشد،توضيح،اين كه واژۀ كبير سه اطلاق دارد:
1-آنچه كه مقدارش زياد حجمش بزرگ باشد.
2-حيوانى كه سنّش بالا باشد.
3-بزرگ قدر،و والا مقام.
امام(علیه السلام)در اين صفت،بزرگى به معناى اول را از خداوند نفى مىفرمايد زيرا اگر خدا به آن معنا كبير باشد لازمهاش داشتن جهات سهگانه و جسميّت است كه باطل مىباشد و دور بودن معناى دوم از خداوند نيز امرى است روشن.كلمۀ تجسيما مصدر منصوب و در مورد حال است يعنى به حالت جسم بودن.امتداد جسم را به نهايات كه جهات سهگانه است اسناد داده است به اين دليل كه آخرين مرحلهاى مىباشد كه طبيعت با كشش و امتدادش به آن منتهى و در آن جا متوقّف مىماند و نيز دليل اين كه جهات را علت بزرگ شدن دانسته اين است كه بزرگ شدن لازمۀ كشيده شدن به سوى جهات است.
23- و لا بذى عظم...تجسيدا ،در اين صفت نيز نفى جسميت از خداوند شده است از سه معنايى كه براى كبير گفتيم اوّل و سوّمش را براى عظيم نيز گفتهاند اما بر معناى دوم اطلاق نمىشود،و مراد امام در اين جا،نفى معناى اوّل آن از خداست چون خدا جسم نيست و اسناد تناهى به غايات نيازى به دليل ندارد زيرا غايات سبب تناهى و محل انقطاع آن مىباشند و نيز اسناد تعظيم به آن مانند اسناد تكبير است كه ذكر شد.(اين عبارات در شمارۀ قبل توضيح داده شد).
24-حق تعالى داراى شأن و مقامى بزرگ است.
25-سلطنتى با شكوه دارد،با توجه به توضيحى كه در شمارههاى 22 و
23 بيان داشتيم كه امير المؤمنين(علیه السلام)صفت بزرگ بودن به دو معناى اوّل در هر كدام از آنها را،شايستۀ ذات اقدس احديت ندانست اما در دو صفت اخير معناى سوّمى از آنها را براى حضرتش اثبات كرد كه عبارت از بزرگى مقام و عظمت جلال وى باشد.
و اما نصب دو كلمۀ شأنا و سلطانا به واسطۀ تميز بودن است و معناى عبارت چنين است شأن و مقام او،بالاست و حاكميت و تسلّطش با عظمت است او سرچشمۀ مقام هر صاحب مقام و سرانجام سلطنت هر صاحب قدرتى است بالاتر از رتبۀ او،و عظيمتر از حكومت وى وجود ندارد،جز او خدايى نيست،او بزرگ مقام،بلند مرتبه،صاحب كبريايى،عظمت و جلال است .
امام(علیه السلام)پس از حمد خداوند و ستايش وى،به آنچه شايسته اوست، سخن خود را با گواهى بر بندگى پيامبر(صلی الله علیه و آله)تكميل كرد،بندگى كه مبدأ كمال علمى و نظرى براى نفس انسانى است،و سپس ويژگيهايى را براى آن حضرت بر شمرده است كه هر كدام منشأ كمال در جهت عمل است،او برگزيدۀ خدا و امين وحى و پسنديدۀ اوست و نيز به رسالت پيامبر و دلايل و حجتهاى محكمى كه با خود آورده اشاره فرموده است و منظور از اين حجّتها ممكن است يا خصوص معجزات باشد و يا امرى عمومىتر يعنى آنچه از طرف خدا بر مردم اتمام حجتى باشد كه در قيامت نگويند اگر براى ما پيامبرى فرستاده بودى تو را اطاعت مىكرديم،و به اين معنى تمام راههاى فروع دين و ادلّۀ احكام آن را فرا مىگيرد و معناى وجوب حجّتها،دليلهايى است كه پذيرش آنها براى مردم حتمى و عمل طبق آن،لازم بوده است. و ظهور الفلح :پيروزى آشكار بر بقيّه اديان و غلبه يافتن بر اهل آن،چه كسانى كه براى خدا شريك قايل بودند و چه آنان كه وجود خدا را منكراند. و ايضاح المنهج :پيامبر اسلام راه خدا و شريعت وى را واضح و روشن مىكند،چنان كه قرآن به اين معنى اشاره
دارد: «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ» (1)زيرا،هدايتى كه در اين آيۀ شريفه ذكر شده به معناى روشن ساختن راه و جملۀ «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ» اشاره به برخى از هدفهاى بعثت پيامبر است و عبارت: بظهور الفلج در سخن امام نيز به همين معنا مىباشد و فلج به ضمّ فاء و سكون لام به معناى پيروزى و با ضمّ لام به معناى شاعر و سخنران نيز جايز است.
فبلّغ الرسالة... ،اين جمله اشاره است به اين كه پيامبر اكرم امانت الهى را كه عبارت از وحى بود،به حق ادا فرمود،و منظور از صدعه بالرّساله روشن و آشكارا ساختن ماموريت رسالت مىباشد و در گذشته (2)معلوم شد كه اصل صدع به معناى شقّ و جدا كردن است كه گويا پيامبر(صلی الله علیه و آله)با اظهار نبوّت و رسالت خود،شق عصاى مشركان كرده و جمع شرور آنان را پراكنده و متفرّق ساخته است،و معناى حمله على الحجّه،دعوت جامعه و مجذوب ساختن آنها براى گام نهادن در راه روشن خدا و شريعت اوست،و اين دعوت براى آنان كه اهل تعقّل و استدلالند همراه با حكمت و موعظۀ نيكو و مجادلۀ به نحو احسن است امّا براى كسانى كه به استدلال توجّهى ندارند با جنگ و شمشير توأم خواهد بود،و منظور از بپا داشتن پرچمهاى هدايت،نشان دادن دليلها مىباشد كه عبارت است از معجزهها و كليۀ قوانين دينى و منار الضياء نيز به معناى دليلهاى روشن است و واژههاى محّجه ، أعلام و منار ،به عنوان استعاره به كار رفته و دو كلمۀ صادعا و دالاّ حال و منصوب و كلمههاى امراس و عرى استعاره از دين و ايمان است كه بر آن چنگ مىزنند و به آن متمسّك مىشوند و واژههاى متانه و وثاقه ترشيحهاى اين استعارهاند.
امام(علیه السلام)با اين طرز بيان و عبارات دقيق،اشاره مىكند به اين كه اصول اسلامى بايد آن چنان روشن و استوار در دلها جايگزين شود كه انسانها براى نجات از تمام مهلكههاى دنيا و آخرت به آن تمسّك جويند و آن را پيوسته دليل رسيدن به كليه اهداف غايى خود بدانند.توفيق از خداوند است.
وَ لَوْ فَكَّرُوا فِي عَظِيمِ الْقُدْرَةِ وَ جَسِيمِ النِّعْمَةِ- لَرَجَعُوا إِلَى الطَّرِيقِ وَ خَافُوا عَذَابَ الْحَرِيقِ- وَ لَكِنِ الْقُلُوبُ عَلِيلَةٌ وَ الْبَصَائِرُ مَدْخُولَةٌ- أَ لاَ يَنْظُرُونَ إِلَى صَغِيرِ مَا خَلَقَ كَيْفَ أَحْكَمَ خَلْقَهُ- وَ أَتْقَنَ تَرْكِيبَهُ وَ فَلَقَ لَهُ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ- وَ سَوَّى لَهُ الْعَظْمَ وَ الْبَشَرَ- انْظُرُوا إِلَى النَّمْلَةِ فِي صِغَرِ جُثَّتِهَا وَ لَطَافَةِ هَيْئَتِهَا- لاَ تَكَادُ تُنَالُ بِلَحْظِ الْبَصَرِ وَ لاَ بِمُسْتَدْرَكِ الْفِكَرِ- كَيْفَ دَبَّتْ عَلَى أَرْضِهَا وَ صُبَّتْ عَلَى رِزْقِهَا- تَنْقُلُ الْحَبَّةَ إِلَى جُحْرِهَا وَ تُعِدُّهَا فِي مُسْتَقَرِّهَا- تَجْمَعُ فِي حَرِّهَا لِبَرْدِهَا وَ فِي وِرْدِهَا لِصَدَرِهَا- مَكْفُولٌ بِرِزْقِهَا مَرْزُوقَةٌ بِوِفْقِهَا- لاَ يُغْفِلُهَا الْمَنَّانُ وَ لاَ يَحْرِمُهَا الدَّيَّانُ- وَ لَوْ فِي الصَّفَا الْيَابِسِ وَ الْحَجَرِ الْجَامِسِ- وَ لَوْ فَكَّرْتَ فِي مَجَارِي أَكْلِهَا- وَ فِي عُلْوِهَا وَ سُفْلِهَا- وَ مَا فِي الْجَوْفِ مِنْ شَرَاسِيفِ بَطْنِهَا- وَ مَا فِي الرَّأْسِ مِنْ عَيْنِهَا وَ أُذُنِهَا- لَقَضَيْتَ مِنْ خَلْقِهَا عَجَباً وَ لَقِيتَ مِنْ وَصْفِهَا تَعَباً- فَتَعَالَى الَّذِي أَقَامَهَا عَلَى قَوَائِمِهَا- وَ بَنَاهَا عَلَى دَعَائِمِهَا- لَمْ يَشْرَكْهُ فِي فِطْرَتِهَا فَاطِرٌ- وَ لَمْ يُعِنْهُ عَلَى خَلْقِهَا قَادِرٌ- وَ لَوْ ضَرَبْتَ فِي مَذَاهِبِ فِكْرِكَ لِتَبْلُغَ غَايَاتِهِ- مَا دَلَّتْكَ الدَّلاَلَةُ إِلاَّ عَلَى أَنَّ فَاطِرَ النَّمْلَةِ- هُوَ فَاطِرُ النَّخْلَةِ- لِدَقِيقِ تَفْصِيلِ كُلِّ شَيْءٍ- وَ غَامِضِ اخْتِلاَفِ كُلِّ حَيٍّ- وَ مَا الْجَلِيلُ وَ اللَّطِيفُ وَ الثَّقِيلُ وَ الْخَفِيفُ- وَ الْقَوِيُّ وَ الضَّعِيفُ فِي خَلْقِهِ إِلاَّ سَوَاءٌ وَ كَذَلِكَ السَّمَاءُ وَ الْهَوَاءُ وَ الرِّيَاحُ وَ الْمَاءُ- فَانْظُرْ إِلَى الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ وَ النَّبَاتِ وَ الشَّجَرِ- وَ الْمَاءِ وَ الْحَجَرِ وَ اخْتِلاَفِ هَذَا اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ- وَ تَفَجُّرِ هَذِهِ الْبِحَارِ وَ كَثْرَةِ هَذِهِ الْجِبَالِ- وَ طُولِ هَذِهِ الْقِلاَلِ وَ تَفَرُّقِ هَذِهِ اللُّغَاتِ- وَ الْأَلْسُنِ الْمُخْتَلِفَاتِ- فَالْوَيْلُ لِمَنْ أَنْكَرَ الْمُقَدِّرَ وَ جَحَدَ الْمُدَبِّرَ- زَعَمُوا أَنَّهُمْ كَالنَّبَاتِ مَا لَهُمْ زَارِعٌ- وَ لاَ لاِخْتِلاَفِ صُوَرِهِمْ
صَانِعٌ- وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى حُجَّةٍ فِيمَا ادَّعَوْا- وَ لاَ تَحْقِيقٍ لِمَا أَوْعَوْا وَ هَلْ يَكُونُ بِنَاءٌ مِنْ غَيْرِ بَانٍ أَوْ جِنَايَةٌ مِنْ غَيْرِ جَانٍ وَ إِنْ شِئْتَ قُلْتَ فِي الْجَرَادَةِ- إِذْ خَلَقَ لَهَا عَيْنَيْنِ حَمْرَاوَيْنِ- وَ أَسْرَجَ لَهَا حَدَقَتَيْنِ قَمْرَاوَيْنِ- وَ جَعَلَ لَهَا السَّمْعَ الْخَفِيَّ وَ فَتَحَ لَهَا الْفَمَ السَّوِيَّ- وَ جَعَلَ لَهَا الْحِسَّ الْقَوِيَّ وَ نَابَيْنِ بِهِمَا تَقْرِضُ- وَ مِنْجَلَيْنِ بِهِمَا تَقْبِضُ- يَرْهَبُهَا الزُّرَّاعُ فِي زَرْعِهِمْ- وَ لاَ يَسْتَطِيعُونَ ذَبَّهَا وَ لَوْ أَجْلَبُوا بِجَمْعِهِمْ- حَتَّى تَرِدَ الْحَرْثَ فِي نَزَوَاتِهَا وَ تَقْضِيَ مِنْهُ شَهَوَاتِهَا- وَ خَلْقُهَا كُلُّهُ لاَ يُكَوِّنُ إِصْبَعاً مُسْتَدِقَّةً- فَتَبَارَكَ اللَّهُ الَّذِي يَسْجُدُ لَهُ «مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً» وَ يُعَفِّرُ لَهُ خَدّاً وَ وَجْهاً- وَ يُلْقِي إِلَيْهِ بِالطَّاعَةِ سِلْماً وَ ضَعْفاً- وَ يُعْطِي لَهُ الْقِيَادَ رَهْبَةً وَ خَوْفاً- فَالطَّيْرُ مُسَخَّرَةٌ لِأَمْرِهِ- أَحْصَى عَدَدَ الرِّيشِ مِنْهَا وَ النَّفَسِ- وَ أَرْسَى قَوَائِمَهَا عَلَى النَّدَى وَ الْيَبَسِ- وَ قَدَّرَ أَقْوَاتَهَا وَ أَحْصَى أَجْنَاسَهَا- فَهَذَا غُرَابٌ وَ هَذَا عُقَابٌ- وَ هَذَا حَمَامٌ وَ هَذَا نَعَامٌ- دَعَا كُلَّ طَائِرٍ بِاسْمِهِ وَ كَفَلَ لَهُ بِرِزْقِهِ- وَ أَنْشَأَ السَّحَابَ الثِّقَالَ فَأَهْطَلَ دِيَمَهَا- وَ عَدَّدَ قِسَمَهَا فَبَلَّ الْأَرْضَ بَعْدَ جُفُوفِهَا- وَ أَخْرَجَ نَبْتَهَا بَعْدَ جُدُوبِهَا
دخل:عيب بشرة:ظاهر پوست بدن جامس:خشك و بىرطوبت شراسيف:اطراف دندهها كه شكم را در بر مىگيرند.
ضرب فى الارض:سير و گردش در زمين حدقه:سياهى ميان چشم قمر:سفيدى و روشنايى چشم،حدقه قمراء:حدقۀ روشن و سفيد اجلبوا:جمع كردند نزوات:پرشها و حركات تعفير:در خاك غلطيدن
«اگر انسانها در عظمت قدرت خداوندى و نعمتهاى فراوان او مىانديشيدند به راه حق،باز مىگشتند و از عذاب آتش مىهراسيدند،امّا اين دلها بيمار و چشمها عيبناك است،آيا به موجود كوچكى كه حق تعالى آفريده است نگاه نمىكنند كه چگونه آن را استوار آفريده و مواد تركيبى و بهم پيوستگى وى را
محكم كرده و برايش گوش و چشم ايجاد فرمود و استخوان بندى و پوست بدن وى را نظام بخشيد،به مورچه و كوچكى جثّه و ظرافت اندام وى كه به چشم در نمىآيد و به آسانى در انديشه نمىگنجد،نگاه كنيد كه چگونه بر روى زمين راه مىرود و به جانب روزى خود راه مىيابد،دانه را به لانۀ خود مىبرد و در جايگاه مناسب نگهداريش مىكند،در تابستان براى زمستان و در هنگام تمكن و قدرت، براى زمانى كه امكان جنب و جوش ندارد،آذوقۀ خود را ذخيره مىكند،در حالى كه روزيش تضمين شده و خوراك موافق با طبعش آماده شده است،خداى منّان و پاداش دهنده از وى غفلت نمىكند و محرومش نمىسازد اگر چه در دل سنگى صاف و ميان صخرهاى خشك باشد،اگر در مجارى خوراك و قسمتهاى بالا و پايين دستگاه گوارش و اعضايى كه براى حفظ آن آفريده شده و چشمها و گوشهاى وى انديشه كنى در تعجب فرو رفته و به شگفتى خلقتش اعتراف خواهى كرد و از بيان توصيف آن به زحمت خواهى افتاد،پس بلند مرتبه است، خداوندى كه مورچه را بر روى دست و پايش برقرار ساخت و پيكرۀ وجودش را با استحكام خاصّ بنا گذاشت،هيچ آفرينندهاى در خلقت اين حشره با او شركت نداشته و هيچ قدرتى در آفرينش وى او را يارى نكرده است،و اگر راههاى انديشۀ خود را تا به آخر بپيمايى سرانجام به آن جا خواهى رسيد كه آفرينندۀ اين مورچۀ ريز،همان آفريدگار درخت(تنومند)خرماست،زيرا هر دو از جنبۀ دقّت و پيچيدگى شبيه هم هستند،اگر چه تفاوتهايى با همديگر دارند و در زمينۀ آفرينش خداوند،موجودات بزرگ و كوچك،سنگين و سبك،توانا و ناتوان همه يكسانند، و خلقت آسمان،هوا،باد و آب نيز چنين است،پس اكنون به خورشيد و ماه،گياه و درخت،آب و سنگ و اختلاف اين شب و روز،و جريان اين درياها و فراوانى اين كوهها و بلندى اين قلهها و ناهمگونى اين لغتها و زبانهاى گوناگون با دقت نگاه كن(تا خداى را بشناسى)و واى بر كسى كه ناظم و مدبّر اينها را انكار كند،اين منكران مىپندارند كه خود همانند گياه(خودرو)بدون زارعند و براى شكلهاى گوناگونشان سازندهاى نيست،در حالى كه براى ادّعاى خود دليلى اقامه نكرده و
براى آنچه در مغز خود پرورانده تحقيقى به عمل نياوردهاند و آيا ممكن است كه ساختمانى بدون سازنده و يا جنايتى بدون جنايتگر پديد آيد؟ اگر مايلى،در بارۀ ملخ بينديش كه خداوند برايش دو چشم سرخ آفريد و براى آنها دو حدقه مانند ماه تابان روشن ساخت،و گوشى پوشيده و پنهان برايش قرار داد و دهانى به تناسب خلقتش به او ارزانى كرد،احساس وى را تقويت كرد و دو دندان كه وسيلۀ قطع و دو داس(شاخك)كه وسيلۀ جمعآورى است به او عنايت فرمود،كشاورزان براى زراعت خود از آن مىترسند و قادر بر دفعش نيستند،اگر چه تمامشان دست به دست همديگر بدهند،بلكه نيرومندانه پيش مىآيد تا وارد كشتزار شده و آنچه ميل دارد مىخورد،با آن كه تمام پيكر او به اندازۀ يك انگشت باريك هم نيست.
پس بزرگوار است خداوندى كه تمام ساكنان آسمانها و زمين از روى اجبار يا اختيار در برابرش خاضعانه سجده مىكنند و صورت و جبين برايش به خاك مىسايند و طوق بندگى او را در حال تندرستى و ناتوانى به گردن مىاندازند و از ترس و بيم،زمام اختيار خود را به وى مىسپارند،پرندگان مسخّر فرمانش هستند و او شمارۀ پرها و نفسهاى آنها را مىداند،پاهاى آنها را قدرت مقاومت در دريا و خشكى داده و روزيشان را مقدّر فرموده و اقسام و انواع آنها را مشخص كرده است،كه اين،زاغ است و آن عقاب،يكى كبوتر است و آن ديگرى شتر مرغ هر پرندهاى را به نامى خوانده و روزيش را تكفّل كرده است،ابرهاى سنگين را ايجاد فرموده و بارانهاى شديد و پى در پى از آن فرو فرستاده و سهم باران هر جايى را مشخّص ساخته است،پس(با اين كار)زمين خشك را آبيارى كرده و گياهان را پس از خشكيدن دوباره رويانده است .»
و لو فكروا...مدخوله ،حرف لو براى اين وضع شده است كه نبودن يك امرى را به نبودن امر ديگرى وابسته بداند.(خواه اين دو امر،لازم و ملزوم باشند يا اين كه هيچ رابطۀ ميانشان نباشد)اما بيشتر در موردى به كار مىرود كه
نبودن ملزوم باعث تحقّق نيافتن لازم شده باشد و اين مطلب دو صورت دارد:
1-اين كه نسبت ميان لازم و ملزوم از نسبت چهارگانه تساوى باشد، خواه حقيقى و خواه وضعى.
2-ملزوم،علّت براى لازم باشد تا نبودن آن ملزوم دليل نبودن اين لازم باشد،اما اگر ميان آنها(لازم و ملزوم)رابطۀ عليت نباشد،عكس آن هم ممكن است يعنى نبودن ملزوم وابستۀ به نبودن لازم باشد بطورى كه از آيۀ قرآن چنين بر مىآيد: «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا» (1)(در اين آيه از عدم لازم كه عبارت از نبودن فساد است،بر عدم ملزوم كه نبودن خدايان باشد،استدلال شده)،در اين خطبه امام(علیه السلام)لو را بر طبق صورت دوم به كار برده يعنى جملۀ شرطيه را علّت جمله جزا دانسته و فرموده است:علّت اين كه مردم از گمراهى و نادانى به طرف حقيقت بر نگشتند و از كيفر آخرت نترسيدند آن است كه در عظمت آفرينش و آفريدههاى حيرتانگيز و نعمتهاى فراوان حق تعالى نيانديشيدند،بنا بر اين از عدم علت استدلال بر عدم معلول شده است،زيرا تفكّر در اين امور،سبب توجّه انسان به دين خدا و پيمودن راه ديانت و شريعت مىشود،چنان كه قرآن نيز بدين معنا اشاره مىفرمايد: «أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللّهُ مِنْ شَيْءٍ» (2)و جاى ديگر چنين مىگويد «أَ فَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى السَّماءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْناها» (3)و جز اينها.
1) سوره انبياء(21)قسمتى از آيه(21)، [1]يعنى:اگر در زمين و آسمان چند خدايى بود جهان به تباهى كشيده مىشد.
2) سوره اعراف(7)قسمتى از آيۀ(184)، [2]يعنى:آيا در ملكوت و قواى آسمانها و زمين و هر چه خدا آفريده،با انديشه نمىنگرند؟
3) سوره ق(50)قسمتى از آيه(15)، [3]يعنى:آيا آسمان را بر فراز خود نمىنگرند كه چگونه بناى آن را استوار ساختيم؟
و لكن القلوب...مدخوله ،امام(علیه السلام)در اين جملات بيان مىكند،اين كه مردم در عظمت آفرينش نمىانديشند،به آن سبب است كه شرط انديشيدن يعنى سلامت دل و چشم بصيرت از آنها رخت بر بسته است،زيرا قلبهايشان بيمار و ديدۀ حق بينشان معيوب است و علّت آن هم توجه به زرق و برق امور پست مادى كه همانند پردهاى ديدۀ دل آدمى را مىپوشاند و چشم بصيرت او را آن چنان بىنور مىسازد كه از درك راه روشن حق،وى را باز مىدارد .
ا لا ينظرون...البشر ،در اين قسمت حضرت آنان را كه از انديشيدن در عظمت حق تعالى و شگفتى آفرينش او غافلند آگاه كرده و آنها را به تفكر وامىدارد و با اين عمل به بهترين وجه،نظم و ترتيب سخنورى را رعايت فرموده است زيرا بطور معمول هر گاه خطيبى بخواهد براى جمعى به سخنرانى بپردازد نخست بطور اجمال كليّاتى از آنچه منظور نظر دارد براى شنوندگان مىگويد تا ذهن آنها را براى شنيدن اصل گفتار آماده سازد،و سپس به تفصيل مطلب مىپردازد،اين جا نيز به دليل اين كه مىخواهد بطور تفصيل برخى از آفريدههاى عجيب الخلقۀ خداوند را براى آنان بيان كند و آنها را به تفكر وادار سازد،در اوّل به عظمت و بزرگى قدرت كاملۀ حق تعالى اشاره كرده و شنوندگانى را كه از انديشيدن در خلقت خدا غافلند مورد سرزنش و ملامت قرار مىدهد تا بفهماند كه مىخواهد مطلبى را به تفصيل بيان دارد،و به دنبال آن به منظور توجه دادن به اين كه چگونه زيبايى خلقت در مخلوقى ريز و كوچك روشن و آشكار است هيأتى آراسته و قوى،چشمانى بينا و استخوان بندى عظيم با داشتن جثهاى به ظاهر كوچك و اين صفتها را براى آن موجود،بدون ذكر نامش بيان كرده است تا اين كه دلها براى درك آن تمايل بيشتر پيدا كنند و نفسها براى دريافت عظمت الهى آماده شوند،و در پايان آن به ذكر نام وى پرداخته و مىفرمايد :
انظروا الى النمله ،به مورچه نگاه كنيد،معناى واژۀ هيئتها قيافۀ ظاهرى و تصوير عضوهاى آن مىباشد و معلوم است كه ظرافت و تدبير انديشى كامل كه در آن به كار رفته علاوه بر آن كه با يك نظر و ديدن ابتدايى فهميده نمىشود حتى با تفكر آغازين همچنان كه بايد و شايد به تصور انسان نمىآيد،بلكه نيازمند به امعان نظر بيشتر و تعمق فكرى زيادترى مىباشد،حرف باء در بمستدرك متعلق به تنال است.
و لا[تنال]بمستدرك الفكر ،بر خلاف آنچه كه ما در معناى اين جمله بيان داشتيم برخى با توجّه به واو عطف چنين گفتهاند:صورت ظاهرى مورچه كه با چشم آدمى ديده مىشود آن چنان حيرتآور است كه عقل از تصور آن ناتوان مىماند،ولى اين معنا درست نيست زيرا كار فكر و بهرۀ انديشه آن نيست كه صورت ظاهر مورچه را ادراك كند بلكه در شگفتيهاى آفرينش آن مىانديشد تا به حكمت و تدبير صانع و آفرينندۀ آن پى برد.در محل اعراب جملۀ لا تكاد تنال سه احتمال ذكر شده:
1-حال،در محل نصب،و عامل آن فعل انظروا مىباشد.
2-جملۀ مستأنفه باشد كه محل اعراب ندارد و كلمۀ كيف بدل از نمله و در محل جرّ است.
3-احتمال ديگر اين كه آغاز سخن باشد و از معناى آن تعجّب اراده شود.
و كيف صبّت در معناى اين فعل دو احتمال ذكر شده است.
الف:مورچه با هدايت و الهام خداوند به جانب روزى خود كشانده شد.
ب:بر عكس آن،بلكه روزى مورچه همانند باران بر رويش ريخت.
امام(علیه السلام)در اين جمله سرعتى را كه اين حيوان در طلب روزى خود به كار
مىبرد تشبيه به ريختن آب كرده و فعل صبّت براى آن استعاره آورده است.
اگر سؤال شود:با آن كه تمام حيوانات در روى زمين براى طلب روزى به دويدن مشغولند،چرا حضرت تنها كار مورچه را مورد تحيّر و سزاوار تفكّر دانسته است؟در پاسخ مىگوييم:فقط دويدن وى نيست بلكه آنچه جالب توجه است هيأتى است كه از مجموعۀ كارهاى اين جانور،به تصور انسان درمىآيد،از قبيل:كوچكى جسم و دست و پاهاى آن چنان متحرك و با همۀ اين ظرافت داراى حواس چشم و گوش و بقيۀ اعضاى ظاهرى و دستگاه گوارشى مىباشد و با توجّه به مسافتى كه مىپيمايد و با راهيابى سريع و صحيح بر آذوقۀ خود دست مىيابد و سپس آن را به لانۀ خود مىبرد،و جز اينها،وقتى كه آدمى به اين مجموعه مىنگرد جاى تعجّب و حيرت است كه بايد بيانديشد و بر عظمت آفرينش و حكمت و تدبير آفريننده اعتراف و اذعان كند .
تجمع فى حرّها لبردها ،يعنى در تابستان آذوقۀ زمستان خود را فراهم مىكند.
و فى ورودها لصدرها :
در هنگام حضور قدرت و توانايى جنب و جوش و حركت،خوراك خود را براى روزهاى عجز و ناتوانيش آماده مىكند زيرا در زمستان بر اثر سرما از كار و حركت مىافتد و مجبور است در تنگناهاى زمين و جاهاى گرم خود را پنهان كند.
از جمله داستانهاى شگفتى كه دانشمندان از كارهاى حيرتآور مورچه نقل كردهاند حكايتى است كه ابو عثمان،عمرو بن بحر جاحظ در كتاب الحيوان با عباراتى فصيح ذكر كرده و مىگويد:مورچه در هنگام فرصت هرگز احتياط را از دست نمىدهد و اوقات خود را ضايع نمىكند،در تابستان آذوقۀ زمستانش را فراهم مىكند،به دليل قدرت تشخيص و عاقبت انديشى كه در وى وجود دارد،دانههايى را كه براى فصل زمستان در زير زمين ذخيره كرده و
احتمال پوسيدگى و كرم افتادگى در آن مىرود،با خود بيرون مىآورد و پهن مىكند تا خشك شده و از فاسد شدن مصون ماند و اغلب اوقات اين كار را در شب انجام مىدهد كه كسى متوجه نشود و شبهاى مهتابى را انتخاب مىكند، زيرا كه در شب مهتابى بهتر مىبيند و اگر جايش نمناك باشد از ترس سبز شدن دانهها،موضع جوانه زدن آنها را با نيش خود سوراخ و گاهى به دو نيمۀ مساوى تقسيم مىكند،امّا اگر دانۀ گشنيز باشد كه بر خلاف بقيّه حبوبات دو نيمۀ آن هم سبز مىشود،آن را چهار بخش مىكند و از اين امور نتيجه مىگيريم كه اين حيوان در زيركى و هوشمندى بر ساير حيوانات برترى دارد،و نيز(جاحظ) مىگويد:يكى از آشنايان من،لانۀ مورى را حفّارى مىكرد و ديد كه هر نوع از دانهها را از ديگران جدا،مرتب و منظم ساخته،و مىگويد مشاهده كرديم كه هر دانه از آنها را روى ديگرى چيده و لابلايشان را به وسيلۀ برگهاى كاه و غير آن پر كرده است،و پس از تمام اين ويژگيها با جثّهاى چنين ريز و وزنى با اين سبكى و نيروى شامّه به اين ظرافت و قوۀ بويايى وى نيز بر آنچه در ساير حيوانات يافت مىشود برترى دارد،از باب مثال اگر ملخ مرده يا پارهاى از آن در جايى از روى زمين بيفتد كه بكلّى مورچه در آن جا سابقهاى نداشته است، طولى نمىكشد كه مورچهاى دوان دوان از راههاى بسيار دور مىآيد خود را به آن مىرساند و آن را با خود مىبرد و اگر از حمل آن عاجز باشد فورا به لانه برمىگردد و هنوز انسان فكرش را نكرده،مشاهده مىكند كه مىآيد در حالى كه پشت سرش خطّى سياه و طولانى از صف مورچگان به منظور حمل بار مورد نظر تشكيل يافت و اين مايۀ شگفتى است كه حسّ بويايى وى حتى از حس كردن انسان گرسنه بوى غذا را قويتر و نيرومندتر است،مطلب ديگر همّت بلند و جرأت او بر حمل و نقل اجسامى كه صد برابر وزن خود يا بيشتر از آن مىباشد و در ميان حيوانها هيچ موجودى يافت نمىشود كه مانند مورچه
چند برابر وزن خود را حمل كند،و چنان كه از داستان سليمان پيامبر با مورچه استفاده مىشود،وى مىتواند از دور با بقيّۀ موران ارتباط برقرار سازد: «قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قَوْلِها» (1)گر چه اين گفتۀ مورچه را حمل بر حقيقت نكردهاند،اما معناى مجازى آن كه بقيه را آگاه كرده و از هيبت سليمان و لشكريانش آنان را بر حذر داشته،امرى معتبر است،از داستانهاى عجيب ديگر آن است كه شخصى مشغول ساختن آلات اصطرلاب بود،حلقهاى را از ميان كوره آتش در آورد و روى زمين انداخت تا سرد شود بر حسب اتفاق بر روى مورچهاى كه بر روى زمين بود قرار گرفت و هر چه حيوان تلاش كرد كه خود را نجات دهد حرارت مانع او مىشد،به هر سو مىگريخت تا سرانجام نقطهاى را گرفت و همان جا ماند تا جانش گرفته شد ولى پس از كاوش و تحقيق معلوم شد كه او نقطهاى از ميان دايره را انتخاب كرده است كه محل دقيق مركز آن بوده و جاى قرار گرفتن پايۀ مركزى پرگار مىباشد،و اين كار حكايت از دقّت احساس وى مىكند زيرا آن جا،دورترين نقطه از خط آتشين محيط دايره است و حرارت آن كمتر حس مىشود و از كارهاى حيرتآور اين حيوان آن است كه هرگز متعرض جانورانى از قبيل سرگين غلتان و ملخ و سوسك سياه نمىشود مگر در صورتى كه اينها از كار افتاده يا زخمى و يا دست و يا پايشان قطع شده باشد كه در اين موقع آنها را مورد حمله قرار داده و از پا درمىآورد و حتى اگر مارى هر چند از افعيهاى مصرى باشد كه ضربت خورده يا مجروح باشد از حملۀ او در امان نيست و به آن حمله مىبرد تا وى را بخورد
1) سوره نمل(27) [1]قسمتى از آيههاى(17 و 18)يعنى:مورچهاى به ديگران گفت:اى مورچگان، به خانههاى خود برويد كه سليمان و لشكريانش ناآگاهانه شما را پايمال نكنند،پس حضرت سليمان از گفتۀ او خندهاش گرفت...
و اگر مار كوچكترين زخمى داشته باشد از مورچه خلاصى ندارد تمام اينها امورى است كه وقتى انسان در آن فكر كند جاى آن دارد كه بگويد:مورچه در بسيارى از كارهاى خود از اكثر انسانها با هوشتر و زيركتر است زيرا آدمى هر كه باشد گاهى دچار ضعف و اشتباه مىشود در حالى كه اين حيوان هرگز اشتباه نمىكند و ضعفى از خود نشان نمىدهد (1).
مكفولة و مرزوقة ،هر دو منصوب و حال مىباشند.
و رزقها و وفقها ،روزى مطابق ميل و درخور نيرو و به اندازۀ كفايتش.اين عبارت به اين طريق نيز روايت شده است مكفول برزقها مرزوقة لوفقها،اين همه عنايات را امام(علیه السلام)نسبت به ذات بارى تعالى داده است: لا يغفلها المنّان...
و با توجه به لطفى كه خداوند در بارۀ آفريدههاى خود دارد،روزى آنها را مىدهد و از آنان غفلت نمىفرمايد. و لا يحرمها الدّيّان اين سخن حضرت بيانگر اين حقيقت است كه چون خداوند ديّان و بسيار جزا دهنده است آفريدههاى خود را از پاداش محروم نمىسازد،همين كه اين حيوان قدم به عالم وجود گذارده و تحت فرمان تكوينى خدا قرار گرفته با توجه به الطاف بىپايان او، گويا پيروى از اوامر تشريعى وى كرده و عبادتى را انجام داده و به اين دليل مشمول معناى نام ديّان او شده و مستوجب پاداش اعمال نيك و عبادات مىباشد،پاداشى كه عبارت از مادۀ بقاء و ادامۀ هستى آن است و اگر چه روى صخرهاى صاف و خشك و در دل سنگى سخت باشد خداوند درهاى روزى وى را بر رويش مىگشايد .سپس امام(علیه السلام)شگفتيهاى چندى كه در اعضاى مورچه قرار دارد و انسان را به تفكر وادار مىكند بيان فرموده است:
1) مطالبى كه از صفحه 201 تا به اين جا در بارۀ مورچه ذكر شد همه را شارح از كتاب حيوان جاحظ نقل كرده است.(مترجم)
1-از آن جمله مواضع خوردن و مجارى تغذيۀ وى مىباشد:دهان و حلق و بقيۀ آنها.
2-قسمتهاى بالاى تنۀ آن،از سر گرفته تا كمر و ميانۀ آن و قسمتهاى پايين بدنش.
3-قسمتهاى داخلى وى از قبيل دندههاى قوسى شكل يا چيزى كه همان فايده را دارد بطور مجاز اين نام را به آن دادهاند كه اطراف شكم را فرا گرفته است.
4-اعضايى كه در جزء مهمّ بدن يعنى سر قرار دارد،از قبيل چشم و گوش وى كه مجراى دو نيروى بينايى و شنوايى وى مىباشند.
تمام اينها كه ذكر شد با نهايت كوچكى و ظرافتى كه دارند آدمى را به شگفتى و دقت وادار مىكند كه بيانديشد و به حكمت و تدبير سازندۀ آن پى ببرد،مادّۀ قضا كه در اين جا به كار رفته به معناى انجام دادن است يعنى اگر در اين امور كه گذشت تفكر و انديشه كنى تعجب خواهى كرد،احتمال ديگرى هم داده شده كه به معناى مرگ باشد يعنى از شدت تعجب خواهى مرد و بنا بر احتمال اخير،نصب كلمۀ عجبا به دليل مفعول له بودن است ،و پس از بيان اين شگفتيها كه آدمى را به تعجب و تفكر وامىداشت صانع حكيم و مدبّر آنها را به عظمت و تعالىّ ياد كرده و علّت آن را هم بعضى از آثار صنع حضرتش در خلقت اين موجود ريز عجيب قرار داده است كه عبارت از آن است كه چگونه جثّۀ كوچك آن را روى دست و پايى به ظاهر ضعيف و پايههايى ظريف قرار داده و در آن استخوانها و رگ و پى،مرتب و منظم استوار ساخته است بدون اين كه در آفرينش اين اعجوبۀ خلقت شريكى داشته يا ديگرى وى را كمك كرده باشد و اين خود از يك سو،تدبير و حكمتى را كه در اين اندام ريز نهفته است نشان مىدهد و از سوى ديگر حكايت از عظمت خالق و آفريننده آن دارد .
و لو ضربت...النّخله ،اگر مركب نفست را در ميدانهاى انديشه به
جولان در آورى و راههاى استدلال را بطور كامل بپيمايى همهشان با تو يك سخن مىگويند كه:آفرينندۀ مورچه با اين كوچكى همان آفرينندۀ درخت با عظمت خرما مىباشد پس او كه خالق اين دو موجود متفاوت است صانعى با حكمت و پروردگارى مدبّر است .
لدقيق تفصيل كل شيئى...حىّ ،در اين جمله،حضرت ادعاى خود را مبنى بر اين كه نمله و نخله در استناد به صانع يگانه با هم اشتراك دارند به اين طريق بيان فرموده است كه هر موجود ممكنى در سلسلۀ آفرينش با همۀ مشتركاتى كه با بقيّه دارد،داراى ساختمان ويژۀ خود نيز مىباشد و شكل منطقى اين استدلال چنين است هر كدام از مورچه و درخت خرما را خصوصياتى از جهات مختلف حجم و رنگ و غير اينها مىباشد كه در ديگرى نيست و هر موجودى كه چنين باشد وى را صانعى حكيم به اين صورت در آورده است و نتيجۀ دو مقدمۀ فوق آن است كه اين دو موجود نيازمند به صانعى مدبّر مىباشند تا به هر يك آنچه را كه ويژۀ وى و در خور آن است عنايت فرمايد،اين گونه دليل آوردن را متكلّمان استدلال به امكان صفات ناميدهاند و توضيح آن را قبلا در شرح اين سخن امام(علیه السلام): الحمد للّه الدالّ على وجوده بخلقه بيان داشتيم (1).
و ما الجليل و اللطيف...سواء ،امام(علیه السلام)با اين جمله ادعاى قبلى خود را مؤكّد ساخته و كسانى را كه مىگويند نسبت دادن دو موجود،كه يكى در نهايت كوچكى و ديگرى داراى عظمت آن چنانى مىباشد،به خداوند يكتا بعيد است، ردّ كرده و اشاره مىفرمايد كه تمام آفريدهها گر چه در صفتها و صورتها متفاوتند ولى در اين كه مقدور خداوند مىباشند تفاوتى ندارند او مىتواند صورت نخل
1) خطبه 151،ج 3 كتاب.(مترجم)
خرما بسازد يا اندام مور ضعيف بپردازد و چنان نيست كه براى او بعضى آسان و برخى ديگر سخت باشد،چون اگر چنين باشد نقص در خدا لازم آيد و اين مطلبى است كه در كتابهاى حكمت و كلام بطلانش ثابت شده است،البته تفاوت و اختلاف و نقصى كه وجود دارد از ناحيۀ قابل و استعدادهاى مختلف آن مىباشد.
و اللطيف اين كلمه در اين مورد به معناى كوچكى جثّه است ولى به چند معناى ديگر نيز آمده است،دقت و ظرافت،شفّاف مانند هوا،ولى چنان كه بيان شد در اين جا منظور همان اوّلى مىباشد و به اين دليل آن را در مقابل جليل قرار داده است .
و كذلك السماء،...و الماء ،حضرت در اين عبارت آسمان،هوا بادها و آب را به آفريدههايى از قبيل مورچه و درخت خرما و اعضاى آنها و بقيّۀ امور فوق الذكر،تشبيه كرده و وجه مشابهت هم عبارت است از نيازمندى در آفرينش و كيفيت تركيب و حالات مختلف،به صانعى حكيم و آفرينندهاى مدبّر.
نخست آفريدههاى گوناگون و ويژگيهاى آنها را ذكر فرموده و به قدرت خداوند نسبت داده است زيرا اين خود روشنترين دليل بر كمال قدرت وى مىباشد،و سپس به ذكر آسمان و بقيّۀ مشبّهات پرداخته و آنها را،نه از آن رو كه با هم تضادّ و اختلاف دارند،بلكه به آن سبب كه هر يك داراى حكمت و منفعتى مىباشند و موادّ اوليۀ اجسام و مركبات را تشكيل مىدهند،واژۀ هوا، اعم از كلمۀ رياح مىباشد زيرا رياح يا بادها،اختصاص به مورد حركت دارد بر خلاف هوا كه شامل ساكن هم مىشود .
فانظروا...المختلفات ،در اين قسمت،امام(علیه السلام)آدمى را توجه مىدهد كه بطور مشروح به حالات برخى از آفريدهها و آنچه ويژۀ هر كدام از آنهاست بنگرد،در صفتها،شكلها،اندازهها،روشنيها،رنگها و ساير خصوصيات و منافعى
كه از آنها به دست مىآيد،بيانديشيد زيرا اين اختلاف احوال با اشتراك در اصل جسميت حكايت از نيازمندى به مدبّرى حكيم دارد كه به هر كدام آنچه را شايستۀ آن بوده عطا فرموده است و استدلال مذكور را در همۀ اين موارد جارى ساخته است و چون جريان اين احتجاج و درك اين دليل در تمام اينها احتياج به يك ديدى آگاهانه و انديشهاى عالمانه دارد،آن را مورد امر و دستور قرار داده و فرموده است:انظروا...و خصوصياتى كه با توجّه به آنها،از وجود اشياى مذكور(در متن خطبه)استدلال بر وجود صانع حكيم مىشود،از حدّ و شماره بيرون است ولى برخى از آنها را تحت چند موضوع كه حضرت بيان فرمودهاند توضيح مىدهيم:
1-خورشيد و ماه و عظمت جسمانى و روشنايى كه از آن دو صادر مىشود و گردشهاى متعدد آنها و پىآمدهاى اين حركتها كه عبارت از پيدايش فصول و آثارى است كه در وجود موادّ تركيبى جهان از قبيل معادن و گياهان و حيوانها وجود دارد چنان كه خداوند متعال به دليل اعطاى اين نعمت عظيم بر آدميان منّت نهاده و مىفرمايد:
«هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ» (1)و اينها را خدا جز به حق و مصلحت نيافريده است و او،آيات خود را براى اهل معرفت مفصّل بيان مىكند.
2-گياهان و درختها و موادّ جسمانى و اشكال و رنگهاى مختلف و شاخ و برگها و ميوههاى گوناگون آنها و سود و زيانهايى كه در زندگى موجودات دارند كه در قرآن به آن توجه داده است: «يُنْبِتُ لَكُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّيْتُونَ» (2).
3-آب و سنگ كه اوّلى در نهايت نرمى و لطافت است و دومى، بر عكس،بسيار زبر و سخت با آن كه اغلب آبها از دل سنگ بيرون مىآيد،و نيز آثار سودمند و يا زيانبارى كه در اين دو مادّۀ متخالف،براى مخلوقات ديگر وجود دارد،قرآن در اين زمينه نيز موارد مختلفى را بيان فرموده و از جملۀ آنها اين آيات است كه هم در بارۀ اهميّت آب و فوايد آن است و هم روياندن گياهان و درختان و ميوهها و موارد استفاده از آنها را بيان فرموده است: «قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَكْفَرَهُ» ... «مَتاعاً لَكُمْ وَ لِأَنْعامِكُمْ» (1)و در جاى ديگر مىفرمايد: «أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَلَكَهُ يَنابِيعَ فِي الْأَرْضِ» (2)4-يكى از مواردى كه حضرت توجّه به آن فرموده است،شب و روز مىباشد كه چگونه پشت سر همديگر مىآيند و با اختلاف كوتاه و بلند مىشوند، و همچنين منافعى كه بر وجود هر يك از آنها بار مىشود كه پروردگار سبحان از آن ياد فرموده است: «وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً» ... «أَلْفافاً» (3)5-موضوع پنجم دريا و جوش و خروش آن و فوايد و منفعتهايى كه از آن نصيب ديگران مىشود چنان كه خداوند مىفرمايد «مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ» ...
«يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ» (4)
1) سوره عبس(80)آيه(16 تا 31) [1]يعنى:كشته باد انسان بىايمان،تا چه حد كفر مىورزد...تا شما و حيوانهايتان از آن(درختها و ميوهها كه به سبب آمدن باران(آب)روييده و رشد كردهاند)بهرهمند شويد.
2) سورۀ زمر(39)آيه(20) [2]يعنى:خداوند از آسمان آب فرستاد،پس آن را به عنوان چشمهها در زمين جارى كرد.
3) سوره النباء(78)آيه(9 و 10)يعنى:شب را وسيلۀ پوشش و روز را وقت تحصيل معاش، قرار داديم و باغهاى پر درخت پديد آورديم.
4) سوره الرحمن(55)آيه(18 و 21) [3]يعنى:دو دريا را به هم درآميخت تا مختلط شدند...از آن دو دريا،لؤلؤ و مرجان بيرون مىآيد.
6-ساختمان كوهها و بلنديهاى آن و عرض و طولشان و همچنين معادن گوهرها و فلزات و مواد قيمتى كه در درون آنها قرار دارد.
7-آخرين موضوع لغتها و لهجههاى گوناگون و زبانهاى مختلف است كه اهل هر كشورى و شهرى و سرزمينى و بلكه هر فردى بطورى خاص سخن مىگويد،اجمالا وقتى كه انسان در اين موضوعها و ويژگيهاى آن،بيانديشد،با وضوح،وجود صانع حكيم و مدبّرى را دريافت مىكند و خلاصۀ استدلال آن است كه تمام موجودات مزبور،جسم و مادۀ محسوس مىباشند،اما هر كدام ويژگيها و صفاتى مخصوص به خود دارند،حال بايد ديد اين امتيازات از چه ناحيهاى مىباشد؟اگر بگوييم به دليل جسميت است لازمهاش آن است كه تمام صفات همۀ آنها يكى باشد زيرا علت آن كه جسميت است يكى است و اين امرى باطل است،چون ميان موجودات تمايزى وجود نخواهد داشت،و نيز اين خصوصيات از ناحيۀ عوارض جسميت هم نيست زيرا عوارض هم از صفات خصوصند و مثل بقيّه،علّت و سبب مىخواهند و در نهايت تسلسل لازم مىآيد،و چون اين دو امر باطل شد،پس ريشۀ اين امتيازات از خارج وجود آنهاست يعنى از ناحيۀ فاعل حكيم و خداوند متعال است،كه روى مصلحت و حكمت خويش به هر كدام آنچه را كه شايسته آن است عطا فرموده، شرح اين استدلال و شكل برهان در چند مورد گذشته بيان شده است ،پس از آن كه امام(علیه السلام)با ذكر آثار آفرينش،خالق و آفرينندۀ جهان را اثبات فرمود،كسانى را كه منكر خدا باشند نفرين كرده و يا خبر از آينده داده است كه حتما ويل نصيب او خواهد شد،سيبويه نحوى گفته است:ويل هم براى دعا(نفرين)و هم براى وعده و خبر از آينده مىآيد،اما از عطاء بن سيّار نقل شده است كه ويل نام يك وادى از جهنّم است كه اگر كوهها در آن قرار گيرند،از شدّت حرارت آب مىشوند.اين كلمه مبتدا و مرفوع است و خبر آن لمن انكر مىباشد.واژۀ
مدبّر به معناى كسى است كه بر سرانجام امور و مصالح آن كه همان مرحلۀ قضاست،آگاهى كامل دارد،و قدر،امورى است كه بر طبق اين آگاهى انجام مىشود،همان طور كه در گذشته شرح داده شده است .
چنان كه متداول و معمول است امام(علیه السلام)پس از بيان دليلهايى بر اثبات وجود حق تعالى،منكران خدا را نفرين كرده و وعدۀ عذاب الهى داده است و منظور از منكران،گروهى از عرب مىباشند كه مبدأ و معاد را انكار كرده و دهرى مذهب شدند و گفتند:روزگار است كه همۀ ما را نيست و نابود مىكند، و ما عقيده و مذهب آنها را ضمن شرح نخستين خطبه بطور مشروح بيان داشتهايم و اجمالا،ايشان كسانى هستند كه خداوند متعال در كتاب كريمش عقيدهشان را چنين معرّفى مىفرمايد: «ما هِيَ إِلاّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلاَّ الدَّهْرُ» (1)زعموا...صانع ،در اين قسمت به اين موضوع اشاره شده است كه منكران خدا و قيامت به غلط و از روى اشتباه خود را همانند گياهان خودرو،دانسته و براى خويش صانعى قائل نيستند و در اين جمله تمثيل (2)به كار رفته است كه اصل(مشبه به)،گياه و فرع(مشبه)،وجود خود آنها،مىباشد و حكم اين تمثيل يا نتيجۀ تشبيه،عبارت از توهم آنهاست كه آفرينندهاى ندارند،و جامع ميان اين دو،يا وجه شبه،ممكن است همان توارد مرگ و زندگى بر آنها باشد چنان
1) سوره جاثيه(45) [1]بخشى از آيه(23)،يعنى:...زندگانى ما،جز همين نشأت دنيا و مرگ و حيات طبيعى،نيست و همين روزگار است كه ما را از بين مىبرد...
2) تمثيل يكى از استدلالهاى منطقى است و داراى چهار ركن مىباشد:1-اصل،جزء اوّل كه حكم آن مشخص است به تعبير ديگر مشبه به مثل خمر 2-فرع،آنچه كه مىخواهيم حكمى برايش ثابت كنيم، يا مشبّه مثل كلمۀ نبيند 3-جامع يا وجه شبه مثل مسكر بودن 4-حكم،حالتى كه براى اصل ثابت است و مىخواهيم آن را براى فرع نيز ثابت كنيم.
كه قرآن اشاره مىكند مىميريم و زنده مىشويم و يا امر ديگر از امورى كه ميان آنها مشترك است،گر چه منكرانى كه مورد سخن امام(علیه السلام)بودند توجّهى به اين جامع نداشتند زيرا مراعات اين اصطلاحات و جزئيات تمثيل،از امور تخصّصى است كه آنان از اين علم بىبهره بودهاند،و در جاى خود ثابت شده است كه با فرض تحقّق شرايط تمثيل،اعتبار چندانى ندارد،بلكه به دلايلى فاسد است، زيرا حد اكثر افاده ظن و گمان ضعيف يا قوى مىكند و مفيد يقين نيست .
و لم يلجئوا...جان ،در اين جملات حضرت ادّعاى كافران را مبنى بر انكار حق و قيامت،مردود دانسته است به دليل اين كه آنان براى عقيدۀ خود هيچ دليلى ندارند.و هل يكون...جان،ممكن است اين قسمت هشدارى باشد بر اين كه اصل وجود آنها و آفرينش گياهان دليل بر وجود صانع است و نقيض ادّعاى آنان را اثبات مىكند و به صورت استفهام اشاره به حدّ وسط و كبراى قياس كرده است كه ترتيب آن با شكل اول چنين مىشود:آنها مصنوعند و هيچ مصنوعى بىصانع نيست،پس هيچ كدام از آنان بىصانع و آفريننده نيست، امام(علیه السلام)به كبراى قياس،فقط اشارهاى فرموده بدون اين كه تصريح به آن كند، زيرا امرى بديهى است و خلافش ترجيح بلا مرجّح است كه نزد همۀ عقلا حتى كودكان و حيوانها زشت و محال است از باب مثال:درازگوش كه صداى چوب را مىشنود از ترس مىدود،به دليل آن كه غريزهاش مىگويد صداى چوب بدون وجود چوب محال است.پس فرارش ترجيح بلا مرجّح نيست و بر فرض اين كه گياه بدون زارع سبز شود دليل بر آن نمىشود كه فاعل نداشته باشد،زيرا زارع فاعل و وجود دهنده نيست،او فقط كارش آماده كردن بذر و زمين است ولى فاعل حقيقى و هستى بخش به زراعت و گياه،پروردگار حكيم است كه از حواسّ ظاهرى ما،دور مىباشد،ديدگان او را در نمىيابند و اوهام و انديشهها از درك ذات اقدس وى ناتوانند و او از آنچه منكران ستمگر
مىگويند مبرّا و بدور است .
ان شئت قلت فى الجراده...مستدقّه ،در اين عبارات يكى ديگر از موجودات عجيب عالم آفرينش را مدّ نظر آورده و با آن بر وجود حق تعالى استدلال فرموده،و آن پرندهاى است به نام ملخ يعنى چنان كه در آفرينش مورچه و غير آن دلايلى بر وجود صانع حكيم يافت مىشود،در وجود ملخ نيز به روشنى مىتوان دليل وجود خداوند را دريافت،و به قسمتهايى از دقايق حكمت كه در آفرينش اين موجود به چشم مىخورد توجه داده است:
1-دارا بودن دو چشم سرخ،با دو حدقۀ سفيد و روشن،و به اعتبار سرخى آتشين و روشنگرى قوى كه در حدقۀ چشم اين حشره وجود دارد،فعل اسرج را برايش استعاره آورده است كه به معناى روشن كردن چراغ مىباشد.
2-اين پرنده،داراى گوشى است كه از چشم بينندگان پوشيده مىباشد، بعضى از شارحان گفتهاند:واژۀ خفى كه به عنوان صفت براى سمع آمده،در حقيقت صفت مقبول است و بطور مجاز بر قابل اطلاق شده،يعنى گوشى كه صداهاى لطيف و بسيار ضعيف را مىشنود.
3- و جعل لها الحسّ القوىّ مراد از حسّ قوّه واهمه و مقصود از نيرومندى آن مهارت و هوشمنديى است كه در طريقۀ زندگى و فعّاليتهايش،به آن الهام شده است،هنگامى كه فردى بسيار زيرك و با هوش باشد در بارهاش مىگويند:له حسّ حاذق،بنا بر اين يكى از شگفتيهاى ملخ،دارا بودن زيركى خاص و هوشمندى وى مىباشد.
4-و از جملۀ دقّتهاى حكيمانهاى كه در وجود اين حشره يافت مىشود، ساختمان پاهاى وى مىباشد،قسمت پايين كه بر آن تكيه مىكند و روى آن مىنشيند،مثل ارّه داراى دندانه است،و اين موضوع داراى فوايدى است:
وسيلۀ كاوش و جستجوى مطلوب وى مىباشد،در هنگام نشستن،دمش را از
آسيبها نگهدارى مىكند و در موقع پرواز تكيهگاه اوست .
يرهبها الزّرّاع...شهواتهما ،موقعى كه گروهى از اين حشره،به زراعتها و درختهاى سرزمينى هجوم آورند بكلّى آن را محو و نابود مىسازند و هيچ قدرتى توان دفع آن را ندارد حتى اگر رئيس كشورى با تمام قدرت و لشكرش براى اين امر بسيج شود كارى از او ساخته نيست (1)،و اين قويترين دليل بر عظمت آفريننده و تدبير وى مىباشد زيرا ناتوانترين موجود بر تواناترين مخلوق چيره شده و حكمت الهى است كه براى آفريدهاى ضعيف چنان وسايل پيروزى را فراهم كند كه هيچ كس نتواند در برابر آن مقاومت كند،تا هر جا كه مىخواهد وارد شود و تمايلات خود را ارضاء كند،با اختيار خود مىآيد و با ميل خود هم كوچ مىكند.
يكى ديگر از مسائل اسرارآميز كه در وجود ملخ نهاده شده آن است كه اين حشره براى گذاردن تخمهاى خود،جاهاى سخت و روى سنگهاى صاف را انتخاب مىكند و آن را به توسط دم خود مىشكافد و اين امر حاكى از ويژگى مخصوص و رازى نهفته در دم ملخ مىباشد و گرنه بطور عادى وى را چنان نيرويى نيست تا سنگهاى سختى را كه كلنگ هم در آنها كارگر نيست اين چنين بشكافد و سوراخ كند.و بالاخره موقعى كه در داخل اين كانالها قرار گرفت تخم گذارى مىكند،اين جا مركزى مناسب براى حفاظت و رشد آنها مىباشد و هنگامى كه روح در آنها دميده مىشود،بچه ملخها از داخل تخمها بيرون
1) با توجه به اين كه در متن خطبه،امام(علیه السلام)مىفرمايد:كشاورزان اگر چه تمامشان براى دفع ملخهاى زراعتخوار اقدام كنند نمىتوانند آنها را دفع كنند،واقعيّتى انكار ناپذير است اما شارح(ابن ميثم)كه در شرح مىگويد:سلطان كشورى با تمام نيروهايش از دفع ملخها عاجز است در صورتى صحيح مىباشد كه ما زمان شارح را ملاك قرار دهيم امّا در شرايط كنونى كه هواپيما و هليكوپتر با سمپاشهاى هوايى ملخها را دفع مىكنند،سخن شارح صادق نيست مگر آن كه بگوييم اگر مشيّت خدا باشد هيچ قدرتى ياراى مقابله با ملخها را ندارد.(ويراستار)
مىآيند در حالى كه رنگى متمايل به سفيد در بالهايش آشكار مىشود و روى پاى خود مىايستد و به پرواز در مىآيد،و نيز نقل شده است كه هر گاه ملخها مجبور شوند از آب عبور كنند تا خود را به مزرعهاى برسانند،عدّهاى از آنها خود را روى آب،پل عبور ديگران قرار مىدهند،و اين عمل را بعضى از مردم شعور مرموزى مىدانند كه از ناحيۀ خداوند بر ملخها الهام مىشود،ولى برخى ديگر اين مطلب را قبول نداشته،بلكه اين عمل را قانونى طبيعى مىدانند و چنين توجيه مىكنند كه وقتى گروه اول از ملخها به منظور رسيدن به سبزهزار، خود را بر روى آب افكندند.حالت قرار گرفتن آنها بر روى آب به نظر گروههاى بعدى مثل زمين خشك مىآيد لذا اين گروه بر روى گروه اول شروع به راه رفتن مىكنند،نه اين كه حكايت از الهام و شعورى داشته باشد، ويژگيهاى ديگرى از شگفتيهاى آفرينش اين حشره ذكر كردهاند كه ما را نيازى به آوردن آن در اين جا نيست .
و خلقها كلّه لا يكون اصبعا مستدقّه ،حرف واو،از براى حال است و معناى جمله چنين مىباشد،خداوند ملخ را چنان كه وصف كردم،آفريد و عجايبى در وى به وديعت نهاد تا جايى كه كليّۀ كشاورزان از خطرش بيمناكند، در حالى كه تمام جثّهاش از يك انگشت كوچك هم كمتر است،اين جمله را، امام(علیه السلام)به منظور رفع توهم بيان فرموده،زيرا اگر كسى كه اين همه اعمال عجيب و آثار شگفت را از اين حشره مىشنود،خودش را نديده باشد ممكن است بيانديشد كه شايد اين موجود با اين قدرت و آثار،داراى پيكرى درشت و عظيم الجثّه باشد لذا حضرت اين شبهه را برطرف كرده و كوچكى جسم وى را در مقايسه با انگشت كوچك بيان فرموده،و ذكر اين مطلب،بيشتر شنونده را به وجود آفريدگار معتقد مىسازد ،پس از آن كه برخى از ظرافتها و شگفتيهاى آفرينش الهى را بيان داشته،براى روشنتر شدن عظمت مقام پروردگار،او را به
عنوان معبود تمام ممكنات معرّفى فرموده و با اين كه مجموعۀ جهان هستى در نيازمندى و احتياج و خضوع امكانى،در مقابل قدرت كاملۀ وى شريك مىباشند،امّا هر كدام به نوعى خاص خود او را مىپرستند،و در پيشگاه او،به سجده مىپردازند،كه از ديگرى ساخته نيست،امير المؤمنين(علیه السلام)در اين سخنان گهربار خود به فرمايش خداوند متعال اشاره كرده كه مىفرمايد: «وَ لِلّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً» (1)و يعفّر له خدّا و وجها ،سجده كردن و صورت بر خاك گذاشتن كه در سخن امام(علیه السلام)مىباشد،براى مخلوقاتى كه داراى چهرۀ مادّى و صورت ظاهر باشند،حقيقى و بدون توجيه است،اما براى آنهايى كه بدين گونه نيستند و سجده كردن برايشان صدق نمىكند،اين امور مجازى خواهد بود،سجده، استعاره است از خضوع خاصّ هر موجودى،و واژههاى تعفير و خدّ و وجه، ترشيحهاى اين استعاره مىباشند اگر چه در مورد اخير هم مىتوان سجده را حقيقى دانست زيرا در كتابهاى لغت،سجود به معناى خضوع نيز آورده است، و با توجه به آنچه گفتيم لفظ اعطاء القياد و صفتهاى رهبة و خوفا در قسمت دوم استعاره است،و دو كلمۀ آخر كه منصوبند،مفعول له مىباشند .
فالطّير مسخّرة لامره ،پرندگان مسخّر فرمان حق تعالى مىباشند،چنان كه خداوند متعال در قرآن مجيد مىفرمايد: «أَ» و «لَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ مُسَخَّراتٍ فِي جَوِّ السَّماءِ ما يُمْسِكُهُنَّ إِلاَّ اللّهُ» (2)مسخّر خدا،يعنى تحت تصرف وى مىباشند،و تصرف خداوند در
موجودات بر دو نوع است،تصرف عام كه همان اصل آفرينش است،همه را از كتم عدم به عرصۀ وجود در آورده و سپس به فنا و زوال رهسپارشان مىكند،و تصرف خاص آن است كه هر فردى را در مسير خاصش راهنمايى مىكند و آنچه مايۀ امتياز او بر ديگران است به وى عطا مىكند خداوند شمارۀ موهاى پر مرغان و عدد نفسهاى آنها را مىداند،و اين نشانهاى از تسخير و تصرف عامّ علمى وى در پرندگان است زيرا داشتن پر،و نفس كشيدن در همۀ پرندگان وجود دارد و اين جا چه در،دريا و چه در خشكى،بر روى پاهايشان نگه داشته است و اين اشاره به تصرف و علمى است كه ناشى از قدرت كاملۀ الهى مىباشد،و اندازهگيرى خوراكيها و تعيين آنچه به صلاح آنهاست همه تحت قدرت و علم خداوند متعال است،خلاصه اين كه تعيين اندازهها و آماده كردن آنها در مرحلۀ آفرينش به اعتبار قدرت او و دانستن شمارۀ افراد و اجناس موجودات و خاصّه پرندگان در رابطۀ با علم حق تعالى مىباشد .
فهذا غراب...نعام ،در اين قسمت انواع مختلف پرندگان را نام مىبرد، منظور از واژۀ اجناس در اين جا،جنسهاى اصطلاحى و منطقى نيست بلكه مراد معناى لغوى آن است كه شامل نوع منطقى مىشود،و حضرت در هر دو قرين از اين چهار قسم،سجع متوازى را رعايت فرموده است(كه در پاورقى صفحه 142 آن را تعريف كرديم ).
دعا كلّ طائر باسمه ،فعل دعا،در اين عبارت،استعاره از امرى است كه خداوند براى تكوين و ايجاد شيئى صادر مىكند،زيرا ميان دعا و امر مشابهتى وجود دارد كه در معناى هر دو،طلب ايجاد شيء مطلوب نهفته است،چنان كه خداوند در قرآن مىفرمايد: «فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ» (1)
1) سوره فصّلت(41)آيه(10)، [1]يعنى:...پس به آسمان و زمين گفت:بشتابيد،با شوق و رغبت يا جبر و كراهت،آنها در پاسخ گفتند:با كمال شوق آمديم...
و كلمۀ اسم را براى اين استعاره،به عنوان ترشيح آورده است زيرا هر كس را به نامش مىخوانند و صدا مىزنند،احتمال ديگر آن است كه اسم را به معناى علامت،كه معناى لغوى آن مىباشد،بگيريم،به دليل اين كه هر نوعى از پرندگان داراى نشانه و علامتى مخصوص است كه در ديگران نيست،و معناى عبارت امام(علیه السلام)اين است كه خداى تعالى،پرندگان را با توجّه به علامتهاى خاصّ و ويژگيهايى كه در علمش و در لوح محفوظ برايشان وجود داشته،آفريده است.بعضى از شارحان برآنند كه حضرت با اين كلمه،اسماء اجناس را اراده فرموده است يعنى در لوح محفوظ تمام لغتهايى را كه در آينده،مردم براى موجودات وضع مىكنند، ثبت كرده،و هنگام آفرينش هر نوع،آن را با همان نام،صدا مىكند و آن نيز به سرعت دعوت حق را لبيك مىگويد،اگر آدمى تدبير حكيمانۀ پروردگار را در آفرينش پرنده ملاحظه كند در حيرت فرو خواهد رفت،آفرينندۀ حكيم وى را به منظور سبك بودن وزن و جمع و جور بودن اندامش،عوض چهار دست و پا،فقط دو پا و براى هر كدام چهار انگشت قرار داده و محلّ خروج مدفوع و بولش را يكى ساخته،و سپس براى اين كه بتواند در فضا به آسانى پرواز كند و هوا را بشكافد،سينۀ وى را به صورت محدب ساخته،چنان كه سينۀ كشتى را چنين مىسازند تا به آسانى آب را درهم شكافته و به جريان خود در دريا ادامه دهد،و بالها و دمش را با موهاى طولانى مجهّز ساخته است تا بتواند به آسانى پرواز كند و كليّۀ بدنش را به وسيلۀ پرها،چنان پوشانده كه هوا به داخل آنها راه يافته و وى را نشاط مىبخشد،و چون غذايش را كه دانه يا گوشت است بدون نياز به جويدن مىبلعد،به جاى رديفى از دندانهاى بىفايده به وى منقارى سخت محكم عنايت كرده و حرارت داخل بدنش را افزايش داده است تا اين كه غذايش را بدون احتياج به جويدن به مصرف سوخت بدنش برساند،خداوند پرندگان را چنان آفريده است كه با تخم گذارى تكثير نسل كنند نه با زاييدن زيرا اگر بنا بود بزايند مىبايست جوجه
در شكم پرورش يابد و در اين صورت با،بار سنگين به آسانى نمىتوانستند در آسمان به پرواز در آيند لذا پروردگار سبحان به جاى شكم،تخم آنها را با ظرفيّت مناسب و حرارت مشترك از طرف نر و ماده،آمادۀ پرورش فرزندانشان قرار داده است،به منظور بقاى نسل اين موجود،حق تعالى آن چنان وى را به فرزندش علاقهمند ساخته است كه دانه را نخست خود مىبلعد و پس از آن كه ظرف دو شب آن را در چينه دانش نرم و آماده كرد به دهان جوجه وارد،و وى را تغذيه مىكند.وجود چينهدان در پرندگان از كارهاى حكيمانۀ خالق متعال است،چينهدان مانند توبرهاى در جلو سينۀ مرغان آويخته شده تا غذاهايى را كه مىخواهند مورد استفاده قرار دهند به سرعت در آن جا ريخته و به مرور دانه دانه به طرف سنگدان بكشانند و يكى از حكمتهاى وجود چينهدان همين است كه كار تغذيه را سرعت مىبخشد زيرا به سرعت دانهها را از زمين مىچيند و آن را پر مىكند و سپس از سر فرصت آنها را به سنگدان منتقل مىكند،از اسرار عجيب ديگر در پرندگان پرهاى زيبا و متعادلى است كه در طاوس و درّاج و جز آنها مشاهده مىشود و آن چنان عالمانه ساخته شده است كه گويا نقّاشى ماهر آن را نقاشى كرده،از عجايب ديگر پايۀ بىمانندى است كه در هر يك از پرها وجود دارد و موها به رديف در دو طرف آن قرار گرفته و مانند لولۀ آب باعث تغذيه و آبيارى موها مىباشد و از مادۀ عصبى سخت و محكم ساخته شده تا موها را سفت بگيرد پس پاك و منزّه است خداوندى كه تمام موجودات را جفت آفريد و شمارۀ همۀ مخلوقات را مىداند و علم وى بر همۀ اشياء احاطه دارد .
انشأ السحاب... ،در جملههاى آخر اين خطبه حضرت اشاره به برخى از آثار قدرت بىپايان حق تعالى كرده است،كه از آن جمله آفرينش ابرهاى بارانزا مىباشد كه به هر طرف از روى زمين كه مصلحت مىداند قسمتى از آنها را روانه و زمين خشك را با رطوبت بارانها آمادۀ رويش گياه و درخت و سبزه مىسازد،چنان كه
خداوند در قرآن مجيد نيز به اين امر اشاره فرموده است: «أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنّا نَسُوقُ الْماءَ إِلَى الْأَرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً تَأْكُلُ مِنْهُ أَنْعامُهُمْ وَ أَنْفُسُهُمْ أَ فَلا يُبْصِرُونَ» (1)
1) سوره سجده(32)و [1]آيه(26)يعنى:آيا نديديد كه ما آب باران را به سوى زمين خشك و بىآب و گياه مىبريم،پس حاصلى كه مردم و چهار پايانشان از آن بخورند مىرويانيم،آيا باز هم چشم بصيرت نمىگشايند.
علمى توحيد مىباشد كه در خطبههاى ديگر يافت نمىشود:
:مَا وَحَّدَهُ مَنْ كَيَّفَهُ وَ لاَ حَقِيقَتَهُ أَصَابَ مَنْ مَثَّلَهُ- وَ لاَ إِيَّاهُ عَنَى مَنْ شَبَّهَهُ- وَ لاَ صَمَدَهُ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ وَ تَوَهَّمَهُ- كُلُّ مَعْرُوفٍ بِنَفْسِهِ مَصْنُوعٌ وَ كُلُّ قَائِمٍ فِي سِوَاهُ مَعْلُولٌ- فَاعِلٌ لاَ بِاضْطِرَابِ آلَةٍ مُقَدِّرٌ لاَ بِجَوْلِ فِكْرَةٍ- غَنِيٌّ لاَ بِاسْتِفَادَةٍ- لاَ تَصْحَبُهُ الْأَوْقَاتُ وَ لاَ تَرْفِدُهُ الْأَدَوَاتُ- سَبَقَ الْأَوْقَاتَ كَوْنُهُ- وَ الْعَدَمَ وُجُودُهُ وَ الاِبْتِدَاءَ أَزَلُهُ بِتَشْعِيرِهِ الْمَشَاعِرَ عُرِفَ أَنْ لاَ مَشْعَرَ لَهُ- وَ بِمُضَادَّتِهِ بَيْنَ الْأُمُورِ عُرِفَ أَنْ لاَ ضِدَّ لَهُ- وَ بِمُقَارَنَتِهِ بَيْنَ الْأَشْيَاءِ عُرِفَ أَنْ لاَ قَرِينَ لَهُ- ضَادَّ النُّورَ بِالظُّلْمَةِ وَ الْوُضُوحَ بِالْبُهْمَةِ- وَ الْجُمُودَ بِالْبَلَلِ وَ الْحَرُورَ بِالصَّرَدِ- مُؤَلِّفٌ بَيْنَ مُتَعَادِيَاتِهَا مُقَارِنٌ بَيْنَ مُتَبَايِنَاتِهَا- مُقَرِّبٌ بَيْنَ مُتَبَاعِدَاتِهَا مُفَرِّقٌ بَيْنَ مُتَدَانِيَاتِهَا- لاَ يُشْمَلُ بِحَدٍّ وَ لاَ يُحْسَبُ بِعَدٍّ- وَ إِنَّمَا تَحُدُّ الْأَدَوَاتُ أَنْفُسَهَا- وَ تُشِيرُ الْآلاَتُ إِلَى نَظَائِرِهَا مَنَعَتْهَا مُنْذُ الْقِدْمَةَ وَ حَمَتْهَا قَدُ الْأَزَلِيَّةَ- وَ جَنَّبَتْهَا لَوْلاَ التَّكْمِلَةَ بِهَا تَجَلَّى صَانِعُهَا لِلْعُقُولِ- وَ بِهَا امْتَنَعَ عَنْ نَظَرِ الْعُيُونِ- وَ لاَ يَجْرِي عَلَيْهِ السُّكُونُ وَ الْحَرَكَةُ- وَ كَيْفَ يَجْرِي عَلَيْهِ مَا هُوَ أَجْرَاهُ- وَ يَعُودُ فِيهِ مَا هُوَ أَبْدَاهُ وَ يَحْدُثُ فِيهِ مَا هُوَ أَحْدَثَهُ- إِذاً لَتَفَاوَتَتْ ذَاتُهُ وَ لَتَجَزَّأَ كُنْهُهُ- وَ لاَمْتَنَعَ مِنَ الْأَزَلِ مَعْنَاهُ- وَ لَكَانَ لَهُ وَرَاءٌ إِذْ وُجِدَ لَهُ أَمَامٌ- وَ لاَلْتَمَسَ التَّمَامَ إِذْ لَزِمَهُ النُّقْصَانُ- وَ إِذاً لَقَامَتْ آيَةُ الْمَصْنُوعِ فِيهِ- وَ لَتَحَوَّلَ دَلِيلاً بَعْدَ أَنْ كَانَ مَدْلُولاً عَلَيْهِ- وَ خَرَجَ بِسُلْطَانِ الاِمْتِنَاعِ- مِنْ أَنْ يُؤَثِّرَ فِيهِ مَا يُؤَثِّرُ فِي غَيْرِهِ
الَّذِي لاَ يَحُولُ وَ لاَ يَزُولُ وَ لاَ يَجُوزُ عَلَيْهِ الْأُفُولُ- لَمْ يَلِدْ فَيَكُونَ مَوْلُوداً وَ لَمْ يُولَدْ فَيَصِيرَ مَحْدُوداً- جَلَّ عَنِ اتِّخَاذِ الْأَبْنَاءِ وَ طَهُرَ عَنْ مُلاَمَسَةِ النِّسَاءِ- لاَ تَنَالُهُ الْأَوْهَامُ فَتُقَدِّرَهُ وَ لاَ تَتَوَهَّمُهُ الْفِطَنُ فَتُصَوِّرَهُ- وَ لاَ تُدْرِكُهُ الْحَوَاسُّ فَتُحِسَّهُ وَ لاَ تَلْمِسُهُ الْأَيْدِي فَتَمَسَّهُ- وَ لاَ يَتَغَيَّرُ بِحَالٍ وَ لاَ يَتَبَدَّلُ فِي الْأَحْوَالِ- وَ لاَ تُبْلِيهِ اللَّيَالِي وَ الْأَيَّامُ وَ لاَ يُغَيِّرُهُ الضِّيَاءُ وَ الظَّلاَمُ وَ لاَ يُوصَفُ بِشَيْءٍ مِنَ الْأَجْزَاءِ- وَ لاَ بِالْجَوَارِحِ وَ الْأَعْضَاءِ وَ لاَ بِعَرَضٍ مِنَ الْأَعْرَاضِ- وَ لاَ بِالْغَيْرِيَّةِ وَ الْأَبْعَاضِ- وَ لاَ يُقَالُ لَهُ حَدٌّ وَ لاَ نِهَايَةٌ وَ لاَ انْقِطَاعٌ وَ لاَ غَايَةٌ- وَ لاَ أَنَّ الْأَشْيَاءَ تَحْوِيهِ فَتُقِلَّهُ أَوْ تُهْوِيَهُ- أَوْ أَنَّ شَيْئاً يَحْمِلُهُ فَيُمِيلَهُ أَوْ يَعْدِلَهُ- لَيْسَ فِي الْأَشْيَاءِ بِوَالِجٍ وَ لاَ عَنْهَا بِخَارِجٍ- يُخْبِرُ لاَ بِلِسَانٍ وَ لَهَوَاتٍ- وَ يَسْمَعُ لاَ بِخُرُوقٍ وَ أَدَوَاتٍ يَقُولُ وَ لاَ يَلْفِظُ- وَ يَحْفَظُ وَ لاَ يَتَحَفَّظُ وَ يُرِيدُ وَ لاَ يُضْمِرُ- يُحِبُّ وَ يَرْضَى مِنْ غَيْرِ رِقَّةٍ- وَ يُبْغِضُ وَ يَغْضَبُ مِنْ غَيْرِ مَشَقَّةٍ- يَقُولُ لِمَنْ أَرَادَ كَوْنَهُ كُنْ فَيَكُونُ- لاَ بِصَوْتٍ يَقْرَعُ وَ لاَ بِنِدَاءٍ يُسْمَعُ- وَ إِنَّمَا كَلاَمُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ مِنْهُ أَنْشَأَهُ وَ مَثَّلَهُ- لَمْ يَكُنْ مِنْ قَبْلِ ذَلِكَ كَائِناً- وَ لَوْ كَانَ قَدِيماً لَكَانَ إِلَهاً ثَانِياً لاَ يُقَالُ كَانَ بَعْدَ أَنْ لَمْ يَكُنْ- فَتَجْرِيَ عَلَيْهِ الصِّفَاتُ الْمُحْدَثَاتُ- وَ لاَ يَكُونُ بَيْنَهَا وَ بَيْنَهُ فَصْلٌ- وَ لاَ لَهُ عَلَيْهَا فَضْلٌ فَيَسْتَوِيَ الصَّانِعُ وَ الْمَصْنُوعُ- وَ يَتَكَافَأَ الْمُبْتَدَعُ وَ الْبَدِيعُ- خَلَقَ الْخَلاَئِقَ عَلَى غَيْرِ مِثَالٍ خَلاَ مِنْ غَيْرِهِ- وَ لَمْ يَسْتَعِنْ عَلَى خَلْقِهَا بِأَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ- وَ أَنْشَأَ الْأَرْضَ فَأَمْسَكَهَا مِنْ غَيْرِ اشْتِغَالٍ- وَ أَرْسَاهَا عَلَى غَيْرِ قَرَارٍ وَ أَقَامَهَا بِغَيْرِ قَوَائِمَ- وَ رَفَعَهَا بِغَيْرِ دَعَائِمَ- وَ حَصَّنَهَا مِنَ الْأَوَدِ وَ الاِعْوِجَاجِ- وَ مَنَعَهَا مِنَ التَّهَافُتِ وَ الاِنْفِرَاجِ- أَرْسَى أَوْتَادَهَا وَ ضَرَبَ أَسْدَادَهَا- وَ اسْتَفَاضَ عُيُونَهَا وَ خَدَّ أَوْدِيَتَهَا- فَلَمْ يَهِنْ مَا بَنَاهُ وَ لاَ ضَعُفَ مَا قَوَّاهُ هُوَ الظَّاهِرُ عَلَيْهَا بِسُلْطَانِهِ وَ عَظَمَتِهِ- وَ هُوَ الْبَاطِنُ لَهَا بِعِلْمِهِ وَ مَعْرِفَتِهِ- وَ الْعَالِي عَلَى كُلِّ شَيْءٍ مِنْهَا بِجَلاَلِهِ وَ عِزَّتِهِ- لاَ يُعْجِزُهُ شَيْءٌ مِنْهَا طَلَبَهُ- وَ لاَ يَمْتَنِعُ عَلَيْهِ فَيَغْلِبَهُ- وَ لاَ يَفُوتُهُ السَّرِيعُ مِنْهَا فَيَسْبِقَهُ- وَ لاَ يَحْتَاجُ إِلَى ذِي مَالٍ فَيَرْزُقَهُ- خَضَعَتِ الْأَشْيَاءُ لَهُ وَ ذَلَّتْ مُسْتَكِينَةً لِعَظَمَتِهِ- لاَ تَسْتَطِيعُ الْهَرَبَ مِنْ سُلْطَانِهِ إِلَى غَيْرِهِ- فَتَمْتَنِعَ مِنْ نَفْعِهِ وَ ضَرِّهِ- وَ لاَ كُفْءَ لَهُ فَيُكَافِئَهُ- وَ لاَ نَظِيرَ لَهُ فَيُسَاوِيَهُ- هُوَ الْمُفْنِي لَهَا بَعْدَ وُجُودِهَا- حَتَّى يَصِيرَ مَوْجُودُهَا كَمَفْقُودِهَا- وَ لَيْسَ فَنَاءُ الدُّنْيَا بَعْدَ ابْتِدَاعِهَا- بِأَعْجَبَ مِنْ إِنْشَائِهَا وَ اخْتِرَاعِهَا- وَ كَيْفَ وَ لَوِ
اجْتَمَعَ جَمِيعُ حَيَوَانِهَا مِنْ طَيْرِهَا وَ بَهَائِمِهَا- وَ مَا كَانَ مِنْ مُرَاحِهَا وَ سَائِمِهَا- وَ أَصْنَافِ أَسْنَاخِهَا وَ أَجْنَاسِهَا- وَ مُتَبَلِّدَةِ أُمَمِهَا وَ أَكْيَاسِهَا- عَلَى إِحْدَاثِ بَعُوضَةٍ مَا قَدَرَتْ عَلَى إِحْدَاثِهَا- وَ لاَ عَرَفَتْ كَيْفَ السَّبِيلُ إِلَى إِيجَادِهَا- وَ لَتَحَيَّرَتْ عُقُولُهَا فِي عِلْمِ ذَلِكَ وَ تَاهَتْ- وَ عَجَزَتْ قُوَاهَا وَ تَنَاهَتْ- وَ رَجَعَتْ خَاسِئَةً حَسِيرَةً- عَارِفَةً بِأَنَّهَا مَقْهُورَةٌ مُقِرَّةً بِالْعَجْزِ عَنْ إِنْشَائِهَا- مُذْعِنَةً بِالضَّعْفِ عَنْ إِفْنَائِهَا وَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَعُودُ بَعْدَ فَنَاءِ الدُّنْيَا وَحْدَهُ لاَ شَيْءَ مَعَهُ- كَمَا كَانَ قَبْلَ ابْتِدَائِهَا كَذَلِكَ يَكُونُ بَعْدَ فَنَائِهَا- بِلاَ وَقْتٍ وَ لاَ مَكَانٍ وَ لاَ حِينٍ وَ لاَ زَمَانٍ- عُدِمَتْ عِنْدَ ذَلِكَ الْآجَالُ وَ الْأَوْقَاتُ- وَ زَالَتِ السِّنُونَ وَ السَّاعَاتُ- فَلاَ شَيْءَ «الْواحِدُ الْقَهّارُ» - الَّذِي إِلَيْهِ مَصِيرُ جَمِيعِ الْأُمُورِ- بِلاَ قُدْرَةٍ مِنْهَا كَانَ ابْتِدَاءُ خَلْقِهَا- وَ بِغَيْرِ امْتِنَاعٍ مِنْهَا كَانَ فَنَاؤُهَا- وَ لَوْ قَدَرَتْ عَلَى الاِمْتِنَاعِ لَدَامَ بَقَاؤُهَا- لَمْ يَتَكَاءَدْهُ صُنْعُ شَيْءٍ مِنْهَا إِذْ صَنَعَهُ- وَ لَمْ يَؤُدْهُ مِنْهَا خَلْقُ مَا خَلَقَهُ وَ بَرَأَهُ- وَ لَمْ يُكَوِّنْهَا لِتَشْدِيدِ سُلْطَانٍ- وَ لاَ لِخَوْفٍ مِنْ زَوَالٍ وَ نُقْصَانٍ- وَ لاَ لِلاِسْتِعَانَةِ بِهَا عَلَى نِدٍّ مُكَاثِرٍ- وَ لاَ لِلاِحْتِرَازِ بِهَا مِنْ ضِدٍّ مُثَاوِرٍ- وَ لاَ لِلاِزْدِيَادِ بِهَا فِي مُلْكِهِ- وَ لاَ لِمُكَاثَرَةِ وَ شَرِيكٍ فِي شِرْكِهِ- وَ لاَ لِوَحْشَةٍ كَانَتْ مِنْهُ- فَأَرَادَ أَنْ يَسْتَأْنِسَ إِلَيْهَا- ثُمَّ هُوَ يُفْنِيهَا بَعْدَ تَكْوِينِهَا- لاَ لِسَأَمٍ دَخَلَ عَلَيْهِ فِي تَصْرِيفِهَا وَ تَدْبِيرِهَا- وَ لاَ لِرَاحَةٍ وَاصِلَةٍ إِلَيْهِ- وَ لاَ لِثِقَلِ شَيْءٍ مِنْهَا عَلَيْهِ- لاَ يُمِلُّهُ طُولُ بَقَائِهَا فَيَدْعُوَهُ إِلَى سُرْعَةِ إِفْنَائِهَا- وَ لَكِنَّهُ سُبْحَانَهُ دَبَّرَهَا بِلُطْفِهِ- وَ أَمْسَكَهَا بِأَمْرِهِ وَ أَتْقَنَهَا بِقُدْرَتِهِ- ثُمَّ يُعِيدُهَا بَعْدَ الْفَنَاءِ مِنْ غَيْرِ حَاجَةٍ مِنْهُ إِلَيْهَا- وَ لاَ اسْتِعَانَةٍ بِشَيْءٍ مِنْهَا عَلَيْهَا- وَ لاَ لاِنْصِرَافٍ مِنْ حَالِ وَحْشَةٍ إِلَى حَالِ اسْتِئْنَاسٍ- وَ لاَ مِنْ حَالِ جَهْلٍ وَ عَمًى إِلَى عِلْمٍ وَ الْتِمَاسٍ- وَ لاَ مِنْ فَقْرٍ وَ حَاجَةٍ إِلَى غِنًى وَ كَثْرَةٍ- وَ لاَ مِنْ ذُلٍّ وَ ضَعَةٍ إِلَى عِزٍّ وَ قُدْرَةٍ
صمده:آن را قصد كرد ترفده:او را كمك مىكند وضوح و وضح:سفيدى بهمه:سياهى،تاريكى مراح:حيوانهايى كه در خوابگاهها و محلهايى كه در بندند به استراحت مشغولند.
حرور(در اين جا):گرمى صرد:سردى افول:پنهان شدن والج:در آينده،وارد شونده
خلا:گذشت،سبقت گرفت.
أود:كجى،اعوجاج تهافت:سقوط كردن،افتادن اسداد جمع سدّ يا سدّ:آنچه ميان دو شيئى فاصله ايجاد كند.
خدّ:شكافت،جدا ساخت سائمها:حيواناتى كه براى چرا در بيابان رها شدهاند.
انساخ جمع سنخ:انواع،قسمتهاى اصلى متبلّده:كند فهمان،كم هوشان اكياس:تيز هوشان،زيركها تكاءده الامر:كار بر او سخت شد،به مشقّت افتاد اكياس:تيز هوشان،زيركها آده:بارش را سنگين كرد مثاور:حمله كننده
«هر كس خداى را به چگونگى ستايد،وى را يكتا ندانسته،و هر كه برايش مانندى قرار دهد به حقيقتش پى نبرده و آن كه وى را به چيزى تشبيه كند به مقصد نرسيده و كسى كه به او اشاره كند و يا وى را دروهم و انديشه آورد،قصدش نكرده است،آنچه حقيقتش شناخته شود،مصنوع است و هر چه كه قائم به ديگرى باشد معلول علّتى مىباشد.كار انجام مىدهد بى آن كه نيازمند وسيله باشد و اندازه گيرندهاى است كه محتاج به فكر و انديشه نمىباشد.بىنياز است بدون اين كه استفادهاى كسب كند،نه زمانها با او،همراه،و نه ابزار و وسايل با او قرينند، بودنش بر زمان پيشى گرفته و هستيش بر عدم سبقت يافته و ازليّتش بر آغاز مقدم بوده است،آفرينش حواس به وسيلۀ او،دليل بر پيراستگى وى از حواس است.
از آفريدن اشياء متضاد،معلوم مىشود كه براى وى ضدّى متصور نيست و از تقارن قرار دادن ميان اشياء روشن مىشود كه او را قرين و همتايى نيست،روشنى را با تاريكى و آشكار را با نهان و خشكى را با ترى و گرمى را با سردى،ضدّ يكديگر قرار داده عناصر متضادّ را با هم تركيب كرده و بين موجودات متباين تقارن برقرار ساخته است،آنها را كه با هم فاصله داشتهاند به همديگر نزديك و ميان آنها كه با هم نزديكند جدايى افكنده است،حد و اندازهاى برايش متصور نيست و به شماره در نمىآيد،ابزارها خودشان را محدود مىسازند و وسايل و آلات به همانند
خود اشاره مىكنند(يعنى آنچه را كه مورد اشاره قرار مىدهند مثل خودشان مادى هستند)،همين كه مىگوييم موجودات از فلان وقت پيدا شدهاند آنها را از قديم بودن منع كردهايم و اين كه مىگوييم،بطور قطعى به وجود آمدهاند ازلى بودنشان را ممنوع ساختهايم،و هنگامى كه گفته مىشود اگر چنين نمىبود كامل مىشد، دليل بر نقصان و كامل نبودن آنهاست،به آفرينش موجودات خالق آنها براى عقول تجلى كرد و به آن سبب نيز از ديده شدن با چشمهاى ظاهر مبّرا مىباشد،حركت و سكون در او يافت نمىشود و چگونه مىتواند چنين باشد با اين كه او خود آنها را ايجاد فرموده است و چطور ممكن است آنچه را كه خود آشكار ساخته در وى اثر بگذارد،آيا مىشود كه آفريننده تحت تأثير آفريدۀ خويش قرار گيرد و اگر چنين شود ذاتش تغيير مىكند،و كنه وجودش تجزيه مىپذيرد و ازلى بودنش باطل مىشود،و هنگامى كه براى او جلو باشد پشت سر هم خواهد داشت و چون نقصان و عدم كمال همراهش باشد طالب كمال خواهد بود،و دليل حتمى بر مخلوق بودن او مىباشد كه خود دليل بر وجود خالقى براى اوست،نه اين كه خود آفريدگار باشد،و سرانجام از اين دايره كه هيچ چيز در او موثر نيست خارج مىشود.
ذات اقدس بارى تعالى را تغيير و زوال و افولى نيست،كسى را نزاده است كه خود نيز مولد باشد و از كسى زاده نشده است تا محدود به حدود باشد، برتر است از آن كه فرزندانى داشته باشد و پاكتر از آن است كه با زنان درآميزد.
دست انديشههاى بلند به دامن كبريائيش نرسد تا وى را محدود سازد،و تيز هوشى،هوشمندان نتواند نقش او را در خيال تصوير كند،حواس از دركش عاجزند و دستها از دسترسى و لمسش قاصر.تغيير و گوناگونى در وى راه ندارد و گذشت زمان هيچ گونه تبديل و دگرگونى در او به وجود نياورد و آمد و شد شبها و روزها وى را كهنه و سالخورده نسازد،روشنايى و تاريكى تغييرش ندهد.به هيچ يك از اجزاء و جوارح و اعضاء و عرضى از اعراض و به تغاير و ابعاض،توصيف نمىشود برايش حدّ و نهايتى و انقطاع و غايتى متصوّر نيست،اشياء وى را در احاطۀ خود نمىگيرند تا او را پايين و بالا ببرند،هيچ چيز او را بر خود حمل نمىكند
كه او را بر پشت خود كج كند يا راست بگيرد،نه در اشيا داخل است و نه از آنها خارج،خبر مىدهد بدون زبان و زبان كوچك،شنوايى دارد بدون منفذهاى سر و ابزارها،سخن مىگويد ولى چيزى را تلفّظ نمىكند همه چيز را حفظ دارد امّا بدون اين كه كسب كند و در حافظه بسپرد،اراده دارد ولى بدون اين كه چيزى را در ضمير خود پنهان كند،دوستى و خشنودى دارد امّا نه از روى نرمى و رقّت قلب،دشمنى دارد و خشم مىگيرد اما نه با تحمّل مشقّت،آن كه بخواهد به وجود آورد،مىگويد:
موجود شو،اما نه چنان كه صوتى توليد شود يا ندايى شنيده شود بلكه سخن وى فعلى از اوست كه آن را ايجاد مىكند و مجسّم مىسازد و تا كنون مثل و مانندى برايش نبوده است و اگر مىبود او دوّمين خدا بود،در بارۀ ذات اقدس احدّيت گفته نمىشود كه نبود و پديدار شد،زيرا در اين صورت ويژگيهاى پديده را پيدا كرده و ميان او و آن ويژگيها امتيازى نخواهد بود،وى را بر آنها برترى نمىباشد،صانع و مصنوع يكسان مىشود،پديد آورنده.و پديدار شده برابر مىشوند.
مخلوقات را بدون نمونهاى كه از ديگرى صادر شود،بخشيد و بر آفرينش آنها از هيچ كس كمك و معاونت نخواست،زمين را آفريد و بدون آن كه از كار ديگرى بماند آن را نگه داشت و بر جايگاه ناآرام استوارش ساخت،و بدون پايهها آن را بپا داشت و بدون ستونها وى را بر افراشت،آن را از كج شدن محفوظ و از افتادن و شكافته شدن بازداشت،پس آنچه او بنا كرد سست نگشت و آنچه را توانايى داد ناتوان نشد،او با عظمت و سيطرۀ خود بر زمين مسلّط و با دانش و آگاهى خويش از درون آن با خبر است و با عزت و جلالش بر تمامى آن اشراف دارد،هيچ ذرّۀ آن از قلمرو قدرتش خارج نيست و هرگز از فرمانش سرپيچى نمىكند،و هيچ شتابگرى از چنگ قدرت وى نيروى فرار ندارد،و او به هيچ ثروتمندى نياز ندارد،تمام كائنات در برابرش فرمانبر،و در پيشگاه عظمتش ذليل و خوارند و هيچ كس قدرت فرار از محيط اقتدار او را ندارد كه به جانب ديگرى روى آورد،تا از سود و زيان وى در امان ماند،همتايى ندارد كه با او برابرى كند،و مانندى برايش نيست كه مساوى وى باشد،و اوست كه جهان را پس از هستى
آن چنان نابود خواهد ساخت كه وجودش همانند عدمش شود.نابود ساختن دنيا پس از وجود،شگفتآورتر از موجود كردن آن از عدم نيست،چگونه غير از اين باشد،در صورتى كه اگر همۀ موجودات زندۀ جهان اعمّ از پرندگان،چهارپايان،و آن گروه كه شبانگاه به جايگاهشان برمىگردند و هم آنها كه در بيابان مشغول چرا هستند و تمام انواع مختلف،خواه آنها كه كم هوش هستند،و يا آنها كه زيركند، (اگر همه اينها)گرد آيند،هرگز توانايى ايجاد پشهاى ندارند و حتى طريق ايجاد آن را هم نمىدانند عقول آنها در،يافتن راز آفرينش آن حيران و نيروهاى آنها ناتوان و خسته شده و پايان گيرد و سرانجام پس از تلاش،شكست خورده و ناتوان برمىگردند و اعتراف مىكنند كه نه تنها از ايجاد آن ناتوانند،بلكه از نابود ساختن آن نيز عاجزند،فقط خداوند پاك است كه پس از فناى جهان باقى مىماند، در حالى كه هيچ موجودى نباشد همان گونه كه پيش از آفرينش موجودات بوده است،هنگام نابودى جهان،وقت،مكان،لحظه و زمان مفهومى ندارد،وقتها، سرآمدها،ساعات و سالها از بين رفتهاند،چيزى بجز خداوند يكتاى قهّار نيست كه همۀ امور به سوى او بازگشت مىكنند و هم چنان كه در آغاز آفرينش از خود قدرتى نداشتند،در هنگام فانى شدن نيز نيروى امتناع ندارند،و اگر قدرت امتناع مىداشتند هستى آنها ادامه مىيافت.
آفرينش هيچ چيز براى خدا رنجآور نبوده،و در خلقت آنچه آفريده است فرسودگى و خستگى او را پديد نيامده است،موجودات را آفريد نه به سود استحكام حكومتش و نه براى ترس از كمبود و زوال،و نه به منظور كمك گرفتن از آنان در برابر همتايى كه ممكن است بر او چيره شود،و نه به خاطر احتراز از دشمن كه به او هجوم آورده،و نه به قصد ازدياد اقتدار خود،و نه به منظور پيروزى يافتن بر شريك و نه به علت رفع تنهايى كه داشته و خواسته كه به آنها انس بگيرد،و بالاخره بعد از آن كه جهان را به وجود آورد،همه را دستخوش فنا و نيستى خواهد ساخت،اما نه به دليلى كه از تصرف و ادارۀ آن خسته شده و نه براى اين كه آسايشى نصيب وى شود و نه به اين علت كه هستى موجودات براى وى بارى سنگين مىباشد.طولانى
شدن عمر جهان هستى خداى عالم را به ستوه نياورده است تا وى را براى نابود كردن آن شتابان سازد،بلكه با لطف خويش كليۀ موجودات را نظام بخشيد و با فرمان خود آنها را نگهدارى فرمود و به توسط قدرت كاملهاش همه را مستحكم ساخت و بار ديگر پس از فناى موجودات آنها را به عالم وجود بر مىگرداند،بدون اين كه نيازى به آنها داشته باشد و يا كمكى از آنها بگيرد،و نه به منظور انتقال از حالت تنهايى و وحشت به سوى حالت آرامش و انس و نه از حالت جهل و نادانى به سوى علم و آگاهى و نه مىخواهد به آن وسيله از نيازمندى و فقر به سوى بىنيازى و ثروت برگردد و يا از خوارى و پستى به عزت و قدرت انتقال يابد .»
موضوع بحث در اين خطبه توحيد مطلق پروردگار و تنزيه ذات اقدس وى از ويژگيهاى ناروا مىباشد و به اين منظور او را از صفات ناروا دور دانسته است :
1- ما وحده من كيّفه ،در اين عبارت دو قسم از اقسام دلالتهاى منطقى نهفته است،مطابقه و التزام الف:بطور مطابقه بر اين امر دلالت دارد كه هر كس خداى را به كيفيت ستايد يكتايى وى را بيان نكرده است ب:لازمۀ اين معنا آن است كه خداى را به اين طريق ستودن جايز نيست.
تعريف كيفيت:در آغاز براى اين كه روشن شود چرا توصيف خداوند بدين گونه روا نيست كيفيت يا كيف را تعريف مىكنيم و آن ويژگى ثابت و صفتى است كه بر اشياء و موجودات عارض مىشود و هيچ گونه قسمت و نسبتى نمىپذيرد (1)و با اين تعريف و قيودى كه براى آن ذكر شد از بقيّه اعراض جدا مىشود،و اين عرض داراى چهار قسم اصلى است كه هر كدام نيز داراى چند بخش مىباشند:
1) اگر تقسيمپذير باشد كمّ است و اگر نسبت به ديگرى باشد وضع است كه دو قسم ديگر از اعراض مىباشند،و تعريف جوهر و بقيّۀ اعراض در صفحات بعد خواهد آمد.(مترجم)
1-كيفيات مخصوص به كميّات كه داراى سه بخش است:
الف-مربوط به شكل و سطح است مثل مثلّث بودن و مربع بودن و غير اينها...
ب-ويژگيهاى خطها مثل كج و راست بودن.
ج-صفاتى كه اختصاص به شمارهها و اعداد دارد مانند زوج يا فرد بودن.
2-كيفيات محسوسه،از قبيل رنگها،مزهها،سردى و گرمى و اين قسم نيز داراى دو بخش مىباشد:
الف-كيفيات راسخه كه تا وقتى محلّش وجود دارد آن نيز وجود دارد مانند زردى طلا و شيرينى براى عسل و اين بخش را به دو دليل كيفيت انفعالى نيز مىگويند،يا به اين سبب كه حواس را تحت تاثير قرار داده و منفعل مىكنند و يا به واسطۀ اين كه محل و موضوعهاى خود را منفعل مىكنند.
ب-راسخ و دائمى نيستند بلكه دير يا زود از بين مىروند،از قبيل سرخى صورت شخص شرمسار و اينها را نيز انفعال مىگويند زيرا موضوعاتشان به سرعت تحت تأثير واقع شده و تغيير حالت مىدهند.
3-كيفيات نامحسوس داراى بخشهاى مختلفى مىباشند:
الف-استعدادهايى كه در بعضى موجودها منشأ كمال واقع مىشوند از قبيل استعداد براى مقاومت و دفاع در برابر دشمن.
ب-كيفياتى كه موجب انفعال در جهت كمال باشد كه قوه طبيعى نيز ناميده مىشود و مثل هميشه سالم و سخت بودن.
ج-استعداد بعضى نقيصهها مانند آمادگى براى زود باورى و زود تحت تأثير هر چه واقع شدن كه اين بخش را ضعف هم مىگويند.
د-و يا آنچه كه باعث ضعف و ناتوانى در نيروهاى طبيعى مىباشد مثل هميشه بيمار يا بيمار گونه بودن.
4-آخرين قسمت كيفياتى كه در اصل وجودشان كمال و نقص نهفته است و اينها نيز محسوس نيستند و دو بخش دارد آنهايى كه ثابتند و بزودى از بين نمىروند ملكه ناميده مىشوند و آنها را كه بر عكس،زود زايل مىشوند حال مىگويند مثل:خشم شخص بردبار و حليم و بيمارى آدم تندرست و سالم.
پس از تعريف و بيان قسمتهاى كيف،لازم است از باب توضيح خاطر نشان كنيم كه آنچه را ما در ضمن شرح جملۀ اول اين خطبه گفتيم كه لازمۀ توصيف خداوند به كيفيّت،يكتا ندانستن ذات اقدس وى مىباشد خود حضرت در نخستين خطبۀ كتاب فرموده است:كسى كه حق تعالى را وصف كند برايش قرين و همتايى قائل شده و آن كه چنين كند او را دو تا دانسته... (1)،و چنان كه آن جا شرح شد،نتيجه اين مىشود:هر كس خداى را به وصف در آورد او را دو تا دانسته است،پس روشن است هر كه وى را به وصف بخواند او را يكتا ندانسته است زيرا توحيد با تثنيه ضدّند و قابل اجتماع نيستند.
2- و لا حقيقته اصاب من مثّله ،دومين صفتى كه خدا را از آن مبرّا دانسته اين است كه،هر كس براى او مثل و مانندى قرار دهد به حقيقت وى نرسيده است زيرا هر چه مثل و مانند داشته باشد واجب الوجود با لذات نخواهد بود به دليل اين كه اگر مثليّت و مانندى،همه جانبه باشد تعددى در كار نيست،چون تعدّد نياز به تغاير دارد اگر چه به حدّاقل باشد،و اين امرهم با وحدت و مثليّت همه جانبه نمىسازد،و اگر مثليّت و اشتراك فقط از برخى جهات باشد از سه حالت خارج نيست زيرا آنچه دليل اشتراك مثلين مىباشد،يا اصل ماهيت و تمام حقيقت آنهاست يا جزء حقيقت آنها و يا خارج از ماهيت آنان مىباشد و
1) ...فمن وصف اللّه سبحانه فقد قرنه و من قرنه فقد ثنّاه...خطبه اول كتاب.
هر سه حالت به شرح زير باطل است.
1-اگر ما به الاشتراك تمام حقيقت مثلين باشد ناچار ما به الامتياز،امرى عارض بر حقيقت آنها خواهد بود و اين حالت نيز دو شقّ باطل دارد،زيرا آنچه سبب اين عروض شده است اگر ماهيت آن دو باشد،باعث اشتراك است نه امتياز به دليل اين كه مقتضاى ماهيت واحده اختلافى ندارد و فرض اين بود كه در اصل حقيقت و تمام ماهيّت مانند يكديگرند،پس ماهيتشان يكى است، بنا بر اين آنچه علّت امتياز يكى از آنهاست در ديگرى نيز وجود دارد،پس بطلان اين شق ثابت شد،شق دوم اين كه آنچه سبب عروض ما به الامتياز مثلين شده غير از حقيقت آنها مىباشد،پس لازم آيد كه ذات واجب الوجود به منظور تحصيل ما به الامتياز نيازمند به امرى خارج از ذات باشد و اين خود امرى محال و باطل است.
2-و اگر ما به الاشتراك جزء حقيقت مثلين باشد،لازمهاش آن است كه هر دو مركب باشند پس ممكن خواهند بود،نه واجب.
3-حالت سوّم اين كه ما به الاشتراك،امرى خارج از حقيقت آنها باشد، اين هم به دو وجه باطل است،وجه اوّل:توصيف واجب تعالى به امرى خارج از حقيقتش ممتنع است زيرا لازمۀ آن چنان كه گذشت تثنيۀ او و مركب كردن وى مىباشد،وجه دوم خود داراى دو شق مىباشد.
الف-اگر اين امر خارجى كه مايۀ اشتراك آنهاست،كمالى براى ذات واجب تعالى باشد لازم آيد كه واجب الوجود بالذات،از غير خود استفادۀ كمال كند كه امرى است باطل.
ب-و اگر كمال نيست،اثباتش براى خداوند نقص خواهد بود،پس ثابت مىشود كه هر چه مثل و مانند داشته باشد واجب الوجود بالذات نمىباشد و بنا بر اين هر كس در راه شناخت خدا به آنچه برسد كه مثل و مانند دارد به چيزى
رسيده است كه واجب بالذات نيست و به خالق جهان نرسيده است و مراد از عبارت امام(علیه السلام)آن است كه:در مقام توجه به حق تعالى و كاوش در جستجوى معرفت وى مثل و مانندى برايش قايل نشوند.
3-ويژگى سوم كه ذات اقدس خداوند از آن بدور است،اين سخن امام(علیه السلام) مىباشد: و لا ايّاه عنى من شبّهه ،معنا و شرح اين فراز با عبارت بالا شباهت كامل دارد.
4- و لا صمده من اشار اليه و توهّمه ،اشاره كردن بطور كلى دو گونه است:
حسى و عقلى و هر دو در مورد خدا،باطل است زيرا لازمۀ اشارۀ حسّى آن است كه او داراى وضع و هيأت و شكل و مكان باشد،چنان كه بارها گفتهايم،و امّا اشارۀ عقلى چنان كه معلوم است نفس انسانى تا هنگامى كه در جهان ماده غريبانه بسر مىبرد اگر بخواهد امر معقولى را از عالم غيب به دست آورد،ناچار است كه براى ضبط و اثبات آن از قوۀ خيال و وهم كمك بگيرد پس هيچگاه نمىتواند به امور معنوى اشاره كند،مگر با مشاركت وهم و خيال كه لازمۀ داشتن حدّ و كيفيت است و از طرفى مىدانيم كه حق تعالى از كيفيات و حدود و هيأت داشتن منزّه و پاك است،بنا بر اين آن كه خدا را مورد اشاره قرار دهد و ادّعا كند كه در شناخت وى به حقيقت رسيده است در حقيقت چيزى را اراده كرده است كه داراى كيفيت و حال مىباشد،در صورتى كه او واجب الوجود نيست،پس واجب الوجود را اراده نكرده است،بدين جهت بطور كلى اشاره به ذات اقدس حق تعالى محال و ممتنع است .
5-ويژگى پنجم در اين سخن حضرت مورد اشاره واقع شده است.
كلّ معروف بنفسه مصنوع ،آنچه از اين جمله اراده شده آن است كه كنه و حقيقت وجود حق تعالى بر كسى معلوم نيست ولى چون در مقام استدلال است مىتوان از شكل اول قياس اقترانى بدين گونه استفاده كرد كه اين جمله از سخن
امام را هر چه كنه و حقيقتش معلوم شود مصنوع است صغرى،و اين جملۀ تقديرى را هم كه هيچ مصنوعى واجب الوجود نيست كبراى آن قرار دهيم و نتيجۀ اين دو مقدمه چنين مىشود،هيچ معلوم الحقيقهاى واجب الوجود نيست و هنگامى كه اين قضيۀ سالبۀ كليه را عكس كنيم،اين جمله به دست مىآيد:هيچ واجب الوجودى معلوم الحقيقه نيست كه همان مطلوب و مدّعاى اوّل مىباشد و در اين مورد از قياس ضمير استفاده شده است.ممكن است اين استدلال را به شكل دوم ببريم،به اين طريق كه صغرايش همان جملۀ مضمر باشد و كبراى آن اين جمله:هيچ واجب الوجودى مصنوع نيست و نتيجۀ آن را مانند استدلال بالا عكس كنيم،احتمال سوم آن است كه مقدمۀ اول را كبرا قرار دهيم و نيازى به عكس كردن نتيجه هم نداريم (1).احتمال چهارم آن است كه مطلوب را از راه قياس استثنايى به دست آوريم و مقدمۀ مذكور در متن سخن امام را حاكى از تلازمى بدانيم كه در شرطيّه متصله وجود دارد كه صورت قياس چنين است:اگر كنه حقيقت خداوند معلوم شود مصنوع خواهد بود،تالى كه باطل است پس مقدم نيز باطل خواهد بود.
علت اين كه هر معلوم الحقيقهاى مصنوع مىباشد آن است كه حقيقت هر چيزى به اجزايش شناخته مىشود و هر چه اجزاء دارد مركب است و هر مركبى نياز،به تركيب كننده و صانع دارد پس هر معلوم الحقيقهاى مصنوع و داراى صانع است،و بطلان تالى به اين دليل است كه اگر حق تعالى مصنوع بود،ممكن و محتاج به غير مىشد و در نتيجه واجب الوجود بالذّات نبود.
6-صفت ديگرى را كه از ذات مقدس خداى تعالى دور دانسته آن است كه وى قائم به غير نيست،زيرا هر چه چنين باشد وابسته و معلول است و كلّ
1) اگر جاى دو مقدمۀ شكل اوّل را عوض كنيم شكل چهارم خواهد شد زيرا حد وسط موضوع صغرى و محمول كبرى مىشود كه عكس شكل اوّل است.(مترجم)
قائم فى سواه معلول ،اين جمله هم مانند عبارت پيشين مىتواند مقدمۀ اول و صغراى مشكل اول يا دوم قياس مضمر باشد و مفهومش آن است كه حق تعالى قائم به غير نيست يعنى عرض نمىباشد كه نيازمند به محلّ شود،مقدّمات قياس از اين قرار است:هر چه قائم به غير باشد معلول است،هيچ معلولى واجب الوجود نيست،(شكل اوّل)،يا هيچ واجب الوجودى معلول نيست(شكل دوم)، و نتيجۀ آن بنا به هر دو فرض اين است:هيچ قائم به غيرى واجب الوجود نيست و موقعى كه آن را عكس كنيم مطلوب به دست مىآيد:هيچ واجب الوجودى قائم به غير نيست و نيز چنان كه قبلا بيان داشتيم ممكن است جملۀ متن را كبراى قياس قرار دهيم كه نياز به معكوس ساختن نتيجه نداشته باشيم(اين جا هم چنان كه در پايين صفحۀ قبل بيان شد،شكل اول به چهارم برمىگردد.)و همچنان ممكن است كه بيان كنندۀ تلازم قياس استثنايى باشد،يعنى اگر خداوند متعال قائم به غير باشد معلول خواهد بود،تالى كه باطل است مقدم نيز مثل آن است و ملازمۀ ميان مقدم و تالى آن است كه قائم به غير نيازمند به محل است و آنچه نيازمند باشد ممكن است و هر ممكنى وجود و عدمش معلول است،و امّا دليل بطلان تالى آن است كه اگر خداوند معلول باشد واجب الوجود نخواهد بود .
7-هفتمين ويژگى حق تعالى:فاعلى است كه از ابزار و وسايل كار استفاده نمىكند،خداوند به دليل اين كه ايجاد كنندۀ جهان وجود است پيوسته در كار و فاعل است اما از به كارگيرى ابزار در كارهايش پاك و منزه است زيرا اين عمل از صفات اجسام مىباشد و خداوند از جسميت بدور است.
8-صفت هشتم: مقدّر لا بحول فكرة ،آفرينندۀ جهان امور را اندازهگيرى مىكند اما نيازى به كمك از فكر و انديشه ندارد،او به هر موجودى اندازۀ كمالش را از وجود و متعلقات آن كه عبارت از اجل و روزى و جز اينها مىباشد بر طبق مصلحت و قضاى خود مىدهد و براى اين عمل نيازمند به فكر و
انديشه نيست زيرا انديشيدن از لوازم نفوس بشرى است كه در انجام دادن اعمال از بدن و امور مادى استفاده مىكند و خداوند از اين خصوصيت بدور است.
9-ويژگى نهم اين كه خداوند بدون سود بردن غنى و بىنياز است امام(علیه السلام)با اين بيان ساحت قدس الهى را از همه چيز و در تمام جهات بىنياز معرفى مىكند و حتى وى را از غنا و بىنيازى متعارفى كه در مخلوقها يافت مىشود پاك و منزّه دانسته است زيرا اگر مانند ساير اغنياء ثروت را از راه استفاده به دست آورد لازم آيد كه در ذاتش ناقص باشد و براى رفع آن محتاج به استفاده از غير خود و در نتيجه ممكن خواهد بود نه واجب.
10-زمان ياراى همراهى با خدا را ندارد زيرا مصاحبت حقيقى دليل با هم بودن و نزديك شدن است كه اين هر دو از متعلقات جسمند و از طرفى وجود جسم مادّى خود بعد از وجود فرشتگان است و وجود آنان هم معلول و متاخر از وجود مانع اوّل مىباشد،بنا بر اين وجود وقت و زمان به چند مرتبه از وجود حق تعالى تأخر دارد و درست در نمىآيد كه همراه و يا ظرف وجود مىباشد و گرنه به زمان محتاج مىشود نه از آن بىنياز،در صورتى كه حق تعالى چون بر همۀ كائنات و از جمله زمان سبقت دارد پس بكلى از آن بىنياز است و امّا اين كه گاهى نيروى واهمۀ انسان،زمان را با برخى مجردات همراه و با هم مىداند و آنها را به زمانيّات تقسيم مىكند،به اين دليل است كه نمىتواند آنها را در خارج از زمان به تصور ذهنى در آورد و الا مجردات رابطهاى با زمان ندارند.
11-خصوصيت ديگر براى خداوند آن است كه نياز به كمك اسباب و آلات ندارد زيرا هر چه كه نيازمند به كمك گرفتن از اسباب و آلات باشد ذاتش ممكن است و واجب الوجود نخواهد بود امّا حق تعالى كه واجب الوجود و هستى بخش تمام كائنات مىباشد كه از هر گونه كمك و يارى و از هر نوع سبب و آلتى
مستغنى و بىنياز است.
12- سبق الاوقات كونه ،هستى و ذات هستى بخش او بر وجود زمانها و وقتها تقدم دارد و در محدودۀ زمان نمىگنجد.
13-وجودش بر نيستى و عدم تقدم دارد،ممكنات عالم هستى به دليل اين كه حادث و پديدهاند،از نظر ذات خود استحقاق وجود و عدم ندارند،بلكه وجود و عدم بر ايشان مساوى است و تنها در هنگامى وجود مىيابند كه علت ايجادشان يافت شود،بنا بر اين عدم آنان بر وجودشان تقدم دارد،بر خلاف ذات بارى تعالى كه چون واجب الوجود بالذات است،عدم و نيستى به هيچ وجه در او راه ندارد بلكه هستى وى بر عدمش سابق مىباشد و به دليل اين كه او جهان را از حالت تساوى وجود و عدم بيرون آورده و صورت وجود به آن داده است،پس وجود وى بر عدم جهان نيز سبقت و تقدم دارد.
14-صفت چهاردهم آن است كه ازليّت خداوند بر ابتداى وجودش مقدم است،ازليّت به معناى بىآغازى است،و به حكم عقل منحصر به واجب الوجود مىباشد،زيرا آغاز داشتن با واجب الوجود بودن نقيض همند و در يك امر جمع نمىشوند،پس وى را آغازى نيست و ازليت سزاوار اوست و او با ازليّتش سر آغاز هستى تمام ممكنات نيز مىباشد .
15- بتشعيره المشاعر،عرف ان لا مشعر له ،خداوند به دليل آفرينش اعضاء و موارد ادراك و حواسّ براى مخلوقات،خود از داشتن اين امور پاك و منزه است،زيرا اگر خود نيز داراى اين مشاعر باشد،از دو حالت خارج نيست:يا از ناحيۀ غير به او داده شده است و يا از ناحيۀ خود مىباشد،حالت اوّل به دو دليل باطل است.
الف:او كه خود آفرينندۀ مشاعر ديگران است گرفتن از غير تناسبى ندارد.
ب:لازمۀ آن نيازمندى و احتياج به غير و موجب نقص مىباشد كه بر خداوند متعال محال است.حالت دوم نيز باطل است،زيرا اگر اينها كمال
باشند و حق تعالى چون فاقد اين كمال بوده آنها را براى خود آفريده است پس قبل از آفرينش آنها ناقص بوده است و اگر كمال نيستند،وجود آنها در خداوند سبب نقص خواهد بود،چون زايد بر كمال هم نقص است و بر خدا محال مىباشد.
16- و بمضادّته بين الامور عرف ان لا ضدّ له ،چون او ميان اضداد،تضاد به وجود آورد.دانسته مىشود كه وى را ضدّى نيست اين عبارت به چند وجه بر نبودن ضدّ براى خداوند دلالت مىكند.
1-تمام اضداد را خدا آفريده است،پس اگر او را ضدّى باشد لازم آيد كه خودش را هم آفريده باشد زيرا طرفين اضداد مخلوق وى هستند بنا بر اين هم ضد خود را آفريده و هم نفس خود را با اين كه خداوند مخلوق نيست.
2-تضاد،امرى اضافى و نوعى نسبت ميان اشياء مىباشد و بر دو قسم تقسيم مىشود،حقيقى و غير حقيقى.
الف-اضافه حقيقى جايى است كه ماهيت هر كدام از طرفين بدون ديگرى به هيچ وجه قابل تصور نيست،(مثل فوق و تحت) ب-اضافۀ غير حقيقى آن است كه دو طرف وجود دارند ولى اضافه و نسبت بر آنها عارض شده است و در هر دو قسمت براى تحقق اضافه و نسبت تضاد وجود هر دو لازم است و وجود هر كدام بستگى به وجود ديگرى دارد،پس اگر واجب الوجود ضد داشته باشد وجودش متعلق به غير خواهد بود و واجب الوجود بالذات نخواهد بود و اين خلاف فرض است.
3-آخرين دليل آن است كه ضدّان دو امر ثبوتى هستند كه پشت سر هم بر محلّى وارد مىشوند.و اجتماعشان محال است و اگر ضدّى براى خدا فرض شود همچنان كه او محتاج به محل است خدا هم كه طرف ديگر ضد است نياز به محل خواهد داشت و حال آن كه در حق تعالى هيچ نيازى نيست نه به محل و نه به چيز ديگرى.
17-نفى قرين از خداوند متعال:امام مىفرمايد:چون ميان موجودات
تقارن بر قرار ساخته،پس وى را قرينى نيست،شارح اين مطلب را به دو دليل كه از سخن امام(علیه السلام)برمىآيد به اثبات رسانده است:
الف-حق تعالى تمام موجودات نزديك به يكديگر را آفريده و اگر خود قرين داشته باشد پس خودش هم جزء مقترنات و مخلوق خود خواهد شد و اين امرى محال و باطل است.
ب-تقارن نيز مثل تضاد از باب اضافه است،و براى تحقق آن،يكى از طرفها نياز و احتياج به طرف ديگر دارد،و اگر براى خدا هم قرين و همتاى نزديكى فرض شود،نيازمندى و نقص در وى لازم مىآيد چنان كه در نفى تضادّ تشريح شد و اين امر بر ذات اقدس خداوند محال و باطل است .
18-اين صفت كه در واقع شاهد مثال و شرحى براى ويژگى شماره 16 مىباشد آن است كه به عنوان نمونه خالق جهان ميان مخلوقاتى چند تضاد بر قرار ساخته كه از جملۀ آنها نور و ظلمت يا تاريكى و روشنايى است.
اختلاف دانشمندان در تعريف حقيقت و ماهيت ظلمت:ميان بعضى از دانشمندان در چگونگى وقوع تضادّ بين نور و ظلمت اختلافى است كه از تعريف ظلمت نشأت گرفته،برخى آن را عدمى دانسته و عدۀ ديگر وجودى مىدانند كه شارح از اين عدّه است و آن را امرى وجودى و ضدّ نور مىداند گروه سوم برآنند كه حقيقت ظلمت روشن نبودن چيزى است كه در اصل بايد روشن باشد (1).
بنا بر اين قول عدم صرف نيست و مجازا ضد خواهد بود.و برخى ديگر از مثالهايى كه حضرت به عنوان مثال براى متضادها بيان فرمود.از اين قرار است:سفيدى و سياهى،خشكى و ترى،گرمى و سردى و تضادى كه خداوند تعالى ميان اينها بر قرار ساخته عبارت از آن است كه آنها را با اين طبيعتهاى متخالف آفريده است.
1) اين عدم را در اصطلاح منطق عدم ملكه مىگويند در مقابل بالايى كه عدم مطلق.
19- مؤلّف بين متعادياتها ،صفت نوزدهم كه براى خداوند بيان شده آن است كه حق تعالى ميان موجودهايى كه با هم دشمنند الفت و انس برقرار فرموده است،عناصر چهارگانه را كه عبارت از آب و خاك و هوا و آتش مىباشد در مزاجها گرد آورده و از امتزاج و تركيب آنها،حالتهاى متوسط و معتدل به وجود آورده و شرح اين مطلب بطور تفصيل ضمن خطبۀ اول بيان شده است.
20-بيستمين صفت خدا آن است كه ميان موجودات متباين عالم وجود همتايى و تقارن برقرار ساخته است.
21-و ميان اشيايى كه به جهت طبيعت از هم دور هستند نزديكى به وجود آورده است،نظير اين دو خصوصيت براى حق تعالى در خطبۀ اول كتاب ذكر،و شرح داده شده است.
22-صفت ديگر حق تعالى جدايى افكندن ميان امور به هم چسبيده و نزديك اين جهان مىباشد:با مرگ جانها را از بدنها جدا كرده و مركبات را از هم متلاشى مىسازد،امام(علیه السلام)همچنان كه صلاحها را به خداوند نسبت مىدهد،فسادها و نابوديها را نيز به او نسبت مىدهد و علتش آن است كه وى مسبب الاسباب و به وجود آورندۀ علل مىباشد و نيز حضرت در عبارتهاى فوق بطور كامل صفت مطابقه را رعايت فرموده،الفت را در برابر دشمنى و مقاومت را در مقابل مباينت و نزديكى را با دورى و تفريق را با تدانى همراه آورده است كه نشانه برترى فصاحت سخن مىباشد .
23- لا يشمله حدّ يكى از ويژگيهايى كه از ساحت قدس الهى نفى شده آن است كه محدود به حدّى نيست واژۀ حدّ را به دو معنى مىتوان گرفت.
الف-حدّ اصطلاحى فلسفى است و اين بيشتر در خداوند ظهور دارد زيرا هيچ گونه اجزاء ندارد پس هيچ حدّى هم ندارد.
ب-و مىتوان آن را حد لغوى گرفت كه به معناى آخرين مرحله و نهايت كشش جسم و از خواصّ كم متصل و منفصل است كه از جملۀ اعراض مىباشد
و حق تعالى كه واجب الوجود بالذات است نه عرض است و نه محل آن واقع مىشود پس متّصف به نهايت نمىشود.
اما اين كه در بعضى موارد خدا را متصف به نهاية و لا نهاية مىكنند به معناى سلب مطلق نهايت از حدّ است به اين طريق كه چون مقدار كه معروض نهايت واقع مىشود از خدا دور مىباشد پس نهايت هم بطور كلى از او منتفى است نه به طريق عدول و قضيۀ معدوله (1)كه فرض كنيم نهايت و لا نهايت بر خدا عارض مىشود امّا نهايت در وى وجود ندارد.
24-خداوند تحت شماره و عدد در نمىآيد،دليل بر اين مطلب آن است كه شمرده شدن از خصوصيات كمّ منفصل يعنى عدد مىباشد كه آن نيز از اعراض است چنان كه در مورد خود بيان شده و اين امر نيز به ثبوت رسيده است كه خداوند نه عرض و نه محلّ براى آن واقع مىشود بنا بر اين محال است كه ذات پروردگارى جزء معدودها قرار بگيرد.
و انّما تحدّ الادوات انفسها ،منظور از واژۀ ادوات وسايل و ابزارهاى حسّى و نيروهاى بدنى مىباشد و در جاى خود ثابت شده است كه قواى جسمانى،تنها جسم و جسمانيات را حسّ مىكنند،بنا بر اين معناى عبارت فوق آن است كه اجسام و نيروهاى مادى بدن،امورى را درك مىكنند كه مانند خودشان جسم و ماده بوده و در نوع يا جنس با هم يكى باشند و مىتوانيم در اين عبارت فكر را هم داخل سازيم زيرا چنان كه در قبل بيان شد آن نيز موقعى كه به معقولات توجه كند به امورى احاطه پيدا مىكند كه جداى از وهم و خيال نيستند يعنى براى معلومات خود صورتها و سايهها ترسيم مىكند پس فكر و انديشۀ آدمى هم به
1) قضيۀ معدوله در منطق آن است كه حرف نفى با محمول يا موضوع يا هر دو تركيب يافته و مجموعا به معناى مثبت به كار روند مثل:سنگ لا انسان است و چون حرف لا معناى نفى خود را از دست داده قضيه را معدوله مىگويند.(مترجم)
اين اعتبار داخل در ادوات خواهد بود.با توضيحى كه بيان كرديم عبارت و تسير الآلات الى نظائرها نيز به همين معنا مىباشد .
منعتها منذ القدميّه و حمتها قد الازليه و جنّبتها لو لا التكمله ،ضمير متصل(ها) كه به آخر فعلهاى سهگانه آمده مرجعش دو كلمۀ آلت و ادوات است و در هر سه مورد مفعول اول مىباشد و واژههاى القدميه ، الازليه ، التكمله مفعولهاى دوم آن فعلها هستند و كلمههاى منذ،قد،لو لا در محل رفع به فاعليّت مىباشند و معناى جملۀ اول آن است كه وقوع واژۀ منذ پس از كلمات ادوات و آلات دليل بر آن است كه اينها امورى قديم و بىآغاز نيستند زيرا وضع اين واژهها براى ابتدا و آغاز زمان مىباشد.جملۀ دوم نيز حاكى از آن است كه اطلاق واژۀ«قد»هم بر اين كلمات مانع از آن است كه اينها قديم و ازلى باشند زيرا اين واژه گذشته را به زمان حال نزديك مىكند از باب مثال وقتى مىگوييم:قد وجدت هذه...وقت كذا،يعنى همين زوديها آن را ديدم.و هر چه كه چنين حالتى داشته باشد قديم و بىآغاز نيست بنا بر اين همۀ اين ابزار و وسايل حادثند نه قديم و معناى جملۀ سوم اين است كه آمدن لفظ لو لا نيز حكايت از آن دارد كه اين آلات و ادوات مادى داراى نقص بوده و كامل نيستند زيرا اين كلمه وضع شده است براى نبودن امرى(كمال) به دليل بودن امرى ديگر(نقص)،پس هنگامى كه در بر خورد با بعضى امور مورد پسند و تحسين مىگوييم ما احسنها و اكملها،لو لا،انّ فيها كذا،چقدر خوب بود اگر چنين و چنان نبود،اشاره است به اين كه در اين موارد نقصانهايى وجود دارد كه مانع كمال آنهاست و اگر اين نواقص وجود نداشت آنها كامل بودند.
امام(علیه السلام)در اين عبارتها كه گذشت اشاره به حدوث و نقصان آلات و ابزارهاى مادّى فرمود تا ثابت كند كه آفريدگان نتوانند خداى تعالى را محدود به زمان ساخته و يا در مكانى به وى اشاره كنند زيرا ميان قديم كامل و حادث ناقص فاصله آن چنان زياد است كه نه تنها وى را قدرت درك حق تعالى نيست بلكه
شايستگى آرزوى آن را هم در خود نمىبيند.
بعضى از شارحان گفتهاند كه مراد از ادوات و آلات اهل آنهاست يعنى انسانها كه صاحبان اين عضوها هستند داراى اين ويژگيها مىباشند،و در بارۀ اعراب اين كلمات وجه ديگرى هم روايت شده كه واژههاى القدميّة ، الازليّه ، التكمله فاعل و مرفوعند و ضميرهايى كه به آخر هر يك از افعال سهگانه متصل شده مفعول اول و كلمات منذ،قد و لو لا،مفعول دوم (1)مىباشند و معناى اين جملهها آن است كه قديم بودن و ازليت و كمال حق تعالى آلتها و ابزارها را منع مىكنند از اين كه منذ و قد و لو لا بر خداوند اطلاق شود،زيرا اين كلمات دلالت بر حدوث و آغاز داشتن مىكنند كه هر دو با قدم،ازليّت و كمال خداوند ناسازگار مىباشند،اما همان وجه اوّلى كه در اعراب كلمات فوق بيان شد بر روايت اخير اولويت دارد،به دليل آن كه موافق با نسخۀ سيد رضى مىباشد.
بها تجلّى صانعها للعقول ،امور مادى عالم هستى و وسايل و اسباب اين جهان براى خردمندان و صاحبان عقول روشنترين گواه بر صانع حكيم و آفريننده آن مىباشد،توضيح آن كه از اين عبارت چنان استفاده مىشود كه جهان هستى همان طور كه شاهد بر وجود حق تعالى است دليل برخى از صفات وى نيز مىباشد،زيرا اصل وجود آنها به دليل ضرورت عقلى لازمۀ وجود صانع و گواه بر هستى كامل ذات اوست،و درستى و استوارى نظام آن،نشان علم و حكمت وى مىباشد و اين كه هر كدام از موجودات را كمالى مخصوص به خود و امتياز ويژهاى بر ديگران داده است دليل بر اراده خداوند و عنايتش بر تمام مخلوقاتش مىباشد،و اين تجلّى آن چنان روشن است كه هر گونه شكّ و شبههاى را از بين مىبرد امّا مراتب آن با توجه به صفا و ناخالصى نفوس و عقول افراد بشر متفاوت
1) تعبير شارح در بارۀ اين سه واژه مفعول دوم است ولى با توجه به تقديرى كه ذكر كرده،مفعول كلمه مقدر:(اطلاق)و مضاف اليه آن،مىباشند.(مترجم)
است بعضى خداى را بعد از توجه به جهان ماده و در وراى عالم آفرينش مىيابند و عدهاى وى را با همۀ هستى مىبينند و گروهى او را آن چنان مشاهده مىكنند كه به جز ذات اقدس و هستى كامل او،تمام هستيها معدوم صرف مىباشند و اينها كسانى هستند كه درود و رحمت بىپايان حق تعالى بر آنان است و هدايت يافتگان واقعى مىباشند.
و بها امتنع عن نظر العيون ،به همان دليل كه موجودات مادى جهان را با چشم ظاهرى مىتوان مشاهده كرد اين چنين ديدى در مورد ذات حق تعالى محال و ممتنع است زيرا شرط محسوس بودن كه داشتن وضع و جهت و رنگ و جز اينها باشد در مورد پروردگار متعال منتفى است پس مشروط آن هم كه رؤيت با چشم ظاهر باشد غير ممكن است.بعضى شارحان در بارۀ جملۀ فوق چنين مىگويند عقلهاى ما به وسيلۀ حواس ظاهرى و اعضاى حس كننده كمال مىيابند و ما با اين عقلهاى تكامل يافته استدلال مىكنيم بر اين كه رؤيت خداوند ناممكن است پس با وجود اين اسباب و آلات هم او را مىشناسيم و هم مىفهميم كه وى را جز به وسيلۀ عقل و خرد نتوان دريافت و مشاهده كرد .
25-يكى ديگر از ويژگيهايى كه حضرت(علیه السلام)خداى تعالى را از آن دور دانسته حركت و سكون است و نسبت دادن اين دو صفت را به خداوند با چند دليل باطل دانسته است:
نخستين دليل اين است:و كيف يجرى عليه...احدثه،در اين جمله به طريق استفهام انكارى عروض آغازها و حركات و حوادث را بر خداوند باطل و ناروا دانسته است زيرا خودش منشاء تمام آنهاست و همه را او به وجود آورده است و دليل باطل بودن اين مطلب آن است كه حركت و سكون از جملۀ آثار حق تعالى در اجسام مىباشد،و محال است كه آثار وى بر او عارض و از صفات او باشد،مقدمه اول كه اينها از آثار وجود حق تعالى در اجسام هستند
امرى روشن است و نيازى به استدلال ندارد اما اثبات مقدمۀ دوم به اين دليل است كه اصولا تقدم وجود مؤثر،بر وجود اثر،واجب و لازم است و اين اثر كه در مرتبۀ بعد از مؤثر به وجود مىآيد،اگر شرط كمال صفات خدا باشد،لازم آيد كه در مقام ذات ناقص باشد و به واسطۀ آن بخواهد خويشتن را كامل سازد،با اين كه نقص به هر نحو بر خداوند محال است و اگر از صفات كمال نباشد بلكه بدون آن خداوند داراى كمال مطلق است در اين صورت اثبات آن براى وى نقص به حساب مىآيد زيرا چنان كه بارها گفته شده است آنچه زايد بر كمال مطلق باشد،نقص است و آن نيز بر خداوند محال و ممتنع است.
دليل دوم:اگر اين خصوصيات بر خداوند عارض شود،لازمۀ آن تغيير در ذات اوست و وى را در سلسلۀ ممكنات قرار مىدهد،و اين مطلب از اين سخن حضرت استفاده مىشود:إذن لتفاوت ذاته،اگر حركت و سكون بر او عارض شود،در ذات او تغيير حاصل مىشود،زيرا حركت و سكون از حوادث تغيير دهنده مىباشند و تغيير و دگرگونى از خواصّ ممكن است بنا بر اين واجب ذاتى ممكن ذاتى خواهد بود و اين نيز خلف و محال است.
دليل سوم:اگر حركت و سكون از صفات بارى تعالى باشد،تجزيه و تركيب در ذات وى لازم آيد ولى تالى باطل است و مقدم نيز همينطور است،زيرا اين دو صفت از ويژگيهاى جسمند پس اگر بر خدا عارض شوند لازمهاش جسم بودن او خواهد بود و جسم هم مركب و قابل تجزيه است و هر مركبى هم نيازمند به اجزاء و ممكن مىباشد و در نتيجه لازم مىآيد كه واجب ممكن شود و اين امرى محال است.
دليل چهارم:اگر خداوند متصف به حركت و سكون باشد،ازليّت و بىآغازى وى باطل خواهد شد و اين مطلب بنا بر عقيدۀ متكلمان بسيار روشن است زيرا اين دو صفت از خواصّ اجسام و حادثند و اگر بر خداى تعالى عارض
شوند لازم آيد او نيز حادث و پديده باشد كه در اين صورت ازلى و بىآغاز نخواهد بود،و امّا به عقيدۀ فلاسفه چنين استدلال مىشود كه حق تعالى به دليل آن كه واجب الوجود بالذات است ازلى نيز مىباشد اما ممكن كه در ذات خود به تقاضاى وجود و نه تقاضاى عدم دارد،شايستگى ازليت را هم ندارد بلكه هر چه دارد از ناحيۀ علتش مىباشد اگر علتش واجب و ازلى باشد او نيز چنين خواهد بود و اگر حادث و پديده باشد او هم حادث و پديده است،حال اگر خدا معروض حركت و سكون باشد،با اين كه اينها از صفات جسم و ممكن مىباشند،لازم آيد كه او نيز جسم و در ذات خود ممكن باشد و هر چه چنين باشد ذاتش حادث و پديده است،پس لازم آيد كه ذات خداوند حادث و غير ازلى باشد و اين هم باطل است.
دليل پنجم:اگر ذات بارى تعالى با اين ويژگيها متّصف شود،لازمهاش آن است كه پشت سر،و جلو رو،داشته باشد زيرا متحرك پيوسته به سويى منتقل مىشود و چون جلو رو يكى از دو طرف متضايفين است،طرف ديگر را هم كه پشت سر باشد لازم دارد و اين حالت نيز بر خدا محال است زيرا هر چه كه دو جهت داشته باشد تقسيمپذير است و آنچه تقسيمپذير باشد ممكن خواهد بود نه واجب.
دليل ششم:وجود اين دو صفت در خداوند،باعث نقصان در ذات وى و نيازمندى او به كسب كمال مىباشد زيرا حركت عاقل دليل توجه وى به سوى هدفى است كه اين كار يا براى جلب منفعت يا دفع ضرر مىباشد،و چون اين هر دو كمالند،موجودى كه در طلب آنهاست مىخواهد نقص ذاتى خود را به آن وسيله تبديل به كمال سازد و هر چه ذاتش ناقص و نيازمند به طلب كمال از غير باشد ممكن خواهد بود پس لازم آيد كه خدا ممكن باشد.
دليل هفتم:حركت و سكون در خداوند دليل بر مصنوع و مخلوق بودن او
مىباشد زيرا قدرت و توانايى بر اين دو امر را يا خود در خودش آفريده و يا ديگرى به او داده است و هر دو فرض باطل است زيرا در صورت اول قدرت بر حركت و سكون را كه خودش آفريده به واسطۀ قدرتى است كه پيش از آن داشته و اگر اين فرض را تا بىنهايت ادامه دهيم تسلسل لازم آيد ولى اگر در همين مورد توقف كنيم لازمهاش آن است كه خداوند پيش از آن كه قدرت بر حركت و سكون پيدا كند قادر بوده و تحصيل حاصل است،اما در صورت دوم كه توانايى بر اين دو امر را از ديگرى گرفته باشد،احتياج و نياز در ذات وى لازم آيد و اين نشانۀ مصنوع بودن و تأثيرپذيرى او مىباشد،و بنا بر اين واجب نخواهد بود.
دليل هشتم:آخرين دليل،اگر خدا را به حركت و سكون توصيف كنيم، لازم آيد كه از مدلول بودن يعنى[مورد نظر و هدف نهايى بودن]تغيير كند و خود به عنوان يك پديده دليل و راهنما واقع شود،زيرا چنان كه گفته شد اين صفت دليل بر جسم بودن و مصنوعيّت است و هر مصنوع و مخلوقى وسيلۀ شناخت صانع و سازندۀ خود مىباشد همچنان كه ما از وجود و حدوث جهان آفرينش بر وجود آفرينندۀ آن استدلال مىكنيم و حال آن كه حق تعالى نخستين صانع و خالق كليۀ موجودات مىباشد،پس محال است كه حركت و سكون كه از آثار صنع و دليل بر وجود صانع هستند بر خداوند عارض شوند اين دلايل و بسيارى از دقايق معنوى،قطرهاى است از درياى بيكران علم مولاى موحّدان امير مؤمنان(علیه السلام)و اين از خصوصيات مقام عصمت و نفس ملكوتى اوست كه بدون سابقۀ تعليم و تعلّم و يادگيرى اصطلاحات علمى و فلسفى با چند جملۀ مختصر تمام راههاى انكار حق را مسدود و وجود حق تعالى را براى عام و خاص مردم اثبات و همۀ تشنگان حقيقت را از چشمۀ فيّاض دانش خويش سيراب و شاداب فرمايد.
و خرج بسلطان الامتناع...غيره ،ممكن است برخى تصور كنند كه اين
عبارت عطف بر لتفاوتت و دليل ديگرى از دلايل فوق است اما ظاهر آن است كه عطف بر فعل امتنع مىباشد يعنى به دليل آفريدن وسايل مادى،ديدن وى با چشم ظاهر ممتنع است و چون با چشم ديده نمىشود محال است كه آنچه در ديگر ديدنيها اثر مىكند در ذات او اثر بگذارد،و برخى ديگر از شارحان برآنند كه عطف بر فعل تجلّى مىباشد و چنين معنى كردهاند كه خداوند با آفرينش اسباب مادى و جسمانيات نور خود را در دل خردمندان تابانيده و به دليل اين كه واجب الوجود و ممتنع العدم است از داشتن مثل و مانند،امتناع ورزيده،مبرّا از آن است كه همانند ممكنات تحت تاثير مؤثّرى قرار گيرد .
26-صفت بيست و ششم از ويژگيهايى كه ساحت قرب ربوبى از آن مبرّاست آن است كه محلّ تغيير و دگرگونيها واقع نمىشود،زيرا چنان كه در قبل گفتيم تغيير و دگرگونى از موجبات امكان است و خداوند واجب است نه ممكن.
27-صفت ديگر اين كه او زوال ندارد و از بين نمىرود.
28-و همچنين وى را افول و غروبى نيست و چنان نيست كه پس از ظهور غايب شود،چون اينها سبب مىشوند كه در خداوند تغيير و دگرگونى به وجود آيد.
29-خداى را فرزندى نيست،زيرا اگر چنين باشد،خود نيز تولد يافته خواهد بود و تولد يافته هم نيست و گرنه محدود مىشد،امام(علیه السلام)در جملۀ نخستين از اين عبارت مدّعاى خود را روشن ساخته و به بخشى از دليل آن نيز اشاره كرده و سپس در دومين جمله به باقيماندۀ برهان و نتيجۀ آن اشاره كرده، بطورى كه از تمام عبارت،پس از بيان مدّعا،يك قياس استثنايى به اين طريق تشكيل مىشود:اگر خداى را فرزندى باشد،او خود نيز فرزند ديگرى خواهد بود،ليكن،او فرزند ديگرى نيست و گرنه محدود مىباشد،امّا محدود هم نيست
به دليل آن كه هر محدودى مركّب و هر مركّبى ممكن است و حال آن كه خدا واجب است نه ممكن و نتيجۀ قياس بدين ترتيب خواهد بود كه خدا محدود نيست و چون محدود نيست مولود هم نمىباشد حال كه چنين است پس داراى فرزند هم نخواهد بود و اين جا مدعاى اوّلى به دست مىآيد.
در مورد معناى كلمۀ مولود دو احتمال دادهاند:يكى معناى متعارف ميان مردم كه هر صاحب فرزندى خود نيز تولد يافته است چنان كه معلوم است اين معنا،يك حاكم استقرايى است نه يك ضرورت عقلى و مىدانيم كه دليل استقراء معمولا در خطابه به كار مىرود و جز اقناع طرف مقابل اثر ديگرى ندارد،و اگر نظر در اين جا فقط قانع كردن طرف باشد اين معنا مفيد خواهد بود،معناى دوم اعم از مفهوم عرفى است يعنى آنچه كه از ديگرى جدا مىشود كه از جهت نوع مثل خود باشد و اين مطلب شامل هر شيئى مادى و تمام چيزهايى كه تعلق به ماديات دارند مىشود،كه هر فردى تولّد يافته و ساخته شده از ماده و صورت و بقيه تركيبات وجوديش مىباشد و هر چه چنين مولودى داشته باشد خود نيز از ماده و صورت توليد و تركيب يافته است كه يكى جهت اشتراك با بقيّۀ نوعش مىباشد و ديگرى مايۀ امتياز او از آنها و بالاخره محدود خواهد بود.
تا اين جا بر اين فرض بود كه استدلال را از راه قياس استثنايى بگيريم،ولى اكنون يادآور مىشويم كه مىتوان از دو جملۀ فوق يك قياس اقترانى حملى تشكيل داد كه از دو قضيۀ شرطيۀ متصله تركيب يافته باشد كه نتيجۀ آنها خود يك قضيۀ شرطيه متصله مىشود و هنگامى كه نقيض تالى آن را استثنا كنيم اصل مطلوب به دست مىآيد كه اين جمله است:خداى را فرزندى نيست.و مخفى نماند كه بر هر دو طريق نتيجه يكى است.و ترتيب قياس به طريق اخير چنين است:اگر خدا داراى فرزند باشد مولود خواهد بود(صغرى).و اگر مولود باشد محدود خواهد شد (كبرى).پس اگر داراى فرزند باشد محدود خواهد شد(نتيجه)حال وقتى كه از
نقيض تالى اين نتيجه را استثنا مىكنيم اين قضيّۀ استدلالى حملى به دست مىآيد:چون محدود نيست پس وى را فرزند نيست.
30- جلّ عن اتخاذ الانباء ،اين صفت كه در حقيقت تاكيد ويژگى قبلى (شمارۀ 29)و توضيحى براى آن مطلب مىباشد آن است كه پروردگار متعال كسى را به فرزندى نگرفته است،و پايگاه قدس او برتر از اين امور است زيرا اينها از لوازم اجسام و جسمانيّاتند كه در معرض دگرگونى و زوال مىباشند.
31- و طهر عن ملامسة النّساء ،او از تماس گرفتن با زنان منزّه است زيرا اين عمل نيز از لوازم تركيب و جسم بودن و نيازمندى مادّى است كه ساحت قدس وى از آن منزّه و مبرّا مىباشد .
32- لا تناله الاوهام فتقدّره ،به و هم و خيال در نمىآيد،زيرا در اندازه و مقدار نمىگنجد،توضيح مطلب آن كه قوه واهمه تنها معناهايى را درك مىكند كه تعلق به محسوسات داشته باشند اين قوه به منظور روشن ساختن مدركات خود از قوۀ مخيّله كمك مىگيرد و آنها را در مقدارهاى مخصوص و مكانهاى معين، قالبريزى مىكند و تمام اين امور سبب احتياج به مادّه و تعلق به غير مىباشد كه در خداوند راه ندارد.
33- و لا تتوهّمه الفطن فتصوّره ،يكى ديگر از صفات سلبيۀ خداوند آن است كه افكار و انديشهها نتوانند وى را دريابند چون به و هم و تصور درنيايد.
منظور از هوشمندى خردها كه از سخن امام(علیه السلام)استفاده مىشود آن است كه به چابكى بتوانند با توسل به دليل و راهنما مطلب را دريابند،و دليل اين كه حضرت از درك خردها به توهّم تعبير فرموده آن است كه هر گاه عقل بخواهد امور مجرّد از ماده را دريابد،ناچار است كه با كمك گرفتن از وهم و خيال آنها را به صورتهاى مادّى و قالبهاى مثالى تصور كند و اين گونه ادراك جز توهم و خيال چيزى نيست و از اين روست كه نفس آدمى آنچه را كه در خواب مشاهده مىكند
نمىتواند آنها را بعد از خواب با حالت تجرّد به خاطر آورد و به اين دليل بود كه نفس جبرئيل را به صورت دحيه كلبى مشاهده مىكرد،بنا بر اين شرح سخن امام اين است كه اگر انديشۀ آدمى بخواهد ذات حق را دريابد،ناچار بايد از وهم و خيال يارى جويد و حق تعالى را در صورتى خيالى ترسيم كند.در حالى كه مقام مقدّس ربوبى بكلّى از تصوير مبرّاست،پس به اين دليل از ادراك واقعى انديشهها بدور مىباشد.
34-به حواس ظاهر درنيايد لا تدركه الحواسّ فتحسّه ،مراد از اين عبارت آن است كه اگر حواس بتوانند وى را درك كنند و بتوان گفت كه او را حسّ كردهاند لازمهاش آن است كه جزء محسوسها قرار گيرد به دليل اين كه اگر چه ادراك اعمّ از احساس است امّا موقعى كه به حواسّ اضافه شود تخصيص مىيابد در اين جا يك ايراد بر سخن امام فرض شده و پاسخ آن نيز بيان شده است كه اگر به عنوان اشكال بگويند:در عبارت امام(علیه السلام)تكرار غير مفيد لازم مىآيد زيرا ادراك به معناى حساس است پس تقدير آن چنين مىشود،لا تحسّه الحواس فتحسّه، در پاسخ مىگوييم،مراد اين نيست كه لازمۀ ادراك،احساس است بلكه مراد حضرت از اين جمله آن است كه هر چه را مىتوان ادراك حواس خواند،مىتوان آن را احساس هم گفت و لازمۀ اين امر آن است كه خداى را در اين صورت مىتوان محسوس خواند،و علت اين كه امام(علیه السلام)احساس را دليل بر نفى ادراك حواس در بارۀ حق تعالى دانسته آن است كه محال بودن احساس امرى روشنتر مىباشد،اما اين كه خداوند محسوس نيست به اين دليل است كه او نه جسم است و نه جسمانى و هر چه محسوس باشد يكى از اين دو خواهد بود،بنا بر اين خداوند محسوس نيست.
35- و لا تلمسه الأيدى فتمسّه ،به وسيلۀ دستهاى ظاهر نمىتوان با خدا تماس گرفت،و او را لمس كرد مشروح معناى عبارت امام(علیه السلام)اين است كه اگر
بتوان گفت:دستها،خدا را لمس كرد مىتوان گفت با او تماس گرفتهاند زيرا مسّ اعم از لمس است و هر دو بر خداوند محال مىباشد،چون لازمۀ اينها جسم بودن است و خداوند از جسم بودن منزه است.
36- لا يتغيّر بحال ،به هيچ رو و هرگز تغيير و دگرگونى در خداوند راه ندارد.
37- و لا يتبدّل فى الاحوال ،از حالتى به حالت ديگر منتقل نمىشود.
38- لا تبليه الليالى و الايام ،گذشت شبها و روزها او را كهنه نمىسازد،نفى اين خصوصيت از خداوند متعال سه دليل دارد:
الف-خداوند موجودى زمانى نيست كه تحت تصرف زمان واقع و كهنه شود.
ب-لازمۀ كهنه شدن پيدايش تغيير و دگرگونى در ذات مىباشد و با آن كه هيچ گونه تغييرى در او وجود ندارد.
ج-چيزى كهنه مىشود كه مادّى باشد و هر چه مادى است مركب و محتاج است و خدا از اين امور مبرا مىباشد.
39- لا يغيّره الضياء و الظلام ،روشنايى و تاريكى در او تغييرى به وجود نمىآورد،چون تغيير بر خداوند محال است .
40- لا يوصف بشيئى من الاجزاء ،او مركب از اجزاء نيست زيرا هر صاحب جزئى نيازمند به جزئى مىباشد كه غير خود باشد و نيازمندى به غير باعث امكان در ذات خواهد بود و اين امرى باطل است.
41- و لا بالجوارح و الاعضاء ،همچنين او به داشتن اعضاء از قبيل دست و يا و بقيه قطعههاى بدنى متصف نمىشود زيرا وجود اينها حكايت از جسم بودن و تجزيه و تركيب مىكند،و بر خداوند روا نيست.
42- و لا بعرض من الاعراض ،حق تعالى محل عروض اعراض واقع نمىشود،اعراض چنان كه در جاى خود ثابت شده به نه گروه تقسيم مىشوند،به دليل اين كه تمام ممكنات صحنۀ وجود به حصر عقلى بيش از ده جنس نيستند كه
يكى از آنها جوهر و بقبه عرض هستند و راه پيدايش اين اجناس بدين گونه است كه بجز وجود ذات بارى تعالى وجود همۀ موجودات غير از ماهيتشان مىباشد،و اين موضوع با برهانهاى قاطع در فلسفه به اثبات رسيده است،حال بخشى از اينها ماهيتشان چنان است كه هر گاه وجود يابد نيازى به موضوع و محلّى ندارد،اين گروه را جوهر مىنامند و بخش ديگر بر عكس آن است يعنى هر گاه بخواهد وجود يابد نياز به محلّ دارد و اين گروه را عرض مىگويند و عرض را در نه قسم منحصر ساختهاند كه عبارت است از كمّ،كيف،اضافه،اين،متى،وضع،ملك، ان يفعل و ان ينفعل،اين عرضهاى نهگانه را به ضميمۀ جوهر مقولات عشر و اجناس عاليه مىنامند.هم اكنون به تعريف اينها مىپردازيم تا معلوم شود كه چگونه بارى تعالى متّصف به اعراض نمىشود،تعريف جوهر را در بالا روشن ساختيم:
كم يا مقدار،عرضى است كه در ذات خود تساوى و عدم آن را مىپذيرد و قابل تقسيم مىباشد و اين خصوصيات به سبب آن(كم)بر جوهر عارض مىشود،تعريف كيفيت و اقسام گوناگون آن قبلا ضمن شرح همين خطبه توضيح داده شد.
اضافه حالتى است كه براى جوهر به سبب قرار گرفتن در برابر جوهر ديگرى پديد مىآيد و بدون مقايسۀ با آن پيدا نمىشود مانند:ابوّت و بنوّت، پدرى و فرزندى،تعريف و اقسام اين نوع عرض را هم در مباحث گذشته بيان داشتيم.
اين،وضعيّتى براى جسم مىباشد كه از قرار گرفتن وى در مكان و نسبتش به آن حاصل مىشود.
متى عبارت است از موقعيت نسبت شيئى به زمان خود و قرار گرفتن در آن يا در طرفى از زمان كه تعبير به«آن»و لحظه مىشود.
وضع هيأتى است براى جسم كه از نسبت بعضى اجزايش با برخى ديگر حاصل شده است بطورى كه هر جزئى در جهات مختلف با اجزاى ديگر نسبتهاى گوناگون داشته باشد مثل حالت نشستن و برخاستن.
ملك،عبارت از نسبت موضوع به امرى است كه محيط بر آن باشد و با حركت موضوع،آن نيز به حركت در آمده و منتقل شود مانند حالت در آوردن لباس و بر تن كردن آن.
ان يفعل،حالت فاعليت و تأثير گذارى مثل قطع كردن موقعى كه عمل قطع مؤثر باشد.
ان ينفعل،حالت مفعوليت و موقعيتى كه موضوع تحت تأثير ديگرى واقع مىشود مانند:حالت قطع شدن.
