ghaemiyeh.com
سرشناسه : محلاتي ذبيحالله ۱۳۶۴ - ۱۲۷۱
عنوان و نام پديدآور : رياحين الشريعه در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه تاليف ذبيحالله محلاتي
مشخصات نشر : تهران دار الكتب اسلاميه ۱۳۶۹ق = ۱۳۴۹ - ۱۳۲۹.
مشخصات ظاهري : ج ۵
وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي
يادداشت : ج ۱ (چاپ اول [۱۳۸۲])؛ ۶۵۰ ريال
يادداشت : كتابنامه بهصورت زيرنويس
مندرجات : ج ۱ و ۲. شرح زندگاني سيده نسوان .-- ج ۳. امهات ائمه زينب كبري ع و ساير بانوان دشت كربلا؛ باب الف از بانوان شيعه .-- ج ۴. باب ب تا غين .-- ج ۵. باب ف - ي
عنوان ديگر : ترجمه بانوان دانشمندان شيعه
موضوع : فاطمه زهرا(س ، ۱۳؟ قبل از هجرت - ۱۱ق -- سرگذشتنامه
موضوع : زنان شيعه -- سرگذشتنامه
رده بندي كنگره : BP۵۲/م۳ر۹
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۷
شماره كتابشناسي ملي : م۵۶-۸۰
بسم الله الرحمن الرحيم
ألحمد لخالق الحمد و الثناء و الشكر لباريء الشكر و النعماء و الصلوة و السلام علي من ارسله للهداية و الهدي محمد المصطفي و علي أوصيائه الاثني عشر الذين هم آيات التقوي و ملأت أنوارهم الارض و السماء.
اما بعد اين جلد دوم از رياحين الشريعه است كه بقيهي زندگاني و حالات بانوي عظمي فاطمهي زهرا سلام الله عليها و ذكر مفاسدي كه بر غصب فدك مترتب گرديد و پارهاي از أخبار و حكايات در فضيلت ذريهي فاطمهي زهراء (ع) در بر دارد.
المؤلف
اي خوانندهي گرامي اكنون كه اصل خطبهي فدكيه را با شرح لغات و ترجمه و سند اعتبار او را در جلد أول قرائت فرمودي فعلا بايد نظري در أطراف عمل شيخين از روي انصاف بنمائي اگر تصرف آنها فدك را مقرون بصدق و صواب بوده فلله درهما و اگر از روي ظلم و طغيان آن را غصب كردند البته ظالم و جفاكار مستحق خلافت نيست، و اقتداي به پيشواي ظالم موجب خلود در نار است و اكنون بر ماست كه ثابت بنمائيم با براهين قاطعه كه شيخين ظلما فدك را غصب كردند و حق فاطمهي مظلومه را پايمال نمودند تا كسي را مجال انكار نباشد يا چون منكر شمس در رابعة النهار باشد.
اول در جلد أول بيان شد كه رسول خدا (ص) در حيوة خود فدك را نحله و عطيهي فاطمه نمود و در مدت سه سال و كسري در تحت تصرف فاطمه بود و اعلام سنت به اين مطلب معترفند از آن جمله ثعلبي در تفسير خود و ياقوت حموي در معجم البلدان در ترجمهي فدك و جوهري در كتاب سقيفه و عمر بن شيبه و عبدالرحمن بن صالح به شهادت ابن أبيالحديد در شرح نهجالبلاغه و محمد بن عبدالكريم شهرستاني در ملل و نحل
و صاحب كتاب تاريخ آل عباس و واقدي و بشر بن وليد و ابنحجر در صواعق و أبو هلال عسكري در كتاب اخبار الاوائل و حاكم ابوالقاسم حسكاني و ابن ابيالحديد و غير ايشان همه اعتراف دارند كه رسول خدا در حيوة خود فدك را نحلهي فاطمه قرار داد پس هرگاه به اعتراف اين اعلام سنيه فدك نحله و عطيهي پيغمبر به فاطمه بود و به اجماع امت سالها در تحت تصرف فاطمه بود پس تصرف كردن ابوبكر فدك را غصب است و جاي هيچ گونه شك و ريبي نخواهد بود كه به فاطمه ظلم نمودند و تمسك به حديث مجعول نحن معاشر الانبياء مورد نداشته و عنقريب بطلان او را خواهي شنيد.
دوم رد كردن بعضي خلفا فدك را خود بهترين دليل است كه ابوبكر ظلما و جورا فدك را تصرف كرد و فاطمه را از حق خود محروم نمود چه آنكه اگر اين فدك صدقهي مسلمانان بود رد كردن موضوع نداشت و علمائي كه نام برده شد تصريح دارند كه اول كسي كه فدك را رد كرد عمر بن عبدالعزيز بود و ابو هلال عسكري در كتاب اخبار الاوائل گفته كه اول كسي كه فدك را رد كرد عمر بن عبدالعزيز بود، و در بعضي روايات چنين وارد شده است كه چون خواست فدك را به بنيفاطمه رد كند قريش و قضاة بنياميه و علماء ايشان نزد او جمع شدند و او را از اين كار منع كردند كه اين طعن بر ابوبكر و عمر ميشود، عمر بن عبدالعزيز گفت آنچه صحيح در نزد من است و شما نيز به آن عالميد اين است كه فاطمه ادعا نمود فدك را و حال آنكه در تصرف او بود و او كسي نبود كه افترا به رسول خدا ببندد با اينكه علي و امايمن شهادت دادند و حضرت فاطمه صادقه است اگر چه اقامهي بينه هم ننمايد زيرا كه او سيدهي زنان اهل بهشت است و من فدك را رد مينمايم به سوي ورثهي او و تقرب ميجويم به اين عمل خودم به رسول خدا و اميد دارم كه فاطمه و حسنين در روز قيامت مرا شفاعت بنمايند پس فدك را به امام محمد باقر (ع) تسليم داد و اين فدك در دست بنيفاطمه بود تا يزيد بن عبدالملك آن را غصب نمود و در دست بنياميه بود تا ابوالعباس سفاح خليفه شد و او فدك را رد كرد چون منصور خليفه شد در مرتبهي سوم غصب نمود و به قولي پسرش مهدي رد كرد به موسي بن جعفر (ع) تا پسرش هادي خليفه شد و آن را غصب كرد و در دست بنيالعباس بود تا مأمون خليفه شد و او علما و قضاة عامه را جمع كرد
و در موضوع فدك با آنها مناظره نمود و اقرار از آنها گرفت كه فدك مخصوص فاطمه است و آن را به بنيهاشم رد كرد. ياقوت حموي در ترجمهي فدك گويد در آن روز دعبل خزاعي اين شعر بگفت:
أصبح وجه الزمان قد ضحكا
برد مأمون هاشما فدكا
(و عمر رضا) كحاله در كتاب اعلام النساء در ترجمهي حضرت زهرا اضافه كرده كه بعد از مأمون متوكل تصرف كرد، و بعد از متوكل پسرش منتصر رد كرد، و الله العالم.
سوم كافي است در تحقيق و ثبوت غاصب و ظالم بودن شيخين بعد از اغماض از اخبار متواتره در اين باب كلام بلاغت نظام اميرالمؤمنين عليهالسلام به اعتراف جميع شراح نهجالبلاغه از شيعه و سني كه آن حضرت فرمود «كانت في أيدينا فدك من كل ما أظلته السماء فشحت عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرين و نعم الحكم الله»
يعني در دست ما بود فدك از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده پس حسد بردند و بخل كردند گروهي و گذشتند از آن نفوس قوم ديگر كه آل محمد باشند و خداي خوب حاكمي است كه در قيامت بين ما و ايشان حكم خواهد فرمود.
چهارم بعد از ثبوت عصمت فاطمه عليهاالسلام به آيه و روايت كه در ذيل آيهي تطهير چنانچه در جلد أول مفصلا بيان شد بر ابوبكر واجب بود كه هنگام دعواي فاطمه بدون شاهد و بينه فدك را رد كند پس ابوبكر يا جاهل به شأن نزول آيهي تطهير بود يا هم معاند و هم ظالم و در صورت جهل أميرالمؤمنين او را تنبيه نمود و همچنين امسلمه و امأيمن كه بعد از اين بيان خواهد شد پس متعين است كه شيخين ظالم و معاند بودند بدون شبهه و دعواي فاطمه به اخبار اهل سنت ثابت و محقق است (1)در كتاب
1) ياقوت حموي در معجم البلدان در ترجمه فدك و ابيداود سجستاني در صحيح خود و مسلم در صحيح خود در كتاب جهاد و حميدي در جمع بين صحيحين و صاحب جامع الاصول و محمد بن عبدالكريم شهرستاني در ملل و نحل در خلاف ثالث و نورالدين سمهودي در كتاب وفاء الوفاء باخبار دار المصطفي و خواجه محمد پارسا در فصل الخطاب و ابنحجر در صواعق در دو موضوع و فخرالدين جهرمي در ترجمه صواعق فصل پنجم از باب اول و ايضا در باب دوم ترجمهي صواعق و محبالدين طبري در رياض النضرة و يبني شافعي در كتاب الاكتفاء و احمد بن ابيطاهر در بلاغت النساء و ابن ابيالحديد و ديگران همه اين دعواي فاطمه را نقل كردند و كساني كه خطبهي فاطمه را نقل كردند همان خطبهي شريفه دعواي فاطمه است.
مغازي از صحيح بخاري در غزوهي خيبر به اين عبارت روايت كرده.
«أرسلت فاطمه الي ابيبكر تسأل ميراثها و ما بقي من خمس خبير فمنعها ابوبكر فوجدت فاطمة فلم نزل بذلك حتي توفيت و اوصت عليا ان يدفنها ليلا فدفنها علي ليلا و لم يعلم بذلك ابابكر و عمر».
يعني فرستاد فاطمهي زهراء بسوي ابوبكر و مطالبهي ميراث خود را فرمود و آنچه از خمس غنايم خيبر به جاي مانده بود فرمود آن را به ما رد كن ابوبكر اعتنائي به درخواست فاطمه نكرد و او را از حق خود محروم كرد فاطمه از او در غضب شد و تا زنده بود بر ابوبكر خشمناك بود تا از دنيا رفت و هنگام وفات با علي عليهالسلام وصيت كرد كه مرا در شب دفن كن و آن حضرت او را در شب دفن نمود و ابوبكر و عمر را اطلاع نداد.
پنجم آن كه طلب بينه از فاطمه سلام الله عليها غلط محض است و اگر خصم بگويد ابوبكر در اجتهاد خود خطا كرد و خطاي در اجتهاد معفو است ميگوئيم اجتهاد در چنين مقامي از مجتهد مسموع نيست صاحب كفاية الموحدين ميفرمايد بعد از اغماض از اينكه فاطمه ذواليد است و طلب نمودن بينه از ذواليد غلط است فرض ميكنيم كه مجرد ادعا بوده است مع ذلك لازم بود به حكم عقل تصديق نمودن آن مخدره را براي اينكه آن مخدره معصومه بود و عصمت او مانع از كذب او بود و بالضروره قطع به صدق او حاصل بود پس با اين احوال طلب بينه كه حجيت او از بابت امارهي ظنيه است به صدق مدعي وجهي نداشت و خطاء محض بود و از اين جهت است كه اقرار مقدم است بر بينه و اقواي از او است.
قاضي روزبهان و ملا سعد تفتازاني و مير سيد شريف جرجاني و شارح شرح
تجريد قوشچي بنا بر نقل صاحب كفاية الموحد ميگويند اولا ما منع عصمت انبياء مينمائيم فضلا از حضرت فاطمه و ثانيا اينكه حاكم بايد عمل كند به آن چه ظاهر شرع است كه طلب بينه باشد اگر چه طرف انبياء يا ملائكه باشند و از اين جهت بود كه شريح قاضي در مرافعهي آن حضرت با يهودي طلب بينه نمود از آن حضرت پس امام و خليفه به ظاهر شرع بايد طلب بينه نمايد اگر چه قاطع به صدق احد المترافعين بوده باشد.
حقيقتا جهالت و ناداني و عصبيت علماء اهل سنت اندازه ندارد چه آنكه فساد اين دو كلام چون آفتاب نيم روز روشن است جواب از اول آنكه انكار عصمت نبي و اهل بيت كفري است كه هيچ ملحدي قائل به آن نميشود فضلا از اهل اسلام.
و اما جواب از ثاني پس آن باطل است جدا به جهت آنكه اگر حاكم قطع به مقالهي مدعي فاسق شارب الخمر نمايد واجب است بر او كه عمل به علم خود نمايد و قطع حاكم حجت است به حكم عقل زيرا كه واقع منكشف است و معقول نيست كه عمل به بينه كه وجه حجيت او از باب امارهي ظنيه و كشف ظني از واقع ميباشد چه برسد به اينكه مدعي معصوم از خطا باشد كه عصمت او مفيد قطع به صدق او است از روي بداهت و ضرورت.
و قصهي خزيمة بن ثابت متفق عليه بين خاصه و عامه است كه شخص اعرابي ادعاي قيمت شتري از رسول خدا كرد حضرت فرمود كه قيمت شتر را من به تو رد كردم اعرابي از آن حضرت طلب بينه نمود خزيمة بن ثابت برخاست و گواهي داد آن حضرت به او فرمود از كجا دانستي كه من قيمت شتر را به او دادم خزيمه عرض كرد اگر چه من حاضر نبودم و ليكن از اين جهت گواهي ميدهم كه تو رسول خدائي و دروغ نميگوئي ما به شما ايمان آورديم و ميدانيم كه تو دروغ نميگوئي رسول خدا فرمود شهادت تو را به منزلهي دو شاهد قرار دادم از اين جهت موسوم شد بذوالشهادتين و از واضحات آنكه بر خزيمه بلكه بر تمام امت از روي ضرورت و بداهت قطع حاصل بود به آنچه خزيمه شهادت داد و ذلك لمكان العصمة لرسول الله صلي الله عليه و آله و سلم.
و اما آنچه نقل كرده از حضرت أميرالمؤمنين و شريح قاضي كذب محض و افتراء
است بلكه آن حضرت به شريح فرمود بعد از اينكه طلب بينه نمود به آن كه تو اهليت و قابليت از براي قضاوت نداري و حقير روايت او را در ص 115 از «كتاب» حق المبين نقل كردم.
ششم آنكه اين بينه طلبيدن ابوبكر از فاطمه (ع) مضافا بر تكذيب خدا و رسول ابداع بدعت شنيعه در دين اسلام است دين مقدس اسلام دستور داده كه البينة علي المدعي و اليمين علي من انكر و ابوبكر با اينكه خود او بايد اقامه بينه بنمايد از فاطمهي زهرا طلب بينه مينمايد و از اينجا عداوت اصحاب سقيفه را بايد ديد كه اين حكم مسلم مشهور بين جميع صحابه را براي طرفداري ابوبكر بر او انكار نكردند و كسي نگفت اي ابوبكر اين بينه خواستن غلط است تو بايد بينه اقامه بنمائي چون تو مدعي ميباشي و اين مطلب را أميرالمؤمنين عليهالسلام در محضر مهاجرين و انصار به ابيبكر فرمود كه عنقريب بيان خواهد شد.
و اما قول بعض عامه كه: «تدين ابيبكر مانع بود از اين كه كوچكترين خلاف شرعي را بنمايد» بايد در جواب گفت اين تدين و ورع و تقواي ابيبكر منديل خيال است كه به چشم حلالزاده نميآيد يا وضوي بيبي تميز خالدار است كه به جنابات پيدرپي شكسته نميشود.
هفتم آنكه بينه خواستن ابوبكر از حضرت فاطمه باطل است به حكم عقل از جهت ديگر زيرا كه ابوبكر يا قاطع به محق بودن آن حضرت بود يا قاطع بود به خلاف آن و يا ظان باحدهما بود يا شاك و بر فرض اول و ثالث و رابع لازم بود بر ابوبكر تسليم فدك به مجرد ادعاي حضرت فاطمه با فرض عصمت و طهارت كه مانع كذب و مفيد قطع به صدق او بود از روي بداهت و ضرورت اما در صورت قطع پس واضح است اما در صورت شك و ظن پس رفع هر دو بر فرض عصمت و طهارت خواهد شد قهرا و بر فرض ثاني كه قاطع برخلاف باشد لازم خواهد آمد اجتماع نقيضين و قطع بر هر دو طرف نقيضين مستحيل است جدا پس بايد معاذ الله تكذيب حضرت فاطمه نمود يا تكذيب ابيبكر و تكذيب آن مخدره باطل است به نص آيهي تطهير و مستلزم است العياذ بالله تكذيب خداوند متعال
و رد شهادت حضرت ذوالجلال را در عصمت فاطمة (ع) پس لزوم تكذيب ابيبكر بالضروره متعين خواهد بود.
هشتم نيز در كفاية الموحدين ميفرمايد كه ابيبكر و عمر در قصهي فدك رد شهادت أميرالمؤمنين عليهالسلام كردند و اين رد شهادت اشنع از غصب فدك است براي اينكه به حكم آيهي تطهير و آيهي مباهله حضرت امير به منزلهي نفس پيغمبر است و خداوند شهادت داد به عصمت او در آيهي تطهير و رسول خدا در حق او فرمود «علي مع الحق و الحق مع علي يدور معه بتصديق علماء شيعه و سني و رد شهادت او مستلزم رد شهادت خدا و تكذيب ذات احديت خواهد بود و اين عين كفر و زندقة و الحاد است عجب آنكه علماء اهل سنت چندان در محبت مشايخ ثلاثه سراسيمه شدند كه حق را دانسته انكار ميكنند مبادا بر سقف سقيفية ثلمهاي وارد شود و الا همهي علماء عامه معترفند كه حضرت امير به كمال زهد و ورع و تقوي و ترك دنيا موصوف بود و احدي از اصحاب در جميع صفات كماليه به او پيشي نگرفت و آن حضرت مصون از جميع زلل و خطا بود و با اين حال تبعا لاسلافهم ميگويند ابوبكر و عمر رد شهادت حضرت امير كردند از بابت آنكه زوج جلب نفع و منفعة زوجه مينمايد از اين جهت علي در شهادت متهم است و عقلاي هوشمند و فضلاي ارجمند ميدانند كه اين كلمات خوب واضح و روشن مينمايد كفر و نفاق و حسد و كينه اولين و آخرين ايشان را و الا هر ذي شعوري ميداند كه أميرالمؤمنين منزه از اين است كه شهادت ناحق بدهد.
نهم در قصهي فدك ابوبكر و عمر رد شهادت امام حسن و امام حسين عليهالسلام نمودند به جهت اينكه اين دو نفر فرزندان فاطمه هستند و جلب نفع او را مينمايند و بعضي گفتهاند كه به جهت صغر سن آنها شهادت آنها را رد كردند و بعضي گفتهاند چون شاهد فرع بودند از اين بابت رد شهادت ايشان نمودند و خطاي ابيبكر و عمر و اتباع آنها نيز در اين مقام كالنار علي المنار است چه آنكه اولا خداوند عالم شهادت داده به عصمت آن دو بزرگوار در آيهي تطهير و به اتفاق علماء خاصه و عامهي رسول خدا در حق ايشان فرمود الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنة و آن دو بزرگوار حجت خدا بودند بر خلق به نص
حديث اني تارك فيكم الثقلين و بر تمام امت واجب بود كه تمسك به ايشان نمايند چنان كه تمسك به قرآن كنند و حديث ثقلين در نزد اهل سنت از متواترات است فضلا از شيعة و قول و فعل ايشان حجت است بر كافهي خلق پس رد شهادت ايشان منافي با عصمت و حجت بودن ايشان است همانا علماء اهل سنت را مرض دماغي دچار شده است كه براي حفظ مقام ابوبكر و عمر حجج واضحه و براهين لائحه را پس پشت مياندازند و صغر سن مانع از حجيت قول ايشان نخواهد بود چنانچه خداوند در حق حضرت يحيي ميفرمايد: «يا يحيي خذ الكتاب بقوة و اتيناه الحكم صبيا» و حضرت عيسي در گهواره ميفرمايد: «اني عبدالله آتاني الكتاب و جعلني نبيا» بعد از اينكه بنياسرائيل گفتند كيف نكلم من كان في المهد صبيا و اما شهادت فرع پس آن غير صحيح است زيرا كه شهادت ايشان در باب فدك نه از روي مجرد شهادت حضرت امير و امايمن بوده بلكه مشاهده نمودند از رسول خدا كه فدك را نحله و عطيهي داد به مادر ايشان صديقه طاهرة (ع) پس آن را از شهادت فرع قرار دادن خطا و غير وجيه است بلكه كذب محض و افتراي بحت است.
دهم آنكه در قصهي فدك رد شهادت امايمن كردند و بنا بر بعضي روايات رد شهادت اسماء بنت عميس هم نمودند با اينكه امايمن به شهادت رسول خدا از زنان اهل بهشت است و زني كه از اهل بهشت است دروغ نميگويد پس رد شهادت چنين زني خطا و غير وجيه است و اعتذار ابيبكر به اينكه شهادت اين دو زن به منزله شاهد واحد است و كوتاه از نصاب شهادتست باطل است به جهت آن كه موازين قضا اول بينهي تامه است از شهادت دو نفر مرد يا يك مرد و دو زن كه به منزلهي يك مرد است و اگر يك شاهد اقامه شد كه يك نفر مرد باشد يا دو زن كه به منزلهي شاهد واحداند بايد يمين به آن ضم نمود و حاكم بايد حكم كند از روي شاهد و يمين پس لازم بود بر ابيبكر بعد از شهادة اسماء و امايمن كه به منزلهي يك شاهد بودند آن كه متوجه سازد يمين را به حضرت فاطمهي نه آنكه رد شهادت ايشان بنمايد و جمهور عامه فتوي دادهاند به لزوم تكميل شاهد و يمين در تماميت قضا و شارح ينابيع كه از محققين فقهاي اهل خلاف است گفته است كه ثبوت مال به شاهد
و يمين مذهب ائمهي اربعه است پس بنابراين جهالت يا تجاهل آنان مسلم گرديد.
يازدهم آنكه در قصهي فدك چنانچه شنيدي ابوبكر در جواب فاطمه گفت كه من از رسول خدا شنيدم كه فرمود نحن معاشر الانبياء لا نورث الخ و مضمون آن را علماء و روات عامه نقل كردهاند از آن جمله در سنن ابيداود و صاحب جامع الاصول چنين روايت كردهاند كه ابوبكر گفت (سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم يقول ان الله اذا اطعم نبيا طعمة فهي للذي يقوم من بعده) و از واضحات است كه ابوبكر در اين روايت متهم است به جلب نفع از براي خود كه اركان خلافت خود را به اين مال مشيد و محكم نمايد و تابعين خود را به آن تطميع فرمايد و از آن طرف تضعيف اهل بيت هم كرده باشد كه نتوانند در امر خلافت با او منازعه نمايند پس ابوبكر با عدم عصمت به اتفاق عامه به چندين مراتب اولي به اين اتهام خواهد بود با آنكه اين روايت را احدي غير از ابوبكر از اصحاب پيغمبر روايت نكرده چنانچه ابن ابيالحديد در جواب قاضي القضاة كه مدعي تعدد شاهد است گفته كه اين روايت را احدي بعد از وفات رسول خدا نقل نكرده است مگر ابوبكر و گفته شده است كه مالك بن اوس نيز روايت كرده و ابن ابيالحديد براي اثبات مدعاي خود شاهد آورده كه اصحاب ما از فقها و اصوليين احتجاج نمودهاند به حجيت خبر يك نفر از اصحاب به آنكه ابيبكر در محابهي با حضرت فاطمه به انفراده روايت كرده كه نحن معاشر الانبياء لا نورث و آن را حجت دانسته و عمل به آن كرده و شارح مختصر نيز اعتراف نموده به اينكه ابيبكر منفرد است در نقل اين روايت پس خلاصهي كلام اين شد كه هرگاه بگويند علي را رد شهادت او كردهاند با مقام عصمت به جهت اتهام جلب نفع بود ميگوئيم كه ابوبكر هم يك نفر راوي بيش نبود و قول او را اولي است كه حمل به جلب نفع بنمائيم با عدم ملكه عصمت و اين مطلب بر اهل دانش پوشيده نيست.
دوازدهم آنكه اين روايت مجعولهي ابيبكر به آيات توريث منافي ميباشد من قوله تعالي «و ألوا الارحام بعضهم اولي ببعض» و من قوله تعالي «يوصيكم الله في اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين» و قوله تعالي «للرجال نصيب مما ترك الوالدان و الاقربون»
و دليلي قائم نشد بر خروج رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و اولاد او از حكم آيه و روايت مجعوله را دليل بر تخصيص قرار دادن مصادره است.
سيزدهم آنكه اين روايت مجعوله ابيبكر منافي است با نص اين آيه شريفه كه خداوند متعال از لسان حضرت زكريا عليهالسلام حكايت كند «و اني خفت الموالي من ورائي و كانت امرأتي عاقرا فهب لي من لدنك وليا يرثني و يرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيا» ظاهر آيهي شريفه اين است كه حضرت يحيي وارث زكريا و آل يعقوب بود از آنچه به ايشان رسيد از أموال و غير آن و سدي و مجاهد و شعبي و ابنعباس و حسن و ضحاك گفتهاند كه مراد از ميراث در آيهي ميراث أموال است، و در كفاية الموحدين ميفرمايد بعضي از متعصبين چون قاضي روزبهان و غير او در جواب آيه گفتهاند كه مراد وراثت علم و نبوت است نه وراثت در اموال. و اين جواب باطل و فاسد است چه آنكه اولا لفظ ميراث به حسب لغت و شرع حقيقت در ميراث مالست و اطلاق آن در غير ميراث مال مجاز است و محتاج به قرينه است، و ثانيا آنكه قرينه بر آنكه مراد ميراث اموال است در آيه موجود است زيرا كه حضرت زكريا در آخر آيه مسئلت كرده كه اين ولد مرا رضي قرار بده چه آنكه اگر سؤال اول در ميراث علم و نبوت بود لابد و ناچار بايد رضي و صالح بوده باشد چه آنكه اگر غير رضي و غير صالح باشد صلاحيت منصب نبوت را ندارد چنانكه لغو است اگر گفته شود الهم ابعث الينا نبيا و اجعله عاقلا صالحا پس از سئوال اخير معلوم ميشود كه مراد از سئوال اول مطلق ولد بود كه وارث زكريا و آل يعقوب باشد و بعد از آن مسئلت گفت كه آن ولد صالح و متقي بوده باشد كه صرف آن اموال در غير رضاي خدا نكند و شاهد ديگر از اول آيه معلوم ميشود كه زكريا عرض كرد اني خفت الموالي من ورائي پس اگر مراد وراثت در علم و نبوت بود معقول نخواهد بود خوف حضرت زكريا زيرا كه نبوت را خدا در موالي زكريا قرار بدهد و زكريا از آن خائف باشد اين هرگز معقول نخواهد بود بلكه چون زكريا عالم بود به آنكه موالي او از اهل فسادند خائف شد از اينكه اموال او را در غير طاعت خدا صرف بنمايد لهذا استدعا فرمود كه ولد صالحي به من عطا فرما
كه آن اموال در يد او باشد و همچنين قوله تعالي حكاية عن سليمان علي نبينا و آله و عليهالسلام (و ورث سليمان داود) و به قرينهي قوله تعالي حكاية عن سليمان (و قال يا ايها الناس علمنا منطق الطير و اوتينا من كل شيئي ان هذا لهو الفضل المبين) مراد وراثت مجموع است از علم و نبوت و اموال لعموم اوتينا من كل شيئي.
چهاردهم آنكه اين روايت مجعولهي ابيبكر بديهي البطلان است چه آنكه مضمون آن چنانچه گذشت آن بود كه معاشر انبياء ارث نميگذارند نه ذهب و نه فضة و نه دار و نه عقار بلكه آنچه اولاد ايشان ارث ميبرند همان نبوت و علم و حكمت است و از واضحات آنكه ميراث لابد از براي همه اولاد خواهد بود نه آنكه يك اولاد ارث ببرد و ديگر محروم شود و عليهذا پس بايد ورثهي رسول خدا و همه انبياء پيغمبر باشند چنانكه علم و نبوت از توارث بين همه اولاد است بلكه لازم است كه اولاد آدم همه انبياء و علماء باشند و اين غلط واضحي است كه تسفيه ميكند قائل به اين كلام را همه اهل عقول پس سفاهت و جهالت و ضلالت اين راوي اندازه ندارد
پانزدهم آنكه اگر تركهي رسول خدا (ص) صدقه بود از براي مسلمانان و حرام بود بر اهل بيت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم البته واجب بود اين حكم شرعي را رسول خدا براي اهل بيت خود بيان فرمايد خصوصا آن سرور مأمور بود كه ابتدا نمايد به انذار عشيرهي خود و اقرباي خويش لقوله تعالي انذر عشيرتك الاقربين ايشان را در مقام ابلاغ احكام شرعيه و انذار از محرمات الهية مقدم بر ديگران بدارد خصوصا حضرت أميرالمؤمنين عليهالسلام كه در حق أميرالمؤمنين فرمود انا مدينة العلم و علي بابها اكنون آيا ميشود گفت پيغمبر انذار نفرموده و اين حكم به اين مهمي را تبليغ ننموده اين حرف را غير از ملحد كافر نميگويد و يا ميتوان گفت كه صديقهي طاهره و أميرالمؤمنين با مقام عصمت ادعا نمودند فاطمه عالما عامدا ادعا كرده و علي عالما عامدا شهادت ناحق و ناصواب داده.
شانزدهم و نيز در كفاية الموحدين ميفرمايد از اخبار مسلمهي بين الطرفين ظاهر شد كه أميرالمؤمنين و فاطمهي زهرا (ع) ابوبكر و عمر را ظالم و خائن و جائر و كذاب ميدانستند چنانچه در صحيح بخاري و صحيح مسلم و صاحب جامع الاصول و ديگران از
مالك بن اوس روايت كردهاند در باب منازعه عباس با أميرالمؤمنين در ميراث رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم عمر گفت ابوبكر از رسول خدا روايت كرد نحن معاشر الانبياء لا نورث شما او را كاذب و محيل و گناهكار و خائن ميدانستيد و من هم همين را گفتم شما مرا كاذب و محيل و گناهكار و خائن ميدانستيد پس به اعتراف علماء اهل سنت امام معصوم و آن مخدرهي معصومه ابوبكر و عمر را ظالم ميدانستند.
هفدهم اين روايت مجعولهي ابيبكر نحن معاشر الانبياء لا نورث ما تركناه صدقة پس بايد از زمان آدم تا زمان حضرت خاتم الانبياء اين حكم معروف و مشهور باشد چون امري است بر خلاف عادت كه فرزندان انبياء ارث نميبرند زيرا كه عادت قطعية بين الناس قديما و حديثا بر اين جاري شده است كه امر غير معهود را كه تازگي داشته باشد آن را نقل مينمايند خصوصا با توفر دواعي بر نقل آن چه آنكه تركة انبياء از بابت تيمن و تبرك از البسه و اساس البيت ايشان كه حق همه مردم است به قول ابيبكر اهتمام بسيار در ضبط و حفظ آن دارند و يدا بيد نقل ميفرمودند حكايت آن را و حال آنكه از هيچ يك از امم سالفه احدي نقل اين مطلب ننموده و ديگر آنكه چرا ابوبكر و عمر اموال رسول خدا را از البسه و اثاث البيت و شمشير و اسب و استر و ناقه و سائر چيزها را از فاطمه مطالبه ننمودند و چرا حضرت فاطمه و أميرالمؤمنين با آن مقام عصمت و طهارت در آنها تصرف كردند اگر پيغمبر ارث نميگذارد به قول ابيبكر بر أميرالمؤمنين واجب بود همه را تسليم ابوبكر بنمايد پس كذب ابيبكر مثل آفتاب روشن گرديد و جاي شك و شبه در ظالم بودن شيخين از براي منصف باقي نماند.
هجدهم آنكه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم تأكيد و اهتمام در امر وصيت فرموده كه بر هر شخصي لازم است كه هرگاه آثار مرگ در خود مينگرد وصيت بنمايد در اموالي كه بايستي به غير اهل و اولاد او برسد تا اينكه اولاد او تصرف در حقوق و اموال مردم ننمايند پس اگر اموال رسول خدا تركهي غير بود يعني مال مسلمانان بود لازم بود بر آن حضرت كه در حضور جمعي از مسلمين استشهاد نمايد اين مطلب را در اين صورت اگر حديث
معاشر الانبياء لا نورث صحيح باشد لازم دارد كه رسول خدا معاذ الله ترك واجب كرده باشد و مال مسلمان را در معرض تلف درآورده باشد و اهل بيت خود را كه احب ناس بودند به سوي او، در مهلكه عقوبت اين مال گذارد پس چون بطلان اين امور نسبت به پيغمبر مسلم است دروغگوئي راوي اين خبر نيز مسلم خواهد بود.
نوزدهم آنكه فعل ابيبكر مكذب قول او است و مناقض با اين خبر مجعول است چه آنكه متمكن ساخت ازواج نبي را در حجرات ايشان كه آن از تركه رسول خدا بود و حكم نكردند به اينكه آن صدقه است پس اين عمل مناقض با حديث مجعول است چه آن كه انتقال اين بيوتات به ازواج نبي صلي الله عليه و آله و سلم يا بايد از بابت ارث باشد يا از بابت نحله و اولي منافي با حديث مجعول است و دوم محتاج به اقامه بينة بود پس چرا طلب بينة ننمودند از ازواج نبي همچنان كه از صديقه طاهره نمودند و بدون بينة آنها را در حجرات متمكن ساختند و بدون بينة به اقرار ابوبكر و عمر مال مسلمين بود پس چرا به تصرف مسلمين ندادند.
بيستم آنكه ابنحجر در صواعق و احمد بن حنبل در مسند خود و ديگران نقل كردند كه علي و عباس مرافعه كردند در نزد ابيبكر در ميراث رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از زره و شمشير و استر و عمامه و غير آن و گمان عباس آن بود كه عم رسول خدا است و اولي به ارث او خواهد بود ابوبكر حكم كرد كه آنها از علي ابن ابيطالب است چرا پس ابيبكر در اينجا نگفت كه اين تركه رسول خدا مال مسلمانان است مخصوص شما نيست.
بيست و يكم از همه گذشته چرا ابوبكر و عمر تاسي نكردند به رسول خدا كه درخواست نمايند از مسلمين كه فدك را به حضرت فاطمه واگذارند به جهت تسليهي خاطر آن حضرت و به ملاحظه احترام رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بالفرض كه حق مسلمين بود بعد از درخواست كردن ايشان از مسلمين و شكي نبود كه همهي مسلمين آن درخواست را ميپذيرفتند چنان كه رسول خدا از مسلمين درخواست نمود كه ابوالعاص بن ربيع شوهر زينب دختر پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم كه از خديجه داشت بعد از اسير كردن رها نمايند و قلاده از زينب
بود و آن را براي شوهر خود فرستاده بود آن را هم واگذار نمايند و مسلمين براي اينكه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از حق خود گذشتند و ابوالعاص را رها نمودند و آن قلاده را به او رد كردند.
ابن ابيالحديد در شرح نهجالبلاغه از جلد سوم طبع مصر ص 351 گفته كه ابوالعاص بن ربيع شوهر زينب در جنگ بدر مسلمين او را اسير كردند چون اهل مكه اسراي خود را فدا ميفرستادند زينب نيز فداي شوهر خود را فرستاد چون آن فدا را به نزد رسول خدا آوردند ديد در ميان آنها قلادهاي بود كه خديجه مادر او در شب زفاف به گردن او انداخته بود چون رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آن قلاده را بديد گريان شد فرمود كار بر زينب سخت شده است كه يادگار مادر را از دست داده است پس از مسلمين درخواست كرد كه آن را به ابيالعاص رد كنند همه اجابت كردند ابن ابيالحديد گويد چون من اين روايت را در نزد استاد خود ابوجعفر نقيب خواندم گفت ديدي كه ابوبكر و عمر به اين مقام نرسيدند كه خشنود نمايند فاطمه را بر تقديري كه فدك از او نبود چه ميشد كه ايشان از مسلمين درخواست ميكردند و هبه مينمود البته اگر درخواست مينمودند احدي با آنها مخالف نبود آيا فاطمه در نزد رسول خدا كمتر بود از زينب و حال آن كه فاطمه سيده نساء عالمين بود.
بعضي از متعصبين عامه در جواب اين سخن گفتهاند كه آنچه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم طلب هبه نمود از مسلمين براي زينب در آن روز بدر عدد مسلمين محصور بود بخلاف فدك كه در آن وقت عدد مسلمين غير محصور بود و استيهاب از آنها ممكن نبود اما در قصهي ابيالعاص بن ربيع استيهاب ممكن بود به واسطهي محصور بودن مسلمين و قلة ايشان.
جواب از اين كلام اين است كه اين مطلب منتقض است به حجرات ازواج نبي كه ابوبكر و عمر به ايشان واگذار نمودند و آن حجرات هم از تركه رسول خدا بود و متمكن ساختند دختران خود عايشه و حفصه و سائر زنان پيغمبر را در آن و حال آن كه نه نحله و نه ارث ايشان بود بلكه به زعم ابوبكر و عمر از مال همه مسلمين بود و بايد
از ايشان طلب هبه نمايد و حال آن كه عدد ايشان غير محصور بود و نيز دفن ابيبكر و عمر در حجرهي رسول خدا كه حق همه مسلمين بود به زعم ايشان چه قسم طلب هبه از همه مسلمين نمودند با آنكه غير محصور بودند بالجمله بعد از ملاحظه آنچه گفته شد از نقص و ابرام در داستان فدك بر كودكان هم ظاهر و لائح است كه شيخين غرضي نداشتهاند مگر ظلم و جور و غلبه و استيلا بر حضرت أميرالمؤمنين عليهالسلام و غصب خلافت و غصب حق فاطمهي كه استمداد جويند به منافع فدك در تقويت جانب خود و تضعيف جانب اهل بيت رسالت (ع)!!!
و أتت فاطم تطالب بالارث
من المصطفي فما ورثاها
ليت شعري لم خالفا سنن القرآن
فيها و الله قد أبداها
نسخت آية المواريث منها
أم هما بعد فرضها بدلاها
أم تري آية المودة لم تأت
بود الزهراء في قرباها
ثم قالا أبوك جاء بهذا
حجة من عنادهم نصباها
قال للانبياء حكم بأن لا
يورثوا في القديم و انتهراها
أفبنت النبي لم تدر ان كان
النبي الهدي بذلك فاها
بضعة من محمد خالفت ما
قال حاشا مولاتنا حاشاها
سمعته يقول ذاك و جائت
تطلب الارث ضلة و سفاها
هي كانت لله أتقي و كانت
أفضل الخلق عفة و نزاها
سل بابطال قولهم سورة النمل
و سل مريم التي قبل طه
فهما ينبئان عن ارث يحيي
و سليمان من أراد انتباها
فدعت و اشتكت الي الله من ذاك
و فاضت بدمعها مقلتاها
ثم قالت فنحلة من والدي
المصطفي و لم ينحلاها
فأقامت بها شهودا فقالوا
بعلها شاهد لها و ابناها
لم يجيزوا شهادة ابني رسول الله
هادي الانام اذ ناصباها
لم يكن صادقا علي و لا فاطمة
عندهم و لا ولداها
أهل بيت لم يعرفوا سنن الجور
التباسا عليهم و اشتباها
كان أتقي لله منهم عتيق
قبح القائل المحال و شاها
جرعاها من بعد والدها الغيظ
مرارا فبئس ما جرعاها
ليت شعري ما كان ضرهما
حفظا العهد للنبي لو حفظاها
كان اكرام خاتم الرسل الهادي
البشير النذير لو اكرماها
و لكان الجميل أن يعطياها
فدكا لا الجميل أن يقطعاها
أتري المسلمين كانوا يلومونهما
في العطاء لو أعطياها
كان تحت الخضراء بنت نبي
صادق ناطق أمين سواها
بنت من؟ ام من؟ حليلة من؟
ويل لمن سن ظلمها و أذاها
بيست و دوم: از غرائب علو حق اينكه ابوبكر اين حديث مجعول را كه تراشيد صديقهي كبري عليهاالسلام أصل و فرع او را به درك أسفل رسانيد و آشكارا چون آفتاب نيم روز كذب او را به گوش مردم كشانيد ابوبكر ديد رسوائي از حد گذشت نوشته به قلم آورد كه فدك حق فاطمه است كسي با او معارضه نكند و اين نوشتهي رد فدك را تسليم فاطمه عليهالسلام داد و اين عمل او مكذب قول او بود و اگر فدك حق عموم مسلمين بود هرگز جائز نبود كه ابوبكر اين كار بكند و مال مسلمانان را به فاطمه تخصيص بدهد و اين مطلب در نزد اهل سنت ثابت و محقق است چنانچه امام اهل السنة العلامة عند العامة علي بن برهان الدين الحلبي الشافعي كه فضل و وثاقت او در نزد عامة كالنار علي المنار است در جزء ثالث از كتاب انسان العيون في سيرة الامين و المأمون طبع مصر در باب مرض النبي و ما وقع فيه و وفاته ص 400 از طبع ثاني به اين الفاظ گفته: انه رضي الله عنه يعني (ابوبكر) كتب لها (يعني لفاطمة) بفدك و دخل عليه عمر رضي الله عنه فقال: ما هذا الكتاب؟ فقال: كتاب كتبته لفاطمه بفدك فقال فماذا تنفق علي المسلمين و قد حاربتك العرب كما تري ثم اخذ عمر الكتاب فشقه. انتهي.
و في بعض النسخ: قال ابوبكر كتاب كتبته لفاطمة بميراثها من ابيها الخ.
و سبط ابنجوزي كه فضائل جليله و محامد جميله او در نزد اهل سنت محتاج به بيان نيست. در تاريخ خود گويد: قال علي بن الحسين رضي الله عنهما جائت فاطمة بنت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم الي ابيبكر و هو علي المنبر، فقالت يا ابابكر أفي كتاب الله ان ترث ابنتك و لا ارث من ابي: فاستعبر ابوبكر باكيا ثم قال بابي ابوك و بابي انت، ثم نزل و كتب لها بفدك و دخل عليه عمر فقال ما هذا؟ فقال كتاب كتبته لفاطمة بميراثها من ابيها قال فماذا تنفق علي المسلمين و قد حاربتك العرب كما تري، ثم اخذ عمر الكتاب فشقة. انتهي بالفاظ.
و اعثم كوفي در تاريخ خود بنابر آنچه از او نقل شده همين قصه را نقل كرده، و علماء شيعه اين قصه را نقل كردهاند با خصوصياتي كه شنيدن آن بسيار مبكي و حزنآور است، علامه مجلي در هشتم بحار قسمي در بيت الاحزان و ديگران مينويسند و عبارت بيت الاحزان در ص 66 اين است: فصل عن (الاختصاص) عن عبدالله بن سنان عن ابي عبدالله قال: لما قبض رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و جلس ابوبكر مجلسه بعث ابوبكر الي وكيل فاطمة فاخرجه من فدك، فاتته فاطمة فقالت يا ابابكر ادعيت انك خليفة ابي و جلست مجلسه و انت بعثت الي وكيلي فاخرجته من فدك، و قد تعلم ان رسول الله (ص) تصدق بها علي و ان لي بذلك شهود فقال: ان النبي لا يورث فرجعت الي علي فاخبرته، فقال ارجعي اليه و قولي له زعمت ان النبي لا يورث و ورث سليمان داود، و ورث يحيي زكريا، و كيف لا ارث انا من ابي فقال عمر انت معلمة قالت و ان كنت معلمة فانما علمني ابن عمي و بعلي، فقال ابوبكر: فان عايشه تشهد و عمر انهما سمعا رسول الله و هو يقول: النبي لا يورث، فقالت: هذا اول شهادة زور شهدا بها في الاسلام، ثم قالت ان فدك انما هي صدق بها علي رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم، ولي بذلك بينة فقال لها هلمي نبيتك قال فجائت بام ايمن و علي عليهالسلام فقال ابوبكر يا امايمن انك سعت من رسول الله ما يقول في فاطمة؟ فقالت سمعت من رسول الله يقول ان فاطمة سيدة نساء اهل الجنة فمن كانت
سيدة نساء اهل الجنة اتدعي ما ليس لها، و انا امرأة من اهل الجنة ما كنت لاشهد بما لم اكن سمعت من رسول الله (ص)، فقال عمر دعينا يا امايمن هذه القصص، باي شييء تشهدين فقالت كنت جالسة بيت فاطمة و رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم جالس حتي نزل عليه جبرئيل فقال يا محمد قم فان الله تبارك و تعالي امرني ان اخط لك فدكا بجناحي، فقام رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم مع جبرئيل فما لبث ان رجع، فقالت فاطمة يا اب اين ذهبت فقال: خط جبرئيل لي فدكا بجناحه و حد لي حدودها، فقالت يا ابة اني اخاف العيلة و الحاجة من بعدك فصدق بها علي، فقال هي صدقة عليك فقبضها، فقال رسول الله يا امايمن اشهدي، يا علي اشهد، فقال عمر انت امرأة و لا نجيز شهادة المرأة وحدها و اما علي فيجر النار الي قرصته، قال فقامت فاطمة مغضبة و قالت اللهم انهما ظلما ابنة نبيك حقها، فاشدد وطأتك عليهما، ثم خرجت و حملها علي علي اتان عليه كساء له خمل (1)فدار بها اربعين صباحا في بيوت المهاجرين و الانصار و الحسن و الحسين عليهماالسلام معها، و هي تقول يا معشر المهاجرين و الانصار انصرو الله و ابنة نبيكم (الي ان قال) فقال علي (ع) لها ايتي ابابكر وحده فانه ارق من الاخر و قولي له انت ادعيت مجلس ابي و انك خليفته، و جلست مجلسه و لو كان فدك لك ثم استوهبتها منك لوجب عليك ردها علي، فلما اتته و قالت له ذلك قال صدقت، فدعا بكتاب فكتبه لها برد فدك فخرجت و الكتاب معها فلقيها عمر فقال: يا بنت محمد ما هذا الكتاب الذي معك؟ فقالت: كتاب كتب لي ابوبكر برد فدك فقال أرينيه فابت أن تدفعه اليه فرفسها برجله، فكانت حاملة بابن اسمه المحسن فاسقطت المحسن من بطنها، ثم لطمها فكاني انظر الي قرط في اذنها حين نقف (2)ثم اخذ الكتاب فخرقه الخ.
مؤلف گويد: اين روايت خالي از تأمل نيست چه آن كه سقط جنين مشهور بين در و ديوار هنگام حرق باب بوده و ديگر آن كه فاطمهي استيهاب ننمود بلكه رسول خدا به فرمان حضرت حق جل و علا فدك را نحله فاطمة فرمود و ديگر آن كه حمل فاطمه را بر در خانههاي مهاجر و انصار در شب بوده نه در روز شايد از اين جهات محدث قمي
هم در بيت الاحزان گفته: «اين روايت اعتبار آن در نزد من مثل ساير اخبار نيست كه در اين باب نقل شده است چون مجلسي نقل كرده بود ما هم نقل كرديم و الله العالم».
بيست و سوم: أميرالمؤمنين عليهالسلام در محضر مهاجر و انصار ابوبكر را مفتضح نمود و ظلم و جور او را ثابت فرمود چنانچه ازين پيش ياد كرديم كه فاطمه بعد از اين همه احتجاجات و رد كردن ابوبكر شواهد او را، و دريدن عمر نامه رد فدك را، فاطمه روي به ابابكر فرمود: «ما كلمتك ابدا، قال ما هجرتك ابدا، قالت و الله لادعون الله عليك، قال: و الله لادعون الله لك». فاطمه فرمود:
اي ابوبكر سوگند با خداي هرگز بعد ازين با تو تكلم نكنم، ابوبكر گفت به خدا قسم هرگز از حضرت تو دوري نجويم، ديگر باره فاطمه فرمود: سوگند با خداي شكايت ترا با خداوند خواهم برد و دفع ترا از او خواهم خواست، ابوبكر گفت: سوگند با خداي كه من در طلب خير تو رو به درگاه خداوند خواهم آورد، پس از آن فاطمه عليهاالسلام با چشم گريان و دل بريان به خانه رفت و ماجراي خود را به عرض آن حضرت رسانيد؛
روز ديگر أميرالمؤمنين عليهالسلام به مسجد درآمد در حالتي كه مهاجر و انصار همه حاضر بودند پس روي به ابيبكر كرد و فرمود: چرا فاطمه را از حق خويش دفع دادي و فدك و عوالي آن را مضبوط ساختي، ابوبكر در پاسخ گفت: فدك فييء مسلمانان است اگر فاطمه اقامه شهود كند و حق خود را به درجهي ثبوت رساند فدك از براي او خواهد بود، علي عليهالسلام فرمود: آيا در ميان ما به خلاف حكم خدا حكومت ميكني؟! ابوبكر گفت: هرگز چنين نكنم، فرمود اگر چيزي در دست مسلمي باشد و من دعويدار باشم طلب شهود از كه ميكني؟ ابوبكر گفت: از تو شاهد خواهم خواست، فرمود: پس چه شده است كه از فاطمه شاهد ميطلبي در چيزي كه متصرف بود چه در حيوة پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم چه بعد از وفات پيغمبر؟!! اين وقت ابوبكر خاموش شد، عمر چون اين بديد سخن را از قانون مخاطبت ديگرگونه ساخت و گفت: يا علي چندين سخن را دراز مكن، اگر شما را بينه و شهوديست كه به كار آيد حاضر كنيد وگرنه فدك را دست بازداريد تا از بهر مسلمانان باشد!! علي عليهالسلام با عمر سخن نكرد و روي با ابابكر آورد و فرمود: همانا قرائت قرآن كرده باشي مرا خبر ده از اين آيت مبارك «انما يريد
الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهركم تطهيرا در حق ما نازل شد يا در حق غير ما؟ گفت: در حق شما آمده است فرمود: اي ابوبكر اكنون از تو پرسش ميكنم اگر شاهدي در حق فاطمه گواهي دهد و او را به عصياني متهم سازد چكني؟ گفت بر وي مانند ديگر زنان اقامهي حد كنم، فرمود: اين وقت كافر شوي، ابوبكر گفت: اين سخن از كجا گوئي فرمود از بهر آنكه شهادت خداي را به طهارت فاطمه رد كرده باشي، و شهادت مردم را پذيرفته باشي هم اكنون قصهي فدك از اين گونه است چه حكم خدا و رسول را رد كردي و شهادت مالك بن اوس بن حدثان را كه يك تن اعرابي است كه بر خويشتن پليدي كند پذيرفتي! و فدك را از فاطمه بازگرفتي! (و قد قال رسول الله البينة علي المدعي و اليمين علي المدعي عليه فرددت قول رسول الله و قلت: البينة علي من ادعي عليه و اليمين علي من ادعي)! اين وقت گروهي از مهاجر و انصار بگريستند و گفتند: سوگند با خداي كه علي سخن به صدق كند، اين وقت أميرالمؤمنين به خانه مراجعت كرد و ابوبكر مخذول و منكوب و پريشان گرديد و ترسيد كه فتنه حديث شود از مسجد به خانه خويش در رفت و عمر را حاضر ساخت و گفت امروز نگران بودي و كار ما را با علي نگريستي سوگند با خداي اگر مرتبه ديگر اين مجلس آراسته گردد مردم بر ما بشورند و اين امر را از ما بگردانند اكنون رأي چيست؟ عمر گفت جز اين نيست كه علي را بايد مقتول ساخت!!.
ابوبكر گفت: اين كار را كي اقدام مينمايد؟ عمر گفت: خالد بن وليد پس خالد را طلبيدند و گفتند ميخواهيم تو را به امر عظيمي بداريم گفت: به هر چه امر كنيد اطاعت كنم و لو قتل علي ابن ابيطالب بوده باشد گفتند ما نيز همين را از تو ميخواهيم خالد گفت: چه وقت او را به قتل بياورم ابوبكر گفت: در وقت نماز به مسجد حاضر شو و در پهلوي او بايست چون من سلام نماز بگويم برخيز و گردنش را بزن گفت چنين كنم اسماء بنت عميس كه در ابتداء زوجهي جعفر طيار بود و بعد از آن در حبالهي نكاح ابوبكر درآمده بود اين قصه را شنيد كنيز خود را طلبيده گفت برو به خانهي علي بن ابيطالب عليهالسلام و سلام مرا به او برسان و بگو: (ان الملاء يأتمرون بك ليقتلوك فاخرج اني لك من الناصحين) و در بعضي
روايات است كه اسماء فرمود: اين آيه را دو مرتبه بخوان چون قرائت كرد حضرت فرمود: (فمن يقتل الناكثين و القاسطين و المارقين) پس فرمود خاتون خود را بگو كه ارادهي آنها صورت نگيرد و خداي تعالي مرا حفظ خواهد كرد پس برخاست مهياي نماز گرديد و به مسجد آمد و خالد در پهلوي آن حضرت جا گرفت چون ابوبكر به تشهد بنشست در فكر فرو رفت و از شدت و سطوت و شجاعت آن حضرت انديشه نمود و از فتنهي اين قضيه هولناك گرديد و ترسيد كه خود در ميان گيردار عرضهي دمار شود و جان از دست آن حضرت به در نبرد پس پيوسته فكر ميكرد و تشهد را طول ميداد و مكرر ميخواند و از خوف سلام نماز را نميگفت و چندان تأخير انداخت كه مردم گمان كردند سهوي او را عارض شده پس ندا كرد: «يا خالد لا تفعل ما امرتك به»! آن وقت سلام نماز را گفت پس حضرت نگاه تندي به خالد نمود فرمود تو را به چه امر كرده بود گفت مرا امر كرده بود كه گردنت را بزنم حضرت فرمود: آيا ميكردي؟ گفت: آري به خدا قسم اگر پيش از سلام مرا نهي نميكرد هر آينه ترا به قتل ميرساندم پس حضرت خالد را گرفت و بلند كرد و بر زمين زد كه بيم آن بود استخوان بدنش خورد شود، مردم به دور او جمع شدند و خالد مدهوش گرديد و در ازار خود پليدي كرد و قادر بر تكلم نبوده.
و بلاذري ميگويد كه خالد پيوسته ميگفت: به خدا قسم كه ابوبكر و عمر مرا بدين كار امر كردند بالاخره عمر گفت: قسم به خداي كعبه كه خالد را ميكشد پس اهل مسجد آنچه التماس نمودند در رها كردن خالد مفيد نيفتاد و هر كس نزديك ميآمد حضرت نظر تندي به او مينمود كه به عقب برميگشت پس ابوبكر فرستاد و عباس بن عبدالمطلب را طلبيد و او را شفيع گردانيد عباس آمد و پيشاني حضرت را بوسه داد و آن سرور را به رسول خدا قسم داد تا خالد را رها نمود پس گريبان عمر را گرفت و فرمود اي پسر صهاك حبشيه اگر وصيت رسول خدا و تقدير الهي نبود هر آينه ميدانستي كه كدام يك كم ياورتر و كم عددتريم اين را فرمود و داخل خانه شد در آن وقت جماعتي از زنان گفتند بنيهاشمي بيرون آمدند و صدا به ناله بلند كردند و گفتند يا اعداء الله چه زود بود كه كمر عداوت بستيد با اهل بيت رسول خدا و ميخواهيد كه برادر رسول خدا و وصي او را به قتل
آوريد پس ابوبكر به عمر گفت كه اين از مشورت شوم تو است.
اما سند اين قصه اشهر از آن است كه محتاج به ذكر باشد ابن ابيالحديد در ج 3 شرح نهجالبلاغه ص 284 از طبع مصر مفصلا اين قصه را نقل كرده و سيد عقيلي در جلد ثاني كفاية الموحدين از بلاذري و حسن بن صالح و وكيع و عباد و سفيان ثوري و عوفي و زفر تلميذ ابيحنيفه و خالد بن عبدالله قيصري و ابوبكر بن عياش و شريك بن عبدالله و ابو يوسف قاضي و ابن الحي و صاحب كتاب صراط المستقيم و صاحب شرح وقايه و انصاري شافعي و ابوالمعالي جويني و قفال مروزي و ابنحماد و ديگران همه نقل كردهاند بلكه قاضي ابويوسف به اسانيد متعدده نقل كرده و ابنالحي كه از قضاة عامه است روايت كرده و گفته كه ابوبكر كرد و تمام نكرد و خالد بن عبدالله قيصري ناصبي بر بالاي منبر گفت كه اگر در ابوتراب خيري بود ابوبكر به قتل او فرمان نميداد!!! و ابن ابيالحديد گويد از استاد خود ابوجعفر نقيب سئوال كردم از حكايت خالد جواب گفت كه قومي از علويين اين حديث را نقل ميكنند و آنكه شخصي آمد از زفر بن هزيل كه هميشه مصاحب ابوحنيفه بود و از شاگردان او محسوب ميشد سئوال كرد از فتواي ابوحنيفه كه جائز است خروج از نماز بدون سلام به آنكه كلام يا فعل كثيري از او صادر بشود؟ زفر بن هزيل گفت جائز است زيرا كه ابوبكر در تشهد خود گفت آنچه گفت سائل گفت مگر ابوبكر چه گفت؟ زفر گفت ترا نميرسد كه تحقيق اين مسئله بنمائي سائل اصرار كرد زفر گفت او را از من دور كنيد كه همانا اين مرد از اصحاب ابيالخطاب است ابن ابيالحديد گويد من از استاد خود سؤال كردم كه تو در اين باب چه ميگوئي؟ گفت: من از خالد اين را بعيد نميدانم نظر به شجاعتي كه داشت و كينه علي هم در دل او بود لكن از ابوبكر بعيد ميدانم گفتم: آيا خالد قادر بر قتل علي بن ابيطالب بود؟ گفت: بلي چرا قدرت نداشته باشد و حال آنكه خالد شمشيري در گردن داشت و علي سلاحي با خود نداشت و ابنملجم بي خبر او را شهيد كرد و خالد از ابنملجم شجاعتر بود، بعد از آن ميگويد من اصرار كردم در حديث خالد از كيفيت آن و لفظ آن نقيب اين مصراع را خواند:
«كم عالم بالشيء و هو يسئل» يعني خود هميداند هميپرسد از آن و گفت از اين سخنان دست بكشيم و به مطلب خود برگرديم و من در آن وقت جمهرة النسب ابنكلبي را در نزد او ميخواندم باز در آن شروع كرديم و از آن درگذشتيم.
و در كفاية الموحدين گويد جماعتي از فقهاي عامة پرسيدند اين فعل ابوبكر را؟ در جواب گفتهاند: بدي بود كه ابوبكر كرد و لكن چون تمام نكرد عيبي ندارد!!
و جمعي ديگر از علماء و قضاة اهل مدينة گفتهاند قصوري ندارد اگر از براي صلاح امت مردي را بكشند تا مردم متفرق نشوند و چون علي بن ابيطالب مردم را از بيعت با ابيبكر منع مينمود ابيبكر هم امر به قتل او كرد و تمام حنفي مذهبان تجويز نمودند خروج از نماز را به غير سلام از تكلم و نحو آن و مستند و دليل ايشان همان تكلم ابوبكر بوده است لاغير كه قبل از سلام گفت: يا خالد لا تفعل ما امرتك به بلكه مالكي مذهب متابعت نمودند در اين فتوي ابوحنيفه را و صاحب شرح وقايه و انصاري شافعي در كتاب ينابيع و ابوالمعالي جويني و قفال مروزي از اصحاب شافعية در مقام رد بر ابيحنيفه نقل اين فتواي شوم او را كردند و ابنحماد در قصيدهي معروفهي خود ياد از اين فعل شنيع نموده چنانكه ميگويد:
تأمل بعقلك ما ازمعوا
و هموا عليه بان يفعلوه
بهذا فسل خالدا عنهم
علي ايما خطة و افقوه
و قال الذي قال قبل السلام
حديث رووه فلم ينكروه
حديث رووه ثقات الحديث
فما ضعفوه و ما عللوه
آيا جاي شك باقي ميماند براي منصف ديندار در بي اعتنائي شيخين به دين از جهات متعده؟! كه حقير تفصيل آن را در جلد اول (الكلمة التامة) ايراد كردهام.
بيست و چهارم: تكذيب امسلمه حديث نحن معاشر الانبياء را علاوه بر فاطمه زهرا و علي مرتضي و حسن مجتبي و الحسين عليهمالسلام و اسماء و امايمن كه همه تكذيب كردند اين حديث مجعول را امسلمة نيز هم تكذيب فرمود و جلائل فضائل اين مادر مؤمنان را در محل خود ذكر خواهيم كرد (روي الشيخ الاجل جمالالدين يوسف
ابن حاتم الفقيه الشامي تلميذ المحقق الحلي في كتابه) (الدر النظيم) قال قالت امسلمة حيث سمعت ما جري لفاطمة المثل فاطمة بنت رسول الله ايقال هذا القول هي و الله الحوراء بين الانس و النفس للنفس ربيت في حجور الاتقياء و تناولتها ايدي الملائكة و نمت في حجور الطاهرات و نشأت خير منشأ و ربيت خير مربي اتزعمون ان رسول الله حرم عليها ميراثه و لم يعلمها و قد قال الله تعالي و انذر عشيرتك الاقربين افانذرها و خالفت امر ابيها و جائت تطلبه و هي خيرة النسوان و امسادة الشبان و عديلة مريم بنت عمران تمت بابيها رسالات ربه فو الله لقد كان يشفق عليها من الحر و القر و يوسدها بيمينه و يدثرها بشماله رويدا و رسول الله بمرآمنكم و علي الله تردون واها لكم فسوف تعلمون) (فحرمت امسلمة عطاها في تلك السنة) خلاصه فرمايش امسلمه اين است كه ميفرمايد چون شنيدم ماجراي فاطمه را با ابوبكر و اتباع او گفتم آيا سزاوار است كه اينگونه سخنها دربارهي فاطمه گفته شود و با وي چنين معامله بشود به خدا قسم فاطمه انسيه حوراء باشد و او نفس پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم است در دامن پرهيزكاران و اتقياء پروريده شده و دستهاي ملائكهي او را برداشته و در برگرفته و در دامن زنان طاهره و مطهره آرميده نيكو نشو نما كرده و نيكو تربيت و ادب يافته شما گمان ميكنيد كه رسول خدا او را از ارث خودش محروم كرده باشد و به او ابلاغ و اعلام نكرده و حال آن كه خداوند ميفرمايد (و انذر عشيرتك الاقربين) يا آن كه گمان ميكنيد كه رسول خدا او را انذار كرده ولي فاطمه مخالفت كرده پدر بزرگوار خود را و حال آن كه فاطمه بهترين زنان و مادر سيد جوانان و قرينهي مريم دختر عمران ميباشد پدر او ختم پيغمبران است كه به واسطهي او رسالات خداوند تمام كرديد به خدا قسم كه رسول خدا فاطمه را از سرما و گرما محافظت مينمود و دست راست خود را در زير سر او متكا ميكرد و با دست چپ خود او را ميپوشانيد هان اي گروه آهسته باشيد كه شما در منظر رسول خدائيد و شما را ميبيند ورود شما بر خداوند جليل است اي واي بر شما كه عنقريب مرجع و بازگشت خويش را بدانيد!، گويند كه در آن سال عطاي امسلمه را ابوبكر قطع كرد براي اين حرفها، پس اگر حديث نحن معاشر الانبيا حظي از صحت ميداشت مثل امسلمه او را تكذيب نميكرد.
بيست و پنجم: از غرائب علو حق آن كه عايشه كه نسبت اين حديث را بعض عامه به او ميدهند عملا آن را تكذيب كرد چنانچه طبري و ثقفي علي ما نقل عنهما در تاريخ خود روايت كردهاند كه عايشه در نزد عثمان ابن عفان آمد و گفت عطائي كه پدرم ابوبكر و خليفه دوم عمر به من ميدادند تو نيز به من باز ده عثمان گفت من از كتاب خدا و سنت رسول اكرم براي اين عطا موضعي نيافتم و جائز نميدانم و لكن پدرت يا عمر بن الخطاب از روي طيب خاطر خود و مطابق دلخواه به تو چيزي ميدادند نه از باب وجوب و من خود را موظف نميدانم كه تابع آنها باشم در رأي و من اين كار را نخواهم كرد عايشه گفت پس ميراث مرا از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم باز ده عثمان گفت مگر فراموش كردي كه فاطمه آمده بود براي مطالبهي ارث پدر خود رسول خدا و تو و مالك بن اوس شهادت داديد كه پيغمبر ارث نميگذارد و شما دو نفر حق فاطمه را باطل كرديد؟ اكنون خود آمدهاي از من مطالبهي ارث از پيغمبر ميكني من اين كار را نخواهم كرد.
طبري اين جمله را در اين باب زياد كرده كه عثمان تكيه كرده بود چون اين حرف بشنيد مستوي نشست و گفت آيا تو نبودي كه با آن اعرابي كه با بول خود وضو ميگرفت در نزد پدرت شهادت داديد كه پيغمبران ارث نميگذارند. شيخ مفيد ميفرمايد كه بعد از آن عايشه مردم را به قتل عثمان تحريص مينمود تا واقع شد آنچه شد.
بيست و ششم: آنكه ابوعثمان جاحظ حديث نحن معاشر الانبياء را باطل دانسته با آنكه جاحظ از متعصبين عامه است محدث قمي در بيت الاحزان ص 65 از علم الهدي سيد مرتضي قدس سره نقل ميكند كه فرمود: ابوعثمان عمرو بن بحر الجاحظ ميگويد: «مردم گمان ميكنند كه دليل بر صدق خبر اين دو يعني ابوبكر و عمر و برائت ساحت ايشان از كذب دربارهي گفته پيغمبر كه فرمود ما ارث نميگذاريم ترك انكار قوم است بر ابوبكر و عمر يعني چون اين كلمات را ابوبكر و عمر گفتند مسلمانان قول آن دو نفر را منكر نشدند بلكه ساكت بودند و همين ترك انكار قول دليل بر راستي قول آن دو نفر است با اينكه اگر ترك انكار صحابه بر آن دو نفر دليل بر راستي آنها باشد ناچار بايد گفت كه ترك انكار صحابه بر متظلمين و احتجاجكنندگان كه علي و فاطمه بوده باشند در آن وقتي كه
حق خود را مطالبه ميكردند و در اين باب دلايلي اقامه مينمودند نيز دليل بر صدق دعواي آنها است چون احدي بر آنها ايرادي نگرفت و تكذيب آنها ننمود با آن طول نزاع و مشاحات و منافرات بين فاطمه و ابيبكر كه واقع گرديد و دشمني به حدي ظاهر و هويدا بود كه فاطمه وصيت كرد بعد از وفاتش ابوبكر بر جنازهي او نماز نگذارد و هنگامي كه فاطمه به نزد ابوبكر آمد براي مطالبه حق خود و احتجاج كرد بر او فرمود: اي ابوبكر اگر تو بميري چه كسي از تو ارث ميبرد؟ ابوبكر گفت: اهل و اولاد من فاطمه فرمود چطور شده كه ما از پيغمبر ارث نميبريم و اولاد تو از تو ارث ميبرند؟ و چون ابوبكر فاطمه را از ميراث پدر منع كرد و حق او را غصب كرد و بهانهجوئي نمود با فاطمه و آن سيده ستم و بيداد او را مشاهده نمود و ضعف و قلت ناصر و بي ياوري خود را احساس كرد به ابيبكر گفت به خدا قسم كه بر تو نفرين كنم و از دست تو به خداوند شكوه كنم (الي آخر آنچه گذشت) پس اگر ترك انكار بر ابوبكر دليل بر اين باشد كه منع كردن ابوبكر فاطمه را از ارث خود به صواب بود و خطا نكرد ناچار بايد گفت كه فاطمه در مطالبه حق خود نيز راه صواب پيموده چون كسي قول او را در اين باب انكار نكرد و كمترين چيزي كه بر مردم در اين باب لازم بود و واجب مينمود اين بود كه اگر فاطمه جاهل بود او را بشناسانند و اگر فراموش كرده بود او را متذكر بنمايند و به ياد آورند و او را از خطا بازگردانند و اگر هذيان ميگفت و به پراكندگي سخن ميراند يا از جادهي مستقيم منحرف بود يا وصلتي را قطع كرده بود او را متذكر گردانند و قدر و رفعت او را حفظ بنمايند و چون ما نيافتيم از مردم كسي را كه اين دو خصم را انكار كند بنابراين بايد گفت اين دو دعوي با يك ديگر تكافو و برابري دارند و چون معارض با همديگر هستند پس در حقيقت هر دو مساوي هستند پس رجوع كردن به اصل حكم خداوند در باب مواريث براي ما و شما اولي و اقدم است و از براي ما و شما واجب تر مينمايد» جاحظ پس از اين كلام داد انصاف داده و با كمال صراحت امام خود را در عداد ظلمه انام آورده و تعدي و جور و ظلم او را برملا ثابت نموده چنانچه جاحظ پس از كلام سابق ميگويد:
«اگر بگوئي: كه چگونه دربارهي ابوبكر ميتوان گفت كه فاطمه را اذيت كرده و تعدي بر او نموده در صورتي كه هر چه فاطمه بر ابوبكر غلظت و خشونت مينمود در ابوبكر نرمي و رقت قلب زيادتر ميگرديد چنان كه فاطمه فرمود: و الله لا اكلمك ابدا ابوبكر گفت: و الله لا اهجرك ابدا و فاطمه فرمود و الله لادعون الله عليك ولي ابوبكر در جواب گفت و الله لادعون الله لك با وجود اين ابوبكر اين كلام غليظ و قول شديد را از فاطمه در دارالخلافه در محضر گروه قريش و صحابه متحمل شد در صورتي كه خلافت و سلطنت و هيبت امارت ابوبكر را از پوزش و معذرتخواهي مانع نيامد با اينكه خلافت و سلطنت به ابهت و رفعت و بزرگي محتاجتر است و بسا كه واجب باشد بر خليفه تنويه و هيبت و وقار ولي اين عظمت سلطنت و هيبت خلافت جلوگيري از ابوبكر نكرد كه فاطمه را برنجاند بلكه كلامي گفت كه رفعت مقام و عظمت حق فاطمه را حفظ كرد و به او اظهار تحنن و مهرباني نمود و گفت در حال فقر و غنا از تو عزيزتر در نزد من كسي نباشد ولي ما از رسول خدا شنيديم كه فرمود ما گروه پيغمبران چيزي از اموال دنيا به ارث نميگذاريم و هر چه از ما باقي ماند او صدقه است؟
ميگوئيم: اين گونه كلمات از ابوبكر در اين موقع دليل بر برائت ابوبكر از ظلم و سلامت او از جور نميشود و چه بسا ميشود از مكر ظالم و زيركي شخص ماكر و فريبدهنده بالخصوص كه زيرك و عاقل است كلمات خود را به صورت مظلوم ظاهر كند و خود را چون شخص عادل و منصف ذليل وانمايد يا اندك اظهار دوستي نموده خود را از اين پيشآمد اندوهگين نشان دهد و مردم او را محق شمارند يعني نرمي و رقت ابوبكر در مقابل خشونت و غلظت فاطمه (سلام الله عليها) اصلا دليل بر برائت ابيبكر از ظلم و جور نشود» به اين بيان كلام جاحظ تا اينجا تمام شد.
مؤلف گويد: دليل بر اينكه نرمي و رقت ابوبكر همه مكر و حيله بوده است آن كلمات كفرآميز او نسبت به شاه ولايت ميباشد ابن ابيالديد در شرح نهجالبلاغه در سياق اخبار فدك از احمد بن عبدالعزيز جوهري كه از مشاهير عامه است روايت كند
كه چون ابوبكر خطبه فاطمه را در موضوع فدك بشنيد از اين قضيه او را ملالتي حاصل شد و سخنان فاطمه سخت بر او دشوار آمد بي تواني برخاست و بر منبر صعود داد و گفت (1)اي گروه مردم اين چيست از شما كه به من ميرسد چه افتاد شما را كه به هر سخن باطل گوش فراميدهيد كي و كجا بود اين اماني و آرزوها در زمان رسول خدا هان اي مردم آن كس كه شنوده بازگويد و آن كس كه حاضر بوده سخن كند همانا علي بن ابيطالب روباهي است كه شاهد او دم اوست از انگيزش فتنة نميپرهيزد و فتنههاي خفته را برميانگيزد و هميگويد فتنهها را جوان كنيد و نيرو دهيد از پس آنكه پير شده است از مردم ضعيف استعانت ميجويد و از زنان نصرت ميطلبد امطحال زانيه را ماند كه دوستتر نزد او زناكارانند اگر بخواهم ميگويم و اگر بگويم روشن ميسازم اكنون از گفتنيها زبان بستم آنگاه روي با انصار كرد و گفت اي جماعت انصار از ديوانگان شما سخنان ناشايسته به من ميرسد و حال آنكه سزاوارتر كس شمائيد در خدمت پيغمبر چه محمد به سوي شما آمد او را منزل داديد و نصرت كرديد و دانسته باشيد كه من دست و زبان به سوي كسي فراز نكنم چند كه مرا زحمت نكنند و سزاوار كيفر نشود اين بگفت و از منبر بزير آمد.
ابن ابيالحديد پس از نقل اين كلمات گويد من اين قصه را در نزد استاد خود ابوجعفر نقيب يحيي بن ابيزيد بصري قرائت كردم و گفتم ابوبكر با كدام كس اين تعريض كند؟ گفت بلكه تصريح كند گفتم اگر تصريح ميكرد سؤال نميكردم پس بخنديد و گفت اين سخن با علي گويد گفتم آيا اين كلمات را به تمامت در حق علي گويد؟! گفت آري اي فرزند اين پادشاهي است ملك عقيم است خويش و بيگانه نشناسد و قاضي و داني نداند گفتم بعد از شنيدن اين كلمات انصار چه گفتند گفت علي را همي ياد كردند و
1) ايها الناس ما هذه الرعة الي كل قالة اين كانت هذه الاماني في عهد رسول الله الا من سمع فليقل و من يشهد فليتكلم انما هو ثعالة شهيده ذبنه مرب لكل فتنة هو الذي يقول كروها جذعة بعد ما هرمت تستعينون بالضعفة و تستنصرون بالنساء كام طحال احب اهلها اليها البغي الا اني لو اشاء اقول لقلت و لو قلت لبحت اني ساكت ما تركت ثم التفت الي الانصار و قال قد بلغني يا معشر الانصار مقالة سفهائكم و احق من لزم محمدا رسول الله انتم فقد جائكم فآويتم و نصرتم الا و اني لست باسطا يدا و لسانا علي من لم يستحق ذلك منا ثم نزل.
گفتند خلافت رسول خدا حق علي است ابوبكر از اضطراب امر بترسيد و ايشان را ممنوع و منهي داشت.
ابن ابيالحديد گويد از لغات غريبه اين حديث از نقيب پرسيدم فرمود: ما هذه الرعة (بتخفيف و كسر راء) يعني استماع و اصغاء (و قالة) يعني قول و سخن (و ثعالة) اسم جنس است براي روباه و اسمي است غير منصرف (و شهيده ذنبه) يعني شاهد او دم او است و اصل اين قضيه مثلي است معروف كه گويند روباه ميخواست شير را بر عليه گرگ برانگيزد و گرگ را به دست شير به قتل رساند و چون شير گوسفند را گم كرده بود از روباه پرسيد كه گوسفند چه شد روباه گفت آن گوسفندي كه براي اعلي حضرت فراهم كرده بودم گرگ خورد شير گفت شاهد تو در اين موضوع كيست روباه دم خود را بلند كرد و چون دو روباه خونآلود بود شير حرف روباه را باور كرد و گرگ را بكشت (و مرب) يعني ملازم و ارب بالمكان يعني لزم (و كروها جزعة) يعني او را به حال اول برگردانيد يعني به سوي فتنه و هرج و مرج سوق دهيد (و امطحال) زني بوده است در جاهليت كه بسيار زنا ميداده و از اين جهت در مثل ميگويند ازني من امطحال يعني زناكارتر از امطحال و شكي نيست كه كسي كه چنين عبارت با ركاكت كه زندقه و الحاد از او ميريزد در حق أميرالمؤمنين عليهالسلام متكلم بشود اصلا حظي از ايمان ندارد بالجمله چون اين سخنان به اميرالمؤمنين عليهالسلام رسيد در خشم شد و مكتوب ذيل را براي ابوبكر فرستاد.
در احتجاج طبرسي و ديگر كتب ميفرمايد فكتب عليهالسلام شقوا متلاطمات أمواج الفتن بحيازيم سفن النجاة و حطوا تيجان أهل الفخر بجمع اهل الغدر و استضاؤا بنور الأنوار و اقتسموا مواريث الطاهرات الابرار و احتقبوا ثقل الاوزار بغصبهم نحلة النبي المختار فكاني بكم تترددون في العمي كما يتردد البعير في الطاحونة اما و الله لو اذن لي بما ليس لكم به علم لحصدت رؤسكم عن أجسادكم كحب
الحصيد بقواضب من حديد و لفلقت من جماجم شجعانكم ما أقرح به آماقكم و أوحش به مجالكم فاني منذ عرفتموني مردي العساكر و مفني الجحافل و مبيد خضرائكم و محمد ضوضائكم و جزار الدوارين اذ أنتم في بيوتكم معتكفون و اني لصاحبكم بالأمس لعمر ابي لم تحبوا فينا الخلافة و النبوة و أنتم تذكرون أحقاد بدر و ثارات احد و الله لو قلت ما سبق من الله فيكم لتداخلت اضلاعكم في اجوافكم كتداخل اسنان دوارة الرحي فان نطقت تقولون حسد و ان سكت فيقال جزع ابن ابيطالب من الموت هيهات هيهات ان الساعة يقال لي هذا و أنا الموت المميت خواض المنيات جوف ليل خامد حامل السيفين الثقيلين و الرمحين الطويلين و مكسر الرايات في غطامط الغمرات و مفرج الكربات عن وجه خير البريات أيهنوا فو الله لابن أبيطالب آنس بالموت من الطفل الي محالب امه هبلتكم الهوابل لو بحت بما أنزل الله فيكم في كتابه لاضطربتم اضطراب الارشية في الطوي البعيدة و لخرجتم من بيوتكم هاربين و علي وجوهكم هائمين و لكن اهون و جدي حتي ألقي ربي بيد جزاء صفرا من لذاتكم خلوا من طحناتكم فما مثل دنياكم عندي الا كمثل غيم علا فاستعلي ثم استغلظ فاستوي ثم تمزق فانجلي رويدا فعن قليل ينجلي لكم القسطل فتجدون ثمر فعلكم مرا أم تحصدون غرس أيديكم ذعافا ممزقا و سما قاتلا و كفي بالله حكيما و برسول الله خصيما و بالقيمة موقفا و لا أبعد الله فيها سويكم و لا اتعص فيها غيركم و السلام علي من اتبع الهدي.
اللغة: حيازيم جمع حيزوم استخوان پيش سينه را گويند و مراد در اينجا سينه كشتي است كه موج دريا را ميشكافد.
احتقبوا من الحقب و هو الرسن ريسماني را گويند كه شتر را با او محكم ببندند هذا اذا كان علي وزن فرس و اما بضمتين جمعه احقاب و منه لابثين فيها احقابا اي زمانا كثيرا.
قواضب جمع قضب و هو السيف.
جماجم جمع جمجمه و هو عظم الراس المشتمل علي الدماغ.
اقرح من القرح و هو الجرح يعني جراحت شمشير و تير و نيزه.
آماقكم من مأق علي وزن ضرب و من ماق بر وزن رام و مؤق العين بارة ساكنة طرفها مما يلي الانف يعني از ضرب شمشير چشمهاي شما را به صورتهاي شما جاري خواهم كرد.
مجال محل جولان مردي من الردي و هو الهلاك.
جحافل جمع جحفل بتقديم الجيم بر وزن جعفر به معني كثرت لشكر و خيل عساكر است.
مبيد خضرائكم جمع اخضر و مراد در اين مقام جوانان پر قوت شيرافكن است.
ضوضاء العويل و البكاء كنايتا عبارة اخراي صرخه است كنايه از اينكه در غزوات اگر شجاعي از كفار به ميدان ميآمد همه از ترس ناله و گريه ميكردند تا من او را به قتل ميآوردم و شما را راحت ميكردم و خاموشكننده صرخهي شما بودم.
جزار ذبحكننده شتر را گويند كنايه از كثرت قتلي به دست او.
معتكفون من الاعتكاف و هو اللبس و المبيت في مكان.
احقاد جمع حقد وهر الضغن يعني كينه به دل گرفتن.
ثارات جمع ثار به معني الذجل يعني خونخواه و طلب كننده خون.
اضلاع جمع ضلع كنايه از اينكه از كثرت خوف دندانها شما در هم شكند مثل اينكه هنگام دور زدن سنگ آسيا گندم را نرم كند.
خواض من الخوض بمعني فرو رفتن.
غطامط در قاموس گويد بحر غطامط بالضم عظيم الامواج و اضطراب و موج و غليان ديك را گويند كناية از شدت حرب.
ايهنوا من الهون الرفق و اللين.
محالب جمع ملحب موضع اللبن و هو الثدي
هبلتكم الهوابل اي ثكلتكم الثوكل و الهبول بفتح الهاء من لا يبقي لها ولد الهبول البكول.
بحت و البحت كفلس الخالص من كل شي و الخبر الذي ليس معه غيره و بحت اي اخبرتكم بالشبهات لا تعرفونها غيري.
الارشية جمع رشاء و هو حبل يتوصل به الي ماء البئر و الطوي البئر.
هائمين من هام يهيم و رجل هائم و هيوم اي متحير و الهيام بالضم كالجنون من العشق.
الوجد الغضب جزاء يد مقطوع صفر الكف الخالي من الشيء طحنايكم من الطحن و هو الدقيق كنايه از آنچه اندوخته بودند از زخارف دنيا تمزق اي تقطع
القسطل الغبار زعاف كغراب السم المهلك و القتل السريع اتعس اي ضعف
ترجمة يعني تلاطم موجهاي فتنهها را با سينههاي كشتي نجات شكافتيد (كنايه از اين كه به پشتيباني رسول خدا از وادي ضلالت به شاهراه هدايت آمديد و از بتپرستي به خداپرستي رو آورديد) و تاجهاي ارباب تكبر و تنمر از فرق ايشان فروگذاشتيد و جمعيت اهل ذر را پراكنده نموديد و از پرتو نور محمدي استضائه و روشني گرفتيد
(يعني صاحب دين و شرف و سعادت شديد) ولي در پايان كار بعد از رسول اكرم ميراث اهل بيت را به غصب مابين خود تقسيم كرديد و بار گناهان و معاصي را به سبب غصب كردن نحله و بخشش پيغمبر مختار بر پشت خود تنگ بربستيد گويا نگرانم كه شما در ضلالت و كوري و لجاجت و عناد تردد مينمائيد مانند تردد شتر آسيا كه با چشم بسته دور سنگ آسيا گردش ميكند و چنان پندارد كه مسافتهائي طي كرده به خدا قسم اگر به چيزي كه شما به آن دانا نيستيد رخصت ميداشتم سرهاي شما را با شمشير برنده ميدرويدم مانند دروگري كه با داس خود گندم و جو را درو ميكند و با ذوالفقار آبدار فرقهاي شما را ميشكافتم و وسعت زمين را بر شما تنگ ميكردم شما خود ميدانيد و مرا كاملا از روز اول شناختهايد كه تباهي لشگرها و فناي عسگرها و كشنده جيوش شما و فرونشاننده خروش شما من بودم و پهلوانان شيرافكن و جوانان كوهكن را پايمال آجال مينمودم و مانند جزاري كه حرص بر نحر شتر دارد من در ميدان قتال داد مردي ميدادم و شما در خانههاي خود ساكن و آرميده بوديد، قسم به جان پدرم كه شما از راه بغض و حسد دوست نداشتيد كه خلافت و نبوت در خانواده ما بپايد شما هنوز از مبارزت و مناجزت غزوه بدر افسرده و از ثارات يوم احد پژمردهايد كه چرا صناديد قريش به دست من به خاك هلاك افتادند و شما هرگاه كينههاي بدر و احد را كه من خون مشركين را ريختهام متذكر ميشويد آتش خشم شما زبانه زدن ميگيرد به خدا قسم اگر آن عذاب و عقاب را كه خداوند براي شما مقرر داشته بر زبان آرم و پرده از روي كار بردارم از خوف و دهشت پهلوهاي شما در هم فرورود مثل فرورفتن دندانهاي گرداننده آسيا كه در حال آسيا كردن به هم ميفشارد (كنايه از استيصال و نابود شدن است) من با شما چگونه معامله كنم) اگر از حق خود سخن بگويم ميگوئيد پسر ابوطالب بر ما حسد ميبرد و اگر ساكت نشينم ميگوئيد پسر ابوطالب از مرگ ترسيد هيهات هيهات آيا در اين مقام چنين سخني در حق من گفته ميشود با اين كه من آن كس باشم كه در غمرات مرگ فرورم و در غلواي جنگ با دو نيزه و دو شمشير داد مردي ميدهم و صفها را در هم ميشكنم و شجاعان نامي را طعمه تيغ بي دريغ ميگردانم و رايات سپهسالار
هر لشگري را در هم ميشكنم و در تاريكي شب باك ندارم كه در درياي مرگ فرو شوم من بودم كه غبار غم و اندوه را از روي سيد بشر صلي الله عليه و آله و سلم زايل ميكردم، آرام باشيد آيا چه خيال در حق من ميكنيد به خدا قسم كه پسر ابوطالب چنان انس به مرگ دارد كه طفل به پستان مادر انس دارد، مادرهاي شما در مصيبت و عزاي شما بنالند اگر آنچه را كه خداوند متعال در قرآن براي شما نازل كرده روشن سازم چنان اضطراب كنيد كه رسن طويل در چاه عميق اضطراب كند و سراسيمه از خانه هاي خود بيرون شويد و سر به بيابان گذاريد و لكن من آتش وجد و خشم خود را فرو مينشانم تا وقتي كه خداي خويش را ملاقات بنمايم با دست خشكيده و خالي از آنچه را كه به آن سرخوشيد و آن را لذت پنداريد چون مثل دنياي شما در نزد من مثل ابري است كه برآيد و بالا رود سپس غلظت و سختي پذيرد سپس پاره پاره شده منجلي شود بدانيد همان طوري كه ابر دوام ندارد و ثباتي از براي او نيست و به زودي محو و نابود گردد عمل شما هم چنين خواهد بود، آرام باشيد عنقريب است كه اين غبار برطرف شود و پاداش قبايح اعمال خود را بنگريد و آنچه كشته ايد بدرويد و ميوه افعال خود را كه سخت تلخ است بجشيد و از شجري كه به دست خود غرس كرده ايد كه حاصل آن زهر هلاهل و كشنده است بهره بريد كافي است روزي كه قيامت موقف است و خداوند عدل حاكم و رسول خدا خصم شما خواهد بود، خداوند متعال دور نكند از رحمت خود مگر شما را و دوچار هلاكت نسازد مگر شما را و سرنگون ننمايد مگر شما را.
چون مكتوب أميرالمؤمنين عليهالسلام به ابوبكر رسيد مضطرب شد و سخت بيمناك گرديد كه مبادا از اين مكاتبات و مخاطبات فتنه حديث شود كه اصلاح آن در عقده محال افتد پس مردم مهاجر و انصار را حاضر ساخت و گفت اي جماعت مهاجر و انصار من در اخذ عوالي و فدك با شما طريق مشاورت سپردم و رأي شما را به صواب شمردم شما تصديق كرديد كه انبيا را ميراثي نيست و من منافع فدك را بر فييء مسلمين بر
افزودم تا در حفظ ثغور و حدود و جهاد با مشركين و اعداي دين به كار برم اينك مرا علي با شمشير حديد تهديد ميكند و بيم ميدهد سوگند با خداي كه من هميخواهم حمل خلافت را از دوش فروگذارم و طريق سلامت سپارم و طلب اقاله كردن و عزل و عزلت گزيدن اختيار نمايم از بهر آنكه با پسر ابوطالب طريق مناطحت ننمايم و ابواب مكاوحت و منازعت نگشايم مرا با علي و علي را با من چه افتاده است؟. عمر بن الخطاب چون از پسر ابوقحافة اين كلمات ضعفآميز را اصغا نمود زبان به شناعت باز كرده و گفت اي پسر ابوقحافة هرگز جز از در ضعف سخن نتواني سرود و جز طريق ضعف نداني پيمود تو پسر كسي باشي كه نه در ميدان قتال جريست و نه در قحط سالي سخي است مرا شگفت ميآيد از اين قلب ترسنده و نفس هراسنده كه تراست همانا من زلال خلافت را از براي تو صافي كردم و از آلايش پاك نمودم كه نيك بنوشي و خوش باشي دل قوي فرما و قواعد ملك را استوار بدار و خداي را سپاس گذار از آنچه من در راه تو بذل كردم اگر من نبودم علي بن ابيطالب استخوان تو را در هم ميشكست علي أن صخره صما است كه تا شكسته نشود رشحه بيرون ندهد و آن افعي جان گذاست كه جز به افسون كس از زخم او نرهد و آن شجر تلخي است كه اگر همه با عسلش مخلوط بنمائي جز مرارت ثمر نياورد با اين همه تو در جاي خويش استوار باش و از وعيد و تهديد او خاطر مخراش از آن پيش كه بر تو شام كند من بر وي چاشت خورم و قبل از اينكه سد باب تو كند ابواب او را مسدود سازم هر كس بر منبر رسول خدا بالا رود سزاوار است خدا را شكر گذارد در اين وقت ابوبكر زمام كلام را از دست عمر گرفت و گفت كه اي عمر تو را به خدا سوگند ميدهم كه مرا از اين مغلطهكاري معاف داري و اين سخناني كه چون پشم زده است از نقل آن خودداري نمائي به خدا قسم اگر علي قصد ما كند ما را با دست چپ خويش به قتل رساند بدون آنكه به دست راست محتاج شود ولي سه خصلت است در علي كه مانع است از قتال با ما و اگر اين سه خصلت نبود ما را از دست او نجاتي نبود و آن سه خصلت كه علي را از جنگ كردن با ما بازداشته اين است:
اول- آنكه تنها است و او را ياوري نيست.
دوم- آنكه وصيت پيغمبر اكرم را درباره ما مراعات مينمايد.
سوم- آنكه جميع قبائل عرب با او دشمن باشند و چون پلنگ زخم خورده دندانهاي خود را براي دريدن او تيز كردهاند و حريص در قتل او هستند همانند شتري كه به علفهاي بهاري افتد و دانسته باش كه براي اين سه خصلت علي با ما كوتاهي ميورزد و اگر اين سه خصلت نبود البته مرجع خلافت او بود الخ.
محدث قمي در بيت الاحزان از كتاب روضهي كافي كليني قدس سره كه به اسناد خود از ابوالهثيم به تيهان روايت ميكند كه أميرالمؤمنين در مسجد رسول خدا خطبه خواند
و بعد ان ذكر كلامه في التحميد لله و الصلوة علي رسول الله الي ان قال: مخاطبا للناس اما و الذي فلق الحبة و برء النسمة لو اقتبستم العلم من معدنه و شربتم الماء بعذوبته و ادخرتم الخير من موضعه و أخذتم من الطريق واضحه و سلكتم من الحق منهجه لنهجب بكم السبل و بدت لكم الاعلام و أضاء لكم الاسلام فأكلتم رغدا و ما عال فيكم عائل و ما ظلم منكم مسلم و لا معاهد و لكن سلكتم سبيل الظلام فاظلمت عليكم دنياكم برحبها و سدت عليكم أبواب العلم فقلتم بأهوائكم و اختلفتم في دينكم فافنيتم في دين الله بغير علم و اتبعتم الغواة فاغوتكم و تركتم الأئمة فتركوكم فاصبحتم تحكمون بأهوائكم اذا ذكر الأمر سئلتم أهل الذكر فاذا افتوكم قلتم هو العلم بعينه فكيف و قد تركتموه و نبذتموه و خالفتموه رويدا عما قليل تحصدون جميع ما زرعتم و تجدون وخيم ما اجترمتم و ما جلبتم فو الذي فلق الحبة و برء السنمة لقد علمتم اني صاحبكم و الذي به امرتم و اني عالمكم و الذي بعلمه نجاتكم و وصي نبيكم و خيرة ربكم و لسان نوركم و العالم بما يصلحكم فعن قليل رويدا ينزل بكم ما وعدتم و ما نزل بالامم قبلكم و سيسئلكم الله عز و جل عن ائمتكم معهم تحشرون و الي الله عز و جل غدا تصيرون أما و الله لو كان لي عدة أصحاب طالوت او عدة اهل بدر و هم اعدادكم لضربتكم بالسيف
حتي تولوا الي الحق و تنيبوا للصدق فكان ارتق للفتق و آخذ بالوفق، اللهم فاحكم بيننا بالحق و أنت خير الحاكمين.
ترجمه- خلاصه فرمايش آن حضرت به فارسي اين است كه ابوالهيثم گويد آن حضرت در مسجد خطبهي انشاء فرمود و بعد از حمد و ثناي الهي و صلوات بر حضرت رسالت پناهي روي با مهاجر و انصار نمود و گفت اي مردم به حق آن خدائي كه دانه را شكافته و خلق را آفريده اگر شما احكام دين را از آل محمد اخذ ميكرديد و زلال علم را از ايشان تعلم مينموديد و طريق واضح را از دست نميداديد و آب حيوة جاوداني را در حالت عذوبت و گوارائي ميآشاميديد و خيرات و نيكوئي را از محل خود ذخيره و اندوخته ميكرديد و از شاهراه حق و طريق روشن سلوك مينموديد در اين صورت راهها بر شما روشن ميشد و نشانههاي دين براي شما آشكار ميگرديد و اسلام براي شما ميدرخشيد و بدون زحمت و مشقت به طور فراواني از نعم خداوند ميخورديد و هرگز خانوادهاي از مسلمانان به فقر و درويشي مبتلا نميشد و هيچ مسلماني از شما ستم نميديد و بر او ظلم نميشد حتي كفار ذمي و معاهد هم در امان بودند و بر ايشان ستم نميشد و ليكن چكنم كه شما راه ستمكاران را پيش گرفتيد از اين جهت دنياي به آن وسعت بر شما تنك گرديد و ابواب معارف و علوم به روي شما مسدود شد از اين جهت به دلخواه خود تكلم كرديد و در دين خدا اختلاف نموديد و راه نفاق پيموديد و بدون علم و دانش در احكام خدا فتوي داديد و پيروي گمراهان و مضلين نموديد بالاخره شما را گمراه نمودند و از راه راست منحرف ساختند، اين وقت مقتدايان شما نيز شما را به حال خود گذاشتند اكنون صبح كردهايد در حالي كه به هواي نفس خويش فتوي ميدهيد و مابين مردم حكم ميكنيد هرگاه مشكلي بر شما روي دهد و آل محمد مشكل شما را حل بنمايند ميگوئيد علم اين است لا غير در اين صورت چه شما را بر اين داشت كه آل محمد را ترك كرديد و آنها را پس پشت انداختيد و اوامر آنها را مخالفت نموديد؟!! هان آهسته باشيد كه عنقريب كشتهاي خود را ميدرويد و جزاي اعمال خود را مييابيد و وزر و وبال اعمال شنيعه خود را خواهيد ديد و آن مكرها و خدعهها كه به كار بستيد نتيجهي او را به او
ميرسيد، قسم به آن خدائي كه دانه را شكافته و آفريدگان را از كتم عدم به عرصه وجود آورده كه شما حتما و جز ما ميدانيد كه أميرالمؤمنينم و رباني اين امت و وصي حضرت رسالت و عالم به كتاب و سنت من هستم و منم كه از انوار علوم من براي شما نجات حاصل شود و منم برگزيده پروردگار و مترجم قرآن و مفسر آيات خداوندگار و عالم به مصالح ليل و نهار از اصلاح و فساد امور شما و اكنون نزديك است آنچه وعده شد بر شما فرود آيد از عذاب و امتحان چنانچه بر امم سالفه نازل شده و عنقريب است كه خداوند متعال شما را در مورد حساب درآورد و از ائمه و مقتدايان شما سئوال نمايد و مؤاخذه نمايد كه با آنها محشور خواهيد شد و به سوي خداوند عز و جل بازگشت خواهيد نمود آگاه باشيد به خدا قسم كه اگر به عدد اصحاب طالوت يا اصحاب بدر كه سيصد و سيزده نفر بيش نبودند مرا يار و ناصر بود شما را با شمشير خود ميزدم تا آنكه رو بحق آريد و به سوي دين صحيح و صدق بازگرديد چه آنكه ضربات شمشير مسدود كننده را كفر و نفاق باشد و از براي رفق و مدارا بهتر است (پس فرمود) بار الها حكم فرما مابين ما و اين گروه بدانچه سزاوار است و تو نيكوترين حاكمي.
راوي گويد: كه أميرالمؤمنين بعد از اين خطبه از مسجد بيرون آمد در اثناي عبور از زمين ريگزاري گذشت سي عدد گوسفند در آنجا ميچريدند حضرت فرمود به خدا قسم اگر به عدد اين گوسفندان مرا ناصر و معين بود هر آينه پسر خورنده مگسها را از منبر رسول خدا به زير ميآوردم و او را از ملك و سلطنت خلع ميكردم.
راوي گفت: چون أميرالمؤمنين آن روز را به آخر رسانيد سيصد و شصت نفر با آن حضرت بيعت كردند كه تا دم مرگ ايستادگي داشته باشند أميرالمؤمنين آنها را فرمود كه فردا سرهاي خود را بتراشيد و در احجار الزيت نزد من آئيد چون فردا روز برآمد أميرالمؤمنين سر خود را بتراشيد در موعد خود حاضر شد ولي هيچكدام از قوم سر خود را نتراشيدند و در ميعادگاه حاضر نشدند مگر ابوذر و عمار و مقداد و سلمان و حذيفة بن يمان چون آن حضرت اوضاع را چنان ديد هر دو دست به طرف آسمان بلند كرد و عرض كرد (اللهم ان القوم استضعفوني كما استضعف بنو اسرائيل
هارون اللهم فانت تعلم ما نخفي و ما نعلن و ما يخفي عليك شييء في الارض و لا في السماء توفني مسلما و الحقني بالصالحين) و ازين پيش ياد كرديم اين قصه را و به جاي حذيفه در آن روايت زبير مذكور است و بردن أميرالمؤمنين فاطمه را به در خانه مهاجر و انصار ايضا سبق ذكر يافت و اين مطلب در نزد اهل سنت ايضا مسلم است.
ابن ابيالحديد در شرح نهجالبلاغه ميگويد: أميرالمؤمنين نيمه شبي فاطمه را بر درازگوشي سوار كرده همراه خود برميداشت به در خانه مهاجر و انصار برده و از آنها طلب ياري مينمود و فاطمه نيز آنها را به نصرت علي عليهالسلام ميخواند در جواب ميگفتند كه اي دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ما با ابوبكر بيعت كرديم و امر گذشته و اگر قبل از اين بيعت پسر عم تو ما را به بيعت خود ميخواند با او بيعت ميكرديم و از او نميگذشتيم أميرالمؤمنين فرمود چگونه براي من جائز بود كه جنازه رسول خدا را بگذارم و در طلب خلافت بشتابم فاطمه فرمود علي عليهالسلام نكرد مگر آنچه را كه شايسته او بود و كردند آنچه را كه خداي تعالي پاداش اعمال آنها را خواهد داد.
و نيز ابن ابيالحديد گويد: كه از كلام معويه مشهور است كه به علي عليهالسلام نوشت از شام به اين مضمون «عهد و زمان ديروز تو هنوز از ياد بدر نرفته كه زوجه خود را شبانه همراه برميداشتي و بر درازگوشي سوار مينمودي و هر دو دست تو در دست دو فرزندت حسن و حسين بود هنگامي كه مردم با ابيبكر بيعت ميكردند و تو باقي نگذاشتي احدي از اهل بدر و سابقين را مگر آنكه آنها را به ياري خود خواندي و تو با زوجهات براي انتصار به نزد آنها رفتي و گفتي بيائيد و مرا نصرت كنيد و هميخواستي مردم را كوچ دهي ولي كسي ترا اجابت نكرد مگر چهار نفر يا پنج نفر به جان خودم قسم اگر تو بر حق بودي هر آينه ترا اجابت مينمودند ولي ادعاي تو در اين امر بر باطل بود!! و حرفي را ندانسته بر زبان جاري كردي و امر خلافت را كه بدان نرسي نشانه گذاشتي و هدف بساختي!!
صديقهي كبري سلام الله عليها در اثر صدماتي كه ابوبكر و عمر به او وارد آوردند رفته رفته مريض و بستري گرديد امالمؤمنين امسلمه رضي الله عنها كه نهايت مهرباني با فاطمه داشت روزي به عيادت آمد.
چنانچه در تفسير عياشي مسطور است كه داخل شد امسلمة بر فاطمه و عرض كرد اي دختر رسول خدا چگونه صبح كردي شب دوشين را.
قالت اصبحت بين كمد و كرب فقد للنبي و ظلم الوصي هتك و الله حجاب من اصبحت امامته مغصوبة مقبوضة علي غير ما شرع الله في التنزيل و سنها النبي صلي الله عليه و آله و سلم في التأويل و لكنها احقاد بدرية و ترات احدية كانت عليها قلوب أهل النفاق مكتمنة لمكان الوشاة فلما استهدفت و الامر ارسلت علينا شئابيب الآثار من مخيلة الشقاق فيقطع وتر الايمان من قسي صدورها و لبئس علي ما وعد الله من حفظ الرسالة و كفالة المؤمنين احرزوا عائدتهم غرور الدنيا بعد انتصار ممن فتك بآبائهم في مواطن الكرب و منازل الشهادات.
ترجمه- علامهي مجلسي در بحار ميفرمايد: «كه من اين حديث را جز در نسخه واحد نديدم و چند كه محرف و مصحف بود اصلاح نتوانستم لاجرم آنچه ديدم نگاشتم». كيف كان آنچه از اين كلمات مسلم است شكايت آن مخدره و درد دل سوخته او است كه براي امسلمه هنگامي كه او پرسش ميكند كه چگونه شب را به روز آوردي شرح ميدهد و ميفرمايد صبح كردم در حالي كه جگرم از داغ پدر سوخته و آتش دلم براي ظلمي كه بر وصي رسول خدا كردهاند افروخته همانا به خدا قسم هتك كردند حجاب خدا را و آن أميرالمؤمنين بود كه صبح كرد در حالي كه خلافت و منصب امامت او
اللغة كمد بمعني خون شديد است، وشاة جمع واشي به معني سخنچين است، استهداف به معني تير به نشان خوردن، شآبيب جمع شؤبوب بمعني يك دفعه باريدن، الاثار جمع ثار به معني خون و خونخواه، مخيله ابريست كه گمان باران در او ميرود، عائدة به معني فائده است.
را گرفتند و غصب نمودند و برخلاف كتاب خدا و سنت حضرت مصطفي كار كردند و چشم از تنزيل و تأويل اين كتاب آسماني پوشيدند و آن نبود مگر به جهت كينههائي كه از علي در دل داشتند كه رجال آنها را در بدر واحد به قتل رسانيده و شراره حقد و حسد خود را به اين خاموش كردند كه از علي انتقام بكشند به غصب كردن حق او چون رسول خدا دنيا را وداع گفت تير آنها به نشان درآمد كينههاي خود را از مكنون خاطر خود ظاهر ساختند باران خونخواهي را بر سر ما فروفرستادند و ابواب فتنه را به روي ما باز كردند به دستياري مفسدان و سخنچينان يك باره كمند ايمان را بگسيختند و زه ايمان را از كمان قلب قطع كردند و حفظ رسالت سيد المرسلين و كفالت امور مؤمنين را پشت پاي زدند از پس آنكه محفوظ داشتند فوائد خويش را از غرور دنيا و چون به مقصود نائل شدند دست از نصرت علي مرتضي برداشته و چندانكه از آنها طلب نصرت كرد ناديده و ناشنيده گرفتند به جهت اينكه علي مرتضي پدران آنها را كشته بود.
(نا) عايشه دختر طلحه بعد از وفات رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم روزي بر فاطمه زهرا برآمد او را گريان يافت عرض كرد پدر و مادرم فداي تو باد اين گريه و زاري از براي چيست؟!
فقالت أتسئليني عن هنة حلق بها الطائر و حفي بها السائر رفعت الي السماء أثرا و رزئت في الارض خبرا ان قحيف تيم و احيول عدي جاريا ابا الحسن في السباق حتي اذا تفر يا في الخناق فاسرا له الشنئان و طوياه الاعلان فلما خبئا نور الدين و قبض النبي الأمين نطقا بفورهما و نفثا بسورهما و أدالا فدكا فيالها كم من ملك ملك انها عطية الرب الاعلي للنجي الاوفي و لقد نحلينها للصبية السواغب من نجله و نسلي و انها لبعلم الله و شهادة امينه فان انتزعا مني البلغة و منعاني اللمظة فاحتبسها يوم الحشر و ليجدن آكلها ساعرة حميم في لظي جحيم.
اللغه هنة مؤنث هن جمعه هنوات و هو الشر و الفساد- حلق من باب تفعيل بلند شدن مرغ است در پرواز- و حفي حفاءا من باب تعب اي مشي به غير نعل و منه حفي السائر اي كثر في المشي
حتي وقت قدماء- قحيف مصغرا و القحف اناء من خشب كانه نصف قدح و هنا كناية عن ابيقحافة و قحيف تيم يعني ابوبكر و التصغير للتحقير- احيول مصغر احول و هو الذي في عينه حول اي تغيير و في المنجد: الحوالي و الحول و الحولي ذو الحيلة شديد الاحتيال و هو المناسب بهذا المقام قال و رجل حوله اي شديد الاحتيال و فيه ايضا المحال الباطل المعوج و كيف كان احيول بالتصغير صفة ذم- تفر يا من فري يفري فريا عليه الكذب اختلقه و فري الشيء قطعه و شقه و فري يفري فري دهش و تحير و الظاهر المراد هنا خوف اظهار ما في قلوبهم من الكذب و الاختلاق و الاباطيل- خنقه تخنيقا شد علي حلقه حتي يموت- الشنئان علي وزن همدان: البغضاء- طوياه تثنية طوي يطوي طيا نقيض النشر يعني در هم پيچيد كنايه از اينكه بغض و كينه خود را در دل پنهان كردند- خبا اي خمد يعني خاموش شد- بفورهما الفور: الغليان و الاضطراب و قوله تعالي من فورهم هذا اي من غضبهم و هذا التعبير في مقام التوبيخ و التحقير- نفثا و منه نفث الشيطان علي لسانه اي القي فكلم و النفث شبيه بالنفخ و يقال هذا ايضا في مقام التوبيخ و التحقير- سورهما السور بفتح السين و سكون الواو بمعني الشدة و منه سورة الخمر اي شدتها و من السلطان سطوته- أدالا اي غلبا- للنجي كناية عن رسول الله (ص) و منه و قربناه نجيا اي مناجيا يقال في مقام المدح و الثناء البلغة كغرفة الزاد يكتفي منه في العيش و منه الدنيا دار بلغة اي دار عمل- اللمظه من لمظ يلمظ بالضم اخرج لسانه بعد الاكل او الشرب فمسح به شفتية تبتلع بلسانه بقية الطعام بين اسنانه بعد الاكل و هنا كناية عن شيئي قليل، الزلفة كغرفة و الزلفي القربي و المنزلة، ساعرة من سعراي اشتعل و السعير: النار و لهبها و اسعرتها او قدتها، الحميم الماء الحار الشديد الحرارة يسقي منه اهل النار و يصب لي ابدانهم و عن ابن عباس لو سقطت منه نقطة علي جبل الدنيا لا ذابتها، لظي اسم من اسماء جهنم، (المجمع و المنجد)
ترجمة فرمود اي دختر طلحه آيا سؤال ميكني از من حديث شنيعي و شر عظيمي را كه مكتوب آن بر پر مرغان بسته شد و در جهان پراكنده گشت و پيكهاي سريعالسير و بريدهاي چالاك در طي طريق خبر آن را به اطراف جهاني رسانيدند غبار آن تا آسمان برفت و مصيبت آن زمين را فرو گرفت همانا پستترين قبيله تيم ابوبكر بن ابيقحافه و خبيثترين و حيله بازترين قبيله عدي عمر بن الخطاب دو اسبه تاختند و رايت مسابقت برافراشتند كه بر علي مرتضي پيشي بگيرند چون كفو آن حضرت نبودند ذليل و زبون گشتند چندان كه گلوگاه ايشان تنگي گرفت چون بر مركب آرزو سوار نشدند بغض و كينه علي مرتضي را در دل خود پنهان كردند و خصمي خويش را به آن حضرت مخفي داشتند و هيبت نبوت مانع آنها بود كه اظهار بغض خود بنمايند تا آنكه نور نبوت مخفي و چراغ هدايت خاموش گرديد و پيغمبر
امين مقبوض گشت آنچه در دل داشتند بر زبان آوردند و به مركب آرزو سوار شدند و كمان لجاج و احتجاج را به زه دركشيدند و دم زهرآميز را به زيان اهل بيت دردميدند و با غنج دلال خصومت خويش را آشكار ساختند و به غصب فدك و عوالي آن پرداختند از در تعجب بنگريد كه چه بسيار ملوك مالك فدك گشت و از اين به بعد هم مالك شوند و با هيچ كس وفا نكند همانا اين فدك عطيهي خداوند است كه به رسول خدا عنايت فرمود آن حضرت آن را به من بخشيد از بهر فرزندان و كودكان گرسنه كه از نسل او و اولاد من باشند و اين به حكم خداوند رب العالمين و شهادت روح الامين بود پس اگر ابوبكر و عمر قطع كردند معاش طفلان مرا و بازگرفتند خورش مرا من از براي اينكه اجر و ثوابم به درگاه باري تعالي افزون شود بر اين ظلم و ستم صبر ميكنم و خراجي كه ايشان مأخوذ دارند افزون از بقاي طعامي نيست كه در زير دندان بماند و البته در قيامت اين فدك براي غاصبين آن چرك و خون و آتش برافروخته و حميم جهنم خواهد بود البته آن را خواهند ديد.
اين خطبه از مسلمات در نزد عامه و خاصه است ابن ابيالحديد در جلد 4 شرح نهجالبلاغة ص 87 از طبع مصر نقل كرده و عمر رضا كحاله در اعلام النساء در ترجمهي فاطمهي آن را نقل كرده و علي بن عيسي اربلي در كشف الغمه از كتاب سقيفه ابوبكر جوهري كه از مشاهير اهل سنت است نقل كرده و شيخ طبرسي در احتجاج از سويد بن غفله نقل كرده و شيخ صدوق در امالي از ابنعباس و در معاني الاخبار از عبدالله محض بن الحسن المثني بن الحسن المجتبي عليهالسلام و او از مادرش فاطمة بنت الحسين عليهالسلام روايت كرده با اندك اختلافي و صاحب ناسخ گويد روايت اين طرق ثلاثة در بيان اين خطبهي اندك اختلافي است لاجرم واجب نميكند كه من بنده روايت طرق ثلاثه را بنگارم زيرا كه روات اگر كلماتي چند در فقرات اين حديث ديگرگون
آورند زياني به حديث نميرساند از اين روي روايت عبدالله محض را كه از فاطمه دختر حسين عليهالسلام است كافي دانستم.
علامهي مجلسي در عاشر بحار به هر سه طريق نقل فرموده (شكر الله سعيه) ميفرمايد چون مرض فاطمه سنگين شد زنان مهاجر و انصار در گرد او درآمده فقلن لها السلام عليك يا بنت رسول الله كيف اصبحت عن ليلتك؟ فحمدت الله وصلت علي ابيها ثم قالت: اصبحت و الله عائفة لدنيا كن قالية لرجا لكن لفظتهم قبل اذ عجمتم و سئمتهم بعد ان سبرتهم فقبحا لفلول الحد و خور القنات و خطل الرأي و اللعب بعد الجد و قرع الصفات و زلل الاهواء و بئس ما قدمت لهم انفسهم ان سحظ الله عليهم و في العذاب هم خالدون لارجم و الله لقد قلدتهم ربقتها و شننت عليهم عارها و حملتهم اوقتها و عقرا و رغما و بعدا للقوم الظالمين.
اللغة
عائفة اي كارهة من عاف يعيف عيفا و عيافة بكسر العين من باب تعب، قالية اي مبغضة، لفظتهم اي رمتهم، اعجمتهم اي عضضهم يعني قبل از اينكه دندان بر آنها فرو برم از دهن بيرون انداختم كنايه از عدم اعتناء و اين عبارت در مقام مذمت و توبيخ گفته ميشود، سبرتهم اي امتحنهم يعني دلگير و غضبناك بر مردان شما شدم بعد از اينكه آنها را امتحان كردم، فقبحا كلمهي نفرين، فلول اي الكسر و الثلمة في السيف خورة بفتح الاول و الثاني به معني ضعف و سستي است قناة بمعني نيزه است خطل بالتحريك منطق فاسد و مضطرب را گويند، قرع الصفات اي ضرب الحجر الاملس اي اخذتم دينكم باللعب و الباطل بعد ان كنتم مجدين فيه، لاجرم: كلمة تورد لتحقيق الشيئي، ربقه بكسر الراء و سكون الباء در اصل ريسماني باشد كه بدان گردن بهيمه را بندند و مرا در اينجا حبل خلافت است فلذا ضمير ربقتها و دو ضمير بعد راجع به فدك يا خلافت است، شننت من شن ريختن آب است و در اينجا مراد فرود آوردن عار و ننگ را بر ايشان يعني غصب فدك و خلافت مايهي عار و ننگي شد از براي ايشان اتا دامنه قيامت، اوقرها من الوقر بكسر الواو و سكون القاف: الثقيل من الحمل و في بعض النسخ اوقتها و لم نعرف له معني، فجدعا قطع الانف او الاذن او الشفة، عقرا ضرب قوائم البعير اين جدعا و عقرا با دو كلمه بعد در مقام دعاي بد و نفرين گفته ميشود كناية از فنا و استيصال تام و نابود شدن غاصبين خلافت و فدك ميباشد.
ويحهم اني زعزعوها عن رواسي الرسالة و قواعد النبوة و الدلالة و مهبط روح الأمين و الطبين بامور الدنيا و الدين الا ذلك هو الخسران المبين و ما الذي نقموا عن ابيالحسن و ما نقموا و الله منه الا نكير سيفه و نكال وقعته و شدة وطأته
و قلة مبالاته بحتفه و تنمره في ذات الله و تالله لو تكافوا عن زمام نبذه اليه رسول الله و مالوا عن المحجة اللائحة و زالوا عن قبول الحجة الواضحة لردهم اليها و حملهم عليها و لسار بهم سيرا سجحا لا يكلم خشاشه و لا يكل سائره و لا يمل راكبه و لاوردهم منهلا نميرا صافيا رويا فضفاضا تطفح ضفتاه و لا يترنق جانباه و لاصدرهم بطانا و نصح لهم سرا و اعلانا قد تحير بهم الري و لم يكن يحلي من الغني بطائل و لا يحظي من الدنيا بنائل الا بغمر الماء و ردعة شررة الساغب و لفتحت عليهم بركات من السماء و الارض و لبان لهم الزاهد من الراغب و الصادق من الكاذب و سيأخذهم الله بما كانوا يكسبون (و لو ان اهل القري آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض و لكن كذبوا فاخذناهم بما كانوا يكسبون و الذين ظلموا من هؤلاء سيصيبهم سيئات ما كسبوا و ما هم بمعجزين).
اللغة
زعزع في بعض النسخ زحزح و كلاهما بمعني الحركة من مكان الي مكان يعني خلافت را از مركز خود نقل دادند به مركز ديگر كه لايق نبود، و لفظ ويح استعمال ميشود در تعجب و توجع، رواسي جمع راسي و هو الثابت، الطبين مبالغة من طبن طبنا الفتن الحاذق و ما الذي نقموا ما موصولة اي شيئي كرهوا من أبي الحسن عليهالسلام، اللكر الانكار، يعني لا يسيل سيفه الا لدفع المنكرات، و نكال العقوبة، وقعته صدمة الحرب: وطائة الاخذة الشديدة، بحتفه الحتف: الموت الفجعة، تنمره اي تغير و غضبه تكافوا التدافع، سجحا اي سهلا، الكلم الجرح: خشاشة بكسر الخاء المعجمة ما يجعل في انف البعير الصعبة من خشب و يشد به الزمام ليكون اسرع لا يقاده و سوقه، لا يكل اي لا يتعب، منهلا اي محل ورود الماء ليشرب، نميرا آب خوشگوار، رويا سحابة عظيمة القطر. فضفاضا من فضفض كجعفر رباعي مجرد يقال لثوب واسع و عيش راقد و رجل كثير العطاء و ارض فضفاض علاها الماء من كثرة المطر و درع فضفاضة اي واسعة و سحابة فضفاضة اي كثيرة الماء و جارية فضفاضة اي كثيرة اللحم تطفح تمتلي حتي تفيض ضفتاه اي جانباه، يترنق من رنق اي كدر يعني بسبب گل و لاي آب تيره ميشود، و لا صدرهم بطانا اين مثلي است كه گفته ميشود براي كسي كه سير آب از سرچشمه برگردد كه شكم او بزرگ شده باشد، تحير بهم الري من حار الماء اي اجتمع و دار و الري ضد العطش و اين عبارت استعاره است يعني علي بن ابيطالب از سرچشمهي علم لدني دلهاي ايشان را مملو ميكرد و به كمال نرمي و آرامي تاج عزت و سعادت بر سر آنها مينهاد؛ يحلي كيرضي من الحلو: النصيب من اللذائذ، طائل بمعني الفائدة، يحظي بالظاء المعجمة كيرضي مثله، و الغمر بضم الغين و فتح الميم اناء صغير، و ردعة ردعا عن كذا كفه و رده شرره ريزهي آتش را گويند، الساغب الجايع، و همه الفاظ استعاره و مراد از آن كمال زهد علي عليهالسلام است
الا هلمن فاسمعن و ما عشتن اراكن الدهر عجبا و ان تعجب فقد اعجبك الحادث فما بالهم و ليت شعري الي اي سناد استندوا و علي اي عماد اعتمدوا و باية عروة تمسكوا و علي اية ذرية اقدموا و احتنكوا لبئس المولي و لبئس العشير و بئس للظالمين بدلا استبدلوا و الله الذنابي بالقوادم و الحرون بالقاحم و العجز بالكاهل فرغما لمعاطس قوم يحسبون انهم يحسنون صنعا الا انهم هم المفسدون و لكن لا يشعرون ويحهم افمن يهدي الي الحق احق ان يتبع امن لا يهدي الا ان يهدي فمالكم كيف تحكمون اما لعمر الهكن لقد لقحت فنظرة ريث ما تنتج ثم احتلبوا طلاع القعب دما عبيطا و زعافا ممقرا مبدا هنالك يخسر المبطلون و يعرف التالون غب ما أسس الاولون ثم طيبوا من دنياكم انفسا و اطمانوا للفتنة جاشا و ابشروا بسيف صارم و هرج دام و سطوة معتد غاشم و استبداد من الظالمين فزرع فيئكم زهيدا و جمعكم حصيدا فيا حسرة لهم و قد عميت قلوبهم و اني لكم انلزمكموها و انتم لها كارهون.
اللغة: هلمن و هلممن بمعني تعال يستوي فيه الواحد و الجمع و اصله هل ام اي هل لك في كذا امه اي قصده فركبت الكلمتان فقيل هلم، ما غشتن ما مصدريه اي مدة حيوتكن، احتكوا اي غلبوا و استولوا، الذناني كدعائي ذنب الطائر و منبت الذنب و هذا في الطائر اكثر استعمالا، القوادم الريشيات العشر من مقدم جناح الطائر كه آن را شاهپر گويند و الباء في الموارد الثلثة للمقابلة، و الحرون اسب سركش را گويند كه اطاعت نكند و هرگاه او را بسيار زجر كنند بايستد، بالقاحم قحم في الامر قحوما رمي نفسه من غير روية عجز كعضد مؤخر الشئي الكاهل ما بين الكتفين و يقال ليعيد القوم ايضا، معاطس جمع معطس بالكسر و هو الانف و اين عبارت در مقام نفرين گفته ميشود، لقحت كعلمت اي حملت و الفاعل فعالهم او الفتنة، فنظرة بكسر الظاء و فتح النون بمعني المهلة، ريث ما تنبج مقدار وقت زائيدن ناقة، احتلبوا طلاع القعب دوشيدن ناقه را تا اينكه كاسه چوبي پر شود كنايه از قلة مدت رياست و كثرت عذاب در آخرت التالون يعني اولاد ايشان، غب يعني عاقبت، جاش به معني قلب، غاشم يعني ظالم، زهيدا اي قليلا همه اين عبارات كنايه از اين است كه دست از علي بن ابيطالب كه عالم به علوم اولين و آخرين بود برداشتهاند و اطراف آن جاهل صرف را گرفتهاند.
