ghaemiyeh.com
سرشناسه : محلاتي ذبيحالله ۱۳۶۴ - ۱۲۷۱
عنوان و نام پديدآور : رياحين الشريعه در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه تاليف ذبيحالله محلاتي
مشخصات نشر : تهران دار الكتب اسلاميه ۱۳۶۹ق = ۱۳۴۹ - ۱۳۲۹.
مشخصات ظاهري : ج ۵
وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي
يادداشت : ج ۱ (چاپ اول [۱۳۸۲)؛ ۶۵۰ ريال
يادداشت : كتابنامه بهصورت زيرنويس
مندرجات : ج ۱ و ۲. شرح زندگاني سيده نسوان .-- ج ۳. امهات ائمه زينب كبري ع و ساير بانوان دشت كربلا؛ باب الف از بانوان شيعه .-- ج ۴. باب ب تا غين .-- ج ۵. باب ف - ي
عنوان ديگر : ترجمه بانوان دانشمندان شيعه
موضوع : فاطمه زهرا(س ، ۱۳؟ قبل از هجرت - ۱۱ق -- سرگذشتنامه
موضوع : زنان شيعه -- سرگذشتنامه
رده بندي كنگره : BP۵۲/م۳ر۹
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۷
شماره كتابشناسي ملي : م۵۶-۸۰
بسم الله الرحمن الرحيم
حمد بيحد و ثناء بي عدد مختص ذات پاكي است كه از يك مشت خاك چنين گوهر پاك من ذكر و انثي آفريده و تاج ولقد كرمنا بر تارك ايشان نهاده و بقدرت كامله خود در مشيمه امهات صورت نبات را جمال معني داده و از صدف ارجام در منثور (1)و گوهر ربات الخدور بيرون آورده و از قطره آبيكه از اصلاب مردان و ترائب (2)زنان در ظلمات ثلاث چكيده از آن رياحين الشريعة (3)(و خيرات حسان (4)) (واعلام النساء (5)) رويانيده و در نهاد آنان از كمال و علم و معرفت چندان وديعة نهاده تا اينكه (مشاهير النساء (6)) (و تذكرة الخواتين (7)) (نقل مجلس (8)) گرديده و از (ثمرات اوراق (9)) معارفشان كتابها تنظيم شده و از دودمان رسالت بتول عذراء و زينب كبري پروريده كه هزاران مريم و آسيه و ساره و هاجر خدمت گذاري ايشان را بجان و دل خريده و خاندان نظم و عرفان ايجاد صدها رابعه و خنساء بنموده و از ينبوع فيض نامتناهيش بسياري از ربات حجال را در فنون علم و معارف اشياخ معاريف و مشايخ نموده و ابواب حكمت و ادب بر روي عفايف و عقايل گشوده و مستوره عصمت از آن طلب كرده معصومهي نامي گشته و جاريه بزم آرائي و دلربائي خواسته محبوبه گرامي گشته ملكهئي را بر تخت ملوك نامداري نشانيده و مردان روزگار را محكوم حكم او گردانيده تا بدانند كه امر امر او است و فرمان فرمان او قدرتش بي پايان و عظمتش نسبت بمردان و زنان يكسان.
1) نام كتابي است تأليف زينب فواز عربي است.
2) استخوان سينة.
3) نام همين كتاب است.
4) نام كتاب صنيع الملك است در سه جلد نازك بخط درشت فارسي كه در ترجمه زنان است.
5) نام كتابي است تأليف رضا كحاله مصري در مصر بلغت عربي طبع شده است در سه جلد.
6) تأليف محمد ذهني افندي كه بعربي نوشته است مختصر است.
7) تأليف شاه جهان بيگم فارسي مختصر مطبوع و در او اغلاط و اشتباهات بسيار است.
8) نام كتابي است در ادبيات.
9) نام كتاب ابن الحجة الحموي است.
پس از حمد خداوند يكتا درود نامحدود و سلام غير معدود بر سيد انبياء و مرسلين محمد محمود و بر آل طيبين او تا روز موعود باد البته سلام و صلوة سزاوار اين مسند نشين قاب قوسين او ادني است كه زنان را از تحت اسارت و ذلت و مسكنت زمان جاهليت نجات بخشيده و حقوق آنها را كما هو حقه ادا فرموده تا آنكه در زير مقنعه زمامداريها كردند و در فهم حقايق مساعي جميله بتقديم رسانيدند و در حل غوامض تحقيقات انيقه فرمودند لشكر شكستهاند كشور گرفتهاند بر تخت حكمراني نشستهاند صد كارها كردند صد راهها رفتهاند تأسيس مساجدها و مدارسها كردند تأليف كتابها و رسالها نمودند مسالك طريقت و كافل بيچارگان با كمال همت شدند.
تو مرد رهي واقف راه باش
ز حال زنان نيز آگاه باش
و بعد چنين گويد بنده شرمنده ذبيحالله بن محمد علي بن علي اكبر بن اسماعيل المحلاتي تجاوزالله عن سيئاته في الحاضر والاتي كه چون كتاب (كشف الغرور) در طهران بطبع رسيد و مطبوع طباع گرديد و چون پارهي از حالات زنان نيكو سيرت و شمهي از حال زنان زشت طبيعت را در آنجا تذكر داده بودم در اين فكر افتادم كه ترجمهي جمعي از دانشمندان بانوان شيعه را جمع آوري بنمايم. با اين عدم اسباب و قله اطلاع و عدم طول باع ولي از آنجائي كه كتاب را همت تأليف ميكند نه اسباب قدم در اين ميدان نهادم در حاليكه خود را از فرسان اين ميدان نميدانم ولي در مثلها گفتهاند.
بلبل بباغ و جغد بويرانه تاخته
هر كس بقدر همت خود خانه ساخته
و دانشمندان در اين موضوع كتابها بقالب تأليف ريختهاند و حقير خوشه چين خرمن آنان هستم و زحمات آنانرا تقدير مينمايم و بمصداق شعر ابن مالك.
و هو لسبق حائز تفضيلا
مستوجبا ثنائي الجميلا
ولي قراء محترم بعد از امعان نظر در اين اوارق خواهند دانست كم ترك الاول للاخر، چه بسيار از تراجم در اين اوراق ديده ميشود كه در كتب مؤلفه در اين باب وجود ندارد و چون عمده غرض اصلي و مقصد كلي از تأليف اين كتاب تمسك بذيل عنايت آل عصمت و توسل بخاندان نبوت و رسالت است افتتاح اين كتاب بنام نامي و اسم
گرامي بانوي عظمي فاطمهي زهرا سلاماللهعليها خواهد بود و دو جلد اين كتاب متعلق بآن عصمت كبري است كما اينكه جلد سوم متعلق بامير زاده عرب عليا مخدره زينب و امهات مومنين و امهات ائمه معصومين و بنات آل طه و يس خواهد بود و مجلدات ديگر متعلق بسائر دانشمندان بانوان شيعه است و ناميدم آنرا (برياحين الشريعه) در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه و نسئل الله التوفيق و عليه نتوكل و به الاعتصام)
چون در اين جلد از عاشر بهار و جلد فاطميه ناسخ التواريخ و كتاب خصايص فاطميه مرحوم آخوند ملا محمد باقر كجوري طهراني بسيار نقل ميشود براي هريك رمزي طلبا للاختصار قرار ميدهيم «ز» رمز عاشر بهار «نا» رمز ناسخ التواريخ «يص» رمز خصايص فاطميه و سائر مصادر را بنام و نشان ذكر خواهيم كرد و از مطالعه كنندگان گرامي اميدوارم كه از راه لطف و مرحمت بر اين ناچيز خرده نگيرند.
و عين الرضا عن كل عيب كليلة
كما ان عين السخط تبدي المساويا
و علماء اعلام در حالات صديقهي كبري فاطمهي زهراء سلاماللهعليها كتابها نوشتهاند حتي چند كتاب از علماء اهل سنت در نظر دارم كه در ولادت و شئونات خاصهي اين مخدومه دو جهان در قلم آورند شكرالله مساعيهم الجميله ولي دريا را كيل نتوان كردن و آفتاب را نتوان پيمودن و اين حقير ابتداي بكنيهاي آن مخدره مينمايم نظر باينكه اين كتاب بايستي بترتيب حروف بوده باشد اگر چه مراعات اين قسمت در فهرست خواهد بود انشاءالله.
يكي از كنيهاي معروفه فاطمهي زهراء سلاماللهعليها اين كنيه است
(يص) در مقاتل الطالبين از حضرت صادق عليهالسلام بدين گونه روايت است ان فاطمه تكني امابيها و در (كشف الغمه) بدين عبارت است ان النبي كان يحبها و يكنيها بام ابيها و در فقره اخيره دو چيز علاوه است يكي محبت حضرت رسول است كه فاطمه
را دوست ميداشت و يكي تعيين اين كنيه است از آنجناب پس از بابت محبت بآن حضرت او را بدين كنيه ميخواند و اگر صاحب طبع لطيف و ذوق منيف في الجمله دقت كند ميداند كه خواندن آن مخدره را بدين كنيه بعد از ذكر كلمه يحبها دلالت واضحه بر كثرت محبت آنجناب ميكند)
و در فارسي ام بمعني مادر است و هاء ابيها راجع بفاطمه است يعني مادر پدرش و اين فقره معلوم است كه بطريق حقيقت نيست بلكه بطريق مجاز است بناء علي هذا بايستي معني مناسبي بدست آورد و دانستي كه اولا ام بمعني مادر است و ثانيا ام در نزد اهل لغت بمعني قصد است هنگاميكه بفتح همزه قرائت شود مثل اينكه ميگوئي ام فلان فلانا اي قصده و بضم اهل هر چيزي را گويند و اصل ام امه بوده است فلذا جمع ان امهات ميآيد و امهات در مردم و امات در بهائم مستعمل است و گاه تاء ميآورند و يا امت لاتفعلي گويند چنانكه يا ابت افعل در قرآن است و امام هم از اين ماده مشتق است چون مقصود خلق و پيشرو انسان است و في التفسير در معني و كل شيئي احصيناه في امام مبين فرمودند هو الكتاب) و انها لبامام مبين هو الطريق والامام بالفتح هو القدام و آنچه كثير الاستعمال است و از آن غالبا اراده ميكنند همان اصل را ميخواهند از آن جمله امالجيش است كه اسم است از براي رايت عظمي كه در قلب لشكر مرجع و ملجا براي عساكر است قيس بن حطيم گفت.
نصبنا امنا حتي ائذ عروا
و صار القوم بعد الفتهم شلالا
و جاده اعظم را ام الطريق گويند و فاتحته الكتاب را امالكتاب گويند و مكه را ام القري و شراب را ام نامند چون سبب از براي گناهان ديگر است و امالدماغ كما في تفسير مجمع البيان مقدم را گويند و هر چيزيكه مقدم است و جامع او را امالراس گويند و امالدماغ هم براي آنكه مجمع حواس و مشاعر است و زمين را هم گويند براي آنكه اصل انسان از اوست و رجوعش هم بسوي او است كما قالالله تعالي جل شانه الم نجعل الارض كفاتا احياء و امواتا) و قال منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تاره اخري و اميه بن الصلت گفته.
فالارض معقلنا و كانت امنا
فيها مقابرنا و منها نولد
و رايس قوم را امالقوم خوانند و ماهيه را امالوجود گويند چون مظهر وجود است و عناصر اربعه را امهات ميخوانند براي توليد مواليد ثلاثه و ثمره درخت را نيز ام گويند چون مقصد و مقصود اوست شاعر گويد.
گر نبودي ميل اميد ثمر
كي نشاندي باغبان بيخ ثمر
پس بمعني ان شجر در ميوه زاد
گر بصورت از ثمر بودش ولاد
گر بصورت من ز آدم زادهام
پس بمعني جدجد افتادهام
زين سبب فرموده است آن دو فنون
رمز نحن الآخرون السابقون
لان المقصود من الشجر هو الثمر و اول الفكر آخر العمل پس از تذكره اين عبارات مصطلحه و الفاظ مستعمله چند وجه بنظر ميرسد كه جمع آنها هم منافات ندارد
(اول) آنكه فاطمه (ع) زهراء ثمره شجره نبوت است و حاصل عمر حضرت رسالت است و فرزند مقصود پدر و مادر است و فاطمهي زهرا (ع) مخصوصا دختري بود كه غرض اصلي و مقصد كلي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از وي بوجود آمد و فاطمه آن صدف دراري و لآلي عصمت كه سماوات علويه و ارضين سفليه از ايشان استوار و برقرار است مقصد و مقصود و ميوه قلب و مسعود رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بود پس معني ام ابيها آنست كه فاطمه «ع» اصل پيغمبر است و همان فرزنديست كه پيغمبر ميخواست و مقصودش بود با آنچه از نتايج كريمه و فوائد عظيمه كه بر وي از جهت فرزندي مترتب شده و از فضائل نفسانيهاش خواسته پس ام بمعني مادر نيست در اين مقام بلكه بمعني قصد و اصل و مقصود و اين معني با مطابقهاي اراده لغويين بلكه اهل حديث درست ميآيد و اگر بخواهيم مقصود را مطابقهي با هر يك از اين الفاظ كنيم نيز صحيح است بواسطه ائمه معصومين عليهمالسلام چنانچه اكرم رائس گفته شود بواسطه تقدم و مجموعيت توالد و تناسل ذريهي طيبهاش و امالجيش براي آنكه پناه پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم و امت پيغمبر بوده است كه از شكست وي شكست فاحش بر اسلام و اسلاميان وارد ميآيد و اگر (امالقري) بنامند نيز صحيح است بواسطه ائمهي معصومين (ع).
و قال بعض العرفان ان فاطمه (ع) من بين الانوار الالهيه بمنزله الماهيه و تلك الانوار في مرتبه الوجود فهي الماهيه الكليه والخزانه التي فيها الصور العلميه فهي ام لجميع الموجودات من البدايات والنهايات.
مشكوه نور الله جل جلاله
زيتونه عم الوري بركاته
هي قطب دارئه الوجود و نقطته
لما تنزلت اكثرت كثراتها
هي احمد الثاني احمد عصرها
هي عنصر التوحيد في بركاتها
(يص) وجه دوم در افواه والسنه بسيار شايع است پدر گاهي به پسرش از راه رأفت و رحمت در مقام نصيحت ميگويد پدر جان بابا جان و بدخترش ميگويد نه نه جان مادر جان اينگونه الفاظ بين عرب و عجم شايع است مانند برادر جان و نظائر آن و اين قسم عبارات و اصطلاحات از فرط محبت و كثرت شفقت و دوستي پدر بفرزند است پس بناء علي ذلك معني امابيها بطريق حقيقت نيست بلكه عبارتي است كه معمول بين پدران و فرزندان از راه عطوفت ميشود و ممكن است كه حضرت اقدس نبوي هم اين طور اراده فرموده باشد و فاطمه زهرا (ع) را بدين عبارت خوانده باشد يعني اي مادر من تا حكايت كند از فرط محبتش بدخترش و عبارت حديث كه مذكور شد يحبها و يكنيها بام ابيها دلالت بر همين معني و بيان ميكند.
(وجه سوم) چون آيه و افي هدايه النبي اولي بالمومنين من انفسهم و ازواجه امهاتهم در مدينه نازل شد و زوجات رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم هر يك بكنيه امالمومنين مفتخر شدند و همگي امهات مومنين شدند فاطمه زهرا (ع) ازين تشريف براي خود شرف و مزيتي خواست پس سيد مختار فاطمه را چون جان شيرين در بر كشيد و بوسيد و بوئيد و بدين كنيهاش خواند و ناميد يعني اگر زنهاي من مادرهاي امت من هستند تو بالاتر از ايشاني قدرا و رتبه كه مادر مسني و مويد مضمون آيه مسطوره نهي از نكاح و تزويج زوجات مطهره است كما قال الله تعالي و لا ان تنكحوا ازواجه من بعده ابدا) و اين فقره واضح است اموميت زوجات طاهرات از براي مسلمين از جهت تعظيم و تشريف است نه از روي حقيقت و چنين است اختصاص اين لفظ بفاطمه زهراء (ع) و
صاحب خصايص وجوه ديگري در معني امابيها ذكر فرموده چون در نظر حقير جلوه نكرد از نقل آن خودداري نمودم.
بنده احقر در جلد سوم تاريخ سامراء شرافت كنيه و لقب را تفصيل دادهام كه كنيه از مفاخر عرب است و در امتهاي ديگر مرسوم و معمول نبوده و كنيه از كنايه است و آن اشاره است بنام انسان كه از خواندن آن منتقل ميشود بنام خود و عرب كنيه را در مقام تعظيم و تكريم شايع كرده استعمال مينمودند.
(يص) و آنچه مشهور است كنيه مصدر باب و ام و ابن ميشود مثل ابوالحسن و امكلثوم و ابن عباس و ابن حاجب بلكه مصدر ميشود مانند بنت العنب و بنت الكرم و غيره و صديقه كبري) (ع) چند كنيه داشته است كه بعضي مشهور بوده است مثل امالحسن و امالمحسن و امابيها و بعضي مشهور نبوده است مثل اين كنيه اماسماء چندان كه اين كنيه را فقط مجلسي از كتاب (معرفه الصحابه) نقل كرده است و از آن عبارت معلوم است اين كنيه را در اوائل ولادت و قبل از هجرت بر آن مخدره ميخواندند و عرب اين كنيه را تفأل بخير ميدانست.
اين كنيه نيز غير مشهور است از آن مخدره (ع) و مأخذ آن از روايات بنظر نرسيده است فقط مرحوم شيخ حر عاملي ره در منظومهاش فرموده.
و قدرو و اكنيتها ام الهنا
ام الائمه الهداه الامنآء
امالحسين المجتبي امالحسن
فاسمع الي جمع و تعداد حسن
و هنا بفتح هاء و نون مأخوذ از هني است و عيش هني آن خوشي و گوارا شدن معيشه و زندگاني است و تهنيه نيز از اين باب است كه در اعياد و ايام سرور گفته ميشود و لفظ هنيئا در آشاميدن آب در ميان اعراب دعاء مخصوص است كه رسم شده و
حديث نزول جام و آشاميدن خمسهي طيبه عليهمالسلام از آن و خطاب خداوند سبحان هنيئا مرئيا لك يا علي بن ابيطالب در كتب مناقب مذكور است و مأخوذ از آيهي كريمهي فكلوه هنيا مرئيا و هر امري كه در او زحمت نباشد ميگويند هني است و منه هناني الطعام و لك المهنا و اين كنيه را از براي حضرت زهرا تفأل بخير زده بودند يعني هميشه زندگي و زندگاني اين دختر بروزگار گوارا باد و فاطمه زهراء (ع) خود تمام عيشه راضيه مرضيه بود و اصل اصيل گوارائي و سازگاري است چه در دنيا و چه در عقبي و شوهر بزرگوارش در دار دنيا بدان نعمت موهوبه خدا را شاكر بود و در مدت موانست بسا كمال ملايمت و ملاطفت با يك ديگر مواحدت و سازگار برداشتهاند و از لذائذ روحانيه و حظوظ معنويه ربانيه هم كه در كمال كمال بودهاند بهرهمند ميشدند و حضرت امير فرمودند در اين مدت كه فاطمه (ع) بخانهي من بود هيچگاه از او مكروهي نديدم و هرگز مرا بغضب نيارود و البته در صورت موافقت چقدر زندگاني سازگار است.
اين كنيه را صاحب جنات الخلود در شمار كنيهاي آن حضرت آورده و البته اين كنيه دلالت بر زيادتي و كثرت علم آن مخدره عظمي است و شكي نيست كه آن آيه الله العظمي (ع) احاطه بتمام علوم عقليه و نقليه داشت و اين احاطه و اطلاع در زمرهي نسوان عالميا مخصوص بايشان است بلكه علوم گذشته و آينده تماما اغتراف از آن منبع علوم و سرچشمهي معارف است و از سر تا پاي وجود فاطمه دانش و دانائي تراوش كند و بيايد حديث (عيون المعجزات) كه آن مخدره بحضرت امير عرض كرد كه اگر بخواهم از علوم اولين و آخرين ترا خبر ميدهم.
(يص) اين كنيه شريفه از كنيه سابقه جامعتر است چون داشتن علم يك فضيلتي است از فضائل نفسانيهي فاطمهي طاهره سلاماللهعليها و فضائل و فواضل ديگرش را
كسي نتواند احصا بنمايد و فضيلت جمع آن فضائل است و آن در برابر نقيصه است و بفارسي بمعني فزوني است و امر أته مفضاله علي قومه اذا كانت لها فضائل زاده و فضائل فاطمهي زهراء سلاماللهعليها بر دو قسم است) يا تكويني است يا تشريعي تكويني ايضا بر دوم قسم است يا داخلي يا خارجي و معني تكويني اين است كه در تحت اختيار انسان نباشد و تشريعي يعني بجعل شارع باشد و صديقهي كبري (ع) جامع جميع آنها بنحو اكمل بود تكويني داخلي جمال و نور زهراء سلاماللهعليها از قوه تحرير و تقرير خارج است تكويني خارجي اصاله و شرافت نسبش كه دختر سيد المرسلين و هم سر سيد الوصيين و مادر دو سيد شباب اهل الجنه و مادرش خديجهي كبري امالمؤمنين اول نساء القوم اسلاما و كيفيت انعقاد نطفهي زكيهاش در رحم خديجه و تزويجش در آسمان و مزايا و خصايصي كه بعد از اين در محل خود بيايد.
(يص) و فضائل تشريعي آن آيت رحمت را نتوان احصا نمود فحسر عن ادراكها انسان عين كل عارف و قصر عن وصفها و احصائها لسان كل محص و واصف والكل بضروب فضائلها معترفون و علي باب كعبه فواضلها معتكفون) تصاغرت انعظما و تقاصرت العلمآء ولكنت الخطبآء و عجزت البلغآء و كلت الشعراء و تواضعت الارض والسمآء عن وصف قدرها و جلاله شأنها
سقي الله انفاسي من السلسل العذب
لانظم ابكارا من اللولؤ الرطب
بمدحت بنت المصطفي ينجلي كرب
و ان معاليها لا سني من الشهب
و في مدحها القرآن بل سائر الكتب
فان لم تصدق ما اقول ولا تدري
فسل آيه القربي فسل آيه الاجر
و سل آيه الود و سل ليله القدر
و سل آيه الكوثر و سل سوره الدهر
و كانت لطه المصطفي الروح بلجنب
هي الشمس خدرا والاشعه سائر
بخدمتها حور الجنان تفاخر
لها جاريات مريم ثم هاجر
هي القطب قدرا والنساء دوائر
فشتان ما بين الدوائر والقطب
هي اللمعه البيضا تجلت تكرما
هي الزهره الزهرا ففرت وانما
هي الكوكب الدري في افق السماء
تضي لسكان السماوات كلما
تقوم بمحراب تناجي الي الرب
هي الآيه الكبري فكلت الي النهي
عقولهم ما يبلغون لمنتهي
مكارمها العليا و انالهم بها
و كيوان علياها لا علي من السهي
ففي فاطم حارت عقول ذوي اللب
فتبا لقوم احرقوا باب دارها
و بعدا لقوم اسقطوها جنينها
و سحقا لقوم سودوها متونها
و تعسا لقوم كسر و اضلع جنبها
و في وجهها اثر من اللطم والضرب
فلهفي عليها حين ابدت عويلها
بعولتها ينسي الحمام هديلها
و كادت بان الراسيات تزيلها
فما حال من تلقي مقودا كفيلها
فوا عجبا من قسور قيد للكلب
فاوقفت الافلاك من عظم دهشه
و اذ هلت الاملاك من طول زفره
تناديهم خلوا ابن عمي و مهجتي
و ان لم تخلوا عنه اشكو بعوله
الي الله يا اهل الضلاله والريب
(يض) اين كنيه كريمه در دفاتر مضبوطه محدثين از علمآء بسيار مذكور است و در تفاسير عامه و خاصه از اسماء سورهي مباركهي الحمد شمرده شده براي آنكه اصل قرآن است بلكه اصل هر كتاب از كتب سماويه است و بقول بيضاوي مشتمل است بر توحيد و مبداء و معاد و قضا و قدر و اشتغال بخدمت و طاعت و طلب مكاشفات و مشاهدات يا آنكه اين سوره اشرف سورههاي قرآنست چنانكه امالقري مكهي معظمه اشرف
بلدانست و هر دو معني در حق جناب صديقهي طاهره سلاماللهعليها جايز و جاري است از افضيلت و اشرفيت بما سواي خود از هر جهت و جامعيت و اشتمالش بر تمام علوم و معارف و در معني امالقرآن گفتهاند قرآن عوض هر چيزي است ليكن چيز ديگر عوض او نميشود و بهمين طريق است فاطمهي زهراء سلاماللهعليها كه گوهر يكتا و فرد بيهمتا است در سلسلهي نسوان عالي شأن و او را عوض و مانندي نيست و سورهي حمد را اساس القرآن ناميدند از آنكه اول سورهي قرآن است يا آنكه مشتمل است بر اساس طاعات و عبادات و في الحديث اساس القرآن فاتحة الكتاب و اساس الفاتحه بسم الله الرحمن الرحيم. چون مريض شدي بر تو است باساس قرآن تا باذن خدا شفا يابي و فاطمه دين و بنيان ايمان است و صدف درر شعشعانيهي الهيه است و بولاي او امراض باطنه و اوجاع ظاهره شفا ميابد و ام ملدم كه معظم اوجاع است در تحت فرمان او است و حديت آن در باب اذكار فاطمه (ع) است و حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم فرمود قسم بحق آن كسي كه جان من در قبضهي قدرت اوست مانند اين سوره در توريه و انجيل و زبور نيست وانها السبع المثاني والقرآن العظيم- وابو الفتوح در تفسير خود روايت ميكند: كه يصكد و چهار كتاب از آسمان نازل شد تمام آنها را در چهار كتاب توريه و انجيل و زبور و قرآن جمع فرمود و آنچه در اين چهار كتاب است در سور مفصل جمع فرمود و آنچه در سور مفصل است در سورهي الحمد نهاد و هر كه اين سوره را بخواند چنان است كه يكصد و چهار كتاب آسماني خوانده.- اين روسياه عرض ميكند قسم بخداي عالم و رسول او كه بمانند فاطمه (ع) زني در هيچ امتي نيامده و نخواهد آمد و اين كنيه براي آن مخدره با اينكه اسم اين سورهي شريفه است شرفي بزرگ است.
خداي را نتوان ديد جز بچشم رسول
رسول را نبود نور چشم، غير بتول
اگر بتول بچشم رسول نور نبود
نديده بود خدا را، كسي بچشم رسول
ولي بديده بود نور علت ديدن
مال باشد تكفيك علت از معلول
اگر معاينه خواهي جمال حق ديدن
بمهر فاطمه مرآت دل نما مصقول
اگر شفيعهي محشر نباشد او بر خلق
شفاعت همگيرا نميكنند قبول
غرض وجود تو بوده است علت خلقت
و گرنه كشتهي آدم نداشتي محصول
مكونات وجوديه زوج و تركيبند
وجود توبه بساطت نمود جفت قبول
اگر وجود تو كفوي قبول ميننمود
نمود بود در اشيا نداشت راه عقول
ترا گرفت و جهان را اطلاق گفت علي
از آن شده است جهان بر هلاكت تو عجول
جزاي آنكه ترا غضب حق شد از فدكي
خدات هر دو جهان را زمهر داده بتول
در اين دو روزهي عمر آنقدر كشيدي رنج
كه بودهاي بجهان از حيوه خويش ملول
(7) امالحسن (8) امالحسين (9) امالمحسن (10) امائمه المعصومين (11) امالسبطين (12) امالريحانتين (13) امالخيره (14) امالبرره (15) امالازهار (16) امالاخيار (17) امالنجبا (18) امالانوار (19) امالاطهار (20) امالابرار. وجه مناسبت اين كنيها از خارج در كمال وضوح است و استعمال هريك در نهايت شيوع و در زيارات و ادعيه و در افواه و السنه شيعهي اثنا عشريه متداول و متناول است و مرحوم (مجلسي) طاب ثراه فرموده اين بزرگواران را ميتوان باوصاف و القابي كه دوستان ميدانند در مقام عظام و اكرام بگويند مگر آنچه منافي باشد با نصوص خاصه ايشان پس فاطمهي زهراء سلاماللهعليها را مثلا كسي ميتواند در زيارت يا در مدح و ثنا بخواند امالشموس الطالعه. امالاقمار المنيره امالنجوم الزاهرة امالنقباء المطهرين. امالاصفياء الطيبين. و هكذا بناء علي ذلك ميتوان علاوه از كنيهاي مذكوره هزاران القاب بقالب لفظ درآورد براي آنحضرت
(يص) لقب جمع آن القاب است كما قال الله تعالي و لا تنابزوا بالالقاب (وقد يكون علما من غير نبز فلايكون حراما) و لقب بعد از كنيه ممدوح است و آن يا مشعر
بر مدح است يا ذم و نهي در آيهي مسطوره بالقاب مذمومه است كه مدعو از آن كراهت داشته باشد بواسطهي مذمتي كه در آنست و تنابز همان تلقيب است و اكرام و اعزاز مؤمن آنست كه او را بنام نخوانند بلكه بلقب ممدوح او را خطاب كرده تعظيم نمايند و احترام كنند و كثرت اسماء والقاب از براي هر كس دليل بر شرف و قدر و علو مقام اوست و هر لقب هم اشاره بوصف مخصوص مشهور آن موصوف است كه از ذكر آن، موصوف شناخته ميشود و جناب صديقهي طاهره (ع) بواسطهي شرافت ذات مقدسش و اوصاف ممدوحهاش در موارد عديده باسم مبارك و لقب شريفي كه حاكي از آن صفت خاصه است بلسان خدا و ملائكه و ائمهي طاهرين خوانده شده و در بعضي از موارد يك معني را بعبارات و الفاظ مختلفه آوردهاند كه كثره الاسماء تدل علي شرافه المسمي و در (كتاب مناقب) و (بحار) اسماء آن مخدره را چنين روايت كردهاند فاطمه، بتول، حصان، حرة، سيدة، عذراء، زهرا، حوراء، مباركة، طاهرة، زكية، راضيه، مرضيه، محدثه، حانية، صديقة
(يص) بعد از ذكر اين اسماء گويد حقير براي ميمنت خواستم يكصد و سي و پنج لقب مطابق اسم مبارك آن مخدره نام برده باشم و بيست لقب از القاب كه سادات القاب آن بزرگوار است شرح بدهم.
بعد تعداد آن القاب را مينمايد ولي بترتيب حروف نيست و حقير دوست دارم كه آن القاب را بترتيب حروف زينت اين كتاب بگردانم:
امة الله
آية الله
انبة الصفوة
احديالكبر
اعز البريه
آيةالله العظمي
ارومة العناصر
ام الائمة
بضعة رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم
بقية النبوة
بيضاء، بضة، بتول
باكية العين
برزخ النبوة والولاية
بهجة الفؤاد
تفاحة الفردوس
التقية
ثمرة النبوة
ثالثة الشمس والقمر
جمال الاباء
الجميلة الجليلة
جرثومة المفاخر
حجاب الله المرخي
حاملة البلوي
الحبة النابته
الحبيبه المصطفي صلي الله عليه و آله و سلم
حجة الله الكبري
حظيرة القدس
الخيرة من الخير
حبها خير العمل
خامسة اهل العباء
دعوة مستجابة
درة التوحيد
الدرة المنضده
الذرورة الشامخة
الذريعة الشيعة
ريحانة النبي
روح بين جنبي المصطفي
ركن الدين
ربيبه المكرمة
الراضية المرضيه
الرشيدة
زوجة وليالله الاعظم
الزهراء
زجاجة الوحي
زين الفواطم
سترالله الكبري
سيدة نساء الجنه
سيدة نساء هذه الامة
سيدة نساء الاولين والاخرين
سيدة بنات آدم عليهالسلام
سفينة النجاة
سماء الكواكب الدرية
سلالة الفخر
شرف الابناء
شفيعة الامة
الشهيدة
الشمس المضيئة
صاحبة الجنة السامية
صفوة الشرف
صاحبة المصحف
صلوة الوسطي
صاحبة الاحزان الطويلة
الصابرة في المحن
الصادقة في السر والعلن
صدف الفخار
الصائمة في النهار
ضامن الشفاعة
الطاهرة الميلاد
الطاهرة في الافعال
ظل الله الممدود
العارفة بالاشياء
عديلة مريم الكبري
عقيلة الرسالة
العالمة بما كان و ما يكون
العابدة التقية
عين الحيوة
عين الحجة
عروة الوثقي
عيبة العلم
العفيفة
عالية الهمة
الغرة الغراء
فلذه الكبد المصطفي
الفاضلة
فخر الائمة
قلادة الوجود
قرة عين الخلائق
القانعة
القانتة
القدوة المسددة
قرار القلب
القائمة في الليل
كلمة الله التامة
كلمة التقوي
الكوكب الدرّي
الكريمة في النفقة
الكئية
الكلمة الطيبة
ليلة القدر
المزوجة في الملاء الاعلا
المعروفة في السماء
مبشرة الاولياء
مشكوة الانوار
معدن الحكمة
المتجهدة
المضطهدة
المنهدة الركن
الممتحنة
المغصوبة حقها
الممنوعة ارثها
المظلومة
المتعوبة في الدنيا
الميمونة
المعصومة
المنعوتة في الانجيل
الموصوفة بالبر والتبجيل
محترقة القلب
معصبة الرأس
مهجة العالم
مكسورة الضلع
مقتول الجنين
موطن الرحمة
نخبة ابيها
الناطقة بالشهادتين
عند الولادة
النعمة الجليلة
ناحلة الجسم
النبيلة
نور الانوار
نجمة الكليل النبوة
والدة الحجج
وديعة الرسول
الوليدة في الاسلام
الوالهة الثكلا
الوحيدة الفريدة
و سلالة الرضوان
و عاء المعرفة
ولية الله العظمي
هي الكوثر
وانها لاحدي الكبر
ينبوع العلم
و ينابيع الحكمة
مخفي نماند كه آنچه ضبط شد صد و چهل لقب است بعضي را حقير تبديل و اضافه نمودهام و احصاي آن در عقدهي محالست.
گر گل عصمت نديدهاي و نداني
رو بسوي گلستان عصمت داور
بضعة خير الوري حبيبهي يزدان
دختر بدرالدجي شفيعهي محشر
فاطمه نام و زكيه نفس و فلك جاه
عرش مقام و فرشته خوي و ملك فر
شمسه طاق حيا كتيبهي عفت
ضابطهي كاف و نون نتيجهي خلقت
واسطهي كن فكان زجاجهي انور
طيبهي با وقار عصمت كبري
طاهرهي روزگار عفت اكبر
عالمهي علم حق محدثهي دهر
فخر سماوايتان و همسر حيدر
فاكههي اصطفي عزيز پيمبر
دخت رسول انام ام ائمه
هست چنين دختري چنانش بابا
بايد چنين زني چنانش شوهر
مهر بايد بمهر يابد پيوند
ماه ببايد بماه باشد همسر
ارفع آن آسمان كاينش اختر
اعلي ان اخانواده كاينش خاتون
آباد آن حجله كاينش بانو
احسن زان مادر كاينش دختر
دختر اگر اين بود نداشتي ايكاش
دايهي امكان به بطن الا دختر
نخل امامت از او گرفت شكوفه
فرق ولايت از او رسيد بافسر
زورق ايمان بوي شناخته ساحل
كشتي ايمان زوي فراشته لنگر
ملك نجائب زامر اوست منظم
شهر شرافت بفضل اوست مسخر
جاه مؤبد بعون اوست مهيا
عزت و سرمد بنصر اوست ميسر
آتش و باد و آب و خاك و عالم و آدم
ملك و ملك جن و انس و كهتر مهتر
بر درش آنان كنند سجده دمادم
در برش اينان برند سجده سراسر
(يص) پس از تعداد القاب مذكوره بيست لقب از القاب فاطمهي زهراء را شرح ميكند و حقير خلاصه آن را نقل ميكنم:
بتول از القاب باهرهي صديقهي طاهره است و مريم بنت عمران (ع) و بتول بمعني بريدن و جدا كردن باشد و جمع بتول بتائل است و آن زني است كه بريده و جدا شده از زنهاي ديگر و بتول نهالي است كه از بن درخت بيرون آمده و از او مستغني شده باشد و در آيهي مباركه است (و تبتل اليه تبتيلا) ان انتبال و انقطاع از دنيا است براي خدا.
و در صراح المغة گويد البتول هي العذرا المنقطعة من الازواج و يقال هي المنقطعة الي الله من الدنيا و هي نعت فاطمه بنت النبي صلي الله عليه و آله و سلم.
(و ابن اثير) در نهاية گفته سميت فاطمه البتول لانقطاعها عن نساء زمانها فضلا و دينا و حسبا و قيل لانقطاعها عن الدنيا الي الله و در (غريبين) گفته سميت فاطمه بتولا لانها تبتلت عن النظير و در كتاب (معاني الاخبار) و (كتاب علل الشرايع) و كتاب مصباح الانوار و كتاب بحار از اميرالمؤمنين عليهالسلام روايت است كه از حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم سؤال كردند كه ما مكرر شنيدهايم كه فرموديد مريم بتول است و فاطمه بتول چه معني دارد فرمود هر زني كه حيض نبيند بتولست و حيض در دختران پيغمبران كراهت دارد و مرحوم مجلسي (ره) فرموده است انها منقطعه عن نساء زمانها بعد رؤية الدم و بهمين مضمون علماء سنت مانند احمد بن حنبل در فضائل (و حافظ) ابونعيم در كتاب منقبه المطهرين و ابوصالح مؤذن در (اربعين) و ابن حجر مكي در صواعق المحرقه در ذيل آيهي ولسوف يعطيك ربك فترضي از صحيح نسائي و سيد علي شافعي در كتاب (مودة القربي) در باب حادي عشر از حضرت رسول خدا نقل كردهاند كه فرمود انما سميت فاطمه البتول لانها تبلت من الحيض والنفاس لان ذلك يحسب في بنات الانبياء نقصان و نسائي در صحيح خود روايت كرده كه رسول خدا فرمود (فاطمه حوراء آدمية لم تحض و لم تطمث) بالجمله اخباري كه در كتب فريقين در اين خصوص رسيده قريب بتواتر و حد استفاضه است و مجال انكار نيست و حديث (ان الله حرم النساء علي علي عليهالسلام مادامت فاطمه حية لانها لم تحض) شاهد مقصود است بناء علي ذلك فاطمه بتول است يعني منقطعه از زؤية دم و منقطعه است از زنان از جهت فضل و دين و حسب (و قيل انها تبلت كل ليلة مما ترجع بكرا و علاوه بر آنچه منظور ميشود طهارت ايشان است از ارجاس و ادناس معنويه روحانية والظاهر عنوان الباطن يعني چنان كه از پليديهاي ظاهره مريم و فاطمه طاهره منزه و مهذبة بودند بمفاد كريمهي (ان الله اصطفاك و طهرك و اصطفاك علي نساء العالمين) علاوه انقطاع آن مخدره از مطالب مذكوره عموما خود دلالت دارد بر طهارت معنويهاش و جمعا دلالت دارد بر عصمت و نگاه داري خداوند سبحان اين دو زن را از گناهان و انقطاع از خلق و توجه بخالق و اين خود دليل محكم ديگري است و آية معظمي بر عصمت ايشان است.
اين لقب از اوصاف ذاتيه فاطمه زهرا عليهاسلام است و مشتق از طهر بضم و آن پاكي از حيض است و طهارت بمعني پاك شدن و اصل آن نظافت است والمطهر المنزه والطهورين الماء والتراب و منه (وانزلنا من السماء ماء طهورا) و صدوق در كتاب (علل الشرايع) و (امالي) از حضرت صادق روايت كرده كه فرموده فاطمه را در نزد خداوند سبحان نه اسم است از آن جمله طاهره است و مرحوم (كفعمي) فرموده طاهر از اسماء الله است يعني منزه از اشياء و امثال و اضداد و انداد و از صفات ممكنات و حالات مخلوقات از حدوث و زوال و سكون و انتقال و چون در اين عالم اسماء الله را مظاهري است مظهر اسم طاهر فاطمه زهراست كه در مخلوق مانندي ندارد و از زنان ديگر ممتاز است و حضرت باقر عليهالسلام ميفرمود فاطمه را طاهره ناميدند لطهارتها من كل دنس و طهارتها من كل رفث و مارأت يوما قط حمرة و لا نفاسا و معني رفث در آيهي شريفه (ولا رفث ولا فسوق) فحش گفتن است و در اين حديث اشاره است كه فاطمه از اخلاق ذميمه هم طاهره بوده علاوه بر ادناس ظاهري و متعلق طهارت يا طهارت ظاهر است از اخباث يا طهارت جوار حست از معاصي يا طهارت نفس است از اخلاق رذيله رديه يا طهارت سر است از ما سوي الله و تمام اين مراتب اربعه در آن طاهرهي مطهره بوجه كمال موجود بود صلواتاللهعليها
(نعم ما قيل)
موانع چون در اين عالم چهار است
طهارت كردن از وي هم چهار است
نخستين پاكي از احداث ارجاس
دوم از شر نفس و شر وسواس
سوم پاكي ز اخلاق ذميمه است
كه با وي آدمي همچون بهيمه است
چهارم پاكي سر است از غير
كه آنجا منتهي گردد بدان سير
(يص) آن مخدره يكي از القاب مباركهي او سيدة است و اين لقب بزرگ جامع مكارم و محامد حميده و معاني عديده است و لفظ سيده يعني رب و مالك و شريف و
قاضي و كريم و حليم و رئيس و مقدم و مطاع و متحمل اذيت قوم آمده است و مشتق است اين لفظ از ساديسود سيادة و جمع آن ساده و سادات و اسادد و سيايد من غير قياس است و اغلب استعمال باضافه و قيد ميشود مانند سيد القوم و سيد النبيين و سيد الوصيين و سيد اشباب اهل الجنه و سيد السادات و سيد الساجدين و در صورت اطلاق مخصوص بخداوند متعال است و قيد و اضافه براي خلق است و در وصف حضرت يحيي عليهالسلام (انه كان سيدا و حصورا و نبيا من الصالحين) مراد مطاع و مقدم بر مردم است و صاحب مجمع البيان در معني سيد فرموده مأخوذ از سواد است و سيد القوم يعني مالك السواد الاعظم و آن كسي كه طاعت وي واجب است و در اين زمان هر آنكه هاشمي و علوي و فاطمي باشد بلقب سيد خوانده ميشود و اين وضع ثانوي است و هر مرد و زني كه در خانوادهي رياست و مطاعيت داشته باشد سيد و سيده او را ميخوانند و فارسي آن در افواه و السنه فارسيان آقا و خانم است و در مصر ستي زينب و سني نفيسه و ستي سكينه معروف است و ست مخفف سيده است و فاطمهي زهراء سلاماللهعليها مالكة و شريفة و فاضلة و كريمة و صابرة و حليمة و مطاعة و مقدسة و سيده بر زنان اولين و آخرين بود.
اين لقب بزرگ مأخوذ است از حديث شريفي كه متفق عليه فريقين است كه فاطمه زهرا سيدهي زنان عالميان است از اولين و آخرين و در اين لقب بالقب سابق فرق است چون كه از لفظ سيده عموم مفهوم ميشود و از سيدة النسوان خصوص و چون در لفظ سيدة اطلاق مندرج است سيادتش اختصاص بزنان ندارد بلكه بر رجال هم سيادت دارد بخلاف اين لفظ كه اختصاص بزنان را ميرساند و در اخبار و آثار غالبا فاطمه زهرا را باين لقب ميخواندند و ابوبكر در قصهي فدك بمخاطبهي آن حضرت گفت و انت سيدة امة ابيك والشجرة الطيبة و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود فاطمة سيده نساء العالمين من الاولين والآخرين.
از القاب طيبه فاطمه زكيه است و آن مشتق از حور است و جمع آن حور بضم است و حوران سياهي چشم است تماما كما في قوله تعالي (حور مقصورات في الخيام) و قوله تعالي (حور عين كامثال اللؤلؤ المكنون جزاء بما كانوا يعملون) آن حوريهايست كه چشمهاي آن سياه و بخوبي و نيكي گشاده باشد و عين جمع عيناء است و هي الواسعه الحسنه العين و انهن خلقن من تسبيح الملائكه و در مجمع فرمود حوراء بفتح و مد آن شده سفيدي چشم است در سياهي، و چشم را احور گويند و حورا را بنعت و صفت ياد كنند و چشم سياه را بچشم آهو تشبيه نمايند و حور بمعني رجوع و نقصان و سفيدي آمده است و احرار مصدر است و در وصف فاطمهي زهراء سلاماللهعليها حوراء انسيه ديده شده است يعني فاطمه حوريه بصورت انس است (ر) از رسول مختار روايت است فاطمه حوراء انسيه او آدمية لم تطمث و لم تحض يعني انسيهايست كه صفت حوريه در اوست كه آن صفت عدم رؤية دم است.
از ابن عباس از رسول خدا مرويست در حديثت مبسوطي كه فرموده فاطمه بعضه مني و هي نور عيني و ثمره فوادي و روحي التي بين جنبي و هي الحوراء الانسيه.
و در خبر ديگر از اسماء بنت عمس مرويست كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود ان فاطمه خلقت حوريه في صوره انسيه و در اخبار معراجيه است كه آن جناب فرمود جبرئيل دست مرا گرفت و داخل بهشت كرد و از رطب بهشتي بمن داد چون خوردم بزمين آمدم با خديجه طاهره مواقعه كردم حامله شد بفاطمه زهراء ففاطمه حوراء انسيه فكلما اشتقت الي رائحه الجنه شممت رائحه ابنتي فاطمه و اخبار در اين باب بسيار است و در اوصاف حور العين مرويست كه از تربت بهشت خلق شدهاند بنوارنية و از وراء هفتاد حجاب ساقشان از لطافت نمايان است.
(يص) و در احاديث آل عمصت وارد است كه حورالعين از نور وجود مقدس آن حضرت خلق شدهاند.
و در خبر است چون حوريه راه ميرود از خلخال پاي او صداي تسبيح شنيده ميشود و گردن بند او كه از ياقوت است ميخندد و از بند نعلين او كه طلا است آواز تمجيد ميآيد و بر هر يك هفتاد حله است كه هر يك برنگي است و با هر يك هفتاد بوي خوش است كه هر بوئي بر خلاف ديگريست.
و در ذيل آيه لايرون فيه شمسا و لا زمهريرا از ابن عباس مرويست اهل بهشت در بهشت نوري مشاهده بنمايند چون نور آفتاب پس به رضوان ميگويند خداوند سبحان فرمود در بهشت آفتابي نيست پس اين روشنائي چيست رضوان گويد اين نور آفتاب و ماه نيست بلكه فاطمه عليهاالسلام و علي عليهالسلام در مقام خودشان خنديدند اين نور دهان ايشان است.
اين لقب شريف از القاب مختصهي فاطمهي زهراء است در مجمع البحرين است عذراء بر وزن حمراء دختر باكره را گويند لان عذرتها باقيه
(نا) صدف گوهر شبير و شبر
جفت حيدر سليل پيغمبر
دختر مصطفي اگر چه زنست
شير مردان برش چه نيم زنست
زن اگر چند نيم مردانند
بر او مرد نيم زن دانند
شير يزدانش گر نبودي مرد
زيست از مرد در جهان او فرد
همتش ز اختران برشته كند
عصمتش بانك بر فرشته زند
در جهان بود از جهانش ليك
جز بيزدان بند سلام عليك
از جهان ديده بر جهان داور
دو جهانش چه خاك و خاكستر
آنكه جست از جهت فلك چه كند
آنكه رست از جهان فدك چه كند
زين جهاني و زين جهان پاك است
گوهر پاك خواجه لولاك است
گوهري و صدف ببازده در
مادري و پسر زيازده حر
(يص) اين لقب اشرف القاب امالائمه الاطياب است و ان مأخوذ و مشتق از وقي يقي است و تقوي و تقاة و تقية از همين باب است و بمعني وقايه است و اهل لغة گفتهاند تقي در اصل وقي بوده است و او بدل بتا شده است و وقايه پرهيز كردن است علي اي حال تقي كسي كه از خدا بترسد و خدا را حاضر داند و از گناهان اجتناب و احتراز نمايد و معاني و مراتبي براي تقوي ايراد كردهاند از تائبين و صالحين و متقين و صد يقين و تمام مراتب تقوي در اين آيهي شريفه است كه ميفرمايد (و من يطع الله و رسوله و يخش الله و يتقه فاولئك هم الفائزون) پس هر فردي كه بدين اوصاف شده تقي است و هر زن تقيه است و فاطمهي زهراء سلاماللهعليها خود كلمه تقوي است و از زمرهي نسوان عالميان زني آن خوف و خشيه و اطاعت و امثتال اوامر را بمانند وي نداشته و بعضي از عارفين گفتهاند خيرات دنيا و آخرت در يك كلمه جمع شده است و آن كلمه تقوي است.
اين لقب مأثور و از القاب نبيلهي آن مخدره عصمت است و معني حره زن آزاده است و معني امه كينز است در مجمع كويد «الحرة خلاف الامة» و در افواه مذكور است العبد يقرع بالعصا والحريكيفه الاشاره باز در تعريف حره گفتهاند: الحرحر وان مسه- الضر والعبد عبدوان البتسه الدر و در شعر عرب است:
تمسك ان ظفرت بود حر
لان الحر في الدنيا قليل
و جمع حره حرائر است علي غير قياس از آنكه جمع حره بايد حرر باشد مثل غرفه و غرف، و تحرير رقبه بمعني آزاد كردن است و خاك و ريكي كه خالص باشد و مخلوط بچيزي نباشد آن را نيز حر مينامند و در تفسير اهل البيت آيهي اني نذرت لك ما في بطني محررا بدين گونه معني شده يعني مخلصا لك و مقررا لعبادتك و حرائر بيض وصف زنان سفيد اندام و آزاد است و يكي از معناي حره كريمه است و جناب
فاطمهي زهرا سيدة الحرائر و كريمه الاطياب و الانساب بود و معني اين وصف كه آزادي است از بندگي خالص و كنيزي مخصوص است كه در راه پروردگار خود كرده و از آن بر زنان جهان سيادت و شرافت يافته و بيايد حديث، انظروا الي امتي سيدة امائي كيف اقبلت بقلبها علي عبادتي ترتعد فرائصها من خيفتي يعني عموم زنان دنيا كنيزند و فاطمه سيده ايشان و صاحب اختيار و حكمران بر ايشان است و فاطمه اين سيادت و برتري را از كنيزي و بندگي بخدا تحصيل فرموده و كمال و شرف او در اين نسبت است كه في الحقيقه فاطمه را امه الله و كنيز خدا بخوانند چنان كه حضرت رسول همين مسئلت از حضرت احديت نمود كه او را عبدالله بنامند كه كفي لي فخرا ان اكون لك عبدا چون شرايف اسماء ديگر در تلو اين لقب مبارك است و بمقتضاي كريمهي فاعبدوا الله مخلصين اخلاص در عبادت شرط كلي است بلكه عبادت بدون خلوص فاسد است و حره آن زني است كه عمل وي خالص باشد و در جهان زني نيامد و نخواهد آمد كه عملش در خلوص هم ترازو با فاطمه زهراء (ع) بشود.
اين لقب شريف از القاب عليه آن عصمت كبري است و مشتق منه آن معلوم است و الاحصان زن خواستن مرد است و هوالمحض بالفتح و هر زن شوهردار محصنه است و حصان بفتح و حصاء زني است كه پارسائي او ظاهر باشد و زن عفيفه و كريمه و آزاد را گويند و در (مجمع البحرين) فرمود المحصنات المؤمنات اي الحرائر العفيفات والمحصنه بفتح الصاد المعروفة بالعفه كانت ذات زوج اولم تكن مجملا در قرآن مجيد احصان بچهار معني تفسير شده است اول عصمت است لقوله تعالي (احصنت فرجها و نفخنا فيها من روحنا) دويم ازدواج لقوله تعالي (والمحصنات من النساء) سوم حريهي است كقوله تعالي (من لم يستطع منكم طولا ان ينكح المحصنات) چهارم اسلام است كقوله تعالي (فاذا احصن فان ايتن بفاحشه) و آيه را چنين معني كردهاند كه هريك از شماها استطاعت مالي ندارد براي گرفتن زن آزادي كنيز بخواهد كه مؤاندش سبكتر است و نفقهاش كمتر
و كمال اين مراتب در فاطمه زهرا (ع) موجود و نفس قدسيهاش از اتصاف بملكات و اختصاص باعلا درجه فضائل و كمالات از تمام زنان دنيا معين و مبين است و كذلك بنات طاهرات و نبين مطهرين او بتمام كمال و كمال تمام موصوف بودند و در حق مردان ايشان است
لقد علمت قريش عند فخر
بانانحن اجودهم حصانا
و اكثرهم دروعا سايغات
و امضاهم اذا طعنوا سنانا
و ارفعهم عن الضراء فيهم
و ابينهم اذا نطقوا لسانا
لقبي است مبارك و از مختصات حضرت فاطمهي زهراست (ع) و ان مشتق از حني يحنو بمعني عطوفت و شفقت است گويند حنت المرائة علي ولدها اي عطفت واشفقت و لم تتزوج بعد ابيهم و در مجمع ميفرمايد و منه المراه الحانيه و حنين ناله و آواز ناقه است و ترجيع صوت او است از براي بچهاش و حنان بتخفيف رحمه است و بتشديد ذو رحمه و حنان با تشديد از اسماء پروردگار است يعني اقبال ميفرمايد بسوي كسي كه از او اعراض ميكند و اين رحمتي است از پي رحمت ديگر و اين صفت در مخلوق ظهور در امهات دارد كه هر قدر فرزندان از ايشان اعراض بنمايند مهر و محبت مادري اقبال و مهيج توجهات او است و صديقهي كبري (ع) عطوفت و رأفت و مهربانيش نسبت بشوهر و فرزندان و پدر بزرگوارش بنان بيان از وصف آن عاجز و قاصر است و دورهي حيوه آن مخدره شاهد صدق مدعا است
از القاب مشهوره جناب فاطمه زهراست و اين لقب در السنه شيعه امامية بسيار شايع و اشتهار دارد و در كتب اخبار ائمه اطهار (ع) اين لقب بسيار ستوده شده و چه قدر شريف و مبارك است و حروف اصلي آن ثلاثي است زهر است و زهور روشن شدن آتش
و بالا گرفتن است و زهره بضم اول و سكون ثاني اسم ستاره است و زهره بفتتح اول و ثاني شكوفه را گويند و بسكون بمعني سفيدي است و منه رجل از هراي ابيض مشرق الوجه و ام الازهار كنيه مباركه صديقه كبري است، و مراد از ازهار ائمه اطهار (ع) باشند و زهره بفتح راي و سكون هاء بمعني زينت و بهجت است في قوله تعالي ولا تمدن عينيك الي مامتعنا به ازواجا زهره الحيوه الدنيا بالجمله زهر و زهور بمعني روشنائي و درخشندگي و صفاي لون و تلالوء آمده است
و علي مافي (المصباح) سفيد روشن را گويند زهرا لرجل اي ابيض وجهه و جمع و مفرد آن زهر و زهرة است چون تمر و تمرة
بالجمله اين لقب نبيل و وصف جميل غالبا در زيارات و دعوات ملازم اسم سامي آن عصمت كبري است يعني ائمه هدي عليهمالسلام خوش داشتهاند با اوصاف كثيره ديگر آن مخدره آن جناب را بفاطمه زهرا بخوانند براي كثرت وقايعي كه راجع باين اسم مبارك است و علل عديده كه دارد
منها صدوق ره در كتاب علل الشرايع از جابر از حضرت صادق عليهالسلام روايت كرده كه سؤال نمودند چرا فاطمه را زهرا ناميدند حضرت فرمودند چون خداوند سبحان او را از نور عظمت خود خلق كرد از آن نور روشنائي داد اهل آسمان و زمين را بطوريكه پوشيد نور وي چمشهاي ملائكه را كه همگي برو افتادند و خدا را سجده كردند و عرض كردند اي پروردگار ما اين چه نور است ندا رسيد اين نوريست از نور من كه در آسمان او را ساكن نمودم و از عظمت خودم او را خلق كردم و بيرون ميآورم او را از صلب پيغمبري از پيغمبران خودم و آن پيغمبر را بر هر پيغمبري تفضيل ميدهم و از اين نور، ائمه را بيرون ميآورم كه بامر من قيام نمايند و بحق من هدايت يابند و ايشان را خلفاي خودم در زمين قرار ميدهم اين خلاصه حديث بود
و منها ايضا صدوق در كتاب علل الشرايع و معاني الاخبار از آن بزرگوار سؤال كردند چرا فاطمه را زهراء ناميدند فرمود هر وقت در محراب عبادت ميايستاد نور روي او از براي اهل آسمانها روشنائي ميداد چنانكه نور ستارها از براي اهل زمين
و منها از ابوهاشم جعفري منقولست كه سئوال كردم از صاحب عسكر عليهالسلام كه چرا فاطمه را زهرا ناميدهاند فرمود نور روي او از براي اميرالمؤمنين در اول روز مانند آفتاب و در ظهر مانند ماه و در آخر روز وقت غروب مانند كوكب دري ميدرخشيد.
و منها از حسن بن زيد روايت است كه گفت از حضرت صادق عليهالسلام سئوال كردم چرا فاطمه را زهرا ناميدند فرمود براي آنكه فاطمه را در بهشت قبهايست از ياقوت سرخ ارتفاع آن در هواء يكسال است و معلق است بقدرت خدا از بالا علاقه ندارد كه او را نگاه دارد و بستوني استوار و برقرار نيست و او را يكصد هزار در است و بر هر دري هزار ملك ايستاده اهل بهشت او را ميبينند چنانكه اهل زمين كوكب دري را در افق آسمان و ميگويند اين قبه زهرائيه فاطمه است
و منها در اواخر حديث طويلي از ابن عباس روايت كند كه خداوند متعال نور فاطمه زهرا را در قنديلي قرار داد و آن را در گوشوار عرش آويخت پس آسمانهاي هفت گانه و زمينها همگي روشن شدند از اين جهت او را زهرا ناميدند و ملائكه خداوند متعال را تسبيح ميكردند) و تمام حديث بعد از اين بيايد.
و منهار از علل الشرايع از ابان بن تغلب منقولست كه از حضرت صادق عليهالسلام سؤال كردند كه چرا فاطمه را زهرا گويند فرمود براي آنكه در اول روز براي حضرت علي ابن ابيطالب روشنائي ميداد و نور سفيدي از محراب عبادتش بخانهاي مدينه ميتابيد كه ديوارهاي مدينه سفيد ميشد مردم خدمت حضرت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مشرف ميشدند و جهت را ميپرسيدند حضرت فرمود اين نور محراب عبادت زهرا است حضرت امير چون ميآمد ميديد انها قاعده في محرابها تصلي والنور ساطع من محرابها و وجهها چون ظهر ميشد نور زردي ساطع ميشد كه ديوارهاي مدينه زرد ميشد چون غروب ميشد نور سرخي ميديدند كه ديوارها تمام سرخ ميشد بهمان طريق مردم مدينه ميآمدند و سئوال ميكردند پس ميدانستهاند آن نور زرد و سرخ از جبين حضرت صديقه طاهر است و در حديث معتبر است كه آن انوار ساطعه لامعه جميعا بجناب سيدالشهداء منتقل شد و در ائمه طاهرين قرار گرفت.
(يص) و اين علل مذكوره در تسميه فاطمه بزهراء با همديگر منافي نيست و تمام آنها صحيح است و جمع آنها ممكن كسي كه در بدو ايجاد نور مباركش بآسمانها و زمينها بتابد و آنچه هست در اين عالم بالا و پست از او روشن بماند و از نور موفور السرورش قبه زهر آئيه بدان اوصاف و رفعت خلق شود بعيد نيست در اين عالم ملك انوار وجوديهاش صبح و ظهر و شام بر اهل مدينه عموما تابنده و درخشنده باشد و بر حضرت امير علي نحوالخصوص آفتاب و ماه و كوكب دري نمايد و خود بديهي است آنچه را اميرالمؤمنين عليهالسلام بنظر ولايت و محبت مشاهده ميفرمود و جناب فاطمه را بديده ظاهر و باطن ميديد غير از ديده ديگران بوده است و بجلوهاي آن مخدره در اوقات خاصه براي آن بزرگوار بنحوي اختصاص داشت و بر اهل مدينه بنحو ديگر بعبارة اخري حضرت امير آفتاب و ماه و ستاره را بحقايقها مشاهده ميفرمود و ديگران ضوء و شعاع آفتاب و غيره را و شايد جمعي از آن انوار بيبهره بودند و استعداد لقاي انوار فاطميه را نداشتهاند و لهم اعين لايبصرون بها وانهم عن لقاربهم لمحجوبون و وجه اينكه انوار باهره آن مخدره عصمت بالوان مختلفه درخشنده بود و برنگ بياض و صفره و حمره جلوه مينمود شايد اشاره بر اختلاف حالات آن طاهره مطهره بوده كه در حال رجاء و اميدواري و نائل شدن بفيوضات رحمات حضرت باري برنگ بياض جلوه مينمود و در حال خوف و وحشت برنگ صفره فروزنده بود چون از اداي تكليف باري فراغت حاصل مينمود حال نشاط و انبساط و سرور كه از قبولي اعمال و توفيق بعبادات حاصل ميشد و آن لازمه سرخي چهره و رخسار است.
يا آن كه بصمداق حديثي كه وارد شده است انگشتر عقيق سفيد از نور روي رسول خدا است و انگشتر عقيق سرخ از نور روي اميرالمؤمنين است و انگشتر عقيق زرد از نور روي فاطمه زهرا است و اين سه قسم از نور باين سه رنگ حكايت از نور نبوت و ولايت ميكند و نور نبوت عين رحمت بوده كه علامت آن بياض است و نور ولايت كه مظهر غضب بود اثر آن سرخي است و نور زرد حقيقت عصمت است كه واسطه بين رحمت و غضب است و مشعر بر برزخيت و جامعيت است و آن مخدره صلوه وسطي و واقفه بين
مبداي مشرق نبوت و منتهاي مغرب ولايت است (و هي الشمس المضيئه من جهه النبوه والابوه والقمر المنير من جهته الولايه والامامه والكوكب الدري الذي يوقد من شجره مباركه زيتونه يكاد ريت علمها يضئي الاملاك والافلاك من الثري الي الثريا) خلاصه كلام آن كه اين جلوه رفيعه دلالت دارد كه آن سيده جهان در اين عالم امكان مرآه مجلوه خاتم پيغمبران و جناب امير مؤمنان بوده پيوسته بمدد غيبي مفيض الخير والبر و منزل البركات والرحمات از جهت يمناي رسالت وجهه يسراي ولايت افاضات بلا نهايات در هر صباح و مساء بر آن ذات اقدس و جسد مطهر عصمت كبري ميفرمود و از آن مخدره بديگران ترشح و تراوش ميكرد تا علو قدر و سمو مقام و رفعت شأن او بر عالميان ظاهر گردد
(يص) از احاديث صحيحه معلوم است كه حضرت فاطمه را در آسمانها منصوره ميخواندند و نصر بمعني اعانت است يقال نصره علي عدوهاي اعانه و انتصار بمعني انتقام است و در اين مقام معني منصوره بفارسي ياري كرده شده است و ناصر و معين و ياري كننده وي خداست و در كريمه مباركه (و من قتل مظلوما فقد جعلنا الوليه سلطانا فلايسرف في القتل انه كان منصورا) مراد از منصور حجة بن الحسن عجل الله فرجه ميباشد و در كتاب معاني الاخبار از امام صادق مرويست كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود در شب معراج سيبي بمن داد برادرم جبرئيل چون شكافتم نوري از او ساطع شد جبرئيل عرض كرد چرا از اين سيب ميل نميفرمائي پس بخوريد و بيمي نداشته باشيد كه اين نور منصوره است در آسمان و در زمين فاطمه است پس گفتم اي حبيب من چرا او در آسمان منصوره و در زمين فاطمه است عرض كرد فاطمه ناميدند از آنكه شيعيان خود را از آتش نجات ميدهد و دشمنان خود را از دوستي خود دور دارد و در آسمان منصوره ناميده شده است براي اين است كه دوستان خود را اعانت ميكند و مانع از دخول آتش ميشود و اين است قول خداوند سبحان (و يومئذ يفرح المؤمنون بنصر الله ينصر من يشاء و هو العزيز الرحيم) و اين بشارتي است روحاني و تكريمي است رحماني
و اظهاري از جلالت قدر آن مستوره كبري است و تسليهايست از انتقام اعادي آن بزرگوار و اين آيه مباركه در سوره روم است و مژده و بشارتي است در غلبه روميان بر فارسيان و اصحاب حضرت رسول را در آن خصوص حكاياتي است گويا مقصود از اين حديث شريف اين است كه فاطه زهرا ياري كرده شده است از جهت دوستانش و بعبارة اخري نصرت دوستان فاطمه نصرت فاطمه است بناء علي ذلك معني منصوره لازمه معني فاطمه است كه آن نجات از آتش است و كدام نصرت و اعانت بالاتر است از اينكه دوست كسي بجهت او از آتش ابدي خلاص شود و نجات يابد و غالب بر دشمن خود گردد و استشهاد باين آيه در مقام تأويل است و خلاصه آن بر حسب ظاهر است كه حضرت فاطمه نصرالله است و از اين نصر كه منصوره است هر كس را ميخواهد ياري ميكند و هر كس را ميخواهد خواري ميدهد و در تأويل روايت فرمودهاند نصر فاطمه لمحبيها
اي گرامي دخت سالار امم
لوح محفوظ خداي ذوالنعم
همسر و هم خوابه حبل المتين
ماه برج عروة الوثقي دين
از تو جسته سكه عصمت رواج
عصمتت بگرفته از عفت خراج
با وجود چون تو زن در احترام
ديگر از مردان نبايد برد نام
كوه مس را ميكند كان طلا
خاك پاي فضهات چون كيميا
آبروي مريم از خاك درت
ساره و هاجر بخدمت بردرت
گر توئي زن اي سر افراز زمن
كاش مردان جهان بودند زن
كرده حق نام كرامت فاطمه
ملك هستي راز جودت قائمة
ذات تو اسباب ايجاد وجود
خاطرت آينيه غيب و شهود
سر مكنون خداي... اكبري
جفت حيدر دختر پيغمبري
قلب تو اي قلزم مجد و شرف
شد براي يازده كوكب صدف
قامتت اي سر و بستان صفا
پاي تا سر نخل توحيد خدا
آنچه قدرت داشت ذات كردگار
جمله را بر دست در ذاتت بكار
بيش از اينم ني بوصفت دست رس
گر بود در خانه كس يك حرف بس
اين لقب شريف معظمي است كه خداوند متعال در قرآن مريم (ع) را بدان خوانده و ستوده است في قوله تعالي (ماالمسيح بن مريم الا رسول قد خلت من قبله الرسل و امه صديقه الايه) و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فاطمه زهرا را صديقه خواند بروايت ابيبصير در امالي از حضرت صادق عليهالسلام بعد از ذكر مهريه فاطمه (ع) فرمود و هي صديقه الكبري و بهادارت القرون الاولي و صديق از صيغ مبالغه است يعني بسيار راست گو و فاطمه زهرا نفس صدق است و كافي است شهادت عايشه باين معني كه علماء سنت هم نقل كردهاند كه عايشه ميگفت نديدم زني را كه راست گوتر از فاطمه باشد مگر پدرش رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و اهل سنت اين روايت را معتبر ميدانند مع ذلك در مطالبه حق ثابت خود پدر عايشه قول آن صديقه را تصديق ننمودند و تصديق عايشه بصدق قول حضرت فاطمه منافي است با تكذيب قولي و فعلي پدرش ابوبكر در ادعاي فدك با ضميمهي تصديق سيد الصد يقين اميرالمؤمنين عليهالسلام و جمعي از اصدقاء اين خانواده، و معني و بهادارت القرون الاولي كه در حديث مذكور شد اين است كه تمام انبياء قرون گذشته امت خود را امر بمعرفت و شناسائي فاطمه مينمودند و بمقامات فاطمه ايشان را اعلام مينمودند و بعبارت روشنتر سعادت و شقاوت اهل هر زماني از تولي و تبري صديقه كبري استوار و دوستي آن بزرگوار مناط و مدار دين انبياي هر زماني بوده است چون دوران زمين و آسمان بوجود ايشان است.
بيت
هي عند الله اعظم شانأ
و بهادار في القرون رحاها
هي و الله آيه لرسولالله
بل رحمه بها اهداها
هي مشكوه عصمه علقت
من سماء الوجود مثل زكاها
هي والله كوثر قد اعدت
لبينها و كل من والاها
هي حبل لكل معتصم
عروة الله التي و ثقاها
هي عين الحيوة في ظلمات
و حيوة القلوب من جدوايها
هي بعد النبي اقرب من
ينتميه علي زوي قرباها
هي عين الاله كيف لها
اعين في غطائها يغشاها
هي بنت النبي و بضعتها
و علي بيته يكن سكناها
هل يكن في الوجود منها شبيه
قال ابوها وبعلها ولداها
(يص) اين لقب مبارك نيز دلالت بر طهارت ذات كثير البركات حضرت فاطمه زهراء صلوات الله عليها ميكند و از صفات خاصه معصومين است و در بعضي نسخ زاكية است والجمع اولي و فرق بين زكيه و زاكيه را چنين گفتهاند كه زاكيه هرگز گناه نكرده و زكيه كسي است كه گناه كند و آمرزيده شود فلذا در بعضي نسخ زاكيه ضبط شده است كه عباره اخراي طاهره است و فرق بين طاهره و زاكيه اين است كه آنچه از جانب حق است و موهوبي و قذفي و خلقي و فطري است كه فطره الله التي فطر الناس عليها آن معني طاهره است و آنچه راجع بخلق است سعي و اجتهاد و كوشش لازم دارد و كسي است كه مجاهده بنمايد كه نفس او پاك بماند و هميشه زاكيه باشد و اگر گناه كرد و توبه كرد زكيه ميشود و در قرآن مجيد از زبان روح الامين در قصهي مريم (ع) خبر ميدهد (لاهب لك غلاما زكيا) يعني آمدهام بتو غلامي بدهم كه از گناهان پاك و پاكيزه باشد تذكيه در لغه بمعني تطهير است و زكوه جون مطهر اموالست باين اسم موسوم گرديد و اهل تفسير در ذيل آيه كريمة قدافلح من زكيها فرمودند تزكيه تطهير از اخلاق ذميمه است كه ناشي از غضب و بخل و حسد و حب و جاه و حب دنيا و كبر و عجب است پس هر كه اين امراض را باعمال صالحه معالجه كرد البته نفس او مطهر و مزكي است و در قرآن لفظ زكيه بوصف ياد شده است در خطاب حضرت موسي بجناب خضر كه فرمود اقتلت نفسازكيه معني زكيه در اين آيه همان زاكيه است كه مرادف طاهره است يعني كسي كه پاكست از جنايت نبايد موجب قتل بشود و زاكيه بمعني ناميه هم آمده
است و منه زكي الزرع اي نما و حصل فيه نمو كثير و بركة، و منه و صلوات زاكيهاي ناميه و ممكن است كه فاطمه زهرا را زكيه خواندند از براي نماء آن جسد عنصري و جثه حسيهاش كه بر خلاف اجساد ديگران بوده كما ستعرف في محله و سادات جنان وقتي كه قنداقه فاطمه را بام المؤمنين دادند عرض كردند خذيها طاهره مطهرة زكيه ميمونة و اين وصف راجع بطهارت از خباثت ظاهره است بواسطه قرينهي حاليه و اگر در مقامي اين لقب بدون قرينهي ذكر شود عموم دارد و طهارت معنويه را هم ميفهماند.
(يص) اين لقب عالي حكايت از رضاي آن حضرت ميكند و عالم رضوان اكبر است و از براي هر كس بطريق كمال جز براي معصومين يافت نميشود كه حق تعالي خبر داده در سوره (غاشيه) وجوه يومئذ ناعمه لسيعها راضيه في جنة عاليه) چون نفس راضيه فرداي قيامت در عيشه مرضيه است و علامت نفس راضيه آنست سخط نكند بچيزي كه خداوند از براي او مقدر كرده است و از براي خود راضي بعمل قليل نشود و اين مضمون حديث است كه در مجمع نقل شده است من رضي بالقليل من الرزق قبل الله منه اليسير من العمل و من رضي باليسير من الحلال خفت مئونته و تنعم اهله و بصره الله داء الدنيا و دوائها و اخرجه منها سالما الي دار السلام. (والراضي الذي لايسخط بما قدر عليه ولا رضي لنفسه بالقليل). اكنون بدان كه نفس بعد از اينكه مطمئنه شد زمان رجوع الي الحق و خروج از علايق بدن و توجه بعالم قدس راضيه و مرضيه است و اين رضا از اطمينان او است كه در نفس وي سپرده شده است و اطمينان در تلو مقام ايقان است كه از ترقي ملكا حقه يافته است و معني اطمينان آنست كه آنچه در آخرت بوي عنايت ميشود در دنيا همان را بالمشاهده كان ميبيند يعني عالم شهود و كشف او در دنيا و آخرت بريك نهج است و اين است معني لو كشف الغطا ما ازددت يقينا و اين لقب شريف كمال تمجيد است براي فاطمه (ع) و اين صفت رضا هم بنحو كمال در آن حبيبهي ذوالجلال ظهور يافت بلكه با رضاي خدا و رسول متحد گرديد و مغايرت از ميان برفت و از اينروست كه
حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم ميفرمود رضاي فاطمه رضاي من است و سخط فاطمه سخط من و از اين حديث و نظائر آن مرحوم مجلسي تمسك جسته بعصمت فاطمهي زهراء بلكه آيهي ولسوف يعطيك ربك فترضي براي رضاي حضرت زهرا (ع) است ملخص شأن نزولش اين بود كه روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ملاحظه فرمودند كه فاطمه گليمي از پالان شتر بر دوش افكنده و نشسته آسيا ميكند پس آنجناب گريست و فرمود تجرعي مرارة الدنيا لاجل حلاوة الاخرة پس جبرئيل نازل شد و اين آيه مباركه فوق را آورد.
بابي من تكون خالصة
عن ميولات نفسها و هواها
بابي من بكل مشتهيات
اقلعت كالجبال مرساها
بابي ثم اسرتي ثم اهلي
ثم مالي و ما سواها فداها
بابي فاطمه شفيعة حشر
بابي من بحكمها شفعاها
بابي فاطمه وقد فطمت
باسمها نار حشرها و لظاها
بابي كفها علي تعالي
هو لو لم يكن و من اكفاها
(يص) اين لقب مبارك اگر چه در روايت و اوصاف نفس مطمئنه در ذكر حكيم در تلور راضيه است وليكن اشرف و اقوي است از راضيه، باين بيان مجمل كه نيشابوري در تفسير خود گفته راضيه كسي است كه از مقدرات كائنة و احكام جاريه كه از خداوند بر او ميرسد كمال رضايت داشته باشد اما مرضيه كسيست كه عندالله مرضيه باشد، در فقره اولي رضايت از بنده است و در فقره ثانيه از حق و مناط رضايت حق است از عبد چون بنده از خداي خود راضي است خداوند هم از او راضي است چنانكه گويند رضيالله عنه و رضي عنه (و در مجمع البحرين) فرمود الراضيه و هي التي رضيت بما اوتيت والمرضية هي التي رضي عنها بعباره اخري از براي نفس پنج مرتبه است نفس اماره نفس لوامه كه در قرآن مذكور است ان النفس لامارة بالسؤ ولا اقسم بالنفس اللوامة اول تابع
هواست و آمر بسوء است دويم ملامت ميكند خود و اذعان بتقصير خود دارد اگر چه احسان كند و سوم از مراتب نفس مطمئنه است و هي الامنه و چهارم راضيه و پنجم مرضيه است و جمعي نفس ملهمه قائل شدند و گويا مأخوذ از فالمهما فجورها و تقواها است و اگر نفس مطمئنه فاطمه عليهاالسلام راضيه من الله نبود مرضية عندالله نميشد و بدين لقب اختصاص نمييافت مانند نفوس مطمئنه ائمه مصعومين (ع) خصوص جناب سيدالشهداء كه آيه مباركه ياايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضية مرضيه در شأن ايشان مأول است و تلك الثمره من هذه الشجرة كما ان الواحد من العشره و در تفسير اهل بيت از حضرت صادق عليهالسلام مرويست النفس المطمئنه الي محمد صلي الله عليه و آله و سلم والراضية بالثواب وادخلي في عبادي اي محمد و اهل بية عليهمالسلام
(يص) والمباركه هي ذات بركة في العلوم الربانية والفضائل النفسانية والكمالات الشريفة والكرامات المنيفة و اين لقب معظم بيان از خيرات كثيرة و بركات و فيسرة ميكند كه از آن منبع عصمت كبري و رحمت عظمي بما سويالله رسيده و ميرسد و بركات دو قسم است قسمي ظاهر و قسمي باطن و هر دو قسم از بركات بنحو كمال در آن مرآت صفات ذوالجلال و ظاهر و هويدا بوده است و آيهي في ليلة مباركة تأويلش بدان ذات مقدس است كه امالبركات و منافع خيريه و كليات امور دنيويه و اخرويه عالميان از ايشان ظاهر شده و معني شجره مباركه بدان حضرت بازگشت دارد
آنها خيرة النساء جميعا
و لها الفضل من جميع نساها
اثبتت نفسها بزهد و قالت
في الصباح ليحمدن سراها
انما الحور اشرفت من قصور
بعيون حوراء حتي تراها
و حسان الجنان مشرفة
حين تضحك بهن من حسناها
اهل بيت النبي سفينة نوح
من اتي هل بية لنجاها
هي بنت النبي و بضعتها
و علي بيته يكن سكناها
(يص) اين لقب شريف نوراني در السنه و افواه ملائكه و سكان سماوات علوية مشهور و معروف بوده است مانند مصوره و علامهي مجلسي اين لقب را در عداد القاب آن مكرمه بشمار آورده بدين عبارت و يقال لها في السماء النورية السماويه و خود ظاهر است انوار الهيه بكلياتها از عالم اعلي است و بر سكنة آسمانها نماينده و هويداست مع هذا از جنس و سنخ بشر زني بزبان ايشان بدين نام ناميده شود و بدين وصف معروف و مشهور باشد دليل است بر عظمت ذات مقدس و نورانية حقيقت باشرافتش و نور از اسماءالله است و في الدعا انت نور السماوات والارض اي منورهما و مدبرهما بحكمة بالغة و در تعريف نور مذكور است و النور كيفية ظاهرة بنفسها مظهرة لغيرها و ايضا در تعريف نور گفتهاند آن كيفيتي است كه آن را باصره ادراك ميكند و از او مبصرات ادراك ميشود مانند فيضان اشراق آفتاب و ماه بر اجرام كثيفة كه مجازي او هستند و نور خلاف ظلمت و جمع آن انوار و باب تفعيلش تنوير است و وجود شريف نبي و ولي در غالب آيات قرآن و در اخبار بسيار تعبير بنور شده است بواسطهي آيات باهرة و دلالات ظاهر ايشان و اغلب از معني نور براي خدا و ائمه هدي (ع) هدايت و دلالت اراده شده چنانكه در تفسير آيهي نور در كتب تفاسير مذكور است و اين معني جامعتر و روشنتر است براي اين كه در ظلمات كافهي بريات از نور استناره جويند و هدايت يابند و از وجدان و فروزش آن بمقصود خودشان نائل و واصل شوند و كريمهي و يهدي الله لنوره من يشاء شاهد صادقي است و معني ظهور نور از براي غير همان معني هدايت و دلالت است و حديث شريف قنديل نور بيايد كه آن دليل است بر مراد و برهاني در علة تسميه آن مخدره بنورية السماوية.
(يص) جناب اقدس نبوي مكرر باقسم مؤكد فرمود دربارهي فاطمة زهرا سلام
اللهعليها والله هي المريم الكبري با آنكه در امم سالفه زناني پارسا بودند و از اهل طاعت و تقوي بشمار ميرفتهاند و در قرآن مجيد از آنها تمجيد شده حضرت رسول آن مخدره را بهيچ يك قرين نفرموده جز مريم (ع) كه از همهي نسوان منتخبه و منتجبه بوده و بصفت عصمت موصوفة و بر تمام آنها سيادت و سروري و برتري داشت پس خداوند سبحان او را بطهارت ذيل و عفت نفس و صفاي اصطفأ ستوده و فرد كامل از نوع نسوان جهانيان قرار داد و جناب ختمي مآب فاطمه را اكبر و اكرم از مريم دانسته و نفرموده مانند مريم است بلكه فرموده خود مريم است و بزرگ و افضل و اشرف و اجلي و اقوي از مريم و سيدهي زنان اولين و آخرين است
(يص) از اعظم و افضل القاب اطياب امالائمة الانجاب محدثه بفتح دال است و اين درجه ساميه و رتبه نامية بعد از مقام نبوت و امامت مخصوص او است و محدثه اسم مفعولست يعني حديث كرده شده لابد محدثه محدثي را لازم است و نبي و وصي و فاطمة با جبرئيل حديث ميگفتهاند و ميشنيدند سخنان او را و در مجمع البحرين در معني محدثين فرموده يحدثهم الملائكه و فيهم جبرئيل من غير معاينه)
و در كافي و بصائر الدرجات از حضرت صادق در وصف محدث فرمود آواز ملك را ميشنود و او را نميبيند راوي عرض كرد اصلحك الله چگونه ميداند آواز ملك است فرمود بوي سيكنه و وقاري عطا ميشود كه از آن ميداند محدث ملك است، علي اي حال اين لقب نبيل كه مكرر بزبان رسول خدا و ائمه هدي (ع) جاري شده بر لقبهاي ديگر مزيت دارد و از كمال علم آن مخدره خبر ميدهد و حديث مصحف فاطمه خود كافي بمقصود است و يك جزء حديث مروي در كافي در باب مصحف فاطمه بدين گونه است در روايت حماد بن عثمان كه حضرت صادق عليهالسلام فرمود (فارسل اليها ملكا يسلي عنها و يحدثها قشكت ذلك الي اميرالمؤمنين فقال لها اذا احست بذلك و سمعت الصوت قولي لي فاعلمته بذلك فجعل اميرالمؤمنين يكتب كلما سمع حتي اثبتت من ذلك مصحفا قال ثم قال اما انه ليس
فيه شيئي من الحرام والحلال وليكن فيه علم ما يكون) و در حديث (بصائر) تصريح باسم جبرئيل دارد بدين گونه (و كان جبرئيل يأتيها فيحسن عزاها علي ابيها و يطيب نفسها و يخبرها عن ابيها و مكانه و يخبرها بما يكون بعدها في ذرتيها و كان علي عليهالسلام يكتب ذلك فهذا مصحف فاطمه (ع)
و در (علل الشرايع) از حضرت صادق عليهالسلام مرويست كه فرمود فاطمه را محدثه ناميدند براي اينكه ملائكه از آسمان بروي نازل شده ندا ميكردند او را چنانكه مريم را ندا ميكردند و ميگفتهاند يا فاطمه ان الله اصطفاك و طهرك علي نساء العالمين پس فاطمه با ايشان حديث ميكرد و ايشان با فاطمه حديث ميكردند حتي شبي آن مخدره از ملائكه سؤال كرد آيا مريم افضل زنان عالميان نيست عرض كردند مريم افضل زنان عالم خود بود و خداوند سبحان ترا سيدهي زنان عالم او و عالم خودت بلكه سيدهي زنان اولين و آخرين قرار داده است و همين مضمون را طبري امامي در كتاب دلائل الامامه آورده و فاطمه زهرا همچنان كه محدثه بفتح بود محدثه بكسر هم بود در رحم مادر تكلم ميكرد و براي مادرش حديث مينمود.
بضعة المصطفي عقيلة وحي
كابيها الهها او حاها
شجر اثمرت بواحدة
و اكتفت من ثمارها احداها
ثمر واحد و فيه ثمار
انما الصيد كلها في فراها
ام آل الرسول عصبتهم
هي لولا هالم يكن آل طه
انزل الله في زمان قليل
مصحفا كاملا بروح حواها
دقت من اول الرضاع علوما
من ابيها و ذقها من شفاها
ولقد قلت انها علمت
آخر الكائنات من مبداها
كيف قالت لبلعها فاسئلن
كل ما قديري و مالا يراها
كل من يجتني ثمار علوم
انا ها امها و ها مجتناها
اين بيست لقب كه در اينجا بنحو ايجاز شرح داده شده و صاحب ناسخ در القاب آن مخدره چنين آورده است اقتفا بمناقب ابن شهر آشوب نموده گويد اما اسماء و القاب
آنحضرت فاطمه البتول الحصان الحره السيده العذراء الحوراء المباركه الطاهره الزكيه الراضيه المرضيه المحدثه مريمالكبري الصديقه الكبري و در آسمان حضرتش را النوريه السماويه الحانيه گويند الصديقه بالاقوال والمباركه بالاحوال الطاهره بالافعال الزكيه باالعداله والمرضيه بالمقاله والراضيه بالدلاله المحدثه بالشفقه الحره باالنفقه والسيده بالصدقه البتول في الزمان الزهراء بالاحصان النوريه بالشاهده السماويه في العباده الحانيه بالزهاده العذراء بالولاده الزاهده الصفيه العابده الرضيه المرضيه المتهجده الشريفه القانته العفيفه سيده النسوان و حبيبه حبيب الرحمن المتحجبه عن خزان الجنان ثمره النبوه امالائمه زهره فؤاد شفيع الامه الزهراء المحترمه الغره المحتثمه المكرمه تحت قبه الخضراء الانسيه الحوراء وارثه سيد الانبياء قرينه سيد الاوصياء راحه روح المصطفي حامله البلوي من غير جزع و لا شكوي صاحبه شجره طوبي و من انزل في شانها و زوجها و اولادها هل اتي المنعوته في الانجيل الموصوفه بالبر والتجيل دره صاحب الوحي والتنزيل جدها الخليل مادحها الجليل خادمها جبرئيل
جده سادات اعلي رتبه مفتاح تجات
افتخار طيبين بانوي قصر طيبات
زبده نسوان مهين بانوي خيل طاهرات
آنكه غير از وي نباشد در تمام ممكنات
دخت دلبند نبي روح ولي ام الامام
ماه برقع دار خورشيد رخ زيباي او
پرده داري آفتاب از پرتو سيماي او
لؤلؤ درياي وحدت گوهر والاي او
گر علي بن ابيطالب بند همتاي او
بود يكتا چون خدا قل و دل خيرالكلام
بوالبشر اندر نتاج خود نيابد دختري
فخر دارد از چنين دختر چه حوا مادري
فلك مستوري نخواهد يافت چون او لنگري
آنكه بر سادات دنيا جمله دارد برتري
از بناي خلقت امكان الي يوم القيام
خلقت آباي علوي را وجود او سبب
امهات سفلي از ادارك فيضش منتجب
از ميان دفتر اشيا است فردي منتخب
از جلال و جاه و قرب و عزت و اصل نسب
و ز كمال و عزت و تفضيل اجلال مقام
شخص وي كز ماسوي باشد وجودي بيمثال
شد محل مهبط نور ظهور لايزال
داد زنجير نبوت با ولايت اتصال
گشت طالع زان فروغ مشرق عين كمال
يازده خورشيد تابان يازده ماه تمام
فخر مريم بود ز يك عيسي بافراد بشر
يازده عيسي شد از زهرا بعالم جلوه گر
كزدم هر يك دو صد عيسي ز لطف دادگر
موسم احياي موتي زندگي گيرد ز سر
روز انشاء لحوم و وقت ايجاد عظام
دريم عفت هزاران همچه مريم را معين
ساره اندر خاك ساري قصر قدر شرامگين
هاجر اندر خرمن شرم عفافش خوشه چين
روفته صف النعالش آسيه با آستين
از ظهور جاه و عزت و زوفور احترام
حضرت امالائمه فاطمه ركن وجود
مصدر خلقت زلال منبع بحر وجود
معني عصمت كمال رحمت حي ودود
علت اشياء غرض از هستي بود نبود
ذخر ابناء مكرم فخر آباء عظام
با چنين قدر و مكان و رفعت و جاه جلال
اي دريغ از كوكب عمرش كه از فرط ملال
همچه مهر افتاد اندر عقده رائس زوال
در جواني از جهان بنمود روي ارتحال
جانب دار بقا از صدمه قوم ظلام
بعد باب كامياب خويش با اندوه رنج
روز عمر خويش را سر برد تا هفتاد و پنج
ليك هر روزش چه سالي بود از رنج شكنج
ناله عجل وفاتي داشت با صد سوز رنج
زندگاني گشت بر حال عزيز وي حرام
گشت تا قلب وي از داغ پيمبر شعلهور
از نسيم راحت دنيا نشد خرم دگر
هر نفس ميزد غمياز نو بقلبش نيشتر
با وجود آنكه پيغمبر زقرآن بيشتر
داشت اندر احترامش وقت رحلت اهتمام
چون به بستر اوفتاد آن سر و گلزار محن
كرد روي عذرخواهي با جناب بوالحسن
كاي پسر عم كن بخل از مرحمت تقصير من
الفراق اي مونس جان وقت آن شد از بدن
مرغ روحم پر زند در روضهي دارالسلام
پس حسن را در بغل بگرفت با حال فكار
گريه بر حال حسين بنمود چون ابر بهار
از براي زينب و كلثوم قلب داغ دار
از براي كربلا بگريست قدري زار زار
پس سپرد اطفال خود را بر پسر عم گرام
با دل پر خون زجور محنت آباد جهان
مروغ روحش بال بگشود از جهان سوي جنان
شد بخاك تيره در شب نازنين جسمش نهان
برد ارث ماتم وي زينب بيخانمان
از وطن در كوفهي و از كوفه ويران بشام
لفظ فاطمه مشتق از فطم است و در مجمع البحرين فرمود فطم بر وزن كرم طفلي را گويند كه از شير بريده و جدا شود و جمع آن فطم بضمتين است ليكن اين جمع قليل الاستعمالست و فطام بمعني قطع و بريدن و جدا كردن است و فطم بمعني لازم و متعدي هر دو آمده است و فاطمه هم طفلي را گويند كه از شير گرفته شود و آن بمعني مفطومه است و مخفي نماند كه اين اسم گرامي قبل از اسلام نيز متداول بوده و نه، زن از جدات رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اسم آنها فاطمه بوده و نه زن عاتكه نام بوده از جدات آن حضرت و در مدح رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم گفتهاند
يابن الطواهر والزواكي
يابن الفواطم والعواتك
و در قاموس گويد در لغته فطم بيست نفر فاطمه نام در زمان اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بوده و اين بيست نفر غير از فواطم تسعه است كه از جملهي آنها فاطمه مادر خديجه كبري و فاطمهي بنت اسد و فاطمهي بنت زبير و فاطمهي بنت حمزه بودند و اين اسم شريف را ميمون و مبارك ميدانستهاند و فاطمه زهرا (ع) اول زني است كه در اسلام متولد شده است و اول زني است كه موسومهي بفاطمهي گرديده در اسلام و اول زني است كه در خرد سالي بمدينه طيبه هجرت نمود در ملازمت حضرت اميرالمؤمنين و فاطمهي بنت اسد و فاطمهي بنت زبير و اسم و رسم آن مكرمه فواطم سابقات را زينت داد و ثبوت عصمتش اثبات عفت امهاتش فرمود و چنانكه در اين امت فاطمه نام در هر خانه سبب از براي
ازدياد رحمت و اكثار بركت است و ائمه هدي (ع) مخصوصا سفارش مينمودند كه فاطمه نام را محترم بدارند و باو اذيت نرسانند و در وجه تسميه آن مخدره باين نام گفتهاند كه چون امالمؤمنين خديجه مادرش فاطمه بود ميل داشت آن مخدره را باين اسم بخواند و بعضي گفتهاند چون رسول خدا مادرش از دنيا رفت و كفالت آن حضرت بعهده فاطمهي بنت اسد بود چون فاطمه متولد شد خواست رسول خدا فاطمهي بنت اسد را مسرور بنمايد آن مخدره را فاطمه ناميد ولي روايت (بحار) اين است كه ملكي از طرف علي اعلي مأمور شد كه بر زبان معجز بيان آن حضرت جاري بنمايد اين اسم را پس فرمود اين دختر را فاطمه نام بگذاريد و بر حسب روايات آتيه فاطمه قبل از ولادت بچند سال باين اسم موسوم بود ولي دو وجه مذكور با روايات معتبره جمع آن ممكن است كه بميل خاطر خديجه و احترام فاطمهي بنت اسد آن مخدره را باين اسم موسوم نمودند قبل از فرمان خداوند سبحان
اول از حضرت صادق عليهالسلام مرويست كه فرمود سميت فاطمه لانقطاعها عن نساء زمانها فضلا و دنيا و حسبا يعني فاطمه ناميده شد بجهت اين كه از زنان زمان خود منقطع بود و جدا بود بواسطه فضل و دين و حسب و البته آنچه مفيد است فضل و دين و شرف و حسب است.
2 (ر) سميت فاطمه لانقطاعها عن فواطم التسعه چون آنها در كفر متولد شدند و فاطمه وليده اسلام است.
3- و در علل الشرايع از حضرت باقر عليهالسلام روايت كند كه چون فاطمه متولد شد (اوحي الله عز و جل الي ملك و قال له انطلق الي محمد و قل له سمها فاطمه فسماها فاطمه ثم قال اني فطمتك بالعلم و فطمتك عن الطمث پس حضرت باقر عليهالسلام فرمود والله لقد فطمها الله تعالي بالعلم و عن الطمث بالميثاق) در اين حديث چهار مطلب است اول ملكي اسم فاطمه را بر زبان پيغمبر جاري فرمود دوم فطام فاطمه بالعلم سوم فطامش از طمث چهارم كلام امام عليهالسلام كه بقسم
خبر از وقوع قول حضرت رسول داده با ضميمهي ميثاق و معني فطام بعلم يعني ترا شير دادم تا بينياز شدي و ترا بسبب علم از جهل جدا كردم و اين بيان كنايه است كه فاطمه در بادي فطرت بعلوم ربانيه عالمه بوده است
4 (ر) از حضرت صادق مرويست كه فرمود (افتدري اي شئي تفسير فاطمه قال لا قال (ع) فطمت عن الشر) يعني از شر بديها بريده و جدا شده و اگر لازم نباشد فطمت يعني فاطمه خود را از همه شرور دور نمود
5 (ر) (قال النبي صلي الله عليه و آله و سلم سميت فاطمه فاطمه لفطمها عن الدنيا و لذاتها و شهواتها يعني بجهت انقطاع و انفطام او از دنيا و لذات و شهوات آن او را فاطمه ناميدند كانه از وقتي كه آن ملك نازل شد و او را فاطمه خواند دنيا را نخواست و اعراض از ماسوي الله كرد، و من المهد الي اللحد روي دلش بسوي آخرت و پروردگارش بود چون محبت دنيا از دلش بريده شده بود مالك محبت حق شد و از اين جهت در دنيا با آنهمه قدرت و كمال كرامت در آن زمان قليل با نهايت سختي و عسرت گذرانيد.
6- در علل الشرايع از عبدالله محض پسر حسن مثني از حضرت سجاد عليهالسلام حديثي آورده است كه حاصلش اين است عبدالله سؤال كرد چرا فاطمه را فاطمهي ناميدند فرمود چون فاطمه متولد شد و خلافت و امامت را در ذريه او خداوند متعال قرار داد فبهذا سميت فاطمهي لانها فطمت طمعهم
7- (ر) رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در حق فاطمهي (ع) فرمود من عرفها حق معرفتها ادرك ليله القدر وانما سميت فاطمهي لان الخلق فطموا عن كنه معرفتها و في خبر آخر انما سيمت فاطمه لان اعدائها فطموا عن حبها
(يص) معرفت فاطمهي زهرا دو قسم است اول معرفت اسم و حسب و نسب و جمله قليله از حالاتش و اين قسم از معرفت از اين حديث معلوم است كه رسول صلي الله عليه و آله و سلم دست فاطمه را گرفت و فرمود (من عرفها فقد عرفها و من لم يعرفها فهي فاطمهي بضعه مني و روحي التي بين جنبي الحديث) آنجناب در اين تعريف خواسته است اتحاد خودش را بفاطمهي زهرا كه دلالت بر كمال فضل و شرف او ميكند بمردم بفهماند يعني فاطمه را بدين گونه
بشناسيد و او را چون روحي در قالب و قلب من بدانيد و اين قسم از معرفت نتيجهاش اين است كه با روح و قلب و پاره تن پيغمبر بايد مردم عمل بنمايند آنچه با پيغمبر عمل ميكردند و حرمت جان پيغمبر حرمت پيغمبر است و احترام جزء اعظم احترام كل است.
و قسم دوم معرفت بگنه و حقيقته و احاطه تامهي بتمام مقامات و كمالات و فضائل و فواضل اوست و اين قسم از معرفت براي احدي حاصل نميشود و حديث (و هي الصديقه الكبري و علي معرفتها دارت القرون الاولي) همان معرفه اجماليه است و عجز انسان از ادراك هر شيئي و شخصي بواسطه كثرت اوصاف و آيات اوست و هر قدر اوصاف موصوف زيادتر است موصوف قدر و شأنش در انظار عظيمتر مينمايد و چون انسان ناقص بواسطه فقدان آن مقامات عاليه در مقام داني و سافل است بمقام عالي نرسد و نتواند او را بشناسد پس چگونه ما حقيقت نبوت را ميتوانيم بشناسيم مانند اسم عظم و ليله القدر و ساعت مستجابهي
8 (ر) قال الباقر عليهالسلام (انما سميت فاطمهي بنت محمد الطاهره لطهارتها عن كل دنس و طهارتها من كل رفث و مارات يوما حمره و لا نفاسا) در معني طاهره و بتون اشاره باين معني شد و اين عبارت اخراي فطمت عن الطمث و رفث بمعني فحش است و اين دو طهارت اشاره بپاكي فاطمه زهرا است از پليديهاي ظاهر و باطن و تعدد ذكر طهارت بر حسب تعدد و اختلاف متعلق است از آنكه دنس و رفث صريح است با دناس ظاهره و ارجاس باطنه مانند تعدد ذكر اصطفا در حق مريم (ع)
9- (يص) از علل الشرايع از محمد بن مسلم ثقفي روايت كرده كه گفت از حضرت باقر عليهالسلام شنيدم كه فرمود حضرت فاطمه زهرا (ع) بر در جنهم وفقه دارد و در آن روز بين هر دو چشم هر مرد مؤمن و كافر نوشته ميشود هذا مؤمن هذا كافر و دوستار فاطمه كه گناهكار است بين دو چشم او نوشته ميشود هذا محب پس دوستار گناهكار را بسوي آتش ميبرند آنگاه فاطمه در مقابل خود عرض ميكند (الهي و سيدي سميتني فاطمه و فطمت بي من تولاني و تولي ذريتي من النار و وعدك الحق و انت لا تخلف الميعاد) حق تعالي
ميفرمايد راست ميگوئي اي فاطمهي من ترا فاطمهي ناميدم و دوستان و ذريه ترا از آتش جهنم جدا كردهام و وعده من حق است اين كه امر كردم آنها را بسوي آتش براي اينكه در حق آنها شفاعت بنمائي شفاعت كن كه من شفاعت ترا قبول مينمايم تا ملائكه و انبياء و اهل موقف بدانند در نزد من مكانت و منزلت ترا پس هر كس بر پيشاني او محب نوشته است او را شفاعت بنمايد
(يص) و خرگوشي در شرف النبوه و كلبي نسابه از حضرت صادق عليهالسلام از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم روايت نموده كه آن حضرت از حضرت رسول سؤال نمود كه آيا ميداني فاطمهي را چرا فاطمه ناميده شد آن جناب عرض كرد از براي چه فرمود لانها فطمت هي و شيعتها من النار
10- (سميت فاطمه بهذا الاسم لانها فطمت و تبلت عن النظير) يعني فاطمه زهرا (ع) از مثل و مانند خود مفطومه و منقطعه شده، و اين وجود ده گانه همه بيان مصداق و با هم تنافي نيست يعين فاطمه بهمه اين شئونات متصفه است و همه اين فضائل از خصائص اوست (فسبحان من خصها باعظم الفضائل و ميزها عن خلقه باكرم خصائل و شرفها و رفع قدرها و اكرامها و اكثر نسلها و جعل كل حال من احوالها آيه باهره و كل طور من اطوارها معجزه ظاهره)
و لو كان النساء بمثل هذي
لفضلت النساء علي الرجال
اي قبله مقبلان عالم
اي روح جهان و جان عالم
اي سيدهي نساء جنت
وي مهتر دختران عالم
اي علت خلقت خلايق
معلول تو انس جان عالم
اي سر حديث كنت كنزا
از خلقت مردمان عالم
احمد ز تو افتخار دارد
بر جمله پيمبران عالم
در دهر نزاد و هم نزايد
دختر چه تو مادران عالم
از مثل تو زن سزد بمردان
نازند همه زنان عالم
(يص) در ابداع نور فاطمي چهار قسم روايت است از پاره اخبار و آثار معلوم ميشود كه نور فاطمهي علا حده مستقلا خلق شده و از بعض اخبار معلوم ميشود از نور پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم خلق شده و از چند حديث معتبر ظاهر است كه از نور پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم و حضرت امير برانگيخته شده و از حديث علل بروايت معاذ بن جبل و حديث خصال و معاني الاخبار مرويست كه نور پيغمبر و حضرت امير و حسنين معاپيش از هفت هزار سال خلق شدند و ترتيب در اين حديث منظور نيست.