حال كه ماهيت از اين اصطلاحات معلوم شد،مىخواهيم بدانيم كه با چه دليل ذات مقدس حق تعالى به اين عرضها متصف نمىشود،نخست بطور اجمال يادآور مىشويم كه قسمت اعظم آن،همان سخن مولى على(علیه السلام)است كه فرمود:هر كس خداى سبحان را به امرى توصيف كند برايش همتايى قائل شده و آن كه چنين كارى انجام دهد وى را دوگانه دانسته است (1)،و ما نيز در شرح سخنان آن حضرت متذكر شده و استدلال كرديم كه وصف كردن خداوند باعث پيدايش تغيير در ذات او مىباشد كه امرى ناروا و محال است و اكنون به برهان تفصيلى آن به ترتيب عرضهاى ياد شده آغاز مىكنيم:
اين كه خداوند متصف به كمّ نمىشود بدين دليل است كه اگر چنين باشد لازمهاش اتصاف به برابرى و جزء داشتن و همتا داشتن خواهد بود،در حالى كه هر چه تجزيهپذير باشد،كثرت و تعدد نيز خواهد داشت و ثابت شده است كه
1) خطبه اول كتاب
ذات بارى تعالى يكتاى از تمام جهات مىباشد و دليل عدم اتصاف به كيف و اضافه را در آغاز خطبه توضيح داديم.اين كه چرا خداوند معروض أين و مكان قرار نمىگيرد به اين سبب است كه لازمهاش مكان داشتن و محاط واقع شدن او مىباشد در صورتى كه خداى را هيچ چيز در احاطۀ خود نمىگيرد بنا بر اين مكان داشتن براى وى محال است.دليل اين كه معروض متى نيست و متصف به زمان نمىشود آن است كه او موجودى زمانى نيست چنان كه بيان داشتيم پس محال است كه براى وجود حق تعالى زمان و وقت قائل شويم.علّت اين كه متصف به وضع نمىشود اين است كه بطور كلى وضع يا جهت داشتن از ويژگيهاى امور مكانى است زيرا جسم است كه داراى شكل و هيأت و محدود به حدود و جهات مىباشد اما خداوند كه جسم نيست پس داراى وضع و جهت نيز نخواهد بود.
خداوند معروض ملك هم واقع نمىشود زيرا جسم نيست و چيزى بر او احاطه ندارد،در صورتى كه ملك (1)از خواص جسمى است كه چيزى احاطه بر آن دارد و با انتقالش منتقل مىشود،و تمام اين امور بر خداوند متعال محال و ناروا مىباشد.
خداوند به صفت ان يفعل نيز اتّصاف نمىيابد و اطلاق فعل به اين معنا در وى محال است زيرا باعث راه يافتن نقص در حق تعالى مىشود و نسبت دادن فعل به خدا فقط به معناى ابداع و اختراع صحيح است نه غير آن و فعل اعمّ از ابداع مىباشد يعنى اين كه امرى به سبب وجود امر ديگرى به وجود آيد و اقسام گوناگون دارد و يك حالت اين كه تنها طبيعت و ذات فاعل فعل را به وجود آورد چنان كه وجود خورشيد باعث پيدايش نور و حرارت مىشود.حالت دوم آن كه فاعل به منظور كسب فايدهاى براى خود،آن امر را به وجود آورد،مثل عمل نجّار
1) اين عرض را جده هم مىگويند.(مترجم)
كه با استفاده از حركات بدنى و زمان معين و وسايل مادّى براى كسب فايده و با قصد و اختيار انجام مىشود.حالت سوم آن كه فقط جود و بخشندگى ذاتى وى فعل را هستى داده و افاضۀ فيض فرموده است و از اين قسمتهاى مختلف حالت اول بر خداوند محال است زيرا كار حق تعالى طبيعت بىشعور نيست و همچنين است حالت دوم به دليل آن كه توضيح خواهيم داد كه كارهاى خدا به منظور فايده و غرضى نيست پس فقط حالت سوم باقى مىماند و در اين افعال نه حركات بدنى و ابزار مادّى به كار گرفته و نه غرضش كسب فايدهاى مىباشد تنها كمال ذاتى و بخشندگى كامل خداوند باعث صدور امور و پديد آمدن افعال مىباشد و اين مطلب را در اصطلاح ابداع و اختراع مىگويند،اين مسأله نياز به بحث طولانى دارد كه اكنون جاى آن نيست.
اين كه پروردگار متعال در كارهاى خود غرض و فايدهاى را در نظر ندارد به اين دليل است كه اگر اين غرض،كمالى براى ذات خدا باشد لازم آيد كه موقع نبودن آن،ذات بارى ناقص باشد و اگر كمال نباشد ترجيح بلا مرجحّ خواهد بود،هر دو فرض باطل و محال است.حال اگر گفته شود:درست است كه فعل خدا به منظور غرضى براى خودش نيست بلكه سودى از آن نصيب بندگان مىشود،پاسخ آن است كه اين محال و باطل مىباشد زيرا اگر وجود و عدم اين فايده نسبت به خود حق تعالى يكسان باشد ترجيح بدون مرجح لازم مىآيد و اگر يكسان نباشد چنان كه روشن ساختيم موجب نقص در ذات بارى تعالى خواهد بود كه ناروا و محال است.
حق تعالى معروض ان ينفعل و تاثير پذيرى نيز نمىباشد زيرا اين صفت باعث پيدايش تغيير در ذات وى مىشود كه از ويژگيهاى امكان است در صورتى كه خداوند از صفات ممكن بدور مىباشد.
43- و لا بالغيريّه و الابعاض ،يكى ديگر از صفات سلبيّۀ ذات بارى تعالى
آن است كه وى را اجزاء و ابعاض نيست زيرا لازمۀ آن پيدايش تجزيه و تركيب در ذات خدا خواهد بود كه محال و ممتنع است .
44- و لا يقال له حدّ و لا نهايه ،حق تعالى را حدّ و نهايتى نيست زيرا اينها از عوارض اجسامند كه داراى وضع و حدّ و غيره مىباشند و شرح اين مطلب در گذشته روشن شد.
45- و لا انقطاع و لا غايه ،وجود او را انقطاع و غايتى نيست،زيرا هر دو از ويژگيهاى امور زمانى و مادى است كه وقتى به هدف و غايت خود رسد توقف كند و از فعاليت باز ماند اما خداوند كه واجب بالذات و غير مادى است محال است كه وجودش به آخر رسد و با رسيدن به غايت خود منقطع شود و از اثر باز ماند.
46- و لا انّ الاشياء تحويه فتقلّه او تهويه او را مكانى در بر نگرفته و بر جايى قرار ندارد تا هر گاه آن مكان بلند شود او نيز بالا رود و هر گاه پايين آيد او نيز پايين آيد زيرا اين،از لواحق جسميت است و به همين معناست جملۀ او انّ شيئا يحمله فيميله او يعدله :مركوبى او را بر خود حمل نمىكند كه او را درست نگه دارد يا كج كند در اعراب فعل بعد از فاء دو احتمال مىرود.
الف:نصب با در تقدير گرفتن حرف أن و اين اعراب مطابق نسخه سيد رضى همى باشد.
ب:بعضى هم به دليل عطف،آن را رفع دادهاند.
47-خداوند نه در اشياء داخل است و نه از آنها خارج مىباشد زيرا دخول و خروج از خواص جسم و ماديات است و آن كه جسم و جسمانى نيست هيچ كدام از اينها در او تحقق ندارد و نفى اين دو صفت:خروج از اشياء و دخول در آنها از خداوند بطور اطلاق است نه به عنوان عدم و ملكه (1)يعنى به هيچ طريق
1) براى توضيح اصطلاح عدم ملكه به پاورقى ص 160 مراجعه شود.
اين دو صفت سزاوار وى نيست .
48- يخبر لا بلسان و لهوات ،ديگر از ويژگيهاى خداوند آن است كه بدون استفاده از زبان و زبان كوچك خبر مىدهد زيرا اين امور از سببهاى مادّى موجودات زنده مىباشند و حق تعالى از آن مبّراست،سلب در اين مورد نيز مثل صفت گذشته مطلق است و از باب عدم و ملكه نيست.به دليل اين كه خبر معمولا اعم و اكثر از كلام است امام(علیه السلام)در اين مورد از سخن گفتن به جاى كلام تعبير به خبر فرموده است.عقيدۀ دانشمندان اشعرى بر آن است كه اصل و ريشۀ كلام همان خبر است و امر،نهى،استفاهم تمنى،ترجى و جز اينها،همه از انواع آن مىباشند (1)،اما در تعريف حقيقت و ماهيت كلام ميان متكلمان اختلاف است،معتزليها مىگويند كلام تركيب يافته از حرف و صوت مىباشد و اكثر اشاعره معتقدند كه سخن حقيقى معنايى است بالاتر از سخن زبانى و قائم به نفس مىباشد و به كلام نفسانى تعبير مىشود و اطلاق آن بر آنچه بر زبان رانده مىشود از باب مجاز است و بعضى بر عكس اطلاق آن را بر كلام زبانى حقيقت دانسته و بر كلام نفسانى مجاز مىدانند و برخى ديگر آن را مشترك ميان هر دو مىدانند بنا بر اين متكلم بودن خدا در نظر فرقۀ معتزله به اين طريق است كه حق تعالى سخن را در اجسام،حروف،اصوات و جز اينها ايجاد مىفرمايد و به عقيدۀ اشعريها معنايى قائم به ذات است و صداها و حروفى كه محسوس و شنيدنى هستند علامت آن مىباشند در جملههاى آينده خود حضرت حقيقت كلام خدا را تشريح مىفرمايد:
49- يسمع بلا خروق و ادوات ،صفت ديگر شنوايى حق تعالى است كه همۀ اصوات را مىشنود اما بدون استفاده از آلات مادى گوش و قسمتهاى
1) طبق اين عقيدۀ اشاعره،انشاء وجود ندارد و اينها همه اجزاء خبرند همچنان كه اجزاء كلام مىباشند.
گوناگون آن به دليل اين كه ذات بارى از نيازمندى به اسباب مادى و وسايل جسمانى مبراست و بر طبق اين استدلال كه استفاده از ابزار مادّى بر خداوند محال است اطلاق كلمۀ سميع به معناى حقيقيش بر او روا نيست اما چون در منابع دينى اين كلمه به خدا نسبت داده شده بايد به معناى مجازى آن گرفته شود يعنى عالم به مسموعات است از باب اطلاق سبب بر مسبّب،چون قوّۀ شنوايى يكى از سببهاى علم و آگاهى مىباشد.
50- يقول و لا يلفظ ،سخن مىگويد اما نه با لفظ آنچه كه در بارۀ نسبت دادن كلام به حق تعالى خاطر نشان ساختيم اين جا هم در اطلاق لفظ قول بر وى جريان دارد:
اما تلفظ،چون حقيقت آن بيرون راندن حرف از آلات و ابزار نطق يعنى زبان و لب و غير آن مىباشد،دلالت آن بر نياز و احتياج به اسباب مادّى حتى از كلام و قول هم بيشتر است و بر خلاف برخى صفات ديگر در منابع دينى هم اطلاق آن بر خدا اجازه داده نشده است بنا بر اين به هيچ رو اين كلمه در بارۀ حق تعالى مصداق ندارد.
51- يحفظ و لا يتحفظ ،يكى ديگر از ويژگيهاى پروردگار متعال آن است كه بدون از بر كردن و به خاطر سپردن اشياء همه چيز را حفظ دارد،حفظ داشتن مطالب نسبت به خداوند از باب علم و آگاهى ذاتى وى به امور مىباشد و اما تحفّظ از بر كردن و به خاطر سپردن به دليل آن كه نياز به فعاليتهاى مادى و جسمانى دارد و اين وضع هم بر خداوند محال است لذا حضرت اين صفت را از بارى تعالى نفى فرموده است،بعضى از شارحان نهج البلاغه در بارۀ معناى عبارت فوق گفتهاند:مراد از دو كلمۀ حفظ و تحفظ،حراست و نگهدارى است،يعنى خداوند بندگان خويش را محافظت مىكند و نيازى به آن ندارد كه آنها وى را حفظ و حراست كنند،ولى اين معنا در اين جا بعيد به نظر مىآيد.
52- يريد و لا يضمر ،صفت ديگر خداوند ارادۀ وى مىباشد،ارادۀ خدا عبارت از آگاهى وى به مصالح و حكمتهاى امور است كه مبدأ فعل او مىباشند،در حقيقت اراده حق تعالى همان داعى بر فعل است،بايد توجه داشت كه معناى حقيقى اراده تمايل قلب به چيزى است كه نافع و لذت بخش فرض شود و لازمۀ آن وجود قصد و انديشۀ قبلى و تصوّرى است كه در ضمير شخص اراده كننده نهفته مىباشد و چون ذات پاك بارى تعالى از اين امور منزّه است، بدين علت با آوردن قيد لا يضمر واژۀ اراده براى اطلاق بر خداوند از معناى حقيقى به مجازى انصراف يافته و همان معنايى اراده شده است كه در بالا خاطر نشان ساختيم.
53- يحب و يرضى من غير رقّه ،در خداوند دوستى و خشنودى وجود دارد اما نه اين كه تحت تأثير واقع شود و رقّت و نرم دلى داشته باشد،محبت از خداوند،بطور كلى همان ارادۀ اوست كه منشأ فعل وى مىباشد،و محبّت خداوند نسبت به بندگان همان ارادۀ ثواب و دادن خير و به كمال رساندن آنهاست، و محبت از بنده ارادهاى است كه بر حسب تصور كمال و نقص سود و زيان و لذّت آن كار رشدّ و ضعف مىيابد،و محبت بنده نسبت به خداوند آن است كه تصميم بر اطاعت از دستور خداوند بگيرد.
معناى رضا هم نزديك به محبت است و مىتوان گفت اعم از آن است به دليل آن كه هر محبتى از محبوبش خشنود مىباشد اما عكس آن عموميّت ندارد، امّا،رضايت خدا از بندهاش علم اوست به اين كه بنده او را عبادت،و اثرش را اطاعت مىكند و رضايت بنده عبارت از آرامش نفس اوست در هنگامى كه تمام امور را بر وفق مراد خويش مىانگارد.
با توجه به اين كه پيدايش دو صفت حب و رضا در انسان مستلزم رقّت قلب و تأثرات روحى است كه از تصور امورى كه انگيزۀ محبت و ميل به محبوب
شده،و از توجه به اسباب خشنودى از محبوب از او حاصل مىشود و از طرفى خداوند متعال بكلى از تاثرات و اين گونه عوارض بدور مىباشد به اين علت محبّت و رضاى از طرف خدا را به«غير رقّة»مقيد كرده است يعنى محبت و رضاى خدا موجب تأثير و تأثر در ذات حق تعالى نيست.
54- و يبغض و يغضب من غير مشقّه ،حق تعالى بدون رنج و مشقت به خشم و غضب در مىآيد،بغض خداوند نسبت به بنده معنايى بر ضد محبّت وى نسبت به او مىباشد و آن چنين است كه از عطا كردن ثواب و پاداشهاى نيك به او كراهت،دارد به اين دليل كه مىداند اين بنده شايستگى هيچ گونه محبّت را ندارد پس بايد او را كيفر كرد و به خوارى و مذلّت دچارش ساخت.
معناى اين صفت در انسان آن است كه آدمى به دليل درد و ضررى كه از ناحيۀ غير تصور مىكند او را ناپسند مىداند و با شدت اين معنا نفرت شديد پيدا مىشود.نيروى غضب تحريك مىشود و قصد ذليل ساختن وى مىكند،اما غضب،در خدا از آن جا ناشى مىشود كه وى نسبت به مخالفت بنده و عصيان او آگاهى كامل دارد و در انسان حركت نفسانى و شعلهور شدن قوۀ غضبيّه است تا براى مبارزه با آزار و ضررى كه در طرف مقابل تصور مىكند برخيزد و چون دو صفت بغض و غضب باعث به جوش آمدن خون قلب و سبب ايجاد زحمت و رنج براى دارندۀ اين دو صفت مىشود لذا هنگام اطلاق آنها بر خداوند با ذكر عبارت من غير مشقّة از اين معنا احتراز فرموده است و چنان كه در بعضى از صفتهاى گذشته خاطر نشان ساختيم اين جا نيز نسبت دادن صفتهاى دوستى، خشنودى،خشم،و نفرت به خداوند به معناى مجازى آنها و از باب ذكر ملزوم و ارادۀ لازم مىباشد زيرا لازمۀ معانى حقيقى اين واژهها نقصان و امكان صاحب آنهاست .
55- يقول لما اراد كونه،كن،فيكون ،از ويژگيهاى ديگرى كه حضرت
براى خداوند بيان فرموده آن است كه هر گاه وجود يافتن چيزى را اراده كند، مىگويد:موجود شو،و چنان كه گذشت ارادۀ خدا به وجود شيئى همان علم و آگاهى او به مصلحت وجودى آن مىباشد،و فعل كن اشاره به فرمان واجب التأثيرى است كه از ناحيۀ قدرت ازلى او به منظور ايجاد شيئى صادر مىشود.حرف فاء در فيكون مفيد ترتيب بدون فاصله و عدم تأخير است و با اين دليل،فعل در جواب امر حكايت از لزوم وجود يافتن شيئى مىكند.
56- لا بصوت يقرع ،حق تعالى را گوش جسمانى نيست كه صدا بر آن ضربهاى وارد سازد صدا كيفيتى است كه از برخورد شديد هوا با پردۀ صماخ در ميان گوش و يا بر جسم ديگرى پديد آيد و بطورى كه معلوم است اين حالت از خواصّ اجسام مىباشد،بنا بر اين اگر خداوند اين ابزار شنوايى را داشته باشد بايد جسم باشد و اين امرى محال است.
57-در قسمت بالا سخن اين بود كه خداوند را ابزارى مادى براى شنيدن نيست اين جا نيز يادآور مىشود كه از خدا صدايى هم بيرون نمىآيد تا شنيده شود زيرا نداء هم صداى مخصوصى است (1)و آن هم لازمۀ امور جسمانى و در حق خداوند باطل است (2).
و انّما كلامه تعالى...كائنا ،متكلمان معتزله از اين عبارت چنين برداشت كردهاند كه سخن خدا حادث است در حالى كه خود سخن امام به غير آنچه آنها مىگويند تصريح دارد و معناى فعل منه انشاه آن است كه خداوند سخن خود را
1) عكس العملى كه از برخورد صوت به وسيلۀ هوا به اجسام خارجى،دوباره به گوش مىرسد.
2) چنان كه مشاهده شد شارح اين دو قسمت را دو صفت مستقل براى خدا و دليل بر نداشتن عضو شنوايى و نداشتن صدا دانسته،در صورتى كه شارحانى از قبيل:خوئى و ابن ابى الحديد اينها را از متعلّقات جملۀ قبل مىدانند يعنى وقتى كه خدا امر به ايجاد شيئى مىفرمايد نه صدايى است كه مركب از حروف باشد،و هوا را بر اجسام بكوبد و نه خطابى فرياد گونه است تا با گوشها شنيده شود.(مترجم)
بر زبان پيامبر جارى و از آن طريق آنرا به وجود مىآورد،و مثله يعنى كلام خود را بر زبان پيامبر جارى ساخت و در ذهن وى ترسيم فرمود،برخى شارحان گفتهاند مراد آن است كه خداى تعالى سخن خود را براى جبرئيل بر لوح محفوظ ترسيم فرمود تا آن را به عنوان وحى به حضور پيامبر اسلام و ديگر پيامبران برساند.
جملۀ لم يكن من قبل ذلك كائنا اشاره به اين است كه كلام خدا حادث و مسبوق به عدم مىباشد و عبارت و لو كان...ثانيا دليل مطلب را با،يك قياس استثنايى كه به اين ترتيب تشكيل يافته است بيان مىكند:اگر سخن خدا قديم باشد لازم آيد كه سخن او،خداى دوم باشد و چون فرض اخير باطل است فرض نخست نيز نادرست است يعنى كلام خدا قديم نيست،دليل ملازمۀ ميان مقدم و تالى در اين قياس آن است كه اگر سخن خدا را قديم فرض كنيم از دو حال خارج نيست يا واجب الوجود است و يا ممكن الوجود،حالت اخير باطل است زيرا اگر ممكن باشد،با اين كه قديم و از ازل وجود داشته،محتاج به مؤثر است حال اين مؤثّر اگر غير از ذات حق تعالى باشد به دو دليل محال است.
الف:خداوند در اتصاف به صفت متكلم نيازمند به غير خود باشد.
ب:از ازل با خداوند وجود ديگرى باشد كه اتصاف خدا به متكلم مستند به او باشد و لازمۀ اين امر آن است كه آن ديگرى شايستگى بيشترى براى خدايى داشته باشد و اگر مؤثر،وجودى كلام خدا كه ممكن و قديم فرض شده ذات حق تعالى باشد اين نيز باطل است زيرا بطور كلى وجود موثر بر اثر تقدم دارد و در اين صورت اگر كلام خدا از صفات كمال باشد و تأثير علت هم موقعى اتفاق افتاده است كه تمام كمالها در وجود حق تعالى فعليت دارد تحصيل حاصل لازم آيد كه محال است و اگر قبل از تأثير اثر،ذات بارى تعالى از اين صفت خالى بوده است لازمهاش آن است كه خداوند پيش از تاثير اين علت ناقص بوده باشد و اين نيز باطل است ولى اگر اصلا كلام را از صفات كمال ندانيم وجود آن از ازل در خداوند زايد و
لغو خواهد بود و زايد بر كمال هم موجب نقص مىباشد پس ثابت شد كه اگر كلام خدا قديم باشد واجب الوجود بالذات و خداى دوم خواهد بود كه محال است.
تا اين جا بحث دقيق و طولانى مربوط به اثبات ملازمۀ ميان مقدم و تالى در قياس استثنايى مورد بحث و بطلان مقدم آن بود اما باطل بودن تالى و جزء دوم قياس مذكور امرى است روشن،زيرا در مباحث گذشته با براهين فراوانى وحدانيت و يكتايى خداوند ثابت شده است پس با اين استدلال واضح،ثابت شد كه سخن خدا پديده و حادث است و نمىتوان آن را قديم فرض كرد .
58-صفت ديگر حق تعالى قديم بودن اوست لا يقال...لم يكن ،حضرت در اين جمله با اشاره به معناى حدوث،آن را از خداوند نفى مىفرمايد زيرا حدوث آن است كه شيئى پس از نبودن به وجود آيد.
فتجرى عليه الصفات المحدثات ،حرف فاء در اول جمله كه در جواب نفى عبارت قبلى آمده به اعتبار شرط است كه در تقدير چنين است اگر خدا حادث مىبود متصف به صفات حادثه مىشد،و چنين اتصافى براى خداوند باطل است پس خدا حادث نيست و با بيان جملۀ و لا يكون بينها و بينه فصل... فضل،به بطلان تالى اشاره فرموده يعنى اگر حق تعالى با فرض حدوث ذاتى،صفات حادث بگيرد همانند آنها ممكن و محتاج به صانع شود لذا نه فرقى ميان ذات حق با صفاتش در اين جهات مىماند و نه امتيازى براى ذات وى بر صفاتش خواهد بود،چون هر دو از نظر نيازمندى اشتراك دارند و فرمايش حضرت فيستوى...البديع اشاره به مطلب محالى است كه از اين همانندى و برابرى صفات و ذات،لازم مىآيد زيرا واضح است كه تساوى و يكسانى صانع و مصنوع محال مىباشد.
فعل بديع كارى است كه تا كنون فاعل مانند آن را انجام نداده باشد و عمل نيك را كه بديع مىگويند به اين دليل است كه در شگفتى شبيه كار بىسابقه است و فاعل چنين كارى مبدع و مصدر آن ابداع است كه معناى اين كلمه را در صفحات
قبل بيان كرديم اما در نسخۀ سيد رضى مبدع با فتح دال آمده به معنايى كه ما براى كلمۀ بديع بيان داشتيم و مراد از واژۀ بديع در اين سخن امام صانع و آفريننده مىباشد يعنى وزن فعيل به معناى فاعل است چنان كه در قرآن مجيد چنين آمده است: «بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» (1)،با اين توضيحات روشن شد كه هيچ يك از ويژگيهاى پديده از قبيل مسبوقيّت به عدم،تغيير،امكان و نيازمندى به غير، بر حق تعالى اطلاق نمىشود و گرنه همان محالاتى كه ذكر شد لازم مىآيد.
در خاتمه بايد توجه داشت نسخهاى كه از سيد رضى نقل شد بهتر به نظر مىرسد .
59-از خصوصيات ديگر حضرت بارى آن است كه وى آفرينندۀ موجودات است امّا بدون آن كه از ديگران تقليد كرده باشد خلق الخلائق...غيره ،ما،شرح اين مطلب را در تفسير خطبۀ اول كتاب توضيح داديم.
خلاصه اين كه حضرت در واقع با بيان اين ويژگى خدا را از داشتن صفات سازندگان بشرى،پاك و منزّه دانسته است،زيرا آنان بطور معمول در ساختن مصنوعات خود يا دنبالهرو گذشتگان هستند و يا از صورتهايى كه در ذهن خود ترسيم كردهاند آن را اقتباس مىكنند.
60-حق تعالى در آفرينش موجودات از هيچ يك از مخلوقات خود كمك نگرفته است زيرا لازمۀ آن نيازمندى وى به امرى است كه خود نيازمند و محتاج به غير مىباشد كه محال است .
61- انشأ الارض فأمسكها ،خداوند زمين را به وجود آورد و با قدرت كاملۀ خود آن را در موقعش جايگزين فرمود و چون بطور معمول هر كس كه بخواهد شيئى را از خطرها محافظت كند بايد براى نگهدارى آن تحمل رنج و زحمت كند
1) سوره انعام(6)آيه(100) [1]يعنى:آفرينندۀ آسمانها و زمين.
و كارهاى ديگر را كنار بگذارد به اين علت امام(علیه السلام)خدا را از اين امر كه از ويژگيهاى مخلوق مىباشد منزه دانسته و نسبت اين صفت رنج و زحمت در حفظ چيزى را به خداوند بر خلاف معمول دانسته است.
62- ارساها ،زمين را آفريد اما نه روى قرارگاهى كه آن را نگه دارد،و نيز آن را بر افراشت بدون ستونهاى محسوس،قرارگاه و ستونهاى بالا برندۀ آن تنها قدرت كامل حق تعالى بوده است.
63- حصّنها من الاود و الاعوجاج ،پروردگار عالم زمين را از آن كه در حركت خود از مسير حقيقيش به جهتى ديگر منحرف شود نگهدارى فرمود...
حكمت و مصلحت اين امر در جاى خود به ثبوت رسيده است.
64- و منعها عن التهافت و الانفراج ،زمين را از درهم ريختن و پراكندگى اجزيش از همديگر باز داشت و آن را كروى شكل آفريد و در جاى خودش قرار داد .
65- ارسى اوتادها ،ميخهاى آن را كه همان كوههاست محكم و استوار ساخت ضمن تفسير خطبۀ نخستين كتاب بيان داشتيم كه به چه طريق كوهها به منزلۀ ميخهاى زمين مىباشد.
66- ضرب اسدادها ،سدها بر روى زمين نصب فرمود منظور از سدها كوههاست و يا آنچه كه شهرها و سرزمينها را از همديگر مجزّا مىكند.
67- استفاض عيونها ،چشمهسارهاى زمين را جوشان ساخت چنان كه قرآن يادآور شده است، «وَ فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُيُوناً» ، (1)در گذشته به اين موضوع اشاره كردهايم.
68- خدّ أوديتها ،واديها و قسمتهاى روى زمين را از هم جدا كرد،كوهها و تپّههاى آن را ممتاز و مشخّص كرد.پس از بيان كردن و شمردن قسمتى از آثار
1) سوره قمر(54)آيه(11) [1]يعنى:در زمين چشمهها جارى كرديم.
قدرت حق تعالى به كمال و استحكام آنها پرداخته است تا بزرگوارى و عظمت آفريننده را به اثبات برساند،و به اين لحاظ مىفرمايد:به اين دليل است كه بناى ساخته شدۀ با دست قدرت او سستى ندارد و آنچه را كه وى نيرو داده ضعف و زبونى نمىبيند .
69- هو الظاهر عليها سلطانه و عظمته ،سلطنت و عظمت اوست كه سر تا سر روى زمين را فرا گرفته است،امام(علیه السلام)با ياد آورى ضمير«هو»به حقيقت ذات حق تعالى اشاره كرده است كه هستى محض و وجود حقيقى واجب مىباشد و چون تعريف اين هويت و حقيقت ممكن نمىشود جز به اعتباراتى كه خارج از آن ذات باشند لذا به ظهور و غلبه تعبير فرموده است و به منظور اين كه مراد از ظهور و غلبه امرى حسّى و مكانى نيست آن را مقيّد به سلطنت و عظمت كرده است كه امرى معنوى است.
70- و هو الباطن لها ،اين صفت كه با صفت پيشين تقابل لفظى و معنوى دارد عبارت از آن است كه حق تعالى با احاطه علميش به امور داخلى زمين نظارت دارد و چون كلمۀ باطن ظهور در امر حسّى و جسمانى دارد لذا آن را مقيد به علم و معرفت كرده است و مرجع ضمير در كلمههاى عليها(در صفت پيشين) و لها(در اين صفت)زمين و آنچه در آن است مىباشد.
71- و العالى على كل شيئى ،عزت و جلال او بر تمام زمين و مخلوقات آن اشراف و بلندى دارد منظور از عزت و جلال،پاكى و مبرّا بودن حق تعالى از كليه ويژگيهاى حادث است كه باعث نقص در ذات آنها مىباشد و چون اين خصوصيات از پايينترين مراتب نقص مىباشند لذا خداوند به اين دليل كه از آنها دور است در بالاترين مرحلۀ كمال و برترى قرار دارد و ذات مقدس وى به اين اعتبار كه آفريننده و به وجود آورندۀ تمام مخلوقات و صفات آنها مىباشد از آنها برتر است پس علوّ و برترى حق تعالى بر مخلوقات به
سبب جلال و سلطنت اوست و عزت خداوند به اين اعتبار است كه از ذلت و خوارى احتياج بدور مىباشد.
72- لا يعجزه شيء منها طلبه...فيسبقه ،چون ذات بارى تعالى واجب الوجود است و علم و قدرتش در نهايت كمال مىباشد و هيچ گونه نقصى در او راه ندارد و تمام مخلوقات در وجود نيازمند وى هستند بنا بر اين به هيچ رو تصور نمىشود آنچه را كه مىخواهد نتواند به دست آورد و يا چيزى از فرمان و قضاى او سرپيچى كند و يا با حركت سريعش بر او سبقت جسته و از دستش برود زيرا هر يك از اين جهات دليل بر عجز و ناتوانى و نيازمندى و امكان است كه بر ذات حق تعالى روا نمىباشد.
73- لا يحتاج الى ذى المال فيرزقه ،هيچ نيازى ندارد كه ثروتمندى او را روزى دهد به دليل اين كه نيازمندى از ويژگيهاى ممكن است و منظور از اين صفات نفى ويژگيهاى بشرى از خداوند است .
74- خضعت له الاشياء...لعظمة... ،اين خصوصيت باز از صفات ثبوتى خداوند است كه تمام موجودات در پيشگاه عظمت حق تعالى خاضعند و مراد به خضوع موجودات آن است كه همگى تحت سلطۀ او محكوم به امكان بوده و فرمانبردار و نيازمند به كمال قدرت وى مىباشند و از اين رو هيچ كس را توان فرار از حيطۀ تسلط او نيست پس خداوند نسبت به مخلوقاتش به اين دليل سودمند(النّافع)است كه كمالات شايسته را به آنها داده و به اين سبب ضارّ است كه اين كمالات را از حقيقت ذات آنها منع فرموده است،اگر اشكال شود كه هيچ تصور نمىشود كه كسى از منفعت فرار و يا امتناع كند پس چرا حضرت مىفرمايد:كسى نمىتواند از سود و زيان خداوندى فرار يا امتناع كند؟پاسخ آن است كه اين امرى فرضى است يعنى به فرض اين كه بخواهد امتناع كند نتواند و مراد آن است كه هيچ گونه قدرتى ندارد علاوه بر آن ممكن است كسى به دليل
خودخواهى و لجاجت بخواهد از منفعت خداوندى خوددارى كند و به غير او متوسل شود با اين كه هيچ كس را قدرت بر آن نيست كه از زير سلطه الهى و منافعى كه از جانب او صادر مىشود بيرون آيد خواه از روى لجاجت باشد يا به واسطۀ غنا و بى نيازى كه در خود حسّ كند .
75- لا كفء له فيكافيه ،كفوى ندارد كه با او همطرازى كند و كارهاى نيك وى را جبران كند،در عبارات گذشته بيان شد كه حق تعالى را مثل و نظيرى نيست كه با وى برابرى كند و اين نيز مانند آنهاست.
76- هو المفنى لها...كمفقودها ،اوست كه مىتواند اشياء را پس از هستى نابود سازد و همان طور كه پيش نبودند قرارشان دهد،امام(علیه السلام)در اين عبارات خداى تعالى را به يكى از بحث انگيزترين صفات تعريف و توصيف فرموده است كه نابود ساختن جهان پس از هستى آن مىباشد و در قرآن نيز اشاراتى به اين مطلب ديده مىشود،از جمله، «يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ» (1)»و معلوم است كه اعاده و بر گرداندن،موقعى صدق مىكند كه آنها را مثل اول نيست و نابود سازد،و در جاى ديگر مىفرمايد:
«إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ وَ إِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ» (2)»و امثال اينها،و همۀ پيامبران بر اين امر اتفاق دارند و در شريعت پيامبر خاتم نيز به اين موضوع تصريح شده و جمهور متكلمان اسلامى هم بر اين عقيده مىباشند،بر خلاف فلاسفه كه كليۀ آنان قائل به عدم جواز اعادۀ معدوم مىباشند و در مورد فنا و نابودى عالم هستى مىگويند:موجودات مجرد و عقول و نفوس ملكوتى و نيز هيولاى عالم ماده و ذرّات عناصر مادى و بالاخره تمام آنچه كه به سبب قديم بودن علتشان قديمند و
حتى امورى كه قديم نيستند بلكه حادثند همۀ اينها از تحت اصل فانى شدن و نيستى پس از هستى،خارج مىباشند و تنها اختلافى كه در ميان فلاسفه وجود دارد مربوط به معاد جسمانى است كه بعضى از فلاسفه آن را انكار كردهاند و فقط فلاسفۀ اسلامى آن را قبول دارند آن هم با دليل شرعى نه عقلى زيرا مىگويند براى عقل در وجود و عدم معاد جسمانى استحالهاى لازم نمىآيد اما اگر بخواهيم با توجه به اصل عدم جواز اعادۀ معدوم،معاد جسمانى را ثابت كنيم بايد رأى ابو الحسين بصرى معتزلى را بپذيريم كه مىگويد:فنا و نابود شدن دنيا عبارت از اين است كه آن چنان اجزاى موجود خرد شده و از هم متفرق و دور شوند كه از حيّز انتفاع بيرون روند نه اين كه عدم صرف باشند ولى اين نظريه مورد اشكال مىباشد زيرا از باب مثال بدن زيد كه تنها اجزاى نرم شدۀ از هم جدا نيست بلكه بقيۀ عوارض و خصوصيات ويژۀ آن را نيز شامل مىشود و هنگامى كه اجزاء اين چنين از هم بپاشند تمام آنها معدوم شده و بدن با اين وضع فانى مىشود و موقع برگشتن اگر عين آن با تمام آن خصوصيات برگردد،اعادۀ معدوم است ولى اگر آنها كه از بين رفته برنگردد ناچار غير آنها برگشته و در اين صورت ثواب و عقاب به بدن غير اصلى تعلق گرفته و بر خلاف قرآن است كه مىفرمايد:
«وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى» (1)»و اين اشكال وارد است مگر اين كه بگوييم آنچه كه مورد كيفر يا پاداش قرار مىگيرد و نفس ناطقۀ انسانى است،و اين بدن ظاهرى تنها وسيله و ابزار است كه وقتى معدوم شد برگشتن عين آن لازم نيست بلكه برگشتن شبيه آن هم كافى است اما اين مطلب بنا بر مذهب حكما و فلاسفه كه قائل به اصالت نفس ناطقه مىباشند درست در مىآيد نه با عقيدۀ ابو الحسين بصرى معتزلى كه اكثر محققان اسلامى هم آن را پذيرفتهاند.
1) سوره انعام(6)آيه(163) [1]يعنى:هيچ نفسى بار گناه ديگرى را بر دوش نمىگيرد.
امّا فرمايش امام: و ليس فناء الدنيا...اختراعها ،دفع شبههاى است كه در برخى اذهان پيدا شده كه مىگويند چگونه ممكن است اين جهان هستى روزى بكلى نيست و نابود شود؟حضرت مىفرمايد:براى حق تعالى كه نبوده را به وجود آورده و اين همه اسرار حكمت و شگفتيهاى آفرينش را ايجاد فرموده محو كردن تمام آنها نه تنها دشوار نيست بلكه بسيار آسانتر مىباشد و اين كه بعد مىفرمايد:
و كيف لو اجتمع...افنائها ،در اين عبارات با بيان شمّهاى از دقايق آفرينش مطلب بالا را كه توانايى كامل خداوند بر محو اساس هستى است تاكيد فرموده كه چگونه فانى كردن جهان بر خداوند سخت و دشوار باشد و حال آن كه هستى داد به موجوداتى كه كوچكترين و ضعيفترينشان مانند مگس آن چنان اسرارآميز مىباشد كه بزرگترين قدرتهاى جهان از ايجاد آن ناتوان و خردمندترين انديشهها از درك و شناخت آن حيران و هم در انديشۀ فانى ساختن آن ضعيف و عاجز مىباشند.
حال اگر اشكال شود كه چرا حضرت براى اثبات عجز و ناتوانى قدرتهاى بشرى در مورد نابود كردن و از بين بردن به مگس مثل زدهاند با اين كه فانى ساختن آن،امرى ممكن و آسان است؟ پاسخ آن است كه انسان هر گاه خود را نگاه كند و به قدرت خداوند بيانديشد اعتراف مىكند كه بر كوچكترين امرى توانايى ندارد مگر با اجازۀ پروردگار و نيرويى كه او به وى عنايت فرمايد و مىداند كه تنها با نيروى او مىتواند كارى انجام دهد و حتى آثارى كه بر كارهاى او متربّت مىشود از ناحيۀ حق تعالى مىباشد بنا بر اين انسان خردمند با زبان حال و مقال نه تنها در ايجاد و اعدام مگس بلكه براى امرى ضعيفتر از آن نيز به ناتوانى و عجز خويش اقرار و اعتراف مىكند.
پاسخ ديگر از اين اشكال آن است كه خداوندى كه به انسان قدرت داده تا كارهايى انجام دهد و مىتواند از خود ضعيفتر را بيازارد در مقابل به اين مگس
ضعيف و حقير نيز قدرت دفاع از خود را داده است تا با پريدن و جهيدن از دست دشمن فرار كند و حتى مىتواند آدمى را بيازارد و گاهى انسان مىخواهد از دست او فرار كند ولى نمىتواند،پس چگونه مىتوان گفت كه آدمى بدون كمك از خداوند مىتواند حتى اين حشرۀ ناچيز را از بين برد و بكلى معدوم كند (1)؟ و انه سبحانه يعود...الامور ،اين فرمايش امام اشاره به جاودانگى خداوند و هستى او پس از فنا و نيستى عالم مىباشد،پس از آن كه صحنۀ هستى بكلى از موجودات خالى ماند و همه چيز به فنا سپرده شد تنها ذات غنى و بىنياز حق تعالى باقى مىماند همان طور كه پيش از آفرينش وجود در انحصار ذات اقدس وى بوده است بدون نياز به مكان و زمان و جز اينها و عبارت يعود بعد،حكايت مىكند از حالت قبل از آفرينش موجودات و پس از فنا و نيستى آنها كه دو حالت متغيّر و مختلف مىباشد و پيداست كه اين دو گانگى و تغيير از اعتبارات ذهن بشرى ماست كه حق تعالى را با جهان آفرينش مقايسه مىكند و گرنه براى خداوند متعال تغيير حالت و دگرگونى وجود ندارد .
عدمت عند ذلك...الساعات ،اين عبارت،روشن است و نيازى به توضيح ندارد،زيرا تمام آنچه نام برده شده،اجزاى زمان و از عوارض حركت مىباشند و آن هم از ويژگيهاى ماده و جسم است و موقعى كه ماده بكلى نيست و نابود شد عوارض آن نيز از بين مىرود و معناى جملۀ فلا شيئى...الامور،آن است كه پس از
1) اين مطلب كه آدمى نمىتواند بدون مدد و يارى خدا كوچكترين كارى انجام دهد از نظر اعتقاد مسلمين و بر اساس وحى قرآن صحيح است،اما با توجه به آنچه ممكن است سست اعتقادان و يا كج انديشان و بدانديشان خرده بگيرند،مىگوييم:اگر اراده و خواست خدا تعلق بگيرد كه انسان بلكه سلطان مقتدرى را با حشرهاى ضعيف نابود كند قادر به دفع آن نخواهد بود چون خدا در اين صورت او را مدد نمىكند،همان طور كه نيش پشهاى را وسيلۀ قهر جبارى چون نمرود قرار داد و او را نابود ساخت.(ويراستار)
فانى شدن جهان بجز ذات احديت وى كسى و چيزى باقى نمىماند كلمۀ الواحد اشاره به همين معناست و واژۀ قهّار اشاره به صفت قهاريت اوست كه به آن سبب تمام موجودات را معدوم و نابود مىسازد و معناى جملۀ اليه مصير جميع الامور آن است كه خداوند پس از آن كه به موجودات هستى بخشيده روزى آن را از آنها مىگيرد .
بلا قدرة...فناؤها ،اين جمله اشاره به آن است كه هيچ يك از موجودات نه قدرت و توانايى بر ايجاد خود داشته و نه مىتوانند از فانى شدن خويش خوددارى كنند و در عبارت بعدى با يك قياس شرطى متصل قسمت دوم ادعاى فوق را(هيچ موجودى نمىتواند از نابودى او امتناع كند)اثبات مىكند و علت اين كه تنها به اين قسمت پرداخته آن است كه شقّ اول(هيچ مخلوقى قدرت بر ايجاد خود ندارد)واضح است و نيازى به استدلال ندارد اما ملازمهاى كه ميان مقدم و تالى وجود دارد آن است كه هر موجودى چون از فنا و نيستى نفرت دارد اگر بتواند حتما از آن فرار مىكند تا باقى بماند اما به دليل اين كه آفرينندۀ جهان او را فانى و نابود مىسازد پس قدرتى براى خوددارى از نابودى خود ندارد .
لم يتكاءده...خلفه ،اين كه خداوند در كارهاى خود،دچار رنج و مشقت نمىشود مطلبى است واضح و روشن زيرا خستگى و امثال آن در مورد قدرتهاى مادى و ناقص مىباشد كه ممكن و محتاجند،اما حق تعالى كه واجب الجود بالذات است و هيچ گونه نيازى در او نيست رنج و مشقت هم در وى متصور نخواهد بود.
و لم يكوّنها... ،در اين قسمت امام به اغراض و فوايدى اشاره فرموده است كه معمولا فاعل را وادار به ايجاد امرى و يا نابود ساختن آن مىكند،غرضهايى كه سبب به وجود آوردن چيزى مىشود از دو حال خارج نيست يا جلب منفعت است و يا دفع ضرر،اما جلب منفعت از قبيل پا بر جا ساختن و تقويت سلطه و
حكومت و گردآورى ثروت و افزايش افراد لشكر و توسعه دادن بر سرزمينهاى تحت حكومت و تفوّق پيدا كردن بر أقران چنان كه انسان با داشتن مال و اولاد نسبت به ديگران برترى پيدا مىكند،بعضى اوقات غرض از ايجاد امرى دفع ضرر مىباشد مثل اين كه ترس از نابودى خود دارد و آن را وسيلۀ حفظ جان قرار مىدهد،يا بيم از نقصان دارد و به واسطۀ ايجاد آن مىخواهد خود را تكميل كند يا از خوف اين كه مبادا همتايش بر او غالب شود آن را به وجود مىآورد تا از آن كمك بگيرد يا مىترسد كه دشمن به مقابلهاش برخيزد،و يا براى رفع تنهايى و ترس و وحشت بىمونسى دست به ساختن و به وجود آوردن انيس مىزند،و اغراضى كه موجب از بين بردن و فانى كردن موجود مىشود چند قسم مىباشد:
دفع ضرر،مثل از بين بردن مرض كه وجود آن مايۀ زيان و ادامۀ آن باعث رنج اوست،و ممكن است كه غرضى از آن جلب منفعت باشد،بيمارى را ريشهكن مىكند تا آسايش و راحت به دست آورد،امّا تمام اين فوايد كه در جلب منفعت و دفع ضرر خلاصه مىشود از ويژگيهاى صفت امكان است كه حق تعالى از آن منزّه و دور مىباشد .
و لكنّه سبحانه...لقدرته ،جملۀ دبّرها بلطفه،اشاره به اين معناست كه حق تعالى جهان آفرينش را بر اساس حكمت و نظامى آن چنان نيكو آفريده است كه كاملتر از آن امكانپذير نيست،و امسكها بامره،امر و فرمان تكوينى خداوند، پيوسته باعث بقاى جهان هستى مىباشد،و اتقنها بقدرته،عالم وجود را با قدرت لا يزال و آگاهى بر مصالح وجودى و سودمنديش،استحكام بخشيد،تمام اين امور را نه به منظور سود،بلكه تنها به خاطر جودى كه در ذات او نهفته است،با دست لطف و عنايت خاص پروردگارى خويش انجام داد .
ثم يعيدها بعد الفناء ،امام(علیه السلام)در اين قسمت بطور صريح مىفرمايد كه خداوند پس از آن كه تمام اشياء را فانى كرد،آنها را به عالم وجود بر مىگرداند،و
فنا و نابودى هم چنان كه گفته شد،يا عبارت از نابودى مطلق است به قول كسانى كه اعادۀ معدوم را جايز مىدانند و يا اين كه منظور از آن،پراكندگى و جدايى اجزاى آن است بطورى كه بىفايده شود و اين مطلب هم،عقيدۀ ابو الحسين بصرى معتزلى بود كه بيان شد.
من غير حاجة... حضرت بطورى كه در جملههاى قبل فوايد و منافعى را كه معمولا در به وجود آوردن يا نابود ساختن موجودات براى فاعل تحقق دارد، بيان كرده و سپس ذات اقدس الهى را از آن دور دانست،هم اكنون در آخر مبحث نيز آنها را كه غرض ايجاد جهان پس از فنا و نابودى آن مىباشد خاطر نشان ساخته و از خداوند متعال نفى فرموده است و اين فوايد و اغراض عبارتند از:
احتياج و نيازمندى،كمك گرفتن از بعضى مخلوقات در مقابل برخى ديگر آنان، خروج از وحشت تنهايى به جانب انس و دلگرمى و از حالت نادانى و بىخبرى به طرف علم و آگاهى و بدل ساختن فقر و نياز به حالت غنا و بىنيازى و بالاخره دور شدن از خوارى و ذلّت و به دست آوردن عزّت و قدرت و يادآور شديم كه همۀ اين غرضها از باب دفع ضرر و جلب منفعت است و ذات بارى تعالى از آن دور مىباشد و گفتيم كه افعال خداوند به منظور دست يافتن به اين منافع و اغراض انجام نمىشود بلكه تنها جود مطلق و وارستگى ذات وى از شائبۀ بخل و منع است كه پيوسته باعث افاضۀ وجود مىباشد.بايد توجّه داشت كه اين مطلب ميان دانشمندان اسلامى مورد اختلاف است،جمهور اهل سنت و فلاسفه معتقدند كه خداوند كارها را به خاطر سود و غرض انجام نمىدهد،اما معتزله با ايشان مخالفت كردهاند.
با توجه به مفهوم اين خطبۀ شريفه كه حق تعالى دنيا را پس از نابود كردن به حالت وجود بر مىگرداند،سؤالى پديد مىآيد كه آنچه را كه دين و شريعت بر آن گواهى مىدهد و مورد بحث و اختلاف ميان فلاسفه و متكلمان است،زنده
شدن و برگشتن بدنهاى آدميان مىباشد نه تمام جهان وجود،پس منظور از اين عبارات چيست؟ در پاسخ مىگويند ضمير مؤنث در عبارت ثم يعيدها،چون مهمل است دو احتمال در آن متصور است پس همچنان كه مىتوانيم مرجع آن را تمام دنيا بگيريم مىتوانيم بعضى از دنيا را از آن اراده كنيم كه مقصود از آن بعضى،بدن انسان است (1)و بنا بر اين اشكالى به وجود نمىآيد.
يكى از شارحان نهج البلاغه مىگويد كه اهل سكوك و عرفان با اين كه معناى ظاهر سخن امام را چنان كه ما بيان داشتيم قبول دارند اما به ظاهر اكتفا نكرده و تاويلى عقلى براى اين بيان كردهاند،آنها مىگويند ممكن است سخن امام(علیه السلام)از و انه يعود سبحانه...الامور ،اشاره به حالت عارف باشد هنگامى كه به حق و اصل شده چنان كه همه چيز در نظرش از درجۀ اعتبار افتاده،در حقيقت فانى شده و تنها خدا را مشاهده مىكند،همان طور كه تمام ممكنات قبل از وجود ذاتا استحقاق وجود نداشته در اين مرحله هم به اعتبار ذهن عارف معدوم صرف مىباشند،و معناى جملۀ ثم يعيدها نيز چنين است كه وقتى عارف از حال وصال برگشت و به ماديات و جسم و جان خود پرداخت آنها كه بىاعتبار و در ذهن وى فانى به نظر مىرسيد هم اكنون اعتبار يافته و مثل قبل از حالت وصال وجود و اعتبار مىيابند و همۀ اينها حكايت از قدرت تصرّف حق تعالى مىكند كه ذهنها را چنين استعدادى داده تا بتواند اشياء را چنان بىاعتبار بداند و پس از آن كه به پستى گراييد عوض خدا ماديات را چنين معتبر و مؤثر بداند.
پس از شرح جملات اين خطبۀ شريف هم اكنون متوجه مىشويم كه آنچه
1) چنان كه صاحب منهاج البراعه مرجع ضمير را بعض قرار داده است،فالضمير عائد الى الدنيا... و اريد به البعض على طريق الاستخدام،ج 11،ص 125(مترجم)
مرحوم سيد رضى در اوّل راجع به اهميت و ارزش اين سخن امام(علیه السلام)فرمود، مطلبى در كمال صداقت و بسيار بجا و بموقع است،كه هيچ سخنى اين چنين جامع اصول آگاهى و بينش نيست،زيرا امام(علیه السلام)در اين خطبۀ شريف توحيد الهى را به مرحلۀ كمال رسانده و تنزيه و تقديس مقام جلال ربوبى را بطور كامل بيان فرموده است.توفيق و نگهدارى از لغزش با خداست.
أَلاَ بِأَبِي وَ أُمِّي هُمْ مِنْ عِدَّةٍ- أَسْمَاؤُهُمْ فِي السَّمَاءِ مَعْرُوفَةٌ وَ فِي الْأَرْضِ مَجْهُولَةٌ- أَلاَ فَتَوَقَّعُوا مَا يَكُونُ مِنْ إِدْبَارِ أُمُورِكُمْ- وَ انْقِطَاعِ وُصَلِكُمْ وَ اسْتِعْمَالِ صِغَارِكُمْ ذَاكَ حَيْثُ تَكُونُ ضَرْبَةُ السَّيْفِ عَلَى الْمُؤْمِنِ- أَهْوَنَ مِنَ الدِّرْهَمِ مِنْ حِلِّهِ- ذَاكَ حَيْثُ يَكُونُ الْمُعْطَى أَعْظَمَ أَجْراً مِنَ الْمُعْطِي- ذَاكَ حَيْثُ تَسْكَرُونَ مِنْ غَيْرِ شَرَابٍ- بَلْ مِنَ النِّعْمَةِ وَ النَّعِيمِ- وَ تَحْلِفُونَ مِنْ غَيْرِ اضْطِرَارٍ- وَ تَكْذِبُونَ مِنْ غَيْرِ إِحْرَاجٍ- ذَاكَ إِذَا عَضَّكُمُ الْبَلاَءُ كَمَا يَعَضُّ الْقَتَبُ غَارِبَ الْبَعِيرِ- مَا أَطْوَلَ هَذَا الْعَنَاءَ وَ أَبْعَدَ هَذَا الرَّجَاءَ- أَيُّهَا النَّاسُ أَلْقُوا هَذِهِ الْأَزِمَّةَ- الَّتِي تَحْمِلُ ظُهُورُهَا الْأَثْقَالَ مِنْ أَيْدِيكُمْ- وَ لاَ تَصَدَّعُوا عَلَى سُلْطَانِكُمْ فَتَذُمُّوا غِبَّ فِعَالِكُمْ- وَ لاَ تَقْتَحِمُوا مَا اسْتَقْبَلْتُمْ مِنْ فَوْرِ نَارِ الْفِتْنَةِ- وَ أَمِيطُوا عَنْ سَنَنِهَا وَ خَلُّوا قَصْدَ السَّبِيلِ لَهَا- فَقَدْ لَعَمْرِي يَهْلِكُ فِي لَهَبِهَا الْمُؤْمِنُ- وَ يَسْلَمُ فِيهَا غَيْرُ الْمُسْلِمِ إِنَّمَا مَثَلِي بَيْنَكُمْ كَمَثَلِ السِّرَاجِ فِي الظُّلْمَةِ- يَسْتَضِيءُ بِهِ مَنْ وَلَجَهَا- فَاسْمَعُوا أَيُّهَا النَّاسُ- وَ عُوا وَ أَحْضِرُوا آذَانَ قُلُوبِكُمْ تَفْهَمُوا
أحرجه:او را مجبور كرد و بر او تنگ گرفت.
تصدّعوا:پراكنده شدند.
غبّ كلّ شيئى:عاقبت و سرانجام كار.
فور النار:زبانه كشيدن آتش و قوت گرمايش.
امطت عن كذا و مطت:از آن دورى كردم.
اقتحام:با شدت و بىباكى در جايى داخل شدن.
سنن:قصد
«آه،پدر و مادرم فداى آنان باد،آنها گروهى هستند كه نامهايشان در آسمان معروف است اما در زمين گمنام مىباشند،مردم،بهوش باشيد و خود را آماده كنيد كه امور به شما پشت كند،و بدبختى به شما روى آورد،پيوندها گسيخته مىشود و خردسالان كارها را به دست گيرند،اين وضع هنگامى پيش مىآيد كه اگر مؤمن هدف ضربههاى شمشير واقع شود،برايش از يافتن يك درهم پول حلال آسانتر است و اجر و ثواب گيرنده بيشتر از دهنده مىباشد،در آن روزگار شما نه از شراب،كه از فزونى ناز و نعمت،مست خواهيد بود،در آن موقع بدون ضرورت سوگند ياد مىكنيد و بىباكانه دروغ مىگوييد و آن زمانى است كه بادهاى بلا و مصايب شما را تحت فشار قرار دهد چنان كه بارهاى سنگين بر پشت و گرد شتران فشار وارد مىكند،چه طولانى است اين رنج!و چه دور است اميد رهايى از آن.
مردم،اين بندها را كه حكايت از سنگينى باد مىكند از دستهايتان بيافكنيد و از پيرامون پيشواى خود پراكنده نشويد كه سرانجام خويشتن را نكوهش خواهيد كرد،و خود را در آتش فتنهاى كه بر افروختهايد مىاندازيد از قصد كردن آن دورى كنيد و راه آن را رها كنيد،كه به جان خودم سوگند مؤمن در شعلۀ سوزان آن به هلاكت مىرسد اما نامسلمان از آن سالم مىماند.
همانا من در ميان شما مانند چراغى در تاريكى هستم كه هر كس بخواهد از روشناييش بهرهور شود،پس بشنويد و سخنانم را بپذيريد و گوشهاى دلتان را بگشاييد تا حرفهايم را درك كنيد .»
بأبى و أمّى ،اين عبارت را بطور اختصار بأبأة مىگويند (1)و جارّ و مجرور،
1) چنان كه جملۀ لا حول و «لا قُوَّةَ إِلاّ بِاللّهِ» را بطور مختصر حوقله،و «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» را بسمله مىگويند(مترجم).
خبر مبتداى محذوف يعنى هم مىباشد،و شبيه اين عبارت در سخنان امام(علیه السلام) اول خطبۀ 226 كه در هنگام غسل پيامبر اكرم خطاب به آن حضرت گفت نيز وجود داشت و مرجع ضمير هم در اين عبارت اولياى خداست كه در زمانهاى بعد از زندگانى امام(علیه السلام)به دنيا آمدهاند و مفسّران شيعه مىگويند حضرت از اين كلمه،اولاد معصومش را اراده فرموده است كه پيشوايان جامعه بودند:
اسمائهم فى السماء معروفه ،اين جمله اشاره به مقام و مرتبۀ والاى آنها در پيشگاه حق تعالى،و قرار داشتن اسامى و صفات آنان در ديوان صديقان مىباشد،اما در روى زمين و ميان اهل دنيا كه خيال مىكنند كمال و سعادتى جز در اين جهان ماده وجود ندارد،ناشناخته ماندهاند،معمولا از چهرۀ اهل صلاح و مؤمنان صديق دورى از دنيا و امور مادى،ظاهر است،از اين رو با اهل دنيا آميزش ندارند و اين امر،باعث مىشود كه گمنام به سر برده و شناخته نشوند ،و در جملۀ بعد هشدار داده است كه بر اثر بدانديشى و نداشتن وحدت كلمه در آينده با وضع و حالات بدى روبرو خواهند شد و دنيا را به فساد و تباهى خواهند كشيد و آن عبارت از مسئوليت دادن به بىتجربهها و افراد پست مىباشد كه در نتيجه هر چه دنيا به آنان رو آورد مايۀ عقب ماندگى شده و به هر سبب و وسيلهاى متوسل مىشوند از آنان قطع و كنده شود، واژۀ وصل در اين سخن امام(علیه السلام):جمع وصله است و منظور از آن نظامهاى اجتماعى است كه به واسطۀ وجود رسول اكرم و مديريّت آن حضرت در امور زندگى و معاد،مايۀ سعادت دنيا و آخرت آنان بود.
از جملۀ امورى كه در ايجاد روابط حسنه اهميت دارد و سبب صلاح عالم و اهل آن مىباشد،آن است كه اشخاص با شرافت و بزرگوار،كارهاى اجتماعى را به دست گيرند،چنان كه در عهدنامۀ مالك اشتر نيز به اين معنا
اشاره كرده و فرموده است:از ميان جامعۀ اسلامى كسانى را در رأس كارهاى اجتماعى بگذار كه اهل تجربه و با حيا و از خانوادههاى درستكار و پيشقدم در اسلام بوده باشند به دليل آن كه اينها داراى كريمترين اخلاق و با ارزشترين آبرو هستند،به طمع مال و منال كار نمىكنند و عاقبت انديشترين افراد مىباشند و بر خلاف آنچه گفته شده مهمترين امرى كه باعث فساد و تباهى جامعه مىشود آن است كه كارها به دست كودك صفتان پست و بىتجربه افتد،زيرا همۀ امور بر عكس خواهد شد و نظام به هم پيوستۀ اجتماعى از هم گسيخته و جهان را ظلم و فساد فرا خواهد گرفت و بعد به موقعيتهايى اشاره مىفرمايد كه براى مردم دنيا در نتيجۀ خلافكاريهاى مذكور پيش خواهد آمد.
1-در آن هنگام شمشير زدن و تحمل ضربات آن براى مؤمن از به دست آوردن يك درهم از راه حلال آسانتر خواهد بود،زيرا اختلافها و سپردن كارها به نااهلان نظم جامعه را بر هم مىزند،حلال و حرام به هم آميخته مىشود و بلكه راههاى در آمد حرام بيشتر از حلال مىشود.
2-در آن موقع،اجر و پاداش مستمندى كه طرف بخشش واقع مىشود، از اجر و ثواب بخشنده بيشتر است،به دو دليل:
الف-بسيارى از عطا كنندگان،آنچه كه به مستحقان مىبخشند،يا از راه حرام به دست آوردهاند و يا اين كه به قصد ريا و خودنمايى و هواى نفس و به خاطر بهرهكشى و اغراض دنيوى و يا ترس از شترى كه از ناحيۀ شخص مستمند،يا زيردست احتمال مىدهند،انجام مىدهند و به اين دليل اجر و پاداشى ندارند،اما شخص فقير و مستحق به نيت و قصد او كار ندارد و شرعا موظف نيست كه از منشأ در آمد وى تحقيق به عمل آورد و همين كه به منظور رفع نياز و امرار معاش خود مىگيرد مأجور و مثاب مىباشد.
ب-دليل ديگر اين كه بيشتر ثروتمندان پول و مال خود را در كارهاى نامشروع صرف مىكنند و موقعى كه به دست اشخاص مستحق مىرسد،توفيق جبرى براى پولدارها پيدا مىشود به دليل آن كه از خرج كردن آن در راههاى نامشروع مىمانند،اما فقير در حقيقت بر آنان منت دارد زيرا باعث ترك اين مقدار گناه آنها شده پس اجر و پاداش گيرنده،از دهنده بيشتر است .
3-موقعيت ديگرى كه براى جامعه پديد مىآيد آن است كه در آن روز مردم با استفاده از غير مسكرات مست و از خود بىخود مىباشند و منظور آن است كه نعمت و رفاه و لذتهاى مادّى سبب بىتوجهى آنان به مصالح امور گشته است.واژۀ مستى مجاز و استعاره از بىخبرى ذكر شده و قرينۀ آن هم، عبارت من غير شراب مىباشد زيرا مستى حقيقى از خر و مسكرات معمولى حاصل مىشود نه از غير آن.
4-در آن زمان،بدون آن كه ضرورتى براى قسم خوردن پيش آيد، هر لحظه سوگند ياد مىكنند،بلكه آن چنان به عظمت الهى بىاعتنا مىشوند كه براى پستترين امور دنيا به خدا سوگند مىخورند.
5-بر اثر خلافكاريها،دروغگويى،خوى و ملكۀ مردم آن زمان شده و بدون هيچ گونه ضرورت و لزومى از خلافت واقع گويى باكى ندارند.
6-در آن هنگام،گرفتاريها،شما را به شدت تحت فشار قرار خواهد داد، همچنان كه جهاز شتر،شانه و گردن وى را سخت مىكوبد.
كلمۀ غصّ در عبارت متن كنايه از سختى دردى است كه بر دلهاى مردم وارد خواهد شد .
ما اطول هذا العناء و ابعد هذا الرجاء ،شارح در بيان ترتيب اين دو جمله سه احتمال ذكر كرده،احتمال اوّل آن است كه جدا از قبل باشد و رابطهاى با آن
نداشته باشد به اين احتمال كه جملههاى ديگرى قبل از آن بوده كه گرفتاريهاى شيعيان را در آن زمان و نااميد شدنشان را بيان مىكند،در چنين شرايطى تنها اميدوارى آنان به فرج آل محمد(صلی الله علیه و آله)است كه آن نيز همراه با مشقتهاى زيادى مىباشد،و حضرت اين عبارت را به عنوان قول شيعه بيان فرموده است كه آنها از شدت رنج و نااميدى مىگويند:چه طولانى است اين سختى و چه دور است اميد فرجى كه با قيام آن نجات دهنده حاصل خواهد شد،و اين احتمال كه اين دو جمله جدا از جملههاى قبل خود باشد بر طبق عادتى است كه از مرحوم سيد رضى معمول است كه گاهى در آوردن جملات التقاط مىكند و آنها را پشت سر هم نمىآورد.
احتمال دوم آن است كه جملۀ استينافيه و دنبالۀ ما قبل خود باشد كه امام(علیه السلام)پيروان خود را با اين بيان توبيخ و سرزنش كرده است،براى آن از حقيقت و معنويت رو گردانده و به دنياى فانى رو آوردهاند و در طلب وى و اميدوارى به آن خود را به مشقت و رنج مىاندازند و اين چنين آنان را از كارى كه در پيش گرفتهاند متنفّر مىسازد و پيداست كه رنج دنيا براى طالبان آن، طولانىترين رنج و آسايش خواستن از آن،دورترين خواستهها مىباشد، چنان كه حضرت در سخنان قبل فرمود:«هر كس براى دنيا بكوشد،دنيا از دستش مىرود (1)»و پيامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود«هر كس دنيا را بزرگترين وجهۀ همت خود قرار دهد،خداوند آن چنان كوشش وى را بر ضررش از هم مىپاشد كه پيوسته فقر و بىنوايى جلو چشمش قرار دارد،در حالى كه جز آنچه از دنيا نصيب اوست برايش پيش نمىآيد (2).» و اين سخن دلالت مىكند بر اين كه هر كس تمام همتّش دنيا و زرق و
برق آن باشد،پيوسته فقر و نيازمندى را پيش روى خود ملاحظه مىكند و اين باعث مىشود كه همواره براى به دست آوردن آن،در رنج و زحمت به سر ببرد.
احتمال سوّم آن كه،منظور از كلمۀ عناء كه امام بيان فرموده،رنجى باشد كه خود حضرت در بيشتر اوقات تحمل مىكرد تا مردم را به سوى خدا و امور آخرت و معنويت بكشاند و البته اين كار رنج و مشقت طولانى داشت،زيرا آنان به حرف وى گوش نمىدادند و از وحدت كلمه پشتيبانى نمىكردند.و مراد از كلمۀ رجاء اميدوارى به اصلاح آنهاست كه آن را دور و بعيد شمرده است .
ايها الناس ألقوا هذه الازمّه ،امام(علیه السلام)پس از بيان وضع اسفبار آيندۀ جامعۀ خود،اكون به راهنمايى آنها پرداخته و مىفرمايد:اى مردم،اين بندها كه باعث سنگينى بار شما شده است از دستهاى خود باز كرده و بر زمين افكنيد.
لغت ازمّه كه جمع زمام و به معناى بند و افسار مىباشد،استعاره از انديشههاى فاسدى بود كه پيروى مىكردند و خواهشهاى نفسانى كه آنها را به گناه و معصيت مىكشاند،در واقع حضرت آن مردم را به شترانى تشبيه فرموده است كه با افسارهايى به اين طرف و آن طرف كشيده مىشوند.و فعل ألقوا استعاره از عمل نكردن به افكار باطل و دورى كردن از آنهاست و مراد به كلمۀ ظهور،نفسهاى آنان و به اثقال،سنگينى بار گناه مىباشد چنان كه در قرآن نيز به اين تشبيه تعبير شده است: «وَ هُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزارَهُمْ عَلى ظُهُورِهِمْ» (1)،و جاى ديگر مىفرمايد «وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالاً مَعَ أَثْقالِهِمْ» (2)»و در حقيقت خصلتهاى ناپسندى كه بر اثر گناه در نفوس اين گونه انسانها جايگزين شده پشت او را سنگين كرده و،وى را از بالا رفتن به سوى مقام قدس و جايگاه ابرار و
نيكوكاران باز مىدارد،همچنان كه سنگينى محمولههاى بزرگ حيوان را از سرعت در راه رفتن باز مىدارد كلمات القوا و اذمّه،را به اين سبب استعاره آورده كه بيشتر كار دست مىباشد لذا از كلمۀ دست براى ترشيح آن استفاده كرده و عبارت: من ايديكم را بيان فرموده است حاصل معنا آن است كه امام(علیه السلام)مردم زمان خود را امر فرموده است كه انديشههاى تباهىآور را ترك كنند و دنبال هواهاى نفسانى نروند و براى اين كه آنان را بيشتر از اين كارها باز دارد،سرانجام شوم آن را كه تحمّل بارهاى سنگين و طاقت فرساى گناهان است به آنان خاطر نشان ساخته و سپس به منظور اين كه متفرق شدن و جدايى از مقام رهبرى نيز از جملۀ انديشههاى ناروا مىباشد به آنان گوشزد مىفرمايد كه وى را رها نكنند و از پيرامونش پراكنده نشوند.
فتذمّوا غبّ فعالكم ،اين جمله عاقبت نامطلوب جدايى از رهبر را مىفهماند كه در نتيجه دشمن بر آنان مسلط مىشود،عزّتشان مبدل به ذلّت و آسايش و نعمتشان به رنج و فقر تبديل خواهد شد و آن موقع است كه به زشتى انديشههاى خود پى برده و به نكوهش كارهاى گذشتۀ خود خواهند پرداخت و به دنبال نهى آنان از انديشههاى زشت و منع آنها از پراكندگى و دور شدن از امام خود و بيان قسمتى از نتيجههاى سوء آن ايشان را از فرو رفتن در فتنهاى كه به اين علت در انتظار آنهاست بر حذر داشته و مىفرمايد:خودتان را بىباكانه در آتش آشوب و فتنهاى كه در اثر جدايى از رهبر،جلو رويتان قرار گرفته است نياندازيد.
نكتههاى بلاغى كه در اين قسمت از سخنان حضرت مىباشد از اين قرار است:واژۀ نار استعاره از جنگها،كشتارها و ستمگريهايى مىباشد كه از خواص فتنه و آشوب است و مانند آتش باعث آزار و اذيت است،صفت اقتحام كه به معناى يورش بردن است براى مخالفت با آن حضرت و جدايى از وى ذكر
شده تا نشان دهد كه اين امر،به سرعت آنان را به آشوب مىكشاند،همچنان كه شخص مقتحم،خود را سريع و بىباكانه در مكانى جايگزين مىسازد،واژۀ فور ،كه به معناى شعلهور شدن آتش است و نيز لهب به عنوان ترشيح براى نار ذكر شده،تا بيشتر آنان را به ترك اين عمل وادار سازد،و سپس ياران خويش را نصيحت مىفرمايد كه خود را از آشوبى كه در آينده پيش خواهد آمد كه كنار بگيرند،راهش را باز گذارند تا بگذرد و خود را آلوده به آن نسازند و سر راهش قرار نگيرند كه مبادا در آتش آن بسوزند و سپس دلسوزانه به جان خود سوگند ياد مىكند كه دخول در آن فتنه باعث هلاكت مؤمن و سلامت و رفاه كافر مىباشد،صدق اين گفتار،امرى روشن،خبر از آينده و از كرامتهاى آن حضرت است زيرا آنچه كه خبر داده واقع شد و در حكومت ظالمانۀ بنى اميّه كسانى از مسلمانان توانستند سالم بمانند كه گوشهنشين بوده و به عبادت خود مشغول و عقيدۀ خود را حفظ كردند،و در امور اجتماعى دخالت نداشتند،اما هر مؤمنى كه خواست عليه آنان در آيد سلامتش به خطر افتاد و سرانجام به شهادت رسيد ولى نامسلمانان و منافقانى كه با فسادهاى آنان موافق بودند،و با ستمگرى نسبت به بندگان خدا و دروغ بستن به پيامبر او توانستند براى خود در دل حكومتها جايى باز كنند به موقعيتهاى اساسى دست يافتند و عهدهدار كارهاى مهمّ شدند و از تمام امور رفاهى برخوردار شدند،در خطبههاى بعد خواهيم گفت كه چه بسيار اولياى خدا و ذرارى پيامبر(صلی الله علیه و آله)و صحابۀ او را كه اين ستمكاران شهيد ساختند.
بايد توجه كرد كه هلاكت مؤمن و سالم ماندن غير او در فتنۀ زمانهاى بعد كليّت ندارد بلكه به عنوان قضيّۀ مهمله صادق است يعنى بيشترين قربانيان آن از مؤمنانند و اكثر كسانى كه جان سالم بدر بردند،منافقان و اشخاصى مىباشند كه اسلامشان محكم نيست .
پس از بيان مطالب فوق به منظور روشن شدن راه سعادت،موقعيت خود را در ميان جامعۀ زمانش به چراغى در تاريكى تشبيه فرموده و جملۀ ليستضيء به من ولجها،اشاره به وجه شبه مىباشد،به اين بيان كه طالبان هدايت از او و پيروان واقعيش،از روشنايى علم و راهنمايى آن حضرت كسب نور مىكنند،و به راه رشد و حقيقت واصل مىشوند،همان طور كه روندۀ در تاريكى به وسيلۀ چراغ راه خود را مىبيند،و لازمۀ اين همانندى،آن است كه امام(علیه السلام)وضع مردم زمان خود را به تاريكى تشبيه فرموده،و چنان وانمود ساخته است كه اگر او،در ميان آنان نباشد تمامشان مقهور و شكست خورده خواهند بود.
بعد از آن كه با تشبيه وجود خود به چراغ نورانى،فضيلت خويش را روشن فرمود،از آنان مىخواهد كه به سخنانش گوش فرا دهند،و دلها را براى فهميدن نصايح و اندرزهايش آماده سازند،چنان كه هر گويندهاى،از مخاطبهاى خود چنين انتظارى دارد.
اثبات گوش براى دلها،از باب استعاره است به اين بيان:علم و آگاهى را كه دل نسبت به گفتهها دارد تشبيه به گوش فرموده كه آن نيز سخنان را مىشنود، و سپس از آنان خواسته است كه دلها را آماده سازند،نه گوشهاى جسمانى را چرا كه حرفها بر دل مىنشيند نه بر گوشهاى مادّى و محسوس،آرى دل است كه آمادگى و توجهش به انديشيدن در گفتههاى مسموع،سبب حصول درك،علم و فهم مىباشد.توفيق از خداوند است.
أُوصِيكُمْ أَيُّهَا النَّاسُ بِتَقْوَى اللَّهِ- وَ كَثْرَةِ حَمْدِهِ عَلَى آلاَئِهِ إِلَيْكُمْ- وَ نَعْمَائِهِ عَلَيْكُمْ وَ بَلاَئِهِ لَدَيْكُمْ- فَكَمْ خَصَّكُمْ بِنِعْمَةٍ وَ تَدَارَكَكُمْ بِرَحْمَةٍ- أَعْوَرْتُمْ لَهُ فَسَتَرَكُمْ وَ تَعَرَّضْتُمْ لِأَخْذِهِ فَأَمْهَلَكُمْ- وَ أُوصِيكُمْ بِذِكْرِ الْمَوْتِ وَ إِقْلاَلِ الْغَفْلَةِ عَنْهُ- وَ كَيْفَ غَفْلَتُكُمْ عَمَّا لَيْسَ يُغْفِلُكُمْ- وَ طَمَعُكُمْ فِيمَنْ لَيْسَ يُمْهِلُكُمْ- فَكَفَى وَاعِظاً بِمَوْتَى عَايَنْتُمُوهُمْ- حُمِلُوا إِلَى قُبُورِهِمْ غَيْرَ رَاكِبينَ- وَ أُنْزِلُوا فِيهَا غَيْرَ نَازِلِينَ- فَكَأَنَّهُمْ لَمْ يَكُونُوا لِلدُّنْيَا عُمَّاراً- وَ كَأَنَّ الْآخِرَةَ لَمْ تَزَلْ لَهُمْ دَاراً- أَوْحَشُوا مَا كَانُوا يُوطِنُونَ- وَ أَوْطَنُوا مَا كَانُوا يُوحِشُونَ- وَ اشْتَغَلُوا بِمَا فَارَقُوا- وَ أَضَاعُوا مَا إِلَيْهِ انْتَقَلُوا- لاَ عَنْ قَبِيحٍ يَسْتَطِيعُونَ انْتِقَالاً- وَ لاَ فِي حَسَنٍ يَسْتَطِيعُونَ ازْدِيَاداً- أَنِسُوا بِالدُّنْيَا فَغَرَّتْهُمْ- وَ وَثِقُوا بِهَا فَصَرَعَتْهُمْ- فَسَابِقُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ إِلَى مَنَازِلِكُمُ- الَّتِي أُمِرْتُمْ أَنْ تَعْمُرُوهَا- وَ الَّتِي رَغِبْتُمْ فِيهَا وَ دُعِيتُمْ إِلَيْهَا- وَ اسْتَتِمُّوا نِعَمَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ بِالصَّبْرِ عَلَى طَاعَتِهِ- وَ الْمُجَانَبَةِ لِمَعْصِيَتِهِ- فَإِنَّ غَداً مِنَ الْيَوْمِ قَرِيبٌ- مَا أَسْرَعَ السَّاعَاتِ فِي الْيَوْمِ- وَ أَسْرَعَ الْأَيَّامَ فِي الشَّهْرِ- وَ أَسْرَعَ الشُّهُورَ فِي السَّنَةِ- وَ أَسْرَعَ السِّنِينَ فِي الْعُمُرِ
اعورتم:بديهاى خود را آشكار كرديد عورة:عيب و بدى و آنچه كه از آن شرم دارند.
«مردم!شما را سفارش مىكنم كه در گرفتاريها و آزمايشها،تقواى خدا را
پيشۀ خود سازيد و بر نعمتهاى ظاهرى و باطنيش وى را فراوان حمد و سپاس كنيد،چه بسيار نعمتها كه ويژۀ شما ساخت و شما را با رحمت خودش مورد عنايت قرار داد،بديها و عيبهاى خود را آشكار كرديد و او،آن را پوشاند و خويش را مستوجب مؤاخذه او قرار داديد اما وى شما را مهلت داد.
و شما را سفارش مىكنم كه پيوسته به ياد مرگ باشيد و غفلت از آن را كم سازيد،چگونه از چيزى غافل مىشويد كه هرگز از شما غافل نيست،و طمع مهلت داريد از كسى(ملك الموت)كه مهلت نمىدهد،مردگانى كه با چشم خود مىبينيد،براى عبرت شما كافى است،آنها به گورهايشان برده شدند،بدون آن كه خود سوار مركبى شده باشند و به داخل قبرها فرود آورده شدند بدون آن كه خود فرود آيند،گويا آنان آباد كنندۀ اين گيتى نبوده و همواره دايار آخرت سراى آنها بوده است،از جهانى كه در آن بودند وحشت دارند و در آن جا كه از آن وحشت داشتند متوطّن شدند،به چيزهايى(در دنيا)سرگرم بودند كه اكنون از آن جدا شدهاند،و امورى را ضايع كردند كه اينك به سويش منتقل شدهاند،نه قدرت دارند از كارهاى زشتى كه انجام دادهاند،بر كنار شوند و نه،مىتوانند كار نيكى، بر نيكيهاى خود بيفزايند،اينها به دنيا،انس گرفته بودند،مغرورشان ساخت و به آن اطمينان داشتند،مغلوبشان كرد.
خدا شما را رحمت كند،بشتابيد به سوى منزلهايى كه به آبادى آنها ماموريد و به آن دعوت و ترغيب شدهايد،و با صبر بر اطاعت فرمان خدا،و دورى از نافرمانى او،نعمتهاى وى را بر خويش كامل سازيد،زيرا فردا به امروز نزديك است چه زود گذرند ساعتها در روز و چه شتابان روزها در ماهها سپرى مىشوند،و چه سريع ماهها در سال و سالها در عمر مىگذرند !»
در اين خطبه،حضرت دستوراتى صادر فرموده و به امورى سفارش كرده است:
1-در اين قسمت نخست به تقوا كه سرآمد كارها و عبادات مىباشد
سفارش فرموده و پس از آن توصيه كرده است كه خداى را در برابر نعمتها و رحمتهايش و نيز آزمايشهايش در امور خير و شر فراوان سپاس گويند زيرا اين نيز از الطاف الهى است،چنان كه در قرآن مىفرمايد: «وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً » (1)...»و به منظور ترغيب آن به سپاسگزارى،اختصاص آنها را به رحمت و نعمت الهى،خاطر نشان ساخته است.
صفت رحمت يكى از صفات خداست و در اين جا،مقصود از آن،آثار نيك و خيراتى است كه از جانب حق تعالى به بندگانش مىرسد،و لفظ«كم» كه در ابتداى جمله آمده براى افادۀ تكثير است يعنى چه بسيار نعمتهاى فراوانى را خداوند به شما اختصاص داد،و به دنبال سفارش به سپاسگزارى و تذكّر اجمالى به بيان خاص پس از عام پرداخته و برخى از اقسام رحمت و نعمت خداى را يادآور شده كه عبارتند از:
الف-پوشاندن عيبها،مردم معصيت خدايى را كه ناظر و شنواست و هميشه و همه جا حضور دارد انجام مىدهند و شرم نمىكنند اما او با لطف و عنايتش گناهانشان را مىپوشاند و نمىگذارد كه آثار زشت گناه بر چهرۀ آنان ظاهر شود.
ب-به آنان مهلت مىدهد و عقوبت و كيفر گناهانشان را به تأخير مىاندازد تا شايد توبه كنند و مشمول رحمت بىمنتهاى وى شوند .
2-دستور دوم در بارۀ ياد مرگ،و غفلت نكردن از آن مىباشد به دليل اين كه توجه به مردن آدمى را از گناه و معصيت باز مىدارد و وى را به ياد بازگشت به محضر عدل الهى و تحقق وعدهها و وعيدهاى او مىاندازد و انسان را به دنيا و لذتهاى زودگذر آن بىميل و كم علاقه مىسازد،چنان كه رسول اكرم(صلی الله علیه و آله)فرموده است«فراوان به ياد مرگ باشيد كه در هم كوبندۀ لذّات
1) سورۀ انبياء(21)قسمتى از آيۀ(34) [1]يعنى:...ما شما را به بد و نيك مبتلا كرده تا بيازماييم.
است (1)».بايد پيوسته به ياد مرگ بود زيرا باعث مىشود كه هر لحظه مرگ و مشقتهاى توانفرسايش جلو چشم انسان بوده باشد.و در عبارت بعد غفلت آنان از مرگ را شگفت دانسته و به طريق سؤال،آنان را مورد سرزنش قرار داده است،كه چرا غافلند و در برابر مرگ امروز و فردا مىكنند،مرگى كه از آنها غافل نيست و ناگهانى مىرسد و هيچ مهلت به كسى نمىدهد .
آن گاه براى بيشتر اهميت دادن به اين امر،ديدن مردگان را در ميان خود بهترين سبب پند گرفتن مىداند و مىفرمايد: كفى واعظا بموتى عاينتموهم...
فصرعتهم ،و با بيان حال مردگان كه همه روزه در معرض ديد تمام افراد بشر مىباشند آنان را به ياد مرگ انداخته و خصوصيات چندى از آنان را كه هر يك مايۀ عبرت آدمى است به قرار زير خاطر نشان فرموده است:
1-به صورت ظاهر به حالت سواره بر دوش مردم به گورستانها حمل مىشوند ولى نه اين كه سواره بودن را خود برگزيده باشند.از اين رو محمولند نه راكب.
2-به قبرها فرود آورده مىشوند نه آن كه با رضايت و قصد خود فرود آيند.
و با آن كه مدتها در دنيا بوده و براى آبادى دنياى خود كوشيده و به آن دل بسته بودهاند اكنون چنان دست از اين جهان كشيده و رفتهاند كه گويا هرگز در دنيا نبوده و هميشه آخرت جايگاه آنان بوده است.كه بدون كسب هيچ خيرى بكلى چشم از اين عالم پوشيده و براى ابد در سراى ديگر استقرار دارند.
3-خصوصيت ديگرى كه براى اين مردگان بيان فرموده آن است كه منزلهاى دنيا و راههاى آن را كه اقامتگاههاى آنها بوده،اكنون رها كردهاند.
4-و جايگاهى را كه قبلا از آن وحشت داشته و مىرميدند يعنى قبر كه نخستين منزل عالم آخرت است هم اكنون در آن اقامت گزيدهاند.
5-به دنيايى دلبسته و مشغولند كه از آن جدا شدهاند،نفسى كه سالها
1) قال(صلی الله علیه و آله):إكثروا من ذكر هادم اللّذات.
علاقه به دنيا داشته و به لذتهاى آن سر گرم بوده،اين عشق و علاقه در جوهرۀ وجودى او جايگزين و برايش ملكه شده است،هم اكنون كه از آن جدا مىشود، دست و پا مىزند كه خود را به محبوبش برساند و نمىرسد امّا با ديدۀ حسرت به گذشتۀ خود مىنگرد و به آن مشغول مىشود ولى غم فراق محبوب او را در چنان عذابى فرو برده است كه هر زن شيردهى طفلش را فراموش مىكند و هر آبستنى بار رحم را بيافكند.با آن كه مست نيستند ولى بيخود و مست ديده مىشوند،اما عذاب الهى بسيار سخت و شديد است.
6-اينها سراى آخرت را كه هم اكنون به آن منتقل شدهاند ضايع ساختهاند به علّت آن كه در دنيا،كارى را كه در آخرت بر ايشان سودمند باشد انجام ندادهاند.
7-اكنون نمىتوانند از بدبختى و عذابى كه در اثر اعمال زشت دنيايشان براى خود به وجود آوردهاند،خود را برهانند،زيرا وقت آن سپرى شده است، موقعى مىتوانستند چنين كارى بكنند كه در دنيا بودند و فرصت توبه و انجام دادن اعمال نيك داشتند.
8-و نيز قادر نيستند كه اعمال نيك ديگرى انجام دهند تا بر ثوابها و حسناتشان افزوده شود چنان كه خداوند از حالت آنان حكايت كرده و مىفرمايد: «قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلاّ إِنَّها» (1)».
9-آن قدر به دنيا انس و علاقه داشتند كه مغرورشان ساخت.
10-آن چنان به لذتهاى دنيا دلگرم و مطمئن بودند كه به ورطۀ هلاكتشان انداخت.
اين دو حالت اخير لازم و ملزوم يكديگرند زيرا حصول لذتهاى
1) سوره مؤمنون(23) [1]قسمتى از آيههاى(99 و 100)يعنى:...هنگامى كه مرگ يكى از آنها فرا رسد گويد:بار الها،مرا به دنيا باز گردان،تا شايد به تدارك گذشته،عمل نيكى انجام دهم،و به او خطاب شود: هرگز چنين چيزى نخواهد شد...
محسوس دنيا سبب انس گرفتن آدمى به آن مىشود و اين ارتباط نزديك به دنيا انسان را به آن مغرور و از غير آن غافلش مىسازد،و لازمۀ آن،پيدا شدن اطمينان كامل به امور دنيوى و مستى و بيهوشى و سرانجام افتادن در درۀ هلاكت است كه ديگر نه پشيمانى سود دارد و نه لغزشها جبران مىشود.
اگر چه ياد مرگ خود به تنهايى سبب پند و نصيحت و بىعلاقگى آدمى نسبت به زندگانى دنيا مىشود ليكن شرح حال و خصوصيات انسانى كه مرگش فرا رسيده و روى دستها به سوى گورستان برده مىشود،و سرانجام او،در بيان اين مطلب رساتر است زيرا هر كدام از اين خصوصيات با قطع نظر از مرگ مورد انزجار و نفرت طبع آدمى،مىباشد،اما با همراه بودن مرگ كه خود،دردآور و مكروه طبع است در پند آموزى و توجه انسان به آخرت مؤثرتر خواهد بود .
3-دستور سوم كه در اين خطبه به عنوان وصيت براى مردم صادر فرموده، آن است كه به منظور آباد كردن منزلهاى آخرت كه وعدهگاه آنهاست و به آباد ساختن آن مامور شدهاند بر يكديگر سبقت بگيرند و آباد كردن سراى آخرت با كارهاى نيك انجام پذير است كه مطابق فطرت و سنتهاى الهى است و كمالات نفسانى را مىافزايد،خلاصۀ معنا اين كه با حفظ نظام شرع و تداوم بر كارهاى نيك و انجام عبادات و به دست آوردن كمال روحى و معنوى،براى آباد ساختن منزلهاى آخرت خود از يكديگر پيشى بگيرند،چنان كه خداوند متعال در قرآن به اين مطلب اشاره فرموده است: «وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ» (1)»و در آيۀ ديگر نيز به اين امر،تشويق و ترغيب كرده است: «وَ لَلدّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ» (2)»و جز اينها از آيات.
4-چهارمين دستورى كه حضرت به منظور تشويق پيروان خود براى توجه به سراى آخرت صادر فرمود،امر به صبر در عبادت و اطاعت خدا و دورى از گناه و نافرمانى وى مىباشد،آنان را سفارش به صبر كرده،و آن را سبب تكميل و تتميم نعمتهاى الهى بر آنان خوانده است،و چون تكميل نعمت كه لازمه صبر است به منزلۀ ميوۀ شيرين آن به حساب مىآيد،لذا نعمت و تكميل آن را در عبارت مقدم داشته است تا ياد آن در اوّل،صبر تلخ را شيرين كند.
فإنّ غدا من اليوم قريب ،در اين جمله امام(علیه السلام)مردم را از قيامت و نزديك بودن روز حساب هشدار مىدهد،و مراد از كلمههاى غد و اليوم معناى حقيقى آنها فردا و امروز نيست بلكه مقصود از غد فرداى قيامت و از يوم مدت عمر و دوران زندگى مىباشد چنان كه در معناى اين سخن امام گذشت: الا و انّ اليوم المضمار و غدا السباق ،خطبه 27،و اين عبارت در حكم ضرب المثل است از قبيل:غدما غدا،قرب اليوم من غد.«فردا نيامده،امروز به فردا نزديك است ».
ما اسرع السّاعات فى اليوم ،اين عبارات كه آخرين قسمتهاى اين خطبۀ شريفه است نزديك بودن فرداى قيامت را شرح مىدهد و بيان مىدارد كه ساعتها زود مىگذرند و گذشت ساعات،زود آمدن روز و گذشت آن را موجب مىشود و زودگذرى ساعتها و روزها سبب زود آمدن و گذشتن ماهها مىشوند و آمد و شد ماهها فرا رسيدن و منقضى شدن سال را در پى دارند و اين همه مستلزم سرآمدن عمر انسانها و موجودات اين جهانى است كه متصل به قيامت و فرا رسيدن روز رستاخيز مىباشد،و به منظور بيان تاكيد در سرعت،آمد و شد مدّتهاى زودگذر زندگى را توأم با شگفتى بيان فرموده است،براستى كه اين سخن همانند ديگر بيانات مولا،از نظر لفظ و عبارت در نهايت فصاحت و از جنبۀ معنا،شامل شيواترين پندها و موعظهها مىباشد.توفيق از خداوند است.
فَمِنَ الْإِيمَانِ مَا يَكُونُ ثَابِتاً مُسْتَقِرّاً فِي الْقُلُوبِ- وَ مِنْهُ مَا يَكُونُ عَوَارِيَّ بَيْنَ الْقُلُوبِ وَ الصُّدُورِ- إِلَى أَجَلٍ مَعْلُومٍ- فَإِذَا كَانَتْ لَكُمْ بَرَاءَةٌ مِنْ أَحَدٍ فَقِفُوهُ- حَتَّى يَحْضُرَهُ الْمَوْتُ- فَعِنْدَ ذَلِكَ يَقَعُ حَدُّ الْبَرَاءَةِ- وَ الْهِجْرَةُ قَائِمَةٌ عَلَى حَدِّهَا الْأَوَّلِ- مَا كَانَ لِلَّهِ فِي أَهْلِ الْأَرْضِ حَاجَةٌ- مِنْ مُسْتَسِرِّ الْإِمَّةِ وَ مُعْلِنِهَا- لاَ يَقَعُ اسْمُ الْهِجْرَةِ عَلَى أَحَدٍ- إِلاَّ بِمَعْرِفَةِ الْحُجَّةِ فِي الْأَرْضِ- فَمَنْ عَرَفَهَا وَ أَقَرَّ بِهَا فَهُوَ مُهَاجِرٌ- وَ لاَ يَقَعُ اسْمُ الاِسْتِضْعَافِ عَلَى مَنْ بَلَغَتْهُ الْحُجَّةُ- فَسَمِعَتْهَا أُذُنُهُ وَ وَعَاهَا قَلْبُهُ إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لاَ يَحْمِلُهُ إِلاَّ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ- امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ- وَ لاَ يَعِي حَدِيثَنَا إِلاَّ صُدُورٌ أَمِينَةٌ وَ أَحْلاَمٌ رَزِينَةٌ أَيُّهَا النَّاسُ سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي- فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّي بِطُرُقِ الْأَرْضِ- قَبْلَ أَنْ تَشْغَرَ بِرِجْلِهَا فِتْنَةٌ تَطَأُ فِي خِطَامِهَا- وَ تَذْهَبُ بِأَحْلاَمِ قَوْمِهَا
عوارىّ با تشديد ياء:جمع عاريه است و چنان كه گفتهاند گويا منسوب به عار مىباشد،به اعتبار آن كه طلب كنندۀ آن متحمل ننگ و عار مىشود.
براءة:بيزارى جستن شغرت البلده:شهر بىسرپرست ماند
«يك نوع از ايمان،ايمانى است مستقرّ كه در عمق دلها ثابت و برقرار
مىباشد،و نوع ديگر ايمانى است كه به صورت عاريه تا موقع معيّنى ميان دلها و سينهها در نوسان است پس هر گاه كه انگيزۀ بيزارى از كسى براى شما پديد آيد وى را مهلت دهيد تا موقعى كه مرگش فرا رسد،زيرا ساعت مرگ هنگام بيزارى فرا مىرسد»و هجرت نيز بر همان و صفت نخستين خود باقى است.
خداوند به مردم روى زمين چه آنان كه ايمان خود را پنهان دارند يا آشكار كنند،نيازى ندارد،عنوان هجرت را روى كسى نمىتوان گذارد،جز آن كه حجت خدا را در روى زمين بشناسد پس هر كه او را شناخته به وجود وى اقرار داشته باشد هجرت كننده است و كسى را كه حجت بر او تمام شده به گوشش شنيده و بر دلش نشسته است،نمىتوان مستضعف به حساب آورد.
همانا شناختن امر ما،كار بسيار دشوارى است و بجز بندۀ مؤمن كه خداوند قلبش را به ايمان آزموده است،آن را نپذيرد و سخنان ما را جز سينهها و حافظههاى امانتپذير و عقلهاى سالم نگهدارى نمىكنند.
اى مردم!پيش از آن كه فتنه و فساد پاى بگيرد،و مهار خود را لگدمال كند و خردها را دگرگونه كند و پيش از آن كه مرا در ميان خودتان نبينيد،آنچه مىخواهيد از من بپرسيد چرا كه من به راههاى آسمانى از راههاى زمين آشناترم.»
در اين خطبه راجع به چند مسأله بحث شده است .
1-مسألۀ اول: فمن الايمان...اجل معلوم ،در اين عبارت امام(علیه السلام)ايمان را به دو بخش تقسيم فرمود.زيرا معناى ايمان عبارت است از تصديق به وجود حق تعالى و صفات كمال و جلال وى و نيز اعتراف به صداقت پيامبر(صلی الله علیه و آله)و آنچه از طرف خداوند آورده است،حال اگر اين گونه عقايد،آن چنان در دلها نفوذ كند كه ملكۀ وجودى انسان شود،ايمان مستقر و ثابت خواهد بود،ولى
اگر چنين نباشد بلكه در برخى احوال در معرض زوال و تغيير باشد،ايمان متزلزل و ناپايدار مىباشد و حضرت اين گونه عقايد را تعبير به عوارىّ كرده است به دليل اين كه مانند وسايلى است كه انسان به عاريه از ديگرى مىگيرد كه بايد موقعى آن را به صاحبش برگرداند،و به اعتبار آن كه درست در دلها جايگزين شده است آن را جا گرفته در ميانۀ دلها و سينه دانسته است و برخى از شارحان عبارت بالا را چنين خلاصه كرده كه ايمان بر دو گونه است:يكى ايمان خالصانه و بىغلّ و غش،و ديگرى ايمان منافقانه مىباشد.
الى اجل معلوم،اين عبارت به منظور ترشيح براى استعارۀ عوارىّ آمده است زيرا چنان كه خاصيت شيئى عاريهاى آن است كه در دست عاريه گيرنده دوام ندارد،اين قسم ايمان نيز در معرض تغيير و زوال قرار دارد،اين تقسيم ايمان بر دو بخش چنان كه نقل شد بر طبق نسخۀ سيد رضى و نسخههاى معتبر بسيارى از شارحان مىباشد،اما در نسخهاى كه ابن ابى الحديد شرح داده،ايمان را به سه بخش تقسيم كرده است،قسمتى از ايمان آن است كه ثابت و مستقر در دلها جاى دارد و ديگرى آن است كه به عاريت در دلها قرار دارد، و قسم سوم ايمانى است عاريتى كه تا مدت معينى در ميانۀ دلها و سينه در نوسان و اضطراب است و سپس نامبرده در شرح آن بياناتى دارد كه خلاصۀ آن چنين است:كه بخشى از ايمان آن است كه با دليل و برهان در دلها جايگزين شده و اين ايمان حقيقى مىباشد،بخش ديگر ايمانى است كه برهانى نيست بلكه با استدلالهاى جدلى ثابت شده مانند ايمان بسيارى از كسانى كه تحقيقات عقلى نكردهاند و عقيدههايشان بر قياسهاى جدلى كه به مرحلۀ برهان نرسيده تكيه دارد و حضرت آن را عاريۀ در دلها ناميده است كه اگر چه در دل جاى دارد كه محل ايمان حقيقى است اما از اين بابت كه در معرض تزلزل و خروج است
مانند چيزى است كه بطور عاريه در خانهاى قرار دارد،و بخش سوم ايمانى است كه نه مستند به برهان است و نه به قياسهاى جدلى بلكه از راه تقليد و حسن ظن به گذشتگان و يا از اعتماد به امامى كه مورد اعتقاد مىباشد پيدا شده است و اين قسم را حضرت عاريه ميان دلها و سينهها ناميده زيرا پايينتر از بخش دوم و ضعيفتر از آن و نزديكتر به زوال مىباشد.شارح نامبرده اين سخن امام را كه ايمان مستعار فقط تا هنگام مرگ باقى است به دو قسم اخير ارتباط داده است زيرا كسى كه ايمانش با قياس جدلى اثبات شود گاهى به درجۀ يقين و برهان مىرسد،و آن در موقعى است كه با نظر دقيق بنگرد و مقدمات يقينآور بياورد،ولى اگر مقدمات آن ايمان در نظرش ضعيف آيد عقيدهاش تا مرحله تقليد پايين مىآيد و به اين طريق ايمان دو قسم اخير محدود مىشود به اجل معلوم به دليل اين كه هر دو در معرض زوال مىباشند،اين بود شرحى كه ابن ابى الحديد با توجه به متنى كه از نهج البلاغه مولى در هنگام شرح در دست داشته است امّا اصل مطلب آن است كه اگر اين روايت درست هم باشد،باز به همان معنا و تقسيمى بر مىگردد كه ما بيان داشتيم زيرا ايمان چه برهانى و چه غير برهانى باشد اگر به حدّ ملكه برسد و راسخ باشد،ايمان ثابت و مستقّر است و گرنه عاريتى است و من گمان دارم كه قسم دوم در متن شارح معتزلى تكرارى است كه سهوا از قلم نويسنده صادر شده است،خدا مىداند.
2-مسأله دوم: فاذا كانت لكم براءة...حدّ البراءة ،هر گاه شخصى را گنهكار يافتيد او را بطور كلّى از هدايت محروم ندانيد و در بيزارى جستن از وى شتاب نكنيد بلكه او را مهلت دهيد زيرا تا فرا رسيدن مرگ احتمال برگشتن و توبه كردن مىباشد،به دليل اين كه حتى براى كافر كه بزرگترين گناهان را كه شرك است مرتكب مىشود احتمال ايمان آوردن و توبه كردن مىرود تا چه
مسلمانى كه مرتكب گناه مىباشد و اگر مرگش فرا رسيد و گناهان خود را تدارك نكرد آن وقت هنگام برائت جستن از وى فرا مىرسد زيرا پس از مرگ اميد و انتظار و برگشتن از گناه باقى نمىماند،برخى از شارحان گفتهاند مراد از اين بيزارى جستن،طرد مطلق و بيزارى كلى است كه تا پيش از مرگ روا نيست و گرنه بيزارى مشروط از فاسق قبل از مرگ هم جايز است يعنى از گناهكار بيزارى بجويد تا موقعى كه آلوده به گناه است و توبه نكرده باشد .
3-مسأله سوم: و الهجرة قائمة على حدّها الاول ،حقيقت معناى لغوى هجرت،ترك منزل و رفتن به منزلى ديگر مىباشد،و اين كه از نظر عرف مسلمين به هجرت در زمان حضرت رسول اكرم اختصاص يافته آن را بطور كلى از معناى لغويش خارج نمىسازد،اين جا نيز مراد امام(علیه السلام)از اين كه مىفرمايد:هجرت بر حدّ نخست خود باقى است،آن است كه در اين زمان هر كس براى احياى دين خدا و شناخت معارف حقّۀ اسلام حركت كند و به امام و رهبر توحيدى خود بپيوندد مهاجر حساب مىشود زيرا او نيز ترك باطل كرده و به جانب حقّ شتافته است،و اين مطلب به دو دليل اثبات مىشود،يكى دليل نقلى و ديگرى دليل عقلى امّا دليل نقلى خود،دو راه دارد:
الف-آيۀ قرآن «وَ مَنْ يُهاجِرْ فِي سَبِيلِ اللّهِ يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُراغَماً كَثِيراً وَ سَعَةً» (1)»در اين قسمت از آيه،خداوند هر كس را كه وطن و زندگانى خود را براى به دست آوردن دين خدا و اطاعت فرمان او ترك كند مهاجرش خوانده است و چون واژۀ من طبق تحقيقى كه در علم اصول فقه به عمل آمده عموميت دارد و همه كس را شامل مىشود پس تمام كسانى كه در راه دين خدا مسافرت مىكنند مهاجر خواهند بود.
1) سوره نساء(4)آيه(99)، [1]يعنى:هر كه در راه خدا مهاجرت كند،در زمين براى آسايش و گشايش امورش جايگاه بسيار خواهد يافت...
ب-دليل نقلى ديگر سخن پيامبر اكرم است كه مىفرمايد:«مهاجر كسى است كه از آنچه خدا بر او حرام كرده،دورى كند (1)»و اين واضح است كه هر كس از گناه و مخالفت پيشوايان دين دست بردارد و به اطاعت و پيروى آنان رو آورد،از حرام خدا هجرت كرده و مهاجر به حساب مىآيد.
و اما دليل عقلى:همچنان كه هر كس وطن خود را براى رسيدن به حضور پيامبر ترك كند مهاجر است كسى هم كه وطن خود را ترك كند تا به حضور جانشين او از خانوادۀ طاهر و مطهّرش برسد نيز مهاجر خواهد بود، زيرا مطلوب و هدف در هر دو مورد يكى است و آن سفر در راه خدا و طلب دين او مىباشد خواه كه به سوى پيامبر باشد يا جانشينان او،زيرا ميان آن حضرت و امامان معصوم(علیه السلام)جز مقام نبوت و امامت تفاوتى نيست و اين هم دليل بر اين نمىشود كه هجرت مورد نظر منحصر به رفتن حضور پيامبر باشد، حال اگر اشكال شود كه اين مطلب با سخن پيامبر اكرم تطبيق نمىكند زيرا فرموده است:«پس از فتح مكه هجرتى نيست (2)»تا آن جا كه عمويش عباس از آن حضرت خواهش كرد كه نعيم بن مسعود اشجعى را از اين عموم نفى و استثنا كند،و پيامبر هم به وى اجازۀ خروج داد،در پاسخ مىگوييم براى جمع بين دو دليل(سخن امام و قول پيامبر(صلی الله علیه و آله))نفى حكم هجرت در سخن پيامبر را،بر هجرت از مكه حمل مىكنيم و سلب اين مورد خاصّ دليل بر سلب تمام موارد نخواهد بود،و نتيجۀ اين فرمايش امام(علیه السلام)كه ياد از هجرت مىكند، مىخواهد مردم را به اين امر متوجه كند كه براى كسب معارف دين و عمل به آن بكوشند و به اين منظور از درياى معنويت او،و خاندان معصومش كسب فيض كنند،به اين دليل كه فضيلت مهاجرت در راه خدا نصيبشان مىشود و به
درجات و ثواب هجرت كنندگان صدر اسلام خواهند رسيد.
4-مسأله چهارم: ما كان فى الارض...و معانيها ،در شرح اين عبارت برخى شارحان به اختلاف سخن گفتهاند از آن جمله مرحوم قطب الدين راوندى مىگويد:حرف ما،نافيه است كه معناى عبارت اين است:خداوند هيچ گونه نيازى به ساكنان روى زمين ندارد كه بخواهند دين او را پنهان كنند يا آشكار سازند،و نيز ايشان حرف من را براى بيان جنس گرفتهاند.
امّا شارح معتزلى ابن ابى الحديد،نافيه بودن ما را نپذيرفته و مىگويد:اگر چنين باشد اين جمله در ميان دو جملۀ مربوط به يكديگر،معترضه و بيگانه خواهد بود،و به اين دليل ما را به معناى مدّت گرفته كه معناى جمله چنين مىشود،هجرت به ارزش نخستين خود،تا وقتى باقى است كه خداوند نياز به مردمى دارد كه در،روى زمين دين وى را در دل نگه دارند و يا آن را آشكار سازند و سپس اين معنا را با عبارتى ديگر چنين توجيه مىكند كه:يعنى تا هنگامى كه عبادت مطلوب خداست و تكليف به آن از طرف وى براى ساكنان زمين باقى باشد،و اين تعبير تا حدودى شبيه معناى اين دعاست كه انسان از خدا مىخواهد و مىگويد:خدايا مرا تا زمانى زنده نگه دار كه زندگى برايم خير باشد،و بر طبق اين معنا،واژۀ حاجه در بارۀ خداوند،استعاره از طلب عبادت به سبب تكليف و اوامر صادره از ناحيۀ وى مىباشد،چنان كه گويا به آن نيازمند مىباشد،ولى حق آن است كه مىتوان ما را نافيه گرفت،در عين حال،اتصال و تناسب جمله را هم با ما قبلش حفظ كرد زيرا موقعى كه حضرت اين همه مردم را براى طلب دين و پرداختن به عبادت خداوند تشويق و ترغيب مىكند ممكن است برخى تصور كنند كه شايد خداوند نيازى به عبادت بندگان دارد،لذا به منظور دفع اين توهّم اين سخن را بيان فرموده است،بنا بر اين معناى عبارت امام چنين مىشود:هجرت بر همان معناى اول خود باقى است و بر هر كس كه براى
جستجوى دين حق مسافرت كند صدق مىكند،پس شايسته است كه مردم در طلب دين به سوى امامان حق،هجرت كنند اما بايد دانست كه اين توجّه خداوند نسبت به هجرت كنندگان در راه حق به اين دليل نيست كه خداوند نيازمند به كسانى از ساكنان زمين باشد كه دين وى را در دل نهان دارند و يا آن را آشكار كنند،زيرا حق تعالى غنىّ مطلق است كه هيچ گونه نيازى در وى نمىباشد .
مسأله پنجم، لا تقع اسم الهجره...قلبه ،در اين عبارت بيان شده است كه شرط صدق هجرت بر كسى كه به سوى امام وقت خود مسافرت مىكند،آن است كه امام را بشناسد و معرفت به حق او،داشته باشد زيرا امام است كه حافظ دين مىباشد و منبعى است كه بايد از آن معارف الهى را جستجو كرد،لذا فرمود:هيچ وقت نمىتوان كسى را مهاجر خواند مگر آن گاه كه معرفت به حقّانيت امام در روى زمين داشته باشد.
فمن عرفها و اقرّ بها فهو مهاجر ،در معناى اين عبارت دو احتمال وجود دارد.
الف-پس از بيان مصداق مهاجرت،توضيح مىدهد كه معرفتى كه شرط صدق كردن مهاجرت است آن معرفتى است كه وى را وادار به رفتن به سوى امام سازد نه شناختى در سطح پايين.
ب-احتمال ديگر اين كه تنها،شناختن امام و اقرار به حقانيت او،و گرفتن معارف از وى در صدق مهاجرت كافى است اگر چه به سوى او نرود، و،وى را مشاهده نكند،چنان كه به مقتضاى سخن پيامبر اكرم،ترك حرام خدا هجرت است زيرا چنان كه گذشت،فرمود:مهاجر كسى است كه حرام الهى را ترك كند.
و لا يصدق[يقع خ]اسم الاستضعاف على من بلغته الحجّه ،در اين عبارت نيز دو احتمال وجود دارد.
يكى اين كه كلمۀ أخبار كه مضاف بوده حذف شده و مضاف اليه آن كه الحجّه مىباشد باقى مانده است و معناى سخن حضرت چنين است:كسى كه از وجود امام در زمان خود آگاهى و اطلاع دارد حكم استضعاف بر او،بار نيست.
احتمال دوم آن كه مراد از حجّت أخبار و رواياتى باشد كه از طرف امام نقل مىشود و واجب است كه طبق آنها عمل شود،نه آگاهى و اطلاع از وجود امام.
قطب راوندى مىگويد:ممكن است اين سخن اشاره به يكى از دو آيۀ قرآن باشد:
الف- «إِنَّ الَّذِينَ تَوَفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصِيراً» (1)»پس مراد حضرت آن است كه هر كس امام را بشناسد و احكام و دستور العملهاى الهى را درست درك كند چنين شخصى هرگز مستضعف نيست اگر چه در وطن خود باشد و زحمت سفر به جانب امام را بر خود هموار نكند چنان كه ياد شدگان در آيۀ مذكور نمىتوانند خود را مستضعف به حساب آورند.
ب-آيۀ بعد،پشت سر همين آيه است كه مىفرمايد: «إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلاً» فَأُولئِكَ «عَسَى اللّهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ» (2)يعنى آنان كه در اين آيه ذكر شدهاند،به اين دليل مورد عفو
1) سوره نساء(4)آيه(96) [1]يعنى:كسانى كه هنگام مرگ بر خويشتن ستمكار باشند فرشتگان از آنان مىپرسند،در چه كار بوديد و چه مىكرديد؟آنان پاسخ مىدهند كه ما در روى زمين مستضعف بوديم، فرشتگان گويند آيا زمين خدا پهناور نبود كه در آن به سفر پردازيد؟آرى مأواى ايشان جهنم است و بازگشت آنان به جايگاه بسيار بدى است.
2) سوره نساء(4)آيه(97 و 98) [2]يعنى:مگر آن گروه از مردان و زنان و كودكان كه براستى مستضعف بودند و گريز و چارهاى بر ايشان ميسّر نبود و راهى به نجات خود نمىيافتند،اميد است كه ايشان را خداوند مورد عفو خود قرار دهد.
مىباشند كه ناتوان بودند و قدرت بر مسافرت و جلاى وطن نداشتند،اما كسانى كه در زمان امام بودند،آن حضرت را شناختند و قول او را درك كردند مستضعف نيستند بلكه مهاجرند چرا كه بر مردم زمان پيامبر،مسافرت و ترك وطن براى صدق هجرت لازم و واجب بود،اما بر آنان كه در دورانهاى بعد بودند،مسافرت لازم نبود،بلكه كافى بود كه امام را بشناسند و به دستور العملهاى وى عمل كنند،اگر چه طى مسافتى نكنند.
شارح پس از بيان گفتار قطب راوندى مىگويد:به نظر من اين فراز از سخن امام اشاره به اين است كه هر كس دعوت امام را شنيده حجت بر وى تمام است و اگر از مهاجرت به طرف او كوتاهى كند در حالتى كه قدرت داشته،در اين عمل معذور نيست و نمىتواند خود را جزء آن مردان و زنان و فرزندان مستضعف به شمار آورد كه عذرشان پذيرفته است بلكه مورد ملامت و مستحق كيفر الهى است مانند كسانى كه بهانهتراشى مىكنند و هنگام مرگ در پاسخ فرشتگان مىگويند:ما در روى زمين مستضعف بوديم بنا بر اين،اين فرمايش حضرت،ويژه كسانى است كه توانايى سفر به سوى امام خود را دارند نه ناتوانهايى كه اهل استضعاف مىباشند،ولى بايد توجه داشت كه اين احتمال در صورتى درست درمىآيد كه اطلاق مهاجر بر انسان در كلام پيشين مشروط به معرفت امام با مشاهده و سفر به جانب او باشد،زيرا اگر بدون آن مهاجرت صدق كند،در ترك آن،منع و ملامتى نخواهد بود .
مسأله ششم: انّ امرنا صعب مستصعب ،مقصود از واژۀ امر كه امام آن را صعب و مستصعب شمرده است موقعيت كمالى ائمه اطهار و خاندان رسالت مىباشد كه براى ديگران فوق تصور است.و همين ويژگى است كه باعث مىشود از آنان كارهايى سرزند كه ديگران عاجز و ناتوانند و از گذشته و آينده خبر مىدهند همان گونه كه خود حضرت از آيندۀ تاريخ خبر داد چيزهايى كه
بعدها مو به مو،به وقوع پيوست و مانند قضاوتها و داستانهاى شگفتانگيزى كه از آن حضرت نقل شده است و تحقق اين امور براى كسى ميسّر نمىشود جز پيامبران و جانشينان بر حق ايشان و نيز درك اين مقام ويژه،از انديشۀ محدود انسانهاى عادى خارج است و كسى نمىتواند آن را بپذيرد و تحمل كند مگر روحيۀ انسانهايى كه خداوند به سبب ايمان،آن را آزمايش و امتحان فرموده باشد چنان كه در قرآن فرموده است: «أُولئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى» (1)»، يعنى دلهايى كه به تكليفهاى شاق و گرفتاريهاى فكرى و نقلى آزمايش فرموده و آنها را آماده ساخته است تا ايمان كامل به خدا و پيامبرش آورده و در مسيرى كه او خواسته قدم بردارند،روحيههايى كه با كمالات علمى و فضيلتهاى اخلاقى نورانى شده و به سرچشمۀ معارف اولياى خدا آگاهى يافتهاند و كيفيت صدور معجزات و امور فوق العاده را از ايشان دريافته و به اين دليل آنچه مىگويند از گذشته و آينده،انجام مىدهند و يا دستور مىدهند همه را بدون ترديد مىپذيرند،بر خلاف برخى تاريكدلان از همراهان خود حضرت كه گاهى از دستورهايش سرپيچى مىكردند و خبرهايى كه از فتنهها و آشوبهاى آينده مىداد تكذيب مىكردند كه وقتى اين مطلب را از آنان شنيد،فرمود:مىگويند:على دروغ مىگويد،خدا مرگشان دهد،من به چه كسى،دروغ مىبندم؟آيا به خدا دروغ مىبندم،و حال آن كه من نخستين مؤمن به او هستم؟يا به پيامبرش دروغ مىبندم و حال آن كه من اولين تصديق كنندۀ او مىباشم؟!چنان كه در گذشته داستانش را شرح كرديم (2)بلكه تمام آنچه از آنان صادر مىشود بدون دخل و
تصرف مىپذيرد و اسرار الهى را كه برايش مىگويند باعث شادمانى وى مىشود.پس اين گونه اشخاص داراى سينهاى مطمئن مىباشند كه اسرار الهى را در آن جاى داده و از انتقال آن به كسانى كه اهلش نيستند خوددارى مىكنند و آن چنان عاقل و خردمند و صبور و بردبارند كه ديدن و شنيدن مطالب بسيار شگفتانگيز،كوچكترين تزلزلى در عقيدۀ آنان به وجود نمىآورد،تا اسرار الهى را ضايع يا انكار كنند بلكه اگر بتوانند حقيقت آن را درك كنند مصرّانه درستى آن را امضاء مىكنند و آن گاه كه از درك واقعى آن فرو مانند باز هم به اعتقاد آنان لطمهاى نمىخورد بلكه بطور اجمال باور دارند و حقيقت آن را هم به خداوند متعال واگذار مىكنند و در جاى ديگر نيز سخنى شبيه اين سخنان از حضرت نقل شده است كه ترجمۀ آن چنين است:قبيلۀ قريش به جستجوى سعادت بود اما به بدبختى و شقاوت دچار شد و به طلب نجات رفت ولى به هلاكت رسيد واى به حالشان،مگر اينها قول خداى تعالى را نشنيدند كه مىفرمايد: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ بِإِيمانٍ أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ» (1)پس كى و چگونه مىتوان از در خانه ذرّيۀ رسول خدا به جاى ديگر رفت؟خاندان نبوت كه خداوند ساختمان وجودى آنان را بر فراز تمام بناهاى عالم هستى برافراشت و آنان را سربلندترين خاندانها قرار داد و بر تمام خلق ايشان را برگزيد.اما من، آگاه باشيد كه تمام ذريه پيامبر به منزله شاخههايى هستند كه من درخت آنهايم و نيز آنان درخت پر از شاخ و برگند و من به منزلۀ تنۀ آن درخت مىباشم،من و رسول خدا مانند دو نور هستيم،ما پيش از آفرينش بشر و حتى قبل از آفرينش گل آدم سايههايى در زير عرش الهى بوديم ما اشباح و مظاهرى والامقام بوديم نه اجسامى در حال رشد،همانا درك موقعيت ما امرى است بسيار دشوار كه
1) سورۀ طور(52)قسمتى از آيۀ(20) [1]يعنى:آنان كه ايمان آوردند و فرزندانشان هم در ايمان آوردن پيروشان شدند ما آن فرزندان را به آنها ملحق مىكنيم....
كسى به حقيقت آن،راه نيابد بجز فرشتۀ مقرب درگاه ربوبى و يا پيامبرى عظيم الشأن و يابندهاى كه خداوند دل وى را به ايمان آزموده باشد بنا بر اين موقعى كه براى شما رازى از رازهاى پنهانى گشوده،و يا امرى از امور غيب آشكار شد آن را به جان بپذيريد و اگر از درك حقيقت آن عاجز مانديد،مبادا آن را انكار كنيد بلكه علم آن را به خود خداوند واگذار كنيد تا به گمراهى دچار نشويد زيرا شما در مقامى قرار داريد كه پهنۀ آن از ما بين آسمان و زمين گستردهتر است و در اين قسمت از سخنان حضرت كه از جاى ديگر نقل شده است:و إنّى من احمد بمنزلة الضوء من الضوء و نيز كنّا اظلالا...ناميه،به دو مطلب مهم اشاره دارد كه ذيلا ذكر مىكنيم:
الف-اشاره به اين است:كمالاتى كه به توسط كمالات نفسانى رسول خدا،براى نفس مقدس آن جناب حاصل شده است،شبيهترين چيزها به اقتباس نور از نور مىباشد،مثل شعلۀ چراغى كه از چراغ بزرگتر و بالاتر،روشن شود.
در اصطلاح قرآن و نيز اهل معنا و اولياى خدا معمول است كه نفوس پاك و علوم و معارف را به نور و روشنايى تشبيه مىكنند به دليل آن كه مشبه و مشبّه به،هر دو داراى صفا هستند و هادى و رهنما مىباشند.
ب-با بيان اين مطلب كه آن حضرت با پيامبر و ذريه طاهرينش پيش از آفرينش انسانها در زير عرش الهى سايههايى به صورت اشباح غير مادى بودهاند،به وجود آنها در علم كلى الهى اشاره فرموده است،زيرا در برخى موارد از اين علم كلى تعبير به عرش الهى مىشود و اين كه از اين انوار پاك به سايهها تعبير كرده و استعاره آورده به اين اعتبار است كه ايشان در آن عالم مرجع خلق و ملجا و پناهگاههاى آنان بودهاند،شرح اين معنا به گونهاى روشنتر،در ضمن شرح خطبۀ اول كتاب بيان شده است .
7-مسألۀ هفتم:بر سر مردم فرياد زد و فرمود:... سلونى قبل ان
تفقدونى...الارض و تمام دانشمندان اتفاق دارند بر اين كه هيچ كس از ياران پيامبر(صلی الله علیه و آله)و ديگران از اهل علم و دانش غير از على(علیه السلام)جملۀ سلونى را بر زبان جارى نكرد،اين امر را،ابن عبد البرّ در كتاب استيعاب خود ذكر كرده است و مقصود از راههاى آسمان كه حضرت از راههاى زمين به آنها آگاهتر است جهات راه يافتن به شناخت موقعيت اهل آسمانها و ساكنان ملأ اعلا در پيشگاه حضرت ربوبى و معرفت به مقامهاى جانشينان خداوند و پيامبران او در منزلهاى بهشتى آنان مىباشد و نيز اشاره به آن است كه روح پاك و نفس قدسى وى را از اتصال معنوى با ساكنان ملأ اعلى و ارواح مقدسۀ انبيا و اولياى الهى كسب فيض كرده و بر تمام خصوصيات كرات آسمانى و افلاك جهان و نيروهاى گرداننده و اداره كنندۀ آن آگاهى كامل يافته و نيز امور غيبى و فتنهها و وقايع آيندۀ روزگارهاى بعد برايش آشكار و روشن مىباشد،پس به اين دليل آگاهى وى به اين امور كاملتر از آگاهيش نسبت به راههاى زمين خواهد بود،و نظير اين فرمايش در خطبههاى پيش نيز گذشت كه فرمود:...پيش از آن كه مرا نيابيد و از ميان شما بروم،هر چه مىخواهيد از من بپرسيد،پس به خدا سوگند كه اگر حتى از گروهى سؤال كنيد كه صد نفر را به گمراهى مىكشاند و صد نفر را هدايت مىكند همانا از جلودار و سوق دهندۀ آن،شما را آگاه خواهم كرد (1)،بعضى از شارحان گفتهاند:منظور از راههاى آسمان،احكام شرعى و فتواهاى فقهى است، يعنى آگاهى من به آنها كه مسائلى الهى و آسمانى است خيلى بيشتر از اطلاع و آگاهيم از امور دنيا مىباشد كه مربوط به راههاى زمينى مىباشد،و نظير اين قول از امام وبرى نقل شده است كه مىگويد:منظور حضرت از اين سخن آن است كه علمش نسبت به دين گستردهتر از آگاهى وى نسبت به دنياست.
1) خطبه 90.
قبل ان تشغر برجلها فتنه ،اين جمله،اشاره به بنى اميّه و قوانين خلاف حق و عدل آنان و نيز بيچارگيهايى مىباشد كه در دولت ظالمانۀ آنها نصيب جامعۀ انسانى شد،و تعبير حضرت به جملۀ بالا:پيش از آن كه فتنه پاى خود را از زمين بردارد.كنايه از آن است كه براى جامعه سرپرستى باقى نخواهد ماند كه در هنگام غلبۀ ظلم و ستم بنى اميّه امور را مرتب سازد و دين الهى را محافظت كند.
تطأ فى خطامها ،اين جمله را كه به عنوان استعاره آورده،صفت ناقهاى است كه مهارش رها شده و كسى آن را در دست ندارد و بدين جهت هنگام راه رفتن،بدون توجه،پا روى ريسمان مهار خود مىگذارد به سر در مىآيد و هر كس را كه سر راهش واقع شود لگدمال مىسازد،فتنه و فسادى كه حضرت براى آينده به مردم خبر مىدهد نيز موقعى كه در ميان جامعه رخ مىدهد همچنان نظم و ترتيب را بر هم مىزند،در حالى كه قائد و رهبرى وجود ندارد تا امور مردم را منظّم سازد.
و يذهب باحلام قومها ،به قول برخى از شارحان معناى اين عبارت آن است كه اين فتنه و آشوب،اهل زمان خود را آن چنان بهت زده و سرگردان مىكند كه هيچ گونه آرامش و ثباتى براى آنان باقى نمىماند،و روى عقلها و خردهاى آنها را پوششى ضخيم فرا مىگيرد و هيچ راهى براى نجات از اين سرگردانى و سلامت از اين ناخوشى پيدا نمىكنند.احتمال ديگر در معناى اين عبارت آن است كه اين فتنه و فساد آن چنان مردم زمان خود را سبك مغز و بىخرد مىسازد كه با ميل و رغبت به سوى آن مىشتابند و هيچ فكر نمىكنند كه اين،فتنه است زيرا به آن خو گرفتهاند و غفلت و بىخبرى از حق و عدل، آنان را فرا گرفته است.توفيق با خداوند متعال است.
أَحْمَدُهُ شُكْراً لِإِنْعَامِهِ- وَ أَسْتَعِينُهُ عَلَى وَظَائِفِ حُقُوقِهِ- عَزِيزَ الْجُنْدِ عَظِيمَ الْمَجْدِ وَ أَشْهَدُ أَنَّ؟مُحَمَّداً؟ عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ- دَعَا إِلَى طَاعَتِهِ وَ قَاهَرَ أَعْدَاءَهُ جِهَاداً عَنْ دِينِهِ- لاَ يَثْنِيهِ عَنْ ذَلِكَ اجْتِمَاعٌ عَلَى تَكْذِيبِهِ- وَ الْتِمَاسٌ لِإِطْفَاءِ نُورِهِ- فَاعْتَصِمُوا بِتَقْوَى اللَّهِ فَإِنَّ لَهَا حَبْلاً وَثِيقاً عُرْوَتُهُ- وَ مَعْقِلاً مَنِيعاً ذِرْوَتُهُ- وَ بَادِرُوا الْمَوْتَ وَ غَمَرَاتِهِ وَ امْهَدُوا لَهُ قَبْلَ حُلُولِهِ- وَ أَعِدُّوا لَهُ قَبْلَ نُزُولِهِ فَإِنَّ الْغَايَةَ الْقِيَامَةُ- وَ كَفَى بِذَلِكَ وَاعِظاً لِمَنْ عَقَلَ وَ مُعْتَبَراً لِمَنْ جَهِلَ- وَ قَبْلَ بُلُوغِ الْغَايَةِ مَا تَعْلَمُونَ مِنْ ضِيقِ الْأَرْمَاسِ- وَ شِدَّةِ الْإِبْلاَسِ وَ هَوْلِ الْمُطَّلَعِ- وَ رَوْعَاتِ الْفَزَعِ وَ اخْتِلاَفِ الْأَضْلاَعِ- وَ اسْتِكَاكِ الْأَسْمَاعِ وَ ظُلْمَةِ اللَّحْدِ- وَ خِيفَةِ الْوَعْدِ وَ غَمِّ الضَّرِيحِ وَ رَدْمِ الصَّفِيحِ- فَاللَّهَ اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ- فَإِنَّ الدُّنْيَا مَاضِيَةٌ بِكُمْ عَلَى سَنَنٍ- وَ أَنْتُمْ وَ السَّاعَةُ فِي قَرَنٍ- وَ كَأَنَّهَا قَدْ جَاءَتْ بِأَشْرَاطِهَا وَ أَزِفَتْ بِأَفْرَاطِهَا- وَ وَقَفَتْ بِكُمْ عَلَى صِرَاطِهَا وَ كَأَنَّهَا قَدْ أَشْرَفَتْ بِزَلاَزِلِهَا- وَ أَنَاخَتْ بِكَلاَكِلِهَا وَ انْصَرَمَتِ الدُّنْيَا بِأَهْلِهَا- وَ أَخْرَجَتْهُمْ مِنْ حِضْنِهَا- فَكَانَتْ كَيَوْمٍ مَضَى أَوْ شَهْرٍ انْقَضَى- وَ صَارَ جَدِيدُهَا رَثّاً وَ سَمِينُهَا غَثّاً- فِي مَوْقِفٍ ضَنْكِ الْمَقَامِ وَ أُمُورٍ مُشْتَبِهَةٍ عِظَامٍ- وَ نَارٍ شَدِيدٍ كَلَبُهَا عَالٍ لَجَبُهَا- سَاطِعٍ لَهَبُهَا مُتَغَيِّظٍ زَفِيرُهَا- مُتَأَجِّجٍ سَعِيرُهَا بَعِيدٍ خُمُودُهَا- ذَاكٍ وُقُودُهَا مَخُوفٍ 111 وَعِيدُهَا- عَمٍ قَرَارُهَا مُظْلِمَةٍ أَقْطَارُهَا- حَامِيَةٍ قُدُورُهَا فَظِيعَةٍ أُمُورُهَا- «وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً» - قَدْ أُمِنَ الْعَذَابُ وَ انْقَطَعَ الْعِتَابُ- وَ زُحْزِحُوا عَنِ النَّارِ وَ اطْمَأَنَّتْ بِهِمُ الدَّارُ- وَ رَضُوا الْمَثْوَى وَ الْقَرَارَ- الَّذِينَ كَانَتْ أَعْمَالُهُمْ فِي الدُّنْيَا زَاكِيَةً- وَ أَعْيُنُهُمْ بَاكِيَةً- وَ كَانَ لَيْلُهُمْ فِي دُنْيَاهُمْ نَهَاراً تَخَشُّعاً وَ اسْتِغْفَارًا- وَ كَانَ نَهَارُهُمْ لَيْلاً تَوَحُّشاً وَ انْقِطَاعاً- فَجَعَلَ اللَّهُ لَهُمُ الْجَنَّةَ مَآباً
وَ الْجَزَاءَ ثَوَاباً- «وَ كانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها» - فِي مُلْكٍ دَائِمٍ وَ نَعِيمٍ قَائِمٍ- فَارْعَوْا عِبَادَ اللَّهِ مَا بِرِعَايَتِهِ يَفُوزُ فَائِزُكُمْ- وَ بِإِضَاعَتِهِ يَخْسَرُ مُبْطِلُكُمْ- وَ بَادِرُوا آجَالَكُمْ بِأَعْمَالِكُمْ- فَإِنَّكُمْ مُرْتَهَنُونَ بِمَا أَسْلَفْتُمْ- وَ مَدِينُونَ بِمَا قَدَّمْتُمْ- وَ كَأَنْ قَدْ نَزَلَ بِكُمُ الْمَخُوفُ- فَلاَ رَجْعَةً تَنَالُونَ وَ لاَ عَثْرَةً تُقَالُونَ- اسْتَعْمَلَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكُمْ بِطَاعَتِهِ وَ طَاعَةِ رَسُولِهِ- وَ عَفَا عَنَّا وَ عَنْكُمْ بِفَضْلِ رَحْمَتِهِ- الْزَمُوا الْأَرْضَ وَ اصْبِرُوا عَلَى الْبَلاَءِ- وَ لاَ تُحَرِّكُوا بِأَيْدِيكُمْ وَ سُيُوفِكُمْ فِي هَوَى أَلْسِنَتِكُمْ- وَ لاَ تَسْتَعْجِلُوا بِمَا لَمْ يُعَجِّلْهُ اللَّهُ لَكُمْ- فَإِنَّهُ مَنْ مَاتَ مِنْكُمْ عَلَى فِرَاشِهِ- وَ هُوَ عَلَى مَعْرِفَةِ حَقِّ رَبِّهِ- وَ حَقِّ رَسُولِهِ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ مَاتَ شَهِيداً- وَ «وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللّهِ» - وَ اسْتَوْجَبَ ثَوَابَ مَا نَوَى مِنْ صَالِحِ عَمَلِهِ- وَ قَامَتِ النِّيَّةُ مَقَامَ إِصْلاَتِهِ لِسَيْفِهِ- فَإِنَّ لِكُلِّ شَيْءٍ مُدَّةً وَ أَجَلاً
وظيفه:آنچه كه در هر روز براى آدمى مقدر شده،از قبيل غذا و كار.
يثنيه:او را منصرف مىكند و باز مىدارد معقل:پناهگاه ذروه:بلندى مهّد له:براى او فراشى گسترد،بسترى آماده كرد ارماس:جمع رمس:قبر ابلاس:اندوه و شكستگى مطلع:نگريستن از بالا به پايين هوله:وحشت و ترس آن روعه:ترس استكاك الاسماع:ناشنوايى گوشها صفيح:سنگهاى پهن ردم:بستن سر قبر سنن:طريقه،روش قرن:ريسمانى كه شترها را با آن مىبندند.
اشراطها:علامتهاى قيامت ازفت:نزديك شد افراطها:مقدمات آن،و از همين قرار است:
افراط الصبح كه به معناى علامتهاى نخستين بامداد است.
رثّ:آفرينش غثّ:لاغر ضنك:تنگى كلب:شرارت،بدى لجب:صدا ساطع:بلند سعير:زبانۀ(آتش)و شعلۀ آن
تأجج:شدت گرما وقود:جرقّه زدن ذكاه:شعلهور شدن آن فضاعة الامر:شدت مطلب و از حدّ و اندازه گذشتن آن.
زمر:گروهها،و مفردش زمره است.
زحزحوا:دور شدند اطمأنّت:آرامش يافت مثوى:جايگاه مئاب:محل بازگشت مدنيون:جزا داده شدگان.
إصلاته بسيفه:شمشير كشيدن
«خداى را به عنوان سپاسگزارى از نعمتهايش مىستايم،و براى اداى حقوقش از او يارى مىطلبم زيرا كه سپاه او با عزت و توانائيش با عظمت است،و گواهى مىدهم به آن كه محمد(صلی الله علیه و آله)بنده و فرستادۀ اوست،مردم را به فرمانبردارى از دستورهايش فرا خواند و با جهاد،در راه دين او،بر دشمنانش پيروز شد، همبستگى دشمنان به منظور تكذيب او،و كوشش و تلاش آنان براى خاموش ساختن نور او وى را از دعوت و جهاد باز نداشت،پس به تقواى الهى چنگ بزنيد،زيرا:
تقوا را ريسمانى كه دستگيرۀ آن محكم و پناهگاهى است كه بلندى آن استوار مىباشد و به سوى مرگ و سختيهايش بشتابيد و پيش از آمدنش خود را آماده سازيد زيرا قيامت پايان كار است و همين مرگ بس است كه خردمند را پند دهد و نادان و غافل را عبرت آموزد.
پيش از فرا رسيدن قيامت نيز از امورى آگاه خواهيد شد كه عبارت است از تنگى قبرها و فراوانى حزن و اندوه و وحشت از جايگاهى كه بر آن وارد مىشويد و پياپى رسيدن ترسها و به هم در رفتن استخوانهاى دنده و كر شدن گوشها و تاريكى لحد و بيم از عذاب موعود و اندوه پوشاندن قبر و استوار ساختن سنگ بر روى آن.
پس اى بندگان خدا!به او توجه كنيد زيرا دنيا همه را به يكسو مىكشاند و شما و رستاخيز به يك ريسمان بسته شدهايد،و گويا قيامت،نشانههاى خود را آورده و پرچمهايش را نزديك ساخته،و شما را بر سر راهش نگه داشته است،
و گويا زمين لرزههاى خود را،جلو آورده و سينههايش را پهن كرده است،و دنيا از اهل خود،دست كشيده و آنان را از تحت حفظ خود بيرون ساخته است، پس تمام دنيا مانند يك روز گذشت و يا مثل يك ماه به سر رسيد و تازۀ آن كهنه و فربه آن لاغر شد،در جايگاه تنگ و كارهاى درهم و بزرگ،و در ميان آتشى كه آزارش شديد و آوازش بلند و زبانهاش افروخته،فريادش خشمناك و سوزندگى آن زبانهدار،كه فرو نشستن ندارد،و هيزم آن پر شعله،تهديد آن ترسناك، قعرش ناپيداست اطرافش تاريك،ديگهاى آن بسيار گرم و كيفرهاى آن رسوا كننده مىباشند، «وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً» (1)،»اين گروه از عذاب ايمن و از سرزنشها رها و از آتش دور شدهاند و بهشت به سبب ايشان آرامش يافته و از منزل و قرارگاه خود شادمان مىباشند،اينها كسانى هستند كه در دنيا كارهايشان نيك و چشمهايشان گريان بود،شبهايشان در دنيا به سبب توبه و استغفار،روز،و روزهايشان از ترس و بىتوجهى به دنيا،شب بود و از اين رو خداوند بهشت را جايگاه و خوشى را پاداش آنان قرار داد،و آنها به بهشت و اهل آن سزاوارترند،در حالى كه با سلطنتى هميشگى و نعمتى ثابت و برقرار همراه مىباشند.
پس اى بندگان خدا،رعايت كنيد آنچه را كه رستگارتان به مواظبت از آن، سود مىبرد و تبهكارتان با تباه ساختن آن زيان مىبيند،و با كردارهايتان بر مرگهايتان پيشى گيريد،زيرا شما گروگان چيزى هستيد كه پيش فرستادهايد و جزا داده مىشويد به آنچه مقدم داشتهايد و گويا،مرگ شما را دريافته پس نه امكان بازگشت و نه گذشت از لغزش برايتان مانده است،از خدا مىخواهيم كه ما،و شما را به پيروى از خود و رسولش وادار سازد،و با افزونى رحمتش از ما،و شما درگذرد،به جاى خود بنشيند،و بر گرفتاريها شكيبا باشيد،و دست و شمشيرهايتان
1) سورۀ زمر(39)آيۀ(73)، [1]يعنى:و آنان كه از تقواى الهى بر خوردار بودند گروه گروه به سوى بهشت سوق داده مىشوند.
را در خواهشهاى زبانهايتان به كار نياندازيد،و به آنچه كه خداوند شما را مكلف نساخته است شتاب نكنيد،زيرا هر كس از ميان شما در بسترش از دنيا برود،و حال آن كه حق خدا و پيامبر و خاندان پاكش را بشناسد،شهيد مرده و اجرش با خدا مىباشد و شايستۀ پاداش كردار نيكى است كه در انديشه داشته است،و همين نيّت او،جاى شمشير كشيدنش را مىگيرد،و همانا هر امرى را مدّتى و سررسيدى مىباشد .»
احمده شكرا لانعامه :شكرا،مصدر منصوب و مفعول مطلق براى فعل احمد مىباشد،كه از جنس خودش نيست،اما به قرينۀ لانعامه به معناى شكر و سپاسگزارى مىباشد،امام بعد از اين بيان از خداوند خواسته است كه وى را در اداى حقوق واجب و غير واجب از قبيل نماز و بقيۀ عبادتها كه بايد به عنوان شكر نعمتها انجام دهد كمك كند و البته اين توفيق كه باعث مواظبت بر انجام دادن اعمال و عبادات است،خود نعمتى است كه استحقاق شكر و سپاس دارد، و باعث سعادت حقيقى براى آيندۀ انسان است.
عزيز الجند ،منصوب و حال مىباشد و اضافۀ لفظيه است و همچنين عظيم المجد ،و معناى عبارت چنين است:از خدا كه داراى اين دو صفت است كمك مىخواهم تا حقوقش را ادا كنم،كه او بر همه چيز تواناست .
و پس از حمد خدا،شهادت به رسالت پيامبر وى داده و به ذكر احوال وى كه مبدأ پيدايش دين حق بوده پرداخته است تا آن كه شنوندگان را به اقتدا كردن به آن حضرت وادار سازد كه به پيروى از او ديگران را دعوت به ديانت كنند و با دشمنان دين و كافران به ستيز برخيزند،و نصب جهادا به عنوان مصدرى است كه به جاى حال آمده،يا مفعول مطلق براى فعل قاهر است كه از غير لفظش مىباشد،به اين دليل كه به معناى جاهد است،و عن دينه
متعلق به جهادا مىباشد چون نزديكتر است،و احتمال ديگر آن است كه متعلق به قاهر باشد.
لا يثنيه ،يعنى پيامبر اكرم چنان بود كه اگر تمام مردم به تكذيب او مىپرداختند و براى خاموش كردن نور پيامبريش گرد مىآمدند،نمىتوانستند وى را از دعوتش باز دارند،و از مبارزۀ با دشمنان دين منصرف سازند.
لفظ نور،استعاره از معنوياتى است كه از طرف خداوند آورد و راهبر به سوى طريق الهى مىباشد،و پس از آن كه توجه اصحاب خود را به شكر و سپاس خداوند و گواهى دادن به رسالت و نيز صبر و استقامت پيامبر جلب فرمود ،در عبارت بعد به آنان هشدار مىدهد كه تقواى الهى را پيشه سازند زيرا كه سرچشمۀ تمام كمالات و كارهاى نيك تقوا مىباشد:فاعتصموا بتقوى اللّه،پس به تقوا چنگ زنيد چنان كه پيامبر شما،با آشكار كردن دين خود و مواظبت بر آن، تقوا را پيشۀ خود ساخت،و از دشمن بيم نداشته باشيد-با آن كه جمعيت شما زياد است-چنان كه پيامبر نترسيد،در حالى كه تنها و بىياور بود.پرهيزكار باشيد كه پرهيزكارى همانند ريسمانى است كه جاى دستگيرۀ آن محكم است،هر كس به آن تمسك جويد،دشمن قادر نيست به او زيانى برساند،و نيز پناهگاهى است محدود به ديوارهاى بلند كه هر كس بدان پناه برد از هر گونه گزندى بدور خواهد ماند،در اين عبارت امام(علیه السلام)واژههاى جبل و معقل را براى تقوا،استعاره آورده و شرح اين گونه استعارهها در خطبههاى قبل بيان شده است ،و پس از بيان اهميت تقوا،اصحاب خود را امر كرده است كه به سوى مرگ و سختيهاى آن بشتابند، يعنى آن چنان با انجام دادن اعمال خير و عبادات،خود را آمادۀ پذيرش مرگ و ناگواريهايش سازند كه گويا در مسابقهاى شركت دارند تا فضايلى كسب كنند كه پيش از فرا رسيدن مرگ آمادگى خويش را اعلان كنند كه با رسيدن مرگ غافلگير و دچار عذاب نشوند.
فانّ الغايه القيامه ،در اين جمله،حضرت با يادآورى آخرين منزل، كه قيامت است مردم را به ياد هنگامهاى ترس آور آن مىاندازد،و اين غايت لازمۀ مرگ است چنان كه امام(علیه السلام)فرموده است:«هر كس بميرد رستاخيزش به پا شده است (1)»بنا بر اين،امر به آمادگى براى مرگ،در حكم امر به آمادگى براى قيامت است،و به اين دليل،پس از امر به آمادگى براى مرگ،اين جمله را با حرف انّ كه مفيد تاكيد است آغاز فرموده است و اين در حقيقت صغراى قياسى مىباشد كه كبرايش به اين عبارت در تقدير است:و هر كس كه سرانجامش رستاخيز باشد واجب است خود را براى آن آماده كند.
و كفى بذلك ،ياد مرگ و سختيهايش و قيامت و هراسهايش خردمند را براى بازداشتن از گناه و روآوردن به كارهاى نيك،كفايت مىكند،اين كه امام(علیه السلام) اين امر را ويژۀ خردمند قرار داده است به اين دليل است كه خطابهاى شرعى بطور كلى مخصوص عاقلان و خردمندان مىباشد.
و معتبرا لمن جهل ،يعنى محل عبرت و پند است براى غافلان،حقيقت امر آن است كه عارض شدن مرگ بر اين ساختمان بدن و متلاشى شدن چنين پيكرى كه به اين استوارى و نظم لطيف ساخته شده پند دهندۀ بليغى است كه نفس آدمى را از پيروى خواستههاى مادّى باز مىدارد و وسيلۀ عبرتى است،كه انسان مىفهمد كه پس از اين وجود مادى و پشت سر اين بدن خاكى، وجودى برتر و شريفتر از آن قرار دارد كه هدف غايى آن مىباشد و اگر غير از اين بود نمىبايست اين بناى مستحكم و استوار به تعطيل كشيده و متلاشى شود، و بلكه اين امر،كارى سفيهانه و بر خلاف حكمت مىبود،همچنان كه اگر
1) من مات فقد قامت قيامته.
انسان خانهاى را با كمال استحكام بسازد و با زينتهاى رنگارنگ آن را بيارايد و پس از اتمام،آن را عمدا خراب كند،جامعه وى را سفيه و نابخرد مىخوانند مگر آن كه غرض از ساختن اين خانه چيز ديگرى باشد كه پس از تحصيل آن،خرابى خانه امرى خردمندانه خواهد بود،اين جا نيز هدف از ساختمان جسم مادى انسان،كمال نفسانى بشر است،كه با مكارم اخلاق و كسب معارف به دست مىآيد و پس از رسيدن به اين مرحله،مقصود حاصل شده و جسم مادى عمرش به سر مىرسد و مرگ وى را فرا مىگيرد اين جاست كه از بين بردن بدن به وسيلۀ مرگ از جانب گردانندۀ جهان امرى خردمندانه و حكمتآميز مىباشد .
و قبل بلوغ الغاية ما تعملون ،پيش از آمدن قيامت به چيزهايى آگاهى مىيابيد...اين جمله عطف بر جملۀ«قبل نزوله»مىباشد.
من ضيق الارماس...الصفيح ،در اين عبارت حضرت گرفتاريهايى را كه پيش از قيامت براى آدمى رخ مىدهد تشريح مىفرمايد و آن عبارت از ويژگيهاى مرگ و هراسهايش مىباشد بديهى است كه خانۀ قبر نسبت به منزلهاى دنيا تنگ و تاريك است و هنگام رفتن از دنيا،دورى احباب و مشاهدۀ سختيهايى كه انتظارش را نمىكشيد باعث شدت اندوه و حزن وى مىباشد آن چنان ترس و اضطراب او را فرا مىگيرد كه عقل از سرش مىرود،از اين رو،در روايت آمده است:خدايا از هول مطلع به تو پناه مىبرم.
و روعات الفزع ،مرا از روع همان فزع است امّا اضافه به اعتبار كثرت آن مىباشد،و مراد همۀ افراد حقيقت آن است.
و اختلاف الاضلاع ،جابجا شدن دندهها كنايه از فشار قبر است زيرا به اين وسيله دندهها در همديگر فرو مىرود.مراد از استكاك اسماع از بين رفتن قوۀ شنوايى از شدت صداهاى وحشتزا و يا بىحس شدن آن به
سبب مرگ مىباشد.
و خيفة الوعد ،هر گاه خير و شر،هر دو،در كلام ذكر شوند واژۀ وعد به كار مىرود چنان كه گفتهاند:«و لا تعدانى،الخير و الشر مقبل (1)»اما اگر با هم ذكر نشوند،در مورد خير،عده و وعد،و در مورد شرّ،ايعاد و وعيد را به كار مىبرند در عبارت خيفة الوعد كه امام(علیه السلام)به كار بردهاند اگر چه خير و شرّ در كلام نيست اما كلمۀ خيفه كه به معناى ترس است مانند قرينهاى بر وجود شرّ مىباشد كه وعد براى آن به كار رفته است و منظور از عبارت غمّ الضريح ،اندوه فراوانى است كه براى انسان از مقايسۀ تنگى قبر با فراخى منازل دنيا به وجود مىآيد و همچنين ساير امور ترسآورى كه امام(علیه السلام) بيان فرموده است.اين كه حضرت از اين امور بيمناك و ترسآور ياد نموده به اين سبب است كه هدف پند و اندرز،و ترس و تحزيف است،و به همين منظور مطلب را با ترس از خدا تأكيد كرده و بيان فرموده است علت اين كه بايد از آينده نگران باشيد اين است كه گذشت دنيا به يك روال است،پس همچنان كه خداوند گذشتگان و آثار آنها را به هلاكت رساند،نسبت به شما نيز همين رفتار را خواهد داشت پس بهوش باشيد و غفلت نكنيد و در حوادث به خدا پناه ببريد .
و أنتم و الساعة فى قرن ،اين جمله كنايه از نزديك بودن قيامت و آخرين منزل مىباشد كه گويا اين مردم با قيامت در يك عصر و زمان هستند.
و كأنها قد جاءت باشراطها ،سرعت فرا رسيدن رستاخيز را به امرى تشبيه كرده است كه آمده و حضور يافته است،و اين تشبيه را با كلمۀ قد تاكيد فرموده كه گويا اين آمدن تحقق يافته است،و علامتهاى قيامت از قبيل ظهور دجّال و دابّة
1) به من وعدۀ خوبى ندهيد،و حال آن كه شرّ رو آورنده است.
الارض (1)و ظهور حضرت مهدى(علیه السلام)و عيسى و جز اينها مىباشند،به همين معناست جملههاى بعد كه مىفرمايد:و پرچمهايش را بر افراشته،و شما را سر راه خود متوقف ساخته،تا جايى كه مىفرمايد:...و تازۀ آن كهنه و فربه آن لاغر شد يعنى قيامت شما را هم اكنون براى پرسش و سؤال بر روى صراط نگه داشته و هم اكنون اين امر تحقق يافته است.
و كانّها قد أشرفت بزلازلها ،گويا هم اكنون زمين لرزههاى قيامت بر شما وارد شده است،و در جملۀ بعد رستاخيز و هجوم هول و هراسهاى طاقت فرسايش را به شترى تشبيه فرموده است كه سينۀ خود را پهن كرده و بر روى آنها خوابيده است،و چون هول و هراس قيامت گوناگون و متعدد است لذا مشبّه به را به صورت جمع كلاكل :سينهها،ذكر كرده است،و چون از جملۀ و اناخت تا و صار...سمينها غثّا ،همگى عطف بر جملۀ بالا مىباشد،داخل در تشبيه خواهند بود،گويا دنيا ساكنان خود را فانى ساخته و شما از تحت حفاظت آن بيرون شدهايد ،بالاخره دنياى حاضر موجود به دليل زودگذر بودنش چنان فرض شده است كه گويا پايان يافته و با اهلش قطع رابطه كرده و آنان را به فنا، سپرده است،و نيز آنان را به مادرى تشبيه كرده است كه فرزند خود را نگهدارى مىكند تا هنگامى كه از تحت حضانت او بيرون آيد،در معناى دو،واژۀ سمين و غثّ ،دو احتمال وجود دارد كه يكى همان معناى حقيقى و لغوى آن كه عبارت از فربهى و لاغرى است كه بالاخره در دنيا هر چاقى سرانجام لاغر مىشود،احتمال دوم آن است كه كنايه از لذتهاى فراوان و خوشيهاى دنياست كه با مرگ دگرگون
1) دابة الارض:از علامتهاى قيامت و يا نخستين علامت است كه كوه صفا منشقّ شود و از آن برآيد، به مكه و مردم به سوى منا روان باشند و كسى برآيد كه با وى عصاى موسى و خاتم سليمان باشد و آن امير المؤمنين(علیه السلام)است و مؤمنان را به عصا زند و بر روى آنها بنويسد:مذا مؤمن و در روى كافران مهر كند و بنويسد كه هذا كافر.فرهنگ سعيد نفيسى حرف دال.(مترجم)
شده و از بين مىرود.
فى موقف ،اين كلمه متعلق به فعل صار مىباشد،و منظور از آن،موقف قيامت است،اين بديهى است كه آنچه در دنيا،جديد و فربه،به حساب مىآيد،در روز قيامت كهنه و لاغر و بالاخره بىاعتبار مىباشد،تنگى توقفگاه قيامت،يا به آن دليل است كه ازدحام جمعيت در آن روز بسيار است و يا به خاطر آن است كه توقف در آن جا به سبب طولانى بودن آن خسته كننده است،علاوه بر آن كه ستمكاران هر آن خود را در خطر ورود بسيارى از ناگواريها مىبينند، و مراد از امور مشتبۀ بزرگ حالات وحشتزاى قيامت است كه انسان براى پيدا كردن راه فرار از آن سرگردان است و نمىداند چگونه خود را نجات دهد و بديهى است كه حرارت آتش آن جهان بسيار دردناك است،قرآن كريم در بارۀ صداهاى وحشتناك و شعلههاى سوزان و فريادهاى خشمناك آن بيش از آنچه حضرت در اين خطبه بيان فرموده،توصيف كرده است، «إِذا أُلْقُوا فِيها سَمِعُوا لَها شَهِيقاً وَ هِيَ تَفُورُ تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ» (1)»و در جاى ديگر مىفرمايد: «سَمِعُوا لَها تَغَيُّظاً وَ زَفِيراً» (2)»واژۀ تغيّظ كه به معناى خشم و براى آتش استعاره آورده شده،به اين دليل است كه با آن حركتهاى قوى و شديدش،خشمگين و عصبانى به نظر مىآيد،و يا به اين منظور است كه حركتهاى شديد آن باعث آزار و ايجاد غيظ و خشم مىشود .
عم قرارها ،اسناد عمى و نابينايى به آرامش و قرارگاه آتش دوزخ به يكى از دو دليل است.
الف-چون آتش دوزخ تاريك است و كسى از آن،راهى به جايى نمىبرد.
ب-يا به اين دليل است كه عمقش زياد است و هيچ كس از قعر آن آگاهى نمىيابد.
كلمۀ حاميه كه به معناى داغ است،استعاره،و لفظ قدور كه به معناى ديكهاست به عنوان ترشيح براى آن آورده شده است (1)،و معلوم است كه تمام اين حالات سخت و نفرتآور مىباشد و امام(علیه السلام)اين امور را به اين منظور بيان فرموده است كه آدمى را از گناهانى كه سبب آتش دوزخ با اين خصوصيات مىشود،باز دارد،و آن گناهان عبارت از ترك تقوا و پيروى هواهاى نفسانى است ،و پس از بيان اين ويژگيها،به ذكر آيۀ قرآن كه در بارۀ پرهيزكاران است پرداخته كه گروه گروه داخل بهشت مىشوند،و براى تشويق و وادار ساختن شنوندگان به تقوا و پرهيزگارى،لوازم آن را خاطر نشان ساخته است كه اهل تقوا در روز قيامت،از عذاب و كيفر و سرزنش و ملامت در امان و از حرارت آتش دوراند،بهشت برايشان منزل آرامبخش است و خشنودند از اين كه چنين مكانى جايگاه آنان مىباشد،و به دنبال آن به ذكر صفات پرهيزكاران پرداخته تا آنان كه بخواهند آن راه را برگزينند آگاه شوند لذا مىفرمايد:آنان كسانى هستند كه در دنيا كارهايشان از خودنمايى و ريا كه شرك پنهانى است،پاك و چشمهايشان از عظمت الهى و ترس كيفر و دورى از رحمت او گريان بود ،و شبها در دنيا براى آنها به منزلۀ روزها،پر تحرك بوده،زيرا آن را به خواب،پايان نمىدادند، بلكه پيوسته در حالت خشوع به سر مىبردند،و هر دم از پيشگاه حق تعالى براى گناهان خود طلب آمرزش مىكردند و هر لحظه با حركت و جنب و جوش عبادت شب زندهدار بودند،و بر عكس،روزها بر آنان همانند شب
1) اين اصطلاحات مربوط به علم بلاغت است كه در جلد اول تشريح شده و در پاورقى ص..... اين قسمت نيز بيان شده است.
بود امّا نه اين كه آن را به خواب و استراحت به سر برند،بلكه به همان طريق كه بطور معمول شب،هنگام تنها زيستن و كنارهگيرى از جامعه مىباشد،ايشان نيز روزهاى روشن را مانند شبهاى تاريك از خلق كنارهگيرى كرده و به تنهايى و اضطراب به سر مىبردند.و پيوسته نگران آينده و آخرت نامعلوم خود بودند.در نسخهاى كه به خط سيّد رضى ديدهام به جاى كان كأنّ آمده كه تشبيه صريح مىباشد .
فجعل اللّه... گويا امام(علیه السلام)در اين عبارت مىخواهد بفرمايد كه وقتى اهل تقوا به دليل اتصاف به اين ويژگيها،آماده فضايل و كمالات شدند و شايستگى رضايت و خشنودى خداوند را پيدا كردند،حق تعالى بهشت را جايگاه آنان قرار داده و پاداشهاى عظيمى از نعمتهاى بىپايان خود را براى ايشان آماده ساخته،و آنان سزاوار چنين پاداشى مىباشند.
فى ملك...قائم ،در قدرتى هميشگى و نعمتى پا بر جا،و اين عبارت تفسير جزا و پاداش پرهيزكاران مىباشد و پس از بيان اين امور،با بيان برخى از فايدههاى تقوا كه رستگارى پرهيزكاران و انجام دادن اعمال نيك مىباشد، سفارش به اين موضوع را مؤكّد فرموده است،منظور از واژۀ مبطلون آنانى هستند كه از حق دور و از دايرۀ اهل تقوا بيرون مىباشند و چون از اين ويژگى دورند گرفتار خسران و زيان خواهند بود.
و بادروا آجالكم بأعمالكم ،با انجام دادن عبادات و كارهاى خير،به پيشواز مرگ رويد،خودتان را آمادۀ فرا رسيدن مرگ سازيد كه مبادا غافلگير شويد و پيش از آمادگى شما اجلتان فرا رسد،زيرا در آن موقع براى فراهم ساختن زاد و توشۀ سفر آخرت فرصت نخواهيد داشت.