ترجمه تمام خطبه- خلاصه مضمون اين خطبه شامخه كه از آثار دل سوخته فاطمهي زهرا سلام الله عليها كه هر جمله آن رخنه در آفاق ارضين و سماوات مينمايد و خلافت شيخين را چون پشم زده به باد فنا ميدهد اين است كه چون زنان مهاجر و
انصار به عنوان ديدن و عيادت آن مخدره آمدند و احوالپرسي نمودند آن درياي فصاحت و بلاغت به موج آمد بعد از حمد و ثناي الهي و سلام و صلوات بر حضرت رسالت پناهي فرمود قسم به خدا كه صبح كردم در حالي كه مكروه افتاد در نظر من دنياي شما و مبغوض شد در نزد من مردان شما من هم ايشان را دور افكندم از آن پيش كه اختيار نمايم و آنها را دشمن خود يافتم پس از آن كه به ميزان امتحان درآوردم چه بسيار زشت و نابكار است ثلمه سيف و ضعف رمح و رأي مضطرب و چه بسيار قبيح مردمي كه از نصرت آل رسول تواني جستند و به خديعت نفوس خويش را رهينهي غضب خداوندي كردند و خود را به واسطه اين كردار زشت مخلد در جهنم ساختند من قلادهي خلافت و غصب فدك و غير او را بر گردن ايشان انداختم و عار اين كردار زشت را مخصوص ايشان شناختم پس مثله شدن و جراحت يافتن و ملعون گشتن و به سخط خداوندي مبتلي شدن و در زمرهي ظالمان درآمدن سزاوار اين قوم است كه دور انداختند منصب خلافت را از مركز خود و امامت را از اهل بيت رسالت و قواعد متين نبوت و محل نزول امين حضرت عزت و داننده و حاذق به امر دنيا و دين اين امت غصب كردند و اين زياني است ظاهر و خسراني آشكار و از اطراف أميرالمؤمنين ابوالحسن پراكنده شدند و او را تنها نگذاشتهاند مگر به واسطهي علم آنها كه علي بن ابيطالب صاحب عدل و داد و مقسم بالسويه در بين عباد و قاتل آباء و اجداد آنها بود و از او كراهت نداشتهاند مگر به جهت بغض آنها و حسد ايشان با علي كه به شمشير خون آشام پدران آنها را به دار بوار فرستاده قسم به خدا كه اگر از اطراف علي پراكنده نميشدند و زمام خلافت را كه خدا و رسول به دست او داده بود از او بازنميگرفتند هر آينه علي آنها را به تمام سهولت و سلامت از بيداي ضلالت ميرهانيد و بر سرچشمه آب حيوة ابدي و نهر سرشار علم و حكمت به توفيق خداوندي مينشانيد بدون اينكه آنها را صدمه رسد و امر دنيا و آخرت آنها را چنان مأمور ميساخت كه مايهي غبط ديگران گردد و از جهت احاطه أميرالمؤمنين عليهالسلام به مصالح و مفاسد امور و كثرت علم او به آنچه واقع شده و ميشود در ايام و ليالي و دهور چه آنكه علم علي دريائي است كه در او گل
و لاي و تيرگي آب ندارد و چندان وسيع است كه از هر طرف ميتوانند تشنهگان بر او وارد شوند به تمام آساني و سهولت و چندان حلاوت و عذوبت و صفا و روشني دارد كه آتش جوع را هم فرونشاند و هر مريضي را لباس صحت و عافيت بر او پوشاند و همانا اگر از ابوالحسن تجاوز نميكردند ابواب بركت و رحمت از هر طرف به سوي ايشان بازميشد و چون كفران كردند زود است كه خداوند آنها را به كردار زشت ايشان مأخوذ دارد اينك حاضر باشيد و گوش داريد در مدت حيوة خود تا بنگريد آنچه را كه گفتم از حوادث روزگار كه شما را به تعجب آورد آخر به كدام سناد متكي شديد و به كدام حبل المتين چنگ زديد كه سر را بر دم و كاهل را بر دنباله تبديل نموديد چه بسيار ذليل و خوارند قومي كه كردار خويش را نيكو پندارند همانا ايشان در شمار مفسدانند و نميدانند آيا آن كس كه به شاه راه هدايت دلالت ميكند مستحق است كه مطاع باشد يا آن كس كه طريق غوايت سپارد و زشت را از نيك نداند علي بن ابيطالب آن كس باشد كه در قوه و استعداد او بود كه مردم را بر سر چشمهاي فرود آورد كه اطراف و جوانب انهار آن نظيف و پاكيزه بود و آنها را از آبگاه سيراب برميگردانيد و در پنهاني و آشكارا آنها را نصيحت مينمود در حالي كه خود آن حضرت از غناي آنها بهره نميبرد و از دنياي آنها براي خود چيزي ذخيره نميفرمود مگر به اندازه شربت آبي كه تشنه خود را سيراب كند و اندكي از طعام كه گرسنه سد رمق خود بدو نمايد يعني اگر علي خليفه ميشد امور دين و دنياي مردم به نظام ميآمد به طوري كه همه مستغني شوند بدون اينكه خود آن حضرت از ثروت و غناي آنها استفاده برد مگر به اندازه خوردن و آشاميدن متعارف و اقل ما يقنع به در آن وقت زاهد از راغب و راستگو از دروغگو تميز داده و شناخته ميشد شاهد اين مطلب كلام پروردگار است كه ميفرمايد اگر مردم قري و دهات ايمان ميآوردند و تقوي و پرهيزكاري را شعار خود ميكردند هر آينه درهاي آسمان را به رحمت و بركت به روي آنها باز ميكرديم و زمين را رخصت ميداديم تا خير و بركات خود را برون اندازد و لكن چون مردم تكذيب آيات الهي كردند و به اعمال زشت پرداختند
ما هم بر آنها تنگ گرفتيم و به سبب كردار قبيح و عصيان آنها را معاقب و مأخوذ داشتيم و آنچنان كساني كه از اين جماعت ستم نمودند به زودي ميرسد به ايشان جزاي اعمال بد آنها چه اينكه آنان از تحت قدرت و نفوذ ما خارج نيستند و ما از گرفتن آنها عاجز نيستيم، اي كاش ميدانستم كه اين مردم به چه بناي بلندي تكيه خويش را قرار دادند و به چه دستهاي متمسك شدند و هتك حرمت چه ذريهاي را نمودند و آنها را مقهور و مغلوب گردانيدند بد مولائي است مولاي ايشان و بد دوستي است دوست و صديق ايشان و بد بدلي اتخاذ نمودند كه أميرالمؤمنين را خانهنشين كردند درد را، دوا و مرض را شفا و گلخن را گلشن و ظلمت را نور و سياهچال را كوه طور پنداشتند به خاك ماليده باد بينيهاي جماعتي كه گمان ميكنند كه كار نيكو ميكنند، آگاه باشيد كه آنها مفسدانند و لكن خودشان نميدانند، به خدا قسم كه اين افعال شما حامل گشت پس منتظر باشيد تا مدت حمل منقضي شود پس از آن نتيجه بازآورد اين وقت خون تازه خواهيد دوشيد و اواني شما از زهر قاتل سرشار خواهد شد در آنوقت ضرر جاهل و منفعت عاقل ظاهر گردد و آنچه را اندوخته پيشينيان باشد بر اخلاف ميراث رسد پس ساكن كنيد قلب خود را و آرام دهيد نفوس خويش را و مهيا شويد از براي حوادث و فتن و مصائب و بشارت دهيد خويش را به شمشير قاطع و دواهي مهلك و استبداد ستمكاران همانا منافع شما نابود و مزارع شما محصود و بهره شما افسوس و دريغ خواهد بود زود است كه گريبان ندامت بدريد و هيچ نميدانيد به كجا اندر افتاديد بي گمان كوركورانه در ظلمت خانه ضلالت اسير و در چاه جهالت دستگير گشتيد چگونه شما را ملزم كنيم به سوي راه هدايت و حال آنكه از اصغاي كلمات ما كراهت داريد.
سويد بن غفلة در روايت خود ميگويد: «فاعادت النساء قولها الي رجالهن» زنان مهاجر و انصار اين سخنان كه همه مشتمل بر طعن و توبيخ بلكه متضمن ارتداد و تكفير آنها بود چون به خانههاي خود مراجعت كردند به شوهران خود شرح دادند اين وقت وجوه مهاجر و انصار به جانب حضرت فاطمه شتافتند و عرض كردند: «يا سيدة نساء
لو ذكر هذا لنا ابوالحسن من قبل ان نبرم العهد و نحكم الامر لما عدلنا منه الي غيره» فقالت فاطمة اليكم عني فلا عذر بعد تعذيركم و لا امر بعد تقصيركم.
گفتند اي سيدهي زنان عالم اگر علي بن ابيطالب قبل از اينكه ما با ابوبكر دست بيعت فرادهيم و پيمان متابعت محكم كنيم ابوالحسن حاضر بودي و اين كلمات بفرمودي يك تن سر از اطاعت و متابعت او بيرون نكردي فاطمة فرمود دور شويد از من چندين سخن كردن واجب نيفتاده همانا حجت بر شما تمام كردم يعني به مسجد آمدم و چندانكه توانستم از شما نصرت طلب كردم به من اعتنائي نكرديد فعلا امري به شما رجوع نكنم بعد از اينكه شما را مقصر يافتم و اين عذرهاي بدتر از گناه چارهي تقصير شما نكند ديگر امري و حكمي نيست بعد از اتمام حجت.
(نا) بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم چند كه فاطمة سلام الله عليها زنده بود هيچ آفريدهاي او را خندان نديد روز و شب با خاطري كئيب قرين ناله و عويل بود مشايخ مدينه انجمن شدند به حضرت أميرالمؤمنين عليهالسلام آمدند و عرض كردند يا اباالحسن گريهي فاطمه از بامداد به شامگاه و از شامگاه تا بامداد پيوسته است نه در شب خواب بر ما گواراست و نه در روز اكتساب معاش بر ما مهنا، مسئلت ما اين است كه فاطمه يا در روز بگريد شب آرام باشد يا شب را بگريد روز آرام باشد در پاسخ فرمود حبا و كرامة آن حضرت پيغام مردم مدينه را به فاطمة رسانيد در جواب عرض كرد كه چه بسيار اندك است مكث من در ميان ايشان و چه بسيار نزديك است دور شدن من از ايشان به خدا قسم شب و روز بر پدر ميگريم چند كه با او پيوسته شوم.
مرا به مردم شهر مدينه كاري نيست
دلم گرفته اين گريه اختياري نيست
بگو به خلق كه زهرا گذشت از دنيا
همين دو روز ديگر هست ميهمان شما
علي مرتضي فرمود اي دختر رسول خدا آنچه ميخواهي ميكن پس أميرالمؤمنين از براي فاطمه بيتي بنيان كردند و بيت الاحزان ناميدند هر روز بامداد حسن و حسين
از پيش روي فاطمه روان ميشدند و آن حضرت ميآمد در بقيع غرقد و در بيت الاحزان مينشست و ميگريست تا شامگاه اين وقت أميرالمؤمنين حاضر ميشد و آن حضرت را برداشته به سراي بازميشتافت موافق روايت فضه خادمه بيست و هشت روز، كار آن مخدره اين بود آنگاه مريض شد و ملازم بستر گشت زنان مهاجر و انصار به تفاريق به عيادت آن مخدره ميآمدند تا آنكه آن خطبه مذكوره را براي زنان مهاجر و انصار قرائت كرد خبر آن حضرت در ميان مردم منتشر شد كه آن مخدره بر شيخين غضبناك است ابوبكر و عمر خواستند بلكه بشود اين خال عار را از جبههي خود بشويند.
چنانچه شيخ صدوق در علل الشرايع حديثي طولاني روايت ميكند كه بعض آن حديث اين است: «فلما مرضت فاطمة مرضها الذي ماتت فيه الخ». ابوبكر و عمر در طلب عيادت چند مرتبه به در خانه صديقهي طاهره سلام الله عليها آمدند و اذن طلب كردند آن مخدره اذن نفرمود ابوبكر چون اين بديد خداي را گواه گرفت كه از تحت آسمان در سايه و زير سقفي جاي نكند تا فاطمه از او راضي شود عمر چون اين بديد به نزد أميرالمؤمنين آمد و گفت يا اباالحسن ابوبكر شيخي رقيق القلب است و او را با رسول خدا حق صحبت و مصاحبت در غار است و ما چند مرتبه به در خانهي فاطمه رفتيم و اذن طلب نموديم بار نيافتيم و ما را رخصت نداد متمني است از شما آنكه براي ما رخصت حاصل كني تا به عيادت او بيائيم و رضاي او جوئيم، علي عليهالسلام فرمود روا باشد و به نزد فاطمه آمد و آنچه شنيده بود بيان فرمود، فاطمه عرض كرد: قسم به خداي هرگز با ايشان سخن نكنم و ايشان را رخصت ندهم تا آنكه به پدر خويش ملحق شوم و از ظلم و ستمي كه با من كردهاند شكايت كنم، علي عليهالسلام فرمود كه من از براي آنها ضمانت نمودهام. قالت: «ان كنت قد ضمنت لهما شيئا فالبيت بينك و الحرة حرتك و النساء تتبع الرجال لا اخالف عليك بشييء» هر كه را خواهي اجازت فرما پس علي عليهالسلام بيرون شد و ايشان را طلبيد چون در برابر فاطمه آمدند سلام دادند فاطمه روي بگردانيد و جواب نفرمود و ابوبكر و عمر چند مرتبه از اين طرف به آن طرف رفتند و فاطمه از آنها صورت برگردانيد و علي را گفت: جامه را از من برگردان و زناني را كه در اطراف او بودند فرمود: روي مرا
به طرف ديوار بگردانيد پس ابوبكر و عمر بدان طرف رفتند و عرض كردند اي دختر رسول خدا ما در طلب رضا و اجتناب از خشم جنابت روي بدين درگاه آوردهايم و خواستاريم كه ما را عفو بفرمائي و ملتمس گشتهايم كه از جرم و جنايت ما درگذري، فاطمه عليهاالسلام فرمود: هرگز با شما سخن نكنم تا گاهي كه رسول خدا را ديدار كنم و از جور و جفاي شما آغاز شكايت كنم گفتند ما به نزد تو عذرخواه آمدهايم و خواستار رفع گناهيم كه از مادر گذري و بر جرايم ما مگيري اين وقت فاطمه روي به أميرالمؤمنين نمود و عرض كرد كه من با ايشان سخن نكنم تا اينكه گواهي دهند به سخني كه از رسول خدا شنيدهاند گفتند ما جز به حق سخن نكنيم و جز به راستي گواهي ندهيم فرمود قسم ميدهم شما را به خداوند متعال كه آيا شنيديد از رسول خدا كه فرمود فاطمه پارهاي از تن من است و من از اويم و هر كه فاطمه را بيازارد مرا آزرده است و هر كه مرا بيازارد خدا را آزرده است و كسي كه بيازارد فاطمه را بعد از مرگ من چنان است كه در حيوة من او را آزرده است و كسي كه بيازارد او را در حيوة من چنان است كه بعد از مرگ من او را اذيت كرده باشد، گفتند بلي چنين است ما اين حديث را از رسول خدا شنيديم پس فاطمه فرمود الحمد الله اي پروردگار من گواه باش و اي جماعت حضار گواه باشيد كه ابوبكر و عمر مرا اذيت كردهاند و آزار رسانيدند و من از آنها راضي نخواهم شد و با آنها تكلم نخواهم كرد تا پدر خود را ملاقات كنم و شكايت به سوي او برم از ظلم و ستمي كه بر من وارد آوردند.
چون فاطمه سخن بدينجا رسايند فرياد ويل و واي ابوبكر بالا گرفت و گفت اي كاش مادر مرا نميزائيد تا اين حال بر من روي دهد عمر گفت اي ابوبكر عجب ميآيد مرا از مردم كه زمام امور خويش را به دست تو دادهاند اي شيخ خرافت ترا دريافته است كه جزع ميكني از خشم زني و شاد ميشوي به رضاي زني چه خواهد شد اگر كسي زني را به خشم آورد اين بگفت و هر دو تن برخاستند و راه خويش گرفته بيرون رفتند.
مؤلف گويد اين روايت در نزد اهل سنت و جماعت از مسلمات است چنانچه ابو محمد عبدالله بن مسلم بن قتيبة الدينوري المروزي المتوفي سنة 270 كه از اعاظم
علماء عامة و مشاهير ايشانست در جلد اول كتاب الامامة و السياسة ص 14 طبع مصر چنين گويد كه:
(فقال عمر لابي بكر رضي الله عنها: انطلق بنا الي فاطمة فانا قد اغضبناها فانطلقا جميعا فاستاذنا علي فاطمة فلم تأذن لهما فاتيا عليا فكلماه فادخلهما فلما قعدا عندها حولت وجهها الي الحائط فسلما عليها فلم ترد عليهماالسلام فتكلم ابوبكر فقال يا جيبة رسول الله و الله ان قرابة رسول الله احب الي من قرابتي و انك لاحب الي من عايشة ابنتي و لوددت يوما مات ابوك اني مت و لا ابقي بعده افتراني اعرفك و اعرف فضلك و شرفك و امنعك حقك و ميراثك من رسول الله الا اني سمعت اباك رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم يقول لا نورث ما تركناه صدقة فقالت: ارايتكما ان حدثتكما حديثا عن رسول الله تعرفانه و تفعلان به قالا: نعم، فقالت نشدتكما الم تسمعا رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم يقول رضي فاطمة من رضاي و سخط فاطمة من سخطي فمن احب فاطمة ابنتي فقد احبني و من ارضي فاطمة فقد ارضاني و من اسخط فاطمة فقد اسخطني قالا: نعم سمعناه من رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم قالت فاني اشهد الله و ملائكته انكما اسخطتماني و ما ارضيتماني و لئن لقيت النبي لاشكونكما اليه فقال ابوبكر: انا عائذ بالله تعالي من سخطه و سخطك يا فاطمة ثم انتجب ابوبكر يبكي حتي كادت نفسه ان تذهق و هي تقول: و الله لادعون الله عليك في كل صلوة اصيلها، ثم خرج ابوبكر باكيا و هو يقول مخاطبا للناس كل رجل منكم يبيت معانقا مع حليلته مسرورا باهله و تركتموني و ما انا فيه لا حاجة لي في بيعتكم بعد ما سمعت و رايت اقيلوني بيعتي. (انتهي موضع الحاجه) و مثله في اعلام النساء تأليف عمر رضا كحاله.
مؤلف گويد: اين روايت بنيان مذهب اهل سنت را از بين برده و اصل و فرع آن را به باد ميدهد.
اولا قول عمر كه گفت انا قد اغضبناها صريح است كه ابوبكر و عمر فاطمه را به غضب آوردند و در تحت عنوان فضائل فاطمه از كتب اهل سنت در خبر هيجدهم كاملا شرح داديم كه غضب فاطمه غضب رسول خدا است و عبدالعزيز دهلوي ناصبي در تحفه در جواب طعن سيزدهم خود گفته: اغضاب نبي كفر است (ندانم اهل سنت چه جواب گويند).
و ثانيا از اين روايت معلوم شد كه آن مخدره چندان آزرده بود كه چند مرتبه ابوبكر و عمر رفتند و آنها را رخصت دخول نداد تا اينكه أميرالمؤمنين را واسطه قرار دادند.
و ثالثا آنكه چون داخل شدند و سلام كردن آن مخدره جواب سلام ايشان را نداد و جواب سلام مسلمانان واجب است.
و رابعا آنكه ابوبكر از فرط بي حيائي حديث مجعول خود را كه آن مخدره روبروي او اثبات كذب او نمود و او تصديق كرد دوباره به نقل آن پرداخته و آن را وسيله عذرخواهي خود قرار داده كه من چكنم از رسول خدا شنيدم لا نورث ما تركناه صدقة و نيز از آن ظاهر است كه شيخين اعتراف نمودند كه بر آن حضرت ستم كردند و الا محل عذرخواهي نبود.
و خامسا آنكه فاطمه از آنها اقرار گرفت و آنها هم اقرار كردند كه ما از رسول خدا حديث من آذا فاطمه را شنيديم.
و سادسا آنكه فاطمه فرمود شما مرا به غضب آورديد و مرا خشنود نكرديد و خدا و ملائكه و حاضرين را بر آن شاهد گرفت.
و سابعا آنكه فاطمه فرمود بعد از هر نمازي در حق تو نفرين ميكنم و شكايت تو را بر پدرم رسول خدا ميكنم.
و ثامنا آنكه اگر اين سخط و غضب فاطمة امري بزرگ نبود ابوبكر با ناله و عويل از خانه بيرون نميشد چون ميدانست كه گناه بزرگي از او صادر شده.
و تاسعا آنكه ابوبكر طلب اقاله كرد از خلافت كه در روايت ديگر نيز طلب اقالهي ابوبكر موجود است و عبارت خطبه شقشقيه كه اكابر اهل سنت همه نقل كردهاند كه آن حضرت ميفرمايد: (فيا عجبا بينا هو يستقيلها في حيوته الخ.
فخر رازي در نهاية العقول حكم به صحت اين حديث كرده كه ابوبكر گفت اقيلوني فلست بخيركم و علي فيكم (1).
1) و ابوعبيدة قاسم بن سلام و طبري در تاريخ خود و بلاذري در كتاب انساب الاشراف و سمعاني در كتاب فضائل و ابن ابيالحديد در شرح نهج خود و قاضي عبدالجبار در معني و حافظ ابوبكر بن مردويه و سبط ابنجوزي در تذكرة الخواص و فضل بن روزبهان در كتاب رد بر علامة در جواب طعن قصد احراق حكم به صحت اين حديث كرده و محبالدين طبري در رياض النضرة در فصل ثالث عشر از باب اول از قسم ثاني و در تاريخ الخيمس در ذكر بيعة ابيبكر در موطن حادي عشر و در جامع الاصول و ابن عبدربه اندلسي در عقد الفريد و ابناثير جزري و عمر رضا كحاله در اعلام النساء در ترجمه فاطمه (ع) و ديگران همه اين كلام ابيبكر را نقل كردهاند.
و شاهد ديگر بر صدق اين حديث آنكه همه اهل خلاف در مقام توجيه و تأويل برآمدند و آن را حمل بر هضم نفس نمودند و اين تاويل چنانچه صاحب كفاية الموحدين ميفرمايد باطل است.
اولا آنكه اگر مقصود او هضم نفس بود اختصاص اين هضم نفس بالنسبة به علي عليهالسلام معقول نخواهد بود كه بگويد من خير و نيكو از براي شما نيستم و حال آنكه علي بن ابيطالب در ميان شما است بلكه بايد بگويد اقيلوني و انا لست باولي منكم في البيعة تا آنكه شامل حال همه مهاجرين و انصار شود پس معلوم است كه ابيبكر ازين كلام خود غرضي نداشت بالنسبة به آن حضرت الا آنكه به هيجان بياورد بغض اتباع منافقين خود را بالنسبة به آن سرور اتقياء و مقصود او فقط هيجان غضب خونخواهان بدر و حنين و احزاب بود و ثانيا اين توجيه وفق نميدهد با كلام حضرت أميرالمؤمنين عليهالسلام فيا عجبا بينا هو يستقيلها في حيوته اذ عقدها لاخر بعد مماته كه اظهار تعجب فرمود با آنكه ابوبكر در حيوة خود طلب اقاله ميكرد از خلافت به بيعت از براي نفس خود و اقرار كرد به آنكه اين خلافت حق علي بن ابيطالب است و در حين ممات آن خلافت را عقد ديگري نمود و اگر واقعا غرض ابيبكر هضم نفس و اقرار واقعي بود به عدم اولويت او از ديگران البته جاي تعجب نخواهد بود كه عقد بيعت از براي غير خود نمايد پس تعجب حضرت امير از قول و فعل ابيبكر دليل قطعي است بر اينكه مراد ابيبكر تواضع و هضم نفس نبوده است در اين كلامي كه اقيلوني باشد و اشكال و شبهه نخواهد بود در نزد اهل خلاف كه علم و فهم و تقوي و زهد حضرت امير از مهاجرين و انصاري كه در محضر ابيبكر بودند در حين استقاله مقدم بر همه ايشان است پس تاويل
مذكور باطل و عاطل است و علي هذا منحصر است كلام كه يا بايد حمل بر صدق بشود يا بر كذب و به هر يك طعني است بر ابيبكر و مستلزم بطلان خلافت او است من اصله و مبين حيله و تزوير او است من رأسه اما بر فرض صدق پس اقرار است بر اينكه علي بن ابيطالب افضل و اولي است از من به خلافت و ترجيح مرجوح بر راجح و تقديم مفضول بر فاضل قبيح است و اين خلافت حق او است پس اقاله بيعت من نمائيد و رجوع نمائيد به كسي كه صاحب اين حق است و اما بر فرض كذب پس همان كذب او دليل است بر بطلان او و تابعين او.
و نيز اگر خلافت حق او بود استقاله از آن غلط و غير معقول است و اگر حق او نه بود پس چرا مصتدي آن شد به جور و غلبه تا آنكه محتاج به اقاله از آن شود و جماعتي از اهل خلاف گفتهاند كه حال خليفه حال قاضي است كه ميتواند استقاله از آن نمايد بعد از آنكه متولي قضا شد پس از براي او هم جائز است كه استقاله و استعفا نمايد از امامت و جواب از اين كلام آنكه قياس امامت و خلافت به قضاوت قاضي باطل است بلكه حال امامت و خلافت حال نبوت است كه استعفا و استقاله معقول نخواهد بود بنابر مذهب حق كه امامت و خلافت مانند نبوت من الله سبحانه و تعالي لامن الامة و بر فرض تسليم اين مطلب پس ميگوئيم كه اين كلام فاسد است از وجه ديگر كه شيخ مفيد «ره» فرموده است كه استقاله و اختيار عزل يا با امت است يا با امام و خليفه و اگر با امام و خليفه است پس طلب اقاله ابيبكر از مهاجر و انصار غلط بود بلكه لازم بود بر او بعد از مشاهده كراهت از ايشان آنكه خود نفس خود را خلع نمايد و متصدي امر خلافت نشود و طلب اقاله از مردم بي وجه بود و اگر اختيار آن با امت است و خارج از اختيار امام و خليفه است بلكه آنچه امت اختيار نمايد از عزل و نصب همان متبع است پس چرا عثمان راضي به خلع نشد با آنكه امت او را عزل كرده و محاصره نمودند و گفتند كه دست از خلافت بردار او ميگفت لا اخلع قميصا قمصنيه الله عز و جل يعني خلع نميكنم از خود پيراهن خلافت را كه خداوند آن را به من پوشانيده پس بر فرض تسليم جواز عزل ناچار يكي از اين دو محذور وارد است
يا طعن بر ابيبكر و بطلان خلافت او يا بر عثمان بن عفان.
و عاشرا فاطمة از دنيا رفت و بر شيخين غضبناك بود پس كلام ابراهيم رفاعي بغدادي معاصر كه در رساله (رشاد الي اتحاد) گفته غلط محض و افتراي بحت است و آن كلام اين است كه هنگامي كه حقير مجاور عسكريين (ع) در سر من راي بودم يك نفر از اهالي سامره اين رساله رشاد را به حقير داد ديدم در حقيقت دعوت الي النفاق و الافتراق است در صفحه دوم آن به اين عبارت نوشته بود: «نعم فاطمة اغبرت منهما ثم رضيت» يعني بلي فاطمه يك غبار ملالي از ابوبكر و عمر بر او تاري شد ولي پس از آن از آنها راضي و خشنود شد نميدانم اين ناصبي اين دروغ را از كجا آورده و چگونه جرئت كرده كه چنين افترائي را به غالب بريزد با اينكه كتب معتبره سنيه مشحون است كه فاطمه از دنيا رفت و بر شيخين غضبناك بود.
در صحيح بخاري در كتاب مغازي باب غزوة خبير ص 453 از طبع سنة هزار دويست و هفتاد دو به سند خود از عايشه چنين نقل كرده:
ان فاطمة بنت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم ارسلت الي ابيبكر تسئله ميراثها من رسول الله مما افاء الله عليه بالمدينة و فدك و ما بقي من خمس خبير الي ان قال: فابي ابوبكر ان يدفع الي فاطمة منها شيئا فوجدت (اي غضبت) فاطمة علي ابيبكر في ذلك فهجرته فلم تكلمه حتي توفيت و عاشت بعد النبي ستة اشهر و لما توفيت دفنها زوجها علي ليلا و لم يؤذن بها ابابكر (انتهي موضع الحاجة) و ايضا در صحيح بخاري در كتاب خمس گفته فغضبت فاطمة رضي الله عنها عن ابيبكر و هجرته و لم تزل مهاجرة حتي توفيت (1).
1) و ابن حجر در عسقلاني فتح الباري شرح صحيح بخاري و سائر شراح بخاري همه نقل كردهاند و در جزو سوم صحيح مسلم در باب جهاد ص 72 و احمد بن حنبل در جلد اول مسند ص 9 و علي متقي در كنز العمال در فروع اول فصل دوم من الباب الثاني من كتاب الامارة و علي بن برهانالدين حلبي شافعي در جزاء ثالث كتاب انسان العيون في سيره الامين و المامون كه معروف به سيره حلبيه است در ص 399 از طبع ثاني مصر و شيخ عبدالحق دهلوي در ترجمه مشكوة در كتاب جهاد در فصل ثالث باب الفيء و در جامع الاصول در فصل ثالث از كتاب مواريث در حرف فاء و طبري در تاريخ خود در حوادث سنهي حادي عشر از هجرت ص 202 از طبع اول و ابن ابيالحديد در جلد چهارم شرح نهجالبلاغة ص 93 از طبع مصر از طرق متعددة ذكر كرده مثل عايشه و زهري و عروة و ابو عبدالله محمد بن عمران المرزباني و ابوبكر جوهري در كتاب سقيفه بنابر نقل ابن ابيالحديد و عبدالله بن مسلم بن قتيبة در السياسة و الامامة و مسعودي در اخبار الزمان و غير آنها همه نقل كردهاند آنچه را كه در صحيح بخاري مذكور است از عدم رضايت فاطمه از شيخين ميباشد.
و ابن ابيالحديد در جلد 4 ص 104 گفته اوصت فاطمة بان تدفن ليلا حتي لا يصلي الرجلان عليها و صرحت بذلك و عهدت فيه عهدا و از عبارت صحيح بخاري كه معاذ الله در نزد اهل سنت تالي قرآن است به كمال وضوح ظاهر شد كه فاطمه از دنيا رفت در حالتي كه غضبناك بود بر ابيبكر و در مدة حيوة خود از ابيبكر مهاجرت داشت و اين مهاجرت فاطمه سلام الله عليها از ابيبكر دليل سلب اسلام او است چه جاي استحقاق خلافت زيرا كه در همين صحيح بخاري مرويست (لا يحل لمسلم ان يهجر اخاه فوق ثلثة ليال) پس اگر فاطمه ابوبكر را مسلمان ميدانست چگونه در مدت حيوة خود از او هجرت ميفرمود اكنون حضرات اهل سنت اگر جوابي كه قابل قبول باشد داريد بفرمائيد و اگر نه بدانيد كه عمر خود را در ضلالت و گمراهي تباه نموديد و سيد علي همداني شافعي كه از معتبرين و موثقين اهل سنت است در كتاب مودة القربي در مودة ثالث عشر اين روايت را نقل كرده (روي آن سلمان قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم يا سلمان من احب فاطمة ابنتي فهو في الجنة معي و من ابغضها فهو في النار يا سلمان حب فاطمة ينفع في مأة من المواطن أيسر من تلك المواطن الموت و القبر و الميزان و المحاسبة فمن رضيت عنه ابنتي فاطمة رضيت عنه و من رضيت عنه رضي الله عنه و من غضبت عليه ابنتي غضبت عليه و من غضبت عليه غضب الله يا سلمان ويل لمن يظلمها و يظلم بعلها و ويل لمن يظلم ذريتها و شيعتها. انتهي) اين روايت سراسر آيت از آن به صراحت معلوم ميشود كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از ظلم و ستم ظالم بر جناب أميرالمؤمنين و فاطمه زهرا و ذريه و شيعه او خبر داده و دعاي بد در حق آنها فرموده و غضب آن مخدره را مستلزم غضب خود كه مستلزم غضب الهي است ارشاد كرده بنا به روايات كتب معتبره اهل سنت ثابت شد كه شيخين مغضوب درگاه الهي و مورد نفرين سيد بشر خواهند بود.
شيخ طوسي در امالي حديث كند كه چون مرض فاطمه عليهالسلام شديد شد عباس بن عبدالمطلب از براي عيادت آن حضرت به در خانه آمد عرض كردند مرض فاطمه سنگين شده است و كسي بر او وارد نميشود عباس به خانه خود مراجعت كرده غلام خود را به خدمت أميرالمؤمنين عليهالسلام فرستاده و او را فرمود به خدمت پسر برادرم علي عليهالسلام بگو كه عموي تو شما را سلام ميرساند و ميگويد همانا فروگرفت مرا غم و اندوه از براي بيماري فاطمة جيبه رسول خدا و قرة العين او و روشني چشم من چنان ميدانم كه اول كسي باشد كه با رسول خدا پيوسته شود و رسول خدا او را برگزيد و نيكو بداشت و تقرب داد همانا خداي نكرده اگر روزگار او به آخر رسيده باشد جان من فداي تو باد من مهاجر و انصار را انجمن كنم تا حاضر شوند و اجر خويش دريابند و بر او نماز گذارند و اين جمال دين است.
(فقال علي عليهالسلام لرسوله ابلغ عمي السلام و قل له لاعدمت اشفاقك و تحيتك و قد عرفت مشورتك و علمت فضل رأيك ان فاطمة بنت رسول الله لم تزل مظلومة و من حقها ممنوعة و عن ميراثها مدفوعة لم تحفظ فيها وصية رسول الله و لا روعي فيها حقه و لا حق الله عز و جل و كفي بالله حاكما و من الظالمين منتقما و انا اسئلك يا عم ان تسمح لي بردما اشرت به فانها وصتني بستر امرها.
آن حضرت به رسول عمويش عباس فرمود عموي مرا از من سلام برسان و خدمتش عرض كن من مراحم شما را در بوته نسيان نگذارم و شفقت شما را هرگز فراموش نكنم مشورت شما را شناختم و نيكوئي رأي شما را دانستم همانا فاطمه دختر رسول خدا بعد از وفات پدر مظلومه شد و از حق خود ممنوع گرديد از ميراث پدرش دفع دادند و وصيت رسول خدا را دربارهي او رعايت نكردند و حفظ حرمت او ننمودند همانا كافي است حكومت خداي عز و جل در فرداي قيامت كه از ظالمين بر فاطمه انتقام
بكشد و من از شما درخواست ميكنم كه در امر فاطمه به آنچه اشاره فرموديد صرفنظر بفرمائيد چه آنكه مرا وصيت كرده كه امر او را مخفي و مستور بدارم (1).
چون فرستاده عباس بازشتافت و پيام علي عليهالسلام را رسانيد عباس گفت يغفر الله لابن اخي خدايش بيامرزد فانه لمغفور له همانا رأي پسر برادرم توبيخ و طعني در او راه ندارد در ميان فرزندان عبدالمطلب مولودي كه بركتش از علي زيادتر باشد نبود مگر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم علي هميشه اوقات در جميع خصال مكرمات گوي سبقت را از همه ربوده بود در علم و دانش و شجاعت و نصرت دين حنيف آفريدهاي به او پيشي نگرفت.
علامهي مجلسي قدس سره در جلد هيجدهم بحار در باب عيادت مرضي روايت ميكند كه روزي اسماء (2)به عيادت آن مخدر آمد (و مخفي نماند كه اسماء شب و روز پرستاري فاطمه مينمود و او از زنان فاضله دنيا است) بالجمله آن مخدره فرمود اي اسماء و قد داب لحمي يعني ديگر گوشت به بدن من باقي نمانده و به روايت كشف الغمة فرمود اي اسماء من بسيار زشت ميدانم و خوش ندارم آنچه را كه با زنان ميكنند از اينكه جامه را بر روي جنازه زن مياندازند و جسم بدن آن از زير پارچه پيداست و هر كس آن را ميبيند ميداند كه زن است يا مرد و من لاغر شدهام و گوشت اعضاي من گداخته و آب شده آيا چيزي براي من نميسازي كه مرا بپوشاند اسماء گفت وقتي كه در حبشه بودم اهل حبشه چيزي را ساخته بودند كه جنايز خود را به آن حمل ميكردند اگر ميخواهيد براي شما بسازم كه اگر شما را خوش آمد و پسنديديد چنان كنم فرمود بساز آنچه را كه ميداني اسماء سريري طلبيد و او را برو انداخت بعد از آن چند چوب از جريده خرما طلبيد و آن را بر قوائم
سرير استوار كرد و جامه بر روي آن كشيد (شكل عماري درآمد) و گفت كه اهل حبشه اين طور مينمودند فاطمه سلام الله عليها فرمود خدا تو را از آتش جهنم محفوظ بدارد اي اسماء مانند اين سرير براي من بساز و مرا بپوشان.
و روايت شده كه چون فاطمه سلام الله عليها نظرش افتاد بر آن چيزي كه اسماء ساخته بود تبسم كرد با اينكه بعد از رسول خدا كسي او را متبسمه نديده بود و فرمود چقدر نيكو و خوب است اين سرير كه مرد از زن تميز داده نميشود.
مؤلف گويد: در چند روايت وارد شده كه صورت اين عماري را ملائكه كشيدند براي فاطمه چنانچه وصاياي فاطمه بيايد از آن جمله ابن شهرآشوب در مناقب (1)ميگويد كه فاطمه بعد از پدر بزرگوارش دائما عصابهي مصيبت بر سر بسته بود و از كثرت حزن و اندوه جسم شريفش كاهيده و قواي او در هم شكسته ديدهاش گريان قلبش سوزان ساعت به ساعت حالت غشوه بر او تاري ميگرديد چون به هوش ميآيد با حسن و حسين ميگفت كجا است جد بزرگوار شما كه همي شما را گرامي ميداشت و بر دوش خود شما را سوار ميكرد و نميگذارد كه بر روي زمين راه برويد و مرة بعد اولي و كرة بعد اخري با شما همين معامله مينمود وا اسفاه كه ديگر اين در را به روي من باز نخواهد كرد و ديگر شما را به دوش خود سوار نخواهد كرد سپس فاطمه در بستر بيماري افتاد و چهل روز بعد از پدر روزگار به غم و ناله و گريه و اندوه به سر برد چون او را هنگام وفات رسيد امايمن و اسماء بنت عميس و أميرالمؤمنين را طلبيد و با علي عليهالسلام وصيت كرد يكي تزويج دختر خواهرش امامه و ديگر اينكه صورت نعشي براي او تهيه
1) ان فاطمة ما زالت بعد وفات ابيها معصبة الرأس ناحلة الجسم منهدة الركن باكية العين محترقة القلب يغشي عليها ساعة بعد ساعة و تقول لولديها اين ابوكما الذي كان يكرمكما و يحملكما علي عاتقه اين ابوكما الذي كان اشفق الناس عليكما و لا يدعكما تمشيان علي وجه الارض و لا اراه يفتح هذا الباب ابدا و لا يحملكما علي عاتقه كما لم يزل يفعل بكما مرة بعد مرة ثم مرضت و مكثت اربعين يوما ثم دعت امايمن و اسماء بنت عميس و عليا و اوصت الي علي بثلاث ان يتزوج امامة لحبها اولادها و ان يتخذ نعشا لانها كانت رأت الملائكة تصور و اصورته و وصفته له و ان لا يشهد احد جنازتها ممن ظلمها و ان لا يدع ان يصلي عليها احد منهم.
بنمايد بدان سان كه ملائكه صورت او را براي فاطمه كشيده بودند و فاطمه آن را براي علي وصف كرد و علي بدان صورت بساخت و آن اول نعشي است كه در روي زمين ساخته شد از آن پيش كسي نساخت و به كار نبست.
سيد بن طاوس در كشف المحجه در باب اينكه پيغمبر و أميرالمؤمنين فقير نبودند و اينكه زهد در دنيا شرط نيست كه با فقر باشد يعني زاهد لازم نيست كه فقير هم باشد بلكه زهد با ثروت هم جمع ميشود كلامي را ميفرمايد كه حاصلش اين است: «اي فرزند به تحقيق كه جد تو محمد صلي الله عليه و آله و سلم فدك و عوالي را در جملهي مواهب خود به فاطمه مادر تو بخشيد و عايدي فدك بنا به روايت شيخ عبدالله بن حماد الانصاري در هر سال بيست و چهار هزار دينار بود و در روايت ديگر است كه درآمد اين دو مزرعه (فدك و عوالي) هفتاد هزار دينار بود و در روايت ديگر است كه درآمد اين دو مزرعه (فدك و عوالي) هفتاد هزار دينار بود انتهي.
حقير گويد محتمل است كه مراد از عوالي حوائط سبعه بوده باشد و اين حوائط سبعه بر حسب آنچه در تواريخ است مردي يهودي (مخريق) نام به رسول خدا بخشيد و به شرف اسلام مشرف شد و در غزوهي احد شهادت يافت علامهي بيرجندي در كبريت احمر گويد هنگامي كه رسول خدا در احد مشغول حرب بود مخريق با مردم يهود گفت شما كه ميدانيد محمد رسول خدا است چرا او را نصرت نميكنيد و چرا به او ايمان نميآوريد اما من كه به او ايمان آوردم اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله سپس بر اسب خود سوار شد و به احد آمد و فرياد كرد اي اصحاب رسول خدا شاهد باشيد كه من تمام ماليهي خود را به رسول خدا بخشيدم پس جهاد كرد تا شهيد شد رسول خدا فرمود مخريق يك ركعت نماز نكرد و داخل بهشت گرديد.
و در كافي كليني سند به حضرت رضا ميرساند كه از آن حضرت سؤال كردند از هفت حائط كه از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به ميراث خاص فاطمه گشت آن حضرت فرمود حوائط فاطمه وقف است و رسول خدا از منافع آن بر ميهمان و جز ميهمان انفاق ميفرمود چون رسول خدا
جهان را وداع گفت عباس با فاطمه در تصرف حوائط به داوري برخاست أميرالمؤمنين شهادت دادند با ديگر كسان كه حوائط وقف است بر فاطمه و آن دلال و العواف و الحسني و الصافيه و مشربة امابراهيم و المبيت و البرقه (1)
و قال في لغة (العوف) العواف احد الحيطان السبعة الموقوفة علي فاطمة الزهراء.
و قال في لغة (دلل) الدلال احد الحيطان السبعة الموقوفة علي فاطمة الزهراء.
و قال في لغة (حسن) الحسني احد الحيطان السبعة الموقوفة علي فاطمة الزهراء.
و قال في لغة (برقة) و البرقة احد الحيطان السبعة الموقوفة علي فاطمة الزهراء و هو بضم الباء و سكون الراء و قال في لغة (صفا) و الصافية احد الحيطان السبعة الموقوفة علي فاطمة الزهراء.
و قال في لغة (شرب) و المشربه بفتح الميم و سكون الشين المعجمة و فتح الراء. و ضمها و منه مشربة امابراهيم و انما سميت بذلك لان ابراهيم ابن النبي (ص) ولدته امه فيها.
.و حضرت صادق به ابيبصير فرمود ميخواهي براي تو قرائت كنم وصيتنامهي فاطمه را ابوبصير عرض كرد بلي يابن رسول الله بفرمائيد (2)
ابوبصير گويد اين وقت امام باقر سبدي بيرون آورد و از ميان آن كتابي درآورد كه بعد از بسم الله در او نوشته بود اين وصيت فاطمه دختر رسول خدا است كه وصيت ميكند به حوائط هفتگانه خود كه آنها بايد در دست أميرالمؤمنين بوده باشد و پس از او به دست پسرش حسن و بعد از او به دست برادرش حسين و بعد از او به دست فرزند بزرگتر از فرزندان حسين عليهالسلام.
و نيز در كافي سند بابي مريم پيوسته ميشود كه گفت از امام صادق پرسش كردم از صدقهي رسول خدا و علي مرتضي فرمود بر ما حلال است آن صدقات براي اينكه فاطمه عليهاالسلام صدقات خود را مخصوص بنيهاشم و بني عبدالمطلب قرار داد.
و نيز در كافي مسطور است كه فاطمه به علي عليهالسلام عرض كرد توليت اين موقوفات با اكبر
1) در مجمع البحرين در لغة بيت گويد (المبيت) احد الحيطان السبعة الموقوفة علي فاطمة الزهراء و في بعض النسخ المثيب علي وزن منبر بالثاء المثلثة.
2) فاخرج حقا او سفطا فاخرج منه كتابا فقرا بسم الله الرحمن الرحيم هذا ما اوصت به فاطمة بنت محمد رسول الله اوصت بحوائطها السبعة العواف و الدلال و البرقه و المبيت و الحسني و الصافيه و ما لام ابراهيم الي علي بن ابيطالب فان مضي علي فالي الحسن فان مضي الحسن فالي الحسين فان مضي الحسين فالي الاكبر من ولده شهد الله علي ذلك و المقداد بن الاسود و الزبير ابن العوام (كتب علي بن ابيطالب 4).
اولاد من است دون اولاد تو (يعني مخصوص اولادي است كه از من داري نه اولادي كه از ديگر زنان داشته باشي)
حقير گويد از اينجا كمال زهد فاطمه و أميرالمؤمنين را بايد به دست آورد كه با اين ماليه و كثرت غنايم و تحف و هدايا يك روز سير بودند و يك روز گرسنه و نان خود به سائل ميدادند و به آب افطار مينمودند و طعام و پوشاك آنها چنان بود كه تفصيل آن در جلد اول بيان شد (در كافي و من لا يحضر الفقيه و وسائل الشيعه و مستدرك آن و بحار همه در باب وقف روايت كردهاند كه از براي أميرالمؤمنين مزارعي بود كه همه را وقف نمود از آن جمله مزرعه ينبع (1).
مزرعه عين ابينيزر مزرعه بغيبغه (2)مزرعه برغه مزرعه برعه مزرعه اذينة مزرعه دواره بنيزريق مزرعه وادالقري علاوه بر غنايم و تحف و هدايائي كه براي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ميآوردند از ناحيهي سلاطين حبشه و قيصر و غيرهما آن حضرت قسمتي به علي و فاطمه مرحمت ميفرمود در (وسائل) در باب عدم جواز بيع وقف سند به ايوب بن عطيه ميرساند كه ميگويد من از امام صادق شنيدم كه فرمود غنائمي به دست رسول خدا رسيد از آن جمله قطعه زميني بود كه قسمت أميرالمؤمنين شد آن حضرت فرمان داد قناتي حفر كنند چون مشغول شدند يك وقت آب به مثل گردن شتر بالا زد كارگران حضرت را بشارت دادند حضرت دو مرتبه فرمودند بشر الوارث يعني وار اثر بشارت بدهيد از اين جهت او را ينبع گفتهاند و مزرعه ابينيزر را معاويه خواست از حضرت سيد الشهدا ابتياع بنمايد به دويست هزار دينار حضرت از فروختن او امتناع فرمود با اينكه بسيار مديون شده بود و أميرالمؤمنين اجازهي فروش آن اراضي را به فرزندان خود حسن و حسين داده بود حضرت در جواب معاويه فرمود كه پدرم اين مزرعه را وقف كرده است به جهة تحصيل اجر و ثواب و من آن را در معرض بيع درنميآورم.
خلاصه همان فرمايش ابن طاوس است كه زهد شرط آن فقر و بي چيزي نيست حقيقت زهد در نزد آل محمد است صلي الله عليه و آله و سلم.
در ناسخ از كتاب دلائل الامامة محمد بن جرير بن رستم الطبري الامامي (1)سند به امام صادق ميرساند كه چون رسول خدا دنيا را وداع گفت و كتاب خدا و عترت خود را در ميان امت نهاد فاطمه را فرمود كه تو اول كسي باشي از اهل بيت من كه به من ملحق خواهي شد فاطمه فرمود بعد از پدر بزرگوارم شبي در عالم رؤيا ديدم كه پدر بزرگوارم به سوي من متوجه گرديد چون اين بديدم عنان اختيار از دستم رها شد فرياد زدم يا ابتاه يا رسول الله بعد از تو اخبار آسمان و وحي خداوند رحمان از خانهي ما منقطع گرديد در اين حال صفهاي ملائكه در پيش روي من نمودار گرديد و دو ملك مرا به آسمان بلند كردند اين وقت سر برداشتم ديدم قصرهاي بلند و بساتين ارجمند و نهرهاي جاري چندان كه وصف آن نتوانم كرد در اين حال حوريان بهشتي مرا استقبال كردند و به قدوم من به همديگر بشارت ميدادند و تبسم مينمودند و مرا گفتند مرحبا به كسي كه بهشت براي او خلق شده و ما را خدا براي پدرش خلق فرموده از آنجا ملائكه مرا همي صعود دادند تا اينكه در قصري مرا داخل كردند كه در آن قصر غرفههائي بود كه هيچ چشمي نديده و وصف آن از فرشهاي سندس و استبرق و حرير و ديباج در عقدهي محال است و چندان از الوان طعامها در ظرفهاي طلا و نقره و مائدههاي گوناگون
1) قال لما قبض رسول الله ما ترك الا الثقلين كتاب الله و عترته اهل بيته و كان رسول الله قد اسر الي فاطمه انها لاحقة به و هي اول اهل بيته لحوقا قالت فاطمة بينا انا بين النائمة و اليقظان بعد وفات رسول الله بايام اذ رأيت كان ابي قد اشرف علي فلما رايته لم املك نفسي اذا ناديت يا ابتاه انقطع عنا خبر السماء فبينا انا كذلك اذ اتتني الملائكة صفوفا يقدمها ملكان حتي اخذاني فصعدا بي الي السماء فرفعت رأسي فاذا انا بقصور مشيدة و بساتين و انهار مطرده و قصر و بستان بعد بستان و اذ قد اطلع علي من تلك القصور جواري كانهن اللؤلؤ فهن يتباشرون و يضحكن الي و يقلن مرحبا بمن خلقت الجنة لاجلها و خلقنا من اجل ابيها فلم تزل الملائكة تصعد بي حتي ادخلوني الي دار فيها قصور في كل قصر من البيوت ما لا عين رأت و فيها من السندس و الاستبرق علي اسرة و عليها الخاف من الوان الحرير و الديباج و آنية الذهب و الفضة.
و نهرهاي جاري كه از شير سفيدتر و از مشك خوشبوتر نمودار بود كه وصف آنها ممكن نبود من سؤال كردم اين قصور عاليه از آن كيست و نام اين نهر چيست گفتند اين فردوس اعلا است كه بهشتي بعد او نباشد و آن منزل پدر بزرگوار تو است و أنبياء و كساني كه خدا را دوست ميدارند و اين نهر كوثر است كه خداي تعالي آن را به پدرت مرحمت فرموده گفتم اكنون پدر من در كجاست گفتند اكنون وارد ميشود بر شما، در آن حال پيش من قصوري نمودار شد كه نور و ضياء آن بيشتر از قصرهاي ديگر بود و فرشهاي آن زيباتر در آن ميان سريري را ديدم كه فرشي بر آن گسترده است و پدر من بر بالاي او نشسته و جماعتي با او هستند چون مرا بديد بغل بگشود و مرا در آغوش كشيد و ميان ديدگان مرا بوسيد و مرا در دامن خود نشانيد و فرمود مرحبا به تو اي نور ديدهي من و اي حبيبهي من آيا نمينگري كه خداي عز و جل چه قصر و مسكنها و ألوان زيورها و حلهها و نعمتهاي گوناگون براي تو مهيا كرده است و اين منزل تو و شوهر و دو فرزندان تو و هر كس كه شما را دوست بدارد، اي دخترجان من دلخوش دار كه چند روز ديگر به نزد ما ميآئي سپس با وحشت از خواب بيدار شد و از شدت شوق قلب او پرواز ميكرد و علي را به آن رؤيا خبر داد.
فاطمه بعد از اين رؤيا أخذ ميثاق از من گرفت كه چون از دنيا برود كسي را خبردار نكنم مگر امسلمه و اسماء و امايمن و فضه و از مردان دو فرزندم حسن و
حسين و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار ياسر و حذيفه. (و از اينجا است كه در كتاب خصال سند به علي عليهالسلام پيوسته ميشود كه فرمود: خلقت الارض لسبعة بهم يرزقون و بهم يمطرون و بهم ينصرون ابوذر و سلمان و مقداد و عمار بن ياسر و حذيفه و عبدالله بن مسعود قال علي عليهالسلام انا امامهم و هم الذين و شهدوا الصلوة علي فاطمة)
يعني خلق گرديده زمين براي اين هفت نفر مذكور كه رزق و روزي مردم از بركت ايشان است و به بركت آنها باران ميآيد و مردم نصرت داده ميشوند (اين روايت خبر از مقام بلندي ميدهد).
و مخفي نماند كه فاطمه زهراء بعد از رسول خدا دو مرتبه او را در عالم رؤيا ملاقات نمود يك مرتبه چنان بود كه مذكور شد مرتبهي ديگر يك شب قبل از وفات او بود كه رسول خدا را در عالم رؤيا ديد و خبر مرگ خود را به أميرالمؤمنين داد آن حضرت فرمود: يا بنت رسول الله اين خبر را از كجا گوئي و حال آنكه وحي منقطع است عرض كرد يا ابا الحسن الساعة پدر مرا در عالم رؤيا ديدم چون مرا ديدار كرد فرمود: اي نور ديده به نزد من بيا كه من مشتاق تو هستم من عرض كردم: اي پدر بزرگوار اشتياق من به شما زيادتر است فرمود امشب در نزد من خواهي بود و هو الصادق لما وعد و الموفي لما عاهده).
(نا) چون مرض فاطمه شدت كرد امايمن و اسماء بنت عميس را طلب فرمود و گفت: علي را به نزد من حاضر سازيد چون آن حضرت درآمد قالت:
يابن عم انه قد نعيت الي نفسي و انني لا أري ما بي الا انني لا حقة بابي ساعة بعد ساعة و أنا أوصيك باشياء في قلبي قاللها علي عليهالسلام اوصيني بما اجبت يا بنت رسول الله فجلس عند رأسها و أخرج من كان في البيت ثم قالت: يابن عم ما عهدتني كاذبة و لا خائنة و لا خالفتك منذ عاشرتني فقال معاذ الله انت اعلم بالله و أبر و أتقي و أكرم و أشد خوفا من الله أن أوبخك بمخالفتي و قد عز علي مفارقتك و تفقدك الا أنه امر لابد
منه و الله جددت علي مصيبة رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و قد عظم فقدك فانا لله و انا اليه راجعون من مصيبة ما أفجعها و المها و أمضها و أحزنها هذه و الله مصيبة لا عزاء لها و رزية لا خلف لها ثم بكيا جميعا ساعة و اخذ علي رأسها و ضمها الي صدره، ثم قال: او صني بما شئت فانك تجديني فيها امضي كما امرتيني به و اختار أمرك علي أمري).
اين وقت فاطمه عرض كرد اي پسر عم من نفس من خبر مرگ به من ميدهد و نگرانم كه ساعتي بيش و كم با پدر پيوسته شوم اكنون وصيت ميكنم تو را به آنچه در خاطر خويش نهفته ميدارم علي عليهالسلام فرمود اي دختر رسول خدا وصيت كن به آنچه ميخواهي و در بالاي سر فاطمه بنشست و خانه را از بيگانه بپرداخت و به جز علي و فاطمه كسي به جاي نماند آنگاه عرض كرد اي پسر عم هرگز از در كذب من با تو عهدي و پيماني استوار نكردم و جز طريق وفا نپيمودم و در اين مدت معاشرت من با تو جز مؤالفت و مودت به راه مخالفت نشتافتم علي عليهالسلام فرمود معاذ الله تو داناتري به راه خدا و نيكوكارتري و پرهيزكارتري و گراميتري و از آن بيشتر از خداي ترسندهئي كه من بتوانم تو را به مخالفت خود توبيخ نمايم گرانست بر من مفارقت تو و فقدان تو جز اين نتواند بود كه از اين امر گريزي نيست سوگند با خداي كه تجديد كردي بر من مصيبت رسول خدا را و عظيم شد بر من فقد و فراق تو، انا لله و انا اليه راجعون، ازين مصيبت دردناكتر و غمناكتر و سوزناكتر و اشد حزنا ديده نميشود به خدا قسم مصيبتي است كه هيچ تسليتي افاقت كار او نخواهد كرد و رزيتي است كه همانند آن ازين پس اقامت نخواهند نمود پس علي مرتضي و فاطمة زهرا سلام الله عليهما ساعتي سخت بگريستند علي عليهالسلام سر فاطمه را در بر گرفت و به سينه مبارك چسبانيد آنگاه فرمود به هر چه ميخواهي وصيت ميكن بدانچه قضا كني امضا فرمايم و امر تو را بر امر خويش مقدم ميدارم أميرالمؤمنين در آن وقت اين اشعار را قرائت فرمود.
و ان حيوتي منك يا بنت احمد
باظهار ما اخفيته لشديد
و لكن لامر الله تعنوا رقابنا
و ليس علي امر الا له جليد
اتضرعني الحمي لديك و اشتكي
اليك و مالي للرجال نديد
اصر علي صبر و اقوي علي مني
اذا صبر خوار الرجال بعيد
و في هذه الحمي دليل بانها
لموت البرايا قائد و بريد
و لنعم ما قال مالك ازمة الكلام و الكمال وصال الشيرازي
اي بانوي حريم شهنشاه لا فتي
اي معجز تو عصمت و اي حجلهات حيا
اي گوشواره تو در اشك بي كسان
گلگونه تو خون شهيدان كربلا
اي مريم دو عيسي و چرخ دو آفتاب
وي معدن دو گوهر و مام دو مقتداء
هم خوابهي علي و جگرگوشه نبي
مخدومهي خلايق محبوبهي خدا
بر دست و سينه جاي حلي حمايلت
از ضرب تازيانه نشان بود جابجا
كابين تو فرات و حسين تو تشنه لب
ميراث تو فدك حسنين تو بينوا
بعد از پدر چها به تو ظلم و ستم رسيد
زين امت عنود از اين قوم اشقياء
اي چرخ تا كي اين همه ظلم و ستم كني
دلهاي محترم همه پا بند غم كني
هر جا كه مقبلي است نصيبش بلا دهي
هر جا كه مدبري است قرين نعم كني
دونان ز تو به راحت و خوبان ز تو به رنج
سنجيدهام تخلف از اين شيوه كم كني
يك دختر از رسول گرامي به جاي ماند
كي جاي داشت آن همه بر وي ستم كني
آن مادر دو سيد و چرخ دو آفتاب
آن طاق در نكوئي و آن جفت بوتراب
شاه رسل چه فاطمه گر دختري نداشت
بي شبهه آسمان حيا اختري نداشت
گر خلقت بتول نميكرد كردگار
در روزگار شير خدا همسري نداشت
از اين دو هر يك ار نه به هستي قدم زدي
آن يك به راستي زني اين شوهري نداشت
بي دختر پيمبر ما نوعروس دهر
خوش دلفريب بود ولي زيوري نداشت
بي دختر پيمبر ما عرصهي حيا
مانند امتي است كه پيغمبري نداشت
جانها فداي او دو پور گراميش
وان شوي تاجدار وي و باب ناميش
آه آن زمان كه ناله زار از جگر زدي
زاه جگر به خرمن گردون شرر زدي
در بستر اوفتاده و اندام كوفته
گاه او فغان ز پهلو و گاه از كمر زدي
ديدي يتيمي خود و تنهائي علي
دستي به دل نهادي و دستي به سر زدي
گه با حسين و گه به حسن هم فغان شدي
گاهي خروش از دل و گاه از جگر زدي
بر بي پناهي حسن آهي ز دل زدي
ياد از حسين كردي و آه ديگر زدي
چندانكه گوش دادي و نشنيدي از بلال
الله اكبر از دل پر درد بر زدي
دندان شكستن پدرش آمدي به ياد
بيخود شدي و سنگ به درج گهر زدي
عالم به ديده علي آن دم سياه شد
كان ماه برج عصمت از او عذرخواه شد
گفتش كه يا علي بكن از خود بحل مرا
گفت اي عزيز جان مكن از خود خجل مرا
گفتش مرا ز دل مبر و ياد كن ز من
گفتا بلي اگر نرود با تو دل مرا
گفتش كه متصل به قيامت شد اين فراق
گفتا قيامت است غمت متصل مرا
گفتش بدي كه ديدهاي از لطف درگذر
گفت اي خوشي نديده تو خود كن بحل مرا
گفتش كه مهر مگسل از اين كودكان من
گفت ار گذارد اين الم جان كشد مرا
گفتش كه بي محل به سر تربتم گذر
گفتا گر آب ديده نگردد مخل مرا
اين گفت و جستجوي حسين و حسن نمود
آغوش زان دو گل چمن ياسمن نمود
كرد آن چنان نگاه كه برداشت زان دو ماه
پنجاه ساله توشه ديدن به يك نگاه
بوسيدي آن لب حسن و برزدي خروش
بوئيد آن گلوي حسين كشيدي آه
كلثوم را بديدي گفتي كه عنقريب
گوش سپهر پر كند از بانگ وا اخاه
ديدي به روي زينب و گفتي به دهر زود
اين نخل عاقبت شود از بار غم دو تاه
گفتي مباد فاطمه چندانكه بنگرد
حلق پسر بريده و دين پدر تباه
ياد پدر چه كردي و شوق لقاي او
گشتي لبش چه غنچه خندان به صبحگاه
آهي كشيد و ديده به هم برنهاد و خفت
با هيچ كس ديگر نه سخن گفت و نه شنفت
بالجمله فاطمة آغاز سخن كرد (و قالت: جزاك الله عني خير الجزاء يابن عم رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم اوصيك اولا ان تتزوج بعدي امامة فانها تكون لولدي مثلي فان الرجال لابدلهم من النساء قال فمن اجل ذلك قال أميرالمؤمنين اربع ليس لي الي فراقه سبيل امامة اوصتني بها فاطمة بنت محمد ثم قالت اوصيك يابن عم ان تتخذلي نعشا فقد رايت الملائكة صور و اصورته فقال لها صفية فوصفته فاتخذه لها فاول نعش عمل علي وجه الارض ذاك و ما راي احد قبله و ما عمل احد ثم قالت اوصيك ان لا يشهد احد جنازتي من هولاء الذين ظلموني و اخذ و احقي فانهم عدوي و عدو رسول الله و لا تترك ان يصلي علي احد منهم و لا من اتباعهم و ادفني في الليل اذا اوهنت العيون و نامت الابصار).
حقير- خلاصة وصاياي فاطمه را از اخبار متعدده نقل كرده در اينجا مينگارم.
اول عذرخواهي آن مخدر از أميرالمؤمنين عليهالسلام بود بدان شرحي كه ذكر شد.
2- تزويج كردن دختر خواهرش امامة و شرح حال امامة در مجلدات بعد، از اين كتاب بيايد.
3- امر كردن أميرالمؤمنين را به ساختن عماري كه از او تعبير به نعش ميكند براي ستر حجم جسد مطهرش.
4- مانع شدن از حضور براي تشييع و نماز بر آن مظلومه جماعتي را كه بر او ظلم كردند بالاخص ابوبكر و عمر و محدث قمي در بيت الاحزان روايت ميكند از امام باقر عليهالسلام كه فرمود (ان فاطمة بنت رسول الله مكثت بعد ابيها ستين يوما ثم مرضت فاشتد عليها فكانت من دعائها في شكواها يا حي يا قيوم برحمتك استغيث فاغتني اللهم زحزحني عن النار و ادخلني الجنة و الحقني بابي محمد؛ فكان أميرالمؤمنين يقول لها يعافيك الله و يبقيك فتقول يا ابا الحسن ما اسرع اللحاق با الله الي ان قالت لاميرالمؤمنين ان لي اليك حاجة يا ابا الحسن قال تقضي يا بنت رسول الله فقالت نشدتك با الله و بحق محمد رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم
ان لا يصلي علي ابوبكر و عمر) آن مظلومة از شدت غيظ و غضبي كه بر ابوبكر و عمر داشت قسم داد أميرالمؤمنين را كه اين دو نفر بر جنازه من نماز نخوانند.
كفن به تن بدرم در عماري اي سرور
رسد چه پايهي تابوت من به دوش عمر
5- وصيت آن مخدره اين بود كه چون چشمها به خواب ميرود مرا دفن كن و از زنان امسلمه و امايمن و اسماء و فضه كس ديگر نباشد و از مردان سلمان و ابوذر و مقداد و عمار بن ياسر و دو فرزندم حسن و حسين و في بعض الروايات عبدالله بن عباس و في بعضها عباس بن عبدالمطلب و حذيفة و في بعضها عبدالله بن مسعود كس ديگر نباشد.
6- آنكه خودت مرا غسل بده و كفن بپوشان و خودت مرا به خاك سپار و قبر مرا مخفي بنما كه كس نشناسد چنانكه در كتاب دلائل الامامة طبري است كه فاطمة فرمود: و لا تدفني الا ليلا و لا تعلم احدا قبري.
7- آنكه فاطمه سلام الله عليها اسماء بنت عميس را فرمود: اي اسماء هنگام وفات رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم جبرئيل چهل درم كافور از بهشت آورد و آن حضرت سه قسمت كرد قسمتي خاص خود فرمود و يك ثلث را از براي علي گذاشت و ثلثي مرا داد اكنون سهم مرا حاضر كن و بر بالين من بگذار تا گاهي كه درگذرم پس أميرالمؤمنين را فرمود تا او را با آن كافور بهشتي حنوط بفرمايد.
8- آنكه وصيت كرد كه يا علي مرا از زير پيراهن غسل بده كه طاهرهي مطهر ميباشم.
9- آنكه چون عيال به خانه آوردي يك شبانه روز را در نزد عيال خود باش و يك شبانه روز خاص تدبير اولاد من ميدار.
10- آنكه صيحه به روي حسن و حسين من مزني چنانچه علامة مجلسي ره در خلال روايات فضه مينويسد كه چون مرض فاطمه رو به شدت شد چنانكه پرستاران از او مأيوس شدند در آن وقت أميرالمؤمنين نماز ظهر را در مسجد گذاشته به سوي خانه مراجعت ميكرد پرستاران گريان و نالان به استقبال أميرالمؤمنين شتافتند (فقال لهن: ما الخبر و مالي ارا كن متغيرات الوجوه و الصور) عرض كردند يا أميرالمؤمنين درياب دختر عم خود
را و حال آنكه گمان نميكنيم كه او را احيا ادراك فرمائي علي عليهالسلام عجله كرده و بر فاطمه درآمد و او را بر پشت افتاده ديد كه از اين سوي بدان سوي منقلب است علي چون اين بديد ردا از دوش و عمامه از سير بيفكند و تكمه و بندهاي لباس خود را باز كرده و نشست و سر فاطمه را از بالش برداشته در كنار خود نهاد و ندا درداد يا زهرا پاسخ نشنيد ديگر باره ندا درداد يا بنت محمد المصطفي نيز جوابي اصغا نفرمود و قال يا بنت من حمل الزكوة باطراف الردي و قسم بين المساكين و الفقراء هم جواب نشنيد و قال يا ابنة من صلي بملائكة السماء مثني مثني نيز جوابي نشنيد پس گفت اي فاطمه با من سخن بگوي منم پسر عم تو علي بن ابيطالب اين وقت فاطمه ديدهاي حق بين باز كرده و در روي علي نگران شد و هر دو تن سخت بگريستند فقال أميرالمؤمنين ما الذي تجدينه فانا ابن عمك علي بن ابيطالب فقالت يابن العم اني اجد الموت الذي لابد منه و لا محيص عنه و انا اعلم انك يعدي لا تصبر علي قلة التزويج فان انت تزوجت امرأة اجعل لها يوما و ليلة و اجعل لاولادي يوما و ليلة يا ابا الحسن و لا تصح في وجوههما فيصبحان يتمين غريبين فانهما بالامس فقدا جدهما و اليوم يفقدان امهما فالويل لامة تقتلهما و تبغضهما ثم انشات تقول:
ابكني ان بكيت يا خير هاد
و اسبل الدمع فهو يوم الفراق
يا قرين البتول اوصيك بالنسل
فقد اصبحا حليفا اشتياق
ابكني و ابك لليتاما و لا تنس
قتيل العدي بطف العراق
فارقوا اصبحوا يتامي حياري
اخلفوا الله فهو يوم الفراق
كسي نگويد كه فاطمه ميدانست علي به روي آنها صيحه نميزند پس چرا اين وصيت را نمود براي آنكه مقتضي شدت محبت و اشفاق همين است چنانچه مشاهد و محسوس است اگر زني به سفر برود با علم به اينكه شوهرش از خودش به فرزندانش مهربانتر است مع ذلك باز سفارش آنها را ميكند و بالعكس پس تعبير بعضي كه مراد يعني گريه با صدا در پيش آنها نكن علاوه بر اينكه اين تعبير خلاف واقع است بسيار خنك و بي مزه است در چند روايت است كه علي بعد از فاطمه نشسته بود گريه ميكرد و حسن و حسين نيز در نزد او اشك ميريختند رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم هنگام رحلت خود دست
فاطمه را ميان دست علي نهاد و فرمود: «يا علي هذه وديعة مني اليك فاحفظها». با علم رسول خدا به شفقت آن حضرت.
11- از وصاياي فاطمه بنابر روايت كتاب دلائل طبري از امام باقر عليهالسلام اين بود كه فاطمه در مرض موت خود وصيت فرمود كه زوجات رسول خدا را هر يك دوازده اوقيه از مال او عطا كنند و همچنين زنان بنيهاشم را به همين مقدار عطا بدهند.
12- و ديگر وصيت فرمود كه خواهرزاده من امامة را از مال من به او بدهند ولي مقدار معين نفرمود و در روايت ديگر كه عبدالله محض بن الحسن از زيد بن علي حديث كنند كه فاطمه مال خود را بر بنيهاشم تصدق كرد.
13- در تحت عنوان ماليهي فاطمه زهراء از اين پيش ياد كرديم كه فاطمه (ع) حوائط سبعه خود را وصيت كرد كه توليت آن به دست أميرالمؤمنين بوده باشد و بعد به دست امام حسن عليهالسلام و بعد امام حسين و بعد به فرزنداني كه از اولاد حسن و حسين (ع) ميباشند نه فرزندان أميرالمؤمنين از زنان ديگر.
14- در مستدرك الوسائل و جلد بيست و سوم بحارالانوار در باب وقف بعد از ذكر حوائط سبعه ميفرمايد (و ان تابوت الاصغر لابنة ابيذر الغفاري و ان الاستار لاحدي ابنتي هاتين لا يستر بها سوي علي بن ابيطالب و ان خمسين اوقية لفقراء بنيهاشم و خمسة و اربعين اوقية لنساء رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و تابوت اصغر) در المنجد گويد: «التابوت: الصندوق من الخشب و منه تابوت الميت» فاطمه وصيت نمود كه اين صندوق را به دختر ابيذر بدهيد چون اين سابقه را داشت از اين جهت بود ابوذر كه در ربذه از دار دنيا رفت مالك اشتر دختر او را آورد به أميرالمؤمنين سپرد و معلوم ميشود كه اين دختر سابق بر آن هم رابطهي تامي با فاطمة زهراء سلام الله عليها داشته كه آن مخدره مخصوصا در حق او وصيت مينمايد و نيز وصيت فرمود كه پردههائي كه از مال من است به يكي از اين دختران من بدهيد و كسي آن را استعمال نبايد بكند مگر شوهرم علي عليهالسلام اگر خواسته باشد.
15- در بيت الاحزان محدث قمي است كه از مصباح الانوار نقل ميكند (قال:
قالت فاطمة لاميرالمؤمنين عليهالسلام: اوصيك في ولدي خيرا ثم ضمت اليها امكلثوم فقالت له اذا بلغت فلها ما في المنزل ثم الله لها).
يعني امكلثوم را به خود چسبانيد و علي را فرمود كه وقتي امكلثوم به حد زنان رسيد آنچه در منزل است از او است پس خدا پشت و پناه او باشد پس از اين وصيتها آن مخدره سيلاب اشكش متراكم شد أميرالمؤمنين فرمود اي سيدهي زنان عالم چرا چنين اشك ميريزي عرض كرد يابن عم گريه من براي مصائبي است كه تو بعد از من ديدار خواهي كرد أميرالمؤمنين فرمود گريه مكن به خدا قسم كه اين مصيبات در راه رضاي خداوند سهل و آسان است.
ابوجعفر محمد بن رستم الطبري الامامي در كتاب دلائل خود نقل ميكند (قال: فلما كانت الليلة التي اراد الله ان يكرمها و يقبضها اليه اقبلت فاطمة تقول: و عليكم السلام و هي تقول لي: يابن عم قد اتاني جبرئيل مسلما و قال لي ان الله يقرئك السلام يا حبيبة حبيب الله و ثمرة فؤاده اليوم تلحقين بالرفيع و جنة المأوي ثم انصرف عني ثم سمعناها ثانية تقول و عليكم السلام فقالت: يابن عم هذا و الله ميكائيل و قال لي كقول صاحبه ثم تقول: و عليكم السلام قال أميرالمؤمنين: و رأيناها قد فتحت عيناها فتحا شديدا ثم قالت: يابن عم هذا و الله الحق و هذا عزرائيل قد نشر جناحه بالمشرق و المغرب و قد وصفه لي ابي و هذه صفته فسمعناها تقول: و عليك السلام يا قابض الارواح عجل بي و لا تعذبني ثم سمعناها تقول اليك ربي لا الي النار ثم غمضت عينيها و مدت يديها و رجليها كانها لم يكن حية قط)
و در مصباح الانوار از عبدالله بن الحسن المثني از جد خويش حديث كند (قال: ان فاطمة بنت محمد صلي الله عليه و آله و سلم لما احتضرت نظرت نظار حادا ثم قالت: السلام علي جبرائيل السلام علي رسول الله اللهم مع رسولك اللهم في رضوانك و جوارك و دارك دار السلام ثم قالت أترون ما أري فقيل لها ما تري قالت هذه مواكب اهل السماوات و هذا جبرئيل و هذا رسول الله و يقول يا بنية اقدمي فما امامك خير لك).
و عن زيد بن علي بن الحسين ان فاطمة لما احتضرت سلمت علي جبرئيل و علي
النبي و سلمت علي ملك الموت و سمعوا حس الملائكة و وجدوا رائحة طيبة كاطيب ما يكون من الطيب.
(نا) أميرالمؤمنين عليهالسلام ميفرمايد در آن شبي كه خواست خداوند متعال دختر پيغمبر را به جوار خويش دعوت كند من شنيدم كه فاطمه گفت: و عليكم السلام آنگاه مرا گفت اي پسر عم اينك جبرئيل است كه مرا سلام داد و از خداوند متعال بر من سلام فرستاده است و ميفرمايد: اي محبوبه حبيب من و ثمرهي قلب او امروز ملحق ميشوي به أعلي عليين و بهشت برين و منصرف شد از من و در ثاني حال شنيدم كه گفت و عليكم السلام و نيز مرا خطاب كرد كه اي پسر عم به خدا قسم اينك ميكائيل است و با من همان گفت كه جبرئيل گفت ديگر باره گفت و عليكم السلام و ديدم كه چشمهاي مباركش به شدت باز شد پس گفت اي پسر عم به خدا قسم اينك عزرائيل است كه پرهايش از مشرق تا به مغرب را فروگرفته همانا پدر من او را از براي من وصف كرده بود اكنون او را بدان صفت مينگرم پس شنيدم كه گفت و عليك السلام يا قابض الارواح شتاب كن به سوي من و مرا زحمت مكن و شنيدم كه گفت به سوي تو اي پروردگار ميآيم نه به جانب آتش پس چشم بخوابانيد و دستها و پاهاي مبارك را بكشيد گويا هرگز زنده نبود.
و به روايت مصباح الانوار فاطمه زهراء (ع) هنگام احتضار بر جبرئيل و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم سلام كرد و گفت اي پروردگار من مرا با رسول خدا در بهشت خود و جوار خود و سراي خود كه دارالسلام است بدار آنگاه فرمود آيا ميبينيد آنچه من ميبينم عرض كردند چه ميبيني فرمود: اينك مواكب اهل آسمانها است و اينك جبرئيل و اينك رسول خداست كه ميفرمايد: اي دختر من به سوي من بشتاب آنچه در پيش روي تو است نيكوتر است از براي تو.
و زيد بن علي حديث كند كه وقتي فاطمه محتضر شد جبرئيل و رسول خدا را سلام داد و نيز ملك الموت را سلام فرستاد و حاضران آواز نرمي از فرشتگان احساس و اصغا
مينمودند و استشمام رائحه طيبي مينمودند كه بهترين روايح طيبها بود.
ثم توفيت صلي الله عليها و علي ابيها و بعلها و بنيها فصاحت اهل المدينة صيحة واحدة و اجتمعت نساء بنيهاشم في دارها فصرخو صرخة واحدة كادت المدينة ان تتزعزع من صراخهن و هن يقلن يا سيدتاه يا بنت رسول الله و اقبل الناس مثل عرف الفرس الي علي و هو جالس و الحسن و الحسين بين يديه يبكيان فبكي الناس لبكائهما و خرجت امكلثوم و عليها برقعة و تجر ذيلها متجللة برداء غلبها نشيجها و هي تقول يا ابتاه يا رسول الله الآن حقا فقدناك فقدا لالقاء بعده ابدا و اجتمع الناس فجلسوا و هم يضجون و ينتظرون ان تخرج الجنازة فيصلون عليها و خرج ابوذر فقال: انصرفوا فان ابنة رسول الله قد اخر اخراجها في هذه العشية فقام. الناس و انصرفوا.
و در بيت الاحزان محدث قمي است كه اسماء بنت عميس و در بعضي روايات سلمي زوجه ابيرافع گويد كه فاطمه مريض شد به آن مرضي كه در او وفات كرد و من او را پرستاري ميكردم پس يك روز حالت آن حضرت بسيار نيكو شد و مرض او تسكين يافت أميرالمؤمنين براي بعضي كارها بيرون رفت فاطمه مرا فرمود كه مقداري آب براي اينكه من غسل كنم و خود را شست و شو دهم بريز آب براي آن حضرت آوردم پس برخاست غسل نيكوئي به جاي آورد پس جامههاي نو بر خود بپوشيد سپس مرا فرمود: كه فراش مرا در وسط خانه بگستران و بقيهي حنوط پدرم رسول خدا را از فلانه موضع به نزد من بياور و آن را در نزد سر من بگذار پس آن مخدره غسل كرد و از آن حنوط خود را معطر نمود پس جامههاي كفن خويش را طلب كرد جامههاي غليظ و خشني براي او آوردند و آنها را بر خود پيچيد و رو به قبله خوابيد و جامه بر روي خود كشيد و فرمود: اي اسماء لحظهاي صبر كن و انتظار مرا ببر و پس از آن مرا آواز ده اگر جواب گفتم فبها و الا بدان كه من در نزد پدرم رسول خدا رفتهام.
راوي گويد: اسماء لحظهاي صبر كرده توقف نمود پس از لحظه فاطمه را آواز داد ولي جوابي نشنيد صدا زد يا بنت محمد المصطفي يا بنت من حملته النساء يا بنت خير من وطأ الحصي يا بنت من كانت من ربه قاب قوسين او ادني باز جوابي نشنيد اسماء را
جامه از روي فاطمه برداشت ديد آن مخدره دار فاني را بدرود گفته اسماء خود را روي جنازه فاطمه انداخته او را ميبوسيد و ميگفت اي فاطمه چون نزد پدرت پيغمبر اكرم رسيدي سلام اسماء دختر عميس را بر او برسان پس اسماء گريبان پيراهن خود را چاك زد و از خانه بيرون دويد امام حسن و امام حسين اسماء را ديدار كردند و پرسيدند كه مادر ما فاطمه چه شد و كجا است ولي اسماء در جواب آن دو ساكت بود تا خود آن بزرگواران وارد خانه شدند مادر را ديدند كه به طرف قبله كشيده جناب امام حسين پيش آمد و مادر را حركت داد ديد مادر از دنيا رفته صدا به ناله بلند كرد و قال يا اخاه آجرك الله ماتت امنا الزهراء پس حضرت امام حسن خود را به روي نعش مادر انداخت گاهي مادر را ميبوسيد و ميگفت اي مادر پيش از آنكه روح از بدنم جدا شود با من تكلم كن اسماء گويد جناب امام حسين پيش آمد پاهاي مادر را ميبوسيد و ميگفت اي مادر من فرزند تو حسينم پيش از آنكه قلبم شكافته شود و بميرم با من تكلم كن اسماء حسنين را گفت اي فرزندان رسول خدا در نزد پدر خود روانه شويد و او را از مرگ مادرتان خبر دهيد حسنين (ع) از خانه بيرون آمدند و صدا بلند كردند ميگفتند يا محمداه يا احمداه امروز مصيبت مردن تو بر ما تازه شد كه مادر ما از دنيا رفت جناب أميرالمؤمنين در مسجد بود حسنين خبر مرگ مادر را به آن جناب دادند حضرت از شدت اندوه بيهوش شد تا آنكه آب به صورت نازنينش پاشيدند پس آن حضرت به هوش آمد و ميفرمود كه اي فاطمه تا زنده بودي من خود را در مصيبت پيغمبر به تو تسليت ميدادم اكنون پس از مرگ تو چگونه شكيبائي كنم.
مسعودي گويد: چون فاطمه (ع) مرغ روحش به آشيان قدس پرواز كرد أميرالمؤمنين بسيار بي تابي مينمود و گريه آن حضرت شديد شد و صداي ناله آن حضرت بلند و آشكار گرديد و از غايت حزن اين اشعار را انشاء ميفرمود: «لكل اجتماع من خليلين فرقة» الي آخر ما ياتي.
بالجمله أميرالمؤمنين حسنين را برداشته به خانه مراجعت نمودند ديدند اسماء بالاي سر فاطمه نشسته گريه ميكند أميرالمؤمنين با چشم اشكبار پيش دويد و جامه از
روي فاطمه عقب كشيد ديد رقعهاي در نزد آن مخدره است چون برداشت و قرائت كرد ديد نوشته است:
بسم الله الرحمن الرحيم هذا ما اوصت به فاطمه بنت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم اوصت و هي تشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا صلي الله عليه و آله و سلم عبده و رسوله و أن الجنة حق و النار حق و أن الساعة آتية لا ريب فيها و ان الله يبعث من في القبور، يا علي انا فاطمة بنت محمد زوجني الله منك لاكون لك في الدنيا و الاخرة، أنت أولي بي من غيري حنطني و غسلني و كفني و صل علي و ادفني بالليل و لا تعلم أحدا و استودعك الله و اقرأ علي ولدي السلام.
راوي گويد چون خبر منتشر شد صداي شيون از خانههاي مدينه بلند گرديد مردان و زنان به طرف خانه آن حضرت دويدند زنان بنيهاشم در خانه آن حضرت اجتماع نمودند چنان صدا به صيحه و ناله بلند كرده بودند كه نزديك بود مدينه از صداي آنها به لرزه و جنبش درآيد آن زنان فرياد ميكردند اي سيدة زنان اي دختر پيغمبر آخرالزمان مردم از هر طرف فوج فوج چون يال اسب براي تعزيت و سر سلامتي أميرالمؤمنين ميآمدند آن حضرت جلوس فرموده بود حسن و حسين در جلوي آن حضرت نشسته و گريه ميكردند مردم نيز از گريه آنها به گريه درآمدند امكلثوم بيرون آمد در حالتي كه برقعي بر روي مبارك انداخته و از غايت جلال و وقار دامن رداي خود را به زمين ميكشيد گريه و اندوه او را گلوگير شده بود به حدي كه قادر بر تكلم نبود و ميفرمود يا أبتا يا رسول الله امروز در حقيقت تو از دنيا رفتي امروز مصيبت تو بر ما تازه شده ما ديگر هرگز ترا نخواهيم ديد و مردم نيز جمع شده بودند و صداي خود را به گريه بلند كرده بودند انتظار بيرون آوردن جنازه را ميكشيدند كه بر او نماز گذارند ابوذر غفاري رضي الله عنه از خانه به در آمد و مردم را گفت متفرق شويد و برگرديد بيرون آوردن جنازه فاطمه دختر پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم امشب به تأخير افتاد مردم برخاستند و هر كس به سراي خود رفت.
چون پاسي از شب گذشت و ديدها به خواب رفت أميرالمؤمنين سلمان و ابوذر و مقداد و عمار را طلب نموده جنازه فاطمه را روي مغتسل گذاشتند و به جز
أميرالمؤمنين و اسماء بنت عميس و فضه و زينب و امكلثوم و حسن و حسين در هنگام غسل دادن كسي ديگر حضور نداشت و أسما ميفرمود كه فاطمه به من وصيت كرده كه چون از دنيا برود جز من و أميرالمؤمنين كسي او را غسل ندهد أميرالمؤمنين او را غسل ميداد و من او را اعانت ميكردم.
و آن حضرت در هنگام غسل دادن فاطمه فرمود: (اللهم أنها امتك و ابنة رسولك و صفيك و خيرتك من خلقك اللهم لقنها حجتها و اعظم برهانها و اعل درجتها و اجمع بينها و بين ابيها محمد صلي الله عليه و آله و سلم).
و چون از غسل دادن فارغ شد به روايت بيت الاحزان آن مخدره را خشكانيد با همان برده كه رسول خدا را بدان خشكانيده بود و با همان فاضل حنوط پيغمبر او را حنوط نمود و در هفت ثوب و جامه آن مخدره را كفن كردند و در اطراف آن نوشتند: (فاطمة سيدة نساء العالمين تشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم).
پس جنازهي او را در ميان نعشي كه خود وصيت كرده بود گذاشتند و حضرت امير عليهالسلام به امام حسن فرمود كه ابوذر را در نزد من حاضر كن چون حاضر شد أميرالمؤمنين با ابوذر جنازه را در همان خانه خود حضرت در مصلي گذاشتند و أميرالمؤمنين و حسن و حسين و سلمان و أبوذر و مقداد و عمار و حذيفه و عبدالله بن مسعود و زبير بن العوام و به روايتي عباس بن عبدالمطلب و پسرش فضل و بريدهي أسلمي بر جنازهي فاطمه نماز خواندند و در همان دل شب جنازه را از خانه بيرون آوردند و چند سعف خرما روشن كردند و در آن تاريكي شب آن گوهر پاك را به زير خاك پنهان كردند و عباس بن عبدالمطلب و أميرالمؤمنين داخل قبر شدند و چون فاطمه را به خاك سپردند أميرالمؤمنين فرمود: (بسم الله الرحمن الرحيم بسم الله و بالله و علي ملة رسول الله محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله و سلم) پس فرمود: اي صديقهي طاهره تو را سپردم به كسي كه او به تو اولي است يعني رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و آنچه را خداوند براي تو پسنديده من نيز بدان راضي ميباشم سپس اين آيه را قرائت كرد «منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخري» چون قبر را مستوي كرد فرمان داد بر قبر او آب پاشيدند پس
چهل قبر تازه برپا كردند و به روايتي هفت صورت قبر ساختند تا قبر آن مظلومه شناخته نشود در آن وقت آتش دل علي زبانه زدن گرفت و در كنار قبر نشست و شروع كرد به گريستن عباس بن عبدالمطلب دست حضرت را گرفت و به خانه آورد.
(مخفي نماناد كه حقير چند روايت را در هم داخل كرده خلاصه و نقد آن را نگاشتم).
و به روايت مجلسي در بحار قال علي عليهالسلام و الله لقد اخذت في امرها و غسلتها في قميصها و لم اكشفه عنها فو الله لقد كانت ميمونة طاهرة مطهرة ثم حنطتها من فضلة حنوط رسول الله و كفنتها و ادرجتها في أكفانها فلما هممت ان اعقد الرداء ناديت يا امكلثوم يا زينب يا سكينة يا فضة يا حسن يا حسين هلموا و تزودوا من أمكم فهذا لفراق و اللقاء في الجنه فاقبل الحسن و الحسين و هما يناديان وا حسرتاه و يا زفرة لا تنطفي ابدا من فقد جدنا محمد المصطفي و امنا فاطمة الزهراء و قالا يا امالحسن و يا امالحسين اذا لقيت جدنا محمد المصطفي فاقرايه منا السلام و قولي له: انا قد بقينا بعدك يتيمين في دار الدنيا، فقال أميرالمؤمنين عليهالسلام اني اشهد الله أنها قد حنت و انت و مدت يديها و ضمتهما الي صدرها مليا و اذا بهاتف من السماء ينادي يا ابا الحسن ارفعهما عنها فلقد أبكيا و الله ملائكة السماوات فقد اشتاق الجيب الي المحبوب قال فرفعتهما عن صدرها و جعلت اعقد الرداء و انشد هذه الابيات (فسيأتي الابيات بعيد هذا) ثم حملها علي علي يديه و اقبل بها الي قبر ابيها و نادا السلام عليك يا حبيب الله السلام عليك يا نور الله السلام عليك يا صفي الله مني السلام عليك و التحية الواصلة مني اليك ولديك و من ابنتك النازلة عليك بفنائك و ان الوديعة قد استردت و الرهنيته قد أخذت فوا حزناه علي الرسول ثم من بعده علي البتول و لقد اسودت علي الغبراء و بعدت علي الخضراء فوا حزناه ثم وا أسفاه ثم عدل بها علي الروضة فصلي عليها في أهله و أصحابه و مواليه و احبائه و طائفة من المهاجرين و الانصار)
در اين جمله أميرالمؤمنين ميفرمايد به خدا قسم تقديم نمودم أمر فاطمه را و او را در پيراهنش غسل دادم و او را مكشوف نساختم چون طاهرة و مطهره بود پس او را حنوط كردم و با هفت ثوب وي را كفن نمودم چون خواستم بندهاي كفن را ببندم آواز
دادم زينب و كلثوم و حسن و حسين و فضه را كه بيائيد و بار ديگر توشه از لقاي مادر برداريد كه اين آخرين ملاقات است و ديدار ديگر به قيامت خواهد بود چون حسنين نالهكنان خود را به روي نعش مادر افكندند و خروش برآوردند كه وا حسرتاه هرگز آتش حرمان جد ما محمد مصطفي و مادر ما فاطمه زهرا از قلب ما فرونخواهد نشست اي مادر حسنين هرگاه جد ما را ملاقات كردي سلام ما را بدو برسان و بگو كه ما را در دنيا يتيم گذاشتي أميرالمؤمنين عليهالسلام ميفرمايد خدا را شاهد و گواه ميگيرم كه فاطمه بناليد و دستها بكشيد و حسن و حسين را به سينه چسبانيد اين وقت هاتفي از آسمان ندا درداد كه يا ابا لحسن برگير ايشان را كه فرشتگان آسمانها به گريه درآمدند و مشتاق است دوست مر دوست را لاجرم آنها را از روي سينه فاطمه برداشتم و او را در جامهي زبرپوش درپيچيدم.
علي چون جسم زهرا را كفن كرد
شقايق را نهان در ياسمن كرد
دو نور ديدهاش از ره رسيدند
به زاري جانب مادر دويدند
كه اي مادر يتيمانت به برگير
ز رأفت جوجههايت زير پرگير
چه شد كاينك دلت از ما رميده
چرا افكندهاي ما را ز ديده
خود افكندند بر آن جسم رنجور
عيان شد معني نور علي نور
ز عشق روي آن دو ماه پاره
بيامد در بدن روحش دوباره
بغل بگشود در آغوششان برد
چنان ناليد كز سر هوششان برد
در اهل آسمانها و كروبين
فغان برپاست از اين اشك خونين
كه ناگه ز آسمان آمد ندائي
كه اي والي ملك كبريائي
ز شاخ گل بكن دور اين دو بلبل
كه از افغانشان افتادهي غلغل
بالجمله أميرالمؤمنين عليهالسلام فاطمه را روي دست حمل داد و متوجه قبر رسول خدا گرديد و بعد از صلوات و سلام عرض كرد اينك فاطمه دختر تو است و اين وديعه و رهينه به سوي تو بازگشت آه از فراق تو يا رسول الله آه از فراق دختر تو فاطمه زهرا از اين
مصيبت زمين بر من تاريك گرديد و آسمان پيش چشمم سياه گرديد وا أسفاه وا حزناه پس از آن بر فاطمه نماز به جاي آورد و او را در ظلمت شب به خاك سپرد كه ابوبكر و عمر و كساني كه از ايشان خاطر رنجيده داشت و بر وي نماز نخوانند و تشييع جنازه او ننمايند.
ثقة الاسلام محمد بن يعقوب كليني در كافي سند به حضرت سيد الشهداء ميرساند كه چون فاطمه دنيا را وداع فرمود و أميرالمؤمنين او را دفن كرد و قبر او را محو نمود كه كس نشناسد روي به قبر رسول خدا آورد.
و قال: السلام عليك يا رسول الله عني و السلام عليك من ابنتك و زائرتك و البائتة في الثري ببقعتك المختار الله لها سرعة اللحاق بك قل يا رسول الله عن صفتك صبري و عفا عن سيدة نساء العالمين تجلدي الا ان لي في التاسي بسنتك و الحزن الذي حل بي في فراقك موضع تعز فلقد و سدتك في ملحودة قبرك و فاضت نفسك بين نحري و صدري و غمضتك بيدي و توليت امرك بنفسي بلي و في كتاب الله الي انعم القبول انا لله و انا اليه راجعون قد استرجعت الوديعهي و اخذت الرهينة و اختلست الزهراء فما اقبح الخضراء و الغبراء يا رسول الله اما حزني فسرمد و اما ليلي فمسهد و هم لا يبرح من قلبي او يختار الله لي دارك التي انت فيها مقيم كمد مقيح و هم مهيج سرعان ما فرق بنينا و الي الله اشكو و ستنبئك ابنتك بتظافر امتك علي هضمها فاحفها السئوال و استنحبرها الحال فكم من غليل معتلج بصدرها لم تجد الي بثه سبيلا و ستقول ويحكم الله و هو خير الحاكمين و السلام عليكما يا رسول الله سلام مودع لاسام و لا قال فان انصرف فلاعن ملالة و ان اقم فلاعن سؤظن بما وعد الله الصابرين و أهاواها و الصبر ايمن و اجمل و لو لا غلبة المستولين علينا لجعلت المقام عند قبرك لزاما و التلبث عنده معكوفا و لا عولت اعوال الثكلي علي جليل الرزيته فبعين الله تدفن ابنتك سرا و يهضم حقها قهرا و يمنع ارثها جهرا هذا و لم يطل العهد و لم يخلق منك الذكر و الي الله يا رسول الله المشتكي و فيك اجمل العزاء فصلوات الله عليها و عليك
و رحمة الله و بركاته.
ميفرمايد: سلام از من بر تو اي رسول خداي و سلام بر تو از دختر تو كه زاير تو است و خوابگاه او در بقعه تو است و خداوند متعال او را شرف سبقت داده است كه زودتر از همه اقربا به شما پيوسته شود يا رسول الله اندك شده است صبر من در فراق صفيهي تو و محو و منسي گشته است نيروي من در حرمان سيدهي زنان عالميان چاره ندارم جز اينكه اقتفا كنم بدان شكيبائي كه در فراق تو گردم زيرا كه روح تو در ميان گلوگاه و سينه من جريان يافت و چشم ترا به دست خود بستم و به دست خود تو را به خاك سپردم و خود متولي امر تو گشتم و به كتاب خداي پذيراي مصيبت تو شدم كه ميفرمايد انا لله و انا اليه راجعون همانا يا رسول الله اينك فاطمه است وديعه شما كه به سوي شما برگشت و اين رهينه مأخوذ گشت و زهرا هم بغتة از نظرها مفقود گرديد هان يا رسول الله چقدر قبيح است و زشت و نكوهيده است در نظر من آسمان سبز و زمين گردآلود بعد از فاطمه يا رسول الله اندوه و حزن من ادامه پذيرفت و ديگر تمام شدني نيست و شبهاي من به بيداري خواهد گذشت چگونه چشم من به خواب آشنا شود و حال آنكه اين حزن و اندوه از قلب من مفارقت نكند تا آنگاه كه حق سبحانه و تعالي اختيار نمايد براي من سرائي را كه تو اكنون در آنجا مقيمي يا رسول الله در دل من زخم و جراحتي است كه قرحه آن مرحمپذير نيست و حزن و اندوهي است كه آتش آن فرو ننشيند و هيجان آن ساكن نگردد چه زود بود كه بين ما جدائي افتاد و انجمن ما را متشتت ساخت اي رسول خدا من شكايت و درد دل خود را به خداوند متعال ميبرم و ميگويم عنقريب به زودي فاطمه زهرا تو را آگهي دهد كه امت چگونه با همديگر معاونت كردند و پشت به پشت همديگر دادند و باب ظلم و جور را به روي ما باز كردند و حق مرا غصب نمودند و بر فاطمه ستمها و ظلمها كردند تمام مصائب را از فاطمه كاملا سئوال فرما زيرا كه غمهاي بسياري در سينه فاطمه بود و مصائبي در قلب او متراكم بود كه نميتوانست به كسي اظهار كند اكنون تو خود مفصلا از او پرسش كن و به زودي شما را خبر خواهد داد كه اين امت چه بر سر ما آوردند و خداوند متعال براي دختر تو حكم خواهد كرد و او بهترين حكمكنندگان
است سلام بر تو باد يا رسول خدا سلام وداع كننده كه از مواصلت و پيوستگي ملال به هم نرسانيده باشد و از روي دلگيري مفارقت ننمايد اينك با تو وداع ميكنم و ميروم ولي وداع من از روي ملال و دلگيري نيست اگر از نزد قبر تو بروم از روي ملال نيست و اگر نزد قبر تو اقامت نمايم از بدگماني من نيست از ثوابهائي كه خداوند وعده فرموده صابرين را آري صبر كردن مباركتر و نيكوتر است و اگر بيم غلبهي و شماتت كساني كه بر ما مستولي شدند نبود البته اقامت نزد قبر تو را بر خود لازم ميدانستم و در نزد ضريح تو اعتكاف مينمودم و در اين مصيبت در ناله و عويل كوتاهي نميكردم مثل اينكه فرزند او مرده باشد همانا خدا بينا و شنواست و ميداند كه من از ترس دشمنان دخترت را پنهان دفن ميكنم آن دختر تو كه حق او را به ظلم ماخوذ داشتهاند و ميراث او را علاينه غصب كردند و به قهر و غلبه او را محروم كردند و حال آنكه عهد تو مدتي نگذشته بود و هنوز نام تو در ميان مردم كهنه نشده بود يا رسول الله به سوي باري تعالي اين شكايت بردم و در اطاعت تو تسلي و صبر نيكو و ممدوح است پس صلوات و بركات و رحمت واهب العطيات بر تو و بر دختر تو باد.
پس اين شعر را علي عليهالسلام قرائت كرد:
نفسي علي زفراتها محبوسته
يا ليتها خرجت مع الزفراتي
لا خير بعدك في الحيوة و انما
اخشي مخافة ان تطول حيواتي
علمة مجلسي در بحار مينويسد كه چون أميرالمؤمنين عليهالسلام نعش فاطمه را به مصلي آورد و نماز بر او خواند ثم صلي ركعتيين پس دستها به جانب آسمان بلند كرد فنادي هذه بنت نبيك محمد اخرجتها من الظلمات الي النور فاضائت الارض ميلا في ميل فلما ارادو ان يدفنوها نودوا من بقعة البقيع الي الي فقد رفع تربتها مني فنظر فاذا هي بقبر محفور فحملوا السرير اليها فدفنوها فجلس علي عليهالسلام علي شفير القبر فقال يا ارض استود عتك وديعتي هذه بنت رسول الله فنودي منها يا علي انا ارفق بها منك فارجع ولاتهتم فرمود اين دختر پيغمبر تو است كه او را برگزيده داشتي اين وقت يك ميل در يك ميل زمين روشن كرديد در آن حال قبري ساخته و پرداخته نمايان شد و ندائي از او شنيدند
كه ميگويد بيائيد بيائيد به سوي من كه تربت فاطمه را از من برداشتهاند اين وقت سرير را به سوي او حمل دادند و آن گوهر پاك را در همان مكان به زير خاك پنهان كردند و حضرت امير در كنار قبر بنشست و فرمود اي زمين به تو سپردم وديعه رسول خدا را زمين ندا درداد يا علي انا ارفق بها منك مراجعت كن و خاطر جمع دار.
و چه قدر اين شاعر خوب گفته
ولاي الا مورتد فن سرا
بضعة المصطفي و يعفي ثراها
فمضت و هي اعظم الناس شجوا
في فم الدهر غصته من جواها
وثوت لا تري لها الناس مثوي
اي قدس يضعه في مثواها
(نا) أميرالمؤمنين عليهالسلام چون به خانه مراجعت كرد بامدادان ابوبكر و عمر و گروهي از مهاجر و انصار بر در سراي علي عليهالسلام حاضر شدند تا بر فاطمه نماز گذارند مقداد بن اسود گفت فاطمه را ديشت دفن كردند عمر روي با ابوبكر آورد و گفت من نگفتم چنين خواهند كرد عباس بن عبدالمطلب فرمود فاطمه وصيت كرد كه شما بر وي نماز نگذاريد
(فقال عمر: لا تتركون يا بني هاشم حسدكم القديم لنا ابدا ان هذه الضغائن التي في صدوركم لن تذهب و الله لقد هممت ان انبشها فاصلي عليها فقال علي و الله لو رمت ذاك يابن صهاك لارجعت اليك يمنيك لئن سللت سيفي لاغمدته دون اذهاق نفسك)
عمر گفت اي بنيهاشم اين حقد و حسد ديرينه كه از ما در خاطر داريد هرگز ترك نخواهيد گفت و اين كيد و كينه كه در سينه پنهان داريد هيچ گاه بيرون نخواهيد گذاشت به خدا قسم هر آينه به تحقيق كه عزم كردم كه او را از قبر بيرون آورم و بر وي نماز گذارم علي عليهالسلام گفتا اي پسر صهاك حبشية به خدا قسم اگر اين اراده بنمائي دست راست تو به تو بازنگردد چه اگر شمشير برانگيزم تا خون تو نريزم جاي در غلاف ندهم عمر دانست علي سوگند خويش را راست كند دم فرو بست.
و در خبر ديگر بدين گونه است كه مهاجر و انصار و ابوبكر و عمر در بقيع
غرق در انجمن شدند و چهل قبر يافتند كه همگان همانند بودند و قبر فاطمه شناخته نميشد از مردمان ناله و نحيب برآمد و يكديگر را مورد ملامت ساختهاند و به سرزنش و شناعت گرفتهاند و گفتهاند پيغمبر شما جز يك دختر ميان شما نگذاشت و او از دنيا رفت نه به جنازه او حاضر شديد و نه بر او نماز گذارديد و نه اكنون قبر او را ميدانيد چه بي حميت مردم كه شما هستيد بعضي از بزرگان قوم گفتند زنان مسلمين حاضرند اين قبور را نبش ميكنند تا آنكه فاطمه را دريابند آنگاه بر وي نماز ميكنيم و ديگر باره به خاك ميسپاريم و قبر او شناخته ميگردد اين خبر به أميرالمؤمنين بردند آن حضرت چون شير خشمناك از خانه بيرون شد در حالي كه ديدههاي حق بين او چون عناب سرخ شده است و رگهاي گردنش از شدت غضب مملو از خون گرديده و قباي زردي كه خاص روز مقاتله است و يوم كريهته بود در برداشت و ذوالفقار حمايل كرده راه بقيع پيش گرفت مردم همديگر را اعلام نمودند كه اينك علي بن ابيطالب است كه به اين صفت كه مينگريد درميرسد و قسم ياد كرده كه اگر كسي از اين قبور سنگي را جنبش دهد اين جماعت را تا به آخر به قتل ميرسانم اين وقت عمر با گروهي آن حضرت را ديدار كردهاند.
(و قال له عمر مالك يا ابا الحسن و الله لننبشن قبرها و لنصلين عليها فضرب علي بيده الي جوامع ثوبه فهزه ثم ضرب به الارض و قال له يابن السوداء الحبشية اما حقي فتركته مخافة ان يرتد الناس عن دينهم و اما قبر فاطمة فوالذي نفس علي بيده لئن رمت و اصحابك بشيئي من ذلك لاسقين الارض من دمائكم فان شئت فاعرض يا عمر فتلقاه ابوبكر فقال يا ابا الحسن بحق رسول الله و بحق من فوق العرش الاخليت عنه فانا غير فاعلين شيئا تكرهه).
عمر گفت يا اباالحسن چيست ترا سوگند با خداي نبش ميكنم قبر فاطمه را و بر او نماز ميگزارم علي عليهالسلام دست بزد و اطراف جامه عمر را در هم پيچيد و حركتي داد و سخت او را بر زمين بكوفت و گفت اي زادهي كنيز سياه حبشية خلافت كه حق من بود به من نگذاشتيد و من دست بازداشتم به جهت اينكه مرم مرتد نشوند و از دين برنگردند اما قبر فاطمه به آن خدائي كه جان من در قبضه قدرت او است اگر تو يا اصحاب تو قصد
آن بنمائيد زمين را از خون شما سيراب ميكنم اگر ميخواهي و باورت نميشود امتحان كن ابوبكر چون اين بديد قدم پيش گذاشت و گفت يا اباالحسن تو را قسم ميدهم به حق رسول خداي و بحق آفريننده عرش دست از عمر بازدار كه ما هرگز دست به كاري نزنيم كه مكروه خاطر تو باشد پس علي عليهالسلام او را رها كرد و مردم متفرق شدند.
و به روايت صدوق در علل الشرايع كه مردي از امام صادق عليهالسلام پرسش كرد آن حضرت فرمود بعد از اينكه علي عليهالسلام جنازه را بيرون آورد و چوبهاي چندي از درخت خرما را افروخته كه به روشني آتش راه ميپيمود تا آنكه بر او نماز خواند و شب او را دفن كرد چون صبح شد ابوبكر و عمر مردي از قريش را ملاقات كردند گفتند از كجا ميآئي گفت از تعزيهي فاطمه ميآيم رفته بودم علي را سر سلامتي بگويم گفتند مگر فاطمه را دفن كردند گفت آري فاطمه را در نيمه شب او را دفن كردند پس ابوبكر و عمر از خوف سرزنش مردم بسيار متغير شدند و بي تابي كردند و به خدمت علي عليهالسلام آمدند و به آن حضرت عرض كردند كه به خدا قسم از مكر و حيله و دشمني با ما هيچ فروگذار نكردي اينها همه از كينههائي است كه از ما در دل داري اين عمل شما نظير آن است كه پيغمبر را غسل دادي و ما را خبر نكردي و چنانچه پسر خود حسن را تعليم كردي و ياد دادي كه به مسجد درآيد و به روي ابوبكر فرياد بزند كه اي ابوبكر از منبر پدرم فرود آي أميرالمؤمنين به ابوبكر و عمر فرمود اگر قسم ياد بكنم حرف مرا تصديق خواهيد كرد ابوبكر گفت آري آن حضرت قسم ياد كرد و آنها را به مسجد درآورد و فرمود كه رسول خدا مرا وصيت كرد و سفارش فرمود كه ديگري را در وقت غسل دادن او حاضر نگردانم و فرمود كه كسي جز پسر عمم علي عليهالسلام به بدن او نظر نكند پس من آن حضرت را غسل ميدادم ملائكه او را ميگردانيدند و فضل بن عباس آن به من ميداد در حالي كه چشمهايش بسته بود چون خواستم كه پيراهن آن حضرت را بيرون كنم هاتفي از كنار خانه مرا آواز داد كه صداي او را شنيدم و شخص او را نديدم گفت پيراهن رسول را بيرون مياور و من مكرر صداي او را ميشنيدم ولي صورت او را نميديدم پس من پيراهن آن جناب را نكندم و دست خود را زير پيراهن كرده او را غسل دادم سپس كفن آن جناب را نزد من
آوردند و او را كفن كردم و پس از كفن كردن آن وقت پيراهن آن حضرت را كندم اما پسر من حسن پس شما و همهي اهل مدينه ميدانند كه او در اثناي نماز ميآمد و از مابين صفوف ميگذشت و خود را به نزد رسول خدا ميرسانيد و حال آنكه پيغمبر در سجده بود بر پشت آن حضرت سوار ميشد چون رسول خدا سر از سجده برميداشت يك دست بر پشت حسن ميگرفت و يك دست بر پاهاي او و بدين طريق حسن را در دوش خود نگاه ميداشت تا از نماز فارغ ميشد گفت آري ما اين را ميدانيم باز أميرالمؤمنين فرمود كه شما و همه اهل مدينه ميدانيد كه حسن فرزندم وارد مسجد ميشد و رسول خدا در بالاي منبر خطبه ميخواند آن حضرت در اثناي خطبه خواندن حسن را بر گردن خود سوار ميكرد و پاهاي حسن را به سينه خود ميگرفت تا خطبه را تمام كند و مردم برق خلخالهاي حسن را از منتهاي مسجد ميديدند چون اين ملاطفتها را از جد خود پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم مشاهده كرده بود چون بر منبر او بيگانه را ديد بر او سخت و دشوار آمد از اين جهت آن كلام را گفت و به خدا قسم كه من فرزندم را به چنين كاري امر نفرمودم و حسن هم به امر من اين كار نكرده.
اما فاطمة پس او همان زني است كه من براي شما رخصت گرفتم و به عيادت نزد او آمديد و سخنان او را شنيديد و غضب او را با خودتان دانستيد به خدا قسم كه خود فاطمة به من وصيت كرد كه شما را در جنازه او حاضر نكنم و شما بر او نماز نگذاريد و من هرگز نخواستم كه وصيت او را مخالفت كنم درباره شما عمر گفت اين سخنان لغو را بگذار من خود اكنون به قبرستان ميروم و او را از قبر بيرون ميآورم و بر او نماز ميخوانيم أميرالمؤمنين فرمود به خدا قسم اگر چنين كاري را قصد كني و اراده نمائي پيش از آنكه اين عمل را به جا آوري سرت را از بدن قطع ميكنم و در اين صورت معاملهي من با شما با شمشير باشد و بس پس مابين أميرالمؤمنين و عمر سخنها رد و بدل گرديد و نزديك بود كه به يكديگر حمله كنند پس مهاجرين و انصار جمع شدند و گفتند كه به خدا قسم ما راضي نميشويم كه دربارهي پسر عم و برادر و وصي پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم اين سخنان ناسزا گفته شود و چون عمر بيم آن داشت كه فتنه توليد شود دست برداشت و برفت و مردم متفرق شدند.
لما فرق أميرالمؤمنين عليهالسلام من دفن فاطمة هاج به الحزن فجلس عند قبر فاطمة عليهالسلام يبكي و هو يقول.
فراقك أعظم الاشياء عندي
و فقدك فاطم ادهي الثكول
سابكي حسرة و انوح شجوا
علي خل مضي اسنا سبيل
الا يا عين جودي و اسعديني
فحزني دائم ابكي خليل
و در حديث فضه اين اشعار نيز از أميرالمؤمنين عليهالسلام است.
لكل اجتماع من خليلين فرقة
و كل الذي دون الفراق قليل
و ان افتقادي فاطم بعد احمد
دليل علي ان لا يدوم خليل
هاتفي در پاسخ آن حضرت اين اشعار قرائت كرد
يريد الفتي ان لا يموت خليله
و ليس الي ما يبتغيه سبيل
فلا بد من موت و لا بد من بلي
و ان بقائي بعدكم لقليل
اذا انقطعت يوما من العيش مدتي
فان بكاء الباكيات قليل
ستعرض عن ذكري و تنسي مودتي
و يحدث بعدي للخليل بديل
و له ايضا
الاهل الي طول الحيوة سبيل
و اني و هذا الموت ليس يحول
و اني و ان اصبحت بالموت موقنأ
فلي املي من دون ذاك طويل
و للدهر الوان تروح و تغتدي
و ان نفوسا بينهن تسيل
و منزل حق لا معرج دونه
لكل امرء منها اليه سبيل
قطعت بايام التعزز ذكره
و كل عزيز ما هناك ذليل
اري علل الدنيا علي كثيرة
و صاحبها حتي الممات عليل
و اني لمشتاق الي ما احبه
فهل لي الي من قد هويت سبيل
و اني و ان شطت بي الدار نازحا
و قد مات قبلي بالفراق جميل
فقد قال في الامثال في البين قائل
اضربه يوم الفراق رحيل
و كيف هناك العيش من بعد فقدهم
لعمرك شيئي ما اليه سبيل
و ليس خليلي من يدوم وصاله
و يحفظ سري قلبه و دخيل
و ليس خليلي بالملول و لا الذي
اذا غبت يرضاه سواي بديل
اذا انقطعت يوما من العيش مدتي
فان بكاء الباكيات قليل
و ليس جليلا رزء مال وفقده
و لكن رزء الاكرمين جليل
و نيز اين اشعار را در كنار قبر فاطمة عليهالسلام قرائت فرمود
مالي وقفت علي القبور مسلما
قبر الحبيب فلم يرد جوابي
احبيب مالك لا ترد جوابنا
انسيت بعد خلة الاحباب
و اين اشعار را در پاسخ خود از جانب فاطمه (ع) ميفرمايد
قال الحبيب و كيف لي بجوابكم
و انا رهين جنادل و تراب
اكل التراب محاسني فنسيتكم
و حجبت عن اهلي و عن اتراب
فعليكم مني السلام تقطعت
عني و عنكم خلة الاحباب
نسبت اين سه شعر به آن حضرت محقق نيست بلكه مظنون هم نيست
تو زهرهي فلكي زير خاك جاي تو نيست
بر آر سر ز لحد خشت متكاي تو نيست
ستارهي سحرم از چه رو نهان شدئي
گل هميشه بهارم چرا خزان شدهاي
مرا ببر كه مقامات عاليت بينم
چسان به خانه روم جاي خاليت بينم
و له (ع) ايضا
حبيب ليس يعدله حبيب
و ما لسواه في قلبي نصيب
حبيب غاب عن عيني و جسمي
و عن قلبي حبيبي لا يغيب
و له ايضا
و ما الدهر و الايام كما تري
رزية مال او فراق حبيب
و ان امرء قد جرب الدهر لم يخف
تقلب حاليه لغير لبيب
و نيز فرموده
اني وجدت اجل كل رزية
فقد الشباب و فرقة الاحباب
يقولون ان الموت صعب علي الفتي
مفارقة الاحباب و الله اصعب
حافظ گويد
مباد كس چه من خسته مبتلاي فراق
كه عمر من همه بگذشت در بلاي فراق
اگر به دست من افتد فراق را بكشم
ز آب ديده دهم باز خون بهاي فراق
كجا روم چكنم درد دل كرا گويم
كه داد من بستاند دهد جزاي فراق
ز درد هجر و فراقم دمي خلاص نيست
خداي تو بستان داد و ده جزاي فراق
ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است
ببين ز فرقت تو حال زار من چون است
ز مشرق سر كوي آفتاب طلعت تو
اگر طلوع كند طالعم همايون است
چگونه شاد شود اندرون غمگينم
به اختيار كه از اختيار بيرون است
اگر ز كوي تو بوئي به من رساند باد
به مژده جان جهان را به باد خواهم داد
هواي روي تو ام ديده ميكند پر خون
خيال خوي توام عمر ميدهد بر باد
نه در برابر چشمي نه غائب از نظري
به حق حق كه تو هرگز نميروي از ياد
و له ايضا
شيئان لو بكت الدماء عليهما
عيناي حتي يؤذنا بذهاب
لم يبلغ المعشار من حقيهما
فقد الشباب و فرقة الاحباب
(نا) شيخ طوسي مدفن فاطمه سلام الله عليها را در خانه خودش دانسته و اگر نه در روضة مطهره حضرت رسول است و دليل آنها به خبريست كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود (ان بين قبري و منبري روضة من رياض الجنة) و حد روضه را ما بين قبر پيغمبر و منبر
آن حضرت معين كردهاند از طرف ستونها كه به پهلوي صحن مسجد منتهي ميشود و اين روايت در صحيح بخاري چنين است بين بيتي و منبري و در موطاء مالك و حليه و جامع ترمذي و مسند احمد بن حنبل مابين بيتي و منبري مرقوم است.
و احمد بن محمد بن ابينصر ميگويد سؤال كردم از ابوالحسن از قبر فاطمه فرمود قبر او در خانه اوست گاهي كه بنياميه مسجد را بزرگ كردند در ميان مسجد درآمد.
و در كتاب عيون المعجزات و مناقب ابن شهرآشوب ميفرمايد قبر فاطمة در بقيع است.
و مجلسي ميفرمايد به قول ارباب تواريخ و خبر قبر فاطمه در بقيع است و سيد بن طاوس از كتاب مسائل حديث كند كه ابراهيم بن محمد همداني عريضهاي خدمت امام علي النقي فرستاد كه مرا خبر ده از قبر فاطمه در جواب رقم كردند كه با جد من رسول خدا مدفون است.
كيف كان محل قبر آن حضرت به طور يقين معلوم نيست و لعمري ان هذه من مصائب الدهر كه دختر پيغمبر در مرآ و مسمع صحابه در پاي تخت اسلام و مركز مسلمين از دنيا برود و كسي راه به قبر او پيدا نكند نميدانم حضرات اهل سنت علت مخفي شدن قبر فاطمه را چه ميگويند و گلوي شيخين را از اين عار و شنار چگونه خلاص مينمايند.
هيچيك به طور قطع معلوم نيست در عيون المعجزات هيجده سال و دو ماه ضبط كرده و ابن شهرآشوب هيجده سال و هفت ماه تعيين كرده.
محمد بن همام هيجده سال دانسته و مجلسي از سيد الحفاظ ابو منصور ديلمي مينويسد كه او به اسناد خود ميگويد عبدالله محض فرزند حسن مثني ابن الحسن المجتبي ابن أميرالمؤمنين عليهالسلام بر هشام بن عبدالملك بن مروان وارد شد و كلبي نسابه در مجلس
او حاضر بود هشام روي با عبدالله محض آورد و از سنين عمر فاطمه پرسش نمود عبدالله فرمود مدت عمر فاطمه سي سال بود با كلبي گفت تو چه گوئي گفت سي و پنج سال زندگاني يافت هشام روي به عبدالله آورد و گفت نميشنوي كلبي چه ميگويد عبدالله گفت صواب آنست كه صفت مادر مرا از من پرسش كني چه داناترم بر احوال مادر خود و صفت مادر كلبي را از كلبي پرسش كني چه او نيكو داند مادر خود را.
و ديگر عاصمي ميگويد فاطمة بيست و نه سال زندگاني كرد و ديگر محمد بن اسحق ميگويد بيست و هشت سال مدت زندگاني فاطمه (ع) بود.
و بنا به روايت ديگر بيست و سه سال و البته اختلافاتي كه در مقدار عمر آن حضرت نگاشتهاند از جهت بي مبالاتي به ضبط تواريخ بوده و هرگز اين احاديث با هم ديگر مطابقت نخواهد كرد و پس از تامل و تحقيق و اقرب به صواب اين است كه عمر آن مستوره كبري عليهاالسلام هيجده سال و دو ماه و يك روز بوده چنانچه صاحب ناسخ گويد ولادت فاطمة در روز جمعه بيستم جمادي الاخرة هشت سال شمسي قبل از هجرت است و چون وفات فاطمه را هفتاد و پنج روز بعد از رحلت رسول خدا بدانيم وفات آن مخدره روز سهشنبه بيست و هفتم جمادي الاولي خواهد بود در اين صورت مدت عمر آن حضرت هيجده سال و دو ماه و يك روز ميشود به حساب سال قمري زيرا كه روز ولادت فاطمة بعد از شش هزار و دويست و هشت سال شمسي پس از هبوط آدم صفي در روز جمعه بيستم جمادي الاخره بود چون سالهاي شمسي را به شمار سال قمري آريم ورود رسول خدا به مدينه كه دوشنبه دوازدهم ربيع الاول است بعد از شش هزار و دويست و شانزده سال در آن وقت عمر فاطمه در روز ورود رسول خدا به مدينه هفت سال و يازده ماه و شانزده روز قمري ميشود و روز وفات رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كه نيز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول است در سال يازدهم هجري قمري است در آن وقت فاطمه هفده سال و يازده ماه و شانزده روز برميآيد لاجرم بعد از هفتاد و پنج روز كه آن حضرت وفات كرد واجب ميكند كه مدت عمر آن حضرت هيجده سال و دو ماه و يك روز باشد بعد ميفرمايد همانا اگر خواستيم توانستيم كه از زيجات بقهقري واپس شويم تا به سال يازدهم هجري و روز وفات
فاطمه را نيكوتر از اين مبرهن سازيم و از تخمين به يقين آريم لكن از اختلاف احاديث كثيره ضرورت داعي اين كاوش و كوشش نبود چه اگر آنچه نقد ميگشت و با حديثي موافقت مينمود با حديث ديگر مطابقت نداشت لاجرم عنان قلم بازكشيديم.
و اما شهر وفات آن مستوره كبري ايضا به يقين معلوم نيست.
ابن شهرآشوب در مناقب چهل روز گفته بنابراين در هشتم ربيع الثاني ميشود اگر بگوئيم وفات رسول خدا در بيست و هشتم صفر بوده و محمد بن همام زندگاني فاطمه را بعد از رسول خدا هشتاد و پنج روز گفته و به روايت ديگر هفتاد و پنج روز و به روايت ديگر هفتاد و دو روز و به روايت ديگر چهار ماه و به روايت ديگر دو ماه و به روايت ديگر سه ماه و به روايت ديگر سه ماه و ده روز و به روايت ديگر شش ماه و به روايت ديگر هشت ماه گفتهاند و اين اقوال مختلفه معلوم نيست از كجا سرچشمه گرفته و معلوم است كه هرگز قابل جمع و تصحيح نخواهد بود و آنچه در نزد اكابر اماميه مشهور است زندگاني فاطمة بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم هفتاد و پنج يا نود و پنج روز ميشود كه مطابق با پانزدهم جمادي الاول بنابر هفتاد و پنج و سوم جمادي الثاني بنا بر نود و پنج و اين قول اخير اصح اقوال است.
علي بن عيسي اربلي در كشف الغمه روايت ميكند كه وفات فاطمة (ع) روز سوم جمادي الاخره بود و چون به خط كوفي خمسه و سبعين را با خمسة و تسعين يكسان و يك نحو مينوشتهاند فلذا علامهي نوري ميفرمايد كه محتمل است راوي تسعين را به سبعين اشتباه كرده باشد و مؤيد است اين قول را روشن كردن سعف خرما هنگام بيرون آوردن جنازه چه اگر پانزدهم ماه بود محتاج به روشن كردن سعف نبود همان روشنائي قمر كافي بود به علاوه روايت مخصوص دارد (به آن فاطمه توفيت في الثالث من جمادي الاخرة و الله اعلم) و اما روز وفات آن مستوره كبري نيز معلوم نيست محمد بن جرير بن رستم الطبري الامامي در دلائل روايت ميكند كه روز سهشنبه بيست و هفتم جمادي الاخره فاطمة وداع جهان گفت و ابن شهرآشوب در مناقب هفدهم ربيع الاول روز يكشنبه را روايت كرده در ناسخ بنابر تقرير ماتقدم روز سهشنبه را دانسته.
چون شب قدر از همه مستور شد
لاجرم از پاي تا سر نور شد
مؤلف گويد اين اختلاف و اختفا خالي از نكته نخواهد بود و حقيقت آن را خداي دانا است ولي در دوره سال محبين فاطمه سلام الله عليها در اين شهور و ايامي كه نسبت به آن مخدره دارد تجديد مراسم عزاداري و لااقل قصيده و مرثيه در حق آن حضرت ميخوانند و به مدايح آن بانوي عظمي رطب اللسان ميشوند خداوند متعال به جهت خاطر آن مخدره رحمت و مغفرت خود را نصيب ايشان مينمايد.
