ghaemiyeh.com
عنوان و نام پديدآور : رهتوشه حج/ تاليف جمعي از نويسندگان
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۰ - ۱۳۷۸.
مشخصات ظاهري : ج ۳
شابك : 964-6293-59-x۵۵۰۰ريال:(ج.۱) ؛ 964-6293-61-1۱۱۵۰۰ريال:(ج.۲) ؛ 964-6293-65-4۸۵۰۰ريال:(ج.۳)
يادداشت : ج. ۲ (چاپ دوم: )۱۳۸۰
يادداشت : ج. ۳ (چاپ دوم: ۱۳۸۰)؛ ۸۵۰۰ ريال
يادداشت : ج. ۱ (چاپ دوم: )۱۳۸۰
يادداشت : كتابنامه
موضوع : حج
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/ر۹۲ ۱۳۷۸
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۷۸-۱۶۰۷۷
اصحاب صفه (1)
جواد محدثى
«اصحاب صفه» عنوان جمعى از مسلمانان پاكباخته و تهيدستى است كه در صدر اسلام و زمان پيامبر صلى الله عليه و آله در ركاب آن حضرت بودند و چون در مدينه خانه و آشيان و آشنايى نداشتند، در گوشهاى از مسجد، سكويى ساخته شده بود كه در همانجا روزگار مىگذراندند و به عبادت مشغول بودند، هنگام جهاد هم به ميدان رزم مىشتافتند.
آنچه پيشرو داريد، ترجمه فشردهاى است از جزوه «اصحابالصفه» تأليف «ابوترابالظاهرى» كه در عربستان چاپ شده است. گرچه درباره اين مسلمانان فداكار و حاضر در صحنه، بايد كاوشى عميقتر انجام گيرد تا روحيات و رفتار آنان «اسوه» مسلمانان تهيدست و جانباز شود، ليكن در حال حاضر به همين حد اكتفا مىشود تا به يارى خداى بزرگ در آينده گامهاى بلندترى برداشته شود و تحقيقات جامعترى صورت گيرد. (مترجم)
1) اصحاب صفه مسلمانان مهاجرى بودند كه خانهها و اموال خود را در مكه رها كرده و براى اعلاى كلمه دين به مدينه آمده بودند و چو در آنجا كسى نداشتند تا بر او وارد شوند، در صفه مسجد به سر مىبردند.
در روايت است كه «اصحاب صفه»، گروهى تهيدست بودند. رسول خدا صلى الله عليه و آله به ياران خود فرمود:
«هر كس در خانه غذاى دو نفر را داشته باشد، سومى را ببرد و هركس به اندازه چهار نفر غذا دارد، پنجمى و ششمى را ببرد.» ابوبكر، سه نفر را برد و رسول خدا صلى الله عليه و آله، ده نفر را.
و به نقل ديگرى آن حضرت فرموده است: «اهل صفه» مهمانان اسلامند، بىخانمان و تنگدستند.
هرگاه «صدقه» اى به دست آن حضرت مىرسيد، خود از آن بر نمىداشت و همه را براى آنان مىفرستاد، ولى هرگاه «هديه» اى براى پيامبر مىآوردند، هم خود بر مىداشت و هم براى آنان مىفرستاد.
طلحة بن عمرو مىگويد:
هرگاه كسى به حضور پيامبر مىرسيد، اگر در مدينه آشنايى داشت، به خانه او مىرفت وگرنه، به جمع اهل صفه مىپيوست.
طلحة بن عمرو همچنين گفته است: من در ميان اهل صفه بودم، همراه با مردى ديگر، هر روز از سوى پيامبر به اندازه يك «مد» خرما براى ما مىرسيد.
«ابورافع» نقل كرده است:
چون حضرت فاطمه، حسين را به دنيا آورد، روزى عرضه داشت: يا رسولاللَّه! آيا براى فرزندم عقيقهاى بدهم؟
حضرت فرمود: نه، ولى موى سرش را بتراش و هموزن آن را به بينوايان و مساكين اهل صفه، صدقه بده.
فضالة بن عبيد گفته است:
آنگاه كه پيامبر اسلام با مردم به جماعت نماز مىخواند، گروهى از مسلمانان (اهل صفه) از ضعف و ناتوانى خم مىشدند، تا حدّى كه برخى باديه نشينان آنان را ديوانه مىپنداشتند.
برخى گفتهاند: هفتاد نفر از اهل صفه بودند كه هيچيك ردا نداشتند. روايت است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله نزد اصحاب صفه آمد و پرسيد:
حالتان چطور است؟
خوبيم يا رسولاللَّه
امروز خوبيد، روزى هم خواهد آمد كه براى هر يك از شما ظرفى از غذا بياورند و ظرفى ببرند و آن گونه كه كعبه پوشش دارد، خانههاى شما هم پرده خواهد داشت.
اى پيامبر، آيا ما در حال ديندارى به اينها خواهيم رسيد؟
آرى.
پس آن روز، ما خوبيم. صدقه مىدهيم و بنده آزاد مىكنيم.
نه، امروز شما بهتريد؛ هرگاه به دنيا برسيد، بر يكديگر حسادت خواهيد داشت و رابطهها قطع و آميخته به دشمنى خواهد شد.
ابو نعيم در حُليةالاولياء گفته است:
تعداد اصحاب صفه، به اقتضاى شرايط و زمانها متفاوت بوده است. گاهى غريبههاى بىخانمان كه به آنجا مىآمدند، كم بودند و گاهى تعدادشان فزونى مىگرفت.
ولى حال اغلب آنان تنگدستى و فقر بود. آنان فقر را برگزيده بودند. هرگز دو لباس و دو نوع غذا نداشتند ...
گاهى جمعى از آنان براى نماز، يك لباس داشتند، لباس بعضى تا زانو مىرسيد و برخى بلندتر.
«واثلة بن اسقع» گفته است: من خود از اصحاب صفه بودم و هيچ يك از ما لباس كاملى نداشتيم.
محمد بن سيرين نقل كرده است:
شب كه مىشد، پيامبر عدهاى از اهل صفه را ميان اصحاب تقسيم مىكرد؛ بعضى يك نفر برخى دو نفر و برخى سه نفر تا ده نفر را به خانه مىبردند. «سعد بن عباده» گاهى شبها هشتاد نفر از آنان را براى صرف شام به خانهاش مىبرد.
عقبة بنعامر گويد: پيامبر نزدما آمد، مادر صفه بوديم، فرمود: كداميكازشما دوست دارد هر روز به «بطحا» و «عقيق» برود و دو ناقه كوهاندار بياورد، بىآنكه گناه يا قطع رحم كرده باشد؟ گفتيم: همه ما اين كار را دوست داريم اى رسول خدا. فرمود: چرا به مسجد
نمىرويد تا دو آيه قرآن بخوانيد يا قرآن بياموزيد، كه اين از دوشتر برايتان بهتر است.
نويسنده «حليةالاولياء» در پى نقل اين كلام، مىافزايد:
از اين حديث چنين برمىآيد كه پيامبر اسلام، با اين سخن مىخواست آنان را از انگيزههاى دنياگرايى باز دارد و به آنچه برايشان مفيدتر و به حالشان مناسبتر است وا دارد.
ابو سعيد خدرى آورده است: ما جمعى از مسلمانان ناتوان اهل صفه بوديم. و مردى بر ما قرآن مىخواند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نزد ما آمد. افراد اهل صفه، پشت هم پنهان مىشدند، چون بدون لباس كافى بودند و خجالت مىكشيدند. پيامبر با دستش اشاره كرد و همه دايره وار جمع شدند و به دور او حلقه زدند.
فرمود: چه مىكرديد؟
مردى از ما قرآن و دعا براى ما مىخواند.
به كار خويش ادامه دهيد.
سپس فرمود: خدا را شكر كه در ميان امتم كسانى را قرار داده كه مرا دستور فرمود تا همراه آنان صبر و شكيبايى و مقاومت كنيم ... بشارت باد فقيران با ايمان را كه روز قيامت پانصد سال پيش از توانگران نجات يافته و در بهشت، متنعم مىشوند و هنوز ثروتمندان گرفتار حسابند.
سلمان فارسى مىگويد: «عينيه» و «اقرع بن حابس» و همراهانشان (كه از اشراف پولدار بودند) نزد پيامبر آمدند و عرضه داشتند: يا رسولاللَّه، كاش در بالاى مسجد مىنشستى و اين فقيران تهيدست را (منظورشان ابوذر و سلمان و مسلمانان فقير بود) از خود طرد مىكردى، اگر چنين كنى ما دور تو را مىگيريم و با تو خالص شده، از دل به سخنانت گوش مىدهيم!
خداوند اين آيه را نازل فرمود:
وَاتْلُ مَا أُوحِىَ إِلَيْكَ مِنْ كِتَابِ رَبِّكَ لَامُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ وَلَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِىِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ ... (كهف: 28).
در اين آيه خداوند متعال پيامبر را دعوت كرده است به تلاوت آيات قرآن و صبر و تحمل در كنار آنان كه صبح و شام، خداوند را مىخوانند و رضاى او را مىجويند.
پس از نزول اين آيه پيامبر برخاست و در پى آنان رفت. آنان را در آخر مسجد يافت كه مشغول ذكر خداوند بودند. فرمود: حمد خداى را كه من نمردم تا آنكه فرمان داد خويش را به همراه گروهى از امتم صابر سازم. زندگى با شماست، مرگ هم با شماست (يعنى در هر حال با شما و در كنار شما هستم).
خبّاب بن ارت مىگويد: آن دو نفر (اقرع و عينيه) پيامبر خدا را ديدند كه با «بلال» و «عمار» و «صهيب» و «خباب» در جمع مؤمنانى بىبضاعت نشسته است. چون آنان را ديدند به ديده حقارت در اين گروه نگريستند.
در خلوت به پيامبر گفتند: دوست داريم براى ما در مجلس خود جاى خاصى قرار دهى، تا عرب برترى ما را ببينند، چرا كه گروههايى از عرب به حضور شما مىآيند و ما خوش نداريم كه ما را با اين بردهها و ضعفا ببينند. وقتى ما پيش تو مىآييم، آنها را از پيش خود طرد كن، وقتى كار و حرف ما تمام شد، اگر خواستى دوباره آنان را نزد خود بنشان و درخواست كردند كه پيامبر چنين عهدنامهاى ميان خود و آنان بنويسد، ... كه آيه نازل شد:
وَلَا تَطْرُدْ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِىِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ. (انعام: 52)
«آنان را كه صبح و شام خدا را مىخوانند و در پى رضاى اويند، از خود طرد مكن.»
پس از آنكه خدمت آن حضرت رسيديم، زانو به زانوى وى نشستيم و پيامبر هم با ما مىنشست تا وقتى كه مىخواست برخيزد و به كار خود برسد و اگر كارى نداشت، با ما آنقدر مىنشست كه ما برخاسته، برويم ...
و روايت شده از «عائذ بن عمرو» كه:
ابوسفيان بر سلمان و صهيب و بلال عبور كرد. آنان گفتند: «هنوز شمشيرها، بهره خود را از گردن اين دشمن خدا نگرفتهاند.» ابوبكر به آنان گفت: آيا به رييس قريش اين گونه مىگوييد؟ و نزد پيامبر آمد و سخن آنان را براى حضرت باز گفت.
پيامبر فرمود: شايد تو خشمگينشان كردهاى. به خدا سوگند، اگر تو آنان را غضبناك كرده باشى، خدا را به خشم آوردهاى، ابوبكر نزد آنان رفت و گفت:
برادران! نكند من ناراحتتان كردهام؟ گفتند: خير ...
در كتابهاى تاريخ، نام برخى از اين مسلمانان با ايمان و فداكار و تهيدست چنين آمده است:
1- اوس بن اوس ثقفى، كه در سالهاى آخر، همراه گروهى از «ثقيف» به مدينه آمد.
2- اسماء بن حارثه اسلمى، كه به اتفاق برادرش هند، خدمتگزار پيامبر بودند و در سال 60 هجرى در بصره درگذشت، در حالى كه هشتاد سال عمر داشت.
3- بلال بن رباح، از مسلمانان پيشتاز و شكنجه شده در راه خدا كه مؤذّن و خزانهدار پيامبر بود و در جنگ بدر هم حضور داشت.
4- براء بن مالك انصارى (برادر انس بن مالك)، كه در جنگ احد و ديگر معركهها هم حضور داشت و دلير و تكسوار بود. هماو بود كه در جنگ مسلمانان با مسيلمه كذاب، پيشنهاد كرد مرا داخل سپر گذاشته و با نيزهها بلندم كنيد و داخل باغى كه سنگر دفاعى دشمن است بياندازيد. او را از اين طريق به داخل باغ انداختند و او در داخل با آنان جنگيد تا آنكه در را گشود و در اين حادثه بيش از هشتاد زخم برداشت. خالد، يك ماه به مداواى زخمهاى او مشغول بود.
5- ثوبان، غلام پيامبر كه از وفاداران قانع و عفيف بود. رواياتى هم از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده است. روزى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس يك چيز را از من قبول كند من هم ضامن بهشت او مىشوم. وى گفت: من حاضرم يا رسولاللَّه. پيامبر فرمود: شرط من آن است كه از هيچ كس چيزى طلب نكنى.
گفتهاند: گاهى كه ثوبان سوار بر مركب خود بود و تازيانهاش به زمين مىافتاد، هرگز از كسى درخواست نمىكرد كه به او بدهد، خودش پايين مىآمد و برمىداشت.
6- ابوذر غفارى (جندب بن جناده)، چهارمين نفرى بود كه مسلمان شد. وقتى به
مدينه آمد تنها بود و عبادت پيشه و خدمتگزار پيامبر بود. چون فراغت مىيافت، به مسجد مىرفت و به اهل صفه مىپيوست. وى از بهترين ياران رسولاللَّه بود و زبانى حقگو و صريح داشت. در زمان عمربن خطاب در فتح بيتالمقدس هم شركت كرد.
7- جُعَيل بن سراقه ضمرى، كه مورد عنايت رسولاللَّه بود.
8- حُذيفة بن يمان، او و پدرش از مهاجرين بودند. اهل شناخت، بصيرت، علم و عبادت بود. پيامبر او را بين هجرت و نصرت مخيّر ساخت. او انتخاب كرد كه بماند و از ياوران پيامبر گردد.
از سوى پيامبر به مأموريتهاى ويژه مىرفت و رسولاللَّه مخفيانه نام منافقان را به وى گفته بود.
9- حارثة بن نعمان انصارى، او در جنگ «بدر» هم حضور داشت و در جنگ «حنين» نيز يكى از هشتاد نفرى بود كه فرار نكردند و در يارى و دفاع از پيامبر استقامت نشان دادند. وى در جنگ جمل در بصره هم حضور داشت و در آن، مجروح شد. در آن روزگار، آخر عمر خود را مىگذراند.
حارثه از بهترين افراد نيكوكار نسبت به مادرش بود. در دوران پيرى و نابينايى هم به دست خود، به مساكين كمك مىكرد.
10- حنظلة بن ابى عامر (حنظله غسيل الملائكه)، كه در جنگ احد به شهادت رسيد.
11- حكم بن عُمير ثمالى، كه بعدها ساكن شام شد. حديثهاى حكمتآميزى از رسولخدا صلى الله عليه و آله روايت كرده است.
12- خبّاب بن ارَت، كه از مسلمانان نخستين (به قولى، ششمين مسلمان) و از مهاجرين زجر ديده و شكنجه شده صدر اسلام بود. آثار شكنجه آن دوران، تا مدّتها در بدنش باقى بود. از مجاهدانى بود كه در جنگ بدر و ساير جنگها شركت داشت.
13- ابو ايوب انصارى (برخى او را اهل عقبه دانستهاند، نه اصحاب صفه) نامش «خالد بن يزيد» بود. همان كه خانهاش در آغاز هجرت پيامبر، مدّتى محلّ اقامت آن حضرت بود تا آنكه مسجدالنبى ساخته شد. در جنگ بدر نيز حضور داشت. در
قسطنطنيّه از دنيا رفت.
14- دكين بن سعيد مزنى، به روايتى وى همراه چهارصد نفر به حضور پيامبر آمدند.
بعدها ساكن كوفه شد.
15- ابولبابه انصارى (رفاعه)، وى در جنگ بدر حضور داشت.
16- سلمان فارسى، كه از صحابه برجسته رسولاللَّه و از خردمندان روزگار و عابدان بزرگ بود.
17- سعيد بن عامر جمحى، از مهاجرانى بود كه فقر را برگزيد. در مدينه خانهاى نداشت. از دنيا و كالاى فانى آن خود را آزاد ساخته بود.
18- ابو سعيد خدرى (نامش سعد بن مالك بود). او صبر و عفاف را برگزيد، هر چند مىتوانست توانگر باشد و مرّفه.
19- سالم غلام ابو حذيفه، كه در يمامه شهيد شد و در آن جنگ، پرچمدار بود و دستش قطع شد. وى از مسلمانان با سابقه بشمار مىرفت.
20- شداد بن اسيد، كه از مهاجران بود و هنگامى كه نزد رسولخدا آمد، آن حضرت وى را در «صفّه» جاى داد.
21- صفوان بن بيضاء، از مجاهدان بدر بود و پيامبر او را همراه سريه «عبداللَّهبن جحش» به مأموريت نظامى فرستاد. برخى شهادتش را در جنگ بدر دانستهاند.
22- صهيب بن سنان. گفتهاند او از مسلمانان نخستين بود كه براى اسلام آوردن به حجاز هجرت نمود.
23- طخفة بن قيس. ساكن مدينه شد و در صفّه هم جان سپرد. او از اصحاب صفهاى بود كه مهمان پيامبر مىشد.
24- طلحة بن عمرو بصرى، او چون در مدينه كسى را نداشت ساكن صفه شد و از سوى پيامبر به وى طعام داده مىشد.
25- عبداللَّه بن مسعود، كه از مسلمانان اوليه و اصحاب قرآن شناس پيامبر بود. وى در روزگار عثمان از دنيا رفت.
26- عبداللَّه بن ام مكتوم، پس از جنگ بدر به مدينه آمد و ساكن صفه شد.
27- عبداللَّه بن عمرو بن حرام، كه در جنگ احد به شهادت رسيد.
28- عقبة بن عامر، همنشين با اهل صفه بود. به مصر رفت و همان جا درگذشت.
29- عمرو بن عوف، در جنگها شركت داشت. رواياتى هم از رسولخدا صلى الله عليه و آله نقل كرده است.
30- ابودرداء، وى از عالمان عابد و صحابه وارسته و پيشواى قاريان و قاضى دمشق بود. و از كسانى بود كه آيات قرآن را بر پيامبر بازخوانى مىكرد و در حال حيات پيامبر، از گردآورندگان قرآن بود.
31- عُكاشه بن مِحصَن اسدى، از بدريان نخستين بود و در جنگهاى گوناگون شركت داشت و در ايّام جنگ با «اهل ردّه» كشته شد.
32- عرباض بن ساريه، چشمى گريان داشت و اهل جهاد و عبادت بود و در فضيلت او و جمعى ديگر از مسلمانانى كه عاشق جهاد بودند ولى امكانات جنگ را نداشتند وگريه مىكردند، آيه نازل شد.
33- فضالة بن عُبيد انصارى، رسول خدا صلى الله عليه و آله به او و جمعى ديگر از اصحاب صفّه مىفرمود: اگر بدانيد كه نزد خدا چه پاداشى داريد، از اين وضع تهيدستى ناراحت نمىشويد و دوست مىداريد كه تنگدستتر باشيد.
34- مصعب بن عمير، جوان مهاجرى بود كه به خاطر ايمان، از پدر و مادر جدا شد و به مسلمانان پيوست. پيامبر اسلام پيش از هجرت، او را به عنوان معلّم قرآن به سوى مردم يثرب فرستاد.
35- مسعود بن ربيع، كه اهل قرائت قرآن بود.
36- وابصة بن معبد جهنى، وى با فقرا نشست و برخاست مىكرد و مىگفت: اينان برادران من در دوران رسولاللَّه صلى الله عليه و آله بودند.
و ... گروهى ديگر.
نام اصحاب صفه بيش از اينهاست؛ براى رعايت اختصار، به همين اندازه اكتفا شد.
آمنه دختر وهب بنعبدمناف است و مادر بزرگوارش «بِرِّه» دختر عبدالعزّى (1)به شمار مىآمد. اين دو بزرگوار در نسب شريف به كلاب بنمرّةبنكعب بنلُؤَىّ مىرسند و در واقع پدر و مادر آمنه دخترعمو و پسرعمو بوده و از خصلتهاى مشابه بهره مىبردند.
عبدمناف، نياى سوم پيامبر اسلام، مغيره نام داشت و «قمرالبطحاء» (2)
خوانده مىشد.
او در قلب مردم موقعيتى ويژه داشت. تاريخنگاران در بارهاش چنين مىنويسند:
«شعار او پرهيزگارى، دعوت به تقوا، خوشرفتارى با مردم و صله رحم بود. سقايت و ميهماندارى حجاج بيتاللَّه الحرام با فرزندان عبد مناف بود و اين منصب با شكوه تا زمان پيامبر به قوّت خود باقى بود.»
عبدالمطلب، قبل از خواستگارى آمنه نزد عبداللَّه جوانِ برومند و زيباى بنىهاشم
آمد و چنين گفت:
«پسرم! آمنه دخترى است از خويشان تو و در مكه مانند او دخترى نيست.»
و سپس فرمود:
«فَوَاللَّهِ ما في بناتِ أهلِ مكّةَ مِثْلُها لأنّها مَحْتَشَمةٌ في نفسها طاهرةٌ مُطَهَّرَةٌ عاقلةٌ دَيّنَةٌ». (1)
«سوگند به عزّت و جلال خداوند، كه در مكه دخترى مثل او (آمنه) نيست؛ زيرا او با حيا و ادب است و نفسى پاكيزه دارد و عاقل و فهيم و دينباور است.»
بينش عميق و عفت و پاكى اين بانو چنان بود كه تاريخ چنين مىنويسد:
«او (آمنه) در آن روز، از نظر نسب و ازدواج، با فضيلتترين دختران قريش بود.» (2)
از صفات برجسته ديگر اين بانو سادهزيستى و دورى از جلوههاى مادى است. به گونهاى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«إنّما أنا ابن امْرأة من قريش تأكل القديد» (3)
«همانا من فرزند زنى از قريشم كه گوشت خشكيده مىخورد.»
بخشى از صفات برجسته اين جاودانه مادر، چنين است:
پيامبر گرامى اسلام را «سيّد الناس وديّان العرب» مىخواندند. علىبنابىطالب عليه السلام را
نيز با اين وصف ستودهاند: «كان علىٌ عليه السلام ديّان هذه الأمَّة» (1)
برخى دين را به معناى طاعت و گروهى به معناى هر آنچه با آن بندگى خدا مىشود (2)مىدانند. برخى از كوتاهنظران كه با نگرش مادى به مسايل پيرامون خود مىنگرند، معتقدند كه:
«چون آمنه قبل از ظهور اسلام مىزيسته، نمىتواند مؤمن باشد و از زنان مشرك به شمار مىآيد!»
اما مورّخان و پژوهشگران شيعه بر اين باورند كه پدران و مادران پيامبر ايمان داشتند. آنها براى اثبات اين مطلب به سخن پيامبر صلى الله عليه و آله استناد كردهاند كه مىفرمايد:
«لَمْ يَزَلْ يَنقلُني اللَّه مِن أصلاب الشّامخة إلى الأرحام المطهّرات حتّى أخرجني إلى عالمكم هذا وَلَم يُدنِّسني دَنس الجّاهلية» (3)
«خداوند همواره مرا از پشتهاى پاك به رحمهاى پاك منتقل مىساخت تا اينكه به اين دنياى شما آمدم و هرگز به افكار و ناپاكىهاى جاهليت آلوده نشدم.»
از اين حديث شريف، كه با عبارات مختلف بيان شده است، پاكى وجود آمنه و طهارت فكرى او ثابت مىشود.
بسيارى از دانشمندان اهل سنت ايمان آمنه را بيان كرده، براى اثبات اين امر از روايت زير استفاده كردهاند:
«كعب الأحبار به معاويه گفت: من در هفتاد و دو كتاب خواندهام كه فرشتگان، جز براى مريم و آمنه بنت وهب براى ولادت هيچ پيامبرى به زمين نيامدند و جز براى مريم و آمنه، براى هيچ زنى حجابهاى بهشتى را
برپا نساختند.» (1)
«واقدى» و گروهى از دانشمندان اهل سنت، پس از ذكر حديث فوق، مىگويند:
خداوند متعال هرگز زن كافره را در برابر زن با ايمانى مانند مريم عليه السلام قرار نمىدهد. اگر آمنه ايمان نداشت، هرگز مقامات مريم عليه السلام براى او به وجود نمىآمد؛ زيرا بين ايمان و كفر فاصله بسيار است و هرگز اين دو جمع نمىشوند. (2)
شيخ صدوق نيز در «اعتقادات» خود مىفرمايد:
«اعتقادنا في آباء النبي صلى الله عليه و آله أنّهم مسلمون من آدم إلى أبيه عبد اللَّه و أنّ أبا طالب كان مسلماً و آمنة بنت وهب بن عبد مناف أمّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله كانت مسلمة». (3)
«اعتقاد ما اين است كه پدران پيامبر صلى الله عليه و آله از آدم تا عبداللَّه و ابوطالب و همچنين آمنه، مادر پيامبر، مسلمان بودهاند.»
امام صادق عليه السلام نيز مىفرمايد: جبرئيل بر پيامبر نازل شد و گفت:
«اعتقاد ما اين است كه پدران پيامبر صلى الله عليه و آله از آدم تا عبداللَّه و ابوطالب و همچنين آمنه، مادر پيامبر، مسلمان بودهاند.»
«يَا مُحَمَّدُ إِنَّ رَبَّكَ يُقْرِئُكَ السَّلامَ وَ يَقُولُ إِنِّي قَدْ حَرَّمْتُ النَّارَ عَلَى صُلْبٍ أَنْزَلَكَ وَ بَطْنٍ حَمَلَكَ وَ حَجْرٍ كَفَلَكَ ...» (4)
«اى محمد صلى الله عليه و آله، خداوند تعالى بر تو سلام فرستاد و گفت: من آتش را بر صلب و پشتى كه تو را فرود آورد و بطنى كه حامل تو بود و دامنى كه تو را تربيت كرد، حرام كردم.»
مرحوم مجلسى رحمه الله مىنويسد: اين خبر دلالت بر ايمان عبداللَّه و آمنه و ابوطالب دارد؛ زيرا خداوند آتش را بر جميع مشركان و كفار واجب كرده است و اگر اينان مؤمن نبودند، آتش بر آنان حرام نمىشد.
ويژگى ديگر اين بانوى بزرگوار حيا و ادب اوست كه با واژه «محتشمه» در ميان عرب شناخته شده بود.
حشمت به معناى ادب و حيا است و زيباترين صفتى است كه بانوان كريمه مىتوانند داشته باشند و در سايه آن آسودگى جسمى و روانى يابند.
جريان خواستگارى «فاطمه»، همسر عبدالمطلب، از آمنه و آنچه در اين مجلس به وقوع پيوست حيا و ادب اين دختر برگزيده عرب را نشان مىدهد:
زمانى كه همسر عبدالمطلب به منزل وهببن عبد مناف آمد، آمنه در مقابل او ايستاد. خوشآمد گفت و مقدمش را گرامى داشت. وقتى فاطمه نيكىهاى آمنه را ديد، به مادرش گفت:
«من پيشتر آمنه را ديده بودم، فكر نمىكردم چنين با حسن و كمال باشد.» (1)
سپس با آمنه گفتگو كرد و او را فصيحترين زن مكه يافت. آنگاه از جاى برخاست، نزد عبداللَّه شتافت و گفت:
«فرزندم! در ميان دختران عرب مانند او نديدم. من او را مىپسندم ....»
فهيم بودن از صفات و ويژگيهاى اولياى الهى است. عبدالمطلب آمنه را با كلمه عاقله ستوده است.
1) همان، ص 100 و 99
آمنه عقيله عرب، در فهم و كمال بىنظير بود. سخن اين بانوى بزرگ در هنگام مرگ، نشان دهنده ميزان خرد و درك اوست. او به فرزندش حضرت محمد صلى الله عليه و آله مىگويد:
«هر زندهاى مىميرد، هر تازهاى كهنه مىشود، هر گروهى فانى مىشود و من مىميرم؛ اما ياد من هميشه هست. من خير به جاى گذاشتم و مولود مطهرى [چون تو] زادم.» (1)
از ديگر صفات دختر شايسته مكه، شيرينى بيان و گويايى كلام اوست. اشعار زيبايى كه از او به جاى مانده، گواه درستى اين سخن است. او خطاب به فرزندش حضرت محمد صلى الله عليه و آله چنين سرود:
ان صَحَّ ما أبصرتُ في المنام فَانْتَ مبعوثٌ عَلَى الأنام
من عند ذي الجلال و الإكرام تُبْعَثُ في الحِلّ وَفي الحرام
تُبْعثُ بالتَّحقيق والإسلام دين أبيك البرّ إبراهام
فاللَّه أنْهاك عن الأصنام أنْ لا تواليها مع الأقوامَ (2)
معناى شعر به اختصار چنين است: اگر خوابى كه ديدم درست باشد، تو بر مردم مبعوث خواهى شد. از طرف خداوندى كه داراى جلال و اكرام است. براى بيان حلال و حرام مبعوث مىشوى. براى حقگويى و اسلام كه دين پدرت ابراهيم است، برانگيخته مىشوى. پس خداوند تو را از پرستش بتها و پيروى خويشان باز داشت.
پاكى و طهارت آمنه بر اهل مكه پوشيده نبود. اين طهارت به مناسبتهاى مختلف در سخنان واشعار عرب مطرح شدهاست. در توصيف اين بانوى كريمه چنين نوشتهاند:
«إنّها كانت وجهُها كَفَلْقَةِ الْقَمَرِ الُمضيئة و كانَتْ مِنْ أحسن النّساء جمالًا وكمالًا وَأفضلهنَّ حَسَباً ونَسَباً». (1)
«به درستى كه (آمنه) چهرهاش مثل ماه نورانى بود. در زيبايى و كمال از بهترين زنان به شمار مىآمد و از نظر صفات و دودمان نيز از بهترينها بود. او، هم پاكيزگى ظاهرى داشت و هم پاكى معنوى. (عفت)»
در اين ازدواج آسمانى چند مسأله مهم بايد مورد توجه قرار گيرد:
1- انتخاب و معيارهاى انتخاب از سوى خانواده «عبداللَّه».
به نظر مىرسد معيارهاى عبدالمطلب و همسرش در انتخاب همسرى شايسته براى «ماهِ» مكه- عبداللَّه- در دو بعد خلاصه مىشد؛ «اصالت خاندان» و «ويژگيهاى فردى».
معيارهاى خانواده آمنه نيز بر اساس ماديات نبود بلكه به كمال وعظمت روحى و معنوى خانواده عبداللَّه توجه داشتند.
2- ميزان مهريه
به گواهى تاريخ، پدر آمنه پس از مراسم خواستگارى، به عبدالمطلب گفت: «دخترم هديهاى است به فرزند شما؛ هيچ مهرى نمىخواهيم.»
عبدالمطلب گفت: «خداوند تو را جزاى خير دهد، دختر بايد مهر داشته باشد و كسانى از بستگان ما نيز بايد ميان ما گواه باشند.» (2)
«مهريه» يك ارزش معنوى نيست و بسيارىِ آن نمىتواند نشاندهنده جايگاه معنوى و اجتماعى فرد باشد. در فرهنگ اهل بيت عليهم السلام كمىِ مهريه نشاندهنده برترى دختر است. به هر حال اين ازدواج، بىآنكه با مشكلاتى چون مهريه و جهيزيه روبهرو شود، تحقق يافت. و مقدمات ميلاد محمد صلى الله عليه و آله فراهم شد.
هنوز نخستين فرزند آمنه پاى به گيتى ننهاده بود كه خبر فوت همسر مهربانش او را در اندوه فرو برد. لطف الهى، بردبارى، اشعارى كه در سوگ همسر مىسرايد و رؤياهاى دوران باردارى و فرزندى كه پيش از تولد با او سخن مىگويد، تنها سرمايههاى اين زن پاكدامن به شمار مىآيد؛ سرمايههايى كه در سايه آن فرزندش را به دنيا مىآورد. شايد از اين جهت است كه بعضى پيامبر صلى الله عليه و آله را نيز مانند حضرت مسيح عليه السلام به نام مادر بزرگوارش مىخواندند.
«جارود» هنگامى كه از نزد رسول خدا برمىگردد، خطاب به قبيلهاش چنين مىسرايد:
اتَيتُكَ يابن آمنة الرّسولا لِكَي بِكَ اهْتَدي النَّهج السَّبيلا (1)
«اى پسر آمنه، اى رسول، آمدم سوى تو تا به وسيله تو به راه راست هدايت شوم.»
1) بحارالانوار، ج 15، ص 247
ملّا احمد نراقى
بدان كه: حجّ، اعظم اركان دين و عمده چيزهايى است كه آدمى را به حضرت ربّ العالمين نزديك مىسازد. و آن اهمّ تكليفات الهيّه و اصعب عبادات بدنيّه است. تارك آن از خيل يهود و نصارى محسوب، و از بهشت برين محجوب است. و اخبار در فضيلت آن، و ذمّ تارك آن مشهور، و در كتب اخبار، مسطور است. و شرايط و آداب ظاهريّه آن وظيفه علم فقه و در آن علم شريف مذكور. و در اينجا در چند فصل اشاره به بعضى از اسرار خفيّه و آداب باطنيّه آن مىنماييم.
بدان كه: غرض اصلى از خلقت انسان، شناختن خدا و وصول به مرتبه محبّت و انس به او است. و آن موقوف است بر صفاى نفس و تجرّد آن. پس هر چه نفس انسانى صافتر و تجرّد آن بيشتر شد انس و محبّت او به خدا بيشتر مىشود. و حصول صفاى نفس و تجرّد آن موقوف است بر دورى از شهوات طبيعيّه و بازداشتن آن از لذّات شهويّه و ترك متاع و زخارف دنيويّه و صرف جوارح و اعضا به جهت خدا در اعمال شاقّه و مداومت به ياد خدا و متوجّه ساختن دل به او.
از اين جهت خداى- تعالى- قرار عباداتى را فرمود كه متضمّن اين امور هستند؛ زيرا بعضى از عبادات، بذل مال است در راه خدا كه باعث دل كندگى از متاع دنيوى مىگردد؛ چون: زكات و خمس و صدقات. و بعضى متضمّن ترك شهوات و لذّات است؛ چون:
روزه. و بعضى ديگر مشتمل بر ياد خدا و متوجّه ساختن دل به او و صرف كردن اعضا در عبادت او است؛ چون: نماز. و از ميان عبادات، حجّ مشتمل بر همه اين امور است با زيادتى؛ زيرا در آن است ترك وطن و مشقّت بدن و بذل مال و قطع آمال و تحمّل مشقّت و تجديد ميثاق الهى و طواف و دعا و نماز.
يا اشتمال آن به امورى است كه: مردمان به آنها انس نگرفتهاند و عقول، سرّ آنها را نمىفهمند؛ مثل: زدن سنگريزه، و «هروله» ميان صفا و مروه؛ زيرا به امثال اين اعمال كمال بندگى، و غايت ذلّت و خوارى ظاهر مىشود؛ زيرا كه: ساير عبادات، اعمالى هستند كه:
بسيارى از عقول، علّت آنها را مىفهمند و به اين جهت طبع را به آنها انس، و نفس را ميل حاصل مىگردد.
و امّا بعضى از اعمال حجّ، امورى است كه: عقول امثال ما را راهى به فهميدن سرّ آنها نيست. پس به جا آوردن آنها نيست مگر به جهت محض اطاعت امر و بندگى مولاى خود. و در چنين عملى اظهار بندگى بيشتر است؛ زيرا بندگى حقيقى آن است كه: در فعل آن سببى به جز اطاعت مولا نباشد.
بندهايم و پيشه ما بندگى است بندگان را با سببها كار نيست
مىنخواهد كار بنده علّتى جز كه فرموده است مولا خدمتى
و از اين جهت بود كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: «در حجّ، به خصوص «لبّيك بحجّة حقّاً تعبّداً و رقّاً»؛ يعنى: «خداوندا! اجابت تو را به حج كردم از راه بندگى و رقّيّت». (1)و در عبادات ديگر شرايع اين را نفرموده. پس چنين عبادتى كه عقل كسى به جهت آن نرسد، در اظهار بندگى كاملتر است. پس تعجّب بعضى از مردمان از اين افعال عجيبه ناشى از جهل ايشان است به اسرار عبوديّت و بندگى. و اين سرّ در قرار داد حجّ است با وجود اين
1) محجةالبيضاء، ج 2، ص 197
كه هر عملى از اعمال آن نمونه حالى از حالات آخرت يا متضمّن اسرار ديگر است؛ همچنان كه اشاره به آن خواهد شد.
علاوه بر اينها اين كه: عبادتِ حجّ لازم دارد اجتماع اهل عالم را در موضعى كه مكرّر نزول وحى در آنجا شده بعد از اين روح القدس كه ناموس اكبر است به آنجا فرود آمده و ملائكه مقرّبين به آنجا آمد و شد نمودهاند و به خدمت رسول اعظم رسيدهاند. و سابق بر آن منزل خليل ربّ جليل بوده و ملائكه ملكوت در آنجا بر او نزول كردهاند. بلكه آن مكان مقدّس سرزمينى است كه: پيوسته منزلگاه خيل انبيا از آدم تا خاتم، و هميشه مهبط وحى و محلّ نزول كرّوبيان بوده. و در آنجا سيّد انبيا متولّد گشته و قدم همايون او و ساير انبيا به اكثر آن سرزمين رسيده. و خداوند ذوالجلال آن را خانه خود ناميده؛ و به جهت عبادت و تخفيف گناه بندگان خود بر پاى داشته، و اطراف و حوالى حرمخانه خود و حرمگاه آن قرار داده. و عرفات را مثل ميدانى در ابتداى حرمخانه خود كرده. و اذيّت حيوانات را و كندن درختان و نباتات را به جهت اكرام خانه خود در آنجا حرام نموده. و آن را به طريق پايتخت پادشاهان مقرّر فرموده، كه زيارت كنندگان، از راههاى دور، و ولايات بعيده، ژوليده مو و غبار آلوده، قصد آنجا كنند تا تواضع از براى صاحب خانه خود نموده باشند؛ با اعتراف ايشان كه او منزّه از زمان و مكان است.
و شكّى نيست كه: اجتماع در چنين موضعى مكرّم، با وجود اينكه باعث حصول الفت و مصاحبت مردمان و رسيدن به خدمت خوبان كه از اطراف عالم به جهت حجّ مىآيند و سرعت اجابت دعوات است، موجب ياد آمدن پيغمبر صلى الله عليه و آله و بزرگى او و سعى و اهتمام او در ترويج دين الهى و نشر احكام خدايى مىشود. و اين سبب رقّت قلب، و صفاى نفس مىگردد.
كسى كه اراده حجّ مىكند، در وقت توجّه به جانب حجّ، مراعات چند امر را بايد بكند:
اوّل اين كه: نيّت خود را از براى خدا خالص كند، به نحوى كه شايبه هيچ غرضى از
اغراض دنيويّه در آن نباشد. و هيچ باعثى بر حجّ، جز امتثال امر الهى نداشته باشد. پس نهايت احتياط كند كه مبادا در خفاياى دل او نيّتى ديگر باشد از ريا و يا احتراز از مذمّت مردم به سبب نرفتن حجّ، يا خوف از فقر و بر تلف شدن اموال؛- چونكه مشهور است كه:
تارك الحجّ مبتلا به فقر و ادبار مىشود- يا قصد تجارت و شغل ديگر؛ زيرا همه اينها عمل را از قربت و اخلاص، خالى مىكند. و مانع از مراتب ثواب موعود مىگردد. و چه احمق كسى است كه: متحمّل اين همه اعمال شاقّه كه واسطه تحصيل سعادت ابدى گردد به جهت خيالات فاسده كه به جز خسران فايده ندارد.
دوّم آن كه: از گناهانى كه كرده توبه خالص كند. و حقّ النّاسى كه در ذمّه او باشد خود را برىءالذّمّه سازد و دل از همه علايق بكند، تا دل او بالكلّيّه متوجّه خدا شود. و بايد چنان تصوّر كند كه: از اين سفر بر نخواهد گشت. و وصيّت خود را مضبوط سازد و آماده سفر آخرت گردد؛ زيرا اصل اين سفر نيز از جمله تدارك خانه آخرت است. و بايد در وقت بيرون آمدن از براى سفر حجّ و قطع علاقه از وطن و اهل و عيال و مال و اموال، ياد آورد زمانى را كه: قطع علاقه از اينها خواهد نمود به جهت سفر آخرت.
سوّم آن كه: در وقت اراده سفر، متذكّر عظمت خانه و صاحب خانه گردد، و به ياد آورد كه: او را در اين وقت، ترك اهل و عيال و مفارقت از مال و جاه و دورى دوستان و مهاجرت از اوطان را اختيار كرده به جهت قصد امرى رفيع الشّأن و عظيمالقدر؛ يعنى:
زيارت خانهاى كه خدا آن را مرجع مردم قرار داده.
پس بداند كه: اين سفر، مثل ساير سفرهاى دنيا نيست. و متذكّر گردد كه: چه امرى اراده كرده است و رو به چه جايى آورده و قصد زيارت كه را دارد. و بداند كه: او متوجّه است به زيارت آستانه حضرت مالك الملك و از جمله كسانى است كه منادى پروردگار او را صلاى دعوت داده و او به جان و دل قبول نموده. پس قطع علايق و ترك خلايق كرده رو به خانه رفيعالقدر و عظيمالشّأن آورده تا دل خود را فى الجمله به ملاقات خانه تسلّى دهد و آن را وسيله وصول به غايت آمال، كه لقاى جمال جميل ايزد- متعال- باشد، سازد.
چهارم آن كه: دل خود را فارغ سازد از هر چيزى كه در راه يا مقصد، دل او را مشغول
مىسازد و خاطر او را پريشان مىكند؛ از: معامله و تجارت و نحو اينها، تا دل او مطمئن بوده متوجّه ياد خدا باشد.
پنجم آن كه: سعى كند كه توشه سفر و خرجى راه او از ممرّ حلال باشد. و در آن وسعت دهد امّا نه به حدّى كه به اسراف منجر شود. و مراد از «اسراف»، آن است كه: انواع اطعمه لذيذه را صرف نمايد، همچنان كه طريقه خوش گذرانان اهل روزگار است. و امّا بذل كردن مال بسيار به اهل استحقاق، پس آن اسراف نيست.
همچنان كه رسيده است كه: هيچ خيرى در اسراف نيست. و هيچ اسرافى در خير نيست.
ششم آن كه: در اين سفر هر نقصان مالى يا اذيّت بدنى كه به او برسد به او خرسند و دل شاد گردد؛ زيرا آن، از علامات قبول حجّ اوست.
هفتم آن كه: با رفقا و اهل سفر خوش خلقى نمايد و گشاده رو و شيرين كلام باشد. و با ايشان تواضع كند. و از كج خلقى و درشت گويى غايت اجتناب نمايد. و فحش نگويد.
و سخن لغو از او سر نزند. و سخنى كه رضاى خدا در آن نيست نگويد. و با كسى جدال و خصومت نكند.
حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود كه:
«حجّ مبرور، هيچ جزايى ندارد مگر بهشت. شخصى عرض كرد: يا رسول اللَّه! مبرور كدام است؟ فرمود: آن است كه: با آن، خوش كلامى و طعام دادن باشد.» (1)
و بايد بسيار اعتراض با رفيق و جمّال و غير اينها از هم سفران نكند. بلكه با همه، هموارى كند. و با راه روان خانه خدا فروتنى و خفض جناح نمايد. و حسن خلق را پيشه خود كند. و حسن خلق، همين نيست كه: اذيّت او به كسى نرسد، بلكه اگر اذيّتى از ديگرى به او رسد متحمّل شود.
هشتم آن كه: ژوليده و غبار آلوده باشد و خود را در راه، زينت نكند. و ميل به اسبابى كه باعث فخر و خودنمايى است ننمايد. و اگر تواند پياده راه رود، خصوصا در مشاعر
1) محجةالبيضاء، ج 2، ص 191
معظمه، يعنى از مكّه و منى و مشعر و عرفات. به شرطى كه: مقصود او از پياده رفتن، صرفه اخراجات نباشد؛ بلكه غرض او زحمت و مشقّت در راه خدا باشد. و اگر مقصود صرفه باشد سوارى بهتر است اگر وسعت باشد. و همچنين از براى كسى كه پياده روى باعث ضعف او از عبادت و دعا شود سوارى بهتر است.
بدان كه: آدمى چون به قصد حجّ از وطن خود بيرون برود و داخل بيابان گردد و گردنهها و عقبات را مشاهده كند و رو به خانه خدا آورد بايد متذكّر گردد بيرون رفتن خود را از دنيا و گرفتارى به گريوههاى (1)عالم برزخ و محشر، تا ملاقات حضرت داور. و از تنهايى راه، ياد تنهايى قبر كند. و از تشويق «قطّاع الطّريق» و درندگان صحرا، ياد هول موذيات عالم برزخ نمايد. و چون ميقات رسد و جامه احرام پوشد، به فكر پوشيدن كفن افتد و ياد آورد زمانى را كه: به كفن خواهند پيچيد و با آن جامه به حضور پروردگار خواهند برد؛ زيرا جامه احرام، شبيه به كفن است؛ و چون احرام بست و زبان به «لبّيك اللّهمّ لبّيك» گشود بداند كه: معنى اين كلام اجابت نداى پروردگار است اگر چه بايد اميدوار به قول لبيّك او باشد. امّا از ردّ آن نيز خوفناك باشد و بترسد كه: مبادا جواب او رسد كه «لا لَبَّيْكَ وَ لا سَعْدَيْكَ». پس بايد متردّد ميان خوف و رجاء باشد واز خود و عمل خود نوميد، و به فضل و كرم الهى اميدوار باشد. و بداند كه: وقت لبيك گفتن، ابتداى عمل حجّ است و محل خطر است.
مروى است كه: «حضرت امام زين العابدين عليه السلام چون احرام بست و بر مركب سوار شد رنگ مبارك او زرد شد و لرزه بر اعضاى شريفش افتاد، نتوانست كه لبيّك گويد.
عرض كردند كه: چرا لبيّك نمىگوييد؟ فرمود كه: مىترسم كه پروردگار من گويد: «لا لبّيك و لا سعديك». پس چون زبان به تلبيه گشود و لبيك گفت بيهوش گشته از مركب بر زمين افتاد؛ او را به هوش آوردند و سوار كردند. و لحظه به لحظه چنين مىشد تا از حجّ
1) گريوه: گردنه
فارغ گرديد». (1)
و چون صداى مردمان به تلبيه بلند شود متذكّر شود كه: اين اجابت نداى پروردگار است كه فرموده است: وَ أَذّنْ فِى النَّاسِ بِالحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا .... خلاصه معنا آنكه: «ندا كن مردمان را كه به حجّ حاضر شوند». (2)
و از اين ندا به ياد نفخ صور و بر آمدن مردم از قبور افتد، كه كفنها در گردن به عرصات قيامت ايشان را مىخوانند.
و چون داخل مكّه شد به فكر افتد كه: حال، داخل حرمى گرديد كه هر كه داخل آن شود در امن و امان است. و اميدوار شود كه: به اين واسطه از عقاب الهى ايمن گردد. و دل او مضطرب باشد كه: آيا او را قبول خواهند كرد و صلاحيّت قرب حرم الهى را خواهد داشت يا نه؛ بلكه به دخول حرم، مستحقّ غضب و راندن خواهد شد و از اهل اين مضمون خواهد بود:
به طواف كعبه رفتم، به حرم رهمندادند كه تو در برون چه كردى كه درون خانه آيى
و بايد اميد او در همه حالات غالب باشد؛ زيرا شرف خانه، عظيم است؛ و صاحب خانه كريم، و رحمت او واسع، و فيض او نازل، و حقّ زيارت كنندگان خود را منظور دارد. و كسى كه پناه به او آورد ردّ نمىنمايد.
و چون نظر او به خانه افتد مستشعر عظمت آن گردد، و چنان تصوّر كند كه: گويا صاحب خانه را مىبيند. و اميدوار شود كه: چنان كه به ملاقات خانه فايز شد به ملاقات صاحب خانه نيز مشرّف خواهد شد. و شكر خدا را به جا آورد كه: به اين موهبت كبرى رسيد.
و چون شروع به طواف نمايد، دل خود را از تعظيم و محبّت و خوف و رجاء مملوّ سازد و بداند كه: در حال طواف شبيه است به ملائكه مقرّبين كه پيوسته در حول عرش
اعظم طواف مىنمايند. و بداند كه: مقصود كلّى، طواف دل است به پروردگار خانه. پس ابتدا و ختم طواف را به ياد او كند. و روح طواف و حقيقت آن طواف دل است در حضرت ربوبيّت و خانه، مثال ظاهرى است در عالم جسمانى. و خانه در عالم ملك و شهادت نمونهاى است از حضرت ربوبيّت در عالم غيب و ملكوت.
وآنچه رسيده كه: «بيت المعمور در آسمان در مقابل خانه كعبه است و طواف ملائكه بر آن چون طواف بنىآدم است بر كعبه». (1)دور نيست كه اشاره به اين مشابهت باشد.
و چون رتبه اكثر نوع انسان از طواف خانه اصلى قاصر است امر شد به ايشان كه:
متشبّه به انسان شوند در طواف خانه مكّه.
«فَانَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ فَهُوَ مِنْهُمْ»؛ «هر كه خود را شبيه به قومى كند از ايشان محسوب است».
پريشان نيستى مىگو پريشان.
و چون به نزد حجرالاسود آيد كه آن را ببوسد متذكّر اين شود كه: آن به جاى دست خداست در زمين و عهود بندگان در آن است.
از حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله مروى است كه: «حجرالاسود دست خداست در ميان خلق، كه آن بندگان مصافحه مىكنند با او چون مصافحه بنده با آقا، يا دخيل كسى با كسى». (2)
از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام مروى است كه: چون خداى- تعالى- عهود از بندگان خود گرفت امر فرمود به حجرالاسود تا آن را فرو برد. پس، از اين جهت در نزد آن مىگويند: «امانَتِي ادَّيْتُها وَ مِيثاقِي تَعَهَّدْتُه»؛ «امانت خود را ادا كردم و پيمان خود را نگاهداشتم.» تا حجرالاسود به اين شهادت دهد. (3)
و فرمود كه: «ركن يمانى درى است از درهاى بهشت كه از روزى كه گشوده شده
است هرگز بسته نشده است». (1)
و بايد قصد آدمى در وقت بوسيدن اركان و چسبانيدن خود به مستجار بلكه هر جزئى از خانه، طلب قرب باشد از راه محبّت و شوق به خانه و صاحبخانه. و تبرّك جستن باشد به رسيدن بدن به خانه. و اميد داشتن به اينكه: به اين وسيله بدن او از آتش جهنّم محفوظ بماند.
وچون چنگ در دامن خانه كعبه زند نيّت آن كند كه: دست در دامن خدا آويخته و طلب مغفرت و امان مىكند مثل تقصير كارى كه دست در دامن بزرگى زند. و چنان قصد كند كه: ديگر مرا ملجأ و پناهى نيست. و به جز عفو و كرم تو راه به جايى ندارم. و دست از دامن خانه تو بر نمىبردارم تا مرا ببخشى و مرا امان عطا فرمايى.
و چون به ميان صفا و مروه به جهت سعى آيد بايد متذكّر شود كه: اينجا شبيه است به ميدانى كه در بارگاه پادشاهى واقع باشد كه بندگان در آنجا آمد و شد مىكنند. گاهى مىآيند و زمانى مىروند و به جهت اظهار اخلاص خدمت و اميد نظر رحمت در آنجا تردّد مىنمايند. مثل كسى كه: به خدمت پادشاهى رسيده باشد و بيرون آمده باشد و نداند كه پادشاه در حقّ او چه حكم خواهد فرمود. پس در دور خانه آمد و شد مىكند كه شايد در يك مرتبه بر او ترحّم كند. و در وقت آمد و شد در آنجا، ياد آورد آمد و شد خود را در عرصات محشر ميان دو كفه ميزان اعمال خود.
وچون به عرفات حاضر شد نظر به ازدحام خلايق كند و ببيند كه: مردمان به لغتهاى مختلفه صداها بلند كردهاند و هريك به زبانى به تضرّع و زارى مشغولند. و هر كدام به طريقه امام و پيشواى خود آمد و شد مىكنند، ياد آورد عرصه قيامت و احوال آن روز پر هول و وحشت را. و پراكندگى مردمان در آنجا بطور حيران و سرگردان. و هر امتّى به گرد پيغمبر و امام خود جمع شده و چشم شفاعت بر او انداختهاند. پس چون به اين فكر افتاد دست تضرّع بردارد و با نيّت خالص به درگاه خدا بنالد كه خدا حجّ او را قبول كند و او را در زمره رستگاران محشور سازد. و چنان داند كه: نوميد نخواهد شد؛ زيرا روز، روز شريف، و موقف، موقف عظيمى است. و بندگان خدا از اقطار زمين در آنجا جمعاند و
1) بحارالانوار، ج 99، ص 220. با اندك تفاوتى.
دلهاى همه به خدا منقطع است. و همّتهاى همه مصروف دعا و سؤال است. و دستهاى همه به درگاه پادشاه بىنياز بلند است. و همگى چشم بر در فيض و رحمت او انداخته و گردنها به سمت لطف و كرم او كشيده. و البتّه چنين موقفى از نيكان و اخيار خالى نيست؛ بلكه ظاهر آن است كه: ابدال و اوتاد ارض در خدمت صاحب عصر در آنجا حاضرند.
پس دور نيست كه: از حضرت ذوالجلال به واسطه دلهاى پاك و نفوس مقدّسه، رحمت بر كافّه مردمان فايض شود. و چنان گمان نكنى كه همه اين خلايق آنجا جمعاند و با هزار اميدوارى راه دور و دراز پيمودهاند و اهل و وطن را دور افكنده و كربت غربت برخود قرار داده و رو به در خانه چنين كريمى آوردهاند. خداوند كريم همه را نااميد كند! و سعيشان را نابود سازد! و بر غريبى ايشان ترحّم نكند! زنهار! زنهار! درياى رحمت از آن وسيعتر است كه در چنين حالى تنگى كند.
و از اين جهت رسيده است كه: «بدترين گناهان آن است كه آدمى به عرفات حاضر شود و چنان گمان كند كه خدا او را نيامرزيده». (1)
و چون از عرفات برگردد و دوباره داخل حرم شود از اينكه خدا باز او را اذن دخول حرم داده تفأّل زند كه خدا او را قبول فرموده و خلعت قرب بر او پوشانيده و از عذاب خود، او را ايمن ساخته.
و چون به منى آيد و متوجّه «رمى جمرات» گردد، نيّت او از رمى جمرات، بندگى و قصد امتثال امر الهى باشد. و خود را متشبّه كند به حضرت خليل الرّحمن در وقتى كه در اين مكان، شيطان بر او ظاهر گرديد. پس خداى- تعالى- او را امر فرمود كه: آن لعين را با سنگريزه براند. و چنان قصد كند كه: سنگ ريزهها را بر روى شيطان مىاندازد و پشت او را مىشكند. و چون ذبح قربانى كند، ياد آورد كه اين ذبح، اشاره به آن است كه: به سبب حجّ بر شيطان و نفس امّاره غالب گشتم و ايشان را كشتم و از عذاب الهى فارغ گشتم. پس در آن وقت، سعى كند در توبه و بازگشت از اعمال قبيحه كه سابق مرتكب بود تا در اين اشاره صادق باشد. و فى الجمله شيطان و نفس امّاره را ذليل كرده باشد.
1) بحارالانوار، ج 99، ص 263، ح 44
و از اين جهت رسيده است كه: «علامت قبول حجّ، آن است كه: حال آدمى بعد از حجّ، بهتر از سابق گردد».
و در خبرى ديگر وارد است كه: «از علامت قبول حجّ، ترك معاصى است كه سابق مىكرد. و بدل كردن همنشينان بد را به همنشينان خوب، و مجالس لهو و غفلت را به مجالسى كه در آن ياد خدا مىشود». (1)
و از حضرت امام به حقّ ناطق، جعفر بن محمّد الصادق عليهما السلام حديثى وارد است كه متضمّن عمده اسرار و دقايق حجّ است. و خلاصه آن اين است كه فرمود: «چون اراده حجّ كنى پس دل خود را خالى كن از هر چه آن را از خدا مشغول مىكند، و پرده ميان تو و خدا مىگردد. و همه امور خود را به خدا واگذار. و در جميع امور خود بر او توكّل كن. و سر تسليم بر قضاى او نه. و وداع كن دنيا و استراحت و خلق را. و حقوق مردم را كه بر ذمه توست ادا كن. و اعتماد مكن بر زاد و راحله و رفقا و خويشان و جوانى و مال خود؛ كه بر هر كدام اعتماد كنى وبال تو مىشود. و چنان مهيّاى سفر شو كه اميد بازگشتن نداشته باشى. و با رفقا نيكو سلوك كن. و اوقات نمازهاى واجبى و سنّتهاى نبوى را مراعات كن.
پس به آب توبه خالص از همه گناهان غسل كن. و جامه صدق و صفا و خضوع و خشوع را در بر كن. و از هر چه ترا از ياد خدا باز مىدارد و از اطاعت او مانع مىگردد احرام بند، يعنى: بر خود حرام كن و لبّيك گو. يعنى: اجابت كن نداى خدا را اجابتى صاف و صادق، و پاك و خالص از براى خداى- تعالى- و چنگ در عروة الوثقى زن. و در دل خود با ملائكه در حول عرش طواف كن؛ چنان كه با جسم خود با مسلمين در دور خانه طواف مىكنى. و به هروله از هوا وهوس خود فرار كن. و از حول و قوّه خود بيزار شو. چون به منى رسى تمنّاى هر چه از براى تو حلال نيست از دل بيرون كن. و در عرفات، اعتراف به تقصيرات خود كن. و عهد يگانگى خدا كه در نزد تو است تازه ساز. و در هنگام ذبح قربانى، حلقوم هوا وهوس و طمع را قطع كن. و در وقت انداختن جمرات، شهوات
1) نك: محجةالبيضاء، ج 2، ص 196
نفسانيّه و خساست و دنائت و صفات ذميمه را از خود بينداز. و چون سر خود را تراشى همه عيوب باطنيّه و ظاهريّه را از خود بتراش. و چون در حرم خدا داخل شوى و پا به خانه خدا نهى در كنف امان الهى و ستر و حفظ او داخل شو. و تعظيم صاحب خانه و جلال و عزّت او را در دل خود ثابت كن. و در «استلام حجر» به جهت عظمت و سلطنت او خاضع شو. و چون طواف وداع كنى ماسواى خدا را وداع كن. و چون به صفا رسى باطن و ظاهر خود را از براى لقاى الهى صاف كن؛ و در عهد و محبّت خود ثابت بايست تا روز قيامت. و بدان كه: خداى- تعالى- حجّ را واجب نكرده و آن را نسبت به خود نداد.
و پيغمبر صلى الله عليه و آله شريعت مناسك را نياورد مگر از براى اشاره كردن به مرگ و بعث و قبر و حشر و قيامت.» (1)
1) مصباح الشّريعة، باب 22، ص 142
احمد لقمانى
پژوهشى نو درباره فلسفه گريه، آثار و انواع آن و تحليلى بر روايت گريه بر امام حسين عليه السلام:
ربّنا ما زارعان آيهايم تاجران رود و ابر و سايهايم
گريه را در بغض خود دم مىكنيم روى مژگان كشت شبنم مىكنيم
ما همه خنياگران چامهايم ساكن اشك و زيارتنامهايم
جاهليّت ترك شبنم گفتنست جاهليّت بىنيايش خفتن است (1)
پرسشهاى بسيارى درباره «گريه» به چشم مىخورد كه دست يابى به پاسخ آن، نگاهى نو و معرفتى بيشتر به انسان مىبخشد و در رهيابى به فتوحات معنوى، توفيقى چشمگير عطا مىكند. با هم پارهاى از اين پرسشها را مىنگريم:
ريزش اشك از ديدگان انسان، همراه با غم و زارى و گاه با سخن و زمزمه، گريه
1) كشفهاى مكاشفه، احمد عزيزى، ص 331
ناميده مىشود (1)، زلال جارى كه به وسيله آن مشعل چشمان روشن مىشود و نسيم آرامبخش كه سرزمين وجود بدان از غبار و كدورت پاك مىشود. حقيقتى شگفتآور كه امام صادق عليه السلام درباره آن فرمود:
گريه [در اطفال] موهبتى الهى است كه توسط آن رطوبت مغز- كه موجب دردهاى بسيارى خواهد شد- جدا مىشود و آنها را از كورى ايمن مىسازد، تندرستى بدن و سلامت چشمانشان را به همراه مىآورد. (2)
به گفته آية اللَّه حائرى شيرازى گريه از ويژگىهاى انسانها است و عمر زياد و سلامتى بسيار به همراه داشته و افراد را از اندوه و ناراحتىها تهى مىسازد. آنان كه با سخنان تأثيربخش و اشعار احساس آفرين خويش، اين چشمه نهفته را جوشان مىسازند حقى والا و منّتى بسيار بر گريه كنندگان دارند و آنان را در فضايى فراتر از جلوههاى فريباى زندگى پرواز مىدهند. (3)
گواه عشق ما اين ديده و دل رساند اشك و غم ما را به منزل
هنوز اشك عزا پيوسته جارى است رواق چشممان آيينهكارى است (4)
سرچشمه گريه عاطفه و احساس است كه به دنبال شوق و عشق، شكست و تنگدلى، محروميت و يأس، پيروزى و شادكامى و يا حزن و اندوه، از چشمان انسان جارى مىشود. (5)آنجا كه امام عصر عليه السلام سخن از مصايب جدّ بزرگور خويش اباعبداللَّه
1) مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهانى، ص 58؛ مجمع البحرين، طريحى، مجلّد اوّل، ص 234؛ فرهنگ بزرگ جامع نوين، احمد سيّاح، ج 1، ص 108
2) توحيد مفضل، ترجمه مرحوم ملا محمّد باقر مجلسى، ص 62
3) آيت اللَّه حائرى شيرازى، سخنرانى در دفتر رهبرى، قم، روز شهادت امام صادق عليه السلام، 4/ 12/ 1376
4) استاد محدّثى.
5) نك: تفسير التبيان، ج 9، ص 436
الحسين عليه السلام مىكند و لب به بيان عشق و علاقه خود مىگشايد، چنين مىفرمايد:
اى جد عزيز! در مصايب و بلاهايى كه بر تو فرود آمد، هر صبح و شام سرشك غم و اشك اندوه از چشمان خود مىريزم و چون اشكم تمام شد، براى تو خون گريه مىكنم. (1)
آنجا كه آثار اجتماعى گريه را مىيابيم، تلطف و مهربانى، همدلى و هم سويى و شكلگيرى حالات روحى به چشم مىخورد و چون به آثار سياسى گريه مىنگريم، ادامه دادن راه و حركت محبوب شركت در حماسه شهيد و يا عزيز از دست رفته، تصميم به تقويت هدف و آرمان وى و همدلى با افكار و خواستههاى او را مىبينيم.
اشك چشم را نشان نورانيّت قلب و گيرندگى دل آدمى مىدانند.
گريه از مختصات انسان- و اعراض خاص او- است كه دانشمندان علوم مختلف، نسبت به آن پژوهشها و دقتهاى فراوانى داشتهاند:
پزشكان، آثار جسمانى زيادى براى گريه شمردهاند و روان شناسان از تأثير آن بر روح و روان مطالب بسيارى نوشتهاند. آنجا كه علماى اخلاق نسبت به طهارت روح و پاكى باطن دستورالعملهايى مىدهند، اشك چشم را نشان نورانيت قلب و گيرندگى دل آدمى مىدانند و جامعه شناسان، تسلط سخنران بر گريه و خنده مخاطبان خود را تسلط بر تمامى قلب آنان مىدانند؛ چرا كه گريه طوفانى عظيم در سرزمين وجود افراد به پا مىكند و چون ريزش آبشارى از احساس و عاطفه است كه همگان را به سوى خويش مىكشاند.
«دارون» در كتاب «بيان احساسات و تألّمات در انسان و حيوان 1890 ميلادى» ريزش اشك را براى حيوانات، همچون فيل، بيان مىكند اما برخى ديگر اين سخن را رد كرده و گريه را ويژگى انسان شمردهاند كه برخاسته از ژرفاى وجود او خواهد بود. (2)
انديشمندان گريه را داراى انواع گوناگونى دانستهاند كه برخى از آنها عبارت
است از:
«گريه شوق»، «گريه حزن»، «گريه ضعف و زبونى»، «گريه پيروزى و سربلندى» و «گريه دروغين».
آرى اشك عاشقانه زبان دل است و گريه واقعى فريادى است در سكوت؛ فريادى كه نشان از ضعف و زبونى نيست. و سخن احساس و عشق آدمى است، در آنجا كه قلم توان نوشتن ندارد و در بيان ياراى ترسيم نيست؛
هرچند نيست درد دل ما نوشتنى از اشك خود، دو سطر به ايما نوشتهايم (1)
قرآن كريم اين كتاب سترگ «گريه» را شيوه ديرينه انبياى الهى مىشمرد؛ آنجا كه يعقوب براى يوسف خود سرشك غم ريخت، يادآور مىشود (2)و گريه نوح را بيان مىكند. (3)چون سخن از شعيب پيامبر مىشود، گريه او را به درگاه خداوند گوشزد مىنمايد(4)
و داود را رسولى معرفى مىكند كه اهل گريه و راز و نياز بوده است. (5)هنگامى كه به آخرين سفير سعادت خود؛ يعنى حضرت محمّد صلى الله عليه و آله مىرسد، او و اصحاب عزيزش را مردانى مىشمرد كه سرشك غم و اندوه از ديدگان خود جارى مىكردند و با شنيدن آيات قرآن از خوف الهى اشك مىريختند (6)و نسبت به اصحاب صفّه- آن تهيدستان لبريز از ايمان- ريزش اشك را به هنگام شنيدن قرآن نسبت مىدهد. (7)
پژوهش برخى از مفسران بدانجا انجاميده كه گريه يوسف را بر قبر مادر بيان كردهاند و نسبت به اين صفت پسنديده و عاطفى از صالحان و مؤمنان سخن گفتهاند. (1)و بعضى ديگر، افزون از آيات الهى كه بيانگر گريه آسمان و زمين در مرگ مؤمنان است، گستره اين بحثرا بارواياتى ارزشمند، شكوهى بيشتر بخشيده و از چنين عشق و عاطفهاى- كه برخاسته از معرفت است- معارفى ژرف به دست آوردهاند. (2)آنجا كه پروردگار متعال مىفرمايد:
فَمَا بَكَتْ عَلَيْهِمْ السَّمَاءُ وَالْأَرْضُ وَمَا كَانُوا مُنظَرِينَ (3)
«پس گريه نكرد بر آنان آسمان و زمين و مهلت نيز به آنها داده نشد.»
و سپس ارزش «گريه خوف از عظمت الهى» را توضيح دادهاند؛ (4)، وَيَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ يَبْكُونَ وَيَزِيدُهُمْ خُشُوعاً (5)
صحيفهاى از اين دفتر معرفت را مىگشاييم:
آسمان و زمين براى برخى مىگريند و نسبت به عدهاى هيچ احساس ندارند! گريه نكردن بر سركشان و فرعونيان نشان از حقارت آنها و بيانگر نداشتن دلسوز و يار و ياور براى آنان است امّا براى مقرّبان درگاه الهى و مؤمنان و فرشتگان گريه مىكنند و سرشك غم مىريزند.
پارهاى گريه آسمان و زمين را گريهاى حقيقى مىدانند كه به صورت نوعى دگرگونى و سرخى مخصوص (افزون بر سرخى هميشگى به هنگام طلوع و غروب) خودنمايى مىكند، همانند اين روايت:
«لمّا قُتِل الحُسينْ بِن علي بن أبيطالب عليهما السلام بَكَتِ السَّماءُ عَليهِ وَبُكائِها حُمرة أطرافها.» (6)
«هنگامى كه حسين بن على بنابىطالب عليهما السلام شهيد شد، آسمان بر او گريه كرد و گريه او سرخى مخصوصى بود كه در اطراف آسمان نمايان شد.»
و در حديث ديگرى مىخوانيم: امام صادق عليه السلام فرمود:
«آسمان بر يحيى بن زكريا عليهما السلام (كه از سوى طاغوت زمان خود به گونهاى جانسوز شهيد شد) و بر حسين بن على عليهما السلام چهل روز گريه كرد و بر ديگرى، غير از آن دو، گريه نكرده است.» (1)
جايگاه اشك و كوتاه بودن راه تقرب به وسيله آن، به حدّى است كه در دعاهاى مختلف چون مقام تسليم و رضا، اطاعت و طاعت و بندگى و قرب پديد مىآيد:
«فَعَلَى الأطائبِ مِنْ أهل بيت محمّد و عليّ صلّى اللَّه عليهما و آلهما فَلْيَبْك الباكون، وايّاهم فَلْيَنْدُبِ النّادبون، ولمثلهم فَلْتَذْرُفِ الدُّموع، ولَيَصْرِخِ الصّارخون، ويضجّ الضّاجُّون، وَيعجّ العاجّون ...» (2)
«پس شيعيان آل محمّد صلى الله عليه و آله بايد بر پاكان اهل بيت پيامبر و على- كه درود الهى بر آنان و دودمانشان باد- اشك از ديدگان ببارند و ناله و زارى و ضجه و شيون از دل بركشند.»
آنگاه كه امام سجّاد عليه السلام سخن از تهيدست بودن به هنگام حضور در محضر الهى مىگويد و ياد قبر و فرجام نامعلوم خويش با اعمال ناچيز خود مىكند- كه اين عبارات تعليمى براى بندگان عصيانگر و بيانگر سختى معاد و احساس سنگينى مسؤوليت توسط معصومان عليهم السلام است- از گريستن به پيشگاه معبود و محبوب مىفرمايد:
فما لي لا أبكي أبكي لخروج نفسي أبكي لظلمة قبري أبكي لضيق
لحدي أبكي لسؤال منكر و نكير إيّاي أبكي لخروجي عن قبري عرياناً ذليلًا حاملًا ثقلي على ظهري ...» (1)
«چرا نگريم در صورتى كه نمىدانم فرجام من چگونه است ... مىگريم بر آن حالتى كه روح و روانم از بدنم خارج مىشود. مىگريم براى تاريكى قبرم.
مىگريم براى تنگى لحدم. مىگريم براى پرسش دو ملك الهى، نكير و منكر.
مىگريم براى آن هنگامى كه عريان، ذليل و با بارى از گناه از قبر خارج مىشوم ...»
روزى كه گل آدم و حوا بسرشتند بر نام حسين بن على گريه نوشتند
فرمود نبى در صفت گريه كنانش البته كه آن طايفه از اهل بهشتند (2)
از آغازين روزهاى سوگوارى و برپايى محافل سخنرانى در ايّام محرم و ديگر مناسبتهاى مذهبى، سخن از گريه، ارزشهاى اخروى و آثار معنوى آن انگيزهاى قوى براى شيفتگان اهلبيت عليهم السلام بويژه سيدالشهدا عليه السلام ايجاد نمود تا خود را از اين بارش مغفرت و ريزش رحمت الهى محروم نكنند.
از سوى ديگر، پارهاى آزادانديش و حقيقتجو و تعدادى از دين ناباورانِ مانده در قحطى معرفت و عشق، به اعتقادات و باورهاى زلال و شفاف اينان خرده گرفته و گاه با جملاتى نادرست و ويرانگر بنيان روايات و سخنان معصومان عليهم السلام را هدف مىگيرند و انگيزههاى پاك و خدايى را با غبار ترديد، دچار كدورت و تيرگى مىكنند.
گفتنى است كه بسيارى از اين انتقادها برخاسته از سخنان يك سويه و ناپخته سخنرانانى است كه بدون توجه به ديگر روايات و غافل از اهداف والاى پيشوايان و علماى دين، براى اهداف نامقدس خويش، بيراههاى ظلمانى- براى خوش آمد افراد-
ترسيم مىكنند و يك قطره اشك را با تمامى گناهان و نافرمانىها موجب خاموش سازى درياهاى آتش و آوار عذاب مىدانند! در حالى كه معصومان عليهم السلام و اولياى الهى چون سخن از آتش دوزخ به ميان مىآمد، دگرگونى عميقى در وجودشان نمايان مىشد و به خدا پناه مىبردند و راه توبه، سنخيت و همرنگى با صفات الهى را بهترين راه گريز از اين پرتگاه مىدانستند.
براى بررسى و تحليل آن سخنان و اين انتقادات، ابتدا مرورى بر احاديث معصومان مىكنيم و از ارزش گريه براى سيد مظلومان، امام حسين عليه السلام آگاه مىشويم، سپس به بررسى آنها مىپردازيم:
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: كسى كه گريه كند و 50 نفر، يا 30 نفر، يا 20 نفر، يا 10 نفر و حتى يك نفر را بگرياند و اگر نمىتواند گريه كند تباكى نمايد- و خود را به شكل افراد گريان درآورد- بهشت از آن او خواهد بود. (1)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: اميرمؤمنان على عليه السلام نگاهى به حسين عليه السلام كرد و فرمود:
«اى مايه گريه هر مؤمن» چون امام حسين عليه السلام پرسيد: پدر! مرا مىگوييد؟ على عليه السلام مىفرمود: آرى، پسرم! (2)
امام حسين عليه السلام مىفرمود: من كُشته گريهها هستم، ياد نمىكند مرا مؤمنى مگر اشك برايم مىريزد. (3)
امام صادق عليه السلام فرمود: امام حسين عليه السلام گريه هر مؤمن است، به يك قطره اشك هر چند به مقدار بال مگس، باعث آمرزش گناهان مىشوند، گرچه گناهان همانند كف دريا- زياد- باشند. (4)
امام رضا عليه السلام رو به ريان بن شبيب كرد و فرمود: اى پسر شبيب! هرگاه خواستى
براى چيزى- و كسى- گريه كنى، براى جدّ ما امام حسين عليه السلام گريه كن. (1)
آرى؛
شيعيان سوداگران نيتند زارعان اشك و مظلوميتند
شيعه هر شب مىچكد از چشم ياد شيعه عاشق مىشود هر بامداد
شيعيان شب را تنفس كردهاند شيعيان در خون تجسّس كردهاند
نى نوا را در دل خود ذكر كن «كل ارض كربلا» را فكر كن (2)
آنگاه كه فراتر از اين گستره مىنگريم، افقى ديگر مىبينيم كه حيرت انسان را دو چندان مىكند؛ زيرا انبياى الهى را مىيابيم كه در سوگ سيد شهيدان؛ امام حسين عليه السلام سرشك غم از ديدگان جارى كردهاند و در مصائب آن دُردانه آفرينش سوگوارى كردهاند.
حضرت آدم (3)، حضرت زكريا (4)، حضرت نوح (5)، حضرت ابراهيم (6)، حضرت اسماعيل (7)، حضرت سليمان (8)، حضرت موسى (9)و حضرت عيسى (10)عليه السلام؛ رسولان پاك سرشت الهى بودهاند كه از ديرزمان بيرق عشق و ارادت و اشك و علاقه را بر دلهاى خدايى نشاندهاند.
برتر از اين معرفت، عشق و شناخت حيوانات و حتى جمادات نسبت به امام حسين عليه السلام است كه درباره بلاهاى كربلا، چون انسان سرشك غم ريختند و اظهار محبت نمودند.
امام رضا عليه السلام مىفرمود:
جغد در زمان جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله در منازل و كاخها سكنى داشت، مقدارى از غذاى مردم را مىخورد و از آب آشاميدنى آنان مىنوشيد و به محل خود بازمىگشت، اما پس از شهادت امام حسين عليه السلام از مكانهاى آباد به نقاط ويران، كوهها و بيابانها روى نهاد و مىگفت: شما چه بد امتى هستيد كه فرزند پيامبرتان را كشتيد من از شما بر خود ايمن نيستم. (1)
امام صادق عليه السلام در اين باره فرمود: جغد روزها روزه است و شبها پس از افطار تا صبح بر حسين عليه السلام ندبه و ناله مىكند. (2)
و در سخن ديگرى است كه: با شهادت سيدالشهدا عليه السلام چهل روز آسمان خون گريست، زمين اشك ماتم ريخت. با تاريكى در صبح، آسمان سرشك ماتم نشان داد با كسوف و قرمزى، كوهها تكه تكه شدند و پراكنده گرديدند و درياها شكاف برداشتند (3)تا سوك و ماتم خود را آشكار نمايند.
و بدين سان:
در سلسله اشك بود گوهر مقصود گر هست ز يوسف خبر، اين قافله دارد
محمّد صادق نجمى
عكس العمل رسول خدا صلى الله عليه و آله بهنگام مرگ فرزندش (ابراهيم) و عثمان بن مظعون و سنت آن حضرت در مراسم تدفين و به خاكسپارى پيكر آنان و تلاش در جهت ابقاى قبر و حفظ اثر آنان با گفتار و عملش قابل بررسى است.
همچنين سنت و روش پيامبر صلى الله عليه و آله در هر دو مورد و نسبت به هر يك از ابراهيم (فرزندش) و عثمان بن مظعون مشابه بود و در هنگام مرگ، تا آخرين مرحله مراسم تدفين، درباره آنان يكسان عمل نموده است.
مجموع اين حركت و اين روش را مىتوان در دو محور و بصورت دو بخش زير خلاصه كرد:
الف- گريه رسول خدا و مسلمانان در مرگ عثمان بن مظعون و ابراهيم فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله
اظهار غم و اندوه و گريه كردن در مرگ و فقدان عزيزان، از لوازم عاطفه بشرى و از آثار رقت و از مقتضيات رأفت انسانى است و به مضمون گفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله «إنّما هي
رَحْمَةٌ يَجْعَلَها اللَّهُ في قلوبِ عبادِهِ وَإنّما يَرْحَمُ اللَّهُ مِنْ عِباده الرُّحَماء»؛ (1)
«اين عاطفه و رأفت و رحمت از الطاف و نعمتهاى خداوندى است و در قلب هر يك از بندگانش كه به ديگران رحم و رأفت داشته باشند قرار مىدهد.»
عاطفه هر چه بيشتر باشد، طبعاً اثر آن نيز بيشتر، و رحمت و رأفت درونى هر چه عميقتر شود تأثير و گريه شخص نيز به همان اندازه شديدتر خواهد گرديد.
اينجاست كه مرگ ابراهيم و عثمان بن مظعون در پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بيش از ساير افراد تأثير مىگذارد و حضرت در فقدان آنان، آنچنان گريه مىكند كه حاضرين را نيز تحت تأثير قرار مىدهد و موجب گريه شديد آنان مىگردد.
رسول خدا در مرگ ابن مظعون دوبار گريه كرد: الف- بهنگام مرگ ب- وقت كفن كردن. هنگامى كه پيكر ابن مظعون را كفن مىكردند، حضرت در حالى كه بر پيشانى او بوسه مىزد، اشكش بر سر و صورت وى سرازير بود.
و گريه پيامبر در مورد فرزندش ابراهيم در سه مرحله بوقوع پيوست:
الف- در كنار بستر او بهنگام مرگش بهمراه ماريه و سيرين (مادر و خاله ابراهيم) آنگاه كه اين جمله نيز، كه بيانگر تأثر شديد آن حضرت بود، به گوش مىخورد: «إنَّ الْقَلْبَ لَيَحْزُنْ، وَإنَّ الْعَيْنَ لَتَدْمَعُ وَلانَقولُ مالا يَرْضى بِهِ الرَّبُّ، وَإنّا بِكَ يا إبراهيم لَمَحْزونون».
ب- هنگامى كه پيكر ابراهيمِ شانزده ماهه بر كفن پيچيده مىشد، دستور داد كه: «بر كفنش نپيچيد تا بار ديگر نگاهش كنم» (2)سپس در كنار جسد فرزندش نشست و خم شد و آنچنان مىگريست كه اثر آن، در شانهها و چانه آن حضرت مشاهده مىشد. (3)
ج- بهنگام دفن ابراهيم و در كنار قبر وى بود كه همان جمله تأثّرانگيز: «إنّ الْقَلْبَ لَيَحْزَن ...» را تكرار كرد و آنچنان گريه نمود كه صحابه رسول خدا نيز بشدّت متأثّر گشتند
و گريه سر دادند و نه مردان بلكه بانوان نيز كه در اين مراسم شركت داشتند، ناله سر دادند و كسى مانع و مزاحم آنان نمىگشت.
و به تعبير ديگر رسول خدا صلى الله عليه و آله در فراق ابراهيم و ابن مظعون نه تنها گريه كرد و اشك ريخت بلكه كنار بستر و كنار قبر آنان را به مجلس ماتم و عزا مبدل ساخت كه شركت كنندگان در اين مجالس چهارگانه را، صحابه و اقوام آن حضرت از مرد و زن تشكيل مىدادند كه در متن تاريخ از ميان اين بانوان به ماريه و سيرين تصريح شده است.
تا اينجا موضوع گريه رسول خدا صلى الله عليه و آله و صحابه را از ديدگاه تاريخ و حديث، بررسى كرديم، اينك مناسب است اشارهاى داشته باشيم به حكم فقهى اين مسأله و چگونگى آن از ديدگاه فقهاى شيعه و اهل سنت:
گريه رسول خدا صلى الله عليه و آله در مرگ ابراهيم و عثمان بن مظعون و در كنار قبر يكى از دخترانش (1)و همچنين بهنگام مرگ عدهاى از صحابه و يارانش و در شهادت پسر عمويش جعفر بن ابيطالب (2)و عمويش حمزه (3)و دستور صريح و دعوت آن حضرت از بانوان مدينه، جهت گريه نمودن براى حمزه (4)و به پيروى از روش اهل بيت عصمت و طهارت؛ مانند گريه حضرت زهرا عليها السلام در رحلت جانگداز رسول خدا صلى الله عليه و آله (5)و بهنگام در گذشت خواهرش رقيه (6)و گريه ممتد و طولانى حضرت على بن الحسين عليه السلام در شهادت پدر بزرگوارش ... در منابع شيعه و اهل سنت به طور متواتر نقل گرديده است.
آرى، بر اساس اين سنت قولى و عملى است كه فقهاى شيعه بر جواز گريه
كردن- حتى با صداى بلند- فتوا داده و در موارد خاصى مانند گريه نمودن بر پيامبر و اهل بيتش قائل بر استحباب آن شدهاند، به شرط آن كه توأم با عمل و گفتار حرام؛ مانند نوحه به باطل و يا در منظر و حضور نامحرمان نباشد.
به عقيده نگارنده، گفتار (سيرين) هم كه در صفحات قبل نقل نموديم، دقيقاً به همين شرايط تطبيق مىكند كه مىگويد: «كُلّما صِحْتُ أنَا وَ اخْتي مايَنْهانا، فَلَمّا ماتَ نَهانا عَنِ الصِّياح».
بهنگام مرگ ابراهيم، تا مجلس خالى از اغيار و ديگران از مرگ وى مطلع نشدهاند، رسول خدا از ناله و شيون ماريه و سيرين مانع نمىگردد ولى پس از مرگ وى، كه طبعاً افراد بيگانه و نامحرم حضور پيدا خواهند نمود، بانوان را از «ناله و شيون» نهى مىكند نه از اصل «گريه».
فقهاى چهارگانه و ائمه اربعه اهل سنت نيز در اصل گريه با فقهاى شيعه همگام بوده و بر جواز آن فتوا دادهاند، گر چه در كيفيت و بعضى جزئيات آن همانند فروع ديگر فقهى اختلاف نظر دارند:
جزيرى مىگويد: گريه كردن بر مردگان با شيون و صداى بلند به فتواى مالكيها و حنفيها جايز نيست ولى شافعيها و حنبليها بر جواز آن ولو اين كه توأم با ناله و شيون هم باشد قائل شدهاند. اما گريه كردن و اشك ريختن بدون سر و صدا به فتواى همه مذاهب چهارگانه، مباح و جايز شمرده شده است. (1)
به طورى كه ملاحظه فرموديد مسأله گريه كردن در مرگ و فقدان عزيزان، يك موضوع عاطفى و از نظر تاريخ و حديث از سنن ثابت رسول خدا صلى الله عليه و آله و از مُباحاتِ مورد
1) «يحرم البكاء على الميّت برفع الصوت و الصياح عندالمالكية و الحنفية و قال الشافعية و الحنابله مباح، اما هطل الدموع بدون صياح فانه مباح باتفاق الفقه على المذاهب الاربعة، ج 1، ص 533.
اتفاق فقهاى شيعه و اهل سنت است. ولى در مقام عمل و در مرحله انجام، اين سنت با اختلاف نظر مواجه بوده و شاهد دو بينش متضاد در ميان مسلمانان مىباشيم؛ زيرا شيعيان اهل بيت عليهم السلام و پيروان واقعى سنت، بر اساس تفكّر مذهبى و طبق راه و رسم نبوى صلى الله عليه و آله و فتواى فقها، عملًا نيز گريه كردن را جايز و بلكه در فراق رسول اكرم صلى الله عليه و آله و در فقدان و مظلوميت پيشوايان دينى آن را جزء مستحبات مىدانند و اين عمل در طول تاريخ يكى از شعائر جهان شيعه و از مشخصات اين گروه از مسلمانان به حساب آمده و به صورت يك حقيقت تاريخى غير قابل ترديد و به شكل يك واقعيت عينى ملموس، متجلى گرديده است.
ولى بيشتر اهل تسنن در اين مورد حالت انفعالى داشته و نه تنها گريه كردن در ميان اين گروه از مسلمانان يك عمل ناروا بحساب مىآيد بلكه شيعه را نيز از اين جهت متهم به عملى ناروا نموده و مورد نكوهش قرار مىدهند و گريه آنان را در مراسم عاشوراى حسينى عليه السلام و در كنار قبر پيامبر و قبور اوليا بعنوان عملى حرام و غير مشروع و بدعت در آيين معرفى مىنمايند كه شعار «يا حاج حرام» مأمورين حكومت سعودى و نگاه خشم آلود آنان بهنگام گريه حجاج در كنار حرم پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه بقيع عليهم السلام نمودارى از اين نوع تفكر مىباشد. با اين كه اهل سنّت حجاز پيرو فقه حنبلى و از كسانى هستند كه طبق فتوا، حتى گريه كردن با صداى بلند و با ناله و شيون را جايز مىدانند.
انگيزه عمل جهان تسنن و عامل تفكر اين گروه از مسلمانان را در موضوع گريه، علىرغم جواز آن از نظر سنت و حديث و از نظر فقهاى چهارگانه، بايد در مخالفت عملى خليفه دوم در اين موضوع جستجو و ريشه يابى كرد؛ زيرا وى نه تنها مخالف با گريه بود و بر عقيده خويش اصرار مىورزيد، بلكه عملًا نيز از گريه كردن ممانعت و جلوگيرى مىنمود، گرچه به وسيله تازيانه و سنگ زدن بر گريه كنندگان و يا پاشيدن خاك و شن بر سر و صورت آنان باشد. و اين بود عقيده و روش خليفه در طول سالهاى خلافتش و همچنين در دوران حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله.
و اينك به نقل چند نمونه از آنچه در اين زمينه، در منابع اصيل اهل سنت آمده است مىپردازيم:
1- بخارى در صحيح خود پس از نقل حديثى در مورد گريه رسول خدا صلى الله عليه و آله و صحابه آن حضرت در بالين سعد بن عباده مىگويد: «وَكانَ عُمَر يَضربُ فيه بالعصاء و يَرْمي بالحجارةِ وَ يُحْثي بالتّراب». (1)
2- احمد بن حنبل و محدّثين ديگر، از ابن عباس نقل نمودهاند كه زنها در مرگ رقيه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله گريه مىكردند، عمر آنها را با تازيانه مىزد رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
بگذار گريه كنند. آنگاه خطاب به آنان فرمود: «ابْكِينَ وَ إِيَّاكُنَّ وَ نَعِيقَ الشَّيْطَانِ»؛ «گريه كنيد ولى از صداى شيطان دور باشيد.» و گريه خود را با عملى حرام توأم نكنيد.
در نقل واقدى و ذهبى اين جمله نيز اضافه شده است: «عمر كه آنها را مىزد رسول خدا دست او را گرفت و فرمود آرام باش عمر! بگذار گريه كنند (فأخذ النبيّ صلى الله عليه و آله بيده فقال: مهلًا يا عمر دَعْهُنَّ يَبْكين). (2)
3- باز احمد بن حنبل نقل مىكند كه عدهاى از زنها در تشييع جنازهاى گريه مىكردند، عمر آنها را منع نمود، رسول خدا فرمود: به حال خودشان واگذار؛ زيرا عزيز خود را تازه از دست دادهاند، قلبشان اندوهگين و چشمشان گريان است (دَعْهُنَّ فَإنَّ النَّفْسَ مُصَابَةٌ وَ الْعَيْنَ دَامِعَةٌ وَ الْعَهْدَ و الْعَهْدُ حَديث). (3)
4- و بخارى در صحيح خود اشارهاى دارد به عكس العمل خليفه دوم در مورد زنانى كه در مرگ ابوبكر گرد آمده بودند. او مىگويد: «وقد أخرج عمر أخت أبيبكر حين ناحَتْ». (4)
مشروح اين رخداد را طبرى چنين نقل مىكند: در مرگ ابوبكر عايشه مجلس عزايى
بر پا نمود، عمر شخصاً به در خانه او آمد و شركت كنندگان را از گريه كردن بر ابوبكر منع كرد، آنها چون به گفتار عمر گوش ندادند، به هشام بن وليد دستور داد وارد خانه شود و دختر ابىقحافه را به نزد وى بياورد. عايشه به هشام گفت: «بخدا سوگند در اين صورت خانه را بر سرت ويران خواهم كرد» عمر مجدداً به هشام دستور داد كه داخل خانه شود و اوامر خليفه را اجرا و امّ فروه، خواهر ابوبكر را در نزد وى حاضر نمود. عمر چند ضربه تازيانه بر پيكر امّ فروه نواخت كه ساير شركت كنندگان با ديدن اين صحنه مجلس را ترك نموده و متفرق شدند (فأخرج أمّ فروة أخت أبي بكر إلى عمر فعلاها بالدرّة فضربها ضربات ...) (1)
ابن ابى الحديد مىگويد: اوّلين كسى كه عمر در دوران خلافتش با تازيانه زد «امّ فروه» دختر ابىقحافه بود؛ زيرا وقتى ابوبكر از دنيا رفت، زنان بر وى گريه و شيون مىنمودند، عمر چندين بار آنها را نهى نمود و چون آنان به گريه خود ادامه دادند، ام فروه را از ميانشان بيرون كرد و با تازيانه بر وى زد، زنان ديگر با ديدن كتك خوردن امّ فروه متفرق شدند. (2)
از اين بررسى كوتاه، دو مطلب به دست مىآيد:
1- اين سختگيرى خليفه، در ارتباط با يك موضوع عاطفى همگانى و مورد ابتلاى عموم و انعكاس قطعى آن در منابع و مآخذ معمول و رايج از حديث و تاريخ كه در طول قرنها مورد استفاده مستقيم و غير مستقيم اهل سنت قرار گرفته است، در ميان اين گروه از مسلمانان همان بينش و فرهنگ را بوجود خواهد آورد و همان اثر را از خود بجاى خواهد گذاشت كه امروز شاهد آن هستيم.
بنابر اين اگر گروهى از مسلمانان، گريه كردن را عملى زشت و ناپسند و گريه كنندگان را مرتكب عمل غير مشروع و ناروا و افرادى دور از واقعيات مىپندارند، يك امر طبيعى است و از آثار و ثمرات همان حقيقت تاريخى است.