فانكم...قدمتم ،واژۀ مرتهن كنايه از نفوس انسانهاى گناهكار مىباشد كه به سبب گناهان،در قيد گرفتار شده و با انجام دادن اعمال نيك از قيد و بند
آزاد مىشوند همان طور كه رهن معمولى،در گرو قرض گرفتار مىشود و با اداى آن قرض،از گرو آزاد مىشود،لفظ جزا كه در حقيقت به معناى پاداش و نتيجۀ عمل خير است در اين عبارات،به عنوان مجاز از باب اطلاق شيئى بر ضدّ خود بر كيفر اطلاق شده است كه نتيجۀ گناه و عمل شرّ مىباشد،خلاصه امام(علیه السلام)در اين عبارات مردم را هشدار داده است كه با معاصى و گناهان گذشته نفسهاى خود را در قيد و بند گرفتار ساختهاند و بايد هر چه زودتر با انجام دادن كارهاى نيك آن را از گروه معاصى و قيد و بند آزاد سازند و گرنه به عقوبت و كيفر آن دچار خواهند شد .
و كأن قد نزل ،كلمۀ كأن مخفّف كأنّ از حروف مشبهۀ به فعل است و قيد تشبيه مىباشد اسمش ضمير شأن و خبر آن هم جملۀ قد نزل است و مقصود همانند ساختن حالت حاضر مردم به موقعى است كه عامل ترس يعنى مرگ بر آنها فرود آمده كه در اين صورت فرصت از دست رفته و زمان برگشتن گذشته است.
امام پس از اين بيانات دعا كرده و از خدا خواسته است كه او و يارانش را بر اطاعت حق تعالى و پيامبرش موفق بدارد و از جرايم و گناهانشان صرف نظر فرمايد زيرا او سر چشمۀ فضل بىپايان و رحمت بىانتها مىباشد ،و به دنبال پند و اندرزها و بر حذر داشتن ياران خود از گناه و پس از دعا براى آنها آنان را متوجه مىفرمايد كه پس از حيات خودش تا زمانى كه رهبر حقّى قيام نكرده باشد در خانه بنشينند و در مقابل ستمكاران و مخالفان به جهاد برنخيزند و قيام به شمشير جايز نيست مگر با اذن امام وقت:
و لا تحرّكوا بايديكم و سيوفكم فى هوى ألسنتكم ،به دنبال فحشها و ناسزاها كه از خواهشهاى زبانهايتان بر مىخيزد،دستها و شمشيرهايتان را به حركت در نياوريد و دست به جنگ و ستيز نزنيد و بر طبق خواستههاى نفسانى
عمل نكنيد و پيش از آن كه خداوند شما را به جنگ و جهاد دستور ندهد شما به سوى آن شتاب نكنيد.باء در بايديكم زايده مىباشد،احتمال دارد مفعول تحركوا،شيئا بوده كه حذف شده است .
فانه من مات منكم...لسيفه ،موقعى كه امام ياران خود را براى زمانهاى بعد از جنگ و شمشير كشيدن نهى فرموده و به آنان دستور مىدهد كه در خانه بنشينند،اين مطلب باعث ملالت خاطر آنان شده و خود را از ثواب جنگ و شهادت محروم مىبينند،حضرت به منظور رفع حيرت و افسردگى آنها ايشان را آگاه مىكند كه چنين نيست بلكه هر كس با اعتقاد به حقانيت خداوند و رسالت پيامبر و خاندان پاكش بميرد،اگر چه روى بستر و در ميان خانهاش هم باشد همدرجه با شهيدان خواهد بود و به اندازۀ صبرى كه در اين راه تحمل كرده و خون دلى كه از دست دشمنان حق خورده و عبادتهايى كه انجام داده پاداش عظيم از خداى خود دريافت خواهد كرد و نيت صادقانۀ او كه منتظر است هر گاه امام بر حق قيام كند همراه او باشد و به ياريش برخيزد،باعث اجر و پاداشى براى او مىشود كه به يارى امام خود برخاسته و در ركاب او براى خدا شمشير كشيده است.
فانّ لكلّ شيئى مدة و اجلا ،بايد صبر كرد و پيش از فرا رسيدن وقت نبايد دست به شمشير زد و قيام كرد زيرا هر كارى وقتى مخصوص به خود دارد،يك روز حكومت باطل سركار مىآيد و چند صباحى به خودنمايى مىپردازد و موقعى ديگر دولت حق برقرار مىشود و براى قيام و مبارزۀ مسلحانه در برابر دشمنان دين هم شرايطى است كه بايد رعايت شود،اين بود مطالبى كه از اين سخنان درر بار مولى(علیه السلام)به ذهن اين جانب رسيد،و اين خطبه از رساترين خطبههاى حضرت مىباشد تا آن جا كه ابن نباته خطيب،بسيارى از كلمات آن را ضمن سخنرانى خود ذكر كرده است،از جملۀ: شديد كلبها عال لجبها ساطعا لهبها متغيّظ زفيرها
متأحجّ سعيرها...فظيعه امورها و همچنين از هول المطّلع...و ردم الصفيح ، خلاصه اين كه با استفاده از متن سخنان امام كلمات خود را زينت داده و ارزش لفظى و معنوى سخنان خود را بالا برده است.توفيق و محفوظ ماندن از لغزش با خداست.
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْفَاشِي فِي الْخَلْقِ حَمْدُهُ- وَ الْغَالِبِ جُنْدُهُ وَ الْمُتَعَالِي جَدُّهُ- أَحْمَدُهُ عَلَى نِعَمِهِ التُّؤَامِ وَ آلاَئِهِ الْعِظَامِ- الَّذِي عَظُمَ حِلْمُهُ فَعَفَا وَ عَدَلَ فِي كُلِّ مَا قَضَى- وَ عَلِمَ مَا يَمْضِي وَ مَا مَضَى- مُبْتَدِعِ الْخَلاَئِقِ بِعِلْمِهِ وَ مُنْشِئِهِمْ بِحُكْمِهِ- بِلاَ اقْتِدَاءٍ وَ لاَ تَعْلِيمٍ- وَ لاَ احْتِذَاءٍ لِمِثَالِ صَانِعٍ حَكِيمٍ- وَ لاَ إِصَابَةِ خَطَإٍ وَ لاَ حَضْرَةِ مَلَإٍ وَ أَشْهَدُ أَنَّ؟مُحَمَّداً؟ عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ- ابْتَعَثَهُ وَ النَّاسُ يَضْرِبُونَ فِي غَمْرَةٍ- وَ يَمُوجُونَ فِي حَيْرَةٍ قَدْ قَادَتْهُمْ أَزِمَّةُ الْحَيْنِ- وَ اسْتَغْلَقَتْ عَلَى أَفْئِدَتِهِمْ أَقْفَالُ الرَّيْنِ أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ- فَإِنَّهَا حَقُّ اللَّهِ عَلَيْكُمْ- وَ الْمُوجِبَةُ عَلَى اللَّهِ حَقَّكُمْ وَ أَنْ تَسْتَعِينُوا عَلَيْهَا بِاللَّهِ- وَ تَسْتَعِينُوا بِهَا عَلَى اللَّهِ- فَإِنَّ التَّقْوَى فِي الْيَوْمِ الْحِرْزُ وَ الْجُنَّةُ- وَ فِي غَدٍ الطَّرِيقُ إِلَى الْجَنَّةِ- مَسْلَكُهَا وَاضِحٌ وَ سَالِكُهَا رَابِحٌ وَ مُسْتَوْدَعُهَا حَافِظٌ- لَمْ تَبْرَحْ عَارِضَةً نَفْسَهَا عَلَى الْأُمَمِ الْمَاضِينَ مِنْكُمْ- وَ الْغَابِرِينَ لِحَاجَتِهِمْ إِلَيْهَا غَداً- إِذَا أَعَادَ اللَّهُ مَا أَبْدَى- وَ أَخَذَ مَا أَعْطَى وَ سَأَلَ عَمَّا أَسْدَى- فَمَا أَقَلَّ مَنْ قَبِلَهَا وَ حَمَلَهَا حَقَّ حَمْلِهَا- أُولَئِكَ الْأَقَلُّونَ عَدَداً- وَ هُمْ أَهْلُ صِفَةِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ إِذْ يَقُولُ- «وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ» - فَأَهْطِعُوا بِأَسْمَاعِكُمْ إِلَيْهَا وَ أَلِظُّوا بِجِدِّكُمْ عَلَيْهَا- وَ اعْتَاضُوهَا مِنْ كُلِّ سَلَفٍ خَلَفاً- وَ مِنْ كُلِّ مُخَالِفٍ مُوَافِقاً- أَيْقِظُوا بِهَا نَوْمَكُمْ وَ اقْطَعُوا بِهَا يَوْمَكُمْ- وَ أَشْعِرُوهَا قُلُوبَكُمْ وَ ارْحَضُوا بِهَا ذُنُوبَكُمْ- وَ دَاوُوا بِهَا الْأَسْقَامَ وَ بَادِرُوا بِهَا الْحِمَامَ- وَ اعْتَبِرُوا بِمَنْ أَضَاعَهَا وَ لاَ يَعْتَبِرَنَّ بِكُمْ مَنْ أَطَاعَهَا- أَلاَ فَصُونُوهَا وَ تَصَوَّنُوا بِهَا- وَ كُونُوا عَنِ الدُّنْيَا نُزَّاهاً- وَ إِلَى الْآخِرَةِ وُلاَّهاً- وَ لاَ تَضَعُوا مَنْ رَفَعَتْهُ التَّقْوَى- وَ لاَ تَرْفَعُوا مَنْ رَفَعَتْهُ الدُّنْيَا- وَ لاَ تَشِيمُوا بَارِقَهَا وَ لاَ تَسْمَعُوا
نَاطِقَهَا- وَ لاَ تُجِيبُوا نَاعِقَهَا وَ لاَ تَسْتَضِيئُوا بِإِشْرَاقِهَا- وَ لاَ تُفْتَنُوا بِأَعْلاَقِهَا- فَإِنَّ بَرْقَهَا خَالِبٌ وَ نُطْقَهَا كَاذِبٌ- وَ أَمْوَالَهَا مَحْرُوبَةٌ وَ أَعْلاَقَهَا مَسْلُوبَةٌ- أَلاَ وَ هِيَ الْمُتَصَدِّيَةُ الْعَنُونُ وَ الْجَامِحَةُ الْحَرُونُ- وَ الْمَائِنَةُ الْخَئُونُ وَ الْجَحُودُ الْكَنُودُ- وَ الْعَنُودُ الصَّدُودُ وَ الْحَيُودُ الْمَيُودُ- حَالُهَا انْتِقَالٌ وَ وَطْأَتُهَا زِلْزَالٌ- وَ عِزُّهَا ذُلٌّ وَ جِدُّهَا هَزْلٌ وَ عُلْوُهَا سُفْلٌ- دَارُ حَرَبٍ وَ سَلَبٍ وَ نَهْبٍ وَ عَطَبٍ- أَهْلُهَا عَلَى سَاقٍ وَ سِيَاقٍ وَ لَحَاقٍ وَ فِرَاقٍ- قَدْ تَحَيَّرَتْ مَذَاهِبُهَا وَ أَعْجَزَتْ مَهَارِبُهَا- وَ خَابَتْ مَطَالِبُهَا فَأَسْلَمَتْهُمُ الْمَعَاقِلُ- وَ لَفَظَتْهُمُ الْمَنَازِلُ وَ أَعْيَتْهُمُ الْمَحَاوِلُ- فَمِنْ نَاجٍ مَعْقُورٍ وَ لَحْمٍ مَجْزُورٍ- وَ شِلْوٍ مَذْبُوحٍ وَ دَمٍ مَسْفُوحٍ- وَ عَاضٍّ عَلَى يَدَيْهِ وَ صَافِقٍ بِكَفَّيْهِ- وَ مُرْتَفِقٍ بِخَدَّيْهِ وَ زَارٍ عَلَى رَأْيِهِ- وَ رَاجِعٍ عَنْ عَزْمِهِ- وَ قَدْ أَدْبَرَتِ الْحِيلَةُ وَ أَقْبَلَتِ الْغِيلَةُ- «وَ لاتَ حِينَ مَناصٍ» هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ- قَدْ فَاتَ مَا فَاتَ وَ ذَهَبَ مَا ذَهَبَ- وَ مَضَتِ الدُّنْيَا لِحَالِ بَالِهَا- «فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرِينَ»
فاشى:فراوان و همه جا گير جدّ:در اين مورد به معناى عظمت و بزرگوارى است چنان كه انس بن مالك مىگويد:كان احدنا اذا قرء البقرة و آل عمران،جدّفينا(هر يك از ما،چنان بود كه هر گاه سورۀ بقره و آل عمران را مىخواند، عظمتى در ميان ما پيدا مىكرد) تؤام:جمع توأم:چند فرزند كه در يك زمان در شكم مادر باشند،خليل نحوى مىگويد:
اصل اين كلمه ووْءَم بر وزن فوعل بوده،و او اول تبديل به ياء شده است چنان كه و ولج تبديل به تولج شده است.
آلاء:نعمتها،مفردش ألى به فتح همزه و گاهى مكسور مثل الى حرف جرّ تلفظ مىشود.
آلاء:نعمتها،مفردش ألى به فتح همزه و گاهى مكسور مثل الى حرف جرّ تلفظ مىشود.
ضرب:سير و گردش غمره:سختى و نيز غبار نادانى كه عقل آدمى را فرا مىگيرد.
حين:هلاكت رين:مهر شدن و چيرگى گناه،تا جايى كه روى درك و بصيرت انسان پوشيده شود.
غابر:باقى مانده و گذشته.(متضادّ) اسدى:اعمال خير خود را جلو فرستاد.
اهطع:شتاب كرد واكظ على كذا:آن را مواظبت كرد و به آن تداوم بخشيد مواكظه:ادامه دادن به امرى
كظّوا:همراهى كنيد يعنى بر آن مداومت داشته باشيد.
شعار:لباس زيرين كه به تن چسبيده است به معناى علامت نيز به كار مىرود رحض:شستن نّزّاه:جمع نازه،كسى كه دورى مىكند از آنچه سبب بدگويى مىشود.
ولاّه:جمع واله:كسى كه از بسيارى سرور، حيران و سرگردان است.
شيم:نگاه كردن به برق و انتظار كشيدن اين كه ابر آن در كجا مىبارد.
ناعق:صيحه زننده اعلاق:جمع علق،شيئى پر ارزش.
برق خالب:برقى كه باران ندارد.
مال محروب:مالى كه تمامش گرفته شده باشد متصدّيه:خودنمايى كننده عنون:بسيار اعتراض كننده و نيز حيوانى كه در راه رفتن از ديگران جلو مىافتد.
جموح:حيوان چموش كه صاحبش نمىتواند بر او چيره شود.
حرون:حيوانى كه هر گاه راه رفتن برايش سخت باشد از رفتن باز مىايستد.
مائنه:دروغگو كنود:ناسپاس عنود:حيوانى كه از جادّه و چراگاه و علفزار علفزار منحرف مىشود صدود،و نيز حيود و ميود:به معناى رو گرداننده و متمايل به چپ و راست مىباشد.
حرب:گرفتن و تصرف كردن مال سلب:آنچه از زره و جز آن،كه در جنگ به غنيمت گرفته مىشود.
عطب:هلاكت ساق:سختى سياق:مصدر ساقه،سوقا و سياقا مىباشد و به معناى جان كندن و روح از بدن بيرون آمدن است.
معاقل:حصارها و پناهگاهها مىباشد.
لفظتهم:آنان را دور افكند.
محاول:جمع محاوله به معناى چاره انديشى است.
معقور:مجروح مجزور:قطع شده شلو:تكهاى از گوشت پس از سر بريدن حيوان اشلاء الانسان:اعضاى او كه پس از پوسيدن بدن از هم جدا مىشود.
مسفوح:ريخته شده غيله:گرفتن ناگهانى مناص:مصدر ميمى ناص نيوص نوصا به معناى فرار كردن و پريدن مىباشد.
لات:حرف سلب است،اخفش مىگويد علماى نحو اين كلمه را مانند ليس دانسته و اسمش را در تقدير گرفتهاند و اين كلمه هر وقت با كلمۀ حين به كار مىرود،ولى گاهى هم حذف مىشود،مثل قول مازن بن مالك:«حنت و لات حنت (1)»كه كلمۀ حين حذف شده و بعضى اين عبارت را و لات حين مناص،خوانده و خبر آن را مقدر گرفتهاند اما ابو عبيده مىگويد اصل اين كلمه لاء بوده و حرف تا،بر سر حين افزوده شده،گر چه در اين جات،جدا نوشته شده است،چنانكه ابو و جره گفته است:«العاطفون تحين ما من عاطف (2)» مورّج معتقد است كه ت در لات حرف زيادى است چنان كه در ثمّت و ربّت افزوده شده است.
بال:به معناى حال و شأن و امر،و نيز به معناى قلب مىآيد.
«حمد خداى را كه ستايشش آشكار و لشكرش غالب و بزرگيش برتر است،او را بر نعمتهاى پى در پى و بخششهاى بزرگش مىستايم،خداوندى كه چون بردباريش زياد است عفو مىكند و در تمام داوريهاى خود عدل و داد را رعايت مىفرمايد و به آينده و گذشته آگاه است،با دانش و آگاهى خود،ايجاد كنندۀ آفريدهها و با امر و فرمان خود خلق كنندۀ آنان مىباشد،در حالى كه نه پيروى از كسى كرده و نه آموزشى يافته و نه بهرهمند از نمونۀ صنعت كار دانا و دور انديشى بوده،نه به خطا و اشتباهى برخورده و نه از حضور جماعتى استفاده كرده است و شهادت مىدهم كه محمد(صلی الله علیه و آله)بندۀ او و فرستادۀ وى مىباشد،او را برانگيخت،در حالى كه مردم در گمراهى به سر مىبردند،و در سرگردانى غوطهور بودند،مهارهاى هلاكت آنان را مىكشيد و قفلهاى شك و گمراهى بر دلهاى آنها،نهاده شده بود.
اى بندگان خدا،شما را به تقواى الهى سفارش مىكنم،كه حقى از
خداوند بر شما و ثابت كنندۀ حقى از شما بر وى مىباشد،و شما را سفارش مىكنم كه از تقوا براى خدا و از خدا براى تقوا كمك بگيريد،زيرا تقوا،امروز پناهگاه و سپر و فردا،راه به سوى بهشت است،راهش روشن،و روندهاش سود برنده و امانت دارش حافظ و نگه دار مىباشد و پيوسته خود را بر مردم زمانهاى گذشته و باقيمانده،نشان داده و جلوهگرى مىكند زيرا همۀ آنان فردا به آن نيازمند مىباشند فردايى كه خداوند باز گرداند آنچه پديد آورده و بگيرد آنچه را كه بخشيده و پرسش فرمايد از آنچه عطا فرموده است،چه قدر اندكند آنان كه تقوا را پذيرفته و براستى آن را مورد عمل قرار دادهاند،آرى آنان به عدد بسيار كمند چنان كه خداوند در وصف آنها فرموده است «وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ» (1)»پس گوشهايتان را به سوى آن متوجّه سازيد و در مواظبت كردن آن بكوشيد و آن را جانشين هر چه گذشته است قرار دهيد و در عوض هر چه مخالف حق است آن را انتخاب كنيد،با داشتن تقوا خوابتان را به بيدارى مبدّل سازيد و روزهايتان را با آن به سر بريد و آن را شعار دلهاى خود قرار دهيد و گناهانتان را با آن بشوييد و بيماريهايتان را با آن درمان سازيد و با آن بر مرگ پيشى گيريد و از كسى كه تقوا را ضايع ساخته عبرت گيريد و مبادا كسى كه آن را پيروى مىكند از شما عبرت بگيرد،بهوش باشيد تقوا را حفظ كنيد و خود را به سبب آن نيز مواظبت كنيد،و از دنيا دورى كنيد و به آخرت مشتاق و شيفته باشيد آن را كه تقوا مايۀ بلندى مقامش شده،پست و بىمقدار ندانيد و كسى را كه دنيا بلندش ساخته بلند مقام ندانيد،به ابر درخشندۀ دنيا چشم ندوزيد و به گويندۀ آن گوش فرا ندهيد و فرياد زنندۀ آن را پاسخ مگوييد،و با درخشندگى آن روشنايى مجوييد،به كالاهاى نفيس آن فريفته نشويد چرا كه برق آن بىباران و گفتار آن دروغ و دارائيهايش غارت شده و كالاهاى آن ربوده شده است.
بهوش باشيد كه دنيا همچون زن بدكارهاى است كه خود را نشان داده و
1) سوره سبأ(34)قسمتى از آيه(13)، [1]يعنى:بندگان بسيار سپاسگزار من اندكند.
روى بگرداند و مانند اسب سركشى است كه هنگام حركت بايستد و فرمان نبرد و دروغگوى بسيار خيانتكار و ستيزهگر ناسپاسگزار مىباشد،و از راه راست و جايگاه نعمت منحرف شونده و رو گردان و پيوسته متغير و در اضطراب است، شأن آن زوال و فنا و قدمهايش بىثبات و متزلزل مىباشد،عزّتش خوارى و كوشش وى مسخره و بلندى آن پستى است،دنيا خانۀ ستاندن و ربودن و غارت و هلاكت مىباشد ساكنانش در حال جان كندن و ملحق شدن به رفتگان و جدايى از بازماندگان به سر مىبرند،راههاى دنيا سرگردان كننده و گريز گاههايش توانفرسا و جستجوها در آن نوميد كننده و يأسآور مىباشد،به اين دليل است كه پناهگاههاى دنيا اهلش را به خود واگذاشته،و استراحتگاهاى آن ايشان را دور افكنده و چاره جوييها در وى،آنان را ناتوان كرده است و در نتيجه برخى از آنان كه نجات يافتهاند،مجروح و بعضى چون گوشت پاره پاره و يا عضوى بريده و خون ريخته شده مىباشند و عدهاى از روى ندامت و پشيمانى دستهاى خود را به دندان مىگزند،و يا از روى حسرت دستهاى خود را بر هم مىزنند،و از پريشانى و اندوه مرفقهاى خود را در زير چانه گرفته و بر عقيدۀ فاسد اشك مىبارند و از تصميم و ارادۀ خويش در حال بازگشتن مىباشد و حال آن كه هنگام چاره انديشى گذشته و مرگ آن چنان ناگهان رو آورده كه هيچ گونه فرصتى باقى نمانده است، آرى چه زود فرصت گذشت و گاه چاره سپرى شد،آنچه فوت شد،سرانجام از دست رفت،و آنچه گذشت ديگر گذشت و دنيا به حال خود و طبق ميل خود به پايان رسيد(پس بر حال آنها به آسمان و زمين گريست و نه آنان مهلت داده شدند ).»
در اين خطبۀ شريف حضرت خدا را به صفتهايى ستوده كه ويژۀ ذات بارى تعالى مىباشد:
1-خداوند متعال ذاتى است كه حمد و ثناى وى در تمام زمينههاى او آشكار و پيداست زيرا موقعى كه صحنۀ وجود پر از نعمتهاى آشكار
او باشد هر يك از آنها با زبان حال يا مقال،حكايت از ستايش ذات وى نيز دارد چنان كه قرآن مجيد از اين موضوع پرده بر مىدارد: «وَ لَهُ الْحَمْدُ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ عَشِيًّا وَ حِينَ تُظْهِرُونَ» (1).» 2-صفت دوم آن كه لشكرش پيروز است،لشكريان خدا،فرشتگان و يارى كنندگان دين او از ساكنان زمين مىباشند،چنان كه مىفرمايد: «وَ لِلّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» (2)»و نيز مىفرمايد: «وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها» (3)»و پيروزى لشكريان خداوند امرى است بسيار آشكار چنان كه در قرآن بدين امر اشاره مىفرمايد: «وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ» (4)»و نيز مىفرمايد: «فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ» (5)»امام(علیه السلام)با بيان اين ويژگى شنوندگان را تشويق كرده است كه بكوشند تا خود را جزء لشكريان پيروز خداوند قرار دهند و در اين راه ثابت قدم باشند.
3-سومين ويژگى خداوند آن است كه مقام عظمت الهى بسيار بالاست، خداوند در قرآن نيز مىفرمايد: «وَ أَنَّهُ تَعالى جَدُّ رَبِّنا مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً» ، (6)»با توجه به ويژگى قبل كه پيروزى لشكر الهى است ممكن است شبههاى به وجود آيد كه شايد خداوند نياز به چنين لشكرى دارد از اين رو اين خصوصيت ذكر شده است كه شأن و مقام پروردگار بالاتر از اين امور،مىباشد و سپس به امرى اشاره مىفرمايد كه در حقيقت علت و سبب وجوب حمد و ثناى الهى
1) سوره روم(30)آيه(17)، [1]يعنى:و ستايش در آسمانها و زمين و هنگام شب و هنگام ظهر مخصوص اوست.
2) سوره فتح(48)آيه(6)،يعنى:براى خدا لشكرهايى در آسمانها و زمين مىباشد.
3) سوره توبه(9)قسمتى از آيه(39)، [2]يعنى:و او را به لشكرهايى كه شما آنان را نديدهايد مدد فرمود.
4) سوره صافات(37)آيه(172)، [3]يعنى:بدرستى كه ارتش ما بطور حتم پيروز است.
5) سوره مائده(5)قسمتى از آيه(55)، [4]يعنى:بدرستى كه حزب خداوند غالب است.
6) سوره جن(72)آيه(3)، [5]يعنى:همانا بسيار بلند مرتبه است شأن و اقتدار پروردگار ما و هرگز فرزند و همسرى نگرفته است.
بر بندهاش مىباشد و آن عبارت از نعمتهاى ظاهرى و معنوى است كه بطور دوام بنده را احاطه كرده است تا جايى كه وى را قدرت آن نيست كه از عهدۀ سپاس آن برآيد.
4-چهارم از ويژگيهاى حق تعالى عظمت حلم اوست كه سبب عفو و بخشش عظيم وى شده است،حلم در انسان صفتى است فرع بر شجاعت و آن خصوصيتى است كه انسان با وجود آن در مقابل ناملايمات مقاوم و استوار مىماند،و حلم در خداوند عبارت از آن است كه از گناه بندگان و مخالفت آنان در برابر اوامر و نواهيش،براى وى انفعالى دست نمىدهد و در هنگام مشاهدۀ منكرات غضبش او را از جا در نمىبرد و وادار به انتقام عجولانه نمىسازد،با اين كه هيچ امرى از تحت قدرت و توانايى وى بيرون نيست و هر وقت مىتواند هر كارى را انجام دهد.فرق ميان حق تعالى و انسان در اين صفت (حلم)آن است كه عدم انفعال در خدا عدم مطلق است اما در بندۀ خدا،عدم چيزى است كه از شأنش تاثّر و انفعال مىباشد و به اين دليل حلم در خداوند كاملتر و گستردهتر از حلم در ديگران است و چون لازمۀ صفت حلم،عفو و گذشت كردن از گناهان و صرف نظر از آنها مىباشد،بدين جهت مهلت دادن خداوند بنده و شتاب نكردن در كيفر گناهان را عفو ناميده است و از اين رو به دنبال توصيف خداوند به صفت بزرگ حلم،عفو،و گذشت را ذكر كرده و عطف با حرف فانيز دليل بر آن است كه با وجود صفت حلم،كه ملزوم است لازمۀ آن كه عفو از گناهان است بىدرنگ تحقق مىيابد.
5- و عدل فى كلّ ما قضى ،خداوند در تمام قضاوتها و جزئيات آفرينش خود عدالت و ميانه روى را رعايت فرموده است زيرا عدل عبارت است از ميانه روى در كارها و گفتارها و دورى از افراط و تفريط است و آنچه را هم كه حق تعالى انجام دهد يا انجام ندهد،دستور به انجام دادن و يا انجام ندادن
بدهد،تمام آن بر طبق حكمت و نظام احسن مىباشد،چون در جاى خودش كه از علم الهى بحث كرديم توضيح دادهايم كه گفتار و كردار خدا درست ميانگين،و حد وسط افراط و تفريط است كه همان عدل مىباشد.
بعضى گفتهاند:قضى به معناى فرمان داد،مىباشد چنان كه در آيه است:
پروردگارت فرمان داد كه جز او را نپرستيد و اين سخن همان گفتار ماست.
چون آنچه امر به ايجاد يا نهى از ايجادش فرموده در حقيقت امر به وقوع يا عدم وقوع آن كرده است.
6-به امور گذشته و آيندۀ جهان هستى آگاهى دارد،اين مطلب اشاره به احاطۀ علم الهى بر تمام كليات و جزئيات مىباشد كه در خطبههاى گذشته بطور مشروح بيان شده است .
7- مبتدع الخلايق بعلمه ،با علم و آگاهيش عالم هستى را آفريده است،چنان كه از ظاهر عبارت بر مىآيد علم و دانش خداوند سبب و علت آفرينش موجودات مىباشد،و سبب نيز به دليل سبب بودنش بر مسبب تقدم دارد،چنان كه عقيدۀ اكثر فلاسفه اين است اما متكلمان اين مطلب را ردّ مىكنند زيرا مىگويند علم تابع معلوم است و تابع نمىتواند سبب و علت چيزى باشد بنا بر اين،حرف«با»طبق عقيدۀ فلاسفه براى سببيّت است و به عقيده متكلمان براى مصاحبت است اما به نظر ما كه معتقديم صفات خداوند زايد بر ذاتش نيست بلكه ذات او با علم و قدرت و اراده و بالاخره با تمام صفات كمالش يكى است و اختلافى كه به نظر مىرسد بر حسب اعتباراتى است كه عقلهاى محدود و ناتوان ما از مقايسۀ با مخلوقات به وجود مىآورند، چنان كه تحقيق آن در خطبۀ اول كتاب بيان شده است،بنا بر اين فرقى نمىكند كه آفرينش مخلوقات مستند به ذات حق تعالى يا به علم و قدرت،و يا به ديگرى ا ز صفات وى باشد و اين مسأله كه آيا علم تابع معلوم است و نمىتواند سبب
معلوم خود باشد و يا اين كه خود متبوع است و مىتواند علت آفرينش باشد در جاى مناسب خود،بحث و تحقيق شده است و از مواردى است كه عدۀ زيادى را به ورطۀ خطا و اشتباه افكنده است.ممكن است واژۀ مبتدع را به معناى آفريننده نگيريم تا دچار اشكال بالا نشويم بلكه آن را به معناى محكم كننده و ابداع كننده و خلاصه كسى بگيريم كه منظرۀ بديعى را به وجود مىآورد كه از زيبايى آن بيننده به شگفتى در مىآيد،و معلوم است كه اين مطلب از علم بر مىخيزد و به اين دليل است كه محكم كارى و زيبايى عمل را نسبت به علم و دانش فاعل آن عمل،مىدهند.
8- و منشئهم بحكمه ،آخرين صفتى كه حضرت در اين خطبه براى حق تعالى بيان فرموده آن است كه خداوند تمام موجودات را با حكمت و مصلحت و تدبير خويش به وجود آورده است،با اين معنا اين صفت مثل صفت قبل خواهد بود،ولى ممكن است حكم را به معناى قدرت و توانايى بگيريم يعنى خداوند با قدرت خود عالم هستى را ايجاد فرمود.
بلا اقتداء و لا تعليم ،يعنى حق تعالى در آفرينش و ابداع و استحكام موجودات نه از كسى پيروى كرده و نه آن را از ديگرى آموخته است.
و لا اصابة خطاء ،يعنى چنان نيست كه خداوند آفرينش موجودات را نخست عجولانه و اشتباهى و بدون علم و آگاهى انجام داده و پس از آن كه برايش آگاهى پيدا شده آن را از سر گرفته و به طريق صحيح انجام داده باشد زيرا اگر چنين باشد لازم آيد كه علم به اين امور در خداوند حادث شده باشد و حال آن كه محال است كه حق تعالى محل حوادث باشد.
نظير اين اعتراض را متكلمان بر خودشان وارد كرده و پاسخ دادهاند، آن جا كه در مورد استدلال بر اين كه خداوند بر تمام معلومات علم و آگاهى دارد مىگويند چون خداوند به بعضى امور علم دارد و اين علم را از هيچ راه به
دست نياورده نه از طريق حس و نه از راه تفكر و استدلال،بنا بر اين بايد علم او به بقيۀ امور هم،چنين باشد،زيرا وجهى براى تخصيص در اين امر نيست پس از اين استدلال بر خود،اشكال كردهاند كه اگر چنين باشد،چرا نتوانيم بگوييم كه نخست كارهاى خود را با اضطراب و شتاب انجام داده و بعد آنها را درك كرده و بر كيفيت صنع آنها پى برد و از اين راه كارهايى را كه با اضطراب به وجود آورده و مختلف بوده،مستحكم و استوار ساخت؟امّا از اين اشكال پاسخ دادهاند كه با اين فرض نيز بايد پيش از ايجاد اضطرابآميز افعال علم به مفردات آنها داشته باشد،علمى كه از هيچ طريق آن را كسب نكرده است و چون براى تخصيص به اين امرهم دليلى وجود ندارد،پس به تمام افعال خود(نه تنها به مفردات)علم و آگاهى دارد كه از هيچ طريق آن را به دست نياورده است.
امّا اين پاسخ به هر تقدير باطل است زيرا اگر مفردات افعال را فعل خدا ندانيم چنان كه طرفداران اجزاى لا يتجزّا مىگويند،اين اجزاء از فعل خدا نيستند از محل بحث خارج است،چرا كه سخن در امورى است كه فعل خدا باشد و در اين مورد مىگوييم از علم به مفردات فعل،علم به خود فعل لازم نمىآيد،و اگر مفردات را فعل خدا بدانيم گفتۀ شما كه بايد خدا عالم به مفردات باشد،پيش از آن كه آنها را به وجود آورد،مصادرۀ به مطلوب است.
پاسخ واقعى اشكال فوق آن است كه اگر خداوند علم به افعال خود پيدا كند پس از آن كه علم به آن نداشته اين علم در ذات خدا حادث خواهد بود، و لازم مىآيد كه خداوند محل حوادث واقع شود،و اين امر هم به دلايلى كه در گذشته بيان شده بر خداوند متعال محال است.
و لا حضرة ملاء ،يعنى آفرينش حق تعالى موجودات را در حضور جمعى از عقلا نبوده است تا آن كه هر كدام براى بهتر شدن آن اظهار نظر كنند زيرا هر جاعتى را كه تصور كنيم آفريدۀ خدا مىباشد،بنا بر اين هرگز چنين نبوده كه
براى خلقت خداوند جز ذات اقدس وى ناظرى وجود داشته باشد،و لازمۀ احتياج هم،امكان است،در حالى كه امكان و ويژگيهاى آن از ساحت قرب خداوندى بدور مىباشد و در قرآن به اين مطلب اشاره دارد كه مىفرمايد:
«ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً» (1)».تمام اين مطالب را حضرت به منظور آن آورده است كه فعل حق تعالى را از ويژگيهاى افعال بندگان منزه سازد .
پس از ستايش و بيان اوصاف حق تعالى و تنزيه وى از ويژگيهاى ناروا به چگونگى وضعيت مردم در زمان بعثت پيامبر اسلام پرداخته است.واو در و الناس ،حاليه است يعنى مردم در آن هنگام از نظر فرهنگ در جهل و نادانى و در گردابى از ضلالت و گمراهى سر گردان بودند،احتمال ديگر آن كه:مردم در سختى به سر مىبردند و از نظر معيشت زندگى در وضعيت سختى دچار بودند،اموالشان به سرقت و غارت مىرفت و هرج و مرج و خونريزى امنيت را از ميان جامعه برده بود،اين مطلب را قبلا در خطبۀ ديگرى نيز بيان فرموده است،خداوند محمد(صلی الله علیه و آله)را فرستاد تا جهانيان را از گناهان بر حذر دارد و در جهت حفظ آثار وحى امانت را رعايت كند،در حالى كه شما جامعۀ عرب در بدترين عقيده به سر مىبرديد و در بدترين موقعيتى قرار داشتيد (2).
و قادتهم ازمّة الحين ،تمام مردم در آن موقع بر اثر ناامنيها و سختيهاى زندگى در شرف مرگ و فناء بودند زيرا وقتى كه بر جامعهاى نظام عدل و قانون صحيحى حكومت نكند،استبداد و ستمگرى به زودى آنان را در ورطۀ فنا و نابودى سقوط مىدهد،واژۀ ازمّه كه به معناى مهار شتر است بطور استعاره در
انسانها به كار رفته و فعل قاد كه از مادۀ قود و به معناى كشاندن مىباشد به عنوان ترشيح اين استعاره بيان شده است.
و استغلقت...الرّين ،و مردم آن روزگار بر دلهايشان قفلهاى جهل و نادانى زده شده بود و چنان قلبهاى آنان از گناه پوشانده شده بود كه قادر نبودند از انوار الهى بهرهمند شوند و از راهنماييهاى شريعت و ديانت راه به سويى بيابند.
در اين جا امام(علیه السلام)از حجابهاى جهل و چهرههاى زشتى كه بر اثر توجه زياد به دنيا براى انسان به وجود مىآيد تعبير به قفل فرموده است زيرا چنان كه قفل بر هر چه زده شود مانع از تصرف در آن مىشود اين امور نيز دلها را از پذيرفتن حق مانع مىشود،مادۀ استغلاق را هم به عنوان ترشيح آورده و چون اين موانع و قفلهاى زده شده بر دلها هر لحظه رو به افزايش است مثل آن است كه آدمى در جستجوى آن است و آن را طلب مىكند،به اين دليل آن را از باب استفعال كه به معناى طلب و درخواست است آورده است .براى امام(علیه السلام) معمول است كه پس از بيان هر مطلبى سفارش به تقوا مىكند،زيرا كه تقوا مهمترين مطلب است اين جا نيز بر طبق معمول پس از بيان شرح حال مردم زمان پيامبر،سفارش به تقوا كرده و به دو دليل مردم را بدان تشويق فرموده است:
1-تقوا حقى است از خداوند بر گردن بندگان و از آنان خواسته است كه آن را انجام دهند.
2-تقواى بندگان حقّى را براى آنان بر خداوند واجب مىسازد كه مزد طاعت و بندگى آنها باشد زيرا حق تعالى به دليل فيّاضيّت ذات و لطف بىپايانش بر خود لازم ساخته است كه جزاى نيكوكاران را ضايع نفرمايد و سپس اشاره فرموده است به آنچه كه سزاوار است شخص پرهيزگار انجام دهد
و آن،درخواست كمك از خداوند و توجه كامل به اوست زيرا اين مطلب اصل و اساس همۀ مطالب است و نيز اشاره كرده به فايدۀ تقوا در تقرب و وصول به ساحل درياى عزت و جلال حضرت احديت ظاهر شود،نهايت مطلوب بندۀ خدا رسيدن به جوار قرب حق تعالى و نظر انداختن به عظمت و جلال كبريايى او،و در امان بودن از غضب و سالم ماندن از حسابرسى دقيق وى مىباشد،به دليل اين كه او حاكم على الاطلاق است و براى رسيدن به اين مطلوب تقوا مهمترين وسيله است و سعادتمند كسى است كه براى نجات از گرفتاريهاى اخروى از تقوا كمك بگيرد زيرا جز تقوا وسيلۀ نجاتى از شدايد آن جهان وجود ندارد سرانجام به ذكر فوايد ديگرى براى تقوا پرداخته كه باعث دلبستگى بيشترى به آن مىشود:
1-تقوا در زندگانى دنيا،آدمى را از ناملايمات محافظت مىكند چنان كه در قرآن مىفرمايد: «وَ مَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» (1)».
2-فايدۀ اخروى،تقوا در روز قيامت راهى براى ورود به بهشت است، و اين امرى روشن است.
3-راه پرهيزكارى واضح و روشن است زيرا شارع مقدس پيامبر اكرم، راههاى تقوا را بيان كرده و مسير آن را مشخص فرموده و تا اين كه براى هيچ فردى پوشيده نباشد،مگر جاهل و نادان باشد.
4-آن كه در اين راه قدم گذارد و اين مسير را بپيمايد سود مىبرد،كلمۀ سود كه مربوط به امور مادى است استعاره از نتيجههاى دنيوى و اخروى است كه شخص متقى از داشتن تقوا،كسب مىكند و وجه اين استعاره آن است كه
1) سوره طلاق(65) [1]آيههاى(2 و 3)يعنى:هر كس پرهيزكار شود خدا راه بيرون شدن از بلا را برايش مىگشايد و از جايى كه گمان نبرد به او روزى عطا مىكند و هر كه بر خدا توكل كند،خدا او را كفايت كند.
شخص پرهيزگار به سبب حركتها و كارهايش و داشتن تقوا كه مانند سرمايهاى براى او مىباشد ثواب كسب مىكند چنان كه بازرگان به وسيلۀ سرمايۀ خود سود به دست مىآورد.
واژۀ مستودع با فتح دال به معناى قبول كنندۀ وديعه،و با كسر آن به معناى فاعل و وديعه دهنده مىباشد.
اگر به فتح گرفته شود منظور آن است كه قبول كنندۀ امانت به سبب آن خود را از كيفر الهى محافظت مىكند و مىتوان حافظ را به معناى محفوظ گرفت يعنى آن كه امانت تقوا به او سپرده شده از عذاب الهى محفوظ است و اگر به كسر دال گرفته شود،كسى كه تقوا را به امانت سپرده ممكن است حق تعالى باشد زيرا تقوا،همان امانتى است كه خداوند بر آسمانها و زمين آن را عرضه داشت و آنها از حمل آن خوددارى كردند و از آن ترسيدند اما انسان آن را پذيرفت و بديهى است كه خداوند بندۀ خود را كه امانتش را پذيرفته از هر گونه انحراف و سردرگمى نگهدارى مىفرمايد و نيز ممكن است فرشتگان را فاعل امانت گرفت زيرا آنان واسطۀ ميان خدا و خلق و حافظان از طرف او مىباشند چنان كه در قرآن مىفرمايد: «وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً» (1)»و در جاى ديگر مىگويد: «وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظِينَ كِراماً كاتِبِينَ يَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ » (2)».
لم تبرح عارضة نفسها...الغابرين ،در اين عبارت مطلب بسيار لطيفى را با زبان استعاره و تشبيه بيان فرموده،تقوا را به زن صالحهاى تشبيه كرده است كه پيوسته خود را در معرض تزويج و بهرهگيرى قرار مىدهد يعنى تقوا هميشه
آماده است كه آدميان آن را بپذيرند و سپس به منظور تشويق و توجه كردن بيشتر مردم مىفرمايد:علت اين كه تقوا اين چنين خود را جلوه مىدهد آن است كه فرداى قيامت همگان به آن نيازمند و محتاجند،مىتوان همين علّت را وجه شبه دانست(وجه مشابهت دنيا به زن،نياز مردم به هر دو است).
اذا اعاذ...اسدى ،چون در عبارت قبلى از روز قيامت تعبير به فردا كرده، در پى آن اين عبارت را به منظور قرينه بيان كرده است تا كلمۀ غد را از معناى حقيقى خارج سازد و معناى مجازى آن را كه فرداى قيامت است اراده فرموده و معين كرده كه آن وقتى است كه هر چه خداوند از اول آفرينش ايجاد كرده در آن روز آنها را به نيستى بر مىگرداند و آنچه از هستى دنيوى و متعلقات آن كه به موجودات داده همه را از آنها مىگيرد و ندايش بلند مىشود:حاكميت جهان هستى در امروز با چه كسى است؟و باز خود مىفرمايد:تنها از آن خداى يكتاى غالب است.در حديث آمده است:خداوند متعال در آن هنگام تمام جواهر پر ارزش دنيا از قبيل طلا و نقره را جمع مىكند تا به اندازه كوههاى عظيمى مىشود و آن گاه مىگويد اينها فتنۀ اولاد آدم بود و سپس آن تودۀ از طلا و نقره را به جانب دوزخ سوق مىدهد و آن را وسيلۀ داغ نهادن بر پيشانيهاى گنهكاران قرار مىدهد و از مردم سؤال مىكند در بارۀ نعمتهايى كه در دنيا به آنان عطا كرده بود كه با آن همه نعمت و ثروت چه اعمالى انجام دادند،از آنان كه اموال دنيا را اندوخته كردند و در راههاى رضاى خدا صرف نكردند سؤال مىكند،و نيز از كسانى كه آن را در راههاى نامشروع و غير رضاى خدا خرج و صرف كردند مىپرسد كه چرا چنين كرديد و به آنان خطاب مىكند: «أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فِي حَياتِكُمُ الدُّنْيا وَ اسْتَمْتَعْتُمْ بِها» (1).»
1) سوره احقاف(46)قسمتى از آيه(19)، [1]يعنى:شما خوشيهايتان را در زندگانى دنيا به شهوترانى و عصيان برديد و از آن لذتها در دنيا برخوردار بوديد.
دستۀ اول را كه پولها را اندوخته كرده بودند خداوند چنان كه معين ساخته به اين طريق مجازات مىكند «وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ» (1)».و دستۀ دوم را كه اموال را در راههاى نامشروع خرج مىكردند به طريق ديگر كيفر مىدهد چنان كه مىفرمايد:ف «الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ » (2)».
فما اقلّ من قبلها :امام(علیه السلام)از اين كه پذيرندگان صفت تقوا و عاملان به شرايط آن كه همان امانت الهى است اندكند.اظهار شگفتى و تعجب كرده و سپس فرموده است اين گروه به عدد قليل،توصيف شدگان حق تعالى مىباشند كه در قرآن فرموده است «وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ» (3).و بعد به پيروان خود دستور مىدهد كه امور ذيل را انجام دهند :
1- اهطعوا باسماعكم اليها ،اين كه براى شنيدن فوايد تقوا بشتابند و به گفته مناديان آن گوش فرا دهند تا حقيقت آن را بشناسند و از روى بصيرت به آن عمل كنند.
2-كوشش كنند كه هرگز دست،از پرهيزگارى بر ندارند و پيوسته همراه آن باشند.به روايت ديگر به جاى اهطعوا ، انقطعوا آمده و معنايش اين است كه خود را از دلبستگيهاى دنيا بر كنيد و به شنيدن اوصاف تقوا گوش فرا دهيد:البته ممكن است كه يكى از اين دو كلمه تغيير يافته ديگرى باشد به اين دليل كه هر گاه حرف ن و ق پهلوى يكديگر قرار گيرند مانند ه نوشته مىشود.
1) سوره توبه(9) [1]قسمتى از آيههاى(33 و 34)يعنى:كسانى را كه طلا و نقره را جمع مىكنند و در راه خدا به مصرف نمىرسانند به عذابى بسيار دردناك مژده بده روزى كه در آتش گداخته شود.
2) سوره جاثيه(45)آيه(28) [2]يعنى:پس امروز مجازات مىشويد در برابر آنچه از كارهايى كه انجام دادهايد.
3) ترجمه و نشانى اين آيۀ شريفه در صفحات پيشين گذشت.
3-تقوا را به جاى تمام آنچه كه در گذشته از دنيا دوست مىداشتند قرار دهند و آن بهترين جانشين از هر محبوبى است زيرا گرانبهاترين نتيجهها را كه سعادت هميشگى است براى انسان به بار مىآورد.
4-در مقابل هر نوع مخالفى تنها تقوا را موافق خود سازد،به اين معنا كه هر كس بر خلاف حق و تقوا قدم بردارد گر چه عزيزترين دوست آدم باشد بايد از او دست برداشت و راه پرهيزگارى را كه راه حق است،پيش گرفت و از تمايل به راه مخالف حق پرهيز كرد،چنان كه از افلاطون حكيم نقل شده است كه:
سقراط را دوست مىدارم و حقيقت را هم دوست مىدارم اما در هنگامى كه حرف سقراط مخالف حق باشد حق را دوستتر مىدارم .
5-به پيروان خود دستور مىدهد كه با توجه به تقوا و پرهيزگارى، خوابشان را به بيدارى مبدّل سازند يعنى شب زندهدار باشند خواب شبانه را از خود دور كنند و تمام آن را به عبادت به سر برند.
برخى از شارحان نهج البلاغه مىگويند:مراد آن است كسانى را كه در خواب فرو رفتهاند با توجه به تقوا بيدارشان سازند منظور از خواب،غفلت و جهل و بىخبرى است و مقصود از بيدار كردن آنان،بيرون آوردنشان از خوابگاههاى طبيعت و وادار كردن ايشان به انجام دادن عبادات است تا لياقت كمالات علمى و عملى را دريافت كنند.
6-ششمين دستورى كه امام به اصحاب خود در بارۀ صفت تقوا مىدهد آن است كه سراسر روزهاى عمر خود را با توجه به تقوا و پرهيزگارى بگذرانند.
7-تقوا را شعار دلهاى خود قرار دهند،شعار به معناى لباس زيرين است كه به عنوان استعاره به كار رفته است يعنى همچنان كه شعار در زير لباسهاست و به باطن بدن چسبيده است،تقواى حقيقى نيز دل آدمى را فرا گرفته و در باطن اثر مىگذارد و ممكن است از عبارت سخن امام(علیه السلام)اين اراده
شده باشد كه تقوا را با دلهاى خود قرين كنند،تا با دلهاى ستمكاران متفاوت باشد،و نيز ممكن است معناى عبارت چنين باشد:دلهاى خود را آگاه كنيد و تقوا را به دلهايتان بشناسانيد تا به حقيقت آن و آثار و فوايدش پى ببرند،و به اين معنا كلمۀ شعار از مادۀ شعور خواهد بود.
8-گناهانشان را به وسيلۀ تقوا و پرهيزگارى بشويند،شستن در اين مورد نيز به عنوان استعاره به كار رفته است زيرا همچنان كه با شستن آلودگيهاى جامه و چرك آن از بين مىرود به سبب تقوا هم آلودگى گناه و پليديهاى مادّى از چهرۀ روح و صفحۀ قلب آدمى پاك مىشود.
9-دستور ديگر امام آن است كه با توجه به تقوا و عمل كردن به شرايط آن،بيماريهاى درونى خويش را درمان كند و امراض مهلكه گناه و رذايل اخلاقى از قبيل نفاق و دو رويى و ريا و خودنمايى و حسد ورزيدن و تكبر و بخل و فرومايگى و ساير صفات زشت را از خود دور سازند تا دل آنان به نور علم و يقين نورانى شده و از شرّ جهل و شك و ترديد خلاصى يابند و چون تقوا تمام كارهاى خوب و ملكات پسنديده را در بر دارد.داروى اين دردهاست و درمانى است كه درد در پى ندارد.
10-با پرهيزگارى و عمل به شرايط تقوا آن چنان قدردان فرا رسيدن مرگ شوند كه براى دست يافتن به آن بر يكديگر پيشى بگيرند و مسابقه دهند.
11-از اوضاع و احوال گذشتگان تاريخ كه تقوا را ضايع ساختند، عبرت بگيرند مردمى كه به خاطر علاقۀ به دنيا و لذتهاى زودگذرش پرهيزكارى را كنار گذاشتند و در نتيجه به هلاكت ابدى و سوء عاقبت دچار شدند بايد از كار آنان و سرانجامشان پند گرفت و تقوا را پيشۀ خود ساخت تا به سرنوشت آنها كه سقوط در ورطۀ دوزخ و افسوس بر گذشته است دچار نشد.
12-به ياران خود دستور مىدهد كه نكند بر اثر ترك تقوا و انجام دادن
اعمال زشت و گرفتار شدن به سوء عاقبت آن،مايۀ عبرت ديگران شوند در اين قسمت حضرت لطيفهاى به كار برده و بطور كنايه كه هشدارى است به شنونده، اصحاب خود را به ترك گناه و توجه به صفت تقوا وادار فرموده است چنان كه معمول است بعضى اوقات كه شخصى مىخواهد،ديگرى را نصيحت كند مىگويد:كارى نكنى كه مردم بر تو بخندند،يعنى عمل خلاف انجام مده كه مايۀ مسخرۀ ديگران واقع شوى .
13-به شدت و با تمام نيرو از تقوا محافظت كنند مبادا آن را به ريا و سمعه آلوده سازند،دامن پاك تقوا را به سبب سوء اخلاق و انجام دادن گناه لكهدار نكنند.
14-و نيز تقوا را محافظ خود قرار دهند يعنى با اتصاف به پرهيزكارى خود را از انجام دادن گناه و تمايل به صفتهاى ناشايسته و پىآمدهاى نارواى آن بدور دارند تا از كيفر الهى و عذاب آخرت ايمن باشند.
15-خود را از آلودگيهاى دنيا دور كنند،و از آنچه كه خداوند حرام كرده و از آن در دنيا مذمت فرموده و در آخرت وعدۀ عذاب داده خوددارى كنند.
16-كارى كنند كه نسبت به آخرت عاشق و شيدا باشند و اين مطلب كمال توجه به تقوا و پرهيزكارى را مىرساند زيرا در موقعى اين حالت دست مىدهد كه آدمى بكلى از علايق دنيا چشم بپوشد و به عبادات و اعمال نيك بپردازد كه در اين صورت عشق به آخرت و پيشگاه پروردگار در آدمى به وجود مىآيد.
17-يكى ديگر از دستورهايى كه امام به ياران خود در رابطه با توجه كردن به تقوا مىدهد آن است كه پرهيزگاران و اهل تقوا را حقير نشمارند،از آنها بدگويى نكنند آنان را مورد تمسخر و ضرب و شتم قرار ندهند،و كارى انجام ندهند كه باعث اهانت به ايشان باشد و همۀ اينها گناه است به دليل اين كه
باعث توهين به شخص پرهيزكارى است كه خداوند او را دوست مىدارد و مقامش را بالا برده است.
18-مطلب ديگر كه به اصحاب خود خاطر نشان ساخته آن است كه مثل دنيا پرستان اهل دنيا را بلند مقام ندانند و كسانى را كه در ميان خلق به سبب موقعيتهاى مالى و رياستى و جسمانى داراى وجاهتى مىباشند خيلى مورد اهميت و احترام قرار ندهند زيرا كسى كه به دليل علايق دنيوى و امور مادى كسى را بلند مرتبه شمارد خود از تقوا بدور است و احترام او،علامت دلبستگى به وى و توجه به دنيا خواهد بود و بر عكس بىتوجهى به چنين شخصى دليل بىعلاقگى به دنيا و اهل آن و نشانۀ زهد انسان مىباشد كه از علامتهاى تقواست .
19-به ابر درخشندۀ دنيا چشم ندوزيد،ابر درخشنده كنايه از زرق و برقهاى دنياست كه دنيا دوستان پيوسته چشم طمع به آن دوختهاند كه روزى به آن دست يابند و از لذتهاى آن بهرهمند شوند مانند ابرى كه صداى غرّش و درخشندگى برقش منتظران را متوجه خود مىكند،انتظار مىكشند تا از بارش بارانش بهرهمند شوند.
20-و نيز پيروان خود را از گوش دادن به سخنان ستايش كنندگان دنيا نهى فرموده است،خواه اين كه دنيا پرستان آن را با زبان بستايند و يا با اعمال خود محبوبيّت آن را آشكار كنند،و يا زينتهاى دنيوى با جلوهگريهايشان جلب توجه كنند زيرا اعتنا كردن و با اهميت نگريستن به هر كدام از امور فوق،سبب دورى و انحراف از مسير تقوا و آخرت و سقوط در سياهچال هلاكت و گرفتار كيفر ابدى شدن مىباشد.
21- و لا تجيبوا ناعقها ،به سر و صداى دعوت كنندگان به دنيا پاسخ مثبت ندهيد،به دليل اين كه واژۀ نعق،به معناى صداى قار قار كلاغ مىباشد، گويا امام(علیه السلام)دعوت كنندگان به دنيا را به خاطر زشتى معنويشان،تشبيه به اين
پرنده كرده كه باطنشان به سبب دنياپرستى،سياه و زشت و فريادهايشان دلخراش و كريه است و سرانجامى خشونتزا دارد.
22-از جلوهگرى و درخشندگى دنيا روشنايى مجوييد.در اين قسمت واژههاى درخشندگى و روشنايى جستن به عنوان استعاره به كار برده شده است،زيرا همچنان كه درخشندگى نور محسوس سبب راهيابى انسان مىشود،افكار و انديشههاى مربوط به مصالح دنيا هم آدمى را براى به دست آوردن امور مادّى و دنيايى راهنمايى مىكنند و به احتمال ديگر مىتوان گفت درخشندگى دنيا استعاره از امور لذت بخش و زينتهاى دنياست كه باعث سرور و ابتهاج مىشود و طلب روشنايى استعاره از خوشحالى و سرورى است كه از اين امور به دست مىآيد.
23-آخرين دستورى كه حضرت در اين مورد به پيروان خود مىدهد آن است كه فريفتۀ كالاهاى پر قيمت دنيا نشوند يعنى از دوستى دنيا و فرو رفتن در خوشيهاى آن بپرهيزند زيرا اين امور سبب فريب خوردن آنان و انحرافشان از راه خدا و گرفتارى و اندوه ابدى آنان مىشود و خداوند در قرآن به اين مطلب اشاره فرموده است «أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ» (1)»،اهل تفسير گفتهاند مراد از فتنه بلا و محنت و رو گرداندن از آخرت مىباشد،انسان به خاطر مال دنيا و فرزندان خود چه بسا كه به گناهان بزرگ دچار شود و به حرام بيفتد مگر كسانى كه خداوند آنان را از لغزش و گناه محافظت فرمايد.از ابو بريده روايت شده است كه روزى پيامبر اكرم روى منبر براى ما سخنرانى مىكرد ناگهان دو فرزندش امام حسن و امام حسين به مسجد وارد شدند،در حالى كه پيراهنهاى سرخ عربى به تن داشتند و همچنان كه قدم بر مىداشتند گاهى بر زمين
1) سوره انفال(8)آيه(28) [1]يعنى:همانا كالاهاى دنيا و فرزندانتان فتنه است.
مىافتادند،رسول خدا كه چنين ديد،فورى از منبر پايين آمد و آن دو را بلند كرد و جلو روى خود نشاند و سپس فرمود:خداى بزرگ درست فرموده است كه انما اموالكم و اولادكم فتنه ،من همين كه ديدم اين دو كودك راه مىروند و زمين مىخورند،نتوانستم تحمل كنم تا اين كه فرود آمدم و آنها را بلند كردم.
پس از بيان دستورهاى متعدد به شرح عيبهاى دنيا پرداخته و از اين طريق علت بىارزشى دنيا را روشن ساخته است:
فانّ برقها خالب ،صفت خالب كه به معناى ابر بىباران است،استعاره از آرزوهاى دنيا مىباشد كه معمولا برآورده نمىشود و اگر مقدار اندكى از آن برآورده شود آن هم چنان در معرض زوال است كه گويا حاصل نشده و از اين رو به برقى شباهت دارد كه يا به كلى خالى از آب است و يا اگر مقدار كمى هم داشته باشد ارزش و اعتبارى ندارد و بدين سبب سزاوار نيست كه آدمى چشم به آن بدوزد.
و نطقها كاذب ،به سخنهايى كه در ستايش دنيا اظهار مىشود گوش فرا ندهيد كه جز،و هم و خيال و دروغ چيزى نيست،زرق و برق دنيا با زبان حال خود را مىستايد،دنيا طلبان آدمى را به اندوختن مال دنيا تشويق مىكنند و لذتهاى آن را به رخ مىكشند تا انسان گول خورده و به سويش بشتابد،به هيچ كدام از اين نويدها گوش ندهيد زيرا تمام اينها خالى از واقعيت مىباشد.
و اموالها مخروبه ،سزاوار نيست كه آدمى براى به دست آوردن مال و ثروت دنيا فكر و انديشۀ خود را به زحمت اندازد و يا از داشتن آن خوشحال و شادمان باشد زيرا سرانجام بايد تمامى آن را از دست بدهد.
و اعلاقها مسلوبه ،تعلّقات دنيا و آنچه مايۀ دلبستگى به آن است عاقبت از آدمى گرفته مىشود،بنا بر اين نبايد فريفتۀ دنيا و محو تعلقات آن بشويد .
پس از بيان ادلۀ عدم دلبستگى به دنيا در جملههاى بعد به شرح اوصاف
و عيوب ديگرى براى آن پرداخته و به عنوان تشبيه و استعاره آنها را اظهار فرموده است:
1- انها المتصديّه العنون ،بعضى شارحان گفتهاند اين جمله استعاره است از ويژگى زن بدكارهاى كه پيوسته خود را بر مردان عرضه مىكند تا آنان را به سوى خود بكشاند و احتمال ديگر آن است كه استعاره از صفت اسب يا ناقهاى باشد كه در هنگام راه رفتن پا را بر زمين مىكوبد و نامنظم و غير عادى راه مىرود.
و كلمۀ عنون به معناى حيوانى كه پيوسته در راه رفتن از همه جلوتر مىرود نيز مىباشد،و خلاصه در اين جمله حضرت دنيا را از سه جهت به سه چيز تشبيه كرده است:
الف-نخست آن را به زن فاجرهاى تشبيه كرده كه پيوسته در پى جلب انسان و فريب وى مىباشد.
ب-از طرف ديگر آن را به اسب يا ناقهاى مانند ساخته است كه در هنگام راه رفتن چموشى مىكند،چون دنيا نيز براى آدمى بر يك منوال باقى نمىماند بلكه پيوسته در حال دگرگونى و نوسان مىباشد.
ج-و نيز به دليل سرعت سر رسيد و زودگذر بودنش آن را به چهار پاى تندرويى تشبيه كرده است كه پيوسته از همه زودتر راه را به پايان مىرساند.
2- الجامحه الحرون ،در اين عبارت حضرت دنيا را به طريق استعاره به چهار پاى چموشى تشبيه كرده است كه كنترل را از دست صاحبش گرفته است اگر بخواهد آن را از حركت باز دارد سركشى مىكند و اگر سعى در راه رفتنش كند در جاى خود توقف مىكند و گام از گام بر نمىدارد،و بالاخره به هيچ رو در اطاعت راكبش قرار نمىگيرد،دنيا نيز چنين است هيچ گاه مطابق ميل اهلش جارى نمىشود بلكه در هنگام شدت نياز و كمال احتياج به آن،پشت به او كرده و در حسرت رهايش مىسازد.
3- الماثنه الخوون ،صفت دروغگويى را براى دنيا استعاره آورده است به دليل آن كه زرق و برقهاى دنيا،مردم را به خود جلب كرده،فكر مىكنند كه متاعهاى دنيا هميشه برايشان باقى است ولى يك بار متوجه مىشوند كه چه زود از دست آنها رفت و باقى نماند،اين جا معلوم مىشود كه آن زرق و برقها سرابى بيش نبوده و توهمهايشان دروغ از كار در آمد،وصف خيانتكار هم به اين اعتبار است كه گويا دنيا با جلوههاى گول زننده و زينتهاى فريبكارانۀ خود به آنان وعده مىداده است كه پيوسته با آنها باقى خواهد ماند،اما با از بين رفتن و نابوديش خيانتكارى و پيمان شكنى وى آشكار شد.
4- الجحود الكنود ،با ذكر اين دو صفت دنيا را در بى وفايى به زنى مانند ساخته است كه نعمت وجود شوهر خود را كفران كرده تمام نيكيهاى وى را ناديده مىانگارد و پيوسته با فريبكارى به سر مىبرد،دنيا نيز رسمش بر آن است كه دلبستگانش را فريبكارانه وا مىگذارد و از آنان كه با وى اظهار تمايل مىكنند و براى دست يافتن به آن مىكوشند و به زينتهاى آن مغرورند،متنفّر است و سرانجام آنان را به هلاكت سپرده و به ديگرى رو مىآورد.
5- العنود الصّدور ،اين جا دنيا را به ناقهاى همانند كرده است كه از چراگاه مخصوص و هميشگى شتران كناره گرفته و آخور خود را از ديگران جدا ساخته است،دنيا نيز طبق روش دلخواه مردم رفتار نمىكند و از راهها و مقصدهايى كه به آن منظور آن را مىطلبند سرپيچى مىكند و از هر كس كه بيشتر به وى ميل و رغبت داشته باشد بيشتر اعراض و دورى مىكند.
6- الحيود الميود ،نسبت به دلبستگانش بىعلاقه و پيوسته در حال دگرگونى و تغيير است گاهى به برخى رو مىآورد و زمانى از او اعراض و به ديگرى اقبال مىكند گاهى به سود انسان و گاهى به زيان او مىباشد .
7- حالها انتقال ،خاصيت ذاتى دنيا بر آن است كه هر لحظه در حالتى و
متوجه به ديگرى است به احتمال ديگر،معناى كلام امام(علیه السلام)اين است:آنچه از دنيا به نظر ظاهر،حاضر و ثابت مىنمايد در حقيقت چنان نيست بلكه سيّال و متغير است زمان حاضرش هم مانند گذشته و آيندهاش بىثبات و قرار مىباشد.
8- وطأتها زلزال ،لگدكوب كردن دنيا،لرزش و اضطراب به وجود مىآورد منظور از لگدكوب ساختن،مبتلا شدن آدمى به شدايد و مصيبتهاى دنيا مىباشد.زيرا چنان كه اگر حيوانى گامهاى خود را بر چيزى بگذارد سنگينى خود را بر رويش انداخته و،وى را حقير و پست شمرده،سختيها و گرفتاريهاى دنيا نيز اهلش را اين چنين تحت فشار قرار داده و پست و بىمقدار مىداند،و مراد از واژۀ زلزال اضطراب و ناراحتى و دگرگونى احوال مبتلايان به ناگواريهاى دنيا مىباشد.
9- عزّها ذلّ ،عزّتى كه از ناحيۀ آرايشها و آرايشگريهاى دنيا،براى ملوك و پادشاهان و ساير اهل دنيا،حاصل مىشود،همۀ آنها در آخرت عين ذلّت و خوارى است زيرا عزت دنيا سبب انحراف از حقيقت دين و تقوا مىشود كه لازمۀ آن ذلّت در پيشگاه حق تعالى مىباشد و به اين معنا در قرآن اشاره شده است هنگامى كه خداوند متعال گفتار رئيس منافقان را نقل مىكند: «لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لكِنَّ الْمُنافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ» (1)»چنان كه مفسران گفتهاند،كسى كه چنين حرفى گفته، عبد اللّه ابىّ رئيس گروه منافقها بوده و منظورش از عزيزتر خودش و از ذليلتر پيامبر است اما حق تعالى حرف او را ردّ كرده و مىفرمايد: «وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ» (2)».
10- و جدها،هزل ،لفظ جدّ،كه به معناى دست زدن به كار با توجه و كوشش مىباشد دو مطلب را مىفهماند.
الف-گاهى دنيا آن چنان خوشيهاى خود را به بعضى اشخاص متوجه مىسازد مثل دوستى كه عنايت كاملى به دوست خود داشته باشد.
ب-و موقعى كه از آدمى برمىگردد و بخت او را واژگون مىسازد مثل دشمنى مىباشد كه تصميم قطعى براى از بين بردن دشمن خود دارد،و حضرت اين اقبال و ادبار دنيا را كه به صورت جدّى براى اشخاص ظاهر مىشود شوخى و مسخره مىخواند،به علت اين كه دوام و ثباتى ندارد زيرا تا انسان مىخواهد از خوشيهاى آن بهرهاى ببرد از دستش مىرود و باز همين كه مىرود تا به سختيها و مصائبش خو بگيرد،عوض مىشود گويا اين دنيا با اهل خود بازى و شوخى دارد،(چرخ بازيگر،از اين بازيچهها بسيار دارد).
احتمال ديگر در سخن امام(علیه السلام)آن است كه جدّ و هزل،مربوط به كارهاى مردم باشد يعنى جديت و كوشش اهل دنيا براى به دست آوردن مال و منال آن مثل بازى و شوخى بىدوام و زودگذر است زيرا با از بين رفتن فرصتهاى دنيا، آن نيز از بين مىرود.
11- و علوّها سفل ،بلندى مقام و مرتبهاى كه به سبب دنيا و براى اهل آن حاصل مىشود،در حقيقت تنزّل و پستى است زيرا كه مايۀ انحطاط و پايين آمدن مقام انسانى در سراى آخرت و پيشگاه پروردگار مىشود،معناى اين عبارت شبيه عبارت شمارۀ 9 كه در صفحۀ قبل گذشت مىباشد عزّها ذلّ.
12- دار حرب و... ،اين عبارت نيز شبيه جملۀ اموالها محروبه صفحه مىباشد يعنى دنيا و خوشگذرانيهايش به سبب مرگ و ناگواريهاى ديگر پيوسته در محلّ سلب شدن از انسان مىباشد،امروز در تصرف عدهاى است و فردا از آنان گرفته شده و ديگرى آن را در اختيار مىگيرد،شبيه ميدان جنگ كه هر كس
كشته شد ديگرى سلاح و لباس وى را مالك مىشود واژههاى نهب و عطب كه به دنبال عبارت بالا ذكر شده قريب به اين معناست،دنيا سراى غارتگرى و وادى هلاكت است .
13- اهلها ساق و... ،اهل دنيا پيوسته در شدايد و ناراحتى به سر مىبرند و اين حال انسان مىباشد،مرحوم قطب الدين راوندى در شرح عبارت فوق گفته است مراد آن است كه مردم دنيا هر كدام بىدرنگ در پى ديگرى به سوى آخرت روانند و فاصلهاى ميانشان نمىافتد مانند ضرب المثلى كه گفتهاند:
ولدت فلانة ثلاثه بنين على ساق يعنى فلانه زن،سه پسر پشت سر هم زاييد در حالى كه ميان آنها به آمدن دخترى فاصله واقع نشد،اما ابن ابى الحديد اين معنا را نپذيرفته بلكه واژۀ ساق را كنايه از امر شديد دانسته چنان كه در اول بيان داشتيم.بعضى هم آن را مصدر دانستهاند يعنى اهل دنيا به سوى آخرت رانده مىشوند.كلمۀ لحاق به اين معناست كه هر كدام از مردم دنيا در به وجود آمدن و از ميان رفتن به ديگرى ملحق مىشود و لفظ فراق يعنى ميانشان جدايى و فراق مىافتد چنان كه گفتهاند الدنيا مولود يولد و مفقود يفقد،دنيا چيزى است كه پيوسته زاييده مىشود و سپس نابود مىشود.ممكن است منظور از لحاق، ملحق شدن زندگان به مردگان در عدم باشد.
14- قد تحيّرت مذاهبها ،راههاى دنيا باعث سرگردانى آدمى است منظور از اين راهها نه جادههاى حسّى روى زمين است و نه مذاهب اعتقادى بلكه مقصود روشهاى عقلى و تدبيرهاى خردمندانهاى است كه عقلا به منظور دست يافتن به منافع دنيا و دفع شرور آن به كار مىبرند و اين كه امام(علیه السلام)سرگردانى و حيرت را به اين روشها نسبت داده و مىفرمايد:راههاى دنيا سرگردان است، از باب مجاز و ذكر پذيرنده به جاى انجام دهنده مىباشد زيرا حقيقت امر آن است كه روندگان اين راهها،دچار حيرت و سرگردانى مىباشند.
15- و اعجزت مهاربها ،گريزگاههاى دنيا فراريانش را درمانده و ناتوان ساخته است،هر كس بخواهد از شرور و بديهاى اين جهانى بگريزد تا خود را نجات دهد قدرت بر اين امر ندارد،در اين عبارت مفعول به،حذف شده است به علت آن كه هدف بيان ناتوان ساختن فرارگاههاى دنياست و به مفعول توجّهى نيست.
16- و خابت مطالبها ،نوميد شد خواستههاى دنيا،يعنى امور دنيوى كه مورد علاقه انسانهاست آنان را از وصال خود مأيوس و نااميد مىسازد، در اين جا كه حضرت صفت نااميدى را نسبت به مطالب دنيا مىدهد تشبيه و استعاره به كار برده است زيرا آرزوهاى دراز و خواستههاى نفسانى كه در ذهن آدمى جلوه مىكند،اما در عالم وجود تحقق نمىيابد و انسان به آن نمىرسد مانند شخصى است كه اظهار دوستى مىكند و،وعدۀ وصال مىدهد اما به وعدۀ خود وفا نمىكند و انسان را نااميد مىسازد،امام(علیه السلام)پس از بيان اين ويژگى براى دنيا،برخى از پىآمدهاى آن را كه گواه بر مطلب مىباشد،بيان فرموده است:
الف-پس پناهگاههاى عالم آنان را ترك كرد و به خود،واگذارشان ساخت،زيرا موقعى كه حفاظتهاى دنيايى و حصارهاى محكم آن سبب نجات انسان نمىشود و جلو تيرهاى بلا و دردهاى مرگ آور را نمىگيرد شبيه كسى است كه پناهندهاش را به خود راه ندهد بلكه وى را تسليم دشمن كند.
ب-منزلهاى دنيا،آنان را به دور انداخت،اين جا نيز مانند قسمتهاى بالا استعاره و تشبيه به كار رفته است،اين كه انسانها با مردن از استراحتگاههاى دنيا بيرون برده مىشوند و راه آخرت مىپيمايند چنين تشبيه شده است كه گويا همين منزلها ساكنان خود را از درون خود بدور افكندهاند.
ج-انقلابات روزگار،ايشان را عاجز و ناتوان ساخت .
پس از بيان ويژگيهاى دنيا،مردم را به اعتبار اين كه مرده و زندۀ آنان از
بلاهاى آن بىبهره نيستند،به چند گروه تقسيم كرده است:
1-عدهاى اگر چه از مرگ نجات يافته و نمردهاند،اما مجروح و زخمى باقى ماندهاند.
2-گروهى كشته شده و به حالت گوشتهاى قطعه قطعه در آمدهاند.
3-برخى پس از مرگ اعضايى از هم جدا شده مىباشند.احتمال مىرود كه«مذبوح»صفت«شلو»باشد و از ذبح شقّ و شكافتن را بطور كلى اراده كرده است همچنان كه در اصل لغت بدين معناست.
4-پارهاى خونهايشان بر زمين ريخته است.
5-تعدادى به دليل پشيمانى از گناهانى كه در دنيا مرتكب شدهاند،دستهاى خود را با دندانهايشان مىگزند.
6-گروهى دست بر روى دست مىزنند و اظهار ندامت و پشيمانى مىكنند.
7-عدهاى به علامت پشيمانى و حسرت،كف دستهاى خود را بر دو طرف صورت خود نهاده و بر مرفقهاى خويش تكيه مىكنند.
8-گروهى انديشهاى را كه در دنيا داشتهاند مورد سرزنش قرار مىدهند، زيرا همان بوده است كه آنان را واداشت كه تمام همّ خود را به دنيا متوجه سازند و از انديشۀ عالم آخرت بيرون روند،و اينك پس از مرگ به كيفر كردارهاى ناشايست خود،دچار شدهاند،و تعلّقات دنيا و گناهان به صورت غل و زنجيرهاى آتشين به گردنهايشان افتاده است و به اين دليل از افكار دوران گذشتۀ خود،اظهار تنفر و انزجار مىكنند.
9-و بالاخره،گروهى كه فكر مىكردند،براى هميشه در اين سراى خواهند ماند و در انديشۀ آباد ساختن دنياى خود بودند ولى با فرا رسيدن مرگ بيدار شده و از اين تصميم خود برگشتند .
و قد ادبرت الحيلة ،پس از بيان حالت پشيمانى گروهها(كه شامل
شمارههاى 5 تا 9 مىشود)هشدار مىدهد كه اين پشيمانيها سودى ندارد زيرا چاره از دست رفته است.
و اقبلت الغيلة ،هلاكت و سقوط آنان در ورطۀ هولناك دوزخ به آنان رو آورده و نزديكشان شده است،و موقع فرار نيست،چنان كه خداوند متعال نيز مىفرمايد: «كَمْ أَهْلَكْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنادَوْا وَ لاتَ حِينَ مَناصٍ» (1)»،يعنى با فريادهاى خود يارى مىطلبيدند ولى موقع نجات و خلاصى باقى نمانده بود.
هيهات،هيهات،هنگام فرار گذشته و بسيار دور شده است،امام(علیه السلام)اين كلمه را كه دلالت بر سپرى شدن موقع فرار از رنج و عذاب عالم آخرت دارد، دوبار ياد كرده تا مفيد تاكيد باشد و اين سخن در حقيقت نقطۀ مقابل گفتار كافران در دنياست كه چون منكر روز قيامتند در برابر وعد و وعيدهاى خدا و پيامبران به مردم مىگويند:هيهات هيهات لما توعدون،آنچه پيامبران به شما وعده مىدهند بسيار دور است و منظورشان آن است كه اينها همه فريب و دروغ است و اين سخن امام(علیه السلام)گويا جزا و جواب گفتار آنان مىباشد .
و قد فات ما فات...ذهب ،ديگر آن موقعيت و فرصت دنيايى كه داشتيد به پايان رسيده و آرزوى برگشت به آن،مورد ندارد زيرا امرى است غير ممكن چنان كه در قرآن نيز به اين درخواست و برآورده نشدنش تصريح فرموده است: «قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلاّ» (2)»هنگامى كه مرگ كافر و گنهكار فرا مىرسد مىگويد:بار الها مرا به دنيا بازگردان تا شايد به تدارك گذشته عمل صالحى انجام دهم،به او خطاب شود:بس كن.
و مضت الدنيا لحال بالها ،دنيا به دنبال كار خود رفت،اين عبارت شبيه جملهاى است كه در خطبۀ شقشقيه مىفرمايد:حتى مضى الاول لسبيله،تا سرانجام اولى راه خود را گرفت و رفت،و نيز مثل قول كسى كه مىگويد:امض لشأنك،به سوى هدف خودت برو،واژۀ بال كه به معناى قلب است براى دنيا استعاره است زيرا دنيا به شخصى مانند شده است كه دنبال هدف و خواستۀ دل خود رفته است،به احتمال ديگر مىتوان بال را در همان معناى حال گرفت و چون در لفظ اختلاف دارند،مضاف و مضاف اليه بود نشان هم بىاشكال است.
بنا بر اين معناى عبارت چنين مىشود:دنيا به هر حال چه خوب و چه بد،گذشت.
و اقبلت الآخره ،و آخرت با همۀ سختيها و ناگواريهايش فرا رسيد،و در آخر به منظور كسب نورانيت بيشتر از كلام خداوند سخن خود را به آيۀ قرآن پايان داده و مىفرمايد: «فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ» (1)»،يعنى اهل ناز و نعمت كه باغها و مزارع از خود باقى گذاشتند و رفتند كسى بر آنها نگريست و با آن كه تكيه و اعتمادشان بر دنيا بود نتوانستند طرفى از آن ببندند،بلكه بر آنها پشت كرد و پى كار خود رفت،برخى مفسّران برآنند كه منظور از آسمان و زمين كه در آيۀ شريفه ذكر شده،اهل آسمان يعنى ملائكه و اهل زمين مىباشد،كه در هر دو جا مضاف حذف شده و اين اشاره به آن است كه اين گونه اشخاص كه از دنيا مىروند شايستۀ آن نيستند كه كسى بر آنها تأسف بخورد يا بر حالشان بگريد، بعضى گفتهاند بدون اين كه مضافى محذوف بگيريم،مراد مبالغۀ در تحقير اهل دنياست زيرا در ميان عربها معروف است كه اگر فرد يا شخصيّتى از دنيا برود مىگويند زمين و آسمان بر حالش گريست،و در اين كه اين مطلب را از آنان نفى كرده اشاره بر آن است كه اينها ارزش آن را ندارند كه كسى بر ايشان چنين
1) سوره دخان(44)آيه(28) [1]يعنى:بر مرگ آن گذشتگان هيچ چشم زمين و آسمان نگريست و مهلت داده نشدند.
بگويد،از ابن عباس سؤال شد،آيا آسمان و زمين براى كسى مىگريد؟گفت.
آرى وقتى كسى از دنيا مىرود در زمين مكانى كه آن جا نماز مىخوانده و در آسمان جايى كه اعمالش به آن محلّ بالا مىرفته بر حال او مىگريند،پس اين كه در اين آيه گريۀ آسمان و زمين را از آنان نفى كرده،اشاره به آن است كه آنها اهل عبادت نبودهاند تا جايگاه عبادتشان از زمين و محلّ بالا رفتن آن از آسمان بر آنها بگريد،و شبيه اين معنا از انس بن مالك نقل شده است كه مىگويد:پيامبر خدا فرمود:براى هر مسلمانى دو در به سوى آسمان باز است از يك در اعمال و عباداتش بالا مىرود و از در ديگر روزيش به زمين مىآيد و هر گاه اين شخص از دنيا مىرود،هر دو در بر او مىگريند،و اين است معناى آيۀ شريفه.
در خاتمه بايد توجه داشت كه گريۀ زمين و آسمان امرى مجازى است و از باب ذكر لازم(گريه)و ارادۀ ملزوم(فراق)مىباشد،به دليل آن كه هر گاه كسى محبوب خود را از دست داد،در فراقش مىگريد،اين جا نيز مراكز عبادت او در زمين و محلهاى بالا رفتن آن در آسمان،با مردن وى محبوب خود را از دست داده و به فراق و دورى او مبتلا شدهاند.توفيق از خداست.
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَبِسَ الْعِزَّ وَ الْكِبْرِيَاءَ- وَ اخْتَارَهُمَا لِنَفْسِهِ دُونَ خَلْقِهِ- وَ جَعَلَهُمَا حِمًى وَ حَرَماً عَلَى غَيْرِهِ- وَ اصْطَفَاهُمَا لِجَلاَلِهِ- وَ جَعَلَ اللَّعْنَةَ عَلَى مَنْ نَازَعَهُ فِيهِمَا مِنْ عِبَادِهِ- ثُمَّ اخْتَبَرَ بِذَلِكَ مَلاَئِكَتَهُ الْمُقَرَّبِينَ- لِيَمِيزَ الْمُتَوَاضِعِينَ مِنْهُمْ مِنَ الْمُسْتَكْبِرِينَ- فَقَالَ سُبْحَانَهُ وَ هُوَ الْعَالِمُ بِمُضْمَرَاتِ الْقُلُوبِ- وَ مَحْجُوبَاتِ الْغُيُوبِ «إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلاّ إِبْلِيسَ» - اعْتَرَضَتْهُ الْحَمِيَّةُ فَافْتَخَرَ عَلَى؟آدَمَ؟ بِخَلْقِهِ- وَ تَعَصَّبَ عَلَيْهِ لِأَصْلِهِ- فَعَدُوُّ اللَّهِ إِمَامُ الْمُتَعَصِّبِينَ وَ سَلَفُ الْمُسْتَكْبِرِينَ- الَّذِي وَضَعَ أَسَاسَ الْعَصَبِيَّةِ وَ نَازَعَ اللَّهَ رِدَاءَ الْجَبْرِيَّةِ- وَ ادَّرَعَ لِبَاسَ التَّعَزُّزِ وَ خَلَعَ قِنَاعَ التَّذَلُّلِ- أَ لاَ تَرَوْنَ كَيْفَ صَغَّرَهُ اللَّهُ بِتَكَبُّرِهِ- وَ وَضَعَهُ بِتَرَفُّعِهِ فَجَعَلَهُ فِي الدُّنْيَا مَدْحُوراً- وَ أَعَدَّ لَهُ فِي الْآخِرَةِ سَعِيراً وَ لَوْ أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يَخْلُقَ؟آدَمَ؟ مِنْ نُورٍ- يَخْطَفُ الْأَبْصَارَ ضِيَاؤُهُ وَ يَبْهَرُ الْعُقُولَ رُوَاؤُهُ- وَ طِيبٍ يَأْخُذُ الْأَنْفَاسَ عَرْفُهُ لَفَعَلَ- وَ لَوْ فَعَلَ لَظَلَّتْ لَهُ الْأَعْنَاقُ خَاضِعَةً- وَ لَخَفَّتِ الْبَلْوَى فِيهِ عَلَى الْمَلاَئِكَةِ- وَ لَكِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَبْتَلِي خَلْقَهُ بِبَعْضِ مَا يَجْهَلُونَ أَصْلَهُ- تَمْيِيزاً بِالاِخْتِبَارِ لَهُمْ وَ نَفْياً لِلاِسْتِكْبَارِ عَنْهُمْ- وَ إِبْعَاداً لِلْخُيَلاَءِ مِنْهُمْ
قصع:قورت دادن آب و نشخوار كردن، و قصعت الرجل:او را تحقير كردم و كوچك شمردم و قصعت هامّته:با كف دست بر سر او زدم،و قصع اللّه شبابه:خدا او را خوار و ذليل ساخت،پس او رشد و پيشرفت ندارد،بطور كلى اين واژه براى تحقير و كوچك شمردن شخص مىآيد.
جبريّه و جبروت:عظمت و بزرگى.
ادّرعه:آن را مثل زره بر تن كرد دحر:دور افكندن.
خطف يخطف:پلكهاى چشم بتندى شروع به بر هم خوردن كرد.
تبهر العقول:بر نور عقلها چيره مىشود و آنها را در خود پنهان مىكند.
رواء:چهرۀ زيبا عرف:بوى خوش خيلاء:تكبر و خود بزرگ بينى احباط:باطل كردن جهد:كوشش كردن هواده:صلح و آشتى كردن
در اين خطبه حضرت شيطان را به دلايلى چند نكوهش فرموده است به خاطر تكبر ورزيدن بر آدم،و سجده نكردن در برابر او،و نيز به اين سبب كه تعصب و نپذيرفتن حق را آشكار كرد،و نخوت و خودپرستى را پيروى كرد،و بدين علت حضرت مردم را از رفتن به راه او بر حذر داشته است،و اين خطبه شامل چند فصل مىباشد كه فصل اول آن اين است:
«سپاس،خداوندى را سزاست كه به عزّت و كبريايى آراسته و اين دو صفت را ويژۀ خود ساخته،نه آفريدگانش،بلكه اين دو را بر غير خود ممنوع و حرام فرموده و به جلال خود آنها را بر گزيده است و هر كس از بندگانش را كه با وى در اين دو ويژگى به نزاع برخيزد،مورد لعن خود قرار داده است پس به اين سبب فرشتگان مقرب خود را،آزمود تا فروتنان را از متكبران و گردنكشان جدا سازد،از اين رو،با آن كه بر تمام پنهانيهاى دلها و پوشيدهترين نهانها آگاهى داشت فرمود: «إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ»
«ساجِدِينَ فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلاّ إِبْلِيسَ» (1)كه خودخواهى بر او روى آورد و به خلقت خود بر آدم فخر و مباهات كرد و به اصل و ريشۀ خود تعصّب ورزيد و زير بار حقّ نرفت.پس دشمن خدا(شيطان)،پيشواى متعصّبان و پيشرو گردنكشان است،كه بنيان عصبيت را بر جاى گذاشت و با خداوند در لباس عظمت و بزرگوارى به نزاع پرداخت و جامۀ كبر و خود بزرگ بينى بر تن كرد و پوشش فروتنى و تواضع را از روى خود دور افكند.آيا نمىبينيد كه چگونه خداوند او را به علت كبر و نخوت،خرد و كوچك كرد و به سبب بلند پروازيش وى را،پست و زبون ساخت؟،پس در دنيا او را رانده و در آخرت برايش،آتش بر افروخته آماده كرد.
و اگر خداوند مىخواست،مىتوانست كه آدم را از نورى بيافريند كه روشنى آن ديدهها را خيره و زيبائيش خردها را حيران كند و نيز قادر بود كه وى را از مادّۀ خوشبويى بسازد كه عطرش تمام دماغها را به سوى وى جلب كند،و اگر چنين مىكرد گردنها در برابر او خاضع مىشد و آزمايش در بارۀ او بر فرشتگان آسان مىشد،اما خداوند سبحان آفريدههايش را به برخى از امور مىآزمايد كه اصل آن را نمىدانند،به سبب اين كه به آنها امتياز دهد و خودخواهى و تكبّر را از آنان دور كند.»
در مورد علت صدور اين خطبۀ شريفه،گفتهاند،در اواخر خلافت حضرت اهل كوفه به فتنه و فساد گرويده بودند،بسيار اتفاق مىافتاد كه شخصى از سرزمين قبيلۀ خود خارج شده و گذارش به قبيلۀ ديگرى مىافتاد، در اين جا گاهى از بعضى افراد اندكى ناراحتى مىديد،در اين هنگام با
1) سوره ص(38) [1]آيههاى(2-71)يعنى:من مىخواهم بشرى از گل بسازم،پس هر گاه آن را تكميل كردم و از روح خود،در وى دميدم،تمامتان در برابرش به سجده در آييد،پس كليۀ فرشتگان سجده كردند بجز شيطان.
سر و صداى زياد و داد و فرياد قبيلۀ خود را به مدد مىطلبيد،از باب مثال با صداى بلند ندا مىكرد:آى قبيلۀ نخع!آى كنده!،و منظورش ايجاد آشوب و فتنه بود،در اين هنگام بر اثر اين سر و صدا چند نفر از جوانان اين قبيله بيرون مىريختند و اهل قبيلۀ خود را صدا مىزدند،عدۀ ديگرى جمع مىشد و پس از ردّ و بدل كردن سخنان زشت او را مجروح مىكردند و سپس او كه با سر و وضع خون آلود به قبيلۀ خود مىآمد شكايت مىكرد و به اين سبب فتنه و آشوب بر پا مىشد و عدهاى بىدليل كشته مىشدند،فقط به علت بر خورد چند نفر كم خرد،و چون اين عمل بارها تكرار شد،امام(علیه السلام)به ميان مردم آمد و اين خطبه را ايراد فرمود.
در وجه تسميۀ اين خطبه به نام قاصعه چند وجه ذكر كردهاند.
1-مناسبترين دليل آن است كه حضرت هنگامى كه اين سخنان را بيان مىفرمود سوار بر ناقهاى بود كه در حال نشخوار كردن بود.
2-چون نصايح و امر و نهىها در اين خطبه پشت سر هم و منظّم به كار رفته و شباهت دارد به حالتى كه شتر مرتب غذايى كه خورده نشخوار مىكند.
3-به دليل اين كه در اين خطبه،شيطان متكبّر و هر ستمكارى درهم كوبيده و تحقير شده است،زيرا قصع به معناى توسرى زدن و تحقير كردن است و اين وجه مناسبى است.
4-وجه چهارم براى نامگذارى اين خطبه آن است كه اين سخنان غرور و خودخواهى متكبّران را فرو مىنشاند و از اين بابت مانند آب است كه تشنگى و عطش را فرو مىنشاند،چنان كه عرب مىگويد:قصع الماء عطشه،آب
تشنگى او را از بين مىبرد.
در اين خطبه كبر و خود پسندى و پىآمدهاى شوم آن،كه بىاعتنايى به حقايق و تعصب جاهلانه در برابر غير خداست،مورد نكوهش و مذمّت واقع شده است تا براى جامعۀ انسانى درسى باشد،كه خلاف آن را اختيار كنند يعنى متواضع و نرمخو باشند.در مقدمۀ كتاب بيان كرديم كه سخنران به منظور توجه شنوندگان لازم است در آغاز سخن كلّياتى از مطالب خود را بطور اجمال ذكر كند،در اين خطبه نيز حضرت نخست عزّت و كبريايى را مخصوص حق تعالى، و بر غير او حرام و ممنوع دانسته و سپس داستان گردنكشى و تكبر ابليس را بر آدم ذكر،و او را نكوهش و مذمت فرموده و بيان داشته است كه او به دليل داشتن اين صفت رذيله و اين عمل ناپسند از درگاه حق تعالى طرد شده و به زبان همۀ پيامبران الهى مورد لعنت قرار گرفته است و به اين دليل انسانها را آگاه ساخته تا از او دورى كنند و از اين صفت ناپسند او يعنى تكبّر و خود پسندى كه مايۀ بدبختى وى شد،بر حذر باشند،حال چون هدف اصلى از ايراد اين خطبۀ شريف،مذمت صفت تكبّر و خود بزرگ بينى و نهى از اين ويژگى ناپسند است، لازم است براى روشنتر شدن مطلب به حقيقت تكبّر و ثمرات آن و نكوهشها و مذمتهايى كه از اين خصيصۀ ناپسند،شده اشارهاى داشته باشيم.
تكبر هيأتى است نفسانى كه چون انسان خود را از ديگران كاملتر و بلند مرتبهتر تصور مىكند،برايش حاصل مىشود،و نتيجۀ آن،بلند پروازى و فخر فروشى و در كلّ،خود بزرگ بينى مىباشد و چون صفت بسيار ناپسندى
است پيامبر اكرم عرض مىكند:«خدايا از باد تكبر به تو پناه مىبرم (1)».
تكبر يكى از صفات ناپسند و جزء گناهان به حساب مىآيد و نقطۀ مقابل صفت پسنديدۀ تواضع است.صفت تكبر شباهت زيادى به عجب دارد و عجب موقعى تحقق پيدا مىكند كه انسان آن چنان به خود مطمئن باشد كه هيچ احساس نياز به منعم خود نداشته و براى ديگران هم كمالى فرض نمىكند كه خود را از آنها بالاتر بداند بلكه تمام كمالات را منحصر به خود و جدا نشدنى از خود مىداند.فرق اين دو صفت آن است كه متكبر براى ديگران مقام و مرتبهاى فرض مىكند امّا مقام خود را از آنان برتر مىداند ولى شخصى كه عجب دارد براى ديگران هيچ شخصيت و موقعيّتى تصور نمىكند.
اثرات سوء تكبّر بسيار است برخى مربوط به باطن متكبر است و برخى در مورد اعمال و كارهاى ظاهر او مىباشد،امّا اعمال باطنى و قلبى او از اين قبيل است كه ديگران را حقير و بىمقدار مىشمارد و هيچ كس را شايستۀ همنشينى و نشست و برخاست با خود نمىداند،و مىخواهد كه ديگران هميشه دست بر سينه پيش او بايستند،بلكه گاهى عقيده دارد كه ديگران حتى شايستگى براى اين هم ندارند.دانشمند متكبر به اشخاص عامى با ديدۀ تحقير و تمسخر نگاه مىكند،و بالاخره از ويژگيهاى باطنى متكبر،آن است كه بر ديگران حسد مىورزد و كينۀ آنان را به دل مىگيرد.امّا آنچه مربوط به اعمال ظاهرى تكبّر مىباشد از اين قرار است:پيوسته در راه رفتن بر ديگران پيشى مىگيرد،و در مجالس از همه بالاتر مىنشيند و ديگران را از همنشينى و هم غذايى با خود
1) اعوذ بك من نفحة الكبر.
طرد مىكند.و در موقع نصيحت كردن و خيرخواهى سختى و زورگويى به عمل مىآورد،و اگر كسى سخن او را نپذيرد و با دليل ردّ كند خشمگين مىشود و نسبت به دانش آموزان خود،درشتى روا مىدارد و آنان را حقير شمرده به خدمت مىگيرد،غيبت و بدگويى مىكند و حرف زياد مىزند،از اثرهاى سوء تكبر آن است كه گاهى باعث ترك بسيارى از كارهاى پسنديده مىشود،از جمله اين كه،تواضع را ترك مىكند و از مجالست با پايينتر از خود دورى مىنمايد و با صاحبان حاجت به نرمى رفتار نمىكند و بسيارى از نارواهاى ديگر.
نكوهشهاى زيادى از اين خوى ناپسند در قرآن و سنت نقل شده است:اما در قرآن مىفرمايد.
الف: «كَذلِكَ يَطْبَعُ اللّهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبّارٍ» (1)».
ب: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنِيدٍ» (2)»و اما سنت:
الف:پيامبر اكرم فرمود:خداوند متعال مىفرمايد:كبريايى در خور من و بزرگوارى شايستۀ مقام من است،و هر كه اين دو صفت را بر خود روا دارد،با من به ستيزه برخاسته است و من او را در جهنم سرنگون خواهم ساخت.
ب:امام(علیه السلام)مىفرمايد:كسى كه در دلش ذرهاى تكبر و خود پسندى باشد داخل بهشت نمىشود،و اين كه اين صفت پردهاى ميان انسان و بهشت مىشود به آن دليل است كه وى را از خويهاى پسنديدهاى كه در حقيقت راههاى ورود
اهل ايمان به بهشت است،باز مىدارد پس كبر و عجب،اين دو خصلت ناروا، تمام درهاى رحمت خدا را بر روى انسان مىبندد زيرا با وجود اندكى از تكبر هرگز مؤمن نمىتواند به محبوب خود دست يابد و براى متكبر امكان ندارد كه خصال ناپسند را ترك كند و به جاى آن صفات پسنديدهاى از قبيل فروتنى و كظم غيظ و نصيحت پذيرى و نرم زبانى را پيشۀ خود سازد.خلاصه آن كه هيچ صفت زشتى نيست مگر آن كه شخص خود پسند به منظور حفظ خود بزرگ بينىاش آن را بر خود روا مىدارد و هيچ فضيلت پسنديدهاى نيست مگر آن كه براى حفظ موقعيت خود آن را ترك مىكند،اين است حقيقت آن كه هر كس ذرّهاى تكبر داشته باشد داخل بهشت نمىشود و برخى از صفات مذموم بعضى ديگر از صفات زشت را با خود به همراه مىآورند،و بدترين اقسام تكبر و خود پسندى آن قسمتى است كه آدمى را از كسب علم و عمل به آن باز دارد و مانع پذيرفتن حق و تسليم در برابر آن شود.
اكنون كه با خلاصهاى از مطالب خطبۀ شريف آشنا شديم به شرح آن مىپردازيم :امام(علیه السلام)در آغاز سخنان خود،خداى را به چند اعتبار ستوده است كه در ذيل بيان شده است:
1-حق تعالى آراسته به عزت و كبريايى است،ذاتى مىتواند متصف به صفت كبريايى و عزت باشد كه دو امر در او،يافت شود.
الف-آگاهى به كامل بودن ذات خود داشته باشد.
ب-شرافت و برترى بر كليۀ ما سواى خود،داشته باشد.
حق تعالى كه مصداق اكمل اين دو امر مىباشد،به اين دو صفت از هر موجودى شايستهتر خواهد بود،ذات حق تعالى داراى كمال مطلق و بىنهايت است،به دليل اين كه تمام كمالات از وجود و هستى نشأت مىگيرد و وجود خداوند اتمّ و اكمل وجودهاست،و هر موجودى هستى خويش را از او
دريافت مىكند،پس صفت كبريايى و عزت در ذات وى از همۀ موجودات مصداقى كاملتر و شايستهتر دارد،او به اين دليل كه بر تمام وقايع كلى و جزئى آگاهى دارد،به كمال ذات خود و شرافت و عزت خويش بر تمام موجودات عالم هستى نيز علم و آگاهى دارد.
واژۀ لبس كه به معناى پوشش است در اين جا استعاره است و احاطۀ كبريايى و عزت حق تعالى كه امرى معقول است تشبيه به پيراهن و عبايى شده است كه تمام بدن شخص را احاطه مىكند،تشبيه معقول به محسوس است.
2-حق تعالى دو صفت كبريايى و عزت را ويژۀ خود ساخته است زيرا جز ذات اقدس او،هيچ كس شايستۀ آن نيست و اين مطلب به دليل نقلى و عقلى به ثبوت رسيده است،دليل نقلى آيۀ قرآن است كه مىفرمايد: «عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ الْكَبِيرُ الْمُتَعالِ» (1)»الف و لام مفيد حصر است،كبريايى و تعالى را به خداوند منحصر مىكند،و نيز در بسيارى از آيات ديگر متكبران را مذمّت كرده و به آنان وعدۀ عذاب داده و از زبان پيامبر اكرم نقل شده است كه الكبرياء ردايى...، بزرگى شايستۀ من(خداوند)است،و دليل عقلى نيز حكم مىكند بر اين كه اين ويژگى جزء ذات وى مىباشد نه خارج از ذاتش زيرا اگر خارج از ذات او باشد لازمهاش نيازمندى حق تعالى به غير خود مىباشد كه بر خداوند محال است.
3-خداوند اين دو ويژگى را بر غير خود حرام كرده است كلمههاى حمى و حرم كه به معناى قرق كردن و ممنوعيت مىباشد استعاره است يعنى غير ذات اقدس او از داخل شدن در اين حريم ممنوع و محروم مىباشند چنان كه مالك زمين،ديگران را از دخول در حول و حوش ملك خود بر حذر مىدارد.
4- و اصطفاهما لجلاله ،در اين جمله بيان شده است كه چرا خداوند اين
1) سوره رعد(13)آيه(8) [1]يعنى:اوست داناى غيب و شهود و بزرگ خداى متعال.
دو صفت را به خود اختصاص داده و مىفرمايد به دليل تقدس و تنزّه ذات اقدس وى از همانندى مخلوقات و بلندى مرتبۀ وى شايستۀ اين ويژگى است پس از اين روست كه كبريايى و عزت را به خويش اختصاص داده است.
5-كسانى را كه در اين امر با وى به رقابت برخيزند و بخواهند خود را به اين دو صفت متصف سازند مورد لعنت قرار داده است چنان كه پيش از اين روايتى از پيامبر نقل شد كه خداوند فرمود:هر كس با من در اين دو امر منازعه كند وى را در آتش دوزخ مىاندازم و معلوم است كه هر كس در جهنم بيفتد ملعون و مطرود از خير و رحمت خداوند است و لغت منازعه كه در اين روايت ذكر شده مجاز و از باب ذكر لازم و ارادۀ ملزوم و نيز متضمن تشبيه مىباشد،به اين بيان كه سرپيچى كردن و مخالفت متكبران از فرمانهاى خداوند را تشبيه به اين امر كرده است كه گويا آنها در صدد آنند كه صفت مخصوص خدا را به قبضۀ خود در آورند و چون لازمۀ اين عمل نزاع و جدال در گفتار مىباشد از اين رو تعبير به منازعه شده است .
6-در مورد همين صفت تكبر،فرشتگان خود را مورد آزمايش و امتحان قرار داده است،گر چه اختبار و آزمايش به اين دليل انجام مىشود كه شخص يا شيئى مورد آن،شناخته شود ولى اين منظور در موردى عملى است كه امتحان كننده مورد امتحان را نشناسد و به اين وسيله بخواهد آن را بشناسد،پس در مورد خداوند به عنوان استعاره به كار مىرود يعنى خداوند كه بندۀ خود را بطور كامل مىشناسد و معصيت كار و مطيع را از اوّل مىداند،ملاك پاداش و كيفر را بر انجام دادن تكاليف مقرر ساخته است كه اگر اطاعت كردند ثواب،و اگر مخالفت كردند كيفر مىبينند،و همين وضعيت در بارۀ خداوند را حضرت تشبيه كرده است به اين كه مولايى مىخواهد غلام خود را بيازمايد كه آيا مطيع است يا گستاخ و به اين دليل عنوان آزمايش را بطور مجاز در بارۀ خداوند به كار برده است.
ليميّز المتواضعين منهم من المتكبرين ،اين عبارت به عنوان ترشيح براى استعاره آزمايش كه در عبارت قبل به عنوان مجاز ذكر شده بود آورده شده است يعنى فرشتگان را با امر به سجده كردن در برابر آدم آزمايش كرد تا متواضعان از متكبران شناخته شوند.
احتمال ديگر در معناى اين عبارت آن است كه امر به سجده به اين منظور بوده است كه معصيت كاران با كيفر شدن و اهل اطاعت با ثواب گرفتن از يكديگر جدا شوند و منظور اين نيست كه شناخته شود كه مطيع و متواضع كيست و نافرمانان و متكبران چه كسانند،تا مجاز و استعاره لازم آيد .
و هو العالم...الغيوب ،اين جمله كه در ميان فقال سبحانه...و انّى خالق معترضه است و حكايت از علم خداوند نسبت به آنچه در دلها پوشيده و در پردۀ غيب نهان است،مىكند،خود قرينه بر اين است كه آزمايش در اين جا به معناى حقيقى نيست بلكه مجاز است چنان كه بيان گرديد و عبارت فقعوا له ساجدين امر به سجده كردن است كه با آن ملائكه مورد آزمايش قرار گرفتند.
برخى از شارحان مىگويند خداوند با آن كه بر تمام پنهانيها آگاه است فرشتگان را آزمايش كرده اما نه براى آن كه خود آگاه شود بلكه به آن علت كه ديگران بدانند فرمانبر كيست و نافرمان چه كسى مىباشد.چنان كه وقتى مىفرمايد:
«لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ» (1)»و جاى ديگر: «لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ» (2)»مراد آن است تا اين كه تو و غير تو اين امور را بدانيد ولى اين وجه به نظر بعيد مىآيد،و ما چون داستان ملائكه و فرشتگان را در خطبۀ اول بطور كافى شرح داديم نيازى به تكرار آن نداريم تنها چند واژه بود كه نياز به توضيح داشت.
بطورى كه از آيات قرآن بر مىآيد سركشى شيطان و تكبر و مباهات ورزيدن او بر آدم به علت توجه به اصل و مادۀ خلقتش بود كه آدم از خاك و او از آتش آفريده شده است به دليل اين كه در سورۀ اعراف(3)آيه(21)از قول وى نقل مىشود كه گفت: «خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ» (1)»و در سوره بنى اسرائيل مىگويد: «أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً» (2)»و در جاى ديگر: «لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ» (3)»و اين كه حضرت وى را امام متعصبان شمرده از اين بابت است كه او منشاء پافشارى در غير حق و پيشقدم در تعصب بىمورد بوده است.امام تعصب در راه حق از صفات پسنديده شمرده مىشود چنان كه در روايت آمده است العصبيّة فى اللّه تورث الجنّة و العصبّية فى الشيطان تورث النّار،پافشارى در راه خدا سرانجامش بهشت و تعصب در مسير شيطان نتيجهاش آتش دوزخ است.و نيز شيطان پيشتاز گردنكشان و متكبران است به دليل اين كه در تكبر ورزيدن و فخر و مباهات كردن بر آدم ابو البشر،بر تمام متكبران تقدم داشته است،و نيز مىفرمايد:او پايۀ عصبيت را بنا كرد و تعصبهاى نارواى بقيۀ افراد جامعه كه به اصل و نسب و ريشۀ خود مىنازند بر همين منوال است.
و نازع اللّه رداء الجبريه :شيطان به سبب تكبر و خود بزرگ بينىاش در مقابل عزت و عظمت الهى به نزاع برخاست چنان كه گذشت.
واژههاى منازعه و رداء به عنوان استعاره به كار رفته است.
و ادّرع لباس التّعزّز ،در اين عبارت تكبر و به خود باليدن ابليس را تشبيه
به پوششى براى وى كرده،و به اين دليل واژۀ زرهپوشى را برايش استعاره آورده و كلمۀ لباس را هم به عنوان ترشيح آن ذكر فرموده است و نيز در جملۀ:
خلع قناع التذلل ،خلع استعاره و قناع ترشيح آن است يعنى شيطان نقاب فروتنى و بندگى در پيشگاه حق را كه همچون حجابى براى حفظ آبروى بندگى او بود از صورت خود بدور افكند و خود را رسواى خاص و عام كرد .
ا لا ترون...بترفّعه ،در اين عبارات حضرت وجوهى را بيان فرموده است كه خداوند شيطان را به علت كبر و خود پسنديش پست و خوار كرده است و آن وجوه از اين قرار است:
الف-پس از آن كه او را از بهشت بيرون فرستاد،در دنيا مورد لعنت قرارش داد،و فرمود: «اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً مَدْحُوراً» (1)» ب-در آخرت براى وى زبانۀ آتش مهيا كرد،و گفت: «لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ » (2)».
و لو اراد اللّه...على الملائكه ،اين جمله استدلال به صورت قياس استثنايى مركب از دو شرطيۀ متصله مىباشد كه صغراى آن دو از و لو اراد اللّه...
لفعل،و كبراى آن از و لو فعل نا آخر مىباشد و تالى كبرى مركب از دو جمله است كه يكى بر ديگرى عطف شده است،و معناى مقدمۀ صغرى اين است كه اگر خداوند پيش از آفرينش آدم اراده مىكرد كه او را از نور شفاف لطيفى بيافريند كه چشمها را خيره كند و زيباييش خردها را دچار حيرت سازد و از عطرى به وجود آورد كه بوى خوشش روحها را تازه كند و از گل و خاك تيره و تاريك او را نيافريند،مىتوانست،زيرا اين امر براى خداوند مقدر و ممكن است.
در عبارت امام كه تعبير به آفرينش از نور مىفرمايد احتمال ديگرى نيز داده شده است كه مراد آفرينش روحانى و مجرّد از مادۀ ظلمانى باشد،و اين معمول است كه گاهى از مجردات تعبير به نور مىشود مثلا مىگويند:انوار خدا و انوار جلال او،و انوار حضرته و نيز مىگويند:فلانى ما را به نور علمش روشن ساخت و همچنين از مجردات تعبير به بوييدنى هم مىشود و مىگويند فلانى رايحۀ علم را بو نكرده است و تعبير به طعم نيز مىشود و مىگوييد:فلان فرد شيرينى دانش را نچشيده است و در تمام اينها براى تقريب به ذهن لفظ محسوس را استعاره براى معقول آوردهاند.
معناى مقدمۀ كبرى اين است كه اگر اين كار را مىكرد و آدم را چنان كه گفته شد مىآفريد گردنهاى فرشتگان و همچنين،ابليس در برابرش خاضع مىشد ولى در اين صورت خضوع فرشتگان به خاطر اصل خلقت و شرافت مادّى حضرت آدم بود نه براى فرمان الهى و در اين حالت ملائكه نمىتوانستند بر خداوند اشكال كنند كه چرا كسى را مىآفرينى كه در زمين فساد مىكند و خونريزى راه مىاندازد،و شيطان قادر نبود به دليل اصل آفرينش خود بر او فخر فروشى كند و نيز امتحان ملائكه در مورد وى آسانتر برگزار مىشود به دو علت:
الف-طبيعى است كه اگر كسى را دستور دهند كه در برابر پايينتر از خود اظهار كوچكى كند حاضر نيست و از اين رو سجدۀ ملائكه در برابر آدم تا حدّى ناگوار بود،ولى با اين فرض كه در شرافت اصل خلقت از آنان كاستى نداشته و شبيه آنان بود به سادگى براى خضوع در برابر وى تسليم مىشدند.
ب-آنچه كه مانع تسليم شدن ملائكه براى خضوع در برابر آدم بود، ناآگاهى آنها از راز آفرينش وى بود چون از نظر اصل خلقت غير از آنان بود نمىدانستند كه صلاحيت براى خليفة اللهى دارد و از اين رو بر خداوند راجع به آفرينش او،اشكال گرفتند و حق تعالى در پاسخ آنان فرمود:من چيزهايى
مىدانم كه شما بر آن آگاهى نداريد،ولى با فرض اين كه خداوند آدم را از مادۀ نورى مناسب با اصل خلقت ملائكه مىآفريد بر سرّ آفرينش وى آگاهى داشتند و بر خداوند اشكال نمىگرفتند و تسليم آنان در مقابل فرمان حق تعالى براى سجدۀ در برابر آدم آسانتر بود.پس از بيان اين مطلب امام مىفرمايد:اما خداوند سبحان بندگان خود را به امورى مورد آزمايش قرار مىدهد كه راز آن را نمىدانند،و با اين سخن مىفهماند كه حق تعالى نخواست آدم را از نور بيافريند و ارادهاش آن بود كه فرشتگان خود را به سجدۀ بر آدم بيازمايد،با آن كه هيچ توجّه به اصل و غرض از اين تكليف نداشتند.مقصود از اين قياس استثنايى توجه به اين است كه خداوند آفرينش آدم را از نور اراده نكرده است،و اين معنا از اين نتيجه به دست مىآيد كه اگر خدا خلقت آدم را از نور اراده مىكرد،همه در مقابلش خضوع مىكردند و آزمايش بر فرشتگان آسان مىشد، امّا اين امر،تحقّق نيافت،پس ارادۀ خدا بر آفرينش آدم از نور تعلق نگرفت.
نصب اين چند واژه:تمييزا،نفيا و ابعادا بنا بر مفعول له است يعنى خدا فرشتگان را آزمايش كرد تا مطيع را از عاصى مشخص سازد و خصيصۀ زشت كبر و خودخواهى را از آنان دور كند.توفيق از خداوند است.
فَاعْتَبِرُوا بِمَا كَانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ؟بِإِبْلِيسَ؟- إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِيلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهِيدَ- وَ كَانَ قَدْ عَبَدَ اللَّهَ سِتَّةَ آلاَفِ سَنَةٍ- لاَ يُدْرَى أَ مِنْ سِنِي الدُّنْيَا أَمْ مِنْ سِنِي الْآخِرَةِ- عَنْ كِبْرِ سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ- فَمَنْ ذَا بَعْدَ؟إِبْلِيسَ؟ يَسْلَمُ عَلَى اللَّهِ بِمِثْلِ مَعْصِيَتِهِ- كَلاَّ مَا كَانَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِيُدْخِلَ الْجَنَّةَ بَشَراً- بِأَمْرٍ أَخْرَجَ بِهِ مِنْهَا مَلَكاً- إِنَّ حُكْمَهُ فِي أَهْلِ السَّمَاءِ وَ أَهْلِ الْأَرْضِ لَوَاحِدٌ- وَ مَا بَيْنَ اللَّهِ وَ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ هَوَادَةٌ- فِي إِبَاحَةِ حِمًى حَرَّمَهُ عَلَى الْعَالَمِينَ فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللَّهِ عَدُوَّ اللَّهِ أَنْ يُعْدِيَكُمْ بِدَائِهِ- وَ أَنْ يَسْتَفِزَّكُمْ بِنِدَائِهِ وَ أَنْ يُجْلِبَ عَلَيْكُمْ بِخَيْلِهِ
وَ رَجْلِهِ- فَلَعَمْرِي لَقَدْ فَوَّقَ لَكُمْ سَهْمَ الْوَعِيدِ- وَ أَغْرَقَ إِلَيْكُمْ بِالنَّزْعِ الشَّدِيدِ- وَ رَمَاكُمْ مِنْ مَكَانٍ قَرِيبٍ- فَقَالَ «رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ» - قَذْفاً بِغَيْبٍ بَعِيدٍ وَ رَجْماً بِظَنٍّ غَيْرِ مُصِيبٍ- صَدَّقَهُ بِهِ أَبْنَاءُ الْحَمِيَّةِ وَ إِخْوَانُ الْعَصَبِيَّةِ- وَ فُرْسَانُ الْكِبْرِ وَ الْجَاهِلِيَّةِ- حَتَّى إِذَا انْقَادَتْ لَهُ الْجَامِحَةُ مِنْكُمْ- وَ اسْتَحْكَمَتِ الطَّمَاعِيَّةُ مِنْهُ فِيكُمْ فَنَجَمَتِ الْحَالُ مِنَ السِّرِّ الْخَفِيِّ إِلَى الْأَمْرِ الْجَلِيِّ- اسْتَفْحَلَ سُلْطَانُهُ عَلَيْكُمْ- وَ دَلَفَ بِجُنُودِهِ نَحْوَكُمْ- فَأَقْحَمُوكُمْ وَلَجَاتِ الذُّلِّ- وَ أَحَلُّوكُمْ وَرَطَاتِ الْقَتْلِ- وَ أَوْطَئُوكُمْ إِثْخَانَ الْجِرَاحَةِ طَعْناً فِي عُيُونِكُمْ- وَ حَزّاً فِي حُلُوقِكُمْ وَ دَقّاً لِمَنَاخِرِكُمْ- وَ قَصْداً لِمَقَاتِلِكُمْ وَ سَوْقاً بِخَزَائِمِ الْقَهْرِ- إِلَى النَّارِ الْمُعَدَّةِ لَكُمْ- فَأَصْبَحَ أَعْظَمَ فِي دِينِكُمْ حَرْجاً- وَ أَوْرَى فِي دُنْيَاكُمْ قَدْحاً- مِنَ الَّذِينَ أَصْبَحْتُمْ لَهُمْ مُنَاصِبِينَ وَ عَلَيْهِمْ مُتَأَلِّبِينَ- فَاجْعَلُوا عَلَيْهِ حَدَّكُمْ وَ لَهُ جِدَّكُمْ- فَلَعَمْرُ اللَّهِ لَقَدْ فَخَرَ عَلَى أَصْلِكُمْ- وَ وَقَعَ فِي حَسَبِكُمْ وَ دَفَعَ فِي نَسَبِكُمْ- وَ أَجْلَبَ بِخَيْلِهِ عَلَيْكُمْ وَ قَصَدَ بِرَجِلِهِ سَبِيلَكُمْ- يَقْتَنِصُونَكُمْ بِكُلِّ مَكَانٍ وَ يَضْرِبُونَ مِنْكُمْ كُلَّ بَنَانٍ- لاَ تَمْتَنِعُونَ بِحِيلَةٍ وَ لاَ تَدْفَعُونَ بِعَزِيمَةٍ- فِي حَوْمَةِ ذُلٍّ وَ حَلْقَةِ ضِيقٍ- وَ عَرْصَةِ مَوْتٍ وَ جَوْلَةِ بَلاَءٍ- فَأَطْفِئُوا مَا كَمَنَ فِي قُلُوبِكُمْ- مِنْ نِيرَانِ الْعَصَبِيَّةِ وَ أَحْقَادِ الْجَاهِلِيَّةِ- فَإِنَّمَا تِلْكَ الْحَمِيَّةُ تَكُونُ فِي الْمُسْلِمِ- مِنْ خَطَرَاتِ الشَّيْطَانِ وَ نَخَوَاتِهِ وَ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِهِ- وَ اعْتَمِدُوا وَضْعَ التَّذَلُّلِ عَلَى رُءُوسِكُمْ- وَ إِلْقَاءَ التَّعَزُّزِ تَحْتَ أَقْدَامِكُمْ- وَ خَلْعَ التَّكَبُّرِ مِنْ أَعْنَاقِكُمْ- وَ اتَّخِذُوا التَّوَاضُعَ- مَسْلَحَةً بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ عَدُوِّكُمْ؟إِبْلِيسَ؟ وَ جُنُودِهِ- فَإِنَّ لَهُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ جُنُوداً وَ أَعْوَاناً- وَ رَجْلاً وَ فُرْسَاناً- وَ لاَ تَكُونُوا كَالْمُتَكَبِّرِ عَلَى ابْنِ أُمِّهِ- مِنْ غَيْرِ مَا فَضْلٍ جَعَلَهُ اللَّهُ فِيهِ- سِوَى مَا أَلْحَقَتِ الْعَظَمَةُ بِنَفْسِهِ مِنْ عَدَاوَةِ الْحَسَدِ- وَ قَدَحَتِ الْحَمِيَّةُ فِي قَلْبِهِ مِنْ نَارِ الْغَضَبِ- وَ نَفَخَ الشَّيْطَانُ فِي أَنْفِهِ مِنْ رِيحِ الْكِبْرِ- الَّذِي أَعْقَبَهُ اللَّهُ بِهِ النَّدَامَةَ- وَ أَلْزَمَهُ آثَامَ الْقَاتِلِينَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ أَلاَ وَ قَدْ أَمْعَنْتُمْ فِي الْبَغْيِ وَ أَفْسَدْتُمْ فِي الْأَرْضِ- مُصَارَحَةً لِلَّهِ بِالْمُنَاصَبَةِ- وَ مُبَارَزَةً لِلْمُؤْمِنِينَ بِالْمُحَارَبَةِ- فَاللَّهَ اللَّهَ فِي كِبْرِ الْحَمِيَّةِ وَ فَخْرِ الْجَاهِلِيَّةِ- فَإِنَّهُ مَلاَقِحُ الشَّنَئَانِ وَ مَنَافِخُ الشَّيْطَانِ- الَّتِي خَدَعَ بِهَا الْأُمَمَ الْمَاضِيَةَ وَ الْقُرُونَ الْخَالِيَةَ- حَتَّى أَعْنَقُوا فِي حَنَادِسِ جَهَالَتِهِ وَ مَهَاوِي ضَلاَلَتِهِ- ذُلُلاً عَنْ سِيَاقِهِ سُلُساً فِي قِيَادِهِ- أَمْراً تَشَابَهَتِ الْقُلُوبُ فِيهِ وَ تَتَابَعَتِ الْقُرُونُ عَلَيْهِ- وَ كِبْراً تَضَايَقَتِ الصُّدُورُ بِهِ- أَلاَ فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ مِنْ طَاعَةِ سَادَاتِكُمْ وَ كُبَرَائِكُمْ- الَّذِينَ تَكَبَّرُوا عَنْ حَسَبِهِمْ وَ تَرَفَّعُوا فَوْقَ نَسَبِهِمْ- وَ أَلْقَوُا الْهَجِينَةَ عَلَى رَبِّهِمْ
وَ جَاحَدُوا اللَّهَ عَلَى مَا صَنَعَ بِهِمْ- مُكَابَرَةً لِقَضَائِهِ وَ مُغَالَبَةً لِآلاَئِهِ- فَإِنَّهُمْ قَوَاعِدُ أَسَاسِ الْعَصَبِيَّةِ- وَ دَعَائِمُ أَرْكَانِ الْفِتْنَةِ وَ سُيُوفُ اعْتِزَاءِ الْجَاهِلِيَّةِ- فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لاَ تَكُونُوا لِنِعَمِهِ عَلَيْكُمْ أَضْدَاداً- وَ لاَ لِفَضْلِهِ عِنْدَكُمْ حُسَّاداً- وَ لاَ تُطِيعُوا الْأَدْعِيَاءَ الَّذِينَ شَرِبْتُمْ بِصَفْوِكُمْ كَدَرَهُمْ- وَ خَلَطْتُمْ بِصِحَّتِكُمْ مَرَضَهُمْ وَ أَدْخَلْتُمْ فِي حَقِّكُمْ بَاطِلَهُمْ- وَ هُمْ أَسَاسُ الْفُسُوقِ وَ أَحْلاَسُ الْعُقُوقِ- اتَّخَذَهُمْ؟إِبْلِيسُ؟ مَطَايَا ضَلاَلٍ- وَ جُنْداً بِهِمْ يَصُولُ عَلَى النَّاسِ- وَ تَرَاجِمَةً يَنْطِقُ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ- اسْتِرَاقاً لِعُقُولِكُمْ وَ دُخُولاً فِي عُيُونِكُمْ- وَ نَفْثاً فِي أَسْمَاعِكُمْ- فَجَعَلَكُمْ مَرْمَى نَبْلِهِ وَ مَوْطِئَ قَدَمِهِ وَ مَأْخَذَ يَدِهِ
احباط:باطل ساختن جهد:كوشش كردن هواده:آشتى كردن استنفزّه:آن را سبك شمرد و طردش ساخت.
فوق السهم:براى تير،دندانهاى قرار داد كه محل قرار گرفتن زه كمان مىباشد.
نزع القوس نزعا:كمان را بطور كامل كشيد.
اغراق فى المدّ:كشيدن كامل و فراگير قذف:نسبت(بد)دادن(تهمت زدن) طماعيه:حرص و آز نجمت:آشكار شد دلف:راه رفت و نزديك شد.
اقحموكم:شما را با زور و قهر داخل كردند ولجات:جمع ولجه،جايى است مثل غار و مانند آن كه مسافران در ميان راه به آن جا پناه مىبرند و خود را از باران و غير آن محافظت مىكنند.
ورطات:جمع ورطه:بيابانى طولانى كه راه به جايى ندارد و نيز به معناى هلاكت مىآيد.
حزّ:قطع كردن خزائم:جمع خزامه:حلقهاى مويين كه در بينى شتر قرار مىدهند و آن را مهار مىكنند.
أورى:باب افعال از ورى آتش روشن ساخت.
مناصبة:دشمنى كردن و با هم جنگيدن در حقيقت هر يك آنها شرّ خود را در برابر ديگرى آماده ساخته است تألّب:جمع شدن حسب الرجل:آنچه كه انسان از مايههاى افتخار و مباهات آباء و اجداد خود مىداند اجلب عليه:جمع كرد حليه،صداهايى كه در جنگ و غارت كردن به كار مىرود.
حومة الشيء:عضو مهّم از الشيء و آنچه از آن كه بيشتر مورد توجه است و به همين معناست الحلقه للقوم عرصة موت:در آستانۀ مرگ قرار داشتن جوله:مثل حلقه به معناى جمعيت مهم و مورد توجه نخوه:تكبر و غرور نزع:تباه كردن نفث:دميدن بطور اندك و كمتر از فوت كردن مسلّحه:پاسداران مسلّح كه حافظ مرزها مىباشند و بر خود اين مكانها هم اطلاق مىشود امعان فى شيء:دور انديشى و ژرف نگرى در امرى است صارحه:كشف و آشكار شدن ملاقح:نرها،آبستن كنندهها،جمع ملقح،ممكن است مصدر ميمى باشد.
شنئان:بغض و دشمنى اعنق الجمل فى السير:شتر گردنش را كشيد و گامهايش را بزرگ ساخت حنادس:جمع حندس،شب بسيار تاريك ذلل:جمع ذليله فعيل به معناى مفعول است،رام شدگان سلس:جمع سلس،مطيع و نرم هجينه:كار قبيح و زشت،فعيل به معناى مفعول اعتزاء:خويشاوندى و نسبت يافتن به پدر يا قبيله أدعياء:جمع دعّى كسى كه به غير پدرش نسبت داده مىشود،زنا زاده
حلس:آنچه همراه شيء است از حلس البعير پارچۀ نازكى كه زير جهاز شتر مىگسترانند تا پشت آن را از زخم شدن نگهدارى كند.
عقوق:ستم كردن به پدر و ساير خويشان و خوددارى از نيكى به آنها
فصل دوم:در اين قسمت از خطبه امام(علیه السلام)به شنوندگان هشدار مىدهد كه از بدبختى شيطان پند بگيرند زيرا به سبب تكبر و تعصب بىجايش عبادتهاى چندين سالهاش باطل و در دنيا و آخرت مورد لعن و شماتت واقع شد،و نيز مردم را بر حذر مىدارد كه راه او را نروند گرد تكبر و خود پسندى نگردند كه اين خود ريشۀ بسيارى از صفتهاى زشت و اعمال ناروا و سرانجام سقوط در درۀ هلاكت ابدى خواهد بود.توفيق از خداوند است.
«از كار خدا در بارۀ شيطان پند و عبرت بگيريد،زيرا عبادتهاى طولانى و كوشش فراوان او را به دليل يك ساعت سركشى و تكبر،باطل و بىاثر ساخت،با اين كه شش هزار سال خدا را عبادت كرده بود كه معلوم نيست از سالهاى دنيا بوده، يا آخرت،پس چه كسى بعد از ابليس،با انجام دادن مانند گناه او،از عذاب الهى سالم خواهد ماند؟هرگز نخواهد شد كه خداوند سبحان،انسانى را به بهشت وارد سازد به سبب كارى كه به وسيلۀ آن فرشتهاى را از آن بيرون كرد.حكم خداوند در ميان اهل آسمان و زمين يكى است و بين او با هيچ يك از آفريدگانش،در روا داشتن آنچه بر جهانيان حرام فرموده است سازشى نيست(كه آنچه بر همه حرام كرده بر او مباح كند) پس،از دشمن خدا(شيطان)بترسيد،كه،مبادا شما را به درد خود گرفتار سازد و با ندايش شما را نگران كند و با لشكريان سواره و پيادۀ خويش اطرافتان را فرا گيرد،به جان خودم سوگند كه تير شرّش را براى جان شما به چلّه كمان نهاده و آن را به جانب شما سخت كشيده و از نزديك شما را هدف قرار داده و گفته است:
«رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ» (1)»او،بىانديشه از آيندۀ دور غيبگويى كرده،و با پندارى غير واقع سنگ انداخته است و فرزندان نخوت و برادران عصبيت،و سواران گردنكش و جاهليت او را تصديق كردند،تا اين كه سركشهاى شما از او پيروى كردند،و حرص و طمع او،در شما پا بر جا شد، پس راز نهان آشكار شد و تسلط او بر شما قوت يافت و سپاه خود را به سوى شما نزديك آورد و لشكريان وى شما را در غارهاى ذلت و خوارى جا دادند و در گودالهاى مرگ انداختند،و با زخمهاى سنگين كه از نيزه زدن در چشمها و بريدن گلوها و كوبيدن بينيها و انداختنتان در قتلگاهها،در شما ايجاد كردند پايمالتان ساختند،چرا كه اراده داشتند شما را با حلقههاى مهار قهر و خشم كه در بينى مىنهند به سوى آتشى كه برايتان آماده شده است بكشانند.بنا بر اين شيطان براى زخم زدن در دين شما بزرگتر و به علت آتش افروختن در دنياى شما افروزندهتر از كسانى است كه شما آشكارا با آنها دشمنيد و بر آنان حمله مىكنيد، پس شدت خود را عليه او،و سعى و كوششتان را به منظور دفع او به كار بريد،به خدا سوگند كه او بر اصل و ريشۀ شما فخر و مباهات كرد و در قدر و منزلت شما نكوهش وارد ساخت،و بر نسب شما ايراد گرفت و سواران خود را براى حمله بر شما گسيل كرد و با پيادگان خود،راه شما را بست.آنان در هر جا شما را شكار كرده و به دام مىاندازند و سر انگشتانتان را مىزنند،و با هيچ چارهجويى نمىتوانيد سر،باز زنيد و با هيچ ارادهاى نمىتوانيد شرّشان را از خود دفع كنيد، در حالى كه شما در انبوه بيچارگى و خوارى و تنگاتنگ مرگ و جولانگاه بلا و سختى گرفتاريد،پس آتشهاى عصبيت و كينههاى زمان جاهليت را كه در سينههايتان پنهان است خاموش كنيد،زيرا اين خود پسندى و تكبر در وجود مسلمان از وساوس و نخوتهاى شيطان و تباهيها و دميدنهاى اوست و تصميم گيريد كه فروتنى را روى سرهايتان نهيد و كبر و غرور را به زير لگدهايتان
1) سوره حجر(15)آيه(39) [1]يعنى:پروردگارا چون تو مرا گمراه كردى من نيز گناهان را بر بنى آدم در زمين مىآرايم و تمامشان را گمراه مىكنم.
افكنيد و خودخواهى و گردنكشى را از گردنهايتان دور سازيد،و فروتنى و تواضع را به منزلۀ سلاح ميان خود و دشمنانتان:شيطان و لشكريانش،قرار دهيد،زيرا او را در هر جامعهاى لشكرها و ياران پياده و سوار مىباشد و مانند آن متكبر گردنكش (قابيل)بر فرزند مادرش نباشيد كه بر او تكبر ورزيد،بدون آن كه خداوند در او فزونى قرار داده باشد بجز تكبرى كه به دليل دشمنى حسد بر نفس او،وارد شد و از آتش خشم در دل وى تعصّب افروخته شد و شيطان باد كبر و غرور در بينى او دميد تا بالاخره خداوند او را از كار خود پشيمان ساخت و گناه كشندگان تا روز قيامت را بر گردن او نهاد،بهوش باشيد كه شما در ستمگرى زياده روى كرديد و در روى زمين فساد بر پا ساختيد،در حالى كه دشمنى با خدا را آشكار كرده و براى جنگ با مؤمنان برخاستيد،پس در بارۀ گردنكشى برخاسته از تعصب بيجا و بر خود باليدنهاى جاهلانه از خداوند بترسيد،زيرا تكبر و خودخواهى توليد كنندۀ دشمنى و دميدنگاه شيطان است كه به آن سبب امتهاى گذشته و پيشينيان را فريب داد،تا جايى كه در تاريكيهاى نادانى و دامهاى گمراهى او گرفتار شدند،در حالى كه به هر جا او براند، رامند و هر جا بكشاند روانند،آرى اين بلايى است همگانى كه دلها در آن هماننداند و گذشتگان در پى آن شتافتند و به جانب خود پسندى رفتند كه سينهها به سبب آن تنگ شد.
بهوش باشيد و از پيروى كردن فرمانروايانتان بپرهيزيد،آنها كه به دليل جاه و مقام خود،تكبر ورزيدند و بالاتر از نسب خويش سرافرازى كردند و نسبتهاى ناروا به پروردگارشان دادند و احسانهاى خدا را بر خود انكار كردند تا با قضا و قدر او نبرد كنند و با نعمتهايش به مبارزه برخيزند پس به اين دليل،ايشان پايههاى بناى عصبيت و استوانههاى اركان فتنه و آشوب و شمشيرهاى افتخار و سرافرازى دوران جاهليت و نادانى مىباشند.
پس از خدا بترسيد،و بر نعمتهايى كه به شما داده است ناسپاس نباشيد و بر احسانهايى كه به شما ارزانى فرموده است حسد نورزيد و از بدان و ناكسان كه به دروغ خود را از سلالۀ اشراف دانند پيروى نكنيد،زيرا آنها اشخاصى مىباشند كه
شما،آب تيرۀ گل آلودشان را با آب صاف و پاكيزۀ خود آشاميده و بيماريشان را با تندرستى خويش مخلوط كرده و باطل و نادرستيشان را در راستى و درستى خود،داخل كرديد،در حالى كه آنان اساس و پايۀ فسق و همراهان گناه و ستمكارى مىباشند،كه شيطان ايشان را به منزلۀ شترهاى باركش گمراهى گرفت،و نيز آنان را سربازانى قرار داد كه با آنها بر مردم حمله كند و ترجمه كنندههايى كه بر زبان آنان سخن گويد،تا اين كه عقلهاى شما را بدزدد،و در چشمهايتان داخل شود و در گوشهايتان بدمد،پس شما را هدف و جاى پا و دستگيرۀ خود قرار دهد .»
فاعتبروا ،امام(علیه السلام)پس از شرح حال شيطان و مدت طولانى را كه در عبادت خداى تعالى به سر برده و بيان آنچه كه بر اثر تكبر و خود بزرگ بينى به سر او آمد تمام اعمالش باطل شد،و از رحمت بىپايان خدا دور و به لعنت ابدى دچار شد،در اين فصل از خطبۀ شريف شنوندگان خود را مامور كرده است كه از سرگذشت رقّت بار او پند و اندرز بگيرند و گرد اين خصلت ناپسند و ناروا نگردند بلكه با خود بيانديشند كه وقتى آن كه در جرگۀ فرشتگان بود و 6 هزار سال خداى را پرستش كرد،اما به دليل يك لحظه كبر و خود پسندى چنين وضعيتى پيدا كرد، افراد بشر كه عمر عبادتشان بسيار اندك است،اگر تكبّر ورزند به طريق اولى به اين سرنوشت گرفتار خواهند شد.
جهده الجهيد ،يعنى كوششى كه انجام داد و مشقت آن را تحمل كرد.
و كان قد عبد اللّه...الاخره ،سالهاى آخرت ممكن است اشاره به مدتهاى بسيار طولانى و مجاز باشد،شبيه روزهاى آخرت كه از آيات قرآن استفاده مىشود مثل: «وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمّا تَعُدُّونَ» (1)»و نيز مىگويد:
«فِي يَوْمٍ كانَ»
1) سوره حج(22)قسمتى از آيه(46) [1]يعنى:يك روز نزد پروردگارت به اندازه هزار سال از سالهايى است كه شما حساب مىكنيد.
«مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ» (1)»زيرا روزهاى عالم آخرت را نمىشود بر معناى حقيقى آن حمل كرد به دليل اين كه يك روز عبارت از زمان طلوع خورشيد تا هنگام پنهان شدن و غروب آن مىباشد ولى پس از فناى دنيا چنان كه ظاهر شرع بر آن حكم مىكند نه خورشيد و نه طلوع و غروبى براى آن باقى مىماند،و بنا بر عقيدۀ كسانى كه فلك و مدار ستارگان را براى هميشه باقى مىدانند نيز رستاخيز عبارت از جدايى نفوس از بدنها و يا حالاتى كه براى آنها پس از جدايى از بدن حاصل مىشود و بديهى است كه براى مجردات و مفارقات از مادۀ زمان و مكانى نيست تا اين كه روز و سالى داشته باشد،با اين فرض نيز بايد روز را حمل بر معناى مجازى كنيم كه زمان فرضى است و از مقايسۀ احوال آخرت با دنياى مادى و روزهاى آن به دست مىآيد از باب جانشين ساختن امر بالقوه به جاى بالفعل و به همين معناست زمانهايى كه دانشمندان علم كلام به آن تعبير كرده و گفتهاند:تقدم خداوند بر وجود جهان،به زمانهاى مفروضى است كه نهايتى برايش نيست،بنا بر اين روزى كه مقدارش پنجاه هزار يا هزار سال است اشاره به تفاوت حالات اشخاص است كه بر اثر سختى حساب و آسانى آن كه در نتيجۀ زيادى گناه يا عبادتها و اعمال خير متفاوت است يعنى براى آنان كه بار گناهشان سنگين و كارهاى نيكشان اندك و هول و هراسشان زياد است،آن روز بسيار طولانى است و از نظر آنان كه كفّۀ اعمال نيكشان بر گناهان مىچربد روز حساب و قيامت بسيار طولانى نيست،چنان كه ابن عباس مفسّر كبير در تفسير قول خداوند:روزى كه مقدار آن پنج هزار سال است مىگويد:مقصود روز قيامت است كه خداوند آن را براى كافران پنجاه هزار سال قرار داده است زيرا بر اثر گناه و معصيت حسابشان طولانى است و آن چنان در فشار و سختى قرار مىگيرند كه
1) سوره معارج(70)قسمتى از آيه(3) [1]يعنى:در روزى كه اندازۀ آن پنجاه هزار سال است.
در نظر آنان اين چنين طولانى مىشود و از ابى سعيد خدرى نقل شده است كه حضور پيامبر اكرم عرض شد،چه بسيار طولانى است پنجاه هزار سال روز قيامت! حضرت فرمود:سوگند به آن كه جانم در دست قدرت اوست روز قيامت براى مؤمن بسيار سهل و آسان است حتى از انجام دادن يك نماز واجب كه در دنيا بجا مىآورد آسانتر است،آرى اينها دلالت دارد بر آن كه مراد از كلمۀ يوم زمان فرضى و تصوّرى است و گر نه زمان حقيقى به اين اندازه تفاوت پيدا نمىكند.پس از بيان مطلب،مىگوئيم:در بارۀ عبادت ابليس و ملائكه كه در حديث و خطبۀ اوّل چنين گفتيم آنها به زمين فرود آمدند،طايفۀ جن را به سوى درياها و سر كوهها،راندند و خود مدت زمانى خدا را در زمين عبادت كردند دو احتمال وجود دارد.
الف-اين كه عبادت،روحانى بوده كه زمانى را اشغال نمىكند بلكه شامل حالاتى شبيه زمان مىباشد و ابليس خدا را پيش از آفرينش آدم در زمانهاى مفروضى عبادت كرده كه اندازۀ آن شش هزار سال مىباشد.
ب-احتمال ديگر آن كه عبادت جسمانى باشد و در زمانهاى دنيا باشد كه مقدارش به اندازۀ پنجاه هزار سال از سالهاى دنيا باشد.
لا يدرى در نسخۀ منقول از مرحوم سيد رضى بر وجه معلوم ضبط شده است ولى در نسخههاى ديگر به طريق مجهول نقل شده،بنا بر فرض اول لازمهاش آن است كه خود شيطان نمىداند كه آن سالها از چه سنخ زمانى بوده است ولى بنا بر نسخۀ دوم كه مجهول باشد ممكن است خود او بداند ولى ديگران ندانند خلاصه آن كه در اين مطلب چند احتمال و ترديد وجود دارد.
1-عبادت ابليس قبل از آدم،روحانى باشد يا جسمانى.
2-زمان عبادت حالت فرضى بوده است يا موجودى واقعى.
3-بر تقدير اخير،مراد از شش هزار سال،سالهاى متعارف نزد ما باشد يا سالهايى كه قبل از خلقت آدم مرسوم بوده است كه هر سالى هزار سال يا پنجاه هزار سال از سالهاى ميان ما باشد،وقتى كه اين همه احتمال در مطلبى وجود داشته باشد،يقين به هيچ كدام پيدا نمىشود،بدين علت حضرت تعبير به لا يدرى غير معلوم فرموده است اما ديگرى از شارحان نهج البلاغه مىگويد:از اين كه امام آن مدت را شش هزار سال تعيين كرده و سپس فرموده است كه معلوم نيست از چه سالهايى باشد،چنين بر مىآيد كه اين مطلب را يا بطور اجمال از پيامبر اكرم بدون شرح و تفصيل شنيده بوده است،و يا اين كه به وجه كامل آن را مىدانسته،اما آن را از مردم پنهان ساخته است،زيرا مىداند كه درك كردن سالهاى آخرت براى آنان بسيار دشوار و غير قابل هضم است زيرا در صورتى كه عبادت شيطان شش هزار سال و هر روزى از آن سالها پنجاه هزار سال به سالهاى دنيا باشد،حاصل ضرب شش هزار سال در سيصد و شصت روز كه در پنجاه هزار ضرب شده باشد،يك صد و هشت هزار ميليون سال مىشود كه عددى بسيار سنگين است و بر فرضى كه اندازۀ هر روز را هزار سال بدانيم از ضرب شش هزار سال در سيصد و شصت هزار،دو هزار و صد و شصت ميليون سال مىشود كه اين نيز بر ذهنها گران مىآيد،از اين رو حضرت تفصيل مطلب را براى مردم بيان نفرمود .
فمن...معصيته ،در اين جمله از راه استفهام انكارى هيچ شخصى را كه متصف به صفت ناپسند تكبر باشد از لعنت و عقوبت الهى سالم و بر كنار نمىداند،و جملۀ يسلم على اللّه،يعنى اين كه به سوى خدا برگردد،در حالى كه از لعنت و عذاب او سالم باشد،چنان كه وقتى چيزى سالم به سوى تو برگشت و خراب و تلف نشده بود،مىگويى سلم علىّ هذا لشيء.حرف باء در عبارت بمثل معصيته،براى مصاحبت است يعنى چه كسى سالم از كيفر الهى به سوى او
بر مىگردد با اين كه گناهى مانند گناه ابليس همراه خود داشته مثل او متكبّر باشد و امر حق تعالى را مخالفت كند.
واژۀ كلاّ نيز براى ردّ كسى است كه ممكن است سالم ماندن از عذاب را براى چنين شخصى جايز بداند،و اين مطلب را با جملۀ:ما كان اللّه...ملكا، تفسير و شرح فرموده است يعنى هرگز چنين نيست كه خداوند داخل بهشت سازد،بشرى را كه همراه با گناهى باشد كه به خاطر آن فرشتهاى (1)را از بهشت بيرون كرده است،و اين گناهان خصلت ناپسند تكبر است.جملۀ امام(علیه السلام)در اين مورد به عنوان يك قضيۀ سالبۀ عرفيۀ عامّه بيان شده است كه معنايش اين است:
هيچ انسانى تا هنگامى كه متّصف به صفت كبر باشد داخل بهشت نمىشود بنا بر اين اگر پيوسته اين صفت همراه او باشد مثل كسى كه با كفر بميرد هرگز داخل بهشت نمىشود،ولى اگر دوام نيابد و بدون آن از دنيا برود،مىتوان گفت كه داخل بهشت مىشود،و در اين هنگام قول كسانى كه اين سخن امام را دليل بر آن مىگيرند كه گناهكاران و فاسقان اهل اسلام هميشه در جهنمند ارزش و اعتبارى ندارد.امّا اين كه تمام عبادات و اعمال گذشتۀ او باطل شد به دليل كفر او بود نه تكبرش چنان كه قرآن از آن پرده بر مىدارد «إِلاّ إِبْلِيسَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ» (2)اكنون اگر گفته شود كه سخن امام(علیه السلام)دلالت دارد بر اين كه بطلان عبادات گذشتۀ ابليس و بيرون راندن او از بهشت به دليل تكبرش بوده است نه كفر او،جوابش آن است كه گر چه پايه و اساس آن،تكبر بوده اما تكبر در برابر امر خدا و كوچك شمردن دستور او و اطاعت نكردن فرمان وى،مبارزۀ
با خدا و كفر صريح مىباشد زيرا در برابر حق تعالى ايستاد و گفت:آيا براى بشرى سجده كنم كه او را از گل و لاى كهنه آفريدى؟بنا بر اين تكبر وى سبب كفر،و كفر هم باعث حبط عمل و لعنت شدن او و خارج شدنش از بهشت شد .
انّ حكمه فى اهل السماء...لواحد ،حكم حق تعالى در افاضۀ خير و شر، بر آنان كه استحقاق و آمادگى در برابر اين دو امر دارند،خواه در آسمان باشد و خواه در زمين،يكى است و فرقى نمىكند.پى هر كس آمادۀ خير يا شرّ است به آن سوى مىرود.
و ما بين اللّه...السالمين ،يعنى ميان او،و هيچ يك از آفريدگانش صلح و سازشى نيست كه او را استثنا كند و آنچه را بر ديگران حرام كرده براى او مباح سازد زيرا سازشكارى از علامتهاى ترس و نياز است كه هر دو بر خداوند محال و ناروا مىباشد.
برخى از شارحان گفتهاند:آنچه از قرآن و روايات در بارۀ احباط و بطلان اعمال آمده،حمل بر آن شده است كه فاعل به بعضى از شرايط لازم فعل اخلال رسانده و آن را چنان كه وظيفه داشته انجام نداده و يا بدون بصيرت و يقين بلكه از روى گمان و تخمين بجا آورده و خلاصه بر وجهى واقع نشده است كه استحقاق ثواب داشته باشد نه اين كه آن را بر وجه صحيح و مستحق ثواب انجام داده و سپس باطل شده باشد،زيرا اين امرى است كه طبق برهان و دليل عقلى محال و غير ممكن است .
پس از آن كه حضرت مردم را توجه داد كه از سرگذشت شيطان و بدبختيهايى كه به سبب گناه و خود خواهى و تكبر،بر سرش آمده،عبرت بگيرند، هم اكنون آنان را از اين دشمن خدا،بر حذر مىدارد كه مبادا آنان نيز به اين درد مبتلا شوند.دشمنى او با خدا،همان دورى از اطاعت دستورهاى او،و
رو آوردن به مخالفت و معصيت وى مىباشد.در عبارت متن از تكبر،تعبير به بيمارى شده است،زيرا اين صفت ناپسند يك بيمارى روانى است كه از امراض جسمى بسيار دردناكتر مىباشد.
عبارت ان يعديكم در محل نصب بدل از عدوّ است و از قطب راوندى نقل شده است كه مفعول دوم براى فعل احذروا مىباشد ولى درست نيست، زيرا اين فعل متعدى به دو مفعول نمىشود.
بخيله و رجله ،كنايه از ياران شيطان است كه گمراه و گمراه كنندهاند و مردم را با وساوس خود به كوره راههاى پر پيچ و خم تاريكى و ضلالت مىكشانند .
فلعمرى...الشديد ،در اين عبارت واژۀ سهم،كه به معناى تير است استعاره از وسوسههاى شيطانى و آرايشگريهاى اوست كه در پيشگاه حق تعالى فرزندان آدم را به آن،تهديد كرد و گفت: «لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ» (1).
وجه استعاره آن است كه ابليس اين وسوسهها را جلو روى انسانها جلوه مىدهد و روح آنان را تحت تأثير قرار مىدهد و باعث هلاكت و تباهى آنها در آخرت مىشود چنان كه تير به روى كسى بياندازند و او را به هلاكت برسانند.واژههاى تفويق ، اغراق ، نزع و رمى را كه معانى آنها در قسمت لغات ذكر شد به عنوان ترشيح براى اين استعاره ياد فرموده است.منظور از مكان نزديكى كه شيطان از آن جا بنى آدم را هدف قرار داده همان است كه از پيامبر اكرم نقل شده است«كه شيطان مثل خون در باطن وجود انسانها در جريان است (2)»و نيز مىفرمايد.«اگر نه اين بود كه شيطانها بر دلهاى بنى آدم احاطه كردهاند فرشتگان آسمان را با ديدههاى دل خود مىديدند (3)»،مكانى از اين
نزديكتر نمىشود.كلمۀ فلعمرى كه مفيد قسم است به منظور اهميت موضوع و تاكيد آورده شده است.
«رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي» ،در معناى حرف باء وجوهى ذكر شده است:
1-به معناى قسم.حال اگر سؤال شود به چه دليل شيطان گمراهى را به خدا نسبت داد و چگونه مورد سوگند قرار گرفته است؟پاسخ آن است كه علم و قدرت و بقيۀ خصوصيات كه از آنها در گمراهى استفاده شده خداوند آنها را در وجود او آفريده و چون او خالق اسباب است از اين رو،اسناد گمراهى به وى صحيح مىباشد و اما اين كه اغواء مقسم به واقع شده،دو وجه ذكر شده است:
الف:ما موصوله و عائد صله حذف شده و معناى جمله آن است:سوگند به آنچه كه مرا به آن سبب گمراه ساختهاى،و مراد از آن دستور سجدۀ بر آدم مىباشد،زيرا در مقابل اين امر استكبار كرد و از معصيتكاران شد،پس در حقيقت مقسم به امر و فرمان خداوند مىباشد.
ب:كلمۀ ما مصدريه باشد و بطور مجاز و از راه اطلاق مسبّب بر سبب، امر حق تعالى را گمراهى نام نهاده و سپس اين امر را به اعتبار امر و تكليف نه به اعتبار گمراهى مورد سوگند قرار داده است.
2-معناى دوم حرف باء،سببيّت است يعنى به سبب گمراهيم چنين مىكنم، چنان كه مىگويند:بطاعته ليدخل الجنه و بمعصيته ليدخل النار يعنى به سبب اطاعتش بايد داخل بهشت شود و به سبب گناهش بايد داخل دوزخ شود.
مفعول لأزيننّ ،الباطل بوده و حذف شده يعنى سوگند اين است كه آن چنان باطل را براى بنى آدم آرايش مىدهم تا به انجام دادنش اقدام كنند.
3-به معناى سببيّت اما فعل اقسم محذوف باشد و معنايش چنين است:
به سبب تكليفى كه براى من معين ساختى كه باعث گمراهى من شد اكنون قسم ياد مىكنم كه باطل را براى اولاد آدم در روى زمين آرايش خواهم داد.
قذفا بغيب بعيد ،قذفا مصدر جانشين حال است،و فعلش محذوف است يعنى شيطان كه اين حرفها را گفت در حالى بود كه از روى تخمين از آينده دور و پنهان سخن مىگفت چنان كه خداوند مىفرمايد: «وَ يَقْذِفُونَ بِالْغَيْبِ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ» (1)مفسران گفتهاند:غيب در اين عبارت به معناى ظنّ و گمان است اما اين درست نيست به دليل اين كه اطلاق لفظ غيب بر ظنّ مجاز است و موقعى لفظ حمل بر مجاز مىشود كه حقيقت جا نداشته باشد اما در اين جا مانعى براى معناى حقيقى آن نيست زيرا معناى حقيقى غيب چيزى است كه از نظر مردم پنهان باشد و آن را ندانند پس اظهار مطلب در بارۀ هر چه كه نمىدانند قذف به غيب شمرده مىشود،و چون ابليس امورى را ادّعا مىكرد كه نمىدانست در آينده انجام خواهد داد يا نه،از اين بابت ادعاهاى وى را انداختن شيئى نامحسوس از جاى بسيار دور خواندهاند،اما جملۀ بعد در نسخه سيد رضى، بظنّ مصيب ،نقل شده،يعنى:از روى گمان درست،اما در بيشتر نسخهها بظن غير مصيب ،آمده كه اين وجه با عبارت قبل بغيب بعيد مناسبتر مىآيد،زيرا آنچه كه از پنهانى دور گفته مىشود گمان درستى آن كمتر است.
اكنون اگر سؤال شود كه چرا حضرت حرفهاى شيطان را گمان نابجا و غير مصيب خوانده است با آن كه وى پيوسته مقاصد شوم خود را عملى كرده و به گمراه كردن مردم اشتغال دارد چنان كه خداوند نيز مىفرمايد: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ» (2)،در پاسخ چند وجه مىتوان بيان كرد.
1-منظور از ظنّ غير مصيب،عدم علم است چون آنچه معمولا درست در مىآيد،علم و يقين است نه مظنّه و گمان پس معناى سخن حضرت آن است
كه شيطان بر طبق ظن و گمان حرف مىزد نه از روى علم و يقين.
2-به گفتۀ يكى از شارحان غير مصيب بودن آن به اين دليل است كه گمان مىكرد گمراه كردن مردم به دست اوست و به همين سبب گفت:همۀ آنان را گمراه مىسازم،و حال آن كه مردم به اختيار خود راه باطل را پيش گرفتند، و او اگر چه در اين گمان،كه گمراهى انسانها به اختيار اوست،خطا كرد امّا، گمان او در بارۀ اصل گمراه شدن گمراهان با گمراه شدنشان تحقّق يافت.
3-چون هدف امام(علیه السلام)از بيان اين مطلب نكوهش شيطان و وادار كردن مردم به دشمنى با او است لذا در كلمۀ أجمعين توقّف فرموده به اين معنا كه ابليس گمان كرد همۀ مردم را گمراه خواهد كرد و امّا اين كه پس از تهديد براى گمراه كردن همۀ فرزندان آدم بندگان خالص را استثنا كرد،بر طبق ظن و گمان خودش نبود،بلكه از باب تصديق سخن پروردگار بود كه فرمود: «إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ» (1)»و بديهى است كه اين گمان شيطان نيز گمان فاسدى بود زيرا او فقط توانست برخى از انسانها را گمراه كند نه همه را.
4-برخى ديگر از شارحان گفتهاند گمان نابجاى ابليس به اين دليل است كه وقتى تهديد كرد و گفت:همه را گمراه مىكنم،مقصودش شرك به خدا بود و هنگامى كه گفت:بجز بندگان با اخلاصت،منظورش معصومين از گناه بود كه دسترسى به آنان ندارد،پس در حقيقت به گمان او،مردم فقط دو گروه مىباشند مشرك و معصوم،و اين ظنّ غير مصيب و انديشۀ ناصوابى است زيرا گروههاى بسيارى هستند كه نه مشركند و نه معصوم .
صدّقه به أبناء الحميّة ،حميت به معناى عصبانيت و خشم و غضب مىباشد،متكبّر در حقيقت از اين خشمناك است كه تصور مىكند كسى بر او
1) سوره حجر(15)قسمتى از آيه(41) [1]يعنى:همانا بر بندگان خاصّ من تو را تسلطى نخواهد بود.
برترى پيدا مىكند كه خود،خويشتن را از او بالاتر مىداند و همين تصور او را مىآزارد و مايۀ خشم او مىشود،بنا بر اين،حميّت از لوازم تكبّر است،صاحبان اين صفت ناپسند را از باب استعاره أبناء و فرزندان خوانده است زيرا همچنان كه فرزندان پيوسته با مادرانشان مىباشند اينان نيز هميشه ملازم با اين صفت هستند چنان كه گويا در اصل و ريشه از آن به وجود آمدهاند،و اين گروه با انجام دادن گناهان و داشتن صفات ناپسند و انحراف از راه حق،خيالات نادرست شيطان را بر كرسى صحت و درستى نشاندند.
و إخوان العصبيّه ،در معناى كلمۀ اخوان،دو احتمال وجود دارد:
الف-بطور استعاره براى عصبيّت برادرانى ذكر كرده است چنان كه براى حميت فرزندانى ذكر كرد و منظور،صاحبان و دارندگان اين صفت ناپسند مىباشد.
ب-منظور از برادران كسانى باشد كه ميان خود عقد اخوت بسته و تعهد كردهاند كه زير بار حق نروند و در برابر آن كبر و گردنكشى كنند.
فرسان الكبر و الجاهليه ،در اين عبارت نيز دو احتمال است:
1-اين كه فرسان يعنى اسب سواران،استعاره از كسانى باشد كه متّصف به صفت كبرند و مرتكب گناهان مىشوند.