پنج تن فرزند داشت اول امام حسن عليهالسلام دوم امام حسين عليهالسلام كه از آفتاب آسمان شناختهترند و فضايل ايشان را حيز زمين و زمان گنجايش ندارد سوم زينت كبري سلام الله عليها چهارم امكلثوم و دوره زندگاني اين دو مخدره را در جلد 3 همين كتاب ان شاء الله مفصلا مينگاريم به نحوي كه سابقه نداشته باشد پنجم محسن السقط به شرحي كه مرقوم شد در كافي سند بابي عبدالله الصادق عليهالسلام منتهي ميشود كه فرمود (قال أميرالمؤمنين ان اسقاطكم اذا لقوكم يوم القيمه و لم تسموهم يقول السقط لابيه الاسميتني و قد سمي رسول الله محسنا قبل ان يولد) أميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود اين كودكان كه نارسيده از بطن مادر ساقط ميشود و پدران ايشان را به اسمي نامبردار نكردهاند در روز قيامت آن سقط پدر را ميگويد از چه روي مرا به نامي مسمي نساختي از اينجا است كه رسول خداي از آن پيش كه محسن سقط شود او را نام نهاد.
(نا) از اين پيش در ذيل قصه وفات آن حضرت مرقوم داشتيم كه در ميان علماي عامه و خاصة در تعيين محل قبر فاطمة خلاف است بعضي مدفن آن حضرت را در خانه خود دانستهاند كه پيوسته است با حجره رسول خدا و بعضي در روضه گفتهاند و روضة در ميان قبر پيغمبر و منبر است و گروهي گفتهاند در بقيع در كنار قبور ائمة بقيع است لاجرم در هر سه موضع زيارت كنند در نزد فاضل مجلسي استوارتر آن است كه در خانه خود مدفون
است چه از حضرت رضا عليهالسلام سؤال كردند فرمود مضجع او خانه او است گاهي كه بنيامية مسجد را بزرگ كردند در مسجد افتاد و نيز امام صادق عليهالسلام فرمود در خانه مدفون است و هم از آن حضرت مروي است كه در روضهي مدفون است و پيغمبر خبر داد كه روضهي من از روضههاي بهشت است و دري از آنجا به سوي بهشت گشاده است و جمع ميان اين حديث چنين تواند شد كه بگوئيم فاطمه در خانه خود از جانب مسجد در نشيب قبر مدفون است اين وقت داخل روضه خواهد بود و نيكوتر جاي روضة ميباشد از اينجا است كه صادق آل محمد عليهالسلام فرمود نماز در خانه فاطمة افضل است از روضة و به اسناد معتبره از امام محمد تقي عليه الصلوة و السلام منقول است كه به يك تن از سادات فرمود كه چون به سوي قبر جدهي خود فاطمه عليهالسلام ميروي بگو.
يا ممتحنة امتحنك الله الذي خلقك قبل ان يخلقك فوجدك لما امتحنك صابرة و زعمنا انا لك اولياء و مصدقون و صابرون لكل ما اتانابه ابوك و اتانابه وصيه فانا نسئلك ان كنا صدقناك الا الحقنا بتصديقنا لهما لنبشر انفسنا بانا قد طهرنا بولايتك در جلد 3 تاريخ سامره در ثواب زيارت امام علي النقي اين حديث را به الفاظها نقل كردم كه مضمون او اين است رسول خدا فرمود هر كه مرا زيارت كند بعد از مرگ من مثل اين است كه زيارت كرده است مرا در حيوة من و هر كس فاطمه را زيارت كند مثل اين است كه مرا زيارت كرده است الخ.
و سيد بن طاوس در اقبال ميفرمايد كه وفات فاطمه در روز سوم جمادي الاخرة بوده است سزاوار است كه در آن روز زيارت كنند آن حضرت را و در زيارت فاطمه بگو (السلام عليك يا سيدة نساء العالمين السلام عليك يا والدة الحجج علي الناس اجمعين السلام عليك ايتها المظلومة الممنوعة حقها (پس بگو) اللهم صل علي امتك و ابنته نبيك و زوجة وصي نبيك صلوة تزلفها فوق زلفي عبادك المكرمين من اهل السماوات و اهل الارضين.)
بعد ميفرمايد به تحقيق روايت رسيده است كه هر كه به اين كلمات آن حضرت را زيارت كند و از خداوند طلب آمرزش نمايد خداوند از گناهانش درگذرد و او را در بهشت درآورد.
و نيز ابن طاوس ميفرمايد در نماز زيارت آن حضرت اگر تواني نماز فاطمه را بگذار و آن دو ركعت است در هر ركعت بعد از حمد شصت مرتبه قل هو الله را قرائت كن و اگر بر تو ثقيل ميافتد در ركعت اول بعد الحمد سورهي قل هو الله را يك مرتبه بخوان و در ثاني بعد الحمد يك مرتبه قل يا ايها الكافرون بخوان و در مفاتيح الجنان ميفرمايد كه اين زيارت به همين ترتيب در كتاب زوائد الفوائد فرزند سيد بن طاوس نقل شده است و ايشان آن را اختصاص به روز سوم جمادي الثاني كه روز وفات آن حضرت است داده است فقط نماز را قبل از زيارت گفته.
و در مفاتيح دو زيارت ديگر براي فاطمه نقل كرده است و چون در غايت اشتهار است در اينجا نقل نكرديم.
در همهي اوقات زيارت آن حضرت مستحب است و در اوقات شريفه فاضلتر است مانند روز ولادت آن حضرت كه بيستم شهر جمادي الاخره است و روز وفات آن حضرت و روز تزويج آن حضرت كه يازدهم رجب يا اول ماه ذي الحجة و اگر نه ششم ذي الحجه گفتهاند و شب زفاف آن حضرت كه نوزدهم ذي الحجة و اگر نه بيست و يكم محرم و روز نزول هل اتي كه 25 ذي الحجة يا 24 ذي الحجة و غير اين ايام در روزي كه كرامتي و فضيلتي از فاطمه به ظهور رسيده است.
يكي همان نمازيا ست كه آنفا ذكر شد.
دوم در مفاتيح گويد حضرت فاطمه دو ركعت نماز ميكرد كه جبرئيل تعليم او كرده بود در ركعت اول بعد از سورهي حمد صد مرتبه سورهي انا انزلنا و در ركعت دوم بعد از حمد صد مرتبه سورهي توحيد ميخواند و چون سلام ميگفت اين دعا را ميخواند سبحان ذي العز الشامخ المنيف سبحان ذي الجلال الباذخ العظيم سبحان ذي الملك الفاخر القديم سبحان من لبس البهجة و الجمال سبحان من تردي بالنور و الوقار
سبحان من يري اثر النمل في الصفا سبحان من يري وقع الطير في الهواء سبحان من هو هكذا لا هكذا غيره.
و سيد بن طاوس فرموده كه در روايت ديگر وارد شده است كه بعد از اين نماز تسبيح مشهور حضرت فاطمه را كه بعد از هر نماز خوانده ميشود بخواند و بعد از آن صد مرتبه صلوات بر محمد و آل محمد بفرستد.
و شيخ طوسي در مصباح المتهجد اين نماز را با همين دعا به اين ترتيب ذكر كرده بعد ميفرمايد سزاوار است كسي كه اين نماز را به جا ميآورد چون از تسبيح فارغ ميشود زانوها را و ذراعها را برهنه نمايد و بچسباند همهي مواضع سجود خود را به زمين بدون حاجز و حايلي و حاجت خود را بخواهد و دعا كند آنچه ميخواهد و بگويد در همان حال سجده يا من ليس غيره رب يدعي يا من ليس فوقه اله يخشي يا من ليس دونه ملك ينغي يا من ليس له وزير يؤتي يا من ليس له حاجب يرشي يا من ليس له بواب يغشي يا من لا يزداد علي كثرة السؤال الا كرما وجودا و علي كثرة الذنوب الا عفوا و صفحا صل علي محمد و آل محمد و افعل بي كذا و كذا و بجاي اين كلمة حاجات خود را از خدا بخواهد.
سوم نمازي است كه شيخ و سيد روايت كردهاند از صفوان كه محمد بن علي حلبي روز جمعة خدمت حضرت صادق عليهالسلام شرفياب شد و سؤال كرد كه ميخواهم مرا عملي تعليم فرمائي كه بهترين اعمال باشد در اين روز حضرت فرمود كه من نميدانم كسي را كه بزرگتر باشد نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از حضرت فاطمة (ع) و نميدانم چيزي را افضل از آنچه تعليم كرد پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم فاطمه (ع) را فرمود كه هر كه صبح كند در روز جمعة پس غسل كند و قدمها را بگستراند و چهار ركعت نماز كند به دو سلام و بخواند در ركعت اول بعد از حمد توحيد پنجاه مرتبة و در ركعت دوم بعد از حمد و العاديات پنجاه مرتبة و در ركعت سوم بعد از حمد اذا زلزلت پنجاه مرتبه و در ركعت چهارم بعد از حمد اذا جاء نصر الله پنجاه مرتبه و اين سوره نصر است و آخر سورهايست كه نازل شده و چون از نماز فارغ شود اين دعا بخواند.
الهي و سيدي من تهيأ او تعبي او اعد او استعد لو فادة مخلوق رجاء رفده و فوائده و نائله و فواضله و جوائزه فاليك يا الهي كانت تهيئتي و تعبيتي و اعدادي و استعدادي رجاء فوائدك و معروفك و نائلك و جوائزك فلا تخيبني من ذلك يا من لا تخيب عليه مسئلة السائل و لا تنقصه عطية نائل فاني لم آتك بعمل صالح قدمته و لا شفاعة مخلوق رجوته اتقرب اليك بشفاعته محمد و اهل بيته صلواتك عليه و عليهم اتيتك ارجو عظيم عفوك الذي وعدت به علي الخطائين عند عكوفهم علي المحارم فلم يمنعك طول عكوفهم علي المحارم ان جدت عليهم بالمغفره و انت سيدي العواد بالنعمات و انا العواد بالخطآء اسئلك بحق محمد و آله الطاهرين ان تغفر لي ذنبي العظيم فانه لا يغفر العظيم الا العظيم يا عظيم يا عظيم يا عظيم يا عظيم يا عظيم يا عظيم يا عظيم.
محدث قمي در كتاب باقيات الصالحات از مكارم الاخلاق نقل ميكند كه نماز استغاثه به حضرت بتول سلام الله عليها چنين روايت شده كه هرگاه تو را حاجتي باشد به سوي حق تعالي و سينهات تنگ شده باشد پس دو ركعت نماز بخوان و چون سلام نماز گفتي سه مرتبه تكبير بگو و تسبيح حضرت فاطمه را بخوان پس به سجده برو و صد مرتبه بگو يا مولاتي يا فاطمة اغيثيني پس جانب راست رو را بر زمين بگذار و همين را صد مرتبه بگو پس جانب چپ را بر زمين بگذار و همين را صد مرتبه بگو پس به سجده برو و همين را صد و ده مرتبه بگو و حاجت خود را ياد كن كه برآورده ميشود ان شاء الله تعالي.
و در مكارم الاخلاق روايت ديگر را چنين نقل كرده كه دو ركعت نماز ميخواني پس به سجده ميروي و ميگوئي يا فاطمه تا صد مرتبه پس جانب راست رو را بر زمين ميگذاري و همين را صد مرتبه ميگوئي پس جانب چپ رو را بر زمين ميگذاري و همين را صد مرتبه ميگوئي پس به سجده ميروي و صد و ده مرتبه ميگوئي همين را پس از آن اين دعا را ميخواني.
يا آمنا من كل شيي و كل شيئي منك خائف حذر اسئلك بامنك من كل شيئي
و خوف كل شيئي منك ان تصلي علي محمد و ان نعطيني امانا لنفسي و اهلي و مالي و ولدي حتي لا اخاف احد اولا احذر من شيئي ابدا انك علي كل شيئي قدير.
شيخ طوسي در مصباح به سند خود از ابو محمد عبدالله بن محمد عابد از امام حسن عسكري عليهالسلام صلوات بر رسول خدا و ائمه هدا را نقل فرموده و صلوات بر فاطمه را چنين روايت كرده.
اللهم صل علي الصديقة فاطمة الزكية حبيبة حبيبك و نبيك و ام احبائك و اصفيائك التي انتجتبها و فضلتها و اخترتها علي نساء العالمين اللهم كن المطالب لها ممن ظلمها و استنخف بحقها و كن الثاثر اللهم بدم اولادها اللهم و كما جعلتها ام ائمة الهدي و حليلة صاحب اللواء و الكريمة عند الملاء الا علي فصل عليها و علي امها صلوة تكرم بها وجه ابيها محمد صلي الله عليه و آله و سلم و تقربها اعين ذريتها و ابلغهم عني في هذه الساعة افضل التحية و السلام.
منقول از مصباح الانوار است كه سند به اميرالمؤمنين عليهالسلام ميرساند كه فرمود از فاطمهي زهرا شنيدم كه از پدرش رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم حديث ميكرد كه پدرم به من فرمود اي فاطمه هر كه بر تو صلوات بفرستد خداوند متعال گناهان او را بيامرزد و در هر كجاي بهشت كه مقام من باشد آن شخص به من ملحق شود.
سيد بن طاوس در مهج الدعوات براي رسول خدا و ائمه هداي به جهت هر يك حرزي روايت كرده از آن جمله حرز فاطمهي زهرا است و آن به اين الفاظ است.
بسم الله الرحمن الرحيم يا حي يا قيوم برحمتك استغيث فاغثني و لا تكلني الي نفسي طرفة عين ابدا و اصلح لي شأني كله.
سيد بن طاوس به اسناد خود روايت كرده است كه فاطمه بعد از فريضهي ظهر اين دعا را قرائت ميكرد.
(سبحان ذي العز الشامخ المنيف سبحان ذي الجلال البازخ العظيم سبحان ذي الملك الفاخر القديم و الحمد لله الذي بنعمته بلغت ما بلغت به و العمل له و الرغبة اليه و الطاعته لامره و الحمد لله الذي هداني لدينه و لم يجعلني اعبد شيئا غيره اللهم اني اسئلك قول التوابين و عملهم و نجاة المجاهدين و ثوابهم و تصديق المؤمنين و توكلهم و الراحة عند الموت و الامن عند الحساب و جعل الموت خير غائب انتظره و خير مطلع يطلع علي و ارزقني عند حضور الموت و عند نزوله و في عمراته و حين تنزل النفس من بين التراقي و حين تبلغ الحلقوم و في حال خروجي من الدنيا و تلك الساعة التي لا املك لنفسي فيها ضرا و لا نفعا و لا شدة و لا رخاء روحا من رحمتك و حظا من رضوانك و بشري من كرامتك قبل ضرا و لا نفعا و لا شدة و لا رخاء روحا من رحمتك و حظا من رضوانك و بشري من كرامتك قبل ان تتوفي نفسي و تقبض روحي و تسلط ملك الموت علي اخراج نفسي ببشري منك يا رب ليس من احد غيرك ينبلج بها صدري و تسر بها نفسني و تقر بها عيني و يتهلل وجهي و لا يسفر بها لوني و يطمئن اليها قلبي و يتباشر بها سائر جسدي بغبطني بها من حضرني من خلقك و من سمع بي من عبادك تهون علي بها سكرات الموت و تفرج عني بها كربته و تخفف عني بها شدته و تكشف عني بها سقمه و تذهب عني بها همه و حسرته و تعصمني بها من اسفه و فتنته و تجبرني بها من شره و شر ما يحضر اهله و ترزقني بها خيره و خير ما يحضر عنده و خير ما ينبغي هو كائن بعده ثم اذا توفيت نفسي و قبضت روحي فاجعل روحي في الارواح الرابحة و اجعل نفسي في الا نفس الصالحة و اجعل جسدي في الاجساد المطهره و اجعل عملي في الاعمال
المتقبله ثم ارزقني في خطتي من الارض و موضع جنبي حيث يرفت لحمي و يدفن عظمي و اترك وحيدا لا حيلة لي قد لفظتني البلاد و تخلي مني العباد و افتقرت الي رحمتك و احتجت الي صالح عملي و القي ما مهدت لنفسي و قدمت لاخرتي و عملت في ايام حيوتي فوزا من رحمتك و ضياء من نورك و تثبيتا من كرامتك بالقول الثابت في الحيوة الدنيا و في الاخره انك تضل الظالمين و تفعل ما تشاء ثم بارك لي في البعث و الحساب اذا انشقت الارض عني و تخلي العباد مني و غشتني الصيحة و افزعتني النفخة و نشرتني بعد الموت و بعثتني للحساب فابعث معي يا رب نورا من رحمتك يسعي بين يدي و عن يميني و تربط بها علي قلبي و تظهر به عذري و تبيض به وجهي و تصدق به حدثي و تفلح به حجتي و تبلغني به العروة الوثقي من رحمتك و تحلني الدرجة العليا من جنتك و ترزقني به مرافقة محمد البني عبدك و رسولك صلي الله عليه و آله و سلم في الجنة و ابلغها فضيله و ابرها عطية و ارفعها نفيسة مع الذين انعمت عليهم من النبيين و الصديقين و الشهدا و الصالحين و حسن اولئك رفيقا اللهم صل علي محمد و آل محمد خاتم النبين و علي جميع الانبياء و المرسلين و علي الملائكة اجمعين و علي آله الطيبين الطاهرين و علي ائمة الهداة اجمعين آمين رب العالمين اللهم صل علي محمد و آل محمد كما هديتنا به و صل علي محمد و آل محمد كما رحمتنا به و صل علي محمد و آل محمد كما عززتنا به و صل علي محمد و آل محمد كما فضلتنا به و صل علي محمد و آل محمد كما شرفتنا به و صل علي و محمد و آل محمد كما بصرتنا به و صل علي محمد و آل محمد كما انقذتنا به من شفا حفرة من النار اللهم بيض وجهه و اعل كعبه و افلج حجبته و اتمم نوره و ثفل ميزانه و عظم برهانه و افسح له حتي نرضي و بلغه الدرجة و الوسيلة من من الجنة و ابعثه المقام المحمود الذي وعدته و اجعله افضل البنيين و المرسلين عندك منزلة و وسيلة و اقصص بنا اثره و اسقنا بكاسه و اوردنا حوضه و احشرنا في زمرته و توفنا في ملته و اسلك بنا سبله و استعملنا بسنة غير خزايا و لا نادمين و لا شاكين و لا مضلين يا من بابه مفتوح لداعسيه و حجابه مرفوع لراجيه يا ساتر الامر القبيح و مداوي القلب الرجيح لا تفضحني في مشهد القيامة بموبقات الاثام و لا تعرض بوجهك الكريم عني من بين الانام
يا غاية المضطر الفقير يا جابر العظم الكسير هب لي مؤبقات الجرائم و اعف عني فاصنحات السرائر و اغسل قلبي من وزر الخطايا و ارزقني حسن الاستعداد لنزول المنايا يا اكرم الاكرمين و منتهي امنيته السائلين انت مولاي فتحت لي باب الدعاء بالسلامة و الانابة و لا تغلق عني باب القبول و الاجابة و نجني برحمتك من النار و بؤني غرفات الجنان و اجعلني متمسكا بالعروة الوثقي و اختم لي بالسعادة و احيني يا ذا الفضل و الكمال و العزة و الجلال لا تشمت بي عدوا و لا حاسدا و لا تسلط علي عنيدا لا شيطانا مريدا برحمتك يا ارحم الراحمين و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله و سلم تسليما كثيرا.
(نا) فاضل مجلسي در كتاب مقباس المصابيح سند به سيد بن طاوس رضي الله عنهما ميرساند كه فاطمة عليهاالسلام بعد از نماز عصر اين دعا قرائت ميفرمود.
سبحان من يعلم خواطر القلوب سبحان من يحصي عدد الذنوب سبحان من لا يخفي عليه خافية في الارض و لا في السماء و الحمد لله الذي لم يجعلني كافرا لانعمه و لا جاحدا لفضله فالخير فيه و هو اهله و الحمد لله علي حجته البالغة علي جميع من خلق ممن اطاعه و ممن عصاه فان رحم فمن منه و ان عاقب فيما قدمت ايديهم و ما الله بظلام للعبيد و الحمد لله العلي المكان و الرفيع البنيان الشديد الاركان العزيز السلطان العظيم الشأن الواضح البرهان الرحيم الرحمن المنعم المنان الحمد لله الذي احتجب عن كل مخلوق يراه بحقيقة الربوبيه و قدرة الوحدانيته فلم تدركه الابصار و لم تحط به الاخبار و لم يعينه مقدار و لم يتوهمه اعتبار لانه الملك الجبار اللهم قد تري مكاني و تسمع كلامي و تطلع علي امري و تعلم ما في نفسي و ليس يخفي عليك شيئي من امري و قد سعيت اليك في طلبتي و طلبت اليك في حاجتي و تضرعت اليك في مسئلتي و سئلتك لفقر و حاجة و ذلة و ضيقة و بؤس و مسكنته و انت الرب الجواد بالمغفرة تجد من تعذب عنيري و لا اجد من يغفر لي غيرك و انت غني عن عذايي و انا فقير الي رحمتك فاسئلك اليك و غناك عني
و بقدرتك علي و قلة امتناعي منك ان تجعل دعائي هذ دعاء و افق منك اجابة و مجلسي هذا مجلسا و افق منك رحمة و طلبتي هذه طلبته و افقت منك نجاحا و ما خفت عسرته من الامور فيسره و ما خفت عجزه من الاشياء فوسعه و من ارادني بسوء من الخلائق كلهم فاغلبه امين يا ارحم الراحمين و هون علي ما خشيت شدته و اكشف عني ما خشيت كرتبه و يسر لي ما خشيت عسرته آمين رب العالمين اللهم انزع العجب و الرياء و الكبر و البغي و الحسد و الضعف و الشك و الوهن و الضر و الاسقام و الخذلان و المكر و الخديعة و البلية و الفساد من سمعي و بصري و جميع جوارحي و خذ بناصيتي الي ما تحسب و ترضي يا ارحم الراحمين اللهم صل علي محمد و آل محمد و اغفر ذنبي و استر عورتي و آمن روعتي و اجبر مصيبتي و اغن فقري و يسر حاجتي و اقلني عثرتي و اجمع شملي و اكفني ما اهمني و ما غاب عني و ما حضرني و ما اتخوفه منك يا ارحم الراحمين اللهم فوضت امري اليك و الجأت ظهري اليك و اسلمت نفسي اليك بما جنيت عليها فزعا مك و خوفا و طمعا و انت الكريم الذي لا يقطع الرجاء و لا يخيب الدعاء فاسئلك بحق ابراهيم خليلك و موسي كليمك و عيسي روحك و محمد صفيك و نبيك صلواتك عليه و آله ان لا تصرف وجهك الكريم عني حتي تقبل توبتي و ترحم عبرتي و تغفر لي خطيئتي يا ارحم الراحمين و يا احكم الحاكمين اللهم اجعل ثاري علي من ظلمني و انصرني علي من عاداني اللهم لا تجعل مصيبتي في ديني و لا تجعل الدنيا اكبر همي و لا مبلغ علمي الهي اصلح لي ديني الذي هو عصمة امري و اصلح لي دنياي التي فيها معاشي و اصلح لي آخرتي التي فيها معادي و اجعل الحيوة زيادة لي من كل خير و اجعل الموت راحة لي من كل شر اللهم انك عفو تحب العفو فاعف عني اللهم احيني ما علمت الحيوة خيرا لي و توفني اذا كانت الوفاة خيرا لي و اسئلك خشيتك في الغيب و الشهادة و العدل في الغضب و الرضا و اسئلك القصد في الفقر و الغني و اسئلك نعيما لا يبيد و قرة عين لا ينقطع فاسئلك الرضا بعد القضاء و اسئلك لذة النظر الي وجهك اللهم اني استهديك لارشاد امري و اعوذ بك من شر نفسي اللهم عملت سوء و ظلمت نفسي فاغفر لي انه لا يغفر الذنوب الا انت اللهم اني اسئلك تعجيل عافيتك و صبرا علي بليتك و خروجا من الدنيا الي رحمتك اللهم اني اشهدك و اشهد ملائكتك و حملة
عرشك و اشهد من في السماوات و من في الارض انك انت الله لا اله الا انت وحدك لا شريك لك و ان محمدا عبدك و رسولك صلي الله عليه و آله و سلم و اسئلك بان لك الحمد لا اله الا انت بديع السماوات و الارض يا كائن قبل ان يكون شيئي و المكون لكل شيئي و الكائن بعد ما لا يكون شيئي اللهم الي رحمتك رفعت بصري و الي جودك بسطت كفي و لا تحرمني و انا اسئلك و لا تعذبني و انا استغفرك اللهم فاغفر لي فانك بي عالم و لا تعذبني فانك علي قادر برحمتك يا ارحم الراحمين اللهم يا ذا الرحمة الواسعة و الصلوة النافعة الرافعة صل علي اكرم خلقك عليك و احبهم اليك و اوجههم لديك محمد عبدك و رسولك المخصوص بفضائل الوسائل اشرف و اكرم و ارفع و اعظم و اكمل ما صليت علي مبلغ عنك مؤتمن علي وحيك اللهم كما سددت به العمي و فتحت به الهدي فاجعل مناهج سبيله لناسننا و حجج برهانه لنا سببا نأتم به الي للقدوم عليك اللهم لك الحمد ملاء السماوات السبع و ملاء طيا قهن و ملأ الارضين السبع و ملأ ما بينهما و ملاء عرش ربنا الكريم و ميزان ربنا الغفار و مداد كلمات ربنا القهار و ملاء الجنة و ملاء النار و عدد الماء و الثري و عدد ما يري و ما لا يري اللهم و اجعل صلواتك و بركاتك منك و مغفرتك و رحمتك و رضوانك و فضلك و سلامتك و ذكرك و نورك و شرفك و نعمتك و خيرتك علي محمد و آل محمد كما صليت و باركت و ترحمت علي ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد اللهم اعط محمدا الوسيلة العظمي و كريم جزائك في العقبي حتي تشرفه يوم القيمة يا اله الهدي اللهم صل علي محمد و آل محمد و علي جميع ملائكتك و انبيائك و رسلك سلام علي جبرائيل و ميكائيل و اسرافيل و حملة العرش و ملائكتك المقربين و الكرام الكاتبين و الكروبين و سلام علي ملائكتك اجمعين و سلام علي ابينا آدم و علي امنا حواء و سلام علي المرسلين اجمعين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و سلام علي المرسلين اجمعين و الحمد لله رب العالمين و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و حسبي الله و نعم الوكيل و صلي الله علي محمد و آله و سلم تسليما كثيرا.
فاضل مجلسي در كتاب مقياس المصابيح از سيد بن طاوس باسناده روايت ميكند كه فاطمة زهراء سلام الله عليها بعد از فريضة مغرب تقديم قرائت اين دعا ميفرمود.
الحمد لله الذي لا يحصي مدحه للقائلون و الحمد لله الذي لا يحصي نعمائه العادون و الحمد لله الذي لا يؤدي حقه المجتهدون و لا اله الا الله الاول و الاخر و لا اله الا الله الظاهر و الباطن و لا اله الا الله المحيي و المميت و الله اكبر ذو الطول و الله اكبر ذو البقاء الدائم و الحمد لله الذي لا يدرك العالمون علمه و لا يستخف الجاهلون حلمه و لا يبلغ المادحون مدحته و لا يصف الواصفون صفته و لا يحسن الخلق نعته و الحمد لله ذي الملك و الملكوت و العظمته و الجبروت و العز و الكبرياء و الجلال و البهاء و المهابة و الجمال و العزة و القدرة الحول و القوة و المنة و الغلبته و الفضل و الطول و العدل و الحق و الخلق و العلا و الرفعة و المجد و الفضيلة و الحكمة و الغناء و السعة و البسط و القبض و الحلم و العلم و الحجة و البالغة و النعمة السابغة و الثناء الحسن الجميل و آلاء الكريمة ملك الدنيا و الاخرة و الجنة و النار و ما فيهن تبارك و تعالي الحمد لله الذي علم اسرار الغيوب و اطلع علي ما تجن القلوب فليس عنه مذهب و لا مهرب و الحمد لله المتكبر في سلطانه العزيز في مكانه المتجبر في ملكه القوي في بطشه الرفيع فوق عرشه المطلع علي خلقه و البالغ لما اراد من علمه الحمد لله الذي بكلماته قامت السماوات الشداد و ثبتت الارضون المهاد و انتصبت الجبال الرواسي الاوتاد و جرت الرياح اللواقح و جار في جو السماء السحاب و وقفت علي حدودها البحار و وجلت القلوب من مخافته و انقمعت الارباب لربوبيته تباركت يا محصي قطر المطر و ورق الشجر و محيي اجساد الموتي للمحشر سبحانك يا ذا الجلال و الاكرام ما فعلت بالغريب الفقر اذا اتاك مستجيرا مستغيثا ما فعلت بمن اناخ بفنائك و تعرض لرضاك و غدا اليك فجثابين يديك يشكو اليك ما لا يخفي عليك فلا يكونن يا رب حظي من دعائي الحرمان و لا نصيبي مما ارجو منك الخذلان يا من لم يزل و لا يزال
و لا يزول كما لم يزل قائما علي كل نفس بما كسبت يا من جعل ايام الدنيا تزول و شهورها تحول و سننها تدور و انت الدائم لا تبليك الازمان و لا تغيرك الدهور يا من كل يوم عنده جديد و كل رزق عنده عتيد للضعيف و القوي و الشديد قسمت الارزاق بين الخلائق فسويت بين الذرة و العصفور اللهم اذا ضاق المقام بالناس فنعوذ بك من ضيق المقام اللهم اذا طال يوم القيمة علي المجرمين فقصر ذلك اليوم علينا كما بين الصلوة الي الصلوة اللهم اذا ادنيت الشمس من الجماجم فكان بينها و بين الجماجم مقدار ميل و زيد في حرها حق عشر سنين فانا نسئلك ان تصوننا بالغمام و تنصب لنا المنابر و الكراسي نجلس عليها و الناس ينطلقون في المقام آمين رب العالمين اسئلك اللهم بحق هذه المحامد الا غفرت لي و تجاوزت عني و البتسني العافية في بدني و رزقتني السلامة في ديني فاني اسئلك و انا واثق باجابتك اياي في مسئلتي و ادعوك و انا عالم باستماعك دعوتي فاستمع دعائي و لا تقطع رجائي و لا تخيب دعائي و لا ترد ثنائي انا محتاج الي رضوانك و فقير الي غفرانك و اسئلك و لا آيس من رحمتك و ادعوك و انا غير محترز من سخطك رب و استجير لي و منن علي بعفوك و توفني مسلما و الحقني بالصالحين رب لا تمنعني فضلك يا منان و لا تكلني الي نفسي مخذولا يا حنان رب ارحم عند فراق الاحبة فصر عبي و عند سكون القبر وحدتي و في مفازة القيامة غربتي و بين يديك موقوفا للحساب فاقتي رب استجير بك من النار فاعذني رب افزع اليك من النار فابعدني رب استرحمك مكروبا فارحمني رب استغفرك لما جهلت فاغفر لي رب قد ابرزني الدعاء للحاجة اليك فلا تؤيسنبي يا كريم يا ذا الالاء و الاحسان و التجاوز سيدي يا بر يا رحيم استجير بين المتضر عين اليك دعوتي و ارحم من المنتجبين بالعويل عبرتي و اجعل في لقائك يوم الخروج من الدنيا راحتي و استر بين الاموات يا عظيم الرجاء عورتي و اعطف علي عند التحول وحيدا الي حفرتي انك املي و موضع طلبتي و العارف بما اريد في توجيه مسئلتي فاقض يا قاضي الحاجات حاجتي فاليك المشتكي و انت المستعان و المرتجي افر اليك هاربا من الذنوب فاقبلني و التجئي من عدلك الي مغفرتك فادركني و التذ بعفوك من بطشك فامنعني و استريح برحمتك من عقابك فنجني و اطلب القربة منك بالاسلام
فقر بني و من الفزع الاكبر فآمني و في ظل عرشك فظلني و كفلني من رحمتك فهب لي و من الدنيا سالما فنجني و من الظلمات الي النور فاخرجني و يوم القيمة فبيض وجهي و حسابا يسيرا فحاسبني و بسرائري فلا تفضحني و علي بلائك فصبرني و كما صرفت عن يوسف السؤ و الفحشاء فاصرفه عني و ما لا طاقة لي به فلا تحملني و الي دار السلام فاهدني و بالقرآن فانفعني و بالقول الثابت فثبتني و من الشيطان الرجيم فاحفظني و بحولك و قوتك و جبروتك فاعصمني و بحلمك و علمك و سعة رحمتك من جهنم فنجني و جنتك الفردوس فاسكني و النظر الي وجهك فارزقني و به نبيك محمد صلي الله عليه و آله و سلم فالحقني و من الشياطين و اوليائهم و من شر كل ذي شر فاكفني اللهم و اعدائي و من كادني ان اتو امن بر و بحر فجبن شجعانهم و فض جموعهم و كلل سلاحهم و عرقب دوابهم و سلط عليهم العواصف و القواصف ابدا حتي تصليهم النار و انزلهم من صياصيهم و امكنا من نواصيهم آمين رب العالمين اللهم صل علي محمد و آل محمد صلوة يشهد الاولون مع الابرار و سيد المتقين و خاتم النبيين و قائد الخير و مفتاح الرحمة اللهم رب البيت الحرام و رب الشهر الحرام و رب المشعر الحرام و رب الركن و المقام و رب الحل و الحرام بلغ روح محمد مناتحيه و السلام سلام عليك يا رسول الله سلام عليك يا امين الله سلام عليك يا محمد بن عبدالله السلام عليك و رحمة الله و بركاته فهو كما وصفته بالمؤمنين رؤوف رحيم اللهم اعطه افضل ما سئلك و افضل ما سئلت له و افضل ما انت مسئول به الي يوم القيمة آمين رب العالمين.
(نا) از سيد بن طاوس رضي الله عنه مرويست كه فاطمه عليهاالسلام بعد از نماز عشاء اين دعا را قرائت ميفرمود.
سبحان من تواضع كل شيئي لعظمته سبحان من ذل كل شيئي لعزته سبحان من خضع كل شيئي لامره و ملكه سبحان من انقادت له الامور بازمتها الحمد لله الذي لا ينسي من ذكره الحمد لله الذي لا يخيب من دعاه الحمد لله الذي من توكل عليه كفاه الحمد لله سامك السمآء و ساطح الارض و حاصر البحار و ناضد الجبال و باريء الحيوان و خالق الشجر و
فاتح ينابيع الارض و مدبر الامور و مسير السحاب و مجري الريح و المآء و النار من اعواد الارض متصاعدات في الهواء و مهبط الحر و البرد الذي بنعمته تتم الصالحات و بشكره تستوجب الزيادات و بامره قامت السماوات و بعزته استقرت الراسيات و سبحت الوحوش في الفلوات و الطيور في الوكنات الحمد لله رفيع الدرجات منزل الايات واسع البركات ساتر العورات قابل الحسنات مقيل العثرات منفس الكربات منزل البركات مجيب الدعوات محيي الاموات اله من في السماوات و الارضين و الحمد لله علي كل حمد و ذكر و شكر و صبر و صلوة و زكوة و قيام و عبادة و سعادة و بركة و زيادة و رحمة و نعمة و كرامة و فريضة و سراء و ضراء و شدة و رخاء و مصيبته و بلاء و عسر و يسر و غني و فقر و علي كل حال و في كل اوان و زمان و كل مثوي و منقلب و مقام اللهم اني عايذ بك فاعذني و مستجير بك فاجرني و مستعين بك فاعني و مستغيث بك فاغثني و داعيك فاجبني و مستغفرك فاغفر لي و مستنصرك فانصرني و مستهديك فاهدني و مستكفيك فاكفني و اجعلني في عبادك و جوارك و حرزك و كهفك و حياطتك و حراستك و كلائتك و حرمتك و امنك و تحت ظلك و تحت جناحك و اجعل علي واقية منك و اجعل حفظك و حياطتك و حراستك و كلائتك من ورائي و امامي و عن يميني و عن شمالي و من فوقي و من تحتي و حوالي حتي لا يصل احد من المخلوقين الي مكروهي و اذاي بحق لا اله الا الله و انت المنان بديع السماوات و الارض ذو الجلال و الاكرام اللهم اكفني حسد الحاسدين و بغي الباغين و كيد الكائدين و مكر الماكرين و حيلة المحتالين و غيلة المغتالين و ظلم الظالمين و جور الجائرين و اعتداء المعتدين و سخط المسخطين و تشجب المتشجبيين و صولة الصائلين و اقتصارا المقتصرين و غشم الغاشمين و خبط الخابطين و سعاية الساعين و نميمة النمامين و سحر السحرة و المردة و الشياطين و جور السلاطين و مكروه العالمين اللهم اني اسئلك باسمك المخزون الطيب الطاهر الذي قامت به السماوات و الارض و اشرقت له الظلم و سبحت له الملائكة و جلت عنه القلوب و خضعت له الرقاب و احييت به الموتي ان تغفر لي كل ذنب اذنبنه في ظلم الليل و ضوء للنهار عمدا او خطاء سرا او علانية و ان تهب لي يقينا و هديا و نورا و علما و فهما حتي اقيم كتابك و احل حلالك و احرم حرامك و ادي فرائضك و اقيم سنة
نبيك محمد صلي الله عليه و آله و سلم اللهم الحقني بصالح من مضي و اجعلني من صالح من بقي و اختم لي عملي باحسنه انك غفور رحيم اللهم اذا فني عمري و تصرمت ايام حيوتي و كان لا بدلي من لقائك فاسئلك يا لطيف ان توجب من الجنة منزلا يقبطني به الاولون و الاخرون اللهم اقبل مدحتي و الهتافي و ارحم ضراعتي و هتافي و اقراري علي نغسي و اعترافي فقد اسمعتك صوتي في الداعين و خشوعي في الضارعين و مدحتي في القائلين و تسبيحي في المادحين و انت مجيب المضطرين و مغيث المستغيثين و غياث الملهوفين و حرز الهاربين و صريخ المؤمنين و مقيل المذنبين و صلي الله علي البشير النذير و السراج المنير و علي الملائكة و النبيين اللهم داحي المدحوات و باري المسموكات و جبال القلوب علي فطرتها شقيها و سعيدها اجعل شرائف صلواتك و نوامي بركاتك و رأفة تحيتك و كرائم تحياتك علي محمد عبدك و رسولك و امينك علي وحيك القائم بحجتك و الذاب عن حرمك الصادع بامرك و المشيد لآياتك و الموفي لنذرك اللهم فاعطه بكل فضيلة من فضائله و منقبة من مناقبه و حال من احواله و منزلة من منازله فيما رايت محمدا لك فيها ناصرا و علي مكروه بلائك صابرا و لمن عاداك معاديا و لمن والاك مواليا و عما كرهت نائيا و الي ما احببت داعيا فضائل من جزائك و خصائص من عطائك و حبائك تسني بها امره و تعلي بها درجته من القوام بقسطك و الذابين عن حرمك حتي لا يبقي ثناء و لا بهاء و لا رحمته و لا كرامة الا خصصت محمدا بذلك و آتيته منه الذري و بلغته المقامات العلي آمين رب العالمين اللهم اني استودعك ديني و نفسي و جميع نعمتك علي و اجعلني في كنفك و حفظك و عزك و منعك عز جارك و جل ثناؤك و تقدست اسمائك و لا اله غيرك جسمي انت في السراء و الضراء و الشدة و الرخاء و نعم الوكيل ربنا عليك توكلنا و اليك انبنا و اليك المصير ربنا لا تجعلنا فتنة للذين كفروا و اغفر لنا ربنا انك انت العزيز الحكيم ربنا اصرف عنا عذاب جهنم ان عذابها كان غراما انا سائت مستقرا و مقاما ربنا افتح نبينا و بين قومنا بالحق و انت خير الفاتحين ربنا اننا آمنا فاغفرلنا ذنوبنا و كفر عنا سيئاتنا و توفنا مع الابرار ربنا و آتنا ما وعدتنا علي رسلك و لا تخزنا يوم القيمة انك لا تخلف الميعاد ربنا لا تؤاخذنا ان نسينا او اخطانا
ربنا و لا تحمل علينا اصرا كما حملته علي الذين من قبلنا ربنا و لا تحملنا ما لا طاقة لنا به و اعف عنا و اغفر لنا و ارحمنا انت مولانا فانصرنا علي القوم الكافرين ربنا آتنا في الدنيا حسنة و في الاخرة حسنة و قنا برحمتك عذاب النار و صلي الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين و سلم تسليما.
روايت او از كتاب مهج الدعوات سيد بن طاوس در ذيل قصه آمدن سه حوريه با رطب بهشتي در خلال معجزات فاطمة عليهالسلام از اين پيش مذكور شد.
تا اين دعا معروف است به دعاي حريق كه فاطمة زهراء سلام الله عليها بعد از نماز بامدادان آن را قرائت ميكرد.
شيخ طوسي و كفعمي و علامهي حلي رضي الله عنهم اين دعا را در تعقيب نماز صبح ايراد كردهاند و اين دعا را به دعاي حريق ناميدهاند چه صادق آل محمد عليهمالسلام ميفرمايد كه از پدرم امام محمد باقر عليهماالسلام شنيدم كه فرمود من در ملازمت پدرم سيد سجاد به عيادت مريضي از انصار حاضر شديم مردي درآمد و عرض كرد باز خانه شويد كه آتش در سراي شما افتاد و پاك بسوخت فرمود سوگند با خداي نسوخته است و نميسوزد آن مرد برفت و بازشتافت و گفت بسوخت فرمود نسوخت پس به تواتر جماعتي دررسيدند و به تحريق خانه سخن در پيوستهاند آن حضرت فرمود آن خانه سوختني نيست چون باز خانه شديم مكشوف افتاد كه سراي همسايگان از چهار سو بسوخته و خانه ما را زياني نرسيده عرض كردم اي پدر اين صيانت از كجا بود فرمود اين ميراثي است كه از رسول خدا بهرهي ما گشته و من آن را از دنيا و آنچه در دنيا است دوستتر ميدارم و اين سريست كه جبرئيل به حضرت رسول آورد و آن حضرت با أميرالمؤمنين عليهالسلام و فاطمه آن را تعليم فرمود هر كس اين دعا را بامدادان قرائت كند خداوند هزار
فرشته بر حفظ و حراست او گمارد تا از هيچ راه و هيچ در ضرر و زياني نبيند و اگر در آن روز بميرد در بهشت برين جاي گيرد هان اي فرزند اين دعا را از بر كن مياموز كسي را كه سزاوار نداني چه از براي هر حاجت كه قرائت شود خداوند اجابت فرمايد.
و هي هذه اللهم اني اصبحت اشهدك و كفي بك شهيدا و اشهد ملائكتك و حملة عرشك و سكان سبع سماواتك و ارضيك و انبيائك و رسلك و ورثته انبيائك و الصالحين من عبادك و جميع خلقك فاشهد لي و كفي بك شهيدا الهي اشهد انك انت الله لا اله الا انت المعبود وحدك لا شريك لك و ان محمد صلي الله عليه و آله و سلم عبدك و رسولك و ان كل معبود مما دون عرشك الي قرارا رضك السابعة السفلي باطل مضمحل ما خلا وجهك الكريم فانه اعز و اكرم و اجل و اعظم من ان تصف الواصفون كنه جلاله او تهتدي القلوب الي كنه عظمته يا من فاق مدح المادحين مفاخر مدحه و عدا وصف الواصفين مآثر حمده و جل عن مقالة الناطقين تعظيم شأنه صل علي محمد و آله و افعل بنا ما انت اهله يا اهل التقوي و اهل المغفرة.
بعد سه مرتبه اين دعا را بخواند پس يازده مرتبه بگويد لا اله الا الله وحده لا شريك له سبحان الله و بحمده استغفر الله و اتوب اليه ما شاء الله و لا قوة الا بالله هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن له الملك و له الحمد يحيي و يميت و يميت و يحيي و هو حي لا يموت بيده الخير و هو علي كل شيئي قدير.
پس يازده مرتبه بگويد سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر استغفر الله و اتوب اليه ما شاء الله لا حول و لا قوة الا بالله الحكيم الكريم العلي العظيم الرحمن الرحيم الملك القدوس الحق للمبين عدد خلقه و زنة عرشه و ملاء سماواته و ارضه و عدد ما جري به قلمه و احصاه كتابه و مداد كلماته و رضا نفسه.
پس بگويد اللهم صل علي محمد صلي الله عليه و آله و سلم و اهل بيت محمد المباركين و صل علي جبرائيل و ميكائيل و حملة عرشك اجمعين و الملائكة المقربين اللهم صل عليهم جميعا حتي تبلغهم الرضا و تزيدهم بعد الرضا ما انت اهله يا ارحم الراحمين اللهم صل علي محمد و آل محمد و صل علي ملك الموت و اعوانه و صل علي رضوان و خزنته الجنان و صل علي
مالك و خزنة النيران اللهم صل عليهم جميعا حتي تبلغهم الرضا و تزيدهم بعد الرضا مما انت اهله يا ارحم الراحمين اللهم صل علي الكرام الكاتبين و السفرة الكرام البررة و الحفظة لبني آدم و صل علي ملائكة الهوي و السماوات العلي و ملائكة الارضين السفلي و ملائكة الليل و النهار و الارض و الاقطار و البحار و الانهار و البراري و الفلوات و القفار و الاشجار و صل علي ملائكتك الذين اغنيتهم عن الطعام و التراب بتسبيحك و عبادتك اللهم صل عليهم حتي تبلغهم الرضاء و تزيدهم بعد الرضا مما انت اهله يا ارحم الراحمين اللهم صل علي محمد و آل محمد و صل علي ابينا آدم و امنا حواء و ما ولد امن النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين اللهم صل عليهم حتي تبلغهم الرضا و تزيدهم بعد الرضا مما انت اهله يا ارحم الراحمين اللهم صل علي محمد و اهل بيته الطيبين و علي اصحابه المنتجبين و علي ازواجه المطهرات و علي ذرية محمد و علي كل بني بشر بمحمد و علي كل نبي ولد محمدا و علي كل امرأة صالحة كفلت محمدا و علي كل ملك هبط الي محمد و علي كل من في صلوتك عليه رضي لك و لنبيك محمد صلي الله عليه و آله و سلم اللهم صل عليهم حتي تبلغهم الرضا و تزيدهم بعد الرضا مما انت اهله يا ارحم الراحمين اللهم صل علي محمد و آل محمد و بارك علي محمد و آل محمد و ارحم محمدا و آل محمد كافضل ما صليت و باركت و ترحمت علي ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد اللهم اعط محمدا الوسيلة و الفضل و الفضيلة و الدرجة الرفيعة و اعطه حتي يرضي و زده بعد الرضا مما انت اهله يا ارحم الراحمين اللهم صل علي محمد و آل محمد كما ينبغي لنا ان نصلي عليه اللهم صل علي محمد و آل محمد بعدد ما صلي عليه و من لم يصل عليه اللهم صل علي محمد و آل محمد بعدد من صلي عليه و من لم يصل عليه اللهم صل علي محمد و آل محمد بعدد كل شعرة و لفظة و لحظة و نفس و صفة و سكون و حركة ممن صلي عليه و ممن لم يصل عليه و بعدد ساعاتهم و دقايقهم و سكونهم و حركاتهم و حقايقهم و ميقاتهم و صفاتهم و ايامهم و شهورهم و سنينهم و اشعارهم و ابشارهم و بعدد زنة ذر ما عملوا او يعملون او بلغهم او راوا او ظنوا او فطنوا او كان منهم او يكون الي يوم القيمة و كاضعاف ذلك اضعافا مضاعفة الي يوم القيمة يا ارحم الراحمين اللهم صل علي محمد و آل محمد بعد ما خلقت و ما انت خالقه الي يوم القيمة
يا ارحم الراحمين اللهم صل علي محمد و آل محمد صلوة ترضيه اللهم صل علي محمد و آل محمد بعدد ما ذرأت و ما برئت اللهم لك الحمد و الثناء و الشكر و المن و الفضل و الطول و الخير و الحسني و النعمة و العظمة و الجبروت او الملك و الملكوت و القهر و السلطان و الفخر و السودد و الامتنان و الكرم و الجلال و الاكرام و الجمال و الكمال و الخير و التوحيد و التمجيد و التهليل و التكبير و التقديس و الرحمة و المغفرة و الكبرياء و العظمة و لك ما زكي و طاب و طهر من الثناء الطيب و المديح الفاخر و القول الحسن الجميل الذي ترضي به عن قائله و ترضي به قائله و هو رضي لك حتي يتصل حمدي بحمد اول الحامدين و ثنائي باول ثناء المثينن علي رب العالمين متصلا ذلك بذلك و تهليلي بتهليل اول المهللين و تكبيري بتكبير اول المكبرين و قولي الحسن الجميل بقول اول القائلين المجملين المنيين علي رب العالمين متصلا ذلك بذلك من اول الدهر الي آخره و بعدد زنة ذر السماوات و الارضيين و الرمال و التلال و القلال و الجبال و عدد جرع ماء البحار و عدد قطر الامطار و ورق الاشجار و عدد النجوم و عدد الثري و الحصي و النوي و المدر و عدد زنة ذلك كله و عدد زنة ذر السماوات و الارضين و ما فيهن و ما بينهن و ما تحتهن و ما بين ذلك و ما فوقهن الي يوم القيمة من لدن العرش الي قرار ارضك السابعة السفلي و بعدد حروف الفاظ اهلهن و بعدد دقايقهم و رقايقهم و شعائرهم و ساعاتهم و ايامهم و شهورهم و سنينهم و سكونهم و حركاتهم و اشعارهم و ابشارهم و بعدد زنة ذر ما عملوا او يعملون به او بلغهم او راوا او ظنوا او فطنوا او كان منهم او يكون ذلك الي يوم القيمة و عدد زنة ذر ذلك و اضعاف ذلك و كاضعاف ذلك اضعافا مضاعفة لا يعلمها و لا يحصيها غيرك يا ذا الجلال و الاكرام و اهل لذلك انت و مستحقه و مستوجبه مني و من جميع خلقك يا بديع السماوات و الارض اللهم انك لست برب استحدثناك و لا معك اله فيشركك في ربوبيتك و لا معك اله اعانك علي خلقنا انت ربنا كما تقول و فوق ما يقول القائلون اسئلك ان تصلي علي محمد و آل محمد و ان تعطي محمدا افضل ما سئلك و افضل ما سئلت له و افضل ما انت مسئول له الي يوم القيمة اعيذ اهل بيت النبي صلي الله عليه و آله و سلم محمد صلي الله عليه و آله و سلم و نفسي و ديني و مالي و ولدي و اهلي و قراباتي و اهل بيتي و كل ذي رحم دخل في الاسلام
او يدخل الي يوم القيمة و حزانتي و خاصتي و من قلدني دعاء او اسدي الي يدأ اورد عني غيبة او قال في خيرا او اتخذت عنده يدا او صنيعة و جيراني و اخواني من المؤمنين و المؤمنات بالله و باسمائه التامة العامة الشاملة الكاملة الطاهرة الفاضلة المباركة المتعالية الزاكية الشريفة المنيعة الكريمة العظيمة المخزونة المكنونة التي لا يجاوزهن بر و لا فاجر و بام الكتاب و خاتمته و ما بينهما من سورة شريفة و آية محكمة و شفاء و رحمته و عودة و بركة و بالتورية و الانجيل و الزبور و الفرقان و صحف ابراهيم و موسي و بكل كتاب انزله الله و بكل رسول ارسله الله و بكل حجة اقامها الله و بكل برهان اظهره الله و بكل نور اناره الله و بكل آلاء الله و عظمته اعيذ نفسي و استعيذ من شر كل ذي شر و من شر ما اخاف و احذر و من شر كل مارد و من شر فسقة العرب و العجم و من شر فسقة الجن و الانس و الشياطين و السلاطين و ابليس و جنوده و اشياعه و اتباعه و من شر ما في النور و الظلمة و من شر ما دهم او هجم او الم و من شر كل غم و هم و آفة و ندم و نازلة و سقم و من شر ما يحدث في الليل و النهار و تأتي به الاقدار و من شر ما في النار و من شر ما في الارض و الاقطار و الفلوات و القفار و البحار و الانهار و من شر الفساق و الفجار و الكهان و السحار و الحساد و الذعار و الاشرار و من شر ما يلج في الارض و يخرج منها و ما ينزل من السماء ما يعرج فيها و من شر كل ذي شر و من شر كل دابة ربي آخذ بناصيتها ان ربي علي صراط مستقيم فان تولوا فقل حسبي الله لا اله الا هو عليه توكلت و هو رب العرش العظيم و اعوذ بك اللهم من الهم و الغم و الحزن و العجز و الكسل و الجبن و البخل و من ضيع الدين و غلبة الرجال و من عمل لا ينفع و من عين لا تدمع و من قلب لا يخشع و من دعاء لا يسمع و من نصيحة لا تنجع و من صحابة لا تردع و من اجماع علي نكر و تودد علي خسر و توآخذ علي خبث و مما استعاذ منه ملائكتك محمد و آله و الملائكة المقربون و الانبياء المرسلون و الائمة المطهرون الطاهرون و الشهداء الصالحون و عبادك المتقون و اسئلك اللهم ان تصلي علي محمد و آل محمد و ان تعطيني من الخير ما سئلوا و ان تعيذني من شر ما استعاذ و اسئلك اللهم من الخير كله عاجلة و آجلة ما علمت منه و ما لم اعلم و اعوذ بك يا رب من همزات الشياطين و اعوذ بك يا رب ان يحضرون بسم الله علي
اهل بيت النبي محمد صلي الله عليه و آله و سلم بسم الله علي نفسي و ديني بسم الله علي اهلي و مالي بسم الله علي كل شيئي اعطاني ربي بسم الله علي احبتي و ولدي و قراباتي بسم الله علي جيراني المؤمنين و اخواني و من قيدني دعاء او اتخذ عندي يدا او اسدي الي برا من المؤمنين و المؤمنات بسم الله علي ما رزقني ربي و يرزقني بسم الله الذي لا نصير مع اسمه شيئي في الارض و لا في السماء و هو السميع العليم اللهم صل علي محمد و آل محمد و صلني بجميع ما سئلك عبادك المؤمنون ان تصرفه عنهم من السوء و الردي و زدني من فضلك ما انت اهله و وليه يا ارحم الراحمين اللهم صل علي محمد و آل محمد و اهل بيته الطيبين الطاهرين و عجل اللهم فرجهم و فرجي و فرج عن كل مهموم من المؤمنين و المؤمنات اللهم صل علي محمد و آل محمد و ارزقني نصرهم و اشهدني ايامهم و اجمع بيني و بينهم في الدنيا و الاخرة و اجعل منك عليهم باقية حتي لا يخلص اليهم الا بسبيل خير علي معهم و علي شيعتهم و مجيهم و علي اوليائهم و علي جميع المؤمنين و المؤمنات فانك علي كل شيئي قدير بسم الله و بالله و من الله و الي الله و لا غالب الا الله ما شاء الله لا قوة الا بالله حسبي الله توكلت علي الله و افوض امري الي الله و التجئي الي الله و بالله احاول و اصاول و اكاثر و افاخر و اعتز و اعتصم عليه توكلت و اليه مآب لا اله الا الله الحي القيوم عدد الثري و الحصي و النجوم و الملائكة الصفوف لا اله الا الله وحده لا شريك له العلي العظيم لا اله الا الله سبحانك اني كنت من الظالمين).
و از حضرت قائم آل محمد صلوات الله عليه اين دعا بدين نسق مرويست الا اينكه بدين زيارت مشتمل است.
(اللهم رب النور العظيم و رب الكرسي الرفيع و رب البحر المسجور و منزل التوراية و الانجيل و رب الظل و الحرور و منزل الزبور و الفرقان العظيم و رب الملائكة المقربين و الانبياء و المرسلين انت اله من في السماء و اله من في الارض لا اله فيهما غيرك و انت جبار من في السماء و جبار من في الارض لا جبار فيما غيرك و انت خالق من في السماء و خالق من في الارض لا خالق فيهما غيرك و انت حكم من في السماء و حكم من في الارض لا حكم فيهما غيرك اللهم اني اسئلك بوجهك الكريم و بنور وجهك المشرق المنير و
ملكك القديم يا حي يا قيوم اسئلك باسمك الذي اشرقت به السماوات و الارضون يا حيا قبل كل حي و يا حيا بعد كل حي و يا حيا حين لا حي و يا حي يا محي الموتي و يا حي لا اله الا انت يا حي يا قيوم اسئلك ان تصلي علي محمد و آل محمد و ارزقني حيث احتسب و من حيث لا احتسب رزقا واسعا حلالا طيبا و ان تفرج عني كل هم و غم و ان تعطيني ما ارجوه و آمله انك علي كل شيئي قدير).
در كافي سند به امام صادق پيوسته ميشود كه فرمود سبزي رسول خدا هندباست يعني كاسني و سبزي أميرالمؤمنين بادروج است (يعني ريحان) و سبزي فاطمه الفرفخ يعني (خرفه) كه در خوزستان آن را پريين ميگويند) و فرات بن احنف از حضرت صادق حديث كند كه آن حضرت فرمود در روي زمين شريفتر و نافعتر از خرفه نيست و آن سبزي فاطمه است خداي لعنت كند بنياميه را كه از جهت عداوت به فاطمه آن را بقلة الحمقا گفتهاند.
تا به اينجا كه نبذهاي از ادعيه و اوراد صديقهي طاهره را در قلم آورديم اكنون حكاياتي كه متضمن فضائل فاطمه عليهاالسلام و ذريهي ايشان است و كمال مناسبت با اين مقام دارد شروع ميشود.
محدث قمي در بيت الاحزان از دلائل طبري كه او بسند خود از زكريا بن آدم روايت ميكند كه من در خدمت حضرت رضا سلام الله عليه نشسته بودم كه در آن هنگام حضرت ابيجعفر محمد الجواد عليهالسلام را آوردند و در آن وقت سن مباركش از چهار سال كمتر بود اين وقت دست مبارك را بر زمين زد و سر به جانب آسمان بلند كرد و آهي سرد از دل پر درد بركشيد و در بحر فكر فرورفت اين حالت بر حضرت رضا عليهالسلام گران
آمد فرمود نور ديده جان من به قربان تو اين تفكر از براي چيست (فقال فيما صنع بامي فاطمة آما و الله لاخرجهنما ثم لاحرقنهما ثم لاذرينهما ثم لانسفنهما في اليم نسفا فاستدناه و قبل عينيه ثم قال بابي انت و امي انت لها) عرض كرد يا ابتاه ياد مصيبات جدهام فاطمة زهراء افتادم آتش دلم مشتعل گرديد به خدا قسم آن دو نفر را از قبرشان بيرون آرم و با آتش آنها را بسوزانم سپس خاكستر آنها را در دريا پراكنده سازم از جهت ظلمي كه مرتكب شدند دربارهي مادرم فاطمهي زهراء سلام الله عليها حضرت رضا فرزند خويش را نزديك طلبيد و مابين دو چشم آن حضرت را بوسيد سپس فرمود پدرم و مادرم فداي تو باد تو از براي اين امر سزاواري (يعني امامت).
و فيه ايضا و دربارهي حضرت باقر عليهالسلام فرمودند كه هرگاه تب بر آن حضرت غلبه مينمود آب سرد بر خود ميريخت پس از آن فرياد ميكرد به طوري كه هر كس بر در خانه بود صداي آن حضرت را ميشنيد ميفرمود فاطمة بنت محمد صلي الله عليه و آله و سلم.
علامة مجلسي فرمود شايد حضرت باقر عليهالسلام در موقع تب مادرش فاطمه را صدا ميزده براي استشفاء كه خداوند متعال به جهت خاطر فاطمة تب را از او زايل بنمايد.
محدث قمي ميفرمايد من احتمال قوي در اين ميدهم كه همچنانكه تب در جسد لطيف آن حضرت تاثير مينموده همچنين پنهان كردن حزن خود و كتمان اندوه بر مادر مظلومهاش در قلب شريفش تأثير داشت و چنانكه حرارت تب را با آب سرد خاموش ميكنند همچنين حرقت و سوزش قلب را از شدت اندوه و غصه و وجد به ذكر نام مادرش فاطمة زهراء خاموش مينمود و مثال اين قضيه پر واضح است چنانچه شخص محزون و مهموم نفسهاي عميق و آه سوزناك ميكشد زيرا كه تاثير مصيبت فاطمه سلام الله عليها در قلوب اولادش ائمة اطهار سلام الله عليهم اجمعين از برش شمشير و كارد دردناكتر و از حرارت آتش سوزناكتر است زيرا كه آنان از باب تقيه مأمور بودند كه اندوههاي خود را پنهان و كتمان نمايند و بناي آنها در امر زندگي بر همين منوال بود و لذا قادر نبودند كه اندوه خود را ظاهر سازند پس بنابراين وقتي كه نام فاطمة عليهالسلام برده شود حزن و اندوه پنهاني آن حضرت آشكار گردد.
و از جمله چيزهائي كه فطن و دانشمند و زيرك هوشيار به اندوه و قصه پنهاني اين خانواده سلام الله عليهم ميتواند استدلال نمايد و ميداند كه در قلوب اين حضرات چه اندازه حزن و اندوه وجود دارد روايتي است كه حضرت صادق عليهالسلام به سكوني فرمودند هنگامي كه خداوند دختري به او مرحمت كرده بود آن حضرت فرمودند اي سكوني نام دختر خود را چه گذاردهاي عرض كرد نام او را فاطمه گذاردهام حضرت صادق عليهالسلام فرمودند آه آه پس از آن دست بر پيشاني مبارك نهاد و اندكي در فكر فرو رفت و بعد از لحظهاي فرمود اكنون كه نام فرزند ترا فاطمة نهادي او را اذيت مكن و او را دشنام مده.
و نيز از كتاب سليم بن قيس روايت ميكند كه چون عمر بر اريكه خلافت نشست همه عمال خود را غرامت گرفت مگر قنفذ را سليم ميگويد من در مسجد رسول خدا وارد شدم در حلقهاي كه در آن حلقه همه بنيهاشم بودند مگر سلمان و ابوذر و المقداد و محمد بن ابيبكر و عمر بن ابيسلمة و قيس بن سعد بن عبادة اين وقت عباس بن عبدالمطلب از حضرت أميرالمؤمنين عليهالسلام سؤال كرد كه جهت چيست عمر چون خليفه شد همهي عمال را غرامت كرد و نصف آنچه را كه داشتهاند مأخوذ داشت مگر قنفذ را أميرالمؤمنين نگاهي به اطراف خود كرد و سيلاب اشك از ديدهاي حق بينش به رخسار روشنتر از ماهش جاري گرديد و فرمود عمر قنفذ را غرامت نكرد به جهت خدمتي كه به عمر كرد هنگام هجوم مردم به خانه فاطمه و شكرانه آن تازيانه كه به بازوي فاطمه زد كه تا هنگام رحلت اثرش به بازوي او چون بازوبند ظاهر بود از اين جهت از قنفذ غرامت نگرفت.
و در عاشر بحار در احتجاج امام حسن عليهالسلام در مجلس معويه آن حضرت با مغيرة بن شعبه ميفرمايد.
(و اما انت يا مغيرة فانك لله عدو و لكتابه نابذ و لنبيه مكذب الي ان قال له و انت ضربت بنت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم حتي ادميتها و القت ما في بطنها استذلا لامنك لرسول الله و مخالفة منك لامره و انتها كالحرمته و قد قال لها رسول الله انت سيدة نساء اهل الجنة و الله مصيرك الي النار الحديث).
مجلسي در تحفة الزائر از بشار مكاري حديث كند كه من در كوفة به خدمت حضرت صادق مشرف شدم آن حضرت مشغول خوردن رطب بودند فرمودند بشار نزديك بيا و از اين رطب تناول كن بشار ميگويد من عرض كردم يابن رسول الله من در راهي كه ميآمدم چيزي ديدهام كه مرا غيرت گرفت و دل مرا به درد آورد و گريه گلوي مرا گرفته نميتوانم چيزي تناول نمايم شما بخوريد بر شما گوارا باد پدر و مادر من فداي شما باد حضرت فرمود بحقي كه من بر تو دارم نزديك بيا و رطب بخور بشار گويد من نزديك شدم و مقداري رطب با آنجناب تناول نمودم سپس حضرت فرمود اي بشار حديث تو چيست و در راه چه ديدي عرض كردم كه در بين راه كه خدمت شما ميرسيدم يك نفر از مأمورين خليفه زني را پيش انداخته و تازيانه بر سر او ميزند و او را به طرف مجلس حكومت سوق ميدهد و آن زن فرياد ميكرد و به آواز بلند استغاثه مينمود و ميگفت المستغاث بالله و رسوله ولي احدي به فرياد او نميرسيد حضرت فرمود چرا به آن زن چنين ميكردند عرض كردم من از مردم شنيدم كه ميگفتند پاي اين زن بلغزيد و چون بر زمين افتاد گفت لعن الله ظالميك يا فاطمة يعني خدا ستمكاران بر تو را لعنت كند اي فاطمة چون چنين گفته بود گماشتگان خليفه او را گرفتهاند و آنچه را كه شنيدي دربارهي او مرتكب شدند بشار گويد كه چون اين قضيه را حضرت شنيد از تناول رطب دست كشيد و ديگر چيزي ميل نفرمود و شروع كرد به گريه كردن به اندازهاي گريست كه دستمال و محاسن شريف و سينه مطهرش از اشك چشمش تر شد بعد از آن فرمود اي بشار برخيز با يكديگر به مسجد سهله رويم و از خداوند خلاصي آن زن را طلب نمائيم.
بشار گويد با آن حضرت به جانب مسجد سهله روانه شديم و آن حضرت يك نفر از اصحاب خود را به محكمه امير كوفه فرستاد كه از چگونگي اطلاع بياورد سپس آن
حضرت و من هر يك دو ركعت نماز خوانديم و دعائي قرائت فرمود و سر به سجده نهاد به ناگاه سر از سجده برداشت فرمود آن زن را رها كردند در حال مبشر آمد و بشارت داد كه آن زن را رها كردند و امير كوفه دويست درهم براي او فرستاد كه اين دراهم را بگير و امير را حلال كن و آن زن قبول نكرد حضرت فرمود دويست درهم را قبول نكرد مبشر عرض كرد نه به خدا قسم با اينكه آن زن در كمال احتياج است پس حضرت گريست و هفت درهم به آن مرد داد كه اين دراهم را به آن زن برسان و به او بگو امام صادق تو را سلام ميرساند چون آن مرد پيغام مرا رسانيد آن زن به محض شنيدن افتاد و غش كرد چون به هوش آمد گفت تو را به خدا امام صادق چنين فرمود گفت آري فقالت سلوه ان يستوهب امته من الله فدعا لها الصادق و بكي عليهالسلام.
علامة نوري قدس سره در كتاب دار السلام حكايتي نقل ميفرمايد كه خلاصه و مختصر مضمون آن چنين است كه دو برادر بودند يكي از اشقيا و يكي از سعداء مردم از دست و زبان آن برادر شقي بسيار به تنگ آمده بودند و همي شكايت او را به آن برادر سعيد مينمودند تا اينكه اتفاق افتاد كه برادر سعيد به عزم زيارت مشهد مقدس از خانه بيرون شد و با جماعت زوار روي به راه نهاد برادر شقي هم در دلش افتاد و عازم سفر مشهد گرديد و به عادت خود زوار را اذيت مينمود تا اينكه در يكي از منازل مريض شد و از دنيا رفت مردم به موت او اظهار فرح و سرور نمودند ولي برادر سعيد عرق رحميت او را وادار كرد كه برادر را غسل داد و كفن نمود او را حمل كرده در مشهد مقدس طواف داده سپس او را دفن نمود شب در عالم رؤيا برادر خود را در باغي بسيار نيكو با لباسهاي استبرق در كمال نعمت و فرح و مسرت ديد از او احوال پرسيد كه سبب چيست كه به اين نعمت و دولت نائل شدي با اينكه ترا عمل خيري نبود گفت اي برادر دانسته باش كه چون هنگام قبض روح من شد جان مرا با تمام سختي و دشواري گرفتهاند و دو ملك مرا با عمود آتشين و تازيانهاي آتش عذاب ميكردند حتي
هنگامي كه مرا در آب انداختهاند براي شستن آن آب به جان من همه آتش بود و هر چه فرياد ميكردم كسي به داد من نميرسيد و كفن من پارههاي آتش بود حتي تابوت و مركبي كه جنازهي مرا بر آن بستهاند همه از آتش بود و آن دو ملك عذاب از من جدا نميشدند حال من بدين منوال بود تا در صحن مطهر آن دو ملك عذاب از من دور شدند و داخل صحن مطهر نگرديدند و تابوت و كفن من به حال اوليه خود برگشت چون مرا وارد حرم كردند ديدم حضرت رضا بالاي صندوق نشسته و توجه به زوار خود دارد من طلب شفاعت كردم و التماس كردم به من الطفات نفرمود چون مرا در بالاي سر بردند پيرمردي را ديدم نوراني به من فرمود طلب شفاعت بنما از حضرت رضا عليهالسلام تا تو را شفاعت بنمايد و الا اگر تو را از صحن بيرون بردند حال تو كما في السابق خواهد بود و آن دو ملك عذاب در صحن انتظار تو را ميكشند من گفتم طلب شفاعت كردم به من اعتنائي نكرد فرمود او را به حق مادرش فاطمه زهرا قسم بده كه دست رد به سينه تو نخواهد زد اين مرتبه او را قسم دادم به حق فاطمه زهرا سلام الله عليها مرا شفاعت كرد و آن دو ملك عذاب رفتهاند و دو ملك رحمت آمدند و مرا به اين نعمت و دولت رسانيدند.
در شرح قصيدهي ابيفراس حمداني از كتاب در النظيم از احمد بن حنبل روايت كند كه هنگام طواف خانه كعبه مردي را ديدم به پيراهن كعبه آويخته (و هو يستغيث و يبكي و يتضرع) اين وقت من نزديك رفتم گفتم اي مرد تو را چه ميشود كه چنين جزع ميكني گفت من مردي از بنايان ميباشم كه ابوجعفر منصور مرا به عمارت بغداد گماشته بود و من تو را به حديثي عجيب حديث كنم به شرط اينكه آن را مستور بداري تا من زنده هستم من قسم ياد كردم كه با كسي نگويم گفت منصور يك شب مرا طلبيد و گفت اين شصت نفر از اولاد علي بن ابيطالب بايستي همه را تا صبح در ميان ديوار بگذاري من پنجاه و نه نفر آنها را در ميان اسطوانها نهادم.
و بقي غلام لا نبات بعارضيه له ذواتيان تضربان علي عجزه و رايت النور بين في وجهه)
چون خواستم او را در ميان ديوار بگذارم ديدم پسري است مانند قرص قمر نور از جبهه او متصاعد است و هنوز خط عارضش ندميده و دو گيسو دارد كه در دو كتف او با كمال زيبائي افشان است و همانند زن بچه مرده اشك ميريزد و ناله ميكند به خدا قسم در آن وقت كه حال آن پسر را ديدم نزديك بود كه قلب من از هم بپاشد از آن پسر احوال پرسيدم فرمود به خدا قسم براي كشته شدن گريه نميكنم اگر چه تلف نفس خود را طالب نيستم گريه من براي اين است كه مرا مادر پيري هست كه جز من فرزندي ندارد يك ماه باشد كه مرا در خانه حبس كرده هرگاه اراده خواب مينمود تا دست به گردن من نميكرد و مرا در نزد خود به جامهي خواب نميبرد چشمش به خواب آشنا نميشد بايستي يك دستش در زير سر من و يك دست ديگرش روي سينه من باشد.
(و كانت لا تنام دون ان تعانقني و ان انا قمت قامت و ان نمت نامت) معامله او با من چنين بود تا ديروز گذشته مادرم از خانه بيرون رفت من هم بعد از او از خانه بيرون آمدم مامورين خليفه مرا گرفتند و در اينجا آوردند و اكنون گريهي من براي اين است كه مخالفت مادر خود كردم و قلب او را به لرزه آوردم و او را پريشان ساختم فعلا نميداند كه من در كجا هستم و بر سر من چه آمده است و من از خداي مسئلت مينمايم كه از جرم من درگذرد و به اين گناه مرا مؤاخذه نفرمايد و صبري به مادرم عطا فرمايد و اجر جميل و ثواب جزيل به او عنايت كند من چون اين كلمات از آن پسر شنيدم خطاب به نفس خود كردم و گفتم (يا نفس ويلك ما ذا صنعت طلبا لحطام الدنيا بعذاب الاخرة) به خدا قسم اكنون براي رضاي خدا معروفي به جا ميآورم پس به نزد فرزند خود آمدم و قصه را به او گفتم (و قلت له يا نبي هل لك في نعيم لا يفني قال ما هو قتل اقعدك مكانه) گفتم تو را به جاي او ميان ديوار بگذارم به نحوي كه به تو اذيتي وارد نشود چون شب بشود تو را بيرون ميآورم سالما قال يا ابت افعل ما توءمر ستجدني
ان شاء الله من الصابرين پس من آن غلام علوي را گيسوان او را قطع كردم و با سياهي ته ديگ صورت او را اندود نمودم و لباس كهنه بچه بنايان را به او پوشانيدم و پسر خود را در ميان ديوار گذاشتم در آن وقت عمود صبح طالع گرديد و من هم از كار خود فارغ شده بودم پس آن غلام علوي را در جائي پنهان كردم گفتم در اين مكان باش تا شب كه ميشود تو را به منزل برسانم و از دو جهت قلب من بسيار مضطرب بود يكي براي اينكه اگر از اين مطلب منصور خبردار بشود مرا زنده نگذارد و يكي ديگر اگر فعلا عيال من خبر فرزند را از من بگيرد چه جواب بگويم و از اين مطلب اگر آگاه بشود كه من پسر او را در ميان ديوار گذاشتهام چه خواهد كرد اين وقت هوش از سرم رفت و بي حال افتادم و از خود خبر نداشتم تا اينكه يك مرتبه ديدم كنيز من مرا صدا ميكند و ميگويد در خانه شما را ميطلبند من برخاستم در حالي كه خوف زيادي بر من عارض شد كنيز را گفتم برو در خانه ببين كوبنده در كيست. (1).
كنيز در خانه رفت گفت كيست كوبنده در شنيد كسي ميگويد من فاطمه دختر رسول خدا ميباشم به مولاي خود بگو بيا پسر خود را تسليم بگير و فرزند ما را به ما رد كن كنيز آمد قصه را بازگفت من به سرعت به در خانه دويدم گفتم اي زن چه ميگوئي فرمود اي شيخ عمل خيري كردن قربة الي الله خدا اجر تو را ضايع نميكند سعي تو را ما تقدير ميكنيم و عمل تو را تشكر مينمائيم اينك فرزند خود را بگير و فرزند ما را به ما رد بنما به خدا قسم نگاه كردم ديدم پسرم هيچ صدمه و اذيتي نديده پس علوي را به او سپردم و پسرم را تسليم گرفتم و از آن وقت از كردهاي خود پشيمان شدم و از اعمال خود توبه كردهام و از شهر فرار كردم منصور چون از فرار من مطلع شد
1) فقالت الجارية من بالباب قالت انا فاطمة بنت رسول الله (ص) قولي لمولاك ادفع الينا و لدنا و خذ ولدك فدخلت الجاريه نقص الكلام علي فلم املك نفسي دون ان خرجت فقلت ايتها المرأة ما شأنك فقالت ايها الشيخ صنعت معروفا لله تعالي و ان الله لا يضيع اجر المحسنين سعيك قد عرفناه و معروفك قد شكرناه خذ ولدك و ادفع الينا ولدنا فاذا و الله ولدي لا يمسه الم و دفعت اليها الغلام و خرجت من ذلك الوقت تائبا الي الله ما صنعت و ان المنصور علم بهزيمتي فقبض علي سائر ما املك و ارجو ان اكفي بذلك.
اموال مرا تماما غصب كرد و اميدوارم كه خداوند كفايت حال من بنمايد (و صدوق در عيون اخبار الرضا قصهاي شبيه به اين را نقل كرده ولي هر دو قصه با هم فرق بسيار دارد و الله اعلم بالتعدد و الاتحاد.
ابن عبدربه اندلسي مالكي در عقد الفريد نقل كرده كه مهدي عباسي خليفه در خواب ديد كه شريك قاضي روي از وي برتافت چون از خواب انگيخته شد اين خواب را با ربيع حاجت در ميان نهاد ربيع گفت كه شريك فاطمي مذهب است لاجرم بانو در راه مخالفت ميرود مهدي فرمان كرد كه شريك قاضي را حاضر بنمايند چون وارد شد گفت به من رسيده است كه تو فاطمي باشي شريك قاضي در پاسخ گفت پناهندهام تو را به حضرت خداوند كه تو فاطمي نباشي مگر از اين سخن دختر كسرا را قصد ميكني گفت نه و الله قصد نكردهام مگر دختر محمد صلي الله عليه و آله و سلم را شريك گفت آيا لعن ميكني فاطمه دختر محمد را گفت معاذ الله هرگز مرتكب چنين امري نشوم شريك گفت در حق كسي كه فاطمه را لعن كند چه گوئي مهدي گفت عليه لعنه الله شريك به عرض رسانيد كه اكنون لعن كنيد ربيع را ربيع گفت يا أميرالمؤمنين به خدا قسم من هرگز فاطمه را ناسزا نگويم شريك گفت اي بيباك ناپروا از چه روي به ناشايسته سيدهي زنان عالميان و دختر سيد پيغمبران را در مجالس مردان ذكر ميكني مهدي گفت پس تعبير اين خواب كه من ديدهام چيست شريك گفت خواب شما رؤياي يوسف صديق نيست و خون مسلماني به اين احلام حلال نشود.
در ناسخ گويد مردي حضرت فاطمه سلام الله عليها را ناسزا گفت او را بگرفتند و به نزد فضل بن ربيع آوردند فضل روي با ابنغانم نمود و گفت چه ميگوئي در حق اين مرد فرمود بايستي حد بر او جاري كرد فضل بن ربيع گفت آنچه ميداني بكن ابنغانم فرمان داد تا او را هزار تازيانه بزنند و در ميان جاده او را بر سر دار بنمايند.
عنين بر وزن حسين و او ابوالمحاسن محمد بن نصر الدين بن الحسين بن عنين الانصاري الكوفي الدمشقي الشاعر المشهور المتوفي به دمشق سنه 630.
در كتاب عمدة الانساب در خلال احوال بنيداود حكايتي است جليل و بزرگ كه در مابين علماي علم انساب مشهور و معروف است و سند آن را نيز ذكر كردهاند و عين اين حكايت در ديوان ابنعنين موجود و مضبوط است و آن حكايت چنان است كه ابنعنين به قصد مكه معظمه زادها الله شرفا بيرون آمده بود و مال و اقمشهي بسياري نيز همراه داشت بعضي از سادات اموال او را به غارت بردند و او را برهنه كردند و زخم زيادي بر او زدند و او را گذاشتند به آن حالت و از پي كار خود رفتند پس از مدتي كه به حال آمد و خود را به مأمني رسانيد نامهاي به پادشاه يمن عزيز بن ايوب نوشت و او را به نصرت خود طلبيد و واقعه را به عرض او رسانيد و در آن وقت عزيز بن ايوب برادش (ملك ناصر را) فرستاده بود براي اقامت در ساحل دريائي كه آن را فتح كرده بودند و از دست اهالي فرنگ گرفته بودند و خود ملك ناصر از برادر خود درخواست كرده بود كه مدتي در ساحل بحر به سر برد ابنعنين در آن نامه تحريص و ترغيب كرده بود او را به يمن و برانگيخته بود او را براي انتقام كشيدن از ساداتي كه او را اذيت كرده بودند و مال او را به غارت گرفته بودند و قصيدهي ذيل را در نامه درج كرد.
اعيت صفات نداك المصقع اللسنا
و جزت في الجود حد الحسن و الحسنا
و لا تقل ساحل الافرنج افتحه
فما تساوي اذا قاسيته عدنا
و ان اردت جهادا سل سيفك من
قوم اضاعوا فروض الله و السننا
طهر بسيفك بيت الله من دنس
و من خساسته اقوام به و خنا
و لا تقل انهم اولاد فاطمة
لو ادركوا آل حرب حاربوا الحسنا
يعني صفات بخشش گويندگان بليغ و فصيح را عاجز كرده و در سخاوت چندان مشهوري كه از حد خوبتر گذرانيدهاي يعني به درجهي كمال رسيده و نگو كه من ساحل فرنگ را فتح كردم زيرا كه ساحل فرنگ را چون مقايسه كني با عدن در يك طراز نيستند و اگر قصد جهاد و جنگ داري پس شمشير خود را بكش بر قومي كه سنن و فرايض خدا را ضايع و تباه كردند بيا و خانهي خدا را با شمشير خود از كثافات پاك كن و اقوام زشت و پست كه در مكه هستند با شمشير خود نابود كن و نگو كه اينها اولاد فاطمهاند و با آنها جنگ نميكنم زيرا كه اينها اگر با آل حرب دسترسي داشتهاند با آنها همراه ميشدند و با امام حسين عليهالسلام ميجنگيدند.
و در ترجمهي بيت الاحزان اين اشعار را به ترجمهي اشعار ابنعنين گفته.
سخنوران فصيح و بليغ نتوانند
صفات بخشش وجود تو بر زبان آرند
مگو كه ساحل افرنج برگشودم من
كه نيست ساحل افرنج همچه شهر عدن
اگر جهاد كني تيغ خود بكش ز نيام
بزن تو گردن اولاد فاطمه به تمام
كه اين گروه فروض خدا و سنت او
نموده ضايع و باطل نهاده بر يك سو
بكش تو تيغ و نما خانهي خدا را پاك
از اين گروه خسيس و ز خاك و از خاشاك
مگو كه جمله ز اولاد پاك فاطمهاند
كه اين گروه به ضد رسول يكدلهاند
گر آل حرب به دست آورند اين مردم
كشند تيغ به روي حسين امام سوم
باري چون ابنعنين قصيده را بپرداخت شب در عالم رؤيا فاطمهي زهرا را ملاقات كرد كه در خانهي خدا طواف مينمود ابنعنين به آن حضرت سلام كرد فاطمة زهراء (ع) جواب سلام او را نداد تضرع و زاري كرد و علت را سئوال نمود كه چه گناهي مرتكب شدهام كه جواب سلام مرا نميدهيد فاطمه (ع) جواب ابنعنين را به اين اشعار داد.
حاشا بني فاطمة كلهم
من خسته تعرض او من خنا
و انماالايام في غدرها
و فعلها السوء اسائت بنا
و ان اسامن ولدي واحد
جعلت كل السب عمدا لنا
فتب الي الله و من يقترف
ذنبا بنا يغفر له ما جني
اكرم لعين المصطفي جدهم
و لا تهن من آله اعينا
فكل ما نالك منهم عنا
تلقي به في الحشر منا هنا
يعني حاشا و كلا كه اولاد فاطمه تماما پست و سخن بيهودهگو و زشت باشند يعني همهي اولاد پست و فحاش نيستند ولي ايام و گردش روزگار با مكر و حيله با ما بدي كرد و نسبت به ما ستم نمود يك نفر اگر از اولاد من بدي كرد تو نبايستي همه اولاد مرا دشنام بدهي عمدا و تو چرا همه را دشنام دادي پس توبه كن به سوي خدا كه اگر كسي نسبت به ما بدي كرده باشد و توبه كند خداي متعال او را ميآمرزد، براي خاطر جدشان رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آنها را گرامي بدار هيچيك از آل او را ميازار و هيچيك از اولاد او را توهين منما و تو هر چه از آل رسول زحمت و ستم كشيدي اجر او را در روز حشر هنگام ملاقات با ما دريافت خواهي كرد.
حاشا كه گناهكار باشند ذريهي فاطمه تمامي
از گردش روزگار وارون وز حيله مكر او تمامي
بر ما ستم است و ظلم و عدوان
بر دشمن ماست شادكامي
فرزند من ار يكي كند بد
از بهر چه سب كني تمامي
كن توبه ز قول زشت بر ما
تا زخم تو گيرد التيامي
بر خاطر جدشان محمد (ص)
اولاد ورا كن احترامي
تو همين منما به آل احمد
ميدار تمام را گرامي
زيشان اگر آيدت گزندي
اجرت بر ماست نيك نامي
ابنعنين گويد با جزع و فزع و ترس و لرز از خواب برجسته و جراحات مرا خداي تعالي به بركت صديقهي طاهره عافيت بخشيده بود كه اصلا زخم و جراحتي در من نمودار نبود در آن وقت اين ابيات را نوشتم و از حفظ كرده ميخواندم و توبه كردم به سوي خدا از آنچه كه گفته بودم و آن اشعار اين است.
عذرا الي بنت النبي الهدي
تصفح عن ذنب مسيء جنا
و توبه تقبلها من اخي
مقالة توقعه في العنا
و الله لو قطعني واحد
منهم بسيف البغي او بالقنا
لم ارما يفعله سيئا
بل اره في الفعل قد احسنا
يعني عذر آوردم به سوي دختر نبي رحمت و پيغمبر هدايت كه از گناه معصيتكاري كه جنايت به نفس خود كرده درگذرد و توبه كردم كه قبول كند توبه را از برادري صاحب مقاله و گفتاري كه او را در عنا و زحمت واقع ميسازد به خدا قسم اگر يكي از آنان مرا به شمشير ستم يا با نيزهي ظلم پاره پاره كند نبينم كردار او را بد و ناشايسته بلكه ميبينم او را كه كار نيكوئي كرده است.
از اين حكايت چند فايده به دست آمد يكي صحت نسبت بنيداود بن موسي الحسيني ديگر لزوم اهتمام در احترام ذريهي پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم و لو هر چه بد و جنايتكار باشند ديگر كرامت صديقهي طاهره كه جراحات ابنعنين را شفا بخشيد چنانچه گويا هيچ جراحت در بدن ندارد ديگر بشارت دادن فاطمهي زهرا كه شما هر چه صدمه و اذيت از اولاد ببينيد فرداي قيامت رسول خدا به آن شخص كه در مصائب و اذيت ذريهي فاطمه صبر كرده عوض ميدهد.
در نفس المهموم از ابن شهرآشوب حديث كند كه ذرهي نائحه در عالم رؤيا ديد فاطمهي زهرا بر سر قبر فرزندش حسين عليهالسلام آمده و خود را به روي قبر انداخته و ناله ميكند آنگاه ذرهي نائحه را فرمود به اين ابيات فرزندم حسين را مرثيه بگو.
ايها العينان فيضا
و استهلا لا تغيضا
و ابكيا بالطف ميتا
ترك الصدر رضيضا
لم امرضه قتيلا
لا و لا كان مريضا
در تفسير امام حسن عسكري عليهالسلام ميفرمايد زني بر صديقهي طاهره وارد شد چند مسئله سؤال كرد چون عدد مسائل او به ده رسيد و همه را فاطمه جواب فرمود ديگر خجالت كشيد كه سؤال كند عرض كرد يا سيدتي شما را ديگر به مشقت نيندازم آن حضرت فرمود باكي نيست هر چه ميخواهي سؤال كن آيا اگر كسي اجاره بدهد نفس خود را به اينكه بار سنگيني را بالاي بام برد و در مقابل صد هزار دينار اجرت بگيرد بر او سنگين است آن زن گفت نه فاطمه (ع) فرمود من براي هر مسئله كه به تو ياد ميدهم اجر من بيشتر است از آنكه از زمين تا عرش اعلا پر شود از لؤلؤ پس سزاوار است كه بر من سنگين نباشد و من از پدرم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيدم كه علماء از شيعيان ما محشور شوند به اندازه و مقدار علم آنها و سعي ايشان در ارشاد عباد الله و بر آنها خلعتها و حلههاي نور بپوشانند و بسا باشد كه يكي را هزار حله بپوشانند از حلههاي نور.
در عاشر بحار از رسول خدا حديث كند كه فرمود جبرئيل بر من نازل گرديد و عرض كرد يا رسول الله چون فاطمه دنيا را وداع گويد و او را در قبر گذارند دو ملك از او سؤال كنند كه پروردگار تو كيست ميفرمايد خداي عز و جل، گويند پيغمبر تو كيست ميفرمايد پدر بزرگوارم، گويند ولي تو كيست ميفرمايد اين بزرگواري كه در كنار قبر من ايستاده است و خداي عز و جل جمعي از ملائكه را بر دخترم فاطمه موكل گردانيده است كه او را از پيش رو و از پشت سر و از طرف راست و از طرف چپ محافظت مينمايند و در حال حياة و هنگام مرگ بر او بسيار صلوات ميفرستند و همچنين بر پدرش و شوهرش و دو فرزندانش و آن كس كه دخترم فاطمه را زيارت كند مثل اين است كه مرا زيارت كرده است و آن كس كه علي را زيارت كند مثل اين است كه فاطمه را زيارت
كرده است و آن كس كه حسن و حسين را زيارت كند مثل اين است كه علي را زيارت كرده است و آن كس كه ذريهي حسن و حسين را زيارت كند مثل اين است كه حسن و حسين را زيارت كرده است.
و فيه ايضا عن المناقب عن ابن طريف عن ابن علوان عن الصادق عليهالسلام كه فرمود فراش علي و فاطمه هنگامي كه فاطمه بر علي وارد گرديد پوست گوسفندي بود كه هرگاه ميخواستند بالاي او بخوابند طرف پشم او را برميگردانيدند و روي او ميخوابيدند و متكاي آنها پوستي بود كه به عوض پنبه ليف خرما پر كرده بودند و مهر فاطمه پول زرهي بود و عاقد آن پروردگار و شاهد جبرئيل و خطبهخوان راحيل و شهود حملهي عرش و صاحب نثار رضوان بهشت و طبق نثار شجرهي طوبي و نثار در و ياقوت و مرجان و مشاطه رسول خدا و صاحب حجله اسماء و وليد اين نكاح ائمه اطهار سلام الله عليهم.
و فيه ايضا عن الامالي سند به جابر بن عبدالله پيوسته ميشود كه فرمود شنيدم از رسول خدا كه به أميرالمؤمنين عليهالسلام قبل از وفات خود به سه روز فرمود سلام الله عليك يا ابا الريحانتين اوصيك بريحانتي من الدنيا فعن قليل ينهد ركناك و الله خليفتي عليك).
يعني اي پدر دو فرزندم حسن و حسين تو را وصيت ميكنم به دخترم فاطمه در اين دنيا و زود باشد كه دو ركن تو منهدم گردد و خداي تعالي حافظ شما خواهد بود جابر گويد چون رسول خدا از دنيا رفت آن حضرت فرمود اين يك ركن من بود كه منهدم گرديد تا اينكه فاطمه از دنيا رفت فرمود اين ركن ديگر من بود كه منهدم گرديد.
و در صحيح بخاري روايت كند و كان لعلي وجه عند الناس فلما توفيت فاطمه انصرف وجوه الناس عنه.
و نيز در عاشر بحار از كتاب احكام الشريعه ابيالحسن خزاز قمي نقل كند كه چون فاطمه را بعد از غسل و حنوط در كنار قبر آوردند دستي ظاهر شد و فاطمه را گرفت و برگشت.
و نيز از كشف الغمه حديث كند كه چون فاطمه از دنيا رفت عايشه خواست بر او داخل بشود اسماء بنت عميس مانع گرديد عايشه شكايت اسماء را به ابوبكر كرده كه ابن
خثعميه مرا مانع ميشود و هودجي مانند هودج عروس براي فاطمه درست كرده ابوبكر به نزد اسماء آمده گفت جهت چيست كه عايشه را مانع شدي اسماء فرمود فاطمه مرا وصيت كرده كه كسي بر او وارد نشود ابوبكر گفت اين هودج چيست اسماء فرمود فاطمه در حال حيوة از من درخواست كرد كه چنين چيزي براي ستر حجم بدن او بسازم من هم به وصيت او عمل كردم ابوبكر گفت آنچه فرموده عمل كن و از پي كار خود رفت.
و علي بن عيسي اربلي ميفرمايد كه بعضي از اصحاب ما براي قاضي ابوبكر اين اشعار بسرود.
يا من يسائل دائما
من كل معضلة سخيفه
لا تكشفن مغطاء
فلربا كشفت جيفه
و لرب مستور بدا
كالطبل من تحت القطيفه
ان الجواب لحاضر
لكنني اخفيه خيفه
لو لا اعتداء رعيته
القي سياسه الخليفه
و سيوف اعداء بها
هاماتنا ابدا نقيضه
لنشرت من اسرار آل
محمد جملا طريفة
يغنيكم عما رداء
مالك و ابو حنيفة
و اريتكم ان الحسين
اصيب في يوم السقيفة
ولاي حال لحدت
بالليل فاطمة الشريفة
و لما حمت شيخيكم
عن وطي حجرتها المنيفة
اوه لبنت محمد صلي الله عليه و آله و سلم
ماتت بغصتها اسيفة
فخر المحققين سيد محمد اشرف سبط سيد الحكما ميرداماد در كتاب فضائل السادات نقل ميفرمايد كه اسحق بن ابراهيم طاهري در عالم رؤيا رسول خدا را ملاقات كرد كه به او فرمود قاتل را رها كن با خوف و دهشت از خواب بيدار شد ملازمان خود را طلبيد گفت اين قاتل كيست و در كجاست گفتند حاضر است مردي است كه خود شهادت بر نفس خود داده است و اقرار به قتل كرده فرمان كرد او را حاضر كردند اسحق به او گفت اگر راست بگوئي تو را رها خواهم كرد گفت دانسته و آگاه
باش كه من و جماعتي از اهل فساد هر حرامي را مرتكب ميشديم و در بغداد به هر عمل قبيح دست ميزديم و پيره زالي براي ما جاكشي ميكرد در بعضي از روزها پيره زال وارد شد و دختري در غايت جمال با او بود آن دختر چون به صحن خانه رسيد صيحهاي بزد و غش كرده به روي زمين افتاد چون او را به هوش آوردند فرياد برآورد و گفت الله الله از خدا بترسيد اين عجوزهي غداره مرا فريب داد با من گفت در فلان محله تماشائي است قابل ديدن ميباشد و چندان افسانه گفت كه مرا راغب گردانيد به همراه او بيرون آمدم مرا به اينجا كشانيد از خدا بترسيد جد من رسول خدا و علي مرتضي است و از نسل فاطمهي زهراء و حضرت سيد الشهداء ميباشم.
رفقاي من به اين سخنان اعتنا نكردند و به دختر درآويختند من به جهت حرمت رسول خدا دست غيرت از آستين بيرون كردم و در مقام ممانعت بيرون آمدم بر من جراحات بسيار وارد آوردند چنانچه ميبيني بالاخره ضربتي بر بزرگ ايشان فرود آوردم و او را به قتل رسانيدم و دختر را سالما خلاص كردم و او را مرخص كردم ديدم آن دختر ميگويد يسترك الله كما سترتني و كان الله لك كما كنت لي در آن حال از صداي صيحه و صرخه همسايگان به خانه ريختند در حالي كه خنجر خونآلود در دست من بود و مقتول در خون خود ميغلطيد مرا گرفتند و به اينجا آوردند اسحق گفت من تو را به خدا و رسول بخشيدم آن مرد هم گفت به خدا قسم من هم از جميع گناهان توبه كردم و به حق آن كسي كه مرا به او بخشيدي ديگر عود به معصيت نخواهم كرد.
و نيز در كتاب مذكور از كتاب مدهش ابنجوزي نقل ميكند كه بعضي از صلحا وارد مصر شد آهنگري را ملاقات كرد كه با دست خود آهن سرخ كرده را از كوره بيرون ميآورد و حرارت آهن به او ضرر نميرساند با خود گفت البته اين مرد يكي از اوتاد است پيش آمد سلام كرد و گفت يا عبدالله به حق آن كسي كه اين كرامت به تو داده كه يك دعائي در حق من بنما آهنگر چون اين بشنيد بگريست
گفت اي مرد آن گمان كه در من بردي خطا است من خود را از عباد صالحين نميدانم آن مرد گفت اين عمل تو را كسي به آن قادر نيست الا بندگان خالص صالح آهنگر گفت اين سببي دارد آن مرد گفت بر من منت گذار و آن سبب را براي من بگو گفت روزي در همين دكان مشغول كار خود بودم به ناگاه زني صاحب جمال كه تا به آن روز به آن حسن و جمال زني را نديده بودم بر من وارد شد و عرض حاجت كرد و از فقر و پريشاني خود حكايت نمود من شيفته و فريفته جمال او شدم گفتم اگر مراد من ميدهي من هم حوائج تو را انجام خواهم داد گفت اي مرد از خدا بترس من اهل اين عمل نيستم من هم گفتم برخيز و از پي كار خود برو آن زن برخاست و با حال پريشان از دكان من بيرون رفت بعد از چندي برگشت و گفت ضرورت مرا به اين جا كشانيد كه تو را اجابت كنم در آن حال من دكان را قفل كردم و آن زن را برداشته به خانه رفتم و در خانه را قفل كردم گفت چرا در خانه را قفل كردي گفتم خوف دارم مردم به حال من مطلع بشوند گفت پس چرا از خدا نميترسي اين وقت ديدم آن زن چون شاخه ريحان كه از باد تند مضطرب بشود در غلق و اضطراب افتاد و سيلاب اشك از چشمش جاري شد من گفتم تو را چه ميشود گفت از خداي خود خائف و ترسانم كه حاضر و ناظر است به حال ما پس آن زن گفت اي مرد اگر دست از من برداري هر آينه ضمانت ميكنم كه خداوند متعال آتش دنيا و آخرت را بر تو حرام گرداند كلام آن زن در من تأثير كرد دست از مقصود خود كشيدم و حوائج و آنچه مايحتاج آن زن بود فراهم كرده به او عطا كردم آن زن خوشحال و مسرور به خانه خود مراجعت كرد در همان شب در عالم رؤيا مخدرهاي ديدم كه تاجي از ياقوت بر سر دارد و به من خطاب ميكند و ميفرمايد يا هذا جزاك الله عنا خيرا من گفتم شما كيستيد فرمود ام الصبية التي اتتك و تركتها خوفا من الله عز و جل لا احرقك الله بالنار لا في الدنيا و لا في الاخرة من گفتم آن زن از كدام فاميل بود گفت از نسل رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم پس من حمد خداي به جاي آوردم ازين سبب آتش مرا ضرر نميرساند.
در كتاب مذكور و كتاب (الكلمة الطيبه) علامهي نوري قدس سره منقول است كه مردي عيال او گرسنه بود از خانه بيرون آمد كه تحصيل قوتي براي ايشان بنمايد بالاخره يك درهم به دست آورد مقداري نان و نان خورش خريداري نمود و به سوي خانه مراجعت نمود در اثناي راه گذشت به مردي و زني از سادات و صاحب قرابات حضرت مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم و علي مرتضي عليهالسلام و يافت ايشان را كه گرسنه بودند سپس با خود گفت ايشان كه از خويشاوندان رسول خدا و علي مرتضي ميباشند سزاوارترند بر اين درهم از خويشان من و آنچه خريده بود كه به خانه برد و صرف عيال خود نمايد به ايشان داد و نميدانست كه چه عذري براي عيال خود ببرد پس با كمال شرمندگي آهسته آهسته قدم برميداشت و متحير بود كه چه حجت براي عيال خود ببرد هرگاه به منزل خويش معاودت نمايد در خلال اين احوال مردي را ديد كه او را طلب ميكند و خبر از او ميگيرد چون او را نشان دادند به نزد او آمد و نامهاي به او داد كه از شهر مصر آورده با پانصد عدد اشرفي در كيسه به او داد و به او گفت كه اين بقيهي مال پسر عم تو است كه در مصر متوفي شده و از او صد هزار اشرفي مانده كه از تجار مكه و مدينه طلب دارد و عقار و مستقلات بسيار و اضعاف اين مال در مصر دارد پس پانصد اشرفي را گرفته و مايحتاج خانه را كاملا تهيه نمود شب در عالم رؤيا ديد رسول خدا را كه به او فرمود چگونه ديدي توانگر ساختن ما تو را و اين براي اين بود كه ايثار نمودي قرابت ما را بر قرابت خود بعد از آن نماند احدي در مدينة و مكه معظمة از آن جماعتي كه پسر عم متوفاي او قدري از آنها طلب داشت از وجه صد هزار اشرفي مگر اينكه محمد صلي الله عليه و آله و سلم و علي عليهالسلام به خواب او آمدند و آنها تهديد كردند كه اگر فردا صبح حق فاني را نپردازيد شما را هلاك مينمائيم ناچار صبح تمام آن اشخاص اشرفيها را آوردند تا اينكه تمام صد هزار اشرفي وصول شد و نماند احدي در مصر از آن جماعتي كه نزد او مالي بود از آن مرد مگر
آنكه حضرت محمد و علي عليهالسلام در خواب نزد او آمدند و به تهديد او را امر كردند كه به تعجيل هر چه تمامتر اداي دين خود بنمايند و در عالم رؤيا آن مرد را گفتند هرگاه بخواهي ما حكومت مصر را فرمان ميكنيم تا ضياع و عقار و مستقلات تو را بخرد و پول آن را كاملا از براي تو بفرستد كه در مدينه هر چه ميخواهي خريداري نمائي آن مرد گفت بلي ميخواهم پس مقصود او حاصل شد و سيصد هزار اشرفي از آن املاك به دست او آمد و در مدينه از او متمولتري نبود الخ.
در كتاب فضائل السادات عالم فاضل متبحر بصير سيد محمد اشرف بن سيد عبدالحميد بن سيد احمد بن سيد زين العابدين العاملي الاصفهاني كه آن كتاب را براي شاه سلطان حسين صفوي نوشته و تاريخ اتمام آن سنه 1106 ميباشد از كتاب فضائل شاذان بن جبرئيل قمي كه به اسناد خود از ابراهيم بن مهران حديث كند كه مردي در كوفه به نام ابوجعفر و كسبش تجارت بود و بسيار خوش معامله بود و هر سيدي كه به نزد او ميرفت به جهت طلب قرض به او ميداد و كسي را از سادات محروم نميكرد و به كاتب خود ميگفت اين مبلغ را در حساب أميرالمؤمنين عليهالسلام بنويس و آن مرد بدين منوال بود تا اينكه از مال او چيزي باقي نماند و فقير و بي چيز گرديد روزي با خود گفت خوب است كساني كه از سادات زنده هستند بروم و مطالبه حق خود بنمايم در حالي كه به دفتر نگاه ميكرد مردي از نواصب بر او گذشت و از در طعن و شماتت به او گفت آخر علي بن ابيطالب عليهالسلام با حساب تو چه كرد آن مرد ازين سخن بسيار دلگرفته و مهموم و مغموم گرديد به خانه آمد و ديگر از ترس سرزنش آن ناصبي بيرون نرفت تا اينكه شب در عالم رؤيا ديد كه رسول خدا با امام حسن و امام حسين عليهماالسلام ميآيند و رسول خدا به ايشان فرمود كجا است پدر شما در آن حال أميرالمؤمنين جواب داد اينك حاضرم يا رسول الله سپس آن حضرت فرمود چرا حساب اين تاجر را به او نميپردازي عرض كرد
يا رسول الله آوردهام كه بدهم حق او را حضرت فرمود تسليم او بده آن حضرت كيسهاي از صوف سفيد به آن مرد تاجر داد و فرمود اين حق تو است بگير و هرگاه يكي از فرزندان من به سوي تو ميآيد آنها را محروم مكن و عطاي خود را از ايشان منع مكن كه تو هرگز فقير نخواهي شد مرد تاجر از خواب بيدار شد ديد كيسهاي كه در او هزار اشرفي بود در دست دارد زوجه خود را بيدار كرد و كيسه را به او داد و گفت بگير اي سست اعتقاد زوجهي تاجر گفت اي مرد از خدا بترس فقير و بي چيزي تو را نكشاند به اينكه حيله بنمائي و مال مردم را بگيري بر اين فقر صبر كن تا خداوند متعال فرجي عنايت بنمايد آن مرد تاجر حكايت خواب را نقل كرده آن زن گفت اگر راست ميگوئي دفتر را بيار و حساب أميرالمؤمنين را به من بنما مرد تاجر دفتر را حاضر كرد و نشان داد آن زن ديد هر چه به حساب آن حضرت بوده نابود و محو گرديده و كيسه اشرفي به مقدار همان حساب او ميباشد زوجه تاجر يقين كرد كه مطلب صحيح است.
در كتاب مذكور از ابن جوزي عن جده ابيالفرج كه به سند خود از ابنالخضيب حديث كند كه گفت من كاتب مادر متوكل بودم روزي در ديوان كتابت نشسته بودم كه خادم صغيري وارد شد و كيسهاي در دست او بود گفت آن خادم كه سيدهي من مادر متوكل ميگويد اين هزار اشرفي از حلالترين مال من است تو آن را به مستحقين قسمت بكن ابنالخضيب ميگويد من رفقاي خود را جمع كردم و از مستحقين سئوال نمودم جمعي را به من نشان دادند من سيصد اشرفي در ميان آنها قسمت كردم و باقي در نزد من ماند چون پاسي از شب گذشت به ناگاه ديدم كسي در خانه را ميكوبد گفتم كيستي گفت يك نفر علوي هستم پس او را رخصت دادم داخل شد پرسيدم حاجت تو چيست گفت من گرسنهام من يك عدد اشرفي از وجه مذكور به او دادم پس نزد زوجه خود رفتم پرسيد كوبنده در كي بود گفتم مرد علوي براي طعامي وارد خانه شد و من طعامي نبود حاضر كه به او بدهم يك اشرفي به او دادم مرا دعا كرد و رفت ابنالخضيب گفت زوجه
من چون اين مطلب را شنيد سيلاب اشك از چشمهاي او فرو ريخت و به من گفت حيا نكردي از رسول خدا كه ذريهي او به در خانه تو ميآيد و يك اشرفي به او ميدهي و حال آنكه استحقاق و پريشاني او را ميداني اكنون تعجيل كن و خود را به او برسان و از وجه مذكور هر چه باقي مانده همه به آن علوي عطا كن ابنالخصيب گويد سخن زوجهام در من تأثير كرد به شتاب برخاستم و از آن دنانير هر چه باقي بود همه را برداشتم و اثر آن علوي رفتم و با كيسهاش به او دادم و مراجعت به خانه نمودم چون قرار گرفتم از كرده خود پشيمان شدم و با خود گفتم اكنون خبر به متوكل ميرسد و او با علويين دشمن است البته مرا خواهد كشت از ترس خواب از چشم من پريد زوجهام مرا گفت مترس و بر خدا توكل بنما و جد علويين حافظ تو است در اين سخن بوديم كه در خانه را زدند من با هزار ترس و بيم از جا برخاستم چون به در خانه رسيدم ديدم جماعتي از خدم با مشعلهاي فروزان گفتند سيده مادر متوكل شما را ميطلبد من برخاستم لباس پوشيدم و با ايشان روانه شدم ولي بسيار دهشت و ترس داشتم در بين راه رسول از پس سر رسول ميرسيد همه ميگفتند كه شتاب كنيد كه سيده مادر متوكل منتظر است سپس من رفتم تا پس پرده ايستادم شنيدم كه ميگفت اي احمد بن الخصيب خدا تو را و زوجه تو را جزاي خير دهد گفتم اي سيده مگر چه خدمتي كردهام گفت نميدانم در اين ساعت به خواب رفتم رسول خدا را در عالم رؤيا ديدم كه به من فرمود خدا تو را و زوجه ابنالخضيب را جزاي خير دهد اكنون بگو بدانم چه معروفي از تو به عمل آمده ابنالخضيب گويد من قصه زوجه خود و علوي را شرح دادم مادر متوكل خوشحال شد و در همان ساعت از جامه و پول چندان به من داد كه قيمت او صد هزار درهم بود و گفت اين از زوجه تو و اين از آن تو پس آن اموال را گرفتم و به در خانه علوي آمدم چون در را كوبيدم از درون خانه صداي علوي بلند شد كه بياور آنچه با تو است اي احمد بن الخصيب پس بيرون آمد و گريه ميكرد من از او سؤال كردم از كجا دانستي كه من در خانه هستم و چرا گريه ميكني گفت چون داخل منزل خود شدم زوجه من سؤال كرد كه اين چيست با تو من قصه را به شرح كردم گفت پس سزاوار
است كه برخيزيم و نماز بخوانيم و در حق زوجه احمد بن الخضيب دعا كنيم پس نماز و دعا كرديم چون به جامه خواب رفتم رسول خدا را در عالم رؤيا ديدم فرمود شما شكر اين نعمت كرديد اكنون براي شما عطاي ديگر ميآورند از همان شخص قبول كنيد از اين جهت من منتظر شما بودم، و اين حكايت را علامه مجلسي قدس سره در جلد بيست يكم بحار در باب مدح الذريه الطيبة و ثواب صلتهم ذكر فرموده.
در كتاب مذكور ص 33 نقل ميفرمايد از جلد بيست يكم بحار در باب مدح ذريهي طيبة و صواب صلتهم از ابواب كتاب زكوة و خمس نقلا عن كتاب عوالي اللالي للشيخ ابن ابيجمهور الاحسائي كه فرمود در بعضي از سالها محاربهاي در قم اتفاق افتاد كه علويين ساكنين در قم متفرق در بلاد شدند از آن جمله زني علويه صالحه كثيرة الصلوة و الصوم كه شوهر او پسر عموي او بود و در آن محاربه مقتول شده بود آن علويه از شدت فقر و بيچارگي با چهار دختر يتيمه از قم فرار كرد و شهر به شهر همي آمد تا وارد بلخ گرديد در هنگام سردي هوا در فصل زمستان متحير و سرگردان اتفاقا در آن روز برف ميباريد و هوا در غايت سردي بود مردي بر او عبور داد و حال علويه را مشاهد كرد گفت در اين نزديكي مردي معروف به ايمان و صلاح است بيا تا تو را به او دلالت كنم چون علويه را به نزد او برد ديد آن مرد بر در خانه نشسته و جماعتي بر دور او حلقه زدند علويه به او خطاب كرد و گفت.
(ايها الملك اني امراة علويه و معي بناتي علويات و نحن غرباء و قدمنا الي هذا البلد في هذا الوقت و ليس لنا من نأوي اليه)
فرمود من زني از نسل أميرالمؤمنين عليهالسلام و ذريه فاطمه زهرا (ع) ميباشم و چهار دختر يتيم دارم در اين فصل سرما وارد اين شهر شدم غريبم كسي را نميشناسم مرا به سوي شما دلالت كردهاند كه مرا پناه دهي ملك گفت من از كجا بدانم كه تو
علويه ميباشي اگر تو را شاهدي باشد او را حاضر كن علويه چون اين كلام را شنيد ديگر با او تكلم نكرد با چشم گريان و دل بريان روي از او برگردانيد آن مردي كه او را به ملك دلالت كرده بود گفت بيا تا تو را دلالت كنم به كاروانسرائي كه غربا در آنجا منزل مينمايند علويه با چهار دختر خود از پي او روان شدند اتفاقا در مجلس ملك يك نفر مجوسي نشسته بود معامله ملك را با علويه ديد رقت كرد فورا برخاست از عقب سر علويه روان شد چون به او رسيد گفت قصد كجا داري اي علويه فرمود به همراه اين مرد ميروم كه مرا به كاروانسرائي دلالت كند مجوسي گفت رفتن شما به كاروانسرا لازم و مناسب نيست به همراه من بيا تا تو را به خانه خود ببرم علويه نميدانست كه اين مرد مجوسي است مسرور شد و به خانه مجوسي وارد گرديد آن مرد مجوسي فورا فرمان داد تا تنوري از براي او آتش كردند و علويه و دختران او از تعب سرما و رنج راه رستند منزلي جداگانه و فرشهاي نيكو و لباس و طعام و جميع مايحتاج او را به نحو اتم و اوفي فراهم نموده و مجوسي قصه علويه را با عيال خود شرح داده زن مجوسي هم كمر خدمت علويه را محكم بسته چون هنگام وقت نماز رسيد علويه از براي نماز برخاست با زن مجوسي گفت چرا برنميخيزي براي اداي فريضه گفت من و شوهرم گبر ميباشيم و دين ما دين مجوس است نماز و عبادت نميشناسيم شوهر من چون ديد ملك با شما بي رحمي كرد به حال شما رقت كرده و محبت جد شما در دلش افتاده فلذا براي خدمتگذاري شما دامن بر كمر زده است علويه چون اين بدانست سر به جانب آسمان بلند كرده:
(فقالت اللهم بحق جدي رسول الله و حرمته عندك اسئلك هداية هذه المراة و زوجها الي دين الاسلام فقامت العلويه الي الصلوة و الدعاء طول ليلها بان يهدي الله ذلك المجوسي الي دين الاسلام)
بالاخرة علويه آن شب را همي از خداوند متعال درخواست هدايت مجوسي مينمود در همان شب چون مجوسي به خواب رفت در عالم رؤيا ديد كه قيامت بر سر پا شده است و مردم از سوز تشنگي و حرارت زبانهاي آنها از دهانشان بيرون افتاده و
به هر طرف در طلب آب ميروند مرد مجوسي هم عطش بر او مستولي شده در آن حال شخصي به او گفت آب پيدا نميشود مگر در نزد محمد صلي الله عليه و آله و سلم و علي عليهالسلام و به طرفي اشاره كرد مجوسي چون نظر كرد ديد أميرالمؤمنين به فرمان رسول خدا مردم را آب ميدهد مجوسي با خود گفت به جانب آنها ميشتابم شايد مرا آب بدهند به جزاي احساني كه دربارهي ذريه آنها كردهام و در خانهي خود آنها را منزل دادم مجوسي چون به نزد أميرالمؤمنين عليهالسلام رسيد ديد دوستان خود را آب ميدهد و كساني كه از اولياء او نيستند رد ميكند و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نيز در كنار حوض و امام حسن و امام حسين عليهماالسلام در نزد او جلوس فرمودند مجوسي آمد در مقابل أميرالمؤمنين عليهالسلام و آب طلبيد حضرت فرمود تو بر دين ما نيستي رسول خدا فرمود يا علي او را آب بده فقال يا رسول الله انه علي دين المجوس رسول خدا فرمود اين مرد بر تو حقي پيدا كرده كه علويه را با دختران او در منزل خود جا داده و از سرما و گرسنگي آنها را نجات داده پس أميرالمؤمنين فرمود به مرد مجوسي ادن مني ادن مني يعني پيش بيا پيش بيا مرد مجوسي گويد:
(فدنوت منه فناولني الكأس بيده فشربت شربة وجدت بردها علي قلبي و لم ار شيئا الذ و لا اطيب منها)
گفت من پيش رفتم چون نزديك شدم به دست مبارك كاسه آبي به من داد و من از آن شربتي آشاميدم كه سردي او در قلب من اثر كرد و خوشبوتر و لذيذتر از او را هرگز نديده بودم راوي گويد مجوس از خواب بيدار شد و خنكي آن آب را در دل خود احساس كرد و رطوبت او را بر لب و محاسن خود هويدا ديد او را رعشه گرفت و در حيرت فرو رفته به فزع آمد زوجه خود را از خواب بيدار كرد و قصه خواب را به او شرح داد آن زن گفت خداوند متعال سعادت و خير را به سوي تو ارسال داشته آن را غنيمت بشمار مجوسي گفت به خدا قسم راست گفتي لا اطلب اثرا بعد العين پس به سرعت برخاسته با زوجه خود به نزد علويه آمدند ديدند مشغول نماز و دعا ميباشد قصه خواب را براي او شرح دادند علويه سجده شكر به جا آورد و فرمود به خدا قسم امشب
را تا به حال مشغول مناجات بودم و از خداوند متعال هدايت شما را درخواست همي كردم حمد خدائي را كه دعاي مرا مستجاب فرمود مجوسي گفت اكنون اسلام را به من عرضه كن چون به شرف اسلام مشرف شد فرمان كرد زوجه و فرزندان و خدم و غلمان او همه به شرف اسلام مشرف بشوند و در آن خانه نماند كسي مگر آنكه مسلمان گرديد و اسلام آنها نيكو گرديد و اما قصه ملك چنان شد كه در همان شب در عالم رؤيا ديد قيامت بر سر پا گرديده و ملك از شدت عطش بي طاقت شده به جانب كوثر آمد ديد أميرالمؤمنين مردم را آب ميدهد پيش آمد عرض كرد يا أميرالمؤمنين مرا آب ده كه من از مواليان شما هستم حضرت فرمود من بدون اجازه رسول خدا كسي را آب نميدهم از او طلب كن ملك به نزد رسول خدا آمد عرض كرد يا رسول الله بفرما مرا شربت آبي بدهند فاني ولي من اوليائك رسول خدا فرمود اگر تو را شاهدي هست حاضر كن كه از دوستان ما هستي عرض كرد يا رسول الله چگونه فقط از من شاهد ميطلبي و از ديگران نميطلبي و اكنون در اين صحراي هولناك از كجا ميتوانم شاهد بياورم رسول خدا فرمود پس چگونه طلب شهود كردي از علويه در آن هواي سرد و نگفتي در شهر غربت اين ذريه رسول خدا شاهد از كجا بياورد ملك از خواب بيدار شد و آثار تشنگي در او هويدا بود فهميد كه خطاي بزرگي كرده در بقيه شب خواب نرفت و همي انگشت ندامت به دندان ميگزيد چون صبح شد خدم و غلمان خود را در شهر متفرق كرد در طلب علويه تا به او خبر دادند كه در خانه فلان مجوسي است ملك به در خانه مجوسي آمد دق الباب نموده آن مرد تازه مسلمان بيرون آمد سبب آمدن ملك را پرسيد خواب خود را شرح داد آن مرد مجوسي بر بصيرت او افزوده شد و خواب خود را براي ملك شرح داد و گفت اكنون من و زوجه و تمام اهل اين خانه از بركت علويه مسلمان شديم ملك طلب اذن نمود كه خدمت علويه مشرف بشود چون رخصت گرفت و داخل شد زبان به معذرت گشود و خواهش كرد كه از آن منزل به خانه خود منتقل بشود علويه قبول نكرد فرمود به خدا قسم اگر صاحب اين خانه بودن مرا كراهت داشته باشد به جاي ديگر ميروم و به خانه تو نميآيم آن مرد تازه مسلمان گفت به خدا قسم هرگز نميگذارم كه علويه به جاي
ديگر منتقل بشود پس با علويه گفت كه اي سيدهي من دانسته باش كه من اين خانه با هر چه در اوست همه به تو بخشيدم من و عيالم و فرزندانم و غلامانم تماما زنده باشيم در خدمتگذاري تو مساعي جميله به تقديم ميرسانيم و اينها در جنب نعمت هدايت چيزي نيست كه خداوند متعال به بركت تو ما را از كفر به اسلام آورد پس ملك مهموم و مغموم به خانه خود مراجعت كرده و از دراهم و دنانير و تحفه و ثياب چندانكه توانست تهيه كرده براي علويه فرستاد او قبول نكرد و همه را پس فرستاد.
و اين حكايت را علامة حلي قدس سره در كتاب منهاج اليقين به همين تفصيل ذكر كرده.
و سبط ابن جوزي در تذكرة الخواص از كتاب ملتقاط جدش و كتاب وسيلة المآل حكايتي قريب به هيمن نقل كرده ولي در مواضع بسيار با اين حكايت اختلاف دارد
و مرحوم حاجي نوري قدس سره در كلمة طيبه ميفرمايد ظاهر اتحاد واقعه است و مآل هر دو يكي است فلذا از ذكر آن اعراض كرديم و ايشان در كلمه طيبه فقط حكايت تذكرة الخواص را نقل كردهاند.
السيد لاجل محمد اشرف در كتاب مذكور ميفرمايد در بعض كتب معتبره است كه در شهر بصره زني علويه چهار دختر يتيم داشت كه همه عريان و گرسنه بودند و آن ايام نزديك عيد بود آن دختر كه از همه كوچكتر بود گفت اي مادر آيا ميشود كه در اين ايام عيد ما از نان جو يك شكم سير بشويم مادر از اين سخن سيلاب اشك او جاري گرديد ناچار چادر بر سر كرد و از خانه بيرون آمد بشود تلاشي بنمايد با خود گفت بهتر اين است كه بروم به نزد ابوالحسين قاضي بصره پس بر قاضي وارد شد و فرمود (ايها القاضي انا امراة علويه فقيرة ولي اربع بنات عاريات) من زن علويه باشم و چهار دختر يتيم برهنه دارم.
(و هذا ايام الصدقات فانظر في امرنا و أمر لنا من بيت المال او من وجوه البر شيئا يدفع به مابنا).
فرمود اين ايام عيد است و بچههاي من گرسنه و برهنه هستند و تو تقسيم صدقات مينمائي از بيتالمال فرمان كن چيزي به من بدهند كه لااقل ازين سختي جان به سلامت به در ببريم قاضي گفت بسيار خوب فردا تشريف بياوريد من تو را راضي و خشنود مينمايم علويه خوشحال مراجعت كرده دختران خود را بشارت داد يكي از آن دختران گفت اي مادر اگر قاضي به تو وجهي داد با او چكار ميكني مادرش گفت تو چه ميل داري گفت من ميخواهم مقداري پنبه براي من بگيري تا آن را غزل بنمايم و يك پيراهن براي خود تهيه كنم ديگري گفت اي مادر از روزي كه پدرم فوت شده است من دلم نان گندم ميخواهد آن دختر صغيره گفت من دلم يك نان درست ميخواهد آن شب را به اين آرزوها صبح كردند چون آفتاب سر از مشرق به در كرد علويه به خانهي قاضي رفته در گوشهاي نشست تا خلوت شد مجلس قاضي و در آن وقت غضبناك بود در آن حالت علويه پيش رفته فرمود ايها القاضي من همان علويه باشم كه روز گذشته به من وعده دادي كه به من احساني و دستگيري بنمائي قاضي چون غضبناك بود صيحه به روي علويه زد و فرمان داد كه علويه را بيرون كردند.