قسم اول در روايت انس بن مالك چنين است (ثم ان الله خلق الظلمه بالقدره فارسلها في سحائب البصر فقالت الملائكه سبوح قدوس ربنا منذ عرفنا هذه الاشباه ما راينا سوء فحرمتهم الا كشفت ما نزل بنا فهنالك خلق الله تعالي قناديل الرحمه و علقها علي سرادق العرش فقالت الملائكه اليهنا لمن هذه الفضيله و هذه الانوار فقال هذا نور امتي فاطمه الزهراء فلذالك سميت امتي الزهراء لان السماوات والارضين بنورها زهرت و هي ابنه نبيي و زوجه وصيه)
و اين حديث را مرحوم شيخ مفيد و شيخ طوسي و طبرسي و صاحب كشف الغمه باسانيد خود از فضل بن شاذان از موسي بن جعفر روايت كردهاند و كذا در جلد 7- و 10- بحار و رياض الجنان و منافي نيست ظهور نور آن مخدره در آسمانها با قدمت و سبقت نور مقدس پدر بزرگوارش و اين اظهار و ازهار يكي از جلوات آن سيدهي كائنات بوده وجود مقدس فاطمي جلوه از جلوات محمدي است و ايضا از قسم اولست روايت معاني الاخبار از سيد ابراري (قال صلي الله عليه و آله و سلم خلق الله نور فاطمه قبل ان يخلق الارض والسماء فقال بعض الناس يا نبيالله فليست هي انسيه فقال فاطمه حوراء انسيه قال خلقهاالله عز و جل من نوره قبل ان يخلق آدم اذ كانت الارواح فلما خلق الله عز و جل آدم عرضت علي آدم قيل يا نبيالله فاين كانت فاطمهي قال كانت في حقه تحت ساق العرش قالوا يا نبيالله فاين كان طعامها قال التسبيح والتهليل والتمجيد فلما خلق الله عز و جل آدم و اخرجني من
صلبه و احب الله ان يخرجها من صلبي فجعلها تفاحه في الجنه و اتاني بها جبرئيل الخ (آنچه در لقب منصوره سبق ذكر يافت)
و جلوات آن نور فاطمي تجليات خاصته داشته گاهي در ساق عرش گاهي در آسمانها هر يك بنحو خاص و نهج مخصوص و گاهي در بهشت در نظر آدم و حواء بصورت جاريه حسناء و گاهي در حقه نور و گاهي در قنديل محجوبه و مستوره و گاهي در سيب و رطب و انگور بهشتي و اين از خصائص آن مخدره است
قسم دوم دسته اخباريست كه دلالت دارد آن مخدره از نور رسول خدا خلق شده است و از نقل همه آنها عذر ميخواهم چون آن روايات را در جلد سوم (تاريخ سامره) در نصوص امامت امام علي النقي (ع) كاملا ايراد كردهام در اينجا از كتاب متقضب الاثر اين يك حديث را مينويسم سلمان فارسي از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم روايت مينمايد كه آن حضرت فرمود خداوند مرا از صفوه نور خود خلق فرمود و مرا باطاعت خود خواند پس اطاعت كردم خدا را پس از نور من نور علي را خلق كرد و او را بطاعت خود خواند و علي او را اطاعت كرد آنگاه از نور من و علي فاطمه (ع) را خلق نمود و او را دعوت بطاعت خود فرمود اجابت كرد آنگاه از نور من و علي و فاطمهي نور حسن و حسين را خلق كرد و ايشان را بطاعت خود خواند اجابت كردند پس ما را به پنج اسم يكي از اسماء خود ياد كرد خدا محمود است و من محمد خدا عالي است و ابن عم من علي است خدا فاطر است و اين است فاطمهي و از براي خدا احسان است و اين است دو فرزند من حسن و حسين پس خلق كرد از نور ما نه نفر از ائمه طاهرين را و ايشان را بطاعت خود دعوت كرد الحديث
قسم سوم (ر) اخباريست كه انوار خمسه از يك چشمه باشند محل حاجت آن روايات يكي اين است كه رسول خدا بعمويش عباس بن عبدالمطلب فرمود اي عمو من و علي و فاطمه و حسن و حسين از يك چشمهايم و ما را خداوند خلق فرمود وقتي كه آسمان و زمين و بهشت و دوزخ نبود و ما بوديم و تسبيح خدا را ميكرديم در وقتي كه تقديس و تسبيح كننده نبود خداوند متعال خواست صنعت و خلقت خود را ظاهر كند شكافت نور مرا و از آن عرش را خلق كرد پس نور عرش از نور من است و نور من از نور اله است و من از عرش افضل
ميباشم پس شكافت از نور علي بن ابيطالب و خلق كرد از آن ملائكه را پس نور ملائكه از نور علي است و نور علي از نور خدا است و نور او افضل از ملائكه است پس شكافت نور دخترم فاطمه را و خلق كرد از او آسمان و زمين را و نور فاطمه از نور خدا است و فاطمهي افضل است از آسمانها و زمينها پس از نور امام حسن آفتاب و ماه را خلق كرد و نور حسن از نور خداست و او افضل از شمس و قمر است پس شكافت نور حسين را و از آن بهشت و حورالعين را خلق كرد پس نور جنت و حورالعين از نور حسين است و نور حسين از نور خداست و الحسين افضل من الجنه والحور العين آنگاه در اين حديث ذكر فرموده ظهور ظلمت و خلقت قنديل را كه سابقا باو اشاره شد و نيز از غرائب علو حق اين است كه خوارزمي حنفي در مناقب خود روايتي ذكر كرده كه تمام آن را در تاريخ سامراء بالفاظها ايراد كردهام محل شاهد در اينجا اين است كه خداوند متعال در شب معراج برسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم خطاب ميكند (يا محمد اني خلقتك و خلقت عليا و فاطمه والحسن والحسين والائمه من نوري الخبر)
قسم چهارم خبري كه نور فاطمه از نور رسول خداست صاحب كشف الغمه و ديگران سند را بموسي بن جعفر ميرسانند كه آن حضرت فرمود خداوند از نوري كه اختراع كرده بود و از نور عظمت او بود نور محمد را خلق كرد و همان نور لاهوتيه است كه از براي موسي بن عمران در طور سينا تجلي كرد و آن جناب طاقت نياورد و آن كوه قرار نگرفت و حضرت موسي غش كرد پس آن نور را دو قسمت فرمود يكي پيغمبر شد و يكي اميرالمؤمنين عليهالسلام و از نور خود غير از اين دو نفر را خلق نكرد و بقدرت خود هر دو را از براي خود آفريد و برگزيد و برايشان از نفس خود دميد و اين دو بزرگوار را بصورتشان مصور داشت و علمش را در ايشان بوديعت نهاد و تعليم بيان كرد و علم غيب خود را بديشان آموخت و بر آن آگاه فرمود پس قرار داد يكي را بمنزلهي نفس و ديگري را بمنزلهي روح ظاهرشان بشريه است و باطنشان لاهوتيه پس ظاهر بشريت جلوه كردند تا مردم طاقت ديدار آن آفتاب درخشان و ماه تابان را داشته باشند پس اقتباس كرد از نور محمد صلي الله عليه و آله و سلم نور فاطمه را و از نور فاطمه نور حسن و حسين را مانند اقتباس نور چراغ
از ديگري آنگاه اين انوار از صلبي بصلبي و از بطني ببطني و از رحمي برحمي نقل شد الخ
كيف كان نور جناب فاطمهي بالانفراد يا از نور جناب رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم يا از نور آن حضرت و اميرالمؤمنين يا از نور پروردگار همه يك نوع واحدهاند و از يك مصدر و مبدء ابداع و انشأ شدهاند و از يك منشأ و محل مشتق گرديدهاند ليكن بر حسب وقت و زمان حكمت معلومهي و استعداد قابل اين مستوره امالفضائل بذاتها و حقيقتها در ملكوت اعلي و عالم بالاتجليات خاصته داشته و از هر تجلي باسم و لقبي خوانده ميشد است
اثر طبع سيد محمد گلپايگاني ابن العلامه الفقيه السيد جمال مد ظله
شعت فلا الشمس تحكيها و لا القمر
زهراء من نورها الانوار تزدهر
بنت الخلود لها الاجيال خاشعه
ام الزمان اليها تنتهي العصر
روح الحيوه فلولا قدس عنصرها
لم تأتلف بيننا الارواح والصور
سمت عن الافق لاروح و لاملك
وفاقت الارض لاجن ولا بشر
ماعاب مفخرها التانيث ان بها
علي الرجال نساء الدهر تفتخر
مجبوله من جلال الله طينتها
يرف لطفا عليها الصون والخفر
سر النبوه معني الوحي قد نزلت
في بيت عظمتها الآيات والسور
حوت خصال رسولالله اجمعها
لولا الرساله ساوي اصلها الثمر
قل للذي راح يخفي فضلها حسدا
وجه الحقيقه انا ليس تستر
اتقرن النور بالظلما من سفه
ما انت في القول الا كاذب اشر
بنت النبي الذي لولا هدايته
ما كان للحق لا عين و لا اثر
هي التي ورثت حقا مفاخره
والعطر فيه الذي في الورد مدخر
تزوجت في السما بالمرتضي فزهت
بها الجنان احتفالا و انطفي السقر
قف يا براعي (1)عن مدح البتول ففي
مديحها تهتهف الالواح والزبر
وارجع لتختبر التاريخ من بناء
قد فاجعتنا به الانباء والسير
هل اسقط القوم ضربا حملها فهوت
تأن مما بها والد مع منهمر
و هل كما قيل قادو بعلها فقدت
و راه نادبة والضلع منكسر
1) قلم يكتب به.
ان كان حقا فان القوم قد مرقوا
من دينهم و بحكم الله قد كفر وا
(يص) آنچه از بحار الانوار منقول شده است در اين موضوع از ششم قسم خارج نيست.
اول بروايت معتبر مرويست كه نطفهي طاهره فاطمهي از سيب بهشتي كه در زمين تناول نمود (فقال صلي الله عليه و آله و سلم اتاني جبرئيل بتفاحه من تفاح الجنه فاكلتها فحولت ماء في صلبي ثم واقعت خديجه فحملت بفاطمه و انا اشم منها رائحه الجنه)
و روايت ديگر در لقب منصوره گذشت و ديگر روايت سدير صيرفي بهمين مضمون است.
دوم از تفسير علي بن ابراهيم نقل شده كه حضرت رسول بسيار فاطمه را ميبوسيد عايشه انكار كرد آن جناب فرمود چون من بآسمان رفتم داخل بهشت شدم جبرئيل مرا نزديك درخت طوبي آورد و از ميوههاي طوبي چيده بمن داد پس خوردم از آن و در پشت من قرار گرفت چون بزمين آمدم با خديجه مواقعه كردم حامله شد بفاطمه پس هر وقت او را ميبوسم بوي درخت طوبي از وي استشمام ميكنم و در اين حديث معين نشده است كه ثمرهي شجرهي طوبي چه بوده است.
سوم منقول از علل الشرايع از ابن عباس روايت است كه عايشه بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم داخل شد و او ميبوسيد فاطمه را عرض كرد تا چند فاطمه را ميبوسي آيا او را بسيار دوست داري فرمود والله اگر بداني دوستي مرا دوستي خود ترا باو زياد مينمائي من چون بمعراج رفتم بآسمان چهارم رسيدم جبرئيل اذان گفت ميكائيل اقامه گفت پس بمن گفتهاند نزديك بيا اي محمد گفتم چگونه مقدم شوم و تو در برابر مني جبرئيل گفت خداوند انبياء مرسلين را بر ملائكه مقربين تفضيل داده و ترا خاصه پس نزديك آمدم با اهل آسمان چهارم نماز گذاردم تا اينكه ميفرمايد جبرئيل دست مرا گرفت داخل بهشت كرد پس خرمائي در برابر خود ديدم كه از كره نرمتر و از بوي مشك خوشبوتر
و از عسل شيرينتر بود از آن گرفته تناول نمودم پس در صلب من نطفه شد چون هبوط بزمين نمودم با خديجه مواقعه كردم پس بفاطمه حامله شد ازين جهت فاطمه حوراء انسيه است چون مشتاق بوي بهشت ميشوم بوي آن را از فاطمه ميشنوم و در اين روايت تناول رطب در بهشت بوده
و در كتاب (فضائل السادات) در فصل پنجم از كتاب مناقب خوارزمي نقل كند كه جبرئيل در شب جمعه بيست چهارم ماه رمضان طبقي از خرماي بهشتي آورد الخ و در اين روايت اكل رطب در زمين بوده
چهارم روايت تفسير فرات بن ابراهيم كه مسندا از امام صادق نقل ميفرمايد كه خلقت فاطمه از سيب بهشتي كه باعرق جبرئيل و پرهاي زير بال او است بوده
و در (يص) اين روايت را نقل كرده و بياني هم فرموده ولي عقول اوساط مردم بكله فضلاء از درك معاني اين حديث را جل و عاجز است.
پنجم (ر) حديثي است كه در علم فاطمه بيايد كه آن مخدره از ميوه درخت بهشتي است ديگر در روايت ذكر اسم درخت و ميوه را نميفرمايد
ششم (ر) حديث خرما و انگور است و حاصل آن حديث اين است كه روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در ابطح نشسته بود با جناب اميرالمؤمنين عليهالسلام و عمار ياسر و منذر بن ضحضحاح و حمزه و عباس و ابوبكر و عمر ناگاه جبرئيل نازل شد بصورت اصلي خود بالهاي خود را گشود تا مشرق و مغرب را پر كرد و ندا كرد آن حضرت را كه يا محمد خداوند علي اعلي ترا سلام ميرساند و امر مينمايد كه چهل شبانه روز از خديجه دوري كن پس آن حضرت چهل روز بخانه خديجه نرفت و روزها را روزه ميداشت و شبها تا صبح عبادت ميكرد عمار را بسوي خديجه فرستاد و گفت بگو اي خديجه نيامدن من بسوي تو از كراهت و عداوت نيست وليكن پروردگار من چينن امر كرده است كه تقديرات خود را جاري سازد و گمان مبر در حق خود مگر نيكي و بدرستي كه حق تعالي بتو مباهات ميكند هر روز چند مرتبه با ملائكه، تو بايد هر شب در خانهي خود را ببندي و در رختخواب خود
بخوابي و من در خانهي فاطمه بنت اسد ميباشم تا مدت وعده الهي منقضي شود و خديجه هر روز چند مرتبه از مفارقت آن حضرت ميگريست و چون چهل روز تمام شد جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و گفت يا محمد خداوند علي اعلي ترا سلام ميرساند و ميفرمايد مهيا شو براي تحفه و كرامت من پس ناگاه ميكائيل نازل شد و طبقي آورد كه دستمالي از سندس بهشت بر روي آن پوشيده بود و در پيش آن حضرت گذاشت و گفت پروردگار تو ميفرمايد امشب باين طعام افطار كن و حضرت اميرالمؤمنين گفت كه هر شب چون هنگام افطار آن حضرت ميشد مرا امر مينمود كه در را بگشايم كه هر كه خواهد بيايد با آن حضرت افطار بنمايد در آن شب مرا فرمود كه بر در خانه بنشين و مگذار كسي داخل بشود كه اين طعام بر غير من حرام است پس چون ارادهي افطار نمود و طبق را گشود در ميان آن طبق از ميوههاي بهشت يك خوشه خرما و يك خوشه انگور و جامي از آب بهشت بود پس از آن ميوهها آنقدر تناول فرمود تا سير شد و از آن آب آشاميد تا سيراب شد و جبرئيل از ابريق بهشت آب بر دست مباركش ريخت و ميكائيل دستش را شست و اسرافيل دستش را با دستمال بهشت پاك كرد و و طعام باقي مانده با ظرفها بآسمان بالا رفت چون حضرت برخواست كه مشغول نماز بشود جبرئيل گفت كه در اين وقت ترا نماز جائز نيست بايد الحال بمنزل خديجه روي و با او بنزديكي بنمائي كه حق تعالي ميخواهد در اين شب از نسل تو ذريهي طيبه خلق فرمايد پس آن حضرت متوجه خانهي خديجه شد و خديجه گفت كه من با تنهائي الفت گرفته بودم و چون شب ميشد درها را ميبستم و پردهها را ميآويختم و نماز خود را ميكردم و در جامه خواب خود ميخوابيدم و چراغ را خاموش ميكردم و در آن شب در ميان خواب و بيداري بودم كه صداي در خانه را شنيدم پرسيدم كيست كه ميكوبد دري را كه بغير از محد ديگري را روا نيست كوبيدن آن در حضرت فرمود كه منم محمد چون صداي فرح افزاي آن حضرت را شنيدم از جا جستم و در را گشودم و پيوسته عادت آن حضرت آن بود كه چون اراده خوابيدن مينمود آب ميطلبيد و تجديد وضو ميكرد و دو ركعت نماز بجا ميآورد و داخل رختخواب ميشد و در آن شب مبارك سحر هيچ يك از اينها را نكرد و تا داخل رختخواب شد دست مرا گرفت برختخواب خود برد
و چون از مواقعه فارغ شد من نور فاطمه را در شكم خود يافتم و آخر حديث باين عبارت است (انه اخذ بعضدي واقعدني في فراشه و داعبني و مازحني و كان بيني و بينه ما يكون بين المرائه و بعلها فلا والذي سمك السماء وانبع الماء ما تباعد عني النبي صلي الله عليه و آله و سلم حتي احسست بثقل فاطمه في بطني
(يص) پس نطفهي طاهره آن مخدره از سيب بهشتي در بهشت بانضمام عرق جبرئيل و عرق آن سيب و زغب جبرئيل و رطب بهشتي در بهشت و ميوه يكي از درختهاي بهشتي و ميوه درخت طوبي و خرما و انگور و آب بهشتي منعقد شد و جمع اين اخبار منافي نيست و بعد ازين بيان ميشود در ولادت حضرت فاطمه كه پس از معراج بسه سال بود و بعيد نيست آن جناب در شب معراج سيب و رطب و ميوه ديگر از بهشت ميل فرموده باشد و پس از مراجعت از معراج اكراما لرسول الله مرتبه ديگر جبرئيل بزمين آورده تقديم نمود است بجهت ميل و شوقي كه آن جناب پس از معراج در خوردن ميوه بهشتي داشته و معراج هم متعدد بوده و يك مرتبه آن ممكن است بعد از رياضت چهل روز براي انجام مقدمات همين نطفه طاهره با آسمان تشريف برده و از ميوههاي نام برده تناول فرموده بهمان تفصيل مذكور و بعد از هبوط بزمين در شب ديگر وقت افطار جبرئيل هديهي نام برده را آورده باشد غرض اين اخبار با هم تنافي ندارند آنان كه بصير باخبار آل عصمت ميباشند ممكن است از مشرب صافي خودشان اين اخبار را جمع نمايند خصوص حديث اخير كه دلالت بر عظمت قدر و مكانت فاطمه زهراء ميكند قدري تامل و نظر در او لازم است
اولا جلوهي جبرئيل بصورت اصليهاش در نظر مهر انور پيغمبر در آن روز با آن كه در روز مبعث نيز مرويست در كوه حرا بصورت اصليه جلوه نمود بمفاد (ولقد آه نزله اخري عند سدرة المنتهي) دفعهي ديگر هم در شب معراج در مقام خود بخلقه اصليه خود را جلوه داد و اين جلوه دليل است بر عظمت مأموريتش و اعظام اين امر جليل كه انعقاد نطفهي طاهره آن مخدره بوده است.
ثانيا تعبد بصيام ايام و قيام ليالي در چهل شبانه روز و عزلت از خلق بادوري از فراش خديجه دليل بر شرف اين اربعين و تشييد و اكثار شوق و ميل طبيعي خديجه و آن جناب
است، و بعبارت اخري بر حسب لوازم بشريت و مقتضيات طبيعت اين تبعيد تقويت در تعقيد آن نطفه زكيه نمود خصوص در ايام مرتاضه آن جناب مكسر شهوات و مكدر لذات بمراقبت رياضت مستعد قبول هديه سماويه و عطيهي علويهي ساخت تا در توديع آن وديعه الهته پس از رياضت نفسانيه قصور و فتوري واقع نشود
(و ثالثا) اين گونه رياضت و دوري از هرگونه تهمت و شهوت، كرامت و مكرمتي است براي حامل و محمول و اظهاري است در انتظار وصول بمأمول و كدام مقصود و مأمول اشرف و افضل در نزد حضرت رسول از قدوم بجهت لزوم فاطمه بتول بوده كه سالها ميخواست اين ثمره را از اين شجره بهبيند.
(رابعا) آمدن اين سه ملك مقرب خصوص اسرافيل كه هرگز بزمين نيامده بود مگر دفعه واحده با آن تشريفات خاصه از سندس و ابريق و دستمال بهشتي و خوشه انگور و خرما و آب بهشتي در طبق باز كرامتي ديگر از براي پيغمبر است و اكرامي از براي فاطمهي كه براي او آن عطايا و هدايا را بزرگان ملاء اعلا تقديم نمودند و بخدمت گذاري و ابلاغ اين بشارت عظمي مفتخر و مباهي شدند.
(خامسا) نماز نكردن حضرت رسول در آنشب و تعجيل در امر مضاجعت اهميت اين امر را ميرساند كه مبادا در انجاح مراد خلل و قصوري واقع شود و در امر پروردگار تعلل و مسامحه روي دهد كانه تعجيل در اين عمل براي تنجيز امر پروردگار بود
(و سادسا) تعدد ثمرات بهشتي از سيب و خرما و انگور و غيره براي آثار خاصه است كه در هر يك خداوند سبحان قرار داده كه از خوردن آنها فردا فرد اثر مخصوصي از ملكات كريمه در نطفه ظاهر ميشود.
(و سابعا) اثر حمل خديجه در همان زمان مشاهده كردن بر خلاف رسوم زنان ديگر خصيصهي است عظمي و دليل بر حيوه آن نطفهي مباركه است و چون از دار حيوان آمده بود در بدايت و نهايت آن از جهت حيوه مغايرت و مبانيت نداشت و در حديث است بعد از يك شبانه روز مانند امام در رحم مادرش ميديد و ميشنيد
زهراء فاطمه بتول قدست
القابها و تكرمت اسمائها
و بساق عرش الله قبل وجودها
كتب اسمها و تصورت سيمائها
(الله زوجها عليا في السماء
و بها الملائك كلهم شهدائها)
فاطمه آن بضعهي رسول گرامي
فاطمه آن بي قرينهي زوجه حيدر
فاطمهي آن دختري كه مادر گيتي
تابابد دختري چنين نزايد ديگر
اي بملاحت بديل احمد مرسل
وي بفصاحت عديل حيدر صفدر
جدهي سادات مادر حسنيني
از همه خلقش گزيده خالق اكبر
شافعهي محشري و بانوي جنت
دخت رسول لستي و حبيبه داور
پيشتر از خلق خاك آدم حوا
نور ترا آفريد حضرت داور
نام تو باشد بساق عرش نوشته
عرش ز نام تو يافت زينت و زيور
گشت منور جهان بنور جمالت
نور خدائي است از جبين تو ظاهر
جلوهاي از حسن تو است مهر جهان تاب
پرتوي از نور تو است زهرهي ازهر
باد زبوي تو برده تحفه بگلذار
گشت از ين روي گل لطيف و معطر
گر بچمن بگذري بعزم تماشا
ديده گذارد بهم ز شرم تو عنبر
خازن جنت تر است خادم در گاه
گيسوي حوران تر است ريشه معجر
خادمه درگهي تو حضرت مريم
جاريهي مطبخ تو ساره و هاجر
رفته بهر بامداد حضرت جبرئيل
خاك در آستانهي توبشهپر
من زثنا كوئيت چگونه زنم دم
زانكه خداي احد تراست ثناگر
اول عياشي در تفسير خود از عبدالرحمن از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه فرمود خداوند ودود ذريهي آدم را بر روي عرضه داشت چون بر حضرت رسول گذشت ديد آن جناب بر حضرت اميرالمؤمنين تكيه داده و حضرت فاطمه زهراء تالي اوست و دود فرزندش تالي مادرشان هستند پس خداوند فرمود اي آدم مبادا بديده حسد بر ايشان بنگري كه ترا از جوار خود دور و مهجور ميگردانم چون به بهشت آمد و خمسهي
طيبه را در نظر خود ممثل يافت و عرض ولايت ايشان بر وي شد تأملي كرد پس از بهشت بيرون شد و بديشان توسل جست و عاقبت آمرزيده گشت و اين است معني آيهي (فتلقي آدم من ربه كلمات) و اين است آن كلات كه جبرئيل تلقين بحضرت آدم كرد يا حميد بحق محمد صلي الله عليه و آله و سلم يا عالي بحق علي يا فاطر بحق فاطمه يا محسن بحق الحسن يا ذاالاحسان بحق الحسين
دوم داستان كشتي نوح پيغمبر (ع) و پنج مسماري كه بنام رسول خدا و علي و مرتضي و فاطمه زهراء و حسنين كه هر يك را ميگوييد (فزهر و اشرق و انار) و مسمار بنام حسين عليهالسلام علاوه از ظهور نور نداوه از دم جوشيد تفصيل آن در بحار و ديگر كتب مذكور و مشهور است و آدم ابوالبشر تجليات نور فاطمه را در چند مورد مشاهده كرده و بايشان توسل جسته و حديث رؤيت حضرت آدم و حواء جناب فاطمه را در بهشت كه بر سريري نشسته و تاجي بر سرداشت و قلاده بر گردن و دو گوشواره در گوش و بيان جبرئيل از براي ايشان كه تاج پدر اين دختر و قلاده شوهر او و دو گوشواره دو فرزندان او) و قول آدم ابوالبشر بجبرئيل (مالي اذا ذكرت اربعه منهم تسليت باسمائهم من همومي و اذا ذكرت الحسين تدمع عيني و تثور زفرتي) دليل واضحي است در توسل حضرت آدم بفاطمه (ع)
سوم لما خلق الله ابراهيم الخليل كشف الهل عن بصره فنظر الي جانب العرش فراي نوراسا طعا فقال الهي و سيدي ما هذا النور يا ابراهيم هذا محمد صفوتي فقال الهي و سيدي اراي في جانبه نورا آخر فقال يا ابراهيم هذا علي ناصري فقال الهي و سيدي اري في جانباهما نورا ثالثا فقال يا ابراهيم هذه فاطمه تلي ابيها و بعلها فطمت مجيها عن النار قال الهي و سيدي اري نورين بميامن الانوار الثلثه قال الله تعالي هذان الحسن والحسين يليان اباهما وجدهما و بامهما قال يا الهي اري تسعه انوار احدقوا بالخمسه الانوار قال يا ابراهيم هولاء الائمه من ولدهم الحديث
و از اين قبيل روايات در ج 10 بحار بسيار است
چهارم نام فاطمه در كتب سماويه در امالي صدوق از حضرت امام حسن روايت
است كه يهودي از حضرت رسول از پنج چيز سوال كرد كه در توريه مكتوب است و حضرت موسي بقوم خود فرموده بعد از وي بان پنج چيز اقتدي بنمايند و بايشان توسل بفرمايند آن جناب از آن يهودي عهد گرفت كه اگر خبر دهد ايمان آورد پس فرمود اول چيزي كه مكتوب شده در توريه طاب طاب است يعني محمد رسولالله و در سطر دوم از توريه اسم وصي من ايلياست و در سطر سوم و چهارم اسم دو سبط شبر و شبير است و در سطر پنجم نام مادرشان فاطمه سيده نساء عالمين است اين آيه را تلاوت فرمود (يجدونه مكتوبا عندهم في التوريه والانجيل مبشرا برسول ياتي من بعدي اسمه احمد) الخبر
پنجم داستان كعب الاخبار در مجلس معويه كه گفت ما وصف فاطمه را در كتب سماويه خواندهايم و آن مشهور است و گفت دو جوجه او را بدترين خلق خدا شهيد خواهند كرد. الخ
ششم در كتب جاماسب از فاطمه زهراء تفسير بشاه زنان شده است و همچنين در صحيفهاي پيغمبران از آدم عليهالسلام و شيث عليهالسلام و ادريس و نوح عليهالسلام و هود و حضرت ابراهيم و در توريه و زبور و انجيل وصف آن مخدره هست و در موارد متعدده انبيا را بانوار اربعه و بنور فاطمه مخصوصا توجه صحيح بوده
هفتم صدوق در اكمال الدين از عبدالله بن سليمان نقل كند كه در انجيل عيسي عليهالسلام و نام فاطمه و مباركه است و خبر فرزندان او را ميدهد.
هشتم زمخشري در ربيع الابرار روايت كرده است و قال (قال رسولالله هؤلاء الذين امرالله تعالي بمودتهم علي و فاطمه والحسن والحسين (و قال) النبي صلي الله عليه و آله و سلم فاطمه مهجه قلبي و زوجها قرهي عيني و ولدها ثمره فؤادي والائمه من ولدها امناء ربي حبله الممدود بين الناس و بين ربي فمن تمسك بهم نجي و من تخلف عنهم فقد هلك و الي جهنم سلك) و هذه الصفات من اعظم المناقب و اعلاها و اقوام المواهب الي ذروه الشرف و اسناها
نهم بس است در شرف قدر فاطمه عليهاالسلام توسل آباء مكرمين و اجداد مطهر بن جناب خاتم المرسلين باو در مهالك و اهوال و نزول شدائد و بلاها چنان كه در شب انعقاد نطفهي مباركه اميرالمؤمنين عليهالسلام زلزله عظيم در مكه معظمه واقع شد كه
سنگهاي بزرگ از كوه ابوقبيس جدا شده از فراز بنشيب ميافتاد و آن امتدادي يافت پس حضرت ابوطالب بر بلندي برآمد و گفت (الهي و سيدي اسئلك بالمحمديه المحموده و بالعلويه العالية و بالفاطميه البضياء الاتفضلت علي اهل التهامه بالرحمه والرافه)
پس همان زمان زمين ساكن شد و مردم آن كلمات را حفظ كرده در شدائد و بلاها ميخواندند و جهت آن را نميدانستهاند.
دهم از تفسير امام حسن عسگري عليهالسلام حديث طولاني روايت كند كه محل شاهد اين است) در وقتي كه قريش و ابوجهل و مشركين مكه معجزهي حضرت نوح و حضرت ابراهيم و حضرت موسي و حضرت عيسي عليهمالسلام از رسول خدا خواستهاند از طوفان و سرد شدن آن آتش و آويختن كوه و خبر دادن از سرائر و ذخائر ايشان پس رسول خدا عليهالسلام كفار را بچهار قسمت كرد و بقسم ثاني امر كرد بصحراي مكه روند آتشي افروخته بينند زني ظاهر شود و كشف عذاب از ايشان نمايند آن فرقه رفتند و مراجعت كردند و عرض كردند ما شهادت برسالت تو ميدهيم بان كه رسول رب العالمين باشي پس عرضه داشتند چون ما بصحراي مكه رفتيم در اندك زماني آسمان شكافته شد و جمرات آتش بر سر ما فرو ميريخت و از زمين شعلهاي آتش برآمده و مشتق گرديده بنحويكه زمين و آسمان تماما مملو از آتش شد تا از حرارت نزديك بود گوشتهاي ما آب شود در اين حال در هوا زني ظاهر شد كه مقنعهي بر سر داشت كه يك طرف آن را بسوي ما آويخته بود بنحوي كه دستهاي ما بوي ميرسيد پس منادي ندا كرد از آسمان كه اگر نجاة ميخواهيد به بعضي از ريشههاي چادر اين زن چنگ زنيد پس ما چنين كرديم ديگر آتش بر ما اذيت نكرد تا بسلامت باينجا رسيديم حضرت فرمود شناختيد آن زن كه بود عرض كردند نشناختيم فرمود دختر من فاطمه سيدهي نسآء عالمين بود چون رزو قيامت شود دوستان فاطمهي برشتهاي چادرش چنگ زنند و آنها هزار فئام و هزار فئام و هزار فئام كه هر فئامي هزار هزار نفرند)
بالجمله غرض اشارهي مختصري بود باين قسمت والا متوسلين بفاطمهي زهرا از حوصله حساب بيرون است و بعضي از آنها در باب حكايت بيايد
در هر صفتي اعظم اسماء الهي
اندر فلك قدرت نبود همچه تو ماهي
عالم همگي بنده شرمنده تو شاهي
محتاج توايم از ره الطاف نكاهي
نه غير تو حصني و ملاذي و پناهي
يا فاطمه الزهراء انابك نشكو
خورشيد چه رويت بسما و بسمك نيست
چون روي تو پيداست ديگر خود بفلك چيست
از نور رخت كرده گدائي ز تو شك نيست
كر منكر اين هست كسي ز اهل خرد نيست
اي زاده انسان كه بخوبيت ملك نيست
از فضل تو بر پا است بكونين هيا هو
صديقه كبري گهر درج رسالت
ام النجبا و اسطه عقد جلالت
بر چرخ الوهيت خورشيد عدالت
اسم الله اعظم شرر ديو ضلالت
نورش ازلي بود ز انوار الهي
در جلوه گري بود ز آثار الهي
دو ديده او ديده ديدار الهي
در باغ هدي ميوه پر بار الهي
والمختار في ولادتها عليهاالسلام انها ولدت بعد البعثه بخمس سنين لعشر بقين من جمادي الاخره يوم الجمعه و شيخ حر عاملي صاحب وسائل در منظومهاش همين عقيده را اختيار كرد چنانچه گويد
قد ولدت فاطمة الزهراء
البضعه الزكيه الحوراء
بمكه الغراء يوم الجمعه
في ملك يزدجر مبدي السمعه
و ذاك قبل رجب بعشر
و قيل قبله بنصف شهر
لخمسه من مبعث البني
المصطفي المكرم الزكي
وقد روري مخالف ما قبله
بخمسته و من رواه ابله
و مراد از قبل رجب بعشر بيستم جمادي الاخره است كه ده روز پيش از ماه رجب ميشود و سال ولادت را پنج سال بعد از نبوت تعيين فرموده و مخالف را در اين قول ابله ناميد است كه پنج سال قبل البعثه گفته و بين علماء سنت در سال ولادت آن مخدره اختلاف بسيار است و منافيات كلماتشان با هم ديگر پر ظاهر است و ما را احتياج بنقل كلمات آنها نيست و
اهل البيت ادري بما في البيت همان قول عبدالله بن حسن است در حضور هشام بن عبدالملك بكلبي نسابه گفت كه احوال مادر مرا از من سؤال كنيد و احوال مادر كلبي را از او سؤال كنيد و در اين خصوص بايد بفرزندان فاطمه و اهلبيت و بزرگان اين خانواده كرد كه چه فرمودهاند و بر چه عقيده بودهاند تمام ائمه معصومين عليهمالسلام بنحو مذكور رفتهاند و مكرر خبر دادهاند كه از عمر مبارك فاطمه هيجده سال و چيزي گذشته و اگر قولي در ميان علماء شيعه بر خلاف است بملاحظات بوده و همين اتفاق اهل البيت مدركيست متين از براي سال ولادتش و ما را طريقه حقه امامين عليهالسلام كفايت است البته روز و ماه و سال ولادة فاطمه را از قول جناب امام حسين عليهالسلام قبول كردن اولي است از قبول حسن بصري و سفيان ثوري و خوب است اهل خلاف در اين گونه امور انصاف داده آنچه از خانواده فاطمه بيرون آمد و چندان مخالف ميل و مذهبشان نيست بپزيرند با آنكه اقوال خودشان بقدر اختلاف دارد كه نميتوان وصف نمود مثل اين كه جمعي از آنها پنج سال قبل البعثه گفتهاند و بعضي يك سال بعد از بعثت گفتهاند و بعضي گفتهاند پيش از نبوت بوده قريش خانه كعبه را بنا ميكردند و اين اقوال سخيف و ضعيف است و محل اعتنا و اعتماد نيست و قول حق همان روايت كافي و مناقب و كشف الغمه و مصباح المتهجد است
صبح الدهر ضاحك الدهر باسم
يوم ميلاد بنت احمد فاطم
ملاء العالمين نور سناها
اي نور ملا سناه العوالم
زهرة فتحت بروض قريش
في علا الدوحه الشريفة هاشم
بسقت للسماء مجدا و عزا
و علا و هي في كمام البراعم
ان تسلني ابنئك عنها فاني
ما انا اليوم عنك ذلك كاتم
هي احدي الاشباح التي قد تجلت
يمنه العرش كالنجوم الآدم
حدرت من سماء الوجود تهادي
من كريم لامهات كرائم
من اب سابق و ام اصيل
من لدي المتبدا الآخر خاتم
طهرت محتدا و نفسا و طابت
و تعالت منا قبا و مكارم
و هي لولا ان الوصي عليا
خيره العرب كلها والا عاجم
كفو هالم يكن لفاطم كفو
ان عن كفو ها انسا عقا ئم
فتجلي الوحي المبين فوفي
مدحها صادعا يشق الصلا دم
يلزم المسلمين فرض ولاها
و جديربان توالي الاعاظم
معلنا طهرها و اني لبنت
المصطفي المجتبي اقتراف المآثم
عصم الله فاطما و اباها
و بينها و المرتضي بعل فاطم
الي ان ينوف ثلاثون بيتا
(يص) قصيده مولوديه
ماه جمادي درآمد از در شادي
شاد شود هر دلي زماه جمادي
ليك نه اول كه هست يكسر ماتم
بلكه مرا آخر است يكسر شادي
بهتر از اول بود جمادي آخر
حاضر البته بهتر است ز بادي
مبدأ اگر برمعاد گشت مقدم
قصصد ز غايات بودني ز مبادي
عالم امكان مگر بهشت برين شد
ماه جمادي مگر بهشت بزادي
رحمت حق بر تو باد و زاده پاكت
بهتر ازين زاده نيست پاك نهادي
ماه نخستين نهاد بر دل ما غم
ليك تو غم بردئي و عيش نهادي
معدن هر گوهري و كان زري تو
آري گوهر برون شود زجمادي
گوهر تو اختري است زهره زهراء
آن كه بپايش هزار زهره فتادي
نور جمالش برون شد از دل ظلمت
همچه بياض مهي و تيره سوادي
گرنه توئي آيتي ز آيه والليل
از چه رخ از صبح والضحي بگشادي
فاطمه آمد برون ز پرده عصمت
آنكه از او احمد است بر همه هادي
جوهر پاكش ز جان پاك پيمبر
آينه حق و رحمت متمادي
آنكه بدي پيشتر ز عالم و آدم
بود و نبود از وجود ايشان يادي
آنكه ز لطفش بهشت باشد خندان
هم شده از مهر وي بشادي عادي
آنكه ز قهرش بسوي آتش دوزخ
تا بقيامت روند جمله اعادي
گشته ز وي بر خليل آزر گلشن
هم ز وي هستي عاد رفت ببادي
مژده كه دنيا است بعد از اين همه رحمت
هم پس از اين رحمت است و عيش و ارادي
خوان عطاي خداست بيحده و بي مر
در خور هر خوان هزار گونه ايادي
از علل اربعه است علت غائي
هين بهل از فاعلي و صوري و مادي
مريم كبري كنيز درگه قدرت
نامه آزاديش ز لطف تو دادي
فخر كند مريم از تو با پسر او
گوئي اگر گوئي انه من عبادي
در شب معراج نور تو بخديجه
داد پيمبر كه ان هذا زادي
مريم كبري توئي و مادر گيتي
كاورد از نفحه محمد زادي
آن پسر آورد اين زجان پيمبر
عيسي انثي نماي نيك نژادي
بهر تو كفوي نيافريد خداوند
جز علي مرتضي كه آن بتو دادي
حق بسزاي ظالمه كه تو ديدي
كرد بپا محشري و عدلي و دادي
فاطميم من بغير تو نشناسم
هم تو شناسي مرا كه نور فؤادي
مبداء ما از تو بود رو بتو داريم
روز قيامت كه حكم ران معادي
(يص) الحمدلله الذي اكمل نوره و اتم سروره و قال في كتابه العزيز و تمت كلمه ربك صدقا و عدلا لامبدل لكلماته بالجمله فاطمهي زهراء سلاماللهعليها بعد از عام الفيل بچهل و پنج سال و چيز از ولادت باسعادت پدرش در عهد سلطنت يزدجرد پادشاه عجم در روز جمعه در بيستم- ج- 2- در مكه معظمه در محل مباركي از خديجه طاهره بنت خويلد متولد گرديد و در آن وقت از هبوط آدم ابوالبشرع شش هزار دويست سال و چيزي گذشته بود و از عمر اميرالمؤمنين عليهالسلام پانزده سال گذشته بود.
(ر) مفضل بن عمر جعفي از حضرت صادق عليهالسلام حديث كند گويد من خدمت امام صادق عليهالسلام عرض كردم كه ولادت فاطمهي زهرا چگونه بوده است فرمود چون رسول خدا حضرت خديجه را تزويج نمود زنهاي مكه از خديجه دوري مينمودند و بر وي وارد نميشدند و سلام نميكردند و نميگذاردند كسي بر او وارد بشود پس آن مخدره از تنهائي وحشت كرد و بر حضرت رسول هم ميترسيد كه مبادا صدمه بهبيند از اين جهت هم و غم زيادي بر او مستولي شد چون بفاطمه زهرا حامله شد باوي حديث ميگفت و او را امر بصير ميكرد و خديجه اين مطلب را از رسول خدا مخفي ميداشت پس آن جناب روزي بر خديجه وارد شد شنيد با كسي سخن ميگويد فرمود اي خديجه با كدام كس سخن ميگفتي خديجه عرض كرد اين جنين كه در رحم من است مونس من است و با من حديث ميگويد فرمود اي خديجه اين جبرئيل است مرا مژده ميدهد كه اين جنين دختر است و آن نسل طاهره و ميمونه است و خداوند سبحان نسل مرا از وي قرار ميدهد و از آن امامان ميآورد كه خليفهاي خدا در روي زمين بعد از انقضاي وحي باشند پس خديجهي با فاطمه همين طريق بود تا زمان ولادتش نزديك شد پس فرستاد نزد زنهاي قريش كه نزد من بيائيد و مرا در اين كار اعانت كنيد از آن كه زنان را در اينگونه امور اعانت كردن لازم است آنها در جواب پيغام دادند چون تو در قبول محمد نافرماني ما كردي امر و خواهش ما را قبول نكردي و محمد يتيم را خواستي با آن كه يتيم ابوطالب عليهالسلام بود و مالي نداشت ما هم از امر تو كناره ميجوئيم و نزديك تو نميآئيم پس در اين هنگام چهار زن گندم گون گويا از بنيهاشم بودند بر وي وارد شدند چون خديجه آنها را ديد بفرع آمد يكي از آنها گفت اي خديجه اندوهگين مباش ما رسولهاي پروردگار توائيم بسوي تو و ما خواهرهاي تو هستيم من ساره و اين آسيه بنت مزاحم رفيقه تو هست در بهشت و اين مريم دختر عمران است و اين كلثم خواهر موسي ابن عمران است خداوند ما را فرستاده است تا ترا اعانت كنيم. پس يكي بدست راست نشست و يكي بدست چپ و يكي در برابر و يكي در پشت سر خديجه نشست پس فاطمه پاك و پاكيزه از رحم خديجه بزمين آمد و چنان نوري از وي ظاهر شد كه خانهاي مكه را فراگرفت و در شرق و غرب زمين موضعي نماند مگر اينكه آن نور در او داخل
گرديد و روشن كرد پس ده حوريه آمدند هر كدام با طشتي از بهشت و ابريقي كه در آن آب كوثر بود پس آن زني كه در برابر نشسته بود آن را گرفت و فاطمه را شست بآب كوثر و بيرون آورد دو پارچه سفيد كه سفيدتر از شير بود و خوشبوتر از مشك و عنبر و او را بيكي از اين دو پارچه پيچيد و ديگري را مقنعه كرد براي او پس از وي استنطاق كرد فاطمه شهادتين گفت و فرمود شهادت ميدهم پدرم رسول خدا است و سيد پيغمبران است و شوهرم سيد اوصيا است و فرزندانم امامان اسباطند پس بهر يك سلام كرد و اسم هر يك را برد پس آن زنان خنديدند اين وقت جماعت حورالعين نزديك آمدند و بشارت ميدادند بعضي بعض ديگر را از اهل آسمانها هم يك ديگر ار بولادت فاطمه بشارت دادند و در آسمان نور درخشنده ظاهر شد كه ملائكه قبل از آن آن نور را نديده بودند پس آن چهار زن بخديجه گفتند بگير او را كه طاهره و مطهره و زكيه و ميمونه است خداوند در او و نسل او بركت داده يعني زياد ميشوند پس خديجه او را فرحناك و شادان گرفت و پستان در دهان او نهاد شير جاري شد پس فاطمه ترقي و نمو ميكرد در يك روز بقدري كه طفل در يك ماه و يك ماه بقدري كه در يك سال) حديث تمام شد
در اين حديث ده بشارت است ول تكلم فاطمه زهراء (ع) در رحم مادر در ايام حمل بدفعات عديده
دويم بشارت حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم و حضور جبرئيل كه وي دختري است و نسل پيغمبر از او است
سيم آمدن آن چهار زن محترمات كه بهتر از ايشان ديده نشده بود و مژده دادند كه ما رسولان پروردگاريم
چهارم شروق انوار فاطمية در خانهاي مكه و شرق و غرب عالم
پنجم آمدن ده حوريه باطشت و ابريق و آب كوثر و پارچهاي بهشتي كه امتيازي داشته
ششم شهادتين گفتن آن مخدره با ذكر اسامي ائمه معصومين و استبشاري با بردن نام هر يك
هفتم ظهور آن نور بديع در آسمانها كه مثل آن نور را نديده بودند
هشم بشارت دادن ملائكه يك ديگر را بولادت فاطمه (ع)
نهم خبر دادن آن زنان بطهارت ذات ملكوتي صفات آن مخدره و ميمنت قدومش و بركت نسل او
دهم نما و ترقي فاطمه بر خلاف اطفال و سجاياي ديگر و از اين بشارات با بركات معلوم شد آنچه در ولادت ائمه واقع شده در ولادت فاطمه (ع) واقع شده با زياده و جملهي از اين علامات را اهل سنت و جماعت در حق فاطمهي نقل كردهاند حتي تكلم كردنش را در رحم خديجه و تمام اين اوصاف اختصاص بمعصوم دارد و ديگر اين حديث دليل است بر افضيلت فاطمهي بر آن چهار زن كه سادات نسوان عالميان بودند براي آنكه مأمور بخدمت وي شدند و مخدوم از خادم افضل است و تمام اين حديث دلالت دارد بر تماميت انسانيت آن منبع عفاف و معدن و عصمت و شرافتش بر سائر زنان اولين و آخرين و احاطه علمش بر همه چيز و آنچه واقع شده و نشده و كمال توحيد و عرفان او
«(يص) قصيده مولوديه»
اشرقت شمس احمد بضياها
فاضائت بنورها ما سواها
طلع الصبح بعد ما طلعت
شمس آل الرسول من بطحاها
شمس امالقري و امابيها
با بي امها و امي... ابيها
يا لشمس اذا تجلت بارض
بدل الله بالنجوم حصاها
يا لشمس اذا افاضت قبورا
قامت امواتها علي احياها
يا لشمس اذا تجلت لاعمت
عين گل الوري بان لاتراها
يا لشمس تمينت كل يوم
شمس افلاكها للثم ثراها
يا لشمس لا سفرت من حجاب
واختفت في حجابها من حياها
قد تجلي الا له فيها بنور
مثل ضوء النهار بل اجلاها
احمد الله ان شهر الجمادي
قد مضي ما مضي و ها اخراها
ولدت فاطمه بمكه طهرا
يا لنفس زكيه زكاها
ماجت ارض الحجاز من شرف
كعروس تزف في مثواها
فا نارت بيوت مكه بل
فوق سبع الطباق نارت سناها
ان فيها مسره لبدت
في سماء الوجود حتي هباها
ضحك المشعران الركن و
الحطيم لميلادها و ما قد تلاها
و تلأ لأجمالها فوق عرش
و تعالي جلالها في ذراها
بالبشري بمثل ما ولدت
يالذات تقدست اسماها
يالبشري لامها من وليد
عوضا للذكور من انثاها
هي والله قد تقبلها
ربها بالقبول ثم اصطفاها
انست امها لوحدتها
حدثتها ببطنها من فاها
جمع الله امهات بتول
عند ميلادها الي حواها
فتبادرن مشفقات عليها
مع سطل و كوثر في اناها
ثم حفت بحولها باسمات
مثل حف النجوم من جوزاها
وحدت ربها بحسن ثناء
عجز الناس عن اداء ثناها
شهدت بالنبوه لابيها
و علي بعلها امام هدي ها
فتسمت بكل واحده
من بنيها و منهم سبطاها
شنيده گوش دلم مژده از ولادت زهرا
گشوده بلبل نطقم زبان بمدحت زهرا
فضاي كعبه منور شد از فروغ جمالش
صفا گرفت صفا از صفاي صورت زهراء
بزير ابر نهان شد ز شرم مهر درخشان
طلوع كرد چه نور خدا زطلعت زهراء
خداي اكبر و اعظم نكرده خلق بعالم
ز نسل حضرت آدم زني بشوكت زهراء
بجز خديجهي كبري كه هست مظهر عصمت
نزاده مادر ديگر زني بعصمت زهراء
بخوان حديث كسا و بهبين كه خالق يكتا
نموده خلقت دنيا براي خلقت زهراء
فزون شد از همه زنها جلال مريم كبري
جلال مريم جزئي است از جلالت زهراء
نهاده ساره سر بندگي بپاي سريرش
ستاده هاجر چون خادمان بخدمت زهراء
شراب كوثر يك رشحه ز آب دهانش
درخت طوبي يك شاخهي ز قامت زهراء
بساق عرش معلق چه شد سراج وجودش
فروغ يافت دو عالم ز نور طلعت زهراء
چه اوست نور حق و حق در او نموده تجلي
بغير حق نشناسدگي حقيقت زهراء
ولي چه سود كه با اين همه جلالت و شوكت
زمانه بود مدام از پي اذيت زهراء
چنان بدرد مصيبت نمود صبر تحمل
كه صبر شد متحير زصبر و تاقت زهراء
براي گريه چه بيت الحزن مقام وي آمد
گريست ديده هر مرد و زن بحالت زهراء
نشسته كرد يتيمي هنوز ازمه رويش
عدو زسيلي نيلي نمود صورت زهراء
جوهره القدس من الكنز الخفي
بدت فابدت عاليات الاحرف
وقد تجلي من سماء العظمه
من عالم الاسماء اسمي كلمه
بل هي امالكلمات المحكمه
في غيب ذاتها نكات مبهمه
ائمه ام العقول الغر بل
امابيها و هي عله العلل
روح النبي في عظيم المنزله
و في الكفاء كفو من لا كفوله
تبتلت عن دنس الطبيعه
فيالها من رتبه رفيعه
وجها من الفصول العاليه
عليه دارت القرون الخاليه
في افق المجد هي الزهراء
للشمس من زهرتها الضياء
بل هي نور عالم الانوار
و مطلع الشموس والاقمار
اشرقت العوالم العلويه
من نور تلك الدره البهيه
ما الكوكب الدري في السماء
من نور تلك الدره البيضاء
هي البتول الطهر والعذراء
كمريم الطهر و لاسواء
لانها سيده النساء
و مريم الكبري بلاخفاء
من بقدومها تشرفت مني
و من بها تدرك غايه المني
ز گلزارت نبوت گلبني بشكفت در امكان
كه از وي نفحه وحدت و زيد اندر مشام جان
كه بود آن گلبن خرم بباغ سيد خاتم
كه از وي مصطفي هر دم شنيدي نكهت رحمان
مهين صديقه كبري امين معصومه عذراء
درخشان زهره زهرا يگانه بانوي دوران
چه ذاتش در شهود آمد دو گيتي در نمود آمد
ز نورش در سجود آمد زمين و گنبد گردون
معطر شد بهشت از وي جهان عنبر سرشت از وي
يد قدرت نوشت از وي هزاران دفتر ديوان
كمالش قدرت داور جلالش از همه برتر
مثال و همسرش حيدر جمالش مظهر يزدان
كفالت بمعني ضمانت است در مؤنه و قيام بامر يقال كفلته كفلا و كفولا فانا كافل اذا تكفلت مؤنته و كفيل فاطمهي جناب رسول خدا بود چنان كه پيغمبر فاطمه را بنعمت ظاهرهي و حضانت صوريه تكليفيه پرورش داد و تربيت فرمود همچنين باوصاف حسنه و صفات ممدوحه و نعتهاي معنويه و اغذيه روحانيه در آن ايام قليله تأديب و تربيت نمود و او را از زنان ديگر انتخاب كرد و بتمام ملكات كامله بياراست چنان چه مرغ دانه بدهان جوجهاش ميگذارد پيغمبر رحمت قواي وجود مقدس فاطمه را بانوار الهيه و فيوضات غيبيهي قويه تقويت فرمود چون بمرتبه كمال رسانيد از كفالت ظاهره و باطنهي فراغت يافت فاطمه زهرا را از همه چيز كاملتر و بهر چيز جامعتر يافت و از اين جهت خلقا و خلقا ذاتا و صفه هديا و سمتا قولا و فعلا اشبه ناس برسولالله شد و اين است معني و انبتها نباتا حسنا و كفالت حضرت ختمي مرتبت بفاطمه طاهرهي و ايضا اين مطلب ببرهان واضح و عيان است كه بعثت پيغمبران براي ارشاد و هدايت و اكمال بندگان است و جناب اقدس نبوي بدو قسم از دعوت مبعوث و مأمور گرديد عام و خاص اما خاص براي اقربين و عشيرهاش و عام براي عامه مردم و اقرب والصق باقربين بحضرت
رسول بر حسب نسبت و قرابت و قرب صوري و معنوي بجز دخترش فاطمهي زهراء نبوده پس با آن استعداد قابل چگونه در اكمال و تكميل وي قصوري ميرفت و پدر بر حسب محبت فطري هر آنچه اندوخته دارد و بهتر است از براي فرزند خود نگاه ميدارد و در مقام حاجت باو ميدهد و نفايس و قطايع خود را باو ميسپارد و آن جناب از فاطمهي عزيزتر فرزندي نداشت و در ابتداي وحي و بعثت و ابلاغ احكام نفيسترين چيزها را كه گوهر ايمان بود در مخزن وجود مقدس فرزند عزيزش نهاد و معارف و علوم را بوي تعليم و تلقين نمود چون بعد از اميرالمؤمنين فرد كامل از اقربين بود با صغر سن و چون استعداد فطري فاطمه را ميدانست لهذا در اين نه سال اهتمامي تمام به اكمال تربيت آن حضرت فرمود و لهذا اسماء ميگفت فاطمهي با اين كه بسن هشت سالگي بود (ما رايت امراه ادئب منها) و عجب ترقوت عبادت او است كه قال الرواي ما رايت امرأة اعبد منها كه پاهاي مباركش ورم كرده بود از كثرت عبادت و كمال انسان از اين دو قوه عاقله است و عامله و فاطمه زهراء از جوهر عقل و عمل از همه زنان مزيت يافت چون بحجر كفالت و حضانت جناب اميرالمؤمنين آمد در حجله عصمت پنهان شد نهايت محرميت بذخائر مكتومه و خزائن مكنونه علويه پيدا نمود و چيزي بر وي پوشيده و پنهان نبود سلاماللهعليها حال چگونه ميتوان اين زن را بزنان اولين و آخرين يا بمريم و سائرين قياس نمود و او را در اين عداد بشمار آورد
اي ماه دو هفته اختر آوردي
اي در يتيم گوهر آوردي
اي نور خدا ز حبيب عصمت
يعني ز خديجه دختر آوردي
گويا كه نبود بهتر از دختر
گر بود پسر تو بهتر آوردي
بخ بخ زين دختر پسر زاي
كز وي چه شبير شبر آوردي
از مركز آسمان رفعت
تا بندهها چه ماه انور آوردي
اي قطب وجود و اصل ايجاد
بهتر تو زمهر خاور آوردي
از نافهي ناف خطه خاك
يك توده ز مشك و عنبر آوردي
هستي دادي بكشتي امكان
اي كشتي هستي لنگر آوردي
خود صادرا ولي و زاول
يك صادر ديگر مصدر آوردي
از گلشن غيب و عالم قدس
يك گلبن گل معطر آوردي
از شاخ درخت آفرينش
از كشته خويشتن برآوردي
هم تلخي كام ما از امروز
بيرون كردي و شكر آوردي
عالم عرض است اندرين عالم
از جوهر خويش جوهر آوردي
هم از پس پرده سر پنهان
بيدا كردي و يكسر آوردي
جاني بجهان دوباره دادي
يكباره روان ديگر آوردي
اي آينه خدا نمائي
اين آينه را تو مظهر آوردي
اين تاج شفاعت است كامروز
در قوس نزول باسر آوردي
بالاتر از آن مقام محمود
بيت الحمدي تو برتر آوردي
مستوره خلق و اسم اعظم
بر لوح قضا مقدر آوردي
هم نور و جود فاطمي را
در اين عالم بپيكر آوردي
از ميوه جنت اين وديعت را
در مخزن صلب اطهر آوردي
سهل است هزار حور و غلمان
رضوان خداي اكبر آوردي
سهل است هزار حور و غلمان
رضوان خداي اكبر آوردي
اي پادشه سرير لولاك
بر فرق وجود افسر آوردي
برهان پيمبري است با تو
يا آنكه چو خود پيمبري آوردي
هم نور مقدس الوهيت را
بر ديده پاك حيدر آوردي
يك تاست علي و نيست همتايش
او را بعلي برابر آوردي
دادي بعلي امانتت را
آن را كه ز حي داور آوردي
آنكه از جان من عزيزتر است
در دلم هست و غائب از نظر است
تير اگر او زند دلم هدف است
تيغ اگر او كشد تنم سپر است
چشمكي زد كه فتنئي نبود
فتنه گفتم ترا بزير سر است
ديدهام تا كه نوك مژگانش
ميل دل بيشتر به نيشتر است
ضرر است ار كه عشق مه رويان
منفعتها بسي در اين ضرر است
تا شدم دور از آن لب شيرين
چون مگس دست حسرتم بسر است
اشك سرخم بهبين و گونه زرد
عاشقان را علامت ديگر است
اي بت مه لقا كه پيش قدت
پست بالاي سر و كاشمر است
پيش قد تو سر و پا بگل است
نزد روي تو لاله خون جگر است
چشم دل باز كن بتا بنگر
كافتاب وجود جلوهگر است
نخل رفعت كه داورش بنشاند
از شرافت بهبين كه بارور است
كرد شمسي طلوع كو را پاي
از شرافت تبارك قمر است
جلوه گر گشت طلعت زهرا
آن كه نوري ز نور داد گراست
گهري داد حق بدر يتيم
كه بگنجينه داشت حي قديم
بند دوم
اي رخ انور تو مطلع نور
نور سيماي تو تجلي طور
از بنايت جهان جان آباد
و ز ولايت سراي دل مأمور
فكر تو ميبرد ملال و محن
ذكر تو آورد نشاط و سرور
از تو انوار حق عيان گرديد
هر كجا بود ظلمتي شد نور
بود رخسار شاهد ازلي
مدتي در حجاب جان مسطور
ز يكي جلوهئي تجلي كرد
آمد آن جلوه در بروز و ظهور
تافت خورشيد طلعت زهرا
مقصد خلقت خداي غفور
گر چه رويش كسي نديد چسان
طلعت آفتاب بيند كور
رفت از ياد هاجر و مريم
تا كه گرديد فاطمه مشهور
سوره هل اتي علي الانسان
آيه ان سعيكم مشكور
مدتي بود بحر فيض بخود
پرورانيد لؤلؤ منشور
كرد غواص قدرت آنكه غوص
يافت گرديد در تمام بحور
يك صدف داد حق به پيغمبر
كه در او بود يازده گوهر
بند سوم
شمس دين تا كه نور گستر شد
همه آفاق از او منور شد
بحر تو حيدر ز گوهر گوشت
چرخ تمجيد پر ز اختر شد
مكه شد رشك آسمان كه در او
مولد دختر پيمبر شد
زهره آمد كه بنگرد زهراء
از خجالت خفيف و مضطر شد
خود بخود گفت زره با خورشيد
كي تواند كجا برابر شد
تا كه اين غم ز دل كند بيرون
رفت سرگرم چنگ و مزمر شد
پايه دين حق از اين دختر
گرچه بودي قوي قويتر شد
وه چه دختر كه بهر كسب ضياء
مهرش آمد مجاور در شد
تافت تا نور حضرت زهراء
ذره اين آفتاب خاور شد
اصل ميزان حق شناسي را
بدو كفه كشنده داور شد
خواست بيند بكفهئي كه علي است
كس برابر توان بحيدر شد
ديدهم سنك حيدر كرار
كه نخواهد ديگر ميسر شد
كرد آنگاه خلقت زهراء
آمد و با علي برابر شد
مرتضي را كجا بدي همسر
گر نه زهراش جفت و همسر شد
همهي كائنات را معلوم
بس به پيرو جوان سراسر شد
آن نيامد برتبه چون زهرا
مرد هم چون علي ولي خدا
بند چهارم
اي تو بهتر زرتبه از مريم
نور حق مادر دو عيسي دم
درد حب تو بهتر از درمان
زخم مهر تو خوشتر از مرحم
گر بدي ميكشيد بهر ضياء
خاك پايت بچشم خود مريم
اي كه بهتر ز مريمت خاندم
سرش آن به عيان كنم دردم
آن كه مريم از او رميدي گفت
من امين حقم زمن تو مرم
بهر خدمت بدرگهت ميخواست
اذن چون مردمان نامحرم
خلقت هر دو كون بهر تو شد
چون توئي فخر عالم و آدم
گر نبودي نبود شمس و قمر
ور نبودي نبود لوح و قلم
جفت حيدر حبيبهي يزدان
نور چشم پيمبر خاتم
حادثت خواندهاند من گويم
شد حدوث تو با قدم همدم
نقش بند وجود پاك ترا
زد چه سراپا صفات خويش رقم
اينكه بيني سهپر مينا زد
وين شب و روز اشهب و ادهم
بخيالي كه باز خواهد يافت
چون توئي را بعرصهي عالم
تا كه بر او كند هميشه جفا
يا كه بر او كند هميشه ستم
نفشاند بدو بجز اندوه
نچشاند باو بغير از غم
تا گرفتار سازدش با درد
مبتلي تا كه سازدش بالم
چهرهاش راز كين كند نيلي
خصم بيدين ز لطمه سيلي
بند پنجم
داشت از بس غم گرفتاري
جسته بود از حيات بيزاري
هيجده ساله زندگاني كرد
همه را با غم و گرفتاري
كار او بود سال و مه افغان
شغل او بود روز و شب زاري
از پس رحلت پدر شب و روز
خون دل شد زديدهاش جاري
نامدش هيچ كس بدل جوئي
نبدش هيچ كس بغمخواري
پس بيامد بآتش افروزي
آنكه بودش بنا جفا كاري
آشي بر فروخت كز دودش
تيره كرد اين سپهر زنكاري
مدتي بر گذشت زهرا را
بود دشمن پي دل آزاري
سوخت با دست خود در رحمت
وه چه در باب فيض غفاري
بين زهراء در بدي حائل
اين طرف نوري آن طرف ناري
گردان نقطه حقيقت كرد
تا توانست خصم پر كاري
پس براندرز كينه ز دلكدي
خورد بر جسم او كه شد كاري
نه همين پهلوي بتول شكست
قلب حيدر دل رسول شكست
(يص) نمو فاطمه زهراء را، نتوان بنماء جسداني جسماني بر خلاف عادت مرسومه تعبير نمود و اگر نه بر خلاف اعتدال و اقتصاد كه منافي كمال اجزاء و اعضاي انسانيه است در حق ايشان بايد قائل شويم و احاديث و اخباري كه در شمائل صوريه و خصائل معنويه فاطمه ديده و خواندهايم با نهايت مشابهتي كه فاطمه زهراء بشخص شريف نبوي داشته منافات دارد و تكلم آن مخدره نيز در رحم خديجه طاهره در دفعات عدديه بوده ليكن بعد از ولادت و حضور نسأ اربعه و حورالعين همان اقرار شهادتين و اذعان بامامت ائمهي معصومين در دفعه واحده بوده ديگر روايتي ديده نشده كه دفعهي ديگر سخن گفته باشد و اگر بوده حكمت در اختفاء آن شده چنانچه تكلم جناب عيسي و ائمهي هدي نيز بهمين نحو بوده كانه دوام آن منافي باصلاح حال طبيعي عموم بندگان بوده پس مراد از نمو كامل بودن قواي عقلاني در حال صغر و رضاع بوده (و هي العاقله في بدو الخلقه والساجده بعد الولاده) و تا اندازهي ترقي جسماني هم بوده
(يص) هنگامي كه خديجه (ع) از دنيا رحلت فرمود جناب فاطمه زهرا عليهاالسلام پنج ساله
بود و خواهرانش و فاطمه بنت اسد و جمعي از زنان بنيهاشم در خدمتش ملازم بودند و حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم بديشان توصيه فرمودند از تشرف حضورش قصوري نورزند و از وي استمالت كنند و فاطمه را در مصيبت مادر بزرگوارش تسليت دهند و آن مخدره انس با كسي نميگرفت جز حضرت رسول شب و روز خود را بمراحم آن بزرگوار مشغول مينمود حتي در صيام ايام و قيام ليالي مراقب و مواظبت فوقالعاده ميكرد و بر عبادات و طاعات اقبال و اهتمام چنان مينمود كه زنان زمانش متحير بودند كه فاطمه با اين صغر سن چگونه تحمل مشاق صعبه كه خارج از عادت بشريه است مينمايد و بعد از خديجه سه سال ديگر آن مخدره در مكه بود و در سن هشت سالگي بروايت اسماء از همه زنان عالميان داناتر بود و چون جناب ابوطالب بروايت مصباح در بيست ششم ماه رجب و خديجه طاهره در ماه شعبان ده سال از بعثت گذشته رحلت فرمودند رسول خدا آن سال را عام الحزن ناميد و بتفصيلي كه در مظان خودش مذكور است آن حضرت هجرت بمدينه فرمودند و چون بمدينه رسيدند ابو واقد ليثي را مكتوبي دادند كه آن را بمكه بهبرد بحضرت امير برساند كه فاطمهي زهرا را با فاطمه بنت اسد و ضباعه دختر زبير بن عبدالمطلب و هر كس از مستضعفين از مسلمين ميخواهند حركت بنمايند بمدينه طيبه هجرت نمايند پس امير مؤمنان براي فواطم ثلثه هودج بسته در خفا و پنهاني بيرون آمدند و ايمن، پسر امايمن و ابو واقد شترها را بسرعت ميراندند و از خوف قريش شتابي از اندازه بيرون داشتند جناب اميرالمؤمنين بايشان فرمودند يا ابا واقد ارفق بالنسوه فانهن القوارير و علي روايه قال عليهالسلام ارفق بالنسوه فانهن من الضعايف فقال ابو واقداني اخاف ان يدركنا الطالب فقال علي عليهالسلام اربع ظلعك فان رسولالله قال لي ليا علي لن يصلوا من الذين قصدوا اليك بامر تكرهه و اين بيت بخواند
لا شئي الا الله فارفع همكا
يكفيك رب الناس ما اهمكا
اشارهي است باين كه خداوند نگاه دارنده ماست و از ما كفايت ميفرمايد بيمي از قريش نداشته باش و در آن سفر بعضي گفتهاند امايمن و فرزندش اسامه بن زيد و عايشه و مادرش ام رومان و اسماء ذات النطاقين و سوده بنت زمعه نيز همراه بوده چون بضجنان رسيدند
و از آن منزل تا بمكه بيست چهار ميل است و مخصوص بقبيلهي اسلم و هذيل و عامره است در آن حال بناگاه جناح غلام حارث بن اميه با هفت سوار برسيدند جناح بحضرت بانك زد و جسارت نمود كه (يا غدار لا ابالك) آيا ميخواهي اين زنان را نجاة بدهي و از ميان ما بيرون ببري آن حضرت فرمود اگر ببرم چه خواهد شد گفت ترا بسختي برميگردانم پس آن جناب مانند شير خشمگين بر آشفت و در برابر هودجهاي زنها بايستاد كه جناح رسيد شمشير خود را فرود آورد آن حضرت تيغ او را رد كرده پس از آن همين تيغ را از كف او برآورد بر فرقش زد كه دو نيمه شد و بر كتف مركب وي رسيد و اين بيت انشا كرد
خلو اسبيل الجاهد المجاهد
آليت الا اعبد غير الواحد
سواران ديگر چون جناح را بدين گونه ديدند برميدند گفتند اي پسر ابوطالب از ما بگذر آنجناب فرمود من بسوي پسر عم خويش رسول خدا ميروم هر كس با من درآويزد خونش بريزم از عقب هم مستضعفين ملحق شدند و بدون بيم و ترس بفواطم پيوستهاند و دل بوجود آن حضرت بقوت بستهاند و شب تا بصبح در آن منزل با فواطم ثلثه باطاعت و عبادت پروردگار آسوده حال مشغول شدند و اين آيهي كريمه (فاستبحاب لهم ربهم اني لا اصنيع عمل عامل منكم من ذكر و انثي) در شأن علي و فاطمه نازل گرديد.
بضعهي رسولالله آنكه نيست مانندش
از خط الوهيت تا بحد امكاني
اوست جز احمد گل او گلاب احمد گل
من ندانمي او را غير احمد ثاني
نفس پاك پيغمبر گرد نبودمي نه سرود
حضرت رسولالله من اذاها آذاني
(يص) آمدن حضرت رسول بمدينهي در شب پنجشنبه اول ربيع الاول سال سيزدهم بعثت بود كه وارد مدينه شد و در قبا منزل فرمود تا اينكه اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا باو ملحق شدند و در آنوقت از سن مبارك فاطمهي زهراء (ع) هشت سال بيشتر نگذشته بود چون وارد مدينه شدند خواستند از براي فاطمه حجرهي بسازد و منزلي ترتيب
دهند پس زميني كه در آن خرما خشك ميكردند و آن دو از طفل صغير بود آن جناب خريد و مسجد بنا فرمود كه اكنون مرقد مطهر و مضجع منور آن بزرگوار در جوار آنست پس بقدر لزوم بعدد اشخاص معلوم در طرف آن مسجد حجرها و اطاقها از خشت و گل بنا كرد و براي هر زني كه ميگرفت حجرهي بنا مينمود و بر حسب اتفاق حجرهي عايشه بحجره صديقه كبري (ع) متصل بود و روزنه بين اين دو حجرهي قرار داده بودند كه از مجاورت هم با كمال سهولت بتوانند يك ديگر را معاونت نمايند ليكن فائده بر خلاف ظاهر شد و اندك اندك عايشه پارهي از كلمات سخيفه و عبارات ضعيفه خدمت آن مخدره ميگفت و خاطر شريفش را ميرنجانيد و بالوراثه والفطره روز بروز عداوت مكنونه خود را اظهار كرده بر آن ميافزود و از خديجه طاهره مذمت مينمود چنانچه در ترجمهي خديجه بيايد ناچار اين مطلب بر سيدة النساء دشوار آمد خدمت رسول خدا شكايت نمود پس آن جناب فرمان كرد تا آن رخته را بستند و فاطمهي را از دقدقه راحت كردند ولي عايشه از گفتار خود صرف نظر نميكرد
اقلب طرفي لا اري من احبه
و في الدار ممن لااحب كثير
روزي رسول خدا بر فاطمهي وارد شد او را گريان ديد سبب سؤال كرد فاطمهي عرض كرد عايشه بر من فخريه ميكند كه من بر پيغمبر وارد شدم و شوهري نكرده بودم و مادر تو پيره زالي بود رسول خدا فرمود رحم مادر تو وعاء امامت بود (حقير مطاعن عايشه را در جلد چهارم الكلمهي التامه ايراد كردهام و در اينجا متعرض آن نميشوم) بالجمله فاطمهي چون به مدينه هجرت نمود فاطمهي بنت اسد به سرپرستي فاطمه زهراء مساعي جميله بتقديم ميرسانيد چون فاطمه بنت اسد دنيا را وداع گفت و رسول خدا امسلمه را تزويج كرد امر فاطمه را بوي واگذار نمود فقالت امسلمهي تزوجني رسولالله و فوض امر ابنته الي و كنت اؤدبها فكانت والله ادئب مني و اعرف بالاشياء كلها و اين خدمت مرجوعه بر عناد و دشمني عايشه افزود كه چرا امسلمه مؤدبهي فاطمهي زهرا است و بجاي مادريست براي او
(نا) بنابراين كه ولادت فاطمهي عليهاالسلام در روز جمعه بيستم شهر جمادي الاخره
شش هزار دويست و هشت سال بعد از هبوط آدم صفي (ع) بوده و نزول رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در مدينهي روز دوشنبه دوازدهم شهر ربيع الاول شش هزار دويست و شانزده سال شمسي بعد از هبوط آدم (ع) بوده و از روز ورود فاطمهي بمدينهي تا اول شهر رجب در سال دوم هجرت كه ماه تزويج فاطمه با علي بود يك سال و ده روز قمري بود چون سالهاي شمسي را بسال قمري نقل كنيم عمر فاطمه در وقت زفاف نه سال و سه ماه قمري خواهد بود و اين در صورتي است كه بيستم جمادي الاخرهي مطابق تحويل شمس ببرج حمل باشد و در اين معني چون علماي احاديث و تواريخ باختلاف سخن كردهاند بزيادت ازين تحقيق و تدقيق واجب نميكند شيخ مفيد و ابن طاوس و جماعتي از علماء تزويج آن حضرت را در سال سوم از هجرت در شب پنجشنبه بيست ويكم محرم رقم كردهاند و جماعتي پس از وفات خواهرش رقيه در عشر اول شوال بعد از غزوهي بدر كبري دانستهاند و گروهي سهشنبه ششم ذي حجه گفتهاند و بعضي خطبه آن حضرت را در شهر رمضان و زفافش را در سال دوم هجري در ماه ذي حجه رقم كردهاند و برخي زفاف حضرتش را يك سال بعد از هجرت در ماه صفر محرز فرمودهاند و طايفه از اهل سنت و جماعت بر اين رفتهاند كه فاطمهي هنگام زفاف هيجده سال از عمر مباركش رفته بود و اين سخن از آنجا پديد آمد كه اگر فاطمهي هنگام رفاف نه ساله بودي اما حسن عليهالسلام در ده سالگي آوردي و اين احدوثه بيرون عادت زنان است ليكن از پيغمبران زادگان شگفتي نبايد گرفت خاصه فاطمه عليهاالسلام زيرا كه كار معجزات از تصورات عقل دورانديش آنسوي تراست آنكس كه بر وقوع معجزه كردن نهاد واجب ميكند كه از تخيلات نفساني به پرهيزد
(يص) بالاخره در ماه زفاف هشت قولست نيمهي رجب آخر ماه رمضان سيم ماه شوال اول ماه ذي الحجه ششم همين ماه بيستم هميم ماه ماه محرم و ماه صفر و قول ماه شوال جون زمان تقيه بوه بمشرب اهل سنت آن زمان بوده و قول حق اين است كه در ماه ربيع الاول حضرت رسول هجرت بمدينه فرمودند و ابتداي سال هجرت نبوي قرار دادند و بعد از يك سال كه ربيع الثاني ديگر سال هجرت ميشود جناب رسول
خدا در ماه رمضان آن سال بغزوهي بدر رفتهاند و جناب فاطمه زهراء در اين ربيع الثاني از سن مبارك او نه سال گذشته بود و بحد بلوغ رسيدند و محقق است اين معني كه عقد آن حضرت در آسمان شده و يكماه هم فاصله بين عقد آسماني و زمين شده باقدري علاوه و احتمال ميدهم كه اين اختلاف راجع بين العقدين باشد مثلا در ماه رجب عقد آسماني منعقد شده و بعد از گذشتن آن مقدار فاصله جبرئيل بحضرت رسول خبر داد و آن بزرگوار هم بنكاح در آورد فاطمه طاهره را پيش از بدر و پس از مراجعت از غزوه بدر فاصله ايامي در ماه ذي الحجه زفاف واقع شد يا اول يا ششم يا بيستم ماه علي ما هو الاشهر و اول مولد ايشان امام حسن در ماه رمضان بوده است يعني ابتداي ماه محزم تا نيمه رمضان ايام تمام بوده است و آنچه كليني نوشته است يكسال بعد از هجرت است پس از دخول در سال دويم و حق همين است كه كليني فرموده چون حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام هشت سال را از عمر مبارك در مكه بسر برد و ده سال كسري در مدينهي و از اين ده سال يك سال هنوز در خانه حضرت امير نرفته بود و با اين حساب با زياده و نقيصه سال شمسي و قمري بهمين ماه مذكور زفاف معين ميشود و ولادت حضرت امام حسن عليهالسلام در نيمه رمضان در سال سوم هجرت درست ميشود والله العالم
چون سن مبارك بتول عذراء از نه سال گذشت و در حجرهي امسلمه بكمال رشد و عقل رسيده بودند از اطراف و اكناف از اهل مدينه و عظماي قبايل و رؤساي عشاير بدين قصد فاسد و خيال باطل بهيجان آمده و حركت كرده و وسايط و رسائل فرستادند خدمت حضرت رسول و عرض حاجت نمودند بيخبر از اين كه اين گوهر گران بها را حضرت علي اعلي در صدف عزت و كنف حراست خود تربيت نمود او را در خور استعداد ابناء دنيا از ملوك و رعايا و ارباب فقر و غنا قرار نداده بلكه او را براي شاه ولايت عليهالسلام ذخيره كرده
در مناقب ابن شهر آشوب از امسلمه و سلمان فارسي و علي بن ابيطالب مرويست كه گاهي كه فاطمه ادراك كردند مدرك زنان را و دريافت مقامي را كه در خور خطبه و شايسته خواستاري بوده باشد بزرگان قريش كه خداوند شرف و صاحب فضيلت و كثرت ثروت بودند و سبقت اسلام داشتهاند كردن آرزو برافراشتهاند هر يك از محجوبه حاجت پرده برگرفت و مكنون خاطر را بر منصه ظهور نهاد رسول خدا از آنها اعراض ميفرمود و امر فاطمه را حواله بوحي مينمود و گاهي از رخسار مباركشان تفرس غضب ديدار ميگشت و اگر نه آثار وحي در آن حضرت آشكار ميگرديد ابوبكر بن ابيقحافه نيز بحضرت رسول شتافت و نام فاطمه را تذكره ساخت و دقالباب خواستاري نمود پيغمبر در پاسخ فرمود تزويج فاطمه جز بحكم وحي صورت نخواهد بست ابوبكر چون اين بشنيد ديگر سخن نكرد و نزد عمر بن الخطاب شتاب گرفت صورت حال را مكشوف داشت عمر گفت اي ابوبكر مگر ندانستي كه رسول خدا دست رد بسينه آرزوي تو گذاشت بجاي باش كه پيغمبر هرگز فاطمه را با تو كابين نخواهد بست ابوبكر گفت ها اي عمر نيكو آنست كه تو فاطمه را تقديم خطبه كني تواند شد كه رسول خدا مسئلت ترا باجابت مقرون دارد عمر بدين سخن مغرور گشت بنزد رسول خدا رفته عرض حاجت نمود بينيل مرام برگشت ابوبكر را آگهي داد ابوبكر گفت اي عمر اسعاف حاجت ترا نيز پزيرا نگشت اكنون باش تا بهبينم از حجاب قضا چه مكشوف افتد در (المعه البيضاء في شرح خطبه الزهراء) گويد جماعت صحابه در اين سخن بودند و معاز و سعد بن عباده در آن مجلس حاضر بودند گفتهاند رسول خدا كار فاطمه را بوحي حوالت مينمايد و كس بجاي نمانده كه در مقام خواستگاري برنيامده باشد بناگاه عبدالرحمن بن عوف از راه برسيد و او مردي صاحب مال و ثروت بود و چون سخنان آنها را شنيد گفت اكنون من ميروم و فاطمه را خواستگاري ميكنم و گمان ميكنم او را بمن تزويج بنمايد بجهت كثرت من و رسول خدا مردي فقير و مسكين است احتياج به مال من دارد كه بازوي خود را بآن قوي گرداند سپس رفت بخدمت رسول خدا و عرض حاجت نمود در حالي كه لباسهاي فاخر در بر كرده بود و بوي خوش بسيار بكار برده بود بر حضرت وارد شد و عرض حاجت نمود حضرت در جواب ساكت بود عبدالرحمن گمان كرد كه حضرت ميخواهد تعيين مهر نمايد
عرض كرد يا رسولالله من از شتر و گوسفند و غلام و كنيز و طلا و نقره كذا و كذا ميدهم حضرت در غضب شد و مشتي سنگ ريزه در دامن عبدالرحمن بريخت و فرمود اين را بر سر مال خود بريز تا زياد شود صداي تسبيح از آن سنگ ريزها بلند شد چون عبدالرحمن نگاه كرد ديد همه در و جواهر گران بها ميباشد شرمنده از نزد رسول خدا مراجعت كرد آمد در نزد صحابه قصه را بيان كرد اين بود تا يك روز ابوبكر و عمر سعد بن معاذ انصاي در مسجد رسول خدا مجلسي كردند و از هر گونه سخن در افكندند تا حديث بفاطمه پيوست ابوبكر گفت بزرگان قريش و رؤساي قبايل كسي بجاي نماند كه خواستار فاطمه نشده باشد و رسول خدا كار او را بوحي خدا حوالت فرموده لكن هنوز علي عليهالسلام در اين باب قدمي پيش ننهاده چنان ميدانم كه علي را عدم بضاعت ممانعت از اظهار اين حاجت ميكند و نيز اين معني بر من روشن است كه رسول خدا فاطمه را از براي علي محبوس داشته پس صحابه گفتهاند صواب آنست كه ادراك خدمت علي كنيم و ازين قصه او را خبر دهيم اگر بسب قلت مال وصول آمال را تلقي نميفرمايد ما از اسعاف حاجت او خود را معاف نخواهيم داشت اين بگفتند و برخواسته و در طلب علي شتاب گرفتند آن حضرت را در نخلستان مردي از انصار ديدار كردند كه با شتر خويش همي آب ميكشيد و نخلستان انصاري را سير آب مينمود تا دست مزد فرا گيرد و معاش يوميه را ساختگي كند چون علي عليهالسلام ايشان را ديدار كرد فرمود از كجا ميآئيد و از چه رو بدينجا شديد ابوبكر گفت يا اباالحسن محاسن خصايل و علو فضايل ترا هيچ آفريده ندارد و سبقت و قدمت ترا در اسلام هيچ كس انكار نتواند كرد و قربت و قرابت تو با رسول خدا از همه بيشتر و پيشتر است همانا از اكابر قريش و صناديد قبايل كمتر كس بجاي ماند كه در نزد رسول خدا بخواستاري فاطمه زبان نگشوده باشد و پيغمبر پاسخ همگان را بحكم وحي حوالت فرمود و من چنان دانم كه اين قرعه بنام تو بيرون شود اكنون واجب ميكند كه در طلب آن تقاعد نورزي و از اظهار آنچه مستور مينمائي خويشتن داري نفرمائي علي عليهالسلام از اصغاي اين كلمات آب در چشم بگردانيد و قال يا ابوبكر لقد هيجت مني ساكنا و ايقضتني لامر كنت عنه
نائما غافلا والله ان فاطمه لموضع رغبه و ما مثلي تعقد عن مثلها غير انه يمنعني عن ذلك قله ذات اليد ابوبكر گفت يا ابالحسن چيست اين سخن كه ميفرمائي همانا دنيا و اندوخته دنيا در نزد رسول خدا بچيزي نيرزد واجب ميكند كه وصول مني را ساختگي كني و بر گردن آرزو سوار شوي لاجرم علي از كشيدن آب باز ايستاد و شتر خويش را بخانه آورد عقال برنهاد و موزه خويش را در پوشيد و طريق سراي پيغمبر پيش داشت چون طي طريق كرده در سراي بكوفت پيغمبر در خانه امسلمهي بنت ابي اميه بين المغيرة المخزومي جاي داشت چون امسلمه بانك سند آن را اصغا نمود، ندا در داد كه كيست بر در سراي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود برخيز اي امسلمه و فتح باب كن اين آن كس است كه خداوند و رسولش او را دوست دارند و او خدا و رسول را دوست دارد امسلمه گفت پدر و مادرم فداي تو باد اين مرد كيست كه قبل از ديدن بدين صفت او را ميستائي فقال مه (يا اماسلمهي هذا رجل ليس بالخرق و لا بالنزق هذا اخي و ابن عمي واحب الخلق الي) فرمود هموار باش اي امسلمه اين مرديست كه در امور صعب ناتوان و ناتن درست نيست و در كارهاي سخت سست نباشد اوست برادر من و پسر عم من و محبوبترين خلق در نزد من امسلمه چون اين بشنيد برجست و شتاب زده چنان رفت كه بيم لغزش و بسر درآمدن بود پس در بگشود و در حجاب خويش متواري گشت و علي درآمد و بر رسول خدا سلام داد و جواب شنيد و در برابر رسول خداي در پاي پرده نشيمن ساخت و سر بزير انداخت و بر زمين نگران بود چنان كه مكشوف ميافتاد كه او را حاجتي است و حيا او را از اظهار حاجت دفع ميدهد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود يا اباالحسن چنان مينمايد كه از ابراي اسعاف حاجتي نزد من شتافتي و از در شرم و حيا چهره از اظهار آن برتافتي اكنون بگو چه حاجت خواستي كه حوايج تو همگان در نزد من باجابت مقرون است عرض كرد بابي انت و امي تو دانائي كه مرا از كودكي از پدرم ابوطالب و مادرم فاطمه بنت اسد مأخوذ داشتي و بغذاي خود غذا دادي و بادب خود مرا مؤدب فرمودي تو مرا از پدر و مادر نيكوتر بودي خداوند مرا بسوي تو هدايت كرده كه از حيرتي كه آباء و اعمام من گرفتار بودند رهائي جستم امروز اندوخته دنيا
و آخرت من تو باشي و نيك دوست ميدارم چنان كه خداوند بازوي مرا با تو استوار داشت از براي من زوجه و خانه بدست شود لاجرم برغبت تما بحضرت تو شتاب گرفتم باشد كه فاطمه دختر خود را با من كابين بندي چون علي عليهالسلام سخن بپاي برد رسول خدا از فرحت و مسرت صورت مباركش درخشان گشت و خندان خندان گفت يا علي آيا چيزي اندوخته باشي از براي كابين فاطمه عرض كرد پدرم و مادرم فداي تو باد بر هر چه من دارايم تو دانائي مرا از حطام دنيوي شمشيري و زرهي و شتري است رسول خدا فرمود يا علي ترا از شمشير گزير نباشد چه با شمشير جهاد بايد كرد و با شتر در حضر ترويه نخل و كار اهل بايدت ساخت و در سفر بحمل رحل بايدت پراخت بهاي زره از براي تزويج فاطمه پسنديده باشد من بدين بها از تو راضي ميشوم دلخوش دار يا اباالحسن (فقال علي بشرتني فانك لم تزل ميمون النقيه مبارك الاحوال رشيد الامر صلي الله عليك فداك ابي و امي) يعني تو همواره نيكو خوي و ستوده نفس و مبارك بخت و رشيد الامر بوده پدر و مادرم فداي تو باد
فقال رسولالله ابشر يا اباالحسن فان الله تعالي قد زوجكها في السماء من قبل ان ازوجك في الارض ولقد هبط علي في موضعي من قبل ان تأتيني ملك من السماء له وجوه شتي لم ار قبله من الملاكه مثله فقال لي السلام عليك و رحمه الله و بركاته ابشر يا محمد باجتماع الشمل و طهاره النسل فقلت و ماذا ايها الملك فقال لي يا محمد انا سبطائيل الملك الموكل باحدي قوائم العرش سئلت ربي عز و جل ان ياذن لي في بشارتك و هذا جبرائيل في اثري يخبرك عن ربك عز و جل بكرامه الله عز و جل قال النبي فيما استتم كلامه حتي هبط الي جبرئيل فقال السلام عليك و رحمه الله و بركاته يا نبي الله ثم انه وضع في يدي حرير الجنه و فيها سطران مكتوبان بالنور.
گفتم اي جبرئيل اين حرير چيست و اين خطوط نور از كجا است گفت اي محمد خداوند بر پست و بلند زمين مطلع شد و مشرف گرديد و ترا از آفرينش اختيار كرد
و برسالت گزيده داشت و مرتبه ديگر نگران گشت و برگزيد از براي تو برادري و وزيري و صاحبي تو و دامادي و دختر تو فاطمه را با او كابين بست (فقلت حبيبي جبرئيل من هذا الرجل فقال لي يا محمد اخوك في الدنيا و ابن عمك في النسب علي بن ابيطالب)
همانا بحكم خداي عزوجل شجرهي طوبي حامل حلي و حلل گشت و بهشت آراسته و پيراسته شد و حورالعين خود را زينت كردند و خداوند فرمان داد فرشتگان از آسمان چهارم بر باب بيت المعمور انجمن شدند و از فراز آن به نشيب و از نشيب بفراز عبور دهند و همچنان فرمان رفت كه رضوان مشبر كرامت را كه از نور بود بر باب بيت المعمور نصب كند و آن منبري بود كه آدم صفي عليهالسلام در روز عرض أسماء بر فرشتگان بر آن منبر خطبه كرد آنگاه فرشتهي را از حجب كه راحيل نام داشت وحي فرستاد كه بر آن منبر صعود دهد و خداي را تحميد و تمجيد بنمايد و بدانچه شايسته اوست ثنا گويد و در ميان فرشتگان راحيل بذلاقت لسان و طلاقت بيان از همه فاضلتر بود پس بر منبر برآمد و خداي را بحمد و ثنا بستود و تقديس كرد، آسمانها از در بهجت و فرحت بحركت آمدند و احتزاز گرفتهاند پس راحيل بدين خطبه ابتدا كرد قال
الحمدلله الاول قبل اوليه الاولين الباقي بعد فناء العالمين نحمده اذ جعلنا ملائكه روحانين و لربوبيته مذعنين و له علي ما انعم علينا شاكرين حجبنا من الذنوب و سترنا من العيوب و اسكننا في السماوات و قربنا الي السرادقات و حجب عنا النهم للشهوات و جعل نهمتنا و شهوتنا في تقديسه و تسبيحه الباسط رحمته الواهب نعمه جل عن الحاد اهل الارض من المشركين و تعالي بعظمته عن افك الملحدين اختار الملك الجبار صفوه كرمه و عبد عظمته لامته سيده النساء بنت خير النبيين و سيد المرسلين و امام المتقين فوصل حبله بحبل رجل من اهله الصاحب المصدق دعوته المبادر الي كلمته علي بفاطمه البتول انبه الرسول قال جبرئيل ثم اوحي الله الي ان أعقد النكاح فاني قد زوجت امتي فاطمه بنت حبيبي محمد به عبدي علي بن ابيطالب فقعدت عقده النكاح و اشهدت علي ذلك الملائكه اجمعين
پس شهادت خود را در اين حريره رقم كردند جبرئيل عرض كرد چون اين كار بپاي رفت خداوند مرا فرمان داد كه اين حرير را بر تو عرضه دارم آنگاه خاتم مشك بر زنم و بنزد رضوان بوديعت بسپارم بالجمله بعد از شهادت فرشتگان بمزواجت علي و فاطمه خداوند امر كرد كه شجره طوبي حمل خود را از حلي و حلل بجمله نثار كرد و فرشتگان برچيدند و حورالعين برگرفتهاند و يكديگر را تا روز قيامت هديه كنند و بدان مباهات فرمايند
يفني الزمان و لايحيط بوصفهم
ايحيط ما يفني بمالا ينفد
محاسن من مجدمتي يقرنوبها
محاسن اقوام تعد كالمعائب
خلقت محامدها الشريفه والعلي
بمثابه الا رواح في الا بدان
(نا) چون خداوند جل جلاله فاطمه را با علي كابين بست جبرئيل را فرمان داد كه سلام مرا بمحمد حبيب من برسان و او را بگوي كه من فاطمه را در آسمان با علي عقد بستم تو نيز او را با علي تزويج كن و ايشان را بشارت بگوي بدو غلام زكي نجيب طيب طاهر خير فاضل در دنيا و آخرت چون رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اين كلمات را اصغا فرمود علي عليهالسلام را طلب داشت و شرح آن جمله باوي بگذاشت آنگاه فرمود اي ابوالحسن سوگند با خداي كه آن فرشته بر در بايستاد و عروج نداد تا گاهي كه حكم خدا را با تو شرح كردم هم اكنون طريق مسجد پيش دار كه من از قفاي تو خواهم شتافت و ترا خواهم دريافت و بر زعماي قبايل و صناديد طوايف فضائل ترا بر خواهم شمرد و چنان كه چشمان تو روشن شود و همچنين ديدگان دوستانت در دنيا و آخرت لاجرم علي از نزد رسول خدا بيرون شد و در خبر است كه از آن پس پيغمبر فاطمه را فرمود كه علي ترا از من خواستار آمده است فاطمه در پاسخ سخن نكرد و خاموش نشست رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم روان گشت و فرمود الله اكبر سكوت او روايت از رضاي او ميكند بالجمله گاهي كه علي عليهالسلام طريق مسجد پيش داشت صحابه بر سر راه او انتظار ميبردند تا او را ديدار كنند و بدانند
كار بر چه قرار گرفته چون بخدمت آن حضرت رسيدند فرمود رسول خدا فاطمه را بمن كابين بست و مرا آگهي داد كه خدا در آسمان اين عقد استوار بست و هم اكنون از دنبال در ميرسد ايشان اظهار بهجت و مسرت كردند و هم در زمان رسول خداي در رسيد و بلال را فرمان داد تا مهاجر و انصار را انجمن كند لاجرم بلال وجوه قبايل و سران طوايف را بحضرت رسول خداي دعوت كرده انجمن بزرگ بياراست پس پيغمبر بر منبر صعود داد و خداي را سپاس و ستايش فرستاد آنگاه گفت اي مردمان صناديد قريش فاطمه را از من بشرط زناشوئي خواستار شدند من در پاسخ گفتم سوگند با خداي من شما را رد نكردم بلكه خداي متعال شما را رد كرد چون جبرئيل بر من نازل شد و گفت يا محمد (ان الله جل جلاله يقول لولم اخلق عليا لما كان لفاطمه كفو علي وجه الارض آدم و من دونه) يعني خداوند ميفرمايد اگر علي را نيافريده بودم از براي فاطمه دختر تو از آدم ابوالبشر تا بامداد محشر همسري بدست نميشد اين حديث مكشوف ميافتد كه از تمامت انبياء و جمله اوصياء هيچ آفريده را مكانت و منزلت علي را نبوده و نتواند و هيچ زني در آفرينش خداي انباز فاطمه نيامده و نخواهد آمد و از اين احاديث در كتب عامه و خاصه فراوان است كه بعد از اين بآن اشاره خواهد شد بالجمله رسول خدا فرمود: (ايها الناس اتاني ملك فقال يا محمد ان الله يقرئك السلام و يقول لك قد زوجت فاطمه من علي فزوجها منه وقد امرت شجره طوبي ان تحمل الدر والياقوت والمرجان و ان اهل السماء قد فرحوا لذلك و سيولد منهما ولدان سيد اشباب اهل الجنه فابشر يا محمد فانك خير الاولين والاخرين.
و شيخ صدوق (ره) روايت ميكند كه هنگامي كه رسول خداي نشسته بودند فرشتهاي بر وي در آمد كه او را بيست و چهار چهره بود پيغمبر فرمود اي دوست من جبرئيل ترا هرگز بدين صورت نديده بودم عرض كرد من جبرئيل نيستم من محمودم كه خداوند مرا مبعوث داشت تا نور را با نور تزويج كنم فرمود كدام نور را با كدام نور عرض كرد فاطمه را با علي رسول خدا ميفرمايد چون فرشته طريق مراجعت گرفت در ميان هر دو كتف او نگريستم ديدم نوشته است: (محمد رسولالله علي وصيه) گفتم كدام
وقت اين كلمات در ميان هر دو كتف تو رقم گشته عرض كرد بيست و دو هزار سال از آن پيش كه آدم مخلوق گردد علماي اهل سنت اين حديث را بطرق متعدده بدين گونه آوردهاند جز آنكه نام آن فرشته را بجاي محمود صرصائيل رقم كردهاند و گفتهاند كه او را بيست سر بود و در هر سري هزار زبان داشت و دستهاي او از هندسه آسمانها و زمينها بزرگتر بود و در كتف او بعد از شهادتين مرقوم بود (علي بن ابيطالب مقيم الحجه) بالجمله رسول خدا در بالاي منبر فرمود ايها الناس جبرئيل بر من درآمد و مرا آگهي داد كه خداوند جليل در آسمان فاطمه را با علي تزويج كرد و فرشتگان را بجمله گواه گرفت و فرمان داد تا من نيز در زمين فاطمه را با علي كابين بندم و شما را گواه بگيرم.
و نيز علماي سنت و جماعت از جابر بن سمره حديث ميكنند كه پيغمبر فرمود ايها الناس اينك علي ابن ابيطالب است مپينداريد كه من ملتمس صناديد قريش را شكستم و فاطمه را با علي عقد بستم همانا در شب بيست و چهارم رمضان جبرئيل بر من نازل شد و سلام خداي بمن آورد و گفت خداي متعال گروه فرشتگان را از كروبيين و روحانيين را در بيت افيج كه در تحت شجر طوبي است انجمن ساخت و فاطمه را با علي تزويج فرمود و من خطبه كردم و حكم رفت تا طوبي حمل حلي و حلل و در و ياقوت نثار كرد و جماعت حور بر گرفتهاند و تا قيامت با يك ديگر هديه فرستند و گويند اين جمله نثار فاطمه است اين هنگام رسول خدا بقرائت اين خطبه پرداخت:
الحمدالله المحمود بنعمته المعبود بقدرته المطاع بسلطانه المرهوب من عذابه المرغوب اليه فيما عنده النافذ مره في سمائه و ارضه الذي خلق الخلق بقدرته و ميزهم بحكمته و احكمهم بعزته و اعزهم بدينه و اكرمهم بنيه محمد ثم ان الله عز و جل جعل المصاره نسبا لاحقا و امرا مفترضا نسخ بها الاثام و اوشح بها الارحام الزمها الانام فقال عز و جل
(و هو الذي خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا و كان ربك قديرا) فامرالله يجري قضائه و قضائه يجري الي قدره و قدره يجري الي اجله فلكل قضاء قدر و لكل قدر اجل ولكل اجل كتاب يمحوالله ما يشاء و يثبت و عنده امالكتاب ثم ان الله تعالي امرني ان ازوج فاطمه من علي و قد زوجته علي اربعماه مثقال فضه ارضيت، يا علي فقال علي رضيت عن الله و عن رسوله فقال جمع الله شملكما واسعد جدكما و بارك عليكما و اخرج منكما كثيرا طيبا.
چون رسول خدا از سپاس و ستايش خداوند بپرداخت و كلمهاي چند از نعمت و نقمت و قدرت و حكمت قادر جبار بگفت و تعظيم دين و تكريم رسول امين را بنمود و مناكحت و مصاهر ترا بستود و شرزمهي از لوح محفوظ و لوح محو و اثبات مكشوف داشت فرمود خداوند تبارك و تعالي مرا فرمان كرد كه تزويج كنم فاطمه را با علي بچهار صد مثقال نقره، يا علي راضي شدي اميرالمؤمنين عرض كرد راضي شدم از خدا و از رسول خدا پس پيغمبر او را دعا كرد بجمع شمل و مساعدت بخت و كثرت فرزندان طيب طاهر آنگاه پيغمبر از منبر بزير آمد و بنشست.
و در كتاب كافي سند بصادق آل محمد پيوسته ميشود قال (قال رسولالله كما انا الا بشر مثلكم اتزوج فيكم و ازوجكم الا فاطمه فان تزويجها من السماء) رسول خدا فرمود من يك نفر مانند شمايم بشما زن ميدهم و از شما زن ميگيريم الا فاطمه كه خدا او را در آسمان كابين بسته.
(نا) و ديگر از ابن عباس مرويست كه در قول خداوند متعال كه ميفرمايد (و هو الذي خلق من الما بشرا فجعله نسبا و صهرا) ميگويد بيضائي مكنونه بيافريد و آن را در صلب آدم جاي داد و از صلب آدم در صلب شيث و از صلب شيث در صلب انوش و از صلب انوش در صلب قينان تحويل داد بدين گونه از اصلاب كرام در مطهرات ارحام نقل فرمود و چون در صلب عبدالمطلب قرار گرفت آن را دو نيمه ساخت نيمي در صلب عبدالله و نيمي در صلب ابوطالب جاي كرد پس از عبدالله محمد و از ابوطالب علي پديد آمد اين است قول خداوند كه فرمود (و هو الذي خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا
و فاطمه بتزويج علي در آمد پس علي عليهالسلام از محمد است و محمد از علي است و حسن و حسين و فاطمه را مرابط نسب است و علي عليهالسلام داماد است بالجمله رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود يا علي برخيز و فاطمه را از بهر خويش خطبه كن پس علي برخواست و اين خطبه قرائت كرد (الحمد الله شكر الا نعمه و اياديه و الا اله الا الله شهاده تبلغه و ترضيه، و صلي الله علي محمد صلوه تزلفه و تحظيه والنكاح مما امر الله عز و جل به و رضيه و مجلسنا هذا مما قضاه الله و اذن فيه و قد زوجني رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم انبته فاطمه و جعل صداقها درعي هذا و قدر ضيت بذلك فاسئلوه و اشهدوا)
نخست خداي را بشكر نعمت و صفت وحدانيت ستايش گرفت و مصطفي را درود فرستاد و مزاوجت و مناكحت را بحكم وجوب بستود و تأسيس مجلس را برضاي خدا و قضاي او باز نمود آنگاه فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دختر خود را با من كابين بست و زره مرا بصداق او بپذيرفت و من بدان رضا دادم شما اي مردمان از سول خدا بپرسيد و آنچه گويد گوش داريد و گواه باشيد مسلمانان عرض كردند يا رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم تقرير اين قصه چنين است فرمود بلي پس دست برداشتند و گفتند اللهم بارك لهما واجمع شملهما ثم انصرف رسولالله الي ازواجه فامر هن ان يدففن لفاطمه فضربن بالدفوف.
منقول از كتاب ابن شاهين است كه فاطمه بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم وارد شد با چشم گريان رسول خدا فرمود ما يبكيك لا ابكي الله عينك يا حوريه- عرض كرد بر جماعتي از زنان قريش عبور دادم و ايشان مخضبات بودند چون مرا ديدار كردند بكلماتي ناستوده مرا و پسر عم مرا دهان زدند فرمود چه گفتهاند و چه بشنيدي عرض كرد كه گفتهاند محمد دختر خود را بمردي كه از همه قريش فقيرتر و مسكينتر است كابين بسته است (فقال لها والله يا بنيه ما زوجتك ولكن الله زوجك من علي) همانا بسيار كس از بزگران قريش ترا خواستار خطبه شدند من نپذيرفتم و امر ترا با خداي باز گذاشتم و خواستاران را پاسخ نگفتم
فبينا صليت يوم الجمعه صلوه الفجر اذ سمعت حفيف الملائكه و اذا بحبيبي
جبرئيل و معه سبعون صفا من الملائكه متوجين مقرطين مدملجين فقلت ما هذه القعقعه من السماء يا اخي جبرئيل فقال يا محمد ان الله عز و جل اطلع علي الارض اطلاعه فاختار منها من الرجال عليا و من النساء فاطمه فزوج فاطمه من علي فرفعت رأسها و تبسمت بعد بكائها و قالت رضيت بما رضيالله و رسوله)
و بروايت مجلسي رسول خدا بنزد فاطمه آمد و او را گريان ديد (فقال مايبكيك فو الله لو كان في اهل بيتي خير منه زوجتك به و ما انا زوجتك ولكن الله زوجك و اصدق عنك الخمس مادامت السماوات والارض)
(نا) فرمود چه ميگرياند ترا سوگند با خداي اگر در ميان اهلبيت من كسي نيكوتر از علي بود ترا با او كابين ميبستم لكن خداي ترا تزويج كرده و صداق ترا بخمس دنيا مقرر داشته چند كه آسمان و زمين پايندهاند و هم در خبر است كه خداوند ربع دنيا را بصداق فاطمه باز داد و بهشت و دوزخ نيز در اذاي مهر او نهاد تا دشمنان را بدان كيفر كند و دوستان را پاداش فرمايد و در زمين مهر آن حضرت مشهور به پانصد درهم است چنان كه از اين حديث نيز مستفاد ميشود كه خداي با رسول وحي فرستاد (اني جعلت نحلتها من علي عليهالسلام خمس الدنيا و ثلث الجنه و جعلت لها في الارض اربعه انها والفرات و نيل مصر و نهروان و نهر بلخ فزوجها انت يا محمد بخمسماه درهم تكون سنه لامتك) و در آن زمان پانصد درهم معادل بود با قيمت دو مثقال و نه نخود طلا
(يص) شيخ عبدالرحمن صفوري شافعي صاحب كتاب نزهه المجالس و منتخب النفايس از فاضل نسفي معروف كه از اعاظم علماي اهل سنت است نقل كرده است كه فاطمه (ع) مسئلت نمود از پدر بزرگوارش تا شفاعت امت صداق او باشد و اين معني مقبول گرديد و چون فرداي قيامت شود آن مخدره بر صراط بيايد و بايستد و طلب كند صداق خود را.
و نيز ناقل بلال است كه گفت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم روزي از روزها بيرون آمد از خانه در حالتي كه بسيار مسرور بود عبدالرحمن بن عوف عرض كرد يا رسولالله اين چه سرور است كه در روي شما مشاهده ميكنم فرمود اين از جهت بشارتي است كه پروردگار
در حق برادرم و ابن عمم و دخترم فاطمه مرحمت فرموده خداوند متعال چون فاطمه را بعلي تزويج كرد برضوان خازن چنان امر فرمود كه حركت دهد درخت طوبي را پس آن درخت نثار نمود رقعهاي چند بعدد دوستان اهلبيت من، و ملائكهي چندي در زير درخت طوبي خلق فرمود تا آن رقعها را بردارند و حفظ نمايند چون روز قيامت بيايد آن ملائكه بيايند در وقتي كه همگي اهل محشر در جوش و خروش باشند آن رقعها را بدوستان فاطمه (ع) بدهند كه در هر رقعه زادي از آتش نوشته شده پسر برادر من و دختر من باعث آزادي مردان و زنان امت من باشند از آتش جهنم.
(نا) ازين پيش مذكور شد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود بهاي زره از براي كابين فاطمه پسنديده باشد هم اكنون برخيز و اين درع حطيميه را (1)بمعرض بيع درآورده بهاي آن را بنزد من حاضر كن علي عليهالسلام اندرع را ببازار آورد و بروايتي عثمان بن عفان بچهار صد و هشتاد درهم بخريد و بروايتي جون عثمان درع را ابتياع نمود و بهاي آن را بداد و درع را مأخود داشت (قال يا اباالحسن) (لست اولي بالدرع منك و انت اولي بالدراهم مني فان الدرع هديه مني اليك علي عليهالسلام) درع را نيز برگرفت و بهاي آن را نيز بگوشه رداي خود بسته بحضرت رسول آورد و در پيش آن حضرت بنهاد و مكشوف نداشت كه اين مبلغ چند است و رسول خدا نيز پرسش نفرمود و دست مبارك فرا برده قبضهي از آن برگرفت و بلال را داد و فرمود از براي فاطمه بهاي غاليه و بوي خوش كن و آنچه بجاي مانده بود و ابوبكر را سپرد و فرمود بصلاح و صواب ديد خويش جهاز فاطمه را ساختگي كن و بعضي از اصحاب را فرمان كرد كه باتفاق ابوبكر ببازار شوند و در بيع و شرا با او همدست باشند لكن از صواب ديد او تجاوز ننمايند
بروايتي آن زر كه با ابوبكر سپرد دويست درهم بود و بروايتي دو بهره از آن زر را
1) حطيميه منسوب بقبيله حطمية بن محاوب از قبيله عبدالقيس كه زره را نيكو ميساختهاند و گويند وجه تسميه بعطيميه براي اينكه چون شمشير بدو ميرسد شكسته ميشود.