2-احتمال ديگر آن است كه بدون استعاره،مراد از آن،دارندگان صفت ناپسند كبر باشد.
حتى...الجلّى ،اين جمله،نتيجۀ سخن پيشين امام است كه سوگند ياد كرد و فرمود:شيطان تير گمراهى خود را به سوى شما در كمان نهاده و به جانب شما نشانه رفته و از نزديك به شما تير افكنده تا آخر.
جامحه(گردن كشان)را براى گنهكاران و كسانى كه سر از اطاعت بر مىپيچند استعاره آورده است.
فنجمت الحال ،سرانجام مقاصد شوم شيطان كه گمراهى و انحراف شما بود به وقوع پيوست،و رازى كه آن پليد در باطن داشت آشكار شد و به فعليت رسيد و بسيارى از شما را به راه گناهكارى و ضلالت سوق داد .
استفحل ،اين فعل در مقام جزا و جواب شرطى است كه در قبل آورده شد(حتى اذا انقادت...) واژۀ استفحال كه استعاره از شدت سطوت شيطان،و لفظ سلطانه اشاره به كمال قدرت و توانايى او براى مطيع ساختن نفوس و چيره شدن بر آنها مىباشد. و جنود ابليس ،كنايه از اهل فساد در روى زمين است چنان كه در گذشته دانستى،و معناى دلف بجنوده... ،آن است كه شيطان لشكريان خود را كه همان تباهكارانند وادار مىكند تا در ميان جامعه فساد بپا كنند و براى مردم رذايل اخلاقى را بيارايند و آنان را به گمراهى بكشانند و از پى آمدهاى اين عمل آن است كه بر هم ديگر حسد مىبرند و دشمن يكديگر مىشوند و با هم ديگر قطع رابطه مىكنند و در ميانشان تشتت آراء و اختلاف افكار پيش مىآيد و در نتيجۀ اين امور دشمن به زور و جبر آنان را به سياهچالهاى ذلت و خوارى وارد مىسازد و در پرتگاههاى قتل و كشتار قرارشان مىدهد و در حالتى كه جراحتهاى بىشمار برداشتهاند ايشان را لگدمال مىكند.
احتمال ديگر اين است كه مقصود از جملۀ استفحل سلطانه عليكم،چيره شدن دشمنان و مخالفان از قبيل معاويه و امثال او است كه پس از متفرّق شدن ياران امام و سر پيچى از اطاعت آن حضرت،آنان قوّت گرفتند.و اين كه امام(علیه السلام)اين غلبۀ دشمن را به شيطان و لشكريان او نسبت داده،امرى است روشن،زيرا معمولا به جاى سلطان الحق و جنوده،گفته مىشود:سلطان اللّه و جنوده و به جاى سلطان الباطل و جنوده،گفته مىشود:سلطان الشيطان و جنوده،يا جنود الشيطان و اعوانه و اوليائه.
اثخان الجراحة منصوب و مفعول دوم براى اوطاؤكم است.
دو كلمه: ولجات ، ورطات ،استعاره از حالتهايى است كه موجب تحمل خوارى و قتل مىشود،مثل مكانهائى كه از ترس دشمنان با خوارى به آن پناه مىبرند و در آن جا به قتل مىرسند و يا كنايه از پيروى كردن از دشمنان و تسليم بودن در مقابل آنان مىباشد،و منظور از اقحام و احلال آن است كه دشمنان حق و شياطين يا مخالفان،آنان را به اكراه و جبر به اين حالتها و جايگاهها وادار مىسازند و چون افتادن در اين چاههاى عميق گمراهى باعث رنج و آزارهاى طاقت فرساست صفت لگدكوب كردن و مجروح ساختن را براى آن استعاره آورده است يعنى آنان را در سوزش زخمها و جراحتها مىافكند و هنگامى گفته مىشود:اثخن فى الجراح كه به شخصى جراحت بسيار وارد شود،و آن چنان زياد و ظاهر شود كه گويا در آتش سوزان قرار گرفته است.
طعنا...لمقاتلكم ،امام(علیه السلام)چشمها را محل نيزههاى دشمنان قرار داده و همچنين گلوها را محل قطع شدن و بينيها را جاى نرم كردن و كوبيدن و كشتارگاهها را مقصد و مقصود آنان خوانده است به اين دليل كه هر گاه كسى بخواهد ديگرى را با ذلت به هلاكت رساند اين امور را در اين موارد انجام مىدهد،زيرا اگر چه از باب مثال ضربت نيزه بر تمام بدن رنجآور است امّا وقتى كه به چشم وارد شود سختتر است و منظرهاى زشتتر ايجاد مىكند،و بقيه هم بر همين قياس مىباشد.
بعضى از شارحان گفتهاند،نصب كلمات طعنا ، حزّا ، دقّا ، قصدا و سوقا مصدرهاى منصوب به فعل مقدر مىباشند و اين بهترين وجوه است ولى بنا بر روايت لإثخان الجراحه كه لام در اوّل آن آورده شود،مىتوانيم طعنا و دو كلمۀ بعدش را مفعول دوم براى فعل اوطأوكم و لام را براى غرض بگيريم يعنى به خاطر اين كه جراحتهاى شما را افزايش دهند شما را با نيزه زدن و گلو بريدن و
درهم شكستن بقيه اعضاء لگدمال مىسازند اما دو كلمۀ قصدا و سوقا باز هم مصدرند(فعلشان حذف شد)زيرا از مفعول به دور مىباشند.
اكنون كه شيطان و لشكريانش اين گونه كارها را در بارۀ انسانها انجام مىدهند،اگر مراد از لشكريان شيطان كسانى باشند كه در ميان مردم به وسوسه و فساد در روى زمين مىكوشند معنايش اين خواهد بود كه آنان با وسوسههايشان در ميان ياران امام(علیه السلام)تفرقه انداخته و آنها را وادار به مخالفت با امامشان مىكنند و اين امر سبب ضعف آنها و چيرگى دشمن شده كه آن اعمال را نسبت به اينها انجام دهند و نتيجۀ آن خوارى و ذلت در دنيا نصيب آنها شده و سرانجام،با مهارهاى قهر و خشم الهى كه در بينيهاى آنها نهاده شده به سوى آتشى كه بر ايشان آماده شده كشيده مىشوند.
واژۀ خزائم ،حلقههاى موئينى كه شتر را با آن مهار مىكنند،استعاره از گناهان و روحيات ناپسندى است كه ناگزير آنان را به سوى دوزخ مىبرد همچنان كه مهار شتر باعث كشاندن آن به هر طرف كه انسان بخواهد مىباشد و لفظ سوق ترشيح اين استعاره است،امّا اگر مراد از لشكريان ابليس،مخالفان امام و آنهايى باشند كه با آن حضرت و يارانش مىجنگيدند،انجام دادن آنان اين كارها را در بارۀ ياران وى امرى است روشن و ظاهر و در معناى اين كه آنان را به سوى آتش سوق مىدهد نيز دو احتمال وجود دارد:
الف-دشمنان امام و يارانش از قبيل معاويه و پيروانش كه با غلبه و زور مسلمانانى را كه از اطاعت امامشان سرپيچى مىكردند تحت حكومت خود و راههاى باطل و خلاف حق مىكشاندند و بديهى است كه ورود در مسيرهاى باطل ناگزير آدمى را به آتش مىبرد و در اين هنگام كلمۀ خزائم يا استعاره از آمادگى نفوس آنان براى رفتن به راه باطل و بيهوده است و يا از دستورهاى انحرافى كه به مسلمانان مىدهند و آنان را بر انجام گناه وادار مىسازند،مىباشد.
ب-احتمال دوم آن كه آنان را به سوى آتش مىكشاند،شيطان و پيروان وسوسهگر او(از جنّ و انس)مىباشد .
فاصبح اعظم فى دينكم...حرجا ،امام(علیه السلام)پس از آن كه با توجه به جملۀ و دلف بجنوده...لكم اصحاب خود را از وساوس شيطان و لشكريانش بر حذر داشت.در اين جمله به موقعيت خود شيطان پرداخته و مىفرمايد:بنا بر اين شيطان براى به تباهى كشاندن دين شما از همۀ دشمنانتان بزرگتر است.و در اين عبارت حضرت(علیه السلام)از معناى فساد و تباهى كه امرى عقلى است تعبير به جراحت فرموده است زيرا جراحت هم خود،فسادى است كه در عضو يافت مىشود و از وسوسههاى شيطانى تعبير به آتش زنه و ذرات آتش فرموده است، زيرا همچنان كه ذرات آتش در هر چه افتاد آن را تباه مىسازد،وساوس شيطانى هم با ايجاد كينه و دشمنى كه باعث اختلاف و از هم پاشيدگى جامعه مىشود، عظمت آن را از بين مىبرد و هستى افراد را به آتش فنا و نيستى مىكشاند، حضرت در اين عبارت شيطان را در تباه كردن دين و دنياى انسانها از هر دشمنى كه در برابر آنان ايستاده است دشمنتر دانسته است،به دليل اين كه وسوسههاى او ريشۀ هر فساد و اساس و پايۀ تمام تباهيها و زيانهايى است كه از ناحيۀ دشمنان براى انسان به وجود مىآيد .پس از بيان اين خصوصيات،مردم را دستور مىدهد كه خود را عليه او آماده سازند و براى دفع وى حاضر شوند و كوشش كنند تا خويشتن را از فتنه و آشوبش نجات دهند و او را از سر راه خود بردارند.
فلعمر اللّه...بلاء ،در اين جا حضرت بار ديگر دشمنى ابليس را براى مردم متذكر مىشود تا بيشتر از او بر حذر باشند و يادآورى فرموده است كه يكى از نشانههاى دشمنى وى آن است كه بر اصل طينت و خمير مايۀ وجودى انسان فخر و مباهات كرد و خود را از وى برتر و بالاتر دانست و گفت: «أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ»
«خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ» (1)و نيز در نسبت فرزندان آدم به سرزنش پرداخت و چنين اظهار كرد: «لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ» (2)و با ذكر خمير مايۀ اصلى آنان كه گل و لاى گنديده است اشاره كرده به اين كه قدر و اعتبارى ندارد.سپس امام مىفرمايد لشكريانش را كه طرفداران باطلند به منظور جنگ با مؤمنان و يا وسوسه و گمراه كردن آنان بسيج كرده است و بر سر راه آنان راه حقى كه در مسير آن روانند قرار مىگيرد و آنان را از رفتن باز مىدارد،چنان كه قرآن نقل كرده است-كه گفت «لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ» (3)و اين مطلب اشاره به آن است كه هر گاه انسانها به سوى حق و راه ديانت توجه كنند او بر اثر وساوس خود ايشان را منحرف و به طرف باطل مىكشاند و به اين منظور از هر جانب آدمى را در احاطۀ خود قرار مىدهد چنان كه در آيه بعد مىگويد: «ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ» (4)و به كمك لشكريان خود دشمنان خدا و دين را وادار مىكند،كه آنان را به هلاكت برسانند،و اگر لشكريان شيطان را مخالفان آن حضرت و گمراهان از آدميان بدانيم،معناى بستن راه و دنبالۀ عبارات اين خواهد بود كه اين گروه مردم را از اقامۀ حدود الهى و ثابت ماندن در راه خدا باز مىدارند،و به دام هلاكت مىاندازند و قتل و كشتار و آزار و اذيت آنان را به نهايت مىرسانند و بديهى است موقعى كه شيطان و همدستانش بر مردم چيره شدند هر كار بخواهند انجام مىدهند و كسى
1) سوره اعراف(7)آخر آيه(11)يعنى:من از او بهترم،زيرا مرا از آتش آفريدى و،وى را از گل.
2) سوره حجر(15)آيه(33)، [1]يعنى:هرگز چنين نيست كه سجده كنم در برابر بشرى كه او را از گل و لاى كهنه خلق كردهاى.
3) سوره اعراف(7)آيه(15)، [2]يعنى:راه مستقيم تو را بر روى آنان خواهم بست.
4) سوره اعراف(7)آيه(16)، [3]يعنى:آن گاه از پيش رو،و از پشت سر و چپ و راست آنان در مىآيم...
را ياراى مخالفت و مقاومت جدى نمىباشد.واژههاى حومه ، حلقه ، عرصه و جوله ،كنايه از دنياست،زيرا دنيا محل خوارى و سخت گذشتن بر آنها و ميدان گرفتارى و جايگاه مرگ آنان مىباشد و پس از معرفى شيطان و بيان دشمنيهاى وى پيروان خود را بر حذر مىدارد كه در خطّ او قرار نگيرند و به اين منظور آنان را فرمان مىدهد كه دلهايشان را از آلودگيهاى كبر و خود بينى و كينه جوييهاى جاهليت پاك سازند،و كلمۀ نيران را به منظور استعاره از شعلۀ سوزان حرارت خشم آورده است كه كبر و عصبيت،هم از آن برمىخيزد و منشأ و سرآغاز حرارت غضب هم،قلب مىباشد و براى ترشيح استعارۀ ياد شده به ذكر كلمۀ (اطفاء) خاموش كردن پرداخته است و نيز مىتوانيم نيران را به حميّت معنا كنيم چنان كه از عبارت و انما تلك الحميه ،اين مطلب فهميده مىشود و روشن است كه حميّت و عصبيت باطل از خاطرههاى قلبى شيطانى است كه در دلهاى پيروان خود مىدمد و خود بزرگ بينى است كه با وادار كردن انسان بر غلبۀ بر ديگران و انتقام گرفتن و به منظور جاه طلبى و رياست بر خلق،آن را در نفوس انسانها به وجود مىآورد و وسوسههايى است كه افراد را با آن به تباهى مىكشاند و رازهاى نهانى است كه براى گمراه كردن و تباه ساختن در انديشهها و افكار آنان مىاندازد،حضرت تمام اين امور را به شيطان نسبت داده است تا اين كه بيشتر مورد نفرت و كراهت انسانها واقع شود .
پس از بيان دشمنيهاى ديرينۀ شيطان و بر حذر داشتن انسانها را كه در مسير او واقع نشوند،چند دستور اخلاقى به مردم مىدهد تا از دسترسى او در امان و دور باشند،نخست آنان را امر مىكند كه تواضع و فروتنى را پيشه كنند و از ذلت و خوارى ظاهر باكى نداشته باشند و براى اين كه بيشتر عزت و شرافت اين فضيلت اخلاقى را نشان دهد مىفرمايد:آن را همچون تاج افتخار بر سر نهيد و پيوسته اين خصلت پسنديده را شعار خود قرار دهيد،دستور دوم آن
است كه خودخواهى و فخر فروشى را كه مايۀ انحطاط و پستى آدمى است از خود،دور سازند و آن را در زير لگدهاى خود بياندازند و هيچ گونه توجّهى به آن نداشته باشند،و نيز آن را به پيراهن يا طوقى مانند كرده است كه در گردن مىاندازند،و چون مناسب آنها نيست به آنان دستور مىدهد كه از گردنهاى خود بيرون آورند و لباس تواضع را بر تن پوشند،و كلمۀ مسلّحه را براى متواضع بودن استعاره آورده است زيرا اشخاص متواضع به دليل داشتن اين خصلت پسنديده،دين و معنويت خود را از دستبرد ابليس و لشكريانش محافظت و پاسدارى مىكنند و نمىگذارند خوى ناپسند تكبر و ساير رذايل اخلاقى و عملى بر آنان حمله كنند چنان كه فرد مسلّح خود و اشخاص مورد نظرش را از شرّ دشمنان نگهدارى و محافظت مىكند،و سپس مىفرمايد:كه براى شيطان گذشته از لشكريان جنّى،يارانى از آدميان نيز مىباشد كه كار او را ادامه مىدهند و صفت وى را كه تكبر و عصبيت است شعار خود دارند،پس از آنان نيز بپرهيزيد .
و لا تكونوا كالمتكبر على ابن امّه ،امام(علیه السلام)در اين جمله به منظور بيان مصداق،پيروان خود را نهى مىكند از اين كه مثل قابيل نباشند كه برادر خود را از كبر و حسد به قتل رسانيد كه قرآن حكايت آن را بطور تفصيل در سوره مائده بيان كرده است: «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً» ... «جَزاءُ الظّالِمِينَ» (1)»در بارۀ سبب و علت اين كار،نقل شده است كه حضرت حوّا، هر دفعه كه آبستن مىشد دو فرزند،يك دختر و يك پسر مىآورد،اولين مرتبه قابيل و خواهرش را به دنيا آورد و پس از گذشت شش ماه هابيل و خواهر او را زاييد،و چون اين چهار تن بالغ شدند خداوند به حضرت آدم دستور داد كه
1) سوره مائده(5)آيه(30)، [1]يعنى:داستان دو پسر آدم را براى مردم بيان كن،موقعى كه هر كدام قربانى خود را به درگاه خدا آوردند...اين است كيفر ستمكاران.
خواهر و همزاد قابيل را براى هابيل و خواهر هابيل را براى قابيل عقد كند، هابيل كه تسليم فرمان حق تعالى بود به اين امر راضى شد اما قابيل به دليل اين كه دختر همزادش زيباتر بود و به كابين هابيل در آمد،از اين امر ناخشنود بود، حضرت آدم براى حلّ اختلاف به دو پسر خود دستور داد كه در راه خدا قربانى كنند و گفت قربانى هر كدامتان پذيرفته شد آن دختر را به كابين وى در مىآورم، بنا به روايت ديگرى به آن دو گفت:خدا به من وحى كرده است كه بعضى از فرزندان من در پيشگاه او،قربانى خواهند كرد،پس شما اين عمل را انجام دهيد تا با قبول شدن آن چشم من روشن شود،قابيل كشاورزى داشت و هابيل گلّهدار و صاحب گوسفند و چهارپايان بود،هنگام تقديم قربانى،قابيل پستترين دستۀ زراعت خود را به ميدان آورد،امّا هابيل نيكوترين برّه را تقديم كرد،هنگامى كه هر دو قربانيان خود را بر بالاى كوه قرار دادند،حضرت آدم به دعا پرداخت و از خداوند قبولى آن را درخواست كرد،آتش سفيدى از آسمان آمد،قربانى هابيل را فرا گرفت ولى از قابيل پذيرفته نشد زيرا نيّتش خالص نبود چنان كه ذكر شد خداوند در قرآن اين مطلب را بيان فرموده است كه دنبالۀ آيۀ قبل اين است:...پس قربانى يكى از آنها پذيرفته شد بدون ديگرى،وقتى كه قربانى قابيل قبول نشد با اين كه از نظر سنّى از هابيل بزرگتر بود،بر او حسد برد و گفت هم اكنون تو را مىكشم،هابيل پس از شنيدن اين تهديد به قابيل گفت:
خدا عمل پرهيزكاران را قبول مىكند،حال اگر تو براى كشتن من دست بلند كنى من آن كسى نيستم كه براى كشتن تو دست دراز كنم و قاتل پس از كشتن برادر از زيانكاران عالم شد،هم برادرش از دستش رفت و هم از بهشت آخرت محروم ماند،نقل شده است كه وقتى قابيل برادرش هابيل را به قتل رساند نمىدانست با نعش او چه كار كند از اين رو مدت زمانى او را بر پشت خود گرفته متحيرانه راه مىبرد تا اين كه خداوند زاغى را مأمور ساخت تا زمين را با
منقارش بشكافد كه قابيل ياد بگيرد چه عملى را انجام دهد و بعضى گفتهاند:
دو عدد زاغ پيدا شد يكى از آن دو،ديگرى را كشت و سپس با منقار خود زمين را كند و آن را در آن ميان مخفى ساخت،قابيل كه اين منظره را مشاهده كرد با خود گفت:اى واى بر من به اندازه همين زاغ هم نيستم.
حضرت در عبارت بالا فرمود:شما مثل آن كس نباشيد كه بر فرزند مادرش تكبر ورزيد،فرزند را به مادر نسبت داد نه به پدر،در بارۀ اين انتساب وجوهى ذكر كردهاند:
الف:ثعلبى گفته است:جزء حقيقى فرزند از ناحيۀ مادر است(در شكم مادر صورت آدمى درست مىشود)آنچه از پدر مىباشد نطفه است و آن هم جزء مادّى فرزند است نه حقيقت او،و نسبت فرزند به پدر از نظر حكمى است نه حقيقى.
ب:بعضى گفتهاند:چون قابيل به علت كشتن برادر كه گناه بزرگى است انتساب خود را از پدر بريد،چنان كه فرزند نوح به دليل انجام دادن خلاف،از انتساب به خاندانش قطع شد و خداوند به حضرت نوح فرمود: «إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ» (1)ج:وجه سوم آن كه چون عاطفۀ مادرى بيشتر است بيشترين مهربانى كه ميان برادران وجود دارد از ناحيۀ مادر است نه از جانب پدر،به اين دليل، حضرت فرموده است به فرزند مادرش كبر ورزيد،ولى بهترين وجه همان وجه اوّل مىباشد،حضرت با بيان اصل خويشاوندى،زشتى بيشتر اين تكبّر را هم فهمانده است زيرا به اين مطلب اشاره دارد كه هر دو از يك محل و يك بطن هستند و هيچ كدام بر ديگرى رجحانى ندارند تا جاى خود بزرگ بينى و تكبر
1) سوره هود(11)قسمتى از آيه(45)، [1]يعنى:او از خاندان تو نيست،چون كار ناصالحى انجام داده است.
بر ديگرى داشته باشد،و به جامعۀ انسانى نيز فهمانده است كه چون همه از يك نسلند شايسته نيست كه بر هم ديگر فخر و مباهات داشته باشند،و اين حقيقت را با اين بيان صريح كه خداوند هيچ فضيلت و برترى براى او،بر برادرش قرار نداده بود،تاكيد فرموده است.
سوى ما الحقت العظمة...ريح الكبر ،در اين عبارتها،حضرت سبب و علت تكبر را روشن ساخته و آن،دشمنى و عداوتى است كه از صفت ناپسند حسد پيدا مىشود،توضيح مطلب اين كه شخص متكبر،خود را در نهايت كمال مىداند و معتقد است كه از هر كسى به هر كمالى شايستهتر مىباشد،و هيچ كس لايق نيست كه در اين امر شريك او باشد،و اين امر سبب حسد ورزيدن بر غير خود مىشود،چنان كه قابيل،به دليل بزرگى سنّى و ديگر اسباب برترى و لياقت كه در خود تصور مىكرد عقيده داشت كه از هر كس براى ازدواج با خواهر زيبا رويش سزاوارتر مىباشد،از اين رو بر،برادر خود كه در اين امر جلو افتاده بود حسد برد و اين حسد هم باعث بر افروخته شدن آتش خشم و عصبانيت او شد چنان كه در قبل توضيح داده شد،كلمه «نار» كه به معناى آتش است به عنوان استعاره ذكر شده و لفظ قدح كه جرقّۀ آتش است ترشيح آن مىباشد و كلمۀ «ريح» استعاره از وسوسهها و خاطرههايى است كه شيطان در نفس شخص متكبر مىدمد كه او نسبت به اين امر و هر كمالى از هر كسى احق و اولى مىباشد و،واژۀ نفخ نيز استعاره از القاء و تلقين كردن اين خيالات و وسوسههاست.
الذى اعقبه اللّه... ،منظور از آنچه كه خداوند به دنبال اين تكبر براى او آورد،همان پشيمانى است كه آن را ذكر كرديم.
و الزمه آثام القاتلين الى يوم القيامه ،اين عبارت اشاره به مطلبى است كه از قرآن استفاده مىشود از جمله مىفرمايد: «مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ»
«أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمِيعاً» (1)»يعنى شدت كيفر و جاودانگى آن مانند آن است كه شخصى همۀ انسانها را به قتل رسانده باشد و نيز مىفرمايد «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً» (2)»و رواياتى به اين مضمون نيز نقل شده است كه از جمله قول پيامبر اكرم است كه مىفرمايد:
هر كس روش نامناسبى را در جامعه برقرار سازد،بار گناه آن و گناه آنان كه به آن عمل كنند تا روز قيامت به گردن وى باشد،و قابيل نخستين كسى است كه آدم كشى را در جهان مرسوم ساخت پس گناه تمام قاتلان تا روز رستاخيز به گردن او خواهد بود و روايت ديگرى از آن جناب نقل شده است كه:هر فردى كه از روى ستم كشته شود قسمتى از گناه آن به گردن فرزند نخستين آدم مىباشد،و اين به آن سبب است كه او اين عمل زشت را مرسوم كرد .
الا و قد امعنتم... ،پس از شرح خطاكاريهاى شيطان و سوء عاقبت او،كه پيشرو گردنكشان است و اشاره به كيفر مداوم اولين فرزند گناهكار حضرت آدم،كه نخستين روندۀ راه ناپسند شيطان بود،مردم زمان خود را كه از طريق مستقيم ديانت و ولايت منحرف شدهاند هشدار مىدهد كه بدانيد شما هم اكنون در راه فساد و ستمكارى افتاده و بلكه در درياى معصيت و خطا غوطهوريد به فكر خود باشيد و هر چه زودتر خويش را از اين منجلاب برهانيد.
چنان كه از ظاهر عبارت برمىآيد روى سخن حضرت با پيروان معاويه است كه به جنگ با آن حضرت و ياران او،و خدا و تمام اوليايش برخاسته بودند،و بطور مكرر جامعه را در مورد صفت ناپسند خود پسندى و بر خود باليدن از خداوند و عقوبت او بر حذر داشته است و اين كه در فرمايش خود دو صفت،
كبر الحميه و فخر الجاهليه را به طريق اضافه ذكر فرموده اشاره به كبر و فخر ناپسند كرده زيرا گاهى اين دو صفت ممدوح و پسنديدهاند مثل تكبر فقرا و بينوايان در برابر اغنيا و ثروتمندان (1)و به منظور ايجاد نفرت بيشتر از اين خصلت ناپسند آن را توليد كنندۀ دشمنيها ناميده است.
واژۀ ملاقح كه به معناى حيوانهاى نر آبستن كننده است (2)استعاره از كبر و نخوتهاى برجستهاى است كه آدمى را به شدت دچار خود بزرگ بينى مىسازد،و بديهى است كه اين ويژگيها همه را به او بد بين مىكند و باعث ايجاد دشمنى و كينه مىشود،همچنان كه حيوانات نر سبب آبستن حيوان ماده مىشوند و اگر اين واژه را به معناى فحول چنان كه گذشت نگيريم بلكه به معناى مصدرى بگيريم اشاره به اين خواهد بود كه ثمرۀ كبر و مباهات،دشمنى و عداوت است همچنان كه نتيجۀ هر آبستن بودنى ولادتى مىباشد و در عبارت متن از باب اطلاق اسم سبب بر مسبب مجاز به كار رفته است.زيرا دشمنى عين كبر نيست بلكه از نتايج كبر است و در درجۀ دوّم است.
جمع آوردن ملاقح به دليل كثرت معناى كبر در اذهان متكبّران است.
و منافخ الشيطان ،منافخ جمع منفخ مصدر ميمى و به معناى دميدن مىباشد انواع كبر و خود پسندى كه در روحيۀ انسان به وجود مىآيد از وساوس و دميدنهاى ابليس است و در عرف متداول به كسى كه خود را از ديگران بلند مقامتر مىداند مىگويند:شيطان باد به دماغ وى انداخته است و سپس مىفرمايد كه اين نفخههاى شيطانى ملتهاى گذشته را فريب داد به اين دليل كه امور باطل را در نظر آنان حق نمايش داد از باب مثال خوى ناپسند تكبر و آنچه را
كه لازمۀ آن است براى آنان خوب جلوه داده و چنان وانمود مىكرد كه از صفات نيكوتر و سودمندتر مىباشد،و بالاخره اين ظاهر فريبيها چه بسا كه سبب افتادن آنها در تاريكيهاى نادانى و چاههاى هولناك گمراهى بوده است.
صفت اعناق در موردى به كار مىرود كه شتر موقع راه رفتن گردن خود را بكشد و گامهايش را توسعه دهد و اين كلمه در اين جا استعاره از فرو رفتگى كامل آن مردم در تاريكيهاى جهل و سرعت سير آنان در آن وادى مىباشد و لفظ حنادس كه جمع حندس و به معناى شبهاى بسيار تاريك مىباشد استعاره از تاريكى و ظلمت جهل و نادانى است،و مهاوى (پرتگاهها)اشاره به آن است كه گمراهى و راههاى انحراف محل سقوط و فرو افتادن از بلنديهاى قلۀ كمال و درجات خوشبختى و سعادت است،اضافۀ جهالت و ضلالت به سوى ضمير شيطان از باب اضافۀ مسبب به سوى سبب است زيرا شيطان سبب گمراهى و جهل مىباشد .
دو واژۀ ذلل و سلس ،جمع ذليل و سلس كه صفت شتر رام و مطيع مىباشند،منصوب و حال براى ضمير جمع در فعل اعنقوا است يعنى در راه ضلالت و گمراهى شتافتند در حالى كه مطيع و فرمانبردار بودند،و كلمۀ امرا منصوب و مفعول به براى فعل محذوف است كه تقدير آن چنين است فاعتمد امرا...پس شيطان امورى را براى پيروان خود پايه ريزى كرد و همه در مسير آن قرار گرفتند،و آن امور عبارت از وسوسه و بر خود باليدن و فرو رفتن در جهل و ضلالت است و كلمۀ كبرا عطف بر امرا و مفعول مىباشد يعنى تكبر و مفاخرهاى را در ميان آنان مرسوم ساخت كه از شدت آن،سينه،احساس تنگى مىكرد .
الا فالحذر الحذر...كبرائكم ،پس از بيان ذمايم شيطان و علل آن،مردم را از پيروى ناآگاهانه،از سردمداران و بزرگان خود بر حذر داشته است و اين مطلبى است كه قرآن هم يادآور شده و خداوند كسانى را كه در قيامت جرم گمراهى خود را به بهانۀ پيروى از پيشوايان خود مىخواهند از بين ببرند
سرزنش مىفرمايد و مورد مذمت و بدگويى قرار مىدهد «وَ قالُوا رَبَّنا إِنّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلاَ رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً كَبِيراً» (1)و موقعى كه پيروان شياطين با پيشوايان خود،در جهنم قرار مىگيرند با آنان مخاصمه مىكنند و مىگويند: «تَاللّهِ إِنْ كُنّا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ» (2)الذين تكبّروا عن حسبهم و ترفّعوا فوق نسبهم ،در اين عبارت،حضرت دليل عدم شايستگى كبراء و سردمداران را براى پيروى كردن آن دانسته است كه اينها تكبر ورزيده و مدّعى رياست و رهبرى شدهاند به علت اين كه اصل و نسب خود را كه گل و لاى بى ارزش و آب پست و گنديده است از ياد بردهاند، و اگر توجه به اصل و ريشه و مادۀ وجودى خود مىداشتند مىبايست كمال تواضع داشته باشند،چنان كه گفتهاند:چه افتخارى است كسى را كه مايۀ اوّليش نطفه و سرانجامش مردار است و قادر نيست جلو آورد آنچه را كه مطلوب اوست و به تاخير اندازد امرى كه ناپسند وى مىباشد.
و القوا الهجينه على ربهم ،خصوصيت ناپسند ديگر اين رهبران ناشايست آن است كه آنچه از ويژگيهاى انسانى كه به نظرشان زشت و ناپسند مىآيد به خدا نسبت مىدهند مثل اين كه يكى بر ديگرى فخر و مباهات كند و بگويد:من عربم و تو عجم هستى و به دليل اين كه صفت عجمى را عيب مىداند براى آزردن طرف مقابل اين حرف را مىگويد و چون اين امر مربوط به خداوند
1) سوره احزاب(33)آيه(47)، [1]يعنى:روز قيامت اهل عذاب مىگويند:پروردگارا ما از پيشوايان و بزرگان خود پيروى كرديم و آنان ما را به گمراهى كشاندند،پس خدايا عذاب آنان را دو چندان كن و آنها را مورد لعنت خود قرار ده.
2) سوره شعرا(26) [2]آيههاى(96 و 97)،يعنى:به خدا سوگند،ما در گمراهى بسيار آشكار بوديم، كه شما را مانند خداى جهان پرستش مىكرديم.
است پس نسبت قبيح به خدا داده است و اين گونه انسانها در اين كار پيرو ابليس مىباشند زيرا او گفت چگونه بشرى را سجده كنم كه او را از مادۀ پست آفريدهاى و اين آفرينش را كه از ناحيۀ خداست ناپسند دانست.
و جاحدوا اللّه ما صنع بهم ،يكى ديگر از ويژگيهاى اين اشخاص آن است كه نعمتهاى الهى بر خود را انكار مىكنند و به دليل غفلت از حقّانيت خداوند توجهى به نعمتهاى فراوان او بر خود ندارند و در نتيجه شكر و سپاس وى را انجام نمىدهند،و چون شكر و سپاس حكايت از اعتراف به نعمت دارد،جحد و ناسپاسى نيز دليل بر غفلت آنان مىباشد و به تعبير ديگر سپاسگزارى در برابر نعمت منعم به دو طريق امكان پذير است،نخست اين كه بطور آشكار با زبان در پيش صاحب نعمت اعتراف به احسان وى كند و طريق ديگر آن است كه در مطالبى كه بر زبان مىراند و يا كارهايى كه انجام مىدهد رضايت و خشنودى منعم را فراهم سازد و موافقت اوامر و نواهى وى را مورد توجه قرار دهد،و هنگامى كه هيچ كدام از اين دو طريق تحقق نيافت و ترك شد كفران نعمت و انكار آن لازم مىآيد.
اين شرح مربوط به انكار و ناسپاسى از ناحيۀ اكابر و اين رهبران نالايق بود اما به اين دليل كه فعل جاهدوا،از باب مفاعله است كه مفيد اشتراك و كار طرفينى است ظاهرا از طرف خداوند هم بايد چنين عملى از عبارت اراده شده باشد،ولى آنچه از ناحيۀ حق تعالى تصور مىشود آن است كه ناسپاسى و انكار آنها را ناديده گرفته و پيوسته نعمتش را بر آنان مىافزايد و به اين سبب ايشان را به ياد نعمتهاى خود در حق آنان مىاندازد.
حرف«ما»در عبارت بالا،مصدريه است و نيز ممكن است كه موصول و به معناى الذى باشد كه عايد صلۀ آن حذف شده و تقدير آن ما صنعه بهم است.
مكابرة لقضائه ،اينها اين ناسپاسى را به منظور مخالفت حكم حق تعالى
انجام مىدهند زيرا او به سپاسگزارى و اطاعت امر،دستور مىدهد،ولى آنان حكم وى را ناديده گرفته و فرمانهايش را پيروى نمىكنند.واژۀ مكابره به معناى منازعه و ستيزه كردن با يكديگر و گفتار مىباشد به علت تكبرى كه در طرفين وجود دارد،مكابره ترشيح براى استعارۀ مجاحده است و مغالبة لآلائه نيز ترشيح است و هر دو منصوب و مفعول له مىباشند امّا مغالبه مثل مكابره غايت حقيقى براى جحود و انكار نيست،بلكه شبيه غايت است،شرح مطلب اين است كه وقتى لازمۀ كفران نعمت،از دست رفتن و قطع شدن آن باشد بنا بر اين آنان كه اهل جحود و انكارند گويا قصد از بين بردن نعمت داشته و در اين امر به پيروزى رسيدهاند زيرا لازمۀ فعل آنها زوال نعمت بوده است .
فانهم...الجاهليه ،امام(علیه السلام)به منظور اين كه بيشتر جامعه را از پيروى كوركورانۀ گذشتگان و بزرگان خودشان باز دارد،در اين جملهها برخى از اسباب و علل آن را بيان فرموده است كه چنين است:
آنها پايههاى بناى عصبيت و استوانههاى اركان فتنهجويى و آشوبگرى و شمشيرهاى وابستگى و انتساب به جاهليت مىباشند.در هر يك از اين فرازها نوعى استعاره به كار رفته است مثلا چون مبدأ و ريشۀ خودخواهى و انحصار طلبى كبر و نخوت است لذا واژۀ اساس را براى آن استعاره آورده و چون صفت تكبر به وجود اين اكابر قائم است آنها را پايههاى آن گفته است همچنان كه هر ساختمانى روى پايهها قرار مىگيرد و لفظ اركان كنايه از اجزاء و قسمتهاى فتنه و آشوب است و نيز آنها را دعائم و ستونهاى فتنه و آشوب و لفظ سيوف را براى آنها استعاره آورده است به اعتبار اين كه آنان در امور منسوب به جاهليت داراى موقعيت و تصميمهاى قاطع و نافذ بودهاند چنان كه شمشير بر هر جا كه وارد شود قاطع و برنده مىباشند.احتمال ديگر آن است كه استعاره نباشد بلكه از باب حذف مضاف باشد يعنى آنها صاحب شمشيرهاى
شعار جاهليت هستند كه شمشيرها را به دست مىگرفتند و شعار مىدادند كه يا لفلان و با اين فرياد قبيلۀ خود را به يارى مىطلبيدند و آشوب به پا مىكردند چنان كه در مورد سبب اين خطبه بيان شد و به همين دليل است كه اين گونه شعارها كه باعث ايجاد فتنه مىشود،در اسلام ممنوع است و نيز به اين مناسبت روايت شده است كه ابىّ بن كعب شنيد مردى صدا مىزند يا لفلان،ابىّ از اين شعار ناراحت شد و به او گفت:آلت پدرت را گاز گرفتى؟شخصى كه آن جا بود و اين حرف را شنيد به ابى گفت:اى ابو منذر،چرا اين حرف زشت را بر زبان راندى؟ابىّ گفت از پيامبر شنيدم كه فرمود:«هر كه به شعارهاى زمان جاهليت بگرايد به او،اين نسبت بدهيد و بطور آشكار بگوييد به كنايه و پوشيده سخن نگوييد (1)»عزاء،اسم مصدر از اعتزاء مىباشد يعنى شعار .
فاتقو اللّه و لا تكونوا... ،پس از بر حذر داشتن مردم از اطاعت شيطان و تسليم بىقيد و شرط در مقابل سردمداران و پيشينيان،آنان را به داشتن تقوا امر مىكند و آنان را نهى مىكند از آن كه كارهايى انجام دهند كه ضدّ نعمتهاى الهى بر آنان باشد يعنى در برابر نعمتهاى خداوند گناه و معصيت كنند كه اين كفران و باعث زوال و از بين رفتن نعمت بلكه تبديل آن به نقمت و عذاب مىشود،و در عبارت ديگر به طريق استعاره ايشان را از اين عمل باز مىدارد،و كسانى را كه بر اثر گناه و كفران باعث زوال نعمت مىشوند به عنوان حسّاد نام مىبرد و مىگويد در بارۀ وجود نعمت،اهل حسد نباشيد به اين دليل كه چون باعث از بين رفتن نعمت مىشوند گويا بر وجود نعمت حسد مىورزند و مىخواهند كه نباشد.
و لا تطيعوا الأدعياء ،بعضى در معناى كلمۀ ادعياء مىگويند منظور از آن
1) من تعزّى بعزاء الجاهليه فاعضّوه بهن ابيه و لا تكنوا(پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله)).
كسانى است كه از نظر ظاهر مسلمان ولى در حقيقت مسلمان نيستند بلكه منافقند،احتمال ديگر آن كه معناى حقيقى آن اراده شود،يعنى اشخاصى كه اصل و ريشۀ درستى ندارند و به منظور رفع اين كمبود به اشخاص بىدين غير پدرهاى واقعى خود نسبت داده مىشوند و گاهى اين گونه اشخاص ناشايست در قبيلهاى كه به آن نسبت داده مىشوند موقعيّت و رياست به دست مىآوردند،و حضرت مىفرمايد كه از اين قبيل افراد پيروى و اطاعت نكنيد و سپس در مورد مراودۀ با آنها خصوصياتى را يادآور مىشود و مىفرمايد:الّذين شربتم بصفوكم كدرهم،اگر از آنان پيروى كنيد نوشيدنيهاى صاف و گواراى خود را به دليل آميختن با آشاميدنيهاى ناخالص آنان،در كام خود تلخ و ناگوار خواهيد ساخت و در اين عبارت چند استعاره به كار رفته است كه يكى كلمۀ صفو يعنى آشاميدنى خالص مىباشد كه استعاره از عقيده و ايمان پاك و يا زندگى با صفا و صميميت آنهاست و لفظ كدر ،استعاره از نفاق و ساير صفتهاى ناپسند نفسانى است كه سبب ناخالصى ايمان مىشود مانند خوى زشت حسد و جز آن كه عقيده و ايمان انسان را سست مىكند و باعث ايجاد فساد و فتنه مىشود و در نتيجۀ آن دنياى وى نيز تلخ و پر آشوب مىشود.واژۀ شرب كه به معناى آشاميدن است ترشيح براى استعارۀ ياد شده مىباشد،و معناى عبارت اين است كه وقتى از آنان پيروى كرديد،كفر و نفاق آنها را به ايمان خود در آميخته و آن را آشاميدهايد چنان كه آب خالص را با شراب حرام مخلوط كنند و بياشامند.حرف با(در بصفوكم )به معناى مصاحبت مىباشد.
اين كه امام(علیه السلام)در اين عبارتها،آنچه را كه از ناحيۀ مخاطبها است مقدم داشته و مقرون به حرف جر ذكر كرده و آنچه را كه متعلق به ادعياء و بىدينان است در آخر و به طريق مفعول صريح آورده است به اين علت است كه از نخست آنان را متوجه مىكند،كه اين شما هستيد كه با قصد و عمد شراب آنها را
با آب پاك خود آشاميديد و بيمارى آنان را با تندرستى خويش آميختيد و باطل ايشان را در حقّ خودتان وارد ساختيد و گرنه آنها چنين قدرت و جرأتى نداشتند و مقصود از مرض و بيمارى صفت نفاق و تكبر و بقيه رذايل اخلاقى و منظور از صحت و تندرستى،سلامت روح مردم مسلمان است كه به سبب ايمان از آلودگى به مرضهاى تباهىآور اخلاقى مصون و بر كنار مىباشند و آنها را توبيخ و سرزنش كرده است كه ايمانشان را با بىايمانى و كبر و نفاق مخلوط كردهاند، و همچنين است عبارت بعدى:
و ادخلتم فى حقّكم باطلهم ،منظور از حق ايمان و كوشيدن در عمل صالح يا خلافت و رياست روى زمين مىباشد كه شايسته و سزاوار مؤمنان است و منظور از باطل دروغ و نفاق و كارهاى بيهوده و ساير صفتهاى پست و ناپسند و يا موقعيتهاى دنيا مىباشد كه اهل باطل را حقّى بر آن نيست و به ناحق در تصرف خود گرفتهاند.امام(علیه السلام)به اين دليل اين نسبتها را به مردم زمان خود داد كه مىديد،دست از يارى او برداشتهاند و از پيروى دستورهايش،كه رهبر دلسوزشان است سر بر تافتهاند .در پايان به خاطر اين كه بيش از پيش اكابر و پيران آنها را معرفى كند تا مردم از آنها تقليد نكنند،خصوصيات ديگر آنان را يادآور مىشود:
1-از باب اين كه ايشان ريشۀ اصلى گناهان و معصيتها مىباشند واژۀ اساس را براى آنها استعاره آورده كه آنان مانند ستونهايى هستند كه بناهاى فسق و فجور بر آنها قرار دارد.
2-آنها وسيلۀ قطع رحم و بر هم زنندۀ پيوند فرزند با والدين و خويشاوندان مىباشند.واژۀ احلاس ،جمع حلس و به معناى پارچۀ نازكى است كه زير پالان شتر پهن مىكنند تا بدن وى آزرده و زخم نشود،آنها را احلاس خواندهاند زيرا همان طور كه آن پارچه پيوسته همراه پالان و شتر است
وجود اطاعت از آنها هم همراه با قطع خويشاوندى و عقوق نسبت به پدر و مادر مىباشد بعضى به جاى احلاس در متن خطبه اسئاس بر وزن آن خواندهاند كه جمع اسّ خواهد بود يعنى اساس و پايه مثل حمل كه جمعش احمال است.
3-شيطان آنها را مركب سوارى به سوى تيرگى و گمراهى ساخته و مردمى كه از آنها پيروى مىكنند به پرتگاه سقوط و هلاكت كشيده مىشوند.
يكى از نكات بسيار لطيف كه در اين عبارت به كار رفته است كه حضرت در استعارهاى كه آورده و آنان را به چهار پاى سواريى مانند ساخته است كه راكب خود را به هلاكت و ضلالت مىبرد اشاره به انحطاط و پستى درجۀ آنان كرده است كه به هيچ رو شايستگى رهبرى و اطاعت شدن ندارند.
4-آنها براى شيطان به منزلۀ لشكرى هستند كه به آن وسيله انسانها را مورد حمله قرار مىدهد زيرا اين گروه از طرف او آمادهاند كه مردم را به راه او كه سقوط حتمى و هلاكت ابدى است سوق دهند.
5-آنها زبان گوياى شيطان هستند زيرا به منظور گمراه كردن مردم سخنانى مىگويند كه خشنودى وى در آن است از اين رو مثل زبان او مىباشند.
پس از بيان اجمالى برخى از خصوصيات اكابر و رؤساء كه بعضى مردم سطحى و كوركورانه آنها را مقتداى خود قرار مىدهند و اين كه آنان به نمايندگى شيطان جامعه را به گمراهى مىكشانند،شرح مىدهد كه از چه راههايى اين نيابت را انجام مىدهند،و چگونه مركبهاى سوارى و لشكريان آماده و زبانهاى گوياى وى مىباشند و به سه طريق آن را شرح فرموده است:
الف-آنها با حرفهاى دروغ و انجام دادن كارهاى زشت و فاسد و عادات گمراه كننده آدميان را به دوستى دنيا و امور پست آن علاقهمند و مجذوب مىكنند و از انسانيت و درستى كه به آن منظور آفريده شدهاند منصرفشان مىكنند.
ب-زينتهاى ظاهر فريب دنيا را در جلو ديد انسان آرايش مىدهند و آنان را از لذتهاى بصرى بهرهمند مىكنند.
ج-زمزمههاى شيطانى و وساوس نفسانى كه در گوشها و دلهاى مردم مىدمند با سخنان فريبنده و آوازهاى دلفريب آنها را مجذوب دنيا كرده و از گوش دادن به نداهاى ربّانى و حقايق آسمانى آنان را باز مىدارد.
كلمات: استراقا ، دخولا و نفثا همگى مفعول مطلق براى فعل محذوف خود مىباشند و از باب مثال تقدير اوّلى اين است:يسترق عقولكم استراقا.
فجعلكم مرمى نبله ،در پايان امر،مردم را هشدار مىدهد كه شيطان را دشمن اصلى خود بدانند،زيرا اوست كه آنان را هدف تيرهاى خود قرار داده و لگدكوب گامهايش ساخته است و دستهاى ستمگرى و جنايت خود را بر روى آنها باز كرده است.
در اين عبارت چند استعاره است الف- نبل استعاره از وسوسههايى است كه هر كس را تحت تأثير بگيرد.
وى را در وادى هولناك ضلالت و گمراهى ابدى سرازير مىسازد،چنان كه هر كس مورد اصابت تير،واقع شود مرگ به سراغش مىآيد،و چون آنها هدف وساوس هستند لفظ مرمى را بر آنها اطلاق كرده است.
ب-لفظ موطىء كه به معناى لگدگاه است استعاره از از ذلت و خوارى گناه است كه بر او،وارد مىشود مثل وجود بىارزشى كه لگدمال شود و كلمۀ قدم به عنوان ترشيح ذكر شده است.
ج-كلمۀ مأخذ ،استعاره از حالت گرفتارى آدميان در بندها و ريسمانهاى وساوس شيطانى مىباشد و چون معمولا گرفتنها به وسيلۀ دست انجام مىشود لذا كلمۀ يد را براى ترشيح آن آوردهاند.
فَاعْتَبِرُوا بِمَا أَصَابَ الْأُمَمَ الْمُسْتَكْبِرِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ- مِنْ بَأْسِ اللَّهِ وَ صَوْلاَتِهِ وَ وَقَائِعِهِ وَ مَثُلاَتِهِ- وَ اتَّعِظُوا بِمَثَاوِي خُدُودِهِمْ وَ مَصَارِعِ جُنُوبِهِمْ- وَ اسْتَعِيذُوا بِاللَّهِ مِنْ لَوَاقِحِ الْكِبْرِ- كَمَا تَسْتَعِيذُونَهُ مِنْ طَوَارِقِ الدَّهْرِ فَلَوْ رَخَّصَ اللَّهُ فِي الْكِبْرِ لِأَحَدٍ مِنْ عِبَادِهِ- لَرَخَّصَ فِيهِ لِخَاصَّةِ أَنْبِيَائِهِ- وَ مَلاَئِكَتِهِ وَ لَكِنَّ اللَّهَ كَرَّهَ إِلَيْهِمُ التَّكَابُرَ- وَ رَضِيَ لَهُمُ التَّوَاضُعَ- فَأَلْصَقُوا بِالْأَرْضِ خُدُودَهُمْ- وَ عَفَّرُوا فِي التُّرَابِ وُجُوهَهُمْ- وَ خَفَضُوا أَجْنِحَتَهُمْ لِلْمُؤْمِنِينَ- وَ كَانُوا قَوْماً مُسْتَضْعَفِينَ- قَدِ اخْتَبَرَهُمُ اللَّهُ بِالْمَخْمَصَةِ وَ ابْتَلاَهُمْ بِالْمَجْهَدَةِ- وَ امْتَحَنَهُمْ بِالْمَخَاوِفِ وَ مَحَّصَهُمْ بِالْمَكَارِهِ- فَلاَ تَعْتَبِرُوا الرِّضَا وَ السُّخْطَ بِالْمَالِ وَ الْوَلَدِ- جَهْلاً بِمَوَاقِعِ الْفِتْنَةِ- وَ الاِخْتِبَارِ فِي مَوْضِعِ الْغِنَى وَ الاِقْتِدَارِ- وَ قَدْ قَالَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى- «أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ نُسارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْراتِ بَلْ لا يَشْعُرُونَ» فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَخْتَبِرُ عِبَادَهُ الْمُسْتَكْبِرِينَ فِي أَنْفُسِهِمْ- بِأَوْلِيَائِهِ الْمُسْتَضْعَفِينَ فِي أَعْيُنِهِمْ وَ لَقَدْ دَخَلَ؟مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ؟ وَ مَعَهُ أَخُوهُ؟هَارُونُ ع؟- عَلَى؟فِرْعَوْنَ؟ وَ عَلَيْهِمَا مَدَارِعُ الصُّوفِ- وَ بِأَيْدِيهِمَا الْعِصِيُّ فَشَرَطَا لَهُ إِنْ أَسْلَمَ- بَقَاءَ مُلْكِهِ وَ دَوَامَ عِزِّهِ- فَقَالَ أَ لاَ تَعْجَبُونَ مِنْ هَذَيْنِ يَشْرِطَانِ لِي دَوَامَ الْعِزِّ- وَ بَقَاءَ الْمُلْكِ- وَ هُمَا بِمَا تَرَوْنَ مِنْ حَالِ الْفَقْرِ وَ الذُّلِّ- فَهَلاَّ أُلْقِيَ عَلَيْهِمَا أَسَاوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ- إِعْظَاماً لِلذَّهَبِ وَ جَمْعِهِ- وَ احْتِقَاراً لِلصُّوفِ وَ لُبْسِهِ- وَ لَوْ أَرَادَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِأَنْبِيَائِهِ- حَيْثُ بَعَثَهُمْ أَنْ يَفْتَحَ لَهُمْ كُنُوزَ الذِّهْبَانِ- وَ مَعَادِنَ الْعِقْيَانِ وَ مَغَارِسَ الْجِنَانِ- وَ أَنْ يَحْشُرَ مَعَهُمْ طُيُورَ السَّمَاءِ وَ وُحُوشَ الْأَرَضِينَ- لَفَعَلَ- وَ لَوْ فَعَلَ لَسَقَطَ الْبَلاَءُ وَ بَطَلَ الْجَزَاءُ- وَ اضْمَحَلَّتِ الْأَنْبَاءُ وَ لَمَا وَجَبَ لِلْقَابِلِينَ أُجُورُ الْمُبْتَلَيْنَ- وَ لاَ اسْتَحَقَّ الْمُؤْمِنُونَ ثَوَابَ الْمُحْسِنِينَ- وَ لاَ لَزِمَتِ الْأَسْمَاءُ مَعَانِيَهَا- وَ لَكِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ رُسُلَهُ أُولِي قُوَّةٍ فِي عَزَائِمِهِمْ- وَ ضَعَفَةً فِيمَا تَرَى الْأَعْيُنُ مِنْ حَالاَتِهِمْ- مَعَ قَنَاعَةٍ تَمْلَأُ الْقُلُوبَ وَ الْعُيُونَ غِنًى- وَ خَصَاصَةٍ تَمْلَأُ الْأَبْصَارَ وَ الْأَسْمَاعَ أَذًى
وَ لَوْ كَانَتِ الْأَنْبِيَاءُ أَهْلَ قُوَّةٍ لاَ تُرَامُ وَ عِزَّةٍ لاَ تُضَامُ- وَ مُلْكٍ تُمَدُّ نَحْوَهُ أَعْنَاقُ الرِّجَالِ وَ تُشَدُّ إِلَيْهِ عُقَدُ الرِّحَالِ- لَكَانَ ذَلِكَ أَهْوَنَ عَلَى الْخَلْقِ فِي الاِعْتِبَارِ- وَ أَبْعَدَ لَهُمْ فِي الاِسْتِكْبَارِ- وَ لَآمَنُوا عَنْ رَهْبَةٍ قَاهِرَةٍ لَهُمْ أَوْ رَغْبَةٍ مَائِلَةٍ بِهِمْ- فَكَانَتِ النِّيَّاتُ مُشْتَرَكَةً وَ الْحَسَنَاتُ مُقْتَسَمَةً- وَ لَكِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَرَادَ أَنْ يَكُونَ الاِتِّبَاعُ لِرُسُلِهِ- وَ التَّصْدِيقُ بِكُتُبِهِ وَ الْخُشُوعُ لِوَجْهِهِ- وَ الاِسْتِكَانَةُ لِأَمْرِهِ وَ الاِسْتِسْلاَمُ لِطَاعَتِهِ- أُمُوراً لَهُ خَاصَّةً لاَ يَشُوبُهَا مِنْ غَيْرِهَا شَائِبَةٌ وَ كُلَّمَا كَانَتِ الْبَلْوَى وَ الاِخْتِبَارُ أَعْظَمَ- كَانَتِ الْمَثُوبَةُ وَ الْجَزَاءُ أَجْزَلَ أَ لاَ تَرَوْنَ أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ اخْتَبَرَ- الْأَوَّلِينَ مِنْ لَدُنْ؟آدَمَ ص؟ إِلَى الْآخِرِينَ مِنْ هَذَا الْعَالَمِ- بِأَحْجَارٍ لاَ تَضُرُّ وَ لاَ تَنْفَعُ وَ لاَ تُبْصِرُ وَ لاَ تَسْمَعُ- فَجَعَلَهَا بَيْتَهُ الْحَرَامَ الَّذِي جَعَلَهُ لِلنَّاسِ قِيَاماً- ثُمَّ وَضَعَهُ بِأَوْعَرِ بِقَاعِ الْأَرْضِ حَجَراً- وَ أَقَلِّ نَتَائِقِ الدُّنْيَا مَدَراً- وَ أَضْيَقِ بُطُونِ الْأَوْدِيَةِ قُطْراً- بَيْنَ جِبَالٍ خَشِنَةٍ وَ رِمَالٍ دَمِثَةٍ- وَ عُيُونٍ وَشِلَةٍ وَ قُرًى مُنْقَطِعَةٍ- لاَ يَزْكُو بِهَا خُفٌّ وَ لاَ حَافِرٌ وَ لاَ ظِلْفٌ- ثُمَّ أَمَرَ؟آدَمَ ع؟ وَ وَلَدَهُ أَنْ يَثْنُوا أَعْطَافَهُمْ نَحْوَهُ- فَصَارَ مَثَابَةً لِمُنْتَجَعِ أَسْفَارِهِمْ وَ غَايَةً لِمُلْقَى رِحَالِهِمْ- تَهْوِي إِلَيْهِ ثِمَارُ الْأَفْئِدَةِ مِنْ مَفَاوِزِ قِفَارٍ سَحِيقَةٍ- وَ مَهَاوِي فِجَاجٍ عَمِيقَةٍ وَ جَزَائِرِ بِحَارٍ مُنْقَطِعَةٍ- حَتَّى يَهُزُّوا مَنَاكِبَهُمْ ذُلُلاً- يُهَلِّلُونَ لِلَّهِ حَوْلَهُ وَ يَرْمُلُونَ عَلَى أَقْدَامِهِمْ- شُعْثاً غُبْراً لَهُ قَدْ نَبَذُوا السَّرَابِيلَ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ- وَ شَوَّهُوا بِإِعْفَاءِ الشُّعُورِ مَحَاسِنَ خَلْقِهِمُ- ابْتِلاَءً عَظِيماً وَ امْتِحَاناً شَدِيداً- وَ اخْتِبَاراً مُبِيناً وَ تَمْحِيصاً بَلِيغاً- جَعَلَهُ اللَّهُ سَبَباً لِرَحْمَتِهِ وَ وُصْلَةً إِلَى جَنَّتِهِ- وَ لَوْ أَرَادَ سُبْحَانَهُ- أَنْ يَضَعَ بَيْتَهُ الْحَرَامَ وَ مَشَاعِرَهُ الْعِظَامَ- بَيْنَ جَنَّاتٍ وَ أَنْهَارٍ وَ سَهْلٍ وَ قَرَارٍ- جَمَّ الْأَشْجَارِ دَانِيَ الثِّمَارِ- مُلْتَفَّ الْبُنَى مُتَّصِلَ الْقُرَى- بَيْنَ بُرَّةٍ سَمْرَاءَ وَ رَوْضَةٍ خَضْرَاءَ- وَ أَرْيَافٍ مُحْدِقَةٍ وَ عِرَاصٍ مُغْدِقَةٍ- وَ رِيَاضٍ نَاضِرَةٍ وَ طُرُقٍ عَامِرَةٍ- لَكَانَ قَدْ صَغُرَ قَدْرُ الْجَزَاءِ عَلَى حَسَبِ ضَعْفِ الْبَلاَءِ- وَ لَوْ كَانَ الْأَسَاسُ الْمَحْمُولُ عَلَيْهَا- وَ الْأَحْجَارُ الْمَرْفُوعُ بِهَا- بَيْنَ زُمُرُّدَةٍ خَضْرَاءَ وَ يَاقُوتَةٍ حَمْرَاءَ وَ نُورٍ وَ ضِيَاءٍ- لَخَفَّفَ ذَلِكَ مُصَارَعَةَ الشَّكِّ فِي الصُّدُورِ- وَ لَوَضَعَ مُجَاهَدَةَ؟إِبْلِيسَ؟ عَنِ الْقُلُوبِ- وَ لَنَفَى مُعْتَلَجَ الرَّيْبِ مِنَ النَّاسِ- وَ لَكِنَّ اللَّهَ يَخْتَبِرُ عِبَادَهُ بِأَنْوَاعِ الشَّدَائِدِ- وَ يَتَعَبَّدُهُمْ بِأَنْوَاعِ الْمَجَاهِدِ- وَ يَبْتَلِيهِمْ بِضُرُوبِ الْمَكَارِهِ- إِخْرَاجاً لِلتَّكَبُّرِ مِنْ قُلُوبِهِمْ- وَ إِسْكَاناً لِلتَّذَلُّلِ فِي نُفُوسِهِمْ- وَ لِيَجْعَلَ ذَلِكَ أَبْوَاباً فُتُحاً إِلَى فَضْلِهِ- وَ أَسْبَاباً ذُلُلاً لِعَفْوِهِ
فَاللَّهَ اللَّهَ فِي عَاجِلِ الْبَغْيِ- وَ آجِلِ وَخَامَةِ الظُّلْمِ وَ سُوءِ عَاقِبَةِ الْكِبْرِ- فَإِنَّهَا مَصْيَدَةُ ؟إِبْلِيسَ؟ الْعُظْمَى وَ مَكِيدَتُهُ الْكُبْرَى- الَّتِي تُسَاوِرُ قُلُوبَ الرِّجَالِ مُسَاوَرَةَ السُّمُومِ الْقَاتِلَةِ- فَمَا تُكْدِي أَبَداً وَ لاَ تُشْوِي أَحَداً- لاَ عَالِماً لِعِلْمِهِ وَ لاَ مُقِلاًّ فِي طِمْرِهِ- وَ عَنْ ذَلِكَ مَا حَرَسَ اللَّهُ عِبَادَهُ الْمُؤْمِنِينَ- بِالصَّلَوَاتِ وَ الزَّكَوَاتِ- وَ مُجَاهَدَةِ الصِّيَامِ فِي الْأَيَّامِ الْمَفْرُوضَاتِ- تَسْكِيناً لِأَطْرَافِهِمْ وَ تَخْشِيعاً لِأَبْصَارِهِمْ- وَ تَذْلِيلاً لِنُفُوسِهِمْ وَ تَخْفِيضاً لِقُلُوبِهِمْ- وَ إِذْهَاباً لِلْخُيَلاَءِ عَنْهُمْ- وَ لِمَا فِي ذَلِكَ مِنْ تَعْفِيرِ عِتَاقِ الْوُجُوهِ بِالتُّرَابِ تَوَاضُعاً- وَ الْتِصَاقِ كَرَائِمِ الْجَوَارِحِ بِالْأَرْضِ تَصَاغُراً- وَ لُحُوقِ الْبُطُونِ بِالْمُتُونِ مِنَ الصِّيَامِ تَذَلُّلاً- مَعَ مَا فِي الزَّكَاةِ مِنْ صَرْفِ ثَمَرَاتِ الْأَرْضِ- وَ غَيْرِ ذَلِكَ إِلَى أَهْلِ الْمَسْكَنَةِ وَ الْفَقْرِ انْظُرُوا إِلَى مَا فِي هَذِهِ الْأَفْعَالِ- مِنْ قَمْعِ نَوَاجِمِ الْفَخْرِ وَ قَدْعِ طَوَالِعِ الْكِبْرِ
مثلات:كيفرها،مجازاتها مثاوى:جمع مثوا،موقعيت و مقام تكابر:خود را بزرگ دانستن تعفير:گونهها را بر خاك گذاشتن مخمصه:گرسنگى مجهده:سختى،دشوارى اقتار:فقر و تنگدستى اساوره:جمع اسوره جمع سوار،و مىتوان آن را جمع اساور دانست،ابو عمرو بن علاء آن را جمع اسوار گفته كه به معناى سوار يعنى دست بند است.
ذهبان:جمع ذهب،طلا مثل خرب و خربا نبراى مذكر حبارى كه نام پرندهاى است شبيه كبك عقيان:طلاى خالص،زرناب انباء:خبرها خصاصه:گرسنگى شوب:آميختگى وعر:دشوار اضمحلّ:فانى شد نتائق:جمع نتيقه،فعيل به معناى مفعول است،نتق مصدر به معناى جذب است و شهرها و مكانهاى بلند و مشهور را نتائق مىگويند به دليل اين كه از همه بلندتر است،گويا به بالا كشيده و جذب شده است.
قطر:پهلو،طرف دمثه:ملايمت،نرمى وشله:كم آب منتجع:اسم مفعول از انتجاع:جستجوى
آب و آبادانى كردن.
مثابه:باز گشتنگاه مفاوز:بيابانهاى پهناور قفار:جمع قفر:صحراى بىآب و علف سحيقه:بسيار دور فجاج:جمع فجّ:راه پهناور ميان دو كوه يهلّلون:صداهايشان را به تلبيه بلند مىكنند اهلال:صدا را بلند ساختن رمل:هروله كردن أشعث:خاك آلوده سر،پريشان حال نبذ:دور انداختن سرابيل:لباس و پيراهن بلند تشويه:قيافه را زشت ساختن تمحيض:خالص ساختن،آزمايش كردن و جدا ساختن مشاعر:مكانهاى انجام دادن اعمال حج قرار:محل ثابتى از زمين جمّ:زياد،كثير بنى:جمع بنيه:ساختار ارياف:جمع ريف:زمين زراعتى و حاصلخيز محدقه:احاطه كننده مغدقه:پر آب و علف معتلج:اسم مفعول از اعتلاج به معناى غلبه يافتن و اضطراب،اعتلجت الامواج:موجها به هم خورد و متلاطم شد.
فتحا:پهن شده و توسعه يافته ذللا:آسان و رام شده وخامة الظلم:هلاكت،و سرانجام بد ستمگرى مصيده:تور،و آنچه وسيلۀ صيد مىباشد.
مساوره:حمله كردن،احاطه كرد اكدى الحافر:حفّار زمين به جاى سفتى رسيده كه نمىتواند بكند به زحمت افتاده است و أكدت المطالب:امور دشوار جويندهاش را به زحمت انداخت.
أشوت الضربة تشوى:ضربتى وارد شد كه طرف را به قتل نرساند،اشواه يشويه:تيرى به سوى او پرتاب كرد اما وى را نكشت.
طمر:جامۀ كهنه عتائق:جمع عتيقه:نيك چهرهها و بخشندگان قمع:رد كردن نواجم:جمع ناجمه،طلوع كنندگان قدع:منع،بازداشت كردن
در اين قسمت حضرت به ياران خود يادآور مىشود كه از گذشتۀ تاريخ و هلاكت و سرنگونى مستكبران عبرت بگيرند و از سرگذشت پيامبران و
تواضع آنان با آن عظمت مقامشان درس اخلاق و زندگى بياموزند و به ياد آنان مىآورد كه خداوند خانۀ محترم خود را كه زيارتگاه تمام بندگانش مىباشد از پارههاى سنگ ظاهرا بىمقدار قرار داد تا بندگان خود را بيازمايد كه متواضعان و مطيعان از گردنكشان و متكبران تميز داده شوند،و اين است سخن امام(علیه السلام):
«پس اى مردم از كيفر الهى و عقوبت او،كه دامنگير زورمندان و مستكبران پيش از شما شد عبرت بگيريد و بيانديشيد كه چگونه صورتهاى ناز پرورده و پهلوهاى نرم و نازكشان بر روى خاكهاى قبر نهاده شده،به خدا پناه بريد از پىآمدهاى خودخواهى و تكبر،چنان كه از گرفتاريهاى روزگار به او پناه مىبريد.
اگر حق تعالى به يكى از بندگانش اجازه كبر ورزيدن و خود بينى مىداد، رخصت اين كار را به پيامبران و فرشتگان خاص خود مىداد،اما خداوند خود بينى و كبر ورزى را براى آنان ناپسند داشت و تواضع و فروتنى را شايستۀ ايشان دانست بدين سبب آنان نيز رخسارهاى خود بر زمين نهاده و چهرهها بر خاك ساييدند و در برابر مؤمنان و خدا پرستان بالهاى تواضع گشودند و آنها مردمى مستضعف بودند،خداوند آنان را به گرسنگى آزموده و به انواع مشقت مبتلا و به امور ترسآور امتحانشان فرمود و از ناشايستهها آنان را خالص و پاك ساخت.پس از روى نادانى و عدم آگاهى به موارد آزمايش و امتحان،خشنودى و خشم خدا را به دارايى و داشتن فرزند ندانيد و آنها را ملاك كار مپنداريد به دليل اين كه خداوند در قرآن كريم مىفرمايد «أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ نُسارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْراتِ بَلْ لا يَشْعُرُونَ» (1)»و گاهى خداوند برخى بندگانش را كه استكبار مىورزند و خويشتن
1) سوره مؤمنون(23) [1]آيههاى(54 و 55)يعنى:آيا اين كافران را كه ما،به مال و فرزند كمك مىكنيم،گمان مىكنند كه در نيكيها بر ايشان مىشتابيم؟خير،آنان نمىفهمند.
را بزرگ مىشمرند به وسيلۀ دوستانش كه در نظر آنان ضعيف و بىمقدار مىآيند مورد آزمايش قرار مىدهد چنان كه موسى بن عمران و برادرش هارون(علیه السلام)هنگامى كه بر فرعون وارد شدند جامه پشمين بر تن و عصاى چوبين در دست داشتند و با او شرط كردند كه اگر اسلام بياورد پادشاهى و عزتش دوام يابد،او شگفت زده شد و به اطرافيانش گفت:آيا از اين دو نفر تعجب نمىكنيد كه براى من شرط دوام حكومت و بقاى عزت مىكنند و حال آن كه خودشان بر چنين وضعى از بيچارگى و فقر مىباشند كه مىبينيد؟اگر چنين است پس چرا دستبندهاى طلايى ندارند؟ اين حرفها را به اين دليل گفت كه در نظر او طلا و گردآورى آن،عظمت داشته و پوشيدن جامۀ پشمين حقير و بىمقدار مىآمد.
هنگامى كه خداوند پيامبرانش را برانگيخت اگر مىخواست كه گنجهاى طلا و كانهاى زرناب و سرزمينهاى آباد و سبز و خرم جهان را برويشان بگشايد و پرندگان آسمان و جانوران زمين را با آنها همراه و به خدمتشان در آورد اين قدرت را داشت و اين عمل را انجام مىداد اما اگر چنين مىكرد،آزمايش و امتحان از بين مىرفت و جزا و پاداش،نادرست مىنمود،و وحى و اخبار آسمانى بىمورد بود،و براى آنان كه حرف انبياء را بپذيرند اجر و مزد آزمايش شدگان ثابت نمىشد و ايمان آورندگان شايستۀ ثواب نيكوكاران نبودند،و نيز نامها با معانى خود مطابقت نمىكرد (1)،و ليكن خداوند سبحان پيامبران خود را در اراده و تصميم،نيرومند و در وضع ظاهرى كه به چشم مىآيد ناتوان و ضعيف قرار داد،با قناعتى كه دلها و چشمها را از بىنيازى سرشار مىساخت،و فقر و تنگدستى كه ديدهها و گوشها را از رنج و آزار پر مىكرد.
اگر پيامبران داراى آن قدرتى بودند كه كسى جرأت دست يابى بر آنان را نمىكرد و عزتى مىداشتند كه مورد هجوم ستم واقع نمىشدند و داراى سلطنتى مىبودند،كه مردم گردنها به سوى آن مىكشيدند و براى رفتن به آن سوى مجبور
1) توضيح اين مطلب در ذيل جملۀ و لا لزمت الاسماء معانيها(شماره 6)ذكر مىشود.
مىبودند مركبهاى سوارى را مجهّز سازند،اين حالت،تسليم و پذيرش مردم را آسانتر،و آنان را از گردنكشى و استكبار،دورتر مىساخت و به دليل ترسى كه بر آنان چيره شده يا رغبت و ميلى كه ايشان را مجذوب كرده به آنان مىگرويدند،و در اين صورت نيّتها ناخالص و نيكيها(عبادتها براى دنيا و آخرت)تقسيم شده مىبود،ولى خداوند چنين خواست كه پيروى از پيامبران و ايمان به كتابهاى آسمانى او،و فروتنى در پيشگاه عظمت و گردن نهادن بر فرمان و پذيرش آن،تنها براى جلب رضايت و خشنودى ذات اقدس وى باشد،نه هيچ چيز ديگرى و در اين راه هر چه آزمايش و ابتلا بيشتر و بزرگتر باشد،اجر و پاداش هم ارزشمندتر و پر بهاتر خواهد بود.
مگر نمىبينيد كه حق تعالى تمام فرزندان آدم(علیه السلام)را از پيشينيان تا آخرين فرد اين جهان را با سنگهايى كه نه سود و زيانى دارد و نه نيروى بينايى و شنوايى، آزمايش فرموده و آن سنگها را خانۀ محترم خود قرار داده و آن را موجب پايدارى وسيلۀ قيام مردم دانسته است،پس آن را در سنگلاخترين مكانها و كم ارتفاعترين نقطه دنيا از جهت خاك و كلوخ و تنگترين درهها از نظر عرض قرار داد،در ميان كوههاى خشن،ريگهاى نرم و روان،چشمههاى كم آب،و آباديهاى دور از هم،كه نه شتر و نه اسب و گاو،و گوسفند هيچ كدام در آن به راحتى زندگى نمىكنند.و سپس آدم و فرزندانش را فرمان داد كه به آن سو،روى آورند.بنا بر اين آن جا مركز تجمع و سر منزل مقصود و بار انداز آنان شد،آن چنان كه افراد با طيب خاطر،شتابان از ميان فلات و دشتهاى دور و از درون واديها و درههاى عميق و جزيرههاى پراكندۀ درياها،بدان جا روى آوردند،تا به هنگام سعى شانههاى خود را خاضعانه حركت دهند و در اطراف خانه طواف كنند و تهليل «لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ» گويند،و با موهاى آشفته و بدنهاى پر گردو غبار هروله كنان و شتابان حركت كنند،لباسهايى كه نشانۀ شخصيّتهاست كنار انداخته و با رها گذاشتن موها،قيافۀ خود را ناخوش آيند سازند.اين آزمونى بزرگ،امتحانى شديد،آزمايشى آشكار و خلوص مؤثرى است كه خداوند آن را سبب رحمت و رسيدن به بهشتش قرار داده است.اگر خداوند
مىخواست،خانۀ محترم خود و محلّهاى انجام وظايف حج را در ميان باغها و نهرها و سرزمينهاى هموار و امن،با درختهاى بسيار و ميوههاى سر به زمين فرو آورده،مناطق آباد و داراى خانهها و كاخهاى بسيار و آباديهاى به هم پيوسته در ميان گندم زارها و باغهاى خرم و پر گل و گياه،در ميان بستانهاى زيبا و پر طراوت و پر آب،در وسط باغستانى بهجتزا و جادههاى آباد قرار مىداد در اين صورت به همان نسبت كه آزمايش آسانتر بود،پاداش و جزا نيز كمتر مىبود،و اگر پى و بنياد خانه و سنگهايى كه در بناى آن به كار رفته از زمرّد سبز و ياقوت سرخ و نور و روشنايى بود،ديرتر شك و ترديد،در سينهها رخنه مىكرد و كوشش ابليس در قلبها، كمتر اثر مىگذاشت و،وسوسههاى پنهانى از مردم منتفى مىشد،اما خداى متعال بندگانش را به انواع شدايد مىآزمايد و با كوششهاى گوناگون به عبادت وادار مىكند و به اقسام گرفتاريها مبتلا مىسازد تا تكبر را از قلبهاشان خارج سازد و خضوع و آرامش را در آنها جايگزين كند،بابهاى فضل و رحمتش را به رويشان بگشايد و،وسايل عفو خويش را به آسانى در اختيار آنان قرار دهد.
پس،از خدا بترسيد از خدا بترسيد،از كيفر تباهكارى در دنيا و از سرانجام و خيم ظلم در آخرت و بد فرجامى تكبر و خود پسندى كه كمينگاه بزرگ ابليس و مركز كيد و نيرنگ اوست بهراسيد،كيد و نيرنگى كه با قلبهاى انسانها مانند زهرهاى كشنده مىآميزد و هرگز از تأثير فرو نمىماند و كسى از هلاكتش جان بدر نمىبرد،نه دانشمند به دليل علمش و نه بينوا در لباس مندرسش،و خداوند به منظور حفظ بندگانش از اين امور يعنى ظلم و ستم و كيد شيطان به سبب نماز، زكات و كوشش براى گرفتن روزۀ واجب،آنان را حراست فرموده تا اعضا و جوارحشان آرام و چشمانشان خاشع و غرايز و تمايلات سركششان خوار و ذليل و دلهاى آنان خاضع شود و تكبر از آنها رخت بر بندد،علاوه بر آن ساييدن پيشانى كه بالاترين جاى صورت است،بر خاك موجب تواضع و گذاردن اعضاى پر ارزش بدن بر زمين،دليل اظهار كوچكى و چسبيدن شكم به پشت از
گرسنگى روزه،مايۀ فروتنى مىباشد،و پرداخت زكات موجب صرف محصولات زمين و غير آنها و نيازمندان و مستمندان مىشود،به آثار اين اعمال توجه كنيد كه چگونه شاخههاى درخت تفاخر را درهم مىشكند و از جوانه زدن كبر و خود پسندى جلوگيرى مىكند .»
امير المؤمنين(علیه السلام)در اين قسمت از خطبۀ شريف چند دستور براى پيروان خود يادآور مىشود:
1-به آنان دستور مىدهد از عقوبتهاى الهى كه بر گردنكشان ملتهاى گذشته وارد شد،عبرت بگيرند،و راه عبرت گرفتن آن است كه انسان عاقل به حالت آنها بيانديشد و توجه كند كه آنچه به آنان رسيده خودشان باعث آن بودند، زيرا بر اثر تكبر از اطاعت امر خدا سرپيچى كردند،و بر بندگان خدا فخر و مباهات نمودند،چنان كه در قرآن به اين مطلب اشاره كرده است «قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ» ... «فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي» دارِهِمْ «جاثِمِينَ» (1)»و از اين قبيل آيات و اشارات در قرآن فراوان است،و كسى كه در اين امور انديشه كند به خود خواهد آمد و از ترس اين كه به مثل عقوبتهاى آنها گرفتار شود،از قدم گذاردن در راه آنان خوددارى خواهد كرد.
2-آنها را امر مىكند كه از خفتن گردنكشان در ميان قبر پند و اندرز بگيرند، ببينند آنان كه در دنيا بر خود مىباليدند و باد و تكبر داشتند چگونه هنگام مرگ چهرهها و پهلوهايشان بر روى خاك نهاده شده و آن عزّت موهومى و غرور خودخواهى به اين ذلت و خوارى واقعى تنزل يافته و از اين امر پند و اندرز
1) سوره اعراف(7) [1]آيههاى(75 و 78)يعنى:سردمداران قوم ثمود كه تكبر ورزيدند به مؤمنان كه ضعيف شمرده مىشدند گفتند...،پس ايشان را صاعقۀ آسمانى فرا گرفت و همگى وارد صبح شدند در حالى كه در خانۀ خود به زانو در روى زمين افتاده بودند.
بگيرند و ديگر گرد تكبر نگردند،چون آنها نيز به همين سرانجام دچار خواهند شد.
3-سفارش مىكند كه از پىآمدهاى صفت ناپسند استكبار به خدا پناه ببرند همچنان كه در گرفتاريهاى دنيا و حوادث روزگار به او پناه مىبرند،منظور از اين تشبيه آن است كه در اين امر بطور فراوان و از روى خلوص به خدا پناه ببريد ،كلمه لواقح استعاره از امور و صفاتى است كه سبب تكبّر مىشود .
فلو رخّص اللّه...التواضع ،در اين عبارت با يك قياس شرطى استدلال شده است بر اين كه تكبر و خود بزرگ بينى صفت ناپسندى مىباشد و هيچ يك از آفريدههاى خدا حق اتصاف به اين ويژگى را ندارند بيان استدلال به اين شرح است كه پيامبران بطور عموم از خصيصين درگاه الهى و دوستان و پيروان جدّى دستورات خدا مىباشند پس اگر صفت تكبر در خور آفريدهاى از آفريدگان او مىبود خداوند آنان را بر اين امر بر مىگزيد و چون به ايشان هم رخصت تكبر نداده است معلوم مىشود كه هيچ كس از بندگانش را رخصت تكبر نداده است امّا در متن سخن امام استثناى نقيض تالى و نتيجه آن حذف شده (1)،و به ذكر برخى از لوازم آن اكتفا كرده و چنين فرموده:ليكن خدا تكبر را بر پيغمبران و فرشتگان خود ناروا و تواضع را بر آنان خوشايند دانست،زيرا بارها در قرآن مستكبران را به علت تكبرشان وعدۀ عذاب داده و در مورد تواضع به رسول اكرم مىفرمايد: «وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ» (2)»و مانند آيات ديگر كه در اين مورد آمده است .
فألصقوا...مستضعفين اشاره به اين است كه بندگان خاص خدا،پيامبران
و اولياى او كاملا،فرمان وى را در مورد تواضع و فروتنى امتثال كردند و آنچه را كه خداوند بر آنان پسنديده است انجام دادهاند زيرا اين كه مىفرمايد بندگان خدا در برابر عظمت حق تعالى گونهها را بر زمين مىگذارند و چهرهها را بر خاك مىمالند،رفتارى است كه بين خود و خدا در حال پرستش و عبادت او بجا مىآورند و اين كه در برابر مؤمنان بالهاى تواضع را مىگسترانند و با حالت استضعاف بسر مىبرند،اشاره به اطاعت فرمان خداوند در مورد بندگان و آفريدههاى وى مىباشد.
لفظ اجنحه كه به معناى بالها و از ويژگيهاى پرنده است،در اين جا براى دست انسان استعاره شده است،به اعتبار اين كه دست وسيلۀ اظهار قدرت و علامت ايجاد محبت و يا دشمنى و طرد امر نامطلوب مىباشد،و خفض جناح كنايه از نرمى و ملايمت و اظهار دوستى و محبت است،چنان كه مفسّر كبير ابن عباس در شرح آيۀ «وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ» مىگويد:يعنى نسبت به مؤمنان نرمى و ملاطفت كن و بر آنان درشتى و تندى مكن،و عربها به كسى كه سنگين و با وقار باشد مىگويند:فلانى داراى خفض جناح است.
قد اختبرهم...بالكابره ،در اين جا حضرت انواع گوناگون سختيها و گرفتاريهاى دنيوى را بيان مىكند كه خداوند بندگانش را به آن مىآزمايد از قبيل گرسنگى و ترس و ساير ناملايمات و به اين سبب آنان را به دنيا بىعلاقه و از آن متنفر مىسازد تا در عوض به خدا و آخرت و اجر و ثوابهايى كه نزد اوست بيشتر علاقهمند شوند .
فلا تعتبروا الرضا...الاقتدار[الإقتار] يعنى خيال نكنيد كه خشنودى خدا از بندهاش به اين است كه ثروت دنيا و فرزند زياد به او دهد و غضب وى نسبت به او،اين باشد كه از داشتن اين امور محرومش سازد.اين سخن امام(علیه السلام)گويا پاسخى است از پرسشى كه ممكن است گويندهاى چنين بگويد:حال كه
پيغمبران و اولياى خداوند،از خواصّ بندگان،و مطيع فرمان وى و مورد رضايت او مىباشند،پس چرا آنان را با سختيها و ناگواريها گرفتار ساخت و از اموال دنيا و زن و فرزند بىبهرهشان داشت،چنان كه فرعون هم به موسى اين اشكال را كرد كه اگر او پيامبر است و ارزش و اعتبارى دارد پس چرا از آرايشهاى دنيا و زينتهاى طلايى بىبهره است؟و كفار قريش به پيغمبر اسلام گفتند:در صورتى به او ايمان مىآوريم و او را پيامبر مىدانيم كه داراى گنجينهاى از جواهرات و گوهرهاى قيمتى باشد،و يا باغها و مزارعى داشته باشد كه شكمها را سير كند خلاصه در پاسخ اين گونه سؤالهاى مقدر،حضرت مىفرمايد:اين قبيل اشكالها و توهمات به علت ناآگاهى آنان از عموميت امر،امتحان و آزمايش است، خداوند چنان كه بندگان خود را با مبتلا ساختن به فقر و نيازمندى و گرفتار ساختن به مشقتها و ناگواريها مىآزمايد همچنين آنان را به افزودن اموال و فرزندان آزمايش و امتحان مىكند،بنا بر اين نبايد تصور كرد كه دارا بودن اين امور دليل سعادت انسان در پيشگاه خداست،همچنان كه نداشتن آن دليل بدبختى و شقاوت نيست و امام(علیه السلام)به منظور تبيين فرمايش خود به اين آيۀ شريفه استناد فرموده است «أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ نُسارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْراتِ بَلْ لا يَشْعُرُونَ» (1)»يعنى گنهكاران مىپندارند ما كه اموال و امور دنيوى آنان را زياد مىكنيم،اين امر دليل رضايت و خشنودى ما از كارها و عقايد پست آنان مىباشد،و حال آن كه چنين نيست بلكه ايشان بىخبراند از اين كه آنچه به ايشان دادهايم براى امتحان و آزمايش آنهاست و اين امور بر بلا و گرفتارى آنان مىافزايد،كلمۀ جهلا كه منصوب است مفعول له مىباشد .
فانّ اللّه سبحانه يختبر...فى اعينهم ،اين كلام از جملههاى گذشته
1) سوره مؤمنون(23)آيه(57) [1]يعنى:آيا مىپنداريد كه آنچه به آنها از مال و فرزندان كمك مىكنيم در بخشيدن خوبيها به آنها شتاب مىكنيم بلكه چنين نيست آنان درك نمىكنند.
جداست كه در ابتدا چنان به نظر مىآيد كه علت امرى واقع شده است در حالى كه سيد رضى بين آن و جملههاى قبلش با گذاشتن نقطه فاصله قرار داده است، امام(علیه السلام)در اين قسمت به نوع ديگرى از آزمايشهاى بندگان سركش و نافرمان اشاره فرموده است كه خداوند بندگان مستكبرش را از طرفى با آنچه در خود آنهاست و از طرف ديگر با اولياى خاص و پيامبران پاكش كه در چشم آنان ناتوان مىآيند مىآزمايد،و نيز در اين جمله به بعضى از اسرارى كه در آفرينش اين بندگان مستضعف و انبياى پاك وجود دارد اشاره فرموده است به اين بيان كه يكى از حكمتهاى آفريدن خداوند اين بندگان خالص را،همان آزمايش گردنكشان و مستكبران مىباشد .
به عنوان شاهد داستان حضرت موسى و هارون و برخوردشان را با فرعون طغيانگر يادآور شده است:
در تاريخ طبرى اين ماجرا چنين نقل شده است كه وقتى خداوند به آنان ماموريت ارشاد فرعون را داد به پايتخت او،مصر وارد شدند و مدت دو سال صبحها مىآمدند تا شب و اجازۀ ورود مىخواستند و مىگفتند:ما فرستادگان خدا به سوى فرعون هستيم ولى كسى به آنها جواب درستى نمىداد،دربانها و ماموران آنان را دور مىكردند و هيچ كدام جرأت و ياراى آن را هم نداشتند كه اين پيغام خطرناك را به فرعون برساند تا سرانجام يك روز دلقك دربار كه غالبا پيش فرعون مىآمد و برايش مسخرگى مىكرد و او را مىخنداند،هنگامى كه پيش فرعون رسيد،گفت:پادشاها!مردى بر در كاخ ايستاده مطلب شگفتى اظهار مىدارد و چنين مىپندارد كه او را خدايى غير از تو مىباشد،فرعون دستور داد كه داخل شود حضرت موسى با برادرش هارون وارد شد و عصايش را برداشت،گفت:من پيغمبر خداى آفرينندۀ جهان مىباشم...تا آخر كه در تاريخ طبرى ذكر شده است،اما در قرآن قصۀ موسى و هارون و گفتگويشان و ساير قسمتهايش در
سورههاى شعرا و قصص و غير آنها بطور مفصل ذكر شده،و بيان امام(علیه السلام)نيز در اين مورد،روشن و آشكار است.كعب گفته است كه حضرت موسى فردى عصبانى و داراى قامتى طولانى بود ولى برادرش هارون از او بلندتر و چاقتر و سفيدتر و استخوان بنديش درشتتر و سه سال از موسى بزرگتر بود و بر پيشانيش خالى داشت و نيز بر سر بينى حضرت موسى چنين علامتى بود و بر نوك زبانش به سبب سوختگى گرهى كه باعث لكنت آن بود قرار داشت چنان كه در قرآن به آن اشاره شده است (1).و نيز مىگويد فرعون همزمان با حضرت موسى همان پادشاه مصر است كه با يوسف معاصر بود به نام وليد بن مصعب و بيش از چهار صد سال عمر داشت و ليكن ديگران اين قول را نپذيرفته و گفتهاند:موساى فرعون غير از عزيز مصر زمان حضرت يوسف مىباشد.هارون برادر موسى در سن صد و هفده سالگى از دنيا رفت،و موسى(علیه السلام)سه سال بعد از او زنده بود و روزى كه در گذشت به سن برادرش بود.چنان كه قبلا بيان شد،موقعى كه اين دو بزرگوار پيش فرعون آمدند به اين دليل شرط باقى ماندن حكومت و سلطنت او را مسلمان شدن و ايمان وى دانستند كه قوانين و عمل به آن،علت نظم بخشى به جامعۀ انسانى و اصلاح شدن وضع دنيا و آخرت آن مىشود كه اين خود،سبب برقرارى حكومت و دوام عزت و دولت مىباشد،اما فرعون از گفتۀ آنان به شگفت در آمد و آن را نپذيرفت زيرا او خيال مىكرد كسى مىتواند چنين قولى بدهد كه داراى مال و ثروت دنيا باشد و هنگامى كه ديد اين دو نفر لباسهاى پشمين مندرس به تن دارند و از سرو وضعشان فقر و نيازمندى مىبارد آنان را تحقير كرد و حرفشان را نپذيرفت و گفت چگونه مىتوانند به دوام سلطنت من كمك كنند در حالى كه آثار ثروتمندى كه زينت و آرايش به زيورهاى طلايى است در آنان وجود ندارد.
1) سوره طه(20)آيه(26).
و لو اراد اللّه...معانيها .در اين عبارت براى اثبات مطلب به يك قياس اقترانى از شكل اول استدلال شده است كه داراى دو مقدمۀ شرطيۀ متصله مىباشد و نخستين مقدمه از «و لو اراد اللّه» آغاز و به «لفعل» پايان مىيابد،و مقدمۀ دوم «لو فعل لسقط البلاء» تا آخر (1)،و نتيجۀ قياس اين است كه اگر خداوند مىخواست و اين امتيازهايى را كه در متن ذكر شد به انبياى خود عطا مىكرد،لازمهاش سقوط امتحان و بطلان پاداش و جز اينها بود،ملازمۀ ميان مقدم (جمله شرطيه)و تالى(جواب و جزاى شرط)در مقدمۀ اول كه صغرى است روشن است،زيرا ايجاد آن امتيازات براى پيامبران از ناحيۀ خداوند امرى ممكن و مقدور است و براى تحقق يافتن آن،تنها ارادۀ حق تعالى كافى مىباشد ،اما در شرطيۀ متصلۀ اخير كه مقدمۀ دوم و كبراى قياس است امام(علیه السلام)در صورت تحقق مقدم كه اعطاى امتيازات به انبياء باشد،لوازم متعددى براى آن ذكر كرده است كه در ذيل به آن مىپردازيم.
1- انه كان يسقط البلاء :اگر خداوند به انبيا و اوليا اين مزايا را مىداد بساط آزمايش و امتحان بكلى بر چيده مىشد چون در اين هنگام مستضعفى نبود كه به استضعاف آزمايش شود،وقتى كه امكانات ياد شده وجود داشته باشد،اولا فقر و نادارى وجود ندارد تا آزمايشى كه از ناحيۀ صبر بر فقر پيش مىآيد محقق شود و ثانيا به دليل بىنيازى و قدرت ظاهرى كه در انبياء احساس مىشود تمام مستكبران با ميل و ارادۀ نفسانى به آنان رو مىآورند و آزمايشى براى مستكبران تحقق نمىيابد،ثالثا موقعى كه همۀ مردم پيش آنان متواضع باشند مخالفينى بر ايشان پيدا نمىشود كه در برابر ضرب و قتل و انكار آنان صبر كنند و آزمايش شوند،رابعا با موجود بودن ثروت و امكانات ممكن است رو به دنيا بياورند و از
1) از ترجمۀ عبارات كه در وسط صفحه 385 آمده معناى دو مقدمه روشن مىشود.
خدا رابطۀ خود را قطع كنند و در اين صورت چنان كه در متن اشاره شده وحى الهى بر آنان قطع مىشود،پس آزمايشى هم كه به سبب تحمل وظيفۀ وحى و عمل به آن براى پيامبران وجود دارد تحقق نمىيابد.
2- و كان يبطل الجزاء :اگر تمام امكانات براى پيغمبران و اولياى خدا آماده مىبود پاداش عبادتها از بين مىرفت،زيرا از طرفى چنان كه گذشت آزمايش بكلى قطع شده و از طرف ديگر با وجود اين امتيازات عبادت مردم و پيروى آنان از گفتههاى خدا و اوليايش از روى اخلاص نيست بلكه يا از ترس و يا به دليل تمايلات نفسانى خواهد بود به هر حال ثواب و پاداشى بر آن مترتب نمىباشد و حتى پاداش خود پيامبران هم كه به علت صبر بر فقر و نادارى به دست مىآورند، باطل مىشد.
3- و كان تضمحلّ الابناء ،لازمۀ سوم آن است كه اگر چنين مىشد اخبار وارده و وحى الهى بر پيامبران از ميان مىرفت زيرا از طرفى دنيا و آخرت دو ضد يكديگراند و هر قدر كه آدمى به يكى نزديك شود به همان نسبت از ديگرى دور مىشود،و از طرف ديگر پيغمبران الهى،اگر چه داراى كمال پاكى و قداست باطنى مىباشند،اما به منظور ارتقاى مقام عبوديت،پيوسته خود را نيازمند به رياضتهاى نفسانى مىدانند،و به اين دليل از لذتهاى دنيوى دورى مىكنند كه زهد حقيقى همين است،و همواره نفس امارۀ خود را كه مايل به گناه و لذتهاى مادى است با عبادتهاى پى در پى در اطاعت نفس مطمئنّه در مىآورند،كار تمام اولياى خدا چنين است،در احوال رسول خدا نوشتهاند كه گاهى از شدت گرسنگى،سنگ بر شكم خود مىبست و آن را سير كننده مىناميد و اين كار را فقط براى سركوبى نفس اماره انجام مىداد،نه اين كه چيزى براى خوردن نداشته باشد،جامههاى كهنۀ خود را هم كه پينه مىزد،از آن بابت نبود كه قدرت بر تهيۀ لباس نو،نداشت،و اگر گاهى بر الاغ برهنه سوار مىشد و غلامش يا ديگرى را
پشت سر خود سوار مىكرد به اين دليل نبود كه اسبى براى سوارى نداشته باشد يا غلامش اطاعت از او نكند و پياده وى را همراهى نكند او اين اعمال را از ناچارى و ناتوانى انجام نمىداد زيرا از طرف خداوند اختيار تمام جهان به دست او بود،اما به خاطر زهد نسبت به دنيا و دورى جستن از لذتهاى آن اينها را برگزيد.
بايد بدانى كه رسيدن به اين كمالات جز با روى گرداندن از دنيا محقق نمىشود،به همين دليل پيامبر(صلی الله علیه و آله)به منظور رسيدن به كمال اشرف و برتر، لذتهاى پست دنيا را بدور افكند،و به همين سبب حضرت رسول آن اندازه به عبادت مىايستاد كه پاهايش ورم كرد،وقتى كه از آن حضرت پرسيدند:يا رسول اللّه تو را كه خدا مژدۀ بهشت داده چرا اين همه خود را به زحمت مىاندازى؟ پاسخ داد،مگر من نبايد بندۀ شاكرى باشم؟اين مطلب را پيامبر به اين دليل بيان فرمود،كه مىدانست خصيصۀ سپاسگزارى بر علوّ درجاتش مىافزايد،و در صورتى كه اشرف انبيا و اعظم آنان چنين حالتى داشته باشد ساير پيامبران را خود مىتوانى قياس كنى و توجه خواهى كرد كه شرط رسيدن به مقامات عاليۀ وحى و رسالت و لياقت براى تلقّى خبرهاى آسمانى،آن است كه دنيا و سرگرمى به آن را ترك كنند،پس اگر خداوند آنان را فرو رفته در دنيا مىآفريد و راههاى رفاه مادى را بر روى آنها مىگشود،به آرايشهاى دنيا و لذتهاى آن مشغول مىشدند و از توجه به آستان جلال ربوبى غفلت مىكردند رابطۀ وحى الهى و خبرگزارى آسمان از ايشان قطع مىشد و از مقام و مرتبۀ سفارت پروردگارى پايين مىآمدند.بعضى از شارحان نهج البلاغه گفتهاند،مقصود امام(علیه السلام)از عبارت:
اضمحلال الابناء اين است كه وعد و وعيد از ميان مىرفت و خبرى از اوضاع بهشت و جهنم و ويژگيهاى رستاخيز به ما نمىرسيد كه اين خود از پىآمدهاى از بين رفتن مقام نبوت و رسالت مىباشد.
4- و لكان لا يجب للقابلين اجور المبتلين ،يعنى اگر اولياى خدا و پيامبران الهى در آسايش و رفاه بسر مىبردند،براى كسانى كه دستورهاى آنان را بپذيرند، پاداش آزمايش شدگان نبود،و نيز خود پيغمبران از اجر و مزد صبر بر گرفتارى و آزار و تكذيب مخالفان نصيبى نمىبردند زيرا چنان كه قبلا بيان شد در اين صورت نه آزمايشى وجود داشت و نه مخالفى پيدا مىشد.
5- و كان لا يستحقّ المؤمنون ثواب المحسنين ،و نيز در اين صورت، گروندگان به پيامبران،شايستۀ ثواب نيكوكاران و اهل احسان نمىشدند،زيرا محسنين كسانى هستند كه با شيطان مبارزه كنند و صفات رذيله را از خود دور سازند و نفس خويش را به فضايل بيارايند و براى خدا ايمان آورند اما ايشان كه يا از روى تمايلات نفسانى به امور مادى و يا از ترس و هيبت دنيوى به پيامبران گرويدهاند نه ايمانشان همراه با اخلاص است و نه جزء اهل احسان و نيكوكاران مىباشند.
6- و لا لزمت الاسماء معانيها (1)،ششمين امرى كه در صورت تحقق شرط ياد شده لازم مىآيد آن است كه نامها و عناوين اشخاص با معنايش تطبيق نخواهد داشت،از باب مثال اگر به كسى مؤمن گويند حقيقت ايمان بر وى صدق نمىكند زيرا تنها با زبان ايمان آورده و از روى ترس يا هواى نفسانى است نه از روى اخلاص و قلب پاك و همچنين است عنوان زاهد و مسلمان،بلكه عنوان پيامبر و نبى و رسول نيز چنين است به دليل اين كه در اين حال چنان كه گفته شد حقيقت نبوت و رسالت از آن شخص قطع شده است خلاصه اين كه اسماء بدون مسميّمات خواهد بود،با ذكر اين لوازم ششگانه،مقدمۀ دوم و كبراى قياس مذكور روشن و خلاصه اين مىشود كه اين قضيه،شرطيه متصله است و
1) در كلمۀ اسماء دو وجه جايز است نصب آن بنا بر اين كه مفعول باشد و معانيها فاعل وجه دوم مرفوع باشد چنان كه در نسخۀ سيد رضى آمده است ولى در معنا هر دو يكى است.
مقدم آن از لو اراد اللّه تا الارض (1)مىباشد .
و لكن اللّه سبحانه جعل رسله...اذى ،پس از بيان برهان و استدلال بر اين كه چرا خداوند اولياى خود را از ثروتمندان و اهل رفاه قرار نداد به اثبات مزيتى پرداخته است كه در عوض آن محروميتها امتيازى به ايشان عطا فرموده است،و آن عبارت از نيروى تصميم و عزم راسخ براى تبليغ رسالت مىباشد و به اين دليل آنان را اولو العزم مىگويند كه عزم خود را جزم مىكنند و با كمال قدرت در برابر آزار مخالفان مقاومت مىكنند مىجنگند و مىكوشند تا دين خدا را به حاكميت بنشانند هر چند در ظاهر جزء مستضعفان و اهل مسكنت و قناعت مىباشند و با گرسنگى و برهنگى مىسازند.
در متن عبارت،امام(علیه السلام)مىفرمايد:خدا به اولياى خود ارادهاى قوى و ظاهرى ضعيف و فقير داد امّا با قناعتى كه قلبها و چشمها را پر از بىنيازى مىكرد صفت پر كردن كه براى قناعت آورده است به اين اعتبار است كه قناعت آن چنان آنان را بلند طبع و بىنياز مىكند كه هيچ توجهى به تمتّعات دنيا نشان نمىدهند و گويا چشم و دلشان پر شده و جايى براى كالاهاى دنيا ندارد كه مورد طلب و درخواست واقع شود،و نيز اين ويژگى را براى فقر و بينوايى هم آورده است،و اين بدان علت است كه گرسنگى زياد باعث ناتوانى و آزار چشم و گوش مىشود و گويا آن چنان چشمها و گوشهاى مردان خدا را فرا گرفته است كه پر شده و جا براى چيز ديگرى در آن پيدا نمىشود و تمام اينها آدمى را مستعدّ وصول به كمال مىكند زيرا كه بارها گفته شده است كه شكمبارگى هوشيارى را
1) و تالى آن از لسقط البلاء تا معانيها مىباشد،پس نتيجه آن است كه اگر به اراده خداوند اين امور به انبيا تعلق مىگرفت،وقوع تمام اين مفاسد لازم مىآمد سپس كلام را به استثناء نقيض تالى اين نتيجه براى استثناء نقيض مقدم آن ارجاع داد،و نقيض تالى آن است كه اين مفاسد وجود نداشته و سزاوار بوجود آمدن نيز نمىباشد، پس به آنها اين امور را اراده نكرده است.
از بين مىبرد و سنگدلى مىآورد و ترحّم و نازكدلى را زايل مىكند و باعث امراض اخلاقى و جسمانى مىشود كه دارويى جز فقر و گرسنگى آن را درمان نمىكند،قناعت صفتى است كه از متفرعات خصلت پسنديدۀ عفت و پاكدامنى مىباشد .
و لو كانت الانبياء...مقتسمه ،و اين نيز استدلال ديگرى است براى بيان مطلب كه تقدير مقدمات آن چنين است،اگر خداوند نسبت به پيامبرانش تمام امكانات رفاهى را فراهم مىساخت،قوّت و عزّتى به دست مىآوردند كه هيچ كس جرأت دستيابى بر آن نداشت و سلطنتى را دارا مىشدند كه همه بى چون و چرا تسليم آن مىشدند و اين امر نتايج و مفاسدى را در پى داشت كه اكنون به ذكر آن مىپردازيم:
1-در اين صورت گر چه اطاعت مردم از آنان سريعتر و آسانتر انجام مىشد اما مانند پيروى از پادشاهان بود نه انبيا و اولياء،زيرا از نظر عامۀ مردم، شاهان و قدرتمندان حق اطاعت شدن دارند نه مستضعفان و بينوايان.
2-از پيروى ايشان تكبر نمىورزيدند زيرا روشن است كه اغلب افراد كمتر شانه از زير فرمان اهل قدرت و پادشاهان خالى مىكنند،اما بر اين اطاعت و ترك تكبر اجر و پاداش كسى كه به سبب مجاهدۀ با نفس خود خواهى و استكبار را از خود دور مىسازد مترتب نبود.
3-آخرين نتيجه اين كه ايمان مردم در اين موقع خالص و براى خدا نبود بلكه تجزيه شده و يك جزء آن براى خدا و جزء ديگر آن براى تمايلات نفسانى يا ترس از قدرتهاى دنيوى بود،پس اين گونه اعمال ثوابى ندارد،ثواب اعمال كسانى كه با شيطان بجنگند و تلقينهاى گمراه كنندۀ وى را درهم شكنند و پيروزمندانه آماده پاداشهاى جاويد آخرت باشند.
و ملك تمدّ نحوه اعناق الرجال و تشد اليه عقد الرحال ،دو صفتى كه در اين
عبارت براى واژۀ ملك آمده كنايه از بزرگى و عظمت قدرت و نيروى پادشاهى مىباشد كه در اين صورت آرزوها به سوى او جلب و نظرها به جانب وى متوجه مىشود و انسانها گردنهاى اميدوارى به طرفش دراز مىكنند و كوله بارهاى خويش به منظور رسيدن به آن،محكم مىبندند .
و لكنّ اللّه سبحانه...شائبة ،پس از بيان استدلال فوق و نتايجى كه بر آن مترتب بود،مجددا حضرت در اين عبارت دليل مىآورد بر اين كه اين امر كه ايمان از روى ترس يا تمايل نفسانى و بالاخره غير خالصانه باشد امر فاسدى است كه خواستۀ خداوند نمىباشد،بلكه ارادۀ او آن است كه ايمان مردم به انبيا و كتب و اديانى كه مىآورند،خالص و تنها براى وى باشد بدون هيچ گونه شائبه و دخالتى و آنچه كه بايد خالص براى خدا باشد سزاوار نيست تقسيم و تجزيه شود،پس ايمان با تمام اقسامش بايد فقط براى خدا باشد .
و كلما كانت البلوى...اجزل ،در اين عبارات دو احتمال تصور مىشود، الف-نخست اين كه دوّمين مقدمه و كبراى استدلالى باشد كه به منظور بيان مطلب آورده است و مقدمات اين قياس از اين قرار است:در صورتى كه پيامبران از امكانات ظاهرى برخوردار نباشند،براى ايمان آوردن مردم،باب آزمايش و امتحان بيشتر باز است و كسانى كه با اين وضع ايمان بياورند خالصتر خواهند بود و هر چه آزمايش و خلوص بيشتر باشد ثواب و پاداش آن هم مهمتر و زيادتر خواهد بود.نتيجۀ اين مقدمات آن است كه هر مقدار در به دست آوردن عقيده و ايمان رنج بيشتر تحمل شود و اخلاص زيادتر به كار رود ثواب و پاداش بيشتر نصيب دارندۀ آن خواهد شد.
ب-احتمال دوم آن است كه اين جمله قياس جديدى نيست بلكه دنبالۀ بيان قبل و در حقيقت مثل مقدمۀ دوم براى قياس استثنايى باشد كه صغراى آن قبلا آورده شده است و تقدير چنين است كه اگر امكانات مذكور براى انبياء وجود
داشت آن نتايج و توالى ناروا كه از جمله عدم خلوص ايمان مىباشد بر آن بار بود،اما حق تعالى اراده فرموده است كه ايمان و عبادت يكجا و خالص براى او باشد و اگر چه اين امر با زحمت بسيار و آزمايش سخت به دست مىآيد اما هر چه بوتۀ امتحان داغتر باشد ايمان خالصتر و هر اندازه كه ايمان و عمل خالصتر باشد ثواب و پاداش افزونترى خواهد داشت ،و بعد به منظور بيان صدق مطلب به ذكر مثال پرداخته است كه عبارت از آزمايش جامعۀ بشريت به زيارت خانۀ سنگى خود مىباشد.
جعله للناس قياما ،خداوند خانۀ خود را بپا دارندۀ موقعيت و ارزش و اعتبار انسانها قرار داد،فلان قيام اهله و قوام بيته،وقتى گفته مىشود كه استقامت و برقرارى خانه و اهل شخص بسته به وجود او باشد .سرزمين مكه كمتر خاكى است و بيشترش از سنگ است،و امام(علیه السلام)به منظور مذمّت آن را آكنده از ريگهاى روان مىداند زيرا چنين زمينى مناسب حيوانها و چهار پايان نمىباشد و سمدارها در آن فرو مىروند و در راه رفتن به زحمت دچار مىشوند، و مراد از واژههاى خفّ ، حافر و ظلف ،چهار پايان،شتر و اسب و گوسفند و گاوهاى ماده مىباشد كه بطور مجاز از باب اطلاق اسم جزء بر كل اراده شده و يا اين كه مضاف،حذف و مضاف اليه جايش را گرفته است از باب مثال، خف الجمال و حافر الخيل و ظلف الغنم بوده است،و منظور از فعل لا تزكوا آن است كه چهار پايان در آن سرزمين به دليل ارتفاعات زياد و خشونت آن،رشدى ندارند و زياد نمىشوند و مقصود از عبارت اوعر بقاع الارض ،ناهموارترين و صعب العبورترين قسمتهاى زمين،همان معنايى است كه از اين آيۀ شريفه بر مىآيد «إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ» (1)
1) سوره ابراهيم(14)قسمتى از آيه(36)، [1]يعنى:من خانوادۀ خود را در سرزمين بىكشت و زرعى نزد خانۀ محترم تو مسكن دادم...
ثم امر آدم و ولده ان يثنوا اعطافهم نحوه ،اين كلام حضرت دلالت دارد بر اين كه بيت الحرام و خانۀ كعبه از زمان حضرت آدم بوده است و تاريخ نيز به اين امر گواهى مىدهد،طبرى مىگويد از ابن عباس نقل شده است كه وقتى حضرت آدم به روى زمين فرو آمد،از طرف خدا به او وحى شد كه مرا در روى زمين حرمى است.محاذى عرش من در آسمان،آن جا برو خانهاى برايم بساز و اطرافش طواف كن چنان كه مىبينى فرشتگان را كه اطراف عرشم طواف مىكنند،در آن جا دعاى تو و هر كه را از ذريۀ تو كه اين عمل را انجام دهد به استجابت مىرسانم،حضرت آدم عرض كرد خدايا من آن محلّ را نمىدانم و قدرت بر ساختمان خانه هم ندارم،پس خداوند فرشتهاى را مامور ساخت تا وى را به آن مكان ببرد،در بين راه هر جا به بوستان و منظرههاى آباد و زيبايى مىرسيد به خيال اين كه همان محل مىباشد از فرشته درخواست مىكرد كه فرود آيد و خانه را بسازند،او پاسخ مىداد كه هنوز به آن جا نرسيدهايم، تا سرانجام به سرزمين مكّه رسيدند،آدم شروع به ساختن خانۀ كعبه كرد و مواد ساختمانى آن را از پنج سلسله جبال فراهم ساخت 1-طور سينا 2-طور زيتون 3-لبنان 4-جودى 5-و پايههايش را از كوه حراء بنا كرد،و موقعى كه خانه ساخته شد فرشته مذكور وى را به صحراى عرفات برد و اعمال و عبادتهايى كه هم اكنون مرسوم است به او ياد داد و سپس او را به مكه آورد و هفت شوط دور خانه طواف كرد و بعد از آن به سرزمين هند برگشت،و بعضى گفتهاند كه حضرت آدم از جايگاه خود چهل بار با پاى پياده به حج و زيارت خانۀ خدا مشرف شد.
وهب بن مبنّه مىگويد كه آدم در پيشگاه پروردگار خود عرض كرد خدايا! آيا در روى زمين غير از من كسى يافت مىشود كه ترا تسبيح و تقديس گويد؟ خداوند متعال فرمود آرى در زمانهاى آينده از فرزندان تو،كسانى را به دنيا خواهم
آورد كه مرا بستايند و عبادت كنند و خانههايى را خواهم ساخت كه مركز ذكر و ياد من باشد و بندگانم در آن به تسبيح و ثنا گوييم بپردازند و در ميان آن بيوت يكى را خانۀ مخصوص به كرامت خود قرار مىدهم و با اسم خودم آن را علامتگذارى خواهم كرد و آن را خانۀ خودم مىنامم و به عظمت و جلال خود به آن عزت و شرافت مىدهم اما بايد دانست كه مكان محدودى براى من نيست بلكه من در همه جا و با همه كس هستم و بر همه چيز احاطه دارم و آن خانه را حرم امن بندگان خود قرار دادهام كه با احترام آن هر كس و هر چه در اطراف و در زير و بالاى آن قرار دارد حرمت و احترام پيدا مىكند،پس هر كس آن را به علت احترام من گرامى دارد،مورد كرامت و احترام من خواهد بود،و هر كس باعث وحشت و ترس اهل خانۀ من بشود حرمت من را از بين برده و مستحق سخط و كيفر من مىباشد،من آن جا را خانۀ مبارك قرار مىدهم كه فرزندان تو از هر راه دور،پياده و سواره با هر وسيلهاى سراسيمه و گردآلود با نالههاى لبيك و فريادهاى تكبير به آن سو،مىآيند،و هر شخصى كه به آن اهميت دهد و غير آن را اراده نكند و بر من وارد شود و مرا در آن مكان ديدار كند و مهمانى از من بخواهد خواستۀ او را برآورده مىكنم.آرى براى شخص كريم شايسته است كه واردين و مهمانهاى خود را گرامى دارد،اى آدم،تو تا مدتى كه در دنيايى،در آبادانى خانۀ من بكوش و پس از تو نيز امّتها و نسلها،و پيامبران از فرزندانت هر كدام پس از ديگرى در زنده نگهداشتنش مىكوشند.
سپس به آدم دستور داد كه به سوى خانه رود و طواف كند مثل طواف فرشتگان بر دور عرش.اين بود سرگذشت خانه در زمان آدم و اساس آن،تا در طوفان نوح خراب شد و سپس حضرت ابراهيم آنرا تجديد بنا كرد،هم اكنون به متن سخن امام برمىگرديم و مىگوييم،اين كه فرمود:خدا به آدم و فرزندانش دستور داد كه توجه خود را به سوى خانه معطوف دارند،كنايه از رو آوردن به كعبه
و قصد زيارت آن است.
فصار مثابة لمنتجع اسفارهم ،از اين رو محلى شد براى عرض حاجت و طلب فراوانى نعمت و ارزاق و درخواست آبهاى گوارا و آنچه در سفرها مورد نياز مىباشد،چنان كه در قرآن مىفرمايد: «وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أَمْناً» (1)و نيز مىفرمايد: «لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللّهِ» (2)»زيرا آن جا محل گرد آمدن مردم است و در آن جا روزهاى برگزارى حج بازار عرضه و تقاضا به پا مىشود و آن وقت هنگام تجارتها و سود و بهره بردارى است چنان كه در خطبۀ اول بيان داشتيم،و نيز اين كه فرمود:خانۀ كعبه،مقصد انداختن بارهايشان گرديد.
تهوى اليه ثمار الافئده ،خواهشها و ميلهاى دلها به سوى خانۀ كعبه به جنبش و حركت در مىآيد،هنگامى كه كسى به سوى چيزى مايل مىشود،و آن را دوست مىدارد،مثل آن است كه خود را نمىتواند كنترل كند و خواهى نخواهى بر روى آن سقوط مىكند،به اين دليل،واژۀ هوى را براى حركت به جانب محبوب و سعى و كوشش به منظور رسيدن به آن سو استعاره آورده است،و بعضى از شارحان گفتهاند:ثمرة الفؤاد،سويداى قلب است،يعنى باطن دلها به سوى آن ميل مىكند و به همين مناسبت به فرزند مىگويند،ثمرة الفؤاد،به احتمال ديگر ممكن است كه لفظ ثمار استعاره از افرادى باشد كه به سوى كعبه مىآيند،به اعتبار اين كه هر كدام از آنها محبوب خانوادۀ خود مىباشد،بنا بر اين او مانند ميوه و نتيجۀ پيدا شده از دلهاى آنهاست زيرا آنان در تربيت او كوشيدهاند تا او انسانى
كامل شده است و احتمال سوم آن است كه منظور از ميوۀ دلها،چيزهاى خوب و پسنديدهاى است كه از هر جا به مكّه آورده مىشود چنان كه خداوند در قرآن مىفرمايد «يُجْبى إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْءٍ» (1)»و دليل اضافه شدن ثمار به افئده آن است كه اين امور محبوب و مطلوب دلهاست،و در جاى ديگر مىفرمايد «أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ» (2)»و چون واژۀ هوى كه به معناى ميل داشتن است استعاره مىباشد،كلمۀ مهاوى خواستگاهها را برايش ترشيح آورده زيرا هر خواستنى خواستگاهى لازم دارد،و لغت عميقه صفت براى فجاج است كه در قرآن مىفرمايد: «يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ» (3)»صفت گودى براى راه وصول به مكّه به علت طولانى بودن راه مكه است و اين كه از دورترين شهرها به آن سرازير مىشوند و جزيرههاى منقطعه به اين دليل است كه دريا آنها را احاطه كرده و از بقيۀ قسمتهاى زمين جدايش ساخته است كلمۀ حتّى براى غايت و به معناى لام است و تعبير لرزش شانهها،كنايه از حركات در حال طواف مىباشد زيرا لازمۀ حركت سريع مىباشد.واژۀ ذللا جمع ذلول به معناى رام منصوب و حال براى ضمير مستتر در فعل تهرّ مىباشد،و بعضى گفتهاند ممكن است حال از مناكب باشد و جملۀ يهلّلون نيز در محل نصب است بنا بر حاليت و شعثا و غبرا هم حال از ضمير در يرملون مىباشد و عبارت انداختن پيراهنها پشت سرشان كنايه از نپوشيدن آنهاست و اين كه زيباييهاى خود را با آزاد گذاشتن موهايشان زشت كردهاند،به دليل آن است كه تراشيدن و كندن و پاك
1) سوره قصص(28)قسمتى از آيه(56)، [1]يعنى:انواع نعمت و ثمرات به سوى مكه آورده مىشود.
2) سوره ابراهيم(14)قسمتى از آيه(36) [2]يعنى:خدايا دلهاى مردم را به سوى آنها مايل گردان،و به انواع ثمرات آنان را روزى ده.
3) سوره حج(22)قسمتى از آيه(26) [3]يعنى:از ميان تمام درههاى عميق و راههاى وسيع به سويش مىآيند.
كردن مو بر محرم حرام است و فديه دارد و روشن است كه اين عمل خود باعث زشتى و قباحت منظر مىشود و روش معمول را كه به منظور حفظ زيبايى،موها را اصلاح مىكنند بر هم مىزند.
ابتلاء و امتحانا و اختبارا و تمحيصا ،اين چند كلمۀ منصوب مفعول له براى فعل امر اللّه آدم مىباشند،و احتمال ديگر آن است كه هر يك مفعول مطلق براى فعل محذوف از جنس خود باشد،اين چهار كلمه مترادف و همه مفيد يك معنا مىباشند ولى براى تاكيد ذكر شدهاند،تاكيد اين كه خداوند حاجيان را به شدت تحت آزمايش قرار داده است تا آمادگى بيشتر و استحقاق افزونترى براى ثواب و پاداش پيدا كنند،و از اين رو مىفرمايد:خداوند خانۀ خود را سبب نزول رحمت و وسيلۀ ايصال به بهشت قرار داد.و نيز با اين جملهها تاكيد كرده است صدق گفتار خود را كه قبلا فرموده بود:«هر اندازه آزمايش و اختبار زيادتر باشد اجر و مزد افزونتر خواهد بود»زيرا موقعى كه خداوند بندگانش را با دستور انجام دادن اعمال حج و عبادتهاى مربوط به آن آزمايش فرمود،اعمالى كه بدنها را رنج مىدهد و باعث تحمل زحمت سفرهاى طولانى مىشود و از اين رو كه زيارت خانهاى است تشكيل يافته از سنگهاى بىخاصيّت كه نه حرفى را مىشنوند و نه چيزى را مىبينند،تمام تعلقات دنيا و كبر و خودخواهى را از آدمى دور مىسازد،در اين صورت آمادگى براى پذيرش رحمت الهى و افاضۀ ثوابهاى او بيشتر خواهد بود از آمادگى كه در ساير عبادتها نصيب آدمى مىشود.بنا بر اين اجر و پاداش در اين عبادت كاملتر و بزرگتر از بقيۀ عبادات مىباشد .
و لو اراد اللّه...ضعف البلاء ،اين جمله صغراى قياس پنهان استثنايى است كه استثناى آن حذف شده و نتيجۀ قياس ديگرى است كه از دو متصله تشكيل يافته كه صغرايش اين است:اگر خدا اراده مىكرد كه خانۀ
محترم خود را در محلهاى ياد شدۀ خوش و شادىآور قرار دهد اين كار را مىكرد و كبراى آن اين است:اگر اين كار را انجام مىداد به دليل كمى ابتلا و آزمايش اجر و مزد كم مىشد،و تقدير استثناى قياس اين مىشود:اما اين امر بر خداوند روا نيست زيرا او مىخواهد كه رحمت و ثوابش بر همه افزايش يابد و هر كس به كمال نفسانى خود برسد،و اين امر تحقق نمىيابد مگر با كامل شدن استعداد به سبب تحمل شدايد و سختيها،پس به اين دليل خداوند اراده نكرد كه خانۀ خود را در اين مكانها قرار دهد تا مستلزم ضعف امتحان و آزمايش شود.
عبارت: دنوّ الثمار ،نزديك بودن ميوه،كنايه از سهل الوصول و حاضر بودن آن مىباشد و در هم پيچيدن ساختمانها كنايه از نزديك بودن بعضى از آنها به بعضى ديگر است.واژۀ برّة به معناى يك دانه گندم است و گاهى به جاى اسم جنس نيز به كار مىرود و گفته مىشود:هذه برّة حسنة يعنى اين گندم نيكويى است،نه به معناى يك دانه گندم .
و لو كان الأساس...من الناس ،اين عبارت قياس مضمر استثنايى ديگرى است كه خلاصهاش اين است:اگر خداوند خانۀ خود را از اين گونه سنگهاى روشن گرانبها قرار مىداد شك مردم در بارۀ صداقت پيامبران و انتساب خانه به خداوند تخفيف مىيافت،و به آسانى باور مىكردند،زيرا وقتى كه پيغمبران با حالت فقر و پريشانى مشهور مىباشند و خانۀ خدا از اين سنگهاى سياه و تاريك ساخته شده،شك و ترديد در اين كه اينها از طرف خداى قادر و بىنياز است قوّت مىيابد ولى با فرض اين كه پيامبران داراى عزت و پادشاهى باشند و خانۀ خدا هم از سنگهاى گرانبها باشد،ديگر اين شك و ترديد وجود نخواهد داشت بلكه خود رياست و عزت آنان و نفاست سنگها مردم را وادار به دوستى آنان و پذيرش ايشان مىسازد،زيرا اين امر مناسبتر است با كمالى كه انبيا به خدا
نسبت مىدهند و او را از همه جهت بالاتر مىدانند،علاوه بر آن كه انسان به محسوسها تمايل بيشترى نشان مىدهد تا امور نامحسوس.واژه مسارعه به منظور مبالغهاى است كه در ميان وجود شك در صدق و شكّ در كذب پيامبران قرار دارد،زيرا اين دو احتمال وجود دارد كه آيا گفتار انبياء درست است يا نادرست.و نيز كاهش كوشش ابليس به همين دليل است،زيرا در اين صورت ايمان به اين كه اين خانه از خداوند است و زيارت آن واجب است،برخواسته از مبارزه با شيطان و به دليل عبادت خدا نيست بلكه فقط به خاطر عزت و عظمت خانه و زيبايى ظاهرى آن و توجه نفس به گوهرهاى پر ارزش مادى آن خواهد بود،و حال آن كه خدا مىخواهد كه ميل طبيعى نباشد تا مجاهدۀ ابليس تحقق يابد زيرا نفس و روح انسان بر اثر آزمايش و تحمل رنجها،كمالهاى جاويد و سعادتهاى هميشگى را درك مىكند .
و لكنّ اللّه يختبر عباده...المكاره ،حضرت در اين جملهها دليل اين كه خداوند خانۀ خود را چنين مجلّل نيافريده بيان مىدارد كه هدف وى آزمايش بندگان به واسطه تحمل شدايد و مشقّتها مىباشد.
اخراجا للتكبر...لعفوه ،اين جمله اشاره است به آن كه اين امور علل معدّۀ فضل و عفو خداوند است و از عنايتهاى الهى است كه به منظور آماده شدن نفوس براى بيرون راندن صفت ناپسند كبر و خودخواهى از خود و جايگزين ساختن ضد آن كه تواضع و فروتنى است مقرر شده است و چون اين امور مذكور سبب داخل شدن انسان در رضوان خداوند و ثواب او مىباشد.بطور استعاره آنها را،درهاى گشوده ناميده است،و تعبير به ذلل به اين خاطر است كه اين دخول به سهولت و آسانى انجام مىشود .
پس از بيان فايده و علل اين امور،امام(علیه السلام)مردم را متوجه به خدا كرده،و از سرانجام بد ظلم و ستم،آنان را بر حذر مىدارد.خلاصه چون خداوند به
ستمگران و متكبران وعدۀ عذاب و سرانجام بد داده است به اين دليل امام(علیه السلام) ظلم در اين سرا و عاقبت سوء اخروى آن را سبب ترس از كيفر الهى دانسته است.
فإنّها مصيدة ابليس ،ضمير مؤنث به قول مرحوم سيد فضل اللّه راوندى بر مىگردد به مجموعۀ بغى و ظلم و كبر كه از عبارتهاى قبل استفاده مىشود اما ديگران گفتهاند مرجع آن كبر است و اين كه مؤنث آورده شده به اعتبار كلمۀ مصيده است و كبر را به اين دليل شكارگاه ابليس خواندهاند كه هر كس در آن داخل و متصف به آن شود از حزب شيطان محسوب شده و در قبضۀ او واقع مىشود چنان كه صيد در تور و ريسمان شكارچى قرار مىگيرد و آن را با صفت عظمت ياد كرده است زيرا بسيار نيرومند است و مستلزم رذيلههاى اخلاقى بسيار مىشود و نيز آن را به عنوان كيد و مكر بزرگ متصف كرده به دليل اين كه اين صفت ناپسند سبب قوى و نيرومندى براى كشاندن انسان به باطل و دور ساختن او از راه خدا مىباشد چنان كه كار خدعه و نيرنگ و فريب اين است.
واژۀ مساوره را كه به معناى حملهور شدن و غلبه يافتن است براى استعاره آورده است به اعتبار اين كه گاهى اين صفت به اين طريق بر نفوس آدميان چيره مىشود كه خود را در نظر آنان نيك جلوه مىدهد و چنان آنها را تحت تأثير مىگيرد كه آن را به جان مىپذيرند و گاهى بر عكس،نفس بر آن غلبه كرده و با نيروى خود وسوسۀ آن را دفع مىكند و چنان كه در حالت اول غلبه از جانب كبر بود،در اين حالت غلبه از جانب نفس است كه تحت تأثير آن واقع نمىشود.سپس امام حملهور شدن اين صفت ناپسند كبر را بر دلها و نفوس،تشبيه به وارد شدن سموم كشنده كرده است كه باعث مرگ جسم طبيعى مىشوند و در اين عمل خود هيچ گونه خطايى نمىكنند،يعنى در اين مورد هم،چنان نيست كه عقل بتواند كبر
را از تحت تأثير قرار دادن نفوس مانع شود.احتمال ديگر آن است كه حملهور شدن اين صفت نارواى كبر بر نفس آدمى مانند تأثير سموم بر بدنها،قوى و با نفوذ است .
فما تكدّى ابدا و لا تشوى احدا ،شيطان هرگز ناتوان نمىشود و از هيچ هدفى خطا نمىكند،هر دو صفت براى سمّ و استعاره مىباشند،يعنى چنان كه سمّ،هم از پيدا كردن جاهاى حساس خطا نمىكند،و هم براى تأثير خود از كار نمىماند،صفت كبر نيز با تيرهاى معنوى خود قلب روح آدمى را نشانه مىگيرد، خطا نمىكند و از تأثير و كوشش و عمل باز نمىماند و وسوسههاى هلاكتزاى خود را دم به دم القا مىكند.
لا عالما لعلمه و لا مقلاّ فى طمره ،اين خوى ناپسند اثر خود را هم در دانش دانشمند مىگذارد،و هم در تنگدستى بينوا،پس نه عالم مىتواند آن را از خود دور سازد با آن كه علم به پستى و رذالت آن دارد،و نه تنگدست و فقير به آسانى مىتواند از آن بگريزد،با آن كه تكبر و گردن فرازى هيچ تناسبى با نيازمندى و فقر ندارد بلكه گاهى در همان جامۀ كهنه و وضع مندرس خود به اين خصلت زشت گرفتار است .
و عن ذلك ما حرس اللّه...تذلّلا ،در اين عبارتها حضرت امورى را مورد توجه قرار داده است كه خداوند متعال به آن سبب بندگانش را از گيرودار اين صفت پست،نگهدارى فرموده است و آنها را سبب احراز و دورى از وساوس شيطانى قرار داده و به سه امر از آنها اشاره فرموده است كه عبارتند از نماز،زكات و روزههاى واجب،نماز به دليل اين كه تمام اجزاء و حركتهايش با كبر منافات دارد بلكه سراسر آن ذلت و تواضع است اساسا وضع نماز بر تضرع و التماس و خضوع و خشوع و ركوع و سجده و غير آن مىباشد كه هر كدام از اينها حكايت از فروتنى و تسليم در برابر عزت و عظمت حق تعالى
و يادآورى كمال او و و وعده و وعيدها موقعيتهاى ترسآور قيامت در پيشگاه وى مىكند و تمام اينها نقطۀ مقابل تكبر و خود بزرگ بينى مىباشد اين است كه مىفرمايد:خداوند به خاطر حفظ بندگانش از ظلم و ستم و كيد شيطان،نماز،زكات و مجاهده در گرفتن روزۀ واجب،انسانها را حراست فرموده است تا اعضاء و جوارح آنان آرام و چشمهايشان خاشع و غرايز و تمايلات سركش ايشان خوار و ذليل و دلهاى آنها خاضع شود و تكبر از آنان رخت بر بندد،به علاوه ساييدن پيشانى كه بهترين جاهاى صورت است به خاك موجب تواضع و گذاردن اعضاى پر ارزش بدن بر زمين دليل كوچكى و فروتنى كامل مىباشد.
امّا الزكاة ،زكات به دو علت از بين برندۀ صفت تكبر مىباشد:
1-پرداختن زكات سپاسگزارى از نعمت منعم در برابر نعمت مال،است چنان كه عبادتهاى ديگر شكر نعمت بدن است و معلوم است كسى كه در برابر منعم به سپاسگزارى پردازد،به ستايش او پرداخته است و اين امر خود مبارزۀ با تكبر و خودخواهى است.
2-كسى كه مىداند از طرف خدا بر او زكات واجب شده و قبول دارد كه بايد آن را بپردازد،با توجه به بىنيازى و غناى مطلق حق تعالى،خود را در مقابل قدرت كامل وى،مقهور و ناگزير مىبيند،و تمام اين امور،با تكبر و شانه خالى كردن از زير بار عبادتها منافات دارد.
و مجاهدة الصيام ،روزه گرفتن را با عنوان مجاهدۀ روزه نام برده است، به دليل مشقتهايى كه در آن وجود دارد از قبيل تشنگى و گرسنگى بويژه در روزهاى طولانى تابستان چنان كه فرموده است كه از گرسنگى و تشنگى شكمها به پشت مىچسبد،و آدمى در تمام اين احوال توجه به عظمت و جلال الهى دارد،و مىداند كه اين اعمال را به خاطر اظهار عبوديت و فروتنى در مقابل
فرمان وى انجام مىدهد،و اين همه نيست مگر تواضع و نقطۀ مقابل تكبر،علاوه بر آنچه كه در روزه وجود دارد،از قبيل درهم شكستن نفس اماره و قواى شهوانى و حيوانى كه پيامبر اكرم مىفرمايد:«همانا شيطان مانند خون در تمام شريانهاى وجود فرزندان آدم گردش مىكند بنا بر اين راههاى ورود او را با گرسنگى ببنديد (1)»زيرا از طرفى ابزار و وسيلۀ كاربرد شيطان،شهوتها و تمايلات نفسانى است و از طرف ديگر سر چشمۀ شهوتها و نيرو دهندۀ آن، خوردن و نوشيدن پى در پى مىباشد كه با تحمل گرسنگى و تشنگى به وسيلۀ روزه،اين قوا ضعيف مىشود،و وساوس شيطانى بى اثر مىماند و راههاى نفوذ وسوسههايش مسدود مىشود و نفس سركش،خوار و دل،فروتن و متواضع مىشود.
مع ما فى الزكاة...الفقير ،در اين قسمت امام(علیه السلام)به راز ديگرى از اسرار زكات اشاره فرمودهاند كه امرى است روشن،و ما نيز در خطبهاى كه به اين عبارت آغاز مىشود: ان افضل ما توسّل به المتوسّلون آن را بطور تفصيل شرح كردهايم .
انظروا... ،در پايان اين فصل جامعه را هشدار مىدهد كه از اين دستورها و آثار اين عبادتها عبرت بگيريد كه چگونه در نماز و زكات و روزه،روحيۀ گردنكشى به خاك مىافتد و اعمال جوارح تحت كنترل در مىآيد و بالاخره تمام اينها آدمى را به تواضع و فروتنى وا مىدارد و از كبر و غرور و خودخواهى باز مىدارد.توفيق از خداوند است.
1) انّ الشيطان ليجرى فى ابن آدم مجرى الدم فضيّقوا مجاريه بالجوع.
وَ لَقَدْ نَظَرْتُ فَمَا وَجَدْتُ أَحَداً مِنَ الْعَالَمِينَ- يَتَعَصَّبُ لِشَيْءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ إِلاَّ عَنْ عِلَّةٍ- تَحْتَمِلُ تَمْوِيهَ الْجُهَلاَءِ- أَوْ حُجَّةٍ تَلِيطُ بِعُقُولِ السُّفَهَاءِ غَيْرَكُمْ- فَإِنَّكُمْ تَتَعَصَّبُونَ لِأَمْرٍ مَا يُعْرَفُ لَهُ سَبَبٌ وَ لاَ عِلَّةٌ- أَمَّا؟إِبْلِيسُ؟ فَتَعَصَّبَ عَلَى؟آدَمَ؟ لِأَصْلِهِ- وَ طَعَنَ عَلَيْهِ فِي خِلْقَتِهِ- فَقَالَ أَنَا نَارِيٌّ وَ أَنْتَ طِينِيٌّ- وَ أَمَّا الْأَغْنِيَاءُ مِنْ مُتْرَفَةِ الْأُمَمِ- فَتَعَصَّبُوا لِآثَارِ مَوَاقِعِ النِّعَمِ- فَ «نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالاً وَ أَوْلاداً وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ» - فَإِنْ كَانَ لاَ بُدَّ مِنَ الْعَصَبِيَّةِ- فَلْيَكُنْ تَعَصُّبُكُمْ لِمَكَارِمِ الْخِصَالِ- وَ مَحَامِدِ الْأَفْعَالِ وَ مَحَاسِنِ الْأُمُورِ- الَّتِي تَفَاضَلَتْ فِيهَا الْمُجَدَاءُ وَ النُّجَدَاءُ- مِنْ بُيُوتَاتِ الْعَرَبِ وَ يَعَاسِيبِ القَبَائِلِ- بِالْأَخْلاَقِ الرَّغِيبَةِ وَ الْأَحْلاَمِ الْعَظِيمَةِ- وَ الْأَخْطَارِ الْجَلِيلَةِ وَ الْآثَارِ الْمَحْمُودَةِ- فَتَعَصَّبُوا لِخِلاَلِ الْحَمْدِ مِنَ الْحِفْظِ لِلْجِوَارِ- وَ الْوَفَاءِ بِالذِّمَامِ وَ الطَّاعَةِ لِلْبِرِّ- وَ الْمَعْصِيَةِ لِلْكِبْرِ وَ الْأَخْذِ بِالْفَضْلِ- وَ الْكَفِّ عَنِ الْبَغْيِ وَ الْإِعْظَامِ لِلْقَتْلِ- وَ الْإِنْصَافِ لِلْخَلْقِ وَ الْكَظْمِ لِلْغَيْظِ- وَ اجْتِنَابِ الْفَسَادِ فِي الْأَرْضِ وَ احْذَرُوا مَا نَزَلَ بِالْأُمَمِ قَبْلَكُمْ- مِنَ الْمَثُلاَتِ بِسُوءِ الْأَفْعَالِ وَ ذَمِيمِ الْأَعْمَالِ- فَتَذَكَّرُوا فِي الْخَيْرِ وَ الشَّرِّ أَحْوَالَهُمْ- وَ احْذَرُوا أَنْ تَكُونُوا أَمْثَالَهُمْ- فَإِذَا تَفَكَّرْتُمْ فِي تَفَاوُتِ حَالَيْهِمْ- فَالْزَمُوا كُلَّ أَمْرٍ لَزِمَتِ الْعِزَّةُ بِهِ شَأْنَهُمْ حَالَهُمْ - وَ زَاحَتِ الْأَعْدَاءُ لَهُ عَنْهُمْ- وَ مُدَّتِ الْعَافِيَةُ بِهِ عَلَيْهِمْ- وَ انْقَادَتِ النِّعْمَةُ لَهُ مَعَهُمْ وَ وَصَلَتِ الْكَرَامَةُ عَلَيْهِ حَبْلَهُمْ- مِنَ الاِجْتِنَابِ لِلْفُرْقَةِ وَ اللُّزُومِ لِلْأُلْفَةِ- وَ التَّحَاضِّ عَلَيْهَا وَ التَّوَاصِي بِهَا- وَ اجْتَنِبُوا كُلَّ أَمْرٍ كَسَرَ فِقْرَتَهُمْ وَ أَوْهَنَ مُنَّتَهُمْ- مِنْ تَضَاغُنِ الْقُلُوبِ وَ تَشَاحُنِ الصُّدُورِ- وَ تَدَابُرِ النُّفُوسِ وَ تَخَاذُلِ الْأَيْدِي وَ تَدَبَّرُوا أَحْوَالَ الْمَاضِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ قَبْلَكُمْ- كَيْفَ كَانُوا فِي حَالِ التَّمْحِيصِ وَ الْبَلاَءِ- أَ لَمْ يَكُونُوا أَثْقَلَ الْخَلاَئِقِ أَعْبَاءً- وَ أَجْهَدَ الْعِبَادِ بَلاَءً وَ أَضْيَقَ أَهْلِ الدُّنْيَا حَالاً- اتَّخَذَتْهُمُ الْفَرَاعِنَةُ عَبِيداً فَسَامُوهُمْ سُوءَ الْعَذَابِ- وَ جَرَّعُوهُمُ الْمُرَارَ فَلَمْ تَبْرَحِ الْحَالُ بِهِمْ فِي ذُلِّ الْهَلَكَةِ وَ قَهْرِ الْغَلَبَةِ- لاَ يَجِدُونَ حِيلَةً فِي امْتِنَاعٍ وَ لاَ سَبِيلاً إِلَى دِفَاعٍ- حَتَّى إِذَا رَأَى اللَّهُ جِدَّ الصَّبْرِ مِنْهُمْ عَلَى الْأَذَى فِي مَحَبَّتِهِ- وَ الاِحْتِمَالَ لِلْمَكْرُوهِ مِنْ خَوْفِهِ- جَعَلَ لَهُمْ مِنْ مَضَايِقِ الْبَلاَءِ
فَرَجاً- فَأَبْدَلَهُمُ الْعِزَّ مَكَانَ الذُّلِّ وَ الْأَمْنَ مَكَانَ الْخَوْفِ- فَصَارُوا مُلُوكاً حُكَّاماً وَ أَئِمَّةً أَعْلاَماً- وَ قَدْ بَلَغَتِ الْكَرَامَةُ مِنَ اللَّهِ لَهُمْ- مَا لَمْ تَذْهَبِ الْآمَالُ إِلَيْهِ بِهِمْ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانُوا حَيْثُ كَانَتِ الْأَمْلاَءُ مُجْتَمِعَةً- وَ الْأَهْوَاءُ مُؤْتَلِفَةً وَ الْقُلُوبُ مُعْتَدِلَةً- وَ الْأَيْدِي مُتَرَادِفَةً وَ السُّيُوفُ مُتَنَاصِرَةً- وَ الْبَصَائِرُ نَافِذَةً وَ الْعَزَائِمُ وَاحِدَةً- أَ لَمْ يَكُونُوا أَرْبَاباً فِي أَقْطَارِ الْأَرَضِينَ- وَ مُلُوكاً عَلَى رِقَابِ الْعَالَمِينَ- فَانْظُرُوا إِلَى مَا صَارُوا إِلَيْهِ فِي آخِرِ أُمُورِهِمْ- حِينَ وَقَعَتِ الْفُرْقَةُ وَ تَشَتَّتَتِ الْأُلْفَةُ- وَ اخْتَلَفَتِ الْكَلِمَةُ وَ الْأَفْئِدَةُ- وَ تَشَعَّبُوا مُخْتَلِفِينَ وَ تَفَرَّقُوا مُتَحَارِبِينَ- وَ قَدْ خَلَعَ اللَّهُ عَنْهُمْ لِبَاسَ كَرَامَتِهِ- وَ سَلَبَهُمْ غَضَارَةَ نِعْمَتِهِ- وَ بَقِيَ قَصَصُ أَخْبَارِهِمْ فِيكُمْ- عِبْرَةً لِلْمُعْتَبِرِينَ مِنْكُمْ فَاعْتَبِرُوا بِحَالِ وَلَدِ؟إِسْمَاعِيلَ؟- وَ؟بَنِي إِسْحَاقَ؟ وَ؟بَنِي إِسْرَائِيلَ ع؟- فَمَا أَشَدَّ اعْتِدَالَ الْأَحْوَالِ وَ أَقْرَبَ اشْتِبَاهَ الْأَمْثَالِ- تَأَمَّلُوا أَمْرَهُمْ فِي حَالِ تَشَتُّتِهِمْ وَ تَفَرُّقِهِمْ- لَيَالِيَ كَانَتِ الْأَكَاسِرَةُ وَ الْقَيَاصِرَةُ أَرْبَاباً لَهُمْ- يَحْتَازُونَهُمْ عَنْ رِيفِ الْآفَاقِ وَ؟بَحْرِ الْعِرَاقِ؟- وَ خُضْرَةِ الدُّنْيَا إِلَى مَنَابِتِ الشِّيحِ- وَ مَهَافِي الرِّيحِ وَ نَكَدِ الْمَعَاشِ- فَتَرَكُوهُمْ عَالَةً مَسَاكِينَ إِخْوَانَ دَبَرٍ وَ وَبَرٍ- أَذَلَّ الْأُمَمِ دَاراً وَ أَجْدَبَهُمْ قَرَاراً- لاَ يَأْوُونَ إِلَى جَنَاحِ دَعْوَةٍ يَعْتَصِمُونَ بِهَا- وَ لاَ إِلَى ظِلِّ أُلْفَةٍ يَعْتَمِدُونَ عَلَى عِزِّهَا- فَالْأَحْوَالُ مُضْطَرِبَةٌ وَ الْأَيْدِي مُخْتَلِفَةٌ- وَ الْكَثْرَةُ مُتَفَرِّقَةٌ- فِي بَلاَءِ أَزْلٍ وَ أَطْبَاقِ جَهْلٍ- مِنْ بَنَاتٍ مَوْءُودَةٍ وَ أَصْنَامٍ مَعْبُودَةٍ- وَ أَرْحَامٍ مَقْطُوعَةٍ وَ غَارَاتٍ مَشْنُونَةٍ فَانْظُرُوا إِلَى مَوَاقِعِ نِعَمِ اللَّهِ عَلَيْهِمْ- حِينَ بَعَثَ إِلَيْهِمْ رَسُولاً- فَعَقَدَ بِمِلَّتِهِ طَاعَتَهُمْ وَ جَمَعَ عَلَى دَعْوَتِهِ أُلْفَتَهُمْ- كَيْفَ نَشَرَتِ النِّعْمَةُ عَلَيْهِمْ جَنَاحَ كَرَامَتِهَا- وَ أَسَالَتْ لَهُمْ جَدَاوِلَ نَعِيمِهَا- وَ الْتَفَّتِ الْمِلَّةُ بِهِمْ فِي عَوَائِدِ بَرَكَتِهَا- فَأَصْبَحُوا فِي نِعْمَتِهَا غَرِقِينَ- وَ فِي خُضْرَةِ عَيْشِهَا فَكِهِينَ- قَدْ تَرَبَّعَتِ الْأُمُورُ بِهِمْ فِي ظِلِّ سُلْطَانٍ قَاهِرٍ- وَ آوَتْهُمُ الْحَالُ إِلَى كَنَفِ عِزٍّ غَالِبٍ- وَ تَعَطَّفَتِ الْأُمُورُ عَلَيْهِمْ فِي ذُرَى مُلْكٍ ثَابِتٍ- فَهُمْ حُكَّامٌ عَلَى الْعَالَمِينَ- وَ مُلُوكٌ فِي أَطْرَافِ الْأَرَضِينَ- يَمْلِكُونَ الْأُمُورَ عَلَى مَنْ كَانَ يَمْلِكُهَا عَلَيْهِمْ- وَ يُمْضُونَ الْأَحْكَامَ فِيمَنْ كَانَ يُمْضِيهَا فِيهِمْ- لاَ تُغْمَزُ لَهُمْ قَنَاةٌ وَ لاَ تُقْرَعُ لَهُمْ صَفَاةٌ أَلاَ وَ إِنَّكُمْ قَدْ نَفَضْتُمْ أَيْدِيَكُمْ مِنْ حَبْلِ الطَّاعَةِ- وَ ثَلَمْتُمْ حِصْنَ اللَّهِ الْمَضْرُوبَ عَلَيْكُمْ بِأَحْكَامِ الْجَاهِلِيَّةِ- فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدِ امْتَنَّ عَلَى جَمَاعَةِ هَذِهِ الْأُمَّةِ- فِيمَا عَقَدَ بَيْنَهُمْ مِنْ
حَبْلِ هَذِهِ الْأُلْفَةِ- الَّتِي يَنْتَقِلُونَ فِي ظِلِّهَا وَ يَأْوُونَ إِلَى كَنَفِهَا- بِنِعْمَةٍ لاَ يَعْرِفُ أَحَدٌ مِنَ الْمَخْلُوقِينَ لَهَا قِيمَةً- لِأَنَّهَا أَرْجَحُ مِنْ كُلِّ ثَمَنٍ وَ أَجَلُّ مِنْ كُلِّ خَطَرٍ- وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ صِرْتُمْ بَعْدَ الْهِجْرَةِ أَعْرَاباً- وَ بَعْدَ الْمُوَالاَةِ أَحْزَاباً- مَا تَتَعَلَّقُونَ مِنَ الْإِسْلاَمِ إِلاَّ بِاسْمِهِ- وَ لاَ تَعْرِفُونَ مِنَ الْإِيمَانِ إِلاَّ رَسْمَهُ- تَقُولُونَ النَّارَ وَ لاَ الْعَارَ- كَأَنَّكُمْ تُرِيدُونَ أَنْ تُكْفِئُوا الْإِسْلاَمَ عَلَى وَجْهِهِ- انْتِهَاكاً لِحَرِيمِهِ وَ نَقْضاً لِمِيثَاقِهِ الَّذِي وَضَعَهُ اللَّهُ لَكُمْ- حَرَماً فِي أَرْضِهِ وَ أَمْناً بَيْنَ خَلْقِهِ- وَ إِنَّكُمْ إِنْ لَجَأْتُمْ إِلَى غَيْرِهِ حَارَبَكُمْ أَهْلُ الْكُفْرِ- ثُمَّ لاَ؟جَبْرَائِيلَ؟وَ لاَ؟مِيكَائِيلُ؟- وَ لاَ مُهَاجِرُونَ وَ لاَ أَنْصَارٌ يَنْصُرُونَكُمْ- إِلاَّ الْمُقَارَعَةَ بِالسَّيْفِ حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَكُمْ- وَ إِنَّ عِنْدَكُمُ الْأَمْثَالَ مِنْ بَأْسِ اللَّهِ وَ قَوَارِعِهِ- وَ أَيَّامِهِ وَ وَقَائِعِهِ- فَلاَ تَسْتَبْطِئُوا وَعِيدَهُ جَهْلاً بِأَخْذِهِ- وَ تَهَاوُناً بِبَطْشِهِ وَ يَأْساً مِنْ بَأْسِهِ- فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَلْعَنِ الْقَرْنَ الْمَاضِيَ بَيْنَ أَيْدِيكُمْ- إِلاَّ لِتَرْكِهِمُ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ- فَلَعَنَ اللَّهُ السُّفَهَاءَ لِرُكُوبِ الْمَعَاصِي وَ الْحُلَمَاءَ لِتَرْكِ التَّنَاهِي أَلاَ وَ قَدْ قَطَعْتُمْ قَيْدَ الْإِسْلاَمِ- وَ عَطَّلْتُمْ حُدُودَهُ وَ أَمَتُّمْ أَحْكَامَهُ
تمويه:به اشتباه انداختن تليط:مىچسبد و درهم مىآميزد سفه:سبك مغزى و كم خردى مجداء:جمع ماجد:بزرگوار و شريف از نظر آباء و اجداد نجداء:جمع نجيد:كسى كه داراى فضيلت نجده مىباشد كه صفتى از فروع و شاخههاى شجاعت است.
يعاسيب القبايل:سران قبيلهها زاحت:دور شد تحاضّ:يكديگر را تشويق كردن فقره:يكى از مهرههاى كمر و فقر بدون ة هم خوانده شده است كه جمع فقره باشد.
منّه:قوت و نيرومندى تضاغن:كينه ورزيدن تشاخن:دشمنى و تجاوز احتياز:از چيزى استفاده كردن و مقدارى از آن گرفتن ريف:زمين كشتزار و داراى علف بسيار مهافى الريح:مهافى جمع مهفاة:محل وزيدن و حركت باد نكد المعاش:سختى معيشت و كمى آن
عالة:جمع عائل:فقير و بينوا دبر:جراحت روى پشت شتر وتر:كينه،و در بعضى نسخهها،دبر و وبر ذكر شده است(و نيز به معناى زه كمان، منجد الطّلاب فارسى) ازل:تنگى مَوءُودة:دختر زنده به گور شده شنّ الغاره:از همه طرف هجوم آورد فكه:خوش باطن،مسرور،آدم سركش و طغيانگر تربعت:تحقق يافت و اصل آن جايگزين شدن در بهار است و احتمال ديگر آن است كه تمكن يافت و با اطمينان جايگزين شد مثل كسى كه چهار زانو مىنشيند.
تدابر:از هم ديگر بريدن تخاذل:به پيروزى نرسيدن عبء:بار أجهد:با مشقّتتر سمته كذا:او را در اين امر مقدم داشتم.
غضارت نعمت:خوشبويى آن مراد:درختى است تلخ كه وقتى شتر از آن مىخورد لبهايش باد مىكند و به طرف بالا كج مىشود ترادف:كمك كردن و بازوى هم را گرفتن تربّعت:تحقق يافت و اصل آن جايگزين خطر:موقعيت عظيم و قدر و منزلت اعراب:بيابان نشينان اكفاء الإناء:ظرف را چپه كردن و به رو افكندن ذرى جمع ذروه:قلّۀ كوه عطف عليه و تعطّف:با او مهربانى كرد و با نيكيهايش وى را مورد توجه قرار داد.
انتهاك الحرمه:هتك حرمت،و آبروى كسى را بىسبب بردن مقارعه:زد و خورد كردن
مقدمه:در اين فصل امام(علیه السلام)نخست مردم را توبيخ مىفرمايد زيرا گناهانى را مرتكب مىشوند كه نه موجبى براى آن شناخته مىشود و نه دليل خردمندانهاى بر انجام دادنش وجود دارد،و بعد آنان را امر مىكند كه به منظور به دست آوردن اخلاق پسنديده و كرامتهاى انسانى سعى و كوشش داشته باشند و بالاخره آنها را از عقوبتهايى كه بر امتهاى قبل به سبب گناهان واقع شد و نگريستن به سرانجام كار آنان هشدار مىدهد و جز
اينها از مطالب حكمتآميز و اندرز دهنده.
«سخنان امام:هر چه فكر كردم و در سرگذشت جهانيان انديشيدم كسى را نيافتم كه به چيزى افتخار كند و تعصب به خرج دهد،مگر اين كه يا دليلى داشته است كه حقيقت را بر نادانان مشتبه كرده و يا در عقل و انديشۀ سفيهان و مردم كودن نفوذ داشته است،بجز شما كه بدون هيچ دليل و سبب در بارۀ امورى تعصب مىورزيد.ابليس در برابر آدم به مادۀ وجودى خود به مباهات برخاست و آفرينش رقيب خود را مورد طعن قرار داد و گفت:من از آتشم و تو از خاك و ثروتمندان عياش ملتها،تعصبشان به سبب زور و زيور و دارايىشان است و مىگويند:ثروت و فرزندان ما از همه بيشتر است و هرگز مجازات نمىشويم،اما اگر قرار است كسى به چيزى بنازد بايد به اخلاق پسنديده و اعمال نيك و كارهاى خوب باشد،همان كارهايى كه افراد با شخصيت و دليران خاندان عرب و سران قبايل در آنها بر يكديگر برترى مىجستند،يعنى خويهاى پسنديده،انديشههاى بزرگ،مقامهاى بلند و آثار ستوده.در اين امور تعصب داشته باشيد براى خصلتهاى ارزشمند،حفظ حقوق همسايگان،وفا به پيمانها،اطاعت كردن نيكيها،سرپيچى از تكبر،جود و بخشش داشتن،خوددارى از ستم،وحشت از آدمكشى،انصاف در بارۀ مردم،فرو بردن خشم،و دورى كردن از فساد در زمين.
از كيفرهايى كه در اثر كردار بد و كارهاى ناپسند بر امتهاى پيشين واقع شده بر حذر باشيد و حالات آنها را در خوبيها و سختيها همواره به ياد آوريد،نكند شما هم مانند آنان باشيد،پس آن گاه كه در تفاوت حال آنان به هنگامى كه در خوبى بودند و هنگامى كه در شرّ و بدى قرار داشتند انديشه كرديد به سراغ كارهايى برويد كه موجب عزت و اقتدار آنان شد،دشمنان را از ايشان دور كرده عافيت و سلامت بر آنها روى آورد،نعمت را در اختيارشان قرار داد و كرامت و شخصيت باعث پيوند اجتماعى ايشان شد،يعنى از تفرقه و پراكندگى اجتناب ورزيدند،در الفت و
همكارى همت گماشتند و يكديگر را به آن توصيه و تحريص كردند و از هر كارى كه ستون فقرات آنها را درهم شكست و قدرتشان را سست كرد اجتناب ورزيد، يعنى از كينههاى درونى،بخل و حسد و پشت كردن به هم و ايجاد قبور و سستى بين جامعه سخت دورى گزينيد،و در شرح حال مؤمنان پيشين تدبّر كنيد كه چگونه در حال آزمايش بودند.آيا بيش از همه مشكلات بر دوش آنان نبود و بيش از همۀ مردم در شدت و زحمت نبودند،و آيا از همۀ جهانيان در تنگناى بيشترى قرار نداشتند؟.
فرعونها آنان را بردۀ خويش ساخته بودند و همواره در بدترين شكنجهها قرار داشتند،تلخيهاى روزگار را بر آنان چشاندند و اين وضع همچنان با ذلت و هلاكت و مقهوريت ادامه داشت،نه راهى داشتند كه از اين وضع سر باز،زنند و نه طريقى براى دفاع از خود مىيافتند تا آن گاه كه خداوند،جديت و استقامت و صبر در برابر ناملايمات به سبب محبتش و تحمل راحتيها از خوف و خشيتش را در آنان يافت،در اين موقع از درون حلقههاى تنگ بلا،راه نجاتى برايشان گشود و ذلت را به عزت و ترس را به امنيت تبديل كرد،يعنى آنها را حاكم،زمامدار و پيشوا ساخت، و آن قدر كرامت و احترام از ناحيۀ خداوند به آنان رسيد كه حتى خيالش را هم در سر نمىپروراندند.
پس بنگريد كه آنها در چه حالى بودند،هنگامى كه جمعيتشان متحد، خواستههايشان متفق،قلبها و انديشههايشان معتدل،دستها پشتيبان هم،شمشيرها يارى كنندۀ يكديگر،ديدها نافذ و عزمها و مقصودهاشان همه يكى بود.آيا آنان مالك و سرپرست اقطار زمين نشدند،و آيا زمامدار و رئيس همۀ جهانيان نگرديدند؟و به پايان كار ايشان نيز نگاه كنيد،آن گاه كه پراكندگى در ميانشان واقع شد،الفتشان به تشتّت گراييد،هدفها و دلها اختلاف يافت،به گروههاى بىشمار تقسيم شدند و در عين پراكندگى با هم به نبرد پرداختند،در اين هنگام بود كه خداوند لباس كرامت و عزت از تنشان بيرون كرد و فراخى نعمت را از آنان سلب كرد تنها آنچه از آنها باقى ماند،سرگذشت آنان مىباشد كه در ميان شما به گونۀ درس عبرتى
است براى كسانى كه بخواهند پند و اندرز بگيرند.
