ghaemiyeh.com
سرشناسه : نهاوندی علیاکبر، ۱۲۳۸ - ۱۳۲۹.
عنوان و نام پدیدآور : العبقریالحسان فی احوال مولانا صاحبالزمان / مولف علیاکبر نهاوندی ؛ تحقیق و تصحیح صادق برزگر بفرویی - حسین احمدیقمی.
مشخصات نشر : قم مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۸ - .
مشخصات ظاهری : ج.
شابک : ۵۰۰۰۰ ریال : دوره ، چاپ دوم : 978-964-973-102-5 ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج.۱) ؛ : ج. ۱ ، چاپ دوم 978-964-973-103-2 : ؛ ج. ۲ ، چاپ دوم 978-964-973-104-9 ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (چ.۲) ؛ ج. ۳ ، چاپ دوم 978-964-973-105-6 : ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج.۳) ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج. ۴ ؛ ج. ۴ ، چاپ دوم 978-964-973-106-3 : ؛ ج. ۵ ، چاپ دوم 978-964-973-107-0 : ؛ ۴۲۰۰۰۰ ریال (ج.۵) ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج. ۶ ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج. ۷ ؛ ج. ۶ ، چاپ دوم : 978-964-973-108-7 ؛ ۴۲۰۰۰ ریال: ج. ۷ 978-964-973-109-4 : ؛ ۴۲۰۰۰۰ ریال (ج.۸)
یادداشت : ج. ۴، ۶ و ۸ (بخش دوم٬ چاپ اول: بهار ۱۳۸۶).
یادداشت : ج.۱ و ۲ (چاپ اول: بهار ۱۳۸۶)
یادداشت : ج.۳، ۵ و ۷ (بخش اول، چاپ اول: بهار ۱۳۸۶).
یادداشت : ج. ۱ - ۸ ( چاپ دوم ).
مندرجات : ج. ۲ . بساط دوم.- ج. ۳ . بساط سوم ، بخش اول.- ج. ۴ . بساط سوم ، بخش دوم.- ج. ۵ . بساط چهارم ، بخش اول.- ج. ۶ . بساط چهارم ، بخش دوم.- ج. ۷ . بساط پنجم ، بخش اول.- ج. ۸ . بساط پنجم ، بخش دوم
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم ۲۵۵ق -
شناسه افزوده : برزگر، صادق ۱۳۵۲ - مصحح
شناسه افزوده : احمدی قمی حسین ۱۳۴۱ - مصحح
رده بندی کنگره : BP۲۲۴/۴/ن۹۳ع۲ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۴۳۵۱۷
بیان جمله اشیایی که مواریث انبیا به شمار آمدهاند و توضیح آنکه هنگام ظهور آن جان جهان و امام عالمیان آنها نزد حضرتش موجود و در مرأی و منظر اهالی آن اوقات و اوان مشهودند و در آن، چند نجمه است.
بدان در اخبار کثیره مثل خبر مفصّل مفضل و غیره وارد شده: چون حضرت بقیّة اللّه ظهور فرماید مواریث جمیع انبیا با آن حضرت باشد و ما در این عجالت از جمله به نقل و شرح دوازده میراث از آنها اکتفا مینماییم، پس میگوییم:
اوّل، عصای موسی است؛ چنانکه در بحار(1)از غیبت نعمانی(2)و او به اسناد خود از حضرت باقر علیه السّلام روایت نموده که فرمود: چون حضرت قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- ظهور نماید، بیرق رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله، انگشتری سلیمان و سنگ و عصای موسی، با او باشد و آن عصا یکی از معجزات قاهرات حضرت کلیم اللّه، موسی بن عمران علیه السّلام بود؛ آنچنانکه در کتاب قصص المرسلین ملّا معین الدین هروی است، در نام اختلاف است.
مقاتل بن سلیمان گوید: آن اتعفه نام داشت، مقاتل بن حیّان گوید: نام آن غیاث بود
و بعضی گویند: زائده نام داشت. فامّا اکثر علما برآنند که نام آن، علیق و از چوب آس بهشت بود، درازی آن ده گز و میراث آدم صفی اللّه علیه السّلام بود که به موسی رسیده بود.
خدای تعالی در قرآن مجید و فرقان حمید، آن را به چهار نام خوانده:
اوّل: عصا؛ چنانکه فرموده: أَنْ أَلْقِ عَصاکَ*(1)
دوّم: حیّه؛ چنانچه فرموده: فَإِذا هِیَ حَیَّةٌ تَسْعی(2)
سوّم: ثعبان؛ چنانکه فرموده: فَإِذا هِیَ ثُعْبانٌ مُبِینٌ(3)
چهارم: جان؛ چنانکه فرموده: تَهْتَزُّ کَأَنَّها جَانٌّ وَلَّی مُدْبِراً*(4)
همچنین در آن کتاب است که ابن عبّاس گفته: عصای موسی، یک معجزه نبود، بلکه در آن، هفتاد معجزه بود. پس از آن میگوید: جامع این کتاب را به مطالعه کتب از تفاسیر، تواریخ، قصص و اخبار، به دست آوردم و عمر خود را در آن صرف نمودم، از جمله معجزات آن عصا که در کتب متفرّقه مذکور شدهاند بیست معجزه به نظر رسیده، آنها را در این نسخه، در سلک انتظام درآورده، بر آن اشارات غریب و لطایف بدیع متفرّع ساختم؛ چنانکه به نظر شریف ارباب الباب خواهد رسید و به صنوف تحسین و الوف تزیین ایشان، معین مسکین، تشرّف خواهد یافت.
معجزه اوّل: به ثبوت پیوسته که آن عصا دو شعبه داشت. چون موسی علیه السّلام به بیابان باز رسید و لشکر زنگبار شام میمنه و میسره عالم را به ظلّام عنبرفام، ملبّس به لباس آل عبّاس گرداند، جام گیتینمای عالم به غبار ظلّام، تیرهفام گشت، آن دو شعبه، مثال آفتاب و ماه نور و ضیا برافروخت و آن مقدار که چشم کار کرد، به آن نور، منوّر گشت.
معجزه دوّم: وقتی موسی آرزومند شراب ناب جنّت گشت و خاطر شریفش مایل شیر و انگبین بهشتی بود، دهان مبارک بر آن دو شعبه نهاد؛ از یک شعبه، شیر خالص و از دیگری عسل مصفّا پدید آمد.
معجزه سوّم: حضرت کلیم الرحمن، چون آتش عطش در باطن او، مشتعل گشت یا وقتی برای سقایت اغنام، آب خواست، بر سر چاه آمد و آن عصا را به چاه فروگذاشت، هرچند چاه عمیق بود، آن عصا به مقدار مغاک چاه قد کشید، بلند شد و بر بیرون ظرفی بر مثال دلوی پدید آمد، از آب مملوّ گشته، از قعر چاه برآمد.
معجزه چهارم: چون موسی علیه السّلام محتاج طعام شد و سورت مجاعت در باطن مبارکش ظاهر گردید، آن عصا را بر زمین اشاره فرمود، قوت آن روزش به حصول پیوست.
معجزه پنجم: چون موسی علیه السّلام میل میوه داشت، آن عصا را بر زمین فروبرد، فی الحال سبز شد، شاخهها بگسترانید، گل و شکوفه پدید آمد و در همان زمان هر میوه که خاطر مبارکش به آن مایل بود، از آن درخت عالیبخت به کمال رسید.
معجزه ششم: هنگامی که موسی علیه السّلام با دشمنی مقاتله کرد، از آن دو شعبه، دو اژدها پدید آمد و به جانب خصم موسی علیه السّلام تیر انداخت.
معجزه هفتم: چون موسی علیه السّلام قطع مراحل مینمود، اگر در راه سنگ، کوه یا درختی پیش میآمد که گذشتن از آن دشوار بود، عصا را بر آن میزد، فی الحال آنها از راه او برمیخاست.
معجزه هشتم: به هر دریا، رودخانه یا نهری میرسید که بدون کشتی عبور از آن میسّر نمیگشت؛ عصا را بر آن میزد، راه پدید میآمد و گذشتن از آنجا آسان میشد.
معجزه نهم: اگر برای موسی علیه السّلام سفری پیش میآمد و در بدایت آن مسافت یا در نهایت آن پیاده رفتن بر ایشان دشوار میشد، بر آن عصا قدم میگذاشت و بر آن سوار میشد؛ مثال برق خاطف به سرعت او را به مقصد میرسانید؛ چنانکه احتیاج به تحریک پا نبود.
معجزه دهم: اگر در بیابان، راه بر موسی علیه السّلام مشتبه میشد، آن عصا طریق موصل به مقصود را برایش آسان مینمود.
معجزه یازدهم: چون بوی ناخوش و کریهی به مشام حضرتش میرسید، آن عصا را میبویید؛ عطری از آن حاصل میشد و استشمام آن را دافع آن بوی ناخوش قرار میداد.
معجزه دوازدهم: اگر موسی علیه السّلام عزیمت راه میکرد و در آن راه قطاع طریق بود، آن عصا با وی به سخن درمیآمد و میگفت از این راه مرو که قطاع الطریق در کمیناند.
معجزه سیزدهم: چون گوسفندانش گرسنه بود، به وسیله آن عصا از درخت برایشان برگ فرومیریخت، هرچند که آن درخت بسیار بلند بود.
معجزه چهاردهم: اگر مار یا موری از حشرات زمین پیدا میشد، آن عصا همه را از وی دفع میکرد.
معجزه پانزدهم: هر سفری که برای موسی علیه السّلام اتّفاق میافتاد، جهاز، متاع و مایحتاج سفر خود را بر آن عصا بار میکرد و او را بر گردن خود مینهاد و هیچ گرانی از آن به حضرت موسی علیه السّلام نمیرسید.
معجزه شانزدهم: چون موسی علیه السّلام به خواب میرفت، آن عصا به نگاهبانی و شبانی گوسفندان وی قیام و اقدام مینمود، تا زمانی که آن جناب از خواب بیدار میگشت.
معجزه هفدهم: هر پنجشنبه، آن عصا از پیش حضرت موسی علیه السّلام غایب میگشت و به طواف کعبه معظّمه میرفت، از آنجا به مدینه سکینه میآمد؛ آنجا که اکنون مرقد پرنور آن سلطان انبیاست، دهبار به خواجه کاینات صلّی اللّه علیه و اله صلوات میفرستاد و غفران و بخشایش امّتان آن حضرت را از خدای تعالی درخواست میکرد.
معجزه هجدهم: چون موسی علیه السّلام میخواست بر شهر و ولایتی عبور کند و بر وقایع آن اطّلاع یابد، آن عصا را برمیداشت و مثل مرغی طیران مینمود، آن عصا حضرت را بر آن ولایت میبرد تا بر احوال و اوضاع آن ولایت مطّلع شود.
معجزه نوزدهم: هرچه فرعون در خلأ و ملأ با قوم خود میگفت، عصا،
موسی علیه السّلام را از آن ماجرا آگاه میگرداند، تا اینکه آن جناب به تدارک آن میپرداخت.
معجزه بیستم: اگر نزد موسی علیه السّلام میآوردند و آن گرم بود؛ چنانکه خوردن آن به آسانی دست نمیداد؛ سر عصا را در طعام درمیآورد و آن به حدّ اعتدال بازمیآمد و اگر طعام سرد بود، گرم میشد.
معجزات دیگر در آن عصا بود که متون کتب متداول آن را احاطه ننموده و از چهره استظهار آنها قناع نگشودهاند و اللّه المؤیّد، انتهی.