بهاي بوي خوش كردند و چهار قسم را براي ساز جهاز نهادند بالجمله ابوبكر با دستياري اصحاب ببازار آمد و پيرهني بهفت درهم و مقعنه بچهار درهم بخريد و قطيفهي سياه فام كه تمام بدن را كفايت پوشش نداشت نيز ابتياع بنمود و تختي مزمم و ملفف بشريط و آن رسني است كه از پوست درخت خرما بافته باشند خريداري نمود و ديگر دو فراش از كتان مصر كه حشو يكي از ليف خرما و آن ديگر از پشم گوسنفد آكنده بود و چهار بالش از پوست كه در طايف دباغت كرده بودند و نيز دو بالش كه حشو آن آكنده از پشم و دو بالش از ليف خرما آكنده بود و ديگر پرده از صوف و حصيري و دسداسي و باطيه از نحاس و مشكي و كاسه چوبيني براي شير و مشربهي از پوست و دو سبو و آرد بيزي و دو بازو بند از سيم و ظرفي از خزف سبز بها داد و فراهم آورد پس پاره از آن اشيا را ابوبكر و پارهاي را ديگري از صحابه حمل دادند و در نزد حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم فرو نهادند پيغمبر با دست مبارك آن جمله را تغليب همي فرمود همي گفت بارك الله لاهل البيت و بروايتي چون چشم پيغمبر بدان اشيا افتاد آب در چشم بگردانيد و سر بر آسمان برداشت و گفت اللهم بارك لقوم جل آيتهم الخرف.
(يص) در كتاب سنن الجامع سيف طوسي رحمه الله چنين نقل روايت كرده كه يكي از منافقين مدينه اميرالمؤمنين را در خطبه كردن فاطمه زهراء ملامت نمود و گفت يا علي تو معدن فضل و علمي و شجاعترين مبازران عربي چرا زني بخواستي كه چاشتش بشامش نميرسد اگر دختر مرا ميخواستي من چنان ميكردم كه از در خانه من تا در خانه تو شتر در شتر بودي پر از جهاز حضرت فرمود اين كار بتقدير و خواست خداست نه بتدبير (الحكم لله العلي الكبير) ما را نظر بر مال و منال دنيا نيست و مقصود ما جز رضاي خدا چيزي نيست و تفاخر ما باعمال است نه باموال و نظر بدرهم و دينار نداريم چون حكم و قضاي الهي صادر شد و امر زواج صورت گرفت ندائي رسيد كه يا علي سر بردار تا قدرت حق تعالي را مشاهده كني و جهاز دختر پيغمبر را ملاحظه نمائي حضرت اميرالمؤمنين سر بالا نمود ديد از سر خود تا عرش عظيم ناقهاي از نور كه بار ايشان همه در و گوهر و مشك و عنبر و نفايس بهشتي بود و بر هر شتري كنيزكي چون آفتاب تابان سوار
بود و زمام هر ناقه بدست غلامي و همه ندا ميكردند اين است جهاز دختر پيغمبر حضرت امير از مشاهده اين معني خوشوقت گرديد و آمد بحجره طاهره فاطمهي كه او را خبر دهد ازين نعمت عظمي و عطيهي كبري كه خداوند بآن مخدره مرحمت كرده تا اين كه او هم از اين الطاف بيپايان احديت در حق او خشنود گردد جون حضرت زهراء جناب امير عليهالسلام را ملاقات فرمود عرض كرد يا علي شما ميگوئيد يا من بگويم حضرت فرمودند شما بگوئيد پس فاطمه شماتت آن منافق و ديدن آن ناقها را بيان نمود (زاد الله في شرفها باب قد فاق العالمين فضلا و جعلها نور مشكوه الرساله في الانام و بام كانت اقدم نساء العالمين اسلاما و بزوج خصه الله بالولايه الكليه و هو الامام الرباني والهيكل النوراني قطب الاقطاب و سلاله الاطياب الناطق بالصواب نقطه دائره الامامه و بابنيهما الحسن والحسين الذين همار يحانتي رسولالله سيدي شباب اهل الجنه
محب الدين طبري درياض النضره روايت كند كه رسول خدا فرمود در شب زفاف فاطمه ديدم جبرئيل نازل گرديد با هفتاد هزار ملائكه من سؤال كردم سبب هبوط شما چيست گفتهاند آمديم كه بهمرامي فاطمه در شب زفاف تا بخانه علي عليهالسلام برويم اين وقت جبرئيل و مكائيل با ملائكه تكبير گفتهاند از آن روز شش تكبير در نمازهاي واجبي سنت گرديد
چون عقده عقد فاطمه با علي عليهالسلام خاتمه پيدا كرد و اثاث البيت پرداخته گشت علي عليهالسلام بحكم شرم و آزرم همه روزه در مسجد حاضر ميشد ولي نام فاطمه بر زبان نميراند تا يك ماه كار بر اين گونه ميرفت تا اينكه جمعي از مهاجرين و انصار در مقام اظهار برآمدند و اتفاق كرده كه خدمت مهر طلعت رسول اكرم شرفيات شوند و استدعاء اين معني را بنمايند و ليلهي زفاف را معين بنمايند حضرت امير فرمودند كه گاهي در اين يك ماه فاصله در خلوت كه خدمت رسول اكرم شرفياب ميشدم بمن ميفرمود يا اباالحسن ما احسن زوجتك و اجملها يعني چقدر نيكو است زوجه تو بشارت باد ترا كه تزويج نمودم
بتو سيدهي نساء عالميان را چون يك ماه گذشت عقيل برادرم بر من وارد شد گفت اي برارد چقدر فرحناكم از اين مزواجت كه هرگز چنين فرحي در خود نديدم اي برادر چه شده كه اقدامي نميكني و عيال خود را از آن بزرگوار نميخواهي گفتم من با اينكه دوست دارم حيا ميكنم اظهار بنمايم عقيل گفت قسم ميدهم ترا برخيز با هم خدمت رسول خدا شرفياب شويم و عرض حاجت كنيم و چون روانه شديم در راه امايمن را ملاقات كرديم پس مقصود خودمان را براي او نقل كرديم امايمن گفت شما نرويد بگذاريد من بروم و عرض كنم كلام ما زنان در اين امور بهتر است و اوقع در قلوب رجال است پس امايمن بحجره امسلمه رفت و او را و زوجات رسول اكرم را اطلاع داد بهيئت اجتماع خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در حجرهي عايشه اجتماع نمودند و اطراف رسول خدا را گرفتند و بالاتفاق عرض كردند بابائنا و امهاتنا يا رسولالله ما از براي امري اتفاق و اجتماع كردهايم كه اگر خديجه حاضر بود چشم او روشن ميشد امسلمه گفت چون ذكر خديجه در ميان آمد حضرت گريستند و فرمودند خديجه و كجا است مثل خديجه مرا تصديق نمود در وقتي كه تمام مردم مرا تكذيب كردند و مرا تقويت كرد و اعانت بدين خدا نمود بمالي كه داشت و خداوند بمن امر فرمود كه خديجه را بشارت دهم بخانهاي در بهشت از قصب زمرد كه در آن رنج و تعبي نيست امسلمه عرض كرد فديناك بآبائنا و امهاتنا يا رسولالله شما امير را از خديجه ياد نميكنيد مگر اين كه گريه ميكنيد خديجه رفت بسوي پروردگار خود گوارا باد بر او آنچه را كه يافت و خداوند بين ما و او جمع كند در درجات و رضوان و رحمت خود يا رسولالله علي بن ابيطالب برادر شما است در دينا و ابن عم شما است در نسب دوست ميدارد كه اذن دهيد تا بزوجهاش برسد رسول خدا فرمودند اي امسلمه چه شد تاكنون اظهار نكرد و سؤال ننمود عرض كرد بجهت حيا از شما پس آن حضرت فرمان داد امايمن را كه علي عليهالسلام را حاضر نما امايمن گفت چون بيرون آمدم حضرت امير انتظار مرا داشت كه جواب بياورم من آن جناب را خبر كردم و گفتم رسول اكرم شما را ميطلبد حضرت امير ميفرمايد
جون بخدمت رسول خدا مشرف شدم زنها از جاي برخواستند و بحجرات خود رفتند و من در برابر آن سرور نشستم در حالي كه سر بزير انداخته بودم و از فرط حيا سخن نميگفتم رسول اكرم فرمودند يا علي آيا دوست داري بزوجه خود وارد شوي عرض كردم نعم فداك ابي و امي پس فرمود نعم حبا و كرامه يا علي امشب بر او وارد ميشوي يا فردا شب انشاء الله
(نا) رسول خدا فرمودند يا علي طعامي براي اهل خود مهيا كن اينك در نزد ما نان و گوشت حاضر است بر تو است كه خرما و روغن و كشك فراهم آورده بنزديك ما حاضر كني لاجرم علي عليهالسلام آن جمله را حاضر ساخت و پيغمبر آستين بر زد و آن خرما را در كشك و روغن هريسه كرد و با گوشت و نان فراوان بنزد علي عليهالسلام گذاشت و فرمود هر كرا خواهي دعوت كن اميرالمؤمنين عليهالسلام جانب مسجد گرفت و خوش نداشت كه جماعتي حاضر و گروهي غائب باشند پس بر مكاني بلند برآمد و ندا در داد كه اي جماعت مهاجر و انصار از بهر وليمهي فاطمه (ع) حاضر شويد خداوند بانك آن حضرت را بر تمامت مردم مدينه بشنوانيد مهاجر و انصار گروه از پس گروه در رسيدند افزون از چهار هزار تن انجمن شدند علي عليهالسلام از وفور خاص و عام و قلت طعام پژمرده خاطر و شرمناك بود رسول خدا فرمود يا علي بيم مكن اني سادعو الله بالبركه همانا من خداي را ميخوانم تا اين طعام را وافي و كافي همي كند بالجمله مردمان فراهم آمدند و سير بخوردند و بياشاميدند و دعاي خير بگفتند و برفتند و از آن طعام چيزي كم نشد اين وقت رسول خدا كاسهاي بزرگ طلبيد و از وليمه پر كرد و براي هر يك از زوجات طاهرات فرستد و قدحي ديگر طلب كرد و از وليمه بيا كند و فرمود اين بهر فاطمه و شوهر او است تا هنگام فرود شدن آفتاب اين كار خاتمه پزيرفت اين وقت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم زوجات مطهرات را فرمود هيئوا لابنتي و ابن عمي في حجرتي بيتا يعني از براي دختر من و پسر عم من در سراي من وثاقي بزينت كنيد مشكوف باد كه دو بعضي از روايات امسلمه
عرض كرد كه كدام وثاق را بزينت بايد كرد فرمود حجره خويش را بزينت كن و زنان ديگر را فرمود حجرهي امسلمه را بيارائيد
و اگر چه تا اين وقت ام سلمه حتما هنوز بانوي حرم پيغمبر نشده بود و شوهرش ابوسلمه حيوه داشت و در خانه رسول خدا حجره نداشت ولي بواسطهي خويش آوندي قبول كرده است كه در خانهي خودش حجره خود را تقديم فاطمه بنمايد چون امسلمه دختر عمه رسول خدا و علي مرتضي عليهالسلام است و در ترجمه او بيايد كه بانوئي بود دانا و بينا و در جميع خصال پسنديده پيش قدم بود و رسول خدا بعد از فاطمه بنت اسد سرپرستي فاطمه را بعهدهي امسلمه گذارده بود و مقرب اين معني است كه اين حجره در خانهي امسلمه بوده سوار كردن فاطمه را با ناقه چه آن كه اگر در خانه رسول خدا بوده سوارد شدن موضوع نداشت
و فاضل مجلسي ميفرمايد ممكن است امسليم مادر انس بن مالك كه در خانه رسول خدا خدمت گذار بود اين خدمت باو ارجاع شده و نويسندگان امسلمه را بجاي امسليم نوشتهاند و مؤلف تاريخ خميس متصدي اين امر را اسماء بنت عميس گفته با اين كه در آن وقت حتما اسمأء در حبشه بوده و در سنهي هفتم هجرت بمدينه آمده اللهم الا ان يقال كه براي زفاف فاطمه بمدينه آمده باز مراجعت كرده تا اينكه بوصيت خديجه عمل كرده باشد يا اين كه خواهرش سلمي كه زوجه حمزه بن عبدالمطلب بوده و نويسندگان بجاي سلمي اسماء نوشتهاند يا اين كه اسماء يزيد بن سكن انصاري بوده والله العالم.
خلاصه چون موافق مشهور خطابات با امسلمه است ما هم بهمين اقتفا مينمائيم اين وقت رسول خدا امسلمه را حكم داد كه فاطمه را حاضر كن امسلمه برفت و بر حسب فرمان فاطمه را بياورد و عرق آزرم از رخسارش روان بود و در رفتار هر قدمي لغزشي ميكرد چنانكه بيم همي رفت كه بر وي در افتد رسول خدا فرمودا (قالك الله العشره في الدنيا والاخره) چون در پيش روي پيغمبر بايستاد رسول خدا آن ردأي را كه برقع چهره فاطمه بود بركشيد تا علي مرتضي عليهالسلام چهره او را نظاره كند آنگاه دست فاطمه بگرفت و در دست علي نهاد و فرمود بارك الله في ابنه رسولالله يا علي نعم الزوجه فاطمه و يا فاطمه نعم البعل علي پس فرمان داد تا دختران عبدالمطلب و زنهاي مهارج و انصار در محبت فاطمه روان شوند
و آغاز مسرت و فرحت فرمايند و تكبير بگويند و از كلمات لهو و حركات العب بپرهيزند كه خداوند بدان رضا ندهد پس دست فاطمه را بگرفت و او را بر ناقه شهبا سوار نمود و بروايتي بر بغلهاي كه او را دلدل ميگفتهاند فاطمه را سوار نمود و رسول خدا از پيش روي فاطمه مشي ميفرمود و جبرئيل از يمين و ميكائيل از يسار و هفتاد هزار فرشته از دنبال تسبيح و تقديس كنان راه در مينوشتند و هفتاد تن حوريه بر اثر فاطمه ميرفتند ام علماء سنت و جماعت از جابر بن سمره روايت ميكنند كه در شب زفاف فاطمه سلاماللهعليها زمام بغله شهبا بدست جبرئيل بود و اسرافيل ركاب گرفت و ميكائيل از دنبال رهسپار بود و پيغمبر تسويه جامهاي فاطمه را ميفرمود و اين ملائكه و ديگر فرشتگان تكبير همي گفتند و اين تكبير تا روز قيامت در ميان آن جماعت از در سنت بجاي ماند و همچنان سلمان نيز زمام بغله شهبا را داشت و حمزه و عقيل و سائر بنيهاشم از قفاي فاطمه رهسپار بودند و زوجات رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از پيش روي فاطمه رجز ميخوانداند چنانكه امسلمه اين اشعار را قرائت ميفرمود
سرن بعون الله جا اراتي
و اشكرنه في كل حالات
و اذكرن ما نعم رب العلي
من كشف مكروه و آفات
وقد هدا نا بعد كفر وقد
انعثنا رب السما وات
و سرن مع خير نساء الوري
تفدي بعمات و خالات
يا نبت من فضله ذو العلي
بالوحي منه والرسالات
و عايشه اين سخنان را در هم پيوست
يا نسوه استترن بالمعاجر
واذكرن ما يحسن في المحاضر
واذكرن رب الناس قد خصنا
بدينه مع كل عبد شاكر
والحمد لله علي افضاله
والشكر لله العزيز القادر
سرن بها والله علي ذكرها
و خصها منها بطهر طاهر
و حفصه بدين اشعار انشاء رجز نمود
فاطمه خير نساء البشر
و من لها وجه كوجه القمر
فضلك الله علي ذ الوري
بفضل من خص بآي الزمر
زوجك الله فتي فاضلا
اعني عليا خير من في الحضر
فسرن جاراتي بها انها
كريمه نبت عظيم الخطر
معازه امسعد بن معاذ اين شعر قرائت نمود
اقول قولا فيه ما فيه...
و اذكر الخير و ابد يه
محمد خير بني آدم
ما فيه من كبر و من تيه
بفضله عزفنا رشد نا
فالله با الخير يجاز يه
و نحن مع بنت بني الهدي
ذي شرف قد مكنت فيه
في ذروه شامخه اصلها
فما اري شيئا يدا نيه
و ديگر زنان همان شعر اولي از اين ارجوزها را مكرر قرائت ميكردند و تكبير ميگفتند تا بدرون سراي درآمدند
(يص) در احوال عايشه گفته كه زنان در عروسي فاطمه اظهار شادي ميكردند و ارجوزه ميخواندند و ميگفتهاند ابوهاسيد الناس حضرت رسول فرمود بگوييد و بعلها ذوالشده الباس و چو مصرع ثاني در مدح حضرت امير بود با آن كه پيغمبر فرموده بود عايشه منع ميكرد زنان را از خواندن حضرت فرمود چرا نميخوانيد عرض كردند عايشه نميگذارد و فرمود عايشه ترك عداوت ما را نميكند بالجمله حضرت فاطمه را بدين گونه احترام و تعظيم بر حضرت امير وارد كردند وقد زفت شمس الضحي الي بدرالدجي پس حضرت رسول فاطمه زهرا را بر حصير قطري بطرف خودش نشانيد و حصير قطري حصيري است با نشان كه از بحرين ميآوردند و بحضرت اميرالمؤمنين ملاطفت فرمودند و اميرالمؤمنين از شرم نگران زمين بود و لب از تكلم فرو بسته و همچنين فاطمهي زهراء پس رسول خدا فاطمه را فرمان داد كه مقداري آب حاضر كن فاطمه برخواست و كاسه چوبين خود را پر آب كرد بياورد پيغمبر جرعهي از آن را مضمضه كرده ديگر باره در كاسه بريخت پس لختي از آن آب را بر سر فاطمه نثار كرد و مقداري در ميان هر دو پستانش
برافشاند و مقداري در ميان هر دو كتفش بپاشيد و با اميرالمؤمنين نيز چنين كرد بعد فرمود (اللهم اجمع شملهما والف بين قلبيهما واجعلهما و ذريتهما من ورثه جنه النعيم و ارزقهما ذريه طيبه طاهره مباركه واجعل في ذريتهما البركه واجعلهم ائمه يهدون بامرك الي طاعتك و يأمرون بما يرضيك اللهم انهما مني وانا منهما اللهم كا اذهبت عني الرجس و طهرتني تطهيرا فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا اللهم هذه ابنتي و احب الخلق الي اللهم هذا اخي واحب الخلق الي اللهم اجعله لك وليا و بك حفيا و بارك له في اهله) انكاه فرمود اي علي داخل شو بر اهل خود كه خداي بر تو مبارك كند (يا علي الطف بزوجك و ارفق بها فان فاطمه بعضه مني يولمني ما يولهما و يسرني ما يسرها استودعكما الله و استخلفه عليكما) پس دست فاطمه را در ميان دست علي گذارد و فرمود يا علي (هذه وديعه مني اليك) والحجره بيرون آمد و عضاده در را بگرفت و فرمود (طهركما و طهر نسلكما انا سلم لمن سالمكما و حرب لمن حاربكما مرحبا ببحرين يلتقيان و نجمين يقترنان أسماء ميگويد رسول خدا تا از نظر غائب شد همي در حق ايشان دعا ميفرمود پس رسول خدا فرمان داد كه زنان متفرق بشوند همگي بفرمان رسول خدا بحجرات خود رفتند در آن حال رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم چشمش بمن افتاد فرمود كيستي عرض كردم اسماء بنت عميس هستم فرمود آيا امر نكردم بيرون برويد عرض كردم يا رسولالله فداك ابي و امي قصد خلاف شما را نكردم (ان الفتاه اذا زفت الي زوجها تحتاج الي أمرأة تقوم بحوأجها فاقمت ههنا لاقضي حوائج فاطمه قال يا اسماء قضي الله لك حوائج الدنيا والاخرة)
(ان اسماء باتت عند فاطمه اسبوعنا بوصيه خديجه اليها فدعالها النبي في دنياها و آخرتها)
و علي بن عيسي اربلي در كشف الغمه گويد رسول خدا تا سه روز بحجره فاطمه نرفت روز چهارم آهنگ حجره ايشان فرمود اسماء ياسلمي را بر در حجره ايشان ديدار كرد فرمود اينجا چه كني زيرا كه مرد بدين حجر است عرض كرد بابي انت و امي پدر و مادرم فداي تو باد من حاضر خدمت خديجه بودم گاهي كه وداع جهان گفت او را گريان يافتم عرض كردم اين گريه چيست تو سيدهي زنان عالمياني زوجه پيغمبر آخر
الزماني بلسان پيغمبر بشارت يافته جناني فرمود از آن ميگريم كه زنان را در شب زفاف حوائجي است كه قضاء آن بدست زني دانا گذاشته ميشود فاطمه كودك است بيمناكم كه مبادا در انجام حوائج او زني شايسته بدست نباشد عرض كردم اي سيدهي من بر ذمت نهادم كه اگر تا آن زمان بجاي باشم اين خدمت به پاي برم اكنون بحكم آن عهد كه با خديجه محكم كردهام در اينجا آمدم و نيز واجب ميكند كه هنگام زفاف مردان با زنان زني از براي اسعاف حوائج ايشان حاضر باشد پس پيغمبر فرمود خداوند حاجتهاي ترا در دنيا و آخرت قضا فرمايد.
در صبيحه زفاف يا بعد از سه روز بنابر اختلاف روايات رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بديدن فاطمه رفت هنگامي كه با اسماء چنانچه مذكور شد رسول خدا تكلم ميكرد علي با فاطمهي زهرا بزير عبائي اندر بودند چون بانك رسول خداي را اصغا نمودند آهنگ تفريق كردند پيغمبر ندا در داد كه شما را بحق من سوگند است كه بحال خود و بر جاي خود باشيد و همچنان درآمد و برفراز سرايشان بنشست و هر دو پاي مبارك را در ميان ايشان در آورد علي عليهالسلام پاي راست و فاطمه پاي چپ پيغمبر را ماخوذ داشته بسينه چسبانيدند و ادراك برد و سلامي بنهايت نمودند و آن حضرت كاسه شيري با خود آورده بود فاطمه را داد فرمود بياشام كه پدرت فداي تو گردد با علي نيز فرمود بياشام كه پسر عمت فداي تو باد پس رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم علي را فرمان داد كه كاسه از آب حاضر كن در زمان حاضر ساخت رسول خدا سه كرت در آن بدميد و برخي از آيات كتاب را بر آن قرائت فرمود آن گاه علي را حكم داد كه جرعهاي از آن بياشام و پارهاي بجاي گذار آنچه را بجاي گذاشت رسول خدا برگرفت و بر سر و سينه علي افشاند و قال: اذهب الله عنك الرجس يا اباالحسن و تطهرك تطهيرا. ديگر باره آب طلب كرد و با فاطمه نيز چنين كرد و آن كلمات را در حق او تكرار كرد پس رسول خدا فرمود يا علي ساعتي از خانه بيرون باش چون بيرون شد روي با فاطمه كرد و فرمود اي دخترك من چون است شوهر تو عرض
كرد يا رسولالله آن شب كه علي در فراش من جاي داشت شنيدم كه زمين با علي سخن ميگويد من بترسيدم رسول خدا چون اين شنيد سجده شكر گذاشت و چون سر برداشت فرمود اي فاطمه شاد و كامكار باش كه خداوند شوهر ترا از جميع آفرينش برگزيده و نيز خرم دلباش بفرزندان طيب و طاهر و دانسته باش كه خداي امر كرده است زمين را از مغرب تا مشرق آنچه در زمين واقع شود بعرض او برساند فاطمه عرض كرد علي فاضلتر از همه شوهرهاست جز اين كه زنان قريش گويند پيغمبر مردي فقير را بمصاهرت اختيار كرد رسول خدا فرمود اي فاطمهي پدر و شوهر ترا در شمار فقرا نتوان گرفت همه دفاين و خزائن زمين را بمن عرض دادند و من نهپذيرفتم و جز بندگي درگاه و قرب الله را خواستار نشدم چون آنچه پدرت ميداند تو دانسته باشي از كم و بيش دنيا وارسته باشي اما شوهر تو در اسلام پيشي دارد و بر همه كس از همه عالم مقدم باشد و علمش از همه بزرگتر و حلمش از همه ثقيلتر است خداوند از تمات آفرينش دو مرد برگزيد يكي پدر تو و آن ديگر شوهر تو فقال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم (يا فاطمه الا ازيدك في علي رغبه قالت بلي قال لايرد علي الله عزوجل ركبان اكرم منا اربعه اخي صالح علي ناقته و عمي حمزه علي ناقتي الغضباء وانا علي البراق و بعلك علي بن ابيطالب علي ناقته من نوق الجنه) فاطمه عرض كرد يا رسولالله صفت آن ناقه را بگوي كه از چه چيز خلق شده (قال ناقه خلقت من نورالله عزوجل مدبجه الجنبين صفراء حمراء الرأس سوداء الخدق قوائمها من الذهب خطامها من الولو الرطب عيناها من الياقوت و بطنها من الزبرجد الاخضر عليها قبه من لؤلؤ بيضياء يري باطنها من ظاهرها و ظاهرها من باطنها خلقت من عفو الله تلك الناقه من نوق الله لها سبعون ركنا بين الركن والركن سبعون الفا ملك يسبحون الله بانواع التسبيح لايمر علي ملاء من الملائكه الا قالوا من هذا العبد ما اكرمه علي الله عز و جل اتراه نبيا مرسلا او ملكا مقربا او حامل عرش او حامل كرسي فينادي مناد من بطنان العرش ايها الناس ما هذا نبي مرسل و لا ملك مقرب هذا علي بن ابيطالب فيبدون رجالا رجالا فيقولون حدثو نافلم نصدق و نحصونا افلم تقبل والذين يحبونه تعلقوا بالعروه الوثقي كذلك يحبون في الاخرة فقال
رسولالله يا فاطمه الا ازيدك في علي رغبه قالت زدني يا ابتا قال النبي ان عليا اكرم علي الله من هارون لان هارون اغضب موسي و علي لم يغضبني قط والله الذي بعت اباك نبيا بالحق ما غضبت عليه يوما قط و ما نظرت في وجه علي الاذهب الغضب عني فقالت فاطمهي رضيت بالله ربا و بك يا ابتا نبيا و بابن عمي بعلا و وليا.
از تفضلاتي كه خداوند تعالي شأنه نسبت بحبيبه خود فاطمهي طاهره سلاماللهعليها داشته او را بتشريف هديه و مائدهي آسماني افتخار داده در شب زفاف آن مخدره (ع) چنان چه در كتاب خرايج و جرايح منقولست كه جبرئيل امين باز مرأي از ملائكه هنگام زفاف نزول فرمود (بديهه في سله من السماء و فيها كعك و موزوز بيب فقال هذه هديه من الله لعلي و فاطمه، و جبرئيل قلب من يده سفر جله فشقها نصفين و اعطي عليا نصفا و فاطمهي نصفا و قال هذه هديه من الجنه لكما)
يعني جبرئيل با جمعي از ملائكه هديه بحضور رسول اكرم بجهت فاطمهي (ع) و علي آورد در سبدي كه در آن نان خشك و خرما و مويز بهشتي بود و در دست جبرئيل نير بهي بود آن را رسول اكرم يا جبرئيل دو نيم نمود نيمي بعلي و نيمي بفاطمه داد و گفت اين هديه است از بهشت خاصه شما است و نيز جبرئيل حله از بهشت آورد بجهت فاطمه كه بهاي تمامت دنيا بود چون آن مخدره آن جامه را پوشيده زنان قريش در حيرت شدند عرض كردند اين جامه از كجا است فاطمه فرمود از نزد خدا است.
(يص) اين حديث در امالي و علل و معاني الاخبار و عيون اخبار الرضا و در فردوس ديلمي كه از عملاء اهل سنت است موجوداست در عيون از حسين بن خالد از حضرت رضا عليهالسلام كه از آباء گرام خود از اميرالمؤمنين عليهالسلام حديث كند كه رسول خدا
بمن فرمود يا علي مرد از قريش مرا عتاب كردند كه دختر ترا خواستيم بما ندادي و بعلي بن ابيطالب عليهالسلام تزويج نمودي من بايشان گفتم والله من شما را منع فرمودم و او را بعلي تزويج نمودم براي اينكه جبرئيل بر من نازل شد و گفت خداوند ميفرمايد (لولم اخلق عليا لما كان لفاطمه كفو علي وجه الارض آدم و من دونه) و در امالي از حضرت صادق منقول است كه فرمود (لولا ان اميرالمؤمنين تزوجها لما كان لها كفوا الي يوم القيمه علي وجه الارض آدم و من دونه) و بهمين مضمون است حديث معاني الاخبار و غير آن كه اگر خداوند متعال خلقت علي نميكرد كفوي از براي فاطمه نبود و معني كفائه تساوي و برابري مرد و زن است در اسلام و ايمان و قوليست آن قدرت و تمكن مرد است در نفقه بالفعل يا بالقوه و در نزد علماء اماميه بالقوه مشهورتر است بالجمله چون فاطمهي زهراء سلاماللهعليها معصومه بود غير مصعوم نميتوانست او را تزويج كند و مذهب اماميه همين است كه معصومه را مطيع خود سازد و او را بر خلاف رضاي خداوند متعال امر نمايد و خداوند منان ابا دارد بنده مطيعه را در تحت فرمان مرد عاصي قرار بدهد ولكن بعكس جايز است چنانكه انبياء و ائمه هر زني كه خواستهاند معصومات نبودند باز ميگوئيم جهت اين كه معصومه نبايد زن غير معصوم شود آنست كه معصومهي مصيبه است و غير معصوم مخطي و آن كه داراي عصمت است بر غير معصوم شرف دارد و جائز نيست اهل صواب در اطاعت اهل خطا بيايند و بافرض اطاعت او منافي با رضاي حق است و ميگويند المرأة تاخذ من دين بعلها بنابراين كفو فاطمه منحصر بعلي ميشود چون اميرالمؤمنين عليهالسلام بصريح آيهي مباهله نفس نفيس مقدس بنوي است نه بطريق حقيقت بلكه بنحو مجاز چون اتحاد بين اثنين محالست پس اقرب مجازات اشتراك است يعني بمفاد كريمه (النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم آن جناب اولويت بر تمام نفوس داشت و جناب كريمة (النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم آن جناب اولويت بر تمام نفوس داشت و جناب امير عليهالسلام كه نفس شريف پيغمبر است همان اولويت از براي ايشان هم ببرهان عقل و نقل و كتاب و سنت ثابت است يعني آنچه از كمالات نفسانيه و ملكات رحمانيه در آن وجود مقدس موجود بود در ذات ستوده صفات جناب اميرالمؤمنين عليهالسلام موجود
بود الا ماخرج بالدليل چون باتحاد صاحب منزله نبوت و داراي مرتبه امامت قائل شديم و بمساوات ايشان معتقد شديم ميگوئيم جناب فاطمهي زهراء سلاماللهعليها هم بهمهي كمالات و ملكات حسنه نبويه و مرتضويه آراسته بود و از جهت نبوت و ولايت پيوسته افاضات معنويه باو ميرسيد چنان كه حضرت امير تساوي با پيغمبر داشت مگر از جهت نبوت فاطمه زهرا هم برابر و كفو جناب امير مؤمنان بود مگر از جهت امامت و زوجيت مطاعه كه آن بمنطوقه (الرجال قوامون علي النساء) و بمفاد و (للرجال عليهن درجه) رتبهي فاضله و درجهي راجحه است و آن هم در جنب اطاعت صاحب مقام امامت و ولايت مرجوح در طي آن منطوي با آن كه پيغمبر در حق فاطمه طاهره فرمود آنچه را در حق حضرت امير فرمود از آن جمله فرمود فاطمه روحي و نفسي و قلبي و بضعتي و ثمره فؤادي و نور بصري و فلذه كبدي و شجنتي و أنها مني وأنا منها. و نظائر آن در كتب لاتحصي و لاتحصر است پس همان اتحاد معنوي نبوي و علوي در وجود ذي جود حضرت باعصمت فاطمي جاريست و لاشك ان فاطمه خلقت لاجل علي و أن عليا خلق لاجلها و انهما كفوان متحدان لا يفترقان في عالم الابديه بلا شائبه و ريبه پس مقام فاطمه تالي مرتبتين و نقطه بين الخطين و واقفه بين الحدين است و بامعيت تامه از مبدأ اوليه كه عالم انوار است بوده با تشريك بدون تكفيك در عالم ملكوت و ملك تنزلات من حيث الذات نمود و در بعضي از مجالي و محال بالانفراد تجليات خاصه فرمود با اين وصف ملا علي قوشچي عليه ما عليه در مذمت شعيه گويد (اين فرقه عليلهي قليله ذليله قائل بعصمت زني شدهاند با اين كه جمهور از اهل سنت و جماعت اعتقاد بعصمت كافه انبياء ندارند) فرغما لمعاطس قوم يحسبون انهم يحسنون صنعا الا انهم هم المفسدون ولكن لايشعرون و هنالك يخسر المبطلون.
صاحب تبر المذاب و ابن جوزي روايت كردهاند كه چون زمان رحلت و احتضار بانوي عفت و عصمت شد حضرت امير نزد فاطمهي طاهره حقهاي يافت شرح آن را پرسيد آن مخدره عرض كرد در اين حرير سبزي است و در آن ورقهي سفيدي است كه
در آن چند سطر نوشته شده و نور از آن لامع است حضرت امير عليهالسلام فرمودند در آن چه نوشته شده است يا بنت خديجه الكبري عرض كرد يا سفينه النجاة و ياابن عم رسولالله چون پدر من مرا بشما تزويج نمود و خبر داد كه عقد من در زير درخت طوبي واقع شده و آن درخت نثار خود را نمود من دو جامه كهنه و نو داشتم و بر سجادهي عبادت خود نشسته بوم در شب زفاف بناگاه سائلي فرياد كرد يا اهل بيت النبوة و معدن الخير والفتوه امشب اگر جامه كهنهي داريد مرا بدهيد كه من فقيرم پس من آن جامه نو را باو دادم چون صبح شد رسول اكرم با روي نوراني از در حجرهي من درآمد و فرمود تو جامه نو داشتي چرا نپوشيدي عرض كردم شما نفرموديد هر آنچه صدقه ميدهيد باقي ميماند من آن را بصدقه دادم حضرت رسول اكرم در جواب فرمودند اگر جامهي كهنه را ميدادي و نو را ميپوشيدي از براي شوهرت بهتر بود و بفقير هم مراعات كرده بودي و هم از گرماي تابستان از جهت روزه خود را حفظ ميكردي من عرض كردم در اين عمل اقتدا بشما كردم در وقتي كه مادرم خديجه شرفياب خدمت شما شد هر چه داشت همه را در راه شما بذل نمود تا اين كه سائلي از شما سؤال كرد شما پيراهن خود را بسائل داديد و خود را بحصير پيچيدي و از اين گونه امور بسيار بجا آورديد و شما را شبيهي نيست و اين آيهي شريفه در حق شما نازل گرديد (ولا تبسطها كل البسط فتعقد ملوما محسورا) پس رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم گريست و مرا بسينه خود چسبانيد آن گاه فرمود جبرئيل آمده بتو سلام ميرساند و عرض ميكند بگو فاطمه هر چه ميخواهد بخواهد از ما في الغبراء والخضراء و او را بشارت بده كه من او را دوست دارم پس من عرض كردم (يا ابتاه شغلتني عن المسئله لذه خدمته لا حاجه لي غير لقاء ربي الكريم في دارالسلام) همانا استدعاي من زيارة لقاء پروردگارم است در دارالسلام پس پدرم فرمود دست خود را بلند كن چون بلند كردم آن جناب هم دستهاي خود را بلند كرد بطريقي كه سفيدي زير بغل آن حضرت نمايان شد و دعا در حق امت و طلب مغفرت نمود باين طريق كه اللهم اغفر لامتي و من آمين گفتم آن گاه جبرئيل گفت كه خداوند فرمود گناهان امت ترا آمرزيدم از آنان كه محبت بفاطمه و پدر فاطمه و شوهر فاطمه و اولاد فاطمهي را داشته باشند پس من استدعاء سجلي كردم جبرئيل امين اين حرير سبز را آورد كه در
آن رقعهي سفيدي ميباشد كه بيد قدرت در آن نوشته شده (كتب ربكم علي نفسه الرحمه) جبرئيل و ميكائيل شاهد شدند و پدرم بمن فرمود آن را ضبط بنمايم و زمان رحلت وصيت كنم كه آن را در قبرم گذارند كه چون روز قيامت شود و زبانه آتش شعله كشد به پدرم دهم تا طلب كند آن چه را كه خداوند متعال وعده داده است.
و اما عبارت تبر المذاب در موضوع حلة بهشتي اين است (ان النبي صنع لفاطمه قميصا جديدا ليله عرسها و زفافها و كان لها قميص مرقوع و اذا بسائل علي الباب قول اطلب من بيت النبوه قمصيا خلقا فارادت فاطمه ان تدفع اليه القميص المرقوع فتذكرت قوله تعالي (لن تنالوا البر حتي تنفقوا مما تحبون) فدفعت له الجديد فلما قرب الزفاف نزل جبرئيل و قال للنبي ان الله يقرؤك السلام و امرني ان اسلم علي فاطمه و قد ارسل لها معي هديه من ثياب الجنه من السندس الاخضر فلما بلغها السلام والبسها القميص الذي جاء به لفها رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم بالعباء و لفها جبرئيل باجنحته لئلا يأخذ نور القميص بالابصار فلما جلست فاطمه بين النساء و مع كل واحده شمعة رفع جبرئيل جناحه و رفع النبي عبائه و اذا بالانوار وقد طبقت المشرق والمغرب فلما وقع النور علي النساء الكافرات خرج الكفر من قلوبهن واظهرن الشهادتين) و از صفوري شافعي خبري باين مضمون منقولست.
و اما تساوي آن مخدره با آدم ابوالبشر اگر آدم از خاك خلق گرديد فاطمهي زهراء طينت مرضيه و نطفهي زكيهاش از ميوهي بهشتي بود و چه قدر فرق است بين كسي كه از خاك آفريده شود يا از نور پاك محمد صلي الله عليه و آله و سلم
و اگر در قرآن خداوند متعال آدم را باصطفي ياد فرمود بقوله تعالي ان الله اصطفي آدم و نوحا الايه فاطمهي زهرا از روز نخست با صفوت و صفا بود بلكه صفويهي آدم از آن منبع عصمت و طهارت بآن جناب عنايت شد و آيهي (ان الله اصطفيك) را ملائكه ملاء اعلا در اوقات صلوات بروي عرضهي داشتند.
و اگر حضرت آدم در بدو خلقت بمفاد و علم آدم الاسماء كلها تعلم اسماء كردند
فاطمه زهراء خود امالاسما بود و عالمه بحقايق اشياء و مسميات ان من البدايه الي النهايه بوده.
و اگر حضرت آدم شرف ابوت بر فرزندان خود داشت فاطمهي زهراء شرف امومت بر ائمهي معصومين و ذريهي طيبه دارد و هي ام الائمة الخيرة
و اگر آدم بواسطهي خوردن گندم از بهشت بيرون آمد فاطمهي زهراء از ايثار قرصه نان تمام جنات ثمانيه را متصرف گرديد و سورهي هل اتي در شأن ايشان نازل گرديد
و اگر آدم عليهالسلام پس از اكمال خلقت و نفخهي روح عطسه كرد و تمحيد نمود فاطمه زهرا پس از ولادت شهاتين گفت و يكان يكان از فرزندان معصومسن خود را نام برده ياد فرمود
و اگر حضرت آدم بواسطهي ترك اولي از مقام قرب مهجور و از بهشت عنبر سرشت دور شد و دويست سال گريست بالاخره از تمسك و توسل باذيال شريفه ايشان دعاء او مستجاب و توبهي او مقبول گرديد.
و اگر آدم يكصد يا دويست سال از دوري بهشت يا فراق حواء علاوه بر ترك اولي گريست جناب صديقهي طاهره نيز از خوف خدا و فراق سيد انبيا و مظلومي علي مرتضي و گمراهي امت چندان گريست كه در شمار پيغمبران بزرگ از گريه كنندگان ناميده شد و حديث البكاؤن خمسه معروف و مشهور است.
و اگر آدم عليهالسلام از حضرت احديت تناي منزلت و مكان اوليه ميكرد و از پروردگار خود تمناي بهشت مينمود ولي فاطمه زهراء پيوسته رضاي خداي خود را ميخواست، عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول
اگر نوح براي هلاكت قوم و خسران عاقبت ايشان گريست كه ملقب بنوح شد فاطمه زهراء نيز از براي ضلات و غوايت اين امت چنان گريان بود كه عالم امكان را بيت الاحزان كرد.
اگر نوح پيغمبر شيخ الانبياء ناميده شد از طول عمر و از آن احترامي فوقالعاده يافت كه در افواه والسنه مذكور است فاطمهي زهراء در مدت قليلهي كه در دنيا زيست عندالله و عند الرسول حرمتي بي پايان و فضيلتي بالمكاشفه و عيان يافت كه بر اين پيغمبر سالخورده اولي العزم برتري جست
اگر نوح عليهالسلام كشتي براي نجات خود و يارانش از غرق بساخت بالاخره كشتي نجات وي از ولايت و دوستي فاطمهي پدر و شوهر و دو فرزندان فاطمهي بود و حديث مسمار و احاديث توسل نوح مشهور است.
اگر حضرت نوح عليهالسلام دعايش مستجاب شد دعاي حضرت فاطمهي در دفعات عديده قرين اجابت آمد.
و اگر حضرت نوح عليهالسلام هلاكت قوم خود را خواست و همه را بطوفان بلا داد ولي فاطمه نفرين كرد و صبر بر اذيتهاي اين امت كرد.
و اگر نوح را فرزندي ناخلف و كافر بود ولي فرزندان فاطمهي حسن و حسين دو گوشواره عرش خداست.
اگر حضرت ابراهيم عليهالسلام بشرف اصطفا از براي آل خود بكريمه ان الله اصطفا آدم و نوحا و آل ابراهيم مشرف گرديد خلاصه از آل ابراهيم فاطمهي (ع) زهرا است و آيه ان الله اصطفاك گذشت.
و اگر در قرآن بر ابراهيم سلام كردند سلام بر آل يس كردند و يس حضرت رسول است و اقرب القربي فاطمهي است.
و اگر حضرت ابراهيم را بمنطوقه و آتينا في الدنيا حسنه يك حسنه دادند بفاطمهي زهراء حسنات دادند و آيهي و آتنا في الدنيا حسنه و آيهي و من جاء بالحسنه فله عشر امثالها و آيهي و من يقترف حسنه در شأن فاطمه مؤل است.
و اگر ملوك روم از اسحق نبي از نسل ابراهيم بودند يازده نفر از ائمهي معصومين
از ذريهي فاطمهاند.
و اگر در حق حضرت ابراهيم فرمود ان طهراييتي للطائفين در حق فاطمه آيه تطهير نازل شد انما يريد الله الايه
و اگر بر ابراهيم آتش نمرود سرد و سلامت شد بر محبين فاطمه آتش جهنم بآنها نزديك نشود كرامة لها (ع)
و اگر حضرت ابراهيم فرزند خود را خواست ذبح كند و ندا آمد حضرت فاطمه زهرا در زمان حمل و رضاع دو فرزندش از شهادت ايشان آگاه بود با اين كه قدرت بر رفع آن داشت فدا نمود.
و اگر حضرت ابراهيم را خداوند بشكر ياد فرمود فاطمهي زهراء را بذكر ياد فرمود الذين يذكرون الله قياما وقعودا.
و اگر بحضرت ابراهيم ارائه ملكوت سماوات گرديد بكريمه كذلك نري ابراهيم ملكوت السماوات در خانه فاطمه (ع) فرجهاي بود كه تابعرش اعظم كه از آن هر چيزي را مشاهده ميفرمود و بر مايري و مالايري مطلع بود
و اگر حضرت ابراهيم از شام بمكه هجرت نمود فاطمهي زهراء از مكه بمدينه هجرت فرمود.
آن سيدهي نسوان با موسي بن عمران عليهالسلام اگر حضرت موسي معجزات زاهره داشت آن مخدره كرامات باهره داشت كه نبذه از آن بعد ازين ذكر خواهد شد.
اگر بر حضرت موسي من و سلوي نازل شد از دعاي حضرت فاطمه مائده آسماني مكرر نازل شد.
اگر بر حضرت موسي در زمان مديدي توريه نازل شد بر حضرت فاطمهي در زمان اندك سه برابر قرآن مجيد مصحف نازل گرديد.
اگر حضرت موسي را عصا از بادام تلخ دادند بفاطمه زهراء شجره طوبي
مرحمت كردند.
اگر جناب موسي را بمفاد اني اخترتك در آن زمان از همه مردان اختيار نمود جناب فاطمه را بمفاد ان الله اصطفاك از همه زنان اولين و آخرين برگزيد.
اگر جناب موسي بكوه طور براي مناجات ميرفت فاطمهي در بيت وحي و نبوت در محراب عبادت چندان قيام بوظايف بندگي نمود كه قدمهاي مباركش ورم كرد قامت في محرابها حتي نورمت قدماها
اگر در در طور سينا پس از تجلي حق نوري در جبين موسي عليهالسلام ساطع گرديد فاطمهي زهراء در صبح و ظهر و عصر انواري خاصه بالوان مختلف هميشه درخشنده بود.
اگر حضرت موسي در ايام حمل و پس از ولادت و ايام رضاع معجزات و خارق عادات ظاهر گرديد همچنين از فاطمه زهرا چنانچه پارهاي از آنها بعداد اين بيايد
اگر حضرت موسي عصا و يد و بيضا و آيات تسعه داشت فاطمهي زهراء حضرت اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين و نه نفر آيات تسعه الهية از صلب مطهر فرزندش جناب امام حسين عليهالسلام داشت علاوه از شجرة نبوت محمدية
اگر موسي دريا را شكافت باسم فاطمه و پدر فاطمه و شوهر فاطمه و دو فرزندان فاطمهي شكافته شد ولي حضرت موسي را كجا دو فرزندي مانند حسن و حسين و پدري چون رسول خدا و مادري چون خديجه كبري ميسر شد موسي را كجا در فرداي قيامت امر شفاعت باو ميشود محبت آل موسي و هارون بر بنياسرائيل فرض و واجب نشد ولي بمنطوق قل لااسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي محبت آل فاطمه بر امت مرحومه فرض شد براي آل موسي و هارون در مال بنياسرائيل خمسي قرار داده نشد بخلاف ذريهي فاطمه، حضرت موسي و سائر انبياء الوالعزم روي حاجت هميشه بسوي اين بزرگوار داشتهاند و نجاة از مهالك را از توسل بايشان ميخواستهاند و اخبار التجاء حضرت موسي بدين خانواده بسيار است.
اگر حضرت عيسي از نفخهي روح الامين خلق شد گذشت كه فاطمهي زهرا از نور
پروردگار و ميوه بهشت خلق شد.
و اگر حضرت عيسي در رحم مادر و در گهواره تكلم كرد كذلك عصمت كبري فاطمهي زهرا (ع)
و اگر عيسي را خداوند متعال در قرآن مبارك خواند فاطمه را در اسفار انجيل مباركهاش ناميد و او را مژده داد بكثرت نسل و ذريهاش و اخبار فرمود از شهادت دو فرخ او
و اگر عيسي اخبار از اكل و ذخائر مردم ميداد فاطمه از علم ما كان و ما يكون خبار ميفرمود
و اگر عيسي مادرش مريم بر امهات انبياء مزيت داشت و در شرافت و عظمت كسي با او هم ترازو نشد همچنين فاطمهي زهرا كه هيچ يك از زنان عالم شرف و فضل و علو قدر و سمو مقام امالمؤمنين خديجه كبري را ندارند مريم براي خديجه كبري قابلگي كرد و همچنين براي فاطمه زهرا در ولادت حضرت حسين مخدوم از خادم اشرف است و خود عيسي در آخرالزمان اقتدا بفرزند برومندش حجةبن الحسن عليهالسلام مينمايد و در خدمت گذاري او افتخار نمايد بالجمله مزاياي ديگري هم هست كه اين بانوي عظمي با انبياء عظام دارد صاحب (خصايص فاطميه) بعد از آنچه را كه در تساوي آن مخدره سروده با انبياء عظام خصيصهاي منعقد كرده در تساوي آن مخدره با رسول خدا و علي مرتضي دو فرزندش حسن و حسين و بعد خصيصهاي منعقد كرده است كه آيا امام حسن و امام حسين افضلاند يا فاطمه ولي بنده عرض ميكنم ما را واجب نميكند كه تحقيق در اين مطلب بنمائيم قدر مسلم همه يك نور واحد باشند و در حديث است اولنا محمد و آخرنا محمد كلنا محمد و نيز فرمودند علم آخر هم من عند اولهم و لايكون آخر هم اعلم من اولهم و منقول از (عوالم العلوم) است كه حضرت رسول فرمود خير هذه الامه من بعدي علي ابن ابيطالب و فاطمه والحسن والحسين عليهمالسلام من قال غير هذا فعليه لعنه الله بلي فاطمه زهراء سلاماللهعليها ازين دائره حقه و حلقه مفرغه خارج نيست و عبارت كشف الغمه كه ميگويد و لولا أن فاطمه سرا الهيا و معني لاهو تيا لكان لها اسوه بسائر
اولادها و لقاربوا منزلتها ولكن الله يصطفي من يشاء من عباده) ينبي عن مقام كريم لايصل اليه افهامنا و لاغر و لان كل شجره و مدره يذكر مناقبها في وجه الارض ناطقه و ايم الله انها الطاهره المطهره والصديقه الصادقة و انها اجل من ان يحيط بها الافكار و تصل اليها الانظار وقد ملئت من مفاخرها المشهوره صحائف الامكانيه و زينت من مآثرها المشكورة اوراق كتب الايجاد من الكمالات النفسانيه والملكات العقلانيه و ان فضائلها المرويه يرويها كل كابر من كابر و فواضلها الرحمانية يديها الاول الي الاخر فلها العز الاعلي عند اهل الاخره و الاولي و في علم الله من شرف محلها و علو قدرها قضي ما قضي و قدر ما قدر بحيث لن تنالها العقول والفكر ولها كرائم ليست لاحد من النسوه و شرائف قد اكتنفتها قبل الفطره فحازت قصبات السبق و استولت علي عرائس الفصل فاختارها الله تعالي من الانبياء والمرسلين و جعلها وليه الله و آيه الله الكبري علي العالمين فعجز الخائضون في كنه معرفتها والناس كله عن ادراك مقدارها مبعدون وانها نور علي نور من ربها.
(يص) اگر چه تقدم و افضيلت فاطمه بر مريم چون سفيدهي صبح واضح و روشن است ولي حضرت اهل سنت چون هميشه در مقابل حق كشي و مخالفت استوار هستند جهلا يا تجاهلا مريم را بر فاطمه زهراء تفضيل ميگذارند مثل فخر رازي و زمخشري و بيضاوي و نيشابوري در تفاسير خود در ذيل آيهي واصطفاك علي نساء العالمين مناسب ديدم چند سطري كه دلالت بر رد قول آنها دارد بنگارم و از باطن عصمت كبري مدد ميطلبم فتقول:
الاول پدر مريم، عمران است و پدر فاطمه، محمد است و محمد افضلست باتفاق «2» مريم طي اصلاب كرد فاطمه از ميوهي بهشتي در صلب رسول خدا آمد «3» در رحم مادرش مريم سخن گفت فاطمه در رحم مادرش حديث ميگفت «4» مادر مريم نذر كرد خديجه ايضا نذر كرد تفصيل آن در ترجمه خديجه بيايد «5» نذر مريم قبول شد كذلك نذر خديجه كذلك نذر خديجه كما ستعرف «6» مادر مريم حنه زوجه عمران است مادر فاطمه امالمؤمنين خديجه كبري است و خديجه افضل از مادر مريم است باتفاق «7» مريم در بيت المقدس متولد شد و فاطمه در مكه و مكه افضل از بيت المقدس است «8» مريم در خانه عمران متولد گرديد فاطمه در خانه رسول خدا مهيط جبرئيل و محل نزول ميكائيل
«9» مريم هنگام ولادت فاطمه از خديجه براي خدمت گذاري و قابلگي حاضر بود و مخدوم از خادم افضل است «10» مريم عابده بود علي الحق و خادمه خانه خدا بود فاطمه زهرا هم عابده بود و حق خدمت عبوديت را در معبد خود كما ينبغي بجا آورد «11» مادر مريم نذر كرد فرزند خود را محرز نمايد چنانچه در ترجمه خديجه روايت آن بيايد «12» مريم را خداوند متعال طهارت داد فاطمه زهرا را نيز طهارت و عصمت داد «13» مريم را حضرت اقدس نبوي از زنان كامله خواند ولي فاطمه افضل كاملها بود بقوله صلي الله عليه و آله و سلم افضلهن فاطمه «14» مريم را مادرش نام گذارد ولي نام فاطمه از آسمان و مشتق از نام خداوند بود «15» كفالت مريم در عهده ذكريا بود كفالت فاطمه بعهده رسول خدا بود «16» مريم در محراب بيت المقدس منزل داشت فاطمه در حجره نبوت و مهد رسالت و طهارت سكوت داشت «17» خداوند متعال در حق مريم فرمود أنبتها نباتا حسنا و معني نبات حسن را بعضي بكثرت نما تفسير كردند بر خلاف نماي مواليد كما في تفسير النيشابوري: و قيل المراد نماؤ هافي الطاعة والعفه والصلاح والسداده و در حق فاطمه زهراء مذكور شد كه نماء يك روز او بقدر يك هفته بود «18» مريم از بهشت طعام براي او ميآمد و در كرامات فاطمه ببايد كه در دفعات عديده براي او مائده بهشتي ميآمد «19» ملائكه بحضور مريم شفاها سخن ميگفتهاند همچنين ملائكه فاطمه را ندا ميكردند و ميگفتهاند يا فاطمهي ان الله اصطفاك و طهرك و اصطفاك علي نساء العالمين «20» مريم از ميانهي زنان بتول بود فكذلك فاطمه (ع) «21» خداوند مريم را بشارت داد بعيسي و از وي تعبير بكلمة فرمود و خداوند سبحان فاطمه را بشارت بكلمات حقه و حقايق مقدسه معصومين داد «22» مريم از زنان ديگر عمرش كمتر بود و همچنين فاطمهي زهرا «23» مريم از ناملايمات نساء لائمات و لاغيات صبر كرد حضرت فاطمه نيز بر صدمات قوم رجلا و نساء صبر كرد «24» مريم معصومهي بود فاطمهي زهراء هم معصومهي بود «25» مريم جبرئيل را بحاسه بصر بديد لقوله تعالي فتمثل لها بشرا فاطمهي جبرئيل را در زير كسا اذن دخول داد علاوه از دفعات ديگر «26» مريم مستجاب الدعوة بود همچنين فاطمهي زهراء «27» مريم در ملكوت
اعلي تجليات نور نداشت بخلاف فاطمهي زهراء «28» مريم هنگام ولادت نورش بمشرق و مغرب نتابيد بخلاف فاطمهي زهرا «29» مريم در محراب عبادتش روز سه مرتبه الوان نور از نور سفيد و زرد و سرخ تابش نداشت بخلاف فاطمهي زهراء «30» مريم شوهري چون علي مرتضي نداشت كه فرمودند جهاد المراة حسن التبعل و مريم از اين فيض محروم بوده «31» مريم فرزنداني چون حسن و حسين نداشت مريم يك عيسي آورد ولي فاطمه يازده عيسي آورد كه آخرين آنها عيسي مريم باو اقتدا خواهد كرد «32» مريم علم بما كان و ما يكون نداشت بخلاف فاطمهي (ع) «33» مريم در بيماري فاطمه مأمور به پرستاري وي گرديد «34» مريم ذريه نداشت و ذريه فاطمهي شرق و غرب را عالم فرو گرفته و ذريهي نبويه كه اوتاد ارضند از فاطمهي زهرا شد «35» مريم را مصحفي نبود و نماند ولي فاطمهي را مصحفي است معروف در اخبار «36» مريم را روايتي در رجعت او نرسيده بخلاف فاطمه كه از براي او رجعت است «37» مريم با هفتاد هزار ملك در فرداي قيامت فاطمه را استقبال ميكند و در زير پرچم شفاعت آن مخدره داخلاند.
در بحار از جناب امام حسن عسكري عليهالسلام از آباء گرامش روايت ميكند از حضرت نبوي بدين گونه (لما خلق الله آدم و حواء تبخترا في الجنة فقال آدم عليهالسلام لحواء ما خلق الله خلقا احسن منا فاوحي الله عزوجل الي جبرئيل ائتني بعبدتي التي في الجنه الفردوس الاعلي فلما دخلا الفردوس نظرا الي جاريه علي در نوك من درانيك الجنه علي رائسها تاج من نور و في اذنيها قرطان من نور قد اشرق الجنان من حسن وجهها فقال آدم حبيبي جبرئيل من هذه الجارية التي قد اشرقت الجنان من حسن وجهها فقال هذه فاطمة بنت محمد بني من ولدك يكون في آخر الزمان قال فما هذا التاج الذي علي رائسها قال بعلها علي بن ابيطالب قال فما القرطان اللذان في اذنيها قال
ولداها الحسن والحسين قال آدم حبيبي جبرئيل أخلقوا قبلي قال هم موجودون في غامض علم الله عز و جل قبل ان تخلق باربعه آلاف سنة اين حديث تمام شد و در بعضي عبارت تاج پدر بزرگوار او و قلاده گردن مباركش شوهر عالي مقدار و دو گوشواره دو فرزند او حسن و حسين عليهماالسلام).
(يص) در كتاب نزهه المجالس و منتخب النفايس از شيخ عبدالرحمن صفوري شافعي نقل كند كه روزي آدم عليهالسلام بحوا و حواء بآدم نگريستند از نيكوئي جمال خويش بشگفت آمدند گفتهاند آيا خداوند سبحان از ما خلقي بهتر خلق كرده پس بجبرئيل وحي رسيد آدم و حوا را ببر بفردوس اعلي و دري از قصري بر وي ايشان بگشا پس جبرئيل قصري بابشان عرضه داشت از ياقوت احمر كه در آن تختي از طلا بود و قوائم آن از در سفيد و بر آن جاريهاي نشسته با نور و ضياء و حسن و بهاء كه شعاع جمالش بر آن قصر تابنده بود بلكه فردوس را روشن نموده بر سرش تاجي مرصع بجواهر بود و مانند آن جاريه آدم و حوا نديده بودند پس آدم گفت اين جاريه كيست گفت فاطمه زهراء دختر محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله و سلم پرسيد شوهر او كيست فرمود قصر ديگري از ياقوت بگشا چون گشود ديد كه در آن قبهاي از كافور و تختي از طلا بود و جواني بر آن نشسته كه روي نكويش بهتر از حسن يوسف مينمود گفت اين است شوهر او علي بن ابيطالب، آدم عليهالسلام سؤال كرد آيا فرزندي دارد پس وحي شد از براي او قصري از مرواريد بگشا كه در آن قبهاي از زبرجد و تختي از عنبر اشهب بود و بر آن صورت دو جوان يعني حسن عليهالسلام و حسين عليهالسلام مشاهده كرد پس از عزم سابق كه خود را خلقي بهتر ميدانستهاند پشيمان شدند و اختلاف اين دو خبر همان تعدد قصور و تماثيل شريفهي ايشان است پس از اين خبر افضليت فاطمه اطهر بر حواء و غير حواء كالنور علي شاهق الطور است احتياج بمطابقه و تساوي ندارد.
آدم و حواء هم از وجود تو زادند
گر تو نبودي نبود آدم و حواء
تا بقيامت فتد بدام طبيعت
هر كه تمناي قدر تو كند انشاء
حضرات اهل سنت غافلاند از اين كه علاوه بر احاديث و اخباري كه بطريق
عموم در اصطفاي خسمهي طيبهي روايت شده اختصاص فاطمه در اصطفاء از همه خلق فضلا از مريم از ظواهر اخبار و آثار معلوم و معين است خصوص حديث معروف مقبول الطرفين از حضرت اقدس نبوي صلي الله عليه و آله و سلم: فاطمه بضعه مني. و نظائر آن چون فاطمهي جزء اعظم و ركن اقوم وجود نبوي است و البته جزء حكم كل دارد يعني چنان كه وجود مسعود عقل كل اشرف است وجود فاطمهي هم جزء اقرب و الصق و اشرف اوست بر ماسواي خود شرف دارد چه از جنس و غير جنس يعني افضليت فاطمهي زهراء سلاماللهعليها نه همان بر زنان اولين و آخرين است بلكه بر مردانشان و بر كملين و مرسلين ايشان و بر ملائكه مقربين شرف و مزيت دارد.
(و لعمري هذه مما لاسترة عليه (و نيشابوري) در (غرائب القرآن) اصطفا را بر سه نوع كرده است: اصطفاء از غير جنس و اصطفاء از جنس و غير جنس اول مثل حضرت آدم كه فرمود ان الله اصطفي آدم چون كه در حين خلقت او كسي نبود تا برگزيده از او باشد دوم اصطفاي از جنس مانند آيه يا موسي اني اصطفيتك علي الناس يعني ترا از جنس بشر برگزيدم سوم اصطفاي از جنس و غير جنس مانند وجود حضرت رسول كه از بشر و غير بشر برگزيده گرديده بمفاد (لولاك لما خلقت الافلاك و حديث (آدم و من دونه تحت لوائي). و صفوه و اصطفاي فاطمه از اين قسم سوم است البته
كيف لا وهي اكبر حجح الله علي خلقه و هي الكتاب الذي كتبه بيده و هي الهيكل الذي بنا بحكمته و هي مجموعه صور العالمين و هي الصراط المستقيم الي كل خير والصراط الممدود الي الجنه فهل يعرف او يوصف او يعلم او يفهم من هو شعاع جمال الكبرياء و شرف الارض والسماء جل مقامها و شرف منزلتها عن وصف الواصفين و نعت الناعتين و أن يقاس بها احد من العالمين.
هل يكن في الوجود منها شبيه
قل ابوها و بعلها ولداها
اي مهين بانوي بيت الحرم و غيب و شهود
سر ناموس نبي و مدنيت خاتم
اي تو خاتون همه كشور ملك و ملكوت
وي تو بانوي همه ملك عرب تا بعجم
پوست پوشان سر كوي تو شاهان وجود
پادشاهان در غير تو در صقع عدم
تو اگر سلسله جنبان نشدي هيچ نبود
كي بهستي زد عدم خانه كسي داشت قدم
اي تو آن گوهر يكتا كه بزيبائي تو
مادر دهر نياورد و نيارد به شكم
دختر اين گونه ز صلب ازليت ناياب
نيست فرزند چنين دختر حق را برحم
نه به پشت قدم اين نقش و نه در بطن حدوث
پس از اين نقش مجرد فلقد جف قلم
زن نئي سر خداوندي و مرتوشه فيض
پرده در روي تو زانروست كه السركتم
مطلع شمس جمال و افق ماه جلال
مشرق سر وجود و فلك خلق شيم
چادر عصمتت از بافتهي نور خدا
پشت در پشت همه مطلع الطاف و نعم
پدران تو همه يكه سواران وجود
مادران تو همه صاحب اعزاز و كرم
پسران تو نياكان همه كون و مكان
اين در اين همه شمس ضحي بدر ظلم
شمس از پرتو تو جلوهگر كون و مكان
ماه از جلوه تو در سر چرخش پرچم
روحت از روح رسول و تنت از جوهر قدس
در سرو پاي تو پا تا سر احمد مدغم
اي ز خُلق شيمت خُلق شيم مانده بجا
مايه بردار ز خُلق شيمت خُلق شيم
اي كه خاك سر كوي تو مهين چشمه فيض
نيست در راه سخايت ره لاء و لن ولم
پيش سر چشمه انعام تو طوفان بحر است
پيش يك قطره ز اكرام تو صد دريا كم
قطره ريزد ز ابر كرمت بر رضوان
پيش يك قطره زجود و كرمت عمان نم
اي كه خاك قدمت آينهي اسكندر
وي ز خاك كرمت جام جهان بين جم
خجل از سبحه و سجاده و زهدت يحي
بنده قدس تو عيسي و كنيزت مريم
فخر جاروب كشي حرمت با حواء
شرف بندگي خاك درت با آدم
همسرت حيدر از او فخر كني بر حواء
پدرت احمد از او فخر كني بر عالم
بسترت روي زمين كنگره عرش بساط
خانه در خاك سرطارم قدوس حرم
اي بخاك سر كوي تو ملك سجده كنان
پي تعظيم درت پشت فلك گردد خم
آفتاب از افق صبح نگردد طالع
ماه تاب تو زند گر بسر چرخ علم
كلك گر كلك عطارد بود و عقل دبير
نتوان صفحهاي از مدح ترا كرد رقم
گر دبيري كه بود خارج از اين نطفه خاك
قلمي گر بود آن برتر از اين گونه قلم
شمهي فضل ترا ناطقهام باشد لال
نامه وصف ترا نطق مجرد ابكم
با تو تا عهد اطاعت نكند كس هرگز
نبود رشته ميثاق الستش محكم
سيده نساء فاطمهي زهراء سلاماللهعليها سر تا پا معجزه باهر است فقط در اين اوراق به پارهاي از آن اشاره ميشود:
اول تكلم آن مخدره در رحم مادر كه قصه او را در داستان ولادتش از اين پيش ياد كرديم.
(2) نماي آن مخدره كه بر خلاف ترقي اطفال و سائر صباياي مردم بود قصه او ايضا در ولادت گذشت.
(3) شروق انوار فاطمه در خانهاي مكه هنگام تولد او كما عرفت سابقا
(4) جلوات نور فاطمه زهرا در ملكوت اعلي كه در لقب منصوره گذشت.
(5) تكلم آن مخدره هنگامي كه از مادر متولد شد و اقرار او بر سالت پدر بزرگوار ولايت شوهرش كه در سابق گذشت.
(6) پوشيدن آن مخدره حله بهشتي را در شب زفاف كه چشمها را خيره كرد و جمعي را مسلمان نمود گذشت قصه او.
(7) خبر دادن آن مخدره اميرالمؤمنين را بمقاله آن مرد منافق و حكايت او در جهيزه آن مخدره گذشت.
(8) تابيدن نور سفيد در صبح و نور سرخ در ظهر و نور زرد در عصر از صورت فاطمه بخانهاي مدينه قصه او گذشت.
(يص) روايت است كه روزي سيد انبياء در مسجد نشسته بودند كه جماعتي از بزرگان و صناديد عرب و قريش خدمت آن بزرگوار شرفياب شدند و عرض كردند كه اي افتخار عرب ما را عروسي هست و دختر فلان را به پسر فلان ميدهيم و آنها از اشرافند و نسبت بشما دارند استدعا از خلق عظيم آن است كه فاطمه عليهاالسلام را در اين عروسي رخصت فرمائي كه مجلس ما را مزين فرمايد بقدوم خود حضرت رسول فرمودند از فاطمه طاهره معلوم مينمايم اگر اراده كند خواهد آمد اين بفرمود و تشريف بخانه بردند و فرمودند اي فاطمه و اي نور ديده من اكابر عرب جمع شدند و عروسي دارند و بنزد من آمدند كه تو را بعروسي خود برند خواهي رفت يا نه فاطمه زماني سر در پيش افكند بعد از آن سر برآورد و عرض كرد اي پدر بزرگوار ايشان كه مرا بعروسي خواستهاند مقصود آنها استهزاء و سخريه است نسبت بمن زيرا كه زنان قريش همه با لباسهاي فاخر و جواهر و زينت كردهاند و با كمال حشمت و تنعم نشستهاند و مرا لباسي غير از چادري و كهنه پيرهني و موزهاي كه چند جاي او را وصله زدهام چيزي ديگري نيست و با اين حال رفتن بانجا غير شماتت حاصلي ندارد چون رسول اكرم از فاطمه اين كلمات شنيد بسيار غمناك گرديد در آن حال جبرئيل نازل شد و عرض كرد يا رسولالله حق تعالي سلامت ميفرستد و ميفرمايد فاطمه را با لباسي كه دارد بعروسي بفرست كه ما را در اين حكمتي است حضرت رسول پيغام حق تعالي بفاطمه رسانيد پس آن مخدره شكر حق تعالي را بجا آورد و عرض كرد صدقنا و آمنا هر چه امر و حكم الهي است عين لطف و مرحمت است پس حضرت صديقه برخواست و با جامهاي كهنه خود بعروسي تشريف برد اما از جهت شماتت زنان قريش دل تنگ بود فرشتگان هفت آسمان و زمين سر نياز بدرگاه بينياز نهادند عرض كردند بار خدايا اين دختر پيغمبر آخرالزمان است كه او را از جمله پيغمبران برگزيدي آيا او را دلشكسته مينمائي خطاب از جانب رب الارباب بجبرئيل شد كه دختر برگزيده ما را درياب و آنچه بايد
بجهت او مهيا كن پس امين وحي بتعجيل تمام بجنت فردوس شتافت و بجهت او جامهاي بهشتي حاضر نمود و هنوز حضرت فاطمه هفت قدم از خانه بيرون ننهاده بود كه صد هزار حوري ماه لقاگرد وي حاضر شدند و جبرئيل سر تا پاي فاطمهي طاهره را از سندس و استبرق بياراست و حوريان هر ساعت خاك قدم فاطمه را بديده ميكشيدند چون فاطمه اين لطف و حشمت حق تعالي را نسبت بخود ملاحظه كرد بسجده شكر رفته و حق تعالي چندان از نور لطف خود روشنائي و تجلي بفاطمه نثار كرد كه شرح آن ممكن نيست پس فاطمه حمد و ثناي الهي ميكرد و ميرفت تا آن كه بخانه عروس رسيد زنان قريش بانتظار مقدم شريف فاطمه (ع) بودند كه ناگاه روشنائي و نوري مشاهده كردند چون برق كه عالم از آن روشن شد مردم آن محله جمله متعجب شدند كه اين روشنائي چيست ناگاه آواز از حوريان برآمد كه هر كه شنيدي از خود بيخود شدي و همه زنان از حسن صورت فاطمه (ع) متحير شدند و عروس را تنها گذاشتهاند و باستقبال ايشان شتافتهاند فاطمه را ديدند كه صد هزار حوران بهشتي با او خرامان ميآمدند و حوران عود و عنبر ميسوختهاند و از بوي خوش ايشان جمله زنان مدهوش شدند همه بيكبار در قدم فاطمه افتادند و دست و پاي او را بوسيده و تعظيم هر چه تمام تر او را بخانه آوردند چون آن سيده زنان قرار گرفت حوريان گرد او صف زده بر روي هوا ايستادند بنحوي كه پاي هيچكدام بر زمين نبود زنان عرب از مشاهده اين امر و عطرهاي بهشتي دم بدم ميافتادند و سجده ميكردند و عروس نيز از كرسي درافتاد و بيهوش گرديد و بعد از ساعتي در آن بيهوشي بمرد چون عروس را مرده يافتند همه فرياد واويلا برآوردند و بگريه و زاري نشستهاند و عروسي بعزا مبدل شد حضرت فاطمه (ع) از مشاهده آن حال بسيار دل تنگ گرديد در آن حال برخواست تجديد وضو نمود و دو ركعت نماز بجاي آورد بعد از آن سر بسجده نهاد و عرض كرد ملكا پادشاها بعزت و جلال بيزوال تو و بحرمت شرف طاعات بندگان خالص تو و به بركت محمد و علي كه برگزيدگان درگاه تواند كه اين عروس را زنده گردان هنوز حضرت فاطمه (ع) در مناجات بود كه عروس عطسه زد و از جا برخواست و بدست و پاي حضرت فاطمه (ع) افتاد و عرض كرد
السلام عليك يا بنت رسولالله تو و پدر تو بر حقيد و خدائي را كه شما پرستش ميكنيد بر حق است و كفاري كه راه بت پرستي را گرفتهاند بر باطلند گويند در آن روز هفتصد مرد از كسان عروس و غير ايشان بشرف اسلام مشرف شدند و اين مطلب در تمام شهر منتشر گرديد پس فاطمهي زهرا مراجعت نمود بخانه و شرح آن واقعه را براي پدر بزرگوار خود بيان نمود رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم سجده شكر بجا آوردند سپس فرمودند اي نور ديده از آنچه گفتي من هزاران بيشتر و بهتر از حق تعالي اميدوارم.
مؤلف گويد صاحب خصايص نقل نفرمودند كه اين تفصيل در كدام كتاب بوده حقير اين تفصيل را در كتاب (تحفه المجالس) سلطان محمد بن تاج الدين ديدهأم و متفردات آن كتاب بكلي از درجهي اعتبار ساقط است و اين كتاب در سنه 1274 در تبريز طبع شده است و معركه قلندران و درويشان را گرم كرده است و حقير در أيام طفوليت پدرم اين كتاب را براي من تهيه كرده بود و تمام آن را مكرر ميخواندم تا اين كه بيشتر مطالب آن را حفظ كرده بودم كيف كان اين قصه را ميرزا محمد باقر جوهري در طوفان البكاء كه معروف بكتاب جوهري است نظما و نثرا آن را نقل كرده و از نقل او چنان فهميده ميشود كه اين قضيه در مكه بوده والله العالم و لايخفي كه از براي اين قضيه اصلي در كتب معتبره وجود دارد از آن جمله قطب راوندي در كتاب (خرايج) ميفرمايد (و من دلائل فاطمه (ع) روي ان اليهود كان لهم عرس فجاؤا الي النبي صلي الله عليه و آله و سلم و قالوا لنا حق الجوار فنسئلك ان تبعث فاطمه (ع) بنتك الي دار ناحتي يزداد عرسنابها سرورا والحوا عليه فقال صلي الله عليه و آله و سلم انها زوجه علي بن ابيطالب و هي بحكمه و سئلوه ان يشفع الي علي في ذلك وقد جمع اليهود الطم والرم.
(يعني من الرطب واليابس كنايه عن مال كثير) من الحلي والحلل و ظن اليهودان فاطمه (ع) تدخل عليهن في بذلتها و ارادوا استهانتها بها فجاء جبرئيل بثاب من الجنه مع حلي و حلل لم يروا مثلها فلبسها فاطمه (ع) فتجلت بها و تعجب الناس من زينتها و الوانها و طيبها فلما دخلت فاطمه دار اليهود سجدت لها نسائهم يقبلن الارض بين يديها و اسلم بسبب ما رأ و اخلق كثير من اليهود انتهي»
و حاصل ترجمة اين حديث اين است كه راوندي مرسلا روايت ميكند كه از جمله براهين فاطمه زهرا (ع) آن كه جماعت يهود عروسي داشتهاند از رسول خدا درخواست كردند كه فاطمه را باو رخصت بدهد تا در آن عروسي شرف حضور پيدا كند حضرت فرمود فاطمه شوهر دارد و اختيار فاطمه با اوست التماس كردند كه شما بعلي بفرمائيد تا او را اجازه بدهد و حضرات يهود چندان كه در قوهي آنها بود از لباسهاي زرباف و اطلس و ديبا و زينتهاي طلا براي خود مهيا كرده بودند و خويش را كاملا با آن زينتها مزين ساخته بودند و چنان گمان ميكردند كه فاطمه با آن چادر وصله دار و لباس كهنه بر آنها وارد ميشود و او را مورد سخريه و استهزاء قرار ميدهند و شماتت و سرزنش مينمايد در آن حال جبرئيل حاضر شد با انواع و الوان لباسهاي بهشتي و زينتهاي گوناگون كه هيچ ديده آن را نديده بود اين وقت فاطمه خود را بآن زينتها مزين نمود و لباسهاي بهشتي را در بر فرمود چون بزنان يهود وارد گرديد بياختيار بسجده افتادند و زمين ادب بوسيدند و تعجبها كردند و باين سبب جماعت بسياري از يهود بشرف اسلام مشرف شدند «انتهي» و در كتاب «لعمة البيضأ» في شرح خطبه الزهراء «ص 17» اين قضيه را باين عبارت نقل كرده (و انها اتت من جانب الله تعالي بواسطة جبرئيل عشرة انواع من من حلل الجنة و عشرة قطعة من حليها مع مسند و تاج و خدمته في مجلس سرور استدعا هااليه نساء المنافقين بقصد الاستهزاء والسخريه فتحير الفرق الحاضرة و آمنوا من جهت هذه الكرامه) از اين عبارت ظاهرست كه جبرئيل براي فاطمه (ع) ده قسم لباس و ده رنگ از جواهرات و تاج و تخت و خادمان متعده از جانب خدا براي فاطمه (ع) آوردند و از عبارت قطب راوندي ظاهر است كه اين قضيه در مدينه بوده است والله العالم
(يص) اميرالمؤمنين عليهالسلام روزي بحجره كه آمد ديد كه فاطمه حسنين را ميخوابانيد ايشان بخواب نميرفتهاند از غايب گرسنگي فاطمهي طاهره عرض كرد يا اباالحسن برو قدري طعام طلب كن كه اين كودكان از گرسنگي بخواب نميروند
اميرالمؤمنين عليهالسلام نزد عبدالرحمن بن عوف شد و از وي ديناري قرض خواست عبدالرحمن بخانه رفت و كيسهي زري بيرون آورد و عرض كرد اين كيسه يكصد دينار است بگير يا علي و هرگز عوض آن را مده حضرت فرمودند از تو قبول نكنم كه از پيغمبر شنيده أماليد العليا خير من يد السفلي اما يك دينار بمن قرض بده و اين حديث را بشنو كه رسول خدا فرمودند الصدقة عشرة والقرض ثمانية عشرة ضعفا يعني صدقه را يكي ده عوض ميدهند و قرض را يكي هيجده عوض ميدهند عبدالرحمن يك دينار بجناب امير قرض داد آن حضرت چون روانه شد در راه مقداد بن الاسود را ديد كه بر كنار راه نشسته فرمود اي مقداد در اين وقت اينجا چرا نشسته عرض كرد از جهت ضرورتي فرمود چيست آن ضرورت عرض كرد كه چهار روز است كه طعامي نيافتهام فرمود بگير اين دينار را تو از ما اوليتري كه چهار روز است طعام نيافتهاي و ما سه روز است مقداد گرفت دينار و حضرت وقت نماز شام بود روانه مسجد بهمراهي پيغمبر فريضه را ادا نمود چون فارغ شد جناب رسول اكرم فرمود يا علي امشب بخانه شما ميآيم و مهمان شما خواهم بود جناب امير عرض كرد حبا و كرامة و از پيش روانه شد و فاطمه زهراء را خبر كرد فورا فاطمه زهراء بمصلي خود رفت و روي مبارك نهاد بروي خاك و با يزد پاك عرض كرد خداوندا بحق محمد و آل محمد كه بر ما طعامي فرست هنوز فاطمه در سجده بود كه بوي طعام بمشام وي رسيد سر برداشت كاسه بزرگي ديد پر از طعام كه بوي آن خوشبوتر از مشك بود آنرا برداشته و در خدمت پدر بزرگوار خود نهاد حضرت فرمود اني لك هذا الطعام عرض كرد من عندالله ان الله يرزق من يشاء بغير حساب پس حضرت امير و فاطمه و حسنين از آن طعام تناول كردند ناگاه سائلي بر درآمد امير المؤمنين خواست او را از آن طعام بدهد حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند يا علي اين ابليس است خبر شده كه ما از طعام بهشت ميخوريم آمده كه با ما مشاركت كند.
(يص) در كتاب اربعين روايت شده كه يك وقتي از اوقات حسنين عليهالسلام چيزي
نخورده بودند از گرسنگي بيتاب شده بودند از مادر مطالبه طعام مينمودند و در خانه فاطمه خوردني يافت نميشد آن مستوره هر دم ايشان را به بهانهاي تسلي ميداد تا بحدي كه فاطمهي طاهره دلگير گرديد بر ضعف حال ايشان اشك از ديدهگان حق بينش جاري شد پس برخواست بجهت مشغول ساختن ايشان مقداري سنگ ريزه را جمع نمود و در ديگ كرده و قدري آب در آن ريخت و سر ديگ را بپوشانيد و آتش در زير ديگ روشن نمود تا آن آب بجوش آمد و طفلان را فرمود اي جانان مادر و اي دو ريحانهي رسول اكرم اينك طعام بار كردهام ساعتي صبر كنيد تا پخته شود آن گاه ميل نمائيد ايشان هر دم بيرون ميرفتهاند و بعد از ساعتي مراجعت ميكردند اي مادر چنان چه پخته شده از براي ما بياور آن مخدره ميفرمود الحال بار كردهام هنوز خام است ساعتي درنگ نمائيد تا پخته شود پس امام حسن بر سر ديگ رفته و سر پوش ار از ديگ برداشت عرض كرد اي مادر اگر پخته است اگر خام قدري از جهت ما بياور تا بخوريم حضرت فاطمه (ع) كاسهاي برداشته و فرمود عجب است اگر پخته باشد چون بر سر ديگ آمد ديد طعامي در كمال خوبي و خوشبوئي در ديگ است پس طعام را از ديگ بيرون آورده و پيش ايشان نهاد و ايشان بطعام خوردن مشغول شدند پس فاطمه برخواست و تجديد وضو نمود و دو ركعت نماز شكر بجاي آورد بعد از آن هر وقت كه كار سخت شدي فاطمه طاهره از آن سنگ ريزه مقداري جمع مينمود و در ديگ ريخته بعد از ساعتي طعامي نيكو ميشد آن را بنزد طفلان مينهاد چون اين خبر بسمع رسول اكرم رسيد فرمود الحمدلله كه در فاطمه هست آن چه در ذريهي انبياء بوده.
مؤلف گويد صاحب خصايص اين خبر را از اربعين نقل كرده ولي معلوم نفرموده كدام اربعين چون كه كتاب مسمي باربعين بسيار است شيخنا العلامة الخبير الشيخ آقا بزرگ زياده از صد و پنجاه اربعين در ذريعه نام برده و احتمال قوي ميرود كه از اربعين ابوصالح مؤذن باشد و او از علماء عامه است.
(نا) احمد بن محمد الثعالبي باسناد معتبر سند بجابر بن عبدالله ميرساند و كذا
نيشابوري در تفسير خود ميگويد رسول خدا چند روز بهيچ طعامي دست نيافت شدت جوع بر وي سخت افتاد و در منازل زوجات طاهرات چيزي نيافت لاجرم بسراي فاطمه آمد (فقال يا بنيه هل عندك شيئي آكله فاني جائع قالت لا والله باي انت و امي)
چون رسول خدا اين بشنيد مراجعت كرد در آن حال يكتن از همسايگان آن حضرت دو گرده نان و پارهي از گوشت بنزد او هديه فرستاد فاطمه آن جمله را مأخوذ داشت و در قدحي بگذاشت و زبرپوشي بر او افكنده و قالت لاوثرن بها رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم علي نفسي و من عندي) فرمود رسول خداي را بر خود و بر هر كه در نزد من است مقدم ميدارم يعني بر شوهرم علي و دو فرزندم حسن و حسين با اينكه همگان گرسنه ميباشند پس رسول خداي خبر فرستاد چون آن حضرت بيامد فاطمه (ع) عرض كرد (بابي انت وامي قد اناتا الله بشيئي فخبا قال هلمي فاتته فكشفت عن الجفنه فاذا هي مملوة خبزا و لحما فلما نظرت اليه بهتت فعرفت انها كرامه من الله عز و جل فحمدت الله تعالي وصلت فقال رسولالله من اين لك هذا يا بنيه فقالت هو من عندالله ان الله يرزق من يشاء بغير حساب فحمدالله عز و جل و قال الحمدلله الذي جعلك شبيهه بسيده نساء العالمين في بني اسرائيل في وقتهم فانها كانت ادار زقها الله تعالي فسئلت عنه قالت هو من عندالله انالله يرزق من يشاء بغير حساب اين وقت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم علي را حاضر ساخت و از آن طعام بخورد و علي و فاطمه و حسن و حسين و زوجات رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از آن تناول نمودند و هنوز مبلغي در جفنه بجاي بود فاطمه (ع) بر همسايگان بخش كرد و خداي آن طعام را بر فاطمه بركت داد.
(يص) از شيخ مفيد روايت شده است كه حضرت ثامن الائمه عليهالسلام فرمود روزي حضرت امام حسن و امام حسين از كهنگي لباس بمادر شكايت كردند و ايام عيد نزديك بود گفتهاند اي مادر اطفال عرب بانواع جامهاي فاخر مزين گشتهاند و بآن مفاخرت مينمايند شما چرا از براي ما لباس نو ترتيب نميدهي فاطمهي طاهره از استماع اين سخنان آب در ديدهاي وي گرديد و فرمود جانان من درانديشه شما هستم و اميد دارم كه تا
هنگام عيد خياط قدرت جامهاي شما را دوخته و پرداخته بشما برساند آن دو بزرگوار منتظر بودند تا آنكه شب عيد شد باز همان كلام را اعاده فرمودند و لباس نو را مطالعهي فرمودند حضرت صديقهي طاهره ايشان را تسلي داده بگوشه آمد از روي خضوع و خشوع دست نياز را بدرگاه قاضي الحاجات برداشته عرض كرد اي خداي مهربان تو قادري دل فرزندان مرا خوش نمائي بجامهاي كه من بايشان وعده كردهام باميد فضل تو هنوز سخنان فاطمه تمام نشده بود كه شخصي در خانه را دقالباب نمود فاطمه عقب درآمد فرمود كيستي كوبنده در عرض كرد منم خياط جامهاي حسنين را آوردهام فاطمهي زهرا ديد شخصي بقچهاي در زير بغل دارد و تسليم بآن مخدره نمود چون آن را گشود ديد دو عمامه و دو دراعة و دو قبا و دو جفت موزه كه در پشت آنها سرخي داشت صديقهي طاهره زبان بشكر و ثناي حضرت رب العزة گشود آن گاه شاهزادگان را بان خلعتها مزين فرمود ايشان بغايت خوشوقت گرديدند و عرض كردند اي مادر هيچ يك از كودكان عرب لباسي بدين لطافت نديدهاند و نه پوشيدهاند در آن اثنا رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم تشريف فرماي سراي فاطمه شد و حسنين را در بر گرفت و ميبوسيد پس فرمود اي فاطمه اين خياط را شناختي عرض كرد بخوبي او كسي را نديدم حضرت فرمود آن خازن بهشت بود و تا اين قصه را بمن خبر نداد بآسمان عروج نمود.
بعلوم گذشته و آينده (و اخبار آن بعد از اين بيايد)
در خرايج از سلمان مرويست ميفرمايد بودم و ميديدم كه فاطمه نشسته است و آسيائي در پيش روي او است و بدان آرد ميكند مقداري از جو را و حسين عليهالسلام بشدت ميگريد و عمود آسيا خون آلود گشته گفتم اي دختر رسول خدا كفهاي مبارك را چندين رنجه مكن اينك كنيزك تو فضه حاضر است طحن جو را با او گذار فقالت اوصاني رسولالله ان يكون الخدمه لها يوما ولي يوما فكان امس يوم خدمتها سلمان گفت من بنده آزاد شده شما هستم مرا بآرد كردن جو بگمار يا باسكات حسين فرمود من باسكات حسين ارفقم تو طحن جو ميكني لاجرم من مقداري جو آرد كردم و
طريق مسجد سپردم و با رسول خدا نماز گذاشتم آن گاه صورت حال را بعلي عليهالسلام رسانديم آن حضرت بگريست و بيرون شد و چون باز آمد خندان بود رسول خداي پرسش فرمود (قال: دخلت علي فاطمه و هي مستلقيه لقفاها والحسين نائم علي صدرها و قدامها رحي تدور من غير يد فتبسم رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم و قال يا علي اما علمت ان الله ملائكه سياره في الارض يخدمون محمدا و آل محمد الي ان تقوم الساعه)
(15) ايضا در خرايج از ابوذر مرويست ميفرمايد مرا در طلب علي فرستاد من بخانه آن حضرت درآمدم و ندا در دادم هيچ كس پاسخ نگفت و در آنجا آسيائي ديدم كه طحن ميكرد و كسي در كنار آن نبود ديگر باره بانك زدم اين وقت علي عليهالسلام از خانه بيرون شد با همديگر بحضرت مصطفي آمديم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم گوش فرا داشت و علي چيزي گفت كه من فهم نتوانستم كرد بعرض رسانيدم كه يا رسولالله مرا شگفت همي آيد از آسيائي كه در خانه علي دور ميزد و طحن ميكرد و كس با او نبود قال: ان ابنتي فاطمه (ع) ملاء الله قلبها و جوارحها ايمانا و يقينا و ان الله علم ضعفها فاعانها علي دهرها و كفاها اما علمت ان الله ملائكه موكلين لمعونه آل محمد.
و نيز در خرايج و مناقب مروي است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام از مرد يهودي مبلغي جو بقرض خواست يهودي عرض كرد مرا رهينهاي بايد داد آن حضرت ملااي از فاطمه كه عبارت از نسجي است كه يكپارچه باشد كه همان چادر ميشود به رهن گذاشت و جو را مأخوذ داشت و از آن سوي يهودي چادر را بخانه برد و در بيتي جاي داد نيمهي شب زن يهودي از براي حاجتي بدان بيت رفت و نوري ساطع ديد كه شعشعهي آن نور چشم را خيره ميكرد باز شتافت و شوهر را آگهي داد مرد يهودي بيامد و اين بديد عشيرت خويش را دعوت كرد هشتاد تن يهود گرد آمدند چون بدان نور نظاره كردند و بدانستند از ملائهي حضرت فاطمه است همگان اسلام آوردند و در بعضي روايات نام يهودي زيد بود
(نا) از ابوالقاسم بستي در مناقب اميرالمؤمنين و ابوصالح مؤذن در اربعين از شعبي باسناد خود از ميمونه حديث ميكند و همچنين ابن فياض در شرح اخبار، كه بسيار وقت فاطمه بكاري مشغول بود مانند عبادت يا در آرامش فرزندانش تا از گريستن باز ايستند همچنان گاهوارهي كودكان بدست فرشتگان جنبش داشت.
نيز مرويست كه رسول خدا سلمان را براي كاري بدرخانهي فاطمه فرستاد چون بدر خانه رسيد لختي بر باب بيت بايستاد نظر كرد ديد كه فاطمه از درون خانه تلاوت قرآن مينمايد و آسياب در بيرون حجره بخودي خود ميگردد و هيچ كس نزديك آن نبود الي آخر روايت سابقه.
ديگر در بحار از سلمان مرويست كه هنگامي كه علي را از براي بيعت با ابوبكر بمسجد ميبردند فاطمه از قفاي آن حضرت بيرون شد و زنان بنيهاشم در خدمت او روان شدند چون بنزديك قبر رسول خداي آمد (فقالت: خلوا عن ابن عمي فوالذي بعث محمدا بالحق لان لم تخلوا عنه لا نشرن شعري و لاضعن قميص ابي علي رأسي لا صرخن الي الله تبارك و تعالي فما ناقه صالح باكرم علي الله مني و لا الفصيل باكرم علي الله من ولدي قال سلمان: فرايت والله اساس حيطان مسجد رسولالله تقلعت من اسفلها حتي لوا را درجل ان ينفذ من تحتها لقد نفذ فدنوت و قلت يا سيدتي و ملواتي ان الله تبارك و تعالي بعث اباك رحمه فلا تكوني نقمه فرجعت الحيطان حتي سطعت الغبره من سطعت الغبره من اسفلها فدخلت في خيا شيمنا)
بروايت علي بن ابراهيم تا آن جا كه ميگويد اميرالمؤمنين يا فاطمه هل عندك شيئي تغذينيه قالت لا والذي اكرم ابي بالنبوة و اكرمك بالوصيه ما طعمنا مذيومين الا شيئي كنت او ترك علي نفسي و علي ابني هذين الحسن والحسين فقال عليهالسلام يا فاطمه الا كنت اعلميني فابغيكم شيئا فقالت يا اباالحسن اني لاستحيي من الهي ان كلف نفسك علي ما لا تقدر عليه) پس روايت را ميكشاند بقصه دينار و ايثار او بمثل آن چه گذشت بعد اميرالمؤمنين عليهالسلام داخل مسجد شد و نماز مغرب را با رسول خدا بجا آورد و بعد از نماز مغرب رسول خدا برخواست و هنگام عبور در صف اول با پاي مبارك غمزي كرد با علي عليهالسلام آن حضرت نيز برخواست و روان شد در باب مسجد پيغمبر را دريافت و سلام داد و جواب شنيد فقال رسولالله: يا اباالحسن هل عندك شيئي نتعشاه فنميل معك، اميرالمؤمنين سر بزير افكند چيزي نفرمود اما رسول خدا آگاه بود كه در خانهي فاطمه از خوردني چيزي يافت نشود و قصه دينار را جبرئيل برسول خدا خبر داده بود و فرمان كرده بود كه امشب در خانه علي بايد شام تناول نمائي چون رسول خدا ديد علي عليهالسلام چيزي نميگويد فرمود يا علي مالك لاتقول لا فانصرف او تقول تالي فامضي معك فقال حبا و كرامه يا رسولالله) بفرمائيد پس رسول خدا دست علي عليهالسلام را گرفت تا داخل خانه شد فاطمه را در مصلاي خود ديدند چون از نماز فارغ شد قدحي را در غليان ديد و صداي رسول خدا را در خانه بشنيد لاجرم از مصلاي خود بيرون دويد و رسول خداي را سلام داد و جواب شنيد و رسول خدا دست مبارك بر سر او مسح كرد و فرمود يا بنتاه كيف امسيت رحمك الله عشينا غفرالله لك پس فاطمه برفت و آن قدح را بياورد و در پيش روي رسول خدا و علي مرتضي نهاد علي فرمود اين طعام را از كجا بدست كردي كه نديدهام هرگز مانند آن را و استشمام ننمودم هرگز مثل بوي آن را و نخوردم هرگز اطيب و نيكوتر از آن را اين وقت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دست مبارك را در ميان هر دو كتف علي گذاشت و اندك فشار داد (ثم قال: يا علي هذا بدل دينارك من عندالله ان الله يرزق من يشاء.
در عاشر بحار و مناقب و ديگر كتب سند بابن عباس ميرساند كه مردي اعرابي از جماعت بنيسليم در بيابان سوسماري را صيد كرده در آستين خود او را حبس كرد و راه مدينه پيش گرفت چون داخل مسجد رسول خدا گرديد در برابر آن حضرت نداد در داد يا محمد يا محمد و عادت رسول خدا اين بود كه هرگاه كسي او را ندا ميكرد يا محمد همان را حضرت جواب ميداد و همچنين هرگاه كسي او را يا احمد و يا ابوالقاسم ندا ميكرد همان را حضرت در جواب ميفرمود و اگر كسي يا رسولالله ندا ميكرد آن حضرت رنگ رخسارهاش شكفته ميشد و در جواب ميفرمود لبيك و سعديك لاجرم چون اعرابي ندا در داد يا محمد يا محمد رسول خدا نيز فرمود يا محمد يا محمد اعرابي آغاز سخن كرد (فقال له: انت الساحر الكذاب الذي ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء من ذي لهجه هو اكذب منك انت الذي تزعم ان لك في هذه الخضراء الها بعثك الي الاسود والابيض واللات والعزي لولا اني اخاف ان قومي يمسونني العجول لضربتك بسفي هذا ضربة اقتلك بها فاسود بك عند الاولين والاخرين) عمر بن الخطاب چون اين جسارت را از اعرابي بديد از جاي برخواست و گفت يا رسولالله رخصت فرماي تا او را بقتل رسانم فقال النبي صلي الله عليه و آله و سلم اجلس يا اباحفص فقد كاد الحليم ان يكون نبيا پس روي با اعرابي نمود و فرمود يا اخا بني سليم هكذا تفعل العرب يتهجمون علينا في مجالسنا يجبهوننا بالكلام الغليظ يا اعرابي والذي بعثني بالحق نبيا ان اهل السماء السابعه يسمونني احمد الصادق يا اعرابي اسلم تسلم من النار يكون لك ما لنا و عليك ما علينا و تكون اخانا في الاسلام) رسول خدا فرمود اي برادر بنوسليم اين است كار و كردار عرب از روي خشم و غضب ميتازند در مجالس ما و بر پيشاني ما ميگويند سخنان غليط و خشن را اي اعرابي سوگند بدان كس كه مرا بحق مبعوث بنبوت نمود كسي كه در دنيا زيان كار باشد در آخرت معذب بنار گردد و اي اعرابي سوگند بدان كس كه مرا به پغمبري برگزيد
ساكنان آسمان هفتم مرا احمد صادق مينامند اي اعرابي مسلم باش و سالم باش از آتش دوزخ تا باشد از براي تو چيزي كه از براي ماست و باشد بر تو چيزي كه بر ماست و برادر ما باشي در اسلام اين سخنان بر اعرابي گران آمد در غضب شد و قال واللات والعزي لا او من بك يا محمد او يومن بك هذا الضب ثم رمي بالضب عن كمه فلما وقع الضب علي الارض ولي هاربا فناداه النبي يا ايها الضب اقبل الي فاقبل الضب ينظر الي النبي قال فقال له النبي ايها الضب من انا فاذا هو ينطق بلسان فصيح ذرب غير قطع فقال انت محمد بن عبدالله ابن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف فقال له النبي من تعبد فقال اعبدالله عز و جل الذي فلق الحبه و برء السنمه و اتخذ ابراهيم خليلا و اصطفاك يا محمد حبيبا پس اين اشعار بگفت:
الا يا رسولالله انك صادق
فبو ركت مهد يا و بوركت هاديا
شرعت لنا دين الحنيفه بعد ما
عبدنا كامثال الحمير الطواغيا
فاخير مدعو و يا خير مرسل
الي الجن والانس لبيك داعيا
و نحن اناس من سلم واننا
اتيناك نر جوأن ننال العواليا
اتيت ببرهان من الله واضح
فاصبحت فينا صادق القول زاكيا
فبو ركت في الاحوال حيا و ميتا
و بو ركت مولودا و بوركت ماشيا
از پس اين اشعار سوسمار دم برمبست اعرابي چون اين بديد گفت واعجباه سوسماري را كه من در بيابان صيد كنم و در آستين خود جاي دهم نه او را فقاهت علم و نه حضاقت عقل بدين گونه با محمد سخن كند و نبوت او شهادت دهد من چه كس باشم كه بعد از ديدن اينگونه آيت گردن ننهم و شهادت ندهم يا رسولالله دست بمن ده تا با تو بيعت كنم فانا اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا عبده و رسوله چون اعرابي مسلماني گرفت رسول خدا با اصحاب فرمود او را سورهي چند از قرآن بياموزيد پس از آن فرمود يا اخ العرب از مال دنيا چه بهره داري عرض كرد سوگند بدان كس كه ترا براستي از در پيغمبري فرستاده است ما چهار هزار تن مردانيم از قبيلهي بنيسليم در ميان ايشان فقيرتر از من كس نيست رسول خدا با اصحاب فرمود كيست كه اعرابي را
بر ناقهي سوار كند و من ضامنم كه خداوند متعال شتري از شتران بهشت او را عطا فرمايد سعد بن عباده برجست و گفت پدر و مادرم فداي تو باد مرا ناقهاي حمراست كه هشت ماه آبستن است آن را با اعرابي گذاشتم رسول خداي فرمود يا سعد من اكنون وصف ميكنم ناقهاي را كه خداوند متعال بعوض اين ناقه بتو عطا خواهد فرمود همانا شتري است از زر سرخ و گردن او از زبرجد سبز و كوهان او از كافور سفيد و ذقن او از در و مهار آن از مرواريد تر است و قبهاي بر پشت دارد از مرواريد سفيد كه از درونش بيرون پديدار است و آن شتر در بهشت طيران ميكند آن گاه ديگر باره رسول خدا اصحاب را نگران شد و فرمود كيست كه اعرابي را تاجي دهد و من ضامنم كه خداوند او را تاج تقي كرامت فرمايد علي عليهالسلام فرمود فداك ابي و امي كدام است تاج تقي رسول خدا وصف فرمود پس علي عليهالسلام عمامه برداشت از سر خود و بر سر اعرابي گذاشت ديگر باره رسول خدا فرمود كيست از شما كه اعرابي را زاد دهد و من ضامنم كه خداوند در پاداشت او را زاد تقوي عطا كند سلمان برخواست و گفت پدر و مادرم فداي تو باد كدام است زاد تقوي فرمود آنست كه هنگام بيرون شدن از دنيا خداوند ترا تلقين ميكند بشهادت لا اله الا الله و ان محمد رسولالله اگر اين كلمات را گفتي ملاقات ميكني مرا و ملاقات ميكنم من ترا و اگر نگفتي ابدا ملاقات نكني مرا و ديدن نكنم من ترا سلمان برفت و نه بيت از بيوتات زوجات رسول خدا را طواف داد چيزي بدست او نيامد چون طريق مراجعت گرفت چشمش بر حجرهي فاطمه افتاد گفت اگر چيزي است در منزل فاطمهي زهراء سلاماللهعليها است پس بيامد دقالباب كرد فاطمه فرمود كيست كوبنده در سلمان عرض كرد اينك منم سلمان فارسي فرمود چه ميخواهي سلمان قصه سوسمار و اعرابي را و طلب كردن رسول خدا زاد را براي اعرابي شرح داد. فاطمه فرمود سوگند بدان كس كه محمد را بحق فرستاده سه روز است كه طعامي بدست ما نيامده و حسن و حسين از شدت جوع مضطرب شدهاند و با شكم گرسنه بخفتهاند مانند دو جوجه پر كنده ولكن رد نميكنم خيري را خاصه وقتي كه بر در سراي من فرود شده اي سلمان اينك اين پيراهن مرا بهبر نزد شمعون يهودي و يك
صاع خرما و يك صاع جو گرفته بياور سلمان آن درع را بگرفت بنزد شمعون آمد و صورت حال را تقرير داد شمعون آن درع را بگرفت و در دست بگردانيد و اشك از ديدگانش فرو ريخت و گفت اين است زهادت در و دنيا و اين است آنچه خبر داد ما را موسي بن عمران در تورته انا اقول اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسولالله و مسلماني گرفت و سلمان را صاعي از تمر و صاعي از جو بداد و سلمان آنها را بنزد فاطمه آورد آن حضرت بدست خود طحن كرد و نان پخت و بدست سلمان داد سلمان عرض كرد يا بنت رسولالله از براي حسن و حسين گرده از اين نان بردار فاطمه فرمود چيزي را كه در راه خدا دادهام ديگر در آن تصرف نميكنم لاجرم سلمان آن نان و تمر را بحضرت رسول آورد و فرمود اي سلمان اين نان تمر را از كجا فراهم آوردي عرض كرد از خانهي فاطمهي چون رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم سه روز ميگذشت كه دست بطعامي نبرده بود برخواست و بدر سراي فاطمه آمد دقالباب كرد چون بعادت بود هرگاه پيغمبر قرع باب بنمايد بدون فاطمه كس فتح باب نفرمايد لاجرم فاطمه عجله كرد و در را گشود چشم پيغمبر بر فاطمه افتاد ديد رنك ارغواني بدل بزعفراني شده و ديدههاي حق بينش بگودي فرو رفته فرمود اي فاطمه اين چه حالت است در تو مينگرم عرض كرد يا ابتاه سه روز است كه ما دست بطعام نبردهايم و حسن و حسين بعد از اضطراب از شدت جوع همانند جوجگان پركنده گرسنه بخفتهاند رسول خدا حسنين را از خواب برانگيخت و يكي را بران راست و يكي را بران چپ نشانيد و فاطمه را در پيش روي جاي داد و دست در گردن او افكند اين وقت علي عليهالسلام درآمد و دست در گردن پيغمبر حمايل كرد پس رسول خدا بسوي آسمان نگران شد فقال يا الهي و سيدي و مولاي هولاء اهل بيتي اللهم اذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا در اين وقت فاطمه بخلوتگاه خويش رفت و هر دو پاي مبارك را بر صف بداشت و دو ركعت نماز بگذاشت پس دست بسوي آسمان برافراشت و قالت الهي و سيدي هذا محمد بنيك و هذا علي ابن عم نبيك و هذان الحسن والحسين سبطا نبيك الهي انزل علينا مائده من السمأ كما انزلت علي نبي اسرائيل اكلوا منها و كفروا بها اللهم انزله علينا فاننا بها مؤمنون ابن عباس ميگويد بخدا قسم كه هنوز سخن فاطمه تمام نشده بود كه قدحي بزرگ از قفاي او همي جوشيد بوي آن قويتر و
نيكوتر از مشك ازفر بود فاطمه آن قدح را برگرفت و بياورد در پيش روي رسول خدا بنهاد چون اميرالمؤمنين بدان نگريست فرمود اي فاطمه اين مائده از كجاست و حال آن كه در نزد مامعهود نبوه رسول خدا فرمود كل يا اباالحسن و لاتسئل الحمدلله الذي لم يمتني حتي رزقني ولد مثل مريم بنت عمران (كلما دخل عليها ذكريا المحراب وجد عندها رزقا قال يا مريم اني لك هذا قالت هو من عندالله انالله يرزق من يشاء بغير حساب) پس پيمبر و علي و فاطمه و حسن و حسين از آن طعام تناول نمودند و رسول خدا بيرون آمد و اعرابي را زاد بداد و بر شتر برنشاند و روان داشت چون اعرابي ميان قبيله بنيسليم آمد با علي صوت ندا در داد كه قولوا لا اله الا الله محمد رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم رجال قوم چون اين بشنيدند با شمشيرهاي كشيده بسوي او حركت كردند و گفتهاند از دين بيرون شدي و دين محمد ساحر كذاب پزيرفتي گفت محمد نه ساحر است نه كذاب قال يا معاشر بني يسلم ان اله محمد خير اله و ان محمدا خير نبي اتيته جائعا فاطعمني و عاريا فكساني و راجلا فحملني آنگاه قصه ضب و سخن كردن او را با پيغمبر بشرح كرد و آن اشعارها كه سوسمار بعرض رسول خدا رسانيده بود بر آن جماعت قرائت كرد و گفت اسلموا تسلموا من النار در آن روز چهار هزار تن از مردم بنيسليم مسلماني گرفتهاند و ايشان در پيرامون رسول خدا اصحاب رايات سبزاند)
فاضل مجلسي ميفرمايد اين حديث را در كتاب قديم از مؤلفات علماء عامه ديدم و اين حديث بطريق ديگر از ابوبكر احمد بن علي الطرتيني بابن عباس سند ميرساند مؤلف گويد بنده اين روايت را در حيوة الحيوان در ترجمه ضب ايضا ديدام و صاحب او از مشاهير عامه است
علي بن طاوس در كتاب مهج الدعوات باسانيد معتبره از سلمان فارسي
روايت ميكند كه بعد از رسول خدا از حزن و اندوه و تا ده روز از خانه بيرون نشدم روز دهم براي زيارت مولايم اميرالمؤمنين حركت كردم چون چشم آن جناب بر من افتاد فرمود سلمان بر ما جفا كردي و بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ترك ما گفتي سلمان عرض كرد يا اميرالمؤمنين چگونه من ترك شما را مينمايم ولي حزن مفارقت رسول خدا مرا خانهنشين كرد فرمودند اكنون برو بنزد فاطمه كه ترا ميطلبيد و مشتاق ديدار تو است و تحفهي بهشتي براي تو ذخيره كرده است سلمان عرض كرد يا اميرالمؤمنين بعد از وفات پيغمبر از براي فاطمه زهراء تحفهي بهشتي ميآيد فرمودند بلي ديروز از براي او رسيده است سلمان ميگويد من هروله كنان خود را بدر خانه فاطمه رسانيدم آن مخدره چون مرا ملاقات كرد با چشم گريان فرمود اي سلمان بعد از وفات پدرم بر من جفا كردي و ترك ما نمودي عرض كردم يا سيدتي پدر و مادرم فداي شما باد كثرت حزن و اندوره بر مفارقت رسول خدا مرا خانه نشين كرد فرمودند اكنون داخل خانه شو سلمان ميگويد در آن وقت فاطمه با عبائي بود كه اگر سر مبارك را بان ميپوشانيد ساقهاي مباركش نمايان بود و اگر ساق را پوشانيدي سر منكشف شدي بالجمله معجر بر سر افكند و جلوس فرمود (و قالت يا سلمان اجلس واعقل ما اقول لمك اني كنت جالسه الامس في هذا المجلس و باب الدار مغلق وانا اتفكر في انقطاع الوحي عنا و انصراف الملائكه من منزلنا فاذا انفتح الباب من غير ان يفتحه احد فدخل علي ثلاث حوار لم يرالراؤن بحسنهن و لا كهيئتهن و لا نضارة وجوههن و لا ازكي من ريحهن فلما رايتهن قمت اليهن فقلت بابي انتن من اهل مكه ام من اهل المدينه فقلن يا بنت محمد لسنا من اهل مكه و لا من اهل المدينه و لا من اهل الارض جميعا غير اننا جوار من الحور العين من دارالسلام ارسلنا رب العزه اليك يا بنت محمد انا اليك مشتاقات پس فاطمه فرمود من از يكي از آنها كه بنظرم اكبر سنا بود سؤال كردم نام تو چيست گفت مقدوده گفتم از چه رو ترا مقدوده نام است گفت خداوند متعال مرا براي مقداد بن اسود كندي خلق فرموده بديگري گفتم نام تو چيست گفت زره گفتم تو در نظر من بسيار نبيلهاي از چه رو اين نام داري گفت مرا براي ابيذر غفاري صاحب رسول خدا خلق
كردهاند از سومي سوال كردم نام تو چيست فرمود مرا سلمي گويند قلت و لم سميت سلمي قالت انا لسلمان الفارسي مولي ابيك رسولالله قالت فاطمه ثم اخرجن لي رطبا ازرق ابر دمن الثلج و ازكي ريحا من المسك الازفر فقالت لي يا سلمان افطر عليه عشيتك فاذا افطرت به فجئني بنواه قال سلمان فاخذت الرطب فما مرورت بجمع من اصحاب رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم الا قالوا يا سلمان امعك مسك فقلت نعم فلما كان وقت الافطار افطرت عليه فلم اجد له عجما و لا نوي) روز ديگر كه شرفياب خدمت فاطمه شدم عرض كردم يا بنت رسولالله براي اين رطب هسته نيافتم فرمودند چنين است يا سلمان رطب بهشتي را هسته نباشد انما هو نخل غرسه الله في دارالسلام بكلام علمنيه ابي محمد كنت اقوله غدوه و عشية سلمان عرض كرد اي سيدهي من اين كلمات را بشود بمن تعليم فرمائي (فقالت ان سرك ان لايمسك اذي الحمي ما عشت في دارالدنيا فواظب عليه سلمان گويد پس آن حرز را فاطمه زهراء عليهاالسلام بمن تعليم فرمود و هي هذه بسم الله الرحمن الرحيم بسم الله النور بسم الله النور النور بسم الله نور علي نور بسم الله الذي هو مدبر الامور بسم الله الذي خلق النور من النور الحمدلله الذي خلق النور من النور و انزل النور علي الطور في كتاب مسطور في رق منشور بقدر مقدور علي نبي محبور الحمدلله الذي هو بالعز مذكور و بالفخر مشهور و علي السراء والضراء مشكور و صلي الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين سليمان ميفرمايد چون فاطمه اين حرز مبارك را با من بياموخت هزار كس افزون از مردم مكه و مدينه را بياموختم و آنها را از زحمت و تعب تب نجاة دادم به بركت اين دعا.