از سرگذشت فرزندان اسماعيل و اسحاق و بنى اسرائيل عبرت گيريد چه بسيار احوال ملتها با هم مشابه و ويژگيها و كارهايشان همانند يكديگر است در حال تشتت و تفرق آنها دقت كنيد زمانى كه كسراها و قيصرها مالك آنان بودند سرانجام ايشان را از سرزمينهاى آباد از كرانههاى دجله و فرات و از محيطهاى سر سبز و خرم راندند و به جاهاى كم گياه و بىآب و علف،محل وزش بادها و جاهايى كه زندگى در آن سخت و دشوار است تبعيد كردند،آنها را در آن جا به حال بينوايى و بيچارگى و همنشين شترهاى مجروح و دچار كينه و خشم كردند،و آنان را ذليلترين امتها قرار دادند،از نظر سكونت در بىحاصلترين سرزمينها جاى دادند نه كسى داشتند تا آنان را دعوت به حق كند و به او پناهنده شوند و نه سايۀ الفت و اتحادى كه به عزت و شوكتش تكيه كنند زندگيشان درهم و برهم و قدرتهايشان پراكنده و جمعيت انبوهشان متفرق بود در بلايى شديد و ميان جهالتهاى گوناگون فرو رفته بودند،دختران را زنده به گور و بتها را پرستش مىكردند،قطع رحم و غارتهاى پى در پى،در ميان آنان رواج داشت.
پس توجه كنيد به بزرگى نعمتهايى كه خداوند به هنگام بعثت پيامبر به آنان ارزانى داشت،پس اطاعت آنان را به آيين خود پيوند داد و با دعوتش آنها را متحد كرد،و بنگريد كه چگونه نعمت،پر و بال كرامت خود را بر آنها گسترش داد و نهرهاى مواهب خود را به سوى ايشان جارى كرد،و آيين حق با تمام بركتهايش آنان را در برگرفت،در ميان نعمتها غرق شدند،و در شادابى زندگانى شادمان شدند، امورشان در سايۀ قدرت كامل استوار شد و در پرتو عزّتى،پيروز قرار گرفتند،و حكومتى ثابت و پايدار نصيب آنان شد،پس زمامدار و حاكم جهانيان و سلاطين روى زمين شدند،و مالك و فرمانرواى كسانى شدند كه قبلا بر آنها حكومت داشتند و قوانين و احكام را در بارۀ كسانى جارى كردند كه در زمانهاى گذشته در بارۀ خودشان اجرا مىكردند كسى قدرت درهم شكستن نيروى آنها را نداشت و هيچ كس خيال مبارزه با آنان را در سر نمىپروراند.
بهوش باشيد كه دست از ريسمان اطاعت برگرفتهايد و با تجديد رسوم جاهليت حصار محكم الهى را درهم شكستهايد و حال اين كه خداوند بر اين امت منت گذارده پيوند الفت و اتحاد را در ميان آنان محكم كرده است كه در سايۀ آن زندگانى كنند و به كنف حمايت آن پناهنده شوند،اين نعمتى است كه احدى نمىتواند براى آن ارزش و بهايى تعيين كند زيرا كه از هر بهايى گرانتر و از هر امرى خطيرتر مىباشد.
و بدانيد كه شما پس از هجرت همانند اعراب باديه نشين شدهايد و بعد از دوستى و برادرى به گروههاى گوناگون تقسيم يافتهايد،از اسلام بنامش اكتفا كرده و از ايمان جز رسم آن را نمىشناسيد.
مىگوييد آتش،آرى،و ننگ و عار،نه،گويا با اين حرف مىخواهيد اسلام را وارونه كنيد و حريم الهى را هتك كنيد،و پيمانى را كه خداوند در زمين مرز قانون خويش قرار داده و موجب امنيّت مخلوقش ساخته است درهم شكنيد،شما اگر به غير از اسلام پناهى برگزينيد،كافران به نبرد با شما بر خواهند خاست.و در اين هنگام نه جبرئيل و نه ميكائيل،و نه مهاجر و انصارى به يارى شما خواهد آمد،و راهى جز،زد و خورد با شمشير نخواهيد داشت،تا اين كه خداوند ميان شما حكم كند.
مثلهاى قرآنى در مورد عذاب و كيفرهاى خداوند،و سر گذشت كسانى كه مورد خشم او قرار گرفتهاند در اختيار شما مىباشد،بنا بر اين در رفع تهديدهاى الهى به خاطر جهالت يا سستى،در برابر خشم او،و يا اطمينان به عدم فرو فرستادن عذابش،كندى نورزيد،خداوند مردم قرون پيشين را از رحمت خود دور نكرد،مگر به علت اين كه امر به معروف و نهى از منكر را ترك كردند،خداوند افراد سفيه را به سبب گناه و خردمندان را به دليل ترك نهى از منكر از رحمت خود بدور داشت، آگاه باشيد كه شما پايبندى به اسلام را از خود قطع كردهايد و حدود و قوانين اسلام را به تعطيل كشانده و احكام الهى را از بين بردهايد .»
و لقد نظرت...بمعذّبين ،در اين عبارت امام(علیه السلام)اصحاب خود را مورد سرزنش قرار مىدهد،زيرا مىبيند كه آنها در بارۀ امور نادرستى تعصب مىورزند، بدون اين كه هيچ سودى بر آن مترتب باشد و اين امر باعث برانگيختن فساد و آشوب در جامعه مىشود،و كلمۀ إلاّ دلالت مىكند بر اين كه در تمام ملتها هر كس بر چيزى ببالد و در بارۀ آن تعصب ورزد به خاطر امرى و دليلى است كه آن را مايۀ فخر و مباهات آن قرار مىدهد،نهايت امر آن است كه يا مطلب را آن چنان بر خلاف جلوه داده است كه بىخبران از اصل قضيّه،آن را درست خيال مىكنند و يا دليلى كه آورده مىشود،براى سفيهان و كم خردان،دلچسب مىنمايد.بالاخره اين امرى است مطابق مقتضاى عقل و خردمندى،زيرا ترجيح بدون مرجح،عقلا محال است.تقدير و خلاصۀ معناى عبارت اين است كه هيچ كس را نديدم كه در امرى تعصب ورزد مگر اين كه تعصبش به علتى و دليلى بوده است.
غيركم،اين كلمه استثنايى از معناى اثبات در جمله است و مفيد حصر، مىباشد،گويا حضرت چنين فرموده است:هر كس را كه به امرى مباهات مىكند، ديدم دليلى براى خود دارد مگر شما كه هيچ دليلى نداريد.
تتعصّبون لامر ما يعرف له سبب و لا علّة ،منظور از عدم دليل در اين جا آن است كه هيچ كدام از دو دليل مذكور در عبارت قبل،براى شما وجود ندارد،نه دليلى كه حد اقل امر را بر نادانها مشتبه سازد،و نه علتى كه در نظر سفيهان دلچسب باشد،و حضرت در اين عبارت هر دليلى را بطور كلى و از همۀ آنان نفى نفرموده است.چرا كه جهّالشان براى تعصب خود علتى داشتند و آن فخر و مباهات به انساب بود كه همين امر باعث ايجاد فتنه و فساد مىشد،نهايت امر چون دليلشان هيچ يك از خصوصيات بالا را نداشت امام از آنها نفى دليل كرد .
امّا ابليس :امام(علیه السلام)پس از سرزنش كردن ياران خود كه بدون دليل منطقى با نسبهاى پوشالى خود كبر و تعصب ورزيدند،به بيان علل و اسباب آن پرداخته و
در آغاز سرچشمۀ كبر و خودخواهى شيطان را،مورد بحث قرار داده است كه وى به مادۀ اصلى خلقت خود باليده و جوهر وجودى خود را كه آتش است شريفتر از خاك دانسته كه ماده وجودى آدم است و گفت وجود من آتشى و كالبد تو خاكى است و حال آن كه اين امرى است فرعى و شرافت واقعى و اصلى در كيفيت آفرينش و روح انسانى آدم است،او كه به راز نهفته در وجود آدم شناخت نداشت شرافت ريشهاى را با يك امر فرعى و مادى مقايسه كرد،آرى نخستين قياسگر ابليس بود.
در مرتبۀ بعد به شرح علت گردنكشى و تعصب ثروتمندان و نادانهاى مردم رفاه طلب و سرمايهدار پرداخته است كه ايشان هم از شاگردان ابليس مىباشند اينها به سرمايهها و فرزندان كه از آثار و موارد نعمتهاى الهى مىباشند تعصب مىورزند چنان كه حق تعالى از گفتارشان حكايت مىكند:نحن «أَكْثَرَ أَمْوالاً وَ أَوْلاداً» (1)»،آثار فراوانى اين نعمتها بىنيازى و رفاه طلبى است و به همين دليل اين نعمتها مايۀ فخر و تكبر صاحبانش بوده، البته بايد توجه كرد كه مطلق اموال و اولاد،نعمت نيست بلكه نعمت از امور نسبى است و نسبت به نعمت دهنده و منعم عليه و نيز به اعتبار منافعى كه آدمى از آنها كسب مىكند نعمت خوانده مىشود،فرق مىكند.به اين دليل اينها را مواقع نعمت گفته يعنى محلهايى كه قابليت دارند كه نعمت واقع شوند و ممكن است كه مراد از كلمه نعم اموال و اولاد باشد و مراد از مواقع،تحقق و وقوع آنها يعنى مصدر ميمى باشد و آثار اينها،چنان كه گفتيم سرمايهدارى و رفاه طلبى است .
فإن كان لا بد من... ،پس از توجه دادن مردم به افكار واهى و افتخارات
1) سوره سبأ(34)آيه(34) [1]يعنى:ما داراى مالها و فرزندان بيشترى هستيم.
باطل،امورى را كه سزاوار است مورد مباهات و تعصب واقع شود بيان كرده است كه عبارت از اخلاق بزرگوارانه و كارهاى پسنديده و امور نيكى مىباشد كه اهالى مجد و شرف از خانوادههاى عرب و بزرگان قبايل از نظر اتصاف به آن بر بقيه انسانها مزيت و برترى يافتهاند و حرف«با»در «بالاخلاق» متعلق به فعل «تفاضلت» مىباشد زيرا اين مردم بزرگوار در كارهاى نيك به سبب اخلاق پسنديده كسب فضيلت كردهاند و در فصول سابق اصول اخلاق برتر و شاخههاى فرعى هر كدام از آنها را خاطر نشان كرديم.
صفت حلم ملكهاى است از شاخههاى شجاعت و عبارت است از بردبارى و سنگينى هنگام پيدايش خشم و علل آن،و نيز خود را به خطر انداختن به خاطر حفظ مقامات پسنديده به وسيلۀ خويهاى پسنديده و همراه داشتن آن، كه لازمهاش انجام دادن كارهاى نيكى است كه هماهنگ با صفات نيك انسانى است از قبيل بذل و بخشش كه دليل جود و سخاى نفسانى است و مثل اين كه آدمى براى اهميت دادن به عدالتخواهى و وفاى به عهد الهى از كشتن بستگانش باكى نداشته باشد .پس از توجه دادن به امورى كه شايسته است انسان به آنها ببالد،فرمود:به داشتن ويژگيهاى پسنديده تعصب داشته باشيد و بعد تفصيل آن را چنين بيان مىدارد.كه از جملۀ آنها 1-حفظ جوار و رعايت همسايهدارى مىباشد و اين صفت خود نتيجۀ دو خصلت نيك مىباشد،يكى اين كه لازمۀ همسايهدارى آزار ندادن اوست و اين جزء صفت عدل مىباشد دوم اين كه شرط تحققش نيكى به وى و همدردى و گذشت و راستگويى و دوستى با او مىباشد و اين امور نيز از فروع عفت است.
2-ديگر از جملۀ خصال پسنديده وفاى به عهدهاست و اين نيز از شاخههاى عفت مىباشد.
3-سوم از اين صفات پيروى كردن برّ و نيكى،ظاهر آن است كه منظور از كلمۀ برّ چيزى است كه خداوند در قرآن مىگويد: «لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ» ... «أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى» «وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى» (1)»كه مراد از اين دو نيكى،كمال ايمان و تقوا،و كارهاى درست است و معناى عبارت طاعة البرّ ،همراه داشتن اين افعال و اعتقاد به وجوب آن مىباشد، احتمال ديگر چنان است كه معناى آن پيروى كردن امر به نيكى است و چون معناى امر از قرينه معلوم بوده است لذا آن را حذف كردهاند و گاهى از لفظ برّ، عفت اراده مىشود و به اين اعتبار نقطۀ مقابل آن فجور و گناه خواهد بود احتمال ديگر آن كه مراد از برّ نقطۀ مقابل عقوق باشد كه عبارت از شفقت و مهربانى به خويشان و نيكى به پدر و مادر مىباشد و اين نيز از فروع و شاخههاى عفت است.
4-خصلت ديگرى كه امام بيان فرموده است مخالفت با تكبر است يعنى دورى كردن از آن كه از باب مجاز اسم سبب را كه عصيان است برده است و مسبب را كه دورى باشد اراده كرده است يا منظور معصيت كردن در برابر امر به تكبر است كه كنايه از فروتنى و تواضع مىباشد و اين نيز فضيلتى است از شاخههاى عفت و معصيت در اين مورد در مقابل اطاعت است.
5-خصلت ديگر كه بايد مايۀ فخر و مباهات آدمى باشد،كامل ساختن شرافت و فضيلت و مداومت به آن مىباشد،احتمال ديگر در معناى فضيلت بخشش و احسان نسبت به ديگران كه جود و بخشش نيز صفتى است از فروع عفت.
1) سوره بقره(2)آيه(176)، [1]يعنى:نيكى آن نيست كه روهاى خود را به سوى مشرق و مغرب بگردانيد،بلكه نيكى آن است كه ايمان به خدا آوريد...و چنين اشخاص پرهيزكارانند،ولى نيكى داشتن تقوا و پرهيزكارى است.
6-صفت ديگر خوددارى از ظلم كه برگشتش به فضيلت عدل مىباشد.
7-هفتمين ويژگى بزرگ شمردن قتل نفس يعنى ترك كردن آن،زيرا آدم كشى لازمۀ خصلت ناپسند ظلم است و بر آن وعدۀ عذاب در آخرت داده شده است و برگشت اين ويژگى نيز به فضيلت عدل است،و همچنين انصاف با مردم آن است كه در داد و ستد با آنها پيوسته عدالت را رعايت كند.
8-ويژگى ديگر كظم غيظ و فرو بردن خشم است كه يكى از شاخههاى صفت شجاعت مىباشد.
9-آخرين صفتى كه بايد مورد مباهات واقع شود،دورى از فساد،در زمين مىباشد كه از لوازم فضيلت عدالت است .
پس از آن كه امام(علیه السلام)ياران خود را به داشتن خويهاى پسنديده و انجام دادن كارهاى نيك دستور داده،به دنبال آن،آنان را از اتصاف به رذايل اخلاقى و دارا بودن ويژگيهاى ناپسند متنفر مىكند،و به اين منظور سرگذشت امتهاى پيشين و كيفرهاى الهى را كه به دليل كارهاى زشت بر آنها وارد شد براى شنوندگان خود بيان مىفرمايد و آنان را از دست يازيدن به اين گونه اعمال ناروا بر حذر مىدارد زيرا كيفرى كه به آنان وارد شد به ايشان خواهد رسيد و به آنها دستور مىدهد كه توجه كنند چگونه ملتهاى گذشته هنگام اطاعت از پيامبران و انجام دادن اعمال نيك در خير و نعمت بودند و همين كه تغيير حالت دادند و با كارهاى ناپسند و رفتارهاى زشت دمساز شدند به بدترين حالات گرفتار شدند.و آنان را بيم مىدهد كه مثل اين گذشتگان حالت نيكى و خير را به زشتى و بدى مبدّل نكنند،و هنگام انديشيدن در تفاوت دو حالت اقبال و ادبار،چيزى را كه حالت خير آنها را ثابت نگه داشت و دشمنان را از آنان دور كرد،و سلامت در آن پيوسته همراهشان شد،مورد نظر قرار دهند.
مدّت العافية فيه بهم ،حرف«با»براى مصاحبت است،يعنى عافيت پيوسته همراه آنها بود و در نسخۀ مرحوم سيد رضى مدّت به حالت معلوم آمده مثل مدّ الماء يعنى آب جارى و روان شد.و نيز به ياران خود توصيه مىفرمايد كه امرى را مورد توجه قرار دهند كه سبب افاضۀ نعمتهاى خداوند بر گذشتگان بود،و كرامت و بزرگوارى رشتۀ آنها را به آن امر پيوند داده است،در اين جمله واژۀ وصل استعاره است از همراه بودن كرامت الهى با آنها در حالى كه امر مذكور را مورد توجه داشته باشند و از اين جهت آن را با ذكر حبل كه به معناى ريسمان است مرشّح ساخته است.
من الاجتناب...و التواصى بها ،روشن است كه وجود انس و الفت در ميان جامعه تمام نعمتها و خوبيهايى را كه در متن سخنان امام بيان شده در بر دارد .
و اجتنبوا...و تخاذل الايدى ،و دورى كنيد از امورى كه گذشتگان به آن وسيله موجبات عزّت و بزرگوارى خود را دگرگون كردند،سست شدند،نيروى خود را از دست دادند،و يكايك مهرههاى كمرشان در زير بار كيفر و عقوبت الهى خرد شد،و آن امور عبارتند از كينه ورزى و تجاوز و دشمنى و عدم توجه به حقوق ديگران و جز اينها و همۀ اين امور ضدّ انس و الفت مىباشند.
تخاذل الايدى ،اين عبارت كنايه است زيرا معمولا يارى كردن به توسط دست مىباشد و تخاذل به معناى دست از يارى همديگر برداشتن است ،منظور از امتهاى گذشته كه حضرت ياران خود را امر به عبرت گرفتن از احوالشان فرموده مطلق جامعههاى پيشين مىباشند نه يك ملت معين و مشخصى زيرا بطور كلى هر امتى كه دست به دست هم دهند و همديگر را كمك و يارى كنند عزت و آقايى مىيابند و دشمن تاب مقاومت با آنها را از دست مىدهد و بر عكس هر جامعهاى كه با هم اختلاف داشته باشند و تفرقه و جدايى ميانشان حكمفرما باشد به خوارى و ذلّت دچار شده و دشمنان بر آنها چيره خواهند شد.
و تدبّروا احوال الماضين من المؤمنين...اليه بهم ،در اين عبارت بر خلاف قبل كه سرگذشت مطلق امتهاى گذشته را مورد پند و اندرز ياران خود قرار داده بود،جامعههاى خاصى را مورد عبرت قرار مىدهد و مىفرمايد از احوال مؤمنان زمانهاى گذشته كه همزمان با پيامبران پيشين بودند پند بگيرند،زيرا آنها پيوسته در رنج و شكنجه و آزمايش و امتحان به سر مىبردند و با تحمل سختيها مىكوشيدند دين خود را حفظ كنند و نفوس خود را از آلودگيهاى فساد روزگار به دور دارند فرعونها و طاغوتهاى زمان آنان را بردگان خود مىخواندند و با شكنجههاى طاقت فرسا آنها را معذّب مىكردند،مثل يوسف كه در آغاز زندگى آن چنان گرفتار بلا شد و نيز موسى و هارون و مؤمنان بنى اسرائيل در شدايد و سختيها دچار بودند كه حضرت مىفرمايد:فراعنه آنان را عذاب مىكردند و زندگى را بر ايشان تلخ كرده بودند و به اين طريق دورانها را گذراندند تا موقعى كه با سلامت روح از بوتۀ امتحان بيرون آمدند.و با نشان دادن صبر براى نگهدارى دين،لياقت و استعداد افاضۀ رحمت الهى را پيدا كردند از اين رو خداوند رحمت خود را شامل حال آنان فرمود و ايشان را از تنگناهاى بلا به فراخناهاى نجات رهايى بخشيد و از درههاى هولناك ذلت به بلنداى عزت اوجشان داد و بيم و هراس آنان را به حالت امن و آسايش مبدل كرد،كه خداوند در قرآن اين امر را به آنها خاطر نشان مىفرمايد: «وَ إِذْ نَجَّيْناكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ وَ فِي ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ» (1)بقره»و نيز پيش از اين دورانها،آنچه كه براى پيروان حضرت نوح و ابراهيم و ديگران جريان داشت.
1) سوره بقره(2)آيه(49)و [1]قسمتى از آيه(50)،يعنى:و به ياد آر هنگامى كه شما را از ستم فرعونيان نجات داديم كه از آنها سخت در شكنجه بوديد تا به حدى كه پسران شما را كشته و زنانتان را براى كنيزى نگاه مىداشتند و اين بلاء و امتحانى بزرگ بود و ياد كنيد وقتى كه براى نجات شما دريا را شكافتيم...
و اما اين كه فرمود پس از پايان آزمايش و بلايا،خداوند آنان را پادشاهان و حكمروايان و پيشوايان جامعه قرار داد،و به مرحلهى از كرامت و عزتشان رساند كه هيچ تصوّرش را نمىكردند،چنين بود كه موسى و هارون پس از هلاكت فرعون مالك حكومت مصر شدند و حاكميت دين و رياست جامعه بر ايشان استقرار يافت،و همين طور طالوت و داود پس از كشتن جالوت به حكومت و رياست رسيدند به اين طريق كه وقتى با پيروان خود به منظور جنگ با جالوت از رود عبور كردند،داود با فلاخن خود سنگى را به سوى جالوت رها كرد،به وى اصابت كرد و او را به قتل رساند،يارانش شكست خورده متفرق شدند و حكومت نصيب طالوت و يارانش شد،و پس از او به حضرت داود منتقل شد چنان كه خداوند در قرآن مىفرمايد: «وَ آتاهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ» (1)به همين طريق سلطنت و حكومت مطلقه به سليمان رسيد و سپس در ميان فرزندان او يكى پس از ديگرى مىچرخيد تا رسيد به شخصى از اولاد سليمان بنام اعرج و چون او ضعيف و ناتوان بود علاوه بر آن پيامبر هم نبود،پادشاهان از اطراف بيت المقدس به طمع گرفتن سلطنت وى سر برآوردند تا سرانجام يكى از پادشاهان جزيره كه در سرزمينى به اسم سنجار رياست داشت بر او شورش كرد،و پادشاهى را از او گرفت آن گاه پس از مدتى خداوند بلايى بر او نازل كرد و با فرستادن بادى شديد لشكريان و سربازان وى را به هلاكت رساند پادشاه و فرزندش با بخت نصر كه نويسندهاش بود فرار كردند و در هنگام گريز فرزند پادشاه پدرش را به قتل رساند از اين قضيه بخت نصر خشمگين و ناراحت شد، سرانجام با هر نيرنگى كه بود پسر پادشاه را كه قاتل پدر بود كشت و خودش بر تخت سلطنت قرار گرفت اين بود نخستين مرحلۀ پادشاهى بخت نصر.
1) سوره بقره(2)قسمتى از آيه(250)، [1]يعنى:و خدايش پادشاهى و فرزانگى عطا فرمود.
فانظروا كيف كانوا...للمعتبرين منكم ،در اين عبارات حضرت به مردم زمان خود دستور مىدهد كه در حال ملتهاى گذشته بنگرند كه چگونه موقعى كه با هم وحدت كلمه داشتند و دلها با هم الفت داشت و گرد هم اجتماع داشتند خداوند تمام خوبيها را به ايشان عطا فرمود،و در اوج عزت و اقتدار به سر مىبردند،اما همين كه از آن وضع برگشتند از يكديگر پراكنده شدند و با هم به دشمنى برخاستند،خداوند جامۀ كرامت و بزرگوارى را از تنشان كند و ناز و نعمت را از آنان گرفت و سر گذشتشان مايۀ عبرت و پند آيندگان شد،و اين سنت الهى در تمام ملتها و در همۀ زمانها جارى است كه هر گاه مردم اهل حق و حقيقت شدند،به توحيد رو آوردند،به وحدت كلمه و مهربانى و الفت گراييدند و دلهايشان به همديگر نزديك بود و براى برقرارى حق و عدالت استقامت ورزيدند و در اين راه در مبارزۀ با دشمنان،طاغوتها و فراعنۀ زمان صبر و تحمل داشتند و از پا،در نيامدند سرانجام تاج پيروزى بر سر نهند و بر قلّۀ خوشبختى قرار گيرند.
و السيوف متناصره ،برخى برآنند كه تقدير اين عبارت:اهل سيوف است يعنى صاحبان شمشير پيروز مىشوند،مضاف حذف شده است ولى شارح احتمال داده است كه پيروزى براى شمشيرها استعاره است به اين دليل كه چون شمشيرها هر كدام باعث پشتيبانى ديگرى مىشوند گويا جماعتى از انسانها مىباشند كه به پشتيبانى هم برخاستهاند،و منظور از نفوذ ديدگان آن است كه پردههاى شبهه را كه مانع وصول به حق هستند پاره مىكنند و به سوى حق راه مىيابند و مراد از اتحاد عزائم ،آن است كه انديشههاى قاطعانه براى جستن حق و حقيقت با هم اتفاق و يگانگى داشته باشند.كلمههاى مختلفين و متحاربين، حال و منصوبند و جملۀ قد خلع در محل نصب و حال است و عبرة هم حال و منصوب است .
فاعتبروا بحال ولد اسماعيل...صفاة ،امام(علیه السلام)در امر به عبرت گرفتن مردم زمان خود از احوال ملتهاى پيشين،مراتب گوناگون عام و خاص و اخص را رعايت فرموده است به اين طريق كه در مرحلۀ نخست بطور مطلق فرمود از سرگذشت ملتهاى گذشته عبرت بگيريد،در مرحلۀ دوم با روش ذكر خاص پس از عام بيان فرمود كه به احوال مؤمنان گذشته بنگريد و در عبارت فوق مردم را به پند گرفتن از سرگذشت اولاد اسماعيل و اسحاق و مردم پيش از ظهور پيامبر اسلام متوجه مىسازد كه اخصّ از مرحلۀ قبل مىباشد.
اولاد اسماعيل اشاره به عرب خاندان قحطان و معدّ مىباشد و مراد از بنى اسحاق فرزندان روم،پسر عبص از اولاد اسحاق است و منظور از بنى اسرائيل يعقوب فرزند اسحاق مىباشد.اما اختلاف افكار و جدايى آنان از يكديگر كه عامل تسلط پادشاهان ستمگر كسراهاى ايران و قيصرهاى روم شد چنان است كه حضرت در سخنان خود بيان فرموده است و ما به شرح آن مىپردازيم:
جنگ و جدالهاى فكرى و اجتماعى و اختلاف و تفرقه مردم عرب كه بلا فاصله پيش از ظهور پيامبر اسلام وجود داشت بسيار روشن است و براى هر كسى كه اندك مطالعهاى از كتابهاى سير و تاريخ داشته باشد واضح است كه همين اختلافهاى همه جانبه باعث شد كه سلاطين جور و كسراهاى دنيا بر آنان حكومت يافتند و آنان را دستگير و از سرزمينهاى آباد و كرانههاى درياى عراق و مكانهاى سر سبز جهان به طرف بيابانهاى بدون آبادى و لم يزرع تبعيد مىكردند اين بود سرگذشت اعراب،اما وضع بنى اسحاق و اسرائيل همان بود كه براى فرزندان روم بن عيص واقع شد:در دين مسيحيت شعبههاى مختلفى به وجود آمد از قبيل نسطوريه يعقوبيه و ملكانيه و...،و نزاعها و اختلافاتى كه فرقههاى گوناگون با هم داشتند باعث ضعف آنان شد،و به اين دليل قيصرها در سرزمين روم و شام بر آنان تسلط يافتند و بخت نصر براى مرتبۀ دوم بر
بنى اسرائيل تاخت و با آنها به جنگ پرداخت و ايشان را از بيت المقدس بيرون راند،چنان كه در قرآن به اين جنگ دوم اشاره فرموده است: «فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ وَ لِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ» (1)»و جنگ نخستين او،با بنى اسرائيل موقعى بود كه در دين بدعتهايى به وجود آمد و سنت الهى را تغيير دادند و خود،دگرگون شدند،و در نتيجه گرفتار ظلم و ستم بخت نصر شدند،و هنگامى كه تغيير حالت دادند و به سوى خدا برگشتند و توبه كردند خداوند شرّ او را از سر ايشان بر طرف فرمود،كه به اين مرحله نيز خداوند در قرآن اشاره فرموده است: «فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما» (2)»امّا پس از مرحلۀ آغاز كه بدعت در دين را ايجاد كردند خداوند ارمياى نبى را به جانب آنان فرستاد و او ايشان را به سوى خدا دعوت كرد.اما بروى شوريدند و آن حضرت را كتك زدند و در بند و زندانش افكندند.خداوند بر آنها غضب كرد و بخت نصر را بر آنان مسلّط فرمود،بسيارى از آنان را كشت،و به دار زد و سوزانيد و مثله كرد و زنان و فرزندانشان را به بردگى گرفت و خريد و فروش كرد،طايفهاى از آنها به مصر فرار كردند و به پادشاه آن جا پناه بردند،بخت نصر به آن سرزمين رفت و پادشاه و بنى اسرائيل را اسير گرفت ولى برخى فرار كردند و به اطراف مدينه آمدند كه از جملۀ آنها يهوديان قريضه و بنى نضير و وادى قرى و بنى قينقاع مىباشند.
امام(علیه السلام)در اين قسمت از خطبۀ شريف مردم را دستور مىدهد كه از حالت تفرقه و تشتّتى كه پيش از ظهور پيامبر اسلام داشتند و ستمهايى كه دشمنان در حق آنها انجام مىدادند عبرت بگيرند و توجه كنند كه چگونه خداوند به واسطۀ آن حضرت سمتها و سختيها را از آنها بر طرف فرمود،و
هدف حضرت از اين مطلب كه از حالات مؤمنان دورانهاى گذشته درس بگيرند آن است كه در تحمل شدايد و صبر بر مكار،به آنان اقتداء كرده و به ايجاد انس و الفت با هم اقدام كنند،و با اين عمل خود اميد و انتظار فرج و گشايش براى آيندۀ خود داشته باشند.
فما اشدّ اعتدال الاحوال ،چه قدر بسيار،احوال گذشتگان با شما مردم همانندى دارد،و چون زندگانى و رفتار شما شباهت فراوانى با مردم زمانهاى پيش دارد مىتوانيد از سرگذشت آنان و تحول نعمتها و بلاهايى كه به سبب دگرگونى در كارها براى آنها پيدا شد پند و عبرت بگيريد.
تأمّلوا أمرهم فى حال تشتتهم... ،امام(علیه السلام)در اين قسمت مردم را متذكر مىشود كه در سختى و سستى و شدت و رخا،كه بر مردم دورانهاى گذشته وارد شد بيانديشند تا ذهن شنوندگان را به اين امر متوجه سازد كه خود آنها نيز دچار چنين حالتى مىباشند،بنا بر اين اصلى كه پايۀ پندگيرى است گذشتگان و فرعش شنوندگان است و حكم اصلى و مايۀ پندپذيرى،حالت خير و شرّ و علت آن هم شباهت داشتن اين مردم به پيشينيان مىباشد.
ليالى كانت الاكاسره و القياصره اربابا لهم ،روزگارهاى تاريك و مانند شبهاى ظلمانى را به خاطر آوريد كه پادشاهان و قيصرها بر مردم حاكم بودند، قيصرهاى روم بنى اسرائيل و اولاد اسحاق را در سختى و شدت قرار مىدادند و پادشاهان،فرزندان اسرائيل را از حقوقشان محروم مىكردند،و آنان را از سكونت در سرزمين عراق باز مىداشتند بنا بر اين همۀ اين پيشينيان از تمام سرزمينهاى آباد و باغهاى شام و درياى عراق يعنى دجله و فرات رانده و آواره شدند. الى منابت الشيح و مهافى الريح ،اين كلمه كنايه از بيابان و سرزمينهاى خشك و غير آباد مىباشد و چنين جايى بطور بديهى محل زندگى ناگوار و تلخ
است چنان كه در فصلهاى گذشته از وضع زندگى آنان بدگويى و نكوهش فرموده است.
اكاسره جمع كسرى به پادشاهان فارس،و قياصره جمع قيصر،به سلاطين روم اختصاص دارد،و اين چنين جمع بستن بر خلاف قياس است.و دو كلمۀ دبر و،و وبر كنايه از شتران مىباشند و با ذكر اين دو كلمه بىچيزى و تنگدستى آنان را خاطر نشان كرده است،زيرا زخمها و جراحتهاى پشت شتران و به كار بردن كرك و موى آن و خوردن چرك و خون از لوازم تنگدستى و بد حالى مىباشد،و بنا به روايت ديگر دبر هم كه به معناى زخم پشت شتر است كنايه از فقر و تنگدستى و اشاره به زندگانى فقيرانۀ آنها مىباشد و اين مطلب روشنى است كه عربهاى روزگاران پيشين در پستترين خانهها زندگى مىكردند،زيرا بيابان نشينان نه داراى قلعههاى محكم و نه منزلهاى با استقامت بودند كه آنها را از حوادث خرابى و حملۀ غارتگران نگهدارى كند و اگر برخى از آنان در بعضى بناها و حصارها زندگى مىكردند و آنان را از بعضى حوادث از قبيل حملۀ درندگان و سيل و باد محافظت مىكرد ولى چنان كافى نبود كه بتواند آنها را از شرّ دشمنان نيرومند و بنيانكن جلوگيرى كند.
اجدبهم قرارا ،و در بى حاصلترين جاها قرار داشتند،زيرا آن بيابانهاى خشك با شهرها و سرزمينهاى آباد قابل مقايسه نبود .
در عبارت بعد،واژۀ جناح استعاره از چيزى است كه به آن سبب خواستۀ آنان بر آورده شود و تقويت شوند هر گاه به آن پناه برند،و كنايه از اين مطلب است كه كسى نداشتند كه در خواستشان را پاسخ دهد تا به سبب آن از گرفتاريها مصون بمانند،و نيز لفظ ظلّ استعاره از نيروى تعاون و هميارى و دستگيرى يكديگر است كه لازمۀ انس و الفت با هم باشد و دليل مشابهت اين دو امر آن است:همچنان كه سايه باعث آسايش و حفظ از گرماى آفتاب مىشود اين امور
نيز آدمى را از حرارت آتش جنگ و دشمنى،سالم نگه مىدارد .
فالاحوال مضطربة ،اين جمله اشاره است به اوضاع آشفته و نامرتب ملتهاى گذشته و عبارت اختلاف ايديهم را كنايه آورده است از اين كه براى يارى يكديگر هماهنگ نبودند و تفرّق كلمه،اشاره به نامأنوس بودن با همديگر است و اين كه براى رعايت مصالح خود به گرد يكديگر جمع نمىشدند و اضافۀ بلاء به كلمۀ أزل به معناى من است يعنى در گرفتارى كه از گذشته دور نصيب آنان بوده و همچنين اضافه أطباق به كلمۀ جهل و چنان كه در سابق معلوم شده است كه براى صفت جهل،انبوهى از زشتيها وجود دارد كه برخى از آنها فوق ديگرى است،نخستين و پستترين امرى كه در جاهل پيدا مىشود ناآگاهى وى از حقيقت و بالاتر از آن اعتقاد به حقانيت امور باطل است و از آن بالاتر اعتقاد به امر شبهه ناكى است با احتمال خلاف آن و بالاترين مرتبه، اعتقاد جزمى و قطعى به آن امر شبهه ناك بدون احتمال خلاف مىباشد، در نسخۀ ديگر كه از خط سيد رضى نقل شده اطباق به كسر همزه ذكر شده كه مصدر باب افعال است يعنى جهل آنان را فرا گرفته است.
من بنات :از اين جا،به پىآمدها و تبعات اين جهل و نادانى پرداخته چهار مورد آن را بطور تفصيل بازگو مىفرمايد:
1-نخست زنده به گور كردن دختران،چنان كه در قرآن ذكر شده است «وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ» (1)».
به قرارى كه نقل شده اين كار در ميان قبيلههاى بنى تميم،قيس،بنى اسد، بنى هذيل و بكر بن وائل بوده است.بعضى گفتهاند علت امر،اين بود كه پيامبر
1) سوره تكوير(81)آيه(8 و 9) [1]يعنى:و هنگامى كه از دختران زنده بگور شده باز پرسند،كه آن بيگناهان را شما به چه جرم و گناه كشتيد؟!
اكرم عليه آنها نفرين كرد و گفت:خدايا عقوبت خود را بر مضر وارد كن و سالهايى مثل سالهاى يوسف بر آنان قرار ده،بدين علت هفت سال به قحطى و خشكسالى دچار شدند تا به حدّى كه پشم شتر آميخته با خون را مىخوردند و آن را علهز مىخواندند،و از شدت فقر و تنگدستى دختران خود را زنده به گور كردند،و مؤيد اين مطلب آيۀ ديگر است كه مىفرمايد: «وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ» (1)».
برخى گفتهاند:كه زنده به گور كردن آنان دخترانشان را به دليل غيرتمندى آنان بوده است و داستان آن چنين است كه در سالى از سالها قبيلۀ تميم از فرمانروايى نعمان ابن منذر سرپيچى كردند،او هم غضب كرد و برادرش ريان بن منذر،را با تعداد زيادى از قبيلۀ بكر بن وائل به جنگ آنان فرستاد،او هم با لشكريان خود،چهار پايان آنها را تصرف كرد و زن و فرزندهايشان را به اسيرى گرفت و به سوى نعمان برد اما بعد مردم بنى تميم به درخواست پيش نعمان رفتند و التماس كردند كه آنچه از آنها برده شده باز پس دهد،نعمان به حال آنها رقّت كرد و پذيرفت كه اسيرانشان را آزاد كند اما در اول گفت:هر زن و دخترى كه پدر خود را انتخاب كند و بخواهد به قبيلۀ خود برگردد آزاد است و هر كس بخواهد همين جا بماند بايد باشد همۀ آنها قبيلۀ خود را ترجيح دادند مگر دختر قيس بن عاصم كه اسير كنندۀ خود را برگزيد، قيس كه به غيرتش بر خورد با خود عهد كرد كه هر چه دختر برايش متولد شود زنده به گور كند و از آن به بعد دختران خود را چنين مىكرد و بسيارى از بنى تميم هم از او پيروى كردند،اين بود علت رسميت يافتن اين سنت غلط.
2-دومين بلايى كه بر اثر جهل گريبانگير ملتهاى پيشين شده بود،
1) سوره اسرا(17)آيه(31) [1]يعنى:هرگز فرزندان خود را از ترس فقر به قتل مرسانيد.
بت پرستى بود كه هر قبيلهاى بتى داشت و آن را پرستش مىكرد،بت قبيلۀ هذيل نامش سواع و بت بنى كلب،ودّ و بت مذجح يغوث بود،و در دومة الجندل و ذو الكلاع بتى به نام نسر،پرستش مىشد،و بنى ثقيف لات و عزّا را مىپرستيدند و قريش بنى كنانه،اوس و خزرج بتشان مناة بود.هبل در خانه كعبه و بتهاى إساف و نايله بر كوههاى صفا و مروه،قرار داشتند و از كارهاى به نامى كه ثمرۀ نادانى و جهالت اين مردم بود آن است كه بنى حنيفه بتى را از مادۀ خوراكى درست كرده و مدتى طولانى آن را پرستش مىكردند اما يك موقعى كه گرسنگى بر آنان غلبه كرد آن را گرفتند و خوردند در اين زمينه يكى از شعرا چنين سروده است:«افراد قبيلۀ بنى حنيف در موقع سختى و گرسنگى خداى مورد پرستش خود را خوردند.
و از آن نترسيدند كه خدايشان آنان را سرانجام عقوبت و كيفر كند (1)» 3-عمل ديگرى كه در نتيجۀ جهالت انجام مىدادند،قطع رحم و رعايت نكردن رابطه خويشاوندى بود كه گاهى به كمترين سببى شخص تحريك مىشد،پدر،يا برادرش را به قتل مىرساند اين مطلبى است روشن،كه در تاريخ سرگذشت آنان همواره به چشم مىخورد.
4-چهارم غارتگريها و جنگهايى كه در ميان آنان وجود داشت مثل جنگ ذى قار،و بكر و تغلب از قبيلۀ بنى وابل و جنگ را حس و جز اينها از ديگر روزهاى مشهور،و حضور اين ملتها در جنگها و غارتگريها بيش از آن است كه به شمارش در آيد،و تمام اين امور از آثار جهالت و نادانى است .
فانظروا الى مواقع نعم اللّه عليهم ،حضرت در اين عبارات به مردم، خاطر نشان مىكند كه پند بگيرند از موقعيت مردمى كه همزمان با بعثت پيامبر
1) اكلت حنيفة ربها زمن التقحم و المجاعه لم يحذروا من ربهم سوء العواقب و التباعه
اسلام وجود داشتند و خداوند به بركت اين نعمت بزرگ ايشان را از آن سختيها و ناهنجاريها رهايى بخشيد،و ضمير مستتر در دو فعل عقد و جمع به خداى متعال برمىگردد كه قرآن ايجاد الفت و مهربانى در ميان آنان را به خداوند نسبت مىدهد چنان كه مىفرمايد: «لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ما أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لكِنَّ اللّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ» (1)»و معناى اين كه خداوند اطاعت آنان را به آيين خود پيوند داد،آن است كه انديشههاى متفرق و نامنظم آنان را جمع و مرتب كرد،زيرا در دوران جاهليت و بىدينى كارهاى آنان بر طبق ميلها و خواستههاى نفسانى بود كه از هم دورو با همديگر ناموافق بودند .
واژۀ جناح استعاره از كرامت و بزرگوارى است كه نعمت بعثت پيامبر بر عموم جامعۀ آن روز پخش كرد،و حضرت اين استعاره را با كلمۀ نشر كه به معناى افشاندن و انتشار دادن است مرشح ساخته و كنايه از آن است كه اين نعمت و كرامت شامل عموم آنان بوده است و لفظ جداول كه به معناى نهرها و جويهاست،استعاره از انواع گوناگون نعمتها،خيرات و كمالات نفسانى و بدنى مىباشد،يعنى علل و اسبابى كه باعث اين نعمتها است تشبيه شده است به نهرهايى كه آب در آن جريان دارد و فعل اسالت كه به معناى جارى ساخت،به عنوان ترشيح براى استعاره آورده شده است.
و التقت (2)المّلة بهم فى عوائد بركتها ،ديندارى و فرهنگ اسلامى در سودهاى بركتدار خود آنان را ملاقات و در زير لوايش جمعآورى كرد.
گفته مىشود التقيت بفلان فى موضع كذا:فلانى را در آن مكان ملاقات
كردم و برخى گفتهاند اصل عبارت فى موضع عوائد مىباشد و در محل نصب بنا بر حاليت است يعنى اسلام آنها را ملاقات كرد در حالى كه چنين بود،و اين ملاقات و بر خورد كنايه از اين است كه ديانت و فرهنگ توحيد بر آنها وارد شد و ايشان هم آن را به جان پذيرفتند.
در اين جمله دين را كه در بردارندۀ نعمت هدايت است،تشبيه به دريايى پر از گوهر،و مردم را كه در احاطۀ آن مىباشند به غرق شدگان در آن درياى پر از نعمت و رحمت همانند ساخته و به منظور رساندن اين معنا،واژۀ غرقين ، را استعاره آورده است،و سر سبزى و طراوت زندگى در سايۀ ديانت،كنايه از گستردگى نعمت و خوشى زندگى در آن مىباشد .مراد از كلمۀ سلطان ممكن است استدلال برهانى و يا اقتدا و پيروى كردن باشد و نيز ممكن است به معناى غلبه كردن و حكومت داشتن باشد و واژۀ ظلّ استعاره از نعمتهايى است كه در پرتو تسلط دين براى آنان پيدا مىشود،يعنى در سايۀ دين،علل و اسبابى فراهم مىشود كه مردم را مستعّد نعمتها و رحمتهاى الهى مىسازد.
و آوتهم الحال ،اين وضعيت قرار گرفتن آنان در سايۀ توحيد،آنان را به عزّت پيروز كه همان عزت اسلام و حكومت آن است،سوق داد و در اين عبارت امام(علیه السلام)،دين و آيين را در بلندى و رفعت به كوههاى مرتفع تشبيه كرده است و واژۀ تعطّف استعاره از رو آوردن خوشبختيهاى دنيا و آخرت به آنها به سبب دين مىباشد كه در سخن حضرت از اين خوشبختيها تعبير به امور شده است و در حقيقت اين رو آوردن،تشبيه شده است به اقبال و توجّهى كه صاحبان رحمت و شفقت،نسبت به ديگران انجام مىدهند .
فهم حكّام...يمضيها فيهم ،معناى عبارت روشن است لا تغمز لهم قناة و لا تقرع لهم صفاة ،نه نيزهاى به سوى آنها انداخته و نه سنگى پرتاب مىشد،اين دو جمله كنايه از نيروى زيادى است كه داشتند و
مغلوب نمىشدند و به عنوان ضرب المثل آورده شده است .
سپس پيروان خود را به علت اطاعت نكردن فرمان خدا سرزنش و نكوهش مىفرمايد كه شما دست از ريسمان اطاعت خداوند برداشتهايد و لفظ «حبل»استعاره از دين و اطاعت خداست كه مايۀ پيوستگى و ارتباط منظم آنان مىباشد،و دست برداشتن از ريسمان اطاعت،كنايه از بيرون رفتن از اطاعت و به سختى دور انداختن آن به سبب بسيارى از گناهان و معاصى است كه انجام مىدادند.كلمه حصن استعاره از اسلام است زيرا همان طور كه حصار و ديوار محيط كسانى را كه در داخلش هستند از حوادث مصون مىدارد اسلام و ديانت نيز پيروان خود را از شرّ دشمنان ظاهرى و باطنى دور و در امان مىدارد.واژۀ مضروب هم به عنوان ترشيح براى اين استعاره ذكر شده است،و مادۀ ثلم كنايه از اين معناست كه آنها با اعمال دورۀ جاهليت خود اسلام را درهم شكستند و در برابر بسيارى از احكام آن مخالفت ورزيدند و حضرت با ذكر اين كلمه مردم را از مخالفت با دين و دستورات آن بر حذر داشته است .
و ان اللّه سبحانه قدامتنّ...كل خطر ،در اين عبارت حضرت مردم زمان خود را بيشتر ترغيب مىفرمايد كه با هم انس بگيرند،و الفت و دوستى را در ميان خودشان برقرار سازند و مهمترين نعمتى كه در ارزشمندى كسى را توان آن نيست كه بهايى برايش تعيين كند،و خداوند به علت آن بر جامعه منت گذارده است،نعمت اتحاد،محبت و الفت مىباشد،به علت منافع عظيم و دفع ضررهاى فراوانى كه در آن وجود دارد،و دليل اين كه هيچ كس از عهدۀ ارزشيابى اين نعمت بر نمىآيد،آن است كه اين نعمت از هر بهايى با ارزشتر و از هر عظمتى برتر مىباشد،مطلبى كه به عنوان دليل بيان شده است،صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدر آن چنين است:و هر چه كه به اين ويژگى باشد، كسى ارزش آن را نمىداند،درستى مقدمۀ اول امرى است روشن زيرا دوستى با
همديگر و اجتماع و تعهد مردم نسبت به مسايل دينى بزرگترين سبب آمادگى و شايستگى جامعه به منظور سعادت دنيا و آخرت مىباشد .
و علموا...بين خلقه ،در اين قسمت آنان را به علّت اين كه از حالتهاى اسلامى و كارهاى دينى برگشته و به معاصى و فسادهاى جاهلانه رو آورده بودند مورد توبيخ و سرزنش قرار داده،يعنى شما مردم پس از آن كه از مهاجران بوديد برگشتيد و أعراب شديد و انتخاب كلمۀ اعراب يعنى باديه نشينان به اين دليل است كه اينان معمولا نسبت به مهاجران و شهر نشينان از نظر فرهنگى در رتبۀ پايينتر مىباشند،زيرا از همنشينى با پيامبر و شنيدن مواعظ و پندهاى وى محرومند و توفيق يادگيرى آداب اسلامى و فراگيرى فرهنگ و اخلاق اجتماعى از جامعۀ متمدن را ندارند،لذا از فضايل انسانى دور و غالبا مردمى سنگدل و بىرحم مىباشند،چنان كه خداوند متعال در قرآن مىفرمايد: «الْأَعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً» (1)»،به اين علت حضرت ياران خود را سرزنش فرموده است كه چنين حالتى پيدا كردهاند اما چنين نيست كه همۀ اعراب اين خصوصيت را داشته باشند بلكه بعضى از آنان مردمى وارسته مىباشند چنان كه در آيۀ ديگر مىفرمايد: «وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ» (2)» و بعد الموالات احزابا ،مراد گروههايى است كه به جنگ با پيامبران و جانشينان ايشان بر مىخيزند،مردم زمان آن حضرت نيز چنين بودند و گروههاى ناكثين،مارقين،قاسطين و منافقان در جبهههاى گوناگون با وى مىجنگيدند،اين فرقهها فقط در ظاهر مسلمان بودند و در ميانشان از اسلام جز نامى و از ايمان غير از شعارهاى تو خالى وجود نداشت،تظاهر به دين داشتند
شهادتين بر زبان جارى مىكردند،و در نمازهاى جماعت شركت مىكردند اما به حقايق آن توجه نداشتند و دستورات واقعى را عمل نمىكردند .
شعار النار و لا العار ،سخنى است كه اشخاص خودخواه و متكبر،به منظور اين كه دست به فتنه و آشوب بزنند و اعمال ضد انسانى و فرار از قانون اخلاقى و دينى را موجه نشان دهند،بر زبان مىآوردند،و اين دو كلمه منصوب و مفعول براى دو فعل مقدر مىباشند كه چنين مىشود:ادخلوا النار و لا تحتملوا العار:در آتش(جهنم)داخل شويد و تحمّل ننگ و عار نكنيد.آن گاه امام(علیه السلام) اين مردم را كه چنين حالتى دارند و اين گونه سخنان بر زبان مىرانند،مانند شخصى دانسته است كه مىخواهد وجهۀ اسلام را دگرگون سازد و به طريق استعارۀ بالكنايه،فساد عمل وى را خاطر نشان مىفرمايد،و اسلام را به ظرفى تشبيه كرده است كه وارونه شده و محتويات مفيد آن ريخته شود و وجه مشابهت اين است كه كارهايى كه اينها انجام مىدهند مانند كارهاى كسى از دشمنان اسلام است كه قصد دارد با كارهاى خود اسلام را تباه سازد.
انتهاكا و نقضا ،اين دو كلمه مفعول له براى فعل تكفئوا ،مىباشند و مىتوان گفت:اين دو كلمه كه به معناى هتك حرمت و نقض پيمان است، در حقيقت پىآمد و نتيجۀ تمام فعلهايى است كه امام(علیه السلام)به مردم زمان خود نسبت داده،و ذكر اين دو،در اين مورد خاص مفسّر بقيۀ موارد مىباشد.
منظور از پيمان الهى كه حضرت شكستن آن را به ايشان نسبت مىدهد همان تعهدات دينى است كه موقع پذيرفتن اسلام خود به خود به آن ملتزم شدهاند،يعنى ايمان راستين به خدا و پيامبر و تمام دستوراتى كه از شرع مقدس رسيده است،و بعد مىفرمايد خداوند اين پيمان را به اين علت وضع كرده است كه خلق را در روى زمين امان باشد و حرمت حفظ و نگهدارى آن صاحبانش را از شرّ تمام دشمنان حق و حقيقت مصون دارد.
در معناى كلمۀ امنا دو احتمال وجود دارد:
1-يعنى محل امن كه مضاف حذف شده است.
2-از كلمۀ امن،مجازا مأمن كه محل امن است اراده شود،از باب اطلاق حالّ بر محلّ .
و انّكم...بينكم ،در اين جملهها،حضرت مردم را بر حذر مىدارد از اين كه از اسلام رو گردان شوند،و به غير آن از قبيل:شجاعت و عصبيّت و يا زيادى افراد قبيله و فاميل رو آورند،زيرا اين عمل سبب مىشود كه كافران به آنان طمع ورزند،و در اين صورت نه فرشتگان به يارى آنها خواهند آمد و نه مهاجرين و انصار به كمك ايشان برخواهند خاست،به دليل اين كه يا اين نصرت و پيروزى اختصاص به وقتى دارد كه پيامبر وجود داشته باشد و مردم هم مطيع دستورهاى وى باشند و حال آن كه با وفات آن حضرت اين موقعيت از بين رفته است و يا مشروط به اين است كه مردم مدافع دين باشند و در اين راه وحدت داشته باشند،اما وقتى كه به غير خدا و دين رو آوردند و دچار جنگ و ستيز كفار شدند،نه مهاجر و انصارى وجود دارند كه ايشان را يارى و كمك كنند و نه خدا و فرشتگان به ياريشان مىآيند زيرا اينها به دين توجه ندارند وقتى كه امرى لازمهاى چنين ناروا داشته باشد لازم است كه از ملزوم آن يعنى پناه بردن به غير اسلام پرهيز شود،و ضمير مضاف اليه در دو كلمۀ حريمه و ميثاقه به اسلام بر مىگردد،ولى بعضى از شارحان ترجيح دادهاند كه به خدا برمىگردد، اما اوّلى با سياق كلام مناسبتر است،چنان كه نصب كلمات:جبرائيل و ميكائيل ارجح است،و دنبالۀ آن هم بايد مهاجرين و انصارا باشد كه چون نكره است،اسم لاى نفى جنس به حساب آيد و فعل ينصرونكم هم كه در آخر آمده است خبر لا،مىباشد و تفسير كنندۀ خبرهاى ديگرى است كه در فرازهاى قبل حذف شده است.
الا المقارعة بالسيف ،استثناى منقطع است و حكم خدا كه امام(علیه السلام)آن را در اين عبارت نتيجۀ ضربات شمشير قرار داده،عبارت از پيروزى يا شكستى است كه نصيب يكى از دو طرف مىشود .
و انّ عندكم الأمثال...و وقائعه ،امام(علیه السلام)در اين قسمت از سخنان خود مردم را به ياد سرگذشت مردمان پيشين مىاندازد،كه خداوند در قرآن بيچارگيها و بدبختيهاى فراوان آنان را به منظور پند و اندرز،مثل قرار داده است،و واژۀ ايام كنايه است از روزگارانى كه خداوند در وقتى كه بر اثر معاصى استحقاق يافتند،آنان را به كيفر و عقوبت رسانده است و حضرت با اين بيانات ياران خود را هشدار مىدهد كه دست از مخالفت وى بردارند.
فلا تستبطئوا...بأسه :اين جمله نيز نوعى تهديد است و امام(علیه السلام)با اين مطلب مردم زمان خود را توجه مىدهد كه بىدرنگ در پى گناه و معصيت، عقوبت و كيفر حتمى است،اطلاق لفظ استبطاء در اين مورد مجاز است،زيرا معناى حقيقى آن موقعى است كه آدمى در انتظار واقع شدن امرى حريصانه بسر مىبرد و هنگامى كه مىبيند،دير شده به طلب آن برمىخيزد و حال آن كه هيچ خردمندى به دنبال عقوبت و كيفر نمىرود تا بگوييم حضرت آنها را از اين كار نهى كرده است پس به معناى حقيقى نيست اما از اين بابت كه انسان هر گاه قصد انجام دادن معصيتى مىكند،عقوبت و كيفر گناه را نزديك نمىبيند بلكه آن را خيلى دور تصور مىكند و اين تصور،وى را در انجام دادن گناه كمك مىكند و چون به طريقى اين استبعاد سبب و علت گناه شده،از راه اطلاق اسم جزء بر كل،استبطاء كه در حقيقت جزء علت است علت تامه به حساب آمده و مورد توبيخ واقع شده است.دليل ديگر بر اين اطلاق آن است كه در حقيقت كسى كه اقدام به گناه مىكند با علم به اين كه پىآمد آن،مجازات و كيفر است مثل آن است كه مىخواهد هر چه زودتر به آن برسد و با انجام دادن گناه به استقبال آن
مىرود،به اين دليل حضرت اين گونه افراد را انتظار كشندگان عقوبت دانسته و آنان را از اين عمل نهى فرموده است و كلمات جهلا و تهاونا و بأسا ،مفعول له مىباشند و هر سه صلاحيت دارند كه علت غايى بعيد شمردن عقوبت باشند زيرا ناآگاهى انسان از كيفرهاى الهى به وسيلۀ مرگ و قبر و هراسهاى سخت آخرت اين امور را در نظر او بعيد مىنماياند و نيز بىاعتنايى او به عقوبتهاى سخت خداوند باعث دور دانستن آن مىشود و وى را به تصميم و عزم بر گناهان كمك مىكند و عدم اطمينان به سختگيرى خدا در مجازاتها نيز چنين است .
و انّ اللّه...التناهى ،اين جمله هشدارى است به مردم كه لعنت خدا بر ملتهاى پيش از اسلام در برابر گناه ترك امر به معروف و نهى از منكر آنها بود، و اين كه سفها و نابخردان آنها ملعونند به اين سبب است كه مرتكب گناه مىشدند،و اما اين كه خردمندان و دانشمندانشان مورد لعنت واقع شدند به اين علت بود كه مفاسدى را كه از ديگران مشاهده مىكردند زشت نشمرده و مانع نمىشدند چنان كه خداوند در قرآن مىفرمايد: «لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ عَلى لِسانِ داوُدَ وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ» و «كانُوا لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ » ، (1)».
الا و قد قطعتم قيد الاسلام...احكامه ،و در اين قسمت جامعۀ زمان خود را آگاه مىكند بر اين كه آنان نيز متصف به صفات پيشينيان هستند كه امر به معروف و نهى از منكر را ترك كرده بودند و مستوجب لعنت خدا شدند اينها نيز در آن لعنت داخل مىباشند و هدف حضرت از تشبيه آنان به گذشتگان آن است كه
1) سوره مائده(5)آيه(82)، [1]يعنى:كفار بنى اسرائيل به اين دليل از زبان حضرت داود و عيسى بن مريم مورد لعنت قرار گرفتند كه گناه و معصيت مىكردند و از كارهاى زشتى كه انجام مىدادند دست برنمىداشتند.
آنان را از گناهكارى باز دارد و به سوى طاعت سوق دهد.
منظور از قيد و بند اسلامى انس و الفت و توجه همگانى نسبت به دين اسلام و اطاعت از قوانين آن مىباشد و چون اين اعمال اسلام را براى آنان نگهدارى مىكند و ايشان را از آوارگى و از ميان رفتن جلوگيرى مىكند چنان كه مهار شتر،آن را از پراكندگى و آوارگى منع مىكند و منظور از حدود اللّه، احكام الهى است كه براى مردم مشخص فرموده و آنان را از تجاوز به اين حدود منع فرموده است،و تعطيل حدود آن است كه آنها را دور بياندازند و به آن عمل نكنند و نيز اماته احكام يعنى عمل نكردن به آن و صفت ميراندن استعاره از ترك و مهمل گذاردن آن مىباشد زيرا آنان به سبب اعمالشان احكام الهى را از بهرهبرى خارج ساختهاند،همچنان كه ميراننده شيئى آن را از حد بهره دهى و حيّز انتفاع خارج مىكند.
أَلاَ وَ قَدْ أَمَرَنِيَ اللَّهُ- بِقِتَالِ أَهْلِ الْبَغْيِ وَ النَّكْثِ وَ الْفَسَادِ فِي الْأَرْضِ- فَأَمَّا؟النَّاكِثُونَ؟ فَقَدْ قَاتَلْتُ- وَ أَمَّا؟الْقَاسِطُونَ؟ فَقَدْ جَاهَدْتُ- وَ أَمَّا؟الْمَارِقَةُ؟ فَقَدْ دَوَّخْتُ- وَ أَمَّا شَيْطَانُ الرَّدْهَةِ فَقَدْ كُفِيتُهُ- بِصَعْقَةٍ سُمِعَتْ لَهَا وَجْبَةُ قَلْبِهِ وَ رَجَّةُ صَدْرِهِ- وَ بَقِيَتْ بَقِيَّةٌ مِنْ أَهْلِ الْبَغْيِ- وَ لَئِنْ أَذِنَ اللَّهُ فِي الْكَرَّةِ عَلَيْهِمْ- لَأُدِيلَنَّ مِنْهُمْ إِلاَّ مَا يَتَشَذَّرُ فِي أَطْرَافِ الْبِلاَدِ تَشَذُّراً أَنَا وَضَعْتُ فِي الصِّغَرِ بِكَلاَكِلِ الْعَرَبِ- وَ كَسَرْتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ؟رَبِيعَةَ؟ وَ؟مُضَرَ؟- وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِي مِنْ؟رَسُولِ اللَّهِ ص؟- بِالْقَرَابَةِ الْقَرِيبَةِ وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِيصَةِ- وَضَعَنِي فِي حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلِيدٌ يَضُمُّنِي إِلَى صَدْرِهِ- وَ 2يَكْنُفُنِي فِي فِرَاشِهِ وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ- وَ يُشِمُّنِي عَرْفَهُ- وَ كَانَ يَمْضَغُ الشَّيْءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ- وَ مَا وَجَدَ لِي كَذْبَةً فِي قَوْلٍ وَ لاَ خَطْلَةً فِي فِعْلٍ- وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ ص- مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً
أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلاَئِكَتِهِ- يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ- وَ مَحَاسِنَ أَخْلاَقِ الْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ- وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ- يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلاَقِهِ عَلَماً- وَ يَأْمُرُنِي بِالاِقْتِدَاءِ بِهِ- وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ؟بِحِرَاءَ؟- فَأَرَاهُ وَ لاَ يَرَاهُ غَيْرِي- وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي الْإِسْلاَمِ- غَيْرَ؟رَسُولِ اللَّهِ ص؟ وَ؟خَدِيجَةَ؟ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا- أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ- وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّيْطَانِ حِينَ نَزَلَ الْوَحْيُ عَلَيْهِ ص- فَقُلْتُ يَا؟رَسُولَ اللَّهِ؟ مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ- فَقَالَ هَذَا الشَّيْطَانُ قَدْ أَيِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ- إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى- إِلاَّ أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ وَ لَكِنَّكَ لَوَزِيرٌ- وَ إِنَّكَ لَعَلَى خَيْرٍ وَ لَقَدْ كُنْتُ مَعَهُ ص لَمَّا أَتَاهُ الْمَلَأُ مِنْ؟قُرَيْشٍ؟- فَقَالُوا لَهُ يَا؟مُحَمَّدُ؟ إِنَّكَ قَدِ ادَّعَيْتَ عَظِيماً- لَمْ يَدَّعِهِ آبَاؤُكَ وَ لاَ أَحَدٌ مِنْ بَيْتِكَ- وَ نَحْنُ نَسْأَلُكَ أَمْراً إِنْ أَنْتَ أَجَبْتَنَا إِلَيْهِ وَ أَرَيْتَنَاهُ- عَلِمْنَا أَنَّكَ نَبِيٌّ وَ رَسُولٌ- وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ عَلِمْنَا أَنَّكَ سَاحِرٌ كَذَّابٌ- فَقَالَ ص وَ مَا تَسْأَلُونَ قَالُوا- تَدْعُو لَنَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ حَتَّى تَنْقَلِعَ بِعُرُوقِهَا- وَ تَقِفَ بَيْنَ يَدَيْكَ فَقَالَ ص- «إِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» - فَإِنْ فَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ ذَلِكَ أَ تُؤْمِنُونَ وَ تَشْهَدُونَ بِالْحَقِّ- قَالُوا نَعَمْ قَالَ فَإِنِّي سَأُرِيكُمْ مَا تَطْلُبُونَ- وَ إِنِّي لَأَعْلَمُ أَنَّكُمْ لاَ تَفِيئُونَ إِلَى خَيْرٍ- وَ إِنَّ فِيكُمْ مَنْ يُطْرَحُ فِي الْقَلِيبِ وَ مَنْ يُحَزِّبُ الْأَحْزَابَ- ثُمَّ قَالَ ص يَا أَيَّتُهَا الشَّجَرَةُ- إِنْ كُنْتِ تُؤْمِنِينَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ- وَ تَعْلَمِينَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ فَانْقَلِعِي بِعُرُوقِكِ- حَتَّى تَقِفِي بَيْنَ يَدَيَّ بِإِذْنِ اللَّهِ- وَ الَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لاَنْقَلَعَتْ بِعُرُوقِهَا- وَ جَاءَتْ وَ لَهَا دَوِيٌّ شَدِيدٌ- وَ قَصْفٌ كَقَصْفِ أَجْنِحَةِ الطَّيْرِ- حَتَّى وَقَفَتْ بَيْنَ يَدَيْ؟رَسُولِ اللَّهِ ص؟ مُرَفْرِفَةً- وَ أَلْقَتْ بِغُصْنِهَا الْأَعْلَى عَلَى؟رَسُولِ اللَّهِ ص؟- وَ بِبَعْضِ أَغْصَانِهَا عَلَى مَنْكِبِي وَ كُنْتُ عَنْ يَمِينِهِ ص- فَلَمَّا نَظَرَ الْقَوْمُ إِلَى ذَلِكَ قَالُوا عُلُوّاً وَ اسْتِكْبَاراً- فَمُرْهَا فَلْيَأْتِكَ نِصْفُهَا وَ يَبْقَى نِصْفُهَا- فَأَمَرَهَا بِذَلِكَ فَأَقْبَلَ إِلَيْهِ نِصْفُهَا- كَأَعْجَبِ إِقْبَالٍ وَ أَشَدِّهِ دَوِيّاً- فَكَادَتْ تَلْتَفُّ؟بِرَسُولِ اللَّهِ ص؟- فَقَالُوا كُفْراً وَ عُتُوّاً فَمُرْ هَذَا النِّصْفَ- فَلْيَرْجِعْ إِلَى نِصْفِهِ كَمَا كَانَ- فَأَمَرَهُ ص فَرَجَعَ- فَقُلْتُ أَنَا «لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ» إِنِّي أَوَّلُ مُؤْمِنٍ بِكَ؟يَا رَسُولَ اللَّهِ؟- وَ أَوَّلُ مَنْ أَقَرَّ بِأَنَّ الشَّجَرَةَ فَعَلَتْ مَا فَعَلَتْ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى- تَصْدِيقاً بِنُبُوَّتِكَ وَ إِجْلاَلاً لِكَلِمَتِكَ- فَقَالَ الْقَوْمُ
كُلُّهُمْ بَلْ «ساحِرٌ كَذّابٌ» - عَجِيبُ السِّحْرِ خَفِيفٌ فِيهِ- وَ هَلْ يُصَدِّقُكَ فِي أَمْرِكَ إِلاَّ مِثْلُ هَذَا يَعْنُونَنِي- وَ إِنِّي لَمِنْ قَوْمٍ لاَ تَأْخُذُهُمْ فِي اللَّهِ لَوْمَةُ لاَئِمٍ- سِيمَاهُمْ سِيمَا الصِّدِّيقِينَ وَ كَلاَمُهُمْ كَلاَمُ الْأَبْرَارِ- عُمَّارُ اللَّيْلِ وَ مَنَارُ النَّهَارِ- مُتَمَسِّكُونَ بِحَبْلِ؟الْقُرْآنِ؟ يُحْيُونَ سُنَنَ اللَّهِ وَ سُنَنَ رَسُولِهِ- لاَ يَسْتَكْبِرُونَ وَ لاَ يَعْلُونَ- وَ لاَ يَغُلُّونَ وَ لاَ يُفْسِدُونَ- قُلُوبُهُمْ فِي الْجِنَانِ وَ أَجْسَادُهُمْ فِي الْعَمَلِ
نكث:پيمان شكنى قسوط:ستمكارى دوخت القوم:بر آن گروه چيره شدم و آنان را مغلوب ساختم.
ردهه:گودالى در كوه كه آب در آن جمع مىشود.
صعقه:حالت غشوه كه از صداى مهيب و جز آن پيدا مىشود.
وجبه:مفرد وجيب به معناى تپش و ضربان قلب رجّه:مفرد رجّ،حركت و جنبش كرّه:بازگشت لاديلنّهم:آنان را شكست مىدهم و بر آنان پيروز خواهم شد تشذّر:پراكندگى و جدايى كلكل:سينه نواجم:جمع ناجمه:طلوع كننده و خارج شونده يكنفني فى فراشه:مرا در رختخوابش مىپيچاند،نگهدارى مىكرد،و در بر مىگرفت.
عرفه:بوى آن خطله:گفتار يا كردار بدو زشت.
فطيم:از شير گرفته شده.
حراء:با مد و كسر،كوهى است در مكه،دو وجه در آن جايز است:مذكر و مؤنث و نيز به صورت منصرف و غير منصرف به كار مىرود.
رنّه:صدايى كه هنگام درد و غم و جز آن از شخص ظاهر مىشود قليب:چاه،پيش از آن كه سنگچين شود هم مذكر و هم مؤنث است ابو عبيده گفته است چاه معمولى و كهنۀ قديمى.
دوى:صداى وزيدن باد و زنبور عسل قصف:صداى پرواز پرنده و پر زدنش در هوا.
سيماء:مقصور هم به كار مىرود،علت و اثرى كه شيئى به آن شناخته مىشود.
غلّ يغلّ من المغنم:در غنيمت خيانت كرد، ابو عبيده مىگويد در اين مورد يغلّ به ضم است اما در مورد خيانت از معدن يغلّ به كسر و در مورد خيانت مطلق اغلّ يغلّ آورده مىشود.
منار:علامتها،نشانهها
در اين فصل امام(علیه السلام)نخست موقعيت وظيفه شناسى خود،و تسليم در برابر فرمانهاى الهى و تحمل رنجها و گرفتاريهاى در راه خدا را كه بر خود هموار ساخته،بيان مىفرمايد و سپس به شرح حال خود در زمان پيامبر پرداخته و چگونگى و تربيتش را از اول تا آخر عمر بيان فرموده و در آخر به نيرومندى و استقامت خود در امر ديانت اشاره كرده است،و اين است سخن امام(علیه السلام):
«هان!اى مردم،خدا مرا فرمان داده است كه با ستمكاران و پيمان شكنان و تباهكاران روى زمين بجنگم،من هم با ناكثان جنگيدم،و با قاسطان جهاد كردم،مارقين را مغلوب و مقهور خود كردم،و اما شيطان افتاده در گودال،به سبب صداى ترسناك خود كه فرياد تپش دل و لرزشش شنيده مىشد از شرّش در امان ماندم،تنها بقيهاى از ستمگران ماندهاند كه اگر خداوند به من رخصت دهد بسويشان حمله برم،دولت و توانايى را از ايشان بگيرم،بجز اندكى كه در شهرها پراكنده شوند.
من در خردى سينههاى عرب را بر زمين افكندم و شاخههاى نو بر آمدۀ قبيلههاى ربيعه و مضر را شكستم،و شما،مقام بلند خويشاوندى و موقعيت ويژۀ مرا در خدمت رسول خدا مىدانيد،در حالى كه كودك بودم مرا در دامنش پروراند و به سينهاش مىچسباند و در بسترش مرا در آغوش مىگرفت و بدن مباركش با بدن من مماس مىشد،و بوى خوشش را به من مىرساند،غذا را مىجويد و سپس در دهان من مىگذارد،و هيچ گاه دروغى در گفتار و خطا و اشتباه در كردار از من نيافت.
از زمانى كه پيامبر(صلی الله علیه و آله)از شير گرفته شد،خداوند بزرگترين فرشته از فرشتگان خود را همراه او ساخت تا شبانه روز،وى را به راههاى صحيح و اخلاق پسنديده سوق دهد،من نيز پيوسته پشت سر او راه مىرفتم،همچنان كه بچه بيشتر به دنبال گامهاى مادرش قدم بر مىدارد،و در هر روز براى من پرچمى از اخلاق حسنهاش بر مىافراشت،و مرا به پيروى آن امر مىكرد،همه ساله در حرا مجاور مىشد و در آن جا تنها من او را مىديدم و جز من كسى وى را نمىديد،در آن زمان اسلام در خانهاى نيامده بود مگر خانه پيامبر خدا و خديجه،و من سومين آنها بودم، نور وحى و رسالت را مىديدم و بوى خوش نبوت را احساس مىكردم.وقتى در هنگام فرود آمدن وحى صداى نالۀ شيطان را شنيدم از پيامبر سؤال كردم كه اين ناله و فرياد چيست؟پيامبر فرمود:اين شيطان است كه از عبادت خود مايوس و نااميد شده است آنچه را كه من مىشنوم و مىبينم تو نيز مىشنوى و مىبينى جز اين كه تو پيامبر نيستى بلكه وزير من مىباشى و پيوسته قرين خير و نيكى هستى و با آن حضرت بودم هنگامى كه گروهى از قريش حضورش شرفياب شدند و عرض كردند:يا محمد(صلی الله علیه و آله)تو امر بزرگى را ادعا كردهاى كه هيچ يك از پدران و بستگانت چنين ادعايى نكردهاند،اكنون ما دو مطلب از تو سؤال مىكنيم اگر پاسخ دارى و درستى آن را به ما نماياندى درمىيابيم كه تو پيغمبر و فرستاده خدايى و گرنه خواهيم دانست كه ساحر و بسيار دروغگو مىباشى،پيامبر خدا فرمود مطلبتان چيست؟گفتند از خدا بخواه كه اين درخت از ريشه كنده شود و بيايد جلوى روى تو قرار گيرد،حضرت فرمود،خدا به هر چيزى تواناست،پس آيا اگر اين كار را خدا انجام دهد شما ايمان مىآوريد و شهادت به حق خواهيد داد؟پاسخ دادند:آرى، پيامبر فرمود:هم اكنون خواستۀ شما را برمىآورم اما مىدانم كه راه خير را نمىپيماييد در ميان شما كسى هست كه به چاه درخواهد افتاد و كسى است كه لشكر جمع خواهد كرد.آن گاه فرمود:اى درخت،اگر ايمان به خدا و روز قيامت دارى و مىدانى كه من پيامبر خدايم به اذن خدا،از ريشه در آى و جلو روى من توقف كن.سوگند به خدايى كه وى را به حق مبعوث فرموده است كه آن درخت
با ريشههاى خود از زمين كنده شد و شروع به آمدن كرد در حالى كه زمزمهاى شديد و صدايى چون آواز بر هم خوردن بالهاى پرنده با خود داشت و لرزان و بال زنان در مقابل آن حضرت ايستاد و بلندترين شاخهاش را روى سر پيامبر افكند و برخى ديگر از شاخههايش را بر روى شانۀ من قرار داد كه در جانب راست آن جناب ايستاده بودم،وقتى كه آن مردم چنين ديدند با گردنكشى و ناسپاسى گفتند:امر كن نيمى از آن اين جا بيايد و نيم ديگرش بر جاى خود بماند،پيغمبر خدا چنين دستور داد،پس نيمى از آن چنان شتابان آمد كه با شگفتترين روى آوردن و سختترين صدايش همراه،و نزديك بود كه به رسول خدا بچسبد،باز هم از روى ناسپاسى و ستيزهجويى گفتند:به اين نيمه بگو كه باز گردد و همچنان كه بود به نيمۀ خود بپيوندد،پس پيامبر آن را چنين امر كرد،آن نيز به جاى خود برگشت،پس من گفتم:
لا اله الا اللّه،يا رسول اللّه،من اول شخص ايمان آورندۀ به تو هستم و نخستين اقرار كننده به اين كه آنچه را اين درخت انجام داد،به امر خداى تعالى و به منظور بزرگداشت سخن تو و گواهى دادن به پيامبرى تو بود،اما آن جمعيت همگى يك صدا گفتند:چه ساحر بسيار دروغگويى است كه در سحر خود چابك است،آيا جز اين شخص كسى تو را در اين امر تصديق مىكند؟آنان مرا قصد داشتند،و من از گروهى مىباشم كه سرزنش هيچ سرزنش كنندهاى آنان را از مسير در راه خدا باز نمىدارد،چهرهشان چهرۀ صديقان و سخنشان سخن نيكان است،آباد كنندگان شب و نشانههاى روزانه،چنگ زنندگان به رشتۀ محكم قرآن مىباشند،سنتهاى خدا و رسولش را زنده مىكنند،استكبار و گردنكشى ندارند،خيانت و تباهكارى نمىكنند،دلهايشان در باغهاى بهشت و بدنهايشان در كار عبادت و بندگى است .»
امام(علیه السلام)در اين فصل از خطبۀ قاصعه به جهانيان گوشزد مىفرمايد كه جنگش با اين گروه از مردم به فرمان خدا بوده است كه از زبان پيامبر صادر شده است فرمان خدا يا قرآن است و يا سنت،اما قرآن اين است: «فَإِنْ بَغَتْ»
«إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللّهِ» (1)»و اما سنت كه آن هم در حقيقت فرمان خداست،اين است كه پيامبر فرمود يا على بزودى پس از من با اين سه گروه خواهى جنگيد:ناكثين،قاسطين و مارقين،ناكثين اهل جنگ جمل بودند،زيرا بيعتى را كه با حضرت بسته بودند شكستند و قاسطين يعنى متجاوزان و ستمگران اهل شام،پيروان معاويه و حاضر شدگان در جنگ صفين بودند،و مارقين هم شامل خوارج نهروان مىشود بايد توجه داشت كه بر هر سه گروه ستمكارى صدق مىكند و همچنين قاسطين چون همهشان از صراط مستقيم عدالت بيرون شده و به ظلم و جور،رو آورده بودند.
و ليكن اين كه هر گروه را به اسمى نامگذارى كردهاند،صرفا عرف و اصطلاح شرعى مىباشد و اما دليل نامگذارى خوارج به مارقين گفتار پيامبر اكرم است كه در بارۀ ذو الثّديه فرمود:از اصل و نسب اين مرد،قومى برمىخيزند كه از دين خارج مىشوند چنان كه تير از هدف انحراف مىيابد و ما اين حديث را در گذشته ذكر كردهايم.
واژۀ ضئضئ،به معناى اصل و ريشه است.و اين مطلب كه خبر از آينده است از علامتهاى پيامبرى رسول خدا مىباشد،و اين كه امام(علیه السلام) مىفرمايد:با قاسطين جنگيدم و مارقين را شكست دادم اين سخن دليل بر آن است كه اين خطبه در آخر خلافت وى و پس از جنگهاى صفين و نهروان ايراد شده است .
مراد حضرت از شيطان ردهه همان ذو الثديه است كه از خوارج مىباشد، زيرا در حديث وارد است كه پيغمبر اكرم در مورد او فرمود:شيطان در چاله افتاده،
1) سوره حجرات(49)قسمتى از آيه(8) [1]يعنى:...و اگر يكى از دو طايفه بر ديگرى ستم كند پس با آن كه ستم مىكند بجنگيد تا بازگشت به فرمان خدا كند.
كه مردى از قبيلۀ بجيله از او مىترسد و به اعتبار اين كه گمراه و گمراه كننده است وى را شيطان ناميد،و اما اين كه او را به گودال نسبت داد به اين دليل است كه وقتى امام در ميان كشتهها به جستجويش پرداخت وى را در ميان گودالى يافت كه بر اثر ريزش آب حفر شده بود،و چون پيامبر قبلا از چگونگى قتل وى خبر داشت لذا او را چنين توصيف فرمود،و از زيد بن رويم نقل شده است كه امير المؤمنين در جنگ نهروان به من فرمود:امروز چهار هزار نفر از خوارج كشته مىشوند كه يكى از ايشان ذو الثديه است،و وقتى كه تمام خوارج را به قتل رساند در صدد برآمد كه جسد ذو الثديه را بيابد،ممكن نشد و چون از جستجوى آن خسته شده بود به من دستور داد چهار هزار قطعه از نى آماده كنم،و خودش سوار بر قاطر مخصوص پيامبر شد پشت سر من مىآمد و به من گفت روى هر كدام از كشتگان يك قطعه از نى بگذار مردم نظاره مىكردند من كارم را به آخر رساندم جسدها تمام شد اما يكى از تكههاى نى در دست من باقى ماند،رو به آن حضرت كردم ديدم چهرهاش درهم شد و با خود مىگفت:به خدا سوگند دروغ نگفتهام و دروغ به من گفته نشده،در اين حال از گودالى كه جاى ريزش آب بود صداى شرشر آب شنيده شد،به من فرمود:آن جا را دقت كن،موقعى كه خوب نگاه كردم ديدم يكى از كشتهها در آب فرو رفته،پايش به دستم آمد آن را كشيدم و گفتم اين پاى آدمى است حضرت زود از مركب پياده شد،پاى ديگرش را گرفت و دو نفرى او را به بيرون گودال كشانديم معلوم شد كه اوست،اين جا بود كه صداى تكبيرش بلند شد و به سجده افتاد و مردمى كه حاضر بودند نيز تكبير گفتند و به سجده افتادند.
منظور از واژۀ صعقه حالت غشوه و مرگى است كه در اثر شمشير وى بر ذو الثديه عارض شد و لازمۀ آن لرزش و حركات سينه و ضربان قلب او بود كه شنيدن آن را بيان فرموده است و بعضى گفتهاند مراد صاعقه و صيحۀ عذاب
است زيرا روايت شده است كه وقتى على(علیه السلام)در مقابل دشمنان قرار گرفت فريادى چنان هول انگيز سر داد كه همه ترسيدند و ذو الثديه از شدت ترس فرار كرد و ناپديد شد تا بالاخره جسدش را در ميان آن گودال يافتند،بعضى ديگر از شارحان احتمال دادهاند كه مقصود از شيطان همان ابليس مشهور است چنان كه در خطبۀ اول شرح كرديم،كه همان قوه و هميّه است و به خاطر مشابهت لفظ ردهه را كه حفرهاى در دامنه كوه است به منظور استعاره از قسمت ميانى دماغ كه جايگاه قوۀ مذكور است،آورده و گاهى در اصطلاح اهل تجريد و معنويت از دماغ و قواى آن تعبير به جبل و از شياطين گاهى به جن و گاهى به ملائكه مىشود و چون پيامبران و اولياى خدا بعضى اوقات امور معنوى و حقايق مجرد از ماده از قبيل فرشتگان،جن و شياطين را با كمك نيرويى كه بر ايشان حاصل شده، به صورت محسوس در مىيابند-كه اين مطلب در مقدمات كتاب بيان شده و در آينده نيز به آن اشاره خواهيم كرد-بنا بر اين مىتوان گفت كه امام(علیه السلام)شيطان واقعى را با صورت محسوس كه داراى قفسۀ سينه و قلب بوده،مشاهده كرده و چون داراى مقام عصمت بود پيروزى بر شيطان و رانده شدن و بيچارگى وى را مشاهده مىكرد لذا از پيشگاه خداوند توانا صيحۀ عذاب آورى را مىشنيد كه بر شيطان وارد شده و در اثر آن صداى ضربان قلب و حركتهاى سينۀ وى را شنيد همچنان كه نالههاى او را مىشنيد كه بقيۀ سخنان حضرت حكايت از اين معنا دارد.
منظور امام از بقيۀ اهل بغى معاويه و واماندگان از لشكر شامند در مقابل جنگ با آن حضرت كه فريبكارى را پيشه كردند و آن حكميّت خائنانه را بر قرار ساختند و اين كه فرمود اگر خدا رخصت دهد كه به جانب آنها برگردد بر آنان غلبه خواهد كرد و زندگيشان واژگونه مىشود،از باب اطمينان به وعدهاى بود كه خداى سبحان بطور كلى داده است كه هر كس مورد تجاوز و ستم واقع
شود او را يارى خواهد كرد (1)و آيه شريفه «يا أَيُّهَا النّاسُ إِنَّما بَغْيُكُمْ عَلى أَنْفُسِكُمْ» (2)و نيز آيۀ ديگر كه مىفرمايد «إِنْ تَنْصُرُوا اللّهَ يَنْصُرْكُمْ» (3)»و جز اينها...
و لا أذن اللّه فى الكّرة...تشذّرا ،اذن خدا كنايه از فراهم شدن اسباب برگشت به سوى آنها و مهلت داشتن براى تجهيز وسايل و امكانات مىباشد، در اين عبارت ما به معناى من،به كار رفته از باب اطلاق اسم عام بر خاصّ،يا اين كه ما،به معناى الذى است .
انا وضعت بكلكل العرب... ،در اين قسمت حضرت فضيلت و برترى خود را از نظر شجاعت و بزرگوارى بر ديگران خاطر نشان ساخته است اما نه فقط به منظور مفاخره و مباهات كه صفتى ناپسند و مذموم است و حتى اساس اين خطبه را بر آن نهاده است،بلكه مراد آن است كه با اين سخنان دل دشمنان را از بيم و ترس،پر كند و روحيۀ دوستانش را تقويت نمايد.
واژۀ كلكل را استعاره از گروهى از بزرگان عرب قرار داده كه در صدر اسلام آنها را به قتل رساند و جمعيتشان را پراكنده ساخت و دليل مشابهت در اين مورد آن است كه اين گروه در حقيقت مركز قدرت و نيروى عرب بودند،چنان كه سينۀ موجود زنده جايگاه نيرو،و قوت او مىباشد و بنا بر قرائت كلاكل به صورت جمع نيز استعاره از همان اشراف عرب است كه امام با آنها جنگيد و آنان را كشت،و وجه شبه همان است كه ذكر شد و احتمال ديگر آن است كه مجاز باشد از باب اطلاق جزء بر كل يعنى مراد از سينه يا سينههاى عرب،خود عربها باشد.و
حرف«باء»در كلمۀ بكلكل زايد است و مراد از وضع آنها،ذليل و خوار ساختنشان مىباشد،وضعته فاتضع،اين سخن را عرب وقتى مىگويد كه قدر و منزلت شخصى را پايين آورده باشد و ممكن است حرف باء براى الصاق باشد يعنى پستى و خوارى را همراه آنان ساختم و لفظ قرون استعاره از بزرگان دو قبيلۀ ربيعه و مضر است كه با آنها جنگيد و آنان را به قتل رساند،و وجه شبه آن است كه اين گونه افراد نسبت به قبيله خود،حربۀ دفاعى و وسيلۀ حمله به دشمن مىباشند چنان كه شاخها براى حيوانها وسيلۀ دفاع و حمله است و با ذكر واژۀ كسر كه به معناى شكستن است اين استعاره را ترشيح فرموده است كه كنايه از كشتن آنان مىباشد،و مراد از نواجم قرون افراد سرشناس و مشهور از اين دو قبيله است،اين مطلب كه حضرت عدهاى از بزرگان قبيلۀ مضر را در اوايل اسلام به قتل رسانده امرى روشن و معروف است اما يادآورى قرون(شاخها)ى ربيعه اشاره به كسانى از آنهاست كه در جنگهاى جمل و صفين حاضر بودند و حضرت با يارانش آنان را به قتل رساند و هر كس در اين جنگها دقت كند نام اين افراد را مىتواند دريابد .
و قد علمتم موضعى... ،در اين عبارت حضرت شرح مىدهد كه چگونه از اول عمر در خدمت رسول خدا بوده و در سايۀ تربيت وى آمادۀ كمالات نفسانى علمى و اخلاقى برتر شده و مناسبتها و اولويتهايى را بيان مىدارد كه در حصول اين تربيت و ملازمت،مؤثر بوده است و اينك به ذكر آنها مىپردازيم:
1-نخست خويشاوندى نزديك وى با رسول خداست كه با يكديگر پسر عمو بودند،پدرهايشان برادران اصلى از يك پدر و مادر بودند و ديگر اولاد عبد المطّلب،از يك پدر و مادر نبودند جز زبير كه(مادرش صفيّه دختر عبد المطّلب با پدر پيغمبر و على(علیه السلام)از يك پدر و مادر بودند).
2-دوم موقعيت خاصى كه با رسول خدا داشته و آن را با اين مطلب كه
پيامبر او را در كنار خود مىگرفت هنگامى كه كودك بود و ساير آنچه را كه بيان فرموده است،شرح مطلب اين است كه مجاهد مىگويد يكى از نعمتهاى خداوند بر على(علیه السلام)كه در بارۀ وى انجام و خير او را اراده فرمود،آن است كه در يكى از سالها قحطى و خشكسالى سختى قريش را فرا گرفت،ابو طالب كه داراى فرزندان و عيالات زيادى بود،طبعا بسيار در مضيقه قرار داشت،از اين رو پيامبر اكرم به عمويش عباس كه از بقيۀ بنى هاشم وضعش بهتر بود گفت مىدانى كه برادرت ابو طالب عيالمند است و سختى معيشت وى را مىآزارد چه مىشود برويم و هر كداممان يكى از فرزندانش را تكفل كنيم تا تخفيفى در زندگانى او پديد آيد؟ او هم پذيرفت و دو نفرى پيش ابو طالب رفتند و پيشنهاد خود را بيان داشتند، ابو طالب گفت عقيل را پيش من بگذاريد و هر چه مىخواهيد انجام دهيد،پس پيغمبر اكرم على را انتخاب كرد و عباس هم جعفر را برگزيد،و از طرفى تنها ابو طالب بود كه مدتها كفالت پيامبر را به عهده داشت و او را در دامن خود پروراند و بعدها او را در آغاز پيامبريش حمايت كرد و از شرّ مشركانش رهانيد و هنگام ظهور دعوتش،وى را يارى كرد و اين مطلب از امورى است كه ويژگى موقعيّت على را در نزد پيامبر تاكيد مىكند.
ويژگى ديگر على(علیه السلام)با پيامبر،خويشاوندى سببى و مصاهرت آن دو بزرگوار مىباشد،كه باعث پيدايش نسل اطهر و فرزندان معصوم و ائمه اطهار شد،در مورد اين كه حضرت مىفرمايد پيامبر اكرم لقمه را مىجويد و در دهان من مىگذاشت مطلبى را حسن بن زيد بن على بن الحسين(علیه السلام)،از پدرش زيد نقل كرده است كه پيغمبر خدا(صلی الله علیه و آله)لقمۀ گوشت يا خرما را در دهان مىجويد تا نرم شود و آن را در دهان على(علیه السلام)كه طفلى كوچك در دامن پيامبر بود، مىگذاشت .
3-موقعيت سوّم كه حضرت با پيامبر اكرم داشته اين است كه هرگز گفتهاى
خطا و عملى خلاف از او ديده نشد،و اين مطلب به آن دليل بود كه تربيت در دامن رسول خدا و عبادات و رياضتهاى شرعى،عامل چيرگى عقل بر دو نيروى خشم و شهوت و سبب مغلوبيّت نفس اماره است كه خود سرچشمۀ خطاى در گفتار و خلاف در رفتار مىباشد،و در نتيجه اين امور ترك رذايل و دورى از گناه و معصيت،ملكۀ نفسانى و خلق و خوى وى گرديد و اين همان مقام عصمت از هر گونه خطاست كه در حق آن حضرت و بقيۀ معصومين از فرزندان وى ادعا شده است و جاى هيچ گونه انكارى نيست :
منظور از فرشتهاى كه مىفرمايد از اول زندگى همدم پيامبر بود جبرئيل است كه در اصطلاح گروهى از دانشمندان اسلامى تعبير به عقل فعال مىشود و همراهى با او اشاره به آن است كه نفس مقدس آن حضرت از اول طفوليت تحت تربيت وى بود و بر حسب استعداد كاملى كه در طبيعت او وجود داشت علوم و مكارم اخلاقى و بقيۀ راههاى رسيدن به مقام قرب الهى را به او افاضه مىكرد.و در ضمن يادآورى موقعيتهاى خود با پيامبر،اشاره به تربيت آن حضرت به وسيله فرشتۀ وحى مىكند تا خاطر نشان سازد كه علوم و معارف و مكارم اخلاقى و سجاياى نفسانى رسول اكرم در خود وى نيز به وسيلۀ تبعيت از پيامبر،تحقق يافته است.
از مطالبى كه در بارۀ پيامبر با فرشته و نگهداريش به سبب او،ذكر شده روايتى است كه از امام باقر(علیه السلام)نقل شده است كه فرمود:خداوند بر حضرت محمد(صلی الله علیه و آله)فرشتۀ با عظمتى را موكل ساخته بود كه از آغاز انفصال از شير خوارگى او را به كارهاى خير و مناسب،راهنمايى كند و به مكارم اخلاق وادار سازد و،وى را از شرور و خويهاى نامناسب باز دارد،و او كسى است كه در سن جوانى كه هنوز به درجۀ پيامبرى نرسيده بود پيوسته اين ندا به گوشش مىرسيد:
السلام عليك يا محمد يا رسول اللّه و چنان گمان مىكرد كه اين ندا از سوى سنگها
و يا داخل زمين است امّا هر چه دقت مىكرد چيزى را مشاهده نمىكرد ...
4-و لقد كنت اتبعه اتباع الفصيل اثر أمّه ،اشاره به موقعيت ديگرش با پيامبر است كه پيرويش از وى،هيچ وقت قطع نشد زيرا فرمود پيوسته به دنبال پيامبر مىرفتم چنان كه بچه شتر هميشه به دنبال مادرش مىرود.
5-فايده و ثمرۀ تبعيت و ملازمت خودش را با پيامبر(صلی الله علیه و آله)به اين طريق بيان مىفرمايد كه هر روزه علامت و پرچمى از اخلاق پسنديده و خويهاى شايستهاش را براى من برمىافراشت و هر لحظه مرا به اقتداى به وى امر و ترغيب مىكرد،كلمۀ علم كه به معناى پرچم و علامت است استعاره از درخشندگيهاى اخلاقى است زيرا اينها نيز همانند علامت و پرچم راهنماى آدمى به سوى سعادت و خوشبختى مىباشد .
6-ويژگى ششم آن حضرت با پيامبر آن است كه هر ساله در دامنۀ كوه حراء مدتى مجاور پيامبر(صلی الله علیه و آله)بود،پس در اين مكان تنها او بود كه پيامبر را مىديد و جز وى ديگرى حضرت را نمىديد.
در كتب صحاح نقل شده است كه پيغمبر اكرم سالانه مدت يك ماه در حراء سكونت مىگرفت و در اين ماه هر كسى از بينوايان كه مىآمد از خوان نعمت آن حضرت استفاده مىكرد و موقعى كه آن مدت سپرى مىشد به سوى مكه بر مىگشت و پس از هفت بار طواف كعبه به خانۀ خود مىرفت و اين وضع ادامه داشت تا سالى كه خداوند او را براى رسالت برگزيد،كه آن سال در ماه رمضان به همراه خانوادهاش خديجه و حضرت على و يك نفر خدمتگزار به حراء آمد.طبرى و ديگران مىگويند كه حضرت رسول قبل از بعثت هر گاه وقت نماز مىشد،پنهان از ابو طالب و بقيۀ عموها و ساير فاميلش تنها با على به سوى دامنۀ كوههاى خارج مكه رهسپار مىشدند آن جا نماز مىخواندند و هنگام شب مراجعت مىكردند و اين امر مدتها ادامه داشت تا آن كه يك روز
حضرت ابو طالب در آن جا با آنها بر خورد كه مشغول نماز بودند به پيامبر رو آورد و گفت فرزند برادرم اين چه دينى است كه تو به آن عمل مىكنى؟حضرت فرمود:عمو جان،اين دين خدا و فرشتگان و تمام پيامبران او،و نيز آيين جدمان ابراهيم است كه خداوند مرا براى ابلاغ آن به بندگانش فرستاده است.عمو جان، اكنون تو براى پاسخ دادن به آن و يارى كردن من و جان نثارى و بذل نصيحت در راه پيشرفت آن از ديگران سزاوارترى،ابو طالب گفت:فرزند برادرم!من كه معذورم و نمىتوانم از دين خود و كيش و آيين پدران و اجدادم برگردم،اما به خدا سوگند تا زندهام نمىگذارم از كسى گزندى بر تو وارد شود.
در روايت ديگر چنين نقل كرده است كه حضرت ابو طالب به على(علیه السلام) گفت:فرزندم!اين دين كه به آن عمل مىكنى چيست؟او پاسخ داد،پدر!من ايمان به خدا آورده و پيغمبرش را پذيرفتهام و آنچه او از طرف خدا آورده تصديق دارم و براى خدا با وى نماز مىخوانم،ابو طالب فرمود:البته او محمد(صلی الله علیه و آله)جز به خير و نيكى دعوت نمىكند همراهى با او را ترك مكن.
7-لم يجمع بيت واحد...و انا ثالثهما ،در اين عبارت اشاره مىكند به اين مطلب كه او نخستين مردى است كه اسلام آورد و به پيغمبر گرويد.تفصيل بيشتر اين امر در خطبههاى پيشين بيان شده است در خطبۀ شماره 68:آيا من به خدا دروغ مىبندم!و حال آن كه من اولين ايمان آورندۀ به او مىباشم (1)،و در خطبۀ شماره 56:پس از من بيزارى مجوييد زيرا من بر فطرت توحيد زاده شدهام،و بر همۀ مردم در اسلام آوردن و هجرت كردن سبقت جستهام (2).
طبرى در تاريخ خود از عباد بن عبد اللّه نقل مىكند كه شنيدم امير المؤمنين
فرمود:من بندۀ خدا و برادر رسول خدايم و من صديق اكبرم و پس از من هر كس چنين ادعايى كند،دروغگو و افترا زننده است و من هفت سال پيش از بقيۀ مردم نماز بجا مىآوردم،و بنا به روايت ديگر فرمود:من صدّيق و فاروق نخستينم كه هفت سال پيش از ابو بكر ايمان آوردم و نماز خواندم،و به وجوه ديگرى نيز اين مطلب نقل شده است:
الف-ابن مسعود مىگويد:به مكه وارد شدم،رفتم نزد عباس بن عبد المطلب كه آن روز فروشندۀ عطر بود و نزديك زمزم نشسته بود،در حالى كه ما نزد او حضور داشتيم ناگهان مردى با دو جامۀ سفيد از باب صفا جلو آمد در حالى كه زلفهاى مجعّد و پيچ در پيچ تا نيمههاى دو گوش او را فرا گرفته بود، داراى قامتى بلند و دماغى عقابى بود كه ميانۀ آن بر آمده و سوراخهايش تنگ مىنمود،چشمهايش درشت و سياه و ريشش انبوه و پر پشت بود،دندانهايى روشن و درخشان داشت رنگ چهرهاش سفيد متمايل به قرمز بود،كودكى نزديك به بلوغ يا نوجوانى بالغ با صورتى زيبا در پهلوى راست او قرار داشت به دنبال ايشان زنى روان بود كه موارد زينت خود را پوشيده بود،اين چند نفر به طرف حجر روان شدند،نخست آن مرد و سپس آن جوان نورس حجر را لمس كردند و بعد به طواف خانه پرداختند و پس از آن سنگ را قبله قرار دادند، نوجوان در پهلوى آن مرد و آن زن هم پشت سرشان قرار گرفت،اركان نماز را بطور كامل انجام دادند وقتى كه ما اين وضع بىسابقه را مشاهده كرديم به عباس گفتيم ما كه تا كنون چنين دينى در ميان شما متدينين نديدهايم.گفت:آرى به خدا سوگند چنين است گفتيم اينها چه كسانى مىباشند؟آنان را براى ما معرفى كرد،و سپس گفت:به خدا قسم در روى اين زمين،جز اين سه نفر به اين دين يافت نمىشود و نظير اين داستان از عفيف بن قيس نيز نقل شده است.
ب-از معقل بن يسار نقل شده است كه گفت:نزد پيامبر بودم به من
فرمود:آيا مىخواهى به عيادت فاطمه(علیه السلام)بر وى؟عرض كردم:البته كه مىآيم، برخاستيم و با هم رفتيم،پيامبر به دخترش فرمود:حالت چطور است؟فاطمه عرض كرد:به خدا سوگند بيماريم طولانى شده و حزن و اندوهم شدت يافته است زنها به من مىگويند پدرت به تو شوهرى داده است كه ثروت و مالى ندارد پيامبر فرمود:آيا خوشحال نيستى كه ترا شوهرى دادهام كه پيشتازترين افراد امتم در اسلام آوردن است و دانشش از همه بيشتر و فضيلت حلم و بردبارى وى بر تمام آنها راجح مىباشد؟فاطمه عرض كرد:البته كه خوشحالم، اى رسول گرامى.
همين حديث از ابو ايوب انصارى،امام جعفر صادق(علیه السلام)،سدّى، ابن عباس،جابر بن عبد اللّه انصارى،اسماء بنت عميس،و ام ايمن،نيز روايت شده است.
ج-ابو رافع مىگويد:براى ديدن ابو ذر و خدا حافظى با وى به سرزمين ربذه رفتم،ابو ذر ضمن سخنانى به من گفت:در آيندۀ نزديك براى شما آزمايشى بزرگ در پيش است پس تقواى الهى را پيشۀ خود سازيد،و دست از دامن على بن ابي طالب بر نداريد،از او پيروى كنيد زيرا من از پيامبر اكرم شنيدم كه با وى فرمود اى على(علیه السلام)تو نخستين شخصى هستى كه به من ايمان آورده و اولين فردى مىباشى كه در روز رستاخيز با من مصافحه مىكنى،و تو صديق اكبر و فاروق هستى كه حق را از باطل جدا مىكنى؟و تو يعسوب المؤمنين مىباشى.
د-ابو ايوب انصارى مىگويد كه پيامبر خدا فرمود:فرشتگان الهى هفت سال بر من و بر على(علیه السلام)دعا و صلوات نثار كردند به دليل اين كه در آن مدت بجز وى مردى با من نماز نخواند.
اين را نيز بدانيد كه برخى از اشخاص نادان به اين امر اعتراض كرده و
گفتهاند:على بن ابي طالب هنگامى كه اسلام آورد به سن بلوغ نرسيده بود بنا بر اين ايمان و اسلامش معتبر نيست ولى از اين اعتراض به چند وجه پاسخ داده شده است كه به ذكر آن مىپردازيم:
1-در مرحلۀ اول،اين را قبول نداريم كه حضرت على(علیه السلام)هنگام اسلام آوردن بالغ نبوده است و چند دليل نقلى براى آن وجود دارد كه هم اكنون خاطر نشان مىكنيم:
الف-شداد بن أوس گفت:از خبّاب بن الارتّ پرسيدم كه حضرت على هنگام مسلمان شدن چند ساله بود؟او گفت:در آن موقع پانزده سال از عمرش مىگذشت و در آن روز بالغ و كامل در بلوغ بود.
ب-ابو قتاده از حسن بصرى نقل كرده است كه نخستين مسلمان على بن ابي طالب بود،وى در آن موقع پانزده ساله بوده است.
ج-حذيفه يمانى گفت:هنگامى كه على(علیه السلام)چهارده سال از سنش مىگذشت و با پيامبر شبانه روز نماز مىخواند،ما بت پرست بوديم و به پرستش سنگها و شرب خمر و مىگسارى بسر مىبرديم،در آن موقع قريش به آن حضرت نسبت سفاهت و نادانى مىدادند اما هيچ كس به دفاع از وى برنمىخاست بجز على بن ابي طالب.
2-پاسخ دوم از اعتراض بر بالغ نبودن على(علیه السلام)هنگام اسلام آوردن آن است كه آنچه از اطلاق واژۀ كافر و مسلم تبادر به ذهن مىكند بالغ بودن(ذهن) و كودك نبودن از اين جهت است نه از نظر سنّى و تبادر به ذهن هم خود دليل بر حقيقت است.بنا بر اين به ظاهر امر رجوع مىكنيم كه گفتهاند:على اسلام آورد و خود اين كلام دليل است بر آن كه در آن وقت بالغ بود و نسبت به آنچه انجام مىداد عقل داشت،بعلاوه كه در سرزمينهاى گرم مثل شهر مكه و نواحى آن،بطور معمول طبيعتهاى سالم،پيش از پانزده سالگى به حد بلوغ مىرسند و
حتى بعضى در سن دوازده سالگى حالت احتلام براىشان اتفاق افتاده است.
3-پاسخ سوم كه ريشۀ اعتراض را در هم مىشكند و اساس و بنيان آن را ويران مىسازد اين است كه اگر اسلام آوردن آن حضرت در زمان بلوغش بوده است كه مقصود حاصل است و اگر بالغ نبوده،باز كافر بر او اطلاق نمىشود زيرا مولود بر فطرت بوده است،پس اين كه مىگويند على(علیه السلام)در فلان سنّ اسلام آورده،مراد آن است كه در اين موقع به عبادت خداوند آغاز كرده و اطاعت فرمان خدا و رسولش را گردن نهاده است.بنا بر اين اسلام وى اسلامى فطرى و ايمان خالصى بود كه بر زمينۀ پاك و نفس مقدس او وارد شد،نفس مقدس او كه هرگز به ناشايستگيهاى جهالت و بت پرستى و عقايد باطلى كه بر ضد حق است آلوده نشده بود اين عقايد باطله معمولا در نفوس آنان كه سالها عمر خود را در بىايمانى و شرك گذرانده و سپس اسلام مىآورند،جايگزين مىشود،آرى ايمان على(علیه السلام)به خدا و پيامبر وى موقعى تحقق يافت كه صفحۀ دلش آن چنان از كدورتهاى باطل پاك و مصفّا بود كه تمثالى از حق و تصويرى از حقيقت را مجسم مىساخت(اين بود جايگاه ايمان على(علیه السلام))اما ديگران موقعى ايمان آوردند كه سالها در كفر و شرك گذرانده بودند،بنا بر اين تحقق و جايگزينى ايمان در دلهاى آنان در صورتى ميسر مىشود كه با زحمتهاى زياد و ممارستهاى طولانى،آثار باطل و ملكات سوء را از خود محو كنند،پس چقدر فرق است ميان اين دو مسلمان،ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا.
8-هشتمين ويژگى امير المؤمنين و موقعيت او با پيامبر اكرم آن است كه او نور وحى را رؤيت و رايچۀ طيبۀ نبوت را احساس مىكرد و نالۀ بىتابانۀ شيطان را مىشنيد،و اين امور از بالاترين مراتب اوليا مىباشد.
نكتههاى بلاغى:امام(علیه السلام)لفظ نور و روشنايى را استعاره آورده است از آنچه كه با چشم بصيرت جاودانۀ خود مشاهده كرده و مشاهدات وى عبارت
است از اسرار وحى و نبوت و علوم تنزيل و دقايق تأويل اينها بر صفحۀ نفس قدسى او.وجه استعاره آن است كه اين علوم و اسرار انسان را از تاريكيهاى جهل و نادانى در طريق حق به سوى حق تعالى راهنمايى مىكند چنان كه نور مادى در راههاى محسوس راه انسان را روشن مىسازد و چون روشنايى،خود بهرۀ بصرى است با آوردن واژۀ رويت و ديدن اين استعاره را ترشيح فرموده،و كلمۀ ريح را نيز از موقعيت و مقام پيامبرى و رازهاى آن استعاره آورده و براى ترشيح از واژۀ شمّ بوييد استفاده فرموده است به دليل آن كه،بهرۀ حس شامّه است.
اما اين كه حضرت صداى نالۀ شيطان را مىشنيد،پيش از اين در بارۀ چگونگى شنيدن انسان صداى فرشته و شيطان و ديدن صورت او،توضيح داديم،كه اين امور در صورتى ميسر است كه نفس آدمى براى طلب معانى معقول و فرود آوردن آن به طرف صفحۀ خيال،از قوۀ مخيله كمك بگيرد تا آن را به شهود سمعى،حس مشترك برساند.
از اين مطالب چنين استفاده مىشود كه امام(علیه السلام)آمادگى داشت كه صداى گريۀ شيطان را بشنود،اين ديو حيلهگر،هنگامى كه از پيروى مردم و تسليم آنان در برابر دستورهاى گمراه كنندهاش نااميد شد،فريادش به ناله بلند شد،زيرا متوجه شد كه خلق حاضر نيستند در برابر او خضوع كنند و،وى را بپرستند.
توضيح اين كه نفس مقدس امام(علیه السلام)معناى شيطان را همراه با مفهوم يأس و اندوه تصور مىكرد و سپس نيروى تصوير ساز مخيلهاش آن را به صورت فرياد زنندۀ اندوهگين تصوير و به سوى صفحۀ خيال پايينش مىآورد،اين بود كه آن حضرت نالۀ دردناك شيطان را مىشنيد.و اين معنا را سخن رسول خدا تأييد مىكند موقعى كه در مورد اين امور از پيامبر سؤالهايى مطرح ساخت، فرمود:آنچه را كه من مىشنوم،تو نيز آن را مىشنوى و آنچه مىبينم تو نيز
مىبينى اما تو پيامبر نيستى،اين فرمايش رسول خدا گواه روشنى است بر اين كه آن حضرت به مقامى رسيده بود كه آواز وحى و سخن فرشته و صداى شيطان را مىشنيد و بالاخره روح پاك و نفس قدسى امام،تمام كمالات ديدنى و شنيدنى و غير آن را دارا بود بجز مقام نبوت و پيامبرى كه اين مطلب براى هيچ فردى از افراد انسانى حاصل نمىشود،مگر با دارا بودن شرايطى كه ما در مقدّمات كتاب آنها را مشروحا بيان داشتيم و در همان مورد فرق ميان نبى و ديگر دارندگان نفوس كامله را خاطر نشان كرديم و اكنون خلاصهاى از گذشته را تكرار مىكنيم و آن،آن است كه آدمى از سوى آسمان مورد خطاب واقع شود و مسئوليت يابد كه تمام امور دنيوى و اخروى جامعۀ بشريت را اصلاح سازد و اين خود بالاترين و كاملترين مقام از هر مقامى است كه آدمى امكان وصول به آن را دارد.
از امام صادق(علیه السلام)روايت شده است كه حضرت على(علیه السلام)پيش از ماموريت پيامبر براى رسالت همراه آن حضرت نور وحى را مىديد و صداى آن را مىشنيد و پيامبر اكرم به او فرمود اگر اين نبود كه من آخرين پيغمبرم،تو هم در نبوت با من شريك مىبودى،اكنون اگر چه تو پيامبر نيستى،اما وصى پيغمبر خدا و وارث او بلكه تو سرور اوصياء و پيشواى با تقواترين آنها مىباشى، بطور كلى پس از آن كه رسول اكرم از امير المؤمنين(علیه السلام)نفى مقام نبوت كرد امر وزارت را براى او تثبيت فرمود و خود اين امر دليل شايستگى آن حضرت است كه لياقت دارد،پس از پيامبر اكرم امور معاش و معاد جامعۀ انسانى را به نحو احسن اداره كند،و سپس در بارۀ وى گواهى مىدهد كه آن حضرت بر طريق خير و در مسير آن است و اين اشاره است به طريقۀ پسنديده و پايدارى وى در رفتارى كه در خدمت و تحت تربيت او داشت و اين مطلب نيز خير كثير مىباشد .
در امر مصاحبت آن حضرت با پيامبر و شنيدنش صداى نالۀ دردآور
شيطان را از مسند احمد حنبل چنين نقل مىكنند كه على(علیه السلام)فرمود:در شب معراج خدمت پيامبر بودم،او در حجر اسماعيل مشغول نماز و من نيز نماز مىخواندم،پس از آن كه هر دو نمازمان را بجاى آورديم من نالۀ دردناك شديدى را شنيدم،خدمت آن حضرت عرض كردم يا رسول اللّه اين چه فريادى است؟ فرمود مگر نمىدانى،اين صداى نالۀ شيطان است چون دانسته است كه من در اين شب به آسمان بالا مىروم و او نااميد شده است از اين كه در روى زمين عبادت شود لذا فرياد دردناكش بلند شده است.
اما در بارۀ امر وزارت كه پيامبر اكرم براى امير المؤمنين(علیه السلام)تثبيت كرد،از خودش روايت شده است كه وقتى آيۀ «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» (1)»نازل شد، رسول خدا مرا خواست و به من امر فرمود كه يك صاع از طعام حاضر سازم و ران گوسفندى بر آن بگذارم و اندكى شير بياورم،آنچه دستور داد انجام دادم و پس از تهيۀ غذا ماموريت جمع آورى اولاد عبد المطلب را به من محوّل فرمود:
من رفتم آنها را فرا خواندم حاضر شدند،چهل نفر مرد بودند كه در ميان آنان عموهايش ابو طالب،حمزه،عباس و ابو لهب وجود داشتند وقتى همه جمع شدند دستور داد غذا را آوردند آن را جلو خود بر زمين گذاشت،پارهاى از گوشت برداشت و قطعه قطعه كرد و آنها را در تمام قسمتهاى ظرف غذا انداخت و به حاضران گفت به نام خدا تناول كنيد،همه خوردند و كاملا سير شدند،به خداى محمد(صلی الله علیه و آله)سوگند هر يك از آنان به اندازۀ همۀ غذايى كه براى تمام جمعيت آورده بودم مىخورد.پس از خوردن غذا،فرمود:يا على(علیه السلام)مهمانان را سيراب كن ظرف شير را حاضر ساختم همه از آن نوشيدند تا سيراب شدند به خدا سوگند هر يكى از آنان مانند همان
1) الشعراء(26)آيه(214)، [1]يعنى:اول خويشاوندان نزديكترت را از عذاب الهى بر حذر دار.
كاسه شيرى كه جمعيت را سيراب كرد به تنهايى مىنوشيد،سپس رو كرد به آنان و فرمود اى فرزندان عبد المطلب به خدا قسم،در سر تا سر جهان عرب جوانى را سراغ ندارم كه براى فاميل خود،امرى را آورده باشد برتر و با فضيلتتر از آنچه من براى شما آوردهام،من خوبى دنيا و آخرت را براى شما آوردهام و خداوند به من دستور داده است كه شما را به آن دعوت كنم،كدام يك از شما حاضر است در اين راه به كمك من برخيزد،تا برادر و وصى و جانشين من در ميان همۀ شما باشد؟همگى سرها را به زير افكندند،من كه سنّم از همه كمتر و چشمم از همه بيمارتر و شكمم بزرگتر و ساقهاى پايم باريكتر بود(كنايه از اظهار كوچكى و فروتنى آن حضرت است)گفتم:يا رسول اللّه من آمادهام تو را در اين امر،كمك و يارى كنم،حضرت مرتبۀ دوم مطلب را اعاده فرمود،باز هم مردم از پاسخ دادن خوددارى كردند و من نيز آنچه اول گفته بودم تكرار كردم، اين بار پيامبر دست به گردن من گرفت و به خويشان خود گفت:اين است برادر،و،وصى و خليفۀ من در ميان شما،بنا بر اين سخنان او را بشنويد و اطاعت كنيد اما مردم برخاستند،در حالى كه مىرفتند خندۀ مسخره آميز بر لب داشتند و به ابو طالب گفتند:اكنون محمد(صلی الله علیه و آله)تو را دستور داد كه گوش به حرفهاى بچهات بدهى و از وى پيروى و اطاعت كنى.
9-ويژگى نهم امير المؤمنين با پيامبر اكرم آن است كه وقتى جمعيت فراوانى از قريش حضور آن حضرت آمدند سؤالاتى كردند و داستان معجزۀ درخت كه در قبل شرح داديم اتفاق افتاد على(علیه السلام)آن جا بود،آنها انكار كردند ولى على(علیه السلام) تصديق كرد و ايمانش را براى چندمين مرتبه آشكار كرد.
در مباحث گذشته آگاه شدى كه هيولاى عالم كون و فساد و اصل جهان هستى،در تصرف نفوس مقدّسۀ پيامبران قرار گرفته و از آن كسب فيض مىكند، تا آن اندازه كه شايستگى پيدا مىكنند كه امور خارق عادت را بپذيرند كه از
گسترۀ قدرت ديگر انسانها خارج است .اصل معجزۀ پيامبر در بارۀ درخت و پرسشهاى مردم و چگونگى درخواست حضرت از درخت و اطاعت كردن آن، و چگونگى نپذيرفتن مردم و انكار كردن آنان و تصديق امير المؤمنين اين معجزه در متن سخن امام(علیه السلام)كاملا تشريح شده است از جمله و لقد كنت...تا يعنوني .
و اما اين كه پيش از اجراى معجزه پيامبر به آنان فرمود من آنچه شما مىخواهيد به شما مىنمايانم اما مىدانم كه به سوى خير و خوبى گرد نمىآييد بلكه برخى در چاه خواهيد افتاد و برخى ديگر به گروههاى گوناگون خواهيد گراييد اين امر از علم غيب الهى است كه به اولياى خود ارزانى داشته و آن حضرت به حسب گستردگى نيروى روح قدسيش آن را درك فرموده و از آينده خبر داده است.
منظور از چاه همان چاه بدر است و كسانى كه در آن افتادند عبارتند از:
عتبه و شيبه پسران ربيعه و اميّة بن عبد الشمس و نيز ابو جهل و،وليد بن مغيره و جز اينها كه پس از پايان يافتن جنگ بدر به چاه،ريخته شدند و اين خبر از علامتهاى پيغمبرى رسول خداست و آنها كه گروههاى مختلف تشكيل مىدهند عبارتند از ابو سفيان،عمرو بن عبدود،صفوان بن اميّه،عكرمة بن ابى جهل،سهل بن عمرو و جز اينها .
داستان درخت در مورد معجزۀ پيامبر،مشهور و زبانزد خاص و عام مىباشد،اهل حديث در كتابهاى خود،آن را ذكر كردهاند و متكلمان هم در باب معجزات رسول خدا آن را آوردهاند و بعضى خلاصۀ آن را چنين روايت كردهاند كه:آن حضرت،درختى را به سوى خود خواند،آن هم به پيامبر روى آورد،در حالى كه زمين را مىشكافت،بيهقى در كتاب دلايل النبوه اين داستان را آورده است.
با اين كه در عرف عقلاء خطاب ويژۀ عاقلان است اما حضرت رسول در
اين داستان،درخت را كه غير عاقل است مورد خطاب قرار داد و فرمود:اى درخت اگر ايمان به خدا و پيامبرى من دارى...تا آخر،اين خطاب از باب استعاره است كه حضرت با توجه قدسى خود استعداد پذيرش امر خدا را در آن بر انگيخت و آن را آمادۀ اطاعت امر خود فرمود،كه در حقيقت،امر خداست،از اين رو،در عبارت متن،درخت تشبيه شده است به موجودى خردمند و عاقل كه مىتواند دعوت وى را پاسخ مثبت دهد و پيش او،بيايد.
فايدۀ اين خطاب آن است كه تحقق يافتن خواستۀ پيامبر از درخت به دنبال دعوت و خطاب،امرى است كه بر شگفتى اصل مطلب مىافزايد و چون در نظر حاضران شگفتانگيزتر است،براى جايگزينى در دلها رساتر خواهد بود،توضيح اين كه اصل اين مطلب كه درخت از جاى خود كنده شود و به سوى ديگرى برود،مسأله شگفتانگيزى است زيرا از درخت كه موجود بىشعورى است چنين امرى هرگز انتظار نمىرود و وقتى كه اصل اين مطلب شگفتانگيز باشد،پس انجام شدن آن در پاسخ خطاب و درخواست پيامبر، شگفتتر خواهد بود.زيرا شنيدن نداى حضرت و درك كردن آن از ناحيۀ درخت،خود،امر عجيب ديگرى است كه طبيعت درخت اين اقتضا را ندارد و چون شگفت انگيزتر است در اذهان و نفوس جايگزينتر است.با اين فايدهاى كه ذكر شده ديگر اين سخن و خطاب عبارتى سفيهانه و بيهوده نيست.
امام و برى(ره)اين معنا را به گفتار خداوند تشبيه كرده است كه مىفرمايد «وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي» (1)» و در توجيه اين معجزه گفته است حقيقت خطاب به خداوند است كه
1) سوره هود(11)،آيه(46)، [1]يعنى:اى زمين آنچه آب بر روى خود دارى همه را فرو ببر و اى آسمان از فرو ريختن آب خود دارى كن.
گويا حضرت در پيشگاه خدا عرض مىكند:خدايا اگر اين درخت كه از آثار وجود توست،قادر است گواهى به وجود تو بدهد و تو آگاهى كه من فرستادۀ تو هستم،پس آنچه را كه من از آن خواستهام شاهد بر صدق مدعايم قرار ده،و چون درخت محل چيزى است كه آن حضرت از خدا خواست،به اين دليل درخت را مورد خطاب خواستۀ خود قرار داد،بنا بر اين در اين خطاب مجاز به كار برده شده،از باب جايگزين ساختن مسبب به جاى سبب،احتمال ديگر اين است كه مخاطب در اصل فرشتگانى باشند كه موكل بر درخت مىباشند.
اما بنا بر رأى طايفۀ اشعريه،خطاب بدون هيچ گونه توجيهى درست است زيرا آنان مىگويند براى حصول حيات،ساختمان مخصوصى كه دست و پا و گوش و چشم و بقيه اعضاء باشد لازم نيست،پس به اين طريق ممكن است كه خداوند در وجود درخت ايجاد فهم و شنوايى كرده باشد و به اين طريق درخت،خطاب حضرت را درك كرده باشد .
و انّى لمن قوم...لائم ،اين عبارت كنايه از آن است كه حضرت در اطاعت و بندگى حق تعالى مراحل نهايى را مىپيمايد و هيچ گونه توقف و كوتاهى از او در اين مقام رخ نداده كه به دليل ايجاد نقص در آن،مستوجب ملامت و سرزنش واقع شود.
سيماهم سيما الصديقين... ،تا آخر صفات،قومى كه حضرت خود را از آنها به حساب مىآورد اهل تقوا هستند،آنان كه همّام در بارۀ صفاتشان از وى سؤال كرد و صفاتى كه در اين خطبه ذكر كرده برخى از صفتهاى آنها مىباشد كه در همان خطبه بطور كامل بيان شده است اما در اين جا فقط ده صفت از آنها را بيان فرموده است:
1-نشانههاى آنان نشانههاى صديقان است و صديقان كسانى هستند كه در تمام گفتارها و كردارهاى خود،صدق در اطاعت خدا را مراعات كنند،و
علامتهاى كامل آنان را در خطبۀ همام شناختى.
2-سخنان ايشان سخنان ابرار و نيكان است كه عبارت از امر به معروف و نهى از منكر و ذكر هميشگى براى معبود بر حقشان مىباشد.
3-ايشان آباد كنندگان شب هستند،كنايه از اين كه شبها را پيوسته با عبادت بسر مىبرند،روايت شده است كه برخى از آنان هر گاه از عبادت خسته و كسل مىشد،خود را تا صبح به ريسمانى مىآويخت،تا نفس را عقوبت كند كه بعد از آن خسته و كسل نشود.
4-از باب استعاره آنان را برج ديدهبان در روز،به شمار آورده است زيرا همچنان كه برج ديدهبان يا جايگاه بلندى كه آتش روى آن روشن مىكنند،راه مادى و محسوس را براى مردم مىنماياند،متقيان هم مردم را به راه خدا، راهنمايى مىكنند.
نكتۀ بلاغى:واژۀ حبل را براى قرآن استعاره آورده اما در مناسبت تشبيه، دو احتمال وجود دارد:
الف-همان طور كه ريسمان وسيلۀ آب كشيدن از چاه و سيراب شدن است،قرآن هم نو آموزان و كسانى را كه در آن مىانديشند در نوشيدن آب حيات جاويد كه علوم و اخلاق پسنديده و معارف حقه است كمك مىكند.
ب-احتمال دوم:همچنان كه با ريسمان مىتوان از پايين به بالا رفت، قرآن نيز هر كس را كه به آن چنگ بزند تا از پرتگاههاى جهل و نادانى به بالاترين قلههاى عقل و سعادتمندى برسد،كمك مىكند.
5-آنان را زنده كنندۀ سنتهاى خدا و رسول دانسته از اين نظر كه به دستورهاى خدا و پيغمبر عمل مىكردند و به اين طريق به برقرارى و جاودانگى آن كمك مىكردند .
6-خود بزرگ بينى در آنها وجود ندارد،و چون وجود اين صفت در آدمى
مايۀ پستى است،پس عدمش باعث شرافت و فضيلت وى مىباشد.
7-در اين قوم صفت تقلّب نيست و اين نبودن،خود فضيلتى است،زيرا وجودش مستلزم حالتهاى ناپسندى از قبيل شهوترانى،خيانت،حرص،پستى و جز اينها مىباشد.
8-آنها مفسد نيستند،به دليل اين كه هر نوع تباهى و فسادى،حد اقل سبب،يكى از رذايل و صفات ناپسند مىشود بنا بر اين،نبودن آن مايۀ سعادت و كمال آدمى است،از باب مثال زنا كردن باعث وجود صفت فجور مىشود و آدم كشى سبب وجود ظلم مىباشد و همين طور بقيۀ انواع گناهان و فسادها.
9-دلهايشان در باغهاى بهشت جاى دارد،پيش از اين دانستى كه بالاترين غرفهها و درجات بهشت،معارف الهى و جا گرفتن در مكانهاى صدق،نزد مليك مقتدر است و اين از مقامات عارفان و اولياى صديق خداوند است.
10-بدنهايشان پيوسته در كار عمل مىباشد،حرف واو در،و اجسادهم، احتمال مىرود كه حاليه باشد يعنى دلهاى آنان در باغهاى بهشت است در حالى كه بدنهايشان مستغرق در حركات و سكنات و پيوسته مشغول عبادات و كارهاى پسنديده مىباشند «فِي الرِّقابِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ» «الْمُفْلِحُونَ» (1)».
1) سوره بقره(2)آيه(177)، [1]يعنى:ايشان كسانى هستند كه با صداقت عمل كردند و بطور قطع رستگارند.
يَا؟ابْنَ عَبَّاسٍ؟ مَا يُرِيدُ؟عُثْمَانُ؟- إِلاَّ أَنْ يَجْعَلَنِي جَمَلاً نَاضِحاً بِالْغَرْبِ أَقْبِلْ وَ أَدْبِرْ- بَعَثَ إِلَيَّ أَنْ أَخْرُجَ ثُمَّ بَعَثَ إِلَيَّ أَنْ أَقْدُمَ- ثُمَّ هُوَ الْآنَ يَبْعَثُ إِلَيَّ أَنْ أَخْرُجَ- وَ اللَّهِ لَقَدْ دَفَعْتُ عَنْهُ حَتَّى خَشِيتُ أَنْ أَكُونَ آثِماً
ينبع:آبادى كوچكى از نواحى شهر مدينه هتف الناس:فرياد بر آوردن مردم،و او را به نام خواندن ناضح:شترى كه به وسيلۀ آن آب مىكشند غرب:دلو بزرگ
هنگامى كه عثمان در محاصرۀ مردم قرار گرفته بود،عبد اللّه عباس را،پيش امير المؤمنين(علیه السلام)فرستاد و درخواست كرد كه به سوى ينبع،سر ملك و زراعت خود تشريف ببرد،تا مگر هياهوى به منظور نامزد كردن آن حضرت براى خلافت،كم شود،در حالى كه اين خواهش و پذيرش آن در قبل هم انجام شده،و اين مرتبۀ دوم بود،امام(علیه السلام)در پاسخ چنين فرمود:
«اى پسر عباس!عثمان هيچ اراده نمىكند مگر اين كه مىخواهد مرا شتر آبكشى قرار دهد،با دلوى بزرگ كه پيوسته بيايم و بروم،پيش من فرستاد كه از شهر خارج شوم و سپس درخواست كرد كه بياييم،و هم اكنون نيز مىخواهد كه بيرون روم،به خدا سوگند آن قدر از او دفاع كردم كه بيم آن دارم گنهكار به حساب آيم .»
علت اين كه عثمان اين درخواست را از امام(علیه السلام)كرد،اين بود كه مردم، پيرامون خانۀ او را محاصره كرده بودند،او را صدا مىكردند و بر سرش فرياد مىكشيدند،و به دليل بدعتهايى كه مرتكب شده بود وى را سرزنش مىكردند، ثروت بيت المال را به غير مستحقان مىداد و در غير موردش صرف و خرج مىكرد،و بسيارى از اعمال ناشايست ديگر.
نكته بلاغى:شتر آبكش استعاره و كلمۀ دلو ترشيح آن مىباشد كه دو فعل اقبل و ادبر ،اشاره به وجه شبه آن است.
بعث الىّ...اخرج ،امام(علیه السلام)در اين جمله چگونگى وضع عثمان را در حال محاصره بيان مىكند و اين كه مردم او را در تنگنا قرار داده بودند و او مجبور بود دست نياز به سوى مردم دراز كند،اما اين كه از ميان مردم و بقيۀ ياران،اين نامه را تنها به على(علیه السلام)نوشت به يكى از دو دليل زير بود.
الف-او،باور داشت كه حضرت بزرگترين و شريفترين فرد جامعه است و مردم بيشتر از همه،او را پيروى و اطاعت مىكنند و دلهاى مردم با وى،مىباشد.
ب-او عقيده داشت كه حضرت با مردم سازش كرده و در شورش بر او با آنها شركت داشته است از اين رو انتخاب وى امام را از ميان تمام مردم بدون ترديد براى او مفيد بود،زيرا اگر با ميانجيگرى امام،مردم از محاصرۀ او،دست برمىداشتند غرض حاصل بود،و اگر اين امر حاصل نمىشد،باز هم بعضى از مقاصد عثمان تحقق مىيافت از جمله اين كه متهم شدن آن حضرت به
هماهنگى با شورشيان مورد تأييد واقع شده و بهانهاى بود براى كسانى كه بعدها به خونخواهى عثمان برخاستند و جنگهاى جمل در بصره و صفين را به وجود آوردند .
و اللّه...تا آخر .در معناى اين جمله چند احتمال وجود دارد:
1-يكى از شارحان چنين مىگويد:حضرت مىخواهد بفرمايد آن قدر در دفاع از عثمان كوشش كردهام كه با توجه به زيادى خلافها و بدعتهاى وى، مىترسم از گنهكاران به حساب آيم.
2-احتمال ديگر اين كه به اندازهاى از او دفاع كردم كه ديگر خوف جانى برايم دارد زيرا ايستادن در مقابل اين همه جمعيت كه عليه او قيام كردهاند اين گمان را به وجود مىآورد كه آنان بر من حمله كنند و مرا به قتل برسانند و اين خود گناهى است.
3-احتمال سوم اين كه مىترسم زياده روى در دفاع از وى باعث ايجاد اختلاف و كشمكش شود و به منظور دفاع از خود،دست به شمشير دراز كنم يا با دست خود،كسى را بيازارم و گفتههاى ناشايست از من يا ديگران صادر شود كه اين خود گناه است.
اقتص فيه ذكر ما كان منه- بعد هجرة؟النبي ص؟ ثم لحاقه به فَجَعَلْتُ أَتْبَعُ مَأْخَذَ؟رَسُولِ اللَّهِ ص؟- فَأَطَأُ ذِكْرَهُ حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى؟الْعَرَجِ فِي كَلاَمٍ طَوِيلٍ
در اين خطبه حضرت چگونگى حال خود را پس از هجرت پيغمبر اكرم و ملحق شدنش را به وى بيان مىفرمايد:
«پس راهى را كه پيامبر رفت مىپيمودم،و هر قدم را به ياد او مىنهادم تا به سرزمين عرج رسيدم(اين سخن در خطبۀ طولانى بوده كه از حضرت نقل شده است )»
سيد شريف رضى در شرح اين سخن مىگويد:اين جمله: فأطأ ذكره ،گام بر ياد او،مىنهادم،سخنى است كه نهايت زيبايى و اختصار از آن قصد شده است يعنى از هنگامى كه از مكه بيرون آمدم تا به اين مكان عرج پيوسته به ياد و در سراغ آن حضرت بودم و خبر از حال وى را دريافت مىكردم.حضرت از اين عبارت بطور كنايه اين معنا را اراده فرموده است .
امام(علیه السلام)در اين فصل ماجراى خود را از آغاز حركت از مكه تا مدينه در موقع هجرت پيامبر اكرم نقل فرموده است كه اكنون به شرح آن مىپردازيم:وقتى كه حضرت رسول تصميم به هجرت گرفت،على(علیه السلام)را از قضيّه آگاه كرد و به او دستور داد كه آن شب را در رختخوابش بخوابد تا مشركان كه اراده كرده بودند در آن شب پيامبر را بكشند فريب بخورند و تصور كنند كه آن حضرت به جايى نرفته است و منتظر باشند تا پيامبر از دسترس آنان دور شود و نيز به امير المؤمنين امر فرمود كه بعد از او در مكه بماند تا امانتهاى مردم را به صاحبانش برساند،زيرا مردم كه پيامبر را امين مىدانستند بسيارى از امانتهايشان را به وى سپرده بودند.
مردم مكه اتفاق كرده بودند كه به هيأت اجتماع از قبيلههاى مختلف بر سر آن حضرت بريزند و،وى را بكشند تا خونش در ميان قبايل قريش پايمال شود و فرزندان عبد مناف نتوانند قاتل را به دست آورند كه قصاص كنند.
از جمله كسانى كه با اين نظر موافق بودند،نضر بن حرث،از بنى عبد الدار، و ابو البخترى پسر هشام،و حكيم بن حزام،و زمعة بن اسود بن عبد المطلّب،كه اين سه نفر از قبيلۀ بنى اسد بن عبد العزّى بودند و ابو جهل پسر هشام و برادرش حرث و خالد بن وليد بن مغيره كه هر سه از بنى مخزوم بودند،و بنيه و منيه،دو پسر حجّاج و عمرو بن عاص كه هر سه از بنى سهم بودند و امية بن خلف و برادرش ابىّ از بنى جمح بودند.
خبر اين اتحاد شوم،شبانه در شهر پخش شد و به گوش عتبة بن ربيعه كه بزرگ بنى عبد شمس بود رسيد،به سراغ عدهاى از آنها رفت و آنان را از اين كار منع كرد و گفت فرزندان عبد مناف هرگز دست از خونخواهى محمد بر نخواهند داشت،پس اين عمل را انجام ندهيد،اما او را به غل و زنجير آهنين ببنديد و در ميان خانهاى از خانههاى خود زندانيش كنيد،منتظر باشيد تا مرگش فرا رسد
مثل بقيه ساحران و شعراء،پس ابو جهل و يارانش در آن شب از كشتن حضرت منصرف شدند،اما رفتند دور خانۀ وى را در محاصره گرفتند به خيال اين كه پيامبر آن جاست پس آدمى را ديدند كه خود را با برد حضرمى پوشانيده است اين جا يقين كردند كه خود پيامبر است،اما گاهى تصميم مىگرفتند كه وى را بكشند و گاهى از تصميم خود منصرف مىشدند،چون خداوند خواسته بود كه على(علیه السلام) سالم بماند،بالاخره بعضى به بعضى ديگر گفتند:با سنگ بزنيد تا سنگ انداختند،على(علیه السلام)تكانى به خود داد و نالۀ آهستهاى سرداد،ولى خود را به آنها نشان نداد كه او را بشناسند زيرا نمىخواست بفهمند كه پيامبر فرار كرده و زود به دنبالش بروند و آن حضرت را دستگير كنند،لذا وقتى صدايى شنيدند و خيال كردند رسول خداست تا صبح آن جا را در محاصره قرار دادند،صبحگاهان كه هوا روشن شد وارد خانه شدند،ديدند على آن جا خوابيده است.
امير المؤمنين چند روز پس از آن در مكه ماند،و كارهايى كه پيغمبر به او محوّل ساخته بود،انجام داد و سپس به طرف مدينه رهسپار شد و چون راه طولانى را با پاى پياده پيموده بود پاهايش متورم شد و موقعى خدمت پيامبر رسيد كه حضرت در قباء فرود آمده و مىخواستند به خانۀ كلثوم بن مقدم وارد شوند، على(علیه السلام)در همان حال رسيد و با پيامبر به آن منزل داخل شد و بعد با آن حضرت از قبا حركت كردند و به شهر مدينه به خانۀ ابو ايوب انصارى وارد شدند .
فجعلت أتّبع مأخذ رسول اللّه... ،به همان سو،و راهى كه پيامبر رفته بود من هم رفتم تا اين كه در محل معروف به عرج به آن حضرت ملحق شدم.
فأطأ ذكره ،فعل گام نهادن استعاره از اين معناست كه پيوسته در طول راه، ذهنش متوجه ياد رسول خدا بود و به هر جا گام مىنهاد،از هر كس در بارۀ او سؤال مىكرد،وجه مشابهت اين دو،آن است كه خبر گيرى و ياد او،وسيله و طريق فهم براى رسيدن به شناخت اوست،همچنان كه گام نهادن در راه و طريق محسوس
وسيلۀ رسيدن به امر مطلوب و محسوس مىباشد.
بعضى گفتهاند منظور امام(علیه السلام)از كلمۀ ذكرة،آن است كه آنچه پيامبر از وضع راه و امور ديگر كه براى من ذكر كرده بود تماما در ذهن من بود.اما معناى اوّلى زودتر به ذهن مىآيد.توفيق از خداست.
فَاعْمَلُوا وَ أَنْتُمْ فِي نَفَسِ الْبَقَاءِ- وَ الصُّحُفُ مَنْشُورَةٌ وَ التَّوْبَةُ مَبْسُوطَةٌ- وَ الْمُدْبِرُ يُدْعَى وَ الْمُسِيءُ يُرْجَى- قَبْلَ أَنْ يَخْمُدَ الْعَمَلُ وَ يَنْقَطِعَ الْمَهَلُ- وَ يَنْقَضِيَ الْأَجَلُ وَ يُسَدَّ بَابُ التَّوْبَةِ- وَ تَصْعَدَ الْمَلاَئِكَةُ- فَأَخَذَ امْرُؤٌ مِنْ نَفْسِهِ لِنَفْسِهِ وَ أَخَذَ مِنْ حَيٍّ لِمَيِّتٍ- وَ مِنْ فَانٍ لِبَاقٍ وَ مِنْ ذَاهِبٍ لِدَائِمٍ- امْرُؤٌ خَافَ اللَّهَ- وَ هُوَ مُعَمَّرٌ إِلَى أَجَلِهِ وَ مَنْظُورٌ إِلَى عَمَلِهِ- امْرُؤٌ أَلْجَمَ نَفْسَهُ بِلِجَامِهَا وَ زَمَّهَا بِزِمَامِهَا- فَأَمْسَكَهَا بِلِجَامِهَا عَنْ مَعَاصِي اللَّهِ- وَ قَادَهَا بِزِمَامِهَا إِلَى طَاعَةِ اللَّهِ
فلان فى نفس من امره:فلانى در كار خود،فرصت فراوانى دارد.
«پس وقت را غنيمت شمرده به عمل بپردازيد،در حالى كه در گسترۀ زندگانى هستيد و نامههاى اعمال شما باز است،و سفرۀ توبه گسترده است و گناهكار به سوى آن دعوت مىشود،و بدكار اميد داده مىشود،پيش از آن كه عمل متوقف شود،فرصت از دست برود،و مدت بسر آيد و در توبه بسته شود و فرشتگان به آسمان بالا روند،پس هر انسانى بايد از خود براى خود و از زندگى براى مرگ و از نماندنى براى ماندنى و از رونده براى باقى مانده،نتيجه بگيرد،مرد خدا ترس، در حالى كه تا رسيدن مرگ او را فرصت داده و تا انجام دادن عمل او را مهلت
دادهاند،مردى است كه نفس سركش خود را لجام زده و مهار آن را در اختيار دارد، و نفسش را با دهان بند از گناهان باز داشته و مهارش را به سوى طاعت و عبادت خدا مىكشاند »
اين خطبه در نهايت زيبايى و فصاحت،مردم را به كار عبادت و عمل امر مىكند و فرصتهاى زيادى را كه براى غنيمت شمردن دارند به آنان خاطر نشان مىكند:
1-در فراخناى زندگى به سر مىبرند،مهلت عمل كردن برايشان باقى است،اما مرگ كه فرا رسد فرصت عمل نيست.
2-نامههاى اعمال باز است،اما با مرگ بسته مىشود،معناى نامۀ اعمال و باز بودن آن در خطبههاى قبل بيان شده است.
3-راه توبه باز است،توبه را تشبيه به فرش پهنى كرده است كه هر كس بخواهد مىتواند قدم بر آن نهد،توبه هم در تمام عمر براى آدمى گسترده است، هر لحظه بخواهد مىتواند به قبولى آن برسد،و تنها با مرگ،اين بساط بر چيده مىشود چنان كه خداوند مىفرمايد: «وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ وَ لاَ الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّارٌ» (1)».
4-كسى كه از عبادت رو گردان است و از خدا و حقيقت اعراض مىكند، در اين فرصت از عمر پيوسته از طرف خدا و پيامبران به سوى عمل و توجه به دين و عبادت دعوت مىشود،اما وقتى كه از دنيا رفت اين دعوت هم قطع مىشود.
1) سوره نساء(4)آيه(17) [1]يعنى:كسى كه به اعمال زشت تمام عمر اشتغال ورزد تا آن گاه كه مشاهدۀ مرگ كند،در آن ساعت پشيمان شود و گويد:اكنون توبه [2]كردم،توبۀ [3]او پذيرفته نخواهد شد چنان كه هر كس به حال كفر بميرد نيز توبهاش قبول نشود،براى اين گروه عذابى بس دردناك مهيا كرديم.
5-براى گنهكار و بدكار اميد برگشت و توبه و توجه به خدا و دين باقى است و اين در دنياست اما وقتى كه بميرد اين اميدوارى هم قطع مىشود.
پس از ذكر موارد فرصت،به منظور ترغيب انسان به كارهاى عبادى، موقعيتهايى را خاطر نشان ساخته است كه امكان عمل در آن از دست مىرود،كه يكى از آن موارد جمود عمل است،و تعبير به جمود براى متوقف شدن عمل، استعاره است،كه عمل را تشبيه به آب كرده همچنان كه آب،وقتى يخ بزند از جريان باز مىماند اعمال عبادى هم وقتى امكاناتش از دست رفت،از جريان و تداوم باز مىايستد،(اين معنا كه بيان شد از اين بابت بود كه جملۀ متن را يحمد بدانيم)اما در نسخهاى كه از مرحوم سيد رضى نقل شده يخمد با نقطه روى خ از خمد المريض يعنى بيمار مرد (1)،معناى عبارت روشن است و نزديك به همان معناى سابق مىباشد و ديگر از موارد از دست رفتن امكان عمل،انقطاع مهلت، تمام شدن مدت عمر و بقاى در دنيا و بسته شدن درهاى توبه مىباشد،تعبير به ابواب،استعاره از راههاى عبورى است كه از آن طريق،آدمى به سوى خدا بازگشت مىكند،ملائكه همان كرام الكاتبين هستند كه اعمال هر كسى را ياد داشت مىكنند و هر گاه كه پروندۀ عمل بسته شد به آسمان بالا مىروند .
فاخذ امرء من نفسه ،اين عبارت به صورت ظاهر خبر،ولى معنايش امر است و حرف من،مفيد تبعيض مىباشد،بنا بر اين بايد آدمى قسمتى از نفس خود را به جد و جهد و كوشش در عبادت بگيرد تا بدن لاغر شود و لذتها و تمايلات نفسانى نتوانند وى را به گناه وادار سازند،احتمال ديگر آن است كه منظور از نفس خود شخص باشد يعنى بايد انسان از شخصيت خود بكاهد.
1) ابن ابى الحديد در ج 13 و صفحه 308 كتابش مىگويد:نسخۀ اخير از خمدت النار مىآيد كه با اين تعبير معناى عبارت اين مىشود:پيش از آن كه چراغ عمل خاموش شود،و سپس مىگويد همان تعبير و معناى اول بهتر است.(مترجم)
لنفسه،تا اين كه در آخرت ذخيره و مايۀ كمال برايش باشد.
و اخذ من حمّى لميت...امرو ،اين جا نيز امر به صورت خبر است،و فاعل آن هم امرء است،و منظور از مرده و زنده هم خود شخص است،يعنى از خودش كه در حال حيات است ذخيرۀ كمال براى خودش در حال مرگ بگيرد.
من فان لباق ،از امر فانى كه دنيا و متاع آن مىباشد براى امر جاويد كه نعمتهاى دائمى و هميشگى در آخرت است بگيرد و معناى اين گرفتن آن است كه آدمى از دنيا و متاع فنا پذير آن كمال جاويد را كسب مىكند كه به نعيم دائمى آخرت متصل شود،پس با دادن زكات و صدقات و انفاق در راههاى خير و رضاى حق تعالى كمال اخروى را به دست مىآورد و به همين معناست جملۀ من ذاهب لدائم .
امرء خاف اللّه ،پس از آن كه آدمى را چنين دستورها مىدهد به اوصاف او پرداخته و مىفرمايد:اين انسان شخصى است كه از خدا بيمناك است در حالى كه تا فرا رسيدن اجلش فرصت داده شده و به عملش چشم دوخته شده است و با ذكر فرا رسيدن اجل آدمى و اين كه عملكردش تحت نظر خداست و از تمام كارهايش آگاه است،او را از فرا رسيدن ناگهانى مرگ بيم مىدهد و بر انجام دادن اعمال نيك و عبادات وادارش مىكند.
امرء لجم نفسه ،واژۀ امرء در اين عبارت بدل از اوّلى است كلمۀ لجام كه به معناى دهنه است،استعاره از زهد حقيقى و پاكدامنى مىباشد،وجه تشبيه آن است كه زهد و عفت نفس اماره را از سركشى و ورود در گمراهيهاى هوا و هوس و گناهان باز مىدارد،چنان كه لگام مركب،آن را از چموشى و سركشى منع مىكند،و با آوردن كلمۀ الجام كه مصدر باب افعال است آن را مرشّح ساخته است كه كنايه از ورع نفس به وسيلۀ زهد مىباشد،و با جملۀ فامسكها بلجامها عن معاصى اللّه ،اشاره به وجه شباهت فوق كرده است،و نيز واژۀ زمام كه به معناى
مهار است استعاره از عبادت است زيرا همچنان كه شتر به وسيله مهارش كشانده مىشود عبادت هم نفس اماره را به سوى همراهى كردن با نفس مطمئنه در اطاعت خدا مىكشاند،چون قبلا دانستى كه عبادت براى اين وضع شده است كه نفس اماره را در اطاعت عقل و تحت انقياد وى قرار دهد تا در هنگام بالا رفتن عقل بر پلكان قدس به سوى بارگاه خداوند صاحب جلال و كرم،پشت سر عقل روان شده و تبديل به نفس مطمئنّه شود و با جملۀ و قادها بزمامها ،اشاره به اين وجه شبه فرموده،و با ذكر زمام وقود كه كنايه از انجام دادن عبادت و ميل و رغبت نفس به آن مىباشد،اين استعاره را ترشيح فرموده است.
جُفَاةٌ طَغَامٌ عَبِيدٌ أَقْزَامٌ- جُمِعُوا مِنْ كُلِّ أَوْبٍ وَ تُلُقِّطُوا مِنْ كُلِّ شَوْبٍ- مِمَّنْ يَنْبَغِي أَنْ يُفَقَّهَ وَ يُؤَدَّبَ- وَ يُعَلَّمَ وَ يُدَرَّبَ وَ يُوَلَّى عَلَيْهِ- وَ يُؤْخَذَ عَلَى يَدَيْهِ- لَيْسُوا مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ- وَ لاَ مِنَ «الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدّارَ» أَلاَ وَ إِنَّ الْقَوْمَ اخْتَارُوا لِأَنْفُسِهِمْ- أَقْرَبَ الْقَوْمِ مِمَّا يُحِبُّونَ- وَ إِنَّكُمُ اخْتَرْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ- أَقْرَبَ الْقَوْمِ مِمَّا تَكْرَهُونَ- وَ إِنَّمَا عَهْدُكُمْ؟بِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ قَيْسٍ؟ بِالْأَمْسِ يَقُولُ- إِنَّهَا فِتْنَةٌ فَقَطِّعُوا أَوْتَارَكُمْ وَ شِيمُوا سُيُوفَكُمْ- فَإِنْ كَانَ صَادِقاً فَقَدْ أَخْطَأَ بِمَسِيرِهِ غَيْرَ مُسْتَكْرَهٍ- وَ إِنْ كَانَ كَاذِباً فَقَدْ لَزِمَتْهُ التُّهَمَةُ- فَادْفَعُوا فِي صَدْرِ؟عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ؟- ؟بِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ؟- وَ خُذُوا مَهَلَ الْأَيَّامِ وَ حُوطُوا قَوَاصِيَ الْإِسْلاَمِ- أَ لاَ تَرَوْنَ إِلَى بِلاَدِكُمْ تُغْزَى وَ إِلَى صَفَاتِكُمْ تُرْمَى
جفاة:جمع جافى:درشتخو و سنگدل طغام:فرومايگان و افراد پست اقزام:جمع قزم:آدم پست،اين كلمه بطور يكسان بر مفرد و جمع و مذكر و مؤنث اطلاق مىشود.
جاءوا من كل أوب:از هر ناحيه آمدند شوب:آميختگى يدرّب:خو مىگيرد به عادتهاى زيبا و در امور تجربه مىكند.
تبوّؤوا الدار:فرود آمدند شمت السيف:شمشير را در غلاف كردم.
اين سخنان را حضرت در بارۀ حكمين در جنگ صفين و مذمت اهل شام بيان فرموده است.
«اهل شام،مردمى سخت دل و اوباش هستند،بردگانى پست كه از هر سرزمينى گرد آمده و از هر آميختهاى بر چيده شدهاند،از كسانى هستند كه بايد علم و ادب بياموزند و دانش و تجربه ياد بگيرند و تحت حكومت در آيند،و بايد دست آنها را گرفت،اينها نه از مهاجران و انصارند و نه از كسانى كه در مدينه جا داشتهاند.
بهوش باشيد كه اين مردم نزديكترين كس را به آنچه دوست مىدارند براى خود برگزيدند،و شما براى خود نزديكترين كس را به آنچه دوست نمىداريد انتخاب كرديد،شما سابقه عبد اللّه بن قيس را داريد كه ديروز مىگفت:اين جنگ فتنه و آشوب است پس زههاى كمان خودتان را قطع كنيد و شمشيرهايتان را در غلاف كنيد،اگر او،راست مىگفت پس در آمدنش بدون اين كه مجبور باشد خطا كرده و اگر دروغگو بود تهمت سزاوار وى است،پس آنچه را كه در سينۀ عمرو عاص مىباشد به وسيلۀ عبد اللّه بن عباس از بين ببريد و فرصت روزگار را دريابيد و سرزمينهاى دور دست اسلام را حفظ كنيد آيا به شهرهاى خود نمىنگريد كه چگونه مورد هجوم جنگ واقع مىشود و بناى نفوذ ناپذير قدرتتان هدف حملات دشمنان قرار مىگيرد .»
امام(علیه السلام)اول اين خطبه را به عيبجويى اهل شام اختصاص داده تا مردم را از آنها متنفر كند،و آنان را بردگان ناميده است به علت اين كه برخى از آنان از بردگان بودند و يا به سبب اين كه با تمام وجود وابستۀ به دنيا و اهل آن بودند قضيه بطور مهمل بيان شده كه شامل بعضى موارد مىشود،چهار كلمۀ مرفوع در اول خطبه هر كدام خبر براى مبتداى محذوف هستند كه مبتدا در هر كدام ضمير هم
مىباشد فعل جمّعوا،در محل رفع است از باب اين كه صفت براى اقرام باشد، احتمال ديگر اين كه خبر پنجم براى مبتداى محذوف باشد،در عبارت من ينبغي همين احتمال مىرود.
يولّى عليه و يؤخذ على يديه...ليسوا ،اين جملهها كنايه از اين است كه مردم نادان و سفيه هستند و شايستگى آن را ندارند كه امرى به ايشان واگذار شود و مسئوليتى به عهده بگيرند بلكه به دليل كودنى و كم خردىشان بايد تحت قيموميّت ديگرى واقع شوند و جلو تصرفاتشان گرفته شود و اين كه مىفرمايد:
اين مردم از مهاجران و انصار نيستند در مورد مذمت آنان است زيرا انتساب به مهاجران و انصار خودش علت كمال است پس نبودن آن دليل نقص خواهد بود، و نيز اين كه ايشان از جملۀ الذين تبوّؤوا الدار نيستند،و آنها انصار و اهل مدينه بودند كه دو سال پيش از هجرت پيغمبر اكرم اسلام آورده بودند و مسجدهايى در مدينه ساختند و خدا در كتاب با عزّت خود قرآن آنان را ستوده و چنين مىفرمايد:
و هم جماعت انصار،كه پيش از هجرت مهاجران،مدينه را خانۀ ايمان كردند،و مهاجران را كه به سوى آنها آمدند دوست مىدارند...تا جملۀ «فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» (1)»،در نسخۀ سيّد رضى متن خطبه تبوّؤوا الدار ،است ولى در بقيۀ نسخ و الايمان هم دارد،و اين كه حضرت با اقتباس از قرآن ايمان را مسكن و اقامتگاه مؤمنان نخستين مدينه دانست به عنوان استعاره ذكر شده زيرا ايمان را به منزل تشبيه كرده است به دليل آن كه بر ايمان پا بر جا بودند و دلهايشان به سبب آن با آرامش و ثبات بود،و احتمال مىرود كه نصب كلمۀ ايمان از باب مفعول فعل محذوف باشد يعنى لازموا الايمان پيوسته ايمان را همراه داشتند مثل قول شاعر:
«و رايت زوجك فى الوغا متقلّدا سيفا و رمحا» (2)
كه در تقدير و معتقلا رمحا مىباشد و عامل مفعول محذوف است .
الا و انّ القوم...تكرهون ،قوم،اهل شام هستند و كسى كه او را براى خود برگزيدند و نزديكترين آنها به چيزى كه دوست مىداشتند عمرو بن عاص بود كه او را براى حكميت انتخاب كردند و از طرف خود،او را منصوب كردند،و چون بسيار نيرنگ باز بود و توجه زيادى به معاويه و پولهاى او داشت از اين رو نزديكترين شخص به امر محبوب آنان بود،و امرى را كه اهل شام دوست مىداشتند و عمرو عاص از همه كس نزديكتر،به آن بود،پيروزى بر اهل عراق و ياران على(علیه السلام)و تمام شدن كار به نفع معاويه بود،و كسى را كه اهل عراق براى حكميت برگزيدند،ابو موساى اشعرى بود و او نزديكترين آنان به امرى بود كه آن را دوست نمىداشتند يعنى اين كه حكميت به سود آنها تمام نشود،نزديك و سودمند بودن انتخاب ابو موسى به اين امر نامطلوب معلول يكى از دو علت است يا به دليل غفلت و كودنى او بود،و يا اين كه دل خوشى از امير المؤمنين نداشت،زيرا وى در زمان پيامبر از طرف آن حضرت والى سرزمين زبيد، در اطراف يمن بود،و بعد از پيامبر،عمر،مغيره را از ولايت بصره بر كنار ساخت و ابو موسى را بر آن جا نصب كرد و سپس وقتى كه عثمان او را از بصره برداشت، در كوفه مسكن گرفت و چون مردم كوفه از والى خود سعيد بن عاص ناراضى بودند و او را معزول كردند،ابو موسى را برگزيدند و به عثمان نامه نوشتند كه وى را والى آنان قرار دهد عثمان نيز او را بر ولايت كوفه منصوب كرد،اما موقعى كه عثمان كشته شد على(علیه السلام)او را از آن منصب عزل كرد و ابو موسى از آن به بعد با اين وضع در كوفه بود تا واقعۀ حكميّت پيش آمد.