تنظیر فیه تبشیر ایضا در همان کتاب است که اگر پرسند، چون به موسی علیه السّلام گوسفندانی دادند، او برای ضیافت مراعی از خیانت سباع، میبایست عصایی داشته باشد تا اغنام وی مصون و محفوظ مانند؛ حال ضیافت رعایای خویش و امّتان مرحوم را که راعیان «کلّکم راع و کلّکم مسئول عن رعیته»(1)میباشند، به کدام عصا فایز نموده؟
جواب آن است که شعیب نبی، چون گوسفندان خود را به موسی علیه السّلام سپرده و به صحرای مدین میفرستاد، دانست در آن بیابان سباع و گرگان بسیاری است که در کمین ایشاناند و دسترسی به آنها را غنیمت میشمرند و انتظار میبرند، پس عصایی به موسی علیه السّلام داد تا شرّ سباع آن مراعی را از آن مواشی بازدارد.
همچنین حضرت احدیّت جلّ و علا که تو را راعی مراعی خود ساخته و مراعات آنها را بر تو ایجاب فرموده که آنها عبارت از اعضا و جوارحت هستند و تو را با آنها در بیابان مدین دنیا و علف زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ(2)فرستاده؛ به علم ازلی میدانند که گرگان شیاطین در کمین اهلاک رعایای تو هستند، لا بدّ برای دفع وسواس
ابالسیه الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ(1)عصایی که بتواند عروة الوثقای تو باشد، به تو انعام نموده و آن کلمه طیّبه لا اله الّا اللّه است و هر معجزهای که از عصای موسی به وجود آمده و مثل آن نیز، از این کلمه طیّبه به ظهور رسیده، بلکه به مراتب بهتر و بیشتر تا این بیست معجزه که از خصایص عصای موسی علیه السّلام مرقوم افتاد و نظیر آن را در کلمه توحید مبیّن میسازم و جام جهاننمایی برای ارباب تحقیق میپردازم.
اوّل: گفتیم عصای موسی علیه السّلام دو شعبه داشت، کلمه توحید نیز دو شعبه دارد؛ یکی اقرار و دیگری تصدیق. آن عصا در شب تاریک روشنی میداد و این عصا در ظلمتآباد منکرات، عارفان را به معروفان آشنایی میدهد.
دوّم: آن عصا از یک شعبه خود شیر سفید و از شعبه دیگرش، عسل مصفّا میداد و این عصا از شعبه اقرار، شیر شریعت غرّای بیضا و از شعبه دیگر عسل مصفّای محبّت حق تعالی میدهد.
سوّم: آن عصا هنگام حاجات رسن میشد و از قعر چاه مغاک آب برمیآورد؛ این عصا در وقت مناجات، از دیده عیبناک، آب و از سینه غمناک، آه برمیآورد.
چهارم: موسی علیه السّلام چون گرسنه میشد، آن عصا را بر خاک و گل میزدی، برایش طعام حاصل میشد؛ بنده گرسنه مائده قرب حقّ چون این عصا را بر جان و دل زند، به مطلوب واصل میگردد.
پنجم: وقتی حضرت موسی علیه السّلام فواکه میخواست آن عصا درختی میشد و به او میوه میداد و این عصا چون بنده به از به خواهد، این شجره طیّبه او را به جانب قدس شیوه میدهد.
ششم: هنگامی که موسی علیه السّلام با دشمنان مقاتله میکرد، آن عصا تیر تیب از قندیل جیب، بر گمان لا ریب مینهاد و به سوی دشمن میانداخت و این عصا، چون ابلیس پر تلبیس قصد ایمان کند، ذو الفقار و سر لام الف خود را برکشد و سپر شیطان لعین را به وسیله آن بیندازد.
1) سوره ناس، آیه 5.
هفتم: اگر کوه یا سنگی عظیم، در راه موسی علیه السّلام پیش میآمد، عصا آن را برمیداشت، این عصا نیز اگر کوه گناه یا سنگ راهی برای بنده پیش آید، از جلوی راه او برمیدارد.
هشتم: چون گذر موسی علیه السّلام بر دریایی میافتاد، آن عصا را بر آن دریا میزد، آبها از پیش برمیخاست؛ چنانکه گردوغبار از قعر دریا برمیآمد، اینجا نیز چون گذر بنده بر دریای آتشین دوزخ افتد، این عصا دریای آتش سوزنده را از پیش بردارد که جز یا مؤمن! فانّ نورک اطفأ لهبی.
نهم: اگر راه دور بود، آن عصا مرکب میگشت، موسی علیه السّلام را برمیداشت و به منزل مقصود رساند، این عصا نیز اگر بنده از درگاه اله دور افتد، به قوّت إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ(1)بنده را از درگاه برداشته، به جانب قدس اله حاضر میگرداند.
دهم: اگر موسی علیه السّلام راه را نمیدانست، آن عصا او را به طریق مستقیم اشارت مینمود، این عصا نیز چون بنده راه نجات را نداند و به حال خود درماند، طریق موصل به مقصود را به وی بنماید و ابواب مسدود را بر روی او بگشاید.
یازدهم: چون مشام حضرت موسی علیه السّلام مکدّر میگشت، آن عصا طیبی از عطر جیب به دماغش میگذراند تا مسام مشام وی بدان رایحه مروّح میگشت، این عصا نیز چون برای بنده خللی از کید معاصی و زلّات در دماغ پدید آید؛ رایحهای از مهبّ رحمت به مشام جانش رساند و از نتن معاصی و زلّاتش برهاند.
دوازدهم: آن عصا موسی را از دزدان که راهزنان زمیناند، خبردار میکرد، این عصا بنده را از دزدان شیاطین که راهزنان دیناند، واقف گرداند.
سیزدهم: آن عصا چون مراعی موسی گرسنه میگشت، از درختان برای ایشان برگ فرومیریخت، این عصا نیز چون رعایای اعضا گرسنه شوند؛ عطایای طاعات و عبادات از درخت نیکبخت، مثل کلمة طیّبة کشجرة طیّبة اوراق اسواق بر ایشان
1) سوره فاطر، آیه 10.
نثار گرداند.
چهاردهم: آن عصا حشرات زمین را از موسی علیه السّلام دفع میکرد، این عصا موذیات دین را که عبارت از اخلاق ذمیمهاند، از صفات بنده بازمیدارد.
پانزدهم: آن عصا در سفر بر گردن موسی علیه السّلام مینشست و جهاز او را برمیداشت، این عصا بر دل بنده مینشیند و بار گناه را از گردن بنده برمیدارد.
شانزدهم: چون موسی علیه السّلام به خواب میرفت، آن عصا گوسفندان او را شبانی میکرد، این عصا چون بنده به خواب غفلت رود، بنده را پاسبانی میکند.
هفدهم: آن عصا هر هفته یک بار کعبه معظّمه را طواف مینمود؛ به مدینه میرفت و برای امّت مرحومه استغفار میکرد، این عصا روزی چندین بار به قلّاب إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ(1)بنده را به آستانه کهربایی میبرد و گوینده خود را شفاعت میکند.
هجدهم: آنجا وقتی موسی علیه السّلام میخواست ولایتی ببیند، آن عصا، وی را برداشته، بدان ولایت بگذراند، اینجا چون بنده بخواهد ولایت عالم ربوبیّه را مشاهده نماید، این عصا دل وی را برداشته، به عرش برد تا سرّ الرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی(2)را دریابد.
نوزدهم: آن عصا هرگاه در خلأ و ملأ خبری از فرعونیان از او پوشیده بود، یک یک را به او بیان میکرد، این عصا هرچه در خلوتخانه قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی(3)فرعون آفرین با حبیب خود خاتم النبیین گفته، یکیک احکام شریعت و نوامیس دیانت را با بنده در میان نهد.
بیستم: آن عصا طعام گرم موسی علیه السّلام را سرد و طعام سردش را گرم میکرد، این عصا دل بنده را از دنیا سرد و به محبّت خداوند جلّ و علا گرم میگرداند.
این جهات مشابهت بین این عصا که کلمه لا اله الّا اللّه است با عصای موسی علیه السّلام بود.
تذییل فیه تفضیل ایضا در همان کتاب آمده: ای عزیز! عصای موسی علیه السّلام اگرچه عزیز بود امّا توحید تو که عصای آن، کلمه طیّبه لا اله الا اللّه است از آن عزیزتر است.
بزرگان در وجوه تفضیل کلمه توحید بر عصای موسی علیه السّلام چندین وجه ایراد فرمودهاند، ما از جمله به بیان ده وجه اقتصار مینماییم:
وجه اوّل: آن عصا از شعیب به موسی علیه السّلام رسیده بود و کلمه توحید از خدای بیعیب به تو رسیده است که شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ(1)
وجه دوّم: چنانکه فرعون از عصای موسی علیه السّلام ترسیده، موسی علیه السّلام نیز از عصای خود ترسید، تا آنکه خطاب آمد: خُذْها وَ لا تَخَفْ(2)و لکن هیچکس از کلمه توحید نترسد، بلکه امید همه دردمندان به وی بود که قُولُوا قَوْلًا سَدِیداً یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ(3)
وجه سوّم: عصای موسی علیه السّلام به دلیل سَنُعِیدُها سِیرَتَهَا الْأُولی(4)متلوّن و متغیّر میشد ولی توحید تو به دلیل یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ(5)هرگز متغیّر و متبدّل نمیگردد.
وجه چهارم: الحال عصای موسی علیه السّلام میان مردم موجود نیست، ولی نور توحید تو عرصه اجرام علوی و اجسام سفلی را استیفا نموده است.
وجه پنجم: عصای موسی علیه السّلام شاخهای از درخت بریده بود و لکن توحید تو درختی است که بیخ آن در دل باشد و شاخه آن به فوق العرش رسیده کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ(1)
وجه ششم: آن عصا فقط در دست موسی علیه السّلام معجزه مینمود و لا غیر، امّا کلمه توحید هرجا که جمال نماید- اگرچه کافر هفتاد ساله باشد- معجزه خود را خواهد نمود که من قال لا اله الا اللّه دخل الجنّة امّا به شروطها که از جمله ولای حضرات ائمّه اثنا عشر و اقرار و اذعان به امامت آن حجج اللّه الملک الاکبر است.
وجه هفتم: عصای موسی علیه السّلام در آن روز زینت از هیبت، چندین هزار نفر را کشت و در عقبی به عذاب مبتلا گردانید، امّا کلمه توحید صدها هزار نفر را در دنیا از کشتن برهانید؛ امرت ان اقاتل النّاس حتّی یقولوا لا اله الّا اللّه و در عقبی ایشان را از عذاب برهانید که کلمه لا اله الّا اللّه حصنی، فمن قالها دخل فی حصنی و امن من عذابی.
وجه هشتم: عصای موسی علیه السّلام او را در ایّام حیات نفع رسانید و چون از دنیا رفت، عصا را در دنیا بگذاشت و خود به بزم قدس خرامید و لکن کلمه توحید این خاصیّت را دارد که هرگز از بنده جدا نیست و نفع او در دنیا و آخرت از بنده منقطع نمیگردد که نَحْنُ أَوْلِیاؤُکُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ(2)
وجه نهم: قدّ عصای موسی علیه السّلام ده گز بیشتر نبود و در حجم هم، مقدار درمی بیش نبود، الّا ما شاء اللّه و لکن کلمه توحید قد و قامتی دارد که زمین، آسمان، عرش، فرش، ملک، ملکوت، غیبت و شهادت را فراگرفته، بلی شهسواری است که جولانگاه وی، فضای هوای هویّت است.