(فخرجت و هي باكية حزينته مكسورة القلب متحيرة تبكي و تنوح بقلب جريح و لسان فصيح و صوت مليح و هي تقول ما الذي اقول لبنتي فاطمة الصغري و ما الذي اقول لزينب الكبري باي وجه ارجع اليهن و باي لسان اعتذر لهن و هو منتظرين اللهم لا تخيب ظني فاني رفعت اليك قصتي و منك سئلت حاجتي انك علي كل شيئي قدير)
علويه با نوائي جانسوز و آهي آتشافروز سيلاب اشك از چشم او جريان داشت و به زبان فصيح و بياني جذاب و مليح با دل سوخته و مجروح سر به جانب آسمان بلند كرد و عرض كرد اي خداي بالا و پست اكنون من جواب دختران گرسنه و برهنه را چه بگويم كه همه در انتظار من ميباشند و چنان اميد دارند كه اكنون آنها را به آرزوي خود ميرسانم پروردگارا مرا از درگاه خود محروم مفرما و دست رد به سينه من مزن كه تو بر همه چيز قادري در حالي كه آن زن در سوز و گداز و با خداوند بي نياز گرم مناجات بود كه مردي كه او را سيدوك مجوسي ميگفتهاند مست شراب بود از نزد علويه عبور داد آهنگ ناله علويه در مسامع سيدوك تاثيري تمام كرده به گمان اينكه
او تغني ميكند پيش آمد و گفت چه قدر نيكو است آواز تو و چه بسيار محزون است قلب تو مگر تو را چه مصيبت رسيده علويه گمان كرد اين مرد مسلمان هوشياري است به حال او رقت كرده شرح داد احوال خود را سيدوك مجوسي فورا فرمان داد غلامان خود را كه اين علويه را به خانهي ببريد مجوسي نيز با او وارد خانه شد و چهار صد دينار و پنج دسته لباس به علويه عطا كرد و او را مرخص نمود علويه خوشحال و مسرور به خانه مراجعت كرد و شرح حال خود را براي دختران نقل كرد همه مسرور شدند و به جانب آسمان دست بلند كردند و عرض كردند پروردگارا آن كس كه به ما اين احسان كرده او را در بهشت عنبر سرشت در قصور عاليه و غرف متعاليه منزل عطا فرما و گفتهاند.
(ايها المحسن الينا اسكنك الله قصور الجنان و اعطاك الفوز و الرضوان و الحور و الغلمان و جعلك من اولياء الرحمن)
در همان شب قاضي در عالم رؤيا ديد داخل بستاني بسيار عالي شده است و در ميان آن بستان قصري به نظرش آمد كه زبان از وصف او عاجز است خواست تا داخل آن قصر بشود رضوان خازن بهشت او را منع كرد قاضي گفت جهت چيست كه مرا از اين منع ميفرمائي رضوان گفت اين قصر خاص تو بود ولي چون علويه را محروم كردي از تو گرفتهاند و به سيدوك مجوسي دادند قاضي وحشت زده از خواب بيدار شد در نهايت خوف و اضطراب بقيهي شب خواب از چشم او پريد چون صبح شد به سرعت به در خانه سيدوك مجوسي آمد و بر او داخل شد گفت بگو بدانم چه عمل خيري از تو صادر گرديده مجوسي گفت من پنج روز است كه مست شراب ميباشم و از جائي خبري ندارم و عمل خيري به خود اطلاع ندارم غلامان حكايت علويه را به او اطلاع دادند مجوسي گفت غرض از اين تفتيش چيست قاضي قصهي خواب خود را شرح داد و گفت ثواب اين احسان كه به علويه كردي به ده هزار دينار به من ميفروشي مجوسي گفت باعث بر اين مبايعه چيست قاضي گفت براي همان خوابي است كه براي تو شرح دادم مجوسي در جواب گفت اي حضرت قاضي بسيار كمست كه عمل قبول درگاه ايزدي گردد پس
هرگاه دانستم كه اين عمل من به درجه قبول رسيده چگونه تواند بود كه آن را به متاع قليل ذخارف دنيويه بفروشم دست خود را بده تا تكلم به كلمهي شهادتين نمايم و به شرف اسلام مشرف شوم پس كلمتين گفت و اسلامش نيكو شد و علويه را طلبيد و مال خود را با او مشاطره كرد نصف را به او داد و نصف را خود برداشت.
لطف حق چون ز ازل بهر كسي يار شود
كافر مست به از قاضي هوشيار شود
السيد محمد اشرف در كتاب مذكور و علامة حلي در كشف اليقين و سبط ابنجوزي در تذكرة الخواص و علامه نوري در كلمة طيبة حكايت كنند كه عبدالله بن مبارك يك سال حج ميكرد و طواف خانه كعبه مينمود و يك سال ديگر غزا و جهاد مينمود و مداومت بر اين داشت كه يك سال حج كند و يك سال به جهاد برود و مدت پنج سال بر اين امر مشغول بود پس بيرون رفت.
در بعضي از سالها كه نوبت حج كردن او بود و پانصد مثقال طلا با خود برداشت و متوجه بازار شد كه تدارك سفر حج بنمايد پس در خرابهاي كه بر سر راه او بود علويهئي را ديد كه مرغ مرده را برداشته و پرهاي او را ميكند و آن را پاك ميكند عبدالله به نزد او آمد و گفت براي چه اين مرغ مرده را پر ميكني و پاك ميكني مگر خيال خوردن او را داري گفت اي عبدالله از حال من مپرس و مرا به حال خود گذار و از پي كار خود برو عبدالله گفت از سخن او چيزي به خاطر من رسيد الحاح كردم در تفتيش حال او تا اينكه گفت اي عبدالله مرا ملجأ و لا علاج گردانيدي كه ظاهر كنم حال پنهان خود را نزد تو بدان كه من زني سيده و علويه هستم فرزندان يتيم دارم شوهرم از دنيا رفته و اين روز چهارم است كه چهار بچه من چيزي از خوردني به دست آنها نيامده و چون كار به اضطرار رسيده اين ميته و مرغ مرده بر ما حلال است و به غير از اين مرغ مرده چيزي به دست من نيامده اكنون ميخواهم آن را پاك كرده براي ايشان ببرم كه به آن رفع جوع و گرسنگي از خود بنمايند عبدالله گفت چون اين حكايت جان سوز بشنيدم
از آن علويه با خود گفتم واي بر تو اي پسر مبارك كدام عمل بهتر از رعايت اين جماعت و سادات خواهد بود پس آن علويه را گفتم دامن باز كن پانصد مثقال طلا كه داشتم همه را در دامن علويه ريختم و آن سال را از رفتن حج منصرف شدم و به منزل خود مراجعت كردم چون حجاج مراجعت كردند من به استقبال ايشان شتافتم به هر كس از حجاج ميرسيدم ميگفتم خداي تعالي حج تو را قبول و سعي تو را مشكور و پسنديده گرداند ديدم او نيز به من همين دعا مينمايد و ميگويد اي عبدالله آيا خاطر داري كه در فلان محل با ما چنين و چنان گفتي و مردم بسيار به من همين را ميگفتهاند من در بحر تعجب و تفكر فرو رفتم كه من امسال به حج نرفتم شب در عالم رؤيا رسول خدا را ملاقات كردم كه فرمود اي عبدالله عجب مدار به درستي كه چون تو به فرياد رسيدي و به اصلاح آوردي سختي و رنج علويه و فرزندان او را من از خداوند متعال درخواست كردم كه ملكي به صورت تو بفرستد براي تو حج بنمايد خواهي حج بكن خواهي مكن بعد از اين.
و در بعضي از كتب بعد از اين حكايت مسطور است كه عبدالله گفت چون از خواب بيدار شدم حمد و ثناي پروردگار بجا آوردم و راوي نقل ميكند كه شنيدم از بسياري از محدثان و راويان كه ميگفتهاند كه در هر سال حاجيان و زايران بيت الله الحرام عبدالله مبارك را در راه حج ميديدند و در مناسك و اعمال حج او را ملاقات ميكردند و حال آنكه او در عراق و نواحي بغداد مقيم بود.
در كتاب فضائل السادات مذكور از كتاب اربعين مولانا حسين كاشفي صاحب تفسيرمشهور حكايت ميكند كه عبدالجبار مستوفي هزار دينار زر سرخ با خود برداشت و به عزم زيارت بيت الله از خانه بيرون آمد چون به كوفه رسيدند قافله دو سه روزي توقف كردند براي اصلاح سفر حج عبدالجبار ميگويد من به رسم تفرج گرد محلات كوفه
ميگرديدم اتفاقا به خرابهاي رسيدم عورتي ديدم كه گرد خرابه ميگردد ناگاه چشمش به مرغ مردهاي افتاده فورا برداشت و زير چادر خود پنهان كرد و به راه افتاد عبدالجبار ميگويد من با خود گفتم اين زن بايستي درويش بوده باشد از عقب او روان شدم تا به خانه در رفت ديدم كودكانش گرد وي درآمدند كه اي مادر براي ما چه آوردهاي كه ما از گرسنگي هلاك شديم گفت اي جانان مادر غم مخوريد كه براي شما مرغ آوردهام اكنون بريان خواهم كرد.
عبدالجبار كه اين بشنيد بگريست و از همسايگان صورت احوال آن زن پرسيد گفتهاند اين زن سيده علويه است و عيال عبدالله بن زيد علوي است و شوهر او مقتول شده و چند كودك يتيم دارد و مروت خاندان رسالت او را مانع است كه از كسي سؤال بنمايد عبدالجبار با خود گفت اگر حج ميخواهي اين است پس علويه را طلبيد و هزار دينار را در دامن او ريخت و از رفتن مكه بازماند و چون مصارف يوميه نداشت مشغول سقائي گرديد تا اينكه حجاج مراجعت كردند وي با مردمان به استقبال بيرون رفت به ناگاه مردي را ديد كه پيشاپيش قافله بر شتري نشسته ميآيد چون چشمش بر عبدالجبار افتاد خود را از شتر درافكند و پيش دويد و گفت اي خواجه از آن زمان كه در عرفات ده هزار دينار قرض به من دادهاي تو را ميجستم و ده هزار دينار به وي داد عبدالجبار زر بستد و متحير فروماند و خواست كه از آن شخص نيك استفسار كند از نظرش غائب گرديد و آوازي شنيد كه اي عبدالجبار تو هزار دينار به علويه دادي ما ده هزار دينار به تو داديم و فرشتهئي را به صورت تو آفريديم تا از براي تو حج گذارد تا زنده باشي و هر سال سي حج مقبول در نامه عمل تو مينويسد تا بداني كه رنج هيچ نيكوكار در درگاه ما ضايع نيست و انا لا نضيع اجر من احسن عملا.
دل به دست آور كه حج اكبر است
وز هزاران كعبه يك دل بهتر است
ابن المبارك چنين نقل كرده است به روايت تذكرة الخواص و حاصل آن روايت اين است كه ولد صغيري از ابنالمبارك داخل خانه همسايه شد ديد غذا ميخورند آن طفل را از آن
غذا ندادند برگشت و به ابنالمبارك كه پدر او بود شكايت كرد كه من داخل خانهي فلان همسايه شدم ديدم گوشت ميخورند و به من ندادند ابنالمبارك كسي را فرستاد آنها را سرزنش كرد علويه فرستاد كه اي ابنالمبارك مرا ملجأ ساختي كه كشف خود بنمايم و پرده از روي كار خود بردارم دانسته باش كه صاحب خانه فوت شده و اطفال يتيم من پنج روز است كه غذاي درستي به دست آنها نيامده من در مزابل دور ميزدم مرغابي مردهاي يافتم آن را براي كودكان خود طبخ كردم چون به فرزند تو حرام بود ندادم ابنالمبارك گريست و پانصد دينار به علويه داد پس آن خواب مذكور را ديد و به حج نرفت.
در كتاب فضائل السادات مذكور از تذكرة الخواص سبط ابن جوزي حديث كند كه او گفت من در كتاب جوهري ابن ابيالدنيا ديدم كه مردي رسول خدا را در عالم رؤيا ديد كه فرمود برو در نزد فلان مرد مجوسي و به او بگو كه مستجاب شد دعائي كه در حق تو كردند آن مرد از خواب بيدار شد و وقعي به آن رؤيا نگذاشت تا اينكه ثانيا و ثالثا اين خواب را ديده ناچار به در خانه مجوسي آمد و در خلوت با او گفت كه من رسول پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم ميباشم كه به تو بشارت بدهم كه دعاي كساني كه در حق تو دعا كردند مستجاب شد مرد مجوسي گفت تو مرا ميشناسي كه من منكر دين و نبوت محمد صلي الله عليه و آله و سلم ميباشم مرد مسلمان گفت من همه اين مراتب را به تفصيل ميدانم فلذا رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم تا سه مرتبه به خواب من نيامد اقدام در تبليغ اين پيغام نكردم كه مبادا تو گمان كني من ميخواهم خود نمائي بنمايم آن حضرت چون در مرتبهي سوم امر فرمودند من ناچار تبليغ اين رسالت كردم مجوسي گفت اسلام به من عرض كن پس مجوسي شهادتين گفته به شرف اسلام مشرف شد پس تمام بستگان و اقارب خود را طلبيد و گفت اي جماعت من به شرف اسلام مشرف شدم هر كدام از شماها كه مسلمان بشود آنچه مال از من در نزد او است استرداد نميكنم و به او هبه مينمايم و هر كه ابا مينمايد بايد كه دست بدارد از آنچه من به نزد او دارم پس همهي آن قوم به شرف اسلام
مشرف شدند و آن مجوسي را دختري بود كه به پسر خود نكاح كرده بنابر مذهب مجوس كه نكاح محارم را حلال ميدانند چون مسلمان شد بين دختر و پسر جدائي انداخت چون آن خلاف شريعت عزا بود بعد از آن متوجه آن رسول گرديده گفت آيا ميداني دعوتي كه در حق من مستجاب شده چه بوده آن رسول گفت نه به خدا قسم و من همين ساعت خواستم از تو سؤال بنمايم پس آن جديد الاسلام گفت من تزويج كردم دخترم را به پسر خود و طعامي ساختم و اهل مذهب خود را طلبيدم و ايشان اجابت كرده حاضر شدند و من امر كردم كه حصيري در صحن خانه براي من فرش نمايند و در جنب خانهي ما قومي از سادات فقرا بودند كه مالي نداشتهاند و من در حالي كه روي حصير تكيه داده بودم شنيدم كه دختري از همان سادات به مادر خود ميگويد اي مادر بوي طعام اين مجوسي به ما اذيت ميرساند كه گرسنهام و دسترس به طعامي ندارم آن جديد الاسلام گفت چون اين را شنيدم طعام بسيار و جامه و اشرفي بسياري براي ايشان فرستادم علويات چون اين احسان را از من ديدند قبل از اينكه دست به طعام دراز بنمايند به هم ديگر گفتهاند بيائيد تا در حق اين مرد دعا كنيم پس دستها به جانب آسمان برداشتهاند و بعضي از ايشان گفتهاند اللهم احشر هذا الرجل مع جدنا رسول الله و بقية آمين گفتهاند پس دعوت مستجابه كه سرش بر تو پوشيده بود همين است.
علامهي خبير حاجي نوري قدس سره در كتاب كلمهي طيبة در باب 14 ميفرمايد. احمد بن الفضل بن الكثير در كتاب وسيلة المآل نقل كرده از كتاب توثيق عري الايمان كه او روايت نمود از ابيالحسن علي بن ابراهيم بن عثمان دقاق رقي كه گفت وارد شد بر من روزي فقيري علوي از فرزندان حسين بن علي عليهالسلام پس گفت صد من آرد به من بده گفتم قيمت آن را حاضر كن گفت ندارم و متمكن نيستم بنويس بر جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم پس آنچه خواست دادم و نوشتم قيمت آن را بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اين خبر به گوش
علويين رسيد هجوم آوردند و سؤال ميكردند و من ميدادم پس ميگفتهاند بنويس بر جد ما رسول الله من هم اجابت ميكردم تا آنكه نماند براي من چيزي بالاخره روزگاري به سختي و تنگي به سر بردم آنگاه رفتم خدمت سيد عمر بن يحيي العلوي و عرضه داشتم آن خطوط را بر ايشان و شكايت نمودم به او از پريشاني و سختي پس جوابي نداد همان شب در عالم رؤيا رسول خدا را ملاقات كردم كه با او بود أميرالمؤمنين عليهالسلام در آن حال پيغمبر فرمودند اي ابوالحسن مرا ميشناسي گفتم آري شمائيد محمد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود پس چرا شكايت از من كردي و تو با من معامله نمودي گفتم يا رسول الله فقير شدم حضرت فرمود اگر معامله با من كردي در آخرت پس صبر كن كه من نيكو بدهكاري هستم ابوالحسن سخت به فزع آمد و از خواب بيدار شد و سخت بگريست پس از آن چند روزي بيش زنده نبود و روزها در صحراها و كوهها مشغول عبادت بود تا اينكه روزي او را در غار كوهي مرده يافتهاند او را برداشته غسل دادند و كفن نموده دفن كردند در همان شب هفت نفر از صلحاء كوفه او ار در خواب ديدند كه بر او بود حلهها از استبرق و او در باغستان بهشت راه ميرفت پس به او گفتهاند توئي ابوالحسن گفت آري گفتند چگونه رسيدي به اين نعمت گفت هر كه معامله كند با محمد صلي الله عليه و آله و سلم ميرسد به آنچه من رسيدم بدانيد كه من رفيق رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم ميباشم و خداوند عز و جل اين نعمت را به من انعام نمود به جهت صبر من.
و باز در آن كتاب از وسيلة المآل حكايت كند كه علي بن عيسي وزير گفت كه من در مدينهي طيبه احسان ميكردم بر علويين و براي هر يك آن مقدار كه كفايت طعام و لباس آنها را بنمايد با عيالاتشان ميدادم و اين كار را در وقت آمدن ماه رمضان مينمودم تا سلخ او و از جملهي ايشان شيخي بود از اولاد موسي بن جعفر عليهالسلام و من مقرر داشته بودم براي او در هر سال پنج هزار درهم و چنين اتفاق افتاد كه من روزي در زمستان عبور ميكردم پس ديدم او را كه مست افتاده و قي كرده و به گل آلوده شده و در بدترين
حالي در شارع عام ميباشد پس در نفس خود گفتم من ميدهم اين فاسق را در هر سال پنج هزار درهم كه آن را صرف كند در معصيت خداوند هر آينه منع ميكنم مقرري امسال او را چون ماه مبارك داخل شد حاضر شد آن شيخ در نزد من و ايستاد بر در خانه چون رسيدم به او سلام كرد و مرسوم خود را مطالبه نمود گفتم ترا در نزد من خيري نيست و لا كرامة من هرگز مال خود را به تو نميدهم كه در معصيت خدا صرف بنمائي آيا نديدم ترا در زمستان كه مست بودي و در شارع عام افتاده بودي برو و ديگر در نزد من ميا چون شب شد در عالم رؤيا رسول خدا را ملاقات كردم كه مردم در اطراف او مجتمع بودند من پيش رفتم سلام كردم ديدم رسول خدا از من اعراض كرد اين معني بر من بسيار دشوار آمد عرض كردم يا رسول الله گناه من چيست با كثرت احسان من به فرزندان شما فرمود مگر فلاني فرزند من نبود چرا او را از در خانه خود رد كردي و وظيفه او را قطع نمودي عرض كردم يا رسول الله من وظيفه او را قطع كردم چون مرتكب معصيت ميشد نخواستم اعانت بر معصيت كرده باشم پس فرمود تو او را احسان ميكردي به جهت خاطر من يا به جهت خاطر او گفتم به جهت خاطر شما فرمود پس سزاوار بود كه بپوشاني عيب و معصيت او را به جهت خاطر من و اينكه او از احفاد من است گفتم چنين خواهم كرد با او به اعزاز و اكرام پس از خواب بيدار شدم چون صبح شد فرستادم از پي آن سيد چون از ديوان مراجعت كردم گفتم سيد را داخل خانه بنمائيد چون داخل شد كاملا از او احترام كردم سپس فرمان دادم كه ده هزار درهم در دو كيسه حاضر بنمايند و هر دو را تسليم سيد نمودم سيد بسيار تعجب كرد او را گفتم هرگاه از مخارج تو چيزي كم آمد مرا خبر كن گفت ايها الوزير بفرمائيد سبب راندن ديروز و احسان امروز چيست گفتم جز خير چيزي نبود مراجعت فرمائيد به خوشي گفت والله برنميگردم تا سبب او را نفرمائيد من آنچه در خواب ديده بودم نقل كردم فورا اشك از چشمان او فرو ريخت و گفت نذر كردم نذر واجب كه ديگر عود به معصيت نكنم بمثل آنچه ديدي و هرگز پيرامون معصيتي نگردم كه محتاج كنم جد خود را با تو محاجه بنمايد پس توبه كرد و توبه او نيكو شد.
رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم چون علاقه تمام به ذريه خود دارد خواست به اين وسيله او را از معصيت نجات دهد.
و نيز در كلمة طيبة از كتاب تحفة الازهار السيد ضامن ابن شد قم بن علي بن الحسن النقيب المدني نقل ميكند كه سيد ابوالحسن طاهر بن الحسين مردي بود عالم عامل و فاضل كامل با ورع و زهد و تقوي جليل القدر عظيم الشأن بلند همت ميان او و مردي از اهل خراسان رفاقت و دوستي بود و مرد خراساني هر سال حج ميكرد و به زيارت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ميآمد و دويست اشرفي براي ابوالحسن علوي ميآورد و اين معين بود براي او در هر سال تا آنكه مردي به خراساني برخورد و به او گفت تو مالت را ضايع ميكني و صرف ميكني در غير محلش زيرا كه طاهر صرف ميكند آن را در غير طاعت خدا و رسولش و مكرر اين سخن را به او گفت تا اينكه خراساني از دادن وجه مذكور منصرف گرديد و مال را به غير او داد و به نزد ابوالحسن نرفت دو سال بر اين منوال گذشت چون سال سوم شد و اراده سفر حج كرد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را در خواب ديد كه به او ميفرمايد واي بر تو قبول كردي سخن دشمنان را در حق ابوالحسن و صله او را دو سالست كه قطع كردي از اين كار توبه كن و صله او را قطع مكن و بده به او آنچه فوت شده است از او تا تو را توانائي است پس از خواب برخاست خوشحال و مسرور به آن خواب و تدارك سفر حج خود را كرد و آن مبلغ را با خود برداشت به نحوي كه به او امر نموده بود با هدايائي چون حج به جا آورد و به زيارت حضرت صلي الله عليه و آله و سلم مشرف شد رفت در نزد طاهر و دست و پاي او را بوسيد و نشست در آن مجلس كه سادات و اشراف و فضلاء نشسته بودند پس طاهر ابتدا كرد و فرمود اي فلان خراساني شنيدي درباره من سخن دشمنانم را پس جدم رسول خدا را در خواب ديدي كه تو را امر كرد به رساندن ششصد اشرفي كه قطع كرده بودي در طول سه سال با هدايائي و اگر امر نميكرد تو را نميآوردي آن را و تو آن را از
مال خود جدا كردي در بلد خودت را به خدا قسم ميدهم كه مطلب چنين بود كه من تقرير كردم خراساني گفت به خدا قسم همين قسم بود و ابدا كسي به آن اطلاع نداشت مگر خداوند متعال.
ابوالحسن گفت در نزد من بود خبر تو در سال اول و دوم دلم تنگ شد شب در عالم رؤيا جدم رسول خدا را ديدم به من فرمود اي طاهر غم مخور كه من رفتم و مرد خراساني را امر كردم كه بدهد به تو آنچه فوت شده و تا توانائي دارد صله خود را از تو قطع نكند پس حمد كردم خداي عز و جل را و شكر نمودم بر نعمت و احسانش چون تو را ديدم دانستم نياورده تو را مگر براي آنچه در خواب ديدم پس خراساني ديگر باره برخاست و دست و پاي او را بوسيد و التماس نمود كه از او درگذرد به جهت گوش دادن به سخن دشمن در حق او و مال را تسليم او كرد.
و اين طاهر بن الحسين از سادات حسيني جد امراء مدينه منوره است و از براي او اولاد و اعقاب بسيار است كه در شجرهي انساب مذكور است.
و نيز در كلمة طيبه از كتاب تحفة الازهار مذكور در ضمن احوال عالم جليل سيد مهنا بن سنان مدني حكايت ميكند كه مردي از اعيان مغاربه از بلد خود عازم حج و زيارت شد پس مردي از اهل خير صد اشرفي به او داد و گفت اين مبلغ را در مدينة طيبة برسان به يكي از سادات صحيح النسب از بنيالحسين تا اين ذخيرهي من باشد در روز (لا ينفع مال و لا بنون الا من اتي الله بقلب سليم) و جد ايشان به فرياد من برسد آن مرد وارد مدينه شد و از سادات صحيح النسب تحقيق كرد از بنيالحسين او را گفتهاند شبههاي در صحت نسبت آنها نيست جز اينكه ايشان از شيعه و رافضيانند كه از حزب يهودند و دشمن دارند اهل سنت را و علانية سب ميكنند و قاضي و خطيب و امام المسلمين از ايشان است و امر بلد در دست آنها است و كسي را در آن مداخله نيست گفت پس خوشم نيامد كه آن مال را به ايشان دهم چند روزي مكث كردم و در كار خود فكر مينمودم
و در آنچه صاحب مال به من وصيت كرده بود تا آنكه روزي با يكي از ايشان مجتمع شدم پس به او گفتم اي سيد من اگر تو از اهل سنت بودي هر آينه ميدادم به تو آنچه با من است از مال و قدر آن فلان مبلغ است پس شكايت كرد به من از شدت تنگي و كثرت اضطرار خود و خواست از من بعضي از آن را من امتناع كردم گفتم اگر سني ميبودي مانعي نداشت گفت حاشا كه من مذهب خود را به دنياي دنية بفروشم و از براي من است پروردگار غني كه مرا كفايت ميكند پس رفتم و در آن شب در عالم رؤيا ديدم كه گويا قيامت برپا شده و مردم ميگذرند از صراط چون خواستم بگذرم امر فرمود سيدهي نساء فاطمه زهراء سلام الله عليها كه مرا نگذارند پس مرا مانع شدند من استغاثه كردم كسي به فريادم نرسيد در آن حال رسول خدا را ديدم كه ميآيد به آن جناب استغاثه كردم گفتم يا رسول الله من از امت توام و فاطمة منع كرده مرا رسول خدا از فاطمه عليهاالسلام سبب سؤال كرد فاطمة عرض كرد براي اينكه منع كرد روزي فرزند مرا رسول خدا متوجه من گرديد فرمود چرا منع كردي روزي فرزند وي را گفتم چون شيعي مذهب بود و اهل سنت را دشمن دارد و علانية سب ميكند صحابه را فرمود كي تو را داخل كرده ميان فرزندان و اصحاب من پس ترسان و هراسان از خواب بيدار شدم و تمام مبلغ سپرده نزد خود را برداشتم و صد اشرفي بر آن از مال خود افزودم و رفتم به سوي سيد و مولاي خودم مهنا بن سنان و بوسيدم دست او را پس حمد و ثناي الهي به جا آورد به آنچه شايسته بود آنگاه فرمود اين امري است عجيب سوگند ميدهم تو را آيا ديدي جدم رسول خدا و جدهام فاطمة زهراء عليهماالسلام را و امر كردند ترا كه آن مال را به من دهي بعد از آنكه مانع شدند تو را از عبور صراط گفتم آري به خدا قسم چنين بود اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم.
آنگاه سيد مهنا گفت اگر نميديدي ايشان را نميآمدي نزد من و اگر نميآمدي هر آينه شك داشتي در صحت نسب من دانسته باش كه مذهب من مذهب رسول خدا و صديقه طاهره فاطمة زهراء عليهاالسلام است الخ.
قصهي حسين بن الحسن بن جعفر بن محمد بن اسماعيل بن جعفر الصادق عليهمالسلام است علامة مجلسي در ثاني عشر بحار و علامة نوري در كلمة طيبه از تاريخ قم تاليف حسن بن محمد بن حسن قمي كه براي صاحب بن عباد نوشته در باب سوم از آن مذكور است كه اول كسي كه از سادات حسينية كه به قم آمد ابوالحسن الحسين بن الحسن بن جعفر بن محمد بن اسماعيل بن جعفر الصادق عليهمالسلام بود و از مشايخ قم روايت است كه ابوالحسن شراب ميخورد روزي قصد سراي احمد بن اسحق اشعري كه وكيل اوقاف بود در قم بنمود به سبب حاجتي كه براي او رو داده بود چون به نزديك خانه رسيد و طلب اذن نمود احمد بن اسحق او را رخصت دخول نداد و او را از صحبت خود منع كرد ابوالحسن ملول و غمگين به منزل خود مراجعت كرد بعد از آن احمد بن اسحق هنگام حج كه رسيد به مكه معظمه رفت چون به سر من راي وارد شد و به در خانه امام حسن عسكري عليهالسلام آمد و اجازه دخول خواست حضرت او را اجازه نداد و او را از زيارت و صحبت خود منع كرد.
پس احمد متحير شد و درماند و نميدانست كه به چه سبب محروم از صحبت و زيارت آن حضرت گرديده احمد سر بر آن آستان ملك پاسبان نهاد و گريه بسياري كرد و عرض كرد اي نور ديده هر دو عالم و اي برگزيده اولاد آدم بفرمائيد چه بي ادبي از من صادر شده كه مرا به حضرت خود راه نميدهي پس امام عليهالسلام او را دستوري داد فرمود اي احمد ياد داري كه ابن عم ما ابوالحسن را در شهر قم از در خانه خود دور كردي و رخصت دخول به خانه خود ندادي احمد بگريست و قسم ياد كرد كه من از او اعراض كردم كه ترك شرب خمر كند و منع نكردم او را مگر براي همين كه از اين عمل دست بردارد و توبه بنمايد امام عليهالسلام فرمود راست گفتي و ليكن بايد حق سادات و علويه را بشناسي و ايشان را حرمت بداري در هر حالي كه باشند و به نظر حقارت بر ايشان منگري كه زيانكار شوي و گرفتار گردي چون احمد بن اسحق به قم مراجعت نمود سيد ابوالحسن
در صحبت جمعي بسيار از مردم به ديدن احمد رفت چون احمد بن اسحق چشمش به ابوالحسن افتاد او را استقبال كرده با او معانقه و مصافحه فرموده در غايت اعزاز و احترام او را آورد تا در صدر مجلس نشانيد سيد ابوالحسن چون اين حالت عجيب و غريب بديد متحير ماند بالاخره سئوال كرد از احمد بن اسحق كه شما در اين طول مدت هرگز با من چنين اظهار لطف و مرحمت ننمودي و هيچگاه مرا چنين ترهيب نگفتي اين مرتبه جهت اين تجليل و تعظيم چيست احمد بن اسحق آنچه بين او و امام عسكري گذشته بود شرح داد.
چون سيد ابوالحسن اين قصه بشنيد بگريست و گفت امام عليهالسلام تا بدين غايت مرا حرمت همي نهد پس روا نباشد كه من به غير رضاي خدا عمر خود را به آخر رسانم من البته توبه كردم كه ديگر شرب ننمايم و هرگز مرتكب عملي كه خلاف رضاي حق باشد نشوم و نادم و پشيمانم از افعالي كه از سر جهل و ناداني مرتكب آن گرديدم سپس به خانه رفت و آلات شراب بشكست و در مسجد همه اوقات اعتكاف گرفت تا به رحمت حق پيوست.
علامهي نوري در كلمهي طيبة ميفرمايد مرا شفاها خبر داد عالم جليل و حبر نبيل كه ديده نشد در عصرش براي او در تقوي و زهد نظير و عديل مرحوم حاجي ملا علي طهراني مجاور نجف اشراف اعلي الله تعالي مقامه كه در آخر ماه صفر 1297 مرحوم شد فرمود كه والد مرحوم حاجي ميرزا خليل طبيب رحمه الله هميشه ميگفت كه وجود من و وجود اولادم جميعا از بركت علويهاي بود كه در كربلا منزل داشت پرسيدم چگونه بود سبب آن گفت پيش از آنكه عيال اختيار كنم در طهران بودم شبي در خواب مردي را ديدم كه خوش صورت و شمائل بود و جامهي سفيد در بر داشت پس به من گفت اگر قصد زيارت امام حسين عليهالسلام داري تعجيل كن كه بعد از دو ماه ديگر راه مسدود ميشود
به نحوي كه مرغي پرواز نخواهد كرد و در خاطرم زيارت آن جناب بود پس چون بيدار شدم مهياي زيارت مولاي خود گرديدم پس به زيارت مشرف شدم و تارخ خواب را ضبط كردم پس نگذشت از آن حدي كه معين كرده بود كه راه مسدود شد پس دانستم كه آن خواب راست و آن مرد در خبري كه داد صادق بود و چون سيد العلماء و المحققين ميرسيد علي صاحب رياض از من معالجات نيكو ديد در طبابت نفوس مردم را به سوي من ترغيب ميكرد پس مدتي ماندم و مردم به من رجوع ميكردند تا آنكه روزي در محكمه خود نشسته بودم ناگاه زني داخل شد با خادمه چون از مردم فارغ شدم و كسي نماند نزديك من آمد و دست خود را بيرون آورد ديدم نمانده در آن جز استخوان به جهت مرض اكله چون او را مشاهده كردم طبعم مشمئز شد و به او گفتم اين مرضي نيست كه بتوانم او را علاج كنم پس آهي حسرتانه كشيد و بيرون رفت دلم سوخت خادمه او را آواز دادم و پرسيدم اين زن كيست گفت صاحبه بيگم از پدر و مادر علويه است و شوهرش علوي بود او را از هند آورد با مالي فراوان كه از اندازه بيرون بود و همهي آن را صرف كرد براي ابي عبدالله الحسين و الان دستش خالي شده و مالي ندارد و به اين مرض مبتلا شده كه ديدي پس به او گفتم بگو بيايد تا معالجه كنم پس آمد و شروع كردم در علاج او از فصد و حجامت و مسهلات و معاجين تا شش ماه پس دستش و هر جاي بدنش كه به اين مرض مبتلا بود شروع كرد به گوشت نو روئيدن و سال نشد كه مرض بالمره تمام شد.
چنانكه گويا هرگز نداشت پس علويه پيوسته نزد من ميآمد و چون مادر به فرزند با من مهرباني ميكرد تا آنكه مدتي گذشت پس در خواب ديدم همان مردي را كه خبر داد مرا كه راه بسته ميشود و امر كرد مرا كه تعجيل در زيارت سيد الشهداء عليهالسلام بنمايم ديدم به من ميگويد اي فلاني مهيا شو براي سفر آخرت كه نمانده از عمر تو مگر ده روز پس بيدار شدم از خواب ترسان و هراسان پس گفتم لا حول و لا قوة الا بالله انا لله و انا اليه راجعون گفتم اين آخر ايام من است از دنيا پس در آن روز مرا تبي شديد عارض شد
سخت و شديد تا آنكه بستري شدم و علويه پرستاري ميكرد مرا و آنچه حاجت داشتم انجام ميداد تا آنكه روز دهم شد و احباي من جمع شدند در كنار من پس در آن هنگام كه ايشان نظر ميكردند به من و من نظر ميكردم به ايشان كه ناگاه ديدم خود را كه منتقل شدم از عالمي به عالم ديگر و از آنها كه در دور من بودند احدي را نميديدم و من در آن عالم كه ناگاه ديدم ديوار خانه شكافته شد و دو نفر از آنجا بيرون آمدند كه به غايت مهيب بودند يكي از آن در بالاي سر من نشست و ديگري در زير پاي من و ايشان چيزي از بدن مرا مس نميكردند و ليكن خود را چنان ميديدم كه از عروق من چيزي متصل و متعلق است به ايشان به نحوي كه از وصف كردن آن عاجزم تا آنكه جان خود را چنان ديدم كه به حنجره رسيده در اين حال باز ديوار شكافته شد و مردي بيرون آمد و به آن دو نفر گفت بگذاريد او را ايشان گفتهاند ما مأموريم آن مرد به ايشان گفت حسين (ع) ابن علي عليهالسلام شفاعت كرده نزد خداوند كه رجوع كند به دنيا پس برخاستهاند و رفتهاند و من برگشتم به عالم اول و آن جماعت را كه در اطراف من بودند ديدم در تهيه اسباب مردن من ميباشند پس چشم خود را باز كردم ايشان مسرور شدند و بشارت دادند كه ناگاه علويه داخل شد و گفت بشارت باد شما را به شفاي فلان زيرا كه جدم امام حسين عليهالسلام شفاعت كرد نزد خداوند در شفاي او گفتهاند چگونه دانستي گفت من رفتم نزد قبر جدم امام حسين عليهالسلام پس تضرع كردم به سوي خداوند در شفاي اين مريض و به حضرت سيد الشهداء پس خواب بر من مستولي شد در خواب جدم حسين را ديدم چون نظرم به او افتاد عرض كردم يا جدا شفاي فلاني را از شما ميخواهم فرمود فلاني عمرش منقضي شده گفتم اي آقاي من من نميفهمم اين را شفاي فلاني را ميخواهم پس فرمود من خدا را ميخوانم اگر حكمت را در اجابت ديد مستجاب خواهد فرمود آنگاه دستهاي خود را به جانب آسمان بلند كرد و دعا نمود پس فرمود بشارت باد تو را به درستي كه خداي تعالي دعاي مرا مستجاب فرمود در شفاي فلاني و حاجي ميرزا خليل ره ميفرمود عمر والد در آن وقت بيست و هفت يا هشت سال بود و روز وفات قريب به نود سال داشت و به من ميگفت اي فرزند از براي علويات شأن بزرگي است و من از ايشان عجائبها ديدهام و پارهاي از آن كرامات را نقل ميكرد.
و نيز در كلمهي طيبه در باب ديدن خيرات از صدقات مينويسد كه جنابان عالمان فاضلان صالحان فخر الفقهاء و زين الاتقياء الحبر المعتمد السيد محمد كه از اعيان علماء بلدهي طيبه كاظمين و اهل آنجا است و اخوي او عالم فاضل تقي جناب سيد حسين كه ملجأ جماعت اماميه در شهر بغداد و هر دو در علم و تقوي و صلاح و سداد مشهور و معروف در نزد علماء عراق كثر الله تعالي أمثالهم نقل نمودند كه جدهي ايشان علويه دختر عالم جليل و حبر نبيل مرحوم سيد احمد صاحب تحقيق در فقه و اصول و مؤلف منظومهي رائقه معروفه در رجال كه عيال مرحوم سيد حيدر جد ايشان بود او نيز از علماء معروف آن بلد است كه ماه رجب و شعبان روزه ميگرفت و در يكي از شبهاي شريفه كه نيمهي رجب يا شعبان بود مهمان بسياري رسيد براي او پس در وقت افطار طعام براي مهمانها مهيا كرد و اندكي از براي سحور خود گذاشت و به جهت تعب و رنج مهمانداري به چيزي ميل نكرد و به همان آب تنها افطار نمود پس سائلي از همسايگان كه به غير از خانهي اين سادات جاي ديگر سؤال نميكرد بر در خانه آمد و علويه فقر و مسكنت او را ميدانست پس آنچه براي سحور خود گذاشته بود به آن سائل داد و ديگر در خانه مأكولي نيافت پس نماز شب خود را به جا آورد و آبي نوشيد و در اطاق را از اندرون بست و چراغ را به حال خود روشن گذاشت و در فراش خواب خود با قصد روزه خوابيد چون خواب بر چشمش مستولي شد و هنوز به خواب نرفته كه نظر كرد ديد دو زن كه آثار جلالت و بزرگي و وقار از سيمايشان ظاهر و هويداست و آنكه از سن از ديگري كوچكتر و در شان و رتبت بزرگتر نشست در بالاي سر او و به او خطاب كرد با تبسم كه اي دخترك من چگونه عازم شدي به روزه گرفتن بدون افطار و سحور و حال آنكه تو پيري عرض كرد فقيري آمد و طعام خود را به او دادم و اتفاق افتاد كه براي من چيزي نماند پس فرمود به او حال چه ميل داري گفت اگر ممكن ميشد آلو بخاري و نبات و چيزي از شيريني پس
دو كيسه به او مرحمت فرمود كه رنگ هر دو سبز بود در يكي نبات و در ديگري آلو بخاري در هر يك مقدار صد مثقال از آنها بود چون از ايشان گرفت برخاستند و متوجه در خانه شدند پس از آن حالت خوابنما برخاست هراسان و هر دو كيسه در دستش بود رو به در خانه كرد شتابان پس ديد بسته است به نحوي كه بسته بود پس به سرعت آن را باز كرد مرحوم سيد حيدر كه در اطاق ديگر نشسته بود فرياد كرد كه كيست در را باز كرده پس علويه آمد به نزد سيد و قضيه را شرح داد و به اطاق خود مراجعت كرد هر دو كيسه را بر سر جانماز خود ديد سپس ملتفت شد كه البته جدهي او فاطمة زهراء (ع) بوده كه از در بسته داخل شد و از در بسته بيرون رفته بسيار مسرور شد و حمد و ثناي الهي را به جا آورده پس آن كيسه آلو بخارا را تقسيم كردند بر اهل خانه و خويشان و اصدقا و كيسهي نبات را به حال خود گذاشتند چند سال براي استثفا و تبرك هر كه شنيد و خواست دادند و در آن زمان جناب عالم جليل القدر صفوة العلماء المتبحرين و عميد الحكماء و المتكلمين مرحوم آخوند ملا زين العابدين سلماسي مريض بود و مرض ايشان به غايت سخت شده بود و در ميان ايشان و سيد الفت تمامي بود و اخوت داشتهاند صبح همان شب جناب سيد قدري از آن نبات برداشته به نزد مرحوم آخوند آمد و قصه را نقل كرد آخوند فرمود اين نبات بهشت است و فيه شفاء من كل داء و قدري از آن ميل نمود فورا عافيت يافت و نيز در آن زمان نواب مستطاب جليل الشان غلام محمد خان هندي كه در ميان نوابهاي هند ممتاز و بي نظير و از اخيار آن بلاد بود مريض و بستري بود و به سيد كمال اخلاص داشت در همان روز مرحوم سيد قدري از آن نبات براي او فرستاد و به محض تناول شفا يافت و خبر به بلاد ايران و جاهاي ديگر رسيد از آن خواستند و بردند تا آنكه وقتي متنبه شدند كه اين مقدار اندك چگونه تمام نميشود با آنكه از او زياده از يك من شاه تقريبا گرفته شده و بعد از اين التفات و تعجب و گفتن چند روز باقي ماند و تمام شد و مرحوم سيد حيدر يكي از آن دو كيسه را در ميان كفن خود گذاشت و ديگري را در ميان كفن علويه و هر دو كفن در ميان بقچه و آن بقچه در ميان صندوق هندي بود كه هميشه در
او قفل بود و آن صندوق در صندوق خانه بود كه آن هميشه مقفل بود چون امانات مردم در او بود و باز نميكرد در آن را مگر سيد يا علويه و بعد از مدتي سيد خواست كفن خود را به كسي بدهد از بزرگان پس بقچه را باز كرد و خواست آن كيسه را از ميان كفن بيرون آورد آن را نيافت پس از علويه پرسيد كيسه در كجاست گفت در ميان كفن پس كفن خود را باز كرد آن ديگري را نيز در آنجا نديد).
و نيز در كلمهي طيبه ميفرمايد سيد فقيري از اهل طالقان سفر رشت كرد به جهت اصلاح حال و تحصيل معاش براي عيال و اطفال چندي در آنجا ماند خداوند اعانت نمود قريب دويست اشرفي براي او جمع شد آن را برداشته و از كنار دريا به عزم يشلاق نور حركت نمود كه خدمت علامهي عصر آقاي والد (يعني مرحوم آخوند ملا محمد تقي) اعلي الله تعالي مقامه برسد كه در آن زمان صيت فضل و تقوي و كرم و زهدش اصقاع را پر كرده بود در بين راه سواري از راهزنان از طائفهي خبيثهي غلاة با سيد تصادف مينمايد ميبيند سيد تنها ميرود اظهار مهرباني ميكند و از حال او پرسش ميكند سيد صادقانه شرح حال خود را ميگويد آن دزد مسرور ميشود و با خود ميگويد عجب لقمهاي بي زحمت به چنگ ما افتاد از مقصد سيد پرسيد گفت به يشلاق نور ميروم آن راهزن گفت من هم قصد همان نور را دارم بسيار خوب اتفاق افتاد كه با شما رفيق شديم سيد خوشحال شد نزديك ظهر به بعضي از چادرنشينان كنار دريا كه به جهت گرفتن ماهي در آن جا ساكن شده بودند رسيدند و بر آنها وارد شدند آنها چون سيد را با او ديدند دانستند كه بيچاره ندانسته خود را به هلاكت انداخته چون معرفت به حال آن خبيث داشتند و ليكن جرات اظهار نداشتند بعد از صرف غذا آن مرد به جهت قضاي حاجت بيرون رفت آن جماعت به سيد گفتند تو اين شخص را ميشناسي گفت نه در راه با من رفيق شد گفتند اين از دزدهاي خونريز معروف است و ناچار تو را خواهد كشت سيد به گريه و لابه افتاد كه مرا نجات دهيد گفتند ما را آن توانائي نيست و خود به جهت
سلامتي از شر او هر ساله در اينجا مبلغي به او ميدهيم و ليكن اين قدر توانيم كردن كه چون او بيايد تو به بهانهي كاري بيرون برو و ما او را چند ساعتي مشغول مينمائيم و شما تا ميتواني از راه غير متعارف در رفتن شتاب كن شايد خود را به جائي برساني يا او تو را پيدا نكند پس چنين كردند سيد به بهانهي كاري از منزل بيرون آمد و با كمال خوف و وحشت فرار كرد و در كنار دريا جنگل بسياري بود كه فقط يك راه باريك مشتبه داشت به طرف آبادي كه طريق منحصر به همان راه بود و به غير اهالي آنجا كسي آن راه را نميشناسد و اگر كسي فيالجمله از آن راه منحرف بشود نجات از آن و از درندگانش خيلي مشگل است.
سيد از بيراهه در ميان جنگل تا غروب آفتاب با شتاب راه ميرفت آنگاه درخت عظيمي به نظرش آمد كه در جنگل از آن قبيل درخت بسيار است كه چند نفر ميتواند خود را در ميان شاخههاي او پنهان بنمايد پس سيد از ترس جانوران بر آن درخت بالا رفت و در ميان شاخهها جا گرفت.
آن مرد دزد چندان كه انتظار كشيد ديد سيد نيامد گفت اين رفيق ما كجا رفت او را گفتند اين سيد جائي را بلد نيست كه برود محتمل است به تماشاي گوسفندان رفته باشد اندكي صبر كرد باز سؤال كرد گفتند محتمل است در جائي خوابيده تا مقداري استراحت كند يكي از آن جماعت گفت من ميروم ببينم كجا خوابيده است به شما خبر ميدهم به اين بهانه در مراجعت تأخير ميكرد دزد چندانكه انتظار مراجعت آن شخص را كشيد ديد نيامد دزد بد گمان شد برخاست و بيرون آمد و چندانكه آن اطراف را گردش كرد اثري از سيد نديد دانست كه او را فرار دادند دشنام زياد به آن جماعت داده و تهديد بسياري نمود و بر اسب سوار گرديد و به طلب سيد با شتاب راه جنگل را پيش گرفت اتفاقا از همان راهي كه سيد رفته بود رفت تا پاي همان درخت رسيد در ميان شاخههاي او پنهان بود سيد از خلال شاخهها ديد همان دزد است كه با او در راه رفيق شده بود دزد با خود گفت خوب است در اينجا مقداري استراحت بنمايم اسب خود را بسته و پاي درخت به خواب رفت خداوند متعال چند شغال را بر او مسلط
كرد يكباره بر او حمله كردند و او را پاره پاره نمودند سيد از درخت به زير آمد و حمد خداي به جاي آورده سوار اسب دزد گرديد و با خاطر آسوده به طرف مقصد خود رهسپار گرديد).
علامهي نراقي در خزائن نقل ميفرمايد كه در سنه 1229 در كاشان محصلي از تحصيلداران ديوان از مرد سيدي مطالبهي وجه ماليات ديوان مينمود و تشدد ميكرد و آن سيد بيچاره به جهت فقر و پريشاني عجز و الحاح مينمود كه ندارم چند روزي مرا مهلت گذار تا خداي متعال وسيلهاي و چارهاي بسازد و از جد من رسول خدا شرم كن آن ملعون گفت اگر جدت از او كار سازي ميشود يا شر مرا از تو دفع كند يا كار تو را اصلاح نمايد و از آن سيد ضامني گرفت و گفت فردا اگر اول طلوع آفتاب وجه را ندادي نجاست به حلق تو خواهم كرد و بگو به جدت هر كاري كه ميتواند بكند چون شب شد آن مرد ظالم به بام خانه رفت و خوابيد در نيمهي شب از خواب بيدار شد براي بول كردن بر لب بام آمد اتفاقا پاي خود را روي ناودان گذارده ناودان كنده شد آن ظالم با ناودان افتاد و در زير ناودان چاه مبال بود سرنگون به آن چاه افتاد و در آن نيمه شب كسي از احوال او مطلع نشد چون روز شد او را يافتند كه سر او تا ناف در نجاست فرو رفته و چندان نجاست به حلق او فرو رفته كه شكم او باد كرده و جان به قابض الارواح سپرده.
و نيز در كتاب مذكور ميفرمايد كه چندي قبل ازين در كاشان مردي بود آقا محمد علي نام متوجه امور ديواني بود و غدغن كرده بود كه به هيچ وجه به غير او كسي ديگر اجناس عطاري خريد و فروش ننمايد چون او فقط مباشر صنف عطارها بود شخص سيدي فقير به قدر يكمن سريشم تحصيل كرده بود و آن را به شخصي فروخت آن مرد ظالم مطلع گرديده
در بازار به او برخورد و آن سيد را دشنام بسياري داد و چند سيلي به روي او بزد آن بيچاره روانه شد گفت جدهام فاطمه جزاي ترا بدهد آن ظالم كه اين را بشنيد در غضب شده به ملازمان خود گفت آن سيد را برگردانيدند و چند پس گردني بشدت به او زدند و آن ظالم به او گفت اكنون جدهي تو كتف مرا بيرون آورد روز ديگر آن ظالم تب كرد و در شب كتفهاي او درد آمد و روز دوم ورم شديد كرده ماده بكتفهاي او ريخت روز چهارم جراحان تمام گوشتهاي كتف او را تراشيدند بنحوي كه سرهاي كتف او بيرون آمد و در روز هفتم جان به قابض الارواح تسليم كرد
با آل علي هر كه درافتاد ورافتاد
و نيز در آن كتاب ميفرمايد شخصي مبلغ پنج هزار تومان به خزانهي شاه سليمان صفوي قرضدار شده بود و ميگفت من سندي معين به خزينهدار سپردم كه در موعد معين آن وجه را بپردازم و چون سر موعد گرديد به هر نحو كه بود وجه را فراهم كردم و به خزينهدار تسليم دادم چون سند و حجتي كه من داده بودم حاضر نبود قبض گرفتم كه من وجه را پرداختم چون مدتي گذشت آن خزينهدار بمرد و ديگري به جاي او منصوب گرديد بعد از چند روز سند مرا بيرون آوردند سپس مرا طلبيدند و مطالبهي پنج هزار تومان نمودند من گفتم وجه را پرداختم و قبض رسيد گرفتم گفتند قبض را بياور و اگر نه وجه را بايد بپردازي من به خانه مراجعت كردم و چندانكه اسبابهاي خانه را زير رو كردم اثري از قبض نيافتم تا يك هفته به جستجو مشغول بودم بالاخره مأيوس شدم هفتهي ديگر محصل شديدي بر من گماشتهاند و من در آن هفته نيز مهلت خواستم و خانهي همسايگان و هر كجا كه كوچكترين احتمالي ميدادم تفتيش كردم و قبض را پيدا نكردم در هفته سوم محصلين اعلام كردند با تمام تهديد كه اگر تا يك هفتهي ديگر قبض پيدا نشد تو را به قتل خواهند رسانيد مرا اداء آن وجه ممكن
نبود چون هفته سوم سر آمد محصلين مرا برداشتند و به طرف چهارسوق بازار براي شكنجه و عذاب بردند كه يا وجه را تسليم بنمايم و يا قبض را و اگر نه مرا هلاك كنند. در اين وقت از همه جا مأيوس گرديدم متوسل به صديقهي طاهره فاطمهي زهرا (ع) گرديدم در بين راه كه ميرفتم چون معتاد به معجون افيون بودم و در آن روز هم براي من ميسر نشده و بسيار افسرده و بيحال شده بودم ناچار به در دكان عطاري رفتم مقداري معجون خريدم عطار آن را در ميان پاره كاغذي پيچيد به من داد فراشان مرا برداشتند روانه شديم در بين راه من آن معجون را خوردم و كاغذ را افكندم آن كاغذ به جهت اثر معجون كه بر آن بود به قباي من چسبيد دو سه دفعه جامه را حركت دادم نيفتاد عاقبت كاغذ را از جامه جدا كردم خواستم به دور اندازم ديدم مهر دولتي بر آن كاغذ ميباشد درست ملاحظه كردم ديدم همان قبضي است كه سه هفته است در جستجوي او تعب ميكشم و آن را پيدا نكردم در آن وقت چندان فرح و خوشحالي بر من دست داد كه ديگر نتوانستم راه بروم در آن جا شكر معبود به جاي آوردم و قبض را تسليم دادم و خلاص شدم از بركت توسل به صديقهي طاهره سلام الله عليها و الحمد لله رب العالمين.
از شعراء اهل بيت و نوابغ فحول ايشان بوده حقير ترجمه او را در شعراء تاريخ سامراء ضبط كردهام بعضي از اجلاء سادات حديث كرد كه شيخ كاظم ازري بغدادي از آنجائي كه در اشعار خود داد فضيحت مشايخ ثلاثه را ميداد ابناء سنت با او عداوت داشتند حتي آنكه هنگامي كه اين شعر را از او در حق عايشه شنيدند.
حفظت الف اربعين حديثا
و من الذكر آية تنساها
به خون او تشنه شدند ولي از آنجائي كه در دولت عثماني بسيار مقرب و كارگذاران و محبوب القلوب بود به علاوه عشيرهي او همه رجال نامي بودند نميتوانستند صدمهاي به او برسانند و جرات نداشتند نسبت به او جسارت بنمايند اتفاقا در محلهي ايشان يك نفر
ناصبي دكان داشت شيخ كاظم همه روزه صبح كه از دكان او عبور ميكرد بعد از سلام و تحيت دربارهي مشايخ جملاتي ميگفت و كلماتي ميسرود كه آتش خشم آن ناصبي زبانه زدن ميگرفت و ديدهاي او سرخ ميشد و رگهاي گردنش از خون پر ميشد ولي چارهاي جز سكوت نداشت تا اينكه جانش به لب آمد و طاقتش تمام شد ناچار به نزد قاضي رفته شكايت كرد قاضي گفت من نميتوانم مرد به اين معروفي را به قول تو يك نفر تعقيب بنمايم و او را مورد مجازات قرار دهم تو بايد دو نفر كه من به امانت و راستي آنها اطمينان دارم آنها را در پس دكان خود قرار بدهي تا كلام او را بشنوند اين وقت من موافق قانون ميتوانم او را تعقيب بنمايم بالاخره قرار بر همين شد آن مرد ناصبي دو نفر كه مورد اطمينان قاضي بودند در پس دكان خود مخفي كرد در همان شب شيخ كاظم در عالم رؤيا صديقهي طاهره را در خواب ديد كه فرمود يا شيخ كاظم غير مقالتك يعني سخن خود را تغيير بده چون از خواب بيدار شد دانست كه مقاله همان كلام مخالف با تقيه است كه با صاحب دكان همه روزه ميگفت امروز كه بعد از سلام و تحيت با تمام نرمي و آرامي گفت اي برادر تا چند امروز و فردا ميكني و اين پنجاه ليره را به من نميدهي همه روزه من در دكان تو ميآيم و از تو مطالبه مينمايم و هر روز يك عذري براي من ميآوري من اگر بخواهم به تو فشار بياورم ميتوانم يك ساعت پول را از تو بگيرم ميروم نزد قاضي شكايت تو را مينمايم ولي من نميخواهم تو را اذيت كرده باشم صاحب دكان از اين سخنان مبهوت گرديد مثل كسي كه در يك خواب سنگيني فرو رفته سپس سر برداشت گفت شما چرا سخنان همه روزه را نميگوئي شيخ كاظم برآشفت فرمود حيا نميكني كه مرا مسخره و استهزاء مينمائي مگر من روزهاي ديگر به غير از اينكه با كمال ملاطفت و نرمي و آرامي مطالبهي اين پنجاه ليره را از تو ميكردم سخن ديگري نميگفتم همانا با شما مردم نميشود به انسانيت عمل نمود شيخ كاظم اين را گفت و از پس كار خود رفت آن دو نفر از پس دكان بيرون آمدند و سخنان درشت به صاحب دكان گفتند و رفتند به نزد قاضي آنچه شنيده بودند شرح دادند قاضي فرمان داد صاحب دكان را احضار كردند و بعد از توبيخ و سبب و شتم بسيار فرستادند شيخ كاظم را حاضر كردند قاضي از او احترام زيادي كرده او را به نزد خود نشانيد و گفت شما چرا
قضيهي خود را زودتر به من خبر نداديد شيخ كاظم فرمود
(يا حضرت القاضي من اين علمت قصتنا و انا ما ذكرت هذه القضيه عند احد)
قاضي ماجرا را از اول تا به آخر شرح داد شيخ كاظم روي به مرد ناصبي صاحب دكان نمود و فرمود اين جزاي احسان من بود به تو كه چنين تهمتي به من بزني قاضي از نرمي و آرامي شيخ كاظم تعجب كرده با كمال خشم روي به مرد صاحب دكان نموده گفت الساعه پنجاه ليره را بايد حاضر كني و الا دچار عقوبت سخت خواهي شد صاحب دكان پنجاه ليره را حاضر كرد و چارهاي جز تسليم براي خود نديد قاضي وجه را تسليم شيخ كاظم نمود و از او معذرت خواست چون روز ديگر شد شيخ كاظم از در دكان آن مرد عبور كرد سخنان همه روزه خود را از سر گرفت آن مرد جملات بسياري بر آن افزود و با شيخ كاظم هم زبان گرديد بعد از آنكه سب و شتم بسياري به پيشوايان خود نمود شيخ كاظم را قسم داد كه جهت چه بود كه آن روزي كه من دو نفر را در پس دكان مخفي كردم كه كلمات تو را استماع بنمايند شما كلام خود را تغيير دادي شيخ كاظم فرمود اگر بگويم مرا تصديق نخواهي كرد گفت البته تصديق خواهم كرد شيخ كاظم قصهي خواب خود را بيان نمود نور ايمان در دل صاحب دكان تابيدن گرفت و مستبصر گرديد و در صف شيعيان با اخلاص وارد شد و شيخ كاظم پنجاه ليرهي او را به او رد كرد.
بعضي از سادات اجله كه در علم و عمل و منطق مورد اطمينان است حديث كرد براي حقير كه در تويرج و آن قصبهاي است بين كربلا و نجف در كنار فرات مردي به نام شيخ حسن بود كه مشغول معاملهگري بود براي خريد جنس به موصل رفته بود با جمعي از رفقاي خود روزي در موصل مردي به منزل آنها وارد گرديد كه از جنس كردها بود براي كاري شيخ حسن برخاست براي فراهم كردن چاهي كبريت بزد نگرفت هوا نم داشت مرتبه ثاني و ثالث هم نگرفت شيخ حسن به عادت تويرج
جسارت كرد به شيخ ثاني غفلة آن مرد كرد موصلي به محض شنيدن يك باره از جا جست و با شيخ حسن درآويخت و بنا كرد بر سر و مغز او كوبيدن رفقا از جاي برخاستند و به تمام زحمت او را از زير دست و پاي او خلاص كردند شيخ حسن گفت براي چه مرا زدي مگر من چه گفتم آن مرد موصلي گفت ديگر ميخواهي چه بگوئي فاروق اعظم خليفهي رسول خدا عمر بن الخطاب را دشنام گفتي شيخ حسن گفت همانا اشتباه كردي من مردي شافعي مذهب ميباشم و هرگز سب خليفه را جائز نميدانم پس بدانكه در تويرج يك نفر حاجي عمر نام شصت ليره من از او طلبكارم و دو سال ميباشد كه مطالبه ميكنم و هر چند سعي و كوشش مينمايم پول مرا نميدهد با اين احتياج و فقري كه من دارم از اين جهت هرگاه در كار من گرهي واقع ميشود لعنت نثار او ميكنم براي تشفي قلب خودم مرد موصلي گفت اي رافضي خنزير دروغ ميگوئي رفقاي شيخ حسن براي نجات او همه شهادت دادند كه راست ميگويد مطلب چنين است موصلي گفت اكنون كه شما شهادت ميدهيد با او كاري ندارم و با شما ميآيم چون مرا شغلي است در بغداد هرگاه بر من معلوم شد كه راست ميگويد بسيار خوب و الا بر من واجب است شرعا كه او را به قتل برسانم ولو به هر نحوي كه بوده باشد شيخ حسن بسيار خائف گرديد و متوسل به صديقهي طاهره سلام الله عليها شد در آن وقت ماشين و خط آهن نبود از موصل بيرون آمدند با تمام ترس و خوف و آن مرد موصلي هم با چند نفر از هم مذهبان خود مال التجاره براي بغداد حمل كرده بودند چون به منزل ميرسيدند رفقاي شيخ حسن به نوبت كشيك او را ميكشيدند كه مبادا موصلي به ناگهاني او را به قتل برساند تا اينكه در يكي از منازل همه در گرد هم نشسته بودند به ناگاه از دامنهي صحرا عربي نمودار گرديد و به شيخ حسن سلام كرد گفت من از تويرج ميآيم و ميخواهم به سامراء بروم در تويرج حاجي عمر را ملاقات كردم احوال شما را از من ميپرسيد گفتم با او چكار داري گفت شصت ليره از من ميخواهد مدتي است نتوانستم ادا كنم فعلا پولي به دست من آمده است ميخواهم قرض او را بدهم مرد عرب اين كلمه را گفت و به راه افتاد و چون مقداري دور شد آواز داد شيخ حسن بيا من با تو كار دارم شيخ حسن
برخاست و به نزد او شتافت آن مرد عرب گفت مگر شما را امر به تقيه نكردهاند چرا تقيه نميكنيد اين كلمه را گفت و صورت از شيخ حسن برگردانيد شيخ هر چه نظر كرد احدي را در آن بيابان هموار نديد كه آن به آسمان بالا رفت يا به زمين فرو رفت شيخ حسن مراجعت كرد مرد موصلي برخاست صورت او را بوسيد و از او معذرت طلبيد شيخ حسن يقين كرد كه آن مرد عرب از رجال الغيب بوده كه در اثر توسل به صديقهي طاهره سبب نجات او گرديده است شكر و حمد خداي را به جا آورد.
آخوند ملا محمد باقر كجوري در كتاب جنة النعيم كه در احوال شاهزاده عبدالعظيم نوشته در ص 34 از كتاب زهرة الرياض و نزهة القلوب نقل كرده است كه منصور خليفهي عباسي روزي از بغداد بيرون آمد و بر استري سوار بود زني علويه عنان استرش را گرفت و گفت يا أميرالمؤمنين تو را قسم ميدهم به رحمي كه بين من و تو است ساعتي صبر كن منصور ايستاد گفت من از دخترهاي جناب حسين بن علي هستم و تو دو برادر و شوهر و عموي مرا كشتي پسري بيش ندارم و آن نور چشم و ميوه دل من است و آن پسر در حبس تو است بيا و از وي عفو كن منصور با كمال غضب گفت عفو نميكنم و گذشت و آن علويه با ديدهي گريان و دل بريان مراجعت كرد.
چند قدم نگذشت كه استر منصور لغزيد و رم كرد و منصور را انداخت نزديك رسيد گردن وي خورد شود فرياد كرد پسرش را رها كنيد و او را ده هزار درهم بدهيد
حقير گويد اين باب واسعي است كه جمع و تأليف آن كتاب كبيري را درخور است بلكه احصاي آن در عقدهي محال است چه آنكه متوسلين به عصمت كبري فاطمهي زهرا (ع) قديما و حديثا ادامه دارد.
صدوق عليه الرحمه در كتاب من لا يحضره الفقيه در باب ثواب اصطناع المعروف الي العلويين روايت از رسول خدا مينمايد كه فرمود هر كس بر يك نفر از اهل بيت من احسان بنمايد در روز قيامت من او را عوض خواهم داد.
و فرمود در روز قيامت چهار صنف را شفاعت خواهم كرد ولو بيايند با گناه اهل دنيا يكي آن كسي كه ذريهي مرا نصرت كند و ديگر كسي كه مال خود را به آنها بذل بنمايد در هنگام تنگدستي آنها و ديگر كسي كه به زبان و قلب آنها را دوست داشته باشد و ديگر كسي كه سعي بنمايد در قضاء حاجت آنها هرگاه ايشان دور كرده شوند از ديار خود يا بي كس و تنها بماند.
و نيز صدوق به سند خود از حضرت صادق روايت كرده كه فرمود چون روز قيامت شود منادي ندا كند كه اي خلايق ساكت شويد براي اينكه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ميخواهد با شما تكلم بفرمايد مردمان در آن وقت ساكن شوند آن گاه رسول خدا برخيزد و بفرمايد اي گروه خلايق هر كسي كه از او در نزد من منتي يا نعمتي يا نيكي با من كرده است برخيزد تا مكافات بنمايم و او را جزا دهم اين وقت مردمان عرض كنند پدر و مادر ما فداي شما باد چه نعمت و منت و نيكي براي ما نسبت به شما است بلكه نعمت و منت و نيكي مر خداي را و رسول خدا راست بر جميع خلايق آن گاه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به ايشان بفرمايد بلي هر كسي جاي داده باشد.
يكي از ذريهي مرا يا او را پوشانيده باشد يا او را گرسنه بوده سير كرده باشد يا با او نيكي و احساني كرده باشد برخيزد تا او را مكافات بنمايم آنگاه جماعتي كه موفق به يكي از اين اعمال شدند برخيزند در آن وقت ندا ميآيد از جانب خداوند متعال كه اي محمد اي حبيب من قرار دادم مكافات ايشان را براي تو پس جاي ده ايشان را در بهشت هر جا كه ميخواهي پس جاي ميدهد ايشان را در وسليه و آن مكاني است در بهشت كه
محجوب نيستند از رسول خدا و ائمه هدي سلام الله عليهم.
و نيز صدوق روايت كرده از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كه فرمود هر كس كه اراده كرده كه توسل جويد به سوي من و اينكه بوده باشد از او در نزد من نعمتي كه به جهت آن شفاعت كنم او را روز قيامت پس احسان كند به اهل بيت من
و نيز ايشان روايت كردهاند كه رسول خدا فرمود كه هر كس صله دهد به يكي از اهل بيت من به قيراطي در اين دنيا من او را پاداش و جزا ميدهم در فرداي قيامت به قنطاري (قنطار پوست گاو نر پر از طلا را گويند).
و نيز در من لا يحضره الفقيه به سند معتبراز عبدالله بن سليمان حديث كند كه من در خدمت امام صادق عليهالسلام بودم كه ملازم عبدالله نجاشي به نزد آن حضرت آمد و نامهي نجاشي را به آن حضرت داد كه در او نوشته بود بسم الله الرحمن الرحيم من متبلي شدم به حكومت اهواز و مستدعيم كه آقاي من و مولاي من حدي چند براي من بيان فرمايد كه بدانم چه چيز مرا در اين عمل به خدا و رسول نزديك مينمايد و مرا به چه نحو بايد سلوك كرد و زكوة مال خود را به كه بدهم و بر كدام كسي اعتماد بنمايم و راز خود را به كه سپارم كه شايد حق تعالي به بركت هدايت شما مرا از عقوبت نجات دهد به درستي كه توئي حجت خداوند عالميان عبدالله بن سليمان گفت حضرت در جواب او نوشت:
بسم الله الرحمن الرحيم جناب ايزدي تو را حفظ بنمايد به احسان خود و لطف نمايد به تو به امتنان خود و حمايت نمايد تو را به رعايت خود همانا همهي امور در تحت قدرت اوست اما بعد آمد رسول تو به سوي من با نامهاي كه ارسال نمودي نامه را خواندم و مقصود تو را فهميدم نوشته بودي كه به حكومت اهواز مبتلا شدهاي از اين خبر هم شاد شدم و هم اندوهناك گرديدم اما شادي من به جهت اين است كه شايد حق تعالي به سبب تو فريادرسي نمايد مضطر ترساني را از آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم و ذليل ايشان را به سبب تو عزيز گرداند و برهنهي ايشان را به سبب تو بپوشاند و ضعيف ايشان را به تو قوي گرداند و باب لطف تو آتش جور مخالف را از ايشان منطفي گرداند و اما اندوه من پس كمتر چيزي كه بر تو ميترسم آنست كه يكي از دوستان و شيعيان ما را كار بر او تنگ
نمائي و در هنگام عسرت چيزي از او طلب نمائي پس با اين سبب بوي حظيرهي قدس را استشمام ننمائي و بهشت را بر خود حرام گرداني.
و در مناقب ابن شهرآشوب و كتاب خرايج شيخ جليل قطب راوندي از هشام بن حكم روايت كند كه مردي از اهل جبل خدمت امام صادق عليهالسلام مشرف شد و مدتي در منزل آن حضرت بود پس ده هزار درهم به حضرت داد و گفت يابن رسول الله فعلا من به زيارت بيت الله ميروم شما اين پول را براي من يك خانه ابتياع بفرمائيد سپس پول را تسليم داد و رفت به جانب مكه چون مراجعت كرد عرض كرد يابن رسول الله خانه را ابتياع فرمودي گفت آري سپس قبالهي خانه را تسليم آن مرد فرمود ديد نوشته است بسم الله الرحمن الرحيم هذا ما اشتري جعفر بن محمد لفلان بن فلان الجبلي اشتري له دارا في الفردوس يعني خريد جعفر بن محمد براي آن مردي كه از بلاد جبل ميباشد در بهشت خانهاي را كه يك حد آن به خانه رسول خدا و حد ديگرش خانه أميرالمؤمنين عليهالسلام و حد سوم آن خانهي امام حسن و حد چهارمش خانهي امام حسين عليهمالسلام آن مرد چون نوشته را خواند عرض كرد راضي شدم يابن رسول الله بابي انت و امي سپس حضرت فرمود من ده هزار درهم را در ميان فرزندان فاطمهي زهراء تقسيم كردم و اميدوارم كه اين بهشت را خدا به تو بدهد به عوض اين ده هزار درهم پس آن مرد برگشت به خانه خود و قبالهي حضرت با او بود چون هنگام مرگ رسيد وصيت نمود كه اين قباله را با من دفن كنيد و آنها را قسم داد كه مخالفت اين وصيت ننمايند چون به وصيت عمل نمودند روز ديگر كه بر سر قبر او آمدند ديدند قباله روي قبر ميباشد و بر پشت او نوشته شده كه وفا كرد والله براي من ولي خدا حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام به آنچه فرموده بود.
و منقول از حضرت رضا عليهالسلام است كه فرمود نظر به صورت ذريهي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم عبادت است به آن حضرت عرض كردند نظر به صورت ائمه عليهمالسلام عبادت است يا مطلق ذريهي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم حضرت فرمود مطلق ذريه مادامي كه از منهاج و طريق حق ميل نكرده باشند و به معاصي آلوده نكرده باشد خود را.
و در كلمهي طيبه در باب تحريص بر صلهي ارحام آل محمد از كتاب رياض العلماء
ميرزا عبدالله افندي اصفهاني شاگرد علامهي مجلسي نقل ميكند كه ايشان در ترجمهي سيد اجل امير كمال الدين فتح الله بن هبة الله بن عطا الله الحسني الحسيني الشامي ذكر نموده كه او را كتابي است نامش رياض الابرار در مناقب ائمه ابرار در آنجا روايت كرده از اربعين از اربعين (يعني چهل خبر از چهل نفر تابيعن كه هر يك از يك صحابي روايت كردند) از پيغمبر كه فرمود هر كه ديد يكي از فرزندان مرا و برنخاست براي او به جهت تعظيم پس به تحقيق كه مرا جفا كرده و هر كس مرا جفا كند پس او منافق است.
و نيز در آنجا روايت كرده از اربعين سيد علاء الدين از سلمان رضي الله عنه از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كه فرمود كسي كه ببيند يكي از فرزندان مرا و نايستد براي او ايستادن تمام يعني راست بايستد به جهت تعظيم او خداوند مبتلا ميكند او را به بلائي كه براي او دوائي نباشد.
و در كتاب درة الباهر من الاصداف الطاهره كه از رشحات قلم مشكين رقم شهيد اول است روايت كرده از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كه فرمود كسي كه اكرام كند فرزندان مرا پس به تحقيق كه مرا اكرام كرده است و كسي كه دشمني يا اهانت كند فرزندان مرا هر آينه دشمن داشته است مر او كسي كه دشمن داشته مرا هر آينه دشمن داشته است خداي تعالي را.
و نيز در آن كتاب و كتاب جامع الاخبار از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم روايت كرده كه فرمود دوست داريد فرزندان مرا نيكوكاران را براي خدا و بدكاران را براي من و اين خبر را سيد العلماء المتبحرين مير سيد محمد و قيل احمد حسيني سبط محقق كركي و خاله زادهي ميرداماد و داماد او در كتاب منهاج الصفوي ذكر كرده و شهاب الدين ملك العلماء دولت آبادي در فضائل السادات به اين عبارت نقل كرده اكرموا اولادي الصالحون لله و الطالحون لي.
و در كتاب معاني الاخبار صدوق ره روايت كرده كه شخصي از حضرت صادق عليهالسلام پرسيد از معني حي علي خير العمل فرمود بهترين عمل نيكي كردن بر فاطمه عليهاالسلام و اولاد او است.
بالجمله اخبار در اين باب بسيار است و در كتب شيعه و سني چندين مرتبه از حد تواتر گذشته خوب است مردمان ثروتمند اندكي به هوش بيايند و ذراري پيغمبر خود را نگذارند جلباب ذلت و سؤال و گدائي درپوشند و وصيتهاي رسول خدا را در حق ايشان عملي نمايند سبحان الله جماعتي كه خود را در صف متدينيين ميدانند از پستترين مال خود مقدار قليلي كه وافي به عشر مخارج سائل كه سيادت و ديانت او مسلم است در نزد او و خطوط علما را نيز به شفاعت آورده ميدهد و گمان دارد بر شافع روز جزا خاتم الانبياء منت عظيم دارد با اينكه الوف از حقوق سادات در نزد آنها است و هيچ از حال سادات عفيف شريف و طلاب علوم دينيه كه نور علم مانع ايشان است از انس به غير آن پرسش نميكند چه بسيار سادات ذي شان كه آسمان از نور آنها روشن از بيچارگي در پيچ و تاب و از سوز گرسنگي و آه و نالهي اطفال خورد كباب و ممنوع از لذت خواب نه در وقت حدت گرما قدرت بر ميوه و سردابي دارند و نه در شدت سرما راه بر به لباس نافعي و مكان مناسبي هستند و چه بسيار انواع ميوهجات و غير آن كه بيايد و برود و براي آنها حظي جز ديدن نباشد و چه بسيار از حملهي كتاب و سنت و حفظهي شرع و ملت كه نوربخش آسمان و زمين هستند چه شبها و روزها كه به آنها بگذرد و سهمي جز مقداري كه نميرند بيشتر به دست آنها نيايد چه دلها كه از حسرت نداشتن كتاب سوخته و كباب و چه چشمها كه از تصور عجز از اكتساب شبها بيدار و پر آب تاجوران دين كه بر تارك آنها افسر هدايت گذاشتهاند در انظار خار و بي مقدار بنگرند و به قدر يك فاجر با ثروت و تاجر بي ملت اعتنا نكنند و اگر اتفاقا يك تاجر با ثروتي در مقام بذل مال و اصلاح حال برآيد چندان عيار به لباس اخيار و چندان مكار به صورت ابرار جلوهگر شده كه درهمي از هزار و حبهاي از خروار به محل محبوب خداوند نميرسند و اين نيست مگر از جهت حرمت مال آنها و فساد نيت ايشان و عدم علم به رسوم انفاق و شرائط آن و حقير در اين مقام نخواستم در موضوع علماء و طلاب علوم دينيه صحبتي كرده باشم كلام در تجليل ذريهي فاطمه سلام الله عليها است راجع به سرپرستي عموم فقرا را در كتاب (كشف الغرور) مقداري اشاره كردهام و آنچه در
اين مقام ذكر شد عشر عشير آن از براي تنبيه و بيداري غافلين كافي و وافي است بهتر اين است كه در اينجا سخن را كوتاه كنيم.
در جلد اول اين كتاب بسياري از اشعار امراء كلام را در مناقب و مراثي فاطمه ضبط نموديم باز به مزيد تحصيل اجر و ثواب به پارهي ديگر از مناقب و مراثي سيدهي نساء اشاره ميشود.
چند قصيده از او در جلد اول سبق ذكر يافت در حقيقت از امراء كلام قرن رابع عشر است.
از مژدهي ميلاد بني زادهي اكرم
بزمي به نشاط آر از آن چهرهي گلفام
تابان مهي از برج رسالت شده طالع
سعد اختر فرخنده پي و فاطمهاش نام
آن پردهنشيني كه پس پرده اعزاز
بر حضرت او شخص جلال است ز خدام
از بهر حفاظ حرم حرمت او چرخ
بر دوخت ز شب پردهي زنبوري احرام
گر عصمت او جلونما بد به تصور
از عكس حيا ميكند آئينهي اوهام
دختر نه سزد گفتش از آنكه پدر راست
همچون ز حضانت به امم مادر اسلام
دختر اگر اين است پس از جنس بشر نيست
ور هست به حوا و به آدم بود او مام
از شعشعهي شمهي ايوان جلالش
هر صبح كند شمس و فلك نور همي وام
اي مادر كونين كه در پرورش كون
بر دامن هستي همه را داده سرانجام
از بس كه بپروردن اين دودهي خاكي
كردي پدري خصم تو شد مادر ايام
ميخواست كز آتش بدهد خاك تو بر باد
باريد شرر بر در كاشانهات از بام
آتش به در خانهي موري نفروزند
اي واي بسوزند در خانهي اسلام
آن خانه نه بل مهبط جبرئيل امين بود
چون شد كه شد آتشكدهي فرقهي ظلام
چون ابرهه در هدم حرم امت بيشرم
بنموده به هدم حرم پاك تو اقدام
ناخونده در او راه نبرده است كس از خاص
بي جائزه گرديد چرا مجمعي از عام
خستهاند ز سك فطرتي آهوي حرم را
بستهاند برو به صفتي بازوي ضرغام
تا امر خلافت به خلاف آيد بر خصم
باشد ز پي غصب حقت مصدر احكام
پهلو بشكستهاند ترا بر عوض آنك
شوي تو شكسته است از ايشان سر اصنام
از چون تو پدر مرده ستانند حق باب
كانفاق نمايند به مسكين و بر ايتام
گيرم كه نبود است فدك از تو به ميراث
از قسمت ايتام ندادت ز چه قسام
قربان تو اي فاطمه با آن همه زاري
نشمرده ترا كس به بني هيچ ز ارحام
يك دختر بردي ز جفا اين همه زاري
يك پيكر بردي ز ستم اين همه آلام
بر كوه اگر بار بلاي تو ببندند
كاهيدهتر از كاه مر او را شود اندام
من غافلم از چند ولي آگهم اينك
ميراث پدر داشتهاي طاقت و آرام
و له ايضا
ستمپيشه زان قوم بي نام و ننگ
به زهراء ره چاره گرديد تنگ
به جائي رسيده است ظلم و ستم
كه حرمت نمانده است بهر حرم
به كاشانهي مصطفي ريختند
به ناموسش از كينه آويختند
غم مرگ بابش بر او كم نبود
كه عدوان بر او از ستم غم فزود
جنيني كه از خون دل پروريد
ز پهلو شكستن به خونابه ديد
رخي را كه از اشك تر داشتي
به سيلي كجا داشتي آشتي
ز بعد پدر با هزاران تعب
به سر برد ايام جان را به لب
علي را دل از مرگ او گشت خون
بلي مرگ جانان غم آرد فزون
علي را بر اين درد بايد گريست
كه از بعد خير النساء كرد زيست
نداني چه بگذشت بر روزگار
ولي خدا را پس از مرگ يار
ز غصب حقش آن قدر دل نسوخت
ز مرگش جهان را به يك جو فروخت
دل از زندگاني چنان سير داشت
كه بر مردن خويش همت گماشت
الاصفهاني المتوفي و المدفن سنه 1240 صاحب طوفان البكاء در جلد اول پارهي از اشعار او را ضبط كرديم در اينجا هم اين قصيده مولوديهي زهراء را از ايشان ياد ميكنيم.
برده دلم را ز برم دلبري
كز غم او گشتهام از دل بري
ديدهي ايام ندارد نشان
مهر چنين در فلك دلبري
شمس و قمر داده به رخسار او
خط كنيزي رقم نوكري
كس نشنيده است كه جنس بشر
به ز ملك باشد حور و پري
خدا گواه است كه دارد بسي
دلبر من بر همه كس برتري
در برم آمد شبي آن دلنواز
با قد چون سرو رخ انوري
گفت ز جا خيز كه امشب گرفت
عالم ايجاد ز نو زيوري
خيز بده مژده كه بر روي خلق
باز شد از روضه رضوان دري
خيز بده مژده كه شد آشكار
از پس اين پرده مه ديگري
خيز بده مژده كه آمد پديد
از فلك مجد و علا اختري
داد خداوند به ختم رسل
از كرم خويش يكي دختري
گوهر درياي نبوت كه كرد
در صدف عصمت خود گوهري
داد خدا بر همهي انبياء
اين زن را رتبهي بالاتري
حضرت زهرا كه به خاك درش
زهره شد از چرخ برين مشتري
گر پدرش خاتم و او زن نبود
بود يقين لائق پيغمبري
دختر و هرگز نشنيده كسي
بر پدر خويش كند مادري
خواست خدا تا كه تجلي كند
در بشري با صفت داوري
داد ظهور آن گهر تابناك
تا كند او را به جهان مظهري
چون زني اندر همه عالم نبود
بهر علي تا كه كند شوهري
كرد خدا خلقت اين نور پاك
تا كه نمايد به علي همسري
روحالامين با همه شأن و مقام
نسبت خود داده به او چاكري
نيست ترا راه به درگاه او
تا نكني چاكري اي جوهري
فخر كند هر كسي از رتبهاي
جوهري از مرتبهي ذاكري
و له ايضا
بازم خيال دختر طبعم برآمده
بهر مديح فاطمهي اطهر آمده
ام الائمة زهرهي زهرا درين جهان
كز آن وجود يازدهش گوهر آمده
احمد چه عقد مهر و مه اندر جهان ببست
پيغام خطبهاش ز بر داور آمده
به به چه دختري كه نيايد به روزگار
مانند او كه با عليش همسر آمده
روزي سه بار جلوه نمودي براي دوست
هر لحظهاي به طرز نكوئي بر آمده
راضيه و رضيه و مرضيهاش لقب
از زهره است يازده هش اختر آمده
دنيا نبد مجال تامل براي او
فردا نگر چسان به صف محشر آمده
زهرا نگر به كرب و بلا زينب حزين
از خيمه چون به قتلگه آن مضطر آمده
دختر طبعم از سخن رشته به گوهر آورد
بهر ثناء مدحت دخت پيمبر آورد
دختر از اين قبيل اگر هست هماره تا ابد
مادر روزگار اي كاش كه دختر آورد
آورد از كجا و كي مادر دهر اين چنين
فاطمه اي كه مظهر قدرت داور آورد
چونكه خداش برگزيد از همهي زنان سزد
جاريهي كنيز او ساره و هاجر آورد
حق چه نديد همسرش در همه ممكنات از آن
لازم و واجب آمدش خلقت حيدر آورد
چونكه ملك به خدمتش فخر كنند بايدي
بوالبشر از نتاج خود سلمان و بوذر آورد
پايهي قدر و جاهش ار بكند كسي بيان
حامل عرش فرش را پايهي منبر آورد
آه از آندمي كه او روي به محشر آورد
جامهي نور ديدهي خويش ز خون تر آورد
لرزه به عرش كبريا رعشه به جسم انبياء
اوفتد آن زمان كه او بر كف خود سر آورد
هماي فكرت چه پر گشوده
به قاف رفعت نموده مأوا
مگر ز طور وفا شنيده
نداي جانان كليم آسا
و يا وزيده ز كوي جانان
نسيم راحت ز گلشن جان
كه كرد فائز ز نگهت وي
چه غنچه لب را به مدح زهرا
حبيبة الله ضجيع حيدر
ستوده دخت رسول داور
خجسته مام بشير و شبر
خداش خوانده به قول عذرا
وجود پاكش چه ذات باري
ز پاي تا سر ز عيب عاري
صفات عز و بزرگواري
به ذات پاكش بود هويدا
به بزم خاص لنا مع الله
ز ميل خاص ارادة الله
كه گشت آگه ز سر قدرت
ز امر مخفي ز آشكارا
چه شد نوشته كتاب عصمت
به نام زهرا نوشت سر خط
وجود پاكش غبار عصيان
نديده حتي ز ترك اولي
گل نكو بود ز باغ قدرت
كه شد معطر دماغ قدرت
به بزم خلقت چراغ قدرت
كه كرد روشن بساط خضراء
رهين جودش هزار عالم
گداي كويش هزار حاتم
كنيز بزمش هزار مريم
غلام عزمش هزار عيسي
پدر محمد عليست شوهر
دو نور عينش شبير و شبر
چه زينبش داد خداش دختر
كه شد كنيزش هزار حوا
شريف اصلي ز باب و مادر
نجيب نسلي ز چار گوهر
از اين جلالت هزار احسن
از اين بزرگي هزار اهلا
نقاب روشن حجاب عصمت
سواد مويش كتاب عصمت
شود كي احصا حساب عصمت
اگر نويسم هزار طغرا
نجات اندر ولاي زهراست
بهشت كمتر عطاي زهراست
به هل اتايش ستوده داور
ز انمايش به فرق افسر
صفاي ايمان ضياي آئين
طراز يس وقار طه
به صدر رفعت نشسته زهراست
برات رحمت به دست زهراست
به دشمنانش سقر معين
به دوستانش جنان مهيا
چه در جهانش نبود همسر
خدايش آورد به عقد حيدر
وكيل جبريل بنياش شاهد
خداش عاقد به عرش اعلا
فلك منور ز نور زهراست
بهشت دار سرور زهراست
جهان صراط عبور زهراست
كه دل نبسته به مال دنيا
به ليف خرما بديش بالين
ز پوست تختي بديش تزيين
به لقمه ناني بدش تحمل
ز جرعه آبي بدش شكيبا
ز بار محنت قدش كمان بود
هماره اشكش به رخ روان بود
چه بلبل از غم نواكنان بود
ز درد و داغ فراق بابا
زدند آتش به خانهي وي
حيا نكردند ز رويش اصلا
شكسته پهلو ز صدمهي در
شكسته بازو ز قوم كافر
شده است نيلي ز ضرب سيلي
رخ چو ماهش ز جور اعدا
فغان كه احمد به خاك پنهان
عدو به منبر نشسته شادان
علي نشسته به كنج عزلت
سرشك افشان دو چشم زهرا
و له ايضا
چون ديد حسن والدهي هفت و چار شمس
از حسن خويشتن شده بس شرمسار شمس
چون بود نور فاطمه بنهفته در حجاب
زان روي بي حجاب شده آشكار شمس
چون هشت خلد از رخ زهرا منور است
زان در بهشت آمده بي اعتبار شمس
گر زهره بهر تهنيت نور فاطمه
آمد فرود داشت بسي انتظار شمس
از آن نزول زهره بسي كرد افتخار
از زهره رشك برد از آن افتخار شمس
هر پرده از حجاب رخش صد هزار بدر
هر ذرهاي ز طلعت وي صد هزار شمس
بر درگهش غلام سيه ماه آسمان
در خرگهش كنيزك جاروب دار شمس
در هفت آسمان شده يك شمس آشكار
زين يك فلك عيان شده هفت و چهار شمس
زان شمس اگر چه كسب ضيا كرد يك قمر
زين مه نمود كسب ضيا بي شمار شمس
خاكي اگر ز درگه او بر فلك رود
در ديده ميكشد ز ره اعتبار شمس
زان ظلمها كه فاطمه در دهر دون بديد
نزديك شد ز دهر شود بر كنار شمس
زان آتشي كه بر زده دشمن به خانهاش
دارد هماره سينهي پر از شرار شمس
تا شد كبود روي وي از سيلي عدو
شد روي ماه در گلف و داغدار شمس
همت توفيق خواهم از خداي فاطمه
تا بگويم روز و شب مدح و ثناي فاطمه
گر نميشد خلقت نور علي در روزگار
همسري پيدا نميشد از براي فاطمه
حضرت نور الامين با آن همه جاه و جلال
بود دربان بر در دولتسراي فاطمه
خلعت خير النسائي از خداوند جهان
جامهي زيبا است بر قد رساي فاطمه
در مقام صبر و تسليم و رضا شد پايدار
زان سبب آمد رضاي حق رضاي فاطمه
از خلقت الخلق من اجلك توان اثبات كرد
آنكه عالم گشته مخلوق از براي فاطمه
خلق عالم سر به سر مشتاق فردوس برين
جنت فردوس مشتاق لقاي فاطمه
تا پيمبر بود زهرا داشت قدر و احترام
رفت بعد از او همه عز و جلال فاطمه
بعد پيغمبر ز دست مردم بي اعتبار
ريخت بر خاك مذلت اعتبار فاطمه
كاش ميكردي بهار عمر ما رو در خزان
از سموم كين خزان شد چون بهار فاطمه
چهرهي افلاك نيلي شد ز شرم و انفعال
چون عدو زد سيلي كين بر عذار فاطمه
بر در دولتسرايش آتش سوزان زدند
سوخت از آن سوختن قلب فكار فاطمه
و له ايضا
تا تواني در عزاي فاطمه
نوحه كن اي دل براي فاطمه
كس نداند جز خداوند جهان
محنت بي انتهاي فاطمه
آوخ از سيلي دشمن شد كبود
صورت بيضا ضياي فاطمه
گشت چون محراب خالي از رسول
بر شد از كيوان نواي فاطمه
تا برفت از دست فخر كائنات
شد جهان زندان براي فاطمه
آتش از ظلم حسد افروختهاند
بر در دولتسراي فاطمه
مصطفي چون رفت از كف خيمه زد
غم به قلب مبتلاي فاطمه
از جفاي دشمنان فاطمه
سوخت از غم جسم و جان فاطمه
گر دو روزي ماند در دنيا بدي
واي از ورد زبان فاطمه
برخلاف حكم يزدان پا نهاد
ظالمي در خانمان فاطمه
برد ميراث مصبت در جهان
زينب بي خانمان فاطمه
آوخ افتاده ز پا از داس كين
سروهاي بوستان فاطمه
و له ايضا
مادر سبطين زهراي بتول
آية الله دختر پاك رسول
چون ز جور دشمنان بيمار شد
آن شفابخش جهان تبدار شد
با تن رنجور در بستر فتاد
گفتي آتش در دل حيدر فتاد
پهلويش بشكسته از آسيب در
صورتش نيلي ز سيلي از شرر
مرتضي را چون نظر بر وي فتاد
سيل خون از ديده بر دامن گشاد
ديد اندر وي عيان آثار مرگ
ريخت از نخل حيوتش بار و برگ
پس سرش از مهر در دامن گرفت
نالهي وا حسرتا از سر گرفت
و له ايضا
كاي عزيز دودمان احمدي
وي بقرب و رتبه جان احمدي
هشت نه سال آمدي در خانهام
بود از تو روشن اين كاشانهام
اندرين نه سال بس درد و محن
ديدي اي زهرا در اين بيت الحزن
از حصير كهنه بودي بسترت
ليف خرما بالش زير سرت
زحمت دستاست اي عليا جناب
كي ز خاطر محو سازد بوتراب
من ز تو شرمندهام اي فاطمه
در جهان تا زندهام اي فاطمه
فاطمه از آن سخنها خون گريست
مرتضي از فاطمه افزون گريست
پس ز زانوي علي برداشت سر
كرد از حسرت به روي وي نظر
گفت زهرا با دو چشم اشكبار
با علي كي خسرو امكان مدار
من نيم راضي كه تو نالان شوي
بهر من از غصه اشك افشان شوي
از براي من مريز اشك عزا
صد چه من بادا فدايت از وفا
خواهم از پروردگار انس و جان
تو بماني شادكام اندر جهان
تا حسن را در الم ياري كني
تا حسينم را پرستاري كني
قلب پاك تو رهين غم مباد
سايهات از فرق زينب كم مباد
از محبت خاطر كلثوم را
شاد داري اي ولي كبريا
چند قصيده در مدح صديقهي كبري (ع) انشا كرده است از آن جمله قصيدهي ذيل است كه در اينجا به بعض آن قصيده تبرك ميجوئيم.
هم فاني في الله بقاشان ابد الدهر
هم بندهي مولا و بر افلاك اولي الامر
هم مادح زهراء بر آفاق ذوي الفخر
مصدوقهي و الشمس ضحي مقصد و العصر
منطوقهي و النجم هوي معني و الفجر
بر علم رسل وحي خدا منشاء مرجع
خيز اي كه مه زهرهات از چهره هويداست
صد زهزه و مه در خم زنجير تو شيداست
امروز مرا مشرق دل سينهي سينا است
مرغ دلم آزرم رخ بيضهي بيضا است
يا مطلع نور زهر زهرهي زهراست
كآثار نبي وحي خدا را شده مطلع
هم دختر حوا بود هم مادر آدم
هم خالق عيسي بد هم وارث مريم
ذاتش غرض از عالم و از خلقت عالم
ايجاد مؤخر شد و موجود مقدم
خادم بر خدام درش موسي و آدم
حاجب بر حجاب رهش يونس و يوشع
اي مطلع شمسين امامت فلك تو
مهمان همه آفاق به نان و نمك تو
معيار بد و خوب عيان از محك تو
افلاك و ملايك ملكوت و ملك تو
عقل آيتي از حاسهي مشترك تو
خور زرهاي از جلوه آن مهر مشعشع
ذاتت شده مرآت عنايات الهي
اوصاف تو و لطف خدا نامتناهي
ايجاد ز امداد وجود تو مباهي
بر عصمت تو ذات خداوند گواهي
اجراي قضا را كه شد از امر الهي
از نزد تو مبدء بد و از سوي تو مرجع
مستورهي خلاقي و محبوبهي خالق
مخلوق خداوندي خلاق خلايق
ز امكان بر امكان شده ايجاد تو سابق
زينسان كه حدوثت به قدم گشته ملاحق
حادث به غيوض قدمت آمده واثق
كايجادي موجودي مبدائي و مقطع
بردند و نكردند ز بني شرم و ز حق باك
حق علي و مسند شاهنشه لولاك
گرديد كبود از غم بانو رخ افلاك
نيلي چه ز سيلي عمر شد رخ آن پاك
شد مصرع خورشيد ز افلاك روي خاك
تا ضرب لگد محسنش افكند به مصرع
بشكست عمر قائمهي عرش برين را
افكند به گردن چه رسن حبل متين را
از آتش در سوخت در خانهي دين را
از سيلي كين كرد سيه نور مبين را
چون برد به مسجد شه بي يار و معين را
آمد ز قفا مهر برانداخته برقع
بوبكر دغل ديد مكان كرده به منبر
شمشير عمر ديد به روي سر حيدر
آن قوم كه ننموده ادا حق پيمبر
در حق حسين و حسن و ساقي كوثر
جمعي همه بد عهد و گروهي همه ابتر
فوجي همه بي مهر و گروهي همه اقطع
تنها نه عمر را به علي جور و جفا رفت
بل بر همه سكان زمين اهل سما رفت
تا آتش جورش به سوي كرب و بلا رفت
بر خيمگه خامس اصحاب كسا رفت
ظلمي كه بر اولاد رسول دو سري رفت
هرگز نشنيديم ز نمرود و ز تبع
و له ايضا
اركان فلك را اشباح ملك را سگان سمك را چه پير و چه برنا
مخلوق دو عالم ارواح مكرم از دودهي آدم ذريهي حوا
چون نيست مناصي جوئيد خلاصي از مومن عاصي از جاهل و دانا
خواهند شفاعت آرند ضراعت دارند اطاعت در دنيا و عقبا
از زهرهي زهرا صديقهي كبري انسيهي حوراء فرمانده آفاق
هم صادر اول هم كامل و اكمل تنزيل و منزل تأويل و مؤول
در بحر بلا نوح در جسم رسل روح باب الله مفتوح وحي الله منزل
از دودهي خاتم در رتبه مقدم از عيسي مريم از موسي مرسل
محتاج عطايش مشغول ثنايش باقي به بقايش هم آخر هم اول
بر خلد مخلد بر نعت سرمد بر قدرت ايزد دانش شده مصداق
هم محي اموات هم مظهر آيات هم مرجع طاعات هم اصل كرامات
هم ملجاء اقوام و هم زهرهي ايام هم ماحي آثام و هم حامي اسلام
هم قائل و هم سامع هم باعث و هم مانع هم رافع و هم دافع از جمله بليات
هم مرشد جبريل و هم معني تنزيل و هم نسخ اباطيل هم آئينهي ذات
ايجاد جهان را امكان و مكان را پنهان و عيان را شد آمر ناهي
فرمان ده سامي رزاق گرامي فياض دوامي چون ذات الهي
فرخنده خصالش اوصاف جلالش آيات كمالش خارج ز تناهي
زو عالم ايجاد زو زمرهي امجاد ز اقطاب و ز اوتاد گرديده مباهي
انوار جلي بود سر ازلي بود هم جفت علي بود از كون و مكان طاق
در جلوهنمائي آثار سماوي آيات خدائي بر حضرت او حصر
از رحمت والاش از رحمت عظماش آثار بني فاش آيات خدا قصر
هم قائمهي دين و هم آيهي حق بين هم آيهي و التين و هم سورهي و العصر
هم ظاهر و هم مكنون هم مظهر بيچون در پرده و بيرون در جلوه به هر عصر
زان لعل بدخشان تابنده درخشان اندر كه اشراق
هم مام ائمة هم كاشف غمة هم شافع امة هم دخت پيمبر
از حضرت آدم وز عيسي مريم از رتبه مقدم در دوره مؤخر
حلال مشاكل كشاف مسائل بر سامع و قائل بر ابيض و احمر
در چرخ شرف ماه در ملك هنر شاه از او نه كس آگاه جز حضرت داور
هم مايهي نعمت هم آيهي رحمت هم شافع امت هم كافل ارزاق
دخت شه لولاك كز خلقت افلاك و از آب و گل و خاك مقصود خدا اوست
بر سر معايب هنگام نوائب درگاه مصائب آيات رجا او است
فيض متراكم فرمانده و حاكم در ارض و سما او است
افسوس كه امت ناداشته حرمت زان مايه رحمت آن شمع هدايت
بردند فدك را آرام ملك را خوش حق نمك را كردند رعايت
زان واسطهي قيض آن رابطهي فيض آن ضابطهي فيض آن عين عنايت
زان گوهر ناياب بردند ز دل تاب از زادهي خطاب كردند حمايت
تا يافت ز سيلي رخسارهي نيلي وز فرط عليلي شد طاقت (او طاق)
شد زافت بازوش وز صدمهي پهلوش و آن لطمه كه بر دوش حق را بحق الحاق
از جور عمر داد كان ثاني شداد از آتش بيداد بر خانه شرر زد
شد زلزله آئين بر خيل نبيين او را لگد از كين آن دم كه عمر زد
آن كفر مجسم در ظلم پسر عم آتش به دو عالم از آتش در زد
با حال فكارش با جسم نزارش بر سينه شرارش از قتل به سر زد
تا عمر به سر رفت با سوز جگر رفت پس سوي پدر رفت با شدت اشواق
و له ايضا
مر مرا سينه سينا گرديد
دل به طور احديت شد و موسي گرديد
نه همين معجز موسي يد و بيضا گرديد
تا مرا دل زهر زهرهي زهرا گرديد
مهبط نور دل و نايرهي جان دل است
رق منشور دل و خانه معمور دل است
عصمتش حاجب و هم است و مرا نيست رهي
كه سوي دفتر مدحش بنمايم نگهي
هيجده ساله مهي بعد پيمبر دو مهي
ماند باقي و چها ديد نه جرم گنهي
بر در خانهي او آتش بيداد زدند
تيشه بر ريشهي اسلام ز بنياد زدند
نيلي از سيلي جورش رخ زيباست هنوز
شرر نالهاش اندر دل خاراست هنوز
ز در خانهاش آتش به ثرياست هنوز
اثر خستگيش ظاهر از اعضا است هنوز
چه خطا كرد و چه تقصير چه جرم و چه گناه
كه پديدار شد اين حادثه سبحان الله
رسن اندر گلوي شير خدا افكندند
لرزه در منبر و محراب دعا افكندند
آه از آن قائمه دين كه ز پا افكندند
ز جفا زلزله در عرش علا افكندند
سامري را چه محل منبر پيغمبر شد
ناله تا عرش خداوند ز منبر بر شد
بود بي طاقت و بي تاب ز هجران پدر
دشمنش درب سرا سوخت چه افروخت شرر
پهلويش را بشكستهاند چه از تختهي در
محسنش سقط شد و كرد روي خاك مقر
اين همان طفل صفير است كه روز سئلت
عرش را گيرد و گويد به چه جرمي قتلت
آه از بردن حق علي و غصب فدك
خونفشان است از آن قلب بني چشم ملك
نمك فاطمه خوردند و ببين حق نمك
كه نمك ريخته بر زخم درونش يك يك
زانچه با آل علي بعد پيمبر كردند
با حسين و حسن و ساقي كوثر كردند
نالهاش داشت دل اهل مدينه به خروش
كين چه شعله است كه هرگز نتوان كرد خموش
خدمت سرور دين عرض نمودند كه دوش
خواب ما رفت و ز سر نيست ديگر طاقت و هوش
آه زهرا همه را شعلهي آمد جانسوز
يا به شب گريه كند دخت پيمبر يا روز
برد پيغام علي چون بر آن گوهر پاك
به بقيع آمد و در سايهي چوبي ز اراك
با حسين و حسن و قلب حزين و دل پاك
گريه سر كرد ز هجران رسول لولاك
فرقهي بي سر و پا و گروهي دل سخت
نيمه شب رفته و مقطوع نمودند درخت
گر بپرسي كه چه شد باعث بيماري او
لگد و تختهي در هر دو شكستن پهلو
تازيانه بزدش قنفذ خستش بازو
نيلي از سيلي بيداد عمر گشتش رو
علم الله چه شرر بر جگر فاطمه بود
كه شرار جگرش آتش جان همه بود
عصمت الله چهل شب ز مهاجر وز انصار
نه گواهي بي احقاق حق خود ناچار
طلبيد و همه گفتهاند به هنگام نهار
حاضر آئيم به تصديق شما و كردار
از پي امر فدك جمله شهادت داريم
حاضر آئيم و ره و رسم ارادت داريم
باز فردا چه شد آن فرقهي ملحد ز نفاق
رو نهان كرده نبردند به سر رسم وفاق
شد ز تكذيب علي ولوله اندر آفاق
يك جهت كاش شدي شش جهت و سبع طباق
همه آشفته و سرگشته و چشم پر خون
بيدل و واله حيران همه در دشت جنون
باري آن لحظه كه ضعفش به بدن راه نمود
لب چون لعل شريفش به وصيت بگشود
با علي گفت كه اي ماحصل غيب و شهود
چون رسد فاطمه را نوبت فرمان ودود
تا نباشد احدي نعش مرا شب بردار
خود حنوطم كن و ده غسل به خاكم بسپار
يعني آنان كه مرا صدمه ز بنياد زدند
بر در خانهي من آتش بيداد زدند
صدمه از غصب فدك بر من و اولاد زدند
لطمه بر صورتم اي سرور امجاد زدند
مينخواهم كه بيابند ز مرگم خبري
ز وفاتم خبري يا كه ز قبرم اثري
مرتضي را چه شد از دست برون تاب و توان
نيمه شب كرد تن فاطمه در خاك نهان
وا مصيبت ز جفاي فلك و دور زمان
آخر از جسم علي روح روان گشت روان
ولي الله ندانم شد از آن غم به چه حال
گشته يحيي ز بيان اقصر و از ناطقهي لال
در ص 67 جلد اول قطعهاي از اين قصيدهي عزا سبق ذكر يافت 14 بيت
تمثلت رقيقة الوجود
لطيفة جلت عن الشهود
فانها الحوراء في النزول
و في الصعود محور العقول
و ليس في محيط تلك الدائره
مدارها الاعظم الا الطاهرة
لهفي لها لقد اضيع قدرها
حتي تواري بالحجاب بدرها
تجرعت عن قصص الزمان
ما جاوز الحد من البيان
و ما اصابها من المصاب
مفتاح بابه حديث الباب
اتهجم العدي علي الهدي
و مهبط الوحي و منتدي الندي
اتضرم النار بباب دارها
و آية النور علي منارها
و بابها باب بني الرحمة
و مستجار كل ذي ملمة
بل بابها باب العلي الاعلي
فثم وجه الله قد تجلي
ما اكتسبوا بالنار غير العار
و من ورائهم عذاب النار
ما اجهل القوم فان النار لا
تطفئي نور الله جل و علا
لكن كسر الضلع ليس ينجبر
الا بصمصام عزيز مقتدر
اذرض تلك الاضلع الزكية
رزية لامثلها رزية
و من بنوع الدم من ثدييها
يعرف عظم ما جري عليها
و جاوز و الحد بلطم الخد
شلت يدي الطغيان و التعدي
و احمرت العين و عين المعرفة
تزرف بالدمع علي تلك الصفه
و من سواد متنها اسود الفضا
يا ساعد الله الامام المرتضي
و الاثر الباقي كمثل الدملج
في عضد الزهراء اقوي الحجج
و ركز نعل السيف في جنبيها
اتي بكل ما اتي عليها
الباب و الدماء و الجدار
و لست ادري خبر المسمار
شهود صدق ما بها خفاء
سل صدرها خزانة الاسرار
اهكذا يصنع بابنته النبي
حرصا علي الملك فيا للعجب
و رقية بنت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم در ترجمه خواهرش امكلثوم ياد خواهيم كرد در ذيل ترجمهي مادرش خديجه خلافي را كه ايشان فرزندان رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از بطن خديجه ميباشند يا فرزندان خديجه از شوهر ديگر يا فرزندان هاله خواهر خديجه ابن شهرآشوب در مناقب ميفرمايد رسول خدا از خديجه دو پسر و چهار دختر آورد و در قرب الاسناد ميفرمايد خديجة از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم قاسم و طاهر و امكلثوم و رقية و فاطمة و زينب آورد.
كليني در كافي و قطب راوندي در خرايج و مجلسي در حيوة القلوب به سندهاي معتبر از امام صادق عليهالسلام روايت ميكنند كه مغيرة بن ابيالعاص عموي عثمان بن عفان دعوي كرد در روز احد كه من شكستم دندان رسول خدا را و لبهاي مبارك آن حضرت را شكافتم و دروغ ميگفت و دعوي ميكرد كه من حمزه را كشتم و دروغ گفت و در جنگ خندق با مشركان به جنگ حضرت آمد و در شبي كه كافران گريختهاند حق تعالي خواب را بر او مسلط كرد و بيدار نشد تا صبح طالع گرديد پس ترسيد كه مبادا او را بگيرند فلذا جامهي خود را بر سر پيچيد و به نحوي داخل مدينه گرديد كه كسي او را نشناخت و خود را چنان مينمود كه مردي است از بنيسليم كه پيوسته از براي عثمان
اسب و گوسفند و روغن ميآورد و همه جا احوال خانه عثمان را ميپرسيد تا به خانهي آن منافق رسيد و در خانه او پنهان گرديد چون عثمان به خانه آمد گفت واي بر تو دعوي كردي كه تير و سنگ به جانب رسول خدا انداختهاي و لب و دندان او را خستهاي و دعوي كردهاي كه حمزه را كشتي با اين احوال چرا به مدينه آمدي.
او حال خود را نقل كرد چون دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كه در خانهي آن منافق بود شنيد كه او دعوي كرده است كه او با پدر و عمش چنين كرده است فرياد برآورد و صدا به گريه بلند كرد عثمان آمد او را ساكت كرد و سفارش نمود كه پدرت را خبر مده به اينكه مغيرة در خانه ماست زيرا كه اعتقاد نداشت كه وحي الهي بر حضرت رسول نازل ميشود آنگاه رقيه فرمود كه من هرگز دشمن پدرم را از او پنهان نخواهم كرد آن منافق چون اين سخن را بشنيد و ميدانست كه حضرت رسول خون مغيره را هدر كرده و فرموده كه هر كه او را ببيند بكشد لهذا مغيره را در زير كرسي پنهان كرد و قطيفه بر روي آن كرسي انداخت پس در اين وقت وحي بر حضرت رسول آمد كه مغيره در خانهي عثمان است در اين وقت حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم أميرالمؤمنين عليهالسلام را طلبيد و فرمود كه شمشير خود را بردار و برو به خانه عثمان اگر مغيره را در آنجا بيابي او را بكش چون حضرت به خانه عثمان آمد مغيره را در خانه نديد برگشت به خدمت رسول خدا عرض كرد مغيره را نديدم حضرت فرمود جبرئيل مرا خبر ميدهد كه او را در زير كرسي كه جامه بر روي آن ميگذارند پنهان كرده است و قطيفه بر روي او كشيده است و چون أميرالمؤمنين از خانه عثمان بيرون آمد عثمان دست عم خود را گرفت به نزد رسول خدا آمد و به روايت ديگر عم خود مغيره را در خانه گذاشت و خود تنها آمد چون حضرت را نظر بر او افتاد صورت از وي بگردانيد و متوجه او نگرديد و آن حضرت بسيار صاحب حيا و كرم بود و عثمان در آن وقت گفت يا رسول الله اين عم من است به حق آن خدائي كه تو را به راستي به خلق فرستاده قسم ياد ميكنم كه تو او را امان داده بودي يا آنكه من او را امان داده بودم
پس حضرت صادق عليهالسلام فرمود كه من قسم ياد ميكنم به حق آن خداوندي كه آن
حضرت را به راستي به خلق فرستاده كه عثمان دروغ گفت و ميدانست كه آن حضرت او را امان نداده.
پس حضرت از او روگردانيد آن بي حيا به جانب راست آن حضرت آمد و بار ديگر آن سخن را اعاده كرد و حضرت رو از او گردانيد باز آن بي حيا به جانب چپ آن حضرت آمد و آن سوگند و آن سخن دروغ را اعاده كرد تا آنكه چهار مرتبه چنين نمود و در مرتبه چهارم آن جناب فرمود كه براي تو او را امان دادم تا سه روز و اگر بعد از سه روز او را در مدينه يا حوالي مدينه بيابم به قتل خواهم رسانيد پس عثمان او را برداشت و برگشت چون از نزد آن حضرت بيرون رفت آن جناب فرمودند خدا لعنت كند مغيره را و آن كس كه او را در خانهي خود جاي دهد و آن كس كه او را سوار كند و او را طعام دهد خدايا لعنت كن كسي را كه او را ظرف آب دهد و لعنت كن كسي را كه تهيهي سفر او كند يا مشكي به او بدهد يا نعليني يا رسني يا ظرف يا پالان شتري و همي شمرد تا ده چيز شد پس عثمان او را به خانه برد و او را در خانه جاي داد و آب و طعام و چهارپاي سواري و جميع آنچه را كه حضرت لعن كرده بود بر كسي كه به او بدهد و همه را به او داد روز چهارم او را سوار كرد و از مدينه بيرون كرد هنوز آن منافق از خانههاي مدينه به در نرفته بود كه حق تعالي راحلهي او را هلاك كرد و چون قدري پياده رفت كفشش پاره شد و خون از پايش روان گرديد پس چهار دست و پاي راه رفت تا آنكه زانوهايش مجروح گرديد و مانده شد به ناچار در زير درخت خاري قرار گرفت.
پس وحي بر رسول خدا نازل شد كه آن منافق كافر در فلان موضع است و حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم حضرت امير را طلبيد و فرمود تو و عمار برويد و به روايت ديگر زبير و زيد بن حارثه را فرستاد.
پس چون به آن موضع رسيدند حضرت امير بنا به روايت اول او را به جهنم فرستاد و بنا به روايت ثاني زيد بن حارثه زبير را گفت بگذار من او را به قتل آورم كه او دعوي كرده است كه او برادر مرا كشته است و مرادش از برادر حمزه بود زيرا كه حضرت رسول زيد را با حمزه برادر كرده و عقد اخوت بينهما قرار داده بود چون عثمان خبر
قتل مغيرة بن ابيالعاص را شنيد به نزد عليا مخدره رقيه آمد و گفت تو پدرت را خبر دادي كه مغيره در خانه من است آن مظلومه قسم ياد كرد كه من خبر براي حضرت رسول نفرستادم عثمان تصديق نكرد و چوب جهاز شتر را گرفت و بسيار بر او زد كه او را خسته و مجروح كرد تا اينكه آن مظلومه به خدمت پدر خود فرستاده و شكايت از آن ضرب و ايلام نمود حضرت در جواب فرستاد كه حياي خود را نگاه دار چه آنكه بسيار قبيح است از براي زني صاحب نسب و دين از شوهر شكايت كند پس چند مرتبه ديگر فرستاد و حضرت همان جواب فرمود تا آنكه در مرتبه چهارم فرستاد به خدمت حضرت كه اين منافق مرا كشت در اين مرتبه آن حضرت جناب أميرالمؤمنين عليهالسلام را فرستاد و فرمود برو به خانه دختر عم خود و او را به نزد من بياور و اگر آن منافق مانع شود و نگذارد او را به قتل برسان.
پس جناب امير وارد خانهي عثمان شد و حضرت رسول بي تابانه از عقب آن حضرت روان گرديد و از شدت اندوه گويا حيران گرديده بود چون به در خانهي عثمان رسيد حضرت امير آن مظلومه را بيرون آورده بود چون نظرش به آن جناب افتاد صدا به گريه بلند كرد و حضرت نيز از مشاهدهي حال او بسيار گريست و او را با خود به خانه آورد و چون آن مظلومه داخل خانه گرديد پشت خود را گشود و به پدر بزرگوار خود نمود آن حضرت ديد كه تمام پشت او سياه شده و مجروح گرديده است پس حضرت سه مرتبه فرمود كه چرا ترا كشت خدا او را بكشد و اين در روز يكشنبه بود و چون شب شد آن منافق در پهلوي جاريهي دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم خوابيد و با او زنا كرد پس روز دوشنبه و سه شنبه آن مظلومه بر بستر درد و الم خوابيد و در روز چهارشنبه به اعلاي درجات شهيدان ملحق گرديد پس مردم براي نماز بر آن شهيده حاضر شدند و حضرت رسول با جنازه او بيرون آمد و حضرت فاطمهي زهرا عليها سلام را امر نمود كه با زنان مؤمنه همه همراه جنازه بيايند و عثمان نيز به همراه جنازه بيرون آمده بود چون نظر مبارك حضرت بر او افتاد فرمود كه هر كه ديشب پهلوي جاريه خوابيده است همراه اين جنازه نيايد تا سه مرتبه حضرت اين را فرمود و آن بي حيا برنگشت
تا آنكه در مرتبهي چهارم فرمود كه اگر برنگردد او را رسوي ميكنم چون آن منافق ترسيد كه حضرت كفر و نفاق او را ظاهر گرداند بر غلام خود نكيه كرد و دست بر شكم خود گرفت و به خدمت آن حضرت آمد و گفت يا رسول الله دلم درد ميكند رخصت ده كه برگردم و اين را براي اين گفت كه رسوي نشود پس آن منافق برگشت و حضرت فاطمه (ع) و زنان مومنه و مهاجران بر آن جنازه شهيدهي مظلومه نماز كردند و برگشتند.
و ايضا كليني بسند موثق روايت كردند كه مردي از آن حضرت سؤال كرد آيا از فشار قبر كسي رهائي مييابد حضرت فرمود كه پناه ميبريم به خدا از آنچه بسيار كم است كسي كه از آن رهائي يابد پس حضرت فرمود كه چون عثمان رقيه مظلومه را شهيد كرد او را دفن نمودند حضرت رسول نزد قبر او ايستاد و سر به جانب آسمان بلند كرد و آب از ديدههاي مباركش ميريخت و به جانب حاضران ملتفت شد و فرمود كه به خاطر آوردم ستمي را كه بر اين مظلومه واقع شد و براي او ايستادم در درگاه خدا و از او طلبيدم كه او را به من بخشد از فشار قبر پس حضرت فرمود كه خداوندا ببخش رقيه را به من از فشار قبر و حق تعالي او را بخشيد به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم.
و ايضا بسند معتبر از آن حضرت روايت كرده كه چون رقيه دختر رسول خدا وفات يافت حضرت او را خطاب نمود كه ملحق شو به گذشتگان شايسته ما عثمان بن مظعون و اصحاب او و حضرت فاطمة بر شفير قبر نشسته بود و آب از ديدهي غم رسيدهاش ميريخت در قبر و حضرت رسول آب ديدهي آن مخدره را به جامه خود پاك ميكرد و در كنار قبر ايستاده و دعا ميكرد.
پس فرمود كه من دانستم ضعف و ناتواني او را از حق تعالي مسئلت كردم كه او را امان دهد از فشار قبر (و شيخ طوسي در كتاب استبصار باب الصلوة علي الجنائز اين قصه را نقل كرده).
بنت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم نبذهاي از احوال او در ترجمه خواهرش امكلثوم ايراد ميشود خديجهي كبري او را به پسر خالهاش ابوالعاص بن ربيع بن عبدالعزي ابن عبد شمس بن مناف تزويج كرد و نام مادر ابوالعاص هند دختر خويلد است و نام ابوالعاص يا لقيط يا مقسم به كسر ميم يا ياسر است ابوالعاص در جنگ بدر اسير شد و بنا شد كه مشركين فدا بدهند و خود را خلاص كنند.
و شيخ طبرسي فرمايد اكثر فداي مشركان چهار هزار درهم بود و كمتر از هزار درهم نبود پس قريش به تدريج فدا ميفرستادند و اسيران را رها ميكردند از جمله اسيران ابوالعاص بن ربيع بود كس به نزد زينب فرستاد تا فديه براي او فراهم كند زينب مالي فراهم آورد چون فديهي ابوالعاص را كافي نبود گردنبندي را كه از مادر خود خديجه عليهاالسلام به يادگار همي داشت و با مرواريد غلطان و عقيق يماني و دانهاي از ياقوت رماني مرصع بود و آن را پيغمبر در شب زفاف به گردن او بسته بود بالاي فديه نهاد و به مدينه فرستاد چون به نزديك رسول خدا نهادند چشمش بر مرسله خديجه افتاد سخت محزون و اندوهناك شد و آب در چشم مبارك بگردانيد و فرمود زينب را كاري سخت افتاده كه يادگار مادر را از دست داده چون مسلمانان اين بديدند گفتند يا رسول الله ما اين مرسله و فديه را به تو بخشيديم و ابوالعاص را آزاد كرديم خواهي به زينب فرست و خواهي خويشتن بدار رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ايشان را دعاي خير فرمود و با ابوالعاص فرمود اين مال برگير و به سوي مكه شو و دانسته باش كه دختر من بر تو حرام است چون او مسلمان و تو كافري چون به مكه روي زينب را به سوي من بفرست و زيد بن حارثة انصاري را كه مردي پير بود با او فرستاد كه زينب را از مكه به مدينه آورد و ايشان تا يك منزلي مكه برفتند در آنجا ابوالعاص زيد را بازداشت كه خود به مكه رود و زينب را به جانب او فرستد و او به مدينهاش رساند روز ديگر زينب را در هودجي جاي داد و هودج را بر
شتري بست و مهار او را به دست برادر خود كنانة بن ربيع داده كه به زيد بن حارثه رساند كنانة مهار شتر را بگرفت و ميان بازار مكه بكشيد قريش گفتند اين دختر محمد است كه به مدينه برند و او چند تن از ما كشته است.
پس ابوسفيان و جماعتي از قريش برنشستند و به دنبال او بتاختند از آن جمله هبار ابن اسود بود و در ذي طوي به زينب رسيدند و هبار بن اسود با نيزه حمله به هودج زينب آورد كنانة بن ربيع در صفت تيراندازي كسي را به مردي نميشناخت چون اين بديد شتر زينب را خوابانيد و دست برد جعبه تير را بيرون آورد و تيري به زه كرد و اين شعر بگفت
عجبت لهبار و اوباش قومه
يريدون اخفاري به بنت محمد
و گفت چندانكه مرا تير باشد از شما مردي را با خدنگي كفايت كنم چون تير نماند شمشير بركشم و از شما بكشم در اين هنگام ابوسفيان و ديگر مهتران برسيدند پس ابوسفيان فرياد برداشت كه اي كنانة اين چه آشوب است ما را با تو جنگ نباشد آرام باش تا با تو سخن كنيم.
كنانة چنين كرد ابوسفيان پيش آمد گفت ما را با تو نبرد نيست لكن اندرين شهر خانهاي نيست كه در آن نوحه و مصيبتي نباشد و اين همه از محمد است و هرگز قريش را اين طاقت نيست كه تو دختر او را در روز روشن كوچ دهي صواب آنست كه او را بازگرداني و شبانگاه آهنگ راه كني كنانه راضي شد و با هودج برگشت كه شب حركت كند چون هند زوجه ابوسفيان اين قصه شنيد زبان به شناعت باز كرد بر ابوسفيان و ديگران و گفت اين جلادت و شجاعت را ميخواستيد در بدر به خرج بدهيد و امروز با زني اظهار مردي نكنيد و در هجو شوهر خود و ديگران اشعار گفت بالجمله زينب چون حامله بود از حمله هبار دهشتي تمام يافت آن جنين كه در رحم داشت سقط شد و از اينجا است كه در سال فتح مكه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود كه خون هبار بن اسود مهدور است و فرمود كه هر كجا هبار را پيدا كنيد به آتش تافته بسوزانيد روز ديگر فرمود عذاب با نار جز خداي را روا نيست دست و پاي او را قطع كنيد و به قتل آوريد.