اين روايت از شيخ مفيد سبق ذكر يافت ولي آنچه را مجلسي از كتاب مراسيل نقل كرده چون با آن روايت تفاوت دارد و احتمال تعدد قضيه ميرود فلذا از نقل آن صرف نظر نكرديم ميفرمايد كه حسن و حسين را جامهي كهنه و مندرس در بر بود چون عيد نزديك شد بخدمت مادر آمدند كه ديگر مردم از براي فرزندان خود جامهاي
نيكو دوختهاند آيا اي مادر از براي ما جامهي در خور عيد خواهي دوخت فقالت يخاط لكما انشاءالله فرمود دوخته ميشود انشاءالله چون عيد برسيد جبرئيل دو پيراهن از حلل بهشت بنزد رسول خدا آورد آن حضرت فرمود اي برادر من جبرئيل اين چيست عرض كرد حسن عليهالسلام و حسين عليهالسلام از فاطمه عليهاالسلام جامهي عيد ميخواستند و او در پاسخ فرمود يخاط لكما انشاءالله خداوند نخواست آلايش كند كذب در سخنان فاطمه راه كند.
در بحار از كتاب سعد السعود سيد بن طاوس مرقوم داشته كه فرمودند من در تأليف محمد بن العباس بن مروان كه آيات مباركه قرآن كه در شأن اميرالمؤمنين عليهالسلام و سائر اهلبيت نازل شده جمع كرده در آن تأليف اين حديث را مسندا از ابوسعيد خدري روايت ميكند ميگويد ملك حبشه قطيفهئي كه با طلا بافته بودند براي رسول خدا بهديه فرستادند فقال رسولالله لاعطينها رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله رسول خدا فرمود اين قطيفه را بكسي بدهم كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند اصحاب رسول خدا گردن كشيدند و نگران شدند كه در خور اين تشريف كدام كس خواهد بود اين وقت رسول خدا فرمودند علي كجا است چون عمار ياسر اين بشنيد شتاب زده بخدمت اميرالمؤمنين عليهالسلام آمد و او را از قصه آگهي داده اميرالمؤمنين بخدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مشرف شد رسول خدا آن قطيفه را باميرالمؤمنين عطا فرمود (فخرج علي الي السوق فنقضها سلكا فقسمها بين المهاجرين والانصار ثم رجع الي منزله و ما معها منها دينار) قطيفه سه هزار دينار زر سرخ قيمت داشت آن حضرت تا گرفت بجانب بازار رفته و آن را رشته رشته نمود و بين فقراي مهاجر و انصار قسمت نمود با دست خالي بجانب خانه رفت روز ديگر رسول خدا او را ديدار كرد فرمود: يا اباالحسن اخذت امس ثلثه آلاف مثقال من ذهب فانا والمهاجرون والانصار نتغدي عندك غدا فقال علي: نعم يا رسولالله چون روز ديگر شد رسول خدا با جماعت مهاجر و انصار آهنگ سراي
علي عليهالسلام نمودند و در بكوفتند علي عليهالسلام بيرون شد و چهره مباركش از خجالت ديگر گون شده بود كه اكنون جواب رسول خدا را چه بگويم كه در خانه از قليل و كثير يافت نميشود لاجرم رسول خدا وارد شد با جماعت مهاجر و انصار و مجلس كردند اميرالمؤمنين عليهالسلام نزد فاطمهي زهرا آمد ديد ظرفي از طعام مملو است كه بوي مشك از آن متصاعد است علي عليهالسلام خواست آن را حمل كند چندان گران بود كه بمساعدت فاطمه آن جفنه را بلند كردند در نزد رسول خدا بزمين نهادند رسول خدا چون نظرش بر آن طعام بيفتاد بنزد فاطمه آمد فرمود (اي بنيه اني لك اني لك هذا قالت يا ابت هو من عندالله ان الله يرزق من يشاء بغير حساب فقال رسولالله الحمدالله الذي لم يخرجني من الدنيا حتي رائيت في ابنتي ما راي زكريا في مريم بنت عمران
ناله كردن فاطمه (ع) و بيرون كردن دستها را از كفن كه در محل خود بيايد
«يص» ميگويد از براي فاطمهي زهراء موائد و فواكه بهشت در دنيا بسيار واقع شده نه يك مرتبه و ده مرتبه و اين قدر اخبار صحيحه در اين باب بدفعات عديده رسيده كه ذكر همه آنها باعث طول سخن است چنانچه ابوموسي در كتاب فضايل البتول روايت كرده از آن جمله گويد جبرئيل دو عدد انار و دو عدد به و دو عدد سيب از بهشت هديه بجهت اهلبيت عليهالسلام آورد اهل البيت از آن ميخوردند و عود ميكرد و تمام نميگرديد تا اين كه فاطمه طاهره وفات يافت انار و به تغيير يافت و بعد مفقود شد و دو سيب باقي ماندند با آن دو ريحانهي رسول خدا فمن زارالحسين عليهالسلام من مخلصي شيعتنا بالاسحار و جدريحها»
سيد هاشم بحراني در مدينهي المعاجر ميفرمايد و لست ادري واحد او اثنين وقد
وقع الاختلاف في الروايه) لكن ما قبل اين حديث بقسم ديگر است كه هديهئي كه نازل شد (كان فيه بطيخان و رمانتان و سفر جلتان و تفاحتان فتبسم النبي صلي الله عليه و آله و سلم و قال الحمدلله الذي جعلكم مثل خيار بنياسرائيل ينزل اليكم رزقكم من جنات النعيم و كان اهل البيت يأكلون منها و تعود حتي قبض رسولالله فتغير البطيخ فاكلوه فلم يعد و لم يزالوا كذلك الي ان توفيت فاطمه فتغير الرمانتان فاكلوه فلم يعد ولم يزالوا كذلك الي ان قتل اميرالمؤمنين فتغير السفر جل فاكلوه فلم يعد قال الحسين و بقي التفاحتان معي و مع اخي فلما كان يوم آخر عهدي بالحسن وجدت التفاحه عند رأسه وقد تغيرت فاكلتها و بقيت التفاحه الاخري).
ابن محيص روايت ميكند كه من ميشناختم آن سيب را كه از جناب امام حسين است. و من در لشكر عمر سعد بودم چون تشنگي بر آن جناب شدت نمود آن سيب را از آستين مبارك بيرون آورد و آن را بوئيد و برگردانيد در آستين مبارك خود پس هنگامي كه از اسب افتاد جستجو نمودم آن سيب را نيافتم اين است كه فرمودند ان الملائكه تلتذ بروايحها عند قبره عليهالسلام عند طلوع الفجر و عند قيام النهار» و موائد نازله از بهشت بجهت انوار خمسه طيبه بسيار است كه فاطمهي زهراء سلاماللهعليها در آن سهيم و شريك بوده.
«يص» روزي رسول خدا وارد شد بر فاطمهي طاهره و فرمود اي فاطمه پدر تو امروز مهمان تو است فاطمه عرض كرد اي پدر همانا حسنين امروز از من غذا ميخواستهاند چيزي كه قوت آنها قرار بدهم نداشتم در آن حال رسول خدا سر بجانب آسمان نمود قدري نگذشت كه جبرئيل نازل شد و عرض كرد علي اعلي سلامت ميرساند و مخصوص ميفرمايد شما را بدرود و اكرام و فرمان كرده است كه بعلي و فاطمه و حسنين بفرمائي چه ميوئي از ميوهاي بهشت ميل دارند رسول اكرم پيغام جبرئيل را رسانيد كه خداوند متعال بر گرسنگي شما مطلع شد اكنون ميفرمايد چه ميوهاي از بهشت ميل
داريد هر قسم كه مايل باشيد براي شما نازل خواهد شد پس ايشان ساكت شدند و حياء لرب العزه چيزي نگفتند پس حضرت حسين از جد بزرگوار و پدر عالي مقدار و برادر وفادار اجازه گرفت كه معين كند، همه اختيار را بدست حسين دادند عرض كرد يا جدا جبرئيل بفرمائيد كه ما ميل رطب داريم رسول اكرم فرمود خداوند دانست غرض ترا پس فرمود اي فاطمه برخيز و داخل خانه شو و حاضر نما آن چه را كه بجهت تو و ما فرستادهاند پس فاطمه داخل خانه شد ديد طبقي از بلور و در آن رطب تازه است و بر روي آن دستمالي از سندس سبز پوشيده پس فرمود رسول اكرم بفاطمه در حالي كه برداشته بود مائده را انالله برزق من يشاء بغير حساب
و گرفت ظرف رطب را و در پيش روي خود نهاد و فرمود بسم الله الرحمن الرحيم و بك دانه رطب برداشت و در دهان حسين عليهالسلام نهاد و فرمود هنيئا مريئا لك يا حسين آن گاه دانهي ديگر برداشت در دهان حسن نهاد و فرمود هنيئا مريئا لك يا حسن سپس دانهي ديگر برداشت در دهان فاطمه نهاد و فرمود هنيئا مرئيا لك يا فاطمه آن گاه دانهي ديگري برداشت و گذارد در دهان اميرالمؤمنين عليهالسلام و فرمود هنيئا مرئيا لك يا علي و از جاي برخواست و باز بر زمين جلوس فرمود و هر رطب كه اميرالمؤمنين تناول ميفرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ميگفت هنيئا مرئيا لك يا علي تا اين كه از تناول رطب فارغ شدند و مائده بآسمان بالا رفت فاطمه (ع) عرض كرد يا ابتا امروز امر عجيبي از شما مشاهده كردم در خصوص اين رطب و برخواستن شما و از مكرر گفتن هنيئا مرئيا لك يا علي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود چون رطب در دهان حسين گذاردم جبرئيل و مكائيل گفتند هنيئا مرئيا لك يا حسين منهم متابعت آنها نمودم چون رطب در دهان حسن نهادم باز جبرئيل و مكائيل گفتند هنيئا مريئا لك يا حسن چون رطب در دهان تو نهادم حوريان بهشت گفتند هنيئا لك يا فاطمه منهم با آنها موافقت كردم چون رطب در دهان علي نهادم نداي حق تعالي را شنيدم كه فرمود هنيئا مريئا لك يا علي از اين جهت براي احترام نداي پروردگار از جاي برخواستم و ايستادم چون رطب دوم و سوم را علي تناول كرد باز همان ندا را شنيدم كه حق تعالي فرمود يا محمد اگر تا قيامت رطب در دهان
علي بگذاري من ميگويم آن كلام را بدون انقطاع
منقول از (مصباح الانوار) است كه فاطمه مريض شد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بعيادت او آمد و در نزد او بنشست و از حال او پرسش كرد (فقالت اني اشتهي طعاما طيبا فقام رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم الي طاق في البيت فجاء بطبق فيه زبيب و كعك واقط و قطف عذب فوضعه بين يدي فاطمه)
يعني فاطمه عرض كرد طعامي نيكو مايلم رسول خدا بي تواني از جاي برخواست و از طاقي كه در خانه بود طبقي فرا گرفت و در پيش روي فاطمه بنهاد و آن طبق مملو از مويز و نان خشك و كشك و خوشه انگور بود سپس رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دست بر طبق نهاد و خداي را ياد كرد پس فرمود بخوريد بنام خداوند متعال اين وقت رسول خدا و علي و مرتضي و حسن و حسين از آن تناول فرمودند.
(يص) فاضل نسفي صاحب تفسير كه يكي از مشاهير علماء عامه است مينويسد كه ناقهي غضباي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در وقت مردن با فاطمه تكلم كرد و عرض كرد اي دختر رسول خدا اينك بسوي پدر بزرگوارت رهسپار هستم اگر ترا پيغامي و حاجتي هست بفرما فاطمه از اين سخن سخت بگريست و سر ناقه را در دامن نهاد تا اين كه ناقه جان بداد فاطمه عبائي بآن ناقه پيچيد و فرمان كرد تا او را دفن كردند پس از سه روز آن مكان را شكافتند اثري از او نديدند)
(نسفي) بعد از نقل اين خبر گويد تكلم ناقه با فاطمه بعضي از كرامات فاطمه است براي اين كه آن ناقه تكلم نكرد مگر براي فاطمه و براي رسول خدا و آن ناقه با پيغمبر گفت يا رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم صاحب من يك مرد يهودي بود مرا از خانه بصحرا ميبرد و ميچرانيد و علفهاي صحرا مرا ندا ميكردند كه بنزد ما بيا و از ما تناول نما چه آن كه تو از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ميباشي و چون شب ميشد درندگان صحرا بعضي بعض
ديگر را سفارش ميكردند كه بنزديك اين ناقه نرويد كه صاحب او رسول خدا محمد صلي الله عليه و آله و سلم خواهد بود.
(يص) و (مجالس المتقين) شهيد ثالث آخوند ملا محمد تقي قدس سره در مجلس سي و ششم مرسلا روايت كند كه روزي اميرالمؤمنين بر فاطمهي زهرا وارد شد در حالتي كه مزاج شريف آن بانوي عصمت از صحت منحرف شده بود و در بستر افتاده بود حضرت سر آن معصومه را بدامن گرفت و فرمود اي فاطمه بفرما كه چه ميل داري از من بطلب آن معدن حيا و عفت عرض كرد يابن عم من چيزي از شما نميخواهم حضرت اصرار فرمود فاطمه عرض كرد يابن عم پدرم بمن سفارش كرده كه از شوهرت علي هرگز چيزي خواهش مكن مبادا ممكن او نباشد و خجالت بكشد آن جناب فرمود اي فاطمه بحق من آنچه ميل داري بگو عرض كرد حال كه مرا قسم دادي اگر براي من اكنون اناري بدست بيايد خوب است آن حضرت برخواست و براي طلب انار از خانه بيرون آمد از اصحاب جوياي انار شد عرض كردند فصل او گذشته مگر آن كه چند يوم قبل بجهت شمعون يهودي از طائف چند دانه آوردند آن جناب خود بدر خانهي يهودي رفته دقالباب كردند شمعون بيرن آمد ديد جناب اميرالمؤمنين اسدالله الغالب ميباشد عرض كرد يا علي چه باعث شد كه بدين جا تشريف فرما شديد حضرت فرمود شنيدهام چند دانه انار بجهت تو از طائف آوردهاند آمدهام يك دانه خريداري بنمايم براي بيماري كه دارم عرض كرد يا علي چيزي از آنها باقي نمانده همه را فروختم آن جناب بعلم امامت ميدانست كه يكي باقي مانده از اين جهت فرمود برو فحص بنما شايد يكي باقي باشد كه تو مطلع نباشي عرض كرد از خانه خود مطلع هستم ميدانم كه نيست زوجهي شمعون عقب در بود از حكايت مطلع شد گفت اي شمعون من يك دانه انار ذخيره نمودهام و در زير برگها پنهان كردهام كه تو مطلع نيستي آن گاه انار را آورد و بدست آن حضرت داد آن جناب چهار درهم باو داد شمعون گفت قيمت او
نيم درهم است حضرت فرمود اين زن بجهت ذخيره اين انار را نگاه داشته شايد نفعي در نظر داشته سه درهم و نيم زايد از آن او باشد سپس آن جناب روانه بسوي خانه شد در اثناي راه صداي ضعيفي و نالهي غريبي بگوشش رسيد باثر ناله رفت تا وارد خرابه گرديد ديد شخصي نابينا و مريض سر به بستر خاك نهاده مينالد آن امام رحيم و رؤف نشست و سر او را در كنار گرفت و با كمال مهرباني فرمود اي مرد چه كسي و از كدام قبيلهاي و چند روز است بيماري عرض كرد اي جوان صالح من مردي از اهل مداين ميباشم قروض بسيار پيدا كردم ناچار بكشتي نشستم و بجانب مدينه رهسپار شدم با خود گفتم بروم خدمت مولايم اميرالمؤمنين شايد آن حضرت چارهي كار من بنمايد و قرض مرا ادا فرمايد حضرت فرمود اكنون چه ميل داري عرض كرد اگر يك دانه انار براي من پيدا ميشد ميل داشتم حضرت فرمود من يك دانه تحيه كردم براي بيمار عزيز خود ولي ترا محروم نميكنم نصف آنرا بتو ميدهم پس انار را كم كم در دهان آن مريض ريخته تا تمام شد بيمار گفت اگر مرحمت بفرمائي و نصف ديگر را هم كرم بنمائي بسا باشد حال من خوب شود آن حضرت خجالت كشيد و با نفس خود خطاب كرد كه يا علي مريض در اين خرابه غريب و بينوا و منقطع از همه جا برعايت اولي است شايد خداوند متعال براي فاطمه وسيلهي ديگري فراهم بنمايد سپس آن نيم ديگر را باو داد تا تمام شد با دست خالي از خرابه بيرون آمد آهسته بسوي خانه روان شد و سر بجيب تفكر فرو برده تا بدر خانه رسيد حيا كرد وارد خانه بشود با خود گفت از شكاف در نگاه كنم بهبينم فاطمه در خواب است يا بيدار چون نظر كرد ديد فاطمه تكيه كرده است و طبقي از انار در پيش او است تناول مينمايد آن حضرت بغايت مسرور شد سپس داخل خانه گرديد جون ملاحظه فرمود ديد آن طبق از انار اين عالم نيست چون احوال فاطمه را پرسيد عرض كرد يابن عم چون تشريف بردي زماني نگذشت كه من عرق صحت كردم ناگاه صداي دقالباب بگوشم رسيد فضه رفت شخصي را ديد بر در خانه طبقي انار بدست دارد و ميگويد اميرالمؤمنين اين را براي فاطمه فرستاده است.
(در لمعة البيضا) شرح خطبه الزهراء «ع»
ص 18 تحت عنوان «الاشاره الي بعض معجزاتها» قال وقد كانت تدخل يدها في قدر العطام حين الغليان و تقلبها كالمغرفه» يعني بسيار اتفاق ميافتاد كه ديگ طعام هنگامي كه ميجوشيد آن مخدره دست مبارك را بجاي كمچه در ديگ ميگردانيد كه از سر رفتن ساكن شود.
و نيز در آن كتاب گويد (و كانت تجعل رغيفين مع قطعه لحم في ظرف فظهر منها طعاما معطرا يشبع الخلق الكثير مع بقائه علي حاله) يعني آن خاتون دنيا و آخرت گاه ميشد كه دو گرده نان را با يك پاره گوشت در ميان ظرفي مينهاد در حال طعامي معطر و خوش بو پديدار ميشد كه خلق بسياري از آن تناول ميكردند و باز بحال خود باقي بود و از آن چيزي كم نميشد.
و فيه قال كانت فاطمه انجب الوري من بين النساء ساطعا منها عطر الجنة و رائحتها من بين ثدييها و رسولالله كان يضع وجهه بين ثدييها كل يوم وليله يشمها و يلتذمن استشمامها و لذا كانت تسمي ريحانه نفس النبي و مهجتها و بهجتها» و هي مصداق قول الشاعر
صفاتك لاتحصي و نطقي عاجز
و يقصر الفاظي كما قال شاعر
و ان لباساخيط من نسج تسعه
و عشرين حرفا من معاليك قاصر
چه نورش در بسيط از عرش برين آمد
خدا را هر چه رحمت بود نازل بر زمين آمد
ز رش رحمت رب المشارق تافت بر عالم
چه زهرا را ظهور از رحمه للعالمين آمد
برشك آسمان طالع شد از روي زمين ماهي
كه از شرم خورشيد خاكسترنشين آمد
هويدا گشت بر چرخ نبوت كوكبي تابان
كه مهرش مشتري چون زهره بر ماه جبين آمد
ز عرش كبريا بر فرش چون نورش هويدا شد
ملايك در طوافش از يسار و از يمين آمد
چه از جان آفرين در صورت آمد نقش اين دختر
هزاران آفرين بر نقش از جان آفريد آمد
زني مانند اين مادر پسر ناورد يا دختر
در اين ام العوالم تابنات آمد بنين آمد
جمالي در تجلي آمد از پيراهن امكان
كه صد خورشيد و ماهش جلوهگر از آستين آمد
صدفها بحر امكان پروريد از لؤلؤ مكنون
كه تا يك درج او را درج در در ثمين آمد
مگر امالكتاب است اين بتول از وحي سبحاني
كه نسلش محكمات آيات قرآن مبين آمد
بتول آئينه شد آئينهي اوصاف يزدان را
چنان آئينه را آئينه در عالم چنين آمد
نجويند اهل بينش استعانت جز بنور او
كه در هر ورطه پوزش مستعان و مستعين آمد
ملايك را از آن شد سجده واجب بر گل آدم
كه اين نور خدا را جلوهاند رماء و طين آمد
يقين بر حق ندارد هر كه شك در حق او دارد
بلي حق اليقين از دولت عين اليقين آمد
ولايش آب حيوان است جاري در عروق دل
حيوة جان انساني از اين ماه معين آمد
خدا بر حرمتش چون اسم اول خواند از خامس
بشوق پايبوسش ز آسمان روح الامين آمد
ز حسن طلعتش افتاد عكسي آفرينش را
ز عكس روي او پيدا بهشت و حور عين آمد
نمود از سايهي قدش تجلي نخلهي طوبي
بيانات لبش نهرين و شيرانگين آمد
چنان از ماه رويش روشن آمد ظلمت غبرا
كه گوئي بر زمين مهر از سپهر چارمين آمد
كنيزش را نباشد اعتنا بر تخت بلقيسي
غلامش را سليمان بندهي تاج و نگين آمد
بحق فرمود الحق قرة العينش رسول حق
كه حق بين نور او در چشم خير المرسلين آمد
در اوصاف كمال او همين كافي است بر دانا
كه اين دوشيزه را شوهر اميرالمؤمنين آمد
فؤاد از جان و دل چون دوست دار آل احمد را
بسمع جان اهل دل كلامش دلنشين آمد
و له ايضا
منور خواست چون خلاق عالم چهر دنيا را
نمود از مشرق ابداع تابان نور زهرا را
چه از برج نبوت مشرق آمد چهر اين كوكب
ز نور جلوه روشن كرد عقبي را و دنيا را
در اين مشكوة ناسوتي از اين مصباح لاهوتي
منور كرد يزدان روي ماه و چهر زيبا را
از اين دختر كه با دست خدا شد پايهاش محكم
بر آدم تا ابد فخر و شرف باقي است حوا را
از آن رو خوانده احمد نور چشم و چشمه نورش
كه پيش از آفرينش نور بود آن چشم بينا را
در اين ام العوالم زاد از وي علم هر عالم
كه مادر بود پيش از طفل عالم عقل دانا را
شد از بحر نبوت گوهري تابان كه انوارش
چراغ ليل در نه كشتي آمد هفت دريا را
هنوز اين نقش كاف و نون بدي در علم حق مكنون
اگر بر دفتر امكان نميزد مهر امضا را
نقاب افكند بر چهرش فلك چون ديد كاين كوكب
برد از جلوه رونق آفتاب عالم آرا را
بچهرش پرده بست و عالم از چهرش منور شد
بهر كس بنگرد سيماست آن نايده سميا را
شهود و غيبش از پاكي ز اوصاف نبي حاكي
در اين آئينه خوش ديدي محمد روي زيبا را
سزاوار است گر مريم كنيزش را كنيز آيد
و يا بهر غلامش گر غلام آرد مسيحا را
ز نورش تافت از خلقت حجب يكذره بر موسي
درآمد منصعق موسي چه مندك يافت سينا را
و له ايضا
تا مادر دهر زاده فرزند و نژاد
صد گونه پسر چو انبيا زاد و نهاد
دختر كه نبي شود نه پرورد جهان
چون برتر از انبياء يكي فاطمه زاد
عالم صدف است و فاطمه گوهر او است
گيتي عرض است و اين گهر جوهر او است
در قدر و شرافتش همين بس كه ز خلق
احمد پدر است و مرتضي شوهر او است
اين نيره آن كوكب ظلمت سوز است
كز پرتو او مهر جهان افروز است
خورشيد منير حشر چون ظلمت اوست
فرمود محمد كه قيامت روز است
هر عقل كه از معرفتش آگاهست
در هر دو جهانش بحقيقت راه است
اين طرفه مقام را بهر كس ندهند
كاين قدر و شرف ذلك فضلالله است
ايزد چه سرشت طنيت زهرا را
پرورد صفات درهي بيضا را
زان دره كه داشت رنگ بيضا بجمال
آورد بجلوه لؤلؤ حمرا را
علت غائي اين كون و مكان داني كه كيست
موجب ايجاد اين خلق جهان داني كه كيست
جان پنهان شده در جسم جهان داني كيست
نقطهي دائرهي عز و شرف داني كيست
فاطمه مظهر اجلال خدا جل جلال
فاطمه عصمت كل كنز خفي ازلي
فاطمه عالمه بر هر چه خفي بود و جلي
فاطمه روح نبي همسر و همتاي ولي
فاطمه عاليه اي گر نبدش زوج علي
فرد و بي مثل بد او همچه خداي متعال
كاف و نون را تو بدان از كرم فاطمه بود
نون از حرف نخست از نعم فاطمه بود
گل آدم ز تراب قدم فاطمه بود
نفحه روح در آدم زدم فاطمه بود
ورنه آدم شدنش تا بابد بود محال
طاير فكر كه از منظر عنقا گذرد
بيكي پر زدن از گنبد خضرا گذرد
و ربكاخ شرف زهرهي زهرا گذرد
تيز و تك ميشود او تا كه ز دريا گذرد
همچه پروانه از او پاك بسوزد پر و بال
خوب گشند پس از مرگ پدر دلجويش
كه زدندي زجفا سيلي كين بر رويش
بشكستند چه از تخته در پهلويش
شد سيه از الم سوط عدو بازويش
چون دهم شرح كه دل خون بود و ناطقه لال
شاه مردان گر نبودي شوهر خيرالنساء
در جهان مردي نبودي همسر خيرالنساء
كرده حوران جنان را از كرم پروردگار
روز و شب از جان و دل فرمان بر خيرالنساء
مريم و حواء و هاجر ساره و هم آسيه
خويشتن را ميشمارد خادم خير النساء
درة البيضاء زهراء بود عذراء بتول
بهترين القاب ذات اطهر خير النساء
عاصيان را از جهنم آورد بي شك برون
روز محشر ريشهاي چادر خيرالنساء
چونكه دنيا پيش چشمش قدر و مقداري نداشت
جامه پشمينه بود اندر بر خيرالنساء
همچه ماه نو ضعيف و زار و لاغر گشته بود
از وجود محنت و غم پيكر خيرالنساء
(ابوجعفر) قمي در كتاب (زهد النبي) و ديگران روايت كردند كه چون اين آيه شريفه (و ان جهنم لموعدهم اجمعين لهاسبعه ابواب لكل باب منهم جزء مقسوم نازل گرديد بكي رسولالله بكاء عاليا و بكت اصحابه من بكائه و لم يدروا ما نزل به جبرئيل و لم يستطع احدان يكلمه و كان رسولالله اذا رأي فاطمه فرح بها فانطلق سلمان الي باب بيت فاطمه ليخبرها عن القصه فوجد بين يديها شعيرا و هي تطحنه و يقول و ما عند الله خير و ابقي و عليها شملة صوف قد خيطت في اثني عشر مكانا من السعف فاخبرها بخبر النبي و ما نزل به جبرئيل فنهضت فاطمه والتفت بالشمله المرقعه و قال ان نبات كسري و قيصر لفواالسندس والحرير و ابنه محمد لها شمله صوف خيطت في اثني عشر مكانا من السعف فدخلت فاطمه علي رسولالله و سلمت عليه و قالت يا ابتاه ان سلمان تعجب من ثوبي فوالذي بعثك بالحق مالي و لعلي منذ خمس سنين الا مسك كبش معف عليها بالنهار بعيرنا و اذا كان الليل افترشناه و ان مرفقتنا لمن ادم حشوها ليف فقال النبي يا سلمان ان ابنتي لفي الخيل السوابق قالت فاطمه يا ابت فديتك ما الذي ابكاك فاخبرها بما نزل به جبرئيل فلما سمعت فاطمه بكت حتي سقطت علي وجه الارض و هي تقول
الويل ثم الويل لمن دخل النار فلما سمع سلمان بكي و قال ياليتني كنت كبشا لاهلي فاكلوا لحمي و مزقوا جلدي و لم اسمع بذكر النار فلما سمع ابوذر، بكي و قال ياليت كانت امي عاقرا و لم تلدني و لم اسمع بذكر النار فلما سمع مقداد بكي و قال ياليتني كنت طائرا في القفار و لم يكن علي حساب و لاعقاب و لم اسمع بذكر النار فلما سمع اميرالمؤمنين عليهالسلام بكي و قال يا ليت السباع مزفت لحمي و ليت امي لم تلدني و لم اسمع بذكر النار ثم وضع يده علي رأسه و جعل يبكي و يقول و ابعد سفراه واقلة زاداه في سفر القيامة يذهبون و في النار يتخطفون و باكاليبها يتحلقون مرضي لايعاده مريضهم جرحي لايداوي جريحهم و اسري لايفك اسيرهم من النار ياكلون و منها يشربون و بين اطباقها يتقلبون و بعد لبس الكتان مقطعات النار يلبسون و بعد معانقه الازواج مع الشياطين مقرنون.
حاصل ترجمه اين حديث شريف اين است كه چون آيهي مذكوره نازل گرديد رسول خدا بصداي بلند سخت بگريست چندان كه صحابه از گريهي رسول خدا همه بگريستند و جهت اين شدت گريه را نميدانستند و از هيبت نبوت جرئت سوال هم نداشتند بالاخره از سلمان فارسي درخواست كردند كه او سؤال بنمايد سلمان چون ميدانست كه رسول خدا هرگاه فاطمه را ملاقات بنمايد خوشحال و مسرور ميشود فلذا بدر خانه فاطمه آمد كه او را از قصه آگاه بنمايد از شكاف در نگاه كرد ديد مقداري جو در نزد فاطمه است كه آن را آسيا مينمايد و اين آيه شريفه را قرائت مينمايد (و ما عندالله خير وابقي) آنچه در نزد خداست بهتر و پايندهتر است سلمان بديد فاطمه در آن حال عبائي بر خود پيچيده است كه دوازده جاي او را با ليف خرما خياطي كردهاند سپس سلمان فاطمه را از قصه آگاه گردانيد آن مستوره كبري بمحض شنيدن از جابر خواست و همان چادر نام برده را بر سر كرد و از خانه بيرون آمد سلمان چون اين بديد سيلاب اشك او جاري شد و با خود ميگفت دختران پادشاه فارس و روم در ميان لباسهاي مخمل و ابريشم غوطه ميخورند و جامهاي زر تار در بر مينمانيد و اينك دختر سيد پيغمبران چادري بر سر كرده است كه دوازده جاي او را با ليف خرما خياطي كردهاند فاطمه از گفتار سلمان مطلع گرديد چون بنزد پدر بزرگوار خود رسيد سلام كرده
جواب شنيد عرض كرد اي پدر بزرگوار سلمان بچادر مرقعهي من نظر ميكند گريه ميكند بحق آن خدائي كه ترا براستي بخلق مبعوث گردانيده است كه اكنون پنج سال است من در خانهي علي زندگاني ميكنم يك پوست گوسفندي است كه در روزها شتر آبكش خود را بر وي آن پوست علف ميدهيم و شبها آن را فرش خود قرار ميدهيم و بالشي از پوست درست كردهام كه آن را از ليف خرما بجاي پنبه پر كردهام رسول خدا متوجه سلمان شده فرمود اي سلمان همانا دانسته باشي كه دختر من فاطمه در جمعيت و دسته سابقين است) يعني السابقون السابقون اولئك المقربون فاطمه از مقربين است كه سبقت در جميع خيرات و فضائل تشريعي دارد و در همه آنها پيش قدم است اصلا نظر بزخارف دنيا ندارد
بالجمله عرض كرد اي پدر بزرگوار جانم فداي تو باد چه چيز شما را بگريه درآورده است رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فاطمه را خبر داد بآنچه جبرئيل از جانب خداوند جليل آورده است فاطمه بمحض شنيدن صيحهئي بزد و بروي زمين افتاد و با آه و ناله و ميفرمود واي پس واي بر كسي كه داخل آتش بشود سلمان چون اين بگوش او رسيد گريست و همي گفت اي كاش من گوسفندي بودم كه اهل من مرا ميكشتند و گوشت مرا ميخوردند و پوست مرا پاره ميكردند و نام آتش نميشنيدم چون ابوذر اين آيه بنشيد بناليد و بگريست و همي گفت اي كاش مادر من عاقر بود و مرا نميزائيد و من نام آتش جهنم نميشنيدم چون مقداد اين آيه بشنيد بگريست و با ناله و عويل همي گفت اي كاش من مرغي در بيابان بيآب و علفي بودم كه بر من حسابي و عذابي نبود و نام جهنم نميشنيدم چون اميرالمؤمنين عليهالسلام اين آيه بشنيد بگريست و فرمود كاش مادر مرا نزائيده بود اي كاش درندگان بيابان مرا پاره پاره ميكردند و نام آتشي نميشنيدم سپس دست مبارك بر سر خود نهاد و سيلاب اشك از ديدگان حق بينش بر خسار روشنتر از ماهش متراكم گرديد و همي با ناله و آه ميفرمود آه از اين كمي زاد و طول مسافت آه از اين سفر قيامت كه بايد آن را طي كرد آه از كساني كه در آتش جهنم وارد ميشوند مريضاني خواهند بود كه كس آنها را عيادت و ديدن ننمايد زخم
داراني هستند كه كسي بجراجت آنها مرحم نخواهد گذاشت اسيراني هستند كه از قيد اسيري رهائي نخواهند داشت اكل و شرب آنها ز قوم و حميم جهنم خواهد بود و ميپوشانند بر آنها از پارههاي آتش و پس از اينكه با زنان سيم تن هم سر و هم بستر بودند در جهنم با شياطين همنشين خواهند بود)
و نيز در اخبار شفاعت بيايد كه روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بر فاطمه وارد شد ديد گريان است رسول خدا سبب سؤال كرد عرض كرد يا ابتاه بخاطر آوردم روز قيامت را كه مردم برهنه محشور ميشوند از اين جهت گريان شدم
وم نيز بعد از اين تحت عنوان اخبار سول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از مصائب فاطمه بيايد كه فاطمه در محراب عبادت از خوف و خشيت الهي بندهاي بدنش ميلرزيد الخ
مؤلف گويد لايخفي كه فرق است بين خوف و خشيت در مجمع البحرين در لغت خشي از محقق طوسي نقل فرموده كه معني خوف آن متألم شدن نفس است بجهت انتظار او از عذابي كه سبب آن را ايجاد كرده است يعني مرتكب معاصي شده است و تقصير در طاعت نموده است و اين قسم از خوف براي اكثر از مردم حاصل ميشود با تفاوت مراتب و شدت و ضعف آن در مراتب ايمان مردمان
اما خشيت آن حالتي است كه عارض ميشود بر اولياء خدا هنگامي كه نفس ايشان متوجه بعظمت و جلالت و هيبت ذات احديت ميشود در آن وقت اين حالت او را دست ميدهد كه مبادا حاجبي بين محبوبش پيدا بشود و اين حالت حاصل نميشود مگر از براي كسي كه مطلع بر عظمت كبريائي بوده باشد و لذت قرب را چشيده باشد از اين جهت خداي تعالي ميفرمايد انما يخشي الله من عباده العلماء پس خشيت خوف خاصي است كه گاهي اطلاق خوف بر او ميشود»
پس بايد دانست كه خوف فاطمه زهرا و سائر ائمه هدي «ع» از اين سنخ است نه آن كه بواسطه اين است كه كوچكترين معصيتي از آنها سر زده باشد ترك اولي هم از آنها سر نميزد.
و ينز ثقه الاسلام كليني در كافي سند بجابر بن عبدالله انصاري ميرساند كه
فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آهنگ سراي فاطمه نمود من در ملازمت او بودم چون بدر خانه رسيدم آن حضرت در خانه را باز كرد و گفت السلام عليكم، فاطمه جواب سلام باز داد رسول خدا فرمود اجازه ميدهي داخل بشوم فاطمه عرض كرد داخل شويد كه با شما است بركت و رحمت حضرت فرمود با هر كس با من است عرض كرد كيست با شما فرمود جابر عرض كرد جابر داخل نشود حضرت سبب سؤال نمود فاطمه گفت (1)براي من سرپوشي كه خود را بأن مستور دارم نيست حضرت فرمود زيادي ملحفهي خود را بر سر خود بهبند پس فاطمه چنان كرد و رسول خدا با جابر داخل شد الخ)
بالجمله خوف و خشيت و زهد، آن مستورهي كبري فاطمه زهرا از عناوين گذشته و آية كالنور علي شاهق الطور است شمس تابان احتياج بأن ندارد كه با انگشت بسوي او اشاره بشود و حقيقت زهد و خشيت و عبادت، در نزد فاطمه زهرا است (ع)
اول در سورهي (والضحي) ميفرمايد «و لسوف يعطيك ربك فترضي»
در صافي و مجمعالبيان و تفسير نهاوندي ذكر كردهاند (2)كه رسول خدا بر فاطمه وارد شد ديد آن مخدره عبائي كه از پشم شتر بود بر خود پيچيده و با دست مبارك دستاس ميگرداند و با دست ديگر فرزندش را در آغوش كشيده شير ميدهد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آن منظره حزن آور را كه بديد بگريست فرمود اي فاطمه تلخي زندگاني دنيا چند روزي بيش نيست بر آن صابر باش كه حلاوت آخرت در پيش است خداي تعالي بر من نازل فرموده اين آيهي مباركه را (ولسوف يعطيك ربك فترضي)
و ابن شهر آشوب در مناقب نيز اين روايت را نقل كرده و گفته كه فاطمه فرمود الحمدلله علي نعمائه والشكر علي آلائه سپس آيه نازل گرديد يعني فرداي قيامت چندان
1) ليس علي قناع فقال يا فاطمه خذي فضل ما حفتك و قنعي بها راسك ففعلت.
2) دخل رسولالله علي فاطمه و عليها كساء من ثلة الابل و هي تطحن بيدها و ترضع ولدها فدمعت عينا رسولالله لما ابصرها فقال يا بنتاه تعجلي مرارة الدنيا بحلاوة الآخرة فقد انزل الله علي ولسوف الآيه فقالت يا رسولالله الحمدلله علي نعمائه والشكر علي آلائه.
ازامت تو در شفاعت فاطمه داخل بشوند كه تو و فاطمه راضي و خوشنود بشويد.
دوم در سورهي الم سجده در آيهي 16 (تتجافي جنوبهم عن المضاجع يدعون ربهم خوفا و طمعا و مما رزقناهم ينفقون
يعني شبها هنگامي كه همهي مردم در خواب خوشند از بستر خواب پهلو جدا نموده و بر پا براي عبادت ايستند و پروردگارشان را بخوانند و نماز كنند از روي بيم از عذاب آخرت و اميدواري بثواب و تفضلات الهي در آن عالم و از آن چه ما بآنها دادهايم از مال و ساير نعمتها بديگران بخشش بنمايند.
(يص) اين آيه در شب زفاف فاطمه نازل گرديد حضرت امير ميفرمايد در شب زفاف زماني نگذشت كه فاطمهي زهرا برخواست و چراغ را خاموش كرد از شدت حيا و حجاب، اسماء گفت چندان نور وضياء از جمال عديمالمثال آن دو بزرگوار تابنده و درخشنده بوند كه خانه روشن و منور گرديد حضرت امير فرمود كه در دفعه اولي چون بر رخسارهي زهرا نظر انداختم هيبتي در دل من قرار گرفت كانه رسول خدا را ديدم و آن مخدره در حسن صورت و استقامت قامت و راه رفتن و سهم گفتن اشبه ناس به پدر بزرگوارش بود آنگاه اسماء گويد: حضرت امير از فاطمه اذن خواسته تا بجهت اداء شكر نعمت پروردگار بنماز و ذكر و دعا مشغول شود فاطمه زهرا اذن داد و خود نيز مشغول بنماز گرديد و از براي احياء آن شب آيهي مذكوره نازل گرديد.
سوم- در سورهي (الرحمن) مرج البحرين يلتقيان بينهما برزخ لايبغيان فباي آلاء ربكما تكذبان يخرج منهما اللؤلؤ والمرجان)
بحرين فاطمهي زهراء و علي مرتضي است فاطمه بحر نبوت ون علي بحر و لايت برزخ رسول خدا است لؤلؤ امام حسن است مرجان امام حسين است سلاماللهعليهم.
و مرج در لغت صحراي علف زار است و بمعني ارسل نيز آمده است يعني رها كرد و دو دريا را و در تفاسير وجوهي باختلاف در معني دو دريا بنظر رسيده است يكي آنكه مقصود از بحرين درياي شيرين و شور است كه يك ديگر را ملاقات مينمايند و مخلوط با هم نميشوند (هذا عذب فرات و هذا ملح اجاج) و از غرائب تساوي سطحين دو دريا
است كه با هم مماس است و با اين وصف هيچ يك بر ديگر غالب نميشود و مختلط نميگردد و بعض ديگر گفتهاند درياي فارس و روم است كه خداوند متعال هر دو را را رها كرده است كه به بحر محيط داخل ميشوند و هر يك در جنب محيط خليج هستند.
يا مراد دو نهر است كه داخل درياي شور ميشوند و فراسخي طي ميكنند و طعم آنها تغيير ميكنند و بعضي گويند مراد دو درياي آسمان و زمين است كه برزخ اين دو دريا ابر است كه مانع از نزول درياي سماويه و صعود بحر ارضي است.
و بعضي گويند مراد از بحرين دنيا و آخرت است و برزخ قبر است.
و بعضي گفتهاند كه مراد بحر خوف و رجا است.
و بعضي گفتهاند «بين العبد والرب بحران عميقان احدهما بحر النجات و هوالقرآن العظيم والثاني بحر الهلاك و هوالدنيا من ركن اليها هلك»
مؤلف گويد: اين تفاسير با هم منافات ندارد و هر يك از مصاديق بحر است چون اطلاق بحر برشئي واسع و كثير ميشود چنان چه ميگويند بحرالعلوم بحر الجود «وانما سميالبحر بحرالسعته» علامهي كراجكي در كنز الفوائد از جابر بن عبدالله الانصاري و از حضرت صادق حديث كند كه مراد از بحرين علي و فاطمه ميباشند و لايبغي علي علي فاطمه و لايبغي فاطمة علي علي و مراد از لؤلؤ و مرجان حسن و حسين ميباشند.
و ضحاك از ابن عباس نقل نموده كه مراد بينهما برزخ رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ميباشد و آن حضرت در شب زفاف فرمود مرحبا ببحرين يلتقيان.
(و مجلسي) در بحار از ابوذر غفاري روايت كرده كه مراد از بحرين و لؤلؤ و مرجان اين چهار نفرند سپس فرمود كيست مثل اين چهار نفر علي و فاطمه و حسن و حسين (ع) دوست نميدارد آنها را مگر مؤمن و دشمن نميدارد آنها را مگر كافر پس بوده باشيد مؤمنين بسبب محبت باهل بيت (ع) و نبوده باشيد كفار بسبب دشمني و بغض اهلبيت كه هر كه چنين باشد مصير او آتش جهنم خواهد بود «و اين قول ابوذر و سلمان و سعيد بن جبير و سفيان ثوري و جمعي از صحابه و تابعين است كه گفتهاند: ان البحرين علي و فاطمه بينهما برزخ محمد يخرج منهما الؤلؤ والمرجان الحسن
والحسين و لاغر و لا يكونا بحرين لسعة فضلهما و نشر خيرهما فان البحر انما سمي بحرا لسعته»
چهارم- سورهي ابراهيم آيهي 29 (الم تر كيف ضرب الله مثلا كلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها ثابت و فرعها في السماء تؤتي اكلها كل حين باذن ربها و يضرب الله الامثال للناس لعلهم يتذكرون)
وجوهي چند در معني شجره طيبه روايت كردهاند كه يكي از وجوه نخله است و ديگر درختي است در بهشت و يكي ديگر وجود مقدس نبوي است و اخبار معتبره از طريق شيعه و سني در قول اخير در كتب فريقين بسيار است.
يكي روايت ابن عباس است كه جبرئيل امين بحضرت رسول عرض كرد «انت الشجرة و علي غضنها و فاطمه ورقها والحسن والحسين ثمارها» و مراد از كلمهي طيبه كلمهي توحيد لا اله الا الله است يا ايمان يا هر كلامي كه خداوند سبحان بدان امر بطاعت فرموده و در حديث «معاني الاخبار» فاطمهي زهرا را بمثابه غصن فرموده و علي رافرع و حسنين را ثمار گفته و در كتاب «بصائر الدرجاب» در يك روايت ديگر در همين بصائر فرموده انا جزرها اي اصلها و علي زروها و فاطمه فرعها والائمه اغصانها و شيعتهم اوراقها
يعني رسول خدا فرمود من بيخ اين درخت باشم و علي تنه اين درخت است و فاطمه فرع و لقاح او است و ائمه (ع) شاخهاي او و شيعيان برگ او ميباشند و در صافي چند روايت نقل ميفرمايد در بعضي از آنها ميفرمايد شاخهي آن درخت فاطمه است و ميوه آن ائمه است و برگ آن شيعيان ايشان است هرگاه فرزندي از شيعه متولد شود برگي بر او اضافه شود و هرگاه شيعهاي بميرد از او ساقط شود.
و صدوق در اكمال ميفرمايد معني تؤتي اكلها كل حين علم ائمه است كه در هر سال مردمان از اطراف از دور و نزديك از علوم آنها برخوردار ميشوند
پنجم- قوله تعالي (هو الذي خلق من الماء بشرا و جعله نسبا و صهرا)
كه در تحت خطبهي نكاح از عنوان تزويج سبق ذكر يافت شرح اين آيهي شريفه در سورهي فرقان آيهي 56.
در تفسير صافي در ذيل آيهي مذكوره از مجمع البيان نقل ميكند كه ابن سيرين گفته آيهي شريفه نازل شده است در حق رسول خدا و علي مرتضي كه تزويج كرد فاطمه را بعلي بن ابيطالب عليهالسلام و او پسر عم و شوهر دختر اوست و مراد از نسب صهر ايشانند)
ششم- آيهي (الذين يذكرون الله قياما و قعودا و علي جنوبهم و يتفكرون) در سورهي آل عمران آيهي 178 و نيز در سورهي نساء آيهي 104 قوله تعالي (فاذا قضيتم الصلوه فاذكرو الله قياما و قعودا و علي جنوبهم) هر دو آيه در شأن علي و فاطمه عليهماالسلام است (يص)
هفتم- در سوره آل عمران آيهي (193) قوله تعالي (فاستجاب لهم ربهم اني لا اضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثي بعضم من بعض)
در ذيل عنوان هجرت فاطمه از مكه بمدينه گذشت كه آيهي مذكوره در شان علي و فاطمه زهرا عليهماالسلام است كه در بعضي از منازل تا صبح مشغول عبادت بودند
هشتم- (و آت ذا القربي حقه)ذي القربي فاطمهي زهرا است كه در قصه فدك بيايد
نهم- سورهي شوري آيهي 22 (قلا لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي و من يقترف حسنه نزد له حسنا ان الله غفور شكور)
در صافي عدهي رواياتي نقل ميكند كه مراد از محبت و مودت محبت علي عليهالسلام و فاطمه (ع) و حسن عليهالسلام و حسين عليهالسلام است و مراد از حسنه ايضا مودت آل پيغمبر است و در مجمع البيان از ابن عباس حديث كند كه چون اين آيهي شريفه نازل گرديد از آن حضرت سؤال كردند كه يا رسولالله اين جماعت كيانند كه خداي تعالي محبت آنها را بر ما واجب گردانيده است فرمود علي و فاطمه و حسن و حسين (ع)
و نيز آن حضرت فرمود كه خداي تعالي پيغمبران را از اشجار متعدده خلق فرمود و مرا با علي از يك شجره آفريده من اصل آن شجره و علي فرع او است و فاطمه لقاح آن و حسن و سحين ميوه آن و شيعيان ما برگهاي او باشند پس هر كس بشاخهاي از آن درخت دست بزند هر آينه از اهل نجات است و هر كس از او بركنار باشد هر آينه از اهل هلاكت و مأوي او جهنم است و اگر بندهاي از بندگان خدا بين ركن و مقام
هزار سال عبادت خدا بنمايد پس هزار سال ديگر پس هزار سال ديگر تا بدنش مثل پوست خشكيده بشود و محبت آل پيغمبر نداشته باشد برو در آتش جهنم افتد.
دهم در سورهي بقره آيهي 263 (مثل الذين ينفقون اموالهم في سبيل الله كمثل حبة انبتت سبع سنابل في كل سنبلة مأة حبة والله يضاعف لمن يشاء) مثل آن چنان كساني كه اموال خود را در راه خدا طلبالمرضات الله انفاق مينمايند مثل هما زارع را ماند كه يك حبه گندم زير خاك ميكند چون سبز ميشود هفت خوشه ميدهد و هر خوشه صد دانه گندم در او هست كه يك دانه هفت صد دانه ميشود و اگر خدا مشيتش قرار بگيرد زيادتر ميكند (و مراد از حبه فاطمه زهراست و در تفسير نهاوندي گويد كه بعضي از اهل سنت روايت كردهاند كه امام حسن ميل بطعام داشت و در خانه چيزي يافت نميشد پيراهن فاطمه را بشش درهم بفروخت سائلي سؤال كرد همه را بآن سائل بداد الخ اين وقت اين آيه بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نازل گرديد
يازدهم- (ذلك الدين القيم) در خصائص گويد دين قيم حب فاطمه است و نظائر آن در قرآن بسيار است رجوع بتفاسير لازم است مؤلف گويد البته تا حب فاطمه نباشد دين قيم نميشود چنانچه در ذيل آيهي 9 جهت آن بيان شد كه بدون ولاي ايشان عمل نتيجهاي ندارد.
دوازدهم- در سورهي والليل آيهي 3 قوله تعالي (و ما خلق الذكر والانثي) در تفسير صافي از مناقب ابن شهر آشوب نقل ميكند كه امام باقر عليهالسلام فرمود الذكر امير المؤمنين والانثي فاطمه (ع)
سيزدهم- در سورهي حشر آيهي 9 (و يؤثرون علي انفسهم و لو كان بهم خصاصة و من يوق شح نفسه فاولئك هم المفلحون)
يعني مقدم ميدارند برادران ديني خود را بر نفسهاي خود و انفاق ميكنند طعام خود را بر آنها ولو شدة حاجب بأن طعام داشته باشند و كسي كه نگه بدار و حفظ كند بخل خود را يعني در مال خود بخل نكند ايشان رستگارانند.
صدوق در امالي روايت كرده كه مؤمني بحضور پيغمبر آمد و اظهار گرسنگي كرد و آن حضرت بخانه زنهاي خود فرستاد كه اگر خوراكي دارند براي آن گرسنه بفرستند
همه جواب دادند كه چيزي جز آب نداريم آن حضرت در ميان اصحاب فرمود كيست كه اين گرسنه را سير كند اميرالمؤمنين عرض كرد كه من او را سير كنم بعد رفت بخانه و بحضرت صديقه فرمود اي دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم چه در خانه از خوراكي داري عرض كرد بقدر شام امشب خودمان داريم ولي آن گرسنه را بر خود مقدم ميداريم سپس اميرالمؤمنين فرمود بچهها را خواب كن و چراغ را خاموش بنما آن گرسنه را از غذاي خود سير كردند چون صبح اميرالمؤمنين عليهالسلام بنزد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آمد آيه نازل گرديد.
چهاردهم- سورهي هل اتي علي الانسان حين من الدهر الآيات، اتفاقي اهل سنت و جماعت است كه اين سوره دربارهي فاطمه و علي و حسن و حسين نازل گرديده و ما در اينجا فقط اكتفا بعبارت زمخشري مينمائيم در كشاف در تفسير سوره هل اتي ص 239 از ابن عباس روايت كرده كه حضرت امام حسن و امام حسين مريض شدند رسول خدا با جماعتي بعيادت آمدند بعضي از آن جماعت گفتند يا علي اگر نذري براي شفاي فرزندان خود بنمائي مناسب است آن حضرت با فاطمهي زهراء و فضهي خادمه نذر كردند كه هرگاه آن دو بزرگوار صحت يافتند سه روز روزه بگيرند چون شفا يافتند چيزي در خانه نبود اميرالمؤمنين بنزد شمعون خيبري يهودي آمد و سه صاع جو قرض گرفته فاطمه آن را آرد كرده پنج قرصهي آن را طبخ نموده وقت افطار مسكيني در، خانه سؤال نمود اميرالمؤمنين نان خود را بسائل داد فاطمهي زهرا و حسن و حسين و فضهي خادمه باميرالمؤمنين اقتدا كردند و تماما نان خود بسائل داد و بآب افطار كردند شب دوم چون خواستند افطار بنمايند يتمي در خانه آمد سؤال كرد هر پنچ نفر نان خود بسائل دادند و بآب افطار كردند و ايضا شب سوم هر پنج نفر نان خود باسيري دادند كه آمد بدر خانه سؤال كرد و بآب افطار كردند چون صبح روز سوم شد اميرالمؤمنين دست حسنين را گرفت و بخدمت رسول خدا آمد و هر دو همانند جوجه مرغ بر خود ميلرزيدند رسول خدا از ديدار آنها سخت شكسته خاطر گرديد بخانه فاطمه آمد ديد آن مخدره در محراب عبادت شكم او به پشت خشكيده و ديدههاي حق بينش بگودي فرو رفته در آن حال جبرئيل نازل شد و
عرض كرد هنيأ لك يا رسولالله خذ هذه السوره سپس سورهي هل اتي را بر او قرائت كرد تمام شد مضمون عبارت زمخشري)
و شيخ طوسي در تبيان ميفرمايد عامه و خاصه روايت كردهاند كه اين آيات در شأن علي و فاطمه و حسن و حسين نازل گرديد)
و كفي لهم شرفا و فخرا كه تا قيامت يتلي في المحاريب و اين قصه در تفسير فرات بن ابراهيم با ابياتي مفصلا مذكور است و در صافي روايت ميكند كه جبرئيل در آن حال نازل گرديد با طبقي از طلا كه مرصع بدر و ياقوت بود مملو از ثريد بهشتي كه بوي مشك و عنبر از او ساطع بود از آن تناول كردند تا سير شدند و طبق بآسمان بالا رفت
پانزدهم- در سوره بنياسرائيل آيه 30 قوله تعالي واما تعرضن عنهم ابتغاء رحمه من ربك ترجوها فقل لهم قولا ميسورا
تحت عنوان تسبيح فاطمه زهرا بيايد كه اين آيه در شأن آن مخدره نازل گرديده است.
شانزدهم- در سورهي يا ايها المزمل آيهي 9 قوله تعالي رب المشرق والمغرب لا اله الا هو فاتخذه وكيلا الاية ابن شهر آشوب در مناقب روايت ميكند كه فاطمه تناول و كيل نمود هنگام جهاد و غزوات اين آيت مباركه نازل گرديد و در صافي تفسير ديگري روايت مينمايد والله اعلم
هفدهم- سورهي احزاب آيه 57 ان الذين يؤذون الله و رسوله لعنهم في الدنيا والاخره و اعدلهم عذاب مهينا بدرستي كه آن چنان كساني كه اذيت كردند خدا و رسول او را هر آينه خداي تعالي آنها را لعنت ميكند در دنيا و آخرت و مهيا كرده است براي آنها عذاب خوار كننده را در تفسير علي بن ابراهيم قمي است كه آيه در حق كساني نازل شده است كه غصب حق اميرالمؤمنين و اخذ حق فاطمه نمودند و او را اذيت رسانيدند و حال آن كه رسول خدا فرمود كسي كه فاطمه را اذيت كند در حيوه من مثل اين است كه او را بعد از وفات من اذيت كرده باشد و آن كس كه او را بعد از وفات من اذيت كرده باشد مثل اين است كه در حيوه من او را اذيت كرده باشد و آن كس كه او را
اذيت كند مرا اذيت كرده است و هر كه مرا اذيت كند خدا را اذيت كرده است و آن كس كه خدا را اذيت كند پس بر اوست لعنت خداي تعالي.
هيجدهم- در سوره الفرقان آيهي 74 قوله تعالي والذين يقولون ربنا هب لنا من ازواجنا و ذرياتنا قرة اعين واجعلنا للمتقين اماما
يعني آن چنان كساني كه ميگفتند پروردگارا به بخش از براي ما از زنانمان فرزنداني كه موفق بطاعت و عبادت تو باشند و بوده باشند صاحب فضائل كه از ديدن آنها چشم پدر و مادر روشن بشود و از وجود آنها خوشحال و مسرور بشوند.
در صافي از مناقب ابن شهر آشوب از سعيد بن جبير حديث كند كه ميگفت والله اين آيه مخصوص اميرالمؤمنين است كه غالبا در دعاي خود ميگفت ربنا هب لنا من ازواجنا يعني فاطمه و ذريتنا الحسن والحسين
و در تفسير قمي است از امام صادق عليهالسلام كه فرمود ازواجنا خديجهي كبري است و ذرياتنا فاطمه است و قرة اعين الحسن والحسين واجعلنا للمتقين اماما علي بن ابيطالب والائمة (ع)
نوزدهم- (فتلقي آدم من ربه كلمات فتاب عليه انه هو التواب الرحيم) سوره بقره آيه 35 تفصيل آن تحت عنوان توسل انبياء بخمسه طيبه گذشت.
بيستم- سوره دوم آيهي 3 «و يومئذ يفرح المؤمنون بنصرالله من يشاء و هو العزيز الرحيم (يص) اي بنصر فاطمه تفصيل آن در باب شفاعت بيايد
بيست و يكم- سورهي المدثر آيهي 37 وانها لاحدي الكبر (يص) هي ولاية فاطمه و در تفسير نهاوندي يكي از حجج بزرگ بر قدرت خداست
بيست و دوم- سوره الدخان آيه 2 قوله تعالي انا انزلناه في ليلة مباركه انا كنا منذرين)
در صافي از حضرت موسي بن جعفر روايت ميكند كه مردي نصراني از آن حضرت از باطن اين آيه سؤال كرد حضرت فرمود اما حم فمحمد صلي الله عليه و آله و سلم و آن در كتاب هود پيغمبر است كه خدا بر او نازل كرد و او منقوص الحروف است واما الكتاب المبين پس او
اميرالمؤمنين است واما الليلة پس آن فاطمهي زهرا است الخ
ليلة القدر در تفسير فرات بن ابراهيم «والقدر الله والليله فاطمه فمن عرف فاطمة حق معرفتها فقد ادرك ليلة القدر.
بيست و سوم- (انا انزلناه في ليلة القدر ليلة القدر خير من الف شهر (يص) هي فاطمه (ع)
بيست و چهارم- (انا اعطيناك الكوثر) هوالخير الكثير المفرط تفسير بعلم و عمل و نبوت و كتاب و بشرف دارين و بذريهي طيبه شده است (يص) هي فاطمة الزهراء (ع) چون مشركين آن حضرت را تعيير كردند كه تو ابتري و اولادي نداري اين سوره نازل گرديد كه فاطمه را بتو داديم
بيست و پنجم- سورة الاحقاف آيهي 24 قوله تعالي و وصينا الانسان بوالديه احسانا حملته امه كرها و وضعته كرها و حمله و فصاله ثلاثون شهرا
در كافي از امام صادق حديث كند كه چون فاطمه بر حضرت حسين حامله گرديد جبرئيل بر حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم نازل گرديد و خبر داد كه فاطمه پسري از او متولد ميشود كه امت تو او را ميكشند بعد از تو چون بفاطمه خبر رسيد با كراهت حمل حسين را بسر برد و با كراهت حسين از او متولد گرديده و در دنيا ديده نشده كه زني پسر بزايد و از او كراهت داشته باشد و كراهت فاطمه از اين بود كه او را ميكشند.
و در روايت ديگر جبرئيل نازل شد و پيغمبر را خبر داد كه امامان از نسل حسين است رسول خدا راضي شد و فاطمه را بشارت داد او هم راضي گرديد.
بيست و ششم- در سورهي آل عمران 54 قوله تعالي (فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نسائنا و نسائكم) مراد به نسائنا فاطمه است باتفاق فريقين.
بيست و هفتم- در سورهي فاطر «و منهم سابق بالخيرات قيل هو الامام» و في تفسير الصافي في ذيل هذه الايه عن الصادق عليهالسلام ان فاطمه لعظمها علي الله حرم الله ذريتها علي النار يعني فمنهم ظالم لنفسه من ولد فاطمه
سابق در خيرات تفسير بامام شده است و منهم مقتصد تفسير شده است بكسي كه معرفت بامام دارد فمنهم ظالم لنفسه تفسير شده است بكسي كه معرفت كامل بامام ندارد و در خانه خود نشسته دعوت به باطل نميكند.
بيست و هشتم- سورهي احزاب آيهي 33 قوله تعالي (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا) يعني اين است و جز اين نيست كه خداي تعالي ارادهي قطيعه نموده كه منزه و پاك گرداند شما را از جميع قبائح و ذنوب اي اهلبيت پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم پاك گردانيدني).
بايد دانست كه از اين آيهي شريفه كالنور علي شاهق الطور است و اعاظم اهل سنت با شيعه در اين معني متفقاند و سخن علي بن برهان الدين الحلبي در بازار حقائق اصلا قيمت ندارد كه در جلد 3 (انسان العيون ص 4 از طبع مصر گفته از جملهي اهلبيت زنهاي او هستند و ايشان معصومات نبودند باتفاق امت فكذلك بقيهي اهلبيت او و اين كلام مردود است بوجوهي
اول تصريح اعلام سنيه باين كه آيه در شأن علي و فاطمه و حسن و حسين نازل شده از آن جمله احمد بن حنبل در مسند خود بده سنده آن را روايت كرده از ابوسلمه و عطاء بن ابيرياح و شداد بن عبدالله و ابن حوشب و سهل و امسلمه نقل كرده است كه روزي رسول خدا در خانه امسلمه بودند و حضرت فاطمه حريرهاي از براي آن حضرت آورد و آن حضرت در صفهاي نشسته بود كه خوابگاه او بود و عباي خيبري در زير خود گسترده رسول خدا فرمود اي فاطمه شوهر و پسرهاي خود را بطلب پس علي و حسن و حسين آمدند و بنشستند و بحريره خوردن مشغول شدند در آن وقت حق تعالي اين آيه را نازل فرمود در آن وقت رسول خدا عرض كرد پروردگارا اينها اهلبيت منند و اهلبيت من سزاوارتر بخلافت ميباشند.
و در روايت عطا چنين نقل كرده است كه بعد از نزول آيه رسول خدا عبا را بر سر ايشان انداخت و دست خود را از عبا بيرون آورد و بجانب آسمان بلند نمود و عرض كرد اللهم هولاء اهل بيتي فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا امسلمه عرض كرد يا رسولالله من از اهلبيت تو نيستم فرمود اي امسلمه عاقبت تو ختم بخير است)
اين حلبي بي سواد جهلا يا تجاهلا با اين حاديث معتبره نفي عصمت از بانوي عفت مينمايد چه كند بينوا همين دارد چون ميداند اگر قبول عصمت بانوي عظمي بنمايد ديگر كار ابوبكر و عمر قابل اصلاح نباشد و جنايات آنها موجب خلود در جهنم خواهد بود و البته انكار برهان حلبي مشت به نيشتر كوفتن و آب در غربال بيختن است براي آن كه اعلام ديگر سنيه نيز اين روايت را نقل كردهاند (بخاري) در صحيح خود بچند سند و روايت (مسلم) در صحيح خود بچند سند و روايت و (ثعلبي) بهشت سند و روايت (اخطب خوارزمي) موفق بن احمد به پنج روايت در كتاب مناقب خود (ابراهيم) بن محمد حموي از ابيالحمراء نقل كرده است كه من در مدت نه ماه در مدينه بودم كه همه روزه رسول خدا بر در خانه فاطمه ميآمد و ميفرمود الصلوه انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا و حميدي در جمع بين صحيحين و ترمذي در صحيح خود و نسائي در صحيح خود و ابي داود سجستاني در صحيح خود و صاحب جامع الاصول و صاحب مشكوة و علي متقي در كنز العمال و جلال الدين سيوطي و خازن بغدادي و نسفي و بيضاوي و محمد بن جرير طبري تماما در تفاسير خود در سورهي احزاب در ذيل آيهي مذكوره تصريح دارند كه آيه در شأن فاطمه و علي و حسن و حسين است سيوطي در در المنثور در تفسير سورهي احزاب ص 98 اخبار بسيار از ابن مردويه و ابن جرير و ابن منذر و حاكم نيشابوري و بيهقي و ابن ابيحاتم و طبراني و ابن ابيشيبه نقل كرده است كه آيه در شأن علي و فاطمه و حسن و حسين عليهالسلام است و از امسلمه روايت كرده كه من كسارا بلند كردم كه با آنها داخل شوم رسول خدا عبا را از دست من كشيد من گفتم يا رسولالله آيا من از اهلبيت تو نيستم فرمود نه ولي تو بر طريق حق و صوابي دو مرتبه فرمود انك علي خير.
و ابن صباغ مالكي در فصول المهمة ميگويد كه روايت شده است كه رسول خدا تا شش ماه بدر خانه فاطمه ميآمد و اين آيه را تلاوت مينمود)
و ابن حجر هيثمي مكي با آن كمال تعصب گفته كه اين آيه را اكثر مفسران ميگويند در شأن علي و فاطمه و حسن و حسين نازل شده است باعتبار اينكه ضمير عنكم
ضمير جمع مذكر است پس بحمدالله بلاكلفه چون آفتاب نيم روز ثابت شد كه اين آيه شريفه در شأن اين حضرات است و بياطلاعي و تعصب صاحب انسان العيون معلوم گرديد.
دوم آن كه دلالت آيه بر عصمت ايشان روشنتر از آفتاب است چون كلمهي انما باتفاق اهل عربيت براي حصر است و مراد باراده اراده تكليفيه نخواهد بود كه عبارت از امر بطهارت از ذنوب و اجارس باشد چه آن كه در اين معني همه امت شريكاند و مامؤر باين طهارت هستند كه عبارت از تحصيل طهارت ظاهريه و كف نفس از مطلق ذنوب باشد اگر اين باشد البته حصر در اين صورت لغو و بيمعني خواهد بود و اين معني اختصاص بمؤمنين امت ندارد بلكه همه مكلفين از مؤمنين و كفار و مشركين و فساق و منافقين شريك در اين مطلب خواهند بود و جميع مكلفين مأمور و مورد اين خطاب خواهند بود البته.
سوم آن كه ظاهر آيه در مقام مدح و منقبت اين جماعت مخاطبين است و اين معني مشترك مناسب با مدح نخواهد بود قطعا.
چهارم آن كه در اكثر روايات چنين است كه رسول خدا اولا استدعا نمود از حق تعالي طهارت اهلبيت خود را و بعد از آن آيه نازل گرديد و اگر مقصود امر بهمين معني مشترك بين جميع خلق باشد منافي با تعظيم و شرافت پيغمبر خواهد بود.
پنجم آن كه در اين روايات مذكور است استدعاي ام سلمه و مضايقه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم پس اگر مراد معني مشترك بين جميع امت باشد استدعاي امسلمه و مضايقه نمودن حضرت رسول اصلا وجهي ندارد.
پس از واضح شدن آن كه اراده در آيه بمعني ارادهي تكليفه نخواهد بود باين قرائن مذكوره قطعيه پس لابد است كه مراد باو ارادهي تكوينيه باشد بمعني آن كه ارادئي كه بعد از او فعل حاصل شود و علت باشد از براي مراد كه تخلف علت از معلول نشود لقوله تعالي اذا اراد الله شيئا يقول له كن فيكون.
و معني آيه چنين ميشود كه حق تعالي اراده قطعيه نموده كه منزه و پاك گرداند شما را از جميع قبايح و ذنوب اي اهلبيت پيغمبر پاك گردانيدني كه باين اراده
حاصل شود مراد او كه طهارت شما اهلبيت باشد و اين است معني عصمت كه از مواهب الهيه است بسوي اهلبيت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم.
ششم آن كه اين آيه نص در عصمت اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام است چه آن كه ظاهر خطاب بلفظ جمع مذكر است عنكم و يطهركم و اين عموم دارد و مورد نزول و شأن نزول قدر متيقن است و اگر احتمال تخصيص در عام برود چنان چه قاعده است در عمومات بر فرض وجود مخصصي اين احتمال بسوي مورد نزول آيه غلط و غير موجه است مثلا اگر بگوئيم اكرم العلماء بالنسبة بسوي از عدول علماء نص است و بسوي غير عدول ظاهر و اگر احتمال تخصيص برده بشود بسوي قدر متقين اين احتمال معقول نخواهد بود مضافا بر اين كه ابن ابيالحديد تصريح كرده كه آيه نص است در عصمت علي ابن ابيطالب پس فاطمه معصومه است لعدم القول بالفصل.
و نيز ابن ابيالحديد گفته ادله بصراحت تمام دلالت ميكند بر عصمت علي بن ابيطالب و اين امري است مخصوص اين امام و باقي خلفا را در او حقي و حظي نيست
و اما قول بعض ابناء سنت بدخول زنان رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در آيه مردود است بوجوهي اولا اطلاق اهلبيت بر زنان مجاز است و اين اطلاق از باب مسامحه است و بر خلاف وضع اصل لغت است و ثانيا جلال الدين سيوطي در در المنثور در سوره احزاب 199 از زيد بن ارقم روايت كرده كه اهلبيت رسول كساني باشند كه صدقه بر آنها حرام است و آنفا از سيوطي نقل شد كه آيه مختص بعلي و فاطمه و حسن و حسين است (و ثالثا) از مسلمات بين عامه است كه سؤال كردند از حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم كه عترت و اهلبيت تو چه كساني هستند فرمود علي و فاطمه و حسن و حسين و نه نفر از فرزندان حسين واحدا بعد واحد و قول رسول خدا اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي شاهد ديگري باشد الخ (و رابعا) ظهور گناهان كبيره از بعض ازواج نبي صلي الله عليه و آله و سلم.
(و خامسا) تصريح صاحب انسان العيون بعدم عصمت زوجات كما عرفت في صدر العنوان (و سادسا) ضمير عنكم و تطهركم كه جمع مذكر است ابن حجر هيثمي تصريح
كرده كه مراد علي و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام ميباشند الحمدلله علي وضوح الحجه والبرهان.
بيست و نهم سورهي ط آيهي 114 قوله تعالي ولقد عهدنا الي آدم من قبل فنسي و لم نجد له عزما در كافي از امام صادق عليهالسلام حديث كند ولقد عهدنا الي آدم من قبل كلمات في محمد و علي و فاطمه والحسن والحسين والائمه من ذريتهم فنسي
سپس فرمود بخدا قسم بر پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم آيه چنين نازل گرديد
سي ام- سورهي والطور آيهي 21 قوله تعالي والذين آمنوا واتبعتهم ذريتهم بايمان الحقنا بهم ذريتهم و ما التناهم من عملهم من شيء
يعني كساني كه ايمان آوردند و متابعت كردند بانها فرزندان ايشان در ايمان ما آنها را به پدرانشان ملحق مينمائيم و از بهره علم آنها چيزي ناقص نميكنيم. في (يص) (الذريه) فاطمه زهرا است و فرزندان او از ائمه عليهمالسلام
سي و يكم- سوره آل عمران آيه 37 واذ قالت الملائكه يا مريم ان الله اصطفاك و طهرك واصطفاك علي نساء العالمين يا مريم اقنتي لربك واسجدي والركعي مع الراكعين در صافي از علل الشرايع از امام صادق عليهالسلام روايت ميكند كه فاطمه محدثه ناميده شد براي اين كه ملائكه همچنان كه مريم را ندا ميكردند همين قسم فاطمه را ندا ميكردند ميگفتهاند يا فاطمه ان الله اصطفاك و طهرك و اصطفاك علي نساء العالمين الآيه
يعني همچنان كه خداوند متعال مريم را برگزيد بامتيازات و تشريفات خاصه و پاكيزه كرد او را از نجاست كفر و كثافت اخلاق زشت و آلودگي عادت زنان و افضليت داد بر تمام زنان عالم فاطمه زهرا را نيز برگزيد بر تمام زنان اولين و آخرين
اي گوهر يك دانه بريز از خم لاهوت
در صاغر بلور صفا سوده ياقوت
مرغ ملكوتي است ز جاجي كه دهد قوت
قوت جبروتي است كه در خطه ناسوت
صديقه كبري صدف يازده لؤلؤ
مشكوة چراغ ازلي محبط تنزيل
خواننده توراة سرايندهي انجيل
داننده اسرار قدم بي دم جبرئيل
فياض بري از علل و رسته زتعليل
مولود نبوت كه بطفلي شده تكميل
توليد ولايت كه بسفلي زده پهلو
آنسيه حوراء سبب اصل اقامت
اصلي كه بباليد بدو نخل امامت
نخلي كه ز توليد قدش زاد قيامت
گنجينه عرفان گهر بحر كرامت
در باغ نبي طوبي افراشته قامت
در ساحت بستان ولي سر و لب جو
مرآت خدا عالمهي نكتهي توحيد
كش خيمهي عصمت زده بر عرصهي تجريد
آن جلوه كه بالذات برون است ز تحديد
مولود محمد كه بدان نادره ناحد
ذات احدي گرديد يد اين سه مواليد
زين چهار زن حامله وين هفت تن شود
سي و سوم- سوره الحجر آيه 47 (و نزعنا ما في صدرهم من غل اخوانا علي سرر متقابلين) يعني خارج نموديم ما چيزي را كه در سينه آنها بود از عداوت و كينه در حالي كه برادر همديگر بر سريرهاي بهشتي مقابل هم ديگر جلوس دارند
در عوالم روايت مينمايد كه آيهي شريفه در حق فاطمه و امام حسن و امام حسين عليهالسلام است) بالجمله اين 33 آيه منتخب از آيات كثيره كه در شأن فاطمه زهراء سلاماللهعليها يا بالانفراد يا بالاشتراك با پدر بزرگوار و شوهر عالي مقدار و دو فرزندانش بلكه در بعضي از آيات با شيعيان آن مخدره نازل و مأول بايشان است خواستيم از طريق اختصار بيك سو نشويم والا آيات مأوله در حق ايشان مجلداتي را در خور است چون مسلم است كه مبناي اسلام و مدرك ايمان كلام الله مجيد و قرآن شريف است و اين فرمان آسماني و رقم سبحاني بنياني است مشيد و اساسي است ممهد و بهمه مراتب حبل الله الممدود بوده و هست و در كافه عوالم غيب و شهود حجه قاطعه و رحمت واسعه پروردگار است و از اين كلمات خلاق زمين و آسمان با اخص بود بندگان خود رازهاي پنهان و سخنهاي آشكار را بيان فرموده و خواسته كه علوم اولين و آخرين را بدين سخنان بلاغت نشان بديشان بفهماند و باين الفاظ و عبارات موجزه طريق تكاليف و احكام بندگان را آسان
نمايد پس ما را هدايت و دلالت فرمود بخانوادهئي كه اين كتاب مبارك و كلام كريم بسر ايشان نازل شده و حقايق آيات شريفه براي خانواده مكشوف و محقق گرديده تا از فرمايشات ايشان ظواهر قرآن را بخوانيم و بواطنش را بدانيم و آن خانه بيت نبوت است و مختلف الملائكه است كه بمدلول آيهي كريمه في بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه از هر خانه و بقعه رفيعه كه واقع در عالم امكانيه است اعلي و ارفع است و اهالي آن خانه اركان عالم امكان و سبب كلي و علت غائي در ايجاد كليهي بني نوع انسان ميباشد و لهم كرائم القرآن و محاسنه و خاصته و خلاصته از اين خاندان محترم كه زبدهي نيكان و قدوهي پاكانند و علمشان راسخ بحقايق قرآنيه است صدف عصمت يازده نور پاك گوهر بيهمتاي فاطمه زهرا است كه در اوصاف كماليه يكتا و مظهر صفات الوهيت و مصدر آيات ربوبيت است زهرا كه گذشته از اصالت و عصمت خود خطوط دو اثر امكانيه از اعيان ثابته منتهي و منتمي بان اعلي حضرت آيةالله العظمي ميگردد كه ذات اقدسش متين است و از اصالت ذاتيه و شرافت اصيلهاش فروعي عديده پديدار گشته و از آن فروع و آن اصل اركان اين دين مشيد و مسدد گرديد و آن نور پيوسته با حقيقت نبوت متحد و متصل و با باطن ولايت مرتبط و در جميع مراحل و منازل همراه و از علوم لدنيه آگاه بود و بر صدق اين دعوي بيگانه و آشنا اتفاق و اجماع دارند يعني صحيفه حقيقت عصمت كبري ثلث اتم و جزأ اقوم مصحف شريف و كتاب منيف است و از روايت نزول القرآن اثلاثا ثلث فينا اين معنا مستفاد است و مغايرت بين اين انوار طيبه نيست و همچنين ميفرمايد نحن القصص والاحكام و مسلم است كه بسياري از قرآن احكام و قصص است پس البته عرفان فاطمه زهراء سلاماللهعليها از مكملات و متممات اقرار بنبوت سيد المرسلين است. كما اين كه اقرار بولايت شوهرش هم چنين است يعني اقرار به نبوت اقرار بخلافت بلافصل اميرالمؤمنين نتيجه و ثمري ندارد و اتصال و معيت علي با قرآن و معيت قرآن با علي در نزد خصم ايضا از روايات معتبر است خلاصه كلام همچنان كه خانه كعبه را چهار ركن ميباشد معاني و اسرار و بطون و رموز و حقايق و رقايق و دقايق قرآن را نيز بر چهار ركن مبتني بدان و آن حضرت رسالت و شاه ولايت
و بانوي عصمت و يازده فرزند آن مخدرهي سرا پردهي عفت اينان اركان اربعهي قرانند پس هر كس بخواهد از طريق ولايت عصمت كبري و توسل بهدايات و دلالات فاطمهي زهراء خود را بكعبه مراد كه حقيقت ايمان است برساند ميتواند كما اين كه اگر عبادت جن و انس بنمايد بي ولاي فاطمه البته سير در وادي بر هوت و سلوك طريق هاويه نمود است زيرا كه حقيقت جنت و نار مخلوق از اطاعت و معصيت و حب و بغض فاطمه است بلكه غالب معاني قرآن چون نيك بنگري اوصاف فاطمه است چون آن مستوره كبري در درجه عبادت و بندگي و كمال اعلي درجه را دارا بوده و هر صفت از صفات ممدوحه كه در قرآن براي هريك از بندگان نيكان و خاصان مذكور و بجهت هريك از انبياء و رسل منظور است آن مخدره عين الكمال و مجموعة الصفات بيمثال است پس ثلث قرآن يا بيشتر مدح و ثناي فاطمه است
در اينجا مناسب ديدم چند بيتي از قصيده لاميهي ميرزا محمد صادق طبرستاني متخلص به غافل بنويسم و يازده بين اين قصديه تحت عنوان كنيهي امالكتاب از اين پيش ياد كرديم
نتيجهئي كه مرا زين قضيه منظور است
رواست اينكه بموضوع پي برد محمول
همي ببايد و از نور ديدهي احمد
خداي را نظر آري بديدگان عقول
مگر بنور سپهر رسالت اختر باز
كه بود زهرهي زهرا چه خور بچرخ رسول
حجاب بينظري از نظر سرافكن دور
كز آفتاب فروزان كند نجوم افول
عصا ترانه اگر عفو او بگيرد دست
بقيد عصيان باشند تا ابد مغلول
وسيلهئي كه بدست است ذيل چادر او است
ز رشتهاش شود حاصل نهايت مأمول
قيام او بقيامت قيامت ديگر است
كه نيست كس را بي اذن او خروج و دخول
تبارك الله اي فرخجسته مولودي
كه هست گوهر پاكت به نه صدف محمول
بمرسلين اگر از حق وسيله شد ارسال
درود حق بتو اندر صحيفه شد مرسول
نبي ندا نمت اما برتبه همچه نبي
ذوات اشياء بر طاعتت بود مجبول
اگر مشيه عصمت...
خلافت از پس احمد بدي ترا موكول
از آن بصورت انسيه حق ترا پرورد
كه شبهه كس نكند مر ترا بجاي رسول
اگر مقام رسالت جواز داشت نساء
ترا بحكم وجوب از خداي شدي مبذول
هر آنچه از حق بر انبياء بود شامل
بدان عطيه وجود تو نيز مشمول
به پاكدامنيت خواست حق كه بستايد
لذاست آيهي تطهير يافت شأن نزول
بدست بوسي تو آسمان شده دستاس
كه تا بخدمت تو خويش را كند مشغول
ز دور باش عفاف تو چشم دشمن كور
كه بر جناب تو در احتجاج بود فضول
ترا سزد كه كني حكم بر زمين و زمان
چه جاي آن كه بري داوري بنزد جهول
همين بسست ز بياعتباري دنيا
كه حق حق نشود ثابت از گواه عدول
به كاست قدر تو از آن كه خواست منكوبت
ز كردگار بكردار خود شد او مخذول
اگر نبود قضا بر رضاي تو مأمور
قدر بحكم تو از كار كرديش معزول
غرض مدايح تو در خور دهن نبود
فضوليست شود وصف فاضل از مفضول
به كحل مدخت تو ديده عروس سخن
ز كلك غافل آگاه دل شده به حصول
از عنوان سابق معلوم شد كه آيات بسياري مأول بفاطمهي زهرا است و عدم تصريح باسم مبارك ايشان در قرآن مانند خفاء معنا است در لفظ و سر مكنون در كلام ملفوظ و اختفاء اسم اعظم در اسماء الحسني و شب قدر در تمام شبها و صلوة وسطي در بين صلوات و ساعة مستجابة در ميان ساعات و اولياء كاملين در خلق و اعمال مقبوله در طاعات و آن حقيقت عصمت فاطمه مظهر اسم ستار است در اسماء و عقل هم حاكم است بر استحسان تستر نام زنان و اسم ايشان مثل حسن تستر مسمي خود و واضح است آنچه تعلق بزن دارد استتار و اختفاء آن ممدوح است اين است كه خود آن مخدره فرمود بهترين زنان آن زني است كه هيچ مردي او را نهبيند و او هيچ مردي را نهبيند و اين بيان حكم جامعي است از براي تمام زنان عالم آنچه همه باين حكم عمل مينمودند رستگاري و سعادت را در مييافتهاند اين جمله بنا بمذاق كساني باشد كه معتقدند بعدم
تحريف قرآن و اما كساني كه ميگويند قرآن تحريف شده است معتقدند كه اسمأ كثيري از صحاب و اسم مبارك اميرالمؤمنين و فاطمه زهراء عليهماالسلام در قرآن مكرر بوده است و آن را زيد بن ثابت كه بحكم عثمان قرآن را جمع كرد اين اسماء را ساقط نمود و دليل آنها يك دسته اخباري است كه در اول تفسير صافي مذكور است كه ذكر آن مناسب اين مقام نيست.
الا اي فاطمهاي نام تو حلال مشگلها
رخت چون نقطهي توحيد و مهرت مركز دلها
توئي آن گوهر يكدانه كاندر قلزم وحدت
كه بايد زان صدف آيد برون شيرين شمائلها
ز شفقت گر پدر بوسيد دستت را
توئي دست خدا آسان زدست توست مشكلها
زبانم سورهي توحيد بسته و رنه ميگفتم
توئي دخت خدا اي حكمران حق و باطلها
از مطالب گذشته و آينده چون آفتاب نيم روز واضح و روشن است كه خداوند متعالي هيچ نبي مرسلي را و ملك مقربي را سواي خاتم انبياء و علي مرتضي بمثل فاطمهي زهراء سلاماللهعليها تجليل ننمود از جلوه دادن نور او را در ملكوت اعلي گاهي در قنديل در ساق عرش گاهي در سيب بهشتي گاهي در بهشت بهيئت دختري براي آدم ابوالبشر و حوا مادر آدميان و امر كردن رسول خدا را تا چهل روز بروزه و اعتزال از خديجه براي انعقاد نطفه او و آوردن طعام بهشتي در شب چهلم و فرستادن سيدات بهشت را براي قابلگي خديجه هنگام ولادت فاطمه.
و ديگر تسليت و تعزيت باري تعالي از فاطمهي هنگام رحلت مادرش خديجهي كبري چنانچه قطب راوندي در خرايج از امام صادق عليهالسلام حديث ميكند قال ان خديجه لما
توفيت جعلت فاطمه تلوز برسولالله فتقول اين أمي يا ابتاه چون خديجه از دنيا رفت فاطمه از رسول خدا بهانهي مادر ميگرفت عرض ميكرد اي پدر مادر من در كجاست و رسول خدا جوابي باو نميفرمود فاطمه دنبال سخن خود را ادامه ميداد و همي سراغ مادر ميگرفت كه در آن حال جبرئيل نازل شد عرض كرد يا رسولالله حقت سلام ميرساند و ميفرمايد كه سلام ما را بفاطمه برسان و باو بفرما كه مادر تو در خانهاي است از ياقوت احمر بين آسيه و مريم بنت عمران فاطمه عرض كرد «ان الله هوالسلام و منهالسلام واليه يعود السلام» مؤلف گويد: اين ميرساند كه اصل خمير مايهي فاطمه از علم و ادب و كمال سرشته شده است.
و ديگر داستان تزويج فاطمه در ملكوت اعلي و عقد او در بيتالمعمور و تفقدات خاصهي حضرت حق از فاطمه و فرستادن هديه در صبح زفاف كه تفصيل آن سبق ذكر يافت.
و ديگر موائد گوناگون آسماني كرة بعد اولي و مرة بعد اخري و فرستادن لباس براي فرزندان آن مستورهي كبري.
و ديگر معرف قرار دادن او را در حديث كساء كه جبرئيل عرض ميكند چه كسانند در زير كساء خداي تعالي ميفرمايد فاطمه و شوهر و دو فرزندان فاطمه و لابد للمعرف ان يكون مساويا و اجلي و اين تجليلي است فوق همهي تجليلات و شرفي است فوق همه شرفها.
و ديگر آن كه در ملكوت اعلي حضرت حق جل و علي فخريه نمود بعبادت فاطمه و بملائكه فرمود نظر كنيد بسيدهي كنيزان من كه چگونه با حضور قلب بعبادت من اقبال كرده است الخ.
و ديگر تجليلات باري تعالي از فاطمه در فرداي قيامت در مسئله شفاعت كما سيأتي تفصيلها.
و ديگر مقرون كردن رضاي خود را برضاي فاطمه و سخط و غضب خود را بسخط و غضب فاطمه.
و ديگر فرستادن ملائكه را براي خدمت گذاري او و كذلك مريم كبري را
و ديگر آن كه قبولي جميع اعمال و عبادات منوط بمحبت فاطمه و ولاي شوهر و ذريهي طيبين او است و اخبار در اين باب متفق عليه بين الفريقين است.
و ديگر آن كه رحم او را وعاء خلافت قرار داه و خلافت كليه خود را منحصر ساخته به بطن فاطمهي و اين معني از واضحات است كه تا محل استعداد و قابليت فيض كلي را نداشته باشد متعلق فيض واقع نشود و همچنين اگر محلي مماثل و معادل آن بود در تمام زنان عالم هر آينه منحصر باين يك مورد نميشد معلوم است اگر پدر بزرگوارش و شوهر عالي مقدارش مماثل دارد در اوصياء آن مخدره هم مثل دارد در قابليت اين فوز عظيم اين است كه آيهي شريفه حمله امه كرهها و وضعته كرها مأول در حق آن مخدره است و ام در آيه فاطمه زهرا است چنان چه در تفسيرها آيه 25 ياد كرديم و علاوه بر آنچه ذكر شد اين قولويه در كامل الزيارة بسند خود از امام صادق حديث كند كه جبرئيل بر رسول خدا نازل گرديد عرض كرد يا محمد خدايت سلام ميرساند و ترا بشارت ميدهد بمولودي كه از فاطمه متولد ميشود و امت تو بعد از رحلت تو او را شهيد بنمايند رسول خدا فرمود يا اخا جبرئيل بر پروردگار من سلام باد مرا بچنين مولودي حاجت نباشد كه امت من او را بقتل برسانند جبرئيل بآسمان عروج نموده مراجعت كرد عرض كرد يا رسولالله خدايت سلام ميرساند و ميفرمايد من امامت و خلافت و وصايت را در ذريهي او قرار ميدهم رسول خدا فرمود راضي شدم سپس بفاطمه پيغام فرستاد كه خداي تعالي بشارت ميدهد ترا بمولودي كه امت من او را بقتل ميرسانند بعد از من- فاطمه عرض كرد مرا بچنين مولودي حاجت نباشد رسول خدا پيغام فرستاد كه امامت و خلافت را خداي تعالي در ذريهي او قرار ميدهد فاطمه گفت راضي شدم اين است تأويل آيهي شريفه در سوره احقاف حملته امه كرها الخ.
با اين حالت بعضي از بيخردان اهل سنت و جماعت عايشه را بر فاطمه مقدم ميدارند با اين كه از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم روايت شده الحصير في ناحيه البيت خير من امرأة الم تلد پاره حصير در گوشه خانه بهتر است از زني كه بچه نميآورد قطع نظر از همه جرائم عايشه و حضرات اهل سنت غافل از اين باشند كه تقديم مفضول بر فاضل ظلم بر فاضل است فوالذي سمك السماء وانباء الماء لقد صب الله الخذلان علي عامة العمياء حيث يقدمون غريق المعاصي علي من خلق الله الارضين والسماوات والشمس والقمر والافلاك لاجلهم و چقدر دليل از عقل و نقل حاصل است بر اين كه اصل ايمان بعد از توحيد اقرار بولايت ايشان است و بدون اين اقرار عملش هباء منثور است.
ابن بابويه بسند معتبر از حضرت صادق روايت كرده است كه جبرئيل بر حضرت رسول نازل گرديد و عرض كرد خداوند سلامت ميرساند و ميفرمايد كه من آسمانهاي هفت گانه و آنچه در آنها است و زمينهاي هفت گانه و آنچه در آنها است خلق نكردم كه اشرف باشد از ركن و مقام ابراهيم عليهالسلام و اگر بندهاي آنجا نماز بخواند از آن روزي كه آسمانها و زمينها را خلق كردم تا انقراض عالم و اقرار بولايت علي نداشته باشد او را سرنگون در جهنم اندازم
و در حديث ديگر است كه خدا برسول اكرم وحي نمود كه يا محمد اگر بندهاي مرا عبادت كند تا از هم به پاشد و مانند مشك پوسيده شود از عبادت و منكر اهلبيت باشد او را در بهشت جاي ندهم
و در حديث ديگر از علي بن الحسين از آباء گرام خود از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كه فرمود بحق آن خداوندي كه جان محمد در يد قدرت او است كه اگر بندهاي در روز قيامت با عمل هفتاد پيغمبر بيايد خدا از قبول نكند تا ولايت من و اهلبيت مرا نداشته باشد
و در حديث ديگر ابوحمزهي ثمالي گويد علي بن الحسين عليهالسلام از ما سؤال كرد كه كدام بقعه از جاهاي زمين است عرض كرديم خدا و رسول و فرزند رسول بهتر ميداند فرمود كه بهترين بقعهاي زمين بين ركن و مقام است و اگر كسي مقدار آن چه نوح عليهالسلام عمر كرده است در آن موضع عبادت كند وصائم النهار و قائم الليل باشد و بدون ولايت ما ملاقات نمايد خدا را آن عبادت هيچ نفع ندهد بالجمله اخبار در اين باب بسيار است و نقل آنها ما را از مقصود باز ميدارد.
مقربان خدايند فارق از هرشين
همه ز خوي حسن جسته ره بكوي حسين
امير بدر و مدير احد دلير حنين
حقوق دائم ايشان بگردن دين دين
ز بندگي علي گشته خواجه كونين
كه در دو كون علي خواجه است و خواجه علي
سپرده خط غلامي بحضرتي كه خدا
طفيل او است كه ايجاد كرده هر دو سرا
بتول عذرآء ام الائمه النقباء
كه گر حجاب شود عصمتش بر وي سما
دعاي خيل رسل ننگرد ره بالا
پناه امت بنت نبي و زوج ولي
چه كلك قدرت نام وجود كرد رقم
نوشت فاطمه آنگاه خشك گشت قلم
نه فاطمه كه پديد آورندهي عالم
نه فاطمه كه هويدا كننده آدم
حدوث ذات و رانبكري قرين قدم
اگر زجاده انصاف پا برون نهلي
جلال فاطمه بنگر خدا نمائي بين
ز بيخودي بخود آ حشمت خدائي بين
خصال حيدري و فر مصطفائي بين
شكوه احمدي و كبر كبريائي بين
گر احولي و دو بين از حقش جدائي بين
از آن كه هست دو بيني زشيوهي حولي
خدا زعين عنايت در او معاينه بود
ز بهره جلوهي يزدان جمال و آينه بود
مرا عقيده تناسخ اگر هر آينه بود
نخواندمش كسي الا خدا ز بيمثلي
هم او بآيهي نور آمده مفاد صريح
هم او بوادي طور آمده خطاب فصيح
چه اوست موجد شام شئوم و صبح صبيح
چه بود باعث سني بر آن كلام فضيح
كه داد دختر بوبكر را باو ترجيح
لئن جلي اثر الصدق منه لااب لي
زهي تو مظهر خالق ستوده خلاق
چه نور يزدان پنهان وفاش در آفاق
يگانه جفت علي و زعلو ز خوبان طلق
برتبه بيشتر از انبياء علي الاطلاق
شود از امر توسم در مزاق جان ترياق
كند زمهر تو حنظل بكام دل عسلي
صحيفه كه حسن القضا است چون مصحف
از اوست بر صحف آسمان علو شرف
چه بر لآلي ايجاد درج تو است صدف
وجود را نبود از تو ما به اشرف
ز حكم محكم تو مر ذهب شود چه خزف
ز امر نافذ تو مشتري كند زحلي
خطاب حضرت حق سوي تو بود ز كتاب
ز كينه زاده خطاب كرد نقض كتاب
نه بيم دوزخ و پر واي حشر و هول حساب
نه ياد كوثر و اميد خلد و شوق ثواب
ز نور مه چه برد صرفه اقتساب كلاب
ز بوي گل چه برد بهره خصلت جعلي
ز تازيانهي بيداد خست بازويت
ز سيلي ستم آزر فشاند بر رويت
شكست از لگد در شكافت پهلويت
ز آتش در و اجماع خلق در كويت
طناب جور و بمسجد كشيدن شويت
شكست قائمهي دين قادر ازلي
به بردن فدك و قتل محسن مظلوم
ز طعن عايشه و ظلم آن گروه ظلوم
ز هتك حرمت بيت رسول و دار علوم
فتاد رعشه بعرش يگانهي قيوم
گرفت مهر امامت گسست عقد نجوم
چه كرد غصب خلافت عمر ز بوالحيلي
پس از تو ريخت فلك زهر كين بكام حسن
ز جعده سودهي الماس شد بجام حسن
بكوفه نوبت ماتم فلك بنام حسن
بدست قائمه كفر شد بنام حسن
ز بهر عايشه بردند احترام حسن
شدند قوم پي منع دفن او جدلي (الخ)
اين عنوان از مطالب گذشته و آينده اظهر من الشمس و ابين و من الامس ميباشد تجليل دو قسم است تجليل قولي و فعلي قولي مثل اين كه باتفاق فريقين كما ستعرف رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ميفرمودند فاطمه پاره تن من است فاطمه روح من و مهجه قلب من نور چشم من اذيت او اذيت من غضب او غضب من سرور او سرور من است و امثال ذلك و تجليل فعلي مثل اين كه رسول خدا هرگاه بدر خانه ميآمد از فاطمه اجازه دخول ميگرفت و هرگاه فاطمه بر او وارد ميشد بتمام قامت از پيش پاي فاطمه بلند ميشد و او را پهلوي خود مينشانيد و دست فاطمه ميبوسيد
شيخ طوسي در امالي سند بعايشه ميرساند كه گفت من نديدم احدي را كه سخن گفتن و حديث كردن او برسول خدا اشبه از فاطمه باشد هرگاه بر رسول خدا داخل ميشد او را ترحيب ميگفت و دستهاي او را ميبوسيد و در جاي خود او را مينشانيد)
و صدوق در علل الشرايع سند بجابر بن عبدالله ميرساند ميگويد مردي خدمت رسول خدا عرض كرد شما فاطمه را ميخواني و بر خود ميچسباني و بسيار او را ميبوسي و با هيچ يك از دختران خود اين رافت و شفقت را بكار نميبندي فقال ان جبرئيل اتافي
بتفاحه تا اين كه ميفرمايد من استشمام بوي بهشت از فاطمه مينمايم
و نيز در علل الشرايع سند بابن عباس ميرساند كه عايشه همين اعتراض را كرد و همين جواب را شنيد چنان چه در انعقاد نطفه فاطمه از اين پيش ياد كرديم) و هرگاه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فاطمه را ميديد خوشحال ميشد و اهظار مسرت مينمود و در تفسير علي بن ابراهيم از امام صادق حديث كند كه فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فاطمه را فراوان ميبوسيد اين كردار بر عايشه ناگوار ميافتد رسول خدا فرمودند اي عايشه در شب معراج داخل بهشت شدم جبرئيل مرا مرا بنزد درخت طوبي برد و از ميوه آن بمن داد من تناول كردم چون بزمين آمدم از آن نطفهي فاطمه منعقد گرديد و من هرگز فاطمه را نبوسيدم مگر آن كه بوي درخت طوبي از او استشمام مينمايم و در بعض روايت است هرگاه مشتاق بهشت ميشوم فاطمه را ميبوسم
(ر) از كتاب قاضي ابومحمد كرخي بسند خود از حضرت صادق عليهالسلام روايت كند كه چون اين آيه شريفه نازل گرديد (لاتجعلوا دعاء الرسول كدعاء بعضكم بعضا) فاطمهي زهرا فرمود من خوف كردم كه رسول خدا را بعد از اين ابا بخوانم چون معني آيه اين است ميفرمايد كه رسول خدا را همانند خود بشمار نگيريد و بنام ياد مكنيد يعني مگوئيد يا محمد بلكه بگوئيد يا رسولالله فاطمه فرمود از آن پس منهم مثل سائرين يا رسولالله ميگفتم چون دو سه مرتبه چنين كردم رسول خدا را كراهتي عارض گشت و فرمود فاطمه جان اين آيه براي تعليم مردم عرب است كه اهل جفا و غلظت ميباشند و از براي تو و نسل تو نازل نشده است تو از مني و من از تو هستم (فانت قولي يا ابه فانها احي للقلب و ارضي للرب) تو بگو يا ابه قلب من بآن زندهتر ميشود و خداي را خوشنودتر ميسازد.