2- از اين حقيقت تاريخى و سختگيرى خليفه، علت ايجاد بيت الأحزان در كنار بقيع و انگيزه انتخاب اين محل براى گريه كردن حضرت زهرا عليه السلام روشن مىشود؛ زيرا بديهى است كسى كه خواهر ابوبكر را بجرم گريه كردن در مرگ خليفه اول مورد ضرب قرار مىدهد و كسى كه در حضور رسول خدا با ضرب تازيانه از گريه بانوان جلوگيرى مىكند در غياب آن حضرت اجازه نخواهد داد بانويى در فراقش گريه و بر وى نوحه سرايى كند كه:
«يا ابَتاهُ إلى جبرئيل نَنْعاهُ يا أبتاه جنّة الفردوس مأواه.» (1)
ماذا عَلَىَّ مَن شمَّ تُرْبَة أحمد أنْ لا يَشُمَّ مدى الزّمان غواليا
صُبَّتْ علىّ مصائبٌ لو أنّها صُبَّتْ على الأيام صِرْنْ لياليا (2)
ب- اهتمام رسول خدا صلى الله عليه و آله بر حفظ ياد و نگهدارى قبر فرزندش ابراهيم و عثمان بن مظعون
دومين مطلبى كه از سيره و سنت رسول خدا در مراسم دفن ابراهيم و عثمان بن مظعون به دست مىآيد و به عنوان يك وظيفه براى تمام مسلمانان ارائه و ترسيم شده است. اهتمام بر حفظ ياد و نگهدارى آثار و قبور شخصيتهاى مذهبى و كسانى است كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله پيوند و ارتباط دارند؛ زيرا به طورى كه در مورد ابراهيم و ابن مظعون ملاحظه گرديد، روش شخص پيامبر اكرم قولًا و عملًا و با گفتار و كردارش توجه به اين جنبه و عنايت خاص به اين خصوصيت بوده است:
بكار بردن جمله: «ادْفِنوا عثمان بن مَظْعون بالبقيع يَكُنْ لنا سَلَفاً» به هنگام مرگ وى و تكرار اين جمله پس از مرگ ابراهيم و به فاصله هشت سال: «الحَقوهُ بِسَلَفِنا الصَّالح عثمان بن مظعون» و نصب كردن قطعه سنگ به دست مبارك خويش بر قبر ابن مظعون و تأكيد بر اين مطلب كه: «يكون علماً ليدفن إليه قرابتي» و همچنين «لأجْعَلَنَّكَ لِلْمتّقينَ
إماماً» نمودارى از اهتمام آن بزرگوار بر حفظ ياد ابن مظعون بعنوان «سلف صالح» و نمونهاى از ياوران با وفاى آن حضرت كه بايد براى همه انسانها در طول قرنها به صورت الگوى زهد و تقوا و مبارزه و استقامت باقى بماند. همانگونه كه قبر او بايد به وسيله علامتى مشخص و اثرى پايدار و بعنوان سمبلى گويا از اين حقايق حفظ شود.
و باز انتقال پيكر ابراهيم از محله بنى مازن به داخل مدينه با آن تشريفات و به وسيله امير مؤمنان عليه السلام با دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله و اجراى مراسم تغسيل و تكفين و تشييع و تدفين وى با نظارت مستقيم آن حضرت و نصب كردن سنگ و ريختن آب بر قبر او، همه حاكى از علاقه پيامبر صلى الله عليه و آله بر حفظ و ابقاى قبر ابراهيم و جلب توجه مسلمانان به سوى آن بوده است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور داد جسد اين طفل شانزده ماهه، به بقيع منتقل شود در صورتى كه صحابه آن حضرت فكر مىكردند پيكر او را در گورستان عمومى بنى مازن در خارج شهر و يا طبق فرهنگ آن روز و شرايط سنى ابراهيم، در گوشه باغى و يا در زير درخت خرمايى به خاك بسپارند ولى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «الحقوه بسلفنا الصالح عثمان بن مظعون.»
آرى او بايد در بقيع و در گورستان رسمى شهر مدينه، كه در آينده پيكر هزاران نفر از صحابه و ياران پيامبر و شخصيتهاى علمى و محدثان و قاريان و تاريخ سازان را در آغوش خواهد گرفت، دفن شود تا ياد او در خاطرهها زنده و اثر قبر او در مرئى و منظر مسلمانان باقى بماند.
و اين است شريعت و قانون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سنت آن حضرت در مورد فرزند شانزده ماههاش ابراهيم و در مورد يكى از يارانش به نام ابن مظعون.
مسلمانان هم بر اين اساس و به پيروى از اين سنت، از قرنهاى اوّل اسلام براى حفظ ياد و آثار بزرگان دين و شخصيتهاى مذهبى بر حفظ قبور آنان همت گماشتند و با اين درك و بينش كه رسول خدا همانگونه كه در موضوع كسوف و گرفتگى آفتاب در روز
وفات ابراهيم، آنگاه كه موجب تفكر بىاساس در ميان بعضى از مسلمانان گرديد، ايستاد و با ايراد خطبهاى از نفوذ بدآموزيهاى فكرى عقيدتى جلوگيرى نمود وليكن در جهت حفظ آثار و قبور عملًا مسلمانان را بر اين امر هدايت و راهنمايى فرمود.
آرى مسلمانان با الهام گرفتن از راه و رسم رسول خدا صلى الله عليه و آله براى اين كه آثار و قبور متعلّق به بزرگان دين و آيين و فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و شهداى اسلام با مرور ايام و گذشت زمان از بين نرود و از حوادث مختلف مصون و محفوظ بماند، بر روى چنين قبور احداث ساختمان و آنها را براى آيندگان حفظ و مشخص نمودند. و بطورى كه در تاريخ حرم ائمه بقيع اشاره گرديد، علاوه بر اين كه همانند پيكر رسول خدا صلى الله عليه و آله اجساد مطهر اين امامان چهارگانه، از ابتدا در داخل ساختمان و در خانه متعلق به عقيل دفن شدهاند اين قبور و همچنين مشخصاً قبر حضرت حمزه از اواسط قرن دوم هجرى داراى حرم و زيارتگاه عمومى بوده است كه تاريخ صريح مبيّن اين حقيقت و گوياى اين واقعيت است.
مسلمانان در مورد ساير شخصيتهاى مذهبى نيز مانند قبور ائمّه چهارگانه اهل سنت از همين فكر پيروى نمودند و اين سنت در طول تاريخ مورد عمل قرار گرفت و در اين درك و بينش و در اين اعمال و برنامهها كوچكترين مخالفتى ديده نشده بود تا اين كه در اواخر قرن هفتم هجرى شخصى بنام «محمد بن تيميه» (1)كه داراى عقايد انحرافى در مسائل اساسى و در اصول و فروع اسلام بود به وجود آمد او به طورى كه در اصل توحيد داراى انحراف فكرى و معتقد به تجسم بود احترام بر قبور بزرگان دين و آيين و ساختن گنبد و بارگاه در روى اين قبور و احداث مسجد در كنار آنها و مسافرت نمودن بقصد زيارت، حتى زيارت قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله را، نه تنها حرام و غير مشروع بلكه كفر و الحاد پنداشته و هر مسلمان كه اين اعمال را انجام دهد كافر و خارج از اسلام و در صورت عدم
1) ابن تيميه براى اثبات عقايد انحرافيش كتابهايى نيز تأليف نمود كه علماى آن روز بر تأليفاتش پاسخ نوشتند و با خود وى به بحث و مناظره پرداختند و بر انحراف او فتوا صادر نمودند. علماى اسلامى از مصر، حجاز، عراق و شام بر ضد او قيام كردند. ابن تيميه پس از چند بار زندانى شدن در سال 728، در زندان دمشق از دنيا رفت.
توبه، واجبالقتل دانست و از بين بردن اين قبور و گنبد و بارگاهها و حتى ويران ساختن مساجدى را كه در كنار آنها ايجاد شده است واجب معرفى نمود.
عقايد وى كه از سوى علما و دانشمندان جهان اسلام بعنوان عقايد انحرافى و مغاير با اعتقادات صحيح اسلامى محكوم شده بود، با مرگش و مرگ شاگردش ابن قيم به بوته فراموشى سپرده شد و نام وى توأم با نفرت و انزجار و افكار او جزء افكار ضد اسلامى و مخالف با اصول مسلم و ثابت، مطرح مىگرديد ولى پس از گذشت شش قرن، عقايد وى مجدداً به وسيله شخصى بنام «محمد بن عبدالوهاب» در «نجد» مطرح شد گرچه او هم مانند خود «ابن تيميه» از سوى علماى اسلام مورد طرد قرار گرفت و در ردّ عقايدش كتابهايى به وسيله علماى اسلامى و حتى كتابى به وسيله برادرش «سليمان بن عبدالوهاب» (1)تأليف و منتشر گرديد ولى همسويى او با بعضى از رؤساى قبايل عرب و پشتيبانى بعضى از كشورهاى غربى كه از طرفداران اين فكر بودند، موجب گرديد اين گروه در منطقه حجاز به قدرت برسند كه يكى از اقدامات اوليه آنان، پس از تسلط، تخريب و انهدام آثار و گنبد و بارگاههايى بود كه در طول قرنها به وسيله مسلمانان به وجود آمده بود؛ آثارى كه در مكه و مدينه به شخص رسول خدا صلى الله عليه و آله و خاندان گراميش متعلق بود، گنبد و بارگاههايى كه در بقيع و معلّى و در شهر طائف از آن فرزندان و عشيره و اقوام و صحابه و ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله بود همه و همه با خاك يكسان گرديد، به طورى كه اگر وحشت و ترس از قيام مسلمانان سراسر جهان نبود، گنبد و بارگاه و قبر مطهّر حضرت رسول صلى الله عليه و آله نيز از اين جسارت مستثنى نمىشد. بهر حال اگر سنگ قبرى كه به وسيله رسول خدا صلى الله عليه و آله بر قبر عثمان بن مظعون نصب شده بود براى مروان بن حكم قابل تحمل نبود و بر قبر عثمان بن عفان منتقل نمود. وجود آثار و ضريح قبور فرزندان و اقوام رسول خدا صلى الله عليه و آله براى اين پيروان خط مروان، آنچنان سخت و غير قابل تحمل بود كه نه
1) عنوان اين كتاب «الصواعق الإلهيّة فى الرّد على الوهّابيه» و يكى از بهترين تأليفات در ردّ عقيده وهابيان است در تاريخ 1306 ه. براى اولين بار در 64 صفحه چاپ و در سال 1396 ه. در استانبول بصورت افست تجديد چاپ شده است. در كتابخانه عمومى حضرت آيت اللَّه العظمى مرعشى نجفى در قم در ضمن مجموعهاى از چند جلد كتاب و رساله در رد وهابيان موجود است.
تنها اين آثار را به محل دلخواه خود منتقل ننمودند و يا بعنوان ارزشمندترين آثار مذهبى تاريخى و قديمىترين آثار هنرى اسلامى، در يكى از متاحف و موزههاى دنيا نگهدارى نكردند بلكه همه آنها را به آتش كشيده و يا قطعه قطعه نمودند كه اينك كوچكترين اثرى از اين آثار گرانبها باقى نيست.
در اينجا مطلبى است كه ممكن است پيروان ابن تيميه آن را مستمسك خويش قرار دهند و انديشه و عمل خود را با آن توجيه نمايند:
اشكال: گرچه عملكرد رسول خدا صلى الله عليه و آله در حفظ قبر ابن مظعون و ابراهيم از نظر حديث و تاريخ مسلّم و ثابت است و جاى انكار نيست وليكن عمل آن حضرت يك كار بسيط و سادهاى بيش نبوده است؛ زيرا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بر روى قبر خاكى و معمولى قطعه سنگى نصب نمود و يا با ريختن آب بر استحكام آن افزود ولى در اين قبرها نه از گچ و آجرى خبرى بود و نه از گنبد و بارگاه و نه از شمع و چراغ، بنابراين، وضع موجود در حرمها و زيارتگاهها كجا؟ و آن عمل رسول خدا و قبرهاى موجود در زمان آن حضرت كجا؟
پاسخ: پس از ثابت شدن مشروعيت حفظ قبور و ابقاى آثار شخصيتهاى مذهبى و بلكه استحباب آن به وسيله عمل رسول خدا صلى الله عليه و آله و تحقّق اصل موضوع از نظر حديث و تاريخ، كيفيت و جزئيات آن قهراً تابع شرايط زمانها و مكانها خواهد بود و از اينجاست كه در دوران سخت اقتصادى آن روز، نيل به اين هدف بيش از آنچه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله انجام داد متصور نيست؛ زيرا در شرايطى كه بجاى كفن كردن بر پيكر تك تك شهداى احد پيكر دو شهيد را در يك قطعه كفن مىپيچند. (1)در جايى كه براى پيكر شخصيتى مانند حضرت حمزه عليه السلام تنها از يك قطعه نمد كوچك استفاده مىكنند و در اثر كوتاه بودن آن پاهاى
1) عن جابر بن عبداللَّه انّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله «كان يجمع بين الرجلين من قتلى أحد فى ثوب واحد». صحيح البخارى، كتاب المغازى، ح 3851.
مباركش را با علفهاى بيابانى مىپوشانند. (1)
هنگامى كه ميهمانى به رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد مىشود، تمام همسران آن حضرت اظهار مىدارند: در حجره آنان غذايى بجز آب وجود ندارد و آنگاه كه اين مهمان با دعوت بعضى از صحابه به خانه او وارد مىشود منحصراً با غذاى مختصرى كه جهت اطفال تهيه شده است، پذيرايى و براى اختفاى اين سرّ، چراغ منزل خاموش مىشود و همه اعضاى خانواده با شكم گرسنه شب را سحر مىكنند. و آيه شريفه: وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ بهمين مناسبت نازل مىگردد و ... (2)
آرى در اين شرايط سخت اقتصادى كه در دوران حيات رسول خدا بر مردم مدينه حاكم بود، پرداختن به جزئيات بيشتر، امكان پذير نبود، همانگونه كه در مورد مسجدالنبى صلى الله عليه و آله و قبر شريف آن حضرت كه از اهميت بالايى برخوردار بودند توجه به جزئيات امكانپذير نبوده است.
براى روشن شدن اين مطلب نگاهى گذرا داريم به چگونگى ساختمان مسجدالنبى صلى الله عليه و آله و بساطت و سادگى آن در زمان آن حضرت تا دوران عثمان، همچنين نگاهى بر چگونگى قبر شريف رسول اللَّه صلى الله عليه و آله پس از رحلت آن بزرگوار:
آنچه از تاريخ و حديث (3)در كيفيت ساختمان مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله به دست مىآيد اين است كه ساختمان اين مسجد در مرحله اول عبارت بود از يك ديوار كوتاه يك خشتى و بدون سقف كه پس از جنگ خيبر و با افزايش مسلمانان، مسجد تجديد بنا گرديد و توسعه يافت. در اين مرحله ديوارهاى آن نيز بجاى يك خشت با دو خشت خام
1) و كفن حمزة فى نمرة إذا تركت على رأسه بدت رجلاه و اذا غطى رجلاه بدارأسه فجعلت على رأسه و جعل على رجليه شئ من الأذخر. اسدالغابه، ج 2، ص 49.
2) صحيح بخارى، كتاب فضائل الصحابه، حديث 3587.
3) در اين بخش علاوه بر منابعى كه در موارد متعدد اشاره شده است، از البداية و النهايه، ج 3، ص 219- 215 و وفاءالوفا، ج 1، ص 34- 322 استفاده شده است.
بالا رفت و كف آن را بجاى فرش و حصير، شنهاى نرم پوشانده بود و طبق مضمون احاديث متعدد در بعضى از فصول سال، تابش مستقيم آفتاب سوزان مدينه نماز گزاران را شديداً ناراحت مىنمود. به طورى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با جمله «اذا اشتد الحرّ فابردوا عن الصلوة» (1)
اجازه داد اقامه نماز تا فروكش كردن گرما و برگشت سايه به تأخير افتد.
ولى بازهم فشار گرما موجب گرديد كه صحابه آن حضرت درخواست كنند براى مسجد سقفى ايجاد شود و آن حضرت هم با اين درخواست موافقت نمود و دستور ايجاد سقف بر روى مسجد را صادر فرمود. (2)اينجا بود كه چند ستون از درخت خرما در كف مسجد نصب و روى آن با برگ خرما و علفهاى بيابانى پوشانده شد و چون بهنگام بارندگى، آب به داخل مسجد فرو مىريخت صحابه مجدداً عرضه داشتند: يا رسول اللَّه:
«لَوْ أَمَرْتَ بِالْمَسْجِدِ فَطُيِّنَ»؛ «دستور بدهيد روى سايه بان مسجد، گل اندود شود» رسول خدا فرمود: «لا عَرِيشٌ كَعَرِيشِ مُوسَى عليه السلام» (3)
نه، سايه بانى باشد مانند سايهبان موسى عليه السلام.
در روايتى آمده است: براى حفظ برگها و علفهاى خشك سايه بان مسجد، در مقابل باد و طوفان در بعضى قسمتهاى آن خاك رس ريخته شد، به طورى كه بهنگام باران شديد، همان خاكها بصورت گل به داخل مسجد فرو مىريخت و شخص رسول خدا صلى الله عليه و آله در ميان آب گل آلود نماز مىخواند و اثر گل در پيشانى مباركش ديده مىشد.
در سنن ابوداود با سند از ابىالوليد چنين نقل شده است كه از عبداللَّه بن عمر سؤال كردم علت اين كه كف مسجد با شن مفروش گرديده است، چيست؟ عبداللَّه پاسخ داد كه يك شب در مدينه باران شديدى آمد و كف مسجد را گل فرا گرفت. بعضى از نمازگزاران براى اين كه آلوده به گِل نشوند مقدارى شن به همراه خود آوردند و به زير پاى خود
ريختند. رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از اتمام نماز با مشاهده اين عمل فرمود: «ما احسن هذا؟»؛ «عجب كار خوبى بود!» (1)
ولذاساير صحابه نيز از اين عمل پيروى و بدين طريق كف مسجد شن ريزى گرديد.
بهر حال تا وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله مسجد با همان ديوار خشتى و سايهبانى از شاخ و برگ خرما و علفهاى بيابانى بجاى سقف باقى ماند و طبق مضمون روايات، در دوران ابوبكر و عمر نيز با اين كه در مسجد و سقف آن تغيير و تجديد به عمل آمد ولى همين وضع ادامه يافت تا اين كه در دوران خلافت عثمان كه مسجد توسعه پيدا نمود در اساس بنا و در كيفيت سقف آن هم تغيير داده شد.
اين موضوع در صحيح بخارى و سنن ابىداود از عبداللَّه بن عمر چنين نقل شده است كه: مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله در دوران آن حضرت خشت خام و سقف آن از شاخ و برگ خرما بود. در دوران ابوبكر در اثر فرسودگى بعضى از قسمتهاى آن، با همان وضع سابق تعمير و مرمت گرديد؛ همانگونه كه عمر نيز در دوران خلافتش چنين كرد و در كيفيت آن تغييرى نداد ولى عثمان كه خواست مسجد را توسعه دهد ديوارهاى آن را با سنگ و آجر و سقفش را با تختههاى محكم بنا نمود. (2)
در سنن ابن ماجه از ابوسعيد خدرى نقل مىكند كه او مىگفت: «أوّل مَنْ أسرج فى المساجد تميم الدّارى»؛ (3)
«اوّلين كسى كه روشنايى و چراغ را در مساجد معمول داشت
1) سنن ابوداود، ج 1، ص 108 باب فى حصى المسجد.
2) صحيح بخارى، ج 1، كتاب المساجد، ح 435 سنن ابوداود، ج 1، ص 106 باب فى بناءالمسجد.
3) سنن ابن ماجه، كتاب المساجد، ح 760؛ اصابة، ج 1، ص 184. تميم بن اوس دارى از مسيحيان فلسطين بود. در سال نهم هجرت وارد مدينه گرديد و اسلام را پذيرفت. او از قصّاصان است و در زمان عمر در مسجد به مردم قصه مىگفت در زمان عثمان داستان سرايى او بيشتر گرديد و پس از وى به شام منتقل و در سال چهل بدرود حيات گفت. الاصابه، ج 1، ص 182 استيعاب، ج 1، ص 184؛ سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 448.
تميم دارى بود.» از اين روايت معلوم مىشود كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله مسجد آن حضرت داراى چراغ و روشنايى نبود قرائن حديثى و تاريخى ديگر نيز مؤيد اين معنا است، زيرا تا آنجا كه ما بررسى نموديم در اين مورد هيچ مطلبى بجز آنچه در باره تميم دارى نقل گرديد، بدست نيامد و به طورى كه ملاحظه فرموديد شرايط زمانى و كيفيت ساختمان مسجد نيز همين را ايجاب مىكند.
در سنن ابوداود به طريق عمرو بن عثمان از قاسم (1)نقل مىكند كه بر عايشه وارد شدم و گفتم عمّه! اجازه بده قبر رسول خدا و دو صحابهاش را از نزديك ببينم. او قبر را به من نشان داد كه نه چندان مرتفع بود و نه چسبيده به زمين و روى آنها با شنهاى بيابانى قرمز رنگى پوشيده بود (الحمراء فَكَشَفَتْ لي عَن ثلاثة قبورٍ لا مُشرِفَةٍ وَ لا لاطِئَةٍ مبطوحة بِبَطْحاء الْعَرْصة الْحَمْراء). (2)
اين بود اجمالى از كيفيت ساختمان مسجد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله تا دوران خليفه سوم، و اين بود كيفيت قبر شريف آن حضرت كه تدريجاً و به تناسب هر دورانى متحول گشته و توسعه و استحكام يافته و زيباسازى مسجد و حرم شريف نبوى صلى الله عليه و آله به وضع كنونى رسيده است و امروز اين مسجد از نظر وسعت و زيبايى و از نظر استحكام و ظرافت در ميان تمام مساجد و معابد دنيا اولين مسجد مىباشد. همانگونه كه حرم شريف نبوى صلى الله عليه و آله با آن عظمت و شكوه و با آن مأذنههاى سر به فلك كشيدهاش و با آن گنبد سبز رنگش چشمها را خيره و دلها را به سوى خود جلب نموده است.
خلاصه پاسخ اين كه: اگر سادگى قبور در زمان حضرت رسول صلى الله عليه و آله دليل بر نفى وضع موجود و متداول در حرمهاى شخصيتهاى اسلامى باشد بايد در مسجدالنبى صلى الله عليه و آله و همه مساجد و معابد نيز از اين روش و از اين نوع تفكر پيروى نمود و تحول و تغيير اين
مسجد را كه در طول چهارده قرن به وسيله بزرگان و شخصيتهاى اسلامى و با نظارت مستقيم علما و دانشمندان تكامل يافته است، تخطئه و بجاى توسعه و زيباسازى اين بناى باشكوه بر تخريب و انهدام آن اقدام و حالت اوليهاش را حفظ نمود.
آيا پيروان ابن تيميه مىتوانند اين فكر و انديشه را بپذيرند و اين راه و روش را تأييد نمايند؟!
محمّد تقى رهبر
از جمله مسائلى كه به نحو عميق و گسترده با حج و ريشههاى تاريخى آن در ارتباط است، مسأله رهبرى يا «امامت و ولايت» است.
شايان تأمل است كه واژه «امام» با بار معنوى و جايگاه والايى كه دارد، براى نخستين بار در قرآن كريم براى حضرت ابراهيم خليل عليه السلام عنوان شده است: وَاذِ ابتلى إبراهيمَ ربُّه بِكلماتٍ فَأَتَمَّهُنّ قال انّي جاعِلُكَ للنّاسِ إماماً ... (1)
و آنگاه درباره تنى چند از پيامبران بزرگ، از فرزندان ابراهيم مطرح گرديده است و جعلناهُمْ أئِمَّةً يَهدُونَ بأمرِنا ... (2)
و نيز در موارد ديگرى كه ريشه در فرهنگ ابراهيمى دارد.
بدين ترتيب اگر ابراهيم، بنيانگذار حج در برههاى خاص از تاريخ بشر بود، همو طلايهدار امامت و نخستين كسى است كه بدين منصب مفتخر گرديد و امام و اسوه پيامبران بعد از خود شد.
ناگفته نماند كه «امام» و «ائمه» به مفهوم لغوى، درباره پيشوايان ضلال و گمراه نيز كاربرد دارد كه با اين مفهوم خارج از بحث فعلى ما مىباشد؛ مانند آيه: فقاتِلوا أئِمَّةَ
چنانكه از آيات قرآن و روايات معصومين عليهم السلام بهدست مىآيد، امامتِ حق بزرگترين موهِبتى است كه خداوند به جمعى از بندگان خالص و برگزيده خود عطا كرده و اين منصب در وضعيت خاص و ويژهاى قابل دسترسى و تحقّق مىباشد. «صبر» و «يقين» دو عنصر اساسى اين شرايطاند؛ همانگونه كه از آيه كريمه: وجعلناهُمْ أَئمّةً يَهْدُونَ بِأمرِنا لمّا صَبَروا و كانوا بآياتنا يوقِنون (3)
اشاره دارد.
صبر و استقامت در انجام رسالت و مسؤوليت كه ثمره يقين به آيات الهى و شهود عينى حقايق است. هرگاه ايمان و يقين با مراتب عاليهاش براى انسان حاصل آمد، بىشك در برابر شدايد و مصايب، آزار دشمنان و ناملايمات راه، در برابر سستى و پيمان شكنى همراهان و ياران نيمهراه، صابر و شكيبا خواهد بود و بار تعهد و مسؤوليّت را با قلب و قدمى استوار بدوش خواهد كشيد.
خداوند، پيامبران «اولواالعزم» را اسوه صبر و پايدارى دانسته و پيغمبر گرامى اسلام را بر تأسى به آنان در صبر و شكيبايى فرا خوانده است؛ فاصبرْ كما صبرَ اولُوا العزمِ مِنَ الرُّسُلِ (4)
يكى از اين طلايهداران، حضرت ابراهيم است كه در پرتو كمال يقين و صبر، به مقام امامت برگزيده شد و اين هنگامى بود كه با پذيرش عبوديت مطلق و خالص حق، به نبوّت ره گشود و از نبوت به رسالت و از رسالت به خلّت ارتقا يافت (5)و شرايط احراز امامت فراهم گرديد و در محبت و خلّت نسبت به معبود، از كوره حوادث سربلند بيرون آمد كه دشوارترين عقبه آن، ماجراى ذبح اسماعيل عليه السلام بود كه در سن كهولت و در
سرزمين منا به نمايش گذاشت؛ آزمايشى كه مىتوانست پشت انسانهاى مقاوم را خم كند، اما خليل خدا با تصديق آيات الهى و تسليم در برابر فرمان او، چهره در هم نكشيد و چابك و مصمم با دست خويش و با قامتى استوار، كارد بر گلوى فرزند دلبندش اسماعيل نهاد تا نداى آسمانى يَا إِبْرَاهِيمُ* قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا (1)
را شنيد و ماجراى امتحان آن پدر و پسر خاتمه يافت و بدينگونه ابراهيم شايستگى آن پاداش عظيم را يافت كه امام خلق باشد: إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ. (2)
حضرت رضا عليه السلام در اين باره مىفرمايد: «خداوند ابراهيم را پس از نبوت و خلّت به امامت برگزيد، اين سوّمين مرتبه و فضيلتى بود كه خداوند او را در خور تشريف آن گردانيد و بدين وسيله نام و آوازهاش را بلند ساخت و فرمود: همانا تو را به امامت مردم برگزيدم»؛ «إنَّ الإمامةَ خَصَّ اللَّهُ عزّ و جلّ بها إبراهيمَ الخليلَ بعد النبوّةِ و الخُلَّةِ مَرْتبَةً ثالثةً و فضيلةً شرّفَهُ بها و أشادَ بها ذِكْرَهُ فقال: إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً.» (3)
مقام امامت و پيشوايى و شايستگى براى هدايت خلق تحت امر الهى، چيزى نيست كه براى هر كس قابل دسترسى باشد، از اينرو مىبينيم هنگاميكه بشارت الهى در خصوص امامت ابراهيم بدو مىرسد، از شدّت وجد و اشتياق عرضه مىدارد: آيا از ذريّه من نيز كسانى هستند كه به امامت برگزيده شوند؟ و آنگاه پاسخ مىشنود كه امامت عهد الهى است و ستمكاران شايستگى تصدى آنرا ندارند، هرچند از دودمان تو باشند؛ قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لَايَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ. (4)
بارى امامت امانت گرانسنگ الهى است و حاملان آن كسانى هستند كه از شايستگى حمل اين امانت و خلافت خداوندى برخوردار باشند، نه انسانهاى «ظلوم و جهول»؛
چه؛ آنها غاصبانى هستند كه گستاخانه خود را در معرض چنين امتحانى قرار داده و با قهر و غلبه و تزوير به حريم امانت الهى خيانت كرده و آن را به قبضه درآوردهاند.
حضرت على بن موسىالرّضا عليه السلام در حديث مفصّلى به تبيين اين مطلب پرداخته كه بخشى از آن چنين است:
«آيه لا ينال عهدي الظّالمين امامت هر ستمگرى را تا روز قيامت مردود شمرد و به برگزيدگان خالص خدا منحصر ساخت. آنگاه خداوند ابراهيم را به آن گرامى داشت و به كسانى از ذريه او كه اهل صفا و اخلاص و تقوا و طهارت بودند اختصاص داد و فرمود: وَوَهَبْنا له إسحاقَ و يَعقوبَ نافِلَةً و كُلّا جعلنا صالحينَ. و جعلناهُمْ أئِمَّةً يهدونَ بأمرنا و أوحَينا إليهم فِعْلَ الخيرات و إقام الصلاةِ و كانوا لنا عابِدِينَ. (1)
امام رضا عليه السلام در ادامه سخن پيشين خود مىفرمايد: امامت در ذريه ابراهيم عليه السلام جريان يافت و نسلى از نسلى و قرنى از قرنى آن را به ارث مىبرد تا آنكه خداى متعال آن را به پيامبر اسلام ميراث داد و در اين خصوص فرمود: انَّ أولى النّاس بابراهيم للّذينَ اتَّبَعُوهُ و هذا النبىُّ و الّذين آمنوا و اللَّه ولىُّ المؤمنينَ. (2)
بدينسان امامت بهطور كامل در اختيار آن حضرت قرار گرفت تا آن را به على عليه السلام سپرد و به ترتيب در ميان برگزيدگان از ذريه و دودمان آن حضرت، كه از موهبت علم و ايمان برخوردار بودند، جريان يافت. خداوند در اين خصوص فرمود: و قالَ الّذينَ أوتوا العِلْمَ و الإيمانَ لقد لبِثْتُم في كتابِ اللَّه إلى يَومِ البَعْثِ. (3)
بنابراين امامت تا روز قيامت به على و فرزندان على اختصاص دارد؛ زيرا بعد از محمّد صلى الله عليه و آله پيامبرى نيست. پس اين جاهلان از كجا به دلخواه خود كسان ديگرى را برگزيدند؟! امامت منزلت انبيا و ميراث اوصيا است. امامت خلافت خداوند و خلافت
رسولاللَّه و مقام اميرالمؤمنين و ميراث حسن و حسين عليهما السلام است. (1)
فرستاده گرامى خدا، هنگام بازگشت از حجّةالوداع، در غدير خم، ضمن خطبه تاريخى خود فرمودند:
«معاشِرَ النّاسِ! إنّي أدَعُها إمامةً وَوراثةً في عَقِبي إلى يَومِ القِيامةِ ...». (2)
«هان، اى گروه مردم! من امر خلافت و رهبرى را به صورت امامت و وراثت در دودمان خويش تا روز قيامت به وديعه مىنهم ...».
اين است ريشه امامت و مسير تاريخى آن كه به اجمال از نظر گذشت. مقصد اصلى ما بسط سخن در مسأله امامت نيست بلكه اشارتى است گذرا به تناسب ارتباط امامت با حضرت ابراهيم؛ يعنى بنيانگذار حج و نقشى كه امامت در شكلگيرى حقيقت حج و سرنوشت امت دارد كه توضيح آن را خواهيم داد.
«ولايت» بُعد عملى امامت و يكى از شؤون امام است. ولايت، پرتو ولايت الهى و تالى تلو آن است؛ إنّما وليّكُمُ اللَّهُ ورسولُهُ و الّذينَ آمنوا. (3)
آن كس را كه خداوند منصب امامت داده، ولايت خلق را بدو سپرده است. ولىّ خدا بر خلق قيموميّت دارد و از آنرو كه از سرچشمه وحى مدد مىگيرد و به مصالح خلق واقف و به خصلت «علم و عدل» آراسته است، نسبت به مردم از خودشان اولويت دارد؛ النَّبِىُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ. (4)
ولايت امانت بزرگ الهى است كه آسمان و زمين و كوهها از پذيرش آن سرباز زدند، اما انسان، اين موجود شگفت آفرينش و اعجوبه هستى، آن را پذيرفت و هرچند گروهى
از انسانها كه قرآن از آنها به «ظلوم» و «جهول» (1)تعبير نموده، حق چنين امانتى را ادا نكردند، اما انسان كامل، با بىكرانگى در علم و عمل و كمالات نفسانى و مؤمنان صادق با پذيرش مسؤوليت و تعهد و تسليم مطلق، اين بار گران را به دوش كشيدند و هر كسى شايستگى آن را ندارد. امام هشتم على بن موسىالرضا عليه السلام مىفرمايد:
«الأمانةُ الوِلايةُ مَنِ ادَّعاها بِغَيرِ حَقٍّ فقد كَفَرَ»؛ (2)
«امانت همان ولايت است، هركس به ناحق دعوى آن كند كافر شده است.»
پايبندى به تعهّدات الهى و فناى در حق، معيارى است كه امانتدارانِ صادق را از مدعيان كاذب تفكيك مىكند، تا سيهروى شود آنكه در او غش باشد.
بديهى است كه طبق كتاب و سنت، حاملان بار امانت الهى در مرحله نخست على عليه السلام و فرزندان او مىباشند كه پذيرش ولايت آنان بر همگان فرض است. اسحاق بن عمار با يك واسطه از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه آن حضرت در تفسير آيه إنّا عَرَضْنا الأمانةَ عَلَى السَّماواتِ والأرضِ و الجِبالِ فأبَيْنَ أنْ يحمِلْنَها وأشفَقْنَ مِنها وحَمَلَها الإنسانُ إنَّه كانَ ظلوماً جهولًا (3)
فرمود: «هي وِلايةُ أميرالمؤمنينَ عليه السلام» (4)
يعنى آن امانتى كه به آسمانها و زمين و كوهها عرضه شد و آنها از حمل آن سرباز زدند و هراسان شدند اما انسان آن را پذيرفت، عبارت است از ولايت اميرمؤمنان على عليه السلام.
در روايت ديگر از سخن امام محمد باقر عليه السلام چنين آمده است: خداوند از شيعيان ما در ولايت ما پيمان گرفت، در حالىكه در عالم ذر بودند همان روز كه جهت اقرار به ربوبيت خدا و نبوت محمد صلى الله عليه و آله پيمان گرفت»؛ «إن اللَّهَ أخَذَ ميثاقَ شيعَتِنا بِالولايَةِ وهم ذَرٌّ يومَ أخَذَ الميثاقَ على الذَّرِّ بالإقرارِ للَّهبالرّبوبيّةِ و لُمحَمّدٍ بالنُّبُوَّة». (5)
هرچند در تفسير «امانت» ديدگاههاى ديگرى نيز وجود دارد، اما بارزترين مصداق آن، طبق روايات، همانا ولايت اميرالمؤمنين و ائمّه معصومين است.
بنابه روايات وارده از ائمه عليهم السلام: آنچه در قرآن كريم به عنوان «ولايت الهيه، امانت ربوبى، هدايت واقعى طريق حق، قدم صدق، صراط مستقيم، عبوديت و تسليم و موعظه خداوندى» و امثال آن عنوان گرديده است، مصداق بارزش، ولايت ائمه طاهرين است. و آنچه به عنوان: «استكبار، كفر، ضلالت، نفاق، انكار، همگامى با شيطان» و مانند اينها ذكر شده، بارزترين مصداقش انكار اين ولايت است. (1)دليل آن روشن است؛ چه، اگر از حريم ولايت اهلبيت گامى فروتر يا فراتر نهاده شود جز ضلالت و فسق و فساد چيز ديگرى وجود ندارد. شواهد عينى اين مدعا را در اعمال دوستان و دشمنان اهلبيت مىتوان ديد.
مسأله امامت و ولايت اهلبيت تا بدانجا اهميت داشت كه در حجةالوداع، در مسجد خيف، جبرايل امين بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شد و فرمان خداوند را در ابلاغ خلافت و وصايت على، اميرالمؤمنين عليه السلام رسانيد (2)و در غدير خم نيز بار ديگر بر آن تأكيد ورزيد و پيامبر به فرمان الهى در جمع زائران خانه خدا كه عددشان را از هفتاد هزار تا صد و بيست هزار نفر گفتهاند، به طرح آن پرداخت و با اينكه از همان آغاز بعثت بر مسأله وصايت و خلافت، به عبارات و صور گوناگون تأكيد ورزيده بودند، در آخرين سال عمر مباركشان و در يك اجتماع بىنظير، از وجوه مسلمين كه از بلاد اسلامى به حج آمده بودند، در غديرخم (كه سرزمين معروفى است، نزديك جحفه)، طى خطابهاى غرّا و طولانى آن را عنوان فرمودند و بر اين مسأله حياتى از مردم پيمان گرفتند و قرآن كريم
ابلاغ ولايت و خلافت را بدانسان اهميت داد كه بدون تبليغ آن، رسالت ناقص و ابتر بود؛ يا أيُّها الرَّسولُ بَلِّغْ ما انزِلَ إليكَ مِنْ رَبِّكَ و انْ لم تفعلْ فما بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ. (1)
ولايت و امامت، اصل استوارى بود كه طمع كافران را، كه چشم اميد به نابودى اسلام پس از پيامبر صلى الله عليه و آله بسته بودند، به يأس و نوميدى مبدّل ساخت و از اينروى «اكمال دين» و «اتمام نعمت» بدان بستگى دارد؛ اليَوم يَئِسَ الّذينَ كَفَروا مِن دينِكُم فلا تخشَوْهُم و اخْشَوْنِ اليومَ أكملتُ لكم دينَكُم و أتْمَمْتُ عليكُمْ نِعْمَتِي و رضيتُ لكُم الإسلامَ ديناً (2)
و اين بدان معنا است كه تنها در سايه ولايت مىتوان به بقاى اسلام در سيماى واقعىاش اميدوار بود و بدون آن، كفار زمينه نفوذ در اسلام را خواهند يافت.
به هر حال، اين واقعه مهم تاريخى در عصر درخشان رسالت و آخرين سال حيات مقدس رسولاللَّه صلى الله عليه و آله در حجةالوداع، گواه صادق ديگرى است بر اهميّت مسأله رهبرى و مسائل حكومت و زعامت دينى و سياسى مسلمين كه بنيانگذار اسلام حضرت محمد صلى الله عليه و آله بدان قيام و اقدام كرد و در حضور حاجيان و زائران بلاد براى تبليغ مهمترين ركن معنوى اسلام پس از توحيد و نبوت؛ يعنى امامت و ولايت، بهره گرفت. چه، در وضعيت عصر رسالت، فرصتى مناسبتر از اين و اجتماعى انبوه و باشكوه و مؤثرتر از آن وجود نداشت كه پيامبر اسلام تكليف امر رهبرى امت را پس از خود روشن سازد.
محور اصلى خطبه غدير، تبيين مسأله امامت و خلافت بعد از رحلت پيامبر خدا و
1) مائده: 67، به اتفاق مفسران شيعه و جمعى از عامّه، اين آيه در روز غدير و اعلام ولايت على، اميرالمؤمنين نازل شده است. فخر رازى از اهل سنّت وجوهى را براى آيه آورده؛ از جمله از ابن عبّاس و براء بن عازب و محمد بن على نقل كرده كه آيه در فضيلت على بن ابىطالب عليه السلام نازل شد كه با نزول آن پيامبر صلى الله عليه و آله دست على را گرفت و گفت: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ» آنگاه عمر نزد على آمد و گفت: «هنيئاً لك يا بن أبيطالب أصبحتَ مولاي و مولى كلِّ مؤمنٍ و مؤمنة». التفسيرالكبير ومفاتيحالغيب، ج 13، ص 53، دارالفكر، بيروت 1410 ه. نك: روحالبيان آلوسى، ج 3، ص 193؛ الدّرالمنثور سيوطى و نيز مجمعالبيان، از تفسير ثعلبى و شواهدالتنزيل حسكانى و روايات اهلبيت، در منابع روايى و تاريخى.
2) مائده: 2، نك: اصول كافى، ج 1، ص 199
در آينده تاريخ بود. در بخشى از اين خطابه، با توجه به مسأله امامت و انحصار آن به على عليه السلام و فرزندانش عليهم السلام آمده است:
«هان! اى مردم، من آن را به عنوان امامت و وراثت در دودمان خود تا روز قيامت به وديعه مىنهم. من آنچه را به ابلاغش مأمور بودم رساندم تا بر حاضر و غايب و آنكه شاهد بوده و يا نبوده و آن كس كه زاده شده يا آنكه زاده نشده تا قيام رستاخيز حجت باشد. پس حاضر به غايب برساند و پدر به پسر اعلام دارد تا هنگامىكه قيامت بپا شود.»
امامت و ولايت، زعامت بىقيد و شرط ظاهرى و باطنى مسلمانان است كه خداوند اين منصب را به افراد واجد شرايط رهبرى سپرد تا حيات معنوى ومادى امّت قوام گيرد.
امامت و ولايت تنها راه مستقيم به سوى حق و معيار شناخت اسلام و عامل رهايى از چنگال سلطهگران غاصب است. امامِ حق، تنها تكيهگاه مطمئنى است كه امت مىتواند زمام دين و دنياى خود را بدو بسپارد و حيات اخلاقى و نظام سياسى و اجتماعى خود را در پرتو آن به نحو مطلوب شكل دهد. بدون امام، جامعه اسلامى بىصاحب و سالار و بدون معلم و مربى است.
امامت و ولايت علاوه بر جنبه معنوى، عرفانى، اخلاقى و فرهنگى، بعد سياسى و اجتماعى نيز دارد و حسن انتظام امور امت بدان وابسته است. چنانكه امام على بن موسى الرضا عليه السلام درحديث جامع ومفصّلى به ابعاد تأثير و نقش امام در سرنوشت اسلام و مصالح امت و جايگاه و شؤون ولى امر در اين مسأله پرداختهاند كه بخشى از آن چنين است:
«إِنَّ الْإِمَامَةَ زِمَامُ الدِّينِ وَ نِظَامُ الْمُسْلِمِينَ وَ صَلاحُ الدُّنْيَا وَ عِزُّ الْمُؤْمِنِينَ إِنَّ الْإِمَامَةَ أُسُّ الْإِسْلامِ النَّامِي وَ فَرْعُهُ السَّامِي بِالْإِمَامِ تَمَامُ الصَّلاةِ وَ الزَّكَاةِ وَ الصِّيَامِ وَ الْحَجِّ وَ الْجِهَادِ وَ تَوْفِيرُ الْفَيْءِ وَ الصَّدَقَاتِ وَ إِمْضَاءُ الْحُدُودِ وَ الْأَحْكَامِ وَ مَنْعُ الثُّغُورِ وَ الْأَطْرَافِ». (1)
1) اصول كافى، ج 1، ص 200
«امامت، زمامدارى دين و انتظام امور مسلمين و سامان بخش دنيا و عزت مؤمنان است. امامت، شالوده استوار اسلام و شاخه بلندپايه آن مىباشد.
تماميت و كمال نماز و زكات و روزه و حج و جهاد و فزونى غنائم و صدقات و اجراى حدود و احكام و دفاع از مرزها و سرحدات، به وجود امام بستگى دارد ....»
هيچيك از اعمال و فرايض، بدون ولايت، روح و مفهوم ندارد و در پيشگاه خداوند پذيرفته نيست و ره به بيراهه مىبرد و انسانها را به كعبه مقصود نمىرساند. ولايت راز قبولى عبادت و بندگى است و والى، هادى و راهبر و دليل اين راه. بنابراين هر عملى كه فاقد اين رهبرى باشد حركتى است كور و بىهدف و بسا انحرافى و گمراه كننده.
به اين دلائل است كه روايات، آن همه بر ولايت پاى فشرده و در ميان دعائم و شعائر اسلام، از «ولايت» به عنوان «ستون اصلى دين» ياد كرده است. امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
«بُنِيَ الْإِسْلامُ عَلَى خَمْسٍ عَلَى الصَّلاةِ وَ الزَّكَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ وَ الْوَلايَةِ وَ لَمْ يُنَادَ بِشَيْءٍ كَمَا نُودِيَ بِالْوَلايَةِ فَأَخَذَ النَّاسُ بِأَرْبَعٍ وَ تَرَكُوا هَذِهِ يَعْنِي الْوَلايَةَ» (1)
و در روايت ديگر از قول آن حضرت آمده است: «وَ لَمْ يُنَادَ بِشَيْءٍ كَمَا نُودِيَ بِالْوَلايَةِ يَومَ الْغَدِيرِ». (2)
«اسلام بر پنج چيز بنيان نهاده شد، برنماز، زكات، روزه، حج و ولايت و بر هيچيك از اينها چون ولايت توصيه نشده است، اما مردم چهار چيز را گرفتند و ولايت را رها ساختند.»
امام صادق عليه السلام فرمود:
«أَثَافِيُّ الْإِسْلامِ ثَلاثَةٌ الصَّلاةُ وَ الزَّكَاةُ وَ الْوَلايَةُ لا تَصِحُّ وَاحِدَةٌ مِنْهُنَ
إِلَّا بِصَاحِبَتَيْهَا». (1)
«سنگهاى زيرين اسلام سه چيز است: نماز، زكات و ولايت كه هيچيك از اينها بدون ديگرى صحيح نيست».
و نيز آن حضرت، در روايت ديگر از ولايت و محبت اهلبيت به عنوان اساس و بنياد اسلام ياد مىكند: «لِكُلِّ شَيْءٍ أَسَاسٌ وَ أَسَاسُ الْإِسْلامِ حُبُّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ». (2)
در برخى از اين روايات به فلسفه و راز اين موضوع اشاره شده كه چرا ولايت برترين اعمال است و بدون آن اعمال عبادى ارزش ندارند. زراره از امام باقر عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: «اسلام بر پنج چيز بنا شده است؛ نماز، زكات، حج، روزه و ولايت».
آنگاه زرارة مىپرسد: كداميك از اينها برتر است؟ امام پاسخ مىدهد: ولايت افضل است؛ چراكه ولايت كليد آنها است و والى دليل و رهنما و مبين و مفسر آنها. «لِأَنَّهَا مِفْتَاحُهُنَّ وَ الْوَالِي هُوَ الدَّلِيلُ عَلَيْهِنَّ» آنگاه به شرح بيشتر اين موضوع پرداخته و در بخش ديگر از سخن مىفرمايد:
«ذِرْوَةُ الْأَمْرِ وَ سَنَامُهُ وَ مِفْتَاحُهُ وَ بَابُ الْأَشْيَاءِ وَ رِضَا الرَّحْمَنِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى الطَّاعَةُ لِلْإِمَامِ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ ...»
«بلنداى قلّه هر چيز و كليد و درب ورود به اشيا و خشنودى خداوند در اطاعت امام است بعد از شناخت و معرفت او. خداى متعال مىفرمايد: آن كس كه پيامبر را اطاعت كند خدا را اطاعت كرده و آنكه روى برتابد ما تو را نگهبان او نساختهايم، اگر مردى شب را به قيام و روز را به صيام بگذراند و همه دارايى خود را انفاق كند و در تمام عمر حج بجاى آورد اما ولايت ولىّ خدا را نشناسد و تسليم آن نباشد و اعمال خود را به رهنمود وى انجام
ندهد، از خداى بزرگ حق مطالبه پاداشى ندارد و اصولًا از اهل ايمان نيست ...». (1)
در روايت ديگر آمده است كه يكى از ياران امام صادق عليه السلام بنام «عيسى بن سرّى» از آن حضرت اركان و مبانى اسلام را مىپرسد امام در پاسخ مىفرمايد: «شهادت به يگانگى خدا و رسالت حضرت محمد صلى الله عليه و آله و اقرار به آنچه او از نزد خدا آورده و زكات و ولايت آل محمد صلى الله عليه و آله كه خداوند بدان فرمان داده است. راوى مىپرسد آيا ولايت را برترى است براى كسى كه آن را بشناسد؟ امام صادق عليه السلام پاسخ مىدهد: آرى، خداوند مىفرمايد: «اى كسانىكه ايمان آوردهايد اطاعت كنيد خدا را و پيروى كنيد از پيامبر و اولىالأمرتان»؛ «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ». (2)
و پيامبر گرامى مىفرمايد: «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً». (3)
«آن كس كه بميرد و امام زمان خود را نشناخته باشد، به مرگ جاهليت مرده است» (اين امام) پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله، على عليه السلام بود اما ديگران مىگويند: معاويه بود و پس از على حسن و بعد از وى حسين عليهم السلام بود، اما ديگران گفتند: يزيد بن معاويه بود. و اينها برابر نيستند و تفاوت آنها بر كسى پوشيده نيست.
آنگاه امام صادق عليه السلام سكوتى كرد و سپس فرمود: باز هم بگويم؟ راوى عرضه داشت: بفرماييد، فدايت شوم. امام فرمود: «سپس على بن الحسين عليهما السلام امام بود و بعد از وى محمد بن على اباجعفر عليهما السلام و قبل از أبىجعفر عليه السلام (امام باقر عليه السلام) مردم مناسك حج و حلال و حرام دينشان را نمىشناختند و آن حضرت ابواب معرفت را بر آنان گشود و احكام و مناسك حج را بيان فرمود و حلال و حرامشان را روشن ساخت و مردم دانستند كه به آنها نياز دارند و ديگران نمىتوانند نيازشان را رفع كنند و بدين منوال امر (امامت) جريان دارد و زمين از امام خالى نمىماند و هركس بميرد و امام خود را نشناسد به مرگ
جاهلى مرده است و بيشترين چيزى كه هر كسى بدان محتاج است، آنگاه كه جان به حلقوم مىرسد، ايناست كه بگويد: «راهى درست و آيين نيكو را برگزيدم». (يعنى اقرار به ولايت كردم). (1)
روايات دراينباره بسيار است كه در اينجا به نقل دو روايت بسنده مىكنيم:
حارث بن مغيره از امام صادق عليه السلام مىپرسد كه آيا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است:
«كسىكه بميرد و امام خود را نشناسد مرگش مرگ جاهليت است؟» حضرت پاسخ مىدهد: آرى. راوى مىپرسد: آيا مقصود، جاهليت قبل از اسلام است يا جاهليت به معناى عدم معرفت امام؟ حضرت در جواب مىفرمايد: «جاهليت كفر و نفاق و ضلالت»؛ «عَنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغِيرَةِ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله مَنْ مَاتَ لا يَعْرِفُ إِمَامَهُ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً قَالَ: نَعَمْ قُلْتُ جَاهِلِيَّةً جَهْلاءَ أَوْ جَاهِلِيَّةً لا يَعْرِفُ إِمَامَهُ قَالَ جَاهِلِيَّةَ كُفْرٍ وَ نِفَاقٍ وَ ضَلالٍ». (2)
محمد بن مسلم از امام باقر عليه السلام چنين نقل مىكند:
«كُلُّ مَنْ دَانَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِعِبَادَةٍ يُجْهِدُ فِيهَا نَفْسَهُ وَ لا إِمَامَ لَهُ مِنَ اللَّهِ فَسَعْيُهُ غَيْرُ مَقْبُولٍ وَ هُوَ ضَالٌّ مُتَحَيِّرٌ وَ اللَّهُ شَانِئٌ لِأَعْمَالِهِ ...».
«هر آن كس كه به بندگى خدا تن دهد و خود را در عبوديت به رنج افكند اما امامى از جانب خداوند نداشته باشد، سعى و تلاشش پذيرفته نيست و او گمراهى است سرگردان و خداوند از اعمال او بيزار است».
امام سپس با بيان تمثيلى در اين خصوص مىفرمايد: چنين كسى به گوسفندى مىماند كه چوپانش را گم كرده و از گلّه خود بريده شده و روز را در حيرت بسر برد و چون شب رسد گلّه بيگانهاى ببيند و به آن گله بپيوندد و شب را با آنها بسر برد و هنگام صبح ببيند چوپانش نيست بار ديگر سرگردان شود و به جستجوى چوپان و رمه خود برآيد تا به گلّه ديگرى بپيوندد، آنگاه چوپانِ آن گله بر آن گوسفند نهيب زند كه به چوپان و
گلّه خود بپيوند! تو گم شده سرگردانى! از آن گله نيز رانده شده تا بالأخره طعمه گرگ گردد. آنگاه با خطاب به محمد بن مسلم فرمود:
بهخدا سوگند اى محمد! آن كس كه از آحاد اين امت امامى آشكار و عادل كه منصوب از جانب خداوند باشد، ندارد، گمراه و سرگردان است و اگر به اين حال بميرد به مرگ كفر و نفاق مرده است. بدان اى محمد! كه زمامداران جور و پيروان آنها از دين خدا معزولاند، گمراهاند و گمراه كننده و اعمال آنها چون خاكسترى است كه گردباد روز طوفانى پراكندهاش كند و نتواند آن را جمعآورى نمايد و اين است گمراهى عميق. (1)
1) اصول كافى، ج 1، ص 375
محمّد رضا هفتتنانيان
از آنجا كه حج يكى از پايههاى استوار اسلام است و هر گوشه آن داراى آثار و اسرار و احكام ويژهاى است؛ چه افعالى كه در حجّ انجام مىگيرد و چه مكانهايى كه حج را در آنها بجامىآورند، همه داراى اسرار و احكام خاصّى است كه بايد آنها را از ثقل اكبر و يا ثقل اصغر گرفت و ما اينك در اين مختصر، فقط به بررسى ويژگيهاى خاصّ حرم مكّه مىپردازيم:
سزاوار است پيش از پرداختن به بحثِ «ويژگىهاى حرم»، محدوده حرم را مشخّص و روشن سازيم:
به سرزمين مكّه «حرم» مىگويند. محدوده حرم در بعضى از جاها تا خارج از مكّه نيز امتداد دارد كه با علائمى مشخّص شده است.
امام باقر عليه السلام محدوده حرم را، به مقدار يك منزل در يك منزل شناسانده است؛ «حرّم اللَّه حرمه بريداً في بريد». (1)
1) التهذيب، ج 5، ص 281
روايتى است در كتاب «من لا يحضره الفقيه» كه مىگويد: «محدوده حرم همين مقدار است، نه كمتر و نه بيشتر؛ زيرا خداوند براى آدم ياقوت سرخى فرستاد و آن را در جاى بيت قرار داد و آدم پيرامون آن طواف مىكرد. نور آن ياقوت تا جايى كه امتداد داشت علامتگذارى شد- وخداوند اين مقدار را به عنوان حرم قرار داد.» (1)
آرى مكانى را كه خداوند متعال به عنوان حرم قرار داده است، بايد داراى خصائص ويژهاى باشد كه آن سرزمين مقدّس را از ديگر سرزمينها ممتاز گرداند.
براى وارد شدن به حرم، تشريفات خاصّ و آداب ويژهاى است كه بدون رعايت آنها، ورود به حرم ممنوع است. بنابراين، هركس كه بخواهد وارد اين سرزمين مقدس شود، بايد با احرام باشد و تلبيه بگويد و آدابى را كه در مناسك بيان شده است رعايت كند. خداوند به خاطر حرمت حرم، احرام را واجب كرد.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «حرمت مسجد به خاطر كعبه و حرمت حرم به خاطر مسجدالحرام است و احرام به خاطر حرمت حرم واجب شد.» (2)
گفتنى است: پوشيدن لباس احرام براى ورود به حرم، اختصاص به موسم حج ندارد بلكه در هر زمانى اگر كسى بخواهد وارد حرم شود، بايد با احرام باشد و تلبيه بگويد و اين خصوصيت، ويژه اين سرزمين است.
از آداب و مستحبات داخل شدن به حرم آن است كه زائر بيتاللَّه؛ چه قبل از ورود به حرم و چه بعد از آن، غسل كند و با بدن مطهّر و پاك قدم در حرم بگذارد.
امام صادق عليه السلام فرمود: «وقتى خداوند به ابراهيم عليه السلام امر كرد كه حج انجام دهد، ابراهيم در حالى كه اسماعيل همراه او بود، حج گزارد. ابراهيم و اسماعيل روى شتر سرخى حجگزاردند و جبرئيل هم با آنها بود تا اينكه به حرم رسيدند، جبرئيل به ابراهيم گفت: اى ابراهيم، فرود آييد و غسل كنيد پيش از آنكه وارد حرم شويد. پس آنها هم فرود آمدند و غسل كردند.» (1)
خداوند به ابراهيم و اسماعيل دستور داد كه خانهاش را براى طواف كنندگان و معتكفان و ركوعكنندگان و سجود كنندگان پاك و مطهّر كنند (2)پس زائرى كه قصد ورود به چنين خانهاى را دارد و مىخواهد طواف انجام دهد با بدن پاك و مطهّر باشد.
حتّى در بعضى از روايات، به خوش بويى دهان به هنگام ورود به حرم سفارش شده است. امام صادق عليه السلام فرمودهاند: وقتى مىخواهيد وارد حرم شويد، از گياه اذخر (كه گياهى است خوشبو) بجويد و امّفروه را نيز به اين كار سفارش مىكرد. (3)
مرحوم كلينى در ذيل اين روايت مىگويد: من از بعضى از اصحاب علّت اين كار را پرسيدم. آنها پاسخ دادند كه اين عمل مستحبّ است، زيرا دهان به وسيله آن گياه، خوشبو مىشود و با دهان خوشبو حجرالأسود را مىبوسد. (4)
آرى وقتى از حجرالأسود در روايات، به عنوان «يميناللَّه» نام برده شده و جايى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر آن بوسه زد، سزاست كه زائر خانه خدا نيز كه با بوسيدن و دست كشيدن به آن، با خداوند بيعت مىكند با دهان خوشبو باشد.
منطقه حرم در نزد خداوند مورد احترام است، پس بايد كسانى كه مىخواهند وارد
اين مكان مقدّس شوند، رعايت ادب را بكنند. در روايت آمده است كه امام صادق عليه السلام هرگاه مىخواست وارد حرم شود، نعلينهايش را از پاى در مىآورد و با پاى برهنه وارد مىشد. ابان بن تغلب گويد: ميان راه مكّه و مدينه، همراه امام جعفر صادق عليه السلام بوديم، وقتى به حرم رسيديم، حضرت پايين آمد و غسل كرد و نعلينهايش را درآورد و در دست گرفت و با پاى برهنه وارد حرم شد. من هم همان را كردم كه امام عليه السلام انجام داد. آنگاه فرمود: اى ابان، هركس چين كارى را كه من انجام دادم به خاطر تواضع خدا انجام دهد، خداوند صد هزار گناه از او محو مىكند و براى او صد هزار حسنه مىنويسد و صد هزار درجه به او عطا مىكند و صد هزار حاجت او را برمىآورد. (1)
اين كار امام عليه السلام گوياى آن است كه اين سرزمين بسيار مقدّس است و اين احترام به لحاظ ظاهرى اين مكان نيست، چون اين سرزمين از جهت ظاهرى با سرزمينهاى ديگر تفاوتى ندارد، اينجا سرزمينى است كه امام عليه السلام خود را بيشتر در محضر خدا مىبيند؛ چرا كه شرافت و تقدّس ويژهاى دارد.
بعضى از مكانها، مانند كعبه مشرفه، مسجد الحرام، مسجد النبى صلى الله عليه و آله از منزلت خاصّى برخوردارند، مثل بعضى زمانها و ايام كه واقعه مهمّى در آن رخ داده و بدان جهت شرافت پيدا مىكند. اينجاست كه خداوند خطاب به موسى مىفرمايد:
إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِي الْمُقَدَّسِ طُوىً. (2)
«من پروردگار تو هستم، پس نعلين خود را ازپاى در آور؛ زيرا اكنون در وادى مقدّس قدم نهادهاى!»
مستحب است زائر هنگام ورود به حرم، اين دعا را بخواند:
«أللّهمّ إنّك قُلتَ في كتابِكَ وقولك الحقُّ: وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًا
وَعَلَى كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ. اللّهمّ إنّي أرجُوا أن أكونَ مِمَّن أجاب دَعوَتَكَ وقد جئتُ من شُقّة بعيدةٍ وفجٍّ عميقٍ سامعاً لندائك ومُسْتَجيباً لك مُطيعاً لأمرك وكلُّ ذلك بفضلك عليّ واحسانك إليّ فَلَكَ الحمدُ على ما وفّقتني له أبتغي بذلك الزُلفة عندك والقربة إليك والمنزلة لديك والمغفرة لذنوبي والتوبة عليّ منها بمنّك. اللّهمّصَلِّ عَلى مُحمّد وآلِ محمّد وحرّم بدنيعلىالنّار وآمنّيمِنْ عذابك وعِقابكبرحمتك ياأرحمَ الرّاحمين». (1)
حج مانند تمام عبادات، ظاهرى دارد و باطنى، و نيز داراى اسرارى است. همان طور كه ظاهر اعمال و احكام آن را از وحى مىگيريم، اسرار آن را نيز بايد از زبان وحى دريافت كنيم.
امام سجاد عليه السلام آنگاه كه از حج برمىگردد و با شبلى مواجه مىشود، از وى مىپرسيد:
آيا حجگزاردى؟ شبلى پاسخ مىدهد: آرى. امام عليه السلام از اعمالى كه انجام داده سؤالهايى مطرح مىكند و مىپرسد: آيا اعمالت را همراه با آگاهى نسبت به اسرار آن انجام دادى يا نه؟ تا اينكه به اين سؤال مىرسد كه آيا داخل حرم شدى و آيا كعبه را ديدى و نماز خواندى؟ شبلى در جواب مىگويد: بله، امام عليه السلام سؤال مىكند: موقعى كه داخل حرم شدى آيا نيّت كردى كه بر خودت حرام كنى غيبت و بدگويى از مسلمان را؟ شبلى پاسخ مىدهد: خير، امام عليه السلام مىپرسد: آيا آنگاه كه به مكّه رسيدى، نيت كردى كه خدا را قصد كنى؟ شبلى پاسخ مىدهد: خير.
امام زين العابدين عليه السلام فرمود: پس تو وارد حرم نشده، كعبه را نديدهاى و نماز هم نخواندهاى! (2)
حال كه اين سعادت نصيب زائر بيتاللَّه گشته و وارد سرزمين مقدّس و مبارك حرم شده است، بايد از هر آنچه كه مرضىّ خدا نيست و خدا از او نهى كرده، اجتناب كند و در اين مكان از ظلم و تعدى به حقوق بندگان خدا بپرهيزد. خداوند در قرآن كريم از مطلق ظلم، در حقّ بندگانش نهى كرده است و اين ظلم اختصاص به يك فعل ندارد. در روايات حتّى زدن خادم در حرم به عنوان ظلم معرّفى شده است. (1)يا مثلًا سرقت در شمار ظلم آمده است. (2)خداوند همچنين به كسانى كه در حرم ظلم به ديگران را روا مىدارند هشدار داده و آنان را به عذابى كه درانتظارشان است، آگاه مىسازد؛ ... وَمَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ؛ (3)
«كسانى كه در آنجا اراده الحاد و تعدّى كرده و به خلق ظلم و ستم كنند همه را عذاب دردناك مىچشانيم.»
امام رضا عليه السلام مىفرمايد: اگر كسى يك نفر را در حرم به قتل رساند، حد بر قاتل اجرا مىشود، به خاطر اينكه او حرمت حرم را رعايت نكرده است و خداوند فرمود: فَمَنْ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ؛ (4)
«هر كس به جور و ستمكارى، به شمادست درازى كند، اورا بامقاومت ازپاى درآوريد به قدر ستمى كه به شما رسيده است.»
خداوند همچنين فرمود: فَلَا عُدْوَانَ إِلَّا عَلَى الظَّالِمِينَ؛ (5)
«ستم به جز با ستمكاران روا نيست.» (6)
از ويژگيهاى حرم آن است كه خداوند آن را محلّ امن قرار داد و اين هم دراثر دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام است كه از خداوند خواست مكّه را شهر امن قرار دهد، در آنجا كه فرمود: رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً. (1)
خداوند هم دعاى او را مستجاب كرد وفرمود:
وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ* وَطُورِ سِينِينَ* وَهَذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ (2)
و به عنوان حكم تشريعى امنيت را براى مكّه قرار داد.
اين سرزمين، هم بايد محلّ امن باشد براى كسانى كه در آنجا زندگى مىكنند و هم براى كسانى كه از خارج مىآيند و اين دو مطلب از آيات كاملًا روشن است، لذا خداوند اين سرزمين را براى اهل آنجا نه تنها محلّ امن قرار داد، بلكه خطر اقتصادى و گرسنگى را هم از آنها برطرف ساخت: الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَآمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ؛ (3)
«به آنها هنگام گرسنگى طعام داد و از ترس آنها را ايمن ساخت.»
در جاى ديگر مىفرمايد: أَوَلَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبَى إِلَيْهِ ثَمَرَاتُ كُلِّ شَيْءٍ؛ (4)
«آيا ما حرم مكّه را براى ايشان محلّ آسايش و ايمنى قرار نداديم، تا به اين محل انواع نعمت و ثمرات كه ما روزى كرديم از هر طرف بياورند؟»
أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَماً آمِناً؛ (5)
«آيا نديدند كه ما آن شهر را حرم امن و امان قرار داديم؟»
گفتيم كه اين سرزمين براى كسانى كه از خارج اين حرم مىآيند نيز محلّ امن است و كسانى كه وارد اين مكان مىشوند نبايد احساس نا امنى كنند و كسى هم حق ندارد كارى كند كه باعث نا امنى در حرم شود؛ وَمَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً. (6)
حتّى در روايت است: كسانى كه در خارجِ حرم مرتكب جنايتى شوند و بعد به حرم پناهنده گردند، تا وقتى كه در حرم هستند حد بر آنها جارى نمىشود ليكن براى چنين
افرادى محدوديتهايى اعمال مىشود تا ناگزير از حرم بيرون آيد و بعد در خارج حرم حد بر او جارى شود. (1)
از اين روايت استفاده مىشود كه حرم حتّى براى جانى، اگر از حرم به عنوان پناهگاه و محلّ امن استفاده كند جايگاه امن است و تا آنگاه كه خود از آن خارج نشده، كسى حق ندارد حد بر او جارى كند.
امام رضا عليه السلام مىفرمايد: اگر تو حقّى بر عهده كسى داشتى و او را در مكّه يا در حرم يافتى، حقّ خود را از او مطالبه نكن و نيز بر وى سلام نكن تا او نترسد. (2)
آرى، اگر چه اين شخص بدهكار، حرم را به عنوان پناهگاه اختيار نكرده، ليكن چون حرم محلّ امن است، نبايد كارى كرد كه او احساس نا امنى كند.
حرم الهى نه تنها جاى امن است براى بندگان خدا كه حيوانات نيز در آنجا امنيت دارند و هيچ كس حق ندارد حيوانات وحشى و پرندگان را كه در حرم مأوى گرفتهاند شكار كند. گفتنى است اين حرمتِ شكار، اختصاص به محرم ندارد بلكه شامل غير محرم در حرم نيز مىشود. و اين ممنوعيت شكار، امتحان الهى است. بديهى است انسان تا زمانى كه لباس احرام نپوشيده و داخل حرم نشده، شكار حيوانات بر او حلال است. امّا الآن كه محرم شده، شكار بر اوحرام گرديده است. و از سويى شكار حيوانات به سادگى ميسّر است امّا خداوند شكار را تحريم كرده و اين نيست مگر آزمايش الهى.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَيَبْلُوَنَّكُمْ اللَّهُ بِشَىْءٍ مِنْ الصَّيْدِ تَنَالُهُ أَيْدِيكُمْ وَرِمَاحُكُمْ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَخَافُهُ بِالْغَيْبِ فَمَنْ اعْتَدَى بَعْدَ ذَلِكَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِيمٌ. (3)
«اى اهل ايمان، خدا شما را به چيزى از صيد مىآزمايد كه در دسترس شما و تيرهاى
شما آيند تا بداند كه چه كسى از خدا در باطن مىترسد. پس هر كه بعد از اين، از حدود الهى تجاوز كند، او را عذاب سخت و دردناك خواهد بود.»
زندگى اعراب قبل از اسلام، همواره با جنگ و خونريزى و غارت همراه بوده است، ليكن با اين حال، همين افراد براى حرم احترام قائل بودند و به ساكنان حرم حمله نمىكردند و اموالشان را به غارت نمىبردند. مطلب ذيل نشانى است از اين حقيقت:
پيامبر صلى الله عليه و آله آنگاه كه مردم مكّه را به اسلام دعوت كرد، آنها در جواب آن حضرت گفتند: ما مىدانيم كه تو بر حقّى، امّا اگر ايمان بياوريم، مىترسيم كه آنها ما را از سرزمينمان بيرون برانند. خداوند در پاسخ آنان مىفرمايد: «ما اين سرزمين را محلّ امن قرار داديم.»
وَقَالُوا إِنْ نَتَّبِعْ الْهُدَى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنَا أَوَلَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً. (1)
«گفتند اگر ما با تو اسلام را، كه طريق هدايت است، پيروى كنيم ما را از سرزمين خود به زودى بيرون مىكنند، آيا ما حرم مكّه را برايشان محلّ آسايش و ايمنى قرار نداديم؟»
أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَماً آمِناً وَيُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ (2)
«آيا كفران نديدند كه ما آن شهر را حرم امن و امان قرار داديم در صورتى كه در اطرافشان مردم ضعيف را به قتل و غارت مىربايند.»
از اين دو آيه برمىآيد كه اين سرزمين قبل از اسلام نيز مورد احترام و محلّ امن بوده، گرچه در اطراف آن اعراب مورد قتل و غارت بودند.
در بهرهمندى از حرم، هيچ كس برديگرى اولويت ندارد و كسى حق ندارد ديگران را در استفاده كردن از اين سرزمين منع كند و خود را صاحب اين مكان بداند؛ سَوَاءً الْعَاكِفُ فِيهِ وَالْبَادِ .... (1)
امير مؤمنان عليه السلام به والى خود در مكّه مىنويسد: «مردم مكّه را وادار كن از كسانى كه در مكّه سكونت مىكنند اجاره بها دريافت نكنند.» حضرت آنگاه استشهاد مىكند به اين آيه از قرآن كه: سَوَاءً الْعَاكِفُ فِيهِ وَالْبَادِ .... وآنگاه مىفرمايد: مراد از «عاكف» مقيمان مكّهاند و مراد از «بادى» كسى است كه اهل مكّه نيست و براى انجام حجّ به آنجا مىآيد. (2)
و از امام صادق عليه السلام در مورد آيه سَوَاءً الْعَاكِفُ فِيهِ وَالْبَادِ ... پرسيدند. حضرت فرمود: «سزاوار نيست كه خانههاى مكّه در داشته باشند تا حاجى بتواند وارد خانههاى مكّه شود و مناسك خود را انجام دهد و اولين كسى كه براى خانههاى مكّه در گذاشت معاويه بود. (3)
امام صادق عليه السلام همچنين مىفرمايد: على عليه السلام اجاره دادن براى خانههاى مكّه را مكروه دانسته و استشهاد به آيه سَوَاءً الْعَاكِفُ فِيهِ وَالْبَادِ ... نموده است. (4)
مرحوم مجلسى به نقل از تفسير على بن ابراهيم در ذيل آيه سَوَاءً الْعَاكِفُ فِيهِ وَالْبَادِ ... آورده است كه: اهل مكّه و كسانى كه از جاهاى مختلف به اين جا مىآيند، مساوى هستند و كسى نبايد مانع ورود افراد در حرم شود. (5)
پس حرم و امكانات آن، از آنِ همه است و همه مردم مىتوانند از امكانات حرم براى انجام مناسك و اعمال حج خود استفاده كنند و كسى هم نبايد براى آنها مزاحمت ايجاد كند، به بهانه اينكه ما نسبت به اين سرزمين اولويت داريم!
از مسائلى كه در ارتباط با مكّه مطرح است، اين است كه شرافت و قداست مكّه به خاطر وجود مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله است. اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا به دنيا آمد و در آنجا اقامت داشت و مردم را به توحيد و يگانگى دعوت كرد و خداوند به خاطر وجود آن حضرت كه در شهر مكّه است، به اين شهر قسم مىخورد و مىفرمايد: لَاأُقْسِمُ بِهَذَا الْبَلَدِ وَأَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ. (1)
بديهى است كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله در اين شهر نباشد، مكّه يك سرزمين معمولى و كعبه يك خانه عادى است و ممكن است رفته رفته به صورت بتكدهاى كامل در آيد و مركز بت پرستى شود و در اسارت بت پرستان و شهوترانان واقع گردد. تا جايى كه كليددار كعبه «ابوغبشان» سرقفلى توليت كعبه را در شبنشينى مستانه طائف به دو مشك شراب مىفروشد و سرپرستى كعبه بين مستان با بهاى شراب سرمستان طائف خريد و فروش مىشود. (2)
بعضى از مفسّران و فقيهان، از بعضى آيات، كه در آن «مسجد الحرام» آمده است، استفاده كردهاند كه مراد از مسجد الحرام حرم است و اين نشان از عظمت حرم است كه خداوند بر آن مسجد الحرام اطلاق نموده است؛ از جمله آيات، آيههاى زير است:
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ الَّذِي جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً الْعَاكِفُ فِيهِ وَالْبَادِ. (3)
«آنان كه به خدا كافر شده و مردم را از راه خدا باز مىدارند و نيز از مسجدالحرامى كه ما حرمت احكامش را براى اهل آن شهر و باديه نشينان يكسان قرار داديم.»
سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنْ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ. (1)
«پاك و منزه است خدايى كه در شبى بنده خود (محمّد) را از مسجد الحرام به مسجد اقصا فرستاد، مسجدى كه پيرامونش را مبارك و پر نعمت ساخت.»
صاحب مجمع البيان، در ذيل اين آيه مىنويسد: «مراد از مسجدالحرام در اين آيه، مكّه و حرم است؛ زيرا محلّى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آنجا به معراج رفت، خانه امّهانى بوده، پس همه حرم مسجدالحرام است.» (2)
شيخ طوسى نيز در كتاب خلاف از اين دو آيه استفاده كرده كه مراد از مسجد الحرام، حرم است. (3)
بنابراين، در اين دو آيه، بر حرم مسجدالحرام اطلاق شده كه نشانگر شرافت و تقدّس اين سرزمين است.
از نشانههاى عظمتِ حرم و حرمت مكّه آن است كه خداوند خود را به عنوان پروردگار مكّه معرفى كرده است.
إِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هَذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذِي حَرَّمَهَا وَلَهُ كُلُّ شَيْءٍ وَأُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنْ الْمُسْلِمِينَ. (4)
«من مأمورم كه فقط خداى اين شهر، مكّه معظّمه، را كه بيت الحرامش قرار داده پرستش كنم، كه خدا مالك هر چيز عالم است و من مأمورم كه از تسليم شدگان فرمان او باشم.»
در اين آيه كلمه «ربّ» به «بلده» (مكّه) اضافه و اسناد داده شده كه اين شرافت مكّه و حرم است.
از مسائلى كه درباره مكّه مطرح است، كراهتِ سكونت در اين شهر مىباشد. البته چنين نيست كه زندگى در آن مكان مقدّس خودبخود كراهت داشته باشد، بلكه به معناى آن است كه چون مكّه و حرم مقدّس است، ممكن است نسبت به آنجا بىاحترامى شود و در اثر آن گرفتار عذاب الهى گردد؛ وَمَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ. (1)
به استناد تفسيرى كه از امام صادق عليه السلام رسيده، آن حضرت اقامت در مكّه را كراهت داشتند. (2)
همچنين در صورت سكونت در مكّه خوف آن هست كه انسان در حرم و مكّه مرتكب گناه شود و كيفر گناه در مكّه مضاعف است. (3)
طبق بيان برخى روايات، ماندن و اقامت گزيدن در مكّه قساوت قلب مىآورد. شايد علّتش اين باشد كه اثر گناه در اين مكان بيشتر است و لذا ساكن شدن در مكّه، در روايات مكروه دانسته شده و در بعضى از روايات دستور دادهاند كه وقتى از مناسك و اعمال حجّ فارغ شديد در مكّه نمانيد و به وطن برگرديد.
همان طور كه گناه در مكّه كيفر مضاعف دارد، ثواب عمل خير و عبادت نيز چندين برابر است. از امام سجّاد عليه السلام روايت شده است كه:
«اگر كسى در مكّه قرآن را ختم كند نمىميرد مگر اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله را مىبيند و جايگاهش را در بهشت مشاهده مىكند و تسبيح در مكّه معادل با خراج كوفه و بصره است كه در راه خدا انفاق كند و اگر كسى در مكّه 70 ركعت نماز بخواند و در هر ركعت سوره توحيد و قدر آيه سخره و آيةالكرسى را بخواند نمىميرد مگر شهيد. غذا خوردن
در مكّه مثل روزه گرفتن در غير مكّه است و يك روز روزه گرفتن در مكّه معادلِ يك سال روزه گرفتن در غير مكّه است و راه رفتن در مكّه عبادت است.» (1)
از اين روايت و ديگر روايات استفاده مىشود كه صرف اقامت و ساكن شدن در مكّه كراهت ندارد و اين كراهت به خاطر آن خصوصياتى است كه گفته شد.
صاحب جواهر از شهيد نقل مىكند كه او بين اين دو دسته از روايات را اينگونه جمع كرده است:
«اگر كسى به خودش اطمينان داشته باشد كه در مكّه تخلّف نمىكند، مستحب است در آنجا بماند.» (2)
آنگونه كه از روايات استفاده مىشود، براى نيت و اراده گناه، چيزى نوشته نمىشود؛ يعنى اگر كسى اراده و نيّت گناه كند، ليكن آن را به مرحله عمل درنياورد و مرتكب آن نشود، خداوند سيئهاى برايش نمىنويسد.
امام صادق عليه السلام گويد: «خداوند خطاب به حضرت آدم عليه السلام فرمود: من براىتو مقرّر كردهام كه اگر كسى از ذريه تو اراده گناه كرد چيزى براى او نوشته نمىشود و اگر آن را انجام داد برايش ثبت مىشود و اگر اراده عمل صالحى را كرد، گرچه آن را انجام ندهد، خداوند يك حسنه براى او مىنويسد و اگر آن را انجام داد، ده حسنه براى او مىنويسد.» (3)
حتّى در بعضى از روايات، در مورد كسى كه معصيتى را مرتكب شود، آمده است:
«خداوند به او مهلت مىدهد كه اگر پشيمان شد و استغفار كرد برايش چيزى ننويسند. (در بعضى از روايات مهلت هفت ساعت مشخص گرديده است.) و اگر در آن مهلت مقرّر، استغفار نكرد، خداوند براى او يك سيئه ثبت مىكند.» (4)
با اينكه از روايات استفاده مىشود كه خداوند بسيار آمرزنده و بخشنده است و از گناهان بندگان مىگذرد، امّا نسبت به كسى كه در مكّه گناه كند، اوّلًا: كيفر آن را مضاعف قرار داده است. ثانياً: براى كسى كه اراده گناه كند، گرچه آن را انجام هم ندهد گناه براى او نوشته مىشود.
در بحار الأنوار از پيامبر صلى الله عليه و آله روايتى نقل شده كه آن حضرت فرمود: «اگر كسى تصميم بگيرد كه در مكّه گناهى مرتكب شود گرچه آن را انجام ندهد، خداوند گناهى براى او مىنويسد.» حضرت آنگاه فرمود: زيرا خداوند فرموده است: وَمَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ؛ (1)
«و هر كس بخواهد در اين سرزمين از راه حق منحرف گردد و دست به ستم بيالايد، عذابى دردناك به او مىچشانيم.» و اين ويژگى و خصوصيت در شهر ديگرى وجود ندارد. پيامبر صلى الله عليه و آله آنگاه مىافزايد: «اصحاب فيل فقط اراده كردند كه كعبه را خراب كنند ولى خداوند آنها را عذاب كرد پيش از آنكه كارى را انجام دهند.» (2)
از آنجا كه حرم داراى شرافت و قداست ويژهاى است، اين امر موجب در امان بودن كسى مىشود كه در حرم بميرد و در آنجا دفن شود. راوى مىگويد از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود: «كسى كه در حرم دفن شود از فزع اكبر در امان است. پرسيدم چه نيكوكار باشد و چه فاجر؟! حضرت فرمود: چه نيكوكار باشد و چه فاجر.» (3)
على بن سليمان گويد از امام عليه السلام پرسيدم: «اگر كسى در عرفات مرد، در همانجا دفن شود يا به حرم منتقل گردد؟ حضرت فرمود: او را به حرم انتقال دهند و در آنجا دفن شود؛ زيرا حرم افضل است.» (4)
اين خصوصيت حرم نيز نمايانگر آن است كه آنجا نزد خداوند عزيز و داراى حرمت است و با اين ويژگى از ديگر مكانها برتر و ممتاز مىشود.
همانگونه كه مىدانيم، مسافر بايد نمازش را قصر بخواند، اما اين مسأله استثناهايى هم دارد كه از آن جمله است نماز خواندن در اماكن چهارگانه: مكّه، مدينه، مسجد كوفه و حائر حسينى كه در اينجاها مسافر مخيّر است ميان «قصر» و «تمام». البته در اينجا مباحث فقهى و استدلالىِ زيادى مطرح است كه ما اينك در صدد بيان احكام اين اماكن چهارگانه نيستيم و نمىخواهيم بحث استدلالى اين مسأله را مطرح كنيم چرا كه اين مطلب نيازمند به تحقيق جداگانهاى است.
«امّا خلاصه اينكه در بسيارى از روايات و همچنين فتواى عدّهاى از فقها كه مسافر مخيّر است در خواندن نماز بين قصر و تمام عنوان حرم مكّه مطرح است، اگر چه نسبت به خود مسجدالحرام مورد توافق اقوال است اما در باب حرم مكّه عده زيادى از فقها به اين فتوا دادهاند كه در تمام حرمِ مكّه، مسافر مخيّر بين تمام و قصر است.
تذكر اين نكته لازم است كه امام خمينى قدس سره قائل است كه تخيير در نماز مختصّ به مسجدالحرام است البته با توسعهاى دارد امّا عدهاى از مراجع فعلى قائلند كه اين حكم اختصاص به مسجدالحرام ندارد بلكه تمام مكّه را شامل مىشود.» (1)
روايات زيادى هم داريم كه اثبات مىكند تخير در كلّ حرم مكّه است.
على بن يقطين عن ابىالحسن عليه السلام: «في الصلاة بمكّة قال من شاء أتمّ ومن شاء قَصَر». (2)
على بن يقطين از امام كاظم عليه السلام در مورد نماز در مكّه نقل مىكند كه فرمود: اگر
خواست تمام بخواند و اگر خواست قصر بخواند.
عن زياد القندي قال: قال أبوالحسن عليه السلام: «يا زياد احبّ لك ما احبّ لنفسي وأكره لك ما أكره لنفسي، أتمّ الصلاة في الحرمين وبالكوفة وعند قبر الحسين عليه السلام». (1)
امام موسى كاظم عليه السلام فرمود: «اى زياد دوست دارم براى تو آنچه كه براى خودم دوست دارم و كراهت دارم براى تو آنچه كه براى خودم كراهت دارم.
نماز را در حرمين و كوفه و نزد قبر حسين عليه السلام تمام بخوان.»
عن إبراهيم بن شيبة قال: كتبتُ إلى أبي جعفر عليه السلام أسأله عن إتمام الصلاة في الحرمين، فكتب إليّ: كان رسولاللَّه صلى الله عليه و آله يحبّ إكثار الصلاة فيالحرمين فأكثر فيهما وأتمّ». (2)
ابراهيم بن شيبه مىگويد نامهاى براى ابىجعفر عليه السلام نوشتم و از او سؤال كردم در مورد تمام خواندن نماز در حرمين؟ در جواب من فرمود:
پيامبر صلى الله عليه و آله زياد نماز خواندن در حرمين را دوست داشت پس تو هم در حرمين زياد نمازبخوان و نمازت را تمام بخوان.»
علّت اينكه در اين اماكن مىتوان نماز را تمام خواند:
در مورد اينكه چرا در اين اماكن چهارگانه مسافر مىتواند نمازش را به صورت تمام بخواند، در روايات گفته است كه سرّ و حكمت اين امور را كسى جز خدا و ائمّه عليهم السلام كه همان راسخين در علم هستند نمىدانند. پس بعضى از روايات دلالت دارد كه علم اين امر پيش خدا است مثل اين روايت: عن أبىعبداللَّه صلى الله عليه و آله قال من مخزون علم اللَّه الاتمام في أربعة مواطن: حرم اللَّه وحرم رسوله صلى الله عليه و آله، وحرم أميرالمؤمنين، و حرم الحسين بن علي عليه السلام»؛ (3)
«امام صادق عليه السلام مىفرمايد: از جمله چيزهايى كه علمش پيش خدا مخزون است
نماز را به صورت تمام خواندن در حرم خدا و حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله و حرم امير المؤمنين و حرم امام حسين عليه السلام است.»
عن أبىعبداللَّه عليه السلام إنّ من الأمرالمذخور الاتمام في الحرمين؛ (1)
امام صادق فرمود:
«امرى كه پيش خدا ذخيره شده تمام خواندن نماز در حرمين است.»
امّا روايتى كه دلالت دارد كه علّت تمام خواندن نماز در حرمين را ائمّه مىدانند و علم آن در پيش آنها است.
عن سميع عن أبىإبراهيم عليه السلام قال: «كان أبي يرى لهذين الحرمين ما لا يراه لغيرهما ويقول: إنّ الاتمام فيهما من الأمر المذخو ر» (2)امام كاظم فرمود: «پدرم براى اين دو حرم چيزى مىديد كه براى غير آن دو نمىديد و مىفرمود: اتمام نماز در آن دو امرش ذخيره شده.»
صاحب جواهر در مورد اين چند روايت احتمال ديگرى هم داده است و آن اين است كه نمازى كه در حرم خوانده مىشود ثوابش را خدا مىداند و اجر آن مخزون و در پيشگاه خداوند است. (3)
همان طوركه بعضى از زمانها در افزايش ديه تأثير گذار است؛ مانند قتل در ماههاى رجب، ذىقعده، ذىحجّه و محرّم (ماههاى حرام)، كه قتل در اين ماهها باعث مىشود يك ديه كامل و يك سوّم ديه پرداخت شود، همچنين قتل در بعضى از مكانها نيز باعث مىشود يك ديه كامل و يك سوّم ديه پرداخت شود، همچنين قتل در بعضى از مكانها نيز باعث ازدياد ديه مىشود مثل اينكه بعضى از فقها قتل در حرم را باعث افزايش ديه دانستهاند و گفتهاند: بايد يك ديه كامل و يك سوم ديه پرداخت شود. صاحب جواهر از
مقنعه، مبسوط، خلاف و نهايه نقل مىكند كه آنان نيز بر اين نظريه هستند. (1)
امام خمينى قدس سره در تحرير الوسيله مىفرمايد:
«اگر قتل در ماههاى حرام: رجب و ذىالقعده و ذىالحجّه و محرّم، رخ دهد، بر قاتل است كه به خاطر تغليظ و شدّت، يك ديه و ثلث دهد، از هر جنسى كه باشد وهمچنين است اگر قاتل قتل را در حرم مكّه معظّمه مرتكب شود.»
كسانى كه اين نظريه را قائلند، يكى از ادلّه آنها روايات است؛ از جمله آنهاست روايت زير:
عن زرارة قال: قلت لأبيجعفر عليه السلام: «رجل قتل رجلًا في الحرم؟ قال: عليه دية وثلث». (2)
زراره مىگويد از امام صادق عليه السلام در مورد مردى كه مردى را در حرم بكشد، پرسيدم.
امام عليه السلام فرمود: «بايد يك ديه كامل و يك سوّم ديه بپردازد.»
پس، از اين مطالب و احاديث مىتوان استفاده كرد كه اين مكانها مورد احترام هستند و كسى نبايد در اينها تعدّى كند و حرمت را بشكند.
از ويژگىها و خصوصيات حرم، حرمت كندن درخت آن است و اين مختصّ محرم نيست، بلكه غير محرم نيز حقّ كندن درخت حرم را ندارد. تا آنجا كه اگر اصل و ريشه درختى در حرم باشد و شاخههايش بيرون حرم، كندن شاخههاى آن درخت حرام است؛ چرا كه اصلش در حرم است و اگر ريشه درختى در بيرون حرم باشد و شاخههايش در حرم، باز هم كندن آن حرام است، چرا كه شاخههايش در حرم است. (3)
گفتنى است اگر كسى درخت حرم را قطع كند بايد كفّاره بپردازد. براى اطلاع بيشتر از جزئيات آن، به مناسك رجوع شود.
اگر مالى در غير حرم پيدا شود و كمتر از يك درهم باشد جايز است كسى كه آن را يافته، بردارد و تملّك كند و نيازى به تفحص از مالك ندارد. و اگر مالش پيدا شد بايد به او بدهد. و اگر كسى مالى كه بيشتر از يك درهم است، در غير حرم بيابد، بايد صاحبش را پيدا كند، پس در صورت پيدا نشدن صاحبش مىتواند آن را با ضمان تملك كند و يا از طرف مالكش صدقه بدهد و اگر مالكش پيدا شد و راضى به صدقه نبود بايد به او بدهد و ضامن است و يا اينكه آن را به طور امانت نگهدارى كند بدون ضمانت.
اما اگر لقطه را در حرم يافت؛ اگر لقطه حرم كمتر از يك درهم باشد، بعضى گفتهاند كه برداشتن آن حرام است و به آيه أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَماً آمِناً ... (1)
استدلال كردهاند. (2)
و همچنين به اخبار نيز تمسك كردهاند كه بدان خواهيم پرداخت. البته بعضى برداشتن اين نوع از لقطه حرم را مكروه دانستهاند، امّا اگر آنچه كه در حرم پيدا مىكند بيشتر از درهم باشد، بازهم برداشتن آن حرام است و بعضى هم گفتهاند كراهت شديد دارد.
و اگر كسى آن را برداشت بايد تا يك سال مالكش را جستجو كند، در صورتى كه او را پيدا نكرد بايد صدقه بدهد اگر بعد از آن صاحبش پيدا شد وراضى به صدقه نبود، بايد مثل و يا قيمت آن را به او بدهد و يا اينكه آن را به صورت امانت پيش خود نگه دارد. در هر صورت نمىتواند تملك كند و اگر قصد تملك كرد مالك نمىشود و ضامن هم هست. نظر امام خمينى قدس سره در لقطه بيشتر از يك درهم، همين است. (3)
خلاصه اينكه: در مطلق لقطه حرم بعضى گفتهاند برداشتن آن حرام است و بعضى هم گفتهاند كراهت شديد دارد. حضرت امام خمينى قدس سره در اين مورد فرموده است: اگر در حرم چيزى پيدا كرد، برداشتن آن كراهت شديد دارد بلكه احتياط دربرنداشتن است. (1)
رواياتذيل براينمسألهدلالت دارند:
فضيل بن يسار از امام صادق عليه السلام در مورد لقطه حرم پرسيد، حضرت فرمود: «به آن دست نزن تا اينكه صاحبش بيايد و آن را بردارد.»
على بن حمزه از امام عليه السلام در مورد مردى كه دينارى را در حرم پيدا كرده و آن را برداشته است، پرسيد، امام عليه السلام فرمود: «بد كارى كرده است، سزاوار نيست كه آن را بردارد.»
از اعمال واجب در منا، رمى جمرات است، سنگهايى كه در جمرات از آنها استفاده مىشود، بايد از حرم جمعآورى شود و از خارج حرم صحيح نيست.