القصه بعد از سقط فرزند شبانه زينب را كنانه برداشت و از مكه بيرون برد و به زيد بن حارثه سپرد تا به مدينه آورد و چهار سال زينب بي شوهر بماند و هر كس او را خواستگار شد پيغمبر اجابت نفرمود آنگاه چنان افتاد كه ابوالعاص با جمعي از كفار قريش از بهر تجارت به سوي شام سفر كردند و هنگام مراجعت آن كاروان را در حدود مدينه مسلمانان غارت كردند ابوالعاص از ميان كاروان بگريخت و در گوشهاي پنهان شد نيمه شب به مدينه درآمد و به خانهي زينب در رفت و به او پناه برد بامداد زينب به حضرت پيغمبر آمد و صورت حال را معروض داشت و از بهر ابوالعاص امان طلبيد آن حضرت اجابت كرد لكن فرمود او را با خويشتن راه مده كه بر وي حرامي و روز ديگر اصحاب را انجمن كرد و فرمود اي مردمان ابوالعاص مردي تاجر است اگر چه كافر است لكن زيان به كس نرسانيده و او را آن بضاعت نيست كه غرامت بتواند كشيد از مال مردم هر چند اين مال امروز حق شما است و لكن من از شما خشنود شوم كه اموال ابوالعاص را رد كنيد به او تا به صاحبانش برساند.
اصحاب سخن رسول خدا را به جان و دل بخريدند و آن اموال در نزد هر كس بود فراهم كردند و به نزد پيغمبر آوردند تسليم نمودند رسول خدا آن اموال را به ابيالعاص رد نمود و او را به سوي مكه روانه نمود اما ابوالعاص چون اين كرم و كرامت بديد به مكه رفت و مال را به صاحبانش رسانيد و باز به مدينه مراجعت نمود و خدمت رسول خدا به شرف اسلام مشرف گرديد و رسول خدا باز زينب را به نكاح اول به او برگردانيد و ابوالعاص از زينب يك پسر و يك دختر آورد آن پسر وفات كرد و آن دختر امامه بود كه ترجمه او بيايد در محل خود زينب در زمان رسول خدا در سال هشتم هجرت وفات نمود در مدينه و امسلمه و امايمن او را غسل دادند و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در وفات او بسيار تاسف خورد و محزون گرديد.
ملخص آنچه را كه در خصائص فاطميه از كلمات علماء راجع به اين اشكال آورده است اين است كه ميفرمايد از مشكلات مطالبي كه در السنة و افواه خواص و عوام از صدر اسلام شايع بوده و هست و علماء اعلام از قديم و حديث متعرض حل و توضيح آن شدهاند تزويج زينب و رقيه است به ابوالعاص بن ربيع و عثمان ابن عفان در حالت شرك و كفر يعني چگونه پيغمبر راضي شد دخترهاي خديجه را به كفار بدهد چه از پيغمبر بود يا نبودند دليل بر جواز اين مناكحه و مزاوجت چه بوده.
شيخ مفيد و سيد مرتضي از اين اشكال جوابها دادهاند شيخ مفيد در مسائل سرويه در جواب سؤال سائل چند قسم بيان فرموده از آن جمله ميفرمايد و ليس ذلك با عجب من قوم لوط حيث قال لقومه هؤلاء نباتي هن اطهر لكم با آنكه آن قوم كافر و گمراه بودند و خداوند در هلاك آنها اذن داده بود و لوط ايشان را به نكاح دختران طاهرات خود دعوت نمود پس چه ضرر دارد پيغمبر ما اين دو دختر را پيش از بعثت به دو كافر داده باشد با آنكه هر دو عبادت اصنام ميكردند عتبته بن ابيلهب و ديگري ابوالعاص بن ربيع چون رسول خدا مبعوث گرديد بين ايشان تفريق نمود عتبه بر كفر وفات كرد و ابوالعاص بن ربيع اسلام آورد و او را به نكاح اول به او برگردانيد و هرگز جناب رسول خدا موالي كفر نبوده و از ايشان در هر حال تبري داشت و آن دو دختر را بعدا به عثمان تزويج كرد و ممكن است كه تزويج پيغمبر بر ظاهر اسلام بوده به جهت علم آن حضرت به عاقبت ابوالعاص كه اسلام خواهد آورد و همين طور علم به حال عثمان و بقاي اسلام ظاهري او چه آنكه اقرار شهادتين همان موجب حفظ دم و جواز مناكحه است و ممكن است اين قسم از مناكحه را خداوند متعال براي پيغمبر مباح كرده باشد.
و از جمله خصايص آن حضرت باشد و ممكن است كه تكليف قبل البعثه با بعد البعثه فرق داشته باشد و آن حضرت قبل از اينكه مامور به تبليغ بشود براي تاليف قلوب يك دختر خود را به پسر عمويش عتبته بن ابيلهب داد و الله العالم.
بنت خويلد بن اسد بن عبدالعزي بن قصبي ابن كلاب بن مرة بن كعب بن لوي بن غالب بن فهرست و مادر خديجه فاطمه دختر زائدة بن الاصم است كه نسبش ايضا بلوي بن غالب ميرسد و مادر فاطمه هاله است دختر عبدمناف بن الحارث كه نسبش ايضا بلوي بن غالب ميرسد و مادر هاله قلابه نام داشت و او دختر سعد بن سهم ابن عمرو كه از اولاد غالب بن فهر است و كنيه خديجه امهند است و بنابر مشهور شوهر اول او عتيق بن عائذ مخزومي و شوهر دوم او ابيهالة بن المنذر الاسدي بوده است از او دختري آورد نام او را هند گذارد از اين جهت مكناة به امهند گرديد و ابو هاله نيز نماند خديجه را از مال خويش و ميراث شوهران ثروتي عظيم فراهم آمد آن را سرمايه نمود به شرط مضاربه تجارت همي كرد تا از صناديد توانگران گرديد چندان كه هشتاد هزار شتر در زير بار تجارت او بودند همه روزه مال او زياد ميگرديد و نام او بلند ميگشت و بر بام خانه او قبهاي از حرير سبز با طنابهاي ابريشم راست كرده بودند با تمثالي چند و اين جلالت او را علامتي بود در اين وقت عقبته بن ابيمعيط و صلت بن ابيشهاب كه هر يك چهار صد كنيز و غلام و خدمتكار داشتهاند و ابوجهل و ابوسفيان كه در شمار صناديد قريش بودند و ديگر بزرگان از هر جانب خواستار شدند كه خديجه را به حباله نكاح خود درآورند و او سر به كس درنميآورد تا آنكه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم او را در حباله نكاح خود درآورد و از او قاسم و عبدالله كه آنها را طيب و طاهر ميناميدند و امكلثوم و زينب و رقيه و فاطمه زهرا سلام الله عليها از او متولد گرديد و خديجه جميع اموال خود را واگذار به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نمود و بيست و چهار سال و يك ماه با آن حضرت زندگاني كرد و چون خديجه از دنيا رفت شصت و پنج سال عمر داشت و تا او زنده بود رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم زني اختيار نكرد و به دست خود او را در حجون مكه به خاك سپرد و وفات او به روايت يعقوبي قبل از هجرت به سه سال در ماه رمضان اتفاق افتاد اين فهرست دوره حيوة خديجه بود.
اول- احمد بن محمد بن حنبل شيباني در مسند خود و طبراني و غير ايشان به اسانيد خود از انس بن مالك از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم روايت كردهاند كه فرمود خير نساء العالمين اربع مريم بنت عمران و آسية بنت مزاحم و خديجه بنت خويلد و فاطمه بنت محمد صلي الله عليه و آله و سلم و متبتع خبير عند التامل خواهد دانست كه خديجه از جهات عديده بر مريم و آسيه فضيلت دارد چه آنكه ملاك فضل بذل مال و علم و عبادت و معرفت و صبر و شكيبائي و حضانت اولاد و تدبير منزل و حسن التبعل يعني به نيكوئي شوهرداري نمودن و اين خصائص پسنديده كه ملاك فضل زنان است آنچه براي خديجه فراهم بود براي آنها يعني آسيه و مريم فراهم نبود.
دوم- احمد بن ابييعقوب بن جعفر بن وهب الكاتب المعروف به ابن الواضح الكاتب الاخباري المتوفي في حدود سنة 278 و كان تاريخه اقدم تاريخ العربية و اتبة عند السنة و الجماعة در تاريخ خود حديث كند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بر خديجه وارد شد در حالي كه در سكرات موت بود فرمود اي خديجه ضراء خود را در بهشت از من سلام برساني عرض كرد ضراء من چه كسان باشند فرمود زنان بهشتي من آسيه و مريم بنت عمران و كلثوم خواهر موسي بن عمران و خديجه بنت خويلد خداي متعال آنها را به من تزويج كرده است.
سوم- نيز در آن كتاب گويد چون خديجه به رحمت حق پيوست فاطمه به رسول خدا درآويخت و گريه ميكرد و بهانهي مادر ميگرفت و ميگفت مادر من كجا است جبرئيل عرض كرد يا رسول خدا فاطمه را بگو خداوند متعال بنا كرده است براي مادرت قصري از لؤلؤ ميان تهي كه در آن قصر تعب و رنجي نيست.
چهارم- در بخاري و مسلم از ابوهريره روايت ميكند كه جبرئيل خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آمد عرض كرد خديجه ميآيد با او ظرفي است از طعام خداوند از
سلام به او برسان و او را بشارت بده به خانهاي در بهشت از ني كه در آن تعب و رنجي نيست.
و حديث اين است انها في بيت الجنة من قصب لا صخب فيه و لا نصب
برخي شرح كردهاند كه قصب مرواريد مجوف است و صخب رفع صوت است و نصب به معني تعب است و في الحديث القصب الذهب و قال الجوهري القصب بيت من جوهر و قال صاحب النهاية في غريب الحديث القصب لؤلؤ مجوف واسع كالقصر المنيف يعني قصب نام مرواريد ميان تهي است كه به شكل قصر بسيار عالي است.
پنجم- ترمذي در صحيح خود ميفرمايد كه حضرت أميرالمؤمنين فرمود خير نسائها مريم و خير نسائها خديجه.
ششم- حاكم نيشابوري در مستدرك صحيح بخاري و طبراني در معجم و احمد حنبل در مسند و ابن عبدالبر در جلد ثاني استيعاب و ديگران از رسول خدا حديث كردهاند كه فرمود افضل نساء اهل الجنة خديجه بنت خويلد و فاطمة بنت محمد و مريم بنت عمران و آسيه بنت مزاحم.
هفتم- و نيز حاكم روايت كند از عايشه كه رسول خدا فرمود سيدات اهل الجنة اربع مريم و فاطمه و آسيه و خديجه.
هشتم- و نيز حاكم روايت كند از حذيفه يماني كه رسول خدا فرمود خديجه سابقة نساء العالمين الي الايمان بالله و بمحمد صلي الله عليه و آله و سلم.
نهم- بخاري در صحيح خود از عياشه روايت كند كه خواهر خديجة اذن خواست بر حضرت رسول وارد شود رسول خدا چون نام خديجه بشنيد خورسند شد من گفتم چقدر او را ياد ميكني و حال آنكه پيره زني از زنهاي حمراء الصدقين بوده كه هلاك شد خداوند بهتر از خديجه به تو داده پس آن بزرگوار برآشفت و فرمود و الله بهتر از خديجه روزي من نشده است ايمان آورد به من آن وقتي كه مردم مرا تكذيب ميكردند و مالش را انفاق كرد در وقتي كه مردم امساك كردند و كانت من احسن النساء جمالا و اكملهن عقلا و اتمهن رأيا و اكثر هن عفة و دنيا و حياء و مروة و مالا
دهم- در خصائص فاطميه از كتاب نزهة المجالس و منتخب النفايس شيخ عبدالرحمن شافعي نقل كرده است كه جبرئيل به حضرت رسول عرض كرد كه هر وقت من از سدرة المنتهي به زمين ميآيم حق تعالي ميفرمايد سلام مرا به خديجه برسان خديجه گفت الله السلام و منه السلام و اليه يعود السلام و علي جبرئيل السلام.
يازدهم و نيز در آن كتاب به سند خود از محمد بن اسحق نقل كرده است كه او روايت ميكند كه حضرت رسول هر وقت از تكذيب قريش و اذيتهاي ايشان محزون و آزرده ميشد هيچ چيز آن حضرت را مسرور نميكرد مگر ذكر خديجه و هرگاه خديجه را ميديد مسرور ميشد و مبتهبح ميگرديد و خديجه آن بزرگوار را در بر ميگرفت و ميبوسيد و امر قريش را توهين مينمود و صدقه ميداد براي سلامتي آن حضرت صلي الله عليه و آله و سلم.
دوازدهم- بوصيري در قصيدهي برده كه ابنحجر او را شرح كرده در مصر به طبع رسيده است.
و رآته خديجد و التقي و الزهد
فيه سجية و الحياء
و اتاها ان الغمامة و
الصرح اظلته منهما افياء
و احاديث ان وعد رسول الله
بالبعث حان منهما الوفاء
فدعته الي الرواج و ما احسن
ما يبلغ المني الاذكياء
و اتاها في بيتها جبرئيل
و لذي اللب في الامور اريتاب
فاماطت عنهما الخمار لتدري
اهو الوحي ام هو الاغبياء
فاختفي عند كشفها الرأس
جبرئيل فما عادا و اعيد الغطاء
فاستبانت خديجة انه الكنز الذي
حاولته و الكيمياء
اين اشعار اشاره به مطالبي است كه در محل خود مشروحا بيان خواهد شد اجمالا ميگويد ابر سايه انداخت بر سر رسول خدا و خديجه كرائم و صفات رسول خدا را از زهد و تقوي و حياء به ميزان امتحان سنجيده بود و تماشا كرد سايه انداختن ابر را بر سر او و ديدن دو ملك را كه بالهاي خود را در برابر آفتاب بر سر مبارك آن جناب
گستردند و شناختن پيغمبري او را به اين دو علامت و رغبت كردن به وي و ديگر به روايت عامه خديجه خواهش كرد از آن حضرت كه هر وقت جبرئيل ميآيد مرا اطلاع بده و قصد خديجه امتحان و اختبار بود چون جبرئيل آمد و او را خبر داد خديجه عرض كرد برخيز يا رسول الله روي زانوي چپ من بنشين آنگاه عرض كرد بر زانوي راست من بنشين و هر گاه آن حضرت را حركت ميداد از محل خود عرض ميكرد آيا جبرئيل را ميبيني فرمود بلي پس روي و موي خود را گشود آنگاه عرض كرد آيا جبرئيل را ميبيني فرمود نه در آن حال خديجه گفت بشارت باد تو را كه اين ملك است پس جامه پوشيد و به نزد ورقه رفت و قصه را باز گفت ورقه گفت اي خديجه لقد جاء الناموس الاكبر التي ياتي موسي عليهالسلام
ابن حجر عسقلاني در اصابه احاديث مذكوره را نيز نقل كرده به علاوه مطالب بسياري آورده كه همه متضمن فضائل خديجه است و (گفته و من مزايا خديجة انها ما زالت تعظم النبي صلي الله عليه و آله و سلم و تصدق حديثه قبل البعثه و بعدها) تا اينكه گويد روزي خديجه به طلب رسول خدا بيرون آمد جبرئيل به صورت مردي با او مصادف شد از خديجه احوال رسول خدا را پرسش كرد خديجه خوف كرد كه بگويد رسول خدا در كجا است ترسيد كه اين مرد از كساني باشد كه قصد كشتن پيغمبر دارد چون خدمت آن حضرت رسيد و قصه را باز گفت حضرت فرمود آن جبرئيل بود و امر كرد كه از خدا تو را سلام برسانم.
چهاردهم- نيز در اصابه گويد قالت عايشه كان رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم لا يكاد يخرج من البيت حتي يذكر خديجه و يحسن الثناء عليها فذكرها يوما من الايام فاخذتني الغيرة فقلت هل كانت الا عجوزا قد ابدلك الله خيرا منها فغضب ثم قال لا و الله ما ابدلني الله خيرا منها آمنت بي اذ كفر الناس و صدقتني اذ كذبني الناس و واستني بمالها اذ حرمني الناس و رزقني الله منها اولادا دون غيرها من النساء قالت عايشة فقلت في نفسي لا اذكرها بعد بسبة ابدا و كان رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم اذا ذبح شاة يقول ارسلوا الي اصدقاء خديجه قال فذكرت له يوما فقال اني لاحب حبيبها.
حاصل ترجمه اين حديث به فارسي اين است كه عايشه گفت كمتر اتفاق ميافتاد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از خانه بيرون برود و خديجه را به خير ياد نكند چندان كه يك روز آتش حسد من مشتعل شد گفتم يا رسول الله تا چند ياد ميكني خديجه را او پير زالي بيش نبوده خداوند بهتر از او را به تو مرحمت كرده رسول خدا از سخن من در غضب شد پس فرمود نه به خدا قسم بهتر از خديجه نصيب من نشده به من ايمان آورد هنگامي كه مردم كافر بودند و تصديق نبوت من نمود در وقتي كه مردم مرا تكذيب ميكردند و اموال خود را تمام در تحت اختيارم من گذارد در وقتي كه مردم مرا از خود دور ميكردند و نسبت به من در مال خود بخل مينمودند و خداوند متعال از خديجه به من فرزندان روزي كرد و رحم تو را خدا عقيم قرار داده است عايشه ميگويد من با خود قرار دادم كه ديگر خديجه را به بدي ياد نكنم و هرگاه رسول خدا گوسفندي ذبح مينمود سفارش ميكرد كه از براي دوستان و اصدقاء خديجه از اين گوشت بفرستيد.
عايشه ميگويد من گفتم براي چه اين كار بكنيم فرمود من دوست دارم دوستان خديجه را.
از احاديث شيعه و اخبار عامه معلوم ميشود كه خديجه در علم و اطلاع به كتب راويهي معروفة بوده و از زنان قريش علاوه بر كثرت اموال و ضياع و عقار و تجاراتي كه داشت او را ملكهي بطحا ميگفتهاند به عقل و كياست مزيت تامه داشته و در آن زمان او را طاهره مباركه و سيدهي نسوان ميگفتهاند بلكه از كساني بود كه انتظار قدوم پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم ميكشيد و هميشه از ورقه و از علماء ديگر از علائم نبوت استفسار مينمود و چون خدمت آن بزرگوار سيد اول از مهر نبوت مسئلت نمود و آن را زيارت كرد و اشعار فصيحهي او در مدح آن حضرت عنقريب خواهي شنيد كه كاشف از علم و ادب و كمال محبت او به آن شمس آل عبدالمطلب ميباشد و در همان روزي كه رسول خدا مبعوث گرديد خديجه به او ايمان آورد و در نهجالبلاغه است (قال عليهالسلام لم يجمع بيت واحد يومئذ في الاسلام غير رسول الله و خديجة و انا ثالثهما اري نور الوحي و الرساله
و اشم ريح النبوة و لقد سمعت رنته الشيطان حين نزل الوحي عليه فقلت يا رسول الله ما هذه الرنة فقال هذا شيطان قد آيس ان يعبد)
در اين جمله أميرالمؤمنين عليهالسلام ميفرمايد در تمامت حجاز و غير آن خانهاي نبود كه در او از اسلام اثري باشد مگر رسول خدا و خديجه كبري و من سومي ايشان بودم كه نور وحي و رسالت را ميديدم و رائحه نبوت را استشمام ميكردم و هر آينه نالهاي به گوشم رسيد حين نزول الوحي عرض كردم يا رسول الله اين چه ناله و رنه است فرمود شيطان است كه مأيوس شد ديگر كسي او را پرستش كند بالجمله خديجهي كبري افضل امهات مؤمنين و اول نساء المسلمين اسلاما و اقدمهم ايمانا و اشرفهم نسبأ و اكرمهم شرفا هر كس به كتابهاي اهل سنت نظر كند ميداند كه حضرات اهل سنت در فضل و منقبت عايشه چقدر اخبار نقل كردهاند مع ذلك خديجه را به او تفضيل ميگذارند و خود عايشه اخباري در مناقب خديجه روايت نموده كه بعض آن انفا گذشت و بعض آن را در جلد اول اين كتاب در احوالات فاطمه زهرا سلام الله عليها نقل كردهايم و چرا چنين نباشد و هي المرئته الجليلة النبيله الاصيلة العقيلة الكاملة العاقلة الباذلة العالمة الفاضلهي العابدة الزاهدة المجاهدة الحازمه و الحبيبة لله و لرسوله و لوليه المختارة من النساء و الصفية البيضاء حليلة الرسول و امالبتول صفوة النسوة الظاهرات و سيدة العفائف المطهرات درة الصدق و اصل العز و المجد و الشرف السابقة في جميع الخيرات.
خلاصة- خديجهي كبري اول زني است كه تصديق پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم نمود و اول زني است كه در مكه با رسول خدا نماز به جماعت خواند و اول زني است كه ايمان خود را در مكه اظهار نمود در ميان مشركين خونخوار و اول زني است كه دشمن را از رسول خدا دفع ميداد و اول زني است كه تمام اموال خود را به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بخشيد و اول زني است در اسلام كه ايمانش به درجه كمال رسيد و اول زني است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم او را اختيار نمود.
در خصائص فاطميه ميفرمايد الحق جناب خديجه كبري سلام الله عليها در بذل
همت و اهتمام به خدمت رسالت در اول اسلام كاري نكرد كه بتوان وصف نمود بلكه زبان بيان از شرح آن عاجز است و قاصر و به اتفاق فريقين خديجة افضل همهي زوجات رسول خدا است شيخ حر عاملي در منظومهاش گويد:
زوجاته خديجة و فضلها
ابان عند قولها و فعلها
بنت خويلد الفتي المكرم
الماجد المؤيد المعظم
لها من الجنة بيت من قصب
لاصخب فيه و لالها نصب
و هذه صورة لفظ الخبر
عن النبي المصطفي المطهر
و از مفاخر و مناقب خديجه عليهاالسلام آنچه بر غالب خواص و عوام مخفي است قبول ولايت جناب أميرالمؤمنين عليهالسلام است و امامت اولاد امجاد او است با اينكه آن وقت مكلف نبود به قبول ولايت يعني اين تكليف پس از حضرت رسالت فرض و واجب بود ولي آن مخدره در زمان ولادت فاطمه عليهاالسلام از امامت ائمه اطهار (ع) از فرزند خود شنيده بود و اين مطلب خاطرنشانش بود و قدر و مقام أميرالمؤمنين را دانسته و پيوسته در انجام اين امر و انجاح اين مقصود سعي و جدي بليغ داشت.
علامهي مجلسي در ششم بحار روايت ميكند كه روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم خديجه را خواست و در كنار خود نشانيد و فرمود اين جبرئيل است و ميگويد از براي اسلام شروطي است.
اول اقرار به يگانگي خداوند متعال.
دوم- اقرار به رسالت رسولان
سوم- اقرار به معاد و عمل به اصول و امهات اين شريعت و احكام آن.
چهارم- اطاعت اولي الامر و ائمه طاهرين از فرزندان او يكان يكان با برائت از عداي ايشان به همين ترتيب.
پس خديجه به همه آنها اقرار و اعتراف نمود و تصديق واحد واحد فرمود به خصوص أميرالمؤمنين عليهالسلام كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود هو مولاك و مولي المؤمنين و امامهم بعدي يعني علي مولاي تو و مولاي مؤمنان و بعد از من امام ايشان
است و از خديجه عهد اكيد و ميثاق شديد گرفت در قبول ولايت آن جناب و بيعت محكمة نمود و رسول خدا يك يك از اصول و فروع دين راحتي آداب وضو گرفتن و آداب نماز و روزه و حج و جهاد و بر والدين و صله رحم و واجبات و محرمات همه را ذكر نمود پس رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دست خود را بالاي دست أميرالمؤمنين نهاد و خديجه دست خود را بالاي دست رسول خدا نهاد و بدين نهج با أميرالمؤمنين بيعت كرد.
اين خلاصهي روايت بود و اگر نه حديث مفصل است و اين است معني ما كمل من النساء الا اربعة آسية بنت مزاحم مريم بنت عمران خديجه بنت خويلد فاطمة بنت محمد صلي الله عليه و آله و سلم و از حديث مشار اليه ظاهر ميشود كه آن مخدره به تمام اصول دين و احكامي كه در آن نازل شده فردا فرد ايمان آورده و روح تمام اصول و فروع كه ميزان رد و قبول است ايمان به امامت آن بزرگواران است با اينكه خديجه در آن وقت مكلفه به امر امامت نبوده ولي اين مقام مخصوصي است از براي كملين و اولياء كاملين از اين خانواده اگر چه مرتبهي ولايت مؤخر است ليكن در هر وقت و زمان براي خواص ايشان حتم و فرض است و آن در ايمان شرط كمال و بدون ولايت اين شريعت قالبي بي روح و كلامي بي معني مينمود و لهذا در يوم غدير در نصب خلافت جناب أميرالمؤمنين عليهالسلام آيهي اليوم اكملت لكم دينكم آمد و كريمهي فان لم تفعل فما بلغت رسالته شاهد صدق مدعي است الحاصل در ذات قدسيهي خديجه ودايع نفيسه و ذخايري شريفه بود كه در آن زمان بين اهل زمين و اهل آسمان انحصار داشت و اعظم آنها گوهر گران بهاي ولايت أميرالمؤمنين عليهالسلام بوده است كانها قبل الوقوع بالقوه ايمان آورده و تصديق نموده پس سبقت و قدمت خديجه در اسلام و ايمان به جميع مراتب و مقامات ايمان بوده و اين قسم از ايمان براي مردم ميسر نبود و مسئله امامت امري مخفي و پنهان بر ابناء آن زمان بوده تا روز غدير پرده برداشته شد و در احترام و تجليل خديجهي طاهره همين بس كه تا حيوة داشت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم هيچ زني اختيار ننمود و در مدت اين بيست و چهار سال و يك ماه با وجود خديجه به احدي از زنان دنيا رغبت ننمود كيف لاوهي اميرة عشيرتها و سيدة قومها و وزيرة صدق لرسول الله كانها از كثرت اغنام و حشم
و ضياع و عقار و املاك و قري و مال التجاره و عبيد و اماء و مستقلات و جواهر غالية و وجوه نقديه ملكه بين حجازات و اطراف آن بوده و تمام آن را بدون ظنت با كمال منت در راه آن جناب بذل نمود خصوصا در آن سه سال كه آن بزرگوار در شعب مكه با بنيهاشم بود مصارف ايشان در عهده خديجه بود و أبو العاص بن ربيع داماد خديجه شترها را ميآورد و گندم و خرما بار ميكرد و به بنيهاشم ميرسانيد پس خديجه به مال و جان با دل و زبان ايمان به پيغمبر آخرالزمان آورد.
بلي شمشير أميرالمؤمنين عليهالسلام برابري كرد با بذل مال او و اگر نه در جهت اسلام و سبقت در ايمان با هم مساوات داشتهاند و همين شرف بزرگ بس است خديجه را علاوه دختري مانند فاطمه زهرا سلام الله عليها آورد كه از وي بر تمام دنيا شرافت و كرامت يافت و بر سيدات نسوان برتري جست ذلك فضل الله يونيه من يشاء.
ابن حجر عسقلاني در اصابه گويد اتفاق چنان افتاد كه روزي خديجه با جمعي از زنان در منظري از غرفههاي سراي خويش جاي داشتهاند و يكي از احبار يهود نيز با او بود و اين هنگام محمد صلي الله عليه و آله و سلم از آنجا عبور فرمود مرد يهودي با خديجه گفت بشود اين جوان را به اين منظره دعوت فرمائي خديجه كنيز خود را به سوي آن حضرت فرستاد و او را دعوت فرمود آن حضرت اجابت فرمود و بدان منظره درآمد و در انجمن ايشان بنشست مرد يهودي خواستار شد از آن حضرت كه كتف خود را بگشايد ملتمس او مبذول افتاد چون مرد يهودي چشمش بر مهر نبوت افتاد گفت سوگند با خداي كه اين مهر پيغمبري است خديجه گفت اگر عم او حاضر بودي تو نتوانستي بر بدن او نظر كني زيرا كه اعمام او جنابش را از مردم يهود برحذر دارند مرد يهودي گفت هيچ كس را قدرت نباشد كه بر محمد آسيبي برساند قسم به موسي بن عمران عليهالسلام كه او پيغمبر آخرالزمان است.
چون آن حضرت از منظره به زير آمد مهرش در دل خديجه جاي كرد و با مرد
يهودي گفت تو چه دانستي كه او پيغمبر است گفت توراة مرا ملحوظ افتاده كه او خاتم انبياء است و هنوز كودك باشد كه پدر و مادر او از جهان بروند و جد و عمش كفالت او كنند پس به سوي خديجه اشارت كرد و گفت او زني از قريش به نكاح درآورد كه بزرگ قبيله و سيد عشيرة باشد اين سخن را نگاه بدار چون برخاست كه بيرون رود با خديجه گفت نگران باش كه محمد را از دست نگذاري كه پيوستن به او كار هر دو جهان را راست كند و اين معني در خاطر خديجه راسخ گرديد.
و ديگر چنان افتاد كه خديجه روزي از اعياد با جمعي از زنان قريش در مسجد الحرام حاضر بود يكي از يهود بر ايشان گذشت و گفت زود باشد كه در ميان شما پيغمبري مبعوث گردد هر يك بتوانيد او را به شوهري اختيار كنيد آن زنان چون اين بشنيدند همي سنگ پاره به او افكندند اما خديجه را اين انديشه در ضمير سخت شد و روزي با ورقة بن نوفل به اسد بن هاشم بن عبدمناف كه پسر عموي او بود گفت ميخواهم شوهري بنمايم و اين مردم كه در طلب من تعب برند هيچ يك را پسنده ندارم و اين ورقه از بزرگان قوم عيسي بود و از علوم نيك خبر داشت و از كتب آسماني دانسته بود كه پيغمبر آخرالزمان زني به سراي درآورد كه سيدهي قوم خود باشد و گمان داشت كه آن زن خديجه باشد.
بالجمله ورقه در جواب خديجه گفت اگر خواهي ترا حديثي عجيب مكشوف دارم خديجه فرمود كدام است گفت مقداري آب حاضر كن چون آب حاضر كرد عزيمهاي بر آن آب بخواند و فرمود تا خديجه از آن آب غسل كند و از انجيل و زبور چيزي بنوشت و گفت اين نگاشته را در زير سر خود بگذار و بخواب كه آن كس كه شوهر تو باشد در خواب خواهي ديد چون خديجه چنين كرد در خواب ديد كه مردي از خانهي ابوطالب بيرون آمد با قامتي با اندازه و چشمي سياه و گشاده و ابروان نازك و لبهاي سرخ و گونههاي گلرنگ با ملاحتي بي حد و صباحتي بنهايت و در ميان دو كتف او علامتي بود و پاره ابري بر سر او سايه انداخته و بر اسبي از نور سوار بود
كه لجام او را از طلا و زين او مرصع به جواهرات مختلفه و روي او چون روي آدميان و چهار پاي او چون پاهاي گاو و امتداد او به قدر مدبصر.
خديجه چون او را بديد در بر گرفت و در دامن نشانيد پس از خواب بيدار شد و تا صبح ديگر به خواب نرفت و صبحگاه به نزد ورقه رفت و صورت خواب خويش را باز گفت ورقه فرمود اي خديجه اگر اين خواب بر صدق است رستگار خواهي بود آن كس كه در خواب ديدهاي حامل تاج كرامت و شفيع روز قيامت و سيد عرب و عجم باشد همانا او محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب است.
چون خديجه اين بشنيد آتش مهرش زبانه زدن گرفت تا آنگاه كه انجمن از بيگانه بپرداخت بنشست و در هواي آن حضرت همي گريست و اين ابيات بگفت
كم استر الوجد و الاجفان تهتكه
و اطلق الشوق و الاعضاء تمسكه
جفاني القلب لما ان تملكه
غيري فوا اسفا لو كنت املكه
ما ضر من لم يدع مني سوي رمقي
لو كان يسمح بالباقي فيتركه
حضرت ابوطالب عليهالسلام روزي با رسول خدا گفت من بدان انديشهام كه زني از بهر تو به سري درآورم و اينك مالي در دست ندارم و پير شدهام همانا خديجه دتر خويلد با ما قرابت دارد و او را مالي فراوان باشد و هر ساله غلامان خود را به تجارت فرستد و مال به مضاربه دهد اگر خواهي از بهر تو سرمايه ستانم بدان تجارت كني و ربح آن را به جهت تو عيالي خواستگاري بنمايم.
آن حضرت فرمود روا باشد پس ابوطالب و عباس و ديگر برادران آهنگ خانه خديجه نمودند و در بكوفتند خديجه چون بنك سندان بشنيد سروري در قلبش جاي كرد و كنيزك خويش را گفت برو ببين كوبنده در كيست و اين اشعار بگفت.
اياريح الجنوب لعل علم
من الاحباب يطفي بعض حر
و لو لا تحملوك الي منهم
سلاما اشتريه و لو بعمري
و حق و دادهم اني كتوم
و اني لا ابوح لهم بسري
أراني الله و صلهم قريبا
و كم يسر اتي من بعد عسر
و يوم من فراقكم كشهر
و شهر من وصالكم كدهر
پس آن كنيزك برفت و باز آمد و گفت اي سيدهي من اينك بزرگواران عرب و فرزندان عبدالمطلب ميباشند طلب اذن مينمايند چون خديجه اين بشنيد شاد شد و گفت در بگشا و ميسره را بگوي تا فرش نيكو براي ايشان بگستراند و هر كس را به جاي خود بنشاند و انواع فواكه و اطعمه حاضر ساخت و اين اشعار بگفت
الذ حيوتي وصلكم و لقائكم
و لست الذ العيش حتي اراكم
ما استحسنت عني من الناس غيركم
و لا لذني قلبي حبيب سواكم
علي الرأس و العين جملة سعيكم
و من ذا الذي في فعلكم قد عصاكم
فها انا مجنون عليكم باجمعي
و روحي و مالي يا حبيبي فداكم
و ما غيركم في الحب يسكن مهبحتي
و ان شئتم تفتيش قلبي فهاكم
پس كار انجمن را راست كردند و ايشان را درآوردند و خوروش و خوردني حاضر كردند و خديجه از پس پرده بنشست و گفت اي بزرگان مكه و حرم كلبه مرا رشك ارم كرديد هر حاجت كه داريد برآورده است.
ابوطالب فرمود از بهر آن حاجت آمدهايم كه سودش نيز تو را باشد همانا براي پسر برادرم محمد بدينجا شدهام كه از تو سرمايه براي تجارت به جهت او بگيريم چون خديجه نام مبارك رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بشنيد بر حصول مقصود دل قوي كرد و اين اشعار بگفت.
بذكركم يطفي الفواد من الوقد
و رؤيتكم فيها شفا اعين الرمد
و من قال اني اشتفي من هواكم
فقد كذبوا لومت فيه من الوجد
و مالي لا املي سرورا بقربكم
و قد كنت مشتاقا اليكم علي البعد
تشابه سري في هواكم و خاطري
فابدي الذي اخفي و اخفي الذي ابدي
آنگاه خديجه فرمود محمد خود كجا است كه من حاجت او را از لبهاي او بشنوم عباس چون اين بشنيد برخاست و به ابطح آمد آن حضرت را نيافت پس به هر سوي در طلب وي برآمد تا آنكه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در خوابگاه ابراهيم خفته و رداي مبارك بر زبر خويش انداخته و اژدهاي عظيم بر بالينش خفته و به جاي بادبزن برگ گلي در دهان گرفته آن حضرت را باد ميزند چون عباس آن مار بزرگ بديد بر پيغمبر بترسيد و شمشير بركشيد و آهنگ اژدها كرد و هم ثعبان به سوي او درآمد پس عباس فرياد برآورد كه اي برادرزاده مرا درياب چون پيغمبر چشم گشود اژدها ناپديد شد پس آن حضرت فرمود از بهر چه تيغ بركشيدي صورت حال بازگفت پيغمبر تبسم فرمود و گفت آن فرشته از جانب خداوند متعال بحر من مأمور است بسيار او را ديدهام و با او سخن كردهام عباس گفت كسي انكار فضل تو نتواند كردن و اين گونه چيزها از تو بعيد نباشد اكنون آهنگ خانهي خديجه فرما كه ميخواهد تو را بر مال خود امين گرداند.
پس آن حضرت راه پيش گرفت و نور آن حضرت به خانه خديجه تابيدن گرفت و خيمه او را روشن كرد خديجه گفت اي ميسره چرا اطراف خيمه را مسدود نساختي كه تابش آفتاب بر اين قبه درآمده ميسره گفت اين قبه را ثلمه و روزنه نباشد اين فروغ جبين محمد است كه اين قبه را روشن كرده است و اينك با عباس عم خود همي آيد پس اعمام پيغمبر بيرون شدند به استقبال آن خورشيد رسالت و آن حضرت را درآوردند و در صدر مجلس جاي دادند خديجه طعام بفرستاد و خود از پس پرده آمده عرض كرد اي سيد من كلبه تاريك مرا روشن ساختي و وحشتهاي مرا به موانست بدل فرمودي آيا ميخواهي امين من باشي در اموال من و به هر كجا كه ميخواهي سفر نمائي فرمود بدان راضي شدم و ميخواهم به سوي شام سفر كنم عرض كرد حكم تراست و از بهر تو در اين سفر صد اوقيه طلا و صد اوقيه نقره و دو شتر با حمل آن مقرر كردم آيا راضي شدي
ابوطالب گفت او راضي شد و ما هم راضي شديم اي خديجه تو محتاج چنين اميني خواهي بود كه تمامت عرب بر ديانت و امانت و صيانت و تقواي او متفقاند.
خديجه گفت اي سيد من آيا تواني بر شتر بار ببندي پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود توانم خديجه با ميسره فرمود.
شتري حاضر كن تا امتحان بنمايم ميسره برفت و شتري درشت اندام حاضر كرد عباس گفت اي ميسره شتري از اين صعبتر نيافتي كه محمد را به آن امتحان بنمائي پيغمبر فرمود باكي نيست او را بگذار تا بياورد چون شتر پيش شد زانو بزد و روي خود را بر پاي آن حضرت نهاد چون رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دست بر پشت او ماليد به زبان فصيح گفت كيست مانند من كه سيد رسولان بر پشت من دست كشيد آن زنان كه نزديك خديجه بودند گفتند اين نباشد مگر سحري بزرگ كه از اين يتيم صادر شد خديجه فرمود اين سحر نباشد اين آيات بينات است و اين اشعار بگفت.
نطق البعير بفضل احمد مخبرا
هذا الذي شرفت به ام القري
هذا محمد خير مبعوث اتي
فهو الشفيع و خير من وطأ الثري
يا حاسديه تمزقوا من غيظكم
فهو الحبيب و لا سواه في الوري
آنگاه به سوي پيغمبر نگريست و گفت اي سيد من اين جامه كه اندر برداري در خور سفر نباشد.
آن حضرت فرمود كه مرا جز اين جامه نباشد خديجه بگريست و حكم داد تا دو جامهي قباطي مصر و دو جبهي عدني و دو برد يماني و يك عمامه عراقي و دو موزه از پوست و عصائي از خيزران حاضر كردند و فرمود اين جامهها را بر بالاي تو فزوني بود مهلت ده تا كوتاه كنم.
آن حضرت فرمود حاجت نباشد من هر جامه كه در بر كنم بر قامت من رسا خواهد بود و اگر كوتاه بود بلند گردد و اگر بلند باشد به حد قامت من گردد پس
آن جامهها را در بر كرد و همه راست آمد و از ميان جامه چون بدر تمام بتافت چون خديجه آن خورشيد تابان و مهر فروزان بديد يك باره دل از دست بداد و اين اشعار بساخت.
اوتيت من شرف الجمال فنونا
و لقد فتنت بها القلوب فتونا
قد كونت للحسن فيك جواهر
فيها وعيت الجوهر المكنونا
يا من اعار الضبي في فلتانه
للحسن جيدا ساميا و جفونا
انظر الي جسم النحيل و كيف قد
اجريت من دمع العيون عيونا
اسهرت عني في هواك صبابة
و ملئت قلبي لوعة و جنونا
آنگاه ناقه صهباي خويش را به جهت سواري آن حضرت بدو فرستاده و مترنم به مضمون اين مقال گرديد.
هزار دشمنم ار ميكنند قصد هلاك
گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باك
مرا اميد وصال تو زنده ميدارد
وگرنه هر دمم از هجر هست بيم هلاك
پس خديجه ميسره و ناصح دو غلام خود را طلبيد و آنها را ملازم ركابش گردانيد و به روايتي خزيمة بن حكيم را كه از خويشان خديجه بود به همراه حضرت فرمود و با ايشان فرمود دانسته باشيد كه من اين مرد را كه بر مال خود امين كردم پادشاه قريش و اهل حرم است و دست هيچ كس بر بالاي دست او نيست و او هر چه در مال من بكند روا باشد و شما را نرسد كه با او سخن گوئيد و بايستي پاس عظمت او را بداريد و آواز خود را به آواز او بلند مكنيد ميسره قسم ياد كرد كه سالها است محبت محمد در ضمير من جاي گرفته است و اكنون كه تو او را دوست داري آن مهر مضاعف شد پس خديجه اين اشعار بگفت.
قلب المحب الي الاحباب مجذوب
و جسمه بيد الاسقام منهوب
و قائل كيف طعم الحب قلت له
الحب عذب و لكن فيه تعذيب
افدي الذين علي خدي لبعدهم
دمي و دمعي مسفوح و مسكوب
ما في الخيام و قد سارت ركائبهم
الا محب له في القلب محبوب
كانما يوسف في كل ناحية
و الحي في كل بيت فيه يعقوب
كان اين اشعار ام المؤمنين سلام الله عليها مضمون شعر حافظ است كه ميگويد
مردم ديده من جز به رهت ناظر نيست
دل سرگشته من غير ترا ذاكر نيست
اشكم احرام طواف حرمت ميبندد
گرچه از خون دل ريش دمي طاهر نيست
چون رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم خديجه را وداع نمود به جانب ابطح آمد و مردم در آنجا انجمن بودند كه آن حضرت را وداع كنند چون پيغمبر به ابطح رسيد مانند آفتاب همي درخشيد دوستان از ديدار او همي شاد شدند و دشمنان از آتش حسد بسوختند در اين وقت عباس بن عبدالمطلب اين اشعار بگفت.
يا مخجل الشمس و البدر المنير اذا
تبسم الثغر لمع البرق منه اضا
كم معجزات راينا منك قد ظهرت
يا سيدا ذكره تشفي به المرضا
اين هنگام رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بديد كه اموال خديجة هنوز بر شتران حمل نشده فرمود براي چيست كه اين اموال و بارها بر زمين است خادمان عرض كردند كه عدد ما اندك است اين حملها بسيار باشد آن حضرت را بر ايشان رحم آمد و از راحله فرود شد دامن بر ميان استوار كرد و شتران را يك يك بار بست و هر شتر روي بر پاي مباركش مينهاد و به اشارت آن حضرت از در انقياد بود تا اينكه آفتاب بلند شد و سورت گرما بر وجود مباركش اثر كرد و عرق از جبين مباركش ميچكيد عباس خواست سايباني به جهت آن حضرت فراهم آورد در آن وقت خداوند متعال فرمان كرد جبرئيل را كه برو به نزديك گنجور بهشت و آن ابر را كه دوازده هزار سال قبل از خلقت آدم از بهر حبيب خود محمد صلي الله عليه و آله و سلم آفريدهام بگير و بر سر او گسترده كن تا از حدت آفتاب محفوظ ماند ناگاه مردم قافله آن ابر رحمت را چون بر سر آن حضرت ديدند همه در عجب شدند عباس گفت محمد در نزد خدا از آن گراميتر است كه محتاج به مظلهي من باشد.
پس كاروانيان از آنجا حركت كردند چون به جحفة الوداع رسيدند و آن در شش منزلي مكه است و ميقات اهل مصر و شام است و از آنجا تا به غدير خم دو ميل است بالجمله مطعم بن عدي گفت اي گروه قافله شما را سفري دراز در پيش است و از اينجا تا شام شعاب ترسناك و موارد خطرناك و واديهاي سهمناك دراز در پيش است و از اينجا تا شام شعاب ترسناك و موارد خطرناك و واديهاي سهمناك فراوان باشد از بين مردم يك تن را بر خود امير كنيد و به صلاح و صواب ديد او باشيد تا در ميانه منازعتي با ديد نيايد جملگي اين راي را استوار داشتهاند و او را تحسين كردند پس بنيمخزوم گفتند ما ابوجهل را قائد خويش دانيم و بنيعدي مطعم را اختيار كردند و بنوالنضير نضر بن حارث را برگزيدند و بنيزهره اجنحة بن جلاح را امير دانستهاند و بنولوي ابوسفيان را پسنده داشتند ميسره گفت ما جز محمد بن عبدالله كسي را بر خود مقدم نداريم و بنيهاشم با او هم داستان شدند ابوجهل چون اين بشنيد تيغ بركشيد و گفت اگر شما محمد را بر خود مقدم داريد من اين تيغ را بر شكم خود نهم و چنان فشار كنم كه از پشتم سر به در كند حمزة عليهالسلام شمشير برآورده و گفت اي زشت كردار ناكس تو ما را از كشتن خود بيم ميدهي قسم به خدا نميخواهم مگر آنكه هر دو دست و پاي تو قطع شود و ديدگان تو كور گردد رسول خدا فرمود (اغمد سيفك يا عماه و لا تستفتحوا سفركم بالشر دعوهم يسيرون اول النهار و نحن نسير آخره) بگذار تا ايشان اول روز حركت بنمايند و ما در آخر روز حركت مينمائيم و در هر حال قريش مقدم باشند پس ابوجهل با مردم خود از بنيهاشم به يك سوي شدند پس كاروان بدين گونه كوچ دادند و چند منزل بپيمودند تا آنكه به وادي امواه رسيدند در آنجا فرود شدند.
به ناگاه رسول خدا سحابي متراكم بديد فرمود من بدين قوم از جنبش سيل بيم دارم صواب آنست كه از اين وادي به دامن كوه كوچ دهيم عباس عرض كرد كه فرمان تراست پس آن حضرت حكم داد تا در ميان كاروان ندا دردادند كه اموال و اثقال خود را به دامن
كوه حمل كنيد مردمان همه اطاعت كردند مگر يك نفر از قبيله بنيجمح كه مصعب نام داشت او بدين حكومت سر درنياورد و گفت اي گروه قافله سخت دلهاي شما ضعيف است كه از آنچه اثري نيست بهراسيد اين سخن بر زبان داشت كه باراني به شدت باريدن گرفت و آن مرد را سيل ربود و او را با احمال و اثقال او نابود ساخت مردمان از خبر دادن رسول خدا به اين واقعهي سيل تعجبها كردند پس اهل قافله در دامنهي كوه چهار روز بودند و آن سيل هر روز به زيادت ميشد ميسره عرض كرد كه ما مجرب داشتهايم كه اين سيل تا يك ماه ديگر قطع نشود و از آب عبور ممكن نگردد و در اين دامن جبل از اين بيشتر سكون صواب نباشد و اگر فرمائي به سوي مكه مراجعت كنيم پيغمبر او را هيچ جواب نفرمود و بخفت در خواب ديد كه ملكي با او گفت اي محمد محزون مباش و فردا اول صبح بفرما تا قوم حمل خود برگيرند و در كنار وادي بايست تا مرغي سفيد با ديد آيد و با بال خود خطي سفيد بر آب رسم كند كه اثر آن بماند پس براثر بال او روان شويد و بگوئيد بسم الله و بالله و به آب درآئيد كه شما را زياني نرسد.
چون صبح شد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از خواب بيدار گرديد فرمان داد تا حمل بر شتران بستند و با مردمان به كنار وادي آمدند ناگاه مرغ سفيدي از فراز كوه به زير آمد و با پر خود خطي سفيد بر آب رسم كرد چنانكه آن نشان بر روي آب نمايان بود پس آن حضرت فرمود بسم الله و بالله و در آب درآمد و مردمان همه متابعت كردند و به سلامت بيرون شدند مگر يك نفر از قبيله بنيجمح گفت بسم اللات و الغري چون اين بگفت غرقه آب گشت و اموالش به هدر شد ابوجهل چون اين بديد گفت ما هذا الا سحر مبين مردمان گفتند اي پسر هشام اين سحر نيست والله ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء افضل من.
محمد از اين سخنان آتش حسد ابوجهل زبانه زدن گرفت و از آنجا با قوم خويش كوچ داد تا بر سر چاهي فرود شدند.
در اين وقت ابوجهل با مردم خود گفت اگر محمد از اين سفر به سلامت باز شود بر ما فزوني خواهد جست و مرا طاقت اين حمل نباشد اكنون مشكهاي خويش را از اين چاه پر كنيد تا اينكه من اين چاه را از خاك پر كنم تا محمد و يارانش كه بدين جا رسند چون آب نيابد از تشنگي بميرند و سينه من از غم محمد بياسايد پس مشكهاي خود را پر آب كردند و چاه را پر از خاك انباشتند و برفتند ابوجهل غلام خود را مشكي از آب داد و گفت در پس اين جبل پنهان باش تا محمد و اصحابش دررسند بنگر چگونه از تشنگي به هلاكت رسند چون اين مژده به من آري تو را آزاد كنم و مال فراوان عطا كنم.
پس آن غلام در پس كوه مخفي شد تا پيغمبر و همراهانش رسيدند و آن چاه را انباشته يافتند رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ديد همراهانش دل بر مرگ نهادند و از حيوة خود نااميد شدند در آن حال خدا را بخواند ناگاه از زير قدمهاي مباركش چشمهي خوشگوار بجوشيد و روان شد و مردمان سيراب شدند و مشكها پر آب كردند و از آنجا حركت نمودند غلام ابوجهل چون اين بديد شتابزده از ايشان سبقت جست و خود را به ابوجهل رسانيد ابوجهل چون او را بديد گفت هان اي غلام بازگوي كه آن جماعت چگونه هلاك شدند آن غلام صورت حال را مكشوف داشت و گفت سوگند با خداي كه هر كس با محمد خصمي كند رستگار نشود ابوجهل از اين سخن در خشم شد سيلي سختي به صورت غلام زد او را ناسزا گفت پس از آنجا حركت نمودند و به كنار وادي ذبيان رسيدند.
ناگاه از ميان درختان آن وادي اژدهاي عظيمي سر به در كرد كه درازي نخلي داشت و بنگي بيمناك برآورد و از چشمان او شرارهي آتش جستن ميكرد در
آن حال شتري كه ابوجهل بر او سوار بود چون اين بديد برميد و ابوجهل بر زمين افتاد چنانكه استخوان پهلويش بشكست و مدهوش بيفتاد و مردم بر او جمع شدند و او را به هوش آوردند چون به هوش آمد گفت اين راز را مستور بداريد تا محمد بدينجا رسد و از اين اژدها آسيبي ببيند پس در آنجا بودند تا رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم رسيد و فرمود اي پسر هشام اين نه جاي فرود شدن است از بهر چه توقف داريد ابوجهل گفت اي محمد تو سيد عربي و من شرم دارم كه از تو سبقت جويم از اين پس از قفاي تو خواهم رفت عباس شاد شد خواست راه برگيرد آن حضرت فرمود اي عم به جاي باش كه خوف آن ميرود كه مكري كرده باشد و خود از پيش كاروان راه سپر گشت چون بدان وادي رسيد اژدها پديدار شد ناقه آن حضرت خواست برمد حضرت فرمود مترس همانا خاتم پيغمبران بر پشت تو است و آنگاه با اژدها خطاب كرد و فرمود از سر راه دور شو و مردم ما را زيان مكن در حال اژدها به سخن درآمد و گفت السلام عليك يا محمد السلام عليك يا احمد.
آن حضرت فرمود السلام علي من اتبع الهدي اژدها گفت من از جانوران زمين نيستم بلكه يكي از پادشاهان جن باشم و نام من هام بن هيم است و بر دست پدرت ابراهيم خليل الله ايمان آوردم و خواستار شفاعت شدم فرمود شفاعت خاص يكي از فرزندان من است كه او را محمد گويند و مرا خبر داد كه در اينجا ادراك خدمت تو خواهم كرد و بسي انتظار بردم تا عيسي عليهالسلام را دريافتم هم در آن شب كه به آسمان همي رفت حواريون را اندرز همي كرد كه متابعت شما بنمايند و شريعت تو گيرند اينك بدانچه ميخواستم فائز شدم و خواستارم كه مرا از شفاعت خويش بي بهره نسازي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود چنين باشد اكنون از اين كاروانيان بر كنار باش تا قافلهي ما عبور كند پس اژدها پنهان شد و مردم شاد شدند در آنوقت عباس اين قصيده بسرود.
يا قاصدا نحو الحطيم و زمزم
بلغ فضائل احمد المتكرم
و اشرح لهم ما عاتيت عيناك من
فضل لاحمد و السحاب الاركم
قل و أت بالايات في السيل الذي
ملاء الفجاج بسيله المتراكم
و نجي الذي لم يخط قول محمد
و من الذي اخطا بوسط جهنم
و البئر لما ان اضربنا الضماء
فدعي الحبيب الي الاله المنعم
فاضت عيونا ثم سالت أنهرا
و غدا الحسود بحسرة و تغمغم
و الهام ابن الهيم لما ان راي
خير البرية جاء كا المستسلم
ناداه احمد فاستجاب ملبيا
و شكي المحبة كالحبيب المعزم
من عهد ابراهيم ظل مكانه
يرجوا الشفاعة خوف جسر جهنم
من ذا يقايس احمدا في الفضل من
كل البرية من فصيح و اعجم
و به توسل في الخطيئة آدم
فاليعلم الاخبار من لم يعلم
چون عباس از اين اشعار بپرداخت زبير بن عبدالمطلب ساز سخن كرد اين اشعار بگفت.
يا للرجال ذوي البصائر و النظر
قوموا انظروا امرا مهولا قد خطر
هذا بيان صادق في عصرنا
من سيد عالي المراتب مفتخر
آياته قد اعجزت كل الوري
من ذا يقايس عدها او يختصر
منها الغمام تظله مهما مشي
اني يسير تظله و اذا حضر
و كذلك الوادي اتي متراكما
بالسيل يصحب للحجارة و الشجر
و نجي الذي قد طاع قول محمد
و هو المخالف مستقرا في سقر
و ازال عنا الضيم من حر الضماء
من بعد ما ياتي التقلقل و الضجر
و البئر فاضت بالمياه و اقبلت
تجري علي ارض كاشباه النهر
و الهام فيه عبارة و دلالة
لذوي العقول ذوي البصائر و الفكر
كاد الحسود يذوب مما عانيت
عنياه من فضل لاحمد قد ظهر
يا للرجال الا انظروا انواره
تعلو علي نور الغزالة و القمر
الا يضل احمدا و اختياره
و لقد اذل عدوه ثم احتقر
چون زبير بن عبدالمطلب اشعار خود را خاتمه داد حمزة بن عبدالمطلب اين اشعار بگفت.
ما نالت الحساد فيك مرادهم
طلبوا نقوص الحال منك فرادا
كادوا و ما خافوا عواقب كيدهم
و الكيد مرجعه علي من كادا
ما كل من طلب السعادة نالها
بمكيدة اوان يروم عنادا
يا حاسدين محمدا يا ويلكم
حسدا تمزق منكم الاكبادا
الله فضل احمدا و اختاره
و لسوف يملكه الوري و بلادا
و ليملان الارض من ايمانه
و ليهدين عن الغوي من حادا
پس رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ايشان را مشمول الطاف و اشفاق ساخته و از آن وادي كوچ كردند و در منزل ديگر كه گمان آب داشتند آب نيافتند و مردم سخت بهراسيدند.
و بيم كردند كه در آنجا از عطش جان بدهند در اين وقت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دستهاي خويش را تا مرفق عريان ساخت و در ميان ريگ فرو برد و سر برداشت و خداي را بخواند ناگاه از ميان انگشتان مباركش چشمه بجوشيد و چندان برفت كه عباس عرض كرد اي برادرزاده بيم آن است كه اموال ما غرق شود پس از آن آب بخوردند و مواشي را بدادند و مشكها را پر آب كردند در اين هنگام رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از ميسره خرما طلب كرد و او طبقي بنهاد آن حضرت تناول نمود و خستوي او را در خاك پنهان نمود عباس عرض كرد اي پسر برادر اين كار را چه حكمت باشد فرمود ميخواهم نخلستاني در اينجا برآورم و از ثمر آن تناول نمايم عباس را شگفتي گرفت
پس از آنجا پارهاي راه برفتند آن حضرت با عباس فرمود هم اكنون باز شو و از آن نخلستان كه من برآوردم مقداري رطب به سوي ما حمل كن عباس روان شد در آنجا نخلستاني بديد انبوه كه از خرما گرانبار باشد پس يك شتر از آن خرما حمل كرده ميان قافله آورده و مردمان بخوردند و خداوند متعال را شكر گفتند.
اما ابوجهل همي ندا درداد كه از اين خرما كه اين جادو كرده است نخوريد مردم سخن او را وقعي نگذاشتند.
پس از آنجا كوچ كردند تا به عقبه ايله رسيدند در آنجا ديري بود كه چند راهب اقامت داشت و سيد ايشان فليق بن يونا بن عبدالصليب بود و كنيت او ابوالخير و اخبار.
رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را از انجيل دانسته بود و چون به قصهي آن حضرت ميرسيد ميگفت اي فرزندان چه وقت باشد كه مرا بشارت دهيد به آمدن بشير و نذير الذي يبعثه الله من تهامة متوجا بتاج الكرامة تظله الغمامة شفيع في العصاة يوم القيامة
رهبانان با او گفتند چندين گريستن از بهر چيست مگر ظهور او نزديك باشد فرمود سوگند با خداي كه او در كعبه ظاهر شده است و زود است كه مرا از رسيدن او به سرزمين بشارت دهيد و همي به ياد حضرت بگريست تا بينائيش اندك شد.
ناگاه روزي رهبانان كارواني را از دور بديدند كه در پيش روي او كسي باشد كه ابر بر سر او سايه افكنده است و از جبينش نور نبوت چنان ساطع است كه ديده تاب او را ندارد اين وقت فرياد برداشتند كه اي پدر عقلاني اينك كارواني از طرف حجاز ميآيد فليق فرمود بسيار كاروان از حجاز بر ما گذشت و آن كس كه من جستم نيافتم گفتند اينك نوري از اين كاروان بر فلك همي تابد فليق را دل بجنبيد و دانست كه روز وصال پيش آمد پس دست برداشت و گفت اي خداوند به حق جاه و منزلت آن محبوب كه هميشه انديشهام به سوي او پيوسته و در زيارت باشد بينائي مرا به سوي من بازگردان تا او را ديدار كنم هنوز اين سخن به پاي نبرده بود كه چشمش روشنائي يافت پس با رهبانان
خطاب كرد كه منزلت محبوب مرا نزد خداي متعال دانستيد در آن وقت اين اشعار بگفت.
بدا النور من وجه النبي فاشرقا
و احيا محبا بالصبابة محرقا
و ابري عيونا قد عمين من البكا
و اصبح من سوء المكاره مطلقا
آنگاه فرمود اي فرزندان اگر اين پيغمبر مبعوث در ميان اين گروه است در زير اين درخت فرود خواهد شد كه بسيار از پيغمبران در اينجا فرود شدند و اين شجر كه از عهد عيسي تاكنون خشك باشد بارور خواهد گشت و از اين چاه كه بسيار وقت است خشك مانده است آب خواهد جوشيد بالجمله زماني دير نيامد كه كاروانيان دررسيدند و گرد آن چاه فرود آمدند و چون آن حضرت تنها ميزيست به يك سوي شده در زير درخت فرود شد در حال درخت سبز و خرم گرديد و ميوه برآورد پس برخاست بر سر چاه آمد و چون چاه را خشك يافت آب دهان مبارك در آن افكند در زمان پر آب گشت چون راهب اين بديد گفت اي فرزندان مطلوب من حاصل گرديد چندانكه توانيد از خورش و خوردني آنچه لايق هست فراهم كنيد پس چند تن از رهبانان را به سوي قافله فرستاد كه ايشان را دعوت فرمايد و گفت سيد اين طائفه را بگوئيد كه پدر ما سلام ميرساند و ميگويد كه وليمه از براي شما كردهام و چنان ميخواهم كه به طعام من حاضر بشويد چون رسول راهب به ميان كاروان آمد چشمش بر ابوجهل افتاد پيغام راهب را بگذاشت ابوجهل بنگ برداشت كه اي گروه راهب از بهر من طعامي كرده است بر سر خان او حاضر شويد.
گفتند حراست مال و منزل با كه خواهد بود گفت با محمد امين پس آن حضرت را گذاشتند و به دير راهب درآمدند و فليق مقدم ايشان را بزرگ شمرد و سفرهي طعام بگسترانيد در آن وقت راهب درآمد و كلاه برگرفت و نظر به سوي حاضرين از روي تأمل كرد و هيچ يك را با آن نشان كه دانسته بود برابر نيافت پس كلاه بيفكند و بنگ برآورد كه وا خيبتاه و اين شعر بگفت.
يا اهل نجد تقضي العمر في اسف
منكم و قلبي لم يبلغ امانيه
يا ضيعة العمر لا وصل الوذبه
من قربكم لا و لا وعد ارجيه
پس روي بدان گروه كرده گفت اي بزرگان قريش آيا كسي از شما به جا مانده باشد ابوجهل گفت بلي جواني خردسال كه اجير زني شده است و از بهر او به تجارت آمده است.
ابوجهل هنوز اين سخن در دهن داشت كه حمزه از جاي بجست و چنانش مشت بر دهن بكوفت كه به پشت افتاد و فرمود چرا نگوئي بشير و نذير و سراج منير و او را نگذاشتيم بر سر متاع خود جز از در امانت و ديانت او و نيكوتر ما همه او باشد و به سوي راهب نگريست و فرمود آن كتاب كه در دست داري مرا ده و بگو چه خبر در آنست تا من حل اين مشكل بنمايم راهب گفت اي سيد من اين كتابي است كه صفت پيغمبر آخر زمان در او بيان كردهاند و من او را همي طلبم عباس گفت اي راهب اگر او را ببيني ميشناسي راهب گفت بلي ميشناسم پس عباس دست او را گرفت نزديك رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آورد راهب سلام داد حضرت فرمود و عليك السلام يا فليق بن يونان بن عبدالصليب راهب گفت نام من و جد و پدر مرا چه دانستي فرمود آن كس مرا خبر داد كه هم تو را به بعثت من خبر داده است.
پس راهب سر بر قدم آن حضرت نهاد و گفت اي سيد بشر خواستارم كه به وليمهي من حاضر شوي و كرامت بفرمائيد رسول خدا فرمود اين گروه متاع خويش به من سپردهاند و بايستي آن را حراست كنم راهب گفت من ضامنم اگر عقال شتري مفقود بشود در عوض شتري بدهم.
پس آن حضرت به اتفاق راهب روان شد و آن دير را دو در بود يكي بسيار پست و در برابر او صورتي چند كرده بودند از بهر آنكه چون كسي از آن در به درون شود ناچار بايستي خم بشود و قهرا تعظيم آن صور حاصل گردد راهب به جهت امتحان آن حضرت را از آن در خواست وارد كند چون به نزديك باب رسيد راهب خود پشت خم نمود و وارد گرديد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم چون خواست داخل بشود طاق بلند شد به حدي كه آن حضرت با تمام استقامت داخل گرديد قريش برخواستند و او را در صدر مجلس جاي دادند و فليق با ديگر رهبانان در حضرت او بايستادند و ميوههاي گوناگون
بنهادند در اين وقت راهب سر برداشت و گفت پروردگارا مرا آرزو است كه مهر نبوت را نظاره كنم دعايش به اجابت مقرون گرديد جبرئيل درآمد و جامه را از كتف رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دور كرد تا مهر نبوت ظاهر گشت و نوري از آن ساطع گرديد كه خانه روشن گرديد و راهب از دهشت به سجده افتاد چون سر برداشت با حضرت رسول گفت كه تو آني كه من ميجستم پس قوم از كار اكل و شرب بپرداختند راهب را وداع گفته به مساكن خويش شدند و ابوجهل سخت ذليل و زبون گردد اما رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در نزد راهب بماند چون فليق مجلس را از بيگانه بپرداخت با حضرت گفت اي سيد من بشارت باد تو را كه خداي تعالي گردنكشان عرب را براي تو ذليل خواهد نمود و ممالك را در تحت فرمان تو خواهد آورد و بر تو قرآن خواهد فرستاد و تو سيد پيغمبران و خاتم ايشان باشي و دين تو اسلام خواهد بود همانا بتان را بشكني و آتشكدهها را بنشاني و چليپا را بر هم بزني و اديان باطله را نابود سازي و نام تو تا آخرالزمان باقي خواهد ماند اي سيد من خواستارم كه در زمان خود از رهبانان جزيت ستاني و ايشان را امان دهي آنگاه روي با ميسره كرد و گفت خاتون خود را از من سلام برسان و بشارت ده كه به سيد انام ظفر يافتي و خداي نسل اين پيغمبر را از فرزندان تو خواهد گذاشت و نام تو تا آخرالزمان بخواهد ماند و بسا كس كه بر تو حسد خواهد برد و دانسته باش كه آن كس كه محمد را به رسالت استوار ندارد بهشت خداي را نخواهد ديد چه او افضل پيغمبران است.
هان اي ميسره بترس بر محمد كه در شام يهودان دشمنان وي باشند اين بگفت و رسول خدا را وداع گفت پس پيغمبر به ميان كاروان آمد و از آنجا به سوي شام حمل بربستند و چون به شام درآمدند مردم آن بلده انبوه شدند به نزد قريش آمدند.
متاعهاي ايشان را به بهاي گران خريدند و برفتند رسول خدا در آن روز چيزي نفروخت ابوجهل شاد شد گفت هرگز خديجه از اين شومتر تاجري بجائي نفرستاده بود همانا متاعها فروخته شد و او متاع خود را نگاه داشته و از آن چيزي نفروخته بالجمله آن
روز بگذشت روز ديگر مردم باديه از اطراف شام خبردار شدند كه قافله حجاز آمده است يكباره به شهر درآمدند و چون متاعي جز متاع رسول خدا به جاي نبود دو چندان خريدند تا آنكه جز يك بار پوست چيزي به جاي نماند در اين وقت سعيد بن قمطور كه يكي از احبار يهود بود برسيد و ديدار آن حضرت را با آنچه در كتب بود مطابق يافت با خود گفت اين است كه آئين ما را هدر و زنان ما را بي شوهر و اطفال ما را بي پدر كند و اموال ما را به غنيمت بگيرد.
پس حيلتي انديشيد و به نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آمد و گفت اي سيد من اين حمل پوست را به چند ميفروشي فرمود به پانصد درهم عرض كرد من بدين بها خريدارم به شرط آنكه به خانهي من درآئي و از طعام من تناول فرمائي تا بركتي در خانهي من پيدا شود رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود چنين كنم پس يهودي حمل را بگرفت و آن حضرت را با خود ببرد و از پيش به خانه درآمد و زن خود را گفت مردي به خانه درآوردهام كه دين ما را باطل كند در قتل او مرا مساعدت كن زن گفت چه ميتوانم كرد مرد او را گفت اين سنگ آسيا را برگير و از راه بام بر فراز در خانه باش تا وقتي كه اين مرد بهاي متاع خويش بستاند و خواهد بيرون شود اين سنگ را بر سر او فرود آور تا هلاك شود.
پس زن آن دستاس سنگ را برگرفت و بر فراز بام آمد و منتظر بيرون آمدن آن حضرت بود چون آن حضرت از خانه به در شد زن چشمش بر ديدار آن حضرت افتاد دستش بلرزيد و قدرت نيافت كه سنگ را بگرداند تا آنگاه كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم عبور نمود پس سنگ را رها كرد اتفاقا دو پسر يهود از خانه بيرون شدند سنگ بر سر ايشان واقع شد در حال جان بدادند پس سعيد بن قمطور از خانه بيرون تاخت و فرياد همي كرد كه اي مردمان اين آن كس باشد كه دين شما را باطل كند و مال شما را به غنيمت بگيرد و زنان شما را اسير كند و مردان شما را بكشد اكنون به خانهي من درآمد و طعام مرا بخورد و دو فرزندان مرا بكشت و بيرون رفت چون مردم يهود اين بانگ بشنيدند با شمشيرهاي برهنه بيرون تاختند اين هنگام آن حضرت با قافله از شام بيرون شده بودند.
پس مردم يهود بر اسبان برنشستند و از دنبال كاروان بتاختند ناگاه بنيهاشم بر قفاي خويش نگريستند مردم يهود را با شمشيرهاي برهنه ديدار كردند كه بر اثر ايشان ميتاختند حمزه چون اين بديد مانند شير آشفته بر ايشان حمله برد و تيغ بر ايشان نهاد و جمعي را مقتول ساخت گروهي از آن جماعت سلاح بريختند و نزديك شدند گفتند اي مردم عرب اين كس را كه شما ما را در حمايت او نابود ميكنيد چون ظاهر شود اول دين شما را باطل كند و مردان شما را بكشد و بتان شما را بشكند هم اكنون ما را با او گذاريد تا شر او را از شما و خويشتن بگردانيم حمزه ديگر باره بديشان حمله برد و گفت محمد چراغ تاريكيهاي ما است آن جماعت روي برتافتند و مردم قريش غنيمت فراوان از ايشان به دست كردند راه مكه پيش گرفتند چون چند منزل راه بپيمودند ميسره با مردم گفت شما بسيار سفر كردهايد هرگز اين سود و غنيمت براي شما حاصل نشد و اين همه از بركت محمد است و او در ميان شما اندك مال باشد رواست اگر هر يك به رسم هديه چيزي به نزديك حضرتش بگذاريد همه گفتند نيكو گفتي.
پس هر كدام چيزي آوردند تا آن متاعي فراوان شد آن جمله را به رسم هديه به نزد آن حضرت گذاردند آن حضرت در رد و قبول هيچ سخن نكرد و ميسره آن را برگرفت بالجمله طي مسافت نمودند تا بجحفة الوداع فرود شدند.
و هر كس مبشري به خانه خود گسيل داشت تا مژده سلامتي خود را برساند ميسره نزد آن حضرت آمد عرض كرد يا سيدي نيكو آنست كه بشارت به نزد خديجه بري و سود اين سفر را بازنمائي پس پيغمبر راه مكه برگرفت و زمين در زير قدم ناقهي او منطوي گرديد در حال به كوهستان مكه رسيد و خواب بر جنابش مستولي گرديد در اين وقت خداوند متعال وحي نمود به جبرئيل كه برو به جنان و آن قبه را
كه دو هزار سال پيش از آفرينش عالم از بهر محمد صلي الله عليه و آله و سلم خلق كردهام برگير و فرود شده بر سر محمد بگستران و آن قبه از ياقوت سرخ بود و علاقها از مرواريد سفيد داشت و از بيرون درونش ديده شدي و از درون بيرون را با ديد بودي و عمودها از طلا داشت كه با مرواريد و ياقوت و زبرجد مرصع بود پس جبرئيل آن قبه را برگرفت حوران بهشت شادان سر از قصرها به در كردند گفتند حمد خداوند بخشنده را همانا بعثت صاحب اين قبه نزديك شده است و نسيم رحمت بوزيد و درهاي بهشت به صرير آمد و جبرئيل آن قبه را فرود آورد بر فراز سر آن حضرت بر سر پا كرد فرشتگان اركان آن قبه را گرفتند تسبيح و تقديس برداشتند و جبرئيل سه علم از پيش روي آن حضرت بگشود و كوههاي مكه شاد شدند و بباليدند و فرشتگان و مرغان و درختان بانگ برداشتند و گفتند لا اله الا الله محمد رسول الله گوارا باد ترا اي بنده چه بسيار گرامي بودي نزد پروردگار خود و اين هنگام خديجه با گروهي از زنان در منظرهي خانهي خويش جاي داشتند.
ناگاه خديجه بر شعاب مكه نظر كرد و نوري درخشان از سوي معلي ديد و چون نيك نگريست قبهاي ديد كه همي آيد و گروهي در گرد او در هوي عبور ميكنند و رايتها از پيش آن قبه ميرود و كسي در ميان قبه به خواب است و نور از وي به آسمان بالا ميرود خديجه را حال ديگرگون شد زناني كه بر گرد او بودند گفتند اي سيدهي عرب ترا چه ميشود.
فرمود مرا آگهي دهيد كه من بيدارم يا در خواب باشم گفتند همانا بيداري گفت اكنون به سوي معلي بنگريد تا چه ميبينيد گفتند نوري مينگريم كه به آسمان بالا ميرود فرمود آن قبه و ديگر چيزها را ديدار كرديد گفتند نديديم گفت من قبهاي از ياقوت سرخ ميبينم كه سواري از آفتاب درخشندهتر در ميان آن قبه است و آن سوار محمد است كه بر پشت ناقهي صهباي من سوار است.
گفتند آنچه تو ميگوئي پادشاهان عجم را به دست نشود محمد را كجا فراهم شود خديجه فرمود محمد از آن بزرگتر است و همچنان نظر بر راه ميداشت تا آن حضرت از درگاه معلي برآمد و فرشتگان با قبه به آسمان شدند و رسول خدا آهنگ
خانهي خديجه كرد و چون به در خانه آمد كنيزكان بشارت قدم مباركش را به خديجه بردند خديجه با پاي برهنه از غرفه به زير آمد چون در بگشودند آن حضرت فرمود السلام عليكم يا اهل البيت خديجه گفت گوارا باد ترا سلامتي اي روشني چشم من رسول خدا فرمود بشارت باد ترا كه مال تو به سلامت رسيد خديجه گفت سلامتي شما از بهر من بشارتي كافي است و تو در نزد من گراميتر از دنيا و هر چه در او است پس اين اشعار بسرود.
جاء الحبيب الذي اهواء من سفر
و الشمس قد اثرت في وجهه اثرا
عجبت للشمس من تقبيل و جنة
و الشمس لا ينبغي ان تدرك القمرا
حافظ گويد:
امروز مبارك است فالم
كافتاد نظر بر آن جمالم
الحمد خداي آسمان را
كاختر بدر آمد از وبالم
امروز بديدم آنچه دلخواست
از آنچه نخواست بد سگالم
چون خديجه با پاي برهنه براي استقبال رسول خدا به در سراي دويد و اشعار مذكوره بسرود گفت اي نور ديده كاروان را در كجا گذاشتي آن حضرت فرمود در حجفة گفت چه وقت از ايشان جدا شدي فرمود ساعتي بيش نباشد همانا خداوند متعال از بهر من زمين را در هم نورديد و راه را نزديك فرمود اين نيز بر عجب خديجه بيفزود و سرور او افزون گشت.
پس عرض كرد اي نور ديده خواهش دارم كه مراجعت فرمائي و با قافله تشريف بياوريد و از اين سخن قصد آن داشت كه آيا آن قبه دوباره فرود خواهد شد يا نه پس مقداري خوردني و مشكي از آب زمزم از بهر زاد آن حضرت مهيا كرد پس رسول
خدا راه برگرفت و خديجه از قفاي او همي نگران بود ناگاه ديد آن قبه باز شد و آن فرشتگان بازآمدند بدانسان كه از نخست بود بالجمله آن حضرت طي مسافت كرد تا به كاروان رسيد.
ميسره گفت اي سيد من مگر از رفتن به مكه باز ايستادي آن حضرت فرمود من رفتم و باز شدم ميسره عرض كرد مگر اين سخن از در مزاح باشد فرمود نه چنين است من به مكه رفتم و طواف كردم و خديجه را ديدار كردم اينك آب زمزم و نان خديجه است كه با من است ميسره در ميان كاروان ندا درداد كه اي مردمان محمد افزون از دو ساعت بيش نيست كه غائب شده است اينك چند روزه راه را پيموده از مكه توشه خديجه با خود آورده است اهل قافله تعجبها كردند ابوجهل گفت از ساحريهاي محمد عجب نباشد و روز ديگر كاروان به سوي مكه كوچ دادند و مردم مكه به استقبال كاروانيان بيرون شدند اما خديجه خويشان خود را پذيره آن حضرت ساخت و حكم داد تا در همه راهها عظمت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را بداشتند و قرباني پيش كشيدند و آن حضرت راه به پايان رده در خانهي خديجه فرود شد و خديجه از پس پرده جاي كرده و رسول خدا سود آن سفر را با وي بنمود و خديجه از اين بازرگاني سخت در عجب و پدر خود خويلد را مژده فرستاد آنگاه با ميسره گفت ترا در اين سفر از محمد چه مشاهده رفت.
ميسره عرض كرد كه كرامت آن حضرت از آن افزون است كه مرا طاقت باز نمودن آن باشد و لختي از قصههاي آن سفر بازگفت و پيام فليق راهب را با خديجه گذاشت خديجه گفت خاموش باش اي ميسره كه شوق مرا به سوي محمد زياد كردي آنگاه خديجه ميسره و زن و فرزند او را آزاد ساخت و او را خلعت فاخر و دو شتر و دويست درهم سيم عطا فرمود آنگاه فرمود تا از عاج و آبنوس كرسي بنهادند كه هرگاه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم وارد شود بر آن كرسي بنشيند.
پس رسول خدا بيامد و بر آن كرسي قرار گرفت خديجة ديگر باره از سفر و سود تجارت پرسش نمود و گفت ديدار تو بر من مبارك افتاد و از روي شوق اين اشعار بسرود.
فلو انني امسيت في كل نعمة
و دامت لي الدنيا و ملك الاكاسرة
فما سويت عندي جناح بعوضة
اذا لم تكن عيني بعينك ناظرة
اگر بكوي تو باشد مرا مجال وصول
رسد ز دولت وصل تو كار من به حصول
مرا اميد وصال تو زنده ميدارد
وگرنه از غم هجرت نشسته زار ملول
پس خديجه گفت اي سيد من ترا در نزد من حق بشارتي است اگر فرمائي حاضر كنم آن حضرت فرمود من نخست عم خويش را ديدار كنم و باز آيم و از آن خانه به خانهي ابوطالب درآمد و قصههاي خويش را بگفت و فرمود اي عم من آنچه در اين سفر به دست كردهام ترا باشد ابوطالب آن حضرت را در بركشيد جبين مباركش را بوسه داد و گفت مرا آرزوست كه از بهر تو در خور شرف و جلالت تو زني آورم پس از آنچه خديجه ترا به مژده دهد دو شتر از بهر تو خواهم خريد و از آن زر و سيم كه به دست شده است از بهر تو زني كابين كنم.
رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود هر چه پسنده داري روا باشد و از آنجا سر و تن را شسته و خويشتن را خوشبو ساخته و جامهي نيكو در بر كرده و به خانه خديجه آمد و خديجه از ديدار او شاد شد و با كمال شوق اين اشعار بسرود.
دني فرمي من قوس حاجبه سهما
فصادفني حتي قتلت به ظلما
و اسفر عن وجه و اسبل شعره
فبات يباهي البدر في ليلة ظلما
فلم ادر حتي زار من غير موعد
علي رغم واش ما احاط به علما
و علمني من طيب حسن حديثه
منادمة يستنطق الصخرة الصماء
تا كه ابروي ترا از مژگان ساختهاند
بهر صيد دل ما تير كمان ساختهاند
خال هندوي ترا آفت دلها كردند
چشم جادوگر تو غارت جان ساختهاند
روي زيباي ترا آينهي جان كردند
واندر آن مردم چشم نگران ساختهاند
اي مصحف آيات الهي رويت
وي سلسلهي اهل ولايت مويت
سرچشمهي زندگي لب دلجويت
محراب نماز عارفان ابرويت
بالجمله خديجه گفت اي سيد من بفرما اگر ترا حاجتي باشد البته مقرون به اجابت است رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از اين سخن سر به زير افكند جبين مباركش عرق نمود خديجه سخن بگردانيد گفت اين مال كه در نزد من داري چون اخذ فرمائي آن را به چه كاري خواهي زد فرمود عم من ابوطالب بر آن سر است كه از بهر من از هم خويشان من زني نكاح كند و نيز دو شتر از بهر كار سفر به دست كند خديجه گفت آيا راضي نيستي من از بهر تو زني خطبه كنم.
آن حضرت فرمود راضي باشم خديجه گفت زني از بهر تو ميدانم از قوم تو كه در جودت و جمال و عفت و كمال و طهارت از جملهي زنان مكه بهتر و برتر است و در نسب با تو نزديك باشد و در كارها با تو ياور و معين و ناصر بود و از تو به قليلي راضي باشد اما او را دو عيب باشد نخست آنكه پيش از تو دو شوهر ديده و ديگر آنكه سالش از تو افزون باشد رسول خدا از اصغاي اين كلمات رخسار مباركش در عرق رفت و هيچ سخن نفرمود ديگر باره خديجه آن سخنان را بگفت و عرض كرد اي سيد من چرا پاسخ نگوئي سوگند با خداي كه تو محبوب مني و من در هيچ كار با تو مخالفت نكنم و از بذل مال در راه تو دريغ ندارم و اين اشعار بسرود.
يا سعدان جزت بواد العراك
بلغ قليبا ضاع مني هناك
و استفت غزلان الغلا سائلا
هل لا سير الحب منكم فكاك
و ان تري ركبا بوادي الحما
سائلهم عني و من لي بذاك
نعم سروا و استصحبو ناظري
و الان عيني تشتهي ان تراك
ما في من عضو و لا مفصل
الا و قد ركب منه هواك
عذبتني بالهجر بعد الجفا
يا سيدي ماذا جزاء بذاك
فاحكم بما شئت و ما ترتضي
فالقلب لا يرضيه الا رضاك
مشك از اشك بدوش مژه دارم شب و روز
دارم از عشق تو من منصب سقائي را
هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم
ذكر تو از زبان من فكر تو از خيال من
چون برود كه رفته است در رگ در مفاصلم
مشتغل توام چنان كز همه چيز غافلم
مفتكر توام چنان كز همه خلق غايبم
ما را ز آرزوي تو پرواي خواب نيست
سر جز به خاك كوي تو بردن صواب نيست
بالجمله رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در جواب خديجه فرمود اي دختر عم ترا ثروت و مالي فراوان است و من مردي فقير و بي سامانم مرا زني بايد كه در بضاعت چون من باشد تو امروز ملكه حجاز باشي و در خور ملوك هستي خديجه گفت اي سيد من اگر مال تو اندك است مال من بسيار است و من كه جان از تو دريغ ندارم چگونه از بذل مال رنجه شوم اينك من و آنچه مراست در تحت حكومت تو است و ترا به كعبه و صفا سوگند ميدهم كه ملتمس مرا پذيرفتار باش اين بگفت سيلاب اشكش به صورت روان گرديد و اين اشعار بگفت.
و الله ما هب نسيم الشمال
الا تذكرت ليالي الوصال
و لا اضامن نحوكم بارق
الا توهمت لطيف الخيال
احبابنا ما خطرت خطرة
منكم و من يا من جور الليال
رقوا و جودوا اعطفو و ارحموا
لا بدلي منكم علي كل حال
آن پيك نام ور كه رسيد از ديار دوست
آورد حرز جان ز خط مشكبار دوست
دل دادمش به مژده و خجلت همي برم
زان نقد كم عيار كه كردم نثار دوست
در سختي عشق اگر بميرم
من دل ز غم تو برنگيرم
بي شك دل ماه خور بگيرد
گر سوي فلك رسد نفيرم
خديجه عرض كرد هم اكنون برخيز و خويشان خود را بفرما تا به نزد پدر من شوند و مرا از بهر تو خواستگاري كنند و از كابين بزرگ بيم مكن كه من از مال خويشتن خواهم داد.
پس آن حضرت برخواسته به نزد ابوطالب آمده و ديگر اعمامش حاضر بود با ايشان فرمود برخيزيد و به خانهي خويلد شده خديجه را از بهر من خواستگاري بنمائيد ايشان در جواب سخن نكردند بعد از زماني ابوطالب به سخن آمده گفت اي فرزند برادر خديجه را ملوك جهان خواستار شدند و سر به كس درنياورده و تو امروز مردي فقير باشي چگونه اين مقصود بر كنار آيد اگر از او سخن آشنائي شنيده باشيد همانا به مزاح باشد و ابولهب گفت اي پسر برادر خود را در دهن عرب ميفكن تو درخور خديجه نباشي عباس برخاست و با ابولهب عتاب كرد گفت همانا عظمت و جلالت محمد از همه كس افزون است و اگر خديجه مال بخواهد سوار ميشوم و بر ملوك جهان درآيم تا هر چه بخواهد فراهم آورم.
اين وقت سخن بر آن نهادند كه خواهر خود صفيه را به خانهي خديجه بفرستند و مطلب را كاملا تحقيق كنند.
پس صفيه به خانهي خديجه درآمد و خديجه از قدوم او شاد شد و او را سخت گرامي بداشت و فرمان داد كه از بهر صفيه خوردني حاضر بنمايند صفيه گفت از بهر
طعام نيامدم ميخواهم بدانم آن كه شنيدهام از در صدق يا بر كذب باشد.
خديجه فرمود آنچه شنيدي صدق است همانا جلالت محمد را دانستهام و مزاوجت و مصاحبت او را غنيمتي بزرگ ميدانم و كابين را نيز بر مال خويش بستهام صفيه از اين سخن شادان و خندان شده گفت اي خديجه سوگند با خداي در حب محمد معذوري و تاكنون چشمي مانند نور محبوب تو نديده است و گوشي شيرينتر از كلام او نشنيده است پس صفيه اين اشعار بگفت.
الله اكبر كل الحسن في العرب
كم تحت غرة هذ البدر من عجب
قوامه تم ان مالت ذوائبه
من خلفه فهي تعنيه عن الادب
تبت يد الائمي فيه و حاسده
و ليس لي في سواه قط من ارب
پس خديجه او را خلعتي شايسته بداد صفيه شاد و خرم به سوي خانه مراجعت كرد و برادران را آگهي داد و گفت خديجه جلالت محمد را نزد خدا دانسته است برخيزيد و به خواستگاري نزد خويلد شويد ايشان همه شاد شدند جز ابولهب كه با آن حضرت كينه و حسد داشت بالجمله ابوطالب رسول خدا را جامه نيكو در بر كرد و شمشير هندي بر كمر او بستند و بر اسب تازي برنشاندهاند و اعمام گرامش گرد او را گرفته همچنان او را به خانهي خويلد درآوردند چون خويلد بنيهاشم را نگريست برخاست و گفت مرحبا و اهلا و قدم ايشان را مبارك داشت.
ابوطالب فرمود اي خويلد ما از يك نژاديم و فرزندان يك پدريم اينك از بهر حاجتي به سوي تو آمديم و ميخواهيم در ميان مردي و زني زناشوئي افكنيم و پيوندي كنيم خويلد گفت آن زن كيست و آن مرد كدام است ابوطالب گفت آن مرد سيد ما محمد و آن زن دختر تو خديجه است خويلد چون اين كلمات را اصغا نمود رخسارش ديگرگون شد گفت سوگند با خداي كه شما از صناديد عرب و بزرگان زمانيد اما خديجه را در كار خويش عقل و كفايت از من بيش است و بسيار ديدهام كه ملوك قصد او را كردند و بي نيل مقصود بازشدند.
پس كار محمد چگونه شود كه مردي فقير و مسكين است حمزه چون اين بشنيد
برخاست و گفت لا تشاكل اليوم بالامس و لا تشاكل القمر بالشمس همانا مردي جاهل و گمراه بودهاي و از عقل بيگانه شدهاي مگر نميداني اگر محمد قصد ما كند ما را به هر چه دسترس است از او دريغ نداريم اين بگفت و برخاست و بنيهاشم از آنجا بيرون شدند و هر كس به خانهي خود مراجعت نمود اما اين خبر چون به خديجه رسيد سخت غمناك شد و فرمود پسر عم من ورقه را طلب كنيد.
پس ورقه بر خديجه وارد شد او را محزون يافت گفت اي خديجه ترا چه ميشود آثار حزن در تو نمودار است فرمود چرا محزون نباشد كسي كه مونسي ندارد و پرستاري از براي او نيست ورقه گفت گمانم چنين است كه شوهر خواهي كردن خديجه گفت چنين است ورقه گفت همانا ملوك جهان و صناديد عرب در طلب تو بسي رنج بردند و تحمل تعب كردند و تو سر به كس درنياوردي خديجه گفت نميخواهم از مكه بيرون روم.
ورقه گفت هم در مكه جماعتي در طلب تو سعي كردند مثل عتبة و شيبة و عقبة بن ابيمعيط و ابوجهل و صلت بن ابييهاب و غير ايشان.
خديجه فرمود اين جماعت اهل ضلالت و جهالت باشند آيا غير اين جماعت كسي را ميداني ورقه گفت شنيدهام كه محمد بن عبدالله هم قدم پيش گذاشته است خديجه گفت اي پسر عم اگر در محمد عيبي داني بگو ورقه زماني سر به زير افكند پس سر برداشت و عرض كرد عيب محمد اين است اصله اصيل و فرعه طويل و طرفه كحيل و خلقه جميل و فضله عميم و جوده عظيم.
قمر تكامل في نهاية سعده
يحكي القضيب علي رشاقد قده
البدر يطلع من بياض جبينه
و الشمس تعزب في شقائق خده
حاز الكمال باسرها فكانما
حسن البريه كلها من عنده
خديجه فرمود همه از فضائل او سخن كني من خواهانم كه اگر او را عيبي باشد برشماري.
ورقه گفت عيب او اين است كه وجهه اقمر و جبينه ازهر و طرفه احور يعني سياه و ريحه ازكي من المسك الازفر و لفظه احلي من السكر و اذا مشي كانه البدر اذا بدر و الوبل اذا مطر خديجه گفت اي پسر عم مرا از عيب او آگهي ده تو همي فضائل او گوئي قال يا خديجه محمد مخلوق من الحسن الشامخ و النسب البازخ و هو احسن العالم سيرة و اصفاهم سريرة اذا مشي ينحدر من صبب شعره كالغيهب يعني تاريكي و وخده ازهر من الورد الاحمر و كلامه اعذب من الشهد و السكر.
الورد في خده و الدر في فيه
و البدر عن وجهه في الحسن يخكيه
اقول قول زليخا في عوازلها
فذلكن الذي لمتنني فيه
خديجه گفت چندانكه من عيب او جويم تو همي فضائل او را برشمري و مكارم اخلاق او را بازنمائي.
ورقه گفت اي خديجه من كيستم كه بتوانم فضل و جلالت محمد را وصف كنم و صفات پسنديده و اخلاق حميده او را شرح دهم پس اين اشعار بسرود.
لقد علمت كل القبائل و الملا
بان حبيب الله اطهرهم قلبا
و اصدق من في الارض قولا و موعدا
و افضل خلق الله كلهم قربا
خديجه گفت اي پسر عم من او را شناختهام و جلالت قدر او را دانستهام و جز او كسي را شوهر نگيرم ورقه گفت اگر انديشه تو اين است شاد باش كه عنقريب محمد به درجهي رسالت ارتقا جويد و پادشاه مغرب و مشرق عالم گردد و اكنون مرا چه عطا كني كه هم امشب ترا به نكاح او درآورم خديجه گفت اينك مال من همه در پيش چشم تو است هر چه خواهي برگير ورقه گفت من از مال اين جهان نميخواهم بلكه همي خواهم كه محمد در قيامت مرا شفاعت نمايد زيرا كه نجاة آن جهان جز به تصديق رسالت او و شفاعت او به دست نشود خديجه فرمود من ضامن باشم كه آن حضرت شفاعت تو بنمايد.
پس ورقه بيرون شد و به سراي خويلد درآمد و با او گفت چه در حق خويش انديشيدي و خود را به دست خويشتن به هلاكت افكندي خويلد گفت چه كردهام ورقه گفت اينك دلهاي پسران عبدالمطلب را در كين خود چون ديگ جوشان ساختي و پسر برادر ايشان را حقير شمردهاي و رد سؤال ايشان كردهاي خويلد گفت اي پسر برادر جلالت قدر محمد بر همه كس روشن باشد اما چكنم اگر پذيرفتار اين سخن بشوم بزرگان عرب را كه از اين آرزو بازداشتهام با من كينه ورزند ديگر اينكه خديجه با اين سخن هم داستان نشود ورقه گفت مردم عرب بزرگواري محمد را دانستهاند و از اين در با تو سخن نتوانند كرد و خديجه نيز او را شناخته و دل در هواي او باخته اكنون برخيز و خاطر بنيهاشم را از كين بپرداز (لا سيما حمزه اسد باسل القضاء المحتوم لا يصده عنك صاد و لا يرده عنك راد):
پس ورقه با خويلد به در خانه ابوطالب آمدند و گوش فراداشتند شنيدند حمزه با رسول خدا ميگويد اي قرة العين سوگند با خداي كه اگر فرمائي هم اكنون روم و سر خويلد را بياورم خويلد با ورقه گفت ميشنوي حمزه چه ميگويد ورقه گفت تو بشنو خويلد گفت بگذار من برگردم چه آنكه خوف دارم چون حمزه مرا بنگرد سر از بدن من برگيرد ورقه گفت ضمانت اين كار بر من بيم مكن چه آنكه ايشان مردمي نباشند كه چون به ايشان وارد شوي كسي را رنجه كنند اكنون نگران باش تا من چه گويم پس در بكوفت در اين وقت رسول خدا فرمود اي اعمام من اينك خويلد با ورقه بر در سراي رخصت ميطلبند كه بر شما وارد بشوند در حال حمزه برخاست و در بگشود و ايشان را درآورد هر دو تن ندا برداشتند و گفتند (نعمتم صباحا و مسائا و كفيتم شر الاعداء يا اولاد زمزم و صفا) ابوطالب او را به خير جواب گفت اما حمزه فرمود آن كس كه از قرابت ما دوري جويد ما جواب او را به خير نگوئيم.
خويلد عرض كرد كه شما خود ميدانيد كه خديجه به حذافت عقل ممتاز است و من به ضمير او دانا نبودم اكنون كه دانستم او دل به سوي شما دارد از در عذر آمدهام و خواستارم از آنچه رفته ديگر سخن نگوئيد و عذر مرا پذيرفتار شويد و اين اشعار بگفت.
عودوني الوصال فالوصل عذب
و ارحموا فالفراق و الهجر صعب
زعموا حين عاينوا ان جرمي
فرط حب لهم و ما ذاك ذنب
لاوحق الخضوع عند التلاقي
ما جرا من يحب الا يحب
حمزه گفت اي خويلد تو نزد ما گرامي باشي اما روا نباشد چون ما با تو نزديك شويم تو ما را دور بداري ورقه گفت ما محمد را سخت دوست ميداريم و با سخن شما هم داستانيم اما نيكو آنست كه فردا در نزد بزرگان عرب اين خطبه بشود تا حاضر و غائب بدانند حمزه فرمود چنين باشد.
پس ورقه فرمود خويلد را زباني نباشد كه مرضي عرب گردد من ميخواهم كه او مرا در كار خديجه وكيل كند خويلد گفت وكيل باشي ورقه گفت اين سخن را در نزد كعبه اقرار كن آنجا كه صناديد عرب مجتمع باشند پس جملگي برخواستند به در كعبه آمدند در حالي كه بزرگان عرب و صناديد قريش جمع آمدند پس ورقه فرياد برداشت و گفت نعمتم صباحا يا سكان الحرم ايشان گفتند اهلا و سهلا يا ابا البيان پس گفت اي بزرگان قريش آيا خديجه چگونه او را شناختهايد گفتند در عرب و عجم نظير او نتوان يافت گفت رواست كه او بي شوهر زيست كند گفتند كه ملوك جهان در طلب او شدند و سر به كس درنياورد و مخطوبهي كس نگرديد ورقه گفت اكنون او را با يكي از سادات قريش در زناشوئي رغبتي افتاده و خويلد مرا وكيل كرده او را مخطوبه كنم اينك اقرار خويلد را گوش داريد و فردا در خانهي خديجه حاضر شويد مردمان گفتند نيكوكاري باشد و خويلد اقرار كرد كه من كار خديجه را از خود برداشتم و بر ورقه گذاشتم پس ورقه از آنجا بيرون شد و به سراي خديجه آمد و گفت كار از دست خويلد بيرون شد اكنون خانه خويش را آراسته كن كه فردا بزرگان عرب انجمن شوند و من ترا به محمد خواهم داد خديجه شاد گشت و خلعتي كه پانصد دينار بها داشت ورقه را عطا كرد ورقه گفت من از اينكار كه كردم جز شفاعت محمد نخواهم و چشم بر اشياء اين جهان ندارم خديجه فرمود نيز آن هم از بهر تو خواهد بود آنگاه فرمان داد تا سراي او را آراسته كردند و مائده آماده نمودند و از هر خوردني و خورش مهيا كردند و هشتاد غلام و كنيز از بهر خدمت مجلس برگماشت
بالجمله ورقه از آنجا به سراي ابوطالب عليهالسلام آمد و صورت حال را بگفت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود لا انسي الله لك يا ورقة و جزاك فوق صنيعك معنا ابوطالب فرمود اكنون دانستم كه كار برادرزادهي من به سامان شود و با برادران به كار وليمهي زفاف پرداختند در اين وقت عرش و كرسي به اهتزاز درآمد و فرشتگان سجدهي شكر گذاشتند و خداوند متعال جبرئيل را فرمود تا رايت حمد را بر بام كعبه افراشته داشت و هر كوه در مكه بود سر بركشيد و زمين مكه بر خود بباليد و شرف مكه از عرش اعظم برگذشت و روز ديگر اكابر قريش در سراي خديجه درآمدند و ابوجهل چون به مجلس درآمد قصد آن كرسي كرد كه از همه بهتر بود و آن را براي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مهيا كرده بودند ميسره فرمود آن را بگذار و جاي خويشتن گير در اين هنگام خبر رسيدن بنيهاشم برسيد و مردم انجمن از بهر پذيره بيرون شدند و اولاد عبدالمطلب را ديدند كه در اطراف آن حضرت همي عبور كنند و حمزه با شمشير كشيده از پيش روي ايشان همي آيد و گويد.
يا اهل مكه الزموا الادب و قللوا الكلام و انهزوا علي الاقدام و دعوا الكبر فانه قد جائكم صاحب الزمان محمد المختار من الملك الجبار المتوج بالانوار صاحب الهيبة و الوقار)
پس آن حضرت چون آفتاب درخشان طالع گشت و دستاري سياه بر سر داشت و پيراهن عبدالمطلب در بر و برد الياس بر دوش افكند و نعلين شيث در پاي و عصاي ابراهيم خليل بر كف و انگشتري از عقيق سرخ در دست و اعمامش بر گرد او بودند مردمان از هر سو به تماشاي جمال او ميتاختند پس آن حضرت به مجلس درآمد و اكابر و اشراف جنبش كرده آن حضرت را بر همان كرسي بزرگ جاي دادند اما ابوجهل تعظيم حضرت ننمود و از جاي جنبش نكرد حمزه چون اين بديد مانند شير آشفته بدويد و كمرش را گرفت و گفت برخيز كه هرگز از مصائب سلامت نباشي ابوجهل در خشم شد
دست به شمشير برد حمزه او را مجال نگذاشت و دست او را گرفت چنان فشار داد كه خون از بن ناخن او روان گشت بزرگان قريش پيش شدند و ملتمس گشته حمزه را آرام دادند و آن آتش فتنه را بنشاندند.
پس ابوطالب عليهالسلام آغاز خطبه كرد و فرمود (الحمد لله رب هذا البيت الذي جعلنا من زرع ابراهيم و ذرية اسماعيل و انزلنا حرما آمنا و جعلنا الحكام علي الناس و بارك لنا في بلدنا الذي نحن فيه ثم اين اخي هذا لا يوزن برجل من قريش الارجح به و لا يقاس به رجل الاعظم عنه و لا عدل له في الخلق و ان كان مقلا في المال فان المال رفد حائل و ظل زائل و له في خديجه رغبة و لها فيه رغبة و لقد جئسنا لنخطبها برضاها و امرها و المهر علي في مالي الذي سئلتموه عاجلة و آجلة و له رب هذا البيت حظ عظيم و دين شايع و راي كامل.
چون ابوطالب اين خطبه را به پايان رسانيد خاموش گشت و با اينكه ورقه از علماي شريعت عيسي بود چون آغاز پاسخ نهاد و اضطرابي در سخن او پديد شد و از جواب ابوطالب عاجز شد خديجه چون اين بديد خود به سخن آمد گفت اي پسر عم هر چند در اين مقام نيكوتر آن باشد كه تو سخن كني اما در كار من بيش از من سلطنت نداري.
پس بانگ برداشت كه تزويج كردم به تو اي محمد نفس خود را و مهر من از مال من است بفرما تا عمت وليمه از بهر زفاف بنمايند و هر وقت خواهي به نزد زن خود درآي ابوطالب گفت اي گروه گواه باشيد كه او خود را به محمد تزويج كرد و كابين خويش را خود ضامن گشت يكي از مردم قريش گفت سخت عجب است كه زنان در راه مردان ضمانت مهر خويش كنند ابوطالب در غضب شد و برخاست و چون او را غضب آمدي تمامت قريش از غضب او در بيم شدي پس بفرمود اگر شوهران مانند برادرزادهي من باشد زنان بزرگتر كابين و به گرانتر بها طلب ايشان بنمايند و اگر مانند شما باشند كابين گران از ايشان خواهند خواست القصه خديجه عليهاالسلام را به چهارصد دينار طلا كابين بستند در آن وقت عبدالله بن غنم كه يكي از مردم قريش بود به تهنيت اين اشعار بگفت.
هنيئا مرئيا يا خديجد قد جرت
لك الطير فيما كان منك باسعد
تزوجت من خير البرية كلها
و من ذا الذي في الناس مثل محمد
به بشر البران عيسي بن مريم
و موسي بن عمران فياقرب موعد
اقرت به الكتاب قدما بانه
رسول من البطحئا هاد و مهتد
و خديجه كبري اشعار شورانگيز بسيار گفته و شعراء بنيهاشم در انشاء قصيده چندانكه توانستهاند خودداري نكردند اين چند شعر فارسي ذيل از شيخ سعدي مناسب است.
ماه فرو ماند از جمال محمد
سرو نرويد به اعتدال محمد
قدر فلك را كمال منزلتي نيست
در نظر قدر با كمال محمد
وعدهي ديدار هر كسي به قيامت
ليلة الاسري شب وصال محمد
آدم و نوح خليل و موسي عيسي
آمده مجموع در ظلال محمد
عرصهي دنيا مجال همت او نيست
روز قيامت مگر مجال محمد
وان همه پيرايه بسته جنت فردوس
گو كه قبولش كند بلال محمد
همچه زمين خواهد آسمان كه بيفتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شايد اگر آفتاب و ماه نتابد
پيش دو ابروي چون هلال محمد
چشم مرا گر به خواب ديد جمالش
خواب نگيرد مگر خيال محمد
دلم آشفتهي روي محمد
سراسر كشتهي كوي محمد
شدم واقف ز سر قاب قوسين
چه ديدم طاق ابروي محمد
گل رويش چه ياد آرم به خاطر
شوم سرمست از بوي محمد
تمام انبياء از شوق ديدار
نظر انداخته سوي محمد
عزيز مصر با حسن و ملاحت
غلام خال هندي محمد
هزاران لشكر از دلهاي عشاق
اسير تار گيسوي محمد
معطر گشته بزم هشت جنت
ز عطر نفحه خوي محمد
زلال سلسبيل و نهر و تسنيم
روان گرديده از جوي محمد
گسسته بتپرستان تار زنار
چه بشنيدند ياهوي محمد
سر خود را بتان بر خاك سودند
ز سحر چشم جادوي محمد
در اين وقت مردمان همي شنيدند كه از آسمان ندائي در رسيد كه ان الله تعالي زوج الطاهرة بالطاهر الصادق پس حجاب مرتفع گشت و حوريان به دست خويش طيب بر آن مجلس نثار كردند و همي گفتند هذا من طيب.
محمد در اين وقت بنا بر قول جماعتي از مورخين بيست و هشت سال از سن خديجه گذشته بود كيف كان چون از كار خطبه بپرداختند مردمان هر كس به سراي خويش شد و رسول خدا به خانهي ابوطالب آمد و زنان قريش و نسوان بني عبدالمطلب و بنيهاشم در خانهي خديجه انجمن شدند و شاديكنان همي دف كوفتند در اين هنگام خديجه چهار صد دينار از مهر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرستاد و خلعتي نيز از بهر ابوطالب و عباس انفاذ داشت و پيام داد كه اين زر كابين من است به سوي پدر من خويلد فرستيد پس ابوطالب و عباس آن خلعت در بركردند و آن زر به نزد خويلد آوردند پس خويلد به خانه خديجه آمد و گفت اي فرزند چرا جهاز خويش نكني اينك مهر تو است كه از بهر من آوردهاند.
ابوجهل چون اين بشنيد در ميان مردم بپاي شد و گفت آگاه باشيد كه زر كابين خديجه خود به سوي محمد فرستاده اين خبر را به ابوطالب بردند آن حضرت شمشير در ميان استوار كرد و به ابطح آمد و فرمود اي مردم عرب شنيدهام جويندهاي عيب ما جست پس اگر زنان حق ما بر خويشتن نهند اين عيب نباشد بلكه تحف و هدايا سزاوار محمد است و از آن سوي خديجه شنيد كه بعضي از زنان عرب او را در تزويج با محمد شنعت كنند پس انجمني كرد و ايشان را دعوت نمود و گفت اي زنان عرب شنيدهام شوهران شما مرا عيب كنند كه چرا سر به محمد درآوردم اكنون از شما پرسش ميكنم كه اگر مانند محمد در جمال و كمال و نيكوئي اخلاق و پسنديدهگي خصال و فضل و شرافت حسب و نسب پسنديدهتر از محمد در بطن مكه و ميان عرب گمان داريد مرا بنمائيد و ايشان خاموش بودند چه همانند او را نتوانستند به دست
كنند پس روي با ورقه كرد و فرمود با محمد بگوي كه غلامان و كنيزان و آنچه مرا در دست است به جملگي ترا هبه كردم هرگونه تصرفي كني روا باشد پس ورقه به نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آمد و پيغام خديجه را بگذاشت و شب سيم چناچه قانون عرب بود اعمام رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به خانهي خديجه درآمدند و عباس بن عبدالمطلب اين اشعار بسرود.
ابشروا بالمواهب يا آل فهر و غالب
افخر و يا لقومنا بالثناء الرغائب
شاع في الناس فضلكم و علا في المراتب
قد فخرتم باحمد زين كل الاطائب
فهو كالبدر نوره مشرقا غير غائب
قد ظفرت خديجة بجليل المواهب
بفتي هاشمي الذي ماله من مناسب
جمع الله شملكم فهو رب المطالب
احمد سيد الوري خير ماش و راكب
فعليه الصلوة ما سارعيس و راكب
پس خديجه زبان برگشاد و لختي از فضائل و جلالت قدر رسول خدا را بيان كرد و از آن پس گوسفندان بسيار به نزد ابوطالب فرستاد تا جمله را ذبح كرد و سه روز تمامت مردم مكه را وليمه داد و اعمام آن حضرت در آن جشنگاه دامن بر زده خدمت ميكردند از پس آن خديجه كس به طائف فرستاد و مردم زرگر و اهل صنعت بياورد و كار حلي و حلل را كه در زفاف بايستي بوده باشد راست كرد و شمعها بر مثال درختان معطر به عنبر بساخت و تمثالها از مشك و عنبر بكرد و بسيار كارهاي بديع برآورد و از براي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرشي از ديباج و خز بر تختي از عاج و آبنوس بگسترد و آن تخت را به صفايح ذهب مرصع گردانيد بالجمله شش ماه در ادوات زفاف رنج برد تا كار بر مراد كرد آنگاه كنيزكان خود را جامهاي حرير گوناگون در بر كرد و از گردن ايشان قلائد زرين درآويخت و در گيسوهاي ايشان رشتههاي مرواريد و مرجان بربست و خدا مرا حكم داد تا طبقهاي طيب و عنبر برگرفتند و بخور عود و مشك كردند و مروحها كه با ذهب و فضة پيراسته بودند به دست كردند و يك طائفة شمعها برگرفتند و گروهي دف بر كف گرفتند و بسيار شمعها در ميان سراي بر پا كردند كه هر يك به اندازهي نخلي بود آنگاه زنان مكه خورد و بزرگ دعوت فرمود و از بهر اعمام رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مجلس ديگر تهيه نمود آنگاه به نزد ابوطالب فرستاد كه
در هنگام زفاف فراز است پس رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دستاري حمراء بر سر بسته و جامه از قباط مصري در بر نمود و غلامان بنيهاشم هر يك شمعي و چراغي بگرفتند و مردم در شعاب مكه انبوه شدند و همي بدان حضرت نگران بودند و نور مباركش از زير جامه و جبين در لمعان بود.
بالجمله آن حضرت با فرزندان عبدالمطلب به سراي خديجه درآمد و بدان مجلس كه خديجه از بهرش كرده بود در رفت و قرار گرفت در اين وقت خديجه خواست تا خويشتن را بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ظاهر نمايد جامهي نيكو در بر نمود و تاجي از طلاي سرخ كه مرصع به در و گوهر بود بر سر بست و خلخالها از ذهب خالص كه با فيروزه زينت كرده بودند در ساق داشت و قلايد بسيار از زمرد و ياقوت بر گردن بربست و بر رسول خداي برگذشت و زنان دفها بكوفتند آنگاه از بهر جلوهي ثاني دختران عبدالمطلب به نزد خديجه شدند و نوري از ديدار او تابنده ديدند كه هرگز مشاهده نرفته بود و اين از فضل رسول خدا ظاهر گشت و خديجه زني تمام بالا و سفيد و فربه بود كه بدان نيكوئي در عرب و عجم نظير نداشت در اين نوبت جامهي زرتاري مرصع به جواهر احمر و اخضر و اصفر و ديگر الوان در بر كرد و بر رسول خدا برآمد و صفيه دختر عبدالمطلب در پيش روي او همي رفت و انشاء اين ابيات بنمود و زنان دفها همي كوفتند و در شعر با او مساعدت ميكردند ظاهرا نصف بيت اول را زنها تكرار ميكردند.
جاء السرور مع الفرح
و مضي النحوس مع الترح
لو ان يوازن احمد
بالخلق كلهم رجح
هذا النبي محمد
لقريش امر قد وضح
بمحمد المذكور في
كل المفاوز و البطح
ثم السعود لاحمد
ما في مدائحه كلح
انوار ناقدا قبلت
و الحال فنياقد نجح
و لقد بدامن فضله
و السعد عنه ما برح
صلو عليه تسعدوا
و الله عنكم قد صفح
پس خديجه درآمد و در مقابل رسول خدا وقوف يافت زنان آن تاج كه بر سر او بود برگرفتند و بر سر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نهادند و دفها بنواختند و با خديجه بگفتند بدان رسيدي كه هيچ يك از زنان عرب و عجم نرسيد فهنيئا لك.
پس در جلوهي سوم خديجه جامه اصفر در بر كرد و به جواهر گوناگون پيرايه ساخت و تاجي مرصع به جواهر شاداب بر سر نهاد كه از لمعان آن ياقوت كه در ميان داشت تمامت آن موضع و مسكن روشن شد و همچنان صفيه در پيش روي او همي رفت و اين اشعار را انشا مينمود.
اخذ الشوق موثقات الفؤادي
و الفت السهاد بعد الرقاد
فليالي التقي بنور التداني
مشرقات خلاف طول البعاد
فزت بالفتح يا خديجة ان
نلت من مصطفي عظيم الوداد
فغدا شكره علي الناس فرضا
شاملا كل حاضرتم بساد
كبر الناس و الملائك جمعا
جبرئيل لدي السمأ ينادي
فزت يا احمد بكل الاماني
فنحي الله عنك اهل ألعناد
فعليك السلام ما سرت العيس
و حطت لثفلها في البلاد
در اين نوبت خديجه نزد رسول خدا بنشست و نسوان عرب به جملگي بيرون شدند و مادام كه خديجه در سراي رسول خدا بود پاس حشمت او بداشت و زني ديگر در سراي نياورد.
مكشوف باد كه چون خديجه كبري آيات عجيبه از رسول خدا قبل البعثه ديده بود ايمان به آن حضرت آورده بود و قبل البعثة تصديق آن حضرت نموده بود تا حدي كه هنگام بعثت خديجهي كبري همي آن حضرت را تسلي ميداد روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند اي خديجة شخصي را مينگرم كه پاي در زمين و سر به آسمان دارد آيا تو او را نگران باشي خديجه عرض كرد كه من او را مشاهده نكنم.
پس بيامد در نزد رسول خدا بنشست و عرض كرد اكنون او را نگراني فرمود بلي خديجة سر خود برهنه نمود و عرض كرد اكنون او را نگراني فرمود نه از نظرم غائب گرديد خديجه عرض كرد مژده باد ترا كه اين فرشته خدا است چه اگر ديو بودي از سر برهنهي من پرهيز نكردي اكنون رخصت ميدهي كه به نزد پسر عم خود ورقه بروم حضرت فرمود روا باشد خديجه به نزد ورقه آمد و آنچه ديده بود بيان كرد ورقه گفت:
(قدوس قدوس و الذي نفس ورقه بيده يا خديجه لقد جائه الناموس الاكبر الذي كان ياتي موسي و انه لنبي هذه الامة) و قصيدهي چند در مدح آن حضرت انشا نمود اين چند بيت ذيل از آن قصيده است.
فان يك حقا يا خديجة فاعلمي
حديثك ايانا فاحمد مرسل
و جبريل ياتيه و ميكال معهما
من الله وحي بشرح الصدر منزل
يفوز به من فاز عزا لدينه
و يشقي به الغاوي الشقي المضلل
فريقان منهم فرقة في جنانه
و اخري باغلال الجحيم يغلل
پس خديجه شاد خاطر از نزد ورقه بيرون شد و عداس راهب را كه آن هنگام كه در مكه بود نيز دريافت و اين قصه با او گفت و هم از او آن جواب يافت كه از ورقه اصغا نمود.
پس به خانه درآمد و آن حضرت را نگريست كه نوري درخشان در جبهه او متلألأ بود عرض كرد اين چه نور است كه من در جبهه شما مشاهده ميكنم رسول خدا فرمود اين نور پيغمبري است بگو لا اله الا الله محمد رسول الله خديجه گفت كه من سالها است شما را شناختهام كه رسول خدائي و شهادت به رسالت آن حضرت داد پس آن حضرت فرمود زملوني زملوني و به روايتي فرمود دثروني دثروني يعني مرا بپوشانيد و بخفت و چيزي او پوشانيدند تا اينكه خوف و حراس او اندك شد پس با خديجه فرمود.
(خشيت علي نفسي فقالت خديجة لا تخف فان ربك لا يريد بك الاخير الانك تقري الضيف و تصدق الحديث و تؤدي الامانة و تعين الناس علي النوائب و تود اليتيم و تحن الي الغريب و تحسن الخلق).
يعني يا رسول الله بيم مكن كه خدا جز خير از بهر تو نخواهد زيرا كه شما مهمان دوست و راستگوي باشي و امان گذاري و ياري دهندهي درماندگاني و نيكو كننده با غريباني و نيكو خوي هستي و اين جمله بعد از نزول جبرئيل بود.
و حاصل اين روايت اين است كه در سال شش هزار و دويست و سه سال بعد از هبوط آدم ابوالبشر عليهالسلام در بيست و هفتم رجب كه مطابق بود در آن سال با نوروز عجم رسول خدا مبعوث گرديد و اين چنان بود كه در همان روز آن حضرت در ابطح تكيه بر دست مبارك خود كرده بود و بخفته و علي عليهالسلام در طرف راست و جعفر در طرف چپ و حمزه از جانب پاي آن حضرت خفته بودند ناگاه آواز بال جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل برآمد رسول خدا از خواب بيدار شد و دهشتي يافت و شنيد كه اسرافيل با جبرئيل گويد كه به سوي كدام يك از اين چهار نفر مبعوث شدهايم جبرئيل به سوي آن حضرت اشارت كرد كه به سوي او آمديم و او محمد نام دارد و اشرف پيغمبران است و آنكه در جانب راست اوست وصي او علي بن ابيطالب است و او اشرف اوصيا است و آنكه در طرف چپ او است جعفر پسر ابوطالب و او طيار است كه در بهشت با دو بال رنگين پرواز خواهد كرد و آن ديگر حمزهي سيدالشهداء است كه در قيامت سيد شهيدان خواهد بود بالجمله عظمت جبرئيل اطراف آسمان را فرو گرفت و اطراف زمين را پر كرد پس دست فرابرد و بازوي آن حضرت را گرفت و گفت بخوان رسول خدا فرمود چه بخوانم كه ندانم چيزي خواند جبرئيل آن حضرت را در بر كشيد و فشار داد و گفت بخوان (اقرأ باسم ربك الذي خلق خلق الانسان من علق اقرأ و ربك الاكرم الذي علم بالقلم علم الانسان ما لم يعلم).
رسول خدا اين جمله بخواند و تبليغ رسالت نموده مراجعت كرد در مرتبه ثاني با هفتاد هزار تن فرشته نازل شد و ميكائيل با هفتاد هزار تن ملك به زير آمد و كرسي عزت و كرامت بياوردند و آن كرسي از ياقوت سرخ بود و يك پايه از زبرجد و يك پايه از مرواريد داشت آنگاه تاج نبوت بر سرش نهادند و لواي حمد به دستش دادند و گفتند بدين كرسي برآي و حمد خداي بگذار.
پس رسول خدا بر آن كرسي بالا رفت و حمد خداوند متعال به جاي آورده در
اين هنگام فرشتگان باز شدند و رسول خدا از كوه حرا به زير آمد و نوار جلالش چنانش فرو گرفته بود كه هيچ كس را امكان نظر بر او نبود و بر هر گياه و درخت كه ميگشت به زبان فصيح ميگفت السلام عليك يا نبي الله السلام عليك يا رسول الله و گويند كه آن حضرت جبرئيل را بدان صورت ديد كه پاها بر زمين و سر بر آسمان داشت و بالهاي خويش را بگسترد چنانكه از مشرق تا مغرب را فرا گرفته بود و در ميان هر دو چشمش نوشته بود لا اله الا الله محمد رسول الله چون آن حضرت بر او نگريست بترسيد (فقال من انت رحمك الله فاني لم ار شيئا قط اعظم منك خلقا و لا احسن منك وجها فقال جبرائيل انا روح الامين المنزل الي جميع النبيين و المرسلين)
پس رسول خدا اين راز را با خديجه در ميان نهاد خديجه اين حكايت را به ورقه پسر عم خود برد و او بشارت داد كه اين ناموس اكبر جبرئيل است و اين اشعار بسرود.
و ان ابن عبدالله احمد مرسل
الي كل من ضمت عليه الاباطح
و ظني به ان سوف يبعث صادقا
كما ارسل العبد ان نوح و صالح
و موسي و ابراهيم حتي يري له
بهاء و منشور من الذكر واضح
پس روز ديگر ورقه در طواف خانهي كعبه درك خدمت رسول خدا نمود با حضرت عرض كرد كه قسم به خداي كه تو پيغمبر اين امت باشي و زود باشد كه به قتال و جهاد مامور شوي كاش من زنده بودم و ترا همي نصرت كردمي پس پيش آمد و سر آن حضرت را بوسه داد و به آن حضرت ايمان آورد و در آن هنگام ورقه پير و نابينا بود پس از چند روزي وداع جهان گفت و اين سخن از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در حق اوست كه فرمود لقد رايت القس في الجنة عليه يثاب خضر لانه آمن بي و صدقني و مقصود آن حضرت از قس ورقه بود چه قسيس و قس عالم نصارا را گويند و او از علماي نصاري بود و در ايمان به رسول خدا از همهي مردم مكه سبقت گرفت.
از اين پيش ياد كرديم كه جبرئيل به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم عرض كرد هرگاه از سدرة المنتهي ميآيم به سوي شما خطاب ميرسد كه سلام ما را به خديجه برسان.
و چون رسول خدا دعوت خود را آشكار نمود بعد از آنكه سه سال مردم را در پنهاني دعوت مينمود كفار قريش در خصمي او يكدل و يك جهت شدند و ابوطالب و حمزة و أميرالمؤمنين عليهمالسلام و خديجه در نصرت پيغمبر از پاي ننشستند يك روز در ايام حج چنان افتاد كه آن حضرت به كوه صفا رفت و به آواز بلند ندا كرد ايها الناس من رسول پروردگارم مردم از اطراف بر او نظر ميكردند و تعجب مينمودند پس آن حضرت از كوه صفا سرازير شد و به كوه مروه برآمد و سه نوبت بدين گونه ندا درداد و سفهاي قريش در خشم شدند و هر كس سنگي برداشت و بدويد و ابوجهل سنگي بر آن حضرت پرانيد چنانكه بر پيشاني مباركش آمده بشكست و خون بدويد رسول خدا از آنجا به كوه ابوقيس برفت و در موضعي كه امروز او را متكي گويند تكيه كرد و مشركين در فحص حال آن حضرت بودند اما از آن سوي كسي به نزد أميرالمؤمنين عليهالسلام آمد و گفت محمد كشته شد حضرت امير بگريست و به نزد خديجه آمد و فرمود كه ميگويند مشركان پيغمر را سنگ باران كردند خديجه صدا به گريه بلند كرد پس آب و طعامي برداشتند و به طلب رسول خدا بيرون شتافتند و علي در شعاب جبال شد و همي فرياد كرد كه يا رسول الله در كجا گرسنه ماندي و مرا با خود نبردي و خديجه به طرف وادي همي رفت و بانگ برداشت كه پيغمبر برگزيده را به من بنمائيد در اين هنگام جبرئيل بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرود شد آن حضرت بگريست و فرمود ببين اي برادر جبرئيل كه قوم من با من چه كردند سخن مرا به كذب نسبت دادند و پيشاني مرا شكستهاند جبرئيل آن حضرت را بگرفت و بر فراز كوهش بداشت و فرشي ياقوتين از بهشت بياورد و در زير پاي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بگسترانيد چنانكه از شعاع آن بساط كوهستان مكه روشن شد و عرض كرد يا رسول الله اگر كرامت خود را نزد خداوند
متعال ميخواهي بداني اين درخت را طلب كن.