و انما عهدكم بعبد اللّه... تا آخر،منظور از عبد اللّه بن قيس ابو موساى اشعرى است و با اين جمله امام(علیه السلام)در مقابل لشكريان خود استدلال كرده است كه نمىبايست ابو موسى را به حكميت برگزينند زيرا موقعى كه حضرت براى جنگ
جمل به بصره لشكركشى مىكرد او به مردم مىگفت:اين كار آشوبى نارواست كه از قبل به ما گفته شده و مامور به كنارهگيرى از آن مىباشيم،اى مردم،زه كمانهاى خود را ببريد و شمشيرهايتان را در غلاف كنيد و به جنگ نرويد،اكنون يا،اين است كه اين مرد در آن گفته صادق بوده،يا كاذب،اگر راست گفته،پس چرا در اين جا،يعنى جنگ صفين شركت كرده و باعث سياهى لشكرى شده كه مامور به كنارهگيرى از آن بوده،با آن كه كسى وى را به اين امر مجبور نكرده است؟و اگر آن حرف را از دروغ گفته،پس اهل تهمت و بهتان است و فاسق مىباشد، بنا بر اين به هر علت،او آدمى نيست كه مورد اطمينان باشد و در اين امر بزرگ حكميت،مورد اعتماد واقع شود.نظير اين احتجاج خبرى است كه سويد بن غفله نقل كرده و گفته است كه در زمان خلافت عثمان روزى من و ابو موسى در ساحل فرات بوديم،ابو موسى گفت:از رسول خدا شنيدم كه بنى اسرائيل با هم اختلاف كردند و اين اختلاف در ميانشان سالها وجود داشت تا منجر به حكميت شده و دو نفر را بر اين كار برگزيدند كه هر دو گمراه بودند و مردمى را هم كه از آنها پيروى كردند گمراه كردند،و در ميان امت من نيز اختلاف پيدا خواهد شد و ادامه خواهد داشت تا آن كه بالاخره دو نفر ضالّ و مضلّ براى حكميت انتخاب مىكنند و آنها پيروان خود را به گمراهى خواهند كشاند،من گفتم:اى ابو موسى بترس كه مبادا تو هم يكى از آنها باشى،ابو موسى پيراهنش را از تن در آورد و دور انداخت و گفت:به خدا بيزارى مىجويم از آن امر،چنان كه از اين پيراهنم دورى جستم، اكنون عليه ابو موسى استدلال مىشود كه در آنچه از پيامبر نقل كرده،چه راست گفته و چه دروغ،دليل بر خطا كاريش در قضيۀ حكميت مىباشد.
فادفعوا فى صدر عمرو بن العاص بعبد اللّه بن عباس ،اين جمله كنايه از آن است كه براى امر حكميت،در مقابل عمرو عاص،به جاى ابو موسى مىبايست عبد اللّه بن عباس را قرار دهند،كه مىتواند درست از عقيده و خواستۀ خود دفاع
كند،با توجه به مذمتى كه حضرت از ابو موسى فرمود و ناشايستگى او را براى امر حكميت روشن كرد،نظر مباركش بر اين بود كه بايد عبد اللّه عباس براى اين امر انتخاب شود،اما مردم آن را نپذيرفتند،به تعبير ديگر چنين روايت شده است كه وقتى امام(علیه السلام)ديد يارانش اصرار دارند كه بايد ابو موسى اين امر را به عهده گيرد، فرمود:اى مردم معاويه براى اين كار عمرو عاص را برگزيده است كه كمال اطمينان به راى و نظر او دارد و اما براى قرشى(كه خود و يارانش بودند)كسى غير از قرشى سزاوار اين امر نيست و اين شخص عبد اللّه بن عباس است،او را براى اين امر انتخاب كنيد زيرا عمرو عاص هر گرهى را ببندد فورا آن را مىگشايد و هر پيمانى محكم سازد بزودى آن را نقض مىكند،و هيچ پيمانى را درهم نمىشكند مگر آن كه زود آن را محكم مىكند،(چند چهره و پيمان شكن توانايى است)،در اين حال اشعث و چند نفر ديگر برخاستند و گفتند به خدا سوگند تا روز قيامت نبايد دو نفر از قبيله مضر حكميت را به عهده بگيرند بلكه بايد يكى مضرى و ديگرى يمنى باشد،امام(علیه السلام)فرمود به خدا قسم عمرو بن عاص قرشى نيست اما مىترسم كه يمنى شما را(ابو موسى)بفريبد،اشعث گفت:به خدا سوگند اگر هر دو مطلبى بر خلاف رضاى ما بگويند در حالى كه يكى از آنها يمنى باشد براى ما بهتر است از آن كه به سود ما عمل كنند اما هر دو مضرى باشند،امام(علیه السلام)فرمود حال كه شما فقط به ابو موسى چسبيدهايد،هر كار دلتان مىخواهد بكنيد،خدايا من كه از كار اينها بيزارم و به تو پناه مىبرم.
و خذوا مهل الايّام ،در آخر،ياران خود را به غنيمت شمردن فرصتهاى روزگار و فضاى باز ميان مدتهاى عمر امر فرموده است كه در فراخناى اين مهلتها آنچه سزاوار حال آنان است،بر طبق انديشههاى درست انجام دهند و نيز از آنها خواسته است كه نقاط دور دست اسلام يعنى اطراف عراق و حجاز و جزيره و تمام سرزمينهايى كه در قلمرو تصرفات آن حضرت بود،در احاطه و حفاظت خود
قرار دهند ،و سپس با هشدار دادن روحيه كسانى كه شهرهايشان مورد تاخت و تاز جنگ و حوزۀ تصرفاتشان هدف تيرها و مقاصد شوم دشمن واقع شده منقلب و اغتنام فرصت مجذوبشان كرده است.
واژۀ صفات كنايه از سرزمينهايى است كه مسلمانان بر آن،استقرار يافته بودند،و معناى لغوى آن سنگ سخت سياه صافى است كه نمىگذارد تير در آن فرو رود بلكه آن را درهم مىشكند و از خود دفع مىكند امام(علیه السلام)حوزۀ تصرفات و سرزمينهاى اسلامى را از نظر مقاومت و سختى به چنين سنگى همانند كرده است، وقتى كه در بارۀ جامعهاى گفته مىشود:لا ترمى و لا تقرع صفاتهم،اشاره به سرسختى آن قوم و قوّت نيروى دفاعى آنها مىباشد،و رمى صفات آنان كنايه از آن است كه دشمن چشم طمع به ايشان دوخته و با ستونهايى از لشكر و گروههايى از سواران قصد حمله به سرزمين آنها را دارد.
هُمْ عَيْشُ الْعِلْمِ وَ مَوْتُ الْجَهْلِ- يُخْبِرُكُمْ حِلْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ وَ ظَاهِرُهُمْ عَنْ بَاطِنِهِمْ- وَ صَمْتُهُمْ عَنْ حِكَمِ مَنْطِقِهِمْ- لاَ يُخَالِفُونَ الْحَقَّ وَ لاَ يَخْتَلِفُونَ فِيهِ- وَ هُمْ دَعَائِمُ الْإِسْلاَمِ وَ وَلاَئِجُ الاِعْتِصَامِ- بِهِمْ عَادَ الْحَقُّ إِلَى نِصَابِهِ وَ انْزَاحَ الْبَاطِلُ عَنْ مَقَامِهِ- وَ انْقَطَعَ لِسَانُهُ عَنْ مَنْبِتِهِ- عَقَلُوا الدِّينَ عَقْلَ وِعَايَةٍ وَ رِعَايَةٍ- لاَ عَقْلَ سَمَاعٍ وَ رِوَايَةٍ- فَإِنَّ رُوَاةَ الْعِلْمِ كَثِيرٌ وَ رُعَاتَهُ قَلِيلٌ
ولايج:جمع وليجه بر وزن فعيله به معناى مفعول،موضعى است كه انسان با داخل شدن در آن خود را حفظ مىكند.
نصاب:اصل و ريشه
«آنان زنده كنندۀ علم و دانش و از بين برندۀ جهل و نادانى هستند،بردبارى آنان شما را از داناييشان آگاه مىكند،خاموشى آنان حكايت از راستى و درستى گفتارشان دارد،با حق مخالفت نمىكنند و در آن با هم اختلاف ندارند،ايشان استوانههاى اسلام و پناهگاههاى آن هستند،به وسيلۀ ايشان،حق به موضع اصلى خود بر مىگردد و باطل و نادرستى از جاى آن،دور و نابود مىشود و زبانش از ريشه قطع مىشود،دين را شناختند شناختن واقعى نه شناختن ظاهرى و لفظى،همانا راويان علم بسيار هستند ولى عمل كنندگان به آن اندك مىباشند .»
امام(علیه السلام)در اين خطبه اوصافى براى اهل بيت پيامبر ذكر كرده است از اين قرار:
1-آنها مايۀ حيات دانش هستند،علم را تشبيه به موجود زنده كرده كه وجود دارد و سودمند است و بطور مجاز آنان را حيات ناميده و اسم سبب را روى مسبب گذارده است.
2-آنان سبب مرگ جهل و نادانى مىباشند،از راه استعاره براى نادانى، موت و مرگ قائل شده است،زيرا با وجود ايشان جهل معدوم و فانى مىشود و مانند جملۀ پيش،لفظ موت را از باب مجاز،بر آنها اطلاق فرموده است.
3-حلم و بردباريشان حكايت از دانش آنان مىكند چون علم به موقعيّتهاى حلم دارند و اين جمله اشاره دارد به اين كه ميان دو صفت پسنديدۀ دانش و بردبارى تلازم برقرار است،بنا بر اين اهل بيت پيامبر چون به ارزش و موقعيت بردبارى عالم هستند از اين رو در تمام موارد،حلم و بردبارى نشان مىدهند.
4-سكوت آنان از محكم بودن بيانشان در مواقع سخن گفتن حكايت مىكند زيرا كسى كه بداند در كجا و چه وقت بايد سكوت كرد موارد سخن گفتن را هم مىداند و گرنه هر وقت و هر جا و بىمورد به سخن خواهد پرداخت يعنى در موضع سكوت حرف مىزند و اين بر خلاف علم خواهد بود.
5-آنان با حق مخالفتى ندارند يعنى چون به حق و راههاى وصول به آن، علم و آگاهى دارند و حلاوت آن را چشيدهاند،از آن دست برنمىدارند و به سوى صفت ناپسند افراط و تفريط گرايش پيدا نمىكنند .
6-و چون علم به حقيقت دارند،در آن اختلاف و جنگ و نزاعى راه نمىاندازند.
7-ايشان پايهها و ستونهاى اسلام هستند اين نامگذارى استعاره است،
زيرا چنان كه خانه به وسيلۀ پايهها نگهدارى مىشود و بر روى آن قرار دارد، اهل بيت رسول خدا هم مايۀ قوام وجودى دين هستند،و به علمشان از آن نگهدارى و حراست مىكنند.
8-آنها پناهگاههاى اسلام هستند،واژۀ«ولايج»را بطور استعاره بر اهل بيت اطلاق كرده است،زيرا آنان مرجع خلق هستند و جامعه از دست جهل و لو احق آن و از عذاب آخرت،به علم و هدايت،و پيروى از ايشان پناه مىبرد،همان طور كه هر كس داخل نماز مىشود،به آن پناه مىبرد.
9-به وسيلۀ ايشان حق به اصل و بنيان خود برمىگردد،يعنى با خلافت و ولايت امام(علیه السلام)حق به سوى اصل و اساس خود بازگشت مىكند.
و انزاح الباطل عن مقامه ،اين جمله اشاره به اين مطلب است كه قبل از خلافت و حكومت حضرت،در زمان عثمان،احكام و قوانين بر خلاف شرع اسلام جارى مىشد،زيرا نقل شده است كه عثمان بدعتها در دين گذاشت،و در زمان او بنى اميّه بر بيت المال مسلمانان مسلط شدند و بر خلاف حق در آن دخل و تصرف داشتند كه شرحش در خطبههاى پيش بيان شده است،و با به خلافت رسيدن حضرت،هر حقى به اهلش رسيد،و به اصل و قرارگاه خود بازگشت،و همين حق هر گاه در غير موردش باشد،باطل است،مقام باطل يعنى غير مورد حق، و با ولايت و حكومت امام(علیه السلام)باطل از جايگاهش دور شد و زبان كسى كه از باطل طرفدارى مىكند و به باطل سخن مىگويد،با خلافت حضرت،از ريشه بر كنده شد،انقطاع زبان استعاره از ساكت شدن باطل است كه چون از گفتن مىماند شبيه به قطع شده مىباشد و براى تاكيد در انقطاع كلمۀ من منبته را به عنوان ترشيح براى آن آورده است .
10-دين را شناختند،شناختن نگهدارى و حفاظت،نه شناختن اين كه حرفى بشنوند و سخنى بگويند،توضيح مطلب آن كه در گذشته،دانستى كه براى
شناخت و درك مطلب،سه درجه وجود دارد كه كمترينش تصور آن به اعتبار نامش مىباشد،و بالاترينش تصور آن بر حسب حقيقت و كنه آن است،و درجه متوسط آن است كه اوصاف و لوازم مخصوص به آن،و برخى اجزايش را درك كند،و درك و تعقلى كه ائمه اطهار از دين داشتند بالاترين درجۀ شناخت بود كه همان معناى رعايت و حفاظت مىباشد،و حفاظت آنان از دين به آن است كه آن را به ديگران بياموزند و ياد آن را زنده دارند و در برابر آن احتياط را از دست ندهند،نه اين كه تنها به نامى از آن و شنيدن الفاظى از ديگران قناعت كنند.
فانّ رواة العلم كثير... تا آخر،يعنى چنان نيست كه هر كس خبر از دانش دهد و چيزى از آن بشنود،عالم به آن علم و نگه دار آن مىباشد بلكه اين مطلب عامّى است و عام مستلزم خاص نيست،و به اين بيان حضرت اشاره كرده است به اين كه اين گونه اشخاص كه رعايت اصل علم كنند و جامع فضايل باشند بسيار اندكند.توفيق از خداوند است.
وَ اللَّهُ مُسْتَأْدِيكُمْ شُكْرَهُ وَ مُوَرِّثُكُمْ أَمْرَهُ- وَ مُمْهِلُكُمْ فِي مِضْمَارٍ مَحْدُودٍ لِتَتَنَازَعُوا سَبَقَهُ- فَشُدُّوا عُقَدَ الْمَآزِرِ وَ اطْوُوا فُضُولَ الْخَوَاصِرِ- لاَ تَجْتَمِعُ عَزِيمَةٌ وَ وَلِيمَةٌ- مَا أَنْقَضَ النَّوْمَ لِعَزَائِمِ الْيَوْمِ- وَ أَمْحَى الظُّلَمَ لِتَذَاكِيرِ الْهِمَمِ
مضمار:مدت زمانى كه اسب جنگى در آن لاغر مىشود و تمرين مىبيند و گفته شده كه چهل روز است و شرح آن در خطبههاى قبل آمده است.
تنازع:جدال و مخاصمه كردن،مئازر جمع مئزر-پوششها
«خداوند اداى شكرش را از شما خواسته،و امور خويش را بر شما واگذار فرموده است،و به شما در ميدان وسيع مسابقه مهلت داده است،تا براى به دست آوردن چوگان بر يكديگر سبقت گيريد،پس بندها را محكم ببنديد و دامنها را به كمر زنيد،به مقامهاى بلند رسيدن با خوشگذرانى سازگار نيست،چه بسيار است كه خواب،تصميمهاى روز را درهم مىشكند و چه فراوان تاريكيها كه ياد تصميمها را از خاطرهها بزدايد.»
اين كلام از نظر فصاحت و بلاغت در نهايت درجۀ زيبايى و رسايى است و بطور كامل جامعه را وا مىدارد كه آمادۀ روز معاد شوند .
و اللّه مستاديكم شكرۀ :خدا از شما مىخواهد كه سپاس نعمتهايش را ادا كنيد و اين مطلب در موارد متعددى از قرآن مورد دستور واقع شده است «وَ اشْكُرُوا» الِلّهِ «إِنْ كُنْتُمْ إِيّاهُ تَعْبُدُونَ» (1)»، «وَ اشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ» (2)».
و مورثكم امره :سلطنت روى زمين را كه در امتهاى گذشته در دست خداپرستان و مؤمنان بود،اكنون به شما محول فرموده است چنان كه در قرآن مىفرمايد «وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ» (3)»و نيز گفتار خداوند متعال: «وَ أَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِيارَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ» (4).» و ممهلكم...سبقه ،واژۀ مضمار استعاره از مدت زندگانى در دنياست و وجه همانندى،آن است كه مردم به سبب رياضتها و مجاهدات در راه خدا و تحصيل كمالات نفسانى كه در طول زندگانى خود به دست مىآورند،آمادگى پيدا مىكنند كه در مسابقۀ پيشگاه عظمت الهى به پيروزى برسند،همچنان كه اسبها براى حضور در مسابقهها با تمرينهاى زياد كه لاغرى اندام را در پى دارد، آمادگى به دست مىآورند،امام(علیه السلام)در اين جمله علت مهلت دادن خداوند مردم را براى ميدان مسابقه مورد اشاره قرار داده كه عبارت از:تنازع سبق يعنى زد و خورد و بگومگويى است كه به منظور به دست آوردن پيروزى در سبقت جستن به پيشگاه
1) سوره بقره(2)قسمتى از آيۀ(17)يعنى:سپاسگزاريد خدا را،اگر او را مىپرستيد.
2) سوره بقره(2)قسمتى از آيه(151)، [1]يعنى:مرا سپاسگزارى كنيد و به من كفر نورزيد.
3) سوره نور(24)قسمتى از آيه(54)، [2]يعنى:خداوند به مؤمنان و كسانى از شما كه عمل صالح انجام دهند،وعده داده است كه آنها را در روى زمين جانشين قرار دهد،همچنان كه جانشين قرار داده بود كسانى را كه پيش از شما بودند.
4) سورۀ احزاب(33)قسمتى از آيۀ(27)، [3]يعنى:و به شما به ارث داد،زمين،شهرها و ثروتهاى آنان را.
خداوند وجود دارد،و منظور از اين بگو مگو و تنازع سبق،افتخار و مباهاتى است كه براى اهل سلوك در هنگام آماده كردن نفوس خود به وسيلۀ رياضات حاصل مىشود:در راه خدا مىكوشند،دامن به كمر مىزنند هر كدام براى به دست آوردن فضيلت پيش از ديگران بر هم سبقت مىگيرند و حرص مىورزند كه خود را از ديگرى كاملتر سازند،تا اين كه با به دست آوردن نشان مسابقه در ميدان فضايل به پيشگاه قدس الهى رستگار شوند،و نتيجۀ اين حالات ايجاد غبطه است كه امرى است پسنديده زيرا دارندۀ آن را به كمال مطلوب مىرساند كه نهايت خواستۀ شارع از امّتش مىباشد،احتمال ديگر آن است كه منظور از سبق فضيلت، بهشت باشد كه به سوى آن سبقت جسته مىشود كه در خطبههاى قبل به اين مطلب اشاره شد،واژۀ تنازع ترشيح است براى استعارۀ مضمار و مسابقه كه قبلا ذكر شد،زيرا از شأن كمالات نفسانى و ساير امور كه آدمى در طول زندگى به دست مىآورد آن است كه براى سبقت گرفتن،بگو مگو،و براى پيروزى در مسابقه كشمكش راه بيفتد.
فشدّوا عقد المئازر ،پس از بيان اين كه هدف از مهلت زندگى در دنيا، كوشش در پيروى از فرمان خدا و آماده شدن براى پيروزى در مسابقه است، اين جمله را بطور كنايه از آمادگى و دامن به كمر زدن ذكر فرموده است زيرا از ويژگى كسى كه براى امرى قيام مىكند و تصميم انجام دادن آن را دارد،آن است كه بندهاى لباس خود را محكم ببندد تا براى رسيدن به مقصود مزاحمش نشود.
و اطووا فضول الخواصر ،اين جمله كنايه است از اين كه روندۀ اين راه بايد از متاعهاى پر زرق و برق و خوراكيها و پوشيدنيهاى رنگارنگ دنيا و ساير دستاوردهاى آن،فقط به اندازۀ رفع نياز خود بگيرد و زايد بر آن را ترك كند و دور بريزد،توضيح مطلب اين كه معده و شكم ممكن است وسعت يابند كه از غذا
بيش از قدر حاجت در خود جاى دهند و منظور از طىّ فضول الخواصر،ترك همين زيادى از قدر حاجت است .
لا يجتمع عزيمة و وليمه ،عزيمه،ارادۀ قطعى براى انجام دادن كارى است،پس از آن كه انسان آن را برگزيده باشد،و در اين جا منظور اراده بر به دست آوردن فضيلتها مىباشد،واژۀ وليمه كه غذاى عروسى است كنايه از آرامش زندگى است زيرا لازمۀ وليمه آسايش و آرامش است،معناى عبارت اين است كه توجه بر به دست آوردن فضيلتها و امور با ارزش با خوش گذرانى و آرامش زندگى و رفق و مدارا سازش ندارد زيرا تحصيل فضايل و تصميم بر آن مستلزم مشقتهاى نفسانى و رياضتها و رنجهاى جسمانى است كه با راحت و آسايش منافات دارد،و نزديك به اين معناست گفتار خداوند متعال كه مىفرمايد: «لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّى تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ» (1)»و اين معنا را با جملۀ بعد تاكيد مىفرمايد: ما انقض النوم لعزائم اليوم ،يعنى انسان گاهى در روز تصميم مىگيرد كه شب سير كند تا زودتر به منزل برسد اما شب كه فرا مىرسد خواب او را فرا مىگيرد تا صبح مىشود،و به اين طريق تصميمش بر هم مىخورد،اين را امام(علیه السلام)مثل آورده است براى كسى كه ابتدا بر كارهاى بزرگ تصميم مىگيرد ولى بعد سنگينى و آسايش و رفاه او را عارض مىشود و از عزم و اراده خود منصرف مىشود،مراد امام اين است كه شما با اين راحتطلبى و دورى از رنج و زحمت نمىتوانيد ارادۀ خود را بر تحصيل سعادت دنيا و آخرت عملى كنيد، و قريب به همين معناست،عبارت بعد: و امحى الظلم لتذاكير الهمم ،توضيح سخن اين كه همت آدمى گاهى وى را وادار مىكند كه براى به دست آوردن
1) سوره آل عمران(3)قسمتى از آيه(91)، [1]يعنى:هرگز به نيكى نخواهيد رسيد مگر آن كه از چيزهايى كه دوست داريد انفاق كنيد.
مقاصد خود به سير در شب بپردازد ولى همين كه تاريكى شب مىرسد كسالت و تنبلى بر او عارض مىشود و خوابش مىگيرد و در نتيجه از يادآورى مقاصدش غفلت مىكند،پس تاريكى تا حدودى سبب از بين رفتن اين تصميم از لوح خاطر شده است و اين جمله را امام(علیه السلام)مثل آورده است براى كسى كه علتى وى را به امرى وادار كرده و او بر آن امر تصميم گرفته اما كمترين حادثهاى وى را از آن امر منصرف كرده است مثل عبارت بالا،و السلام.
تا اين جا خطبهها و اوامر حضرت به پايان رسيد و بعد از اين به خواست و يارى خداوند متعال و تحت حفظ و توفيق و هدايتش از نامههاى امام(علیه السلام) آورده و تشريح خواهد شد.
برگزيدهاى از نامههاى سرورمان امير المؤمنين(علیه السلام)به دشمنان و فرمانروايانش در شهرها،و به همراه آن،گزيدهاى از عهدنامههاى آن حضرت به نمايندگانش و وصايا و سفارشهاى وى به خانواده و يارانش آورده مىشود.
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ؟عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ؟ إِلَى أَهْلِ؟الْكُوفَةِ؟- جَبْهَةِ الْأَنْصَارِ وَ سَنَامِ الْعَرَبِ- أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي أُخْبِرُكُمْ عَنْ أَمْرِ؟عُثْمَانَ؟- حَتَّى يَكُونَ سَمْعُهُ كَعِيَانِهِ- إِنَّ النَّاسَ طَعَنُوا عَلَيْهِ- فَكُنْتُ رَجُلاً مِنَ الْمُهَاجِرِينَ أُكْثِرُ اسْتِعْتَابَهُ- وَ أُقِلُّ عِتَابَهُ- وَ كَانَ؟طَلْحَةُ؟ وَ؟الزُّبَيْرُ؟ أَهْوَنُ سَيْرِهِمَا فِيهِ الْوَجِيفُ- وَ أَرْفَقُ حِدَائِهِمَا الْعَنِيفُ- وَ كَانَ مِنْ؟عَائِشَةَ؟ فِيهِ فَلْتَةُ غَضَبٍ- فَأُتِيحَ لَهُ قَوْمٌ فَقَتَلُوهُ- وَ بَايَعَنِي النَّاسُ غَيْرَ مُسْتَكْرَهِينَ- وَ لاَ مُجْبَرِينَ بَلْ طَائِعِينَ مُخَيَّرِينَ- وَ اعْلَمُوا أَنَّ دَارَ الْهِجْرَةِ قَدْ قَلَعَتْ بِأَهْلِهَا وَ قَلَعُوا بِهَا- وَ جَاشَتْ جَيْشَ الْمِرْجَلِ- وَ قَامَتِ الْفِتْنَةُ عَلَى الْقُطْبِ- فَأَسْرِعُوا إِلَى أَمِيرِكُمْ- وَ بَادِرُوا جِهَادَ عَدُوِّكُمْ «إِنْ شاءَ اللّهُ»
وجيف:نوعى راه رفتن كه در آن شتاب و اضطراب وجود دارد.
عيانه:ديدن آن.
عنف:ضدّ نرمى و مدارا
فلتة:ناگهانى،و بدون فكر و انديشه قلع النزل باهله:آب و هواى خانه به ساكنانش نساخت،و باعث تنفر طبع آنان شد،پس براى جاى دادن آنان در خود صلاحيت نداشت.
اتيح:قدرت و توانايى بر او پيدا شد قلعوا به:اهلش در آن استقرار نيافتند و ثبات نگرفتند جاشت القدر:ديگ به جوش آمد مرجل:ديگ مسى
«از بندۀ خدا على(علیه السلام)فرمانرواى مؤمنان به مردم كوفه يارى كنندگان بزرگوار و مهتران عرب،پس از حمد خدا و درود بر پيامبر اكرم من اكنون آن چنان شما را از امر عثمان آگاه مىكنم تا ببينيد آنچه را كه در بارۀ وى مىشنويد:مردم، موقعى عثمان را مورد طعن و سرزنش قرار داده بودند كه من از مهاجران بودم و بسيار خواستار خوشنودى جامعه از او بودم و كمتر وى را سرزنش مىكردم،اما طلحه و زبير،آسانترين رفتارشان در بارۀ او،تندروى و آهستهترين آوازشان بسيار رنجآور بود،و عايشه نيز بطور بىسابقه بر او خشم گرفت،بنا بر اين گروهى بر او شوريدند و وى را به قتل رساندند،سپس بدون اكراه و اجبار بلكه با ميل و اختيار با من بيعت كردند.بهوش باشيد كه سراى هجرت از اهلش خالى و اهلش از آن دور شدهاند،و مانند جوشيدن ديك به جوش و خروش آمده و آشوب بر مدار تباهكارى خود قرار گرفته است،پس به سوى فرمانرواى خود بشتابيد و براى جنگ با دشمنان بكوشيد، «إِنْ شاءَ اللّهُ » .»
اين نامه را حضرت در وقتى نوشت كه بر سرچشمۀ آب گوارايى در بين راه بصره فرود آمده بود،و همراه فرزندش امام حسن و عمّار ياسر آن را ارسال فرمود،رحمت خدا بر او باد.
امام(علیه السلام)در آغاز سخنان خود اهل كوفه را ستوده است تا ايشان را به منظور جنگ با اهل بصره،به يارى خود وادار كند،آنان را بطور استعاره جبهۀ
انصار خوانده تا خاطر نشان كند كه آنها در عزت و شرافت و برترى و بزرگوارى نسبت به بقيۀ انصار مانند پيشانى نسبت به بقيۀ صورت مىباشند،و نيز واژۀ سنام را براى آنان استعاره آورده است تا بفهماند،همچنان كه كوهان شتر در بلندى قرار دارد و مايۀ شرافت تمام بدن وى مىباشد مردم كوفه نيز در ميان عرب برترى و شرافتشان به اسلام بيشتر و قوتشان در دين زيادتر است.
مرحوم قطب الدين راوندى گفته است،جبهۀ انصار يعنى جمعيت آنان، و سنام العرب يعنى علوّ و برترى آنان و كسانى از آنها كه بلندى و رفعت حقيقى را به دست آوردهاند،اين معنا با آنچه كه در بالا ذكر كرديم نزديك به هم است، جز اين كه معناى حقيقى اين دو لفظ نيست،زيرا يكى از علامتهاى معناى حقيقى آن است كه متبادر به ذهن باشد و حال آن كه اين دو معنا متبادر نيست .
اما بعد...عيانه ،در اين جا،امام شبهۀ قتل عثمان را كه اصحاب جمل و اهل شام و بطور كلى،كسانى كه مىخواهند فساد به وجود آورند،بر سر زبانها انداخته بودند،و حتى مايۀ تمام آشوبها در اسلام قرار گرفته بود،ذكر كرده و پاسخ آن را نيز داده است:
حتى يكون سمعه كعيانه ،اين جمله كنايه از آن است كه مطلب را براى آنان كه آن زمان را درك نكرده بودند بطور كامل روشن و مو شكافى فرموده است.
ان النّاس طعنوا عليه ،اشاره به علت قتل عثمان فرموده است كه مردم به علت بدعتهايى كه انجام داده بود او را مورد سرزنش قرار دادند و از او انتقام گرفتند و ما در گذشته بسيارى از خلافها را كه عثمان انجام داده بود و مردم بر او عيب مىگرفتند،ذكر كرديم،در حقيقت اين گفتار،مانند مقدمهاى است براى پاسخ از آنان كه قتل عثمان را نسبت به وى دادهاند،و نيز سخن حضرت: فكنت
رجلا...عتابه ،مانند مقدّمۀ اول و صغراى قياس مضمر از شكل اول مىباشد و استدلال مىكند بر آن كه او از همۀ مردم در مورد قتل عثمان بىگناهتر است.
معناى اين گفتار امام اكثر استعتابه،آن است كه بسيار از او خواستم كه به خود آيد و برگردد به سوى آنچه كه مورد رضايت مردم است و اقلّ عتابه،كمتر چيزهايى را كه از او مىديدم برويش مىآوردم.خليل مىگويد:عتاب آن است كه طرف را از روى جرأت و فخر فروشى مورد خطاب قرار دهى،و خلاف موجود را گوشزدش كنى.امام كمتر به سرزنش او مىپرداخت بلكه در امور مهمتر از آن او را مورد خطاب قرار مىداد و از او مىخواست كه رضايت مردم را جلب كند تا از وى دفاع كنند و آتش آشوب را خاموش سازند،و يا اين كه جماعتى مثل مروان و غير او دور عثمان را گرفته بودند كه هر گاه حضرت از روى دوستى و صميميّت مطلبى را به او مىگفت اطرافيان به غرض حمل مىكردند و او را نسبت به امام(علیه السلام)مكدّر مىساختند،احتمال سوم در معناى عبارت:من بيشتر رضايت او را جلب مىكردم و سرزنش كنندۀ او را از اين عمل باز مىداشتم،و تقدير كبراى قياس اين است:هر كس از مهاجران،با عثمان چنين باشد،در مورد خون او،بىتقصيرترين مردم و معذورترين آنان،در دورى از قتل وى خواهد بود.
و كان طلحة و الزبير...غضب ،اين جمله نيز نخستين مقدمه از قياس مضمرى است كه حضرت به منظور تبرئۀ خود،از خون عثمان كه دشمنانش از قبيل طلحه،زبير و عايشه و جز آنان،بر او بسته بودند،به آن استدلال فرموده است.و با اين بيان كه آسانترين رفتارشان تندى و آهستهترين آوازشان رنج آور بود،كنايه از آن است كه اين دو نفر در فراهم كردن قتل عثمان بسيار سعى و كوشش داشتند و دستاندر كار آن بودند،و مادر خطبههاى قبل مقدارى از شرح حال طلحه را با عثمان بيان كرديم كه مردم را عليه وى شورانيد و يارانش را از يارى او باز
داشت و روايت شده است كه عثمان موقعى كه در محاصره بود مىگفت:واى بر من از پسر حضرميّه يعنى طلحه،ديروز چقدر به او دينارهاى طلا بخشيدم ولى او،امروز مىخواهد خون مرا بريزد و مردم را عليه من تحريك مىكند، خدايا او را به مقصودش مرسان و سزاى ستمگريش را بر او وارد كن،و نقل شده است كه وقتى عثمان مهاجمان را مانع شد و نگذاشت از در خانهاش وارد شوند،طلحه آنها را از در خانۀ يكى از انصار هدايت كرد و از آن جا آنان را به پشت بام برد و توانستند خانۀ عثمان را در محاصره قرار دهند،و نيز نقل شده است كه مروان در جنگ جمل گفت:به خدا سوگند از طلحه در بارۀ خون عثمان انتقام خواهم گرفت و هر گاه او را ببينم به قتلش مىرسانم و بالاخره روزى تيرى رها كرد و،وى را كشت،و در بارۀ زبير نيز نقل شده است كه پيوسته مىگفت:بكشيد عثمان را كه دينتان را دگرگون كرده است،بعضى به او گفتند:
پسرت كه دم در،از او حمايت مىكند؟گفت به خدا قسم راضيم كه عثمان كشته شود اگر چه پسرم پيشمرگ او شود،خلاصه اين كه حال اين دو نفر در وادار كردن مردم به قتل عثمان چيزى است كه جملگى برآنند اما از عايشه نقل شده است كه دمادم مىگفت نعثل (1)را بكشيد خدا نعثل را بكشد ،و اما خشمى كه عايشه بطور بىسابقه نسبت به عثمان پيدا كرد،دليل ظاهرش آن است كه وى اموال مسلمانان را در اختيار بنى اميه و خويشان نزديك خود قرار داده بود، كه ساير مردم را نيز،همين امر بر او بدبين كرد،و عليه او برخاستند،و بدعتهاى ديگر هم،اين مطلب را كمك مىكرد،روايت شده است،كه روزى عثمان بر منبر بالا رفته بود،در حالى كه جمعيت فراوان در مسجد نشسته بودند،عايشه از پشت پرده با دست خود يك جفت نعلين و پيراهنى را نشان داد و گفت:اينها
1) نعثل نام يهودى ريش دراز احمقى بود،در مدينه كه عايشه عثمان را به او تشبيه كرده بود.(مترجم)
كفشها و پيراهن رسول خداست كه هنوز كهنه نشده اما دين او را عوض كرده و سنت وى را تغيير دادهاى و سخنان تند و درشتى به او گفت،عثمان نيز پاسخ وى را همچنان با درشتى داد،و اين عمل و گفتار عايشه،از مهمترين عللى بود كه مردم را به قتل عثمان واداشت،اجمالا وادار ساختن اين سه شخصيت مردم را به كشتن عثمان آن چنان مشهور است كه نيازى به توضيح ندارد.
گفتيم جملۀ صدر مطلب نخستين مقدمۀ قياس است،و اكنون مقدمۀ دوم يعنى كبراى قياس چنين فرض مىشود:هر كس چنين باشد و حالتى مثل اين سه نفر داشته باشد به داخل شدن در قتل عثمان و وادار كردن مردم بر آن سزاوارتر است.
فاتيح له قوم فقتلوه ،از اين عبارت چنان برمىآيد كه حضرت اجتماع مردم بر كشتن عثمان را به مقدرات الهى نسبت مىدهد تا به اين دليل ذهنهاى مردم را از نسبت دادن آن به خودش منصرف سازد،و قطب راوندى در شرح خود گفته است اين كه امام جمله را به صورت مجهول آورده و آن را نسبت به خدا،يا شيطان نداده به اين دليل بوده است كه دو گروه را،راضى و خشنود كند.
و بايعنى...مخيرين ،اين جمله مقدمۀ اول قياس مضمرى است كه در آن استدلال شده بر آن كه اصحاب جمل از بندگى خدا خارج شده و به مكر و فريب گراييدند و پيمان شكنى كردند و در امرى داخل شدند كه خداوند مىفرمايد:
«وَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ» (1)»و نيز مىفرمايد: «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ» (2)»و تقدير
كبراى استدلال اين مىشود كه مردم با هر كس از روى ميل و اختيار بيعت كردند،روا نيست بيعت او را نقض كنند و با او از در جنگ در آيند به دليل اين دو آيه كه ذكر شد.
در نسخۀ مرحوم رضى عبارت امام مستكرهين به كسر«را»آمده است يعنى ناخوش دارندگان،وقتى مىگوييم استكرهت الشيئى،يعنى آن را خوش نداشتم .
و اعلموا...المرجل ،امام(علیه السلام)در اين سخن اهل كوفه را آگاه مىكند كه مردم مدينه،از اين كه شما براى آشوب و جنگ با من آمدهايد،پريشان حال و نگرانند،و مىخواهد بگويد كه همچون برادران با ايمان خود به امامشان بپيوندند،احتمال مىرود كه منظور از دار الهجره،سرزمينهاى اسلامى باشد،و واژۀ قلع كنايه از اين باشد كه مردم تمام سرزمينهاى اسلامى از اين آشوبگرى در اضطرابند و دلهايشان از گسترش يافتن آن مشوش مىباشد،و دلهاى مردم را به سبب ناراحتى و جنب و جوش در اين فتنه،تشبيه به ديگ در حال جوش كرده و از اين رو،واژۀ جيش را كه به معناى غليان است براى آن استعاره آورده است، و با ذكر آشوب و جنگ و اين كه فتنه بر مدار خود قرار گرفته است مردم را براى مبارزه عليه آن كوچ داده و از اين رو دستور مىدهد كه به سوى فرمانروايشان كه خود حضرت است بشتابند و براى جهاد با دشمن شتاب كنند،و پيش از اين دانستى كه وجه استعارۀ سنگ آسياب براى جنگ،آن است كه جنگ در گردش خود اهلش را مىچرخاند و نابود مىكند،چنان كه سنگ آسياب دانه را مىگرداند و آرد مىكند.توفيق از خداست.
وَ جَزَاكُمُ اللَّهُ مِنْ أَهْلِ مِصْرٍ عَنْ أَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ- أَحْسَنَ مَا يَجْزِي الْعَامِلِينَ بِطَاعَتِهِ- وَ الشَّاكِرِينَ لِنِعْمَتِهِ- فَقَدْ سَمِعْتُمْ وَ أَطَعْتُمْ وَ دُعِيتُمْ فَأَجَبْتُمْ
«خداوند به شما كه مردمى شهرنشين هستيد،از ناحيۀ خاندان پيامبرتان بهترين پاداشى دهد كه به عاملان و مطيعان خود و سپاسگزاران نعمتهايش عطا مىكند،زيرا كه شنيديد و اطاعت كرديد،و دعوت را پاسخ مثبت داديد .»
گويا خطاب به اهل كوفه است و از اين رو حرف من براى بيان جنس از ضمير منصوب در جزا كم مىباشد و براى آنان از خدا درخواست مىكند كه به آنها به علت يارى كردن از خاندان پيامبر و سپاسگزارى از نعمت وى،بهترين پاداش را عنايت فرمايد.
فقد سمعتم ،امر خدا را شنيديد و آن را اطاعت كرديد،و براى يارى دينش دعوت شديد آن را پذيرفتيد.مفعولهاى اين چند فعل حذف شده زيرا منظور ذكر اعمال و كارهاست و توجهى به تعيين مفعول نيست علاوه بر آن از فحواى سخن، مفعول شناخته مىشود كه نداى الهى امام(ع مىباشد).
يَا؟شُرَيْحُ؟ أَمَا إِنَّهُ سَيَأْتِيكَ مَنْ لاَ يَنْظُرُ فِي كِتَابِكَ- وَ لاَ يَسْأَلُكَ عَنْ بَيِّنَتِكَ- حَتَّى يُخْرِجَكَ مِنْهَا شَاخِصاً وَ يُسْلِمَكَ إِلَى قَبْرِكَ خَالِصاً- فَانْظُرْ يَا؟شُرَيْحُ؟ لاَ تَكُونُ ابْتَعْتَ هَذِهِ الدَّارَ مِنْ غَيْرِ مَالِكَ- أَوْ نَقَدْتَ الثَّمَنَ مِنْ غَيْرِ حَلاَلِكَ- فَإِذَا أَنْتَ قَدْ خَسِرْتَ دَارَ الدُّنْيَا وَ دَارَ الْآخِرَةِ-.
أَمَا إِنَّكَ لَوْ كُنْتَ أَتَيْتَنِي عِنْدَ شِرَائِكَ مَا اشْتَرَيْتَ- لَكَتَبْتُ لَكَ كِتَاباً عَلَى هَذِهِ النُّسْخَةِ- فَلَمْ تَرْغَبْ فِي شِرَاءِ هَذِهِ الدَّارِ بِدِرْهَمٍ فَمَا فَوْقُ- وَ النُّسْخَةُ هَذِهِ «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» هَذَا مَا اشْتَرَى عَبْدٌ ذَلِيلٌ مِنْ عبد قَدْ أُزْعِجَ لِلرَّحِيلِ- اشْتَرَى مِنْهُ دَاراً مِنْ دَارِ الْغُرُورِ- مِنْ جَانِبِ الْفَانِينَ وَ خِطَّةِ الْهَالِكِينَ- وَ تَجْمَعُ هَذِهِ الدَّارَ حُدُودٌ أَرْبَعَةٌ- الْحَدُّ الْأَوَّلُ يَنْتَهِي إِلَى دَوَاعِي الْآفَاتِ- وَ الْحَدُّ الثَّانِي يَنْتَهِي إِلَى دَوَاعِي الْمُصِيبَاتِ- وَ الْحَدُّ الثَّالِثُ يَنْتَهِي إِلَى الْهَوَى الْمُرْدِي- وَ الْحَدُّ الرَّابِعُ يَنْتَهِي إِلَى الشَّيْطَانِ الْمُغْوِي- وَ فِيهِ يُشْرَعُ بَابُ هَذِهِ الدَّارِ- اشْتَرَى هَذَا الْمُغْتَرُّ بِالْأَمَلِ مِنْ هَذَا الْمُزْعَجِ بِالْأَجَلِ- هَذِهِ الدَّارَ بِالْخُرُوجِ مِنْ عِزِّ الْقَنَاعَةِ- وَ الدُّخُولِ فِي ذُلِّ الطَّلَبِ وَ الضَّرَاعَةِ- فَمَا أَدْرَكَ هَذَا الْمُشْتَرِي فِيمَا اشْتَرَى مِنْهُ مِنْ دَرَكٍ- فَعَلَى مُبَلْبِلِ أَجْسَامِ الْمُلُوكِ وَ سَالِبِ نُفُوسِ الْجَبَابِرَةِ- وَ مُزِيلِ مُلْكِ الْفَرَاعِنَةِ- مِثْلِ ؟كِسْرَى؟ وَ؟قَيْصَرَ؟ وَ؟تُبَّعٍ؟ وَ؟حِمْيَرَ؟- وَ مَنْ جَمَعَ الْمَالَ عَلَى الْمَالِ فَأَكْثَرَ- وَ مَنْ بَنَى وَ شَيَّدَ وَ زَخْرَفَ وَ نَجَّدَ- وَ ادَّخَرَ وَ اعْتَقَدَ وَ نَظَرَ بِزَعْمِهِ لِلْوَلَدِ- إِشْخَاصُهُمْ جَمِيعاً إِلَى مَوْقِفِ الْعَرْضِ
وَ الْحِسَابِ- وَ مَوْضِعِ الثَّوَابِ وَ الْعِقَابِ- إِذَا وَقَعَ الْأَمْرُ بِفَصْلِ الْقَضَاءِ «وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْمُبْطِلُونَ» - شَهِدَ عَلَى ذَلِكَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ أَسْرِ الْهَوَى- وَ سَلِمَ مِنْ عَلاَئِقِ الدُّنْيَا
شريح كيست؟شريح بن حارث كندى كه عمر،وى را به قضاوت مسلمين در كوفه نصب فرمود و از آن زمان پيوسته تا هفتاد و پنج سال به اين امر مشغول بود،و در اين ميان فقط دو،يا چهار سال قضاوت وى تعطيل بود،در زمان فتنه و آشوب عبد اللّه زبير از قضاوت استفعا داد،حجاج هم استعفاى وى را پذيرفت.
بيّنه:دليل و گواه شخص من البلده:از شهر كوچ كرد خطّه:زمينى كه انسان دورش را خط مىكشد و آن را علامت گذارى مىكند تا در آن جا خانهاى بسازد و خطط الكوفه و البصره يعنى زمينهاى ميان كوفه و بصره مردى:هلاك كننده ضراعه:مصدر ثلاثى،ضرع ضراعة:خوار شد و خضوع كرد درك:نتيجۀ كار بد زخرف:ساختمان را با طلا و جواهرات زينتكارى كرد.
نجّد:زمينش را آرايش داد.
بلبله:تزلزل و درهم و بر هم شدن،چيزى را چنان تباه كردن كه از حدّ سود برى بيرون شود.
كسرى:لقب پادشاهان ايران بود،و براى هر كدام از آنها حكم اسم جنس دارد.
قيصر:لقب پادشاه روم بود تبّع:پادشاهان يمن مىباشند.
حمير:رئيس قبيلهاى از يمن بود،حمير بن سبا بن يشحب بن يعرب بن قحطان شيّد:ساختمان را بالا برد.
تنجيد:آراستن با فرش و غير آن.
اعتقد المال و الضيعه:آن را به وجود آورد.
نقل شده است كه شريح در زمان حكومت حضرت خانهاى به هشتاد دينار براى خود خريده بود،اين گزارش كه به امام رسيد،او را احضار كرد و فرمود:به من خبر رسيده است كه تو،خانهاى به هشتاد دينار خريدهاى،قبالهاش را نوشتهاى و بر آن گواه و شهود گرفتهاى،شريح پاسخ داد:آرى چنين است،
امام نگاه خشم آلودى به وى افكند،و فرمود:
«اى شريح بهوش باش كه به همين زوديها كسى به سراغت خواهد آمد كه نه به قبالهات نگاه كند و نه از شهودت مىپرسد بلكه تو را از آن خارج مىكند و تنها تحويل به قبرت مىدهد.اى شريح بنگر كه مباد اين خانه را از غير مال خودت خريده باشى يا بهايش را از غير دسترنج حلال خودت پرداخته باشى كه هم در دنيا و هم در آخرت خود را زيانكار كردهاى،آگاه باش،اگر در هنگام خريد خانه نزد من آمده بودى نسخۀ قباله را بدين گونه مىنوشتم،تا ديگر در خريد خانه حتى به بهاى يك درهم يا بيشتر،علاقه به خرج ندهى،نسخۀ سند اين است:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» اين است آنچه كه بندهاى ذليل از كسى كه در حال كوچ است خريدارى كرده است،خانهاى از سراى غرور،در محلۀ فانى شوندگان،و در كوچۀ هالكان خريدارى كرد،اين خانه به چهار حدّ منتهى مىشود،حد نخستين،به آفات و بلاها،حد دوم به عزاها و مصيبتها،حد سوم به هوا و هوسهاى هلاكتزا و حد چهارم به شيطان گمراه كننده منتهى مىشود و در خانه هم،از همين جا باز مىشود،اين خانه را مغرور آرزوها،از كسى كه پس از مدت كوتاهى از اين جهان رخت بر مىبندد،به مبلغ خروج از عزت قناعت و دخول در ذلت دنيا پرستى خريدارى كرده و هر گونه عيب و نقص و كشف خلافى كه در اين معامله واقع شود به عهدۀ بيمارى بخش اجسام پادشاهان و گيرنده جان جباران و زايل كنندۀ سلطنت فرعونها همچون كسرا،قيصر،تبّع،و حمير مىباشد،و به عهدۀ كسانى كه ثروت را گردآورى كردند و بر آن افزودند و آنها كه بنا كردند و محكم ساختند طلاكارى كردند و زينت دادند،انداختند و نگهدارى كردند و به گمان خود براى فرزندان باقى گذاردند همانها كه همگى به پاى حساب و محل ثواب و عقاب رانده مىشوند هنگامى كه فرمان داورى و قضاوت الهى رسيده باشد، «وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْمُبْطِلُونَ» (1)»شاهد اين قباله،عقل است،آن گاه كه از تحت تأثير هوا و هوس خارج شود و از علايق دنيا،جان سالم بدر برد.»
1) سورۀ مؤمن(40) [1]قسمتى از آخر آيۀ(76)،يعنى:و بيهودگان در آن جا به زيان برسند.
منظور امام از اين سخنان آن است كه مخاطبش را از متاعهاى دنيا و اعتماد به افزونيهاى آن باز دارد،و پيش از آن كه شريح را توبيخ و سرزنش كند از او نسبت به كارى كه انجام داده اعتراف مىگيرد چنان كه مىفرمايد: بلغنى تا شهودا ،و فعل كان در قول شريح: قد كان ،تامّه است و با يادآورى مرگ و وعدۀ آمدن آن كه مىآيد و او را از اين سرا و بقيه تعلقات دنيا به بيرون كوچ مىدهد و تنها و برهنه به قبرش مىسپارد،او را از دوستى دنيا و طلب كردن بر حذر داشته است و سپس او را از ناخالص بودن بهايى كه در برابر خانه پرداخته است بيم مىدهد كه مبادا از راه حرام و رشوهگيرى در مقابل احكام،به دست آورده باشد، زيرا با فرا رسيدن قاصد مرگ دنيا از دستش مىرود،و به سبب گناهانى كه از حرامخوارى گريبانگيرش مىشود مبتلا به زيان اخروى و محروم شدن از نعمتهاى بىپايان آن مىشود ،ابتعته و اشتريته به يك معناست،آن را خريدارى كردى،و كلمۀ أما بدون تشديد هم روايت شده است.
اين جا در سخن امام پرسشى پيدا شده است كه وقتى انسان به خانهاى كه بهايش يك درهم باشد رغبتى نكند به طريق اولى در مورد بالاتر رغبت ندارد، پس چرا امام فرموده است در قيمت اين خانه به يك درهم و بيشتر از آن رغبت نخواهد كرد.
پاسخ دادهاند كه چون درهم در اين مقام كمترين چيزى است كه تملك مىشود منظور آن است كه اگر بخواهى آن را بخرى به هيچ نخواهى خريد چه جاى بالاتر كه اصلا جاى ذكر آن نيست،در شعر متتبّى نيز تركيبى شبيه اين آمده است:
و من جسدى لم يترك السقم شعرة فما فوقها الا و فيها له فعل (1)
1) بيمارى در جسد من يك مو،فرو گذار نكرده مگر آن كه اثرى در آن گذارده است تا چه رسد به بالاتر از يك مو.
كه قياس، فما دونها است،اما براى تفهيم معنايى كه ذكر شد به اين طريق بيان كرده است .
در نسخهاى كه امام به عنوان سند خانه نوشته است چند نكته وجود دارد:
1-نخست اين كه خريدار را به صفت عبوديت و ذلت اختصاص داده است تا فخر و مباهاتى را كه ممكن است به خاطر خريدن اين منزل براى او پيدا شود بشكند.
2-فروشنده را كه بزودى خواهد مرد بطور مجاز مرده خوانده از باب اطلاق آنچه بالفعل است بر آنچه كه بالقوه مىباشد و از باب اين كه مقتضى را نازل منزلۀ واقع فرض كرده است تا وى را از مرگ بيم دهد و براى كوچ كردن به سراى آخرت آمادهاش كند،و اين معناى اخير يا ترشيح استعاره است و يا اشاره به بيدارى او و توجهش به واردات و بيماريها و تمام امورى كه باعث عبرت است مىباشد.
3-سراى غرور كنايه از دنياست از آن رو كه مردم به آن مغرور مىشوند و با داشتن زخارف دنيوى از آنچه بعد از آن وجود دارد غفلت مىكنند،عبارت من جانب الفانين اخص از دار الغرور است و همچنين خطة الهالكين اخصّ از جانب الفانين مىباشد چنان كه در كتابهاى بيع و تجارت عادت بر اين است كه كه نخست به ذكر اعمّ آغاز مىكنند و سپس به امورى مىپردازند كه خاص هستند و مبيع را مشخص و معين مىكنند،اگر چه در اين جا،غرض تخصيص بعد از تعميم نيست بلكه مراد يادآورى حال آنهاست كه رفتنى هستند و از طرفى در اين خانهاى كه ساكنند آن را براى خود علامتگذارى كردهاند .
4-نكتۀ چهارم در نسخۀ قباله آن است كه حدود چهارگانۀ آن خانه را كنايه از امور نامطلوبى قرار داده است كه سرانجام دنيا به آن منتهى مىشود.حد اول را منتهى به اسباب و علل آفات دانسته و با اين مطلب اشاره به اين
كرده است كه لازمۀ وجود خانه علاقه به امورى است كه باعث كمال خانهدارى مىباشد،از قبيل وجود همسر و خدمتگزار و مركب سوارى و آنچه كه بر اينها مترتب است از وجود فرزندان و كنيزان و نوازندگان و بقيۀ افزون طلبيهاى دنيا كه وجود هر كدام باعث ايجاد نياز به امور ديگرى است آنان كه غنىترند محتاجترند،و همۀ اين امور در معرض آفات و بلاها و امراض و مرگ و ميرها مىباشند و اينها امورى باعث بلاها و گرفتاريهايى هستند و اينها لازمۀ اين خانه است و اين كه امام آن را اولين حد خانه دانست به علت اين است كه خانه نيازمند به آن است.
حد دوم منتهى مىشود به امورى كه باعث مصيبتهاست اين جا نيز اشاره به همان امور نخستين است كه از لوازم و نيازمنديهاى خانه است اما به اعتبار اين كه اين امور در معرض آفات امراض و مرگ و ميرهاست كه لازمهاش مصيبتها مىباشد و چون دواعى آفات مستلزم دواعى مصيبتهاست اين دو امر را پشت سر هم قرار داده است واژۀ دواعى در اين دو حدّ ممكن است به اين اعتبار باشد كه تمايل به اين امور،داعى به فعل و انجام دادن آنهاست و لازمۀ فعل آنها هم آفتها و مصيبتها مىباشد.
حد سوم منتهى مىشود به پيروى هوا و هوس هلاك كننده زيرا كسى كه در دنيا به جستجوى تهيۀ منزل و خانه مىافتد معلوم مىشود به دنيا و وابستگيهايش علاقۀ فراوان دارد،و بدون توجه به امر خداوند از تمايلات شهوانى و نفسانى پيروى مىكند و از مجموعۀ اين مطالب تعبير به هوا و هوس مىشود و روشن است كه اين امر موجب سقوط انسان در دوزخ و هلاكت وى در آن است.
دليل آن كه اين امر را حد سوم دانسته آن است كه خانه و متعلقات آن و آنچه كه انگيزۀ طلب آن مىشود،لازمۀ هوا و هوس و تمايلات طبيعى هلاك
كننده است كه پيوسته هر كدام تأكيد كنندۀ ديگرى است و هر يكى نياز به ديگرى را برمىانگيزد.
حد چهارم منتهى مىشود به شيطان اغواكننده،اين امر را آخرين حد قرار داده است به دليل آن كه دورترين محدودهاى است كه حدود ديگر به آن پايان مىپذيرد،به اين بيان كه شيطان از جهت گمراه كنندگى سرآغاز علاقۀ آدمى به دنيا و انگيزۀ پيروى نفس از هوا و هوس است،شيطان به اين طريق آدمى را گمراه مىكند:معاصى و خلافكاريها و امور شهوانى كه آدمى را از رفتن در راه خدا باز مىدارد در پيش انسان جلوه مىدهد و به او القا مىكند كه اين امور برايش اصلح است.
و منه يشرع باب هذه الدار ،اين جمله اشاره مىكند به اين كه شيطان به منظور گمراه كردن و اغواگريش امورى را كه لازمهاش دنياطلبى و به دست آوردن كالاى بىارزش آن مىباشد،برمىانگيزد و آدمى را وادار مىكند بر آن كه به فكر خريد و به دست آوردن خانه و لوازم و متعلقات آن بيفتد،بنا بر اين شيطان به منزلۀ حد چهارم خانه است و آنچه به سبب اغواگرى او به وجود مىآيد و به آن وسيله باب دخول در دنيا طلبى و خريد و به دست آوردن منزل و خانه باز مىشود،باب آن مىباشد كه در همين طرف حد چهارم واقع است.
اكنون بيانديشيد به نكتههاى ظريف بلاغى،و پندهاى حكمتآميزى كه در اين فراز از سخنان مولى(علیه السلام)وجود دارد و همينها باعث امتياز و برترى آن از گفتههاى ديگران مىباشد.
از جملۀ حكمتها آن است كه اين سخن،دنيا را بطور كامل بىمقدار نشان مىدهد،درهاى طلب آن را بر روى آدمى،مسدود مىسازد و او را به سوى خدا سوق مىدهد و به زهد حقيقى و همراه داشتن آن تشويق مىفرمايد .
5-نكتۀ پنجم در نسخۀ سند خانه آن است كه امام(علیه السلام)خريدار منزل را،
مغرور به آرزو دانست،به اين دليل كه توجه به آرزوى دنيويش او را از آخرت و آنچه كه به خاطر آن آفريده شده غافل كرده است و همين غفلت،انگيزۀ خريد آن خانه شده،و بهاى آن را خروج از عزّت قناعت و دخول در ذلت درخواست و التماس دانسته است زيرا خريد چنين خانه و پرداخت بهاى آن،اين امور را در پى دارد،و دليل اين پىآمد آن است كه اصل آن خانه با توجه به حال شريح،از نياز او بيشتر بود،و هر شخصى كه براى به دست آوردن ما زاد بر نياز خود اقدام كند، از حد قناعت خارج مىشود،به دليل اين كه قناعت عبارت است از راضى بودن و اكتفا كردن بر مقدار ضرورت از مال و آنچه مورد نياز باشد و نيز پيش از اين دانسته شد كه لازمۀ قناعت كم احتياجى به مردم و بىنيازى از آنها مىباشد و عزت قناعت،به خاطر همين امر،براى انسان حاصل مىشود.پس هر كس از قناعت خارج باشد از عزت آن هم بيرون و در ذلت درخواست و التماس پيش مردم داخل است زيرا به اعتبار اين كه از قناعت خارج است نياز زيادى به مردم دارد،و بدين علت در خوارى و التماس از مردم داخل خواهد بود.
هدف از اين تعبير آن است كه انسان را از افزون طلبى و به دست آوردن ما زاد بر نياز دور دارد از آن رو،كه لازمۀ آن،خوارى و ذلت نياز به مردم است.
6-امام در نوشتن اين نسخه از سند خانه،زيان غبن و غرامتى را كه لازمۀ اين معامله است و بايد به مشترى پرداخت شود،بر ذمه ملك الموت قرار داده است تا ديگر مشترى به فكر دريافت آن نباشد و با توجه به اين كه همۀ آرزوها با مرگ به نهايت مىرسد آرزويش را هم از دل بيرون برد،و تنها از كالاى دنيا به اندازۀ نياز اكتفا كند و از ملك الموت بطور كنايه به اين عناوين ياد كرده است:تباه كنندۀ كالبدهاى پادشاهان،و گيرندۀ جانهاى ستمكاران،و از بين برندۀ پادشاهى فرعونها،با گرفتن جانهايشان،و اين كه عدهاى را به عنوان نمونه نام برده است كه مرگ به سراغ آنها رفته،به علت اين است كه شريح را
متوجه كند،تا از چنين آرزوها كه با فرا رسيدن مرگ به پايان مىرسد قطع اميد كند زيرا هنگامى كه آرزوهاى چنين اشخاص دنيادار و پر قدرت با مرگ از بين رفت و غرامتى نگرفتند،پس تو،اى قاضى شرع به اين امر سزاوارتر خواهى بود.
7- و نظر بزعمه للولد ،يكى ديگر از نكاتى كه امام در متن اين نسخه خاطر نشان كرده اين است كه بعضى از علاقهمندان به دنيا به گمان خود مال دنيا را براى فرزندانشان جمع مىكنند،و آن را براى آنها مصلحت مىدانند،و حرف باء،به معناى سببيت است،زيرا گمان وجود انديشۀ اصلح سبب اين عمل شده است .
8-ذكر جمع كردن ملوك و محل اجتماع آنها،كه توقفگاه عرض اعمال و حساب و جايگاه ثواب و عقاب است به سبب اين است كه آدمى را از اين امور و موارد،بيم دهد و در عمل كردن براى آخرت و ايمن شدن از خطرات و شرور آن،تشويق و ترغيب كند.
9- اذا وقع الامر بفصل القضاء ،آن گاه كه فرمان خداوند در دادگاه رستاخيز به قضاوت عادلانه اجراء شود،و حكم ميان اهل حق و باطل فيصله يابد،حقير شدگان در دنيا،به سود خود برسند،و اهل باطل به زيان اعمال ناشايست خويش دچار شوند،آخرين جملۀ امام در اين فراز كه با عبارت و خسر هنالك المبطلون ختم شده از قرآن كريم سوره مؤمن آيه 76 اقتباس شده است .
10-آخرين نكتهاى كه در نسخۀ امام راجع به قبالۀ خانۀ شريح قاضى وجود دارد آن است كه عقل هر گاه از بند هوا و هوس رها شود و از وابستگيهاى دنيا دور باشد،به آنچه در اين نسخه از معايب اين معامله ذكر شده گواهى مىدهد،چرا كه عقل هنگام خالى بودنش از اين وابستگيها،از كدورت باطل پاك است و حق را چنان كه شايسته است مىبيند و بر طبق آن حكم مىكند،اما
اگر اسير دست هوسها و مقهور سلطۀ نفس اماره باشد با ديدۀ سالم به حق نمىنگرد،بلكه با چشمى بر آن نگاه مىكند كه پردۀ تاريكيهاى باطل روشناييش را از بين برده است،پس به دليل آن كه حقيقت را بطور خالص نمىبيند گواهى خالصانه هم بر آن نمىدهد،بلكه شهادت به حقانيت امرى مىدهد كه در ظاهر حق است اگر چه در باطن امر،باطل مىباشد،مثل گواهى دادن به اين كه در طلب مال و منال دنيا مصلحتهايى وجود دارد كه از جمله،پرهيز از تنگدستى آيندۀ خود،و باقى گذاشتن براى فرزندانش،و جز اينها از امورى كه در ظاهر شرع،دليل بر جواز به دست آوردن دنيا و تعلقات آن مىباشد و اگر با ديدۀ حق بين بنگرد مىداند كه جمع آورى ثروت براى اولاد وظيفه او نيست زيرا روزى دهندۀ فرزند،خداى آفرينندۀ او مىباشد و بدست آوردن مال و منال به دليل ترس از تنگدستى،خود تعجيل در فقر و موجب انصراف از امر واجب و توجه به غير آن مىباشد.توفيق از خداست
فَإِنْ عَادُوا إِلَى ظِلِّ الطَّاعَةِ فَذَاكَ الَّذِي نُحِبُّ- وَ إِنْ تَوَافَتِ الْأُمُورُ بِالْقَوْمِ إِلَى الشِّقَاقِ وَ الْعِصْيَانِ- فَانْهَدْ بِمَنْ أَطَاعَكَ إِلَى مَنْ عَصَاكَ- وَ اسْتَغْنِ بِمَنِ انْقَادَ مَعَكَ عَمَّنْ تَقَاعَسَ عَنْكَ- فَإِنَّ الْمُتَكَارِهَ مَغِيبُهُ خَيْرٌ مِنْ مَشْهَدِهِ- وَ قُعُودُهُ أَغْنَى مِنْ نُهُوضِهِ
انهد:برخيز،قيام كن تقاعس:عقب افتادن و فرو نشستن
در اول نامه واژۀ ظل را كه به معناى سايه است استعاره از امرى آورده است كه لازمهاش اطاعت است و آن سالم ماندن از سوز آتش جنگ و رنجهايى است كه از ثمرات و ميوههاى اختلاف مىباشد چنان كه نتيجۀ سايهنشينى راحت شدن از گرماى خورشيد است.
«اگر دشمنان به سايۀ اطاعت و تسليم بازگردند،اين همان است كه ما دوست داريم،و اگر حوادث،آنها را مهيّاى اختلاف و عصيان كرد،پس به كمك مطيعان،با عاصيان بجنگ و با آنان كه پيرو فرمان تو هستند خود را از كسانى كه سستى مىورزند بىنياز ساز،چرا كه سست عنصرها و آنها كه از جنگ كراهت دارند،نبودشان بهتر از حضورشان و نشستنشان سودمندتر از قيامشان مىباشد .»
برخى گفتهاند امير لشكرى كه اين نامه را،حضرت خطاب به او نوشته است،عثمان بن حنيف نمايندۀ او در بصره بوده است،هنگامى كه اصحاب جمل به سرزمين بصره رسيدند و تصميم به جنگ گرفتند،عثمان نامهاى به حضرت نوشت،و وى را از وضع آنان آگاه كرد،امام(علیه السلام)در پاسخ او نامهاى مرقوم فرمود،كه اين بيانات از آن نامه مىباشد.
و ان توافت الامور بالقوم ،يعنى اگر پيش آمدها و اسباب اختلاف و گناه، اهل جنگ جمل را به اين دو امر وادار كند.
فان عادوا...نحبّ ،امام(علیه السلام)مىخواهد افراد جامعه را تحت اطاعت فرمان خود در آورد تا در آينده همۀ آنان را به راه حق بكشاند،كه مقصود شارع نيز همين است و با عبارت فوق اين معنا را خاطر نشان كرده است و اسم اشارۀ فذلك به مصدرى بر مىگردد كه فعل عادوا دليل آن است،و با عبارت فذلك الذى نحب محبوبش را منحصر در بازگشت آنها فرموده است يعنى دوست نمىداريم جز آن را و به اين دليل امير لشكر خود را امر كرده است كه در صورت اختلاف و مخالفتشان،با مخالفان بجنگد و از مطيعان بر عليه مخالفان يارى بجويد،نه از كراهت دارندگان و بهانه جويان و اين امر را دليل آورده است بر آن كه اهل كراهت،اگر در جنگ حضور نداشته باشند بهتر از آن است كه حاضر باشند و نشستن آنان سودمندتر از قيامشان مىباشد،زيرا هنگامى كه مردم شخص بهانهجو و سست عنصر را در ميان خود مشاهده كنند،آنان نيز سست شده و به او اقتدا مىكنند،پس نفعى كه ندارد هيچ،بلكه زيان هم دارد و چنين شخصى براى آن كه ناخشنودى خود را از جنگ توجيه كند مفاسدى براى آن بيان مىدارد كه،جنگ باعث هلاكت مسلمانان مىشود،و از اين قبيل مسائل، چنان كه به اين دليل بسيارى از صحابه و تابعين در جنگهاى جمل و صفين و نهروان از حق منحرف شدند و دست از جنگ كشيدند،پس علاوه بر آن كه
وجود اين اشخاص در جنگ سودى ندارد مفسدۀ بزرگى را هم با خود دارد كه انسانهايى مبارز،به واسطۀ او بيچاره مىشوند،بر خلاف وقتى كه اصلا چنين شخصى در جبهۀ جنگ حضور نداشته باشد،كه فقط سودى ندارد،اما ضررى هم از ناحيۀ او نصيب رزمندگان مسلمان نمىشود.به جاى عبارت خير من مشهده ،در آخر نامۀ حضرت،روايت ديگر خير من شهوده آمده و هر دو كلمه مشهد و شهود مصدر و ثلاثى مجرد است.توفيق از خداوند است.
:وَ إِنَّ عَمَلَكَ لَيْسَ لَكَ بِطُعْمَةٍ وَ لَكِنَّهُ فِي عُنُقِكَ أَمَانَةٌ- وَ أَنْتَ مُسْتَرْعًى لِمَنْ فَوْقَكَ- لَيْسَ لَكَ أَنْ تَفْتَاتَ فِي رَعِيَّةٍ- وَ لاَ تُخَاطِرَ إِلاَّ بِوَثِيقَةٍ- وَ فِي يَدَيْكَ مَالٌ مِنْ مَالِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَنْتَ مِنْ خُزَّانِهِ حَتَّى تُسَلِّمَهُ إِلَيَّ- وَ لَعَلِّي أَلاَّ أَكُونَ شَرَّ وُلاَتِكَ لَكَ وَ السَّلاَمُ
مسترعى:كسى كه مسئول قرار داده شده است طعمه:خوردنى و وسيلۀ رزق و روزى،محل كسب و در آمد رعيّه:فعيل به معناى مفعول است يعنى رعايت شده كه همان رعيت و آنانى هستند كه تحت حكومت مىباشند افتأت،تفتّأت،با همزه:موقعى كه كسى در كارى استبداد و زورگويى به خرج دهد مخاطره:گام نهادن در كارهاى پر خطر و خود را در انجام دادن آن به هلاكت رساندن وثيقه:آنچه كه براى دين مايۀ دلگرمى است.
«فرماندارى براى تو،وسيلۀ آب و نان نيست،بلكه امانتى در گردن توست،و تو،تحت نظر ما فوق خود مىباشى.
حق ندارى در بارۀ رعيت استبداد به خرج دهى،و نه به كار عظيمى اقدام كنى،مگر اطمينان داشته باشى كه از عهدهاش بر مىآيى،اموال خدا،در اختيار
توست،و تو،يكى از خزانهداران او مىباشى كه آن را به من تسليم كنى،و من اميدوارم براى تو فرمانرواى بدى نباشم،و السلام .»
از شعبى نقل شده است كه وقتى امير المؤمنين به كوفه منتقل شد كه اشعث بن قيس از زمان عثمان حكمران سرزمين آذربايجان بود،امير المؤمنين كه زمام امور را به دست گرفت،نامهاى براى آگاهى به او نوشت و اموال آذربايجان را از وى مطالبه كرد و نامه را با زياد بن مرحب همدانى فرستاد و اول نامه از اين جا آغاز مىشود:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» ،نامهاى است از بندۀ خدا،على،فرمانرواى مؤمنان به جانب اشعث بن قيس،پس از حمد خدا و نعت پيامبر،اگر خصلتهاى زشتى در تو نبود،تو در اين امر كه حكمرانى آذربايجان است بر ديگران مقدم بودى و اگر تقواى الهى داشته باشى اميد است عاقبت به خير باشى،ماجراى بيعت مردم با مرا شنيدهاى،طلحه و زبير نخستين بيعت كنندگان با من بودند،اما بدون هيچ دليلى بيعت را شكستند،عايشه را از خانه بيرون كشيدند و او را به منظور جنگ با من به بصره آوردند،پس من با مهاجران و انصار به جانب آنان رفتم، هنگام برخوردمان از آنها خواستم كه از جنگ دست بردارند و به خانههايشان برگردند،آنها نپذيرفتند و نبرد را آغاز كردند اما من پيوسته ايشان را نصيحت مىكردم و سرانجام نسبت به باقى ماندۀ آنها كمال نيكويى را انجام دادم،و بدان كه عمل حكمرانى تو...تا آخر نامه،كه ترجمۀ آن گذشت،اين نامه را عبد اللّه بن ابى رافع،منشى آن حضرت در ماه شعبان سال سى و شش هجرى نوشت.
انّ عملك...بوثيقة ،اين جمله اشاره به قياس مضمر از شكل اول است كه در اين استدلال،حضرت بيان فرموده است كه اشعث حق ندارد رعيت خود
را با زور به كارى وادار سازد،بر خلاف كسى كه او را مسئول قرار داده است و نمىتواند به كار خطيرى از امور مالى و غير آن اقدام كند مگر با دليل از طرف كسى كه وى را بر بندگان،رئيس و بر سرزمينها امين قرار داده است،و جملۀ و انّ عملك تا من فوقك مقدمۀ اول و صغراى قياس را تشكيل مىدهد و تقدير كبراى آن از اين قرار است،هر كس چنين ويژگيهايى داشته باشد حق ندارد بر خلاف ما فوق خود در امرى استبداد به خرج دهد و جز با اطمينان كامل از طرف وى دست به امر با اهميت و خطرناكى بزند و سپس برخى از امورى را كه استبداد و مخاطره در آن روا نيست كه عبارت از ثروت و اموال بلاد اسلام است،شرح داده و بر وجوب حفظ آن به دو امر استدلال فرموده است يكى اين كه مال خداست كه به بندگان با ايمانش عطا فرموده است و دوم آن كه او از طرف امام خزانهدار است تا وقتى كه اموال را پيش او ببرد،و كار خزانهدار هم حفظ و نگهدارى مال است،و اين كه در آن تصرفى نكند مگر با اجازه و دليل مورد اطمينان،كه در پيشگاه خدا به آن استدلال كند.
و اشعث هنگامى كه امير المؤمنين حكومت را به دست گرفت از آن حضرت مىترسيد و يقين داشت كه وى را از فرماندارى بر كنار خواهد كرد، زيرا سابقۀ سوئى در دين داشت و كردارهاى ناپسندى در دين و حرفهاى توهينآميزى در حق حضرت از او صادر شده بود كه در گذشته،ذيل سخن امام:و ما يدريك ما علىّ ممالى (1)،به برخى از آنها اشاره كردهايم .
امام پس از بيان وظيفه و تكليف او،به منظور آرامش خاطرش فرمود:
اميدوارم كه بدترين فرمانروا براى تو نباشم و اين كلام را با لفظ اميدوارى آغاز كرد تا وى را ميان خوف و رجا نگه دارد،و اشعث چون مىدانست كه اگر
1) خ 18،ج 1،صفحه 322.
مخالفت دين كند امام(علیه السلام)بدترين فرمانرواى او خواهد بود و كمال عقوبت را در بارۀ وى انجام خواهد داد،از اين رو اين سخن حضرت او را به طرف دين و عمل بر طبق آن وادار مىكرد.
نقل شده است كه وقتى نامۀ حضرت به او رسيد،برخى از دوستانش را خواست و گفت:على بن ابى طالب مرا به وحشت انداخت و به هر حال مرا،در مورد ثروت آذربايجان مؤاخذه خواهد كرد،بنا بر اين،نزد معاويه مىروم و به او مىپيوندم،دوستانش گفتند:در اين صورت مرگ براى تو از اين كار بهتر است زيرا شهر و ديار و خويشان خود را رها كرده و دنباله رو اهل شام شدهاى،او از اين امر خجالت زده شد،ولى اين گفتۀ او به كوفه رسيد و ميان مردم پخش شد، حضرت نامهاى براى او نوشت و،وى را از اين مطلب توبيخ و سرزنش فرمود و امر كرد كه خدمتش بيايد و نامه را همراه حجر بن عدىّ كندى فرستاد، حجر نامه را پيش او آورد و او را به باد ملامت گرفت و سوگند به خدا داد كه آيا براستى آشنايان خود و اهل شهرت و امير المؤمنين را ترك مىكنى و به اهل شام ملحق مىشوى؟سر به سرش گذاشت تا بالاخره او را با خود به كوفه برد در نخيله كه نزديك كوفه است مال و ثروت خود را خدمت حضرت عرضه كرد،قيمتش به صد هزار درهم،به روايت ديگر چهار صد هزار،رسيد،امام(علیه السلام) تمامش را گرفت،اشعث،امام حسن و امام حسين و عبد اللّه جعفر را واسطه قرار داد كه حضرت مالها را به وى بازگرداند،امام(علیه السلام)سى هزار درهم را به او پس داد،اشعث گفت اين مبلغ مرا،كم است،حضرت فرمود حتى يك درهم زيادتر از اين به تو نمىدهم،به خدا سوگند اگر تمامش را واگذار كنى از همه چيز برايت بهتر است هيچ گمان ندارم كه بر تو حلال باشد و اگر به اين مطلب يقين مىداشتم همين را هم به تو نمىدادم،اشعث با خود گفت:تو كه از راه نيرنگ در آمدى هر چه دادند بگير.توفيق از خداست.
إِنَّهُ بَايَعَنِي الْقَوْمُ الَّذِينَ بَايَعُوا؟أَبَا بَكْرٍ؟ وَ؟عُمَرَ؟ وَ؟عُثْمَانَ؟- عَلَى مَا بَايَعُوهُمْ عَلَيْهِ- فَلَمْ يَكُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَخْتَارَ- وَ لاَ لِلْغَائِبِ أَنْ يَرُدَّ- وَ إِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ- فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا- فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ- بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَى مَا خَرَجَ مِنْهُ- فَإِنْ أَبَى قَاتَلُوهُ عَلَى اتِّبَاعِهِ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ- وَ وَلاَّهُ اللَّهُ مَا تَوَلَّى- وَ لَعَمْرِي يَا؟مُعَاوِيَةُ؟ لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِكَ دُونَ هَوَاكَ- لَتَجِدَنِّي أَبْرَأَ النَّاسِ مِنْ دَمِ ؟عُثْمَانَ؟- وَ لَتَعْلَمَنَّ أَنِّي كُنْتُ فِي عُزْلَةٍ عَنْهُ- إِلاَّ أَنْ تَتَجَنَّى فَتَجَنَّ مَا بَدَا لَكَ وَ السَّلاَمُ
عزله:اسم مصدر از اعتزال است.
تجنّى:آن است كه بر كسى گناهى ببندند كه آن را انجام نداده است.
«همان مردمى كه با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كردند،با همان قيد و شرطها با من بيعت كردند،بنا بر اين نه،آن كه حاضر بود اختيار فسخ دارد و نه آن كه غايب بود،اجازۀ ردّ كردن.شورا،تنها از آن مهاجران و انصار است،اگر ايشان بطور اتفاق كسى را امام دانستند خداوند از اين امر راضى و خشنود است و اگر كسى از فرمان آنان با زور سر نيزه يا از روى بدعت خارج شود او را به جاى خود مىنشانند،پس اگر سرپيچى كند با او نبرد مىكنند،چرا كه از غير طريق اهل ايمان پيروى كرده،و خدا او را در بيراهه رها مىكند.
اى معاويه به جان خودم سوگند اگر با ديدۀ عقل و نه با چشم هوا و هوس بنگرى،خواهى ديد كه من از همه كس در خون عثمان بىگناهترم،و مىدانى كه من از آن بر كنار بودهام،مگر اين كه بخواهى خيانت كنى و چنين نسبتى را به من بدهى،اكنون كه چنين نيست هر جنايت كه مىخواهى بكن، و السلام .»
آنچه در اين مورد ذكر شده قسمتى از نامهاى است كه حضرت به معاويه نوشت و آن را به وسيلۀ عبد اللّه بجلى كه از حكمرانى همدان عزلش كرده بود به شام فرستاد،جملههاى اول اين نامه اين بوده است:پس از حمد خدا و نعت پيامبر،اى معاويه همچنان كه تو در شام هستى بيعت من برگردن تو قرار دارد، زيرا با من همان مردمى بيعت كردند كه...و دنبالۀ آن متصل مىشود به آغاز آنچه در اين مورد ذكر شد،تا جملۀ و ولاّه ما تولى،و به دنبال اين جمله، در اصل نامه اين عبارت مىآيد و همانا طلحه و زبير،با من بيعت كردند و سپس آن را نقض كردند و بيعت شكنى آنان در حكم ارتدادشان بود به اين دليل با آنها به مبارزه برخاستم،تا حق به كرسى نشست،و امر خدا آشكار شد،در حالى كه ايشان كراهت داشتند،پس اى معاويه در امرى داخل شو كه ساير مسلمانان داخل شدند،بدرستى كه بهترين چيز در نظر من براى تو سلامت تو مىباشد، مگر اين كه بخواهى خود را در معرض بلا بيفكنى كه اگر به اين كار دست بياندازى با تو مىجنگم و از خدا براى پيروزى بر تو،يارى مىخواهم.اى معاويه،تو كه كاملا دستت به خون عثمان آلوده است،اكنون در آنچه همۀ مردم داخل شدهاند،داخل شو،و سپس همان مردم را حكم قرار ده،من،تو و آنها را به كتاب خدا دعوت خواهم كرد،اما آنچه را كه تو ادعا مىكنى كه خونخواهى عثمان است چنان است كه مىخواهى بچه را از شيردادن گول بزنى،پس از اين
بيانات در اصل نامه،اين جمله مىآيد: و لعمرى ،به جان خودم سوگند،تا ما بدا لك :هر جنايت كه مىخواهى بكن،و سپس عباراتى مىآيد كه ترجمهاش اين است:بدان كه تو،از آزادشدگانى كه نه سزاوار خلافتند،و نه شايستگى دارند كه طرف شور و مشورت واقع شوند،هم اكنون جرير بن عبد اللّه را كه از اهل ايمان و هجرت است،نزد تو و اطرافيانت فرستادهام و به اين وسيله از تو مىخواهم كه با من بيعت كنى،از خدا،درخواست نيرو و كمك مىكنم.
بر طبق آنچه از اصل نامه نقل شد،فراز: اما بعد...بالشام ،اصل ادّعاست،و جملۀ انه بايعنى...عليه ،مقدمه نخستين استدلال و صغراى قياس مضمر از شكل اول مىباشد و تقدير مقدمۀ كبرى اين است:با هر كه اين قوم بيعت كردهاند،نه شخص غايب حق دارد آن را رد كند و نه حاضر مىتواند كسى غير از آن را كه آنان با او بيعت كردهاند،برگزيند،نتيجۀ قياس اين مىشود:
هيچ كس،خواه غايب و خواه حاضر،حق رد كردن بيعت آنان با امامشان را ندارد،و لازمۀ اين نتيجه آن است كه اين بيعت شامل حاضران و غايبان مىباشد،و اين مطلب از جملۀ فلم يكن...يردّ،فهميده مىشود .
و انما...تولّى ،اين عبارت كبراى قياس را تقرير كرده و حق شورا و اجماع را در انحصار مهاجران و انصار قرار داده است به دليل اين كه ايشان اهل حلّ و عقد امت محمد(صلی الله علیه و آله)مىباشند،پس اگر بر مسألهاى از احكام الهى اتفاق كلمه داشته باشند،چنان كه بر بيعت با آن حضرت متحد شدند و او را امام ناميدند،چنين اتحادى اجماع بر حق و مرضىّ خداوند و راه مؤمنان است كه پيروى از آن،واجب مىباشد،بنا بر اين اگر كسى به مخالفت با آنان برخيزد،و با متهم كردن ايشان يا تهمت زدن به كسانى كه با او بيعت كردهاند،و يا با ايجاد بدعت در دين،از مسير مسلمانان خارج شود،مردم مسلمان او را به راه حق باز مىگردانند،و اگر از
اين امر سرپيچى كند،و راه غير مؤمنان را ادامه دهد،با وى به جنگ پردازند،تا به راه حق بازگردد،و گرنه خداوند،او را به خود واگذارد و بالاخره آتش دوزخ را به وى بچشاند،و چه بد سرانجامى است جهنم،(نمونۀ كامل معاويه است كه از مسير مسلمانان خارج شد و امام على(علیه السلام)را به دست داشتن در قتل عثمان و نسبتهاى نارواى ديگر متهم كرد،و ديگر مخالفت اصحاب جنگ جمل و بدعتى كه در نقض بيعت با آن حضرت به وجود آوردند.) سرانجام معاويه را سوگند مىدهد كه اگر با ديدۀ عقل بنگرد و از هوا و هوس چشم بپوشد او را بىگناهترين فرد در قتل عثمان خواهد يافت،زيرا آن حضرت هنگام كشته شدن عثمان در خانۀ خود قرار داشت و از واقعه بر كنار بود،البته اين كنارهگيرى امام(علیه السلام)پس از آن بود كه مدت مديدى با دست و زبان از او دفاع مىكرد،و هم عثمان را نصيحت مىكرد و هم از مردم مىخواست دست از آزار وى بردارند و چون ديگر سعى و كوشش خود را بىنتيجه ديد، دست برداشت و به خانۀ خود پناه برد .
إلا ان تتجنّى... تا آخر نامه،اين جمله استثناى منقطع است،يعنى مگر اين كه بناحق مرا به گناهى متهم سازى كه بكلّى از آن دورم،كه در اين صورت، هر گناه و جنايتى را كه به ذهنت مىآيد مىتوانى به من نسبت دهى زيرا،باب اختيار براى هر كس باز است.
امير المؤمنين در اين نامه،براى اثبات امامت خود،به اجماع مردم،و نه نص صريح پيامبر،استدلال فرمود،به علت اين كه آنان اعتقاد به نص نداشتند بلكه نزد ايشان،تنها دليل بر نصب امام،همان اجماع مسلمانان بود،پس اگر حضرت به دليل نقلى و نص صريح احتجاج مىكرد آنان نمىپذيرفتند.موفقيت در كارها بسته به لطف خداست.
:أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَتْنِي مِنْكَ مَوْعِظَةٌ مُوَصَّلَةٌ وَ رِسَالَةٌ مُحَبَّرَةٌ- نَمَّقْتَهَا بِضَلاَلِكَ وَ أَمْضَيْتَهَا بِسُوءِ رَأْيِكَ- وَ كِتَابُ امْرِئٍ لَيْسَ لَهُ بَصَرٌ يَهْدِيهِ- وَ لاَ قَائِدٌ يُرْشِدُهُ قَدْ دَعَاهُ الْهَوَى فَأَجَابَهُ- وَ قَادَهُ الضَّلاَلُ فَاتَّبَعَهُ- فَهَجَرَ لاَغِطاً وَ ضَلَّ خَابِطاً وَ مِنْ هَذَا الْكِتَابِ لِأَنَّهَا بَيْعَةٌ وَاحِدَةٌ لاَ يُثَنَّى فِيهَا النَّظَرُ- وَ لاَ يُسْتَأْنَفُ فِيهَا الْخِيَارُ- الْخَارِجُ مِنْهَا طَاعِنٌ وَ الْمُرَوِّي فِيهَا مُدَاهِنٌ
محبّره:آرايش يافته تنميق:زينت دادن نامه هجر يهجر هجرا:موقعى كه شخصى هذيان بگويد،يا در سخن گفتن به فحش و ناسزا پردازد.
لغط:صدا و هياهو خبط:در اصل،حركت نامنظم،و خبط عشواء،به شتر مادهاى گفته مىشود كه بيناييش ضعيف باشد.
مروّى:فكر كننده مداهنه:ظاهر سازى،خود را به كارى راضى نشان دهد و در حقيقت مخالف باشد.
«پس از حمد خدا و نعت پيامبر،اندرزهاى پى در پى تو،به همراه نامۀ تزيين شدهات كه با گمراهيهاى خويش مزين كرده و با سوء رأيت امضاء كردهاى، به من رسيد.
اين نامه از مردى است كه ديدۀ بصيرت ندارد تا باعث هدايتش شود و راهنمايى ندارد،تا ارشادش كند،هواى نفس او را به سوى خود فراخوانده و او
اين دعوت را اجابت كرده و گمراهى او را به طرف خود مىكشاند،و او به دنبالش مىرود،از اين رو،هذيان بسيار مىگويد و در گمراهى،سر گردان است.
در قسمت ديگرى از اين نامه چنين مىگويد:به دليل اين كه بيعت يك بار بيش نيست،تجديد نظر در آن راه ندارد و اختيار فسخ در آن بىمورد است هر كس از اين بيعت،سر بتابد طعنه زننده و عيبجو خوانده مىشود و آن كه در بارۀ ردّ و قبولش ترديد كند اهل شك و نفاق مىباشد .»
اين نامه،پاسخ نامهاى است كه معاويه به آن حضرت نوشته،و صورت نامه چنين بود:از معاوية بن ابى سفيان به على بن ابى طالب:پس از ثناى خدا و نعت پيامبر،اگر بر طبق رفتار ابو بكر و عمر رفتار كنى من با تو جنگى ندارم،و مبارزۀ با تو را جايز نمىدانم،اما آنچه بيعت من را با تو،تباه و ناروا ساخته است كار خطاى تو،در بارۀ عثمان بن عفّان مىباشد،اهل حجاز تا وقتى حكومت بر مردم داشتند كه به حق عمل مىكردند اما موقعى كه حق را ترك كردند،اهل شام بر آنها و ساير مردم حكومت يافتند.
به جان خودم سوگند،دليل تو براى اثبات حقانيّتت بر اهل شام،مانند دليلى كه بر اهل بصره دارى نيست و نيز حجتى كه بر من دارى مثل حجت بر طلحه و زبير نيست،زيرا اهل بصره با تو بيعت كرده بودند، اما شاميان بيعت نكردند،و نيز طلحه و زبير با تو بيعت كردند اما من بيعت نكردم،البته فضيلتى كه در اسلام بر ديگران دارى و خويشاونديت را با پيامبر خدا و نسبتى را كه با هاشم دارى مىپذيرم و مخالفتى با آن ندارم، و السلام.
امام(علیه السلام)در پاسخ وى چنين نوشت:از بندۀ خدا على فرمانرواى مؤمنان به معاويه پسر صخر،پس از حمد خدا و نعت پيامبر،نامهات به من رسيد،نامۀ مردى كه...تا كلمۀ خابطا ،و سپس مىفرمايد:گفتى كه آنچه مايۀ ناروايى
بيعتت با من بوده گناه من در بارۀ عثمان مىباشد،به جان خودم سوگند من در اين قضيّه يكى از مهاجران بودم آنچه آنان انجام مىدادند من هم چنان مىكردم و اين بديهى است كه هيچ گاه خداوند آنها را بر امر خلافى گرد نمىآورد و ديدۀ حق بينشان را كور نمىكند،و اما آنچه خيال كردهاى كه اهل شام حاكم بر اهل حجازند،تو فقط دو نفر مرد از قريشيان شام بياور كه در شوراى اهل حل و عقد شايستگى آنها براى خلافت پذيرفته شود،و اگر چنين امرى در مخيّلۀ خود بپرورى تمام مهاجرين و انصار،تو را تكذيب مىكنند،اما من مىتوانم از قريشيان حجاز چنين دو نفرى براى تو بياورم،و آنچه كه گفتى ميان اهل شام و بصره و ميان خودت و طلحه و زبير،در امر بيعت فرق مىباشد، به جان خودم قسم كه مطلب يكى است و هيچ فرقى در ميان نيست،و امّا فضيلت من در اسلام و خويشاونديم با رسول خدا و موقعيتم در بنى هاشم را نمىتوانى انكار كنى و اگر مىتوانستى بطور قطع انكار مىكردى، و السلام اما بعد فقد أتتنى...بسوء رأيك ،معاويه پس از آن كه پاسخ اين نامۀ خود را از حضرت دريافت كرد و در مقابل استدلالهاى امام،فروماند،دوباره نامهاى پندآميز به حضرت نوشت و به اصطلاح،امام را موعظه و نصيحت كرد،جملۀ بالا آغاز نامهاى است كه حضرت در پاسخ نامۀ پندآميز معاويه مرقوم فرموده است كه چنين آغاز شده بود:«اما بعد،اى على،از خدا بپرهيز،و حسد را از خود دور كن كه اهل حسد سودى نمىبرند،و پيشينۀ نيك خود را با كارهاى ناپسند تازهات فاسد و تباه مساز،زيرا ارزش اعمال بسته به عواقب آن مىباشد، و خود را بيهوده بر آن مدار كه از طريق باطل براى كسى كه ذى حق نيست اثبات حق كنى،زيرا اگر چنين كارى انجام دهى خود را گمراه و عملت را تباه كردهاى،به جان خودم سوگند،سزاوار است كه سوابق نيك گذشتهات تو را
مانع شود از آن كه جرأت پيدا كنى تا خونهاى مردم را بناحق بريزى و آنان را از رعايت كردن حلال و حرام دور كنى،پس سورۀ فلق را بخوان و به خدا پناه ببر از شرّ آنچه آفريده و از شرّ نفس حسودت آن گاه كه به حسد خود عمل كند.خدا دلت را مسدود كند و موى پيشانيت را بگيرد و در توفيق تو شتاب كند كه من خوشبختترين مردم در اين امور هستم.و السلام.» امير المؤمنين در پاسخ اين نامۀ معاويه،نامۀ مورد شرح و تفسير را با اضافاتى كه نقل مىشود مرقوم فرمود: اما بعد فقد اتتنى منك موعظه...بسوء رايك ،و پس از اين جملهها كه در متن نهج البلاغه ذكر شده،اين عبارات بوده است كه ترجمۀ آن ذكر مىشود،و نامهاى از تو آمده است كه بىشباهت به خودت نيست و همين امر تو را بر آن داشت كه بر چيزى بتازى كه سزاوار تو نيست و اگر نبود آگاهيم از حال تو،و از آنچه رسول خدا در بارۀ تو فرموده است،كه ناگزير واقع شدنى است،همانا تو را موعظه و نصيحت مىكردم،اما مىدانم كه موعظهام در كسى كه استحقاق كيفرش حتمى است و از عذاب الهى بيمى ندارد نه بزرگوارانه،به خدا اميدوار و نه بطور جدّى از خدا بر حذر است،تأثيرى ندارد،پس تو را در همان گمراهى و سرگردانى و نادانيت رها مىكنم،اين تو و دنياى در گذر،با آرزوهاى بر باد رفتهات،كه خداوند عالم و قادر،در كمين ستمكاران است،بهوش باش كه من،از آنچه پيامبر خدا در بارۀ تو،و مادر و پدرت فرموده است،آگاهم.و السلام دليل بر آن كه اين نامۀ شماره 7،پاسخ نامۀ نخستين معاويه نيست آن است كه نامۀ اول معاويه مشتمل بر پند و موعظه نبود كه حضرت در پاسخ از آن ياد كرده است،اما مرحوم سيد رضى چنان كه عادتش بر رعايت نكردن اين امور است قسمتى را كه در پاسخ نامۀ اول است به اين نامه افزوده است.اكنون به شرح مورد سخن مىپردازيم:
حضرت در اين نامه گفتههاى معاويه را مورد مذمت و انتقاد قرار داده است.
و واژۀ موصّله يعنى سخنى كه از حرفهاى مردم گرفته شده و با انشايى زيبا نوشته باشند و امام(علیه السلام)آرايشى را كه معاويه به سخنان خود داده بود از گمراهى وى دانسته است،زيرا رنجهايى را كه در مرتّب ساختن نوشتۀ خود به منظور اندرز دادن به امام تحمل كرده بود به اين دليل بود كه اعتقاد داشت، خودش بر حق و امام(علیه السلام)بر خطاست،و روشن است كه اين عقيده،گمراهى و انحراف از مسير الهى مىباشد و نيز چون از روش نامهنگارى بيگانه بوده و نمىتوانسته كلمات بجا،به كاربرد،سخنش با وصلههاى نامناسب و آرايش جاهلانه تنظيم يافته بود،و به اين علت اثر تكلّف در به كار بردن كلمات وى مشاهده مىشد،به اين دليل حضرت نامۀ وى را برخاسته از گمراهيش دانسته است.
امام(علیه السلام)در اين نامه،لفظ بصر،را براى عقل استعاره آورده است،زيرا براى عقل نورى است كه به آن وسيله صور معقولات را درك مىكند چنان كه ديدۀ آدمى با نور خود صور محسوسات را درك مىكند و سپس اين ديدۀ مستعار را كه هدايت كنندۀ او در راه حق مىباشد،از وى سلب كرده است،به اين دليل كه خردش از درك حقايق دين و مقاصد آن و وجوه مصلحتهاى كلى كه مطلوب شارع است،كوتاه بوده است،بنا بر اين براى عقل او،نه،ديدهاى است كه او را در اين امور راهنمايى كند،و نه پيشواى بر حق و يا انديشمند صالحى كه وى را به سوى طريق حق ارشاد كند،و به اين سبب ناچار هر گاه هواى نفسش وى را به خود دعوت كند پاسخ مثبت مىدهد،و انديشههاى ظالمانه و گمراه كنندۀ نفس را كه بر خلاف فرمان الهى است مشتاقانه مىپذيرد و پيروى مىكند و لازمۀ اين امر آن است كه به ژاژخايى و ياوهگويى بپردازد،پس با سر و صدا و
هياهو،حرفهاى ناشايستهاى از وى صادر مىشود و از راه خدا منحرف،و كوركورانه در كوير ضلالت،سرگردان و در دين خدا به بىتقوايى دچار و با ذلّت و خوارى به هلاكت مىرسد.
دو كلمۀ لاغطا و خالطا ،حال مىباشند .
لانها بيعة ،ضمير براى قبل از ذكر است و مرجعش بيعة مىباشد مثل آيۀ قرآن: «فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ» (1)»كه به ابصار برمىگردد،احتمال ديگر آن است كه اين ضمير به مطلبى برمىگردد كه از موقعيت بيعت در سخن امام به دست مىآيد،آن جا كه فرموده است:به جانم سوگند حقيقت امر در مورد بيعت جز نيكى چيزى نيست،يعنى وظيفۀ اهل بصره و شام،و طلحه و زبير نسبت به بيعت من يكى است،خلاصۀ مطلب:همان طور كه بيعت من،براى آنان الزام آور است،براى تو نيز مسئوليت آفرين مىباشد،و سپس با يك قياس مضمر از شكل اول،حجت و دليل مطلب مذكور را بيان فرموده و صغراى آن اين است كه اين بيعت يكپارچهاى است كه به اتفاق اهل حل و عقد از امت محمد(صلی الله علیه و آله) يعنى مهاجرين و انصار تحقق يافته است،و كبراى آن مقدّر است يعنى هر بيعتى كه به اين نحو،واقع شود،مورد تجديد نظر قرار نمىگيرد و كسى را ياراى ترديد در آن نيست،و اين الزام آورى كبرى،از مطالب راجع به بيعت با خلفاى سهگانه معلوم مىشود كه هيچكس نمىتوانست در آن تجديد نظر و اظهار عقيده كند، زيرا مهاجرين و انصار در آن شركت داشتند.
در آخر امر،به بيان حكم آنان كه در بيعت با او احساس وظيفه نمىكنند پرداخته و آنها را دو گروه مىداند:گروهى كه بطور كلى از بيعت خارج شده و در حقانيت آن،طعن و تهمت روا مىدارند،كه واجب است با آنان مبارزه و
1) سوره حج(22)قسمتى از آيه(45) [1]يعنى:گر چه چشم سر اين كافران كور نيست.
جنگ كرد،تا به آن گردن نهند و به اطاعت امام در آيند زيرا مؤمنان و اهل حل و عقد آن راه را انتخاب كردهاند،گروه ديگر آنان كه توقف كرده و در صحت آن شك و ترديد دارند،اينها اهل مداهنهاند كه نوعى از نفاق است و لازمۀ آن،شك در وجوب پيروى مسير اهل ايمان و راه خدا مىباشد.توفيق دهنده خداست.
فرستاد:
:أَمَّا بَعْدُ فَإِذَا أَتَاكَ كِتَابِي فَاحْمِلْ؟مُعَاوِيَةَ؟ عَلَى الْفَصْلِ- وَ خُذْهُ بِالْأَمْرِ الْجَزْمِ- ثُمَّ خَيِّرْهُ بَيْنَ حَرْبٍ مُجْلِيَةٍ أَوْ سِلْمٍ مُخْزِيَةٍ- فَإِنِ اخْتَارَ الْحَرْبَ فَانْبِذْ إِلَيْهِ- وَ إِنِ اخْتَارَ السِّلْمَ فَخُذْ بَيْعَتَهُ وَ السَّلاَمُ
بجلى:منسوب به بجيله است كه نام قبيلهاى مىباشد.
مجليه:از مصدر اجلاء مىآيد،به معناى بيرون راندن از وطن با زور.
مخزيه:پستى و خوارى،مجزيه هم روايت شده:كفايت كننده.
حرب و سلم:هر دو مؤنث به معناى محاربه و مسالمه مىباشند.
نبذ:انداختن و تيراندازى كردن.
«اما بعد،هنگامى كه نامۀ من به دستت برسد،معاويه را وادار كن كه كارش را يكسره كند،و عزمش را جزم كند،و سپس او را مخيّر كن كه يا جنگ آواره كننده را انتخاب كند و يا تسليم و سازشى را كه نشانۀ زبونى و رسوايى است بپذيرد،پس اگر جنگ را اختيار كرد،به سويش تيراندازى كن،و اگر سلم را پذيرفت،از او بيعت بگير،و السلام .»
نقل شده است كه وقتى جرير به عنوان ماموريت براى بيعت گرفتن،نزد معاويه فرستاده شد،آن قدر معاويه او را معطل و سرگردان كرد،تا جايى كه مردم وى را متهم به همكارى با معاويه كردند،و خود گفت:مدتى آن چنان طولانى جرير را نزد خود معطل كردم كه وقتى بخواهد برود،يا گنهكار است، و يا فريب خورده،امروز و فردا كردن معاويه به حدّى رسيد كه مايۀ نااميدى جرير شد،اين بود كه امام(علیه السلام)براى آن كه جواب قطعى را از معاويه بگيرد نامۀ فوق را خطاب به جرير مرقوم فرمود،وقتى دستخط حضرت به جرير رسيد نزد معاويه رفت و آن را برايش قرائت كرد و سپس گفت اى معاويه هيچ دلى بسته و مهرزده نمىشود مگر به سبب گناه،و هرگز چنين قلبى باز نمىشود مگر با توبه،گمانم آن است كه بر دل تو،مهر عدم درك زده شده است،مىبينم تو را كه آن چنان ميان حق و باطل مردد ماندهاى كه گويا انتظار چيزى دارى كه در دست ديگرى است،معاويه گفت: «إِنْ شاءَ اللّهُ» حرف قطعى را در مجلسى با تو خواهم گفت و سپس آغاز كرد به بيعت گرفتن از اهل شام براى خودش،روزى كه از همه بيعت گرفته بود،جرير را ملاقات كرد و به او گفت:اكنون به صاحب خود ملحق شو،و بگو،آمادۀ جنگ باشد،پس جرير به خدمت امير المؤمنين برگشت .
بر طبق مضمون نامه حاصل ماموريت جرير اين بود كه امر معاويه را فيصله دهد و او را وادار كند كه بطور جزم و قطع يكى از دو كار را انتخاب كند،يا آمادۀ جنگ شود كه در نتيجه با اجبار از وطنش بيرون رانده خواهد شد،و يا اين كه تسليم مىشود كه در اين صورت مقهور و ذليل و خوار مىباشد.
ذكر آوارگى از وطن و تحمل خوارى و پستى به هر دو تقدير،از يك طرف تهديد و تخويف معاويه است و از طرف ديگر آگاه كردن وى به اين كه به هر دو فرض،پيروزى با امام است،تا معاويه به هوش آيد،و يا بترسد،سرانجام
به جرير دستور مىدهد كه به فرض پذيرفتن جنگ،به منظور اعلان مبارزه از طرف امام به طرف معاويه تيراندازى كند و رعب و ترس در دل وى بياندازد و بدون ملاحظه و مدارا در مقابل او بايستد چنان كه خداوند در قرآن مجيد مىفرمايد: «وَ إِمّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلى سَواءٍ» (1)و در صورتى كه تسليم شود از او بيعت بگيرد.
1) سوره انفال(8)آيه(57)، [1]يعنى:پس اگر از طايفهاى بيم خيانت داشتى تو هم با عدل و برابرى به آنان حمله كن.
فَأَرَادَ قَوْمُنَا قَتْلَ نَبِيِّنَا وَ اجْتِيَاحَ أَصْلِنَا- وَ هَمُّوا بِنَا الْهُمُومَ وَ فَعَلُوا بِنَا الْأَفَاعِيلَ- وَ مَنَعُونَا الْعَذْبَ وَ أَحْلَسُونَا الْخَوْفَ- وَ اضْطَرُّونَا إِلَى جَبَلٍ وَعْرٍ- وَ أَوْقَدُوا لَنَا نَارَ الْحَرْبِ- فَعَزَمَ اللَّهُ لَنَا عَلَى الذَّبِّ عَنْ حَوْزَتِهِ- وَ الرَّمْيِ مِنْ وَرَاءِ حَوْمَتِهِ حُرْمَتِهِ - مُؤْمِنُنَا يَبْغِي بِذَلِكَ الْأَجْرَ وَ كَافِرُنَا يُحَامِي عَنِ الْأَصْلِ- وَ مَنْ أَسْلَمَ مِنْ؟قُرَيْشٍ؟ خِلْوٌ مِمَّا نَحْنُ فِيهِ بِحِلْفٍ يَمْنَعُهُ- أَوْ عَشِيرَةٍ تَقُومُ دُونَهُ فَهُوَ مِنَ الْقَتْلِ بِمَكَانِ أَمْنٍ- وَ كَانَ؟رَسُولُ اللَّهِ ص؟ إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ- وَ أَحْجَمَ النَّاسُ- قَدَّمَ أَهْلَ بَيْتِهِ- فَوَقَى بِهِمْ أَصْحَابَهُ حَرَّ السُّيُوفِ وَ الْأَسِنَّةِ- فَقُتِلَ؟عُبَيْدَةُ بْنُ الْحَارِثِ؟ ؟يَوْمَ بَدْرٍ؟- وَ قُتِلَ ؟حَمْزَةُ؟ ؟يَوْمَ أُحُدٍ؟- وَ قُتِلَ؟جَعْفَرٌ؟ ؟يَوْمَ مُؤْتَةَ؟- وَ أَرَادَ مَنْ لَوْ شِئْتُ ذَكَرْتُ اسْمَهُ- مِثْلَ الَّذِي أَرَادُوا مِنَ الشَّهَادَةِ- وَ لَكِنَّ آجَالَهُمْ عُجِّلَتْ وَ مَنِيَّتَهُ أُجِّلَتْ- فَيَا عَجَباً لِلدَّهْرِ- إِذْ صِرْتُ يُقْرَنُ بِي مَنْ لَمْ يَسْعَ بِقَدَمِي- وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ كَسَابِقَتِي- الَّتِي لاَ يُدْلِي أَحَدٌ بِمِثْلِهَا- إِلاَّ أَنْ يَدَّعِيَ مُدَّعٍ مَا لاَ أَعْرِفُهُ وَ لاَ أَظُنُّ اللَّهَ يَعْرِفُهُ- وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ حَالٍ- وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ مِنْ دَفْعِ قَتَلَةِ؟عُثْمَانَ؟ إِلَيْكَ- فَإِنِّي نَظَرْتُ فِي هَذَا الْأَمْرِ- فَلَمْ أَرَهُ يَسَعُنِي دَفْعُهُمْ إِلَيْكَ وَ لاَ إِلَى غَيْرِكَ- وَ لَعَمْرِي لَئِنْ لَمْ تَنْزِعْ عَنْ غَيِّكَ وَ شِقَاقِكَ- لَتَعْرِفَنَّهُمْ عَنْ قَلِيلٍ يَطْلُبُونَكَ- لاَ يُكَلِّفُونَكَ طَلَبَهُمْ فِي بَرٍّ وَ لاَ بَحْرٍ- وَ لاَ جَبَلٍ 48 وَ لاَ سَهْلٍ- إِلاَّ أَنَّهُ طَلَبٌ يَسُوءُكَ وِجْدَانُهُ- وَ زَوْرٌ لاَ يَسُرُّكَ لُقْيَانُهُ وَ السَّلاَمُ لِأَهْلِهِ
اجتياح:ريشه كن كردن احد:كوهى در مدينه
هموم:تصميمها حلس:پارچۀ نازكى كه زير جهاز شتر مىگذارند وعر:صعب العبور حوزه:ناحيه،حوزۀ پادشاهى پايتخت و مركز پادشاه است حلف:پيمانى كه ميان مردم بسته مىشود احجام:تاخير كردن در كارى موته:نام زمينى در سرزمين دمشق كه پايينتر از شهر بلقاست.
ادلاء بالشيئى:نزديك شدن به آن نزع عن الامر:از آن كار صرفنظر كرد.
غىّ:گمراهى شقاق:مخالفت زور:زيارت كنندگان جمع زائر يا مصدر به معناى ديدار
«قبيلۀ ما(قريش)خواستند پيامبرمان را بكشند،و ريشۀ ما را بر كنند،غم و اندوه را به جانهاى ما ريختند،و هر بدى كه مىتوانستند در بارۀ ما انجام دادند، گوارايى زندگى را از ما منع كردند،ترس و بيم را همراه ما ساختند،ما را به پناه بردن به كوه صعب العبور مجبور كردند،براى ما آتش جنگ را بر افروختند،پس خداوند اراده كرد كه به وسيلۀ ما،دينش را نگه دارد و شرّ آنان را از حريم آن،باز دارد،مؤمنان ما،در اين راه خواهان ثواب بودند،و كافران ما،اصل و ريشه را حمايت مىكردند و هر كس از قريش كه ايمان مىآورد از ناراحتيهايى كه ما داشتيم در امان بود و اين امر به خاطر هم پيمانها و عشيرههايشان بود كه مورد حمايت قرار مىگرفت و از خطر كشته شدن نيز بدور بود.
هر گاه آتش جنگ شعله مىكشيد و مردم هجوم مىآوردند،پيامبر اكرم خاندان خود را در جلو لشكر قرار مىداد تا اصحابش از آتش شمشير و نيزه مصون بمانند،بدين سبب عبيدة بن حارث در جنگ بدر و حمزه در روز احد به شهادت رسيدند،و جعفر در موته شربت شهادت نوشيد،و كسان ديگرى هم هستند كه اگر مىخواستم نامشان را مىبردم كه دوست داشتند همانند ايشان به شهادت برسند،اما قسمت چنان بود كه زنده بمانند،و مرگشان به تاخير افتاد.
شگفتا از اين روزگار مرا همسنگ كسى قرار داده است كه نه چون من به اسلام خدمت كرده و نه سابقهاى در دين چون من دارد سابقهاى كه هيچ كس مثل آن را ندارد،من سراغ ندارم كسى را كه چنين ادعايى بكند و گمان ندارم خدا هم چنين كسى را بشناسد و در هر حال خداى را مىستايم.
و اما آنچه از من خواستهاى كه قاتلان عثمان را به تو بسپارم،پس در اين باره انديشيدم،ديدم براى من روا نيست آنها را به تو،يا به غير تو بسپارم،و به جان خودم سوگند،اگر دست از اختلاف و گمراهيت برندارى،بزودى خواهى يافت كه همانها به پيكار و تعقيب تو برخواهند خاست،و نوبت نمىدهند كه براى دسترسى به آنان زحمت جستجو،در خشكى و دريا،و كوه و دشت را تحمل كنى،ولى بدان،اين جستجويى است كه يافتنش براى تو ناراحت كننده است و ديدارى است كه ملاقات آن،تو را خوشحال نخواهد كرد،سلام بر آنان كه شايستۀ سلام مىباشند.»
اين نامه گزيدهاى است از نامهاى كه حضرت در پاسخ نامۀ معاويه مرقوم فرمودهاند.نامۀ معاويه از اين قرار بود:از معاوية بن ابى سفيان به جانب على بن ابي طالب:سلام بر تو،همانا من نزد تو،سپاس و ستايش مىكنم خدايى را كه جز او،خدايى نيست،پس از حمد خدا و نعت پيامبر،خداوند محمد(صلی الله علیه و آله)را به علم خويش مخصوص كرد و او را امين وحى خود قرار داد،و به سوى خلق خود فرستاد و از ميان مسلمانان برايش يارانى برگزيد،و او را به وجود آنان تاييد فرمود،مقام و منزلت آنها در نزد رسول خدا به اندازۀ فضيلت و برترى آنان در اسلام بود،پس با فضيلتترين ايشان در اسلام و خيرخواهترينشان براى خدا و رسولش خليفۀ بعد از او،و جانشين خليفۀ وى و سومين خليفه عثمان مظلوم مىباشد،و تو به همۀ آنها حسد بردى و بر تمامشان شورش كردى،و تمام اين مطالب از نگاههاى خشم آلود و گفتارهاى نامربوط و
نفسهاى دردناك و كندى كردنت در بارۀ خلفا،شناخته مىشود و در تمام اين مدّت با زور و اكراه كشانده مىشدى چنان كه شتر مهار شده براى فروش كشانده مىشود،از همه گذشته نسبت به هيچ كس حسد إعمال نكردى به اندازه آنچه نسبت به پسر عمويت عثمان به عمل آوردى،در حالى كه او،به دليل خويشاوندى و مصاهرتش با رسول خدا،از ديگران به اين كه بر وى حسد نبرى سزاوارتر بود،اما رحمش را قطع كردى و نيكيهايش را به زشتى مبدّل ساختى و مردم را بر او شوراندى در نهان و آشكار،كارهايى انجام دادى تا شتر سواران از اطراف بر او حملهور شدند،و اسبهاى سوارى به سوى وى رانده شد و در حرم رسول خدا بر عليه او اسلحه جمع شده در حالى كه با تو در يك محلّه بود به قتل رسيد و تو از ميان خانۀ او هياهوى دشمنان را مىشنيدى اما براى دور كردن آنان از او چه با گفتار و چه با كردار از خود اثرى نشان ندادى، براستى سوگند ياد مىكنم كه اگر تو،در آن روز به دفاع از او مىايستادى و مردم را از قتل او،باز مىداشتى،طرفداران عثمان هيچ فردى از انسانها را در خوبى با تو همسنگ نمىكردند،و اين كار نيك تو از نزد آنها خاطرۀ زشت دورى از عثمان و ستم بر او را كه از تو مىشناختند،بر طرف مىكرد،مطلب ديگرى كه باعث شده است،ياران عثمان را بر تو بد گمان كند آن است كه كشندگان وى را به خود پناه دادهاى،هم اكنون آنها بازوان و ياران و معاونان و دوستان نزديك تو شدهاند و به من چنين گفته شده است كه تو خود را از خون عثمان تبرئه مىكنى، پس اگر راست مىگويى كشندگان وى را به ما تسليم كن تا آنان را به قتل رسانيم و در اين صورت ما از همۀ مردم سريعتر به سوى تو مىآييم،و اگر اين كار را نكنى هيچ چيز در مقابل تو و اصحاب تو بجز شمشير نخواهد بود، سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست،در جستجوى كشندگان عثمان كوهها و ريگستانها و خشكى و دريا را مىگرديم تا اين كه يا خدا آنها را بكشد و يا
ارواحمان را در اين راه به خدا ملحق كنيم،و السلام.
اين نامه را به وسيلۀ ابو مسلم خولانى براى حضرت امير(علیه السلام)به كوفه فرستاد و سپس امام(علیه السلام)در پاسخش اين نامه را ارسال فرمود:از بندۀ خدا على امير المؤمنين به معاوية بن ابى سفيان،اما بعد،برادر خولانى نامهاى از تو براى من آورد كه در آن از پيامبر خدا و هدايت وحى كه به وى انعام فرموده يادآورى كرده بودى،من نيز مىستايم خدايى را كه به وعدۀ خويش در بارۀ او عمل كرد و او را به پيروزى نهايى رسانيد،و سرزمينها را در اختيار او گذاشت و بر دشمنان و بدگويان از قومش غلبهاش داد،آنان كه با او خدعه كردند و به او بد گفتند،و نسبت دروغگويى به او دادند و از روى دشمنى با او ستيزه كردند و براى بيرون راندن او،و يارانش از وطن،با هم همدست شدند و قوم عرب را بر جنگ با او گرد آوردند،و بر او شوراندند،و عليه او،و يارانش،كمال كوشش را به خرج دادند،و تمام امور را برايش واژگونه كردند،تا روزى كه فرمان حق آشكار شد در حالى كه دشمنان ناخشنود بودند،و سختگيرترين اشخاص نسبت به او فاميلش بودند،و هر كه به او نزديكتر،شديدتر بود مگر كسانى كه خدا نگهداريشان كرد،اى پسر هند،روزگار،عجايبى را در خود پنهان داشت كه به وسيلۀ تو آن را آشكار ساخت.آن گاه كه از ابتلاءات و آزمايشهاى خداوند نسبت به پيامبر و خانوادهاش براى ما نوشتى،اقدام به كار ناروايى كردى،چرا كه ما خود از همان اهل ابتلا بوديم،بنا بر اين تو در اين كار مانند كسى هستى كه خرما را به سرزمين هجر (1)،كه مركز آن است ببرد،و يا كسى كه معلم تيراندازى خود را به مسابقۀ با خود دعوت كند،و گفتى كه خداوند براى پيامبرش ياورانى برگزيد و او را با آنها تأييد كرد و مقام و منزلت آنان در نزد آن حضرت به اندازه
1) شهرى است در بحرين،مركز نخلستان خرما،محمد عبده.(مترجم)
فضيلتشان در اسلام بود،و به گمان تو با فضيلتترين آنان در اسلام و خيرخواهترين آنها براى خدا و پيامبرش خليفه ابو بكر صديق و عمر فاروق بود،به جانم سوگند موقعيت اين دو نفر در اسلام عظيم است و مصايب آنها به سبب ناراحتيهايى كه در اسلام متحمل شدند،شديد است،خدايشان رحمت كند و آنان را پاداشى نيكوتر از اعمالشان بدهد،اما تو مطالبى در نامهات نوشتى كه اگر تمام و كامل باشد به تو ربطى ندارد و تو از آن بركنارى،و اگر ناقص و ناتمام باشد به تو صدمه و ضررى ندارد بلكه زيانش بر همان كسانى وارد مىشود كه در آن زمان بودهاند و تو را چه رابطهاى است با صديق؟زيرا صديق كسى است كه حق ما را تصديق كند و بپذيرد،و باطل دشمنان ما را باطل داند،و تو را چه به فاروق؟زيرا فاروق كسى است كه ميان ما و دشمنانمان فرق و امتيازى قائل شود،و نيز يادآور شدى كه عثمان از حيث فضيلت در مرتبۀ سوم است،عثمان اگر نيكوكار بوده است،بزودى پروردگار بسيار آمرزندهاى را ملاقات مىكند،كه گناه را بزرگ نمىبيند و آن را مىآمرزد،به جان خودم سوگند از خدا اميدوارم روزى كه هر كس را به اندازۀ فضيلتش در اسلام و خيرخواهيش نسبت به خدا و پيامبرش پاداش دهد،بهرۀ ما را از همه بيشتر عطا فرمايد زيرا،آن گاه كه محمد(صلی الله علیه و آله)مردم را به سوى ايمان به خدا و توحيد فرا خواند ما اهل بيت،نخستين كسانى بوديم كه به او ايمان آورديم و آنچه را گفت پذيرفتيم و سالها با محروميت بسر برديم و از ميان عرب در روى زمين كسى غير از ما خداى را عبادت نمىكرد.
دنباله اين مطالب به اين جمله آغاز مىشود:
فاراد قومنا...نار الحرب ،و سپس اين عبارات آمده است:و مخالفان در ميان خود پيمان نامهاى عليه ما نوشتند كه با ما غذا نخورند و آب نياشامند و با ما ازدواج و هيچ داد و ستد نكنند.براى ما هيچ امنيّتى در ميان آنان نبود مگر اين كه پيامبر به آنها تحويل داده شود تا او را به قتل رسانند و مثلهاش كنند،پس
ما در امان نبوديم مگر در بعضى اوقات.سپس اين جمله مىآيد: فعزم اللّه...
بمكان امن ،و بعد جملات ديگرى است از اين قرار:اين وضع تا وقتى كه خدا خواست ادامه داشت،و سپس خداوند پيامبرش را دستور به هجرت داد و پس از آن او را به كشتن مشركان امر كرد،و بعد،اين جمله مىآيد: فكان(صلی الله علیه و آله)اذا احمّر البأس...اخّرت ،و سپس به اين مطالب مىپردازد:و خدا صاحب اختيار احسان به آنها و منت گذاردن بر آنان مىباشد به سبب آنچه از اعمال نيك كه از خود باقى گذاشتند و تو غير از آنها كه نام بردى كسى را نشنيدى كه خير خواهتر براى خدا نسبت به اطاعت پيامبر و مطيعتر براى پيامبر در اطاعت از پروردگارش باشد،و نيز صابرتر بر آزار و زيانهاى وارده در هنگام جنگ و ناملايمات با پيامبرش باشد،اما بدان كه در ميان مهاجرين،جز اينها نيز خيرخواهان بسيارى به چشم مىخورند كه تو هم ايشان را مىشناسى،خداى جزاى نيكوترين اعمالشان را به آنان بدهد،علاوه بر اين،تو را چه رسد به اين كه ميان مهاجران نخستين فرق بگذارى و براى آنها درجاتى قائل شوى و طبقات آنان را معرفى كنى؟هيهات اين كار از لياقت تو،دور و از عهدۀ تو خارج است مانند تير نامناسبى كه در ميان بقيه تيرهاى قمار صداى مخالفى سر دهد (1)و همچون محكومى كه در محكمه حكمى صادر كند،اى انسان از خود تجاوز مكن (2)،
1) امام خطاب به معاويه چند ضرب المثل ذكر كرده است كه يكى از آنها اين است:لقد حنّ قدح ليس منها،توضيح آن كه هر گاه تيرى در كمان بر خلاف تيرهاى ديگر باشد صدايش هم مخالف با آنهاست،و اين عبارت براى كسى كه به قومى افتخار مىكند كه از آنها نيست مثل آورده مىشود،و اصلش از عمر خليفه دوم است كه وقتى عقبة بن ابى معيط گفت:آيا تنها من از قريش كشته شوم؟در پاسخش اين جمله را گفت.محمد عبده نهج البلاغه،صفحه 30،ج 3.(مترجم)
2) قف عند حدّك،همان مدرك.(مترجم) شعر ابو طالب: و نسلمه حتى نصرّع حوله و ندهل عن ابنائنا و الحلايل
كم ارزشى و نقص و توانايى خود را بشناس،تو كه جايت آخر صف است چرا خود را جلو مىاندازى؟اگر بيچارهاى مغلوب شود بر تو،زيانى نيست و اگر ظفرمندى هم پيروز شود سودى براى تو ندارد،و تو با شدت در كوير گمراهى روانى و از اعتدال و ميانهروى،بسيار منحرفى،من به تو خوارى روا نمىدارم اما نعمت خدا را بازگو مىكنم و به دنبال اين مطالب،اوّلين عبارات نامۀ حضرت به معاويه تا حملۀ توكّلت كه از نيكوترين نامههاست و بعد مىفرمايد تو در نامهات نوشتى كه براى من و اصحابم جز شمشير نخواهد بود...و تا آنچه در نامۀ معاويه ذكر شد،و سپس از و لعمرى تا آخر نامۀ حضرت آمده است.اين كه مرحوم سيد رضى بسيارى از جملههاى نامۀ امام را در نهج البلاغه نياورده با آن كه در كتابهاى فراوان تاريخى نامههاى امام بطور كامل يافت مىشود،اشتباه بزرگى را مرتكب شده است.
اكنون به شرح خود بپردازيم :
بايد توجه كرد كه امير المؤمنين(علیه السلام)به هر قسمت از نامۀ معاويه پاسخى مفصل داده است و اين فراز از سخنان امام(علیه السلام)مشتمل بر گرفتاريها و آزمايشهايى است كه خود حضرت و نزديكان او از بنى هاشم در راه اسلام متحمل شدند،و فضايلى را كه مؤمنانشان در خدمت به اسلام و كافرانشان در حمايت از اصل نژاد و انسانيت كسب كردند،فصلى از اين نامه پاسخى است از آن،كه معاويه عدهاى را بر ايشان برترى،و ترجيح داد،آن جا كه در صدر نامهاش گفت:خداوند براى پيغمبرش اعوانى از مسلمانان برگزيد و به آن وسيله وى را تاييد فرمود،و نام آنها را ذكر كرد تا آن جا كه گفت سومين شخصيت خليفۀ مظلوم،عثمان است،جواب حضرت در مقابل اين اظهارات معاويه از اين عبارت شروع مىشود: و لعمرى الى لارجو...الأوفر ،كه ترجمهاش گذشت،و اين كلمات اشاره به آن است كه وى با فضيلتترين
جامعه است،زيرا هر گاه بهرۀ افزونتر و ثواب بيشتر در مقابل فضيلتى باشد كه انسان در اسلام كسب كرده است پس او بر تمام اهل اسلام برترى و فضيلت دارد.
انّ محمدا...و منيته اخرت ،در اين عبارت امام(علیه السلام)برترى خود و خانوادهاش را بر ديگران شرح مىدهد،و مدعاى خود را مبنى بر افضليّت و برترى خويش در اين جمله اثبات مىفرمايد كه شرح مطلب از اين قرار است،ما خانواده،نخستين كسانى بوديم كه به خدا ايمان آورديم و او را عبادت كرديم و آنچه را پيامبر آورده بود پذيرفتيم،خدا را پرستيديم و بر بلاياى او صبر كرديم و همراه پيامبر،عليه دشمنان جنگيديم و همين حالات دليل بر افضليت ما بر ديگران است.ما نيز در گذشته اشاره داشتيم بر اين كه آن حضرت و خديجه و سابقين ديگر از مسلمانان كه در همان اوايل به آنها پيوستند اولين افرادى بودند كه همراه پيغمبر اكرم خدا را عبادت كردند و سالها در مخفيگاههاى مكه بطور پنهانى به عبادت خدا به سر بردند در حالى كه كفار و مشركين در اذيت و آزار آنان كوشش داشتند،و گفته شده است كه مشركان قريش هنگامى كه حضرت رسول پيامبرى خود را اظهار كرد به نكوهش او برنخاستند اما همين كه به سبّ خدايان دروغينشان پرداخت به سرزنش و نكوهش او برخاستند و در اذيت و آزار وى زيادهروى كردند تا آن جا كه كودكان خود را بر او شوراندند و آنان با سنگ بر او مىزدند كه پاهايش را خونآلود كردند،و به آزار شديد مسلمانان پرداختند تا آن كه پيغمبر اكرم دستور داد براى فرار از آزار به طرف حبشه مهاجرت كنند،يازده مرد از مسلمانان به آن جا رفتند كه از جملۀ آنها عثمان بن عفّان،زبير،عبد الرحمن بن عوف و عبد اللّه مسعود بودند،آنها رفتند و كفار قريش هم در تعقيب آنها شتافتند ولى نتوانستند ايشان را دستگير كنند،پيش نجاشى پادشاه حبشه رفتند،و از او خواستند كه مسلمانان مهاجر را به ايشان
تحويل دهد اما او از اين كار خوددارى كرد،به اين طريق پيوسته كفار به آزار پيغمبر خدا مشغول بودند و براى از ميان برداشتن آن حضرت چارهجويى مىكردند،احمد حنبل در مسندش از ابن عباس نقل كرده است كه گفت:
گروهى از قريش در حرم خداوند در حجر اسماعيل گردهم آمدند و به لات و عزّا و سوّمين معبودشان منات،سوگند ياد كردند كه هر جا محمد(صلی الله علیه و آله)را ببينند يكپارچه و متحد بر سر او بريزند و تا وى را نكشند از هم جدا نشوند،ابن عباس گفت،حضرت فاطمه كه از اين قضيه آگاه شد خدمت حضرت آمد و به او اطلاع داد و گفت:پدر جان!اين دشمنان هر جا تو را ببينند خواهند كشت و هر كدام قسمتى از ديۀ قتلت را به گردن خواهد گرفت،پيغمبر خدا فرمود:
دخترم!آبى حاضر كن تا وضو بگيرم،آن گاه وضو گرفت و داخل مسجد الحرام شد،كفار كه در كنار كعبه بودند چشمهاى خود را بستند و گفتند:او همين است اما هيچ كدام به طرف او برنخاست،پس پيامبر جلو آمد و بالاى سر آنان ايستاد،و كفى از خاك گرفت.و روى آنان پاشيد و گفت:تباه باد اين چهرهها و بر صورت هر كدام كه از اين خاك ريخت،در جنگ بدر با حالت كفر به قتل رسيد،آرى اين است معناى گفتار امام: فاراد قومنا اهلاك نبيّنا و اجتياح اصلنا...نار الحرب .
و همّوا بنا الهموم ،دشمنان نسبت به ما ارادۀ ضرر رساندن و انجام دادن كارهاى زشت كردند به تعبير ديگر اراده كردند كه نسبت به ما كارهايى انجام دهند كه سبب حزن و اندوه شود.
و منعونا العذب ،نشاط زندگى را از ما گرفتند،در جملۀ بعد امام(علیه السلام) واژۀ احلاس كه از باب افعال و به معناى ويژه قرار دادن است،استعاره از اين قرار داده است كه دشمنان،ترس و بيم را ملازم و همراهشان ساخته بودند همچنان كه آن پارچۀ نازك و رقيق همراه و چسبيده به بدن شتر مىباشد،و آتش
را هم استعاره از جنگ آورده و به آن اضافهاش كرده است زيرا جنگ از حيث آزار رسانيدن و از بين بردن همه چيز مانند آتش است،و واژۀ ايقاد كه به معناى آتش افروزى مىباشد به منظور ترشيح براى استعارۀ اخير ذكر شده است.
و اضطرونا الى جبل وعر،و كتبوا علينا بينهم كتابا ،نقل شده است كه وقتى حمزه و عمر مسلمان شدند و نجاشى از پيش خود،از مسلمانان حمايت كرد و ابو طالب هم از رسول خدا حمايت كرد،و اسلام در ميان قبايل منتشر شد،پس مشركان به منظور خاموش كردن نور خدا به كوشش پرداختند،و قبيلۀ قريش گردهم آمدند بين خود قرار گذاشتند كه مكتوبى بنويسند و پيمان به بندند كه به بنى هاشم و بنى عبد المطلب زن نداده و از ايشان نيز زن نگيرند،به آنان چيزى نفروخته و از آنها چيزى نخرند،اين عهدنامه را نوشتند و امضاء كردند، و براى محكمكارى آن را در ميان كعبه آويزان كردند،در اين هنگام بنى هاشم و فرزندان عبد المطلب به شعب ابو طالب پناه آوردند،از ميان بنى هاشم ابو لهب خارج شد،و پشتيبان مشركان شد،بنا بر اين مشركان مواد غذايى و حق عبور و مرور را از آنها قطع كردند و از اول سال هفتم نبوت پيامبر،ميان شعب در محاصره بودند و جز در اوقات معيّنى حق بيرون آمدن نداشتند تا اين كه سختى حالشان به نهايت رسيد و از شدت گرسنگى صداى كودكانشان از پشت شعب شنيده مىشد،و اما قريش در مقابل اين اوضاع فلاكتبار،بعضى خوشحال بودند و عدهاى ناراحت،سه سال به اين منوال به سر بردند،تا سرانجام از طرف خدا به پيامبر وحى رسيد كه موريانه عهدنامه را جويده تنها نام خدا را باقى گذاشته و بقيۀ آن را كه مطالبى ظالمانه و جائرانه بوده همه را محو ساخته است،پيامبر اكرم اين خبر را به عمويش ابو طالب داد و به او گفت پيش قريش برود و آنان را از اين امر آگاه سازد،ابو طالب رفت و به آنها گفت برادر زادهام چنين مىگويد، اكنون بيازماييد اگر راست گفته باشد از اين عقيدۀ ناپسندتان دست برداريد و
اگر دروغ باشد من او را به شما تسليم مىكنم،آن وقت اگر بخواهيد او را خواهيد كشت و اگر بخواهيد زندهاش خواهيد گذاشت،قريش گفتند حرف منصفانهات را مىپذيريم،به دنبال عهدنامه رفتند ديدند چنان است كه پيامبر خبر داده و متوجه شدند كه خود،مردمى ظالم و قاطع رحمند،اين بود معناى عبارات بالا: و اضطرونا الى جبل وعر... تا آخر .
فعزم اللّه لنا ،خدا در بارۀ ما تصميم قاطع گرفت و براى ما چنين مقرّر كرد كه از حوزۀ اسلام دفاع كنيم و دين را حمايت كنيم تا هتك حرمتش نشود، در اين عبارت حمايت از حرمت دين را كنايه از جانبدارى از آن آورده است .
مؤمننا...عن الاصل ،يعنى همۀ ما بنى هاشم از دين خدا دفاع مىكرديم و پيامبرش را حمايت مىكرديم،اما آنان كه مسلمان و مؤمن بودند،به اين عملشان اميد پاداش از خداوند داشتند و آنان كه در آن موقع ايمان نياورده و كافر بودند،مانند عباس و حمزه و ابو طالب(به قولى)اينها به خاطر مراعات اصل و حفظ خويشاوندى،دشمنان را از پيامبر دفع مىكردند.
و من اسلم من قريش...يوم موتة ،حرف واو در اول جملۀ حاليه است يعنى ما مشغول دفاع از دين خدا بوديم در حالى كه مسلمانان قريشى كه غير از بنى هاشم و عبد المطلب بودند،از قتل و ترس و ساير بلاها و مصيبتهايى كه ما داشتيم بر كنار و در امان بودند،بعضى به سبب عهد و پيمانى كه با مشركان داشتند و برخى ديگر به دليل رابطۀ خويشاوندى و قبيلهاى كه با كافران داشتند از خطر دور ماندند،و به اين دليل كه بنى هاشم و فرزندان عبد المطلب در حفظ جان رسول خدا كوشش داشتند و جهات ديگر كه ذكر شد فضيلت آنان و على بن ابي طالب بر بقيۀ مسلمين روشن و واضح مىشود ،پس از آن كه خداوند پيغمبرش را دستور داد كه با مشركان بجنگد،خانوادۀ خود را جلو فرستاد و به سبب آنها،از اصحابش حرارت شمشير و سر نيزهها را دفع كرد.
امام(علیه السلام)در سخنان خود،احمرار بأس را كنايه از شدت جنگ آورده است به دليل اين كه شدت در جنگ سبب ظهور سرخى خون در آن مىباشد،اگر چه كثرت استعمال اين لفظ(از روشنى معنايش)جنبۀ كنايه بودن را از بين برده است،و موت احمر(مرگ سرخ)كنايه از سختى آن است،و در جنگ و هر گونه شدتى كه باعث خونريزى شود،اين كلمه استعمال مىشود.
بدر نام چاهى است كه به اسم حفر كنندۀ آن نامگذارى شده است .و اما قتل عبيدة بن حرث بن عبد المطلب كه به دست عتبة بن ربيعه واقع شد از اين قرار است هنگامى كه در جنگ بدر،مسلمانان با مشركان روبرو شدند،عتبه و برادرش شيبه و پسرش وليد حمله كردند و مبارز طلبيدند،گروهى از انصار به سوى آنها رو آوردند،اما آنها گفتند ما هماوردهاى خويش از مهاجران را مىخواهيم،حضرت رسول رو كرد به حمزه،و عبيده و امير المؤمنين(علیه السلام) و فرمود برخيزيد،عبيده كه سنش زيادتر بود با عتبه بن ربيعه مواجه شد،و حمزه با شيبه،على(علیه السلام)هم با وليد به مبارزه پرداختند،دو نفر اخير حريفان خود را به قتل رساندند اما عبيده و عتبه،دو ضربت با يكديگر رد و بدل كردند و هيچ كدام نتوانست ديگرى را از پاى در آورد،حمزه و على(علیه السلام)بر عتبه حمله برده و او را به قتل رساندند و سپس جنازۀ نيمه جان عبيده را در حالى كه دستش بريده و مغز سرش روان بود به سوى پيامبر حمل كردند وقتى عبيده حضور حضرت رسيد، عرض كرد:يا رسول اللّه(صلی الله علیه و آله)آيا من شهيد نيستم؟حضرت فرمود:آرى تو شهيد هستى،در اين هنگام عبيده گفت:اگر ابو طالب زنده بود مىدانست كه من سزاوارترم به آنچه كه در شعرش گفته است:«ما تا جايى تسليم پيامبريم كه حاضريم براى حمايت او،نزد وى به خاك و خون افتيم،و از زن و فرزندان خويش فراموش كنيم.» و حمزة بن عبد المطلب را وحشى در جنگ احد كه پس از واقعۀ بدر
در سال سوم هجرى واقع شد،به شهادت رساند،و سبب آن چنين بود كه وقتى مشركان شكست خوردۀ جنگ بدر به مكه برگشتند كاروان شترى را كه ابو سفيان رهبرى آن را به عهده داشت ديدند كه در دار الندوه ايستاده،اشراف قريش كه هر كدام در مالكيت شتران شريك بودند،پيش ابو سفيان آمدند و گفتند:ما با طيب خاطر،حاضريم اين شتران را بفروشيم و با سود آن لشكرى براى حملۀ بر محمد(صلی الله علیه و آله)آماده كنيم،ابو سفيان گفت:من نخستين كسى هستم كه با اين امر موافقم،و فرزندان عبد مناف هم با من هستند،شتران را كه هزار نفر بود،فروختند و از بهايش كه پنجاه هزار دينار شد به هر كس از صاحب شتران سهم اصليش را دادند،و سود سهام را گرد آوردند،و سپس رسولانى به سوى بقيه اعراب گسيل كردند و همه را براى جنگ فرا خواندند،پس سه هزار نفر جمع شدند و با خود هفتصد زره و دويست اسب و سه هزار شتر آوردند و گروهى از آنان شب را بر در خانۀ رسول خدا ماندند.در آن شب پيامبر خدا در خواب ديد،زره محكمى به تن دارد و شمشيرش ذو الفقار شكست و گاوى ذبح شد و مثل اين كه به دنبال قوچى مىرود،پس در تعبير آن فرمود:زره،شهر مدينه و تعبير گاو،آن است كه برخى از اصحابش كشته خواهند شد و درهم شكستن شمشير علامت مصيبتى است كه بر خودش وارد خواهد شد،و مراد از قوچ،سردار لشكر كفّار است كه خدا او را مىكشد.
مصيبتى كه بر خود حضرت وارد شد اين بود كه عتبه بن ابى وقاص سنگى به سوى وى پرتاب كرد،به چهار دندان جلوى او اصابت كرد و نيز بينى او شكست،و صورت مباركش مجروح شد،و برخى گفتهاند كسى كه اين كار را انجام داد،عمرو بن قمئيه بود،.خلاصه آن روز بر مسلمانان روز بس دشوارى بود.
روايت شده است كه در روز احد،هند با گروهى از زنان حاضر شد و به
مثله كردن شهداى مسلمان پرداخت،گوشها و بينيهاى آنان را بريد و براى خود از آنها گردن بند ساخت و جگر حمزه را در آورد و ميان دندانهاى خود فشرد،اما چون نتوانست آن را بجود،دور انداخت و به اين دليل معاويه را پسر هند جگر خوار گفتهاند.
جعفر بن ابي طالب در واقعۀ موته به قتل رسيد،زمان وقوع اين جنگ در ماه جمادى الاولى سال هشتم هجرت بود،كه پيامبر اكرم حرث بن عميرۀ ازدى را به سوى پادشاه بصرى به ماموريت فرستاد و هنگامى كه به سرزمين موته رسيد،شرحبيل بن عمرو الغسّانى متعرض او شد و،وى را به قتل رساند،و تا آن وقت هيچ فرستادهاى از آن حضرت كشته نشده بود،اين مصيبت برايشان گران آمد،پس مسلمانان را به مدد خواست و لشكرى به تعداد سه هزار نفر فراهم كرد،و فرمود:فرماندۀ شما زيد بن حارثه است اما اگر او به قتل رسيد، جعفر بن ابي طالب و پس از او عبد اللّه بن رواحه است،و اگر او نيز به قتل رسيد هر كس را بخواهيد انتخاب كنيد،و سپس به آنان دستور داد كه نخست به محل كشته شدن حرث بروند و از آن جا مردم را به اسلام دعوت كنند،پس اگر مسلمان شدند دست از آنان بردارند ولى اگر اسلام را نپذيرفتند همۀ آنها را به قتل رسانند،دشمنان از قضيه آگاه شدند افراد فراوانى جمع كردند،تنها شر حبيل،بيش از صد هزار نفر فراهم كرد،مسلمانان كه به موته رسيدند،با انبوه لشكر از كفار و مشركين مواجه شدند،مبارزه آغاز شد،زيد بن حارثه پرچم را به دوش گرفت،جلو رفت و به جنگ پرداخت تا به شهادت رسيد و بعد از او پرچم را جعفر بلند كرد،او نيز جنگيد تا دستهايش قطع شد و پرچم بر زمين افتاد،بعضى گفتهاند:مردى رومى ضربتى بر او زد و او را دو نيم كرد،و در يكى از دو نصفۀ او هشتاد و يك جراحت يافت مىشد،پيغمبر خدا جعفر را صاحب دو بال ناميد كه در بهشت با دو بال خود پرواز مىكند،اين نامگذارى به آن سبب
بود كه روز جنگ دو دستش در راه خدا بريده شد.
و اراد من لو شئت ذكرت اسمه...اجّلت ،حضرت در اين جمله اشاره به خود كرده است كه مثل آنان كه نامشان را برده،آرزوى شهادت داشت اما هنوز وقتش نرسيده بود به دليل آن كه براى هر فردى از افراد و جامعهاى از جوامع عمرى و مدت مشخصى است كه هر وقت اجلش سرآمد يك لحظه پس و پيش ندارد .
پس از آن كه دليل برترى و فضيلت خود و خاندانش را بر ديگران روشن كرده،از گردش روزگار اظهار شگفتى مىكند،كه او را با اين همه فضيلت در رديف ناشايستگان و كسانى قرار داده است كه هيچ گونه عملى كه آنان را به خدا نزديك كند،ندارند، الاّ،ان يدّعى مدّع ما لا اعرفه ،مقصود از مدّعى معاويه است كه امكان دارد در دين و سابقۀ در اسلام،براى خود ادعاى فضيلت كند كه بكلى در او، وجود ندارد.
و لا اظن اللّه يعرفه ،امام(علیه السلام)پس از آن كه فرمود من فضيلتى براى او در پيشگاه خدا نمىبينم،در اين عبارت اظهار مىدارد،گمان نمىكنم حتى در علم خدا هم فضيلتى براى وى وجود داشته باشد،يعنى اصلا او را فضيلتى نيست، تا مورد علم حق تعالى واقع شود،زيرا وقتى چيزى وجود نداشته باشد،در آينۀ علم الهى هم نمايان نخواهد بود،و پس از آن كه فضيلت را براى خود و عدم آن را براى طرف مقابل خويش اثبات فرمود،به حمد و ثناى خدا پرداخته و،وى را به سبب اين نعمت،شكر و سپاس كرد.
واژۀ الاّ در اين عبارت استثناى منقطع است زيرا ادعاى مدعى از نوع مطالب گذشته نيست .
پس از آن كه معاويه در نامۀ خود،درخواست كرد كه امام(علیه السلام)قاتلان
عثمان را به وى تحويل دهد،حضرت در اين نامه جواب مىدهد كه مفادش آن است:كه در امر آنان انديشيده و مصلحت را چنان ديده است كه نمىتواند آنان را به معاويه و نه به غير او تسليم كند و اين مطلب چند دليل داشته است كه اكنون به ذكر آنها مىپردازيم:
1-تسليم حق به صاحب حق،در موقعى كه ميان طرفين نزاع و درگيرى است،در صورتى مصلحت خواهد بود كه مدّعا عليه مشخص شود،و معلوم شود كه حق بر ضرر اوست،و اين امر هنگامى ثابت مىشود كه طرفين دعوا به سوى حاكم و قاضى مراجعه كنند و مدّعى شاهد اقامه كند يا شخص منكر به ضرر خود اعتراف كند،و معلوم است كه معاويه و طرف دعوايش اين كار را نكرده بودند،و به اين علت است كه در جاى ديگر مىفرمايد:اى معاويه تو،از من كشندگان عثمان را طلب مىكنى،اكنون به تو مىگويم به مردم مراجعه كن و آنان را به حكميت نزد من بياور،تا حق را براى تو و آنها ثابت كنم.
2-آنان كه در قتل عثمان شركت داشتند و يا به آن رضايت داشتند بسيار زياد و مركب از مهاجران و انصار بودند،چنان كه روايت شده است:ابو هريره و ابو درداء نزد معاويه آمدند و گفتند:چرا با على مىجنگى،و حال آن كه او به دليل فضيلت و سابقهاى كه در دين دارد به امر حكومت از تو سزاوارتر است، معاويه در پاسخ گفت:من ادعا ندارم كه از وى افضلم،بلكه براى آن مىجنگم كه قاتلان عثمان را به من تسليم كند،پس آن دو نفر از نزد او،خارج شدند،و به خدمت امير المؤمنين(علیه السلام)آمدند و عرض كردند:معاويه معتقد است كه كشندگان عثمان نزد تو،و در ميان لشكريان تو مىباشند،بنا بر اين آنها را به وى تحويل بده و از آن به بعد اگر با تو جنگ كرد،مىدانيم كه او بر تو ستمكار مىباشد،حضرت فرمود:من كه روز قتل عثمان حاضر نبودم تا آنان را بشناسم، شما اگر مىدانيد بگوييد،اين دو شخص گفتند:به ما چنين رسيده است كه
محمد بن ابى بكر،عمّار،مالك اشتر،عدى بن حاتم،عمرو بن حمق و فلان و...
از جمله كسانى بودند كه بر او داخل شدند.امام فرمود:پس دنبال آنان برويد و دستگيرشان سازيد،اين دو نفر نزد آن گروه رفتند،و اظهار داشتند كه شما از كشندگان عثمان هستيد،و امير المؤمنين دستور دستگيرى شما را داده است، فرياد همه بلند شد و بيش از ده هزار نفر از ميان لشكريان على(علیه السلام)بلند شدند، در حالى كه شمشيرها در دست داشتند،مىگفتند:همۀ ما او را كشتهايم، ابو هريره و ابو درداء از اين امر مبهوت و حيران شدند،و نزد معاويه برگشتند، در حالى كه مىگفتند:اين كار هرگز سرانجام و پايانى نخواهد داشت،و داستان را برايش نقل كردند،حال موقعى كه قاتلان و پشتيبانان آنها به اين افزونى باشند،چگونه امام(علیه السلام)مىتواند همه يا يكى از آنها را تسليم معاويه كند؟ 3-در ميان اصحاب آن حضرت كه گواهى به استحقاقشان به بهشت داده شده،برخى اشخاص بودند كه عقيده داشتند:عثمان به دليل بدعتهايش مستحق قتل بوده است چنان كه نضر بن مزاحم نقل كرده است كه عمار در يكى از روزهاى جنگ صفين در ميان دوستان خود ايستاد و گفت:بندگان خدا!با من بياييد برويم نزد مردمى كه از شخص ستمكارى خونخواهى مىكنند كه عدهاى از نيكوكاران مخالف ظلم و ستم و امر كنندگان به نيكى و احسان،او را به قتل رساندهاند، اين مردم،كه اگر دنياشان معمور باشد هيچ باكى ندارند اگر چه دين اسلام را در حال نابودى ببينند،اگر به ما بگويند:چرا عثمان را كشتيد،خواهيم گفت به دليل بدعتهايى كه ايجاد كرد،اگر چه آنها خواهند گفت كه هيچ بدعتى ايجاد نكرده است البته آنها حق دارند منكر شوند،زيرا عثمان دنيا را در اختيار آنان گذاشته بود مىخوردند و مىچريدند كه اگر كوهها بر سرشان فرود مىآمد باكى نداشتند،خوب،هنگامى كه اين مرد بزرگوار اقرار به شركت در قتل عثمان مىكند و دليل بر اين كار،بدعتهاى او را مىآورد،خيلى روشن است كه امام(علیه السلام)
در اين امر فكر كرده و ديده است كه جايز نيست اين گروه با عظمت از مهاجرين و انصار و تابعان،كشته شوند در مقابل كشتن يك فردى كه بدعتهاى زيادى به وجود آورد كه همۀ مسلمانان او را در اين كارها سرزنش و نكوهش مىكردند،و بارها او را از اين اعمال زشت بازداشتند،و گوش نداد،پس اين امور باعث كشتن او شد،و حضرت نمىتوانست اين گروه را به كسى تسليم كند كه از عثمان خونخواهى مىكند زيرا اين امر ضعف دين و از بين رفتن آن را در پى داشت ، در آخر،سوگند ياد مىكند و معاويه را تهديد مىكند كه اگر دست از اين گمراهيش برندارد و از راههاى باطل به سوى جادّۀ مستقيم حقيقت نيايد همان مردمى كه او در طلب آنهاست به جستجوى او و مجازات كردنش برخواهند خاست.
كلمۀ يطلبونك ،در سخن امام(علیه السلام)محلا منصوب است و مفعول دوم فعل تعرف به معناى تعلم مىباشد،و دنبالۀ سخنان آن حضرت،تهديد را كامل مىكند،كلمۀ زور به معناى ديدار كردن،مصدر است و ازين رو ضمير آن را در كلمۀ لقيانه مفرد آورده است،و نيز احتمال مىرود كه جمع زائر باشد يعنى ديدار كنندگان و مفرد آوردن ضمير به دليل مفرد بودن ظاهر لفظ مىباشد.
توفيق از خداست.
وَ كَيْفَ أَنْتَ صَانِعٌ- إِذَا تَكَشَّفَتْ عَنْكَ جَلاَبِيبُ مَا أَنْتَ فِيهِ- مِنْ دُنْيَا قَدْ تَبَهَّجَتْ بِزِينَتِهَا وَ خَدَعَتْ بِلَذَّتِهَا- دَعَتْكَ فَأَجَبْتَهَا وَ قَادَتْكَ فَاتَّبَعْتَهَا- وَ أَمَرَتْكَ فَأَطَعْتَهَا- وَ إِنَّهُ يُوشِكُ أَنْ يَقِفَكَ وَاقِفٌ عَلَى مَا.لاَ يُنْجِيكَ مِنْهُ مِجَنٌّ- فَاقْعَسْ عَنْ هَذَا الْأَمْرِ- وَ خُذْ أُهْبَةَ الْحِسَابِ وَ شَمِّرْ لِمَا قَدْ نَزَلَ بِكَ- وَ لاَ تُمَكِّنِ الْغُوَاةَ مِنْ سَمْعِكَ- وَ إِلاَّ تَفْعَلْ أُعْلِمْكَ مَا أَغْفَلْتَ مِنْ نَفْسِكَ- فَإِنَّكَ مُتْرَفٌ قَدْ أَخَذَ الشَّيْطَانُ مِنْكَ مَأْخَذَهُ- وَ بَلَغَ فِيكَ أَمَلَهُ وَ جَرَى مِنْكَ مَجْرَى الرُّوحِ وَ الدَّمِ- وَ مَتَى كُنْتُمْ يَا؟مُعَاوِيَةُ؟ سَاسَةَ الرَّعِيَّةِ- وَ وُلاَةَ أَمْرِ الْأُمَّةِ- بِغَيْرِ قَدَمٍ سَابِقٍ وَ لاَ شَرَفٍ بَاسِقٍ- وَ نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ لُزُومِ سَوَابِقِ الشَّقَاءِ- وَ أُحَذِّرُكَ أَنْ تَكُونَ مُتَمَادِياً فِي غِرَّةِ الْأُمْنِيِّةِ- مُخْتَلِفَ الْعَلاَنِيَةِ وَ السَّرِيرَةِ- وَ قَدْ دَعَوْتَ إِلَى الْحَرْبِ فَدَعِ النَّاسَ جَانِباً- وَ اخْرُجْ إِلَيَّ وَ أَعْفِ الْفَرِيقَيْنِ مِنَ الْقِتَالِ- لِتَعْلَمَ أَيُّنَا الْمَرِينُ عَلَى قَلْبِهِ وَ الْمُغَطَّى عَلَى بَصَرِهِ- فَأَنَا؟أَبُو حَسَنٍ؟- قَاتِلُ جَدِّكَ وَ خَالِكَ وَ أَخِيكَ شَدْخاً؟يَوْمَ بَدْرٍ؟- وَ ذَلِكَ السَّيْفُ مَعِي- وَ بِذَلِكَ الْقَلْبِ أَلْقَى عَدُوِّي- مَا اسْتَبْدَلْتُ دِيناً وَ لاَ اسْتَحْدَثْتُ نَبِيّاً- وَ إِنِّي لَعَلَى الْمِنْهَاجِ الَّذِي تَرَكْتُمُوهُ طَائِعِينَ- وَ دَخَلْتُمْ فِيهِ مُكْرَهِينَ- وَ زَعَمْتَ أَنَّكَ جِئْتَ ثَائِراً بِدَمِ؟عُثْمَانَ؟- وَ لَقَدْ عَلِمْتَ حَيْثُ وَقَعَ دَمُ؟عُثْمَانَ؟- فَاطْلُبْهُ مِنْ هُنَاكَ إِنْ كُنْتَ طَالِباً- فَكَأَنِّي قَدْ رَأَيْتُكَ تَضِجُّ مِنَ الْحَرْبِ- إِذَا عَضَّتْكَ ضَجِيجَ الْجِمَالِ بِالْأَثْقَالِ- وَ كَأَنِّي بِجَمَاعَتِكَ تَدْعُونِي جَزَعاً مِنَ الضَّرْبِ الْمُتَتَابِعِ- وَ الْقَضَاءِ الْوَاقِعِ وَ مَصَارِعَ بَعْدَ مَصَارِعَ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ- وَ هِيَ كَافِرَةٌ جَاحِدَةٌ أَوْ مُبَايِعَةٌ حَائِدَةٌ
جلباب:پوستين،رو انداز تبهّجت:آرايش كرد،زيبا نمود يوشك:نزديك است وقفه على ذنبه:او را بر گناهش آگاه كرد.
مجنّ:سپر،به روايت ديگر منج:نجات دهنده قعس:تاخير كرد أهبه:آنچه كه براى امرى تهيه و آماده مىشود.
شمّر ثوبه:دامن به كمر زد اغفال:بىتوجهى و ترك كردن مترف:كسى كه فراوانى نعمت او را به گردنكشى وادار سازد.
باسق:بالا تمادى فى الامر:وقت زيادى در كارى گذراندن غرّه:فريب و غفلت أمنيّه:آرزو رين:غلبه و پوشيدن مرين على قلبه:كسى كه گناهان بر او غالب شود و خصلتهاى ناپسندى را كه در وى وجود دارد از ديدۀ بصيرتش بپوشاند، شدخ:شكستن چيز ميان تهى ثائر:طالب خون ضجيج:فرياد و ناله حايده:عدول كننده
«و چه خواهى كرد،هنگامى كه پردههاى دنيا از جلو چشم تو برداشته شود،دنيايى كه تو،در آن قرار دارى و خود را به آرايش كردنش خوشايند جلوه داده و با لذتش فريب داده.تو را به خويش دعوت كرد،پس او را اجابت كردى، زمامت را كشيد،تو هم پيروش شدى،تو را فرمان داد،اطاعتش كردى،بزودى نگاهدارندهاى تو را بر امرى نگاهدارد كه هيچ نجات دهندهاى نتواند رهايت كند، پس از اين كار دست بردار و خود را آمادۀ روز حساب كن،و براى آنچه از گرفتاريها كه بر تو فرود مىآيد دامن به كمر زن،و با گوش دادن به حرف گمراهان آنان را بر خود چيره مكن،و اگر آنچه گفتم انجام ندهى،تو را به آنچه از خود غافلى آگاه مىكنم،تو فرو رفته در ناز و نعمتى،شيطان در تو جاى گرفته و به آرزويش رسيده و مانند روح و خون در جسم تو روان شده است.