عن زرارة عن أبيعبداللَّه عليه السلام قال: «حصى الجمار أن أخذته من الحرم أجزأك وإن أخذته من غير الحرم لم يجزئك». (4)
امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر سنگهاى جمرات را از حرم جمعآورى كنى تو را كفايت مىكند واگر از غير حرم جمع كنى كافى نيست.»
دو مكان از حرم استثنا شده و نمىشود از آنجا سنگها را جمع كرد؛
1- مسجد الحرام. 2- مسجد خيف.
با اينكه اين دو مكان جزو حرم هستند ليكن استثنا شدهاند.
امام صادق فرمود: «جايز است كه سنگهاى جمرات از تمام حرم جمعآورى شود مگر از مسجد الحرام و مسجد خيف.»
البته مستحب است كه حاجى اين سنگها را از مشعر الحرام (مزدلفه) جمع كند.
زراره از امام صادق عليه السلام درباره سنگهايى كه با آن رمى جمرات مىكنند، پرسيد، حضرت فرمود: «از مشعر جمع آورى شود و بعد از آن، از منا.»
از دلايل و نشانههاى احترام و تقدّس حرم آن است كه ورود كفّار به آنجا جايز نيست. صاحب جواهر مىگويد: شيخ و فاضل بر اين نظريه معتقدند و به چند چيز استدلال كردهاند:
1- بر حرم اطلاق مسجد الحرام شده است:
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، بدانيد كه مشركان نجس و پليد هستند و بعد
از اين سال نبايد به مسجدالحرام قدم بگذارند و اگر در اثر دور شدن تجارت و ثروت آنها، از فقر مىترسيد، خدا شما را به فضل و رحمت خود از خلق و مشركان بىنياز خواهد كرد.»
به قرينه جمله وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً معلوم مىشود كه مراد از مسجدالحرام حرم است.
** سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنْ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ... از آنجا كه شروع معراج پيامبر صلى الله عليه و آله از خانه امّهانى بوده، معلوم مىشود كه مراد از مسجدالحرام حرم است.
پس مشركان حقّ دخول در حرم را ندارند.
2- رواياتى كه دلالت بر تعظيم و قداست حرم دارد، دليل است كه حرم بايد از وجود مشركان پاك باشد.
3- امام صادق عليه السلام فرمود: «اهل ذمّه نبايد داخل حرم و دارالهجره شوند و بايد از آن خارج گردند»؛ «لا يدخل أهل الذمّة الحرم ولا دار الهجرة ويخرجون منها».
از آن جهت كه مشركان حقّ ورود به حرم را ندارند، اگر سفيرى براى اهل حرم بيايد، نبايد داخل حرم شود، بلكه امام كسى را مىفرستد تا با او گفتگو كند و اگر خواست بهطور مستقيم با امام به گفتگو بپردازد، امام از حرم خارج مىشود و در خارج حرم با او گفتگو مىكند. (1)
افزون بر همه اينها، چون افراد غير مسلمان از سعادت احرام بستن و لبيك گفتن محروماند و نمىتوانند احرام ببندند يكى از شرايط ورود به حرم، محرم بودن است، لذا مشركين حقّ ورود به منطقه حرام را ندارند.
1) جواهر، ج 21، ص 288
محمّد تقىرهبر
عبادات و فرايض، افزون بر جنبه فردى و تأثيرى كه در دگرگونى روحى و فكرى و اخلاقى و رفتارى افراد برجاى مىنهند، به نوعى با مسائل اجتماعى و حقوق جمعى نيز در ارتباط هستند اما حج در اين ميان، از ويژگى منحصر به فردى برخوردار است؛ زيرا حضور در جمع و روابط اجتماعى را نمىتوان از جوهره حج جدا ساخت.
فضاى حج و زمان و مكان و ساير ضرورتهاى اين فريضه بينالمللى- اسلامى، زمينه تحقّق اين ارتباطاند. از آن هنگام كه زائر خانه خدا از وطن خويش آهنگ حج مىكند تا آنگاه كه به وطن بازمىگردد، رابطهاش با جمع است. نه تنها از لحاظ سير و سفر و تداركات و امكانات غذا و مسكن و مركب، بلكه از لحاظ اعمال و مناسك؛ چون طواف، حضور در عرفات و مشعر و منا و افاضه و حركت جمعى در هر يك از مشاعر حج، كه جز در فضاى جمع، آنهم يك جمع بينالمللى و بىنظير، تحقق نمىپذيرد.
بنابراين روح جمعى در تار و پود حج تعبيه شده و از آن تفكيك ناپذير است.
بعلاوه آنكه، آثار اجتماعى جهانشمول، در تشريع اين فريضه بزرگ لحاظ گرديده و جز از رهگذر اين ميقات عظيم قابل دسترسى نيست.
تشكيل چنين اجتماع ميليونى از سراسر جهان كه با هزينه خود و كولهبارى از شور و
اميد در اين ميعادگاه عشق و محبت گرد مىآيند، فرصت بىمانند و مناسبى را فراهم مىسازد كه در اين جمع بىنظير، به مسائل مشترك و حياتى خود بينديشند و به منافع مادى و معنوى كه قرآن بدان اشارت كرده دست يابند:
لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُومَاتٍ .... (1)
اگر به خطابهاى قرآن در امر به اين فريضه بنگريم، خواهيم ديد كه آيات دعوت به حج، از آغاز متضمن مفهوم اجتماعى فراگيرى است و مخاطبين آن «ناس» يعنى تودههاى انسانىاند؛ نظير آيه: وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًا وَعَلَى كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ. (2)
كه منادى حج، حضرت ابراهيم عليه السلام، مردم را از اعماق زمين فرا مىخواند تا پياده و سواره، از همه جا و با هر وسيله و از هر طبقه رهسپار حج شوند.
و آيه: وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ ... (3)
و نظاير آن، كه حج خانه خدا را بر مردمى كهداراى استطاعتاند فرض دانسته و استطاعت در مرحله نخست، يك شرط عقلى است و محدوديت آن تابع شرايط ويژه فرد است نه چيز ديگر.
حج ادامه فلسفه جماعت و جمعه و عيد است و نيز فراگيرترين عامل جهت جلوگيرى از پراكندگى مسلمين از هر ملت و كشور است. بدينسان حج به عنوان يكى از اركان عملى اسلام، در بنيان وحدت جامعه اسلامى و حركت آن جايگاه اساسى دارد، به ويژه آنكه مسلمانان همگى حج را به عنوان يك فريضه اسلامى، تا روز قيامت مىشناسند و هر روز با عظمتتر از گذشته در برگزارى آن مىكوشند.
بدين ترتيب مىتوان گفت: حج پرشكوهترين تجلّى قدرت جهانى اسلام است براى همه عصرها و نسلها.
حج مناسبترين مجال است كه افراد و گروهها و ملتها و دولتهاى اسلامى با تقوا و نيكوكارى، به همدلى و هميارى، تعهد و تضامن، تناصح و تعاون، امر به معروف و نهى از منكر، جهاد و دعوت الىاللَّه، يارى ستمديدگان و طرد ستمكاران، اقامه عدل و
اصلاح ذات بين، تأمين امنيت و تحكيم اخوّت، اصلاحات فرهنگى و هدايت رسانههاى ارتباطى بينالمللى- اسلامى، تعليم و تربيت، حمايت از مظلوم و تنبيه متجاوز و رفع فتنه و مبارزه با سيطره فرهنگى، سياسى، اقتصادى و نظامى بيگانه، متحد كردن صفوف خود در برابر دشمنان و تشكيل جبهه مستضعفان در برابر مستكبران بپردازند و عزّت و كرامت اسلامى را پاس دارند و اين مسؤوليتى است بر دوش عالمان و فقيهان دين، انديشمندان دلسوز مسلمان، دولتهاى اسلامى، نمايندگان و سفراى آنها و همه حجگزاران، كه هريك در توان خويش بدين مسؤوليت قيام كنند.
شكوه و عظمت حج و جنبه وحدتبخش اجتماعى آن، از ديد ديگران نيز پوشيده نمانده است.
دائرةالمعارف بريتانيا مىنويسد:
«حج همه ساله دو ميليون تن مسلمان را به حضور در اين مراسم فرا مىخواند، اين عبادت نقش نيرومند وحدتبخشى را در اسلام ايفا مىكند و مسلمانان را از نژادها و ملّيتهاى مختلف به اجتماع در اين همايش دينى جلب مىنمايد.» (1)
همايش عظيم حج يك گردهمايى معمولى نيست بلكه ويژگىهاى منحصر به فردى دارد كه با توضيح و تفصيل بيشتر مىتوان بدينگونه برشمرد:
1- در اين كنگره، افراد با وضعيت خاص؛ چون بلوغ و عقل، تعبد و تسليم و صفاى نفس و قدرت و استطاعت شركت دارند و از اين نظر پاكترين افراد، زبده ترين و كارآمدترين هستند كه در اين همايش حاضر شدهاند. از اينرو تنشهاى اجتماعى، كه اثر طبيعىِ اجتماعات است، در آن به چشم نمىخورد.
2- در اين اجتماع فرا ملّيتى، افراد مسلمان از سراسر جهان، بدون توجه به
1) از كتاب حقيقةالحج ص 71، وحيدالدين خان.
مشخّصههاى جغرافيايى و سنتهاى قومى و لباس و رنگ، با مساوات كامل و بدون توجه به شعارهاى پوچ و گمراهكننده، شركت دارند و نظير اين همبستگى در سراسر كره زمين بىمانند است.
3- حجگزاران در هر سال، قشرهاى جديدى هستند كه رهآورد اين سفر معنوى را در جامعه گسترش مىدهند و بركات سيال آن، به اعماق جوامع ديگر گسترش مىيابد.
4- اعمال و مناسك حج باتبعيت از زعامت و مرجعيت دينى انجام مىپذيرد و تشتت و خود محورى در آن ديده نمىشود.
5- اين اجتماع همه ساله تكرار مىشود و با تاريخ حيات مسلمين تا قيامت پيوند خورده و آرمانهاى مطرح شده در حج جاودانه است و چشمه فيوضاتش هرگز نمىخشكد و تمرينى است براى تشكيل حكومت واحد جهانى اسلام در آينده تاريخ.
6- سادگى جامه احرام و محو هويّتهاى شخصى در اين همايش، خط بطلانى است بر تفكر نظام سرمايه دارىكه از نشانههاى آن تجمل، تفاخر، تكاثر و مصرفگرايى است.
7- فريضه حج با هزينه شخصى حجگزاران انجام مىشود و از اين بابت هزينهاى بر اموال و حقوق جامعه تحميل نمىكند و بار مالى چندان براى دولتها ندارد.
8- فريضه حج با پرداخت وجوه شرعى و اطعام فقرا و صدقات و نفقات و كفاره و قربانى همراه است و جانب مستمندان و نيازمندان را ملحوظ داشته كه از توان مالى حاجيان جمع كثيرى بهرهمند گردند.
9- شركت دادن زنان در اين جمع، همدوش با مردان، تصويرگر بينش اسلامى درباره اجتماع و اركان آن از زن و مرد در صحنه اجتماعى است.
10- مناسك و اعمال حج؛ چون طواف، سعى، رمى، وقوف، افاضه و ... همه به صورت جمعى صورت مىگيرد و روح جمعى و اخوّت اسلامى را در افراد تقويت مىكند.
11- اين اجتماع در مقدسترين امكنه و ميقات زمانى و مكانى و حول محور قبله و زادگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله تشكيل مىشود و نقطه پيوندىاست با رسالتداران آسمانى وهمه
موحدان و خداپرستان عالم و تذكار هويّت مستقل و پر افتخار اسلامى است.
12- همزمان با اين تجمّع، تهذيب و تزكيه نفوس و تكامل اخلاقى افراد نيز لحاظ شده و اين خود نقطه تحوّلى است در راه اصلاحات اجتماعى از طريق تزكيه نفوس و تربيت اخلاقى انسانها، كه بدون آن جامعه صالحى وجود نخواهد داشت.
13- منحصر بودن اجتماع به مسلمانان و منع از ورود كفار و مشركين به مكانهاى مقدس، نشانه نگرش اسلام در اين مناسك به حفظ روحيه استقلال طلبانه مسلمين و رهايى از وابستگى به بيگانگان و دنبالهروى از دشمنان اسلام است.
14- روح حاكم بر اين اجتماع، از مرز زمان و مكان فراتر رفته و رسالتداران توحيد را؛ از آدم تا خاتم و امتهاى موحد در گذشته و حال و آينده را در بر مىگيرد و آثارى كه بر اين پيوندهاى تاريخى مترتّب است، از مسائل مهمى است كه نبايد از ديد تحليلگران پوشيده بماند. (1)
در مبحث «حج تاريخساز» از اين سلسله مباحث بدان خواهيم پرداخت.
مطلب شايان توجه در اينجا ارزيابى بنيادهاى وحدت اجتماعى در حج و مقايسه آن با ساير اجتماعات است كه از اين نقطهنظر، برترى مخصوص به خود را دارد.
پابرجاترين اصل در روابط اجتماعى اسلام، عقيده به توحيد و يگانگى خداوند است. تسليم در برابر معبود واحد، تنها رشته پيوندى است كه مىتواند آحاد بشرى را در بر گيرد.
قرآن كريم با اشاره به اين حقيقت و تأكيد بر اين مطلب كه ساختار امت واحده جز در پرتو توحيد معبود، ميسر نيست مىفرمايد:
وَإِنَّ هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ. (2)
إِنَّ هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ. (1)
از اين آيات و نظاير آن چنين برمىآيد كه: يگانگى خالق و وحدت معبود، زيرساز امت واحده است و بر اينها بايد افزود وحدت كتاب و شريعت و پيامبرى و امامت و وحدت قبله و وحدت هدف و آرمان را كه هرگاه توأم با تقوا و پرهيزكارى شدند، تضمين كننده فوز و فلاح و رستگارى و سعادت هميشگى انسانها و تشكيل جامعه برتر و برينِ انسانى خواهند بود. و همه اينها بر محور توحيد دور مىزند و اصل اساسى همه را اعتقاد خالص به يگانگى آفريدگار جهان تشكيل مىدهد.
درست نقطه مقابل آن، شرك است با چهرههاى گوناگونش كه عامل تفرّق و تشتت در هريك از مراحل حيات انسانها است. بهقول حكيم سبزوارى:
سخن عشق يكى بود ولى آوردند اين سخنها به ميان زمره نادانى چند
عشق، صلح كل و باقى همه جنگ است و جدال عاشقان جمع و فرق جمع پريشانى چند
با تحليل و بررسى جامعهشناسانه قرآن، به اين نتيجه مىتوان دست يافت كه جامعه انسانى، در اصل از يك ريشه و شجره و نژاد است كه همگى به حكم فطرت اوليه، آرمان مشتركى را تعقيب مىكنند و تضادها و اختلافها پديدههايى هستند كه تحت تأثير عوامل جانبى و اغراض و مقاصد شخصى و گروهى و قبيلهاى و يا ملى (ناسيوناليستى) و مرزبندىهاى جغرافيايى و مانند اينها، بدان گرفتار آمدهاند.
قرآن دراينباره مىگويد:
كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ وَأَنزَلَ مَعَهُمْ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلَّا الَّذِينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ فَهَدَى اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا
1) انبيا: 92
اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنْ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللَّهُ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ. (1)
«مردم امت واحدى بودند و خداوند پيامبران را با تبشير و انذار برانگيخت و با آنان كتاب حق نازل كرد تا در مواردى كه دستخوش اختلاف مىگردند داورى كند. و در آن كتاب اختلاف نكردند مگر كسانىكه مخاطب آن بودند و انگيزه آنها چيزى جز سركشى و طغيان نبود. سپس خداوند كسانى را كه ايمان آورده بودند با اذن و خواسته خود به شاهراه حق هدايت كرد و خدا هركس را بخواهد به راه مستقيم رهنمون مىگردد.»
از اين آيه استفاده مىشود كه:
1- جامعه بشرى، امت واحدهاى است كه گرايش به وحدت، در فطرت او به وديعه نهاده شده است.
2- پيامبران آمدند تا عوامل اختلاف را بردارند و آن را حل و فصل كنند و مردم را به شاهراه توحيد واتّحاد بازگردانند.
3- اختلافات مردم- حتّى ديندارانشان- معلول سركشى و طغيان هواهاى نفسانى آنها است كه بايد با اين آفتِ درونى مبارزه كرد.
4- مؤمنان واقعى را خداوند از خطر اختلافات مصون داشته است.
5- راه راست و طريق استوار سعادت، در هدايت الهى است؛ يعنى همان «وحدت و توحيد» و تسليم شدن در برابر اوامر و نواهى حق.
در همين راستا، قرآن آحاد جامعه بشرى را به چنگ زدن بر رشته استوارى دعوت مىكند كه هرگز گسستنى نيست؛ وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا (2)
و اين است شالوده وحدت انسانى كه با ديدگاه جامعه شناسان تفاوت ماهوى دارد.
آنان معتقدند كه روابط انسانى و پيوندهاى اجتماعى، متأثر از عوامل جغرافيايى و اقليمى، مليّت و نژاد يا زبان و رنگ و ... است كه هيچكدام پايدار نيست و يا در وضعيتى
است كه مشكلى براى آنان پيش آيد؛ مانند جنگ و بلاياى مشترك، آن هم براى حل مشكل! اما هرگاه مشكل رفع شود و مردم به راحت و رفاه و آرامش و امن برسند نهتنها انگيزهاى براى همبستگى ندارند، بلكه بر سر مطامع مادى و مال و جاه، به تنازع و رقابت روى مىآورند كه بديهى است اين پيوند ديرپاى نيست و اسلام چنين چيزى را نمىپذيرد و براى آن ارزشى قائل نيست.
در اسلام اساس پيوندهاى اجتماعى ايمان و اعتقاد است؛ همان چيزى كه در «فطرت توحيدى» انسانها تعبيه شده و ثابت و پايدار و بدور از متغيّرات زمان و مكان است و با تكيه بر آن، امت از هرگونه تنازع و تفرّق رهايى مىيابد و جامعه موحّد متّكى به الفت روحى و قلبى است و فراتر از اميال فردى و آرمانهاى گروهى عمل مىكند. و اين همان امّتى است كه ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام هنگام بناى كعبه براى آن دعا كردند:
رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَأَرِنَا مَنَاسِكَنَا. (1)
«اى آفريدگار! ما را در برابر خودت تسليم گردان و از ذريه ما نيز امت مسلم پديد آور و مناسك ما را به ما بنماى».
در هر يك از مناسك حج، توحيد مبدأ و معبود و مقصد و مقصود به وضوح تجلّى دارد.
آنگاه كه حجگزار تلبيه مىگويد، تنها به خداى يگانه پاسخ مىدهد و شرك را طرد ونفىمىكند؛ «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ ...».
و چون بر محور كعبه طواف مىكند نقطه مركزى توحيد را قبله قلب خويش مىسازد و بر كعبه به عنوان سنگ نشانى براى راه يافتن به كوى دوست نظر مىكند.
و آنگاه كه به نماز مىايستد، با تذلّل سر به آستان محبوب مىسايد.
و زمانى كه در سعى صفا و مروه است، ذكر خدا را بر لب تكرار مىكند و سعى در
1) بقره: 128
جلب رضاى او دارد.
و چون در عرفات به تضرّع مىنشيند، به نغمه عشق ازلى مترنم است. و آن لحظهاى كه به قربانگاه مىرود، تعلّقات مادّى را به مسلخ مىكشد و محبتهاى غير خدايى را ذبح مىكند.
و در رمى جمرات، مظاهر شيطان و چهرههاى نمادين شياطين بزرگ و كوچك را از سر خشم سنگ مىزند و همه اينها حركتى است در تحكيم مبانى توحيد كه اساس وحدت جامعه انسانى است و نفى شرك كه نقطه اختلاف انسانهاست.
به بيان حضرت امام قدس سره:
«حج، تجلّى و تكرار همه صحنههاى عشقآفرين زندگى يك انسان و يك جامعه متكامل در دنياست و مناسك حج مناسك زندگى است و از آنجا كه امت اسلامى؛ از هر نژاد و ملّتى بايد ابراهيمى شود تا به خيل امّت محمّد صلى الله عليه و آله پيوند بخورد و يكى گردد و يد واحده شود، حج تنظيم و تمرين و تشكيل اين زندگى توحيدى است» (1)
و شگفتا كه گروهى زير لواى توحيد، توسّل به اولياى خدا و اظهار تألّم و اندوه بر مصايب آنان را كه برخاسته از عشق به خدا و اولياى اوست، شرك و عمل حرام تلقى مىكنند و سلطه كافران بر مسلمانان و در دست گرفتن مقدّرات آنها و سيطره بر سرزمينهاى اسلام وتسليم و سرسپردگى در برابرآنان كه يكى از مصاديق شرك است، را منافى با توحيد و عزّت اسلامى نمىدانند!
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ضمن خطابهاى كه در مسجد خيف ايراد كرد، بر وحدت و اخوّت اسلامى تكيه نمود و فرمود:
«... الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ تَتَكَافَأُ دِمَاؤُهُمْ وَ هُمْ يَدٌ عَلَى مَنْ سِوَاهُمْ ...». (2)
«مؤمنان برادرند، خونهايشان با يكديگر برابرى مىكند و آنها يك دست و متّحد در برابر ديگرانند.»
خرافه شرك، نخستين نقطه اختلافى است كه انسانها را از ديرباز رو در روى يكديگر قرار داده و جامعهشناسى شرك، شكاف طبقاتى و تبعيض و ستم را در همه ادوار حيات انسانها بازگو مىكند.
انسانهاى جاهل در حمايت از خدايان موهوم و خودساخته، نيروها و استعدادهاى انسانى را به هدر داده و اقطاب كفر و طغيان، به اين اعتقادِ سخيف دامن زدهاند؛ چرا كه آنها تفرّق و تشتّت انسانها را فرصت و فضاى مناسبى براى اجراى مقاصد خويش؛ يعنى استعمار و استثمار و سلطه و سيطره جابرانه خود تشخيص دادهاند.
چنانكه قرآن كريم در داستانهاى نمرود و فرعون و ساير اقطاب كفر و شرك، به تقرير آن پرداخته است و بتپرستان و رباخواران مكه در عصر ظهور رسالت محمّد صلى الله عليه و آله تمام توان خويش را مصروف دفاع از معبودهاى خرافى كرده و حاضر نبودند به سادگى از بتهاى بىجان و مرده دست بردارند، همه اينها بدين جهت بود كه سيادت و سلطه خويش را در سايه اين بتها مىدانستند.
نقطه تلاقى و تصادم پيام آوران توحيد در خط مقدّم مصاف حق و باطل، همينجا بوده است. ابراهيم عليه السلام به شكستن بتهاى بىجان و مرده دست مىزند و وجدان خفته مردم را بيدار مىكند و چهره ناميمون خدايان متحرّك را افشا مىسازد و صولت و ابّهت نمرود و نمروديان را در نظرِ جمع مىشكند.
همچنين ساير پيامبران تا ختم رسولان، كه قبله موحدان تاريخ؛ كعبه معظمه را از لوث بتها مىزدايد و خانه توحيد را براى خداپرستان شست و شو و پاكسازى مىكند. (1)و امروزه نيز هرچند شرك، بدانگونه كه در جاهليت پيشين مطرح بوده، جلوه و ظهور ندارد اما انديشه شرك در قالبهاى ديگر و بتهاى مدرن با آب و رنگهاى گوناگون رخ نموده است و اگر رهپويان راه ابراهيم در اجتماع حج و در هرجاى ديگر كه ممكن باشد
1) قبل از اسلام 360 بت در خانه كعبه وجود داشت كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را شكست و به آتش كشيد و اينآيه را مىخواند: «... جاء الحَقّ و زَهَقَ الباطِل إنَّ الباطل كان زهوقاً» ابن اثير، الكامل، ج 2، ص 252
به افشاى هويت آنان نپردازند، چه كسى بايد نقاب از چهره آنها بردارد؟!
فريضه حج مناسبترين مجال براى اين مقصوداست تاحجّابراهيمى و محمّدى صلى الله عليه و آله قوام گيرد. به بيان حضرت امام رحمه الله:
«در فريضه حج كه لبيك به حق و هجرت به سوى حقتعالى به بركت ابراهيم و محمد است، مقام «نه» بر همه بتها و طاغوتهاست و شيطانها و شيطانزادهها ....» (1)
بارى، اساس كعبه بر توحيد نهاده شده و حج كانون پرستش موحدان و تبرّى از مشركان است و طهارت كعبه و حرم به مفهوم پاكسازى آن از شرك و مشركان و مظاهر استكبار ابليسى است.
چنانكه در روايت آمده: خانه خدا را از آن جهت «بيتاللَّه الحرام» ناميدند كه ورود مشركين در آن حرام گرديده است؛ (وَ سُمِّيَ بَيْتُ اللَّهِ الْحَرَامَ لِأَنَّهُ حُرِّمَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ أَنْ يَدْخُلُوهُ). (2)
آرى، حتّى وارد شدن مشركين، تا چه رسد به سلطه آنان!
رسالت حجگزاران امروز و آينده، الهام گرفتن از آيين حنيف ابراهيم و سيره مباركه و شريعت جاودانه سيّدالمرسلين صلى الله عليه و آله است.
حضرت امام، در تقرير اين معنا خطاب به حجّاج سراسر جهان فرمود:
«در لبّيك ... لبّيك»، «نه» بر همه بتها گوييد و فرياد «لا» بر همه طاغوتها و طاغوتچهها كشيد و درطواف حرم خدا، كه نشانه عشق به حق است، دل ازديگران تهىكنيد و جان را از خوف غير حق پاك سازيد و به موازات عشق به حق از بتهاى بزرگ و كوچك و طاغوتها و وابستگانشان برائت جوييد كه خداى تعالى و دوستان او از آنان برائت جسته و همه آزادگان جهان از آنها برىء هستند.» (3)
محمّد تقىرهبر
چنانكه قرآن به صراحت بيان مى كند، كعبه نخستين خانهاى است كه در روى زمين براى مردم بنا شده است؛ انَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً. (1)
وهمانگونه كه از روايات استفاده مى شود: آدم ابو البشر پس از هبوط، به تأسيس اين خانه پرداخته است. ابو بصير از امام صادق عليه السلام چنين نقل مىكند:
«إِنَّ آدَمَ عليه السلام هُوَ الَّذِي بَنَى الْبَيْتَ وَ وَضَعَ أَسَاسَهُ وَ أَوَّلُ مَنْ كَسَاهُ الشَّعْرَ وَ أَوَّلُ مَنْ حَجَّ إِلَيْهِ».(2)
«آدم نخستين كسى بود كه شالوده خانه كعبه را نهاد و آن را ساخت و نخستين كسى كه بود كه پوشش پشمين بر آن پوشانيد و اولين كس بود كه به سوى آن حج گزارد.»
بنابراين، بنيانگذار اوّليه كعبه؛ يعنى خانه مردم، حضرتآدم عليه السلام است وكسى جز خدا نمىداند كه پس از آدم و در طول قرنها و دوران پيامبرانِ سلف، براين خانه چه گذشته
است. (1)
ازرقى نيز اين روايت را از امام باقر عليه السلام نقل كرده است. اخبار مكه، ص 32، ازرقى مىافزايد: اين خانه اوّل به وسيله فرشتگان بنا شد و سپس به دست آدم و آنگاه شيث و بعد ابراهيم تا نوبت به «جُرهم» رسيد و آنگاه قصىّ بن كلاب جدّ چهارم پيامبر صلى الله عليه و آله و بعد به دست قريش و بعد به دست عبداللَّه بن زبير و سپس حَجّاج در عصر مروان، به نوبت، تجديد بنا گرديده است. اخبار مكه، ص 31 و 32
اما آنچه مسلم است، روزى كه ابراهيم خليل به سرزمين امّالقرى گام نهاد، آثار و بقاياى بناى كعبه را خاك و سنگ و رمل بيابان پوشانيده بود و در اطراف آن حتّى يك خانه و يك ساكن وجود نداشته و شايد به دليل نبودن آب و آبادانى، حتى يك پرنده در آن ديار پرواز نمىكرد.در چنين وضعيّتى حضرت ابراهيم كه از طرف خداوند كعبه، مأموريت يافته بود تا مدينه فاضله توحيد را در آن سرزمينِ خشك و وادىِ لَم يَزْرع بنيان گذارد، بدانجا گام نهاد و براى تأسيس امّالقراىِ اسلامى پيشگام شد. (2)
بدين منظور و براى پىريزىِ نسل جديد، به امر خدا همسر خود هاجر و فرزندش اسماعيل را در آن وادى سوزان، سُكنى داد تا خيمه توحيد را سرِ پا كنند و علم توحيد را افراشته دارند و او چنين كرد؛ وَاذْ بَوَّأْنا لإبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيتِ. (3)
نقش بارز حضرت ابراهيم، تأسيس امّالقرى، بر اساس مكتب توحيد و مفاهيم الهى است و بناى كعبه به عنوان كانون پرستش يكتا معبود، نقش نمادين را در اين ميان ايفا مىكند.
از اين رو ابراهيم در نيايش خود به خدا چنين مىگويد:
رَبَّنا إنّي أسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ
لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ. (1)
«بار خدايا! من از فرزندانم كسانى را در اين وادى لم يزرع در كنار خانه محترم تو اسكان دادم، تا نماز را بپا دارند، پس دلهايى را از مردم به سوى آنها متوجه گردان و از نعمتها روزى ده، باشد كه تو را سپاس گويند.»
اگر به آيات حج وبناى كعبه و نقش ابراهيم و اسماعيل در تأسيس امّ القرى و تشكيل نسل جديد كه در سورههاى متعدد قرآن آمده است، تأمل كنيم، خواهيم ديد كه در همان مراحل نخستين هسته مركزى جامعه توحيدى واركان مدينه فاضله اسلامى بطور كامل و جامع تبيين شده و در كلام حضرت ابراهيم عليه السلام بدان اشارت رفته است.
از جمله در آيه 126 سوره بقره چنين آمده است:
وَإذْ قالَ إبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَدَاً آمِنَاً وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهمْ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ ... (2)
«و آنگاه كه ابراهيم گفت: بار خدايا! اين سرزمين را شهرى امن قرار ده و ساكنانش را، آنانكه به خدا و روز قيامت ايمان دارند، از ثمرات روزىده ...»
و در سوره ابراهيم آمده است:
وَإذْ قالَ إبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذَا الْبَلَدَ آمِنَاً وَ اجْنُبْنِي وَبَنِيَّ أنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ .... (3)
اركان جامعه توحيدى كه در اين آيات بدان اشارت رفته، عبارتند از:
1- آبادى و عمران.
2- امنيت عمومى.
3- اقتصاد سالم.
4- پيوستگى عواطف انسانى و آرامش دلها. (1)
در خصوص ركن اول مىگويد: ... رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَدَاً ... بلد؛ يعنى شهر و اين هنگامى است كه گروهى از انسانها گرد آيند و زندگى اجتماعى را برگزينند و با تشريك مساعى و تبادل افكار و كار و كوشش، شهر يا قريهاى را پديد آورند.
يكى از بنيادهاى زندگىِ اجتماعى، جغرافياى شهرى است كه شهر نشينى و مشاركت اجتماعى در آن شكل مىگيرد.
مىدانيم كه وقتى ابراهيم به اين ديار آمد، جز وادىِ لَمْ يزرع پيرامون خانه، چيزى نبود و او با بناى كعبه، سنگهاى اوليه زندگى شهرى را پايه گذارى كرد.
به علاوه آن كه قرآن كريم سرزمين مكه و حرم را منطقه امن قرار داده و بر اين ركن بنيادين تأكيد فرموده است: ... وَمَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً .... (2)
و دعاى ابراهيم نسبت به ركن سوّم؛ يعنى «اقتصاد سالم» اشاره دارد: وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ. همچنانكه قرآن كريم در آيات ديگر نيز بدان توجه داده است:
... أَوَلَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبَى إِلَيْهِ ثَمَرَاتُ كُلِّ شَيْءٍ .... (3)
«آيا حرم امنى را كه هرگونه نعمتى به سوى آن سرازير مىشود، در اختيار آنان قرار نداديم؟»
و در خصوص مطلب چهارم؛ يعنى: «پيوستگى عواطف انسانى و آرامش دلها» آيه كريمه: فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إلَيْهِم بيانگر اين است كه در مدينه فاضله
اسلامى، آنچه روح زندگى اجتماعى را تشكيل مىدهد پيوند دلها و گرايش قلبها به يكديگر است كه در پرتو عطوفت و رحمت، جامعهاى آباد از عواطف انسانى و مهر و محبت را پديد مىآورد و روابط اجتماعى را پايدار مىسازد. چه، در غير اين صورت روابط قابل اعتماد نيست و بديهى است كه ارتباط قلبى انسانها جز در پرتو ايمان به خداى يگانه و نفى هرگونه شرك و تعدّد خدايان، تحقق نمىيابد و اين تنها براى مؤمنان؛ يعنى بخشى از انسانها تحقّق پذير است، به همين دليل در آيه كريمه آمده: افْئِدَةً مِنَ النَّاسِ ... چه، واژه «مِن» تبعيض را افاده مىكند.
و شايد از آيه فوق اين نكته نيز به دست آيد كه اين گروه از مردم به مثابه قلب براى جامعهاند و جامعهاى كه ايمان ندارد قلب انسانى ندارد.
محور اصلى اركان؛ «حكومت و رهبرى» و بالأخره هسته مركزى جامعه توحيدى، امامت و رهبرى و حكومت عدل الهى است كه در سايه آن اركان، مدنيّت امّ القراى اسلامى شكل مىگيرد و پابرجا مىماند.
اين هسته مركزى و نقطه محورى نيز در دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام مورد توجه قرار گرفته، آنجا كه از خداوند مىخواهد، پيامبرى را براى ساكنان امّ القرى برانگيزد كه آيات الهى را بر آنان فرو خوانَد و كتاب و حكمت بياموزد و از آلودگىهاى اخلاقى، پاكسازى و تزكيه كند: رَبَّنا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ انَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ. (1)
مدينه فاضله، انسانهايى را مىطلبد كه:
در «بخشهاى اخلاقى» پرهيزكار و وارسته باشند، مسائل خانوادگى و حقوق متقابل پدر و مادر و فرزند را رعايت كنند.
در «مسائل اجتماعى»، امنيت ملى و آزادى و برادرى و برابرى و مانند آن را تأمين نمايند.
در «مسائل سياسى» از استبداد، استعمار و استثمار بپرهيزند.
1) بقره: 129
بنابر اين مدينهاى فاضله است كه جامع همه اين شؤون باشد ... و اگر جامعهاى بخواهد مدينه فاضلهاى بسازد، به يقين بدون داشتن حكومت امكان پذير نخواهد بود وحكومت، زمانى فاضلهاست كه از يكسو حاكمى آگاه، وارسته، مدير ومدبّر در رأس آن قرار گيرد واداره امورش را عهده دار باشد و از سوى ديگر مردمى آگاه ومطيع، امّت آن باشند. نه امام بدون امّتِ آگاه، توان تأسيس مدينه فاضله را دارد ونه امّت آگاه بدون امام.
ابراهيم خليل عليه السلام معمار و مهندس تمدّن، نقشه مدينه فاضله را بر اساس چهار ركن ويك هسته مركزى تنظيم نمود و آن را از خداوند تعالى مسألت كرد.
اركان چهارگانه عبارتند از: «آبادى و عمران»، «امنيت»، «اقتصاد سالم»، «عواطف و آرامش دلها.»
اگر در سرزمينى «امنيت» نباشد آزادى از آن رخت برمىبندد و اگر اقتصاد سالم نباشد معلوم است كه فرهنگ ساكنان آن پايين و پست شده و مسائل اخلاقى مراعات نمىشود و حتى با نبودن يكى از اين سه، زمينه كوچ فراهم مىشود. هيچ عاقلى حاضر نيست در شهرى كه فاقد اين اركان تمدّن است زندگىكند.
علىبن ابىطالب عليه السلام فرمود:
«لَيْسَ بَلَدٌ بِأَحَقَّ بِكَ مِنْ بَلَدٍ خَيْرُ الْبِلادِ مَا حَمَلَكَ». (1)
بهترين شهرها جايى است كه توان رشد آدمى را تأمين كند. آرى معمار تمدّن، ابراهيم خليل عليه السلام اين چهار اصل را براى تأسيس امّ القرى لازم وضرورى دانستند.
محور اصلى وقطبى، كه اين چهار ركن در مدار او مىگردند، آن عنصرى است كه باعث مىشود تا يك سرزمين امن گردد و اقتصاد سالم داشته باشد. آزادى مردم تأمين ودلهايشان در آنجا بيارامد، حكومتى است كه در سايه وحى و رهبرى انسان كامل (معصوم) شكل يابد، حكومتى است كه در سايه يك سياستمدار دين منشِ مدير، مدبّر و آگاه با تدوين قانون بر اساس رهنمودهاى آسمانى تشكيل شده باشد.
ابراهيم عليه السلام اين معنا و عنصر را به عنوان ركن پنجم در رديف اركان چهارگانه نياورد،
1) نهج البلاغة/ حكمت شماره 442
بلكه آن را عنصر اصلى و محور مىداند و اركان چهارگانه را در اطراف آن طواف مىدهد؛ رَبَّنا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا .... اينجاست كه بايد گفت كار پيامبران تأسيس حكومت است؛ حكومتى كه در رأس آن رهبرى الهى باشد تا هم آيات الهى را بر مردم تلاوت كند و هم مردم را به معارف غيب آشنا سازد، هم حكمتهاى آسمانى را فراسوى مردم نصب كند و هم به فكر تهذيب و تربيت و تزكيه امّت باشد.» (1)
نقش محورى كعبه در وحدت امّت مسلمان و موقعيت شهر مكه و حرم و مركزيّت آن در جغرافياى معنوى جهان اسلام، شايان توجه است.
چنانكه مىدانيم، هر كشورى عاصمه و مركزى دارد كه ديگر نقاط كشور را زير پوشش حكومت مركزى قرار مىدهد. اين مركز بگونهاى انتخاب مىشود كه ارتباط و دسترسى به آن براى همه مردم علىالسويه ميسّر باشد.
و از آنجا كه حكومت اسلامى بر پايه توحيد، در قلمرو كشورهاى بدون مرز است، انتخاب مكه معظمه به عنوان «امّ القراى جهان اسلام» و كعبه به عنوان «نماد وحدت امّت» و تمركز حكومت الهى و نقطه جمع يك صدفه واتفاق نبوده بلكه يك گزينش حساب شده زيبا و ظريفى است كه به لحاظ موقعيت مكانى وجغرافياى خاص صورت گرفته است.
به عبارت ديگر: مكه و ديگر شعائر ومشاعر حج، همچون ميقاتها، عرفات، مشعر، منا و خانه كعبه، در نقطهاى از زمين قرار دارند كه علاه بر قداست و ريشه تاريخىشان، دسترسى به آنها براى مردم جهان آسانتر از هر نقطه ديگر ميسّر مىگردد؛ از قاره آسيا و آفريقا گرفته، كه بيشترين جمعيت اسلامى را در خود جاى داده، تا اروپا و آمريكا و استراليا و شبه قاره هند و ... كه عمده جمعيت انسانى را در بر دارد.
بدين ترتيب مكه مركز است و به تعبير دقيق قرآنى «امّ القُرى» و مادرِ همه شهرها
1) برگرفته از مقاله آيت اللَّه جوادى آملى، «ابراهيم خليل مؤسس امّ القرى»، ميقات حج شماره 10، ص 14 تا 18 با تلخيص، در ضمن به مباحث ما، در اين مجموعه، با عنوان «امامت و حج» توجه شود.
است و ديگر مناطق زمين را بدين خاطر مىتوان اطراف و حوالى آن ناميد كه گستره آن تا كرانههاى اقيانوسهاى غير قابل سكونت ادامه دارد.
قرآن كريم با اشاره به اين نكته مىفرمايد:
... وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ قُرْآناً عَرَبِيّاً لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَمَنْ حَوْلَهَا وَتُنْذِرَ يَوْمَ الْجَمْعِ لَارَيْبَ فِيهِ ... (1)
«و بدينسان قرآن را با زبان عربى بر تو وحى نموديم تا مادر شهرها و كسانى را كه در پيرامون آنند، انذار كنى و از روز جمع (يعنى قيامت)، كه ترديدى در آن نيست، بيم دهى.»
چنانكه ملاحظه مىكنيم، مكه را امّ القرى؛ يعنى مادر شهرها خوانده و ديگر اماكن را حوالى و اطراف آن ناميده است.
افزون بر اين، با عنايت بدانچه در روايات «دَحْو الأرض» آمده: جايگاه كعبه و سرزمين مكه نخستين نقطهاى است كه در كره خاك آفريده شده و آنگاه اين نقطه گسترش يافته تا ربع مسكون زمين براى بشر مهيا گرديده است.
برخى روايات نيز به موقعيت جغرافيايى مكه و مركزيّت آن، به شيوهاى مشروحتر اشاره دارد؛ از جمله پيامبر خدا مىفرمايد:
«كعبه از آن جهت كعبه ناميده شده كه در وسط زمين قرار دارد»؛ «سُمِّيَتِ الْكَعْبَةُ كَعْبَةً لِأَنَّهَا وَسَطُ الدُّنْيَا». (2)
و نيز مرحوم صدوق روايت ديگرى را از ائمه معصوم نقل كرده كه آن روايت اين است:
«وَ وُضِعَ الْبَيْتُ فِي وَسَطِ الْأَرْضِ لِأَنَّهُ الْمَوْضِعُ الَّذِي مِنْ تَحْتِهِ دُحِيَتِ الْأَرْضُ وَ لِيَكُونَ الْفَرْضُ لِأَهْلِ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ فِي ذَلِكَ سَوَاءً». (3)
«خانه كعبه در وسط زمين نهاده شد؛ زيرا آنجا مكانى است كه زمين گسترش يافته، و بدين منظور كه براى مردم شرق و غرب بطور يكسان قابل دسترسى باشد.»
هر گاه به اطلس عمومى جهان بنگريم، موقعيت مركزى مكه نسبت به قارههاى عالم جلب نظر مىكند. اما مطلب از بُعد علمى نيز قابل بررسى است.
نگارنده در صدد آن بود كه دلايل علمى اين موضوع را نيز از ديد دانشمندان جغرافيا و محاسبات دقيقتر در خطوط عرضى و طولى كره زمين به دست آورد.
خوشبختانه در اين جستجو به مقالهاى برخوردم كه يكى از دانشمندان مصرى تهيه كرده و با تصوير و نقشههاى متعدد و محاسبات علمى، آن را به بررسى نهاده است.
دكتر حسين كمالالدين احمد ابراهيم كه رييس بخش هندسه مدنى در دانشكده مهندسى دانشگاه رياض و استاد دانشگاههاى قاهره و بغداد است، و صاحب تأليفات و مقالات متعدد علمى مىباشد، بامشورت و همكارىِ جمعى از دانشمندان مصرى و غير مصرى، طى تحقيق وسيع علمى و فنى در مشخص كردن جهت قبله براى مردم جهان اثبات كرد، كه مكه در وسط ربع مسكون كره زمين قرار دارد.
وى در مقدمه مقالهاش مىنويسد: شايان ذكر است كه من پس از آن كه خطوط اوليه اين بحث را ترسيم كردم و جايگاه قارههاى زمين را بر آن به تصوير كشيدم، به اين نتيجه رسيدم كه شهر مكه مركز دايرهاى است كه از همه قارههاى جهان مىگذرد؛ به عبارت ديگر قسمت خشكى زمين به صورت منظم در پيرامون كعبه توزيع شده است و بدينسان مكه را مىتوان مركز بخش خشكى زمين دانست و خداوند بزرگ راست فرمود كه:
وَكَذلِكَ أوْحَيْنا الَيْكَ قُرآناً عَرَبِياً لِتُنْذِرَ امَّ القُرى وَمَنْ حَوْلَها. (1)
1) نك: به مقاله: «اسقاط الكرة الأرضية بالنسبة لمكّة المكرّمة». مجلة «البحوث الإسلامية» شماره 2، مورخه 1395 ه. مقاله 50 صفحه است.
آرى، خداوند مكه را برگزيد تا مقرّ خانه محترم او باشد و رسالت آسمانى از آنجا نشأت گيرد؛ زيرا مكه مركز دايره است و چنين موقعيتى ايجاب مىكند كه كانون دعوتى باشد كه همه جهان را در برگيرد و با همه ملّتها سخن بگويد و آن دعوت خاتم انبيا است كه براى عموم بشريت مبعوث شده است.
مكه سرچشمه فيوضات براى تشنهكامان حقيقت و كعبه علم هدايت براى سالكان الىاللَّه است. علاوه بر اين، آنها كه به يك آيين جهانشمول عقيده دارند، بايد يك مركز همگانى وجود داشته باشد تا از دور و نزديك در آن مركز گرد آيند و مسائل دينى، علمى، عملى و مشكلات اجتماعى، سياسى، اقتصادى و نظامى خود را مطرح كنند و براى صيانت از تهاجم بيگانگان، به مشورت و تبادل نظر و تشريك مساعى بپردازند.
به همين دليل است كه خداوند سبحان كعبه را مَثابَةً لِلنّاسِ وَأمْناً ناميد. «مثابه» يعنى «مرجع و ملجأ» و جايى كه مردم بدان پناه برند و بدانجا باز گشت كنند و در پرتو حريم امن آن به مصالح خود بينديشند.
يكى از مسائل شايان ذكر در مباحث اجتماعى- سياسى حج، نقش محورى زمان و مكان در تكوين و تشكيل امت واحد اسلامى است. از لحاظ مكانى چنانكه ديديم مكه و كعبه مركز عالم و محور ربع مسكون است، اما از لحاظ زمانى، ماهها و روزهايى براى مراسم عبادى- سياسى حج برگزيده شد كه تابع تقويمهاى سنتى و محلى كشورها نيست، بلكه ماهها و روزهاى قمرى ملاك عمل است كه چون با گردش ماه و سيرقمر تعيين مىشود، محاسبه آن سهلتر و روزها و شبهاى آن براى همگان ملموستر است.
اصولًا در همه احكام و شرايع كه قيد «زمانى» دارد؛ مانند روزه، حج، محاسبات مالى، سنّ تكليف، عِدّه و غيره، همين ماه و سال قمرى به رسميت شناخته شده و ملاك عمل قرار مىگيرد:
إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتَابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّموَاتِ وَالْأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ .... (1)
«عدد ماهها نزد خدا دوازده است كه از آغاز آفرينش آسمانها و زمين در كتاب خدا به ثبت رسيده كه از آنها چهار ماه حرام است، اين است دين استوار ...».
قرآن كريم با اشاره به اين مطلب كه تغيير چهره قمر (ماه) از هِلال تا هِلالِ ديگر، يك تقويم طبيعى برگرفته از نظام تكوينى براى مردم است تا قراردادهاى خود را براساس آن تنظيم كنند و در شناخت زمان حج، آن را شاخص قرار دهند، چنين مىفرمايد:
يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ .... (2)
«در باره هلالهاى ماهها از تو مىپرسند، بگو آنها بيانگر اوقات براى مردم و تعيين كننده موسم حج است.»
و در جاى ديگر، با تصريح به ويژگى زمانى واين كه ماههاى معيّنى براى مراسم حج تعيين شده است، مىفرمايد:
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَلا فُسُوقَ وَلا جِدالَ فِي الْحَجِّ. (3)
«زمان حج، ماههاى معينى است پس هركس در اين ماهها حج گزارد، از سخن زشت و فسق و جدال بپرهيزد.»
ماههاى حج عبارتند از: «شوال»، «ذى قعده» و «ذى حجه» و احرام حج جز در اين سه ماه جايز نيست. آنچه در جاهليت معمول بوده كه بر حسب مصلحت ماههاى حرام را تقديم مىداشتند و يا به تأخير مىانداختند و از آن به «نسيء» تعبير مىشد، در اسلام
مردود است و قرآن آن را ازدياد در كفر دانسته است: إِنَّمَا النَّسِىءُ زِيَادَةٌ فِي الْكُفْرِ .... (1)
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز در حجة الوداع بر اين مطلب تأكيد كرد و فرمود:
«يا ايُّها النَّاسُ إنَّ الزَّمانَ قَدْ اسْتَدارَ كَهَيْئَتِهِ يَوْمَ خَلَقَ اللَّهُ السَّماوات وَالْأَرْض فَلا شَهْرَ ينُسأ، وَلا عِدَةَ تُخْطَاُ وَانَّ الْحَجَّ فِي ذِي الْحِجَّةِ الى يَوْم الْقِيامَةِ». (2)
«مردم! زمان به شكل نخستين؛ يعنى روزى كه خداوند آسمان و زمين را آفريد، بازگشت، بنابراين، نه در ماه تغييرى است و نه در عدد تحوّلى، و تا قيامت حج در ذيحجه خواهد بود.»
مرحوم علامه طباطبايى در ذيل تفسير آيه: الْحَجُّ أشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ مىنويسد:
«كلمه حج در اين آيه سه بار تكرار شده است و كاربرد اسم ظاهر به جاى ضمير مشتمل بر لطف ايجاز است و مقصود از حج در نوبت اول، زمان حج است و نوبت دوم، نفس عملِ حج است و نوبت سوم، زمان و مكان آن» (3)يعنى:
اوّلًا حج تنها در اين ماهها بايد انجام شود و جز در اينها جايز نيست.
ثانياً كسى كه در اين ماهها به احرام عمره و حج محرم شد، واجب است حج و عمره خود را تمام كند.
ثالثاً در زمان و مكان حج «رفث» و «فسوق» و «جدال» حرام است. (تفسير اين سه واژه را در موارد ديگر مقال آوردهايم) و در آيه ديگر به روزهاى معين نيز اشاره شده كه حاجيان به ذكر و دعا و انجام فرائض مىپردازند:
لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَيَذْكُرُوا اسمَ اللَّهِ فِي أيّامٍ مَعْلُوماتٍ. (4)
«مسلمانان به حج بيايند و شاهد منافعى باشند كه براى آنها منظور شده است و در ايام معين خدا را ياد كنند و به ذكر و نيايش با او بپردازند.»
اين ايام، همان ايام مخصوص ذى حجه است كه اعمال حج در آن صورت مىپذيرد. (1)
اين ايام و ديگر مواقيت زمانى حج نيز طبق افق مكه و سرزمين وحى است و بنابراين در زمان مخصوص و تعيين شده حج، هيچ چيز ديگر ملاك عمل نيست. از اين رو جمع حج گزاران هر چند در كشور خود عباداتشان را براساس تقويم قمرى منطبق با افق كشورشان انجام مىدهند اما چون به حج آمدند بايد همه براساس يك تقويم و در زمان معين مناسك خود را انجام دهند تا اين عبادت جهانشمول، باآهنگ واحد صورت پذيرد و ناهمگونى درآن رخنه نكند و چنانكه در مناسك حج نيز آمده عمل اهل بلد و مردم مكه براى كليه حج گزاران حجت شرعى است كه بايد براساس آن عمل شود تا هيچگونه اختلافى مشاهده نگردد.
و بايد به اينها افزود راز معنوى كعبه را، خانه كعبه از آن جهت كه به خداوند نسبت دارد و صاحب خانه آن را «بَيْتي» (2)
ناميده، از قداستى بى مانند برخوردار است. كعبه چنانكه در روايت آمده، محاذى «بيت المعمور»؛ يعنى مطاف فرشتگان است، كعبه را از آن جهت كعبه گويند كه مكعب و مربع است؛ همانند بيتالمعمور و بيتالمعمور مربع است به موازات «عرش» كه آن نيز مربع است؛ زيرا كلماتى كه توحيد و اسلام برآن بنيان شده «تسبيحات اربع» است:
«سُبْحَانَ اللَّهِ» وَ «الْحَمْدُ لِلَّهِ» وَ «لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» وَ «اللَّهُ أَكْبَرُ». (3)
اما جالب است كه با وصف مربع بودنِ كعبه، طواف به صورت دايره انجام مىشود و نمازگزاران هر جا كه باشند، از مسجدالحرام گرفته تا اقصى نقاط جهان، به شكل دايره به سوى آن نماز مىخوانند؛ دايرهاى كه نقطه مركزىاش (كعبه) دلهاى بيش از يك ميليارد مسلمان جهان را به سوى خود جذب مىكند و طواف كنندگان در طول دهر پروانه وار برگرد اين شمع جمع در چرخش بوده و خواهند بود. و اين به مفهوم مركزيت كعبه و محور بودن آن در حركت جمع امت مسلمان است و بدين ترتيب همه عوامل وحدت معنوى، زمانى و مكانى در اينجا به يكديگر پيوند مىخورد و شكل بىمانندى را پديد مىآورد كه در عالم مثل و مانندى ندارد.
بدين ترتيب، گردهم آيى حج يك تجمع معمولى نيست، مناسك حج تصويرگر يك جامعه برين الهى و انسانى است كه روح و آرمان واحد بر آن سايه افكن است و همه به آهنگ واحد و در پاسخ به يك نداى ملكوتى در حركت مىباشند. و هر يك از اعمال؛ مانند طواف، سعى، وقوف، افاضه و ... پذيرش روح جمعى الهى را در حاجيان تقويت مىكند و امتيازات و مشخّصههاى مادى را به دور مىريزد و برادرى و برابرى را حاكم مىسازد.
اگر درست توجه شود. اين همايش بزرگ سالانه، مظهر اقتدار امت و وسيله نيرومندى است كه مسلمانان جهان اختلافات فرعى خود را كنار زده و به خود آيند و يك هدف مشترك را كه همانا «اعلاىِ كَلِمَة اللَّه» است، وجهه همت خود سازند و هويت اسلامى خويش را باز يابند و به مصالح جهان اسلام بينديشند تا عظمت اسلامى را آنگونه كه شايسته امّت محمد صلى الله عليه و آله است به ارمغان آورند؛ ... لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ ....
هر يك از عبادات، راز و رمزى دارد كه دستيابى به ثمرات شيرين و ارزشمند آنها، جز با فهم و درك صحيح آن رموز ميسّر نيست. حج خانه خدا نيز از زمره همين عبادات است. حاجيان از فرسنگها راه با دشواريها و سختىهاى فراوان و هزينههاى سنگين، به سرزمين وحى آمده، با حضور در ميقات، لباس و پوشش معمولى خود را از تن بدر مىكنند و با پوشيدن دو جامه احرام و گفتن لبيك، محرم شده، به مكه مىآيند و گرداگرد خانه كعبه به طواف مىپردازند. نماز طواف مىخوانند. از صفا به مروه مىروند و بازمىگردند و در اين مسير گاهى عادى و گاهى تند مىروند. پس از آن، قدرى از مو و يا ناخن را كوتاه كرده، سپس در مراسم حج تمتّع، به عرفات مىآيند. نيم روزى را آنجا مىمانند، آنگاه حركت كرده به مشعرالحرام مىرسند، چند ساعتى را در آنجا بيتوته مىكنند و با طلوع خورشيد راهى منا مىشوند. روز اوّل هفت سنگريزه به جمره عقبه و در روزهاى بعد به هر يك از جمرات سهگانه، هفت سنگ مىزنند. قربانى مىكنند.
تقصير نموده، يا سر مىتراشند و باز هم گرد كعبه طواف مىكنند و سعى صفا و مروه و طواف نساء و آنگاه حج پايان مىيابد و حاجى به شهر و ديار خويش باز مىگردد.
آيا حج كه عبادت عُمْر است و گاهى در طول زندگى انسان، تنها يكبار توفيق تشرف حاصل مىگردد و قبل از آن نيز بارها با خواندن دعاى: «أَللّهُمَّ ارْزُقْني حَجَّ بَيْتِكَ الحَرامِ فِي عامِي هذا وَفِي كُلِّ عام» به خدا التماس مىكند تا حج نصيب او شود، براى همين اعمال ظاهرى است؟! آيا خداوند چنين اراده كرده است تا مسلمانان گرداگرد سنگهايى بگردند و بدون هيچگونه تغييرى به موطن خود بازگردند؟!
نه، هرگز چنين نيست، تمامى اين رفتارها و اعمال، جنبه نمادين داشته، راز و رمزهاى فراوانى را در خود نهفته دارد. پيشوايان معصوم، مطالب مهم و ارزشمندى در بيان، معارف و اسرار هر يك بر شمردهاند.
هر كس بدون توجه به اسرار حج، به اعمال و رفتار حاجيان بنگرد، اين همه زحمت و رنج و تلاش و صرف هزينه را بدون معنا و مفهوم مىپندارد.
ابن ابىالعوجاء كه از مشركان سرسخت و گستاخ دوران زندگى امام صادق عليه السلام است با قيافهاى روشنفكرانه به آن حضرت مىگويد: (1)
«إِلَى كَمْ تَدُوسُونَ هَذَا الْبَيْدَرَ وَ تَلُوذُونَ بِهَذَا الْحَجَرِ وَ تَعْبُدُونَ هَذَا الْبَيْتَ الْمَرْفُوعَ بِالطُّوبِ وَ الْمَدَرِ وَ تُهَرْوِلُونَ حَوْلَهُ هَرْوَلَةَ الْبَعِيرِ إِذَا نَفَرَ مَنْ فَكَّرَ فِي هَذَا أَوْ قَدَّرَ عَلِمَ أَنَّ هَذَا فِعْلٌ أَسَّسَهُ غَيْرُ حَكِيمٍ وَ لا ذِي نَظَرٍ فَقُلْ فَإِنَّكَ رَأْسُ هَذَا الْأَمْرِ وَ سَنَامُهُ وَ أَبُوكَ أُسُّهُ وَ نِظَامُهُ». (2)
«تا به كى اين خرمن را مىكوبيد و به اين سنگ پناه مىآوريد، واين خانه از سنگ و گِل برافراشته را مىپرستيد، و چونان شتران رم كرده، گرداگرد آن هروله (3)مىكنيد، هر كس در اين [رفتارها] انديشه و تأمّل كند مىداند كه اينها، كار انسان حكيم و صاحب نظر نيست!»
سپس خطاب به امام صادق عليه السلام مىگويد:
«شما كه در صدر و نوك پيكان اين امر قرار داريد و پدرت نيز پايهگذار و شكل دهنده آن بوده است، پاسخ اين سخن را بازگوى.»
امام عليه السلام لب به سخن گشوده، به گوشهاى از اسرار اشارتى مىكند و مىفرمايد:
«هَذَا بَيْتٌ اسْتَعْبَدَ اللَّهُ بِهِ خَلْقَهُ لِيَخْتَبِرَ طَاعَتَهُمْ فِي إِتْيَانِهِ فَحَثَّهُمْ عَلَى تَعْظِيمِهِ وَ زِيَارَتِهِ وَ جَعَلَهُ مَحَلَّ أَنْبِيَائِهِ وَ قِبْلَةً لِلْمُصَلِّينَ إِلَيْهِ فَهُوَ شُعْبَةٌ مِنْ رِضْوَانِهِ وَ طَرِيقٌ يُؤَدِّي إِلَى غُفْرَانِهِ ...»
«اين خانهاى است كه خدا به وسيله آن، بندگانش را به پرستش واداشت تا با آمدن به اين مكان، ميزان پيروى و اطاعت آنان را بيازمايد. از اين رو بندگان خود را به بزرگداشت و زيارتِ اين خانه برانگيخت و آن را قبله نمازگزاران ساخت، پس كعبه مركزى براى كسب خشنودى خداوند و راهى به سوى آمرزش اوست. خداوند آن را دو هزار سال پيش از گستراندن زمين آفريد.
پس سزاوارترين كسى كه بايد اوامرش را گردن نهاد و از نواهى او دورى گزيد، خدايى است كه چهرهها و جانها را آفريد.» (1)
نگرشى عميق و همه جانبه به آيات و روايات، بخوبى اين معنا را ثابت مىكند كه حج را ظاهرى است و باطنى، آنچه را مردم در ظاهر مىبينند با حقيقت حج فاصله بسيار دارد و حال آن كه خداوند طالب آن حقيقت است.
خداوند حجى را مىخواهد كه مبرور باشد و حاجى پس از بازگشت به موطن خويش تحوّلى اساسى در روحش پديد آيد.
حجى را مىخواهد كه مناسك آن، مناسك زندگى صحيح اسلامى باشد.
حجى را مىطلبد كه حاجى پس از برگشت، به غير خدا لبيك نگويد و گرد غير خدا نگردد.
حجى را مىخواهد كه حاجى در آن با شيطان بستيزد و هر آنچه از دنيا نزدش عزيز است در راه خدا قربانى كند و جز خدا چيزى را نبيند و چيزى نخواهد و ...
1) ارشاد مفيد، طرف من فضائل ابي عبداللَّه الصادق عليه السلام.
حج عبادتى خشك و بىروح نيست بلكه هر عملى در حج نكتهها و معارف فراوان و والايى دارد كه هدف اصلى حج را تشكيل مىدهند.
فضلبن شاذان از هشتمين امام، علىبن موسى الرضا عليه السلام درباره علل تشريع حج مىپرسد و حضرت پاسخ مىدهد:
«لِعِلَّةِ الْوِفَادَةِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ «حج به سوى خدا رفتن (و در پيشگاه بارى تعالى حاضر شدن) است.» (كسى كه معناى حضور در پيشگاه حىّ داور را بداند و بفهمد، به غير او توجه نكرده، خود را به گناه نمىآلايد.)
«وطَلَبِ الزيادةِ»؛ «حج زيادتطلبى و كمالخواهى و از خدا پاداش و ثواب فراوان خواستن است.»
«وَ الْخُرُوجِ مِنْ كُلِّ مَا اقْتَرَفَ الْعَبْدُ تَائِباً مِمَّا مَضَى مُسْتَأْنِفاً لِمَا يَسْتَقْبِلُ»؛ «حج، خارج شدن از گذشته تاريك و پرگناه و توبه كردن از آنچه در گذشته انجام شده و شروع كردن خوبى و نيكى براى آينده است.»
«مَعَ مَا فِيهِ مِنْ إِخْرَاجِ الْأَمْوَالِ»؛ «حج وسيلهاى براى خارج نمودن و جداسازى دارايىها از يكديگر است؛ خمس و زكات و ديون واجب را پرداختن و حق فقرا و محرومان و ديگر حقوق دينى را ادا كردن است.»
«وَ تَعَبِ الْأَبْدَانِ وَ الِاشْتِغَالِ عَنِ الْأَهْلِ وَ الْوَلَدِ وَ حَظْرِ النَّفْسِ عَنِ اللَّذَّاتِ»؛ «حج، به سختى انداختن بدن، دور شدن از زن و فرزند، و منع كردن جان از هواهاى نفسانى و شهوات و لذّتهاى نامشروع و تمرين خودسازى و گناه نكردن است.»
«... مَعَ مَا فِي ذَلِكَ لِجَمِيعِ الْخَلْقِ مِنَ الْمَنَافِعِ لِجَمِيعِ مَنْ فِي شَرْقِ الْأَرْضِ وَ غَرْبِهَا وَ مَنْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ مِمَّنْ يَحُجُّ وَ مِمَّنْ لَمْ يَحُجَّ مِنْ بَيْنِ تَاجِرٍ وَ جَالِبٍ وَ بَائِعٍ وَ مُشْتَرٍ وَ كَاسِبٍ وَ مِسْكِينٍ وَ مُكَارٍ وَ فَقِيرٍ وَ قَضَاءِ حَوَائِجِ أَهْلِ الْأَطْرَافِ فِي الْمَوَاضِعِ الْمُمْكِنِ لَهُمُ اْلإِجْتِمَاعُ فِيهِ».
«حج براى تمامى مردم- در شرق و غرب زمين و آنانكه در دريا و خشكى به سر مىبرند؛ چه آنها كه حج مىگزارند و چه غير آنان، از تاجر، وارد كننده، فروشنده و خريدار، كاسب و كرايه دهنده مركب و فقير و مسكين-
سودمند بوده و نيازهاى مردم در اطراف و اكناف زمين را برمىآورد.»
«مَعَ مَا فِيهِ مِنَ التَّفَقُّهِ وَ نَقْلِ أَخْبَارِ الْأَئِمَّةِ عليه السلام إِلَى كُلِّ صُقْعٍ وَ نَاحِيَةٍ كَمَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ ...».
«علاوه بر آن، حج جايگاه فراگيرى فقه و احكام دين و انتقال و گسترش اخبار پيشوايان عليهم السلام به تمامى گوشه و كنار [جهان] است. همانگونه كه خداوند فرمود: پس چرا كوچ نمىكنند از هر فرقه و ...» (1)
آن حضرت سپس به برخى از اعمال حج اشاره نموده، نكاتى را در فلسفه هر يك بيان مىكند و به حاجيان مىنماياند كه: حج واقعى فراتر از يك سلسله رفتارها و كارهاى خشك و بىروح است. آنگاه مىافزايد:
«اگر كسى بگويد: چرا مردم به احرام مأمور شدهاند؟ پاسخش آن است كه:
تا (حاجيان) قبل از ورود به حرم خداوند بلند مرتبه، خاشع و خدا ترس شوند و از اشتغال به چيزى از دنيا و زينتها و لذّتهاى دنيايى و از هر سرگرمى و هوسرانى خود را دور داشته، با تمام وجود روى به سوى او كنند ...» (2)
على بن ابيطالب عليه السلام درباره اسرار و معارف حج فرمود:
«خداوند حج را بر شما واجب كرده، آنجا را قبله مردمان ساخت، و آن را براى دينداران نشانه فروتنى در برابر عظمت او و اعتراف به عزّت و بزرگوارى خداوند قرار داد. و از ميان بندگان خود، افراد گوش به فرمانى را برگزيد، كه دعوت او را پذيرفته، گفتارش را گوش فرا دادند و بر جايگاه پيامبران ايستادند و چونان فرشتگانى شدند كه بر گرداگرد عرش خدا
طواف كردند و در بازار عبادت حق تعالى، سودها برگرفتند ...
خداوند كعبه را براى اسلام، نشان و براى پناه آورندگان به آن، حرم قرار داد. حجگزارى را واجب كرد، حق او را به مردم شناساند و زيارتش را بر شما نوشت و فرمود: بر هر كسى كه مىتواند و استطاعت دارد كه بر اين خانه راه يابد حج واجب است و آن كه كفر ورزيده سرباز زند، پس همانا خداوند از جهانيان بىنياز است.» (1)
و در خطبه قاصعه فرمود:
«خداوند خانهاش را، كه وسيله قيام و قوام مردم است، در منطقهاى كوهستانى و پر از سنگلاخ و در ميان كوههايى سخت و شنهايى نرم و چشمههايى كم آب و روستاهايى پراكنده قرار داد و از آدم و فرزندان او خواست تا روى به آن خانه نهند و دلهاى خود را به سوى آن متوجه سازند ... تا از روى خوارى شانههاشان را جنبانده، گرداگرد آن «لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» گويند و خاك آلوده و مو پريشان گام بردارند، لباسها را پشت سر انداخته و از تن بيرون افكنند. با زدن موها، زيبايى خود را از دست دهند و بدينسان در امتحانى بزرگ و آزمايشى سخت و دشوار فرمانبرداران را از نافرمانان جدا سازد.
اگر خدا مىخواست مىتوانست خانه خود را در بهترين و زيباترين نقطه روى زمين قرار دهد و سنگهاى آن را از زمرّد سبز و ياقوت سرخ فام بپا سازد؛ ليكن خداوند بندگان خود را با انواع سختىها آزمايش مىكند و با مجاهدتهاى گوناگون به بندگى وامىدارد، با دشوارىها و ناخوشايندىها آنان را مىآزمايد تا كبر و خودپسندى را از قلوبشان بزدايند و فروتنى را جايگزين آن سازند.» (2)
نگرشى اينچنين به حج واعمال آن، در فرمودههاى بسيارى از امامان عليهم السلام پديدار
است. امام باقر عليه السلام به هنگام تشرف به حج و پس از ورود به مسجدالحرام، مردمى را ديدند كه گرداگرد كعبه طواف مىكنند، نگاهى به آنان افكنده فرمود:
«هَكَذَا كَانُوا يَطُوفُونَ فِي الْجَاهِلِيَّةِ».
«در زمان جاهليت نيز اينچنين طواف مىكردند.» (بسان اين مردم، هفت بار كعبه را دور مىزدند.)
سپس فرمود:
«به اينان چنين فرمان ندادهاند، بلكه آنها مأموريت يافتهاند تا گرداگرد كعبه طواف نموده، سپس به سوى ما بيايند و دوستى و محبت و يارى خويش را به ما عرضه كنند ...» (1)
از همين رو فرمودهاند:
«مِنْ تَمَامِ الْحَجِّ لِقَاءُ الْإِمَامِ». (من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 578)
«حج با ديدار امام و رهبرى پايان مىپذيرد.»
و در واقع حج بدون رهبرى و ولايت حج نيست.
يكى از گوياترين گفتگوها كه به روشنى نشان از مدّعاى اين نوشتار دارد، سخنان امام سجاد عليه السلام با شبلى است كه از سفر حج بازگشته است. امام از او پرسيدند:
(آقاى شبلى!) آيا حج گزاردى؟ گفت: آرى، اى فرزند رسول خدا.
فرمود: آيا به ميقات فرود آمدى و لباسهاى دوخته خويش را از تن بدر كردى و غسل نمودى؟ شبلى پاسخ گفت: آرى.
امام عليه السلام: آنگاه كه بهميقات درآمدى، نيت كردى كه لباس معصيت و نافرمانى را از تن درآورده، جامه طاعت و فرمانبرى خداوند را بجاى آن پوشيدى؟
1) كافى، ج 1، ص 392
شبلى: نه.
امام عليه السلام: هنگامى كه لباسهاى دوخته را درآوردى، آيا نيت كردى كه خود را از ريا و دورويى و ورود در شبههها، برهنه و دور سازى؟
شبلى: نه.
امام عليه السلام: به هنگام غسل كردن، نيّت كردى كه خود را از اشتباهات و گناهان شست و شو دهى؟
شبلى: نه.
امام عليه السلام: [پس تو در حقيقت] نه به ميقات درآمدهاى، و نه لباسهاى دوخته را از تن كندهاى و نه غسل كردهاى ...!
سپس از او مىپرسند: آيا خود را تميز كردى و احرام پوشيدى و پيمان حج بستى؟
شبلى: آرى.
امام عليه السلام: آيا اين نيت را داشتى كه خود را با نور توبه خالص پاكيزه مىسازى؟
شبلى: نه.
امام عليه السلام: به هنگام محرم شدن، نيت آن كردى كه هر چه را خداوند بر تو روا نداشته، بر خود حرام بدارى؟
شبلى: نه.
امام عليه السلام: به هنگام بستن پيمان حج، آيا قصد آن كردى كه هر پيمان غير الهى را گشودهاى (رها كردهاى)؟
شبلى: نه.
امام عليه السلام: نه احرام بستهاى، نه پاكيزه شدهاى و نه نيت حج كردهاى!
آنگاه چنين پرسيد: آيا به ميقات داخل شدى و دو ركعت نماز احرام بجاى آوردى و لبيك گفتى؟
شبلى: آرى.
امام عليه السلام: به هنگام خواندن دو ركعت نماز (طواف)، نيت آن داشتى كه به بهترين كارها و بزرگترين نيكىهاى بندگان (كه همان نماز است)، خود را به
خدا نزديك مىكنى؟ شبلى: نه.
امام عليه السلام: آنگاه كه لبيك گفتى، نيّت آن كردى كه به هر چه فرمانبردارى محض خداوند است سخن مىگويى و از هر نافرمانى و معصيتى سكوت مىكنى؟
شبلى: نه.
امام عليه السلام: نه در ميقات داخل شدهاى، نه نماز گزاردهاى و نه لبيك گفتهاى!
وباز پرسيد: آيا به حرم داخل شدى و كعبه را ديدى و نماز خواندى؟
شبلى: آرى.
امام عليه السلام: به هنگام ورود به حرم نيت آن كردى كه غيبت و بد گويى هر مسلمانى از جامعه اسلامى را بر خود حرام مىكنى؟
شبلى: نه.
امام عليه السلام: به هنگام رسيدن به مكه، نيت كردى كه فقط خدا را مىخواهى [و مىجويى]؟
شبلى: نه.
امام عليه السلام: پس نه به حرم وارد شدهاى و نه كعبه را ديدهاى و نه نماز گزاردهاى!
و ادامه داد: گرداگرد خانه خدا طواف كردى؟ و اركان خانه را لمس نمودى؟
وسعى انجام دادى؟
شبلى: آرى.
امام عليه السلام: به هنگام سعى، نيّت آن داشتى كه (از شرّ شيطان و نفس) به خدا پناه مىبرى و او كه آگاه به پنهانهاست، نسبت به اين مسأله داناست؟
شبلى: نه.
امام عليه السلام: پس نه طواف خانه كردهاى، نه اركان را لمس نمودهاى و نه سعى بجا آوردهاى!
سپس فرمود: آيا با حجر الأسود دست دادى، كنار مقام ابراهيم ايستادى و دو ركعت نماز خواندى؟
شبلى: آرى.
در اين هنگام امام فريادى برآورد چونانكه گويى نزديك است از دنيا برود،
سپس فرمود: آه، آه ... كسى كه با حجرالأسود دست داده، مصافحه كند، در حقيقت با خداوند متعال دست داده است، پس اى نادار ناتوان بنگر و بينديش و پاداش آنچه را حرمت قائل شده و بزرگ داشتهاى، ضايع مگردان و همچون معصيت كاران، دستى كه به خدا دادى (و پيمانى را كه با خدا بستى) نگسل و نشكن. (1)
برخى عقيده دارند كه حج از دو حرف «حاء» و «جيم» تركيب شده. «حا» ى حج اشاره به «حلم حق» و «جيم» آن اشاره به «جرم خلق» است. در صورتى كه حجگزار حج مبرور و سعى مشكور داشته باشد، خداوند با حلم خود، كه بر خشم او برترى دارد (يا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَه)، جرم بندگان را پوشانده و از آن درخواهد گذشت. حج مبرور نيز آن حجّى است كه حج گزار با نيتى پاك و خالص به خانه حق پاگذاشته و خود را از معاصى برهاند و با خدا پيمان بندد كه در بازگشت، بكلّى از شيطان گسسته، رضاى خدا را بجويد و غير از راه محبوب راهى را نپويد. (2)
ديدگاه حضرت امام خمينى قدس سره به حج، الهام گرفته از نگرش امامان معصوم عليهم السلام به حج بود و در پيامهايى كه به مناسبت مراسم حج صادر كرده، به گوشهاى از اين راز و رمزها اشارتها داشته، مىفرمايند:
«لبيكهاى مكرر از كسانى حقيقت دارد كه نداى حق را به گوش جان شنيده و به دعوت اللَّه تعالى به اسم جامع، جواب مىدهند. مسأله، مسأله حضور در محضر است و مشاهده جمال محبوب. گويى گوينده از خود در اين محضر بيخود شده و جواب دعوت را تكرار مىكند و دنباله آن سلب شريك به معناى مطلق آن مىنمايد كه اهل اللَّه مىدانند نه شريك در الوهيت فقط. گر چه سلب شريك در آن نيز شامل همه مراتب تا فناى عالم در نظر اهل معرفت
است و حاوى جميع فقرات احتياطى و استحبابى است؛ مثل «... الْحَمْدَ لَكَ وَ النِّعْمَةَ لَكَ ...» و حمد را اختصاص مىدهد به ذات مقدس، همچنين نعمت را.
و نفى شريك مىكند و اين نزد اهل معرفت غايت توحيد است و به اين معناست كه هر حمدى و هر نعمتى كه در جهان هستى تحقق يابد، حمد خدا و نعمت خداست، بدون شريك. و در هر موقف و مشعرى و وقوف و حركتى و سكون و عملى اين مطلب و مقصد اعلى جارى است و خلاف آن شرك به معناى اعم است كه همه ما كوردلان به آن مبتلا هستيم.» (1)
در جاى ديگر مىفرمايند:
«در لبيك، لبيك، «نه» بر همه بتها گوييد و فرياد «لا» بر همه طاغوتها و طاغوتچهها كشيد و در طواف حرم خدا كه نشانه عشق به حق است دل را از ديگران تهى كنيد و جان را از خوف غير حق پاك سازيد و به موازات عشق به حق، از بتهاى بزرگ و كوچك و طاغوتها و وابستگانشان برائت جوييد، كه خداى تعالى و دوستان او از آنان برائت جستند و همه آزادگان جهان از آنان برىء هستند.
و در لمس «حجرالأسود» بيعت با خدا بنديد كه با دشمنان او و رسولانش و صالحان و آزادگان دشمن باشيد و به اطاعت وبندگى آنان هر كه باشد و هر جا باشد- سر ننهيد و خوف و زبونى را از دل بزداييد ...
و در سعى بين صفا و مروه، با صدق و صفا، سعى در يافتن محبوب كنيد كه با يافتن او همه بافتهاى دنياوى گسسته شود و همه شكها و ترديدها فرو ريزد ...
و با حالت شعور و عرفان به مشعرالحرام و عرفات رويد و در هر موقف به اطمينان قلب بر وعدههاى حق و حكومت مستضعفان بيافزاييد ...
پس به منا رويد و آرزوهاى حقانى را در آن جا دريابيد كه آن قربانى نمودنِ محبوبترين چيز خويش در راه محبوب مطلق است و بدانيد تا از اين محبوبها كه بالاترينش حب نفس است و حب دنيا تابع آن است نگذريد، به
1) پيام حج، مورخ 7/ 6/ 63، صحيفه نور، ج 19، ص 42
محبوب مطلق نرسيد و در اين حال است كه شيطان را رجم كنيد و شيطان از شما بگريزد. و رجم شيطان را در موارد مختلف با دستورهاى الهى تكرار كنيد كه شيطان و شيطان زادگان همه گريزان شوند.» (1)
با توجّه به آنچه آمد و نيز رازها و رمزهاى فراوان نهفته در آيات و روايات، مىتوان اينگونه جمعبندى نمود كه:
1- حج، مظهرى از مظاهر توحيد است و هدف از تشريع آن، پرستش خداى يگانه، و انجام عمل خالص براى اوست، از اين رو در قرآن آمده است:
وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِيمَ مَكَانَ الْبَيْتِ أَنْ لَاتُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَطَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَالْقَائِمِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ. (2)
«و هنگامى كه ابراهيم را در مكان اين خانه فرود آورده، جاى داديم [او را فرمان داديم] كه با من چيزى را شريك مدار و خانهام را براى طواف كنندگان و قيام كنندگان و ركوع و سجود كنندگان پاك نماى.»
ابراهيم عليه السلام نيز در قرآن رمز توحيد و شكننده بتها و سمبل مبارزه با شرك معرفى شده است.
2- حج پذيرش دعوت خداوند و پيمودن صراط مستقيم او است و حاجى با اظهار لبيك، پذيرش دعوت خدا را اعلان نموده، خود را به اجراى فرمودههاى الهى مكلّف مىسازد.
3- حج پايگاه اعلان مخالفت مسلمانان با جهل و آثار بجاى مانده از دوران جاهليت است. همان كارى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله انجام داد و آن را در خطبه حجةالوداع بيان فرمود.
4- حج پيوند جامعه اسلامى در عصر حاضر با صدر اسلام و يادآور خاطرات شكوهمند آن دوران شيرين و سرنوشت ساز است، بخصوص دو شهر مكه و مدينه كه
وجب به وجب آن مملوّ از خاطرات تلخ و شيرين آن روزگار سراسر شرف و فضيلت است.
5- حج تجلّى بخش برادرى، برابرى و وحدت اسلامى است و جلوه عينى اين حديث شريف است كه: «أَلا إِنَّ النَّاسَ مِنْ آدَمَ وَ آدَمَ مِنْ تُرَابٍ، لا فَضْلَ لِعَرَبِيٍّ عَلى أعْجَميٍّ وَ لا لِأبْيَضَ عَلى أسْوَد إِلّا بِالتَّقْوى».
6- حج مُطَهِّر روح آدميان است. انسانهاى آلوده به عصيان و گناه با حضور در سرزمين وحى، به خصوص عرفات، از گذشته سياه خود اظهار پشيمانى نموده، خود را از گناه شست و شو مىدهند و تربيت شده به موطن خويش بازمىگردند.
7- حج جايگاه تربيت انسانها است. حاجيان با ترك زندگى و خانه و كاشانه و زن و فرزند و پذيرش زحمت و رنج، خويشتن را از رفاه زدگى و دنيا خواهى، جدا مىسازند و خود را براى پذيرش سختىها در مسير تحقق آرمانهاى الهى آماده مىكنند.
8- حج يادآور صحنههاى حضور انسانها در قيامت و صحراى محشر است.
لباسى چون كفن مردگان بر تن كرده، در صحرايى به دور از امكاناتِ شهرى، وقوف مىنمايد و كسى جز خدا فريادرس انسان نيست. در نتيجه مىتواند گوشهاى از هيجان و ترس و اضطراب آنچه راكه انسان در آينده با آن روبروست به نمايش بگذارد.
9- حج تمرين بريدن از شهوات و گناهان و هواهاى نفسانى است. احرام به حاجى مىآموزد تا از پارهاى گناهان دورى كند و فرمانبرى و دورى از معصيت را تمرين نمايد.
خداى در قرآن فرمود:
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَلا فُسُوقَ وَلا جِدالَ فِي الْحَجِّ. (1)
«حج ماههايى معين است، پس هر كس در اين ماهها حج بجاى آورد [اين را بداند] كه آميزش، زشتكارى و مجادله در حج نيست.»
10- حج تمرين نظم است. خداوند به حاجى مىآموزد كه حتماً طواف را از
1) بقره: 197
حجرالأسود آغاز نمايد. با شكل خاصى طواف كند. نماز را پشت مقام ابراهيم بخواند.
سعى را حتماً از صفا شروع كند و به مروه ختم نمايد و ...
11- حج گردهمايى همه نيكان و پاكان و كنگره جهانى براى حلّ مشكلات مسلمانان است كه قرآن فرمود:
وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًا وَعَلَى كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُم .... (1)
«و در ميان مردم بانگ حج بردار تا پياده يا سواره از هر راه دورى بسوى تو آيند [و] در آنجا منابع بسيار براى خود فراهم بينند.»
و بالأخره حج از اين راز و رمزها و درسها فراوان دارد. اميد آن كه تمامى حاجيان با اين نگرش به حج بروند و در درياى موّاج رحمت حق، خود را از گناهان دورسازند و تربيت شده براى ساختن جامعهاى اسلامى و نمونه به شهرها و ديار خويش بازگردند.
1) حج: 27
صادق آئينه وند
لِآلِ رَسُولِ اللّهِ بِالْخَيْفِ مِنْ مِنىً وَ بِالرُّكْنِ وَ التَّعْريفِ وَالْجَمَرَاتِ
دِيارُ عَليٍّ وَ الْحُسَيْنِ وَجَعْفَرٍ وَ حَمْزَةَ وَ السَّجَّادِ ذِي الثَّفَناتِ
وَ سِبْطَيْ رَسُولِاللّهِ وَ ابْنَي وَصِيِّهِ وَ وَارِثِ عِلْمِ اللّهِ وَ الْحَسَنَاتِ
(دِعْبِلبن عليّ الخُزاعيّ)
«منزلگاههاىِ آل پيامبر صلى الله عليه و آله، در مسجد خَيفْ در مِنا، در خانه كعبه، در عَرَفات و در جَمَرات است.
منزلگاهِ على، حسين، جعفر، حمزه و سجّاد عليهم السلام آن كه از كثرت سجده، پينه بر جبين بسته است.
منزلگاههاى، فرزند زادگانِ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و فرزندانِ وصىِّ او، وارثانِ علمِ خداوند و همه نيكى ها.»
اصول حجّ ابراهيمى همان است كه دين مُبين تشريع فرموده است و دشوار بتوان از طريق متون و اسناد برجاى مانده- غير از قرآن كريم- به چيزى كه بتواند ترسيمى صحيح
از آن بدست دهد، برسيم. ولى از آنجا كه امروز در ميان مذاهبِ اسلامى بر سرِانجام حج بر نهجِ ابراهيم خليل عليه السلام و آنچه منظور دين مُبين است و به ويژه در آنچه به جوانبِ سياسى و اجتماعى و تولّى و تبرّى مربوط مىشود، تفسيرهايى شده است كه به نظر مىرسد، طول زمان و حاكميت امويان و عبّاسيان و برداشتهاى سياسى و ملاحظات اجتماعىاى كه هريك از آنان داشتهاند و نيز همسويى پارهاى از فقيهان و عالمان كه خود را با آن دو حاكميت، مربوط مىدانستهاند، در ايجاد آن بىتأثير نبوده است.
بىمناسبت نيست كه اگر آثار برجاى مانده از شعائر و مناسك حج ابراهيمى را بررسى كنيم.
در اين بررسى، برآنيم تا آثار انحراف و زمينههاى آن را بيان كرده و با مرورى، تبديل «تلبيههاى ابراهيمى» به «تلبيههاى جاهلى» و بهرهگيرى از آن در جهتِ خاطرِ مقاصد اجتماعى و سياسى و مبانى شرك آلود، نشان دهيم.
آنچه مىتواند حجّ ابراهيمى را با نشاط كند و در آن روح و احتوا بدمد، مضامين و مزاميرى است كه پيوسته مىبايد با تمسّك و توّسل بدان و با حضور دينىِ در حج، صدور بينشىِ ابراهيم خليل عليه السلام و محمد حبيب صلى الله عليه و آله را به ارمغان آورد و الّا تمسّك بىروح در انجام مراسم و مواسم، يادآور حجّى است بى زيان كه از بوسُفيان هم به انجام مىرسيده است.
زيرا، حج بهمعناى عام- نهخاص- اسلاماست؛ بلكه آنچه اسلام بدان دستور فرموده.
برآن اصرار دارد، حج ابراهيمى است از ميان حجِّ جاهلى، حجّ حَنيفى و حجّ صابِئين.
آنچهاز مضمون اخبار ورواياتعربى بدستمىآيد؛ حجّدرعصرحضرت ابراهيم عليه السلام به معنى قصدِكعبه در مكّه وطواف خانه وتلبيه واجراى ساير مناسك بود. بت پرستى و شرك باآداب و عادات خود، بعداً، حجّ را نيز به عنوان يكى از سُنن بكارگرفت. (1)
1) الوثنية في الأدب الجاهلي، الدكتور عبدالغنيزيتونى، ص 273
حجّ در قرآن كريم، از بارزترين شعائر توحيدى دين ابراهيم عليه السلام است. ابراهيم عليه السلام براى برپايى آن دعا كرده و آن را از مبانى عقيده توحيدى خويش قرار داده است:
وَ إذْ بَوّأْنَا لِإِبراهيمَ مَكانَ البَيتِ أَنْ لا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَطَهِّرْبَيْتِىَ لِلَّطائفينَ وَ الْقَائمينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ* وَ أَذِّنْ فِيالنَّاسِ بِالْحَجَّ يَأتُوكَ رِجالًا وَعَلَى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِيْنَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ (1)
«و مكان خانه رابراى ابراهيم آشكار كرديم و گفتيم: هيچ چيز را شريك من مساز و خانه مرا براى طواف كنندگان و برپاى ايستادگان و راكعان و ساجدان پاكيزهبدار. ومردم را به حج فراخوان تا پياده يا سوار بر شتران تكيده از راههاى دور، نزد تو بيايند.»
آنچه امروز براى پژوهندگان تاريخ اديان جاى شك نيست، برپايى خانه خدا ديگربار، توسط حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام است. پاسداشت آن و وضع منطقه حرم، همه از سُنن اوست. (2)اين سنّت در ميان اقوام ديگر كه در هزاره پيش از ميلاد مسيح عليه السلام يا بيشتر مىزيستهاند، معمول بوده و حرمت حرم و مكه را مرعى مىداشتهاند.
كارشناسان كتب مقدس (عهد عتيق وجديد) و پژوهندگان اديان، وجود حضرت ابراهيم و اسماعيل را حدود دوهزارسال پيش از ميلاد مسيح، تخمين مىزنند. با اين حساب از پيدايش جديد كعبه با بناى ابراهيمى اكنون حدود 40 قرن مىگذرد.
ديودروس سيسيلى) Diodorus of Sicily (كه خود در قرن نخستين پيش از ميلاد مىزيسته، به هنگام ذكر نَبَطىها سخن از كعبه به ميان آورده است:
«پشت سرزمين نبطىها، سرزمينىاست كه در آن مكان مقدسى (هيكلى) است كه همه عربها آن را سخت محترم مىدارند.» (3)
به نقل از تاريخ العرب فى الاسلام، الدكتور جواد على، ص 46
پارهاى از محققين، برآنند كه لفظِ «مَكُورابا») Macoraba (ودر تلفظ يونانى «مقورويا»، كه يونانيان از آن نام شهرى را مراد كردهاند، به معنى مكان تقرّب به خدا، همان «مكه» است.
مىدانيم كه كلمه «مَكْرُب» يك واژه دينى قديمى است كه مقارن هزارسال پيش از ميلاد سبائيان آن را بكار مىبردهاند.
بَطْلميوس) ptolemy (، منجم و جغرافيدانِ قرن دوّم ميلادى به لفظ فوق اشاره كرده است. (1)
براين اساس مىتوان گفت كه لفظ «مكّه» براى خانه خدا صفت و نعت است و اسم خاص نيست. ولى براثر استعمال و اشتهار، برجاى اسم نشسته است، مثل بيتالمقدس كه صفت برجاى علم نشسته است.
معادل همين كلمه «بكّه» است كه بنا بر رأى دكترجوادعلى هردو، تسميه واحدى است و در لهجههاى قبايل «ب» را از طريق قلب و ابدال، جاى «ميم» قرار مىدهند، خاصه در لهجههاى جنوبى جزيرة العرب. (2)
پارهاى از محققان، برآنند كه لفظ «بَكّه» به معناى وادى عربى، معادل «دره» فارسى است:
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلّذي بِبَكَّةَ مُبَارَكاً و هُدىً لِلْعَالَمينَ. (3)
«نخستين خانه كه براى مردم بنا شده همان است كه در مكه است. خانهاى كه جهانيان راسبب بركت و هدايت است.»
در قاموس آورده است: «بَكَّةُ» تُقال لِمكّةَ، أو لِما بين جَبَلَيْهَا.
به نظر مىرسد كه: واژه «بَكْ» سامى قديمى باشد. كلمه «بُقعاه» عبرى به معناى دره بكار رفته است و بر دره واقع بين لبنانِ ساحلى و لبنانِ شرقى كه رومىها سوريه فرو رفته
مىناميدند، نهادهاند.
شهر «بَعْلبَك» تركيبى مزجى است از دو واژه بَعْل (آلهه باستان) و بك دره. و اين همان نامى است كه به مناسبت آلهه معروف سامىها، براين شهر نهادهاند. (1)
امروز اين دره را، دره «بُقاع» مىنامند و رود ليطانى آن را مشروب مىكند.
در قرآن كريم، از مكّه به نام «أُمّ القُرى» (2)و «قريه» (3)ياد شده و در سوره زُخرف، آيه 31 آن را با طائف مقايسه كرده است:
وَقَالُوا لَوْلَا نُزِّلَ هَذَا اْلقُرآنُ عَلَى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمِ (4)
«گفتند: چرا اين قرآن بر مردمى از بزرگمردان آن دو قريه نازل نشده است؟»
مُفسّران، غالباً قريتين را «مكه» و «طائف» ذكر كردهاند.
مسعودى در مروجالذهب آورده است: «ابراهيم پس اقامت در مكه در حالى كه اسماعيل سى ساله بود، مأمور بناى بيت شد و با مساعدت فرزندش اسماعيل خانه را بساخت.» (5)
آنچه كه از لحاظ تاريخى قابل اهميت و در خور توجه است، سخن مينگانا) Mingana (است كه از قول كشيش سُريانى نَرْسَىْ) Nar sai (در باره نبرد فرزندان هاجر در (بيت عربايه) [در مرزهاى شام] آورده است. اين خبر، اولين نقل قول يك تن از اهل كتاب است (متوفاى سال 485 ميلادى) كه از وجود قريش در شمال جزيره خبر مىدهد و با آنچه اخباريان و نسبدانان عرب، در ارجاع نسب قريش به اسماعيل آوردهاند، مطابقت دارد. «6»
آيات سوره مباركه بقره (150- 140) كه در آنها دسيسههاى يهود در ميان مسلمين درباره تغيير قبله، از بيت المقدس به كعبه، محكوم مىشود، مىفرمايد:
وَ إِنَّ الّذِينَ أُوتُوا الكِتابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ مَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ (1)
«اهل كتاب مىدانند كه اين دگرگونى به حق و از جانب پروردگارشان بوده است و خدا از آنچه مىكنيد غافل نيست.»