(نا) نقلا از كتاب روضه و كتاب فضائل كه رسول خدا بخانه علي آمد و نگريست كه آن حضرت باتفاق فاطمه بدست آس طحن جاورس مينمانيد فرمود كدام يك از زحمت طحن مانده شدهايد علي عليهالسلام عرض كرد كه فاطمه يا رسولالله فقال لها قومي يا بنيه پس فاطمه برخواست و رسول خدا بجاي او نشست و بطحن جاورس پرداخت
(ر) يك روز امايمن با چشم اشك بار بخدمت رسول مختار آمد عرض كرد فاطمه را بشوهر دادي و او را نثاري كه شريف عروسان است نفرمودي رسول خدا فرموداي امايمن اين چه سخن است كه ميگوئي مگر نميداني كه خداي عزوجل هنگامي كه فاطمه را براي علي تزويج كرد فرمان كرد اشجار بهشت را كه فرو ريزند از حلي و حلل و ياقوتها و درها و زمردها و استبرقها فاخذوا نها مالا يلعمه الا الله
(نا) از امام حسن مجتبي روايت ميكند كه آن حضرت فرمود در دنيا عابدتر از مادرم فاطمهي زهرا نديدم چندان در محراب عبادت قيام مينمود كه قدمهاي مباركش ورم كرد (1).
و در علل الشرايع بسند خود از امام حسن عليهالسلام روايت ميكند كه مادر مرا در شب جمعه نگران شدم كه همي بين ركوع و سجود شب را بصبح رسانيد و همي در حق مؤمنين دعا ميفرمود و نام بسياري از مؤمنين و مومنات را ذكر ميكرد و اكثار در دعا مينمود من گفتم اي مادر چرا براي خود دعا نمينمائي همچنان كه براي غير دعا ميكني فرمود اي فرزند اول همسايگان مقدمند
و نيز موسي بن جعفر از پدران خود حديث كند كه فاطمه هنگامي كه زن و مرد مسلمانان را دعا ميكرد بخويشتن نميپرداخت گفتهاند اي دختر رسول خدا شما مردم را بدعا ياد ميفرمائيد و خويشتن را فراموش مينمائيد فرمود اول بايستي نگران همسايه و بعد نگران خويش بايد شد
بايد دانست كه حقيقت عبادت اطاعت خداي تعالي است و قيام بامتثال
1) قامت في محرابها حتي تورمت قدماها و في علل الشرايع بسنده عن الحسين عليهالسلام قال رايت امي فاطمه قالت في محرابها ليله جمعتها لم تزل راكعة ساجده حتي اتضح عمود الصبح و سعمتها تدعو للمؤمنين والمومنات و تسميهم و تكثر الدعا لهم و لا تدعو لنفسها بشئي فقلت لها يا اماه لم لاتدعين لفنسك كما تدعين لغيرك فقالت: يا نبي الجار ثم الدار.
او امر و اجتناب از نواهي او آن كس كه چنين كند او عابد است و چون متعلقات اوامر صادرهي از خداي تعالي مختلف است انواع او البته عبادت بحسب آن ايضا مخلتف ميگردد از آن جمله نماز روزه حج صدقه و غير ذلك و عصمت كبري فاطمهي زهرا ء دورهي زندگاني او را كه نظر بنمائي بغير عبادت هيچ نخواهي ديد كه همان اداره كردن خانه و سرپرستي فرزندان خود بزرگتر عبادتي است كه رسول خدا فرمود جهاد المراة حسن التبعل با آن زندگاني اقتصادي
در خبر مشهور است كه رسول خدا روزي براي نماز حاضر مسجد شد و منتظر بلال بود كه بيايد و اذان بگويد بلال دير كرد چون حاضر شد حضرت سبب دير كردن او را پرسيد عرض كرد بخدمت فاطمه شتافتم ديدم دستاس ميكند و فرزندش حسن در نزد او گريه ميكند گفتم اي سيدهي من كدام يك را ميخواهي براي شما آسياب بگردانم يا حسن را از گريه خاموش نمايم فرمود من بهتر ميتوانم فرزندم را ساكت كنم تو دستاس بنما من مشغول گردانيدن آسيا بودم از اين جهت دير آمدم رسول خدا فرمود بر او ترحم كردي خداي متعال بر تو ترحم بنمايد
با اين زحمات خانه از جاروب كردن و آسيا كردن و نان پختن و آب كشيدن و حضانت و سرپرستي چهار فرزند كردن و پشم ريشتن و ادعيها و نمازها و تعقيبهاي آن مخدره در كتب مسطور است و آيهي تتجافي جنوبهم عن المضاجع و آيهي الذين يذكرون الله قياما وقعودا در عبادت فاطمه نازل شده است كه به پاره از آنها در محل خود بآن اشاره شد فهي نفس العباده سلاماللهعليها
در تحت اين عنوان چه ميتوانم بنويسم كسي كه هميشه خود را گرسنه نگه ميداشت و نان خود بفقير و مسكين و اسير ميداد و پيراهن تن خود را بسائل بخشيد و ماليه خود را همه را وقف كرد ديگر چه ميتوان گفت و چه ميتوان نوشت
عماد الدين طبري در كتاب بشاره المصطفي بسند معتبر از جابر بن عبدالله الانصاري روايت كند كه رسول خدا نماز عصر را با ما بجا آورد و بعد از فراغ از نماز بر جهت قبله قرار گرفت و صحابه پروانه وار اطراف آن مشعل هدايت را گرفته بودند كه در اين حال پير مردي از عرب كه از شدت فقر وفاقه از منزل خود بسختي طي منازل كرده بود تا خود را بمدينه رسانيده بود با جامهاي كهنه و مندرس چون بخدمت رسول خدا رسيد نگران او شدند ديدند كه از شدت پيري و كبر سن و ضعف و ناتواني و گرسنگي خود را نميتواند نگاه دارد رسول خدا از حال او پرسش كرد عرض كرد يا رسولالله من پير مرد پريشان حالي هستم گرسنه مرا طعام ده برهنه هستم مرا به پوشان فقير و بيچاره هستم گرهي از كار من بگشا حضرت فرمود من فعلا چيزي در دست ندارم كه چارهي كار تو بكند ولي دلالت كننده برخير همانند فاعل خير است برو بمنزل كسيكه خدا و رسول او را دوست ميدارد و او خدا و رسول را دوست ميدارد سپس بلال را فرمان داد تا آن شيخ را بسراي فاطمه دلالت كرد چون بباب سراي رسيد با علي صوت ندا در داد كه (السلام عليكم يا اهل بيت النبوه و مختلف الملائكه و مهبط جبرئيل الروح الامين بالتنزيل من رب العالمين) فاطمه در پاسخ فرمودند و عليك السلام فمن انت يا هذا چه كسي باشي عرض كرد مردي از عرب بخدمت پدرت سيد بشر آمدم و از گرسنگي و برهنگي و بيچارهگي خود شكايت كردم مرا بدين حضرت دلالت فرموده اكنون بر من رحم كن خدايت رحمت كناد اين وقت علي مرتضي و فاطمهي زهراء و حسن و حسين سه روز بود كه طعامي بدست نياورده بودند و رسول خدا آگهي داشت از حال ايشان بالجمله فاطمه را چون چيزي بدست نبود پوست گوسفندي را كه دباغت كرده بود و حسن و حسين بر او ميخفتهاند برگرفت و اعرابي را داد و فرمود اميد است كه خدا براي تو فرجي كرامت فرمايد فعلا غير اين پوست چيزي در دست ندارم اعرابي گفت اي دختر محمد من از گرسنگي شكايت بحضرت تو آوردم پوست گوسفند را چه كنم و چگونه نيران جوع را باو فرو نشانم فاطمه چون اين سخن بشنيد مرسلهاي در گردن داشت كه دختر حمزه ابن عبدالمطلب بسوي او هديه
كرده بود او را از گردن باز كرد و باعرابي داد و فرمود آن را بفروش اميدست كه خداي متعال بهتر از آن را بتو عنايت فرمايد اعرابي آن گردن بند بگرفت و بمسجد آمد رسول خدا را در ميان اصحاب نشسته ديد عرض كرد يا رسولالله فاطمه اين قلاده را بمن احسان فرموده و بمن گفت آن را بفروشم اميد كه مرا بآن فرجي حاصل شود پيغمبر بگريست و فرمود چگونه خداي براي تو فرج حاصل نكند و حال آن كه دختر محمد سيدهي زنان اولين و آخرين اين گردن بند را بتو داده است عمار ياسر برخواست عرض كرد يا رسولالله اجازه ميدهي كه من اين مرسله را خريدار باشم حضرت فرمود هركس خريدار اين مرسله باشد خداي تعالي او را عذاب ننمايد سپس عمار با اعرابي گفت اين مرسله را بچند ميفروشي عرض كرد بسير شدن از نان و گوشت و يك برد يماني خود را بآن به پوشم و يك دينار كه خرجي راه خود بنمايم عمار گفت من ترا دويست درهم هجريه و بيست دينار زر سرخ ميدهم و به بردي ترا ميپوشانم و بشتر خويش ترا باهل خود ميرسانم و از نان گندم و گوشت ترا سير ميكنم اعرابي گفت چه بسيار است سخاوت تو و عمار را از غنايم خيبر كه رسول خدا باو بهره داده بود هنوز چيزي بجاي داشت اعرابي را بخانه برد و بهر چه فرموده بود وفا كرد اعرابي ديگر باره بحضرت رسول آمد فقال له رسولالله اشبعت و اكتسيت اي اعراب سير شدي و پوشيده كشتي عرض كرد بلي يا رسولالله غني هم شدم فرمود اكنون فاطمه در بدعاي خير جزا بده كه با تو چنين كرد اعرابي سر بجانب آسمان كرده عرض كرد اي خدائي كه جز ترا عبادت نميكنيم و تو پروردگاري باشي قديم كه حدوث در تو راه ندارد و رازق ما در هر جهت ميباشي بفاطمه عنايت فرما چيزي را كه هيچ چشمي آن را نديده باشد و هيچ گوشي آن را نشنيده باشد رسول خدا گفت آمين سپس فرمود خداي تعالي بفاطمه عطا كرده است در دنيا آنچه را اعرابي گفت اينك منم پدر فاطمه و در عالم همانند من نباشد و علي شوهر فاطمه است و اگر علي نبود براي فاطمه كفوي وجود نداشته و ندارد و حسن و حسين دو سيد اسباط و دو سيد جوانان بهشت هستند سپس فرمود ميخواهيد اضافه كنم براي شما از شئونات خاصه دخترم فاطمه زهراء عرض كردند بلي يا رسول
الله فرمود حبيبم جبرئيل مرا خبر داده است كه چون فاطمه را در قبر گذارند دو ملك از او سؤال بنمايند كه پروردگار تو كيست گويد الله ربي از او به پرسند نبي تو كيست بگويد پدر بزرگوارم گويند ولي تو كيست گويد اين مرد كه بر كنار قبر من ايستاده است يعني علي بن ابيطالب عليهالسلام باز رسول خدا فرمود ميخواهيد و دوست داريد زايد بر اين شما را از فضل فاطمه آگهي دهم عرض كردند بلي يا رسولالله آن حضرت فرمود همانا خداي متعال موكل كرده است جماعتي از ملائكه را بر فاطمه كه او را از امام و وراء و يمين و شمال او را حفظ مينمايند و با او هستند در حال حيوه تا او را مرگ فرا رسد و بر او پدر و شوهر و دو فرزند او صلوات بسيار بفرستند
بالجمله عمار ياسر آن عقد را كه خريده بود با مشك خوشبو گردانيد برد يماني محفوف داشت و او را غلامي بود سهم نام كه از فيئي خيبر خريده بود او را طلبيد و گردن بند را باو سپرد و گفت اين جمله را برسول خدا تسليم كن و ترا هم بدو بخشيدم سهم بنزد فاطمه آمد عقد را تسليم كرد فاطمه عقد را بگرفت و و سهم را آزاد كرد سهم بخنديد فاطمه سبب خنده را پرسيد عرض كرد يا بنت رسولالله بركت اين گردن بند مرا بخنده آورد كه گرسنهاي را سيرد كرد برهنهاي را پوشانيد فقيري را غني كرد پيادهاي را سوار نمود بندهاي را آزاد كرد عاقبت هم بصاحب خود برگشت
دخت پيغمبر خديو كشور لولاك
زوجهي حيدر علي عالي اعلا
ميوهي قلب نبي بتول مطهر
مام شبير و شبر انسيهي حوراء
هر كه بدل كشت بذر مهر تو امروز
حاصلش او بدرود به نشائه فردا
هر كه ندارد درون ز مهر مزين
روز جزا سر شكسة گردد رسوا
فكرت دانا كجا رسد بمديحت
ذره نه بتوان بوصف مهر توانا
نيست عجب گر بحشر فخر نمايد
جاريهي كاخ تو بمريم كبري
از شرف و شأن و شوكت تو همين بس
خادمهات آسيه است و مريم و حوا
قدر تو مجهول بود و قبر تو مخفي
حق تو مغضوب گشت و چشم تو حمراء
امت بي شرم خانهات زده آتش
مهبط جبريل سوخت عابد عزا
در چه به پهلوت كافر و ثني زد
شد متزلزل بچرخ حضرت عيسي
شل شود آن دست كو بزد بتو سيلي
ضلع تو از پافكند بشكند آن پا
گشت چه آن طفل بيگناه تو ساقط
غلغله برخواست ز اهل عالم بالا
روز قيامت بس است بهر شفاعت
محسن تنها بنزد خالق يكتا
فاطمه در هيجده بشست ز جان دست
واي بما شيعيان و خاك بدنيا
صدوق در امالي و سائر علماء شيعه و سني روايت كردهاند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم هرگاه از سفري مراجعت ميكرد اول بخانه فاطمه وارد ميشد دو يكي از اسفار چون رسول خدا از مدينه بيرون شد چنان اتفاق شد كه فاطمه از براي خود دوست برنجن از عاج و دو گوشواره و مرسلهاي از بهر خود بساخت و پردهاي از پيش باب بياويخت چون رسول خدا از سفر مراجعت فرمود بعادت هميشه بخانه فاطمه وارد شد و اصحاب آن حضرت از بيرون سراي ايستاده و ندانستند درنگ آن حضرت در آن سراي بدراز ميكشد تا متفرق شوند و اگر نه بمانند در اين انديشه بودند كه پيغمبر بيرون شد و آثار كراهتي در جبين مبارك داشت و طريق مسجد پيموده بر منبر صعود كرد اما فاطمه تفرسي فرمود كه اين اشياء پسند خاطر آن حضرت نيفتاد در زمان قلاده از گردن گشود و گوشواره از گوش و دست برنجن از دست بيرون كرد و پرده را از باب برگرفت همگان را بنزد حضرت رسول فرستاده فرمود بخدمت رسول خدا عرض كن كه دختر تو سلام ميرساند و ميگويد اين جمله را در راه خدا بذل فرما چون فرستادهي فاطمه برسيد (قال رسولالله فعلت فداها ابوها) تا سه مرتبه فرمود پدرش بقربانش آن توري كه من ميخواستم
عمل كرد دنيا را با محمد و آل محمد چه كار اگر دنيا در نزد خدا بقدر بال پشه قدري ميداشت شربتي آب از آن را كافري نميآشاميد سپس از جاي برخواست و بمنزل فاطمهي تشريف برد
«نا» از صحيفهي حضرت رضا عليهالسلام روايت كرده كه حضرت علي بن الحسين عليهالسلام ميفرمود مرا اسماء بنت عيمس حديث كرد كه روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بر فاطمه وارد شد و من در نزد فاطمه بودم و او قلادهاي از طلا در گردن داشت كه اميرالمؤمنين آن را براي او خريده بود از غنيمتي كه بدست آن حضرت آمده بود رسول خدا چون نظرش بر آن قلاده افتاد فرمود اي دختر جان من مغرور نكند ترا حرفهاي مردم تو دختر محمد باشي و بر تو لباس جبابره بوده باشد فاطمه چون اين بشنيد گردن بند را باز كرد و آن را بفروخت و بندهاي بخريد و آن را در راه خدا آزاد كرد رسول خدا از آن مسرور گرديد
و احمد حنبل در مسند بروايت ثوبان آزاد كردهي رسول خدا چنين حديث كند كه رسول خدا در سفرهاي خود آخر منزلش خانهي فاطمه بود و چون مراجعت ميكرد اول منزلش خانهي فاطمه بود نوبتي از سفر مراجعت كرد پردهاي در باب خانه فاطمه بديد و دو بازو بند نقره به بازوي حسن و حسين بديد لاجرم رسول خدا بازگشت فاطمه چون اين بديد پرده را باز كرد و بازو بندها را گشود در ميان پرده نهاد و بدست حسنين داد كه اين جمله را بخدمت جد خود بريد الخ
(نا) از كتاب عيون المعجزات حديث كند كه عمار ياسر سلمان را گفت ترا از حديثي عجيب خبر دهم سلمان گفت بگو تا چه داري عمار گفت من حاضر حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام بودم كه بر فاطمه وارد گرديد چون فاطمه را نظر بر علي افتاد ندا كرد يا علي بيا نزديك من تا حديث كنم ترا بعلم ما كان و ما يكون و بما لم يكن الي يوم القيمه حين تقوم الساعه و در ناسخ چنين روايت كرده كه فاطمه سلاماللهعليها عرض كرد يا علي
بيا تا ترا خبر دهم بدانچه از بدو آفرينش بود و بدانچه ميباشد و بچيزي كه نبوده است تا گاهي كه روز قيامت آشكار شود چون علي اين كلمات از فاطمه بشنيد بقهقرا واپس شدن گرفت و آهنگ خدمت رسول خدا نمود من نيز در ملازمت او روان شدم تا بر رسول خداي درآمد رسول خدا فرمود بمن نزديك شو يا اباالحسن آن حضرت چون در خدمت حضرت رسول قرار گرفت آن حضرت فرمود يا اباالحسن تو مرا حديث ميكني يا من ترا حديث كنم حضرت امير عرض كرد يا رسولالله حديث از شما شنيدن احلي و احسن است پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود گويا مينگرم كه بر دخترم فاطمه وارد شدي و او چنين و چنان بتو گفت حضرت امير عرض كرد يا رسولالله نور فاطمه از نور ماست پيغمبر فرمود مگر نميداني كه نور فاطمه از نور ماست اين وقت علي سر بسجدهي شكر نهاد عمار گفت سپس علي بسوي خانه مراجعت كرد و من با او بودم تا بر فاطمه درآمد آن مخدره عرض كرد يا علي بنزد پدرم رفتي و آنچه من با تو گفتم با پدرم حكايت كردي حضرت فرمود بلي يا بنت رسولالله فاطمه عرض كرد بدان يا اباالحسن كه خداي تعالي خلق كرد نور مرا و آن نور تسبيح خداي تعالي ميكرد سپس آن نور را در درختي از درختهاي بهشت قرار داد كه تابش آن نور بهشت را روشن گردانيد تا گاهي كه در شب معراج پدرم در بهشت آمد بحكم وحي و الهام ثمر آن شجر را مأخوذ داشت و در دهان بگذاشت و در اطراف زبان بگردانيد و خداي آن را در صلب پدرم بوديعت نهاد آن گاه اين وديعت را در رحم مادرم خديجه بنت خويلد نقل و تحويل داد اينك منم آن نور و دانايم بر ما كان و ما يكون و ما لم يكن هان اي ابوالحسن مؤمن نظاره ميكند بنور خداي تعالي.
در كتاب بصائر الدرجات سند بامام صادق ميرساند حماد بن عثمان گويد شنيدم از امام صادق عليهالسلام كه فرمودند زنادقه در سال يكصد و بيست و هشت هجري ظهور ميكنند (و ذلك لاني نظرت في مصحف فاطمه) چون اين مطلب را در مصحف
فاطمه ديدهام راوي عرض كرد كه مصحف فاطمه كدام است حضرت فرمود خداي تبارك و تعالي چون پيغمبر خود را بجوار خود طلبيد چندان حزن و اندوه بر فاطمه استيلا يافت كه جز خدا كس نداند خداي متعال ملكي را فرستاد كه از براي فاطمه حديث كند و او را تسلي دهد فاطمه اين داستان را بعرض اميرالمؤمنين عليهالسلام رسانيد حضرت فرمود اين مرتبه كه صوت او را استماع مردي مرا خبر ده چون فاطمه علي را آگاه كرد حضرت آن چه آن ملك خبر ميداد مينوشت و مصحف فاطمه عبارت از همين است و در او از مسائل حلال و حرام چيزي نيست آن چه در او هست اخبار از حوادث آينده است.
و نيز در كتاب مذكور است كه جماعتي از حضرت صادق سؤال كردند از معني جفر كه آن چه چيز است حضرت فرمود پوست گاوي است مملو از علم عرض كردند جامعه كدام است فرمود آن صحيفهئي است كه طول آن هفتاد ذرع است و عرض آن باندازهي پوست شتر دو كوهان است و آن چيزي را كه مردم محتاج ميشوند بدان در آن صحيفه نگاشته است و هيچ حكمي و حديثي نيست الا آنكه در آن صحيفه ثبت است حتي ديهي خراشيدن چيزي راوي عرض كرد اين است صحيفهي فاطمه. آن حضرت زماني دراز ساكت نشست سپس فرمود: شما بحث از چيزي كه بكار شما نميآيد مينمائيد فاطمه بعد از رسول خدا هفتاد و پنج روز زندگاني كرد و از فراق پدر سخت اندوهناك بود و حزن شديد او را عارض شد خداوند متعال جبرئيل را فرستاد تا او را دلداري بدهد و تسلي خاطر شريفش بنمايد و از مقام پدرش او را آگاه كند و خبر بدهد او را از حوادث آينده و از زندگاني ذريهي او و علي آن مطالب را در صفحاتي ضبط مينمود و اين است مصحف فاطمه.
(مؤلف گويد) مصحف فاطمه از مفاخر اهلبيت عصمت ميباشد كه او را در رديف جامعه ميشمردند ثقه الاسلام كليني در كافي بسند خود از امام صادق روايت ميكند كه آن حضرت فرمود (علمنا غابر و مزبور و نكت في القلوب و نقر في الاسماع و عندنا الجفر الاحمر والجفر الابيض و عندنا الجامعه و عندنا مصحف فاطمه)
چون از شرح اين كلمات از آن حضرت پرسش كردند فرمود علوم ما بحوادث آينده مثل علم ما است بحوادث گذشته يعني همچنان كه حوادث گذشته بر ما معلوم است كذلك حوادث آينده و هرگاه بخواهيم چيزي را بدانيم كه علم او از ما پوشيده است خداوند متعال ملكي را موكل كرده است كه آن مطلب را بر لوح دل ما نقش مينمايد و بگوش ما ميخواند و در نزد ما سبدي است بنام جفر احمر كه در آن سلاح رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و موارث انبياء ميباشد و سبدي ديگر است بنام جفر ابيض كه در آن سبد تورته موسي و انجيل عيسي و زبور داود و صحف ابراهيم و قرآن محمد و سائر كتب سماويه در او است و جامعه كتابي است كه آنچه را كه مردم بآن محتاجاند از احكام در او ثبت است حتي ديهي خراش و نصف خراش و در نزد ماست مصحف فاطمه كه اسماء ملوك و حوادث آينده در او شرح داده شده است. اين روايت را (محمد خواوند شاه شافعي) در كتاب (روضة الصفا) در ترجمهي امام صادق عليهالسلام نقل كرده است از اينجا بايد دانست كه فاطمهي زهراء سلاماللهعليها گنجينهي علوم اولين و آخرين است و خطب و كلمات او كه بعد ازين بيايد شاهد صدق مدعي است كيف لا وهي الكلمه العليا والوحدانيه الكبري و حجاب الله الاعظم الاعلي و شرف الارض والسماء سلاماللهعليها.
از شعراي قرن رابع عشر است نامش ميرزا محمد صادق مدعو بآقاخان طبرستاني الاصل و طهراني المولد والمسكن المتخلص بغافل سالها در طهران مشغول بتجارت بود تا در سنه 1310 در سن شصت سالگي مشرف بمكه معظمه گرديد و از آنجا به نجف اشرف مشرف شد و در آن آستان ملك پاسبان رحل اقامت افكند و اشعار آبدار در مدائح اهل البيت اطهار سروده پس از آن آن را جمعآوري كرده بنام (مدائح المعصومين) در بمبئي بطعب رسانيده، حقير چند قصيده از او كه راجع بصديقهي طاهره (ع) بود از آن انتخاب كردم و در هر كجاست بمناسبت قدري از آن را ذكر ميكنيم.
زهرا كه بود زهرهي گردون رسالت
نوباوهي احمد شرف عترت و هم آل
در عالم كثرت نه اگر داشت ظهوري
ممتاز نميگشت زاقران و زامثال
چو نطاق دو ابرو كه بيك قائمه جفتست
او جفت علي آمده بر صورت احوال
مقصود بزوجيت هر فرد از آن بود
كو جفت علي گشت زخلاق متعال
پيرايهي هستي است وجودش بدو عالم
المرئة للمرء علي القول من المال
با حمل وقارش نكند كوه تحمل
آري شتر خسته نيارد كشد اثقال
نفسي است وجودش كه در آئينه تصوير
از شرم نيامد نظر خلق به تمثال
گر حرف عفافش بر ديوار نويسند
از روي حيا پشت كند مهر بديوال
و رعصمت او سنجي با عفت مريم
در كفهي قسطاس چو خروار بمثقال
چرخ از پي بوسيدن دستش بصد اميد
شد هئت دستاس لب آورد به تبخال
كر دست علي عقدهي ايجاد گشود است
بر عقدهي دل او بعلي آمده حلال
در حشر اگر روي عمل زشت و سياهست
بر طلعت عفوش گنه ماست خط و خال
از بسكه بر او حسن شفاعت بود افزون
بر حسن بدل گردد قبح همه اعمال
اي كوثر و تسينم لب اي خلدروان بخش
كوثر زنم چشمهي نوشين تو سيال
نور ولي مظهر انوار ولايت
مهري، ولي مطلع تو مشرق اجلال
انعام تو باري است كه سر بار سپهر است
چون خان نعم حمل شود بر سر حمال
در ذات تو از بسكه حياهست مهيا
شرم آيدم از گفتن اوصاف شوم لال
باري اگر از مدح تو غافل شده غافل
بر عفو، گنه نيست سزاوار تو اهمال
و آن از حوصلهي حساب بيرون است ولي مشت نمونهي خروار است و اين اخبار حجت قاطعه است بر اهل سنت سيما كساني كه نعوذ بالله عايشه را بر فاطمه مقدم ميدارند و شعور خود را نثار قدم مشايخ ثلاثه و عايشه نمودهاند.
و در خلال اخبار اهل سنت پارهاي از اخبار كتب شيعه بجهت تكميل مقام ذكر خواهد شد:
اول صفة فاطمه حاكم نيشابوري در مستدرك از انس بن مالك حديث كند كه گفت از مادرم سؤال كردم از صفة فاطمه گفت (1)فاطمه ماه شب چهارده و اگر نه خورشيدي است كه از ابر بيرون آمده شبيهترين مردم برسول خدا بود.
در جلد 2 اعيان الشيعه (2)از عطاء بن ابيرياح حديث كند كه فاطمه دختر پيغمبر هنگامي كه آرد خمير ميكرد گيسوان مباركش بطرف ظرف خمير زده ميشد (3).
در كشف الغمه حديث كند كه واعظي در منبر از فضائل و مزايا و شؤنات خاصهي فاطمه را بيان ميكرد در خلال تكلم طربي او را دست داد در آن حال اين دو بيت را انشا كرد.
خجلا من نور بهجتها
تتواري الشمس بالشفق
و حياء من شمائلها
يتغطي الغصن بالورق
جمع كثيري از مستمعين از شنيدن اين دو بيت لباس خود را بر تن بدريدند و از شنيدن اوصاف فاطمه صداها را بگريه بلند كردند)
و ابن عبدالبر در استيعاب بسندهاي متعددي از عايشه نقل ميكند كه گفت من نديدم احدي را كه شبيهتر باشد برسول خدا از فاطمه و در بعض آن روايت است كه عايشه گفت من نديدم احدي را كه از فاطمه اشبه حديثا و كلاما برسولالله بوده باشد و در بعض روايت بلفظ سمتا و هديا و دلالا مذكور است.
و نيز عايشه گويد هرگاه فاطمه وارد ميشد رسول خدا بتمام قامت از پيش پاي او بلند ميشد و او را ترحيب ميگفت و دستهاي فاطمه را ميبوسيد و او را در پيش خود جاي ميداد.
صاحب مستدرك بخاري بعد از نقل اين حديث گويد اين حديث صحيح است
بشرط شيخين و آن را نقل نكردند يعني بخاري و مسلم شرائطي كه براي نقل حديث در اول كتاب خود ملتزم شدند آن شرائط در اين احاديث هست مع ذلك نقل نكردند.
و در يك عده رواياتي است كه (اقبلت فاطمه تمشي ما تخطي مشيتها مشيه رسولالله) و در بعض روايات ما تخرم مشيتها مشية رسولالله يعني راه رفتن او همانند راه رفتن رسول خدا بود ولكن ارباب تحقيق و عرفان ميگويند يعني كردار و گفتار و رفتار او همانند رسول خدا بود چنان چه در افواه والسنه معروف است كه ميگويند فلاني مشي او مثل فلان است يعني در معاشرت و معاملات و اخلاق مثل فلان است نه در راه رفتن و قدم برداشتن و اين دو قول مانعة الجمع نيست هر دو باشد هم راه رفتن فاطمه و هم سيره و اخلاق او.
ابن عبدالبر در استيعاب سند بعايشه ميرساند كه گفت من نديدم احدي را كه راست گوتر از فاطمه بوده باشد مگر فرزندان او.
اقول هرگاه باعترافات روايت اهل سنت فاطمه اصدق لهجة از همهي مردم است شيخين چرا شهادت او را رد كردند تا آنكه از دنيا رفت و بر شيخين غضبناك بود.
در تفسير عياشي از امام باقر حديث كند كه فرمود فاطمه در خانهي اميرالمؤمنين عليهالسلام چهار خدمت را بر ذمت نهاده بود يكي تمشيت خانه دوم خمير كردن آرد سوم پختن نان و طعام چهارم جاروب كردن خانه و علي ضمانت كارهاي بيرون خانه را نموده بود از نقل و تحويل حطب و آوردن طعام يك روز اميرالمؤمنين بر فاطمه وارد شد فرمود از خورش و خوردني چه داري عرض كرد قسم بدان كس كه حق ترا بزرگ داشته سه روز است در نزد ما چيزي بدست نشود فرمود چرا مرا آگهي ندادي عرض كرد رسول خدا
فرمان كرده است كه من از شما چيزي طلب ننمايم فرمود اين در وقتي است كه پسر عم تو از براي شما چيزي بياورد و اگر نه چگونه سؤال نفرمائي اين بگفت و از خانه بيرون شد و از مردي ديناري بوام گرفت در عرض راه مقداد را ديدار كرد فرمود چه چيز ترا در اين ساعت هواي گرم از خانه بيرون فرستاده مقداد عرض كرد گرسنگي يا اميرالمؤمنين بحق آن كسي كه منزلت ترا عظيم قرار داده چون طاقتم تاق گرديد از خانه بيرون شدم حضرت فرمود حال منهم مثل حال تو است و اكنون من ديناري بقرض گرفتهام و ترا بر خود مقدم ميدارم و دينار را تسليم مقداد نمود و راه سراي پيش گرفت چون بخانه وارد شد نظر كرد ديد رسول خدا نشسته و فاطمه بنماز ايستاده و چيزي سر پوشيده حاضر است چون فاطمه از نماز فارغ گرديد زبر پوش برگرفت قدحي مملو از نان و گوشت آشكار گشت علي عليهالسلام چون اين بديد فرمود اي فاطمه از كجا اين طعام را بدست كردهاي عرض كرد از نزد پروردگار خود كه روزي بيحساب ميدهد بهركس كه ميخواهد رسول خدا فرمودند يا اباالحسن آيا ترا حديث نكنم بمثل همين قضيه عرض كرد بفرمائيد يا رسولالله فرمود مثل دخترم زهرا مثل مريم بنت عمران است كه هرگاه ذكريا بر او وارد ميشد طعامي در نزد او ميديد ميپرسيد اين طعام از كجاست مريم ميگفت از نزد پروردگار عالميان است كه بندگان را بغير حساب روزي ميدهد هرگاه بخواهد (1).
اقول از سياق حديث پر ظاهر است كه اين واقعهي دينار غير از واقعهي مذكوره در معجزات فاطمه (ع) است.
در قرب الاسناد سند بامام صادق ميرساند كه آن حضرت فرمود علي و فاطمه بخدمت رسول خدا آمدند و درخواست كردند كه خدمت خانه بين ايشان تقسيم بنمايد رسول خدا
1) نيشابوري در تفسير خود گفته روي عن النبي انه جاء في زمن قحط فاهدت الي فاطمه رغيفين و قطعة لحم قالت فاطمه آثرته بها فرجعت الهيا فكشفت عن الطبق فاذا هو مملو خبز او لحما فبهت فعلمت انها نزلت من عندالله فقال النبي انا لك هذا فقالت هو من عندالله انالله يرزق من يشاء بغير حساب فقال الحمدلله الذي جعلك شبيهة مريم سيده نساء بنياسرائيل ثم جمع رسولالله علي بن ابيطالب والحسن والحسين و سائر اهل بيته حتي شبعوا و بقي الطعام كما كان فاوسعت فاطمه علي جيرانها).
فرمود آنچه خدمت داخل خانه است بفاطمه تعلق دارد و آنچه بيرون خانه است بعلي تعلق داشته باشد فاطمه ميفرمايد چندان فرح و سرور مرا عارض گرديد كه جز خداي كس نداند كه رسول خدا مرا مأمور باموري فرمد كه ديگر احتياج بخروج از خانه و تصادم با رجال نيست چه آنكه زنان را تحمل شغل مردان نباشد (كنايت از اين كه خانه داري و سرپرستي اطفال و حضانت ايشان در خانه وظيفه زنان است.
اين حقير وظيفهي زنان را در كتاب (كشف الغرور) نظما و نثرا مفصلا شرح دادهام و آن را طبع و منتشر كردهام بالجمله حسن معاشرت فاطمه و حسن تبعل او آفريدهاي بر او پيشي نگرفته و نخواهد گرفت در لقب راضيه و مرضيه بعضي بيانات راجع باين قسمت سبق ذكر يافت و همچنين در ذيل كينهي امالهنا.
و نيز صدوق در علل الشرايع سند باميرالمؤمنين ميرساند كه آن حضرت بمردي از قبيلهي بنيسعد فرمود آيا من ترا حديث نكنم از فاطمه هنگامي كه در خانهي من بود و محبوبترين مردم بود در نزد رسول خدا مع ذلك چندان آب كشيدي كه اثر بند مشك در سينهي او نمايان بود و چندان آسيا گردانيدي كه دستهاي مبارك او آبله كردي و از جاروب كردن خانه و آتش افروختن زير ديگ گرد آلود و لباس او متغير شدي و سختي و مشقت بر او مستولي شدي او را گفتم اي فاطمه اگر بخدمت پدرت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ميرفتي و خادمهاي از او درخواست مينمودي باشد كه ترا مساعدت بنمايد فاطمه رفت بخدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم چون بعضي اعراب در نزد آن حضرت بودند سخن نكرد مراجعت نمود رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دانست فاطمه براي حاجتي بخدمت او آمده و بينيل مرام مراجعت نموده روز ديگر صبح بخانهي ما وارد شد در حالي كه من و فاطمه در زير لحاف بوديم رسول خدا تا سه مرتبه گفت السلام عليكم و من در مرتبه سوم گفتم و عليك السلام يا رسولالله و قانون آن حضرت اين بود هرگاه بخانه فاطمه ميآمد تا سه مرتبه سلام ميكرد اگر جواب نميشنيد مراجعت ميكرد فلذا جواب گفتم و عرض كردم بفرمائيد آن حضرت آمد و در بالاي سر ما نشست فرمود اي فاطمه ديروز آمدي بنزد من بگو حاجت تو چه بوده فاطمه از حيا سخن نكرد اميرالمؤمنين ميفرمايد ترسيدم من اگر جواب او را ندهم
آن حضرت برخيزد برود فلذا سر از زير لحاف بيرون كردم عرض كردم يا رسولالله من شما را خبر دهم فاطمه چندان آب كشيده كه اثر بند مشك در سينهي او نمايان است و چندان آسيا گردانيده است كه دستهاي او آبله كرده است و چندان زحمات خانه از جاروب كردن و افروختن آتش و ديگر كارها او را پژمرده نموده من او را گفتم اگر بخدمت رسول خدا بروي باشد از براي شما خادمهي بفرستد كه شما را مساعدت بنمايد رسول خدا فرمود آيا من تعليم نكنم شما را بچيزي كه بهتر باشد از براي شما از خادمه و آن اين است كه چون بجامهي خواب داخل ميشويد سي و چهار مرتبه سبحان الله بگوئيد و سي و سه مرتبه الحمدلله بگوئيد و سي و سه مرتبه الله اكبر اين وقت فاطمه سر از لحاف بيرون كرد. عرض كرد رضيت عن الله و رسوله تا سه مرتبه گفت از خدا و رسول راضي شدم.
يكي روايت علل الشرايع بود كه آنفا گذشت و ديگر در ثلث اخير جزء چهارم صحيح بخاري و نيز ابوبكر شيرازي كه از اعلام سنيه هستند سند، بابي ليلي ميرسانند كه علي شكايت كرد كه حمل مشك آب بدن مرا بيازرد و پوست آن را برداشت فاطمه نيز شكايت كرد كه دستهاي من از گردانيدن آسيا از كار شده است چون در اين وقت نزد حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم گروهي از اسيران حاضر بودند اميرالمؤمنين فاطمه را فرمود بنزديك پدر شو و خدمت كاري طلب كن لاجرم فاطمه بحضرت رسول آمد و سلام داد و جواب شنيد.
و بروايت بخاري رسول خدا را نديد عايشه در آنجا بود مطلب را بعايشه فرمود چون پيغمبر وارد شد عايشه رسول خدا را از قصه آگاه كرد رسول خدا بخدمت فاطمه شتافت فاطمه ميفرمايد ما در خوابگاه خود خوابيده بوديم من خواستم از جاي خود برخيزم رسول خدا فرمود بجاي باش سپس بين من و علي نشست حتي و جدت برد قدميه علي صدري سپس تسبيح را تعليم آنها نمود و بروايت ابوبكر شيرازي و حاكم در المستدرك و عسقلاني در اصابه فاطمه بحضرت رسول آمد و بي آن كه اظهار حاجت كند مراجعت
فرمود اميرالمؤمنين فرمود بگوي تا چه جواب آوردي عرض كرد بخدا قسم از هيبت رسول خدا مرا نيروي سخن گفتن نماند
و بروايت ديگر گفت چند نفر از جوانان بنزد آن حضرت بودند من حيا كردم سخن بگويم اين وقت علي فاطمه را برداشت و بحضرت رسول آمد و سلام داد و جواب شنيد پيغمبر فرمود همانا حاجتي شما را باينجانب جنبش داده اميرالمؤمنين صورت حال را بشرح كرده
و بروايت ديگر فاطمه شرح حال خويش نمود رسول خدا فرمود بخدا قسم اينك در مسجد چهار صد تن حاضر است و ايشان را نه طعامي است مهنا و نه جامعهايست مهيا اگر بيمناك نبودم كه از تو فضيلتي فوت شود ترا جاريهاي عطا ميكردم هان اي فاطمه نميخواهم اجري كه خاص تو است بر جاريه فرمود آيد و بيم دارم كه فرداي قيامت در حضرت خداوند علي با تو از در مخاصمت بيرون شود و حق خود را از تو طلب كند آنگاه تسبيح فاطمه را بجاي كنيز بايشان تعليم نمود چون فاطمه مراجعت نمود حضرت علي عليهالسلام فرمود رفتي خدمت رسول خدا براي طلب دنيا خداي متعال ثواب آخرت را بما عطا فرمود اين وقت اين آيهي شريفه نازل گرديد (واما تعرضن عنهم ابتغاء رحمه من ربك ترجوها فقل لهم قولا ميسورا) چون رسول خدا اجر جميل و ثواب جزيل را در فروختن جاريه و انفاق باصحاب صفه ميدانست لهذا اعراض فرمود از قضاء حاجت دخترش فاطمه و رضاي خدا را در آن ارجح ميدانست پس خداوند متعال فرمود اين اعراض تو از قرابت قريبه و فاطمهي مرضيه بجهت طلب ثواب و رحمت و رضاي ماست كه بدان اميدواري ليكن بفول حسن با فاطمه سخن بگوي كه در آن هم رضاي ماست و طلب ثواب و رحمت است از اين جهت آن پيغمبر رحمت در اين آيه از قول ميسور دانست از پروردگار متعال اجازه تيست در استرضاي خاطر فاطمه بلكه ابتغاء برضوان الله و رجاء برحمه الله در حقيقت برآوردن حاجت فاطمه است پس جاريهاي براي آن مخدره فرستاد و آن را فضه نام نهاد كه ترجمهي حال او در محل خود مفصلا بيايد.
واما ثواب اين تسبيح كليني در كافي باسناد معتبره از محمد بن مسلم ثقفي از
امام باقر روايت ميكند كه آن حضرت بمحمد بن مسلم فرمودند بعد از نماز فريضه فاضلتر از تسبيح فاطمه چيزي نميدانم كه بعد از هر نماز مقرر و معمول دارند و ده مرتبه اين تهليل را بعد از نماز صبح بگويند لا اله الا الله وحده لا شريك له له الملك و له الحمد يحيي و يميت و هو حي لايموت بيده الخير و هو علي كل شئي قدير
و حضرت باقر فرمودند اگر چيزي فاضلتر از تسبيح فاطمه بود رسول خدا از وي دريغ نميفرمود و او را تعليم مينمود و آن سي و سه مرتبه سبحان الله و سي و سه مرتبه الحمدلله و سي و چهار مرتبه الله اكبر اين جمله يكصد بشمار ميرود.
و بروايتي باين ترتيب عامه قرائت مينمايند حضرت باقر ميفرمايد اولي و اشهر آنست كه 34 كرت الله اكبر و 33 كرت الحمد لله و 33 كرت سبحان الله بگويد
و در اعيان الشيعه در ترجمهي حضرت زهرا سلاماللهعليها از اصابهي ابن حجر نقل ميفرمايد كه علي بن ابيطالب عليهالسلام ميفرمود از آن روزي كه من اين تسبيح را تعليم گرفتم آن را ترك نكردم ابن الكوا گفت ولو در شب صفين حضرت فرمود قاتلكم الله ولو در شب صفين.
و محدث قمي در كتاب باقيات الصالحات كه در حاشيهي مفاتيح الجنان مكرر در مكرر طبع شده ميفرمايد احاديث در فضيلت اين تبسيح زياده از حد و احصا است از حضرت صادق عليهالسلام منقولست كه فرمود ما امر ميكنيم كودكان خود را به تبسيح فاطمه (ع) چنان كه امر ميكنم ايشان را بنماز پس آن را ترك مكن كه هر كه مداومت نمايد بر آن شقي و بدبخت نشود.
و در روايت معتبره وارد شده است كه ذكر كبير كه خدا در قرآن مجيد بآن امر فرموده تسبيح حضرت فاطمه است و هر كه بعد از هر نماز مداومت نمايد خدا را بسيار ياد كرده است و بآيهي كريمهي واذكرو الله ذكرا كبيرا عمل نموده
و بسند معتبر از امام باقر عليهالسلام مرويست كه هر كه تسبيح فاطمه را بگويد و بعد از آن استغفار كند خدا او را بيامرزد و آن بر زبان صد هست و در ميزان عمل هزار و شيطان را دور ميكند و خدا را خشنود ميگرداند.
و بسندهاي صحيحه از حضرت صادق عليهالسلام مرويست كه هر كه تسبيح فاطمه را بعد از نماز بگويد پيش از آن كه پاها را از هيئت نماز بگرداند آمرزيده شود و بهشت او را واجب گردد.
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه تسبيح فاطمه را بعد از هر نماز خواندن بهتر است نزد من از آن كه هزار ركعت نماز بگذارد در هر روزي
و در روايت معتبر از حضرت باقر عليهالسلام منقولست كه فرمود عبادت الهي كرده نشده است بچيزي از تسبيح و تمجيد كه بهتر از تسبيح فاطمه باشد و اگر چيزي از آن بهتر ميبود حضرت رسول آن را بفاطمه عطا مينمود
و از حضرت صادق عليهالسلام مرويست كه هر كه بعد از نماز فريضه تسبيح فاطمه را بگويد و در عقب او يك مرتبه لا اله الا الله بگويد خداوند متعال او را بيامرزد
و بهتر اين است كه تسبيح فاطمهي زهرا را با تسبيح تربت حضرا سيدالشهدا قرائت بنمايد و همچنين سائر اذكارا و پيوسته تسبيح تربت حضرت را با خود داشتن مستحب و حرز از بلاها است و موجب ثوابي بيانتها است
و منقولست كه در ابتدا حضرت فاطمه ريشهاي از پشم تابيده بودند و بر آن گرهها زده بودند و حساب تسبيح را با آن گرهها نگاه ميداشتند تا آن كه حضرت حمزه در احد شهيد شد اين وقت آن مخدره از تربت قبر حمزه تسبيحي بساخت و بآن تسبيح ميكرد مردم نيز چنان كردند تا اين كه حضرت سيدالشهدا شهيد شد سنت شد كه از تربت آن امام مظلوم تسبيح بسازند و با آن ذكر گويند
و از حضرت صاحب الامر مرويست كه هر كه تسبيح امام حسين عليهالسلام در دست داشته باشد و ذكر را فرمواش كند ثواب ذكر براي او نوشته ميشود.
و از حضرت صادق منقولست كه تسبيح ذكر ميكند بي آن كه آدمي ذكر بگويد و فرمود كه يك ذكر يا يك استغفار كه با آن گفته ميشود برابر است با هفتاد ذكر كه با
چيز ديگر گفته ميشود و اگر بي ذكر بگرداند بهر دانه هفت تسبيح براي او نوشته ميشود
و نيز مرويست كه حوريان بهشت چون ملكي را ميبينند كه بزمين ميآيد باو التماس ميكنند كه از تسبيح تربت حضرت حسين براي ما بياورد.
و در حديث صحيح از حضرت امام موسي عليهالسلام منقولست كه مؤمن ميبايد خالي نباشد از پنچ چيز مسواك و شانه و سجاده و تسبيحي كه در آن سي و چهار دانه باشد و عقيق و ظاهر اين است كه خام و پخته هر دو خوب است و خام بهتر است (باقيات الصالحات)
5 ديلمي كه از مشاهير سنيه است در كتاب (فردوس) بسند خود از ابن عباس حديث كند كه رسول خدا با اميرالمؤمنين فرمود يا علي خداي متعال فاطمه را بتو تزويج كرد و مهر او را زمين قرار داد و آن كس كه با تو دشمن باشد راه رفتن او بر روي زمين حرام است.
اقول در عنوان تزويج فاطمه سبق ذكر يافت كه تنها زمين مهر فاطمه نبوده است نهايت حضرات اهل سنت همين مقدار را هم كه معترف باشند براي ما كافي است و اگر نه فضائل فاطمه را چگونه توان احصي كرد و غير متناهي را چگونه توان متناهي كرد دريا را چگونه توان كيل كرد آفتاب را چگونه توان پيمود فضيلت آن مخدره را در طي سخن فرو گرفتن بدان ماند كه عنكبوت همي خواهد و ماه را در كارگاه خويش درافكند و فرو بندد كسي كه شعاعي از اشعه انوار الوهيت است معرفت بكنه او در عقده محالست براي غير معصوم.
يك دسته روايات كه مجمع عليه بين شيعه و سني است اين حديث كه رسول خدا فرمود (1)خير نساء العالمين اربع مريم بنت عمران و آسيه بنت مزاحم و خديجه بنت
1) بخاري در صحيح خود احمد حنبل در مسند خود طبراني در معجم خود و سلامي در تاريخ خراسان و ثعلبي در تفسيرش و ترمذي در صحيح خود و كذا مسلم و ابوداود و نسائي در صحاح خود و حاكم نيشابوري در مستدرك خود و ابوصالح مؤذن در اربعين خود و سبط ابن جوزي در تذكره خود و ابن طلحه در مطالب السؤل و ابونعيم در حليه و علي متقي در كنزل العمال و سمعاني در فضائل و بشراوي در اتحاف و ابوالسعادات در فضائل العشره و ابن مغازلي در مناقب خود و ابن حجر در صواعق شبلنجي در نور الابصار و عسقلاني در اصابه و ابن اثير در اسد الغابه و ابن عبدالبر در استيعاب و جماعت بسيار ديگر.
خويلد و فاطمه بنت محمد يعني بهترين زنان عالميان اين چهار زنند و نيز فرمود افضل نساء اهل الجنه يعني فاضلترين زنان اهل بهشت اين چهار زنند
و نيز رسول خدا فرمود سيدات اهل الجنه اربعه همين چهار نفر را نام ميبرد
و نيز فرموده حسبك من نساء العالمين مريم بنت عمران و آسيه بنت مزاحم و خديجه بنت خويلد و فاطمه بنت محمد و بروايت ابوصالح مؤذن در اربعين كه گفته مقاتل و ضحاك و عكرمه از ابن عباس حديث كردهاند افضلهن فاطمه
و نيز آن حضرت صلي الله عليه و آله و سلم فرموده لقد كمل من الرجال كثير و ما كمل من النساء احد الاربعه (المذكوره) و در روايت ديگر ماكمل من السناء الاربعه (المذكوره)
و نيز فرموده بنا بروايتي كه (در يص نقل كرده از طريق اهل سنت الجنه اشتاقت الي اربعه من النساء مريم بنت عمران و آسيه بنت مزاحم زوجه فرعون و هي زوجه النبي في الجنه و خديجه بنت خويلد و هي زوجه النبي في الدنيا والاخره و فاطمه بنت محمد
و نيز بروايت ابونعيم در حلية الاولياء كه از عمران بن حصين و جابر بن سمره نقل ميكند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بر دخترش فاطمه وارد شد و از او احوال پرسي نمود آن مخدره از تنگي طعام و نقاهت شكايت داشت (1)آن حضرت فرمود آيا راضي نيستي بدرستي كه تو سيدهي زنان اولين و آخرين هستي فاطمه عرض كرد يا ابتاه پس چگونه مريم سيدةالنساء ميباشد حضرت فرمود مريم سيدهي زنان عالم خود ميباشد و تو سيدهي زنان اولين و آخرين ميباشي آسيه و مريم و خديجه برحست روايت ديگر كالحجاب لها يعني پيش خدمت
و نيز شيخ مفيد در خصال سند باميرالمؤمنين ميرساند كه آن حضرت فرمود
1) قالت اني لوجع و لو انه ليزيدني انه مالي طعام آكله قال يا بنيه اما ترضين انك سيده نساء العالمين الخ.
كه رسول خدا مرا بدين گونه وصيت نمود فرمود يا علي خداي متعال
بر دنيا مشرف شد مرا برگزيد از ميان مردان دنيا سپس ترا برگزيد از ميان مردان دنيا بعد از من و تو امامان از فرزندان ترا برگزيد بر مردان دنيا و در مرتبهي چهارم دختر من فاطمه را اختيار كرد و برگزيد او را بر زنان اولين و آخرين
و نيز در معاني الاخبار سند بامام صادق عليهالسلام ميرساند كه فرمود در جواب مفضل بن عمرو هنگامي كه از آن حضرت سؤال كرد مرا خبر ده از قول رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كه در حق فاطمه فرمود انها سيده نساء العالمين آيا او سيدة زنان عالم خود ميباشد آن حضرت فرمود اين از براي مريم بنت عمران است اما فاطمه سيده نساء العالمين من الاولين والاخرين
از اين جمله روايات چون آفتاب نيم روز روشن شد كه فاطمهي زهرا سيادت بر تمام زنان دنيا و تمام زنان بهشت دارد چون اين احاديث همه مطلق است و در صورتي كه آن مخدره بالاستقلال بزرگي و سيادت بر تمام زنان دنيا و اهل بهشت دارد بايد زني بصلاح و تقوي و تقرب او نباشد و اگر نه ترجيح مرجوح بر راجح خواهد بود و اين قبيح است زيرا كه اگر زني باشد كه داراي مرتبهي او باشد بزرگي آن مخدره بر آن زن صورت نه بندد و بواسطه اين كه نزد خدا تمامي احساب و انساب باطاعت و ملازمت تقوي است و در صورتي كه مناط مسئلهي تقرب و تقوي بوده باشد و او بصريح احاديث مذكوره كه قليلي از آنها را در قلم آورديم سيده زنان بهشت باشد پس لازم است كه زني در نزد خدا عزيزتر و بزرگتر از فاطمه نباشد حتي مريم كه از زنان برگزيده در قرآن است و حتي مادر مكرمهياش خديجهي كبري مضافا بر اين كه مذكور شد اين سه زن يعني آسيه و مريم و خديجه روز قيامت پيش زهرا مثل دربان و حاجب راه ميروند تا اين كه با اين شأن و منزلت داخل بهشت شوند و فضيلت اين سه زن كه بر كافه عالميان ثابت است (1)
صورتش ديدي ز معني غافلي
از صدف دري كزين گر عاقلي
اين صدفهاي قوالب در جهان
گر چه جمله زندهاند از بهر جان
ليك اندر هر صدف نبود گهر
چشم بگشا و دل هر يك نگر
كان چه دارو اين چه دارد و اگزين
زان كه كم يا بست اين در ثمين.
.1) در لمعة البيضا في شرح خطبة الزهراء گويد و بالجمله فمن تتبع الاخبار و جاس خلال تلك الديار علم ان سيدتنا الزهراء قد حازت من الكمالات النفسانيه والفضائل العقلانيه ما لم يحزها احد من نوع النسوه من الاولين والاخرين وانها ولية الله تعالي في السماوات والارضين و انها اشرف من جميع الانبياء والمرسلين عدا ابيها خاتم النبيين و لم يبق لاحد شبهه في شرف محلها و علور بتتها و سمومكا نتها و نبلها و فضلها و ما اعدالله لها من المزية التي ليست لاحد قبلها ولا بعدها و ان الشرف قد اكتنفها من جميع اقطارها و ان المجد قد اوصلها الي غايه يعجز المجاوزون عن خوص غمارها و مهما ذكره ذاكر فهو في الحقيقه دون مقدارها و ان شئت فانظر الي نفسها الكريمه و اطرافها و جوانبها حتي تجدها قد استولت علي موجبات الفضل والشرف كلها و ان لها فضائل اصليه ذاتيه من جهة نفسها و فضائل خارجيه من جهه امها و ابيها و زوجها و بينها فلها اذا نور علي نور من ربها و زاد علي طيب فرعها طيب اصلها و هي غصن الشجره الطيبه التي ثابت اصلها و في السماء فرعها توتي اكلها كل حين باذن ربها بل هي تلك الشجره بنفسها و رسولالله اصلها و اميرالمؤمنين ساقتها والائمه المعصومون اغصانها والشعيه اوراقها و علوم الائمه اثمارها و هي اصل ماهيه الشجره و هويتها.
با اين حالت بعضي از بيخردان اهل سنت هر گاه بخواهند مدح فاطمه بگويند حرف آنها اينست فاطمه تعدل عايشه و بعض ديگر معاذالله زبانم بسوزد ميگويند عايشه افضل از فاطمه است تبالسوء افهامهم.
قصيدهي غرائي در مولوديهي صديقهي كبري سروده مطلع او اين است.
(شب از هنگام چون بگذشت شد مرغ سحر گويا) تا اين كه گويد
خور از جيب افق گرديد طالع آن چنان گوئي
تجلي كرد از برج رسالت زهرهي زهرا
چه زهرا آن كه در ممكن بود چون عقل اندر سر
چه زهرا آن كه در اشيا بود چون روح در اعضا
نخستين حرف ديوان رسالت فاطمه آنكو
موشح گشت بر فرمان هستي از خط طغرا
بكثرت سيد وحدت در هيولاي بشر آمد
شد اندر كسوت زهرا بصورت ظاهر و پيدا
نبوت را به سر كبريا مستورهي عصمت
ولايت را بصدق مدعا صديقهي كبرا
زمين نطع نوال او زان بار جلال او
فلك صف النعال او ملك را ملكتش دارا
فلك را يك جهان اميدوار نخلهي آدم
جهان را يك فلك خورشيد و نور ديده حوا
نبي را هست دخت اما چه دختي اخت با وحدت
علي را هست جفت اما چه جفتي جفت بيهمتا
پدر اگر بصورت دختر است اما كه در معني
نبي را هست مادر آن خجسته درهي بيضا
نه باور گر ترا كو پس چرا ام ابيهايش
بكنيت خواندن آن كو هست حقرا مظهر اسماء
پيمبر حاش لله كو گزاف اندر سخن آرد
سخن را باش از دانش بمعني عارف و دانا
قوام الاوليا ميخوانيش اما نميداني
نبوت با ولايت توام است و همسر و همتا
وجود اندر مراتب چون پزيرا گشت بر صورت
به بطن قابليت منعقد شد نطفهي اشيا
مقام قابليت رتبهي زهر است در هستي
كه نفس قابليت راست تانيث نسب اولي
پيمبر هم زام قابليت زاده شد و رني
رسالت را به بايد حق ببوجهلي كند اعطا
در درياي عصمت انكه مهر و مه شب و روزش
نه بالا ديد نه سايه نه عارض ديدني سيما
حيا در مكتب شأنش بود طفل دبستاني
كه از پير كمالش گشت بر درس ادب دانا
نقاب شرم بر عارض اگر از آفتاب آرد
همه چشم فلك باشد بر او چون ديده عميا
وقارش في المثل گر كوه خانم كوه قافش دان
كه اندر وي عفاف او چه اندر آشيان عنقا
نسيم گلشن فيضش بمريم گر دميدي دم
قدح نوشيد از كوثر ثمر برچيد از طوبي
برفت از حجرهاش هاجر بمژكان خاك مشك آگين
بسود از پاي او ساره بيك سو عنبر سارا
بحرمت خاك راهش را ملك بر ديده كحل افشان
برفعت استانش را فلك از بوسه سر در پا
شجاعت ني بر او شايان كه گويم هست مرحبكش
وليكن دست حق را بوده اندر آستينش جا
نه بي مهرش بود مسلم اگر طاعت كند سلمان
نه با عفوش بود مجرم اگر عصيان كند ترسا
بهشت از قهر او گردد بسان حفره دوزخ
سقر از لطف او گردد مثال جنه المأوي
فلك را دستهي دستاس او گردست رس بودي
زانجم دانه كردي آرد بهرش در همه شبها
تنور از آفتاب افروختي تا قرص مه بندد
دريغا سوخت نانش را جهان از آتش اعدا
غرض چون جشن ميلاد است وقت تهنيت غافل
نه جاي تعزيت بر گو حديث از صاغر صهبا
علي بن عيسي اربلي در كشف الغمه از محمد بن الحنفيه رض حديث ميكند كه فرمود از پدرم اميرالمؤمنين عليهالسلام شنيدم كه فرمود روزي بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم وارد شدم: ديدم فرزندم حسن در طرف راست رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نشسته و حسين در جانب يسار او نشسته و فاطمه در پيش روي او جلوس فرموده اين وقت رسول خدا فرمود اي حسن و اي حسين شما دو كفه ميزانيد و فاطمه شاهين آن ترازو باشد ترازو درست نشود مگر با شاهين و شاهين ترازو نشود مگر با كفتين شما دو اماميد و از براي مادر شما است شفاعت اميرالمؤمنين فرمود سپس رسول خدا متوجه من گرديد و فرمود يا اباالحسن تو عطا كنندهي اجرهاي مؤمنين و تقسيم كنندهي بهشت در ميان آنها ميباشي)
و حضرات اهل سنت نيز اين روايت را نقل كردهاند (1)و اين حديث صريح است كه امر شفاعت در عهدهي طاهرهي فاطمهي زهرا است و خداوند متعال اين نور مقدس را سبب وصول رحمت خود قرار داده كما اين كه پدر بزرگوارش را رحمت واسعه خود قرار داده و اين روايت بالخصوص خبر از مقام كريمي ميدهد كه امامين همامين الحسن والحسين كه داراي مقام ولايت كليه ميباشند تماميت آن مقام اناظه بوجود آن مخدره دارد ابويعلي صاحب تفسير كبير و سفيان ثوري آيهي مرج البحرين يلتقين را در حق خمسهي طيبه تفسير كردهاند چنان چه در ذيل تفسير آيهي سوم سبق ذكر يافت.
1) الشيخ عبدالله بن محمد الشبراوي القاهري الشافعي المتوفي 2172 في كتاب (الاتحاف) بحب الاشراف باسناده عن محمد بن الحنفية رضياللهعنه قال سمعت اميرالمؤمنين عليهالسلام يقول دخلت يوما منزلي فاذا رسولالله جالس والحسن عن يمينه والحسين عن يساره و فاطمه بين يديه و هو يقول يا حسن و يا حسين انتما كفتا الميزان و فاطمه لسانه ولا يعدل الميزان الا باللسان ولا يقوم اللسان الا بالكفتين انتما الامامان و لامكم انشفاعه ثم التفت الي و قال يا اباالحسن انت تؤتي المؤمنين اجورهم و تقسم بينهم الجنة).
در انساب سمعاني و مستدرك حاكم و فردوس ديلمي و ديگران از ابن عباس روايت كنند كه فرمود از رسول خدا شنيدم كه اين كلام بگفت انا الشجرة و فاطمة حلمها و علي لقاحها والحسن والحسين ثمرها والمحبون لاهل لابيبت ورقها من الجنه حقا حقا و تفصيل اين مقام در ذيل آيهي چهارم سبق ذكر يافت.
يك دسته روايات راجع باين قسمت در كتب فريقين از حد تواتر گذشته و اين روايات اصل و فرع مذهب اهل سنت را بر هم بسته بدارالبوار ميفرستد و اندوختهاي آنها را كه در سالهاي دراز بر هم بافته در و السنه عوام انداخته بدرك اسفل ميرساند چه آن كه هرگاه اذيت فاطمه اذيت رسول خدا باشد و غضب فاطمه غضب او باشد كفر اذيت كننده و بغضب آورنده بلا كلفة ثابت و محقق است كه تفصيل آن در قصهي حرق باب بعد از اين بيايد انشاءالله
شيخ شبلنجي در نور الابصار (1)قال اخرج الطبراني و رجاله ثقات انه صلي الله
1) طبع مصر ص 141 ابن حجر مكي در صواعق المحرقه در مقصد ثالث از آيه 14 در فضائل اهلبيت و عسقلاني در اصابه در ترجمه فاطمه و كذا ابن اثير در اسد الغابه و ابن عبدالبر در استيعاب و بخاري در باب خمس و علي متقي در كنزالعمال در فصل ثاني از باب خامس از فضائل اهلبيت از حرف الغا ج 5 ص 218 طبع حيدرآباد و بدخشاني در مفتاح النجاة و حاكم نيشابوري در مستدرك و ابن مغازلي در كتاب مناقب و شيخ عبدالحق دهلوي در مدارج النبوة و عسقلاني در فتح الباري در باب نكاح و همداني در مودة القربي و بشراوي در كتاب اتحاف و بخاري در باب فضائل الصحابه و در باب ذب الرجل عن انبته از باب نكاح و ابي داود سجستاني در صحيح خود ص 202 از كتاب نكاح باب ما يكره ان يجمع بينهن من النسا طبع هند و در جزا ثاني از كتاب مصابيح السنه بغوي ص 205 طبع مصر و طبراني در معجم كبير و احمد بن حنبل در مسند خود باسانيد كثيره و در تلخيص مسند تأليف ذهبي و ابراهيم بن محمد حموي در فرائد السمطين و موفق بن احمد خوارزمي در جزء اول مقتل الحسين ص 53 و در كتاب فضائل و قسطلاني در مواهب لدنيه در مقصد 4 و در خصائص حضرت فاطمه و قندوزي در ينابيع المودة و سبط ابن جوزي در تذكره و ابن قيتبه در الامامة والسياسة و ابن ابيالحديد در شرح نهجالبلاغه و محب الدين طبري در ذخائر العقبي و رياض النضره) و شاه ولي الله در ازالة الخفا و ملك العلما در فضائل السادات و ابونعيم در حلية الاوليا و منقبة المطهرين و ابوصالح مؤذن در اربعين و خرگوشي در شرف النبوة و سيوطي در جمع الجوامع و ديگر كتب خود و عمر رضا كحاله در اعلام النساء در ترجمهي فاطمه و ديگر از اعلام سنيه ممن لاتحصي كثرتهم باسانيد متعدده روايات مذكورهي در متن را ذكر كردهاند) منه.
عليه و سلم خرج و هو اخد بيد فاطمة فقال من عرف هذه فقد عرفها و من لم يعرفها فهي فاطمه بنت محمد و هي بضعه مني و هي قلبي و هي روحي التي بين جنبي من آذاها فقد آذاني و من آذاني فقد آذالله
و در بعضي از روايات من اغضب فاطمه فقد اغضبني و من اغضبني فقد اغضب الله و در بعضي ديگر قال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم يريبني ما ارابها و در بعضي ديگر يسوئني ما يسوئها و در بعض ديگر يولمني ما يولمها و يسرني ما يسرها و در بعضي ديگر يرضي الله لرضاها و يغضب لغضبها و در صحيح مسلم و حلية الاولياء صورت خبر اين است انما فاطمه انبتي و هي شجنة مني يريبني ما ارابها و يؤذيني ما آذاها)
فاطمه پاره از گوشت من است مكروه ميآيد مرا چيزي كه بر وي مكروه آيد و آزرده ميسازد مرا چيزي كه او را بيازاد
و عبارت ديگر حليه و مستدرك حاكم اين است كه پيغمبر فرمود فاطمه شجنة مني يقبضني ما يقبضها و يبسطني ما يبسطها
و در خبر است كه سهل بن عبدالله بنزد عمر بن عبدالعزيز آمد و گفت بنياميه ميگويند تو فرزندان فاطمه را از ايشان فاضلتر داني و بر ايشان تفضيل ميگذاري عمر بن عبدالعزيز در جواب گفت من از اشخاص عدول ثقة استماع كردم كه از اصحاب روايت كردند كه ايشان از رسول خدا شنيدند كه فرمود فاطمه پارهي تن من است خوشنود ميكند مرا چيزي كه فاطمه را خوشنود ميكند و خشمناك ميكند مرا چيزي كه فاطمه را خشمناك مينمايد و بخدا قسم سزاوار است از براي من كه طلب كنم رضاي رسول خدا را و رضاي فاطمه را به خوشنود كردن فرزندان ايشان و همانا بنياميه دانستهاند كه
پيغمبر شاد ميشود از شادي فاطمه و دشمن ميدارد غمناكي او را
و حاصل مجموع اين روايات چند چيز را ميرساند يكي افضليت فاطمه را چون جزأ پيغمبر است و جزأ حكم كل دارد بعضه و شجنة بمعني قطعه از چيزي است بعلاوه كه رسول خدا از او بمهجهي قلب و فلذهي كبد و قرةالعين و روحي التي بين جنبي فرموده
پس ايذاء و ايلام فاطمه عين ايذاء و ايلام رسول خداست و اذيت كننده رسول خدا كافر است باجماع مسلمين عبدالعزيز دهلوي در كتاب تحفهي خود تصريح دارد كه اغضاب بني كفر است
و نيز از اين روايت عصمت فاطمه ثابت و محقق است چه آن كه اگر معصومه نباشد تواند شد كه خطائي كند و آلوده گناهي گردد و در اين وقت باندازه گناه واجب ميشود بر پيغمبر كه حد براند و در اجراي حد خوشدل گردد كه خداي را اطاعت كرده باشد و در حق چنين كس چگونه پيغمبر ميفرمايد هر كه فاطمه را بيازارد مرا آزرده است و هر كه مرا بيازاد خدا را آزرده است در همه حال تواند شد كه از براي صدور خطائي يا گناهي فاطمه را بيازارد در اين وقت خداي و رسول را آزرده است و هر كه مرا بيازاد خدا را آزرده است در همه حال تواند شد كه از براي صدور خطائي يا گناهي فاطمه را بيازارد در اين وقت خداي و رسول را آزرده است لاجرم ثابت ميشود كه فاطمه معصومه است و بحكم عصمت در عقدهي محال است كه ابدالابدين از روي خطائي و ترك اولائي صادر گردد در اين صورت آزردن فاطمه آزردن خدا و رسول است چون ايلام كل صدق ميكند حقيقة بايلام بعض و ايلام بعض بر ايلام كل لامحاله مضافا بر اين كه از براي روح تركيبي نيست و كل جزاء اجزاء بدن است و واسطهي در ايلام روح است و فاطمه چون از جنس طينت نبي است و از آن اصل و از آن نور است (فيكون ايذائها ايذاء رسولالله و ايلامها ايلامه لما بينهما من الاتحاد المشار اليه بلفظ البضعه والشجنة)
مؤمنان معدود ليك ايمان يكي
جسمشان معدود لكن جان يكي
غير آن فهمي كه در گاو و خر است
آدمي را عقل و جان ديگر است
جان شيران و سكان از هم جداست
متحد جانهاي شيران خداست
و اما بودن ايذاء رسول خدا ايذاء حضرت پروردگار از اين راهست كه قلب رسول خدا آن كعبه و بيت حقيقي از براي خداست چنانچه منقولست ما و سعني ارضي
و لا سمائي ولكن و سعني قلب عبدي المؤمن پس بسبب اذيت رسول خدا عرش الله مضطرب ميشود و هموم و غموم در او متراكم ميگردد محتشم بسيار خوب گفته است
هست از ملال گر چه بري ذات ذوالجلال
او در دل است و هيچ دلي نيست بي ملال (1).
دهم- در لمعة البيضاء بروايت حذيفهي يماني از رسول خدا حديث كند كه رسول خدا فرمود چون روز قيامت شود سواره فقط چهار نفرند من و علي و دخترم فاطمه و صالح النبي و بروايت ابن عباس فرمود من بر براق سوار ميشوم و علي بر دلدل و دخترم فاطمه بر ناقهي غضبا و صالح بر ناقه خود
در كتاب مذكور و غير آن از حذيفه منقولست كه رسول خدا مكرر ميفرمود فداها ابوها و آن حضرت بجامهي خواب نميرفت تا اين كه فاطمه را ديدار كند و صورت خود را ميان دو پستان او بگذارد و صورت او را به بوسد و ابوالسعادات در فضائل الصحابه و ديگر آن بروايت شريك و اعمش و كثير النوي وابن حجام جميعا سند بجميع بن عمير ميرسانند و او از عايشه و اسامه روايت ميكنند كه اين دو نفر گفتند ما كان احد من الرجال احب الي النبي صلي الله عليه و آله و سلم من علي بن ابيطالب و لا من النساء احب اليه من فاطمه
و نيز عبدالله بن عطا از عبدالله بن بريده خبر ميدهد كه پدرش از رسول خدا خبر ميدهد ميگويد من از آن حضرت سؤال كردم كه محبوبترين زنان در نزد تو كيست فرمود فاطمه زهراء گفتم از مردان فرمود علي بن ابيطالب شوهر او و مثل همين را در جامع ترمذي و مستدرك حاكم و استيعاب ابن عبدالبر و سائرين نقل كردهاند
1) قال ابن طلعة الشافعي في مطالب السؤال ان فاطمه قد خصت بفضل سجايا منصوص عليها بانفرادها و فضلت بخصائص مزايا صرح اللفظ النبوي بايرادها و مينرت قرة عين الرسول بصفات شرف يتنافس الا نفس النفيسة في آحادها و قال في كشف الغمة ولقد اشرق عوالم الغيب والشهود باشراق انوارها و اضاء لالائها بتشعشع ضيائها واعتلي نورها علي كل موجود بعلومنا رها متعالية عن اعين النظار الكريمة الكريمة الانساب الشريفه الشريفه الاحساب السيدة الجليلة باجماع اهل السداد الخيرة من اهل الخير والرشاد ثالثه الشمس والقمر بنت خير البشر امالائمة الغرور الصفوة علي رغم من جحد او كفر الخ.
و نيز در كتاب قوهي القلوب از ابوطالب مكي و ابوصالح مؤذن در اربعين و كتاب فضائل الصحابه سند بعايشه ميرسانند كه گفت علي و فاطمه در كنار رسول خدا بودند علي گفت يا رسول انيا احب اليك انا او فاطمه) من در نزد شما محبوبترم يا فاطمه رسول خدا فرمود فاطمه محبوبتر است و تو عزيزتري در نزد من و بروايت جابر بن عبدالله حضرت فرمود لك حلاوة الولد و له ثمر الرجال و هو احب الي منك
يعني تو شيريني فرزندي داري از براي من و علي از براي خود من سود و ثمر مردان دارد لاجرم او محبوبتر است در نزد من فاطمه عرض كرد قسم بآن كسي كه ترا برگزيد و خلعت نبوت بر تو پوشانيد و امت را بتو هدايت كرد تا زنده هستم اعتراف دارم بمنزلت علي عليهالسلام پوشيده نماند كه امثال اين گونه سؤال و جواب از براي استدراك آيندگان است كه منزلت و مكانت ايشان را بشناسند و اگر نه هر يك عالم بما كان و ما يكون بودند حاجت بسؤال و جواب نداشتهاند.
ابومحمد جعفر بن احمد بن علي القمي در كتاب جامع الاحاديث كه در سنه 1369 هجري در تهران بطبع رسيده از رسول خدا چنين روايت ميكند قال رسولالله رائحة الانبياء رائحة السفر جل و رائحة الحور العين رائحة الاس و رائحة الملائكه رائحة الورد و رائحة ابنتي فاطمه الزهراء عليهاالسلام رائحة السفر جل والاس والورد ولا بعث الله نبيا و لاوصيا الا و جد منه رائحة السفر جل فلكوها واطعموا حبالا كم يحسن اولادكم.
رسول خدا فرمود بوي انبياء بوي به هست و بوي حوران جنت بوي گل ياس است و بوي ملائكه بوي گل سرخ است و بوي دخترم فاطمه بوي به و گل ياس و گل سرخ هر سه را دارد خداي متعال ههيچ رسولي نفرستاد مگر آن كه رائحهي سفر جل در او بود شما زنان حاملهي خود را به بخورانيد تا فرزندان شما نيكو صورت از مادر متولد شوند.
خرگوشي در كتاب شرف النبوة و ابوصالح مؤذن در اربعين و ابوالسعادات در فضائل و ابوبكر و محمد بن عبدالله شافي و ديگران از علماء عامة روايتي را كه تحت انعقاد نطفه فاطمه از كتب خاصه نقل كرديم اين اعلام سنيه هم نقل كردهاند نهايت اسم عايشه را بآن تصريح نكردند مبادا از مقام او چيزي كاسته شود و صورت خبر اين است.
كان رسولالله يكثر بقبيل فاطمه فانكرت عليه بعض نسائه فقال صلي الله عليه و آله و سلم انه لما عرج بي السماء اخذ بيدي جبرئيل فادخلني الجنة فناولني من رطبها فاكلته.
و في روايتة فناولني منه تفاحة فاكلتها فتحول ذلك نطفة في صلبي فلما هبطت الي الارض واقعت خديجة فحملت بفاطمه مني فهي حوراء انسيه لا انسية محضه فكلما اشتقت الي رائحة الجنة شممت رائحة ابنتي.
رسول خدا چون بسيار فاطمه را ميبوسيد عايشه بر او انكار كرد كه زن شوهردار را سزاوار نيست او را اين همه بوسيدن رسول خدا فرمود شبي كه مرا بآسمانها بالا بردند جبرئيل دست مرا گرفت و داخل بهشت گردانيد و از رطب بهشتي و اگر نه سيب بهشتي بمن عطا كرد من آن را تناول كردم نطفهي فاطمه از آن ميوه بهشتي است هرگاه مشتاق بهشت ميشوم بوي آن را از فاطمه استشمام ميكنم فاطمه حوراء انسيه است نه اين كه انسيهي محضه بوده باشد.
تفصيل اين عنوان تحت عنوان شفاعت بيايد
ابوصالح مؤذن در كتاب اربعين از ابو حامد اسفرايني كه او سند بابو هريره ميرساند كه گفت شنيدم از رسول خدا كه فرمود اول كسي كه داخل بهشت شود فاطمه خواهد بود.
و علي متقي حنفي در كنز العمال در جزأ سادس ص 18 طبع حيدر آباد هند بسندهاي بسيار از رسول خدا حديث كند كه چون روز قيامت شود منادي از بطنان عرش ندا كند كه چشمهاي خود به پوشيد و سرهاي خود فرود آريد كه اينك فاطمه دختر محمد ميخواهد از صراط عبور كند با هفتاد هزار حورالعين همانند برق جهنده.
(نا) از كتاب ابوبكر حافظ بن مردويه المتوفي سنه 352 كه از مشاهير اهل سنت است سند بسنان بن اوسي ميرساند كه گفت رسول خدا فرمود خداي تعالي چون فاطمه را با علي تزويج كرد فرمان داد برضوان خازن بهشت كه شجرهي طوبي را حمل رقاع از براي محبين آل محمد بنمايد سپس همانند باران آن نامهاي برات بيزاري از آتش جهنم از او فرو ريخت ملائكه آن رقاع را ضبط كردند چون روز قيامت شد آن ملائكه هر يك از محبين آل محمد را يك نامه براي آزادي از آتش جهنم باو داده خواهد شد.
ابوالسعادات در كتاب فضائل و ثعلبي در تفسير خود بنابر نقل صاحب ناسخ در تفسر قوله تعالي (لا يرون فيها شما و لا زمهريرا) از ابن عباس حديث كنند كه چون اهل بهشت ساكن شوند تابش نوري را بنگرند عرض كنند پروردگارا در كتاب خود خبر دادي كه در بهشت آفتاب و ماه نيست پس اين روشنائي چيست اين وقت منادي ندا كند اين نور شمس و قمر نيست فاطمه از چيزي تعجب نمود خنديد اين نور از ثناياي اوست كه بهشت را روشن كرده است.
(نا) ابوصالح مؤذن در اربعين خود سند باين مسعود ميرساند كه گفت از رسول خدا شنيدم كه ميفرمود گاهي كه خداوند فرمان داد كه فاطمه را با علي كابين بندم پس
از امتثال فرمان جبرئيل مرا آگهي داد كه خداوند بهشتي از مرواريد بنيان كرده كه بين جزر هر ديواري را از مرواريد و طلا و ياقوت بهم پيوسته و ياقوت سرخ مرصع فرموده و با زبرجد سبز سقف آن را بنا كرده و با قطعات مروايد مرصع بياقوت سرخ آن را مزين نموده و غرفهياي بنيان نهاده كه از آستانه تا آستانه خشتي از زر سرخ و خشتي از مرواريد سفيد و خشتي از ياقوت رماني و خشتي از زبرجد سبز است و چشمهسار هاروان داشته و آن غرفها را بآنهار جاريه محفوف فرموده و بر لب انها رقبها پديدار است كه بسته ميشود بزنجيرهاي طلا و پوشيده ميشود بگوناگون شجر و بر هر شاخ شجر قبهايست و در هر قبه تختي است از مرواريد سفيد و شاذروان آن از سندس و استبرق است و زمين آن را بزعفران و مشك و عنبر فرش گستردهاند و در هر حقبه حوريهاي است و آن قبه را صدباب است و در هر بابي دو جاريه جاي دارد و دو شجر افراخته برپاست و مفرشي و كتابي نگاشته حاضر است و گرداگرد قباب نوشته است.
بآية الكرسي گفتم اي جبرئيل خداوند اين بنا را از براي كه نهاده و اين بهشت از براي كدام كس آفريده گفت از براي علي بن ابيطالب و دختر تو فاطمه زهرا بيرون يك بهشت ديگر كه خداوند تحفه فرموده براي علي و فاطمه تا چشم تو بدان روشن گردد.
اقول آنچه ذكر شد از وصف اين قصر منيف هرانيه براي تقريب اذهان است والا وصف آن دار كما هو حقه در عقدهي محال است و حقيقت آنها را بهشت آفرين ميداند.
ابن شهر آشوب در مناقب از امام صادق عليهالسلام حديث كند كه چون از آن حضرت سؤال كردند از معني حي علي خيرالعمل فرمودند بر فاطمه و نيكوئي بفرزندان او و بروايتي خيرالعمل ولايت اهلبيت است و منافات ندارد و خيرالعمل جزأ اذان بود و عمر او را اسقاط كرد و بجاي او الصلوة خير من النوم قرار داد و اين بكي از مطاعن او است.
19- در صحيح ترمذي است كه رسول خدا فرمود من احب هذين يعني الحسن والحسين عليهالسلام و اباهما وامهما كان معي في الجنة آن كس كه اين چهار نفر دوست بدارد در بهشت با من خواهد بود).
20- در تفسير ثعلبي از ابن عمر حديث كند كه او ميگفت علي را سه خصلت است كه اگر يكي از آنها نصيب من ميشد دوستر داشتم از اين كه مرا شتران سرخ مو بوده باشد و آن تزويج فاطمه است و اعطاء رايت يوم خبير و آيهي النجوي.
21- نسفي كه از معروفين سنيهي است در تفسير خود نقل ميكند كه فاطمه درخواست كرد كه صداق او شفاعت امت بوده باشد و اين درخواست قبول گرديد كه در باب شفاعت بيايد.
22- در نزهة المجالس از رسول خدا حديث كند كه فرمود شمس من هستم و قمر علي است و زهره دخترم فاطمه و فرقدان حسن و حسين ميباشد
اقول از اين قسم كنايات در قرآن بسيار است بعض از آن سبق ذكر يافت
يكي حواء يا آدم اسكن انت و زوجك الجنة
دوم و سوم زوجهي نوح و لوط چنان چه ميفرمايد (ضرب الله مثلا للذين كفروا امراة نوح و امراة لوط الاية)
4- آسيه زوجهي فرعون (و ما ضرب الله مثلا للذين آمنوا امرأة فرعون اذ قالت. الايه
5- سارة زوجهي ابراهيم خليل چنان چه ميفرمايد (و امرأته قائمة فضحكت فبشرناها) باسحق
6- زوجهي حضرت ذكريا است (و وهبنا له يحيي و اصلحنا له زوجه الخ)
7- زليخا زوجهي عزيز مصر (قالت امرأة العزيز الآن حصحص الحق انا راودته
8- زوجهي ايوب فاستجبنا له و كشفنا ما به من ضر و آيتناه اهله
9- بلقيس است اني وجدت امرأة تملكهم
10- عايشه و حفصه است و اذا سرا لبني الي بعض ازواجه حديثا فلما نبأت الاية)
11- خديجه كبري (و وجدك عائلا فاغني) اي بمال خديجة
12- فاطمهي زهرا عليهاالسلام (مرج البحرين يلتقيان) و از اين پيش ذكر شد كه آن مخدره در آيات بسيار بكنايات نام مباركش ذكر شده است و بخصال خاصه او را ستوده
حوا را بقول توبه ساره را بكمال حسن و جمال رحمه زوجهي ايوب را بحفاظ فطري و حجاب جبلي آسيه را بحشمت و حرمت زليخا را بحكمت و عنايت بلقيس را باصابت راي مادر موسي را بشكيبائي و صبر مريم را بزلال صفوت امالمؤمنين خديجه را بمقام رضا فاطمه زهرا را بعلم ما كان و ما يكون
هر چه خوبان هه دارند تو تنها داري
مضافا بر آن چه سبق ذكر يافت علامهي مجلسي در عاشر بحار سند بابي سعيد خدري ميرساند كه ميگفت فاطمه اعز ناس بود در نزد رسول خدا اتفاقا روزي رسول خدا بر فاطمه وارد شد و او در محراب عبادت مشغول بنماز بود چون صداي پدر شنيد باستقبال پدر دويد و سلام داد رسول خدا دست مرحمت بر سر فاطمه ميكشيد و ميفرمود چگونه شام كردي اي نور ديده من خداي ترا رحمت كند اگر شامي داري براي من بياور.
(نا) از كتاب اخبار فاطمه ابوالصوفي از عبدالله بن الحسيني حديث كند كه رسول خدا بر فاطمه وارد گرديد آن مخدره پارهي نان جوين خشكيده خدمت رسول خدا آورد آن حضرت بآن نان جو افطار كرد و فرمود اي دختر جان من اين اول ناني است
كه بعد از سه روز بدست من آمده فاطمه زار بگريست و رسول خدا با دست مبارك صورت او را مسخ مينمود و اشك او را پاك ميفرمود
منقول از كتاب مولد فاطمه تاليف ابن بابويه از اميرالمؤمنين روايت ميكند كه ما در خدمت رسول خدا نشسته بوديم آن حضرت فرمود مرا خبر دهيد كه چه چيز براي زنها بهترين چيزهاست ما همگان خاموش بوديم و جوابي نداشتيم چون مجلس پراكنده شد و من بخانه مراجعت كردم و فاطمه را از مقاله رسول خدا خبر دادم آن مخدره فرمود چرا نگفتي بهترين چيزها از براي زنان اين است كه مردي او را نهبيند و او مردي را نهبيند اميرالمؤمنين ميفرمايد من مراجعت بمسجد كردم و رسول خدا را آگهي دادم از مقالهي فاطمه حضرت فرمود يا علي تو كه در نزد ما بودي و سخن نكردي اميرالمؤمنين عرض كرد يا رسولالله از فاطمه چنين شنيدم رسول خدا فرمود فاطمه بضعة معني
ثقه الاسلام محمد بن يعقوب كليني در كافي سند بامام صادق عليهالسلام ميرساند كه آن حضرت فرمود روزي فاطمه بخدمت رسول خدا مشرف شد و شكايت از بعضي امور نمود رسول خدا بيخ شاخهي نخل خرمائي را گرفت كه آن را كرب ميگويند و بفاطمه مرحمت نمود و در او كلماتي مسطور بود فرمود اي فاطمه برو و در او نظر كن و هر چه در او هست بياموز چون فاطمه در او نظر كرد ديد نوشته است من كان يؤمن بالله واليوم الاخر فلا يؤذي جاره و من كان يؤمن بالله واليوم الاخر فليكرم ضيفه و من كان يؤمن بالله واليوم الاخر فليقل خيرا او يسكت.
و در كتاب دلائل شيخ جليل ابوجعفر طبري سند باين مسعود ميرساند كه مردي بنزد فاطمه آمد عرض كرد اي دختر رسول خدا آيا پيغمبر اكرم براي شما چيزي باقي گذارده كه مرا بدان وسعت بخشي فاطمه جاريهي خود را فرمود كه آن جريده را
كه بتو دادم بياور كنيزك بسيار گشت و و او را نيافت فاطمه فرمود اي واي آن را جستجو كن كه بيايي چه آن كه آن جريده در نزد من معادل در فرزندم حسن و حسين است كنيزك پس از تفحص بسيار آن جريده را در ميان خاكروبها پيدا كرد كه در موقع جاروب كردن مفقود شده بود چون آن جريده را نظر كردند در آن نوشته بود
بسم الله الرحمن الرحيم قال النبي صلي الله عليه و آله و سلم ليس من المؤمنين من لم يؤمن جاره بائقة و من كان يؤمن بالله واليوم الاخر فلايؤذي جاره و من كان يؤمن بالله واليوم الاخر فليقل خيرا او يسكت ان الله تعالي يحب الخير الحليم المتعفف و يبغض الفاحش البذاء السئال الملحف ان الحياء من الايمان والايمان في الجنته و ان الفحش من البذاء و البذاء في النار.
يعني محمد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود از مؤمنين نيست كسي كه همسايهاش از اذيت او درامان نباشد و هر كه ايمان بخدا و روز جزا داشته باشد پس همسايهي خود را اذيت نكند و هر كه ايمان بخدا و روز واپسين دارد پس كلام خوب بگويد و اگر نه ساكت باشد همانا كه خداوند دوست دارد هر كسي را كه خيرخواه مردم و بردبار و پارسا باشد و دشمن ميدارد هر كه را كه فحاش و بد زباني و بيشرم و بسيار سؤال كنند و مصر در سؤال باشد زيرا كه حيا از ايمان است و ايمان در بهشت خواهد بود و بد زباني از بيشرمي است و بيشرمي در آتش است.
محدث قمي در بيتالاحزان از صدوق روايت ميكند كه فاطمهي زهراء سلاماللهعليها كه آن مخدره فرمود شنيدم از پدر بزرگوارم كه فرمود در روز جمعه ساعتي است كه هر كه در آن ساعت از مسلمانان دعا كند و از خدا حاجت خود را در امر خير بخواهد حاجت او برآورده است من عرض كردم آن ساعت كدام است اي پدر بزرگوار فرمود آن گاه كه نصف خورشيد در افق پنهان شود در موقع غروب پس بعد از آن فاطمه غلام خود را امر فرمود كه بر بالاي بام برايد و چون موقع غروب آفتاب شود و نصف خورشيد در مغرب فرو رود مرا آگهي ده كه دعا كنم
منقول از نوادر رواندي كه بسند معتبر حديث كند كه مردي نابينا بر اميرالمؤمنين وارد شد و فاطمه و رسول خدا در آن مجلس بودند فاطمه برخواست و عقب پرده رفت رسول خدا فرمودند اين مرد نابيناست فاطمه عرض كرد اگر او مرا نهبيند من او را ميبينم و او قوهي سامعهاش باكي ندارم استشمام رائحه مينمايد رسول خدا فرمود اشهد انك بعضة مني
و بهمين سند منقول از اميرالمؤمنين است كه ميفرمايد كه رسول خدا از اصحاب خود پرسش كردند كه جنس زن چيست عرض كردند انما هي عورة فرمودند چه وقت بخداي خود نزديك ميشود صحابه جوابي نتوانستهاند بگويند چون اين مطلب بگوش فاطمه رسيد فرمودند هنگامي كه در قعر خانه خود بنشيند رسول خدا فرمودند ان فاطمه بضعة مني
و تبسم فاطمه هنگام ساختن اسماء براي او عماري را كه حجم بدن ميت را ميپوشاند بعد ازين بيايد (1).
(نا) از صدوق نقل كرده كه ايشان بسند خود از حضرت رضا عليهالسلام روايت نموده كه هرگاه هلال طالع ميگرديد در شهر رمضان نور فاطمه غلبه پيدا ميكرد بر نور هلال و چون آن مخدره غائب ميشد نور هلال ظاهر ميگرديد
و تابيدن نور از ثناياي فاطمه از اين پيش گذشت
1) چگونه چنين نباشد لانها سليلة النبوة و رضيعة در الكرم والفتوه و دره صدف الفخار و عزه شمس النهار و ضياء مشكوه الانوار و صفوه الشرف الجود و واسطته قلاده الوجود و نقطه و دائره المفاخر و قمر هاله المآثر الزهرة الزهراء والغره الغراء العاليه في المحل الاعلي الحالته في المرتبه العليا السامية بالمكاته المكينه في عالم السماوات المضيئه بالانوار المنيرة جمال الاباء و شرف الابناء يفتخر آدم بمكانها و يفرح نوح بعلو شانها و يسمو ابراهيم يكونها من نسله و يتهيج اسماعيل بها علي ابوته و ريحانه النبي من بين اهله بل روحه و قلبه).
صدوق در علل الشرايع باسناد خود از ابان ابن تغلب از امام صادق عليهالسلام حديث ميكند كه تفصيل آن در وجه تسميهي فاطمه (ع) بزهراء سبق ذكر يافت كه در آخر حديث حضرت ميفرمايد:
و هو ينقلب في وجوهنا الي يوم القيمه في الائمه ما اهل البيت امام بعد امام
و نيز در علل الشرايع سند بجابر بن عبدالله ميرساند و او از رسول خدا حديث كند كه فرمودند خداي متعال نور فاطمه را از نور عظمت خود خلق كرد چون آن نور بآسمانها و زمينها تابش كرد چمشهاي ملائكه از آن نور خيره گرديد يكباره بسجده افتادند عرض كردند پروردگارا اين چه نوري است كه ديدههاي مرا خيره كرده خطاب از مصدر جلال برسد كه اين نور از نور عظمت من ميباشد كه او را در آسمان ساكن گردانيدهام و او را از صلب بهترين انبياي خود بيرون ميآورم و از آن امامان و خلفاي خود را كه بامر من قيام مينمايند بوجود ميآورم كه در روي زمين بعد از انقضاء وحي مردم را بسوي من دلالت كنند و طريق را بآنها بياموزند.
امام صادق هنگامي كه اين حديث را از رسول خدا روايت كرد اين حديث بگوش ابن جريح رسيد حاضر حضرت گرديد عرض كرد يا ابا عبدالله حديثي عجيب شنيدم حضرت فرمود آن كدام است گفت حديثي كه از رسول خدا نقل كرديد حضرت فرمود شما روايت ميكنيد كه خداوند براي بندهي مؤمن غضب ميكند و برضاي او راضي ميشود پس چه جاي تعجب است كه فاطمهي مؤمنه را خدا براي او غضب كند و برضاي او راضي شود ابن جريح گفت راست فرمودي الله اعلم حيث يجعل رسالته
صدوق در امالي بسند خود از اميرالمؤمنين عليهالسلام روايت ميكند كه فاطمهي زهرا از رسول خدا پرسش نمود كه يا ابتاه فرداي قيامت من شما را كجا زيارت خواهم كرد حضرت فرمود من بر در بهشت بالواء حمد شفاعت امت ميكنم و اگر نه بر كنار حوض امت خود را از آب كوثر سراي مينمايم عرض كرد اگر آنجا بخدمت شما نرسم فرمود در پاي ميزان كه من در آن جا ميگويم خدايا امت مرا از آتش جهم بسلامت بدار و اگر نه در شفير جهنم كه شرارهي آتش را از امت خود دور ميكنم فاطمه مستبشر و فرحناك گرديد از اين اخبار.
صدوق در امالي سند بعبدالله بن سليمان ميرساند ميگويد در صفت پيغمبر قرائت انجيل مينمودم در نكاح نساء ديدم نوشته است كه آن حضرت قليلالنسل است و نسل او از مباركه است يعني فاطمه و از براي او خانهاي است در بهشت كه در آن خانه رنجي و سختي و غمي و المي نيست و پيغمبر كفيل اوست چنان چه كفيل شد ذكريا مادر ترا يعني مريم مادر عيسي را و اين مباركه را دو فرزند خواهد بود و هر دو تن شهيد خواهند شد
صدوق در امالي سند بابن عباس ميرساند كه گفت روزي رسول خدا نشسته بود و علي و فاطمه و حسن و حسين در نزد او نشسته بودند اين وقت رسول خدا سر بجانب آسمان كرد عرض كرد پروردگارا تو ميداني كه اين جماعت اهلبيت منند و گراميترين خلقاند در نزد من پروردگارا دوست بدار كسي كه اينها را دوست دارد و غضب كن بر كسي كه بر اينها غضب ميكنند و دوستي كن با كسي كه با اينها دوستي مينمايد و دشمني بنما با كسي كه با اينها دشمني بنمايد و اعانت كن كسي را كه با اينها اعانت كند و قرار بده
آنها را پاكيزه و مطهر از هر رجس و گناهي و از جانب خود ايشان را بروحالقدس مؤيد بنما سپس روي با علي آورد و فرمود يا علي تو امام اين امتي و خليفه بر آنها هستي بعد از من و كشاننده مؤمنين باشي بسوي بهشت و گويا مينگرم كه دخترم فاطمه ميآيد در روز قيامت بر ناقهاي از نور و از طرف راست او هفتاد هزار ملك و از طرف يسار او هفتاد هزار ملك و از پيش روي او و عقب سر كذلك ميكشاند زنان امت مرا بسوي بهشت پس هر زني كه پنج وقت نماز خود بجا آورد و روزهي ماه رمضان را بگيرد و در حال استطاعت حج خود را بجا آورد و زكوة مال خود را بدهد و شوهر خود را اطاعت بنمايد و علي و اولاد او را دوست داشته باشد داخل بهشت ميشود بشفاعت دخترم فاطمه (ع) و انها لسيدة نساء العالمين فقيل يا رسولالله اهي سيدة نساء عالمها فقال صلي الله عليه و آله و سلم ذلك لمريم بنت عمران فاما ابنتي فاطمه فهي سيده نساء العالمين من الاولين والاخرين
و هرگاه در محراب عبادت بايستد هفتاد هزار ملك از ملائكه مقربين بر او سلام بنمايند و او را ندا كنند بهمان ندائي كه با مريم بنت عمران مينمودند ميگويند يا فاطمه ان الله اصطفيك و طهرك و اصطفيك علي نساء العالمين
سپس فرمود يا علي بدان كه فاطمه پارهي تن من است و نور چشم من و ميوهي قلب من است يسوئني ماسائها و يسرني ما سرها و او اول كسي است كه از اهلبيت من بمن ملحق ميشود
پس با او نيكوئي كن بعد از من «ان فاطمه شجنة مني يسخطني ما اسخطها و يرضيني ما ارضاها» فاطمه رك و ريشه من است بغضب ميآورد مرا چيزي كه او را بغضب ميآورد.
شيعه و سني متفقاند كه رسول خداي بيرون آمد و دست فاطمه را در دست داشت و فرمود: (من عرف هذه فقد عرفها و من لم يعرفها فهي فاطمه بنت محمد و هي بضعه مني و هي قلبي و روحي التي بين جنبي فمن آذاها فقد آذاني و من آذاني فقد آذي الله) بيان شد كه نظائر آن از كتب اهل سنت از حد تواتر گذشته.
رسول خدا در مرض موت خود فاطمه بر وي درآمد آن حضرت با فاطمه آغاز سخن كرد و با او اسراري ميگفت فاطمه سخت بگريست رسول خدا كلمهاي ديگر بگفت فاطمه بخنديد عايشه ميگويد با خود گفتم اين زن را بر ساير زنان فضيلت باشد اين خنده ميان گريه يعني چه چون از فاطمه پرسش كردم سبب آن را در جواب فرمود من آن كس نيستم كه افشاي سر بنمايم تا گاهي كه رسول خدا از جهان برفت فرمود پدرم چون خبر مرگ خود را بمن گفت گريستم بعد فرمود تو اول كس باشي كه بمن ملحق شوي از اهلبيت من پس بخنديدم.
در لمعة البيضا ص 12 بعد از نقل اين روايت از بخاري و ترمذي ميگويد: ان مضمون هذا الخبر يدل علي كونها اشرف من الانبياء والصديقين والشهداء والصالحين ما خلا خاتم النبيين و زوجها اميرالمؤمنين و اولاده المعصومين و ذلك لانه قد ضحكت بوعد لقاء ربها و تبشرت بقرب زمان موتها و لم يظهر هذا الشأن من احد من الانبياء العظام سپس شروع ميكند بذكر كراهت هريك از انبياء را از موت (1).
نور احدي ظاهر از جانب بطحا شد
چون عرش معلا كرد سرتاسر دنيا را
در كشور امكاني واجب به تجلي بين
در عالم ناسوتي لاهوت هويدا را
1) تا اين كه ميفرمايد: بالجمله لا توجد نفس من النفوس الانسانيه الا و هي كارهه للموت لامحاله اذهو هادم اللذات و مفرق الجماعات و موتم البنين والبنات مع استيناس الارواح الي الابدان العنصريه و ميل الطباع البشريه الي الحيوه الدنيويه و لومع صفه النبوه والرساله كطباع الانبياء واولياء الكرام عليهمالسلام حيث انهم علي شرف مقاديرهم و عظم اخطارهم و مكانتهم من الله و منازلهم من محال قدسه و علمهم بما يول اليه احوالهم و تنتهي اليه امورهم احبوا الحيوة و مالوا اليها و كرهوا الموت و نفروا منه لما اشرنا منه من الاستيناس اذا انقطاع الانس خطيب جسيم و عذاب اليم بل جميع الالام الدنيويه و الاخرويه راجعه الي انقطاع الانس اليه و فاطمه كانت فناة في عنفوان الشباب والفتوه و لها زوج كريم و اولاد صغار اطياب و مع تعلق قلبها بهم في الغايه و ميلها اليهم في النهايه و مع ذلك كله فاذا بشرت بسرعته اللحاق الي دارالقرار تبشرت و من غايه السرور ضحكت فهم في اي واد و هي في اي واد و ان هذا والله امر عظيم الخ.
خورشيد جهان آرا در پرده خجلت شد
تابان درخشان ديد تا زهرهي زهرا را
در دائرهي خلقت امري علني بينم
يا كوكبهي حشمت صديقهي كبري را
شمس فلك عفت نور قمر عصمت
دارد ز پي خدمت صد مريم و حوا را
دخت نبي مرسل جفت علي والا
زان گونه مربي بين اين گونه مر بارا
ار مقدم ميمونش عالم چه گلستان شد
از نور تجلي داد نه گنبد مينا را
بر درگه او دربان جبرئيل امين ديدم
مرآت خدا گفتم آن مظهر يكتا را
در عترت پاك او چون هشت و چهار آمد
بر بام فلك بنهاد از عز و شرف پا را
از جود وجود او اسلام مؤيد شد
قرآن به ثنا خواني مرضيه و عذرا را
او كاملهي مطلق حق باوي وي با حق
نازم بچنين رفعت انسيهي حورا را
فرمود رسولالله الفاطمه بعضه
با كوش دلت بشنو وصف در بيضا را
با طلعت مسعودش عالم چه منور كرد
نور رخ او روشن سازد صف عقبا را
ما چشم باو داريم در عرصه رستاخيز
شايد كه بالطافش خرسند كند ما را
دختر فكر بكر من غنچه لب چه وا كند
از نمكين كلام خود حق نمك ادا كند
طوطي طبع شوخ من چونكه شكرشكن شود
كام زمانه را پر از شكر جان فزا كند
بلبل نطق من زبك نغمهي عاشقانئي
گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا كند
خامهي مشك ساي من گر بنگارد اين رقم
صفحه روزگار را مملكت ختا كند
مطرب اگر بدين نمط ساز طرب كند گهي
دائرهي وجود را جنت دلگشا كند
شمس فلك بسوزد از آتش غيرت حسد
شاهد معني من ار جلوه دلربا كند
نظم برد بدين نسق از دم عيسوي من
خاصه دمي كه از مسيحا نفسي ثنا كند
و هم باوج قدس ناموس اله كي رسد
فهم كه نعت بانوي خلوت كبريا كند
ناطقهي مرا مگر روح قدس كند مدد
تا كه ثناي حضرت سيدهي نسا كند
فيض نخست و خاتمه نور جمال فاطمه
چشم دل از نظاره در مبدأ و منتهي كند
صورت شاهد ازل معني حسن لم يزل
و هم چگونه وصف آينه حق نما كند
مطلع نور ايزدي مبداء فيض سرمدي
جلوهي او حكايت از خاتم انبيا كند
بسملهي صحيفهي فضل و كمال و معرفت
بلكي گهي تجلي از نقطهي تحت با كند
دائرهي شهود را نقطهي بلتقي بود
بلكه سزد كه دعوي لو كشف الغطا كند
حامل سر مستمر حافظ غيب مستتر
دانش او احاطه بر دانش ماسوي كند
عين معارف و حكم بحر مكارم كرم
كان سخاوي وي محيط را قطرهي بيبها كند
ليلهي قدر اوليا نور نهار اصفيا
صبح جمال او طلوع از افق علا كند
بضعهي سيد بشر ام ائمهي غرر
كيست جز او كه همسري باشه لافتي كند
وحي نبوتش نسب جود و فتوتش حسب
قصهي از مروتش سورهي هل اتي كند
دامن كبرياي او دست رس خيال ني
پايهي قدر او بسي پايه بزير پا كند
لوح قدر بدست او كلك قضي بشست او
تا كه مشيت اللهي او چه اقتضا كند
در جبروت حكمران در ملكوت قهرمان
در نشآت كن فكن حكم بماتشا كند
عمصت او حجاب او عفت او نقاب او
سر قدم حديث از او سر و از آن حيا كند
نغمهي قدس بوي او حذبهي انس خوي او
منطق او خبر زلا ينطق عن هوي كند
قبلهي خلق روي او كعبهي عشق كوي او
چشم اميد سوي او تا بكه اعتنا كند
بهر كنيزيش بود زهره كمينه مشتري
چشمهي خور شود اگر چشم سوي سها كند
مفتقرا متاب رو از در او بهيچ سو
ز آن كه مس وجود را فضهي او طلا كند
ابوبكر شيرازي كه از معتبرين عامهي است در تفسير خود گفته كه: مراد از اهل ذكر محمد و علي و حسن و حسين عليهمالسلام ميباشند اين جماعت اهل علم و فضل و بيان هستند و بخدا قسم مؤمن ناميده نشد مؤمن مگر براي كرامت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب.