اى معاويه!شما خاندان بنى اميّه كه نه پيشينهاى نيكو و نه شرافتى والا، داريد،از كجا و كى براى مديريّت جامعه و زمامدارى مسلمانان شايستگى
خواهيد داشت؟،به خدا پناه مىبريم از گذشتههايى كه همراه با بدبختى بوده است،و تو را بر حذر مىدارم از اين كه پيوسته فريب آرزوها خورده و آشكار و نهانت ناهماهنگ باشد.
تو مرا به جنگ دعوت كردى،پس مردم را كنار زن و خود به سوى من آى،و دو لشكر را از جنگ معاف دار تا دانسته شود كه گناه و معصيت بر دل كدام يك از ما غلبه يافته و جلو بصيرتش را پرده گرفته است.
من ابو الحسن كشندۀ جدّ و دايى و برادرت هستم كه آنها را در جنگ بدر، درهم شكستم و همان شمشير با من است و با همان دل پر قدرت با دشمنم روبرو مىشوم،دينم را عوض نكردم و پيامبر تازهاى نگرفتم،و در راهى مىباشم كه شما با اختيار آن را ترك گفتيد،در حالى كه با كراهت در آن داخل شده بوديد.
به گمان خود،به خونخواهى عثمان آمدهاى و حال آن كه مىدانى،خون وى كجا ريخته است،پس اگر طالب خون او مىباشى از آن جا طلب كن،گويا تو را مىبينم كه از جنگ مىترسى،هنگامى كه تو را دندان بگيرد و فرياد كنى مانند ناله كردن شتران از بارهاى گران،و گويا لشكر تو را مىبينم كه بر اثر خوردن ضربتهاى پياپى و پيش آمد سخت كه واقع خواهد شد و بر خاك افتادن پشت سر هم از بيچارگى مرا به كتاب خدا مىخوانند در حالى كه خود كافر و انكار كنندۀ حقّند،و يا بيعت كرده و دست از آن برداشتهاند .»
اول اين نامه چنين بوده است:از بندۀ خدا على،فرمانرواى مؤمنان به سوى معاوية بن ابى سفيان،سلام بر آن كه پيرو هدايت باشد،همانا من با نوشتن اين نامه به تو،خدايى را مىستايم كه جز او،خدايى نيست.امّا بعد،ديدى كه دنيا در زمان گذشته چه كارها و دگرگونيهايى بر سر اهل خود آورد،و بهترين باقى ماندۀ از دنيا،همان است كه در گذشته بندگان نيكوكار از آن كسب كردند و كسى كه دنيا و آخرت را با هم مقايسه كند در ميان اين دو،فاصلۀ بسيار دورى را
مشاهده خواهد كرد.
اى معاويه،بدان كه تو،ادعاى امرى كردهاى كه شايستۀ آن نبودى و نيستى،نه در گذشته و نه در آينده،نه در اين زمينه حرف روشنى دارى كه نتيجهاى داشته باشد و نه شاهدى از كتاب خدا و پيمانى از پيامبرش.
در دنبالۀ اين نوشته قسمتهاى فوق آمده كه با اين جمله آغاز مىشود:
و كيف انت صانع...در اين نامه،حضرت معاويه را مخاطب قرار داده و براى اين كه او را از خواب غفلت بيدار كند،و به ياد گرفتارى آخرتش بياندازد، از او مىپرسد كه هنگام فرا رسيدن مرگ و جدايى روح از بدنش چه چارهاى خواهد كرد؟ واژه جلابيت كه پوششهاى بدن است،استعاره از لذتهاى مادى است كه بر اثر بهرهگيرى از متاعهاى دنيا نصيب دنياداران مىشود،زيرا اين لذتها و متعلقات آنها مانع مىشوند از آن كه آدمى زندگى اخروى را كه در پيش دارد ببيند چنان كه لباس بدن را مىپوشاند،و لفظ تكشف را كه به معناى رفع مانع است.به منظور ترشيح آورده است و چون عبارت ما انت فيه ،مجمل بوده آن را با ذكر دنيا و ويژگيهايش كه خودآرايى كردن و جلوهنمايى است توضيح داده است و تبهّج و خرسندى را به طريق مجاز،به دنيا اسناد داده،زيرا كسى كه دنيا را با بهجت و مسرت و لذت بخش كرده است خداى تعالى مىباشد،نه خود دنيا،و فعل خدعت،هم مجاز در افراد است و هم مجاز در تركيب،مجاز در افراد،به اين دليل است كه حقيقت فريب و خدعه در كارهاى انسان با ديگران مىباشد،اما در اين جا آن را به دنيا نسبت داده كه به سبب لذات آن چنين وانمود مىشود كه مقصود بالذات از خلقت دنيا اين لذتهاست،و همين حال،كمال حقيقى مىباشد،و حال آن كه چنين نيست و اين چنين وانمودى شباهت به خدعه و فريب حقيقى دارد،اما مجاز در تركيب به اين علت است كه عمل
خدعه و فريبكارى،از ناحيۀ خود دنيا نيست كه چنين وانمود مىشود،بلكه از عوامل ديگرى است كه منتهى به خداى سبحان مىشود،و همچنين اين دو نوع مجاز در فعلهاى دعتك،قادتك و امرتك وجود دارد.مجاز در افراد چنين است كه نفس فعلهاى دعوت و قيادت و فرمان دادن،حقيقتهاى مسلّمى هستند اما چون تصور كمال لذتهاى دنيا،سبب جذب و كشش انسان به سوى آن مىشود و لازمۀ آن هم پيروى و تبعيت است،از اين رو اين جاذب بودن تصور لذتهاى فراوان دنيا را تشبيه به دعوت كردن و فرمان دادن و به جلو كشاندن فرموده است كه لازمهاش پيروى و دنبال دنيا رفتن مىباشد،بنا بر اين اطلاق اين افعال بر آن، جذب و كشش مجازى است.و مجاز در تركيب به اين سبب است كه اين جاذبه و كشش كه از تصور كمالات دنيا براى انسان حاصل مىشود عمل خود دنيا و متاعهاى آن نيست،بلكه در حقيقت كار خدا و آن كسى است كه به انسان اين آگاهى و درك لذت را عطا فرموده است،و چون پاسخگويى به دنيا و اطاعت و پيروى از آن،گناهى است كه انسان را از حدود قرب الهى دور مىسازد،لذا حضرت اين امور را به عنوان سرزنش و توبيخ و مذمت معاويه ذكر كرده است .
و انه يوشك ،اين جمله به معاويه هشدار مىدهد و او را بر حذر مىدارد كه با ادعا كردن امرى كه سزاى وى نيست خود را وادار به گناه و نافرمانى حق تعالى نسازد،يعنى اى معاويه نزديك است آگاه كنندهاى تو را بر مرگ و آنچه لازمۀ آن است از كيفرهايى كه بر اثر معاصى و گناهان به تو خواهد رسيد آگاه سازد كه تو از آن ترس و هراس دارى ولى گريزى از آن نيست.ظاهر امر آن است كه لذتهاى دنيا همانند پردهاى جلو بصيرت،معصيتكار را مىگيرد،و تا وقتى كه در دنيا در حجاب بدن قرار دارد از آيندۀ پس از مرگ غافل است اما همين كه پرده برداشته شد و مرگ فرا رسيد به آنچه از خير و شر كه از خود جلو
فرستاده و آثار آن كه سعادت يا شقاوت است مطلع و آگاه مىشود،چنان كه در قرآن به اين مطلب اشاره فرموده است «يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً» (1)»تا آخر آيه،و بارها در گذشته به اين مطلب اشاره شده است.
به يك احتمال اطلاع دهنده و آگاه كننده خداوند سبحان است و به احتمال ديگر منظور،خود حضرت است كه با توعيد و تهديد به قتل در صورتى كه دست از گمراهى و ضلالت خود برندارد،او را هشدار مىدهد و با خبر مىكند و روشن است كه آگاهى او بر اين امور پس از فرا رسيدن مرگ اثرى ندارد و كسى او را از گرفتارى و كيفر اخروى نجات نمىدهد.آن گاه امام(علیه السلام) پس از تهديد و توبيخ معاويه او را امر مىكند كه دست از امر حكومت و خلافت بردارد،و سپس به امرى پرداخته است كه لازمهاش ترساندن و تخويف است و آن چنين است كه به وى دستور مىدهد كه آمادۀ حساب آخرت شود و توشۀ اين سفر پر خطر را با خود بردارد كه عبارت از اطاعت خدا و تقواى وى و دورى از معاصى و گناهان او مىباشد و به منظور تاكيد مطلب،آمادگى براى عالم ديگر را به تعبير دامن به كمر زدن براى هر امرى كه نازل مىشود تكرار فرموده است و مراد از آنچه نازل مىشود،ممكن است جنگ باشد كه امام يقين داشت كه در آينده واقع مىشود،و ممكن است مراد،مرگ يا قتل و حوادث پس از آن باشد و چون اين امور حتمى الوقوع مىباشد،لذا به جاى فعل مضارع به فعل ماضى:ما قد نزل بك،تعبير فرموده است.و بعد او را منع مىكند از اين كه گمراه كنندگان را بر شنوايى خود چيره كند،كنايه از اين كه گوش به وسوسههاى آنان ندهد و انديشههاى آنها را كه عمل به آن،سبب واقع شدن در
1) سوره آل عمران(3)آيه(30) [1]يعنى:روزى كه هر كس هر عمل خيرى انجام داده آن را آشكارا مىبيند.
گناه است به مورد اجراء نگذارد،زيرا كار گمراه كننده گمراه كردن است مثل عمرو بن عاص و مروان و ديگر كسانى كه معاويه را در كارهايش كمك مىكردند.
و الا تفعل اعلمك بما اغفلت من نفسك ،كلمۀ«ما»مفعول فعل اغفلت و من نفسك تفسير و بيان آن مىباشد يعنى اگر آنچه گفتم انجام ندهى تو را آگاه خواهم كرد كه در اثر غفلت كردن از نفست چه زيانهايى را بايد تحمل كنى،و منظور از اغفال نفس،آن است كه آن را به خودش واگذارد،و مهياى اطاعت خدا و كسب فضايل-كه وى را از هول و هراس جنگ و عذاب آخرت رهايى بخشد-نكند،امام(علیه السلام)با اين بيان كه تو را آگاه خواهم كرد،معاويه را تهديد و توعيد فرمود،و چنان كه از سياق كلام معلوم مىشود،مراد اعلام به فعل است نه به قول و گفتار،زيرا همين كه وى در تنگناى جنگ و قتال قرار مىگيرد، مىفهمد كه اين امور بر اثر اغفال نفس و ترك اطاعت خدا به سرش آمده و آسايش و راحت او را گرفته است.
فانّك...الدم ،در اين جمله حضرت معاويه را به داشتن صفتهاى ناپسندى مذمت مىكند و با اين مطلب به او مىفهماند كه هم اكنون از خويشتن در غفلت بسر مىبرد.يكى از ويژگيهاى ناپسند معاويه صفت مترف است،به دليل اين كه ترف كه به معناى ناز و نعمت است سبب تجاوز از حد شايستهايست كه فضيلتى از فروع عفّت مىباشد.
ويژگى ناپسند ديگر آن است كه شيطان در وجود او،جايگاه خود را گرفته و از او به آرزوى خود،رسيده و همانند روح و خون در جسمش روان است و لازمۀ اين امور آن است كه او،منبع تمام صفات رذيله است .و سپس به منظور ملامت و سركوب كردن معاويه،به اين كه او كمتر از آن است كه به مرتبۀ ولايت امر و خلافت برسد،با استفهام انكارى از وى سؤال مىكند كه در
چه زمانى خاندان بنى اميه،فرمانروايى امت و سياست و تدبير جامعه را به عهده داشتهاند؟ بغير قدم سابق ،قدم سابق كنايه از پيشگامى در امور و شايستگى براى آن است و با اين عبارت امام(علیه السلام)اشاره كرده است به اين كه در عرف متعارف، سابقۀ عزت و شرافت و پيشگامى در امور،شرط شايستگى در كارهاست و اين جمله از سخن امام(علیه السلام)در حكم مقدمۀ صغراى مضمر از شكل اول مىباشد كه تقديرش چنين است:شما هيچ گونه پيشقدمى در اين امر نداريد،و تقدير كبرى اين است،هر كس چنين باشد شايستگى سياستمدارى جامعه و فرمانروايى امت را ندارد،و نتيجه آن است كه شما خاندان بنى اميه لياقت ولايت امرى و خلافت را نداريد،و امر روشنى است كه در ميان بنى اميه كسى كه اهل شرف و شايستۀ براى اين امر باشد در كلّ،وجود نداشته باشد .و بعد،به خدا پناه مىبرد،از شقاوتى كه در گذشته از قلم قضاى الهى صادر شده است تا به معاويه هشدار دهد كه او نيز به دليل معاصى و گناهانش در معرض اين شقاوت قرار دارد، بنا بر اين از مخالفت فرمان حق تعالى و گناه دست بردارد،و سپس از دو مطلب،او را بر حذر مىدارد.
1-حرص و طمع زياد و آرزوهاى دراز در امور دنيا كه دليل بر غفلت و بىتوجهى او به آخرت مىباشد.
2-دورو بودن او،و اين كه آشكار و نهانش با هم يكى نيست كه نشان نفاق او مىباشد.
دليل اهميت اين دو امر و لزوم بر حذر بودن از آن دو،آن است كه لازمۀ اينها شقاوت و بدبختى آخرت مىباشد .
فدع الناس جانبا...ثائرا بعثمان .كلمۀ جانبا منصوب است بنا بر ظرفيت.
معاويه در نامهاى كه به حضرت نوشته بود،وى را به جنگ با خود،
دعوت كرده بود و امام(علیه السلام)با اين جمله به او،پاسخ ساكت كنندهاى مىدهد،كه دست از مردم بردار و تنها خودت بيا تا دو نفرى بجنگيم و در قسمتى از عبارت بالا خطاب به معاويه مىفرمايد:اگر تنها با من بجنگى،آن وقت مىفهمى كه پردۀ جهل و نادانى،چهرۀ قلب و آگاهى بصيرتت را در اثر حجابهاى دنيا و پوششهاى ظاهريش فرا گرفته است.دليل اين سخن امام(علیه السلام)آن است كه هر كس يقين به احوال آخرت و برترى آن بر دنيا داشته باشد،در طلب آن به مبارزه بر مىخيزد و در جنگ براى رسيدن به آن ثابت قدم مىكوشد،اگر چه منجر به قتلش شود،و حتى بعضى اوقات،توجه به حيات آخرت،سبب عشق و محبّت به قتل و جان نثارى مىشود،و چون امام(علیه السلام)از وضع معاويه متوجه شد كه مىخواهد وانمود كند،كه تمام توجهش حق و آخرت است و علاقۀ فراوانى به ماندن در دنيا ندارد،از اين رو،او را به مبارزۀ تن به تن دعوت كرد،تا هنگامى كه در تنگنا قرار گيرد و از ترس فرار كند به او بفهماند كه:خير جنگ او براى طلب حق و آخرت نيست بلكه به منظور رياست دنيا مىجنگد و پردههاى گناه و تمايلات شهوانى ديدۀ بصيرت او را از يقين به آخرت و توجه به آن پوشانيده است،و همين فرارش از جنگ دليل بر آن مىباشد و در ضمن با اين بيان وى را از آن خوارى و بدبختى كه بر سرش مىآيد تهديد مىكند و بر حذر مىدارد و نيز امام(علیه السلام)با يادآورى اين مطلب كه عدهاى از بنى اميه و منسوبين او را كه موجوداتى تو خالى بودند در جنگ بدر به قتل رسانيده به او هشدار مىدهد كه اگر بر اين خلافكاريهاى خود پافشارى داشته باشد،به همان بلايى كه بر سر آنان آمد،دچار خواهد شد.
آنان كه در جنگ بدر به دست حضرت على(علیه السلام)كشته شدند،جد مادرى معاويه:عتبه بن ربيعه،پدر هند،و دايىاش وليد بن عتبه،و برادرش حنظلة بن ابى سفيان بودند كه هر سه نفر در آنجا به قتل رسيدند،و به منظور هشدار و بيم
دادن بيشتر،وى را تهديد مىكند كه همان شمشير جنگ بدر و همان دل و جرأت سابق كه در مقابل دشمنان داشت هم اكنون نيز با اوست،و براى اين كه به او بفهماند كه تو اى معاويه منافق و دو رو مىباشى،خود را چنين معرفى مىكند،كه:دين و پيامبر خود را عوض نكرده و ثابت قدم در راهى گام برمىدارد كه معاويه و فاميلش در مرحلۀ نخست با زور و كراهت در آن داخل شدند اما بعدا با ميل و رغبت و پيروى هواى نفسانى از آن خارج و منحرف شدند و آن راه مستقيم و روشن اسلام مىباشد .
در پايان به امر شبههناكى كه مهمترين سبب شعلهور شدن آتش آشوبهاى عظيم،و انگيزۀ از هم پاشيدن امور دينى شد،اشاره كرده و آن،عبارت از اشتباه معاويه در خونخواهى عثمان مىباشد كه آن را دليل عمده بر مخالفت خود با حضرت و سرپيچى از فرمان وى قرار داده بود،و سپس به پاسخ آن پرداخته و دو وجه آن را بيان فرموده است:
الف-نخست اين كه من جزء قاتلان عثمان نيستم،بنا بر اين چيزى بر من نيست،مطالبۀ خون او متوجه كشندگان وى مىباشد كه خودت آنها را مىشناسى.
ب-با جملۀ إن كنت طالبا... ،كه مشروط و مفيد شك است،اشاره به اين مىكند كه تو اى معاويه حق ندارى به خونخواهى عثمان قيام كنى.آن گاه او را به جنگ و سختيهايى كه در پى دارد تهديد مىكند و با سه تشبيه مطلبش را بيان مىدارد :
1- فكأنّى قد رأيتك ،در اين عبارت،خود امام(علیه السلام)در حالى كه سخن مىگويد مشبّه است و از آن رو كه حالت واقعى آيندۀ معاويه را مىبيند مشبّه به است،توضيح آن كه به علت كمال نفس و اطلاعش از امور آينده گويا آنها را مشاهده مىكند،و وجه شباهت ميان حالت نخست و حالت دوم آن است كه
در هر دو حالت،آينده براى آن حضرت روشن است.
2- تضجّ ضجيح الجمال بالاثقال ،چنان كه شترها در زير بارهاى سنگين ناله و فرياد مىكنند تو نيز داد و فرياد خواهى زد،وجه شبه سختى و شدت آزردگى است كه در هر دو(معاويۀ گرفتار و شتر زير بار)موجود است،و ضجّه و ناله كنايه از آزردگى و رنج مىباشد،و چون جنگ را تشبيه به درندۀ گزنده كرده،لذا براى عملى كه جنگ انجام مىدهد واژۀ عضّ را كه به معناى گاز گرفتن است استعاره آورده است،وجه تشبيه آن است كه اين سختيها و سنگينىها مثل فشار زير دندانها باعث ايجاد درد مىباشد.
3- و كأنّى بجماعتك ،مشبّه اين جا نيز خود امام است اما مشبّه به معنايى است كه از حرف با،به معناى الصاق معلوم مىشود،گويا عبارت امام چنين است:كانّى متصل او ملتصق بجماعتك حاضر معهم،محل فعل يدعوني نصب است بنا بر حاليت،و عامل در حال،معناى فعلى است كه از كأنّ فهميده مىشود،يعنى خودم را تشبيه مىكنم به كسى كه حاضر است در حالى كه اصحاب تو،به خاطر ناراحتى كه دارند او را به فرياد مىخوانند،كلمۀ جزعا مفعول له است واژۀ قضا را به طريق مجاز،بر مقضى يعنى امورى كه در نتيجۀ قضاى الهى يافت مىشود،اطلاق كرده،از باب اطلاق سبب بر مسبّب.
و مصارع بعد مصارع ،كلمه مصرع در اين جا،مصدر ميمى و به معناى هلاكت است يعنى به سبب بىتابى از هلاكتهايى كه به بعضى از آنها بعد از ديگرى ملحق مىشود،يا جزع و بىتابى كه بعد از هلاكت پدران گذشتۀ آنها بر ايشان وارد مىشود،اين از نشانههاى آشكار،بر حقانيت آن حضرت است كه پيش از وقوع قضيه،اطلاع داشت كه قوم معاويه،او را به كتاب خدا مىخوانند.
و هى كافرة ،واو،حاليه است و عامل در حال يدعوني مىباشد،كافره:
عدهاى از ياران معاويه كه منكر حق بودند و اين امر،اشاره به جمعى از منافقان است كه در ميان لشكر معاويه بودند.
المبايعة الحايدة ،اينها جمعيتى هستند كه با امام بيعت كرده بودند و پس از آن،به سوى معاويه رفته بودند.و السلام.
دشمن فرستاده بود:
:فَإِذَا نَزَلْتُمْ بِعَدُوٍّ أَوْ نَزَلَ بِكُمْ- فَلْيَكُنْ مُعَسْكَرُكُمْ فِي قُبُلِ الْأَشْرَافِ- أَوْ سِفَاحِ الْجِبَالِ أَوْ أَثْنَاءِ الْأَنْهَارِ- كَيْمَا يَكُونَ لَكُمْ رِدْءاً وَ دُونَكُمْ مَرَدّاً- وَ لْتَكُنْ مُقَاتَلَتُكُمْ مِنْ وَجْهٍ وَاحِدٍ أَوِ اثْنَيْنِ- وَ اجْعَلُوا لَكُمْ رُقَبَاءَ فِي صَيَاصِي الْجِبَالِ- وَ مَنَاكِبِ الْهِضَابِ- لِئَلاَّ يَأْتِيَكُمُ الْعَدُوُّ مِنْ مَكَانِ مَخَافَةٍ أَوْ أَمْنٍ- وَ اعْلَمُوا أَنَّ مُقَدِّمَةَ الْقَوْمِ عُيُونُهُمْ- وَ عُيُونَ الْمُقَدِّمَةِ طَلاَئِعُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ وَ التَّفَرُّقَ- فَإِذَا نَزَلْتُمْ فَانْزِلُوا جَمِيعاً- وَ إِذَا ارْتَحَلْتُمْ فَارْتَحِلُوا جَمِيعاً- وَ إِذَا غَشِيَكُمُ اللَّيْلُ فَاجْعَلُوا الرِّمَاحَ كِفَّةً- وَ لاَ تَذُوقُوا النَّوْمَ إِلاَّ غِرَاراً أَوْ مَضْمَضَةً
عين:جاسوس طليعه الجيش:كسى كه براى اطّلاع از حال دشمن فرستاده مىشود نفض الشعاب:جستجو كردن شكافهاى كوه خمر:چيزى كه تو را مخفى كند از قبيل درخت و كوه غير آن أشراف،جمع شرف:مكان مرتفع.
صياصى الجبال:بلنديها و اطراف كوهها.
قبلها:حرف اول و دوم مضموم يا اول مضموم و دوم ساكن:جلو مكانهاى مرتفع.
كمين:فرد،يا جمعيتى كه در حيلۀ جنگى خود را پنهان مىكند تا غفلة بر دشمن فرود آيد.
كتيبه:لشكر تعبية:گردآورى و آماده كردن لشكر دهم:تعداد زياد معسكر:به فتح كاف:لشكرگاه هضاب،جمع هضبه:كوه پهن شده بر روى زمين
كفّه:دايرهاى شكل غرار:خواب اندك مضمضه:پيدايش چرت در چشم و كنايه از كم خوابى است.
ترسه،جمع ترس:سپر رقباء:حافظان سفح الجبل:پايين كوه،جايى كه آب در آن، مىريزد اثناء الانهار،جمع ثنى:محل تلاقى رودخانهها ردء:ياور در جنگ
«هنگامى كه بر دشمن فرود آمديد،يا او بر شما فرود آمد،بايد لشكرگاهتان را در جاهاى بلند،يا پايين كوهها،و كنار رودخانهها قرار دهيد،تا شما را كمك باشد و ديگران را از دسترسى به شما باز دارد،بايد از يكسو يا دو سو بر دشمن بتازيد،و در بلندى كوهها،و لاى تپههاى مسطّح براى خود نگهبانان و ديدبانها بگذاريد،تا دشمن به سوى شما چه از جايى كه مىترسيد و چه از جايى كه ايمن هستيد نتواند بيايد.
آگاه باشيد كه جلوداران لشكر ديدبانهاى ايشانند و ديدبانهاى جلو داران، جاسوسانشان مىباشند،از پراكندگى بر حذر باشيد،پس هر گاه خواستيد به جايى فرود آييد و هر گاه كوچ كنيد به اتفاق كوچ كنيد،و هر گاه شب شما را فرا گرفت، نيزهها را دايرهوار قرار دهيد و به خواب نرويد مگر اندكى،يا تنها چرتى كه فقط چشمتان گرم شود .»
هنگامى كه امام(علیه السلام)لشكرى به سر كردگى زياد بن نضر حارثى و همراه شريح بن هانى از نخيلۀ كوفه به سوى شام فرستاد،در بين راه ميان آن دو نفر اختلاف افتاد و هر كدام به شكايت از ديگرى براى حضرت نامهاى نوشتند، حضرت در پاسخ هر دو اين نامه را نوشتند كه برگزيدهاش ترجمه شد،ولى آغازش اين بود:«پس از حمد خدا و نعت رسول،من زياد بن نضر را جلودار و فرمانده لشكر و شريح را بر قسمتى از آن امير قرار دادهام،حال اگر هر دو با هم باشيد زياد فرمانده كل است و اگر از هم جدا شديد هر كدامتان فرمانده گروهى
هستيد كه براى شما مشخص كردهام،و بدانيد كه جلوداران جمعيت جاسوسان آنان و جاسوسان جلوداران،آنها هستند كه براى اطلاع بر دشمن فرستاده مىشوند،پس وقتى كه از بلاد خود بيرون شديد و به سرزمين دشمن نزديك،پس غفلت نكنيد از اين كه اشخاصى را جلو بفرستيد كه شكاف كوهها و لاى درختان و مخفيگاهها از هر طرف را جستجو كنند،كه مبادا دشمن،شما را فريب بدهد،يا در كمين شما قرار گيرد،و لشكر را به راه نياندازيد مگر از طرف صبح تا شب و آمادگى كامل،كه اگر گروهى به شما حمله آوردند يا مكروهى شما را فرا گرفت خودتان را قبلا مجهز و آماده كرده باشيد.سپس به دنبال اين عبارت،جملۀ اول سخن بالا،مىآيد: فاذا نزلتم...او أمن ،و بعد مىفرمايد:شما را از تفرقه و جدايى بر حذر مىدارم،پس اگر خواستيد به جايى فرود آييد،با هم فرود آييد و هر گاه بخواهيد كوچ كنيد به اتفاق كوچ كنيد و موقعى كه شب شما را فرا گرفت و فرود آمديد،لشكر خود را در حصار نيزه و سپرها قرار دهيد پس آنها كه در اطراف لشكر نصب كردهايد به جاى مدافعان و تيراندازان خواهند بود،آرى اين كار را انجام دهيد تا شما را غفلت فرا نگيرد و فريب دشمن را نخوريد زيرا هيچ قومى در شب يا روز،لشكر خود را در احاطۀ نيزهها و سپر قرار نداد مگر اين كه گويى لشكر در دژهاى محكم قرار گرفته است،لشكرتان را خودتان حراست كنيد،تا هنگام صبح جز اندكى نخوابيد يا فقط چرتى بزنيد كه چشمتان گرم شود و پيوسته چنين باشيد تا با دشمن روبرو شويد،هر روز كسى را بفرستيد كه مرا از حالتان آگاه كند زيرا من به سرعت در پى شما مىآيم،البته آنچه خدا مىخواهد همان مىشود، آرامش خود را در جنگ حفظ كنيد و عجله نداشته باشيد مگر پس از اتمام حجت و فرصت دادن به دشمن،تا من به شما نرسيدهام جنگ نكنيد مگر، فرمان من به شما برسد و يا اين كه دشمن آغاز به حمله كند، «إِنْ شاءَ اللّهُ»
اول اين نامه كه پس از ترجمۀ نامۀ متن ذكر شد،واضح و روشن است جز اين كه در عبارت نكتهاى است كه بايد مورد توجه واقع شود،آن جا كه از راه انداختن لشكر در غير وقت صبح نهى مىكند،حرف الاّ را با فاصلۀ كوتاه،تكرار كرده و هر دو مفيد حصر هستند اولى حصر در وقت و دومى حصر در حالت آمادگى و نظم كامل مىباشد.
در مجموع اين نامه قوانين كلى و بسيار سودمندى از تعاليم و چگونگى فنون جنگى وجود دارد كه اولا دليل روشنى بر دروغگويى كسانى است كه مدّعى آگاه نبودن امام از رموز جنگ بودهاند،چنان كه در خطبههاى گذشته خود حضرت اين جريان را از طايفۀ قريش حكايت فرمود،و ثانيا كاربرد اين تعاليم در جنگ،مستلزم پيروزى بر دشمن است و در اين فصل از خطبه كه در متن آمده مقدارى از آنها ذكر شده است كه اكنون شرح مىدهيم:
1-نخست اين كه هنگام برخورد با دشمن،لشكرگاه خود را جلو مكانهاى بلند و پايين كوهها و محل تلاقى رودخانهها قرار دهند،و علت اين امر را چنين فرموده است كه اين اماكن شما را از ناحيۀ پشت سر محافظت مىكند و از حملۀ دشمن بر شما جلوگيرى مىكند .
2-دوم آن كه تماما از يك سو بر دشمن حمله كنند و اگر نشد دو نيمه شوند و از دو سوى متقابل آغاز به جنگ كنند چنان كه هر گروه در مقابلۀ با دشمن،طرف پشت گروه ديگر را هم حفظ مىكند،زيرا در اين صورت اجتماعشان محفوظ مىماند،اما اگر از جهات مختلف حمله كنند از هم ديگر دور و متفرق مىشوند و اين امر باعث ضعف و زبونى آنها مىشود.
3-براى محافظت خودشان اشخاصى را در مكانهاى بلندى قرار دهند تا دشمن از جايى كه گمان مىرود و از جايى كه گمان نمىرود بر آنان نتازد.
4-بايد بدانند كه جلو داران لشكر دشمن،جاسوس آنها مىباشند و جاسوسهاى جلوداران،ماموران اطلاعاتى آنها هستند پس وقتى كه مقدمه و ماموران اطلاعاتى را ديدند،غافل نباشند بلكه خود را مهيا كنند،زيرا پيدا شدن آنان نشانۀ نزديك بودن دشمن و هجوم است .
5-لشكريان خود را از به هم پاشيدگى بر حذر مىدارد و امر مىكند كه در دو حالت فرود آمدن و كوچ كردن با هم باشند و از هم ديگر جدا نشوند،كه علتش روشن است.
6-به آنان دستور مىدهد كه هنگام استراحت در لشكرگاه،شمشيرها و نيزههاى خود را در اطرافشان دايرهوار بر زمين نصب كنند و مانند اشخاص مطمئن و بىخطر به خواب راحت نروند تا بتوانند با اين دو دستور العمل،خود را حفظ كنند و دشمن براى حمله غافلگيرانه،از خواب آنان استفاده نكند.
لشكر خود به سوى شام فرستاد:
؟لمعقل بن قيس الرياحي؟- حين أنفذه إلى؟الشام؟ في ثلاثة آلاف مقدمة له اتَّقِ اللَّهَ الَّذِي لاَ بُدَّ لَكَ مِنْ لِقَائِهِ- وَ لاَ مُنْتَهَى لَكَ دُونَهُ- وَ لاَ تُقَاتِلَنَّ إِلاَّ مَنْ قَاتَلَكَ- وَ سِرِ الْبَرْدَيْنِ وَ غَوِّرْ بِالنَّاسِ- وَ رَفِّهْ فِي السَّيْرِ وَ لاَ تَسِرْ أَوَّلَ اللَّيْلِ- فَإِنَّ اللَّهَ جَعَلَهُ سَكَناً وَ قَدَّرَهُ مُقَاماً لاَ ظَعْناً- فَأَرِحْ فِيهِ بَدَنَكَ وَ رَوِّحْ ظَهْرَكَ- فَإِذَا وَقَفْتَ حِينَ يَنْبَطِحُ السَّحَرُ- أَوْ حِينَ يَنْفَجِرُ الْفَجْرُ فَسِرْ عَلَى بَرَكَةِ اللَّهِ- فَإِذَا لَقِيتَ الْعَدُوَّ فَقِفْ مِنْ أَصْحَابِكَ وَسَطاً- وَ لاَ تَدْنُ مِنَ الْقَوْمِ دُنُوَّ مَنْ يُرِيدُ أَنْ يُنْشِبَ الْحَرْبَ- وَ لاَ تَبَاعَدْ عَنْهُمْ تَبَاعُدَ مَنْ يَهَابُ الْبَأْسَ- حَتَّى يَأْتِيَكَ أَمْرِي- وَ لاَ يَحْمِلَنَّكُمُ شَنَآنُهُمْ عَلَى قِتَالِهِمْ- قَبْلَ دُعَائِهِمْ وَ الْإِعْذَارِ إِلَيْهِمْ
بردين:بامداد و پسين و أبردان نيز به همين معناست.
تغوير:هنگام ظهر،قيلوله،غوّر:هنگام ظهر فرود آى.
ترفيه:استراحت و آرامش سكن:آنچه مايۀ آرامش يا محل آرامش باشد.
ظعن:كوچ كردن انبطاح:پهن و گستردگى انشبت الشيئى بالشيئى:اين را به آن متصل كردم.
شنئان:كينه و دشمنى
«بپرهيز از نافرمانى خدايى كه ناگزير به ديدارش خواهى شتافت،
و بازگشتى براى تو جز به سوى او نيست و جنگ مكن مگر با كسى كه با تو بجنگد.بامدادان و در هنگام عصر كه هوا سرد است به سير پرداز،و در وسط روز لشكر را به استراحت وادار و به آسانى راه برو،و در اول شب راه مرو،كه خداوند آن را براى آرامش و آسايش قرار داده،و نه براى كوچ كردن.پس در اول شب،تن و مركبت را آسوده بگذار و چون توقف كردى(شب استراحت نمودى) هنگامى كه سحر آشكار مىشود يا هنگامى كه فجر طلوع مىكند روانه شو،و هر گاه با دشمن روبرو شدى،در ميان لشكر خود بايست و به دشمن نزديك مشو، مانند كسى كه مىخواهد جنگ بر پا كند،و از آنان دور مشو،مانند كسى كه از جنگ مىترسد،تا وقتى كه فرمان من به تو برسد،و نبايد دشمنى با آنها شما را وادار به جنگ با آنان كند پيش از آن كه ايشان را به سوى حق بخوانيد و با آنها، اتمام حجت كنيد .»
روايت شده كه حضرت،معقل را از مداين با سه هزار مرد فرستاد و به او فرمود از طريق موصل برو،تا در رقّه با من ملاقات كنى و سپس مطالب بالا را برايش بيان كرد،تا آخر فصل،معقل از مداين خارج شد،تا رسيد به منزل حديثه كه در آن اوقات محل فرود آمدن مردم بود،همان جايى كه بعدا محمد بن مروان شهر موصل را بنا كرد و از آن جا گذشتند تا به رقّه رسيدند و حضرت را آن جا ملاقات كردند.
چون معقل بن قيس عازم سفر بود كه براى خداى تعالى با دشمنان حق بجنگد لذا امام او را امر به تقوا كرده است كه بهترين توشۀ راه خداست .
الذى لا بدّلك من لقائه و لا منتهى لك دونه ،در اين سخن امام(علیه السلام)فايدههاى چندى است كه اكنون به شرح آن مىپردازم:
1-امام(علیه السلام)با توجه دادن معقل به اين كه ناگزير به پيشگاه الهى خواهد
رفت او را متوجه تقواى الهى كرده است.
2-جهاد و مبارزه را بر او سهل و آسان مىكند،زيرا هنگامى كه عقيده داشت،جهاد عبادتى است كه آدمى را به خدا نزديك مىكند،و از طرفى ناچار به ملاقات پروردگار نائل خواهد شد،ناهموارى جنگ و مبارزه بر او هموار مىشود.
3-او را به تقواى الهى امر كرده و به لقاى پروردگار هشدار داده است تا اوامر و نواهى كه در وصيت ذكر شده سريعتر انجام شود،و آنها عبارتند از:
الف:جنگ نكند مگر با كسى كه با او بجنگد زيرا جنگ با غير جنگ كننده،ظلم است.
ب:اين كه بامداد و پسين را براى سير و حركت لشكر برگزيند زيرا در اين دو وقت هوا سرد و مناسب راه رفتن است،و وسط روز به استراحت بپردازد به دليل اين كه در اين هنگام هوا گرم است و دشوارى راه رفتن فراوان.
ج:اين كه به آرامى حركت كند تا ضعيف بتواند خود را به قوى برساند و به دليل نياز به نيروى زياد و اجتماع تنگاتنگ،رنج و تعب بر مردم چيره نشود.
د:و اين كه در اول شب راه نيفتد زيرا خدا شب را براى استراحت و خواب قرار داده است تا از رنج سفر بياساييد،و آن را وقت كوچ كردن قرار نداده است،و نيز به سردار خود امر كرده است كه در هنگام شب جسم خود را راحت سازد و مركب خود را تيمار كند.
از طريق مجاز و اطلاق اسم مظروف بر ظرف،لفظ ظعن را بر شب اطلاق كرده است.
س:امر كرده است كه بعد از استراحت در شب،سير خود را از هنگامى قرار دهد كه سحر فرا رسيده يا فجر طلوع مىكند زيرا در آن وقت احتمال سفر خوش مىرود .
ط:و هنگام برخورد با دشمن،در ميان يارانش قرار بگيرد تا طرفين لشكر بتوانند به او مراجعه كنند و دستورات او را بشنوند.امور ديگرى كه نهى فرموده عبارتند از اين كه به دشمن چنان نزديك نشود كه فكر كنند مىخواهد آتش جنگ را برافروزد و آشوب بپا كند،تا بهتر بتواند آنها را به حق دعوت كند،و عذرش نزد خداوند پذيرفتهتر باشد،ديگر اين كه از دشمن چنان زياد،دور نشود كه خيال كنند مىترسد و براى غلبۀ بر او جرأت پيدا كنند،و براى اين دو دستور اخير مهلتى تعيين كرده و آن تا هنگامى است كه امر و فرمان جديدش به وى برسد،مطلب ديگر آن كه بغض و عداوت آنان او را بر آن ندارد كه پيش از اتمام حجت و دعوتشان به سوى امام بر حق،با آنها آغاز به جنگ كند،چرا كه در اين صورت جنگ براى خدا نخواهد بود،بلكه به منظور هوا و هوس و عداوت و دشمنى خواهد بود،و از طاعت و عبادت خدا خارج خواهد شد.توفيق از خداست.
وَ قَدْ أَمَّرْتُ عَلَيْكُمَا- وَ عَلَى مَنْ فِي حَيِّزِكُمَا؟مَالِكَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ؟- فَاسْمَعَا لَهُ وَ أَطِيعَا وَ اجْعَلاَهُ دِرْعاً وَ مِجَنّاً- فَإِنَّهُ مِمَّنْ لاَ يُخَافُ وَهْنُهُ وَ لاَ سَقْطَتُهُ- وَ لاَ بُطْؤُهُ عَمَّا الْإِسْرَاعُ إِلَيْهِ أَحْزَمُ- وَ لاَ إِسْرَاعُهُ إِلَى مَا الْبُطْءُ عَنْهُ أَمْثَلُ
سقطه:لغزش و سقوط حزم:اين كه انسان در كار خود به صاحبان انديشه مراجعه كرده و محكمترين آنها را برگزيند.
أمثل:به خوبى نزديكتر
«مالك بن حارث اشتر را بر شما دو نفر و پيروانتان فرمانروا كردم،پس فرمانش را شنيده و پيروى كنيد،و او را براى خود،زره و سپر قرار دهيد،زيرا وى از كسانى است كه بيم سستى و لغزش و سقوط در او نيست،او در هنگامى كه سرعت در امرى به احتياط نزديكتر است،كندى نمىكند و هنگامى كه كندى درا مرى نيكوتر است شتاب و عجله از او سر نمىزند .»
دو اميرى كه امام به آنها اشاره كرده،زياد پسر نصر،و شريح پسر هانى مىباشند،توضيح مطلب:وقتى كه اين دو نفر را به سركردگى دوازده هزار
رزمنده فرستاد،در ميان راه به ابو الاعور سلمى كه لشكرى از اهل شام با خود داشت بر خورد كردند،در اين هنگام اين دو فرمانده نامهاى به حضرت نوشته و او را از اين امر مطلع كردند.امام(علیه السلام)مالك اشتر را خواست و به او فرمود:
زياد بن نصر و شريح به من خبر دادهاند كه ابو الاعور را در سر حدّ روم همراه با لشكرى از اهل شام ملاقات كردهاند و فرستادۀ ايشان مىگويد:وقتى كه از آنها جدا شده،دو لشكر،نزديك به هم بودهاند،بنا بر اين اى مالك،ياران خود را فرا خوان و به سوى آنان بشتاب،و چون بدان جا رسيدى،فرماندهى كل از آن توست،اما با دشمن تا هنگامى كه بر خورد نزديك نداشته و گفتههاى ايشان را نشنيدهاى و آنها جنگ را شروع نكردهاند،مبادا تو به جنگ با آنان بپردازى،و پيش از آن كه بارها آنها را به سوى حق نخوانى و عذرهايشان را بررسى نكنى مبادا دشمنى با آنان تو را وادار به جنگ كند،زياد را بر طرف راست و شريح را بر طرف چپ مامور كن و در ميان اصحاب خود قرار گير،و به دشمن،نه چنان نزديك شو كه فكر كنند تصميم بر راهاندازى جنگ دارى،و نه چنان دور شو كه خيال كنند از جنگ بيمدارى،تا موقعى كه بر تو وارد شوم كه من با سرعت به سوى تو روانم،به اميد خدا.آن گاه نامۀ فوق را براى دو فرمانده خود به اين عبارت مرقوم فرمود:
امّا بعد فإنّى امّرت عليكما... تا آخر،امام(علیه السلام)به دو فرماندۀ خود چند دستور داده است كه ذيلا بيان مىشود:
1-دستور فرماندهشان مالك اشتر را در آنچه مصلحت انديشى مىكند بشنوند و پيروى كنند تا امورشان نظم بگيرد و در برخورد با دشمن سبب پيروزى آنان شود.
2-او را در جنگ،و نيز در اظهار انديشه و رأى،زره و سپر براى خود قرار دهند،زيرا او كسى است كه نه،بيم ضعف و ناتوانيش در جنگ مىرود و نه
احتمال لغزش و خطا در انديشهاش وجود دارد،نه در امورى كه مصلحت است سريعتر انجام شود،كندى مىكند و نه در آنچه كه بهتر است،تاخير افتد و كندى شود،عجله و شتاب مىكند بلكه هر كارى را به جايش انجام مىدهد.
در اين عبارت،لفظهاى زره و سپر استعارهاند زيرا چنان كه اين دو، صاحبشان را در جنگ از تأثير سلاح دشمن حفظ مىكنند،او هم كه داراى مهارت جنگى و انديشۀ درست است ياران خود را از شرّ جنگ و نقشههاى دشمن محافظت مىكند.موفقيت بسته به لطف خداست.
لاَ تُقَاتِلُوهُمْ حَتَّى يَبْدَءُوكُمْ- فَإِنَّكُمْ بِحَمْدِ اللَّهِ عَلَى حُجَّةٍ- وَ تَرْكُكُمْ إِيَّاهُمْ حَتَّى يَبْدَءُوكُمْ حُجَّةٌ أُخْرَى لَكُمْ عَلَيْهِمْ- فَإِذَا كَانَتِ الْهَزِيمَةُ بِإِذْنِ اللَّهِ- فَلاَ تَقْتُلُوا مُدْبِراً وَ لاَ تُصِيبُوا مُعْوِراً- وَ لاَ تُجْهِزُوا عَلَى جَرِيحٍ- وَ لاَ تَهِيجُوا النِّسَاءَ بِأَذًى- وَ إِنْ شَتَمْنَ أَعْرَاضَكُمْ وَ سَبَبْنَ أُمَرَاءَكُمْ- فَإِنَّهُنَّ ضَعِيفَاتُ الْقُوَى وَ الْأَنْفُسِ وَ الْعُقُولِ- إِنْ كُنَّا لَنُؤْمَرُ بِالْكَفِّ عَنْهُنَّ وَ إِنَّهُنَّ لَمُشْرِكَاتٌ- وَ إِنْ كَانَ الرَّجُلُ لَيَتَنَاوَلُ الْمَرْأَةَ فِي الْجَاهِلِيَّةِ- بِالْفَهْرِ أَوِ الْهِرَاوَةِ- فَيُعَيَّرُ بِهَا وَ عَقِبُهُ مِنْ بَعْدِهِ
هزيمه:فرار كردن اعور الصيد:شكار،ناتوان شد.
اعور الفارس:در بدن اسب سوار جاى خالى از لباس و زره كه ضربات شمشير و نيزه در آن كارگر افتد پيدا شد،اسم فاعلش معور است يعنى آسيب زننده.
اجهز على الجريح:زخمى را به قتل رساند.
اهجت الشيئى:آن را به حركت در آوردم، پراكندهاش ساختم(اثار) فهر:سنگ صاف و مستطيل شكل هراوه:چوبى است مانند چماق،(گرز) عقب:فرزند،پسر يا دختر
«تا دشمن با شما آغاز به جنگ نكند،شما با ايشان بجنگيد،زيرا شما بحمد اللّه عليه دشمنتان دليل و حجت داريد و اين هم كه آغازگر جنگ آنها باشند،
نه شما،دليل ديگرى بر ضرر آنها خواهد بود.
پس اگر در جنگ به اذن خداوند،شكست و فرارى رخ داد،گريخته را نكشيد،درمانده را زخمى نكنيد،و زخم خورده را از پا درنياوريد،زنان را با آزار كردن آشفته خاطر نسازيد،اگر چه به شما دشنام دهند و آبروى شما را خدشهدار كنند،و به فرماندهان و سردارانتان ناسزا گويند،چرا كه نيروها و نفوس،و خردهاى ايشان اندك و ضعيف است و ما در گذشته با اين كه زنان مشرك بودند،وظيفه داشتيم كه دست از آنان برداريم و اگر مردى زن را به سنگ يا چماق مىزد او،و پس از وى فرزندانش مورد ملامت و سرزنش واقع مىشدند .»
نقل شده است كه امام(علیه السلام)پيوسته ياران خود را هنگام برخورد با دشمن به اين امور سفارش مىفرمود.
امام(علیه السلام)در اين عبارات به چند امر سفارش كرده است كه عبارتند از:
1-با دشمن نجنگند تا دشمن آغاز به جنگ كند،و اشاره كرده است به اين كه اين عمل حجت دوم،عليه دشمن است،و حجت اول كه پيروان حضرت عليه دشمنان دارند مضمون اين آيۀ شريفه است: «فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللّهِ» (1)»پر واضح است كه پيروان معاويه،از ستمكاران و ياغيان بودند و جنگ بر عليه آنان واجب بود.
2-به پيروان خود دستور مىدهد كه دشمنان را واگذارند تا آغاز جنگ از جانب آنها باشد،اين حجت از دو جهت قابل توجيه است:
1) سوره حجرات(49)آيه(8) [1]يعنى:اگر يكى از دو گروه بر ديگرى ستم كند،پس با گروه ستمكار بجنگيد تا سر به فرمان الهى فرود آورد.
الف-هنگامى كه دشمنان شروع به جنگ كردند مصداق دخول در جنگ با خدا و رسول مىباشند،چرا كه پيامبر فرمود:حربك يا على حربى،جنگ با تو،جنگ با من است،و اين مطلب كه اينها با كشتن انسانهايى كه خداوند قتلشان را بدون تقصير حرام كرده،سعى در ايجاد فساد،در روى زمين مىكنند واقعيت مىيابد،و هر كه اين امر،در بارهاش تحقق يابد،مشمول اين آيۀ قرآن مىشود: «إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ» (1)ب-طرفى كه آغاز به جنگ مىكند تجاوزگر به حساب مىآيد و هر كس چنين باشد،تجاوز عليه او،واجب است چنان كه خداوند مىفرمايد: «فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ» (2)»،و چون اينها آغاز به جنگ كردهاند مصداق متجاوز مىباشند،پس بايد آنها را دفع كرد .
3-به ياران خود سفارش كرده است كه در صورت تحقق حمله به اذن خداوند،اگر كسى از ميان دشمنان از ترس جنگ فرار كرد،در صدد قتلش برنياييد،و ناتوان و درماندهاى را كه پس از شكست دشمن،فرو افتاده و فرصت براى كشتنش باقى است،زخمى و مجروح نكنند.صيد معور شكارى كه درمانده و در دسترس صياد مىباشد،برخى گفتهاند:معور به معناى مريب است،يعنى كسى كه مورد شكّ است كه آيا جنگنده است يا نه،خلاصۀ معناى عبارت آن است كه نكشيد مگر كسى را كه مىدانيد،عليه شما مىجنگد.
4-چهارم مىفرمايد:زخمى و مجروح را نكشيد.
اين امور چهارگانهاى كه در اين جا مورد نهى واقع شده،از احكام كفار در حال جنگ مىباشد و امام(علیه السلام)بين بغات و كافران در اين امور فرق گذاشته
است اگر چه جنگ با بغات و قتل آنها را واجب دانسته است.امّا آنچه كه نصر بن مزاحم به دنبال جملههاى قبل ذكر كرده است و به اين امور ملحق مىشود،ترجمۀ آن چنين است،عورت دشمن را مكشوف نكنيد و مقتول را مثله نكنيد،و هر گاه به مردان آنها برخورديد پردهدرى نكنيد و بدون اجازۀ صاحب خانه وارد آن نشويد و چيزى از اموال آنها برنداريد.
و لا تهيجوا النّساء، حاصل معنا اين كه با آزار رساندن به زنان شرارت آنها را بر انگيزانيد اگر چه شرارت را به نهايت رسانند و به آبرو ريزى و دشنام فرمانروايان دست بزنند.
سپس امام(علیه السلام)علت اين مطلب را در چند امر بيان فرموده است:
1-زنان كم نيرو هستند و از مقاومت در مقابل مردان و جنگ با آنها ناتوانند لذا بد زبانى مىكنند،چرا كه سلاح شخص ناتوان و عاجز،زبان اوست.
2-زنان ضعيف النفس هستند،و چون روحيۀ صبر بر بلا ندارند،كوشش مىكنند به هر طريق ممكن،گر چه با فحش و ناسزا باشد،بلا را از خود دور كنند.
3-كم خرد هستند،آن قدر عقل ندارند كه بدانند،دشنام و ناسزا علاوه بر آن كه سودى ندارد از رذايل اخلاقى نيز هست.
4-و نيز آزار رساندن به زنان موجب افزايش شرور،و بر انگيختن طبايعى است كه تسكين و فرو نشاندن آن اراده شده است .
و ان كنّا... تا آخر،اين كه مىفرمايد:ما در زمان پيامبر(صلی الله علیه و آله)كه دشمنانمان مشرك بودند،از طرف اسلام مأمور بوديم كه زنانشان را نيازاريم، هشدارى است به اين كه هنگام روبرويى با اين دشمنان كه اظهار اسلام مىكنند،به طريق اولى نبايد زنان را بيازاريم،اگر چه با ما مخالفند.
حرف واو در و انهنّ حاليه است.
و ان كان الرجل ،تا آخر،در اين عبارت مفسدهاى كه مترتب بر آزار و اذيت زنان در جنگ مىباشد بيان داشته است كه هر كس اين عمل ناروا را انجام دهد،نه تنها در دنيا مايۀ ننگ او است،بلكه بعد از مرگ نيز نام ننگى براى او بازماندگانش است و سبب كيفر اخروى او نيز مىباشد.اين تعبير امام براى آن است كه هر چه بيشتر مردم را از اين كار دور بدارد.و به همين منظور از زدن مرد زنان را به وسيله سنگ و چوب،بطور كنايه تعبير به تناول فرموده است.
حرف إن در هر دو مورد ان كنا،و ان كان مخففه از ثقيله است،و به اين دليل خبرش مصدّر به لام است تا فرق باشد بين آن و ان نافيه.
اَللَّهُمَّ إِلَيْكَ أَفْضَتِ الْقُلُوبُ وَ مُدَّتِ الْأَعْنَاقُ- وَ شَخَصَتِ الْأَبْصَارُ وَ نُقِلَتِ الْأَقْدَامُ وَ أُنْضِيَتِ الْأَبْدَانُ- اللَّهُمَّ قَدْ صَرَّحَ مَكْنُونُ الشَّنَآنِ- وَ جَاشَتْ مَرَاجِلُ الْأَضْغَانِ- اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيْكَ غَيْبَةَ نَبِيِّنَا- وَ كَثْرَةَ عَدُوِّنَا وَ تَشَتُّتَ أَهْوَائِنَا- «رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَيْرُ الْفاتِحِينَ»
افضت القلوب:دلها از همه چيز بركنده و به سوى او خارج شد و سرّ خالص و نابش در ارتباط با اوست.
شخوص البصر:به چيزى چشم دوختن بدون پلك زدن انضاء الابدان:لاغرى بدنها صرّح:آشكار شد،فعل لازم است.
شنئان:دشمنى و كينهتوزى مكتومه:پوشيده شده مراجل:ديگها جيشها:جوشش ديگها ضغن:كينه و افتح:حكم كن فاتح:حكم كننده
«بار پروردگارا دلها به سوى تو گشوده شده،و گردنها كشيده شده و چشمها باز مانده و پاها به راه افتاده و بدنها نزار شده است،خدايا دشمنى پنهان
آشكار شد و ديگ كينهها به جوش آمد.
بار الها نبودن پيامبرمان و بسيارى دشمنانمان و پراكندگى هواها و انديشههايمان را به تو شكايت مىكنيم(پروردگارا بين ما و دشمنانمان به حق حكم كن،كه تو بهترين حكم كنندگانى ).»
روايت شده است كه هر گاه جنگ شدت مىيافت و سوار مركب مىشد، نام خدا را بر زبان مىآورد و سپس مىفرمود:حمد خدا را بر نعمتها و فضايل همگانيش،پاك و منزه است آن كه اين مركب را در اختيار ما گذاشت در حالى كه ما توانش را نداشتيم و ما به سوى پروردگارمان مىرويم،بعد رو به طرف قبله مىكرد و دستهايش را بلند مىكرد و مىگفت:بار الها گامها را به سوى تو برداشتم...تا آخرين كلمه: «خَيْرُ الْفاتِحِينَ» ،و بعد به يارانش مىفرمود با بركت خدا راه بيفتيد و سپس مىگفت:اللّه اكبر اللّه اكبر «إِنَّهُمْ كانُوا إِذا قِيلَ لَهُمْ لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ يَسْتَكْبِرُونَ» و اللّه اكبر،يا اللّه يا احد يا صمد،يا رب محمد، «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» و لا حول و «لا قُوَّةَ إِلاّ بِاللّهِ» العلى العظيم، «إِيّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّاكَ نَسْتَعِينُ» ،اللهم كف عنا ايدى الظالمين و اين بود شعار حضرت در جنگ صفين.
معمولا نظر امام(علیه السلام)بر اين بوده است كه جهاد را به عنوان عبادتى خالص براى خدا انجام دهد،و چون كمال عبادت و رمز سودمنديش آن است كه همراه با ياد خدا و توجه باطن به سوى او باشد،به اين دليل،چنان كه در اين سخن و مواردى شبيه آن موجود است،روش حضرت در هنگام جهاد تضرع و زارى و توجه به حق تعالى بود،تا هم عبادتش را از روى خلوص و مطلوب انجام دهد و هم طلب پيروزى و نصرت براى غلبۀ بر دشمن،از خداوند كرده باشد،پس با تعبير باز شدن دلها به سوى حق تعالى اشاره به كمال اخلاص براى خدا در حال جهاد كرده،و با كشيده شدن گردنها و خيره شدن چشمها به
جانب ذات اقدس او لازمۀ اخلاص را كه چنين وضع و هيأت مخصوصى براى انسان حاصل مىشود،اراده فرموده،و با جابجا شدن گامها و لاغرى جسدها اشاره به اين مطلب كرده است كه سفر جهاد و رنجهاى فراوانش تنها براى خدا و وصول به قرب و رضايت او انجام يافته است ،و ما عبارت:
اللهم قد صرح... ،اشاره كرده به اين كه علت جنگ آنان با وى اظهار دشمنى و عداوتهايى است كه از زمان حيات پيامبر اكرم در سينههاى آنها بوده، و شعلهور شدن آتش كينههايى كه از گذشته در جنگهاى بدر و احد،و مكانهاى ديگر در دلهايشان مانده،كه تاكنون فرصت و جرأت اظهار و به كار بردن آنها را نداشتهاند.بنا بر اين كلمۀ ديگها استعاره از قلبهاست به اين اعتبار كه به سبب كينه و عداوتشان خون در دلهايشان در جوشش و غليان است مثل جوشش آب در ميان ديگها،و فعل جوشش به عنوان ترشيح ذكر شده است و چون در واقع غايب بودن رسول خدا،و فقدان آن حضرت،سبب آشكار شدن عداوت و ظاهر شدن كينهها و افزايش يافتن دشمنان و اختلاف و تشتّت افكار شده بود، ناچار امام(علیه السلام)از پيدا شدن اين امور و شرور به خدا شكايت كرده و سپس با اقتباس از قرآن مجيد (1)،از درگاه حق تعالى مىخواهد كه ميان او و ميان آنها حكم فرمايد،زيرا لازمۀ حكم كردن خداوند پيروزى حضرت و نصرت بر آنان مىباشد،به دليل اين كه او در جهاد و قتال با دشمنان بر حق است.توفيق از خداست.
1) سوره اعراف(7)آيه(88).
لاَ تَشْتَدَّنَّ عَلَيْكُمْ فَرَّةٌ بَعْدَهَا كَرَّةٌ- وَ لاَ جَوْلَةٌ بَعْدَهَا حَمْلَةٌ- وَ أَعْطُوا السُّيُوفَ حُقُوقَهَا وَ وَطِّئُوا لِلْجُنُوبِ مَصَارِعَهَا- وَ اذْمُرُوا أَنْفُسَكُمْ عَلَى الطَّعْنِ الدَّعْسِيِّ وَ الضَّرْبِ الطِّلَحْفِيِّ- وَ أَمِيتُوا الْأَصْوَاتَ فَإِنَّهُ أَطْرَدُ لِلْفَشَلِ- فَوَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ- مَا أَسْلَمُوا وَ لَكِنِ اسْتَسْلَمُوا وَ أَسَرُّوا الْكُفْرَ- فَلَمَّا وَجَدُوا أَعْوَاناً عَلَيْهِ أَظْهَرُوهُ
فرّة:يك مرتبه فرار كردن.
كرّة:بر وزن فعله از مادۀ كرّ به معناى بازگشت بر دشمن.
جوله:دور زدن و تاخت و تاز.
مصارع:مكانهاى افتادن كشتهها.
ذمرته،أذمره:او را وادار و تشويق كردم.
دعسىّ:منسوب به دعس است و به معناى اثر مىباشد.
طلحفى،طلحف:شديد،حرف«يا»براى مبالغه است.
نسمة:آفريدهها.
«گريزى كه پس از آن بازگشت،و تاخت و تازى كه بعد از آن،هجوم و حمله به دشمن باشد،بر شما ناگوار نباشد،حقوق شمشيرها را بپردازيد و پهلوهايتان را به جايگاه كشتن آشنا كنيد،و نفوس خود را به نيزه افكندنهاى كارگر و شمشير زدنهاى شديد وادار و تشويق كنيد،صداهايتان را آرام كنيد زيرا هر چه بيشتر،ترس و سستى را دور مىكند،پس سوگند به خدايى كه دانه را شكافته و
آفريدگان را به وجود آورده است اينها اسلام نياوردهاند بلكه اظهار اسلام كردند،و كفر را پنهان داشتند و هنگامى كه ياورانى پيدا كردند آن را آشكار كردند .»
لا تشتدّن عليكم...حملة ،در معناى اين جملات احتمالاتى است:
1-هر گاه براى فريب دشمن و فرصت دست يافتن بر او،مصلحت را در فرار كردن ديديد،نگران نباشيد،فرار كنيد.چون در ميان عرب فرار در جنگ مايۀ ننگ و بدگويى است پس باكى از آن نيست و بايد آسان تلقّى شود.
2-احتمال ديگر آن است كه اگر چنين اتفاق افتاد كه فرار كرديد و پس از آن حمله كرديد شرمسارى و ناراحتى براى شما پيش نيايد زيرا همين حملۀ پس از فرار،گناه آن را بر طرف مىكند،بنا بر اين در عبارت،امر به حمله شده پس از آن كه فرار حاصل شده باشد و به همين معناست،عبارت و لا جوله بعدها حملة .
3-احتمال ديگر آن است كه اگر دشمن پس از فرار برگشت و به شما حمله كرد نهراسيد زيرا حملۀ دشمن پس از فرار از دلهاى ناپاك و نيتهاى ناصالح سرچشمه مىگيرد،بنا بر فرض سوم مقدم داشتن فرار به منظور تحقير و كوچك شمردن،حملۀ پس از آن است و در واقع فرار دشمن را مهم شمرده است و همين احتمال در: و لاجوله بعدها حملة مىباشد.در جملههاى بعد به ياران خود دستورهايى مىدهد از اين قرار :
1-حقوق شمشيرها را ادا كنند،اين مطلب كنايه از امر به اين است كه آنچه سزاوار انجام دادن است بجا آورند و فعل عطا استعاره از كارهايى است كه به وسيلۀ شمشيرها در اين راه انجام مىشود.
2-قتلگاههاى خود را،وطن پهلوهايشان قرار دهند،جاهايى را كه پس از كشتن در آن مىافتند و پهلوهايشان در آن قرار مىگيرد براى خود وطن بگيرند، كنايه از آن كه بر كشته شدن در راه خدا تصميم قطعى بگيريد و براى وقوع در
ورطۀ هولناك جنگ،خود را آماده كنيد،لازمۀ وطن گرفتن در جايى كه پس از قتل در آن مىافتد عزم جازم و اقدام لازم براى آن مىباشد.
3-اين كه روحيۀ خود را آماده كنند كه نيزه را بطور موثر بر دشمن فرود آورند،و ضربات شمشير را با شدّت وارد كنند،يعنى با ياد ثوابهايى كه خدا براى مبارزان وعده داده،و نعمتهايى كه براى ايشان فراهم فرموده،خود را راضى و دل را براى اين امور محكم و استوار كنند.
4-از صداهايشان بكاهند،زياد فرياد نزنند زيرا كه داد و فرياد كردن از نشانههاى ترس و سستى است و عدم آن علامت ثبات و مقاومت مىباشد، در گذشته نيز به اين مطلب اشاره شده است .
در آخر چنان كه روش معمول حضرت مىباشد،سوگند بجا و مناسب ياد كرده است كه اين جامعۀ مخالف،هنگامى كه در زمان پيامبر اكرم اظهار اسلام كردند فقط به همان زبان بود اما به قلب و دل اسلام نياورده بودند بلكه به علت ترس از كشته شدن تظاهر به ديانت اسلام كرده و كفر را در دلهاى خود پنهان داشتند،و هنگامى كه پشت گرمى يافتند و يارانى پيدا كردند كفر خود را اظهار كردند،و اين مطلب اشاره به منافقان بنى اميه است،مثل عمرو بن عاص و مروان و معاويه و جز آنها،و شبيه اين كلام امام(علیه السلام)،سخنى از عمّار ياسر نيز نقل شده است.توفيق با خداست.
وَ أَمَّا طَلَبُكَ إِلَيَّ؟الشَّامَ؟- فَإِنِّي لَمْ أَكُنْ لِأُعْطِيَكَ الْيَوْمَ مَا مَنَعْتُكَ أَمْسِ- وَ أَمَّا قَوْلُكَ- إِنَّ الْحَرْبَ قَدْ أَكَلَتِ الْعَرَبَ إِلاَّ حُشَاشَاتِ أَنْفُسٍ بَقِيَتْ- أَلاَ وَ مَنْ أَكَلَهُ الْحَقُّ فَإِلَى الْجَنَّةِ- وَ مَنْ أَكَلَهُ الْبَاطِلُ فَإِلَى النَّارِ- وَ أَمَّا اسْتِوَاؤُنَا فِي الْحَرْبِ وَ الرِّجَالِ- فَلَسْتَ بِأَمْضَى عَلَى الشَّكِّ مِنِّي عَلَى الْيَقِينِ- وَ لَيْسَ أَهْلُ؟الشَّامِ؟ بِأَحْرَصَ عَلَى الدُّنْيَا- مِنْ أَهْلِ؟الْعِرَاقِ؟ عَلَى الْآخِرَةِ- وَ أَمَّا قَوْلُكَ إِنَّا؟بَنُو عَبْدِ مَنَافٍ؟- فَكَذَلِكَ نَحْنُ وَ لَكِنْ لَيْسَ؟أُمَيَّةُ؟ ؟كَهَاشِمٍ؟- وَ لاَ؟حَرْبٌ؟ ؟كَعَبْدِ الْمُطَّلِبِ؟ وَ لاَ؟أَبُو سُفْيَانَ؟ ؟كَأَبِي طَالِبٍ؟- وَ لاَ الْمُهَاجِرُ كَالطَّلِيقِ وَ لاَ الصَّرِيحُ كَاللَّصِيقِ- وَ لاَ الْمُحِقُّ كَالْمُبْطِلِ وَ لاَ الْمُؤْمِنُ كَالْمُدْغِلِ- وَ لَبِئْسَ الْخَلْفُ خَلْفٌ يَتْبَعُ سَلَفاً هَوَى فِي نَارِ جَهَنَّمَ- وَ فِي أَيْدِينَا بَعْدُ فَضْلُ النُّبُوَّةِ الَّتِي أَذْلَلْنَا بِهَا الْعَزِيزَ- وَ نَعَشْنَا بِهَا الذَّلِيلَ- وَ لَمَّا أَدْخَلَ اللَّهُ الْعَرَبَ فِي دِينِهِ أَفْوَاجاً- وَ أَسْلَمَتْ لَهُ هَذِهِ الْأُمَّةُ طَوْعاً وَ كَرْهاً- كُنْتُمْ مِمَّنْ دَخَلَ فِي الدِّينِ إِمَّا رَغْبَةً وَ إِمَّا رَهْبَةً- عَلَى حِينَ فَازَ أَهْلُ السَّبْقِ بِسَبْقِهِمْ- وَ ذَهَبَ الْمُهَاجِرُونَ الْأَوَّلُونَ بِفَضْلِهِمْ- فَلاَ تَجْعَلَنَّ لِلشَّيْطَانِ فِيكَ نَصِيباً- وَ لاَ عَلَى نَفْسِكَ سَبِيلاً وَ السَّلاَمُ
حشاشه:اندك باقى ماندۀ از روح طليق:اسيرى كه آزاد شده و جلو راهش باز شده مدغل:كسى كه باطنش آلودۀ به نوعى از فساد از قبيل نفاق و جز آن باشد.
سلف الرجل:پدرهاى پيشين آن مرد.
صريح:پاك نسب لصيق:زنازادهاى كه به غير پدرش نسبت داده مىشود خلفه:كسانى كه بعد از او مىآيند.
نعشنا:بالا برديم فوج:گروه،جماعت
«پس از حمد خدا و نعت رسول،اين كه شام را از من درخواست كردى، بدان،كه من هرگز آنچه را كه ديروز از تو منع كردهام،امروز به تو نخواهم بخشيد،و اما اين كه گفتهاى كه جنگ،عرب را خورده،بجز نيمه جانهاى باقى مانده،آگاه باش هر كه را حق خورده رهسپار بهشت شده است و هر كس را كه باطل خورده باشد به سوى دوزخ روان است،و اما اين كه من و تو در به جنگ و داشتن مردان يكسان هستيم،كوشش تو بر شك و ترديد از كوشش من بر يقين و باور بيشتر نيست،و مردم شام نسبت به دنيا از مردم عراق نسبت به آخرت حريصتر نيستند،و اين كه گفتهاى:ما فرزندان عبد مناف هستيم،ما نيز چنين مىباشيم،اما نه اميّه مانند هاشم است و نه حرب مانند عبد المطلب،و نه ابو سفيان شبيه ابو طالب و نه مهاجر مانند آزاد شده و نه پاكيزه نسب،مثل زنازاده و نه راستگو و درستكار مانند دروغگو و بدكردار و نه مؤمن همانند منافق و دورو،مىباشد،بد فرزندى است،آن كه پيروى كند پدرى را كه در آتش دوزخ افتاده است.علاوه بر اينها،در دست ماست فضل و بزرگوارى نبوت و پيامبرى، كه به آن وسيله،ارجمند را خوار و ذليل و بىمقدار را بلند مقام كرديم،و موقعى كه خداوند عرب را گروه گروه در دين اسلام داخل كرد،و اين امت،برخى با ميل و عدهاى از روى كراهت به اسلام گرويدند،شما از كسانى بوديد كه يا به سبب دنيا دوستى و يا ترس،در دين داخل شديد و اين هنگامى بود كه پيشروان سبقت گرفته بودند و هجرت كنندگان نخست،بزرگوارى خويش را دريافتند.بنا بر اين براى شيطان در خود بهرهاى قرار مده و راه او را در وجودت باز مگذار .»
روايت شده است كه معاويه با عمرو عاص مشورت كرد تا به على(علیه السلام) نامهاى بنويسد و استاندارى شام را از وى بخواهد،عمرو خنديد و گفت:
معاويه كجايى؟آيا تو مىتوانى على را بفريبى؟معاويه گفت:مگر ما از فرزندان عبد مناف نيستيم؟عمرو گفت آرى چنين است اما آنها خاندان نبوتند،و تو نيستى،حالا مىخواهى بنويسى،بنويس،پس معاويه مردى از اهل سكاسك به نام عبد اللّه بن عقبه را طلب كرد و به وسيلۀ او نامهاى به اين مضمون به امام(علیه السلام) نوشت و فرستاد:اما بعد،من بر تو چنين گمان مىبردم كه اگر مىدانستى جنگ اين چنين ما را رنج مىدهد و تو را آزرده خاطر مىكند نه تو،دست به اين كار مىزدى و نه ما،اكنون بر خردهايمان غلبه يافتهايم و آنچه برايمان باقى است آن است كه كه از گذشته پشيمان و در آينده به فكر اصلاحيم،در گذشته،ولايت شام را از تو طلب كرده بودم،كه فرمانى از تو بر گردنم نباشد و تو،آن را نپذيرفتى،اما خدا داد به من آنچه را كه تو،از من منع كردى،و امروز از تو مىخواهم،همان را كه ديروز خواستم،چرا كه تو از زندگى هيچ نمىخواهى، جز آنچه را كه من اميد مىبرم،و من از كشتن نمىترسم مگر به آن اندازه كه تو مىترسى.
به خدا سوگند،لشكريان ضعيف شدند و مردان از بين رفتند و جنگ، عرب را مىخورد بجز اشخاص باقى ماندهاى كه آخرين لحظات زندگى را مىگذرانند و ما با شما در تجهيزات جنگى و افراد جنگجو همسان هستيم،و ما فرزندان عبد مناف هستيم و هيچ كدام را بر ديگرى برترى نيست مگر آن مقدار فضيلتى كه نه عزيزى را خوار مىكند و نه آزادى را به بردگى مىكشاند.و السلام وقتى كه امير المؤمنين نامۀ او را خواند،بسيار تعجب كرد و سپس به دنبال عبد اللّه بن ابى رافع كاتبش فرستاد و به او دستور داد به معاويه بنويس:اما
بعد نامهات رسيد،نوشته بودى كه اگر مىدانستيم جنگ بر ما و تو چنين خواهد كرد هيچ كدام آن را اختيار نمىكرديم،بدان كه جنگ من و تو را نهايتى است كه هنوز به آن نرسيدهايم.
فاما طلبك علىّ الشام... ،امام(علیه السلام)در اين نامه از امور چهارگانهاى كه نامۀ معاويه شامل آن بود پاسخ داده است:
1-معاويه با اين جمله از نامهاش:اگر مىدانستى...،به امام،مهربانى وى را طلب كرد و به وضع جنگ او را نزديك ساخت و از اين گفتارش بر مىآيد كه از گزندگى و آزار جنگ ناله داشته و از ادامۀ آن مىترسيده است،اما حضرت او را چنين پاسخ مىدهد:جنگ من و تو را پايانى است كه هنوز به آن نرسيدهايم.از اين پاسخ تهديد آميز چنين،فهميده مىشود كه جنگ تا رسيدن به هدف ادامه دارد و آن هدف عبارت از پيروزى امام و هلاكت معاويه مىباشد و لازمۀ اين سخن به وحشت افتادن او،و نااميد شدن از وضع جنگ مىباشد.
2-معاويه از امام درخواست كرده است كه وى را بر فرماندهى شام همچنان ثابت بدارد و اين درخواست را با نوعى از شجاعت نمايى بيان كرده است كه مىخواهد بگويد از روى التماس و شرمندگى نيست.
آن جا كه مىگويد:تو از زندگى چيزى را اميد نمىبرى جز آنچه من اميدوارم،و...يعنى هر دومان در اميدوارى به ماندن در دنيا و ترس از مرگ يكسان هستيم،باز هم مقصودش آن است كه از جنگ ناراحت نيست.و اين كه گفت:امروز همان را از تو مىخواهم كه ديروز طلب كردم،نيز باقى ماندن بر حكومت شام مىباشد.
توضيح:وقتى كه مردم با امام براى خلافت بيعت كردند،معاويه از آن
حضرت درخواست ابقاى بر فرمانروايى شام كرد و چنان كه نقل شده عبد اللّه عباس به امام عرض كرد يك ماه ايالت شام را به او واگذار تا بيعت كند و سپس براى هميشه او را بردار،زيرا پس از آن كه با تو بيعت كرد و در فرمانرواييش ظلم و جور پيشه كرد،بهتر مىتوانى او را بر كنار كنى،امام در پاسخ ابن عباس فرمود:خير،هرگز ستمكاران را همكار خود قرار نمىدهم،و نيز روايت شده است كه مغيره بن شعبه به امام عرض كرد:تو خليفهاى و اطاعت خالصانۀ مردم از تو لازم است،فعلا معاويه و ساير فرمانداران را بر سر كارهايشان بگذار تا بعد كه اطاعت آنان مسلّم شد و لشكريانت منظم شدند،اگر خواستى مىتوانى هر كدام را بردارى و ديگرى را بجايش بگذارى و اگر خواستى هر كدام را در همان جا به حال خود مىگذارى،امام(علیه السلام)در جوابش فرمود:باشد تا فكر كنم،مغيره آن روز از نزد حضرت بيرون رفت،اما فردا كه آمد نقشۀ خود را عرض كرد و گفت:نظر من آن است كه تمام عمّالت را بر كنار كنى تا معلوم شود كه چه كسى از تو اطاعت مىكند و در فرمانروايى خود استقلال بيابى و از نزد حضرت خارج شد،پس از رفتن او،ابن عباس آمد و امام(علیه السلام)دو انديشۀ متناقض مغيره را براى او بيان فرمود،ابن عباس كه رأى اول او را پسنديد عرض كرد:حرف ديروزش از روى صداقت و خيرخواهى بود،اما امروز در حق شما نيرنك به كار برده است،ناگفته نماند كه نظريۀ دنياپسند و معقول براى حفظ موقعيت و به دست آوردن قدرت حكومت همان بود كه ابن عباس هم پذيرفت، اما امير المؤمنين كسى نبود كه در امور دينى حتى در كوچكترين امرى سهل انگار و بىتفاوت باشد،و به دليل اين كه باقى ماندن معاويه و امثال او بر سمتها و كارهايشان،انحراف از مسير حق و تصرفات نامشروع در امور دينى و پايمال كردن حقوق جامعۀ اسلامى و انسانى را در پى داشت،حاضر نشد يك لحظه اين امر را بپذيرد،اين بود كه درخواست معاويه را ردّ كرد و او را بر
امارت شام برقرار نگذاشت،و چون نخستين مرحله كه درخواست وى را نپذيرفت و او را بر حكومت شام ابقا نكرد تنها به منظور اطاعت از فرمان الهى بود،نه از روى هوا و هوس،بار دوم هم كه معاويه نامه نوشت،با آن كه جنگهاى پى در پى،آن چنان عرب را فرسوده كرده و بسيارى از مهاجران و انصار را از بين برده بود،التماس و خواهش وى تغييرى در موضعگيرى حضرت به وجود نياورد،بلكه همان پاسخ اول را كه منع از امارت شام بود به او داد و فرمود:چنين نيست كه آنچه ديروز از تو منع كردم،امروز آن را به تو بدهم چرا كه دليل بر منع گذشته،كه حفظ حريم اسلام بود،پيوسته باقى و برقرار است .
3-مطلب سوم كه در نامۀ معاويه وجود داشت،يادآورى در بارۀ ضعيف شدن سربازان و از بين رفتن مبارزان بود،و چون حفظ وجود اين نيروها براى تقويت اسلام،امرى است واجب،لذا معاويه فريبكارانه به اين مطلب متوسل شده و نزد حضرت التماس كرده و او را به نگهدارى آنان وادار فرموده است، اما،امام در پاسخ مىگويد:
الا و من اكله الحق...فإلى النار ،اشكالى ندارد،هر كسى را كه حق بكشد سر و كارش با آتش دوزخ است،اين جمله در حقيقت كبراى قياس مضمرى است كه صغرايش به دليل روشن بودن حذف شده است و تقدير آن چنين است:اين لشكريانى را كه ما كشتهايم حق،آنان را كشته است زيرا اهل باطل بودهاند،و هر كس را كه حق بكشد،باز گشتش به آتش است و نتيجهاش اين مىشود:پس هر كس از اين گروه كشته شده،سرانجامش دوزخ است،و اين نتيجه كه از اين قياس به دست مىآيد خود در حكم صغراى قياس مضمرى است كه كبرايش اين مىشود:هر كس سرانجامش دوزخ است،پس،نه نگهدارى و حفظ وى جايز است و نه براى فقدانش افسوس خوردن لازم مىباشد .
4-و با اين جمله كه ما و شما در تجهيزات جنگى و افراد جنگجو مساوى هستيم،مىخواهد نشان دهد كه از اين جنگها اگر چه شدت هم داشته باشد،نگران نمىشود،و اگر خسارت و هلاكتى به وجود آورده،براى هر دو لشكر مىباشد،و به نظر خود،حضرت را به نوعى ارعاب و تهديد كرده است، امام در دو جمله چنين او را جواب مىدهد:
الف-تو در استحقاق داشتن خواستهات شك و ترديد دارى و من به استحقاق خود يقين و باور دارم.
ب-و مردم شام نسبت به دنيا از مردم عراق،نسبت به آخرت حريصتر نيستند.
بيان جملۀ نخست آن است كه تو،در بارۀ امرى كه آن را طلب مىكنى، شك دارى كه آيا مستحق آن هستى يا نه،اما من نسبت به آن يقين دارم و هر كس كه نسبت به مطلوب خود شك دارد،در مبارزۀ براى بدست آوردنش كوشاتر از كسى كه به خواستۀ خود يقين دارد،نيست:نتيجه اين كه تو در امر مشكوكت كوشاتر از من بر آن چه يقين دارم نيستى،معنا و مفهومش آن است كه من در كار خود از تو كوشاتر و سزاوارترم كه غالب شوم،چون داراى بصيرت و يقين مىباشم،پس يكسان بودنى كه معاويه مدعى بود با اين ترجيح كه امام فرمود، تكذيب مىشود.
بيان جملۀ دوم:امام مىفرمايد:شاميان كه منظورشان از جنگ، دنياست،هرگز از اهل عراق كه براى خدا و آخرت مىجنگند در رسيدن به مقصود خود حريصتر و كوشاتر نيستند،بلكه اينها كه مطلوبشان آخرت است كه افضل و اشرف از دنياست و هم به حصول آن يقين دارند در به دست آوردن محبوب خود،بسيار كوشاتر از آنها هستند كه براى دنياى ناپايدار مىجنگند و اميد به جايى ندارند،چنان كه خداوند حالت اين گونه مردم را بيان مىفرمايد:
«فَإِنَّهُمْ يَأْلَمُونَ كَما تَأْلَمُونَ وَ تَرْجُونَ مِنَ اللّهِ ما لا يَرْجُونَ» (1)».
با اين بيان امام(علیه السلام)ادعاى معاويه،مبنى بر آن كه طرفين،در تجهيزات جنگى و داشتن مردان مبارز يكسان مىباشند،تكذيب مىشود،به دليل اين كه اهل آخرت بر اهل دنيا شرافت دارند،و آن كه حريصتر و كوشاتر است به پيروزى و غلبه سزاوارتر است .
5-معاويه با عبارت:و نحن بنو عبد مناف...،به يكسان بودن خودش با امام در شرافت و فضيلت اشاره مىكند و اين جمله از كلام او در حكم صغراى قياس مضمر از شكل اول مىباشد،و كبراى آن در تقدير چنين است:عدهاى كه از يك خانواده باشند هيچ كدامشان را بر ديگرى فخر و مباهاتى نيست.
حضرت در پاسخ اين ادعاى معاويه مىفرمايد:درست است كه ما هر دو از بنى عبد مناف مىباشيم،ولى ميان من و تو،فرق زيادى وجود دارد،و پنج فرق بيان مىكند،و براى بيان اين فرقها و امتيازات،از اجداد دور شروع كرده و نزديكتر آمده و در آخر به تدريج به امور نفسانى و كمالات ذاتى پايان داده است.
1-نخست به شرافت نسبى خود از طريق پدرانى پرداخته كه از عبد مناف منشعب شدهاند و نسب خود را چنين بيان مىكند:ابو طالب پسر عبد المطلب، پسر هاشم،پسر عبد مناف و نسب معاويه را هم،همين طور مىگويد:ابو سفيان پسر حرب،پسر اميه،پسر عبد مناف و ظاهر است كه هر كدام از سه نفر در سلسلۀ پدران امام(علیه السلام)برتر و بالاتر هستند از آنان كه در سلسلۀ آباء معاويه قرار دارند،و ما اندكى از فضيلت هر كدام بر ديگرى را در گذشته بيان داشتيم.
2-امتياز دوم،شرافت و فضيلت او،به سبب مهاجرت با رسول خداست و پستى دشمنش به دليل اين كه آزاد شده و پسر آزاد شده است،و اين فضيلت اگر
1) سورۀ نساء(4)آيۀ(103) [1]يعنى:...همانا ايشان رنج مىبرند چنان كه شما رنج مىبريد و شما اميد مىبريد از خدا آنچه را كه ايشان اميد ندارند.
چه امرى است خارج از ذات،اما منشأ آن نيكو پذيرفتن اسلام و داشتن نيّت حق و صداقت باطنى است كه امرى نفسانى مىباشد و پستى و رذيلت طرف مقابلش امرى عارضى و غير ذاتى است اما اين ويژگى براى هر دو طرف عميقتر از ويژگى نخست مىباشد زيرا در هر دو طرف حقيقتى است كه در نسل گذشته واقع شده و آن واقعيت براى نسل بعد در يك طرف مايۀ افتخار و در طرف ديگر مايۀ شرمسارى است.
3-امتياز ديگر،شرافت وى از جهت سلامت و روشن بودن نسب است بر خلاف معاويه كه زنازاده است و نسبى ناسالم دارد،اين فرق از دو اعتبار بالا نزديكتر است چون ملازم با طرفين است و نمىتوان آن را از خود بر طرف كرد.
4-راه امام بر حق است و آنچه مىگويد و باور دارد،درست و مطابق با واقع است،و راه و عملكرد دشمنش راه باطل و نادرستى است و اين دو ويژگى در هر دو طرف از امتيازات بالا به هر كدام نزديكتر است زيرا شرافتش از كمالات نفسانى و رذالتش نيز مربوط به امرى باطنى است.
5-بالاترين و نزديكترين امتياز امام،شرافت ايمانى وى مىباشد كه ايمان حقيقى كامل كنندۀ تمام جهات دينى و نفسانى است،و بىفضيلتى دشمنش به اين دليل است كه داراى باطنى خبيث مىباشد كه همراه با نفاق و صفات زشت هلاك كننده است،و ظاهر است كه اين دو خصيصۀ متقابل در يك طرف نزديكترين كمالها،و در طرف ديگر نزديكترين زشتيها براى آدمى است ،اين كه در شمردن امتيازات و فرقهاى ميان خود و دشمنش به ذكر فضايل و رذايل نسبى و خارج از ذات آغاز فرمود به اين علت بود كه براى طرف مقابلش و نيز براى بقيۀ افراد جامعۀ آن روز،امرى مسلم و روشنتر از امور باطنى و نفسانى بوده و پس از آن كه ويژگيهاى ناپسند دشمنش را بيان داشته،اشاره به اين كرده است كه وى در اين كارهاى خلاف، و صفتهاى زشت پيرو نسل گذشتهاى است كه به جهنم رفته و در آتش كيفر الهى گرفتار است و در همان عبارت به بدگويى و مذمت خود او پرداخته مىگويد:
و لبئس الخلف....جهنّم ،اين جمله در حكم كبراى قياسى است كه با وجود آن نيازى به ذكر صغراى آن نبوده است و تقديرش اين است:اى معاويه با توجه به مطالب ياد شده تو خلفى هستى كه تابع گذشتگانت مىباشى و هر كسى در كارها و صفتهاى ناروا گذشتگانى را پيروى كند كه سرنگون در جهنم مىباشند او نيز مثل آنان در جهنم است و هر كس چنين باشد بدا به حالش،پس بدا به حالت ! 6-مطلب ششم كه در نامۀ معاويه وجود داشت اين بود كه ادعاى خود را مبنى بر اين كه با امير المؤمنين در فضيلت و شرافت يكسان مىباشد،با اين بيان تاكيد كرد كه هيچ يك از ما،در اين جهت امتيازى بر ديگرى نداريم مگر به مقدارى اندك و بى ارزش كه نه باعث تبديل عزت به ذلت و نه سبب بردگى شخص آزاد مىشود،حضرت،در پاسخ وى مىفرمايد: و فى ايدينا بعد فضل النبوّه...الذليل .
مسلم است كه فضيلت نبوت كه در اين شاخه از بنى هاشم تحقق يافته به آنان قدرتى داده است كه متكبران و گردنكشان را به خاك مذلّت نشانده و خوارشدگان را عزيز و نيرومند كردند و بسيارى از آزاد شدگان را به بند رقيّت در آوردند،و اين امتياز در شاخه بنى اميه وجود نداشت.پس با اين بيان امام، ادعاى معاويه،بكلّى باطل شد .آن گاه پس از اثبات بسيارى از امتيازات و فضايل براى خود و بقيه خاندانش،به اثبات پستى و بىفضيلتى در امرى،براى طرف مقابل خود و بقيۀ فاميل او پرداخته است،كه اكثر افراد عرب از آن امر كسب فضيلت و شرافت كردهاند و آن امر،دخول در اسلام است،كه معاويه و فاميل او بنى اميه،اسلام آوردنشان براى خدا نبود بلكه از روى هوا و هوس و يا ترس از كشته شدن،اظهار اسلام كردند،در موقعى كه سابقين در اسلام با تقدمشان به خدا رسيدند و مهاجران و انصار،آن همه فضيلت و شرافتهاى سعادتبخش
كسب كردند .و در آخر پس از بيان فرقهاى ميان او،و طرف مقابلش و اثبات فضايل براى خود و رذايل براى وى،به نصيحت او پرداخته و او را از دو كار منع فرموده است:
الف-اين كه در وجود خود براى شيطان،بهره و نصيب قرار دهد،يعنى از هوا و هوس پيروى نكند.
ب-شيطان را در وجود خود راه ندهد،كنايه از آن كه تحت تأثير شيطان واقع نشود و باب وسوسههاى وى را بر روى خود،باز نكند،اين كه حضرت، معاويه را از اين دو مطلب نهى فرموده است دليل بر آن است كه او در نفس خود براى شيطان بهرهاى قرار داده و هم او را به خود راه داده بوده است،و اين نهى حضرت از باب توبيخ و سرزنش او،بر اين كارهاى ناروا بوده است.توفيق از خداست.
وَ اعْلَمْ أَنَّ؟الْبَصْرَةَ؟ مَهْبِطُ؟إِبْلِيسَ؟ وَ مَغْرِسُ الْفِتَنِ- فَحَادِثْ أَهْلَهَا بِالْإِحْسَانِ إِلَيْهِمْ- وَ احْلُلْ عُقْدَةَ الْخَوْفِ عَنْ قُلُوبِهِمْ وَ قَدْ بَلَغَنِي تَنَمُّرُكَ؟لِبَنِي تَمِيمٍ؟ وَ غِلْظَتُك عَلَيْهِمْ- وَ إِنَّ؟بَنِي تَمِيمٍ؟ لَمْ يَغِبْ لَهُمْ نَجْمٌ- إِلاَّ طَلَعَ لَهُمْ آخَرُ- وَ إِنَّهُمْ لَمْ يُسْبَقُوا بِوَغْمٍ فِي جَاهِلِيَّةٍ وَ لاَ إِسْلاَمٍ- وَ إِنَّ لَهُمْ بِنَا رَحِماً مَاسَّةً وَ قَرَابَةً خَاصَّةً- نَحْنُ مَأْجُورُونَ عَلَى صِلَتِهَا- وَ مَأْزُورُونَ عَلَى قَطِيعَتِهَا- فَارْبَعْ؟أَبَا الْعَبَّاسِ؟ رَحِمَكَ اللَّهُ- فِيمَا جَرَى عَلَى لِسَانِكَ وَ يَدِكَ مِنْ خَيْرٍ وَ شَرٍّ- فَإِنَّا شَرِيكَانِ فِي ذَلِكَ- وَ كُنْ عِنْدَ صَالِحِ ظَنِّي بِكَ- وَ لاَ يَفِيلَنَّ رَأْيِي فِيكَ وَ السَّلاَمُ
تنمّر:ناپسندى و دگرگونى اخلاق ماسّه:نزديك اربع:آرام باش و به جاى خود قرار بگير وغم:كينهورزى مأزورون:گناهكاران فال يفيل الرّأى:فكر،ناتوان شد و به خطا دچار گرديد
«بدان كه بصره،جايگاه فرود آمدن شيطان و سرزمين رويش آشوبهاست، بنا بر اين به مردمش وعدۀ احسان و نيكى بده و گره ترس و بيم از گذشته را از دلهايشان باز كن.
به من ابلاغ شده است كه نسبت به بنى تميم بد اخلاقى و درشتى كردهاى،و حال آن كه در ميان ايشان،ستارهاى پنهان نشد مگر اين كه ديگرى باز درخشيد (مرد مبارزى را كه از دست دادند ديگرى جايش را پر كرد)،و در جاهليت و اسلام كسى به كينهجويى و خونخواهى بر ايشان پيشى نگرفته است،و ايشان را با ما خويشاوندى پيوسته و نزديك است كه ما را در پيوند آن پاداش و در جدايى از آن گناه مىباشد،پس اى ابو العباس خدا تو را بيامرزد.و در نيك و بدى كه بر زبانت و دستت جارى مىشود،مدارا كن،زيرا ما،در اين امور با هم شريك مىباشيم،و چنان باش كه گمان نيكوى من به تو پايدار باشد و نظرم در بارهات، سست نشود .»
نقل شده است كه وقتى ابن عباس از طرف امير المؤمنين به ولايت بصره ماموريت يافته بود،با مردم آن جا،بناى بد رفتارى را گذاشت،زيرا آنها در جنگ جمل،از دشمنان امام،و پيروان طلحه و زبير و عايشه بودند،بنا بر اين ابن عباس نسبت به آنان تندى را آغاز كرد،و ايشان را از خود،دور كرد،و با يادآورى جنگ جمل آنها را مورد طعن و سرزنش قرار داد،تا آن جا كه آنان را پيروان شتر و ياران عسكر،كه نام شتر عايشه بود،و نيز حزب شيطان مىناميد،اين امر بر عدهاى از بنى تميم كه از شيعيان حضرت بودند،از قبيل حارثه بن قدامه و غيره...،گران آمد،لذا حارثه نامهاى به شكايت از ابن عباس براى امام(علیه السلام)نوشت، با رسيدن شكايتنامۀ حارثه،على(علیه السلام)براى ابن عباس چنين مرقوم فرمود:اما بعد فردا،بهترين مردم در نزد خدا،كسى است كه آگاهيش به آنچه اطاعت خداست بيشتر باشد،خواه به سودش باشد،و خواه بر ضررش و نيز كسى كه در راه حق نيرومندتر است،اگر چه تلخ باشد.آگاه باش كه پايدارى آسمان و زمين ميان بندگان به علت حق است،پس بايد عملت حكايت از راز درونيت كند و دستوراتت براى همه يگانه و روشت طريقۀ راست و مستقيم باشد .
و اعلم انّ البصرة مهبط ابليس ،امام(علیه السلام)در اول نامه بصره را فرودگاه شيطان ناميد و اين مطلب اشاره به فرود آمدن شيطان از بهشت در آن جا،و كنايه از آن است كه به اين دليل آن جا مبدأ انديشههاى باطل و افكار فاسدهاى است كه از ابليس در آن جا به وجود آمده و لازمۀ اين گونه افكار برانگيختن فتنه و آشوب مىباشد.
واژۀ مغرس را كه به معناى رويشگاه درخت است،براى بصره استعاره آورده است به اعتبار اين كه آن جا،محل روييدن فتنههاى بسيارى است.و برخى شارحان گفتهاند:در عبارت مهبط ابليس ،نوعى لطف و زيبايى وجود دارد،زيرا قوۀ واهمه كه ابليس نفس عاقله است،هر گاه در فعاليت خود،از تحت تدبير عقل و موافقت او خارج شود از مرحلۀ عالم كمال فرود آمده و دستورهاى عاليۀ آن را كه در حقيقت،درهاى بهشت مىباشد ترك كرده و در نتيجۀ ترجيح دادن انديشههاى فاسد،به خسرانهاى پست و مشاركت شهوت و غضب مبتلا خواهد شد و چون اهل بصره بيعت امام را شكستند و با وى مخالفت كردند به اين سبب خردهاى خود را از پذيرش انديشههاى مصلحتآميز،بكلى بر كنار كردند،و ابليس و لشكريانش به سرزمين آنها فرود آمدند و آراى فاسد و باطل را به صورتهاى حق به آنها نماياندند.اين بود كه اهل بصره به ابليس و يارانش پيوستند و در نتيجه اين چنين مبتلا به سرنوشت سوء و شقاوت و بدبختى شدند.
به اين دليل بصره محل نزول ابليس و جايگاه رشد آشوب و فتنههايى شد كه از وسوسههاى شيطان و آراى فاسدۀ او به وجود آمد.
پس از بيان موقعيت سرزمين بصره،براى ابن عباس،وى را دستور مىدهد كه به اهل بصره و ساكنين آن شهر،وعدۀ احسان و نيكى بدهد و گره بيم و ترس را از دلهاى آنان باز كند.
نكتۀ بلاغى در اين عبارت آن است كه واژۀ عقده ،را كه به معناى گره
است استعاره از سختى و آزردگى بسيارى آورده است كه ترس از مخالفت با بيعت آن حضرت،بر روحيۀ آنها وارد مىكند.
وجه تشبيه آن است كه ترس از مخالفت گذشته پيوسته ملازم و همراه آنان و به دلهايشان بسته است مانند گره ريسمان و غير آن،و ترشيح آن،باز كردن است كه كنايه از برطرف كردن خوف،از وجود آنها مىباشد.
مقصود از اين سفارشها كه حضرت به ابن عباس در بارۀ مردم بصره فرمود،آن است كه دلهايشان از او رنجور نشود و به كين برنخيزند كه مانند گذشته از اطاعت امام خارج شده و فتنه و آشوب بپاسازند .
سپس به ابن عباس هشدار مىدهد كه از سختگيريش نسبت به بنى تميم با اطلاع است و بطور ضمنى او را از اين كار نهى مىفرمايد،و به دنبال اين مطلب به شرح حال آنها پرداخته و بر ايشان ويژگيهايى ذكر كرده است،كه با اين خصوصيات لازم است رعايت حال و دلجويى آنان مورد توجه قرار گيرد و اين ويژگيها از اين قرار است:
1-بنى تميم مردمى هستند كه در گذشته هرگز شخص بزرگى از آنان نمرده است مگر آن كه شخص بزرگ ديگرى به جايش قرار گرفته است و لفظ نجم ستاره را از شخص بزرگ استعاره آورده است زيرا سيد قوم و بزرگ آنان پيشوايى است كه با او راهنمايى مىشوند و در انتخاب راههاى صحيح و درست به او و انديشههايش اقتدا مىكنند و در حالت غايب شدن و طلوع كردن هم به عنوان ترشيح آمده است.
2-إنّهم لم يسبقوا بوغم ،خصوصيت ديگر بنى تميم اين بود كه آنها چون مردمى با شخصيت و بلند پرواز بودند هيچ گونه آزارى را بر خود هموار نمىكردند بلكه چه در دوران جاهليت و چه در زمان اسلام در مقابل كوچكترين آزارى به جوش و خروش و فرياد،در مىآمدند و انتقام خود را مىگرفتند و
در اين امر كسى بر آنان تقدم نداشت،بر خلاف مردمى كه پست باشند و خود را حقير و بىمقدار شمارند كه چنانچه بر آنان ستمى رود معمولا اهميتى نمىدهند و اگر هم اول خشمگين و عصبانى شوند،اين حالت چندان دوام نمىيابد كه كينۀ انتقام جويانهاى را در دلشان ايجاد كند.
احتمال ديگر در عبارت فوق آن است كه كلمۀ مضاف حذف شده و تقدير آن چنين است:انهم لم يسبقوا بشفاء حقد من عدوهم،كسى برايشان به انتقام گرفتن و تشفى خاطرشان از دشمنشان پيشى نگرفته كه از طرف ايشان انتقام بگيرد چون ايشان خود داراى قوت و شجاعت مىباشند .
3-ويژگى سوم،بنى تميم با بنى هاشم رابطۀ خويشاوندى نزديكى دارند.
بعضى گفتهاند خويشاوندى آنها در پيوندشان به الياس بن مضر تحقق مىيابد زيرا هاشم پسر عبد مناف و او پسر قصى بن كلاب پسر مرة بن كعب پسر لوىّ بن غالب فهر بن مالك بن نضر بن كنانة بن حزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر است،و تميم پسر مراد و او پسر طابخة بن الياس بن مضر مىباشد و به منظور ترغيب و تشويق در ايجاد ارتباط و اتصال و مدارا كردن با آنها تذكر داده است، كه پيوند با خويشان سبب پاداش در آخرت مىباشد.
مأزورون ،در اصل موزورون بوده،و براى اين كه با مأجورون تناسب داشته باشد و او تبديل به همزه شده است و در حديث آمده است لترجعنّ مأزورات غير مأجورات آن زنان در حالى برمىگردند كه بار گناه بر دوش دارند و اجر و پاداشى ندارند .
پس از بيان ويژگيهايى از اهل بصره كه به آن دليل بايد نسبت به آنان رفق و مدارا شود به ابن عباس دستور مىدهد كه در گفتار و كردارش آرامش را حفظ كند و تفكر و انديشه را از دست ندهد زيرا بردبارى و تدبّر در امور،انسان را بهتر،به درستى و صحت مىرساند و خير و شر را برايش مشخص مىكند
منظور از شرّ،كه در كلام حضرت آمده است كيفر و عقوبت قولى يا عملى است كه ابن عباس نسبت به آن مردم در مقابل خلافهاى گذشتهشان روا مىداشت.
فانّا شريكان فى ذلك ،چون در عبارت گذشته او را امر به تدبر و تفكر در گفتار و كردار كرد،جملۀ اخير را به جاى علت درستى اين امر ذكر كرده است، به دليل اين كه او نمايندۀ حضرت است و هر كار نيك يا عمل زشتى را كه انجام دهد امام هم در آن شريك مىباشد زيرا آن حضرت سبب بعيد است و والى وى سبب قريب.ابو العباس كه در سخن امام آمده،كنيۀ عبد اللّه عباس مىباشد،و عرب كسى را كه احترام مىكند او را به كنيهاش خطاب مىكند،بعضى گفتهاند:
اكنّيه حين أناديه لأكرمه:
هنگامى كه او را ندا مىكنم به كنيه مىخوانم تا وى را احترام كرده باشم.
با اين كه امام(علیه السلام)هنگامى كه ابن عباس را به نمايندگى خود برگزيد او را براى اين كار شايسته و لايق مىدانست در اين جا به او خاطر نشان مىسازد كه همان حالت را حفظ كند و پيوسته شايستگى خود را كه مورد حسن ظن امام بوده است با خود داشته باشد،و بايد توجه داشت كه اين امر امام دليل بر آن نيست كه ابن عباس در كارهايش عملى بر خلاف فرمان وى انجام داده و باعث تغيير حسن نظر او،در بارۀ خود شده باشد بلكه فقط به اين منظور است كه در آينده تغيير روش ندهد.توفيق از خداست.
أَمَّا بَعْدُ- فَإِنَّ دَهَاقِينَ أَهْلِ بَلَدِكَ شَكَوْا مِنْكَ غِلْظَةً وَ قَسْوَةً- وَ احْتِقَاراً وَ جَفْوَةً- وَ نَظَرْتُ فَلَمْ أَرَهُمْ أَهْلاً لِأَنْ يُدْنَوْا لِشِرْكِهِمْ- وَ لاَ أَنْ يُقْصَوْا وَ يُجْفَوْا لِعَهْدِهِمْ- فَالْبَسْ لَهُمْ جِلْبَاباً مِنَ اللِّينِ تَشُوبُهُ بِطَرَفٍ مِنَ الشِّدَّةِ- وَ دَاوِلْ لَهُمْ بَيْنَ الْقَسْوَةِ وَ الرَّأْفَةِ- وَ امْزُجْ لَهُمْ بَيْنَ التَّقْرِيبِ وَ الْإِدْنَاءِ- وَ الْإِبْعَادِ وَ الْإِقْصَاءِ «إِنْ شاءَ اللّهُ»
دهقان:معرّب دهگان:مالك ده،كشاورز، اگر نونش اصلى باشد منصرف به كار مىرود،و گرنه غير منصرف است،به دليل وضعيت و الف و نون زايدتان.
قسوه:خشونت قلبى و سخت دلى اقصاه:او را دور كرد جفوه:ضد نيكى جلباب:رو انداز،لباس رويى مداوله:غلبه دادن هر كدام از خشونت و مهربانى بر ديگرى و هر بار يكى را گرفتن، از مادۀ إدالة به معناى چرخاندن
«اما بعد،كشاورزان مردم شهر تو،از سختگيرى و سنگدلى و حقير شمردن و ستمگريت شكايت كردهاند و من انديشيدم،نه آنها را به دليل مشرك بودنشان اهل نزديك شدن به تو ديدم و نه در خور دور شدن و مورد ستم واقع شدن،زيرا با ما داراى عهد و پيمان مىباشند،بنا بر اين با ايشان مهربانى آميخته با
سختى را شعار خود قرار ده و با آنان بين سخت دلى و مهربانى را انتخاب كن و به خواست خدا در ميانشان به اعتدال رفتار كن،و حد متوسط بسيار دور كردن و بسيار نزديك كردن را برگزين(نه زياد آنها را نزديك و نه زياد از خود دورشان كن )»
نقل شده است كه اين كشاورزان،مجوسى بودهاند و هنگامى كه نزد حضرت از سختگيرى نمايندهاش شكايت كردند امام(علیه السلام)در بارۀ آنها فكر كرد و ديد كه آنها نه شايستهاند كه بتوان بسيار نزديكشان آورد،زيرا مردمى مشرك بودند و نه مىتوان كاملا آنان را از خود،دور كرد،چون عهد و پيمان بسته بودند و به اين دليل گرامى داشتن زياد و بسيار نزديك شدن به ايشان موجب شكست دين و وارد آوردن نقص در آن مىباشد،و اگر بطور كلى آنها را از خود، دور كند،بر خلاف عهد و پيمانى است كه با ايشان بسته است،از اين رو،به عامل خود دستور داد كه حدّ اعتدال را رعايت كند و با آنها رفتارى نرم و آميخته با مقدارى شدت و خشونت داشته باشد هر كدام در جاى مناسب خود و نيز هر يك از دو طرف،نرمى و خشونت،فايدۀ مخصوص به خود را دارد كه ديگرى ندارد:
الف-به كار بردن نرمى و مهربانى و نزديك شدن با آن مردم باعث مىشود كه در كارها و زراعتهايشان كه مصلحت معاش آنان مىباشد،آرامش و اطمينان قلبى داشته باشند.
ب-و از طرف ديگر،وقتى آن مهربانى و رأفت با قدرى سختگيرى و دور كردن آنان آميخته شود،هم خوار شمردن كافران كه خواستۀ دين است، حاصل مىشود و هم دشمنى و قصد تجاوز آنها،درهم شكسته مىشود،و شرّ محتمل آنان نيز دفع مىشود.با اين دلايل بود كه حضرت والى خود را نهى
مىكند از اين كه در حق آنها،شدت و قسوت داشته باشد و براى هميشه آنان را از خود دور كند،و يا اين كه دائما با ايشان ملايمت و مهربانى داشته باشد،و همه وقت آنها را به خود نزديك كند و دوستى تنگاتنگ داشته باشد.
كلمۀ جلباب را استعاره آورده است از حالت متوسط ميان نرمى و خشونت و هيأت ملايمت خالص و سختگيرى صرف،و واژۀ لين،به عنوان ترشيح ذكر شده است.به اميد توفيق خداوند.
عبد اللّه از جانب امير المؤمنين(علیه السلام)حاكم شهرهاى بصره و اهواز و فارس و كرمان بود
وَ إِنِّي أُقْسِمُ بِاللَّهِ قَسَماً صَادِقاً- لَئِنْ بَلَغَنِي أَنَّكَ خُنْتَ مِنْ فَيْءِ الْمُسْلِمِينَ شَيْئاً صَغِيراً أَوْ كَبِيراً- لَأَشُدَّنَّ عَلَيْكَ شَدَّةً تَدَعُكَ قَلِيلَ الْوَفْرِ- ثَقِيلَ الظَّهْرِ ضَئِيلَ الْأَمْرِ وَ السَّلاَمُ
شدّة:حمله كردن وفر:مال ضئيل:كوچك و حقير
«من صادقانه به خدا سوگند ياد مىكنم كه اگر به من خبر رسد كه در بيت المال مسلمين چيزى اندك يا بسيار به خيانت برداشتهاى،آن چنان بر تو سخت بگيرم كه تو را،كم مايه و سنگين بار و ناچيز و ناتوان كند،و السلام .»
زياد بىپدر،پسر سميه است كه مادر ابى بكره نيز مىباشد،و زنازادۀ ابو سفيان است،بعضى اوقات جزء اولاد او خوانده مىشد بدون اين كه شرعا فرزندش باشد.
روايت شده است وقتى در بارۀ پدر زياد از عايشه سؤال شد او نخستين كسى بود كه وى را پسر پدرش ناميد.زياد،در اوايل امر،نويسندۀ مغيرة بن شعبه بود،و بعد نويسندۀ ابو موسى و سپس نويسندۀ ابن عامر و پس از آن،منشى
ابن عباس شده يك زمانى هم با امير المؤمنين بود و حضرت او را والى فارس قرار داد و در اين حال معاويه نامهاى به او نوشت و تهديدش كرد،زياد هم در پاسخ به معاويه چنين نوشت:آيا مرا تهديد مىكنى و حال آن كه ميان من و تو،پسر ابو طالب قرار دارد؟به خدا سوگند اگر نزد من بيايى ضربت شمشير مرا سختترين چيز خواهى يافت،اما،پس از به شهادت رسيدن امير المؤمنين، معاويه او را برادر خود خواند،و،والى بصره و اطراف آن قرارش داد و پس از مغيرة بن شعبه كه از ولايت كوفه برداشته شد،زياد را بر بصره و كوفه حاكم كرد، و او نخستين كسى بود كه حكومت اين دو استان نصيبش شد .
امير المؤمنين(علیه السلام)با اين نامه،زياد را از خيانتى كه ممكن است نسبت به اموال مسلمانان انجام دهد بر حذر داشته و او را از عقوبت و كيفر آن در صورتى كه چنين خيانتى واقع شود بيم مىدهد و از اين عقوبت بطور كنايه تعبير به حمله كرده و شدت آن را چنين بيان داشته است كه اين عقوبت و مجازات سهام در پى خواهد داشت كه در اثر آن تمام كمالات دنيا و آخرت او را نابود مىكند:
1-نخست اين كه ثروت اندوختۀ وى را مىگيرد و مبتلا به نقصان و كمبود مال مىشود.
2-كم آبرو مىشود،عبارت: ضئيل الامر ،كنايه از همين معناست.
اين دو امر،مربوط به سلب كمال دنيوى است.
3-بارهاى گناه پشت وى را سنگين مىكند.اين مطلب مربوط به از بين رفتن سعادت اخروى او مىباشد.حال اگر اشكال شود كه سنگينى پشت وى زير بار گناه،امرى است كه خود او انجام داده نه اين كه عقوبت و كيفر امام،آن را به وجود آورده باشد،پاسخ آن است كه مجموع اين سه امر،گرفتن مال و مقام همراه با سنگينى بار گناه،يك حالت و موقعيت خطرناك براى او ايجاد مىكند كه خودش باعث آن بوده و امام او را از اين وضع بر حذر مىدارد،اگر
چه بعضى اجزايش فعل خود او نباشد.مىتوان گفت:سرانجام اين حالات براى او پديد مىآيد و لازم نيست كه هر حالتى از فعل خود صاحب حالت باشد،احتمال ديگر اين كه سنگينى پشت كنايه از ناتوانى و عدم قدرت بر حركت براى تامين حوايج دنياييش باشد،يعنى تو را در امور دنيايت ناتوان و عاجز مىكند.داناى حقيقى خداست.
فَدَعِ الْإِسْرَافَ مُقْتَصِداً- وَ اذْكُرْ فِي الْيَوْمِ غَداً- وَ أَمْسِكْ مِنَ الْمَالِ بِقَدْرِ ضَرُورَتِكَ- وَ قَدِّمِ الْفَضْلَ لِيَوْمِ حَاجَتِكَ- أَ تَرْجُو أَنْ يُعْطِيَكَ اللَّهُ أَجْرَ الْمُتَوَاضِعِينَ- وَ أَنْتَ عِنْدَهُ مِنَ الْمُتَكَبِّرِينَ- وَ تَطْمَعُ وَ أَنْتَ مُتَمَرِّغٌ فِي النَّعِيمِ تَمْنَعُهُ الضَّعِيفَ وَ الْأَرْمَلَةَ- أَنْ يُوجِبَ لَكَ ثَوَابَ الْمُتَصَدِّقِينَ- وَ إِنَّمَا الْمَرْءُ مَجْزِيٌّ بِمَا أَسْلَفَ وَ قَادِمٌ عَلَى مَا قَدَّمَ وَ السَّلاَمُ
تمرّغ:غلتيدن،زير و رو شدن
«اسرافكارى را كنار بگذار و ميانهروى را پيشه كن،امروز به ياد فردايت باش،و به اندازۀ ضرورت زندگى نگه دار،و زيادى آن را براى روز نيازت پيش فرست،آيا اميدوارى كه خداوند،پاداش فروتنان را به تو دهد،در حالى كه تو نزد او از متكبران مىباشى و آيا طمع دارى كه پاداش صدقه دهندگان را به تو دهد، در حالى كه تو در عيش و خوشگذرانى فرو رفته،ناتوان و بيچاره و بيوهزن و درويش را از آن بهره نمىدهى؟و همانا كه انسان به آنچه كرده است پاداش يابد، و به سوى آنچه پيش فرستاده روى آورد.و السلام .»
امام(علیه السلام)در اين نامه چند دستور به زياد بن ابيه مىدهد:
1-نخست او را به ترك اسراف امر مىكند كه به معناى زيادهروى و نقطۀ مقابل تفريط است كه آن نيز از كارهاى ناپسند مىباشد،و لازمۀ اين دستور،امر به اقتصاد و ميانهروى در امور مىباشد كه از فضايل و كارهاى پسنديده است.
2-امروز به ياد فرداى قيامت و روز آخرت باشد،و اين عمل،نفس را سركوب مىكند و او را از پرداختن كامل به دنيا و اشتغال به آن باز مىدارد.
3-از مال و ثروت دنيا به اندازۀ نيازمندى در زندگى،بردارد و اين دستور اشاره به آن است كه در اندوختن مال دنيا و نگهدارى آن ميانهرو باشد.
4-تعداد زايد از ثروت دنيا را براى روز شدت نيازمنديش كه آخرت و پس از مرگ است،به پيش بفرستد،و اين دستور اشاره به انفاق مال در راه خدا مىباشد،زيرا هر خردمندى مىداند كه صرف كردن مال زايد بر احتياج دنيوى، در راه خدا و جلو فرستادن آن براى روز شدت نيازمندى،از مصلحتهاى بسيار مهّم است .
امام(علیه السلام)پس از چهار دستور فوق،زياد را مورد خطاب قرار داده و به طريق استفهام انكارى از او مىپرسد كه چگونه از خداوند اميد به پاداش اهل تواضع دارد و حال آن كه او،از متكبران است؟.اين سؤال انكارى اشاره به آن است كه اجر و پاداش در مقابل انجام دادن عمل نيك و اتصاف به آن،نصيب انسان مىشود،نه در انجام دادن كارهاى خلاف و ضد فضيلت،پس براى نايل شدن به ثواب و پاداش اهل تواضع،تخلّق به آن صفت ارزشمند لازم است و آن هم حاصل نمىشود مگر پس از فرود آمدن از قلههاى بلند تكبر و خودخواهى و همچنين با استفهام انكارى ديگر از او پرسيده است كه با چه دليل طمع ثواب صدقه دهندگان را دارد،با اين كه پيوسته در طلب جمع مال و خوشگذرانى است و حق ضعفا و يتيمان و بيوه زنان را از آن منع مىكند؟و اين
استفهام انكارى به منظور از بين بردن طمع او در ثواب نيكوكاران و مؤديان حقوق مستحقان مىباشد زيرا پاداش هر عمل نيكى از لوازم خود آن عمل و به اندازۀ آن است و اين است معناى سخن امام(علیه السلام)كه فرمود: انما المرء مجزّى بما اسلف و قادم على ما قدّم كه ترجمۀ آن گذشت و اين عبارت از نيكوترين سخنان است و بسيار كوبنده مىباشد.
و كان عبد الله يقول:ما انتفعت بكلام بعد رسول الله ص كانتفاعي بهذا الكلام أَمَّا بَعْدُ- فَإِنَّ الْمَرْءَ قَدْ يَسُرُّهُ دَرْكُ مَا لَمْ يَكُنْ لِيَفُوتَهُ- وَ يَسُوؤُهُ فَوْتُ مَا لَمْ يَكُنْ لِيُدْرِكَهُ- فَلْيَكُنْ سُرُورُكَ بِمَا نِلْتَ مِنْ آخِرَتِكَ- وَ لْيَكُنْ أَسَفُكَ عَلَى مَا فَاتَكَ مِنْهَا- وَ مَا نِلْتَ مِنْ دُنْيَاكَ فَلاَ تُكْثِرْ بِهِ فَرَحاً- وَ مَا فَاتَكَ مِنْهَا فَلاَ تَأْسَ عَلَيْهِ جَزَعاً- وَ لْيَكُنْ هَمُّكَ فِيمَا بَعْدَ الْمَوْتِ
درك:پيوستن و رسيدن و لا تأس:غمگين مباش
عبد اللّه عباس در بارۀ اين نامه پيوسته مىگفت:پس از سخنان پيامبر اكرم، از هيچ كلامى به اندازۀ اين سخن سود نبردهام.
«بعد از حمد خدا و نعت رسول،گاهى انسان از رسيدن به چيزى مسرور و خوشحال مىشود كه در اصل بنا نبوده به دستش نيايد و از دست نياوردن چيزى ناراحت مىشود كه نمىبايست آن را به دست آورد،پس بايد خوشحاليت به امورى باشد كه از آخرت به دست آوردى و اندوهت از امورى باشد كه مربوط به آخرت است و آن را به دست نياوردى پس نسبت به آنچه از دنيا كسب كردهاى
بسيار شاد مباش و نسبت به آنچه از دنيا به دست نياوردهاى غمناك و بىتاب مباش، و بايد همّ و غمّت تنها براى پس از مرگ باشد .»
در اين نامه امام(علیه السلام)ابن عباس را از دو كار نهى فرمود.نخست اين كه نسبت به آنچه از امور دنيا به دست مىآورد زياد شاد نشود و ديگر آن كه مباد، در بارۀ امور دنيا كه از او فوت شده بسيار تأسف بخورد،و بيان فرموده است كه انسان از به دست آوردن چه چيز بايد خوشحال شود،و با از دست دادن چه مطلبى بايد اظهار و اندوه و ناراحتى كند .
فإنّ المرء...ليدركه ،اين عبارات اشاره به نهى از دو عمل بالا كرده،و جملۀ خبرى به معناى نهى و انشاء است و لفظ ما در هر دو مورد شامل مطلب دنيوى مىشود.
ما لم يكن ليفوته ،اين فراز اشاره به اين است كه آنچه از امور دنيا به دست مىآورد،امرى حتمى در قضاى الهى بوده،بنا بر اين رسيدن به آن شايسته خوشحالى زياد نيست.
ما لم يكن ليدركه، نيز حكايت از اين مىكند كه آنچه از دنيا از دستش رفته امرى حتمى بوده كه بايد به دستش نمىآمد،بنا بر اين تاسف بر آن،سودى كه ندارد هيچ بلكه خودش زيان و ضرر معجّلى مىباشد.
در آخر او را مورد خطاب قرار داده و به منظور خيرخواهى و نصيحت آنچه را كه بايد بر آن اندوهناك شد و يا شايستۀ خوشحالى است و آنچه را كه سزاوار هيچ كدام نيست به اين قرار بيان فرموده است:آنچه داراى اهميت است امور اخروى است كه بايد انسان براى از دست دادنش غمگين و از به دست آوردنش شاد و مسرور باشد و آنچه به دست آوردنش نبايد مايۀ سرور و شادى شود امور دنيوى است زيرا كه فناپذير است و نزديك شدن به آن سبب دور شدن از آخرت
مىباشد و آنچه هم كه ارزش تاسف خوردن ندارد،امور دنيوى است كه آدمى به آن دست نمىيابد چون دور شدن از آن باعث نزديك شدن انسان به امور آخرت مىباشد.
اگر اشكال شود كه چرا امام فرمود بايد از آنچه از آخرت به دست آوردى خوشحال باشى،با اين كه آنچه از آخرت به دست مىآيد پس از مرگ است نه در دنيا،پاسخ اين فرمايش امام به دو احتمال توجيه مىشود.
1-چنان نيست كه تمام امور آخرت فقط پس از مرگ تحقق يابد بلكه كمالات نفسانى،حقايق علمى و اخلاق پسنديده و شادمانى به اين امور كه در دنيا نصيب انسان مىشود از حقايق اخروى است.
2-احتمال ديگر اين كه در عبارت امام مضاف تقدير گرفته شود: ...بما نلت من اسباب آخرتك ،كلمۀ اسباب مقدر باشد كه اسباب خوبيهاى آخرت در دنيا حاصل مىشود و سرانجام بيان فرموده كه آنچه بايد به آن اهميت داد و هميشه مورد علاقه و توجه انسان باشد،احوال پس از مرگ است كه براى رسيدن به سعادت دائمى آن عالم بايد در انجام اعمال خير كوشيد و براى رهايى از بدبختى آن جهان نيز بايد به اخلاص و عمل صالح پرداخت،به اميد توفيق از خداوند متعال.
فرقش را شكافته بود:
وَصِيَّتِي لَكُمْ أَلاَّ تُشْرِكُوا بِاللَّهِ شَيْئاً- وَ؟مُحَمَّدٌ ص؟ فَلاَ تُضَيِّعُوا سُنَّتَهُ- أَقِيمُوا هَذَيْنِ الْعَمُودَيْنِ- وَ خَلاَكُمْ ذَمٌّ- أَنَا بِالْأَمْسِ صَاحِبُكُمْ- وَ الْيَوْمَ عِبْرَةٌ لَكُمْ وَ غَداً مُفَارِقُكُمْ- إِنْ أَبْقَ فَأَنَا وَلِيُّ دَمِي- وَ إِنْ أَفْنَ فَالْفَنَاءُ مِيعَادِي- وَ إِنْ أَعْفُ فَالْعَفْوُ لِي قُرْبَةٌ وَ هُوَ لَكُمْ حَسَنَةٌ- فَاعْفُوا «أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَكُمْ» - وَ اللَّهِ مَا فَجَأَنِي مِنَ الْمَوْتِ وَارِدٌ كَرِهْتُهُ- وَ لاَ طَالِعٌ أَنْكَرْتُهُ- وَ مَا كُنْتُ إِلاَّ كَقَارِبٍ وَرَدَ وَ طَالِبٍ وَجَدَ- «وَ ما عِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ»
فجأة الامر:ناگهانى به سوى او آمد.
قارب:جويندۀ آب و به قولى كسى كه بين او و بين آب مدت يك شب راه باشد.
«سفارشم به شما اين است كه به خدا شرك نياوريد و سنت رسول خدا را تباه نكنيد،اين دو ستون دين را كه توحيد و نبوت است بر پا داريد،هيچ گونه نكوهشى بر شما نخواهد بود.
من ديروز يار و رفيق شما بودم.اما امروز مايۀ عبرتم،و فردا هم از شما جدا مىشوم،اگر نمردم و ماندم من خود صاحب اختيار خونم مىباشم و اگر از
دنيا رفتم پس مرگ وعدهگاه من است و اگر از قاتلم درگذرم عفو و گذشت براى من مايۀ قرب به خدا و براى شما حسنه است پس شما عفو داشته باشيد خدا مىفرمايد «أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَكُمْ» (1)»به خدا سوگند از آمدن مرگ براى من پيشامد ناگهانى كه آن را ناخوش داشته باشم به وجود نيامد و امرى كه آن را نپسندم بر من ظاهر نشد و نيستم مگر مانند جويندۀ آب كه به آن دست يافته باشد و جستجوگرى كه به مقصودش رسيده است «وَ ما عِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ » (2)».
مرحوم سيد رضى فرموده است:برخى از قسمتهاى اين گفتار در خطبههاى گذشته آمده بود اما به دليل اين كه اين نامه متضمن فزونيهايى بود تكرارش را لازم دانستيم .
اين سخنان را حضرت در يكى از روزهاى پيش از شهادتش بيان فرمود و بعد از اين «إِنْ شاءَ اللّهُ» شرح مفصل شهادت و وصيتهاى وى در محل مناسبترى ذكر خواهد شد.
امام(علیه السلام)در اين گفتار به دو مطلب سفارش فرموده است كه پايههاى استوار اسلام مىباشند:
1-هيچ گونه شرك به خدا نياورند يعنى توحيد خالص داشته باشند كه شهادت به آن نخستين مطلوب ديانت و شريعت است چنان كه در گذشته بيان شد.
2-توجه كامل به موضوع نبوت و محافظت سنت پيامبر،و در سابق معلوم شد كه لزوم پيروى از تمام آنچه رسول خدا آورده است از سنت به حساب مىآيد.پس محافظت بر كتاب خدا از امور واجب مىباشد،و بر پا داشتن
اين دو وظيفۀ بزرگ موجب رفع نكوهش مىشود،به دليل آن كه اين دو اصل مثل دو ستون خانه سبب پا برجايى اسلام هستند،لذا واژۀ عمود را بر آنها استعاره آورده است.
و خلاكم ذمّ ،اين جمله حكم ضرب المثل دارد افعل كذا و خلاك ذمّ،اين كار را انجام بده،ديگر چيزى بر تو نيست يعنى معذور هستى و نكوهشى بر تو نيست .
امام پس از ذكر مقدمات خبر مرگ خود را به اطرافيان داده و با يادآورى حالات مختلف و دگرگونى وضع خود در سه وقت از زمان آنان را به پند و عبرت گرفتن وادار كرده:،در گذشته يا ديروز رفيقشان بود و او را به نيرومندى و دليرى مىشناختند و بر دشمنان غالب و قاهر بود و زمام امور كشوردارى و كارهاى شريعت و ديانت در دست او قرار داشت،هم اكنون مايۀ عبرت شده، و در آيندۀ بسيار نزديك از آنها جدا مىشود.به دنبال اين هشدار رفتار با قاتلش را به فرضى كه از دنيا برود يا بماند شرح مىدهد و چنان به نظر مىرسد كه در اين قسمت از گفتار حضرت تقديم و تأخيرى صورت گرفته باشد كه تقدير آن چنين است:اگر باقى ماندم اختيار خون خودم را دارم،پس اگر بخواهم قصاص مىكنم و اگر بخواهم عفو مىكنم،و اگر عفو كنم براى من مايۀ تقرب به خداست اما اگر از دنيا رفتم وعدهگاه من مرگ است در اين صورت اگر شما كشتن قاتلم را بخواهيد او را بكشيد و اگر عفو را بخواهيد كه آن براى شما حسنه است پس عفو كنيد.در عبارت متن،نخست دو حالت بقا و فناى خود را ذكر كرده و سپس حكم آنها را با هم بيان فرموده و به منظور تشويق بازماندگانش به عفو و گذشت.آيۀ شريفه را ذكر كرده و سپس سوگند ياد مىكند كه با آمدن مرگ امرى كه آن را دوست ندارد و وارد شوندهاى كه او را نشناسد پيش نيامده است.آرى صداقت گفتار وى امرى روشن است به دليل آن
كه وى پس از رسول خدا سرور اولياى خدا بود كه از ويژگيهاى ايشان محبت بسيار و شوق فراوان به امورى است كه خداوند براى اوليايش در باغهاى بهشت مهيا كرده است و كسى كه چنين باشد چگونه دوست ندارد ورود مرگ را كه باب رسيدن به محبوب وى و سبب دست يافتن به شريفترين مطالب حقّۀ جاودانهاى است كه در تمام دوران عمر سعى و كوشش خود را مصروف به آن داشته است؟و چگونه مرگ را نشناسد و حال آن كه پيوسته در ياد و انتظار آن بوده است؟ سپس خود را كه مورد هجوم مرگ واقع شده و به آن سبب به كمال آنچه خداوند از خوبيهاى جاودانه برايش مهيا كرده رسيده،تشبيه به تشنهاى كرده است كه وارد آب شده باشد،زيرا همان طور كه وقتى شخص بسيار تشنهاى پس از پيمودن راهها در طلب آب به آن وارد شود تمام سختيهاى عطش تشنگى و رنج راه برايش آسان مىشود،او نيز با فرا رسيدن مرگ آن چنان با نعمتهاى جاويد همدم و سرگرم مىشود كه تمام ناگواريهاى دنيا و دشواريهاى پيش از مرگ برايش آسان و گوارا مىشود و لطيفۀ ديگرى نيز در اين تشبيه نهفته مىباشد كه خوبيها و نعمتها را از نظر گوارايى تشبيه به آب كرده است.
و نيز چون به خاطر ظفر يافتن به مقاصد اخروى خود،دلش شاد و چشمش روشن مىشود همچنان كه جوينده و طالب امرى،هنگامى كه مطلوب خود را به دست مىآورد،دلشاد و خرسند مىشود،لذا حالت خود را در هنگام مرگ به چنين شخصى همانند كرده است.واضح است كه خوشحالى و سرور انسان در برابر دست يافتن به مقاصد خود مختلف و متفاوت مىباشد زيرا خواستهها از جهت ارزشمندى و نفاست يكسان نيست و چون امور آخرت و پس از مرگ مهمترين و با ارزشترين مقاصد و خواستههاى انسان است پس لازم است شادى و سرور و چشم روشنى كه در نتيجۀ وصول به آن براى انسان
حاصل مىشود كاملترين شاديها و عاليترين بهجتها باشد.آن گاه از آيۀ شريفۀ قرآن استفاده فرموده و به اين مطلب اشاره كرده است كه آنچه از خوبيها كه آدمى در دنيا مىخواهد،تنها نزد خداوند پيدا مىشود كه او براى دوستان نيكوكارش از هر خواستهاى كه طلب مىكنند بهتر است.توفيق از خداوند است.
صفين نوشت:
هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ؟عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ؟- فِي مَالِهِ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ- لِيُولِجَهُ بِهِ الْجَنَّةَ وَ يُعْطِيَهُ بِهِ الْأَمَنَةَ مِنْهَا فَإِنَّهُ يَقُومُ بِذَلِكَ؟الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ؟- يَأْكُلُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ- وَ يُنْفِقُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ- فَإِنْ حَدَثَ؟بِحَسَنٍ؟ حَدَثٌ وَ؟حُسَيْنٌ؟ حَيٌّ- قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ وَ أَصْدَرَهُ مَصْدَرَهُ- وَ إِنَّ لاِبْنَيْ؟فَاطِمَةَ؟ مِنْ صَدَقَةِ؟عَلِيٍّ؟ مِثْلَ الَّذِي لِبَنِي؟عَلِيٍّ؟- وَ إِنِّي إِنَّمَا جَعَلْتُ الْقِيَامَ بِذَلِكَ- إِلَى ابْنَيْ؟فَاطِمَةَ؟ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ- وَ قُرْبَةً إِلَى؟رَسُولِ اللَّهِ ص؟- وَ تَكْرِيماً لِحُرْمَتِهِ وَ تَشْرِيفاً لِوُصْلَتِهِ- وَ يَشْتَرِطُ عَلَى الَّذِي يَجْعَلُهُ إِلَيْهِ- أَنْ يَتْرُكَ الْمَالَ عَلَى أُصُولِهِ- وَ يُنْفِقَ مِنْ ثَمَرِهِ حَيْثُ أُمِرَ بِهِ وَ هُدِيَ لَهُ- وَ أَلاَّ يَبِيعَ مِنْ أَوْلاَدِ نَخِيلِ هَذِهِ الْقُرَى وَدِيَّةً- حَتَّى تُشْكِلَ أَرْضُهَا غِرَاساً وَ مَنْ كَانَ مِنْ إِمَائِي اللاَّتِي أَطُوفُ عَلَيْهِنَّ- لَهَا وَلَدٌ أَوْ هِيَ حَامِلٌ- فَتُمْسَكُ عَلَى وَلَدِهَا وَ هِيَ مِنْ حَظِّهِ- فَإِنْ مَاتَ وَلَدُهَا وَ هِيَ حَيَّةٌ فَهِيَ عَتِيقَةٌ- قَدْ أَفْرَجَ عَنْهَا الرِّقُّ وَ حَرَّرَهَا الْعِتْقُ
يولجني (1):مرا داخل كند حرّرها:او را آزاد كرد
1) عبارت متن كه در صفحه 405(متن عربى)چاپ شده يولجه با ضمير غايب آمده است مترجم.()
امنه:امنيت،آسايش
«اين است آنچه بندۀ خدا على بن ابي طالب فرمانرواى مؤمنان در بارۀ دارايى خود،دستور داده است براى جلب رضايت و خشنودى خداوند كه او را داخل بهشت كند و آسودگى و امنيت به وى عطا فرمايد،(قسمت ديگر از اين وصيتنامه اين است)و حسن بن على به اين امر قيام كند:از آن مطابق دستور و،وجه پسنديده بخورد و ببخشد،پس اگر براى حسن پيش آمدى كند،در زنده بودن حسين،(علیه السلام)او پس از حسن به انجام امور قيام كند و راه درست را برود و پسران فاطمه(علیه السلام)آن اندازه سهم از اين مال دارند كه براى پسران على است و اين كه تصدى اين كار را به دو پسر فاطمه واگذاشتم به منظور به دست آوردن خشنودى خداوند و تقرب به پيغمبر اكرم و پاس احترام او،و شرافت خويشاوندى با او مىباشد و بر كسى كه متصدى اين امر شده لازم است كه اصل مال را چنان كه هست باقى بگذارد و در آمد و ثمرۀ آن را مطابق دستور مصرف كند،و نبايد نهالى از نهالهاى درخت خرماى اين روستاها را بفروشد تا حدى كه بر اثر رشد و زيادى درختها،زمينش كاملا شكل بگيرد و پوشيده از نخل شود و هر يك از كنيزانم كه با او همبستر شدم و فرزندى دارد يا باردار است كنيز به همان فرزندش واگذار مىشود و بهرۀ اوست،و اگر فرزندش بميرد و خود زنده باشد آزاد است بند بردگى از گردنش برداشته شود و آزادى فرزند موجب آزادى مادر شود .»
مرحوم سيد رضى مىگويد اين كه امام در اين وصيت مىفرمايد: ان لا يبيع من نخيلها،ودية ،وديه به معناى نهال خرماست و جمعش ودى مىباشد و جملۀ حتى تشكل ارضها غراسا در نهايت فصاحت است و مقصود آن است كه آن چنان رويش نخلها در زمين زياد شود كه بيننده آن را غير از آنچه كه شناخته بوده ببيند و امر بر او اشتباه شود مىپندارد كه اين زمين غير آن زمين است.
اين وصيت حضرت به روايات مختلف بعضى با جملاتى بيشتر و برخى كمتر ذكر شده و مرحوم سيد رضى قسمتهايى از آن را حذف كرده است و ما اكنون اصل آن را به روايتى كه بيشتر مورد اطمينان است مىآوريم عبد الرحمن بن حجاج مىگويد:حضرت موسى بن جعفر وصيت امير المؤمنين(علیه السلام)را براى من فرستاده و آن از اين قرار است (1):اين است آنچه بندۀ خدا على(علیه السلام)براى جلب رضايت خداوند در مال خود وصيت كرد و به آن دستور داد،اميد است كه خداوند متعال به آن سبب مرا در بهشت خود داخل و از آتش دوزخ دور كند،در روزى كه بعضى چهرهها سفيد و نورانى و برخى سياه و ظلمانى مىباشند:
آنچه از اموالم را كه در ينبع و اطراف آن دارم صدقه قرار دادم و بردگانى كه در آن جا دارم نيز صدقهاند بجز ابو رباح و ابى يبرو (2)،كه آزاد هستند و هيچ كس را در آنان حقى و بر ايشان راهى نيست،اينها موالى هستند پنج سال است كه در آن جا كار مىكنند،نفقه و مخارج آنان و خانوادهشان از همان ملك مىباشد و تمام اموالى كه در وادى القرى است براى فرزندان فاطمه مىباشد و با بردگانش صدقهاند و آنچه در(ديمه) (3)مال من است و نيز اهل آن همه صدقهاند جز اين كه براى بردگان آن جا،همان است كه براى صاحبانشان نوشتم.و نيز آنچه در ادنيه مال من است و اهلش صدقه است و قصد (4)هم،چنان كه دانستهايد صدقه
1) منهاج البراعه،ج 18،صفحه 365،در شرح همين وصيت به عنوان المصدر و نقل الوصية على صورتها الكامله از كافى كتاب وصايا،و تهذيب كتاب وقوف اين روايت را با اندك اختلاف نقل كرده است. (مترجم).
2) كافى،ج 7،كتاب وصايا،ص 49:غير انّ رباحا و اباينزر و جبيرا،عتقاء(مترجم).
3) كافى.
4) ظاهرا بايد عبارت غلط باشد و صحيح آن فقيران يا فقير يا فقير و يا فقيره و وجوه ديگر كه در ذيل ذكر مىشود،باشد چنان كه در كتاب تهذيب،ج 9،صفحه 147 باب وقوف و صدقات به جاى اين كلمه بلفظ فقيرين آمده كه نام دو مكان از نواحى مدينه نزديك بنى قريضه بوده است و نيز در كتاب كافى،ج 7،باب وصايا، صفحه 50،منهاج البراعه نيز فقيرين ذكر كرده و در شرح،صفحه 375 از تهذيب قصيره و از مرآة العقول عفيرتين و بعضى نسخ فقيرتين و برخى فقرتين و از تاريخ مدينه،دو موضع در مدينه به نام فقرتان مشهور است و از امام صادق(علیه السلام)روايتى نقل كرده كه پيامبر چهار زمين به على(علیه السلام)قطيعه داد:زمين فقرين،چاه متين،و زمين شجره و فقير نام باغى است در(عاليه)نزديك بنى قريضه از صدقات على(علیه السلام)،ابن شبه در كتاب على(علیه السلام)گفته فقير مال من است چنان كه مىدانيد و صدقه در راه خداست،اهل مدينه آن را مفرد مصغّر تلفظ مىكنند،اين بود آنچه منهاج از مرآة نقل كرده است.(مترجم)
در راه خداست.آنچه كه از اموالم صدقه بودنش را نوشتم امرى است واجب و قطعى،خواه من زنده باشم يا مرده بايد در راه رضاى خدا انفاق شود و نيز به خويشاوندانم از بنى هاشم و بنى المطلب و مستحقان دور و نزديك داده شود،و فرزندم حسن(علیه السلام)به اين امر قيام كند خود بطور شايسته از آن مصرف كند و آنچه را كه صلاح بداند در مواردى كه رضاى خدا باشد خرج و صرف كند و اگر بخواهد براى اداى دين قسمتى از اموال را بفروشد مانعى نيست،و نيز مىتواند آن را به عنوان ملك خودش بفروشد،و بطور كلى تصدى ثروتهاى فرزندان على(علیه السلام)بر عهدۀ حسن بن على(علیه السلام)است و چنانچه خانۀ حسن(علیه السلام)محل مصرف صدقات نبود و خواست آنها را بفروشد مانعى ندارد و اگر فروخت قيمتش را بر سه قسم تقسيم كند بخشى را در راه خدا صرف كند و قسمتى را در ميان بنى هاشم و فرزندان مطلب بخش كند و يك سوم را هم ميان اولاد ابو طالب خدا پسندانه تقسيم كند، و اگر براى حسن پيشامدى شد و حسين(علیه السلام)زنده بود كارها به عهدۀ وى خواهد بود و او چنان كه حسن را دستور دادم انجام دهد و براى اوست آنچه را براى حسن نوشتم و بر عهدۀ اوست آنچه بر عهده حسن مىباشد و بعد به اين جمله متن مىرسد. و انّ الذى لبنى فاطمه...و تشريفا لوصلته (كه ترجمهاش گذشت)
سپس مىفرمايد:و اگر براى حسن و حسين پيش آمدى شد هر كدام آخرين بود به فرزندان على نگاه كند،اگر در ميان آنها شخص امين و درستكار بود در صورتى كه بخواهد او را بر اين كار مامور كند،و اگر چنين كسى نيافت،در ميان فرزندان دو پسر فاطمه نگاه كند و به هر كس در آن ميان خواست كه هدايت و اسلام و امانتش را پسنديد واگذار كند آن گاه شرط مىكند كه هر كس بر اين امر مأمور شود،بايد اصل مال را باقى بگذارد و ثمرات آن را براى رضاى خدا در راههاى خير مصرف كند و به خويشاوندان از بنى هاشم و بنى المطلب و نزديك و دور انفاق كند و نخلهاى نورس خرما را از اين آباديها كه نوشتم نفروشد.
در دنباله اين مطلب مىگويد:هيچ كس را بر اين وصيت راهى نيست و اين است آنچه على در بارۀ اموال خود براى رضاى خدا دستور داد روزى كه وارد مسكن (1)شد،و نبايد هيچ چيز از آن فروخته شود و نه بخشش شود و نه ارث برده شود،پيوسته و در هر حال از خداوند تبارك و تعالى طلب يارى مىشود،و براى هيچ مسلمانى كه ايمان به خدا و روز رستاخيز دارد جايز نيست كه در آنچه وصيت كردهام تغييرى بدهد و مخالفت امر من كند خواه دور باشد يا نزديك،و شهادت دادند بر اين وصيتنامه ابو سمرة بن ابرهه،صعصعة بن صوحان،سعيد بن قيس و هيّاج بن ابى هيّاج و نوشت آن را على بن ابي طالب با دست خود،در تاريخ 10 جمادى الاول سال 37.
بيشتر عبارات اين وصيتنامه روشن است و نيازى به شرح ندارد ولى چند
1) مسكن به كسر كاف نام موضعى در كوفه در ساحل فرات است،پاورقى كافى،ج 7،باب وصايا، صفحه 50(مترجم).
نكته وجود دارد كه اكنون به شرح آن مىپردازيم :
1-در اين عبارات راه و رسم نوشتن وصيتنامه و كيفيت وقف،و ترتيب وقفنامه بطور كامل بيان شده است .
2-اين كه در بارۀ تصرفات وصى خود امام حسن مىفرمايد:خود بطور شايسته از آن مصرف كند مراد آن است كه در آنچه خرج زندگى خود مىكند حدّ اعتدال و ميانهروى را كه خداوند اجازه داده،رعايت كند نه اسراف و تبذير به عمل آورد و نه بخل و پستى به خرج دهد،و اين كه مىگويد:در معروف انفاق كند منظور راههاى درست و شناخته شده در دين است نه مواردى كه شرع مقدس اجازه نمىدهد.
3-جملۀ:اگر براى حسن پيش آمدى رخ داد كنايه از فرا رسيدن مرگ است واژۀ امر در قام الامر به دو معناست:
الف-مراد دستور و فرمانش باشد يعنى امرش را در موارد خود اجرا كند.
ب-مراد جنس امور يعنى كارهايى باشد كه حضرت او را امر به تصرف در آنها كرده است.
4-ضمير«ها»در بعده به امام حسن و در اصدره به كلمۀ امر كه قيام به آن مىكند برمىگردد و ضمير در مصدره دو وجه دارد.
الف-اول اين كه مرجعش حسن(علیه السلام)باشد يعنى امام حسين امر وى را چنان اجرا كند كه امام حسن اجرا مىكرد،و در مال وى چنان قضاوت كند كه او مىكرد مصدر در اين عبارت به معناى اصدار است چنان كه در آيۀ قرآن نبات كه ثلاثى مجرد است به معناى انبات(روياندن)كه مزيد است آمده: «وَ اللّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً» (1)و نيز ممكن است كه مصدر را به معناى محل اجرا بگيريم
1) سوره نوح(71)آيه(16) [1]يعنى:خدا شما را از زمين رويانيد،رويانيدنى.
يعنى امام حسين امر او را در مواردى اجرا كند كه امام حسن اجرا مىكرد.
ب-احتمال دوم آن كه مرجع ضمير مطلبى باشد كه حضرت به آن وصيت فرموده است و معنايش اين است حسين هر چيزى را به جايش بگذارد .
5-اين كه،فرمود:اصل مال را به حال خود بگذارد،كنايه از آن است كه آن را به وسيلۀ بخشش به ديگران يا فروختن و وجوه ديگر تمليكات از وقف خارج نكند.
6-فرمود از نخلهاى نورس اين روستاها هيچ نهالى را نفروشد تا اين كه زمينها از بسيارى درختها شكل بگيرد،دو حكمت در اين عبارت نهفته است:
الف-ممكن است كه روزى قبل از آن كه زمين از جهت روييدن درختهاى كامل شكل بگيرد،برخى درختها و نهالهايش خشك شود كه لازم باشد جاى آن را درخت ديگرى بگيرد بنا بر اين تا وقتى كه زمين درختهايش بزرگ و كامل نشده كه ديگر نيازى به جانشين ندارد و نبايد نهالها را بفروشند.
ب-درخت خرما پيش از آن كه زمينش از درختان و نهالها شكل بگيرد ريشههايش در زمين سخت و محكم نشده و اگر نهالى كه از پاى نخل جوشيده، از زير كنده شود،درخت ضعيف مىشود و ممكن است از ميوه دادن بيفتد،اما وقتى كه ريشهاش در زمين محكم شد كندن قلمۀ آن ضرر زيادى ندارد و اين در هنگامى است كه زمين با روييدن درختها شكل بگيرد و كامل شود،و يا چنان كه مرحوم سيد رضى شرح و تفسير كرده،وقتى است كه تشخيص زمين بر بيننده از بسيارى درختها مشكل شود .
7-نكتۀ هفتم در بارۀ كنيزانى كه با آنها همبستر شده است و آنان در آن هنگام هفده تن بودند،دستور مىدهد:آن كه نه فرزند دارد و نه آبستن مىباشد، در راه خدا آزاد،و كسى را بر وى حقى نيست و آن كه داراى فرزند و يا آبستن باشد از بابت سهم الارث فرزندش آزاد است و اگر با زنده بودن مادر،فرزندش
بميرد او نيز از جانب من آزاد خواهد بود.
اين كه حضرت فرمود:امّ ولد از طريق سهم الارث آزاد مىباشد،و كنيز فرزند مرده را هم خود،آزاد اعلام فرمود،بر طبق اين قاعده است كه امّ ولد بعد از مرگ مولايش به رقيت باقى است و فروختنش جايز است و اين رأى او و عقيدۀ تمام اماميه است و شافعى هم در اول عقيدهاش اين بود اما بعد، برگشت و گفت با مرگ مولايش آزاد مىشود و فروختنش جايز نيست،جمهور فقهاى اهل سنت نيز بر اين رأى اتفاق دارند،و حتى طبق مذهب شافعى اگر فروخته شود و قاضى صحت بيعش را امضا كند حكم قاضى از اثر مىافتد و كنيز آزاد است.توفيق از خداوند است.
اِنْطَلِقْ عَلَى تَقْوَى اللَّهِ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ- وَ لاَ تُرَوِّعَنَّ مُسْلِماً وَ لاَ تَجْتَازَنَّ عَلَيْهِ كَارِهاً- وَ لاَ تَأْخُذَنَّ مِنْهُ أَكْثَرَ مِنْ حَقِّ اللَّهِ فِي مَالِهِ- فَإِذَا قَدِمْتَ عَلَى الْحَيِّ فَانْزِلْ بِمَائِهِمْ- مِنْ غَيْرِ أَنْ تُخَالِطَ أَبْيَاتَهُمْ- ثُمَّ امْضِ إِلَيْهِمْ بِالسَّكِينَةِ وَ الْوَقَارِ- حَتَّى تَقُومَ بَيْنَهُمْ فَتُسَلِّمَ عَلَيْهِمْ- وَ لاَ تُخْدِجْ بِالتَّحِيَّةِ لَهُمْ ثُمَّ تَقُولَ عِبَادَ اللَّهِ- أَرْسَلَنِي إِلَيْكُمْ وَلِيُّ اللَّهِ وَ خَلِيفَتُهُ- لِآخُذَ مِنْكُمْ حَقَّ اللَّهِ فِي أَمْوَالِكُمْ- فَهَلْ لِلَّهِ فِي أَمْوَالِكُمْ مِنْ حَقٍّ فَتُؤَدُّوهُ إِلَى وَلِيِّهِ- فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ لاَ فَلاَ تُرَاجِعْهُ- وَ إِنْ أَنْعَمَ لَكَ مُنْعِمٌ فَانْطَلِقْ مَعَهُ- مِنْ غَيْرِ أَنْ تُخِيفَهُ أَوْ تُوعِدَهُ- أَوْ تَعْسِفَهُ أَوْ تُرْهِقَهُ فَخُذْ مَا أَعْطَاكَ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ فِضَّةٍ- فَإِنْ كَانَ لَهُ مَاشِيَةٌ أَوْ إِبِلٌ فَلاَ تَدْخُلْهَا إِلاَّ بِإِذْنِهِ- فَإِنَّ أَكْثَرَهَا لَهُ- فَإِذَا أَتَيْتَهَا فَلاَ تَدْخُلْ عَلَيْهَا دُخُولَ مُتَسَلِّطٍ عَلَيْهِ- وَ لاَ عَنِيفٍ بِهِ- وَ لاَ تُنَفِّرَنَّ بَهِيمَةً وَ لاَ تُفْزِعَنَّهَا- وَ لاَ تَسُوأَنَّ صَاحِبَهَا فِيهَا- وَ اصْدَعِ الْمَالَ صَدْعَيْنِ ثُمَّ خَيِّرْهُ- فَإِذَا اخْتَارَ فَلاَ تَعْرِضَنَّ لِمَا اخْتَارَهُ- ثُمَّ اصْدَعِ الْبَاقِيَ صَدْعَيْنِ ثُمَّ خَيِّرْهُ- فَإِذَا اخْتَارَ فَلاَ تَعْرِضَنَّ لِمَا اخْتَارَهُ- فَلاَ تَزَالُ كَذَلِكَ حَتَّى يَبْقَى مَا فِيهِ- وَفَاءٌ لِحَقِّ اللَّهِ فِي مَالِهِ- فَاقْبِضْ حَقَّ اللَّهِ مِنْهُ فَإِنِ اسْتَقَالَكَ فَأَقِلْهُ- ثُمَّ اخْلِطْهُمَا ثُمَّ اصْنَعْ مِثْلَ الَّذِي صَنَعْتَ أَوَّلاً- حَتَّى تَأْخُذَ حَقَّ اللَّهِ فِي مَالِهِ- وَ لاَ تَأْخُذَنَّ عَوْداً وَ لاَ هَرِمَةً وَ لاَ مَكْسُورَةً وَ لاَ مَهْلُوسَةً وَ لاَ ذَاتَ عَوَارٍ- وَ لاَ تَأْمَنَنَّ عَلَيْهَا إِلاَّ مَنْ تَثِقُ بِدِينِهِ- رَافِقاً بِمَالِ الْمُسْلِمِينَ- حَتَّى يُوَصِّلَهُ إِلَى وَلِيِّهِمْ فَيَقْسِمَهُ بَيْنَهُمْ- وَ لاَ تُوَكِّلْ بِهَا إِلاَّ نَاصِحاً شَفِيقاً وَ أَمِيناً حَفِيظاً- غَيْرَ مُعْنِفٍ وَ لاَ مُجْحِفٍ وَ لاَ مُلْغِبٍ وَ لاَ مُتْعِبٍ- ثُمَّ احْدُرْ إِلَيْنَا مَا اجْتَمَعَ عِنْدَكَ- نُصَيِّرْهُ حَيْثُ أَمَرَ اللَّهُ- فَإِذَا أَخَذَهَا أَمِينُكَ- فَأَوْعِزْ إِلَيْهِ أَلاَّ
يَحُولَ بَيْنَ نَاقَةٍ وَ بَيْنَ فَصِيلِهَا- وَ لاَ يَمْصُرَ لَبَنَهَا فَيَضُرَّ [فَيُضِرَّ] ذَلِكَ بِوَلَدِهَا- وَ لاَ يَجْهَدَنَّهَا رُكُوباً- وَ لْيَعْدِلْ بَيْنَ صَوَاحِبَاتِهَا فِي ذَلِكَ وَ بَيْنَهَا- وَ لْيُرَفِّهْ عَلَى اللاَّغِبِ- وَ لْيَسْتَأْنِ بِالنَّقِبِ وَ الظَّالِعِ- وَ لْيُورِدْهَا مَا تَمُرُّ بِهِ مِنَ الْغُدُرِ- وَ لاَ يَعْدِلْ بِهَا عَنْ نَبْتِ الْأَرْضِ إِلَى جَوَادِّ الطُّرُقِ- وَ لْيُرَوِّحْهَا فِي السَّاعَاتِ- وَ لْيُمْهِلْهَا عِنْدَ النِّطَافِ وَ الْأَعْشَابِ- حَتَّى تَأْتِيَنَا بِإِذْنِ اللَّهِ بُدَّناً مُنْقِيَاتٍ- غَيْرَ مُتْعَبَاتٍ وَ لاَ مَجْهُودَاتٍ- لِنَقْسِمَهَا عَلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ ص- فَإِنَّ ذَلِكَ أَعْظَمُ لِأَجْرِكَ- وَ أَقْرَبُ لِرُشْدِكَ «إِنْ شاءَ اللّهُ»
روّعه:او را ترساند لا تخدج بالتحيه:سلام را ناقص ادا مكن و بنا به روايت ديگر:تخدج التحيّة،از اخدجت السحابه:ابر دانههاى بارانش كم شد.
أنعم له:گفت:بلى عسف:با خشونت و بدون دليل گرفتن إرهاق:مكلف كردن به امر سخت و مشكل ماشية:گوسفند و گاو عنيف:كسى كه نامهربان است.
صدعت المال صدعين:مال را دو قسمت كردم عود:شتر پير،و آن شترى است كه از سن(بازل) كه دندان و نيشش بيرون آمده گذشته باشد.
هرمة:كهنسال استأن:مهربانى كرد نقب:شترى كه سمهايش نازك شده باشد.
غدر:بركههاى آب،جمع غدير مكسوره:آن كه يكى از چهار دست و پايش شكسته باشد مهلوسه:بيمار مسلول عوار به فتح عين:عيب و گاهى به ضم نيز خوانده مىشود.
مجحف:كسى كه با شدت حيوانى را مىراند تا گوشتش را ببرد.
ملغب:به زحمت اندازنده لغوب:رنجور كردن اوعزت اليه بكذا:او را به اين كار دستور دادم.
حال بين الشيئين:مانع شد مصر:دوشيدن تمام شير از پستان تمصّر:دوشيدن باقيماندۀ شير ترفيه:در آسايش قرار دادن بدن:چاقها،جمع بادن منقيات:حيواناتى كه بر اثر چريدن استخوانهايش پر مغز و چربى آن زياد شد.