قال صلّی اللّه علیه و اله: ما قال عبد لا اله الّا اللّه صدقا الّا صعدت و لا یردّها حجاب فإذا وصلت إلی اللّه تعالی نظر إلی قائلها و حقّ علی اللّه أن لا ینظر إلی موحّد الّا برحمته.
وجه دهم: محلّ عصا دست است که وَ ما تِلْکَ بِیَمِینِکَ یا مُوسی(1)ولی محلّ توحید قلب است أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ(2)دست از عالم خاک و دل از عالم پاک، آن محلّ نظر خلق، این محطّ نظر حقّ که انّ اللّه لا ینظر إلی صورکم و اعمالکم و لکن ینظر إلی قلوبکم و نیّاتکم.
اشارة فیها شباهة و بشارة هم در آنجاست که چون حقتعالی در قرآن مجید عصای موسی علیه السّلام را در چهار جا به چهار نام یاد کرد:
اوّل: عصا که أَنْ أَلْقِ عَصاکَ*(3)زیرا متّکای موسی بود.
دوّم: حیّه فَإِذا هِیَ حَیَّةٌ تَسْعی(4)زیرا مرده بود؛ زنده گشت.
سوّم: ثعبان ثُعْبانٌ مُبِینٌ(5)زیرا سحر سحره فرعون را به یک دم درکشید.
چهارم: جانّ تَهْتَزُّ کَأَنَّها جَانٌّ*(6)زیرا سریع السیر بود.
در کلمه توحید نیز این چهار معنی مندرج است، چرا که او هم متّکای اهل اسلام است که وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ(7)هم حیّه است، زیرا دل مرده را زنده میکند أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ(8)هم ثعبان است، چون سحر سحره نفس را به یک دم نابود میگرداند که قُولُوا قَوْلًا سَدِیداً یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ(9)و هم جانّ؛ یعنی سریع السیر
است، زیرا به یک طرفة العین از نزد بنده به مقام قرب باری تعالی متصاعد میگردد که إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ(1)
بدان دوّمی از مواریث انبیا که هنگام ظهور نزد حضرت بقیّة اللّه میباشد، عصای حضرت آدم علیه السّلام است؛ چنانکه در حدیث مفصّل مفضل بن عمر است که وقتی حسنی با عسکر خود وارد کوفه شود، او با حضرت بقیّة اللّه در میان دو لشکر بایستند، پس حسنی به حضرت عرض نماید: اگر تو مهدی آل محمدی، پس عصای جدّ تو رسول خدا کجاست؟ سپس یکیک مخصوصات آن حضرت را اسم میبرد، تا آنکه حضرت صادق علیه السّلام میفرماید: آنگاه حضرت قائم علیه السّلام جوال یا مانند آن را حاضر نماید که به آن سفط میگویند و آنچه او خواسته باشد، در آن است.
مفضل گفت: ای آقای من! همه آنها در سفط است؟
فرمود: بلی، و اللّه! و ترکه جمیع پیغمبران، حتّی عصای آدم در آن است.(2)الحدیث
محتمل است این عصای موسی علیه السّلام همان عصای آدم باشد؛ چنانکه در کشّاف مطابق این احتمال، خبری نقل نموده که عصاهای انبیا نزد شعیب جمع شده بود، بعد از اینکه دخترش را به موسی علیه السّلام داد و شبانی گوسفندان خود را به او محوّل نمود، شب هنگام به او فرمود: در این خانه رو و یکی از آن عصاها که در آن است، بردار!
موسی به اندرون خانه آمد و عصایی که آدم از بهشت همراه خود بیرون آورده بود و به میراث از انبیا به شعیب رسیده بود؛ برداشت. چون شعیب مکفوف بود، آن را به
دست مسّ کرد و دانست عصای آدم است، گفت: این را بنه و دیگری را بردار!
موسی علیه السّلام هفت نوبت به آن خانه آمد و همین عصا به دستش آمد. شعیب دانست وی شایسته آن است. آن را به موسی علیه السّلام تفویض نمود و چون عصا را به او داد، گفت: ای موسی! چون به مفرق الطریقین برسی، دو راه پدیدار آید، بر دست چپ برو! اگرچه در دست راست بیشتر گیاه باشد، چون در آن مرغزار، اژدهای عظیمی هست که مرد را با چهارپا فرومیبرد.
موسی علیه السّلام چون به آنجا رسید، گوسفندان به جانب راست میل کردند و میدویدند، موسی علیه السّلام هرچه خواست آنها را بازگرداند، نتوانست، پس بالضرورت بر اثر ایشان رفت، مرغزاری دید که در آن گیاه بسیار رسته بود، گوسفندان به چرا مشغول شدند و موسی علیه السّلام به جهت تعب بسیار، همانجا بخفت و عصا را بر زمین فرو برد، اژدها آمد و آهنگ گوسفندان کرد، عصا جانوری گشت، با او برآویخت و او را کشت.
موسی علیه السّلام از خواب برخاست، عصا خونآلوده و اژدها کشته شده بود؛ شادمان شد، آمد و به شعیب خبر داد. شعیب به دختر خود گفت: شوهر تو پیغمبری خواهد بود که برای او در این عصا شأنی عظیم باشد. چون شعیب دانست موسی علیه السّلام، مرتبهای عظیم نزد حقتعالی دارد و برکت و یمن قدم و حسن رعایت او را در گوسفندان دید، خواست به وی احسانی نماید، گفت: ای موسی! هر بچّهای از گوسفندان که امسال، ابلق؛ یعنی سیاه و سفید بهوجود آید، به تو عطا کردم. حقتعالی در خواب به موسی علیه السّلام وحی کرد:
این عصا را بر آبی زن که گوسفندان از آن میخورند!
موسی عصا را بر آب زد و گوسفندان از آن آب خوردند. نتایجی که آن سال از ایشان حاصل شد، همه ابلق بودند. شعیب چون دید همه نتایج گوسفندان، آن سال ابلق به وجود آمدند، دانست این روزی است که حقتعالی به وی داده، پس همه را به وی تفویض کرد.
در تفسیر منهج الصادقین بعد از ذکر آنچه ما از کشّاف نقل نمودیم؛ گفته: در
روایتی دیگر از یحیی بن سلام، مروی است که شعیب گفت: هر سخله که به لون مادر خود نباشد، آن را به تو دادم، پس موسی علیه السّلام به طریق الهام در خواب، عصا را بر آب زد و گوسفندان از آن آشامیدند، تمام اولاد آنها برخلاف شکل امّهات خود بهوجود آمدند و شعیب همه را تسلیم موسی علیه السّلام فرمود.
چنانکه محتمل است به قرینه ذکر عصای موسی علیه السّلام در حدیث مفضل بعد از ذکر عصای حضرت آدم و به قرینه اخبار دیگر؛ عصای موسی علیه السّلام غیر از عصای آدم باشد.
در منهج آمده: چون جناب شعیب، صفورا را به عقد موسی علیه السّلام درآورد و صداق او را شبانی گوسفندان خود قرار داد و موسی علیه السّلام با صداق مذکور، قبول شرط نمود؛ به شعیب گفت: چرا که مرا به شبانی نصب کردهای، عصایی به من ده تا گوسفندان را برانم و سباع را از آنها دفع نمایم!
شعیب به دختر خود گفت: در فلان خانه برو، چند عصا هست، یکی را بیاور و به موسی علیه السّلام بده! دختر رفت، عصایی برداشت و بیاورد، شعیب آن را دید و گفت: این عصا را بگذار و عصای دیگری بیاور!
دختر عصا را پس برد و بنهاد، امّا تا خواست دیگری را برگیرد، همان عصا به دستش آمده، آورد.
شعیب فرمود: این همان است و سه بار این صورت به این طریق واقع شد. نوبت سوّم، دختر گفت: به خدا سوگند! من قصدا این را برنمیگیرم، هر نوبت که میخواهم عصای دیگری برگیرم، این عصا به دستم میآید. شعیب آن را گرفت و به موسی علیه السّلام داد، چون موسی علیه السّلام به شبانی رفت، شعیب از دادن آن عصا پشیمان شد و گفت: روزی مردی این عصا را به من ودیعت داده، جایز نیست آن را به کسی بخشم.
سدی گفته: صورت چنان بوده که روزی فرشتهای به صورت مردی برآمد، آن عصا را نزد شعیب نهاد و برفت. پس شعیب برخاست و از عقب موسی علیه السّلام روان شد تا عصا را از او بستاند.
موسی علیه السّلام گفت: ای شعیب! این عصا لایق و مناسب حال من است و خاطرم بسی به
آن تعلّق گرفته، نمیتوانم با خود قرار دهم که آن را ردّ کنم، لذا هردو اتّفاق کردند اوّل کسی که پدید آید، او را حکم سازند تا آنچه وی به آن قرار دهد، عمل نمایند.
حقتعالی فرشتهای را بر صورت مردی فرستاد، چون او را دیدند، گفتند: میان ما حکم باش و صورت حال را به او گفتند.
وی گفت: حکم من آن است که عصا به کسی اولی است که آن را از زمین بردارد.
آنگاه عصا را از ایشان بستد، بر زمین نهاد و به ایشان گفت: بردارید! شعیب هرچه خواست بردارد، نتوانست؛ موسی آن را از زمین برداشت و بر دوش نهاد. حکم حکم نمود که این عصا برای تو است.
سپس موسی علیه السّلام رفت و آن عصا با او ماند.
از ابو صالح و او از ابن عبّاس نقل کرده: شعیب خانهای داشت که هیچکس در آنجا نمیرفت مگر وی و دختری که زن موسی علیه السّلام شد. در آن خانه، سیزده عصا بود و شعیب یازده پسر داشت، به هرکس که بالغ میشد، میگفت: برو و عصایی از آن بردار! او میرفت که یکی از آنها را بردارد، آتشی میآمد و آن پسر را میسوزاند تا اینکه جمله هلاک شدند. چون به دختر گفت: برو و عصا بیاور! او رفت و عصای نیکوتر آورد و هیچ آفتی به وی نرسید.
گفت: ای دختر! تو را بشارت باد که شوهرت پیغمبر خواهد شد و در این عصا امری عظیم برای او رخ نماید که مشهور عالم شود و به جهت آن، بسی مردم در دایره اسلام درآیند.
بیان کجمع الحصا و اعلان بنفع العصا بدان در شریعت مطهّر اسلامی، اتّخاذ عصا و در دست گرفتن آن، از سنن اکیده است و اخبار کثیری بر این معنی از حضرت رسول مختار و حضرات ائمّه هشت و
چهار علیهم السّلام عزّ صدور یافته، از جمله در تفسیر منهج از تفسیر مجمع البیان(1)نقل نموده:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله: تعصّوا فانّها من سنن المرسلین؛ عصا به دست گیرید که از سنّت پیغمبران است که مرسل بودند.
نیز از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت نموده که فرمود: حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله فرمودند: هرکه به جهت سفر از خانه بیرون رود و با او عصای بادام تلخ باشد و هنگام توجّه به سفر خود، آیه وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْیَنَ؛(2)را تا قوله تعالی: وَ اللَّهُ عَلی ما نَقُولُ وَکِیلٌ(3)تلاوت کند، حقتعالی او را از هر درد و ضرر رسانندهای، از هر دزدی تعدّی نماینده و از حدّ درگذرندهای و از هر جانور نیشدارندهای ایمن کند، تا آنکه به منزل خود رجوع کند و با او هفتادوهفت فرشته باشد که پیش و پس او را احاطه نمایند و برایش استغفار کنند تا به منزل، معاودت نماید و عصا را از دست بنهد.