(يص) ص 441 از حافظ ابوبكر شيرازي حديث كند كه او سند بابن عباس ميرساند ميگويد پيغمبر فرمود در شب معراج اين كلمات را بر سرادق عرش بديدم (لا اله الا الله محمد رسولالله علي جنب الله الحسن والحسين صفوه الله فاطمه امه الله علي مبغضيهم لعنه الله.
(ابن حجر هيثمي) در صواعق از رسول خدا حديث كند كه آن حضرت فرمود بعلي بن ابيطالب يا علي: ان اول من يدخل الجنه يا علي انا وانت و فاطمه والحسن والحسين في مكان واحد.
علي عليهالسلام عرض كرد يا رسولالله دوستان ما در كجا باشند رسول خدا فرمود در پشت سرما بما ملحق ميشوند.
منقول از خلاصة الاذكار مرحوم ملا محسن فيض است كه ميفرمايد از حضرت زهرا صلوات الله عليها روايت است كه فرمود پدرم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بر من وارد گرديد در وقتي كه رختخواب خود را پهن كرده بودم و ميخواستم بخوابم فرمود اي فاطمه قبل از اين كه بخواب روي چهار عمل بجا بياور يك ختم قرآن بنما و پيغمبران را شفيع خود گردان و مؤمنين را از خود خوشنود بنما و حج و عمره بجا بياور اين را فرمود و داخل نماز شد من صبر كردم تا از نماز فارغ گرديدم گفتم يا ابتاه امر فرمودي بچهار چيز كه من قدرت ندارم كه در اين وقت آنها را بجا بياورم آن حضرت تبسم كرد فرمود اي فاطمه هرگاه بخوابي قل هو الله احد را سه مرتبه قرائت كني پس گويا ختم قرآن كردهاي و هرگاه صلوات بفرستي بر من و بر پيغمبران قبل از من ما شفيعان تو خواهيم بود در روز قيامت و هرگاه استغفار كني از براي مؤمنين پس تمامي ايشان از تو خوشنود شوند و هرگاه بگوئي سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اكبر همانند اين است كه حج و عمره كرده باشي.
(35) دارقطني كه از مشاهير اهل سنت است در صحيح خود روايت كرده كه رسول خدا دست دزدي را فرمان داد قطع بنمايد دزد فرياد برآورد كه ديروز اين دست را بشرف بيعت اسلام ميشناختي و محترم ميداشتي امروز بقطع او فرمان ميدهي رسول خدا فرمود اگر هم فاطمه دخترم باشد چون مرتكب چنين امري گردد حكم خدا را معطل نميگذارم و حد بر وي جاري مينمايم چون فاطمه اين سخن بشنيد محزون گشت تا چرا نام او بر زبان پيغمبر با دزدي توامان رفته در آن حال جبرئيل نازل گرديد و اين آيه بياورد (ان اشركت ليحبطن عملك) يعني اگر شرك بياوري عمل تو ضايع و باطل خواهد شد رسول خدا نيز از اين كلمه محزون گشت جبرئيل بيامد و اين آيه آورد (لو كان فيهما آلهة الاالله لفسدتا) رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم تعجب كرد جبرئيل نازل شد عرض كرد يا رسولالله چون فاطمه محزون گرديد از قول شما اين آيات بجهت دلخوشي و رضايت او نازل گرديد بجهت موافقت فاطمه.
(36) در ناسخ گويد مردي گفت بر فاطمه زهرا وارد شدم ايشان بر من ابتدا بسلام نمودند بعد فرمود چه چيز ترا باين جا كشانيد آن مرد گفت طلب خير و بركت فاطمه فرمود خبر داد مرا پدرم و اينك حاضر است كه هر كس سه روز بر پدر من درآيد يا بر من وارد گردد و سلام كند خداوند متعال واجب ميكند از براي او بهشت را عرض كردم در حيوه شما فرمود بلي و همچنين بعد از وفاه همين ثواب را دارد.
اخبار بسيار در اين باب وارد شده است و در اين جا به پارهاي از آنها اشاره ميشود ابن شهر آشوب در مناقب از كناب القواميهي سمعاني و كتاب فضائل الصحابهي زعفراني و از كتاب ابانهي عكبري و از كتاب فضائل احمد حنبل و از كتاب اربعين ابن المؤذن كه همهي از اكابر و مشاهير اهل سنتاند باسانيد خود از رسول خدا حديث كنند كه در روز قيامت گاهي كه خلايق در پيشگاه موقف ايستاده ميشوند از وراي حجاب منادي ندا كند ايها الناس چشمها فرو خابانيد و سرها بزير افكنيد زيرا كه فاطمه دختر محمد عبور ميدهد
بر صراط و بروايت ابيايوب چون برق لامع ميگذرد و هفتاد جاريه از حورالعين در ملازمت آن حضرت ميگذرند.
سند بابن عباس ميرساند كه گفت اميرالمؤمنين عليهالسلام براي من حديث كرد كه روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بر دخترش فاطمه وارد شديد ديد سيلاب اشك از ديدههاي حق بينش جاري است فرمود اي فاطمه چه ميشود ترا و اين گريه از براي چيست عرض كرد يا ابتاه بياد روز قيامت افتادم و برهنگي اهل محشر را متذكر شدم رسول خدا فرمود همانا روز قيامت بسيار عظيم است ولي جبرئيل مرا خبر داده است كه اول كس كه زمين را بشكافد من باشم و پس از من ابراهيم خليل و بعد از او شوهر تو علي بن ابيطالب عليهالسلام سپس جبرئيل بفرمان خدا بر سر قبر تو بيايد با هفتاد هزار فرشته و هفت قبه از نور بر سر قبر تو بزنند و اسرافيل با سه حله از نور برفراز سر تو بايستد و ترا ندا كند كه اي دختر محمد قومي الي محشرك پس تو با قلب آرميده و مستوره از قبر بيرون ميآئي و آن حلها در بر مينمائي آن وقت زوقائيل در ميرسد و شتري از نور حاضر ميكند كه مهار آن از مرواريد تر باشد و هودجي بر پشت او از طلاي احمر باشد پس بر آن شتر سوار شوي و زوقائيل زمام آن را ميكشد و هفتاد هزار فرشته كه همهي ايشان رايت تسبيح بدست دارند (1)
و اذا سرت مثل الذي سرت من قبرك استقبلك مريم بنت عمران في مثل من معك من الحور فتسلم عليك فتيسر هي و من معها عن يسارك ثم تستقبلك امك خديجه بنت خويلد اول المومنات بالله و رسوله و منها سبعون الف ملك بايديهم الويه التكبير فاذا قربت من الجمع استقبلك حوافي سبعين الف حوراء و معها آسيه بنت مزاحم فتسيرهي و من معها معك فاذا توسطت الجمع و ذلك ان الله يجمع الخلائق في صعيد واحد فتستوي بهم الاقدام ثم ينادي منادي من تحت العرض يسمع الخلائق غضوا ابصاركم حتي تجوز فاطمه الصديقه بنت محمد و من معها فلا ينظر اليك يومئذ الا ابراهيم خليل الرحمن و علي بن ابيطالب و بطلب آدم حوا فراها مع امك خديجه امامك ثم ينصب لك منبر من النور فيه سبع مراقي بين المرقاه الي المرقاه صفوف الملائكه بايديهم الويه النور و يصطف الحور العين عن يمين المنبر و عن يساره و اقرب النساء معك حوا و آسيه و اذا صرت في اعلي المنبر اتاك جبرئيل فيقول لك يا فاطمه سلي حاجتك فتقولين يا رب ارني الحسن والحسين فباتيانك و اوداج الحسين تشنحب دما و هو يقول يا رب خذلي اليوم بحقي ممن ظلمني فيغضب عند ذلك الجليل و يغضب لغضبه جهنم والملائكه اجمعون فنز فرجهنم عند ذلك زفره ثم يخرج فوج من النار و يلتقط قتله الحسين و ابنائهم و ابناء ابنائهم و يقولون يا رب انا لم نحضر قتل الحسين فيقول الله لزبانيه جهنم خذوهم بسيماهم بزرقة الاعين و سواد الوجوه خذي بنواصيهم فالقوهم في الدرك الاسفل من النار فانهم كانوا اشد علي اولياء الحسين من آبائهم الذين حاربوا الحسين فقتلوه ثم يقول جبرئيل يا فاطمه سلي حاجتك فتقولين يا رب شيعتي فيقول الله قد غفرت لهم و تقولين يا رب شيعة ولدي فيقول الله قد غفرت لهم فتقولين يا رب شيعه شيعتي فيقول الله انطلق فمن اعتصم بك فهو معك في الجنه فعند ذلك يود الخلائق انهم كانوا فاطميين فتيسرين و معك شيعتك و شيعه ولدك و شيعة اميرالمؤمنين آمنة روعاتهم مستوره عوراتهم قد ذهب عنهم الشدائد و سهلت لهم الموارد يخاف الناس و هم لايخافون و يظما الناس و هم لايظمئون فاذا بلغت باب الجنه تلقتك اثنتا عشر الف حوراء لم يتلقين احد قبلك ولا يتلقين احدا بعدك بايديهم حراب من نور علي نجائب من نور رحائلها من الذهب الاصفر والياقوت ازمتها من لؤلؤ رطب علي كل نجيب نمرقه من سندس منضود فدخلت الجنة تباشريك اهلها و وضع لشيعتك موائد من جوهر علي اعمدة من نور فياكلون منها والناس في الحساب و هم في ما اشتهت انفسهم خالدون و اذا استقر اولياءالله في الجنه زارك آدم و من دونه من النبيين و ان في بطنان الفردوس لؤلؤتان من عرق واحد لؤلؤه بيضاء و لؤلؤه صفراء فيهما قصور و دور في كل واحده سبعون الف دار فالبيضاء منازلنا شيعتنا والسفراء منازل ابراهيم و آل ابراهيم صلوات الله عليهم اجمعين).
.1) و الفاظ حديث اين است (قال ابن عباس قالي لي اميرالمؤمنين دخل رسولالله صلي الله عليه و آله علي فاطمه فرآها تبكي فقال لها ما حزنك يا نبة قالت يا ابه ذكرت المحشر و وقوف الناس عراة يومالقيمه قال يا بنيه انه ليوم عظيم ولكن قد اخبرني جبرئيل من الله انه قال اول من تنشق الارض عنه يومالقيمه انا ثم ابي ابراهيم ثم بعلك علي بن ابيطالب ثم يبعث الله اليك جبرئيل في سبعين الف ملك فيضرب علي قبرك سبع قباب من نور ثم يآتيك اسرافيل بثلاث حلل من نور فيقف عند راسك فيناديك يا فاطمه بنت محمد قومي الي محشرك فتقومين آمنه روعتك مستوره عورتك فيناديك اسرافيل و معه ثلاث حلل فتلبسينها و ياتيك ذو قائيل بنجيبة من نور زمامها من لولو رطب عليها محفه من ذهب فتركبينها و يقود زوقائيل بزمامها و بين يديك سبعون الف ملك بايديهم الويه التسبيح فاذا جد بك السير استقبلتك سبعين الف حوريه يستبشرون بالنظر اليك بيد كل واحده منهن مجمره من نور يسطع منها ريح العود من غير نار و عليهن اكاليل الجوهر مرصع بالزبرجد الاخضر فبسرن عن يمينك
از پيش روي تو روان ميشوند و استقبال ميكند ترا هفتاد هزار حوريه و چون ترا ملاقات كنند شادي بنمايند و بر تو سلام كنند و در دست هر يك مجمرهئي است از نور كه بدون آتش بوي عود از آن بالا ميگيرد هر يك از آن حوران تاجي بجواهر مرصع بر سر دارد و از جانب راست تو روان گردند و نيز مريم بنت عمران باهفتاد هزار حوريه ترا استقبال بنمايند و از جانب يسار تو روان گردند و همچنان مادر تو خديجهي كبري با هفتاد هزار فرشته ترا استقبال بنمايند.
و در دست هريك رايتي از تكبير باشد و چون بنزديك موقف برسي حوا مادر آدميان و آسيه بنت مزاحم با هفتاد هزار حوريه باستقبال تو بشتابند و جميعا در خدمت تو روان گردند چون بصحراي محشر وارد شوي آنجائي كه خلق اولين و آخرين مجتمعاند و بر سر پاي ايستادهاند اين وقت منادي ندا كند از زير عرش پروردگار بنحوي كه همه خلائق بشنوند اي مردم چشمهاي خود را بهپوشيد اينك فاطمه صديقه دختر پيغمبر ميخواهد عبور بنمايد و در آن روز كسي را قدرت نباشد كه بسوي تو نظر اندازد مگر جد تو ابراهيم خليل و شوهر تو علي بن ابيطالب اين وقت آدم ابوالبشر حوا را طلب كند ميبيند كه او با مادر تو خديجه كبري است كه بهمراه تو ميروند اين وقت منبري از نور نصب مينمايند كه هفت پله داشته باشد بين هر پله صفهاي ملائكه بايستند و در دست آنها علمهاي از نور بوده باشد و صفهاي حورالعين از يمين و يسار منبر را فرو گيرند و تو بر عرشهي آن منبر برائي و اقرب زنان بتو حوا و آسيه است اين وقت جبرئيل بنزد تو بيايد و بگويد اي فاطمه حاجت خود را بگو تو در جواب بگوئي حسن و حسين مرا بمن نشان بدهيد جبرئيل گويد نگاه كن تا چه بيني اي فاطمه نظر مينمائي حسين خود را با سر بريده ميبيني كه خون از رگهاي گردن او ميريزد و ميگوئي پروردگارا امروز
حق مرا از كساني كه بمن ظلم كردند بگير اين وقت غضب خداوند جليل شديد ميشود و جهنم شعله ميكشد و غضب ميكند و زفيري از او ظاهر ميشود و شعلهائي از او بيرون ميآيد و قتلهي حسين ترا برميچيند با فرزندان آنها و فرزند فرزندان آنها با آنان ميگويند پروردگارا ما كه حاضر در كشتن حسين نبوديم خداي تعالي زبانيهي جهنم را خطاب كند كه بگير آنكس كه كبود چشم و سياه چهره است نواصي آنها را بگير و در درك اسفل جهنم بينداز براي اين كه ايشان عداوت با دوستان حسين بيشتر داشتند از پدرانشان كه با حسين محاربه ميكردند و او را شهيد كردند سپس جبرئيل بگويد اي فاطمه ديگر حاجت تو چيست عرض كني پروردگارا شيعيان من خطاب رسد اي فاطمه همه آنها را آمرزيدم سپس عرض كني شيعه فرزندانم خطاب رسد آنها را هم آمرزيدم باز عرض كني شيعه شيعيان فرزندانم خطاب رسد اي فاطمه برو بسوي بهشت هركس كه بتو پناهنده شد او را با خود به بهشت ببر در آن وقت اهل محشر آرزو كنند و ميگويند اي كاش ما هم فاطمي بوديم پس اي فاطمه بسوي بهشت روانه گردي و با تو است شيعيان تو و شيعه فرزندان تو و شيعه اميرالمؤمنين در حالي كه در مهد امن و امان بوده باشي بدون خوف و بيم از شدائد روز قيامت مردم در شدت خوف و ترس گرفتار باشند و آنان خوفي ندارند آنها برهنه باشند و آنان پوشيده در كمال سهولت با تو سير بنمايند آنها تشنه باشند و اينان سيراب چون بدر بهشت برسي دوازده هزار حوريه ترا استقبال بنمايند كه احدي را قبل از تو استقبال نكردند و بعد از تو هم نكنند بر ناقهاي از نور سوار باشند كه رحل آنها از طلاي زرد و ياقوت سرخ بوده باشد مهار آنها از مرواريد تر باشد بر هر ناقه بساطي از سندس كه مرصع و منضود بجواهر آبدار بوده باشد و چون داخل بهشت شوي از قدوم تو اهل آن
خوشحالي بنمايند و از براي شيعيان تو مائدهاي گوناگون حاضر بنمايند و از آنها تناول بنمائيد و مردم هنوز در دار و گير حساب باشند و از براي شعيان تو آنچه را كه ميل داشته باشند حاضر و مهيا است چون اولياء خدا در بهشت ساكن گردند آدم ابوالبشر و پيغمبراني كه بعد از او بودند همه بزيارت تو بيايند و در بطنان فردوس دو دانه مرواريد است كه ريشهي آنها يكي است و يكي از آنها دو مرواريد سفيد است و آن ديگر زرد است و در اين دو دانه مرواريد قصرهائي است كه در هر قصري هفتاد هزار خانه ميباشد و خانهائي كه در مرواريد سفيد است منازل ما و شيعيان ما است و خانهائي كه در مرواريد زرد است منازل ابراهيم و آل ابراهيم ميباشد.
شيخ صدوق در امالي سند بجابر بن عبدالله انصاري ميرساند كه گفت من از امام باقر عليهالسلام شنيدم كه فرمود رسول خدا بيان نمود كه در روز قيامت دختر من فاطمه بر شتري از شترهاي بهشت سوار شود كه دو پهلوي آن ناقه مزين بديباج و مهارش از مرواريد تر و قوائمش از زمرد سبز است و دم او از مشك از فرو چشمهاي او از ياقوت احمر و هودجي از نور بر پشت دارد كه اندرون او از بيرون پيداست و بيرون آن از اندرون هويداست باطن او عفو خداوند غفار است و ظاهرش محفوف برحمت پروردگار است و برفراز
آن تاجي است از نور و آن تاجرا هفتاد ركن است و هر ركني مرصع بمرواريد غلطان و ياقوت درخشان كه همانند ستاره در آسمان نور افشاني كند هفتاد هزار فرشته در ملازمت او از طرف يمين او است و هفتاد هزار در يسار او و جبرئيل امين زمام او بدست بگيرد و ندا كند باعلا صوت كه اي اهل محشر چشمهاي خود را فرو خابانيد تا فاطمه دختر محمد عبور دهد لاجرم باقي نميماند هيچ پيغمبر مرسلي و نبي و صديقي و شهيدي جز اين كه چشم فرو بندد تا گاهي كه فاطمه درگذرد.
پس سير ميدهد تا پاي عرش پروردگار در آن جا خود را از شتر بزير ميافكند و عرض ميكند اي خداي من اي مولاي من حكم كن ميان من و كساني كه با من ظلم كردند اي پروردگار من حكم كن ميان من و ميان كساني كه فرزندان مرا كشتهاند اين هنگام از سترات جلال خطاب در ميرسد كه اي جبيهي من و اي دختر حبيب من سؤال كن از من بدانچه ميخواهي كه حاجت تو برآورده است و تقديم شفاعت ميكن كه شفاعت تو قبول است بعزت و جلال خودم قسم است كه از هيچ ظلم ظالمي درنميگذرم و از هر ستمي باز پرسي ميكنم فاطمه عرض ميكند اي مولاي من اي سيد من اندوه من همه براي فرزندان و شيعيان من است و دوستان من و دوستان فرزندان من ميباشد در آنوقت ندا رسد كجايند فرزندان فاطمه و شيعيان او و شيعهي فرزندان او در زمان همگان حاضر ميشوند فرشتگان رحمت اطراف ايشان را فرو ميگيرند و فاطمهي زهراء سلاماللهعليها تمام آنها را با خود به بهشت ميبرد.
از رسول خدا حديث كند كه رسول خدا فرمود محشور ميشود دختر من فاطمه در روز قيامت در حالي كه جامهاي او رنگين از خون است دست در قائمهاي از قوائم عرش ميزند و عرض ميكند اي حاكم عادل حكم كن در ميان من و قاتل فرزندان من حضرت اميرالمؤمنين ميفرمايد رسول خدا فرمود سوگند بخداي كعبه كه حكم ميكند از براي دختر من.
و نيز اين روايت بسند ديگر از حضرت رضا عليهالسلام منقولست و در آخر آن رسول خدا ميفرمايد ان الله يغضب لغضب فاطمه و يرضي لرضاها
و نيز در عيون اخبار الرضا عليهالسلام روايت كند قال اذا كان يوم القيمه قيل يا اهل الجمع غضوا ابصاركم لتمر فاطه بنت رسولالله فتمر و عليها ريطتان حمراوان
و نيز در عيون عده روايتي متقارب المضمون نقل كردهي غير آنچه را كه در اينجا بدان اشاره شد.
از امام صادق عليهالسلام از پدران خود از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم حديث كند كه چون روز قيامت شود قبهاي براي فاطمه نصب مينمايند در آنوقت حضرت حسين عليهالسلام با تن بيسر نمودار ميشود كه فاطمه از ديدن او چنان صيحه بزند كه نماند در صحراي محشر ملك مقربي و نه نبي مرسلي و نه بندهي مؤمني مگر آن كه با فاطمه هم ناله ميشود در آنوقت خداوند متعال خلقي در نهايت خوش صورتي خلق ميفرمايد كه قتله و شركاء كشندگان حسين را بقتل ميرساند خداوند متعال دوباره آنها را زنده ميكند تا اميرالمؤمنين آنها را بكشد و همچنين امام حسن و امام حسين و سائر ائمه آنها را بقتل ميرسانند بعد از زنده شدن در آنوقت دلها شفا داده ميشود و غمها و حزنها برطرف ميشود پس از آن امام صادق عليهالسلام فرمودند رحمالله شيعتنا بخدا قسم مؤمنون شيعيان ما ميباشند كه در طول مصيبت و حزن و اندوه و حسرت با ما شركت دارند
و نيز در ثواب الاعمال بسند (1)هاي معتبر از رسول خدا حديث كند كه چون
1) روي الصدوق باسانيده المعتمده في ثواب الاعمال عن النبي (ص) قال اذا كان يوم القيمه جائت فاطمه في لمه من نسائها فيقال لها ادخلي الجنه فتقول لاادخل حتي اعلم ما صنع بولدي من بعدي فيقال لها انظري في قلب القيمه فنظر الي الحسين مائما و ليس عليه راس فتصرخ صرخه و اصرخ لصراخها و تصرخ الملائكه لصراختا فيغضب الله عزوجل لنا عند ذلك فيامر نارا يقال لها هب هب قد اوقد عليها الف عام حتي اسودت لا يدخلها روح ابدا ولا يخرج منها غم ابدا فيقال لها التقطي قتله الحسين و حبله القرآن الذين نبذوا احكامها وراء ظهورهم فتلقطهم فاذا صاروا في حوصلتها صهلت و صهلوا بها و شهقت و شهقوا بها و زفرت و زفرو بها فينطقون بالسنه ذلقه طلقه ربنا بما اوجبت لنا النار قل عبده الاوثان فباتيهم الجواب عن الله عز و جل ان من علم ليس كمن لايعلم).
روز قيامت شود فاطمه ميآيد و جماعتي از زنان بهمراه او ميباشند خطاب برسد اي فاطمه داخل بهشت شو فاطمه عرض كند من داخل بهشت نميشود تا بدانم با فرزند من حسين چه كردند بعد از آن خطاب ميشود اي فاطمه بقلب محشر نظرافكن چون نظر كند ميبيند حسين عليهالسلام كه بيسر برپا ايستاده در اين وقت فاطمه فريادي چنان از دل پر درد در آورد كه من نيز از فرياد او صحيه ميزنم و فرشتگان از صحيه و نالهي ما صيحه بزنند در اين وقت خشم خداوند قهار شديد ميشود پس فرمان ميدهد آتشي را كه هب هب نام دارد و هزار سال اعداد يافته تا نيرو گرفته و هرگز با رفق آشنا نگشته و هرگز غم از وي بيرون نرفته او را فرمان برسد كه بگيرد قاتلان حسين را و آنان كه تلاوت قرآن كردند و احكام آن را پس پشت انداختهاند و بكلي آن را ضايع گذاشتهاند پس برميچيند ايشان را و در چينه دان خود ميافكند و بانك برايشان ميزند و ايشان فرياد بر او ميزنند آن آتش برايشان نعره و زفير ميكشد و ايشان از شدت عذاب مينالند و داد ميزنند و با طلاقت زبان آغاز سخن كنند و عرض كنند اي پروردگار ما از چه جهت ما را قبل از بت پرستان بآتش انداختي منادي در جواب ايشان ندا كند كه كيفر عالمان كه ميدانستند و بعلم خود عمل نكردند شديدتر است از جاهلان كه چنين علم نداشتند.
كه سند باميرالمؤمنين ميرساند كه آن حضرت از رسول خدا حديث كند كه فرمود در روز قيامت ممثل ميشود از براي فاطمه سر حسين در حالي كه آغشته بخون باشد فاطمه چون اين بهبيند صيحه ميزند بواولداه و اثمره فؤاده و از صيحه او فرشتگان مدهوش ميشوند و اهل قيامت ندا كنند اي فاطمه خدا بكشد كشندهي فرزندت را در آنوقت خداي تعالي بفرمايد هر آن كس كه اين ظلم بر حسين و فرزندان او كرده است او را عذابي بنمايم كه احدي را چنين عذاب نكرده باشم و در آنوقت فاطمه بر شتري سواري بشود كه از ناقهاي بهشت بوده باشد و صفت او اين است (مدبجه الجنبين واضحه الخدين شهلاء العينين رأسها من الذهب المصفي و عنقها من المسك الازفر والعنبر خطامها
من الزبرجد الاخضر رحلها در منضود منضد بالجوهر علي الناقه هودج غشائها من نور الله و حشوها من رحمه الله خطوتها فرسخ من فراسخ الدنيا يحف بهود جهاسبعون الف ملك بالتسبيح والتحميد والتهليل والتكبير)
يعني آن ناقه مزين است بديباج دو پهلوي او و نوراني است دو گونهي او و شهلا است دو ديدهي او سر او از طلاي احمر و گردن او از مشك از فرمها را و از زبرجد اخضر و رحل او از مرواريدتر مرصع بجواهر و هودجي بر فراز آن ناقه است كه پوشش او از نور خداوند است و درونش مملو از رحمت باري تعالي است و گامش فرسخي از فراسخ دنيا است هفتاد هزار فرشته آن هودج را فرو گرفته باشند و به تسبيح و تهليل و تكبير و ثنا و ستايش پروردگار مشغول باشند پس منادي ندا مينمايد كه اي اهل قيامت ديدها فرو خوابانيد كه فاطمه دختر محمد از صراط عبور ميدهد در آن حال فاطمه و شيعيان او مانند برق جهنده از صراط عبور بنمايند دشمنان او را و دشمنان ذريه او را بدوزخ افكنند.
و در مجالس شيخ مفيد روايتي باين مضمون از امام صادق عليهالسلام حديث كند و در آن روايت اضافه كرده است كه فاطمه از شتر فرود آيد و با او پيراهن خون آلود حسين بوده باشد و عرض كند پروردگارا هر آينه ميداني با فرزند من چه كردند الخ آنچه در سابق گذشت.
فرات بن ابراهيم بسند خود از امام صادق عليهالسلام روايت كند كه آن حضرت فرمود جابر بن عبدالله الانصاري خدمت امام باقر عليهالسلام عرض كرد يابن رسولالله مرا در فضيلت جدهات فاطمه حديثي بياموز كه هرگاه در مجلس شيعيان روايت كنم قرين فرح و سرور شوند امام باقر فرمودند حديث كرد مرا پدرم از جدم از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كه فرمود در روز قيامت منبرهائي از نور براي انبيا و رسل نصب مينمايند و منبر من از همه بلندتر ميباشد آنگاه خداوند عزوجل ميفرمايد اي محمد خطبه قرائت كن و من خطبه
انشا ميكنم كه هيچ يك از انبياء و رسل نشنيده باشند از آن پس از براي اوصياء منابر نور نصب بنمايند و منبر وصي من علي بن ابيطالب در وسط آن منابر از همه بلندتر است آن گاه حضرت حق فرمان ميدهد كه علي خطبه بخواند لاجرم خطبه قرائت ميفرمايد كه هرگز اوصياء نشنيده باشند از پس آن از براي اولاد انبياء منابري نصب كنند از نور و از براي دو فرزند من حسن و حسين كه دو ريحانهي من در ايام حيوه من ميباشند منبري نصب كنند از نور و خداي تعالي فرمان دهد كه هريك از دو سبط من قرائت خطبه بنمايند پس حسن و حسين هريك خطبه بخوانند كه هيچ وقت اولاد انبياء و مرسلين نشنيده باشند مثل آن را اين هنگام جبرئيل ندا در ميدهد كه فاطمه دختر محمد در كجا است و خديجه دختر خويلد و آسيه بنت مزاحم و مريم بنت عمران و مادر يحيي در كجا است ايشان بر پاي ميشوند اين وقت خداوند ميفرمايد امروز بزرگواري براي كيست محمد و علي و حسن و حسين عرض ميكنند لله الواحد القهار يعني خاص خداوند قاهر غالب است پس خدا ميفرمايد من امروز محمد و علي و حسن و حسين و فاطمه را بزرگواري دادم هان اي اهل جمع سرها بگريبان در كشيد و ديدههاي خود بهپوشيد همانا فاطمه بجانب جنت عبور ميدهد در اين وقت جبرئيل شتري از ناقهاي بهشت كه جلال از ديباج و پالان از مرجان و مهار از رشته مرواريد درخشنده داشته باشد در پيش روي فاطمه ميخواباند آن حضرت بر او سوار ميشود و صد هزار فرشته از جانب راست و صد هزار از طرف چپ در ملازمت خدمتش روان ميشوند و صد هزار فرشته بر بالهاي خويش حضرتش را حمل ميدهند و بر در بهشت فرمود ميآورند پس فاطمه توقف كند و داخل بهشت نشود التفات او بجانب صحراي محشر است خطاب رسد اي دختر حبيب من چيست اين التفات تو و حال آن كه ترا فرمان بهشت دادم عرض ميكند اي پروردگار من دوست دارم كه امروز قدر من معروف و منزلت من معلوم گردد خطاب رسد اي فاطمه نظاره ميكن در قلب هر كس چيزي از حب خود و ذريت خود ديداري كردي دست او را فرا گير و در بهشت او را جاي ده اين وقت امام باقر عليهالسلام فرمود بخدا قسم اي جابر در آن روز فاطمه شيعيان و دوستان خود را از ميان مردم چنان برميچيند كه مرغ
دانهاي خوب را از ميان دانهاي بد برميچيند آن گاه فاطمه با شيعيان خود بر باب بهشت حاضر ميشوند خداوند در قلب ايشان ميافكند تا تجديد نظر ميكنند و بسوي محشر التفات مينمايند خطاب رسد چيست اين التفات شما همانا فاطمه دختر حبيب من تقديم شفاعت شما فرمود عرض ميكند اي پروردگار ما دوست ميداريم كه قدر ما در مثل امروز شناخته شود خداوند ميفرمايد اي دوستان من نگران شويد در ميان جماعت كيست دوستار شما در محبت فاطمه كيست كه طعام كرد شما را در مبحت فاطمه كيست كه جامه داد شما را در محبت فاطمه كيست كه شما را براي محبت بفاطمه بشربتي آب سقايت كرد كيست كه منع كرد غيبتي را از شما در محبت فاطمه بگيريد دست او را و داخل كنيد در بهشت قال ابوجعفر عليهالسلام والله لايبقي في الناس الاشاك او كافر او منافق فاذا صاروا بين الطبقات نادوا كما قال الله تعالي فمالنا من شافعين ولا صديق ولا حميم فيقولون فلو ان لنا كرة فنكون من المؤمنين قال ابوجعفر (ع) هيهات هيهات منعوا ما طلبوا ولو ردوا العادوا لما نهوا عنه وانهم لكاذبون) بالجمله اخبار باب شفاعت بسيار است بهمين مقدار در اينجا قناعت شد طلبا للاختصار.
سعي كن اي دل كه تا بر روي خود باب سئوال
باز ننمائي كه رد گردي ز باب ذولجلال
بر رخت از فقر بگشايد خدا هفتاد باب
گر تو بگشائي بر روي خويش يكباب سؤال
نيستي زاهل قناعت بلكه هستي زاهل حرص
گر ذخيره داري اندر خانه بيش از قوت سال
با وجود آن كه بهر راحت جان بدن
روز و شب هستي حريص آنقدر بر تحصيل مال
جز نگهباني و دفع دزد و زحمت حاصلي
نيست در تحصيل مالت اين ترابس گوشمال
مال را تشبيه كردند بر ماري كه هست
از درون پر زهر قاتل و ز برون خوش خط و خال
ميكند طغيان غني چون ديد انسان خويش را
آري اين گفتار حق باشد بترك مال دال
گفت پيغمبر براي صالح مال است خوب
كش فقير آن را كند حاضر سرخان نوال
نه غمين از رفتنش باشد نه شاد از بودنش
چون غنا و فقر يكسانش بود پيش خيال
نه براي طالحي كورا نمايد صرف و خرج
از براي شاهدي بد كار در غنج و دلال
همره فرزند آدم تا سه جا آمد سه چيز
گوش كن تا بشمرم بهر تو اي صاحب كمال
مال تا وقت ممات اعمال تا يوم النشور
تالب گورت كه باشد خانهي وحشت عيال
در كفت مال حرام ار اوفتد بگذر از او
ز آن كه انسان را مطيع حق كند مال حلال
روز شب چون اختر طوسي دمي خامش مباش
در ثناي ذات پاك احمد مختار و آل
خاصه خاتون قيامت دختر پاك رسول
كز بيان مدح او باشد زبان خلق لال
مام شبير شبر زهراي اطهر فاطمه
كو بدي خيرالنساء و شوهرش خير الرجال
آنكه مير و بند حوران از پي كحل بصر
با خم گيسوي و مژگان گردش از كردنعال
ني بكنه ذات پاكش بردن آن گونه كه هست
از براي ماسواي حق بود امري محال
نزد پيغمبر نبد محبوب ترا زوي كسي
زآن كه ميبوسيد دستش را بهنگام مجال
جز بصورت با پدر فرقي نبودش در ميان
زآن كه در معني بباب خويش بودش اتصال
بيمثال از زهد و تقوي بود و همتائي نداشت
خلق حيدر را نميكرد از خداي بيمثال
صبح ابيض ظهر اصفر شام احمر ميشدش
چون بمحراب عبادت جاي ميكردي جمال
بد أساس البيت آن مظلومه از مال جهان
پوست تختي و يكي دستاس و يك جام سفال
جامهاي كهنه او را در بدن بودش چه بود
اكل و شرب او بجز نان جو و آب زلال
ديد جور بيحد از اشرار بعد باب خويش
چون ز دنيا سوي عقبي كوفت كوس ارتحال
كرد آن صديقه از بعد پدر هفتاد پنج
زندگي در دار فاني با دو صد رنج و ملال
اندر آن مدت كسي خنده نديد او را بلب
پيكرش رنجور شد از ظلم آن قوم ضلال
گفت روزي ميل آن دارم كه از بعد پدر
بشنوم بانك اذاني از بلال بي همال
چون بلال اذان اذان گفتن از آن صديقه يافت
لب گشود اول بذكر نام حي ذوالجلال
چون بلب نام محمد كرد جاري آن جناب
نعرهاي از دل برآورد شدش آشفته حال
رفت از هوش آن چنان كه مردمان را شد گمان
كو برون رفت از جهان گفتندش بس كن يا بلال
چون بهوش آمد بآواز ضعيفي باز گفت
كي بلال آخر چرا بستي فرو لب از مقال
گفت ترسيدم كه گر بار ديگر آواز من
آيدت در گوش از اين عالم كني شدر حال
الغرض تا زنده بود اندر جهان آن ناتوان
يكنفس راحت نديد از جور چرخ بدفعال
از فراق آفتاب روي باب نام دار
بدر رويش در هزال و لاغري همچون هلال
اشتغالي چون نبودش جز فغان پيوستهاش
آتش غم از درون سينه ميزد اشتغال
هر دمش ميشد هجوم آور بسوي ملك دل
لشكر اندوه افغان از يمين و از شمال
با حسين و با حسن در گوشهي بيتالحزن
ناله ميكردند از بيداد خصم بد سكال
رفته رفته گشت بيمار و به بستر اوفتاد
بس كشيد افغان ز دل شبها بكنج اعتزال
كرد با حبل المتين دين وصيت آنچه داشت
چون ز آثار وفات او را پريشان گشت حال
گشت بيسامان علي بن ابيطالب گشود
مرغ روحش جون بسوي باغ رضوان پر و بال
از غم آن گوهر درج نبوت شير حق
ريخت بر دامن زجزع ديده مرجان و لعال
اخترا در ماتم آن اختر برج حيا
تا در اين دار فنائي روز و شب چون ني بنال
چون فاطمه زهراء سلاماللهعليها پنج سال بعد از بعثت متولد گرديد پنج سال با مدر مكرمهاش خديجه كبري (ع) بود چون خديجه از دنيا رفت فاطمه بنت اسد و امامين بسرپرستي فاطمه مساعي جميله بتقديم رسانيدند تا هشت سال در مكهي معظمه حال بدين منوال بود پس از آن فاطمهي زهرا بمدينه هجرت نمود بتفصيلي كه سبق ذكر يافت و در آنوقت هشت سال از سن مباركش گذشته بود چون نه سال گذشت در سنهي دوم هجرت بخانه شوهر و نه سال در خانهي اميرالمؤمنين بود و چهار فرزند آورد اول حسن (ع) دوم حسين (ع) سوم زينب چهارم امكلثوم و محسن السقط تا آن كه در سوم جمادي الثاني سنه يازده هجرت از دار فاني بدار باقي رحلت فرمود چون در غزوهي احد رسول خدا صلي الله عليه و آله زحمت فراوان ديد و زخمهاي گران يافت خبر شهادت آن حضرت در مدينه منتشر گرديد فاطمهي زهراء با جماعتي از زنان ناله كنان بجانب احد
رهسپار شدند فاطمه چون رسول خدا را بآن همه جراحت بديد آن تن مبارك را در بركشيد و بهايهاي بگريست آب چشم پيغمبر بر گونهي مبارك بدويد اين هنگام علي عليهالسلام با سپر خويش آب همي كشيد و فاطمه سر و روي پيغمبر را از خون همي بشست و چون خون از غليان نميشست پاره حصيري بدست كرده بسوخت و جراحات را با خاكستر آن بهبست و از آن پس رسول خداي صلي الله عليه و آله و سلم آن زخمها را با استخوان پوسيده دود همي خورانيد تا نشان آن جراحات بجاي نماند چون از اين كارها به پرداختند علي عليهالسلام شمشير خود را بفاطمه داد و اين اشعار قرائت كرد.
أفاطم هاك السيف غير ذميم
فلست بر عديد (1)ولا بلبئيم
لعمري لقد اعذرت (2)في نصر احمد
و طاعه رب بالعباد عليم
اريد ثواب الله لاشيء غيره
و رضوانه في جنه و نعيم
و كنت امرء يسموء (3)اذا الحرب شمرت (4)
و قامت (5)علي ساق بغير مليم
اممت (6)ابن عبدالدار حتي جرحته
بذي رونق (7)يفري (8)العظام صميم (9).
فغادرته (10)بالقاع فار فض جمعه
عبا ديد (11)مما قانت (12)و كليم (13).
و سيفي بكفي كالشهاب اهزه
احزبه من عاتق و صميم
فما زلت حتي فض ربي جموعهم
و اشفيت منهم صدر كل حليم
اميط (14)دماء القوم عنه فانه
سقي آل عبدالدار كأس حميم
چون اميرالمؤمنين اين اشعار قرائت كرد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود اي فاطمه بگير شمشير علي را كه آنچه بر ذمه او بود كاملا او را ادا فرمود خداوند متعال ابطال قرش را بدست او پايمال آجال نمود سپس فاطمه شمشير علي را بگرفت و از آلايش خون پاك و پاكيزه نمود
و ديگر شيخ مفيد در ارشاد روايت ميكند كه چون پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم اميرالمؤمنين
1) رعديد جبان و ترسنده را گويند.
2) (اعذر) اي ابدا اعذرا و اعذر صارذا عذر
3) يسمو اي يعلو.
4) (شمر) في الامر اي خف.
5) (قام علي ساق اي قام علي شدة).
6) (اممت) اي قصدت.
7) (رونق السيف اي مأوه و حسنه).
8) (الفري القطع) حزهاي قطعه.
9) صميم العظم الغوي.
10) غادرته اي تركته.
11) عباديد تفرق الخيل.
12) قانت اي ذليل.
13) كليم الجريح و صميم العظم.
14) اميط اي ابعده و اذهب به.
را بغزوهي ذات الرمل كه او را غزوهي ذات السلاسل گويند خواست بفرستد اميرالمؤمنين را عصابهاي بود كه او را هيچ بر سر نميبست مگر وقتي كه رسول خدا او را بجاي دشواري بفرستند چون خواست بغزوهي ذات السلاسل برود بمنزل آمد و از فاطمه آن عصابه را طلبيد فاطمهي عرض كرد يابن عم بكجا اراده داري و پدرم ترا بكجا روانه فرموده آن حضرت فرمود پدرت مرا بغزوهي ذات السلاسل يعني بوادي رمل فرمان داده است بروم آن مخدره از كثرت شفقت و مهرباني بابن عم خود او را ملال گرفت و آثار حزن و اندوه در او نمودار گرديد در خلال اين احوال رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم وارد گرديد چون فاطمه را بدان حال مشاهده نمود فرمود اي فاطمه خوف آن داري كه شوهرت كشته شود بيم مكن بخدا قسم تا خدا نخواهد كشته نشود اميرالمؤمنين عليهالسلام عرض كرد يا رسولالله آيا راضي نيستي كه شهادت يابم و دريغ ميداري كه من بهشت بروم حضرت فرمود يا علي از براي تو موعودي است كه از آن تجاوز نخواهي كرد.
و ديگر در غزوهي خندق بعد از قتل عمر و بن عبدود اميرالمؤمنين عليهالسلام ذوالفقار را بامام حسن عليهالسلام داد و فرمان كرد كه اين شمشير را بفاطمه بايدت داد تا از آلايش خون پاك بشويد حسن عليهالسلام آن تيغ را بنزد فاطمه آورد و آن حضرت پاك بشست و باز داد لكن نقطهي از خون در روي ذوالفقار بجاي ماند چون بنزد علي عليهالسلام باز آورد فرمود اگر فاطمه ذوالفقار را بشسته است اين نقطهي خون چيست (قال النبي يا علي سل ذوالفقار يخبرك فهزه و قال اليس قد عنسلتك الطاهره من دم الرجس النجس فانطق الله السيف فقال بلي ولكنك ما قتلت بي ابغض الي الملائكه من عمر و بن عبدود فامرني ربي فشربت هذه النقطه من مه و هو حظي منه و لا تتنضيني يوما الا و رأيت الملائكه صلت عليك) در اين جمله ميفرمايد رسول خدا يا علي از ذوالفقار به پرس تا ترا آگهي دهد علي عليهالسلام ذوالفقار را جنبش داد و فرمود آيا فاطمهي ترا از پليديها پاك نشست اين نقطهي خونين چيست اين وقت خداوند ذوالفقار را گويا ساخت عرض كرد هرگز مبغوضتر از عمرو بن عبدود را در نزد فرشتگان با من نگشته باشي
پس خداوند فرمان كرد مرا تا اندازهي اين نقطه از خون او بخورم و اين بهره و نصيب من افتاد و هيچگاه مرا بر روي دشمني كشيده نداشتي جز اين كه فرشتگان بر تو درود فرستادند)
بالجمله فاطمه در سفر حجة الوداع با رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بود چون از سفر مراجعت فرمود رسول خدا بدر خانهي فاطمه آمد و سورهي اذا جاء را قرائت نمود نالهي زهرا بلند شد زوجات رسول خدا سبب سؤال كردند فرمود رسول خدا خبر مرگ خود را بمن داد تا اين كه شبي فاطمهي زهراء در عالم رؤيا ديد قرآني در دست دارد و آن را قرائت ميكند بناگاه قرآن از دست او بيفتاد و مفقود گرديد وحشت زده از خواب بيدار شده بنزد رسول خدا آمد چون خواب خود را بعرض رسانيد رسول خدا فرمود اي نور ديدهي من همانا آن قرآن من باشم كه عن قريب از نظر تو مفقود شوم)
و شيخ طوسي در امالي بسند خود از ابن عباس روايت ميكند كه رسول خدا هنگام ارتحال سخت بگريست چندان كه سيلاب اشك از محاسن مباركش درگذشت عرض كردند يا رسولالله اين گريه چيست (فقال ابيك لذريتي و ما تصنع بهم شرار امتي من بعدي كاني بفاطمه بنتي وقد ظلمت بعدي و هي تنادي يا ابتاه فلا يعنيها احد من امتي) چون فاطمه اصغاي اين كلمات بنمود آغاز گريستن نمود فقال لها رسولالله لاتبكين يا بنيه فقالت لست ابكي لما يصنع بي من بعدك ولكني ابكي لفراقك يا رسولالله فقال لها ابشري يا بنت محمد بسرعته اللحاق بي فانك اول من فانك اول من يلحقني من اهل بيتي)
و نيز خزاز رازي در كفاية النصوص بسند خود از جابر بن عبدالله انصاري روايت ميكند كه چون رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مريض شد بهمان مريضي كه رحلت فرمود فاطمهي زهرا عليهاالسلام بالاي سر او نشسته اشك ميباريد و صدا را بناله بلند كرد كه رسول خدا ديدههاي حق بين بطرف او باز كرده فرمود اي حبيبهي من چرا ناله مينمائي و اشك ميريزي عرض كرد يا ابتاه از فراق تو ميگريم كه بعد از تو چگونه بر من ميگذرد رسول خدا فرمود اي فاطمه گريه مكن كه خداوند متعال هفت خصلت بما داده است كه باحدي قبل از ما نداده و بعد از ما هم باحدي نخواهد داد از ماست خاتم النبيين و محبوبترين
بندگان در نزد رب العالمين و او پدر تو است و از ماست بهترين اوصياء و احب عباد در نزد حضرت حق تعالي و او شوهر تو است (و شهيد ناخير الشهداء و احبهم الي الله و هو عمك حمزه و منامن له جناحان يطير بهما مع الملائكه في الجنة و هو عمك جعفر و مناسبطا هذه الامه و هما ابناك الحسن والحسين و تسعه من ولد الحسين ائمه معصومون منهم مهدي هذه الامه الخ)
در بحار و غير آن مرويست كه چون هنگام رحلت رسول خدا رسيد عزرائيل بصورت اعرابي بر در خانهي حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم آمد و بايستاد و گفت السلام عليكم يا اهل بيت النبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائكه رحمت خداي بر شما باد رخصت دهيد تا درآيم فاطمه بر بالين رسول خدا جاي داشت چون اين شنيد جواب داد كه پيغمبر را نيروي ملاقات نيست ديگر باره ندا در داد و اجازت خواست و همان پاسخ شنيد در كرت سوم بانگي هولناك درانداخت و اذن دخول خواست از بانك او مردم خانه را لرزه دراندام افتاد رسول خدا بهوش آمد و چشم بگشود و گفت چه پيش آمد شمارا صورت حال را بعرض رسانيدند فرمود اي فاطمهي دانستي با كه سخن ميكني عرض كرد الله و رسوله اعلم فرمود اين ملكالموت است اين كاسر اللذات و قاطع الشهوات است زنان را بيوه كند و كودكان را بذلت يتيمي افكند مفرق جماعت و ويران كننده بيوتات فاطمه چون اين كلمات بشنيد فرياد برداشت (و قالت و اكرباه لكربك يا ابتاه و امدينتاه خرجت المدينة) رسول خدا دست فاطمه را فرا گرفت و بر سينهي مبارك چسبانيد و زماني بي هوش بود كه گوئي روح از بدن شريفش مفارقت كرده فاطمه سر پيش داشت و گفت يا ابتاه جواب نشنيد عرض كرد جان من فداي تو باد با من نگران شو و سخني بگوي رسول خدا چشم بگشود و فرمود اي دختر من آغاز گريستن مكن كه فرشتگان آسمانها از گريستن تو گريان ميگردند و رسول خدا اشك از چشمهاي فاطمه پاك مينمود و او را بشارت ميداد و بدرگاه باري تعالي عرض ميكرد بارالها فاطمه را در حرمان من صبر عنايت فرماي و او را گفت چون من از دنيا بروم بگو انا الله و انااليه راجعون همانا هر كس را در هر مصيبتي عوضي است فاطمه
عرض كرد يا رسولالله يا ابتاه چه كس و چه چيز عوض تو تواند بود رسول خدا همچنان چشم فرو خوابانيد فاطمه گفت واكرب اباه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود بعد از امروز هيچ كرب بر پدر تو درنيايد يعني در آن سراي هيچ اندوه بجاي نمانده آنگاه فاطمه را فرمان كرد كه حسن و حسين را حاضر كن ايشان درآمدند و سلام دادند و در پيش روي پيغمبر زانو زدند و چون در پيغمبر نگريستهاند صدا بناله بلند كردند و چنان ناليدند كه مردم در بيرون حجره بودند از گريهي ايشان بهايهاي آغاز گريستن نمودند اين وقت رسول خدا ايشان را بسينه چسبانيد امام حسن صورت بصورت رسول خدا و امام حسين سر را روي سينه آن حضرت نهادند رسول خدا ايشان را به بوسيد و همي بوئيد و در حرمت و محبت بايشان وصيتها فرمود تا وداع جهان گفت چون از كار كفن و دفن آن حضرت فارغ شدند از كنار قبر بخانهي فاطمه آمدند و آئين تعزيت و تسليت بپاي بردند فاطمه فرمود رسول را بخاك سپرديد عرض كردند جز اين نكرديم فرمود چگونه شما را دل داد كه آن جسد پاك را بزير خاك بنمائيد و حال آن كه او نبي الرحمه و مصداق لولاك لما خلقت الافلاك بود گفتند اي دختر رسول خدا ما نيز عزادار و غمزدگانيم لكن از فرمان خداي بدر نتوان رفت اين وقت فاطمه سخت بگريست و بزيارت قبر پدر بشتافت و مشتي خاك برداشت از آن مرقد مطهر و بر ديدگان گذاشت و فراوان بگريست و بناليد و اين شعر را قرائت كرد.
ما ذا علي من شم تربته احمدا
ان لا يشم مدي الزمان غواليا
صبت علي مصائب لوانها
صبت علي الايام صرن لياليا
قد كنت ذات حمي بظل محمد
لم اخشي من ضيم و كان جماليا
اليوم اخشع للذليل واتقي
ضيمي و ادفع ظالمي بر دائيا
محدث قمي در بيت الاحزان از كتاب استيعاب نقل كرده كه همان روز كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از دنيا رفت از مردم بيعت گرفتهاند بر خلافت ابيبكر در سقيفهي بني
ساعده و اما بيعت عمومي با ابوبكر در فرداي آن روز بود و سعد بن عباده و طائفهاي از خزرج و گروهي از قريش با ابوبكر بيعت نكردند.
و شيخ مفيد قدس سره در ارشاد ميفرمايد بسياري از مهاجر و انصار در دفن رسول خدا حضور نداشتهاند براي اين كه رفته بودند در سقيفهي بنيساعده و مشغول تشاجر و تنازع در امر خلافت بودند فلذا بسياري از مردم بر رسول خدا نماز نخواندند و نماز آنها فوت شد و در همان روز فاطمه آواز برداشت و اسوء صباحاه يعني چه عجب روز بدي است امروز براي من كه پدرم رسول خدا از دنيا رفته ابوبكر اين كلام را از فاطمه شنيد گفت (ان صباحك لصباح سوء) آري همانا كه روز تو بسيار بد روزي است.
و سيد اجل علي بن طاوس در كشف المهجه بفرزند خود خطاب كند و ميفرمايد و از چيزهاي بسيار عجيب كه در كتب مخالفين ديدهام اين است كه (طبري) آن را ذكر كرده در تاريخ خود كه رسول خدا روز دوشنبه وفات كرد اما دفن نشد مگر روز چهارشنبه (يعني سه روز جنازهي رسول خدا بر زمين بود.)
و ابراهيم ثقفي در جزء چهارم از كتاب معرفت ذكر كرده كه تحقيقا جنازهي پيغمبر سه روز در زمين باقي بود كه دفن نكردند او را از جهت اشتغال آنها بولايت ابوبكر و منازعات در امر خلافت و سيد بن طاوس بفرزندش ميگويد اي فرزند جد تو علي بن ابيطالب عليهالسلام نميتوانست از جنازهي رسول خدا مفارقت كند و جدا شود و نميتوانست كه آن حضرت را دفن كند پيش از نماز خواندن قوم بر او اگر علي عليهالسلام جنازه را پيش از نماز خواندن آنها دفن ميكرد بسا بود كه علي را ميكشتهاند يا قبر پيغمبر را نبش ميكردند و او را از قبر بيرون ميآوردند و ميگفتهاند كه علي پيش از وقت پيغمبر را دفن كرده يا در اينجا نبايد دفن شود بلكه در غير اين موضع بايد دفن بشود.
خداي جل جلاله از رحمت خود دور كند جماعتي را كه جنازهي پيغمبر را در بستر مرگ واگذاشتهاند و مشغول شدند بتعيين كردن والي كه خود رسولالله اصل و ريشه اين ولايت بود بسبب نبوت و رسالت و اين تعيين ولايت قوم براي اين بود كه اين امر را از خانوادهي عترت آن حضرت بيرون ببرند بخدا قسم اي فرزند من نميدانم كه چگونه
عقول و نفوس و مردانگي و صحبت آنها با رسول خدا روا داشت كه چنين جسارت و توهين برسول خدا بنمايند با آنهمه شفقت و مهرباني كه رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم با آنها داشت و آن همه نيكي كه بآنها نمود.
و چه نيكو گفته است زيد بن علي بن الحسين عليهالسلام كه بخدا قسم اگر قوم ميتوانستهاند كه بغير اسم نبوت و تعلق بدان بملك و سلطنت ميرسيدند هر آينه از پيغمبري آن حضرت نيز عدول ميكردند و بالله المستعان)
(نا) در كتاب خصال سند بامام صادق عليهالسلام ميرساند كه فرمود البكائون خمسة آدم و يعقوب و يوسف و فاطمه بنت محمد و علي بن الحسين عليهالسلام آدم ابوالبشر چندان گريست از فراق بهشت كه دو جوي آب از اشك چشمش روان گرديد و حضرت يعقوب چندان در حرمان يوسف گريست كه ديدگان مباركش سفيد شد و ديگر يوسف چندان گريست بر يعقوب كه اهل زندان را كار سخت افتاد عرض كردند اگر در شب ميگويي روز ساكت باش و اگر در روز خواهي گريست شب خاموش باش تا ما بتوانيم لختي بياسود و بدين گونه تقرير يافت و ديگر فاطمهي عليهالسلام چندان بر رسول خدا بگريست كه كار بر مردم مدينه صعب افتاد بعرض رسانيدند كه ما را بكثرت گريستن بزحمتي بزرگ درافكندي چون شكواي ايشان گوشزد آن حضرت شد روزها از مدينه بيرون ميرفت و در مقابر شهداء احد يا بقيع چندان كه ميخواست ميگريست آن گاه مراجعت ميفرمود و ديگر علي بن الحسين عليهالسلام كه بعد از واقعهي كربلا تا زنده بود از گريه آرام نگرفت غلام او عرض كرد جان من فداي تو باد يابن رسولالله بر تو ميترسم كه هلاك شوي قال انما اشكو بثي و حزني الي الله و اعلم من الله مالا تعلمون اني ما اذكر مصرع بني فاطمه الا خنقتني لذلك عبره) و صدوق در امالي همين حديث را بهمين طريق ذكر كرده
دل افسردهام از زندگي آمد بيزار
ميرسد بسكه بگوش دل من نالهي زار
نالهي وا ابتا ميرسد از سوختهاي
كز دل مادر گيتي به برد صبر قرار
صد چه قمري كند از نالهي او نوحه گري
ميچكد خون دل از ديه و منقار هزار
شرري زهرهي زهرا زده بر خرمن ماه
كه نه ثابت بفلك ماند نه ديگر سيار
جورها ديد پس از دور پدر در دوران
نه مساعد ز مهاجر نه معين از انصار
بت پرستي بدر كعبهي مقصود و اميد
آتشي زد كه برافروخته تا روز شمار
شرر آتش آن صورت محوش عجب است
نور حق كرده تجلي مگر از شعلهي نار
طور سيناي تجلي متزلزل گرديد
چون بدان سينهي بي كينه فرو شد مسمار
نه ز سيلي شده نيلي رخ صديقه و بس
شده از سيل سيه روي جهان تير و تار
بشنو از بازو پهلو چه كشيد آن بانو
من نه گويم چه شد اينك درانيك ديوار
دل سنگ آب شد از صدمه پهلو كه فتاد
گوهري از صدق بحر نبوت بكنار
بسكه خستند و شكستند ز ناموس اله
بازوي كفر قوي پهلوي دين گشت نزار
متحتجب شد بحجاب ازلي وقت هجوم
گر شنيدي كه نبودش بسر روي خمار
قرهي باصرهي شمس حقيقت آري
چون كند جلوه در او خيره بماند ابصار
بند در گردن مرد افكن عالم افكند
بتپرستي كه همي داشت بگردن زنار
منكر حق شد بيعت زحقيقت طلبيد
آنكه ز اول بخداوندي او كرد اقرار
رفت از كف فدك و نالهي بانو بفلك
نه كه حرفش شرفي دشت نه قدرش مقدار
نير برج حيا شد چه هلالي زهزال
يا چه آهي كه برايد ز درون بيمار...
روز او چون شب ديجور و تن او رنجور
لاله سان داغ چه نرگس همه شب را بيدار
غيرتش بسكه جفا ديد زامت نگذاشت
كه پس از مرگ وي آيند بگردش اغيار
صدوق در كتاب من لايحضره الفقيه روايت ميكند كه بلال بعد از رسول خدا ترك اذان نمود روزي فاطمهي زهراء سلاماللهعليها فرمود دوست دارم صداي اذان بلال را بشنوم اين خبر را به بلال گفتند فرمود من بعد از رسول خدا براي احدي اذن نخواهم گفت ولي چون فاطمهي زهرا فرمان كرده است البته بسمع جان اصغا مينمايم بلال بر بلندي برآمد و گفت الله اكبر مردم مدينه بهايهاي بگريستند فاطمه خويشتن داري نتوانست سيلاب اشك او متراكم گرديد و ناله و عويل او بالا گرفت چون بلال گفت اشهد ان محمدا رسولالله فاطمه صيحهاي بزد و برو در افتاد و مدهوش گرديد جماعتي بسوي بلال شتاب گرفتند كه اي بلال خاموش باش كه اينك فاطمه جان بحق تسليم كرد لاجرم بلال خاموش شد چون فاطمه بهوش آمد فرمود چرا بلال اذان خويش را به پايان نميبرد بلال عرض كرد اي سيدهي من من بر تو ميترسم بيم دارم كه چون بنك مرا بشنوي بجهان ديگر تحويل نمائي مرا از اين خدمت معفو دار فاطمه دست از او باز داشت.
و ديگر در بعضي كتب مناقب مذكور است كه مسندا از اميرالمؤمنين عليهالسلام روايت ميكند (قال غسلت النبي صلي الله عليه و آله و سلم في قميصه فكانت فاطمه تقول ارني القميص فاذاشتمه غشي عليها فلما رايت ذلك غيبته)
ميفرمايد من رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را در پيراهن او غسل دادم فاطمه گفت آن پيراهن را ميخواهم ديده باشم چون پيراهن را بگرفت و به بوئيد صيحهاي زد و بيهوش بر روي زمين افتاد لاجرم آن پيراهن را مخفي داشتم.
و ديگر ابن عباس گويد كه فاطه زهرا بعد از رسول خدا عصابهي مصيبت بر سر بسته بود (مازالت بعد وفات ابيها معصبه الراس ناحله لجسم منهده الركن باكيه العين محترقه القلب يغشي عليها ساعه بعد ساعه و تقول لولديها اين جدكما الذي كان يكرمكما اين جدكما الذي كان اشفق الناس عليكما اين جدكما الذي كان لم يدع ان تمشيا علي الارض و يحملكما علي عاتقه فوالله لا اري ان يفتح هذا الباب ابدا ثم
انشات تقول
ان حزني عليك حزن جديد
و فوادي والله صب عتيد
كل يوم يزيد فيه شجوني
و اكتابي عليك ليس يبيد
جل خطبي و بان عني عزائي
فبكائي في كل وقت جديد
ان قلبا عليا يالف صبرا
او عزاء فانه لجليد
علامه مجلسي در عاشر بحار اين خبر ورقة بن عبدالله ازدي را نقل كرده و صدر روايت در ترجمه فضه بيايد تا آنجا كه گويد فضهاي ورقه بن عبدالله حزن و اندوهي كه در قلب من ساكن بود بهيجان آوردي اكنون گوش دار تا از براي تو بگويم مصائب فاطمهي زهرا را همانا هنگامي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم رحلت فرمود صغير و كبير مرد و زن آغاز جزع و ناله و سوگواري نمودند احباب و اصحاب را صبر اندك گشت و مصيبت بزرگ شد هيچ زن و مرد ديده نميشد مگر اين كه گريان و نالان بودند از همه افزونتر و شديدتر ناله و بيقراري سيدهي من فاطمه بود ساعت بساعت بر ناله و بيقراري او افزوده ميگرديد هفت روز با انين و حنين بسر برد روز هشتم شكيبائي از وي برفت و توانائي بار بربست از اميرالمؤمنين اجازت گرفت كه بر سر قبر رسول خدا برود چون اجازت يافت شب از خانه بيرون شتافت از ناله و زجهي فاطمه زن و مرد كوچك و بزرگ از خانها بيرون شدند مدينه يكپارچه زجه و ناله شد مردمان از هر جانب فراز آمدند انجمن شدن و چراغها را خاموش كردند تا چهره زنان ديدار نشود اين كار را امام حسن عليهالسلام بامر اميرالمؤمنين نمود جماعتي از زنان و مردان چنان گمان كردند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از قبر بيرون
شده مردم را دهشتي بزرگ و حيرتي عظيم فرو گرفت فاطمه اين وقت بناله و ندبه ندا در داد.
(واابتاه واصفياه وامحمداه واابا القاسماه و اربيع الارامل و التيامي من للقبله والمصلي و من لابنتك الوالهته الثكلي)
آن گاه روان شد و پاي مباركش در دامن ميپيچيد و لغزش ميكرد و چشمهاي مباركش از كثرت و تواتر اشگ نيروي ديدن نداشت هر چند كه بقبر پيغمبر نزديك ميشد قدمها را كوتاهتر برميداشت و بانك نحيب و گريه شدت ميكرد چون بنزديك قبر رسيد صحيه از دل بركشيد غش كرد و روي زمين افتاد زنان بر وي جمع شدند و آب بر چهره و سر و سينه مباركش افشاندند تا بهوش آمد اين وقت با ناله جانسوز و آه آتش افروز اين اشعار بگفت.
اذا مات يوم ميت قل ذكره
و ذكر ابي مذمات والله ازيد
تأمل اذا الاحزان فيك تكاثرت
اعاش رسول الله ام ضمه القبر
اذا اشتد شوقي زرت قبرك باكيا
انوح و اشكولا اراه مجاوبي
فياساكن الصحراء عملتني البكاء
و ذكرك انساني جميع المصائب
فان كنت عني في التراب مغيبا
فما كنت عن قلب الحزين بغائب
يا ابتاه رفعت قوتي و خانني جلدي و شمت بي عدوي والكمد قاتلي يا ابتاه بقيت و الهة فريده حيرانته و حيده فقد انخمد صوتي و انقطع ظهري و تنقص عيشي و تكدر دهري فما اجديا اتباه بعدك انيسا لوحشتي و لا راد الد معتي ولا معينا لضعفي فقد فني بعدك محكم التنزيل و مهبط جبرئيل و محل ميكائيل انقلبت بعدك يا ابتاه الاسباب و اغلقت دوني الابواب فانا للدنيا بعدك قاليه و عليك ما ترددت انفاسي باكيه لاينفد شوقي اليك و لا حزني عليك).
ميفرمايد نيروي من مرتفع شد و جلد من سستي پذيرفت و دشمن بر من شاد شد و آغاز شماتت كرد و در دل من كشنده من گشت اي پدر بجاي ماندهام و حيد و فريد و حيران و سرگشته صوت من فرو نشست و پشت من در هم شكست و عيش من تيره
شد و روزگار من تاريك گرديد يا ابتاه بعد از تو انيسي نيافتم كه وحشت دل مرا بنشاند و سرشك ديده امر برماند بعد از تو محكم تنزيل نابود گشت و مهبط جبرئيل و محل ميكائيل ناپديد گشت كارها ديگر گون افتاد و درهاي گشاده بسته آمد اكنون دنيا را دشمن ميدارم و همواره بر تو ميگيريم شوق من بسوي تو نفاد نميگيرد و حزن من بر تو كاستي نميپذيرد آن گاه ندا در داد يا ابتاه
(قد انقطعت بك الدنيا بانوارها و زوت زهرتها و كانت ببهجتك زاهره فقد اسود نهارها فصار يحكي حناد سهار طبها و يابسها يا ابتاه لازلت آسفته عليك الي التلاق يا ابتاه زال غمضني منذحق الفراق من للارامل والمساكين و من للامه الي يوم الدين يا ابتاه امسينا بعدك من المستضعفين يا ابتاه اصبحت الناس عنا معرضين و لقد كنابك معظمين في الناس غير مستضعفين فاي دمعه لفراقك لا تنهمل و اي حزن بعدك عليك لا يتصل واي جفن بعدك بالنوم يكتحل و انت ربيع الدين و نور النبيين فكيف للجبال لاتمور و للبحار بعدك لاتفور والارض كيف لم تتزلزل رميت يا ابتاه بالخطب الجليل و لم تكن الرزيه بالقليل و طرقت يا ابتاه بالمصاب العظيم و بالفادح المهول بكتك يا ابتاه الاملاك و وقفت الافلاك فمنبرك بعدك مستوحش و محرابك خال من مناجائك و قبرك فرح بمواراتك والجنة مشتاقه اليك و الي دعائك و صلواتك)
ميفرمايد اي پدر دنيا بديدار تو با رونق و بها بود و امروز در سوگواري تو انوار او بريده و گلهاي او پژمرده است و رطب و يابس آن حكايت از شبان تاريك ميكند اي پدر همواره بر تو افسوس و دريغ ميخورم تا هنگام ملاقات يا ابتاه دور شد خواب از چشم من در حالي كه دور ميخواهد فراق را اي پدر كيست از اين پس كه بيوگان و مسكينان را رعايت نمايد و امت را تا قيامت هدايت فرمايد اي پدر ما در حضرت تو عظيم و عزيز بوديم و بعد از تو ذليل و زبون آمديم كدام سرشك است كه در فراق تو روان نميشود و كدام حزن و اندوه است كه بعد از تو متواتر نميگردد كدام چشم است كه پس از تو با سرمه خواب مكتحل تواند شد تو بودي بهار دين يزدان و نور پيغمبران چه افتاد كوهسارها كه فرو نميريزد و چه پيش آمد درياها را كه فرو نميرود چگونه است كه
زلازل زمين را فرو نميگيرد يا ابتاه درافتادم در بليتي بزرگ و رزيتي عظيم و مصيبتي بياندازه و بماندم در زير بار سنگين و هولناك يا ابتاه فرشتگان بر تو بگريستند و افلاك درايستادند و منبر تو بعد از تو وحشت انگيز و مهمل گشت و محراب تو بيمناجات تو معطل ماند و قبر تو به پوشيده داشتن تو قرين فرحت گشت و جنت بلقاي تو و دعاي تو مشتاق آمد و بعد از اين سخنان نيز فاطمه ميفرمايد.
يا ابتاه ما اعظم ظلمة مجالسك فوا اسفاه عليك الي ان اقدم عاجلا عليك واتكل ابوالحسن المؤتمن ابو ولديك الحسن والحسين و اخوك و وليك و حبيبك و من ربيته صغيرا و آخيته كبيرا و اجل احبابك و اصحابك اليك من كان منهم سابقا و مهاجر او ناصرا والثكل شاملنا والبكاء قاتلنا والاسي لا زمنا ثم زفرت زفره و انت انه كادت روحها ان تخرج ثم قالت.
قل صبري و بان عني عزائي
بعد فقدي لخاتم الانبياء
عين يا عين اسكبي الدمع سحا
ويك لا تبخلي بفيض الدماء
يا رسول الا له يا خيره الله
و كهف الايتام والضعفاء
و بكاك الحجون والركن و
المشعر يا سيدي مع البطحاء
قد بكتك الجبال والوحش جمعا
والطير الارض بعد بكي السماء
و بكاك المحراب والدرس القرآن
في الصبح معليا والمساء
و بكاك الاسلام اذ صارفي
الناس غريبا من سائر الغرباء
لو تري المبنر الذي كنت تعلو
علاه الظلام بعد الضياء
%%
يا الهي عجل وفاتي سريعا
ولقد نغص (1)الحيوه يا هؤلاء
(نا) ميفرمايد اي پدر چه بسيار بزرگ شد تاريكي و ظلمت در مجالس تو بعد از وفات تو و من دور از تو دريغ ميخورم تا هر چه زودتر بنزد تو آيم و در مصيبت تو نشسته است ابوالحسن مؤتمن پدر فرزندان تو حسن و حسين او است برادر تو و ولي تو و حبيب تو و اوست كه تربيت كردي او را هنگامي كه صغير بود و او را برادر خود خواندي
1) نغص عيشه بالغين الحمجه اي تكدر.
گاهي كه كبير شد و اوست بهترين احباب و اصحاب تو و اوست كه پيشي گرفت در مسابقت و مهاجرت از همگان و نصرت كرد ترا اي پدر مصيبت تو ما را فرو گرفته و بكاء كشنده من گشته و بد روزگاري ملازمت ما جسته اين بگفت و نفسي سرد از دل پر درد برآورد و نالهي بلند از جگر كشيد چنان كه گفتي روح مباركش از قفس تن پرواز خواهد كرد سپس بسوي خانه مراجعت نمود و رور و شب رهنيهي رنج و تعب بود تا از اين دار فاني بروضهي رضوان رحلت فرمود
خزاز رازي باسناد خود در كتاب كفايه الاثر خويش از محمود بن لبيد روايت كند كه چون رسول خدا رحلت نمود فاطمه عليهاالسلام ميآمد بر سر قبر حمزه و گريه ميكرد در بعضي از روزها عبورم بر شهداء احد افتاد ديدم فاطمه بر سر قبر حمزه بشدت گريه ميكند صبر كردم تا از گريه آرام گرفت پيش رفتم و سلام كردم و عرضه داشتم يا سيدتي از اين ناله جان سوز شما رگ دل من پاره گرديد فرمود هر آينه سزاوار است براي من ناله و گريه كه چنين پدر مهربان و بهترين پيغمبران از دست من رفت و اشوقاه الي رسولالله سپس اين اشعار بگفت
اذا مات يوم ميت قل ذكره
و ذكر ابي مذمات والله اكثر
سپس عرضه داشتم كه اي سيدهي من دوست دارم مسئلهاي از شما پرسش كنم كه در ذهن من خلجان دارد فرمود سؤال كن عرض كردم بفرمائيد آيا رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بر علي ابن ابيطالب نص امامت نمود در حال حيوه خود آن مخدره فرمود واعجباه آيا شما قصه غدير را فراموش كرديد كه رسول خدا نص صريح بر امامت علي فرمود محمد بن لبيد ميگويد من عرض كردم چنين است كه ميفرمائيد ولي ميخواهم بدانم كه رسول خدا بشما چه فرموده آن مخدره فرمود خدا را شاهد و گواه ميگيرم و قسم ياد ميكنم كه بمن فرمود علي بهترين كسيست كه او را خليفه بعد از خود قرار ميدهم و او امام و خليفه بعد از من است در ميان شما و دو فرزند من و نه نفر از صلب
حسين ائمهي ابرار ميباشند كه اگر متابعت كنيد آنها را خواهيد يافت هدايت كنندگان و اگر مخالفت كنيد آنها را اختلاف تا دامنهي قيامت در ميان شما خواهد بود محمود بن لبيد ميگويد من عرض كردم يا سيدتي پس چرا در خانه نشست و مطالبهي حق خود ننمود فاطمه فرمود پدرم رسول خدا ارشاد نمود كه مثل امام مثل كعبه است كه مردم بايد دور او طواف دهند نه آن كه كعبه دور آنها طواف بنمايد سپس فرمود بخدا قسم اگر حق را باهلش واگذار كرده بودند و متابعت عترت پيغمبر خود را ميكردند دو نفر با هم اختلاف نميكرد و اين ميراث امامت پسران از پدران ميبردند تا اين كه قائم ما از فرزندان حسين كه امام نهمي از فرزندان او است ولكن اين امت مقدم انداختهاند كسي را كه خداي تعالي او را مأخر كرده بود و مأخر كردند كسي را كه خداي تعالي او را مقدم نموده بود و عمل بهوا و شهوات خود كردند و بآراء فاسدهي خود به نصب خليفه پرداختند تبالهم آيا نشنيدند كلام خدا را كه ميفرمايد (و ربك يخلق ما يشاء و يختار ما كان لهم الخيرة) يعني پروردگار تو خلق ميكند آنچه را كه ميخواهد و اختيار نصب امامت بدست اوست و نميباشد از براي غير باري تعالي اختياري بلكه شنيدند ولكن چنان چه خداي تعالي ميفرمايد (فانها لاتعمي الابصار ولكن تعمي القلوب التي في الصدور) يعني ديدهي بصيرت آنها كور و چشم دل آنها بينور است هيهات بسطو في الدنيا آمالهم و نسوا آجالهم فتبا لهم واضل اعمالهم اعوذ بك يا رب من الحور بعد الكور (الحور النقصان) (والكور الزياده)
محدث قمي قدس سره در بيت الاحزان روايت ميكند كه در شب معراج خداي تعالي پيغمبرش را خبر داد و فرمود واما ابنتك فتظلم و تحرم و تؤخذ حقها غصبا الذي تجعله لها و تضرب و هي حامل و يدخلون علي حريمها و منزلها بغير اذن ثم يمسها هو ان و ذل ثم لاتجد معينا و تطرح مافي بطنها من اثر الضرب و تموت من ذلك الضرب الخ الحديث.
يعني دختر تو فاطمه را بر او ظلم بنمايند و او را از حق خود محروم گردانند و
ارث او را غصب كنند و او را بزنند چندان كه طفلي كه در رحم دارد سقط بشود و بدون اذن هجوم بخانهي او بياورند سپس فاطمه را خواري و ذلت فرو گيرد و معين و ناصري نداشته باشد و عاقبت از شدت الم ضربتي كه بر او وارد آورند جان بحق تسليم كند.
پدر شد دين حق پامال بي تو
جهان شد مرجع جهال بي تو
عمر بعد از تو طرح فتنه افكند
بمنبر مسند بوبكر افكند
ز هجرانت فتاد آتش بجانم
فراغت سوخت مغز استخوانم
پدر بعد از تو با غم يار گشتم
به پيش چشم امت خوار گشتم
خلايق سر بسر از ما رميدند
همه از خانهي ما پا كشيدند
ز هجرت روز شب من اشگبارم
شماتتها ز مرد و زن شنيدم
سفارشها كه با انصار كردي
وصيتها كه با اصحاب كردي
ندانم آگهي اي باب و يا نه
كه بازويم شكست از تازيانه
پس آن كه در به پهلويم فشردند
علي را دست و گردن بسته بردند
عدو زد سيلي كين بر عذارم
كه پر خون شد دو چشم اشگبارم
ز بعد سيلي آن ننگ زمانه
به بازويم چنان زد تازيانه
كه از تاب و الم هوش از سرم رفت
نه هوش از سر كه روح از پيكرم رفت
خداي مرگ زهرا كن تو نزديك
كه روز روشنم شد شام تاريك
صدوق در امالي روايت مفصلي از ابن عباس نقل ميكند تا اين كه ميگويد قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم واما ابنتي فاطمه فانها سيده نساء العالمين من الاولين والاخرين و هي
بضعه مني و هي نور عيني و هي ثمره فوادي و هي روحي التي بين جنبي و هي الحوراء الانسيه متي قامت في محرابها بين يدي ربها جل جلاله زهر نورها الملائكه السماء كما يزهر نور الكواكب لاهل الارض و يقول الله عز و جل لملائكه يا ملائكتي انظروا الي امتي فاطمه سيده أماتي قائمة بين يدي ترتعد فرائصها من خيفتي وقد اقبلت بقلبها علي عبادتي اشهدكم اني قد امنت شيعتها من النار و اني لما رأيتها ذكرت ما يصنع بها بعدي كاني بها قد دخل الذل بيتها وانتهكت حرمتها و غصبت حقها و منع ارثها و كسر جنبها واسقطت جنينها و هي تنادي وامحمداه فلا تجاب و تستغيث فلاتغاث فلا تزال بعدي محزونه مكروبه باكيه تتذكر انقطاع الوحي عن بيتها مره و تتذكر فراقي اخري و تستوحش اذا جنها الليل لفقد صوتي الذي كانت تستمع اليه اذا تهجدت بالقرآن ثم تري نفسها ذليله بعد ان كانت في ايام ابيها عزيزه فعند ذلك يونسها الله تعالي ذكره بالملائكه فنادتها بما نادت به مريم بنت عمران فتقول يا فاطمه ان الله اصطفاك و طهرك علي نساء العالمين يا فاطمه اقنتي لربك واسجدي و اركعي مع الراكعين ثم يبتدأ بها الوجع فتمرض فيبعث الله عز و جل اليها مريم بنت عمران تمرضها و تؤنسها في علتها فتقول عند ذلك يا رب اني قد سئمت الحيوه و تبرمت باهل الدنيا فالحقني بابي فيلحقها الله عز و جل بي فتكون اول من يلحقني من اهل بيتي فتقدم علي محزونه مكروبه مغمومه مغصوبه مقتوله.
(نا) رسول خدا فرمود فاطمه دختر من سيدهي زنان عالميان است از مبتدا تا انتهاي آفرينش و فاطمه پارهاي از گوشت من و نور جشم من و ميوهي دل من و جان من در تن من است و فاطمه حوراء انسيه است گاهي كه در محراب خويش در حضرت خداوند ميايستد نور جمال او فرشتگان را فرو ميگيريد بدان سان كه نور ستارگان آسمان مر اهل زمين را خداوند جل جلاله فرمايد مر فرشتگان را كه اي ملائكه من نظر كنيد بسوي كنيز من فاطمه كه سيدهي كنيزان من است اينك در حضرت من ايستاده و از خوف و خشيت من رعدتي در فرائص او فتاده و در اين عبادت قربت من ميجويد بحضرت من هم اكنون شما را گواه ميگيرم كه من شيعيان او را از آتش ايمن ساختم رسول خداي ميفرمايد هرگاه كه فاطمه را مينگرم بيادم ميآيد ستمي و ظلمي كه بعد
از من باو روا خواهند داشت گويا با فاطمه حاضرم و مينگرم كه ظلم و ذلت داخل بسراي او ميشود و هتك حرمت او ميگردد و حق او را غصب مينمايند و او را از ارثش منع ميكنند و پهلوي او را ميشكنند و جنين او را سقط ميكنند و او فرياد ميكند كه يا محمداه و استغاثه ميكند و كس بفرياد او نميرسد همواره بعد از من محزون و مغموم و گريان خواهد زيست از جانبي از انقطاع وحي از خانه او در ملال است و از طرفي در مصيبت من در سوز و گداز است بروي وحشت و دهشت فرود ميآيد گاهي كه تاريكي شب او را فرا ميگيرد و صوت قرآن و تهجد مرا استماع نميكند لاجرم خود را ذليل ميبيند از پس آن كه در ايام زندگاني پدر عزيز بوده اين وقت خداوند انيس فاطمه ميفرمايد فرشتگان را تا او را ندا در ميدهند چنان كه مريم بنت عمران را و ميگويند اي فاطمه همانا خداوند برگزيد ترا و پاكيزه ساخت و از تمامت زنان عالميان گزيدهتر داشت هان اي فاطمه خداي را عبادت كن و تقديم ركوع و سجود فرما با راكعين سپس فاطمه در بستر بيماري ميافتد آن وقت خداوند مريم دختر عمران را از براي پرستاري او مبعوث مينمايد و در مرض آن حضرت انيس او ميشود اين وقت فاطمه عليهاالسلام عرض ميكند اي پروردگار من مرا ازين زندگاني باهل دنيا سآمتي بزرگ و ضجرتي عظيم فرو گرفته همي خواهم با پدر خويش پيوسته شوم پس خداوند مسئلت او را با جانب مقرون فرمايد و او است اول كسي از اهلبيت من كه با من محلق ميشود پس ميآيد بنزد من در حالي كه محزون است و مكروب است و مغموم است و مغضوب است و مقتول (فاقول عن ذلك اللهم العن من ظلمها و عاقب من اغضبها و ذلل من اذلها و خلد في النار من ضرب جنبها حتي القت ولدها فتقول الملائكه آمين عند ذلك).
اثر طبع شيخ علي شوشتري
كنز علوم علت ايجاد ماء و طين
يعني تن رسول چه در خاك شد دفين
خورشيد آسمان رسالت غروب كرد
مه در سحاب گوشه عزلت شده مكين
آن كه بباب علم نمودند ازدحام
جمعي كه خاكشان بجهالت شده عجين
آتش زدند دوزخيان بر در بهشت
از در رسيد صدمه به پهلوي حور عين
از ضرب تازيانه و از سيلي عدو
شد زهره منكسف بكلف ماه شد قرين
از امهات اربعه برخواست دود آه
ام الائمه را چه ز در سقط شد جنين
بردند بي عمامه بمسجد كشاكشان
آن سر كه بود لايق او افسر و نگين
گوسالهاي بمنبر در رقص سامري
هارون نشسته كردن كج زير تيغ كين
اهريمني بتخت و سليمان بزير تخت
افكنده رخنه جمع شياطين بملك دين
اجماع بر خلاف شد و بيعتي بزور
اف بر چنين جماعت و بر بيعتي چنين
چون رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دنيا را وداع گفت رياست طلبان دويدند در سقيفه بنيساعده و براي غصب خلافت و نصب ابيبكر كمر محكم بستهاند كه تفصيل آن را از عامه در جلد اول الكلمه التامه كاملا شرح دادهام چون از كار خلافت و بيعت اجلاف عرب با ابوبكر فراغت جستهاند در طلب متخلفين از بيعت با ابوبكر برآمدند و تمام مقصد و مرام آنها اميرالمؤمنين عليهالسلام بود چون جماعت قريش كه هنوز خليقت جاهليت در طبيعت ايشان بود و احقاد بدريه و خيبريه و حينينه در سينه آنها چون ديگر حدادان در جوش و خروش بود و همگان بدست اميرمؤمنان پدر كشته و پسر كشته و عم و خال كشته بودند و در طلب ثار وقت را انتظار ميبردند فلذا فرصت را غنيمت شمرده بدر خانه آن حضرت شتافتهاند و از طرفي نيز آتش حسد در كانون سينه آنها زبانه زدن داشت كه
علي واجد جميع مقامات سيادت و علم و شرافت و قرابت با حضرت ختمي مرتبت داشت و آنها صفر بودند و همچنان اميرالمؤمنين واحب بود كه مقام و منزلت خود را بر مردمان مكشوف سازد تا امام خود را بشناسند و بولايت او ايمان آورند لاجرم گاهي بكلماتي كه مشعر بر علو مقامات اوست سخن ميكرد چنان كه ميفرمود نحن صنايع ربنا والناس بعد صنايعنا يعني مردم بطفيل وجود ما خلق شدند و اين كلمات برحقد و حسد اجلاف عرب ميافزود سيما مردم قريش از اين روي هم دست و هم داستان شدند و با ابوبكر بيعت كردند و حق علي را بزير پاي نهادند چون آن حضرت را ناصر و معين نبود دل بر صبر نهاد و محزون و مظلوم بنشست يك روز چنان افتاد كه فاطمهي زهرا از تقاعد اميرالمؤمنين در طلب حق خويش اظهار ضجرتي ميفرمودند ناگاه بانك اذان بالا گرفت و مؤذن گفت (اشهد ان محمدا رسولالله فقال لها ايسرك زوال هذا النداء من الارض قالت لا قال فانه ما اقول لك) يعني اگر من دست بشمشير كنم يكباره مردم از دين بدر روند و بعالم جاهليت عود نمايند بالجمله بروايت سلمان فارسي رضياللهعنه چون اميرالمؤمنين عليهالسلام
(نا) به تجهيز رسول خدا پرداخت ابوبكر بر أريكهي خلافت جاي كرد و مردم با او بيعت كردند سلمان بنزديك علي آمد اميرالمؤمنين فرمود اول كس كه بود كه با ابوبكر دست بيعت داد سلمان جماعتي از زعماي قوم را بشمار گرفت مانند عمر بن الخطاب و مغيره بن شعبة و بشير بن سعد و معاذ ابن جبل و سالم مولي حذيفه و ابوعبيده اميرالمؤمنين فرمود اينها را نميگويم اول كسي را كه در فراز منبر با او بيعت كرد كدام كس بود گفت ندانم ولكن (رأيت شيخا كبيرا يتوكأ علي عصاه بين عينيه سجاده شديدة التشمير اول من صعد و خرو هو يبكي و يقول الحمدلله الذي لم يمتني حتي راتيك في هذا المكان ابسط يدك فبسط يده فبايعه ثم قال يوم كيوم آدم (سلمان عرض كرد پير فرتوت را نگران شدم كه بر عصاي خويش متكي بود و در ميان پيشاني او سجاده نگريستم اول كس بود كه برجست و بر فراز منبر شد و بر وي درافتاد و سخت بگريست و گفت سپاس خداي را كه مرا زنده گذاشت
تا ترا در جاي پيغمبر بديدم اكنون دست بمن ده تا با تو بيعت بنمايم ابوبكر دست بگشود و او دست بر دست ابوبكر زد و گفت «يوم بيوم آدم» اين بگفت و از منبر بزير آمد و از مسجد بيرون رفت حضرت فرمود آن ابليس بود كه اين روز را بروزي كه آدم را فريب داد تشبيهي جست.
و نيز در روز رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ابليس بصورت مغيرة بن شعبه برآمد (فقال ايها الناس لاتجعلوها كسر وانية و لا قهرمانية وسعوها تتسع فلا تردوها في بنيهاشم فتنظر بها الحبالي) فرياد برداشت كه اي مردمان در امر خلافت و سلطنت به قانون اكاسره و جبابره كار نكنيد و بنيهاشم را در اين كار دست مدهيد تا بحكم وراثت منتظر اولاد و احفاد ايشان باشيد دست باز ندهيد تا كار مر شايسته گردد.
القصه چون ابوبكر جلباب خلافت در پوشيد علي عليهالسلام چون سياهي شب عالم را فرو گرفت برخواست و فاطمه را بر حماري سوار كرده و دست حسن و حسين را فرا گرفته و بر ابواب بيوت مهاجر و انصار عبور داد و بر در هر سرائي بايستاد و خداوند خانه را بنصرت خويش دعوت فرمود و بر وضيع و شريف حجت تمام نمود از تمامت امت چهل و چهار تن بر ذمت نهادند كه در طلب حق آن حضرت كار بتواني و مسامحت روا ندارند (فامرهم ان يصبحوا بكره محلقين رؤسهم معهم سلاحهم ليبايعوه علي الموت) فرمان كرد كه بامدادان سرهاي خويش را بتراشند و سلاح جنگ و جهاد با خود برگيرند و با آن حضرت بر مرگ بيعت كنند يعني سر از جهاد برنتابند تا كشته گردند چون سياهي دامن برچيد و سفيده بساط بگسترد مردم بر جان خود بترسيدند و از هول و هرب دست از طلب باز كشيدند و بجز چهار كس كه سلمان و ابوذر و مقداد و زبير كسي بدرخانه آن حضرت نيامد شب ديگر اميرالمؤمنين عليهالسلام كار بدين گونه كرد و ايشان را قسم داد كه تصميم عزم داشته باشيد همچنان پيمان بشكستهاند و سر بفرمان در نياوردند لاجرم اميرالمؤمنين عليهالسلام بخانه نشست و در بر روي صادر و وارد بسته و بجمع و ترتيب قرآن كريم پرداخت از آن سوي ابوبكر كس بدو فرستاد كه مردم را متابعت كن و با من بيعت نماي و شق عصاي جماعت مفرماي در پاسخ گفت من سوگند ياد كردهام كه ردا بر
دوش نيفكنم و جز از براي نماز نظارهي بيرون خانه نكنم تا گاهي كه قرآن خدا را بنظم و ترتيب فراهم نياورم ابوبكر روزي چند خاموش نشست تا گاهي كه علي عليهالسلام قرآن را فراهم كرد و با خود بمسجد آورد و بآواز بلند ندا در داد (الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله اضل اعمالهم) يعني پيروان ابوبكر كافر شدند و از طريق حق بگشتهاند ابن عباس گفت يا اباالحسن اين سخن از بهر چه كردي فرمود آيتي از قرآن قرائت كردم عرض كرد همانا مقصودي داشتي و بر مطلبي تنبيهي فرمودي فرمود چنين است (ان الله تعالي يقول في كتابه و ما اتاكم الرسول فخذوه و مانهاكم عنه فانتهوا) اكنون اي ابن عباس هيچگاه شنيده باشي كه رسول خدا ابوبكر را بخليفتي انتخاب كرده باشد عرض كرد هرگز جز بسوي تو وصيت نفرمود گفت چرا با من بيعت نكردي عرض كرد چه توانستم كرد مردم بجمله بر ابوبكر گرد آمدند و من يك تن از ايشان بودم فرمود (كما اجتمع اهل العجل ههنا فتنتم و مثلكم مثل الذي استوقد نارا فلما اضائت ما حوله ذهب الله بنورهم فتركهم في ظلمات لايبصرون صم بكم عمي فهم لا يرجعون) فرمود چنان بر ابوبكر گرد آمديد كه بني اسرائيل بر گوساله سامري هم اكنون شما در بلا افتاديد و مانند آن كسي باشيد كه آتشي برافروزد و اطراف خويش را روشن سازد پس خداوند ضيارا از ايشان بستاند و ايشان را در ظلمتي بنشاند چنان كه كور و كر و گنگ بمانند و بيرون شدن نتوانند پس روي با مهاجر و انصار آورد و با علي صوت ندا در داد كه اي مهاجر و انصار من بعد از رسول خدا نخستين بغسل او پرداختم و كار كفن و دفن نيز بساختم آن گاه قرآن را از صحف شتاب و اكتاف و رقاع فراهم آوردم و تمامت تأويل و تنزيل و ناسخ و منسوخ را در ثوب واحدي جا دادم هيچ آيتي بر رسول خدا فرود نشد جز اين كه من جامع بودم و هيچ آيتي بجاي نماند جز اين كه پيغمبر بر من قرائت فرمود و تأويل آن را بمن تعليم نمود اكنون من شما را اعلام نمودم تا فردا نتوانيد گفت ما غافل بوديم و علي ما را آگهي نداد و بنصرت خود دعوت نفرمود و حق خود را فراياد ما نياورد عمر بن الخطاب چون اصغاي اين كلمات نمود بيمناك شد كه مبادا خاطرها برآشوبد و مردم را بشوراند (فقال اغنانا ما معنا من القرآن
مماتد عونا اليه) گفت از آن قرآن آنچه بما رسيده ما را مستغني ميدارد از آن چه تو درهم آوردهاي مردمان دم در بستند و پاسخ نگفتند علي چون اين بديد باز خانه شد و از آن سوي عمر بنزد ابوبكر آمد و گفت خليفتي بر تو راست نشود تا گاهي كه علي اطاعت تو را گردن ننهد و با تو بيعت نكند هم اكنون كس بدو فرست و او را حاضر كن و بنيان اين امر را با بيعت او استوار فرماي ابوبكر فرمان كرد تا تني روان شد و بر باب سراي علي بايستاد و دعوت ابوبكر را بعرض رسانيد و گفت خليفه رسول خدا ترا ميطلبد علي در پاسخ فرمود چه بسيار زود دروغ بر رسول خداي بستيد همانا ابوبكر و پيروان او كه در پيرامون اويند همه ايشان ميدانند كه خدا و رسول مرا بخليفتي پيغمبر گذاشت فرستادهي ابوبكر اين بشنيد باز شد و ابوبكر را آگهي داد ديگر ابوبكر كس بعلي فرستاد و ديگر باره پيام داد كه ابوبكر ترا ميطلبد علي عليهالسلام فرمود هنوز از عهد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم زماني دراز نگذشته كه عهد او را از پس پشت انداختيد قسم بخدا كه ابوبكر ميداند خلافت خاص من است همانا ابوبكر هفتم كس است كه در غدير خم بر من بامارت مسلمين سلام داد آن گاه باتفاق عمر در حضرت رسول بعرض رسانيدند كه (امن الله و رسوله فقال لهم رسولالله نعم حقا من الله و رسوله انه اميرالمؤمنين و سيد المسلمين و صاحب الواء الغرا المحجلين و يقعده الله عز و جل يوم القميه علي الصراط فيدخل اولياء الجنة و اعدائه النار) فرمود ابوبكر و عمر در حضرت رسول بعرض رسانيدند كه آيا اين امارت علي بر امت بحكم خدا و رسولت فرمود بلي جز اين نيست علي از جانب خدا و رسول اميرالمؤمنين و سيد المسلمين و صاحب الواي حمد است او را خداوند در روز قيامت بر صراط بنشاند تا دوستان خود را در بهشت جاي دهد و دشمنان خود را بدوزخ افكند چون فرستادهي ابوبكر باز شد و اين كلمات را باز گفت دم فروبست و ديگر سخن نكرد تا آن روز بپاي رفت روز ديگر چون مسجد از مهاجرين و انصار مملو گرديد عمر گفت اي ابوبكر چند كار بتواني و تسامح خواهي كرد كس بجاي نماند كه حمل بيعت تو بروي گران باشد جز علي و تني چند كس بطلب ايشان بفرست خواه بعنف خواه برضا همگان را حاضر كنند ابوبكر گفت از براي تقديم اين
خدمت كه را شايسته ميداني گفت اينك قنفذ حاضر است و او مردي با غلظت طبع و شراست خوي بود و نسب از طلقاي بني عدي ابن كعب داشت.
(نا) چون ابوبكر از كلمات عمر ابن الخطاب تصميم عزم داد كه علي عليهالسلام را در طلب بيعت حاضر كند قنفذ را با جماعتي فرمان كرد كه بخانه علي رود و او را طلب كند قنفذ برفت و علي عليهالسلام او را بار نداد و قنفذ باز شد و خبر باز داد عمر گفت اي قنفذ اجازت علي را چه كني بي رخصت بدرون سراي شو و علي را با خود بياور قنفذ برفت و اين بار نيز بار نيافت و باز شتافت و از بيرون سراي ابوبكر را آگهي داد كه فاطمه ميگويد هرگز رخصت نخواهم كرد كه شما بخانه من درآئيد عمر در خشم شد و قال: ما لناو للنسآء گفت ما را با زنان و زنان را با ما چكار است و در زمان فرمان كرد كه گروهي با او انجمن شدند و همداستان بر در سراي فاطمه آمدند عمر بنالخطاب بانگ در داد كه يا علي بيرون شو و با خليفهي رسول خدا بيعت كن و گرنه آتش بدين سراي در زنم و بسوزانم فاطمه برخاست (فقالت يا عمر: ما لنا ولك. فقال: افتحي الباب والا احرقنا عليكم بيتكم. فقالت يا عمر: اما تتقي الله تدخل في بيتي) فاطمه فرمود اي عمر تو را با ما اين مخاصمت و مجازات چيست در پاسخ گفت در سراي بگشاي و اگر اين خانه را بر شما آتش در ميزنم و پاك ميسوزانم فامه گفت اي عمر از خداي نميترسي و بياجازت من بخانه من در ميآئي عمر دانست كس بر وي او در نخواهد گشود در غضب شد و فرمان كرد تا نار و حطب حاضر كردند و آتش بر سراي افروختند چون لختي بسوخت با پاي بزد و بيفكند و بخانه در رفت فاطمه از پيش روي او درآمد (فصاحت يا ابتاه يا رسولالله) (در مجمع البحرين در لغة لبب قال و منه حديث فاطمه فاخذت بتلابيب عمر فجذبته اليها) فاطمه زهرا گريبان عمر را گرفت و او را دفع داد پسر خطاب شمشير خود را با غلاف برآورد و بر پهلوي فاطمه بزد ديگر باره آن مظلومه پدر را باستنعاثت نام برد عمر بن الخطاب اين كرت تازيانه برآورد و ذراع فاطمه را بيازرد فنادت يا رسولالله
لبئس ما خلفك ابوبكر و عمر)
ندا در داد كه اي رسول خدا بد مخلف بودند از پس تو ابوبكر و عمر از خداي درگذشتهاند و از دين بگشتهاند اين وقت آتش خشم علي زبانه زدن گرفت برجست و گريبان عمر را بگرفت و او را سخت بر زمين بكوفت و بيني و گردن او را در هم فشرد چنان كه گفتي خواست روزگارش را در اين جهان خاتمه دهد (فقال والذي كرم محمدا بالنبوه يابن صحاك لولا كتاب من الله سبق و عهد عهد الي رسولالله لعلمت انك لاتدخل بيتي) اگر قضا و قدر خداي از در حكمتي كه خود داند نرفته بود و عهد رسول خداي بر ذمت من فرمود نيامد بود ميدانستي كه بسراي من درآمدن نتوانستي چون عمر خويشتن را مانند صيدي نگريست كه در زير چنگ هژبري خشمناك اسير است بجماعتي كه در بيرون سراي بود استعانت برد قنفذ بسوي ابوبكر شتاب گرفت و صورت حال را باز گفت ابوبكر در انديشه رفت كه مبادا علي با تيغ كشيده از سراي بيرون تازد و جماعتي با او پيوسته گردند و فتنه حديت كنند قنفذ را فرمان داد كه عجلت كن و نگران نباش اگر علي خواهد از خانه بيرون شود بر وي اقتحام كنيد و او را مأخوذ داريد و اگر اين نتوانيد و از دفع او عاجز مانيد آن سراي را آتش در زنيد و پاك بسوزانيد قنفذ باز شتافت و مردم را از حكم ابوبكر بياگاهانيد سپس مردمان همدست و همداستان بخانه علي در رفتهاند و نخستين شمشير علي را بربودند و بر آن حضرت غلبه جستهاند و ريسماني در گردنش افكندند و كشان كشان طريق مسجد پيش داشتهاند فاطمه بر باب سراي بايستاد و مردم را همي از قصد خويش دفع ميداد قنفذ پيش تاخت و با تازيانهاش چنان بزد كه مانند دملج علامتي بر بازوي مباركش پديد آمد و بعد از وفات آن حضرت هنوز آن علامت بجاي بود و آن حضرت همچنان دست از علي باز نميداشت قنفذ بحكم عمر در را بر شكم فاطمه عليهاالسلام چنان فشار داد كه استخوانهاي پهلويش درهم شكست و آن جنين كه در شكم داشت و پيغمبر او را محسن نام نهاده بود سقط شد و بروايتي عمر بن الخطاب باتفاق مغيرة بن شعبه در بر شكم فاطمه فشردند و فرزندش را شهيد كردند اين وقت توانائي از فاطمه برفت و دست از علي عليهالسلام باز داشت بالجمله علي را
همچنان كشان كشان بمسجد آوردند خالد بن وليد و ابوعبيدة و سالم مولي حذيفة و معاذ بن جبل و مغيرة بن شعبة و اسيد بن حضير و بشيربن سعد و ديگر مردم از مهاجر و انصار در نزد ابوبكر بودند علي عليهالسلام فرمود (اما والله لو وقع سيفي في يدي لعلمتم انكم لم تصلوا الي هذا ابدا والله ما الوم نفسي في جهادكم و لو كنت اتمكن من اربعين رجل لفرقت جماعتكم ولكن لعن الله اقواما بايعوني ثم خذلوني) فرمود اگر تيغ بدست داشتمي و اجازت مبارزت يافتمي بر شما مكشوف ميافتاد كه نيروي اين طغيان نداشتيد و جهاد با شما را واجب ميشمردم اگر چهل كس با من همدست بود لكن خداوند لعنت كند جماعتي را كه با من بيعت كردند آن گاه مرا مخذول گذاشتند اين وقت ابوذر غفار از كمال غيرت دست بر دست خويش زد فقال يا ليت السويف قد عادت بايدنيا مقداد گفت لو شاء لدعا عليهم ربه سلمان گفت مولاي اعلم بما هوفيه اين وقتي بود كه جز اين سه تن هيچ كس را در جهان از اسلام و فرمان برداري بهره نبود امام محمد باقر عليهالسلام فرمود كان الناس اهل رده بعدالنبي صلي الله عليه و آله و سلم الا ثلثة عرض كردند يابن رسولالله آن سه تن كيانند فرمود سلمان و ابوذر و مقداد و از پس آن مردم بخويش آمدند و حق علي را شناختهاند و اين جماعت آنانند كه آسياي دين گردش ميكند بر ايشان و دست بيعت ندادند تا اميرالمؤمنين را بعنف بسوي مسجد آوردند (ذلك قول الله عز و جل و ما محمد الا رسول قدخلت من قبله الرسل افان مات اوقتل انقلبتم علي اعقابكم) يعني محمد جز پيغمبري نيست كه پيغمبران پيش از وي از جهان رفتهاند پس اگر محمد بميرد يا كشته شود از پس او كار ديگر گون كنيد و از دين بيرون رويد.