بيش از هرچيز بر آگاهى يهود از افضليت و اقدميت كعبه براىِ محل قبله، اشاره دارد. و اين مىرساند كه آنان پيش از ظهور اسلام بر فضايل و سوابق و اتصال آن به حضرت ابراهيم مقرّ بوده و در اين باره براى اعراب سخن گفتهاند.
از حج صحيح ابراهيمى غير از آنچه قرآن كريم تعليم مىدهد، چيزى كه يقين آور باشد، در حافظه تاريخى برجاى نمانده است. حج حنيفى كه مدّعى پيروى از حج آن حضرت است، گذشته از آنكه در تقابل با حجّ مشركين، طرح مىشود و نيز در محيط شرك آلود جاهلى بدان عمل مىشده است، چندان روشنگر نيست. گرچه در پارهاى موارد به شبهه شرك هم آلوده است.
به عقيده ما حجّ ابراهيمى، همان حج اسلام است، ولى ارزش و مكانت اين حج زمانى شناخته مىشود كه ما «حجّ جاهلى» و حجّ مشركين را بازشناسيم و بتوانيم به مقايسهاى دست زنيم تا مبادكه خداى ناخواسته، رسوباتى از آن در ذهن مسلمين برجاى مانده باشد و در برابر «حج ابراهيمى» كه نخستين بار در اين عصر رهبر كبير انقلاب و بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران، حضرت امام خمينى- قدَّسَنَا اللّهُ بِسِرِّه الْعزيز- طرح افكند و بدان امر فرمود، رخ نمايد.
در باره ورود شرك به جزيرة العرب و شيوع آن، مورّخان گذشته، بريك نهج از قول نرفتهاند؛ پارهاى چون هِشام كلبى در الأَصنام، برآنند كه چون اسماعيل عليه السلام در مكه سُكنى گزيد و اولاد او فزونى گرفت، به قصد معاش و بر اثر نزاع از مكه خارج شدند. اينان به
1) تاريخ العرب فيالإسلام، ص 49- 48
احترام كعبه و براى پاسداشت قداست آن به هنگام سفر، پارهاى از سنگ حرم را با خود به همراه مىبردند.
اين كار در دراز مدت باعث ايجاد بت تراشى و بت پرستى شد ودر نتيجه شرك جزيره را فرا گرفت. (1)
اينان در ديار غربت، برگرد همان بُتان مىچرخيدند و بسان طوافِ كعبه، برآنها طواف مىكردند. ولى هشام مىافزايد كه اينان حج را هم بنابر ارث ابراهيم و اسماعيل به جاى مىآوردند:
«وَهُم بَعدُ يُعَظِّمُونَ الكَعْبةَ و مَكّةَ، ويَحُجُّونَ و يَعْتَمِرُونَ، عَلَى إِرْثِ إِبراهيمَ و إِسماعيلَ عليهما السلام». (2)
هُشام، همين علت گرايش به شرك و غلبه بر دين ابراهيم را، توجه بيش از حدّى مىداند كه اينان براى بُتان معطوف مىداشتند.
وى توضيح مىدهد كه با اين همه، بقايايى از عهد ابراهيم واسماعيل برجاى مانده بود كه اهل جاهليت، آن مناسك را با آدابِ شرك آلود در هم آميخته بودند و انجام مىدادند و حجّ جاهلى به معناى دقيق، از همين زمان شروع مىشود:
«وَفِيهم عَلىذَلكِ بَقايا مِنْ عَهْدِإِبراهيمَ وإِسْماعيلَيتنسَّكُونَ بِها: مِنْ تَعظيم الْبَيتِ، و الطّوافِ بِهِ، و الْحَجّ، و العُمْرَة، و الوُقُوفِ عَلى عَرَفَة وَ مُزدَلِفَة، و إِهْداءِ الْبُدْنِ، وَالإِهْلالِ بالْحَجِّ وَالْعُمْرَةِ، مَعَ إِدْخالِهِم فِيهِ مَا لَيْسَ مِنْهُ». (3)
«با اين همه، در ميان ايشان، بازماندههايى از رسوم عصر ابراهيم و اسماعيل برجاى بود كه از آن پيروى مىكردند، همانند تعظيم و طواف كعبه و حجّ، و عُمره و وقوف بر عَرفه و مُزدَلِفَه و قربانى شتران، و تهليل و تلبيه در حج و عمره، با افزودن چيزهايى برآن كه از آن نبود.»
حج در جاهليّت از ابتداى روز نهم ذى حَجَّه، به هنگامى كه خورشيد نزديك به غروب مىرفت، آغاز مىشد. پيش از آن كسانى كه قصد تجارت داشتند، در ماه ذى قَعده در بازار عُكاظ گرد مىآمدند و به مدت بيست روز به خريد و فروش مىپرداختند. پس از انقضاى مدت فوق، روانه بازارِ مَجَنَّه مىشدند و تا پايان ماه در آنجا به داد و ستد مىپرداختند. چون هلال ذى حَجّه پديدار مىشد به ذِى المَجَاز مىرفتند و هشت روز نيز در آنجا به داد و ستد مشغول مىشدند.
روز نهم مُنادى بانگ برمىآورد كه:
«تَرَوَّوا بِالمَاءِ لِانَّه لا مَاءَ بِعرفَةَ وَ لَا بِمُزْدَلِفةَ».
«ازآب به اندازه برگيريد كه در عَرفه و مُزدلفه آبى نيست.»
اين روز را به همين مناسبت «تَرْوِيَه» گفتهاند. در روز ترويه، موسمِ بازارهاى حجّ جاهلى پايان مىيافت. (1)
حُجّاج در روز نهم ذى حجّه وارد عرفه مىشدند. و بنابرنقل جاحظ، لباس خاص حجّ برتن مىكردند:
«كانَت سِيماء أَهلِ الحَرمِ إِذا خَرَجوا الَى الحِلِّ في غيرِ الأَشْهُرِ الْحُرُمِ أَنْ يَتَقَلَّدُوا القَلائدَ و يُعَلِّقُوا العَلائقَ، فَإِذا أَوْجَبَ أَحَدُهُم الْحَجَّ، تَزَيَّا بِزِيِالحاجِّ» (2)
«چهره اهل حرم، هنگامى كه در غيرماههاى حرام، از احرام بيرون مىآمدند، آنسان بود كه برخود گردن آويز مىافكندند و كمربند مىبستند. ولى هرگاه حج بر يكى از آنان واجب مىشد، خود را به لباس حاجّ مىآراست.»
قبل از آنكه وارد مواقف شوند، تلبيد مىكردند. عمل تلبيد عبارت بود از آنكه حاجّ
مقدارى از گياه خطمى و آس و سِدْر را با كمى از كتيرا به هم مىآميخت و آن رادرميان موهاى سرش مىنهاد، تلبيد براى آن بود كه از مرتب كردن مو و كشتن شپش خوددارى كنند.
اميّة بن ابى صَلْت، حاجيان تلبيد كرده را اينگونه وصف مىكند:
شَاحِينَ آباطَهُم لَم يَنزَعُوا تَفَثَا وَلمْ يَسلُّوا لَهُم قَمْلًا وَ صِئْبانا (1)
«آغوشهاى خويش را گشودهاند و موهاى به هم پيچيده را از هم باز نكردهاند. آنان نه شپشى و نه رشكى را نيز از موى باز نگرفتهاند.»
نخستين موقف، همانگونه كه بيان شد، عَرفَه بود كه روز نهم ذىحجّه بدان وارد مىشدند.
در مورد نام «عرفه» وجوهى ذكر كردهاند؛ ازجمله اينكه جبرئيل حضرت ابراهيم را در مشاعر مىگردانيد و مواضع را به او ياد مىداد و او مىگفت: «عَرَفْتُ» يا اينكه گفتهاند آدم و حوا بعد از هبوط در اينجا، همديگر را بازشناختند. نيز گفتهاند كه در آنجا مردم با هم آشنا مىشوند. (2)
ياقوت گفته است: عَرفه، از عرف به معناى صبر است؛ زيرا براى رسيدن به آن صبر فراوان بايد. و هم افزوده است كه: مردم در اين وقت به گناهان خويش اعتراف مىكنند. (3)
هوتسما) Houtesma (وقوف جاهليان را در عرفات به وقوف يهود بربالاى كوه سينا تشبيه كرده است. (4)كه در آنجا خداوند از طريق رعد و برق بر موسى تجلّى كرد.
از آلهه جاهليت در عرفات چيزى نمىدانيم، ولى احتمالًا همان كوه «قُزَحْ» آلهه مزدلفه باشد كه خداى برق و توفان و رعد و باران بود، كه پيشتر ادومىها آنها را مىپرستيدند و اكنون در ميان اهل جاهليت جز آتش افشانى بر آن در مُزدلفه چيزى بر جاى نمانده بود.
هر قبيله در عرفه موقف خاص داشته كه اكنون جز نام چند موضع برجاى نمانده است. وحدت صفوف حاجيان در اسلام، بىهيچ امتياز و موضعى خاص سبب شد تا اسامى آن مواضع از ياد برود.
آنچه از اين مواقف ويژه برجاى مانده يكى «نَفْعَه» است مربوط به قبيله رَبيعَه كه در شعر عمروبن قَميئَه آمده است.
و مَنْزلةٍ بالحَجِّ أُخرى عَرَفْتُها لَها نَفْعَةٌ لايُستَطاعُ بُروحُها (1)
«منزلگه ديگرى از براى اوست به نام نفعه كه نتواند آن را ترك كند.»
قريش و اهل مكه خود را از ديگر اعراب متمايز مىدانستند و در موضعى نزديك قربانگاه در مُزدلفه بنام «نَمِرَه» جاى مىگزيدند.
كوه «إِلال» درعَرفه را معظّم مىدانستند و بدان سوگند ياد مىكردند. در شعر نابغه.
چندجا از آن ياد شده و طُفَيل غَنَوى آن را در شعر آورده است:
يَزُرْنَ إِلالًا لايُنَحَّبْنَ غيرَه بِكُلّ مُلَبّ أَشْعَثِ الرأسِ مُحْرِمِ (2)
«آن شتر سواران، در حالى كه تلبيهكُنان، غبار آلود و پريشان موى و محرماند، جز زيارت كوه الال، قصد ديگر نكردهاند.»
انتقال سريع از عَرفه به مُزدلفه را «افاضَه» يا «اجازَه» مىگفتند. كسانى بودند كه پيشاپيش آنان را هدايت مىكردند.
در سيره ابن هشام آمده است كه، غوث بن مُرّبن أدّ، مسؤول اجازه از عرفه بود
و پس از او، فرزندانش اين مسؤوليت را برعهده داشتند. او و فرزندانش را «صُوفَه» (1)مىگفتند. در وجه اين نامگذارى گفتهاند: هنگامى كه مادرش او را به كعبه بست، پارچهاى پشمين بر او انداخت.
در حج ابراهيمى، بنابر نقل ابن عباس، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از حركت شتابان منع فرموده و دستور حركت به آرامى صادر كرد:
«يَا أَيُّهَا النَّاسُ عَلَيْكُمْ بِالسَّكِينَةِ فَإِنَّ الْبِرَّ لَيْسَ بِالْإِيضَاعِ». (2)
«اى مردم، آرام حركت كنيد، نيكى در شتابِ مزاحمت آلود نيست»
برحسب نقل ازرقى، اول كس كه بركوه قُزَح آتش افروخت، قُصىِبن كِلاب بود و اين كار تا ظهور اسلام ادامه داشت. شايد هدف از برافروختن آتش بربالاى آن، راهنمايى حاجيانى بود كه ممكن بود، پيش از آنكه به مزدلفه برسند، تاريكى آنها را فرا گيرد. (3)
همه در مزدلفه كه بين عرفات و منا است گرد مىآمدند و حتى قريش و مكّيان نيز در اينجا خود را داخل جمع مىكردند. شب را در آنجا به دعا و تلبيه بسر مىآوردند و در انتظار برآمدن تيغ آفتاب مىماندند. پارهاى از سرشتاب خطاب به كوه «ثَبِير» كه خورشيد از پشت آن برمىآمد، چنين مىخواندند:
«أَشْرِقْ ثَبِيرُ كَيْمَا نُغِيرُ».
«خورشيد برآ، تا از اينجا براى قربانى كردن روان شويم.»
در حجّ ابراهيمى، برخلاف حج مُشركين، افاضه از عَرفه، بعد از غروب و از مزدلفه پيش از طلوع آفتاب، انجام مىشود.
أبوذُؤَيْب هُذَلى، بيتوته مشركين درمُزدلفه واز آنجابه مِنارادر شعر زيركه در وصف حاجِّ مُشركىكه اعمال خود را شتابان براى خريد عسل، انجام مىدهد، آورده است:
فَباتَ بِجَمْعٍ ثُمَّ تَمَّ إِلى مِنىً فَأَصْبَحَ راداً يَبْتَغِي الْمَزْجَ بِالسَّحْلِ (1)
«او شب را در مزدلفه بسر آورد و پس از آن به منا رفت، پس از انجام مناسك، با پول خود به دنبال خريد عسل است.»
در بيان سبب شتاب در عبور از مزدلفه به قربانگاه مِنى، تاريخ ساكت است، ولى مىتوان حدس زد كه شايد براى گرفتن جاى مناسب، يا تعجيل در قربانىكردن باشد.
در مزدلفه هم، صُوَفه كار افاضه را انجام مىدادند و اين امر بر عهده خاندانهايى از قبايل بود.
مشركان پس از ورود به منا به نَحْرِ هَدْى مىپرداختند. اين كار از صبحگاه تا غروب خورشيد ادامه داشت. با طلوع خورشيد، سنگهايى را به اماكن خاصى به نام مُحَصَّبْ و جِمار مىافكندند تا مكّيان آنجا را به زير كشت نبرند. معلوم است كه سنگها بايد درشت باشد تا كاملًا زمين را غيرقابل كشت كند و اين با سنگريزه كه در حج ابراهيمى براى رمى جَمَرات بكار مىرود، تفاوت دارد.
جاهليان پس از نَحر و رمى در مِنا، ظاهراً از احرام خارج مىشدند. در كتابالحيوان جاحظ، شعرى از قول عبداللّهبن العَجْلان آورده كه همين مفهوم از آن مستفاد مىشود.
مُشركان پس از نَحْر، متوجه رمى مىشدند ولى انجام اين كار منوط به اجازه صُوَفَهاى بود كه از عرفه و مزدلفه، امر افاضه را برعهده داشتند و آنان تا نزديك غروب آفتاب رمى نمىكردند. (2)
در كتاب المُفضّليّات از قول شَنْفَرى شاعِر صُعْلوكِ جاهلى بيتى آمده كه كلمه جِمار درآن آمده است.
قَتَلْنا قَتِيلًا مُهْدِياً بِمُلَبَّدٍ جِمَارَ مِنىً وَسْطَ الْحَجِيجِ الْمُصَوَّتِ (3)
«ما محرمى را كه هَدْى به قربانگاه مىبرد به قصاصِ مُحرمِ تلبيد كردهاى، در ميان جمره مِنا در بُحبوحه صداى حاجيان كُشتيم.»
پس از فراغت از رمى، حاجيان را در عقبه محبوس مىكردند و هيچ يك اجازه حركت نداشتند تا آنكه ابتدا صَوَفه بگذرند. پس از عبور آنان، به حاجيان اجازه حركت مىدادند.
مُرَّةبن خُلَيف الفَهمى، اشتياق حاجيان به حركت و ممانعت صوفه از آن را در اين شعر بيان كرده است:
إِذَا ما اجازَتْ صُوفُةُ النَّقبَ مِنْ مِنىً وَلاحَ قَتارٌ فَوقَه سَفَعُ الدَّمِ (1)
«چون صُوَفه، اجازه عبور از مِنا ندادند، كنگرهاى از دودِ گوشتِ قربانى كه بر روى آن هالهاى قرمزرنگ قرار داشت به هوا خاست.»
مراسمِ حجّ پيش از غروبِ روز نهم ذىحجّه آغاز مىشد و پس ازعرفه و مزدلفه و آتش افروزى بر بالاى كوه قزح، و نحر هَدى وَ رمى جمار به هنگام غروب پايان مىيافت و در واقع شامگاه دهم ذى حجّه اينان از مراسم حج فراغت يافته بودند. تنها دخول مكه و طواف بود كه مىبايد به جاى آورند و آنگاه هريك به ديار خود روند.
مراسم حَلْق و تقصير، اكنون بعد از تلبيد انجام مىشد.
برحسبِ نقل صاحب تاجالعروس، يمنىها، مقدارى آرد يا قاووت بر موهاى تلبيد كرده خود مىبستند و چون حلق مىكردند، آرد يا قاووت فرو مىافتاد و فقرا از آن بهره مىبردند. (2)
البته بايد دانست كه عمل «حَلق» و «تقصير» تنها در منا انجام نمىشد، بلكه بنابرقول هشام كلبى:
«كانَتِ الأَوْسُ والخَزْرَجُ و مَنْ يَأْخُذُ بِأَخْذِهم مِنْ عَرَبِ أهلِ يَثْربَ و
غيرِها، فكانوا يَحُجُّونَ فَيَقِفُونَ مَع النّاسِ المَواقفَ كُلَّها، ولَايَحْلِقُونَ رُؤُوسَهُم. فَإِذا نَفَروا أَتَوْه، فَحَلَقوا رُؤُوسَهُم عِنْدَه وَ لَايرَوْنَ لِحَجِّهِم تَماماً إِلّابِذَلكَ». (1)
«اوس و خزرج و هركه از عرب يثرب و غير يثرب كه بر روش آنان مىرفت، حجّ مىكردند و چون ديگران در همه مواقف حاضر مىشدند. ولى حلق نمىكردند. و چون از حج خارج مىشدند، نزد بتِ منات مىآمدند و حلق مىكردند. آنها حج را جز به اين عمل، كامل نمىشمردند.»
اگر مراسم حجِّ جاهلى را از خلال تاريخ و ادب مكتوب بررسى كنيم به اختلافاتى برمىخوريم كه خود ناشى از امتياز خواهى پارهاى از قبايل است. اين اختلافات پيش از هرچيز نحوه اجراى حجّ مُشركان را نشان مىدهد كه تحت نفوذِ خوى برترىجويىِ قبايلِ زورمند مكّى، رنگ دينى و وحدت خود را از كف نهاده بود.
حجاج جاهلى برسه دسته بودند: 1- حُمْس 2- حِلَّه 3- طُلْس
1- حُمْس: قرشيان خود را برتر از ساير عرب مىدانستند و به جهت مجاورتشان با مكه مىگفتند:
«نَحْنُ أَهلُ الحَرَم، فَليس يَنْبَغي لَنا أَنْ نَخْرُجَ مِنَ الْحُرْمَةِ، ولَانُعظِّمَ غيرَها كَما نُعَظِّمُها، نَحْنُ الْحُمسُ». (2)
آنگونهكه از اين متن برمىآيد، امتياز حُمْس خاصِّ ساكنانِ حرم از قريش بوده است.
در كتاب المُحَبَّر، آمده است: «قُريشٌ كُلُّها، وخُزاعَةُ لِنُزولِها مَكَّةَ، ومُجاورتِها قُريشاً». (3)
براى معناى لغتِ حُمْس، دو وجه ذكر كردهاند:
«الْحُمْسُ، جَمع أَحْمَسَ و حَمِسٍ، مِنْ حَمِسَ: أَي؛ اشْتَدَّ وصَلُبَ فيالدِّينِ و الْقِتالِ، وَ قِيلَ: إِنَّهم لُقِّبُوا بِذَلكَ لِالْتِجائِهِم بِالْحَمْسَاءِ، وَهِيَ الكَعْبَةُ، لِانَّ حَجَرَها أَبْيَضُ إِلَى السَّوادِ». (1)
پس با عنايت به متن فوق، حُمْس يا به معناى سختگيرى و استوارى در دين و نبرد است و يا به مناسبت رنگ سنگهاى كعبه است كه سفيد متمايل به سياهى است.
آنچه، پيروان حُمْس در حج ايجاد كردند، اينهاست: ترك وقوف در عَرفه و افاضه از آنجا به سوى مزدلفه.
آنها در عينِ اقرار به اين مناسك، مىگفتند: «ما اهل حرميم نمىبايد از حرم بيرون رويم و غير حرم را تعظيم كنيم.» چون حاجيان در عرفه قرار مىگرفتند، اينان در اطراف حرم وقوف مىكردند و شامگاهان به مزدلفه مىرفتند.
اين امر تا ظهور اسلام برجاى بود، تا كريمه 199 از سوره بقره، آن را ملغى كرد:
ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفَاضَ النَّاسُ .... (2)
«سپس از آنجا كه ديگر مردم باز مىگردند، شما نيز باز گرديد.»
ديگر كارها كه قريشيان بايد به جهتِ رعايتِ حُمس، انجام مىدادند، اين بود:
در خوردنى، إِقّط، (شير خشكانده كه با آن غذا تهيه مىشد) نمىپختند. روغن داغ نمىكردند، شير برشير نمىافزودند و نگه نمىداشتند. و روغن نمىماليدند، گوشت نمىخوردند و چيزى از گياه حرم مصرف نمىكردند.
در پوشيدنى، پارچه مويين و پشمين از شتر و گوسفند و بز و پنبهاى نمىبافتند.
ولباس جديد برتن مىكردند.
در مَسكن، در زير چادر مويين نمىرفتند و از سايبان آن بهره نمىگرفتند. اگر
مىخواستند سايبان گزينند از چادرهاى چرمين استفاده مىكردند. (1)
از در خانه وارد آن نمىشدند، بلكه از پشت بامها داخل مىشدند.
قرآن كريم در سوره بقره، آيه 189، اشاره به اين عمل مىكند و از آن نهى مىفرمايد:
وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِهَا وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ اتَّقَى وَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا .... (2)
«... و پسنديده نيست كه از پشتِ خانهها به آنها داخل شويد، پسنديده آن است كه پروا كنيد و از درها به خانه درآييد ..»
از ديگر آيين اهل حُمس، اين بود كه مىگفتند: بر غير اهل حرم، زيبنده نيست كه از طعام غير حرم در حرم بخورند، بلكه چون براى حجّ يا عُمره آيند بايد از طعامِ اهلِ حرم بخورند، يا بر وجه مهمانى و يا بر سبيل خريد. (3)
نيز بر هر كه براى اولين بار به طواف مىآمد، الزام كرده بودند كه در لباسِ اهل حرم؛ يعنى اهل حُمس طواف كند و اگر نيافت، عُريان طواف كند. (4)
همينسان اگر به مردى از خود زن مىدادند، هركه از او به دنيا مىآمد بر آيين حُمس بود.
اين امر، جنبههاى سياسى و اقتصادى نيز داشت كه در قضيه تزويج حُمسيان با غير اهلِ حرم پديدار است. و پارهاى از شعراى جاهلى بر اين افتخار كردهاند.
2- حِلَّه: قبايلى كه خارج از حرم بودند و در حِلّ مىزيستند، به حِلّه معروف بودند.
اختلاف حِلّيان با حُمْسيان در اين بود كه، اينان در ايام حجّ، روغن ذوب مىكردند و خوراك إقِط مىخوردند و بر خود روغن مىماليدند و گوشت مىخوردند.
و از پشم و مو، لباس مىبافتند و چادر برپا مىكردند. در لباس خود مناسك به جاى
مىآوردند. پس از فراغت، چون داخل كعبه مىشدند، كفش و لباس را صدقه مىدادند و براى طواف از حُمسيان لباس كرايه مىكردند. (1)
3- طُلْس: در باره طُلْس گفتهاند كه اينان يمنيان اهالى حَضرموت و عَكّ و عجيب و ايادبن نزارند.
در وجه تسميه گفتهاند، چون از مكانهاى دور مىآمدند و در حالى كه غبار راه بر آنها نشسته بود، به طواف خانه مىپرداختند، بدين نام خوانده شدهاند. (2)
اينان در احرام بسانِ اهل حِلّه و در پوشيدن لباس و دخول خانه چون اهل حُمس عمل مىكردند. (3)
عُمْره: اهلِ جاهليت از حُمس و حِلّه و طُلس، به غير از حج براى عُمره هم به كعبه مىآمدند. در عمره خلاف حجّ، قبلًا حلق كرده و از تلبيد خوددارى مىكردند.
در ايامحج انجامِ عمره راگناهى بزرگمىشمردند. و عمره در ماههاى حج، ذىقعده، ذىحجّه و محرم را [برحسب اعتقاد جاهلى] بس نابخشودنى مىدانستند و مىگفتند:
«إِذَا بَرَأَ الدُّبُرْ وَعَفَا الْوَبَر، و دَخَلَ صَفَر، حَلَّتِ الْعُمْرَةُ لِمَنْ اعْتَمَر». (4)
«چون پسين شتر از رنجِ سفرِ حج پاك شود و پشمش برويد و ماه صفر درآيد، عُمره برآنان كه عزم كردهاند، حلال شود.»
عمره، از حيث احرام و طواف با حج فرقى نداشت، الّا اينكه وقوفِ در عرفه و مزدلفه و مِنا و رمى جمار نداشت.
چون مكه در درهاى لم يزرع واقع شده و از حيث آب كمبود داشت، عمده تلاشِ
قريشيان در ايام حج تهيه آب براى حجّاج بود. اين عمل را سِقايه مىگفتند. گفتهاند اول كس كه براى حُجّاج چنين كرد، قُصى بود.
بعد از آب رسانى، مشكلِ ديگر در اين ايام، اطعام بود، اين عمل را «رِفاده» مىگفتند و باز گفتهاند، نخستين كس كه دست به اين اقدام زد، قُصى بود. (1)
اين شغل در اولاد قصى برجاى بود، پس از او هاشمبن عبدمناف و پس از او عبدالمطّلب پسرش و بعد از وى ابوطالب تا ظهور اسلام اين كار را برعهده داشت.
به غير از اين خاندان، كسانِ ديگر بودند كه در اين كار شركت مىجستند؛ ازجمله بايد عَدينبن نَوفِل را نام برد كه معاصر عبدالمطّلب بود و در صفا و مروه با شير و عسل به سقايت حاجيان مىپرداخت. (2)
آنچه كه قابل تأمل است و در حقيقت ماهيّت حجّ جاهلى را برمىنماياند، توجه به محتواى تلبيهها و ارتباط آن با بتهاست. در اينجاست كه از حجّ آنان با آنهمه هيمنه ظاهرى، جز حركاتى عبث و تلاشهايى بيهوده، برجاى نمىماند.
به واقع، اعمال حجّ رموزى است الهى با روح توحيدى كه از خليلِ بُتشكن برجاى مانده است، غفلت در آن و بيگانگى با آن رازها و رمزها و دل تهى نكردن از غيرمطلوب و چرخيدن بىحضور، دَوَرانى است خُسران آور.
از همه، عمدهتر ربط بينِ آن رموز و شعائر در آن مواقف و مناسك، با صحنه بُرونى است كه بعد از آن يك حاجّ ابراهيمى با او درگير خواهد بود، صحنههايى كه بايد دين و دل و دنيا را برآيين ابراهيم عليه السلام و محمد صلى الله عليه و آله يعنى اسلام بپردازد و در جمع بين اين سه، آن كُند كه خليل عليه السلام كرد و آن رود كه حبيب صلى الله عليه و آله رفت.
حج جاهلى، حج مُشركان بود، آنان پس از ورود به مكه، پيشِ بتان مىرفتند و به
كُرنش مىپرداختند، در عرفه و مزدلفه و منا، پيوسته يا به ياد بت بودند و يا دركنارِ بت در مِنا هفت بت را در نزديكىهاى جمرات سه گانه نهاده، تا حاجيان، پس از آن به آنان تعظيم كنند. قربانگاه مِنا، پر از انْصاب بود، كه مشركان خونِ قربانى را برآن مىماليدند.
در سيره ابن هشام از قول معاويةبن زبير آمده است:
فأُقسمُ بِالَّذي قَدْكانَ رَبِّي وَ أَنْصابٍ لَدَى الْجَمَراتِ مُغرِ (1)
«سوگند به آنكه خداى من است و به بُتانى كه در نزديكىهاى جَمرات از شدتِ ريختن خونِ قربانى برآنان سُرخفام شدهاند.»
پس از ختامِ حج، احرامشان را پيرامون بُتان مىگشودند.
آنچه از خلال اشعار و آثار برجاى مانده جاهلى بدست مىآيد، همراهى انجام مناسك تلبيه با بانگ بلند است. بايد دانست كه از اين تلبيه كه خاص حجِّ ابراهيم است؛ (لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لَا شَرِيكَ لَكَ)، نشانى در دست نيست؛ بلكه تلبيه را به صورت زير و موافق با عقايد شرك آلودِ خويش، دگرگون كرده بودند:
لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لَاشَريكَ لَكْ، إِلَّاشَريكٌ هُوَلَكْ، تَمْلِكُهُ وَمَا مَلَكْ! (2)
در اين تلبيه باور شرك پديدار است. در حقيقت قرآن كريم در آيه از روى عقيده شرك آميز آنان پرده برمىگشايد آنجا كه مىفرمايد:
«و ما يُؤمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ». (3)
«و بيشترشان به خدا ايمان نياورند مگر به شرك.»
ابن كلبى، اين تلبيه را خاصِ نزار و ابن اسحاق و ابن حبيب خاصِ قريش و ازرقى مربوط به همه مشركان مىداند. شكى نيست وقتى اهالى حرم به چنين تلبيهاى اقدام
مىكردند براى اهالى حِلّ قابل پيروى بود.
بنابر نقل يعقوبى و ازرقى، هر قبيله به هنگام حجّ برگرد بُت خود تا ورود به مكه تلبيه مىكرد:
«ذَلكَ أَنَّ عُبَّادَ كُلِّ صَنَمٍ كانُوا إِذَا أَرادُوا الحَجَّ انْطَلَقُوا إِلَيه وأَهَلُّوا عِنْدَه، و رَفَعُوا أَصْوَاتَهُم». (1)
«پرستندگان هر بُت، چون عزم حج مىكردند، ابتدا به سوى آن مىرفتند و تلبيهكنان بانگ برمىآوردند.»
نيز: «إِذَا أَرادَتْ حَجَّ الْبَيْتِ وَ قَفَتْ كُلُّ قَبِيلَةٍ عِنْدَصَنَمِها وصَلُّوا عِنْدَهُ». (2)
«هر قبيله چون قصد حجّ مىكرد، پيش بُت خود مىرفت و برآن نماز مىكرد.»
پرستندگان هربُت از قبيلههاىِ مختلف، تلبيههاىِ خاص داشتند. از اين ميان بُتهاى لات، عُزّى، مَنَاة، هُبَل، ذُوخَلَصَه، ذُوكَفَّيْن، جِهار، ذُرَيْح، ذولَبَّا، سَعيدَة، شَمُس، مُحَرِّق، مَرْحِب، نَسْر، يَعُوق، وَدّ و يَغُوث هريك داراى تلبيههاى مخصوص به خود بودند كه در متون تاريخى برجاى مانده است و به جهت رعايت اختصار از ذكر آن خوددارى مىكنيم.
غير از اين بُتان، قبايل كِنَانَة، ثَقيف، هُذَيْل، بَجِيلَة، جُذَام، عَكّ و أَشْعَر، رَبيعَة، قَيس عَيْلان، بَنو اسدَ، تَميم، مَذْحَج، حِمْيَر و هَمْدان، بَكْربن وائل، بنو مَعَدّ، بنونَمر، نيز تلبيههاى خاص داشتند.
به هنگام همخوانى و تكرار تلبيهها، كف مىزدند و صفير برمىآوردند.
مىتوان گفت كه حج جاهلى آميزهاى از شرك، افتخارات قبيلهاى و اغراض تجارى و اهداف سياسى قومى بود، از اينرو به هنگام گردآمدن، هر قبيله سعى داشت تا با بانگ
بلند مظاهر اين آميزههاى ناهمگن را در يك ميدان رقابتى به نمايش بگذارد.
قرآن كريم، از اين حركت مشركان به هنگام طواف چنين تعبير فرموده است:
وَمَا كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَالْبَيْتِ إِلَّامُكاءً وَتَصْدِيَةً. (1)
«دعايشان در نزد خانه خدا جز صفيركشيدن و دست زدن هيچ نبود ...»
مشركان پس از منا روانه مكه مىشدند و سه روز در مكه مىماندند، اين سه روز را ايام «تَشْريق» گفتهاند. در وجه تسميه آن اقوالى ذكر كردهاند: پختهشدنِ گوشت قربانى بر اثر تابشِ خورشيد، نحر قربانى به هنگام سركشيدن تيغ آفتاب.
اين سه روز را مهم مىشمردند ولى از اركان اساسى حج نبود.
غير اهِل حُمْس مىبايد، به هنگام طواف يا لباس به عاريه گيرد و يا اجاره كند و اگر نيابد، عُريان طواف كند. البته اين كار را آنان مىكردند كه نخستين بار به حجّ آمده بودند.
اهل حِلّ، پس از طواف، لباس را در مكانى نزديك مكه مىافكند و حق نداشت آن را بپوشد. اين لباسها را كه از شدت تابش خورشيد و تغييرات جوّى و لگدمال شدن، غيرقابل استفاده مىشد؛ «لَقَى» (2)مىناميدند.
طواف عُريان بر بيت رايج بوده و شامل زنان نيز مىشده است. آوردهاند كه زنى به هنگام طواف لباسى نيافت و به ناچار عريان به طواف پرداخت و چون از زيبايى بهره داشت، جمعى فراوان به نظاره پرداختند.
نيز آوردهاند، كه پارهاى از مشركان، اين ايام را مغتنم مىشمردند و براى نظر سوء در اطراف كعبه گرد مىآمدند. خُفَافبن نُدْبَه، كه به دنبال رؤيت معشوقه خود بود، بنابر سروده خود در اين ايام توانست او را عريان نظاره كند؛ (وَ أَبْدى شُهُورُ الْحَجِّ مِنْهَا مَحاسِناً وَوَجْهاً مَتَى ...) (3)
ريشه اين گونه طواف را بايد در سودجويى حُمْسيان جُست كه سعى داشتند از
طريق كرايه دادن لباس، آنهم براى يكبار، محل درآمدى براى خويش نگهدارند. اهلِ حلّ، يكى به جهتِ فقر و نادارى و ديگر به سببِ عدم تمكين در برابر مقررّات و امتيازاتِ برترى جويانه قريش، گاه زير اين بار نمىرفتند و چون غرض از حجّ، برپايى سُنّتى قبيلهاى و جاهلى بود، حاضر مىشدند زنانشان هم عُريان طواف كنند!
برحسب نقل ابن كثير، آيه سىام سوره اعراف براى جلوگيرى از اين عمل نازل شده است:
يا بَنيآدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَكُلِّ مَسْجِدٍ ... (1)
«اى فرزندان آدم، به هنگام هر عبادت لباسِ خود بپوشيد ...»
اساف و نائله را در كنار كعبه نهاده بودند؛ يكى در لصقا و ديگرى در محل زمزم.
طواف كننده ابتدا از اساف شروع مىكرد و پس استلام حَجَرالأسْوَد و ختمِ طواف، بار ديگر حجرالأسود را استلام مىكرد و پس از آن با استلام نائله، طواف را به پايان مىآورد.
بنا بر رسم مُشركان، طوافِ حجّ و عُمره، هميشه جنبه تعبد نداشت؛ بلكه گاه براى اظهارِ خشم و شر و گواه گرفتن خانه بر ظلمِ دشمنان بود.
گفتهاند كه ابوجُندَب بن مُرَّة، كسى را از اهالى مكه پناه داد، ولى زُهَير اللَّحيانى، او را و زنش را بكُشت.
چون اين خبر به ابوجندب رسيد، از خانه بيرون آمد و پس از استلام ركن، عورت خود نمايان كرد و به طواف پرداخت، مردم دانستند كه او قصد شرارت دارد. (2)
سعى صَفا و مَروه هم جزو طواف بود ولى همه مُشركان، در آنجا سعى نمىكردند، اهل حُمْس و شايد برخى ديگر، به اين كار دست مىزدند.
سعى بين صفا و مروه از شعائر خليل عليه السلام بود ولى ترك و مسخ شده بود با ظهور اسلام و فتح مكه، دستور انجام آن از سوى پيامبر خدا صادر شد:
إِنَّ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائرِ اللّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعتَمَرَ فَلَاجُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما. (1)
«صفا و مروه از شعائر خداست. پس كسانى كه حجّ خانه را به جاى مىآورند يا عُمره مىگزارند، اگر برآن دو كوه طواف كنند، مرتكب گناهى نشدهاند.»
1) قرآن كريم، بقره، آيه 158، ترجمه آيتى.
سيدعلى قاضى عسكر
طواف خانه خدا، يكى از زيباترين و پرجاذبهترين اعمال و مناسك حج است.
عاشقان و دلباختگان حريم كبريايى، با پشت سرگذاردن فرسنگها راه، خود را به مكه؛ حرم امن الهى رسانده و چونان انسان تشنهاى كه دسترسى به آب را نزديك مىبيند، در انتظار رسيدن به مسجدالحرام و كعبه معظّمه، لحظهشمارى مىكنند.
براى ورود به مسجدالحرام و طواف كعبه، هر انسان حج گزارى ابتدا بايد خود را با آب توبه بشويد و بار سنگين گناهان را از دوش خويش بر زمين بگذارد. آنگاه غسل كرده، تكبيرگويان، همراه با آرامش خاطر و متانت كامل وارد مسجدالحرام شود. (1)و عاشقانه گرد كعبه بچرخد تا خداوند از وى خشنود شود؛ همانگونه كه از ملائكه خشنود گرديد. (2)
هر ركنى از اركان كعبه، ويژگى خاصّى دارد و طواف كننده از نقطه شروع تا پايان، مراحلى را براى وصول به قرب حق طى مىكند:
در ركن حجرالأسود، كه «باب الرحمه» اش نامند، «درِ رحمت» به سوى او گشوده مىشود.
در ركن شامى، درِ انابه و توسّل و در ركن يمانى باب توبه باز است و از اينجا تا حجر، به باب آل محمد صلى الله عليه و آله و شيعيان آنان معروف است. (1)
فرشتگان نگاهبانان اين مسيرند. آنان از آسمان به زمين آمده، شب و روز گرد كعبه طواف مىكنند تا آن را از پيروان شيطان و ستمگران حراست كنند. (2)
و تو انسان حجگزار، بايد در اين مكان الهى زبانت را نگهداشته، سخنانى سودمند بر آن جارى كنى؛ «سبحاناللَّه» و «لااله الّا اللَّه» فراوان بگويى، كار نيك انجام دهى، نماز شب بخوانى، قنوت را طولانى كرده، فراوان طواف كنى و اگر توانستى از مكه خارج نشوى تا ختم قرآن نمايى، چنين كن. (3)
امام صادق عليه السلام از پدرانش و آن بزرگوار از رسول اكرم صلى الله عليه و آله نقل كردهاند كه فرمود:
«زينت ايمان، اسلام و زينت كعبه، طواف است». (4)
و در حديثى ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله طواف را چون نماز دانستهاند، با اين تفاوت كه در طواف مىتوانند سخن بگويند امّا در نماز نه. (5)
و نيز فرمود:
«خداوند به طواف كنندگان فخر مىكند و اگر قرار بود ملائكه با كسى مصافحه كنند، با طواف كنندگان خانه خدا مصافحه مىكردند.» (6)
امام رضا عليه السلام نيز فرمودند:
«بر شما باد به نماز شب، قنوت طولانى و زياد طواف نمودن». (1)
مستحب است كسانى كه به مكه مىآيند سيصد و شصت طواف و اگر مقدورشان نيست، سيصد و شصت شوط طواف كنند. و اگر نمىتوانند تا زمانى كه در مكه هستند، هر چه مىتوانند طواف نمايند. (2)
عبداللَّه بن عمر گفته است: «بهترين كار نزد پيامبر صلى الله عليه و آله هرگاه به مكه مىآمد طواف خانه خدا بود.» (3)
بدليل همين اهميت است كه كعبه در تمام سال طواف كننده دارد و شگفتانگيزتر آن كه هنگام باران، مردم به جاى پناه بردن به زير سقف، به سوى كعبه شتافته، تلاش مىكنند خود را كنار كعبه و زير ناودان طلا برسانند و از آب بارانى كه از بام كعبه فرو مىريزد استفاده نموده، متبرّك شوند.
مسافت طى شده در هفت شوط طواف هشتصد و سى و شش ذراع و بيست انگشت است. (4)
يكى از ثمرات طواف خانه خدا، آمرزش گناهان است. محمد بن قيس مىگويد:
امام باقر عليه السلام در مكه براى مردم سخن گفته مىفرمود:
چون هفت بار گرد خانه طواف كنى، به اين وسيله عهد و پيمانى نزد خدا براى تو بوجود مىآيد كه پروردگارت پس از آن شرم مىكند تو را عذاب نمايد.
سپس فرمود: هنگامى كه هفت شوط طواف زيارت كردى و بعد در مقام
ابراهيم عليه السلام دو ركعت نماز طواف گزاردى، فرشتهاى بزرگوار دست بر دو شانهات مىزند و مىگويد: امّا آن گناهانى كه در گذشته از تو سرزده است همگى بخشيده شد، عمل را در اين يكصد و بيست روز از نو آغاز كن. (1)
حسين بن سعيد اهوازى مىگويد: امام صادق عليه السلام فرمود:
هركس هفت مرتبه گرد اين خانه، طواف نمايد، خداوند- عزّو جلّ- شش هزار حسنه براى او مىنويسد و شش هزار گناهش را مىبخشد و شش هزار درجه او را بالا مىبرد. (2)
در روايت ديگرى آمده است: «كسى كه اين خانه را هفت مرتبه طواف كرده، دو ركعت نماز بگزارد، مانند آن است كه بندهاى را آزاد كرده باشد.» (3)
امام صادق عليه السلام نيز فرمود: «خداوند- عزّوجلّ- اطراف كعبه يكصد و بيست رحمت قرار داده، كه شصت رحمت آن مخصوص طوافكنندگان، چهل رحمت براى نمازگزاران و بيست رحمت براى نگاهكنندگان- به كعبه- است.» (4)
همين روايت را اهل سنت به نقل از رسول خدا صلى الله عليه و آله آوردهاند. (5)
حسان بن عطيه پس از نقل اين روايت مىگويد: «پس از دقّت معلوم شد تمامى يكصد و بيست رحمت از آن طواف كننده است؛ زيرا او هم طواف مىكند، هم نماز مىخواند، و هم به كعبه مىنگرد.» (6)
در روايت ديگرى آمده است:
«أَنَّ مَنْ طَافَ بِالْبَيْتِ خَرَجَ مِنْ ذُنُوبِهِ».
«هر كس خانه خدا را طواف كند، از گناهان خود خارج مىگردد.»
عبداللَّه بن عمر گفته است شنيدم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«كسى كه هفت مرتبه خانه خدا را طواف كند، براى هر گامى كه برمىدارد، يك حسنه برايش نوشته مىشود، يك گناه از او بخشيده مىشود و [مقامش] يك درجه بالا مىرود [و هر گام آن] برابر با آزاد كردن يك بنده است.»
همين روايت را با اندكى تغيير، ترمذى و نسائى نيز نقل كردهاند. (1)
همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «هيچ طواف كنندهاى نيست كه هنگام زوال آفتاب با سر و پاى برهنه گِرد اين خانه طواف كند، در حالى كه پياده در حركت بوده، گامهاى خود را كوتاه برمىدارد، چشمانش را به زمين مىدوزد و در هر شوطى از طواف؛ حجرالأسود را لمس مىكند، بدون آنكه كسى را آزار رساند و ياد و ذكر خدا از زبانش بيفتد، مگر آن كه خداوند در هر گامى كه برمىدارد، هفتاد هزار حسنه براى او ثبت نموده، هفتاد هزار گناه او را پوشانده و او را هفتاد هزار درجه بالا مىبرد و ثواب آزاد كردن هفتاد هزار برده كه قيمت هر يك ده هزار درهم باشد به او مىدهد و مىتواند هفتاد نفر از بستگانش را شفاعت كند و هفتاد هزار حاجت او برآورده مىشود اگر خواست در دنيا و اگر خواست در آخرت.» (2)
شبيه اين روايت را اهل سنت از ابن عباس به نقل از رسول خدا صلى الله عليه و آله با كمى تغيير آوردهاند. (3)
دانشمند و محقق ارزشمند، آقاى على اكبر غفارى درباره اختلاف ثوابهايى كه در اينگونه روايات و نظاير آن آمده مىنويسد:
اختلاف در مقدار ثواب، كه درباره بعضى اعمال در روايات آمده است، به اعتبار مخاطب و موقعيت و كمال عمل است. گاهى ممكن است ثواب طواف از آزاد كردن بنده بيشتر باشد؛ چون بردگان كم هستند يا در رفاه و آسايش و تحت تعاليم حق زندگى مىكنند و گاهى تحت فشار اربابان و شكنجه آنها قرار گرفته و بدون فرهنگ بسر مىبرند،
و آزاد كردن آنان از هر عمل خيرى در چنين موقعيتى بالاتر است و گاهى به عكس است و در اين وقت، طواف كه موجب آزادى بندهها را تقويت مىكند و انسان را در مقامى از قرب به حق مىرساند كه اعمال و كردار و رفتارش هر يك موجب آزادى هزاران هزار خلق خداست، از اين رو ثواب طواف او بيشتر مىشود.
پس ثواب وابسته به موقعيت و كيفيت عمل است و در تاريخ اسلام افرادى بودهاند كه طواف خانه كعبه را تمام عمر، سالى چندين بار به جا مىآوردهاند، ولى از آنها اعمالى يا دستوراتى صادر شده كه صدها هزار مردم آزاد را به بردگى كشانده است، آرى اين ثوابها همگى شرط و شروطى دارد و مطلق نيست و با اختلافِ شرايط، كم و زياد مىشود. (1)
ابن عباس نقل كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند:
«كسى كه پنجاه مرتبه طواف كند از گناه پاك مىشود، همچون زمانى كه از مادر متولّد شده است.» (2)
محب طبرى نيز مىگويد: برخى از علما براى عدد طواف هفت مرحله ذكر كردهاند:
1- پنجاه بار طواف كردن در روز و شب، 2- بيست و يك مرتبه، 3- چهارده مرتبه، 4- دوازده مرتبه؛ هفت بار در روز و پنج بار در شب، 5- هفت مرتبه، 6- سه مرتبه، 7- يك مرتبه. (3)(لازم به ذكر است كه مراد از هر مرتبه طواف، هفت شوط مىباشد.)
ثواب طواف و منافع آن به قدرى زياد است كه امام صادق عليه السلام حتّى در شدّت بيمارى براى انجام آن، به بيتاللَّه الحرام مىآمدند:
ربيع بن خيثم گفته است: امام صادق عليه السلام را در حالى كه به شدت بيمار بود ديدم كه ايشان را در محلى اطراف كعبه طواف مىدادند. حضرت هر گاه به ركن يمانى مىرسيد مىفرمود: تا ايشان را زمين بگذارند، سپس دست خويش را از محمل خارج كرده و بر
زمين مىكشيد آنگاه مىفرمود: مرا بلند كنيد (1)
و در روايت ديگرى آمده كه حضرت در پاسخ سؤال كسى كه علّت اين كار را جويا شده بود با اشاره به آيه: ... لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُم ... فرمودند: همانا من دوست مىدارم از منافعى كه خداوند فرموده، بهره بگيرم. (2)
خانه كعبه خانه دلهاست ساحت قدس و جلوهگاه خداست
نيكبخت آن كه همچو پروانه در طواف است گرد آن خانه
چون نصيب تو نيست فيض حضور باش اندر طواف خانه زدور
در ركوع و سجود سويش باش تو هم از زائران كويش باش
ابوحمزه ثمالى مىگويد: «به امام سجاد عليه السلام عرض كردم چرا طواف هفت شوط است؟ فرمود: خداوند تبارك و تعالى به ملائكه فرمود:
انِّى جاعِلٌ فِى اْلأَرْضِ خَلِيفَةً ...
ملائكه بر خلاف فرموده خداوند، گفتند:
أَتَجْعَلُ فِيْها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَيَسْفِكُ الدِّماء
خداوند فرمود:
انِّى أَعْلَمُ مالاتَعْلَمُون.
[بدنبال آن] پروردگار متعال هفت هزار سال نور خود را از آنان پوشانيد، ملائكه هفت هزار سال به عرش پناه بردند، پس خداوند بر ايشان رحمت آورد و توبهشان را
پذيرفت و بيتالمعمور را كه در آسمان چهارم بود براى آنان قرار داد (وَجَعَلَهُ مَثابَةً ...)، و بيتالحرام را براى مردم [در روى زمين] مقابل بيتالمعمور قرار داد؛ (فَجَعَلَهُ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً ...).
پس طواف بر بندگان هفت شوط واجب شد؛ براى هر هزار سال يك شوط. (1)
در نقل ديگرى آمده است كه: قبل از اسلام طواف در ميان قريش عدد خاصّى نداشت، عبدالمطلب آن را هفت شوط تعيين كرد و خداوند نيز پس از بعثت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله همان را قرار داد. (2)
در جريان فتح مكه، رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از ورود به شهر، خانه ابوسفيان را مكان امن قرار داد، مردم نيز به اين خانه پناه آورده، در به روى خويش بسته و جنگافزارهايشان را بر زمين نهادند. آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله نزد حجرالأسود آمده، آن را لمس كرد و مشغول طواف شد. حضرت به بتى رسيد كه كنار كعبه قرار داشت، آنگاه با كمانى كه قوس آن را در دست گرفته بود، در چشم بت فرو كرده، فرمود:
جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً. (3)
و چون از طواف خانه فارغ شد، به كوه صفا آمده از آن بالا رفت و از آنجا به خانه كعبه نگاه كرد و دستها را بلند نمود و دعا كرد. (4)
امام باقر عليه السلام فرمود: «هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به مسجدالحرام وارد شدند ... هفت شوط طواف كردند؛ سه شوط را با حالت هروله و تند رفتن و چهار شوط را به حالت راه رفتن.» (5)
اين كه چرا پيامبر صلى الله عليه و آله در فتح مكه به اصحاب و ياران خود اينگونه دستور دادند، دليلى شنيدنى دارد؛ شخصى از ابن عباس پرسيد كه برخى گمان دارند رسول خدا صلى الله عليه و آله به هروله كردن و دويدن در حال طواف دستور دادهاند گفت: هم دروغ گفتهاند و هم راست!
گفتم چگونه؟
پاسخ داد: پيامبر صلى الله عليه و آله در عمرةالقضاء در حالى وارد مكه شد كه مردم مشرك بودند، به مكّيان خبر داده بودند كه ياران محمد صلى الله عليه و آله در سختى بسر برده و خستهاند، پيامبر صلى الله عليه و آله [براى خنثى نمودن اين شايعه] فرمود:
«خداى رحمت كند مردى را كه صلابت و قدرت خود را به آنان نشان دهد و بنماياند.»
پس آنها را فرمان داد و آنان نيز در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بر ناقه خود سوار بودند و عبداللَّه بن رواحه افسار شتر حضرت را در دست داشت، سه شوط را هروله كنان انجام داده، قدرت خويش را آشكار ساختند مشركان نيز در برابر ناودان [كعبه] آنها را نگاه مىكردند. پس از آن، رسول خدا صلى الله عليه و آله بار ديگر حج گزارد ولى [در طواف] هروله نكرد و مردم را نيز بدان امر ننمود. پس آنها، هم راست گفتند و هم دروغ. (1)
همچنين در روايتى آمده است: ديدم على بن الحسين عليهما السلام در طواف راه مىرفت و هروله نمىكرد. (2)
نخستين كسى كه براى طواف كنندگان در مسجدالحرام، چراغ روشن كرد، عقبة بن ازرق بن عمرو غسانى بود كه بر لبه ديوار خانه خود چراغى بزرگ مىنهاد، تا مسجد را براى طوافكنندگان و ديگر كسانى كه در آن بودند، روشن كند.
محمد بن سائب بن بركه از مادرش نقل كرده كه گفته است: شبى عايشه همسر
پيامبر صلى الله عليه و آله به چراغداران پيام داد چراغها را خاموش كردند و آنگاه در حجاب كامل و پوشيده طواف كرد. (1)
پس از آن خالد بن عبداللَّه قسرى چراغى كنار چاه زمزم و روبروى حجرالأسود نهاد واين بهروزگار حكومت عبدالملك بن مروان بود و اينها را از گذاشتن آن چراغ منع كرد. (2)
در حكومت مأمون عباسى، محمد بن سليمان، حاكم مكه شد و چراغى ديگر بر ستونى بلند مقابل آن و كنار ركن غربى نهاد و چون محمد بن داود حاكم مكه شد دو ستون بلند ديگر يكى مقابل ركن يمانى و ديگرى مقابل ركن شامى نهاد و چون هارون (الواثق باللَّه) خليفه شد دستور داد ده ستون بلند كه قنديل داشت بر اطراف محل طواف نهادند و در آنها چراغ روشن مىكردند. (3)
گفتهاند: ستونهاى زرد مسى كه اطراف كعبه نصب شده بود، ابتدا در كاخ بابك خرمى در ارمنستان بوده و در صحن خانه او روشن مىشده است و چون خداوند او را زبون ساخت و كشته شد (و پسرش را به سامرا آوردند و در شهرها گرداندند و خانهاش را خراب كردند؛ زيرا او گروه بسيارى از مسلمانان را كشته بود و خداوند مردم را از او آسوده كرد) اين ستونها را از كاخ وى آوردند كه چهارده ستون بود، چهارتاى آن را در دارالخلافه سامرا نصب كردند و ده ستون ديگر را معتصم در سال دويست و سى و چند، براى كعبه فرستاد كه اطراف كعبه در صف اول نصب كردند. (4)
خليفهها و پادشاهان در زمانهاى مختلف بر شمار ستونها و قنديلهاى مسجد و چراغهاى منطقه حرم و درهاى مسجد و منبرها افزودند چنانكه نزديك به يك هزار و پانصد رسيد و همچنان نفتسوز و روغنسوز بود تا سال 1339 قمرى كه تمام چراغهاى آن به برق مبدّل شد. (5)
عبداللَّه بن سايب از پدرش نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله ميان ركن يمانى و ركن حجرالأسود- در حال طواف- اين آيه را تلاوت مىفرمود:
رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ. (1)
عثمان بن ساج از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه آن حضرت از پدر بزرگوار خود نقل كردند كه پيامبر صلى الله عليه و آله در طواف، هرگاه مقابل ناودان مىرسيدند، عرضه مىداشتند:
«پروردگارا! از تو راحتى به هنگام مرگ و عفو به هنگام رسيدگى به حساب را مسألت مىكنم». ياد خدا و توجّه به حقّ، بر ارزش طواف خواهد افزود. (2)
امام صادق عليه السلام فرمود: در حالى كه همراه با ساير مسلمانان گرداگرد خانه طواف مىكنى، با قلبت نيز همراه با فرشتگان در اطراف عرش طواف كن. (3)
و باز امام صادق عليه السلام فرمودند: «سخن گفتن و دعا خواندن در طواف اشكالى ندارد، ليكن خواندن قرآن افضل است.» (4)
عبدالسلام ابن عبدالرحمن بن نعيم گويد:
به امام صادق عليه السلام عرض كردم: من مشغول انجام طواف واجب شدم دعايى به يادم نيامد جز صلوات و درود بر پيامبر صلى الله عليه و آله و خاندان او، لذا در طواف و سعى فقط صلوات فرستادم. حضرت فرمود: به هيچ درخواست كنندهاى بهتر از آنچه تو خواستهاى داده نشده است. (5)
استلام حجرالأسود در هر شوط از طواف، مستحب و كارى پسنديده است، ليكن هنگام ازدحام جمعيت، نبايد بر ديگران فشار آورد و به آنان آزار رساند.
عبدالرحمن بن حجاج مىگويد:
در حال طواف بودم و سفيان ثورى نيز نزد من بود. از امام صادق عليه السلام سؤال كردم:
رسول خدا صلى الله عليه و آله هرگاه بهحجرالأسود مىرسيدند چهمىكردند؟ فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله در هر طواف واجب و مستحب، حجرالأسود را لمس مىنمود.
ابن جريح نيز گويد: به من خبر دادهاند كه پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه سواره طواف مىفرمود، با چوبدستى خود، به حجرالأسود مىكشيدند و سپس نوك آن را مىبوسيدند. (1)
عبدالرحمان مىافزايد: حضرت مشغول طواف بودند و من با كمى فاصله دنبال ايشان حركت مىكردم، ديدم امام صادق عليه السلام به حجرالأسود كه رسيدند آن را لمس نكردند، به ايشان عرض كردم: آيا شما به من خبر نداديد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در هر طواف واجب و مستحبى، حجرالأسود را لمس مىكرد؟ فرمودند آرى، گفتم شما از حجرالأسود گذشتيد و آن را لمس نكرديد، حضرت فرمودند: رسول خدا صلى الله عليه و آله هرگاه به حجرالأسود مىرسيدند، مردم براى ايشان راه باز مىكردند تا حجرالأسود را لمس كنند ولى اكنون اين كار را نمىكنند و من ازدحام و شلوغى را خوش ندارم. (2)
در روايت ديگرى آمده كه امام صادق عليه السلام به سيف تمار فرمود: «اگر حجرالأسود خلوت بود آن را استلام كن وگرنه، از دور اشاره كن.» (3)
همچنين از امام رضا عليه السلام در اين زمينه سؤال شد، فرمودند:
«هرگاه جمعيت براى استلام حجرالأسود زياد بود با دستهايت به آن اشاره كن.» (4)
بكّه ناميدن كعبه نيز بدان خاطر است كه مردم در طواف نسبت به يكديگر ايجاد
زحمت و ازدحام مىكردند. (1)
ابوبصير نيز به نقل از امام صادق عليه السلام مىگويد:
«چند چيز براى زنان لازم نيست: 1- با صداى بلند لبيك گفتن، 2- حجرالأسود را لمس كردن، 3- ورود به كعبه، 4- هروله نمودن بين صفا و مروه.» (2)
عايشه به خانمى چنين گفت:
براى لمس حجرالأسود ايجاد مزاحمت نكن، اگر ديدى خلوت است استلام كن و اگر ديدى جمعيت زياد است «اللَّه اكبر» و «لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» بگو و بگذر. (3)
حمّاد بن عثمان مىگويد: مردى از دوستان بنىاميه به نام ابن ابى عوانه كه با اهل بيت عصمت و طهارت دشمنى داشت، هرگاه امام صادق عليه السلام يا يكى از بزرگان اهل بيت به مكه مىآمدند به دنبال آنان رفته و با حرفهاى بيهوده آزارشان مىداد. روزى وى به امام صادق عليه السلام برخورد كرده، گفت: چرا حجرالأسود را لمس نكرديد؟ حضرت فرمود: من دوست نمىدارم ضعيفى را آزار رسانده، يا خود اذيت شوم. (4)
گفت: گمان دارم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را لمس مىكرد. حضرت فرمود: آرى، ليكن مردم وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله را مىديدند حق او را مىشناختند ولى حق مرا نمىشناسند. (5)
در روايتى از امام كاظم عليه السلام به نقل از رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده است:
« «وَ يَسْتلم الْحَجَرَ فِي كُلّ طَوافٍ مِن غَيْرِ أن يؤذى أحداً».
«در هر طوافى، بدون آن كه كسى را آزار دهد، حجرالأسود را لمس مىفرمود.» (6)
از اين تعبير مىتوان فهميد كه آزار نرساندن به ديگران در استلام حجر، يك شرط
مهم و اساسى است.
يعقوب بن شعيب مىگويد: از امام صادق عليه السلام سؤال كردم: وقتى در مقابل حجرالأسود رسيدم چه بگويم؟ فرمود: تكبير بگوى و بر پيامبر صلى الله عليه و آله و آل او عليهم السلام درود فرست.
عبداللَّه بن عباس گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله به عايشه- كه همراه ايشان طواف مىكرده- هنگام دست كشيدن به حجرالأسود فرمود:
«اى عايشه اگر نه اين است كه پليدى و ناپاكىهاى مردم دوره جاهليّت با حجرالأسود آميخته شده است، همه دردها با آن بهبود مىيافت و مىتوانستيم آن را به همان صورتى ببينيم كه خداوند از بهشت نازل فرمود.»
در اوج قدرت عبدالملك مروان، فرزند و وليعهدش هشام در موسم حج به مكه آمد و مشغول طواف شد، خواست حجرالأسود را لمس كند، ليكن جمعيت انبوه طوافكنندگان، اين اجازه را به او نداد، به ناچار منبرى براى او گذاشتند. روى آن نشست و شاميان نيز گرد او نشستند، ناگهان مردى زيباروى، در حالى كه ازار و ردايى بر تن داشت و آثار سجده در پيشانىاش آشكار بود، از درِ مسجدالحرام وارد و به طواف مشغول شد و چون به حجرالأسود رسيد مردم براى او راه باز كردند و وى به راحتى حجرالأسود را لمس نمود.
مرد شامى به هشام بن عبدالملك گفت: اى امير مؤمنان! اين كيست؟ هشام براى آنكه شاميان به آن حضرت گرايش پيدا نكنند گفت: او را نمىشناسم!
فرزدق كه [شاعر و حقوقبگير دربار است] آنجا حضور داشت، گفت: ولى من او را مىشناسم. مرد شامى پرسيد: اى أبا فراس او كيست؟ فرزدق اين قصيده را سرود:
هذَا الّذي تَعْرِفُ البَطْحاءُ وَطْأَتَهُ وَالبَيْتُ يَعْرِفُهُ وَالْحِلُّ والْحَرَمُ
هذَا ابْنُ خَيْرِ عبادِاللَّه كُلِّهِمُ هذَا التَّقيُّ النّقيُّ الطاهِرُ الْعَلَمُ
هذا عَلِيٌّ رَسُولُ اللَّه والِدُهُ امْسَتْ بِنُورِ هُداهُ تَهْتَدى الْأُمَمُ
اذا رَاتْهُ قُرَيْشٌ قالَ قائِلُها الى مَكارِمِ هذا يَنْتَهيِ الْكَرَمُ
يُنْمى الى ذَرْوَةِ العِزِّ الَّتي قَصُرَتْ عَنْ نَيْلِها عَرَبُ الاسْلامِ وَالْعَجَمُ
يَكادُ يُمْسِكُهُ عِرْفانَ راحَتِهِ رُكْنُ الْحَطيمِ اذا ماجاءَ يَسْتِلمُ (1)
فرزدق در اين بيت (يكاد يمسكه ...) به اين نكته تاريخى اشاره كرده است:
به خاطر جنگ حجاج با ابن زبير، خانه كعبه تخريب گرديد، پس از آن، حجاج اقدام به تعمير خانه خدا كرد. هنگامى كه خواستند حجرالأسود را نصب كنند، هر يك از علما، قضات و يا زهاد را براى نصب حجر مىآوردند، حجرالأسود لرزيده و در جاى خود استقرار نمىيافت، تا آنكه حضرت على بن الحسين امام سجاد عليه السلام آمده، نام خدا را بر زبان جارى و آن را در جاى خود گذاشتند، حجرالأسود استقرار يافت و مردم تكبير گفتند (2)
در اهميت اين سروده فرزدق، عبدالرحمن جامى در سلسلةالذهب مىنويسد: زنى از كوفه فرزدق را در خواب ديد و از وى پرسيد: خدا با تو چه كرد؟
فرزدق گفت: خداوند براى قصيدهاى كه در مدح على بن الحسين عليهما السلام سرودم مرا آمرزيد. آنگاه عبدالرحمن جامى كه مشهور به ناصبى بودن است مىگويد: سزاوار است كه خداوند به واسطه اين قصيده تمام مردم را بيامرزد.(3)
مستحب است حاجى تا زمانى كه در مكه حضور دارد براى خود و يا به نيابت از ديگران طواف كند، آنان كه داراى معرفت بيشترى هستند به نيابت از پيامبر بزرگوار اسلام صلى الله عليه و آله و امامان معصوم عليهما السلام طواف نموده، حج خود را با حج پيامبر و ائمه عليهما السلام پيوند مىزنند.
موسى بن قاسم مىگويد: به امام جواد عليه السلام عرض كردم: مىخواستم به نيابت از شما و پدرتان طواف كنم، به من گفتند براى اولياى خدا [و به نيابت از آنان] نمىتوان طواف كرد. حضرت فرمود: هر اندازه براى تو امكان دارد [براى آنان] طواف كن كه جايز است.
سه سال بعد [خدمت آن حضرت رسيده] عرض كردم: من براى انجام طواف به نيابت از شما و پدر بزرگوارتان كسب اجازه كردم و شما اجازه فرموديد و آنچه خدا خواست به نيابت از شما طواف كردم، سپس مسألهاى در ذهن من آمد كه به آن عمل كردم، حضرت فرمودند: آن مسأله چه بود؟ گفتم: روزى به نيابت از رسول خدا صلى الله عليه و آله طواف كردم، امام جواد سه مرتبه فرمود: درود خدا بررسولاللَّه. روز دوّم را بهنيابت از امير مؤمنان عليه السلام، روز سوّم به نيابت از امام حسن عليه السلام روز چهارم ازامام حسين عليه السلام روز پنجم از امام سجاد عليه السلام روز ششم از امام باقر عليه السلام روز هفتم از امام صادق عليه السلام روز هشتم از امام موسى بن جعفر عليه السلام روز نهم از پدرتان على بن موسى الرضا عليه السلام روز دهم از طرف شما، مولاى من! اينان كسانى هستند كه به ولايت و دوستى آنها دين خود را پذيرفتم. حضرت فرمودند: به خدا سوگند هم اينك نيز داراى دين خدا هستى، دينى كه خداوند غير آن را از بندگانش نمىپذيرد.
گفتم و گاهى هم به نيابت از مادرتان فاطمه عليها السلام طواف نمودم و گاهى نيز طواف نكردم امام عليه السلام فرمودند: [براى مادرم زهرا عليها السلام] فراوان طواف كن؛ زيرا كه بهترين عملى كه انجام مىدهى همين است- انشاءاللَّه تعالى-. (1)
امام صادق عليه السلام به مردمى كه خانه خدا را طواف مىكردند نگريست، آنگاه فرمود:
طواف مىكنند همچون طواف جاهليت، به خدا سوگند به چنين كارى فرمان داده نشدهاند. آنان مأمورند گِرد اين سنگ ها طواف كرده، سپس به سوى ما برگردند و دوستى خويش را به ما نشان دهند و يارى خويش را به ما عرضه كنند. سپس اين آيه را
1) كافى، كتاب الحج، باب الطواف و الحج عن الائمه، حديث 2
تلاوت فرمود:
ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ. (1)
قالَ: التفث الشعث، والنذر لِقاء الإمام. (2)
در اين آيه حضرت «نذر» را «لقاء الإمام» تأويل فرمودهاند.
زراره وابىحمزه ثمالى هردو بهنقل از امامباقر عليه السلام همين مطلب راآوردهاند، همچنين در روايت ديگرى سدير به نقل از امام باقر عليه السلام مىگويد: «از مكّه آغاز وبه ما ختمكنيد.» (3)
اسماعيل بن مهران نيز از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: «هرگاه يكى از شما حج گزارد، حج خود را با زيارت ما به پايان ببرد؛ زيرا زيارت ما شرط تماميّت حج است.» (4)
امام باقر عليه السلام نيز فرمود: «تَمامُ الحَجِّ لِقاءُ الإمام»؛ «كامل شدن حج، ديدار با امام است.»
حل گرفتاريهاى مردم و رفع نياز نيازمندان آن چنان اهميّت دارد كه پيشوايان دين به آنان كه طواف انجام مىدهند، اجازه دادهاند طواف را قطع و مشكل برادر دينى خود را حلّ كنند.
امام صادق عليه السلام فرمود:
«قدم برداشتن مسلمان براى رفع گرفتارى مسلمانى ديگر، از هفتاد طواف مستحبى بيتاللَّه الحرام برتر است.» (5)
همچنين فرمود: «برآوردن نياز مؤمن بهتر است از طواف و طواف و ... تا ده مرتبه آن
را برشمردند.» (1)
مردى از حلوان مىگويد: مشغول طواف خانه خدا بودم كه فردى از ياران ما آمد و از من دو دينار قرض خواست در حالىكه من فقط 5 شوط طواف كرده بودم، به او گفتم هفت شوط طواف مىكنم، سپس از مطاف خارج خواهم شد، در شوط ششم به امام صادق عليه السلام برخوردم، دستشان را بر شانه من نهادند، من هفت شوط را تمام كردم، ليكن چون دست حضرت بر شانهام بود، به طواف ادامه دادم، به حجرالأسود كه مىرسيديم اين مرد به من اشاره مىكرد، حضرت سؤال فرمودند: اين كه اشاره مىكند كيست؟ گفتم فدايت شوم، او مردى از دوستان شماست دو دينار از من قرض خواسته، گفتهام طواف را تمام كرده به سوى تو مىآيم. امام صادق عليه السلام مرا از خود دور كرده فرمودند: برو و دو دينار را به او بده. (2)
شبيه اين روايت را سكين بن عمار از امام صادق عليه السلام نقل كرده، در ادامه مىگويد: به امام عرض كردم طواف را قطع كنم؟ فرمود: آرى، گفتم: اگرچه طواف واجب باشد؟
فرمود: آرى، اگر چه واجب باشد. (3)
يكى از لحظات شيرين و به ياد ماندنى حج، زمانى است كه حاجى پس از انجام طواف پرده كعبه را در دست گرفته، خود را به كعبه چسبانده، قطرات اشگش مرواريد گونه از گونههايش سرازير گردد و با خدا راز و نياز كند. عاشقان حريم دوست، آنگاه كه در كنار خانه يار قرار مىگيرند حالاتى خوش و ديدنى دارند.
اصمعى مىگويد: شبى گِرد كعبه طواف مىكردم، جوانى ظريف اندام را ديدم كه به پرده كعبه چنگ زده، مىگفت: چشمها در خوابند و ستارگان برآمدهاند و تو پادشاه زنده
پايدارى، پادشاهان درهايشان را بسته و بر آن نگاهبانانى گماردهاند [ولى] در خانه تو براى درخواست كنندگان باز است به سوى تو آمدم تا به رحمت خود به من نظر كنى اى مهربانترين مهربانان.
سپس اين شعر را مىخواند:
يا مَن يُجِيب دُعا الْمُضْطَرِّ فِي الظُّلَمِ يا كاشفَ الضُّرِّ و البلوى مَعَ السَّقَمِ
قد نامَ وفدُك حولَ البيتِ قاطبةً و أنت وَحدَكَ يا قيومُ لم تَنَمِ
أدعوك ربِّ دعاءً قد أمرتَ بِهِ فارحم بكائي بحقّ البيتِ والحرمِ
إن كان عفُوكَ لايرجوهُ ذو سرفٍ فمن يجودُ على العاصينَ بالنِّعَمِ
اصمعى مىگويد: جستجو كردم فهميدم اين جوان، زينت عبادتكنندگان؛ امام سجاد عليه السلام است. (1)
على بن مزيد بياع سابرى نيز گفته است:
امام صادق عليه السلام را در حجر اسماعيل ديدم، زير ناودان ايستاده، صورتش را به كعبه گذاشته و دستهايش را گشوده و مىفرمود:
«أللَّهُمَّ ارْحَمْ ضَعْفِي وَ قِلَّةَ حِيلَتِي، أللَّهُمَّ أَنْزِلْ عَلَيَّ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِكَ، وَ أَدْرِرْ عَلَيَّ مِنْ رِزْقِكَ الْوَاسِعِ، وَ ادْرَأْ عَنِّي شَرَّ فَسَقَةِ [الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ شَرَّ فَسَقَةِ] الْعَرَبِ وَ الْعَجَمِ، أللَّهُمَّ أَوْسِعْ عَلَيَّ مِنَ الرِّزْقِ وَ لا تَقْتُرْ عَلَيَّ ...». (2)
خالد بن ربعى نيز گفته است:
امير مؤمنان على عليه السلام براى برخى نيازها وارد مكه شدند [در مسجدالحرام] مرد عرب بيابانى را ديدند كه پرده كعبه را گرفته و مىگفت:
اى صاحب خانه، خانه خانه تو است و مهمان نيز مهمان تو، هر مهمانى از ميزبانش نيكى مىبيند پس امشب احسانت به من، آمرزش گناهانم باشد.
امير مؤمنان عليه السلام به ياران خود فرمودند: آيا نشنيديد سخن اعرابى را؟ گفتند: آرى شنيديم، حضرت فرمود: خداوند كريمتر از آن است كه ميهمانش را براند.
شب دوّم ديدند بار ديگر اين مرد آمده خود را به ركن چسبانده و مىگويد:
«يَا عَزِيزاً فِي عِزِّكَ فَلا أَعَزَّ مِنْكَ فِي عِزِّكَ، أَعِزَّنِي بِعِزِّ عِزِّكَ فِي عِزٍّ لا يَعْلَمُ أَحَدٌ كَيْفَ هُوَ، أَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ وَ أَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ عليه السلام عَلَيْكَ، أَعْطِنِي مَا لا يُعْطِينِي أَحَدٌ غَيْرُكَ وَ اصْرِفْ عَنِّي مَا لا يَصْرِفُهُ أَحَدٌ غَيْرُكَ».
سپس امير مؤمنان عليه السلام به ياران خويش فرمودند: به خدا سوگند اين اسم اكبر به زبان يونانى است كه حبيب من رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را به من خبر داده است. او بهشت را طلب كرد و خداوند به او عنايت نمود، او از خداوند خواست آتش را از وى بگرداند و خداوند نيز چنين كرد. (1)
طاووس يمانى نيز گفته است:
در دل شب مردى را ديدم كه پرده كعبه را در دست گرفته و مىگويد:
أَلا أَيُّهَا الْمَأْمُولُ فِي كُلِّ حَاجَةٍ شَكَوْتُ إِلَيْكَ الضُّرَّ فَاسْمَعْ شِكَايَتِي
أَلا يَا رَجَائِي أَنْتَ تَكْشِفُ كُرْبَتِي فَهَبْ لِي ذُنُوبِي كُلَّهَا وَ اقْضِ حَاجَتِي
فَزَادِي قَلِيلٌ لا أَرَاهُ مُبَلِّغِي أَ لِلزَّادِ أَبْكِي أَمْ لِطُولِ مَسَافَتِي؟
أَتَيْتُ بِأَعْمَالٍ قِبَاحٍ رَدِيَّةٍ فَمَا فِي الْوَرَى عَبْدٌ جَنَى كَجِنَايَتِي
أَ تُحْرِقُنِي فِي النَّارِ يَا غَايَةَ الْمُنَى فَأَيْنَ رَجَائِي ثُمَّ أَيْنَ مَخَافَتِي
طاووس مىگويد: دقت كردم ديدم على بن الحسين امام سجاد عليه السلام است. (2)
محمّدتقى رهبر
مقام ابراهيم يكى از «آيات بينات» الهى است و نماز طواف نزد مقام داراى فلسفه عميق اعتقادى، اجتماعى و تاريخى است و به همين دليل در فقه اسلامى بهويژه فقه اماميه، نماز طواف در حج و عمره جز پشت مقام ابراهيم يا نزديك آن پذيرفته نيست؛ چنانكه آيه كريمه: وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلّىً ... (1)
بيانگر است و روايات نيز به تبيين و تشريح آن پرداخته و فقهاى عظام بدان فتوا دادهاند. در اين نوشتار نگرشى گذرا داريم به پيشينه اين سنگ تاريخى و فلسفه نمازِ طواف در جوار مقام و پارهاى احكام و ديدگاههاى فقهى آن.
مقام (به فتح ميم) در لغت بهمعناى محل قيام و جاىِ ايستادن است و در اينجا مقصود همان سنگى است كه ابراهيم خليل عليه السلام هنگام بناى كعبه بر آن ايستاد و با دستيارى اسماعيل عليه السلام عَلَم كعبه را برافراشتند و به روايتى، سنگى كه حضرت ابراهيم پس از بناى كعبه بر آن ايستاد و آهنگ حج داد و مردم را فراخواند تا به طواف بيت عتيق بيايند و
1) بقره: 125
هنگام ايستادن اثر پاى او بر آن سنگ نقش بست.
آثار و اسناد تاريخى نشان مىدهد كه مقام ابراهيم در تاريخ پيشينهاى گسستناپذير دارد. جناب ابوطالب عموى گرامى پيغمبر صلى الله عليه و آله در شعرى به اين موضوع اشاره كرده و مىگويد:
و موطىءُ ابراهيم في الصخر رطبة على قدميه حافياً غير ناعل
«اثر پاى ابراهيم در اين سنگ پابرجاست آنگاه كه با پاهاى برهنه و بدون كفش بر آن ايستاد.»
مقام ابراهيم، آنگونه كه توصيف كردهاند، سنگى است از نوع مرمر، به رنگ سفيد مايل به زردى و سرخى، به شكل مكعب، با مساحت حدود يك ذراع در يك ذراع (حدود 40* 40 سانتىمتر و يا 36* 36 سانتىمتر) با ارتفاع بيست سانتىمتر كه با پوشش از ورق طلاى خالص اطراف آن بسته شده و جاى دو پا در وسط آن ديده مىشود كه بر اثر تماس دست زائران، اثر دقيق پاها و انگشتان آن مشخص نيست و تنها دو حفره بر جاى مانده است.
اين سنگ بر پايهاى از سنگ مرمر با قطر 36 سانتىمتر قرار گرفته و با اتصالاتى از طلا بدان مهار گرديده است. مقام در داخل مقصورهاى از شيشه، از نوع كريستال قرار گرفته و بالاى آن قبهاى كوچك است و هلالى بر فراز آن نصب گرديده است. ارتفاع اين بنا از كف زمين به سه متر بالغ مىگردد. مقام در ضلع شرقى كعبه، تقريباً مقابل درِ كعبه مستقر است و كسىكه رو به مقام بايستد كعبه و درِ خانه را پيش روى دارد. مقام ابراهيم عليه السلام مورد توجه و احترام عمومى زائران از هر فرقه و مذهب مىباشد. هرچند در مورد نماز پشت مقام اختلاف نظريههاى فقهى وجود دارد:
هريك از مشاعر و مناسك حج را پيشينهاى است كه نشان مىدهد رمز و راز اين
مشاعر و مناسك، فراتر از آن چيزى است كه در بدو امر جلب نظر مىكند؛ از اينرو خداوند حج را مشتمل بر «آيات بينات» خوانده است: فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ ... (1)
از جمله اين آيات روشن و روشنگر، مقام ابراهيم است كه تخصيص به ذكر داده شده. مقام هرچند بهظاهر بيش از قطعهسنگى نيست كه اثر پاى انسانى بر آن نقش بسته است، امّا از نظر تاريخى اين سنگ ويژگى خاص دارد و از آن مهمتر بُعد معنوى آن است كه با اين آيات نمادين تبيين مىگردد.
نقطه آغازينِ مقام، چنانكه در روايتى از امام صادق عليه السلام نقل شده، بدينگونه است: «هنگامى كه خداوند به ابراهيم وحى كرد اعلام حج كند، سنگى را كه جاى پاى ابراهيم بر آن است، گرفت و در كنار خانه كعبه، درست مقابل موضع كنونى مقام نهاد و بر آن ايستاد و با صداى بلند فرمان الهى را اعلام نمود و همينكه ابراهيم لب به سخن گشود، آن سنگ تحمل وى را نداشت و دو پاى او در آن فرورفت. سپس ابراهيم پاى خود را به سختى از آن سنگ بيرون كشيد. با مرور زمان، وقتى ازدحام مردم موجب مشقت و زحمت زائران بيت شد، آن سنگ را از جاى پيشين به محل كنونى (با فاصله 26 ذراع و نيم، تقريباً سيزده متر، از خانه كعبه) منتقل كردند تا مطاف براى زائران خلوت شود و بدينگونه بود تا خداوند حضرت محمد صلى الله عليه و آله را به رسالت برانگيخت و آن حضرت مقام را به همان محلى برگرداند كه ابراهيم نهاده بود و بدينگونه بود تا پيامبر رحلت نمود و در زمان ابوبكر و اوايل خلافت عمر نيز بدين منوال بود تا اينكه عمر دستور داد به جهت ازدحام زائران مقام بهجاى قبلى برگردانده شود ...». (2)
از برخى روايات استفاده مىشود كه مقام ابراهيم عليه السلام از سنگهاى بهشتى است؛ مانند «حجرالأسود» و «حَجَر بنىاسرائيل» (3)و در برخى روايات آمده است كه چون
آدم عليه السلام به بناى كعبه مأمور شد، كوه ابوقبيس صدا زد: «اى آدم، امانتى نزد من است، يكى حجرالأسود و ديگرى مقام ابراهيم و آدم آن دو را گرفت و در موضع خود در ديوار كعبه نهاد». (1)
همانگونه كه از آيه كريمه: وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلّىً .... (2)
استفاده مىشود، محل نماز طواف بايد از مقام ابراهيم اتخاذ شود و آيه كريمه با كاربرد ... مِنْ مَقامَ إبْراهيمَ ... بيش از اين بيان نمىكند كه محل نماز بايد برگرفته از مقام ابراهيم باشد. و بدين ترتيب مقام در نماز طواف موضوعيت پيدا مىكند، در هر جا كه قرار گرفته باشد، خواه در جوار كعبه؛ مانند گذشته و چه با فاصله كعبه مانند زمان حاضر. همانگونه كه حضرت صادق عليه السلام براى اثبات خلفيت به همين آيه مباركه استناد كرده است:
«لَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يُصَلِّيَ رَكْعَتَيْ طَوَافِ الْفَرِيضَةِ إِلَّا خَلْفَ الْمَقَامِ لِقَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: ... واتّخِذُوا مِنْ مَقامِ إبراهِيمَ مُصلًّى ... فَإِنْ صَلَّيْتَهُمَا فِي غَيْرِهِ فَعَلَيْكَ إِعَادَةُ الصَّلاةِ». (3)
«براى احدى جايز نيست دو ركعت نماز طواف را جز پشت مقام ابراهيم بخواند، به دليل گفتار خداوند بزرگ: از مقام ابراهيم نمازگاه برگزينيد، پس اگر در غير اين مكان، اين نماز را خواندى بايد آن را اعاده كنى.»
و امّا دليل بر اينكه «خلف مقام هركجا قرار گرفته باشد» براى نماز موضوعيت دارد، روايتى است كه كلينى از ابراهيم بن ابى محمود نقل كرده كه گفت: ازحضرت رضا عليه السلام پرسيدم: آيا دو ركعت نماز طواف را پشت مقام ابراهيم، همين جايى كه امروزه قرار دارد، بخوانم يا جايى كه در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله قرار داشته است؟ حضرت در پاسخ فرمود:
همانجايى كه امروزه قرار دارد؛ «قُلْتُ لِلرِّضَا عليه السلام: أُصَلِّي رَكْعَتَيْ طَوَافِ الْفَرِيضَةِ خَلْفَ الْمَقَامِ حَيْثُ هُوَ السَّاعَةَ أَوْ حَيْثُ كَانَ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله، قَالَ: حَيْثُ هُوَ السَّاعَةَ» (1)
از بعد فقهى مسأله كه بگذريم، فلسفه اين حكم نيز شايان تأمل است، مناسك حج سراسر تكرار و تمرينى است از آنچه ابراهيم خليل عليه السلام و خاندان او، چهارهزار سال قبل در اين مكان مقدس تاريخى، با تأسيس امّالقراى اسلام و بناى كعبه، قبله موحدان، انجام دادهاند، از طواف و نماز و زمزم و صفا و مروه گرفته تا عرفات و منا و قربانى و رمى جمرات و ديگر اعمال و مناسك كه هريك تذكارى است از خاطرات ابراهيم و اسماعيل و هاجر كه در جوار بيت عتيق بنيان مكتب توحيد را نهادند و نسلى را پىافكندند تا در آينده جهان، پرچمدار آيين جهانى توحيد در لواى شريعت والاى احمدى صلى الله عليه و آله باشند و ادامه دهند: سيره و سنت ابراهيم و خاندانش را كه در آن كوير سوزان و وادى انقطاع، از هرچه جز خدا بود دل بريدند تا «امامت» خلق را به عهده گيرند و شايسته حمل بار امانت الهى شوند و از آنچه رنگ شرك وطغيان وجهل وجور است تبرّى جويند.
راز اينكه به نماز پشت مقام ابراهيم تأكيد شده، همانا تأسى به خليلاللَّه و قدم جاى قدم او نهادن است. البته نهتنها در اين نماز بلكه در همه عرصههاى حيات توحيدى. قيام در مقام ابراهيم درحقيقت «قيامللَّه» است؛ يعنى: بپا خاستن براى خدا و استقامت در راه تحقق آيين توحيد و نفى شرك و ستم و طغيان در هر عصر و براى هر نسل و اين قيام تا بدانجا اهميت يافت كه وارث ابراهيم خاتمالنبيين صلى الله عليه و آله مأمور شد مردم را به يك موعظه اندرز دهد و آن قيام للَّهِ بود: قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِوَاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا للَّهِ ... (2)
به عبارت ديگر:
حج كه حركتى است پر راز و رمز و پيام خود را با حركت و سكون بيان مىدارد و با شيوه نمادين ابلاغ مىكند دعوت به قيام است همانگونه كه كعبه مشرّفه «قياماً لِلنّاس» و عامل
پابرجايى مردم است و قيام در مقام ابراهيم تذكارى است از قيام و پايدارى بانى كعبه توحيد و قبله موحدان كه در عصر تاريك بتگرى و بتگرايى، قهرمانانه بر بتهاى صامت و متحرك شوريد و آتش نمرودى را در اين راه به جان خريد و خانه توحيد را بنيان نهاد و در يك آزمايش بزرگ و عارفانه و با قربان كردن اسماعيل، اوج شيدايى در برابر معبود را متجلّى ساخت و اين درسى شد براى همه رهروان توحيد و سالكان راه ابراهيم كه چگونه براى خدا قيام كنند و در توحيد ذوب شوند و از آنچه رنگ شرك و دوگانه پرستى دارد بگريزند تا امام خلق باشند! پس حج ابراهيمى بدون قيام پشت سر ابراهيم خليل عليه السلام و نهادن قدم جاى قدم آن قهرمان توحيد مفهوم ندارد. جالب آنكه فقه شيعه نماز در مقام ابراهيم را به استناد صريح آيه كريمه قرآن و روايات صحيح الزامى مىداند و اين دقيقاً با فرهنگ تشيع همخوانى دارد كه ولايت و برائت را در درون مىپرورد و قيام براى خدا و استقامت در برابر طاغوتهاى هر زمان و پرخاشگرى در برابر ستمگران را در متن تعاليم خود بهويژه در مناسك حج، كه يك عبادت با مفاهيم اجتماعى- سياسى است، جاى مىدهد.
اين در حالى است كه برخى مذاهب و مكاتب فقهى، علىرغم دلالت صريح آيه كريمه بر وجوب اتخاذ موضوع نماز از مقام ابراهيم، آن را ضرورى نمىدانند!
در بيان رمز و راز مسأله به همين مقدار بسنده كرده بهپارهاى دلايل فقهى و ديدگاهها در اين مسأله بنگريم.
چنانكه گفتيم، يكى از واجبات عمره و حج، نماز طواف است كه بايد پشت مقام ابراهيم اقامه شود. دليل فقهى مسأله، كتاب و سنت و اجماع فقهاى اماميه است همچنانكه سيره جاريه مسلمين طى اعصار، برگزارى اين نماز در مقام ابراهيم بوده است.
در ميان فقهاى اماميه كمتر كسى به استحباب نماز طواف قائل شده و برخى اقوال نادر نقض اجماع نمىكند. امّا در ميان فقهاى عامه اختلافنظر جدى وجود دارد؛ برخى به وجوب و برخى به استحباب آن فتوى دادهاند، همانگونه كه مستندات فقهى اهل سنت
مىگويد، «مالكيه و حنفيه» قائل به وجوب و دو فرقه ديگر يعنى «شافعيه و حنبليه» قائل به استحباب آن، حتى در طواف واجباند.
از سوى ديگر اختلافنظر در محل برگزارى نماز طواف است كه اين نيز مورد اختلاف عامه و خاصه مىباشد، در حالىكه اكثر قريب به اتفاق شيعه معتقدند محل برگزارى آن، پشت مقام ابراهيم عليه السلام است و به آيات و روايات استناد كردهاند.
برخى از فقهاى متقدم، نماز نزد مقام ابراهيم را الزامى ندانسته و انجام آن را در هر نقطهاى از مسجدالحرام كافى و مجزى مىدانند. البته قائل به اين قول بسيار اندك و بهقول فقها «قولِ شاذ» است كه به موجب آن اجماع اماميه را نمىتوان نقض كرد. همچنانكه در مورد نماز طواف واجب عمره و حج و طواف مستحب و طواف نساء نيز پارهاى اختلافنظريهها به چشم مىخورد. فقهاى عامه نيز قيد مقام ابراهيم را الزامى ندانسته و به انجام نماز در هر نقطهاى از مسجد حتى حجر اسماعيل فتوى دادهاند.
«گفتنى است در حال حاضر هيچيك از فقهاى شيعه قائل به استحباب نماز طواف در عمره و حج؛ اعم از واجب يا مستحب نيستند و عموماً به وجوب آن فتوى مىدهند، همانگونه كه فقهاى عظام قيد «مقام ابراهيم» را نيز در اين نماز الزامى مىدانند كه البته در طواف مستحب (خارج از اعمال عمره و حج) اين قيد وجود ندارد همچنانكه اصل نمازِ طواف نيز در طواف مستحبى، معتبر نيست و مىتوان آن را انجام نداد و يا در هر نقطه مسجد انجام داد.
همانگونه كه در دو روايت سابقالذكر ديديم، نماز طواف بايد نزديك و پشت مقام ابراهيم باشد ولى از آنجا كه نماز پشت مقام و نزديك به آن، غالباً موجب مشقت و گاه غيرممكن است لذا هنگامى كه ازدحام مانع شود و يا براى طوافكنندگان ايجاد مزاحمت نمايد، روايات ما اجازه مىدهد نماز طواف پشت مقام و با فاصله خوانده شود؛ بهگونهاى كه منافى با مدلول آيه كريمه نباشد كه جاى نماز را به مقام ابراهيم محدود ساخته است؛ وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلًّى ... به اين مضمون روايتى است كه شيخ طوسى در
تهذيب مىآورد:
«عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عُثْمَانَ قَالَ: رَأَيْتُ أَبَا الْحَسَنِ عليه السلام يُصَلِّي رَكْعَتَيِ الْفَرِيضَةِ بِحِيَالِ الْمَقَامِ قَرِيباً مِنَ الظِّلالِ لِكَثْرَةِ النَّاسِ». (1)
«حسين بن عثمان گويد: ديدم ابوالحسن (امامكاظم عليه السلام) را كه دو ركعت طواف را بهدليل كثرت جمعيت، در مقابل مقام و نزديك به سايهها برگزار نمودند.»
از اين روايت چنين استفاده مىشود كه در حال ازدحام مىتوان نماز طواف را با فاصله از مقام خواند، باتوجه به اينكه نمازگزار مقابل مقام و رو به كعبه ايستاده باشد و شايد مقصود از سايهها، سايه ديوارهاى عمارت اطراف مسجد باشد، كه البته اين نيز نبايد فراموش شود كه صحن مسجد و عمارت اطراف آن در زمان امام كاظم عليه السلام با امروز تفاوت داشته و با توسعه مسجدالحرام، ديوارها به عقب كشيده شده است، در هر حال از روايت فوق مىتوان تكليف زائران در نماز طواف، هنگام ازدحام و مزاحمت جمعيت را روشن ساخت. در چنان وضعيتى نمازگزاران نبايد اصرار ورزند كه نماز طواف را نزديك مقام بخوانند و مزاحمت براى طوافكنندگان فراهم كنند و افزون براين، موجب اهانت طوافكنندگان يا مأموران حرم نسبت به نمازگزاران باشد. امروزه نيز فقهاى عظام همينگونه فتوا داده و صدق پشت مقام را، هرچند با فاصله، در حال ازدحام كافى دانستهاند.