ثعالبی در ثمار القلوب از جاحظ نقل نموده که گفته: چنین کسی چنین یارایی دارد که احاطه خود را در معنی کلام حضرت موسی علیه السّلام ادّعا نماید که درباره عصای خود به باریتعالی عرضه داشت: وَ لِیَ فِیها مَآرِبُ أُخْری(4)مگر به تقریب ذهن و ذکر آن چه از منافع آن به خاطرش خطور کند و لکن من جملهای از موارد را ذکر میکنم که در آنها حاجت به عصا نمایان و مشهود است. از جمله آن موارد این است که عصا برای دفع گزند مار و عقرب و گرگ و شتری که هیجان شهوت او را دریافته باشد و غیر آن از فحول هایجه دیگر، برداشته میشود پیرمرد، مریض و کسی که یک پای او قطع شده و یا آنکه اعرج باشد بر آن تکیه میکند؛ در این هنگام عصا، قائم مقام پای دیگر است و برای انسان نابینا به منزله کسی است که دست او را میگیرد و راه میبرد، به وسیله آن تنور آتش را بههم میزند که خاکستر از روی آتشهای آن برطرف شود، برای کوفتن
گچ، ساروج، حشیش و کنجد آلت است، برای ریختن برگ از درخت، نافع و برای مکّاری و پیادهرو و در راه رفتن آنها معین است، باعث استقامت مفلوج و مانع شدن او از اعوجاج در سیر میشود و موجب نگاهداری محموم از ارتعاشی است که هنگام تب در بدن او میباشد. برای مرکوب به منزله تازیانه است و برای مسافر نافع میباشد به این صورت که یک طرف آن را در دسته توشهدان یا حلقه آن داخل کند و آن را به دوش کشد و سبب سهولت حمل ثقیل باشد به اینکه آن را در زیر آن فروبرده، یک سر آن را خودش و طرف دیگرش را کس دیگری گرفته و آن را حمل نمایند.
نیز در وقت فروبردن آن به دیوار به منزله میخ است و برای کسی که آن را مثل درخت به زمین نشانیده باشد، به مثابه قبله است و هرگاه آن را به زمین فروبرده، پرده مانندی بر بالای آن بکشانند؛ وزانش وزان سایبان است و اگر آهنی تیز بر یک طرفش نصب کنند، به منزله تیر است و اگر آهنش زیادتر باشد، به مثابه نیزه میگردد. ترجمه کلام جاحظ تمام شد.
این ناچیز گوید: چون جاحظ ظاهربین بوده و چشم باطن او را رمد رسیده، لذا از بهترین منافع عصا و برترین فواید آن غفلت نموده و آن مذکّر بودن انسان برای سفر آخرت است؛ چنانکه آن شاعر با حال، مترنّم به این مقال است.
حملت العصا لا الضّعف اوجب حملها***علیّ و لا انّی تحنیّت من کبر
و لکنّنی الزمت نفسی حملها***لا علمها انّی مقیم علی سفر
من عصا را حمل نمودم نه به واسطه آنکه ضعف باعث حمل نمودن آن شده باشد و نه به جهت پیری و انحنا و لکن به درستی که من حمل آن را بر نفس خود الزام نمودم تا اینکه به نفس آگاهی دهم من مسافرم؛ یعنی به سوی سرای آخرت و دنیا به مثابه مسافتی است که مسافر آن را طی و سیر میکند.
ختام به اهتمام بدان اصحّ روایات در خصوص عصای موسی علیه السّلام، آن چیزی است که عبد اللّه بن سنان از حضرت صادق علیه السّلام روایت نموده؛ چنانکه در منهج است که آن بزرگوار گفت:
«کانت عصا موسی قضیب آس من الجنّة أتاة به جبرئیل لما توجه تلقاء مدین»(1)عصای موسی شاخهای از درخت مورد بهشت بود که هنگام توجّه موسی علیه السّلام به مدین، جبرییل آن را به وی داد و از این جهت خوارق عادات از آن ظاهر میشد.
بدان در زمان ظهور حضرت بقیّة اللّه- عجّل اللّه فرجه الشریف- سوّمین چیزیکه از مواریث انبیا با آن جناب هست، سنگ حضرت موسی علیه السّلام است که در این آیه مبارکه از قرآن مجید و فرقان حمید ذکر شده: وَ إِذِ اسْتَسْقی مُوسی لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ(2)و اخبار در بودن این سنگ در وقت ظهور آن جان جهان در خدمت آن امام عالمیان بسیار است.
از جمله خبر باقری است بنابر آنچه علّامه مجلسی در بحار(3)از غیبت شیخ نعمانی(4)و او به اسناد خود از امام محمد باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمود: چون حضرت قائم علیه السّلام میخواهد ظهور نماید، با بیرق رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله، انگشتری سلیمان و سنگ و عصای موسی علیه السّلام ظهور میکند، بعد از آن به منادی خود امر میفرماید که ندا کند کسی با خود توشه راه از خوردنی و آشامیدنی برندارد، وقتی منادی حضرت، این
گونه ندا نماید؛ بعضی از اصحاب او خواهند گفت: آن حضرت میخواهد ما و چهارپایانمان را از گرسنگی و تشنگی هلاک نماید.
سپس آن حضرت به راه میافتد و ایشان نیز با آن بزرگوار همراه میشوند، در اوّل منزلی که فرود میآیند، آن سنگ را نصب مینماید و از آن خوردنی و آشامیدنی و علف بیرون میآید، پس خود ایشان و چهارپایانشان میخورند و میآشامند، تا آنکه در پشت کوفه در نجف اشرف فرود میآیند و حضرت نزول اجلال میفرمایند، انتهی.
غصون کثیرة الثمر فی شئون لهذا الحجر در تفسیر منهج است که حجر موسی علیه السّلام سنگی مربع و به بزرگی سر آدمی بود که حقتعالی آن را از بهشت برای موسی علیه السّلام فرستاده بود و گوید: موسی علیه السّلام آن سنگ را از زمین طور برداشته بود و با خود داشت یا آدم آن را از بهشت، اهباط کرده و از طریق ارث به دست شعیب افتاده و شعیب آن را با عصا به موسی علیه السّلام داده بود.
در روایتی وارد شده: آن سنگی بود که موسی علیه السّلام هنگامی که میخواست غسل کند، جامه خود را بر بالای آن مینهاد و آن سنگ جامه آن جناب را از بنی اسراییل میگریزانید، چون بعضی از آنها گمان میکردند موسی علیه السّلام علّت ادره دارد که باد فتق است و درصدد آن بودند که جامه او را در وقت اغتسال بردارند تا برهنه از آب بیرون آید، عورتش منکشف و او رسوا گردد. جبرییل به موسی علیه السّلام گفت: این سنگ را بردار که در آنوقت غریب و عجیب مودع است.
در خبری آمده: بنی اسراییل در وقت سفر به موسی علیه السّلام گفتند: ممکن است به زمینی برسیم که در آن سنگ نباشد و ما به آن احتیاج داشته باشیم، پس موسی علیه السّلام سنگی را در میان بار درازگوش خود نهاد و در حین نزول، چون بر آن عصا میزد، چشمه آبی روان میشد و هنگام کوچ چون بر آن عصا میزد، خشک میشد. بنی اسراییل گفتند: اگر عصای موسی علیه السّلام گم شود، ما از تشنگی هلاک خواهیم شد.
حقتعالی به موسی علیه السّلام وحی کرد: عصا را بر آن سنگ مزن و به آن امر کن آب از آن جاری شود، بیآنکه عصا بر آن واقع شود تا قوم تو از آن عبرت گیرند. گویند آن سنگ از رخام بود، طول آن، مطابق قامت موسی علیه السّلام ده گز و عصا نیز ده گز بود، از مورد بهشت بود و دو شعبه داشت، در شب تاریک آن دو شعبه به مثابه آفتاب مشتعل و روشن بودند، نامش علیق بود؛ موسی آن را بر حمار خود مینهاد و هنگام نزول به دست میگرفت و همین عصا بود که اژدها شد.
از ابو بکر ورّاق نقل است که آن سنگی سست بود که از دوازده رخنه آن آب عذب بیرون میآمد و چون از آن مستغنی میشدند، بار دیگر بر آن عصا میزد و آب منقطع میگشت، هر روز، ششصدهزار مرد را آب میداد. همه ایشان غیر از چهارپایان و معسکر، دوازده میل بود.
گویند: آن سنگ، چهار روی داشت از هر روی سه چشمه روان میشد و هر جدول آن دوازده جدول، مخصوص به سبطی از اسباط بود؛ چنانچه باریتعالی فرمود: فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَیْناً قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ(1)
تأویل جلیل فی هدایة السّعداء للحضینی باسناده عن جابر الجعفی قال سیّدی الباقر محمّد بن علی علیه السّلام فی قول اللّه عزّ و جلّ. وَ إِذِ اسْتَسْقی مُوسی لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ(2)الأیه، قال: انّ قوم موسی لمّا شکوا الجدب و العطش استسقوا بموسی فاستسقی لهم فسمعت ما قال اللّه لهم و مثل ذلک ما قال المؤمنون إلی جدّی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله فقالوا له: یا رسول اللّه! تعرّفنا من الأئمّة من بعدک فما مضی نبیّ الّا و له وصیّ و ائمّة من بعده و قد علمنا انّ علیّا وصیّک فمن الأئمّة من بعده فأوحی اللّه انّی قد زوّجت علیّا بفاطمة فی سمائی تحت ظلّ عرشی و جعلت جبرائیل خطیبا لها و میکائیل وکیلها و اسرافیل القابل عن علیّ و امرت شجرة طوبی فنثرت علیهم لؤلؤ الرّطب و الدّر و الیاقوت و الزّبرجد الأحمر و الأصفر و مناشیر
مخطوطة بالنّور فیها امان الملائکة من سخطی و عذابی فنثار فاطمة تلک المناشیر فی ایدی الملائکة یفتخرون إلی یوم القیمة و جعلت نحلتها من علیّ و نحلتها عنّی خمس الدنیا و ثلثی الجنّة و جعلت نحلتها فی الأرض اربعة انهار الفرات و نیل مصر و سیحان و جیحان فروّجها، أنت یا محمّد! بخمس مائة درهم تکون اسوة بها لأمّتک بابنتک فإذا زوّجت فاطمة من علیّ فعلیّ العصا و فاطمة الحجر یخرج منها احد عشر اماما من صلب علیّ یتمّ اثنی عشر اماما بعلی حیوة لأمّتک تهتدی کلّ امّة بامامها فی زمنه و یعلم کلّ قوم کما علم قوم موسی مشربهم فهذا تأویل هذه الأیة و کان بین تزویج علیّ علیه السّلام بفاطمة فی السماء و تزویجها فی الأرض أربعون یوما.(1)
فی روح البیان نقلا عن التّأویلات النّجمیّة الأشارة فی تحقیق الأیة ایّ آیة وَ إِذِ اسْتَسْقی مُوسی لِقَوْمِهِ(2)الأیة، انّ الرّوح الأنسانی و صفاته فی عالم القلب بمثابة موسی و قومه و هو یستسقی ربّه لیرویها من ماء الحکمة و المعرفة و هو مأمور بضرب عصا لا اله الّا اللّه و لها شعبتان من النّفی و الأثبات تتّقدان نورا عند استیلاء ظلمات صفات النّفس و قد حملت من جنّة حضرة الغرّة علی حجر القلب الّذی کالحجارة أو اشدّ قسوة فانفجرت منه اثنی عشرة عینا من ماء الحکمة لأنّ کلمة لا اله الّا اللّه اثنی عشر حرفا من کلّ عین قد علم کلّ سبط من اسباط الصّفات الأنسانیّة و هم اثنی عشر سبطا من الحواس الخمس الظّاهرة و الحواس الخمس الباطنة و القلب و النفس و لکلّ واحد منهم مشرب من عین حرف من حروف الکلمة قد علم مشربه و مشرب کلّ واحد حیث ساقه رائده و قادة قائده فمشرب عذب فرات و مشرب ملح اجاج فالنفوس ترد مناهل المنی و الشهوات و القلوب تشرب من مشارب التّقی و الطّاعات و الأرواح تشرب من زلال الکشوف و المشاهدات
و الأسرار تروی من عیون الحقایق بکأس تجلّی الصّفات عن ساقی و سقاهم ربّهم شرابا طهورا شراب الأضمحلال فی جنب الذات کلوا و اشربوا کل واحد من رزق اللّه بأمره و رضاه و لا تعثوا فی الأرض مفسدین بترک الأمر و اختیار الوزر و بیع الدین بالدنیا و ایثار الأخرة علی الأولی و اختیار هما علی المولی.