تا در بيت الحرم از آتش بيگانه سوخت
كعبه ويران شد حرم از سوز صاحب خانه سوخت
شمع بزم آفرينش با هزاران اشك و آه
شد جنان كزدود آهش سينهي كاشانه سوخت
آتشي در بيت معمور ولايت شعله زد
تا ابد زان شعله هر معمورهي ويرانه سوخت
آه از آن پيمان شكن كز كينهي خم غدير
آتشي افروخت تا هم خم و هم پيمانه سوخت
ليلي حسن قدم چون سوخت از سر تا قدم
همچه مجنون عقل رهبر را ديوانه سوخت
گلشن فرخ فر توحيد آندم شد تباه
كز سموم شرك آن شاخ گل فرزانه سوخت
گنج علم و معرفت شد طعهي افعي صفت
تا كه از بيداد دو نان گوهر يك دانه سوخت
حاصل باغ نبوت رفت بر باد فنا
خرمني در آرزوي خام رأي و دانه سوخت
كركس دون پنجه زد بر روي طاوس ازل
عالمي از حسرت آن جلوه مستانه سوخت
آتشي آتش پرستي در جهان افروخته
خرمن اسلام و دين را تا قيامت سوخته
سينهاي كز معرفت گنجينهي اسرار بود
كي سزاوار فشار آن در ديوار بود
طور سيناي تجلي مشتعل از نور بود
سينهي سيناي عصمت مشعلي از نار بود
آنكه كردي ماه تابان پيش او پهلو تهي
از كجا پهلوي او را تاب اين آزار بود
گردش گرد و ندون بين كز جفاي سامري
نكتهي پر كار وحدت مركز مسمار بود
صورتي نيلي شد از سيلي كه چون سيل سياه
روي گيتي زين مصيبت همچه شام تار بود
شهرياري شد به بند بندهاي از بندگان
آنكه جبرئيل امينش بنده دربار بود
از قفاي شاه بانو بانوائي جان گداز
تا توانائي بتن تا قوت رفتار بود
گر چه باز و خسته شد از كار دستش شد ز كار
ليك پاي همتش بر گنبد دوار بود
دست بانو گرچه از دامان شه كوتاه شد
ليك بر گردون بلند از دست آن گمراه شد
گوهري سنگين بها از ابر گوهر بار ريخت
كز غم جان سوز او خون از در ديوار ريخت
تا ز گلزار حقايق نو گلي بر باد رفت
يك چمن گل صرصر بيداد از آن گلزار ريخت
شاخهي طوبي مثالي را ز آسيب خسان
آفتي آمد كه يك سرهم بر هم بار ريخت
غنچهي نشگفتهي اي از لاله زار معرفت
از فراز شاخساري از جفاي خار ريخت
اختر فرخ فري افتاد از برج شرف
كاسمان خوناب غم از ديدهي خونبار ريخت
طوطئي زين خاكدان پرواز كرد و خاك غم
بر سراسر طوطيان علام اسرار ريخت
بسملي در خون طپيد از جور جبار عنيد
يا كه عنقاء ازل خون دل از منقار ريخت
زهرهي زهرا چه از آسيب پهلو در گذشت
چشمهاي خون زچشم ثابت و سيار ريخت
مهبط روح الامين تا پايمال ديو شد
شورشي سر زد كه خون از گنبد دوار ريخت
از هجوم عام بر ناموس خاص لايزال
عقل حيران طبع سرگردان زبان لالست لال
شد بپا شور و نوا تا از دل بانوي شاه
رفت از كف صبر و طاقت از زانوي شاه
خسته شد پهلوي خاتون رفت از او تاب و توان
آن چنان كز پيچ و تابش بسته شد بازوي شاه
تا حقيقت را بناحق دست و گردن بسته شد
دست بيداد رعيت باز شد بر روي شاه
روي بانوي دو گيتي شد ز سيلي نيلگون
سيل غم يكباره از هر سو روان شد سوي شاه
سامري گوسالهئي را كه مير كاروان
تا قيامت خلق را گمراه كرد از كوي شاه
هر كه با آواز آن گوساله آمد آشنا
تا ابد بيگانه ماند از صحبت دلجوي شاه
نغمهي اني انا الله نشنود گوساله خواه
غرهي دنيا نبيند غرهي نيكوي شاه
خاتم دين را بجادو برد دست اهرمن
شرمي از ايزد نكرد و بيمي از نيروي شاه
گرچه دست بندگي داد از نخست اندر غير
ليك آن بد عاقبت لب تر نكرد از جوي شاه
نضر ميبايد كه تا نوشد ز آب زندگي
نيست آب زندگي شايان هر خوك سگي
طعمهي زاغ و زغن شد ميوهي باغ فدك
نالهي طاوس فردوس برين شد بر فلك
زهرهي چرخ ولايت نغمهي جانسوز داشت
تا سماك آن نالهي جانسوز ميرفت از سمك
چشم گريان و دل بريان با نواي عجب
نقش هستي را نكرد از صفحه ايجاد حك
شاهد بزم حقيقت شمع ايوان يقين
اشك ريزان رفت در ظلمت سراي ريب و شك
كي روا بودي رود سر گرد كوي اين آن
آن كه بودي خاك راهش سرمه چشم ملك
مستجار هر دو گيتي قبلهي حاجات برد
دست حاجت پيش انصار و مهاجر يك بيك
بي وفا قومي دل آنان ز آهن سختتر
وعدهاي سست آنها چون هوائي در شبك
پاس حق هرگز مجو از مردم حق ناشناس
هر كه حق را ننگرد كورش كند حق نمك
مفتقر گر جان سپاري در ره بانو رواست
راه حق است ان تكن لله كان الله لك
همچه قمري با غمش عمري بسر بايد كني
چاره دل را هم از اين رهگذر بايد كني
(نا) چون اميرالمؤمنين را از خانه بآن گرفتاري و خاري بمسجد بردند فاطمه با آن تن خسته و پهلوي شكسته از قفاي او بيرون شد و زنان بنيهاشم همگان از قفاي او روان شدند چون بنزديك قبر رسول خدا آمد (فقالت: خلوا عن ابن عمي فوالذي بعث محمدا بالحق لئن لم تخلوا عنه لأنشرن شعري و لأضعن قميص ابي علي رأسي و لاصرخن الي الله تبارك و تعالي فما ناقه صالح باكرم علي الله مني و لاالفصيل باكرم علي الله من ولدي) فرمود دست باز داريد پسر عم مرا و اگر نه سوگند بدان خداي كه محمد را براستي بخلق فرستاد گيسوان خود را پريشان كنم و پيراهن پيغمبر را بر سر افكنم و در حضرت يزدان بنالم همانا ناقهي صالح در نزد خداي عزوجل عزيزتر از من نيست و بچه ناقهي گراميتر از حسن و حسين نباشد و بروايتي فرمود (يا ابابكر أتريد أن ترملني من زوجي والله لئن لم تكف عنه لأنشرن شعري و لأشقن جيبي و لآتين قبر ابي و لاصيحن الي ربي فاخذت بيد الحسن والحسين عليهالسلام و خرجت تريد قبر النبي صلي الله عليه و آله و سلم فقال عليهالسلام لسلمان ادرك ابنه محمد فاني اري جنبتي المدينه قد تكفان) فرمود اي سلمان دختر پيغمبر را درياب كه مدينه را نگرانم از دو سوي زير زبر ميشود سوگند با خداي اگر چنان كند كه گويد نه مدينه بماند نه سكنهي مدينه سلمان پيش شد و گفت اي دختر پيغمبر خداوند پدرت را رحمت عالميان آفريد از اين عزيمت باز آي فرمود اي سلمان نميبيني كه آهنگ قتل علي دارند و من بر قتل علي صبر نتوانم كرد بگذار تا از خداي خويش داد خود
بستانم سلمان گفت بيم ميرود كه مدينه در زمين فرو شود اينك علي مرا بسوي تو فرستاد و فرمان كرد كه بسوي خانه باز شوي فقالت اذا ارجع واصبر واسمع واطيع له) سلمان گويد آن گاه كه فاطمه اين كلمات ميفرمود نگريستم كه بنيان ديوارهاي مسجد از جاي برآمد چنان كه مرد توانست از ثلمهي آن عبور دهد چون فاطمه مراجعت كرد ديوارهاي بجاي نشست چنان كه غبار برخواست و بر خياشيم ما رسيد.
و از امام باقر عليهالسلام منقولست كه فرمود بخدا قسم اگر آن حضرت گيسوان خود را ميگشود هر آينه همي ميمردند.
الواثبين لظلم آل محمد
و محمد ملقا بلا تكفين
والقائلين لفاطم آذيتنا
في طول نوح دائم و حنين
والقاطعين اراكه كيما تظل
بظل اوراق لها و غصون
و مجمعي خطب علي البيت الذي
لم يجتمع لولاه شمل الدين
والد اخلين علي البتوله بيتها
والمسقطين لها اعز جنين
والقائدين امامهم بنجاده
والطهر تدعو خلفه برنين
خلوا ابن عمي اولا كشف بالدعا
رأسي واشكوللا له شجون
ما كان ناقه صالح و فصيلها
بالفضل عندالله الا دوني
فرنت الي القبر الشريف بمقله
عبري و قلب مكمد محزون
قالت و اظفار المصاب بقلبها
غوثاه قل علي العداة معين
ابتا هذا السامري و عجله
تبعا و مال الناس عن هارون
اي الرزايا اتقي بتجلد
هو في النوائب مذحييت قريني
فقدي ابي ام غصب بعلي حقه
ام كسر ضعلي ام سقوط جنين
ام اخذهم ارثي و فاضل نحلتي
ام جهلهم حقي وقد عرفوني
قهروا يتيميك الحسين و صنوه
و سئلتهم حقي وقد نهروني
مرثيه
يكي نشسته زاصحاب كرم شيون و شين
سرشك بار باحوال والد حسنين
يكي نشسته بكنجي از اين الم دلگير
يكي ز سرزنش خلق سرفكنده بزير
كه ناگه از در مسجد بصد فغان و خروش
رسيد فاطمه پيراهن نبي بر دوش
كسي كه سايهي او مه نديده بر لب بام
قدم نهاد بمسجد ميان كثرت عام
كه ناگهان پر جبرئيل پرده پوش آمد
ميان فرقهي اصحاب در خروش آمد
علامهي مجلسي- در جلد هشتم بحار ص 230- از طبع كمپاني اين نامه را نقل كرده در سه صفحه از بحار و حقير تمام آن نامه را در جلد ثاني (الكلمه التامه) نقل كردهام و در اين جا فقط محل شاهد را مينويسم عمر از آن جمله نوشت اي پسر ابوسفيان هر آينه دانسته باشي كه من و خالد بن وليد و قنفذ و جماعتي از خواص اصحاب خود در خانهي فاطمه آمديم و باب خانه را بشدت كوبيديم و در ميان خانه علي فاطمه و حسن و حسين و زينب و امكلثوم و فضه بودند پس فضه عقب درآمد گفت چه ميخواهي گفتم علي را بگو دست از اباطيل خود بردارد و بيرون شود با خليفهي رسول خدا بيعت نمايد فضه گفت علي مشغول كاري است بيرون نشود گفتم برو علي را بگو بيايد والا داخل خانه شويم و او را بيرون آوريم فاطمه چون اين بشنيد خود بعقب در آمد و گفت (ايها الضالون المكذبون ماذا تقولون واي شييء تريدون) من گفتم اي فاطمه پسر عمر ترا چه افتاده كه ترا در معرض جواب ميآورد و خود در پرده حجاب جلوس دارد فاطمه گفت (طغيانك يا شقي اخرجني و الزمك الحجة و كل ضال غوي فقلت دعي عنك الا باطيل و اساطير النساء و قولي لعلي يخرج فقالت لاجبا و لا كرامه أبحزب الشيطان تخوفني يا عمر و كان حزب الشيطان ضعيفا) او را گفتم اگر علي بيرون نشود آتش در اين سراي بزنم و همه را بسوزانم اين بگفتم و يهزم آوردم و آتش در سراي افروختم و در خانهي فاطمه
بسوختم پس فاطمه در خانه را حجاب خود قرار داد و مانع از دخول من و اصحاب من گرديد با تازيانه چنانش بزدم كه بازوي وي مانند دملج گرديد از اثر تازيانه در آن وقت صداي ناله او بلند شد چندان كه نزديك بود بحال او رقت كنم و دلم نرم شود ولي متذكر شدم قتلاي بدر و احد را كه بدست علي مقتول شده بودند و كيد محمد و سحر او را ياد آوردم آتش غضبم افروختهتر گرديد لگدي بر در زدم فاطمه در عقب در بين در و ديوار واقع شد چنان در خانه را بشكم او فشار دادم كه از صدمه در جنين او كه او را محسن نام گذاشته بودند سقط شد (فعند ذلك صرخت فاطمه صرخه حسبتها قد جعلت اعلي المدينة اسفلها فقالت يا ابتاه يا رسولالله هكذا كان يفعل بحبيبتك و ابنتك آه يا فضه الي فخذيني فقد والله قتل ما في احشائي من الحمل) اين وقت فاطمه چنان صرخه و ناله از او بلند شد كه من گمان كردم مدينهي زير زبر گرديد و فاطمه همي گفت اي پدر بزرگوار بهبين با دختر عزيزت چه معامله مينمايند سپس گفت آه اي فضه بدادم برس بچهام را كشتند بخدا قسم حملي كه در رحم داشتم مقتول شد پس تكيه بديوار كرده من در را بعقب انداختم داخل خانه شدم فاطمه با آن حال از پيش روي من درآمد و بيم آن بود كه ديدههاي من تاريك شود مرا مانع از دخول خانه گرديد من از روي خمار چنان سيلي بصورت او زدم كه گوشواره در گوش او درهم شكست و روي زمين ريخت در اين وقت علي بن ابيطالب شتاب زده از جاي جستن كرد چون اين بدانستم از خانه بيرون تاختم و خالد را گفتم هر آينه از امر عظيم صعبي گريختم چون جنايت عظيمي صادر شده فلذا ايمن بر نفس خود نباشم و اينك علي از خانه با حال غضب بيرون آمد كه نه مرا و نه شما را طاقت آن نيست كه با علي روبرو شويد پس علي از خانه بيرون شد فاطمه را نگريست كه قصد نفرين دارد فضربت يديها الي ناصيها لتكشف عنها و تستغيث بالله العظيم لما نزل بها فاسبل علي عليها ملائها و قال لها يا بنت رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم ان الله بعث اباك رحمه للعالمين وايم الله و لئن كشفت عن ناصيتك سائله الي ربك لاجابك ويهلك هذا الخلق حتي لايبقي علي الارض منهم بشر فكوني يا سيدة النساء رحمه علي هذا الخلق المنكوس ولا يكوني عذابا) يعني علي فاطمه را فرمود اگر نفرين كني صاحب
نفسي در مدينهي باقي نماند اكنون اي فاطمه سبب رحمت باش همانند پدر بزرگوارت و سبب نزول عذاب بر اين امت مشومه مشو پس من خالد و قنفذ و سالم مولي ابيحذيفه و ابوعبيده و ديگران را گفتم تا در خانه ريختند و علي را دست گير كرده بسوي بيعت او را كشيدند ولكن اي معويه مرا شكي نيست كه اگر تمام روي زمين پشت بر پشت هم ميدادند البته علي را نميتوانستند دست گير كرد ولكن من علت آن را ميدانم و نميگويم
و در روايت سليم بن قيس هلالي است كه سليم بن قيس گويد من بسلمان گفتم آيا واقعا اين جماعت بدون رخصت فاطمه داخل خانه آن حضرت شدند سلمان گفت بلي بخدا سوگند كه مقنعه بر سر نداشت و استغاثه ميكرد يا ابتاه يا رسولالله ديروز بود كه از ميان ما رفتي الخ
قال سليم قلت يا سلمان
هل هجموا و لم يك استيذان
فقال اي و عزت الجبار
ليس علي الزهراء من خمار
لكنها لاذت بجنب الباب
رعاية للتسر والحجاب
فمذراوها عصرو ها عصره
كادت بنفسي ان تموت حسره
تصيح يا فضه اسند يني
وقد وربي قتلوا جنيني
جرعاها من بعد و الدها الغيظ
مرارا فبئس ما جرعاها
اغضباها و اغضبا عند ذاك
الله رب السماء اذ اغضباها
بنت من ام من حليله من
ويل لمن سن ظلمها و اذاها
اكان تحت الخضراء بنت نبي
ناطق صادق امين سواها
محدث قمي در كتاب بيت الاحزان از كتاب علماليقين نقلا از كتاب التهاب نيران الاحزان چنين مينويسد: ثم ان عمر جمع جماعه من الطلقا والمنافقين و اتوابهم الي منزل اميرالمؤمنين فرأو ان الباب مغلق فصاحوا اخرج يا علي فان خليفة رسولالله يدعوك فلم يفتح لهم الباب فاتوه بحطب فوضعوه علي الباب و جائوا بالنار ليضرموه فصاح عمر و قال والله لئن لم تفتحوا النضر من النار فلما عرفت فاطمه انهم يخرقون منزلها قامت و فتحت الباب فدفعوها القوم قبل ان تتواري عنهم فخبئت فاطمه (ع) وراء الباب فدفعها عمر حتي ضغطها بين الباب والحائط ثم انهم تواثبوا علي اميرالمؤمنين عليهالسلام و هو جالس علي فراشه واجتمعوا عليه حتي اخرجوه سحبا من داره ملببا بثوبه يجرونه الي المسجد فحالت فاطمه بنيهم و بين بعلها و قالت والله لا ادعكم تجرون ابن عمي ظلما ويلكم ما اسرع ما خنتم الله و رسوله فينا اهل البيت وقد اوصاكم رسولالله باتباعنا و مودتنا والتمسك بنا فقال الله تعالي قل لااسئلكم عليه اجرا الا الموده في القربي قال فتركه اكثر القوم لأجهلها فامر عمر قنفذا و كان هو ابن عمه ان يضربها بسوطه فضربها قنفذ بالسوط علي ظهرها و جنبيها الي ان اثر في جسمها الشريف و كان ذلك الضرب أقوي سبب في اسقاط جنينها وقد كان رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم سماه محسنا و جعلوا يقودون اميرالمؤمنين عليهالسلام الي المسجد حتي اوقفوه بين يدي ابيبكر فلحقته فاطمه (ع) الي المسجد لتخلصه فلم تتمكن من ذلك فعدلت الي قبر ابيها فاشارت اليه بحرقه و نحيب و هي تقول
نفسي علي زفراتها محبوسة
ياليتها خرجت مع الزفرات
لاخير بعدك في الحيوه و انما
ابكي مخفاه ان تطول حيوتي
ثم قالت وا اسفاه عليك يا ابتاه واثكل حبيبك ابوالحسن المؤتمن و ابو سبطيك الحسن والحسين و من ربيته صغيرا و آخيته كبير او اجل احبائك لديك و احب اصحابك اليك اولهم سبقا الي الاسلام و مهاجرا اليك يا خير الانام فها هو يساق في الاسر كما يقاد البعير ثم انها انت انه و قالت وا محمداه واحبيباه وا اباه وا اباالقاسماه وا احمداه واقله ناصراه
واغوثاه واطول كرباه واحزناه وامصيبتاه واسوء صباحاه و خرت مغشيه عليها فضج الناس بالبكاء والنحيب و صار المسجد ماتما ثم انهم اوقفوا اميرالمؤمنين بين يدي ابيبكر و قالوا له مديدك فبايع فقال والله لا ابايع والبيعه لي في رقابكم فروي عن عدي بني حاتم انه قال والله ما رحمت احد اقط كرحمتي علي علي بن ابيطالب حين اتي به مليبا بثوبه يقودونه الي ابيبكر و قالوا بايع قال فان لم افعل قالوا نضرب الذي فيه عيناك قال فرفع رأسه الي السماء و قال اللهم اني اشهدك انهم اتوني ان يقتلوني فاني عبدالله و اخو رسولالله فقالوا له مديدك فبايع فابي عليهم فمدوا يده كرها فقبض علي عليهالسلام انامله فراموا باجمعهم في فتحها فلم يقدروا فمسح عليها ابوبكر و هو مضمومة و هو عليهالسلام يقول و ينظر الي قبر رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم يابن ام ان القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني
و فيه ايضا نقلا عن ارشاد القلوب ديلمي كه از فاطمه زهرا حديث كند قالت فجمعوا الحطب الجزل علي باب داري واتو بالنار ليحرقونا و يحرقوا باب الدار فوقفت بعضادة الباب و ناشدتهم بالله و بابي ان يكفوا عنا و ينصرونا فأخذ عمر السوط من يد قنفذ مولي ابيبكر فضرب به عضدي حتي صار كالدملج و ركل الباب برجله فرده علي و انا حسامل فسقطت لوجهي والنار تسعر و يسفع وجهي فيضربني بيده حتي انتثر قرطي من اذني و جائني المخاض فاسقطت محسنا بغير جرم.
و فيه ايضا نقلا عن الكافي روي باسناده عن ابيجعفر و ابي عبدالله قالا ان فاطمه لما كان من امرهم ما كان اخذت بتلابيب عمر فجذبته اليها ثم قالت اما والله يابن الخطاب لولا اني اكره ان يصيب البلاء من لا ذنب له لعلمت ساقسم علي الله ثم اجده سريعا الاجابه انتهي.
و اخرجوا منه عليا بعد ما
ابيح منه حقه و انتزعا
قادوه قهرا بنجاد سيفه
و كيف و هو الصعب يمشي طيعا
واقبلت فاطم تعدو خلفه
و العين منها تستهل ادمعا
وانتهرو ها بسياط قنفذ
و كسروا بالضرب منها اضلعا
فانعطفت تدعوا باها بحشي
تساقطت مع الدموع قطعا
يا ابتا هذا علي اعرضوا
عنه ضلالا و ابن تيم طيعا
اهتف فيهم لا اري و اعيه
تعي ندائي لاولا مسمعا
امسي تراثي فهيم مغتصبا
مني و حقي بينهم مضيعا
فاسترجعت كاظمه لغيظها
مبديه حنينها المرجعا
حتي قضت من كمد و قلبها
كاد بفرط الحزن ان ينصدعا
قضت ولكن مسقطا جنينها
مو لعافؤادها مروعا
قضت و من ضرب السياط جنبها
ما مهدت لها الرزايا مضجعا
(نا) چون اميرالمؤمنين عليهالسلام را بآن ذلت در محضر ابيبكر در مسجد رسول خدا حاضر كردند در حالي كه ريسمان در گردن داشت آن حضرت روي با ابابكر كرد (فقال يا ابابكر ما اسرع ما وثبتم علي رسولالله باي حق واي منزله دعوت الناس الي بيعتك الم تبايعني بالامس بامر الله و امر رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم وقد كان قنفذ لعنه الله ضرب فاطمه عليهاالسلام بالسوط حين حالت بينها و بين زوجها و ارسل اليه عمران حالت بينك و بينه فاطمه فضربها فألجأها قنفذ الي عضادة بيتها و دفعها و كسر ضلعا من جنبها فالقت جنينا من بطنها) فرمود اي ابوبكر چه زود بر رسول خداي تاختن كردي و سر از فرمان او بدر بردي بكدام شايستگي مردم را به بيعت خود دعوت كردي نه تو در غدير خم بفرمان خدا و رسول با من بيعت نمودي اينك قنفذ كه خدايش لعن كناد فاطمه را با تازيانه بزد گاهي كه ميان من و او ميانجي بود و عمر بضرب او فرمان داد فاطمه در پس در پناهنده گشت و او عضاده در را فشاد داد چنانكه پهلوي او را بشكست و طفلي كه در شكم داشت ساقط ساخت در خبر است كه فاطمه از آن روز بستري گشت و ناتوان بود تا شيهد از جهان درگذشت. مخفي نماند كه موافق بعضي روايات خود عمر متصدي اين جنايت
شد و در بعضي قنفذ را متصدي اين جنايت ميدانند و در روايت عاشر بحار در مناظرهي امام حسن مجتبي عليهالسلام در مجلس معاويه متصدي اين جنايت را مغيرة بن شعبه ميداند چنان چه ميفرمايد آن حضرت بمغيرة بن شعبة (انت الذي ضربت امي فاطمه حتي ادميتها و القت ما في بطنها) و اين روايات اصلا با هم ديگر معارض نيست بجهت آن كه جنايت را كه يك جماعت با هم ديگر همدست و هم رأي بشوند درأيتان آن نسبت آن جنايت بهريك آنها صحيح است علاوه بر اين كه احتمال قوي ميرود كه از جهت بغض و عناد باين خانواده هر كدام براي تشفي قلب خود آن مظلومه را بضرب تازيانه و غلاف شمشير و فشار در اذيت كرده باشند اللهم العن ظالمي آل محمد، بالاخره عمر گفت اي علي دست از اين اباطيل و سخنان بيهوده بردار و با ابوبكر بيعت كن آن حضرت فرمود اگر نكنم چه خواهي كرد عمر گفت سر از بدنت بردارم (1)و بتمام ذلت و خواري ترا خواهيم كشت حضرت فرمود اگر چنين كنيد بندهي خدا و برادر سيد انبيا را بقتل رسانيديد گفت قبول داريم كه بندهي خدا هستي ولكن هرگز برادر رسول خدا نيستي آن حضرت فرمود اي ابابكر انكار ميكني كه پيغمبر مرا برادر خويش قرار داد و تا سه مرتبه اين كلام را فرمود آن گاه متوجه جماعت گرديد و فرمود همانا من سزاوارتر بامر خلافت باشم از شما و البته بر شما واجب و سزاوارتر است كه با من بيعت كنيد اي جماعت قريش اين امر را از انصار گرفتيد و حجت آورديد
1) قالوا نقتلك ذلا و صغارا فقال عليهالسلام اذا تقتلون عبدالله و اخا رسولالله قال ابوبكر اما عبدالله فنعم واما اخو رسولالله فما نقر لك بهذا فقال عليهالسلام ثلاث مرات يا ابابكر أتنكر هذا من رسولالله انه جعلني اخاه و قال يا اخي انت مني بمنزله هارون من موسي ثم قال عليهالسلام انا احق بهذالامر منكم و انتم احق بالبيعه لي اخدتم هذا الامر من الانصار و احتجبتم عليهم بالقرابه من رسولالله و تأخذونها منا اهل البيت غصبا الستم نازعتم الانصار و احتججتم عليهم بالقرابه من رسولالله و انكم اولي بهذا الامر منهم لمكانكم من رسولالله صلي الله عليه و آله فاعطوكم المقاده و سلموا اليكم الامارة و انا احتج اليكم بمثل ما حتججتم علي الانصار انا اولي برسولالله حيا و ميتا انا وصيه و وزيره و مستودع سره و علمه او انا الصديق الاكبر و اول من آمن به و صدقه و احسنكم بلا، في جهاد المشركين و اعرفكم بالكتاب والسنه و افقهكم في الدين و اعملكم بعواقب الامور و اذربكم لسانا و اثبتكم جنانا فعلام تنازعونا هذا الامر انصفونا ان كنتم تخافون الله من انفسكم و اعرفوا لنا الامر مثل ما عرفته الانصار لكم والا فبوثوا بالظلم و انتم تعلمون.
كه ما اقرباي رسول خدا ميباشيم اكنون چگونه آن را از ما غصب مينمائيد و حال آن كه ما اقرب و نزديكترين مردم برسول خدا ميباشيم همانا همان حجتي كه شما بر انصار آورديد و آنها دست باز داشتهاند و خلافت را بشما واگذار نمودند من همان حجت را براي شما اقامه مينمايم كه من اولي برسول خدا هستم حيا و متيامنم وصي و وزير و خليفهي بعد از او و محرم اسرار و مخزن علوم رسول مختار و صديق اكبر و اول كس كه باو ايمان آورد من بودم منم مجاهد في سبيل الله و اعرف بكتاب خدا و سنت سيد انبياء و فقيهترين شما در دين حق تعالي و داناترين شما بحوادث و عواقب امور و فضيحترين و شجاعترين و اقوي از شما ميباشم باين حال جائز نيست براي شما كه با ما منازعه در امر خلافت بنمائيد و سلطنت آل محمد را بخانه اغيار و اجانب بيندازيد اگر شما از خداي تعالي ميترسيد باما از روي انصاف سخن بگوئيد و اگر نه اين بار ظلم را خود حمل بنمائيد و ميدانيد كه البته پاداش آن را خواهيد ديد چون اميرالمؤمنين سخن بدينجا رسانيد و از در نصيحت امت از روي صدق و راستي فرمايشات خود را خاتمه داد عمر بن الخطاب سر برداشت و گفت ما دست از تو برنداريم تا اين كه بيعت بنمائي از روي رضا و رغبت و خواهي بجبر و كراهت حضرت (1)فرمود همانا امروز تو براي ابوبكر خلافت را محكم ميكني كه فردا آن را بتو رد بنمايد بخدا قسم بحرف تو گوش نكنم و هرگز سخن ترا قبول ننمايم و اقاويل ترا بچيزي خريداري ننمايم و بآن اعتنائي ندارم من بيعت نخواهم كرد ابوعبيده گفت يابن عم ما قرابت ترا و سبقت ترا در اسلام و علم ترا و نصرت ترا در اسلام انكار نداريم لكن نوجواني و ابوبكر پيرست ثقل اين حمل را بهتر تواند حمل داد امروز اين كار بامضا رفته است تو نيز رضا بقضا بده اگر خداي ترا زنده گذاشت با تو بازگشت خواهد كرد بي آن كه دو نفر از در خلاف با تو بيرون شوند امروز انگيزش فتنه مكن من دلهاي عرب را ميدانم كه با تو چگونه است و دانستهام كه ترا اطاعت نخواهند كرد (2)اميرالمؤمنين فرمود اي معشر مهاجرين و انصار از خدا بترسيد و وصيت پيغمبر را
1) فقال علي احلب حلبا لك شطره و اشدد له اليوم ليرد عليك غدا والله اذا لا اقبل قولك و لا احفل بمقامك و لا ابايع.
2) فقال اميرالمؤمنين يا معاشر المهاجرين والانصار و الله الله لا تنسوا عهد نبيكم اليكم في امري و لا تخرجوا سلطان محمد (ص) من داره و قعر بيته الي ادوركم و قعر بيوتكم و لا تدفعوا اهله من حقه و مقامه في الناس فوالله يا معشر الجمع ان الله قضي و حكم و نبيه اعلم و انتم تعلمون انا اهل البيت احق بهذه الامر منكم اما كنت القاري لكتاب الله الفقيه في دين الله المضطلع بامر الرعيه والله انه لفينا لافيكم فلا تتبعو الهوي فتزداودا من الحق بعد افتفسدوا قديمكم بشر من حديثكم.
در حق من در بوته نسيان مگذاريد و سلطنت رسول خدا را كه مختص ما اهلبيت است از خاندان رسول خدا بخاندان اجانب نقل و تحويل ندهيد و مقام امامت و خلافت كه جز براي اهلبيت بجهت احدي زيبنده نيست از خاندان رسالت غصب مينمائيد بخداي متعال قسم است كه حق تعالي حكم فرموده و پيغمبر را بآن آگاه نموده و شما هم مطلب را كاملا ميدانيد كه ما اهلبيت سزاوارتريم بامر خلافت من عالم بكتاب خدا و فقيه در احكام حضرت مصطفي و من داناتر و بيناتر بامر رعيت ميباشم و اين خصال مخصوص خاندان رسالت است و شما را در آن نصيبي نيست متابعت هواي نفس را دست باز دهيد كه شما را از طريق حق بوادي ضلالت اندازد و باز ماندگان شما را در فتنه و فساد دچار بنمايد و اختلاف در اخلاف و اعقاب شما پديدار گردد بشر بن سعد انصاري كه اول كس بود از انصار كه با ابوبكر بيعت نمود با جماعتي از انصار گفتهاند يا اباالحسن اگر انصار از آن پيش كه با ابوبكر بيعت كنند اين سخنان را از تو شنيده بودند دو نفر با تو مخالفت نمينمودند (1)آن حضرت فرمود اي مردم آيا سزاوار بود براي من كه جنازهي رسول خدا را دفن نكرده بيرون تازم و در امر خلافت بمنازعه پردازم بخدا قسم مرا اين گمان نبود كه احدي با اهلبيت رسول خدا در مقام منازعه برايد بعد از آن همه سفارشات رسول خدا صلي الله عليه و آله در روز غدير خم آيا پيغمبر عذري باقي گذارد براي احدي در روز غدير خم آيا حجتي باقي ماند كه در آن روز اقامه نفرمود اي جماعت شما را بخدا قسم ميدهم كه هركس مقالهي رسول خدا را در حق من شنيده است
1) فقال علي عليهالسلام يا هؤلاء اكنت ادع رسولالله مسجي لا اواريه و اخرج انازع في سلطانه والله ما خفت احدا يسموله و ينازعنا اهل البيت فيه و يستحل ما ستحللتموه و لا علمت ان رسولالله ترك يوم غدير خم لاحد حجة و لا لقائل مقالا فانشدالله رجلا سمع النبي (ص) يوم غدير خم يقول من كنت مولاه فهذا علي مولاه اللهم وال من والاء و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله ان يشهد بما سمع من النبي (ص) فقام اثني عشر رجلا من غزات البدر و شهدو له.
در روز غدير برخيزد و اداي شهادت بنمايد دوازده نفر برخواستهاند و اداي شهادت نمودند زيد بن ارقم گويد من كتمان شهادت نمودم و در اثر اين كتمان از هر دو چشم نابينا شدم بالجمله اميرالمؤمنين اين گونه احتجاجات بسيار نمود و آنچه رسول خدا در هر مقام در نص خلافت او و وصايت او فرموده بود بياد مردم آورد و ايشان گفتهاند چنين است كه تو گوئي.
مكشوف باد كه بسط كلام و كثرت اهتمام و تحمل چندين زحمت و ذلت كه اميرالمؤمنين عليهالسلام بر خويشتن نهاد براي طلب سلطنت و خلافت نبود بلكه افسوس ميخورد براي امت كه دچار ضلالت شدند و غم آنها را داشت كه در گرداب كوري و گمراهي افتادند كه بعد از آن همه رنج و شكنج كه رسول خدا تحمل نمود و آن همه داد مردي و مردانگي كه علي عليهالسلام در جهاد داد تا مشركان راه بكوچهي اسلام نزديك كردند و وسالك وحدت شدند و كافران كلمه توحيد بر زبان جاري ساختهاند سپس يكباره از دين بدر رفتهاند و جلباب كفران به پوشيدند و در انهدام قواعد اسلام بكوشيدند انبياء و اولياء كه در محبت امت مهربانتر از پدر مهربان بر فرزند صالحاند چگونه در چنين احدوثه و فتنهي بزرگ اندوهگين نباشند لاجرم آن حضرت در اتمام حجت و تنبيه امت چند كه توانست خودداري نفرمود.
خلاصه ابوبكر سخت بترسيد كه مبادا روي مردم از وي بگردد و آن حضرت را نصرت كنند گفت يا علي آن چه گفتي همه صحيح است و سخن براستي نمودي و ما همه را از رسول خدا شنيديم و از بر كرديم ولكن رسول خدا بعد از آن فرمود ما اهل بيتي هستيم كه خداي متعال ما را برگزيد و گرامي داشت و از براي ما اختيار كرد سراي آخرت را و نبوت و خلافت از براي ما جمع نميشود علي عليهالسلام فرمود هيچ يك از اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم جز تو اين حديث را شنيده عمر گفت اينك من حاضر بودم و شنيدم خليفهي رسول خدا دروغ گو نيست ابوعبيده و سالم مولي ابيحذيفه و معاذبن
جبل نيز شهادت دادند اي وقت اميرالمؤمنين فرمود (1)هر آينه بتحقيق كه وفا كرديد بصحيفهي ملعونهي خود كه پنجاه نفر شما در روز غدير خم با هم هم عهد شديد كه اگر رسول خدا بميرد يا كشته شود نگذاريد كه امر خلافت باهلبيت او برسد ابوبكر گفت اين سخن را از كجا گوئي و از كجا دانستهاي آن حضرت روي باز ببر و سلمان و ابوذر و مقداد نمود و فرمود كه شما را بخدا قسم ميدهم آيا مطلب چنين نيست كه من ميگويم عرض كردند كه ما بوديم كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ابوبكر و عمر و ابوعبيده و سالم مولي ابيحذيفه و معاذبن جبل بنام هريك را برشمرد و فرمود ايشان كتابي نگاشتهاند و پنجاه نفر مهر كردهاند و با هم عهد كردند كه چون من از دنيا بروم خلافت رابا تو نگذارند و تو عرض كردي يا رسولالله چون كار بدين گونه كنند حكم چيست فرمود اگر ناصر و معيني براي تو فراهم خواهد شد با آنها جهاد بنما و اگر كسي ترا نصرت نكرد در خانه خود ساكت بنشين و خون خود را حفظ بنما
آن گاه علي فرمود بخدا قسم اگر اين چهل نفر كه با من بيعت كردند عهد نشكسته بودند هر آينه با شما در راه خدا جهاد ميكردم و من بشما خبر بدهم كه اين خلافت نصيب فرزندان و اعقاب شما نخواهد شد تا روز قيامت و اين حديث دروغ را كه بر پيغمبر بستيد كتاب خداي متعال تكذيب شما را ميكند كه ميفرمايد: ام يحسدون الناس علي ما آتاهم الله من فضله فقد آتينا آل ابراهيم الكتاب والحكمه و آتيناهم ملكا عظيما (2)مراد از كتاب نبوت است و از حكمت سنت و از ملك خلافت است و مائيم آل ابراهيم پس هر كه در خلافت طمع بندد غصب حق ما كرده باشد اين وقت عمر با كمال خشم و غيظ و غضب روي بابوبكر كرده گفت كه بر منبر نشسته باشي و اينك
1) قال اميرالمؤمنين عليهالسلام لقد وفيتم بصحيفتكم الملعونه التي قد تعاقدتم عليها في الكعبه انه ان قتل الله محمدا اذمات لتردن هذا الامر عنا اهل البيت.
2) سورهي نساء آيهي (57) فمنهم من آمن به و منهم من صدعنه و كفي بجهنم سعيرا والمراد بالناس رسولالله يعني آيا حسد ميبرند مردم نيك را كه رسول خدا صلي الله عليه و آله هست بر چيزي كه خدا بايشان عطا كرده است از فضل بخود همانا آورديم ما براي فرزندان ابراهيم كتاب و حكمت و پادشاهي بزرگ سپس از مردم جماعتي بآنها ايمان آوردند و جماعت ديگر از اطاعت سرباز زدند و مخالفت كردند اينان آتش افروخته جهنم را براي خود تهيه كردند.
علي در برابر تو نشسته باشد و با تو طريق مجادله و معادات سپرد فرمان كن تا با تيغ سرش را برگيرم امام حسن و امام حسين ايستاده بودند چون اين كلمات استماع نمودند صدا را بگريه بلند كردند و سخت بگريستهاند اميرالمؤمنين آنها را بسينه چسبانيد فرمودند آسوده خاطر باشيد و گريه نكنيد پسر خطاب قادر بر قتل پدر شما نيست
امايمن حاضنهي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم حاضر بود از اين كلمات آشفته خاطر گشت فرياد برداشت و فرمود اي ابابكر چقدر زود بود كه حسد و نفاق خود را ظاهر كرديد و بر ابن عم رسول خدا ظلم كرديد عمر گفت ما را با زنان و زنان را با ما چه كار است حكم داد تا امايمن را زدند و از مسجد بيرون كردند اين وقت بريدهي اسلمي برخواست و فرمود اي عمر بر برادر رسول خدا جسارت ميكني و با او خشونت مينمائي و حال آن كه ما ترا و حسب و نسب ترا خوب ميشناسيم در قريش آيا شما نبوديد در روز غدير خم كه رسول خدا بتو و ابيبكر فرمود برويد بر علي سلام كنيد بامارت مؤمنان يعني بگوئيد السلام عليك يا اميرالمؤمنين و تو و ابوبكر گفتيد اين فرمان از شما است يا از جانب خداست حضرت فرمود از جانب خداست ابوبگر گفت اي بريده راست ميگوئي وليكن رسول خدا از پس آن فرمود لاتجتمع لاهل بيتي الخلافه والنبوة بريده گفت بخدا قسم هرگز رسول خدا چنين سخني نفرموده و سوگند با خداي در شهري كه تو امير باشي نمانم عمر فرمان كرد تا او را بزدند و از مسجد بيرون كردند آن گاه روي با اميرالمؤمنين كرد و گفت يا علي برخيز با ابوبكر بيعت كن قبل از اين كه سر از بدنت بردارم آن حضرت بقبر رسول خدا پناهنده شد و اين آيه را تلاوت كرد (يابن ام ان القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني)
و همي با نالههاي جگر خراش ميگفت واجعفراه ولا جعفر لي اليوم واحمزتاه و لاحمزه لي اليوم اين وقت خبر بعباس بن عبدالمطلب دادند كه علي پسر برادرت در زير شمشير نشسته عباس شتاب زده در رسيد و بانگ برداشت كه با پسر برادرم رفق و مدارا كنيد بر من است كه او بيعت كند چون وارد شد دست آن حضرت را گرفت بي آن كه كف باز كند با دست ابوبكر مسح داد و ابوبكر بهمين قانع شد اين وقت علي را رها كردند
پس آن حضرت دست بجانب آسمان برداشت و عرض كرد بار پروردگارا تو ميداني كه پيغمبر فرمان كرد مرا كه اگر بيست تن با تو همدست بشوند با اين قوم جهاد كن و اين فرمان تو است كه در قرآن كريم فرمودهاي كه بيست تن مرد شكيبا بر دويست كس غلبه جويد و تو آگاهي اي خداي من كه بيست نفر براي من فراهم نشد اين وقت مقداد برخست و عرض كرد يا اميرالمؤمنين بچه امر ميفرمائي بخدا قسم اگر امر كني مرا هر آينه شمشير بكشم و جهاد بنمايم و تا جان دارم از نصرت شما دست باز ندارم و اگر ميفرمائي ساكت مينشينم آن حضرت فرمود دست باز دار و ساكت بنشين و وصيت رسول خدا را از خاطر خود محو منما پس مقداد روي بآن جماعت كرد و فرمود قسم با آن كسي كه جان من در قبضهي قدرت او است اگر بدانم كه ميتوانستم ظلمي را از مولايم اميرالمؤمنين دفع و رفع بنمايم و دين خدا را قدرت داشتم كه نصرت بنمايم و آن را عزيز بدارم شمشير بدوش ميگرفتم و با شما جهاد ميكردم واي بر شما بر برادر رسول خدا و وصي سيد انبياء و خليفهي او را در امت و پدر دو فرزندانش و شوهر دخترش بانوي عصمت غارت برديد و حق او را غصب نموديد منتظر باشيد بلاهاي گوناگون را و مأيوس باشيد كه ديگر شما هدايت يابيد بر برارد رسول خدا حمله افكنديد پس پذيراي بلا باشيد و دچار زحمت و غلا را منتظر باشيد.
حقير چون احتجاج آن دوازده نفر را با ابيبكر و ساير وقايع سقيفه را در جلد اول (الكلمة التامة) بتفصيل ايراد كردم از اين جا عنان قلم را باز كشيدم.
و ما ابتلي في دهره مسلم
بمثل ما به علي ابتلي
يوم الي المختار اوحي الاله
بلغ بما في حيدر انزلا
فقام في الخم خطيبا علي
غير كلا والناس ملاء الفلا
من كنت مولاه فذا حيدر
مولاه قد قال رب العلي
فابتدء الشيخان قالا له
بخ بخ اصبحت مولي الملا
فاظهرا لحب له والولا
والحفد في قلبهما قد غلا
ما مضت الايام قالا له
بايع لنا من قبل ان تقتلا
ما رأت العينان من قبل ذا
يحل عبد عنه عقد الولا
يا سائلي دع عنك تفصيلها
جري عليه واسمع المجملا
لما قضي المختار هاجت علي
آل الهدي اصحابه الجهلا
جاؤا الي الدار وقد اضرموا
نارا و رضوا ضلع بنت العلي
و سودوا يا ويلهم متنها
بالسوط حتي الموا المفصلا
و اسقطوا جنينها ويلهم
فما جني الجنين ان يقتلا
ما راقبوا الله بما قد جنوا
فلا و لا خافوا نزول البلا
زد عمر آتش بآن دري كه پي فخر
بودي روح الامين مدامش چاكر
تا چه بود مصلحت ز امت عاصي
خواري بيحد كشيد و زحمت بيمر
دست خدا را دو دست بست ز بيداد
پهلوي زهرا شكست و خست ز كيفر
دخت پيمبر ستاده با تن مجروح
پور قحافه نشسته بر سر منبر
آه از آن تازيانه كت زده قنفذ
دادن از آن ريسمان گردن حيدر
يعني اين است اجر مزد و رسالت
يعني آنست شكر حق پيمبر
آتش اين فتنه بود كاتش افروخت
در حرم كربلا بطارم اخضر
آري اگر اين عمر بباد نميداد
حرمت آل رسول و حيدر صفدر
طعمهي شمشير آن عمر ننمودي
تازه جوانانشان ز اكبر و اصغر
گر در اين خانه را نسوخته بودند
بر در آن خيمه كس نميزدي اخگر
غصب فدك گر كس از بتول نميكرد
تشنه نگشتي حسين بي كس و ياور
گر كه علي را رسن نبود بگردن
بسته بغل مينگشت عابد مضطر
فاطمه گر ضرب تازيانه نخوردي
لعل حسين كي شدي كبود ز خيزر
حضرات اهل سنت در اين قضيه جهلا يا تجاهلا سه فرقه ميباشند يك فرقه منكرند و ميگويند اصلا چنين قضيهاي واقع نشده است فرقهي ثانيه گويند عمر ارادهي حرق باب كرد و فاطمه را بغضب آورد ولي اين گونه كارها از گناهان صغيره است ضرر بمقام ابيبكر و عمر نميرساند فرقهي سوم گويند بر فرض كه در خانه را هم بسوزاند چون مسئلهي امامت و نصب خليفه از اهم امور بود و متخلفين در خانهي فاطمه بودند اين گونه حوادث اگر رخ بدهد و زني بخشم بيايد ضرر ندارد و حقير اين موضوع را كاملا در جلد اول و ثاني (الكلمة التامة) متعرض شدم و نيز در كتاب (خير الكلام) كه رد بر كسر وي دشمن اسلام نوشتهام پارهي از اين قسمت را در آن جا شرح دادهام چون كسر وي كاسه ليس نواصب بوده و مزخرفات آنها را نشخوار كرده بكلي منكر حرق باب بود ناچار پارهي از كلمات اهل سنت را در آنجا نوشتم و در اين كتاب مستطاب نظر باين كه شايد مورد ايراد اهل سنت واقع بشود و اخبار مذكوره را نپزيرند سزاوار چنان ديدم كه بجهت ارغام انوف منكرين از اسفار معتبرهي سنيه اثبات كنم كه عمر مهيا شد باين كه در خانه را بسوزاند بلكه سوزانيد و چون اين معني اثبات شد دماغ منكرين بخاك ماليده خواهد شد كه فرقهي اولي بودند و جواب فرقهي ثانيه هم داده خواهد شد كه اگر اين عمل از گناهان صغيره بوده باشد گناه كبيره من الازل الي الابد وجود خارجي پيدا نكرده و نخواهد كرد و جواب فرقهي سوم كه گفتهاند براي نصب خليفه خليفهاي و امامي در كار نبود بلكه يك دسته دزدان دين براي غصب خلافت شاه كشور دين و بر هم زدن امات ثابته و خلافت منصوصه در سقيفهي بنيساعده جمع شدند و بغارت گري پرداختهاند اكنون بر سر سخن برويم فنقول مستيعنا بالله
اول ابن عبد ربهي اندلسي مالكي مذهب در عقدالفريد (1)گفته جماعتي كه
1) ج 3 ص 63 الذين تخلوا عن بيعته ابيبكر علي والعباس والزبير و سعد بن عباده فاما علي والعباس والزبير فقعدوا في بيت فاطمه حتي بعت اليهم ابوبكر عمر بن الخطاب ليخرجهم من بيت فاطمه و قال لهم ان ابوا فقاتلهم فاقبل عمر بقبس من نار علي ان يضرم عليهم الدار فلقته فاطمه فقالت يابن الخطاب اجئت لتحرق داري قال نعم او تدخلوا فيما دخلت فيه الامة) ج 2 ص 443.
تخلف از بيعت با ابيبكر كردن علي بن ابيطالب و عباس بن عبدالمطلب و زبير بن العوام و سعد ابن عباده بودند اما علي و عباس و زبير در خانهي فاطمه نشستند تا اين كه ابوبكر عمر بن الخطاب را بسوي آنها فرستاد كه ايشان را از خانهي فاطمه بيرون كند و عمر را گفت اگر از بيرون آمدن ابا دارند با آنها قتال كن سپس عمر با آتش آمد در خانهي فاطمه كه خانه را بسوزاند بر آن جماعت فاطمه را ملاقات كرد فرمود اي پسر خطاب آيا آمدهاي كه خانهي مرا بسوزاني عمر گفت آري مگر آن كه داخل بشويد در چيزي كه امت داخل شدند.
اين عبارت بتمام صراحت ميگويد كه ابوبكر و عمر قتال با نفس رسول و زوج بتول را جائز شمردهاند و ابوبكر فرمان داده است كه امتناع كردند با آنها جنگ كن.
دوم محمد بن جرير بن يزيد الطبري المتوفي سنه 310 در تاريخ خود چنين گويد كه عمر بمنزل علي آمد و در آن خانه طلحه و زبير و جماعتي از مهاجرين بودند عمر گفت بخدا قسم البته خانه را بر شما آتش ميزنم مگر آن كه بيرون بيائيد و با ابوبكر بيعت كنيد پس زبير با شمشير برهنه بيرون دويد پاي او بسنگي آمد و بر زمين خورد يك باره بر او حمله كردند و شمشير او را از دست او ربودند و او را مأخوذ داشتند الخ.
سوم ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتيبه الدينوري المروزي الباهلي المتوفي سنه 276 در الامامه والسياسه (1)گويد كه چون ابوبكر براريكه خلافت مستقر شد
1) ابن قتيبه از اعيان علماء سنت است چنانچه از مطالعهي وفيات الاعيان ابن خلكان و مرآت الجنان يافعي و جامع الاصول ابن اثيرالجزري و تهذيب الاسماء علامهي نووي و انساب سمعاني و ميزان الاعتدال ذهبي و بغية الوعاة سيوطي و غير آن ظاهر است و نسبت كتاب السياسه والامامه بابن قتيبه نيز مسلم و محقق است چنان چه بآن تصريح كرده عمر بن فهد مكي شافعي در كتاب اتحاف الوري باخبار امالقري در وقايع سنه 903 و همچنين تفسير شاهي كه از معتبرين تفاسير سنيه است در سورهي نور در ذيل آيهي اذا دعوا الي الله و رسوله ليحكم بينهم و نيز بتصريح عمر رضا كحاله دو كتاب اعلام النسأ در ترجمه فاطمهي زهراء سلاماللهعليها و نص عبارت اينست در ص 1 و ان ابابكر رض تفقد قوما تخلفوا عن بيعته عند علي كرم الله وجهه فبعث اليهم عمر فجاء فناداهم و هم في دار علي فابوا ان يخرجوا فدعي بالحطب فقال والذي نفس عمر بيده لتخرجن اولا حرقنها علي من فيها و قيل له يا اباحفص ان فيها فاطمه فقال: و ان، فخرجوا و بايعوا الا علي كرم الله وجهه فانه زعم انه قال حلفت ان لا اخرج و لا اضع ثوبي علي عاتقي حتي اجمع القرآن فوقفت فاطمه رضيالله عنها علي بابها فقال لاعهد لي بقوم حضروا اسوء محضر منكم تركتم رسولالله جنازته بين ايدينا و قطعتم امركم بينكم لم تستأمرونا و لم تردوا الينا حقنا فاتي عمر ابابكر فقال له الا تأخذ هذا المتخلف عنك بالبيعة و قال ابوبكر لقنفذ و هو مولي له اذهب فادع عليا قال فذهب الي علي فقال ما حاجتك فقال يدعوك خليفه رسولالله فقال علي لسريع ما كذبتم علي رسولالله فرجع فابلغ الرساله قال فبكي ابوبكر رضياللهعنه فقال لقنفذ عداليه فقل له اميرالمؤمنين يدعوك لتبايع فجائه قنفذ فادي ما امر به فرفع علي بن ابيطالب صوته فقال سبحان الله لقد ادعي ماليس له فرجع قنفذ فابلغ الرساله فبكي ابوبكر طويلا ثم قام عمر فمشي و معه جماعه حتي اتوا باب فاطمه فدقوا لباب فلما سمعت فاطمه رضيالله عنها اصواتهم نادت باعلي صوتها يا ابتا يا رسولالله ماذا لقينا بعدك من ابن الخطاب و ابن ابيقحافه فلما سمع القوم صوتها و بكائها انصرفوا باكين و كادت قلوبهم تنصدع و اكبادهم تنفطر و بقي عمر و معه قوم فاخرجوا عليا فمضوا به الي ابيبكر فقال له بايع فقال علي ان لم افعل فمه قالوا اذا والله الذي لا اله الا هو نضرب عنقك قال اذا تقتلون عبدالله و اخا رسولالله قال عمر ما عبدالله فنعم و اما اخو رسولالله فلا و ابوبكر ساكت لايتكلم فقال له عمر الا تأمر فيه بامرك فقال لا اكرهه علي شيئي ما كانت فاطمه الي جنبه فلحق علي بقبر رسولالله يصبح و يبكي و ينادي يان ام ان القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني. و نيز همين ابن قتيبه گويد: علي را كه بسوي مسجد ميبردند ناله كنان ميگفت واحمزتاه و لاحمزة الي اليوم واجعفراه ولا جعفر الي اليوم.
در پي آن برآمد كه هر كس از بيعت سرباز زند حاضر محضر بنمايند و از او بيعت بگيرند او را خبر كردند كه جمعي از متخلفين در پيرامون علي در خانهي فاطمه دختر پيغمبر انجمن شدند اين وقت ابوبكر عمر را فرستاد كه ايشان را بياورد عمر بدر خانهي فاطمه آمد فرياد برداشت كه بيرون بيائيد و با خليفهي رسول خدا بيعت بنمائيد و اگر سر برتافتيد قسم بخدائي كه جان من در قبضهي قدرت اوست اين خانه را با هر كه در او هست آتش در زنم و همه را بسوزانم عمر را گفتند در خانه فاطمه دختر پيغمبر است گفت ولو در خانه دختر پيغمبر بوده باشد خواهم سوزانيد پس مردم از ترس سوختن متفرق شدند ناچار رفتند و بيعت كردند مگر علي كه قسم ياد كرده بود كه ردا بر دوش نگيرد تا اين كه قرآن را جمع بنمايد در اين وقت فاطمه بر در خانه ايستاد و فرمود خاطر ندارم مردمي
را كه شنيعتر اجتماعي كرده باشند از اين اجتماع شما جنازهي رسول خدا را در پيش روي ما گذارديد و بجانب سقيفه شتافتيد و بين خود هر چه خواستيد كرديد بدون مشورت ما اهلبيت و حق ما را خاص خود پنداريد از سخنان فاطمه مردم متفرق شدند عمر چون ديد كار بكام نشد ثانيا بنزد ابوبكر آمد گفت در كار علي سستي روا نيست از او بايد بيعت گرفته شود ابوبكر قنفذ را فرستد كه علي را حاضر نمايد قنفذ بدر خانهي حضرت آمد آن حضرت فرمود حاجت چيست گفت خليفهي رسول خدا ترا ميطلبد علي فرمود چه زود بود كه بر پيغمبر خدا دروغ بستيد قنفذ برگشت و آن چه شنيده بود با ابوبكر گفت ابوبكر گفت برو علي را بگو اميرالمؤمنين ترا ميطلبد قنفذ برگشت و پيغام رسانيد حضرت فرمود سبحان الله ابوبكر دعوي امري كه ربط باو ندارد مينمايد يعني لقب اميرالمؤمنين كه خاص من است بر خود بسته قنفذ برگشت و آنچه شنيده بود شرح داد عمر ثانيا ابوبكر را تحريص بر احضار اميرالمؤمنين مينمود و ابوبكر ميگريست عمر چون حال بدين منوال بديد از جاي برخاست با جمعي بدر خانهي فاطمه آمد و در خانه را بشدت كوبيد فاطمه چون صداي هياهوي مردم بشنيد بصداي بلند ناله برآورد و همي ندبه كرد و گفت اي پدر بزرگوار و اي رسول تاجدار آيا خبر داري كه امروز چگونه دچار ظلم پسر ابوقحافه و پسر خطاب شدم و چها ميبنيم بعد از تو از ايشان مردم از ندبهي فاطمه و صداي گريهي او متفرق شدند در حالتي كه نزديك بود قلبهاي آنها از هم بپاشد و جگرهاي آنها پاره پاره شود ولي عمر با جماعتي از ياران او روي برتافتند تا علي را دست گير كرده بجانب مسجد كشيدند و در محضر ابيبكر حاضر كردند و او را امر به بيعت نمودند فرمود اگر بيعت نكنم چه خواهد شد عمر گفت سر از بدنت بردارم فرمود در اين وقت بندهي خدا و برادر رسول خدا را بقتل آورديد عمر گفت قبول داريم كه بندهي خدا هستي وليكن قبول نداريم كه تو برادر پيغمبر باشي اين بگفت و روي بابيبكر آورد و گفت امر خود را در علي جاري كن ابوبكر سر در پيش انداخته ساكت بود بعد سر برآورد و دست گفت از علي باز داريد تا فاطمه دختر پيغمبر در كنار او هست من او را بامري اكراه نميكنم در اين وقت علي با چشم گريان بر سر قبر رسول خدا پناهنده
شد و اين آيه را ركه در حق موسي و هارون بود تلاوت نمود كنايه از اين كه همچنان كه بنياسرائيل هارون را ضعيف كردند و قصد كشتن او نمودند او را ترك كرده بگرد گوسالهي سامري مجتمع شدند امت تو هم مرا ضعيف شمردند و بقصد قتل من دامن بر كمر زدند. از اين خبر وحشت اثر چون سفيدي صبح ظاهر است كه آن حضرت بيعت نكرده بيرون رفت.
چهارم ابن ابيالحديد در شرح نهج البلاغه (1)از مصادر وثيقه روايات ابسط از آن چه را كه ابن قتيبه نقل كرده نوشته و ميگويد سزاوار بود براي ابوبكر و عمر كه فاطمه را احترام نمايند.
پنجم ابوالوليد محب الدين محمد بن شحنة الحنفي قاضي الحنفية بحلب المتوفي سنه 815 يا هشتصد و هفده در كتاب روضه المناظر في الاخبار الاوائل و الاواخر و اين كتاب در حاشيهي تاريخ ابن اثير جزري طبع شده است در خلال داستان سقيفه گويد كه مردم براي بيعت با ابيبكر هجوم آوردند مگر جماعتي از بنيهاشم كه از جملهي آنها زبير بن العوام و عبته بن ابيلهب و خالدبن سعيد بن العاص و مقداد بن اسود كندي و سلمان فارسي و ابوذر و عمار ياسر و بريدهي اسلمي و برائب بن عازب و ابي بن كعب و ابوسفيان بن حرب اين جماعت بطرف علي بن ابيطالب آمدند (ثم ان عمر جاء الي البيت لعلي بن ابيطالب ليحرقه و من فيه فلقته فاطمه فقال عمر ادخلوا فيما دخلت فيه الامه) يعني عمر بطرف خانهي اميرالمؤمنين عليهالسلام شتاب گرفت براي اين كه خانه را با هر كه در او هست بسوزاند فاطمهي او را ملاقات كرد عمر گفت داخل بشويد در آن چيزي كه داخل شده است در او امت حقير گويد: اين عالم سني چندان كه توانسته تحريف روايت كرده
ششم ابن ابيالحديد در شرح نهجالبلاغه (2)گويد در من نزد استاد خود ابوجعفر نقيب حديث هبار بن اسود را ميخواندم كه نيزه حوالهي هودج زينب دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كرده او بترسيد و فرزندي از او سقط شد و باين سبب رسول خدا در روز
فتح مكه خون او را هدر كرد و ميگويد چون اين حديث را خواندم نقيب گفت هرگاه رسول خدا خون هبار را هدر كرد بجهت ترسانيدن زينب ظاهر اين است كه اگر رسول خدا در حيوة بود مباح ميكرد خون كسي كه فاطمهي را ترسانيد و فرزند او را هلاك گردانيد ابن ابيالحديد گويد من به نقيب گفتم كه اين حديث را از تو نقل كنم كه فاطمهي را ترسانيدند و فرزندش محسن نام را سقط كردند نقيب تقيه كرد و گفت من در اين باب توقف دارم.
و هفتم طبري سابق الذكر در تاريخ خود (1)از عبدالرحمن بن عوف حديث كند كه ابوبكر هنگام مرگ گفت سه كار كردم و اي كاش نكرده بودم تا آن كه گويد (وددت اني لم اكشف بيت فاطمه و انكانوا قداغلقوا علي الحرب)
يعني دوست داشتم كه من كشف بيت فاطمه نكنم و كسي را بر در آن خانه نفرستم اگر چه با من محاربه ميكرديد و كار بجنگ و جدال ميكشيد و مراد باين كشف يعني اي كاش عمر را با جماعتي نميفرستادم كه بآن آستان ملك پاسبان هجوم نمايند و بياذن فاطمه ميان خانه بريزند و اين روايت را ديگران از اعلام سنيه نقل كردهاند مثل ابن قتيبه در الامامه والسياسته (2)و مسعودي در مروج الذهب (3)و ابن عبدربه در عقدالفريد (4)و ديگران همه اين مطلب را نوشتهاند.
هشتم احمد بن عبدالعزيز جوهري بنابر نقل ابن ابيالحديد در كتاب سقيفه از سعد بن ابيوقاص روايت كرده كه مقداد با جماعتي جمع شدند در خانهي فاطمه كه با وي بيعت نمايند عمر آمد كه آتش در خانه بزند زبير با شمشير برهنه بيرون آمد و حضرت فاطمه بيرون آمد و ميگريست و مردم را نهي ميكرد
نهم عمر بن شيبه كه از مشاهير و معتبرين سنيه است در تاريخ خود بنابر نقل ابن ابيالحديد چنين روايت كرده كه عمر با جماعت بسيار از مهاجرين و انصار بخانه فاطمه آمد و گفت والذي نفسي بيده لتخرجن الي البيعة او لاحرقن عليكم البيت
دهم ابوالعباس محمد بن يزيد بن عبد الاكبر الازدي الثمالي النحوي اللغوي الموثوق
به عندالعامة چنانچه خطيب بغدادي بترجمه او در تاريخ بغداد فراوان او را توثيق و تجليل كرده و ثناء بليغ او را نموده در كتاب كامل خود سند بعبدالرحمن بن عوف ميرساند كه گفت من در مرض موت ابيبكر بعيادت او رفتم و بر او سلام كردم از حالش پرسيدم گفت بهمين حالم كه ميبيني و بعد از سخنان چندي گفت دوست ميداشتم كه هتك حرمت خانهي فاطمه نكنم و او را بحالت خود بگذارم هر چند جماعتي در آن خانه باشند
يازدهم ابراهيم بن سيار بن هاني البصري المعروف بالنظام المتوفي في حدود سنه 23 الذي هو من اعاظم شيوخ المعتزلة و كافي است در تبحر او كه استاد جاحظ بوده و اين نظام پسر خواهر ابوالهزيل علاف است و متبحر بودن نظام در فنون علم در نزد اهل سنت چون طشت از بام افتاده است او گفته است بتصريح تمام كه رسول خدا نص صريح نمود بر خلافت علي بن ابيطالب ولكن عمر و ابوبكر آن را كتمان كردند و عمر بن الخطاب چنان فاطمه را بزد كه فرزندش محسن نام سقط شد (1).
و نيز صلاح الدين خليل بن ابيك الصفدي در كتاب وافي بالوفيات بترجمه همين ابراهيم بن سيار معروف بنظام (2)چنين گفته (قال النظام ان النبي نص علي ان الامام علي عليهالسلام وعينه و عرفت الصحابه ذلك ولكن كتمه عمر لاجل ابيبكر رضيالله عنهما و قال ضرب بطن فاطمه يوم البيعه حتي القت المحسن من بطنها الخ. و صدفي اين موضوع را طعن بر نظام گرفته ولي اين مشت به نيشتر كوفتن و آب در غربال بيختن است مطلب واضح و روشنتر از اين است كه بتوان آن را باين حيلها مخفي و مستور داشت.
1) و نص عبارت نظام را محمد بن عبدالكريم شهرستاني كه در نهايت تعصب است در كتاب ملل و نحل خود ص 26 از جلد اول طبع ايران و در طبع غير ايران صفحه 72 چنين نقل كرده: ان عمر ضرب بطن فاطمه يوم البيعه حتي القت المحسن من بطنها و كان عمر يصيح احرقوها بمن فيها و ما كان في النار غير علي و فاطمه والحسن والحسين.
2) بنابر نقل جلد اول حديث غدير از عبقات الانوار طبع 2 ص 501.
دوازدهم عمر بن شيبهي سابق الذكر بنابر نقل ابن ابيالحديد و ابو عبيده در كتاب اموال و ابوالقاسم سليمان بن احمد بن ايوب مطير (مصغرا) النخعي المتوفي سنه 306 كه يكي از حفاظ اهل سنت و از علماء طراز اول ايشان است و صاحب معاجم ثلاثه است در معجم كبير خود تصريح كرده كه ابوبكر در مرض موت ميگفت: كاش من كشف بيت فاطمه نكرده بودم.
سيزدهم ابوالقاسم علي بن الحسن بن هبه الله الدمشقي الشافعي المحدث الحافظ المعروف بابن عساكر المتوفي سنه 571 در كتاب تاريخ دمشق گفته ابوبكر هنگام مرض موت ميگفت: اي كاش من كشف بيت فاطمه نميكردم.
چهاردهم جلال الدين سيوطي كه در نزد اهل سنت آيةالله است همين مطلب را در جمع الجوامع ذكر كرده.
پانزدهم علي متقي در كنزالعمال در حرف همزه در ذكر امارت ابيبكر همين را گفته.
شانزدهم طرابلسي در كتاب فضائل الصحابه بنابر نقل صاحب كفاية الموحدين همين را گفته.
هفدهم ضياء مقدسي در كتاب مختاره و ديگران همه اين تهديد عمر باحراق بابالدار را گفتهاند.
هيجدهم ابن ابيالحديد از مسعودي بروايت عروة بن زبير و ابوالاسود دئلي و سلمه بن عبدالرحمن روايت كردند كه چون بنيهاشم از بيعت با ابيبكر تخلف ورزيدند عمر بن الخطاب هيزم حاضر كرد كه خانه را بسوزاند و گفت بحق آن كسي كه جانم بدست اوست كه اگر بيرون نيائيد و با ابوبكر بيعت نكنيد خانه را با شما آتش ميزنم.
نوزدهم و بيستم و بيست و يكم صاحب كفايه الموحدين از واقدي و صاحب انفاس الجواهر و صاحب صراط المستقيم همين مصيبت را نقل كردهاند.
بيست و دوم و نيز علامهي خبير سيد اسماعيل عقيلي از تاريخ ابراهيم بن سعيد
ثقفي كه از اعاظم قضاة اهل خلاف است بسند خود از حضرت صادق عليهالسلام روايت كرده كه فرمود بخدا قسم علي عليهالسلام بيعت نكرد تا وقتي كه دود آتش از در خانه بلند شد و مشاهده نمود. و ابن ابيالحديد در شرح خود از اين ثقفي بسيار نقل ميكند.
بيست و سوم در كفايه الموحدين ايضا از بلاذري ابوجعفر احمد بن يحيي بن جابر البغدادي المعاصر للمتوكل والمستعين والمعتز المتوفي سنه 279 روايت كرده كه او بسند خود از سلمه بن عبدالرحمن و او از محارب و او از سليمان تميمي و او از ابوعون روايت كرده كه ابوبكر فرستاد نزد علي كه بيايد و بيعت بنمايد آن حضرت امتناع نمود عمر آمد و آتش در دست گرفته بود كه خانهي فاطمه را بسوزاند فاطمه باو گفت اي پسر خطاب آيا ميخواهي خانهي مرا بسوزاني عمر گفت بلي و اين اقواي است از آن چه پدرت آورد پس علي ناچار آمد و بيعت كرد حقير گويد: صاحب كفاية الموحدين نفرمودند كه در كدام كتاب بلاذري است سه كتاب از ايشان معروف است يكي فتوح البلدان و ديگر انساب الاشراف و ديگر عهد اردشير و محتمل است در اولي يا دومي بوده باشد.
بيست و چهارم محمد بن احمد بن جبير الاندلسي المتوفي سنه 614 المعروف بابن جبير كه از اعاظم علماء سنت و جماعت است در كتاب (غرر) از زيد بن اسلم روايت كرده كه او گفت من از جمله كساني بودم كه هيزم ميكشيدم با عمر بسوي خانهي فاطمه در وقتي كه علي و اصحاب او از بيعت با ابوبكر امتناع نمودند عمر بفاطمه گفت بيرون بفرست كساني كه در خانه تواند والا خانه را با هر كه در او است ميسوزانم فاطمه فرمود كه آيا ميسوزاني علي و فرزندان مرا گفت اي والله مگر آن كه بيرون آيند و با ابوبكر بيعت كنند.
بيست و پنجم شاه ولي الله دهلوي پدر صاحب تحفه كه از متعصبترين اهل سنت است در كتاب ازالة الخفا در مآثر ابيبكر در مقصد دوم از مقاصد كتاب اين روايت ارادهي عمر حرق باب خانهي فاطمه را ذكر كرده و آن را صحيح و ثابت شمرده و از مآثر و حسن تدبير ابوبكر و عمر گرفته و نيز در فصل سادس از مقصد دوم كتاب ازالة الخفا
اين روايت ارادهي عمر سوزانيدن در خانهي فاطمه رو بآن قسم ياد كردن ذكر كرده است
بيست ششم ابن عبدالبر نمري القرطبي المتوفي سنه 463 در استيعاب در حرف عين در ترجمه ابيبكر اين قصهي حرق باب را ذكر كرده
بيست هفتم ابراهيم بن عبدالله اليمني در كتاب الاكتفاء همين مصيبت عظمي را ذكر كرده
بيست هشتم شاه وليالله سابق الذكر علاوه بر كتاب ازاله الخفا اين ارادهي عمر حرق باب را در كتاب قرةالعين في فضائل الشيخين وارد كرده و در ازالة الخفا اين روايت را بشرط شيخين نقل كرده و حديثي كه بشرط شيخين يعني بخاري و مسلم باشد در نزد عامه ددغايت صحت و نهايت اعتبار است
بيست نهم ابوالقداء اسماعيل بن علي بن محمد در جلد اول تاريخ مختصر در حوادث سنه 11 از هجرت قصهي حرق باب را ذكر كرده و اين تاريخ از كتب معتبرهي اهل سنت است كما في كشف الظنون و غيره
سيام در كفاية الموحدين از كتاب غرر أبوالفضل جعفر بن الفضل المعروف بابن خزابه المتوفي سنة 371 يا نود و يك در مصر اين قصهي جان سوز را ذكر كرده و او از وزراء بنيالاخشيد در مصر بود
سي يكم شعبي بنابر نقل ابن ابيالحديد (1)در جلد اول و دوم شرح خود بر نهجالبلاغه روايت شعبي كه از مشاهير عامه است چنين نقل كرده (فلما رأت فاطمه ما صنع عمر صرخت و ولولت واجتمع معها نساء كثر من الهاشميات و غيرهن فخرجت الي باب حجرتها و نادت يا ابابكر ما اغرتم علي اهل بيت رسولالله والله لا اكلم عمر حتي القي الله.
يعني بروايت شعبي ابوبكر باعمر گفت خالد بن وليد كجاست عمر گفت حاضر است گفت برويد علي و زبير را نزد من آريد هر دو آمدند و عمر داخل خانه شد و بعنف و جبر شمشير زبير را شكست و علي و زبير را از روي كره و اجبار با
1) ج 2 ص 19 و در ص 134 جلد اول طبع مصر.
جماعت بسيار كه ابوبكر به امداد ايشان فرستاده بود كشان كشان به بردند فاطمهي چون اين كردار را مشاهده نمود بانگ و خروش برداشت و زنان بنيهاشم و ديگران جمع شدند و نظر ميكردند و كوچههاي مدينه از جمعيت پر شده بود پس فاطه بدر حجره آمد و ابوبكر را ندا كرد و گفت چه زود بود كه غارت بر اهلبيت رسول خدا آورديد بخدا قسم با عمر تكلم نكنم تا خدا را ملاقات بنمايم
سي دوم ابوعبيده در كتاب اموال بنابر نقل مولانا السيد الاجل مير محمد قلي در جلد اول تشييد المطاعن نقل كرده كه ابوبكر ميگفت كاشكي كشف بيت فاطمه نكرده بودم
سي سوم أبوالمظفر سبط ابن جوزي در كتاب مرآت الزمان خود قصهي ليتني لم اكشف بيت فاطمه را مفصلا ذكر كرده بنابر نقل صاحب تشييد المطاعن
سي چهارم در جلد سوم الغدير ص 102 از كتاب (الامام علي) تأليف استاد دانشمند عبدالفتاح بن عبدالمقصود از ص 225 مفصلا نقل كرده با بيك عباراتي كه سختترين دلها را بحال صديقهي طاهره ميسوزاند تا اين كه در آخر كلماتش گويد (قالت يا ابتاه يا رسولالله ماذا لقينا بعدك من ابن الخطاب و ابن ابيقحافه فكانما زلزلت الارض تحت هذا الجمع الباغي من رهبه النداء
سي و پنجم دكتر محمد حسين هيكل مصري در كتاب (حيوة محمد) در طبع سوم از صحفهي شصت تا صفحهي 62 داستان اختلافات را ذكر كرده از آن جمله گويد طلحه و زبير و جماعتي در خانهي فاطمه بودند عمر بمنزل علي آمد و گفت والله لاحرقن عليكم او لتخرجن الي البيعه تا اين كه گويد فاطمه از دنيا رفت در حالي كه بر شيخين غضبناك بود.
سي و ششم عمر رضا كحاله در كتاب أعلام النساء در جلد سوم در ترجمهي فاطمه سلاماللهعليها آن چه را كه ابن قتيبه و ابن ابيالحديد و ابن عبد ربه نقل كردند ايشان با زيادتي نقل كرده و اين كتاب در مصر بطبع رسيده و خطبهي حضرت زهرا را هم نقل كرده و همه را صحيح و ثابت دانسته
سي و هفتم غياث الدين شافعي در جلد اول حبيب السير در قصهي سقيفه گويد و فرقهاي از اهل اسلام بر آن مهم رضا نداند يعني بر بيعت با ابيبكر و گفتهاند ما با هيچ كس بيعت نكنيم مگر با علي بن ابيطالب و اكثر بنيهاشم و سلمان فارسي و عمار بن ياسر و ابوذر غفاري و مقداد بن اسود و خزيمهي ذوشهادتين و ابوايوب انصاري و جابر بن عبدالله و ابوسعيد خدري و بريده بن الخصيب الاسلمي از آن جمله بودند و عباس بن عبدالمطلب در آن ايام چند بيتي كه ترجمهي آن اين است انشاد نمود
ندانم خلافت چرا منصرف
شد از هاشم و آن گه از بوالحسن
نه او اولين مقبل قبله بود
نه او بود اعلم بوحي و سنن
نه اقرب بعهد نبي بود بود
معين جبرئيلش بغسل و كفن
جز او مجملع جمله اوصاف كيست
ز قدر علي و زخلق حسن
تا آن جا كلام را ميكشاند كه عمر گفت ترا رها نكنم تا بيعت كني جناب ولايت مآب جواب داد كه من از اين سخن نينديشم و تا رمقي از حيوة باقي باشد طلب حق خود كنم و شاه ولايت بي آن كه با ابيبكر بيعت كند مراجعت فرمود)
حقير گويد اشعاري كه ترجمهي آن را ذكر كرده است از فضل بن عباس بن عتبه است كمافي الاستيعاب و هي هذه
ما كنت احسب ان الامر منصرف
من هاشم ثم منها عن ابيالحسن
اليس اول من صلي لقبلته
واعلم الناس بالقرآن والسنن
و آخر الناس عهدا بالنبي و من
جبريل عون له في الغسل والكفن
من فيه ما فهيم لا يمترون به
وليس في القوم ما فيه من الحسن
ماذ الذي صدكم عنه فنعلمه
هان ان ذاغين من اعظم الغبن
سي و هشتم مسعودي در مروج الذهب در باب اخبار عبدالله بن زبير تصريح كرده كه آتش و هيزم آوردند و بعد تفصيل مطلب را حواله بكتاب حدائق الازهار خود ميدهد و در اثبات الوصيهي خود مطلب را مفصلا بيان كرده و لايخفي كه مسعودي شيعه است چون ابناء سنت او را قبول دارند و در نزد آنها بسيار معتبر است بكلام او استشهاد كرديم
اولا اصل محبت و ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام و فاطمهي زهرا و حسنين عليهمالسلام از اصل دين و از ضروريات اسلام است و علي عليهالسلام خليفهي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است غاية ما في الباب عامه او را خليفهي چهارم ميدانند نه خليفهي بلافصل و باجماع تمام مسلمين و بنص كتاب و سنت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم محبت و علي و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام لازم است بر همه امت لقوله تعالي (قل لااسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي) در اين صورت اگر كسي بگويد من آنها را دوست دارم مع ذلك آنها را تهديد باحراق بنمايد و با شمشير برهنه بر سر او بايستد و او را تهيد بقتل بنمايد آيا باور كردني است كه اين شخص دوستار اهلبيت است بلكه آيا ميتوان گفت او مسلمان است
اگر بگويند ابوبكر و عمر اجتهاد كردند و در اجتهاد خود خطا رفتهاند
جواب اين است كه اين حرف غلط است بالضروره زيرا امري كه ضروري دين اسلام است خطا در او معقول نخواهد بود و اين نظير اين است كه كسي بگويد در اصل تشريع صوم و صلوة اجتهاد كرده از اين جهت فتوي داده ست كه نماز و روزه در شريعت مقدسهي اسلام مشروعيت ندارد و همچه كلامي مردود و ميشوم و باطل خواهد بود و صاحب همچه قولي باجماع مسلمين از زمرهي كفار و منافقين است و ارادهي حرق باب وحي نبوت و مهيا شدن براي قتل شاه ولايت و ايذاء بانوي عصمت از اين قبيل است.
و ثانيا اين ارادهي حرق باب و ارادهي قتل اميرالمؤمنين ثابت ميكند كه شيخين مؤمن نبودند و در طرف باطل و صف منافقين جاي داشتهاند بنص روايت مجمع عليه شيعه و سني كه حضرت رسول فرمودند يا علي لايحبك الا مؤمن و لايبغضك الا منافق و نيز رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود علي مع الحق والحق مع علي يدور الحق حيث دار علي
عليهالسلام كنجي شافعي در كفايت الطالب و صدها امثال آن اين روايت را نقل كردند كه پيغمبر فرمود علي با حق است و حق با علي است و دور ميزند حق هر كجا علي دور بزند.
و ثالثا اين عمل شنيع شيخين موجب اذيت رسول خدا گرديد چنانچه مفصلا از احاديث سنيه از اين پيش ياد كرديم كه هر كه فاطمه را اذيت كند مرا اذيت كرده است (قال الله تعالي ان الذين يؤذون الله و رسوله لعنهم الله في الدنيا والاخرة و اعدلهم عذابا مهينا
و رابعا از آن چه ذكر شد بياطلاعي و جهالت قاضي روزبهان و عبدالعزيز دهلوي و امثال ايشان كه رأسا منكرند اين قضيهي ارادهي عمر حرق باب را و ميگويند اين از مفتريات شيعه است و هر كه متعرض نقل او بشود رافضي است چه آن كه ميخواهد باب طعن را بر صحابه باز كند پس بايستي اين جماعت كثيره همه رافضي بوده باشند و ان هذا لشيئي عجاب پس بحمدالله بلا كلفة ثابت شد كه از كفريات صريحهي شيخين تخويف و تهديد بضعهي احمدي بضاعت محمدي صديقهي طاهره سلاماللهعليها بسوزانيدن بيت جنابش كرده و بقصد احراق آن استانهي فيض كاشانه اسباب آن از هيزم و نار فراهم آورده سبحان الله علماء عامه را يا اختلال عقل و خلل دماغ رو داده يا در نشأة محبت ثلاثه مدهوش و سراسيمه گرديده كه گاهي اصل قضيه را انكار كنند و عدم اطلاع و قلة باع خود را بر عالميان اعلان نمايند و خود را مسخره و مورد استهزاء مطلعين قرار دهند گاهي اين قضيه را باسناد صحيح بشرط شيخين چون صاحب ازالة الخفاء روايت كنند و چون متضمن كفريات شيخين است دست و پا ميزنند و بعد از آن كه جز اعتراف و عدم انكار راهي پيدا نكنند در مقام اختراع توجيهات ركيكهي فاسده بر ميآيند و بيشتر خود را مفتضح مينمايند براي تخليص امامين خود از عار و شنار و چندان كه بتوانند سعي وافر بتقديم رسانند ولكن اين مشت به نيشتر كوفتن و آب در غربال بيختن است (و هو كسراب بقيعة يحسبه الظمأن مائا حتي اذا جائه لم يجده شيئا) و عجبتر آن كه تجويز قتل اميرالمؤمنين عليهالسلام را از شيخين روايت كنند ولكن اگر شيعه بگويد عمر در بر پهلوي زهرا
عليهاسلام زد و محسن او را سقط كرد استبعاد كنند و از مفتريات شيعه شمارند و حال آن كه اين مطلب بالاتر نيست از عزم خود را جزم كردن بر كشتن نفس رسول و زوج بتول و جائز دانستن قتل او را و قسم ياد كردن باين كه خانه را با هر كه در او هست ميسوزانم و بيان شد كه امر جائر چه مانع از وقوع دارد پس هرگاه بدون اذن كه داخل خانه شدند با اين كه جبرئيل و اسرافيل و ميكائيل و عزرائيل بدون اذن داخل نميشدند چه استبعاد دارد كه از اذيت دختر رسول خدا كوتاهي نكرده باشند و اگر ميخواستهاند كه او را اذيت نكنند چرا بدون اذن وارد خانهي او ميشدند و احدي از عامه نقل كرده است كه اذن گرفته باشند و تماما نقل كردند كه بلا اذن هجوم نمودند.
و خامسا از اقوال معتبرين عامه كه شنيدي بر اين كه اميرالمؤمنين و سلمان و أبوذر و مقداد و عمار و ابوالهيثم بن تهيان و خزيمهي ذوالشهادتين و بريده اسلمي و سعد بن عباده و پسرش قيس با جماعت ديگر ابوبكر را خليفه نميدانستهاند از اين جهت تخلف از بيعت او كردند فلذا بتخويف و تهديد و قصد احراق بيت فاطمه پرداختهاند بلكه صرف تخلف نبود همانا ارادهي بر هم زدن بيعت ابيبكر و فاسد كردن خلافت او بودند چنان چه عبدالعزيز دهلوي در تحفهي خود كه نسخه آن در نظر اين قاصر موجود است در رد طعن دوم بهمين تصريح كرده پس ثابت شد كه اميرالمؤمنين و جماعت مذكوره ابوبكر را خليفهي بر حق نميدانستهاند و بر هم زدن خلافت او را واجب ميدانستهاند و او را در صف ضالمين و غاصبين بشمار گرفتهاند (1)پس حضرات اهل سنت اگر بگويند در اين مدت اين جماعت سيما اميرالمؤمنين كه تا شش ماه بيعت نكردند مفارق از حق بودند پس حديث الحق مع علي و علي مع الحق يدور الحق حيث دار چه ميگويد كه اعلام سنيه همه اين حديث را نقل كردند (2)كه رسول خدا فرمود الحق
1) قال ابن الاثير الجزري في اسد الغاية في ترجمه عبدالله بن عثمان و تخلف عن بيعته ابيبكر علي و بنوهاشم والزبير خالد بن سعيد بن العاص و سعد بن عباده الانصاري و ذكر قريبا من ذلك في كتابه كامل التواريخ في حوادث سنه احدي عشر و قال لم يبايع علي بن ابيطالب سته اشهر.
2) مثل شاه وليالله در ازالة الخفا و پسرش عبدالعزيز دهلوي در باب امامت و محمد بدخشاني در مفتاح النجاة و ابراهيم بن محمد حموي در فرائد السمطين و ديلمي در جزء اول كتاب فردوس و زمخشري در ربيع الابرار و موفق بن احمد خوارزمي در مناقب و حاكم در مستدرك و صاحب جمع بين صحاح سته و صدها امثال أن قال النبي (ص) يا علي من فارقني فقد فارقالله و من فارقث فقد فارقني و حاكم در مستدرك از امسلمه روايت كند كه گفت شنيدم از رسول خدا كه فرمود علي مع القرآن والقرآن مع علي لن يفترقا حتي يردا علي الحوض.
مع علي و علي معالحق پس ابوبكر و عمر و اتباع ايشان كه از علي مفارقت كردند البته مفارقت از خدا و رسول و قرآن نمودند و هو غاية الكفر والشقاق و اميرالمؤمنين در تخلف از بيعت با ابيبكر و باطل دانستن خلاف او و ارادهي بر هم زدن آن عين حق و صواب بود بحكم اخبار مذكورهي متواتره.
و سادسا جماعت متخلفين كه در خانهي اميرالمؤمنين بودند از بنيهاشم و غير بنيهاشم براي بر هم زدن بيعت ابيبكر بود و رئيس آنها اميرالمؤمنين عليهالسلام بود و صديقهي طاهره راضي بفعل اميرالمؤمنين بود بجهت محال بودن مخالفت كردن فاطمه علي را پس از التزام يكي از دو امر را بايد حضرات اهل سنت كارفرما بشوند و ملتزم شدن يكي از دو امر را چاره ندارند يا بايد بفسق و ضلال اين جماعت كه در خانهي فاطمه بودند بشوند يا بفسق و ضلال شيخين و اتباع ايشان و اين معني موجب بطلان دعاوي ايشان است بعدالت و جلالت و ايمان كامل صحابي و باطل ميكند تقريرات لاطائل ايشان را در مدح و منقبت جميع صحابه و احتجاج و استدلال بافعال و اقوال ايشان و ظهور كذب و افتراي احاديث بسيار در حق صحابه فلهم الخيار باختيار اي الشقين ولي چاره ندارند كه بضلال و فسق شيخين و اتباع او قائل بشوند زيرا كه متخلفين در ميان آنها اهلبيت عصمت عليهمالسلام ميباشند مثل اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين و عباس بن عبدالمطلب و خيار صحابه باجماع امت مثل سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و امثال آنها
مولانا السيد الاجل فريد دهره و علامة عصره مير محمد قلي نيشابور الهندي در جلد اول (تشييد المطاعن) ص 460 از كتاب صواقع نصرالله كابلي كه در نهايت تعصب است چنين نقل كرده (بقولون اهل السنه من ترك المودة في اهل بيت رسولالله فقد خانه وقد قال الله تعالي لا تخونو الله و رسوله و من كره اهل البيت فقد كرهه و لقد اجاد من افاد.
فلا تعدل باهل البيت خلفا
فاهل البيت هم اهل السيادة
فبغضهم من الانسان خسر
حقيقي و حبهم عبادة
من آمن بمحمد و لم يؤمن باهل بيته فليس بمؤمن. انتهي
از اين عبارت چون آفتاب نيم روز واضح است كه ترك مودة اهلبيت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم خيانت در حق آن جناب است و نيز كراهت اهلبيت كراهت آن جناب است و بغض ايشان خسران و زيان حقيقي است و ايمان باهل بيت ايمان بجناب رسالت مآب است و هر كه باهل بيت ايمان نياورد او مؤمن نيست.
بنابراين اهل سنت چه خواهند گفت در حقي شيخين كه ايذاء اهلبيت نمودند و تهديد و تخويف ايشان باحراق بيت و اذيت ذريت او نمودند و چون اهل سنت فاعل اين افعال را نسبت باهل بيت تكفير بنمايند بالملازمه از تكفير دو امام خود چاره ندارند چون از بديهيات اوليه است كه نفس تهديد باحراق خانهي ملك آشيانهي حضرت فاطمه و جمع اسباب احراق از مثل هيزم و نار ايذاي حضرت فاطمه است و جناب امير و حسنين بلكه روح نبوي را در روضات جنات رنجانيدند و نهايت الم و صدمه بآن حضرت رسانيدند آيا بر عاقل متأمل بالقطع ظاهر نيست كه اگر در حال حيوة آن سرور عمر هيزم و نار بر در خانهي فاطمهي اطهر ميآورد و ميگفت اين خانه را با هر كه در او است ميسوزانم اين معني موجب رنج و ملال و صدمه و كلال آن سرور ميگرديد فكذا بعد الوفاة براي اين كه بنص احاديث طرفين آن حضرت بافعال امت و اعمال آنها مطلع است سبحان الله رسول خدا امت را امر نمود بر تكريم و تعظيم اهلبيت خود و ايشان را قرين قرآن گردانيده و محبت و اتباع ايشان را بر كافهي انام واجب ساخته باز اهل سنت بهواي حفظ مراتب دو امام خود ابوبكر و عمر تصويب فعل آنها نمايند و تهديد و تخويف باحراق بيت فاطمه را مضر بعدالت آنها ندانند و هل ذلك الا محض التعصب القبيح والعناد الصريح والجاهلية الفاضحه سيعلمون غدا من الكذاب الاشر.
قصيدهي غرائي در ندبهي حضرت حجت عجل الله فرجه انشا كرده است كه بعض آن اين چند بيت است
مولاي ماسن الضلال سوي الاولي
هجموا علي الطهر البتولته دارها
جمعوا علي بيت النبي محمد حطبا
و او قدت الضغائن نارها
رضوا سليلة احمد بالباب حتي
اثبتوا في صدرها مسمارها
عصروا ابنة الهادي الامين و اسقطوا
منها الجنين و اخرجوا كرارها
قادوه والزهراء تدعو خلفهم
عبرا فليتك تنظر استعبارها
والعبد سود متنها و استنصرت
اسفا فليتك تسمع استنصارها
و قضت و آثار السياط بجنبها
يا ليت عينك عاينت آثارها
منعوا البتول عن النياحه اذ غدت
تنعي اباها ليلها و نهارها
قالوا لها قري فقد آذيتنا
عنا وقد سلب المصاب قرارها
واها لبنت المصطفي لم جهزت
و لم عفي الوصي مزارها
ما شيعوا بنت الرسول و اسسوا
ظلما البتول و هتكوا استارها
زهرا مه آسمان عصمت
زهرا گل گلستان عفت
محبوبهي كردگار سر مد
همتاي علي و دخت احمد
معطوف زلطف اوست آدم
مشعوف بخادميش مريم
مقصود ز آب و آتش و خاك
منظور ز بر و بحر و افلاك
ام الخيره بتول عذراء
بر بسمله است نقطهي باء
كز زهره هزار بار از هر
او هست زرجس و دنس اطهر
منصوره كه نور طلعت او
معصومه كه وصف عصمت او
بنموده بطور مات موسي
فرموده خداي حي دانا
صديقه گواه صدق او حق
انسيهي حق نماي مطلق
وصفش نتوان زبان كند نقل
مات است بكنه ذات او عقل
بر فرق ولايت است او تاج
آرام دل امير معراج
مام است بيارده امامان
در حشر بود شفيع عصيان
مداح خدا و مدح قرآن
جبريل ز جان و راست دربان
افسوس پس از وفات احمد
از ظلم و جفا و جور بيحد
پهلوش زضرب در شكستند
بازوش ز تازيانه خستهاند
بر روي چه ماه انور او
برك گل روي اطهر او
از كينه عدو نواخت سيلي
از سيلي كين بگشت نيلي
در ماتم باب تاجدارش
پيوسته ز چشم اشكبارش
هر روز فغان و ناله ميكرد
پر ژاله رخ چه لاله ميكرد
آري چه حبيب رفت محبوب
طالب چه جدا شود ز مطلوب
روزش چه شب سياه گردد
عمرش بجهان تباه گردد
و سابعا تنها اميرالمؤمنين عليهالسلام ابوبكر را غاصب نميدانستند بلكه تمام متخلفين از بيعت همين عقيده را داشتهاند و قصهي مالك بن نويره و دوازده نفري كه با ابوبكر احتجاج كردند و سعدبن عباده الانصاري شاهد است پس حضرات اهل سنت يا بايد بگويند متخلفين مفارق از حق بودند يا شيخين، اختيار بدست ايشان است چون حق در دو طرف ضد با هم ديگر هرگز جمع نخواهد شد و اجماع در بيعت بضرب تازيانه و شلاق و تهديد بقتل و احراق درست نميشود و استحقاق خلافت براي ابوبكر نميآورد و داستان متخلفين از بيعت با ابيبكر را در جلد يكم (الكلمة التامه) ايراد كرديم.
و ثامنا تهديد عمر بن الخطاب باحراق بيت فاطمه عليهاالسلام دلالت دارد بر اين كه احراق بيت آن حضرت در نزد عمر جائز بوده و مجوز احراق بيت اهلبيت عليهمالسلام كافر است چنان كه علامهي سيوطي در درالمنثور در تفسير سورهي نور چنين گفته:
«اخرج ابن مردويه عن انس بن مالك و بريده قال قرأ رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم هذه الآية (في بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه) فقام اليه رجل فقال اي بيوت هذا يا رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم قال بيوت الانبياء فقام اليه ابوبكر فقال يا رسولالله هذا البيت منها و اشار الي بيت علي و فاطمه و قال نعم من افاضلها»،
و نيز سيوطي روايت كرد در درالمنثور از ابن مردويه كه او بسند خود از انس بن مالك حديث كرده كه چون رسول خدا آيهي مذكوره را قرائت كرد مردي از جابر خواست و عرض كرد يا رسولالله اين خانه از آنها است و اشاره بخانهي اميرالمؤمنين نمود حضرت فرمود بلي از فاضلترين خانهاي انبياء است در اين صورت چگونه براي عمر جائز بود كه چنين بيت شريف ممدوح از لسان خدا و رسول را بامر ابيبكر بقصد احراق او هيزم و آتش مهيا كند و اتباع حمالة الحطب او حامل حطب شوند و هرگاه بر در خانهي حضرت فاطمه رسيده آن حضرت تعجبانه پرسيده كه اي ابن خطاب آمدهاي كه بسوزاني خانهي مرا عمر از غايت بيشرمي و بيباكي ابدا ملاحظهي حرمت آن مخدره ننمود و بي محابا گفت آري براي همين كار آمدهام و قسم بخدا ياد كرد كه خانهي ترا بر اين جماعت بسوزانم كه امتناع از بيعت با ابيبكر دارند يا آن كه بيايند و بيعت كنند و بروايت ديگر چنان كه سبق ذكر يافت فاطمه فرمود آيا بر من خواهي سوخت تو اولاد مرا گفت قسم بخدا كه اولاد ترا خواهم سوخت مگر اين كه اينها بيرون آيند و بيعت كنند آيا اين وجوه كثيره دلالت بر شقاوت و كفر و نفاق خلافت مآب ندارد آيا مخالفت نص صريح آيهي ذوي القربي نكرده است آيا اين گونه هتاكيها اذيت فاطمه نيست آيا انكار ضروري دين نكردهاند اولئك جزائهم ان عليهم لعنة الله والملائكه والناس اجمعين خالدين فيها لايخفف عنهم العذاب و لاهم ينظرون.
و تاسعا قاضي شهاب الدين ملقب بملك العلماء كه شيخ عبدالحق دهلوي حنفي در كتاب اخبار الاخيار از اين ملك العلما مدح فراوان كرده و او را از اعلام سنيه دانسته و كتاب فضائل السادات او را از كتب معتبره يا اهل سنت معرفي كرده بر حسب نقل مولانا العلامة الخبير مير محمد قلي در جلد 2 (تشييد المطاعن) 427 فرموده در كتاب
فضائل السادات (سؤال) معني ايذا چيست (جواب) در تاج العروس گويد الايذاء آزردن و در كتاب نكات گويد كسي را رنجانيدن و ناخوش گردانيدن و ايذاء عام است سواي اين كه او را بقتل برساند يا بزند يا بد بگويد بحدي كه اگر از مجلس برخيزد و جامه بيفشاند چنان كه خاك بر اهل مجلس رسد ايذا بود و نيز اگر فرزند و يار و غلام و يك نفر از متعلقين او را آزارد آزار او بود و نيز روي ترش كردن آزار است زيرا كه چون عباس عم النبي صلي الله عليه و آله و سلم بر انصار آمد روي تروش كردند مصطفي در غضب شد و فرمود نباشد ايمان كسي را كه عم مرا آزارد تا بحدي كه هركه پياز خورد و در مجلس درآيد كه مردم از بوي دهن او آزرده شوند آزار باشد كذا في المصابيح والمشارق و ايذاء اهلبيت ايذاء رسول خدا است. (تمام شد عبارت ملك العلما) پس هرگاه اين امور اذيت باشد قصد احراق بيت اهلبيت و كلمات وقاحت آيات عمر خطابا بصديقهي طاهره (ع) حتما و حزما از اشد انواع ايذاست و هركه در اين معني ريبي و شكي داشته باشد. و مغالطه و سفسطه بنمايد از زمرهي سفهاء بيعقل است كه لياقت كلام و خطاب ندارد.
و عاشرا ملك العلماء مذكور در باب دهم فضائل السادات گفته است ايذاء علويه ايذاء رسول خدا است در اين باب احاديث كثيره است بسبب اختصار مذكور نشد پس ايذاء حسنين ايذاء مصطفي و علي و فاطمه است (و ايضا گفته در جناز لعن يزيد) و ايذاء ايشان يعني حسنين بنص احاديث موحب كفر و لعنت است فهذا مما اتفق اهل السنه والجماعه علي الكفر واللعن علي قاتل الحسين و آمره و چه گمان است ترا كه ايداء سك همسايه سرايت كند بر همسايه چنان چه در باب حقالجار خوانده باشي و ايذاء ولد بوالد سرايت نكند. انتهي و ظاهر اين است كه بهمين دليل كه ملك العلماء كفر يزيد را ثابت كرده كفر عمر نيز ثابت ميگردد پس الحق در يزيد و ابوبكر و عمر فرقي نيست و لم يفعل يزيد الا بما اسسه ذلك العنيد ولقد اجاد السيد حيدر الحلي شاعر آل محمد طيب الله تربته في رثاء الحسين عليهالسلام
اليوم من هو عن اسامه خلفت
قادت الي حرب الحسين جموعا
اليوم جردت سقيفه سيفها
فغدابه رأس الحسين قطيعا
اليوم من اسقاط فاطمه محسنا
سقط الحسين عن الجواد صريعا
اكنون كه معني اذيت را فهميدي اين آيه را تلاوت بفرما.
(الذين يؤذون الله و رسوله لعنهم الله في الدنيا والاخره و اعدلهم عذابا مهنيا)
يعني آن چنان كساني كه اذيت ميكنند خدا و رسول را لعنت ميكند بر آنها خداوند عزوجل در دنيا و آخرت و عذاب خار كننده براي آنها مهيا كرده است و چون تحت عنوان حديث فاطمه بضعته مني ملازمهي بين اذيت فاطمه و اذيت خدا و رسول را قرائت كردي اكنون اخذ نتيجه با جناب عالي است.
يازدهم ايضا ملك العلما در مناقب السادات در ذيل آيهي قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي بعد از ذكر اين كه اين آيه در حق علي و فاطمه و حسنين عليهمالسلام نازل شده است گفته «مودت آنست كه جور و جفاي محبوب را صفاي روان داند و جرم و خطاي او را وفا خواند ببليات و ناكامي روي سر نهد و جمله چيزها را بمهر وي در بازد پس مودت قربي بر مؤمن سني بنص صريح واجب و ثابت شده هر كه قبول كند و منقاد شود مؤمن موحد باشد والا كافر ملحد و ملعون و مرتد شود تا اين كه ميگويد اگر كسي جميع شرايع را معمول دارد و از روي اهانت علوي را علويك گويد كافر گردد» انتهي
سبحان الله بگفتن علويك در حق علوي آدمي با وصف عمل بر سائر شرايع و اتصاف انواع تقوي و ديانت كافر گردد و ابوبكر در حكم بقتال نفس رسول و عمر در ارهاب و تخويف فاطمهي بتول باحراق بيت آن حضرت و سوختن جناب امير و حسنين كافر نگردد بلكه فاسق هم نشود فعلي لحية المتعصب فليضحك الضاحكون.
دوازدهم بر فرض محال بشهادت ملك العلماء اگر از اهلبيت در اين مقام عياذا بالله جرمي و خطائي واقع شده بود باز هم بر ابوبكر و عمر لازم بود كه از آن در ميگذشتند و آن را عين حق و صواب ميدانستهاند چه جاي آن كه معصوم از هر خطا و زلل باشند بنص آيهي تطهير.
لطيفه اينجا است كه ملا عبدالرؤف مناوي مصري كه از متعصبين اهل سنت است در كتاب (فيض القدير) شرح جامع صغير در حرف الف معالخاء گفته (اخلفوني
بضم الهمزه واللام اي كونو خلفائي في اهل بيتي علي و فاطمه و ابنيهما و ذريتهما فاحفظوا حقي فيهم و احسنوا الخلافه عليهم باعظامهم و احترامهم و نصحهم والاحسان اليهم و توقيرهم والتجاوز عن سيأتهم (قال الله تعالي قل لااسئلكم عليه اجر الا المودة في القربي) و من رمي من عوامهم بارتكاب البدع و ترك الاتباع فانه اذا ثبت في شخص معين لم يخرجه عن حكم الذرية لان القبيح عمله لاذاته وقد منع بعض العمال علي الصدقات بعض الاشراف لكونه رافضيا فرأي تلك الليله ان القيامة قد قامت و منعته فاطمه من الجواز علي الصراط فشكاها لابيها فقالت منع ولدي رزقه فاعتل بانه يسب الشيخين فالتفتت فاطمه اليه و قالت اتو أخذ من ولدي قال لا فانتبه مزعورا في حكاية طويله).
ملا عبدالرؤف مناوي مصري كه از مشاهير معتبر بن علماء اهل سنت است در فيض القدير اخلفوني را چنين معنا كرده است كه شما خليفهاي من باشيد در اهلبيت من يعني همچنان كه من بآنها احسان و سرپرستي ميكردم شما هم بعد از رفتن پيغمبر در سرپرستي مثل من باشيد بلكه بالاتر باين كه آنها را بزرگ بشماريد و احترام بنمائيد و در احسان و نصيحت و توقير آنها خودداري ننمائيد و از بديهاي آنها چشم بپوشيد چون دوستي آنها بنص آيهي مودت اجر رسالت است و اگر بعضي از عوام سادات را ديديد كه مرتكب بدعتي شده يا ترك سنتي كرده و شما شخص او را هم ميداني مع ذلك نبايد از احسان باو كوتاهي بنمائي براي اين كه اگر عمل او قبيح باشد ذات او قبيح نيست و بدي عمل او وي را از ذريه بودن خارج نميكند بعضي از كساني كه اوقاف و صدقات در دست آنها بود و بسادات تقسيم ميكرد بر او معلوم شد كه فلان سيد رافضي است و سبب شيخين مينمايد وظيفهي او را قطع كرد شب در عالم رؤيا ديد قيامت بر سر پا شده است اين شخص خواست از صراط بگذرد صديقهي طاهره او را مانع شد آن مرد برسول خدا شكايت كرد حضرت از فاطمه سبب پرسيد عرض كرد يا ابتاه رزق فرزند مرا قطع كرده است آن مرد گفت بعلت اين كه سب شيخين ميكند فاطمهي زهرا عليهاالسلام او را عتاب كرد كه براي اين كار رزق فرزند مرا قطع ميكني و از او مآخذه مينمائي آن مرد با كمال وحشت گفت هرگز نكنم و از خواب بيدار شد در نهايت ترس و بيم)
در فيض الغدير امثال اين گونه حكايات بسيار است و از آن چون سفيدهي صبح ظاهر است كه هرگاه مؤاخذه ذريهي فاطمه و ايذاء ايشان بجهت سب كردن آنها شيخين را جائز نباشد با اين كه بعشر عشير جلالت اميرالمؤمنين و فاطمه و حسنين عليهمالسلام نميرسد و با اين كه سب كنندهي شيخين را از متخلفين بدتر دانند متخلفين را تكفير نكنند و سب كنندهي شيخين را تكفير كنند پس بهزار هزار هزار اولويت ايذاء جناب امير و فاطمه بلا شبهه موحب عتاب جناب حضرت ختمي مآب و سيدهي نساء و اميرالمؤمنين خواهد بود و عمل شنيع آنها باعث ممنوعيت از جواز صراط و افتادن در اسفل دركات جهنم خواهد بود الحمدلله علي وضوح الحجه.