شايان گفتن است كه مقام براى نماز طواف موضوعيت دارد و با مسائل طواف بىارتباط است. كسانىكه محدوده طواف را به مسافت ميان كعبه و مقام مقيد ساختهاند، از باب بيان فاصله طوافكننده با خانه كعبه است كه نبايد از 5/ 26 ذراع بيشتر باشد و كسانىكه طواف را به اين فاصله محدود ندانستهاند، طواف از پشت مقام ابراهيم را نيز جايز مىدانند.
خلاصه اينكه مسأله طواف و نماز، دو بحث جداگانهاند.
1) تهذيب، ج 5، ص 140
مقام در تعبيرات مختلف (1)
فقهاى ما در تعبير از محل نماز طواف سه شيوه را پيمودهاند:
1- بيشتر آنها به «خلف مقام»؛ «پشت مقام» تعبير كردهاند.
2- گروه زيادى تعبير «عندالمقام»؛ «نزد مقام» را برگزيدهاند.
3- جمعىديگر عبارت «فيالمقام»؛ «در مقام» را بهكار بردهاند.
صاحب شرايع گويد:
«يَجِبُ أَنْ يُصَلِّي رَكْعَتَي الطَّواف فِيالْمَقامِ ...».
«واجب است دو ركعت نماز طواف را در مقام بخواند؛ همانجايى كه امروزه مقام قرار دارد و در جاى ديگر جايز نيست. بلى اگر ازدحام مانع بود كه در مقام بخواند پشت مقام يا يكى از دو طرف آن مىتوان خواند.»
علامه در قواعد گويد:
«دو ركعت نماز طواف بايد در مقام؛ همانجايى كه امروزه قرار دارد خوانده شود و در جاى ديگر جايز نيست، پس اگر ازدحام مانع بود مىتوان پشت مقام يا يكى از دو جانب آن خواند.»
عبارتِ دو فقيه نامبرده (علامه و صاحب شرايع) صراحت دارد كه آنها از كلمه «فى» ظرفيت را اراده كردهاند؛ چرا كه مقام را بهعنوان محل نماز برگزيدهاند. سياق عبارت آنان نيز مؤيد اين برداشت است؛ زيرا گفتهاند: اگر بهدليل ازدحام نتواند در مقام نماز بخواند، پشت مقام يا يكى از دو طرف را انتخاب كند.
اين تعبير واكنشهاى مخالفى را از سوى فقها برانگيخته مبنى بر اينكه: مقام؛ يعنى محلّ قيام حضرت ابراهيم عليه السلام هنگام بناى كعبه، قطعهسنگى بوده به شكل مكعب متساوىالأضلاع كه طول هر ضلع يك ذراع دست و تقريباً مساوى با پنجاه سانتىمتر مىباشد و اين مقدار براى اقامه نماز ظرفيت ندارد. محل كافى براى نمازگزار داراى
1) اين بخش از نوشتار، برگرفته از كتاب مبادى علمالفقه، الحج، صفحات 209 تا 219 تأليف دكتر عبدالهادى فضلى است.
خلقت معتدل و معمولى، در حال ركوع، سجود و جلوس، پنجاه سانتىمتر در صد سانتىمتر است. از اينرو فقها كوشيدهاند عبارت دو فقيه نامبرده را بهگونهاى كه قابل قبول باشد توجيه كنند. نخستين كسى كه به اين نكته توجه كرده و به توجيه آن پرداخته، شهيد اول است كه در كتاب «دروس» مىگويد: «عمده اخبار و بيشتر سخن فقهاى ما تعبير به «الصلاة فيالمقام» ندارد بلكه واژه «عنده» و «خلفه» را بهكار بردهاند. از امام صادق عليه السلام نيز روايت شده كه فرمود:
«لَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يُصَلِّيهما إِلَّا خَلْفَ الْمَقَامِ».
«براى هيچكس روا نباشد كه نماز طواف را جز پشت مقام بخواند.»
بنابراين، تعبير «الصلاة في المقام» كه برخى فقها آوردهاند، از باب مجاز است؛ يعنى نزديك مقام كه به دليل مجاورت به اسم مقام ناميدهاند؛ زيرا قطعى است كه سنگى كه اثر پاهاى ابراهيم بر آن نقش بسته براى نماز مناسبت ندارد؛ همچنانكه اختلافى ميان علما نيست كه جلوى مقام ايستادن و با پشت كردن به آن در حال نماز جايز نيست.
پس از شهيد اول، «محقق كركى» نيز در «جامعالمقاصد» توجيه شهيد را آورده و تأييد كرده و افزوده است: «از اينجا معلوم مىشود مقصود از مقام، جايگاهى است كه براى نماز آماده شده كه در پشت مقام و سنگ محل پاى ابراهيم قرار دارد و هرگاه ازدحام جمعيت مانع باشد، در پشت آن محل مىتوان نماز خواند (در گذشته بناى خاصى درنظر گرفته شده بوده كه به نمازگزاران مجال مىداد در آن محل نماز طواف را بخوانند كه در حال حاضر آن محل و بنا وجود ندارد و اطراف مقام مانند ساير نقاط مسجد است.»
بدين ترتيب گفتار محقق كركى ناظر به آن بنا در آن محل خاص در زمان ايشان بوده است.
پس از محقق كركى مرحوم نراقى نيز در «مستند» به اين نكته توجه كرده و در توضيح آن مىنويسد: «كسانىكه قايل به وجوب اقامه نماز طواف در مقام ابراهيم شدهاند، مانند صاحبشرايع، مفاد سخن از دو فرض خارج نيست و آن «پشت مقام» يا «نزد مقام» بودن است؛ زيرا مسلّم است كه سنگ معهود محل پاى ابراهيم براى نماز
مناسب نيست.
بنابراين، مقصود يكى از دو صورت است: نزد مقام كه قول دوم بود و يا در بناى مخصوصِ مهيا شده براى نماز كه پشت مقام قرار دارد كه مرجع آن، قول اول است و اگر چيزى جز اين دو فرض باشد ادعايى است بدون دليل.
پس از اين سه فقيه بزرگوار، علامه مظفر نيز در شرح قواعد، ضمن تعليقهاى كه بر بحث مقام ابراهيم دارد چنين مىگويد: آنچه در گفتار جمعى از فقها آمده كه واجب است اين نماز در مقام ابراهيم خوانده شود (في مقام ابراهيم)، سه احتمال در آن داده مىشود:
1- سنگى كه اثر پاى ابراهيم روى آن بهجاى مانده، كه معناى حقيقى كلمه است.
2- بنايى كه در آن، سنگ مزبور قرار گرفته كه معناى عرفى آن مىباشد.
3- محلى كه در نزديكى آن سنگ قرار دارد كه معناى مجازى آن است.
بعيد نيست كه احتمال سوم گستردهتر از دوم باشد و نمىتوان گفت كه مصنف (علامهحلّى) معناى اول را اراده كرده است؛ زيرا آن سنگ براى نماز گنجايش ندارد و در عمل ممكن نيست. معناى دوم نيز بعيد بهنظر مىرسد؛ چرا كه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله اين بناى مخصوص وجود نداشته تا نماز در آن تجويز شده باشد. بدين خاطر مقام مورد اشاره در آيه كريمه، به هيچيك از دو معناى اول و دوم نمىتواند ناظر باشد و سزاوار است كه آنچه در آيه مباركه آمده و صاحب قواعد، مرحوم علامه، گفته است ناظر به معناى سوم باشد با اين خصوصيت كه نماز پشت مقام و سنگى كه در آن قرار دارد خوانده شود، همانگونه كه امام صادق عليه السلام در روايت معاوية بن عمار فرمودند: «وَاجْعَلْهُ اماماً».
مسأله فوقالذكر، درواقع به جايگاه مقام ابراهيم و تحولاتى كه بر آن رخ داده ارتباط دارد. از آنچه تاريخنگاران آوردهاند مىتوان چنين بهدست آورد:
1- مقام ابراهيم، قطعهسنگى است كه به خانه كعبه چسبيده بود و در محلى نزديك درِ كعبه، به سمت ركن عراقى، ميان در و حفرهاى كه به حفره توبه معروف است قرار
داشته است.
مىگويند آن جا محلى است كه آدم عليه السلام ايستاد و از خداوند طلب مغفرت كرد و توبه نمود و خداوند توبهاش را پذيرفت.
2- سپس اين سنگ از جايگاه اوليهاش به محل كنونى منتقل شد.
3- اين سنگ بر اثر تماس دستها و بوسيدن مردم، آثار اوليه خود را از دست داده و لذا در عهد مهدى عباسى اطراف آن را با فلز طلا پوشاندند و در سالهاى بعد نيز بدين ترتيب از آن حفاظت كردند.
4- سپس براى آن سنگ قبهاى ساخته شد كه در ارتفاع خاص آن سنگ قرار گرفت.
5- در قرن ششم، در نزديكى آن مصلايى بنا گرديد كه اين نمازگاه به مقام ابراهيم شهرت يافت.
بدين ترتيب، فقهايى كه تاريخ زندگىشان به قبل از تاريخ بناى مصلا بازمىگردد، چنين تعبير مىآورند: نماز پشت مقام يا نزد مقام خوانده شود و هركدام تعبير به «فى مقام» كردهاند، مقصودشان همان نمازگاه پشت مقام يا نزد آن بوده است؛ همانگونه كه در گفتار مرحوم نراقى ديديم.
بنابراين، فقهايى كه تاريخ حياتشان از قرن ششم بهبعد است؛ مانند محقّق حلّى، صاحبشرايع (متوفاى سال 676) و علامه حلّى، صاحب قواعد (متوفاى 726) به «فيالمقام» تعبر كردهاند و مقصودشان همان مصلايى است پشت مقام يعنى سنگ مخصوص قرار گرفته است؛ يعنى نماز در اين مصلا بايد خوانده شود.
از جمله كسانى كه به اين نكته اشاره كردهاند، شهيد ثانى است در مسالك كه عبارت شرايع را توضيح داده و مىگويد: اصل مقام همان سنگ مرتفعى است كه ابراهيم عليه السلام هنگام بناى كعبه بر آن مىايستاد و اثر پاى او در آن بهجاى مانده است. اين سنگ در زمان ابراهيم به كعبه چسبيده بوده، محاذى همان نقطهاى كه امروز قرار دارد. بعداً مردم اين سنگ را به محل كنونى منتقل و تغيير مكان دادند و چون پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مبعوث به رسالت شد، آن را به همان محلى كه در زمان ابراهيم قرار داشت برگرداندند و بدين منوال بود تا آن حضرت رحلت نمودند و در عهد خليفه اوّل و قسمتى از دوران خليفه دوم به همان
حال باقى ماند تا اينكه خليفه دوم آن را به محلى كه امروزه قرار دارد برگردانيد. اين مطلبى است كه سليمان بن خالد از امام صادق عليه السلام روايت كرده است.
ازآن پس در اطراف آن سنگ ساختمانى بنا نهادند و آن را مقام ابراهيم ناميدند به تناسب همجوارى اين بنا با مقام و بر اثر كثرت استعمال، اين محل كه مصلاى نماز بود، به مقام ابراهيم معروف شد كه گويى «حقيقت عرفيه» است. اين مصلا همواره در عهد سلاطين دولت عثمانى وجود داشت تا اينكه در دوره سلطنت سعودى در سال 1387 مصلا را برداشته و براى آن سنگقبّه شيشهاى چند ضلعى ساختند؛ همانگونه كه امروزه مشاهده مىشود.
باتوجه به توضيحات فوق، ملاحظه مىكنيم كه متأخرين فقها از سال 1387 ه. ق.
بهبعد تعبير «پشت مقام» يا «نزدمقام» را براى محل نماز طواف برگزيدهاند.
در خصوص كيفيت نماز طواف، فقها تصريح كردهاند كه مستحب است پس از حمد، سوره توحيد و سوره جحد ميان دو ركعت توزيع شود. قول مشهور استحباب توحيد در ركعت اول و سوره «جحد» در ركعت دوم است.
شيخ طوسى در مسأله دو قول دارد؛ يكى به همان طريق كه گفته شد. قول ديگر به عكس آن؛ يعنى جحد در ركعت اول و توحيد در ركعت دوم.
علامه در «مختلف» به نقل سخن شيخ پرداخته كه او در كتاب «نهايه» در باب «قرائت» جحد را براى ركعت اول و توحيد را براى ركعت دوم برگزيده و در باب «طواف» عكس آن را اختيار كرده است.
علامه سپس مىافزايد: مشهور ميان اصحاب ما قول اخير است؛ چرا كه در روايت صحيحى كه معاوية بن عمار از امام صادق عليه السلام نقل كرده چنين آمده است:
«تَأْتِي مَقَامَ إِبْرَاهِيمَ فَتُصَلِّي رَكْعَتَيْنِ وَ اجْعَلْهُ أَمَاماً وَ اقْرَأْ فِيهِمَا بِسُورَةِ التَّوْحِيدِ قُلْهُوَ اللَّهُ أَحَدٌ وَ فِي الرَّكْعَةِ الثَّانِيَةِ قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ
ثُمَّ تَشَهَّدْ وَاحْمَدِاللَّهَ وَأَثْنِعَلَيْهِ وَصَلِّ عَلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله وَاسْأَلْهُ أَنْ يَتَقَبَّلَ مِنْكَ ...». (1)
مستحب است پس از نماز طواف، خداى تبارك و تعالى را حمد و ثنا گويد و بر محمد و آل محمد صلوات و درود بفرستد و اين دعا را بخواند:
«اللَّهُمَّ تَقَبَّلْهُ مِنِّي وَ لا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّي». «الْحَمْدُللَّهِ بِمَحَامِدِهِ كُلِّهَا عَلَى نَعْمَائِهِ كُلِّهَا حَتَّى يَنْتَهِيَ الْحَمْدُ إِلَى مَا يُحِبُّ رَبِّي وَيَرْضَىاللَّهُمَّ صَلِعَلَىمُحَمَّدٍ وَآلِمُحَمَّدٍ وَ تَقَبَّلْ مِنِّي وَ طَهِّرْ قَلْبِي وَزَكِّ عَمَلِي».
و در روايت ديگر است كه بگويد:
«اللَّهُمَّ جَنِّبْنِي أَنْ أَتَعَدَّى حُدُودَكَ وَ اجْعَلْنِي مِمَّنْ يُحِبُّكَ وَ يُحِبُّ رَسُولَكَ وَ مَلائِكَتَكَ وَ عِبَادَكَ الصَّالِحِينَ».
آنگاه به سجده رود و در حال سجده بخواند:
«سَجَدَ وَجْهِي لَكَ تَعَبُّداً وَ رِقّاً لا إِلَهَ إِلّا أَنْتَ حَقّاً حَقّاً الأَوَّلُ قَبْلَ كُلِّ شَيْءٍ وَ الآخِرُ بَعْدَ كُلِّ شَيْءٍ هَا أَنَا ذَا بَيْنَ يَدَيْكَ نَاصِيَتِي بِيَدِكَ فَاغْفِرْ لِي إِنَّهُ لا يَغْفِرُ الذُّنُوبَ الْعِظَامَ غَيْرُكَ فَاغْفِرْ لِي فَإِنِّي مُقِرٌّ بِذُنُوبِي عَلَى نَفْسِي وَ لا يَدْفَعُ الذَّنْبَ الْعَظِيمَ غَيْرُكَ».
1) تهذيب، ج 5، ص 136
محمّد الدقن/ هادى انصارى
جامه مقام ابراهيم عليه السلام (1)
در اينجا رأى سومى نيز وجود دار كه مضمون آن چنين اسيت: حضرت ابراهيم خليل عليه السلام هنگامىكه همسر فرزندش اسماعيلب سر او را مىشست، بر روى آن ايستاد. اين در زمانى بود كه حضرت ابراهيم براى ديدن فرزندش به اين ديار آمد. سعيد بن جبير سخن آخر را استوار و محكم ندانسته است. در هرصورت مىتوان گفت كه حضرت ابراهيم براى انجام كارهاى يادشده بر آن ايستاده است.
خلفاى عباسى بهجهت تأثيرپذيرى مقام نسبت به عوامل طبيعى و سستى سنگ و بيم از شكافتهشدن آن، اهميت ويژهاى بدان دادند و پيرامون مقام را بهوسيله طوقهايى از طلا و نقره آذين كردند و آن را محكم و استوار ساختند.
هنگامىكه خليفه مهدى از خطراتى كه متوجه مقام بود، آگاه شد، در سال 161 هجرى هزار دينار يا بيشتر را به مكه ارسال كرد كه با آن مقام را از بالا تا پايين بهصورتى پايدار و استوار درآوردند. متوكل علىاللَّه، بههنگام حكومتش بهوسيله طلا، پوشش ديگرى را بر تزئين پيشين مهدى افزود. اين آذينبندى به سال 236 هجرى واقع شد.
در سال 256 هجرى پردهداران به على بن حسن عباسى، عهدهدار امور مكه، گزارش دادند كه مقام از هم گسيخته است و بيم از تباهى آن دارندا. نامبردهگان از على بن حسن عباسى درخواست كردند كه مقام را ضمن استوار و ثابت كردن، آذين نمايد و او دو طوق از طلا به مقدار 992 مثقال و طوقى ديگر از نقره ساخت و سپس مقام را آورده، بهوسيله جيوه سنگ مقام را درميان طوقهاى يادشده آنچنان قرار دادند كه غيرقابل گسستن بود. اين كار به دست «بُشر» مولاى خليفه معتمد علىاللَّه عباسى انجام پذيرفت. آنگاه سنگ مقام را با تزئينهاى صورتگرفته، به جايگاه اوّلى بازگرداندند و در آن ثابت و استوار كردند. فاسى، شفاءالغرام، ج 1، ص 202 و 203.
و آغاز پيدايش آن و قرار گرفتنش بر مقام، كه ترجيحاً1) مقام ابراهيم، همان سنگى است كه ابراهيم خليل عليه السلام به هنگام بناى كعبه بر آن ايستاد. اين گفته از «ابنعباس» و نيز از «سعيد بن جبير» و جز اينها روايت شده. و نيز گفتهاند كه: حضرت خليل عليه السلام بههنگام نداى حج براى مردم، بر بالاى آن ايستاد.
نخستين جامهاى كه بر مقام قرار گرفت به دوران مماليك برمىگردد؛ زيرا مقام تا قرن ششم هجرى در جايگاه اصلى خود، در كنار چاه زمزم بهصورت دائمى قرار نداشت.
اين جابهجايى مقام از جايگاه اصلى خود، دوبار اتفاق افتاد:
نخست: در ايام فتنه قرامطه بود كه در ذىالحجّة سال 317 ه. ق. به مكه واقع شد و- بههنگام مراجعتشان- حجرالأسود را به همراه خود به كشورشان حمل كردند. و قصد داشتند كه مقام ابراهيم عليه السلام را نيز به همراه خويش ببرند اما پردهداران كعبه و متوليان آن، مقام را در يكى از شعبهاى مكه پنهان كردند و پس از فروخوابيدن فتنه و مراجعت قرامطه به كشور خويش، مجدداً آن را به مسجد بازآوردند و در جايگاه اصلى و معروف خود قرار دادند.
جابهجايى دوّم، در قرن ششم هجرى رخ داد. در اين دوران، مقام را از جايگاه اصلى خويش در كنار چاه زمزم برداشتند و آن را در نخستين پلّه ورودى به بام بيتاللَّه، در درون كعبه قرار دادند. هنگامىكه آن را از درون كعبه خارج مىساختند، در جايگاه اصلى خويش قرار مىگرفت. (1)
«ابنجبير» جهانگرد مشهور، به سال 579 ه. ق.- هنگام توصيف درون كعبه مشرفه- در اينباره چنين شرح مىدهد:
«مقام ابراهيم عليه السلام، براى محافظت در اتاقى واقع در ركن عراقى از درون كعبه
1) محمد طاهر كردى، تاريخالقويم لمكّة و بيتاللَّه الكريم، ج 4، ص 44
قرار دارد و جايگاه اصلى آن، در خارج از كعبه، در جايگاهى است كه بر آن گنبدى از چوب برپا گرديده و مردم در پس آن به نماز مىايستند. همچنين علاوه بر آن، داراى گنبدى از آهن بوده كه چون موسم حج بيايد و مردم انبوه شوند، گنبد آهنين را جايگزين گنبد چوبين مىسازند.»
ابن جبير ادامه مىدهد: «در ماه رجب سال 579 ه. ق. هنگامىكه امير مكه «مكثربن عيسى» عمره رجبيه گزارد، مقام را براى او از درون كعبه خارج ساختند و در جايگاه اصلىاش قرار دادند تا نامبرده در پسِ آن، نماز بهجاى آورد. سپس گنبد چوبين مقام از روى آن برداشته شد كه امير، سنگ مقام را استلام كند. در اين هنگام گنبد براى بار ديگر بر روى آن بازگردانيده شد».
«... هنگامىكه (مكثربن عيسى) از طواف فارغ گرديد، در كنار ملتزم نماز بپاداشت. سپس به سوى مقام آمد و در پشت آن نماز گزارد.
در حالىكه مقام را براى وى از كعبه خارج كرده و در زير گنبد چوبين خود قرار داده بودند تا نامبرده در پس آن نماز بپا دارد. هنگامىكه نماز او به پايان رسيد، گنبد را از روى مقام برگرفتند و امير با دستان خويش آن را استلام كرد و سپس بهصورت خود كشيد آنگاه گنبد بار ديگر بر روى آن قرار داده شد ....» (1)
طبق اين مطالب دانسته مىشود كه مقام ابراهيم تا اواخر قرن ششم هجرى، در جايگاه خود ثابت نبوده است. آنان سنگ مقام را از بيم دزدى و يا رسيدن آسيب، به درون كعبه منتقل مىكردهاند.
نگارنده در هيچيك از نوشتههاى تاريخنگاران درباره مقام ابراهيم عليه السلام اشارهاى به زمان دائمىِ قرار گرفتن آن در جايگاه اصلى خويش و اينكه در چه زمانى براى نخستين بار جامه بر آن آويختهاند، برخورد نكردهام. نخستين اشارهاى كه به جامه مقام ابراهيم خليل عليه السلام شده، همان مطلبى است كه قلقشندى (متوفاى سال 821 ه. ق.)- پس از توصيف جامه كعبه مشرفهدرعصرخويش و برداشته شدن جامه قديمى آن و قرار داده
1) ابنجبير، الرحله، ص 55، 56، 97؛ فاسى، شفاءالغرام، ج 1، ص 204
شدن جامه نوين بر آن- ياد كرده است. او در اينباره مىگويد:
«... و مقام با جامهاى همانند جامه كعبه پوشانيده مىشود ...». (1)
با اين اشاره دانسته مىشود كه در دوران قلقشندى، مقام داراى جامه و پوشش بوده است. ليكن اين گفته، آغازِ جامه كردنِ مقام ابراهيم خليل عليه السلام را براى ما روشن نمىسازد.
بنابراين، از آنچه كه گذشت، مىتوان نتيجه گرفت و با اطمينان گفت كه جامه مقام در دوران مماليك پديد آمده است.
اما عثمانيان، بايد گفت كه آنان اهميت ويژهاى به جامه بيرونى كعبه مشرفه و نيز جامه درونى آن و پردهها و تمامى جامههاى ديگر، مانند جامه حجره نبوى شريف و منبر نبوى همچنين به جامه مقام ابراهيم خليل عليه السلام، از خود نشان مىدادند. بهطورىكه (سلطان) سليم اول- همچنانكه بدان اشاره كرديم- به هنگام اقامت خويش در مصر، به ساخته شدن جامه كعبه و جامه حجره نبوى شريف و جامه مقام ابراهيم خليل عليه السلام اهتمام ورزيد تا بدانجا كه در تزيين جامههاى يادشده، به صورت غير معمول، آنچنان نمود كه در زيبايى و جمال بىنظير گرديد. (2)
ارسال جامه مقام در سرتاسر دوران عثمانى و در عصر جديد- كه در آينده از آن سخن خواهيم گفت- همچنان ادامه يافت تا اينكه در سال 1359 ه. ق. مصر از ارسال آن خوددارى كرد؛ زيرا نزد آنان آشكار گرديد كه اين جامه بر مقام ابراهيم خليل عليه السلام قرار داده نمىشود.
بهنظر مىرسد كه جامه مقام، همهساله، به همراه جامه بيرونى كعبه ارسال مىشده است. گواه ما بر اين سخن، بر دو پايه استوار است:
اول: وقف گستردهاى كه از سوى «سلطان سليمان قانونى» انجام گرفت، كه ده دهكده مصرى بوده و درآمد آن بر ساخته شدن جامه بيرونى كعبه در هر سال و جامه درونى آن و جامه حجره نبوى شريف و منبر نبوى و محراب تهجد و محراب ابنعباس و
آرامگاه او و آرامگاه عقيلبن ابىطالب و نيز بر آرامگاه (حضرت امام) حسن بن على عليهما السلام و عثمانبن عفان و فاطمه بنت اسد، در هر پانزده سال يكبار هزينه مىگرديد. در آن اشارهاى به جامه مقام ابراهيم خليل عليه السلام نشده، در صورتى كه از تمامى جامههاى يادشده براى محرابها و قبور بزرگان از صحابه- رضوان اللَّه تعالى عليهم اجمعين- يادشده است. اين مطلب عاقلانه بهنظر نمىرسد كه جامه مقام كه از پيش و از دوران مماليك تا آغاز دوران عثمانيان همواره درنظر گرفته مىشد از ياد برود و از جامههاى ديگر براى محرابها و قبور در آن ياد شود!
بنابراين نتيجه مىگيريم كه جامه مقام ابراهيم در هرسال، به همراه جامه بيرونى كعبه مشرفه، بدان جهت كه اين جامه نيز در معرض عوامل طبيعى همانند جامه كعبه بوده، ارسال مىگرديده است.
دوم: با مراجعه به شهادتنامههاى شرعى تسليم جامه كعبه مشرفه در دوران كنونى، مشاهده كرديم كه جامه مقام ابراهيم خليل عليه السلام همهساله به همراه جامه بيرونى كعبه ارسال مىگرديده است. اين شهادتنامه نشانگر آن است كه اين مطلب بهصورت عادتى از دوران عثمانى تاكنون ادامه داشته است، باتوجه به اينكه مصر بهصورت رسمى تا آغاز جنگ جهانى اول در سال 1332 ه. ق. زير نفوذ دولت عثمانى باقى بود.
اين جامه، از پنج قطعه كه شامل: چهار سمت و سقفِ مقام بوده، تشكيل مىگرديده است. مساحت كلّى آن به همراه پارچه ابريشم و اطلس سياه ساده، سى ذراع بوده كه همگى مانند پرده درِ كعبه، از همان مواد اوّليه بافته شده بود، با اين تفاوت كه اين جامه به وسيله ابريشم مصنوعى سبز همانند پرده درِ كعبه آستر نشده بود، بلكه به وسيله چلوارى پنبهاى سرتاسر آن آستر گرديده بود.
قسمتهاى گوناگون اين جامه و آنچه كه بر آن آذين مىگرديد:
سمت اوّل: طول 718 ذراع و مقدار وزن تارهاى آذين شده 614 مثقال.
سمت دوّم: طول 718 ذراع و مقدار وزن تارهاى تنيده شده و آذين گرديده
610 مثقال.
سمت سوّم: طول 718 ذراع و مقدار وزن تارهاى آذين شده 613 مثقال.
سمت چهارم: 718 ذراع و وزن تارهاى تنيده شده و آذين گرديده 612 مثقال.
سقف، طول 112 ذراع و وزن نقره سفيد به كار رفته در آن 139 مثقال.
بنابراين، مجموع وزن تارهاى طلايى ونقرهاى آن 2588 مثقال بوده است.
افزون بر آن، به جامه ياد شده، پنج دگمه نقرهاى، ده چتر، ده منگوله كوچك نخى و چهار منگوله بزرگ نخى- چنانكه پيشتر آورديم، قرار داده مىشد. همچنين «سُجُق»(1)
و گلولههاى پنبهاى هندى به رنگ سرخ در پايين جامه مقام آذين مىشد. (2)
بر جامه ياد شده نوشتههاى زير به وسيله تارهاى نقرهاى مطلا تنيده نوشته شده بود.
اين پرده از دو قطعه تشكيل مىشد. طول هر قطعه ده ذراع بوده و اين دو قطعه به وسيله قطعه ديگرى به عنوان زير پرده به هم مىپيوست.
پرده درگاه مقام از مواد اوليهاى بافته مىشد كه پرده درِ كعبه را مىبافتند. وزن تارهاى طلايى و نقرهاى تنيده شده بر روى قطعه نخست، 91523 مثقال و قطعه دوّم 90613 مثقال و پارچه رابط ميان آن دو 489 مثال بوده كه مجموع وزن تارهاى آذين شده بر پرده به 1870 مثقال مىرسيد. علاوه بر آن، پرده درگاه مقام داراى پنج دگمه نقرهاى، ده چتر و ده منگوله نخى كوچك بود. (3)
اين مكان با راهنمايى جبرئيل امين، محل نزول ابراهيم خليل، همسرش هاجر و كودك شيرخوارهاش اسماعيل عليهم السلام شد و به امر خداوند، خانه و مأواى اسماعيل و مادرش گرديد.
براساس روايت شيخ كلينى رحمه الله از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام پس از ولادت اسماعيل، ابراهيم وى و مادرش را سوار بر الاغ كرد و در حالى كه مقدارى آب و غذا بهمراه خود داشتند، با راهنمايى جبرئيل حركت كردند، آنگاه كه به جايگاه فعلى حجر رسيدند، محل كعبه به صورت تپهاى كوچك و تلّى از خاك سرخ و مملوّ از كلوخ بود.
ابراهيم روى بجانب جبرئيل كرده، پرسيد: آيا بدينجا مأموريت يافتهاى؟! پاسخ شنيد:
آرى. (1)بدينسان اينجا خانه اسماعيل شد، پيش از آن كه نام حجر به خود گيرد، و از اينروست كه از آن به «بيت اسماعيل» نيز ياد شده است (2).
1- گروهى از پيامبران عليهم السلام
در آخر روايتى كه شيخ كلينى قدس سره به سندش از معاوية بن عمار، از حضرت امام صادق عليه السلام درباره حجر اسماعيل نقل كرده، چنين آورده است:
«... فيه قبورُ الأنبياء»؛ (1)
«در ميان آن قبور پيامبران است.»
از پيامبرانى كه احتمال دفنشان در حجر اسماعيل داده شده، حضرت هود عليه السلام است.
اگر چه نظرات ديگرى در اين باره وجود دارد. (2)
2- مادر اسماعيل
اسماعيل مادر زجر ديده خود را در بيت خود دفن كرد و به خاطر شدت علاقهاى كه به او داشت، قبر مادر را بگونهاى ساخت كه زير پاى مردم واقع نگردد. امام صادق عليه السلام فرموده است:
«إِنَّ إِسْمَاعِيلَ دَفَنَ أُمَّهُ فِي الْحِجْرِ (وَ جَعَلَ عَلَيْهِ حَائِطاً) لِئَلَّا يُوطَأَ قَبْرُهَا». (3)
بسيارى از تاريخنگاران؛ از جمله ابن هشام در سيره خود تصريح به دفن مادر اسماعيل در حجر كردهاند. (4)
بر حسب نقل ابن سعد، اسماعيل به هنگام مرگ مادر، جوانى بيست ساله بود و مادرش در سن نود سالگى وفات يافت. (5)
3- اسماعيل
دفن اسماعيل در حجر، مشهور و بلكه از مسلّمات تاريخ است.
1) همان ح 15- اين تعبير در مستطرفات سرائر، ج 3، ص 562، وقصص الأنبياء راوندى، ص 115، ح 115 و وسائل الشيعه، ج 9، ص 430، ح 6 به نقل از شيخ صدوق نيز ديده مىشود.
2) بحار الانوار، ج 11، ص 360
3) علل الشرائع، ج 1، ص 37، باب 34، ح 1- از او بحارالانوار، ج 12، ص 104، ح 13
4) السيرة النبويه، ج 1، ص 6
5) الطبقات الكبرى، ج 1، ص 52
امام صادق عليه السلام همچنين فرمودهاند:
«الْحِجْرُ بَيْتُ إِسْمَاعِيلَ وَ فِيهِ قَبْرُ هَاجَرَ وَ قَبْرُ إِسْمَاعِيلَ». (1)
«حجر خانه اسماعيل است و در آن قبر هاجر و قبر اسماعيل قرار دارد.»
و نيز فرموده است:
«... وَ تُوُفِّيَ إِسْمَاعِيلُ بَعْدَهُ وَ هُوَ ابْنُ ثَلاثِينَ وَ مِائَةِ سَنَةٍ فَدُفِنَ فِي الْحِجْرِ مَعَ أُمِّهِ». (2)
«اسماعيل بعد از او (ابراهيم) در سن يكصد و سى سالگى وفات يافت و در جوار مادرش در حجر دفن شد.»
ابن سعد از اسحاق بن عبداللَّه بن ابى فروه نقل مىكند كه قبر هيچ يك از پيامبران به جز سه تن از آنان، دانسته نيست:
1- قبر اسماعيل كه در زير ناودان (حجر) ما بين ركن و بيت است.
2- قبر هود.
3- قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله. (3)
گرچه حصر اين نقل، خالى از اشكال نيست، ولى بر اساس آن معلوم مىشود كه اسماعيل از پيامبران انگشت شمارى است كه موقعيت قبر او مشخص و معلوم است.
از طيبى در شرح مشكوة، در مورد جواز خواندن نماز در كنار قبور صلحا، بخاطر برخوردارى از عنايت الهى چنين استدلالى نقل شده است:
«ألا يَرى أنّ مرقد إسماعيل في الحِجْر في المسجد الحرام والصلاةُ فيه أفضل». (4)
«مگر ملاحظه نمىشود كه قبر اسماعيل در حجر داخل مسجد الحرام است، و نماز در آن برتر از جاى ديگر است.»
سنّ اسماعيل را يكصد و بيست (1)، يكصد و سى (2)و يكصد و سى و هفت سال (3)گفتهاند.
4- دختران اسماعيل
تنى چند از دختران اسماعيل عليه السلام از جمله كسانى هستند كه در حجر اسماعيل به خاك سپرده شدهاند.
شيخ كلينى از امام صادق عليه السلام روايت كرده است:
«دُفِنَ فِي الْحِجْرِ مِمَّا يَلِي الرُّكْنَ الثَّالِثَ عَذَارَى بَنَاتِ إِسْمَاعِيلَ». (4)
«در حجر، نزديك ركن سوم (غربى) تنى چند از دختران اسماعيل دفن شدهاند.»
مطلب بن عبدمناف عموى عبدالمطلب جدّ بزرگوار پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و برادر هاشم (پدر عبدالمطلب) است.
نام عبدالمطلب «شيبه» بوده و وجه نامگذارى وى را اينگونه آوردهاند كه: چون به هنگام ولادت مقدارى موى سفيد برسر داشته، نام او را شيبه نهادند (5). مادر عبدالمطلب زنى از اشراف مدينه بنام «سلمى» دختر عمرو بن زيد بن لبيد بن خداش بن عامر بن غانم ابن عدى بن النجار است.
1) بحارالانوار، ج 12، ص 113 بنقل از كمال الدين- اثبات الوصيه 35- اين قول، مختار علامهمجلسىاست.
2) علل الشرائع، ج 1، ص 38، از او بحار الانوار ج 12، ص 79، ح 8- قصص الأنبياء راوندى، ص 113، ح 112؛ شفاء الغرام، ج 2، ص 14 بنقل از ابن اسحاق.
3) مروج الذهب چاپ بيروت، ج 1، ص 75.
4) الكافى الفروع، ج 4، ص 210، ح 15، از او وسائل الشيعه ج 9، ص 430، ح 4؛ بحارالانوار، ج 12، ص 118، ح 57؛ الوافى، ج 2، جزء 8، ص 28؛ مجمع البحرين، ج 3، ص 260
5) الطبقات الكبرى، ج 1، ص 79
برخى از تاريخ نويسان آوردهاند كه هاشم بن عبد مناف هنگامى كه در يك سفر تجارى به مدينه آمده بود با سلمى ازدواج كرد، ثمره اين ازدواج فرزندى شد كه نام او را شيبه گذاردند.
ابنهشام مىنويسد كه هاشم فرزند خود را نزد همسرش در مدينه گذارد (1)، ولى يعقوبى مىنگارد: هنگامىكه هاشمقصد خروجبهسوىشامرا داشت، همسرش سلمى و فرزندش عبدالمطّلب را به مدينه برد، تا در طى مدت سفر در نزد پدر و خويشانش بسر برد (2). هاشم در اين سفر در غزه بيمار شد، و سرانجام همانجا وفات يافت، و در آن ديار دفن گرديد (3)
پس از وفات هاشم فرزند او شيبه در نزد مادر خود در مدينه باقى ماند، تا آنگاه كه به سن بلوغ رسيد. آثار بزرگى و نجابت در رفتار و كردار او نمايان بود.
يعقوبى مىنويسد: عدهاى از نوجوانان مدينه مشغول مسابقه تيراندازى بودند و مردى از قبيله تهامه كه صحنه را تحت نظر گرفته بود، نوجوانى را در ميان ايشان ديد كه در تيراندازى بسيار ماهر است و تيرهايش به خطا نمىرود و به هنگام برخورد تير به هدف، مىگفت: منم فرزند هاشم، منم پور سيّد بطحاء! مرد تهامهاى كه از قدرت و توانايى و برجستگى و سخن شيواى اين نوجوان به وجد و شعف آمده بود، سراغ وى رفته و گفت: پسر! تو كيستى؟ نوجوان گفت: منم شيبه، فرزند هاشم، فرزند عبد مناف (4)او وقتى از حسب و نسب جوان مطلع شد به او گفت: خداوند در وجود تو بركت قرار دهد، و مانند تو را در بين ما بيفزايد. (5)مجلسى آن مرد را از بنى حارث بن عبد مناف دانسته است كه: ابن سعد نام وى را «ثابت بن منذر بن حرام» پدر حسان بن ثابت (شاعر معروف) معرفى مىكند. (6)
طبق نقل يعقوبى، آن مرد به مكه آمده، بىدرنگ سراغ «مطلب بن عبدمناف»، كه داخل حجر اسماعيل نشسته بود، رفت و تمام آنچه را كه در مدينه ديده بود نقل نمود.
مطّلب گفت: به خدا سوگند كه از او غافل شدم، به خانه خود بازنخواهم گشت تا آنگاه كه وى را به مكه باز آورم، و از همان جا به سمت مدينه حركت كرد و توانست كه فرزند برادر خويش را با عزّت هر چه تمامتر به مكه آورد. (1)
ابن هشام مىنويسد: هنگام ورود به مكه، مطّلب سوار بر شتر بود، و فرزند برادر در پشت سر او قرار داشت. قريش كه از ماجرا بىخبر بودند، وقتى كه صحنه را ديدند فكر كردند كه مطلب بندهاى را خريدارى كرده است، لذا گفتند:
«عبدٌ، المُطَّلِبُ ابْتاعَهُ»!
«اين جوان بندهاى است كه مطلب او را خريده است!»
در اين هنگام مطلب فرياد برآورد: واى بر شما، همانا كه او فرزند برادرم هاشم است، من او را از مدينه به اينجا آوردهام. و براى همين است كه فرزند هاشم به «عبدالمطّلب» شهرت يافت (2).
الف- رؤياى صادق عبدالمطلب درباره چاه زمزم در حجر اسماعيل
ابن اسحاق به نقل از حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام درباره چگونگى حفر مجدّد چاه زمزم چنين آورده است:
عبدالمطلب در داخل حجر، حين استراحت به خواب رفته بود كه در عالم رؤيا ديد هاتفى به او گفت: برخيز و «بَرَّه» را حفر كن، عبدالمطلب پرسيد: بره چيست؟ در پاسخ چيزى نشنيد. فرداى آن روز عبدالمطلب به حجر باز آمد و مجدداً در عالم خواب ديد كسى به وى چنين مىگويد: «مضنونه» را حفر كن، پرسيد مضنونه كجا است؟ پاسخى نداد
و رفت. در روز سوم نيز به ميان حجر آمد و باز در عالم رؤيا كسى را ديد كه به وى مىگويد: «طيبه» را حفر كن، پرسيد: طيبه چيست؟ جوابى نداد و رفت و سرانجام روز چهارم به حجر آمد و در ميان آن به خواب رفت، در آن حال ديد كسى نزدش آمده، به وى مىگويد: «زمزم» را حفر كن. پرسيد: زمزم كجاست؟ پاسخ شنيد: جايى است كه هيچگاه آب آن تمام نمىشود و كسى به قعر آن نمىتواند برسد، آنگاه موقعيت زمزم را نيز نشان عبدالمطلب داد.
عبدالمطلب از خواب برخاست و بىدرنگ سراغ موقعيت نشان داده رفت و مشغول حفر آن نقطه شد، تا آنگاه كه به آب رسيد. (1)
اين چاه را قبيله «جرهم» به هنگام خروج از مكه، پر كرده بودند (2)وبعدها آثار آن بكلّى از ميان رفت و هيچ كس از موقعيت آن خبر نداشت تا آنگاه كه با عنايت حضرت سبحان عبدالمطلب آن را كشف كرد.
ب- رؤياى صادق عبدالمطلب در رابطه با پيامبر صلى الله عليه و آله در حجر اسماعيل
از حضرت ابوطالب به نقل از پدر بزرگوارش عبدالمطلب چنين آمده است: «در ميان حجر به خواب رفته بودم، خوابى عجيب ديدم كه در اثر آن ترس وجودم را فرا گرفت. از جا برخاسته، به منظور فهم تفسير و تعبير آن، سراغ كاهنه قريش رفتم، رنگ چهرهام عوض شده بود، او كه حالتم را مشاهده كرد، گفت: سرور عرب را چه شده است كه او را پريشان چهره مىبينم؟! آيا امرى ناگوار واقع شده است؟
گفتم: آرى، خوابى را در حجر ديدهام كه مرا دگرگون ساخته است. ديدم كه درخت مانندى بر كمرم روييده شده كه بلندى آن به آسمان و شاخههايش شرق و غرب را فرا گرفته است. از ميان آن نورى را مشاهده كردم كه بسيار قوى بود؛ هفتاد برابر نور خورشيد، و ديدم كه عرب و عجم در برابر آن به سجده افتادهاند و بر نور آن همچنان افزوده مىشد، آنگاه عدهاى از قريش را ديدم كه مىخواهند آن را قطع كنند، كه ناگاه جوانى زيبارو و
پاكيزه لباس، در برابر ايشان قد علم كرد و كمر آنان را شكست و چشمهايشان را از حدقه بيرون آورد ...
وقتى كه تمام خواب را براى او بازگو كردم رنگ چهره او نيز عوض شد وگفت: اگر مطلب چنان است كه مىگويى، بدان كه از نسل تو فرزندى بوجود خواهد آمد كه حكومتش شرق و غرب عالم را فراگيرد و او پيامبر در بين مردم خواهد بود.
ابو طالب كه بعد از بعثت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله اين قضيه را نقل مىكرد گفت: به خدا سوگند كه آن درخت عبارت از ابوالقاسم امين (محمد بن عبداللَّه) صلى الله عليه و آله است (1)، و ما نيز مىافزاييم كه آن جوان زيباروى پاكيزه لباس مدافع از حريم رسالت، عبارت از فرزند برومند او على بن ابى طالب عليه السلام است كه دربارهاش در دعاى شريف ندبه مىخوانيم: «قَدْ وَتَرَ فيهِ صَنادِيدَ العَرَبِ، وقَتَلَ أبطالَهُم، و ناوَشَ ذؤبانَهُمْ فأوْدَعَ قُلُوبَهُمْ أحقاداً بَدْرِيّة وخَيْبَرِيّة وَحُنَيْنِيَّة وَغيرَهُنَّ ...». (2)
ج- جايگاه مخصوص عبدالمطلب در حجر اسماعيل
عباس فرزند عبدالمطلب نقل كرده كه عبدالمطلب داراى قدى بسيار بلند و رشيد بود و صورتى بسيار زيبا داشت، به طورى كه كسى به پايه او نمىرسيد. هر كس كه او را مىديد، شيفته وى مىگشت. براى او در حجر محلى بود كه تنها براى وى فرش مىشد و هيچ كس با او در روى آن فرش نمىنشست. ديگر شخصيتهاى قريش، هر يك بحسب موقعيت و شخصيت خود به ترتيب در اطراف جايگاه او مىنشستند. روزى كه عبدالمطلب در جاى خود نشسته بود و ديگران اطراف او را گرفته بودند، كه رسول خدا، در حالى كه كودكى خردسال بود و تازه به راه افتاده بود، آمد تا در كنار پدر بزرگش روى فرش بنشيند، اطرافيان او را كشيدند، به گريه افتاد، عبدالمطلب كه در آن هنگام بينايى خود را از دست داده بود، وقتى كه صداى گريه نواده خود را شنيد گفت: فرزندم را چه شده است كه گريه مىكند؟
گفتند: او مىخواست با شما روى فرش بنشيند، كه ديگران مانع شدند!.
عبدالمطلب گفت: بگذاريد بيايد و مانع او نشويد، اميد دارم كه او آنچنان بزرگى و شرافت يابد كه هيچ عربى بدان حد نرسد. (1)
ابوطالب از چهرههاى درخشان و همچون فرزندش (على عليه السلام) مظلوم تاريخ است.
او به هنگام تنهايى و بىكسى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، يار و مدافع او و آيين وى بود و سيل تهمتها و دشنامها را از آن روز تا به امروز تحمّل كرده است.
حضرت امام باقر عليه السلام فرموده است كه «ابو طالب در حال اسلام و ايمان از دنيا رفت و سروده او در ديوان شعرش دلالت بر ايمان وى دارد. همچنين سرپرستى و سپس يارى او از پيامبر و ابراز محبت نسبت به او و دشمنى با دشمنان و دوستى با دوستدارانش وتصديق و اقرار به آنچه كه از جانب خدايش بصورت وحى بر او نازل شد و فرمان به اسلام آوردن دو فرزندش على وجعفر و ايمان آوردن ايشان به آنچه كه وى مردم را بدان فرا مىخواند و اقرار به اين كه او بهترين مردم است و مردم را به حق و راه و روش مستقيم فرا مىخواند و اين كه او پيامبر از جانب پروردگار جهانيان است و ... همه، دلالت بركمال ايمان ابوطالب دارند(2)
.الف- رؤياهاى صادق ابوطالب در حجر اسماعيل
ابن شهراشوب به نقل از كتاب «مولد اميرالمؤمنين» از ابن بابويه آورده است كه:
ابوطالب در حجر به خواب رفته بود، در عالم رؤيا مىبيند كه درى از آسمان به روى او گشوده شد و از آن نورى نازل گرديد و وجود او را فرا گرفت. ابوطالب از خواب بيدار شد و جهت تعبير آن، نزد راهب جُحفه رفت و آنچه را كه ديده بود بازگو نمود، راهب پس از شنيدن آن، اين اشعار را گفت:
أبْشِرْ أباطالبَ عنْ قليلِ بالوَلَدِ الحَلاحِلِ النَّبيلِ
يا لَقريشٍ فاسمَعوا تأويلي هذانِ نورانِ على سبيلِ
كمثلِ موسى و أخيهِ السُّؤْلِ
مضمون اين ابيات تعبير. خواب ابوطالب است كه به وى بشارت ولادت فرزندى آقا، شجاع و يارى فداكار براى پيامبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله مىدهد.
ابوطالب به سوى كعبه بازگشت و در حالى كه به طواف مشغول شده بود، اين اشعار را گفت:
اطُوْفُ للإلهِ حولَ البيتِ أدعوكَ بالرغبةِ محيي المَيْتِ
بأن تريني السِّبطَ قبلَ الموتِ أغرّ نوراً يا عظيم الصّوتِ
مُنْصَلِتاً بِقتلِ أهلِ الجِبْتِ وَكُلِّ مَن دانَ بِيومِ السَّبتِ
آنگاه به حجر آمد و باز در آن آرميد، در عالم خواب مشاهده كرد كه لباسى از ياقوت و پيراهنى بسيار زيبا بر تن كرده است و در آن حال كسى به وى مىگويد: ابوطالب! چشمهايت روشن باد و دستهايت پيروز و ديدارت نيكو. فرزندى ارجمند و بسيار برومند به تو عنايت شده است، گرچه حسودان را ناخوش آيد.
ابوطالب كه به وجد وشعف آمده بود و از خوشحالى در پوست خود نمىگنجيد، از خواب بيدار شد و به طواف كعبه پرداخت، در حالى كه مىگفت:
أدْعوكَ رَبَّ البيتِ والطوافِ والوَلَدِ المحبوِّ بالعَفافِ
تُعينَني بالمِنَنِ اللِّطافِ دُعاءَ عبدٍ بالذُّنُوبِ وافِ
و سيّدِ السّاداتِ و الأشرافِ
مضمون اين اشعار درباره اين لطف و عنايت ويژهاى است كه از ناحيه ايزد متعال شامل حال ابوطالب شده است و مناجات آن بزرگوار با خداوند متعال و درخواست استمرار اين عنايات و اعتراف به بندگى است.
ابوطالب باز به حجر آمد، اين بار عبدمناف را در خواب ديد كه به او گفت: چرا با
دختر اسد ازدواج نمىكنى؟
ابو طالب پس از اين رؤيا به خواستگارى فاطمه بنت اسد رفت و سرانجام اين ازدواج با بركت صورت گرفت، آنگاه به طواف بيت آمد و اشعارى را سرود كه مضمون آن چنين است:
«تعبير خواب مطابق با واقع شد و من هيچ شكى در اين مطلب ندارم، اى خداى كعبه و تعهّد، من از تو مىخواهم خواسته بندهاى خالص و فقير، كه به من آن فرزند شجاع موعود را عنايت كنى، تا اين كه براى پيامبرى كه خواهد آمد يار و ياور باشد ...». (1)
ديرى نيانجاميد كه على وليد كعبه شد، و رابطه على با كعبه شگفت آفرين است؛ بشارت ولادتش در جوار كعبه، ولادتش در درون كعبه و سرانجام خود بت شكن كعبه و در نهايت شهادتش در مسجد و رو به سمت كعبه.
ب- احتجاج ابوطالب با مشركين در حجر اسماعيل
علامه مجلسى رحمه الله به نقل از خرائج راوندى مىنويسد: بنى هاشم حدود سه سال در شعب ابوطالب، زندگانى بسيار سخت و توأم با رنج و گرسنگى سپرى كردند كه در آن مدت، ابوطالب و خديجه تمام اموالشان را خرج كردند. روزى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به ابوطالب خبر مهمّى را مىرساند كه با اراده الهى بيانيه مشركين را موريانه خورده است و از آن چيزى بجز اسم «اللَّه» باقى نمانده است. پس از اين خبر، تمامى بنىهاشم از شعب بيرون آمدند. قريشيان گفتند كه فشار گرسنگى آنان را مجبور ساخت كه از شعب بيرون آيند.
بزرگان قريش براى بررسى ماجرا در حجر اسماعيل گردهم آمدند، ابوطالب در جلسه حاضر بود، آنان رو به ابوطالب كرده، گفتند: الآن وقت آن فرا رسيده است كه قضيه خويشاوندانت را فيصله دهى (كنايه از اين كه الآن دوران ضعف آنان فرا رسيده و بايد از ادعاى خود در مورد رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله و اعلان دين جديد و مبارزه با بتان، دست بردارند وبايد ابوطالب در اين جريان پا در ميانى كند).
1) المناقب، ج 2، ص 245 و از او بحارالانوار، ج 38، ص 47- و نيز: منية الراغب فى ايمان ابى طالب، ص 117 از دارالسلام حاجى نورى، ج 1، ص 119
ابوطالب گفت: خبرى براى شما دارم، برخيزيد و صحيفه خودتان را به نزد من بياوريد، اميد است كه بواسطه آن بين ما و شما مصالحهاى صورت پذيرد.
مشركين اين پيشنهاد را پذيرفتند، صحيفه قبلًا در كعبه بود و بخاطر ترس از دستبرد، مكان آن را تغيير داده و در نزد «ام ابى جهل» قرار داده بودند، آنان كسانى را براى آوردن صحيفه به نزد وى فرستادند و ايشان صحيفه را در حالى كه مهرهاى قريش بر آن زده شده بود و به اصطلاح مهر و موم شده بود، آورده و در مقابل آنان قرار دادند.
ابو طالب گفت: شما در مورد اين صحيفه حرفى نداريد؟
گفتند: خير.
ابوطالب گفت: پسر برادرم به من خبر داده است- و او هيچ گاه خلاف واقع سخن نمىگويد- كه خداوند به موريانه مأموريت داده است كه اين صحيفه را بخورد، و موريانه آن را خورده است و از آن جز نام «اللَّه» چيزى باقى نمانده است، (ما اين صحيفه را مىگشاييم) اگر مطلب چنان باشد شما ديگر دست از ظلم و تعدّى نسبت به ما برداريد و گرنه ما او را به شما وا مىگذاريم.
مشركين وقتى كه اين پيشنهاد را شنيدند استقبال كرده و يكصدا فرياد برآوردند اى ابوطالب، انصاف بخرج دادى.
صحيفه را باز كردند، آنان با ناباورى تمام، آن را همانگونه يافتند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر داده بود. در اين هنگام مسلمانان يكصدا تكبير گفتند، و رنگ چهره مشركين از غم و اندوه بكلّى عوض شد. (1)
چندين نقشه و توطئه حساب شده بر ضدّ رسول خدا صلى الله عليه و آله قبل و بعد از هجرت، در حجر اسماعيل طراحى شد كه با خواست و مشيت الهى همگى آنها، ناكام ماند كه نمونههايى از آ ن ذكر مىگردد:
1) بحارالانوار، ج 19، ص 16، ح 8
الف- توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله
ابن شهرآشوب از ابن عباس نقل مىكند: قريش در حجر اسماعيل گِرد آمدند و با سوگند به خدايان خود؛ لات و عزّى و منات با يكديگر عهد و پيمان بستند كه همه با هم يكى شوند و رسول خدا صلى الله عليه و آله را بكشند.
فاطمه زهرا عليها السلام كه در آن هنگام كودكى خردسال بود، از ماجرا آگاه گرديد و گريه كنان بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وارد شد و گفته مشركين را براى پدر نقل كرد، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: دخترم! قدرى آب برايم بياور تا وضو بسازم.
رسول خدا صلى الله عليه و آله وضو گرفت و به سوى مسجد الحرام حركت كرد، قريش وقتى نگاهشان به چهره پيامبر صلى الله عليه و آله افتاد، نگاهى به هم كرده و با اشاره به ايشان گفتند: او آمد، همگى سرهاى خود را پايين انداختند، آنقدر كه چانهها به سينه رسيد!
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نزديك آمد و مشتى خاك از روى زمين برداشت و به طرف آنان پرتاب كرد و فرمود: «شاهت الوجوه»؛ «زشت باد رويتان!»، و سرانجام تمام كسانى كه خاك بر صورت آنان پاشيده شد در روز جنگ بدر به هلاكت افتادند. (1)
ب- بدگويى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله
ابن هشام از عبداللَّه بن عمرو بن عاص نقل مىكند: روزى در مجلس اشراف قريش داخل حجر اسماعيل نشسته بودم كه سخن از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به ميان آمد، شنيدم كه گفتند:
ما آن صبر و تحمّلى را كه درباره او كرديم تاكنون در مورد هيچ چيز نداشتهايم. او خردمندان ما را نادان شمرد، پدران ما را دشنام داد، كيش و آيين ما را فاسد دانست، در بين ما تفرقه افكند و خدايان ما را سب نمود، و ما بر همه اين موارد، از خود صبر زيادى نشان دادهايم.
در اين هنگام بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به طرف كعبه آمد، ابتدا استلام ركن نمود و سپس به طواف مشغول شد. هنگامى كه او از برابر آنها در حين طواف گذشت، آنان لب به بدگويى او گشودند، آثار ناراحتى را در صورت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مشاهده كردم. اين قضيه در
1) المناقب، ج 1، ص 71، از او بحارالانوار، ج 18، ص 60
هر دور از طواف تكرار شد، تا نوبت به طواف سوم رسيد، آنجا بود كه ديگر پيامبر از طواف باز ايستاد و رو به آنها كرده، فرمود:
«أَتَسْمَعُونَ يا قُرَيْشُ، اما وَالّذي نَفْسِي بِيَدِهِ لَقَدْ جِئْتُكُمْ بِالذَّبْحِ».
«آيا گوش فرا مىدهيد اى قريش؟!، قسم به آن كسى كه جانم در دست اوست، هلاكت شما به دست من واقع خواهد شد!»
وقتى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله اين گفته را مىفرمود، تمام صداها در سينهها حبس شده بود. هيچ كس نتوانست پاسخى بگويد، بلكه به عكس، آن كسى كه بدترين كلمات را در تحريك قريش عليه پيامبر زده بود، خود در مقام عذرخواهى برآمد. (1)
ج- طرح ترور پيامبر صلى الله عليه و آله پس از جنگ بدر
واقدى مىنويسد: پس از جنگ بدر و هلاكت اشراف قريش، «عمير بن وهب بن عمير» به مسجد الحرام آمد و در كنار «صفوان بن اميه» در حجر اسماعيل نشست. عمير كسى است كه پيش از هجرت در مكه، به آزار پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و مسلمانان مشغول بود و در جنگ بدر فرزندش «وهب بن عمير» به اسارت (مسلمانان) درآمد، اشراف قريش قضاياى جنگ بدر را با يكديگر مطرح كردند.
صفوان گفت: ديگر زندگى پس از كشتههاى ما لطفى ندارد.
عمير گفت: راست گفتى! اگر من قرض و ترس از آينده اهل و عيال خود نداشتم، محمد را مىكشتم!، چون من فرزندى اسير دارم، لذا بهانهاى براى رفتن به مدينه مىتوانم داشته باشم.
صفوان گفت: من قرض تو را پرداخت مىكنم و همانگونه كه متكفل اداره زندگانى خانوادهام هستم عهدهدار اداره اهل و عيال تو نيز خواهم بود.
عمير گفت: حال كه چنين است اين ماجرا را با كسى در ميان نگذار. (كه اين راز تا انجام مراد، پوشيده بماند).
1) السيرة النبويه، ج 1، ص 309
عمير شمشير خود را تيز كرد و بدان زهرآلود و مكه را به قصد مدينه ترك گفت.
هنگامى كه به مدينه رسيد، مسلمانان نسبت به وى مشكوك شدند، لذا او را دستگير كرده و به نزد پيامبرخدا آوردند. (1)
رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از مقدماتى به او فرمود: براى چه به مدينه آمدهاى؟
گفت: آمدهام تا سفارش فرزند اسيرم را بنمايم!
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: پس چرا اين شمشير را به گردن آويختهاى؟
گفت: رويش سياه باد كه هيچ گاه به كارم نيامده است! پس از ورود به مدينه فراموش كردم كه آن را از خود دور سازم! من كارى ديگر دارم!
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: راست بگو! به چه منظورى به مدينه آمدهاى؟
گفت: مطلب همان است كه گفتم.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: آن شرطى را كه تو با صفوان بن اميه در حجر كردى چه بود؟!
عمير كه سخت ترسيده و شگفت زده شده بود پرسيد: كدامين شرط؟
حضرت فرمود: تو متعهد شدى كه مرا به قتل رسانى و در عوض او عهدهدار پرداخت قرض و اداره زندگانى اهل و عيالت باشد! خداوند حافظ و نگهدار من است.
عمير گفت: شهادت مىدهم كه تو رسول خدا و راستگو هستى و شهادت مىدهم كه هيچ معبودى جز خداى يگانه (اللَّه) وجود ندارد، ما تو را در ادعاى رسالت دروغگو مىپنداشتيم ولى پرده از رازى برداشتى كه جز من و صفوان كسى ديگر از آن با خبر نبود، من به او سفارش كردم كه اين راز را همچنان پوشيده نگاه دارد، ولى خدايت تو را نسبت به آن آگاه ساخت، من ايمان به خدا و رسول او پيدا كردم و شهادت به حقانيت تو و آيينت مىدهم، خداى را سپاس كه مرا به راه هدايت رهنمون ساخت.
مسلمانان وقتى صحنه هدايت و اسلام آوردن عمير را مشاهده كردند، شادمان شدند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به ايشان فرمود: به برادرتان قرآن و احكام دينى ياد دهيد، آنگاه فرزندش را آزاد ساخت.
1) برحسب نقل بحارالانوار، خود او به نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمد.
پس از مدتى عمير خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و عرضه داشت: من پيش از اين فعاليت شديدى بر ضدّ شما داشتم، دوست دارم كه به مكه بازگردم و مردم را به خدا و اسلام فرا خوانم، اميد آن كه موجب هدايت آنان باشم و در صورت عدم موفقيت، مايه اذيت و آزار ايشان گردم!
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله به او اجازه بازگشت داد. عمير به مكه باز آمد و به بركت او عده زيادى توفيق تشرّف به دين اسلام را پيدا كردند. (1)
و اينگونه كسى كه به منظور انجام ترور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به مدينه آمده بود، به عنوان سفير و مبلّغ توانا و موفق رسول خدا صلى الله عليه و آله به مكه بازگشت.
د- سران شرك در حجر اسماعيل پس از فتح مكه
از عبداللَّه بن عباس نقل شده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز فتح وارد مكه شد، وقتى كه مشغول سعى بين صفا و مروه بود، ابوسفيان بن حرب، عتاب بن اسيد، صفوان بن اميه و سهيل بن عمرو پنهانى در حجر اسماعيل جمع شده بودند، بلال بر بام كعبه رفت و اذان سرداد، اين اذان موج عجيبى در همگان ايجاد كرد، هريك چيزى گفتند. ابو سفيان گفت:
من چيزى نمىگويم، چون مىترسم حتى اين سنگ ريزه بر عليه من خبر دهد! خداوند گفتههاى آنان را به پيامبر رسانيد، رسول خدا در حالى كه بر روى كوه صفا مشغول دعا بودند، همه ايشان را احضار كرد و گفتههايشان را بازگو فرمود، در اينجا بيشتر آنان اسلام آوردند، ابوسفيان بقدرى ترسيد كه نزديك بود بيفتد. (2)
تاريخ، صحنههاى مختلف و گوناگونى را از حضور پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در حجر اسماعيل ضبط و نقل كرده است. در يك نگاه، حجر محل جلوس، موضع اعلام رسالت،
جايگاه تلاوت آيات قرآن، معبد، مكان پاسخ به سؤالات و موضع وقوع و مشاهده معجزات پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بوده است كه به برخى از آن اشاره مىشود:
الف- جايگاه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله
ازرقىمىنويسد: پس از آن كه آيه شريفه تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَتَبْ (1)
كه دربردارنده هجو ابولهب و همسر او- امّ جميل- بود، نازل گشت، ام جميل در حالى كه سنگى را در دست داشت به مسجد الحرام آمد. رسول خدا صلى الله عليه و آله داخل حجر نشسته بود، ام جميل در حالى كه مرتب به پيامبر صلى الله عليه و آله ناسزا مىگفت، نزديك مىشد، ابوبكر به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت:
اين زن ام جميل است و من از ناحيه او بر شما مىترسم، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: او نمىتواند مرا ببيند و آياتى را تلاوت كرد و بدان پناه برد، آنگاه اين آيه شريفه را تلاوت نمود:
وَإِذَاقَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنَا بَيْنَكَوَبَيْنَالَّذِينَ لَايُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجَاباً مَسْتُوراً. (2)
امّجميل جلو آمد، وقتى در برابر ابوبكر ايستاد، سراغ پيامبر صلى الله عليه و آله را از او گرفت! (3)
البته در اين نشستها، گاه جسارت و اهانت به ساحت مقدس نبوى به عمل آمده است. شيخ طبرسى و قطب راوندى نقل كردهاند كه روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله در حجر اسماعيل نشسته بود كه مشركين قريش شكمبه گوسفندى را روى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىاندازند. رسولاللَّه صلى الله عليه و آله در حالى كه از اين واقعه بسيار اندوهگين شده بود، نزد ابوطالب آمد و فرمود: عمو! موقعيت من در نزد شما چگونه است؟
ابوطالب پرسيد: پسر برادر، مگر چه شده است؟!
رسول خدا صلى الله عليه و آله جريان را نقل كرد: ابوطالب كه بسيار ناراحت و خشمگين شده بود
به جناب حمزه سيدالشهدا فرمود: اين شمشير را بدستگير و همراه من بيا.
ابوطالب با همراهى حمزه به سمت مسجدالحرام و يكسر به نزد اهانت كنندگان آمد. آنگاه رو به حمزه كرد و گفت: اين شكمبه را بر سر و صورت همه اين افراد بگذار، هر كس كه خواست مانع شود گردنش را بزن.
هيچ يك از مشركين نتوانستند عكس العملى از خود نشان دهند و دستور ابوطالب كاملًا اجرا شد، آنگاه ابوطالب روى به جانب رسول خدا صلى الله عليه و آله كرده، فرمود: پسر برادر! موقعيت شما در نزد ما اينگونه است (1). رحمت خدا و علوّ مقام بر ابوطالب باد كه با حميت و غيرت و جوانمردىِ خود، قلب پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را آرام ساخت.
ب- تلاوت قرآن
در تفسير قمى نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در ميان حجر اسماعيل مىنشست و به تلاوت و قرائت آيات نازل شده قرآن مىپرداخت. (2)
ج- پاسخ به پرسشها:
حجر اسماعيل از جمله جاهايى است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در آن به جوابگويى سؤالات عرضه شده مىپرداختند و ما اين رويه را در حق ديگر امامانمعصوم عليهم السلام نيز مىيابيم.
در رساله منسوب به سيد مرتضى، جريانى درباره اعزام سه نفر به نامهاى «نضر بن حارث بن كلده، عقبة بن ابى معيط، و عاص بن وائل» به نزد والى نجران توسط قريش، به منظور فراگيرى مسائلى مشكل از يهود و نصارى و عرضه آنها بر رسول خدا صلى الله عليه و آله- نقل شده است، آنان پس از فراگيرى مطالبى درباره اصحاب كهف، موسى و خضر، ذوالقرنين
و زمان قيامت سؤالات خود را در حجر اسماعيل در حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مطرح ساختند كه بدنبال آن با مدتى تأخير، سوره كهف در رابطه با سه سؤال اولى و آيه 187 از سوره اعراف در مورد سؤال درباره «زمان قيامت» نازل شد. (1)
د- درخواست شقّ القمر از پيامبر صلى الله عليه و آله
فقيه محدث، قطب الدين راوندى مىنويسد:
شبى رسول خدا صلى الله عليه و آله در حجر اسماعيل نشسته بود، قريش نيز در محفلى مشغول سخن پراكنى بودند، در اين هنگام يكى از آنان گفت: ماجراى محمد صلى الله عليه و آله ما را بيچاره و وامانده ساخته است، ما نمىدانيم درباره او چه بگوييم!
يكى از آنان پيشنهاد خود را اينگونه مطرح ساخت: بياييد هم اكنون همه ما از جاى خود برخيزيم و به نزد وى برويم و از او بخواهيم براى اثبات ادعاى خود، نشانهاى از آسمان بياورد، چرا كه سحر او در آسمان تأثير ندارد!
اين پيشنهاد پذيرفته شد و همگان به طرف رسول خدا صلى الله عليه و آله در حجر اسماعيل براه افتادند و پس از رسيدن، خواسته خود را مطرح ساختند.
پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه به سمت ماه اشاره مىكرد، گفت: آيا اين ماه را كه در اين شب چهاردهم تمام آن روشن است، مىبينيد؟
گفتند: بلى.
پرسيد: آيا دوست داريد كه آن نشانه درخواستىتان در اين ماه صورت پذيرد؟
گفتند: پيشنهاد بسيار خوبى است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله با انگشت خود اشاره كرد، و ماه دو نيم شد و همه آنان اين واقعه را به خوبى مشاهده كردند، پس از آن ايشان خواهان به هم چسبيده شدن ماه شدند، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بار ديگر اشاره كرد و ماه صورت اوليه خود را بازيافت. مشركين سياه دل به جاى آن كه ايمان بياورند و دست از لجاجت خود بردارند، گفتند: سحر محمد در آسمان
1) رسالة المحكم و المتشابه المنسوبة للسيد المرتضى، ص 79
نيز كارگر است! اينجا بود كه آيه شريفه: اقْتَرَبَتْ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ* وَإِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَيَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ (1)
نازل شد؛ يعنى «آن ساعت نزديك گرديد و ماه شكافته شد، اگر كافران آن را ببينند باز هم روى گردانده و مىگويند كه اين سحر و جادويى هميشگى است.» (2)
ه- معراج پيامبر صلى الله عليه و آله
اصل وقوع معراج قابل انكار نيست و قرآن كريم با صراحت از آن ياد مىكند (3)، درباره مبدأ معراج چند قول وجود دارد:
1- خانه امّ هانى خواهر اميرالمؤمنين عليه السلام، شيخ طبرسى اين قول را نظر اكثر مفسّران مىداند. (4)
2- شعب ابوطالب. (5)
3- مسجد الحرام، (6)
طبق اين نظر، برخى مبدأ آن را حجراسماعيل مىدانند. (7)
و- سرنگونى بتها در اطراف حجر اسماعيل
سيد ابن طاووس به نقل از تفسير كلبى مىآورد: رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگام فتح مكه،
1) قمر: 2- 1
2) الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 141، ح 229
3) اسراء: 1
4) تفسير مجمع البيان، ج 3، ص 396
5) تفسير الميزان، ج 13، ص 31
6) تفسير مجمع البيان، ج 3، ص 396؛ تفسير الدر المنثور، ج 4، ص 137
7) سعد السعود، ص 100؛ اليقين فى إمرة اميرالمؤمنين، ص 83، باب 104؛ تأويل الآيات ج 1، ص 265 ح 1، وص 267 ح 2؛ بحارالانوار ج 18، ص 317 ح 32، وص 390، ح 98؛ مستدرك الوسائل، ج 4، ص 28، ح 5، و ص 43، ح 6. و نگاه كنيد به: السيرة النبويه، ج 2، ص 38 كه اين نقل مىتواند در جمع روايات كمك كند.
سيصد و شصت بت را كه در اطراف حجر اسماعيل چيده بودند مشاهده كرد كه هر كدام در مقابل قبيله پرستش كننده آن قرار داشت. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حالى كه عصاى خود را در چشم و شكم بتها قرار مىداد، اين آيه شريفه را تلاوت مىكرد:
... جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً. (1)
و در همان حال بتان نيز با صورت بر روى زمين مىافتادند و اهل مكه نيز از اين رويداد شگفت زده شدند. (2)
«صفا» در لغت به معناى سنگ سخت و صافى است كه با خاك و شن مخلوط نباشد.
طريحى در باره مروه نيز گفته است: «مَرْو»، سنگ سفيد برقدار (1)را گويند كه با آن آتش روشن مىكنند، مفرد آن «مَرْوَه» است و بدين سان «مروه» را در مكه، مروه ناميدهاند. (2)
صفا و مروه، نام دو كوهى بوده است كه در ضلع شرقى مسجدالحرام در محلى به نام مسعى و با فاصلهاى حدود 395 متر رو در روى يكديگر قرار گرفتهاند.
هم اكنون از كوه صفا بخشى باقى مانده و بخش باقيمانده كوه مروه در سال 1374 شمسى (1416 ق) به منظور توسعه محدوده مسعى برداشته شد و بدين ترتيب سعى كنندگان، در محل سابق كوه مروه دور مىزنند.
كوههاى صفا و مروه تا قبل از هبوط حضرت آدم عليه السلام به زمين، پيشينه تاريخى دارد.
امام صادق عليه السلام در وجه نامگذارى اين دو كوه فرمودهاند:
«صفا را صفا ناميدند، بدان جهت كه آدمِ برگزيده بر آن فرود آمد، پس براى اين كوه نامى از اسم آدم را انتخاب كردند خداوند- عزّوجلّ- مىفرمايد:
إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ.
و حوّا بر مروه فرود آمد و مروه را مروه ناميدند؛ زيرا زن بر آن فرود آمد پس نامى از مرأه براى اين كوه برگزيدند. (1)
ليكن شهرت اين دو كوه از زمان حضرت ابراهيم عليه السلام به بعد است آنگاه كه آن حضرت همراه با هاجر و اسماعيل به مكه آمده، آنان را در كنار حجر جاى داد و خود به شام بازگشت. عبداللَّه بن عباس اين داستان را چنين نقل كرده است:
چون ميان مادر اسماعيل و ساره همسر ديگر ابراهيم عليه السلام كدورت پيش آمد، ابراهيم عليه السلام مادر اسماعيل و اسماعيل را كه كودك شيرخوارى بود، همراه خود به مكه آورد، هاجر مشك آبى داشت كه از آن مىنوشيد و به كودك خود شير مىداد و هيچگونه زاد و توشهاى همراه او نبود.
ابراهيم عليه السلام آن دو را كنار خاربنى (درختچهاى) كه بالاتر از منطقه چاه زمزم قرار داشت نشاند و سپس خود سوار بر مركب خويش شد و به بيرون مكه حركت كرد، مادر اسماعيل از پى او حركت نمود و تا منطقه كداء او را دنبال كرد سپس پرسيد او و پسرش را به عهده چه كسى وامىگذارد؟ ابراهيم عليه السلام فرمود: به خداى- عزّ و جلّ- مىسپارم. مادر اسماعيل گفت: خوشنود و راضى هستم و در حالى كه كودك را در آغوش داشت برگشته و زير آن خاربن نشست و كودكش را كنار خويش نهاد و مشك آب خود را آويخت و از آن مىآشاميد و كودك را شير مىداد تا آن كه آب مشك تمام و شير پستان او هم خشك شد، كودك به سختى گرسنه شد و به خود مىپيچيد. مادر بيم كرد كه اسماعيل بميرد و
1) بحارالانوار، ج 96، ص 43
اندوهگين شد و با خود گفت چه بهتر كه از پيش او بروم تا شاهد مرگ او نباشم!
ابن عباس گويد: مادر اسماعيل بالاى كوه صفا رفت كه به اطراف مشرف شود، به اين اميد كه شايد در صحرا كسى را ببيند و سپس به كوه مروه نگريست و گفت خوب است ميان اين دو كوه آمد و شد كنم تا اگر كودك بميرد شاهد مرگ او نباشم. و سه يا چهار بار ميان آن دو كوه آمد و شد كرد، در دره ميان صفا و مروه چيزى جز ريگ و شن نبود سپس كنار فرزند آمده، او را بر همان حال ديد و بيشتر اندوهگين شد و كنار كوه صفا بازگشت و باز همچنان ميان صفا و مروه آمد و شد كرد تا آنكه هفت بار اين فاصله را پيمود.
ابن عباس مىگفته است: پيامبر فرمودند: به همين جهت سعى ميان صفا و مروه معمول شد و مردم ميان آن سعى مىكنند. مادر بازگشت و كودك خويش را به همان حال ديد كه بر خود مىپيچيد، ناگاه صدايى شنيد، نگريست و كسى را نديد، گفت: صداى تو را شنيدم، اگر خيرى پيش تو هست مرا يارى كن و فرياد رسم باش، در اين هنگام جبرئيل عليه السلام براى او آشكار شد، مادر اسماعيل از پى او به راه افتاد و جبرئيل با پاى خود به محل چاه زمزم كوبيد و از همانجا آب بر روى زمين آشكار شد.
ابن عباس افزوده است كه پيامبر فرمودند: مادر اسماعيل مقدارى خاك و شن بر گرد آن ريخت كه مبادا پيش از آن كه مشك را بياورد و از آب پركند، آب به زمين فرو شود و نيز فرمودند: اگر مادر اسماعيل چنان نمىكرد چشمه روانى مىشد.
مادر اسماعيل مشك خود را آورد و آب برداشت و آشاميد و پستانش پر شير شد و پسرش را شير داد. (1)
ابراهيم عليه السلام آن گاه كه همراه با هاجر به طرف مكه مىآمد، جبرئيل نيز او را همراهى مىكرد. طبرى در اين زمينه مىنويسد:
خداوند- عزّوجلّ- به ابراهيم وحى كرد كه سوى مكه رود، آن هنگام در مكه خانهاى نبود و او هاجر و پسرش را به مكه برد.
1) اخبار مكه، ص 331 و 332
وقتى خداى- عزّوجلّ- محل خانه و حدود حرم را به ابراهيم نشان داد، وى بيرون آمد و جبرئيل نيز با او بود، به هر دهكدهاى كه رسيدند مىپرسيد «اينجاست» و جبرئيل مىگفت «برويم» تا به مكه رسيدند كه خارستانى بود و مردمى به نام عماليق در بيرون مكه و اطراف آن، به جاى خانه مقر داشتند. يك بلندى سرخرنگ خاكى بود، ابراهيم به جبرئيل گفت: «اينجا بايد بگذارمشان»؟ جبرئيل گفت: «بله» و آنها را به محل حجر جاى داد و در آنجا فرود آورد و به هاجر، مادر اسماعيل، گفت كه سايبانى بسازد و گفت «خدايا! من نسل خويش را به درهاى بى كشت، به نزديك بيتالحرام تو نهادم». آنگاه پيش كسان خود به شام بازگشت و آنها را نزديك خانه به جا گذاشت. (1)
آنگاه كه چشمه زمزم جوشيد، جبرئيل به هاجر گفت: بر مردم اين ديار از تشنگى بيم مدار كه اين چشمه براى نوشيدن مهمانان خداست و نيز گفت: «زود باشد كه پدر اين طفل بيايد و براى خدا، خانهاى بسازند» و محل خانه را نشان داد. (2)
ابراهيم عليه السلام با پشت سر نهادن فراز و نشيبهاى بسيار، از طرف خداوند فرمان يافت تا خانه توحيد را بنا كند و توحيديان را براى حجگزارى فراخواند وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًا وَعَلَى كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ. (3)
آنگاه جبرئيل از طرف خداوند چگونگى اعمال حج را به ابراهيم عليه السلام آموخت.
محمد بن اسحاق مىگويد: چون ابراهيم خليلالرحمان از ساختن بيتاللَّه الحرام آسوده شد، جبرئيل پيش او آمد و گفت: هفت بار بر كعبه طواف كن و او همراه اسماعيل هفت دور طواف كرد و در هر دور طواف، آن دو به تمام گوشههاى كعبه دست مىكشيدند و چون طواف پايان يافت هر دو پشت مقام ابراهيم دو ركعت نماز گزاردند، در اين هنگام جبرئيل همراه او برخاست و تمام اعمال حج را از سعى ميان صفا و مروه، منا، مشعر و عرفات را به او آموخت ... (4)
ابن عباس گويد: نخستين كسى كه ميان صفا و مروه دويد مادر اسماعيل بود. (1)و به دنبال هفت مرتبه آمد و شد هاجر بين صفا و مروه، سعى سنّت شد.(2)
و اولين بار ابراهيم خليل همراه با فرزندش اسماعيل اين سنّت الهى را انجام دادند. (3)
بدنبال ابراهيم، پيامبران ديگر نيز، پس از انجام طواف و خواندن نماز در پشت مقام، به مسعى آمده، سعى صفا و مروه مىكردند:
مجاهد گفته است: موسى براى انجام حج به مكه آمده، گرد خانه خدا طواف كرد و سپس هنگامى كه مشغول سعى ميان صفا و مروه بود از آسمان آواى سروشى را شنيد كه مىگفت: اى بنده من، من همراه توام، و موسى به سجده درافتاد ... (4)
رفته رفته با سيطره بتپرستى بر حجاز و نفوذ افكار جاهلى در ميان مردم، سعى صفا و مروه نيز حالت اصلى خود را از دست داد. در اين باره داستان زير نقل شده است:
«ابومنذر هشام بن محمد نيز به نقل از ابن عباس ماجرا را اينگونه آورده است: «اساف پسر يَعْلى» و «نائله دختر زيد» مرد و زنى از قبيله جُرْهم بودند كه در سرزمين يمن زندگى مىكردند، آنان عاشق يكديگر شده، به قصد حج به مكه آمدند، آن گاه داخل مكه شده و آنجا را خالى از مردم يافته، به گناه آلوده شدند و خداوند آنان را مسخ نمود. (5)
و نيز ازرقى در كتاب اخبار مكّه آورده است:
«آن دو به صورت سنگ مسخ شدند. نام مرد اساف بود و نام زن نائله، آن دو مجسمه را از كعبه بيرون آوردند، يكى را در كوه صفا و ديگرى را در كوه مروه نهادند و منظور اصلى آن بود كه مردم عبرت بگيرند. اين دو
مجسمه رفته رفته به صورت دو بت در آمده، مورد پرستش واقع شدند، مردم دوره جاهلى از كنار اساف و نائله كه عبور مىكردند به آن دو دست مىكشيدند و طواف كننده به كعبه، نخست به بت اساف دست مىكشيد و چون از طواف فارغ مىشد كنار نائله مىآمد و به آن دست مىكشيد و اين كارها همچنان ادامه داشت تا آن كه روز فتح مكه پيامبر صلى الله عليه و آله آن دو را با بتهاى ديگر شكست.» (1)
بتهاى ديگرى به نامهاى «نهيك» و «مُطعم الطَّير» در صفا و مروه بود.
اين بتها همچنان بر روى كوه صفا و مروه قرار داشت تا آنگاه كه در سال هفتم از هجرت پيامبر بزرگوار اسلام صلى الله عليه و آله براى انجام «عمرة القضاء» (2)به مكّه آمدند. امام صادق عليه السلام فرمودهاند: رسول خدا صلى الله عليه و آله به مشركان فرمود: تا بتها را از صفا و مروه بردارند و آنان نيز چنين كردند و آن حضرت ميان صفا و مروه سعى نمود ليكن پس از آن كه طواف رسولاللَّه صلى الله عليه و آله پايان يافت، مشركان بار ديگر آنها را بر روى صفا و مروه نصب كردند.
يكى از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله كه عمل سعى را انجام نداده بود نزد آن حضرت آمده اظهار داشت: قريش بار ديگر بتها را در صفا و مروه نصب كرده و من نيز هنوز سعى را انجام ندادهام، سپس اين آيه نازل شد:
إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوْ اعْتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا. (3)
بدنبال نزول اين آيه و در حالى كه بتها را در صفا و مروه نهاده بودند، مسلمانان سعى مىكردند تا آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله حج گزارد و بتها را برداشت. (4)
1) اخبار مكه، ص 97؛ السيرة النبويه لابن كثير، ج 1، ص 58 و 69
2) عمرة القضاء، عمرهاى بود كه در سال هفتم هجرى انجام گرفت و آن را بدين نام خواندهاند؛ زيرا كهبعنوان قضاى عمره حديبيه صورت گرفت. در سال ششم هجرى كفار مكه پيامبر و يارانش را از انجام عمره منع كردند و در نتيجه در سال هفتم پس از مراجعت پيامبر از جنگ خيبر با عده زيادى در ماه ذيقعده با 70 شتر براى قربانى به جانب مكه آمده، عمره را قضا نمودند.
3) بقره: 158
4) مجمعالبيان، ج 1، ص 240؛ بحارالانوار، ج 96، ص 235
در سوره بقره آمده است:
إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا وَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شَاكِرٌ عَلِيمٌ. (1)
«همانا صفا و مروه از شعائر و نشانههاى خداوند است، پس هركس حج خانه خدا و يا عمره را انجام دهد، گناهى بر او نيست كه بر آن دو طواف كند (و سعى صفا و مروه انجام دهد) و هركس به ميل خود نيكى كند بداند خداوند [در برابر آن نيكى] سپاسگزارى داناست.»
مىتوان گفت مفسّران شيعه و سنّى در شأن نزول اين آيه اتفاق نظر داشته و آنچه گذشت را دليل نزول آيه: إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ ... مىدانند.
برخى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله گمان مىكردند با وجود بتها بر روى كوه صفا و مروه، موحّدان بايد صحنه را خالى نموده، سعى را ترك كنند ليكن خداوند با فرستادن وحى، به آنان آموخت تا حضور خود را در «مسعى» حفظ نموده، رفته رفته زمينه را براى نابودى بت و بتپرستى فراهم سازند. سرانجام نيز چنين شد وگرچه پيامبر صلى الله عليه و آله در سال هفتم هجرت نتوانست بتها را از روى دو كوه صفا و مروه بردارد، ليكن در فتح مكّه آن بتشكن سترگ، بتها را براى هميشه برداشت و از آن زمان تاكنون پيروان آيين پاك پيامبر صلى الله عليه و آله در موسم حج سعى صفا و مروه را انجام و نغمه توحيد سر مىدهند و اين شعار دينى را زنده نگه مىدارند.
به نظر اكثر فقهاى شيعه، سعى ركنى از اركان حج است، اگر حاجيان عمداً آن را ترك
1) بقره: 158
كنند حج آنان باطل است.
در مناسك حج حضرت امام خمينى قدس سره نيز آمده است: سعى مثل طواف، ركن است و حكم ترك آن از روى عمد يا سهو چنان است كه در طواف گذشت (1)و در بحث طواف فرمودهاند: طواف از اركان عمره [حج] است و كسى كه آن را از روى عمد ترك كند تا وقتى كه فوت شود وقت آن، عمره او باطل است چه عالم به مسأله باشد و چه جاهل. (2)
بيشتر فقهاى اهل سنت نيز، سعى را ركن حج مىدانند:
سعى نزد شافعىها ركنى از اركان حج است و مشهور در مذهب مالكى نيز اين چنين است و بسيارى از حنابله نيز بر همين عقيدهاند. ليكن حنفىها سعى را ركن ندانسته، (3)بلكه آن را واجب مىدانند و معتقدند اگر كسى تمامى يا بيشتر اشواط سعى را بدون عذر ترك نموده به شهر خود مراجعت نمايد بايد قربانى كند، ليكن حج او صحيح است (4)و اگر تعداد كمى از اشواط سعى را ترك كرده، بايد براى هر شوط نصف صاع از گندم يا يك صاع از جو و يا خرما را كفاره بدهد، امّا اگر سعى را بخاطر عذرى ترك كند، چيزى بر او نيست. (5)
مستكبران و زورمندان را رسم بر اين است كه در روى زمين، متكبرانه گام برداشته، هنگام راه رفتن به ديگران فخرفروشى مىكنند. اين كسان هنگام انجام اعمال و مناسك حج آنگاه كه به مسعى گام نهاده، گاهى آرام و گاهى نيز هروله كنان فاصله ميان صفا و مروه را طى مىكنند، حالت نخوت و غرورشان شكسته شده، در درون احساس حقارت و زبونى مىكنند.
ابا بصير گفته است از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود: هيچ قطعه زمينى نزد خداوند از محل سعى دوست داشتنىتر نيست؛ زيرا خداوند هر سلطهگر ستيزهجويى را در آن،
خوار و ذليل مىنمايد. (1)
معاوية بن عمار نيز گفته است: امام صادق عليه السلام فرمود: هيچ پرستشگاهى نزد خداوند تبارك و تعالى محبوبتر از مكان سعى نيست؛ زيرا كه خداوند در اين مكان هر ستمكار گردنكشى را حقير و زبون مىكند. (2)
آنان كه مخلصانه در مسعى قدم مىگذارند، بهرههاى معنوى فراوانى نصيبشان خواهد شد. پيامبر صلى الله عليه و آله به مردى از انصار فرمود: آنگاه كه ميان صفا و مروه سعى كنى، نزد خداوند پاداش آن كه پياده از شهرش به مكه آمده و نيز پاداش آن كس كه هفتاد بنده مؤمن را آزاد كرده، خواهى يافت. (3)
امام سجّاد عليه السلام نيز فرمود: ملائكه سعى كنندگان ميان صفا و مروه را شفاعت كنند، شفاعتى كه مورد قبول قرار مىگيرد. (4)
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: انداختن سنگ به جمرهها و سعى بين صفا و مروه براى بپا داشتن ياد و ذكر خداوند بلند مرتبه، تشريع گرديده است. (5)بر اين اساس در مسعى، حجگزاران با شيطان در ستيزند و با برداشتن گامهاى بلند، خويشتن را از ابليس مىرهانند.
امام صادق عليه السلام فرمود: آنگاه كه ابراهيم سعى مىنمود، ابليس بر او درآمد، جبرئيل ابراهيم را فرمان داد تا تندتر حركت نموده، از ابليس بگريزد و پس از آن هروله در سعى سنت شد. (6)
ليكن متأسفانه اين جايگاه رفيع و بلندمرتبه، كه براى اقامه ياد خدا ايجاد شده است،
در برخى زمانها توسّط تعدادى از عناصر بىفرهنگ و دور از خدا، با معصيت و نافرمانى حق آلوده مىگرديد.
در پيشينه تاريخى سعى چنين آمده كه برخى اهالى مكه در شب 27 ماه رجب از هر سال، عمره انجام داده، آن را به ابن زبير نسبت مىدادند و در چنين شبى زنان براى انجام عمره زينت كرده، به خود عطر زده، شب هنگام همراه با مردان در مسعى اجتماع مىكردند، آنگاه آتش زيادى روشن نموده، در پرتو نور آن به پوشيدهرويان و اهل حرم مىنگريستند و محرماتى از اين قبيل را مرتكب مىشدند. (1)
البته از آنجا كه در گذشته مسعى فاقد چراغ بوده، مردها در روز و زنان در شب سعى مىكردهاند و اين سنت از دوره جاهلى به يادگار مانده است؛ زيرا در آن زمان، تمامى قبايل غير از قبيله حُمْس، مردانشان در روز و زنانشان در شب طواف مىكردند. (2)
برخى از پيروان مالك بن انس معتقدند كه بايد بانوان شبانه سعى كنند زيرا در شب محفوظترند. (3)
برخى از شافعىها نيز مىگويند: مستحب است كه زنان در شب و در حال خلوت سعى كنند در مكانى كه مردان هروله مىكنند آنان نيز تندتر راه بروند و اگر در روز سعى مىكنند جايز است لباس خود را روى صورت كشيده، و يا در پوشش كامل سعى كنند و از دو كوه صفا و مروه نيز بالا نروند. ليكن مالكىها معتقدند بالا رفتن آنان از دو كوه صفا و مروه، هنگام خلوت مانع ندارد. (4)
اختلاط مرد و زن در طواف و سعى، تا قبل از خالد بن عبداللَّه قسرى وجود داشته و
هر چند در يك مورد آمده است كه روزى عمر بن خطاب وارد مسجدالحرام شد و به مردى كه همراه با زنان مشغول طواف بود، تازيانه زد. (1)ليكن در زمان عبدالملك آنگاه كه عبداللَّه قَسْرى از سوى او والى مكه شد، دستور داد نزد هر ركنى مأمورانى تازيانه بدست ايستاده، ميان مردان و زنان فاصله ايجاد كنند. (2)
مالك بن انس نيز در مدونه گفته است: زنان بايد پشت صفوف مردان طواف كنند. (3)
محلّى كه امروزه مسعى در آن قرار گرفته، در صدر اسلام خانههاى برخى از اهالى مكه بود، امّا بر روى دو كوه صفا و مروه هيچگونه بنا و پلكانى نبوده است تا آن كه عبدالصمد بن على در حكومت ابوجعفر منصور، پلههاى صفا و مروه را ساخت و نخستين كسى كه در صفا و مروه ساختمان كرد و پس از آن با آهك آن را سپيد و بندكشى نمود مبارك طبرى به روزگار حكومت مأمون بود. (4)
نافع گفته است: عبداللَّه بن عمر چون از كوه صفا پايين مىآمد به طريق معمولى راه مىرفت تا به در خانه بنىعباد مىرسيد از آنجا تا كوچهاى كه از آن به مسجد مىروند و ميان خانه ابن ابى حسين و خانه دختر قرظه قرار دارد را، كندتر از دويدن و تندتر از راه رفتن معمولى، حركت مىكرد و پس از آن نيز تا هنگامى كه از كوه مروه بالا مىرفت عادى راه مىرفت.