نطاف:آبهاى اندك اعشاب:گياهان،جمع عشب نقو:استخوان پر مغز
ما،در اين جا برخى از جملههايى از اين وصيتنامه را آورديم تا معلوم شود كه آن حضرت اساس حق را به پا مىداشت و مظاهر عدالت را در كارهاى كوچك و بزرگ و امور،ريز و درشت،به عنوان قانون رعايت مىكرد:
«با توجه به تقواى الهى و احساس مسؤوليّت در برابر خداى يكتا،حركت كن و هيچ مسلمانى را مترسان و بر سرزمين او،با اكراه مگذر،و از او بيش از حق خداوند كه در مال وى مىباشد مگير،پس هر گاه به سرزمين قبيلهاى رسيدى، در كنار آب فرود آى،بدون اين كه وارد خانههايشان شوى،و بعد با آرامش و،وقار به سوى آنان برو،و بر آنان سلام كن و از اظهار تحيت بر آنان كوتاهى مكن،و سپس به ايشان بگو:اى بندگان خدا،مرا ولى خدا و خليفۀ او به سوى شما فرستاده است تا از شما حق خدا را كه در اموالتان مىباشد بگيرم آيا چنين حقى از خدا در مالهاى شما وجود دارد كه به وليّش بپردازيد؟پس اگر كسى گفت:نه،به او مراجعه نكن و اگر پاسخ مثبت داد،همراهش برو،بدون اين كه وى را بترسانى و تهديد كنى يا او را به كار مشكلى مكلف كنى و بر او سخت بگيرى پس هر چه از طلا يا نقره به تو داد،بگير و اگر داراى گوسفند يا شتر باشد،بىاجازۀ او داخل آن مشو زيرا بيشتر آنها مال اوست و هنگامى كه داخل شدى مانند شخص مسلط و سختگير رفتار مكن و حيوانى را فرارى مده و مترسان و در ميان آنها صاحبش را ناراحت مكن،آنها را به دو گروه تقسيم كن و مالكش را مخير كن كه هر كدام را مىخواهد برگزيند،و در انتخاب كردنش بر او اعتراض مكن سپس قسمت باقيمانده را دو نيمه كن و وى را مخير كن يكى را انتخاب كند باز هم به او در اين گزينش خرده مگير،و بر همين منوال تقسيم كن تا آن جا كه باقيمانده تنها به اندازۀ
حق خدا باشد و آن را بگير باز هم اگر خواست كه از نو تقسيم كنى بپذير پس آنها را با هم مخلوط كن و مانند گذشته تقسيم كن تا حق خداوند را از مال وى بگيرى،حيوانهاى پير و دست و پا شكسته و بيمار و معيوب را مگير،و آنها را به غير از كسى كه به دينش اطمينان دارى و نسبت به مال مسلمانان دلسوز است وامگذار تا آن را به پيشواى مسلمين برساند و در ميانشان تقسيم كند نگهدارى آنها را جز به شخص خيرخواه و مهربان و امين و حافظ كه نه سختگير است و نه اجحافگر،نه تند مىراند و نه آنها را خسته مىكند واگذار مكن،و هر چه را جمع آورى كردى بزودى به سوى ما روانه كن تا در مصارفى كه خداوند فرمان داده مصرف كنيم،آن گاه كه آن را به دست امين خود مىدهى،به او سفارش كن كه بين شتر و نوزادش جدايى نياندازد و شيرش را تا آخرند و شد كه به بچهاش زيان وارد شود،و زياد بر آن سوار نشود كه خستهاش كند و در سوارى و دوشيدن ميان آن و شتران ديگر عدالت و برابرى را رعايت كند،آسايش بيشتر خسته را فراهم كرده،آن را كه پايش سائيده شده و از رفتن ناتوان شده به آرامش و آهستگى براند آنها را به بركهها و آبگاههايى وارد كند كه شترها بر آنها مىگذرند و از زمين گياهدار به جادههاى بىگياه منحرفشان نكند،و ساعتهايى آنها را استراحت دهد و چون به آبهاى اندك و علفزار برسد مهلت دهد تا آب بنوشند و علف بخورند تا وقتى كه به ما مىرسند به اذن خدا فربه و سر حال باشند نه خسته و كوفته،تا آنها را بر طبق كتاب خدا و سنت پيامبرش بخش و قسمت كنيم،اين برنامه سبب بزرگى پاداش و هدايت رستگارى تو خواهد بود. «إِنْ شاءَ اللّهُ »
در اين فصل امام(علیه السلام)به نمايندۀ خود كه عامل جمعآورى زكات و صدقات بود،روش گرفتن آن را از صاحبانش و رعايت عدل و داد را در اين مورد آموخته است و او را دستور داده است كه با مالداران با مهربانى و نرمى رفتار كند.يادآورى مىشود كه رفق و مدارا با مردم اگر چه از مهمترين
دستورهاى پيامبر اسلام است به دليل آن است كه سبب تاليف قلوب است و توجه جامعه را به سوى او و گفتههايش جلب مىكند،اما در اين مورد از اهميت بيشترى برخوردار است و نياز فراوانترى به آن احساس مىشود،توضيح آن كه هدف از اين سفارشها و راهنماييها آن است كه از مردم عزيزترين دستاوردشان كه مال و منالشان باشد گرفته شود،از اين رو براى جلب رضايت آنان تا اين تكليف سخت را بپذيرند نياز به نرمى و ملايمت و مهربانى بيشتر است.لذا امام(علیه السلام)در اين سخنان،كارگزارش را سفارش به انجام رفق و مدارا و آسان گرفتن كار،مىفرمايد تا دلهاى صاحبان اموال را براى اداى حقوق الهى جلب كند.
چند نكته بر جسته در اين سفارشنامه وجود دارد كه به ذكر آنها مىپردازيم :
1-چون حركت و اقدام به منظور جمع آورى زكات و صدقات،عملى دينى و از جملۀ عبادتهاست از اين رو لازم است كه به قصد تقرب به پيشگاه خداوند و خالصا لوجه اللّه انجام پذيرد،به اين دليل نمايندۀ خود را امر مىكند كه در حركت خود به سوى آن،تنها متوجه به خدا و تقواى او باشد بدون كوچكترين توجهى به غير او.
2-مانند فرمانروايان ستمكار،در دل مسلمانان رعب و ترس ايجاد نكند،و از اختيارات خود سوء استفاده نكند،چنان كه گوسفندى يا شترى بدون رضايت او بگيرد،يا اين كه روى زمين يا ميان گلۀ گوسفند و شتران او در حالى كه صاحبش ناراحت مىشود وارد نشود.
كلمۀ كارها حال از ضمير در عليه كه در محل جرّ است مىباشد .
3-به او دستور مىدهد كه هر گاه به سرزمين يكى از قبايل وارد مىشود، سر جوى و محل آب آنها كه عادة با خانههايشان فاصله دارد،فرود آيد و بر در
خانههاى آنان فرود نيايد زيرا باعث زحمت آنها مىشود.
4-از عبارت امض اليهم ،تا جملۀ و لا تسوءنّ صاحبها ،آنچه موجب مصلحت و سزاوار است كه در حق آنان عمل كند به وى آموخته است.كارهايى كه سبب شفقت بر آنهاست از قبيل وقار و آرامش و ايستادن در ميان جمع آنان توأم با گفتارهايى از قبيل سلام گفتن و ابلاغ رسالت آن حضرت و چگونگى گفتارها مثل كامل كردن تحيت و با نرمى و ملاطفت سخن گفتن تمام اينها دستوراتى است كه امر به انجام دادنشان فرموده،و جملۀ فوق شامل منهيات و كارهايى هم هست كه دستور تركش را داده است از جملۀ آنها:مسلمانى را نترساند و به آيندهاش بدبين نكند و بر او سخت نگيرد و تكليف شاق بر او محول نكند،بدون اذن او در ميان شتران و گوسفندانش داخل نشود،و مانند زورمداران و ستمكاران بر آنان وارد نشود و حيوانى را رم ندهد و با زجر دادن و زدنشان صاحب آنها را آزرده خاطر نكند كه تمام اينها بر خلاف نظر شارع است .
5-نكتۀ پنجم:امام در اين دستور نامه نهى از آزردن حيوانات و داخل شدن بدون اجازۀ صاحبشان را دليل ذكر كرده است كه اكثر حيوانات مال صاحبشان است،و اين امر به جاى مقدمۀ صغراى قياس مضمر از شكل اول مىباشد كه نتيجۀ آن،نهى فوق است و كبراى آن چنين مىشود:هر كس كه بيشترين مال،از آن او باشد براى تصرف در آن از ديگران شايستهتر است و لازمهاش آن است كه تصرف ديگران و داخل شدن آنان بدون اذن او جايز نيست .
6-و اصدع المال...فى ماله ،در اين جملهها روش استخراج صدقه و بيرون كشيدن زكات از ميان شتران و گوسفندان را بيان فرموده است كه آنها را دو نيمه كند و صاحبشان را بر انتخاب هر كدام از آنها آزاد گذارد و هنگامى كه يكى را برگزيد بر او خرده نگيرد،و به او نگويد كه«اين نشد،دوباره انتخاب كن»،و سپس نيمۀ ديگر را دو قسمت كند و او را براى گزينش مختار گذارد و
اين تقسيمات را ادامه دهد تا آن جا كه يكى از دو قسمت به مقدار زكات واجب يا اندكى بيشتر رسد كه در اين صورت صاحب مال را آزاد مىگذارد كه هر طرف را مىخواهد برگيرد و طرف ديگر اگر به اندازۀ حق واجب الهى يا اندكى كمتر باشد نمايندۀ امام تصرف كند و اگر بيشتر باشد زياديش را به صاحب مال برمىگرداند و در آخرين انتخاب هم اگر پشيمان شود و بخواهد دوباره انتخاب كند او را آزاد بگذارد تا نگرانى كه احيانا به سبب از دست دادن قدرى از مال و ثروتش برايش پيدا شده بر طرف شود و تسكين خاطر يابد .
7-امام(علیه السلام)نمايندۀ خود را از گرفتن حيواناتى كه داراى برخى عيبها مثل پيرى و شكستگى و مسلوليت و ديگر بيماريهاى درونى باشد منع كرده تا رعايت حق الهى كه بسيار مهم است شده باشد و هم با مصارف هشتگانه كه در قرآن ذكر شده است مناسبت داشته باشد كه عبارتند از فقرا و مساكين و جز آنها.
قطب الدين راوندى رحمة اللّه عليه مىگويد ظاهر سخن امام آن است كه قبل از آن كه دست به تقسيم بزند بايد حيواناتى كه داراى،عيبهاى ياد شده باشند از ميان گلّه بيرون آورند و بعد تقسيمها را شروع كنند.
8-دستور داده است كه براى نگهدارى و محافظت اموال صدقه،كسى را انتخاب كند كه مورد اطمينان باشد،ديانتش كامل و خيرخواه خدا و رسولش باشد و نسبت به حيوانات مهربان باشد در كار خود نه ضعيف و نه تجاوزگر و نه سختگير باشد و تمام اينها از امورى است كه براى حفظ حقوق واجب الهى لازم است .
9-و نيز به نمايندۀ خود دستور مىدهد كه آنچه از مال زكات جمع كرده بزودى به سوى او حمل كند و اين مطلب دو دليل دارد:
الف-احتياج زيادى به صرف و خرج كردن در مواردش احساس مىشود.
ب-تا اين كه مبادا پيش از رسيدن به مستحقان به عللى تلف شود و از بين برود.
10-آخرين نكته سفارش به رعايت حال حيوانات فرموده است كه نمايندهاش به امينى كه براى حفظ آنها مامور كرده بگويد:ميان ناقه و بچهاش فاصله ايجاد نكند و تمام شيرش را ندوشد،زيرا اين دو عمل به طفل زيان وارد مىكند،زياده از حدّ از او سوارى نگيرد و چنان نباشد كه زحمتها را منحصر به يكى كند و بقيه را معاف دارد زيرا اين كار بسيار ضرر دارد اما رعايت حد اعتدال ضرر سوارى را كاهش مىدهد و حكايت از مهربانى طبيعى مىكند و همچنين استراحت دادن به حيوان خسته و آسان گرفتن بر زخمى و سم ساييده و لنگ لازم است،و نيز دستور مىدهد كه در مسير راه آنها را به علفزارها و محل آب داخل كند و در ساعتهاى آسايش به آنها فرصت تنفس و استراحت دهد تا وقتى كه به محل معين رسيدند چاق و سر حال باشند و در بارۀ هدف از اين امر و نهىها مىفرمايد:تا اين كه آنها را بر طبق كتاب خدا و روش پيامبرش تقسيم كنيم،اين مطلب با اين كه از وضع و حال آن حضرت،براى هر كسى معلوم و مشخص است اما چون در رعايت حال اين حيوانات سفارش زياد فرمود، ممكن است براى برخى اوهام فاسده،اين تصور پيدا شود كه شايد به سبب غرض شخصى كه نفعش به خودش مىرسد،و بر خلاف كتاب خدا و سنت پيامبر است اين همه اصرار دارد،لذا فرموده است:طبق كتاب خدا و سنت پيامبر تقسيم كنيم،و سپس نمايندۀ خود را تشويق كرده است به اين كه اين اعمال پاداش او را نزد خداوند زياد مىكند و هدايت و رشد او را به راه خداوند نزديكتر مىكند.اين كه پاداش وى را مىافزايد به دليل آن است كه اين كارها مشقّت و رنج او را زياد مىكند و زيادى مشقت باعث زيادى اجر و مزد مىباشد،و اين كه رشد و هدايتش را نزديكتر مىكند به اين سبب است كه در اين امر به دنبال امام رفته و پيروى از هدايت و ارشاد او كرده است كه در قبل آگاهى از آن نداشت.توفيق از خداوند است.
كرده بود:
آمُرُهُ بِتَقْوَى اللَّهِ فِي سَرَائِرِ أَمْرِهِ وَ خَفِيَّاتِ عَمَلِهِ- حَيْثُ لاَ شَاهِدَ غَيْرُهُ وَ لاَ وَكِيلَ دُونَهُ- وَ آمُرُهُ أَلاَّ يَعْمَلَ بِشَيْءٍ مِنْ طَاعَةِ اللَّهِ فِيمَا ظَهَرَ- فَيُخَالِفَ إِلَى غَيْرِهِ فِيمَا أَسَرَّ- وَ مَنْ لَمْ يَخْتَلِفْ سِرُّهُ وَ عَلاَنِيَتُهُ وَ فِعْلُهُ وَ مَقَالَتُهُ- فَقَدْ أَدَّى الْأَمَانَةَ وَ أَخْلَصَ الْعِبَادَةَ- وَ آمُرُهُ أَلاَّ يَجْبَهَهُمْ وَ لاَ يَعْضَهَهُمْ- وَ لاَ يَرْغَبَ عَنْهُمْ تَفَضُّلاً بِالْإِمَارَةِ عَلَيْهِمْ- فَإِنَّهُمُ الْإِخْوَانُ فِي الدِّينِ- وَ الْأَعْوَانُ عَلَى اسْتِخْرَاجِ الْحُقُوقِ- وَ إِنَّ لَكَ فِي هَذِهِ الصَّدَقَةِ نَصِيباً مَفْرُوضاً وَ حَقّاً مَعْلُوماً- وَ شُرَكَاءَ أَهْلَ مَسْكَنَةٍ وَ ضُعَفَاءَ ذَوِي فَاقَةٍ- وَ إِنَّا مُوَفُّوكَ حَقَّكَ فَوَفِّهِمْ حُقُوقَهُمْ- وَ إِلاَّ تَفْعَلْ فَإِنَّكَ مِنْ أَكْثَرِ النَّاسِ خُصُوماً يَوْمَ الْقِيَامَةِ- وَ بُؤْسَى لِمَنْ خَصْمُهُ عِنْدَ اللَّهِ الْفُقَرَاءُ وَ الْمَسَاكِينُ- وَ السَّائِلُونَ وَ الْمَدْفُوعُونَ وَ الْغَارِمُونَ وَ ابْنُ السَّبِيلِ- وَ مَنِ اسْتَهَانَ بِالْأَمَانَةِ وَ رَتَعَ فِي الْخِيَانَةِ- وَ لَمْ يُنَزِّهْ نَفْسَهُ وَ دِينَهُ عَنْهَا- فَقَدْ أَحَلَّ بِنَفْسِهِ الذُّلَّ وَ الْخِزْيَ فِي الدُّنْيَا- وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ أَذَلُّ وَ أَخْزَى- وَ إِنَّ أَعْظَمَ الْخِيَانَةِ خِيَانَةُ الْأُمَّةِ- وَ أَفْظَعَ الْغِشِّ غِشُّ الْأَئِمَّةِ وَ السَّلاَمُ
جبهته بالمكروه:او را به كار ناپسند وادار كردم عضهته عضها:دروغ و بهتان را به او نسبت دادم.
فاقه،بؤس و فظع:سختى و شدت
«او را سفارش مىكنم كه در نهانيها و كردارهاى پوشيدهاش،پرهيزكارى
و ترس از مخالفت خدا را پيشه كند،آن جا كه غير از خدا حاضر و ناظر نيست و جز او نگهبان و وكيلى نمىباشد.
و سفارش مىكنم.چنان نباشد كه در كارهاى آشكار و ظاهر اطاعت از خدا كند و در امور پنهانى مخالفت او را انجام دهد.كسى كه نهان و آشكارايش، كردار و گفتارش با هم اختلاف ندارد حقّا كه امانت را رعايت كرده و عبادت را خالص انجام داده است.
او را سفارش مىكنم كه صاحبان اموال را به زحمت نياندازد و به آنان بهتان نزند و نسبت به دروغ ندهد و به سبب فرمانروايى بر آنها،از روى سركشى از آنان روى برنگرداند،زيرا آنان از نظر دينى،برادر و در تهيه و استخراج حقوق الهى ياورند،و براى تو در اين مال زكات،بهرۀ ثابت و حق آشكارى است و نيز كسانى از بينوايان و ناتوانان در اين اموال با تو شريكند،ما كه حق تو را مىدهيم تو نيز حق آنان را بپرداز،و گرنه روز قيامت تو از همۀ مردم دشمندارتر خواهى بود، و بدا بر حال كسى كه خصم او،نزد خداوند تهيدستان و بيچارگان و دريوزهگان و دفع شدگان و بدهكاران و در راه ماندگان باشند (1)،و هر كس كه امانت را خوار دارد و به خيانت آلوده شود و نفس خود و ديانتش را از آن پاك نكند،در دنيا خوارى و رسوايى را بر خود،روا داشته و در آخرت نيز خوارتر و رسواتر خواهد بود،و بزرگترين خيانت،خيانت به ملت و سختترين حيلهگرى و نيرنگ، دغلكارى با پيشوايان است .»
در اين عهدنامه امام(علیه السلام)دستورهايى صادر فرموده است كه بعضى مربوط به اداى حق خداست و بعضى ديگر در بارۀ مهربانى و احترام نسبت به مردم و صاحبان اموال مىباشد تا رضايت آنان را جلب و نظم جامعه را حفظ كند اما
1) بر طبق آنچه در شرح بيان شده ظاهرا مراد عاملين زكاتند ولى در فيض الاسلام بينوايان رانده شده و در شرح مكارم محرومان،ذكر شده است.(مترجم)
آنچه مربوط به حق خداى تعالى است دو امر مىباشد:
1-در امور پنهانى و كارهاى غير آشكار خود از مخالفت فرمان الهى بپرهيزد كه اين است تقواى حقيقى و سودمند.
حيث لا شهيد غيره و لا وكيل دونه ،در اين جمله كه جايگاه و موضع پنهان داشتن عمل،و پوشاندن كارها را بيان فرموده و اين كه گواه و صاحب اختيارى بجز خداوند نيست هدف حضرت،هشدار و ترساندن اوست كه حق تعالى به رازهاى پنهانى بندگان و كارهاى پوشيدۀ آنها آگاه است و تو هم نشود كه هر كس مخفيانه عملى انجام داد يا رازى در دل داشت تنها خودش آگاه است و ديگرى از آن خبر ندارد،آرى تنها خداست كه بر تمام اسرار،آگاه و در كليۀ امور صاحب اختيار است.
2-در فرمانبردارى از دستورهاى خداوند ظاهر و باطن خود را يكى كند و عبادتهايى را كه در آشكار انجام مىدهد خالى از خودنمايى و ريا و سمعه بجاى آورد.
حرف«ما»در عبارت فيما،موصول و به معناى الذى مىباشد و احتمال مىرود كه مصدريه باشد .
و من لم يختلف...العباده ،امام(علیه السلام)با ذكر اين جمله نمايندۀ خود را بر اين امر تشويق و وادار مىكند كه حالت نهان و آشكار،و كردار و گفتارش را يگانه كند زيرا اين عمل سبب اخلاص در عبادت خداوند،و اداى امانت او مىشود كه با زبان پيامبرش و پيشوايان دينى بندگان خود را بر آن مكلف كرده و بديهى است كه اين مطلب موجب كسب ثواب از نزد پروردگار و امان يافتن از خشم و عذاب الهى مىباشد .
دستورهايى كه در بارۀ رفتار با مردم و مهربانى كردن نسبت به آنان صادر فرموده،نيز دو قسم مىباشد كه قسمتى به صاحبان اموال تعلق دارد كه بايد
زكات بدهند و قسمت ديگر راجع به رفتار با مستحقان است.
آنچه در بارۀ رفتار با زكات دهندگان فرموده آن است كه با آنها برخورد ناروا نكند و نسبت دروغگويى به ايشان ندهد،و به دليل رياست و فرمانروايى كه بر آنها دارد با برتر شمردن خود از آنان رو بر نگرداند و بر آنها فخرفروشى و اظهار بلند مقامى نكند.
نصب تفضيلا از باب مفعول له مىباشد.
انهم الاخوان...الحقوق ،در اين عبارت حضرت براى اثبات فرمايش خود به قياس مضمر از شكل اول استدلال كرده كه صغراى آن جملۀ متن است و كبرايش چنين است كه:هر كس برادر دينى و ياور و معين در تهيه صدقات و حقوق باشد لازم است امورى كه گفته شد در بارهاش رعايت شود.
اين كه صاحبان اموال در استخراج ماليات و صدقات كمك و ياورند،به اين دليل است كه اموال را آنها به دست مىآورند و صدقات را آنها مىدهند و روشن است كه اين مطلب در صورتى تحقق مىيابد كه مورد احترام و مهربانى واقع شوند و كارهاى ناپسندى كه بيان فرمود در بارۀ آنان انجام نگيرد تا ناراضى و از مسير حق منحرف نشوند و از دادن زكات و صدقات خوددارى نكنند كه در مقدار آن كاهش پيدا خواهد شد و ممكن است عبارت فوق را شامل حال لشكريان و سربازان نيز بدانيم.بخش بعدى در بارۀ حقوق مستحقان است :
و إنّ لك...و امّا موفوك حقّك ،در اين عبارت براى حسن رفتار با مستحقان و كمال رعايت حقوق آنها دليل آورده است.
جملۀ مذكور در متن در حكم صغراى شكل اوّلى است كه تقدير كبرايش اين است:هر كس را كه در مالى بهرهاى معين و واجب باشد و در آن بهره، شركايى هم نيازمند و بينوا داشته باشد و حق خود را هم از آن مال بطور كامل
بستاند،بر او لازم است كه حق شريكان خود را نيز كاملا پرداخت كند.اين مقدمۀ كبرى كه تقديرش بيان شد،در سخن امام،با قياس ديگرى كه مركب از دو متصله است مورد استدلال واقع شده كه صغراى اين قياس از اين قرار است:اگر حق اين شركاى خود را ندهى،كسى خواهى بود كه دشمنانش اكثر مردم هستند يعنى فقرا و مساكين و ساير مستحقان و هر كس دشمنانش بيشتر مردم باشند يعنى همۀ اصناف،پس بدا بر حالش در نزد خداوند،روز قيامت و نتيجۀ اين قياس،قضيۀ متصلهاى است كه از مقدم صغرى و تالى كبرى تركيب يافته به اين قرار:اگر حق آنان را ندهى بدا به حالت،اين بيان را امام(علیه السلام)به منظور تهديد فرموده،و عامل زكات را بيم داده است از آن كه در بارۀ مستحقان از كوچكترين ستمى دورى كند.
كلمۀ شركاء عطف است بر حقا معلوما ،و اهل المسكنه صفت آن است و بؤسا مصدر و مفعول مطلق،گروههايى كه مورد مصرف صدقات هستند هشت گروهند كه در قرآن شمرده شدهاند «إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ» تا «وَ ابْنِ السَّبِيلِ» (1)».
واژۀ فقير بر طبق قول ابن عباس و جمعى ديگر از مفسران،شخص خوددارى است كه عفت خود را حفظ مىكند و از كسى سؤال نمىكند اما مسكين شخصى است كه سؤال مىكند.اصمعى گفته است:فقير كسى است كه به اندازۀ خوراكش دارد،اما مسكين آن است كه هيچ ندارد.
عاملون ،كارگزاران كه در جمعآورى صدقات كوشش دارند،و امام مزد كار آنان را به اندازۀ بقيۀ گروهها مىپردازد. مولفه قلوبهم :عدهاى از اشراف عرب كه پيغمبر در آغاز اسلام از آنها دلجويى مىكرد و سهمى از زكات به آنان مىداد تا در مقابل خويشان خود از پيامبر و اسلام دفاع كنند و در برابر دشمنان
1) سوره توبه آيه(9)(59).
آنها را يارى كنند مثل،عباس بن مرداس،و عيينه بن حصن،و جز اينها،و بعدها كه مسلمانان قدرت پيدا كردند،از كمك و يارى آنان بىنياز شدند.
«وَ فِي الرِّقابِ» ،يعنى در آزاد كردن بندگان،ابن عباس گفته است:منظور بندگان مكاتب مىباشند كه سهمى به آنها داده مىشود تا به صاحبان خود بدهند و آزاد شوند،و قرض داران كسانى هستند كه مديون شدهاند در حالى كه نه اسراف و ولخرجى داشته و نه مال را در راه معصيت مصرف كردهاند.
و مراد از «وَ فِي سَبِيلِ» جنگاوران و مرزداران مىباشد «وَ ابْنِ السَّبِيلِ» :در سفر مانده كه مالى براى مصرف خود ندارد،به او نيز از صدقات داده مىشود اگر چه در وطنش داراى ثروت باشد.
در اين عهدنامه امام(علیه السلام)براى كارگزار خود كسانى از مستحقان را كه شفقت و مهربانى در بارۀ آنان را لازم مىداند به يك فرض پنج طايفه و به فرض ديگر چهار گروه ذكر كرده است:
فرض نخست آن است كه سائلان را در مساكين داخل بدانيم،و منظور از دفع شدگان هم عاملان زكات باشند و قرضدار و ابن السبيل هم كه در آخر ذكر شده است پس پنج گروه مىشوند،و اين كه امام از عاملان تعبير به دفع شدگان فرموده،يا به اين دليل است كه دفع مىشوند يعنى براى جمعآورى ماليات دور فرستاده مىشوند،و يا به اين علت است كه وقتى پيش صاحبان اموال مىآيند كه زكات بگيرند صاحبان اموال آنها را از خود مىرانند و دور مىكنند و سبب اين كه حضرت جمع كنندگان زكات را به اين صفت ذلّت و خوارى تعبير فرموده اين است كه تواضع داشته باشند و نسبت به صاحبان اموال يا مستحقان زكات دلجويى و مهربانى كنند و رياست و تسلط باعث فخر و تكبرشان نشود.
فرض ديگر كه در سخن امام چهار طايفه ذكر شده،در صورتى است كه
منظور از دفع شدگان نيز فقراى سؤال كننده باشند،به دليل اين كه در هنگام سؤال از مردم،مورد طرد و دفع واقع مىشوند،چنان كه يكى از شارحان نهج البلاغه بيان كرده است.در هر حال اين كه حضرت به ذكر همين چند طايفه قناعت كرده و بقيه را ذكر نفرموده است به اين دليل مىباشد كه اينها از بقيۀ گروهها بيچارهتر و ضعيفتر هستند .
و من استهان....و اخرى ،اين جمله در حكم كبراى قياس مضمرى است كه به منظور تهديد و بيم دادن از خيانت،در صورتى كه حقوق مستحقان را ندهد،بر لزوم ذلت و خوارى دنيا و آخرت استدلال شده است،و تقدير اصل قياس اين است:اگر حقوق آنها را ندهى،امانت را سبك شمردهاى و به خيانت گراييدهاى و هر كس چنين باشد در دنيا خود را خوار و زيانكار كرده و در آخرت ذليلتر و خوارتر خواهد بود.
روايت ديگر در متن سخن امام به جاى احلّ ،اخلّ بنفسه آمده يعنى آنچه سزاوار وى بوده ترك كرده است،و روايت ديگر:احلّ نفسه ذكر كرده،يعنى نفس خود را آزاد گذاشته است و بنا بر دو روايت اخير أذلّ مبتداى مؤخر و فى الدنيا خبر مقدم مىباشد.
خيانت يكى از صفات ناپسند و طرف تفريط فضيلت امانت است چنان كه غشّ يكى از خصال ناروا و نقطۀ مقابل درستى و خيرخواهى مىباشد،البته خيانت اعم از غش است و بالاخره اين دو،رذيلۀ اخلاقى از شاخههاى صفت زشت فحور و گناهكاريند .
و انّ اعظم الخيانه... ،در اين عبارت كه آخرين مطلب است خيانت به امت و امام را بزرگترين خيانت و دردناكترين نادرستى مىداند،زيرا ضرر آن دامنگير تمام جامعۀ مسلمين و سبب خيانت خاص نسبت به پيشواى مسلمانان مىشود كه او با فضيلتترين مردم و سزاوارترين آنان به نصيحت و خيرخواهى
مىباشد و هر گاه مطلق خيانت اگر چه در حق كمترين انسان و در بارۀ كوچكترين امرى ممنوع اعلام شود و انجام دهندۀ آن مستحق كيفر و مجازات باشد،پس چنين خيانت بزرگى به عقاب و كيفر شديد سزاوارتر خواهد بود،و تمام اين وعيدها و بيم دادنها به منظور آن است كه طرف خطاب را از خيانت و سبك شمردن امانت دور و بر حذر دارد.به اميد توفيق الهى.
:فَاخْفِضْ لَهُمْ جَنَاحَكَ وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَكَ- وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَكَ وَ آسِ بَيْنَهُمْ فِي اللَّحْظَةِ وَ النَّظْرَةِ- حَتَّى لاَ يَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِي حَيْفِكَ لَهُمْ- وَ لاَ يَيْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِكَ عَلَيْهِمْ- فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يُسَائِلُكُمْ مَعْشَرَ عِبَادِهِ- عَنِ الصَّغِيرَةِ مِنْ أَعْمَالِكُمْ وَ الْكَبِيرَةِ وَ الظَّاهِرَةِ وَ الْمَسْتُورَةِ- فَإِنْ يُعَذِّبْ فَأَنْتُمْ أَظْلَمُ وَ إِنْ يَعْفُ فَهُوَ أَكْرَمُ- وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ- أَنَّ الْمُتَّقِينَ ذَهَبُوا بِعَاجِلِ الدُّنْيَا وَ آجِلِ الْآخِرَةِ- فَشَارَكُوا أَهْلَ الدُّنْيَا فِي دُنْيَاهُمْ- وَ لَمْ يُشَارِكْهُمْ أَهْلُ الدُّنْيَا فِي آخِرَتِهِمْ- سَكَنُوا الدُّنْيَا بِأَفْضَلِ مَا سُكِنَتْ وَ أَكَلُوهَا بِأَفْضَلِ مَا أُكِلَتْ- فَحَظُوا مِنَ الدُّنْيَا بِمَا حَظِيَ بِهِ الْمُتْرَفُونَ- وَ أَخَذُوا مِنْهَا مَا أَخَذَهُ الْجَبَابِرَةُ الْمُتَكَبِّرُونَ- ثُمَّ انْقَلَبُوا عَنْهَا بِالزَّادِ الْمُبَلِّغِ وَ الْمَتْجَرِ الرَّابِحِ- أَصَابُوا لَذَّةَ زُهْدِ الدُّنْيَا فِي دُنْيَاهُمْ- وَ تَيَقَّنُوا أَنَّهُمْ جِيرَانُ اللَّهِ غَداً فِي آخِرَتِهِمْ- لاَ تُرَدُّ لَهُمْ دَعْوَةٌ وَ لاَ يَنْقُصُ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنْ لَذَّةٍ- فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللَّهِ الْمَوْتَ وَ قُرْبَهُ- وَ أَعِدُّوا لَهُ عُدَّتَهُ- فَإِنَّهُ يَأْتِي بِأَمْرٍ عَظِيمٍ وَ خَطْبٍ جَلِيلٍ- بِخَيْرٍ لاَ يَكُونُ مَعَهُ شَرٌّ أَبَداً- أَوْ شَرٍّ لاَ يَكُونُ مَعَهُ خَيْرٌ أَبَداً- فَمَنْ أَقْرَبُ إِلَى الْجَنَّةِ مِنْ عَامِلِهَا- وَ مَنْ أَقْرَبُ إِلَى النَّارِ مِنْ عَامِلِهَا- وَ أَنْتُمْ طُرَدَاءُ الْمَوْتِ- إِنْ أَقَمْتُمْ لَهُ أَخَذَكُمْ وَ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنْهُ أَدْرَكَكُمْ- وَ هُوَ أَلْزَمُ لَكُمْ مِنْ ظِلِّكُمْ- الْمَوْتُ مَعْقُودٌ بِنَوَاصِيكُمْ وَ الدُّنْيَا تُطْوَى مِنْ خَلْفِكُمْ- فَاحْذَرُوا نَاراً قَعْرُهَا بَعِيدٌ وَ حَرُّهَا شَدِيدٌ وَ عَذَابُهَا جَدِيدٌ- دَارٌ لَيْسَ فِيهَا رَحْمَةٌ- وَ لاَ تُسْمَعُ فِيهَا دَعْوَةٌ وَ لاَ تُفَرَّجُ فِيهَا كُرْبَةٌ- وَ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ يَشْتَدَّ
خَوْفُكُمْ مِنَ اللَّهِ- وَ أَنْ يَحْسُنَ ظَنُّكُمْ بِهِ فَاجْمَعُوا بَيْنَهُمَا- فَإِنَّ الْعَبْدَ إِنَّمَا يَكُونُ حُسْنُ ظَنِّهِ بِرَبِّهِ- عَلَى قَدْرِ خَوْفِهِ مِنْ رَبِّهِ- وَ إِنَّ أَحْسَنَ النَّاسِ ظَنّاً بِاللَّهِ أَشَدُّهُمْ خَوْفاً لِلَّهِ- وَ اعْلَمْ يَا؟مُحَمَّدَ بْنَ أَبِي بَكْرٍ؟- أَنِّي قَدْ وَلَّيْتُكَ أَعْظَمَ أَجْنَادِي فِي نَفْسِي أَهْلَ؟مِصْرَ؟ فَأَنْتَ مَحْقُوقٌ أَنْ تُخَالِفَ عَلَى نَفْسِكَ- وَ أَنْ تُنَافِحَ عَنْ دِينِكَ- وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ لَكَ إِلاَّ سَاعَةٌ مِنَ الدَّهْرِ- وَ لاَ تُسْخِطِ اللَّهَ بِرِضَا أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ- فَإِنَّ فِي اللَّهِ خَلَفاً مِنْ غَيْرِهِ- وَ لَيْسَ مِنَ اللَّهِ خَلَفٌ فِي غَيْرِهِ- صَلِّ الصَّلاَةَ لِوَقْتِهَا الْمُؤَقَّتِ لَهَا- وَ لاَ تُعَجِّلْ وَقْتَهَا لِفَرَاغٍ- وَ لاَ تُؤَخِّرْهَا عَنْ وَقْتِهَا لاِشْتِغَالٍ- وَ اعْلَمْ أَنَّ كُلَّ شَيْءٍ مِنْ عَمَلِكَ تَبَعٌ لِصَلاَتِكَ
قّلّده الامر:آن كار را مانند قلاّده بر گردن او قرار داد،از باب استعاره مىباشد.
حظّ:فراوان،حظّى من كذا،آن گاه كه بهرهاى افزون و منزلتى،نصيبش شود.
جبّار:بسيار تكبر كننده.
طرداء:جمع طريد:شكارى كه تعقيب مىشود.
خلف:عوض.
«بالت را براى اهل مصر بگستر و كنارت را براى آنان همواردار و بر ايشان گشادهرو باش و در نگريستن بر آنها از نظر زير چشمى و نگاه كردن كامل، يكنواختى را رعايت كن تا اين كه بزرگان به منظور سود بردن خود به حمايت بىدليل تو طمع نكنند و ضعيفان از عدل و دادگرى تو بر آنها نوميد نشوند، زيرا خداى تعالى از شما بندگانش در مورد اعمالتان چه كوچك و چه بزرگ و چه ظاهر و چه پنهان سؤال خواهد كرد،پس اگر كيفر كند،شما ستمكاريد و اگر گذشت كند او بخشندهتر است.
اى بندگان خدا،بدانيد كه پرهيزكاران(سود)دنياى زودگذر و آخرت آينده را بردند،پس با اهل دنيا در دنياى آنها شركت داشتند،اما اهل دنيا در آخرت با آنان شريك نبودند.در دنيا با بهترين وضع ساكن بودند،و از بهترين خوراكيهايش استفاده كردند،از دنيا همان بهرهاى را بردند كه سرمايهداران بردند و چيزى را گرفتند
كه جباران و متكبران گرفتند،و سپس با توشهاى رساننده و تجارتى سودآور از دنيا رفتند،در دنياى خود لذت زهد را چشيدند و يقين كردند كه فردا در آخرت همسايگان خدا هستند،دعايشان ردّ نمىشود و از بهرۀ لذت آنان چيزى كم نمىآيد،پس اى بندگان خدا از مرگ و نزديك شدن آن بر حذر باشيد،و ساز و برگ آن را آماده داريد،زيرا كه با امرى بزرگ و خطرناك مىآيد،خير و نيكى را مىآورد كه هرگز با آن بدى نيست و يا شرّ و بدى را مىآورد كه هرگز با آن خيرى نيست،پس چه كسى به بهشت نزديكتر از كسى است كه كار بهشت را انجام مىدهد و كيست نزديكتر به دوزخ از كسى كه كار دوزخ مىكند؟و شما راندهشدگان مرگ هستيد كه اگر بايستيد شما را مىگيرد و اگر از آن بگريزيد شما را در مىيابد،و او از سايه با شما همراهتر است،مرگ به موهاى پيشانى شما بسته شده و دنيا از پى شما درهم پيچيده مىشود،پس بترسيد از آتشى كه گوديش طولانى و گرميش سخت و عقوبتش تازه به تازه است خانهاى است كه در آن رحمت نيست و خواهشى در آن پذيرفته نمىشود و غم و اندوهى بر طرف نمىشود.و اگر بتوانيد خوف و ترستان را از خدا زياد كنيد و اميدتان را به او نيك كنيد بين ترس و اميد را جمع كنيد،زيرا بندۀ كامل خدا كسى است كه حسن ظنش به خدا به اندازۀ ترسش از وى باشد،و نيك بينترين مردم به خدا،ترسناكترين ايشان از اوست.
آگاه باش اى محمد بن ابى بكر،كه من تو را بر بزرگترين متصرفات خودم:
مصر،فرمانروايى دادم،پس بر تو لازم است كه مخالفت با نفس كرده،از دين و آيينت دفاع كنى هر چند بجز يك ساعت از روزگار برايت باقى نمانده باشد،و به منظور خشنودى هيچ كس از آفريدگان،خدا را به خشم نياور،زيرا هر چه كه در نزد غير خداست عوضش نزد خود او مىباشد،ولى عوض آنچه نزد خداست نزد غير او نمىباشد.
نماز را در وقتى كه مشخص شده است بجاى آور،و به دليل بىكارى آن را پيش از وقت انجام مده و به علت كار داشتن آن را از وقتش مگذران،و بدان كه هر يكى از كارهايت تابع نمازت مىباشد .»
اين فصل از عهدنامۀ امام برگزيده از كلماتى طولانى،و اصول مطالب آن شش امر است:
1-امر اول محمد بن ابى بكر را به مكارم اخلاق در بارۀ رعايا سفارش كرده و در اين زمينه چند دستور صادر فرموده است :
الف-او را امر به خفض جناح فرموده است.در توضيح اين عبارت بعضى گفتهاند اساس مطلب آن است كه پرنده،گاهى به منظور اظهار محبت و مهربانى نسبت به جوجگان خود آنها را دور و برش جمع كرده و بالهايش را پهن كرده پايين مىآورد تا آنان را زير پر خود جاى دهد،و امام(علیه السلام)اين تعبير را كنايه از تواضع و فروتنى آورده است كه منشأ آن ترحّم و دلجويى و مهربانى مىباشد، چنان كه خداوند به پيغمبرش درس تواضع مىدهد و مىفرمايد: «وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» (1)»،و ما در گذشته توضيح داديم كه تواضع ملكهاى است كه از شاخههاى فضيلت عفت مىباشد.
ب-دستور ديگر:او را امر مىكند كه پهلوى خود را براى مردم نرم كند،و اين كنايه از رفق و نرمى در گفتار و كردار و خشونت نداشتن نسبت به آنان مىباشد كه در تمام احوال در مورد حق و حقوق آنها جفا نكند و اين معنا هم از لوازم تواضع و نزديك به آن است.
ج-به او دستور مىدهد كه روى خود را براى مردم بگشايد و اين كنايه از آن است كه برخوردش با آنها با خوشرويى و صورت باز و بشّاش باشد نه با صورت درهم كشيده و أخم كرده و اين نيز از لوازم تواضع مىباشد.
د-چهارمين سفارشى كه به محمد بن ابى بكر فرموده آن است كه در طرز نگاه كردن به مردم ميان افراد فرق نگذارد چنان نباشد كه به يكى درست و كامل
1) سوره شعراء(26)آيه(214) [1]يعنى:و فرود آور بال خود را براى هر كه پيرويت كند از مؤمنان.
نگاه كند و به ديگرى زير چشمى بنگرد و اين دستور كنايه از آن است كه در تمام امور چه كوچك و چه بزرگ،چه اندك و چه بسيار،كمال عدالت را رعايت كند.
حتى لا يطمع...عليهم ،در اين عبارت حضرت بيان مىفرمايد كه دليل دستور دادن به محمد بن ابى بكر،كه حتى در نگاه كردن كه امر بسيار حقيرى است ميان مردم يكسان رفتار كند،آن است كه زورمداران به ظلم و ستم او اميدوار و ناتوانان از عدالتش نااميد نشوند.
حال اگر سؤال شود كه چرا امام با اين فرض زورمداران را اميدوار نسبت به ظلم دانسته و ضعيفان را مأيوس از عدل؟پاسخ آن است كه معمولا امرا و فرمانروايان نظر خود را متوجه سرمايهداران و زورمداران مىكنند نه به ناتوانان و بينوايان و اين رو آوردن،ثروتمندان را بر آن مىدارد كه اميدوار شوند ستمگرى و ظلم زمامداران به سود آنان تمام شود،و بىتوجهى نسبت به ناتوانان و دورى از مستمندان سبب مىشود كه آنان از اجراى عدالت در حق خود نااميد شوند.
ضمير در عليهم،از سخنان امام(علیه السلام)به كلمۀ عظماء برمىگردد .
2-امر دوم از اصول مطالب اين عهدنامه آن است كه بندگان خدا را بيم داده است از آن كه خداوند از كردارهاى كوچك و بزرگ و آشكار و نهانشان سؤال خواهد كرد و اعلام مىدارد بر اين كه چون آنان ابتدا به معصيت و گناه مىكنند و اصولا شروع كننده ستمكارتر است(البادى اظلم)پس استحقاق عذاب دارند.
قطب راوندى رحمة اللّه عليه در شرح خود بر نهج البلاغه ذكر كرده است كه مراد به صفت تفضيلى اظلم در متن سخن امام،ظالم به معناى اسم فاعل است اما من احتمال مىدهم كه حضرت،عذاب گناهكاران را كه عادلانه و به عنوان كيفر كردار خود مىچشند،ظلم و ستم ناميده است به اين دليل كه در مقدار و صورت ظاهر مانند عمل ستمكارانۀ آنان است،چنان كه قرآن در زمينۀ قصاص،
كيفر تجاوز را،تجاوز ناميده «فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ» (1)»و سپس عمل آنها را كه گناه و ظلم است به خدا نسبت داده و خود آنان را ستمكارتر خوانده زيرا كه ايشان معصيت و ظلم را آغاز كردهاند بنا بر اين،افعل تفضيل به معناى خود صدق مىكند و نيازى به اين كه آن را به معناى اسم فاعل بگيريم نيست،و همچنين است اعلام به اين كه از خداوند انتظار بخشش و كرم در بارۀ آنها مىشود به اين اعتبار است كه خداوند آنان را مورد عفو خود قرار دهد .
3-به بندگان خدا مىآموزد كه چگونه از دنيا به مقدار واجب و لازم بهره گيرند و حالت پرهيزكاران را بيان مىدارد تا به آنها اقتدا كنند:
ذهبوا بعاجل الدنيا...و لا ينقض لهم نصيب من لذة ،خلاصۀ آنچه در شرح حال اهل تقوا بيان فرموده آن است كه آنها از تمام اهل دنيا استفادۀ بيشترى از دنيا بردهاند زيرا لذتى كه آنان از دنيا بردهاند بالاتر و برتر از لذتهاى ساير اهل دنيا مىباشد.علاوه بر آنچه در آخرت از فوز عظيم كه نصيب آنان مىشود به اين دليل كه خدا به پرهيزكاران چنين وعده داده است.
بدان،آنچه كه حضرت از دنياى زودگذر در حق پرهيزكاران به آن اشاره فرمود:كه با اهل دنيا در آن شركت داشتند و از آن لذتى بالاتر بردند كه رفاهطلبان و ستمگران متكبر مىبرند،اشاره است به اين كه لذتهاى مورد استفاده اهل تقوا لذتهاى مباح و به اندازۀ نياز است و معلوم است كه چنين بهرهگيرى به درجاتى بالاتر از لذتهاى فراوان نامشروع مىباشد،و در جاى ديگر به بيان ديگر توضيح مىدهد:كه پرهيزكاران با اهل دنيا در دنيايشان شريكند اما اهل دنيا با آنان در آخرتشان شركت ندارند.خداوند از دنيا به اندازۀ كفايت براى آنها مباح و مجاز و ايشان را به آن سبب بىنياز و قانع كرده است چنان كه در قرآن مىفرمايد: «قُلْ»
1) سوره بقره(2)آيه(193) [1]يعنى:پس كسى كه بر شما تجاوز كند،برابر آنچه بر شما تجاوز كرده است.
«مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ » (1)».پرهيزكاران در دنيا بهترين جاها را براى سكونت برگزيدند و بهترين استفاده از خوراكيها بردند،با مردم دنيا،در دنيايشان شريك بودند،پس با آنها از خوراكيهاى پاكيزه كه مىخورند خوردند و از نوشيدنيهاى گوارا كه آنها مىآشامند،نوشيدند،و از بهترين جامهها كه آنان مىپوشند پوشيدند و از بهترين همسرانى كه آنها مىگيرند،گرفتند و بهترين مركبهاى سوارى را همانند آنان سوار شدند،با اهل دنيا از لذتش بهره گرفتند،و ايشان در دنيا همسايگان خدايند،آنچه از او تمنا مىكنند به آنان عطا مىكند نه دعايشان رد مىشود و نه سهمى از لذتشان كاستى مىيابد.
اين كه فرمود در دنيا بهترين خوراكيها را خوردند و در بهترين مسكنها سكونت كردند،به اين سبب است كه اين امور را بر وجه شايسته و مباح كه به آن امر شده بودند به كار مىبردند و بديهى است كه اين بهترين وجه است.
و اما اين امر كه آنان با اهل دنيا،در برخوردارى از طيبات شريك بودند گر چه امرى است روشن و آشكار ولى ما در توضيح آن مىگوييم:لذّتى كه اهل تقوا از آنچه در دنياست مىبردند كاملترين لذت بود،زيرا هر بهرهاى كه از دنيا مىبردند و هر چه كه مصرف كردند،خواه خوراكى و آشاميدنى و يا انتخاب همسر و مركب باشد،تمام اينها را هنگام نياز و به اندازۀ ضرورت انتخاب مىكردند،و چنان كه مىدانى هر اندازه كه احتياج و نياز به امرى بيشتر و شديدتر باشد لذت استفادۀ از آن قويتر و زيادتر خواهد بود،و اين خود،از امور وجدانى مىباشد.بنا بر اين واضح است كه اهل تقوا از دنيا همان بهرهاى را بردند كه افراد مرفّه و خوشگذران مىبرند و همان را به دست آوردند كه ستمكاران متكبر به
1) سوره اعراف(7)آيه(31)، [1]يعنى:بگو چه كسى حرام كرده است زينت خدا،و روزيهاى پاكيزه و حلال را كه براى بندگان خود به وجود آورده است.
دست آوردند علاوه بر آنچه كه در آخرت نصيب آنان مىشود كه اهل دنيا از آن بىبهرهاند چون آنها تنها هدفشان دنياست و خداوند مىفرمايد: «وَ مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ نَصِيبٍ » (1)».
منظور از توشهاى كه پرهيزكاران را به ساحل عزّت و پيشگاه عظمت و جلال مىرساند،و همان تقوايى است كه با خود داشته و به آن متّصف بودهاند، چنان كه حق تعالى مىفرمايد: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى» (2)»و در بحثهاى گذشته بارها يادآورى شده است كه چگونه تقوا توشۀ راه است.امام در اين فصل از سخنان خود واژۀ متجر را براى تقوا و طاعت استعاره آورده،زيرا نهايت مقصود اين است كه در مقابل اين كارها ثواب الهى را كسب كنند كه حكم قيمت و بها دارد و به وسيلۀ كلمۀ مربح (3)كه به معناى سودآور است استعارۀ مذكور را ترشيح فرموده است،به اين دليل كه ثواب خدا در آخرت به مراتبى از اعمالى كه انسان انجام مىدهد و از خود مايه مىگذارد بالاتر و بيشتر است.
اصابوا لذّة زهد الدنيا ،اين عبارت اشاره به لذتى است كه اهل تقوا از زهد در دنيا احساس مىكنند كه بزرگترين لذّت و سبب ايجاد شادمانى عظيمى است زيرا هنگامى كه اهل زهد و تقوا قلادۀ محبت دنيا را از گردن روح خود بيرون آورده و دور انداختند و به كمالهاى عاليۀ نفسانى و معنوى رسيدند آن چنان بهجت و سرورى براى آنها حاصل مىشود كه بسيار پر ارزشتر و با عظمتتر از شاديها و لذتهاى پيدا شده براى متكبران و جباران مىباشد،اين جاست كه سزاوار است
1) سوره شورا(42)آيه(19)،يعنى:هر كس تنها هدفش استفادۀ دنيوى باشد،به او مىدهيم،اما در آخرت براى وى بهرهاى نيست.
2) سوره بقره(2)آيه(196)، [1]يعنى:توشه برگيريد،و بهترين توشه،پرهيزكارى و تقواست.
3) ظاهرا نسخهاى كه پيش شارح بوده متن سخن امام:و المتجر المربح بوده است،چنان كه ابن ابى الحديد در شرح به عنوان روايت ديگر چنين نوشته است.ج 15،صفحه 165.(مترجم).
پرهيزكاران و زاهدان بر متكبران ستمگر تكبّر و فخر و مباهات كنند،زيرا كمالى كه اهل دنيا به آن مىنازند در مقايسه با مقامات معنوى و لذايذى كه اينها احساس مىكنند بىارزش و تو خالى مىباشد.
و تيقّنوا أنّهم جيران اللّه غدا ،دليل ديگر بر فرحناكى و شادمانى پرهيزكاران در دنيا آن است كه يقين دارند فردا در جوار قرب خدا هستند.اين عبارت اشاره به لذت و خوشى ديگرى است كه اهل تقوا علاوه بر لذتهايى كه در دنيا بر اثر زهد بر ايشان دست مىدهد،لذت مىبرند و شادمانند،زيرا يقين دارند كه بلافاصله پس از جدايى روحشان از بدن در جوار رحمت الهى حضور به هم مىرسانند و اين يقين آنان را در دنيا شادمان و مسرور مىكند.
لا تردّ لهم دعوة ،يكى از فضيلتهاى اهل تقوا كه ويژۀ ايشان است استجابت دعا مىباشد،كه چون پيوسته در عبادت و اطاعت خدا هستند،روحشان كمال يافته و در پيشگاه حق تعالى كرامت و شرافت كسب كردهاند به مقامى دست يافتهاند كه دعايشان ردّ نمىشود،البته اين خصوصيت علاوه بر آن است كه در لذتهاى دنيا با غير خود شريك و در خوشيهاى كاملتر آخرت از ديگران ممتازند .
4-اصل چهارم از اصول مطالب اين عهدنامه آن است كه امام(علیه السلام)بندگان خدا را از مرگ و نزديك بودنش به آنها بر حذر مىدارد،و آنان را آگاه مىكند كه هدفش از اين هشدار آماده كردن ايشان براى مرگ و فراهم كردن توشۀ لازم به منظور برخورد با آن مىباشد تا از خسران و زيان غفلت و بىخبرى دور باشند و توشۀ اين راه هم چنان كه دانستى،پرهيزكارى و عمل صالح است و دستور آمادگى براى مرگ را به اين مطلب تاكيد فرموده است كه مرگ براى هر كس آيندهاى انديشناك و پيش آمدى مهم با خود به ارمغان مىآورد،و بيان فرموده است كه آن پيشامد،ممكن است امرى خير و شايسته و نعمتى خالص و پيوسته،و يا شرّ و زيانبار باشد،تا اين كه رغبت و تمايل انسان را نسبت به تقوا و پرهيزكارى
و مهيا كردن اسباب خير و دفع شرور تحمّل شده بعد از مرگ را شدت دهد،و سپس بيان داشته است به اين كه خيرى كه مرگ به ارمغان مىآورد نعمت بهشت است،و مراد از شر،آتش مىباشد و آنچه باعث نزديكى به هر كدام از آنها مىشود عمل انسانى است و بعد به منظور اين كه آمادگى براى مرگ را بيشتر تاكيد كند مىفرمايد مرگ امرى حتمى است و گريزى از ملاقات آن نيست و براى انسانها كه مرگ به سرعت در تعقيبشان است كلمۀ طرداء را استعاره آورده تا نشان دهد كه آنها چون شكار،و مرگ مانند سواركارى كوشا در جستجوى آنان مىباشد و مرگ با انسان از سايه به صاحبش همراهتر و نزديكتر است زيرا سايه گاهى كه آفتاب و روشنايى نباشد از صاحب سايه جدا مىشود اما مرگ هرگز از آدمى دست بردار نيست.
و الموت معقود بنواصيكم ،مرگ به موهاى اطراف پيشانى شما وابسته و گره خورده است،اين عبارت نيز كنايه از ملازمت و پيوسته همراه بودن انسان است و اشاره به آن است كه مرگ براى هر موجود زندهاى امرى حتمى و حكم و قضاى الهى مىباشد،و اين كه خصوص ناصيه را مورد ذكر قرار داده به اين دليل است كه به سبب موقعيت،عزيزترين و شريفترين عضو انسان است و هر كس بر آن تسلط يابد بهتر مىتواند انسان را در تصرف خود در آورد و بر او قدرت پيدا كند و خداوند در قرآن نيز به اين مطلب اشاره فرموده «فَيُؤْخَذُ بِالنَّواصِي وَ الْأَقْدامِ» (1)» و كلمۀ«طىّ»در نورديدن را براى دنيا و لحظههاى آن استعاره آورده است كه پيوسته آن را مىگذارند و از آن عبور مىكنند و آن را تشبيه به فرش و غير آن، كرده است كه پس از گذشتن از روى آن درهم پيچيده و جمع مىشود و اين كه فرموده است از پشت سر شما در نورديده مىشود منظور امرى ذهنى و تصورى
1) سوره الرحمن(55)آيه(41)، [1]يعنى:پس پيشانيها و قدمهاى آنان گرفته شود.
است نسبت به آنچه در آينده و پس از مرگ به وسيلۀ اعمالشان با آن روبرو مىشوند،نه امرى حسّى و مادّى .
پس از آن كه بطور مكرّر از مرگ و حتميت وقوعش ياد كرد،و با ذكر درهم پيچيده شدن دنيا،مطلب را مؤكد كرد،اكنون،انسان را به ياد پى آمد مرگ كه آتش و عذاب است مىاندازد و با توصيف كردنش به عميق بودن و گودى قعر آن،آدمى را بهوش مىدارد كه هر چه بيشتر از آن حساب ببرد.از مواردى كه اين معنا را براى انسان متصور مىكند و به ذهن مىآورد،روايتى است كه يك وقت پيامبر اكرم صداى مهيب و وحشتناكى را شنيد،به يارانش كه حاضر بودند رو كرد و فرمود:اين صداى افتادن سنگى بود كه در هفتاد سال پيش از لبه جهنم سرازير شده و هم اكنون به قعر آن رسيد و صدايش شنيده شد،و اين داستان در بارۀ شخص منافقى بود كه در اين هنگام مرد و عمرش هفتاد سال بود،و در گذشته نيز به آن اشاره كردهايم كه در مورد شدت حرارت آتش جهنم در قرآن چنين آمد. «قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا» (1)»و در بارۀ سوزش عذابش مىفرمايد: «كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ» (2)»و راجع به اين كه دوزخ جاى رحمت نيست و هيچ درخواستى شنيده نمىشود،قرآن چنين حكايت مىكند: «رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْها» ... «وَ لا تُكَلِّمُونِ» (3)».و اين كه در دوزخ گشايشى براى هيچ اندوهى حاصل نمىشود مىفرمايد «فِي عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ» و نيز آيه بعد: «وَ نادَوْا»
«يا مالِكُ» ... «ماكِثُونَ » (1)» 5- و ان استطعتم...بينهما ،يكى ديگر از اصول مطالب اين عهدنامه آن است كه بندگان خدا را امر مىكند به اين كه در عين شدت خوف و بيمى كه از خدا دارند حسن ظنّ هم به او داشته باشند و به عبارت ديگر ميان خوف و رجا باشند كه دو تا از درهاى بزرگ بهشت مىباشند،چنان كه در گذشته بيان شد،و در عبارت بعد اشاره مىكند به اين كه اين دو متلازم با يكديگر هستند و اين كه حسن ظن و اميدوارى بندۀ واقعى نسبت به پروردگارش به اندازۀ خوف و بيمش از وى مىباشد و كم و زيادشان به يك نسبت است،بايد توجه كرد كه امام(علیه السلام)هيچ كدام از اين دو را علت ديگرى ندانسته است بلكه هر دو معلول يك علّتند كه معرفت و شناخت حق تعالى مىباشد،و به دليل اين كه معرفت خداوند،پذيراى شدت و ضعف است گمان نيك و اميدوارى و خوف و ترس از خداوند هم كه از آن سرچشمه مىگيرد قابل شدت و ضعف مىباشد،و تقويت هر يك از اين امور نيازمند به معرفتى خاص و اعتبارى ويژه مىباشد كه مبدأ قريب آن به حساب مىآيد.در تقويت حسن ظن و ايجاد اميدوارى بر بنده لازم است بيانديشد كه چگونه خداوند تمام اسباب نعمت را براى بندگان فراهم كرده و حتى ريزهكاريهاى خلقت و لطيفههاى نعمت را رعايت فرموده،آنچه در زندگى ضرورى و لازم است و مردم به آن نيازمنداند،از قبيل آلات غذاخورى و ناخنها كه اسباب زينت و زيبايى انسان مىباشد،از قبيل كمانى قرار دادن دو ابرو و اختلاف رنگهاى سفيد و سياه در چشم و جز اينها از امور غير ضرورى،اين جاست كه انسان متوجه مىشود كه هر گاه عنايت الهى در چنين ريزهكاريها كوتاهى نكرده
1) سوره زخرف(43)آيه(74 و 771) [1]يعنى:در عذاب جهنم جاويدانند و به هيچ نحو عذاب از آنان بريده نمىشود و پيوسته در آن سر افكندهاند و نيز آيه بعد بانگ برآورند اى مالك.تا آن جا كه گويد:همانا شما ماندگانيد.
و راضى نشده است به اين كه در امور تغذيه و اسباب زينت و تمام ما يحتاج آنها بىتوجهى شود،پس چگونه راضى خواهد شد كه آنها را به هلاكت ابدى دچار فرمايد؟بلكه هر گاه به دقت نظر كند خواهد دانست كه حق تعالى براى بيشتر مردم اسباب سعادت و خوشبختى دنيايشان را فراهم كرده است و خير و سلامت بر غير آن غلبه دارد و اين سنت الهى است كه پيوسته ميان بندگانش برقرار بوده،و حتى در ارتباط با آخرت نيز جنبۀ خير و سعادت بر شر و ضلالت ارجحيت دارد، زيرا مدبّر دنيا و آخرت يكى است و او غفور و رحيم است و نسبت به بندگانش با لطف و مهربانى مىباشد،و توجه به اين امور موجب حسن ظن به خدا و اميدوارى زياد به لطف و عنايت وى مىشود.
ديگر از چيزهايى كه باعث اين بيدارى و حسن ظن انسان به خدا مىشود، انديشيدن در مصالحى است كه از ناحيۀ شريعت نصيب بندگان فرموده و لطف و رحمت خود را بر جملۀ آفريدگان ارزانى داشته است،اما در ناحيۀ خوف، مهمترين سببهايش آن است كه خدا را بشناسد و بر صفات جلال و عظمت و تعالى و هيبت و بىنيازى او معرفت و شناخت داشته باشد،و بداند كه اگر بخواهد تمام جهانيان را به هلاكت برساند،وى را باكى نيست و هيچ قدرتى نمىتواند او را از اين كار منع كند،و همچنين ساير صفات ذات اقدس او كه دلالت بر ايجاد عذاب و زجر مىكند از قبيل سخط و غضب كه اگر چنين بصيرتى در آدمى پيدا شود،خوف و بيمش افزونى مىيابد،چنان كه در قرآن مىفرمايد: «إِنَّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ» (1)»و پيامبر فرمود:انا اخوفكم للّه، من ترسم نسبت به خداوند از همۀ شما بيشتر است،و هر چه معرفت به اين امور بيشتر باشد حالت خوف و سوختن دل به همان نسبت افزايش مىيابد و سپس
1) سوره فاطر(35)آيه(27) [1]يعنى:تنها بندگان آگاه خدا از او خوف و خشيت دارند.
اين حالت درونى به ظاهر و بدن سرايت مىكند و حالش دگرگون مىشود و ذلّت و بىحسّى به او دست مىدهد،و نالۀ دل و لرزش جسمانى بر او مسلط مىشود، و او را از معاصى باز مىدارد و به جبران نيكيها و صفتهاى خوب كه قبلا از او فوت شده او را به عبادات و كارهاى نيك مقيد مىكند و به اين سبب اميال شهوانى در او سركوب شده و لذتها و خوشيهايش بىرونق مىشود،و با سوز دل به علت خوف،او را چنان خوارى و ذلتى دست مىدهد كه بسيارى از صفات ناپسند از او دور مىشود از قبيل كبر،حسد،كينه و بخل و بقيه رذايل.اما جمع ميان خوف و رجاء باعث ايجاد فضايل بسيارى در انسان مىشود،زيرا هر گاه معرفت و يقين به حق تعالى حاصل شود،خوف از عذاب و اميد به ثواب در وى به هيجان مىآيد و نيز اين دو در وجود انسان صبر و بردبارى مىآفرينند،و صبر بر تحمل ناملايمات كه موجب دخول در بهشت است تحقق نمىيابد مگر در صورتى كه نيروى رضاى به قضاى حق در آدمى تقويت يابد،و نيز صبر بر ريشه كن كردن شهوات و لذتها كه وجودشان باعث داخل شدن در آتش دوزخ است،ميسّر نمىشود بجز در صورتى كه نيروى خوف از خدا در وى شدت يابد.
به اين دليل امام على(علیه السلام)مىفرمايد:من اشتاق الى الجنه سلىّ عن الشهوات و من اشفق من النار رجع عن المحرمات:آن كه مشتاق بهشت است خود را از شهوتها بيرون كشد و هر كس از آتش بترسد از انجام دادن كارهاى حرام منصرف شود.مقام صبر علاوه بر اين فايده،روح انسان را به مرتبۀ مجاهدۀ نفسانى ترقى مىدهد و او را آمادۀ ذكر خدا و تفكر در وجود اقدس او،مىكند و اين امر سبب كمال معرفت و انس با خدا مىشود،انسى كه محبت آفرين است و علت پيدايش مقام رضا و توكل به خداوند مىباشد،زيرا رضايت و خشنودى دوست در كارى كه محبوبش انجام مىدهد،از لوازم ضرورى محبت است.
حال كه معلوم شد كه خوف و رجا هر دو معلول يك علت هستند كه همان
معرفت و يقين به وجود خداوند است پس اين دو متلازم يكديگرند نه متضادّ، گر چه از ظاهر امر گاهى ممكن است گمان شود كه ميانشان تضاد است بويژه هنگامى كه يكى از آنها به واسطۀ غلبۀ اسبابش بر ديگرى غالب آيد و دل به آن مشغول و از ديگرى غافل شود،قهرا چنين تصور مىشود كه امر غالب،منافى و ضد امر مغلوب است به اين دليل امام(علیه السلام)در عبارت بالا: و ان استطعتم ،و ما بعدش اشاره به اين مطلب فرمود كه آنچه براى مردم،راجع به خوف و حسن ظنّ به خداوند مورد شك و ترديد است،قدرت بر جمع ميان اين دو است.سپس محمد بن ابى بكر را هشدار مىدهد كه با اعطاى فرمانروايى بزرگترين متصرفات و اقليمها به وى،نسبت به او احسان بزرگى را انجام داده است،تا با يادآورى اين احسان بتواند آنچه از سفارشها و وصيتها كه مىخواهد بر پايۀ آن استوار كند .
6-آخرين اصل از مطالب اين عهدنامه آن است كه او را توجه داده است به چيزى كه سزاوار اوست و شايسته است كه آن را انجام دهد و آن مخالفت با نفس اماره است كه وى را به كارهاى زشت و فحشا و بقيۀ منهيات الهى وادار مىكند به عبادت و اطاعت خداوند رو بياورد كه عقل و شرع به آن حكم مىكنند و از دين خود دفاع كند و شياطين جن و انس را از آن دور كند و اگر از عمرش بجز يك ساعت باقى نمانده باشد سزاوار است آن مدت را به دفاع از دينش بسر برد .
مطلب ديگر اين كه به خاطر خشنودى هيچ يك از آفريدگان،خدا را به خشم و غضب در نياورد يعنى هيچ كس را در گناه كه موجب سخط خداوند است اطاعت و پيروى نكند.
فانّ فى اللّه...فى غيره ،در اين عبارت استدلال شده است بر اين كه فقط مراعات رضايت و خشنودى حق تعالى واجب است نه غير او،و جملۀ متن در حكم مقدمۀ نخست از قياس مضمر شكل اول مىباشد و تقدير كبرايش اين
است:هر گاه چنين است كه خداوند جانشين هر چيزى غير از خود او مىباشد و هيچ چيز جاى خدا را نمىگيرد پس واجب است خشنودى او رعايت شود نه اين كه به خاطر جلب رضايت غير او،خشم و غضب وى انتخاب شود .
در آخر به نمايندۀ خود امر مىفرمايد كه نماز را در وقت معينش انجام دهد و چنان نباشد كه اگر قبل از وقت نماز بىكار باشد و فراغت داشته باشد آن را همان پيش از وقت انجام دهد و يا اگر هنگام نماز رسيد و گرفتارى برايش پيش آمد،نماز را به بعد از وقت موكول كند زيرا نماز از هر كار و شغلى مهمتر و ارزشمندتر است و بعد وى را آگاه كرده است كه هر عملى از اعمال نيك تابع و پيرو نماز است يعنى وقتى كه انسان رعايت نماز خود را بكند و هر كار آن را بموقع انجام دهد ناگزير كارهاى ديگر را هم بموقع و درست عمل مىكند،ولى هر گاه در نماز رعايت اين امور را نكند در غير آن بيشتر سهل انگارى خواهد كرد،به دليل اين كه نماز پايۀ استوار دين و بالاترين عبادتهاست چنان كه از پيامبر اكرم روايت شده است كه وقتى از آن حضرت در بارۀ برترين اعمال سؤال شد فرمود:انجام دادن نماز در اول وقت،و فرمود اول چيزى كه بنده در قيامت نسبت به آن مورد محاسبه قرار مىگيرد نماز است و كسى كه نمازش درست و كامل باشد حساب ساير عبادات بر او آسان خواهد بود،اما كسى كه نمازش نادرست باشد هم در بارۀ نماز و هم بقيه اعمال مورد محاسبه و مؤاخذه قرار مىگيرد.
«قابل ذكر است كه امام(علیه السلام)در اين عهدنامه در بارۀ نماز و ملحقاتش سخن طولانى داشته است كه مرحوم سيد رضى آن را ناتمام گذاشته و به همين مقدار كه در متن ذكر شد اكتفا كرده است ولى ما در اين شرح بقيۀ آن را براى مزيد فايده ذكر مىكنيم:
به نمازت بنگر كه چگونه است،تو پيشواى جامعهات مىباشى اگر آن را كامل انجام دهى يا سبك بشمارى مسئوليتش با توست.هر پيشوا كه در جامعهاى
نماز اقامه كند و در نماز آنها نقص و كمبودى پيدا شود گناهش به گردن اوست، و بر آنان نقصى نيست اما اگر در تكميل و حفظ شرايطش كوشش كنى و نماز آنها درست بر قرار شود به تو نيز مثل پاداش ايشان داده شود و حال آن كه از پاداش آنها هم چيزى كاسته نشود.به وضو گرفتن نيز كه از شرايط درستى نماز است توجه كن:سه مرتبه آب را در دهان بگردان،و سه مرتبه استنشاق كن،صورتت را بشوى،و سپس دست راست و بعد از آن دست چپت را بشوى،و در آخر سر و دو پايت را مسح كن،زيرا من رسول خدا را ديدم كه چنين انجام مىداد،و بدان كه وضو نصف ايمان است.در بارۀ اوقات نماز نيز دقّت كن و آن را در موقعش بجاى آور مبادا وقت بىكارى و فراغت تعجيل كنى و قبل از وقت نماز بخوانى و يا چون ببينى كه در وقت معيّن نماز،كار و گرفتارى دارى آن را از وقتش تأخير اندازى،چرا كه مردى در بارۀ اوقات نماز از پيغمبر خدا سؤال كرد حضرت فرمود:
جبرئيل نزد من آمد و وقت نماز ظهر را به من نماياند در حالى كه خورشيد از نصف النهار گذشته و بر ابروى راست او قرار گرفته بود و بعد وقت نماز عصر را موقعى به من نشان داد كه سايۀ هر چيز به اندازۀ خودش بود و نماز مغرب را وقتى انجام داد كه آفتاب غروب كرد و نماز عشا را در هنگامى كه خورشيد پنهان شده بود و نماز صبح را در سپيده دم هنگامى كه ستارگان درهم و مخلوط بودند بجاى آورد،پس تو نيز در اين اوقات نماز را بپاى دار،و اين روش نيك و راه روشن را ترك مكن،و سپس ركوع و سجود را با دقت انجام ده كه رسول خدا نماز را از همۀ مردم كاملتر و عملا با نشاطتر و آسانتر مىخواند،و بدان كه هر يكى از اعمالت پيرو نماز توست،پس هر كس نماز خود را تباه كند كارهاى ديگرش را بيشتر تباه مىكند.
از خدايى كه همه چيز را مىبيند و خود،ديده نمىشود و در بلندترين ديدگاهها قرار دارد مىخواهم كه ما،و تو را از كسانى قرار دهد كه دوست
مىدارد و از آنان راضى و خشنود است و نيز ما و تو را يارى فرمايد كه وى را سپاسگزار بوده و پيوسته به يادش باشيم به خوبى عبادتش كنيم و حقش را ادا كنيم و نيز از او خواهانم كه ما و تو را نسبت به هر چه براى دين و دنيا و آخرتمان برگزيده كمك و يارى فرمايد».
فَإِنَّهُ لاَ سَوَاءَ إِمَامُ الْهُدَى وَ إِمَامُ الرَّدَى- وَ وَلِيُّ؟النَّبِيِّ؟ وَ عَدُوُّ؟النَّبِيِّ؟- وَ لَقَدْ قَالَ لِي ؟رَسُولُ اللَّهِ ص؟- إِنِّي لاَ أَخَافُ عَلَى أُمَّتِي مُؤْمِناً وَ لاَ مُشْرِكاً- أَمَّا الْمُؤْمِنُ فَيَمْنَعُهُ اللَّهُ بِإِيمَانِهِ- وَ أَمَّا الْمُشْرِكُ فَيَقْمَعُهُ اللَّهُ بِشِرْكِهِ- وَ لَكِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ كُلَّ مُنَافِقِ الْجَنَانِ- عَالِمِ اللِّسَانِ- يَقُولُ مَا تَعْرِفُونَ وَ يَفْعَلُ مَا تُنْكِرُونَ
قمع:شكست دادن و خوار كردن
«زيرا پيشواى رستگارى و تبهكارى و دوست پيغمبر و دشمن وى يكسان نيستند،رسول خدا به من فرمود:من برامتم از مؤمن و مشرك نمىترسم زيرا مؤمن را خداوند به دليل ايمانش از خلافكاريها باز مىدارد،و مشرك را به سبب شركش ذليل و خوار مىكند اما از منافق بر شما مىترسم كه در دل،دورو،و از جهت زبان داناست مىگويد آنچه را كه شما مىپسنديد و انجام مىدهد كارى كه شما نمىپسنديد.»
اين قسمت از سخنان امام(علیه السلام)دنبالۀ كلام آن حضرت بعد از جملۀ و آخرتناست كه متن آن در آخر شرح فصل قبل گذشت ترجمه شد و چنين آغاز مىشود«پس شما اى اهل مصر بايد چنان باشيد كه عملتان گفتارتان را تصديق
كند و آشكارتان روشن كنندۀ ضمير و نهانتان باشد و زبانهايتان با دلهاتان مخالفت نكند،زيرا كه پيشواى رستگارى و تباهكارى...تا آخر اين فصل كه ترجمهاش گذشت،و سپس مىفرمايد:اى محمد بن ابى بكر،بدان كه برترين پاكدامنى،پرهيزكارى در دين خدا و عمل به دستورهاى اوست،و من تو را سفارش مىكنم كه در نهان و آشكار و در هر حال كه هستى تقواى الهى را پيشه خود قرار ده،و بدان كه دنيا سراى گرفتارى و سرانجامش نيستى و آخرت محل پاداش و خانۀ باقى و دائمى است،پس براى آخرت كه جاويد است بكوش و از عمل براى دنيا كه فناپذير است روگردان باش،و بهرۀ خود را از دنيا از ياد مبر،اكنون تو را به هفت امر كه تمام اسلام را در بر مىگيرد توصيه مىكنم:
1-در ميان مردم از خدا بيم داشته باش،اما در امر خدا از مردم بيم مدار.
2-بهترين دانش آن است كه كردار آن را تصديق كند(توام با عمل باشد).
3-در يك موضوع دو حكم مختلف صادر مكن زيرا وضعت دگرگون مىشود و از حق منحرف مىشوى.
4-براى عموم افراد جامعهات،دوست بدار آنچه براى خود و خانوادهات دوست مىدارى،و براى آنان نپسند آنچه براى خود و خانوادهات نمىپسندى، زيرا كه اين حالت بهترين دليل بر حق است،و كار رعيت و مردم را بهتر اصلاح مىكند.
5-به منظور رسيدن به حق خود را در درياى گرفتاريها و سختيها فرو ببر و در راه خدا از سرزنش ملامت كنندگان مترس.
6-هر كس با تو مشورت كرد او را به راه خير دلالت كن.
7-خود را الگوى مسلمانان نزديك و دور قرار ده،اميد است خداوند ما را در راه دين دوستان يكديگر و محبت ما و شما را محبت اهل تقوا قرار دهد و شما را ثابت قدم بدارد تا با دوستى با همديگر برادروار بر تختهاى عزّت قرار گيريم.
اى اهل مصر،فرمانروايتان را به خوبى كمك كنيد و پيوسته وى را اطاعت كنيد تا در بهشت به حضور پيغمبرتان برسيد،خداوند ما و شما را بر آنچه رضاى اوست يارى فرمايد،درود و رحمت و بركتهاى الهى بر شما باد .
پس از آن كه امام(علیه السلام)بندگان خدا را دستور دادند كه نفاق و دو رويى نداشته باشند و كردار و رفتارشان همانند سخنانشان خوب و زيبا باشد،با فرق گذاشتن ميان خود و ديگر پيشوايان،شنوندگان خود را به اين مرحله نزديك و متمايل و مجذوب كرد.
منظور از پيشواى رستگار و دوست پيامبر،خودش و مراد از پيشواى تبهكار و دشمن پيغمبر معاويه است و خبر مشهور را به رسول خدا نسبت داد و از قول آن حضرت نقل كرده است و منظورش از منافق كوردل و دانشمند به زبان، معاويه و يارانش مىباشد،و تمام اين بيانات براى آن است كه مردم را به پيروى از خودش تشويق كند و از كمك و يارى كردن به دشمنش منصرف كند،و اما معناى روايت،امرى است روشن كه مؤمن چون ايمان دارد،از او بيمى بر مسلمانان نيست مشرك را هم كه خداوند به خاطر شركش تا وقتى كه متظاهر به شرك باشد با پيشرفت اسلام و غلبۀ مسلمانان خوار و ريشهكن مىكند و با اتفاق مسلمين بر دورى كردن از او،و دشمنى با وى و گوش ندادن به هر چه او مىگويد، منزوى و خوار و زبونش مىكند،تنها كسى كه بر مسلمانان بيم آن مىرود،منافق است كه كفر را پنهان مىدارد و تظاهر به اسلام مىكند،احكام اسلام را مىآموزد و با مسلمانان نشست و برخاست مىكند و آنچه آنان مىگويند،مىگويد،اما كردار و اعمالش بر خلاف اسلام و مسلمين است،مسلمانان بايد از او هراسناك باشند به دليل اين كه مسلمان نمايى و آميزش او با ايشان باعث مىشود كه به حرفهايش گوش دهند و با او همنشين شوند و مفتون ادعاهايش شوند و او را راستگو پندارند بديهى است كه زبانآورى و توانايى كه بر ايجاد شبهه و گمراه
كردن دارد،و مىتواند مقاصد شوم خود را با كلمات زيبا بيارايد،موجب آن مىشود كه بسيارى از مسلمانان تحت تأثير قرار گيرند و منحرف شوند.
انّ افضل العفّه الورع،ورع ملكه و خصوصيتى است جامع تمام كارهاى نيك و از فروع صفت عفت مىباشد،و چون همۀ فضايل در آن جمع است پس از همۀ آنها برتر و بالاتر است.
و اخش اللّه فى الناس:از خدا بترس در بارۀ ظلمى كه نسبت به مردم روا، دارى و از اين راه معصيت خدا را انجام دهى.
و لا تخشى الناس فى اللّه،در هر عملى كه رضاى خدا در آن است و تو مىخواهى انجام دهى از هيچ كس بيم مدار،تا مبادا وحشت و هراست از مردم، سبب شود كه دست از عبادت و اطاعت حق تعالى بردارى.به اميد توفيق از خداوند.
أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَانِي كِتَابُكَ- تَذْكُرُ فِيهِ اصْطِفَاءَ اللَّهِ؟مُحَمَّداً ص؟ لِدِينِهِ- وَ تَأْيِيدَهُ إِيَّاهُ لِمَنْ أَيَّدَهُ مِنْ أَصْحَابِهِ- فَلَقَدْ خَبَّأَ لَنَا الدَّهْرُ مِنْكَ عَجَباً- إِذْ طَفِقْتَ تُخْبِرُنَا بِبَلاَءِ اللَّهِ تَعَالَى عِنْدَنَا- وَ نِعْمَتِهِ عَلَيْنَا فِي نَبِيِّنَا- فَكُنْتَ فِي ذَلِكَ كَنَاقِلِ التَّمْرِ إِلَى؟هَجَرَ؟- أَوْ دَاعِي مُسَدِّدِهِ إِلَى النِّضَالِ- وَ زَعَمْتَ أَنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ فِي الْإِسْلاَمِ فُلاَنٌ وَ فُلاَنٌ- فَذَكَرْتَ أَمْراً إِنْ تَمَّ اعْتَزَلَكَ كُلُّهُ- وَ إِنْ نَقَصَ لَمْ يَلْحَقْكَ ثَلْمُهُ- وَ مَا أَنْتَ وَ الْفَاضِلَ وَ الْمَفْضُولَ وَ السَّائِسَ وَ الْمَسُوسَ- وَ مَا لِلطُّلَقَاءِ وَ أَبْنَاءِ الطُّلَقَاءِ- وَ التَّمْيِيزَ بَيْنَ الْمُهَاجِرِينَ الْأَوَّلِينَ- وَ تَرْتِيبَ دَرَجَاتِهِمْ وَ تَعْرِيفَ طَبَقَاتِهِمْ- هَيْهَاتَ لَقَدْ حَنَّ قِدْحٌ لَيْسَ مِنْهَا- وَ طَفِقَ يَحْكُمُ فِيهَا مَنْ عَلَيْهِ الْحُكْمُ لَهَا- أَ لاَ تَرْبَعُ أَيُّهَا الْإِنْسَانُ عَلَى ظَلْعِكَ- وَ تَعْرِفُ قُصُورَ ذَرْعِكَ- وَ تَتَأَخَّرُ حَيْثُ أَخَّرَكَ الْقَدَرُ- فَمَا عَلَيْكَ غَلَبَةُ الْمَغْلُوبِ وَ لاَ ظَفَرُ الظَّافِرِ- وَ إِنَّكَ لَذَهَّابٌ فِي التِّيهِ رَوَّاغٌ عَنِ الْقَصْدِ- أَ لاَ تَرَى غَيْرَ مُخْبِرٍ لَكَ- وَ لَكِنْ بِنِعْمَةِ اللَّهِ أُحَدِّثُ- أَنَّ قَوْماً اسْتُشْهِدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ تَعَالَى مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ- وَ لِكُلٍّ فَضْلٌ- حَتَّى إِذَا اسْتُشْهِدَ شَهِيدُنَا قِيلَ؟سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ؟- وَ خَصَّهُ ؟رَسُولُ اللَّهِ ص؟ بِسَبْعِينَ تَكْبِيرَةً عِنْدَ صَلاَتِهِ عَلَيْهِ- 182 أَ وَ لاَ تَرَى أَنَّ قَوْماً قُطِّعَتْ أَيْدِيهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ- وَ لِكُلٍّ فَضْلٌ- حَتَّى إِذَا فُعِلَ بِوَاحِدِنَا مَا فُعِلَ بِوَاحِدِهِمْ- قِيلَ الطَّيَّارُ فِي الْجَنَّةِ وَ ذُو الْجَنَاحَيْنِ- وَ لَوْ لاَ مَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْكِيَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ- لَذَكَرَ ذَاكِرٌ فَضَائِلَ جَمَّةً تَعْرِفُهَا قُلُوبُ الْمُؤْمِنِينَ- وَ لاَ تَمُجُّهَا آذَانُ السَّامِعِينَ- فَدَعْ عَنْكَ مَنْ مَالَتْ بِهِ الرَّمِيَّةُ- فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا- لَمْ يَمْنَعْنَا قَدِيمُ عِزِّنَا- وَ لاَ عَادِيُّ طَوْلِنَا عَلَى قَوْمِكَ أَنْ خَلَطْنَاكُمْ بِأَنْفُسِنَا- فَنَكَحْنَا وَ أَنْكَحْنَا- فِعْلَ الْأَكْفَاءِ وَ لَسْتُمْ هُنَاكَ- وَ أَنَّى يَكُونُ
ذَلِكَ كَذَلِكَ وَ مِنَّا؟النَّبِيُّ؟ وَ مِنْكُمُ الْمُكَذِّبُ- وَ مِنَّا أَسَدُ اللَّهِ وَ مِنْكُمْ أَسَدُ الْأَحْلاَفِ- وَ مِنَّا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مِنْكُمْ صِبْيَةُ النَّارِ- وَ مِنَّا خَيْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ وَ مِنْكُمْ حَمَّالَةُ الْحَطَبِ- فِي كَثِيرٍ مِمَّا لَنَا وَ عَلَيْكُمْ- فَإِسْلاَمُنَا مَا قَدْ سُمِعَ وَ جَاهِلِيَّتُنَا لاَ تُدْفَعُ- وَ كِتَابُ اللَّهِ يَجْمَعُ لَنَا مَا شَذَّ عَنَّا- وَ هُوَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى- «وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللّهِ» وَ قَوْلُهُ تَعَالَى «إِنَّ أَوْلَى النّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اللّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ» - فَنَحْنُ مَرَّةً أَوْلَى بِالْقَرَابَةِ وَ تَارَةً أَوْلَى بِالطَّاعَةِ- وَ لَمَّا احْتَجَّ الْمُهَاجِرُونَ عَلَى الْأَنْصَارِ- ؟يَوْمَ السَّقِيفَةِ؟ ؟بِرَسُولِ اللَّهِ ص؟ فَلَجُوا عَلَيْهِمْ- فَإِنْ يَكُنِ الْفَلَجُ بِهِ فَالْحَقُّ لَنَا دُونَكُمْ- وَ إِنْ يَكُنْ بِغَيْرِهِ فَالْأَنْصَارُ عَلَى دَعْوَاهُمْ- وَ زَعَمْتَ أَنِّي لِكُلِّ الْخُلَفَاءِ حَسَدْتُ وَ عَلَى كُلِّهِمْ بَغَيْتُ- فَإِنْ يَكُنْ ذَلِكَ كَذَلِكَ فَلَيْسَتِ الْجِنَايَةُ عَلَيْكَ- فَيَكُونَ الْعُذْرُ إِلَيْكَ { وَ تِلْكَ شَكَاةٌ ظَاهِرٌ عَنْكَ عَارُهَا }
وَ قُلْتَ إِنِّي كُنْتُ أُقَادُ- كَمَا يُقَادُ الْجَمَلُ الْمَخْشُوشُ حَتَّى أُبَايِعَ- وَ لَعَمْرُ اللَّهِ لَقَدْ أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ- وَ أَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ- وَ مَا عَلَى الْمُسْلِمِ مِنْ غَضَاضَةٍ فِي أَنْ يَكُونَ مَظْلُوماً- مَا لَمْ يَكُنْ شَاكّاً فِي دِينِهِ وَ لاَ مُرْتَاباً بِيَقِينِهِ- وَ هَذِهِ حُجَّتِي إِلَى غَيْرِكَ قَصْدُهَا- وَ لَكِنِّي أَطْلَقْتُ لَكَ مِنْهَا بِقَدْرِ مَا سَنَحَ مِنْ ذِكْرِهَا- ثُمَّ ذَكَرْتَ مَا كَانَ مِنْ أَمْرِي وَ أَمْرِ؟عُثْمَانَ؟- فَلَكَ أَنْ تُجَابَ عَنْ هَذِهِ لِرَحِمِكَ مِنْهُ- فَأَيُّنَا كَانَ أَعْدَى لَهُ وَ أَهْدَى إِلَى مَقَاتِلِهِ أَ مَنْ بَذَلَ لَهُ نُصْرَتَهُ فَاسْتَقْعَدَهُ وَ اسْتَكَفَّهُ- أَمَّنِ اسْتَنْصَرَهُ فَتَرَاخَى عَنْهُ وَ بَثَّ الْمَنُونَ إِلَيْهِ- حَتَّى أَتَى قَدَرُهُ عَلَيْهِ- كَلاَّ وَ اللَّهِ لَ «قَدْ يَعْلَمُ اللّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاّ قَلِيلاً» -.
وَ مَا كُنْتُ لِأَعْتَذِرَ مِنْ أَنِّي كُنْتُ أَنْقِمُ عَلَيْهِ أَحْدَاثاً- فَإِنْ كَانَ الذَّنْبُ إِلَيْهِ إِرْشَادِي وَ هِدَايَتِي لَهُ- فَرُبَّ مَلُومٍ لاَ ذَنْبَ لَهُ- { وَ قَدْ يَسْتَفِيدُ الظِّنَّةَ الْمُتَنَصِّحُ }
«إِنْ أُرِيدُ إِلاَّ الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفِيقِي إِلاّ بِاللّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ» - وَ ذَكَرْتَ أَنَّهُ لَيْسَ لِي وَ لِأَصْحَابِي عِنْدَكَ إِلاَّ السَّيْفُ- فَلَقَدْ أَضْحَكْتَ بَعْدَ اسْتِعْبَارٍ-
مَتَى أَلْفَيْتَ؟بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ؟ عَنِ الْأَعْدَاءِ نَاكِلِينَ- وَ بِالسَّيْفِ مُخَوَّفِينَ { فَلَبِّثْ قَلِيلاً يَلْحَقِ
الْهَيْجَا حَمَلْ }
خبأت الشيئى:آن را پوشاندم طفق:شروع كرد هجر:شهرى است از شهرهاى بحرين نضال:تير اندازى كردن مسدّد:كسى كه ديگرى را به كارى وادار مىكند و به سوى آن هدايتش مىكند.
اعتزلك:از تو دورى كرد.
ثلم:شكستگى طليق:آن كه پس از اسيرى رها و آزاد شود.
ربع:توقف و ايستادن ظلع:لنگى ذرع:مبسوط اليد بودن تيه:گمراهى و سرگردانى در بيابانها روّاع:بسيار منحرف شونده از راه درست جمّة:فراوان،زياد ظنّه:تهجت منصّح:بسيار نصيحت كننده استعبار:گريه الفيت كذا:آن را يافتم نكول:عقب افتادن از ترس مج الماء من فيه:آب را از دهانش به دور ريخت.
رميه:شكارى كه مورد اصابت تير واقع مىشود.
صنيعه:نيكى فلج:رستگارى،پيروزى شكاة،شكيّه و شكايه:معنايش روشن است ظاهر:از بين رونده مخشوش:شترى كه در بينيش چوبى قرار مىدهند تا در اطاعت باشد و آن را به هر سو بخواهند بكشند.
غضاضه:كمبودى و خوارى سنخ:عرضه شد اعدى:دشمنتر معوّقين:بازدارندگان جحفل:لشكر انبوه ساطع:بالا رونده قتام:گرد و خاك سرابيل:جامهها،پيراهنها نصال:شمشيرها ارقال:نوعى از راه رفتن به سرعت
«پس از حمد و ثناى الهى،نامهات به من رسيد،نامهاى كه در آن يادآور شدى خداوند محمد(صلی الله علیه و آله)را براى دين خود برگزيد و به يارى اصحابش او را كمك و يارى فرمود،روزگار در وجود تو امر شگفتى را بر ما پنهان داشته بود چون تو قرار گذاشتى كه ما را به خير و نيكى خداى تعالى كه نزد ماست و به نعمتى كه در بارۀ پيغمبرمان داده آگاه كنى بنا بر اين تو در اين كار مانند كسى هستى كه خرما به هجر (1)ببرد،يا مثل كسى كه آموزندۀ خود را به مسابقۀ تيراندازى بخواند و گمان كردى كه برترين مردم در اسلام،فلان و فلان باشند،پس مطلبى را يادآورى كردى كه اگر درست باشد هيچ فايدهاى براى تو ندارد و اگر نادرست باشد نيز زيانى به تو ندارد،تو را چه كار با برتر و كهتر،و باز بر دست و زير دست مىباشد؟و آزادشدگان و پسرانشان را چه كار بر اين كه ميان نخستين مهاجران فرق بگذارند و مراتب آنان را تعيين كنند و طبقات ايشان را بشناسانند؟بسيار دور است!صداى تيرى كه جزء تيرهاى ديگر نيست(خود را در صفى قرار مىدهى كه از آن بيگانهاى)و كسى در بارۀ امامت و خلافت به داورى آغاز كرده كه خود محكوم آن است.
اى انسان چرا اندازه خود را نمىشناسى و از كوتاهى و ناتوانى خود بىخبرى،و آن جا كه قضا و قدر تو را عقب زده است عقب نشينى نمىكنى؟چرا كه زيان شكست خورده و سود پيروزمند هيچ كدام به تو ربطى ندارد،و تو در گمراهى بسيار رونده و از راه راست منحرف شدهاى.
نمىخواهم به تو خبرى بدهم بلكه نعمت خدا را يادآور مىشوم:آيا نمىبينى كه گروهى از مهاجرين و انصار در راه خدا به شهادت رسيدند و همهشان داراى فضيلت و شرافت هستند،تا هنگامى كه شهيد ما به شهادت رسيد،به او سيد شهيدان گفته شد،و پيامبر خدا نماز بر او را با هفتاد تكبير انجام
1) اين مثل در مورد كسى است كه از بصره خرما خريد و به هجر برد كه نخلستان بسيار داشت و به گفته ابن ميثم از شهرهاى بحرين بود،خرماهايش فروخته نشد و در عرب ضرب المثل شد براى بردن جنسى به محلّى كه مركز توليد آن جنس مىباشد و نظير ضرب المثل معروف زيره به كرمان،بردن است.(مترجم)
داد،و آيا نمىبينى كه گروهى دستهايشان در راه خدا بريده شد و همۀ آنان با فضيلت هستند اما وقتى كه براى يكى از ما پيشامد آنچه كه يكى از آنان را پيش آمده بود،در بارهاش گفته شد:او پرواز كننده در بهشت و صاحب دو بال مىباشد،و اگر خداوند آدمى را از ستودن خود نهى نفرموده بود،گوينده، فضيلتهاى بسيارى را كه دلهاى مؤمنان با آن آشناست و گوشهاى شنوندگان هم آن را ردّ نمىكند يادآور مىشد،پس از خود دور كن كسى را كه شكار،وى را از راه برگردانيده است(به بيراهه مىرود)كه ما تربيت يافته پروردگارمان هستيم،و مردم تربيت يافته ما هستند،شرافت كهن و بزرگى ديرين ما بر قوم تو،ما را از آن منع نكرد كه شما را با خودمان بياميزيم پس همانند اقران با طايفۀ شما ازدواج كرديم در حالى كه شما همطراز ما نبوديد،از كجا چنين شايستگى را داريد،با اين كه پيغمبر از ماست،و تكذيب كننده از شما؟و شير خدا از ماست و شير همسوگندها از شما،و دو سرور جوانان اهل بهشت از ما و كودكان اهل آتش از شمايند،و بهترين زنان جهان از ماست و زن هيزمكش از شما،و بسيارى از آنچه به سود ما و زيان شماست.اين كه شنيدى كارهاى ما در اسلام بود و شرافت ما در دوران جاهليت نيز قابل انكار نيست،و كتاب خدا امورى از ما يادآور مىشود كه يگانه و بدون مانند مىباشد و چنين مىفرمايد: «وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللّهِ» (1)»و نيز مىفرمايد: «إِنَّ أَوْلَى النّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اللّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ» (2)».پس ما گاهى از نظر خويشاوندى و زمانى به دليل اطاعت و پيروى كردن نزديكتر و سزاوارتر شمرده شديم،و چون مهاجران در روز سقيفه به وسيلۀ خويشاوندى خود با رسول خدا در مقابل انصار استدلال كردند،پيروز شدند پس اگر پيروزى به سبب خويش با رسول خدا
تحقق مىيابد،حق با ماست نه با شما و اگر چنين نيست پس انصار بر ادعاى خود باقى هستند،و تو گمان كردى كه من بر همۀ خلفا حسد ورزيدم و ستم كردم،اگر چنين است پس باز خواست آن بر تو نيست كه پيش تو عذرخواهى شود -و آن شكايتى است كه ننگ و عارش از تو،دور است-و تو گفتى كه مرا مانند شترى افسار و دهنه زدند و مىكشيدند تا بيعت كنم،شگفتا به خدا سوگند.
خواستى مرا نكوهش كنى،ستايش كردى و خواستى رسوايم كنى،خود رسوا شدى،و بر مسلمان تا هنگامى كه در دينش شك و در يقين و باورش ترديد نباشد ننگ و عيبى نيست كه مظلوم و ستمديده واقع شود،روى سخنم از بيان اين استدلال به غير توست،اما به مقدار آنچه پيش آمد براى تو اظهار داشتم.
چون در بارۀ امر ميان من و عثمان مطلبى بيان داشتى لازم است پاسخ آن را بشنوى،زيرا كه با وى نسبت خويشاوندى دارى،كدام يك از من و تو،بيشتر با او دشمنى كرديم و راه را براى كشته شدنش مهيّا كرديم؟آيا كسى كه خواست وى را يارى كند اما او را از آن كار بازداشت و از او خواهش كرد كه خوددارى كند،يا آن كه او را به يارى طلب كرد ولى او از ياريش دريغ كرد و مرگ را به سويش كشاند تا قضا و قدر به او روى آورد؟به خدا سوگند چنين نيست «قَدْ يَعْلَمُ اللّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاّ قَلِيلاً» (1)»و من از اين كه به عثمان بر اثر بدعتهايى كه به وجود آورد عيبجويى مىكردم معذرت خواهى نمىكنم،پس اگر ارشاد و راهنمائيم گناه بود چه بسيار سرزنش شونده كه وى را گناهى نيست و گاهى شخص خيرخواه و نصيحت كننده به علت اصرار او در نصيحت مورد تهمت و بدگمانى واقع مىشود «إِنْ أُرِيدُ إِلاَّ الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفِيقِي إِلاّ بِاللّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ»
1) سوره احزاب(33)آيه(18) [1]يعنى:همانا خداوند به حال آنها از شما كه مسلمانها را از جنگ باز مىدارند و به برادران خود مىگويند:به جانب ما بياييد،آگاه است و آنها جز زمانى اندك به جنگ حاضر نمىشوند .
«وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ» (1)»و خاطر نشان كردى كه براى من و يارانم نزد تو جز شمشير چيزى نيست و به اين سبب خنداندى پس از گرياندن چه وقت ديدى كه فرزندان عبد المطلب از دشمنان باز ايستند و از شمشير بترسند؟اندكى درنگ كن تا حريفت به ميدان جنگ برسد (2)،پس زود باشد كه تو را بطلبد،كسى كه تو،او را مىطلبى و به تو نزديك شود چيزى كه آن را دور مىشمارى و من به سوى تو شتابانم با لشكرى انبوه از مهاجران و انصار،و كسانى كه به نيكى از آنها پيروى مىكنند كه جمعشان بسيار و گرد و غبارشان بالا رونده است در حالى كه جامۀ مرگ به تن كرده و بهترين ديدارشان ديدار پروردگارشان مىباشد و همراه ايشانند فرزندان آنان كه در جنگ بدر حاضر بودند،و نيز شمشيرهاى بنى هاشم،كه تو خود تيزى و برندگى آنها را در مورد برادر و دايى و جد و خويشانت شناختهاى «وَ ما هِيَ مِنَ الظّالِمِينَ بِبَعِيدٍ» (3)».
اين نامه گزيدهاى است از نامهاى كه مرحوم سيد رضى در گذشته قسمتى از آن را بدين گونه ذكر كرد:پس قبيله ما خواستند پيغمبر ما را بكشند (4)...و ما در شرح آن،نامۀ معاويه را كه حضرت اين نامه را در پاسخش نوشته،ذكر كرديم اگر چه بين آنچه كه ذكر كرديم با بعضى روايات ديگر مختصر اختلافى وجود دارد .
امام(علیه السلام)در اين نامه به هر قسمتى از نامۀ معاويه،يك فصل پاسخ
1) سوره هود(11)آيه(88) [1]يعنى:و من قصدى جز اصلاح به اندازه توانم ندارم و موفقيتم بسته به لطف خداست و جز از خدا طلب توفيق نمىكنم،به او توكل و اعتماد مىكنم و بازگشتم به سوى اوست.
2) كنايه از اين جمله است:بگذار حريفت به ميدان آيد.(مترجم)
3) سوره هود(11)آيه(83) [2]يعنى:و آن،از ستمكاران دور نيست.
4) نامۀ شمارۀ 9.
داده است،و اين نامه فصيحترين نامهاى است كه مرحوم سيد از ميان نامههاى حضرت انتخاب كرده و نكتههايى چند در آن وجود دارد كه در ذيل به آنها اشاره مىكنيم :
1-در جملۀ فلقد خبأ لنا ،واژۀ خبأ را از عجب و غرورى كه در وجود معاويه بوده و روزگار آن را پوشيده داشته،استعاره آورده و سپس آن را به وسيله جملۀ بعد،تفسير فرموده است:
اذ طفقت...النضال ،براى على بن ابي طالب كه از خاندان نبوت است حال پيغمبر را بازگو مىكند و به وى خبر مىدهد كه خدا نعمتى بزرگ به آن حضرت عنايت فرموده و او را براى دين خود برگزيده و به وسيلۀ اصحاب و يارانش او را تأييد و كمك كرده،در صورتى كه خود حضرت و اهل بيت پيامبر سزاوارترند كه اين احوال را بگويند و ديگران را خبر دهند و اين مطلب را با ذكر دو مثال آشكار فرمود:
الف:مثل تو مانند كسى است كه خرما به سرزمين هجر حمل كند،ريشۀ اين ضرب المثل آن است كه روزى مردى از هجر كه مركز خرماست، سرمايهاى به بصره آورد كه متاعى بخرد و از فروش آن در شهر خود سودى ببرد،پس از فروش مال التجاره به فكر خريد كالا افتاد،ديد ارزانتر از خرما چيزى نيست،لذا از بصره مقدار زيادى خرما خريد و به سوى هجر حمل كرد، و در آن جا به اميد اين كه گران شود آن را در انبارها ذخيره كرد اما روز به روز ارزانتر شد و بالاخره خرماها در انبارها ماند تا فاسد و تباه شد و اين مسأله ضرب المثل شد براى هر كس كه كالايى را براى فروش و به دست آوردن سود، به جايى ببرد كه مركز و معدن آن كالا مىباشد،تطبيق مطلب با مثال اين است كه معاويه،گزارش و خبر را به سوى كسى برد كه او خود معدن آن خبر است و جا دارد كه او خود اين خبر را به ديگران بگويد،هجر،اسم آبادى و يا شهرى
است كه معروف به زياد داشتن خرما مىباشد،آن قدر در آن جا خرما فراوان است كه بهاى پنجاه جلّه،يك دينار مىشود،و چون هر يك جلّه صد رطل است،پس پنجاه جلّه،پنج هزار رطل مىباشد (1)،و در هيچ يك از شهرهاى ديگر اين چنين فراوانى در خرما شنيده نشده است.
نكتۀ ادبى:هجر كه نام سرزمين و شهر است معمولا مؤنث است و چون اسم علم نيز هست،غير منصرف به كار مىرود،اما گاهى به اعتبار اين كه معناى موضع از آن قصد مىشود آن را مذكر مىآورند و به دليل اين كه يكى از دو سبب منع صرف از بين رفته،آن را منصرف به كار مىبرند،چنان كه در قول شاعر جر داده شده:
و خطها الخط ارقالا و قال قلى اولّ لانادما اهجر قرى هجر
ب-در مثال دوم امام(علیه السلام)معاويه را تشبيه به دستآموزى كرده است كه آموزندۀ خود را به مسابقه در تيراندازى دعوت كند،وجه تشبيه اين جا نيز همان است كه گويا خبرى را براى كسى بازگو كند كه او خود معدن آن بوده و سزاوارتر به بازگو كردن باشد،عوض اين كه استاد شاگرد را دعوت به مسابقه كند،اين جا شاگرد استاد را مىآزمايد و او را دعوت به مسابقه مىكند.
1) با توجه به اين كه رطل پيمانۀ عربى است-به قول نفيسى در فرهنگ خود-و معادل حدود دوازده اوقيه مىباشد بايد پنج هزار رطل را در دوازده ضرب كرد تا تعداد اوقيه به دست آيد و چون هر اوقيه به قول نفيسى ده مثقال است بايد تعداد مثقال را به دست آورد و چون هر سير 16 مثقال است با عمل تقسيم تعداد سير را به دست آورد و سپس عدد مانده را بر چهل تقسيم كرد تا من به دست آيد و سپس ضرب در سه كرد تا كيلو به دست آيد، تعداد سير 37500 16/تقسيم بر000600،تعداد مثقال 000600 10/ مثقال6000،تعداد اوقيه 6000 12/ اوقيه5000 رطل تعداد كيلو 2812/5 3/*937/5 تعداد من 937/5 40/تقسيم بر37500 با اين محاسبه حدود سه تن خرما در هجر به يك دينار فروش مىشده است كه در مناطق ديگر به اين ارزانى نبوده است.(ويراستار)
2-معاويه با ذكر نام عدهاى از صحابه و بيان برترى آنها بر ديگران،با اين كه خود از آن بىبهره است،با گوشه و كنايه مىخواهد امام(علیه السلام)را تحقير كند و آنان را بر آن حضرت نيز فضيلت دهد،به اين دليل امام در جوابش فرمود:
برترى آنان به ترتيبى كه تو بيان كردى به فرضى كه درست باشد،ربطى به تو ندارد و تو از آن بر كنارى،زيرا تو،نه در،درجه و مقام آنهايى و نه سابقۀ اسلامى آنان را دارى،بنا بر اين براى امرى دست و پا مىكنى كه به تو سودى نمىبخشد، اما اگر آنچه كه در فضيلت آنها گفتى نادرست باشد،باز هم به تو ربطى ندارد و عار و ننگ آن خوارى و ذلت براى تو نمىآورد،پس با اين دليل،نيز،دخالت تو،در اين امر،فضولى است.
و ما انت...و ما للطلقاء ،با اين سؤال و استفهام انكارى،معاويه را تحقير مىكند كه با پستى درجه و مقام،و حقارت وجوديش،سزاوار نيست در اين امور دخالت كند و چنان كه نقل شده ابو سفيان از طلقا و آزادشدگان و معاويه هم با او بود،بس او هم طليق و هم پسر طليق است.
هيهات :حضرت با اين كلمه اهليت و شايستگى معاويه را براى دخالت در اين امر و درجه بندى صحابه و مهاجرين را در فضيلت و برترى بعيد مىداند، و سپس به منظور شرح و بيان استبعاد اين مطلب،به دو ضرب المثل تمثل جسته و او را به دو كس همانند دانسته است:
الف: لقد حنّ قدح ليس منها ،بيان مطلب آن است كه وقتى يكى از تيرهاى قمار و مسابقه از جنس بقيه تيرها نباشد،هنگامى كه از كمان رها شود صدايى به وجود مىآيد كه مخالف صداى تيرهاى ديگر است و از اين صدا معلوم مىشود كه اين تير از جنس بقيه نيست،و اين مثال براى كسى آورده مىشود كه گروهى را مدح و ستايش كند و به آنان ببالد با اين كه خود از آنان نيست،و قبلا عمر به اين مثال تمثل جست،هنگامى كه وليد بن عقبه بن
ابى معيط گفت:اقبل من دون قريش (1)،از نزد قريش مىآيم كه خود را به قريش نسبت داد،و حال آن كه از آنان نبود،عمر گفت:حنّ قدح ليس منها،به صدا آمد تيرى كه از آن تيرها نبود.
ب- و طعق يحكم فيها من عليه الحكم كها ،اين مثال در بارۀ كسى گفته مىشود كه در ميان گروهى قرار دارد و بر عليه آن قوم قضاوتى مىكند،و حال آن كه اگر چه خود،از آن قوم است اما به دليل اين كه از اراذل و اوباش است و از اشراف نيست شايستگى چنين حكمى را ندارد چون اين امر در خور بزرگان قوم است و ديگران از او،به اين مطلب سزاوارتر مىباشند.مقصود آن است كه معاويه از كسانى نيست كه بتواند حكم به فضيلت كسى بر ديگرى بدهد و شايستگى اين امر را ندارد .
3-نكتۀ سوم: ا لا تربع ايها الانسان على ظلعك ،اى انسان آيا دلت به حال خودت نمىسوزد؟در اين جمله حضرت با بيان مطلب به طريق استفهام او را بر قصور و نقصان از درجۀ گذشتگان آگاه كرده و در مقابل ادعايش وى را سرزنش و ملامت مىكند كه لازم است با نفس خود مدارا كنى و آن را در اين امر به زحمت نياندازى،و با اين حالت قصور و كوتاهى كه دارى مىخواهى روح خود را از سير كردن و راه رفتن با اهل فضل معاف كنى،در اين جا،واژۀ ظلع را كه به معناى لنگى است استعاره از نقصان و قصور آورده يعنى همان طور كه شخص لنگ از رسيدن به مقصدى كه انسان درست اندام مىرسد، ناتوان است،تو نيز در جهت فضايل،از وصول به درجۀ پيشينيان عاجز و ناتوانى و همچنين است جملۀ و تعرف قصور ذرعك،كنايه از اين كه به ناتوانى
1) ظاهرا اين عبارت غلط است و صحيحش اين است:اقتل من بين قريش:من از ميان قريش كشته مىشوم،چنان كه در لسان العرب مادۀ حنن اين مثال را چنين آورده است.(مترجم)
نيروى خود و عجز از رسيدن به اين درجه،آگاهى دارى.
حيث اخره القدر ،اين جمله نيز اشاره به موقعيت پستى است كه مقدر چنان شده است كه از درجه و مقام گذشتگان پايين باشد،و حضرت به منظور تحقير و كوچك شمردن او،وى را امر كرده است به اين كه همچنان كه شايسته است،خود را نازل دانسته و مؤخّر بدارد.
فما عليك...الظافر ،اين جمله در حكم مقدمۀ صغرى از شكل اول قياس مضمرى است كه استدلال شده است بر آن كه تاخّر او،از اين مرتبه و درجه، واجب و لازم است،و تقدير آن چنين است:مغلوبيت مغلوب،صدمهاى براى تو ندارد،و كبراى قياس چنين مىشود:هر كس حالش اين باشد واجب است خود را از معركه عقب كشد،و گرنه نادان و سفيه است زيرا در امرى دخالت كرده است كه سودى برايش ندارد.
4- و انك لذهّاب فى التيه ،يعنى تو،از شناخت حقيقت دور و بسيار فرو روندۀ در گمراهى و ضلالتى،و از صراط مستقيمى كه حقانيت ماست كاملا منحرف و از آگاهى به فضيلتهاى ما و فرقى كه ميان ما و شما وجود دارد بدور و بر كنار مىباشى .
ا لا ترى...الجناحين ،امام پس از بيان اين كه هر يك از صحابه را فضيلتى ويژۀ خويش است،تا برترى خانوادگى خود را بر ديگران ثابت كند،با ذكر برترى ويژۀ خاندان خود،در زندگانى و مرگ،دليل امتياز ايشان را با بقيۀ مهاجرين و انصار،خاطر نشان كرده است كه از جملۀ فضايل خاص آنان شهادت در آن خانواده مىباشد ،و مقصود از شهيد كه به آن اشاره فرموده، عمويش حمزة بن عبد المطلب-خدا از او خشنود باد-مىباشد،و به دو دليل، اين شهيد بزرگوار را از ساير شهيدان برتر و بالاتر مىداند اولين دليل اين است كه رسول خدا،او را سيد الشهداء(سرور شهيدان)ناميده است.و دليل ديگر اين
كه او را به هفتاد تكبير در چهارده نماز كه بر او خواند اختصاص داد،زيرا هر نماز كه با پنج تكبير،مىخواند،جمعى ديگر از فرشتگان نازل مىشدند و اقتدا مىكردند پيامبر باز نماز ديگرى بر او مىخواند تا چهارده مرتبه و اين از خصوصيات حمزه و شرافت بنى هاشم در زندگانى و مرگشان مىباشد ،و ديگر از فضيلتهاى ايشان آن است كه در بارۀ جعفر بن ابى طالب اشاره به آن كرده كه عبارت است از قطع شدن دستهايش در راه خدا كه پيامبر او را صاحب دو بال و پرواز كننده در بهشت خواند و نيز از آن حضرت نقل شده كه شعرى سرود و براى معاويه فرستاد و در آن به وجود جعفر طيّار فخر و مباهات فرمود:
و عيّرها الواشون انى احبها و تلك شكاة ظاهر عنك عارها
ما شرح كشته شدن و نام و خصوصيات قاتل حمزه و جعفر را در فصلهاى گذشته ذكر كرديم و امام(علیه السلام)راجع به خودش نيز خاطر نشان كرده است كه نسبت به فضايل فراوانش دلهاى مؤمنان آشنا و گوشهايشان آن را پذيرا مىباشد و به دليل اين كه خداوند انسان را از ستودن خويش نهى كرده،امام(علیه السلام) نيز از بر شمردن فضايل خود،خوددارى فرموده است.
منظور از كلمۀ ذاكر خودش مىباشد كه فرمود:اگر نه چنين بود كه خداوند از خودستايى نهى كرده ذاكر فضايل بسيارى را از خود بيان مىكرد و اين كه اين كلمه را بطور نكره و بدون ال ذكر كرده و آشكارا به خود نسبت نداده،نيز به دليل همان پرهيز از خودستايى است،و در عبارت:
(1)لا تمجّها آزان السّامعين ،كه گوشهاى شنوندگان از شنيدن فضايل من
1) و جعفر كه روز و شب در بهشت با فرشتگان پرواز مىكند،فرزند مادر من مىباشد.
امتناع ندارد،اشاره به آن است كه گاهى روح انسان از مكرر شنيدن برخى از امور ناراحت مىشود و گويا آن را از گوش خود بدور مىاندازد چنان كه انسان آب را از دهان خود بيرون افكند.
فدع عنك من مالت به الرميّه (1)،ياد افراد مغرض و بد نيّت از قبيل عمر و عاص را از خاطر ببر و به آنچه در بارۀ ما مىگويند اعتنا مكن و احتمال مىرود كه امام با اين جمله خود معاويه را اراده كرده باشد از باب اياك اغى و اسمعى يا جاره به تو مىگويم واى همسايه بشنو.كلمۀ رميّه استعاره از امورى است كه مورد هدف و قصد انسانها مىباشند،و چون اين امور،آدمى را جذب كرده،به انجام اعمال وادار مىكنند،ميل را به آن نسبت داده است.
5- فانا صنايع ربنا...لنا ،نكته پنجم،به طريق ديگر در اين جمله برترى خاندان خود را بر ديگران خاطر نشان كرده و آن عبارت از اين است كه خداوند نعمت بزرگ پيغمبرى را به اين خانواده اختصاص داده و به واسطۀ ايشان مردم را هم از آن برخوردار فرموده،و اين جمله در حكم مقدّمۀ صغراى قياس از شكل اوّلى است كه به منظور فخر و مباهات دليل آورده است كه هيچ كس را نسزد كه از نظر شرافت با آنها برابرى كند و در فضيلت با ايشان همسرى كند،و كبراى آن در تقدير چنين است:و هر كس بلا واسطه تربيت يافته و پروردۀ پروردگارش باشد،و مردم بعد از او،و به واسطه وى،پروردۀ پروردگار باشند، هيچ كس نمىتواند در شرافت و فضيلت با او برابرى كند.لفظ صنايع در هر دو موضع به عنوان مجاز به كار رفته،و از باب اطلاق اسم مقبول بر قابل و حالّ
1) اين جمله،مثلى است براى كسى كه از راه راست بيرون رفته،به بيراهه مىرود خلاصۀ معنا:از كسانى كه به طمع صيد دنيا،از راه حق بيرون رفتهاند مانند عمرو عاص پيروى مكن و به سخنانشان گوش مده فيض الاسلام،ج 2،صفحه 896.(مترجم)
بر محلّ است و اين تعبير بعدها بسيار به كار گرفته شده است،مثلا وقتى كه كسى نعمت خود را به ديگرى اختصاص دهد گفته مىشود فلانى،او را صنيعۀ (برگزيده)خود قرار داده،مثل قول خداوند: «وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي » (1)».
لم يمنعنا...هناك ،اين جا نيز به منظور افتخار به شرافت خانوادگى خود بر معاويه منت مىگذارد كه با همۀ فضايلى كه نسبت به تو و فاميلت داريم از آميزش و ازدواج با طايفه شما خوددارى نكرديم.
واژۀ عادى منسوب به عاد است كه قوم حضرت هود پيغمبر مىباشند و اين نسبت كنايه از قديم بودن فضيلت و شرافت بنى هاشم بر بنى اميه مىباشد.
فعل الأكفاء منصوب(مفعول مطلق)از فعل مقدّر است.
و لستم هناك ،حرف واو،حاليه و عامل در حال فعل خلطناكم ،در عبارت قبل مىباشد و اين جمله كنايه از دورى بنى اميه از درجۀ هم كفوى با بنى هاشم در ازدواج است يعنى شما شايستگى اين درجه و مقام را نداريد،و امام(علیه السلام)با بيان مقايسۀ ميان حالات بنى هاشم و بنى اميه كه در برابر هر پستى و رذيلت براى عدهاى از بنى اميه،فضيلت و شرافتى براى افرادى از بنى هاشم ذكر كرده، ادعاى خود را كه لياقت نداشتن بنى اميه براى آميزش با بنى هاشم بوده اثبات كرده است،زيرا هنگامى كه از دو طرف،اشخاص با فضيلت،و افراد ناشايست و بىلياقت،مشخص شدند نسبت دادن هر كدام از دو خانواده به شرافت و يا پستى آشكار و معلوم مىشود كه كدام يك سزاوار كدام نسبت مىباشد ،بدين علت نخست پيامبر را از بنى هاشم ذكر كرده و در مقابلش،تكذيب كنندۀ او را از بنى اميه يادآور شد كه ابو جهل بن هشام مىباشد كه قرآن نيز به او اشاره مىفرمايد: «وَ ذَرْنِي وَ الْمُكَذِّبِينَ» (2)»
گفته شده است كه اين آيه در بارۀ كفّار قريش در روز بدر نازل شده كه ده نفر بودهاند از اين قرار:ابو جهل،عتبه و شيبه پسران ربيعة بن عبد شمس،نبيه و منبّه پسران حجّاج،ابو البخترى بن هشام،نضر بن حرث،و حرث بن عامر، ابّى بن خلف و زمعة بن اسود.آن گاه امام(علیه السلام)پيامبر اكرم را با فضيلت پيامبرى نام برده،و ابو جهل را با توجه به صفت ناپسندش كه تكذيب رسول خداست ذكر فرموده،و بعد از حمزة بن عبد المطّلب به اسد اللّه و شير خدا تعبير كرده،و خاطر نشان كرده است كه پيغمبر اكرم به علت دليرى و دفاع وى از دين خداوند او را شير خدا ناميده است،و در مقابل او، اسد الأحلاف را آورده است كه اسد، پسر عبد العزّى است،و مراد از احلاف(همسوگندها)عبد مناف،زهرة،اسد، تيم و حرث بن فهر مىباشند و همسوگند،ناميده شدند،زيرا وقتى كه بنى قصى مىخواستند بعضى از ستمها كه در دست بنى عبد الدار بود بگيرند از قبيل پرچمدارى و اجتماعات سالانه و پرده دارى و پذيرايى حاجيان كه تمام اينها را قصىّ براى قريش مقرر كرده بود تا در هر سال حاجيان را اطعام كنند،اما براى آنان جز سمت آب دادن حاجيان باقى نمانده بود،در اين هنگام آنان همقسم شدند كه با بنى قصّى بجنگند،آمادۀ جنگ شدند اما پس از آن كه آنچه از مناصب در دست داشتند تثبيت كردند از جنگ منصرف شدند.
بعد از آن به ياد مىآورد،دو سرور جوانان اهل بهشت را كه امام حسن و امام حسين مىباشند،و در مقابل از كودكان(اهل)آتش ياد كرده كه بعضى گويند مقصود فرزندان عقبة بن ابى معيط است كه پيامبر به او فرمود سرانجام براى تو و آنان آتش است و برخى گويند فرزندان مروان بن حكم هستند كه هنگام بلوغشان جهنمى شدند اگر چه هنگامى كه حضرت اين سخن را در بارهشان فرمود كودك بودند.سپس به بهترين زنان جهانيان افتخار كرده كه منظور فاطمه(علیه السلام)مىباشد و در مقابل وى از بنى اميه حمّالة الحطب را ذكر كرده
و او ام الجميل،دختر حرب،عمه معاويه است كه پشتههاى خار حمل مىكرد و شبانه بر سر راه رسول خدا مىريخت تا به پاى آن حضرت فرو رود و او را ناراحت كند و از قتاده نقل شده است كه ام جميل ميان مردم با سخن چينى دشمنى ايجاد مىكرد و آتش كينه و جنگ مىافروخت چنان كه به سبب هيزم آتش روشن كنند بنا بر اين هيزم استعاره از همان سخن چينى مىباشد،چنان كه اگر شخصى ديگرى را به شرارت وادار كند مىگويند فلان يحطب على فلان.
فى كثير...و عليكم ،اينها كه در فضايل خاندان خودم و پستيهاى فاميل تو گفتم اندكى از بسيار است و عبارت:عليكم به اين اعتبار است كه اين صفات ناپسند در هر كس باشد بر ضرر اوست .
فاسلامنا...لا تدفع ،اين جمله اشاره به آن است كه شرافت خانوادگى آن حضرت اختصاص به دوران اسلام ندارد بلكه در دوران جاهليت هم به داشتن اخلاق نيكو و خصلتهاى پسنديده معروف بودهاند و ما در ضمن مقدمات اين نكته را بررسى كرديم،و چنان كه روايت شده است هنگامى كه جعفر بن ابي طالب مسلمان شد پيامبر به او فرمود:خداوند در بارۀ سه صفت پسنديده كه در دوران جاهليت داشتهاى از تو تقدير فرموده است،آنها چيست؟در پاسخ گفت يا رسول اللّه هرگز زنا نكردم تا نفس خود را گرامى دارم زيرا با خودم مىگفتم آنچه عاقل براى خود نمىپسندد،سزاوار نيست براى ديگران بپسندد، و به جهت پرهيز گناه هرگز دروغ نگفتم و به خاطر شرم و حيا هرگز شراب ننوشيدم و از آن بدم مىآمد به دليل آن كه عقل را از انسان مىبرد.
و كتاب اللّه يجمع لنا ما شذّ عنّا ،قرآن،آنچه راجع به شايستگى خلافت كه از ما گرفته شده و از دست رفته بود،با صراحت براى ما اثبات مىكند.
حضرت در اين جا استدلال فرموده است بر اين كه او بر ساير خلفا و آنان كه طمع در خلافت دارند اولويت و برترى دارد.و اين مطلب را به چند وجه
بيان داشته است كه ذكر مىشود:
1-خداوند در قرآن مىفرمايد «وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللّهِ» (1)».
وجه استدلال اين است كه امام(علیه السلام)علاوه بر شايستگى و لياقت نفسانى، از خصوصىترين منسوبين پيامبر اكرم بود و هر كس چنين باشد به آن حضرت نزديكتر و به جانشينى وى سزاوارتر خواهد بود.قسمت نخست اين استدلال،امرى است كه از نظر تاريخ بسيار روشن است و مقدمۀ كبراى آن هم از آيه برداشت مىشود .
2-وجه دوم با توجه به اين آيه است كه مىفرمايد: «إِنَّ أَوْلَى النّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ» (2)»و چون امام(علیه السلام)در پيروى رسول خدا از همه كوشاتر و نخستين فردى است كه به او ايمان آورد و او را تصديق كرد.و نيز او با فضيلتترين كسى است كه از وى حكمت و دانش آموخت،و چنان كه در پيش بيان داشتيم:او فصل الخطاب است و هر كس چنين وضعى داشته باشد سزاوارتر به خلافت و جانشينى او مىباشد بنا بر اين على(علیه السلام)هم از بابت خويشاوندى نزديك با پيامبر و هم به دليل اطاعت و پيروى از او شايسته اين مقام و سزاوار اين منصب خواهد بود .
3- و لمّا احتج...دعواهم ،استدلال سوم در گفتار حضرت اين است كه وقتى انصار،خود را در امامت شريك دانستند و گفتند:يك فرمانروا،از ما و يكى از شما،مهاجران با توسل به سخنى كه از پيامبر نقل شده است كه امامان از قريش هستند،استدلال كردند به اين كه امام از آنها بايد باشد و گفتند:ما از
همان دودمان و شاخۀ همان درخت مقدس مىباشيم،و با اين دليل بر انصار غالب شدند.اكنون مىتوان گفت كه اگر غلبه و پيروزى احتجاج مهاجران بر انصار،به دليل خويشاونديشان با رسول خدا باشد پس امام و خاندانش به اين امر سزاوارتر هستند،زيرا ايشان از انصار به آن حضرت نزديكتر و بلكه ميوۀ آن درخت و نتيجۀ آن مىباشند و اما اگر به دليل خويشاوندى نباشد،استدلال انصار،حاكم و ادعايشان براى امامت و پيشوايى به حال خود باقى است .
6-ششمين نكته از نكاتى كه در اين نامۀ امام وجود دارد،پاسخ وى از ادعاى معاويه است كه خيال كرده بود:حضرت بر خلفاى ديگر حسد برده و به آنان ستم كرده است.شرح مطلب آن است كه يا ادعاى تو در اين مورد درست است يا نادرست،اگر ادعاى تو مبنى بر اين كه من نسبت به خلفا ستم كردهام درست باشد به تو ربطى ندارد،زيرا نسبت به تو كارى انجام ندادهام كه از تو عذرى بخواهم.و بعد اين بيان را با شعر ابى ذويب تاكيد فرموده است كه اولش اين است:
و عيّرها الواشون انى احبها و تلك شكاة ظاهر عنك عارها (1)
اين شعر ضرب المثلى است براى كسى كه امرى را منكر شود كه ربطى به او ندارد و انكارش بر او،لازم نيست .
7-نكتۀ هفتم،سخن امام در پاسخ معاويه است كه در بارۀ وى به منظور سرزنش و توبيخ و پايين آوردن مقام آن حضرت ادعا كرده بود كه تو را مانند شتر مهار شده با خوارى و زور مىكشاندند تا با خليفههاى زمان بيعت كنى امام(علیه السلام)در پاسخ بر خلاف انتظار معاويه ادعاى توبيخآميز وى را بر ضرر معاويه
1) بدگويان دوست مرا سرزنش مىكنند كه من او را دوست مىدارم،اما اى دوست،آن،گناهى است كه ننگ و عارش از تو دور است.
دگرگون كرد و بيان فرموده است كه اين امر نه مذمّتى براى من است و نه رسوايى و فضيحت بلكه ستايش و مدح است و تويى كه با اين ادعا مفتضح و رسوا شدى،دليل بر اين معنا آن است كه وقتى بطور يقين بر خودش ثابت شد كه راهش درست و شك و شبههاى در دينش ندارد اين كه او را به زور و جبر به بيعت وادار كنند كمال و فضيلت است نه نقصان و مذمت و اما اين كه مخالفان او را مجبور مىكردند كه با آنها بيعت كند و او در دين خود ثابت قدم بود از شرافت و ارزش او نمىكاهد زيرا رسوايى آن گاه به وجود مىآيد كه عيب كسى ظاهر شود،و اما آنچه كه عيب نباشد رسوايى هم ندارد و دليل اين كه اين ادعا براى معاويه فضاحت و رسوايى دارد آن است كه معلوم مىشود او ميان مدح و ذم و ستايش و بدگويى هيچ فرقى نمىفهمد.
و هذه حجتى...ذكرها ،و اين كه من به اين مطلب استدلال كردم كه در بيعت گرفتن ديگران از من،مظلوم واقع شدم،مقصودم تو نيستى زيرا تو در اين امر دخالت نداشتى كه مورد خطاب واقع شوى بلكه منظورم ديگران هستند،كه به من ظلم و ستم كردند و اين مقدار كه گفتم از باب نمونه،لازم بود،چون خواستم جواب سخنان و ادعاهاى تو را بگويم .
8-هشتمين نكته پاسخ حضرت از ادعاى معاويه در بارۀ عثمان است كه مدعى شد امام در بارۀ او دشمنى و فتنهانگيزى كرده است،و با اين كه حضرت بيشتر ادعاهاى قبلى وى را رد مىكند و مىفرمايد:مربوط به تو نيست،ولى در اين مورد تذكر مىدهد كه بايد جواب اين گفتهات را بشنوى زيرا خويشاوندى نزديك با عثمان دارى،چون هر دو از بنى اميه بودند،و اين گونه سخن از امام بهترين راهنماست بر آن كه بايد هر سخنى را به جايش گفت و در امورى كه مربوط به انسان نيست دخالتى نبايد كرد.
امام(علیه السلام)اين جا كه مىخواهد پاسخ وى را بيان كند گفتۀ او را به خودش
برمىگرداند و بيان مىدارد كه تو خودت دشمن عثمان بودى نه من،بلكه من به يارى او برخاستم و خودم را براى دفاع از وى آماده كردم.سپس از او مىخواهد كه از روى انصاف بيانديشد و بگويد كدام يكى بيشتر با او دشمنى كرده وسايل كشتن او را مهياتر كرده،كسى كه به يارى او برخاست ولى او ياريش را نپذيرفت يا آن كه عثمان از او يارى خواست ولى او به ياريش برنخاست؟ امن بذل نصرته...و استكفّه ،امام با اين استفهام توبيخى،معاويه را سرزنش مىفرمايد،به اين بيان كه عثمان،على را دشمن خود مىدانست و او را متهم مىكرد كه در كار وى دخالت دارد،لذا هنگامى كه در محاصره شديد قرار گرفته بود و حضرت آماده شد كه به ياريش قيام كند و كسى را به اين منظور پيش او فرستاد،عثمان سفارش كرد كه نيازى به يارى تو ندارم،فقط دست از من بردار و عليه من كارى مكن،امام(علیه السلام)مىفرمايد من كه براى يارى او حاضر شدم ولى او نپذيرفت و به اين طريق با يك قياس مضمر،استدلال مىفرمايد به اين كه نسبت دادن دخالت وى در خون عثمان تهمتى بيش نيست.صغراى مقدر قياس اين است:من،يارى خود را براى او آماده كردم،و كبرايش اين است:
هر كس براى يارى ديگرى حاضر شود،سزاوار نيست كه به دشمنى با او متهم شود و مشاركت در خون آن ديگرى را به وى نسبت دهند.
امّن استنصره فتراخى عنه و بث المنون اليه ،در اين جمله اشاره فرموده است كه معاويه در خون عثمان دخالت داشته،و آن چنان است كه عثمان در حال شدت گرفتارى و محاصره كسى را به شام فرستاد و معاويه را به يارى خود طلب كرد،او هم پيوسته وعدۀ يارى مىداد امّا چون دلش مىخواست هر چه زودتر عثمان كشته شود و او فرمانرواى مطلق شود،نصرت و يارى خود را از وى به تأخير مىانداخت.در آخر اين عبارت امام(علیه السلام)از مقدرات نام برده و
كشتن عثمان را به تقدير نسبت داده و به اين تعبير نيز خود را از دخالت داشتن در خون وى بدور مىداند.
در عبارات بالاى اين قسمت هم با قياس مضمر استدلال فرموده است به اين كه معاويه در قتل عثمان دخالت داشته كه مقدمۀ اول آن چنين است:
تو كسى هستى كه عثمان از تو يارى و كمك خواست،ولى مسامحه كردى و ياريش نكردى و با سهل انگارى و عقب كشيدن خود،مرگ را به سويش كشاندى،مقدمۀ دومش اين است:هر كس چنين باشد،سزاوارتر به آن است كه گفته شود كوشش در قتل او داشته و مسئول خون وى مىباشد ،آن گاه امام(علیه السلام) در مقام اثبات درستى اين نسبت به معاويه،نخست ادعاى او را با كلمۀ ردع:كلاّ مردود دانسته و بيان مىدارد كه من نه از تو دشمنتر با او بودم و نه بيشتر مردم را به سوى كشتن وى راهنمايى كردم،و در ثانى به مضمون آيۀ قرآن استشهاد فرموده است كه در شأن منافقان نازل شده و آنها چنين بودند كه ياران پيغمبر را از يارى او باز مىداشتند 18.
9-و ما كنت اعتذر... ،در اين جمله حضرت به نكتهاى اشاره فرموده است كه ممكن است براى بسيارى از نادانان چنين توهم شود كه امام در خون عثمان دخالت داشته و آن انتقادهاى حضرت در مقابل بدعتهايى بود كه از عثمان سر مىزد كه پيش از اين به آن اشاره كرديم و بيان مىفرمايد كه اين امور از باب ارشاد و راهنمايى او بود و اگر كسى اينها را گناه بداند و مرا به اين علت سرزنش و ملامت كند مشمول مثال اكتم بن صيفى خواهم بود كه مىگويد:
بسيار سرزنش شدهاى كه هيچ گناه ندارد،اين ضرب المثل در بارۀ كسى آورده مىشود كه مردم از او كارى را مىبينند و به سبب آن كار او را بدگويى مىكنند،
در حالى كه از حقيقت آن كه بجا و درست است آگاه نيستند.
و قد يستفير الظنّه المتنصح ،اين مصراع نيز ضرب المثل براى كسى است كه آن قدر در نصيحت و خيرخواهى فردى مبالغه و زياده روى مىكند كه ديگران خيال مىكنند مىخواهد طرف را گول بزند و به او بدگمان مىشوند،و مصراع اولش اين است:و كم سقت فى آثاركم من نصيحه:چه بسيار پند و نصيحت كه به شما گوشزد كردم .
10-جواب آن حضرت به معاويه است كه او حضرت را تهديد به جنگ كرد تهديدى كه شمشير را كنايه از آن آورد.و امام(علیه السلام)فرمود:
فلقد اضحكت بعد استعبار ،پس از آن همه اشك تمساح ريختن و گريستن سخنان خندهآورى مىگويى،كنايه از آن كه تهديدهاى او نسبت به حضرت تعجب وى را بر انگيخته و باعث خندۀ او شده است و نيز ممكن است معناى عبارت چنين باشد كه هر كس اين سخنان را از تو بشنود پس از گريستن براى دين به علت تغييراتى كه در آن دادى،از تعجب به خنده خواهد افتاد،اين جمله نيز مانند ضرب المثل و در مقام استهزاى معاويه گفته شده است.
متى الفيت... ،در اين جمله با استفهام انكارى از معاويه پرسيده است كه چه وقت ديده است كه فرزندان عبد المطلب از جنگ بگريزند و از شمشير بترسند و نيز با اين بيان مقام بنى هاشم را از ترس و بىحالى دور مىدارد.
فلبّث قليلا تلحق الهيجا حمل ،مصراع بعدش اين است:ما احسن الموت اذ الموت نزل ترجمۀ مصراع اول در ترجمۀ متن گذشت و معناى مصراع دوم اين است.باكى از مرگ نيست هنگامى كه بيايد.
اين مثال را معمولا براى ترساندن حريف از جنگ مىآورند و اصل آن از آن جا نشأت گرفته است كه در زمان جاهليت در جنگ داحس شترهاى مردى از قبيلۀ قشير بن كعب به نام حمل بن بدر به يغما برده شده و او رفت بر راهزنان
شبيخون زد و شتران خود را گرفت و دو مصراع فوق را سرود،و از آن به بعد، ضرب المثل شد.
برخى گفتهاند:مالك بن زهير،قشيرى نامبرده را تهديد به قتل كرد،او هم اين شعر را خواند و سپس رفت مالك را به قتل رساند،ولى بعدا برادر مالك، قيس،بر حمل و برادرش حذيفه دست يافت و هر دو را كشت و اين شعر را خواند:
شفيت النفس من حمل بن بدر و سيفى من حذيفه قد شفانى (1)
فسيطلبك... ،در مقابل آن كه معاويه حضرت را تهديد به شمشير كرده بود .امام هم او را بيم داده و تهديد مىكرد كه بزودى،با لشكرى عظيم بروى خواهد شوريد،لشكرى كه با حملۀ شديد خود و بر افروختن گرد و غبار اركان دشمن را به لرزه درمىآورد،در حالى كه پيراهن مرگ را به تن كردهاند،دو كلمۀ شديدا و متسربلين حال هستند و سربال مفعول به براى متسربلين مىباشد،و جامۀ مرگ ممكن است كنايه از زره جنگى باشد،يا از آن گروه كه به ملاقات مرگ مىروند و در گردابهايش شنا مىكنند و يا لباسها و كفشها،و اوضاع و احوالى كه خود را آمادۀ قتل با آن كردهاند،و از جملۀ صفات اين لشكر آن است كه محبوبترين ديدار براى آنان ديدار پروردگارشان است چون به حقانيت دين خود يقين كامل،و به وعدۀ راستين الهى اطمينان تامّ دارند .
منظور از ذريّه بدريهاى كه همراه لشكريان آن حضرت مىباشند فرزندان آن گروه از مسلمانان هستند كه در جنگ بدر با پيامبر بودهاند و در قبل يادآور شدهايم كه مقصود از برادر و دايى معاويه كه در جنگ بدر كشته شدند به ترتيب:
حنظلة بن ابى سفيان و وليد بن عتبه مىباشند،و جدّ او هم كه كشته شد
1) انتقام خويش را از حمل بن بدر گرفتم و شمشيرم انتقام مرا از حذيفه گرفت.
عتبه بن ربيعه است كه پدر هند،مادر معاويه مىباشد يعنى عتبه جد مادرى معاويه مىباشد،و در آخر نامه به آيۀ شريفۀ قرآن استشهاد مىفرمايد:
«وَ ما هِيَ مِنَ الظّالِمِينَ بِبَعِيدٍ» (1)و ظالمين در اين آيه را كنايه از معاويه و يارانش آورده است.
تمام اوصافى كه حضرت براى لشكر خود و آنچه همراه آن است بيان فرموده از قبيل فرزندان اهل بدر و شمشيرهاى منسوب به بنى هاشم و يادآورى اشخاصى كه از خويشان معاويه با اين شمشيرها كشته شدند و اين كه هر چه بر سر آنان آمده بر سر معاويه نيز خواهد آمد اينها از بليغترين و رساترين امورى است كه يك گويندۀ ماهر به منظور ايجاد هراس و وحشت در طرف مقابل مىتواند استفاده كند.
1) سوره هود(11)آيه(82) [1]يعنى:عذاب پروردگار،از ستمكاران دور نيست.
وَ قَدْ كَانَ مِنِ انْتِشَارِ حَبْلِكُمْ وَ شِقَاقِكُمْ- مَا لَمْ تَغْبَوْا عَنْهُ- فَعَفَوْتُ عَنْ مُجْرِمِكُمْ وَ رَفَعْتُ السَّيْفَ عَنْ مُدْبِرِكُمْ- وَ قَبِلْتُ مِنْ مُقْبِلِكُمْ- فَإِنْ خَطَتْ بِكُمُ الْأُمُورُ الْمُرْدِيَةُ- وَ سَفَهُ الْآرَاءِ الْجَائِرَةِ إِلَى مُنَابَذَتِي وَ خِلاَفِي- فَهَا أَنَا ذَا قَدْ قَرَّبْتُ جِيَادِي وَ رَحَلْتُ رِكَابِي- وَ لَئِنْ أَلْجَأْتُمُونِي إِلَى الْمَسِيرِ إِلَيْكُمْ- لَأُوقِعَنَّ بِكُمْ وَقْعَةً- لاَ يَكُونُ؟يَوْمُ الْجَمَلِ؟ إِلَيْهَا إِلاَّ كَلَعْقَةِ لاَعِقٍ- مَعَ أَنِّي عَارِفٌ لِذِي الطَّاعَةِ مِنْكُمْ فَضْلَهُ- وَ لِذِي النَّصِيحَةِ حَقَّهُ- غَيْرُ مُتَجَاوِزٍ مُتَّهَماً إِلَى بَرِيٍّ وَ لاَ نَاكِثاً إِلَى وَفِيٍّ
غبث عن الشيئى و غبته:هر گاه به چيزى توجه نكند و از آن آگاهى نيابد مرديه:هلاك كننده جائره:منحرف از راه راست منابذه:مخالفت كردن و دور انداختن بيعت و،وفا نكردن به عهد
«شما خود مىدانيد كه رشته عهد و پيمان را از هم گسستيد و با كارهاى ناشايسته با من دشمنى و مخالفت كرديد و من از گناهكارتان درگذشتم و از فراريتان شمشير را برداشتم و آنها به طرف من آمدند،پذيرفتم و از تقصيرشان گذشتم،اما اگر تباهكاريها و انديشههاى نادرست بر خلاف حق شما را به سوى دشمنى و مخالفت من براند،آگاه باشيد منم كه اسبان خود را نزديك آورده و
پالان بر شتر سوارى خويش مىنهم،و اگر مرا به آمدن به جانب خودتان ناچار كنيد،با شما چنان كارزارى بپا كنم كه جنگ جمل پيش آن،مانند ليسيدن ليسنده (بسيار كوچك)باشد،با اين كه من بر فضيلت و بزرگى آن كه از شما پيروى كرد.
آگاهم و حق آن كه را كه نصيحت و خيرخواهى كرده مىشناسم،در حالى كه به خاطر متهّمى به شخص خوب تجاوز نمىكنم و پيمان شخص با وفا را نمىشكنم »
امام(علیه السلام)در اول اين نامه گناهان مردم بصره را به آنان خاطر نشان كرده تا اگر بخواهد آنان را مجازات كند حجت داشته باشد و اگر عفو كند جلو چشم آنان را بگيرد،واژۀ حبل را كه به معناى ريسمان است،استعاره از بيعت آنان با خود و لفظ انتشار را استعاره از پيمان شكنى آنها آورده است وجه استعارۀ نخست آن است كه بيعت مهمترين سبب جمعآورى مردم و نظم دادن به امور آنها و وسيلهاى است كه آنان را به سوى خشنودى خداوند مىكشاند چنان كه ريسمان آنچه را كه به آن بسته است مرتب نگهدارى مىكند،وجه استعارۀ دوم واضح و روشن است.
ما لم تغبوا عنه ،در اين جمله به منظور اتمام حجت،اشاره مىكند به اين كه آنچه انجام دادهاند از پيمان شكنى و مخالفت با آن حضرت با آگاهى و هوشيارى بوده است،و پس از آن كه گناهشان را به آنان گوشزد فرموده امورى چند در مقابل آن بر شمرده است كه حكايت از بزرگوارى وى نسبت به آنان مىكند و آن امور عبارتند از عفو و گذشت از گناهكارشان،و برداشتن شمشير از آنان كه فرار كنند و بگريزند و پذيرفتن كسى از آنها كه به سوى او رو آورد و طلب رضايت كند،و پس از اين همه رأفت و رحمت،آنان را بيم مىدهد كه اگر بخواهند به فتنهانگيزى خود برگردند،آماده است كه با آنان بجنگد و بر ايشان
چنان جملهاى وارد كند كه واقعۀ جنگ در برابرش كوچك شمرده شود .
فان خطت بكم... ،كلمه خطو به معناى گام برداشتن استعاره از آن است كه امور هلاكتزا و انديشههاى سفيهانۀ ستيزه جويشان براى دومين مرتبه آنان را به جنگ و مخالفت با وى بكشاند،وجه تشبيه اين سوق دادن به گام برداشتن آن است،همچنان كه قدم زدن،صاحبش را به هدفش مىرساند،اين امور نيز او را به اين مخالفت مىرساند و شرط مقدر در اين مورد اين است:اگر شما به مخالفت با من برگرديد،من براى قيام در مقابل شما آمادهام.نزديك كردن اسبها و پالان گذاشتن بر شتر،كنايه از آمادگى وى براى حمله بر آنها مىباشد،و رحّلتها يعنى پالان را بر پشت شتر محكم بستم.
براى به هراس انداختن آنان در مقابل مخالفت و بيعت شكنى با آن حضرت همين اعلام آمادگى وى كافى است و نوبت به حمله كردن نمىرسد زيرا ممكن است وقتى كه اعلام آمادگى را شنيدند و فهميدند،توبه كنند و برگردند،پس به اين دليل بود كه اخطار به حمله كردن برايشان را مشروط به هنگامى فرمود،كه وى را مجبور كنند تا به سوى آنان حركت كند و با آنها بجنگد و اين در صورتى است كه معلوم شود كه كار درست نمىشود مگر به تاختن بر آنان كه ضرورت حفظ دين او را بر اين امر ناگزير كرده است و اين كه در توصيف چنين جملهاى فرموده است:واقعۀ جنگ جمل در مقابلش مانند يك ليس زدن ليسنده است كنايه از شدت حمله مىباشد و وجه اين تشبيه حقارت و ناچيزى واقعۀ جنگ جمل نسبت به اين حمله است.پس از آن كه آنان را از كيفر و عقوبت بيم داده،مطلبى را خاطر نشان فرموده است كه مايۀ خوشحالى و اميدوارى مىباشد،و آن عبارت است از پذيرفتن و اعتراف به فضيلت و برترى آنان كه مطيع هستند و كسانى كه خيرخواه و نصيحت كننده مىباشند،و نيز چنان نيست كه كيفر گنهكار را بر بىگناه وارد كند و در عوض عهد شكنان،وفا
كنندۀ به عهد را مجازات كند.اين اميدوارى را داد تا موضعگيرى او بر آنان سخت به نظر نيايد و از رحمت او مايوس نشوند كه باعث دورى آنها از وى شود و اين كار ايشان را به فساد بيشترى بكشاند.
فَاتَّقِ اللَّهَ فِيمَا لَدَيْكَ- وَ انْظُرْ فِي حَقِّهِ عَلَيْكَ- وَ ارْجِعْ إِلَى مَعْرِفَةِ مَا لاَ تُعْذَرُ بِجَهَالَتِهِ- فَإِنَّ لِلطَّاعَةِ أَعْلاَماً وَاضِحَةً- وَ سُبُلاً نَيِّرَةً وَ مَحَجَّةً نَهْجَةً وَ غَايَةً مُطَّلَبَةً- يَرِدُهَا الْأَكْيَاسُ وَ يُخَالِفُهَا الْأَنْكَاسُ- مَنْ نَكَبَ عَنْهَا جَارَ عَنِ الْحَقِّ وَ خَبَطَ فِي التِّيهِ- وَ غَيَّرَ اللَّهُ نِعْمَتَهُ وَ أَحَلَّ بِهِ نِقْمَتَهُ- فَنَفْسَكَ نَفْسَكَ فَقَدْ بَيَّنَ اللَّهُ لَكَ سَبِيلَكَ- وَ حَيْثُ تَنَاهَتْ بِكَ أُمُورُكَ- فَقَدْ أَجْرَيْتَ إِلَى غَايَةِ خُسْرٍ وَ مَحَلَّةِ كُفْرٍ- فَإِنَّ نَفْسَكَ قَدْ أَوْلَجَتْكَ شَرّاً وَ أَقْحَمَتْكَ غَيّاً- وَ أَوْرَدَتْكَ الْمَهَالِكَ وَ أَوْعَرَتْ عَلَيْكَ الْمَسَالِكَ
عضيهه:تهمت و افترا طمس:از بين بردن اثر نهجة:روشن و واضح مطلّبه به تشديد طاء و فتح لام:آنچه بطور جدى از آنها طلب شده باشد اكياس:خردمندان أنكاس:جمع نكس:مرد پست نكب:منحرف شد خبط:در راه نادرست گام برداشتن خسر:زيانكارى اقتحام:با شدت در امرى داخل شدن وعر:سخت،شديد مهطع:شتاب كننده بهضه الامر:آن كار بر او گران آمد،بارش را سنگين كرد.
«پس در بارۀ نعمتهايى كه نزد توست از خدا بترس و در حقى كه بر تو دارد
بنگر و از شناخت آنچه كه در ندانستن آن معذور نيستى خوددارى مكن چرا كه براى اطاعت و پيروى نشانههاى آشكار و راههاى روشن و جادههاى پهن و پايانى مطلوب است،كه زيركها در آن وارد مىشوند و سفلگان از آن،سرباز مىزنند،آن كه از آن راه منحرف شود از حق روى گردانده و در بيابان گمراهى و سرگردانى قدم گذارده،و خداوند نعمت خود را از او مىگيرد و عذاب خود را بر او گسيل مىدارد،پس به خود آى و خويشتن را درياب كه خدا راه خود را براى تو روشن كرده است و چون كارهايت تو را به اين مرحله كشانده است پس به آخرين حدّ زيان و جايگاه كفر و شرك پايين آمدى و خواهشهاى دلت،تو را به شرارت وادار كرده و در گمراهى افكنده و در تباهكاريها وارد ساخته و راهها را بر تو سخت بسته است .»
آنچه مرحوم سيد در اين مورد از نهج البلاغه آورد.قسمتى از نامۀ حضرت به معاويه است كه آغاز آن چنين بوده:پس از حمد خدا و نعت پيامبر، نامهات به من رسيد كه در آن فتنهانگيزى مرا خاطر نشان كردى،و كيفر مجازاتى كه انجام مىدهم زشت شمردى و مرا ستمگر و در ادا كردن حقوق الهى كوتاهى كننده به حساب آوردى، «سُبْحانَ اللّهِ» چگونه به خود اجازۀ غيبت كردن مىدهى و دروغگويى را نيكو مىدانى؟من جز براى امر به معروف و نهى از منكر هرگز آشوب و ستيز به پا نكردم،و جز بر بدعتگذار،و از دين برگشته،يا منافق بر كسى نشوريدم و راهنمايم در اين امور آيۀ قرآن است كه مىفرمايد: «وَ لَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ» (1)...».مرا تقصير كننده در حق خدا دانستى،به خداى بزرگ پناه مىبرم از آن كه حقوق تاكيد شدۀ او را رها و تعطيل كنم،و به سوى هوا و
1) سوره مجادله(58)آيه(21) [1]يعنى:اگر چه پدرها،يا فرزندانشان باشند،اين آيه در بارۀ مؤمنان مىفرمايد:دشمنان خدا را دوست نمىدارند اگر چه پدران يا فرزندان يا برادران يا خويشاوندانشان باشند. (مترجم)
هوسى مايل شوم و در گمراهى حيرتزا براى هميشه بمانم،عجيب است اى معاويه،كه تو احسان كردن را مىستايى،اما با دليل و برهان مخالفى،و پيمانهاى الهى را كه خواستۀ وى و حجت بر بندگانش مىباشد درهم مىشكنى، اسلام را بدور انداختى و احكامش را تباه و آثارش را محو كردى،جامۀ هوسبازى به تن كردى و به دنبال خواستهاى پست نفسانى مىروى،(اين بود قسمتهاى اول اين نامه كه در نهج البلاغه ذكر نشده و از اين به بعد جملههايى است كه در اول ترجمه شده و به اين عبارت آغاز مىشود) فاتق اللّه... كه شرحشى بعدا مىآيد،و جملات ديگرى نيز از اين نامه حذف شده است كه چنين است:گروهى براى خدا وجود دارند كه دست خدا بالاى سر آنها و خشم او بر مخالفانشان حتمى است،بنا بر اين پيش از آن كه در تنگناى قبر وارد شوى به فكر خود باش و خويشتن را مواظبت كن كه بازگشتت به سوى خداست و در پيشگاه او محشور مىشوى سختيهاى آن روز گريبانگيرت خواهد شد و اندوهش بر تو وارد مىشود،روزى كه پشيمانى سودى ندارد و عذر معذرتخواه پذيرفته نمىشود، «يَوْمَ لا يُغْنِي مَوْلًى عَنْ مَوْلًى شَيْئاً وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ» . (1)» در اين نامه امام(علیه السلام)مخاطب خود را موعظه فرموده و او را پند و اندرز داده است كه تقواى الهى را پيشه كند و در بارۀ اموال مسلمين و ثروت آنان كه ترد او قرار دارد از خدا بترسد و حق نعمتهاى خدا را بر خود ادا كند و به منظور سپاسگزارى،دستورهاى وى را پيروى و اطاعت كند و به سوى شناخت آنچه كه براى نادانى آن وى را عذرى نيست بر گردد يعنى بداند كه اطاعت از فرمانهاى خدا و پيامبر و امام بر حق واجب و لازم است.
1) سوره دخان(44)آيه(40) [1]يعنى:روزى كه هيچ دوستى،از دوستش رفع نياز نكند و نه آنان نصرت و يارى شوند.
فانّ للطاعة اعلاما واضحه ،براى اطاعت خدا نشانههاى روشن است، كلمۀ اعلام كنايه از امورى است كه آدمى را به راه خداوند راهنمايى مىكنند يعنى كتاب خداوند و سخنان پيامبر(صلی الله علیه و آله)و اعمال او،و همچنين پيشوايان حق و راستين،كه اصل و ريشۀ اين آثار و حاملان آن مىباشند،و منظور از راههاى روشن و جادۀ آشكار همان راههايى است كه به خدا منتهى مىشود كه مدلول همان آثار است،و مراد از هدفى كه بطور جدى مطلوب خلق است آن است كه با حالتى پاك و برهنه از آلودگيهاى جسمانى پست و زينت يافته با كمالات نفسانى و انسانى،به پيشگاه قدس الهى راه يابند.
طاعة اسم مصدر و منظور هدفى است كه مورد نظر أعلام است و براى رسيدن به آن هدف اين راه بايد پيموده شود،و ضمير در كلمات: يردها و يخالفها و عنها ،بر مىگردد به جملۀ المحجّه و الأعلام الواضحة عليها و بديهى است كه خردمندان آنانند كه ورود در اين جاده را برمىگزينند و نشانههاى آن را طلب مىكنند،و اما دون همتان به راههاى ديگر انحراف مىيابند و از مسير حق سر بر مىتابند و در كوير جهل و نادانى سرگردان مىشوند و در پى آن خداوند، نعمت خود را بر آنان دگرگونه كرده و در سراى آخرت كيفر و عذاب را به آنان عوض مىدهد.آن گاه امام(علیه السلام)پس از آن كه قدرى معاويه را پند و اندرز داد و راههاى درست را برايش روشن كرد و به او گوشزد فرمود كه اگر از اين راهها انحراف يابد سزايش تغيير يافتن نغمت الهى و تبديل آن به نعمت و عذاب مىباشد،به او چنين دستور مىدهد كه با پيش گرفتن اين راههاى هموار و نجات بخش،نفس خود را از هر چه موجب عدول از اين راه و مخالف اين امور است حفظ و نگهدارى نمايد.اين بيان اخير امام(علیه السلام)در حكم نخستين مقدمه از يك قياس مضمرى است كه حضرت به ترتيب شكل اوّل،استدلال فرموده است كه رفتن از اين راه امرى لازم و ضرورى است،و مقدمۀ دوّمش
اين است:هر كسى را كه خداوند راه سلوكش را معين كرده باشد بر او،واجب است كه پاى در آن مسير بگذارد .
و حيث تناهت بك امورك ،بس است اين همه جنايت كه تو را به اين مرحله رساند!امام(علیه السلام)در اين مرحله معاويه را امر به توقف مىكند و شرح مىدهد كه اكنون تو به آخرين منزلگاه خسران كه يكى از منازل كفر و شرك است رسيدهاى ديگر بس است توقف كن.
فقد اجريت الى غاية خسر ،كلمۀ اجراء،در اصل به معناى دوانيدن اسب براى مسابقه است يعنى با سرعت تا اين حدّ از زيانكارى تاختى،واژۀ(خسر) كنايه از فقدان رضايت و نبودن كمالاتى است كه آدمى را به خدا نزديك مىكند، و اين كه امام اين مرحله را منزلگاه كفر دانست به اين دليل است كه اساسا سرانجام كارهاى زشت كه انسان از رو آوردن به آنها منع شده،از مواضع و منزلگاههاى كفر و شرك مىباشد و هر كس با قصد و اختيار از آن راه برود به آن منزلگاهها ملحق شده است .
و انّ نفسك قد اولجتك شرّا ،نفست تو را در شرور و بديهاى دنيا و آخرت افكنده است،منظور نفس اماره است كه به سبب جلوه دادن نافرمانى از دستورات خداوند و خوب نشان دادن مخالفت با امام بر حق،انسان را وادار به اين كارهاى ناپسند مىكند،جملۀ بالا به روايت ديگر بدون نقطه قد اوحلتك خوانده شده،يعنى نفست تو را به گل فرو برده كه استعاره از گناهان و آلودگى به جهل و نادانى است كه مانند تودهاى از گل او را در خود فرو برده است.
و اقحمتك غيّا ،و در ورطۀ گمراهى و هلاكتت انداخته است،و در جايگاههاى هلاكت كه امور شبههناك و گناهان است واردت كرده است.
و اوعرت عليك المسالك ،راههاى هدايت و روشهاى خير و خوبى را بر تو ناهموار و سخت و صعب العبور كرد،زيرا نفس امّاره هنگامى كه با نشان
دادن اهداف باطل و وسوسههاى فريبكارانهاش رفتن به راههاى تاريك گمراهى و گناه را براى آدمى هموار كرد و او را در آن مسير به راه انداخت،خود به خود از راه سعادت و مسير خير و اطاعت دور مىشود و ديگر افتادن در آن جاده و گام نهادن در آن برايش مشكل و سخت مىنمايد.
در خاتمه از خداوند متعال موفقيت در انجام دادن اعمال خير و نگهدارى از گناهان و خطايا را خواستار و به كمك گرفتن از نيروى پايدارش اميدوارم.
پايان شرح و تفسير نامۀ امام به معاويه شماره 30 و آخر جلد چهارم از كتاب شرح ابن ميثم بحرانى.