پس پيغمبر آن درخت را كه پديدار بود طلب كرد بيامد و آن حضرت را سجده كرد و چون فرمود باز شو باز شد در اين وقت اسماعيل كه ملك موكل آسمان و ماه بود فرود شد و عرض كرد السلام عليك يا رسول الله اگر فرمائي ستارگان را بر اين قوم كافر ببارم تا جملگي بسوزند از پس او ملك آفتاب آمد و گفت اگر فرمائي آفتاب را بر سر ايشان فرود آورم تا سوخته گردند آنگاه ملك زمين آمد كه اگر گوئي زمين را فرمايم تا ايشان را فرو برد آنگاه ملك موكل به كوهها آمد و گفت اگر حكم دهي كوهها را بر سر ايشان بگردانم آنگاه ملك بحار آمد و گفت اگر فرمائي ديار ايشان را به دريا غرق كنم.
آن حضرت روي خويش به سوي آسمان كرد و فرمود من براي عذاب مبعوث نشدم بلكه من رحمت عالميانم مرا با قوم خود بگذاريد كه ايشان نادانند.
پس جبرئيل عرض كرد كه خديجه را نگران باش كه از گريهي او ملائكة به گريه درآمدند او را به سوي خود طلب كن و سلام من بدو برسان و بگوي خداي ترا سلام ميرساند و بشارت ده او را كه در بهشت ترا خانه اي از مرواريد است كه به نور زينت كردهاند و در آنجا بانگ وحشتآميز و رنج و تعبي نيست.
پس پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم علي و خديجه را طلب كرد در آن وقت همي از روي مباركش خون ميدويد و نميگذاشت آن خون به زمين برود خديجه گفت بابي انت و امي چرا نميگذاري اين خون به زمين برود فرمود ميترسم كه خداي بر اهل زمين غضب بنمايد پس آن حضرت را بيگاه به خانه آوردند و سنگي بزرگ بر فراز خانه تعبيه كرده بودند چون مشركان بدانستند كه آن حضرت به سوي خانه شده گرد خانه را فرو گرفتند و سنگ باران كردند و هر سنگ كه به بام خانه ميآمد و آن سنگ كه بر فراز خانه تعبية كرده بودند مانع از آسيب بود و هر چه كه از پيش رو ميرسيد علي و خديجه عليهماالسلام خويشتن را سپر آن حضرت ميداشتند عاقبتالامر خديجه گفت اي مردم قريش شرمنده نميشويد كه خانهي زني را سنگ باران ميكنيد كه نجيبترين قوم شما
است و از خداي احتراز نميكنيد.
پس مشركان به خانههاي خويش باز شدند و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم پيغام جبرئيل را به خديجه رسانيد خديجه گفت ان الله هو السلام و منه السلام و علي جبرئيل السلام و عليك يا رسول الله السلام و رحمة الله و بركاته و علي من سمع السلام الا الشيطان و اين از كمال فهم خديجه بود كه نگفت و علي الله السلام چنانكه بعضي از صحابه در تشهد گفتهاند السلام علي الله پيغمبر نهي كرد و فرمود خداوند سلام است بگوئيد التحيات لله و الصلوة و الطيبات و اين سلام آوردن جبرئيل از جانب خداوند براي خديجة از اين پيش ياد كرديم كه بخاري و مسلم در صحيح خود و حاكم در ج 3 مستدرك ص 185 و سبط ابن جوزي در تذكرة الخواص ص 170 و غير آن به روايات متعدده ذكر كردهاند و آن روايا متضمن بعضي تعريضات بر عايشه هم ميباشد چنانچه تفصيل آن را در جلد چهارم الكلمة التامة ايراد كردهام.
كيفيت ولادت فاطمه زهرا سلام الله عليها و روايت عزلت گرفتن رسول خدا از خديجه تا چهل روز در جلد اول اين كتاب به تفصيل بيان شد.
مرحوم فاضل تحرير آخوند ملا محمد باقر طهراني در خصائص فاطمية از كتاب منهج الصادقين كاشاني نقل كند كه چون خديجهي كبري مانند زن عمران بن ماثان مادر مريم لب به دعا گشود و عرض كرد اي خداوند مهربان تو دانائي به احوال بندگان و شنوائي بدانچه ميگويند من از زن عمران بهترم و محمد شوهر من از عمران افضل است من اين مولودي كه در رحم دارم براي تو محرر كردم آن را قبول كن.
در آن حال جبرئيل بر حضرت رسول نازل شد و عرض كرد به خديجه بفرمائيد خدا ميفرمايد.
(لا اعتاق قبل الملك خلي بيني و بين صفوتي يا صفيتي فان املكها و هي ام الائمة و عتيقي من النار).
يعني آزاد كردن پيش از ملك نميشود اين فرزند را به من واگذار اي برگزيدهي من فاطمة مملوكهي من است و مادر امامان است و من او را از آتش آزاد كردهام پس خديجه فرمودند از اين مژده دلم خوش شد و در اين مژده نكاتي است بايد توضيح شود.
اولا اين نذر در زمان سلف مشروع و معمول بوده كه پدر پسر خود را خالص ميكرد از براي عبادت پروردگار و خدمت كردن بيت المقدس و عمل آخرت حتي از خدمت والدين آن پسر بي بهره بود و هميشه متعلق اين نذر اولاد ذكور بودهاند نه اناث براي مانعي كه دختران از حيض و غيره داشتهاند و در آنوقت در بيت المقدس محررين از ولدان و غلمان بسيار بودند بلكه تا چهار هزار نفر دارد مادر مريم كه (حسنة) نام داشت علي الرسم اين نذر را به طريق عموم كرد يعني نذر كرد آنچه در شكم دارم محرر باشد چنانكه در قرآن مجيد خبر داد اذ قالت أمرأة عمران رب اني نذرت لك ما في بطني محررا فتقبل مني انك انت العليم.
ثانيا خديجه در زمان حمل خواست به همان نذر مشروع كه معمول زنان سلف بوده عمل كرده باشد به قصد اينكه در شريعت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مشروع و معمول خواهد بود پس به طريق عموم مولود خود را محرر كرد كه در مسجد الحرام خالصا لوجه الله خدمتگزار باشد و به خدمتي از خدمات دنيويه مشغول نگردد.
ثالثا جبرئيل نازل شد و عرض كرد لا اعتاق قبل الملك عتق آزاد كردن و خالص نمودن عبدمملوك است از قيد رقيت پس اين عبارت اين معني دارد فاطمه مملوكه من است تو چگونه او را آزاد ميكني.
و رابعا فرمود مادر امامان است و اين مژده باعث خوشوقتي او شد و اين مژده و بشارت مناسبت بسيار با مقصود خديجه داشت
خامسا فاطمه از آتش آزاد است و همين غرض اصلي و مقصد كلي از تحرير
بود و چون امالمؤمنين خديجهي طاهرة مسبوق بود كه خداوند به او دختري خواهد داد و رسول خدا در ايام حمل خديجه رامژده داده بود كه اين حمل دختر است و مادر امامان است پس خداوند عطوف فاطمه زهرا را مملوكه خود خواند به جاي فتقبل ربها بقبول حسن و يشارت تحرير و تخليص از آتش به وي داد و فايده و نتيجهي تحرير خلاص از آتش است و مطابق مقصود و منظوري كه داشت مژدهاش داد اگر به مريم يك فرزند دادم به فاطمة زهرا فرزندان عديده ميدهم اگر وجود حضرت عيسي فرزند او با بركت بود فرزندان فاطمه هم در وجه ارض الي يوم القيمة پيشوايان بندگان من هستند يعني هر يك در روزگاري حجت پروردگار است و خداوند متعال در حديث مذكور خديجه و فاطمه را صفوهي خود خوانده برابر اصطفاي مريم كه فرمود ان الله اصطفاك و طهرك و اصطفاك علي نساء العالمين.
يعني چنانچه مريم را از زنان خودش برگزيديم فاطمهي زهرا را از زنان عالميان برگزيديم و او را انتخاب نموديم بناء علي هذا حنه فرزند خود را تحرير كرد و نتيجهي خالصهي او حضرت عيسي بود و خديجهي طاهره نيز در اين امت نيز فرزند خود را تحرير كرد و نتيجهي آن يازده تن از ائمهي معصومين عليهمالسلام بودند كه به آخرين ايشان حضرت عيسي با آن رسالت عظمي اقتدا مينمايد و پشت سر او نماز ميخواند پس خديجه افضل از حنه است و فاطمه افضل از مريم است و فرزندان او افضل از عيسي عليهالسلام باشند.
تكلم فاطمة زهرا عليهالسلام در رحم مادر مسلم بين الفريقين است كه تفصيل آن در جلد اول گذشت از آن جمله در مسئلهي شق اقمر بود كه چون خديجه اضطرابي در او پيدا شد از جهت مشركين فاطمه در رحم او تكلم كرد و گفت اي مادر خوف مكن كه خداي مشرق و مغرب با پدر من است و اين داستان چون فرحبخش است براي
مومنين تمام آن را در اينجا نقل مينمائيم.
در ناسخ در اواخر جلد متعلق به حضرت عيسي عليهالسلام حديث كند كه چون نام رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بلند شد خصمي آن حضرت در قلوب مردم عظيم گشت لاجرم روزي ابوجهل بر ابوبكر بن ابيقحافة عبور كرد گفت شنيدهام كه محمد همچنان همه روزه مردم خويش را فراهم كرده به يگانگي خدا و رسالت خويش دعوت كند و كار از آن بگذشت كه ديگر آزرم او بداريم سوگند به لات و عزاي كه فردي با جماعتي از قريش حبيب بن مالك را پذيره خواهم شد و او را به ابطح خواهم آورد تا بنيهاشم را حاضر كند و با محمد از در مناظره بيرون شود همانا حبيب بن مالك در علوم و حكم توانا است و محمد در مقابل او نتواند سخن كرد و آنگاه كه غلبه حبيب را افتد چهره او و مردم او را با مشك و زعفران غاليه كنم و روي محمد و اصحاب او را با سياهي و خاكستر انباشته دارم.
هان اي ابوبكر بر جان خويش بترس كه من بر تو همي ترسم ابوبكر گفت ان شاء الله بخير خواهد بود و از آنجا به نزد پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم آمد و كلمات ابوجهل را بگفت در اين وقت جبرئيل به صورت خويش فرود شد و بر فراز سر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بايستاد و گفت السلام عليم يا رسول الله السلام عليك يا محمد خداي تو را سلام ميرساند و ميفرمايد قسم به عزت و جلالت خودم كه من اعز و اشرف از تو خلق نكردم بيم مكن كه من با توام سوگند به عزت و جلال خودم كه به دست تو از بهر حبيب بن مالك معجزهاي آشكار بنمايم كه بر ملوك جهان فخر كني و رتبت و مكانت تو معلوم گردد بدان اي محمد كه حبيب بن مالك را دختري است كه او را سمع و بصر نيست و دست و پاي او خشك شده است و آن دختر را مخطوبه پسر عمش گردانيده است و چون او از حال دختر آگهي ندارد طلب زفاف كند و حبيب كار او را به مماطله گذراند و اكنون در خاطر دارد كه آن دختر را به مكه حمل داده به دور خانهي كعبه طواف دهد و از آب زمزم بچشاند و از خداي خواهد كه او را شفا دهد و هم اين سخن حبيب گفته است كه من اين دختر را به نزد محمد ميبرم و ميگويم تو ميگوئي من پيغمبر خدايم اگر اين صدق
و راستي است در سخن تو از خداي خويش بخواه تا او را شفا دهد و زود باشد كه با چهل هزار مرد از قبائل عرب در مكه حاضر شود و ترا طلب كند بيم مكن كه كار بر مراد تو خواهد رفت.
بالجملة حبيب بن مالك در ميان قبائل عرب سخت بزرگ بود و همهي عشاير و اقوام عرب او را مكانت بزرگي مينهادند و در اين هنگام كه وقت حج فرا رسيد حبيب ابن مالك با چهل هزار مرد از حمير و ديگر اقوام به مكه درآمدند پس ابوجهل به اتفاق جمعي از مشركين روز ديگر به استقبال شتافتند و بدانجا كه حبيب نزول كرد برفتند و رخصت حاصل كرده بر او درآمدند و حبيب بر سرير از سيم مذهب جاي داشت و دستاري احمر بر سر بسته تاجي بر آن نصب كرده بود اين هنگام صد و شصت سال عمر داشت.
بالجمله حبيب بزرگان قريش را ترحيب گفت و ايشان نزد او شكايت آغاز كردند و بناليدند عمرو بن هاشم گفت ايها الملك تو پناه مردماني و ما امروز پناه به تو آورديم تو ميداني بنيهاشم اهل حرمند و صاحب شرف و ما را در بزرگواري ايشان سخن نيست اما در ميان ايشان يتيمي با ديد آمده كه بعد از پدر و مادر و جد عم او وي را تربيت كرده اينك دعوي نبوت مينمايد و خدايان ما را بد ميگويد و ما را از عبادت اصنام بازميدارد و ميگويد من رسول خدايم و بر سفيد و سياه مبعوثم و وقت باشد كه نظر بر آسمان ميگمارد و ميگويد جبرئيل بر من نازل شود و اوامر و نواهي آورده اي ملك نيكو آن است كه تو با ما به ابطح آئي و او را حاضر سازي و با او سخن گوئي و مقهور فرمائي تا از اين پندار فرود آيد.
حبيب گفت چنان كنم و بفرمود شراب و طعام بياورند و از اكل و شرب بپرداختند پس روز ديگر مردمان را ندا دردادند تا برنشست و طي مسافت كرده در ابطح فرود شدند و خيمهها راست كردند و حبيب در سراپردهي خود جاي كرد و بزرگان عرب را از يمين و شمال خود نشانيد ابوبكر در آنجا حاضر بود اين بديد و با رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم خبر آورد آن حضرت فرمود هم ديگر باره بيرون شو و كشف حال ايشان نموده بازآي
اين مرتبه چون ابوبكر بيرون رفت ابوجهل را ديد كه مردمان را به سوي حبيب دعوت مينمايد چون جملگي را در آنجا انجمن كرد با حبيب بن مالك گفت هيچ كس از خدمت تو سر بر نتافت اينك تمامت قريش در خدمت تو حاضرند جز بنيهاشم و بني عبدالمطلب اكنون بفرماي تا ايشان را حاضر بنمايند حبيب بفرمود تا چهل نفر از بزرگان انجمن در طلب ابوطالب بيرون شدند و به در سراي او آمدند و در بكوفتند ابوطالب از خانه به در شد و صورت حال را بازدانست فرمود شما به نزد حبيب شده او را آگهي دهيد كه من اكنون بر شما خواهم رسيد پس آن جماعت بازشدند و او را آگهي دادند در آن وقت ابوطالب جامهي فاخر در بر كرد و با بزرگان بنيهاشم و بني عبدالمطلب روانهي ابطح شد و صفها از بهر ايشان بشكافتند تا به نزديك حبيب آمدند و بر او سلام دادند و جواب شنيدند و در پيش روي حبيب بنشستند و مردمان چشمها بر بنيهاشم داشتند تا بدانند چه خواهد شد.
نخستين حبيب آغاز سخن كرده و گفت اي ابوطالب در فضل و شرافت شما هيچ كس را از مردم عرب جاي سخن نيست جز اينكه مردم بطحا و بزرگان صفا شكايت از غلامي مينمايند كه در ميان شما نشو و نما دارد و گمان ميكند كه پيغمبر است و هيچ پيغمبر نيامد جز اينكه او را معجزهي روشن و دليل مبين بوده و هم اكنون نيكوست كه اين غلام از آن پيش كه خود را به نبوت بستايد حجت خويش را آشكار كند تا مردمان بنگرند و بدو ايمان آورند و اگر او را آيتي نباشد از آنچه خواهند ردع و منع فرمايند و شما خود آگاهيد كه اين كار جز به آيت بزرگ بر اولاد ابراهيم راست نيايد همانا شرف و مكانت شما در قريش باعث شده است كه از سفك دماء محفوظ ماندهايد و الا خود ميدانيد كه اگر مردي در ميان عرب با ديد آيد و خدايان ايشان را دشنام بگويد و ايشان را از عبادت اصنام بازدارد قتل او را واجب دانند.
ابوطالب گفت اي ملك اين مرد بدون حجت هيچ سخن نكند بلكه با اين جماعت گويد كه من رسول خدايم به شرط معجزهي روشن و حجتي مبرهن و شما را به پروردگار عباد و خالق سياه و سفيد و روز و شب و شمس و قمر ميخوانم براي خير دنيا و عقباي شما آنگاه گفت اي ملك تو را به پدران برگذشته تو سوگند ميدهم كه از اين مردمان
پرسش كن كه هرگز از محمد سخني به كذب اصغا كرده باشيد.
مردمان همه گفتند كه او راستگو و امين است جز اينكه چيزي آورده است كه ما حمل آن نتوانيم كرد در اين وقت حبيب گفت من دوست دارم كه او را ديدار كنم و حجت او را بنگرم.
ابوطالب گفت حاجت خود را به سوي او فرست تا بدين انجمن درآيد كه او از بهر هيچ خطابي كندي نداشته و براي هيچ جوابي اظهار عجز نكرده لاجرم حبيب حاجب خود را بخواندن پيغمبر فرمان داد ابوطالب با او گفت به در سراي خديجه عبور كن و در سراي به نرمي بكوب و چون محمد بيرون شود و او را ديدار كردي بگو اعمام تو در انجمن حبيب تو را دعوت مينمايند.
ابوجهل گفت ايها الملك اگر محمد از آمدن به اين مجلس سر برتابد بر تو است كه او را كرها حاضرش بنمائي.
ابوطالب فرمود لال باش از چه خوف دارد كه حاضر نشود بالجمله حاجب برفت و در سراي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بكوفت و آن حضرت از خانه بيرون شد حاجب چون او را بديد عظمتي از آن حضرت در دلش جاي كرد كه بيم آن بود عقل از سرش پرواز كند پس از اسب به زير آمد و دست حضرت را بوسيد و گفت اي سيد آل عبدمناف حبيب بن مالك شما را به مجلس خود دعوت ميفرمايد و اعمام شما نيز آنجا حاضرند حضرت فرمود نيكو باشد بشتاب و آگهي ده كه من از قفاي تو خواهم رسيد.
پس حاجب برنشست و برفت و رسول خدا به خانه باز شد و جامه كه درخور آن روز بود در بر كرد و استعمال بوي خوش نمود و آهنگ بيرون شدن فرمود و خديجه ايستاده همي بگريست و اضطراب مينمود و بر آن حضرت از كثرت اعدا ميترسيد و پيغمبر او را از گريه بازميداشت در اين وقت جبرئيل عليهالسلام فرود شد و گفت خداي تو را سلام ميرساند و ميفرمايد سوگند به عزت و جلال خودم كه من با تو هستم بيم مكن نصرت من از يمين و شمال و خلف و امام تو همراه تو است و من ميشنوم و ميبينم و من در منظر بلندم.
پس گفت اي محمد خداوند متعال مرا به طاعت تو مامور داشته و با من سه هزار فرشته است اينك به سوي فراز ديده باز كن تا بنگري رسول خدا به بالا نگريست و صفهاي ملائكه بديد كه به دست ايشان حربها ميباشد كه اگر مردمان بنگرند از پاي درآيند پس فرشتگان بر رسول خدا درود فرستادند و آن حضرت جواب باز داد آنگاه جبرئيل گفت اي محمد به سوي جماعت قريش و مردم حمير عبور فرما و حجت خويش آشكار كن و فرشتگان گفتند اي محمد خداي ما را به طاعت تو گماشته است در اين وقت چهرهي پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم از فرح و سرور چون آفتاب درخشان گشت و به سوي انجمن حبيب رهسپار شد و نور ديدار آن حضرت در جملهي اتلال و جبال مكه بتافت و فرشتگان در گرد پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم همي برفتند و بنگ تهليل و تكبير و تقديس بلند نمودند و از آنسوي مردمان انجمن شدند انتظار رسيدن پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم داشتند در اين وقت ابوجهل شعري به رجز انشا كرد.
حبيب أعنا و افصل الامر نبينا
من الساحر الكذاب من آل غالب
و حبيب و ابوطالب نيز هر يك شعري چند بخواندند و مردمان به مناظرات ايشان و در نظاره بودند و كفار قريش ميگفتند اگر محمد در اين انجمن حاضر نشود او را به صعبتر وجهي مقتول خواهيم ساخت و در اين وقت رسول خدا برسيد و نور ديدارش در اقطار آسمان و زمين برفت و ديدها همه به سوي او شد و عقلها برميد و دلها در بيم شد و مانند رستهي ياقوت در صدر مجلس جاي گرفت و يكصد و نود نفر در آن انجمن حاضر بودند تماما به جهت احترام آن حضرت بي اختيار از جاي جستن كردند و خداي از آن حضرت هيبتي در دلها بيفكند كه هيچكس را نيروي سخن كردن نماند شتران نيز رغا نكردند و اسبان نيز صهيل ننمودند.
پس حبيب ابتدا به سخن نمود و گفت اي محمد مشايخ عرب گفتهاند تو ميگوئي من از جانب خدا بر حاضر و بادي پيغمبرم آن حضرت فرمود چنين است مرا خداي فرستاد تا دين حق را آشكار كنم اگر چه مشركين مكروه شمارند.
حبيب گفت اي محمد از براي هر پيغمبري معجزهاي و حجتي بوده است چنان
كه نوح را سفينة بود و داود آهن به دست او نرم گشت و آتش بر ابراهيم سرد و سلامت شد و عصا به دست موسي اژدها گرديد و عيسي مرده همي زنده ميكرد اكنون تو را چه حجتي و معجزهئي باشد اگر تو رسول خدائي بايدت به مثل انبياء معجزهي خود را ظاهر بنمائي.
آن حضرت فرمود چه معجزه ميخواهي تا بياورم گفت ميخواهم از خداي خويش بخواهي تا شبي تاريك بر ما درآورد چنانچه از تيرگي نور چراغ ديده نشود آنگاه تو بر كوه ابوقبيس برائي و قمر را از آن هنگام كه بدر تمام باشد ندا كني تا او بيايد و هفت نوبت دور كعبه طواف كند پس در پيش روي كعبة سجده كند آنگاه به سوي تو آيد و با تو تكلم كند چنانكه همه بشنوند و بفهمند و ببينند آنگاه در گريبان تو داخل شود و دو نصف شده نصفي از آستين راست و نصفي از آستين چپ و نصفي در طرف مغرب و نصفي از طرف مشرق برود پس هر دو مراجعت نمايند و با هم پيوسته به حالت اول برگردد و در جاي خود قرار گيرد چون چنين كني يقين دانم كه تو رسول خدائي و سخن تو بر صدق است و ما با تو ايمان آوريم.
ابوجهل چون اين بشنيد برخاست و گفت اي حبيب خداي تو را رحمت كند كه اين غم را از دل ما برداشتي و قلوب ما را به راحت افكندي در آن وقت رسول خدا فرمود اي حبيب آيا به غير اين چيز ديگري ميخواهي عرض كرد جز اين نخواهم اگر آن را ظاهر ساختي دانم كه تو رسول خدائي.
حضرت فرمود چون آفتاب سر به مغرب كشد قدرت حق را بر تو ظاهر خواهم كرد اين بفرمود و از جاي برخاست و مردمان برخاستند و بنيهاشم اطراف رسول خدا را فرو گرفتند و علي عليهالسلام همي مردم را از پيش روي پيغمبر ميشكافت و راه بگشاد تا به خانه خديجه وارد شدند از آن سوي ابوجهل با مشركين گفت از ته ديگها سياهي بگيريد آن را با خاكستر و بول شتر در هم كنيد كه عنقريب بنيهاشم رسوي شوند و من بفرمايم تا چهرهي ايشان را بدان سياه كنند اما خديجه هنوز در گريه و اضطراب بود رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود اي خديجه آيا گمان ميكني كه خداي دشمنان را بر من
نصرت دهد مترس و شاد باش كه خداي از آن بزرگتر است كه مرا به دشمن گذارد آنگاه به محراب خويش شد و مشغول نماز گرديد.
پس از فراغ نماز دستها برداشت به جانب آسمان و عرض كرد (يا رب وعدك وعدك يا من لا يخلف الميعاد) در حال جبرئيل فرود شد و گفت اي محمد خداي تو را سلام ميرساند و ميفرمايد قسم به عزت و جلال خودم كه اگر بخواهي آسمانها بر زمين فرود آورم اي محمد من قمر را به طاعت تو بازداشتهام هزار سال از آن بيش كه پدرت آدم را خلق كنم بخوان به هر چه ميخواهي قمر را كه سر بر فرمان تو دارد رخسارهي پيغمبر از فرح و سرور در فروغ شد و پيشاني از بهر سجده بر خاك نهاد پس جبرئيل گفت اي محمد اينك من حاضرم قسم به عزت پروردگار خودم اگر قمر خلاف فرمان تو كند او را از مكان خود محو كنم هم اكنون من از پيش تو خواهم بود بيرون شو و معجزهي خود را آشكار فرما پس بنيهاشم در سراي رسول خدا انجمن شدند تا آفتاب غروب كرد آنگاه عباس گفت با ابوطالب آيا محمد تواند مسئول حبيب بن مالك را به اجابت مقرون كند در حال هاتفي ندا درداد كه محمد رسول پروردگار ميباشد و خداي كفالت كار او كند و كذب دشمنانش بازنمايد چون رسول خدا سخن هاتف را شنيد فرمود اي عم شك در قلب تو درنيايد سوگند با خداي كه تو و غير تو بايد انتظار برد از پسر برادر تو چيزي را كه چشم شما بدان روشن شود بالجمله شامگاه مردمان پاي جبل ابوقبيس چشم به راه پيغمبر هميداشتند پس آن حضرت با علي و ابوطالب و عباس و سائر بنيهاشم به جانب جبل ابوقبيس روان شدند چون بر فراز جبل رسيد جبرئيل ندا كرد كه اي محمد بخوان پروردگار خود را تا عطا كند آنچه را از او طلب كردهاي پس رسول خدا سر برداشت و گفت.
(اللهم بحقي عليك يا من لا يخلف الميعاد و يا من لا يخفي عليه خافية في الارض و لا في السماك اجبني فيما دعوتك و انت تعلم ما سئلوني)
هنوز سخن پيغمبر به نهايت نشده بود كه خداي فرشتهي ظلمت را بگماشت تا جهان را چنان تاريك گردانيد كه هر چه مشعل و چراغ برافروختند فايدتي نكرد. حبيب گفت اي محمد اين تيرگي كفايت است اكنون بفرما تا قمر چنان شود كه گفته
شد پس رسول خدا چشم فرا داشت و فرمود به بانگ بلند.
(ايها القمر المنير المترد في فلك التدوير اخرج الاية التي او دعت فيك بحق من خلقك) چون رسول خدا اين سخن فرمود قمر مانند اسب دونده به سرعت تمم همي آمد و مردمان همي به او نگران بودند تا به كعبه رسيد و نورش همي در فزايش بود پس هفت نوبت طواف كرد و آنگاه در پيش روي سجده كعبه نمود و بعد به سوي پيغمبر سرعت كرده به زبان فصيح ندا درداد كه اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله پس به گريبان آن حضرت در رفت و از آستين سر به در كرد ديگر باره به گريبان آن حضرت فرو رفت و نصفي از آستين راست و نصفي از آستين چپ آن حضرت بيرون شد و يكي به سوي مشرق و يكي به سوي مغرب روان گرديد آنگاه باز شد با هم پيوسته به جاي خود قرار گرفت.
ابوجهل گفت ان هذا لسحر مبين اما حبيب فرياد برداشت كه اي محمد تو رسول خدائي و سخن تو بر صدق است و جمعي كثير به آن حضرت ايمان آوردند و بنيهاشم از پيش روي آن حضرت همي رفتند و از شادي چهرههاي تابناك داشتند و مردمان همي گفتند سوگند با خداي زمزم و مقام كه ما هرگز چنين معجزه نديديم پس رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به خانه مراجعت نمود خديجه آن حضرت را استقبال نمود و عرض كرد يا رسول الله من معجزهي شما را مشاهد كردم بر فراز خانه خويش و از آن عجبتر آنكه اين جنين كه در رحم من است با من تكلم كرد و گفت يا اماه لا تخشي علي ابي و معه رب المشارق و المغارب.
پس رسول خدا تبسم فرمود و گفت خدا عطا نكرده است هيچ پيغمبري را معجزهاي جز اينكه مرا به آن مخصوص گردانيده در اين وقت ابوطالب از پيش روي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم درآمد و اين اشعار را بسرود.
الم تر ان الله جل جلاله
اتانابه برهان علي يد احمد
و ابدي ظلاما حالكا فعمت به
عيون الوري في كل غور و منجد
و اقبل بدر التم من بعد ظلمة
الي ان علي فوق الحطيم يمبعد
و طاف به بيت الله سبعأ و حجه
و خر امام البيت في خير مسجد
و سار الي اعلي قريش مسلما
و اكرم فضل الهاشمي محمد
و قد غاب بدر التم في وسط حبيبه
و في ذيله اهوي علي رغم حسد
و عاينته في الافق يركض واضحا
مبينا بتقدير العزيز الممجد
و عاينته نصفين في الشرق واحد
و في الغرب نصف غير شك لملحد
پس روز ديگر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از خانه بيرون شده به نزديك حبيب رفت و فرمود اي حبيب بگو لا اله الا الله محمد رسول الله عرض كرد كه من اين سخن خواهم گفت در وقتي كه با من پيماني بكني حضرت فرمود شفاي دخترت را ميخواهي كه كور و كر و لال ميباشد و هر دو دست و پاي او خشكيده و او را در هودجش جاي دادي عرض كرد يا رسول الله كي ترا به اين امر خبر داد زيرا كه من هيچكس را مطلع نكردهام پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود خداي من مرا به آن مطلع گردانيده است.
حبيب گفت آيا خداي تو ميتواند چنين كس را شفا دهد قال نعم يحيي العظام و هي رميم پس فرمود تا دختر را حاضر كردند و عباي خويش را كه پشم آن از گوسفند فداي اسماعيل بود بر او افكندند آنگاه حضرت به اندازهي فهم او با او خطاب كرد و فرمود ايتها النطفة المخلوقة من ماء مهين التي لا تسمع السكلام و الاترد الجواب ارجعي خلقا سويا مثل القمر بهجته و جمالا.
پس آن دختر تندرست شد و اعضاي نيكو بافت و به سخن آمده گفت اشهد ان لا اله الا الله لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله و مردمان همه در عجب شدند و حبيب بن مالك با گروهي از عرب ايمان آوردند از بركت اين معجزهي باهره و ابوجهل و اتباعش مخذول و خجلت زده بر كفر و حسد آنها افزوه شد.
در صدر عنوان ياد كرديم كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از خديجه دو پسر آورد يكي قاسم كه مكناة به او گرديد و ديگري عبدالله كه هر دو در كوچكي جان به حق تسليم
نمودند و اين دو پسر ملقب به طيب و طاهر بودند و از اينجا بعض مردم به خطا رفتهاند و طيب و طاهر را دو پسر جداگانه شمارند (1)و در تاريخ يعقوبي گويد توفي القاسم ابن رسول الله فقال صلي الله عليه و آله و سلم و هو في جنازته و نظر الي جبل من جبال مكه يا جبل لو ان مابي بك لهدك يوم و كان القاسم توفي و له اربع سنين ثم توفي عبدالله بن رسول الله بعده بشهر و لم يفطم فقالت خديجه يا رسول الله لو بقي حي افطمه قال فطامه في الجنة و سئلت خديجه رسول الله فقالت اين اولادي منك قال في الجنة قالت بغير عمل قال الله اعلم بما كانوا عاملين.
اين روايت چنان ميرساند كه قاسم بعد از چهار سال كه از عمر او گذشته بود روحش به شاخسار جنان پرواز كرد و بعد از يك ماه برادرش عبدالله جان به حق تسليم كرد و رسول خدا در جنازهي قاسم فرمودند در حالي كه كوههاي مكه را مخاطب قرار داده بود اي جبل آنچه بر من وارد شد اگر بر تو وارد ميشد از هم متلاشي ميشدي و خديجه عرض كرد يا رسول الله كاش فرزند من عبدالله چندان حيوة ميداشت كه او را از شير باز ميكردم رسول خدا فرمودند در بهشت او را از شير باز مينمايند خديجه عرض كرد يا رسول الله فرزندان من از شما در كجا ميروند فرمود جايگاه ايشان در بهشت خواهد بود عرض كرد با اينكه عملي ندارند فرمود خدا ميداند كه اينان اگر در دنيا زندگاني ميكردند جز عمل صالح از ايشان بروز نميكرد.
و به روايت مجلسي در حيوة القلوب روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بر خديجه وارد شد او را گريان ديد.
فرمود اي خديجه چرا گريه ميكني عرض كرد يا رسول الله شير در پستان من جاري شده ياد فرزند خود نمودم.
و به روايت ثقة الاسلام كليني قدس سره در كافي بسند خود از امام محمد باقر عليهالسلام روايت كند كه فرمودند چون قاسم فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از دنيا رفت آن حضرت خديجه را ديدند گريه ميكند فرمودند اي خديجه چرا گريه ميكني عرض كرد يا رسول الله دانهي مرواريد گران بهائي بود كه از دستم رفت پس از براي او
1) جزا ثاني ص 23 طبع نجف.
ميگريم آن حضرت فرمودند اي خديجه آيا راضي نيستي كه چون روز قيامت شود او را ببيني كه بر در بهشت ايستاده است چون نظرش بر تو افتد بگيرد دست تو را پس داخل بهشت گرداند و تو را منزل دهد در پاكيزهترين منزلهاي بهشت خديجه عرض كرد اين از براي من است يا از براي هر بندهي مؤمن حضرت فرمود از براي هر بنده مؤمن حضرت فرمود براي هر بندهي مؤمن است كه صبر كند و نيت خود را خالص گرداند از براي خدا به درستي كه خداي عز و جل حكيمتر و كريمتر از اين است كه ميوهي دل بنده را از او بازگيرد و با وجود اين او را عذابش كند.
و اما دختران خديجه (ع) فاطمه زهرا سلام الله عليها كه در جلد اول اين كتاب مفصلا مذكور شد و زينب و رقيه كه در اين جلد مذكور شد مفصلا.
و اما كلثوم در اينجا بيان ميشود بايد دانست كه بين محدثين و مورخين در امكلثوم و زينب و رقيه از چند جهت خلاف است.
يكي آنكه آيا امكلثوم و دو خواهر او زينب و رقيه دختران رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از بطن خديجه يا دختران خديجه باشند از شوهر ديگر يا دختران خواهر خديجه كه او را هاله ميگفتند ذهب الي كل فريق ظاهر آيهي شريفه ميرساند كه ايشان دختران رسول خدا بودند من قوله تعالي يا ايها النبي قل لازواجك و نبائك و نساء المؤمنين الخ چون نبات جمع است و ظاهر جمع تعدد است.
و در تكملة الرجال از قرب الاسناد حديث كند از عبدالله بن جعفر حميري از هارون بن مسلم از مسعدة بن صدقة از امام صادق عليهالسلام كه فرمود ولد لرسول الله صلي الله عليه و آله و سلم من خديجة القاسم و الطاهر و امكلثوم و زينب و رقية و فاطمه فزوج عليا فاطمه و تزوج ابوالعاص بن ربيع زينب و تزوج عثمان بن عفان امكلثوم و لم يدخل بها حتي ماتت و تزوج مكانها رقيه الخ.
اين حديث دو مطلب ميرساند يكي اينكه اينها دختران پيغمبرند از بطن خديجه و ديگر اينكه عثمان اول امكلثوم را تزويج كرد و به او دخول نكرده از دنيا رفت بعد رقيه را تزويج كرد.
و در بعضي از ادعيهي شهر رمضان است اللهم صل ملي رقية و امكلثوم ابنتي نبيك الخ.
و لكن علامه خبير ابوالقاسم علي بن احمد الكوفي در كتاب الاستغاثة في بدع الثلاثته تحقيق كرده است كه اين سه دختر فرزندان هاله خواهر خديجه ميباشند و لكن نام امكلثوم در بين نيست ميگويد اصح اين است كه خديجه بنت خويلد را خواهري بود هاله نام زوجهي مردي از بنيمخزوم هاله از اين مرد رقيه و زينب را آورد چون از دنيا رفت و هاله پريشان بود و خواهرش خديجه مالدار بود خواهر را با دو فرزندش كفالت ميكرد.
چون تزويج او با رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم واقع شد و هاله از دنيا رفت اين دو دختر در هجر رسول خدا منسوب به آن حضرت گرديدند:
و گفته روايت قرب الاسناد چون در طريق او مسعدة بن صدقه باشد ضعيف است و آيهي شريفه ميتوان گفت شبيه آيهي مباهله است.
و خلاف ديگر اين است كه تزويج امكلثوم به عثمان قبل از رقيه بوده يا بعد از رقيه و آيا اولادي از امكلثوم آورده است يا خير معروف است كه قبل از امكلثوم رقيه را داشته چون او وفاة كرد امكلثوم را گرفت چنانچه طبرسي در اعلام الوري و ديگران روايت كردند كه عثمان بعد از رقيه امكلثوم را نكاح كرد و قال ابن سعد في الطبقات الكبير ان امكلثوم بنت رسول الله امها خديجه بنت خويلد بن اسد بن عبدالعزي بن قصي تزوجها عتبته بن ابي لهب چون رسول خدا مبعوث به رسالت گرديد و سورهي تبت يدا أبي لهب نازل گرديد ابولهب پسرش عتبه را گفت البته بايد دختر محمد را طلاق بگوئي و الا تو را از خود نفي خواهم كرد پس عتبه امكلثوم را طلاق گفت و هنوز با او هم بستر نشده بود و امكلثوم در مكه بود تا خديجه كه تصديق رسول خدا نمود امكلثوم هم ايمان آورد و هنگامي كه رسول خدا به مدينه هجرت نمود امكلثوم هجرت كرد با عيالات رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و هنگامي كه خواهرش رقيه رحلت نمود در خانهي عثمان امكلثوم را عثمان تزويج كرد و در آن وقت بكر بود و اين در ماه ربيع
الاول بود يعني تزويج در ماه مذكور بود ولي زفاف در جمادي الاخره واقع شد و در خانهي عثمان بود تا در سنهي نهم از هجرت دنيا را وداع گفت.
و اولادي از براي او نشد و وفات او در ماه شعبان بود در سنهي مذكوره و شنيدي كه صاحب استغاثه فرمود اول امكلثوم را گرفت و بعد از وفات او رقيه را تزويج كرد و هو الاصح البته چه آنكه عثمان رقيه را چندان با قطب شتر او را بزد تا بعد سه روز شهيد شد و از دنيا رفت كما عرفت في ترجمتها با اين حال چگونه عثمان جرئت دارد كه در مقام تزويج خواهر او برآيد و رسول خدا چگونه اين كار ميكند.
و در اعيان الشيعه به ترجمهي امكلثوم ميفرمايد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند در قبر امكلثوم داخل نشود با اين حال كسي كه جنابت دارد و ديشب جماع كرده است و عثمان با اينكه اولي از ديگران بود كه داخل قبر بشود و او متصدي دفن آن مخدره نشد از اين جهت سامة بن زيد و فضل بن عباس و أميرالمؤمنين امكلثوم را دفن كردند.
و در خصائص فاطميه گويد آنچه از اخبار فريقين معلوم است اين است كه اين بنات طاهرات كه به شرف اسلام مشرف شدند هر يك با ايمان ثابت و كمالات محموده از دنيا رفتهاند و از اغلب زنان آن زمان ايشان را امتياز و مزيت خاصه بوده و مرحمتهاي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و فاطمة زهرا هر يك دليل است و شاهد صدق است بر حسن حال ايشان كما عرفت في ترجمة زينب و رقيه خواهران امكلثوم.
در صدر عنوان اشاره شد كه وفات خديجه در دهم شهر رمضان 3 سال قبل از هجرت بوده است.
و در ناسخ گويد در سنه 6213 بعد از هبوط آدم عليهالسلام خديجه وفات كرد و رحلت او بعد از رحلت ابوطالب به سه روز و به قولي سي و پنج روز و به قولي يك سال بوده و چون خديجه مريض شد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود اي خديجه خداي تعالي تو را با مريم
دختر عمران و آسيه بنت مزاحم برابري داده است.
و در خصائص فاطمه گويد در روايت مشهور است كه ملائكهي رحمت از جانب حضرت عزت كفن از براي خديجه آوردند و بعد از بلوغ اجل و زمان فراق و توجه به عالم اعلي از مبدأ مراحم خاصه الهية و تفقدات و تلطفات لا تعد و لا تحصي كه منحصر به خديجه طاهرة بوده اظهار شد و آنها باعث تسليهي خاطر آن پيغمبر مهربان گرديد و رسول خدا به همراه جنازهاش با كمال حزن و اندوه همي رفت تا در حجرن مكه در قبرستان معلي برابر قبر آمنة بنت وهب والدهي ماجدهي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم قبري براي او حفر نمودند و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در ميان آن قبر خوابيدند پس بيرون آمدند و آن گوهر پاك را گرفته در زير خاك مدفون ساختند و در سال 727 از هجرت قبهاي بر سر قبر خديجه بنا كردند و مردم مكة در حضور آن تربت زاكية و بقعهي سامية اظهار خلوص و ارادت مينمودند و به حسب تجربه رفع هم و كشف غم و رفع مصائب و نوائب دنيويه و اخرويه ميشد از ايشان و قصايد فصيحهي شعراي عرب كه در مدح آن مخدره انشا كرده بودند در آن بقعه آويخته داشتند و روز ميلاد حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم از خانه خديجه به مزارش ميآمدند و اظهار نشاط و انبساط مينمودند و حال بر اين منوال بود تا اينكه در سنه هزار سيصد و چهل و چهار آن بقعهي مباركه را با ساير بقاع متبركه خراب كردند.
حضرات وهابيها خذلهم الله و تا امروز كه سنه 1371 آن بقعهي مباركه مهجور و مخروب است چون حضرات وهابيه تعمير قبور را بدعت ميدانند به تفصيلي كه حقير در جلد پنجم الكلمة التامة مشروحا نگاشتهام.
از پيش ياد كرديم كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در حال سكرات موت خديجه فرمود اي خديجه ضراء خود را در بهشت از من سلام برسان عرض كرد ضراء من چه كسان باشند فرمود آسيه بنت مزاحم مريم بنت عمران كلثم خواهر موسي بن عمران
اما كلثوم خواهر موسي بن عمران عليهالسلام مخطوبهي قارون بود چون او مرتد شد به وصال آن مخدره نرسيد تا اينكه زمين او را فرو برد و كلثوم ديگر شوهري اختيار نكرد تا از دنيا رفت و همين مخدره بود كه خداوند متعال قصهي او را در قرآن ياد كرده است از آمدن او به نزد فرعونيان براي كشف حال موسي بن عمران و همين كلثوم بود كه با ايشان فرمود من زني را خبر دارم كه شير دارد پس رفت و مادر خود را خبر كرد تا اينكه آمد و فرزندش موسي را گرفت و شير داد.
اما آسيه بنت مزاحم زوجهي فرعون اول زني است كه ايمانش به درجهي كمال رسيد و اول زني است كه در خانهي فرعون كافر سالها ايمان خود را مخفي داشت و اول زني است كه به موسي بن عمران ايمان آورد.
و همين مخدره است كه تابوت موسي بن عمران را از روي آب گرفت و موسي را از ميان آن بيرون آورد و او را چون جان شيرين در بر كشيد و مرضعه براي او طلبيد و گهواره از طلاي مشبك براي او بساخت و با جان و دل شب و روز گهواره جنباني او را ميكرد و چندين مرتبه فرعون در صدد قتل او برآمد و آسيه به لطايف الحيل او را منصرف گردانيد تا حدي كه مردم موسي را فرزند آسيه ميپنداشتند و سي سال كليم حضرت ذوالجلال با ظهور آيات باهرة و معجزات متواترة و به خاطرخواهي و همراهي آسيه با هزاران نعمت و راحت با نهايت حرمت و عزت زيست فرمود با آنكه مراتب عديده چه در صغر و چه در كبر فرعون را به ضرب شتم و لطم آزرده كرد و در خردسالي به دست حقپرست خود ريش فرعون را گرفته و به شدت كشيد و مقداري از آن را به سختي بكند و در هر مرتبه فرعون به قصد قتل او قيام مينمود و آسيه خاتون در مقام منع برميآمد تا اينكه دعوت خود را ظاهر نمود اول زني كه به او ايمان آورد آسيه بود.
بالجمله در ترجمه فاطمهي زهرا در جلد اول و در اين جلد در ترجمهي خديجه كبري احاديثي نقل شد كه رسول خدا تارة ميفرمودند كمل من الرجال كثير و لم يكمل من النساء الا اربعة آسيه بنت مزاحم مريم بنت عمران خديجه بنت خويلد و
فاطمه بنت محمد و تارة ميفرمود افضل نساء الجنة اربعة
و نيز فرمود خير نساء اهل الجنة اربعة.
و نيز فرمود حسبك من نساء العالمين اربعة:
و نيز فرمود سيدات نساء اهل الجنة اربعة و غير ذلك) از اخباري كه ذكر شد كه در همهي اينها به غير از اين چهار خاتون نام ديگري در بين نيست بالاخرة اين بانو سيدهاي از سيدات جنان و زني يگانه و فرزانه از زنان جهان و چقدر قوي الجنان و صلب الايمان بوده و از زنهائي كه در قرآن به صفت ممدوحه ياد شده است يكي اوست كه به قول مرحوم مجلسي آسيه خاتون را به حرمت خواندهاند و او را از زنان ديگر بيشتر به احترام ياد نمودهاند و حضرت ختمي مرتبت چندين مرتبه چنانچه شنيدي او را از روي رافت و مرحمت به حسن عقيدة و استقامت و كمال ايمان و معرفت و ثبات در دين و اعراض از كفره و مشركين ياد فرموده و آنچه در تفاسير و تواريخ و خبر و سير منظور نظر است از بدو خلقت ابوالبشر حضرت آدم عليهالسلام در خانوادهي كفر زن بدين ايقان و اطمينان نيامده كه در دوستي خدا و رسول بدين گونه ثابت و دائم بماند و به اسانيد متعدده در كتب خاصه و عامه از رسول خدا منقولست كه فرمود آسيه بنت مزاحم و مريم بنت عمران و خديجه بنت خويلد تمشين امام فاطمه كالحجاب لها الي الجنة و در روايت ديگر ميفرمايد كه در قيامت آسيه با هفتاد هزار حوريه با الويهاي تسبيح به استقبال سيدهي نساء فاطمهي زهراء بيايند بالاخره فاطمه در هر محفل و مجلسي كه شرف حضور پيدا كرده آسيه و مريم با او بوده و هستند و آن ايمان كامل و محكم او در ميان آل فرعون منحصر به فرد بود.
و صدوق در خصال ميفرمايد جابر بن عبدالله الانصاري حديث كند قال قال رسول الله ثلثة لم يكفروا بالوحي طرفة عين مؤمن آل فرعون و علي بن ابيطالب عليهالسلام و آسيه زن فرعون.
و به روايت مجلسي در پنجم بحار در احوال موسي بن عمران ميفرمايد اما آسيه زن فرعون از مردم بنياسرائيل بود عبادت خدا را از روي اخلاص و ايمان كامل
به جا ميآورد و ايمانش مخفي بود تا هنگامي كه فرعون ماشطه زوجه حزقيل را شهيد كرد آسيه پرده از پيش چشمش برداشته شد و نظر كرد ديد ملائكه روح او را با كمال تجليل به جانب آسمان ميبرند بر يقين او افزوده شد در آن هنگام فرعون بر او داخل شد و آسيه را خبر داد به قتل زوجهي حزقيل آسيه ديگر تاب نياورد بانگ بر او زد و فرمود واي بر تو اي فرعون تا چند بر خداوند تبارك و تعالي جرات مينمائي فرعون گفت مگر ترا نيز جنون عارض شده است مثل جنوني كه بر ماشطه عارض شده بود آسيه فرمود مرا جنوني عارض نشده و ليكن آمنت بالله تعالي ربي و ربك العالمين پس فرعون مادر آسيه را احضار كرد و گفت دخترت را جنون عارض شده است و چون فرعون بسيار آسيه را دوست ميداشت خواست تا به لطايف الحيل او را از دين به حق برگرداند به محض اينكه از ايمان او به خدا مستحضر شد دنيا در نظر او تاريك گرديد و از شدت غضب مدتي مبهوت بماند و همي بر خود ميپيچيد و هر چند او را تكليف به اقرار خدائي خود كرد آسيه اعتنائي ننمود فلذا مادرش را حاضر كرد و گفت دختر خود را نصيحت كن و او را از اين جنون بازآر مادر آسيه صورت حال را به دختر خود آسيه گفت.
آسيه فرمود من هرگز از دين حق موسويه دست برندارم مادرش گفت فرعون قسم ياد كرده است كه اگر از اين اعتقاد بازنشوي ترا هلاك كند آسيه فرمود هر چه خواهد بكند كه من هرگز دست از ايمان خود برندارم.
پس فرعون آسيه را به چهار ميخ كشيد و او را همي عذاب كرد تا روحش به شاخسار جنان پرواز كرد از اين جهت در قرآن فرعون را ذيالاوتاد ياد نموده.
و عن ابن عباس قال اخذ فرعون امرأته آسيه حين بين له اسلامها فيعذبها لتدخل في دينه فمر بها موسي بن عمران و هو يعذبها فشكت اليه باصبعها فدعي الله موسي ان يخفف عنها فلم تجد في العذاب الما و انها ماتت من عذاب فرعون لها فقالت و هي في العذاب رب ابن لي عندك بتيا في الجنة و نجني من فرعون و عمله و نجني من القوم الظالمين) و بر حسب بعضي از تواريخ فرعون قصابي را طلب نمود كه آسيه را در برابر چشمش
او را پوست بكند و سر ببرد آن قصاب شروع به اين عقوبت عظمي كرد اين وقت سكنهي عالم بالا به فزع آمدند و بر حالت آسيه رقت كردند و نجات او را از حضرت تبارك و تعالي مسئلت نمودند از مصدر جلال ندا رسيد آسيه كنيز من است و مشتاق لقاي آقايش شده است ببينيد در حال احتضار چه ميگويد چون نظر كردند شنيدند ميگويد خدايا بنا كن خانه از براي من در بهشت و مرا از فرعون و عمل او و از اين قوم ظالم نجات مرحمت كن.
و به روايت ثعلبي در عرايس آسيه در عين استغراق به عقوبات فرعوني حضرت موسي عليهالسلام بر وي عبور داد با انگشت به سوي موسي اشاره كرد يعني ميبيني در راه دوست چه ميكشم و چگونه تلخي بلاها را ميچشم آن جناب دعا فرمود و آن آلام از وي برداشته شد و ديگر از صدمات فرعونيان احساس المي ننمود.
پس در آن وقت قدري خندان شد كه فرعون از خندهي او به شگفت آمد و گفت اين زن ديوانه شده است به اين همه شكنجهها و بلاها زمان مردنش شادان و خندان است و شهادت آسيه خاتون سبب شد كه بعد از زمان قليلي هزار هزار ششصد هزار نفر از لشگر فرعون غرق شدند.
(اما مريم بنت عمران عليهالسلام) مادر عيسي بن مريم نسب شريف او منتهي به سليمان بن داود و از سليمان به ابراهيم خليل منتهي ميشود مادرش حنه زوجهي عمران بن ماثان و خواهر اين حنه زوجهي زكريا عليهالسلام است به نام (ايشاع) كه مادر يحيي است و يحيي و مريم خالهزاده بودند و پدر مريم عمران بن ماثان است كه نسب به ابراهيم خليل ميرساند نه عمران ابن الشهم و مادر حنه كما في الكافي (مرتا) است و عربي آن وهيبه است يعني بخشيده شده است و از زمان عمران بن ماثان تا زمان عمران پدر موسي هشتصد سال علاوه بوده و مريم به لغة قديم به معني عابده است و به قول سيوطي در اتقان به معني خادمه است و اين اسم را مادرش بعد از ولادت بر وي گذارد كما قال الله تعال و اني سميتها مريم و معني اين اسم دليل باشد بر نيت حسنة و سريرت صادقهي مادرش كه ميخواست مولودش پسر باشد تا محرر گردد يعني در قدس شريف خادم و مقيم
باشد و به عبادت پروردگار مشغول گردد چون به جاي پسر دختر متولد شد و مقصودش به عكس نتيجه داد كه ليس الذكر كالانتي خداوند سبحان به كريمهي فتقبلها ربها به قبول حسن او را به جاي پسر قبول و از وي رفع مانع و كشف علت و عادت كرد تا بتواند هميشه در بيت المقدس اقامت بنمايد و به خدمت خانه مشغول باشد چون حنه اطمينان يافت اظهار تشكر و امتنان كرد او را بر حسب مايؤل مريم ناميد يعني اين دختر از بدو تكليف بايد محرر و خدمتگزار اين خانه باشد به عبارت آخري مقصود او از پسر ملازمت بيت المقدس بود چون از دختر دفع مانع شد همان تكليف بر او جاري است و مقصود حاصل است.
و آيهي رب اني نذرت لك ما في بطني محررا فتقبل مني انك انت العليم دلالت واضحة دارد كه مادر مريم نذر كرده بود اگر فرزندي مرحمت بشود او را تحرير نمايد و علت نذرش از كتب تفاسير معتبره اجمالا اين است كه حنه عقيم و نازا بود و از فرزند مأيوس بود و پيوسته از خداوند اين مسئلت را ميكرد و فرزندي ذكور همي خواست روزي بر حسب اتفاق مرغي را بر شاخهي درختي ديد كه جوجهي خود را آب و دانه ميدهد در آن وقت رقت كرده زبان به دعا و تضرع گشود و از كارخانهي قدرت و قضا مسئلت و عرض حاجت نمود كه اي خداوند توانا آيا ممكن است بر اين ضعيفهي ناتوان تفضلي فرمائي و منت گذاري و فرزندي روزي نمائي كه به وظائف عبادت تو مشغول شود آنگاه از شكرانهي اين موهبت عظمي دعوتش به اجابت قرين گرديده و حاجتش برآورده و به وجود مقدس مريم حامله شد و آن دختر را به جاي پسر قبول فرموده و در بيت المقدس مشغول عبادت گرديد تا به عيسي حامله شد در قصهي طولاني كه مختصر و ملخص آن اين است كه چون سيزده سال از عمر مريم منقضي شد فرشتگان خدا او را مژدهي ولادت عيسي عليهالسلام دادند چنانچه خداي فرمايد (اذ قالت الملائكة يا مريم ان الله يبشرك بكلمة منه السمه المسيح عيسي بن مريم وجيها في الدنيا و الاخرة) چون
يوسف عمزادهي مريم از حمل او مطلع شد بسيار متغير گرديد به نزد مريم آمد گفت اي مريم آيا هيچ زرعي بي بذر بارور شده است.
مريم فرمود اگر گوئي خدا نخستين بذر آفريد پس آن بدون زرع بارور شده و اگر گوئي هر دو با هم آفريده هيچ كدام از هم ديگر حاصل نشده باز يوسف گفت آيا هيچ درختي بي آب نشو و نما يافته مريم فرمود اول خدا درخت آفريد از آن پس آب را سبب نشو و نما قرار داد.
يوسف كرت سوم سخن را روشن آورد گفت آيا هيچ فرزندي بدون پدر به وجود آمده مريم فرمود آدم و حوا را نه پدر بود نه مادر چون سخن بدينجا رسيد يوسف ملول و محزون از نزد او بيرون شد و به معبد خويش آمد چون شب بخفت در خواب ديد كه فرشتهي خداوند روي بدو كرده گفت اي يوسف مريم از روح القدس آبستن است فرزند او را عيسي نام گذار كه قوم خود را از گناه نجات خواهد داد اين است آن فرزندي كه پيغمبران خبر دادند كه از دختر بكري بي پدر متولد ميشود يوسف از خواب بيدار شد و از انديشه خود برگشت ولي مريم روز به روز بر حزن اندوه او افزوده شد از شماتت بنياسرائيل همي مرگ خود را از خدا طلب ميكرد تا او را درد زائيدن گرفت از بيت المقدس بيرون آمد و در پاي درخت خرمائي كه خشكيده بود در طرف مشرق قرار گرفت چنانچه خداوند متعال در سوره مريم ميفرمايد (فاجاءها المخاض الي جذع النخلة قالت يا ليتني مت قبل هذا و كنت نسيا منسيا) با خود گفت اي كاش مرگ من قبل از اين روز فرا ميرسيد تا اين روز را نميديدم اين وقت ندائي شنيد كه اي مريم حزن و اندوه بر خودت راه مده خداوند متعال نام ترا بلند ميخواهد و از براي تو خير و سعادت است اكنون اين درخت خرماي خشكيده را حركت بده تا رطب تازه براي تو فرو ريزد آن را تناول بنما و از اين آب شيرين كه در نزد تو است بياشام و دل خوشدار كه ديدهات روشن و كار بر مراد تو خواهد بود و هر كس از تو سئوالي كرد بگو من نذر كرم كه روزهي صمت داشته باشم و نميتوانم با كسي تكلم كنم و اشاره كن از فرزندم عيسي سئوال كنيد تا شما را جواب گويد چنانچه اين جمله
را خداي در قرآن ياد فرموده است.
فناديها من تحتها الا تحزني قد جعل ربك تحتك سريا و هزي اليك بجذع النخلة تساقط عليك رطبا جنيا فكلي و اشربي و قري عينا الخ الاية.
مردم بنياسرائيل چون از قصه آگاه شدند زبان به شناعت گشودند گفتند اي مريم پدر تو مرد بدي نبود و مادر تو زني با عفت و نجيبة اين چه كاري بود كه از تو بروز كرد.
مريم اشاره به سوي عيسي عليهالسلام كرد كه جواب شما در نزد اين طفل است گفتند طفلي كه در گهواره است چگونه ميشود با او تكلم كرد اين وقت عيسي بن مريم صدا بلند نمود كه مردم بنياسرائيل بر مادر من تهمت روا نداريد و او را اذيت نكنيد بدرستي كه من بندهي خدايم كه بر من كتاب فرستاده است و مرا پيغمبر خود قرار داده است و به اقامهي نماز و دادن زكوة و نيكوئي به مادرم وصيت فرموده است و در هر حال من مولود مبارك و طيبي ميباشم و از اشقيا و جباران خداوند متعال مرا قرار نداد و رحمت و سلام و بركت پروردگار با من است هنگام ولادت و هنگام رفتن از اين دنيا و هنگام مبعوث شدن از قبرها).
اول آنكه مريم اول زني است كه به لقب بتول و عذراء مدعوه و موسومه گرديد و اسم شريفش با مسمي مطابقه كرد كه به عبادت و خدمت بيت المقدس مشغول گرديد و در حسن و جمال شهرهي آفاق بود و در محراب عبادت از نور رويش احتياج به چراغ نبود.
دوم آنكه در قرآن زياده از بيست مورد خداوند متعال او را نام برده و او را تجليل فرمود و به خطابات حقه او را برگزيده و امتياز داده.
سوم- آنكه از زوجات رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است در بهشت و مردم نصاري در دار
دنيا در حق او غلو كردند و جماعت نسطوريه و ملكائيه از طائفهي نصاري او را يكي از اقائيم ثلثهي خوانند.
يعني خدا و حضرت عيسي و مريم بالاشتراك علة اصلي و سبب كلي در ايجاد موجوداتند و كريمهي (و يقولون ان الله ثالث ثلثة) در رد ايشان است و در همان زمان مريم بسيار محترم بوده است مردم نصاري مريم را دختر امام خودشان ميدانستند كه صاحب فرقان و از رؤساي بنياسرائيل در قدس خليل و ملوك ايشان از بنيماثان بود از اين جهت در كفالت او با حضرت زكريا مخاصمه و منازعه كردند كه ايهم يكفل مريم.
چهارم- آنكه مريم اول زني است كه خداوند متعال ملكه عصمت به او عنايت فرمود و قبل از مريم زني معصومه نبوده.
پنجم- آنكه خداوند متعال مريم را از نفحه حقه و روح القدس خلق فرمود.
ششم- آنكه در رحم مادر تكلم كرد به روايات عامه و خاصه به علاوه در بيت المقدس متولد گرديد.
هفتم- آنكه نشو و نماي او برخلاف نشو و نماي سائر اطفال بود.
نيشابوري در تفسير خود در ذيل آيهي شريفه فانبتها نباتا حسنا چنين گفته است تنبت في اليوم مثل ما ينبت المولود في عام و قيل المراد نمائها في الطاعة و العفة و الصلاح و السداد.
هشتم- آنكه عابده و زاهده و خادمهي خانه خدا بود و حق عبوديت را كما ينبغي بجا آورد.
نهم- آنكه خداوند متعال او را از لغويات و مكائد زنان يهود نجات بخشيد.
دهم- آنكه او را از زنان كامل الايمان قرار داد و شاهد آن در ترجمه حضرت فاطمهي زهراء و خديجه و آسيه گذشت.
يازدهم- آنكه كفالت او را پيغمبري مانند زكريا عليهالسلام عهدهدار بود.
دوازدهم- آنكه از مساس شيطان مصون و محفوظ ماند به مصداق اني اعيذها بك و ذريتها من الشيطان الرجيم اهل سنت نقل كردهاند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم
فرمود هر مولودي را شيطان مس ميكند از اين جهت گريه ميكنند و حضرت عيسي و مادرش از مساس شيطان به واسطهي استجاره و استعاذه (حنه) مادر مريم محفوظ ماندند.
سيزدهم- آنكه بيت عبادتش در غرفهاي از غرفات بيت المقدس بوده.
چهاردهم- آنكه به مصداق (كلما دخل عليها زكريا المحراب وجد عندها رزقا قال يا مريم انا لك هذا قالت هو من عند الله ان الله يرزق من يشاء بغير حساب) هميشه ميوهها و طعامهاي بهشتي تناول مينمودند.
پانزدهم- آنكه ملائكه حضورا با او تكلم ميكردند يا مريم اقنتي لربك الخ. و گاهي او را ندا ميكردند يا مريم ان الله اصطفاك و اصطفاك و طهرك علي نساء العالمين.
شانزدهم- آنكه آنقدر در محراب عبادت كرد كه پاهاي او ورم نمود و در سن نه سالگي در روزه و نماز و عبادت و زهد و ترك دنيا بر جميع عباد سبقت گرفت و صبر و شكيبائي بر ناملايمات زنان يهود فرمود.
هفدهم- آنكه مستجاب الدعوه بود و چون معصومه بوده او را عيسي غسل داد چون معصومه را جز معصوم نتواند غسل بدهد بالجمله مزاياي بسيار دارد كه در ميان زنان ممتاز و به اين خصائص سرافراز است.
مريم در اين دار دنيا شصت و سه سال زندگاني كرد و علامه بارع شيخ عبد النبي توسركاني در كتاب لئائي الاخبار ص 488 از وهب بن منية روايت كرده كه گفت من يافتهام در بعض كتب كه عيسي بن مريم عليهالسلام به مادر خود مريم فرمود اي مادر من يافته از آن علمي كه خداوند متعال به من تعليم داده است كه اين دنيا را بقائي نيست و در معرض فنا و زوال ميباشد و دار آخرت دار بقاء و دائمي است اكنون صواب آن است كه من با تو تا بتوانيم توشه از اين دار فاني براي دار باقي تهيه بنمائيم پس مريم با فرزند دلبند خود به طرف كوه لبنان رفتند روزها را روزه و شبها را به عبادت ميگذرانيدند
و قناعت ميكردند به آنچه از اوراق اشجار و آب باران به دست آنها ميرسيد با اين حال مدت بسياري روزگار به سر بردند تا اينكه روزي عيسي عليهالسلام از براي تحصيل قوتي از كوه به زير آمد اين وقت ملك الموت بر مريم نازل شد در حالي كه در محراب عبادت خود بود و گفت السلام عليك يا مريم الصائمة القائمه مريم از هيبت ملك الموت غش كرد چون به هوش آمد ثانيا گفت السلام عليك مرتبهي ثانية غش كرد چون به هوش آمد گفت اي بندهي خدا كيستي كه از ديدن تو بندهاي بدن من بلرزيد و پوست بدن من مرتعش شد و از صداي تو گويا عقل از سر من پرواز كرد.
گفت من آن كسي هستم كه نه بر صغير و نه بر كبير رحم ميكنم و هنگام دخول بر سلاطين و جبابره و غيرهما طلب اذن نميكنم بي رخصت داخل ميشوم من خراب كننده ديار و ويران كننده قصور و معمور كننده قبور و مفرق بين جماعات و اخوه و اخوات و آباء و امهات ميباشم من ملك الموت عزرائيل هستم كه اكنون براي قبض روح تو آمدهام فرمود آيا مهلت نميدهي كه فرزند عزيزم و قرة العين و حبيبم عيسي بيايد يك بار ديگر توشه از لقاي او بردارم.
ملك الموت گفت من اجازه ندارم من مامور به امر پروردگار باشم نميتوانم قبض روح به عوضهاي را بدون اجازهي حق تعالي بنمايم فعلا مامور هستم كه قدم از قدم برندارم تا قبض روح ترا بنمايم متعبد شو براي لقاي پروردگار خود مريم گفت تسليم امر پروردگار خود باشم مشغول شو به آنچه ماموري پس ملك الموت قبض روح او را كرده پس ملائكه روح او را به آسمان بالا بردند.
اتفاقا در آن روز آمدن عيسي به طول انجاميد تا هنگام نماز عشا رسيد چون به كوه بالا آمد و مقداري حشيش براي افطار مادر تهيه كرده مادر را خفته ديد با خود گفت كثرت عبادت و روزه او را در تعب انداخته بهتر اين است بگذارم مقداري استراحت كند پس آنچه افطاري در دست داشت به كناري گذاشته و به محراب عبادت خود آمده مشغول نماز گرديد تا ثلث از شب گذشت ديد مادر بيدار نشد آمد او را ندا كرد با قلب شكسته و حالت پژمرده گفت.
(السلام عليك يا اماه قد هجم الليل و افطر الصائمون و قام القائمون مالك لا تقومين لعبادة الرحمن) اي مادر تاريكي شب عالم را فرو گرفته روزهداران روزهي خود را گشودند و عبادت كنندگان براي عبادت از جامه خواب برخاستهاند چه شده است كه تو امشب از جاي برنخيزي.
پس با خود گفت ان للرقدة حلاوت و الله لا دعن امي علي نومها و لا صلين عنها همانا هر خوابي را شيريني باشد به خدا قسم مادر خود را ميگذارم در خواب خوش باشد تا قدري راحت بنمايد و من به جاي او نماز ميخوانم عيسي عليهالسلام افطار نكرد و به محراب عبادت برگشت تا نزديك طلوع فجر وحشت او را گرفت كه مادر من هرگز اين مقدار نميخوابيد بر سر مادر آمد ديد از دار دنيا رفته است صورت به صورت مادر گذاشت و آه سوزناك از جگر بركشيد چندانكه ملائكه از گريهي او به گريه درآمدند و جنيان با او هم ناله شدند و كوه و دشت متزلزل شد خطاب رسيد به ملائكه كه براي چه گريه ميكنيد عرض كردند يا الهنا اينك روح الله است اين جزع و نالهي او ما را به جزع آورده است و غريب و تنها ناله ميكند و ميگويد من لي لوحشتي و من آنسني في غربتي و من يعنيني علي طاعة ربي.
پس خطاب به كوه شد كه عيسي را دلداري بده و موعظه كن كوه عيسي را ندا كرد يا روح الله اين جزع و ناله از براي چيست اتريد مع الله انيسا پس عيسي از كوه به زير آمد و داخل قريهاي از قراي بنياسرائيل شد و با چشم اشكبار و دل داغدار به آواز حزين گفت السلام عليكم يا بنياسرائيل در آن وقت مردم حتي ذوات الخدور به طرف عيسي دويدند و از نور جمال او متعجب شدند گفتند اي بندهي خدا تو كيستي كه از نور جمال تو شهر منور گرديده فرمود من عيسي روح الله هستم در اين جبل مادرم از دنيا رفته مرا در غسل و كفن و دفن او مساعدت بنمائيد گفتند اي روح الله اين جبل افعيهاي بسيار دارد و سيصد سال باشد كه آباء و اجدا ما قدم در اين جبل نگذاشتهاند اكنون اين حنوط و كفن بگير و برو براي تجهيز مادر خود عيسي را از آنها خوش نيامد و روي از آنها بگردانيد و به جانب كوه روان شد در بين راه دو نفر
را ملاقات كرد فرمود مادر من در اين جبل از دنيا رفته بيائيد مرا در تجهيز او مساعدت كنيد گفتند ما براي همين آمدهايم منم جبرئيل و اين است ميكائيل و اكنون حوريان جنت براي غسل او حاضرند.
پس عيسي با حوريان جنت مريم را غسل دادند و جبرئيل قبري حفر كرد و عيسي با ملائكه بر او نماز خواندند و ملائكه با حوريان جنت به آسمان بالا رفتند و عيسي از كوه فرود آمد و در اطراف زمين ميگرديد براي ارشاد مردم تا به اينجا احوال خديجه كبري پايان يافت.
و ذكر كلثم و آسيه و مريم در اينجا چون از زنان بهشتي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بودند و ضراء خديجه كبري محسوب بودند فلذا متعرض شديم.
دوم از امهات مؤمنين امسلمه است
افضل امهات مؤمنين است بعد از خديجه كبري اسمش هند بنت ابي مية بن المغيرة بن عبدالله بن عمرو بن مخزوم القرشيه است مادرش عاتكه بنت عبدالمطلب در سنهي شصت و دو در مدينه وفات كرد و در آن وقت هشتاد و چهار سال از عمر او گذشته بود ابوهريره بر او نماز خواند و در بقيع مدفون شد و او آخرين امهات مؤمنين بود كه از دنيا رفت.
امسلمه از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و فاطمه زهرا و شوهرش ابوسلمه روايت كند.
و خلق كثيري از او روايت دارند از آن جمله فرزندانش عمر و زينب و برادر زينب عامر و پسر خواهرش مصعب بن عبدالله و مكاتبها بنهان و مواليها عبدالله بن رافع و نافع و سفينة و پسرش و ابوكثير و خيرة والدة الحسن و صفية بنت شيبة و هند بنت الحارث و از كبار تابعين ابوعثمان النهدي و ابووائل و سعيد بن المسيب و
آخرون و علماء عامه سيصد و هفتاد و هشت حديث از او روايت ميكنند و اما در كتب امامية احاديث امسلمه بسيار است در تمام قسمتها
شوهر اول امسلمة پسر خالهاش ابوسلمة بن عبدالاسد بن المغيرة بود چون به شرف اسلام مشرف شدند به سبب ظلم مشركين هجرت به حبشه نمودند و در آنجا امسلمه سلمه را بزاد كه پدرش به او مكني گرديد بعد از آن عمر را بزاد كه در جميع غزوات با أميرالمؤمنين بود و مدتي از قبل آن حضرت والي بحرين بود پس از آن دره و زينب را بزدا كه ترجمهي هر يك در محل خود بيايد چون رسول خدا به مدينه هجرت كرد امسلمه با شوهرش به مكه و از مكه به مدينه هجرت نمودند چون غزوهي احد پيش آمد ابوسلمه در آن غزوه زخمي بر او وارد آمد چون به سبب مداوا بهبودي حاصل شد به جانب سريهاي مامور شد و در مراجعت از سريه زخمش تازه شد و به همان سبب وفات كرد.
پس در سنه چهارم از هجرت حضرت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم او را به ده درهم كابين بست و به قولي به دستاسي و دو سبو و بالشي كه از ليف خرما پر بود و لحافي و قدحي و ديگي و خوانچهي بزرگ از چوب كابين بست و در نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مكانتي و منزلتي بزرگ پيدا كرد.
امسلمه ميفرمايد كه شوهر من اين حديث از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم روايت ميكرد كه آن حضرت فرمودند كه هر كس در هنگام مصيبت استرجاع كند يعني بگويد انا لله و انا اليه راجعون و اين دعا بخواند اللهم عندك احتسب مصيبتي هذا اليهم اخلفني فيها خيرا البته خداي بهتر از آن كرامت فرمايد چون ابوسلمه وفات كرد من اين دعا همي قرائت ميكردم و بر من دشوار ميآمد كه بگويم اللهم اخلفني فيها خيرا و با خود همي گفتم كه از ابوسلمة بهتر كه خواهد بود.
و به روايتي كه مجلسي و ديگران نقل كردهاند كه امسلمه يك روز با شوهر
خود گفت كه زنان بعد از شوي شوهر كنند و مردان نيز بعد از مرگ براي خود جفتي اختيار بنمايند بيا تا من و تو عهد كنيم كه هر كدام زودتر بمرديم آن ديگري جفتي نگيرد ابوسلمه گفت زنهار كه چنين كني اگر من بمردم خود را به زحمت ميفكن و به مرد ديگر شوهر كن آنگاه دست به دعا برداشت و عرض كرد الها امسلمه را بعد از من مردي بهتر از من روزي بفرماي.
و به روايتي امسلمه از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيده بود كه بر سر مرده سخن به خير كنيد كه در آنوقت ملائكه حاضرند و آمين گويند بعد از وفات ابوسلمه امسلمه عرض كرد يا رسول الله در وفات شوهر چه بگويم حضرت فرمودند بگو اللهم اغفر لي و له و اعقبني منه عقبا حسنا.
روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به خانهي امسلمه درآمد تا او را به وفات شوهر تعزيت گويد پس فرمود خدايا اندوه او را تسكين ده و جبر مصيبت او كن و عوضي بهتر او را ده
بالجمله چون عدهي امسلمه سر آمد ابوبكر و عمر خواستار او شدند اجابت نكرد بعد از آن رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم او را بخواست امسلمه عرض كرد مرحبا به رسول الله لكن من عورتي سالخورده باشم و فرزندان يتيم دارم و غيرت فراوان با من است و شما زنان بسيار داري و ديگر آنكه اولياء من حاضر نباشند.
پيغمبر فرمودند آنچه گفتي من عورتي سالخورده باشم من افزون از تو سال دارم و زن را عيب نيست كه با بزرگتر خود شوي كند و اينكه گفتي يتيم دارم كفالت يتيمان تو بر خدا و رسول است و آنچه گفتي غيرت ميورزم دعا كن تا خداوند متعال اين حالت تو را تغيير بدهد و آنچه گفتي اولياء من حاضر نيستند اولياء تو آنكه حاضر است و آنكه حاضر نيست مرا مكروه ندارد.
پس امسلمه فرزند خود عمر را فرمان داد و او به حد بلوغ نرسيده بود كه برخيزد و او را با رسول خدا تزويج نمايد پس عمر مادر را به رسول خدا تزويج نمود پس آن حضرت خانهي زينب بنت خزيمه را كه در آن نزديكي وداع جهان گفته بود از بهر امسلمه تقرير داد آنگاه امسلمه به خانه درآمد خنچهاي يافت كه اندك جو در او بود
آن را برداشت و آسيا نمود و ديگي از سنگ در آنجا ديد پس در ميان آن ديگ از آن آرد جو عسيده بساخت و به خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آورد و طعام وليمه همان بود.
و كليني در كافي به سند معتبر از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه چون امسلمه را حضرت خواستگاري نمود عمر بن ابيسلمه كه پسر او بود امسلمه را به حضرت تزويج نمود و عمر هنوز كودك بود و بالغ نشده بود و امسلمه در حسن و جمال مانند پري بود و چون برخاستي موهاي خود را ميآويخت تمام بدنش را ميپوشانيد و طرف گيسوان خود را به خلخالهايش ميبست.
و عسقلاني در اصابه در ترجمهي امسلمه گويد عايشه بنت ابيبكر چون بديد كه رسول خدا امسلمه را تزويج كرد سخت محزون شد چون ميدانست كه در جمال كمنظير است اين قصه را با حفصه در ميان نهاد و گفت من شنيده بودم كه امسلمه در جمال كم نظير است ولي تصديق نداشتم تا به لطايف الحيل او را ديدم دانستم كه آنچه را در جمال او ستودند چندين برابر بيشتر است حفصه تصديق نداشت بيان عايشه را تا اينكه امسلمه را كه ديد گفت آنچه گمان داشتم جمال او را زايد بر آن يافتم (و كانت امسلمه موصوفة بالجمال البارع و العقل البالغ و الراي الصائب و اشارتها علي النبي يوم الحديبيه تدل علي وفور عقلها و صواب رأيها)
و اين كلام عسقلاني اشاره باشد به قصهي حديبيه هنگامي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمان داد كه شتران هدي خود را نحر كنيد و سر بتراشيد اصحاب از اين فرمان سر برتافتند و مخالفت نمودند و سه نوبت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اين حكم را تكرار فرمود كسي امتثال آن نكرد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به خيمهي امسلمه رفت و از اصحاب شكايت نمود امسلمه عرض كرد يا رسول الله شما شتران خود را نحر كنيد و سر بتراشيد چون صحابه اين ببينند ناچار متابعت بنمايند پس حضرت چنان كرد كه امسلمه گفته بود
عسقلاني در اصابه گويد امسلمه و شوهرش ابوسلمه قديم الاسلام بودند و هر دو به حبشه هجرت كردند و بعد از مراجعت از حبشه به مكه هجرت كردند و از مكه به مدينه آمدند امسلمه گويد چون شوهر من مهيا شد از براي هجرت به مدينه رحل خود را بر شتر بستم و فرزند خود سلمه را با خود برداشتيم چون حركت كرديم جمعي از رجال بنيالمغيره سر راه بر ما گرفتند و شوهر مرا گفتند ما هرگز نگذاريم كه اين زن كه از عشيرهي ماست تو او را از وطن آواره بنمائي پس مرا به عنف از ابوسلمه جدا كردند جمعي از بنو عبدالاسد چون اين جسارت از بنيالمغيره ديدند در خشم شدند پيش آمدند و پسر من سلمه را از من ربودند گفتند اكنون كه شما با بنيعم ما چنين كرديد ما هم سلمه را كه از ماست نميگذاريم در نزد شما بوده باشد پس بني عبدالاسد فرزند من سلمه را بردند و شوهر من ابوسلمه را رها كردند و او رفت تا داخل مدينه گرديد و بنو المغيره مرا در نزد خود محبوس داشتند و من همه روزه ميرفتم در ابطح و تا شام در آنجا مشغول گريه و ناله بودم هفت روز حال بدين منوال بود تا اينكه يك نفر از بنياعمام بر من عبور داده حال مرا ديد به نزد بنيالمغيره آمد گفت شما از اين بيچاره چه ميخواهيد كه بين او و شوهرش و پسرش جدائي انداختيد اين وقت به حال من رقت كردند و مرا گفتند اگر ميخواهي برو به شوهر خود ملحق شو و بني عبدالاسد فرزند مرا به من رد كردند اين وقت من بر شتري سوار شدم و فرزند خود را در دامن گرفتم و تنها از مكه به سوي مدينه حركت كردم تا اينكه به تنعيم رسيدم در آنجا عثمان بن طلحة كه از بني عبدالدار بود ملاقات كردم گفت-
(اين تريد يا بنت ابي اميه قلت اريد زوجي بالمدينة فقال هل معك احد فقلت لا والله الا الله) بغير از فرزندم با من كسي نيست پس آمد زمام ناقه را گرفت و مصاحب من بود در كمال رفق و مدارا تا اينكه وارد مدينه شدم و ابوسلمه در قبا بود در قريه بني عمرو بن عوف
اتفاقي تمام علماء اسلام است كه امسلمه در علم و تقوي و فصاحت و بلاغت و ولا و محبت نسبت به خاندان رسالت كالنور علي شاهق الطور است.
در خصايص فاطميه ص 238 گويد امسلمه احاديث از پيغمبر بسيار روايت كرده و جمهور اهل سنت را به وي كمال ارادت است اختصاص به شيعه و فرقهي اماميه ندارد و او را نصايحي سودمند است به عايشه در وقعهي جمل و غير آن و چه قدر فصيحه و عابدة و كريمة و موثقه بود از مقالات و بيانات او توان به عرفان و ايمان كامل وي پي برد و قدر و مكانت او را به قدر امكان شناخت و حقير را در زوجات حضرت رسول به اين زن مكرمه سلام الله عليها اظهار ذلت و عبوديت مزيت ديگر است انتهي.
مامقاني در تنقيح المقال گويد امسلمه حالها في جلالة و الاخلاص لاميرالمؤمنين و الزهراء و الحسنين عليهماالسلام اشهر من ان يذكر و اجلي من ان يحرر و هي التي روت لعبدها الذي كان ينال من علي عليهالسلام منقبة عظيمة و شهدت بما سمعته من رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم في حقه الكلمات الصريحة في امامته و خلافته حتي تاب العبد عن ان ينال عليا بكلمة سوء.
اقول اين فرمايش ايشان اشاره به روايتي است كه مجلسي در حيوة القلوب از صدوق نقل ميكند و آن روايت اين است.
يك نفر از آزاد كردههاي امسلمة ناسزا گفت به أميرالمؤمنين عليهالسلام چون اين خبر به امسلمه رسيد او را طلبيد چون حاضر شد گفت شنيدم ناسزا به أميرالمؤمنين گفتهاي عرض كرد بلي اي مادر مؤمنان امسلمه فرمود مادرت به عزايت بنشيند اكنون بنشين تا براي تو حديثي نقل كنم كه از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيدهام بعد آنچه براي خود نيكوتر داني اختيار كن بدانكه ما نه زن بوديم در حيات رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از روزي
كه نوبت من بود حضرت رسول داخل شد و نور از سر و جبينش ساطع بود و دست علي عليهالسلام را به دست خود گرفته بود.
پس فرمود اي امسلمه از خانه بيرون رو و خانه را از براي من خلوت كن چون از خانه بيرون رفتم آن حضرت با علي مشغول راز گفتن شد و من صداي ايشان را ميشنيدم و لكن سخن ايشان را نميفهميدم چون صحبت ايشان به طول انجاميد من به نزديك در حجره رفتم عرض كردم يا رسول الله رخصت ميدهي كه داخل شوم فرمود نه من با شتاب برگشتم كه نزديك بود به رو افتم.
پس بعد از اندك زماني ثانيا به در حجره آمدم و رخصت طلب نمودم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم رخصت نداد من با شتاب برگشتم ترسان و هراسان كه شايد برگردانيدن من از روي غضب بوده باشد يا از آسمان آيه فرود شده چون زماني گذشت ثالثا به در حجره آمده عرض كردم يا رسول الله رخصت ميدهي كه داخل شوم فرمود داخل شو پس داخل شدم ديدم علي عليهالسلام زانو به زانوي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نشسته و عرض ميكند پدر و مادرم فداي تو باد يا رسول الله هر گاه چنين شود چه امر ميفرمائي مرا فرمود كه امر ميكنم تو را به صبر كردن پس بار ديگر سخن را به او اعاده كرد و باز حضرت فرمود كه بايد صبر بنمائي چون در مرتبهي سوم اين سخن را اعاده كرد باز حضرت فرمود اي علي اي برادر من هرگاه كار به اينجا كشيد پس شمشير خود را از غلاف بكش و بر دوش خود بگذار و جنگ بنما و پرواز مكن تا اينكه چون به نزد من آئي از شمشير تو خون بريزد پس حضرت رسول به جانب من التفات نمود كه اين چه اندوه است كه در تو مينگرم اي امسلمه گفتم يا رسول الله براي اينكه مرا چندين مرتبه از پيش خود راندي حضرت فرمود كه به خدا قسم تو را از براي غضب رد نكردم و از تو بدي در خاطر نداشتم و به درستي كه تو در خيري از جانب خدا و رسول و لكن چون تو آمدي جبرئيل در جانب راست من بود و علي در جانب چپ من و جبرئيل مرا خبر ميداد به وقايعي كه بعد از من واقع خواهد شد و امر ميكرد مرا كه علي را در باب آنها وصيت بنمايم كه بداند چه بايد كرد:
اي امسلمه بشنو و گواه باش اينك علي بن ابيطالب برادر من است در دنيا و آخرت.
اي امسلمه بشنو و گواه باش كه علي بن ابيطالب وزير من است در دنيا و آخرت.
اي امسلمه بشنو و گواه باش كه علي بن ابيطالب وصي و جانشين من است بعد از من و وفا كننده به وعدههاي من و راننده است دشمنان خود را از حوض كوثر
اي امسلمه بشنو و گواه باش كه علي بن ابيطالب سيد و بزرگ مسلمانان است و برگزيده و پيشواي متقيان است و كشانندهي مومنان است به سوي بهشت و كشندهي ناكثان و قاسطان و مارقان است.
من گفتم يا رسول الله كيستند ناكثان فرمود جماعتي كه در مدينه با علي بيعت كنند و در بصره بيعت او را بشكنند گفتم قاسطان چه كسانند فرمود اصحاب معويه گفتم مارقان چه مردمي باشند فرمود كه خارجيان نهروان چون امسلمه اين حديث را نقل كرد مولاي امسلمه گفت خداي تعالي فرج بخشد ترا چنانچه مرا فرج بخشيدي و عقده از دل من گشودي به خدا سوگند كه ديگر علي را سب نميكنم هرگز.
و شيخ طوسي به سند معتبر از ثابت مولاي ابوذر حديث كند كه گفت با لشگر أميرالمؤمنين حاضر شدم در جنگ جمل چون عايشه را در پيش صف مخالفان ديدم شكي در دل من پيدا شد چنانچه بسياري بر آن شك دچار شدند چون زوال شمس شد حق تعالي پردهي شك را از دل من برداشت و با لشكر أميرالمؤمنين مشغول جنگ مخالفان شدم چون جنگ به پاي رفت و به مدينه مراجعت كردم امسلمه احوال از من پرسيد قصهي خود را بيان كردم فرمود نيكوكاري كردي كه شك را از دل خود بيرون كردي من از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيدم كه ميگفت علي با قرآن است و قرآن با علي است.
و در بصائر الدرجات به سند معتبر از عمر بن ابيسلمه پسر امسلمه روايت كرده است كه امسلمه فرمود روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم علي بن ابيطالب را در خانهي من نشانيد و پوست گوسفندي را طلبيد و بر علي عليهالسلام املا ميكرد و علي مينوشت تا آنكه آن
پوست را پر كرد پس آن پوست را حضرت به من سپرد و فرمود هر كس بعد از من به نزد تو بيايد و فلان و فلان نشان را به تو بدهد اين پوست را به او تسليم كن چون رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از دنيا رفت و ابوبكر غصب خلافت نمود عمر پسر امسلمه گويد مادرم مرا به مسجد فرستاد و گفت برو ببين اين مرد چه ميگويد.
پس من به مسجد آمدم ديدم ابوبكر بر منبر است و خطبه ميخواند چون خلاص كرد از منبر فرود آمد و به خانهي خود رفت پس مادرم صبر كرد تا عمر خليفه شد باز مادرم مرا فرستاد فرمود برو ببين چه ميگويد من رفتم و مراجعت كردم گفتم اين هم مثل صاحب خود كرد.
پس مادرم صبر كرد تا عثمان خليفه شد باز مادرم مرا به مسجد فرستاد و من رفتم و مراجعت نمودم گفتم او هم مثل دو رفيق خود خطبه خواند و از منبر به زير آمد و به خانهي خود رفت پس مادرم صبر كرد تا أميرالمؤمنين زيب اورنگ خلافت گرديد باز مادرم فرمود به مسجد رو ببين علي عليهالسلام چه ميگويد پس من به مسجد آمدم ديدم آن حضرت خطبه ميخواند چون از منبر به زير آمد مرا طلبيد و فرمود به من برو به مادر خود بگو رخصت بدهد كه من ميخواهم به نزد او بيايم.
پس به نزد مادرم رفتم و او را خبر كردم گفت به خدا قسم كه من نيز او را ميطلبم پس چون آن حضرت به خانه آمد فرمود اي امسلمه بده به من نامهاي را كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به تو سپرده است عمر پسر امسلمه گفت كه چون أميرالمؤمنين اين را فرمود مادرم امسلمه برخاست و صندوقي را گشود و از ميان آن صندوق صندوق كوچكي بيرون آورد و در آن را گشود و نامه از ميان آن بيرون آورد و به علي بن ابيطالب تسليم نمود پس امسلمه به من گفت اي فرزند پيوسته ملازم علي عليهالسلام باش و دست از دامان علي برمدار كه به خدا سوگند ياد ميكنم كه بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم امامي به غير از علي عليهالسلام نخواهد بود.
و نيز شيخ طوسي به سند معتبر روايت كرده و مجلسي در جلد ثاني حيوة القلوب آن را نقل كرده است كه امسلمه فرمود كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در حجة الوداع زنان
خويش را تماما با خود برد و هر شب و روزي با يكي از ايشان به سر ميبرد تا رعايت عدالت فرموده باشد چون نوبت به عايشه رسيد حضرت رسول با أميرالمؤمنين خلوت نمود در روز نوبت عايشه و راز آن حضرت به طول انجاميد اين مطلب بر عايشه گران افتاد امسلمه ميفرمايد عايشه به نزد من آمد و گفت اكنون ميروم و علي بن ابيطالب را به زبان خود او را اذيت ميكنم و ميگويم كه چرا رسول خدا را از من بازگرفتي در روز نوبت من امسلمه ميفرمايد هر چند كه او را از اين كار ممانعت كردم گوش نداد و رفت و ساعتي نگذشت كه گريهكنان مراجعت كرد گفتم ترا چه رسيد گفت چون نزديك رسيدم گفتم اي پسر ابوطالب تو پيوسته حضرت رسول را از من ميگيري حضرت رسول فرمود اي عايشه حايل مشو ميان من و علي به حق خداوندي كه جانم در قبضهي قدرت اوست كه دوست نميدارد علي را مگر مؤمن و دشمن نميدارد علي را مگر كافري به خدا قسم حق با علي است و به هر سو كه علي ميل كند حق با علي ميل ميكند و هرگز علي از حق جدا نميشود امسلمه ميفرمايد من به عايشه گفتم كه تو را منع كردم و تو از من نشنيدي.
در مدينة المعاجز سيد هاشم بحراني در معاجز امام حسن مجتبي عليهالسلام روايت طولاني نقل كرده مورد حاجت آن را با روايت (فتن بحار) ملخصا نقد كرده اينجا ايراد مينمائيم.
ميفرمايد پس از رجوع حضرت امام حسن عليهالسلام از كوفه به جانب مدينه زوجات حضرت رسول براي تعزيت وفات حضرت أميرالمؤمنين و تهنيت قدوم مبارك آن حضرت انجمني كردند از آن جمله عايشه به ديدن آن حضرت نيامد تا زنان رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم او را توبيخ كرده آمد به ديدن آن حضرت در حالي كه امسلمه ايضا حاضر بود عايشه عرض كرد يا ابامحمد فراق جد بزرگوار تو روزي بر تو معلوم شد كه پدرت كشته گرديد و تا پدرت بود گويا جد تو از دنيا نرفته بود.
حضرت امام حسن فرمود بلي و لكن بر من معلوم است آنچه از تو صادر گرديد از اظهار فرح و سرور و آنچه كه در نيمهي شب از تو صادر گرديد از شكافتن
زمين با پارهاي از آهن بدون شمعي و چراغي كه در حين شكافتن آن قطعه آهن دست ترا مجروح گردانيد كه تا به حال مجروح ميباشد براي اينكه بيرون بياوري از آن كوزههاي سبز كه مملو از درهم و دنانير بود و اينها را تحصيل كرده بودي و در زمين مدفون ساختي تا اينكه پدرم كشته بشود آن را به مبغضين علي انفاق كني پس چهل دينار بيرون آوردي در حالي كه عدد آن را نميدانستي پس آن چهل دينار را ميان مبغضين علي عليهالسلام قسمت كردي از قبيلهي تيم و عدي و بر من مخفي نيست كه هنگام استماع خبر شهادت پدر بزرگوار من اظهار بشاشت و بهجت كردي.
و به قول لبيد بن ربيعه تمثل جستي و اين بيت را بر زبان آوردي.
فالقت عصاها و استقرت بها النوي
كما قر عينا بالاياب المسافر
عايشه از اين خبر به غايت انكار نمود امسلمه فرمود اي عايشه واي بر تو از اين كارها و اينگونه كلمات و مقالات از تو بعيد نيست من شهادت ميدهم كه تو حاضر بودي با امايمن و ميمونة كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به من فرمود اي امسلمه من در نفس تو چه مكانت و منزلت دارم.
عرض كردم شما را در نفس خود مقامي و قربي ميبينم كه نميتوانم احصي كرد و تحديد نمود آن جناب فرمود علي را چگونه ميبيني عرض كردم او را در محبت نه مقدم ميدانم نه مؤخر و هر دو در دل من مساوات داريد فقال شكر الله لك ذلك يا ام سلمه فلو لم يكن علي عليهالسلام في نفسك مثلي لبرئت منك في الاخره و لم ينفعك قربي منك في الدنيا فرمود خدا را شكر بايد كردن كه علي در نفس تو بمانند من است و اگر نه من از تو در آخرت بيزاري ميجستم و قرب تو به من در دنيا نفع و بهره نداشت اين وقت تو اي عايشه به حضرت رسول عرض كردي زنان تو به جان و دل همگي چنين باشند.
آن حضرت فرمود نه چنين است حسبك يا عايشه در اين وقت عايشه روي به امسلمه كرد گفت رسول خدا به دار بقا رحلت فرمود و علي هم بدينگونه به شهادت رسيد مرا خبر داد كه امام حسن مسموم ميشود و امام حسين كشته ميگردد جناب امام
حسن عليهالسلام فرمود آيا جد من به تو خبر نداد كه تو چگونه مرگ را درك ميكني و به كجا ميروي.
عايشه گفت مرا به خير خبر داد امام حسن عليهالسلام فرمود و الله جد من بمن خبر داد كه تو به مرض (دبيله) كه مردن اهل آتش است خواهي مردن و با اصحاب خود به آتش خواهي رفت.
گفت اي حسن پيغمبر چه وقت خبر داد به تو فرمود آن وقت كه ما را خبر داد به اين كه تو با علي دشمني خواهي كرد.
اين حديث دلالت واضحه در متانت ايمان و معرفت امسلمه به حقيقت نبوت و ولايت دارد.
در جلد اول اين كتاب بيان شد كه چون خديجهي كبري از دنيا رفت فاطمه بنت اسد حضرت صديقهي كبري را سرپرستي و مادري مينمود تا اينكه فاطمه بنت اسد از دنيا رفت سرپرستي فاطمه را رسول خدا به عهده امسلمه واگذار كردند و عايشه از اين عمل بسيار خشمناك شد كه اين توفيق رفيق امسلمه گرديد و امسلمه ميفرمود (كنت ادئب فاطمة و هي ادئب مني) من فاطمه را چنان پندارند آموزگاري ميكنم به خدا قسم او آموزگار من است.
بالجمله امسلمه در همهي حالات در جان نثاري براي فاطمهي زهرا كوتاهي نكرد و بعد از اين خواهي شنيد كه براي شهادتي كه داد يك سال وظيفهي او را قطع كردند ابوبكر و عمر و امسلمه در عروسي فاطمه زهرا بسيار بذل جهد كرد و مساعي جميله به تقديم رسانيد و رتق و فتق همه به صلاحديد امسلمه بود و هنگامي كه حضرت فاطمه را به جانب حجله ميبردند به آن تفصيلي كه در جلد اول گذشت امسلمه اين اشعار بسرود
سرن بعون الله جاراتي
و اشكرنه في كل حالاتي
و اذكرن ما انعم رب العلي
من كشف مكروه و آفات
فقد هدينا بعد كفر و قد
انعشارب السماوات
و سرن مع خير نساء الوري
تفدي بعمات و خالات
يا بنت من فضله ذوالعلي
بالوحي منه و الرسالات
ابن ابيالحديد در شرح نهجالبلاغهي ص 77 از جلد 2 از طبع مصر روايت كند كه عايشه هنگام حركت از مكه به جانب بصره به خدمت امسلمه آمد و در آن وقت امسلمه در مكه بود خواست او را فريب دهد و با خود همداستان نمايد در حرب با أميرالمؤمنين عرض كرد اي دختر ابياميه تو بهترين زوجات رسول خدا و بزرگترين ايشاني و اول زني از زوجات رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كه به مدينه هجرت كرد تو بودي هرگاه هديه ميآوردند از خانهي تو به حجرات زوجات قسمت مينمودند و بيشتر اوقات جبرئيل امين به سيد المرسلين در منزل تو نازل ميشد امسلمه ميفرمود غرض تو از اين سخنان چيست عايشه گفت عبدالله بن زبير به من خبر داده است كه عثمان را توبه دادند و بعد از اينكه توبه كرده است او را در شهر حرام در حالي كه روزه بوده به قتل آوردند و اكنون من عازم شدم كه به جانب بصره سفر بنمايم و با من طلحه و زبير حركت مينمايد و من دوست دارم كه تو هم با ما همداستان بشوي و با من به جانب بصره حركت بنمائي شايد خداوند متعال امر اين امت را به دست ما اصلاح بنمايد.
امسلمه از استماع اين سخنان آتش خشمش زبانه زدن گرفت و فرمود اي عايشه ميخواهي با اين حيله و مكر مرا فريب بدهي من امسلمه باشم حبائل مكر تو در من كارگر نخواهد شد طرفة ماجرائي است كه ديروز مردم را به كشتن عثمان تحريص ميكردي و بدترين دشنامها به او ميدادي و او را جز به نام نعثل يهودي مخاطب نميساختي و امروز براي او سنگ به سينه ميزني و در طلب خون او دست از آستين بيرون كشيدي ميخواهي با نفس رسول و زوج بتول دق باب محاربت بنمائي و فتنهي خاموش شده را روشن بنمائي با اينكه منزلت علي را در نزد خدا و رسول كاملا مطلع هستي اگر تو
از خاطر ستردهاي و آن را فراموش كردهاي من اكنون تو را متذكر بنمايم آيا در خاطر داري روزي را كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم با علي نجوي ميكرد چون راز آنها به طول انجاميد تو گفتي اكنون ميروم و به علي جسارت ميكنم من ترا نهي كردم از من نشنيدي رفتي طولي نكشيد كه با چشم اشكآلود برگشتي و من از تو سئوال كردم ترا چه ميشود جواب گفتي كه من بر آنها وارد شدم و با علي گفتم اي پسر ابوطالب از نه روز يك روز قسمت من ميباشد كه با رسول خدا به سر برم اين يك روز را هم تو بين من و رسول خدا حائل ميشوي چون رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اين سخن از من شنيد رنگ صورت مباركش سرخ شد و غضب بر او مستولي گرديد و فرمود برگرد اي عايشه به خدا قسم علي عليهالسلام را دوست نميدارد مگر مؤمن و دشمن نميدارد او را و دشمن نميدارد احدي از اهل بيت مرا مگر اينكه او خارج از ايمان است آيا چنين بود اي عايشه، عايشه گفت بلي آن را منكر نيستم.
و نيز امسلمه فرمود آيا در خاطر داري اي عايشه روزي را كه من و تو خدمت رسول خدا بوديم تو سر آن حضرت را ميشستي و موي سر او را اصلاح مينمودي و من از خرما و كشك و روغن غذائي ترتيب ميدادم در اين حال رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم سر بلند كرد و فرمود ليت شعري آيتكن صاحبة الجمل الادبب تنبحها كلاب حوئب كاش ميدانستم كدام يك از شما صاحب شتر پر مو هستيد كه بر آن سوار ميشويد و سگهاي حوئب به روي شما فرياد بنمايند من از وحشت اين خبر وحشت اثر دست از تركيب طعام برداشتم و گفتم انا لله و انا اليه راجعون اعوذ بالله و برسول الله من ذلك اين وقت رسول خدا دست بر پشت تو نهاد و فرمود (اياك ان تكوني يا حميرا صاحبة جمل الادبب ناكبة عن الصراط) عايشه گفت بلي اين قصه را در خاطر دارم.
و نيز امسلمه فرمود اي عايشه در خاطر داري كه من و تو با رسول خدا در سفري بوديم و علي بن ابيطالب در سايهي درختي نشسته بود و نعلين رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را وصله ميزد و لباس آن حضرت را ميشست در آن هنگام پدر تو با عمر طلب اذن كردند بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم وارد شوند من و تو برخاستيم عقب پرده رفتم پدر تو و عمر از
رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم پرسش كردند كه يا رسول الله ما نميدانيم مقدار حيوة شما را اگر ما را اعلان ميفرمودي كه خليفهي بعد از من كيست كه مفزع ما بوده باشد.
و به روايت ابن ابيالحديد فرمود اگر بگويم هر آينه متفرق خواهيد شد چنانچه بنياسرائيل از هارون برادر موسي متفرق شدند همانا من مكان او را ميبينم.
و به روايت متعددهي ديگر به تمام صراحت فرمود خليفهي بعد از من خاصف النعل است پس ابوبكر و عمر بيرون رفتند و من و تو به نزد رسول خدا آمديم و تو جسورتر بودي از ما در تكلم با رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم پس گفتي يا رسول الله من كنت مشخصا عليهم فقال خاصف النعل.
پس بيرون آمديم غير علي را نديديم كه نعل آن حضرت را پينه ميكند پس تو گفتي يا رسول الله غير علي كسي در اينجا نيست حضرت فرمودند وصي من همين است عايشه گفت بلي اين قصه را در خاطر دارم امسلمه فرمود با اين حال ميخواهي بر او خروج بنمائي و آتش خاموش را دامن بزني.
اين وقت عبدالله بن زبير كه اصغاي اين كلمات كرده بود در عقب در يكباره بانگ زد اي امسلمه از آل زبير چه بدي ديدهاي كه اين مقدار خصومت ميكني امسلمه فرمود تمام اين فتنهها از تو است كه برميانگيزي و پدر تو را به معرض هلاكت مياندازي آيا روا داري كسي را كه رسول خدا او را والي مسلمانان كرده و او را بر مهاجرين و انصار سيادت و رياست داده است و همه با او بيعت كردند تو مخالفت نمائي عبدالله بن زبير گفت من هرگز نشنيدهام كه پيغمبر علي را والي مسلمانان كرده باشد.
امسلمه فرمود خالهي تو نزد من نشسته است از او پرسش كن در برابر او ميگويم اي عايشه نشنيدهاي از پيغمبر كه فرمود علي خليفهي من است و معصيت امر او معصيت و نافرماني من است عايشه گفت چرا شنيدم.
پس امسلمه فرمود از خدا بترس و از آنچه پيغمبر فرموده حذر كن ترا طلحه و زبير مغرور نكند عايشه بعد از همه اين نصايح گفت من براي طلب اصلاح ميروم
و ارجو فيه الاجر ان شاء الله امسلمه فرمود اكنون خود ميداني.
و به روايت اعثم كوفي عايشه با كمال خشم و غيض از نزد امسلمه بيرون رفت.
و نيز ابن ابيالحديد در ج 2 ص 79 از طبع مصر گويد لما ارادت عايشة الخروج الي البصرة اتتها امسلمة فقالت لها انك سدة بين محمد رسول الله و بين امته و حجابك مضروب علي حرمته قد جمع القران ذيلك فلا تندحيه و سكني عقيراك فلا نصحريها الله من وراء هذا الامة لو اراد رسول الله ان يعهد اليك عهدا علت علت و في نسخة قد علم رسول الله مكانك و لو اراد ان يعهد اليك علت علت بل قد نهاك رسول الله عن الفرطه او الفراطه في العلاء ان عمود الاسلام لا يثاب بالنساء ان مال و لا يراب بهن ان صدع حماديات النساء غض الاطراف و خفر الاعراض و قصر الوهازة و ما كنت قائلة لو ان رسول الله عارضك في بعض الفلوات ناصبة قلوصا من منهل الي منهل آخر ان بعين الله مهواك و علي رسوله تردين و قد وجهت سدافته و تركت عهيدا اقسم بالله لو سرت مسيرك هذا ثم قيل لي ادخل الفردوس لاستحييت ان القي محمدا هاتكته حجابه قد ضربه علي اجعلي حصنك بيتك و وقاعة الستر قبرك حتي تلقيه و انت علي ذلك اطوع ما تكونين اليه (لله) ما لزمته و انصر ما تكونين للدين ما جلست عنه لو ذكرتك من رسول الله قولا تعرفينه نهشت به نهش الرقشاء المطرقة ذات الجنب ثم انشاء ات امسلمة رضي الله عنها هذه الابيات تعريضا عليها.
لو ان معتصما من زله احد
كانت لعايشة العبتي علي الناس
كم سنته لرسول الله ذاكرة
و تلو اي من القران مدراس
و حكمه لم تكن الا لها جسها
في الصدر مذهب عنها كل وسواس
يستنزع الله من قوم عفو لهم
حتي يمر الذي يقضي علي الراس
و يرحم الله ام المؤمنين لقد
تبدلت بي ايحاشا بانياس
چون عايشه به خانه امسلمه آمد و چندان كه امسلمه او را پند و اندرز نمود
و فضائل أميرالمؤمنين را به خاطر او آورد همه چون باد در چنبر و آب در غربال بود و اصلا به آن نكوهيده خصال فايدتي نبخشيد و با كمال غيض و خشم از نزد امسلمه بيرون رفت باز براي اتمام حجت ام المؤمنين امسلمه چادر عصمت بر سر نموده به منزل عايشه رفت و اين كلمات بلاغت آيات را بر عايشه خواند كه حاصل آن به فارسي اين است اي عايشه به درستي كه تو به منزله بابي هستي از براي خانه كه اگر آن باب منهدم گردد بر خانه نقص وارد آيد اگر تو هتك بشوي حرمت رسول خدا هتك شده اكنون سبب هتك حرمت پيغمبر مشو تو سده هستي بين امت و رسول خدا و پردهاي كه حرمت رسول خدا را مصون دارد آن پرده را مدر قرآن تكليف ترا معين كرده (و قرن في بيوتكن و لا بترجن بترج الجاهلية الاولي) سروده پس كتاب خدا را پس پشت مينداز و در خانهي خود ساكن باش و آيهي شريفه (يدنين عليهن من جلابيبهن) ناديده مگير در خانه بنشين و پرده به روي خود آويز و خود را مستوره دار لشكركشي و صحراگردي را به رجال واگذار خداوند متعال دانا و بينا به حال اين امت و رسول اكرم شاهد و گواه اين حركت و سير تو است و ميبيند كه اين خروج از جادهي صواب بيرون است و ترا تحذير فرموده و نهي كرده كه اقدام در اين كار ننمائي و سعي در ايتان اين فتنه نفرمائي هيچ گاه ستون اسلام به زنان مستقيم نشده و نخواهد شد و اگر در آن شكستي پيدا شود يا لتمهاي پديد آيد زنان قادر نيستند كه سد آن لتمه و جبران كسر آن بنمايند نهايت صفات حميدهي زنان و كما پسنديدهي ايشان در خانه نشستن و پرده بر رخ افكندن است و هيكل خود را از نامحرمان پوشيدن است فرضا اگر در عرض راه حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم با تو مصادف شود چه خواهي گفت و چه عذر تواني آوردن كه بر شتر سوار شوي در ميان چندين هزار نفر نامحرم از شهري به شهري سير بنمائي و سبب شوي كه تيغها از غلاف كشيده شود و خونها ريخته گردد و هتك حرمت رسول خدا شود و آن همه سفارشهاي او پايمال گردد به خدا قسم است كه اين خروج تو به جانب بصره اگر خداي نكرده براي من اتفاق افتد پس خازنان بهشت مرا به جانب بهشت و فردوس اعلا تكليف كنند من شرم ميكنم از روي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كه داخل بهشت شوم و او را ملاقات كنم در حالي كه
حرمت او را ضايع كرده باشم و حجاب او را هتك كننده بودم كه از براي من تعيين كرده بود اي عايشه خانه خود را قلعه خود قرار بده و حجرهي خود را چون قبر كه ستر تو باشد تا رسول خدا را ملاقات نمائي اگر اين كار كني نصرت اسلام كردهاي و حرمت خود را حفظ نمودي همانا بهترين اوقات تو لزوم بيت است كه از براي عزت و نصرت اسلام بهتر و به جهت شرافت دين كاملتر است اي عايشه اگر ترا متذكر بنمايم به آنچه از رسول خدا شنيدهام براي تو گزايندهتر از افعي سياه خواهد بود پس اشعار مذكوره قرائت كرد فقالت عايشه شتمتني يا اخت فقالت لها امسلمه و لكن الفتنة اذا اقبلت غطت علي البصيرة و اذا ادبرت ابصرها العاقل و الجاهل يعني ديدهي تو كور و چشم تو بي نور است و مخفي نماند كه اين نصايح كافيه و ممانعت واضحه امسلمه را ديگر از اكابر اهل سنت روايت كردهاند در كتابهاي خود مثل ابن عبدربه اندلسي مالكي در عقد الفريد و احمد ابن ابيطاهر در بلاغات النساء و ابنقتيبه در غريب الحديث و محمد طاهر كجراتي در مجمع البحار و اعثم كوفي در تاريخ خود اين جمله تمام حديث را به عينها نقل كردند.
و لغويين اهل سنت بيشتر لغات او را شرح كردهاند مثل ابوعبيده قاسم بن سلام در كتاب غريب القرآن در لغت رقش و ابن اثير جزري در كتاب نهاية در لغت سدة و ندح و عقر و صحر و عول و فرط و ثوب و حمد و غض و خفر و وهز و نص و وجه و سدف و وقع و نهش و در قاموس در لغت سدف و ندح و در كتاب صراح اللغة در لغة ندح و فرط و در شرح مقامات حريري پارهاي از اين حديث را نقل كرده و زمخشري در فائق در لغت سدف و وهز و سائر لغات اشاره به اين كلمات بلاغت سمات امسلمه نمودهاند و حقير تفصيل اين مقام را در جلد چهارم الكلمة التامة در خلال وقعهي جمل ايراد كردهام.
امسلمه رضي الله عنها چون از احتجاج با عايشه بپرداخت و چندانكه توانست در منع عايشه از اين حركت به جانب بصره جلوگيري كرد ديد فايده ندارد همه آب در
غربال بيختن و مشت به سندان كوفتن است لاجرم مكتوبي به أميرالمؤمنين عليهالسلام نوشت از مكه و پسر خود عمر را طلبيد و گفت اين مكتوب را بشتاب برق و سحاب به مدينه ميرساني و به دست أميرالمؤمنين عليهالسلام ميدهي و ملازم ركاب او باش و به هر چه كه گويد فرمانبردار باش و در آن مكتوب درج كرده بود آنچه بين او و بين عايشه گذشته بود و آن حضرت را اعلام كرد كه عايشه با لشگر خود به جانب بصره حركت نمودند و عرض كرده بود يا أميرالمؤمنين اگر رسول خدا ما را به لزوم بيت فرمان نداده بود من ملازم ركاب شما ميشدم و مساعي جميله به تقديم ميرسانيدم اكنون فرزند خود را فرستادم كه او را بهر امري فرمان دهي اطاعت كند.
پس عمر بن ابيسلمه به خدمت حضرت رسيد و ماجرا را شفاها به عرض آن حضرت رسانيد و ملازم ركاب آن حضرت در جميع مشاهد بود و مدتي از قبل حضرت والي بحرين بود.
ازين پيش ياد كرديم كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم امسلمه را طلبيد و آن پوست گوسفند كه مملو از علم بود به او سپرد و فرمود كه هر كه بعد از من آن را طلب كند او امام و خليفهي بعد از او خواهد بود.
و در بصائر الدرجات به سند خود از معلي بن خنيس از امام صادق عليهالسلام روايت ميكند كه چون أميرالمؤمنين به طرف عراق متوجه شد كتب و سلاح و ودايع امامت را سپرد به امسلمه تا اينكه به درجهي رفيعهي شهادت رسيد و حضرت امام حسن عليهالسلام مراجعت به مدينه نمود.
امسلمه آن ودايع را به امام حسن عليهالسلام سپرد و چون امام حسن مسموم شد آن كتب و سلاح و ودايع امامت را سپرد به حضرت سيد الشهداء و آن حضرت هنگامي كه متوجه عراق گرديد آنها را سپرد به امسلمه تا اينكه علي بن الحسين مراجعت از شام نمود آن ودايع را امسلمه به آن حضرت سپرد.
در تنقيح المقال به ترجمه امسلمه گويد احاديث بسياري ناطق است به اينكه حضرت حسن اودع عند امسلمه لدي المضي الي العراق كتب علم أميرالمؤمنين عليهالسلام و ذخائر النبوة و خصائص الامامة فلما قتل و رجع علي بن الحسين عليهالسلام دفعها اليه.
و نيز در بصائر الدرجات حديث كند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به وديعه گذاشت در نزد امسلمه كتابي را كه مشتمل بر اسماء اهل آتش و اسماء اهل بهشت بود چون رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از دنيا رفت ابوبكر آن كتاب را طلب نمود.
امسلمه فرمود ليس لك چون عمر خليفه شد نيز مطالبه نمود امسلمه همان فرمود تا اينكه أميرالمؤمنين عليهالسلام زيب اورنگ خلافت گرديد امسلمه كتاب را به ايشان تسليم داد.
و نيز ابن عبدالبر در استيعاب و ابنمنده و ابونعيم به اسانيد خود از عطاء بن يسار از امسلمه حديث كند كه فرمود در خانهي من نازل گرديد آيه شريفه انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا.
پس رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فاطمه و حسن و حسين را طلبيد و فرمود هؤلاء اهل بيتي در اين وقت من پيش رفتم عرض كردم يا رسول الله انا من اهل البيت قال بلي ان شاء الله.
و به روايت احمد بن حنبل امسلمه عرض كرد يا رسول الله من از اهل بيت تو نيستم آن حضرت فرمود انك علي خير.
در عاشر بحار و ديگر كتب مسطور است كه چون خواست حضرت حسين عليهالسلام از مدينه حركت نمايد امسلمه به خدمت ايشان مشرف شد عرض كرد اي نور ديدهي من اي فرزند گرامي مرا اندوهناك مگردان در بيرون رفتن از مدينه به سوي عراق چه من از جدت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيدهام كه ميفرمود فرزند دلبند من حسين
در عراق در زميني كه او را كربلا ميگويند به تيغ ظلم و جفا كشته خواهد شد حضرت فرمود اي مادر محترم من نيز ميدانم كه شهيد خواهم شد و مرا چاره از رفتن نيست و به فرمودهي خدا عمل مينمايم به خدا سوگند كه ميدانم كه در چه روز كشته خواهم شد و كي مرا خواهد كشت و در كدام بقعه مدفون خواهم گرديد و ميدانم كه كي با من از اهل بيت من و خويشان من با من كشته خواهد گشت و اگر خواهي اي مادر بنمايم جاي خود را كه در آن كشته و مدفون خواهم شد پس آن حضرت به جانب كربلا به دست مبارك خود اشاره نمود و به اعجاز آن حضرت زمينها پست شد و زمين كربلا بلند شد تا آنكه آن حضرت لشگرگاه خود را و محل شهادت و موضع دفن خود و هر يك از اصحاب خود را به امسلمه نمود.
پس امسلمه فغان و نالهي او بلند شد به حدي كه در و ديوار با او هم ناله شدند حضرت فرمودند اي مادر گرامي چنين مقدر شده است كه من به جور و ستم شهيد شوم و فرزندان و خويشان من با من شهيد شوند و اهل بيت و زنان و اطفال مرا اسير و دستگير بنمايند و شهر به شهر و ديار به ديار بگردانند و هر چند استغاثه بنمايند ياوري نيابند امسلمه گفت كه اي فرزند دلبند جد عالي مقدار تو اين مصيبت عظمي را براي من شرح داده است و تربت مدفن ترا به من عطا كرده است و در شيشهي آن را ضبط كردهام پس حضرت امام حسين دست فراز كرد و كفي از خاك كربلا برداشت و به امسلمه داد و فرمود اي مادر مؤمنان اين خاك را نيز در شيشه ضبط كن و در نزد آن شيشه كه جدم آن را به تو سپرد بگذار هر گاه ديدي هر دو خون شوند بدانكه من در آن صحرا شهيد شدم.
امسلمه بعد از رفتن سيد الشهداء به طرف كربلا همي مواضبط آن دو شيشه مينمود تا روز عاشورا به جهت خواب قيلوله خوابيده بود به ناگاه ترسان و لرزان از خواب بيدار شد و بر سر شيشهها رفت ديد خون از آنها جوش ميزند آن خون را به صورت ماليد و صيحه بركشيد و فرمود يا بنات عبدالمطلب هلممن هلممن و قد قتل و الله سيد كن الحسين فقيل لها يا ام المؤمنين ما هذا فرمود به درستي كه از روزي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از دنيا رفته او را در خواب نديده بودم امروز براي خواب قيلوله اندكي
سر به بالين نهادم رسول خدا را گردآلود و ژوليده مو بديدم عرض كردم يا رسول الله اين چه حالت است كه در شما مينگرم فرمود اي امسلمه حسين مرا كشتند ما زلت الليلة احفر القبور للحسين و اصحابه)
تفصيل اين مقام را در ص 25 ايراد كرديم ديگر به تكرار نپردازيم.
از زنان مجلله روزگار و از مخدرات عالية المقدار كه در تشيع و ولاي اهل بيت اطهار سلام الله عليهم كالشمس في رابعة النهار است پدرش عميس به ضم عين بر وزن زبير فرزند معدن بن الحارث بن تيم بن كعب الخثعمي است مادرش هند دختر عوف بن زهير بن الحارث ابن كنانه است سه شوهر كرد.
اول جعفر طيار دوم ابيبكر سوم أميرالمؤمنين عليهالسلام و بنا به روايتي كه بعد از اين مذكور ميشود اسماء حيوة داشت تا بعد از أميرالمؤمنين عليهالسلام و يك خواهرش امالمومنين ميمونه است و يك خواهر ديگرش سلمي است زوجهي حمزة بن عبدالمطلب عليهالسلام و يك خواهر ديگرش لبابه زوجهي عباس بن عبدالمطلب
و صدوق در خصال به سند خود از امام محمد باقر حديث كند كه رسول خدا فرمودند رحم الله الاخوات من اهل الجنة اسماء بنت عميس و كانت تحت جعفر بن ابيطالب و سلمي و كانت تحت حمزة بن عبدالمطلب و ام الفصل لبابة و كانت تحت عباس بن عبدالمطلب و امالمومنين ميمونة
و به روايت استيعاب اين چهار خواهر از يك پدر و مادر بودند و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود عميس اكرم الناس اصهارا.
و به روايت ديگر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به هند مادر اين چهار دختر فرمود هي اكرم عجوز جمعت علي الارض اصهارا.
شيخ طوسي در رجال خود ميفرمايد اسماء بنت عميس از صحابهي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و علي مرتضي است و كانت من المهاجرات السابقات الي الاسلام يعني اسماء قديم الاسلام و از جمله مهاجرين است.
و ابنسعد در طبقات گفته كه اسماء به شرف اسلام مشرف شد قبل از اينكه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در مكه داخل دار ارقم بشود با رسول خدا بيعت كرد و با شوهرش به ارض حبشه هجرت كردند و از جعفر عبدالله و عون و محمد را آورد و در فتح خيبر از حبشه در خيبر به رسول خدا ملحق شد.
و نيز ابنسعد در طبقات حديث كند كه چون اسماء از حبشه مراجعت كرد عمر بن الخطاب به او گفت (يا حبشيه سبقناكم بالهجرة فقالت اسماء صدقت و لعمري كنتم مع رسول الله ليطعم جايعكم و يعلم جاهلكم و كنا البعداء الطرداء اما و الله لآتين رسول صلي الله عليه و آله و سلم و لاذكرن له ذلك فلقت النبي فذكرت ذلك له فقال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم كذب من قال ذلك لكم الهجرة مرتين هاجرتم الي النجاشي و هاجرتم الي.)
ميفرمايد چون از حبشه مراجعت كرد عمر خواست به او فخر بنمايد با اين عبارت با ركاكت گفت اي حبشيه در هجرت ما به شما پيشي گرفتيم.
اسماء فرمود راست ميگوئي به جان خودم قسم است كه شما در خدمت رسول خدا بوديد گرسنههاي شما را سير ميكرد و جاهلان شما را شرايع دين ميآموخت و ما در غربت از وطن دور افتاده به خدا قسم اكنون به خدمت رسول خدا شرفياب ميشوم البته و همين مطلب را عنوان ميكنم كنايه از اينكه ببينم از براي ما ثواب هجرت نيست پس به خدمت رسول خدا رسيد و مطلب خود را اظهار نمود رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرموند دروغ ميگويد آن كسي كه چنين صحبتي كرد بلكه شما دو هجرت نموديد يكي به سوي
حبشه و ديگري به سوي من).
و در ترجمهي امايمن بيايد چيزي كه دلالت بر علوشان اسماء مينمايد بالجمله دشمن با كمال عنادي كه دارد دربارهي او زبان به مدح ميگشايد بلكه از ذريهي كريمهاش توثيق مينمايد و ميگويد انهم خيار عباد الله و اسماء بنت عميس با شوهرش جعفر از كثرت اذيت مشركين مكه و خوف از ايشان به جانب حبشه هجرت نمودند و در حبشه سه پسر از او متولد گرديد عبدالله كه شرح حالش در ذيل ترجمهي عليا مخدره زينب بنت أميرالمؤمنين بيايد و ديگر عون و محمد و جعفر در حبشه با اسماء و فرزندان خود بودند تا سال هفتم از هجرت در قلاع خيبر با جمعي ديگر از مهاجرين به خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مشرف شدند و جعفر حامل هداياي نجاشي بود از جامهها و فرشهاي قيمتي تمام آنها را تقديم نمود و سلام نجاشي را رسانيد و در آن هدايا قطيفهاي كه از رشتههاي طلا آن را بافته بودند كه به روايت بحارالانوار سه هزار مثقال طلا در آن به كار برده بودند رسول خدا آن را به حضرت امير مرحمت فرمودند و همان است كه آن حضرت آن را در بازار مدينه سلك سلك كرده و به فقراي مدينه قسمت نمود و يك سلك آن را براي خود ذخيره نفرمود.
و سيد بن طاوس در كتاب سعد السعود اين حديث را شرح داده است پس رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از ورود جعفر فرمودند (ما ادري بايهما اسر بفتح خيبر ام بقدوم جعفر) آنگاه از روي شفقت و رحمت و رافت به جعفر نگريستند و فرمودند (الا امنحك الا عطيك الا احبوك فقال بلي يا رسول صلي الله عليه و آله و سلم) پس نماز معروف به نماز جعفر طيار را كه فضائل آن در رسائل عملية و كتب ادعيه مشحون است به وي آموختند و جعفر در خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بود تا در سنهي هشتم هجرت در جمادي الاولي در غزوهي موته به درجهي رفيعهي شهادت رسيد پس از شهادت او رسول خدا در حق جعفر و ذريه او دعاي خير فرمودند و قال صلي الله عليه و آله و سلم اللهم ان جعفر قد قدم اليك فاخلفه في ذريته با حسن ما خلفت احدا من عبادك).