در زمان مهدى عباسى، مسعى در واقع داخل محوطه امروز مسجدالحرام بود و خانهها و منازل مردم در جايى قرار داشت كه امروز مسعى است، براى رفتن به صفا، از مسجد نخست وارد وادى مىشدند و سپس از كوچه تنگى مىگذشتند و از ميان خانههايى كه در فاصله صفا و وادى بود عبور مىكردند، خانه محمد بن عباد بن جعفر در
لبه و كنار مسجد بود و كنار منارهاى كه به سوى وادى قرار دارد و شانه مسعى بر آن است، و وادى هم در جاى امروز مسجدالحرام بود. (1)
و چون كعبه در وسط مسجدالحرام نبود لذا مهدى اقدام به تخريب قسمتهاى اطراف مسجد كرد و در سال 167 خانهها را خريدند و خراب كردند.
بيشتر خانه ابن عباد بن جعفر عايذى ويران شد ... آنچه در اين توسعه به مسجدالحرام افزوده شد از جاى ديوار آن زمان تا ديوار كنونى نود ذراع است، قبلًا پهناى مسجد از كنار ركن يمانى تا كنار ديوار و خيابانى كه پيوسته به دره و صفا بود چهل و نه و نيم ذراع بود. (2)
در زمان معتضد، تمامى دره، و مسعى و اطراف مسجد را، خاكبردارى كردند و او براى اين كار مال فراوانى اختصاص داد. (3)
ابومحمد خزاعى مىگويد: چون مسجد و مسعى و دره و راه را در سال 281 در دوره خلافت معتضد آب گرفت، پلكان بيشترى از آنچه ازرقى نوشته است (4)آشكار شد و در تمام درهايى كه به دره گشوده مىشد دوازده پله وجود داشت.
از آن زمان تاكنون نيز تحولاتى در بناى مسعى رخ داده است:
در سال 802 فرج بن برقوف و در سال 1296 سلطان عبدالحميد دوم پادشاه عثمانى، پلههاى صفا و مروه را مرمت كردند. دو نشانه و ستون سبز را سودون محمدى در سال 347 مرمت كرد و اطراف آن قنديلهايى براى روشنايى آويخت، خيابان اصلى ميان صفا و مروه سرگشوده بود حسين بن على در سال 1341 قمرى آن را سرپوشيده كرد و چون گرد و خاك حاجيان را آزار داد به روزگار عبدالعزيز در سال 1354 هجرى قمرى كف آن سنگفرش شد.(5)
از جابر بن عبداللَّه نقل شده است: پيامبر پس از آن كه طواف كردند بلافاصله در مقام ابراهيم دو ركعت نماز گزاردند سپس كنار حجرالأسود آمده، آن را استلام كردند و فرمودند: همانا اكنون نخستكارى را انجام مىدهيم كه خداوند به شروع آن فرمان داده است. و وقتى به سوى صفا بيرون شدند، اين آيه را تلاوت فرمودند:
إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِاللَّهِ .... (1)
عطاء نيز گفته است: پيامبر از در بنى مخزوم به سوى صفا رفته و به مقدارى كه بسيار نبود از كوه صفا و مروه بالا رفتند و از آنجا خانه كعبه ديده مىشد و البته در آن زمان اين بناى مسجد نبوده است.
درى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از آن وارد مسعى شدند ابتدا به نام در «بنى عبد بن كعب» ناميده مىشد ليكن پس از آن، به علّت آن كه ميان اين قبيله و قبيله بنى عبد شمس جنگ و درگيرى رخ داد، آنها به محلّه بنى سهم كوچ كردند و پس از آن به در بنى مخزوم معروف شد. (2)
هم اكنون مسعى بصورت سالن سرپوشيدهاى به طول 5/ 394 متر و عرض 20 متر به شكل زيبايى در دو طبقه ساخته شده كه ارتفاع طبقه اوّل «12 متر» و ارتفاع طبقه دوم «9 متر» است، روى پشت بام آن نيز ديوارهاى گذاشتهاند و برخى از اهل سنت آنجا سعى مىكنند. در ميانه مسعى نيز دو راه باريك ساختهاند كه هر يك با ديواره كوتاهى از يكديگر جدا شده، كه افراد معذور روى چرخ نشسته و در داخل آن كه يكى به طرف صفا و ديگرى بطرف مروه است آنها را حركت داده، سعى كنند.
مسعى حدود 16 در دارد كه تمامى آنها در سمت شرقى مسجدالحرام قرار
گرفته است.
علاوه بر پلههاى عادى، پلههاى برقى نيز گذاشتهاند كه به وسيله آن، حجاج به طبقه فوقانى منتقل مىشوند. در طبقه دوّم نيز حجاج مىتوانند از دو درى كه به بيرون حرم راه دارد، خارج شوند.
براى پيشگيرى از خطرات احتمالى سيل، در زير مسعى، كانالى به عرض «5 متر» و ارتفاع «6/ 4 متر» احداث گرديده كه آب را به سمت بيرون هدايت نموده، مانع ايجاد خرابى در مسعى مىشود. (1)
1) فى خدمة ضيوف الرحمان، ض 68
هرچند از تواتر روايات كعبه و زمزم، مىتوان به يقين رسيد كه چشمه زمزم از دوران حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام پديدار گشته و اين مطلب، صرفنظر از جزئيات آن، مورد تاييد همه مورّخان و راويان است، ليكن با اينحال بهعنوان يك ديدگاه، مىتوان ازگفتار كسانى ياد كرد كه پيشينه زمزم را به عهد آدم رساندهاند و پيدايش آن را با نهاده شدن سنگ نخستين كعبه بهوسيله وى، همزمان دانسته و در پارهاى اشعار از آن سخن گفتهاند.
«خويلد بن اسد بن عبدالعزّى» (پدر حضرت خديجه عليها السلام) خطاب به عبدالمطّلب مىگويد:
أقول و ما قولى عليك بسبّة أليك بْن سلمى أنت حاضر زمزم
حفيرة إبراهيم يوم بن هاجر و ركضة جبريل على عهد آدم (1)
1) ياقوت، معجمالبلدان، ماده «زمزم»؛ فاكهى، اخبار مكه، ج 2، ص 72
«مىگويم، و گفته من براى تو ناروا و نابسزا نيست، درياب سخن مرا اى فرزند سلمى (عبدالمطّلب). تويى حفركننده زمزم.
چاه ابراهيم در روزگار پسر هاجر، و اثر ضربت جبرئيل در عهد آدم عليه السلام.»
گفتنى است كه بهجز شعرخويلد، روايت يا شعر يا نوشته تاريخى ديگرى در اينباره بهنظر نرسيد و چنانكه اشاره شد، بيشتر و بلكه تمام مورّخان و اهل حديث، پيدايش زمزم را به عهد ابراهيم عليه السلام مربوط دانسته و اسناد روايى، در اين خصوص، وحدتِ نظر دارند، هرچند در جزئيات آن اختلافهاى جزئى مشاهده مىشود؛ مثلًا برخى جوشش آب از زمزم را به سودن پاشنه پاى اسماعيل بر زمين نسبت دادهاند و گروهى گفتهاند كه ساييدن پاى جبرئيل يا دست و يا شهپر او كه در صورت انسانى ظاهر شده است، باعث بهوجود آمدن آب شده است.
نظريه سوّمى نيز هست كه معتقد است اسماعيل آن را با كلنگ حفر كرد (1)يا ابراهيم آن را حفارى نمود (2)كه ايندو گفته اخير و مفاد آن، با سودن پاى اسماعيل يا جبرائيل و جوشيدن آب زمزم منافاتى ندارد. چه، طبيعى است كه اگر بخواهند چشمهاى را بهصورت چاه درآورند بايد آنرا حفر كنند تا به سرچشمه اصلى برسند و آب بيشترى فراهم آيد و ماندگار شود. بنابراين، جاى ترديدى نيست كه سرآغاز پيدايش چشمه يك اتفاق غيرعادى و تحت امر الهى بوده و بهصورت چاه درآمدنش بهدست بشر و با حفارى او انجام شده است.
پيش از پرداختن به جزئيات مورد اختلاف، شايسته و سزاست ماجرايى را كه به پديدار شدن زمزم انجاميد و قلّه باشكوهى است در تأسيس كعبه و حج و تاريخ مكه و
حرم و نكات زيبايى را دربر دارد، به استناد روايات و تاريخ از نظر بگذرانيم و سپس به تحليل جزئيات آن بپردازيم.
درخصوص هجرت ابراهيم از شام به حجاز و آوردن همسر و فرزندش (هاجر و اسماعيل)، روايات فريقين تقريباً همسان است و همه بيانگر يك حادثه مهم تاريخى مىباشد؛ رويدادى كه سرآغاز تحوّلى بزرگ در تاريخ بشر و رسالتهاى الهى و بناى كعبه و شهر مكه و تشريع حج و استمرار آن تا قيام قيامت گرديد و آن واقعيت تاريخى همچنان در مناسك و شعائر حج منظور گشت تا جاودانه شود و از خاطرهها محو نگردد و بهعنوان فصلى درخشان از تاريخ موحّدان بيادگار بماند و درسآموز انسانها باشد.
يكى از اين شعائر زمزم است كه آب و آبادانى را به سرزمين مكه و ديار پيامبران آورد.
چه، حيات هرچيز به آب است؛ «وَجَعَلْنا مِنَ الماء كُلّ شَىءٍ حَىّ» آن هم نه يك آب معمولى، بل چشمهاى كه به امر الهى و مباشرت جبرئيل جوشيد و با دستاندركارى ابراهيم و اسماعيل و پاسدارى هاجر استمرار يافت تا سرچشمه بقاى كعبه و حج و رويش نسل مبارك و شكوفايى شجره پاك نبوت در امّالقراى توحيد باشد و با جارى بودنش در عصرها و براى نسلها، آن چشمه آب حيات معنوى را تفسير كند و آن اعجاز بزرگ را گواه صدق گردد.
بارى، ماجراى آن هجرتِ تاريخى و تنهايى آن مادر و كودك در آن سرزمين سوزان و خاموش و در ميان كوههاى سياه و سوخته را، روايات اسلامى به تصوير كشيده است:
محدّث گرانقدر، على بن ابراهيم، از پدرش ابراهيم بن هاشم و او از نضر بن سويد و او از هاشم بن سالم از امام صادق عليه السلام آورده است:
«ابراهيم در باديه شام سكونت داشت همينكه هاجر اسماعيل را متولد ساخت، ساره سخت اندوهگين شد و چون فرزندى نداشت بهخاطر حضورِ هاجر، ابراهيم را مىآزرد، ابراهيم از اين ماجرا به پروردگار بزرگ شكايت كرد، خداوند به او وحى كرد كه داستانِ زن به دنده كج ماند كه اگر او را بهحال خود واگذارى از آن بهره برى و اگر بخواهى آن را راست كنى خواهد شكست. (و بدين ترتيب وى را به سازگارى با ساره توصيه فرمود). آنگاه ابراهيم را مأمور ساخت كه اسماعيل و مادرش را از آن سرزمين خارج سازد.
ابراهيم گفت: پروردگارا! آنها را به كجا برم؟ فرمود: به حرم من، مركز امن من و نخستين مكانى كه از زمين آفريدم؛ يعنى مكه.
آنگاه خداوند جبرئيل را فرمان داد كه «بُراق» را فرود آورد تا هاجر و اسماعيل و ابراهيم عليهم السلام را حمل كند. و ابراهيم هرگاه از منطقهاى سرسبز كه درخت و نخلستان و زراعتى داشت، مىگذشت، مىگفت: جبرئيل! آيا اينجاست آن مكان امن؟ و جبرئيل پاسخ مىداد: نه، و راه را ادامه دادند تا به مكه رسيدند و در محل خانه كعبه فرود آمدند.
ابراهيم با ساره عهد كرده بود كه از مركب پياده نشود و هرچه زودتر نزد او برگردد.
همينكه فرود آمدند، در آنجا درختى بود كه هاجر چادر خود را بر آن درخت افكند و با كودك خويش در سايه آن قرار گرفتند. (1)ابراهيم چون آنان را نهاد و خواست برگردد هاجر گفت: ابراهيم! ما را در جايى كه انيس و مونسى وجود ندارد و از آب و علف اثرى نيست مىگذارى و مىروى؟! و ابراهيم پاسخ داد: خدايى كه مرا فرمان داده شما را در اين مكان بگذارم، همو شما را كفايت است. اين بگفت و راهى شد و چون به محلى بهنام «كداء»- كوهى در ذىطوى- رسيد روى بهسوى آنان كرد و گفت:
رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنْ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنْ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ. (2)
«بارخدايا! من از ذريه خود كسانى را در وادى بىآب و علف اسكان دادم تا نماز را بپا دارند، پس دلهايى را از مردم بهسوى آنان متمايل گردان و از ميوهها روزى ده، باشد كه سپاسگزارى كنند.»
اين بگفت و رفت و هاجر بماند با كودك شيرخوار و آن سرزمين سوزان! (و بنا به برخى روايات، ابراهيم در ميان اشك و آه منطقه را ترك گفت). (3)
همينكه آفتاب برآمد، اسماعيل تشنه شد و طلب آب كرد، هاجر برخاست و رهسپار آن وادى شد كه محل سعى بود (در ميان صفا و مروه) و آنجا ايستاد و ندا داد: آيا در اين وادى انيس و مونسى يافت مىشود؟ (هل بالوادى من انيس). و در حالىكه ديگر اسماعيل را نمىديد، بالاى كوه صفا رفت و از آنجا به وادى نگريست و سرابى نظرش را به خود جلب كرد. پنداشت آب است، باز به درون وادى شتافت و به سعى پرداخت و چون به مروه رسيد و ديگر اسماعيل را نمىديد، بار ديگر سرابى در ناحيه صفا درخشيد.
به وادى فرود آمد و در پى آب روان شد، باز هم اسماعيل از نظرش غايب شد. برگشت تا به صفا رسيد و با نگرانى چشم به جانب اسماعيل دوخت و اين حركت را هفت مرتبه تكرار كرد و چون به شوط هفتم رسيد و در حالىكه بر مروه بود، به اسماعيل نگريست، در حالىكه آب از زير پايش جوشيده بود! برگشت و اطراف آن آب را كه جريان داشت با رمل مسدود كرد و از اينرو زمزم ناميده شد. (1)
در اين روايت، سپس به تحوّل منطقه مكه با پيدايش آب زمزم و مهاجرت قبيله «جُرْهُم» كه يكى از قبائل يمنى بودند و در حوالى مكه بسر مىبردند اشاره كرده و مىفرمايد:
«آن روز قبيله جُرْهُمْ در ذىالمجاز (يكى از بازارهاى معروف مكه) و عرفات فرود آمده بودند، همينكه آب زمزم در مكه پديدار شد و پرندگان و حيوانات وحشى صحرا به آنجا رو آوردند، جرهم كه حركت وحش و طير را به آن ديار ديدند، آنها را رهگيرى كردند و به آب رسيدند و در آنجا يك زن و يك كودك را ديدند كه در زير درختى منزل گزيدهاند و براى آنها چشمه آبى پديدار شده است!
آنها از هاجر پرسيدند: تو كيستى؟ و با اين كودك در اينجا چه مىكنى؟
هاجر پاسخ داد: من مادر «اسماعيل» فرزند ابراهيم خليلالرحمانم و اين كودك فرزند اوست. خداوند وى را فرمان داد كه ما را در اينجا سكنى دهد.
1) در توصيف واژه «زمزم» پيشتر گفتيم كه يكى از معانى آن مسدود كردن آب است با هر وسيلهاى كه ممكن باشد.
گفتند: آيا اجازه مىدهيد ما در نزديكى شما باشيم؟
گفت: تا ابراهيم بيايد.
روز سوم فرا رسيد و ابراهيم به ديدار آنها آمد. (1)هاجر گفت: اى خليل خدا، در اينجا قومى از جُرْهُماند، مىخواهند در نزديكى ما منزل گزينند آيا به آنها اجازه مىدهى؟ ابراهيم پاسخ داد: آرى. آنگاه هاجر به آنها اجازه فرود آمدن داد. آمدند و خيمهها سرپا كردند و هاجر و اسماعيل با آنان آشنا شدند و انس گرفتند. بار ديگر كه ابراهيم به ديدنشان آمد، حضور مردم زيادى را ديد و بسيار خرسند شد.
اسماعيل كمكم بزرگ شد، جرهميان هركدام يك يا دو گوسفند به اسماعيل هديه كردند و هاجر و اسماعيل زندگى خود را با آنها گذرانيدند.
اسماعيل به حدّ بلوغ و جوانى رسيد و خداوند ابراهيم را فرمود كه خانه كعبه رابنا كند. عرضه داشت: خدايا! در كدامين نقطه؟ فرمود: همانجا كه قبهاى براى آدم فرود آمد و حرم را روشن ساخت و اين خانه همچنان سرپا بود تا توفان نوح رخ داد و زمين در آب غرق گرديد. خداوند آن قبه را بالا برد و دنيا غرق شد مگر مكه، از اينرو، آن را بيت عتيق گفتند؛ زيرا از غرق شدن در آب رهايى يافته بود. و چون خداوند ابراهيم را مأمور بناى كعبه نمود، او نمىدانست كجا آن را بنا كند. خداوند جبرئيل را فرستاد تا جاى خانه را با خطى مشخص كند و پايههاى آن را از بهشت نازل كرد و آن سنگى كه خدا از بهشت فرستاد (حجرالأسود) از برف سفيدتر بود و همين كه دست كافران به آن رسيد سياه شد ...». (2)
صدوق رحمه الله در عللالشرايع، با اسناد خود از معاوية بن عمار و او از قول امام صادق عليه السلام با عباراتى كوتاهتر آورده است.
1) با فاصلهاى كه ميان شام و حجاز است، آمدن ابراهيم يا با طىّ الأرض بوده و يا بهوسيله براق، و درهرحال خرق عادت است كه اين در زندگى پيامبران و اولياءاللَّه بسيار وجود داشته است. نك: بحارالانوار، ج 12، ص 112
2) مجمعالبيان، ج 1، ص 266 و 267 ذيل آيه 128 سوره بقره. بحارالانوار، ج 12، ص 97 بهبعد، از تفسير قمى. و نيز تفسير برهان، ج 1، ص 330 و 331 و عللالشرايع، ص 432 با اندك اختلاف در عبارات.
و نيز عياشى در تفسير خود (1)از قول امام كاظم عليه السلام داستان را بهصورت خلاصهتر نقل كرده اما كلماتى نيز آورده كه در روايات پيشين نبود، در هرحال محتوا يكى است.
در منابع اهل سنت نيز داستان هجرت ابراهيم و خاندانش با همين مضمون و در برخى موارد اندك تفاوت درج افتاده است.
تاريخنگار معروف قديمىِ مكه، ازرقى، در كتاب خود «اخبار مكه» از قول ابنعباس، چنين مىنويسد:
هنگامى كه ميان مادر اسماعيل و ساره، همسران ابراهيم، كدورت پيش آمد، ابراهيم عليه السلام، مادر اسماعيل را با فرزندش كه كودكى شيرخوار بود به مكه آورد. هاجر مشك كوچكى با مقدارى آب همراه داشت كه از آن مىنوشيدند و بر بدن اسماعيل مىپاشيد و توشه ديگرى نداشت.
سعيد بن جبير از ابن عباس نقل كرده كه گفت: آنها را در كنار درختى كه روى زمزم و قسمت بالاى مسجد قرار داشت آورد و در آنجا منزل داد و بر مركب سوار شد كه آنان را ترك گويد. مادر اسماعيل بهدنبال ابراهيم دويد و گفت: ما را به كه مىسپارى؟ ابراهيم گفت: بهخداى بزرگ. هاجر گفت: به رضاى خدا تن مىدهم. اين بگفت و برگشت و كودك را در آغوش گرفت و زير آن درخت آمد و نشست و اسماعيل را در كنار خود نهاد و آن مشك را به درخت آويخت و از آن مىنوشيد و بر بدن كودك مىپاشيد تا آب مشك تمام شد. كودك تشنه و گرسنه و بىتاب گشت و به خود مىپيچيد و مادر نظاره مىكرد و راه چاره نداشت. پنداشت در حال جان دادن است. با خود گفت: از بچه دور شوم تا شاهد جان دادن او نباشم! به صفا رفت و در نقطهاى ايستاد كه كودك را زيرنظر داشته باشد و جستجو كند كه آيا در آن وادى كسى را مىبيند. به مروه نگريست و گفت: ميان اين دوكوه رفت و آمد كنم تا كودك جان به جانآفرين تسليم كند و من حالت او را نبينم.
ابنعباس گويد: سه يا چهار مرتبه اين مسافت را پيمود و در دل آن وادى جز رمل نبود آنگاه نزد كودك آمد و او را در تب و تاب ديد. با اندوه فراوان به صفا برگشت و
1) به نقل مرحوم فيض در تفسير صافى، ج 1، ص 892
همچنان مسافت ميان صفا و مروه را تا هفت مرتبه پيمود. ابن عباس از قول پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده كه به همين خاطر مردم ميان صفا و مروه طواف مىكنند.
بالاخره هاجر نزد اسماعيل آمد و ديد همچنان بىقرار است. در اينحال صدايى شنيد اما كسى را نمىديد. هاجر گفت: صدايت را شنيدم، اگر مىتوانى به فرياد من برس.
در اين هنگام جبرئيل ظاهر شد و هاجر همراه او حركت كرد تا اينكه پاى خود را به محل چاه كوبيد و بهدنبال آن آب زمزم بيرون زد.
ابنعباس از قول رسول خدا صلى الله عليه و آله آورده است كه مادر اسماعيل اطراف آن آب را با خاك بهصورت حوضچهاى درآورد تا آب تمام نشود و مشك را آورد و پر از آب كرد و نوشيد و به كودك نوشانيد و بر بدن او پاشيد». (1)
مورخ معروف فاكهى نيز از سعيد بن جبير، از ابن عباس در ادامه حديث پيشين، از رسول خدا صلى الله عليه و آله اضافه نموده است كه آن فرشته به هاجر گفت:
«تخافي على أهل هذاالوادى ظمأ فإنّها عين يشرب بها ضيفان اللَّه». (2)
«بر ساكنان اين وادى، از تشنگى بيمناك نباش، چه اين چشمهاى است كه ميهمانان خدا از آنخواهند نوشيد.»
داستان اين هجرت تاريخساز، افزون بر منابع متعدد اسلامى، در كتب پيشين نيز آمده است.
بنابه نقل علامه مجلسى رحمه الله، مرحوم سيد ابن طاووس از علماى بزرگ اماميه در كتاب «سعدالسعود» خود داستان هجرت خاندان ابراهيم (هاجر و اسماعيل) را از ترجمه تورات، سفر نهم و دهم نقل كرده كه البته در محتوا با منابع اسلامى تفاوتهايى دارد. (3)و نيز «مطهر بن طاهر مقدسى» از علماى عامه نيز در كتاب «البدأ و التاريخ» خلاصه داستان
را از تورات آورده است. (1)
چنانكه در روايات پيشين ملاحظه كرديم هاجر و اسماعيل براى هميشه در حرم امن خدا و جوار بيت عتيق و چشمه زمزم منزل گرفتند و قبيله جُرهُم به آنها پيوستند و هاجر و اسماعيل از تنهايى رهايى يافتند و هسته اوليه جامعه مكه بدينگونه تشكيل شد.
اسماعيل گوسفنددارى مىكرد و تيراندازى را در ميان قبيله جُرهُم آموخت. او به زبان عربى، كه زبان جرهميان بود، سخن مىگفت. جرهم تعدادى گوسفند براى او آوردند و اين سرمايه اوليه وى شد. (2)
مورخان گويند: پس از آنكه هاجر و كودكش در جوار كعبه و زمزم اسكان داده شدند، ابراهيم با علاقه شديدى كه نسبت به آنها داشت و بهخصوص تنها فرزندش اسماعيل، همهروزه به ديدار آنها مىآمد و به قولى هر هفته يكبار و بنا به قول ديگر هرماه يكبار. و پيمودن مسافت شام تا مكه بهوسيله براق بود كه خداوند در اختيار ابراهيم مىنهاد. (3)
پس از چندى و پيش از آنكه اسماعيل ازدواج كند، هاجر آن بانوى صالح و صابر وفات يافت. اسماعيل مادر گرامىاش را در خانه خود، (4)در محلى در جوار كعبه كه بعداً به «حجر اسماعيل» نامور شد، به خاك سپرد.
در روايتى از قول امام صادق عليه السلام آمده است:
«انَّ إسماعيل دفن امَّه في الحِجْر وَ جَعَلَهُ عليا و جعل عليها حائطاً لئلّا يوطأ قبرها». (1)
«اسماعيل مادرش را در حِجْر به خاك سپرد و روى قبر مادرش را بالا آورد و در اطراف آن ديوارى بنا كرد تا قبرش پايمال نشود.»
ازرقى نيز در اخبار مكه از ابن جريح نقل كرده: پيش از آنكه ابراهيم و اسماعيل خانه كعبه را سرپا كنند، هاجر درگذشت و در حجر بهخاك سپرده شد؛ (فماتت امّ اسماعيل قبل أن يرفعه ابراهيم و اسماعيل و دفنت في موضع الحِجْر). (2)
واز اينجا استفاده مىشود كه راه رفتن روى قبور كه در فقه ما كراهت دارد، آن روز نيز ناپسند بوده كه اين نشانه احترام به صاحب قبر است و شايد با همين فلسفه و حكمتهاى ديگرى است كه هم اكنون طواف نيز بايد از پشت ديوار حجر اسماعيل باشد و از داخل آن صحيح نيست.
به علاوه همانگونه كه از روايات ديگر استفاده مىشود قبر جناب اسماعيل عليه السلام وگروهى از پيامبران ديگر در حجر اسماعيل است.
مفضّل از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمود:
«الحجر بَيت إسماعيل وفيه قبر هاجر وقبر إسماعيل عليه السلام» (3)
«حجر خانه اسماعيل است و در آنجا قبر هاجر و قبر اسماعيل عليه السلام قرار دارد.»
معاوية بن عمّار نيز مىگويد از امام صادق پرسيدم: آيا حجر جزو خانه كعبه است يا بخشى از كعبه در آن قرار دارد؟ فرمود: نه، حتّى به قدر يك سر ناخن، ولى اسماعيل مادرش را در آن دفن كرد و براى اينكه پايمال نشود آن را با حصارى از سنگكارى
محصور نمود و در آنجا قبور پيامبران است؛ (... ولكنّ إسماعيل دفن أمّه فيه فكرِهَ أن توطأ فحجّر عليه حجراً وفيه قبور الأنبياء). (1)
و نيز در روايت ديگر از اما صادق عليه السلام آمده است كه: «در حجر دختران اسماعيل مدفونند.» (2)بدين ترتيب خداوند بانيان كعبه و ساكنان نخستين ديار مكّه و يادگاران زمزم و صفا و مروه را در حرم امن و دامن مهر خويش و همسايگى خانه خود منزل داد و طواف را از پشت حصار حجر؛ يعنى خانه و كاشانه و مأمن آنان مقرّر داشت تا براى هميشه حريم «جار اللَّه» اين پاسداران اوّليه بيت و حرم در پناه كعبه و بيت اللَّه محفوظ بمانند؛ زيرا حفظ قبور و آثار صالحان و اوليا و انبيا به معناى حفظ فرهنگ و آيين آنهاست و احترام به مسكن و مدفن ايشان، احترام به مكتبشان است و الگوهاى فضيلت و تقوا نبايد از ميان بروند. چه، آرامگاهشان نمادى است از بقاى فكر و ايده و آرمان آنها كه در اينجا همان كلمه طيّبه توحيد و اخلاص و ايثار و فداكارى براى خدا و رضا و تسليم در برابر تقدير اوست كه چشمه آب حيات به معناى واقعى همين است و بس؛ فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ. (نور 6 36)
بنا به گفته مورّخان، تولّد اسماعيل در سال 1910 قبل از ميلاد مسيح و 2572 سال قبل از ميلاد خجسته حضرت محمّد صلى الله عليه و آله بوده است. (3)اسماعيل شير خواره بود و به قول بعضى دو ساله بود كه همراه مادرش هاجر به جوار كعبه آمد (4)و در آنجا نشو و نما يافت تا اينكه در خدمت پدرش ابراهيم خانه كعبه را بنا كردند و پس از مرگ مادرش بازنى به نام «زعله» يا «عماده» ازدواج كرد و پس از مدّتى او را طلاق داد و از او فرزندى نداشت.
آنگاه «سيده» دختر «حارث بن مضاض» را به زنى گرفت كه از او فرزندانى پيدا كرد و
ثمره اين ازدواج دوازده پسر بود.
اسماعيل تصدّى امر حرم را به عهده داشت و خداوند او را به پيامبرى برگزيد و براى هدايت «عمالقه» و «جرهم» و قبايل يمن مأمور ساخت تا آنان را از پرستش بتها بر حذر دارد كه گروهى ايمان آوردند و بيشتر آنها كفر ورزيدند. (1)
جناب اسماعيل عليه السلام به قولى در سنّ يكصد و سى و هفت سالگى و به سخن ديگر يكصد و بيست سالگى بدرود حيات گفت و در حجر اسماعيل مدفون گرديد. (2)
مسعودى در اخبار الزمان مىنويسد: «اسماعيل دوازده پسر داشت و صد و سى و هفت ساله بود كه چشم از جهان بست و تدبير امر كعبه را به پسرش عدنان وصيّت كرد و عدنان به توليت كعبه و تدبير امور آن پرداخت. «واوصى الى ابنه عدنان بأمر البيت، فدبّر أمر البيت». (3)
هاجر و اسماعيل، اين مادر و فرزند، كه در سايه قيموميّت شيخ الانبياء، حضرت خليلاللَّه عليه السلام پذيراى آن آزمايش تاريخى شدند و اجرا كننده آن طرح الهى در تأسيس أمّالقراى توحيد و بناى كعبه معظّمه و دعوت حج بودند در كنار خانه كعبه معتكف شدند و مأوى گزيدند تا شاهد حضور ميليونها انسان موحّد در مطاف عاشقان كوى حق باشند و زائران بيت عتيق همه جا از طواف و كعبه و حجر اسماعيل و زمزم و صفا و مروه تا عرفات و منا، به ويژه قربانگاه اسماعيل از آنها ياد كنند و خاطره پر رمز و راز آنها را زنده نگهدارند. و شگفت داستانى است حج كه سراسر آن ترسيم ايمان و صبر و جهاد و يادواره، فداكارى خاندان ابراهيم است؛ خاندانى كه آمدند در سرزمين مكّه بمانند تا خيمه
توحيد را سرپا كنند و زمينه ظهور حضرت ختمى مرتبت محمّد بن عبداللَّه صلى الله عليه و آله را فراهم آورند و خاتم الانبياء نيز كه آيينش بر ملّت حنيف ابراهيم بنيان شده (1)و صورت تكامل يافته آن مىباشد در احياى همان خطوطِ ترسيم شده، به وسيله ابراهيم خليل عليه السلام حج را روح و شكوهى ديگر بخشيد و به دور از آلودگىهاى شرك جاهلى، قوانين و فقه حج را تعليم داد، چنانكه حضرتش در حجّةالوداع، آداب و سنن اين فريضه الهى را در عمل به مردم آموختند و از همين جا مىتوان به راز زمزم پىبرد كه در ژرفاى اين چاه شگفت انگيز، چشمه سار ديگرى روييده كه زلال خوشگوارش جانها را طراوت و حيات بخشد و اين چشمهسار، كوثرى است كه هرگز نخشكد و تا قيامت همپاى زمزم جاودانه بماند و قلوب انسانها را از ثمرات معنوى سيراب كند.
نويسنده كتاب «تاريخ عمارة مسجد الحرام» سخنى را از «سهيلى» آورده كه خالى از لطف و زيبايى نيست و آن جمله اين است:
«قال السهيلى: كانت زمزم سقيا إسماعيل بْن إبراهيم، فجرّهاله روح القدس بعقبه وفي ذلك إشارة إلى أنّها لعقب إسماعيل ووارثه وهو محمّد صلى الله عليه و آله وأمّته» (2)
«سهيلى گويد: زمزم آب نوشيدنى بود كه روح القدس جبرائيل، با پاشنه پاى خود براى اسماعيل فرزند ابراهيم جارى ساخت و واژه «بعقبه» مىتواند اشاره به اين نكته باشد كه زمزم براى اعقاب اسماعيل است كه عبارتند از حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و امّت او.»
چنانكه خواهيم ديد، بيشتر روايات فريقين، اينگونه بيان مىكند كه جبرئيل به صورت انسانى در آمد و با پاشنه پاى خود زمين را شكافت و آب زمزم جوشيد و برخى
روايات از شيعه و سنّى، از پاشنه پاى اسماعيل سخن مىگويد (1)و در هر حال برداشت سهيلى و اشاره رمزگونهاى كه بدان پرداخته، در هر دو صورت مىتواند صدق كند و خدا داناتر است.
در دعاى حضرت خليل الرحمان است كه چون هاجر و اسماعيل عليه السلام را در آن وادى غربت و خشگ و سوزان نهاد و برگشت، با خداى خود گفت:
رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنتُ ... وَارْزُقْهُمْ مِنْ الثَّمَرَاتِ ...؛ (2)
«بارخدايا! آنان را از ميوهها روزى ده ...»
«عوالى» از امام صادق عليه السلام آورده است كه فرمود: «هو ثمرات القلوب» آنچه ابراهيم براى آن دعا كرد، در حقيقت ثمره و ميوه قلبها بود. (3)
و نيز در تفسير على بن ابراهيم قمى از امام ششم عليه السلام نقل كرده كه فرمود:
«يعنى من ثمرات القلوب، أي حبّبهم إلى النّاس ليأتوا إليهم ويعودوا». (4)
«از ميوه دلها، بدين معنا است كه محبّت آنها را در دل مردم قرار ده تا با آنان رفت و آمد داشته باشند.»
افزون بر اينها، در بخشى از آيه پيشگفته نيز آمده است:
... فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنْ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنْ الثَّمَرَاتِ ...
«دلهايى را از مردم به سوى آنها متمايل گردان و از ثمرات روزى ده.»
از مجموع آنچه در اين آيه و روايات آمده است، مىتوان دريافت كه خواسته اوليه
حضرت ابراهيم توجّه دلها و محبّت قلبها نسبت به خاندان و دودمان خود بود كه اين محبّت از ثمرات ظاهريه- كه منافاتى با آن تفسير هم ندارد- برتر و بالاتر است.
نكته بسيار زيباى سخن امام صادق عليه السلام اين است كه محبّت و عشق را ثمره قلوب بر شمرده. چه، دل به عنوان كانون احساس و چشمهسار محبّت است. مگر نه اين است كه حقيقت دين نيز به محبّت تفسير شده و امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «هل الدين الا الحبّ والبغض»؛ «آيا دين چيزى جز حبّ و بغض است؟»، محبّت به آنچه پاكى و حقيقت و در جهت خداوند است و بغض و تنفّر از آنچه در جهت رذيلت و نا پاكى و باطل با همه چهرههاى آن مىباشد. اين محبّت است كه مرزهاى زمانى و مكانى را در مىنوردد و فاصلهها را از ميان برمىدارد و ديوارهايى را كه نور عالمتاب جهان هستى را تكه تكه كرده و ميان دلها جدايى افكنده فرو مىريزد و چون ديوار از ميان آنها برگيرى همه يكى مىشوند و جلوهاى از آن احد سرمدى و همه تجلّى نور واحد مىگردند و آن همه تبعيضها و فاصلهها، ديوارهايى است كه انسانها با انگيزههاى نفسانى ساخته و پرداخته و خشونت و عداوت را باعث شدهاند. و اينك جرعه نوشان زمزم و سالكان كوى عشق كه همه در فضاى حج بىرنگ و بدون نام و نشان برگرد كعبه توحيد گرد مىآيند از يكسو گرايش قلبى خويش را با خاندان ابراهيم و وارثان او و ختم رسولان و اهلبيت مطهّر او پيوند مىزنند و از زمزم وِلا جام محبّت مىنوشند و از بتهاى صامت و متحرك و شرك خفى و جلى رخ برمىتابند و برائت مىجويند و از سوى دگر با همسفران كوى يار و تلبيهگويان دعوت دوست همدم و همراه مىشوند و قلوب خود را به يكديگر پيوند مىزنند و همه يك ندا مىشوند و لبيك گويان بانگ توحيد مىسرايند و به مظاهر شرك و مشركان «لا» مىگويند و اگر حج با چنين ثمره و ميوه قلبى همراه نباشد قالبى مىشود بىروح و شجرهاى بىثمر و در چنين حالتى نوشيدن زمزم نيز نقش حياتى ندارد. بنابراين دلها را با زمزم محبّت بايد بارور ساخت و با زمزمه عشق و ايثار رونق بخشيد تا دوستى و محبّت برويانند و اين همان حج ابراهيمى است كه براى آن در نيايش خود دعا كرده و به سوى آن دعوت نموده است.
بارى زمزم نماد جوشش فيض ازلى است در كوير انقطاع و حبّ خدا كه در
آبشخور آن نهال دلهاى عاشقان و مؤمنان به ثمر مىنشيند؛ همانگونه كه براى هاجر ثمر آفريد، آنگاه كه آخرين جرعه آبى كه همراه داشت تمام شد و شير در سينهاش خشكيد و كودك شير خوارش از تشنگى به خود مىپيچيد و مىگريست و آن مادر در جستجوى آب آسيمهسر به اينسو و آنسو مىدويد و آبى نمىيافت و جرقه عشق حق از كانون قلبش همچنان سرمىكشيد و در اين حال بود كه برق زمزم درخشيد و دِل پر التهابش را آرامش داد؛ آرامشى كه هنوز در فضاى كعبه و حجر اسماعيل به مشام جان مىرسد. آرى اينگونه بايد حجگزار به طواف آيد؛ ديده را زمزم كند و دل را مقام خليل سازد.
طواف كعبه عشق از كسى درست آيد كه ديده زمزم او گشت و دل مقام خليل
چنانچه پيشتر گفتيم، تواتر روايات و تواريخ بر آن است كه جوشش زمزم هنگامى آغاز شد كه هاجر و اسماعيل غريب و تشنهكام در آن وادى سوزان در انتظار امداد غيبى بودند كه ناگاه با يك اتّفاق خارق عادت و به شيوهاى اعجاز گونه، برق زمزم درخشيدن گرفت و سرزمين مكّه با فوران آن رو به آبادانى رفت. امّا اينكه پيدايش زمزم با چه شيوه و چه عاملى رخ داد، اين مطلب مورد اختلاف است. برخى آن را به شهپر جبرئيل يا پاشنه پاى او يا سرانگشت او نسبت دادهاند كه به صورت انسانى در آمد و چنين مأموريتى را انجام داد و آب زمزم را جارى ساخت.
برخى ديگر آن را با اثر پاى اسماعيل به عنوان يك كرامت و اعجاز مرتبط دانسته و گفتهاند: اين هنگامى بود كه كودك از تشنگى و بىقرارى پاشنه پاهايش را بر زمين مىساييد كه ناگاه آب از زمين جوشيد. روايات فريقين نيز در اين باب مختلف است؛ چنانكه مورّخان نيز در اين خصوص به گونههاى متفاوت سخن گفتهاند. گروه سوّمى از مورّخان نيز به شيوه احتياطآميز از جوشش آب و پيدايش زمزم به اراده خداوند سخن گفتهاند و متعرض چگونگى آن نشدهاند.
مسعودى در كتاب اخبار الزمان اين رويه و شيوه را پيموده و مىنويسد:
«وامّا إسماعيل فقطعن الحرم ونبع له زمزم بأمر اللَّه تعالى ..». (1)
روايات و اقوال مورّخان در مرحله نخست دو دسته است:
1- آن دسته كه جوشش زمزم را به جبرئيل نسبت دادهاند.
2- دستهاى كه آن را به اسماعيل منتسب دانستهاند.
در جزئيات هر يك از اين دو دسته نيز اختلاف نظر وجود دارد:
مطهّر بن طاهر مقدسى (2)در چگونگى جوشش زمز با اشاره به اختلاف نظرها در اين خصوص مىنويسد:
«همينكه هاجربه سوىاسماعيل شتافت، او را ديد كه با دست خود با آب بازى مىكند در حالى كه آب از زير گونه او جوشيدهاست و برخى گفتهاند آب از زير پاشنه پاى او جوشيده است و برخى برآنند كه جبرئيل آمده و با پاى خود زمين را شكافتهكه بر اثر آن آب فوران زده است.»
همين مطلب را با اندك اختلاف «ياقوت» در «معجم البلدان» (3)ذكر كرده است.
نامبردگان احتمال ديگرى را نيز نقل كردهاند و آن اينكه اين چاه را اسماعيل با وسايلى مانند كلنگ حفر نمود و خرق عادتى در اينجا نبوده است كه اين قول ضعيفى است و سند روايى ندارد و يا اينكه پس از جوشيدن زمزم اسماعيل آن را به صورت چاه در آورده است كه پيش از اين توضيح آن گذشت.
بيشتر روايات از نقش جبرئيل در جوشش زمزم سخن گفته و برخى روايات اثر پاى
اسماعيل را مؤثر مىدانند.
پيش از آنكه به تحليل اين روايات و ترجيح نظريات بپردازيم، شايسته است نگاهى به عمده روايات باب بيافكنيم.
و آنگاه ببينيم آيا تضادّى در اين ميان وجود دارد يا نه و قول برتر كدام است و طريق جمع ميان اقوال چيست؟
1- در يكى از روايات كه از هجرت خاندان ابراهيم تا جوشيدن زمزم و برخى وقايع بعد از آن را به تفصيل مطرح كرده و بيشتر محدّثان و مفسران به مناسبت آيات مربوط، آن را آوردهاند، چنين آمده است:
«... نظرت إلى اسماعيل وقد ظهر الماء من تحت رجْليه ...» (1)
«هاجر اسماعيل را نگريست، در حالى كه آب از زير پاهايش نمودار بود.»
سند اين مفسران و راويان، روايتى است كه على بن ابراهيم قمّى از امام صادق عليه السلام نقل كرده است. اين روايت از جريان آب در زير پاهاى اسماعيل سخن گفته امّا صراحت ندارد كه عامل جوشش آب چه بوده؟ جبرئيل يا اثر پاى اسماعيل؟
2- روايتى است كه در بحار الانوار و كافى از قول امام صادق عليه السلام نقل شده.
«ثمّ أقبلْت راجعة إلى ابْنها فإذا عقبه يفحص في ماء، فجمعتْه فساخ ولو تركتْه لساح» (2)
«هاجر به سوى فرزندش برگشت و ناگاه ديد كه پاشنه پاى كودك در آب است. او اطراف آب را مسدود كرد و آب بند آمد و اگر آن را رها مىساخت همچنان جريان مىيافت.»
اين روايت نيز مانند روايت قبلى تصريح يا اشارهاى ندارد كه عامل جوشش آب چه بوده است و فقط از قرار داشتن پاى اسماعيل در آب سخن مىگويد.
3- روايت ديگر، حديثى است كه بحار از محاسن به اسناد خود از ابن ابىعمير و او از معاويه بن عمار، از امام صادق عليه السلام نقل كرده و در بخشى از آن روايت آمده است:
«هاجر با ديده گريان به صفا رفت و بانگ برآورد: «آيا در اين وادى انيسى هست؟» جوابى نشنيد. به مروه آمد و همان سخن را تكرار كرد پاسخى نشنيد و تا هفت مرتبه اين رفت و آمد ادامه يافت. در شوط هفتم جبرئيل فرود آمد و به او گفت: اى زن! تو كيستى؟
پاسخ داد: «من هاجر مادر فرزند ابراهيم هستم. جبرئيل گفت: شما را به كى سپرد؟ پاسخ داد: من به ابراهيم همين گفتم و او جواب داد به خداوند بزرگ. جبرئيل گفت آنكه شما را بدو سپرده، كفايت است. اينك برگرد نزد فرزندت. هاجر به سوى بيت آمد در حالى كه زمزم جوشيده بودو آب مشاهده مىشد و جريان داشت، اطراف آن را با خاك بست و اگر رها مىساخت جارى بود؛ (قال ابوعبداللَّه عليه السلام، لو تركته لكان سيحا». (1)
چنانكه ملاحظه مىكنيم در اين روايات تصريح نشده كه عامل جوشش آب چه بوده است.
4- برخى از روايات بر خلاف موارد قبلى، به اثر پاى اسماعيل اشاره دارد؛ مانند روايت على بن ابراهيم از پدرش، از ابن ابى عمير، از معاوية ابن عمار، از امام صادق عليه السلام كه ضمن تشريح واقعه مىفرمايد:
«ففحص الصّبيّ برجله فنُبعت زمزم ورجعتْ من المروة وقد نبع الماء» (2)
«كودك پاى خود را (بر زمين) ساييد پس زمزم جوشيد و هاجر از مروه برگشت در حالى كه آب جوشيده بود.»
نكته قابل ذكر اينكه اسناد طبقه اوّل و دوّم روايت (4 و 5) يكى است؛ هر دو از ابن
ابىعمير، از معاوية بن عمّار، از امامصادق عليه السلام و چنين به نظر مىرسد كه محاسن نيز روايت را از علل نقل كرده باشد. با اين تفاوت كه دو تن از راويان آن، در محاسن حذف شده و پارهاى اختلافات نيز در محتواى روايت ديده مىشود؛ از جمله همان مطلب مورد بحث چنانكه ملاحظه كرديم، حال دليل اختلاف چيست؟ معلوم نيست.
5- در برخى روايات ديگر به صراحت از دخالت داشتن جبرئيل در جوشش آب زمزم سخن به ميان آمده است؛ مانند روايتى كه بحار از قصص الانبياء از صدوق، از على عليه السلام نقل كرده كه فرمود:
«.. چون هاجر و اسماعيل را عطش شديدى عارض شد، جبرئيل فرود آمد و به هاجر گفت: شما را به چه كسى واگذار كرده است؟ پاسخ داد: ما را به خدا سپرد. گفت: همانا به كسى سپرده كه شما را كفايت است.»
آنگاه جبرئيل دست خود را در زمزم نهاد و آن را شكافت كه ناگهان آب جوشيدن گرفت و هاجر مشكى برداشت كه از آن برگيرد ...»؛ (ووضع جبرئيل يده فى زمزم ثمّ طواها فإذا الماء قد نبع ...). (1)
6- چنانكه در گذشته ديديم، در روايات اهل بيت همانند ديگر روايات، از زمزم به نام «ركضة جبرئيل» (2)ياد شده است اثر ضربت پاى جبرئيل كه اين خود گواه و نشانهاى است از نقش جبرئيل در پيدايش زمزم و عنوان «ركضة جبرئيل و وطأة جبرئيل» و «هزمه جبرئيل» به تواتر معنوى در روايات فريقين ديده مىشود. كه از يك نوع وحدت نظر در تأثير جبرئيل بر پيدايش زمزم حكايت دارد.
و امّا روايات عامّه، هر چند به گونههاى مختلف در اين باره سخن مىگويد: امّا بيشتر اين روايات تصريح دارد كه پيدايش زمزم به تصرف جبرئيل و اثر پا يا انگشت و يا
بال وى بوده است چنانكه برخى ديگر از اثر پاى اسماعيل سخن گفته است.
عمده اين روايات مستند به روايتى است كه سعيد بن جبير از ابن عباس نقل مىكند.
پارهاى از اين روايات عبارتند از:
1- روايت بخارى:
«... فاذا هى بصوت فقال: أغِثْ إنْ كان عندك خير، فإذا جبرئيل قال: فقال: بعقبه هكذا، و غمز عقبه على الأرض، قال: فانبثق الماء ...» (1)
«ناگاه هاجر صدايى شنيد و گفت: اگر مىتوانى كمكى بكنى به فرياد من برس، ناگاه جبرئيل آمد و پاشنه پاى خود بر زمين كشيد، كه در پى آن آب فوران زد.»
و در روايت ديگر: «اوْقال بجناحه» (2)«يا با بال خود زد و آب جوشيدن گرفت.»
ابن كثير نيز در تاريخ خود همين روايت را از سعيد بن جبير و او از ابن عباس نقل كرده، البته با اندك اختلاف؛ از جمله اينكه گويد:
«فإذا هي بالملك عند موضع زمزم فبحث بعقبه أو قال: بجناحه حتّى ظهر الماء». (3)
«ناگاه فرشتهاى را نزد زمزم ديد كه پاشنه پا بر زمين ساييد، يا بال خود بر زمين كشيد كه بهدنبال آن آب جوشيد.»
همين روايت را ازرقى از سعيد، او هم از ابن عباس، با اندك اختلاف نقل كرده و در خصوص جوشيدن آب زمزم اينگونه مىنگارد:
«فخرج لها جبرئيل عليه السلام فاتّبعته حتّى ضرب برجله مكان البئر فظهر ماءً فوق الأرض حين فحص جبرئيل ...» (1)
«جبرئيل نزد هاجر حاضر شد و هاجر به دنبال او روان گرديد تا آنجا كه پاى در محل چاه بر زمين زد كه دنبال آن در سطح زمين، همانجا كه جبرئيل پا نهاده بود، آب نمودار شد.»
چنانكه مىبينيم سند و مدلول اين دسته روايات تقريباً يكى است.
يكى ديگر از تاريخ نگاران مكّه فاكهى است كه ضمن نقل رواياتِ بابِ زمزم، روايت ديگرى را از سعيد بن مسيب نقل مىكند كه در ضمن آن آمده است:
«فأنزل اللَّه تبارك وتعالى على أمّ إسماعيل ملكاً منَ السماء فأمرها فصرخت به فاستجاب لها فطار الملك وضرب بجناحه مكان زمزم وقال اشربا ...» (2)
«خداى متعال بر مادر اسماعيل فرشتهاى از آسمان فرو فرستاد و هاجر از او يارى طلبيد و خواستهاش به اجابت رسيد، پس فرشته پر گشود و با شهپر خود بر محل زمزم ضربتى زد و گفت: بنوشيد و آنگاه آب جارى شد.»
فاكهى از طريق و سند ديگر، همين روايت را به سعيد بن جبير و از وى به ابن عباس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مستند ساخته و در آن افزوده است كه: «آن فرشته به هاجر گفت: بر
ساكنين اين وادى از تشنگى هراسى نداشته باش؛ زيرا اين چشمهاى است كه ميهمانان خدا از آن خواهند نوشيد.» (1)
همچنين فاكهى چند روايت ديگر نيز آورده كه به ضربت شهپرِ جبرئيل در جوشش زمزم اشاره دارد:
از جمله: به اسناد خود از حارثه بن مضر از على بن ابىطالب عليه السلام روايت نسبتاً مفصلى در اين واقعه نقل كرده كه از اثر انگشت جبرئيل بر زمين و بيرون شدن آب زمزم سخن مىگويد؛ بخشى از عبارت اين است:
«ثمّ خطّ بإصبعه في الأرض ثمّ طولها فإذا الماء ينبع وهي زمزم ...»
«آنگاه كه جبرئيل به صورت مردى ظاهر شد .. و با انگشت خود در زمين خطى كشيد و آن را امتداد داد، ناگهان آب فوران زد و اين همان زمزم است ...»
سپس جبرئيل به هاجر گفت: بچهات را صدا بزن. او را به زبان عبرى صدا زد، اسماعيل دوان دوان آمد و چيزى نمانده بود كه از تشنگى بميرد، هاجر تكّه نان خشگى را كه داشت آب زد و جبرئيل به او گفت: اين آب گوارا است و بالا رفت. آنگاه كه ابراهيم آمد از آنان پرسيد، پس از من چه كسى نزد شما آمد؟ هاجر پاسخ داد: مردى نيكوكار از مردم، و جريان را شرح داد. ابراهيم گفت: همانا اين شخص جبرئيل عليه السلام بوده است. (2)
ياقوت حموى در معجم، ذيل واژه «زمزم» شرحى دارد؛ از جمله درباره جوشيدن آب زمزم، به وجه ديگرى اشاره كرده و آن جوشيدن آب از زير گونه اسماعيل در زمين بوده است.
او مىنويسد: «ثمّ سمعت أصوات السباع، فخشيت على ولدها، فأسرعت تشتدّ نحو إسماعيل، فوجدته يفحص الماء من عين قدانفجرت من تحت خدّه قيل: بل من تحت عقبه ...» (1)
هاجر در ميان صفا و مروه بود كه زوزه درندگان را شنيد. از بيم جانِ فرزندش، سرآسيمه دويد كه اسماعيل را ديد با آبى كه از زير گونهاش جوشيده بازى مىكند و برخى گويند اين آب از زير پاى اسماعيل جوشيد.
مطهّر بن طاهر مقدسى نيز در چگونگى جوشش آب زمزم به اقوال مذكور اشاره دارد؛ از جمله مىنويسد:
«قالوا: وفحص إسماعيل برِجْلِهِ الأرض فنبع الماء من تحت عقبه وقيل: بل أتاه جبرئيل فركضه ركضة فارّ منه الماء ...» (2)
«گويند اسماعيل با پاى خود بر زمين ساييد كه بر اثر آن آب از زير پاشنه پاى او آب جوشيدن گرفت. و نيز گويند: اين از ضربت جبرئيل بود كه بر زمين كشيد و آب فوران كرد.»
اين بود گزيدهاى از آنچه درباره زمزم و عامل جوشش آن در كلام مفسّران و مورّخان و منابع روايى و تاريخى آمده است. در تحليل نهايى بايد به چند نكته توجّه داشت:
الف: حوادثى از اين قبيل؛ از جمله خوارق عادات است كه در سرگذشت پيامبران و اولياى خدا بسيار رخ مىدهد و چيزى دور از دانش و خرد نيست و تجاربى است كه به تواتر در سيره صالحان و برگزيدگان خدا اتّفاق افتاده است. بسيارى از اين موارد را قرآن
كريم آورده است؛ از قبيل: توفان نوح، ناقه صالح، اژدها شدن عصاى موسى، تولّد عيسى بدون پدر و نبوّت او و سخن گفتنش در گهواره و شفا دادن كوران و بينا شدن ديدگان يعقوب با پيراهن يوسف، و فرزنددار شدن ساره همسر ابراهيم (در سن نود سالگى) و نظاير اينها نيز از سيره پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان معصوم بسيار و به تواتر نقل شده است و منابع روايى و تاريخى بر اين حقيقت گواهى مىدهد. بنابر اين اگر از زمين خشك و سوزان، چشمه آبى بجوشد بىآنكه وسائل و عوامل عادى در آن دخالت داشته باشد، امرى بعيد و دور از عقل نيست. چه، هرگاه خدا اراده چيزى كند بىچون و چرا تحقّق خواهد يافت؛ إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (1)
و در اين امر علل و اسباب را نيز خود فراهم مىآورد. گاه اسباب و علل عادى است و گاه غير عادى.
به طور خلاصه، خداوند اراده كرده است كه چشمه زمزم پديد آيد و چنين شده است.
ب: اختلاف روايات در چگونگى جوشش زمزم است؛ چنانكه ملاحظه كرديم، عمده روايات- عامّه وخاصّه- در اين باره، آن را به اشاره دست غيبى و ظهور جبرئيل در صورت انسان و اقدام به پديد آوردن آب از زمين به امر پروردگار مستند مىكند.
برخى روايات نيز از اثر پاى اسماعيل در اين پديده سخن مىگويد كه در روايات فريقين به هر دو اشاره شده است.
ج: همچنين گروهى از روايات نيز جوشيدن آب را بدون بيان علّت وعامل آن مطرح ساخته است. و همه اينها مىتواند درجاى خود صحيح باشد و تضادّ و تزاحمى ميان روايات نيست؛ همانگونه كه هيچكدام منافى عقل و عادت در سيره برگزيدگان خدا نيست.
توضيح آنكه: اگر روايات دخالت جبرئيل را در نظر بگيريم و اينكه او با پاشنه پا و يا با انگشت دست و يا شهپرش زمين را شكافته كه بر اثر آن آب زمزم جوشيده است در اين صورت از تجسّم جبرئيل به صورت انسان سخن گفته شده كه نمونه آن را در آمدن
1) يس: 82
جبرئيل نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و مجسّم شدن او در چهره يكى از ياران آن حضرت مكرّر خواندهايم و تاريخ و سيره و حديث گواهى مىدهد؛ زيرا فرشتگان مىتوانند به هر شكل و شمايل كه بخواهند در آيند و در اخبار زمزم است كه جبرئيل به صورت انسانى ظاهر شد و صدايى چون صداى انسان داد و هاجر را با سخن خود اميدوار ساخت و با انگيختن آب زمزم سنگ بناى جامعه مكّه را نهاد و آنچه به عنوان پاشنه پا بر زمين زدن يا با انگشت خط كشيدن آن در اين روايات آمده، در قالب مطلب فوق چيزى خلاف عقل و علم نيست؛ زيرا به همان دليل كه فرشته مىتواند به صورت انسان ظاهر شود كار انسانى نيز مىتواند انجام دهد.
و اگر روايات ديگرى را كه مىگويد اسماعيل پاشنه پاى خود را بر زمين كشيده و آب جوشيده، منظور داريم آن نيز، همچون فرض پيشين خلاف عقل وتجارب زندگى برگزيدگان خدا نيست. البته اين امر به دو صورت در روايات آمده است:
1- هاجر آمد و ديد پاهاى اسماعيل در آب است؛ با در نظر داشتن روايات گذشته در دخالت جبرئيل در اين امر چنين استفاده مىشود كه جبرئيل به امر خدا چشمه را جوشانيده و اين درست در همان نقطهاى بوده كه اسماعيل بر زمين قرار داشته است.
2- پاهاى اسماعيل بر زمين كشيده شده و بر اثر آن آب از زمين پديد آمده است؛ اين نيز با اخبار گذشته منافاتى ندارد كه اسماعيل پاشنه پا بر زمين ساييده باشد و جبرئيل از همان نقطه آب را خارج ساخته باشد، كه در اين صورت مىتوان از تصرف جبرئيل در اين امر با وساطت پاهاى اسماعيل سخن گفت. و اين طريق جمع شايد نيكوترين وجهى باشد كه مىتوان در اين باره بيان داشت.
همچنيناگر تنها از تأثير پاهاى كودك در اين امر سخن گفته شود، همانگونه كه گفتيم: آن نيز منافى با عقل و تجربه زندگى پيامبران خدا نيست؛ زيرا امور خارق عادت به هر شكل و در هر وضعيّتى، به اذن خداوند قابل تحقّق است؛ خداوندى كه عيسى را بدون پدر از مريم پديد مىآورد و در گهواره سخن بر زبانش مىنهد كه بگويد:
انِّي عَبْدُاللَّهِ آتانِي اْلكِتابَ وَجَعَلَنِي نَبِيّاً
در ماجراى اسماعيل نيز كه پيامبر آينده امّت ابراهيم و نياى خاتم المرسلين صلى الله عليه و آله
است، با تأثير پاهاى او پديده زمزم را به نمايش مىگذارد و اين امر با ساييدن پاى او بر زمين اتفاق مىافتد. اگر در اين كار مشكلى باشد در هر امر خارق عادتى مىتوان آن مشكل را مطرح كرد! امّا آنجا كه اراده ايزدى تعلّق گيرد، همه چيز ممكن مىشود.
با اين همه، بيشتر روايات، صراحت ندارد كه ساييدن پاى اسماعيل بر زمين، عامل جارى شدن زمزم بوده و بيشتر سخن از نقش جبرئيل مىگويد و يا عامل جوشش آب به صراحت بيان نشده است و در هر حال اصل جريان قابل ترديد نيست.
سيدعلى قاضىعسكر
در شمال شرقى مكّه، در دهانه كوه حَجون به فاصله حدود 1042 متر؛ يعنى 2127 ذراع تا باب بنىشيبه (مسجدالحرام) گورستانى است با نامهاى زير:
1- جنّة المُعَلّاة.
2- جنّة المُعَلّى.
3- شِعْب جَزّارين.
4- درّه ابواء
5- شعب المقبره.
پيشينه اين قبرستان به قبل از اسلام مىرسد. و از آن زمان تا كنون قبرستان مردم مكّه بوده است.
ابن مسعود در روايتى گفته است:
«روزى پيامبر صلى الله عليه و آله در كنار اين قبرستان توقّف نمود و فرمود: خداوند از اين بقعه (يا از اين حرم) هفتاد هزار نفر را برمىانگيزد و بدون حساب وارد بهشت مىكند، هر يك از آنان هفتاد هزار نفر را شفاعت مىكنند، چهرههايشان همچون ماه شب چهارده درخشان است. آنگاه ابوبكر پرسد:
اى پيامبر صلى الله عليه و آله اينان كيانند؟ فرمود: ايشان غريبانند. (1)
1- قصى بن كلاب از اجداد پيامبر.
2- عبدمناف.
3- عبدالمطّلب.
4- هاشم.
5- ابوطالب كه در سنّ هشتاد و چند سالگى در سال دهم بعثت وفات يافت و در آنجا دفن گرديد.
6- خديجه بنت خويلد، همسر با وفاى رسول خدا و امّالمؤمنين پس از خروج از محاصره سه ساله، در سنّ شصت و پنج سالگى بدرور حيات گفت و در حجون دفن شد.
7- قاسم فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله.
8- طيّب (عبداللَّه) فرزند رسول خدا.
9- سميّه مادر عمّار اولين زن شهيد در اسلام كه فرزند خباط بود.
10- عبداللَّه فرزند ياسر و برادر عمّار.
11- خدامه خواهر خديجه و فرزند خويلد.
12- اسماء دختر ابوبكر.
13- زينب بنت مظعون، خواهر عثمان بن مظعون و همسر عمر بن خطّاب.
14- عبداللَّه فرزند عمر.
15- عبداللَّه فرزند زبير عوام. (2)
محمد عابدى ميانجى
در دل خاك پر گهر حجاز مردانى خفتهاند كه در يارى رساندن به رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله نقشى به سزا داشتند.
مرقد پاك حضرت عبدالمطلب در قبرستان حجون معروف به «جنة المعلّى» است.
اين قبرستان امروزه در دو راهى خيابان مسجد الحرام- الحجون (1)و سمت راست خيابان حجون، انتهاى پل هوايى منا- معابده قرار گرفته است. ديوار درازى كه تا دامنههاى كوه امتداد مىيابد، آن را از بخشهاى ديگر جدا مىكند.
قبور اجداد پيامبر و بنىهاشم در شمال دره و دامنه كوه، كه از سه طرف بسته شده، واقع شده است و توسط ديوار و نردههاى آهنى از بقيه قبرستان جدا گرديده است.
عبدالمطلب همچون اجداد خويش از مسير توحيدى ابراهيم خليل اللَّه خارج نشد (2)و به سوى محرّمات الهى روى نياورد. (3)هرگز بت نپرستيد (4)و اوّلين شخصى بود كه
تاريخ، مناجات هاى او در غار حرا را به ياد مىآورد. (1)
ايمان و اعتقادش به خدا را مىتوان در نيايشهاى شبانهاش، در كنار خانه خدا، دريافت. (2)آنگاه كه سپاه ابرهه كعبه را به محاصره درآورده بودند.
احسان و كرامت (3)و اهتمام به آبادانى (4)از ويژگيها و سنّتهاى پسنديده اوست.
سخنانى كه از وى بر جاى مانده، گوياى روح توحيدى و جهانبينى وسيعى بود كه در وجودش موج مىزد. به فرزندانش مىگفت:
«هيچ ستمكارى از دنيا نمىرود مگر اين كه از او انتقام گرفته شود، حتى اگر قبل از عقوبت بميرد، سزايش را در سراى ديگر خواهد ديد. (5)به خدا قسم بعد از اين دنيا سرايى است كه نيكى را با احسان و زشتى را با بدى جواب خواهند داد.» (6)
ناماصلى عبدالمطلب «شيبةالحمد» است. «(7)7» اوفرزندهاشم (8)(جددوّم رسول خدا صلى الله عليه و آله) و سلمى دختر عمر بن عائذ (9)بود. دوران كودكى را به همراه مادرش در مدينه (10)در حالى سپرى كرد كه هاشم در سفرى تجارتى وفات يافته بود. (11)مطلب برادر
1) سيره ابن هشام، ج 1، ص 119؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 9.
2) سيره ابن هشام، ج 1، ص 43 و 62؛ كامل ابن اثير، ج 1، ص 263- 260؛ بحارالانوار، ج 15، ص 130 و 146؛ تاريخ طيرى، ج 1، ص 557.
3) تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 206 و 318؛ سيره ابن هشام، ج 1، ص 45 و 155 و 119؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 9.
4) تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 7 و 8؛ ج 1، ص 206؛ سيره ابن هشام، ج 1، ص 45.
5) سيره ابن هشام، ج 2، ص 21؛ سيره حلبى، ج 1، ص 4؛ العباس، ص 17، الغدير، ج 7، ص 352.
6) همان.
7) تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 316.
8) بلاذرى، ج 1، ص 85؛ سيره ابن هشام، ج 1، ص 189.
9) فروغ ابديت، ج 1، ص 117 دختر عمرو بن خزرجى مىداند.
10) كامل ابن اثير، ج 2، ص 6؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 8 و 9؛ سيره حلبى، ج 1، ص 8.
11) همان.
هاشم (1)كه در نبود او سرپرستى مكه را عهدهدار بود، (2)وقتى از وجود فرزند برادر آگاه شد، بىدرنگ به مدينه شتافت و او را به مكه آورد. (3)مردمى كه فرزند هاشم را نمىشناختند، با ديدن او گمان بردند مطلب بردهاى خريده است از اين روى به او «عبدالمطلب» گفتند (4)و بعدها به همين نام شهرت يافت.
سالها پس از آن، عموى عبدالمطلب آهنگ سفر به يمن كرد. به او گفت: «پسر برادر! تو به جانشينى پدرت سزاوارترى پس زمامدارى شهر را به تو مىسپارم.» (5)
و به اين ترتيب عبدالمطلب به جاى عمويش كه در همان سفر از دنيا رفت، نشست. (6)او دوران رياست خود را با خدمات زيادى همچون حفر مجدد چاه زمزم (7)سپرى كرد.
عبدالمطلب در طول زندگى با چند تن از بانوان ازدواج كرد (8)كه فاطمه دختر عمرو بن عائذ يكى از آنها بود. فاطمه چهار پسر به نامهاى زبير، ابوطالب، عبداللَّه و مقوّم و پنج دختر (ام حكيم، عاتكه، برّه، اروى و اميه) به دنيا آورد. (9)
عبدالمطّلب در صدد بر آمد تا براى عبداللَّه همسرى برگزيند؛ از اين روى به خواستگارى آمنه، دختر وهب بن عبد مناف (10)رفت و او را به عقد عبداللَّه در آورد.
1) تاريخ عرب و اسلام، ص 7
2) تاريخ عرب و اسلام، ص 7
3) سيره ابن هشام، ج 1، ص 148: تاريخ طبرى، ج 2، ص 9
4) كامل ابن اثير، ج 2، ص 6؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 8 و 9
5) تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 318
6) همان.
7) تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 206 و 318؛ سيره ابن هشام، ج 1، ص 45
8) تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 326؛ نسب قريش، ص 20- 18
9) تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 326
10) تاريخ طبرى، ج 2، ص 4
حاصل پيوند آن دو، تولد يگانه هستى محمّد مصطفى (1)بود كه بعد از رحلت پدر در سفر (2)به دنيا آمد.
عبدالمطلب خود با شنيدن خبر تولد به سوى آمنه شتافت و نام محمّد را براى فرزند عبداللَّه برگزيد. (3)او مجلس جشنى به مناسبت تولدش ترتيب داد. وقتى از علت نامگذارى محمّد پرسيدند، گفت: «به اين اسم ناميدم تا در زمين و آسمان ستوده باشد.» (4)
آنگاه محمّد صلى الله عليه و آله را با خود به خانه آورد و به دور كعبه طواف داد (5)و خداوند را به خاطر تولدش سپاس گفت. (6)
همزمان با تولد پيامبر صلى الله عليه و آله كه در هفده ربيعالأول عام الفيل روى داد، (7)مسؤوليت نگاهدارى بر عهده عبدالمطلب قرار گرفت. وى تا سن 8 سالگى نگاهدارى او را بر عهده داشت، اگرچه عبدالمطلب نتوانست شاهد درخشش نور نبوى در سيماى محمّد باشد، امّا تلاش فراوانش براى سرپرستى محمّد نامش را در رديف ياران مخصوص پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داد.
دوران هشت ساله سرپرستى از پيامبر صلى الله عليه و آله را مىتوان به سه بخش تقسيم كرد:
الف- شيرخوارگى
چهار ماه بعد از تولّد (8)حليمه، دختر ابىذوئيب اعلام آمادگى كرد كه محمّد را با خود به صحرا ببرد و به تربيتش بپردازد. عبدالمطلب با كمال دقت اسم و قبيله و اصل و نسب
1) سيره حلبى، ج 1، ص 93؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 82
2) سيره حلبى، ج 1، ص 93؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 82
3) سيره حلبى، ج 1، ص 93؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 4
4) همان. مادرش او را احمد ناميد.
5) اعيان الشيعه، ج 2، ص 716؛ مروج الذهب، ج 2، ص 281؛ بحارالانوار، ج 6، ص 79 و ج 6، ص 91
6) همان.
7) الامتاع، مقريزى، ص 3.
8) بحارالانوار، ج 15، ص 384؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج 1، ص 119
او را جويا شد (1)و محمّد را به او سپرد.
پيامبر پنج سال از عمر خود را در دامن حليمه و در ميان قبيله بنىسعد (2)گذراند. در طول اين مدّت دايهاش دو بار او را به مكه آورد. (3)بار نخست زمانى بود كه مدت شيرخوارگى تمام شد و بار دوّم زمانى بود كه گروهى از علماى حبشه متوجه نبوت او شدند و در نظر داشتند او را ربوده، افتخار نگاهداريش را از آن خود كنند. (4)
ب- بازگشت به مدينه
زمانى كه حليمه او را بازگرداند، تنها 5 بهار از عمرش مىگذشت. طفلى بود كه حركاتش خاطرههايى از عبداللَّه را براى مادر و پدربزرگش زنده مىكرد. (5)هر چند توجه عبدالمطلب به او بعد از مرگ مادرش (6)افزونتر شد، اما نبايد فراموش كرد كه اين موضوع تنها به خاطر عواطف و احساساتى نبود كه در درونش موج مىزد؛ بلكه مهمتر از آن شناختى بود كه عبدالمطلب نسبت به مقام و عظمت شخصيت كودك قريش كسب كرده بود. (7)هنگامى كه سيف بن ذى يزن؛ پادشاه حبشه با توجه به كتابهاى دينى خود بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله را مژده داد، چنان شوقى سراپاى وجودش را گرفت كه بىاختيار به سجده شكر افتاد و گفت: فرزندى داشتم كه بسيار مورد علاقهام بود، بانويى گرامى به نام آمنه را به عقد ازدواجش درآوردم. او پسرى به دنيا آورد كه محمّد ناميدم. پس از چندى پدر و مادرش رحلت كردند و من و عمويش (ابوطالب) سرپرستى او را عهدهدار شدهايم. (8)
1) سيره ابن هشام، ج 1، ص 167.
2) سيره ابن هشام، ج 1، ص 167.
3) همان.
4) همان.
5) سيره حلبى، ج 1، ص 125.
6) استيعاب، ج 1، ص 14؛ اعيان الشيعه، ج 2، ص 9. وقتى محمد ص را به دنبال شترانش فرستاد و او دير كرد، گمان برد گم شده يا كشته شده است به حلقه كعبه آويخت و گفت: يا رب اتهلك آلك إن تفعل فامرها بدا لك. وقتى پيامبر ص با شتران برگشت، او در تمام راههاى مكه و در تمام شعبها در پى يافتنش بود، و قتى پيامبر را ديد، او را بوسيد و گفت يا بنى لاوجهتك بعد هذا فى شىء فانى اخاف أن تغتال فتقتل. اصول كافى، الحجة، ص 337.
7) استيعاب، ج 1، ص 14؛ اعيان الشيعه، ج 2، ص 9.
8) استيعاب، ج 1، ص 14؛ اعيان الشيعه، ج 2، ص 9.
به كوچكترين بهانهاى منزلت محمّد صلى الله عليه و آله را گوشزد مىكرد. (1)روزى شخصى خواست محمّد صلى الله عليه و آله را از روى بساط زمامدارى او بردارد، عبدالمطلب گفت: «بگذار فرزندم بنشيند، اميد دارم كه از شرف به مقامى برسد كه هيچ عربى قبل و بعدش به آن نرسيده است.» (2)
و به شخص ديگرى گفت: مقام بزرگى در انتظار او است. (3)
عبدالمطلب نه تنها در مجامع عمومى، بلكه در محافل خصوصى نيز عظمت طفل قريش را مطرح مىكرد. روزى به ابوطالب گفت:
«يا أباطالبٍ إنَّ لِهذا الغلام شأناً عظيماً، فَاحْفَظهُ واسْتَمْسِك به، فإنَّهُ فرد وحيدٌ، وَكُنْ لهُ كالأُمّ ولايَصِلْ إليه شَيْءٌ يكرهه». (4)
«اى ابوطالب، مقام بزرگى در انتظار اين جوان است. مواظبش باش و به او تمسك بجوى، او تنها است. برايش همچون مادر باش و نگذار آنچه برايش مطلوب نيست، پيش آيد.»
ج- با محمّد تا آخرين نفس
عبدالمطلب آنگاه كه نشانههاى مرگ را در خود ديد، (5)فرزندانش را به دورش جمع كرد. يكايك آنها را از نظر گذراند (6)و سرانجام ابوطالب را مخاطب ساخته، گفت:
«بنگر اى اباطالب كه نگاهبان اين كودك تنها باشى كه بوى پدر و مهر مادر را نديد. مراقب باش كه او از تو است. در ميان فرزندانم تنها تو را براى اين كار برگزيدم. آيا مىپذيرى؟» (7)
1) سيره ابن هشام، ج 1، ص 168
2) سيره ابن هشام، ج 1، ص 23؛ بحارالانوار، ج 6، ص 42؛ سيره حلبى، ج 1، ص 129. «فانّه يحسّ من نفسه بشىء وأرجوا أن يبلغ من الشرف ما لم يبلغه عربي قبله ولا بعده.» در كتاب اصول كافى، حجة، ص 339 از امام صادق عليه السلام به نحو ديگر آمده است.
3) همان. «إنّه تُحَدّثُهُ نفسُهُ بملك عظيم وسيكونُ له شأنٌ.»
4) سيره ابن هشام، ج 1، ص 23؛ بحارالأنوار، ج 6، ص 42؛ سيره حلبى، ج 1، ص 129
5) مجالس السنيه، ج 4، ص 36؛ اعيان الشيعه، ج 3، ص 7
6) مجالس السنيه، ج 3، ص 7؛ معجم القبور، ج 1، ص 183؛ بحارالانوار، ج 6، ص 47
7) تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 13؛ مجالس السنيه، ج 4، ص 37؛ بحارالانوار، ج 6، ص 43
ابوطالب كه قبل از اين نيز به همراه پدر سرپرستى محمّد را به عهده داشت، (1)به خواسته پدر جواب مثبت داد. آنگاه عبدالمطلب دستش را روى دست ابوطالب گذاشت و گفت: اكنون رفتن از اين جهان بر من آسان شد. (2)
و سرانجام در سال هشتم عام الفيل (3)و در سن 120 سالگى (4)به سراى باقى شتافت.
مرگش چنان روح پيامبر را تحت فشار قرار داد، كه تا آستانه قبر بر او گريست. (5)
عبدالمطلب را در قبرستان حجون در شمال قبر منسوب به آمنه بنت وهب، مادر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله دفن كردند. (6)بعدها فرزندش ابوطالب نيز در كنار قبر پدر دفن شد. (7)
قبر عبدالمطلب ضريحى داشت كه در سال 1325 توسط امير وقتِ مكه، بازسازى شد. (8)عبداللَّه بن زبير را نيز در كنار او و زير يك گنبد دفن كردند. (9)حُجّاج نسبت به زيارت قبر وى علاقه خاصّى نشان مىدهند.
1) استيعاب، ج 1، ص 14؛ اعيان الشيعه، ج 2، ص 9
2) بحارالانوار، ج 6، ص 43؛ اثبات الوصيه، ص 107؛ الحجه، 77 به نحو ديگر ذكر كرده است.
3) تذكرة الخواص، ص 7؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 277؛ سيره ابن هشام، ج 1، ص 189؛ بلاذرى، ج 1، ص 85
4) همان.
5) قالت أُمّ أيمن: أنا رأيتُ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يمشي تحت سريره وهو يبكي.» تذكرة الخواص، ص 7
6) تاريخ و آثار اسلامى مكه مكرمه و مدينه منوره، ص 132 و 133
7) همان.
8) لبيب البتنونى، الرحلة الحجازيه، ص 96 نقل از تاريخ و آثار اسلامى مكه مكرمه.
9) همان.
اشرف آشورى
دلائل تاريخى فراوانى وجود دارد كه ايجاد شبهه در ايمان ابوطالب از دوران اوليه اسلامى مطرح بوده است؛ از جمله علل آن مىتوان به غرض ورزى عناصرى اشاره كرد كه خود داراى اصل و نسب پاك نبودند. معاوية بن ابىسفيان از جمله افرادى است كه با على عليه السلام به مجادله پرداخته و پدر خود را از ابوطالب مقدم مىدانست تا به اين طريق از لحاظ اجتماعى براى خود موقعيتى يابد. (1)
همانگونه كه راوندى مىگويد اعتقاد شيعه بر ايمان قلبى ابوطالب است. (2)اما در مورد علت كتمان ايمانش بايد گفت «اگر ابوطالب ايمان خود را آشكار مىساخت موضعگيرى او مانند ديگر مسلمانان مشخص مىشد و او نمىتوانست به عنوان
سرپرست قبيله داور مشركان باشد و از مقام و بزرگيش به نفع رسول خدا سود ببرد» (1)
على بن ابوطالب در همين مورد مىفرمايد:
«كَانَ وَ اللَّهِ أَبُو طَالِبٍ عَبْدُ مَنَافِ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ مُؤْمِناً مُسْلِماً يَكْتُمُ إِيمَانَهُ مَخَافَةً عَلَى بَنِي هَاشِمٍ أَنْ تُنَابِذَهَا قُرَيْشُ». (2)
«به خدا قسم ابوطالب عبد مناف پسر عبدالمطلب مؤمن ومسلمان بود.
ايمانش را از ترس آزار بنىهاشم توسط قريش مخفى ساخت.»
امام صادق نيز فرمود:
«إِنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ أَسَرُّوا الْإِيمَانَ وَ أَظْهَرُوا الشِّرْكَ فَآتَاهُمُ اللَّهُ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ وَ إِنَّ أَبَا طَالِبٍ أَسَرَّ الْإِيمَانَ وَ أَظْهَرَ الشِّرْكَ فَآتَاهُ اللَّهُ أَجْرَهُ مَرَّتَيْنِ». (3)
و نيز امام صادق گفتند: آنها اهل سنت گمان دارند كه ابوطالب كافر بوده است.
فرمود: دروغ مىگويند چگونه او كافر است كه مىگويد: «مگر نمىدانيد كه ما محمد را مانند موسى پيغمبرى يافتهايم كه در كتابهاى نخست و سلف نامش نوشته شده است.
و در حديث ديگر فرمود: چگونه مىشود كه ابوطالب كافر باشد؟ در صورتى كه خود مىگويد: مردم دانستهاند كه ما فرزند خود را به دروغ نسبت نمىدهيم و به سخن ياوه سرايان اعتنا نمىشود. او روسفيد و آبرومندى است كه به احترام آبروى او طلب باران مىشود او فرياد رس يتيمان و پناه بيوه زنان است.
1- «قِيلَ لَهُ: إِنَّهُمْ يَزْعُمُونَ أَنَّ أَبَا طَالِبٍ كَانَ كَافِراً فَقَالَ كَذَبُوا كَيْفَ يَكُونُ كَافِراً وَ هُوَ يَقُولُ:
أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّا وَجَدْنَا مُحَمَّداً نَبِيّاً كَمُوسَى خُطَّ فِي أَوَّلِ الْكُتُبِ
وفي حديث آخر: كيف يكون أبوطالب كافراً و هو يقول:
لقد عَلِموا أنّ ابْنَنا لا مُكذّبٌ لَدَينا ولا يُعْنى بقيلِ الأباطلِ
و أبيضُ يُسْتَسْقَى الْغَمامُ بِوَجْهِهِ ثُمالُ الْيَتامى عِصْمَةٌ لِلأرامِلِ
اصول كافى: كتاب الحجه، ص 340
«اصحاب كهف ايمانشان را مخفى وكفرشان را آشكار ساختند خداوند دو بار اجرشان داد و ابوطالب ايمانش را پنهان و شركش را آشكار ساخت، خدا دو بار اجرش مىدهد.»
و امام باقر فرمود: اگر ايمان ابوطالب را در يك كفه ترازو و ايمان اين مردم را در كفه ديگر قرار دهند، ايمان ابوطالب فزونى خواهد داشت. (1)
ابوذر رحمه الله گفت: «واللَّهِ الّذي لا اله إلّاهُوَ ما مات أبوطالبٍ رضى الله عنه حتّى أسلمَ». (2)
او بيش از سه هزار شعر دارد كه دلالت بر ايمانش مىكند. (3)
هرچه بر دامنه دعوت پيامبر افزوده مىشد، ابوطالب همچنان به عنوان مدافع وى در صحنههاى گوناگون حضور مىيافت. تا اينكه نمايندگان قريش به نزدش شتافته از او خواستند با محمد به مذاكره بنشيند و او را از دعوت باز دارد و اگر قبول نكرد دست از حمايت او بكشد. (4)
به اين ترتيب پايگاه اجتماعى پيامبر نابود مىشد و آنان به راحتى مىتوانستند محمد را از پيش پاى خود بردارند. محمد از پذيرش درخواست آنان سر باز زد اما ابوطالب بر حمايتش بار ديگر پاى فشرد (5)و گفت: «به خدا سوگند از حمايت تو دست بر نمىدارم، مأموريت خود را به پايان رسان» (6)
آنان گمان مىكردند كه حمايتهاى ابوطالب عاطفى است و او كه به يتيم ابوطالب شهرت يافته بود، دل ابوطالب را تسخير كرده است. از اين رو بود كه عمارة بن وليد را كه
جوانى خوش سيما و برومند بود، به نزدش آوردند (1)وتقاضاى مبادله او با محمد كردند.
ابو طالب از اين جسارت سخت برآشفت و آنان را از خود راند (2)از ابوطالب قصيدهاى برجاى مانده است (3)كه ماجراى فوق را با ظرافت تمام بيان مىكند. قريش بار ديگر فرستادهاى نزد او فرستادند و خواستند تا محمد صلى الله عليه و آله را تسليم كند كه به قتل برسانند. اما او باز هم خوددارى كرد. (4)با جسارت قريش رفته رفته اوضاع بر پيامبر و ياران تنگ مىشد.
مشركان گاهى ملاحظه ابوطالب را هم نمىكردند و ياران رسول خدا را به سختى آزار مىدادند. (5)اما ابوطالب همچنان به حمايتهاى خود از پيامبر ادامه مىداد. او در بين فرزندانش به آنان كه با پيامبر همراه بودند توجه مىنمود. (6)در مدح حمزه كه به پيامبر زودتر ايمان آورد شعرى گفت. (7)فرزندش على را بارها در جاى پيامبر مىخواباند. روزى به او گفت: «فرزندم! بردبارى پيشه كن كه از نشانههاى خردمندى است. هر زندهاى به سوى مرگ مىرود، من بردبارى تو را آزمودهام، بلاها سخت و دشوار است تو را فداى زنده ماندن نجيب فرزند نجيب كردم.» (8)
در يكى از روزها كه گمان كرد پيامبر را كشتهاند يا گروگان گرفتهاند، عملا خود سلاح بست و تمام بنىهاشم را جمع و مسلّح ساخت و در پى محمد فرستاد. (9)مجموعه تلاشهاى فوق موجب شد كه قريشيان نتوانند به طور مستقيم ضربهاى به شخص پيامبر وارد سازند. از آن بعد، گروهى به حبشه هجرت كردند و ابوطالب اشعارى به نجاشى
1) طبرى ج 3 ص 322 و ابن هشام ج 1 ص 265 و 267
2) طبرى ج 3 ص 322 و ابن هشام ج 1 ص 265 و 267
3) على ج 9 ص 385 و 386
4) ابن هشام، ج 1، ص 375؛ يعقوبى، ج 2، ص 31
5) سيره ابن هشام، ج 1، ص 318؛ طبقات ابن سعد، ج 3، ص 33؛ الكامل ج 2، ص 45؛ حلية الأولياء، ج 1، ص 159؛ استيعاب، ج 4، ص 63؛ الإصابه، ج 4، ص 64؛ درجات الرفيعه، ص 228
6) ابن ابىالحديد، ج 14، ص 76 و 77؛ ابن هشام، ج 1، ص 313؛ طبرى، ج 2، ص 72
7) ابن ابىالحديد، ج 14، ص 76 و 77؛ ابن هشام، ج 1، ص 313؛ طبرى، ج 2، ص 72
8) مناقب ابن شهرآشوب، ج 1، ص 27
9) طوايف، ص 85، حجة 61
فرستاد تا با مسلمانان خوشرفتارى كند. (1)
در سال دهم بعثت، مشركان در پى استفاده از حربهاى ديگر برآمدند. آنان باهم پيمان بستند (2)كه هرگونه رابطه با بنى هاشم را قطع كنند، تحريمهاى قريش اگرچه همه جانبه بود اما ملموس بودن وضعيت ناگوار اقتصادى محاصره شدهها به آن بيشتر جنبه اقتصادى داد. تحريم فوق مىتوانست بى آن كه با موقعيت اجتماعى ابوطالب در تعارض باشد ودر نتيجه ناكام بماند محمد و يارانش را در تنگنا قرار دهد.
ابوطالب بنى هاشم را جمع كرد و از آنان خواست به شعب بروند. آنان به همراه پيامبر و خديجه به منطقه شعب رفتند. (3)
ابوطالب به منظور حمايت از اسلام و حراست پيامبر سه سال تمام همراه با وى در شعب ماند. در حالى كه هر روز بيشتر از قبل بر فشار مشركان افزوده مىشد. او در كنار محمد بودن را به رياست بر قريش ترجيح داد و با اين كه پيرمردى ضعيف بود اما تمام سختىها را به جان خريد. (4)
او شعرى در مدح قوم خود سرود (5)و آنان را به پايدارى در وضعيت طاقت فرسا فرا خواند. بعد از سه سال كه خديجه و ابوطالب تمام دارايى و قدرت خود را در راه دفاع از پيامبر صرف نمودند، فرشته وحى نازل شد و ماجراى خورده شدن عهدنامه توسط موريانه را به اطلاع پيامبر رساند.
1) الغدير، ج 7، ص 331
2) سيره نبوى ابن هشام، ج 1، ص 287 و 288 و 375 و 376
3) ابن هشام، ج 1، ص 287 و 288 و 375 و 376
4) سيره حلبى، ج 1، ص 134؛ تاريخ الخميس، ج 1، ص 253؛ ابن هشام، ج 1، ص 189؛ شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج 14، ص 52؛ يعقوبى، ج 1، ص 1؛ الاصابة، ج 4، ص 115؛ ابن سعد، ج 1، ص 119
5) ابن هشام، ج 1، ص 287 و 288 و 375 و 376
ابوطالب و پيامبر به همراه چند نفر ديگر از شعب بيرون آمدند و در كنار كعبه نشستند، مردم دور آنها جمع شدند و از ابوطالب خواستند كه دست از محمد بردارد. او گفت: برادرزادهام مىگويد موريانه عهدنامه را خورده اگر دروغ باشد دست برمىدارم در غير اين صورت شما سخن او را مىپذيريد؟ گفتند آرى آنگاه عهدنامه را كه در صندوقى بود آوردند و ديدند كه جز «بسم اللَّه ...» تمام آن را موريانه خورده است. آنان به جاى وفاى به عهد بر كينه و جهل خود افزودند. ابوطالب با پيامبر به شعب برگشتند او درباره بىوفايى قريش اشعارى سروده و آنان را سرزنش كرده است. (1)
«الَم تَعْلَموا أنّا وَجْدنا محمداً نبيّاً كموسى خُطَّ في أوّلِ الكُتبِ»
سيره ابن هشام، ج 1، ص 530
شعرهاى ابوطالب خود موضوع ديگرى است كه مىتواند به عنوان يكى از ابزارهاى دفاعى ابوطالب از پيامبر مطرح باشد او در زمانهاى مختلف از اين ابزار ادبى براى دفاع از رسول گرامى استفاده مىكرد.
بيش از سه هزار شعر از او به جاى مانده است كه غالبا دلالت بر حمايتهاى او از رسول خدا و مؤمنان دارد. (2)
ليَعْلَم خير النّاس أنّ محمداً رَسُولٌ كَمُوسى وَ الْمَسيحُبنُ مَرْيم
أتى بالهدى مثل الَّذي أتيا بِه فَكُلٌّ بِحَمدِ اللَّهِ يَهْدِي وَ يَعْصم
1) تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 19؛ الكامل ابن اثير، ج 2، ص 61؛ طبقات ابن سعد، ج 1، ص 208- 210، سيره ابن هشام، ج 1، ص 374 تا 380
2) الغدير، ج 7، ص 341؛ درباره شعرهاى او به: تاريخ ابن كثير، ج 1، ص 42 و ج 3، ص 42؛ مستدرك الحاكم ج 2، ص 623؛ شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج 14، ص 72 و 78 و 52؛ متشابهات القرآن از ابن شهر آشوب ذيل تفسير سوره حج آيه وَلْيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنصُرُهُ؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 1؛ ابن عساكر، ج 1، ص 275؛ طبقات الكبرى ابن سعد، ج 1، ص 119؛ سيره حلبى، ج 1، ص 134 و ... رجوع كنيد.
ابوطالب در واپسين لحظههاى عمرش نيز دست از يارى محمد صلى الله عليه و آله بر نداشت. او بزرگان خانواده را مخاطب ساخت و چنين گفت:
«چهار تن را به يارى پيامبر سفارش مىكنم: فرزندم على، بزرگ قبيله عباس، شير خدا حمزه كه هميشه از پيامبر حمايت كرد و فرزندم جعفر، تا او را ياور باشيد و شما عزيزان من كه جان من به فدايتان باد، هميشه براى رسول خدا در مقابل دشمنان چون سپرهاى محافظ باشيد.» (1)
علامه امينى آخرين گفتار ابوطالب را چنين نقل كرده است:
«يا معشر بني هاشم أطيعوا محمداً وَصَدِّقوهُ تُفِلحوا و تُرْشُدوا». (2)
او بارها در آخرين لحظات به حمايت از محمد توصيه كرد و فرزندانش را به آينده او آگاه و مطمئن ساخت:
«محمد امين قريش و راستگوى عرب است. داراى همه كمالات است. دلها به او ايمان دارد ولى زبانها از ترس به انكار برخاستهاند من مىبينم كه در آينده مستضعفان دور او را گرفته، ايمان مىآورند و او با كمك آنان صفوف قريش را خواهد شكست و بزرگان آن را خوار و خانههايشان را خراب و بىپناهان را نيرومند خواهد كرد ... به او علاقمند شويد و از حمايت كنندگان حزب او باشيد» (3)
ابوطالب در هشتاد و چند سالگى بعد از چهل سال تلاش و حمايت از پيامبر درگذشت. (4)
مورخان وفات او را سال دهم بعثت ثبت كردهاند (1)و محل دفنش را نيز كنار قبر پدرش عبدالمطلب در حجون دانستهاند. (2)
چون ابوطالب به رحمت حق پيوست، على عليه السلام پيامبر را مطّلع ساخت. آن حضرت مىگويد: «پيامبر را از رحلت پدرم آگاه كردم، پيامبر گريست و فرمود: برو او را غسل بده و كفن نماى و دفنش كن، غَفَرَ اللَّهُ لَهُ وَرَحِمَهُ» (3)
آنگاه داخل شد و سمت راست پيشانيش را چهار بار مسح كرد آنگاه طرف چپ پيشانى را نيز سه بار مسح كرد و گفت: «يا عمّ رَبَّيْت صغيراً، وَكَفَّلْتَ يتيماً، وَ نَصَرَتَ كبيراً، فجَزاكَ اللَّهُ عنّي خيراً» او به همراه جنازه از جلو مىرفت و مىفرمود:
«وَصَلَتْكَ رَحمٌ وَ جُزِيتَ خَيرا» و نيز فرمود «اجتمعَتْ على هذه الأمّة في هذهِ الأيّام مصيبتان لا أدري بأيِّهِما أنا أشدّ جَزَعاً» تاريخ يعقوبى ج 2 ص 35 را ببينيد.