دفع استعجاب و رفع استغراب بدان کسی که منکر اینگونه معجزات میشود، لا بدّ از فرط جهل او به خدای تعالی و از قلّت تدبّر او در عجایب صنع آفریدگار است، چون هرگاه ممکن باشد بعضی احجار بالخاصیّت، حلق شعر و جذب آهن کند- چنانکه هردو اینها مشهود خلایق است- پس ممتنع نیست حقتعالی حجری صغیر خلق کند که از زیر زمین، جذب آب و یا از جوانب خود، جذب هوا کند و به قوّه تبریدی که در آن مودع باشد، آن را آب گرداند.
تنویر فی تنظیر بدان در خبری؛ چنانچه در منهج است، در ابتدای امر حجر موسی علیه السّلام چنین وارد شده: موسی علیه السّلام در بعضی راهها به سنگی بگذشت، آن سنگ با او به سخن درآمد که مرا بردار! به تو و اصحابت بسیار فایده خواهم رساند، موسی آن را برداشت، چون قوم از او آب خواستند، حقتعالی فرمود: اضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ*(1)
این ناچیز گوید: نظیر این سنگ در تکلّم نمودنش با این پیغمبر، در کتب احادیث و اخبار، بسیار وارد شده و ما از جمله به ذکر یک مورد از آنها اکتفا مینماییم و آن، تکلّم نمودن آن سه سنگ با داود پیغمبر در قضیّه قتل جالوت است.
1) سوره بقره، آیه 60؛ سوره اعراف، آیه 160.
چنانکه در تفسیر قمی(1)است که حضرت صادق علیه السّلام فرمودند: قبل از محاربه طالوت با جالوت، خداوند عزّت به شموییل وحی فرستاد: قتل جالوت بر دست مردی شبان باشد که زره موسی بر قامت او راست آید و از اولاد لاوی بن یعقوب باشد. آن داود بن ایشا بود، ایشاده پسر داشت که کوچکترین آنها داود بود، چون حق سبحانه و تعالی به طالوت پادشاهی بر بنی اسراییل داد و به جهت حرب با جالوت، لشکر را جمع کرد، شخصی را نزد ایشا فرستاد که فرزندان خود را حاضر گردان! ایشا پسران خود را به مجلس طالوت آورد، هرکدام که زره میپوشید، مساوی قامتش نبود؛ نسبت به بعضی کوتاه و نسبت به بعضی دیگر دراز بود.
طالوت به ایشان گفت: فرزند دیگری داری؟
گفت: آری، پسری کوچک دارم که همراه رمه میباشد و آنها را میچراند.
طالوت گفت: او را بیاور! ایشا آمد و به او گفت: طالوت تو را میطلبد. داود فلاخن را در میان بسته، متوجّه طالوت شد. در اثنای راه، سه سنگ افتاده بود، به آواز آمدند که ای داود! ما را با خود نگاهدار که از ما فایده بسیار به تو خواهد رسید! داود آنها را برگرفت، او بسیار شدید البطش و شجاع و قویهیکل بود. نزد طالوت آمد، طالوت زره موسی علیه السّلام را بر او پوشانید، بر قدوقامت او راست آمد، نه دراز بود و نه کوتاه، سپس طالوت او را به لشکرگاه خود آورد.
شیخ ابو الفتوح در تفسیر چنین آورده: داود چون در راه میآمد که نزد طالوت آید، سنگی با او به سخن آمد که ای داود! مرا بردار! خدای تعالی هلاک جالوت را در من به ودیعت نهاده. آن را برداشت، پس سنگ دیگر رسید و همچنین گفت، آن را نیز برداشت و همه را در توبره نهاد، تا زمانی که جالوت اسلحه بر خود راست کرد، بر فیل نشسته، مبارز طلب نمود. طالوت اسبی نیکو و سلاحی تمام برای داود حاضر کرد، او پوشید و سوار شد و پارهای راه رفت.
مردم گفتند: این کودک است، چگونه میتواند با جالوت کارزار کند؟
1) تفسیر القمی، ج 1، صص 83- 82.
داود بازگشت و گفت: ای ملک! صلاح نیست به این سلاح با جالوت جنگ کنم.
مرا بر حالت و هیأت خود بازگذار! این حال برایم بهتر است.
طالوت گفت: اختیار داری.
داود پیاده شد، توبره در گردن کرد، فلاخن در دست گرفت، رو به میدان نهاد و در برابر جالوت است، جالوت چون او را دید، در چشمش بسیار حقیر نمود، بر سبیل استهزاء و سخریّه گفت: تو به قتال من آمدهای؟
گفت: بلی! طالوت گفت: همین ساعت گوشت تو را طعمه ددان میکنم.
داود به سخن او التفات نکرد، دست در توبره کرد، یک سنگ بیرون آورد، در فلاخن نهاد و گفت: به نام خدای ابراهیم، چون دوّم را در آن نهاد، گفت: به نام خدای اسحاق و سنگ سوّم را که در آن نهاد، گفت: به نام خدای یعقوب و فلاخن را گرد سر بگردانید و بینداخت. حق سبحانه، هر سه سنگ را یکی گردانید و به باد امر کرد آن سنگ را ببرد، سنگ به میان خود جالوت آمده، فرورفت، از سر و گلو و شکم وی بگذشت و از مقعدش بیرون رفت. داود آمد، پاهای جالوت را گرفت، کشید و نزد طالوت آورد. مسلمانان شاد شدند و داود را دعا کردند و اللّه المعین.
اخطار الی مختار بدان ظاهر، بلکه صریح احادیث و اخباری که درباره حجر موسی علیه السّلام وارد شده، این است که آن حجر معیّن معلومی بود؛ چنانکه لفظ الحجر هم که در قرآن است، در قول باریتعالی که میفرماید: فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ(1)بنابراینکه الف و لام آن برای عهد باشد، مفید تعیّن و تشخّص است.
و لکن مختار بعضی از مفسّرین عامّه، آن است که الف و لام در آن برای جنس است نه عهد؛ یعنی عصا را بر هر سنگی که خواهی بزن! و گفته این در حجّت و آیین در
1) سوره بقره، آیه 60.
قدرت اظهر است، چرا که اخراج ماء به ضرب عصا بر جنس حجر، هر حجری که باشد؛ ادلّ بر ثبوت نبوّت موسی علیه السّلام از اخراج ماء از حجری معیّن و مخصوص میباشد، چون احتمال میرود توهّم شود این خاصیّت که اخراج ماء است، در این حجر مخصوص است؛ مثل خاصیّت جذب حدید در حجر مغناطیس.
از فاضل کاشانی عجب است که با اینکه خود از اعاظم علمای شیعه اثنا عشریّه است که آنها اعتقاد دارند آن حجری مخصوص و معیّن است که در سفط امام عصر میباشد و آن را در وقت ظهور به حسنی ارائه میفرماید؛ در تفسیر منهج الصادقین بعد از نقل این قول، گفته. این قول اظهر در حجّت و ابین در قدرت است مگر آنکه گفته شود این فرمایش از ایشان نیست، بلکه از تتمّه کلام بعضی از مفسّرین عامّه است که ایشان کلام او را نقل فرمودهاند.
کیف کان ممکن است در جمع میان آنچه از احادیث و اخبار از تشخّص و تعیّن آن معلوم میشود با مختارین بعض، گفته شود: در اوّل استسقای قوم از موسی علیه السّلام آن جناب عصا را به هر سنگی که میزده، ماء اخراج مینموده و پس از اینکه این معجزه برای جنابش نزد قوم، ثابت و محقّق شد، آنگاه حجری معیّن را اختیار فرموده باشد که الحال نزد حضرت ولیّ امر- عجّل اللّه تعالی فرجه- است.
برقان فیها فرقان اوّل: قرطبی در تفسیر(1)خود آورده: آنچه از انفجار ماء و نبع آن از میان انگشتان حضرت خاتم النبیّین وارد شده، در مقام اعجاز اعظم از نبع ماء از حجر موسی علیه السّلام است، چرا که ما مشاهده میکنیم شبانهروز آبهایی از میان سنگها نبعان مینماید و لکن این معجزه پیغمبر ما که نبعان ماء از میان اصابع شریفش باشد از هیچیک از پیغمبران پیش از آن جناب وقوع نیافته، زیرا معهود نیست آب از میان گوشت و خون
1) تفسیر القرطبی، ج 1، ص 421.
نبعان نماید و خارج گردد.
دوم: وقتی بنی اسراییل محتاج آب شدند، نزد موسی علیه السّلام آمده از حضرتش آب طلب کردند و چون به بقل، قثّاء، قوم، عدس، بصل و سایر مأکولات محتاج شدند، به خدمت جنابش آمده، از ایشان آنها را طلب نمودند؛ به خلاف امّت مرحوم، چون خداوند درباره ایشان عنایت فرموده و در وقت احتیاج ایشان، آنها را به پیغمبرشان محوّل نفرموده، بلکه فرمود: و اسئلوا اللّه من فضله و قال ادعونی استجب لکم.
در روح البیان آمده: موسی علیه السّلام به خواهش قوم خود، از باریتعالی، آب و عیسی علیه السّلام به خواهش قوم خود از باریتعالی مائده طلب نمود، و لکن پیغمبر ما صلّی اللّه علیه و اله از خداوند مغفرت و بخشایش ما را طلب فرمود: وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ(1)
پس چنانکه باریتعالی آن دو پیغمبر را در چیزی اجابت فرمود که قوم حضرت از او سؤال نمودند؛ اگر نبیّ ما را در آنچه درباره ما از خداوند سؤال نموده، اجابت فرماید و آن سؤال هم به امر خود باریتعالی بوده که آن، مغفرت است؛ غریب و عجیب نباشد.
در منهج از تفسیر اهل بیت علیهم السّلام نقل نموده: چون تشنگی بر بنی اسراییل غالب میشد و به هلاکت نزدیک میشدند، موسی دست به دعا برمیداشت و میگفت:
اللّهمّ بحقّ محمّد سیّد الأنبیاء و بحقّ علیّ سیّد الأوصیاء و بحقّ فاطمة سیّدة النساء و بحقّ الحسن سیّد الأولیاء و بحقّ الحسین سیّد الشهداء و بحقّ عترتهم و خلفائهم سادة الأزکیاء که این بندگان تشنه جگر خود را آب دهی، سپس بر آن سنگ عصا زده، آب جاری میشد، انتهی.