و ابنسعد در طبقات به سند خود از اسماء حديث كند كه در صبيحهي آن روز كه جعفر شهيد شد بيست فردهي پوست را دباغي كردم و آردي از براي نان خمير
كردم و فرزندان خود را صورت آنها را شستم و گيسوان آنها را روغن زدم.
و در اعيان الشيعة ميفرمايد (و هذا يدل علي ما كانت عليه النساء العربيات من حسن الاداره و مزاولة الاعمال و العناية بامر الاطفال و ما ظنك بامرأة ذات ثلاثته اطفال ليس معها معين و زوجها غائب تدبغ اربعين جلدا و تعجن و تغسل اولادها و تدهنهم في صبيحة ذالك اليوم.
پس اسما ميفرمايد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بر من وارد شد فرمود اي اسماء فرزندان جعفر در كجا هستند پس من آنها را حاضر كردم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آنها را در بغل كشيد و بوسيد و بوئيد و سيلاب از ديده روان گردانيد.
اسماء ميگويد من عرض كردم يا رسول الله شايد خبري از جعفر رسيده باشد فرمود بلي جعفر شهيد شد اسماء ميگويد من صدا به گريه بلند كردم و ناله و عويل برآوردم زنان مهاجر و انصار بر من گرد آمدند رسول خدا فرمود يا اسماء لا تقولي هجرا و لا تضربي رسول خدا پس بر دخترش فاطمهي زهرا سلام الله عليها وارد گرديد شنيد ناله ميكند و همي گويد و اعماه وا جعفراه رسول خدا فرمود علي مثل جعفر فليبك الباكية پس رسول خدا فرمان داد از خورش و خوردني طعامي مهيا كرده به خانهي جعفر بفرستند
فرمود اصنعوا طعاما لآل جعفر فقد شغلوا عن انفسهم اليوم و تا سه روز كار بدين منوال ميكردند و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در اين سه روز از ايشان مفارقت ننمود و به اسماء بشارت داد كه خداوند متعال دو بال به جعفر داد كه در بهشت طيران مينمايد.
و نيز روايت كند بان رسول الله لما انتهي اليه قتل جعفر بن ابيطالب عليهالسلام دخل علي اسماء بنت عميس زوجة جعفر و قال لها اين بنو جعفر فدعت بهم و هم ثلاثة عبدالله و عون و محمد فمسح النبي رؤسهم فقالت اسماء انك تمسح رؤسهم كانهم ايتام فعجب رسول الله من عقلها و فراستها فقال يا اسماء الم تعلمي ان جعفرا استشهد فبكت فقال لها لا تبكي فالله اخبرني ان له جناحين في الجنة من ياقوت احمر فقالت يا رسول الله لو جمعت الناس و اخبرتهم بفضل جعفر لا ينسي فضله فعجب النبي صلي الله عليه و آله و سلم من عقلها
چون جعفر به درجهي رفيعهي شهادت رسيد ابوبكر اسماء را تزويج كرد و از او محمد ابن ابيبكر به وجود آمد و اسماء او را چنان به ولاي آل علي تربيت كرد كه از طراز اول محرم اسرار أميرالمؤمنين گرديد چنانچه شرح حال او را در جلد سوم الكلمة التامة ايراد كردهام و كان اسماء براي محمد بن ابيبكر اشرف الابوين بوده كه پيوسته او را به ولايت آل طه و اهل بيت نبوت توصيه مينمود و پاي از مراوده بدين خانواده نميكشيد و در محبت خود ثابت بود و از روزي كه معاشرت اسماء با ابوبكر اتفاق افتاد و در حبالهي نكاح او درآمد مازال در طرفداري آل پيغمبر مساعي جميله به تقديم ميرسانيد و هميشهي اوقات به ذكر فضائل آل پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم ترزبان بود و از غرائب وقايع و عجائب بدايع روزگار آنست كه آن عليا مكرمه در حبالهي ابوبكر است و شهادت بر رد و نفي قول او ميدهد در قصهي فدك و برخلاف رضاي شوهرش و همراهان ديگر او علي رؤس الاشهاد ميگويد كه شما ظالميد و جائريد و حق من له الحق را به صاحبش برنميگردانيد چنانچه شرح آن را در جلد اول اين كتاب بيان كرديم ابن ابيالحديد در شرح نهجالبلاغه مينويسد كه در خانهي ابوبكر مشورت كردند در قتل علي بن ابيطالب پس از مشورت قرار بر اين شد كه چون ابوبكر سلام نماز را بدهد خالد بن وليد علي را به قتل برساند.
اسماء ازين مشورت مطلع گرديد جاريهي خود را به خانه حضرت فرستاد و فرمود برو روبروي آن حضرت اين آيه را تلاوت كن (ان الملا باتمرون بك ليقتلوك فاخرج اني لك لمن الناصحين) چون جاريه به فرمودهي اسماء عمل كرد حضرت فرمود برو به اسماء بگو (فمن يقتل الناكثين و القاسطين و المارقين و ان الله يحول بيني و بينهم و ان الله بالغ امره).
يعني اگر مرا بكشند پس اصحاب جمل و صفين و نهروان را چه كسي خواهد كشت به درستي كه خداوند متعال حائل خواهد شد بين من و بين آنها و امر خود را
تا به آنجا كه ميخواهد ميرساند.
پس كنيز آنچه شنيده بود به اسماء نقل كرد اسماء يقين حاصل كرد كه قادر بر قتل او نخواهند بود پس ابوبكر در بين نماز آنچه با خالد مواضعه كرده بود پشيمان شد و از سيوف مسلوله بنيهاشم و نفوس ابيهي ايشان ترسناك گرديده قبل از اينكه سلام گويد گفت يا خالد لا تفعل ما امرتك آنگاه سلام گفت الخ آنچه را كه در جلد اول الكلمة التامة ذكر كردهام كه جمعي از فقهاء مذاهب اربعه خروج از نماز را قبل از سلام جائز ميدانند و مدركي جز عمل ابيبكر ندارند و اين فتوا را خلافا للنص و عدو لا عن الحق و رغما للدين و قياسا للشيطان و طلبا لما لا يرضا الرحمن جائز ميشمارند.
ابن ابيالحديد در شرح نهجالبلاغه ج ص 33 از طبع مصر از كتاب غارات ابراهيم ثقفي روايت كند كه در حيوة رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ابوبكر به غزوهاي از غزوات رفته بود اسماء كه در آن وقت زوجهي او بود در عالم خواب ديد كه ابوبكر خضاب به حنا نموده سر و ريش او از حنا رنگين شده و جامهي سفيدي بر خود پيچيده اسماء از خواب بيدار شد به نزد عايشه آمد خواب خود را نقل كرده نالهي عايشه بلند شد گفت اگر خواب تو صدق است هر آينه پدر من مقتول گرديده است چه آنكه اين خضاب خون او است و آن جامهي سفيد كفن او است اين بگفت و صدا به شيون بلند كرد در آن حال رسول خدا رسيد سبب آن ناله و گريه سئوال نمود قصه را به عرض رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم رسانيدند فرمود تعبير اين خواب چنين نيست كه تو كردهاي بلكه ابوبكر به سلامت از اين سفر برميگردد و با اسماء نزديكي كند و اسماء از او حامله شود به فرزندي كه يجعله الله غيظا علي الكافرين و المنافقين اي اسماء هرگاه آن پسر براي تو متولد شد نام او را محمد بگذار.
آنچه راجع به اين عنوان است در سابق مفصلا بيان شد كه هنگامي كه اسماء از حبشه آمد ليلا و نهارا براي فاطمه زهرا چون مادر مهربان بود و وصيتهاي صديقهي كبري به اسماء و ساختن اسماء عماري براي سيده نساء و غير آن به جمله سبق ذكر يافت.
كثيري از ارباب حديث در خبر تزويج صديقهي كبري فاطمه زهرا سلام الله عليها حضور اسماء را نوشتهاند.
از آن جمله محمد بن يوسف كنجي شافعي است در كفايت الطالب از ابن بطه عكبري روايت كرده و مجلسي نيز در عاشر بحار روايت ميكند كه چون فاطمه را در حجله داخل نمودند رسول خدا فرمان داد كه زنها بيرون بروند زنها به سرعت متفرق گرديدند مگر اسماء بنت عميس كه به جاي خود ايستاد چون رسول خدا از حجره بيرون آمد نظرش بر اسماء افتاد فرمود مگر من نگفتم زنها خارج بشوند عرض كرد يا رسول الله من مخالفت فرمايش تو نكردم ولي هنگام وفات ام المومنين خديجهي كبري حاضر حضرتش بودم ديدم سيلاب اشك از ديدهاش ميبارد عرض كردم آيا گريه ميكني با اينكه بهترين زنان عالميان و سيدهي نسوان و مادر مومنان ميباشي.
فرمود اي اسماء گريه من براي دخترم فاطمه است چه آنكه زنان را در شب زفاف حاجت باشد به زني مهربان كه او را از سرائر خود آگاه كند و به او استعانت جويد و دختر من حديثة السن است ميترسم كسي را در شب زفاف نداشته باشد كه او را مساعدت بنمايد.
اسماء گويد من عرض كردم اي سيدهي من همانا من بر ذمت خود واجب ميشمارم
كه اگر اجل مرا مهلت گذارد اين خدمت را به پايان رسانم و در سرپرستي فاطمه دقيقهاي تقصير ننمايم و چون مادر مهربان به خدمات او قيام نمايم.
اسماء گويد رسول خدا چون اين راز را از من شنيد اشك از ديدگان حق بينش جاري گرديد و فرمود اي اسماء فاسئل الله ان يحرسك من فوقك و من تحت ارجلك و من بين يديك و من خلفك و عن يمينك و عن شمالك من الشيطان الرجيم تا آخر حديث كه مذكور شد.
و بودن اسماء در زفاف فاطمه ظاهرا اشتباه است چه آنكه اسماء قطعا در آن تاريخ در حبشه بوده است و اگر كسي بگويد آمده است به مدينه و مراجعت كرده است محتاج به يك دليل تاريخي است.
و بعضي بر آنند كه اسماء بنت يزيد بن سكن الانصاري بوده كه او هم زني بسيار مجلله كه ترجمه او بيايد در محل خود ولي اين هم بسيار بعيد است براي اين كه اسماء بنت يزيد از زنان انصار و ساكن مدينه و در آن تاريخ معلوم نيست كه اين اسماء به شرف اسلام مشرف شده باشد و در مكه خدمت خديجه كبري مشرف و استماع مقالات امالمومنين كرده باشد و الله العالم.
و اقرب به صواب فرمايش علي بن عيسي اربلي است كه در كشف الغمة ميفرمايد زني كه در زفاف فاطمه شرف حضور پيدا كرد آن سلمي بنت عميس زوجهي حمزة بن عبدالمطلب خواهر اسماء بنت عميس بوده است و بعض روات سلمي را به اسماء اشتباه كردند چون او اشهر اسماء و اعرف آثار بوده و سلمي نيز در ولا و محبت مثل خواهرش بوده است.
مجلسي در عاشر بحار از صحيفة الرضا نقل كند قال عن الرضا عليهالسلام عن آبائه عن علي بن الحسين عليهالسلام قال حدثتني اسماء بنت عميس قال كنت عند فاطمة الزهراء جده تك فاذا دخل رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و في عنقها قلاده من ذهب كان
علي بن ابيطالب اشتراها له من فئي له فقال النبي صلي الله عليه و آله و سلم يا فاطمه لا يغرنك الناس ان يقولوا بنت محمد و عليك لباس الجبابره فقطعتها و باعتها فاشترت بها رقبة فاعتقها فسر رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم بذلك.
يعني علي بن الحسين عليهالسلام ميفرمايد من از اسماء بنت عميس شنيدم كه گفت من در نزد جدهي تو فاطمه نشسته بودم كه رسول خدا وارد شد و در آن وقت در گردن فاطمه قلادهاي از طلا بود كه أميرالمؤمنين عليهالسلام براي او خريده بود از فني غنيمت اين وقت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نظرش بر آن قلاده افتاد فرمود اي فاطمة مغرور نكند ترا كه مردم بگويند اين دختر پيغمبر است و در بر تو زينت جبابره بوده باشد پس فاطمه آن گردن بند را پاره كرد و فروخت و بندهاي خريد و آزاد كرد) لا يخفي كه اين روايت به تمام صراحت دلالت دارد كه اسماء تا بعد از شهادت حضرت امير زنده بود چه آنكه هنگام رحلت أميرالمؤمنين عليهالسلام دو سال و اگر نه چهار سال بيشتر از عمر سيد الساجدين علي بن الحسين نگذشته بود.
جماعتي از صحابه و تابعين از اسماء بنت عميس روايت دارند منهم عمر بن الخطاب كه در بعضي از مسائل و تعبير رويا از اسماء حديث ميكرد و ابو موسي الاشعري و فرزند ارجمندش عبدالله بن جعفر و ابن عباس و قاسم بن محمد بن جعفر الطيار و عبدالله ابن شداد و عروة بن الزبير بن العوام و ابن المسيب و حفيدتها ام عون بنت محمد بن جعفر الطيار.
و صدوق در كتاب من لا يحضره الفقيه از اسماء بنت عميس حديث كند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم هنگامي كه در خواب بود سرش در دامن أميرالمؤمنين عليهالسلام بود تا اينكه هنگام نماز عصر گذشت و آفتاب غريب به غروب شد و خورشيد از نظرها غائب گرديد اين وقت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از خواب بيدار گرديد سر به جانب آسمان بلند كرده عرض كرد اللهم ان عليا كان في طاعتك و طاعته رسولك فاردد اليه الشمس قالت اسماء فرايتها
و الله غربت ثم طلعت بعد ما غربت)
و در بعضي از طرق اين حديث لفظ في حيوة رسول الله در او نيست و صدوق اين روايت را در علل الشرايع آورده و به اسانيد معتبره روايت كرده و شعرا در قصايد خود آن را درج كردهاند منها ابن المتوج در قصيدهاي كه هفتاد بيت است و در آن ذكر خصايص مشتركه بين رسول خدا و أميرالمؤمنين را ذكر كرده ميگويد.
محمد شق البدر نصفين معجزا
له و كذا الشمس قد ردها علي
و نيز سيد حميري در قصيدهي بائيه خود از جمله ميگويد:
ردت عليه الشمس لما فاته
وقت الصلوة و قد دنت للمغرب
حتي تبلج نورها في وقتها
للعصر ثم هوت هوي الكوكب
و صاحب بن عباد در قصيدهي فاخرهي خود گويد
ردت الشمس عليه
بعد ما غابت سناها
در استيعاب گويد ثم توفي عنها ابوبكر فتزوجها بعده أميرالمؤمنين علي ابن ابيطالب و ولدت له يحيي بن علي بن ابيطالب لا خلاف في ذلك)
و ابن سعد در طبقات و محمد بن عمر الواقدي و ابن الكلبي يقولون فولدت له يحيي و عون و لا يخفي كه از يحيي در تواريخ خبري مذكور نيست ممكن است در صغر سن فوت شده باشد ولي عون در زمين كربلا شهيد شد و مبارزت او را از كتاب روضة الاحباب عطاء الله شافعي در كتاب (فرسان الهيجا) ايراد كردم و صاحب ناسخ هم از روضة الاحباب نقل كرده است و علامهي مامقاني نيز در تنقيح المقال ميفرمايد عون بن علي كه مادرش اسماء بنت عميس بود در زمين كربلا به درجهي رفيعهي شهادت رسيد)
علامهي مجلسي در ج 9 بحار ص 575 روايتي از اختصاص نقل ميفرمايد كه عليا مخدره فضه دختر پادشاه هند بوده و آن روايت عنقريب ذكر خواهد شد (در خصائص)
فاطميه گويد از خادمات و مواليات اين خانوادهي عالية الدرجات فضهي خادمه است كه در خدمتگذاري خمسهي طيبهي عليهمالسلام اغفال و اهمال نكرده و هميشه ميل قلبي و رضايت خاطر عاطر اين بزرگواران را به قدر امكان بر ميل و رضاي خود ترجيح ميداد و در عبادت و اطاعت پروردگار اهتمام تمام مينمود و در امتثال اوامر خاتون عصمت و بانوي عفت حضرت صديقهي طاهره ايستادگي و همراهي به جد داشت و در تحلم و بردباري و تحمل بلايا و شكرگذاري از اتراب و قرناء خود مزيت ديگري فرا گرفت عاقبت در قرآن مجيد در سورهي مباركه هل اتي از وي تمجيد مخصوص رسيد و در الطاف الهيه و افضال رحمانيه با علي بن ابيطالب و فاطمهي زهرا و حسنين عليهمالسلام در ميزان نصفت و عدل مستغرق و مستوعب گرديد پس به سيرهي مطهرهي مصطفويه رزائل و ذمائم نفس دينه را از خود بريخت و به مكارم اخلاق نبويه به مفاد و لكم في رسول الله اسوة حسنة پيوست و در خدمت حضرت رسالت به فنون تلطف و تعطف افتخار يافت و هيچ وقت از حدود طاعات و ورود به خيرات تجاوز و تهاون را جائز ندانست.
و ابتداي حال اين جاريهي خجستهمآل آنست كه محمد بن شهرآشوب مازندراني طاب ثراه از صحيحين و كتاب ابوبكر شيرازي نقل كرده كه جمعي از اسيران را خدمت خاتم پيغمبران به غنيمت آوردند جناب أميرالمؤمنين از كشيدن آب به مشك و آسيا كردن فاطمهي زهراء به دست خواستند تمناي خادمهاي از جناب رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نمايند و از شدت زحمت شكايت به حضرتش عرضه دادند پس جناب فاطمه را از براي اظهار اين حاجت و عرض اين مسئلت خدمت پيغمبر فرستاد.
پس از زمان اندكي آن مخدره مراجعت فرمود و خدمت حضرت شاه ولايت عرض نمود چون شرفياب حضور مهر ظهور پدر والا تبار خود شدم از هيبت آن بزرگوار در خود قدرت گفتار نديدم لهذا مراجعت نمودم.
آنگاه حضرت امير با فاطمهي زهرا همراهي كرده خدمت پيغمبر رسيدند آن جناب فرمود آيا حاجتي داريد حضرت امير عرض كرد با يكديگر بدين عزم و قرارداد شرفياب شديم تا خادمهياي براي خدمت خانه استدعا كرده استخدام نمائيم آن جناب فرمود
اين سبايا و اساري بايد فروخته شود و قيمت آنها صرف اصحاب صفه شود پس تسبيح زهرا كه بهترين تعقيبات است تعليم فاطمه فرمود.
و به روايت ديگر آنكه چون پيغمبر اطلاع يافت از عزيمت و شدة حالت ايشان گريست و فرمود قسم به حق كسي كه مرا به رسالت فرستاده در مسجد چهارصد نفرند كه غذا و جامه ندارند اگر خوف آن نداشتم كه از شما ثواب و اجر اخروي جدا و منفك شود هر چه ميخواستي ميدادم و مقصود آن جناب ظاهرا اين بود كه دادن جاريه به فاطمه باعث فوات ثواب اجر انفاق به اصحاب صفه ميشود پس در اين انفاق اجري است مخصوص و صبر در اين شدائد اجري است بزرگتر آنگاه خطاب به فاطمه فرمود كه من ميترسم اي فاطمه علي بن ابيطالب عليهالسلام فرداي قيامت با تو خصومت كند در وقتي كه بين يدي الله ايستد و حق خود را از تو بخواهد پس به وي تسبيح حضرت زهرا را تعليم نمود چون مراجعت كرد بنا به روايت ديگر در وقتي كه حضرت امير عليهالسلام در خانه انتظار قدوم وي را ميكشيد فرمود مضيت تريدين من رسول الله الدنيا فاعطانا الله ثواب الاخرة و مرويست ايضا كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در حجرهي فاطمة بود يا در وقتي كه فاطمه خدمت آن حضرت مشرف بود و اين سئوال و جواب گذشت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بيرون رفت از حجرهاش اين آيه نازل شد.
(و اما تعرض عنهم ابتغاء رحمة ربك ترجوها فقل لهم قولا ميسورا) چون رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ثواب جزيل را در فروختن جاريه و انفاق به اصحاب صفه ميدانست لهذا اعراض فرمود از قضاء حاجت دخترش فاطمه و رضاي خدا را در آن ارجح ميدانست.
پس خداوند متعال فرمود اين اعراض تو از قرابت قريبه و فاطمه مرضيه به جهت طلب ثواب و رحمت و رضاي ماست كه بدان اميدواري ليكن به قول حسن با فاطمه سخن بگوي كه در آن هم رضاي ما و طلب ثواب و رحمة است از اين جهت آن پيغمبر رحمت در اين آيه از قول ميسور دانست از پروردگار متعال اجازتست در استرضاي خاطر فاطمه بلكه ابتغاء به رضوان الله و رجاء برحمة الله در حقيقت برآوردن
حاجت صديقه كبري سلام الله عليها است.
پس جاريه را براي آن مخدره فرستاده و آن را فضه نام نهاد) و پارهاي از اخبار متعلق به اين باب در جلد اول اين كتاب در احوالات فاطمة زهراء عليهاالسلام سبق ذكر يافت.
در عاشر بحار حديثي از ورقة بن عبدالله الازدي نقل ميكند كه گفت من در حالي كه به زيارت بيت الله الحرام مشرف شدم در بين اينكه طواف ميكردم (فاذا انا بجارية سمراه مليحة الوجه عذبة الكلام و هي تنادي بفصاحة منطقها و هي تقول اللهم رب البيت الحرام و الحفظة الكرام و زمزم و المشاعر العظام و رب محمد خير الانام و البررة الكرام ان تحشرني مع ساداتي الطاهرين و ابنائهم الغر المحجلين الميامين الا فابشروا ايا جماعة الحجاج و المعتمرين ان موالي خيرة الاخيار و صفوة الابرار الذين علي قدرهم علي الاقدار و ارتفع ذكرهم في سائر الامصار المرتدين بالفخار.
ورقه گويد در بين اينكه طواف ميكردم زني را ديدم زيبا صورت بسيار نمكين كه با عبارات شيرين و فرمايشات دلنشين در كمال فصاحت لسان و طلاقت بيان با خداوند عالميان مناجات مينمايد پيش رفتم گفتم اي جاريه گمان ميكنم كه تو از مواليان اهل بيت عصمت عليهماالسلام بوده باشي گفت آري گفتم خود را معرفي بنما گفت انا فضه امة فاطمة الزهراء بنت محمد المصطفي فقلت لها مرحبا بك و اهلا و سهلا فلقد كنت مشتاقا الي كلامك و منطقك) من از تو خواهش دارم كه چون از طواف فارغ شوي در بازار گندمفروشان مقداري توقف بفرمائي تا من خدمت شما برسم و سئوالي دارم در يك مسئلهاي اميد است كه خداوند متعال بر اجر و ثواب شما بيفزايد.
ورقه گويد چون از طواف فارغ شدم به بازار گندمفروشان رفتم فضه را ديدم در كناري نشسته او را به نزد خود طلبيدم در گوشه خلوتي و گفتم يا فضه اخبر بيني عن مولاتك فاطمة الزهراء و ما الذي رايت منها عند وفات ابيها و عند وفاتها.
ورقه گويد فضه را گفتم مرا خبر ده از احوال سيدهي خود فاطمه و آنچه ديدي هنگام وفات پدرش رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و هنگام وفات فاطمه ورقه گويد چون فضه اين كلام از من شنيد سيلاب اشكش به صورتش متراكم گرديد و ناله و عويل او بلند شد و گفت اي ورقة بن عبدالله حزن ساكن مرا به هيجان آوردي و مصيبت و دردهاي دل مرا كه در قلبم مستور بود آشكار كردي پس فضه وفات فاطمه و نالهها و گريههاي او را كه بعد از پدر بزرگوارش داشت نقل كرد به تفصيلي كه در ترجمه فاطمه زهراء عليهاالسلام گذشت.
در خصائص فاطميه گويد فضه جاريه است كه اختصاص و تعلق به فاطمه زهرا داشت پس از رحلت آن مخدرهي كبري در آن خانواده به خدمت آل طه و عصمت مشغول بود و از حديث شريفي كه در عوالم العلوم از مناقب از جاحظ از نظام در كتاب فتيا از عمرو بن داود از حضرت صادق عليهالسلام روايت كرده است معلوم ميشود فضهي خادمه به امر أميرالمؤمنين عليهالسلام دو شوهر كرده و مضمون حديث اين است كه فاطمهي زهرا جاريهاي داشت موسومه به فضه پس بعد از فاطمه اختصاص به أميرالمؤمنين يافت آن بزرگوار فضه را به ابوثعلبهي حبشي تزويج كرده و از او پسري متولد شد بعد از ولادت اين پسر ابوثعلبه وفات كرد بعد از او مردي كه او را سليك غطفان ميگفتند فضه را به او تزويج كردند در اين بين پسر ابوثعلبه نيز وفات كرد روزي سليك به نزد عمر آمد و از فضه شكايت كرد كه نميگذارد من با وي نزديكي كنم عمر فضه را طلبيد از وي جهت را پرسيد.
فضه گفت در اين مدت از حيض استبراء مينمودم كه اگر حاملهام حمل من طفلي است كه برادر اين طفلي است از من فوت شده است و اگر حيض شدم معلوم است كه از ابوثعلبه فرزندي نيست.
عمر گفت شعرة من آل ابيطالب افقه من عدي يعني يك موي از آل ابيطالب فقيهتر است از قبيلهي عدي و چون فضه در علم فقه دانا بود غرضش تحصيل علم به وجود
مولود و عدم آن بود اگر حيض نشود و اين احتياط و اعتياد بين زنان مرسوم و معمولست كما في علل الشرايع ان الذين يشترون الاماء باموالهم ثم يأتوهن قبل ان يستبرؤهن فاولئك الزناة بمواليهم.
يعني به درستي كه آن چنان كساني كه كنيزان ميخرند پس با آنها نزديكي ميكنند قبل از اينكه تا مدت معلومه آنها را استبراء نكنند پس اين جماعت زنا كنندگان با مال خود ميباشند يعني با اينكه ملك يمين آنها است زانياند.
و اخباري در بحار مروي است كه دلالت دارد فضه فرزندان عديده داشته شايد از شوهر ديگري غير از سليك بوده و از آن جمله ابوالقاسم قشيري در كتابش نقل كرده است كه روزي در بيابان از قافله باز ماندم زني را ديدم پرسيدم تو كيستي گفت فقل سلام فسوف تعلمون پس سلام كردم و گفتم در اين بيابان چه ميكني فرمود من يهدي الله فلا مضل له گفتم آيا از آدمياني يا از پري گفت يا بنيآدم خذوا زينتكم عند كل مسجد گفتم از كجا ميآئي گفت نيادون من كل مكان بعيد گفتم ارادهي كجا داري گفت و لله علي الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا گفتم چند روز است از خانه بيرون شدي فرمود و لقد خلقنا السماوات و الارض في سنته ايام گفتم غذا و طعامي ميل داري فرمود و ما جعلناهم جسد الا يأكلون الطعام ما حضري كه داشتم به وي دادم تناول كرد آنگاه خواهش كردم كه اكنون عجلت كن در راه رفتن گفت لا يكلف الله نفسا الا وسعها گفتم بيا به رديف من سوار شو.
فرمود لو كان فيهما الهة الا الله لفسدتا لا جرم پياده شدم و او را سوار كردم گفت الحمد لله الذي سخر لنا هذا چون به قافله رسيدم گفتم در اين قافله كسي را داري گفت يا داود انا جعلناك خليفة في الارض و ما محمد الا رسول يا يحيي خذ الكتاب يا موسي اني انا الله پس ميان قافله آمدم و به اين اسماء بانگ برآوردم چهار جوان بديدم كه به سوي آن زن توجه كردند من از وي سئوال كردم اين جوانان كيانند گفت المال و البنون زينته الحيوة الدنيا.
پس بديشان خطاب كرد فرمود يا ابت استاجره ان خير من استاجرت القوي الامين پس آن جوانان مكافات كردند و به من احسان نمودند پس گفت و الله يضاعف لمن
يشاء آن جوانان بر انعام خودشان افزودند آنگاه از ايشان پرسيدم اين زن كيست گفتند اين مادر ما فضه جاريهي فاطمه زهراء سلام الله عليها است كه بيست سال است به قرآن تكلم مينمايد.
و ايضا ابن شهرآشوب در مناقب از مالك دينار حديث كند كه گفت در موقع حج زني ضعيفه بر دايهي نحيفهاي ديدم سوار است و مردم زمان بازگشتنشان بود چون به وسط بيابان رسيدم ديدم دابه نحيفهي او مانده عاجز است از آمدن او را ملامت كردم كه چرا با اين مركب لاغر حركت كردي پس سر به آسمان بلند كرد و گفت (لا في بيتي تركتني و لا الي بيتك حملتني فوعزتك و جلالك لو فعل بي هذا غيرك لما سكوته الا اليك) يعني نه مرا به خانهام گذاردي و نه به خانهات رسانيدي قسم به عزت و جلال تو اگر جز تو با من كسي اين عمل را ميكرد شكايتش را به حضرت تو ميآوردم در آن وقت شخصي از بيابان پيدا شد در دست او زمام ناقهاي بود به آن زن گفت سوار شو چون سوار شد آن ناقه مانند برق خاطف از نظرم گذشت چون به مطاف رسيدم او را بديدم گفتم
اي زن كيستي گفت من شهرة دختر مسكه بنت فضة امة فاطمة الزهراء سلام الله عليها و مرحوم مجلسي مدرك اين دو خبر را در بحارالانوار از دو نفر مشيخهي اهل سلوك و عرفان حكايت مينمايد كه بهتراند از بعضي روات كثيرالروايهي غير ضابط.
علامهي مجلسي در نهم بحار باب ما ظهر من معجزات أميرالمؤمنين في الجمادات و النباتات ص 575 نقلا از كتاب اختصاص روايت ميكند (بان فضة كانت بنت ملك الهند و كانت عندها ذخيرة من الاكسير فلما دخلت بيت فاطمة لم تجد هناك الا السيف و الدرع و الرحي فاخذت قطعة من النحاس و الانتها و جعلتها علي هيئهي سبيكة و القت عليها الدواء و صنعها ذهبا فلما جاء أميرالمؤمنين وضعتها بين يديه فلما رآها قالت احسنت يا فضة لكن لو اذبت الجسد لكان الصبغ اعلي و القيمة اغلا فقالت يا سيدي اتعرف هذا العلم قال نعم و هذا الطفل يعرفه و اشار الي الحسين عليهالسلام فجاء الحسين فقال كما قال
أميرالمؤمنين فقال أميرالمؤمنين نحن نعرف اعظم من هذا ثم او ما بيده فاذا عنق من ذهب و كنوز الارض ثم قال ضعيها مع اخواتها فوضعها و سارت.
حاصل ترجمه اين حديث شريف آنكه چون فضهي خادمة خدمت مقدس سيد اولياء و ابو الائمة الاصفياء رسيد و حالت فقر و تهي دستي آن خانواده را ديد بر ايشان به غايت حسرت و افسوس خورد در نزد وي دوائي اندوخته بود كه از آن مس را زر ميكرد چون فضه دختر پادشاه هند بود ولي به چه كيفيت در مدينه افتاده درست مطلب روشن نيست به جهت آنكه در زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم لشكر اسلام به هندوستان نرفته و آن اراضي در زمان عبدالملك بن مروان فتح شده است ولي ممكن است كه سلطان حبشه نجاشي در تحت بيرق اسلام وارد شده بود با ملك هند حربي كرده باشد و فضه را به غنيمت گرفته و آن را لايق خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دانسته به عنوان هديه فرستاده يا آنكه قيصر روم مكرر براي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم هديه ميفرستاد از جمله فضهي خادمه بوده يا آنكه آن مخدره نور اسلام در دلش تابيده و خودش را در معرض اسارت درآورده كه به خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مشرف شود چنانچه عليا مخدره نرجس خاتون همين عمل را كرد كه به خدمت امام حسن عسكري عليهالسلام برسد كيف كان مطلب روشن نيست و الله العالم به حقايق الامور روي هم رفته با كمال مهر و محبت فضه خادمه براي جلوهي صنعت و حسن خدمت خويش قطعهاي از مس را گرفته آن را بدان دوا طلا كرده و بر مولاي خود عرضه داشت.
آن جناب خندان به وي نگران شد فرمود اي فضة نيكو عملي است ولي اگر اين جسد را آب ميكردي رنگ آن نيكوتر و قيمت آن بيشتر بود و جسد اصطلاح است در اين زمان بين اهل كيمياء از براي فلزات معدنيه حجريه.
پس فضه عرض كرد مگر شما را از اين علم بهره است فرمودند آري اي فرزند من هم ميدانم و اشاره به سوي حضرت حسين عليهالسلام نمود پس حضرت سيد الشهداء نزديك آمد و وصف نمود كيميا را مثل وصف كردن أميرالمؤمنين عليهالسلام.
پس آن حضرت فرمود ما آل محمد بزرگتر و بالاتر اين را ميدانيم پس اشاره به يك
طرفي فرمودند فضه نگاه كرد ديد طلا مانند گردن شتر با گنجهاي زمين سير ميكند پس فرمود اي فضه اين قطعهي طلا را هم با آنها بگذار فضه اطاعت نمود و آن قطعهي طلا را هم با آنها نهاد از نظر غائب شد و آن حضرت نام اجزاء آن دوا را يك به يك بيان فرمودند فضه از خود برفت و با آن غناي ذاتي و فقر صوري ايشان به شگفت آمده از اين جهت خود را در عالم كشف و شهود مشاهده مينمود و پيوسته بر مراسم بندگي خود ميافزود از آنكه پادشاه ممالك امكان را در كسوهي فقر با كمال پريشاني ميديد.
كس در جهان ندارد يك بنده چون تو حافظ
زيرا كه چون تو شاهي كس در جهان ندارد
پس أميرالمؤمنين عليهالسلام براي فضه قدري از بي اعتباري دنياي دنيه ذكر كرد و شمهاي از اعتبارات عقباي باقيه كه دار القرار است شرح داد تا اينكه ديدهي فضه حق بين و روشن گرديد.
فضهي خادمه را كافي است اين فضل رفيع و قدر منيع كه نسبت وي به قدوهي خواتين و زبدهي نساء عالمين است يعني او را خادمه فاطمه ميخوانند و جاريهي با صدق و خلوصش مينامند و ديگر ادراك خدمت اين بزرگواران و استفاضهي از فرمايشان ايشان با رضايت خاطرشان از او اجري بي پايان و فيضي دور از حوصله امكان دارد و نتيجهاش همان باشد كه در خبر سابق عمر بن الخطاب به فضه گفت يك موي آل ابيطالب فقيهتر است از قبيلهي عدي و اين معيت كه اتحاد به آل ابيطالب از ثمرات تبعيت است كه فرمودند و من تبعني فانه مني و ديگر در شأن نزول هل اتي و آوردن جبرئيل سي آيه از آيات كريمه را در حق حضرت امير و فاطمه و حسنين و فضهي خادمه عليهمالسلام بدون استثناي وي از آيهي از آيات شاهد مراد است همانا از فوائد و علائم متابعت و خلوص مودت او است و آن بر حسب ظاهر صبر و شكيبائي بر گرسنگي در مدت سه روز او است كه همراهي به موالي خود كرده در اطعام قرص ناني كه به مسكين
و يتيم و اسير كردند و خود را از ثواب اين اطعام و انفاق بازنداشتند و عاقبت در حماي و قراي ولي النعم حقيقي آمده از طعامهاي بهشتي تناول نموده و خادمه با مخدومهي خود در كنار يك خان بنشست و از نعم باقيه و اخرويه متنعمه گشت با آنكه بسياري از بندگان گرسنگي كشيدند و قرصهاي نان و طعامهاي رنگين به فقيران خورانيدند بدين منزلت عظمي و موهبت نرسيدند.
و نيز در خصائص گويد كه مرحوم سيد هاشم بحراني در كتاب نزهة الابرار في خلق الجنة و النار از كتاب ثاقب المناقب از حضرت صادق عليهالسلام روايت كرده كه حضرت امير مومنان عليهالسلام بر حسب اتفاق به حجرهي عايشه آمد چون آن حجره مجاور حجرهي طاهرهي فاطمه عليهاالسلام بود سه مرتبه فضهي خادمه را بانگ زد كه براي من آب وضو حاضر كن عجب بود با قرب جوار آواز حيدر كرار را ميشنيد و جواب عرض نميكرد و آب وضو نميآورد پس آن بزرگوار برخاست تا به حجرهي حوراء انسيه فاطمه مرضيه رود يك هاتفي ندا درداد اين آب وضو است در برابر تو چون نظر فرمود ابريقي از طلا مملو از آب با صفا ديد در طرف راست او گذارده پس از آن وضو ساخت و آن ابريق از ديده پنهان شد.
آنگاه حضرت رسول را ملاقات نمود آن حضرت فرمود اين چه آبي است از تو مانند مرواريد متقاطر است پس آنچه گذشته بود از آمدن به منزل عايشه و خواندن فضهي خادمه و حاضر شدن ابريق طلا و وضو ساختن خود را عرضه داشت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود يا علي ميداني هاتف كه بود و ابريق از كجا آمد آن جناب عرض كرد خدا و رسول او اعلم است فرمود هاتف حبيب من جبرئيل بود و اما ابريق از بهشت بود و اما آن آب ثلثي از مغرب و ثلثي از جنت است و جبرئيل هم به تو سلام ميرساند و ميگويد خداوند هم به تو سلام ميرساند و ميگويد از من به علي بگو كه فضه حائض بود نخواست با آن حالت آب وضوي ترا حاضر نمايد.
پس آن جناب فرمود عنه السلام و اليه يعود السلام و اليه يعود الطيب من الكلام آنگاه أميرالمؤمنين زبان به دعاي فضه گشاد و فرمود اللهم بارك لنا في فضتنا يعني خداوندا
به فضه ما بركت عنايت فرما تم الخبر.
اولا ورود حضرت شاه ولايت به حجرهي عايشه براي ظهور اين كرامت در نزد او اتمام حجت است.
و ثانيا- شنيدن أميرالمؤمنين آواز جبرئيل را فضيلتي است اشرف فضائل كه افضل ملائكه مامور به اين امر و خدمت شود و آب وضو براي آن حضرت حاضر كند.
و ثالثا- آمدن ابريق طلاي بهشتي غير از ابريقهاي طلاي دنيوي آن فضيلت ديگري است كه آن را از خانه باقي و دار حيوان آوردهاند و در كنارش نهادند ناچار دار قرار اصفي از اين عالم است و چون بدين عالم بيايد كسوهي همين عالم را به وي پوشانند و بر او نام طلا گذارند براي امتياز لون و صفاي او و نام طلا به جهت ما و عالم ملكست و اگر نه آن عالم دور از نام و نشان است.
و رابعا- از اين حديث معلوم شد كه فضه خادمه مانند سلمي كه مطهرهي حضرت رسول را داشت هميشه آب وضوي آن جناب را حاضر ميكرد خداوند سبحان خواست به فضه بفهماند كه در اين خدمت تو ملائكه مفاخرت دارند و در اين اقدام با سعادت مشتاق و اميدوارند.
و خامسا آوردن آب مشرق و مغرب اثلاثا ظاهرا مراد از شهر جابلقا و جابلسا كه اين دو شهر با اوصافي كه دارد مطروس است از شيعيان أميرالمؤمنين عليهالسلام و شايد اين سه آب اشاره به اين مطلب باشد كه اشرف اعضا سر است و اشرف اعضاي سر صورت است آب بهشتي را براي غسل وجه للكرامة و دست راست اشرف است از دست چپ چنانچه مغرب از مشرق لهذا بر حسب اختلاف مرتبه مواضع ثلاثته اين ميان مذكوره را آوردند.
و سادسا خبر داد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و ابلاغ سلام جبرئيل از حضرت علي اعلي و فيضان و تقاطر آب بهشتي از روي نكوي آن پادشاه عالم امكان مرحمتي است بزرگتر كه آن حقيقت رحمت بيان فرمود و واسطه در ابلاغ شد.
و سابعا- نياوردن فضه آب وضو را براي حضرت اين خود دليل است بر كمال طهارت و تقواي او به واسطهي عادت معموله مستمره كه داشت و اگر نه حمل ظرف آب
وضو براي حايض جائز است و شايد محمول بر كراهت باشد بلكه اين كرامت باهره جناب أميرالمؤمنين عليهالسلام از حسن ادب و احتياط دين متين فضة خادمه بوده و معلوم است آن جناب مامور نبوده به علم باطني خود عمل نمايد وگرنه ظاهرا به اين شرف فائز و نائل نميشد و فرمودند فضه خادمه آب نياورد بر حسب توجه ايشان به عالم كثرت بود براي انتظام عالم كه انا بشر مثلكم و چون صرف نظر از عالم صورت و كثرت كردند و به علم باطن و احكام وحدت پرداختهاند آن بود كه جبرئيل آب آورد و از فياض علي الاطلاق بر حسب استحقاق شخصي و ذاتي خود مستفيض شد.
پس آمدن جبرئيل ان ترقي نفس قدسيهي علويه است و تبديل چشم بصري به ديدهي بصيرتي و محو در تجلي حق و جلال كبريائي و استغراق در الطاف نامتناهي الهي پس جناب أميرالمؤمنين مأمور به علم باطن نبود به اينكه بفرمايد فضه خادمه در اين حالت حيض با علم من نبايد او را بخوانم با آنكه ميدانم نميآيد و در اين حالت كراهت دارد و همين طور است تكاليف مردم ديگري كه مامور به عمل كردن به علم باطن نبودند، بلكه همه را به ظاهر حال تكليف امر فرمودند چنانكه خداوند سبحانه در باب سجده كردن شيطان به آدم با علم به اينكه اطاعت نميكند امر به سجده فرمود نظير آن فرمايش امير مؤمنان است در جواب سائلي كه عرض كرد با اين قدرت و توانائي چرا با معاويه جنگ ميكني.
فرمود نحن عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون پس ميگوئيم كه حضرت موسي عليهالسلام مامور به موافقت حضرت خضر عليهالسلام بود چون بر خلاف ظاهر عمل نمود بر وي اعتراض نمود و حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم ميدانست بعد از وي چه فتنهاي و محنتي حادث ميشود مع ذلك متعرض به علم باطني خود نشد و التفات نفرمود بلي گاهي از قطب وقت و امام عصر بعضي از علوم باطنه ظاهر ميشود تا بدانند در نزد ايشان اينگونه علوم هم هست با آنكه حضرت موسي عليهالسلام بداند در عالم كسي جز او هست مامور به علم باطن باشد و اين دليل نميشود كه جناب موسي عليهالسلام از علم باطن آگاه نبود پس از بدو ايجاد تكليف مدار و مناط با علم به احكام
ظاهر بوده و چشم پوشيدن از علوم باطنة كه برخلاف ظاهر هر شريعتي است و چنين بود علم ائمهي طاهرين به سموم مهلكه كه خوردند و معرفتي كه در حق قاتلين خود داشتهاند البته به علم باطن ميدانستند و ميشناختند ليكن و هم بامره يعملون پس آن واردات بر حسب اختلاف حالات بوده.
و ثامنا دعاء حضرت امير در حق فضه خادمه به پاداش ادب و خدمتي است كه از فضه خادمه اين بركات كثيره ديده و فوائد وفيره يافته از علم و مال و اولاد و اين كلمه اللهم بارك دعاء از براي هر چيز با طلب زيادتي در مورد خاص با قيد و قرينه چنانكه حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم بر اسب لاغري از جعيل بن اسحق به تازيانه اشاره فرمود و اين كلمات گفت اللهم بارك له فيها صاحب آن در اندك زماني دوازده هزار درهم از آن اسب بهره و ربح برد و نظائر آن در معجزات و مناقب رسول خدا و ائمهي هدي لا تحصي است.
و تاسعا انتساب و اضافهي فضهي خادمه به خودشان كه فرمود خداوندا به فضه ما بركت عنايت فرما بالاترين شرائف و فضائل است چنانكه در حق سلمان فرمودند سلمان منا اهل البيت پس هر كس را بزرگان دين به خودشان نسبت دهند و بدان مباهات نمايند از جهت ايمان و ايقان و طهارت نفس و تقواي او است و فضهي خادمه بر تمام آن بر حسب استعدادي كه داشت لياقت يافت كه مستحق دعاي خير گرديد و از اين خانواده محسوب شد كفي لها شرفا و فخرا.
معني متابعت اين است كه بنده نسبت به مولاي خود مقام تسليم و رضا را داشته باشد غلامي را آقاي او خريد و از او پرسيد چه ميخواهي گفت هر چه تو بخواهي پرسيد چه ميخوري گفت هر چه بخوراني پرسيد كجا ميخوابي گفت هر كجا بخواباني پرسيد چه ميپوشي گفت هر چه بپوشاني يعني در جنب رضاي مولاي خود راي و اراده ندارم عليا مخدره فضهي خادمه را حال چنين بود گرسنه بود هنگامي كه ايشان گرسنه بودند تشنه بود هنگامي كه ايشان تشنه بودند نميخوابيد هنگامي كه ايشان نميخوابيدند
روزه ميگرفت هنگامي كه ايشان روزه ميگرفتند چون افطار خود را به يتيم و اسير و مسكين ميدادند او هم ميداد
بالجمله در شدت و رخا و محنت و ابتلا سهيم و شريك ايشان بود و در تمام نوائب و مصائب با فاطمهي زهرا سلام الله عليها همراه بود و بذل همت مردانه در وقايهي حفظ آن نفس مقدسه مينمود و چه قدر در منع احراق باب ولايت مآب سعي و كوشش بي اندازه كرد چنانكه خود عمر بن الخطاب خبر ميدهد به معاوية ابن ابيسفيان كه چون به در خانه علي آمدم اول كنيزشان فضه نام بيرون آمد و با من سخن به احتجاج آغاز كرد پس در را به پهلوي فاطمه زدم چنان ناله كرد كه من گمان كردم مدينه زير و زبر شده.
پس فضهي خادمه را ندا كرد و گفت يا فضه فخذيني فقد و الله قتل ما في احشائي من الحمل و سمعتها تمخض و هي مستندة الي الحائط الي آخر آنچه در جلد اول اين كتاب گذشت.
و بعد از صديقهي كبري سلام الله عليها در خدمتگذاري عليا مكرمه زينب مساعي جميله به تقديم ميرساند و به همراهي آن صديقهي صغري زينب كبري به زمين كربلا آمد و محنتهاي اهل بيت همه را شريك و سهيم بود.
و ثقة الاسلام كليني در روضهي كافي روايتي نقل ميكند كه حاصل مضمون آن در ترجمه عليا مخدره زينب در جلد سوم اين كتاب بيايد ان شاء الله از داستان رفتن فضه به طلب شير براي منع اسب دوانيدن بالجمله فضائل فضه و مآثر جميلهي او بسيار است هنيئا لها هذه السعادة العظمي)
نامش بركه بنت ثعلبة بن عمرو بن حسن بن مالك بن سلمة بن عمرو بن النعمان است.
جلائل فضائل و شرائف مناقب اين زن در جميع تراجم صحابيات كالنور علي شاهق الطور است.
و به روايت محمد بن سعد در طبقات امايمن كنيز عبدالله بن عبدالمطلب بود و به قولي كنيز آمنه والدهي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و به قولي كنيز خواهر خديجهي كبري بوده كه آن را به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بخشيده كيف كان يا بارث يا بهبه ملك رسول خدا بود و آن حضرت او را آزاد كرد و چون آمنه به رحمت حق پيوست سرپرستي پيغمبر با امايمن بود فلذا رسول خدا ميفرمود امايمن امي بعد امي چون رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم خديجه را به عقد خود درآورد امايمن را آزاد كرد و مردي كه او را عبيد خزرجي ميگفتند امايمن را به عقد خود درآورد و از او ايمن متولد گرديد و مكناة به امايمن گرديد و اين پسر از خواص شيعيان أميرالمؤمنين بود و در غزوهي حنين از آن ده نفري بود كه فرار نكرد و عنان اسب رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را به دست داشت و جهاد كرد تا در همان غزوه شهيد شد.
و ابناثير جزري در اسد الغابه گويد (ام ايمن مولاة رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و حاضنته و هي حبشية و اسلمت قديما اول الاسلام و هاجرت الي الحبشة ثم الي المدينة و بايعت النبي صلي الله عليه و آله و سلم.
و ابنسعد در طبقات گويد زيد بن حارثة بن شراجيل الكلبي غلام خديجهي كبري بود او را به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بخشيد آن حضرت او را آزاد كرد و امايمن را به او تزويج نمود اسامه از او متولد گرديد و روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود (من سره ان يتزوج امراة من اهل الجنة فليتزوج ام ايمن فتزوجها زيد بن حارثته) فرمود هر كه ميخواهد خوشحال بشود به تزويج كردن زني از اهل بهشت امايمن را تزويج كند زيد بن حارثه چون اين بشنيد امايمن را تزويج كرد اسامة از او متولد گرديد و اسامه بود تا سنهي پنجاه چهار از هجرت دنيا را وداع گفت و ارباب رجال در حق او به اختلاف سخن كردند
و علامهي كبير عاملي در اعيان الشيعة او را ترجمه كرده و از بعضي كارهاي ناصواب او جواب گفته بالاخره او را در عداد اهل و لا محسوب داشته.
در خصائص فاطميه گويد امايمن با خانوادهي رسالت و آل عصمت بالاخص فاطمهي زهراء عليهالسلام بستگي ديگري داشت و در هر شدت و محنتي و هر بليه و مصيبتي همراه و آگاه بودند و امايمن در جميع اين محن و فتن و اراده بر آل طه مشاركت و مصاحبتي لا تحصي نموده پس علاوه از جهت ملكيت و رقيت به واسطه ثبات ايمان و دوام دوستي بدين خانواده به كريمهي من اجتنا فهو منا و بمفاد و من احب شيئا حشر معه نتوان ايشان را از اين زمره جليله خارج كرد و از اين حلقهي مفرغة مستثنا داشت كه المرأ مع من احب و چقدر بعيد مينمايد از سودان حبشه اين استقامت در محبت كه بدون احتمال قصوري و اختلال خيال و فتوري روز به روز بر اعتلاء درجات ايمانشان از ورود ابتلائات و شدائد ابناء زمان بيفزايند و بر آنچه دانسته و گفته و كردهاند ثابت و دائم بمانند امايمن قبل از ولادت حضرت رسالت تا بعد از رحلت آن بزرگوار به خدمتگذاري اين خانواده بندهوار پاينده و استوار بوده است و كنيزي فرخنده و برگزيده از كنيزان جان نثار اين عتبهي مقدسه بوده چون آمنه در ايواء به رحمت حق پيوست و رسول خدا بي مادر بماند از آمنه پنج شتر اوارك و قطعهاي از گوسفند به پيغمبر ميراث رسيد و معني اوارك شتراني را گويند كه چوب اراك ميخورند و اراك قطعه زميني از عرفات است پس امايمن قنداقهي رسول خدا را برداشته و به حضانت او پرداخته آورد در مكه تسليم عبدالمطلب نموده.
امايمن ميفرمايد در ايام حضانت من رسول خدا را روزي در مدينهي طيبه وسط النهار دو نفر از يهود از من مسئلت كردند كه محمد را بيرون بياور تا به سيادت زيارتش فائز بشويم پس من مسئلت ايشان را پذيرفته آن جناب را به دست ايشان دادم آن دو نفر هر يك به رخسارهي مباركش نظري كردند و آن سرور را حركتي دادند و به ناف شريفش نگاه كرده گفتند هذا بني هذه الامة و هذا دار هجرته و سيكون بهذه البلدة من السبي و القتل امر عظيم يعني اين پيغمبر اين امت است و اين شهر خانهي هجرت او است بمدازين
در اين بلد خونريزي و اسيري بزرگي خواهد شد.
بالجمله امايمن در ميان زنان بي مانند و نشان است و در شمار اعاظم نسوان از اهل اسلام و ايمان است.
در امالي صدوق سند به امام صادق ميرساند كه فرمود همسايگان امايمن به حضرت رسول آمدند عرض كردند امايمن دوش تا بامداد هميگريست و هيچ از گريستن ساكت نشد حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم فرستاد و امايمن را حاضر ساخت فرمود (يا ام ايمن لا ابكي الله عينك ما الذي ابكاك ان جيرانك اتوني و اخبروني انك لم تزل الليله تبكين اجمع فرمود امايمن خدا ترا نگرياند چه چيز ترا به گريه درآورده است هر آينه همسايگان تو آمدند مرا گفتند كه ديشب امايمن خواب نرفته تمام شب را گريه ميكرده است:
عرض كرد يا رسول الله خواب هولناكي ديدهام حضرت فرمود بيان كن خواب خود را چه خدا و رسول بر تعبير آن داناتر است امايمن گفت بر من ثقيل ميآيد كه آنچه ديدم سخن كنم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود تعبير اين خواب نه چنان است كه تو دانستهاي خواب خود را شرح كن.
عرض كرد در خواب چنان ديدم كه بعضي از اعضاي شما در خانهي من افتاد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند خواب نيكوئي ديدهاي آسوده باش اي امايمن همانا از فاطمه فرزندي متولد بشود كه حضانت و پرستاري او به تو تعلق دارد اين بود تا حضرت حسين متولد گرديد امايمن قنداقهي آن حضرت را به خدمت رسول خدا آورد آن حضرت فرمودند اي امايمن اين همان خواب تو است دانسته باش كه حسين پاره تن من است.
ابن ابيالحديد در شرح نهجالبلاغه از كتاب سقيفه ابوبكر احمد بن عبدالعزيز الجوهري اين قصه را مفصلا نقل كرده و حقير تفصيل آن را در جلد اول همين كتاب با
ادله و براهين و مفاسدي كه بر غصب فدك مترتب گرديد ذكر كردهام فقط در اينجا محل شاهد علو مقام امايمن مقصود است بالجمله چون ابوبكر بر مسند خلافت جاي كرد فرستاد عمال حضرت زهرا را از فدك بيرون كردند.
چون خبر به حضرت فاطمه رسيد به نزد ابوبكر آمد و مطالبه فدك نمود ابوبكر در جواب گفت عايشه و عمر شهادت ميدهند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود النبي لا يورث و اين اول شهادت دروغ بود كه بعد از رسول خدا دادند.
آن مخدره فرمود مرا شهودي است كه پيغمبر در حيوة خود فدك را واگذار به من كرده است ابوبكر گفت شهود خود را حاضر بنما و بينهات را بياور آن مخدره فرستاد امايمن و اسماء بنت عميس و دو فرزند خود حسن و حسين و أميرالمؤمنين را حاضر كرد ابوبكر گفت اي امايمن در حق فاطمه زهراء چه شنيدي گفت شنيدم كه آن بزگوار فرمود فاطمه سيدة نساء اهل الجنة و كسي كه سيدهي زنان بهشت باشد دعوي دروغ و باطل نميكند.
عمر گفت اي امايمن بگذار اين قصهها را شهادت چه داري امايمن فرمود من شهادت نميدهم تا از شما اقرار نگيرم كه شنيديد از رسول خدا كه فرمود امايمن امرأة من اهل الجنة ابوبكر و عمر گفتند ما شهادت ميدهيم كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اين را فرمود اكنون بگو چه شهادت داري.
امايمن فرمود من در خانهي فاطمهي زهرا بودم جبرئيل آمد و فدك را به بال خود تخطيط و تحديد نمود پس حضرت رسول با جبرئيل از هجره بيرون رفت و برگشت فاطمه عرض كرد من از حاجت و تهيدستي بعد از تو خائفم پس رسول خدا فدك را به خطوطها و حدودها واگذار به فاطمه كرد و آن را فاطمه سلام الله عليها قبض نمود آنگاه پيغمبر به من فرمود اي امايمن شاهد باش و به حضرت امير فرمود يا علي شاهد باش پس حضرت أميرالمؤمنين نيز اداي شهادت كردند و همچنين حسنين و اسماء و همه شهادت بر صدق دعوي فاطمه سلام الله عليها دادند عمر گفت امايمن زني عجميه است و شهادت او چيزي نيست علاوه بر اينكه كنيز ايشان است و اسماء هنگامي كه در
خانه جعفر بود از بنيهاشم رعايت ميكرد و او هم خادمهي زهراست و حسنين كودك باشند و علي يجر النار الي قرصة او شوهر فاطمه است آتش را در زير ديگ خود ميكشد و براي نفع خود تكلم مينمايد و كل هؤلاء يجرون الي انفسهم حضرت امير فرمود اما فاطمهي زهراء بضعهي رسول خدا است كسي كه او را اذيت كند و كسي كه او را تكذيب كند رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را تكذيب كرده است اما حسنين فرزندان پيغمبرند و دو سيد جوانان اهل بهشتاند هر كس ايشان را تكذيب كند پيغمبر را تكذيب كرده است و اهل بهشت راستگويان هستند اما من را رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود يا علي تو از مني و من از تو و تو برادر مني در دنيا و آخرت و رد بر تو رد بر من است اطاعت تو اطاعت من است و معصيت تو معصيت من است اما امايمن رسول خدا شهادت داده كه از اهل بهشت و اهل بهشت دروغ نميگويند و اما اسماء بنت عميس پيغمبر در حق او و ذريهي او دعاء خير كرده است.
پس به فاطمة عليهاالسلام فرمود انصرفي يا فاطمة حتي يحكم الله بيننا و هو خير الحاكمين فقامت فاطمة مغضبة و قالت اللهم انهما قد ظلماني و غصبنا حقي فاشدد و طأتك عليهما.
و از حالات ممدوحه امايمن مساعي جميلهاش در زفاف فاطمهي زهراء و حضانت اطفال آن سيده دو سرا شيخ طوسي در امالي روايت ميكند كه شصت و سه درهم صداق فاطمه را سه قبضه فرمودند قبضه به امايمن داد از براي اثاث البيت و قبضهاي به اسماء بنت عميس از براي طيب و عطر و قبضهاي به امسلمه از براي طعام
و در خصائص فاطميه سيزده زن را اسم ميبرد كه در ظهور امام زمان عليهالسلام برميگردند و در خدمت آن حضرت براي معالجهي جرحي و مداواي لشكر آن حضرت از جمله ايشان امايمن است.
و در روضة الواعظين گويد كه فاطمه زهرا هنگام رحلت خود طلبيد امايمن و اسماء را پس حضرت امير را طلبيد الخ آنچه در جلد اول گذشت و في ذلك من الدلالة
علي مقام كريم لام ايمن ما لا يخفي.
بالجمله امايمن در احاديث و اخبار از ائمهي اطهار بسيار مدح دارد و بس است و علو رتبه او حديثي كه معروف به حديث امايمن است كه در ترجمه عليا مخدره زينب بعد ازين در ج 3 بيايد و امايمن از زناني بود كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم هرگاه او را ملاقات ميكرد او را به خطاب يا امه ندا ميفرمود و كان اذ انظر اليها قال بقية اهل بيتي و بعضي از اوقات با امايمن مزاح ميفرمود.
از آن جمله امايمن روزي بر رسول خدا وارد شد عرض كرد يا رسول الله احملني قال صلي الله عليه و آله و سلم احملك علي ولد الناقة قالت يا رسول الله ولد الناقة لا يحملني و لا يفيد لي قال رسول الله لا احملك الا علي ولد الناقة اراد ان يمازحها و كان رسول الله يمزح و لا يقول الا حقا و الا بل كلها ولد الناقة.
امايمن گفت يا رسول الله يك ناقه سواري مرا مرحمت كن حضرت فرمود بچه ناقه به تو ميدهم سوار شوي عرض كرد يا رسول الله بچه ناقه مركب سواري نيست به كار من نميآيد حضرت فرمود ترا سوار نميكنم مگر بر بچه ناقه و غرض آن حضرت مزاح با امايمن بود و مزاح آن بزرگوار همه صدق و حق بود براي اينكه تمام ناقهها بچه ناقه بودند.
واقدي گويد امايمن در غزوهي احد حاضر بود و آب به لشگريان ميداد و مداواي جرحي مينمود و همچنين در غزوهي خيبر با رسول خدا بود و ممكن نبود اين زن با آن محبت مفرطه به رسول خدا بتواند آرام بگيرد در مدينه و از احوالات آن حبيب ذوالجلال بي خبر بماند پس بدين وسيله مازال به خدمت آن حضرت شرفياب بود.
و شاهد بر اين مطلب روايتي است كه ابنسعد در طبقات و عسقلاني در اصابه و ديگران از محدثين فريقين نقل كردند كه چون فاطمهي زهراء وداع جهان گفت امايمن نتوانست جاي خالي فاطمه را بنگرد فلذا از مدينه بيرون آمد به جانب مكه روان
گرديد در حالي كه بنا به روايت ابنسعد روزه بود در آن هواي گرم عطش بر او مستولي شده بود به حدي كه بيم هلاك ميرفت.
و به روايت ابن شهرآشوب بر جان خود بترسيد هلاك شود چشمها را بر هم گذارده آنگاه به آسمان گشود و توجهي نمود كه اي خداوند مرا تشنه ميخواهي با اينكه خادمهي دختر پيغمبر تو هستم در اين هنگام دلوي از بهشت نازل گرديد و به روايت اصابه دلوي كه به ريسمان سفيد بسته بود فرود شد امايمن آن را گرفته آشاميد.
و به روايت عاشر بحار نقلا عن الخرائج قالت امايمن فتربت و لم احتج الي الطعام سبع سنين) بعد فرمود ديگر تشنگي و گرسنگي نديدم و در هواي گرم روزه ميگرفتم ابدا آثار تشنگي بر من ظاهر نميگرديد.
و هذه كرامة ظاهره تدل علي علو مقامها عند الله تعالي تا اينكه در اول خلافت عثمان در سنه 24 هجري روحش به شاخسار جنان پرواز كرد و بنا بر اينكه كنيز عبدالله يا آمنه بوده است عمر او كمتر از هشتاد و پنج نبوده است الله العالم).
امايمن اين مرتبهي رفيعه را نرسيد مگر به واسطه اتصال به اين خانوادهي عصمت و طهارت مجالست با پاكان و نيكان همين اثر را دارد چه خوش گفت شيخ سعدي
گل خوشبوي در حمام روزي
رسيد از دست محبوبي به دستم
بدو گفتم كه مشكي يا عبيري
كه از بوي دلاويز تو مستم
بگفتا من گل ناچيز بودم
و ليكن مدتي با گل نشستم
كمال همنشين در من اثر كرد
وگرنه من همان خاكم كه هستم
بنت الحارث بن الخزيمهي الهلالية مادر او هند بنت عوف بن زهبر بن حرب از قبيله حمير خواهر سلمي زوجهي حمزة بن عبدالمطلب و لبابة زوجهي عباس بن عبدالمطلب و اسماء زوجهي جعفر اين سه مخدره خواهر مادري او بودند شوهر اول او ابيرهم بن عبدالغري و اكرنة خويطب بن عبدالغري چون او وفات كرد رسول
خدا در سنهي هفت از هجرت او را كابين بست به پانصد درهم در ماه ذي قعده و در سنهي پنجاه يك دنيا را وداع گفت و پسر خواهرش عبدالله بن عباس بر جنازهي او نماز خواند و در مدينه او را به خاك سپرد.
جلالت قدر او اتفاقي بين الفريقين است در اصابهي عسقلاني از ابنعباس حديث كرده است كه رسول خدا فرمود اخوات مؤمنات ميمونة و ام الفضل لبابة و سلمي و اسماء.
و در خصال صدوق است كه به سند خود از امام محمد باقر عليهالسلام حديث كند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود رحم الله الاخوات من اهل الجنة اسماء بنت عميس الخشعميه و كانت تحت جعفر الطيار و ام الفضل لبابه و كانت تحت عباس بن عبدالمطلب و سلمي و كانت تحت حمزه و ميمونه و كانت تحت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم.
و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به مادرش فرمود هي اكرم عجوز جمعت علي الارض اصهارا و صاحب استيعاب اين چهار خواهر را از يك پدر و مادر ميداند و اين ميمونة اول اسمش بره بود رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نام او را ميمونه نهاد.
و در رجال مامقاني ميفرمايد ميمونه بنت الحارث بن الخزيمة الهلالية صدوق لا تكون الاثقة عدلا.
و مجلسي در حيوة القلوب به سند صحيح و حسن از حضرت صادق عليهالسلام روايت كند چون حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم تزويج كرد ميمونة را اطعام نمود مردم را به چنگال خرما و روغن و كشك.
و صدوق در فقيه در اثناء حديث عبدالله بن علي الحلبي در باب غسل و حيض و نفاس از ميمونه روايت دارد و پسر خواهرش عبدالله بن عباس از او روايت دارد.
و در حواشي بر منتهي المقال مينويسد كه من يافتم در كتاب جابر بن يزيد جعفي كه از امام باقر عليهالسلام حديث كند كه آن حضرت فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود
نجات نيابد از آتش جهنم و حميم و شدائد آن كسي كه علي را دشمن دارد و ولايت او را ترك نمايد و دشمنان او را دوست داشته باشد ميمونه زوجهي رسول خدا عرض كرد يا رسول الله من نميشناسم از اصحاب شما كسي علي را دوست داشته باشد مگر قليلي از آنها رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود القليل من المومنين كثير اكنون اي ميمونه آيا آن قليل را ميشناسي چه اشخاصي باشند.
عرض كرد يا رسول الله من سلمان و ابوذر و مقداد را ميدانم كه ايشان از دوستان علي هستند و شما هم ميدانيد يا رسول الله كه من علي را دوست ميدارم چون شما او را دوست ميداريد و علي ناصح مهرباني است از براي شما رسول خدا فرمودند راست گفتي اي ميمونه انك امتحن الله قلبك للايمان.
و به روايت حيوة القلوب به سند معتبر نقل كرده است كه سفير بن شجرهي عامري به مدينه آمد به در خانهي امالمومنين ميمونه و اجازه گرفت داخل شد ميمونه از او پرسيد از كجا ميآئي گفت از كوفه فرمود از كدام قبيلهاي گفت از بنيعامر گفت خوش آمدي از براي چه بدينجا شدي گفت اي امالمومنين چون اختلاف مردم را ديدم ترسيدم كه مرا فتنهي فرو گيرد و گمراه شوم به اين سبب از كوفه خارج شدم به نزد تو آمدم ميمونه فرمود آيا با علي بيعت كردهاي گفت آري فرمود برگرد و از صف علي جدا مشو به خدا قسم كه هر كه با او باشد گمراه نخواهد شد سفير گفت اي مادر مومنان آيا حديثي به من روايت نميكني در باب علي عليهالسلام كه خود از رسول خدا شنيده باشي گفت بلي شنيدم از رسول خدا كه ميگفت علي عليهالسلام آيت و علامت حق است و علم و رايت هدايت است علي شمشير خداست كه او را از غلاف ميكشد براي كافران و منافقان پس هر كه او را دوست دارد مرا دوست داشته است و هر كه او را دشمن دارد مرا دشمن داشته است و به درستي كه هر كه مرا دشمن دارد يا علي را دشمن دارد چون خدا را ملاقات كند در روز قيامت او را هيچ حجتي نباشد.
امالمومنين زينب بنت جحش بن رباب بن يعمر بن حبرة بن كثير بن غنم بن داود بن اسد بن خزيمه است مادرش اميمه دختر عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف است دختر عمهي پيغمبر است و او اول زني است از زنهاي رسول خدا كه بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم به رحمت حق پيوست در سنهي بيست يا بيست و يك به رحمت حق پيوست عمر بر او نماز خواند و خواست داخل قبر او بشود زوجات رسول خدا او را منع كردند گفتند اين عمل براي تو جائز نباشد حلال است دخول قبر براي كسي كه در زندگي بتواند به صورت او نگاه كند عمر خجل گرديد براي جاهل بودن چنين حكم ضروري.
و علي متقي كه يكي از مشاهير اهل سنت است در كتاب كنز العمال در قسم افعال در ترجمهي زينب بنت جحش زوجهي رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم روايت كرده فارسل الي ازواج النبي فقلن انه لا يحل لك ان تدخل القبر و انما يدخل القبر من كان يحل له ان ينظر الها و هي حية)
چنان به نظر ميرسد كه زينب بنت جحش بعد از خديجهي كبري و امسلمه و ميمونة افضل نساء و اشرف زوجات رسول خدا است.
در تنقيح المقال مامقاني ميفرمايد (كنتيها امالحم و هي قديمة الاسلام و من المهاجرات و كانت كثيرة الخير و الصدقة و كانت صناع اليد تعمل بيدها و تصدق به في سبيل الله و قالت عايشه ان زينب اطولنا يدا لانها كانت تعمل بيدها و تتصدق و ما رايت امرأة قط خيرا في الدين من زينب و اتقي لله و اصدق حديثا و اوصل للرحم و اعظم امانة و صدقة) و مليحة شهدت بها ضرائها و الحسن ما يشهد به ضراء.
و از خصائص اين مخدره بين امهات مؤمنين آنكه عقد او در آسمان واقع گرديد چنانچه خداوند متعال ميفرمايد (فلما قضي زيد و طرا زوجناكها) چون زيد او را طلاق داد و عدهي او منقضي شد رسول خدا او را عقد بست و از عايشه مرويست كه ميگفت
هيچيك از زوجات در حسن منزلت نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم همانند زينب نبودند.
و نيز عايشه روايت كرده است كه زينب بنت جحش فخر ميكرد به سائر زوجات و ميفرمود كه شما را پدران و اقاربتان براي رسول خدا عقد بسته ولي مرا خداوند متعال به جهت پيغمبر عقد بست و روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند (ان زينب بنت جحش اواهة) در آن حال مردي گفت معني اواه يعني چه حضرت فرمودند (الخاشع المتضرع و ان ابراهيم لحليم اواه منيب) و زينب پوست دباغي ميكرد و آن را ميفروخت و پول آن را صدقه ميكرد و صنعتهاي ديگري هم داشت كه نفع آنها را هم به مصرف صدقه ميرسانيد و عطاي او در سالي دوازده هزار درهم بود يك سال بيشتر آن را نگرفت و ميگفت خدايا در سال آينده اين مال را نصيب من مفرما كه فتنه است.
پس همهي آن عطا را به ارباب حاجت تقسيم مينمود از ارحام و غير ايشان
و امسلمه نيز دربارهي او ميفرمايد كه زينب بنت جحش را رسول خدا او را بسيار دوست ميداشت. (و كانت صالحة صوامة و قوامة صناعا ثم يتصدق بذلك كله علي المساكين)
و جمعي از زينب بنت جحش روايت دارند از آن جمله پسر برادرش محمد بن عبدالله بن جحش و زينب بنت ابيسلمه و كلثوم بنت المصطلق و هنگامي كه پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم او را تزويج كرد سي سال داشت.
مجلسي و ديگران نوشتهاند كه زيد پسر حارث بن شراجيل كلبي پسر عبدالعزيز بن امرأ القيس است و زيد مردي بود گندمگون كوتاه قامت دماغش اندكي پهن بود و مادرش سعدي دختر ثعلبه است روزي براي ملاقات خويشان خود از قباب و خيام مسكونهي خود بيرون آمدند گروهي از سواران بنيقين كه در جاهليت معاند آنها بودند بر ايشان برخوردند زيد را اسير گرفتند و به مكه آوردند و در بازار عكاظ او را به بندگي فروختند حكيم بن حزام او را به چهارصد درهم براي عمهي خود
امالمومنين خديجه كبري خريد خديجه او را به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بخشيد آن حضرت او را در راه خدا آزاد كرد و امايمن را به جهت او نكاح كرد اسامه از او متولد گرديد و زيد مورد مرحمت بي نهايت حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم گرديد و زيد را فرزند خود خواند و معروف به فرزندي آن جناب گرديد.
چون حارثه پدر زيد از اسيري فرزند خود آگاه گرديد در فراق وي اين ابيات بگفت.
يكيت علي زيد و لم ادر ما فعل
احي فيرجي ام اتي دونه الاجل
فو الله ما ادري و ان كنت سائلا
اغارك سهل الارض ام غالك الجبل
فياليت شعري هل لك الدهر رحبة
فحسبي لك الدنيا رجوعك لي علل الخ
چون جبلة بن حارثه با برادر ديگرش به حج آمدند و زيد را بديدند فرمود به اهل من اين ابيات را بخوانند.
اكني الي قوم و ان كنت نائيا
باني قطين البيت عند المشاعر
فكفوا عن المجد الذي قد شجاكم
و لا تعلموا في الارض حسن الاباعر
فاني بحمد الله في خيرا سرة
كرام معد كابرا عند كابر
پس حارثه و پسرهاي حارثه فدا آوردند تا زيد را بخرند پس خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شرفياب شدند و استدعاء قبول فدا و آزادي زيد را كردند.
آن جناب فرمودند خودش را مختار كنيد اگر ميل دارد با شما بيايد من فدا نميخواهم و اگر ميل ندارد و ميخواهد با من باشد من خواهان خودم را به غير نميدهم پس زيد عرض كرد يا رسول الله شما از براي من به منزله پدر و عمو هستيد غير را بر شما اختيار نميكنم.
آنگاه حضرت رسول در برابر حجره آمد و ايستاد و فرمود بدانيد كه زيد پسر من است و من او را به جاي فرزند برگزيدم پس از آن روز مردم او را زيد بن محمد ميگفتند و ما زال انيس و جليس رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بود و در قرآن به صراحت تمام نام او مذكور است و بر هفت سريه امير و رئيس شد و در بدر و احد و خندق و حديبيه ملازم
ركاب بود و در غزوهي مريسع رسول خدا او را در مدينه خليفهي خود قرار داد و بالاخره در سنه هشتم هجرت در وقعهي موته به مشاركت جعفر طيار و عبدالله بن رواحد به سعادت شهادت رسيد.
و بعضي از مفسرين حضرات اهل سنت سخنان شرمآوري در موضوع تزويج رسول خدا زينب بنت جحش را گفتند كه قلم از بيان آن ابا دارد و نسبت آن را به يك مرد بازاري روا نيست مثل اينكه ميگويد سبب اينكه زيد زينب را طلاق داد اين بود كه روزي رسول خدا او را بديد فرمود سبحان خالقك يا پرده بين رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و زينب بود بادي وزيد پرده عقب رفت آن حضرت زينب را بديد خوابيده است پس آن كلمه يا شبه آن كلمه را بر زبان جاري كرد چون زيد به خانه آمد زينب ماجرا را به زيد گفت زيد چنان دانست كه رسول خدا عاشق زن او شده است فلذا او را طلاق گفت پس آن حضرت او را تزويج كرد.
خدا بكشد اين جماعت را كه چنين افترائي به ساحت قدس نبوت ميبندند و اين اكاذيب را بر سيد انبياء روا ميدارند.
حق مسئله اين بود كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم زينب را تزويج كرد از براي زيد و خويشان زينب و خود زينب به اين مزاوجت دلخوش نبودند و بسيار كراهت داشتند چون زيد از موالي بود و زينب دختر عمهي رسول خدا بود و زيد را كفو خود نميدانست اين آيه شريفه نازل شد.
(و ما كان لمؤمن او مؤمنة اذا قضي الله و رسوله امرأ ان يكون لهم الخيرة من امرهم و من يعصي الله و رسوله لقد ضل ضلالا بعيدا).
يعني جائز نيست براي مؤمن يا مؤمنة هنگامي كه خدا و رسول در امري حكمي بفرمايند آنان هم در مقابل راي پيغمبر رأي داشته باشند و امري را اختيار بنمايند چون اين آيه نازل گرديد چاره نداشتند از اطاعت رسول خدا بالاخره رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم زينب را به زيد تزويج كرد تا نخوت جاهليت از بين برود و برغم نارضا بودن جمعي مع ذلك اين كار كرد و اگر رسول خدا به قول آن جاهل سفيه عاشق زينب بود دواعي
تزويج در آنوقت بيشتر اسباب مزاوجت براي او آسانتر بود و موانع البته كمتر در بين بود گذشته از آنكه زينب نه از زناني بود كه حضرت او را تا به آنوقت نديده باشد بلكه اميمه مادر زينب عمهي رسول خدا بود و آن حضرت در خانه عمه خود البته مراوده داشته و اميمه آن حضرت را چون جان شيرين خود دوست ميداشت فرضا اگر آن حضرت اظهار رغبت ميفرمود نسبت به زينب خويشان او به جان و دل اقدام ميكردند چقدر خوب است مفسرين به هوش باشند و اين خرافات را در كتب خود ننويسند.
بالاخره زينب وقعي به زيد نميگذاشت و زيد شكايت او را به رسول خدا ميآورد و عرض ميكرد ميخواهم او را طلاق بگويم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم همي سفارش ميكرد كه زوجهي خود را از دست مده زيد چندي صبر ميكرد تا اينكه مصلحت و راحت خود را در طلاق زينب ديده او را طلاق گفت.
چون عدهي او سرآمد رسول خدا خواست حكم جاهليت را بر هم زند و آن حكم اين بود كه هرگاه كسي را پسر خود ميخواندند آن پسر از او ارث ميبرد و عيال آن پسر بر آن مردي كه او را پسر اتخاذ كرده حرام بود آن حضرت خواست اين حكم را باطل كند و زن پسر خوانده را مانند پسر صلبي حرام نداند ولي از طعن و توبيخ منافقين خائف بود اين آيه نازل شد (و تخفي في نفسك ما الله مبديه و تخشي الناس و الله احق ان تخشاه).
يعني پنهان ميكني در ضمير خود حكمي را كه خدا ميخواهد او را آشكار بنمايد و تو براي اظهار آن از مردم ميترسي و حال آنكه سزاوار اين است كه از خداوند متعال ترس داشته باشي.
و نيز هنگامي كه زيد را مردم زيد بن محمد ميخواندند اين آيه نازل شد (ادعو هم لابائهم هو اقسط عند الله) يعني بگوئيد زيد بن حارثه و نگوئيد زيد بن محمد صلي الله عليه و آله و سلم.
و نيز اين آيه نازل شد ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين و كان الله بكل شيء عليما) يعني پيغمبر پدر نسبي مردان شما نيستند و لكن رسول خدا و آخرين پيغمبران است.
و نيز اين آيه نازل شد و ما جعل ادعيائكم ابنائكم ذلكم قولكم بافواهكم) يعني پسر خواندهها را پسر خود ندانيد و اگر بخوانيد سخني است بر زبان شما جاري شد است هر كس پسر پدر خود ميباشد حقيقة و پسر خوانده پسر حقيقي نيست بالاخره اين آيه نازل شد.
(فلما قضي زيد منها و طرا زوجناكها لكيلا علي المومنين حرج في ازواج ادعيائهم اذا قضوا منهن و طرا و كان امر الله مفعولا)
يعني هنگامي كه زيد زينب را طلاق داد وعده او سر آمد ما زينب را در آسمان براي رسول خدا تزويج كرديم تا اين كه دشوار نباشد بر مومنين در تزويج كردن زنان پسر خواندههاي خود را هنگامي كه او را طلاق داده باشند و عدهي آنها به سر رفته باشد پس رسول خدا فرمان خدا را امتثال كرد و احكام جاهليت را باطل فرمود.
و القبطية نسبة الي القبط بكسر القاف و سكون الباء الموحدة و كسر الطاء المهملة بعدها ياء المثناة جبل بمرو و در نسبت قبط اختلاف كردهاند بعضي گويند قبط بن هام بن نوح عليهالسلام و بعضي قبط بن مصر بن قوط بن حام بن نوح عليهالسلام گفتهاند.
و عسقلاني در اصابه گويد ماريه دختر شمعون قبطيه ام ولد رسول خدا است كه مقوقس ملك اسكندريه با خواهرش شيرين با يك خواجه كه برادر ماريه و نامش ماپور بود و هزار مثقال طلا و بيست جامه حرير و درازگوشي كه آن را يعفور ميگفتند و بغلهاي كه آن را دلدل نام بود در سنه هفت از هجرت براي رسول خدا هديه فرستاده بودند و ماپور كه پيرمرد خواجهاي بود چون ديد خواهرش ماريه به شرف اسلام مشرف شد او هم اسلام آورد.
(و كانت ماريه بيضاء جميله فاعجب بها رسول الله و كان يطئوها بملك اليمين و ضرب عليها الحجاب مع ذلك فحملت منه پس ابراهيم از ماريه قبطينه متولد شد در
ماه ذي الحجة سنهي هشتم هجرت و ماريهي قبطيه در خلافت عمر سنهي شانزدهم از هجرت در مدينه وفات كرد و عمر بر او نماز گذارد.
و عايشه ميگفت آن مقدار كه من به ماريه حسد ميبردم به ديگر زوجات چنين نبودم چون ماريه زني جميله و بيضاء بود و بيشتر اوقات رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در نزد او بود چون خداوند متعال ابراهيم را به او داد بر عايشه گران آمد.
و به روايت ابن ابيالحديد و قلبش از علي عليهالسلام ملول شد چون ميديد به نفس نفيس و شخص شخيص خدمت ماريه مينمايد و اظهار سرور به ولادت ابراهيم ميكند رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ماريه را در عاليه كه آن را مشربهي امابراهيم ميگفتند منزل داد و ماپور كه مردي خصي و پير بود بسيار به نزد ماريه ميآمد بعضي گفتند او پسرعموي ماريه بوده و نامش جريح بود.
مجلسي در حيوة القلوب به سندهاي معتبر و موثق از تفسير علي بن ابراهيم روايت كرده از حضرت أميرالمؤمنين عليهالسلام و حضرت امام محمد باقر و حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام كه چون حضرت ابراهيم فرزند رسول خدا به رحمت الهي واصل گرديد آن حضرت محزون شد بر او به حزن شديدي.
پس عايشه به آن جناب گفت كه چرا اين قدر اندوهناكي بر ابراهيم او نبود مگر فرزند جريح قبطي كه هر روز به نزد او ميآمد و بيرون ميرفت حضرت رسول بسيار در غضب شد و حضرت أميرالمؤمنين را طلبيد و فرمود شمشير خود را بردار و سر جريح را از براي من بياور.
حضرت امير شمشير خود برداشت و عرض كرد پدر و مادرم به فداي شما مرا پي كاري كه ميفرستي سرعت كنم در اتيان آن يا صبر و تثبت به عمل آورم تا حقيقت آن بر من ظاهر شود حضرت فرمود شق ثاني را اختيار كن.
پس حضرت به سوي جريح رفت او را در باغي مشاهده نمود حضرت چون در باغ را زد جريح آمد كه در بگشايد از رخنهي در آثار غضب از جبين مبارك آن حضرت مشاهده كرد و شمسير برهنه در دست آن جناب ديد ترسيد و در را نگشود حضرت
از ديوار باغ بالا رفت و جريح گريخت و حضرت از عقب او شتافت چون نزديك شد كه حضرت به او برسد بر درخت خرما بالا رفت چون حضرت به نزديك او رسيد خود را از درخت انداخت چون بر زمين افتاد عورتش گشوده شد و نظر آن حضرت بي اختيار بر عورت او افتاد ديد آلت مردي اصلا ندارد حضرت او را برداشت به خدمت رسول خدا آورد و قصه را بيان نمود.
حضرت رسول جريح را فرمود بگو ببينم چرا چنين شدي عرض كرد يا رسول الله قاعدهي قبطيان اين است كه از خدمتكاران ايشان هر كه داخل خانهي ايشان بشود او را خواجهسرا مينمايند و قبطيان به غير قبطيان انس نميگيرند پدر ماريه مرا با او به خدمت شما فرستاد كه به نزد او روم و خدمت او كنم و مونس او بوه باشم پس حضرت رسول فرمود كه شكر ميكنم خداوندي را كه هميشه بديها را از ما اهل بيت دور ميگرداند و كذب و دروغ كذابان را ظاهر ميكند پس حق تعالي آيات قذف را كه سنيها ميگويند براي عايشه نازل شده در مسئلهي افك نازل فرمود.
و نيز علي ابن ابراهيم به سند معتبر روايت كرده است كه عبدالله بن بكير از حضرت امام جعفر صادق پرسيد كه فداي تو شوم آيا حضرت رسول در وقتي كه امر فرمود جريح را بكشد آيا ميدانست كه اين نسبت به او افتراست يا آنكه نميدانست و حق تعالي به سبب تثبت كردن حضرت امير عليهالسلام كشتن را از آن قبطي رفع كرد حضرت فرمود البته رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ميدانست اين نسبت افتراست و از براي مصلحت آن امر را فرمود و اگر حضرت رسول حكم جزمي به كشتن او مينمود حضرت أميرالمؤمنين برنميگشت تا او را به قتل نرساند و ليكن حضرت براي آن اين حكم را فرمود كه شايد عايشه چون بداند كه كسي به ناحق به گفتهي او كشته ميشود از گناه خود برگردد و او برنگشت و بر او دشوار ننمود كه مرد مسلماني به سبب دروغ او كشته شود.
تمام شد كلام مجلسي اقوال تفصيل اين مقام و ايرادات و ارادهي بر عايشه و احوال
ابراهيم فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در جلد چهارم كتاب الكلمة التامة في قوادح اكابر العامة ايراد كردهام.
ابن حجر عسقلاني در اصابه گويد صفيه بنت حي بن اخطب بن شعبة بن ثعلبة ابن عبيد بن كعب بن ابيخبيب من بنيالنضير و هو من سبط لاوبن يعقوب بن اسحق ابن ابراهيم الخليل عليهمالسلام است و هم از ذريهي هارون بن عمران اخي موسي عليهالسلام شوهر اول او سلام بن مشكم بود پس از آن كنانة بن ابيالحقيق او را نكاح كرد تا در سنهي هفتم از هجرت كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم متوجه فتح قلاع خيبر گرديد صفيه در عالم رؤيا ديد كه شمس در دامن او ساقط گرديد اين خواب را با شوهر گفت سيلي سختي به صورت او زد و گفت همانا ميخواهي كه با ملك عرب همبستر بشوي.
و در روايت ديگر گويد (كانت صفيه رأت ان القمر وقع في حجرها فذكرت ذلك لامها فلطمت وجهها و قالت انك لتمدين عنقك الي ان تكوني عند ملك العرب فلم يزل الاثر في وجهها حتي اتي بها رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم فسالها عنه فاخبرته).
و در روايت يدگر كه ملخص آن اين است كه چون أميرالمؤمنين عليهالسلام قلعهي خيبر را فتح كرد از جمله سبايا صفيه بود حضرت امير بلال را طلبيد و صفيه را بدو سپرد و فرمود دست او را ميان دست رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ميگذاري تا چه راي شريفش اقتضا كند در حق او.
پس بلال او را از پيش كشتگان او گذر داد چون نظر صفيه بر كشتگان خود افتاد حالتي او را روي داد كه نزديك بود روح از بدنش مفارقت بنمايد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بلال را عتاب نمودند فرمودن اي بلال آيا رحم از دل تو برداشته شده كه زني را از پيش كشتگان او ميگذراني سپس صفيه را از براي خود اختيار فرمود و او را آزار كرد و به نكاح خود درآورد و چند روزي بيش نبود كه كنانة بن ربيع بن ابيالحقيق زفاف كرده بود با صفيه و كانت من احسن الناس وجها در نهايت حسن و جمال بود
رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم خراشي در روي او بديد كه خونآلود است سبب سئوال كرد صفيه گفت چون علي عليهالسلام در قلعه را حركت داد تمام قلعه بلرزيد و نظارگيان كه بر قلعه مشرف بودند همه افتادند و من از تخت خود افتادم و صورتم به پاي تخت خورد و شكست حضرت فرمود اي صفيه مرتبه علي در نزد خدا عظيم است.
پس آن حضرت خرمائي طلبيدند و بر روي سعفي ريختند فرمودند اين وليمهي صفيهي است تناول بنمائيد.
پس حضرت او را آوردند و در خانهي حارث بن نعمان منزل دادند و زنان مهاجر و انصار به تماشاي جمال صفية ميآمدند و در آن ميانه عايشه رو بسته به ديدن صفيه آمد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم او را شناخت چون از خانه بيرون شد حضرت فرمودند كيف رايته يا شقيراء قالت رأيت يهودية حضرت فرمودند اي عايشه چنين مگو صفيه اسلام آورده و اسلام او نيكو شده و كانت ام سنان الاسلمية تقول ان صفيه كانت من اضوء ما يكونه من النساء.
و اخرج في الاصابة بسند صحيح ان صفيه لما دخلت المدينة كان لها قرط و هبة بفاطمة عليهالسلام ميگويد هنگامي كه صفيه داخل مدينه شد او را گوشوارهاي بود بخشيد آن را به صديقهي طاهره فاطمه عليهالسلام
و نيز حديث كند كه روزي صفيه شكايت بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم برد از عايشه و حفصه كه آنها ميگويند ما بهتر از تو ميباشيم و ما از بنات عم رسول خدا هستيم حضرت فرمود چرا جواب آنها نگفتي كه چگونه شما از ما بهتر ميباشيد من شوهري مثل محمد و پدري چون هارون و عمي چون موسي بن عمران دارم.
و در تفسير علي بن ابراهيم روايت ميكند كه عايشه و حفصه او را آزار ميكردند و ميگفتند اي دختر يهودية صفيه از ايشان بر رسول خدا شكايت برد حضرت فرمود چرا جواب ايشان نگفتياي صفيه گفت چه جواب گويم ايشان را يا رسول الله فرمود كه بگو در جواب ايشان كه جدم هارون پيغمبر خداست و عمم موسي كليم الله است و شوهرم محمد سيد انبياء است شما كدام يك را انكار ميكنيد.
چون صفيه اين سخن را در جواب ايشان گفت گفتند اين سخن تو نيست رسول
خدا تو را چنين تعليم كرده است پس حق تعالي اين آيات را نازل فرمود در مذمت عايشه و حفصة.
(يا ايها الذين آمنوا لا يسخر قوم من قوم عسي ان يكون خيرا منهم و لا نساء من نساء عسي ان يكن خيرا منهن و لا تلمزوا انفسكم و لا تنابزوا بالالقاب بئس الاسم الفسوق بعد الايمان و مق لم يتب فاولئك هم الظالمون).
يعني اي گروه مؤمنان استهزا نكنيد گروهي از گروهي شايد بوده باشند بهتر از ايشان و نه زناني از زنان شايد كه بوده باشند بهتر از ايشان و عيب مكنيد نفسهاي خود را يعني اهل دين خود را و مخوانيد يكديگر را به لقبهاي ناخوش بدنامي است كسي را ياد كردن به فسق يعني يهود و ترسا گفتن بعد از ايمان يا آنكه بدنامي است نام فسق براي آدمي بعد از ايمان آوردن و هر كه توبه نكند پس ايشان ستمكارانند بر نفس خود.
و در استيعاب گويد صفيه بسيار عاقله و فاضله بود او را جاريهاي بود به نزد عمر آمد در ايام خلافت او گفت صفيه روز شنبه را دوست ميدارد و به فقراي يهود عطا ميدهد عمر او را طلبيد و با او قصه را باز گفت.
صفيه گفت اما شنبه را از روزي كه خدا بدل او جمعه را به من عطا كرده است ديگر شنبه را دوست نميدارم و اما يهود پس صلهي رحم مينمايم پس جاريهي خود را گفت چه ترا بازداشت كه از من شكايت به عمر ببري گفت فريب شيطان خوردم فرمود برو كه ترا آزاد كردم در راه خدا.
و در اصابه گويد كه در مرض موت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم صفيه عرض كرد يا رسول الله به خدا دوست دارم كه اين مرض و نقاهت كه شما را فرو گرفته به جان من ميآمد و شما سالم ميشديد سائر زنها صفيه را فشار دادند كه لب از سخن گفتن ببند رسول خدا ملتفت ايشان گرديد فرمود البته صفيه راست ميگويد.
و در باب پنجاه و دو حيوة القلوب از شيخ طوسي روايت كرده است كه در جنگ حنين صفيه زوجه رسول خدا عرض كرد يا رسول الله من مانند زنان ديگر نيستم براي
خاطر شما پدر و برادر و عم خود را كشتم پس اگر ترا حادثهاي روي دهد خلافت و امامت با كي خواهد بود آن جناب اشاره فرمود به سوي أميرالمؤمنين عليهالسلام و فرمود كه امر امامت و اختيار شما و جميع امت با او خواهد بود.
و در خصائص فاطميه گويد كه صفيه زمان تشرف او خدمت رسول خدا هفده سال داشت و در زفاف او وليمه از تمر و سويق به كار رفت و در ماه رمضان سنه پنجاه از هجرت در مدينه به رحمت حق پيوست و به چه اندازه صفيه حليمه و بردبار بود رسول خدا را با او انس مخصوصي بود جماعتي از او روايت دارند از آن جمله يزيد بن معتب و زين العابدين علي بن الحسين عليهماالسلام.
در استيعاب نسبت او را بلوي ميرساند ميگويد سوده بنت زمعة بن قيس نسبت او بلوي ابن غالب ميرسد مادر او شموس بنت قيس بن زيد بن عمرو بن لبيد است و اين سوده را پيغمبر بعد از خديجه او را عقد بست و بعضي عقد او را بعد از عايشه ميدانند وقتي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم خواست او را طلاق بگويد عرض كرد يا رسول الله مرا طلاق مگو من نوبت خود را به عايشه گذاشتم فقط من دوست دارم كه در فرداي قيامت در زمرهي ازواج تو محشور شوم و آنچه را كه زنان طالب باشند من به او حاجت ندارم پس رسول خدا او را به حال خود گذاشت تا در آخر خلافت عمر از دنيا رفت و اين سوده بعد از رسول خدا عفتي به خرج داد كه منحصر به خود او بود او را گفتند چرا حج نميكني همچنانكه سائر زنان رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم حج به جا ميآورند جواب داد يك بار كه واجب بود به جا آوردم و بعد از آن حج و عمرهي من اين است كه از خانه بيرون نروم چنانچه خداي تعالي فرموده (و قرن في بيوتكن و لا بترجن بترج الجاهليه) و عزم من اين است كه پا از حجرة بيرون نگذارم تا بميرم پس از حجرهاي كه رسول خدا براي او تعيين كرده بود بيرون نيامد تا جنازهاش را بيرون آوردند.
جويريه بنت الحارث بن ابيضرار الخزاعي المصطلقي.
در اصابه گويد چون رسول خدا در سنهي پنج يا شش از هجرت فتح غزوهي بنيالمصطلق نمودند كه آن را غزوهي مريسيع گويند در ميان اسيران بنيالمصطلق جويريه در سهم ثابت بن قيس بن شماس افتاد ثابت جويريه را مكاتبه كرد جويريه زني بود شيرين زبان گيرنده مليح البيان روزي به خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آمد عرض كرد يا رسول الله ثابت مرا مكاتبه كرده اكنون بايستي مرا در وجه آن مساعدت بنمائي و مرا از اين زحمت برهاني رسول خدا فرمود بهتر از آن را در حق تو به جا ميآورم و چه كتابت تو ميدهم و ترا آزاد ميكنم و تزويج مينمايم چون رسول خدا اين كار كرد صحابه اسيراني كه از غزوهي مريسيع آورده بودند گفتند سزاوار است كه اين قوم را ما به بندگي اختيار نكنيم هؤلاء أصهار رسول الله در ان روز صد نفر از قبله بنيالمصطلق آزاد شدند به بركة جويريه قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم فما اعلم امرأة اعظم بركة منها علي قومها.
و شيخ طوس در رجال خود او را از اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شمرده جويريه شصت و پنج سال در دنيا زندگاني كرد و در ماه ربيع الاول در سال پنجاه و پنج يا پنجاه وفات كرد.
عسقلاني در اصابة شش امشريك نام برده و حال هيچيك كاملا معلوم نيست و علامهي مامقاني در تنقيح المقال ميفرمايد حال هيچيك از آنها معلوم نيست).
ولي عند التامل و التحقيق و التتبع معلوم ميشود كه اين ام شريك قرشيه از زنان شيعه است كه چنين خوارق عادات از او بروز كرده به اعتراف كتب عامة و خاصه و عسقلاني بعض واردات احوال امشريك قرشيه عامريه را در واردات احوال امشريك دوسيه آورده است و بعضي اين دو متحد ميدانند و گويند امشريك قرشيه و دوسيه
و انصاريه يك نفر مراد باشد كه اولا قرشي بوده بعد در عشيره دوس شوهر كرده معروف به دوسيه شده چون به مدينه آمده و شوهري از انصار اختيار كرده معروفه به انصاريه شده يا آنكه نسبت او به انصار نسبت به معني اعم باشد.
و نيز عسقلاني حديث كند از ابن عباس كه اسلام در قلب امشريك افتاد در مكه و به شرف اسلام مشرف شد و او يكي از زنان قريش كه از قبيلهي عامر بن لوي بود و در حبالهي نكاح ابيالعسكر دوسي بود چون به شرف اسلام مشرف شد به خانههاي زنان قريش ميرفت و خفية آنها را دعوت به اسلام مينمود و همي سرا تحريص و ترغيب ميفرمود تا اينكه مشركين مكه از حال او مطلع گرديدند پس او را گرفتند و گفتند اگر به واسطهي احترام عشيرهي تو نبود هر آينه ترا هلاك ميكرديم.
پس او را بر شتر بي جهاز سوار كردند و به اين حالت روانهي مدينه نمودند امشريك گويد و جماعتي كه بر من موكل بودند چون به منزل ميرسيديم مرا در آفتاب گرم ميانداختند و خود در سايهي خيمههاي خويش استراحت ميكردند سه شبانه روز بر من گذشت كه مرا طعامي و شرابي ندادند و در هواي گرم مرا در آفتاب نگاه ميداشتند تا اينكه مشرف به هلاكت شدم در اين موقع به ناگاه برودتي احساس كردم چون نظر كردم دلوي مملو از آب سرد در پيش روي من معلق است من شربتي از آن آشاميدم دلو بالا رفت دوباره فرود شد از آن آشاميدم و بقيهي آن را بر سر و بدن خود ريختم دلو ناپديد شد.
موكلين من چون از خواب بيدار شدند اثر آن را بر بدن من ديدند و مرا ريان و خندان مشاهده كردند گفتند تو از راويهي ما رفتهاي و آب آشاميدي من قسم ياد كردم و قصه خود را نقل نمودم چون بر سر راويههاي خود رفتند آنها را به حال خود يافتند گفتند اكنون بر ما معلوم شد كه دين تو بهتر از دين ماست از بركت اين كرامت آن جماعت به شرف اسلام مشرف شدند.
پس امشريك وارد مدينه شد و خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مشرف گرديد و نفس خود را به او بخشيد و آن حضرت او را قبول كرد و اين آيه شريفه در حق امشريك
است (و أمرأة مؤمنه ان وهبت نفسها لنبي ان اراد النبي ان يستنكحا خالصة لك من دون المومنين)
يعني حلال كرديم از براي تو زن مومنه را اگر ببخشد نفس خود را براي پيغمبر بدون مهر اگر پيغمبر خواهد كه او را نكاح كند و اين حكم مخصوص تو است نه از براي سائر مومنان.
و در حيوة القلوب ميفرمايد امشريك اسمش غزية يا غرية براء مهملة يا معجمة ميباشد دختر دودان بن عوف بن عامر بن لوي بود پيش از آن حضرت زوجه ابوالعسكر دوسي يا سهمي الازدي بوده و شريك را از او به هم رسانيد.
و در اصابه گويد در ماه رمضان به شرف اسلام مشرف شد بعد طلب كرد رفيقي را كه با او هجرت به مدينه بنمايد و خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم برسد اتفاقا با يك نفر يهودي مصادف شد سئوال كرد اي امشريك قصد كجا داري فرمود رفيقي طلب ميكنم كه مصاحب من باشد و مرا به خدمت پيغمبر برساند يهودي گفت من با تو شريك ميشوم امشريك قبول كرده با او همراه شد در حالي كه روزه بود چون وقت افطار رسيد يهودي زوجهي خود را تهديد كرد كه اگر شربتي آب به امشريك دادهاي ترا هلاك مينمايم چون تشنگي به امشريك غالب شد در حال ديد دلوي روي سينهي او گذارده شده است امشريك از او آشاميد حس آشاميدن آب را يهودي ملتفت شد زوجهي خود را گفت اكنون مينگرم كه امشريك آب ميآشامد زن يهودي قسم ياد كرد كه من او را آب ندادهام.
تا اينكه گويد امشريك داخل مدينه گرديد و كانت جميله عرضت نفسها للنبي صلي الله عليه و آله و سلم فقالت اني اهب نفسي لك و اتصدق بها عليك فقبلها و كانت امرأة جميلة عايشه از اين كردار به خشم آمد گفت زني كه نفس خود را به مردي بخشد خيري در او نيست امشريك اين بشنيد فرمود آن زن من هستم و همه خير با من است پس آيهي مذكوره به تصديق امشريك نازل گرديد.
و در كافي به سند حسن از امام محمد باقر روايت كرده است كه زني از انصار به خدمت
حضرت رسول آمد و خود را مشاطگي كرده بود (محتمل است قويا همان امشريك مذكور باشد و الله العالم) و جامههاي نيكو در بر داشت و در آن وقت حضرت در خانهي حفصه بود پس گفت يا رسول الله زن را متعارف نميباشد كه خواستگاري شوهر كند من مدتي است كه شوهر ندارم و فرزندي هم ندارم و اگر ترا به من حاجتي هست نفس خود را به تو ميبخشم اگر قبول كني مرا.
حضرت او را دعاي خير كرد و فرمود كه اي زن انصاريه خدا شما را از جانب رسول خدا جزاي نيك دهد به درستي كه مردان شما ياري كردند مرا و زنان شما رغبت نمودند به سوي من حفصة آن زن را ملامت كرد و گفت چه بسيار كم است حياي تو و چه بسيار جرات مينمائي و حرص بر مردان داري آن حضرت حفصه را خطاب نمود و فرمود كه دست از او بدار اي حفصه كه او بهتر از تو است زيرا كه او رغبت كرد به رسول خدا و تو او را ملامت نمودي و عيب كردي.
پس به آن زن خطاب فرمود كه برو خدا ترا رحمت كند به تحقيق كه حق تعالي براي تو بهشت را واجب گردانيد به سبب آنكه رغبت نمودي به سوي من و متعرض محبت و شادي من گرديدي و به زودي امر من به تو خواهد رسيد ان شاء الله پس آيهي مذكوره نازل گرديد و آن زن را حضرت قبول كرد پس حضرت باقر عليهالسلام فرمود كه حق تعالي حلال كرد بخشيدن زن نفس خود را از براي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و حلال نيست اين از براي غير آن جناب.
و در كافي به سندهاي معتبر روايت كردهاند كه هبهي زن خود را مخصوص رسول خدا است و ديگري را نكاح زن بي مهر جائز نيست و به اتفاق علماي خاصه و عامه وقوع نكاح به لفظ هبة از خصايص رسول خدا است.
دختر ابوسفيان بن حرب نام او رملة شوهر اولش عبدالله بن جحش بود و عبدالله او را با خود به حبشه برده بود و درآنجا عبدالله فوت شد حضرت رسول عمرو بن امية
را وكيل كرد تا اينكه حفصه را براي او خطبه كند و بعضي گفتهاند نجاشي چهارصد اشرفي مهر امحبيبه را عهدهدار شد كه به او بدهد پس از جانب آن حضرت آن مهر را به امحبيبه داد و چند جامه و بوي خوش براي او فرستاد و خرج وليمه عروسي او را متحمل شد و در همان حبشه مردم را به نام وليمه اطعام كرد و اين امحبيبه هنگامي كه پدرش ابوسفيان براي تمديد مدت پيمان به مدينه آمد و داخل حجرهي امحبيبه گرديد و روي فرشي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مينشست جلوس داد امحبيبه آن فرش را از زير پاي او كشيد ابوسفيان گفت اي دختر از نشستن روي اين فرش از من مضايقه ميكني گفت بلي اين فرشي است كه رسول خدا بر روي آن مينشيند و هرگز نخواهم گذاشت كه تو بر روي آن بنشيني و حال آنكه تو مشركي.
ابوالمظفر سبط ابن جوزي در تذكرة الخواص ص 62 گفته فلما بلغ عايشه قتل اخيه محمد بن ابيبكر بكت بكاء شديد او كانت تدعو في صلاتها علي معويه و عمرو بن العاص و لما بلغ امحبيبه اخت معاويه بن ابيسفيان قتل محمد و تحريقه فشوت كبشا و بعثت به الي عايشه تشفيا بقتل محمد به طلب دم عثمان فقالت عايشه قاتل الله ابنة العاهره و الله لا اكلت شواء ابدا الخ الحديث.
اقول اگر اين قضيه صدق باشد امحبيبه از شرط اين كتاب نيست و از اين روايت معلوم شد كه چون خبر قتل محمد بن ابيبكر به عايشه رسيد در تعقيبات نماز خود معويه و عمرو بن عاص را لعن ميكرد و امحبيبه چون به قتل محمد آگاه شد گوسفندي را بريان كرد و براي عايشه فرستاد كنايه از اينكه برادرت را چنين بريان كردند عايشه گفت خدا بكشد اين دختر زن زانيه را به خدا قسم كه ديگر بريان نخواهم خورد كمال عجب است كه هرگاه شيعه بر معويه بد بگويد رگهاي گردن ايشان پر ميشود و ديدها سرخ ميگردد اما عايشه كه معويه و عمرو بن العاص را در هر نمازي لعن ميكند و به امالمومنين امحبيبه لقب دختر زن زانيه ميدهد مهرهي سكوت بر لب گذارند فالي الله المشتكي.
اين دو زن از شرط اين كتاب نيست و لكن چون بنياميه از عداوتي كه با آل پيغمبر داشتهاند و اين دو زن را منحرف ميدانستند چندان مناقب براي عايشه تراشيدند و اسفار سينه را از آن خرافات پر كردند و مردم بي اطلاع همهي آن اخبار را تلقي به قبول نمودند و از حقيقت امر اطلاع پيدا نكردند تا اينكه پناه به خدا او را افضل از صديقهي كبري فاطمهي زهرا سلام الله عليها براي مردم معرفي كردند.
حقير براي كشف مطلب و بيان حقيقت بدون اعمال تعصب چند سطري در زندگاني اين دو امالمؤمنين از كتب معتبرهي سنيه به عرض برادران ديني خود از ابناء سنت در قلم ميآورم و قضاوت را به عهدهي خود آنها ميگذارم.
مضافا بر آن چه در ترجمه امسلمه گذشت.
ابن حجر عسقلاني در اصابه گويد چهار يا پنج سال از مبعث گذشته بود كه عايشه متولد گرديد در سنه 57 يا پنجاه و هشت از هجرت وفات كرد و ابوهريره بر او نماز گذارد و در بقيع مدفون گرديد.
مادر عايشه ام رومان دختر عامر بن عويمر بن عبدشمس بن عتاب بن اذنية پدرش ابوبكر بن ابو قحافه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در سال نهم يا دهم بعثت او را نكاح كرد و عمر عايشه در آنوقت هفت يا شش سال بيشتر نبود و عقد او در ماه شوال اتفاق افتاد و زفاف او در مدينه بعد از هيجده ماه از هجرت واقع شد و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بكري غير او تزويج ننمود و كنيهي او امعبدالله بود و عمر او شصت و چهار سال بود.)
ابن ابيالحديد در جلد 2 شرح نهجالبلاغة ص 456 طبع مصر كلام آن حضرت را چنين نقل كرده قال عليهالسلام فمن استطاع عند ذلك ان يعتقل نفسه الي الله فليفعل فان اطعتموني فاني حاملكم ان شاء الله علي سبيل الجنة و ان كان ذا مشقة شديده و مزاقة مريره و اما فلانة فادركها رأي النساء و ضغن غلافي صدرها كمر جل القين و لو دعيت لينال من غيري مثل ما اتت الي لم تفعل و لها بعد حرمتها الاولي و الحساب علي الله)
و حاصل معني آنكه أميرالمؤمنين ميفرمايد هر آن كس كه استطاعت دارد بر حبس كردن نفس خود را از شهوات نفسانيه به جهت طاعت خداوند متعال پس مبادرت جويد و اگر مرا اطاعت كنيد البته شما را به سوي بهشت ميرانم اگر چه پيمودن راه بهشت بسي سخت و دشوار و تلخ و ناگوار است اما عايشه از ضعف عقل و دين كه رويهي زنان است و از بغض و عداوت و كينه كه در سينه او پنهان است و مانند ديگ آهنين بزرگي كه بر سر آتش در جوش است سينه او در جوش است و از عداوت قديمهي او با من اين فتنه بر سر پا كرده است و اگر ديگري غير من متصدي خلافت ميشد و عايشه را ميخواند بر خروج كردن به او مثل اين كه بر من خروج كرده است هرگز ايشان را اجابت نميكرد و با اين حال من هتك حرمت او نكردم و جزاي عمل او را در كنارش ننهادم و انتقام از او را به خداوند قهار واگذار كردم)
حقير گويد تمام شراح نهجالبلاغه مطلب را همين قسم نقل كردهاند از علماء شيعه و سني اكنون ما ميپرسيم كه حقد و كينه و بغض عايشه به صريح كلام آن حضرت با حديث مجمع عليه شيعه و سني چه مناسبت دارد و جمع آن چگونه ميشود و آن حديث اين است كه ابن عبدالبر در استيعاب در ترجمهي أميرالمؤمنين روايت كرده است كه
رسول خدا فرمود (يا علي لا يحبك الا مؤمن و لا يبغضك الا منافق) يعني دوست ندارد ترا مگر كسي كه مومن باشد و دشمن ندارد ترا مگر منافق.
و نيز در استيعاب گويد (قال النبي من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه).
و نيز در همين كتاب گويد (قال النبي صلي الله عليه و آله و سلم من احب عليا فقد اجني و من ابغض عليا فقد ابغضني و من آذا عليا فقد آذاني و من آذاني فقد آذا الله).
يعني كسي كه علي را دوست دارد مرا دوست داشته و كس كه علي را دشمن دارد مرا دشمن داشته كسي كه علي را اذيت كند مرا اذيت كرده است و هر كه مرا اذيت كند خدا را اذيت كرده).
و اين احاديث در نزد اهل سنت متواتر است انصفونا ان كنتم مؤمنين
ابويعقوب يوسف بن اسماعيل اللمعاني از مشاهير معتزله است و كاملا در مذهب خود متعصب است به اعتراف ابن ابيالحديد در جلد 2 ص 456 و عبارت او را مفصلا نقل كرده كه حقير الفاظ او را در جلد 4 (الكلمة التامه) ايراد كردهام اين مختصر گنجايش آن را ندارد فقط به پارهي آن الفاظ قناعت ميشود.
منها قوله و كانت لعايشه علي رسول الله جرأة و ادلال عليه الخ) از اين عبارت واضح است كه عايشه از سوء معاشرت پاس حرمت پيغمبر نداشتي و چون دختران اجلاف اسائه ادب به خرج دادي با اينكه از پستترين قبائل عرب بودي و رحمي داشتي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود الحصير في ناحيه البيت خير من امراة لم تلد مع ذلك خود را عزيز بلاجهت دانستي و افشاي سر رسول خدا نمودي با رفيقهي خود حفصه تا اينكه قرآن در تظاهر ايشان نازل گرديد كه مردم شب و روز آن را قرائت مينمايند و در حق ماريهي قبطيه گفت آنچه را گفت.
منها قوله و اول بدا الضغن كان بين عايشه و بين فاطمه الخ) آيا جائز بود براي
عايشه كه با فاطمه كينه بورزد و به او حسد ببرد و دشمني بنمايد كه چرا پيغمبر اين همه اكرام از فاطمه مينمايد و احاديث متواتره كه آن را در جلد اول نقل كرديم كه رسول خدا فرمود فاطمه پارهي تن من است اذيت ميكند مرا هر چه فاطمه را اذيت كند الخ همه را به طاق نسيان بگذارد و چندان آن مخدره را اذيت كند كه شكايت به پدر بزرگوارش بنمايد به تصريح ابو يعقوب مذكور و گاهي به أميرالمؤمنين شكايت بنمايد آيا اين دشمني عايشه با فاطمه با اين احاديث متواتره در حق فاطمه چگونه خواهد بود انصفونا ان كنتم مؤمنين.
منها قوله و كان هذا و امثاله يوجب زيادة الضغن عند عايشه الخ) آيا سزاوار بود از براي عايشه كه هر چه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم تجليل علي و فاطمه مينمود بر بغض و كينه و حسد عايشه اضافه ميشد و مرارا عايشه رسول خدا را به غضب آورده و عبدالعزيز دهلوي در تحفه در رد جواب مطاعن ابيبكر گفته اغضاب بني كفر است ابويعقوب و ديگران تصريح دارند كه علي عليهالسلام به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم وارد گرديد حضرت او را در كنار خود نشانيد عايشه گفت جائي پيدا نكردي مگر اينكه روي زانوي من بنشيني رسول خدا در غضب شد الخ.
منها قوله ثم بعث ابابكر بسورة البرائه الي مكه ثم عزل عنها بصهره فقدح ذلك ايضا في نفس عايشه الخ).
اين عبارت ميگويد عايشه از عزل پدرش از بردن سورهي برائه بدش آمد كه چرا پدر مرا عزل كرد و علي را فرستاد تا اينكه گويد تهمتي كه به ماريهي قبطيه زدند كشف خلاف آن امري بود محسوس كه جاي شك براي كسي نماند به خلاف تهمتي كه به عايشه زدند كشف خلاف آن به نزول قرآن بود كه مؤمنين فقط تصديق كردند و به واسطهي تولد ابراهيم فرزند رسول خدا سينهي عايشه تنگ شد و گفت آنچه را گفت چون ابراهيم وفات كرد عايشه شماتت نمود الخ)
ما ميپرسيم كه اين كردار و گفتار عايشه خانم آيا مكذب اين حديث نيست كه معاذ الله پيغمبر فرموده باشد محبوبترين مردان نزد من ابوبكر است و
محبوبترين زنان نزد من عايشه است انصفونا ان كنتم مومنين
منها قوله فلما ثقل رسول الله في مرضه انفذ جيش اسامه و جعل فيه ابابكر الي ان قال فكان من عود ابيبكر من جيش اسامه بارسالها اليه و اعلامها اياه بان النبي يموت الي آخر).
حاصل عبارت ابويعقوب مضمونش اين است كه ميگويد چون رسول خدا مرضش سنگين گرديد اسامة بن زيد را فرمان داد كه مردم مدينه را از انصار و مهاجرين جمع بنمايد و بيرون بروند و ابوبكر در ميان آنها بود و عايشه فرستاد و ابوبكر را طلبيد با اينكه رسول خدا فرمود لعن الله من تخلف عن جيش اسامه سپس پدرش را امر كرد كه برو به جاي رسول خدا امامت جماعت بنما و كلام رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كه فرمود ان كن لصويحبات يوسف براي همين كار عايشه بود كه بدون اجازهي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم پدرش را براي امامت جماعت به مسجد فرستاد و علي در نزد اصحاب خود شكايت از عايشه ميكرد و در خلوت به عايشه نفرين ميكرد و چون امر خلافت ابوبكر انجام گرفت سخناني از عايشه به علي و فاطمه ميرسيد كه ايشان را به غضب ميآورد و چون علي و فاطمه مقهور شدند عايشه شماتت كرد و چون فاطمه از دنيا رفت زوجات رسول خدا به سر سلامتي علي عليهالسلام آمدند مگر عايشه و عذر آورد كه من مريض بودم)
ابن ابيالحديد بعد از اينكه كلام ابويعقوب را مفصلا نقل ميكند به ابويعقوب ميگويد تو ميگوئي عايشه پدرش را براي نماز تعيين كرد گفت من نميگويم علي بن ابيطالب ميگويد او حاضر و من حاضر نبودم.
بالجمله همين عبارت ابويعقوب كه در كردار و گفترا عايشه نوشته خط نسخ بر جميع فضائل عايشه ميكشد.
ابن اثير جزري در كامل التواريخ گفته (1)كه ابن امكلاب نامش عبيد بن ابيسلمه از قبيلهي بنيليث در بين مكه و مدينه عايشه او را ملاقات كرده و احوال مدينه
1) در حوادث سنه ست و ثلاثين ص 80
را از او استفسار نموده عبيد گفت عثمان كشته شد و مردم با علي بيعت كردند.
عايشه (1)گفت اي كاش اين آسمان بر زمين فرود شدي و اين امر خلافت براي صاحب تو انجام نميگرفت برگردانيد مرا برگردانيد مرا پس برگشت به جانب مكه و همي گفت عثمان مظلوم كشته شد به خدا قسم در طلب خون او قيام خواهم كرد البته.
عبيد گفت اي عايشه تو اول كس بودي كه مردم را به قتل عثمان تحريض ميكردي و ميگفتي اقتلوا نعثلا فقد كفر عايشة گفت من چنين گفتم و لكن سخن من الحال بهتر از سخن اولي من است چه آنكه عثمان توبه كرد و او را كشتند پس عبيد اين اشعار را قرائت كرد.
فمنك البداء و منك الغير
و منك الرياح و منك المطر
و انت امرت بقتل الامام
و قلت لنا انه قد كفر
فهبنا اطعناك في قتله
و قاتله عندنا من امر
و لم يسقط السقف من فوقنا
و لم ينكسف شمسنا و القمر الخ
و نيز محمد بن جرير طبري (2)و اعثم كر في و احمد بن محمد منوفي در ترجمهي تاريخ اعثم (3)و سبط ابن جوازي در تذكرة الخواص (4)و محمد خواوند شاه شافعي در روضة الصفا (5)و عطاء الله در روضة الاحباب در خلافت أميرالمؤمنين و ابنقتيبه در السياسه و الامامة و ابناثير در نهاية اللغه در لغت نعثل و همچنين در قاموس و تاج العروس و ابن عبدالبر در استيعاب در ترجمهي صخر بن قيس و عمر بن فهد مكي در اتحاف الوري باخبار امالقري و همچنين بلاذري و واقدي و كلبي و ثقفي و ابومخنف و عنير ايشان همه نقل كردند كه عايشه مردم را بر عثمان ميشورانيد و تحريص و ترغيب ميكرد و ميگفت
1) قالت يا ليت اطبقت هذه علي هذه ان تم الامر لصاحبك و ذكر ابن ابيالحديد ج 2 ص 77 من طبع مصر و قد كانت عايشه في قتل عثمان اشد الناس عليه تاليبا و تحريضا فقالت ابعده الله لما سمعت قتله.
2) در حوادث سنه ست و ثلاثين ص 172.
3) ص 124 و ص 136.
4) در باب رابع از خلافت أميرالمؤمنين گفته كه عايشه ميگفت اقتلوا نعثلا قتله الله و نعثل يك مرد يهودي بود در مدينه كه ريش بلندي داشت.
5) ج 2 ص 233.
بكشيد اين نعثل يهودي را و ابن ابيالحديد (1)فته بسياري از صحابه عثمان را لعن ميكردند در حالي كه او خليفه بود از جملهي آنها عايشه بود كه ميگفت بكشيد اين نعثل را خداي اين نعثل را لعنت كند و عايشه پيراهن رسول خدا را به مردم ارائه داد و گفت اين پيراهن رسول خداست كه كهنه نشده است و عثمان سنت او را كهنه كرد.
و احمد بن محمد المنوفي الحنفي كه از مشاهير علماء ايشان است در ترجمهي فتوح اعثم كوفي گفته است امالمؤمنين عايشه از عثمان خاطري بس رنجيده داشت چه از آن مبلغ كه ابوبكر و عمر در وجه او مقرر داشتهاند مضايقت ميفرمود و اين وقت كه قوم را به قتل عثمان همداستان ديد با او گفت اي عثمان بيتالمال را خاص خويش نمودي و امت پيغمبر را در سختي و ضجرت گذاشتي و خويشان خود را در مال مسلمانان دست دادي و هر يك را به سلطنت و ملكي بازداشتي خداوند ترا از آسمان بي بهره كناد و از زمين بي نصيب گرداند و اگر نه آن بود كه به صورت مسلمانان بر ميآئي و نماز پنجگانه ميگذاري ترا ميكشتهاند چنانكه شتران را بكشند عثمان در جواب او اين آيت مباركه را از قرآن قرائت ميكرد.
(ضرب الله مثلا للذين كفروا امرأة نوح و امراة لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا الصالحين فخاتناهما فلم يغنيا عنهما من الله شيئا و قيل ادخلا النار مع الداخلين) بالجمله عايشه در قتل عثمان جهد وافي مبذول ميداشت و ميگفت هنوز پيراهن مصطفي كهنه نشده است عثمان شريعت او را كهنه ساخت هان اي مردم بكشيد اين پير كفتار را كه خداوند اين پير كفتار را زنده نگذارد و اين وقت به جانب مكه روان شد مروان بن حكم به نزديك او رفت و گفت اي مادر مؤمنان اگر اين عزيمت را به اقامت تبديل فرمائي و اين فتنه برخواسته را فرو نشاني و عثمان را از معرض قتل برهاني ثواب آن از زيارت مكه به زيادت باشد عايشه گفت من اكنون كار حج ساختهام و بر من فريضه گشته است
1) ج 4 ص 456 و قد كان كثير من الصحابه يلعن عثمان و هو خليفه منهم عايشه كانت تقول اقتلوا نعثلا قتل الله نعثلا و روي ايضا ان عايشه خرجت بقميص رسول الله فقالت للناس هذا قميص رسول الله لم يبل و عثمان قد ابلي سنته ثم نقول اقتلوا نعثلا قتله الله نعثلا ثم لم ترض بذلك حتي قالت اشهد ان عثمان جيفة علي الصراط عذا فمن الناسي من يقول روت في ذلك خبرا الخ.