امام صادق فرمود: «لَمَّا تُوُفِّيَ أَبُو طَالِبٍ نَزَلَ جَبْرَئِيلُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ اخْرُجْ مِنْ مَكَّةَ فَلَيْسَ لَكَ فِيهَا نَاصِرٌ وَ ثَارَتْ قُرَيْشٌ بِالنَّبِيِّ صلى الله عليه و آله فَخَرَجَ هَارِباً حَتَّى جَاءَ إِلَى جَبَلٍ بِمَكَّةَ يُقَالُ لَهُ الْحَجُونُ فَصَارَ إِلَيْهِ». اصول كافى، كتاب الحجة، ص 342
امام موسى بن جعفر عليه السلام مىفرمايد: او به پيامبر و آنچه آورده بود، اقرار كرد و وصايا را به او تحويل داد و در همان روز درگذشت. (4)
1) لبيب البتنونى، الرحلة الحجازيه، ص 95
2) همان.
3) تذكرة الخواص، ص 7، ابن ابىالحديد: پيامبر سخت گريست و دستور دفن و كفن به على داد، ابن ابىالحديد، ج 14، ص 74؛ ابن سعد از واقدى جريان فوت را نقل كرده و مىگويد: پيامبر به شدّت گريست. عباس گفت: اى رسول خدا تو به او اميدوار هستى؟ فرمود: آرى، به خدا من به او اميدوارم، «وجَعَلَ رَسُولُ اللَّهِ يَسْتَغْفِرُ لَهُ أيّاماً لا يَخْرُجُ مِنْ بَيْتِهِ»، تذكرة الخواص، ص 8 و يعقوبى حضور رسولخدا بر بالين او، بعد از فوت وى، نقل كرده و مىگويد: وقتى به رسول خدا گفته شد ابوطالب مرد، در قلبش سنگين آمد و بر او به شدّت جزع كرد.
4) اقرّ بالنبي وبما جاء به و دفع إليه الوصايا و مات من يومه، اصول كافى. الحجه ص 333
سيد على قاضى عسكر
در ابتداى خيابان حجون، گورستانى است كه در گذشته آن را «مقبره معلاة» مىناميدند و هم اكنون در ميان اهل مكّه به «جنةالمعلاة» (1)و در بين ايرانيان به «قبرستان ابوطالب» معروف است.
ازرقى (م 250 ه. ق.) در اخبار مكّه، پيشينه تاريخى آن را اينگونه بيان مىكند:
در حجون گردنهاى است كه از محل نخلستان عوف و از كنار دو قناتى كه بالاى خانه معروف به «مالاللَّه» است مىگذرد و تا درّه سلاخها مىرسد. در دامنه آن، در دره سلاخها به روزگار جاهلى گورستان قرار داشته و كثير بن كثير درباره آن گورستان چنين سروده است:
كم بِذاك الحَجون مِن حيّ صدقٍ وَكُهولٍ أعِفَّةٍ وَشباب
«در اين حجون چه بسيار دوستان راستين از جوانان و پيران پاكدامن در گور آرميدهاند.» (2)
ابن عباس نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره اين گورستان فرموده است: «اين گورستان مردم مكه، چه نيكو گورستانى است.» (1)
درّهاىكه اين گورستان در آن قرار دارد به «شِعْب ابِى دُبّ» معروف است. ازرقى از پدر بزرگش و او از زنجى نقل مىكند كه:
مردم مكه در دوره جاهلى و آغاز اسلام، مردگان خود را در دره ابى دُبّ (2)- كه بخشى از حَجُون است تا دره صُفِىّ؛ يعنى صُفِىّ السِّباب و در درهاى كه پيوسته به گردنه مدنيين است و امروز اين بخش، گورستان مردم مكه است- دفن مىكردند، پس منطقه گورستان بالاتر كشيده و پيوسته به كوه و گردنه اذاخِر و كنار محوطه خُرْمان شد. مكان امروز آن نيز در ابتداى شارع «حَجون» است.
حجاج و زائران محترم بيتاللَّه الحرام همه ساله پس از انجام اعمال عمره و يا حج، كنار اين قبرستان آمده و مدفونين در آن، ازجمله حضرت خديجه عليها السلام ابوطالب و ... را زيارت مىكنند.
از گذشته تاكنون اين قبرستان به نام «شِعْبِ ابىطالب»- همان مكانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابىطالب و همراهانشان حدود سه سال توسط مشركان محاصره و مورد تحريم اقتصادى قرار گرفتند- نيز به مردم معرفى شده كه از لحاظ تاريخى نادرست بوده، و شِعْبِ ابىطالب در مكان ديگرى نزديك مسجدالحرام است.
آنچه را كه در اين سطور خواهيد خواند دلائلى روشن و قطعى در اثبات اين مدّعاست.
در لِسان العرب آمده است:
«والشِّعْبُ (بِالْكَسْرِ): ما انْفَرَجَ بَيْنَ جَبَلَيْن و قِيل: هُوَ الطّريقُ فِي الْجَبَلِ و الجَمْعُ الشِّعاب».
«شِعْب (به كسر شين) شكاف بين دو كوه را گويند. به راه كوهستانى نيز گفته شده است. جمع آن شِعاب است.» (1)
جوهرى (م 393 ه. ق.) در صحاح مىنويسد:
«والشِّعْبُ (بالكسر): الطَّريقُ فِي الْجَبَل، وَ الْجَمْع الشِّعابُ».
«شِعْب (به كسر شين) راه در كوه را گويند، جمع آن نيز شِعاب است.» (2)
در فرهنگ معين نيز آمده است:
شِعْب: راهى در كوه باشد، دره. (3)
شهر مكه در يك منطقه كوهستانى قرار گرفته و در نتيجه درون درهها كه از سيل مصون بوده و بصورت يك حصار طبيعى خانهها را در درون خويش جاى مىداده، محل زندگى قبائل مختلف بوده است. در نزديكى مسجدالحرام سه شِعْبِ نزديك به هم وجود دارد كه اسامى آنها عبارت است از: 1- شِعْبِ ابى طالب 2- شِعْبِ بنىهاشم 3- شِعْبِ بنى عامر. اجداد و بستگان پيامبر صلى الله عليه و آله معمولًا در اين سه شِعْبِ زندگى مىكردهاند.
طريحى پس از آنكه شِعْب را معنى مىكند، مىنويسد:
«وشِعْب أبيطالب بمكّة مكان مولد النبىّ صلى الله عليه و آله، و شِعْبُ الدُبّ أيضاً بِمَكّة و انْتَ خارِجٌ إلى مِنى».
«شِعْبِ ابىطالب در مكّه، زادگاه نبى اكرم صلى الله عليه و آله است و شِعْب دُبّ نيز در مكّه
در مسير مِنى قرار دارد.»(1)
در مُعْجَم البُلدان ذيل «شِعْبِ ابى يُوسُف» آمده است: آن همان درّهاى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و بنىهاشم، هنگامىكه قريش بر جنگ آنان هم قسم شده و نامه نوشتند، بدان پناه بردند. اين درّه از آنِ عبدالمطّلب بود، هنگامىكه چشمانش كمسو شد آن را ميان فرزندانش تقسيم كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله نيز سهم پدرش عبداللَّه را گرفت و آن محل خانههاى بنىهاشم بود. ابوطالب گفته است:
جَزَى اللَّه عنَّا عَبْدَ شَمْس و نَوْفلًا وتَيْماً و مَخْزُوماً عقوقاً و مأثماً
بتَفريقهِم من بَعد وُدٍّ و أُلفَةٍ جماعتنا كيما يَنالُوا المَحارِما
كَذَبتم وبيت اللَّه نُبْزِي مُحَمدّاً ولمّا تَرَوْايوماًلَدَى الشِّعْب قائِما (2)
مرحوم علامّه مجلسى عليها السلام مىنويسد:
«شِعْب»؛ شكاف بين دو كوه است و شِعْبِ ابىطالِب در مكه معروف و شناخته شده است و آن همان مكانى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابوطالب و ديگر بنىهاشم پساز آنكه قريش آنها را از بين خود راندند، در آنجا بودند ...
آنگاه خانه محمدبن يوسف را نيز همان خانهاى مىداند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را به عقيل بخشيد، سپس محمد بن يوسف آن را از فرزندان عقيل خريدارى نمود و به خانه محمدبن يوسف شهرت يافت او در پايان مىنويسد: اين مكان با همين خصوصيات اينك نيز در مكه موجود است، و مردم آنجا را زيارت مىكنند. (3)
شناخت محل تولدِ پيامبر صلى الله عليه و آله و نيز مكان سكونت بنىهاشم در مكّه مىتواند در
شناسايى شِعْبِ ابىطالب مفيد باشد:
ازْرَقى مىنويسد:
مَوْلِد، يعنى خانهاى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن متولد شدند اكنون در خانه محمّدبن يوسف برادر حجّاج بن يوسف قرار دارد. هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله هجرت فرمود اين خانه را عقيل پسر ابوطالب تصرف كرد و در همين باره و موارد ديگر است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع هنگامىكه به ايشان گفته شد كجا فرود مىآييد؟ فرمودند مگر عقيل براى ما سايبانى باقى گذاشته است؟ اين خانه همچنان در تصرف عقيل و فرزندان او بود تا آنكه فرزندان عقيل آن را به محمد بن يوسف ثقفى فروختند و او آن را ضميمه خانه خود- كه به خانه سپيد معروف است- كرد و اين خانه همچنان ضميمه آن بود تا آنكه خيزران (1)- مادر موسى و هارون خليفگان عباسى- حج گزارد و آن را از آن خانه جدا كرد و مسجدى در آن ساخت كه در آن نماز مىگزارند و براى آن در كوچهاى كه كنار آن است و به كوچه «مَوْلد» معروف است در بازكرد. اين درّه امروز به شعب بنىهاشم و شعب على عليه السلام معروف است (2)و به بازارى كه به آن سوق الليل مىگويند مىرسد. (3)
سپس ابوالوليد مىگويد: از پدربزرگم و يوسفبن محمد شنيدم كه موضوع جايگاه ولادت پيامبر صلى الله عليه و آله را ثابت و درست مىدانند و مىگويند همين جاست و ميان مردم مكه در اينباره هيچگونه اختلافى نيست.
فاكهى (م 272، 279 ه. ق.) مىنويسد: خانه ابن يوسف، و دره ابن يوسف از آن ابىطالب بوده و رسول خدا صلى الله عليه و آله در قسمتى از همين خانه متولد گرديد و اين همان درهاى است كه قريش بنىهاشم را در حالىكه پيامبر صلى الله عليه و آله با آنها بود، محاصره نمودند. (4)
عبداللَّه بن عباس نيز در همين درّه متولد شده است. (1)
محقق كتاب اخبار مكه مىنويسد: اين دره امروز، به دره على شناخته مىشود. (2)
فاكهى پيشينه تاريخى خانه ابىيُوسف را اينگونه بيان مىكند:
برخى از مردم گفتهاند: خانه ابنيوسف از آن عبدالمطّلب بوده است، آنگاه حجّاج برادرش محمّد بن يوسف را مأمور ساخت و او آن را به صدهزار درهم خريد. سپس حجّاج آن خانه را به برادرش بخشيد و از او خواست آن را بسازد. وكلاى محمدبن يوسف نيز آن را ساختند. (3)
باز فاكهى مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله سهم خود از اين خانه را به عقيل بن ابيطالب بخشيد. (4)
كلينى رحمه الله (م 329 ه. ق.) مىنويسد:
مادر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله در منزل عبداللَّه بن عبدالمطّلب كه نزديك جمره وسطى بود (5)حمل برداشت (وَ وَلَدَتْهُ فِي شِعْبِ أَبِي طَالِبٍ فِي دَارِ مُحَمَّدِ بْنِ يُوسُفَ ...) و در شِعْبِ ابىطالب در خانه محمّد بن يوسف (وقتى داخل خانه شدى در گوشه آن خانه سمت چپ) آن حضرت را به دنيا آورد. آنگاه خيزران آن را به مسجد تبديل كرد كه مردم در آن نماز مىگزاردند ... (6)
باتوجه به صراحتى كه ايشان در رابطه با شِعْب دارند، مىتوان فهميد جمله: «وَ مَاتَتْ خَدِيجَةُ عليها السلام حِينَ خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله مِنَ الشِّعْبِ ...» (7)
بدين معناست كه حضرت خديجه عليها السلام پس از رفع محاصره، و آزادى رسول خدا صلى الله عليه و آله وفات يافت.
سيد محسن امين رحمه الله در اعيان الشيعه مىنويسد:
رسول خدا صلى الله عليه و آله در خانهاى كه به دار ابىيوسف معروف است متولّد گرديد- و او محمدبنيوسف برادر حجاج است (1)- اين خانه از آن رسول خدا صلى الله عليه و آله بود كه آن حضرت آن را به عقيل فرزند ابوطالب بخشيد. و زمانى كه عقيل وفات يافت محمد بن يوسف آن را از فرزندان عقيل خريدارى نمود و آنگاه كه خانه معروف به دار ابى يوسف ساخته مىشد، خانه پيامبر صلى الله عليه و آله را نيز به خانه خود ضميمه ساخت سپس خيزران مادر رشيد آن را گرفت و از خانه ابويوسف جدا و آن را به مسجدى تبديل كرد كه تا اين زمان معروف بود، و مردم در آن نماز مىخواندند و آنجا را زيارت نموده، بدان تبرّك مىجستند و زمانى كه وهابيان بر مكه سلطه يافتند اين مسجد را ويران نموده و از زيارت آن جلوگيرى كردند و آنجا را محل نگهدارى چهارپايان! قراردادند. (2)
تقى الدّين حسينى مكّى (م 832 ه. ق.) مىنويسد:
رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكه، در خانه محمد بن يوسف برادر حجاج بن يوسف متولد شد؛ (3)خانهاى كه نزديك صفا است خانه خيزران است و خانه ابن يوسف در سوق الليل و همان مكانى است كه به مَوْلِد النبى معروف است. (4)
در سيره حَلبى آمده است:
محل ولادت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله مكّه، و در خانهاى است كه به نام محمد بن يوسف- برادر حجاج- خوانده مىشود ...
محمد بن يوسف آن را به قيمت يكصد هزار دينار از فرزندان عقيل خريد و به خانه خويش ملحق ساخت و نام آن را نيز «دار البيضاء» خانه سفيد نهاد؛ زيرا كه آن را از گچ ساخته و اطراف آن را نيز گچ كشيده بودند و در نتيجه تمامى ساختمان به رنگ سفيد بود.
و از آن پس، به خانه ابو يوسف شهرت يافت. (1)
محل ولادت پيامبر صلى الله عليه و آله را پس از مسجدالحرام برترين مكان دانستهاند. (2)
برخى ولادت حضرت فاطمه زهرا عليها السلام را نيز در همين مكان مىدانند. (3)
در فتح مكه، رسول خدا صلى الله عليه و آله در منطقه حجون خيمه زده و وارد شهر نشدند، به آنحضرت گفته شد به منزل خودتان در شِعْب نمىرويد؟ حضرت فرمود: آيا عقيل براى ما منزلى باقى گذاشته است؟ (4)
اين نقل تاريخى بيانگر آن است كه «شِعْبِ ابىطالب» در منطقه «حَجُون» نبوده، بلكه در نزديكى «مسجدالحرام» و در كنار كوه صفا قرار داشته و خيزران مادر هارون الرشيد هنگامىكه حج مىگزارد آن را از خانه ابويوسف جدا نموده و مسجدى در آن مكان ساخت. بناى مسجد را به زبيده همسر هارون نيز نسبت دادهاند كه در صورت صحت، تعمير و يا تجديد بناى مسجد توسّط خيزران بوده است. (5)
البته در نقل ديگرى آمده كه خيزران خانه ارقم را خريد و در آن مسجدى بنا كرد (6)و چون اين خانه نيز در كنار صفا بوده، برخى آن را با خانه ابويوسف اشتباه كردهاند.
مسعودى (345 ه. ق.) مىنويسد:
تولّد او- عليه الصلاة و السلام- هشتم ربيع الأول همان سال (يعنى سال عامالفيل) در مكه، در خانه ابن يوسف بود كه بعدها خيزران مادر هادى و رشيد در مكان آن مسجدى ساختند. (7)
و در جاى ديگر مىگويد: به سال چهل و ششم، قريشيان پيغمبر صلى الله عليه و آله را با بنىهاشم و
بنى عبدالمطّلب در دره كوه محصور كردند. بسال پنجاهم او با كسان خود از دره بيرون آمد. (1)
ابن اثير (م 630 ه. ق.) به نقل از ابن اسحاق مىنويسد:
مكان ولادت رسولخدا خانهاى است كه به خانه ابن يوسف مشهور است. آن حضرت آن را به عقيل بخشيد، و تا زمان وفات وى در اختيار او بود، سپس محمد بن يوسف برادر حجاج آن را از فرزندان عقيل خريد و به خانه معروف به دار ابن يوسف ضميمه ساخت، آنگاه خيزران آن خانه را از خانه ابويوسف جدا كرد و آنجا مسجدى ساخت كه در آن نماز مىگزارند. (2)
طبرى (م 310 ه. ق.) نيز مكان تولّد پيامبر صلى الله عليه و آله را خانه ابو يوسف مىداند. (3)
فاسى (م 832 ه. ق.) مىنويسد:
ولادت رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكانى در سوق الليل كه نزد مردم مكه شهرت داشته قرار دارد. (4)
محمد طاهر كردى مكى مىگويد:
ولادت رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكه، در خانه ابوطالب در شِعْبِ بَنىهاشم بوده است. (5)
ولادت نبى صلى الله عليه و آله در مكه در خانه ابوطالب در شِعْبِ بنىهاشم نزديك مسجدالحرام بوده كه امروزه، شِعْبِ على؛ يعنى علىبن ابيطالب ناميده مىشود و پيوسته محل ولادت آنحضرت تا به امروز معروف و شناخته شده است. (6)
اكثر قريب به اتفاق مورّخان، مكان ولادت پيامبر صلى الله عليه و آله را در شِعْبِ ابىطالب يا در خانه نزديك صفا، و يا در خانه معروف به خانه ابُويوسف ذكر كردهاند كه هر سه، يك
مكان است. (1)
در كتاب «سيرة ساكن الحجاز» آمده است:
مكان ولادت پيامبر صلى الله عليه و آله در شِعْبِ بَنىهاشم بوده است. سپس توضيح مىدهد كه:
شِعْبِ بنىهاشم نزد اهل مكه شناخته شده است و همه ساله مردم در آنجا اجتماع نموده، مجلس جشن بپا مىكنند و بيش از آنچه تاكنون در اعيادشان مجالس جشن و شادى دارند، در آنجا مجلس شادى بپا مىكنند. سپس در پاورقى كتاب از محبّالدين طَبرى مكى نقل كرده كه مىگويد: خانه پيامبر صلى الله عليه و آله را در زمان هجرت آنحضرت صلى الله عليه و آله به مدينه، عقيل مالك شده. و پيوسته در دست او و فرزندانش باقى ماند تا محمدبن يوسف برادر حجاج آن را خريد و در خانه خود كه به «خانه سفيد» ناميده مىشد ملحق ساخت. سپس به خانه ابن يوسف معروف گرديد. اين وضعيت ادامه يافت تا خيزران كنيز مهدى عباسى در آنجا مسجدى بنا كرد كه در آن نماز مىگزارند، و آن را از خانه ابن يوسف جدا كرده، كوچهاى ايجاد كرد كه به آن «زقاق المولد» گفته مىشود و هماكنون آنجا كتابخانه عمومى است. (2)
محمد طاهر كردى مكّى مىنويسد:
ولادت پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه، در خانه ابوطالب، در شِعْبِ بنىهاشم و در نزديكى مسجدالحرام بوده كه امروزه به شِعْبِ على؛ يعنى علىبن ابيطالب ناميده مىشود و پيوسته مكان ولادت آنحضرت صلى الله عليه و آله تا امروز، معروف و شناخته شده بوده است. (3)
صلاحُالدّين صَفَدى پس از بحث درباره مكان و لادت رسول خدا صلى الله عليه و آله مىنويسد:
قول برتر آن است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در عام الفيل در خانهاى در كوچه معروف به «زُقاقُ الْمَوْلِد» كه در دست عقيل ابن ابيطالب بوده، متولد گرديد. (4)
گفته مىشود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در شِعْبِ بَنىهاشم متولد شدند، برخى گفتهاند در
خانهاى نزديك صفا و ... (1)
عاتق بن غيث بلادى مىنويسد:
از نظر تاريخى مسلّم است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله تقريباً در سال 53 قبل از هجرت (عام الفيل) در شِعْبِ ابىطالب كه امروزه به شِعْبِ على معروف است، به دنيا آمد و به خاطر ازدحام مردم و شوق آنان نسبت به تبركجويى از آن خانه، هماينك به كتابخانه تبديل شده است. (2)
تا قبل از سلطه وهابيان بر حرمين شريفين، محل ولادت رسول خدا صلى الله عليه و آله زيارتگاه مؤمنان و مسلمانانى بود كه از گوشه و كنار جهان به مكه مىآمدند. (3)
محمد بن علوى مالكى مكّى مىنويسد:
مكان ولادت رسول خدا صلى الله عليه و آله در سوق الليل، مكانى شناخته شده است و ساكنين مكه درباره آن اختلاف نظر ندارند، هريك از آنها از نسل قبل از خود شنيده و ترديد به خود راه نمىدهند. (4)
ابن ظهيره مىگويد: مردم مكه در شب ولادت رسول خدا صلى الله عليه و آله همراه با علما و دانشمندان و بزرگان شهر با روشن نمودن فانوس و شمع از خانههاى خود خارج و براى زيارت و بزرگداشت ولادت آن حضرت در كنار اين خانه اجتماع مىكنند. (5)
در كنار اين خانه، گودالى (حفره) بوده كه روى آن را با چوب مىپوشاندند و اين علامت همان مكانى است كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله در آنجا متولد شدند. (6)
ساختمان آن را ناصر خليفه عباسى در سال 576 و ملك مظفر در سال 666 و ديگران تعمير نمودهاند.
در زمان ملك عبدالعزيز، شيخ عباس قطان (امين العاصمة المقدسه) اين خانه را تخريب ساخت و در همان مكان كتابخانه عمومى، كه به «كتابخانه مكه مكرمه» معروف شد، بنا كرد. افراد به آنجا مراجعه و به مطالعه كتب مىپرداختند. (1)اين ساختمان در سالهاى اخير، در طرح توسعه اطراف مسجدالحرام، در معرض تخريب قرار گرفته است.
از مجموع آنچه گذشت مىتوان نتيجهگيرى كرد كه:
1- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در شِعْبِ ابىطالب متولد گرديدهاند.
2- شِعْبِ ابىطالب در مكّه مكانى نزديك مسجدالحرام بوده و با مكانى كه فعلًا در حجون به آن معروف است، فاصله دارد.
محمدبن اسحاق (م 153 ه. ق.) و ديگر سيرهنويسان گويند، چون قريش ديدند كه اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله در سرزمين حبشه در كمال امنيت و آرامش قرار دارند و نجاشى هم ايشان را گرامى داشته و از آنها دفاع مىكند و از سوى ديگر حمزة بن عبدالمطلب و عمر نيز مسلمان شدهاند و اسلام در قبايل آشكار مىگردد، جمع شدند و به چارهانديشى پرداختند و تصميم گرفتند پيمان نامهاى بنويسند و متعهد شوند كه از بنىهاشم و بنىمطلب زن نگيرند و به آنها زن ندهند و نيز چيزى به آنها نفروشند و چيزى از آنها نخرند. پس از اينكه جمع شدند، پيماننامه نوشتند و بر آن جمله موافقت كردند و سپس براى تأكيد، پيماننامه را از سقف كعبه آويختند. (2)
مشركان بنىهاشم را در اول ماه محرم سال هفتم بعثت تحريم كرده، اعلام داشتند هيچكس حق معامله، ازدواج و معاشرت با آنان را ندارد، نامه تنظيم شده در اين زمينه را- كه چهل نفر امضا كرده بودند- شخصى به نام منصور بن عكرمه نوشت كه با نفرين
پيامبر صلى الله عليه و آله دستش فلج شد. بدنبال آن تمامى بنىهاشم- مسلمان و كافر- جز ابولهب و ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب وارد شِعْب شده، آنجا اجتماع كردند. فرزندان مطلب بن عبد مناف كه چهل نفر بودند از شِعْب حراست نموده، شب و روز به نگهبانى آن مشغول بودند و در طول سال جز موسم حج در ماه ذىالحجه، و عمره در ماه رجب از آنجا بيرون نمىآمدند. قريش از ورود خواروبار به شِعْب جلوگيرى كرده، فقط مقدار كمى بصورت پنهانى به دست محاصره شدگان مىرسيد كه كفافشان را نمىداد.
در نتيجه وضعيت سخت شد؛ به شكلى كه مردم صداى گريه بچهها را از بيرون شِعْب مىشنيدند و اين دوران سختترين لحظات زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت بزرگوارش در مكه بود. (1)
كازرونى در مُنْتَقى و غير آن آورده است: «... به دنبال نوشتن عهدنامه، مشركان آزار فرزندان عبدالمطلب را آغاز نموده، اعلام كردند تنها راه سازش ميان ما و شما كشتن پيامبر صلى الله عليه و آله است. در هر كوى و برزنى مسلمانان را كتك مىزدند و حق عبور از بازارها را از آنان گرفته، در شِعْبِ ابىطالب محصورشان نمودند. فرستاده وليدبن مُغَيْره در ميان قريش فرياد مىزد: هر مردى از اينها را براى خريد جنسى يافتيد بر قيمت آن بيافزاييد. در چنين وضعيتى ابوطالب فرزند برادرش (پيامبر صلى الله عليه و آله) و فرزندان برادر و پيروان آنها را در شِعْبِ ابوطالب گردآورد.
آنان سه سال در شِعْب ماندند، سرانجام وضعيّت بحدّى برآنان سخت شد كه صداى فرزندانشان، كه از شدت گرسنگى مىگريستند، از بيرون شِعْب شنيده مىشد ... (2)
زمانىكه ابوطالب احساس كرد مشركان قريش براى كشتن رسول خدا صلى الله عليه و آله متحد شدهاند، فرزندان عبدالمطلب را جمع نموده، دستور داد تا رسول خدا را درون شِعْبِ خود جاى دهند و از او حفاظت كنند ... پس بنىهاشم سه سال در شِعْبِ خويش ماندند ...
شب هنگام كه همه به خواب مىرفتند ابوطالب رسول خدا صلى الله عليه و آله را از بستر بيرون
برده، يكى از فرزندان يا برادران و يا پسرعموهاى خود را به جاى آنحضرت مىخوابانيد تا پيامبر از توطئه احتمالى دشمن جان سالم بدر برد. (1)
پس بنىهاشم به شِعْبِ ابىطالب كه امروزه به شِعْبِ على معروف است پناه آوردند، بنوالمطلب نيز جز ابولهب به آنان پيوستند، وضعيّت در شِعْب به اندازهاى سخت شد كه محاصره شدگان از برگ درختان استفاده مىكردند ... (2)
خديجه اموال فراوانى داشت كه همه را در شِعْب به نفع رسول خدا صلى الله عليه و آله خرج كرد.
بنىهاشم، تنها در موسم، از شِعْب خارج شده، خريد و فروش مىكردند.
گاهى نيز مردم مكّه از سوى قريش تهديد مىشدند كه: اگر كسى در مكه چيزى به بنىهاشم بفروشد اموالش غارت مىشود. (3)
ابن سعد (م 230 ه. ق.) مىنويسد: شب اول محرم سال هفتم بعثت، بنىهاشم در شِعْبِ ابيطالب محاصره شدند و همگى- به جز ابولهب- به شِعْبِ ابيطالب درآمدند ... (4)
تعدادى از محاصره شدگان از گرسنگى جان باختند. (5)
گاهى نيز على بن ابىطالب عليه السلام مخفيانه از شِعْب خارج شده، غذا و امكانات تهيه و آن را با خود به درون شِعْب مىآورد. (6)
مردان همراه پيامبر صلى الله عليه و آله در شِعْب، حدود 40 نفر بودند. (7)كه به شكل سازماندهى شده خصوصاً در تاريكى شب از آن حضرت حراست مىكردند. (8)
حضرت خديجه عليها السلام نيز كه اموال فراوانى داشت، همه را براى مسلمانان محاصره
شده در شِعْب خرج و مصرف نمود. (1)يعنى در موسم حج (در ذىالحجّه) و عمره (در رجب) كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و يارانشان مىتوانستند از شِعْب خارج شوند، مقدارى آذوقه و مواد خوراكى تهيه نموده، سپس در دوران محاصره از آن استفاده مىكردند. (2)
گاهى از اوقات نيز ابوالعاص بن ربيع شترى كه بار گندم و خرما داشت تا دهانه شِعْب آورده، سپس آن را به داخل درّه هدايت مىكرد تا بنىهاشم از آن استفاده كنند و تا حدودى از گرسنگى رهايى يابند. (3)
نام حكيم بن حِزام نيز در شمار كسانىكه آذوقه به شِعْب مىفرستادند ذكر گرديده است، ليكن در صورت صحّت، از آنجاكه وى از محتكران زمان پيامبر صلى الله عليه و آله بوده و از كسانى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله هديه وى را نپذيرفتهاند، شايد بتوان گفت انگيزه او منافع مادى بوده است. (4)
يعقوبى (م 293 ه. ق.) در اين زمينه مىنويسد: قريش، شش سال پس از بعثت، رسول خدا را با خاندانش از بنىهاشم و بنىمطلب بن عبد مناف در درهاى كه به آن «شِعْب بن هاشم» گفته مىشد محصور ساختند و رسول اللَّه با همه بنىهاشم و بنى مطلب سه سال در شِعْب ماندند تا آنكه رسول خدا و نيز ابوطالب و خديجه تمام دارايى خود را از دست دادند و به سختى و نادارى گرفتار آمدند. سپس جبرئيل بر رسول خدا فرود آمد و گفت: خدا موريانه را بر صحيفه قريش فرستاده تا هر چه بىمهرى و ستمگرى در آن بود بجز جاهايى را كه نام خدا بر آن نوشته شده، خورده است. (5)
وضعيت غمانگيز رسول خدا صلى الله عليه و آله و همراهانشان در شِعْب، افرادى چون هشام بن عمرو را تحت تأثير قرار داد و آنها را براى شكستن حلقه محاصره به حركت واداشت.
وى به همراه زهير بن ابى اميه و مطعم بن عدى و ابوالبخترى و زمعة بن اسود بن مطلب،
شبانگاهان در دهانه دره حجون كه از مناطق بالاى مكه است قرار گذاشتند و آنجا جمع شدند و پيمان بستند تا در مورد لغو پيماننامه اقدام كنند. (1)
دهانه درّه حَجُون همان جايى است كه قبرستان ابوطالب قرار دارد و اگر شِعْب در اينجا قرار داشته و پيامبر صلى الله عليه و آله و يارانشان نيز در اين مكان تحت محاصره بودهاند؛ معنى نداشت افرادى كه از آنان ياد شد، مخفيگاه خود را آنجا قرار دهند، و در جايى اجتماع كنند كه هر لحظه خطر در كمين آنها باشد. استفاده از اين مكان به عنوان مخفيگاه، نشانگر آن است كه حجون خارج و يا حداقل كنار مكه بوده است.
پارهاى از روايات نيز با صراحت، حجون را خارج مكّه آن روز دانسته است و بر اين اساس نمىتوان گفت پيامبر صلى الله عليه و آله و ياران و خويشاوندانشان همگى از مكّه خارج و در بيرون شهر اقامت گزيدهاند!
عبيد بن زرارة از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: هنگامى كه ابوطالب وفات يافت جبرائيل بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شد و گفت: «يا مُحمّد اخْرُجْ مِنْ مَكّة ...»؛ «اى محمد از مكه خارج شو!» كه در اين شهر ياورى براى تو نيست. قريش نيز بر رسول خدا صلى الله عليه و آله هجوم آوردند آن حضرت نيز ترسان بيرون شد تا به كوهى در مكه كه به آن حَجون مىگفتند رسيد و آنجا ايستاد. (2)
ابوطالب خبر خورده شدن صحيفه را به مشركان اطّلاع داد و همراه آنان به كنار كعبه آمد و پس از گشودن آن، صحّت سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله بر همگان پديدار گشت. وجدان برخى انسانها بيدار شد و آنگاه كه ابوطالب و همراهان به شِعْب بازگشتند، گروهى از رجال قريش سران خود را در مورد رفتارشان با بنىهاشم سرزنش كردند و گروهى از آنان؛ از جمله مطعم بن عدى و عدى بن قيس و زمعة بن ابى الاسود و ابوالبخترى بن هشام و زهير بن ابى اميه، سلاح پوشيده نزد بنىهاشم و بنىمطلب رفتند و از آنان خواستند كه از درّه بيرون آيند و به خانههاى خود بروند و آنان چنين كردند. بيرون آمدن
ايشان از دره در سال دهم بعثت بود. (1)
موسى بن عقبه مىگويد: چون خداوند متعال پيمان نامه سراپا مكر ايشان را نابود كرد پيامبر و خويشاوندش از شِعْب بيرون آمدند و با مردم معاشرت كرده و ميان ايشان زندگى نمودند. (2)
قصيده معروف شِعبيه (لاميه) را نيز ابوطالب در شِعْب ابوطالب سروده است و اين همان شعبى است كه فرزندان مطلب و هاشم همراه با رسول خدا صلى الله عليه و آله به آن پناه بردند. (3)
اسامى برخى از بنىهاشم كه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله در شِعْب محاصره شدند از اين قرار است:
1- ابوطالب بن عبدالمطّلب.
2- على بن ابيطالب عليه السلام.
3- حمزة بن عبدالمطلب.
4- عبيدة بن الحارث بن المطلب بنعبد مناف.
عبيده گرچه از بنىهاشم نبود ليكن به لحاظ آنكه بنىالمطلب و بنىهاشم با يكديگر متحد بودند و در دوران جاهليت و در اسلام از هم جدا نبودند، لذا مىتوان او را نيز در شمار بنىهاشم بحساب آورد.
5- عباس بن عبدالمطلب.
6- عقيل بن ابىطالب.
7- طالب بن ابى طالب.
8- نوفل بن الحارث بن عبدالمطلب.
9- حارث بن نوفل بن حارث بنعبدالمطّلب.
او با پيامبر صلى الله عليه و آله خوب نبود و گاهى نيز رسول خدا صلى الله عليه و آله را در اشعارش هجو مىكرد،
ليكن راضى به قتل آن حضرت نبود. (1)
10- خديجه بنت خويلد. (2)
و ... (3)
اكثر قريب به اتفاق موّرخان و سيرهنويسان مكانى كه نبى اكرم صلى الله عليه و آله و همراهانشان توسط افراد قريش محاصره گرديدند را شِعْبِ ابىطالب ذكر كردهاند كه به برخى از آنها ذيلًا اشاره مىشود:
بنىهاشم و فرزندان مطلب بدنبال فشار قريش نزد ابوطالب رفته و- جز ابولهب- همگان به درّهاى كه منسوب به ابوطالب و به شِعْبِ ابى طالب شهرت يافته بود، درآمدند. (4)
طبرى مىنويسد: از پى پيمان قريشيان، بنىهاشم و بنىالمطلب به شِعْبِ ابوطالب رفتند و با وى فراهم شدند- به جز ابولهب كه به قريش پيوست- و با آنها بر ضد مسلمانان هم سخن شد. (5)
رفيعالدين اسحاق بن محمد همدانى (م 623 ه. ق.) مىنويسد: بنىهاشم و بنىمطلب چون ديدند كه قريش در عدواتِ ايشان چندان مُظاهَرَت و مُبالغت بنمودهاند و چنان عهدنامه بنوشتند، ايشان نيز برخاستند و به جمعيت بَرِ ابوطالب آمدند و پيش وى بنشستند و با هم عَهد كردند و اتفاق بنمودند كه نُصْرت و مُعاونت سيّد عليه السلام دهند و حَصْمى قريش كنند و در جمله احوال آنچه بطريق تعصّب و حمايت بود پيغمبر صلى الله عليه و آله را نگاه دارند. (6)
پس هاشميان- جز ابىلهب- و مطلبيان همگى به ابىطالب پيوسته و در شِعْبِ او بر
وى داخل شدند و دو يا سه سال آنجا ماندند. «1»(1)
در بحارالانوار به نقل از خرائج آمده است: قريش با يكديگر متحد شدند و بنىهاشم را به شِعْبِ ابى طالب راندند. (2)
ابن قيم جوزى مىنويسد: رسول خدا صلى الله عليه و آله و همراهانشان در شب اوّل ماه محرم سال هفتم بعثت در شِعْبِ ابىطالب زندانى شدند ... و در همين مكان ابوطالب قصيده معروف لاميّه را سروده است. (3)
علامه امينى قدس سره مىنويسد: بنىهاشم و بنىالمطلب به سوى ابوطالب آمدند و همراه با او در شِعْب داخل شدند. (4)
ابوبكر احمد بن حسين بيهقى مىنوسد: چون ابوطالب نيت ايشان را فهميد فرزندان عبدالمطلب را گردآورد و دستور داد كه پيامبر را در محله خود نگهدارى كنند. (5)
محمدبنعمر بنواقد گويد: بنىهاشمشب اولمحرم سال هفتم بعثت رسولخدا صلى الله عليه و آله وارد درّه ابوطالب شد بنىمطلب هم همراه بنىهاشم در همان دره گرد آمدند. (6)
ابن اسحاق مىنويسد: بنىهاشم و بنىمطلب به ابوطالب پناه آوردند و در شِعْب او (يعنى ابى طالب) اجتماع كردند. (7)
مرحوم آيتى مىنويسد:
... چون كار قريش به انجام رسيد، «بنىهاشم» و «بنى مطَّلب بن عبد مناف» به «ابوطالب» پيوستند و همگى- جز «ابولهب ابن عبدالمُطَّلب» كه با قريش همكارى
داشت- همراه وى در «شِعْبِ ابى طالب» درآمدند. (1)
ياقوت گفته است: شِعْبِ ابى يوسف همان شعبى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و بنىهاشم هنگامىكه قريشيان عليه آنان همقسم شدند، بدانجا پناه آوردند. اين شِعْب از آنِ عبدالمطلب بوده، سپس به خاطر ضعف بيناييش آن را ميان فرزندانش تقسيم نمود و رسول خدا صلى الله عليه و آله سهم پدر خويش را گرفت. منازل و محل سكونت بنىهاشم نيز در آن قرار داشته است.
مؤلف كتاب معجمالحجاز پس از نقل اين مطلب مىنويسد: اين شِعْب سپس به شِعْبِ ابىطالب معروف گرديد و آن را شِعْبِ بنىهاشم نيز ناميدهاند و هم اكنون به شِعْبِ على شناخته مىشود. اين شِعْب در دهانه شمالى كوه ابوقبيس و بين اين كوه و خندمه قرار دارد. ولادت رسول خدا صلى الله عليه و آله در همين مكان بوده و حدود سيصد متر با مسجدالحرام فاصله دارد. آنگاه تبديل به كتابخانه شده و سپس در سال 1399 هجرى قمرى در طرح توسعه خيابان غزّه از بين رفته است. (2)
رفاعه رافع الطهطاوى نيز شِعْب ابىطالب را جايگاه محاصره شدگان دانسته، مىگويد: هاشميان همه به ابوطالب در شِعْب او پناه آوردند. (3)
ابراهيم رفعت پاشا مىنويسد: در طرف شرق منطقه قشاشيه، شِعْبِ على يا شِعْبِ بنىهاشم قرار دارد ... خانه خديجه بنت خويلد يا محل ولادت فاطمه عليها السلام دختر رسول اكرم صلى الله عليه و آله نيز آنجاست. (4)
يكى از مشهورترين كوههاى مكه، كوه ابوقبيس است. شِعْبِ على يا شِعْبِ ابىطالب از اين كوه آغاز و تا خندمه ادامه مىيابد. مىگويند: هنگامى كه سيلاب مسجدالحرام را
فراگرفت، حجرالأسود را در اين كوه نهادند تا سالم بماند. جاى آن در شِعْبِ على، همانجايى بود كه زادگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله است.
همانگونه كه پيشتر نيز اشاره شد، در شمال شرقى مسجدالحرام سه شِعْب وجود دارد كه اسامى آنها عبارت است از:
1- شِعْبِ على يا شِعْبِ ابىطالب كه امروز آن را قشاشيه نيز مىنامند.
2- شِعْبِ بنىهاشم كه به آن غزّه نيز مىگويند.
3- شِعْبِ بنىعامر.
در اين سه منطقه از زمان جاهلى به اين طرف اجداد و نياكان پيامبر صلى الله عليه و آله و سپس فرزندان عبدالمطلب و ابوطالب و بنىهاشم مىزيستهاند. (1)
بخشى از خانههاى نزديك به شِعْبِ على و حتى قسمتى از خانه ابن يوسف متعلق به ابوطالب بوده است.
قسمتى ديگر از خانه ابن يوسف كه محل تولد پيامبر صلى الله عليه و آله است و اطراف آن متعلق به عبداللَّه پدر پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است.
بخشديگرىكه خانهخالصه كنيزآزاد كردهخيزران است، متعلق به عباس بوده است.
بخشى كه خانه طلوب كنيز آزاد كرده زبيده در آن قرار دارد، متعلق به مقوم پسر عبدالمطلب بوده است. (2)
ازرقى مىنويسد: برخى از مردم مكه نيز مىگويند درهاى كه به آن دره ابن يوسف مىگويند، همهاش متعلق به هاشم بن عبدمناف بوده است. همانان مىگويند: عبدالمطلب در زندگى خود همين كه نور چشمش كم شد (نابينا گرديد) سهم خود را ميان پسرانش تقسيم كرد و به اين جهت سهم عبداللَّه به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد. خانهاى كه ميان صفا و مروه
است ... و كنار خانهاى است كه در دست جعفر بن سليمان است، نيز متعلق به عباس بوده است. ستون و نشانه رنگينى كه هر كس از مروه به صفا مىآيد از كنار آن سعى مىكند، كنار خانه عباس است. برخى هم پنداشتهاند كه اين خانه از آنِ هاشم بن عبد مناف بوده است. (1)
خانه امّهانى دختر ابوطالب نيز در كنار در گندم فروشها و كنار مناره است، كه در توسعه دوم مهدى عباسى- در سال 167 هجرى- ضميمه مسجدالحرام شده است. (2)
عقيل بن ابى طالب خانهاى را كه پيامبر در آن متولد شد، گرفت و تصرف كرد و معتب بن ابى لهب كه نزديكترين همسايه پيامبر صلى الله عليه و آله بود خانه خديجه را تصرف كرد و بعدها به صدهزار درهم به معاويه فروخت. (3)
عباس بن عبدالمطلب نيز خانهاى بين صفا و مروه داشته است. (4)
فاصله خانه عباس بن عبدالمطلب تا مسجدالحرام كمى بيشتر از 36 ذرع بوده است. (5)
عبدالمطلب نيز نزديك چاه زمزم خانه داشته است، شِعْب و خانه ابن يوسف نيز از آنِ ابىطالب بوده است. (6)
احمد سباعى مىنويسد: در سوق الليل خانهاى است كه «مالاللَّه» ناميده مىشود و در آن به مريضها كمك كرده به آنها غذا مىدهند، نزديك اين خانه شِعْب ابن يوسف قرار دارد كه اينك شِعْب على ناميده مىشود و در آن خانههاى عبدالمطلب بن هاشم و ابى طالب و عباس بن عبدالمطلب قرار دارد. (7)
خانه خديجه بنت خويلد مادر مؤمنان در مكه در كوچه معروف به كوچه «حجر» كه به آن «زقاق العطارين» (كوچه عطاران) نيز مىگويند قرار دارد. فاطمه عليها السلام در همين خانه متولد شده، از اين رو به مولد فاطمه عليها السلام نيز معروف است.
ونيز آمده است: حضرت خديجه عليها السلام در همان خانه وفات يافت و رسول خدا صلى الله عليه و آله تا زمان هجرت در آن سكونت داشت، سپس عقيل بن ابىطالب آن را گرفت و ...
آنگاه در اين مكان مسجدى ساختند كه فضاى سرپوشيده (رواق) هست كه در آن هفت طاق وجود دارد كه روى هشت ستون قرار گرفته است.
و در ميانه ديوارى كه سوى قبله قرار گرفته، سه محراب است كه در دو طرف آن 26 سلسله (زنجيره) قرار دارد. در مقابل آن نيز چهار طاق بر 5 ستون هست كه بين اين دو رواق صحنى واقع شده و رواق دوم از رواق قبلى كوچكتر است؛ زيرا در نزديكى آن برخى از مكانهايى است كه مردم براى زيارت آن خانه، به آنجا مىآيند و آن سه مكان عبارتند از:
1- مكانى كه گفته مىشود محلّ ولادت حضرت فاطمه عليها السلام است.
2- مكانى كه به آن «قبةالوحى» گفته مىشود و چسبيده به مكان ولادت حضرت فاطمه عليها السلام است.
3- مكانى كه به آن «مختبى» گويند كه كنار قبةالوحى است [و آن جايى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مخفيانه مردم را به اسلام دعوت مىكرد] برخى نيز گفتهاند براى مصون ماندن از سنگپرانى مشركان، پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا مخفى مىشد ... (1)
افزون بر آنچه گذشت، در نقشههاى موجود در حجاز (قديم و جديد) دقيقاً محل شِعْبِ على و شِعْبِ بنىهاشم و شِعْبِ بنىعامر، در نزديكى مسجدالحرام مشخص
1) شفاءالغرام، ج 1، ص 272 و 273. چاپ بيروت.
گرديده و هيچكس قبرستان ابوطالب كه در شِعْبِ ابى دُبّ واقع شده را، شِعْب ابوطالب نام ننهاده است. بنابراين وجود شِعْب در آن مكان با آن همه دلائل و قرائن و شواهد روشن، كاملًا قابل توجيه است؛ زيرا:
اولًا: آن منطقه محل سكونت اين خاندان بوده است.
ثانياً: امكان زيستن و استفاده از ذخاير غذايى و امكانات موجود در خانهها وجود داشته است وگرنه چگونه ممكن است در يك منطقه خشك پر از سنگلاخ و بدون سايبان، آنهم در آفتاب سوزان مكه، مدت سه سال دوام آورد و زنده ماند؟!
ثالثاً: منطقهاى كه هم اينك قبرستان ابوطالب ناميده مىشود، در دوره جاهلى نيز قبرستان بوده و نمىتوان گفت كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به همراه ابوطالب و تعدادى زن و كودك، تمامى مناطق موجود در مكه را رها ساخته، به قبرستان پناه آورند!
رابعاً: حجون- همانگونه كه گذشت- خارج از مكّه بوده و اين با نقلهايى كه مىگويد: صداى ضجّه و شيون كودكان از بيرون شِعْب شنيده مىشد، سازگارى ندارد.
خامساً: در پارهاى نقلها آمده است كه گاهى وضعيت به اندازهاى سخت مىشد كه محاصره شدگان بناچار از گياهان و برگ درختان براى رفع گرسنگى استفاده مىكردند. (1)
در حالىكه در قبرستان آن روز آنهم خارج از مكه گياه و درختى وجود نداشته، تا محاصره شدگان از آن استفاده كنند.
سادساً: براساس آنچه ازرقى نقل كرده، معلوم مىشود حتى تا سال دهم هجرت (حَجّةالوداع) هنوز در منطقه حَجون كسى سكونت نداشته و اين منطقه تا چند قرن، خارج از شهر مكه بوده است.
سابعاً: اين قسمت از مكّه، اساساً منطقه مسكونى نبوده و خانه و كاشانهاى در آن وجود نداشته، به شكلى كه پس از چند سال رسول خدا صلى الله عليه و آله براى توقف چند روزه در آن، از خيمه استفاده كردند.
ابوالوليد ازرقى مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله پس از هجرت به مدينه، ديگر وارد خانههاى
1) الغدير، ج 7، ص 363
مكه نشدند و در سفرهاى مكه هرگاه طواف ايشان تمام مىشد به منطقه بالاى مكه مىرفتند و آنجا خيمههايى براى ايشان زده مىشد.
عطاء نيز مىگويد: آن حضرت در سفر حجةالوداع پيش از رفتن به عرفات و قبل از حركت از مكه، همچنان در منطقه بالاى مكه بودند.
وى سپس مىافزايد: روز فتح مكه به پيامبر صلى الله عليه و آله گفته شد آيا در منزل خودتان در مكه فرود نمىآييد؟ فرمودند مگر عقيل براى ما خانهاى باقى گذاشته است. به پيامبر صلى الله عليه و آله گفته شد: در خانهاى ديگر غير از خانه خودتان منزل كنيد، نپذيرفته و فرمودند: در خانهها منزل نمىكنم و در همان بالاى مكه در حجون داخل خيمهاى بودند و از آنجا به مسجدالحرام مىآمدند، همچنين سعيد بن محمد بن جبير بن مطعم از قول پدربزرگش نقل مىكند كه گفته است پيامبر صلى الله عليه و آله را در فتح مكه ديدم كه در حجون داخل خيمهاى زندگى مىكردند و براى هر نماز به مسجد مىآمدند. (1)
از آنچه گذشت به خوبى روشن مىشود كه شعب ابوطالب در مكانى غير از قبرستان ابوطالب قرار داشته و چنين اشتباهى از چه زمان و براساس چه دليل و مدركى رخ داده، معلوم نيست.
تنها كسى كه احتمال داده شِعْب ابوطالب در منطقه حجون قرار گرفته، حلبى است وى پس از بيان محل ولادت رسول خدا صلى الله عليه و آله مىگويد:
آنچه در پيش آمده، منافاتى با اينكه شِعْبِ ابوطالب، كه خود از بنىهاشم بوده، در كنار حجون قرار داشته، ندارد؛ زيرا امكان دارد ابوطالب به تنهايى در اين شِعْب زندگى مىكرده است. واللَّه اعلم (2)
ليكن دليلى بر صحّت اين نقل وجود ندارد، و شايد از كلمه «واللَّه اعلم» حلبى بتوان فهميد كه وى نيز به صحت آن اطمينان نداشته است.
بنابراين، سير طبيعىِ جريان، بدين شكل بوده كه وقتى ابوطالب، بنىهاشم و
بنوالمطلب از سوى دشمن در معرض خطر جدّى قرار مىگيرند براى ايجاد يك دژ محكم و جبهه قوى در برابر آنان، همگى اطراف ابوطالب كه چهرهاى سرشناس و انسانى نيرومند بوده، گرد مىآيند و در يك مكان به نام شِعْب ابوطالب اجتماع مىكنند و با ايجاد پستهاى نگهبانى و استفاده از تاكتيكهاى مختلف به دفاع از خويش و شخص رسول اكرم صلى الله عليه و آله مىپردازند و آنگاه كه محاصره خاتمه مىيابد، بنىهاشم و بنومطلب از شِعْب خارج شده، و به خانههاى خويش مىروند و ديگر به شِعْبِ ابىطالب مراجعت نمىكنند.
متون تاريخى مؤيد اين معناست و اين نكتهاى است كه برخى به آن توجه نكردهاند.
بلال (1)
بلال، بعد از رحلت پيامبر، حاضر نشد كه براى ديگران اذان بگويد، به همين خاطر به شام هجرت نمود. و در سن شصت و سه سالگى در اثر مرض وبا، در سال بيستم هجرى درگذشت. تهذيب الكمال، ج 4، ص 290
مدفن او، در قبرستان «بابالصغير» در شهر دمشق در كشور سوريه است.
2.
محمد نقدى
روزى بلال را در شهر حلب (2)ديدم، از او پرسيدم: بلال! به من بگو ببينم، انفاقهاى پيامبر چگونه بود؟
بلال گفت: انفاقى از سوى پيامبر انجام نمىشد مگر اين كه مرا در انجام آن مأمور مىكرد.
همواره روش پيامبر اينگونه بود كه: هرگاه مسلمانى به نزدش مىآمد و پيامبر او را برهنه و فقير مىيافت، قبل از اين كه او از پيامبر چيزى بخواهد، پيامبر صلى الله عليه و آله آنچه را آماده
1) بِلال بن رَباح، از اصحاب خوب پيامبر، و از سابقينِ در پذيرفتن اسلام است، اصل او حبشى است، در مكه اسلام آورد و در پذيرفتن اسلام متحمل رنجها و شكنجههاى بسيار شد؛ تا سرانجام به سفارش پيامبر اكرم، ابوبكر او را خريد و آزاد كرد. او مؤذّن پيامبر در سفر و حضر بود، در بيشتر جنگهاى پيامبر شركت جست و در جنگ بدر، هنگامى كه چشم بلال به «امية بن خلف» همان كافرى كه به دست او بارها در مكه شكنجه شده بود افتاد، با فرياد، توجه مسلمانان را به او جلب نمود و او را به قتل رساندند.
2) حلب يكى از شهرهاى مهم سوريه است كه در شمال آن كشور قرار دارد.
داشت به او مىداد، و اگر چيزى آماده نداشت به من مىفرمود: بلال برو پولى قرض بگير و برايش لباس و غذا تهيه كن.
من هم مىرفتم مقدارى پول قرض مىكردم و با آن، قدرى غذا و لباس و ساير لوازم را تهيه مىكردم. و آن شخص را با اين پول، هم مىپوشانديم و هم غذا مىداديم.
روزى يكى از مشركين (1)مدينه جلوى مرا گرفت و گفت:
بلال! من از تو تقاضايى دارم. گفتم: بگو. گفت: من فردى پولدارم، دلم مىخواهد از امروز به بعد فقط از من قرض بگيرى. هرگاه خواستى چيزى تهيه كنى، به نزد من بيا تا پول در اختيارت بگذارم. چون پيشنهاد از طرف او بود، من هم پذيرفتم و از آن روز به بعد هر وقت نياز بود به سراغ او مىرفتم و از او پول قرض مىگرفتم و حاجت نيازمندان را با آن برآورده مىكردم. تا اين كه يك روز وضو گرفته بودم و خود را آماده مىكردم كه به مسجد بروم و اذان (2)
بار اول در فاصله كمى پس از رحلت پيامبر و به تقاضاى حضرت فاطمه عليها السلام كه با شروع اذان، صداى ضجه و ناله حضرت فاطمه بلند شد، تا جايى كه وقتى بلال به كلمه «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ» رسيد، حضرت به حال غش افتاد، همه از ادامه اذان گفتنش جلوگيرى كردند و گفتند: ممكن است فاطمه عليها السلام جان تهى كند. قاموس الرجال، ج 2، ص 394 و 395.
بار دوم زمانى بود كه بلال از شام براى زيارت قبر پيامبر به مدينه آمد. امام حسن و امام حسين را در حرم پيامبر ديد، آنها را بغل كرد و به سينه چسبانيد و بسيار گريست، مردم مدينه از او خواستند كه به ياد زمان پيامبر اذان بگويد.
با بلند شدن صداى اذان بلال، مدينه به خود لرزيد و با يادآورى خاطره زمان پيامبر، شهر مدينه، يكپارچه عزا و ماتم شد.
بگويم، ناگهان آن مشرك را با جمعى از دوستان تاجرش كه در حال عبور بودند ديدم. آن مشرك تا چشمش به من افتاد با لحنى تند و با بىادبانه فرياد زد:هَى ...، حبشى، هيچ مىدانى تا اول ماه چقدر مانده؟
1) ظاهراً منظور از افراد، اهل كتابى است كه آن زمان در مدينه در كنار مسلمانان زندگى مىكردند؛ و همواره مسلمانان را آزار مىدادند.
2) در اين كه «بلال» اولين مؤذن در اسلام است، هيچ اختلافى نيست؛ او از ابتداى تشريع اذان، افتخارمؤذنى پيامبر را داشت، اما بعد از رحلت پيامبر، حاضر نشد كه براى ديگران اذان بگويد: مگر دوبار.
گفتم: بله مىدانم، خيلى نمانده!
گفت: خواستم يادت بياورم كه بدانى تا اول ماه چهار شب بيشتر نمانده، حواست جمع باشد كه حتماً سر ماه به سراغت خواهم آمد و طلبم را خواهم گرفت.
من از سخنان آن مشرك بُهتم زده بود و سخت متعجب شده بودم؛ او هم يكسره جسارت و بلندپروازى مىكرد كه: من اين پولها را به خاطر بزرگى دوستت (پيامبر) و يا بزرگى خود تو قرض ندادهام. بلكه مىخواستم با اين كار، تو بنده من باشى تا مثل قبل از اسلام آوردنت تو را بفرستم گوسفند چرانى!
هرچه با خود فكر كردم، خدايا! چه پاسخى به او بدهم. ديدم بهتر است با بىاعتنايى از آن بگذرم.
آنها رفتند، و من هم به سوى مسجد روان شدم. اما خيلى ناراحت.
لحظهاى از فكر آن مشرك و حرفهايش غافل نمىشدم؛ گويى شهر مدينه روى سرم مىچرخيد؛ افكار رنگارنگ رهايم نمىكردند؛ به مسجد رسيدم، اذان گفتم، نماز عشا را هم بجاى آوردم، صبر كردم تا همه متفرق شدند. و پيامبر از مسجد به سوى منزل حركت كرد، داخل خانه شد؛ دنبالش روان شدم، اجازه ورود خواستم، پيامبر اجازه فرمودند.
داخل شده، سلام كردم. در كمال خضوع عرض كردم: اى رسول خدا، پدر و مادرم به فداى شما باد، همان مشركى كه قبلًا به شما گفته بودم از او پول قرض مىكنم، امروز مرا در مسير مسجد ديد و با من اينگونه رفتار كرد. در حال حاضر نه شما پولى دارى و نه من، او هم كه بناى آبروريزى دارد، لطفاً اجازه دهيد به ميان محلههاى مسلمانها سرى بزنم، بلكه خداوند عنايتى كند و بتوانيم بدهى خود را بپردازيم.
اين سخنان بگفتم و از محضر پيامبر خارج شدم. پاسى از شب گذشته و شهر كاملًا خلوت شده بود، همه شام شب را گذاشته و خوابيده بودند. به سوى خانهام روان شدم.
به خانه رسيدم. حوصله هيچ كارى را نداشتم، شمشير و نيزه و كفشم را بالاى سرم گذاشتم و طاق باز روى بام دراز كشيدم كه بخوابم. دستانم را زير سر گذاشتم و به آسمان نيلگون خيره شدم.
هرچه سعى كردم بخوابم، اما از فرط ناراحتىِ كارِ آن مشرك، خواب از چشمانم
رفته بود. راستى شبى سخت و سنگين بود.
سرانجام سحرگاهان بلند شدم كه مهيا شوم براى رفتن به مسجد. ديدم يكى نفسزنان به سويم مىآيد و صدا مىزند: بلال، بلال ...
از بالاى بام بىصبرانه فرياد زدم: چه مىگويى؟
گفت: زود بيا، كه پيامبر تو را مىخواهد.
به سرعت لباس پوشيدم، و به سوى خانه پيامبر حركت كردم. نزديك خانه پيامبر رسيده بودم كه ديدم، چهار شتر پر از بار، كنار خانه پيامبر زانو زده، استراحت مىكنند.
در زدم، اجازه خواستم، وارد شدم، سلام كردم.
پيامبر با تبسم فرمود: بلال خوشحال باش، خداوند حاجت تو را برآورده كرد.
من هم حمد خداى بجا آوردم.
پيامبر فرمود: آيا آن چهار شتر را با بار بيرون خانه نديدى؟
عرض كردم: چرا يا رسول اللَّه.
پيامبر فرمود: هم بار شترها و هم خود آنها براى تو، بار آنها لباس و طعام است. آنها را يكى از بزرگان فدك (1)
اينقريه در اختيار يهود خيبر بودكه درسالهفتمهجرى بدونجنگ و خونريزى به پيامبر بخشيده شد.
هنگامى كه آيه فَآتِ ذَا الْقُربْى حَقَّه سوره روم آيه 38، نازل شد، پيامبر فدك را يكجا به حضرت فاطمه بخشيد. و همواره در دست او بود تا اين كه پيامبر از دنيا رفت و سپس با زور، از فاطمه گرفته شد. مجمعالبحرين، ج 5، ص 283 و معجمالبلدان، ج 4، ص 240- 238
هديه كرده، بارها را برگير و قرضهايت را با آنها بپرداز.خوشحال از شنيدن اين خبر، با عجله به سراغ شترها رفتم، اول بارشان را پياده كردم. بعد هم خودشان را محكم بستم و به سوى مسجد رفتم براى گفتن اذان.
منتظر شدم تا پيامبر نماز گزارد. پس از نماز به قبرستان بقيع (2)رفتم و با صداى بلند
1) «فَدَك» نام قريهاى است آباد و مشهور كه داراى آب فراوان و نخلستانهاى پربار مىباشد و بين مكه و مدينه قرار دارد، فاصله آن تا شهر مدينه دو يا سه روز راه است.
2) «بقيع» نام قبرستان مشهور شهر مدينه است، كه نزديك مسجدالنبى و در وسط شهر مدينه واقع شدهاست. قبر مطهر چهار امام معصوم، فرزندان پيامبر، همسران او و بسيارى از صحابى گرانقدر پيامبر در آنجا قرار دارد.
فرياد زدم:
هركه از پيامبر طلبى دارد فوراً بيايد. و يكسره مشغول فروش اجناس و پرداخت بدهى بودم. به بعضىها پول و به بعضىها جنس مىدادم.
همه طلب خود را گرفتند. دو دينار اضافه آمد.
رفتم مسجد. پيامبر تنها در مسجد نشسته بود.
سلام كردم، پيامبر فرمود: چه كردى بلال؟
عرض كردم: خداوند آنچه بر عهده پيامبرش بود ادا نمود.
پيامبر فرمود: آيا چيزى هم اضافه آمد؟
عرض كردم: دو دينار.
پيامبر فرمود: دلم مىخواهد اين دو دينار را هم به مستحق بدهى و مرا از وجود آن راحت كنى، من از مسجد بيرون نمىروم، تا تو اين دو دينار را هم خرج كنى.
آن روز فقيرى را نيافتم. پيامبر شب را در مسجد خوابيد و روز هم در مسجد ماند.
اواخر روز دو سواره از دور پيدا شدند.
به استقبال آنها شتافتم. آنها را غذا و لباس دادم و نماز عشا را هم با پيامبر خواندم.
پس از نماز، پيامبر مرا صدا زدند، خدمت رسيدم.
فرمود: بلال چه كردى؟
عرض كردم خداوند شما را از فكر آن دو درهم هم راحت كرد. پيامبر خوشحال شد و تكبير گفت و حمد خداى بجا آورد كه: سپاس خداوندى را كه نمردم و زنده بودم تا اين دو درهم، به اهلش رسيد.
پيامبر به سوى خانه حركت كرد و من هم او را مشايعت مىكردم تا داخل خانه شد.
آرى برادر، اين بود چيزى كه دربارهاش از من سؤال كردى.
اين چنين بود انفاق پيامبر! (1)
1) شرح اين ماجرا در كتاب دلائل النبوه بيهقى، ج 1، ص 350- 348، چاپ دارالكتب العلميه، بيروت. و البداية و النهايه، ابن اثير، ج 6، ص 55 آمده است.
محمد تقى رهبر
برائت از دشمنان خدا و آنچه مانع رشد و تكامل انسان و سدّ راه سعادت اوست، قبل از آنكه بُعد سياسى- اجتماعى داشته باشد، جنبه اعتقادى و تربيتى دارد و مؤمن، به حكم انگيزه ايمانى و با تأسّى به خدا و رسول، مىبايست از هرچه كه سدّ راه خدا است و هر كس كه در مقام خصومت با خلق اوست، تبرّى جويد و عُلقه روحى و عملى خود را قطع كند و با دشمنان خدا طرح دوستى نيفكند. قرآن به اين اصل مهم ايمانى اهتمام ورزيده و بارها آن را متذكّر شده است؛ از جمله خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
لَاتَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُوْلَئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمْ الْإِيمَانَ وَأَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَيُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ أُوْلَئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمْ الْمُفْلِحُونَ. (1)
«هيچ گروهى را كه به خدا و روز قيامت ايمان دارند، نخواهى يافت كه با
1) مجادله: 22
دشمنان خدا دوستى كنند هرچند پدران، فرزندان، برادران يا خويشاوندانشان باشند. خداوند ايمان را در دلهاى اينان تثبيت كرده و با عنايت خاص خود تأييدشان نموده است و در بهشت برين جاى مىدهد. خدا از آنها خشنود و آنها از خدا خشنودند، اينها حزب خدا هستند و حزب خدا رستگارانند.»
نكته شايان توجهى كه در آيه بدان اشاره شده و نبايد از آن به سادگى گذشت، ويژگى «حزب خدا»؛ يعنى جامعه مؤمن و متشكّل اسلامى است كه عبارت است از «برائت از دشمنان خدا و قطع رابطه مودّت با آنها.» تنها در چنين صورتى است كه شاهد پيروزى بر احزاب و شياطين خواهند بود؛ چه، دوستى با دشمنان خدا جز ذلت و حقارت براى مسلمانان ببار نخواهد آورد و معالأسف امرزه شاهد چنين سرنوشتى براى اغلب كشورهاى اسلامى كه با كفار طرح دوستى افكندهاند، مىباشيم. همچنين قرآن كريم در مقام نقل سخن حضرت ابراهيم با آذر و گروه بتپرست چنين مىگويد:
وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ لِابِيهِ وَقَوْمِهِ إِنَّنِي بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ. (1)
«و آنگاه كه ابراهيم به پدر خود (2)و قومش گفت من از آنچه شما پرستش مىكنيد بيزارم.»
و مؤمنان را به تأسّى جستن به ابراهيم و همراهانش فرا خوانده و مىفرمايد:
قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَءَآءُ مِنْكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْدُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَداً حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ .... (3)
«براى شما در (سيره) ابراهيم و يارانش سرمشق نيكويى است آنگاه كه به
قومشان گفتند ما از آنچه جز خدا مىپرستيد بيزاريم، نسبت به شما كافريم و ميان ما و شما دشمنى و كينه پديد آمده تا به خداى يگانه ايمان آوريد ....»
چنانكه ملاحظه مىكنيم، ابراهيم بانى كعبه و حج است و پيامبرى است كه آيين حنيف او اساس و معيار در آيين اسلام شد، در مسأله برائت اسوه و سرمشق قرار گرفت و اين برائت تا بدانجا پيش مىرود كه بهصورت كينهاى آشتىناپذير نسبت به مشركان درمىآيد تا هنگامى كه آنان به صراط مستقيم توحيد بازگردند.
بدين ترتيب بر مؤمنان وحج گزاران و اهل قبله است كه قهرمان توحيد، ابراهيم عليه السلام را به عنوان اسوه حسنه سرمشق سازند و برائت از دشمنان خدا و بتهاى زمان و اقطاب شرك را، كه كمر به نابودى اسلام و به ذلت كشيدن مسلمانان بستهاند، طرد و نفى كنند و خطرشان را دست كم نگيرند و همانگونه كه در طواف و سعى و ساير مناسك، قدم جاى قدم ابراهيم مىنهند، همچون ابراهيم نقاب از چهره نمروديان زمان برافكنند و با شرك و بتپرستى و دجالهاى قرن، در هر چهرهاى كه هستند بستيزند و از آنها اعلام برائت كنند و قلب خويش را از كينه آنان لبريز سازند و تا هنگامى كه ريشه فتنه و فساد بركنده نشود از پاى ننشينند.
بارى، در بحث برائت- به عنوان سياست اصولى حج- چند مطلب را بايد به بررسى نهاد:
برائت ابراهيمى در آيين جهانشمول اسلام همچنان استمرار يافته و به شكل نهايى خود مىرسد. ابراهيم مبارزه با اقطاب شرك و انديشه بتپرستى را آغاز مىكند و محمد صلى الله عليه و آله به تكميل آن مىپردازد. بتها را از كعبه بيرون مىريزد و خانه خدا را پاكسازى مىكند و با بتپرستان و مشركان به نبرد برمىخيزد و برائت از آنان را با بانگ بلند در موسم حج اعلام مىدارد.
آيات متعددى از قرآن به برائت از كافران و مشركان و نبرد با دشمنان خدا و بيزارى از اعمال و جرائم آنان فرمان مىدهد.
در آغاز سوره ممتحنه مىفرمايد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَقَدْ كَفَرُوا بِمَا جَاءَكُمْ مِنْ الْحَقِّ ....
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد دشمن من و دشمنان خود را دوستان نگيريد و با آنها طرح دوستى نيفكنيد، در حالىكه آنها به آيين راستين شما كفر ورزيدهاند.»
و در پايان مىفرمايد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ قَدْ يَئِسُوا مِنْ الْآخِرَةِ كَمَا يَئِسَ الْكُفَّارُ مِنْ أَصْحَابِ الْقُبُورِ. (1)
«اى ايمان آوردگان، با آن گروه كه مورد خشم و غضب خدا هستند دوستى نكنيد، آنها از آخرت مأيوسند همانگونه كه كفار از اهل قبور نااميدند.»
هرچند مصداق بارزِ غضبشدگان، به قرينه موارد ديگر قرآن، يهوديانند اما تنها آنان مورد نظر نيستند بلكه شامل ساير غضبشدگان از اهل كتاب، كفار، منافقان، مشركان و يا ساير دشمنان اسلام مىشود؛ زيرا «الكفر ملّة واحدة»، در هر حال اين آيات با صراحت و قاطعيت، مؤمنان را از دوستى با دشمنان خدا برحذر داشته و بر آن تأكيد مىورزد.
آيات ديگرى نيز در قرآن به چشم مىخورد كه پيامبر را به برائت از اعمال مشركان و مجرمان فرمان مىدهد، مانند:
فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّي بَرِىءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ. (2)
«پس اگر از فرمان تو سرپيچى كردند، بگو من از اعمال شما بيزار و روىگردانم.»
و:
... وَأَنَا بَرِىءٌ مِمَّا تُجْرِمُونَ. (1)
«و من از جرائم شما برائت مىجويم.»
وبدين ترتيب برائت دراعتقاد و عمل، مورد توجه قرآن قرار گرفته و به آن فرمان داده است.
علاوه بر آياتى كه در قرآن بهصورت عام، در مسأله برائت وجود دارد و بخشى از آن از نظر گذشت، در سوره مباركه «برائت» يا «توبه»- كه مىتوان آن را «قطعنامه برائت» ناميد- برخورد صريح و قاطع و اعلان جنگ با مشركان و پيمانشكنان را فرمان داده است. در اجتماع عظيم حج كه مسلمانان و مشركان حضور داشتند و در ايام عيد قربان يا عرفه، كه قرآن حج اكبرش ناميده است، آيات برائت بهصورت رسمى به امر پيامبر صلى الله عليه و آله با بيان اميرمؤمنان، على عليه السلام چنين تلاوت شد:
بَرَاءَةٌ مِنْ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى الَّذِينَ عَاهَدتُّمْ مِنْ الْمُشْرِكِينَ* فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ وَأَنَّ اللَّهَ مُخْزِي الْكَافِرِينَ* وَأَذَانٌ مِنْ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِىءٌ مِنْ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ .... (2)
«اين است برائت خدا و پيامبرش از مشركانى كه با آنان پيمان بستهايد. اينك چهارماه مجال داريد در زمين سير كنيد و بدانيد كه شما خدا را ناتوان نتوانيد كرد و خداوند خوار كننده كافران است. و اين اعلامى است از سوى خدا و پيامبر او بر مردم در روز حج اكبر كه خداوند و پيامبرش از مشركان برى و بيزارند.»
درباره اين آيات و آيات بعدى، نكاتى را بايد متذكر شد:
1- اين سوره بر خلاف سورههاى ديگر، بدون «بسماللَّه» نازل شده و چنانكه در روايات آمده، دليل آن اين است كه بسماللَّه مبشّر رحمت و امان است در حالىكه اين سوره بهمنظور رفع امان و اعلام جنگ و تهديد به عذاب، نازل گرديده است. (1)
2- آغازگر برائت، خدا و پيامآور اوست و تنها يك امر سياسى و مقطعى نيست بلكه برگرفته از مصدر ربوبى است و براى مؤمنان بايد به عنوان يك حقيقت ايمانى همواره و در هر عصر سرمشق باشد.
3- مفهوم برائت، از بيزارى كه يك امر قلبى و عاطفى باشد، فراتر رفته و مستلزم كنارهگيرى، منزوى ساختن و طرد عملى مشركان و توطئهگران است و همانگونه كه مفسّرانگفتهاند: به معناى رفع امان و سلب مصونيت و عدم تعهد در برابر مشركان و حتى جنگ با آنان مىباشد، چه، آنان آغازگر توطئه بوده و نقض عهد كرده و مهلت و مدت پيمانشان به پايان رسيده است.
4- با اين حال به مشركان چهار ماه مهلت داده شد تا مجال تفكّر و انتخاب داشته باشند و از گذشته خويش توبه كنند تا از امان و عطوفت اسلامى برخوردار گردند؛ زيرا هدف از برائت و جنگ و مبارزه همانا هدايت انسانها و بازگرداندن آنها به راه حق و طريق سعادت آنها است نه انتقامجويى و كينهتوزى و هرگاه بازگردند و تسليم آيين حق شوند، برادرانى هستند كه با صلح و صفا در كنار ساير مؤمنان مىتوانند زندگى كنند.
5- سوره برائت در سال نهم هجرت و در مدينه نازل شد كه دعوت اسلام گسترش چشمگيرى يافت و دولت اسلامى مستقر شد و پيامبر صلى الله عليه و آله از موضع قدرت با دشمن برخورد نمود تا آنان حساب كار خود را بكنند و بدانند كه اسلام از اينپس توطئه كفر و شرك را به هيچوجه تحمل نخواهد كرد.
6- اعلام برائت، آغاز يك جنگ روانى تبليغى عليه كفر و شرك و زمينهساز جنگهاى ميدانى و تهاجمى به منظور مقابله با استكبار و فساد بود و سياست خارجى
1) تفسير تبيان و مجمعالبيان از سخن على عليه السلام.
اسلام با جهان كفر را در صحنه تبليغ و جهاد و جنگ سرد و گرم مشخص مىكند: چنانكه آيه فَإِذَا انسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ ... (1)
بيانگر است.
7- برائت در روز حج اكبر (قربان يا عرفه) كه مسلمانان و مشركان حضور داشتند، با بانگ بلند «اذان» اعلام شد تا به گوش همه مردم از مسلمان و غير مسلمان برسد و تكليف مسلمانان نيز روشن شود و قبائل عرب خبر آن را بشنوند. اين موضوع در تاريخ اسلام نقش تعيينكننده داشت و زمينه گسترش اسلام و عقبنشينى سركشان را فراهم ساخت به طورى كه به دنبال اين هشدار، هيأتهاى نمايندگى عرب (وفود) يكى پس از ديگرى رهسپار مدينه شدند و با پيامبر به مذاكره پرداختند و موجوديت اسلام را باور كردند.
8- آيات برائت، خطر منافقان را، كه لحن ظاهرفريب و دلى آكنده از كينه و عداوت دارند، هشدار داده تا مؤمنان بيدار باشند و فريب نيرنگشان را نخورند؛ چراكه اگر آنان برنده اين مصاف شوند به هيچيك از اصول و تعهّدات انسانى پايبند نخواهند بود.
9- به مقاتله با مشركان بهويژه با اقطاب كفر و سردمداران شرك و تعقيب و مجازات آنها فرمان مىدهد؛ زيرا اينها آغازگر توطئه و خيانت بوده و پيامبر و پيروان او را از خانه خود آواره كرده و كمر به نابودى اسلام بستهاند.
10- به مؤمنان توصيه مىكند كه از دشمن نهراسند و تنها از خدا پروا كنند كه خدا به دست مؤمنان، نكبت و عذاب را بر دشمن مىفرستد، تا تشفّى دل مؤمنان باشد.
11- و بالأخره اين آزمايشى است براى مؤمنان و مجاهدان صادق كه جز خدا و رسول را پناه و همراز، اتخاذ نكنند.
قطعنامه برائت را، كه مشتمل بر بخشى از آيات سوره توبه (2)و كلماتى چند از قول
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در خصوص روابط آينده مسلمين و مشركين بود، على عليه السلام به امر پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام نمود. در اين مطلب مفسّران و مورّخان و محدّثان اتفاق نظر دارند، هرچند در جزئيات آن ديدگاههاى مختلفى وجود دارد.
برخى از مفسّرانمىگويند: چون سوره برائت نازل شد، پيامبر اوّل آنرا به ابوبكر سپرد و سپس (به امر خداوند) از او گرفت و به على ابن ابىطالب عليه السلام داد. بهدنبال اين مأموريت، على عليه السلام بر ناقه پيامبر بنام «عضباء» سوار شد و خود را در «ذوالحليفه» به ابوبكر رسانيد و پيام رسول خدا را در خصوص تحويل دادن آيات به او ابلاغ نمود. ابوبكر كه از اين امر ناراحت بود نزد پيامبر بازگشت و علّت را از آن حضرت جويا شد. پيامبر فرمود:
اين پيام را كسى جز من يا مردى از خاندان من نبايد ابلاغ كند. اين را «حاكم» به اسناد خود از انس بن مالك نقل كرده است.» (1)
فخر رازى مىگويد: هنگامىكه سوره برائت نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را مأمور ساخت كه به موسم برود و آن را بر مردم قرائت كند. خدمت پيامبر عرض شد چرا اين مأموريت را به ابوبكر واگذار نكرديد؟ فرمود: جز مردى از (خاندان) من آن را ابلاغ نكند.
آنگاه على عليه السلام در روز عيد قربان نزديك «جمره عقبه» ايستاد و گفت:
«ايُّهاالناس! من فرستاده رسول خدا به سوى شما هستم. سپس سى يا چهل آيه و به قول مجاهد سيزده آيه از سوره توبه را تلاوت فرمود و اضافه نمود كه: من مأمورم چهار مطلب را اعلام كنم:
از اين سال به بعد، مشركان حق نزديك شدن به خانه كعبه را ندارند.
كسى نبايد برهنه طواف خانه كند.
جز مؤمن داخل بهشت نگردد.
با هركس عهد و پيمانى هست بدان وفا مىشود.» (2)
ابن كثير مضمون اين ماجرا را از احمد بن حنبل از انس بن مالك آورده است. (3)
ابوبصير از امام باقر عليه السلام نقل مىكند: على عليه السلام در حالىكه شمشير خود را از غلاف بيرون كشيده بود، خطبهاى خواند و خطاب به مردم فرمود:
«لا يَطُوفَنَّ بِالبَيْتِ عُرْيانٌ، وَلا يَحِجَّنَّ البَيْتَ مُشْرِكٌ، وَمَنْ كانَ لَهُ مُدَّةٌ فَهُوَ الى مُدّتِهِ وَمَن لَم يَكُن لَهُ مُدّة فَمُدَّتُهُ أرْبَعة اشْهر». (1)
«برهنه حق ندارد طواف خانه كند، مشرك نبايد به حج بيايد، كسىكه پيمانى دارد تا مدّت معين معتبر است، و كسىكه مدت معين ندارد تا چهار ماه مهلت دارد.»
طبرسى از زيد بن نقيع نقل كرده است كه گفت: از على عليه السلام پرسيدم شما براى ابلاغ چه چيزى اعزام شديد؟ پاسخ داد: چهار چيز:
«مشرك وارد خانه كعبه نشود، برهنه طواف نكند، هركس با پيامبر عهد و پيمانى دارد تا زمان مقرر مجال دارد و به هركس ندارد تا چهار ماه مهلت داده مىشود». (2)
و نيز طبرسى گويد: على عليه السلام پس از اعلام اين چهار مطلب، در نزديكىِ جمره عقبه، سيزده آيه از سوره برائت را تلاوت كرد. (3)
بهطور خلاصه، منابع فريقين با اندك تفاوتى به نقل واقعه پرداختهاند، در پارهاى از اين منابع پس از آنكه پيامبر آيات را به ابوبكر داد جبرئيل نازل شد و از آن حضرت خواست كه آيات را از وى گرفته به على عليه السلام بسپارد. (4)
اين مطلب را ابن شهرآشوب از جماعتى از محدّثان عامه همچون طبرى، بلاذرى، ترمذى، واقدى، قرطبى، سمعانى، احمد حنبل، ابو يعلى، ابن بطه و جمع ديگرى از اهل
حديث آورده است. (1)شايد نكته مطلب اين باشد كه اين امر مهم و اساسى اسلام را بايد كسى در ميان جمع مسلمين و مشركين اعلام كند كه لحظهاى شرك نورزيده است تا در نفوس تأثير بيشترى بگذارد و آن كس جز پيامبر يا على عليهما السلام نيست، همانگونه كه روايات فريقين گواهى مىدهد.
در هر حال، «اعلان برائت» يكى از وقايع مهم عصر رسالت، در اواخر عمر شريف پيامبر صلى الله عليه و آله بود. بدينوسيله دولت اسلامى تثبيت شد و دعوت جهانى اسلام نيز آغاز گرديد و پيامها و پيكهاى آن حضرت به سران دولتها و ملل گسيل شدند. اين وقايع چهارچوب سياست اسلامى و خط مشى مسلمانان را در رابطه با مشركان و منافقان و توطئه پردازان براى هميشه تاريخ مشخص مىكرد و براى استقرار نظام اسلامى بايد به عنوان يك دستورالعمل اصولى تلقّى گردد.
بدين ترتيب بنيانگذار اعلام برائت، شخص رسول خدا صلى الله عليه و آله است و سيره نبوى براى امت سرمشق جاودانى است (لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ). (2)
توحيد ابراهيمى و نظام مقدّس اسلامى جز با برائت قوام نخواهد گرفت؛ زيرا برائت جنبه منفى توحيد و ولايت است و ايندو از يكديگر قابل تفكيك نيستند.
دكتر محمد حسين هيكل در كتاب خود «حيات محمد صلى الله عليه و آله» پس از طرح مسأله برائت و اعلام آن بهوسيله على بن ابىطالب عليه السلام مىنويسد:
«از آنروز بود كه پايه و اساس دولت اسلامى استقرار يافت. اساس معنوى يك دولت نوپا كه آيات برائت بر آن تكيه مىكند و على عليه السلام تنها به خواندن آن در موسم بسنده نكرد بلكه آن آيات را بهطور مكرر براى مردم در هر كجا كه بودند تلاوت مىنمود.»
وى سپس مىنويسد: «هرگاه با دقت به اين آيات بنگرى، بهحق آنرا بنياد معنوى در قوىترين شكل آن براى دولت نوپاى اسلام خواهى يافت. اگر توجه كنيم كه نزول آيات برائت هنگامى بود كه جنگهاى پيامبر پايان يافته و طائف، حجاز، تهامه، نجد و بسيارى از قبائل جنوب شبه جزيره به اسلام گرويده بودند، حكمت تاريخى نزول اين آيات، كه شالوده معنوى دولت را سامان مىدهد، روشن خواهد شد.
يك دولت نيرومند بايد داراى ايده و اعتقادى باشد كه همه بدان ايمان آورده و با تمام توان از آن دفاع كنند و كدام عقيده برتر از ايمان به خداى يگانهاى كه شريك ندارد و كدام عقيده همچون اعتقاد به بالاترين مظاهر هستى، كه جز خدا را در آن سلطنتى نيست و جز خدا را به ضمير راه نمىدهد، مىتواند نفس را بدينگونه مسخّر كند؟
حال اگر كسانى بخواهند در برابر اين اعتقاد كه زيرساز دولت اسلامى است ايستادگى كنند، اينان تبهكارانى هستند كه هسته مركزى ارتجاع و فتنه و فساد را تشكيل مىدهند و از اينرو عهد و پيمانى ندارند و دولت بايد با آنها بجنگد تا ريشه فتنه و فساد بركنده شود.» (1)
حضرت امام خمينى قدس سره در پيام تاريخى برائت چنين مىگويد:
«حاشا كه خلوص عشق موحدين جز به ظهور كامل نفرت از مشركين و منافقين ميسّر شود و كدام خانهاى سزاوارتر از كعبه و خانه امن و طهارت و «الناس» كه در آن به هرچه تجاوز و ستم و استثمار و بردگى و يا دونصفتى و نامردمى است عملًا و قولًا پشت شود و در تجديد ميثاق «أَلَسْتُ بِرَبِّكُم» بت الههها و اربابان متفرّق شكسته شود و خاطره مهمترين و بزرگترين حركت سياسى پيامبر در وَأَذَانٌ مِنْ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ ... زنده بماند چراكه سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و اعلان برائت كهنه شدنى نيست و نه تنها اعلان برائت به ايام و مراسم حج منحصر نشود كه بايد مسلمانان فضاى سراسر عالم را از محبت و عشق نسبت به ذات حق و نفرت و بغض عملى نسبت به دشمنان خدا لبريز كنند و به وسوسه خنّاسان و شبهات ترديدآفرينان و متحجّرين و منحرفين گوش فرا
1) حيات محمد، ص 296 و 297
ندهند و لحظهاى از اين آهنگ مقدّس توحيدى و جهانشمولى اسلام غفلت نكنند.» (1)
سپس با اشاره به اينكه اعلان برائت متناسب با هر عصر و مبارزه با چهرههاى شرك و نفاق امرى اجتنابناپذير است مىفرمايد:
«اعلان برائت مرحله اول مبارزه و ادامه آن مراحل ديگر وظيفه ماست و در هر عصر و زمانى جلوهها و شيوهها و برنامههاى متناسب خود را مىطلبد و بايد ديد در عصرى همانند امروز كه سران كفر و شرك همه موجوديت توحيد را به خطر انداختهاند و تمامى مظاهر ملى و فرهنگى و دينى و سياسى ملتها را بازيچه هوسها و شهوتها نمودهاند چه بايد كرد؟
آيا بايد در خانه نشست و با تحليلهاى غلط و اهانت به مقام و منزلت انسانها و القاى روحيه ناتوانى و عجز در مسلمانان، عملًا شيطان و شيطانزادگان را تحمل كرد و جامعه را از وصول به خلوص، كه غايت كمال و نهايت آمال است، منع كرد و تصور نمود كه مبارزه انبيا با بت و بتپرستها منحصر به سنگ و چوبهاى بىجان بوده است و نعوذباللَّه پيامبرانى همچون ابراهيم در شكستن بتها پيشقدم، امّا در مصاف با ستمگران صحنه را ترك كردهاند؟ و حال آنكه تمام بتشكنىها و مبارزات و جنگهاى حضرت ابراهيم با نمروديان و ماه و خورشيد و ستارهپرستان مقدمه يك هجرت بزرگ و همه آن هجرتها و تحمل سختىها و سكونت در وادى غير ذى ذرع و ساختن بيت و فديه اسماعيل مقدمه بعثت و رسالتى است كه در آن ختم پيامآوران، و سخن اولين و آخرين بانيان و مؤسسان كعبه را تكرار مىكند و رسالت ابدى خود را با كلام ابدى انَّنى بَرِىءٌ مِمَّا تُشْرِكُون ابلاغ مىنمايد كه اگر غير از اين تحليل و تفسيرى ارائه دهيم، اصلًا در زمان معاصر بت و بتپرستى وجود ندارد و راستى كدام انسان عاقلى است كه بتپرستى جديد و مدرن را در شكلها و افسونها و ترفندهاى ويژه خود نشناخته باشد و از سلطهاى كه بتخانههايى چون كاخ سياه بر ممالك اسلامى و خون و ناموس مسلمين و جهان سوم پيدا كردهاند خبر نداشته باشد.» (2)
و در بخشى ديگر از اين پيام آمده است:
«فرياد برائت ما فرياد برائت امتى است كه كفر و استكبار به مرگ او در كمين نشستهاند و همه تيرها و كمانها و نيزهها به طرف قرآنها و عترت عظيم نشانه رفتهاند و هيهات كه امت محمد صلى الله عليه و آله و سيرابشدگان كوثر عاشورا و منتظران وراثت صالحان، به مرگ ذلتبار و به اسارت غرب و شرق تن دهند و هيهات كه خمينى در برابر تجاوز ديوسيرتان و مشركان و كافران به حريم قرآن و عترت رسول خدا و امت محمد صلى الله عليه و آله و پيروان ابراهيم حنيف ساكت و آرام بماند و يا نظارهگر صحنههاى ذلتبار و حقارت مسلمانان باشد!.» (1)
حج نمايش يك جامعه اعتقادى و نمونه توحيدى است كه اسلام مىخواهد در جهان بنا كند؛ يعنى با خدا در ميان خلق بودن كه كاملترين نمونه حركت جمعى است، حركت به سوى خدا همگام با خلق، حركتى حسابشده و آگاهانه به سوى كمال مطلق و ابديت و روىگرداندن از قصرهاى قدرت و گنجينههاى ثروت و معبدهاى ضرار و ذلت.
بنابراين در اين رود عظيم و درياى پرخروش انسانها، بايد زندهترين شعارها كه همانا تجديد پيمان با خدا و توحيد خالص و نفى شرك و تبرى از مشركان است بلند شود؛ زيرا شرك بزرگترين مانع بر سر راه كمال و همبستگى انسانها است و اعلام برائت از بزرگترين گامها در جهت دگرگونى جامعه شركآلود به جامعه موحد و بازگشت به هويت مستقل اسلامى و رهايى از وابستگى به قدرتهاى استكبارى است؛ اين آفت عظيمى كه امت اسلامى را طى قرنها از خود بيگانه ساخته و به دنباله روى بيگانگان كشانده است.
برائت بذر خشم و تنفر از بيگانگان را در دلهاى مسلمانان مىپرورد كه از وابستگى
1) صحيفه نور، ج 20، ص 113
به قدرتهاى استكبارى نجات يافته و روى پاى خود بايستند و سلطه كافران را بر مسلمانان نفى كنند؛ چنانكه قرآن نفى كرده است: وَلَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا. (1)
و امت اسلام كه مىخواهد امام و اسوه و شاهد بر ديگر امتها و ملتها باشد، هنگامى شايسته چنين رسالتى است كه با ابراهيم همگام شود و در صراط مستقيم اسلام رهپوى شريعت محمد صلى الله عليه و آله گردد. و اين جز با استقامت در توحيد و تبرّى از شرك و نفاق، ميسّر نيست.
گفتنى است كه: برائت نهتنها از مشركان و منافقان بلكه از «انديشه شرك و نفاق» است و تا انديشه شرك در جهان هست برائت نيز هست؛ همچنانكه تا انسان در كره خاكى وجود دارد حج نيز خواهد بود. پس حج بىبرائت حج نيست. اذان برائت مكمل اذان حج است كه يكى بهوسيله ابراهيم عليه السلام و ديگرى بهوسيله محمد صلى الله عليه و آله انجام شد و ايندو جاودانه مىماند.
يكى از مناسك حج رمى جمرات و سنگ زدن به تنديس شياطين است. اين حكم نيز همانند ساير مناسك، برگرفته از سنت و سيره ابراهيم خليل است كه هنگام عزيمت به منا بهمنظور قربان ساختن اسماعيل، با وساوس ابليس روبرو شد و او را رجم كرد و راه خود را پيمود و زيباترين نمايش ايمان و عشق را متجلى ساخت. (2)
برخى روايات، رمى شيطان در جمرات را به آدم عليه السلام نيز نسبت دادهاست كه بدينوسيله ابليس را از خود راند(3)
و بدين ترتيب ابراز تنفر از شيطان همزمان با تعبد و تسليم در برابر خداى يگانه از آغاز تاريخ آدميان در تار و پود حج تعبيه شده و از آن جدا شدنى نيست.