1) سوره محمد، آیه 19.
بدان چهارمی از مواریث انبیا که هنگام ظهور و خروج آن بزرگوار نزد حضرت بقیّة اللّه است تابوت سکینه میباشد؛ چنانکه در حدیث مفصّل مفضل بن عمر است که آن حضرت از جمله چیزهایی که از مواریث انبیا از سقط بیرون میآورد و به حسنی نشان میدهد، تابوت است که بقیّه آنچه از آل موسی و آل هارون ماند در آن است که ملایکه برمیدارند. الحدیث
در تفسیر منهج آمده: اهل تواریخ و آثار و اکثر مفسّران آوردهاند که حق سبحانه این تابوت را به آدم فرستاد و در آن صورت پیغمبران و خانههای ایشان تا پیغمبر آخر الزمان بود و صورت خانه او از یاقوت سرخ بود، آن حضرت نشسته بود و اهلبیت و اصحابش گرداگرد او به خدمت ایستاده بودند، جوانی پیش او شمشیر بر دوش نهاده و بر پیشانی او نوشته بود: هذا اخوه و ابن عمّه المؤیّد بالنصر من عند اللّه؛ این برادر و پسر عمّ او و مؤیّد به نصرت از جانب حضرت عزّت است و فردای قیامت، نورانیّت او بر آفتاب غلبه کند. این تابوت در طول سه گز، در عرض، دو گز از چوب شمشاد و در زر گرفته بود، آن تا هنگام وفات نزد آدم بود؛ آن را به شیث سپرد و شیث آن را به ولد خود داد و همچنین به یکدیگر میرساندند تا به ابراهیم علیه السّلام رسید، از ابراهیم علیه السّلام به اسماعیل علیه السّلام انتقال یافت و اسماعیل علیه السّلام آن را به پسر خود قیدار سپرد.
اولاد اسحاق علیه السّلام با او منازعه کردند و گفتند: چون نبوّت از میان شما بیرون رفته، آن را به ما دهید.
قیدار گفت: این وصیّت پدر من است، آن را به کسی ندهم و چون خواست سر تابوت را بگشاید، نتوانست.
منادی آواز داد: ای قیدار! نمیتوانی سر این تابوت را بگشایی و تو راهی بر این نداری، زیرا غیر پیغمبر نمیتواند این را بگشاید.
آنگاه تابوت را نزد پسر عمّت ببر که یعقوب اسراییل است و بدو سپار! وی
برخواست، تابوت بر گردن نهاده، از زمین حرم متوجّه کنعان شد و یعقوب در کنعان بود.
چون قیدار نزدیک او آمد، از تابوت صریر و آوازی بیرون آمد که یعقوب بشنید و به فرزندان گفت: به خدا سوگند! قیدار آمده و تابوت آورده، برخیزید تا به استقبال او بیرون برویم. همه برخاستند و متوجّه قیدار شدند. تا چشم یعقوب بر قیدار افتاد، بگریست، با او معانقه کرد و گفت: ای قیدار! چه شده که رویت زرد گشته و تنت این مرتبه ضعیف و نزار شده؛ دشمن یا مصیبتی به تو رسیده و یا آنکه معصیتی از تو صادر گشته که چنین متغیّر اللون شدهای و صفا و طراوتی که در جبین اسماعیل بود، از تو زایل گشته؟
گفت: نوری که در پیشانی من بود به رحم زوجهام منتقل شد که زنی عربیّه جرهمیّه و نامش غاصره است.
یعقوب گفت: بخّ بخّ شرفا بمحمّد صلّی اللّه علیه و اله لم یکن اللّه لیخرجه الّا فی العربیّات الطاهرات؛ حقتعالی او را بیرون نیارد مگر از زنان عربی که پاک و پاکیزه باشند. ای قیدار! به تو بشارت میدهم که دیشب، غاصره، زوجهات، پسری آورده.
قیدار گفت: از کجا دانستی، حال آنکه تو در زمین شامی و او در زمین حرم است؟
یعقوب گفت: چون دیشب دیدم درهای آسمان را گشودند و فرشتگان را مشاهده کردم که انواع برکت و رحمت را نازل میساختند و نوری از میان آسمان و زمین دیدم که بر نور ماه غلبه کرده بود؛ دانستم این به جهت شرف و بزرگواری محمد صلّی اللّه علیه و اله است.
سپس قیدار تابوت را به یعقوب تسلیم کرد، برگشت و روی به حرم نهاد، چون به منزل خود رسید، دید غاصره پسری آورده و او را حمل نام نهاده، نور محمدی در پیشانی او لایح و لامع بود.
القصّة: آن تابوت در میان بنی اسراییل بود، تا اینکه به موسی علیه السّلام انتقال یافت و در آن تورات، نعلین، عصا و ثیاب موسی علیه السّلام، عمّامه هارون، پارهای ترنجبین که در تیه بر ایشان میبارید و ریزههای الواح بود. آن بعد از وفات موسی علیه السّلام به طریق ارث منتقل
میشد، تا آنکه به شموییل رسید. بنی اسراییل هنگام محاربه این تابوت را به منزله رایت و علم پیش لشکر قرار میدادند و به واسطه سکینهای که در آن بود بر دشمن ظفر مییافتند.
گفتهاند سکینه جانوری به اندازه گربه بود و دو چشم مانند مشعل افروخته داشت که کسی قوّت دیدن آن را نداشت. از جناب امیر المؤمنین علیه السّلام منقول است که روی آن مشابه روی انسان بود و دو بال داشت، وقت کارزار از تابوت بیرون میآمد و مانند بادی که سخت بوزد، بر روی دشمنان میجست و آنها را متفرّق میساخت، لذا بنی اسراییل همیشه این تابوت را در پیش صف لشکر قرار میدادند.
گویند صورت او از زبرجد و سرو دنبالش، مانند سرو دنبال گربه بود و دو بال داشت، در وقت جهاد فریادی میکرد و بر روی دشمن میجست و نزد بعضی، مراد به سکینه، تورات موسی علیه السّلام بود، هرگاه موسی علیه السّلام مقاتله میکرد، آن را پیش خود میگذاشت؛ بنی اسراییل مطمئن میشدند و از جنگ نمیگریختند.
گویند: مراد به تابوت، قلب و سکینه آنچه از علم و اخلاص و ذکر اللّه الذی تطمئن الیه القلوب در او است و اتیان سکینه بر قلب، عبارت است از اینکه قلب را بعد از اینکه خالی از علم و وقار بود، مقرّ اینها قرار داد.
جوهرة ثمینة فی اطلاقات السّکینة قال بعض المحقّقین علی ما فی روح البیان السّکینة تطلق علی ثلاثة اشیاء بالأشتراک اللفظی:
اوّل: ما اعطی بنو اسرائیل فی التابوت، کما قال اللّه تعالی: إِنَّ آیَةَ مُلْکِهِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ التَّابُوتُ(1)فیه سکینة من ربّکم قال المفسّرون: هی ریح ساکنة تخلع قلب العدوّ بصوتها رعبا إذا التقی الصّفّان و هی معجزة لأنبیائهم و کرامة لملوکهم.
1) سوره بقره، آیه 248.
دوم: شیء من لطائف صنع الحقّ یلقی علی لسان المحدّث الحکمة کما یلقی الملک الوحی علی قلوب الأنبیاء مع ترویج الأسرار و کشف السّرّ.
سوم: هی الّتی انزلت علی قلب النّبی و قلوب المؤمنین و هی شیء یجمع نورا و قوّة و روحا یسکن إلیه الخائف و یتسلّی به الحزین کما قال تعالی: فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ(1)بالجمله صاحب منهج فرموده: از وهب بن منبّه روایت است که هنگام کارزار یک آوازی؛ مانند آواز گریه از او میآمد و ایشان را یقین میکردند ظفر خواهند یافت.
سدّی گفته: در آنجا طشتی زرّین بود و اصحّ آن است که در او صورتی به شکل آدمیان بود، مانند باد جهنده از تابوت بیرون میجست، بر روی دشمنان میجهید و ایشان را متفرّق میساخت؛ چنانکه گذشت. هرگاه بنی اسراییل در امری خلاف میکردند، آوازی از آنجا بیرون میآمد و میان حقّ و باطل حکم میکرد و چون فسق و فجور و انواع معاصی میان بنی اسراییل شایع شد، حق سبحانه عمالقه را بر ایشان مسلّط گرداند تا تابوت را از ایشان بستدند.
سبب آن بود که پیری که اشموییل نبی را تربیت میکرد، عیلی نام داشت، اعلم بنی اسراییل و صاحب قران ایشان بود و دو پسر داشت. پسران او در قربانی، خیانت و به آن دست دراز میکردند و چون زنان در بیت المقدّس نماز میگزاردند، به ایشان در میآویختند و آنها را اذیّت میکردند.
حقّ سبحانه به اشموییل وحی کرد که به عیلی بگو دوستی فرزندانت نمیگذارد ایشان را از این افعال شنیع، منع و از خیانت در قربانی و زنان، زجر کنی. به جلال و کبریایی خود سوگند! این مرتبه و مقام را از تو بستانم و فرزندانت را هلاک کنم. چون اشموییل این خبر را به عیلی رساند، او ترسید و بسیار پریشان و مضطرب شد.
در همان ایّام، دشمنی با لشکر عظیم به ایشان روی آورد، عیلی پسران را با لشکر بسیار به کارزار فرستاد و بر عادت معهود، تابوت را همراه ایشان کرد و بعد از
1) سوره حجرات، آیه 26.
فرستادن پسران با لشکر گران، به جهت خبری که اشموییل به او داده بود، ترسان و لرزان بود، ناگاه یکی نزد او آمد و گفت: لشکر بنی اسراییل شکست خوردند، هر دو پسرانت کشته شدند و تابوت را بردند. عیلی بر بالای کرسی نشسته بود تا این خبر را شنید، افتاد و مرد. کار بنی اسراییل، هرجومرج شد، همه متفرّق گشتند و انواع پریشانی و مصایب در میان ایشان افتاد، تا وقتی که حقتعالی به طالوت مرتبه پادشاهی داد و بنی اسراییل علامت صحّت پادشاهی او را از اشموییل طلبیدند.
گفت: علامت وی آن است که تابوت باز به دست شما آید.
تتمة للبیانات المذکورة کالتذییل فی کیفیّة رجوع التابوت الی بنی اسرائیل کیفیّت رسیدن تابوت به ایشان به این وجه بود: آنان که تابوت را برده بودند، آن را به قریهای از قرای فلسطین آوردند، در بتخانهای نهادند و بت بزرگ را بر بالای آن نشاندند، چون روز دیگر به بتخانه آمدند، دیدند آن بت زیر تابوت افتاده و تابوت بالای آن است. بار دیگر، بت را بالای تابوت نهادند. روز دیگر نیز بر طریق اوّل یافتند، سپس بت را بر آن وضع کردند و پای آن بت را با میخ آهنین بر تابوت دوختند. وقتی روز سوّم آمدند، دیدند دستوپای بت شکسته و زیر تابوت افتاده و همه بتان دیگر بر روی درآمدهاند.
آنگاه تابوت را از آنجا بیرون آوردند و به ناحیهای از نواحی شهر نهادند. در اهل آن ناحیه دردی در گردن پیدا شد که اکثرشان به آن علّت مردند. گفتند باید این تابوت را از این شهر بیرون برد، پس آن را به شهر دیگر بردند. حقتعالی در آن شهر جانوری ایجاد فرمود که مانند موش بود، هرکه را میزد، میکشت، در یک شبانهروز، مردم بسیار را گزید و هلاک کرد.