مروان بدين شعر تمثل جست
حرق قيس علي البلاد حتي
اذا اضطرمت نارها احجما
يعني قيس آتش در جهان زد چون نيك افروخته گشت خود را به كناري كشيد يعني چون كار عثمان بساختي و مردم را بر او شورانيدي اينك كناري گرفتي عايشه گفت اي مروان چنان ميداني كه من عثمان را نشناختهام سوگند با خداي كه آرزوي من اينست كه عثمان را در عزاره كنند و به جاي طوق در گردن من اندازند و من آن عزاره را ببرم تا به درياي سبز دراندازم مروان گفت هم در پايان كار آنچه در دل داشتي از پرده بيرون انداختي عايشه گفت چنين است اين بگفت و به جانب مكه روان شد عبدالله بن عباس را ملاقات كرد عايشه او را گفت اي عبدالله ابن عباس خداي تعالي ترا عقلي و فضلي و بياني داده است زينهار مردم را از كشتن اين طاغي (يعني عثمان) بازنداري كه او بر قوم خويشتن همچنان شوم است كه ابوسفيان روز جنگ بدر بر قوم خود شوم بود اين سخن بگفت و مركب براند و عثمان را در آن دربندان مضيق بگذاشت انتهي بالفاظه)
و ابن سعد در طبقات و بلاذري در انساب و ابن عبدربه در عقد الفريد و طبري و ديگران نظائر مذكورات را ميگفتهاند و از مجموع آنها كاملا روشن شد كه بلاشك عايشه مردم را بر قتل عثمان تحريص ميكرد و قتل او را واجب ميديد و هر گاه عثمان اين ميشنيد آيه مذكوره را در مقابل او قرائت ميكرد از آن كفر عايشه قصد ميكرد و عايشه هم او را نعثلي ميگفت به آواز بلند در مجالس و محافل اقتلوا نعثلا قتل الله نعثلا اعلان ميكرد و حكم به قتلش ميداد و قاتلانش را از صاحبان بصائر و نيات صادقه ميدانست و عثمان را ضايع كنندهي سنت پيغمبر معرفي ميكرد و ابنعباس را وصيت ميكرد كه مبادا مردم را از قتل عثمان بازدارد.
اكنون برادران ما از ابناء سنت چاره ندارند مگر آنكه يكي از شقوق سهگانه را قبول كنند يا بگويند آنچه در كتب علماء ما نوشتهاند كذب محض است ما ميگوئيم اين اعتقاد لازمه دارد كه آنچه در مناقب مشايخ ثلاثه و عايشه و حفصه نوشتهاند ايضا دروغ است به طريق اولي براي اينكه در نقل مناقب نفع آنها است بلكه
بالا و اين اعتقاد ريشهي مذهب شما را به باد ميدهد براي اينكه اعتقادات شما از روي كتب علماي شما است.
اگر اين كتب دروغ باشد پس دين مأخوذ از اين كتب باطل است.
يا بگويند عايشهي محترمه آنچه دربارهي عثمان از دشنام و شورانيدن مردم را بر او مقرون به صدق و صواب بوده و عثمان مستحق قتل بوده و عايشهي محترمه با كبار صحابه همدست و همداستان بوده در اين صورت چرا ميگوئيد قتل عثمان مظلوما عثمان مظلوم كشته شد مگر نميدانيد كه اين سخن معنايش اين است كه عايشه و كبار صحابه مثل زبير و طلحه و عمار و عمرو بن حمق و ديگران همه ظالم باشند.
يا بگوئيد عايشه بر خطا بود كه هتك خليفهي مسلمانان عثمان ذوالنورين نمود و سعي بليغ در قتل او فرمود در اين صورت ايماني براي عايشه باقي نميماند و فضائلي كه در مدت هشتاد سال خلافت بنياميه براي عايشه ساختهاند به باد فنا ميرود براي اينكه ابن حجر عسقلاني در اول اصابه روايت ميكند كه (من انتقص واحدا من الصحابه فهو زنديق) كسي كه يك نفر صحابي را بد بگويد داخل در زنادقه است پس چهي ميپرسي از حال كسي كه به عثمان بگويد اي پير كفتار و از او تعبير به جيفه گنديده بر صراط بنمايد و بگويد دوست دارم عثمان را در جوالي بگذارند و مانند طوق من به گردن بگيرم و او را در دريا غرق بنمايم اكنون حضرات اهل سنت اختيار به دست ايشان است هر يك از اين سه شق را اختيار بنمايند و لنا فيه عظيم و الحمد لله العلي الحكيم.
چون در ترجمهي امسلمه رضي الله تعالي عنها از اين پيش ياد كرديم ديگر به تكرار نپردازيم بالاخره آن نصايح از آن بانوي سعادتمند امسلمه در گوش عايشه باد در چنبر و آب در غربال بود سوار بر هودج شد و رفت به بصره و خلق كثيري را بكشتن داد براي اينكه خلافت را براي طلحه پا برجا بنمايد طلحه كشته شد و عايشه به مقصود خود نرسيد.
ما ميپرسيم كه آيا عايشه چه نظريهاي داشته كه در هودج بنشيند و از مكه اين راه دور را طي كند تا داخل بصره بشود و جنگ جمل را سرپا كند تا اينكه سي هزار نفر را به كشتن بدهد بعد از اندك تامل و ترك تعصب معلوم ميشود كه عايشه غرضي نداشته مگر دشمني با أميرالمؤمنين و همين براي عايشه كافي و وافي است چه آنكه خداي تعالي ميفرمايد (اطيعو الله و اطيعو الرسول و اولي الامر منكم) و به اتفاق جميع مسلمين آن حضرت بعد از قتل عثمان اولي الامر و أميرالمؤمنين بود و اطاعت او بر همهي امت لازم و واجب بود و مخالفت امرا و از مهلكات موبقه و گناهان كبيره بود و حضرت عايشه عوض اطاعت چندان دق باب مخالفت كرد تا اينكه سي هزار خلق را به كشتن داد سياه باد روي جهالت و ناداني حضرات ابناء سنت چون خروج عايشه را نتوانند انكار بنمايند چنانچه قصهي غدير را انكار كردند ناچار به ضيق خناق گرفتار شدند و رقص الجمل ديگري روي كار آوردند و چندان تاويلات ركيكه به كار بردند تا اين عوام بيچاره را چشم و گوش بسته در وادي هلاكت انداختند و همهي اين بلاها از قضاة رشوه و علماء سوء ايشان است چنان در اذهان مردم رسوخ دادند كه خروج عايشه براي اصلاح بوده و در مقام عامفريبي و شيادي چندان جلباب حيا از رخ برافكندند كه خروج عايشه را منقبتي قرار دادند و مسير او را به جانب بصره موجب اجر و ثواب دانستند كه از براي طلب خون خليفهي مظلوم سعي خود به كار برده و در مقام اصلاح بين امت درآمده.
و طائفه ديگر از اهل سنت كه اطلاع از تواريخ دارند و مطلع به نكات و دقايق آثار هستند اين معني را قبول ندارند كه خروج عايشه براي اصلاح بوده و سفر او را سفر معصيت ميدانند نهايت ميگويند توبه كرد و ما از روي انصاف اين دو مدعا را با دليل محكم باطل ميكنيم من شاء فليؤمق و من شاء فليكفر.
اين ادعي بوجوهي باطل است.
اول آنكه فتنهاي واقع نشده بود تا عايشه در مقام اصلاح آن بيرون بيايد بلكه خود ايجاد فتنه كرد به جهت كراهت او از خلافت حضرت امير و نميخواست آن حضرت خليفه بشود بلكه مردم را تحريص به قتل عثمان كرد كه او كشته بشود و خلافت به طلحه برسد چنانچه در اول تيمي بود باز هم خلافت تيمي بشود و هر كس وقعهي جمل را نوشته تصريح به اين مطلب كرده.
دوم- آنكه خروج عايشه براي اصلاح با مدعاي او تناقض است براي اين كه همهي كتب تواريخ متعرضاند كه براي طلب خون عثمان حركت كرد و گفت و الله لاطلبن بدم عثمان فانه قتل مظلوما پس عايشه هواي قتل و قتال بر سر داشت نه هواي اصلاح.
سوم- آنكه اگر عايشه براي اصلاح حركت كرده بود بايستي وجوه مهاجر و انصار و غازيان بدر و احد و بزرگان بنيهاشم با او موافقت كنند نه آنكه مثل مروان بن حكم طريد رسول الله و وليد بن عقبة بن ابنمعيط و اجلاف عربهاي بياباني و دشمنان أميرالمؤمنين از قبيله بنيصنبه كه در رجز خود در جنگ جمل تصريح ميكردند ميگفتند (نحن بنوضية اعداء علي).
چهارم- آنكه اگر سير عايشه براي اصلاح بود احتياج به هودج آهن نبود چه آنكه مصلح ولو حرب قائم باشد بي سلاح و آلات حرب قدم بيرون گذارد فضلا از اين كه حربي قائم نباشد و دشمني براي او نباشد همهي مسلمين عايشه را احترام ميكردند و كسي ارادهي سوئي نسبت به عايشه نداشت پس هودج آهني ساختن به تمام صراحت دلالت دارد كه عايشه قتال با نفس رسول و زوج بتول را وجه همت ساخته بود در روضة الصفا گفته هودج عايشه را به صفايح حديد استحكام داده بودند و بر شتر قوي هيكلي بار كردند.
و ابناثير و طبري و ابنقتيبه در السياسه و الامامه و كمال الدين دميري در حيوة الحيوان در ترجمهي جمل و ديگران همين را نقل كردند.
پنجم آنكه اگر اين سفر اصلاح بود عايشه هنگامي كه حفصه را به ياري خود طلبيد و او اجابت كرد و خواست با عايشه حركت كند برادرش عبدالله بن عمر او را مانع نميشد و همهي مورخين نوشتهاند كه عبدالله خواهرش حفصه را مانع شد از اينكه با عايشه حركت كند.
ششم آنكه اگر اين سفر اصلاح بود امالمؤمنين امسلمه در مقام منع و جلوگيري عايشه بيرون نميآمد بلكه واجب بود بر خودش كه با عايشه حركت كند چونكه اصلاح ذات البين افضل من عامة الصلوة و الصيام پس جلوگيري امسلمه با آن همه مواعظ شافيه برهان قاطعي است كه اين سفر عايشه معصيت بودهي.
هفتم آنكه اگر اين سفر براي اصلاح بود عايشه تصديق عمار نميكرد چنانچه طبري در حوادث سنه 36 ص 225 و عسقلاني در فتح الباري شرح صحيح بخاري به سند صحيح از ابييزيد مديني نقل كرده كه هنگامي كه وقعه جمل خاتمه پيدا كرد عمار به عايشه گفت كه چقدر دور بود اين سفر تو از عهدي كه عهد كرده شد براي تو مرادش از اين عهد قول خداوند متعال (و قرن في بيوتكن) يعني قرار گيريد اي ازواج رسول خدا در خانههاي خود عايشه گفت گوينده اين حرف ابواليقضان عمار ياسر است عمار گفت بلي عايشه گفت قسم به خدا من نميدانستم كه تو اين كلمهي حق را خواهي گفت عمار گفت حمد و ثناي خداوند متعال كه حكم فرمود بر زبان تر يعني تو اقرار كردي كه اين مسير تو خلاف عهد خداي تعالي بود.
پس از اين حديث صحيح به اعتراف عسقلاني و طبري واضح است كه عايشه تصريح كرده كه آنچه عمار گفته به اينكه اين مسير عايشه مخالف عهد قرآني بود حق گفته.
هشتم آنكه اگر اين سفر براي اصلاح بود بعد از وقعهي جمل گريه و ناله عايشه بي محل بود بلكه بايد خوشحال و مسرور باشد پس اين ناله و زاري و گريه و بي قراري
كاشف از اين است كه اين سفر معصيت بوده سيوطي در در المنشور در تفسير سورهي احزاب در ذيل آيه (و قرن في بيوتكن) از ابن ابيشيبه و ابنسعد و عبدالله بن احمد و ابنمنذر اخراج كرده كه اين جماعت از مسروق روايت كردند كه عايشه هرگاه اين آيه را قرائت ميكرد چندان ميگريست كه خمار او تر ميشد.
نهم آنكه اگر مسافرت براي عايشه جائز بود رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از آن نهي نميفرمود به علاوه از نهي قرآن در سفر حجة الوداع رسول خدا زنان خود را به همراه برد بعد از اداي مناسك فرمود اين حجةالاسلام بود كه گذارديد و از گردن شما ساقط گرديد بعد از اين بايد روي حصير را غنيمت شمريد و از خانهي خود به عزم سفر هيچ جا مرويد) چنانچه عطاء الله در روضة الاحباب از ابوهريره نقل كرده و همچنين سيوطي در در المنثور در تفسير سورهي احزاب از عبد بن حميد و ابنمنذر و محمد بن سير بن اخراج اين حديث كردند.
دهم آنكه حرمت اين سفر در نزد عايشه مسلم بود و ميدانست كه اين سفر سفر معصيت است از اين جهت امتناع داشت كه بر شتري كه عسكر نام دارد سوار شود.
ابن ابيالحديد در جلد 2 ص 80 گفته كه چون عايشه خواست به جانب بصره حركت كند به علي بن اميه شتري آورد عظيم الخلقه قوي هيكلي مسمي به عسكر جمال آن شتر همي تعريف آن شتر را مينمود و از قوت او صحبت ميكرد در بين كلام خود گفت اين شتر عسكر نام دارد و قوت او چنين و چنان است.
عايشه چون اين بشنيد گفت انا لله و انا اليه راجعون برگردانيد اين شتر را مرا به سوي او حاجتي نيست سبب سئوال كردند گفت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اين اسم را فرموده و نهي از سوار شدن او نموده اصحاب عايشه چون شتري به آن قوت و عظمت نبود او را بردند و پالان و زين و برك او را عوض كردند و گفتند بهتر از او را پيدا كرديم
ابن اثير در نهايه در لغت دبب گويد قال النبي ايتكن صاحبة الجمل الادبب و الادبب هو الكثير الشعر في وجهه و علامهي دميري در حيوة الحيوان در لغت جمل اين حديث را ذكر كرده و آن را صحيح و ثابت شمرده.
و حقير از كتب بسياري در جلد 4 (الكلمة التامه) اين روايت را نقل كردم كه رسول خدا به زنهاي خود فرمود كدام يك از شماها بر شتر سرخ پر موئي كه عسكر نام دارد سوار شود عايشه بخنديد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود اي حميرا بترس از اينكه آن زن تو باشي و جلال الدين سيوطي در جزا ثاني خصائص كبري در باب اخبار النبي بوقعة الجمل آن را ذكر كرده است.
يازدهم آنكه اگر اين سفر براي اصلاح بود عايشه چون به ماه حوئب كه بين مكه و بصره است رسيد و سگها فرياد كردند به روي او و دانست كه اين ماه حوئب است نميگفت ردوني ردوني و شتر خود را خوابانيد و يك شبانه روز در آنجا بماند و همي خواست مراجعت بنمايد تا اصحاب او پنجاه نفر از اعراب باديه آوردند تا شهادت دروغ دادند كه اين ماه حوئب نيست و اين مطلب از آفتاب روشنتر است و زياده از صد نفر از اعلام سنيه آن را نقل كردند مثل ابن ابيالحديد و ابومخنف و كلبي و جرير بن يزيد و محمد بن اسحق و ابن عبدالبر در استيعاب در ترجمه عايشه اين روايت را نقل كرده و آن را صحيح و ثابت شمرده و آن را از اعلام نبوت دانسته و ابناثير در نهايه در لغت حوئب و در روضة الصفا و تاريخ طبري و حافظ ابو نعيم در كتاب فنن و سبط ابنجوزي در تذكرة الخواص و ديگران همه نقل كردند و ابناثير در كامل گفته فصرخت عايشه با علي صوتها و قالت انا لله و انا اليه راجعون اني لهيه فضريت عضد بعيرها فاناخته و قالت ردوني انا و الله صاحبة ماء الحوئب فاناخوا حولها يوما و ليله الي آخر العباره.
كه به تمام صراحت دلالت دارد كه اين سفر را عايشه ميدانست سفر معصيت است و الا چون به ماه حوئب رسيد فرياد نميكشيد كه مرا برگردانيد و شتر خود را نميخوابانيد و يك شبانه روز در آنجا معطل نميشد تا پنجاه نفر شاهد زور شهادت دادند كه اين ماه حوئب نيست علاوه بر اينكه عايشه حرمت اين سفر را ميدانست طلحه و زبير هم ميدانستند كه در مقام تلبيس و تلفيق شهود زور برآمدند و اگر فرمايش رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به عايشه (انظري يا حميرا ان لا تكوني انت) حقيقت در حرمت نبود
لازم بود بر طلحه و زبير كه به عايشه بگويند اين حديث كجا نهي دارد و كجا مستلزم حرمت است كه تو از اين فعل خير مثل حج و عمره است دست برميداري و از اصلاح ذات البين روي برميگرداني پس معلوم شد چون آفتاب نيم روز كه خرجت عاصية قاصدة للحرب.
دوازدهم- آنكه اگر اين سفر براي اصلاح بود عايشه بايستي نماز خود را قصر بخواند چون سفر طاعت است و عايشه نماز خود را در مسافرت به جانب بصره تمام ميخواند چون علم داشت كه اين سفر معصيت است.
ابنحجر در فتح الباري شرح صحيح بخاري در كتاب صلوة در باب (في كم يقصر الصلوة) گفته و قد قيل في تاويل قول عايشه انها اتمت في سفرها الي البصره الي قتال علي و القصر عندها انما يكون في سفر الطاعه)
اين كلام ابن حجر عسقلاني متضمن دو فائده است يكي آنكه عايشه به قصد قتال با نفس رسول و زوج بتول قدم بيرون گذاشته نه براي اصلاح ذات البين و ديگر آنكه اين سفر را خود عايشه سفر معصيت ميدانست فلذا نماز خود را تمام ميخواند براي اينكه نماز شكسته در سفر طاعت است نه در سفر معصيت پس تاويلات ركيكهي سنيه همه بر باد فنا رفت.
سيزدهم آنكه اگر اين سفر عايشه براي اصلاح بود و اين مسافرت جائز بود هرگز اكابر صحابه او را توبيخ و سرزنش نميكردند پس توبيخ و طعن صحابه بر عايشه دليل قاطع است كه سفر جائز نبوده و الا مثل أميرالمؤمنين و عبدالله بن عباس و عمار ياسر و زيد بن صوحان و ابوالهيثم بن يتهان و حكيم بن جبله و عثمان بن حنيف و مالك اشتر نخعي و صدها امثال ايشان طعن و توبيخ عايشه نميكردند و كلمات خشونتآميز هر يك در وقعهي جمل به تفصيل مذكور است و ابن ابيالحديد در ج 2 ص 81 روايت كرده كه چون عايشه وارد بصره گرديد ابوالاسود رئلي بر او وارد شد فرمود براي چه اين راه دور را طي كردي و به بصره آمدي گفت براي طلب خون عثمان ابوالاسود فرمود در بصره از قتلهي عثمان كسي نيست كه تو به طلب او آمده باشي عايشه
گفت راست ميگوئي قتله عثمان در مدينه به همراه علي هستند من به بصره آمدم كه از شما مدد طلب بنمايم و با علي قتال كنم ما براي شما از تازيانهي عثمان غضب كرديم و از براي عثمان از شمشير شما غضب نكنيم.
ابوالاسود گفت ترا با تازيانه و شمشير چه كار است تو بايد در خانهي خود محبوس باشي چنانچه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ترا امر كرده است و استقرار در حجرهي خود داشته باشي و پردهي خود را بياويزي و كتاب پروردگار خود قرائت بنمائي و از براي تو نيست كه در طلب خون عثمان قيام بنمائي و زنان را نميرسد كه لشكركشي بنمايند و علي بن ابيطالب اولي به اين عمل است و به عثمان از تو نزديكتر است چون هر دو اولاد عبدمناف ميباشند و تو از قبيلهي بنييتم ميباشي عايشه گفت من هرگز دست برنميدارم يا اباالاسود تو گمان ميكني كسي با من قتال خواهد داد ابوالاسود گفت و الله با تو قتال شديدي خواهند كرد.
بالجمله عتباات و توبيخات و سرزنشهاي هر يك صحابه را بر عايشه در ج 4 (الكلمة التامه) ايراد كردهام.
چهاردهم آنكه عجب اصلاحي بود كه در آن جمعي از صحابهي كبار به قتل رسيدهاند و خلقي از طرفين طعمهي شمشير گرديدند پس در حقيقت افساد ذات البين بود نه اصلاح ذات البين سبحان الله قتل يك مومن موجب دخول در نار است پس عايشه كه موجب قتل هزارها از مسلمين و كثيري از صحابهي رسول رب العالمين شد حال او چه خواهد بود و محكي از مغني عبدالجبار معتزلي است كه ميگويد زني از اهل كوفه بر عايشه وارد گرديد گفت اي امالمؤمنين شما چه ميفرمائيد دربارهي زني كه فرزند مؤمن خود را عمدا به قتل برساند عايشه گفت آن زن كافر ميشود و مخلد در جهنم است چون خداي تعالي ميفرمايد (و من يقتل مومنا متعمدا فجزائه جهنم خالدا فيها و غضب الله عليه و لعنه و اعد له عذابا عظيما).
يعني كسي كه بكشد مومن را عمدا هر آينه جزاء او جهنم است و مخلد در آتش خواهد بود و از براي اوست غضب و لعنت باري تعالي و مهيا مينمايد براي او عذابي بسيار عظيم آن زن كوفيه فرمود اي امالمومنين شما چه ميفرمائيد از مادري كه
شانزده هزار از فرزندان خود را عمدا بكشد عايشه فهميد كه اين تعريض بر اوست و اشاره به وقعهي جمل است كه به سبب او جماعتي از اخيار و صحابهي كبار شهيد شدند گفت بيرون كنيد اين دشمن خدا را از پيش من).
علامهي زمخشري در ربيع ابرار في الباب التاسع عشر في الجواب المسكة اين حكايت را به اين الفاظ آورده (دخلت امافعي العبديه علي عايشه فقالت يا امالمؤمنين ما تقولين في امراة قتلت ابنالها صغير قالت و جبت لها النار قالت فما تقولين في امراة قتلت من اولادها الكبار عشرين الفا قالت خذوا بيد عدوة الله.
و راغب اصفهاني در آخر حد عشرين از كتاب محاضرات همين حكايت را نقل كرده پس بحمد الله روشن گرديد كه البته خروج عايشه براي اصلاح ذات البين نبوده و غرضي جز قتال با نفس رسول و زوج بتول نداشته.
اين ادعا نيز باطل است بوجوهي.
اولا- بالفرض اگر عايشه بعد از جنگ توبه هم كرده باشد توبهي او به روايات صحيحه هم مروي باشد بر اهل سنت است كه دليلي كه قابل قبول باشد از براي قبول توبهي او اقامه بفرمايند و اثبات ذلك دونه خرط القتاد.
و ثانيا روي قانون علمي كه قاضي عبدالجبار معتزلي هم آن را قبول كرد اين است كه توبهي عايشه قابل قبول نيست.
عماد الدين طبري در كامل بهائي گويد كه شيخ مفيد محمد بن محمد بن نعمان العكبري البغدادي در مجلس قاضي عبدالجبار پاي درس نشسته بود در حالي كه كودك بود شخصي حاضر شد گفت اي قاضي روايت ميكنند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم روز غدير خم نص كرد بر امامت علي بن ابيطالب و علي را نگذاردند كه قيام بنمايد و ابوبكر قيام كرد از روي غصب.
قاضي گفت ايها السائل نص بر امامت و خلافت علي روايت است و اما خلافت
ابوبكر درايت است و شخص عاقل درايه كه حكم ضرورت است نميگذارد و روايت را كه احتمال كذب در او ميرود بگيرد شيخ مفيد چون اين بشنيد صبر كرد تا مجلس خلوت شد فرمود ايها القاضي سئوالي دارم گفت بگو فرمود چه ميگوئي در حق كسي كه بر امام زمان خود خروج بنمايد قاضي گفت كافر است شيخ مفيد گفت پس در حق عايشه چه ميگوئي قاضي گفت توبه كرد شيخ فرمود خروج عايشه درايه است و توبهي او روايت است و شخص عاقل درايه را نميگذارد روايت را بگيرد قاضي گفت اي كودك نام تو چيست فرمود محمد بن محمد بن نعمان قاضي گفت انت المفيد حقا به اين جهت ايشان مشهور به مفيد گرديد.
و ثالثا اگر عايشه بعد از وقعهي جمل توبه كرده بود بايد در مقام اطاعت أميرالمؤمنين عليهالسلام بوده باشد و مخالفت فرمان آن حضرت را حرام داند چه آنكه خليفه وقت و امام مفترض الطاعه بود نه آنكه از حقد و حسد چون ابنعباس به خدمت عايشه ميفرمايد أميرالمؤمنين امر كرده است كه حركت كني و به جانب مدينه مراجعت نمائي عايشه در جواب ابن عباس بگويد أميرالمؤمنين عمر بن الخطاب بود.
يعني آن حضرت أميرالمؤمنين نيست و از رفتن به مدينه استنكاف بنمايد تا آن حضرت او را مجبور به رفتن بنمايد و در آن حال كلماتي بگويد كه همه كاشف از كمال بغض و عداوت او است.
محمد خواوند شاه شافعي در روضة الصفا ج 2 ص 246 گفته بعد از آن علي مرتضي عبدالله بن عباس را نزد صديقه فرستاد و پيغام داد كه به ساز رفتن مدينه پردازد ابنعباس به موجب فرموده عمل نموده به قصر ابن خلف كه منزل صديقه بود رفت و وساده كه در كنج خانه افتاده بود برگرفت و در محلي مناسب انداخت و در زبر آن نشست عايشه در پس پرده با عبدالله تكلم نموده كه به سنت پيغمبر عمل نكردي كه بي رخصت به خانهي من درآمدي و بر وسادهي ما بي امر ما نشستي عبدالله بن عباس گفت كه علم تو بر سنت بنا بر تعليم ما بوده و اولويت ما از تو به ارتكاب سنتها ظاهر و لايح است و به خدا سوگند كه خانهي تو آنست كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ترا در آنجا گذاشته و به عالم
آخرت رفته و تو بر نفس خود ظلم كردهاي از حجلهي عصمت بيرون آمدي و بر امري كه رضاي خداوند متعال مقرون به آن نبود اقدام كردي و هرگاه كه تو به منزل اصلي خود مراجعت كني ما بي دستور تو قدم در آن موضع ننهيم اكنون ملخص كلام و خلاصهي پيغام آنكه أميرالمؤمنين علي حكم فرموده كه از بصره بيرون رفته به مدينه روي و در بيت عافيت نشسته به فراغت روزگار گذراني عايشه گفت خدا رحمت كند أميرالمؤمنين را و قصد او عمر بن الخطاب بود ابنعباس گفت مغفرت وهاب بر او باد و اين سعادتمند كه من از پيش او به رسالت آمدهام أميرالمؤمنين عليهالسلام علي است كه از روي خويش و قرابت به رسول الله از همه كس نزديكتر است و در قبول ملت از همهي مردم پيشتر است و آثار او در رونق شريعت بيشتر و جد او در اعلاي اعلام اسلام از هر كه گمان بري اكثر و حقوق او در ذمت تو زيادهتر از حقوق ابابكر و عمر صديقه گفت اي ابنعباس جهت آن نزديك من آمدي كه در روي من امثال اين كلمات گوئي ابنعباس به ايراد كلام طويل الذيل عايشه را خاموش كرد و آخرين سخن او با ابنعباس اين بود كه اي ابنعباس دشمنترين بلدان نزد من آنست كه تو در آنجا باشي انتهي.
و نيز در روضة الصفا گويد كه بعد از عبدالله بن عباس أميرالمؤمنين علي عليهالسلام مالك اشتر را فرستاد تا او را به جانب رفتن به مدينه تحريص كند مالك اشتر به موجب فرموده عمل نمود از جانبين كلمات خشونتآميز گفتند و عايشه به هيچ وجه راضي نشد كه به مدينه برود پس از آن علي به منزل صديقه درآمد و فرمود ترا از توجه به جانب مدينه چاره نيست الخ.
و ابن ابيالحديد در ج 2 شرح نهجالبلاغه ص 82 كلامي مفصلتر از كلام روضة الصفا آورده كه از جملهي كلمات ابنعباس به عايشه اين بود كه پدر تو قصير المده عظيم المشقه قليل المنفعه ظاهر الشؤم بين النكد الخ.
بالجمله به اتفاق مورخين عايشه از رفتن به مدينه استنكاف داشت و چندان اصرار بر عناد خود داشت كه ابنعباس با آن همه خشونت و حجت و برهان نتوانست عايشه
را راضي كند بر حركت و همچنين مالك اشتر كه موافق بعضي از روايات مالك اشتر گفت حركت ميكني اي عايشه و الا به جبر تو را بر شتر سوار ميكنند و به جانب مدينه حمل ميدهند مع ذلك عايشه زير بار نرفت و راضي نشد تا أميرالمؤمنين به انواع وعيد و تهديد او را حركت داد آيا اين علامت توبهي عايشه است انصفونا ان كنتم مومنين.
و رابعا اگر عايشه توبه كرده بود هرگز به قتل أميرالمؤمنين عليهالسلام خوشحال نميشد و اشعار نميخواند و غلامي نميگرفت و نام او را عبدالرحمن نميگذارد براي تشفي قلب خود كه مسمي است بعبد الرحمن بن ملجم و اين مطالب در كتب معتبرهي ايشان ثابت و محقق است و محمد بن جرير طبري در تاريخ خود در حوادث سنهي اربعين ص 87 گفته و لما انتهي الي عايشه قتل علي رضي الله عنه قالت.
فالقت عصاها و لستقرت بها النوي
كما قر عينأ بالاياب المسافر
قالت فمن قتله فقيل لها رجل من مراد فقالت
فان يك نائيا فلقد نعاه
غلام ليس في فيه التراب
فقالت زينب بنت امسلمه العلي تقولين هذا فقالت اني انسي فاذا نسيت فذكروني و كان الذي ذهب بنعيه سفيان بن عبدشمس بن ابيوقاص الزهري انتهي.
و اين مطلب در حيوة الحيوان دميري و تجارب الامم مسكويه و انوار بدريه و ديگر از كتب تواريخ سنيه مذكور است و القاء العصا كناية عن الاطمينان يقال للانسان اذا اطمان بمكان و اجمع امره القي عصاه.
و حاصل مقصود عايشه چنين ميشود كه از خيال علي بن ابيطالب قلبم فارق شد و سينهام شفا داده شد و شب و روز انتظار همچه امري را داشتم چنانچه شخصي انتظار مسافر خود را داشته باشد و شب و روز در فكر اين است كه چه وقت مسافر من ميآيد چون مسافر او بيايد ديدهي او روشن ميشود و همچنين اين قاصد كه خبر قتل علي را آورده ديدهي من روشن و قلبم ساكن گرديد و عايشه چون سؤال كرد قاتل كه بود او را گفتهاند عبدالرحمن بن ملجم مرادي گفت اگر علي از من دور است خبر مرگ او را غلامي آورد كه خاك در دهان او نباشد.
يعني مرحبا به اين غلامي كه همچه خبري براي من آورد كه ديدهي مرا به آن روشن گردانيد و چندان كلام عايشه فظيع بود كه زينب دختر ابيسلمه به محض شنيدن از جا در رفت و به عايشه همچنين خطاب كرد كه دربارهي علي چنين سخناني ميگوئي و اظهار فرح مينمائي عايشه بلامهابا به عذر بدتر از گناه متعذر گرديد كه من فراموش كردم و از روي فراموشي چنين سخني گفتم هرگاه باز چنين سخناني بگويم مرا متذكر كنيد و سياق اين عبارت بادني بصيري واضح است كه عايشه اين عذر را از روي استهزاء گفت اكنون ما ميپرسيم اين علامت توبهي ميباشد انصفونا ان كنتم مومنين.
و نيز محمد بن اسحق از جناده روايت كرده كه عايشه چون به مدينه مراجعت كرد از بصره هميشه اوقات مردم را به حرب علي بن ابيطالب تحريص ميكرد و اسود بن ابوالبحتري را به نزد معويه فرستاد در شام و او را بر جنگ آن حضرت تحريص ميكرد و مكتوبي به معويه نوشت كه مردم شام را تحريص بنمايد بر قتال با علي عليهالسلام.
حقير گويد اين كردار و گفتاري كه علماء سنت در حق عايشه نوشتهاند مؤيد است آنچه را كه شيعه نوشته است از جمله علامهي مجلسي در فتن بحار كه چون حضرت امام حسن عليهالسلام بعد از صلح با معاويه به مدينه مراجعت نمود ازواج رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به تعزيت و سرسلامتي او آمدند و عايشه بنا بر بعضي روايات تمارض كرد تا امهات مؤمنين او را سرزنش كردند الي آخر آنچه در ترجمهي امسلمه گذشت.
و نيز از مسروق روايت كرده است كه من داخل شدم بر عايشه و در خدمت او نشستم سماع حديث ميكردم در خلال اينكه مرا حديث ميكرد غلام خود را بخواند چون غلام آمد ديدم غلام اسودي است نامش عبدالرحمن پس عايشه گفت اي مسروق آيا ميداني چرا نام اين غلام اسود را عبدالرحمن نهادم مسروق ميگويد گفتم نميدانم عايشه گفت به جهت جيكه با عبدالرحمن بن ملجم دارم.
و خامسا اگر عايشه توبه كرده بود و بر خطاي خود معترف شده بود و عزم خود را جزم كرده بود براطاعت و انقياد هرگز نسبت با عمار ياسر اين مخاصمه و محاجه را نميكرد كه كاشف از نهايت بغض و عداوت او است آنه هم با عماري كه از اعاظم اصحاب
رسول خدا است و خود عايشه در حق او گفته عمار از فرق سر تا پاشنهي پا مملو از ايمان است.
ابن اثير جزري در كامل در حوادث سنه 36 ص 200 و محمد بن جرير طبري در سنة مذكوره ص 219 گفتهاند چون هودج عايشه بر زمين ساقط شد برادرش محمد بن ابيبكر با عمار هودج را به كناري كشيدند و محمد دست در هودج برده گفت اين كيست محمد گفت برادر نيكوكار تو است.
عايشه گفت بلكه فرزند عاق هستي محمد گفت آيا زخمي به تو وارد شده است عايشه گفت ترا با من چكار است محمد فرمود هنوز در گمراهي هستي گفت نه بلكه در هدايت ميباشم عمار فرمود چگونه ديدي ضرب دست فرزندان خود را اي مادر عايشه گفت من مادر تو نيستم الي آخر).
حقير گويد عجب لطيفهاي در كلام عايشه است كه به عمار ميگويد من مادر تو نيستم اگر غرضش اين است كه من مادر مومنانم و تو مؤمن نيستي كفايت ميكند در بغض و عناد عايشه نسبت به أميرالمؤمنين و اصحاب او و اگر غرض او اين است كه تو مومني و من مادر مؤمنان نيستم فنعوذ بالله من ذلك.
و به روايت واقدي و ثقفي عايشه به عمار گفت اي عمار از خدا بترس عمر تو به آخر رسيده يعني پيرمرد شدي و استخوان تو ضعيف شده و اجل تو نزديك رسيده و دين خود را براي پسر ابوطالب از دست دادي الخ..
اكنون ما ميپرسيم اين سخنان علامت توبه و انقياد است انصفونا ان كنتم مومنين.
و سادسا اگر عايشه توبه كرده بود و بر خطاي خود معترف شده بود هرگز متصدي امري نميشد كه تا به امروز دلهاي مومنين جريحهدار است و آن اين است كه هنگام دفن امام حسن مجتبي بر قاطري سوار شد و بنياميه را به دور خود جمع كرد و مانع شد كه جنازهي آن حضرت را داخل حرم پيغمبر بنمايند تا كار به تيراندازي رسيد بنيهاشم گفتند ما نميخواهيم او را در نزد پيغمبر دفن كنيم بلكه براي اينكه عهدي تازه كند عايشه گفت هرگز نخواهد شد.
و اين مطلب در كتب معتبرهي اهل سنت و جماعت است ابن ابيالحديد در ج 4 ص 18 طبع مصر روايت كرده گفته (فاما يحيي بن الحسن صاحب كتاب النسب روي ان عايشه ركبت ذلك اليوم بغلا و استنفر بنياميه مروان بن حكم و من كان هناك منهم و من حشمهم و هو قول القائل يوم علي بغل و يوم علي جمل).
و محمد خواوند شاه در روضة الصفا ج 2 ص 7 گفته در بعضي از روايات آمده كه جهت أميرالمؤمنين عليهالسلام حسن قبري به نزديك قبر حضرت رسالت كندند و جنازهي آن حضرت را بردند براي دفن و قبل از دفن عايشه مطلع گرديد بر استري سوار شده به آن موضع رفت به منع مشغول گرديده شيعه أميرالمؤمنين علي بنياد غوغا كردند چندانكه سعي كردند مفيد نيفتاد چه مردم به دو فرقه شدند و به جانب يك ديگر تير انداختهاند چند تير به جنازه رسيد آنگاه امام حسين بنا بر وصيت أميرالمؤمنين حسن عليهالسلام جنازه را در بقيع بردند دفن كردند.
و احمد بن محمد المنوفي الحنفي در ترجمهي تاريخ اعثم و سبط ابن جوزي در تذكرة الخواص ص 122 از ابن سعد و واقدي حديث كرده است كه چون امام حسن محتضر شد فرمود مرا در نزد جدم دفن بنمائيد و حسين اراده كرد كه در حجرهي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم او را دفن كنند بنو اميه و مروان قيام كردند با سعيد بن العاص كه در آن وقت والي مدينه بود و در مقام منع برآمدند.
ابوهريره گفت اگر پسري از موسي بن عمران از دنيا ميرفت آيا او را در نزد پدرش دفن نميكردند عايشه گفت لا يدفن مع رسول الله احد).
پس روايتي را كه واقدي و ابن ابيالحديد و سبط ابن جوزي و منوفي و اعثم كوفي و محمد خواوند شاه و كذا ابن شحنة در روضة المناظر و صاحب حبيب السير و ابوالفدا در تاريخ مختصر و يحيي بن الحسن و ديگران آن را نقل كردند كه عايشه منع كرد امام حسن را در نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دفن بنمايند حال چگونه توان احتمال داد كه عايشه نادم شده و توبه كرده كه بعد از پانزده سال از وقعه جمل باز چنان آتش حسد و بغض و عداوت در سينهي او مشتعل شده كه جنازهي پسر پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم را چنين
بي حرمتي بنمايد تا به واسطهي منع عايشه چند چوبهي تير بر جنازهي آن حضرت وارد بشود انصفونا ان كنتم مومنين.
و اما تمسك عامه براي توبهي عايشه به اينكه هرگاه متذكر وقعه جمل ميشد چندان ميگريست كه مقنعه او تر ميشد.
مردود به واسطه اينكه اين گريه از كجا معلوم شد كه براي ندامت و توبه و پشيماني باشد بلكه براي اين بود كه چرا به مقصود نرسيد و چرا طلحه كشته گرديد و چرا خلافت به قبيلهي يتم منتقل نگرديد چنانكه اول بود و چرا صحابهي كبار او را بد ميگويند و چرا بنيهاشم او را نفرين ميكنند و چرا ازواج رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم همه از خانهي او پا كشيدند و از او اعراض كردند و بنياميه هم چون بر مركب خلافت سوار شدند روي از او بگردانيدند و برادرش محمد را كشتند و بدن او را آتش زدند و برادر ديگرش عبدالرحمن را هم در مقام قتلش برآمدند كه چرا ولايت عهد يزيد را قبول نميكند بلكه موافق بعضي از كلمات مورخين معويه عايشه را كشت و بنياميه اين مطلب را مخفي كردند و براي وفاتش چيزهائي درست كردند كه اين مطلب مستور بماند و به مقام معويه ضرري وارد نشود ولي روزگار اين اسرار را از پرده بيرون انداخت جلال الدين سيوطي كه از اكابر اهل سنت است و فضائل او در نزد حضرات اهل سنت چون طشت از بام افتاده است در كتاب اخبار الاوائل بنا بر نقل صاحب تشييد ص 418.
از طبع هند در اوليات معويه گفته ان معويه اول من ركب بين الصفا و المروه و اول من اظهر شرب البنيذ و الغنا و اكل الطين و اباحه و كان علي منبر رسول الله ياخذ البيعه ليزيد فاخرجت عايشه رأسها من الحجره و قالت له صه صه هل استدعي الشيوخ لبنيهم البيعه قال لا قالت فبمن تقتدي انت فخجل و نزل عن المنبر و بني لها حفرة فوقعت فيها و ماتت انتهي).
و غياث الدين خواوند امشافعي در كتاب حبيب السير و حافظ ابي در تاريخ خود و علامهي زمخشري در ربيع الابرار و صاحب كامل السقيفه همه روايت كردند كه
چون سال پنجاه هشت از هجرت شد معوية بن ابيسفيان جهت بيعت پسر خود يزيد به مدينه آمد امام حسين و عبدالرحمن بن ابيبكر و عبدالله بن زبير را برنجانيد عايشه زبان ملامت و اعتراض بر وي بگشاد معويه در خانهي خويش چاهي كند سر آن را به خاشاك پوشانيد و كرسي از آبنوس بر زير آن نهاد آنگاه عايشه را به ضيافت طلب داشت و بر آن كرسي نشانيد تا در آن چاه افتاد و معويه سر آن چاه را به آهك مضبوط نموده از مدينه به مكه رفت).
و حكيم سنائي كه از شعراء معروف اهل سنت است در كتاب حديقه در آخر صفت حرب جمل گفته
عاقبت هم به دست آن ياغي
شد شهيد بكشتش آن طاغي
آنكه با جفت مصطفي زين سان
بد كند مر ورا تو مرد مخوان
و كامل بهائي در ص 456 در فصل شانزدهم از باب بيست و هفتم مطلب را كاملا نوشته اگر چه ايشان از علماء شيعه هستند ولي بعد از نقل كلمات علماء اهل سنت معلوم ميشود كه مطلب همين نحو است كه كامل بهائي نوشته ميفرمايد چون معاويه به مكه رسيد تا براي يزيد بيعت بستاند و جملهي حجاز و عراق بر او و يزيد بيعت كرده بودند عايشه تهديد فرستاد كه برادرم محمد ابي بكر را كشتي و براي يزيد بيعت ميستاني عمرو بن عاص با معاويه گفت اگر عايشه بر تو تشنيع كند بيم آن ميرود كه خلق بر تو بشورند كار خود را درياب معاويه ابوهريره و شرجيل را با هداياي بسيار به وي فرستاد و درخواست نمود كه كلبهي ما را به قدوم خود منور و مزين بفرمائي و چاهي بكند و سر او را بست و فرشي گرانمايه آنجا بگسترد و كرسي بر سر آن نهاد و وقت نماز خفتن او را بخواند و گفت چندين هزار دينار نثار خواهم كرد عايشه با غلام خود در وقت نماز خفتن بر الاغ مصري سوار شد و بر معاويه وارد گرديد معاويه مقدم او را بزرگ شمرد و بدان كرسي اشارت نمود كه بنشيند چون بر آنجا نشست به چاه فرو رفت در حال فرمان داد تا غلام و درازگوش او را هم به چاه انداختند و خاك انباشتند و كسي از اين قصه آگاه نبود مگر حضرت سيد الشهداء و كسان معاويه و رفته رفته مطلب بر سر زبانها افتاد ولي كسي جرئت اظهار نداشت و به كنايه شعري ساختهاند
دهب الحمار بام عمرو
و لا رجع الحمار و لا علامه
و انبته معاويه از عايشه خائف بود و براي نظام سلطنت خود كشتن عايشه را واجب ميدانست و مقدمات مسئله مفصل است و خلاصهاش اين است كه معاويه به مروان نوشت كه از مردم مدينه براي يزيد بيعت بگيرد مروان آن زمان والي مدينه بود.
چون نامه به او رسيد صناديد صحابه و تابعين را جمع كرد پس سخن بسيار گفت در روضة الصفا و ديگر كتب نوشتهاند گفت معاويه كسي را وليعهد خود گردانيده كه چنين و چنان است و آن پسرش يزيد است و مدح بسيار از يزيد كرد عبدالرحمن بن ابيبكر در خشم شده گفت دروغ ميگوئي اي مروان و آن كس كه تو را به اين سخن امر فرموده زيرا كه يزيد با اين خصال ناپسنديده و اخلاق شوم ما هرگز به خلافت او راضي نخواهيم شد.
مروان در غضب رفته سخنان درشت گفت به عبدالرحمن و او را برشمرد خشم عبدالرحمن زياد شد برخاست پاي مروان را گرفت و گفت اي دشمن خدا از منبر فرود آي كه اهل آن نيستي حضرت مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم ترا و پدرت را از شهر بيرون كرد و تو و پدرت طريد رسول خدا هستيد عايشه بر اين معني وقوف يافت چادر فراخي بر سر كرد با جماعتي از زنان به مسجد آمد مروان چون عايشه را بديد ترسيد پيش دويد گفت اي مادر مومنان ترا به خداي قسم ميدهم كه آنچه حق باشد بگوي عايشه گفت من به جز سخن حق چيزي نگويم و من به اداء شهادت قيام مينمايم كه رسول خدا بر تو و بر پدر تو لعنت فرستاده است و تو كه طريد بن طريدي چگونه با برادر من اين نوع سخن ميگوئي مروان خاموش شد و عايشه مراجعت كرد در آن حال صورت قضيه را مروان به معاويه نوشت معاويه با هزار سوار سفر مدينه را وجه همت خود قرار داد آمد چون وارد مدينه گشت عايشه بر او وارد شد و با او گفت اين معني پسنديده نبود كه برادر من محمد را كشتي و او را به آتش سوختي و امروز به مدينه آمدهاي برادر ديگر مرا اذيت ميكني و دربارهي او سخنان درشت ميگوئي و فرزند رسول خدا و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير را ميرنجاني و تو نميداني كه از طلقائي و طلقا را حلال نيست كه متصدي امر خلافت بشوند پدر تو از لشكر احزاب بود و در مخالفت با رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم چيزي فروگذار
نكرد مرا معلوم نيست كه ترا از من امن كرده است الان اگر ترا بگيرم و به قصاص برادر خويش بكشم كدام كس مرا مانع خواهد شد به علاوه حجر بن عدي و اصحاب او كه از افاضل صحابهي رسول خدا بودند به قتل رسانيدي الخ.
معويه چون اين وعيد و تهديد را از عايشه بديد لا محاله به قتل او اقدام كرد تا او را به قتل رسانيد.
خلاصه چون در ج 4 (الكلمة التامه) صد و هشتاد و پنج صحيفه در كردار و گفتار عايشه نگاشتهام در اينجا ديگر سخن را كوتاه ميكنم چون كتاب در موضوع ديگري است.
فمن يشابه ابه فما ظلم نسخهي ثاني رفيقهي خود عايشه است و در هر شري همدست و همداستان بودند در جنگ جمل خواست با عايشه حركت كند برادرش عبدالله مانع گرديد.
ابن ابيالحديد در ج 3 ص 293 از ابيمخنف لوط بن يحيي و جرير بن يزيد و حسن بن دينار و واقدي و مدائني روايت كردند كه چون أميرالمؤمنين عليهالسلام به منزل ذي قار رسيدند عايشه براي حفصه نامهاي نوشت.
اما بعد فاني اخبرك ان عليا قد نزل ذي قار و اقام بها مرعوبا خائفا لما بلغه من عدتنا و جماعتنا فهو بمنزلة الاشقر ان تقدم عقر و ان تاخر نحر فدعت حفصه جواري لها يتغنين و يضر بن بالدفوف فامرتهن ان يقلن في غنائهن
ما الخبر ما الخبر علي في السفر
كالفرس الاشقر
ان تقدم عقر
و ان تاخر نحر
و جعلت بنات الطلقا يدخلن علي حفصه و يجتمعن لسماع ذلك الغنا فبلغ امكلثوم بنت علي بن ابيطالب عليهالسلام فلبست جلابيبها و دخلت عليهن في نسوة متنكرات ثم اسفرت عن وجهها فلما عرفها حفصة خجلت و استرجعت فقالت امكلثوم لئن تظاهرتما عليه منذ اليوم لقد تظاهرتما علي اخيه من قبل فانزل الله فيكما ما انزل فقالت حفصه كفي
رحمك الله و امرت بالكتاب فمزق و استغفرت الله و علم بذلك سهل بن حنيف فقال
عذرنا الرجال بضرب الرجال
فما للنساء و ما للسباب
اما حسبنا ما اتينا به
لك الخير من هنك ذلك الحجاب
و مخرجها اليوم من بيتها
يعرفها الذنب بنح الكلاب
الي ان اتانا كتاب لها
مشوم فيا قبح ذاك الكتاب
اين عبارتي را كه اين اعلام سنيه نقل كردند چند فايده به دست ميدهد و اشتباها را از ميان برميدارد.
اول آنكه عايشه اظهار فرح و سرور كرد بر كثرت لشگر و عساكري كه براي او فراهم شده براي قتال با نفس رسول و زوج بتول پس كلام عامه به اينكه عايشه براي اصلاح مسافرت كرد معلوم شد كذب محض است.
دوم آنكه اعلام كردن عايشه حفصه را و نامه به سوي او نوشتن با آن تعبيرات مذكوره كه علي ابن ابيطالب در منزل ذي قار در حال خوف و ترس مرعوب است همانند شتري را ماند كه اگر قدم پيش گذارد او را پي كنند و اگر به عقب برود او را نحر كنند و اين تمثيل باشقر دلالت دارد كه علي بن ابيطالب عليهالسلام از اين جنگ جان به سلامت به در نبرد و كيف كان كشته خواهد شد پس معلوم شد كه عايشه تشنه بود براي كشته شدن آن حضرت.
سوم آنكه معلوم شد كه حفصه دختر عمر بن الخطاب با عايشه همدست و همداستان بودند بر خذلان أميرالمؤمنين عليهالسلام و اين دو زن هميشه متحابتين و متظاهرتين بودند در ايذاء رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و علي مرتضي.
چهارم- آنكه پر واضح گرديد كه حفصه از بسياري فرح و سرور مجلسي بر سر پا كرد و جواري خود را طلبيد و زنان ابناء طلقا را جمع كرد و بنا كردند به دف زدن و تغني كردن و اشعار مذكوره را در سرود خود خواندن تا اينكه عليا مخدره امكلثوم با جمعي از خواتين ناشناس يك مرتبه در مجلس آنها وارد شدند آن مخدره برقع از صورت برداشت و آن جماعت را سرزنش كرد و به حفصه خطاب فرمود
كه تو و عايشه اگر امروز پشت به پشت هم داديد براي خذلان پدر من أميرالمؤمنين اين كار از شما تازگي ندارد همين معامله را با جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كرديد.
حفصه ديد يكباره رسوي گرديد نامه را گرفت و پاره كرد و از آن مخدره درخواست كرد كه ساكت بشود و بيش از اين آنها را رسوي نكند.
پنجم آنكه اشعار سهل بن حنيف كه در آن وقت والي مدينه بود از جانب أميرالمؤمنين عليهالسلام معلوم ميشود كه عايشه در مكتوب خود سب أميرالمؤمنين عليهالسلام كرده كه در شعر خود ميفرمايد مردها كه جنگ با مردها بنمايند معذورند و ما هم عذر آنها را ميپذيريم ولي زنها را چه افتاده كه قدم به ميدان حرب ميگذارند و دشنام ميگويند آيا كفايت نميكند ما را از آنچه آورديم براي تو از نصيحت و خير و گفتيم كه زن نبايد حجاب خود را هتك بنمايد و پردهي خود را پاره كند و امروز اين مسافرت حرام بودنش و مرتكب گناه بودنش از فرياد سگهاي ماه حوئب پيداست و اين سهل بن حنيف از اعاظم صحابه و از غازيان جنگ بدر است و كلام او بر حسب اصول عامه حجت است و مقرون به صدق و صواب است پس معلوم شد كه عايشه و حفصه از دشمنان أميرالمؤمنين و سبب كنندهي خاتم النبيين بودند بند براي اينكه اخبار بسياري در مسند احمد بن حنبل و مستدرك حاكم است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود يا علي من حسبك فقد سبني و ابن عبدالبر در استيعاب در ترجمة علي بن ابيطالب ميگويد روي طائفة من الصحابه ان رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم قال لعلي رضي الله عنه لا يحبك الا مؤمن و لا يبغضك الا منافق و كان علي رضي الله عنه يقول و الله انه لعهد النبي الامي انه لا يحبني الا مؤمن و لا يبغضني الا منافق.
و نيز روايت كرده از رسول خدا كه فرمود من احب عليا فقد احبني و من ابغض عليا فقد ابغضني و من آذي عليا فقد آذاني و من آذاني فقد آذي الله.
عتاب عليا مخدره امكلثوم كه به خطاب حفصه فرمود لئن تظاهرتما عليه الخ اشاره است به آيات سورهي تحريم كه ميفرمايد.
(ان تتوبا الي الله فقد صغت قلوبكما و ان تظاهرا عليه فان الله هو مولاه و جبريل و صالح المؤمنين الايه
و اين آيات نص صريح است بر سوء معاشرت عايشه و حفصه مع ذلك باز اهل سنت عايشه را به عرش برين و آسمان هفتمين ميرسانند مسلم در صحيح خود در كتاب نكاح از ابنعباس روايت كرده كه گفت من بسيار حريص بودم كه از عمر سئوال كنم از اين دو زن كه خدا ميفرمايد.
ان تتوبا الي الله تا اينكه در راه مكه از او سئوال كردم با كراهت گفت آن عايشه و حفصه به تفصيلي كه در ج 4 (الكلمة التامه) ايراد كردهام و جميع اتفاق دارند كه آيه در حق عايشه و حفصه نازل گرديده است خازن بغدادي در تفسير خود گويد تظاهرا خطاب به عايشه و حفصه است و به معني تعاون بر اذيت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است كه سر آن حضرت را فاش كردند و زنان آن حضرت را اذيت كردند.
و قاضي عبدالجبار در مغني ميگويد (ان تتوبا الي الله فقد صغت قلوبكما) دلالت بر وقوع توبه دارد سيد مرتضي در شافي بيان كافي دارد كه وقوع معصيت مسلم است ولي وقوع توبه ابدا معلوم نيست)
و اين دو زن چندان پردهي شرم و حيا از رخ برافكندند كه خداي تعالي آنها را به زن نوح و لوط عليهماالسلام تشبيه نمود و در سورهي تحريم فرمود (ضرب الله مثلا للذين كفروا امراة لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا الصالحين فخانتاهما فلن يغنيا عنهما من الله شيئا و قيل ادخلا النار مع الداخلين.
در تفسير خازن بغدادي كه از تفاسير مشهورهي معتبرهي سنيه است و نسخهي آن در نظر اين قاصر است در ص 288 ج 4 گفته و في هذا المثل تعريض بامي المؤمنين عايشه و حفصه و ما فرط منهما و تحذير لهما علي اغلظ وجه و اشده)
يعني خداوند متعال خاطرنشان عايشه و حفصه نمود كه بودن شما عيال رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بدون طاعت و انقياد فائدتي ندارد مثل زوجه نوح و لوط كه در حبالهي نكاح اين دو پيغمبر محترم بودند چون خيانت كردند و ايمان به ايشان نياوردند آن زوجيت براي آنها فايده نداشت و عذاب كه بر قوم نوح و لوط نازل شد آنها هم با كفار هلاك شدند و جهنمي گرديدند.
يعني اي عايشه و حفصة شما هم اگر مخالفت پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم بنمائيد حال شما حال ايشان است.
و فخر رازي و زمخشري با آن تعصب تصريح دارد در تفسير خود كه اين دو مثل يكي آيهي مذكوره يكي آيهي متضمن زوجهي فرعون آسيه كنايهي عظيمي است به دو مادر مومنان عايشه و حفصه به سبب آنچه از ايشان صادر گرديد از اتفاق بر آزار آن حضرت بالجمله حفصه زوجهي خنيس بن عبدالله بود چون او وفات يافت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم او را تزويج كرد و در اواخر خلافت أميرالمؤمنين عليهالسلام از دنيا رفت.
تعداد زوجات رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مختلف نقل شده است جماعتي پانزده جماعتي هيجده جماعتي بيست جماعتي بيست و يك نوشتهاند و بعضي بيست و دو نوشتهاند با سيزده نفر ايشان نزديكي كرد و آن خديجهي كبري و امسلمه و ميمونه و زينب بنت جحش و ماريه قبطيه و عايشه و حفصه و امحبيبه و سوده و جويريه و صفيه و امشريك و زينب الخزيمة الهلاليه ترجمة دوازده نفر از اين مذكورات از اين پيش گذشت اما زينب دختر خزيمة الهلاليه پيش از حضرت رسول زوجهي عبيدة ابن الحارث بن عبدالمطلب بود و بعضي گفتهاند زوجهي برادر او طفيل بن الحارث
بود و او را امالمساكين ميگفتند در حيوة رسول خدا از دار دنيا رفت و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم چون رحلت نمود نه زن در حبالهي نكاح او بود و آن عايشه و حفصه و امسلمه و سوده و زينب بنت جحش و ميمونه بنت الحارث و امحبيبه بنت ابيسفيان و صفيه بنت حي بن اخطب و جويريه بنت الحارث الخزاعي اين نه زن حضرت آنها را نكاح كرده بود.
دو زن ديگر از امهات مومنين بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم زنده بودند يكي ماريهي قبطيهي كه جاريه آن حضرت بود ديگر امشريك كه خود را به حضرت بخشيد و در محاسن برقي امهاني دختر ابوطالب خواهر أميرالمؤمنين را از زوجات رسول خدا شمرده و اشهر خلاف آن است و حضرت ممكن است او را خواستگاري كرده باشد چنانچه در ترجمه او در محل خود بيايد ان شاء الله.
و اما زناني كه قبل از دخول از آن حضرت مفارقت كردند نه نفرند.
اول عاليه دختر بيان طلاق داد او را قبل از دخول.
دوم قتيله خواهر اشعث بن قيس كه حضرت قبل از دخول به او به درجات عاليات فردوس اعلا رحلت نمود.
سوم فاطمه دختر ضحاك است كه آيهي تخيير هنگامي كه بر آن حضرت نازل گرديد و زنان خود را مخير فرمود ميان اختيار آن حضرت و اختيار دنيا پس آن بي سعادت اختيار دنيا كرد و مفارقت از آن حضرت را قبول كرد بعد از آن در فقر و فاقه به جائي رسيد كه در كوچههاي مدينه پشكل شتر برميچيد و به آن معاش ميگذرانيد و ميگفت منم شقيه و بدبختي كه اختيار دنيا كردم.
چهارم شيثاء دختر صلت حضرت او را تزويج فرمود و پيش از آنكه او را به نزد حضرت بياورند آن جناب از دار فاني رحلت فرمود.
پنجم اسماء دختر شراجيل است كه چون حضرت او را تزويج نمود و به خدمت حضرت آوردند عايشه و حفصه حسد بر او بردند او را تعليم دادند كه هرگاه رسول خدا به نزد تو ميآيد به زودي به او دست مده تا ترا دوست بدارد آن بيچاره فريب خورد چون حضرت رسول به نزد او آمد گفت پناه ميبرم به خدا از تو.
حضرت فرمود پناه بردي به جاي محكمي پناه دادم ترا برو و به اهل خود ملحق شو پس او را طلاق گفت قبل از دخول.
ششم مليكه ليثيه است كه او را قبل از دخول طلاق داد
و بنا به روايت حيوة القلوب حضرت به او فرمود خود را به من ببخش او گفت آيا پادشاه خود را به بازاري ميبخشد پس حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم مالي به او دادند و او را طلاق گفتند.
هفتم عمره بنت يزيد است چون او را به خدمت حضرت آوردند در بدن او پيسي مشاهده كرد او را طلاق گفت قبل الدخول.
هشتم ليلي بنت حطيم الانصاري است چون به خدمت حضرت آمد اظهار كراهت كرد سپس حضرت قبل الدخول او را رها كرد.
نهم زني را كه عمره نام داشت تزويج كرد پدر آن دختر اوصاف حميدهي دختر را بيان كرد از جملهي آن اوصاف گفت هرگز بيمار نشده است دختر من چون آن حضرت اين را شنيد فرمود كه چنين كسي را نزد خدا خيري نيست پس او را طلاق گفت.
پس بنابراين تعداد بيست و دو زن ميشود و اگر امهاني را كه ذكر شد آن حضرت تزويج كرده باشد بيست و سه زن ميشود.
پس فرمايش شيخ طوسي كه براي آن حضرت هيجده زن مينويسد پنج نفر را در قلم نياورده و ابنبابويه كه پانزده زن براي آن حضرت مينويسد شش نفر را در حساب نياورده است نظر به اينكه علاوه بر اينكه مدخول بها نبودند بعضي از آنها چنان ظاهر ميشود كه فقط خواستگاري بوده مثل امهاني يا خود را به آن حضرت بخشيدند مثل امشريك يا از جواري آن حضرت بودند يا آنكه روايت متضمن اسماء اين زوجات غير مدخول بها قابل اعتبار نبوده.
و اما زناني كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به آنها دخول كرد به اجماع امت بر مردان عالم حرامند و اما غير مدخول بها اشهر ميان علماء شيعه و اقوي حرمت است و بيشتر علماء اهل سنت جائز ميدانند و حضرت باقر عليهالسلام ميفرمايد اگر از علماء عامهي بپرسيد كه
اگر مردي زني را نكاح كند و پيش از دخول طلاق بگويد آيا آن زن بر فرزند او حلال است هر آينه خواهند گفت نه پس رسول خدا حرمتش زياده از پدران ايشان است در حيوة القلوب اين روايت را نقل كرده و ايضا روايت كرده كه دو زن از زنان غير مدخول بها بعد از وفات رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به نزد ابوبكر آمدند گفتند مردم ما را خواستگاري ميكنند تكليف چيست ابوبكر به اشارهي عمر اجازه داد آنها را و هر دو شوهر كردند يكي از آن دو مرد به مرض پيسي و خوره دچار گرديد و آن مرد ديگر ديوانه شد)
تمام شد تاريخ زندگاني زوجات رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اكنون شروع مينمائيم به ذكر مادر رسول خدا و سائر امهات ائمه هدي عليهمالسلام.
نسب آمنه خاتون از طرف پدر به اين ترتيب است بنت وهب بن عبدمناف بن زهرة ابن كلاب بن مرة بن كعب بن لوي و نام مادر آمنة برة دختر عبدالعزي بن عثمان بن عبدالدار بن قصي بن كلاب بن مرة بن كعب بن لوي است و نام مادر بره امحبيبه دختر اسد بن عبدالعزي بن قصي بن كلاب بن مرة بن كعب بن لوي و چون چهار ماه يا دو سال يا شش سال كه از عمر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم گذشت آمنه وداع جهان گفت و در ايواء مدفون گرديد كما سياتي
در جلد سوم تاريخ سامراء نقل كردهام اين روايت را در ترجمهي ابوطالب كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود جبرئيل مرا خبر داد و گفت يا رسول الله خداي متعال آتش را بر شش نفر حرام كرده يكي صلبي كه تو از او منتقل شدي و آن صلب هاشم و عبدالمطلب و عبدالله است و بر رحمي كه تو را حمل كرده است و آن رحم آمنه است و پستاني كه تو را شير داده است و آن حليمهي سعديه است و دامني كه تو كفالت كرده و آن ابوطالب است.
حاجي ملا باقر واعظ كجوري تهراني طاب ثراه در خصائص فاطميه ص 292 مي
فرمايد در اوصاف آمنه خاتون والدهي ماجدهي سيد انبياء صلي الله عليه و آله و سلم مروي است.
انها كان وجهها كفلقة القمر المضيئة و كانت من احسن النساء جمالا و كمالا و افضلهن حسبا و نسبا.
و امام در حق او ميفرمايد و الله ما في نبات مكه مثلها لانها محتشمة و نفسها طاهرة مطهرة عفيفة اديبة عاقلة فصيحة بليغة و قد كساها الله جمالا لا يوصف.
و از ادب و فضل و عقل و ايمان و بيان شيرين وي ميتوان از اين ابيات منظومهاش و كلمات منثورهاش استدراك نمود و اين ابيات مرويه از خود آن مخدره است كه در زمان وفات و اوان رحلتش به حضرت ختمي مرتبت خطاب كرده عرض نمود.
ان صح ما ابصرت في المنام
فانت مبعوث علي الانام
من عند ذي الجلال و الاكرام
تبعث في الحل و في الحرام
تبعث بالتحقيق و الاسلام
دين ابيك البر ابراهام
فالله انهاك عن الاصنام
ان لا تواليها مع الاقوام
و زرابت لسان و حلاوت بيان و حسن منطق و عقيدهي صحيحهي آن مكرمة اين عبارات فصيحه است كه در زمان رحلتش نيز فرمود.
كل حي ميت و كل جديد بال و كل كثير يفني و انامية و ذكري باق و قد تركت خيرا و ولدت طهرا و السلام.
يعني هر زنده ميميرد و هر تازه كهنه ميشود و هر گروهي نيست ميگردد و من ميميرم اما ياد من هميشه هست و من خير گذاردم و مولود مطهري مانند محمد صلي الله عليه و آله و سلم زادم.
و در فضل اين درهي يتيمه و سيدهي كريمة و جوهر ثمينة و حسناء حصنية آمنه خاتون رضي الله تعالي بس است كه وعاء وجود مقدس نبوي گرديده و به شرف امومت آن مكرمة مفتخر شده است و در اين مقام بوصيري بسيار خوب گفته
فهنيئا لآمنة الفضل
الذي اشرفت به حواء
من لحواء انها حملت
احمد و انها به نفساء
يوم نالت بوضعه ابنة وهب
من فخار و لم تنله النساء
اين بيت را خوش گفته.
اي نور خداي در سراپاي
اي مريم لا شريك له زاي
و بهتر از اين در ولادت حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم و حضرت امير عليهالسلام فرمودهاند.
مالف في خرق القوابل مثله
الا ابن آمنة النبي محمد
جمعي معويه پرست دنيا دوست هواخواه بنياميه از راه دشمني و عداوت با أميرالمؤمنين اخباري تلفيق كردند و آياتي براي فاسد خود تاويل نمودهاند و زبان به هرزهگوئي گشادهاند و معاذ الله نسبت كفر به آباء بني و والدهي ماجدهاش آمنه خاتون دادهاند ولي به حمد الله اين حقير در جلد سوم تاريخ سامراء كه در تهران به طبع رسيده اندوختهي اين متعصبين كافركيشان را چون پشم زده به باد فنا دادهام و اعلام و دانشمندان از علماء سنيه با ما موافقاند در ايمان آباء و امهات رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در خصائص فاطمية گويد جلال الدين سيوطي كتابي موسوم به مسالك الخلفاء في والدي المصطفي تاليف كرده و در آن كتاب گفته است من آنچه استقراء كردهام امهات پيغمبران را مؤمنات يافتهام يعني هر يك با ايمان بالله از دنيا رحلت كردهاند.
و دمياطي و ابن حجر عسقلاني و جمعي ديگر از علماء سنت با او در اين اعتقاد موافقاند.
و واقدي و امثال آن از علماء اهل سنت اخباري در ولادت با سعادت حضرت رسالت نقل كردهاند چنانچه عنقريب ميشنوي كه غالب آنها مشعر و مصرح بر جلالت قدر و صلابت ايمان آمنه ميكند و عنقريب خواهي شنيد كه كعب احبار به معاويه گفت من هفتاد دو كتاب خواندهام كه ملائكة به جهت ولادت هيچ پيغمبري به زمين نيامدند جز از براي مريم و آمنة بنت وهب و حجابهاي بهشتي نزدند براي زني مگر براي
مريم و آمنه بنت وهب البته خداوند متعال ابا دارد زن كافره را در برابر زن مومنه مانند مريم قرار دهد و همان تكريمات مريميه را در حق آن زن مشركه مقرر فرمايد پس چه فرقي بين ايمان و كفر است و چه امتيازي در ميزان عبوديت مقرر است البته وعاء اشرف موجودات شرف امومت او مقدم است بر امومت اولياء كاملين علاوه از مزيت ذاتي و اصالت فطري كه همهي زنان مكه رشك منزلت او را داشتهاند و به همه سعادات و كرامات و مواهب جميله و مناقب جليله او را ميستودند و پدر بزرگوارش را از اين نعمت محموده و مكرمت مسعوده مژده و بشارت به خير ميدادند بلكه پيغمبر را در آن زمان مردان و زنان به نام مادرش آمنه ميخواندند چنانكه جارود بن منذر نصراني كه در عام حديبية اسلام آورد و علم كاملي در طب و فلسفه و كتب سماويه داشت در ابيات خود خطاب كرده عرض ميكند.
اتيتك يابن آمنة الرسولا
لكي بك اهتدي النهج السبيلا
و اين نسبت نه از راه اهانت است بلكه از جهت جلالت و فخامت او است و بايد دانست كه آنچه مدلول اخبار به دست ميآيد و مشهور بين فرقه حقهي اثنا عشريه است اين است كه والدين رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم با ايمان كامل و اسلام خالص از دنيا رحلت نمودند و هرگز به ديانات اهل مكه اعتقادي نداشتند و به جز خدا كسي را پرستش نكردند.
و صدوق در اعتقادات خود فرموده اعتقاد نافي آباء النبي انهم مسلمون من آدم الي ابيه اباطالب و كذا آمنة بنت وهب ام رسول الله و قال النبي اني خرجت من نكاح و لم اخرج من سفاح من آدم عليهالسلام.
و قد روي ان عبدالمطلب كان حجة و ابوطالب كان وصيه و ايضا حديث نبوي است كه فرمود لم ازل نيقلني الله من اصلاب الطاهرين الي ارحام المطهرات حتي اخرجني من عالمكم هذا و لم يدنسني دنس الجاهلية.
و طبرسي در مجمع دعوي كرده است اتفاق شيعه را با اجماع فرقهي اماميه را با سلام آباء النبي صلي الله عليه و آله و سلم
و ايضا مجلسي ميفرمايد اتفقت الامامية علي ان والدي الرسول و كل اجداده الي آدم كانوا مسلمين بل كانوا من الصديقين او اوصياء المعصومين.
ايضا حديث ان الله حرم النار علي صلب انزلك و علي بطن حملك و علي حجر كفلك و علي ثدي ارضعك متفق عليه بين الفريقين است چنانچه شرح اين اخبار و غير آنها را در جلد سوم تاريخ سامراء دادهام.
و علامهي مامقاني در تنقيح المقال گفته ان من ضروريات مذهبنا ان اجداد النبي من الابوين لم يتلوثوا بالشرك و انهم موحدون الي آدم و في الآيات بذلك شهادة كقوله سبحانه (و تقلبك في الساجدين) المفسرة بقوله اما بني او وصي نبي و قوله تعالي و قل رب ارحمهما كما ربياني صغيرا و قوله تعالي و لا تصل علي احد منهم مات ابدا و لا تقم علي قبره و الحال ان النبي كان يزور قبر ابويه الي غير ذلك من الايات المستفاد منها ذلك و الاخبار بذلك عندنا متواتره انتهي كلام المامقاني)
و لعمري ان امنة من اكابر النساء و من اشراف النسوة المكرمات و انها من اعلي العرب نسبا و حسبا سطع نور فخرها السموات العلي و هبت رياح عطرها في كل ذرات الهواء فلها الفضل الجميل التي لم يسمح الدهر لها بمثيل.
مجلسي در حيوة القلوب روايت ميكند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شبي به نزد قبر پدر خود عبدالله آمد و دو ركعت نماز به جا آورد و عبدالله را ندا كرد به ناگاه قبر شكافته شد و عبدالله در قبر خود بنشست و بگفت اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله حضرت فرمود اكنون شهادت بده كه علي ولي من است عبدالله شهادت به ولايت أميرالمؤمنين عليهالسلام داده رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود اكنون برگرد در باغستان خود كه بودي پس به نزد قبر مادر خود آمنه خاتون آمد و باز چنان كرد قبر شكافته شد و آمنه در ميان قبر بنشست و ميگفت اشهد ان لا اله الا الله و محمدا رسول الله حضرت فرمود ولي تو كي است اي مادر عرض كرد ولي تو كيست اي فرزند حضرت فرمود شهادت بده كه
علي بن ابيطالب عليهالسلام ولي تو است پس آمنه شهادت داد حضرت فرمود اكنون برگرد به همان باغستاني كه بودي.
و مجلسي بعد از نقل اين روايت ميفرمايد كه از اين روايت ظاهر ميشود كه ايشان ايمان به شهادتين داشتهاند و برگردانيدن ايشان براي اقرار به ولايت علي بن ابيطالب بوده تا ايمان ايشان كامل بود كاملتر بشود.
و صدوق در علل و معاني الاخبار اين حديث را از ابوذر غفاري نقل كرده است
و طبراني و ابنمردويه از طريق عكرمة از ابنعباس زنده كردن رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آمنة و عبدالله را روايت مينند نهايت ميگويند به جهت ايمان به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بوده و ابن حجر نيز در قصيده خود اين بيت را سروده بنا بر نقل صاحب خصايص فاطمية
الله احيا للنبي اباه
للايمان و الام آمنة الامنية
و قول حق همان روايت مشار اليها است كه آمنة و عبدالله و ابوطالب و عبدالمطلب با ايمان كامل از دنيا رفتهاند بدون شرك و كفر و عبادت جبت و طاغوت و پرستش لات و عزي انما الكلام در زنده كردن ايشان است و تجديد عهد نمودن با ايشان براي مذهبي كه رحلت فرمودند از قرار نقل فريقين من المخالف و المؤالف پس چه ضرر دارد براي تكميل درجات خداوند متعال اظهار قدرتي كرده و ايشان را زنده فرموده باشد به جهت قبول ولايت تا همگي شيعهي اثنا عشريه از فرقه اماميه شمرده شوند و بر آن بميرند و در بهشت جاويدان از ديگران بازنمانند يعني فرداي قيامت فاقد كمالات ايمان نباشند و مثوبات اخرويه شيعيان را واجد بوده باشند.
عبدالمطلب آمنه خاتون را در شب جمعه عشيهي عرفه عقد بست به جهت فرزند خود عبدالله و سبب اين مزاوجت با عبدالله اين بود كه يهودان شام چون نور رسول خدا را در جبههي عبدالله بديدند تصميم عزم بر قتل او نمودند در شام با همديگر نشستند و در
باب ظهور پيغمبر آخرالزمان سخن در ميان آوردند عالمي از ايشان كه از همه مهمتر بود بر آنها عبور داد گفت براي چه در اينجا مجتمع شديد.
گفتند ما در كتابها خواندهايم ظهور اين پيغمبر سفاك را كه دين ما را باطل ميكند و ما در دست او هلاك خواهيم شد ميخواهيم دربارهي او چارهاي بنمائيم آن عالم گفت عبث خود را رنجه نكنيد و در تعب ميفكنيد كه اين پيغمبر البته ظهور خواهد كرد و آنچه در كتب ديدهايد امري است شدني او را وزيري خواهد بود از خويشان او كه در همهي امور معين و ياور او خواهد بود چون اين سخنان شنيدند حيران ماندند يكي از آنها كه شيطان متمرد شجاعي بود گفت سخن اين مردويه را نشنويد اين پير و خرف شده است درختي را كه از ريشه كندي ديگر سبز نخواهد شد چاره اين است كه مال التجارهاي از شام به سوي مكه حمل كنيم و آن كس كه حامل اين نور نبوت است او را به قتل برسانيم.
پس قرار بر همين شد كه مال التجارهاي كه مناسب مكه بود خريداري كردند و به سوي مكه روان شدند پس فرمان كرد كه شمشيرهاي خود را به زهر آب بدهند در اين حال صداي هاتفي را شنيدند كه گفت اي بدترين مردمان ارادهي بهترين شهرها را داريد كه ضرر برسانيد به بهترين خلق و هر كه خواهد غالب بشود بر امر پروردگار در دنيا خاسر و زيانكار خواهد بود و در عقبي مصير او به سوي نار است از استماع اين صداي موحش بترسيدند و قصد برگشتن نمودند باز آن شيطان متمرد كه هيوبا نام داشت آنها را وسوسه كرد تا اينكه به جانب مكه روان شدند و به هر كس ميرسيدند خبر عبدالله را ميگرفتند و مردم براي آنها حكايت ميكردند كه عبدالله يگانهي زمان است در حسن و جمال و مصباح حرم است به هر كه ميگذرد بوي مشك و عنبر از وي متصاعد است و اگر در شب از خانه برون شود تلال و جبال مكه از نور جمالش روشن ميشود و اين سخنان سبب زيادتي حسد و عداوت يهودان گرديد چون داخل مكه شدند متاعهاي خود را به مشتريان عرضه ميكردند و قيمت سنگين ميگفتند كه كسي نخرد و عذري باشد براي بودن آنها در مكه و منتظر فرصت بودند تا اينكه شبي
عبدالله خواب مهيبي ديد و با پدر خود عبدالمطلب گفت كه در خواب ديدم كه ميموني چند قصد من كردند و شمشيرهائي در دست داشتند و آنها را به سوي من حركت ميدادند و بر من حمله ميكردند پس بلند شدم و به سوي هوا و آتشي آمد همه را بسوخت.
عبدالمطلب گفت اي فرزند خداوند متعال ترا از هر بليتي نجاة خواهد داد تو حاسدان بسيار داري براي اين نوري كه در روي تو است اما اگر تمام اهل زمين اتفاق كنند نتوانند بر تو ضرري بياورند اين نور وديعهي خداست و نور خاتم پيغمبران است حق تعالي او را حفظ مينمايد و در اكثر ايام عبدالمطلب و عبدالله به شكار ميرفتند و آن كافران از بيم عبدالمطلب جرات نداشتند كاري بنمايند تا اينكه روزي عبدالله تنها به شكار رفته بود ملعون هيوبا گفت به همراهان خود كه شتاب كنيد و فرصت را از دست ندهيد پس شمشيرهاي خود را زير جامههاي خود بستند و به شتاب از عقب عبدالله روانهي بيابان شدند وقتي رسيدند كه عبدالله در ميان دره شكاري به دست كرده او را ذبح ميكند يهودان اطراف دره را گرفتند و قصد آن جناب كردند آن حضرت فرمود از جان من چه ميخواهيد كه من به شما ضرري نرسانيدم و از شما كسي را نكشتم و مالي از شما نبردم آن جماعت متعرض جواب عبدالله نشدند و از هر طرف به او حمله ميكردند عبدالله در پس سنگي نشست چهار تير به چله كمان گذارد و به هر تيري كافري بكشت يهودان از راه حيله فرياد برداشتند كه ما را با تو جنگ نيست براي چه ما را تيرباران ميكني ما غلامي گم كرده بوديم چون تو را از دور بديديم گمان كرديم غلام ما است عبدالله به عذر ناموجه ايشان بخنديد و بر اسب خود سوار شد كه از ميان آنها عبور كند دوباره بر او حمله كردند و جرات نزديك آمدن نداشتند با سنگ آن گوهر گرانبها را اذيت ميرسانيدند.
عبدالله شمشير كشيد و بر آنها حمله كرد در آن حال عبدالمطلب با سائر فرزندان و جمع كثيري از قبائل عرب رسيدند عبدالمطلب فرمود اي نور ديده اين بود تأويل خواب تو و سبب آمدن بنيهاشم به سر وقت عبدالله اين بود كه هنگامي كه
يهود بر عبدالله حمله بردند وهب بن عبدمناف از دور مطلب را فهميد چون كثرت دشمن را بديد به شتاب برق و سحاب خود را به عبدالمطلب رسانيد و گفت دريابيد عبدالله را كه در فلان دره با دشمن در زد و خورد ميباشد.
عبدالمطلب با سائر فرزندان شمشيرهاي خود برداشتند و فرصت اينكه اسبها را زين بنمايند نبود سوار اسبهاي عريان شدند و به شتاب هر چه تمامتر خود را به عبدالله رسانيدند.
يهود چون بنيهاشم را ديدند به هلاك خود يقين كردند جمعي از آنها در پس سنگي خود را مخفي كردند در حال به قدرت حق تعالي سنگ درغلطيد بر روي آنها و همه را هلاك نمود بنيهاشم بقيهي يهودان را خواستند به قتل برسانند گفتند ما را چندان مهلت گذاريد كه با مردم مكه محاسبات تجارتي داريم هرگاه آن محاسبات را مفروق كرديم هر چه ميخواهيد بكنيد.
پس دستهاي آنها را به عقب بستند و به سوي مكه برگردانيدند و مردم مكه آنها را سنگ باران ميكردند و لعنت مينمودند عبدالمطلب فرمان كرد آنها را در خانهي وهب بن عبدمناف محبوس نمايد تا مردم مكه به حسابات خود برسند.
چون وهب بن عبدمناف به خانه مراجعت كرد با عيال خود بره گفت اي بره امروز از عبدالله فرزند عبدالمطلب امري چند مشاهده كردم كه از هيچيك از شجاعان عرب نديده بودم.
عبدالله علاوه بر آن نور و ضيائي كه دارد در تمامت عرب نظير ندارد امروز ديدم چون يهودان او را در ميان گرفتند ديدم افواج ملائكه از آسمان به سوي او فرود آمدند براي نصرت او اكنون برخيز برو به خانهي عبدالمطلب و استدعا كن شايد آمنه دختر ما را قبول كند.
بره گفت اين چه سخن است كه ميگوئي چگونه عبدالمطلب راضي ميشود و حال آنكه ملوك و اشراف قبائل خواستند به او دختر بدهند و او قبول نكرده است چگونه به دختر ما راضي ميشود.
وهب گفت من امروز به ايشان حق بزرگ ثابت كردهام كه آنها را از حال عبدالله
اطلاع دادم پس بره زوجهي وهب برخاست و به خانه عبدالمطلب آمد مقدم او را بزرگ شمردند و عبدالمطلب فرمود امروز شوهر تو حق بزرگي بر ما پيدا كرد كه هر حاجت كه بخواهد حاجت او برآورده است.
بره گفت وهب مرا به سوي شما به جهت حاجت بزرگي فرستاده است ميخواهد آن نور كه در جبين عبدالله است به دخترش آمنه منتقل گردد و آمنه هديه شما است به سوي شما و ما را هيچ طمع نيست عبدالمطلب به سوي عبدالله نظري كرد و گفت اي نور ديده اگر چه ملوك جهان و اشراف قبائل و سادات عشائر خواستند با ما وصلت كنند و دختر به تو بدهند و ما راضي نشديم اما اين دختر از خويشان تو است و در مكه مثل او دختري نيست در عقل و طهارت عفاف و ديانت و صلاح و كمال و حسن و جمال و چون عبدالله ساكت شد و اظهار كراهت ننمود.
عبدالمطلب گفت اجابت نموديم و قبول كرديم چون شب شد حضرت عبدالمطلب عبدالله را برداشت با خود به خانهي وهب بن عبدمناف برد و با هم نشستند در موضوع مزاوجت صحبت ميكردند كه در آن حال يهوداني كه در خانهي وهب محبوس بودند بندها را گسيخته به سوي خانهاي كه ايشان بودند حمله بردند چون حربه نداشتند با سنگ بر ايشان حمله ميكردند به اعجاز رسول خدا سنگ هر كس به سوي صاحبش برميگشت و او را مجروح ميكرد آن شيران بيشهي شجاعت چون اين حال بديدند شمشيرها كشيدند و از يهود يك نفر زنده نگذاشتند پس عبدالمطلب با وهب گفت فردا بامدادان ما و شما قوم خود را حاضر ميكنيم و اين نكاح مقرون به فلاح را منعقد ميسازيم چون صبح روز ديگر طالع شد حضرت عبدالمطلب اولاد اعمام خود را حاضر كرد و جامههاي فاخر به آنها پوشانيد و وهب نيز اولاد و خويشان خود را جمع كرد چون مجلس شريف منعقد گرديد حضرت عبدالمطلب برخاست و خطبه در غايت فصاحت و بلاغت انشاء نمود و گفت حمد ميكنم خدا را حمد شكر كنندگان حمدي كه او مستوجبست بر
آنچه انعام كرده است بر ما و بخشيده است به ما و گردانيده است ما را همسايگان خانهي خود و ساكنان حرم خود انداخته است محبت ما را در دلهاي بندگان خود ما را شرافت داده است بر جميع آفتها و بلاها و حمد ميكنم خداوندي را كه نكاح را بر ما حلال گردانيد و زنا را بر ما حرام فرمود است و بدانيد كه فرزند ما عبدالله دختر شما را كه آمنة نام دارد خواستگاري مينمايد به فلان صداق آيا راضي شديد.
وهب گفت راضي شديم و قبول كرديم عبدالمطلب فرمود اي قوم گواه باشيد پس عبدالمطلب چهار روز وليمه كرد و جميع اهل مكه و نواحي مكه را دعوت نمود و از حسرت اين مزاوجت دويست زن علاوه بر نساء ابكار كه در حسن و جمال از نوادر بنات روزگار بودند بمردند و از كسوهي عاريه دنيويه عاري شدند و روي به سراي فنا نهادند و به آرزوي وصال آن بي مثال از دل و جان گذشتند و آتش حسد زبانه زدن گرفت در كانون سينه ملوك و سلاطين و اشراف و صناديد قريش و سدنئه بيت و خدام حرم و رؤساي قبايل براي اينكه سالها به اين آرزو بسر بردند كه با عبدالمطلب وصلت بنمايند و دخترهاي خودشان را كه هر يك مانند حورالعين و از خيرات حسان به شمار ميآمدند بدون اخذ عوض و طلب مهر با مصارف لازمه تقديم حضور نمايند شايد آن نور ساطع لامع به ارحام ايشان منتقل گردد و در دودمان ايشان اين فخر نمايان بماند پس از مزاوجت آمنه خاتون دخترهاي ايشان از حسرت و اندوه جان بدادند.
آتش عشق توام خرمن پندار بسوخت
تن و جان و دل و دين جمله به يكبار بسوخت
اين است مضمون خبري كه سيد جزائري عليه الرحمه و ديگران از محدثين
از كتاب (مزامير العاشقين) نقل كردهاند من عشق و عف و كتم و مات مات شهيدا و مؤيد او است شعر شاعر كه گفته.
من مات عشقا فليمت هكذا
لا خير في عشق بلا موت
در عشق كسي را كه توانائي نيست
در هجر تحمل و شكيبائي نيست
مرگ است علاج آن و بيرون از مرگ
هر مصلحت ديگر كه فرمائي نيست
ليكن بهتر و خوشتر از همه در اين عنوان بيان لسان الغيب خواجه حافظ است
تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز
خوشا كسي كه در اين راه بي حجاب رود
محبت محرك شوق است و علامت شوق موت است كما قال الله تعالي فتمنوا الموت ان كنتم صادقين.
چون مدتي از آن عقد ميمون گذشت و نزديك شد طلوع خورشيد نبوت حق تعالي امر نمود جبرئيل را كه ندا كند در جنت المأوي كه تمام شد اسباب تقدير ظهور پيغمبر بشير و نذير و سراج منير كه امر خواهد كرد به نيكيها و نهي خواهد كرد از بديها و مردم را به راه حق خواهد خواند و او است صاحب امانت و صيانت و رحمت من است بر عباد و ظاهر خواهد شد نور او در بلاد هر كه او را دوست بدارد بشارت يافته است به شرف و عطا و هر كه او را دشمن بدارد براي اوست بدترين عذابها و اوست كه پيش از خلقت آدم طينت پاكيزه او را بر شما عرض كردم و نام او در آسمان احمد است و در زمين محمد است و در بهشت ابوالقاسم پس ملائكه صدا به تسبيح و تهليل و تقديس و تكبير بلند كردند و درهاي بهشت را گشودند و درهاي جهنم را بستند و حوريان از غرفههاي بهشت مشرف شدند و مرغان بر درختان جنان به انواع نغمات صدا به تسبيح خالق زمين و آسمان بلند كردند و چون جبرئيل از بشارت اهل آسمان فارغ شد با هزار ملك به زمين فرود آمد و به اطراف جهان خبر بشارت حضرت
ختمي مرتبت را رسانيد و تا به اهل كوه قاف و خازنان سحاب و جبال و جميع مخلوقات زمين را از اين مژده مسرور گردانيدند.
هر كه محبت او اختيار كرد محل رحمت خدا گرديد و هر كه عداوت او گزيد از الطاف خدا محروم گرديد و شياطين از استراق سمع محروم ماندند و آنها را با تير شهاب از صعود به آسمانها راندند چون عصر روز جمعه در روز عرفه پيش آمد (چون مشهور ولادت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ربيع الاول است نبايد روز عرفه باشد)
عبدالله با پدرش عبدالمطلب و برادرانش در بيابان عرفات سير ميكردند و در آن وقت در آن بيابان آب نبود ناگاه نهري از آب زلال صافي به نظر ايشان درآمد و ايشان بسيار متعجب گرديدند.
پس منادي ندا كرد كه اي عبدالله از آب اين نهر بياشام چون تناول نمود از برف سردتر و از عسل شيرينتر و از مشك خوشبوتر بود و چون فارغ شد از آن نهر اثري نديدند.
پس عبدالله دانست كه آن نهر آسماني براي انعقاد نطفهي آن برگزيدهي حضرت يزداني است كه در زمين ظاهر گرديده است به زودي به خيمه مراجعت نمود و آمنه خاتون را فرمود كه برخيز و غسل كن و جامههاي پاكيزه بپوش و خود را معطر كن كه وقت آن رسيده است كه مخزن آن نور رباني شوي.
پس در آن وقت به سيد رسل حامله گرديد و نور از صلب عبدالله به رحم طاهر آمنه منتقل گرديد و آمنه فرمود چون عبدالله با من نزديكي كرد در آن هنگام نوري از او ساطع گرديد كه آسمانها و زمين را روشن گردانيد پس آن شعاع از جبين آمنه مانند عكس آفتاب در آينه نمايان و لامع گرديد.
اراده تكنا بر قتل آمنه خاتون
چون نور نبوت از صلب شامخ عبدالله به ميان دو پستان آمنه خاتون انتقال يافت در مقام اطفاء آن نور برآمدند آتش حسد آنها زبانه زدن گرفت نفوس از وي
منكدر و قلوب از وي منصرف گرديده از آن جمله يكي از ايشان زرقاء يمامة بود كه به روايت مجلسي در حيوة القلوب زرقاء به مكه آمد و به محل بنيهاشم شتافت و بعد از تحنيت بسيار گفت اي بنيهاشم محفل همه به شما روشن خواهد شد در هنگامي كه ظاهر بشود در ميان شما كسي كه توراة و انجيل و زبور از وصف او مشحون است واي بر كسي كه با او دشمني كند و خوشا حال كسي كه او را متابعت كند.
بنيهاشم از اين سخنان شاد شدند و ابوطالب به زرقا گفت اگر حاجتي داري بگو كه حاجت تو برآورده است زرقا گفت من از شما مالي نميخواهم فقط آمنه را به من ارائه بدهيد كه از او تحقيق كنم شواهد اخباري كه به شما خبر دادم.
پس زرقا را به نزد آمنه بردند چون نظرش بر او افتاد و لبانش از گفتار بازماند و پايش از رفتار بايستاد و به ظاهر اظهار شادي نمود و خبرها از آن مولود همي داد پس از خانهي آمنه بيرون آمد و در انديشهي آن بود كه حيلتي انگيزد و آمنه را مقتول نمايد اين راز را با سطيح در ميان نهاد سطيح او را منع نمود و فرمود هر كه بخواهد اين نور را خاموش كند البته مخذول و منكوب خواهد شد.
بالجمله نصايح سطيح به زرقا فايدتي نكرد پس با زني از قبيلهي خزرج كه او را تكنا ميگفتند طرح آشنائي انداخته و آن تكنا مشاطه آمنه و سائر زنان بنيهاشم بود اتفاقا شبي زرقا خوابيده بود و تكنا هم در نزد او خوابيده بود به ناگاه تكنا بيدار شد شنيد كه شخصي ميگويد كاهنهي يمامة آمده است به سوي تهامة به زودي پشيمان خواهد شد از اراده خود.
چون زرقا اين سخن بشنيد از جا برخاست و گفت اي يار جاني چه شد كه در اين مدت به سوي من نيامدي گفت واي بر تو اي زرقا امر عظيم بر ما نازل شده است ما به آسمانها ميرفتيم و سخن ملائكه ميشنيديم اكنون ما را با تير شهاب از آسمانها منع مينمايند و راههاي ما را از آسمان مسدود ساختهاند و آمدهام كه ترا حذر فرمايم از آنچه كه اراده كردهاي زرقا گفت البته در هلاك اين مولود چندانكه توانم سعي خود به كار ميبرم و تكنا اين سخنان را همي شنيد چون صبح شد به نزد زرقا آمد گفت چرا
ترا غمگين ميبينم زرقا گفت اي خواهر من راز خود را از تو پنهان نميدارم و غمي كه من در دل دارم غم آمنه است كه مرا آوارهي ديار خود گردانيده است و اين آمنه حامله است به فرزندي كه بتها را بشكند و بتكدههاي روي زمين را خراب بكند و تو ميداني كه صبر كردن بر آتش سوزان آسانتر است از صبر كردن بر مذلت و خواري آه اگر كسي مييافتم كه مرا اعانت كند بر قتل آمنة البته او را از مال دنيا توانگر ميكردم و هر چه آرزوي او بود برميآوردم پس كيسهي زري برداشت و در نزد تكنا بگذاشت چون تكنا ديدهاش بر زر افتاد دل از دست بداد و گفت اي زرقا امر بزرگي اراده كردي ولي من چون مشاطهي زنان بنيهاشم باشم توانم اين كار به پاي برد به شرط اين كه مردان بنيهاشم را از من مشغول گرداني زرقا خوشحال گرديد گفت روا باشد و بدان اي تكنا كه تدبيرش چنين است كه اين خنجر زهرآلود را بستاني و در وقت مشاطگي آمنه خنجر را بر او زن كه چون زهر در بدن او كارگر شود البته از حيلهي حيوة عاري گردد ولو زخم تو كارگر نشود و تو دل خوشدار كه چون ديه بر تو لازم گردد من عوض يك ديه ده ديه بدهم به غير آنچه الحال من به تو ميدهم و هر سعي كه مرا مقدور باشد در خلاصي تو ميكنم.
تكنا گفت قبول كردم اكنون بنيهاشم را از من مشغول گردان پس زرقا روز ديگر وليمه برپا كرد و جميع اعيان و اشراف مكه را دعوت نمود و شراب بسيار در وليمه حاضر كرد و شتران بسيار بكشت و چون ايشان را مشغول اكل و شرب گردانيد تكنا را گفت اكنون وقت است فرصت از دست مده تكنا خنجر زهرآلود را گرفت و در زير جامه خود پنهان كرد و روانه خانهي آمنه خاتون گرديد چون داخل خانه شد آمنه او را نوازش كرده فرمود چرا دير به خانهي ما آمدي و هرگز عادت تو نبود كه اين مقدار از من مفارقت بنمائي.
تكنا گفت اي خاتون من به غم روزگار خود درمانده بودم و اگر نعمت شما بر ما نبود به بدترين احوال بوديم اكنون اي دختر گرامي نزديك بيا تا ترا مشاطگي كنم پس آمنه در پيش روي تكنا نشست و تكنا مشغول شانه زدن به گيسوان آمنه گرديد در خلال اين حال خنجر زهرآلود را بيرون آورد كه به آمنه بزند و او را هلاك كند
در آن حال به اعجاز رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دردي در دل تكنا چنان پيدا شد و قلب او را فشار داد و دستي از غيب نمودار گرديد و بر دست تكنا بزد كه خنجر از دست او افتاد و از شدت درد گفت و احزناه آمنه چون اين فرياد بشنيد به عقب خويش نظر نمود و آن خنجر زهرآلود بديد نعره بزد زنان از هر سو بدويدند و تكنا را بگرفتند و گفتند اي ملعونه به چه تقصير ميخواستي آمنه را به قتل برساني تكنا گفت ميخواستم او را بكشم و خدا را شكر ميكنم كه او را نصرت نمود و بلا را از او دور گردانيد پس آمنه شكر الهي را به تقديم رسانيد و چون زنان از سبب اين ارادهي شنيعه سئوال كردند تكنا قصهي زرقا را از اول تا به آخر بيان نموده و گفت زرقا را قبل از اينكه از دست شما برود و فرار كند او را دريابيد.
پس تكنا نعرهي بزد و بي هوش گرديد و در همان بي هوشي جان بداد چون اين خبر به بنيهاشم رسيده صغير و كبير آنها جمع شدند و بعد از اطلاع بر واقعه بطلب زرقا بيرون رفتند عبدالمطلب فرمود زرقاي ميشومه را دريابيد كه بيرون نرود.
آن ملعونه چون مطلع شد فرار كرد و اين زرقا ملكه يمن و اعلم كاهنان بود و به سبب كهانت و سحر بر آن مملكت غالب شده بود و چشم او تا سه روز راهرا ميديد مثل كسي كه از نزديك ببيند.
در حيوة القلوب از كتاب انوار حديث كند كه نام سطيح ربيع بن مازن بود و از ابنعباس حديث كند كه حق تعالي او را گوشتي خلق كرده بود تنها كه هيچ عصب و استخوان در بدن او نبود به غير از سر و گردن او از پاها تا به چنبرهي گردن او را ميپيچيدند و هيچ عضوي از او حركت نميكرد به غير از زبان و هرگاه ميخواستند او را به جائي نقل بدهند او را در جريدههاي خرما ميگذاشتند و حمل ميكردند و بر روي
حصيري يا سلهاي ميافكندند و در شب خواب نميكرد مگر اندكي و پيوسته به اطراف آسمان نظر ميكرد و از بواطن و اسرار مردم خبر ميداد و حديث را ميكشاند تا آمدن سطيح به مكه و خبرهاي او از قدوم حضرت رسالت صلي الله عليه و آله و سلم چون آن خبرها را به طور تفصيل بيان كرد نائره حسد ابوجهل زبانه زدن گرفت گفت اين اول بليهئي است كه از بنيهاشم بر ما نازل شد.
پس جماعتي از اهل شر و فساد را برانگيختند و براي قتل سطيح كمر بستند پس ابوطالب سطيح را به خانه برد و اكرام و اعزاز نمود و به ابطح آمد و فرمود اي گروه قريش بيرون كنيد از دلهاي خود طپش را و انكار منمائيد آنچه را كه سطيح خبر داده است به جهت آنكه مائيم معدن كرامت و شرف و هر كرامت كه هست در مكه از ما ظاهر گرديده و مائيم خانوادهي شرف و بزرگواري آنچه سطيح خبر داده است علامت او ظاهر گرديده پس مردم را به وعد و وعيد متفرق گردانيد.
باز ابوجهل آتش فتنه را دامن زد در آن حال منية بن حجاج برخاست و گفت اي ابوطالب ما را در تقديم و عزت و رفعت شما و عظمت شان شما و شرف و بزرگواري شما شكي نيست ولي از كياست تو عجب است كه بر گفتهي كاهني اعتماد بنمائي مگر نميداني كه ايشان معدن افترا و مصدر اراجيف ميباشند بهتر اين است كه بار ديگر او را حاضر بنمائي تا ما معلوم كنيم كذب او را و شايد كه از شواهد و علامات چيزي معلوم گردد كه رفع نزاع بين قريش بشود و اين مشاجره به مسالمت پيوندد.
پس ابوطالب فرمان داد بار ديگر سطيح را حاضر نمودند چون او را بر زمين گذاشتند به آواز بلند فرياد كرد كه اي گروه قريش اين چه تشويش و اختلاف و تكذيب است كه از شما ميبينم و ميشنوم در باب آنچه من اظهار كردم از ظهور خاتم پيغمبران و سيد رسولان صلي الله عليه و آله و سلم كه هنگام ولادت او كهانت باطل خواهد شد و در آن وقت سطيح را در زندگاني خيري نخواهد بود و آرزوي مردن خواهد كرد اگر خواهيد كه راستي گفتار من بر شما معلوم شود مادران و زنان خود را حاضر كنيد تا من امور عجيبه را بر شما ظاهر گردانم.
گفتند مگر تو غيب ميداني گفت نه و ليكن مصاحبي از جن دارم كه از ملائكه سخنان ميشنود و مرا خبر ميدهد.
پس جميع زنان را به مسجد حاضر كردند مگر آمنه و فاطمه بنت اسد كه عبدالله و ابوطالب آنها را مانع شدند چون زنان حاضر شدند سطيح گفت مردان از زنان جدا شوند و زنان نزديك من آيند چون زنان نزديك او رفتند و نظر كرد به سوي ايشان خاموش شد او را گفتند چرا تكلم نكني سطيح نظري به سوي آسمان كرد و گفت سوگند ميخورم به حرمت خانهي كعبه كه شما دو تاي از زنان را نياورديد كه يكي حامله است به فرزندي كه هدايت خواهد كرد مردم را به راه رشاد و خير و سداد و نامش محمد است و ديگري حامله خواهد شد به پادشاه مؤمنان و سيد اوصياء پيغمبران و وارث علوم انبياء و مرسلان.
چون آمنه و فاطمه را حاضر كردند سطيح در ميان زنان اشاره كرد به سوي آمنه و به آواز بلند فرياد كرد و گريست و گفت اين زن است كه حامله است به پيغمبر برگزيده و رسول پسنديده.
پس آمنه را پيش طلبيد و گفت آيا حامله نيستي آمنه فرمود چرا حامله باشم سطيح فرمود اكنون يقينم به گفته خودم زياد گرديد اين است بهترين زنان عرب و عجم و حامله است به سيد امم و هلاك كننده هر صنم واي بر عرب از او به تحقيق كه ظهورش نزديك شده است و نورش هويدا گرديده است گويا ميبينم مخالفانش را كشته و در خون آغشته در ميان خاك افتادهاند خوشا حال كسي كه تصديق او بنمايد و به او ايمان آورد كه رسالت و ملك و سلطنت او عرض زمين را فروگيرد.
پس به جانب فاطمه ملتفت شد و نعره بزد و بي هوش گرديد چون به هوش آمد بسيار گريست و به آواز بلند گفت اين است و الله فاطمه دختر اسد مادر امامي كه بتها را بشكند و اميري كه شجاعان را به خاك هلاك افكند و در عقلش هيچ گونه خفت نباشد و هيچ دليري تاب مقاومت او نداشته باشد او است فارس يكتا و شير خدا و مسمي به علي مرتضي و او است أميرالمؤمنين پسر عم خاتم انبياء آه آه گويا ميبينم چه شجاعان به خاك هلاك افتاده و دليران را سينه چاك كرده و بتكدهها را خراب كرده است.
چون قريش اين سخنان را از سطيح شنيدند شمشيرها كشيدند و به جانب سطيح دويدند بنيهاشم براي حمايت سطيح اسلحه پوشيدند و شمشير حمايل كردند و ابوجهل ندا كرد كه راه دهيد كه من اين كاهن را به قتل رسانم و آتش سينه خود را فرونشانم ابوطالب چون اين بديد شمشيري به طرف او پرتاب نمود شمشير بر سر او آمده جراحتي منكر بر سر او با ديد آمد و خون به صورتش بدويد.
ابوجهل ندا كرد اي سركردهاي قبائل اين عار بر خود نپسنديد و سطيح و آمنه و فاطمه را بكشيد تا از شر آنچه اين كاهن ميگويد ايمن گرديد پس همهي قريش بر سطيح حمله كردند بنيهاشم تاب مقاومت ايشان نداشتند غبار فتنه بلند شد و زنان به خانه كعبه پناه بردند و صدا به گريه بلند كردند.
در آن وقت آمنه ميفرمايد من چون شمشيرها بديدم بسيار بترسيدم ناگاه فرزندي كه در شكم من بود به حركت آمد و صدائي از او ظاهر گرديد مقارن اين حال صيحهاي از هوي ظاهر گرديد كه عقلها از آشيان بدنها پرواز كرد و مردان همه بيهوش شدند و برو درافتادند.
پس نظر كردم به جانب آسمان ديدم كه درهاي آسمان گشود شده است و سواري حربهاي از آتش در دست دارد و به آواز بلند ميگويد كه شما را راهي نيست به ضرر رسانيدن به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و منم برادر او جبرئيل.
آمنه ميفرمايد در اين وقت قلبم ساكن گرديد و خوف من به ايمني مبدل شد و همه به خانههاي خود مراجعت كرديم.
چون آمنه صدق در ثمين و حامله به خاتم النبيين گرديد چند سال بود كه عرب
به بلاي قحط دچار بودند چون نطفهي آن حضرت در رحم قرار گرفت باران باريد و مردم در حضب نعمت شدند تا بجائي كه آن سال را سنة الفتح ناميدند.
پس عبدالله سفر شام نمود و در هنگام مراجعت چون به مدينه رسيد در دار النابغه به رحمت حق پيوست و در آن وقت سن عبدالله بيست و پنج سال گذشته بود و هنوز آمنه حمل خويش نگذاشته بود بنابر مشهور.
و واقدي روايت كرده كه چون خبر فوت عبدالله به مكه رسيد آمنة از شنيدن اين خبر گريهها كرد موي سر پريشان نمود گريبان چاك زد و زنان نوحهگر را براي يناحه بر وي حاضر كرده نوحهگري و عزاداري سخت كرد و بنا بر قولي عبدالله در مدينه پانزده روز مريض شد و داعي حق را لبيك گفت.
پس سقف خانه شكافته شد و هاتفي فرياد كرد لقد مات من كان في صلبه خاتم النبيين و اي نفر لا يموت و بقول واقدي او را غسل داده كفن و دفن نموده و قبهي عظيمي بر قبر او بساختند و مزار وي در بنيالنجار مشهور است.
واقدي گويد يك ماه از حمل آمنه گذشت آسمان و زمين و درختان يك ديگر را بشارت دادند و چون دو ماه از حمل او گذشت ملكي از آسمان و زمين ندا درداد كه صلوات فرستيد بر محمد و آل محمد و استغفار كنيد از بهر امت او.
و چون سه ماه از حمل آمنه منتقضي شد ابوقحافه از سفر شام مراجعت ميكرد چون به نزديك مكه معظه رسيد ناقهي او سر به زمين نهاد و سجده ميكرد ابوقحافه چوبي سخت بر سر آن ناقه بزد باز هم سر برنداشت پس در خشم شد و گفت مثل تو ناقه نديده بودم كه به ناگاه هاتفي بانگ بر او زد كه مزن او را مگر نميبيني كه جبال و اشجار و بحار و جملهي آفرينش را كه سجدهي شكرانه كنند كه از پيغمبر امي در شكم مادر سه ماه گذشته است واي بر بتپرستان از شمشير او و شمشير اصحاب او.
چون چهار ماه از حمل آمنه منقضي شد حبيب زاهد از طائف روانهي مكه شد و در راه طفلي را مشاهده نمود كه برو درافتاده هر چند او را برگرفت و به پاي داشت
هم به سجده درافتاد پس هاتفي ندا درداد كه دست از او بردار كه سجدهي شكر ميكند به وجود پيغمبر برگزيده.
و چون پنج ماه سپري شد و حبيب زاهد به خانه مراجعت كرد ديد صومعه او ميلرزد و قرار نميگيرد و بر محراب آن نوشته است كه اي اهل صوامع ايمان آوريد به خدا و رسول به محمد صلي الله عليه و آله و سلم كه نزديك شد ظهور او و خوشا به حال آن كس كه ايمان آورد به او و واي بر آن كس كه بر او كافر شود پس حبيب از ديدن اين آيات ايمان آورد و چون شش ماه گذشت اهل مدينه و مردم يمن به قانون هر سال كه در عيدگاه خود حاضر ميشدند و رسم آنها اين بود كه در نزد درختي كه آن را ذات انواط ميناميدند جمع ميشدند و آن درخت را ستايش و پرستش مينمودند و آن روز را خوش ميخوردند و خوش ميآشاميدند در اين وقت چون نزد آن درخت انجمن شدند بانگي از درخت برآمد كه جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا مردم از آن بانگ بترسيدند و به خانههاي خود شتافتند.
و چون هفت ماه از حمل آمنه گذشت سوادب بن قارب نزد عبدالمطلب آمد و گفت دوش ميان خواب و بيداري درهاي آسمانها را گشوده ديدم ملائكه هميفرود شدند به سوي زمين و گفتند زينت كنيد زمين را كه نزديك شد ظهور محمد صلي الله عليه و آله و سلم پسر زادهي عبدالمطلب رسول خدا بر كافهي خلق صاحب شمشير قاطع من گفتم او كيست گفت محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب ابن هاشم بن عبدمناف عبدالمطلب فرمود اين خواب را پوشيده دار.
و چون هشت ماه از حمل آمنه گذشت ماهي طموسا يا طينوسا نام داشت در بحر اعظم بر دم خويش بايستاد در آن حال ملكي او را گفت ترا چه ميشود اي ماهي كه بحر را متلاطم ساختي گفت هنگامي كه مرا پروردگار من بيافريد فرمود چون محمد ظهور كند او را دعا كن اينك شنيدهام كه ملايك بشارت او را ميدهند پس براي دعا به حركت آمدم ملك گفت آرام باش و دعا كن.
و چون نه ماه از حمل آمنه گذشت ده هزار ملك از آسمان فرود شدند و
هر يك قنديلي از نور به دست داشتند كه بر آن نگاشته بود لا اله الا الله محمد رسول الله پس به دور مكه صف زدند و همي گفتند اين نور محمد است و عبدالمطلب از اين جمله آگاه بود و پوشيده ميداشت و چنان بود كه حمل آن حضرت بر آمنه تا شش ماه هيچ گراني نداشت و جز قطع آن خون كه مر زنان را عادت است او را علامتي به دست نبود تا در شب جمعه هفدهم ربيع الاول آن حضرت متولد گرديد.
آمنه ميفرمايد چون مرا درد زائيدن گرفت و شديد شد صداهاي بسيار شنيدم از خانهاي كه در او بودم كه به سخن آدميان شباهت نداشت و عملي از سندس بهشت ديدم كه بر قصبي از ياقوت آويخته بودند كه ميان آسمان و زمين را پر كرده بود و نوري ديدم از سر آن حضرت ساطع شد كه آسمان را روشن كرد و من قصرهاي شام را ديدم كه از بسياري نور كان شعله آتشي بود و در دور خود مرغان بسياري ديدم كه بالها گشوده بودند در اطراف من و در روز ولادت آن حضرت هر بتي كه بود سرنگون و هر سرير ملكي واژگون گرديد و ايوان كسري بلرزيد و چهارده كنگره او بريخت و درياچهي ساوه كه آن راه ميپرستيدند بخشكيد و نمك زار گرديد و او نزديك كاشان است و وادي ساوه كه سالها آب در آن ديده نميشد جاري شد و آتشكدهي فارس كه هزار سال خاموش نشده بود يك مرتبه خاموش گرديد و داناترين علماء مجوس در آن شب در خواب ديد كه شتران صعبي چند اسبان عربي را ميكشند و از دجله گذشته و داخل بلاد ايشان شدند و آب دجله شكافته شد و در قصر كسري جاري گرديد و صدائي از او بلند شد كه شاه شكست و جسري كه بر دجله بسته بودند غرق شد و به آب فرو رفت و نوري از طرف حجاز ظاهر شد و به اطراف جهان منتشر گرديد و جميع پادشاهان در آن روز لال و خاموش ماندند و علم كاهنان و سحر ساحران باطل گرديد و بين كاهنان و همزاد ايشان كه آنها را خبر ميدادند جدائي افتاد.
آمنه فرمود و الله چون پسر من بر زمين آمد دستها را بر زمين گذاشت و سر
به سوي آسمان بلند كرد و به اطراف آن نظر نمود پس از آن نوري ساطع شد همه چيزها را روشن نمود به نحوي كه من قصرهاي شام را ديدم و در ميان آن روشني صدائي شنيدم كه قائلي ميگفت كه زائيد بهترين مردم را پس او را محمد نام گذار.
كعب الاحبار گفت من هفتاد و دو كتاب آسماني خواندهام و صحف دانيال را ديدهام در هنگام ولات هيچ پيغمبري ملائكة نازل نشدهاند مگر عيسي و محمد و حجابهاي بهشتي نزدند براي زني مگر براي مريم بنت عمران و آمنه بنت وهب.
بالجمله كوهها همديگر را بشارت دادند به ولادت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و همهي جبال خاضع شدند نزد جبل ابوقبيس براي كرامت محمد صلي الله عليه و آله و سلم و جيمع درختها تقديس حق تعالي كردند با شاخهها و ميوهها و هفتاد عمود نور در آسمان زدند كه هيچ يك به ديگري شبيه نبود و روح حضرت آدم را به ولادت آن حضرت دادند هفتاد برابر حسن او مضاعف گرديد و حوض كوثر در بهشت به اضطراب درآمد و هفتاد هزار قصر از در و ياقوت بيرون افكند براي نثار ولادت آن حضرت و صدائي از كعبه شنيده شد كه اي آل قريش آمد به سوي شما بشارت دهندهي به ثوابها و ترساننده از عذابها و با اوست عزت ابد و سودمندي بزرگ و شيطان در ميان اولاد خود فرياد كرد تا همه نزد او جمع شدند و گفتند چه چيز ترا به فرياد آورده است اي سيد ما.
گفت واي بر شما از اول شب تا به حال اوضاع آسمان و زمين را ديگرگون ميبينم كه تا عيسي به آسمان رفته است مثل آن نديدم اكنون بايستي حادثهي عظيمي واقع شده باشد متفرق شويد و شرق و غرب عالم را سير كنيد و خبر از براي من بياوريد پس متفرق شدند بعد از فحص بسيار برگشتند و گفتند چيزي نيافتيم.
شيطان گفت اين جز كار من كسي نتواند آن را استعلام بنمايد پس در بحر و بر دنيا جولان نمود تا به مكه رسيد ديد ملائكه اطراف مكه را فروگرفتهاند چون خواست داخل بشود ملائكه بر او بانگ زدند.
پس برگشت و خود را به مثل گنجشگي كوچك نمود و خواست از جانب كوه حرا داخل مكه شود جبرئيل بر او صيحه زد فرمود برگرد اي ملعون.
شيطان گفت اي جبرئيل يك حرف از تو سئوال ميكنم بگو بدانم امشب چه واقع شده است در زمين.
جبرئيل فرمود محمد كه بهترين پيغمبران است امشب متولد شده است.
پرسيد كه آيا مرا در او بهره هست فرمود نه پرسيد كه آيا در امت او بهره دارم فرمود بلي ابليس گفت راضي شدم.
شاذان بن جبرئيل در كتاب فضائل خود روايت ميكند كه چون نه ماه از حمل آمنه گذشت با مادر خود بره گفت اي مادر ميخواهم داخل حجره شوم و بر مصيبت شوهر خود قدري بگريم و آبي بر آتش جان سوز خود بريزم ميخواهم كسي به نزد من نيايد.
بره گفت اي دختر بر چنين شوهري گريستن رواست و منع كردن از نوحه در چنين مصيبتي جفا است.
پس آمنه داخل حجره شد و شمعي افروخت و به شعلههاي آه جانگداز سقف خانه را بسوخت ناگاه او را در اينحال درد زائيدن گرفت و برجست كه در بگشايد هر چند جهد كرد در گشوده نشد پس برگشت نشست و از تنهائي وحشت عظيم بر او مستولي شد ناگاه ديد كه سقف خانه شكافته شد و چهار حوريه فرود آمدند كه حجره از نور روي ايشان روشن شد و به آمنه گفتند مترس بر تو باكي نيست ما آمدهايم كه ترا خدمت كنيم و از تنهائي دلگير مباش و آن حوريان يكي از جانب چپ و ديگري از جانب راست و يكي از پيش روي و ديگري از پشت سر آمنه نشستند پس آمنه مدهوش شد چون به هوش آمد ديد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در زير دامنش به سجده درآمده پيشاني نوراني بر زمين نهاده و انگشتهاي شهادت برداشته لا اله الا الله ميگويد آمنه ميفرمايد چون بر او نظر كردم او را طاهر و مطهر و سرمه كشيده و ناف بريده و ختنه كرده يافتم و نوري از روي مباركش ساطع شد و سقف خانه را شكافت در آن نور هر منظر رفيع و هر قصر منيع كه در حرم و اطراف جهان بود بديدم پس جبرئيل
و ميكائيل به صورت دو جوان داخل حجره آمنه گرديدند و جبرئيل طشتي از طلا و ميكائيل ابريقي از عقيق در دست داشتند.
جبرئيل گفت اي آمنه ما او را براي تطهير از نجاست غسل نميدهيم او طاهر است بلكه براي زيادتي نور و صفا او را غسل ميدهيم.
پس آن حضرت را به عطرهاي بهشت معطر گردانيدند ناگاه صداي بسيار و اصوات مختلفه از در حجره بلند شد جبرئيل فرمود كه ملائكه هفت آسمان به زيارت محمد آمدهاند پس آن حجره به قدرت حق تعالي وسيع شد و فوج فوج از ملائكه داخل ميشدند و ميگفتند السلام عليك يا احمد السلام عليك يا محمود السلام عليك يا حامد.
پس چون ثلث شب گذشت حق تعالي جبرئيل را فرمود كه چهار علم از بهشت به زمين آورد يكي از آنها سبز بود كه آن را بر كوه قاف بزد و بر او نوشته بود لا اله الا الله و بر شقه ديگر نوشته بود لا دين الا دين محمد بن عبدالله و علم دوم را بر كوه ابوقبيس زدند الخ.
و علم سوم را بر بام كعبه بزد و بر او نوشته بود طوبي لمن آمن بمحمد و الويل لمن كفر به ورد عليه حرفا مما ياتي به من عند ربه.
و علم چهارم را به بيتالمقدس بزد و بر او نوشته بود لا غالب الا الله و النصر لله و لمحمد و ملكي بر كوه ابوقبيس ندا كرد كه اي اهل مكه ايمان بياوريد به خدا و پيغمبر او ايمان بياوريد به نوري كه فرستاديم.
پس حق تعالي ابري فرستاد بر بالاي كعبه كه زعفران و مشك و عنبر كرد و بتها برو درافتادند و جبرئيل قنديل سرخي آورد و در كعبهي آويخت كه به روغن روشني ميبخشيد و در آن شب در هر توراة و انجيل و زبور كه در عالم بود در زير نام شريف آن حضرت قطره خون نمايان شد زيرا كه آن حضرت مامور به شمشير بود و در هر دير و صومعه كه بود در آن شب به محراب او نوشته شد كه بدانيد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم متولد گرديد.
پس آمنه در را گشود و بيرون و غرايبي كه ديده بود براي پدر و مادر نقل
كرد و گفت هاتفي مرا ندا داد كه زائيد بهترين خلايق را و سيد امت را پس بگو اعيذه بالواحد من شر كل حاسد و او را محمد نام كن و در آن وقت مرغي نمودار شد كه سفيد بود به ناگاه بال خود را بر شكم من كشيد دهشت از من زائل گرديد پس زناني ديدم مانند نخل كه بر من داخل شدند و از ايشان بوي مشك و عنبر ساطع بود و جامههاي ملون بهشتي در بر داشتند و با من سخن ميگفتند و سخن ايشان شبيه به سخن آدميان نبود و در دست هر يك جامي از بلور سفيد سرشار از شربت بهشتي بود پس گفتند بياشام اي آمنه از اين شربتها و بشارت باد تو را به بهترين گذشتگان و آيندگان محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم چون از آن شربتها بياشاميدم نوري كه در صورتم بود مشتعل گرديد و سراپاي مرا فرو گرفت پس صداي هاتفي را شنيدم كه ميگفت بگيريد عزيزترين مردم را و مرداني چند ديدم كه در ميان هوا ايستاده بودند و ابريقي در دست داشتند.
پس فرزند من به سجده افتاد به جانب كعبه و دستها به سوي آسمان بلند كرد و با حق تعالي مناجات نمود پس ابر سفيدي ديدم كه از آسمان فرود شد تا آنكه آن حضرت را فرو گرفت.
پس هاتفي ندا كرد كه بگردانيد محمد را به مغرب و مشرق عالم تا همهي خلق او را به نام و صفت و صورت بشناسند پس ابر برطرف شد ديدم كه آن حضرت در جامهاي پيچيده شده از شير سفيدتر و در زبر او حرير سبزي گستردهاند و سه كليد از مرواريد تر در دست داشت و گويندهاي ميگفت كه محمد گرفت كليدهاي نصرت و سودمندي و پيغمبري را الخ آنچه كه در حيوة القلوب است.
چون عمر رسول خدا به دو ماه رسيد وهب بن عبدمناف پدر آمنه دنيا را وداع گفت چون چهار ماه بنابر قول مشهور از عمر رسول خدا منقضي شد آمنه به رياض رضوان شتافت بعضي 2 سال و 4 و 6 سال هم گفتهاند.
در خصائص فاطميه حديث كند كه آمنه چون رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از او متولد گرديد از عبدالمطلب اجازه گرفت كه به مدينه برود و قبر شوهر را زيارت نمايد و ملاقاتي نيز از اقرباء خود بنمايد از قبيله بنيالنجار عبدالمطلب او را اجازه داد پس آمنه قنداقهي رسول خدا را برداشته با امايمن به جانب مدينه آمد و در دار النابغه كه مدفن شوهرش عبدالله بود يك ماه اقامت كرد پس از ملاقات ايشان و زيارت قبر عبدالله مراجعت فرمود و در ايواء كه نزديك عسفان بين مكه و مدينه است رحلت نمود و مدفونه شد و امايمن حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم را به مكه آورد به دست حقپرست عبدالمطلب سپرد.
و مخفي نماناد كه بودن مزار عالي آمنه بنت وهب در حجون مكه كه قبرستان سالفين ايشان الي اليوم بوده و اهل مكه به زيارت ايشان ميروند برابر قبر خديجه سلام الله عليها با دفن كردن او را در ايواء منافي است و حق اين است كه آمنه را از آنجا نقل دادند و در حجون مكه دفن كردند و بر قبر منورش قبهاي بنا كردند با كمال شكوه (نيلا لا النور من اعلاها و بقعتها مشهورة بين البقاء يقصد اليها لكشف المهمات و يزار لكشف الملمات).
اقول متاسفانه حضرات وهابيه آن قبر مطهر را با ساير بقاع متبركه خراب و ويران كردند و هنوز خراب است و حكومت سعودي مانع از عمارت او است و الله يجازيهم بعملهم.
كه در بر دارد بقيهي زندگاني حضرت زهراء عليهالسلام و خواهران او زينب و امكلثوم و رقيه و امهات مؤمنين و فضهي خادمه و امايمن و اسماء بنت عميس و پارهاي از حكايات متعلق به زريهي حضرت زهراء عليهالسلام المؤلف ذبيح الله العسكري المحلاتي و ان شاء الله به زودي شروع به جلد سوم ميشود كه در بر دارد زندگاني امهات ائمه معصومين عليهالسلام و زينب كبري و سائر بانوان دشت كربلا با تمام حرف الف از بانوان شيعه.