نكته اساسى، توجه حجگزاران به فلسفه رمى جمره و رجم شياطين است. آيا مفهوم واقعى رمى، همان سنگ زدن به ابليس و مجسمه سنگى اوست يا مفهوم وسيعتر و عميقترى وراى اين عمل نمادين نهفته است؟
بديهى است كه بينش اسلامى و حكمت الهى عميقتر از آن است كه رمى جمره را به رمى ستونهاى بىجان و حتى خود شيطان محدود سازد! بلكه مىتوان گفت:
صفآرايى و نبرد مؤمنان در برابر شيطان و صفات و مظاهر شيطانى و ابليسصفتان را در اين مصاف ملحوظ داشته است.
براى توضيح مطلب، بايد دانست كه فرهنگ قرآن از واژه «شيطان و شياطين» چه خواسته و از چه كسانى به عنوان شيطان و ياران او ياد مىكند؟
هرچند مقصود از شيطان در كاربرد اوليه اين واژه، همان ابليس و سپاهيان او هستند اما بهلحاظ صفات و ويژگىهاى شيطانى به انسانهايى نيز تعميم داده مىشود كه كانون شيطنت و استكبار و صفات رذيلهاند و با وسوسهها و افسونها، راه رشد و كمال را بر بنىآدم سد مىكنند و قرآن گاهى آنها را «اولياى شيطان» و گاه «حزب شيطان» و گاه «برادران شيطان» ناميده است. مانند اين آيات:
1- الَّذِينَ آمَنُوا يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ فَقَاتِلُوا أَوْلِيَاءَ الشَّيْطَانِ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَانِ كَانَ ضَعِيفاً. (1)
«آنانكه ايمان دارند در راه خدا مىجنگند و آنانكه كافرند در راه طاغوت، پس با ياران شيطان نبرد كنيد كه توطئه و نيرنگ شيطان سست و ناتوان است.»
اين آيه دلالت بر اين دارد كه هركس براى خشنودى غير خدا عملى انجام دهد، در مسير طاغوت گام برداشته كه تعبير ديگر آن، شيطان است و ياران طاغوت ياران شيطانند. (2)
2- اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمْ الشَّيْطَانُ فَأَنسَاهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ أُوْلَئِكَ حِزْبُ الشَّيْطَانِ أَلَا إِنَّ حِزْبَ
الشَّيْطَانِ هُمْ الْخَاسِرُونَ. (1)
«شيطان بر آنها چيره شده و خدا را از يادشان برده است، آنها حزب شيطانند، بدانيد كه حزب شيطان زيانكارانند.»
از اين آيه استفاده مىشود كه هركس خدا را از ياد ببرد در جرگه شياطين به حساب مىآيد.
3- إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كَانُوا إِخْوَانَ الشَّيَاطِينِ وَكَانَ الشَّيْطَانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً. (2)
«آنان كه ولخرجى و اسراف مىكنند برادران شيطانند و شيطان نسبت به خداى خود كفرپيشه است.»
از اين آيه بر مىآيد كه اسراف و تبذير و عمل شيطانى كفران نعمت خداوند است.
كسانىكه دارايى خود را در راهى كه بر خلاف رضاى خدا است خرج مىكنند كفران نعمت كرده، همانند شيطانند كه فضل و نعمت الهى را كفران نمود. و بطور خلاصه:
اسرافكاران شيطانهايى هستند در قالب انسان.
4- وَكَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّاً شَيَاطِينَ الْإِنسِ وَالْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً. (3)
«و نيز براى هر پيامبرى، از شيطانهاى انس و جن، دشمنى قرار داديم كه برخى به برخى ديگر سخنان فريبنده القا مىكنند.»
مفهوم اين آيه اين است كه هر پيامبرى داراى دشمنانى از انسانها و جنّيان هست كه خداوند آنها را رها ساخته تا آزمايش الهى عملى گردد و انسانها به حسن اختيار و اراده خود راه خدا را انتخاب كنند و در هر حال آن عده از انسانها كه به عداوت و دشمنى با پيامبران مىپردازند، شيطانند در چهره انسان كه با كلمات ظاهرفريب و گمراهكننده مىكوشند راه سعادت را بر بندگان خدا سدّ كنند و به گمراهى و شقاوت بكشانند.
5- وَإِذَا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِئُونَ. (1)
«و آنگاه كه با مؤمنان روبرو شوند، گويند ايمان آوردهايم و چون با شيطانهاى خود خلوت كنند گويند ما با شماييم، در حقيقت ما آنان را مسخره مىكنيم.»
اين آيه در وصف منافقانى است كه به مؤمنان دروغ مىگفتند و در پرده با سردمداران كفر و نفاق كه عنصر شيطنت و عامل اصلى فساد بودند، (2)تماس داشته، نقش منافقانه بازى مىكردند و سردمداران اين توطئه يهوديان بودند. بنابراين همانگونه كه اهل لغت و تفسير گفتهاند شيطان «به هركس كه تمرد بر خدا كند اطلاق مىشود، خواه از انسانها باشد خواه از جنّيان.» (3)
و چنانكه در آيات گذشته ملاحظه كرديم، شياطين با صفات ويژه و در چهرههاى گوناگون ظاهر مىشوند؛ در چهره نفاق، اسراف و تبذير، فساد درزمين، مكر واستهزاى اهلحق، يارى دادن به طاغوتها، اغفال از ذكر خدا و قرارگرفتن در حزب طاغوت و ....
با اين حال، رمى جمرات و برائت از شياطين، متضمن انزجار و تنفر قلبى و واكنش عملى در برابر شيطان صفتانى است كه با نفاق و نيرنگ و توطئه در مقام خصومت با مؤمنانند و رهروان راه ابراهيم و امت محمد صلى الله عليه و آله بايد با خشم آشتى ناپذير خود آنان را رمى كنند و از اعمال آنها بيزارى جويند و براى نفى آنها و كوتاه كردن دستشان از حريم اسلام، چارهاى بينديشند. و بدون ترديد در عصر ما، سران شياطين و اقطاب كفر و مراكز توطئه در لانه استعمارى امپرياليسم و صهيونيسم جاى گرفته و همه توطئهها را هدايت مىكنند.
اگر در عصر ابراهيم، شيطان مىخواست راه فداكارى در طريق عبوديت حق را بر
ابراهيم و اسماعيل ببندد، امروز شبكههاى استعمارى و استكبارى و مراكز توطئه آمريكايى و اسرائيلى با در دست داشتن هزاران ابزار ماهوارهاى، تلويزيونى، راديويى، مطبوعاتى، خبررسانى، عوامل جاسوسى و مزدوران بومى و غير بومى خود مىكوشند راه مسلمانان را به سوى قرآن و قبله سدّ كنند و از حقيقت اسلام دور سازند و با فرهنگ قرآن بيگانه نمايند تا از اسلام تنها اسمى بماند و بس و آنها بتوانند مقدرات كشورهاى اسلامى و فرهنگ و سياست و اقتصاد آنها را در قبضه گيرند و ثروتهاى خداداده امت مسلمان و مستضعفان و ملل محروم را به چپاول و غارت برند و با اينهمه، مسلمانان از خود و سرنوشت خود غافل باشند و در سرزمين مقدس منا تنها خشم خود را متوجه سنگهاى بىجان كنند و از شياطين زنده و توطئهگران واقعى غافل باشند و سرچشمه شيطنت و فساد را نشناسند.
از اينرو در پيام حضرت امام خمينى قدس سره به زائران خانه خدا آمده است:
«مسلمانان بايد به فكر رمى استعمار از كشورها و سرزمينهاى اسلامى خود باشند و براى بيرون راندن جنود ابليس و برچيدن پايگاههاى نظامى شرق و غرب از كشورهاى خود تلاش بنمايند و نگذارند دنياخواران از امكانات آنان در جهت منافع خود و ضربه زدن به كشورهاى اسلامى استفاده كنند.» (1)
يكى از سفسطههايى كه مخالفان به منظور غير مشروع جلوه دادن اعلان برائت از دشمنان اسلام در موسم حج مطرح ساختهاند، خلط كردن مسأله برائت به مسأله جدال در حج است. آنها آيه شريفه ... لَا جِدَالَ فِي الْحَجِّ را دستاويز ساخته و كوشيدهاند برائت را از مصاديق جدال ممنوع قلمداد كنند و اين شعار زنده و جاودانه اسلام را در اين عصر، كه تيرهاى زهرآگين دشمنان به سوى اسلام نشانه مىرود، مشوه ساخته و از آن مانع شوند، اما توضيحى كوتاه در اين باره ضرورى مىنمايد:
1) صحيفه نور، ج 20، ص 114
جدال به هيچوجه از مصاديق برائت نيست و ايندو از نظر مفهوم و مصداق و احكام كاملًا متغايرند. اعلان برائت، چنانكه بحث مشروح آن گذشت، به معناى بيزارى، ابراز تنفر و انزجار از كفار، مشركان و مفسدان است كه قرآن پايهگذار آن بوده و سنت و سيره نبوى سند غير قابل انكارى بر مشروعيت و ضرورت آن است. اما جدال، از نظر لغت به مفهوم: «محاجه، مناقشه و مجادله» مىباشد.
در كليات ابوالبقاء آمده است: «وَ الجِدال عِبارَةٌ عَن دَفْع الْمَرْء خَصْمَهُ بِحُجَّة أو شُبْهَة وَ هُوَ لا يَكُون الّا بِمُنازَعَة غَيْرِه». (1)
«جدال عبارت از اين است كه شخص طرف مخاصمه، خود را با حجّت و دليل يا شبه دليل دفع كند و اين جز با منازعه نيست.».
مفسّران نيز همين مفهوم را در تفسير آيه لحاظ كرده و جدال را به معناى محاجه، منازعه، مشاجره و خصومت گرفتهاند (2)و هيچيك از مفسّران يا فقيهان؛ اعم از شيعه يا سنى، برائت را از مصاديق جدال ندانسته است.
در اينجا به نقل چند مورد از اقوال عامه مبادرت مىكنيم:
فخر رازى هفت قول از اهل تفسير در معناى جدال آورده كه هيچيك از آنها به بحث برائت ارتباط ندارد. از كتاب «موطأ» مالك نقل مىكند كه نهى از جدال اشاره است به مجادله قريش در عصر جاهليت كه در مشعرالحرام وقوف كرده و از وقوف به عرفات خوددارى نمودند و با آنانكه به عرفات رفته بودند در اينباره بحث و مجادله مىكردند و آنان نيز با اينها در جدال بودند. قرآن از اين كار نهى كرد و به پذيرش حكم الهى فراخواند.
همچنين از قاسم بن محمد نقل مىكند كه جدال ممنوع عبارت است از بحث و گفتگو در تعيين روزهاى حج، بدون اينكه به رؤيت هلال و ادلّه شرعى تكيه شود. و بالأخره جدال ممنوع، بنا به اين اقوال، جدال در روزها، ماهها، موقف حج و مقبوليت و عدم مقبوليت آن است. (3)
قرطبى نيز در تفسير خود به نقل شش قول پرداخته، نظير آنچه از تفسير رازى نقل شده است. علاوه بر اين، از قول ابن مسعود، ابن عباس و عطاء آورده است كه گفتهاند:
«جدال، جرّوبحث با مسلمان است كه به خشمگين ساختن او و ناسزاگويىاش منتهى شود. قتاده جدال را به معناى دشنام دادن گرفته است.» (1)
بيضاوى جدال را به مراء و كشمكش با همسفران و خدمتگذاران تفسير كرده است. (2)سيوطى و نحاس از قول ابن عباس و ابن مسعود و عطا و قتاده آوردهاند: «جدال آن است كه با دوست و همسفر خود جروبحث كنى تا او را به خشم آورى»؛ «والجدال أن تُماري صاحبَك حتّى تُغضِبَه». (3)
صابونى يكى از مفسّران معاصر اهلسنت همين معنا را در جدال لحاظ كرده و مىگويد:
«المخاصمة و المجادلة مع الرفقاء و الخدم و غيرهم». (4)
«جدال، كشمكش و مجادله با دوستان همسفر و خدمه و ديگران است.»
سيوطى از ابن عباس و او از رسول خدا صلى الله عليه و آله آورده است كه: «وَ الْجدال جدال الرّجل صاحبَه» (5)
وى اختلاف در حج را نيز نقل كرده است. (6)ابن عربى نيز جدال را به معناى جدال در زمان حج گرفته و به حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله استناد كرده است كه بر اختلافات جاهليت خط بطلان كشيده و ملاك اعمال حج را همان موازين اسلامى و سير ماه و ايام حج قرار داده و فرموده است: «فإنّ الزّمانَ قَدِ استَدارَ كَهَيْئَتِهِ يَوْمَ خَلقَ السّماواتِ وَالأرْض» (7)
براى تأييد اين نظريه مىتوان صدر آيه را نيز قرينه گرفت:
1) نك: الجامع الاحكام القرآن، ج 2 ص 410 و نيز الدُرّالمنثور سيوطى ج 1 ص 397- 395
2) تفسير بيضاوى، ج 1، ص 179
3) الدُّرالمنثور، ج 1، ص 396. معانىالقرآن، نحّاس، ج 1، ص 131
4) احكامالقرآن، ج 1، ص 254
5) همان، ج 1، ص 395
6) همان، ص 397
7) احكامالقرآن، ج 1، ص 135. از ابى بكر محمد بن عبداللَّه معروف به ابنالعربى. و نيز معانىالقرآن نحّاس، ج 1، ص 134
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلَا رَفَثَ وَلَا فُسُوقَ وَلَا جِدَالَ فِي الْحَجِّ ....
مفسّران شيعه نيز به تفاسير فوق و نظاير آن اشاره دارند در عين حالىكه تفسير اهلبيت عليهم السلام را در معناى جدال آوردهاند كه بنابه فرموده آنان: «جدال عبارت است از گفتن «لا واللَّه» و «بلى واللَّه» و در يكى از اين روايات از امام موسى بن جعفر عليه السلام «مفاخره» نيز اضافه شده است: «لا وَاللَّه وَبَلى وَاللَّه، وَالمُفاخَرَة». (1)
بهطور خلاصه: هيچيك از مفسران؛ اعم از شيعه يا سنى اعلام برائت را از مصاديق جدال ندانستهاند و چنانكه پيش از اين گذشت، اعلام برائت، سنت و سيره ابراهيم عليه السلام است كه با نداشتن عده و عُدّه به بتپرستان صريحاً گفتند: ... انّا بُرَءَاءُ مِنْكُمْ ... و سنت و سيره نبوى دليلى غير قابل انكار بر مشروعيت اعلام برائت از مشركان و مفسدان در موسم حج و اجتماع حاجيان است و هيچگونه دليلى وجود ندارد كه آن را به عصرى خاص محدود كند بلكه حضرت ابراهيم عليه السلام و حضرت محمد صلى الله عليه و آله اسوه حسنهاى هستند كه قرآن براى پيروان آيين حنيف معرفى فرموده است.
بنابراين هرگاه بيم آن باشد كه كفار و مشركان و توطئهگران، با مسلمانان به خصومت برخيزند وظيفه مسلمانان است كه با تأسّى به رسولاللَّه صلى الله عليه و آله در جمع جهانشمول اسلام از آنان اعلام برائت كنند و توطئههاى آنان را افشا نمايند و روابط خود را با آنان قطع كنند. و بنابراين آنچه از مخالفان شنيده مىشود كه، اعلام برائت را از مصاديق جدال در حج قرار دادهاند، هيچگونه مستند شرعى ندارد و ديكتهشده از سوى استكبار جهانى و كسانى است كه خواستهاند حج را از مفهوم سياسىاش تهىكنند و بىروح و بىرنگ سازند تا حجاج خانه خدا در برابر جناياتشان، لب فروبندند و نظارهگر غارت و هجوم آنان بر ارزشهاى اسلامى و سرمايههاى مادى و معنوى مسلمانان باشند.
1) تفسيرالبرهان، ج 1، ص 430. از عياشى و نيز وسائلالشيعه، ج 9، ص 282
كلمه جدال و مشتقّات آن در چند جاى قرآن آمده است. بررسى اين موارد نشان مىدهد كه در عين وحدت مفهومى اين كلمه در هر يك از موارد، خصوصيّاتى وجود دارد كه به اين كلمه در هر مورد مفهوم ويژهاى بخشيده است.
قرآن در اين آيات، بيشتر روى انگيزه جدال تكيه نموده و آن را معيار قرار داده است. قبل از بررسى مفهوم «جدال» در آيه لا جِدالَ فِي الْحَجِّ لازم است اين موارد را بررسى كنيم؛ زيرا كه قرآن خود، مبيّن خويش است و «بَعضُهُ يُصَدِّقُ بَعْضاً» (1)
و «بَعضُهُ يُفَسِّرُ بَعضاً». (2)
1- وَلَا تُجَادِلْ عَنْ الَّذِينَ يَخْتَانُونَ أَنفُسَهُمْ .... (3)
«هرگز بخاطر مردمى كه به خود ظلم مىكنند جدال مكن.»
جدال در اين آيه و مشابه آن، مانند: هَا أَنْتُمْ هَؤُلَاءِ جَادَلْتُمْ عَنْهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فَمَنْ يُجَادِلُ اللَّهَ عَنْهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَمْ مَنْ يَكُونُ عَلَيْهِمْ وَكِيلًا (1)
به معناى نوعى گفتگو و مشاجره لفظى به منظور حمايت و دفاع متعصّبانه و كوركورانه آمده است. و به همين دليل مورد نهى واقع شده و پيامبران، و نيز همه مردم، از اين شيوه سخن گفتن، ممنوع شدهاند.
منع از جدال در چنين مواردى، به خاطر آن است كه هدف و انگيزه نادرست و ناشايست دارد. مخاصمه و مشاجره كردن با مردم با ايمان و يا بىتقصير، به خاطر كسانى كه خود به خويشتن ظلم مىكنند و راه ناصواب مىپيمايند، كارى است بيهوده، بلكه نادرست و ظلمى است مضاعف.
2- وَمِنْ النَّاسِ مَنْ يُجَادِلُ فِياللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَلَاهُدىً وَلَاكِتَابٍ مُنِيرٍ (2)
«برخى از مردم، بدون آن كه اطلاع و علمى داشته باشند و يا از راه صحيح و كتاب روشنگرى پيروى نمايند، درباره خدا به جدال مىپردازند.»
در اين آيه، جدال از آن جهت مورد نكوهش قرار گرفته است كه منشأ آن جهل و عدم استناد به منبع قابل اطمينان (وَلا هُدىً ولا كتابٍ مُنيرٍ) بوده است. بىشك، هر نوع مشاجره و مخاصمه و بحث و جدلى كه از روى بىاطّلاعى و نادانى و بدون در دست داشتن دليل و مدرك معتبر باشد، مردود و محكوم مىباشد. مشابه اين آيه است آياتى چون:
وَمِن النَّاسِ مَنْ يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَانٍ مَرِيدٍ (3)
«از ميان مردم كسانى هستند كه بدون علم درباره خدا به جدال مىپردازند و از هر شيطان طغيانگر پيروى مىكنند.»
وإنَّ الشَّياطينَ لَيُوحُونَ الى اوْليائِهِم لِيُجادِلُوكُم. (4)
«شيطانها به هواداران و دوستان خود مطالبى را القا مىكنند تا با شما به جدال بپردازند.»
3- إنَّ الَّذينَ يُجادلُونَ في آياتِ اللَّه بغَير سُلْطانٍ اتاهُمْ انْ في صُدُورِهم الّا كِبْرٌ ما هم بِبالِغيه. (1)
«آنها كه درباره آيات خدا به جدال برمىخيزند، بدون آن كه برهان و سندى دريافت كرده باشند، جز اين نيست كه در دل كبر و نخوتى دارند كه هرگز به آن نمىرسند.»
جدال در اين آيه، به اين دليل محكوم شده است كه از تفوّقطلبى و غلبهجويىِ متكبّرانه ناشى مىگردد. و چنين حالتى با تمامى ملزوماتش ضدّ ارزش و مايه سقوط انسان و گمراهى و محروميّت وى از اعتقاد و گفتار و عمل به حقّ است.
4- وَيَعْلَمَ الَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِنَا مَا لَهُمْ مِنْ مَحِيصٍ (2)
«آنان كه درباره آيات ما مجادله مىكنند، مىدانند كه راه بنبستى در پيش گرفتهاند.»
جدال در زمينه مشعلهاى هدايت خدا و دلايلى كه در جهان آفرينش براى هدايت به سوى خدا قرار داده شده، از آن جهت محكوم است كه عملى بيهوده و راهى بنبست و تلاشى نافرجام است.
5- وَجادلُوا بِالباطلِ لِيُدحِضُوا به الحقَّ. (3)
«با مستمسكى باطل به جدال پرداختند تا بدان وسيله حقّ را مغلوب سازند.»
بديهى است، جدالى كه به منظور مبارزه با حق انجام مىگيرد و به صورت وسيلهاى براى پوشاندن حقيقت و يا از ميان بردن آن، مورد بهرهبردارى قرار مىگيرد، چيزى جز
مايه فساد نمىتواند باشد.
6- قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِي تُجَادِلُكَ فِي زَوْجِهَا. (1)
«همانا، خداوند شنيده است گفتار آن كس را كه درباره همسرش با تو مجادله مىكرد.»
هدف از اين نوع مجادله، شكايت و مناقشه درباره كس ياچيزى است. براى ارزيابى اين مجادله، بايد ادّعا و محتواى شكايت را بررسى نمود؛ اگر شكايت به ناحق بود ناگزير مجادله درباره آن نيز مردود خواهد بود.
7- مَا يُجَادِلُ فِي آيَاتِ اللَّهِ إِلَّا الَّذِينَ كَفَرُوا ...(2)
«درباره آيات خدا به جدال نمىپردازند، مگر كسانى كه كفر ورزيدهاند.»
كفر و پايدارى در موضع كفر نوعى لجاجت و مجادله را به دنبال دارد كه خواه ناخواه محتواى آن باطل و غرض و هدف از آن حمايت از باطل مىباشد و از اين رو مردود و محكوم مىباشد.
8- يَوْمَ تَأْتِي كُلُّ نَفْسٍ تُجَادِلُ عَنْ نَفْسِهَا. (3)
«روزى كه انسان مبعوث مىشود، در حالى كه از خود دفاع مىكند و براى توجيه اعمال خود مجادله مىكند.»
وَكانَ الإنْسانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلًا. (4)
«انسان بيش از هر چيز به جدل مىپردازد (تا اعمال خود را توجيه كند).»
اين نوع مجادله كه به منظور توجيه اعمال ناروا و در نهايت براى نفى تكليف و شانه خالى كردن از زير بار مسؤوليتها انجام مىگيرد، بدترين شيوه جدال است كه قرآن، آن را
محكوم مىشمارد و انسان را از آن برحذر مىدارد.
9- قالُوا يا نوحُ قَدْ جادلتَنا فَاكْثرتَ جِدالَنا. (1)
«قوم نوح به وى گفتند: تو با ما به مجادله برخاستى و در اين جدال زيادهروى كردى.»
در اين مورد، جدال به معناى اقامه دليل و تلاش براى ابطال دلائل خصم به كار رفته كه قرآن آن را از قول مردم نوح نقل مىكند و خود آن را نفى نمىكند؛ بلكه دلالت بر آن دارد كه نوح دست به چنين جدالى زده و محتواى جدال نوح چنان بوده كه آنان را از مقابله به مثل عاجز كرده و به استيصال كشانده بوده است.
10- وَلَا تُجَادِلُوا أَهْلَ الْكِتَابِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ. (2)
«با اهل كتاب جز از طريق بهتر مجادله ننماييد.»
اين آيه با توصيف جدال به «الَّتي هِيَ أحْسَنُ»، در حقيقت جدال را به دو نوع تقسيم نموده است:
الف: جدال به شيوه غير حسن، كه آيه با صراحت از به كار بردن آن در مقابل اهل كتاب منع كرده است.
ب: جدال به شيوه نيكو، كه به مفهوم مخالف، جواز آن از آيه استفاده مىشود.
11- ادْعُ الى سَبيلِ ربِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجادِلْهُمْ بِالَّتِى هِىَ أحْسَنُ. (3)
در اين آيه ضمن بيان مفادِ آيه قبل؛ يعنى تقسيمبندى جدال به دو نوع حسن و غير حسن اصولًا جدال حسن به عنوان شيوه مطلوب و در كنار برهان و موعظه وسيلهاى براى دعوت پيام وحى و رسالت الهى تلقى شده است و پيامبر صلى الله عليه و آله و در نهايت همه مسلمانان
متعهد، موظف شدهاند در راه دعوت به سوى راه خدا از مجادله به عنوان يك شيوه مطلوب استفاده كنند.
مفاد آيه چنين است كه اگر حكمت و موعظه امكانپذير نبود، جدال به عنوان تنها وسيله دعوت، واجب خواهد بود. با توجه به اين اصل، مىتوان گفت كه مجوز واقعى جدال در دعوت به سوى خدا و راه خدا در حقيقت همان اصالت و حقانيت محتواى جدال و هدف آن مىباشد كه چيزى جز دعوت به خدا و راه خدا نيست.
12- فَلَا رَفَثَ وَلَا فُسُوقَ وَلَا جِدَالَ فِي الْحَجِّ .... (1)
«پس در حج، رفث و فسوق و جدالى نيست (و زائر بيتاللَّه الحرام نبايد خود را به اين سه عمل آلوده كند).»
جدال در اين آيه، كه مورد بحث ما در اين بررسى است، به قرينه دو كلمه «رفث» و «فسوق» كه در رديف همديگر آمده و نيز با توجه به آيات ديگر، نمىتواند به مفهوم مطلق و عام باشد و همچنين شامل «جدال بالّتي هي احسنُ» گردد. (2)
واژه «جدال» در لغت داراى مفهوم وسيعى است كه معانى متفاوتى را شامل مىگردد. بسيارى از لغوىها، جدال، مجادله، منازعه، مشاجره و مخاصمه را به يك معنا گرفتهاند و وقتى گفته مىشود «جدلتُ الحبلَ» مفهومش آن است كه ريسمان را محكم بستم و معناى «جادلت الرجل» آن است كه او را بر زمين افكندم. و هر چيز به هم پيچيدهاى را مجدول مىگويند و ريشه همه اين معانى، پيچيدن و بافتن است و جدال به همين معنا است. (3)
در «مجمع البحرين» آمده است:
«جدل» اسمى است از جدال و «جدال» عبارت است از مقابله دليل با دليل.
گاهى «جدل» با لجاجت و خصومت همراه مىشود «لا جِدالَ في الحج»؛ يعنى با مستخدمين و همراهان نبايد مِراء كرد؛ مثلًا يكى به ديگرى بگويد: «فردا براى حج حركت مىكنيم» و ديگرى بگويد «نه بلكه پس فردا سفر را آغاز مىكنيم» يا يكى بگويد: «حج من صحيحتر از حج تو است.» و «مجدّل» به معناى نعشى است كه بر زمين افتاده باشد. (1)
در «لسان العرب» مىگويد:
«جدل» محكم بستن و محكم پيچيدن و تابيدن را گويند و از اين روست كه به لجام ناقه «جديل» گفته مىشود و به زمين سخت نيز «جداله» مىگويند. به مردى كه در جدل قوى باشد، «جدل» گفته مىشود و «جدل» اسمى است كه به معناى زيادهروى در خصومت به كار مىرود. (2)
برخى گفتهاند:
«جدال» بر وزن فِعال از «مجادله» مشتق شده و «مجادله» نيز از «جدل» كه به معناى تابيدن و پيچيدن است. و گفته شده: «جدل» مشتقّ از «جداله» است كه به معناى زمين است، گويا هر يك از دو طرفِ مجادله، مىخواهند ديگرى را بر زمين افكنند. (3)
راغب گويد:
«جدال» گفتگو بر سبيل منازعه و برترىجويى بر يكديگر است و ريشه جدل از «جدلت الحبل» است كه به معناى محكم كردن ريسمان و تابيدن آن است، گويى هركدام از دو مجادله كننده مىخواهد ديگرى را از رأى و اعتقادش بپيچاند. (4)
زمخشرى قرائت ابوعمرو و ابن كثير را كه «رفث و فسوق» را مرفوع و جدال را منصوب خواندهاند، چنين تعليل و تفسير مىكند (1):
حرف «لا» در دو مورد اوّل به معناى نهى است، گويى گفته شده: «فَلا يكوننَّ رفثٌ ولا فسوقٌ.» ولى در مورد سوّم به معناى نفى خبرى است بدين معنا كه «لا شكّ ولا خلاف في الحجّ» زيرا قريش در ايام حج با قبائل ديگر مخالفت مىكردند. هنگامى كه ديگران در عرفات بودند آنان در مشعر وقوف مىكردند و گاه يك سال ايام حج را جلو مىانداختند و سال ديگر به تأخير مىافكندند و اين همان «نسيء» است كه قرآن از آن ياد مىكند. اسلام، حج را در وقت واقعى آن تثبيت نمود و وقوف به عرفه را به زمان اصلى برگرداند و خداوند خبر داد كه ديگر اختلاف و جدالى در حج باقى نماند.
زمخشرى پس از اين استدلال مىگويد:
بنابر اين آنچه كه مورد نهى قرار گرفته، رفث و فسوق است نه جدال. و بر اين مبنا مىتوان به حديث نبوى استدلال نمود: «مَن حَجَّ فَلم يرفثْ ولم يفسقْ خرجَ كَهيئته يومَ ولدتْه أمُّهُ.» مىبينيم در اين حديث جدال ذكر نشده است.
گويا زمخشرى به اين حديث برخورد نكرده بود كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كردهاند:
«وَالّذي نَفْسي بِيَدِهِ ما بَين السَّماء وَالأرضِ من عَملٍ أفضلَ منَ الجهادِ في سَبيل اللَّهِ أو حَجَّة مبرورةٍ لا رفثَ وَلا فُسوقَ وَلا جِدالَ.» (2)
و از سوى ديگر، معناى خبر در «لا جدال» با اختلاف نظرى كه در مسائل مختلف حج در ميان فقها وجود دارد، سازگار نيست.
منقول از ابن عباس و ابن جبير و سرى و قتاده و حسن و عكرمه و زهرى و مجاهد و مالك، آن است كه معناى «رفث» همبستر شدن است، و عبداللَّه بن عمر و طاوس و عطا و ديگران «رفث» را به معناى زشتگويى با زنان تفسير كردهاند. برخى نيز «رفث» را به معناى هر سخنى دانستهاند كه نوعى بيانگر روابط جنسى زن و مرد باشد.
ابوعبيده گفته است:
«رفث» به معناى سخن لغو است و ابن عربى «لا رفث» را به معناى نفى مشروعيت دانسته و مفهوم آيه را مشابه معناى آيه «لا يَمسُّهُ الّا المطهّرونَ» شمرده است. (1)
از ابن عباس و عطا و حسن و ابن عمر و جماعتى ديگر نقل شده: «فسوق» به معناى «بجا آوردن معاصى در حال احرام» است. و ابن زيد و مالك گويند: «فسوق» قربانى كردن براى بتها است، به همان معنا كه در آيه وَمَا أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ ... آمده است. و ضحاك «فسوق» را به معناى «تنابز بالالقاب»؛ به يكديگر لقب زشت دادن تفسير كرده است، آنگونه كه قرآن مىگويد: ... بِئْسَ الاسْمُ الْفُسُوقُ ... (2)
و ابن عمر مىگويد: فسوق ناسزاگويى است (سباب المُؤمنِ فُسُوقٌ). (3)
قرطبى در تفسير جدال ممنوع، شش قول را از مفسّران بزرگ نقل مىكند:
1- ابن مسعود، ابن عباس و عطا برآنند كه جدال به معناى مِرائى است كه موجب خشم ديگرى گردد و سرانجام به ناسزاگويى منتهى شود. و امّا مذاكره علمى و اظهار نظر، مورد نهى قرار نگرفته است.
2- قتاده گويد: جدال همان ناسزاگويى است.
3- ابن زيد و مالك بن انس گويند: جدال در آيه، به معناى اين است كه مردم اختلاف كنند كدام به وقوف ابراهيم رسيده و حج كدام مشابه حج ابراهيم بوده است؛ آن گونه كه در جاهليت در اين زمينه به جدال مىپرداختند. بنابر اين معنا، «لا جدال»؛ يعنى در مواضع حج اختلافى نيست.
4- نفى جدال در زمان حج؛ مجاهد گويد: نفى جدال در ماههاى حج، همانطور كه عرب درباره نسيء اختلاف مىكردند. و چه بسا كه حج را در غير ماه ذىالحجه بجا مىآوردند.
5- محمد بن كعب قرظى را عقيده بر آن است كه جدال به اين معناست كه يكى به ديگرى بگويد حج من مورد قبولتر و صحيحتر از حج تو است و ديگرى نيز مشابه آن را اظهار كند.
6- جدال به معناى فخرفروشى به پدران است.
قرطبى، پس از نقل اقوال، نظريه چهارم را تقويت كرده و آن را «اصحّ ماقيل» دانسته است. و اين حديث نبوى را دليل صحّت آن شمرده است كه:
«انَّ الزَّمانَ قَد اسْتَدارَ كَهَيئتهِ يَومَ خَلَقَ اللَّهُ السَّمواتِ وَالأرضَ».
و سپس اين حديث را چنين تفسير كرده كه امر حج به همان حالت اوليه خود برگشته و ديگر تغييرى در آن نبايد داد. (1)
فخر رازى مىگويد:
«جدال» بر وزن فِعال، از مجادله است و ريشه آن از معناى تاباندن است؛ زيرا هر كدام از طرفين جدال سعى مىكند ديگرى را از رأيش بتاباند. و اما «فسوق» به معناى خروج از حدود شرع است. آنگاه اقوال مفسّران را در معناى جدال ممنوع در حج، بيان مىكند و سپس نظريه قاضى را مورد تحسين قرار مىدهد.
قاضى گفته است:
هرگاه «لا جدال» را بر نفى جدال حمل كنيم، معناى آن چنين مىشود كه با هيچ نوع اختلافى سازگار نيست؛ زيرا جدال به مثابه ضد است براى حج و مانع از صحت آن است. بنابر اين معنا، بايد آيه را چنين تفسير كرد كه عمل زناشويى و زنا و شك بردن در حج موجب بطلان حج است.
1) تفسير الجامع لاحكام القرآن، ج 1، ص 410
وى پس از بررسى اقوال ديگر در زمينه آيه، مىگويد:
برخى بحث و استدلال و اظهار نظر و جدال در حج را مذموم مىشمارند و براى آن چند دليل مىآورند:
نخست، آيه «لا جدال» را ذكر مىكنند. ولى اگر چنين باشد، بايد جدال در دين، اطاعت و راهى بر معرفت خدا نباشد.
دوّم: آيه شريفه ... مَا ضَرَبُوهُ لَكَ إِلَّا جَدَلًا بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ. (1)
زيرا خداوند آنان را به خاطر اين كه اهل جدل هستند، مورد نكوهش قرار داده است.
سوّم: آيه شريفه وَلا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ. (2)
در اين آيه از منازعه و خصومت نهى شده است كه اين خود، معناى جدال است.
آنگاه مىگويد:
متكلّمان بر اين اعتقادند كه جدال در دين عبادت بزرگى است و بر اثبات اين حرف خود به آيه شريفه: ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ (3)
استدلال كردهاند و همچنين به گفتار مشركان در برابر نوح كه گفتند يا نُوحُ قدْ جادَلْتَنا فَأكْثَرْتَ جِدالَنا. (4)
استدلال كردهاند. و جدال نوح بىشك براى تثبيت دين و بيان اصول شريعت بوده است.
سپس به روايات مربوط به جدال پرداخته، چنين نتيجه مىگيرد كه:
جدال نكوهيده، جدالى است كه براى تقرير باطل و به منظور اهداف مادى؛ از
قبيل كسب مال و جاه باشد و جدال پسنديده آن است كه انگيزه آن تقرير حقّ و دعوت به راه خدا و دفاع از حريم مقدس دين خدا باشد. (1)
شيخ طوسى در تفسير گرانقدر خود مىگويد:
«رفث» نزد علماى شيعه به معناى همبستر شدن است كه اين نظريه مطابق با نظر ابن مسعود و قتاده است و ريشه آن زشتگويى است، و سپس آراى مختلف را در زمينه «رفث» مىآورد و «فسوق» را به معناى كذب تفسير مىكند و آنگاه ترجيح مىدهد كه «فسوق» به معناى همه معاصى، كه محرِم از آن نهى شده، تفسير شود و نظر عبداللَّه بن عمر را مطابق آن مىشمارد. و «جدال» را به تأكيد كلام با قَسَم «لا واللَّه، بلى واللَّه» معنا مىكند، چه در سخن راستگو باشد يا به دروغ سوگند ياد كند. (2)
علامه طباطبايى در تفسير الميزان مىگويد:
«رفث» همه نوع سخنى است كه براى تفهيم مسأله زناشويى بر زبان آورده مىشود و «فسوق» خروج از قلمرو اطاعت خدا است و «جدال» همان مِراء در كلام است. ليكن احاديث، «رفث» را به معناى همبستر شدن و «فسوق» را به معناى كذب و «جدال» را به گفتن «لا واللَّه» و «بَلى واللَّه» تفسير كرده است. (3)
جابر بن عبداللَّه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند:
«من قضَى نُسُكَهُ وَسلِم الْمُسْلِمُونَ مِن لسانِهِ وَيَدِهِ غُفِر لهُ ما تَقَدَّم مِنْ ذَنْبِهِ». (4)
«كسى كه مناسك او تمام شود در حالى كه مسلمانان از زبان و دست او سالم باشند، خداوند گناهان گذشته او را مىآمرزد.»
برخى با استدلال به اين حديث مىگويند: هر نوع سخنى كه در حج موجب اذيت و ناراحتى زائران بيتاللَّه الحرام گردد، حرام است.
ولى لحن اين حديث امتنان است و در مقام بيان حكم تحريم نيست و الزام، آنگونه كه از آيه استفاده مىشود، از اين حديث قابل استنباط نيست.
بيهقى از ابن عباس نقل مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«الرَّفث: الاعرابةُ والتعريضُ للنِّساءِ بالجِماعِ، والفُسُوق: المَعاصي كلُّها والجِدالُ: جِدالُ الرَّجلِ صاحبَهُ». (1)
«رفث فحش دادن و همبستر شدن با زنان، و فسوق همه معاصى، و جدال گفتگوى خصمانه با رفيق است.»
بيهقى در روايت ديگر از ابن عباس نقل مىكند:
«الجِدالُ: المِراءُ وفي لفظ: أنْ تُماري صاحبَكَ حتّى يُغضِبَكَ أَوْ تُغْضِبَهُ». (2)
اسماء، دختر ابوبكر نقل مىكند:
با رسول خدا صلى الله عليه و آله در سفر حج همراه بوديم. ابوبكر در انتظار غلامش بود تا اين كه غلام آمد ولى مركب را با خود نياورد. ابوبكر از او پرسيد مركبت كجاست؟
پاسخ داد: در سايه براى استراحت گذارده بودم كه گم شد. ابوبكر خشمگين شد و گفت: يك مركب با تو بود، آن را هم گم كردى؟! سپس شروع كرد به زدن.
رسول خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه صحنه را مشاهده مىكرد با تبسّم فرمود: اين مُحرِم را بنگريد چه مىكند! (3)
در حديث ديگر از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود:
«ما اوتِيَ الْجَدَلَ قومٌ إلَّاضلُّوا». (1)
«هيچ ملتى دچار جدال نشدند، مگر آن كه گمراه گشتند.»
در روايت ديگر آمده است:
«الجِدالُ، المراء والملاحاة». (2)
«جدال، مراء و گفتگوى خصمانه است.»
بيهقى احاديثى نقل مىكند كه جدال را به معناى دشنام دادن و نزاع كردن و اختلاف در مسأله حج تفسير كرده است.(3)
معاوية بن عمار از امام صادق عليه السلام نقل مىكند:
«إِذَا أَحْرَمْتَ فَعَلَيْكَ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ ذِكْرِ اللَّهِ وَ قِلَّةِ الْكَلامِ إِلَّا بِخَيْرٍ فَإِنَّ تَمَامَ الْحَجِّ وَ الْعُمْرَةِ أَنْ يَحْفَظَ الْمَرْءُ لِسَانَهُ إِلَّا مِنْ خَيْرٍ كَمَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ» وَالرَّفْثُ الجِماعِ، والفسوقُ: الكِذبُ والسّبابُ، والجِدالُ: قولُ الرَّجلِ: «لا واللَّهِ، بَلى واللَّهِ». (4)
«هنگامى كه محرم شدى، بر تو باد تقواى خدا و همواره به ياد خدا باش و كمتر سخن بگو، مگر درباره امر خير؛ زيرا وقتى حج و عمره كامل مىشود كه محرم زبان خود را جز از خير باز دارد؛ چنانكه خدا فرمود كسى كه در ماههاى حج، فريضه حج بر او واجب شد (محرم شد) پس بايد از رفث و
فسوق و جدال اجتناب كند. رفث، همبستر شدن با زنان است و فسوق، دروغ گفتن و دشنام دادن است و جدال، گفتن «لا واللَّه، بلى واللَّه» مىباشد.
در روايت ديگرى از معاوية بن عمار آمده:
«اتَّقِ الْمُفَاخَرَةَ وَ عَلَيْكَ بِوَرَعٍ يَحْجُزُكَ عَنْ مَعَاصِي اللَّهِ». (1)
«از فخرفروشى اجتناب كن و بر تو باد به ورع و تقوايى كه تو را از معاصى خدا بازدارد.»
مشابه اين معنا در روايات ديگر نيز آمده است و مفاد همه اين روايات را مىتوان چنين خلاصه كرد:
جدال، آن نوع مشاجره لفظى است كه معمولًا موجب لجاجت و تهييج خشم و ارتكاب محرماتى مانند آزار رساندن، دشنام دادن، فخرفروشى كردن، و ديگر امورى است كه در شريعت اسلام ممنوع است.
در روايت ابوبصير (ليث بن بخترى) از امام صادق عليه السلام اين مطلب با صراحت آمده است:
سَأَلْتُهُ عَنِ الْمُحْرِمِ يُرِيدُ أَنْ يَعْمَلَ الْعَمَلَ فَيَقُولُ لَهُ صَاحِبُهُ وَ اللَّهِ لا تَعْمَلْهُ فَيَقُولُ وَ اللَّهِ لَأَعْمَلَنَّهُ فَيُخَالِفُهُ مِرَاراً يَلْزَمُهُ مَا يَلْزَمُ الْجِدَالَ قَالَ: لا إِنَّمَا أَرَادَ بِهَذَا إِكْرَامَ أَخِيهِ إِنَّمَا كَانَ ذَلِكَ مَا كَانَ فِيهِ مَعْصِيَةٌ». (2)
«پرسيدم: محرم مىخواهد كارى را انجام دهد، رفيقش به او مىگويد: به خدا سوگند تو اين كار را انجام نخواهى داد و او مكرر سوگند مىخورد كه انجام مىدهم، آيا كفاره جدال بر او واجب مىشود؟ امام صادق در پاسخ فرمود:
نه؛ زيرا منظور وى از اين سوگند، نوعى احترام به برادر ايمانيش مىباشد و كفاره زمانى واجب مىشود كه با سوگند، معصيت خدا را انجام دهد.»
برخى گفتهاند:
فقهاى اهل سنّت هر نوع مخاصمه با همراهان و خدمتگزاران و امثال آنان را در حج حرام مىدانند و بر اثبات اين سخن خود، به اطلاق آيه «لا جِدالَ فِي الْحَجِّ» تمسّك مىجويند. (1)
ولى با توجه به نظرياتى كه از مفسّران اهل سنت نقل كرديم، مىتوان در اين نسبت شك كرد؛ زيرا:
اوّلًا: همه علماى اهل تسنّن در مفهوم جدال متّفقالقول نبودهاند.
ثانياً: همگى بر يك قول در زمينه معناى كلمه «لا» اتّفاق نداشتهاند. با وجود اين همه اقوال، چگونه مىتوان حرمت هر نوع مشاجره و مخاصمه را به همه فقهاى اهل سنّت نسبت داد؟!
به فرض اين كه اين نسبت درست باشد، جدال در اين فتوا به مخاصمه با همراهان و خدمتگزاران و امثال آن تفسير شده است و اين، هيچ رابطهاى با آنچه كه در ايّام حج از حجاج ايرانى سر مىزند، ندارد؛ زيرا شعارها و حركتهاى دسته جمعى حاجيان ايرانى، در رابطه با برائت از مشركين و متجاوزان به حقوق مسلمانان و در راه احياى اصول فراموش شده شريعت است و هرگز با مسلمانان به مخاصمه برنمىخيزند.
بيشتر فقهاى شيعه، جدال را به معناى گفتن «لا واللَّه، بلى واللَّه» تفسير كردهاند كه با انجام آن كفارهاى بر مُحرِم واجب مىشود. (2)فقهاى شيعه مدّعى هستند كه در اين مورد، گرچه معناى لغوى جدال وسيعتر از مفهوم فقهى آن است ولى تضييق معناى جدال از باب حقيقت شرعيه است. (3)
فقهاى شيعه در اين امر اختلاف كردهاند كه آيا گفتن اين سوگند، اگر از روى صدق
باشد هم گناه محسوب مىشود يا امرى است مباح كه فقط در حج موجب كفّاره است.
ايشان، با وجود اتفاق نظر در اصل حكم، در خصوصيات آن اختلاف كردهاند و شش نظريه در كلامشان ديده مىشود. (1)
براى بررسى «نهى از جدال در حج»، كه مفهوم آيه «لا جدال فى الحج» است، بايد قسمت قبلى آن را به دقّت مورد مطالعه قرار داد:
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلَا رَفَثَ وَلَا فُسُوقَ وَلَا جِدَالَ فِي الْحَجِّ وَمَا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللَّهُ وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى وَاتَّقُونِ يَا أُوْلِي الْأَلْبَابِ* لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ .... (2)
با تدبّر در دو قسمت قبل و بعد آيه، مىتوان مفهوم واقعى جدالِ ممنوع در حجّ را به دست آورد. اين بررسى را با ذكر چند نكته دنبال مىكنيم:
1- زمان حج و ماههاى چهارگانه حرام در شريعت اسلام، به همان صورت اوليّه تثبيت شده و در آن تغييرى داده نشده است. و حج، در همان ماههايى كه در ميان قبايل عرب در جاهليت شناخته شده بود، تقرير شد. در حديث آمده است:
«الحُرُماتُ خمسٌ: البَيتُ الحرامُ والمَسجد الحرامُ والبلدُ الحرامُ وَالأشهرُ الحرامُ والحُرُم». (3)
بيتاللَّه الحرام، مسجدالحرام، شهر حرام، ماههاى حرام و حرم، همان پنج چيز محترمى است كه از ميان ديگر امور محترم، داراى اهميت ويژهاى است. اين حرامها،
همان است كه در آيه آمده است:
ذَلِكَ وَمَنْ يُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللَّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ (1)
«كسى كه حرمات را تعظيم نمايد، نزد خدا براى او بهتر است.»
معناى اين كه حج بايد در ماههاى حرام انجام گيرد، آن است كه حج در غير ماههاى چهارگانه صحيح نيست، و اين به دليل احترام خاصّى است كه ماههاى حرام از آن برخوردار است.
بنابر اين، آنچه در حج حرام است، به دليل احترامى است كه از تعظيم حج و ماههاى حرام ناشى مىگردد. اما اگر كارى كه در حج انجام مىگيرد مصداق خير نزد خدا و متناسب با حرمت حج و احترام ماههاى حج باشد؛ مانند امر به معروف، نهى از منكر، مذاكره علمى، اقامه شعائر، احياى اصول اسلام، اظهار ولا و دوستى نسبت به خدا و رسول و اولياى خدا، تظاهر به برائت نسبت به مشركين و دشمنان خدا، طرح مسائل و مشكلات اسلام و مسلمانان، دعوت به وحدت و اتحاد و احياى حج، آنگونه كه خدا و رسول خدا خواسته است، بىشك از نوع جدال ممنوع نخواهد بود.
2- التزام به حج، التزام به همه لوازم آن را به دنبال دارد، آنگونه كه مُفاد فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ مىباشد. اين التزام با احرام به وجود مىآيد و اين التزام، عبوديت و اخلاص و تعظيم شعائر را فرض مىكند و معناى آن اين است كه محرِم در حجّ نبايد منافى روح عبوديت و اخلاص و تعظيم شعائر را انجام دهد.
جدال ممنوع، همان شيوهاى است كه منافى اين ملزومات حج است. و امّا جدال نيكو در حج، كه براى برقرارى روح عبوديت و نفى عبوديت طواغيت و به منظور تعظيم شعائر باشد آنگونه مضمون حركتهاى نفى كننده شرق و غرب و ايادى آنها است، بىشك از قلمرو جدال ممنوع خارج خواهد بود.
3- دنباله آيه، مقابله جالبى را بين جدالى كه شرّ است و جدال خير كه موجب تقوا
1) حج: 30
است، مطرح نموده است و از جدال شرّ بازداشته و به خير كه انجام وظايف و مسؤوليتها و اقامه شعائر در رأس آن قرار دارد، ترغيب و تشويق نموده است.
مُفاد اين مقابله آن است كه حجگزار بايد به جاى كار قبيح و شرّ، كار پسنديده و خير را انتخاب كند. اكنون بايد ديد فرياد كشيدن براى برائت از كفار و طلبيدن مرگ مستكبران و دعوت به اتحاد و استقلال، از كارهاى قبيح و شر است، كه جدال ممنوع باشد يا مصداق قسمتاخير آيه، كه عمل پسنديده و خير است؟ همچنانكه جدالى كه تبيين حق و هدايت افراد گمراه و دفاع از شريعت را نتيجه مىدهد، نمىتواند مصداق كار قبيح و شرّ باشد.
4- مُفاد ... وَأَتِمّوا الحجّ والعُمْرَةَ للَّهِ ... آن است كهحج و عمره بايد براى خدا باشد و هيچگونه شائبه و وابستگى به غير خدا در آن وجود نداشته باشد. اتمام در حج همان معناى اتمام در آيه: وَإِذْ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ (1)
و همچنين اتمام در آيه:
... أَتِمُّوا الصِّيامَ الَى اللَّيْلِ ... (2)
و نيز مفاد آيه اليَوْمَ اكْملْتُ لكُمْ دينَكُمْ وَاتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي. (3)
است. اتمام در كليه اين موارد به معناى انجام عمل بطور كامل و تامّ است بطورى كه هيچ جزء و شرط و لوازم آن فروگذار نگردد.
نهى از جدال در حج، مىتواند براى تكميل و اتمام حج باشد، آنگونه كه در روايت معاوية بن عمار گذشت. و جدالى ممنوع است كه به جزئى يا شرطى يا يكى از ابعاد حج خدشه وارد آورد. آيا برائت از مشركين و نفرين بر دشمنان متجاوز و دعوت به وحدت و نفى سلطه اجانب، به حج لطمه وارد مىآورد يا دقيقاً محتواى آن را تحقّق مىبخشد؛ يعنى اتمام و اكمال مىنمايد؟!
5- در دنباله آيه، امر به تزوّد شده و تأكيد بر آن كه بهترين زادها و توشهها همان تقوا است و مفهومش اين است كه حج بهترين زادِ راه است و حج تزوّد و تجهيزى است براى آخرت و زندگى دنيايى. جدال، از آن جهت ممنوع است كه فاسد كننده تقوا و آمادگى
براى زندگى كامل دنيا و آخرت است. امّا اگر سخنى يا حركتى احياكننده دنيا و آخرت امّتى، يكجا باشد و ذلّت و نكبت را از زندگى مسلمانان دور كند و سرفرازى و استقلال و عظمت به آنان ببخشد و اصول و ارزشهاى پيام وحى را احيا كند و امت را به وحدت و عبوديت در برابر خدا و نفى بندگى و بردگى استكبار و طواغيت فراخوانَد؛ با روح حج و تزوّد سازگار نخواهد بود؟!
6- مفسّران گفتهاند: آيه: تَزَوَّدُوا فَإنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى درباره اقوامى نازل شد كه بدون زاد و توشه براى انجام حج به مكّه مىآمدند و مدّعى بودند بر خدا توكل دارند و سپس تكدّى مىكردند، و چه بسا به مردم زور مىگفتند و اموال آنان را غصب و حقوقشان را مورد تجاوز قرار مىدادند. از اين رو، خداوند دستور داد قبل از حج خود را آماده كنند و زاد و توشه با خود همراه بياورند؛ بهترين زاد آن چيزى است كه با خود مىآوريد و شخصيت و حرمت خود را در برابر ديگران حفظ مىكنيد و خويشتن را از تجاوز به حقوق ديگران بازمىداريد. (1)
طبرى مىگويد:
گروهى از حاجيان به هنگام احرام، زاد و توشههاى خود را مىانداختند و آيه در ردّ عمل آنان نازل شد؛ زيرا سفر چه براى دنيا و در دنيا باشد و يا از دنيا و در راه خدا، ناگزير بايد با آمادگى و ساز و برگ و توشه همراه باشد و معناى اين سخن آن است كه حج آمادگى مىطلبد و آماده شدن، از مقدّمات حج است.
بىشك آنچه را كه امروز جدال مىنامند و ما به عنوان احياى روح حج انجام مىدهيم، نوعى تزوّد و كسب آمادگى براى رسيدن به خودكفايى و حفظ شخصيت و حيثيّت امت در جهت بريدن زنجيرهاى اسارت و وابستگى است، تا احتياج به شرق و غرب پيدا نكنيم و به ذلت و ظلم به خود و ديگران دچار نشويم.
7- خداوند، جدال را در حج منع نموده و از سوى ديگر بسيارى از داد و ستدها،
1) التفسير الكبير، ج 5، ص 169
منازعه و جدال را به دنبال دارد. از اين رو تصوّر مىشود كه معامله و داد و ستد نيز در حج بايد حرام باشد.
قرآن در دنباله همان آيه، با ذكر: لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ. (1)
كسب مشروع و داد و ستدى را كه براى به دست آوردن فضل الهى باشد تجويز نموده. از اين نكته به خوبى مىتوان اين نتيجه را به دست آورد كه هر جدالى حرام و ممنوع نيست و فريادها و حركتهايى كه براى به دست آوردن فضل مادى و معنوى الهى و رسيدن به نتايج مشروع در گسستن وابستگيها و برائت از كفار و دعوت به اتحاد مسلمانان و بيدارى امت و نفى سلطه شرق و غرب باشد؛ نه تنها ممنوع نخواهد بود بلكه خود مصداق:
لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ است.
پس از بررسى مجموع مباحث گذشته، بار ديگر اين پرسش را براى يافتن پاسخ صحيح و منطقى مطرح مىكنيم:
كدام جدال در حج نهى شده است؟
آيا آنچه امروز به بركت پيروزى انقلاب اسلامى در ايران به رهبرى حضرت امام خمينى قدس سره و گسترش آگاهى و تفقّه صحيح اسلامى و بيدارى ملل مسلمان در ايام حجّ به صورت يك حركت سياسى عبادى انجام مىپذيرد.
و به پيروى از حج رسولاللَّه صلى الله عليه و آله، كه در لابلاى مراسم، روح توحيد را احيا و شرك و تشكّل سياسى مشركين را محكوم و مقهور مىنمود، همه ابعاد حج را جامه عمل مىپوشانند.
آيا اين حركت مقدس و الهى، جدال ممنوع است و قرآن در آيه: لا جِدالَ فِي الحَجِّ از آن نهى نموده است؟!
بر اساس نظريّه عدهاى از صاحبنظران و مفسّران بزرگ، كه جدال در حج را به
1) بقره: 198
معناى جدال در زمان برگزارى و مناسك حج تفسير نموده وبا تبيين اسلامى در اين زمينهها گفتگو در مسائل جاهلى حج را تمام شده دانستهاند و كلمه «لا» را به مفهوم نفى گرفتهاند، اصولًا اين آيه شريفه ربطى با مسائل جارى حج آنگونه كه در سؤال طرح نموديم، نخواهد داشت. و همچنين طبق نظريه اكثر فقها و مفسران شيعه، كه جدال ممنوع را «قسم مؤكّد» مىدانند، موردى بر منع از اين حركت مقدّس در حج نخواهد بود.
امّا بر پايه نظريه معناى مشهور بر تفسير كلمه «لا» در «لا جدال»؛ مانند مشابهش در «لا رفث ولا فسوق»، به معناى نهى و حرمت جدال، بىشكّ نمىتوان آن را به معناى مطلق و شامل هر نوع مجادله و مباحثه و عمل خلافانگيز تفسير نمود؛ زيرا در اين صورت نقل فتاواى مختلف در مورد احكام و مناسك حج، بلكه خود اعمال كه گاه بر اساس اختلاف نظر به صورتهاى متفاوت انجام مىگيرد، مصداق جدال خواهد بود و اصولًا شامل برخورد خشن و تحميلى حاميان و عاملان بازدارنده حركتهاى سياسى عبادىِ زائران خانه خدا نيز خواهد بود. بديهى است كه امكان برگزارى حج به نحوى كه هيچگونه گفتار و عمل خلافانگيز در آن نباشد هرگز امكانپذير نيست و هيچ مفسر و فقيهى ملتزم به آثار گسترده و حرجى «نهى از جدال» بطور مطلق نخواهد بود.
نتيجه اين بحث آن است كه تنها جدالى مىتواند مصداق آيه و حرام باشد كه به قصد ايجاد تفرقه و دشمنى انجام پذيرد.
انِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ. (1)
وَالَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمْ الْبُشْرَى .... (2)
آنچه كه ما امروز ادّعا مىكنيم و انتظار آن را داريم، چيز ديگرى است كه از حج رسول خدا صلى الله عليه و آله آموختهايم و روح حج و حقيقت مراسم حج و فلسفه اين فريضه الهى، سياسى و عبادى آن را ايجاب مىكند. و تجزيه حج و خالى نمودن اعمال حج را از آن،
جز با تجربه ايمان و ... نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ ... (1)
بودن امكانپذير نيست.
آنچه ما خواهان آن هستيم و در مراسم حج در عمل نشان دادهايم، اعلان برائت از سياستهاى استكبارى كفّار و مشركين و دعوت به وحدت و مقابله با تهاجم جبهه كفر و الحاد است. و كوشش ما در جهت حفظ موجوديت اسلام و مسلمانان و زمينهسازى براى حاكميت قوانين الهى و اراده خداوند بجاى حاكميت استكبار و طاغوت است. و معتقديم اين، روح حج و فلسفه مراسم آن و از اهمّ واجبات اسلام و از وظائف ضرورى و فورى و حياتى امت از هم گسيخته و به استضعاف كشانده شده اسلامى است.
يك بار ديگر، منصفانه نگاهى به سيره پيامبر صلى الله عليه و آله در دوران سيزده ساله غربت و تنهايى و مظلوميت اسلام بيافكنيم. چرا پيامبر صلى الله عليه و آله، همه ساله، در طول مراسم حج، مردم را به حال خويش نمىگذاشت؟ و سعى مىكرد با تماس مداوم در مراكز تجمع حجاج با افراد و شخصيتهاى قبائل عرب ارتباط برقرار نمايد؟ و در بازار «عكاظ» و «مجنه» و «ذىالمجاز» مىگشت و با اين و آن تماس مىگرفت تا بتواند چند نفرى را پيدا كند و پيامش را به گوش آنان برساند؟ و چقدر با تأكيد مىفرمود.
1) نساء: 150
محمّدتقى رهبر
براى بيشتر حجگزاران توفيق تشرف، به مكه و مدينه، تنها يك بار اتفاق مىافتد، اما چنانكه خصلت طبيعى آدمى است كه هر گاه نعمتى را در اختيار دارد با توهّم اينكه هميشه آن نعمت باقى است، قدردان آن نيست و در صدد بهرهگيرى از آن برنمىآيد و اين نيز از توطئههاى ابليس است تا انسان را از بركات عظيم حج محروم سازد و با هر افسون و نيرنگى كه شده رنج او را بىحاصل كند.
لذا زائر بايد بهوش باشد و شيطان را طرد كند و به اشتغالات مادى مجال ندهد كه قلب او را تسخير كند. زائر گرامى بايد توجه كند كه عرفات با آنهمه عظمت و فضيلت، فقط يك روز است و مشعر يك شب و منا سه روز و دو شب و مكه يك يا دو هفته و مدينه كمتر از ده روز و اين مواقف ميعادگاه اولياءاللَّه است كه حاجيان براى درك آن، آه حسرت مىكشيدند و دولتى است مستعجل كه به سرعت سپرى مىشود و شايد ديگر تكرار نگردد. كدامين غبن و خسارت بالاتر از اين كه انسان دست خالى از آن مشاهد شريفه و مواقف كريمه مراجعت كند، همانند تشنهاى كه از لب دريا خشك لب برگردد!
به منظور اغتنام فرصت و بهرهورى از معنويت حج، كه اساس انسان سازى است، نخست بايد وارستگى از تعلّقات مادى را تمرين كرد. تذكّر خاطره حضرت ابراهيم و
اسماعيل و هاجر كه در حج نماد وارستگى هستند، در اينجا بسيار سودمند است و تشريح داستان قربانى اسماعيل و قربانگاه منا درسى است براى حاجيان تا بدانند آن كس كه آهنگ ديار يار دارد، بايد از اغيار دل بركند.
در اين داستان هر چند حكمت خداوندى ايجاب كرد، اسماعيل قربان نشود و بماند تا نسلى موحّد از دودمان او پديد آيد و شجره پاك رسالت از آن نسل برويد و به ثمر نشيند، اما ابراهيم و اسماعيل در اين آزمايشِ بزرگ پيروز شدند. آنها بىدرنگ سر تسليم فرود آوردند و خود را براى آن فداكارى آماده ساختند و بدينسان مقصودِ اصلى تحقق يافت. چه، مقصد اصلى، كه در علم حق گذشته بود، ذبح اسماعيل نبود بلكه ذبح محبت فرزند و دل از تعلّق غيرخدا تهى كردن بود كه اين به تمام معنى تحقق يافت و ابراهيم با افكندن فرزند بر خاك منا و نهادن كارد بر گلوى او، تعلّق فرزند را كه عميقترين تعلّقات بود و به طريق اولى ساير علائق را نيز در مسلخ عشق قربان كرد.
«همينكه تسليم شدند و او را با پيشانى بر زمين افكند، وى را ندا داديم: هان اى ابراهيم! آن رؤيا را تصديق كردى، آرى نيكو كاران را اينچنين پاداش دهيم»؛ فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ* وَنَادَيْنَاهُ أَنْ يَا إِبْرَاهِيمُ* قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ. (1)
اين داستان بلنداى قلّه فداكارى را به نمايش مىگذارد. پدر پيرى را نشان مىدهد كه در واپسين روزهاى زندگى خود، فرزند جوانش را در زير آفتاب سوزان منا آن سرزمين خاموش اما پر غوغا، روى خاكهاى داغ افكنده، تا ميان سر و بدنش جدايى بيفكند.
نه پدر را ترديدى است و نه فرزند را امتناعى. هر دو تسليم محضاند، اما تنها اين كارد است كه نمىبرد؛ چرا كه خليل فرمانش مىدهد و جليل نهيش مىكند و قربانى به تأخير مىافتد و ابراهيم خشمگين كارد را به سويى مىافكند تا خدايش اطمينان مىدهد كه ديگر بس است، شما كار خود را كرديد ما نيز پذيرفتيم و اينك قربانى ديگر به فديه اسماعيل مىرسد و كار خاتمه پيدا مىكند و سنت قربانى جاودانه مىشود و نام ذبيح بر اسماعيل مىماند؛ چرا كه در حقيقت او ذبيح است، ذبيحى كه با اراده خود پذيراى قربان
1) الصافات: 103- 106
شدن گرديد.
زائر گرامى! تو كه رهپوى ابراهيم خليل هستى، تأمل كن كه رهروان قبله عشق در سرزمين آرزوها (منا) چگونه عمل كردند و همچنانكه در اعمال و مناسك به آنها تأسى جستهاى، در اين كار نيز پيروى كن، آنچه را جز خداست از دل بيرون بريز. محبتهاى مجازى را قربان كن. محشر را بياد آور كه مال و اولاد سودى ندارد و تنها قلب سليم از تو مىخواهند و بس؛ يَوْمَ لَايَنْفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ* إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (1)
قلبى كه بىغلّ و غش باشد، آلوده به شرك و هوا نباشد، بل معمور به ايمان و محبت حقيقى و آكنده از مهر خدايى باشد.
تلاش كن با چنين قلبى آهنگ كوى دوست كنى و چون ابراهيم در جلب رضاى محبوب، سر از پا نشناسى، فانى فىاللَّه شوى تا باقى باللَّه گردى كه سفر حج سفر از خود به خدا و از اغيار به سوى يار است. اگر توانستى چنين حالتى را در خود پديد آورى سراپا نور مىشوى به گفته حافظ:
دست از مس وجود چو مردان ره شوى تا كيمياى عشق بيابى و زر شوى
از پاى تا سرت، همه نور خدا شود در راه ذوالجلال چو بىپا و سر شوى
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد باللَّه كز آفتاب فلك خوبتر شوى
و اينجاست كه مىتوانى از سفر به سوى حق بهرهگيرى و با توشهاى وافر به ميان خلق باز گردى؛ چرا كه «حج سفر از خلق به حق و ازحق به خلق، همراه باحق» است.
در چنين وضعى، ديگر از رذيلتهاى اخلاقى اثرى نمىماند و همه فضيلت مىشود و غرض نهايى حج كه رنگ خدايى گرفتن است تحقق مىپذيرد.
بنابراين، بر آموزش دهندگان است كه عرفان حج و سير و سلوك الىاللَّه را كه اصل اساسى اين عبادت است، براى زائران بيان كنند و همراه احكام و مناسك، معارف حج را نيز آموزش دهند تا قلبها را، و نه تنها قالبها را، به حق متوجه سازند و در يك مراقبت دائمى، بر اين مطلب تأكيد ورزند تا زائر خانه خدا خالى نرود و خالى برگردد و از عرفان
1) شعراء: 88 و 89
و معنويت و فضيلتها پر شده باشد.
در چنين صورتى است كه زائر فرصتهاى گرانقدر را در حرمين شريفين به كارهاى بيهوده مادى مشغول نمىدارد و عمده اوقاتش را به ذكر و فكر و نماز و دعا و قرآن و زيارت و عبادت سپرى مىكند و از آداب حرمين غفلت نمىورزد.
چنانكه در مباحث اجتماعى حج تبيين شده، تحكيم روابط مسلمانان و پرورش روح نوع دوستى و چاره انديشى دردها و مشكلات جهان اسلام يكى از اهداف محورى حج است.
حج اگر آنگونه كه شايسته است تحقق پذيرد، علاوه بر آنكه روح را در فضاى معنويت و تكامل اخلاقى و عرفانى سير و سلوك مىدهد، روحيه انساندوستى را عمق مىبخشد و در روابط عاطفى ميان مسلمانان و پرورش رأفت و رحمت اسلامى و مواسات و ايثار، نقش مؤثر ايفا مىكند. و اگر حجگزار با چنين ارمغان معنوى باز گردد، آثار آن در همه جوانب حيات وى متبلور خواهد بود.
با توجه به اين نكته حساس اجتماعى است كه در روايات اهلبيت عليهم السلام اعمال خير و قضاى حوائج مؤمنان و محرومان، با حج و عمره در كفه سنجش نهاده مىشود تا اهل ايمان، بويژه حجگزاران توجه كنند كه ثواب و پاداش را تنها در حج و عمره نجويند بلكه بايد به فكر اعمال صالحى نيز باشند كه پاداش آن كمتر از حج و عمره نيست و بلكه گاه پاداش مضاعفى براى آنها دارد و آن تلاش در جهت رفع گرفتارى مؤمنان و درمان دردمندان و خدمت به نيازمندان جامعه است. به مثل معروف گاه مىشود كه حج در كنار خانه انسان است و او توفيق درك آن را ندارد.
ابى بصير از امام باقر عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: «اگر من يك حج بجا آورم بيشتر دوست دارم تا بندهاى آزاد كنم و تا ده بنده بر شمرد و همچنان بر آن افزود تا به هفتاد بنده رسيد سپس فرمود: و اگر خاندانى را از مسلمانان سرپرستى نمايم، گرسنگانشان را سير
كنم، برهنگانشان را بپوشانم و آنان را از اظهار نيازمندى بين مردم بىنياز سازم، نزد من پسنديدهتراست تا اينكه بطور مكرر حجگزارم وتا ده حج و سپس تاهفتاد حج برشمرد.» (1)
مشمعلاسدى گويد: سالى به حج مشرف شدم، پس ازبازگشت، خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم، امام از ثواب حج براى من سخن گفت و پاداشى كه خداوند در دنيا و آخرت براى حجگزار قرار داده است. سپس فرمود: آيا خبر دهم تو را به چيزى كه ثواب آن بيشتر از اينهاست؟ عرض كردم: بفرماييد. فرمود:
«بر آوردن حاجت مؤمن از حجهاى مكرّر برتر و افضل است و تا ده حج را برشمرد.»؛ (لَقَضَاءُ حَاجَةِ امْرِئٍ مُؤْمِنٍ أَفْضَلُ مِنْ حَجَّةٍ وَ حَجَّةٍ وَ حَجَّةٍ حَتَّى عَدَّ عَشْرَ حِجَجٍ) (2)
و در روايت ديگر از آن حضرت است: «قَضَاءُ حَاجَةِ الْمُؤْمِنِ أَفْضَلُ مِنْ طَوَافٍ وَ طَوَافٍ حَتَّى عَدَّ عَشْراً». (3)
اين روايات كه نظير بسيار دارد، براى اهميت پاداش خدمات انسانى، كافى است.
اينها هشدار به كسانى است كه همه ساله براى حج و عمره مبالغى هزينه مىكنند اما اگر امر خير و خدمت انسانى پيش آيد، تعلل و بخل مىورزند و شانه از زير بار مسؤوليت خالى مىكنند، در حالى كه اگر كسى در پى جلب رضاى خدا و ثواب آخرت باشد، بايد بداند كه ثواب را فقط به حج و عمره نمىدهند كه گاهى از روى دلخواه و تمايل نفسانى انجام مىگيرد و اگر چنين زائرى راست مىگويد چرا يكسال هزينه سفر خود را به مصرف يتيمان و مستضعفان و دردمندان نمىرساند و سير و سفر را چون با خواسته دل او موافق است بر آنها ترجيح مىدهد؟ و گاه در يك سال بارها به سفرهاى زيارتى و سياحتى مىرود و براى ديد و بازديد سفرهايش ريخت و پاش مىكند اما اگر يك خانواده آبرومندى را ببيند كه براى اجاره خانه يا ازدواج پسر و دخترشان در سختى و عسرت
باشد اينجا دست كرمش گشوده نيست!
اين است كه در برخى اعمال، كه صورت شرعى دارد، بايد ترديد كرد و به خداوند دروغ نگفت، كه او بر زواياى دل انسانها آگاهى دارد. در اينجا مناسب است به ذكر داستانى بپردازيم و سخن را به پايان بريم.
«شخصى بنام عبدالجبار مستوفى حج مىرفت. او هزار دينار زر همراه داشت، روزى از كوچهاى در كوفه مىگذشت به طور اتفاق به خرابهاى رسيد، زنى را ديد كه در آنجا چيزى را جستجو مىكرد و بدنبال متاعى بود، ناگاه در گوشهاى مرغ مردهاى ديد و آن را زير چادر گرفت و از آن خرابه دور شد. عبدالجبار با خود گفت: اين زن احتياج دارد و فقير است، بايد ببينم وضع او چگونه است. بدنبال او رفت تا اينكه زن داخل خانهاى شد.
كودكانش پيش او جمع شدند و گفتند: اى مادر! براى ما چه آوردهاى كه از گرسنگى هلاك شديم؟ زن گفت: مرغى آوردهام تا براى شما بريان كنم! عبدالجبار چون اين را شنيد گريست و از همسايگان آن زن احوالش را پرسيد. گفتند زن عبداللَّه بن زيد علوى است. شوهرش را حَجّاج كشته و كودكانش را يتيم كرده است. مروت خاندان رسالت، وى را نمىگذارد كه از كسى چيزى طلب كند. عبدالجبار با خود گفت: اگر حج خواهى كرد، حجّ تو اين است. آن هزار دينار را از ميان باز كرد و به آن خانه رفت و كيسه زر را به آن زن داد و برگشت و خودش در آن سال در كوفه ماند و به سقايى مشغول شد. چون حاجيان مراجعت كردند و به كوفه نزديك شدند مردمان به استقبال آنها رفتند، عبدالجبار نيز رفت. چون نزديك قافله رسيد، شتر سوارى، جلو آمد و بر وى سلام كرد و گفت:
اى عبدالجبار! از آن روز كه در عرفات ده هزار دينار به من سپردى تو را مىجويم، زر خود را بستان، و ده هزار دينار به وى داد و ناپديد شد. آوازى برآمد كه اى عبدالجبار! هزار دينار در راه مابذل كردى ده هزار دينار فرستاديم و فرشتهاى را به صورت تو خلق كرديم تا از برايت هر ساله
حجگزارد تا زنده باشى كه براى بندگانم معلوم شود كه رنج هيچ نيكوكارى به درگاه ما ضايع نيست» (1)
غرض از نگارش اين سطور پايين آوردن منزلت حج نيست. چه، در روايت آمده است كه اگر كسى هم وزن كوه ابوقبيس طلا داشته باشد و در راه خدا انفاق كند جاى حج را نخواهد گرفت، همچنين در تكرار حج سفارشات مؤكّدى است و خانه خدا نبايد خالى بماند و شعار بلند آوازه حج بايد جاودانه باشد، هدف يادآورى اين نكته مهم است كه يك بعدى نبايد نگريست و راه افراط و تفريط نبايد پيمود كه حج جايى دارد و خدمت به بندگان نيازمند خدا جايى و هر يك نبايد ديگرى را نفى كند و از هيچكدام نبايد غفلت ورزيد.
در همين راستا و پيوند عاطفى با ديگر مسلمانان، بر زائر است همانگونه كه در روايت تأكيد شده، دعاهاى خود را تعميم دهد و مؤمنان را دعا كند و در اعمال مستحبى چون طواف، عمره مفرده و حج مستحبى، براى ديگران نيابت كند. چه اين كار نه تنها از ثواب عمل وى نمىكاهد بلكه سبب آن مىشود كه عملش مقبول و دعايش مستجاب گردد.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «اگر هزار نفر را در حج خود شريك سازى براى هر يك از آنها يك حج خواهد بود، بدون آنكه از حج تو چيزى كسر شود»؛ (لَوْ أَشْرَكْتَ أَلْفاً فِي حَجَّتِكَ لَكَانَ لِكُلِّ وَاحِدٍ حَجَّةٌ مِنْ غَيْرِ أَنْ تَنْقُصَ حَجَّتُكَ شَيْئاً). (2)
علىبن ابراهيم از پدرش (ابراهيم بن هاشم) نقل مىكند كه عبداللَّه جندب را در موقف (عرفات) ديدم، حالتى بهتر از حالت او نديده بودم. دستها به آسمان برداشته
يكسره اشك بر چهرهاش جارى بود و بر زمين مىريخت. همينكه مردم متفرق شدند گفتم: اى ابامحمد! موقفى بهتر از موقف تو هرگز نديده بودم.
در پاسخ گفت: به خدا جز براى برادرانم دعا نكردم؛ زيرا حضرت موسى بن جعفر عليه السلام مرا خبر داد كه اگر كسى پشت سر برادرش دعا كند وى را از جانب عرش ندا دهند كه:
«صد هزار برابر آنچه خواستى براى تو باد»؛ (ولك مائةُ ألف ضعف مثله)
و من دوست نداشتم كه صد هزار تضمين شده را رها كنم و به دعا براى خود بپردازم كه نمىدانم آيا به اجابت مىرسد يا نه؟! آرى در دعا نيز مردم مقدماند.
بنابراين حجگزار بايد از حصار فرديت خارج شود و به درياى انسانها بپيوندد تا خود نيز در اين دريا از فيض ربوبى برخوردار گردد.
براى زائر خانه خدا، از آن هنگام كه آهنگ بازگشت به وطن دارد تا رسيدن به خانه، آدابى است؛ از جمله:
مستحب استكه زائر براى آخرين بار طواف وداعكند و از خانه خدا بيرون آيد ونيز بازيارت وداع حرم نبوى و جنة البقيع را تركگويد و همانگونهكه در ادعيه وزيارات آمده، ازخداوند بخواهدكه آن راآخرين زيارت او قرار ندهد؛ چرا كه تعلّق قلب به خدا و رسول وائمه هدى عليهم السلام و اماكن مقدسه ومشاهد مشرفه ازلوازم ايمان و محبت است (مَنْ أحبّ شيئاً احَبّ آثاره) و هم عامل هدايت و تربيت، و اين تعلّق و وابستگى بايد جاودانه باشد.
معاوية بن عمار از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: هرگاه خواستى از مكه
خارج شوى، با خانه خدا وداع كن و هفت شوط طواف بنما و اگر توانستى حجرالأسود و ركن يمانى را در هر شوط استلام كن و اگر نتوانى از حجر آغاز و بدانجا ختم مىكنى و اگر نتوانستى طواف كنى رخصت دارى. آنگاه به مستجار برو و همان كار كن كه روز ورود نمودى. سپس از خداوند براى خود طلب خير كن و پس از استلام حجر شكم را بر خانهكعبه بچسبان و حمد و ثناى الهى بگو و بر محمد صلى الله عليه و آله و خاندانش درود فرست و بگو:
«... اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ بَيْتِكَ».
«خدايا! اين را آخرين ديدار من با خانهات قرار نده.»
بعد از آن، به زمزم برو و آب بنوش و بيرون بيا و بگو:
«آئِبُونَ تَائِبُونَ عَابِدُونَ، لِرَبِّنَاحَامِدُونَ، إِلَى رَبِّنَا رَاغِبُونَ، إِلَى اللَّهِ رَاجِعُونَ».
«بازگشت كنندگانيم و توجه كنندگان و پرستندگان و ستايشگران اوييم به خداوندگارمان راغبيم و به سوى او رجوع كنندگانيم.»
معاويةبن عمار مىگويد: امام صادق عليه السلام بدينگونه با كعبه وداع كرد و چون خواست از مسجد الحرام خارج شود، درِ مسجد خود را بر زمين افكند و سجده طولانى نمود و آنگاه برخاست و خارج شد. (1)
و نيز از سخنان آن حضرت است كه چون وداع خانه كنى، دست خود را بر در بگذار و بگو:
«مِسْكِينُكَ بِبَابِكَ فَتَصَدَّقْ عَلَيْهِ بِالْجَنَّةِ». (2)
«بيچارهاى بر درگاه تو است، او را با بهشت صدقه بده.»
و نيز توصيه شده كه زائر هنگام وداع قصد بازگشت كند و اين را از خداوند بخواهد.
از سخن امام صادق عليه السلام است كه:
«هر كس از مكه بازگردد، در حالى كه قصد حج سال آينده را داشته باشد عمرش افزون شود.» (مَنْ رَجَعَ مِنْ مَكَّةَ وَ هُوَ يَنْوِي الْحَجَّ مِنْ قَابِلٍ زِيدَ فِي عُمُرِهِ) (1)
همچنين در روايات نكوهش شده است از اينكه كسى حج كند و قصد بازگشت مجدد نداشته باشد. محمد بن ابىحمزه از قول امام معصوم آورده است كه: «هرگاه كسى از مكه خارج شود و قصد مراجعت نداشته باشد، اجلش فرا رسد و عذابش نزديك گردد.» (2)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «يزيد بن معاويه (لعنة اللَّه عليهما) حج كرد و در بازگشت شعرى گفت بدين مضمون:
هنگامى كه به كوه ثافل (بين مكه و شام) رسيديم، از آن پس هرگز براى حج و عمره تا زندهايم رجوع نخواهيم كرد.
إِذَا تَرَكْنَا ثَافِلًا يَمِيناً فَلَنْ نَعُودَ بَعْدَهُ سِنِينَا
لِلْحَجِّ وَ الْعُمْرَةِ مَا بَقِينَا
به دنبال اين سخن، خداوند عمرش راكوتاه كرد و مرگش را قبل از موعد رسانيد. (فَنَقَصَ اللَّهُ عُمُرَهُ وَ أَمَاتَهُ قَبْلَ أَجَلِهِ) (3)
اينگونه سخنان از يزيد و خاندانش غير منتظره نيست. چه آنان منافقانى بودند كفر پيشه كه حج برايشان مفهوم نداشت. او به مجلس شراب و غنا و قمار و لهو و ميمون بازى و ولگردى وابستگى بيشترى داشت تا چيز ديگر و روح خبيث او با اسلام و حج بيگانه بود.
از آداب و مستحبات سفر، آوردن هديه براى نزديكان است. امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «إِذَا سَافَرَ أَحَدُكُمْ فَقَدِمَ مِنْ سَفَرِهِ فَلْيَأْتِ أَهْلَهُ بِمَا تَيَسَّرَ وَ لَوْ بِحَجَرٍ ...». (1)
اين حديث تأكيد بر اين است كه مسافر دست خالى نيايد و چيزى به عنوان سوغات، هر چند كمبها، بياورد آنگاه حضرت داستان حضرت ابراهيم را نقل كرد كه هر گاه به ديدار اقوامش مىرفت و در بازگشت چيزى نداشت به خانه بياورد، براى آرامش روح ساره همسرش مقدارى ريگ در خورجين مركبش مىريخت و بدين حال داخل مىشد و آن را در كنارى مىنهاد و به نماز مىايستاد. چون ساره مىآمد و خورجين را باز مىكرد، مىديد داخل آن پر از آرد است! آن را خمير مىكرد و نان مىپخت و ابراهيم را صدا مىزد كه بيايد و تناول كند.
ابراهيم عليه السلام به ساره مىگفت: اين نان از كجاست؟ ساره پاسخ مىداد از آن آردى كه در خورجين آورده بودى. آنگاه ابراهيم سر به آسمان برداشته، و مىگفت: «بار خدايا! گواهى مىدهم كه تويى خليل و دوست بنده خود» (أَشْهَدُ أَنَّكَ الْخَلِيلُ)(2).
علاوه بر آنچه در باب سوغات سفر ديديم، در خصوص هديه حج توصيههاى ويژهاى است. در روايت آمده است كه: «هديه حج از هزينههاى حج است»، (الْهَدِيَّةُ مِنْ نَفَقَةِ الْحَجِّ) (3)، (هَدِيَّةُ الْحَجِّ مِنَ الْحَجِّ) (4)
يعنى آنچه زائر به عنوان هداياى حج مىآورد جزو هزينههاى حج محسوب
مىشود. بنابراين پاداش معنوى دارد.
مناسب است هداياى حج و زيارت چيزى باشد كه مناظر و مشاهد متبركه را ياد آورد و هنگام عبادت و ذكر نيز به كار آيد و خاطره حج و زيارت را تجديد كند.
و نيز در هداياى حج، فقرا، يتيمان و مستمندان را نبايد فراموش كرد كه ثواب افزونترى خواهد داشت.
گفتنى است كه حج يك سفر معنوى است و بهترين سوغات اين سفر، طهارت روح براى خود و دعا و زيارتِ نيابت براى مسلمين است، اما پسنديده و بلكه مستحب است كه زائر براى خانواده و يا دوستان نزديك خود هديه بياورد.
بايد گفت كه سوغات سفر آوردن بايد به شيوه معقول و بقدر ممكن باشد و نبايد به شكلى باشد كه زائر از بركات معنوى حج محروم و يا كمبهره شود و اوقات گرانبها را به جاى عبادت و زيارت صرف خريد سوغات كند.
زمزم، نماد جوشش چشمه اميد و آب حيات در كوير انقطاع و حريم پارسايى و از خود گذشتگى است.
در روايت به نوشيدن آب زمزم و نيز هديه دادنِ آن، سفارش شده است؛ از جمله در كتاب «محجّةالبيضاء» روايت كردهكه هركسآب زمزمبنوشد، از بيمارى شفايابد. (وَ رُوِيَ أَنَّهُ مَنْ رَوِيَ مِنْ مَاءِ زَمْزَمَ أُحْدِثَ لَهُ بِهِ شِفَاءٌ وَ صُرِفَ عَنْهُ دَاءٌ). (1)
در ادعيه نيز آمده است كه چون آب زمزم نوشيدى، علم نافع و سلامت و عافيت از خداوند طلب كن. در خصوص هديه دادن آب زمزم نيز روايتى است كه پيامبر اكرم آنگاه كه در مدينه بود، مىخواست كه آب زمزم برايش هديه آورند؛ «وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يَسْتَهْدِي مَاءَ زَمْزَمَ وَ هُوَ بِالْمَدِينَةِ». (2)
در روايت است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با دو حوله يمانى محرم شدند و همان را كفن خود قرار دادند (1)شايد اين عمل رسول خدا رمزى باشد از اين كه زائر خانه خدا بايد براى آخرت خود كارى كند و چيزى بياورد. البته نه فقط لباس آخرت و حوله يمانى، كه تهيه كردن آن سهل است، بلكه لباس تقوا و عمل صالح كه ذخيره حقيقى آخرت است؛ «انّ خير الزّاد التقوى» حج و عمره بازارند اما نه بازار دنيا، بلكه بازار آخرت. در اين بازار بايد در انديشه سفر آخرت بود، چنانكه امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
«الْحَجُّ وَ الْعُمْرَةُ سُوقَانِ مِنْ أَسْوَاقِ الْآخِرَةِ اللَّازِمُ لَهُمَا فِي ضَمَانِ اللَّهِ إِنْ أَبْقَاهُ أَدَّاهُ إِلَى عِيَالِهِ وَ إِنْ أَمَاتَهُ أَدْخَلَهُ الْجَنَّةَ». (2)
«حج وعمره دوبازارند ازبازارهاىآخرت، كسىكهملازم آن دو باشد، در زمره ميهمانان خداوند است، اگر او را زنده بدارد گناهش بخشد و اگر بميراند به بهشت جاى دهد.»
بنابراين، آنچه حاجى به عنوان سوغات و هديه براى ديگران مىآورد. سوغات واقعى نيست او براى خود بايد چيزى ارزشمند و ماندگار بياورد و آن آمرزش گناه و تحصيل بهشت است و اين را به ارزانى نمىدهند و براى هر كس فراهم نمىشود. در اين بازار معنوى بايد چنين كالايى را خريدارى كرد و بهاى آن نيت خالص، عمل صالح، قلب سليم و تحوّل روحى و مال حلال است. اثر چنين تحوّلى را بايد ديگران در سيماى ظاهرى و سيرت و سيره عملى زائر ببينند.
زائر در فكر اين نباشد كه پس از اعمال با صورت و لباس آراسته جلو دوربين استقبال كنندگان ظاهر گردد و آنچه كمتر در سيمايش ديده مىشود همان معنويت حج و
رنگ و بوى مدينه و گرد عرفات و مشعر و منا باشد! چنين زائرى در صحنه زندگى و معاشرت با مردم نيز نشانهاى از حج نخواهد داشت و تنها نامش را سنگين كرده و غرورش را افزون تر! بايد به خدا پناه برد، ان شاءاللَّه كه زائران ما اينگونه نباشند و گرنه از حج تنها سياحتى باقى مىماند و بس كه جاى ديگر نيز ميسر بود.
بارى، حج نورانيت خاص دارد و اين نورانيت را زائر، بايد حفظ كند. امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«الْحَاجُّ لا يَزَالُ عَلَيْهِ نُورُ الْحَجِّ مَا لَمْ يُلِمَّ بِذَنْبٍ» (1)
«حجگزار همواره نوانيت حج را با خود دارد، مادامى كه مرتكب گناه نشود.»
آرى گناه نور ايمان را تحت الشعاع قرار مىدهد و ظلمات ماديت را بر قلب سايه افكن مىسازد.
از جمله آداب حج، مربوط به بازگشت مسافر است. همچنانكه پسنديده است، زائر قبل از عزيمت خود به ديگران اعلام كند و با آنان توديع نمايد، در بازگشت نيز حقّ زائر است كه ديگران به ديدن او بشتابند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«حَقٌّ عَلَى الْمُسْلِمِ إِذَا أَرَادَ سَفَراً أَنْ يُعْلِمَ إِخْوَانَهُ وَ حَقٌّ عَلَى إِخْوَانِهِ إِذَا قَدِمَ أَنْ يَأْتُوهُ» (2)
«حق مسلمان برگردن مسلمان اين است كه هر گاه قصد سفر دارد، برادرانش را مطلع سازد و بر برادران اوست كه چون از سفر بازگردد به ديدنش بيايند.»
بديهى است كه در سفر حج و عمره، اين ديدار ارزش معنوى و پاداش اخروى
دارد، تا بدانجا كه در برخى روايات به عنوان واجب از آن ياد شده است. حضرت علىبن الحسين عليهما السلام مىفرمايد:
«اى كسانى كه موفق به حج نشدهايد، هنگامى كه حاجيان مىآيند، به استقبال آنها بشتابيد و با آنان مصافحه كنيد و قدرشان را بزرگ شماريد كه اين بر شما واجب است، تا در اجر و ثواب شريك آنان باشيد.»؛ (يَا مَعْشَرَ مَنْ لَمْ يَحُجَّ اسْتَبْشِرُوا بِالْحَاجِّ وَ صَافِحُوهُمْ وَ عَظِّمُوهُمْ فَإِنَّ ذَلِكَ يَجِبُ عَلَيْكُمْ تُشَارِكُوهُمْ فِي الْأَجْرِ). (1)
و نيز امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
«زائر حج و عمره را احترام كنيد كه اين بر شما واجب است.» (وَقِّرُوا الْحَاجَّ وَ الْمُعْتَمِرَ فَإِنَّ ذَلِكَ وَاجِبٌ عَلَيْكُمْ) (2)
همچنين امام صادق عليه السلام به ديدار و مصافحه و و معانقه حجاج بيت اللَّه هنگامى كه از گرد راه مىرسند توصيه فرموده است:
«اگر كسى با حجگزارى كه از گرد راه مىرسد، معانقه كند، گويى حجرالأسود را استلام نموده است.» (مَنْ عَانَقَ حَاجّاً بِغُبَارِهِ كَانَ كَأَنَّمَا اسْتَلَمَ الْحَجَرَ الْأَسْوَدَ). (3)
و نيز امام صادق عليه السلام از جد بزرگوار خود حضرت سيدالساجدين عليه السلام نقل فرموده است كه:
«بر زائر حج و عمره سبقت گيريد و مصافحه كنيد، پيش از آنكه به گناه آلوده شوند»؛ (بَادِرُوا بِالسَّلامِ عَلَى الْحَاجِّ وَ الْمُعْتَمِرِ وَ مُصَافَحَتِهِمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُخَالِطَهُمُ الذُّنُوبُ). (4)
از اين روايات استفاده مىشود كه زائر حرمين شريفين از مقام و منزلت والا
برخوردار است؛ چرا كه مهمان خداوند بزرگ بوده و يك سفر روحانى پيموده و با بذل مال و رنج تن رهتوشهاى معنوى تحصيل كرده است و لذا زيارت او و مصافحه با او و سلام بر او، حقى است بر گردن ديگران.
بعلاوه چنانكه ديديم، از نظر ثواب، ديدار زائر خانه خدا با همان گرد و غبار سفر به مثابه زيارت و استلام حجر و مشاركت در ثواب حج و زيارت اوست.
زائر بايد خود اين قدر و منزلت را بداند و بشناسد، و آن حالت معنوى را كه به دست آورده، با گناه از دست ندهد و همچنين در بازگشت به وطن، صورتى را كه به خانه كعبه تبرك شده و گرد منا و عرفات و بقيع و مدينه را با خود دارد و ديگران مىخواهند بدان تبرك جويند، از سيماى زائر خانه خدا خارج نسازد. چه، رهآورد واقعى اين سفر چنانكه مكرر گفتهايم، همانا منوّر شدن به نور ايمان و اتصاف به سيرت صالحين است كه براى حجگزار مىماند و در دنيا و قبر و برزخ و آخرت او را همراهى مىكند.