سپس تابوت را به صحرا آوردند و در کنار آبی خاک کردند، هرکه از آن آب طهارت میکرد، علّت ناسور و قولنج در او پدید میآمد، پس به کار خود درماندند و
ندانستند با به آن تابوت چه کنند. آخر زنی از ذرّیّه انبیای بنی اسراییل به ایشان گفت: تا این تابوت در میان شما باشد، از بلا خلاص نخواهید شد. به سخن آن زن عمل کردند، تابوت را بر گردونی نهادند و گردون را بر گردن دو گاو قوی بستند، آنها را از ولایت خود بیرون آورده، در بیابان سردادند.
حق سبحانه چهار فرشته بر آن دو گاو موکّل گرداند و آنها را تا زمین بنی اسراییل میراند، آنگاه رسنها را بگسیختند، تابوت را آنجا گذاشتند و برگشتند. بامداد که بنی اسراییل از شهر بیرون آمدند، تابوت را دیدند، شادمان شدند، آن را برداشتند و به سرای طالوت آوردند و کار مملکت طالوت به وسیله آن مستقیم شد.
عبارة فیها اشارة قال بعض ارباب الأشارات القرانیّة: کما انّ آیة خلافت طالوت کانت فی تابوت السکینه، کذلک آیة خلافة العبد و ملکه أن یظفر بتابوت قلب فمعه سکینة من ربّه و هی الطّمأنینة بالأیمان و الأنس مع اللّه و بقیّة ممّا ترک آل موسی و آل هارون و هی عصا الذّکر کلمة لا اله الّا اللّه و هی کلمة التّقوی و هی الحیّة الّتی اذا فتحت فاها تلقف سحر سحرة صفات فرعون النّفس فعصا ذکر اللّه فی تابوت القلوب و قد اودعها اللّه بین اصبعی جماله و جلاله کما قال علیه السّلام قلب المؤمن بین اصبعین من اصابع الرّحمن فبصفة الجلال یلهمها فجورها و بصفة الأکرام یلهمها تقویها، کما قال تعالی فالهمها فجورها و تقویها و لم یستودعها ملکا مقربا و لا نبیّا مرسلا، فشتّان بین امّة سکینتهم فیما للأعداء علیه تسلّط و بین امّة سکینتهم فیما لیس للأولیاء و لا للأنبیاء علیه ولایة فإن کان فی ذلک بعض التوریة موضوعا ففی تابوت قلوب هذه الامّة جمیع القران محفوظ و إن کان فی تابوتهم بیوت فیها صور الأنبیاء ففی تابوت قلوبهم خلوات لیس فیها معهم غیر اللّه، کما قال فی القدسیّات: لا یسعنی أرضی و لا سمائی و لکن یسعنی قلب عندی المؤمن فإذا تیسّر لطالوت روح الأنسان أن یؤتی تابوت
القلب الربّانی فسلّم ملک الخلافة و سریر السّلطنة و استوثق علیه جمیع اسباط الصفات الأنسانی فلا یرکن إلی الدنیا الغدّارة المکّاره بل یتهجّر منها و یتبرّز لقتال جالوت الأماره و هذا لا یتیسّر الّا بفضل اللّه و المتابعة عن الشریعة الغرّاء و الأنقیاد للائمّة الأثنی عشر- علیهم صلوات اللّه-.
تنویران فیها تنظیران اوّل: نظیر تابوت سکینه که هرگاه بنی اسراییل در امری خلاف میکردند، آوازی از آنجا بیرون میآمد و میان حقّ و باطل حکم میکرد؛ چنانکه سابقا گذشت بریّة الحکم است که آن هم یکی از معاجز موسویّه بوده و هزار سال میان بنی اسراییل باقی مانده؛ چنانکه در تاریخ مجدی که به زینة المجالس، معروف و مؤلّف آن سیّد جلیل، مجد الدین محمد، از معاصرین شیخنا الجلیل البهایی است؛ چنین آورده: از دیگر معجزات موسی علیه السّلام بریّة الحکم بود که تا هزار سال میان بنی اسراییل باقی ماند.
کیفیّت آنچنان بود که موسی علیه السّلام دکلهای از زر و صوف و کتان ساخته بود، در نسج آن جواهر نفیسی تعبیه کرده، سه سطر نوشته و هر سطری به لونی ملوّن بود، اسمای ابراهیم و اسحاق و اسباط را نیز بر آنجا نقش کرده و شیب این اسامی، حروف تهجّی در آنجا مثبت شده بود.
چون در میان بنی اسراییل مهمّی حادث میشد و کیفیّت آن را نمیدانستند، نزد امام اعظم هارونی میآمدند و میایستادند تا امام، جامهای که خاصّ او بود، میپوشید و بریّة الحکم را بالای آن ثیاب دربرمیافکند، بعد از آنکه حادثه را بر وی شرح میکردند، همان لحظه از بریّة الحکم جواب میشنیدند. اگر سخن بسیار بود، کیفیّت آن صورت از حروف تهجّی بدان محل، ظاهر میگشتی و از ترکیب حروف، چگونگی حالات منکشف میشد.
گویند در زمان یوشع بن نون، شخصی مبلغی خطیر دزدید و به هیچگونه راه بدان
نمیبردند، یوشع بدان و تیره عمل نموده، نام سارق را پیدا کرد و بعد از اعتراف، به استیصال او امر فرمود.
دوم: ایضا نظیر این دو چیز در تمیز محقّ از مبطل در میان بنی اسراییل، حوض پرآبی بوده؛ چنانکه در تاریخ سابق الذکر آمده: دیگر از آن جمله؛ یعنی از معجزات، حضرت موسی علیه السّلام حوضی پرآب کرده و فصل و بند آن را به دست هارون داده بود.
چون شخصی نسبت به منکوحه خود، شکّی در خاطرش میافتاد و درباره وی گمانی میبرد، نزد هارون رفته، آن حال را عرض میکرد، هارون قدری آب از آن حوض در کوزه کرده مقداری خاک بر سر انگشت برداشته، در آن آب میافشاند، بر آن دعا میخواند، میدمید، صورت حال را با نام زن برمیخواند و آب را به او میداد تا بخورد، اگر زانیه بود، فی الحال سیاه گشته، میترکید و همان لحظه هلاک میشد و اگر صالحه بود، هیچ مضرّتی به وی نمیرسید، نیز در آن سال به فرزند رشیدی حامله میشد، اگرچه آن زن عقیم بود، این معجزه تا هزار سال در میان بنی اسراییل باقی بود.
نقل است که در آن روزگار دو خواهر شبیه به همدیگر بودند؛ چنانکه بیننده به دشوار میان ایشان فرق میگذاشت. شوهر یکی از آن دو نسبت به منکوحه خود، گمانی نمود و صورت حال را به آینه دل هارونی عرض کرد، ایشان به طلب زن فرستادند، آن عورت مکر کرده، خواهر خویش را فرستاد، آن ضعیفه آب معمول را خورد و چون عمل قبیح نکرده و چیزی از او صادر نشده بود، آسیبی بدو نرسیده، سپس آن عورت به خانه آمد، خواهر او را استقبال نمود و در کنار گرفت. تا نفس این صالحه که آب خورده بود به دماغ خواهر که زنا نموده بود رسید، فی الحال آن زانیه سیاه شد، ورم نموده، ترکید.
بدان پنجمی از مواریث انبیا که در زمان ظهور حضرت بقیّة اللّه با آن بزرگوار
میباشد، صاع حضرت یوسف است؛ چنانکه در حدیث مفصّل مفضل و غیره است و آن بنابر فرموده حضرت صادق علیه السّلام همانطور که در تفسیر صافی است، قدحی از طلا بوده و آن پیمانه حضرت یوسف بود و اطلاق سقایت بر آن در قول باریتعالی که میفرماید: جَعَلَ السِّقایَةَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ(1)بهواسطه این است که این قدح، اوّلین مشربه آن جناب بود و چون طعام، عزیز الوجود شد؛ اکراما للطّعام، یوسف آن را کیل خود قرار داد. مشربه بودنش با فرمایش حضرت صادق علیه السّلام که فرمود: جنس آن طلا بوده؛ منافی نیست، زیرا ممکن است در شریعت آنان، استعمال اوانی طلا و نقره جایز بوده.
بعضی از مفسّرین گفتهاند آن قدحی از نقره و بعضی گفتهاند از بلور بوده، بعضی گفتهاند قدحی از زمرّد سبز و دیگری گفته از یاقوت سرخ بوده که قیمت آن دویست هزار دینار بوده و آن ظرفی بود که حضرت یوسف از آن آب میآشامید.
در تفسیر گواشی است که آن قدح از طلا و مرصّع به جواهر بود و یوسف به جهت اکرام برادران، آن را برای طعام ایشان کیل قرار داد. کاشفی گفته: به جهت عزّت و نفاست طعام در آنوقت آن را پیمانه ساخته بود و این همان صاعی است که به امر یوسف برای نگاهداری بنیامین نزد خود، آن را در رحل بنیامین نهادند؛ چنانکه کیفیّت آن در کتب تفاسیر و اخبار و تواریخ مذکور است.
در تاریخ حافظ ابرو آورده: چون صاع را از بار بنیامین بیرون آوردند و به مجلس عزیز حاضر کردند و برادران همه به جمع حاضر بودند و برای استخلاص بنیامین به شفاعت آمده بودند، یوسف در حضور آن جماعت بر صاع دست زده، گوش بر صاع داشت؛ بعد از آن خطاب کرد: ابن طاووس میگوید شما دوازده برادر بودید، یکی را فروختید. بار دیگر بر صاع دست زده، گفت: صاع میگوید: بعد از آنکه برادر را از پیش پدر بردید، در چاه افکندید و بعد، او را از چاه بیرون آوردید و به بیست درم و دینار سیاه فروختید، پیراهنش را به خون بزغاله ملطّخ گردانیده، نزد پدر بردید و
1) سوره یوسف، آیه 70.
گفتید: این خون برادر ماست. نوبت دیگر، بر صاع دست زده، گفت؛ میگوید: به پدر خویش دروغی گفتید و هنوز گرفتار آن دروغ هستید، خدا هنوز از شما درنگذشته، بار دیگر، بر صاع دست زده، گفت: صاع میگوید: برادر خویش را فروختید، قبالهای نوشته، نامههای خود را بر آن ثبت کردید و به مشتری برادر خود دادید.
چون برادران این نوع سخنان را استماع نمودند، ترسیدند و گفتند: ایّها العزیز! این صاع، دروغ میگوید و از این جمله که ذکر شد، همین پیراهن بیان واقع بوده است.
یوسف غضبناک شده، فرمود: صاع من، هرگز دروغ نگفته، شما به او نسبت دروغ میدهید و پندارید همه، همچون شما منسوب به دروغاند! آنگاه بار دیگر بر صاع دست زده، گفت: صاع میگوید: آن خط در خزانه تو است، اکنون اگر خواهید، بفرمایم تا قباله را بیاورند.
گفتند: بلی، آنگاه یوسف قباله را حاضر گرداند، چون خطّ خود را دیدند، شناختند و لکن از غایت خجالت، انکار کردند و گفتند: این خطّ ما نیست و ما از این واقعه خبر نداریم.
یوسف به بنیامین فرمود: تو خطّ ایشان را میشناسی، ببین خطّ ایشان است یا نه؟
بنیامین دید و گفت: خطّ ایشان است. دانستند که برای افکار هیچرویی نمانده، مقرّ آمدند. امّا گفتند: این، یوسفی که برادر ما بود، نیست، بلکه ما کنیزکزادهای یوسف نام داشتیم که او را به مالک فروخته بودیم و این حجّت به نام او مرقوم است.