اول در بيان فتح فدك در سنهي هفتم از هجرت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بجانب خيبر راه پيش گرفت محيصة بن مسعود حارثي را فرمان داد كه جانب فدك پيش گيرد و يهودان فدك را بفرمايد يا بشرف اسلام مشرف شوند يا باداي جزيه گردن نهند و اگر نه آمادهي قتال باشند چون محيصه اين خبر برسانيد يهودان در پاسخ گفتند هنوز قبيلهي مرحب و زعماي قوم عامر و ياسر و حارث كه از چرم پلنگ قماط كردهاند و از پستان پيكان شير خوردهاند با ده هزار مردم رزم آزماي در قلعهي نطاط ساخته جنگند ما چرا سر بطاعت فرود آريم و طريق اطاعت سپريم محيصه چو اين بشنيد قصد مراجعت نمود گفتند اكنون چند روزي توقف بنما تا معلوم شود كار محمد با مردم خيبر بكجا ميكشد چند روزي نگذشت كه خبر فتح قلعهي ناعم و قتل سكنهي آن برسيد مردم فدك را حولي عظيم و وحشتي بزرگ فرا گرفت محيصه را گفتند اگر سخنان كه بيرون ادب بر زبان ما جاري شد از محمد پوشيده داري ترا از زر و زيور توانگر بنمائيم محيصه گفت من نميتوانم چيزي را از رسول خدا پنهان بنمايم براي اين كه خدايش او را خبر خواهد داد گفتند اكنون مهلت بده تا با بزرگان خويش مشورت بنمائيم و چند نفر را در صحبت تو بجانب محمد روانه نمائيم اين وقت نون بن يوشع را با چند نفر ديگر از
مشايخ يهود بهمراه محيصه روان ساختند و خود باستحكام قلاع فدك پرداختهاند كه اگر محمد مسئلت فرستادگان را باجابت مقرون ندارد روزي چند خودداري نبمايند چون فرستادگان بخدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم رسيدند آن حضرت فرمود اگر من شما را بحال خود گذارم تا جميع اين قلاع را فتح بنمايم جزاي شما چه خواهد بود گفتند شكستن لشگرهاي ما و گشودن قلعهاي فدك كار آساني نيست و آن را مختصر نبايد گرفت چه ما ابواب قلعها را محكم بستهايم و كليدهاي آن ابواب را بدست ابطال رجال سپردهايم و مردان دلاور را بحفظ و حراست آن گماشتهايم رسول خدا فرمود كليدهاي ابواب قلاع فدك در نزد من است سپس فرمان كرد تا كليدها را حاضر نمودند و بعرض ايشان گذرانيدند آن جماعت چنان دانستند كه دربان و كليددار خيانت كردهاند و آن مفاتيح را بنزد رسول خدا فرستادند سپس او را حاضر كردند و از او پرسش كردند گفت بخدا قسم من كليدها را در ميان صندوقي نهادم و چون اين مرد را ساحر ميدانستم دفع سحر او را بآيات تورته توسل جستم و چند آيه بر اين كليدها قرائت كردم و در صندوق را محكم بستهام و بر آن مهر زدهام آن جماعت فرمان كردند تا صندوق را حاضر كردند و مهر او را بحال خود ديدند چون خاتم برگرفتهاند و در صندوق را باز كردند خالي از كليدها ديدند يهودان تعجب گرفتهاند و چند نفر آنها بشرف اسلام مشرف شدند و گفتند حضرات يهود كه اين مفاتيح را كه براي شما آورد فرمود آن كس كه الواح را براي موسي آورد يعني جبرئيل پس در حصار بگشودند و كار بمصالحت كردند رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اميرالمؤمنين را فرمان داد تا كتاب صلح نوشت بدان شرط كه حوائط فدك مختص رسول خدا باشد و لشگر بقصد فدك كوچ ندهد و هر كس كه ايمان آورد خمس مال خود را برسول خدا بدهد و بقيه ملك او باشد و آن كس كه ايمان نميآورد اموالش بجمله خاص رسول خداست چون فدك بجمله فتح آن بنيروي سواره و پيادهي لشگر نبود بتمامت ملك پيغمبر و مختص آن سرور بود و اين آيهي مباركه دلالت بر اين معني تواند داشت
(و ما افاء الله علي رسوله منهم فما اوجفتم عليه من خيل و لاركاب ولكن الله يسلط
رسله علي من يشاء والله علي كلي شيئي و قدير وما افاءالله علي رسوله من اهل القري فلله وللرسول ولذي القربي واليتامي والمساكين و ابن السبيل كيلا يكون دولة بين الاغنياء منكم و ما آتاكم الرسول فخذوه و مانهاكم عنه فانتهوا واتقو الله ان الله شديد العقاب)
ميفرمايد آن چه از ملك و مال كافر با رسول خدا گذاشتيم سواران و پيادگان شما رنج تاختن و شكنج رزم دادن نديدند كه طلب بهره و نصيبه توانند كرد لاجرم اين غنايم خاصه و خالصهي خدا و رسول خدا صلي الله عليه و آله ميباشد و مقرر است از براي خويشاوندان پيغمبر و مساكين ايشان تا در ميان توانگران دست بدست نرود پس آن را كه پيغمبر بذل فرمايد مأخوذ داريد و اگر نه دست برداريد
چون قلاع فدك بتصرف رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم درآمد جبرئيل نازل شد و رسول خدا را سلام داد و عرض كرد كه خداوند ميفرمايد حق خويشاوندان را بده و اين آيت مباركه را بياورد:
(فآت ذا القربي حقه والمسكين وابن السبيل ذلك خير للذين بريدون وجه الله و اولئك هم المفحلون)
چون جبرئيل اين خبر را بياورد كه حق خويشان را بده رسول خدا فرمود اين خويشان كيانند جبرئيل عرض كرد دخترت فاطمهي زهرا است حوائط فدك را تفويض فاطمه بنما و حق خود را باو واگذار چه خداوند متعال حق خويش را نيز بفاطمه واگذار فرموده رسول خدا فاطمه را طلبيد و آيهي مذكوره را بر او قرائت فرمود و اموالي كه از فدك بهرهي رسول خدا شده بود همه را بفاطمه تسليم داد و حوائط فدك را تفويض فاطمه فرمود آن مخدره عرض كرد يا رسولالله آن چه بفرمان خدا بهرهي من شده است همه را بشما واگذار كرد رسول خدا فرمود اي نور ديده اين جمله مخصوص تو است آن را براي خود و فرزندان خود نگاه دار و دانسته باش كه بعد از من با تو از در معادات و عناد
بيرون شوند و حيلها بسازند و خصومتها بياغازند تا فدك را از دست تو بيرون كنند آن گاه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمان كرد تا بزرگان اقوام و معارف اصحاب حاضر شدند و در حضور ايشان حوائط فدك را با هر ملك و مال كه از آن اراضي ماخوذ داشته بود به تسليم فاطمه مقرر فرمود سپس وثيقهاي نگاشت كه فدك با تمامت منافع آن مختص فاطمه و فرزندان او حسن و حسين است اين وقت فاطمه عليهاالسلام دست تصرف فراداشت و آن اموال و اثقال كه تعلق باو داشت بر مسلمانان بخش كرد و هرسال باندازهي قوت خويش از فدك مأخوذ ميداشت و آن چه فاضل بود بر مسلمانان قسمت ميفرمود و عمال آن مخدره ضبط فدك مينمودند تا رسول خدا رحلت نمود.
ياقوت حموي در معجمالبلدان در حرف فاء در ترجمهي فدك گويد: فدك را چشمهي آب روان و درختهاي خرما بسيار دارد و اين فدك در ملك حجاز واقع است و از مدينهي طيبه تا فدك دو روز مسافت و بعضي سه روز گفتهاند».
در ناسخ گويد: «اين فدك حصاري چند بود در فرود خيبر اگر چه استحكام و رصانت حصار خيبر را نداشت لكن منافع و خرماستان او افزون از قلاع خيبر بود».
(و) در مجمع البحرين گويد اميرالمؤمنين عليهالسلام حدود فدك را معين فرمودند حد اول عريش مصر حد دوم سيف البحر حد سوم دومة الجندل حد جهارم جبل احد) و معلوم است كه همهي اين اراضي معموره نبوده ولي در تصرف اهالي فدك بوده كه اگر ميخواستند احياي ان اراضي موات بنمايند حق داشتند و كس را حق ممانعت نبود.
و قاضي نور الله در مجالس المؤمنين از صاحب كتاب ظريف نقل ميكند كه از امام كاظم عليهالسلام حدود فدك را سؤال كرند در جواب فرمود حد اول عريش مصر است حد دوم دومةالجندل و حد ثالث تيما و حد رابع جبل احد از مدينهي طيبه
و نيز در كتاب مذكور ميفرمايد كه روزي هارون الرشيد عرض كرد بموسي بن جعفر عليهالسلام كه فدك را محدود كن تا با تو گذارم كه ميدانم در آن امر ظلم بشما اهل
بيت شده است امام فرمود اگر محدود كنم چنان كه حق او است ترا دل ياري ندهد كه با من باز گذاري هارون سوگند خورد كه ميگذارم حضرت فرمود يكحد آن عدن است رنگ هارون از اين سخن بگشت گفت ديگر بگو امام فرمود حد ديگرش سمرقند است رنگ هارون زرد شد گفت ديگر بگو اما فرمود حد ثالث آن افريقيه است از مغرب زمين رنگ هارون از زردي بسرخي بگشت از غايت غضب گفت ديگر بگو امام فرمود حد رابع آن ارمنيه است رنگ هارون از سرخي بسياهي بگشت از بسكه تيره و غليظ شد و مدتي مديد سر در پيش افكند بعد از آن سر برآورد و گفت اي موسي بن جعفر تو حدود مملكت ما را نام بردي و غرض امام آن بود كه آن چه در دست تو است و در حيطهي تصرف شما است حق بنيفاطمه است و بنيالعباس آن را غصب كردند پس امام فرمود من اول ترا گفتم كه باين حدود راضي نميشوي و تو از من نشنيدي بعد از اين قضيه هارون با آن حضرت دل بد كرد و بقصد قتل او كمر بست تا او را شهيد كرد)
و در ناسخ التواريخ گويد منافع فدك سالي بيست و چهار هزار دينار و بقولي هفتاد هزار دينار بوده (حقير گويد جمع بين دو قول اين است كه با منافع عوالي فدك كه آن عبارت از حوائط سبعه بوده باشد و تفصيل حوائط در وصايا و ماليهي آن مخدره بيايد در اين صورت هفتاد هزار دينار منافع آن بوده و اجازهي فدك تنها بيست و چهار هزار دينار بوده و هر دينار يك مثقال طلا است كه بحساب پول اين زمان مليونها ميشود.
چون در جلد اول (الكلمة التامة) و جلد چهارم آن اسباب حقد و حسد ابوبكر و عايشه را از كتب اهل سنت ياد كرديم كه تا چه اندازه اين پدر و دختر نسبت باميرالمؤمنين و فاطمهي اطهر حسد و كينه داشتهاند تا اين كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم رحلت نمود فرصت را غنيمت شمردند و آن چه توانستند كوتاهي نكردند چون ابوبكر بر مسند خلافت جاي كرد عمر گفت اي (1)خليفهي رسول خدا دانسته باش كه مردم بندهي دنيا
1) ان الناس عبيد هذه الدنيا لا يريدون غيرها فامنع عن علي و اهل بيته الخمس والفيئي و فدكا فان شيعة علي اذا علموا ذلك تركوا علبا واقبلوا اليك رغبة في الدنيا و ايثارا و محاماة عليها.
ميباشند و غير آن را نميخواهند تو بايد دست علي بن ابيطالب را از خمس و غنيمت كوتاه كني و فدك را تصرف بنمائي شيعه علي چون اين را دانستند او را، واگذارند و در اطراف تو جمع شوند براي وصول بآمال و آرزوي خود كه از دنيا طمع دارند اين سخن در قلب ابوبكر كالنقش في الحجر استوار افتاد پس جمعي را فرستاد و دست تصرف عمال و كارگران صديقهي طاهره را از فدك كوتاه كرد و خمس غنايم خيبر را تصرف نمود چون اين خبر بصديقهي كبري رسيد يك نفر را بنزد ابوبكر فرستاد و پيام داد كه چه پيش آمد ترا كه فدك را تصرف كردي آن چه خداوند متعال برسول خدا در مدينه عطا فرموده ميراث ماست و آنچه از خمس اموال خيبر بجاي مانده بهرهي ماست آن جمله را بما رد كن و فدك را نيز بحال خود گذار كه ترا در آن حقي نيست ابوبكر (1)پيام داد كه رسول خدا ميراث نميگذارد و خودش فرموده آن چه ما بجاي بگذاريم صدقه است و اهلبيت من از آن مال همانند سائر مسلمين تناول بنمايند و من بخدا قسم نميتوانم تغيير بدهم صدقهي رسول خدا را از آن حالي كه در عهد او بوده و من عمل ميكنم بآنچه رسول خدا عمل مينمود.
ديگر باره بروايت احمد بن عبدالعزيز كه از مشاهير علماء عامه است بشهادت ابن ابيالحديد در شرح نهجالبلاغه سند بابو الطفيل ميرساند كه فاطمه (2)فرستاد بنزد ابيبكر كه تو وارث رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ميباشي يا اهلبيت او ابوبكر گفت البته اهلبيت او وارث رسول خدا ميباشند فاطمه فرمود پس چرا ميراث پيغمبر را ضبط كردهاي و آن را از ما دريغ ميداري ابوبكر گفت شنيدم از رسول خدا كه فرمود خداوند پيغمبرش را عطيتي كرد
1) فقال ابوبكر رسولالله قال لانورث ما تركناه صدقه انماتا كل آل محمد من هذا المال واني والله لا اغير شيئا من صدقة رسولالله عن حالها التي كانت عليها في عهد رسولالله و لا عملن فيها بما عمل به رسولالله.
2) ارسلت فاطمه الي ابيبكرا انت ورثت رسولالله ام اهله قال بل اهله قالت فما بال سهم رسولالله قال اني سمعت رسولالله يقول ان الله تعالي اطعم نبيا طعمه ثم قبضه و جعله للذي يقوم بعده فوليت انا بعده ان ارده علي المسلمين قال انت و ما سمعت من رسولالله (ص).
و اطعامي فرمود چون رسول خدا از جهان بيرون شد آن عطيه بايستي در دست كسي باشد كه بجاي او نشنيد من امروز خليفتي يافتم و بجاي او نشستم و آن مال بهر كس از مسلمانان سزادانم ميرسانم فاطمه گفت تو داني و آن چه از رسول خدا شنيدي ابن ابيالحديد بعد از نقل اين كلام گويد كه مرا تعجب فرو ميگيريد از اين حديث زيرا كه فاطمه فرمود تو وارث رسول خدائي يا اهل او ابوبكر گفت اهل او پس ابوبكر تصريح كرد كه رسول خدا ارث ميگذارد و آن ارث مخصوص اهلبيت او است و بعد كه ميگويد پيغمبر فرموده ما ارث نميگذاريم اين تناقص است بالجمله اين (1)
(1) لاث اي شد و ربط يعني چادر بر سر كرد (2) لمة بضم لام و تخفيف ميم الجماعة (3) حفدة بفتحتين اعوان و خدم (4) حشد بفتحتين الجماعه (5) نيطت اي عقلوا سترا و ملائه بالضم والمدكل ثوب لين رقيق (6) اجهش فزع الانسان الي غيره و تهئيا للبكاء (7) هنيه علي وزن سميهاي صبر زمانا قليلا (8) فورتهم اي شدتهم.
خبر بفاطمه بردند خشمناك شد چادر عصمت بر سر كرد و در مقنعه و جلباب خويش محفوف گشت زنان بنيهاشم و خويشاوندان و پيوستگان حاضر شدند و حضرت باتفاق آن زنان طريق مسجد رسول خدا پيش داشتند و فاطمه چنان طي مسافت مينمود كه گفتي رسول خدا عبور ميدهد وقتي بمسجد آمد كه جماعت مهاجر و انصار از ناليدن او بناليدند و بهايهاي بگريستند و ابوبكر با جمعي از مهاجر و انصار در مسجد جلوس داشتند فرمان كرد تا پردهاي براي فاطمه بزنند آن مخدره آمد و در عقب پرده بنشست و چنان نالهي جگر خراشي از دل بركشيد كه گويا مسجد را بلرزانيد بانك عويل و نالهي مردم بالا گرفت فاطمه لختي ساكت نشست تا مردم از اضطراب و فزع خاموش شدند لب بحمد و ثناي باري تعالي بگشود ثانيا مردم بياختيار بناليدند و سخت جزع و زاري كردند و بصداي بلند همي بگريستند دوباره فاطمه خاموش گرديد تا مردم را ناله و خروش اندك شد اين وقت بقرائت خطبهي معروفه بخطبهي فدكيه شروع شد و حقير قبل1) روي عبدالله بن الحسن المثني باسناده عن آبائه عليهمالسلام انه لما اجمع ابوبكر علي منع فاطمه فدكا و بلغها ذلك لاثت (1) خمارها علي رأسها و اشتملت بجلبابها واقبلت في لمة (2) من حقدتها (3) و نساء قومها و تطأذيولها ما تخرم مشيتها مشيه رسولالله (ص) حتي دخلت علي ابيبكر و هو في حشد (4) من المهاجرين والانصار و غيرهم فنيطت (5) دونها ملائه فجلست ثم انت نه اجهش (6) القوم لها بالبكاء فارتج المجلس ثم امهلت هينئه (7) حتي اذا سكن نشيج القوم و هدئت فورتهم (8) افتتحت الكلام بحمدالله والثناء عليه والصلوه علي رسولالله فعاد القوم في بكائهم فلما امسكو عادت في كلامها
از شروع در خطبه سزاوار چنان ديدم كه سند و اعتبار اين خطبه شريفهي را بنگارم.
اين خطبهي شريفهي را فاطمهي زهراء سلاماللهعليها در مسجد پشت پرده قرائت نمود علاوه بر اين كه خود خطبه شاهد صدق خود ميباشد اعلام و اكابر عامه را نقل كردهاند و ائمه هدي سلاماللهعليهم وصيت مينمودند فرزندان و شيعيان خود را بحفظ اين خطبهي مباركه و محدثين عظام و علماء فخام در كتب و مؤلفات خود آن را ضبط كردهاند و صحت نسبت اين خطبه بصديقهي طاهره مثل صحت نسبت نهجالبلاغه است باميرالمؤمنين ولكن چون اين خطبه مشتمل بر ظلم و جور شيخين است و فضايح و قبايح افعال آنها و اتباع آنها را در بردارد بعضي عامه كه راه تأويل را بر خود مسدود ديدند بانكار اين خطبه پرداختهاند و او را از موضوعات روافض معرفي كردند چنان چه در خطبهي شقشقيه اين هرزه را بغالب زدند ولكن چشمه خورشيد را بمشتي گل نتوان اندود كردن اين اثبات منكرات و انكار ثابتات كه كار شب روز نواصب است آب در غربال بيختن و مشت بنيشتر كوفتن است و بيشتر جهالت و ناداني بخرج دادن است.
اول ابوالفضل احمد بن ابيطاهر المتوفي سنه 28 كه از أعاظم مشاهير اهل سنت است در كتاب بلاغات النساء تمام خطبهي را نقل كرده و اين كتاب در نجف اشرف نسخهي آن بدست آمد و در سنهي 1361 هجري بطبع رسيد
دوم ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهري كه از موثقين عامه است تمام اين خطبه را در كتاب سقيفهي خود نقل كرده و آن را صحيح و ثابت شمرده بشهادت ابن ابيالحديد در شرح خود و علي بن عيسي اربلي در كشف الغمه از او بسيار نقل كردهاند
سوم ابن ابيالحديد متولد در سنه 586 والمتوفي سنه 655 در شرح نهجالبلاغه ج- 4- در ذيل كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام كه فرمودند (كانت في ايدينا فدك من كل
ما اظلته الخضراء) تمام خطبه را ذكر كرده و نه اشكالي و نه ايرادي بر آن خطبهي شريفه كرده است.
چهارم ابو عبدالله محمد بن عمران بن موسي بن سعيد بن عبيدالله المرزباني المعتزلي الخراساني الاصل البغدادي المولد سنهي 296 والمتوفي سنه 384 الموثق عند جميع العامه اثني عليه كثيرا الخطيب البغدادي في تاريخه و ابن خلكان و غيرهما تمام خطبهي را نقل كرده بشهادت سيد مرتضي علم الهدي در شافي
پنجم احمد بن محمد مكي عن محمد بن قاسم يماني عن ابي عايشه اين خطبه را نقل كرده بشهادت مرزباني و خطيب بغدادي اين احمد بن محمد بن مكي را در تاريخ خود ثناء جميل نموده و گفته وي از اهل بصره بود به بغداد آمد و در آن جا حديث گفت و در سنهي 282 وفات كرد و ابن عايشه كه اين خطبه را از او نقل كردهاند وجه تسميهاش اين است كه مادرش عاشيه دختر طلحه بن عبيدالله بود و او از جمله زناني بود كه بعيادت فاطمه آمد و آن مخدره با او سخناني فرمود كه بعد ازين در محل خود بيايد و آن سخنان همه شكايت از ابوبكر و عمر بود.
ششم عمر بن شيبه كه از اعلام سنيه ميباشد تمام اين خطبه را در تاريخ خود نقل كرده بشهادت علي بن عيسي اربلي در كشف الغمه و اربلي با اينكه از علماء شيعه است در نزد علماء عامه موثق است صلاح الدين محمد بن شاكر بن احمد الخازن در كتاب فوات الوفيات كه ذيل تاريخ ابن خلكان است از اربلي ثناء جميل نموده
هفتم الامم الحافظ احمد بن موسي بن مردويه اصفهاني كه از اكابر سنيه ميباشد اين خطبهي را در كتاب مناقب خود بسند خويش از زهري نقل كرده بشهادة السيد الاجل علي بن طاوس در كتاب طرائف.
هشتم ابوالمظفر شمسالدين يوسف سبط ابن جوزي در باب حادي عشر تذكره خواص الامة اين خطبهي را ذكر كرده است.
نهم المحدث الشهير اسحاق بن عبدالله بن ابراهيم اين خطبه را از صالح بن كيسان و او از زهري نقل كرده بنابر نقل علامهي خبير السيد اسماعيل عقيلي در كفاية
الموحدين
دهم جلالالدين سيوطي كه از مشاهير علماء عامه است در كتاب لآلي مصنوعه في احاديث الموضوعة كه نسخهي مطبوعه آن در نظر اين قاصر موجود است باين عبارت گفته (و ذكر ابومحمد ابن قتيبه ان فاطمة خرجت في ثلاثه من نسائها تطأذيولها حتي دخلت علي ابيبكر ثم قال السيوطي قال ابن قيتبه كنت اري ان لهذا الحديث اصلا)
اين عبارت سيوطي بتمام صراحت دلالت دارد كه اين خطبه از موضوعات نيست و طعن است بر كساني كه او را از احاديث موضوع ميدانند چه آن كه ميگويد ابن قتيبه كه از اساتيد فن علم و رجال و حديث است ميگويد ميبينم من اينكه براي اين حديث اصلي است.
يازدهم علي بن محمد بن العرلق كه از حفاظ و اكابر عامه است و شيخ عبدالحق دهلوي او را بلفظ علامة ستايش كرده و او را امام و حافظ گفته در كتاب مختصر تنزيه الشريعه من احاديث الموضوعة الشنيعه حكم بصحت اين خطبه نموده و طعن زده است بر كساني كه او را موضوع دانستهاند.
دوازدهم زمخشري در كتاب فائق در لغت (لمه) گفته و في حديث فاطمه انها خرجت في لمة من نسائها تطأذيولها حتي دخلت علي ابيبكر و نيز در فائق در لغت (هنبثه) اشاره باين خطبه نموده و بعض لغات ديگر اين خطبه را معني كرده
سيزدهم ابن اثير جزري در كتاب نهايه در لغت (لمه اشاره بهمين خطبهي فرموده و بسياري از الفاظ مشكلهي او را معني كرده.
چهاردهم مسعودي كه نهايت وثوق را عامه باو دارند با اين كه از علماء اماميه است در مروج الذهب اشارئه باين خطبه نموده و تمام آن را حوالهي بكتاب اخبار الزمان فرموده.
پانزدهم عبدالرحمن بن عيسي شافعي در كتاب الفاظ الكتابه ص 65 از طبع بيروت چاپ نهم چند كلمهي اين خطبه را نقل كرده و بآن استدلال نموده است.
شانزدهم عمر رضا كحاله در جلد سوم اعلام النساء كه نسخه مصر آن در
نظر اين قاصر موجود است تمام خطبه را در ترجمهي فاطمهي صديقه عليهاالسلام نقل كرده و ايرادي هم بر آن نگرفته
هفدهم حسن بن علوان از عطيئه عوفي اين خطبه را نقل كرده و گفته كه من آن را از عبدالله ابن حسن مثني استماع كردم بشهادت احمد بن ابيطاهر در بلاغات النساء و شيخ صدوق در علل الشرايع پارهي از اين خطبه را كه مشتمل بر علل و حكم قوانين شرع مطهر بود ذكر كرده و آن را از ابن المتوكل و او از سعد آبادي كه بسند خود از عقيلهي زينب كبري (ع) بنت اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل كرده روايت ميكند و نيز در بلاغات النساء و ديگر كتب از عطيهي كه گفت مادر نزد ابوالحسين زيد بن علي بن الحسين عليهمالسلام بوديم كه گفتگوي دعوي فاطمه با ابيبكر در ميان آمد كه ابوبكر چگونه فدك را گرفت زيد فرمود مشايخ آل ابيطالب را ديدم كه اين خطبه را از پدرهاي خود روايت ميكنند و به پسران خود تعليم ميدهند و پدرم مرا بآن حديث كرد از جدم از فاطمهي زهرا (ع) اكنون كه صحت و اعتبار اين خطبهي شريفه كالنور علي شاهق الطور واضح و روشن گرديد اصل خطبه را با شرح لغات و ترجمه هديهي قراء محترم مينمانيم.
الحمدلله علي ما انعم و له الشكر علي ما الهم والثناء بما قدم من عموم نعم ابتداها و سبوع آلاء اسداها و تمام منن والاها جم عن الاحصاء عددها و نآي عن الجزاء امدها و تفاوت عن الادراك ابدها و ثني بالندب الي امثالها و اشهد ان لا اله الله وحده لا شريك له، كلمه جعل الاخلاص تأويلها، و ضمن القلوب موصولها، و انار في الفكر معقولها، الممتنع من الأبصار رؤيته و من الالسن صفته و من الاوهام
كيفيته ابتدع الأشياء لا من شييء كان قبلها، وانشاها بلا احتذاء امثله امتثلها كونها بقدرته و ذرئها بمشيته من غير حاجته منه الي تكوينها، ولا فائده له في تصويرها الا تثبيتا لحكمته و تنبيها علي طاعته و اظهارا لقدرته و تعبدا لبريته و اعزازا لدعوته، ثم جعل الثواب علي طاعته، و وضع العقاب علي معصيته ذياده لعباده عن نقمته و حياشه منه الي جنته.
اللغه شي سابغ اي كامل اسداها و هو بمعني العطاء (جم الشئي اي كثر) نا آي بعد و مثله تفاوت (الامد) الغايه (الابد الدهر والدائم) ندبهم اي دعاهم (اجزلت له العطاء اي اكثرت (ثنيت الشي اي جعله اشنين اي بعد ان اكمل لهم النعم الدنيويه ندبهم الي تحصيل امثالها من النعم الاخرويه (و انار يعني اوضح في الفكر والاذهان ما يتعقل من تلك الكلمه (احتذي مثاله اي اقتدي به (ذرا اي خلق حاش الشتي اي جائه من جوانبه ليصرفه)
ترجمه يعني سپاس و ستايش خاص خداوند است هر نعمتهاي او را و ثنا سزاي او است بدان چه پيشي گرفت بعموم نعم و ابتدا نمود بكمال عطايا و تمام منن چند كه از حوصلهي حساب افزون و از گنج شمار بيرون است و دور است پايان آن از پاداش و ابديت او از ادراك و دعوت فرموده عموم ناس را بگذاشتن شكر و سپاس و افزون آوردن نعمتهاي پي در پي و طلب حمد و سپاس نموده است از بندگان تا بكثرت نعمت و منن ايشان را پاداش فرمايد و گواهي ميدهم كه جز خداي باري خدائي نيست و او را حدي و ضدي و شريكي نباشد كلمهايست كه مأول است حقيقت اخلاص را بوحدت و متضمن است قلوب را بايصال وحدانيت و روشن ساخته در انديشه و افكار چيزي را كه حامل توانند بود و تعقل توانند نمود كه ممتنع است از ديدهها رؤيت او و بيرون است از نيروي زبانها ذكر صفت او و خارج است از آفرينش وهمها چگونگي او و ابداع و اختراع كرده است اشيا را بي آن كه از پيش ماده و مدت داشته باشد و انشا و ايجاد فرمود اشياء را بي آنكه اقتدا و اقتفا بديگر بنمايد بلكه بيافريد آفرينش را بقدرت خود و بمشيت خود بي آن كه محتاج باشد بآفرينش آنها يا فايدتي متصور باشد در تصوير آنها جز اين كه اين آيات در اثبات حكمت او و بينهي طاعت او و اظهار قدرت او و گردن نهادن مخلوقات او و اعزاز
دعوت او است آن گاه ثواب را بر اطاعت خود قرار داد و عقاب را بر معصيت و نافرماني خود مقرر فرمود براي اين كه بندگان خويش را از سخط خود دور دارد و مطيعين را بسوي جنت فردوس كشد.
و اشهد ان ابي محمد عبده و رسوله، اختاره الله وانتجبه قبل ان أرسله و سماه قبل ان اجتبله و اصطفاه قبل ان ابتعثه، اذ الخلائق بالغيب مكنونه، و بستر الأهاويل مصونه و بنهاية العدم مقرونه، علما من الله تعالي بمآل الامور، و احاطته بحوادث الدهور، و معرفته، بمواقع المقدور، ابتعثه اتماما لأمره، و عزيمه علي امضاء حكمه و انفاذا لمقادير حتمه، فراي الامم فرقا في اديانها عكفا علي نيرانها عابده لأوثانها منكرة لله مع عرفانها فانارالله بمحمد ظلمها و كشف عن القلوب بهمها، و جلي عن الأبصار غممها و قام في الناس بالهدايه و أنقذهم من الغوايه و بصرهم من العمايه و هداهم الي الدين القويم و دعاهم الي الطريق المستقيم، ثم قبضه الله اليه قبض رأفة و اختيار و رغبه و ايثار محمد عن تعب هذه الدار في راحه قد حف بالملائكه الابرار و رضوان الرب الغفار و مجاوره الملك الجبار صلي الله علي ابي نبيه و أمينه علي الوحي وصيه و خيرته من الخلق و رضيه والسلام عليه و رحمه الله و بركاته.
اللغه جبله الله بالتشديد اي خلقه عكفا بر وزن ركعا بمعني ملازم شدن و مواظب شيئي شدن بعد از اين كه شيئي اقبال ميكند (البهئم جمع بهمه علي وزن غرفه و هوا المجهول الذي لا يعرف) امر غمة اي مبهئم.
ترجمه و شهادت ميدهم كه پدرم محمد صلي الله عليه و آله و سلم بنده و رسول خدا است پيش از آن كه او را به پيغمبري مبعوث بفرمايد برتري داد و پيش از آن كه او را خلق كند نام او را ذكر فرمود و پيش از آنكه به پيغمبري مبعوث شود او را از بندگان خود برگزيد در آن هنگام كه خلايق در حجاب غيب محبوس و به پردهي بيمه و ترسها مستور و پوشيده و به بيابان عدم مقرون بودند زيرا كه خداوند متعال بعواقب امور عالم بود و بحوادث و پيش آمدهاي دهور ذات اقدسش احاطه داشت و بزمانهاي وقوع آنچه مقدر شده بود عارف و شناسا بود براي اتمام امر خود او را مبعوث فرموده و براي عزم برامضاي حكم خود او را برانگيخت و براي انفاذ مقدرات محتومهي خود او را به پيغمبري اختيار نمود پس
مردم را در دين خودشان طوائف متفرقه و فرق مختلفه يافت گروهي آتش را ميپرستيدند فرقهاي خداي خود را بت ميدانستهاند و در نزد همان بتان بخاك ميافتادند و از آنها حاجت ميخواستهاند با آن كه بخدا عارف بودند و ميشناختهاند او را منكر بودند و بواسطه نور محمد صلي الله عليه و آله و سلم تاريكيهاي جهل را از دل آنها برداشت و آنها را روشن نمود و شبهات قلوب را بنور محمدي صلي الله عليه و آله و سلم برطرف ساخت و ضعف چشمها را زايل و بروشني مبدل داشت و آن جناب در ميان مردم بامر هدايت و راهنمائي اشتغال ورزيد و گمراهان را از گرداب ضلالت نجاة بخشيد و كوري چشمهاي آنها را بنور هدايت خويش منور و روشن ساخت آنها را به سوي دين خداوند دعوت فرمود و راه راست را بايشان دلالت نمود پس از آن خداوند متعال روح مقدس او را از روي رحمت و رأقت و مهرباني و اختيار و رغبت مقبوض داشت و دار آخرت را براي او برگزيد پدر من محمد صلي الله عليه و آله و سلم از تعب و رنج اين دنيا آسوده شد و استراحت يافت و ملائكه اطراف او را احاطه نمودند و خوشنودي پروردگار غفار او را دريافت و مجاورت پادشاه جبار را اختيار فرمود صلوات و رحمت خداوند بر پدرم محمد صلي الله عليه و آله و سلم باد كه امين بر وحي و برگزيدهي او از جميع خلق او است و بركات و سلام رحمت خداوند بر او باد)
فاطمهي زهرا تا باين جا از قوانين توحيد و فضائل رسول اكرم و جهالت امت چيزي فرو نگذاشت سپس روي با مهاجر و انصار آورده و باين كلمات آنها را مخاطب ساخته فرمود:
انتم عباد الله نصب امره و نهيه و حمله دينه و وحيه و امناء الله علي انفسكم و بلغائه الي الامم و زعمتم حق لكم لله فيكم عهد قدمه اليكم و بقيه استخلفها عليكم كتاب الله الناطق والقرآن الصادق والنور الساطع و الضياء اللامع بينه بصائره منكشفه سرائره متجلية ظواهره مغتبط به اشياعه، قائد الي الرضوان اتباعه، مود الي النجاة أسماء به تنال حجج الله المنورة و عزائمه المفسره و محارمه المحذرة، و بيناته الجاليه و براهينه الكافيه، و فضائله المندوبة و رخصه الموهوبة، و شرايعه المكتوبة،
اللغه (نصب) در آن چهار لغت است فتح نون با سكون صاد صنم نكون با سون صاد فتح
هر دو و آن بمعني علامت و نشانه است مثل بيرقي كه در زمين نصب كنند كه مردم بآن راه را غلط نروند (و بلغائه يعني تؤدون الاحكام الي سائر الناس و زعمتم يعني گمان كرديد كه شما موصوف باين صفاف هستيد بلكه از روي كذب و افترا مدعي هستيد كه ما امناء الله هستيم و احكام خدا را بر مردم ميرسانيم) (اسماعه اي تلاوته و في بعض النسخ استماعه) و عزائمه اي فرائضه (بيناته اي محكمات القرآن ظاهره و براهينه مؤكد لجمله ما قبله و فضائله اي سننه) و رخصه اي المباهات كما ان شرايعه يعني سائر احكامه مفروضه
ترجمه يعني اي بندگان خدا شما محل اوامر و نواهي پروردگاريد و شما حاملان دين و وحي او ميباشيد بر نفسهاي خود امين خداونديد شمائيد كه دين خدا را بديگران ابلاغ ميكنيد و ميرسانيد خداوند است كه در ميان شما ضامن بر حقي قرار داده و عهد و پيمان نامهاي براي شما فرستاده و خليفه بر شما گماشته و آن كتاب خدا است كه مبين حلال و حرام و خوانده شدهاي است صادق و راستگو و نوري است افروزنده و ضيائي است لامع و بصائر شما را بينا كننده است. آشكار سرائر قرآن براي شما منكشف است و ظواهر آن متجلي و آشكار پيروان قرآن مغبوطند (يعني مردم خواهش ميكنند كه چون پيروان قرآن باشند در فضيلت و حسرت مقام اينها را ميبرند) پيروي قرآن بشر را بخوشنودي خداوند ميكشاند استماع آن انسان را بنجات ميرساند و وسيلهي رستگاري فراهم ميآورد بواسطهي قرآن است كه حجج منوره خداوند ادراك ميشود و واجبات مفسرهي او دريافت ميشود و محرمات خداوند كه بر ارتكاب آنها تحذير فرموده مبين و آشكار ميگردد و دلائل ظاهر و براهين و فضائل مندوبه و رخصتهاي موهوبه و شرايع فرض شده او بواسطه قرآن آشكار ميشود)
فاطمه چون از فضائل قرآن لختي بسرود بفلسفه احكام شروع فرمود و قالت فجعل الله الايمان تطهيرا لكم من الشرك والصلاه تنزيها لكم عن الكبر، والزكاه تزكيه لنفس و نماء في الرزق والصيام تثبيتا للاخلاص والحج تشييدا للدين والعدل تنسيقا للقلوب، و طاعتنا نظاما للمله و امامتنا امانا من الفرقه والجهاد عزا للاسلام، والصبر معونه علي استيجاب الأجر و الأمر بالمعروف مصلحه للعامه و بر الوالدين وقايه عن
السخط وصله الارحام منماه للعدد، والقصاص حقنا للدماء، والوفاء بالنذر تعريضا للمغفره والمكائيل والموازين تغييرا للبخس والنهي عن شرب الخمر تنزيها عن الرجس و اجتناب القذف حجاب عن اللعنه و ترك السرقه ايجابا للعفه و حرم الله الشكر اخلاصا له بالربوبيه فاتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا وانتم مسلمون و اطيعوا الله فيما امركم به و نهاكم عنه فانه انما يخشي الله من عباده العلماء
اللغه المنماه اسم مكان او مصدر ميمي اي يصير سببا لكثره العدد والاولاد والعشائر والتعريض تجعل الشئي عرضا للشي يعني يقع في معرض المغفره) والبخس النقص والقذف الرمي
ترجمه يعني خداوند متعال ايمان را براي شما تطهير از شرك و بتپرستي قرار داده و نماز را براي تنزيه از كبر و منيت و زكوه را براي تزكيهي نفس و زيادي در روزي و روزه را براي حصول اخلاص استوار داشته و حج بيت الله را براي اعلاي دين و استحكام آن وضع نمود و عدل را براي تأليف قلوب و طاعت ما خانوادهي پيغمبر را براي انتظام ملت و امامت ما اهلبيت را براي ايمني از اختلاف و فرقت و جهاد را براي ارجمندي اسلام و صبر را براي عون استيجاب اجر و امر بمعروف را براي مصالح عامه مردم و نيكي بوالدين را براي دوري از غضب خداوند وصلهي ارحام و پيوستگي بر اقارب را براي زياد شدن عدد و قصاص را براي حفظ خونهاي مردم وفاي بنذر را براي رسيدن بمغفرت و تمام پيمودن كيل و وزن را براي حفظ اموال از نقص و كمي و نهي از شرب خمر را براي دوري از رجس و پليدي و اجتناب از قذف را براي دوري از لعنت و ترك سرقت و دزدي را براي حصول عفت و شرك را حرام فرمود براي آن كه بندگان اعمال خود را خلاص كنند براي خداوند بربوبيت او پس اي مردم از خداي خويش بترسيد و تقوي را آن طور كه سزاوار است شعار خود نمائيد و كاري كنيد كه از دنيا بدر نرويد مگر آن كه مسلمان باشيد و در آن چه خداوند بمشا امر فرمود و يا از آن نهي نمود اطاعت كنيد و فرمان بردار باشيد همانا كه علما و دانشمندان از خداوند ترسانند و بس) فاطمهي زهراء سلاماللهعليها پس از اين كه پارهي از فلسفهي احكام را بيان نمود در مقام احتجاج برآمد و بمخاطبه آنها فرمود
ايها الناس اعلموا اني فاطمه و ابي محمد، اقول عودا و بدءا، و لا اقول ما اقول غلطا و لا أفعل ما افعل شططا لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين روف رحيم فان تعزوه و تعرفوه تجدوه أبي دون نساءكم، و اخا ابن عمي دون رجالكم و لنعم المعزي اليه صلي الله عليه و آله و سلم فبلغ الرساله صادعا بالنذارة مائلا عن مدرجته مشركين، ضاربا ثبجهم و آخذا بأكظامهم، داعيا الي سبيل ربه بالحكمه والموعظه الحسنه يكسر الأصنام و ينكب الهام حتي انهزم الجمع، و ولوا الدبر حتي تفري الليل عن صبحه و أسفر الحق عن محضه و نطق زعيم الدين و خرست شقاشق الشياطين و طاح وشيظ النفاق وانحلت عقد الكفر والشقاق و فهتم بكلمة الاخلاص في نفر من البيض الخماص.
اللغه عودا و بدا يعني اولا و اخرا شططا بمعني غلط و دور شدن از حق عزيز اي صعب بمعني دشواري است عنتم من عنت و هو الزنا والفجور والضرر والفساد والوقوع من امر شاق) صداعا من صدع و منه فاصدع يماتومر اي احكم بالحق و فرق بين الحق والباطل) النذاره الاعلام علي وجه التخويف) مدرج اسم مكان بمعني المسلك) ثبجهم اي وسطهم وثبيج معظم الشئي و عواليه) اكظام جمع كظم بالتحريك علي وزن فرس و هو مخرج النفس و آمنه اخذ بكظمهاي بحلقه نيكب و في بعض النسخ نيكس و هو القأ الرجل علي رأسه يعني روساء مشركين بخاك هلاك انداخت) و الهام جمع الهامة و هو مقدم الرأس تفري اي انشق فراه يفريه شقه فاسدا او صالحا- اسفراي اضاء- زعيم سيد القوم- و شقاشق جمع شقشقه بالكسر و هو شيي، كالريه يخرجها البعير من فيه اذا هاج- و طاح اي هلك و شيظ كامير مأخود من شظظ و منه قولهم شظظت الجوالق اذا شددت عليه شظاظته و هي العود يشد الذي به الجوالق والمراد هنا اولي الشرور و الرزايل- نفر يعني الجمله والبيعض جمع ابيض والخماص خلو البطن من الطعام والمراد هنا هم اهلبيت رسولالله صلي الله عليه و آله
ترجمه فاطمه بانك برداشت كه اي مردمان اينك منم فاطمه دختر محمد صلي الله عليه و آله و سلم آن سخن كه اول ميگويم هم در آخر بدان اعادت مينمايم و از در اغلوطه سخن نميرانم و آن چه ميكنم در طلب فدك بيرون حق كار نميكنم و دروغ نميزنم همانا پيغمبري
از نوع بشر همانند شما از در رافت و رحمت بسوي شما آمد اگر بجوئيد اصل و نسل او را ميدانيد كه او پدر من است نه پدر زنان شما و برادر پسر عم من است نه پسر عم مردان شما چه نيكو نسبتي است نسبت با محمد و آن حضرت ابلاغ رسالت فرمود و بي فرمانان را بيم داد و از شيمت مشركين روي برتافت و شمشير در پس گردنهاي كفار و مشركين بنهاد و گلوي ايشان را فشار داد و بشاه راه شريعت و موعظت دعوت فرمود اصنام را درهم شكست و بسر درانداخت چند كه كافران پشت دادند و روي بهزيمت نهادند تا پهلوي ظلمت را چاك زد و بامداد اسلام را از شب تاريك شرك آشكار ساخت پس حق ظاهر شد و زعيم دين گويا گرديد و شقيقه شيطان باز جاي خزيد پس هلاك شدند كاركنان نفاق و گشوده شد بندهاي كفر و شقاق و تفوه كردند مردمي گرسنه و سفيد نامه بكلمه اخلاص) يعني اهلبيت چون در روايتي وارد شده في نفر من البيض الخماص اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا چون فاطمه زهرا لختي معرفي مقام خود و پدرش و زحمات او را براي ترويج دين شرح داد حضار مجلس را باين كلمات مخاطب ساخت
و كنتم علي شفا حفره من النار، مذقه الشارب، و نهزه الطامع و قبسه العجلان و موطا الاقدام، تشربون الطرق و تقتاتون الورق، اذله خائفين تخافون ان يختطفكم الناس من حولكم فانقذكم الله تبارك و تعالي بمحمد صلي الله عليه و آله و سلم بعد اللتيا والتي و بعد أن مني ببهم الرجال و ذؤبان العرب و مرده اهل الكتاب كلما أوقدوا نار اللحرب أطفاها الله او نجم قرن للشيطان و فغرت فاغره من المشركين قذف اخاه في لهواتها فلا ينكفيء حتي يطأ صماخها بأخمصه، و يخمد لهبها بسيفه مكدورا في ذات الله مجتهدا في امر الله قريبا من رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم سيد اولياء الله مشمرا ناصحا مجدا كادحا و انتم في رفاهيه من العيش و ادعون فاكهون آمنون تتربصون بنا الدوائر، و تواكفون الاخبار، و تنكصون عند النزال، و تفرون عند القتال.
اللغه شفا اي طرفه يعني كنار جهنم) مذقه بضم الاول و سكون الثاني علي فعله الشربه من اللبن الممزوج بالما و هنا كنايه عن القله) نهزه بفتح الاول و سكون الثاني بمعني الفرصه والمراد هنا محل
الفرصة) و قبسه بضم الاول و سكون الباء و فتح السين من قبس و هو شعلة النار) و موطا الاقام مثل يضرب لمن وقع في ذله وصار مغلوبا) الطرق ماء مخلوط به بول البعير كناية عن ضيق المعيشه و ردائة المشرب والماء كل تقتاتون من القت و هو علف الدواب) خاسئين من خسا علي وزن ضرب بمعني البعد كناية عن خمول ذكرهم و عدم الاعتناء بشانهم) تتنحطفكم من خطف اي يستلبكم والخطف اخذا لشئي خفية) مني علي صيغة المجهول بمعني اتبلي است البهم بالضم جمع البهمه و هو المجهول الذي لايعرف والمراد هنا شجعان الرجال) نجم اي ظهر (قرن كناية عن الطائفة (فغرت اي فتحت فاقره الداهية والمراد انه كلما اراده طائفة من المشركين او عرضت لم داعية قذف اخاه اي بعث عليا (ع) و عرضه للمهالك (لهواتها جمع لهات و هي اللحمة في اقصي سقف الفم) لاينكفا اي لا يرجع) صماخ بالكسر سوراخ گوش را گويند) باخمصه منه اخمص الراحه و آن كف دست را گويند كنايه از شدت قهر و غلبه بر دشمن ميباشد) مكدود امن الكدود و هو التعب) مثمرا من شمر ثوبهاي رفعه ليخف عليه حتي وصل الي ما يريد) كادحا اي بالغ في السعي والعمل) وادعون اي ساكنين في بيوتكم) فاكهون اي تشغلون بنقل القصص والاشعار والمزاح (والفاكهه ما يتفكه بها الانسان اي تينعم باكله) تتربصون اي تنظرون) الدوائر الحوادث) (و تتواكفون من و كف و هو الميل والمراد هنا تميلون و تواجهون الي اسماع الاخبار) و تنكصون اي ترجعون) النزال المبارزه في الحروب
ترجمه يعني شما مردم عرب بسبب شرك و كفر بر لب وادي و گودال جهنم بوديد و از غايت قلت و ذلت بمنزله شربت آبي بوديد كه تشنه بياشامد و يا چون لقمهاي كه شخص گرسنه بدو دست يابد و يا چون پارهي آتشي كه شخصي با شتاب خواسته باشد از آن اقتباس كند و او را بربايد شمائيد كه لگدكوب مردمان قوي بوديد و آب متعفن مخلوط بابول و سرگين شتر را ميآشاميديد و پوست بزهاي دباغي نشده يا برگ درخت را براي خويش قوت مينموديد و در منتهي درجهي خواري بزندگي ادامه ميداديد و ترس آن داشتيد كه مردم شما را از اطراف در ربايند ولي خداوند به بركت محمد صلي الله عليه و آله و سلم شما را از شر آنها نجات داد بعد از آزار و شكنجه و مصائب بزرگ و كوچك كه شما را دامن گير شده بود و در دست شجاعان و گرگان عرب گرفتار و مبتلي بوديد در كف سركشان و مرده اهل كتاب زبون و خوار گرديديد هر زمان كه آتش حرب و جنگ را ميافروختيد خداوند او را خاموش مينمود و در هر وقتي كه شاخي از شيطان ظاهر ميشد و يا فتنهي عظيمي از مشركين دهن باز مينمود برادر خود اميرالمؤمنين را در دهان ايشان ميانداخت و از
جنگ برنميگرديد تا حريف خود را بر زمين نميانداخت و سر او را در زير پاي خود نمينهاد و آتش فتنه و فساد ايشان را بسيلاب ذوالفقار خاموش ميكرد و در راه رضاي خداوند متعال خود را بتعب ميانداخت و در اطاعت امر خداوند اهتمام مينمود و هميشه برسول خدا نزديك بود و از او جدا نميگرديد و در ميان اولياء و دوستان خداوند از همه بالاتر و سيد ايشان بود دامن همت خود را در اطاعت خدا بر كمر زده بود خيرخواه خلايق بود و در نصيحت مردم كمال كوشش و سعي را مبذول ميداشت و خود را در اين راه بمشقت ميافكند ولي در تمام اين احوال شما در عيش و خوشي بسر ميبرديد و در مهدا يمني متنعم و خوش بوديد و از براي ما انتظار بلاها و فتنها را ميكشيديد و متوقع اخبار وحشتآور و اراجيف بوديد و چون جنگي پيش ميآمد خود را از آن كنار ميكشيديد و پهلو تي مينموديد و در هنگام حرب و ضرب پشت بدشمن ميكرديد و فرار بر قرار اختيار مينموديد) چون فاطمه زهرا لختي در نكوهش مهاجر و انصار از پستي و رزالت و ذلت و خواري و خوف و وحشت و كفر و ضلالت ايشان بسرود و پارهاي از زحمات شوهر عالي مقدارش حيدر كرار بشرح فرمود خواست رجوع آنها را از هدايت بضلالت بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ثابت بفرمايد كه از شاه كشور دين اميرالمؤمنين دست شستند و بعجل سامري گرويدند فلذا فرمود
فلما اختار الله لنبيه دار انبيائه و ماوي أصفيائه ظهر فيكم حسيكه النفاق و سمل جلباب الدين و نطق كاظم الغاوين و نبغ خامل الأقلين و هدر فينق المبطلين، فخطر في عرصاتكم واطلع الشيطان راسه من مغرزه هاتفا بكم، فألفاكم لدعوته مستجبين و للغره فيه ملاحظين ثم استنهضكم فوجدكم خفافا واحمشكم فألفاكم غصابا فوسمتم غير ابلكم و أوردتم غير شربكم هذا والعهد قريب والكلم رحيب والجرح لما يندمل والرسول لما يقبر ابتدا را زعمتم خوف الفتنه الا في الفتنه سقطوا، و ان جهنم لميحطه بالكافرين فهيهات منكم و كيف بكم و اني تؤفكون و كتاب الله بين اظهركم اموره ظاهره و أعلامه باهره و زواجره لائحه و أوامره واضحه قد خلفتموه وراء ظهوركم ارغبه عنه تريدون ام بغيره تحكمون بئس للظالمين بدلا و من يبتغ غير الاسلام دينا
فلن يقبل منه و هو في الآخره من الخاسرين. ثم لم تلبثوا الا ريث ان تسكن نفرتها و يسلس قيادها، ثم اخذتم تورون وقدتها و تهيجون جمرتها و تستجيبون لهتآف الشيطان الغوي و اطفاء انوار الدين الجلي و اهماد سنن النبي الصفي تسرون حسوا في ارتقاء و تمشون لاهله و ولده في الخمر والضراء و نصبر منكم علي مثل حز المدي و وخز السنان في الحشا
اللغه حسيكه علي وزن فعيلة من حسك و هو العداوة والنفاق) سمل اي خلق يعني كهنه شد) جلباب هنا بمعني الرداء) كاظم) هنا بمعني الساكت يعني بنطق آمدند گمراهان) نبغ اي ظهر) هدر گردانيدن شتر صداي خودش را در گلو) فنيق الفحل لمكرم من الابل لا يؤذي ولا يركب لكرامته والخطر بالتحريك الاشراف علي الهلاك) مغرز كمنبر محل الاختفاء) الغره بكسر الغين المعجمة الخدعه) ملاحظين يعني مراعات كننده) استنهض اي امره بالقيام) خفافا اي مسرعين الي اجابته (احمشكم اي غضبكم) فوسمتم من الرسم و هو العلامه والاثر) والكلم بفتح الكاف و سكون الالم الجرح) الرحب) السعه و هما كنايتان عن اخذ ما ليس لهم من الخلافه و ميراث النبوه) تؤفكون اي تصرفون و كتاب الله جملة حاليه) ريث بمعني المقدار) نفرتها اي فرارها) يسلس اي سهل انقيادها) تورون) اي تستخرجون و كانت العرب تقدح بعودين تحك باحداهما علي الاخر) يعني شروع كرديد كه بيرون آوريد شعله آتش را) تسرون) ضد الاعلان (حسوا شرب المرق (ارتغاء من الرغوه) كف شير را گويند و اين مثلي است ميان عرب براي كسي كه ميخواهد ارائه كند بمردم كه من نفع بغير ميرسانم و حال آن كه در باطن نفع خود را طالب است) خمر) كفرس ماواراك من خزف او شجر او جبل) الضراء) بالضاء المعجمه المفتوحه والراء المخفقهي الشجر الملتف في الوادي والخمر والضراء كنايه عن اعراض المنافقين من آل الرسول (ع) المدي جمع مديه بضم الميم و هي السكين والشفره حز المدي قطع الشئي من غير ابانه و خزالسنان الطعن بالرمح
ترجمه چون خداوند متعال پيغمبر خود را بسراي ديگر تحويل داد و اريكه حشمت او را در دار انبياء و اصفيا نهاد خصومتي كه در خاطر از در نفاق پنهان داشتند آشكار ساختيد و كهنه و فرسوده شد حجاب حشمت دين و سخن سراي شدند اخرسان گمراه و شعر سرودند ياوگيان هرزه دراي و بانك برآورد باطل كننده سخن حق چون شتر پرواره دم فشاني كرد و بصدا و آواز درآمد در عرصات و ميدانهاي شما و شيطان سر
بركشيد از بنكاه خود و ندا در داد از براي دعوت خود و يافت شما را كه اجابت گرديد دعوت او را و فريفته شديد فريب او را پس جنبش داد شما را و شما چيست و چالاك بجنبش آمديد و خشمناك خواست شما را و سخت خشمناك شديد پس داغ زديد غير شتر خود را و درآمديد بيرون آبگاه خود را كنايت از آن كه متصدي خلافت و امامت شديد با اين كه حقي و بهرهاي نداشتيد و حال آنكه عهد پيغمبر در غدير خم مدتي از آن نگذشته و از وفات پيغمبر زماني سپري نشده زخم دل ما هنوز بهبودي نگرفته و جراحت سينه ما التيام نپذيرفته رسول خدا را هنوز آب كفن خشك نشده كه بدست آويز حدوث فتنه غصب خلافت گرديد و خويش را در فتنهي درانداختيد و كافر شديد و جهنم محيط است بر كافران هيهات چه رسيد شما را و بكجا ميرويد و حال آن كه كتاب خدا در ميان شما است امورش پيدا و احكامش هويدا و نواهيش لايح و اوامرش واضح است همانا مخالفت گرديد با قرآن كريم و قرآن را از پس پشت انداختيد آيا روي برتافتيد از قرآن و بيرون قرآن حكم خواهيد كرد بدبدلي است از براي ستمكاران يعني ديني غير دين اسلام و حكمي غير حكم قرآن اتخاد نمودن بدبدلي است) و خداوند فرمود هر كه بغير دين اسلام ديني اختيار نمايد آن دين از او مقبول نباشد و آن كس در آخرت از زيانكاران است و شما توقف و درنگ نگرديد بمقداري كه ساكن شود تنفر از اين شتري كه بناحق غصصب نموديد و كشيدن آن شتر سهل و آسان شود (يعني سزاوار چنان بود كه بعد از غصب خلافت و ارتاب اين امر فظيع اندكي صبر ميكرديد و متعرض قبايح ديگر نميشديد ولي شما تا كار خلافت خو را محكم كرديد شروع در تهييج فتنه و آشوب نموديد و فدك را نيز بهمين زودي از من بغضب برديد آن گاه با فروختن آتش فتنه و فساد شروع كرديد و بدعتها را آشكار نموديد و صداي شيطان گمراه كننده را اجابت نموديد و فرو نشانيدن انوار دين را شعار خود كرديد و محو نمودن سنتهاي دين نبي سفي را خواستار شديد در پس پرده بمكر و حيله و تزوير آثار دين مبين را نابود نموديد و در لباس دين داري انوار شريعت مقدسهي اسلام را پنهان كرديد و بدعتهاي زمان جاهليت را از نو شايع ساختيد و كينهاي كه از پيغمبر در دل داشتيد دربارهي خانواده او تدارك نموديد ولي ما
بر مصائب و ضررهاي شما كه مانند كسي كه با كارد و نيزه او را پاره كنند و چاره نداشته باشد صبر ميكنيم و از در نفاق چنان كه فرمايد تسرون حسوا في ارتغاء پوشيده مينوشيد شير را در زيد و كار را ديگر گونه نمودار ميكنيد و با اهلبيت پيغمبر بطريق خدعه و نيرنگ ميرويد و صبر ما بر مصائب شما همانند حدود كار دوستان نيزه در دل و جگر كار ميكند) فاطمهي زهراء سلاماللهعليها تا باينجا باين كلماتي كه رخنه در آفاق ارضين و سماوات مينمايد اثبات غصب خلافت نمود و ارتداد آنها را از دين ثابت فرمود اكنون بمحاكمه و قضاوت پرداخت و فرمود.
ثم انتم الان تزعمون الا ارث لنا افحكم الجاهليه تبغون و من احسن من الله حكما لقوم يوقنون افلا تعلمون بلي تجلي لكم كالشمس الضاحيه اني ابنته ايها المسلمون اغلب علي ارثيته يابن ابي قحافه افي كتاب الله ان ترث اباك و لا ارث ابي، لقد جئت شيئا فريا افعلي عمد تركتم كتاب الله و نبذتموه و وراء ظهوركم اذ يقول: «و ورث سليمان داود» و قال فيما اقتص من خبر يحيي بن زكريا عليهالسلام: «اذ قال رب هب لي من لدنك وليا يرثني و يرث من آل يعقوب» و قال: «و اولوا الارحام بعضهم اولي ببعض في كتب الله» و قال: «يوصيكم الله في اولادكم للذكر مثل حظ الأنثيين» و قال «ان ترك خير الوصيه للوالدين والأقربين بالمعروف حقا علي المتقين» و زعمتم ان لا حظ لي و لا ارث من بي و لا رحم بيننا افخصكم الله بايه اخرج منها ابي ام هل تقولون اهل ملتين لايتوارثان ولست انا و ابي من اهل مله واحده ام انتم اعلم بخصوص القرآن و عمومه من ابي و ابن عمي فدونكها مخطومه مرحوله تلقاك يوم حشرك فنعم الحكم الله والزعيم محمد صلي الله عليه و آله و سلم والموعد القيمه و عند الساعه ما تخسرون و لا ينفعكم اذ تندمون و لكل نبا مستقر و سوف تعلمون من يأتيه عذاب يخزيه و يحل عليه عذاب مقيم.
اللغه فريا من الفريه و هو الكذب) حظوه بالحاء المهمله والظاء المعجمه الساكنه المكانه المنزله) محظومه بالخاء المعجمه اسم مفعون من الخطام و هو زمام الناقه كما ان مرحوله ايضا اسم مفعول من رحل الناقه و هذا تشبيه لطيف يعني اين فدك در تصرف من بود و مرا معارضي نبود و كسي را
در او حقي و ادعائي در كار نبود همانند شتر زين كرده كه صاحبش بر او سوار و زمام آن را در دست دارد و او را بهر جا بخواهد ميراند)
ترجمه شما الان گمان ميكنيد كه ما را ارثي نيست آيا بسنت جاهليت ميرويد و دين جاهليت طلب ميكنيد كيست بهتر از خداي تعالي از براي حكم از براي كساني كه بخدا ايمان دارند آيا نميدانيد ما ارث داريم همانا ميدانيد و مانند خورشيد تابان در وسط روز بر شما روشن است هان اي مسلمانان من فاطمه دختر پيغمبرم آيا من مغلوب شوم در اخذ ارث خويشتن و ديگران ارث مرا ماخوذ دارند اي پسر ابوقحافه آيا در كتاب خدا مسطور است كه تو از پدر خود ارث ميبري و من از پدر خود ارث نميبرم عظيم و عيجب حكمي آوردهاي و بر كتاب خدا دروغ بستهاي آيا دانسته و فهميده قرآن را متروك ساختهاي و از پس پشت انداختهاي شما حجت ميتراشيد كه انبيا را ارث نيست فراموش كرديد كه خداوند در قرآن ميفرمايد و ورث سليمان داود يعني ارث برد سليمان از داود و در خبر يحيي بن ذكريا ميفرمايد كه ذكريا عرض كرد الهي مرا فرزندي بخش كه از من ارث به برد و نيز از آل يعقوب اخذ ميراث كند و نيز در قرآن كريم مسطور است كه خويشاوندان صاحب رحم بعضي اولايند ببعضي و نيز مسطور است كه خداوند وصيت ميكند شما را در حق اولاد شما كه بهرهي پسر مساوي دو دختر است و همچنان فرموده است كه اگر مالي بر كه آنها باشد وصيت براي والدين و خويشاوندان بطور معروف سزاوار است بر پرهيزكاران و گمان ميكنيد كه حظي و نصيبي از براي من نيست و ارثي از پدرم نميبرم و رحم و قرابت با پدر ندارم آيا مخصوص كرده است خداوند شما را به آيتي از آيات كه ارث ببريد و ارث بگذاريد و پدر مرا از آن آيت بيرون كرده است يا آن كه ميگوئيد اهل دو ملت از يك ديگر ميراث نميبرند و من و پدرم از اهل ملت واحده نيستيم آيا پدرم مسلمان است و من كافرم ميراث مسلمان را بكافر نميگذاريد آيا شما داناتريد بخصوص و عموم قرآن از پدر من و پسر عم من اكنون اين فدك و اين خلافت شتري را ماند كه مهار كره از او پالان بر نهاده بي دافع و مانعي ماخود داريد (يعني اي پسر ابيقحافه اين شتري كه از دست ما بقهر و غلبه گرفتي با مهار و پالان
بدون معارض و منازع بگير) و مالك باش (مراد فدك و خلافت است) در روز حشر ترا ملاقات ميكند و خداوند نيكو حكم كننده است و محمد نيكو دادخواه ميباشد و وعدهگاه ما و شما قيامت است و آنان كه بر باطلاند در آن روز زيان كار خواهند گرديد و پشيماني شما را نفع ندهد و هر چيزي را زماني است كه در آن زمان واقع خواهد شد و عنقريب ميدانيد كه عذاب خوار كننده بر چه كس وارد ميآيد و عذاب ابدي بر كه طول ميكند (فاطمهي زهراء سلاماللهعليها چون از محكمه قضائي فارق شد و اثبات فرمود ظلم و طغيان غاصبين فدك و خلافت را و دروغ آنها را از قرآن آشكار ساخت سپس روي با مهاجر و انصار نمود و از ايشان طلب نصرت فرمود و قالت
يا معشر الفتيه و أعضاد المله و أنصار الاسلام ما هذه الغميزه في حقي و السنة عن ظلامتي اما كان رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم ابي يقول: المرء يحفظ في ولده سرعان ما احدثتم و عجلان ذا اهاله ولكم طاقه بما أحاول و قوه علي ما اطلب و ازاول اتقولون مات محمد صلي الله عليه و آله و سلم فخطب جليل استوسع و هيه و استنهر فتقه وانفتق رتقه واظلمت الارض لغيبته و كسفت النجوم لمصيبته و اكدت الآمال و خشعت الجبال و اضيع الحريم، و ازيلت الحرمه عند مماته فتلك والله النازله الكبري والمصيبه العظمي لامثلها نازله و لا بائقه عاجله اعلن بها كتاب الله جل ثناوه في افنيتكم و في ممسائكم و مصبحكم هتافا و صراخا و تلاوه و الحانا و لقبله ما حل بابنيائه و رسله، حكم فصل و قضاء، حتم «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افئن مات أوقتل انقلبتم علي اعقابكم و من ينقلب علي عقبيه فلن يضر الله شيئا و سيجزي الله الشاكرين» ايها بنيقيلةء أهضم تراث ابي و أنتم بمرأي مني و مسمع و منتدي و مجمع تلبسكم الدعوه و تشملكم الحيره و انتم ذوواالعدد والعده والاداه والقوه و عندكم السلاح والجنه توافيكم الدعوه فلا تجيبون و تأتيكم الصرخه فلا تغيثون و انتم موصوفون بالكفاح معروفون بالخير والصلاح والنجبه التي انتجبت والخيره التي اختيرت، قاتلتم العرب، و تحملتم الكد والتعب و ناطحتم الامم، و كافحتم البهم، فلا نبرح او تبرحون، نأمركم فتأمرون حتي اذا دارث بنا رحي الاسلام، و در حلب الأيام و خضعت نعره الشرك، و سكنت فوره الافك و خمدت نيران الكفر و هدأت دعوه الهرج و استوثق نظام الدين
اللغه الغميزه من الغمز و هو الذي يشير بعينه والمراد هنا غض البصر عن الحق- والسنه: اول النوم- الظلامه ما اخذه الظالم فتطلبه- سرعان و عجلان اسم فعل بمعني سرع و عجل- ذا اهاله بكسر الهمزه دسم اللحم و هو جمله حاليه، مثل مشهور لمن له اهليه في اخذ الحقوق عن الظالم- احاول بصيغه المتكلم اي اقصد- از اول من المزاوله بمعني الاراده- و هية اي خرقه و استنهر فتقه اي: اتسع خرقه و انشق والرتق ضد الفتق و الضمائر المجرورات راجعه الي الخطب- اكدت اي بخلت و قلت خيره- نازلة: الحوادث الشديده- بائقه: الداهيه- افنيتكم اي في دار كل واحد منكم مسا بالضم اسم مصدر للمسائه حكم فصل اي حكم مقطوع- ايها بمعني هيهات- قيله اسم ام الاوس والخزرج- منتدي اي المجلس- الكفاح مصدر كفح كفحا و هو العدو كافح القوام اعدائهم اي استقبلوهم في حرب بوجوهم ليس دونها ترس- والنجبه كالهمزه بمعني الكريم و في بعض النسخ بالخاء المعجمه ناطحتم من نطح اي حاربتم الامم بالجد والاهتمام كافحتم اي تعرضتم لدفع العدو من غير ضعف- البهم كصرد جمع بهمه و هو الرجل الشجاع- فتأمرون و في بعض النسخ فتاتمرون- خضعت اي سكنت- نعزت بمعني فارت- استوثق انتظام الشيئي.
ترجمه: فاطمهي زهراء سلاماللهعليها بانك برداشت كه اي جماعت جوانان اي پيشوايان ملت خيرالانام اي انصار دين و آئين اسلام اين تغافل و تواني چيست و اين بياعتنائي در مظلمهي من از چه راه باشد مگر نشنيديد از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم پدر من كه فرمود هر مردي را در فرزندش بايد احترام كرد كه آن فرزند را نيكو بداريد بجهت احترام پدرش چه بسيار زود كرديد آن چه كرديد و بهواي نفس خويش عجلت نموديد و حال آن كه شما در دفع اين ظلم كه بر من وارد شده توانائيد آن چه من در طلب حق خود خواستارم بمن برگردانيد آيا چنان ميدانيد و ميگوئيد كه محمد رسول خدا فوت شد و اين امر مختصري بود لا والله اين خطبي فظيع و مصيبتي بزرگ و ثلمهاي وسيع بود كه هيچ اندازه براي خرق آن بدست نشود و هيچ رتقي بهندسهي اين فتق برنيايد جهان را در غيبت او ظلمت فرو گرفت و ستارگان در اين مصيبت تاريك گرديد و اميدهاي مردم تبديل بنا اميدي شد و كوههاي عالم خاشع و متزلزل گرديد حريم و حرمت پيغمبر را حشمت نماند سوگند با خداي اين نازلهي كبري و اين مصيبت عظمي بود كه مانند آن حادثه و داهيهاي ديده نشده همانا كتاب خداي را در خانهاي خود بامدادان و شامگاهان تلاوت
كرديد و اصغاي قرائت آن را نموديد و بجهر و اخفات آن را ميخوانيد و مكشوف داشتيد كه بر انبياي سابقين و رسل پيشين از امضاي حكم و قضاي حتم چه رفته و همچنان خداوند در حق محمد فرمود كه نيست محمد مگر پيغمبري و در ميگذرد چنان كه درگذشتهاند پيش از وي پيغمبران اگر بميرد يا كشته بشود روي از دين برميتابيد و مرتد ميشويد و هر كه طريق ارتداد سپارد زياني بحضرت خداوند نميرساند بلكه خويشتن را بدوزخ ميكشاند و خداوند سپاس گذاران را پاداش خير ميفرمايد، آن گاه فرمود اي فرزندان قيله آيا باز داشته ميشوم من از ارث پدر و حال آن كه شما در مرئي و مسمع من هستيد شما را مينگرم و بانك شما را ميشنوم حاضريد و انجمن كردهايد و دعوت مرا اصغامي فرمائيد و بر ظلم و ستمي كه بمن رسيده دانا و بينائيد و شما صاحبان عدت و عدت و خداوندان سلاح جنگ و مبارزت ميباشيد چند كه دعوت من متواتر ميشود اجابت نميكنيد و فرياد مرا ميشنويد و داد نميدهيد نه آخر شما بشجاعت موصوفيد و بخير و صلاح معروفيد و برگزيده برگزيد كانيد و از اشراف قبائل و سادات عشائر بشمار ميرويد شما طوائف عرب مقاتلها كرديد و در حروب و مغازي چه تعبها كه متحمل شديد و با سران قبايل و دليران مردم و طوائف روزگار مقابليها نموديد و آنها را مغلوب خود گردانيديد و گردن كشان روزگار را از پاي درآورديد و هرگز از ما خانواده دوري نمينموديد و آن چه را كه بشما امر ميداديم فرمان ميبرديد تا آنكه ببركت ما اهلبيت آسياي اسلام بگردش درآمد و شير روزگاران فراوان شد و خيرات و مبرات در دنيا بسيار كرديد و نخوت شرك و جاهليت خاضع و ذليل شد و جوشش دروغ و كذب فرو خوابيد و آتش كفر و شرك خاموش گرديد و دعوت هرج و مرج فرونشست و نظام دين بقوام آمد. فاطمهي زهراء سلاماللهعليها بدين كلمات چندان كه توانست استنصار نمود و بانواع شرائف و شجاعت آنها را بستود پس از آن در اثبات كفر و ارتداد آنها چنين فرمايشاتي بسرود و حجت را بما لامزيد عليه تمام فرمود فقالت
فاني حرتم بعد البيان و اسررتم بعد الاعلان و نكصتم بعد الاقدام و اشركتم بعد الايمان الا تقاتلون قوما نكثوا ايمانهم و هموا باخراج الرسول
و هم بدءوكم اول مره اتخشونهم فالله احق ان تخشوه ان كنتم مؤمنين الا قد أري ان أخلدتم الي الخفض و ابعدتم من هو احق بالبسط والقبض و خلوتم بالدعه و نجوتم من الضيق بالسعه فمججتم ما وعيتم و دسعتم الذي تسوغتم فان تفكروا انتم و من في الارض جميعا فان الله لغني حميد الا وقد قلت ما قلت علي معرفه مني بالخذله التي خامرتكم و الغدره التي استشعرتها قلوبكم ولكنها فيضه النفس و نفسه الغيظ و خور القناه و بثه الصدر و تقدمه الحجه فدونكموها فاحتقبوها دبره الظهر نقبه الخف باقيه العار موسومه بغضب الله و شنار الابد موصله بنار الله الموقده التي تطلع علي الافئده فبعين الله ما تفعلون و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون و انا ابنه نذير لكم بين يدي عذاب شديد فاعلموا انا عاملون وانتظروا انا منتظرون.
اللغه: نكص من باب قعداي رجع علي عقبيه- اخلدتم اي ركن و مال و باب قعدو منه اخلد الي ارض اي ركن و مال الي الدنيا و شهواتها- الخفض سعه العيش و منه عيش خافض اي واسع- وابعدتم اي تركتم اميرالمؤمنين- و خلوتم اي: انفردتم بالدعه اي بالراحه والهاء عوض عن الواو- فمججتم من باب قتل مج الماء من فمه اي رمي به- وعيتم اي حفظتم كنايه عن ببعتهم لاميرالمؤمنين يوم الغدير ثم نكثوا بيعتهم و تركوه فريدا وحيدا- دسعتم اي منعتم من دسع در منجد كويد دسع دسعا قاء ملاء فمه بقيئه و رمي به و اين كنايه است از اقبال صحابه با سلام و ادبار ايشان و اعراض آنها از اهلبيت رسول خدا (ص) مثل كسي كه آب زلال خوشگواري را بنوشد پس از آن قي كند و آن را از دهن خارج بنمايد- تسوغتم من ساغ- اذا سهل- الخذله ترك النصر- خامرتكم اي خالطتكم- استشعر من الشعار و هو الثوب البدن- خور بفتح الخاء والواو: الضعف- بثه الصدر: الهم الذي لا يقدر صاحبها علي الكتمان- و تقدمته الحجه اعلام الرجل قبل وقت الحاجه- فدونكموها ضمير راجع بخلافت و همچنين ضمير بعد از او والحقب بفتح الحاء و القاف حبل يشدبه رجل البعير الي بطنه كيلا يتقدم الي كاهله و هو غير الحزام والجمع احقاب- دبره الجرح في ظهر البعير نقبه الخف رقه اسفل رجل البعير كنايه عن كونه اعرجالم يقدر علي المشي- موسومه من الوسم و هوالعلامه
ترجمه: اكنون چه روي داده كه حيران شدهايد بعد از آن كه امر واضح و
آشكار و روشن بود و اخفا نموديد و حال آن كه در حالت ظهور و اعلان بود و بعد از آن كه اقدام كرديد چرا پشت نموديد و بعد از آن كه ايمان آورديد چرا مشرك شديد آيا مقاتله و جنگ نميكنيد با قومي كه عهد خود را شكستند و رسول خدا را خواستند از مكه اخراج نمايند و حال آنكه با شما ابتدا بقتال كردند آيا از ايشان ميترسيد پس خداوند سزاوارتر است از اين كه از او بترسيد اگر از زمرهي مؤمنين باشيد اكنون نگرانم كه بجانب تنعم و آسايش ميل كرديد و آن كس كه در حل و عقد امر خلافت از شما سزاوارتر بود او را از مركز خلافت دور كرديد و با راحتي و تن آسائي خلوت كرديد و از شدت و سختي برفاهيت و وسعت درآمديد و علوم و معارف را پشت پا زديد و پرده برافكنديد از آن چه بپوشيديد و از دهن بيرون داديد آن چه بنوشيديد و آن چه را بسهولت تناول كرديد بسختي استفراغ نموديد اگر شما و همه اهل زمين كافر شوند همانا خداوند حميد و غني است و احتياجي بشما ندارد و اين را بدانيد كه، من گفتم آن چه را كه گفتم با علم باين كه شما نصرت من نخواهيد كرد و دانا بودم بغدر و مگر شما كه دلها را فرو گرفته و كناره جوئي از ما با پوست و گوشت شما آميخته شده ولي چكنم كه دردها و المها در سينهام جمع شده است اين سخنان كه شرح دادم دود حزن و اندوهي بود كه در دل خستهي من متراكم شده و آه آتش افروزي بود كه از سينهي دردمندم شعله كشد بحدي كه ديگر طاقت تحمل آن را نداشتم ناچار شدم كه اين اندوهها را از دل پر درد بيرون افكنم و خواستم كه حجت بر شما تمام كرده باشم اكنون بگيريد و به بريد اين شتري كه بناحق غضب نموديد و اين دابهي خلافت و فدك را ماخوذ داريد او را آرام و منقاد خود شماريد و بآسودگي سوار شويد اما بدانيد كه پاي اين دابهي مجروح و پشت او زخم دارد حمل آن عار و ننگ آن باقي و برقرار و بوسم غضب خداوند تعالي داغ دار و موسوم بودنش به ننگ هميشگي آشكار و پيوسته و متصل بنار غضب خداوندگار و كشاننده است راكب خود را بسوي ناريكه شكافنده قلب فجار و كفار نابكار است همانا خداوند نگران است بدانچه ميكنيد و ميدانيد ظالمان بكجا ميروند و مقام ميگيرند و من دختر پيغمبري هستم كه بشير و نذير بود از براي شما و بعذاب شديد شما را بيم
ميداد پس بكنيد آنچه كه ميتوانيد ما نيز انتقام خواهيم كشيد اكنون شما منتظر آن روز باشيد ما نيز منتظر آن روز هستيم.
و يعجني ذكر ابيات من قصيده فاخرة للشاعر المفلق الشيخ كاظم الازري
نقضوا عهد احمد في اخيه
واذاقوا البتول ما اشجاها
يوم جائت الي عدي و تيم
و من الوجد ما اطال بكاها
فدنت و اشتكت الي الله شكوي
والرواسي تهتز من شكواها
لست داري اذروعت و هي حسري
عاند القول بعلها و ابناها
تعظ القوم في اتم خطاب
حكت المصطفي به و حكاها
هذه الكتب فاسئلوها تروها
بالمواريث ناطقا فحواها
و بمعني يوصيكم الله امر
شامل للانام في قرباها
فاطمانت لها القلوب و كادت
ان تزول الاحقا دممن طويها
ايها القوم راقبو الله فينا
نحن من روضه الجليل جناها
واعلموا اننا مشاعر دين الله
فيكم فاكرموا مثويها
و لنا من خزائن الغيب فيض
ترد المهتدون منه هداها
ايها الناس اي بنت نبي
عن مواريثه ابو هازواها
كيف يزوي عني تراني عتيق
باحاديث من لدنه افتراها
كيف لم يوصنا بذلك مولانا
و تيما من دوننا اوصاها
هل رانا لا نستحق اهتداء
واستحقت تيم الهدي فهداها
ام تراه اضلنا في البرايا
بعد علم لكي تصيب خطاها
انصفواني من جابرين اضاعا
حرمة المصطفي و مار عياها
بالجمله چون فاطمهي زهراء سلاماللهعليها اين خطبه كه رخنه در آفاق ارضين و سماوات ميكرد بپاي برد ابوبكر ترسيد مبادا دل انصار نرم بشود و براي نصرت
آن بانوي عظمي قيام كنند بدين كلمات در پاسخ آن مخدره آغاز سخن كرد و مردم را از جوش و خروش آرام كرد.
فقال يا ابنه رسولالله لقد كان ابوك بالمؤمنين عطوفا كريما رؤفا رحيما و علي الكافرين عذابا اليما و عقابا عظيما فان عزوناه وجدناه اباك دون النساء واخا ابن عمك دون الرجال آثره علي كل حميم و ساعده علي كل امر جسيم لايحبكم الا كل سعيد و لايبغضكم الا كل شقي فانتم عتره رسولالله الطيبون والخيره المنتجبون علي الخير ادلتنا و الي الجنه مسالكنا و انت يا خيره النساء و ابنه خيره الانبياء صادقه في قولك سابقه في وفور عفلك غير مردوده عن حقك و لا مصدوده عن صدقك والله ما عدوت راي رسولالله و لا عملت الا باذنه و ان الرائد لا يكذب اهله و اني اشهد الله و كفي به شهيدا اني سمعت رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم يقول نحن معاشر الانبياء لانورث ما تركناه صدقه لا نورث ذهبا و لافضه و لا دارا و لا عقارا و انما نورث الكتب والحكمه والعلم والنبوه و ما كان لنا من طعمه فلولي الامر من بعدنا ان يحكم فيه بحكمه وقد جعلنا ما حاولته في الكراع والصلاح يقاتل به المسلمون و يجاهدون الكفار و يجالدون المرده الفجار و ذلك باجماع من المسلمين لم اتفرد به و حدي و لم استبد بما كان الراي فيه عندي و هذه خالي و مالي هي لك و بين يديك لانزوي عنك و لاندخر دونك و انت سيده امه ابيك والشجره الطيبه لبنيك لايدفع مالك من فضلك و لا يوضع من فرعك و اصلك حكمك نافذ فيما ملكت يداي فهل ترين اخالف في ذلك اباك.
ابوبكر پاسخ گفت اي دختر پيغمبر پدر تو مؤمنان را مظهر كرم و كرامت و مظهر رحمت و رأفت بود و كافران را مصدر عنا و عذاب و مورد زحمت و نقمت و او پدر تو است نه پدر ديگر زنان و برادر پسر عم تو است نه برادر ديگر مردان و او علي را از همه خويشاوندان و نزديكان گزيده ميداشت و علي او را در هر كار رايت معاضدت و مساعدت
ميافراشت همانا دوست ندارد شما را مگر سعيد و دشمن ندارد شما را مگر شقي شمائيد عترت رسول خدا و راهنماي بسوي جنةالماوي اي بهترين زنان و دختر بهترين پيغمبران سخن از در راستي و نصفت گفتي و بحضاقت عقل از همگان سبقت بردي هيچ كس ترا از حقوق تو دفع ندهد و ترا بكذب و فريه نسبت نكند سوگند با خداي كه من فرمان خداي را پس پشت نيندازم و حكم رسول خداي را ديگر گونه نكنم خداي را گواه ميگيرم كه من از رسول خدا شنيدم كه همي گفت ما جماعت پيغمبران ارث نميگداريم از درهم و دينار و ضياع و عقار بلكه ميراث ما كتب و حكمت و علم و نبوت است و چيزي كه از ما بجاي ماند خاص كسيست كه بعد از ما بر مسند خلافت جاي كند و بهر چه خواهد فرمان كند و اين فدك و عوالي كه تو امروز طلب ميكني من از براي تجهيز لشكر و اعداد سپاه و آلات حرب و ضرب مقرر داشتم تا مسلمانان در مجاهدت با كفار و مجالدت بافجار بكار برند و من در تقرير اين امر متفرد نبودم و بهواي نفس كار نكردم بلكه مسلمانان با من همدست و همداستان شدند و اين راي را بصواب شمردند و اينك در اموال و اتقال من راي تر است بهرچه خواهي فرمان ميكن تو سيدهي امت محمدي و از برا فرزندانت اصل طاهري فضيلت ترا دفع نميتوان داد و منزلت و مكانت ترا بست نميتوان كرد حكم تو بر آن چه در دست من است از مال و حال روان است اما در كار فدك چه توانم كرد آيا تو ميپسندي كه من با پدر تو مخالفت آغاز و فرمان او را ديگر گونه سازم چون ابوبكر خواست باين مغلطه كاريها و روباه بازيها حق را به پوشاند و اين اكاذيب و افترائاتي كه بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بربست و نرمي و گرمي و آرامي كه بخرج آن مخدره داد بگمان اين كه ميتواند باطل را لباس حق به پوشاند و خود را عادل و بيغرض و بيطرف معرفي بنمايد ولي دوباره فاطمه زهرا (ع) چون درياي متلاطم بموج آمد و اكاذيب و اراجيف او را برملا كالنار علي المنار فرمود فقالت:
سبحان الله ما كان رسولالله عن كتاب الله صارفا و لاحكامه مخالفا بل كان يتبع اثره و يقفوا سروه افتجمعون الي الغدر اعتلالا عليه بالزور و هذه بعد وفاته
شبيه بما غوي له من الغوائل في حيوته هذا كتاب الله حكما عدلا و ناطقا فصلا يقول يرثني و يرث من آل يعقوب و ورث سليمان داود فبين عز و جل فيما و زع عليه من الاقساط و شرع من الفرائض و الميراث و أباح من حظ الذكران والاناث ما ازاج عله المبطلين و ازال لتظني والشبهات في الغابرين كلا بل سولت لكم انفسكم امرا فصبر جميل والله المستعان علي ما تصفون.
فرمود پاك و منزه است خداوند همانا رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم جز بكتاب خداوند كار نميگرد و هميشه پيرو قرآن بود شما بيرون قانون شريعت از در مكر و خديعت بعد از وفات پيغمبر افترائات برسول خدا بستيد و اين حيلها و مكرهاي شما بعد از وفات پدر بزرگوارم همانند آن مكر و خديعتي است كه در حياة او در ليلهي عقبه بقصد قتل او كمر بستيد و دبها را پر از ريگ كرده خواستيد شتر او را برمايند اگر شما مسلمانيد اينك كتاب خدا حاكم و عادل و فاصل بين حق و باطل است در قصهي ذكريا عليهالسلام ميفرمايد ذكريا عرض كرد پروردگار مرا فرزندي بخش كه ميراث از من و از آل يعقوب بر دو ميفرمايد داود از بهر سليمان ميراث گذاشت و همچنين بهره ذكور و اناث را معين فرمود حظوظ دختران و پسران را روشن ساخت و دست حيلت گران را از اجراي باطل و القاي شبهات باز داشت شما نيز اين جمله را ميدانيد و بهوا جس نفساني و تسويلات و شيطاني وصول آمال و اماني را ساختگي همي كنيد لاجرم شكيبائي نيكو است من دل بر صبر نهادم و از خداوند استعانت ميجويم كه آن منتقم حقيقي كيفر كردار شما باين اكاذيب كه بر پيغمبر بستيد در كنار شما بگذارد، ابوبكر را ديگر مجال انكار نماند ناچار از در مكر و خديعت به تصديق آن مخدره زبان برگشاد و گفت:
صدق الله و رسوله و صدقت ابنته انت معدن الحكمه و موطن الهدي والرحمه و ركن الدين و عين الحجه لا ابعد صوابك و لاانكر خطابك هولاء المسلمون بيني و بينك فلدوني ما تلقدت و باتفاق منهم اخذت ما اخذت غير مكابر و لا مستبد و مستاثر و هم بذلك شهود.
ابوبكر گفت خدا و رسول راست گفتهاند و تو اي دختر محمد از در راستي سخن
كردي و توئي معدن رحمت و موطن هدايت و مصدر رحمت و عمود شريعت و عين حجت ترا از طريق صواب و سداد بر كنار ندانم و گفتار ترا انكار نكنم لكن جماعت مسلمانان بي آن كه مرا خواهشي باشد و رغبتي باين كار داشته باشم قلادهي خلافت را بر گردن من افكندند اينك همگان حاضرند و ناظر بر آن چه من ميگويم گواهي دهند. باين كلمات ابوبكر تقصير را بگردن مهاجر و انصار انداخت ناچار فاطمهي زهراء سلاماللهعليها روي با مهاجر و انصار آورده و باين كلمات ايشان را مخاطب ساخت،
و قالت معاشر الناس المسرعه الي القيل الباطل المغضيه علي الفعل القبيح الخاسر افلا يتدبرون القرآن ام علي قلوب اقفالها كلا بل ران علي قلوبكم ما اساتم من اعمالكم فاخذ بسمعكم و ابصاركم و لبئس ما تاولتم و ساء ما به اشرتم و شر ما منه اعنفتم لتجدن والله محمله ثقيلا و غبه و بيلا اذا كشف لكم الغطاء و بان ما ورائه الضراء و بدا لكم من ربكم ما لم تكونوا تحتسبون و خسر هنالك المبطلون.
اللغه المغضية من باب افعال من اغضي جمعه اغضاء و منه غض بصره يعني راي منكرا و لاينهي عنه الاقفال جمع قفل و هو معروف والكلام استعاره- ران اي غلب- اعنفتم ماخوذ من العنف و هو الاخذ بالشده- غبه بكسر الغين المعجمه والتشديد بعني في يوم لايكون، و منه زر غبا تزدد حبا و بيلا اي شديد او منه عذاب و بيلا اي شديد والوبيل، الوخيم ضد الطري والوبال الوخامه.
فاطمه (ع) فرمود اي مردم شتابنده بسوي گفتارهاي زشت و قبيح و اغماض كننده از كردارهاي ناپسنديده آيا در احكام كتاب خداي بنظر تحقيق نمينگرند تا بدان كار كنند يا نيك ميانديشند و دانسته و فهميده نميپرهيزند زيرا كه دلهاي ايشان مقفل و مختوم است همانا كردار زشت شما دلهاي شما را محجوب داشته و چشم و گوش شما را كور و كر ساخته چه زشت و ناپسند است تأويل شما كه بدستياري آن حق را پايمال ساختيد و خلافت را از مركز خود تحويل داديد و بجاي اميرالمؤمنين عليهالسلام بدلي زشت قرار داديد و معاوضه نكوهيده نموديد بخدا قسم كه حمل كيفر اين كردار وخيم و ناگوار و عاقبت اين كار سخت و ناهموار است گاهي كه پرده از كار برافتد و پوشيدهها آشكار گردد و عذاب خداوند قهار كه هرگز گمان نداشتيد در رسد كار كنان باطل زيان
كار شوند و اهل باطل زيان خويش دريابند
فاطمهي زهراء سلاماللهعليها چون احتجاج خويش را خاتمه داد افتان و خيزان با چشم گريان و دل بريان خود را بر سر قبر پيغمبر رسانيد و چندان گريست كه خاك قبر را بآب ديدگان عجين نموده و اين اشعار بسرود
مرثيهي فاطمه بر سر قبر پيغمبر
قد كان بعدك انباء و هنبثة
لو كنت شاهدها لم يكبر الخطب
انا فقدناك فقذ الارض و ابلها
واختل قومك فاشهدهم فقد نكبوا
و كل اهل له قربي و منزلة
عن الاله علي الادنين مقترب
ابدت رجال لنانجوي صدورهم
لما مضيت و حالت دونك الترب
تجهمتنا رجال و استخف بنا
لما فقدت و كل الارض مغتصب
و كنت نورا و بدرا تستضاء به
عليك تنزل من ذي العزة الكثب
و كان جبريل بالايات يونسنا
فقد فقدت فكل الخير محتجب
فليت قبلك كان الموت صادفنا
اذغبت عناو حالت دونك الكثب
انا رزئنا بمالم يرز ذو شجن
من البريه لاعجم ولا عرب
سيعلم المتولي الظلم حامتنا
يوم القيمة اني سوف ينقلب
و سوف نبكيك ما عشنا و ما بقيت
منا العيون بتهمال له سكب
و قد رضينا به محضا خليقة
صافي الضرائب والاعراق والنسب
فانت خير عباد الله كلهم
واصدق الناس حين الصدق والكذب
و كان جبرئيل روح القدس زائرنا
فغاب عنا فكل الخير محتجب
ضاقت علي بلاد بعد ما رحبت
و سيم سبطاك خسفا فيه لي نصب
اللغه هنبثة الدواهي الشديده- الخطب بفتح الاول و سكون الثاني جمعه خطوب و منه خطيب جليل اي امر عظيم- و ابل: المطر الشديد- ختل بفتح الاول والثاني بمعني الغدر والحيلة- النجوي ابدي اي اظهر ما في قلوبهم من البغض والعناد- تجهمتنا اي استقبلنا.
الكثب بالثاء المثلتة والكثيب والجمع كثب بمضتين، الرمل المستطيل- حام يحوم حوما اذا دار و منه من حام حول الحمي يوشك ان يقع فيها- تهمال من هملت عيناه اذا فاضت دموعا والضرائب الاشكال جمع ضريب و ضريب الشيئي مثله كناية عن اصول طاهره- فاطمه بعد از انشاء اين اشعار همچنان كه سيلاب اشكش متراكم بود با يك عالم حزن و اندوه بسوي خانه روان شد و اميرالمؤمنين انتظار مقدم او را داشت چون خورشيد جمال فاطمه از افق خانه طالع گرديد بسوي اميرالمؤمنين توجه فرمود و او را با اين كلمات جان گداز مخاطب نمود.
فقالت يابن أبيطالب اشتملت شملة الجنين و قعدت حجره الظنين نقضت قادمه الاجدل فخاتك ريش الاعزل هذا ابن ابيقحافه يبتزني نحيله ابي و بليغه ابني والله لقد اجهر في كلامي وألفيته الد في خصامي حتي حبستني القيله نصرها والمهاجره وصلها و غضت الجماعه دوني طرفها فلا دافع و لا مانع خرجت كاظمه و عدت راغمة اضرعت خدك يوم اضعت حدك افترست الذئاب وافترسك الذباب ما كففت قائلا و لا اغنيت باطلاو لا خيار لي ليتني مت قبل هنيئتي و توفيت دون ذلتي عذيري الله منك عاديا و منك حاميا ويلاي في كل غارب ويلاي في كل شارق مات العمد و وهنت العضد شكواي الي أبي و عدواي الي ربي اللهم انت أشد قوه و حولا وأحد باسا و تنكيلا.
اللغه الظنين المتهم- النقض بمعني الفسخ والكسر- قادمة الاجدل جمعه قدامي علي وزن حباري اسم است از براي چهار پر يا ده پر كه در پيش بال پرندگان است- جدلت الحبل جدله جدلا فتلته محكما- والاجدل الصقر و هو من طيور الجارحة- والعباره كنايه عن قتل الشجعان- فخاتك و في بعض النسخ بالنون. خات البازي يعني فرود آمد باز براي شكار و خات خيا و خيوتا اي صوت والخوأت بالتخويف دوي جناح العقاب- الاعزل الاجرد الذي لا شعر له- ابتزني من بزز يعني اخذ مني قهر بحيله و بليغه مصغرا و في بعص النسخ نحله و بلغة و هما بمعني طعمه والارت- الد شديد العداوه في الخصومه قيله اسم ام الاوس والخزرج- ما كففت اي ما منعت- هنيئتي العاده في الرفق والسكون عذيري الله يعني عذرخواه من از تو خداوند است- عاديا اي تجاوز عن الحد- العمد بمعني الاستوانه والمراد به رسولالله- ص- دهت اي ضغفت- عدوت فلانا عن الامر اي صرفته- تنكيل العقوبة
ترجمة عرض كرد اي پسر ابوطالب همانا خويشتن را در شمله پيچيدهاي همانند جنين در رحم و در گوشهي خانه روي از مردم پنهان كردهاي همانند شخص تهمت زده مگر تو آن نبودي كه شير شرزه واژدهاي دمنده بميدان قتال تاختي و ابطال رجال را پايمال آجال ساختي و چون عقابي كه از فراز به نشيب آيد براي صيد خود گردن كشان عرب را فريسه ذوالفقار خود مينمودي چه شد كه امروز دستخوش مردم ذليل و زبون آمدي اينك پسر ابيقحافه عطيهي پدر مرا و بلغه فرزندان مرا از من باز گرفت و بغضب آن را تصرف كرد و جهارا با من دق باب مخاصمت و مبارات ميكند امروز چند كه توانست در سخن گفتن بر من فزوني جست و بغلظت طبع و شراست خوي جسارت نمود و مردم اوس و خزرج بمن اعتنائي نكردند و مهاجران دست از حمايت من برداشتهاند و اولاد قيله و ديگر مردمان چشمها فرو خوابانيدند و مرا ناديده انگاشتهاند و در دفع ترك و تاز او هيچ دافعي و مانعي بجاي نماند همانا من با خشم و غيظ از خانه بيرون شدم و ذليل و زبون باز آمدم تو نيز خويشتن را در مضيق مذلت درانداختي آن روز كه منزلت و مكانت خويش را ديگر گون ساختي از پس آن كه گرگان عرب را فريسهي شمشير آبدار نمودي امروز مگسان ترا فريسهي خود ساختهاند و مردمان پست دست بر تو يافتهاند منصب خلافت را مغصوب نمودند و عوالي فدك را مضبوط ساختهاند و من از سخن حق خويشتن داري نكردم و از در باطل بيرون نشدم لكن نيروي اجراي حكم حق نداشتم كاش از اين پيش ميمردم و اين روز را نميديدم اكنون از اين سخنان كه در حضرت تو شكايت كردم خداوند عذرخواه من است اي واي بر شبهاي من اي واي بر روزهاي من سايهي پدر از سرم رفت بازويم سست شد چكنم جز اين كه شكايت بنزد پدر برم و رعايت از حضرت داور خواهم آن گاه روي نياز بدرگاه خداوند چاره ساز آورد و گفت الها پروردگارا نيروي تو از همه كس افزونست و عذاب و عقاب تو از حوصله حساب بيرون است اين وقت اميرالمؤمنين فرمود لاويل عليك بل ويل علي شانئك نهنهي عن وجدك يا بنه الصفوه و بقية النبوه فما و نيت عن ديني و لااخطات مقدوري فان كنت تريدين البلغة فرزقك مضمون و كفيلك مامون و ما اعدلك افضل مما قطع عنك
فاحتسبي الله فقالت حسبي الله وامسكت.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود ويل و واي از براي تو مباد بر من خشم مگير اي دختر برگزيدهي موجودات و يادگار نبوت تو خود ميداني و عالم هستي كه من در كار دين سستي نكردم و آنچه در خور بازوي من بود تقاعد نورزيدم اكنون از اين جوش و خروش آرام گير و آتش دل و شرارهي سينهي خود را بآب صبر و شكيبائي خاموش فرما همانا خداوند كفيل امر و ضامن رزق تو است آنچه از بهر تو نهاده بهتر از آن است كه از تو قطع شده پس در راه خداوند طريق شكيبائي و مصابرت پيش دار لاجرم فاطمه عرض كرد خداوند متعال كفايت امر مرا خواهيد فرمود و خاموش گرديد
اين گونه كلمات مسجع و مقفا در مقام خطاب عتاب باميرالمؤمنين عليهالسلام از فاطمه چگونه روا است با آن مقام عصمت كه داراست آيا ميتوان گفت كه اين جملات عتاب آميز و اين تعريضات از محلقات اين خطبه است.
اولا هرگز جاي اين احتمال نيست و اين كلمات با اصل خطبه در يك سياق است و همان جواب را كه ابن ابيالحديد در موضوع خطبهي شقشقيه داده است كه اين خطبه با سائر نهجالبلاغه در يك سياق است هرگز احتمال الحاق نميرود و خطا كرده است كسي كه ميگويد اين خطبهي شقشقيه از گفتههاي سيد رضي است همين سخن در اين جا گفته ميشود كه اگر كسي اين احتمال را بدهد البته خطا رفته است و دچار اشتباهي شده است.
و ثانيا اين كلمات اصلا منافي با مقام عصمت و عظمت آن مخدره نيست چه آن كه اين كلمات اشد از كردار و گفتار موسي بن عمران علي نبينا و عليهالسلام با برادرش هارون نبود كه چون از كوه طور مراجعت كرد و ديد بنياسرائيل گوساله پرست شدند رو
بهارون كرده با شدت غضب گفت اي هارون چه مانع تو شد كه هنگامي كه بنياسرائيل را ديدي گمراه شدند و گوساله را پرستيدند و از طاعت تو بيرون رفتهاند تو پيروي من در خشم و غضب بر آنها نگردي آيا مخالفت كردي امر و وصيت مرا پس از شدت غضب با يك دست سر هارون را و با يك دست محاسن او را بطرف خود كشيد و اين در مقابل چشم بنياسرائيل بود و هارون در مقام استرحام برآمد و براي نرم كردن دل برادرش گفت اي پسر مادر من با من مدارا كن ريش و موي سر مرا مگير من ترسيدم اگر با آنها طرفيت بنمايم دو دسته شوند آن وقت آتش جنگ مشتعل بشود و شما بمن بگوئيد تو سبب اين تفرقه و جنگ شدي و مراعات وصيت و سفارش مرا نكردي چنان چه خداوند متعال در سوره طه آيهي نود و پنجم اين حكايت را بيان فرموده (1)و نيز در سورهي اعراف آيهي 149 ميفرمايد
ولما رجع موسي الي قومه غضبان اسفا قال بئسما خلفتموني من بعدي اعجلتم امر ربكم و القي الالواح و اخذ براس اخيه يجره اليه قال ابن ام ان القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني فلاتشمت بي الاعداء و لاتجعلني مع القوم الظالمين.
يعني هنگامي كه موسي عليهالسلام از كوه طور مراجعت فرمود و بعمل زشت بنياسرائيل مطلع گرديد متأسفانه بآنها فرمود در كمال غيظ و غضب اي قوم بسيار كار بدي كرديد بعد از رفتن من گوساله را پرستيديد و كافر شديد آيا در مخالفت امر پروردگار خودتان تعجيل كرديد و از غضب الواح توريه را بر زمين انداخت كه شكسته شد و بعضي از شكستهاي او مفقود گرديد و از غضب سر و گيسوي برادرش هارون را گرفت و بطرف خود كشيد و هارون براي تحريك عطوفت موسي گفت اي پسر مادر من بر من غضب مكن كه من تقصيري ندارم آن چه توانستم باين مردم نصيحت نمودم اعتنا بحرف من نكردند و مرا بيچاره و ضعيف شمردند و نزديك بود كه مرا بقتل برسانند با من رفتاري مكن كه مورد شماتت دشمنان واقع بشوم و مرا نظير آنان كه گوساله پرستيدند
1) قال يا هارون مامنعك اذرايتهم ضلوا الاتتبعين افعصيت امري قال يابن ام لا تأخذ بلحيتي و لا برأسي اني خشيت أن تقول فرقت بين بنياسرائيل و لم ترقب قولي).
شايسته عتاب مدان.
پس هرگاه موسي بن عمران كه پيغمبر صاحب شريعت و كتاب و معصوم با برادرش چنين باشد كردار و گفتار او كسي را نميرسد كه نسبت گناهي و تقصيري بموسي يا هارون بدهد چون هر دو پيغمبر مصعوم بودند و موسي قاطع بود كه هارون تقصيري ندارد همچنين فاطمهي زهرا بلكه بطريق اولي در ما نحن فيه راه اشكال مسدودتر است كم لايخفي لا من شان ألنسا الرقة والجزع.
و ثالثا اين گونه مخاطبات در مثل مورد فاطمهي زهراء سلاماللهعليها را اصلا اطلاق عتاب نميتوان كرد بلكه اين شكايت و تظلم است و فرق است بين شكايت و تظلم و بين عتاب و تعريض در موضوع موسي عليهالسلام و برادرش هارون اطلاق عتاب و تعريض صحيح است بخلاف مانحن فيه و عادت در ميان همهي طبقات مردم است كه هرگاه بر آنها ظلمي بشود شكايت و تظلم خود را در نزد بزرگ عشيره ميبرند و درد دل خود را باو ميگويند و فاطمهي زهرا غير از اميرالمؤمنين كسي را نداشت كه باو درد دل بنمايد و شكايت از ظالم بفرمايد.
و رابعا بلكه ميتوان گفت كه بر فاطمه لازم بود اين جوش و خروش و شور و آشوب را بنمايد تا كفر غاصبين بر عالميان واضح گردد چنانچه موسي بن عمران با علم بعدم تقصير هارون آن غضب را نمود تا بر بنياسرائيل معلوم شود عظمت گناه ايشان در اين جا هم فاطمه با اين كه اميرالمؤمنين سر موئي بر خلاف تكليف خود عمل نفرموده مع ذلك اين جوش و خروش براي همين بود كه عادل از ظالم تميز داده بشود و باطل از حق جدا گردد و جمعي كه خمير مايهي فطرت ايشان از ترشحات ولايت بهره يافت از طريق ضلالت و غوايت باز شوند و بشاه راه شريعت و هدايت روند.
و رابعا بعد از ملكهي ثبوت عصمت براي اهلبيت عقول ما درك نكند اسرار اهلبيت را و اسرار اعمال آنها بر ما مكشوف نيست و مستور است و از مدركات امثال ما مردم دور است و بغير اهلبيت كسي را بآنها آگهي نيست بلكه مقداد و ابوذر و سلمان با منزلت السلمان منا اهل البيت تمناي اين مطلب نكردند منقولست كه سلمان رضياللهعنه در
خدمت اميرالمؤمنين عليهالسلام از غصب فدك و تقاعد آن حضرت اظهار ضجرتي كرد آن حضرت فرمود هان اي سلمان ميخواهي از اسرار اهلبيت آگاهي بدست كني بديهي است كه بغير اهلبيت عصمت عليهمالسلام هيچ آفريدهاي را تواناي حمل اين بار گران نيست همانا فاطمه كه محدثه بود و بحكم احاديث صحيحه بعلم ما كان و ما يكون عالم بود لاجرم از آن پيش كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم وداع جهان گويد و اين حوادث هايله نازل گردد از مخالفت در امر خلافت و ضبط فدك و عوالي آن آگهي داشت و بحكم عصمت كه تشريف موهوبهي يزداني است جز بحكم خدا و رضاي علي مرتضي سخن نميفرمود و سخن او همان سخن اميرالمؤمنين بود و حاشا كه سيدهي نسوان و وديعه خداوند رحمن در مقابل اميرمؤمنان سخني گويد كه سبب غضب آن جناب شود چه آن كه محل اين عصمة الله و مناعت اين صديقهي كبري از فلك اطلس محكمتر و رفيعتر است مخدرهاي كه چادر او مرقع بليف خرما باشد و كرارا حسنين را گرسنه بدارد و طعام آنها را بسائل رساند البته مملكت دنيا در نظر او با پر ذبابي بميزان نميرفت چه رسد بفدك و عوالي آن.
پايان
جلد اول در غرهي شهر ذيالحجة الحرام سنة 1369 و الحمدلله رب العالمين و صلي الله علي سيد المرسلين و آله الطاهرين والسلام علي اخواني المسلمين انشاءالله در جلد ثاني اين كتاب قرائت خواهيد فرمود مفاسدي را كه بر غصب فدك مترتب گرديد در ضمن بيست و شش امر كه هريك برهان قاطعي است بر فساد مذهب عامه با بقيهي زندگاني صديقهي كبري فاطمهي زهراء سلاماللهعليها و پارهي اخبار و حكايات در فضيلت ذريهي ايشان و قليلي از قصايد در مناقب و مراثي راجع بعصمت كبري (ع) و بحمدالله تحت طبع است انشاءالله بزودي منتشر خواهد شد.
كتاب لو تأمله ضرير
لعاد كريمتاه بلا ارتياب
و لو قد مر حامله بقبر
لصار الميت حيا في التراب
كتابي سر في الارض و اسلك فجاجها
و خل عباد الله تتلوك ما تتلو
فما بك من اكذوبه فاخافها
و لا بك من جهل فيزري بك الجهل
ذبيحالله محلاتي