یوسف باز از بنیامین سؤال کرد: آیا این قوم کنیزک بچّهای یوسف نام داشتهاند؟
گفت: نه، هرگز در خاندان ما کنیزکزادهای به این نام نمیبود. ای عزیز! صاع تو راستگو است، نوبت دیگر از وی سؤال کن که این برادر در حیات است یا نه؟ یوسف بر صاع دست زده، فرمود: زنده است و تو او را ببینی.
باز بنیامین به عزیز التماس نموده، از این صاع بپرس چه کسی او را دزدیده؟ یوسف بار دیگر بر صاع دست نهاد و گفت: صاع خشمآلود است و چنین میگوید: از من چه میپرسی که چه کسی تو را دزدیده؟ چون دیدی که از بارگه مرا بیرون آوردند.
ایقاظ لأرباب الأتّعاظ در بعضی از تفاسیر بعد از نقل آنچه مذکور شد، آمده: ای عاصی بیچاره! از آن روز بترس که مالک الملوک جلّ جلاله عاصی را به اقرار آورده، هرچند بنده در ذیل انکار چنگ زند؛ چنانکه در خبر است که هیچ بندهای نیست مگر اینکه خدای تعالی بیواسطه و بیترجمانی با وی حساب کند، پس حقتعالی فرماید: ای بنده عاصی! آن چه در نامه عمل تو است، به مباشرت تو بوده یا فرشتگان من، به غلط بر تو نوشتهاند؟
بنده گوید: بار خدایا! این نامه من نیست و من این گناهان را نکردهام.
حقتعالی فرماید تا شب و روز را بیاورند و بر معاصی وی گواهی دهند.
بنده گوید: در شهادت اتّفاق در زمان و مکان در میانه شهود، شرط است، اگر گناه در روز بوده، شب چه داند و اگر در شب بوده، روز چه داند؟ اینها دروغ میگویند.
حقتعالی به کرام الکاتبین میفرماید تا گواهی دهند. خطاب آید: در گواهی اینها چه جرح و دفع داری؟
گوید: الهی! اینها دشمن مایند و گواهی خصم، معتبر نیست، زیرا هنوز ما بنی آدم نبودیم که اینها درباره ما میگفتند: أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ(1)هنوز نبوده و گناه نکرده، بر ما گواهی میدادند؛ امروز هم میتوانند گناه نکرده، گواهی دهند.
حقتعالی فرماید تا آسمان و زمین گواهی دهند.
بنده گوید: دروغ میگویند، زیرا اینها بیگانهاند، مرا کجا دیدهاند؟
حقتعالی فرماید: اگر اینها بیگانهاند، من گواه آشنا، از تن تو بگذرانم، پس بر زبانش مهر نهند و دستش را به سخن آرند، گوید: من ناشایست چنین گرفتم، پای او گوید: به نابایست چنین رفتم، چشم گوید: به نامحرم نگریستم، گوش گوید: ملاهی و مناهی چنین شنیدم، فرج گوید: به فواحش چنین مباشرت نمودم؛ هر عضوی جداجدا
1) سوره بقره: آیه 31.
به عصیان خود گواهی دهد.
آنگاه حقتعالی بند از زبان وی بردارد و گوید: در گواهی اینها چه میگویی؟
گوید: خداوندا! همه دروغ میگویند، هریک از اینها در دنیا آرزویی از من خواستند، من آرزویشان را به آنها نرساندم، لذا در حقّ من چنین گواهی میدهند.
آنگاه حقتعالی بهخودیخود گواهی دهد: اگر همه اینها دروغ میگویند، من که میدانم تو چهها کردهای، یاد داری در فلان روز و فلان موضع چه کردی؟ من آنجا حاضر بودم. چون حقتعالی ادای شهادت فرماید، دیگر هیچ عذری برای بنده نماند، خجل میگردد، فرومیماند و عرض میکند: الهی! من از شرمساری خجالت منکر میشدم. اکنون هرچه خواهی بکن که مستوجب عقوبتم، انتهی.
بدان ششمی از مواریث انبیا که در زمان ظهور امام عصر و ناموس دهر- عجّل اللّه فرجه الشریف- با ایشان میباشد، قمیص حضرت یوسف و پیراهن آن جناب است که آن را از مصر به کنعان فرستاد، یعقوب آن را بر صورت خود انداخت و باعث روشنی چشم او گردید؛ چنانکه در کمال الدین(1)به اسناد خود از مفضل بن عمر و او از حضرت صادق علیه السّلام روایت نموده که از آن حضرت شنیدم، میفرمود: آیا میدانی پیراهن یوسف چه بود؟
عرض کردم: نه.
فرمود: وقتی برای ابراهیم آتش فراهم شد که او را به آتش اندازند، جبرییل با این پیراهن بر او نازل گردید و آن را بر آن پوشاند و به سبب آن، گرمی و سردی ضرری به او نرساند. وقتی هنگام وفات ابراهیم علیه السّلام رسید، آن را در میان بازوبندی کرده، به بازوی اسحاق و او آن را به بازوی یعقوب بست و چون یوسف متولّد شد، یعقوب آن را به
1) کمال الدین و تمام النعمة، صص 143- 142.
بازوی یوسف بست؛ آن در بازوی یوسف بود تا وقتی که ماجرای او به جایی منجر گردید که قضیّهاش مشهور است.
چون یوسف آن را از میان بازوبند درآورد، یعقوب بوی آن را دریافت. این قول خدای تعالی است: إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ(1)به درستی که بوی یوسف به مشام میرسد، اگر شما مرا به نقصان عقل نسبت میکنید، پس آن، همین پیراهن بود که از بهشت آورده شده.
عرض کردم: فدایت شوم! آن پیراهن از یوسف به که منتقل شد؟
فرمود: به اهلش و آن هنگام خروج قائم علیه السّلام نزد او میباشد. بعد از آن فرمود: هر پیغمبری که به علمی یا غیر آن وارث شد، هرآینه آن به محمد صلّی اللّه علیه و اله منتهی گردید و به او رسید، انتهی. اخبار بدین مضمون که آن پیراهن بهشتی بوده، بسیار است.
ان شاء مقال فی جواب سؤال در تفسیر بحر الدرر است که اگر پرسند از کجا برای یوسف معلوم شد به بوی پیراهنش، بینایی پدر معاودت خواهد کرد که فرمود: اذْهَبُوا بِقَمِیصِی هذا فَأَلْقُوهُ عَلی وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً(2)جواب آن است که به وحی الهی معلوم کرده بود و جبرییل به او خبر داده، نیز میشاید که یوسف به فراست معلوم کرده باشد قوّت باصره یعقوب ضعیف گشته و از کثرت بکاء و تنگی دل، سوادش به بیاض مبدّل گردیده و لکن هنوز به حدّ عمی نرسیده و چون حزنواندوه انبوه گردد، به ضعف بصر منجر شود و باز چون فرح و ابتهاح به افراط رسد، آن ضعف به قوّت، مبدّل گردد و آن نقصان از وی زایل شود، این احتمال با قوانین طیّبه موافق است.
ایضا اگر کسی گوید یعقوب چگونه بوی پیراهن را از هشتاد فرسنگ راه شنید؛
جواب بر دو وجه است:
اوّل: آن، محمول بر معجزه است که از مسافتی چنین دور، بوی آن پیراهن را استنشاق کرد.
دوّم: بنابر آنچه مجاهد مفسّر گفته چون آن پیراهن از جنّت بود، رایحهای از آن همراه باد صبا گردانیدند و آن رایحه در اقطار و اکناف عالم منتشر گشت، چون فوایح آن روایح به مشام یعقوب رسید، شناخت این بوی جنّت است- انبیا و اوصیا به ادراک این معنی مخصوصاند- و دانست بوی جنّت در دنیا منحصر به همان پیراهن است که از بهشت آورده بودند و آن پیراهن مختصّ جناب یوسف علیه السّلام است، لاجرم در ادراک آن رایحه گفت: إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ(1)
«قال الجلدکی فی کتاب الأنسان من کتاب البرهان علی ما هو المنقول فی روح البیان لعمری: کلّما کثفت طینة الأنسان و زادت کثافتها نقصت حواسّه فی مدرکاتها لحجب الکثافة الطّاریة علی ذات الأنسان من اصل فطرته.
و امّا جوهر ذات الأنسان إذا لطف و تزایدت لطافته فانّ جمیع حواسّه تقوی و تزید ادراکها و کثیر من اشخاص النوع الأنسانی یدرکون بحاسّة الشّمّ الروائح العطرة من بعد المسافة علی مسافة میل أو اکثر من ذلک علی مسیرة امیال و لعلّ من تزایدت لطافته یدرک رائحة ما لا رائحة له من الروائح المعتاده، کما قال تعالی حکایة عن یعقوب: إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ و هذه الحاسّة مخصوصة به اهل الکشف لا بغیرهم من الناس، انتهی.
اقول: و من هذا الباب قول نبیّنا صلّی اللّه علیه و اله انّی لأجد رائحة الرّحمن من جانب الیمن.»
1) سوره رعد، آیه 94.
تحفة للذکیّ منقولة عن الجلّدکیّ اشارة عرفانیّة و غیرة ربانیّة در احسن القصص آمده: اگر کسی پرسد حکمت در سفیدی دیده یعقوب چه بود؟
و العلم عند اللّه، جواب آن را از دو وجه گفتهاند:
وجه اوّل: ارباب محبّت میگویند: یعقوب دعوی محبّت یوسف کرده بود و دلیل صدق محبّت، آن است که محبّ، نظر از غیرمحبوب بدارد و چشم به روی غیر نگشاید و چون در هنگام فقدان یوسف، بنیامین را منظور خود ساخته و با او آرام گرفته بود، غیرت محبّت، دیده وی را از دیدن غیر بردوخت و از مشاهده دیدار غیرمحبوب، محجوب گردانید، بدان معنی که دیدهای که از دیدار محبوب محروم ماند و باید غیر را ببیند، بهتر است که آن دیده نابینا غیر را هم نبیند.
وجه دوّم: ارباب اشارت میگویند: برادران یوسف خواستند میان او و یعقوب مفارقت اندازند تا یوسف را نبیند، او را فراموش کند، فقط ایشان را بیند و به ایشان محبّت ورزد؛ چنانکه حقتعالی فرمود: إِذْ قالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلی أَبِینا(1)الی قوله تعالی یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ(2)حقتعالی دیده یعقوب را سفید گرداند تا اگر از مشاهده جمال یوسف محروم ماند، باری به ایشان هم نظر نکند و دل او را از محبّت یوسف مملوّ نمود تا طرفة العینی او را فراموش نکند که تاللّه تفتوء تذکر یوسف.
همچنین در آن کتاب نظیر این واقعه است که ابلیس لعین نسبت به آدم علیه السّلام کیدی پیش برد تا او را از بهشت بیرون آورد و مقصودش آن بود که از حسدی که داشت آدم را که در جوار قرب خداوندی جلّ و علا و حریم حرم وصال متمکّن بود از دار قرب و جوار مولایش بیرون آورد و به جوار خویش، دار دنیا که الدنیا ملعونه فرود آورد تا
همه آدم و اولاد او، آن لعین را بینند، از فرمان او اطاعت نمایند و نسبت به مولا مخالفت ورزند، کانّ اللّه تعالی یقول: ای ابلیس! مرادت همان بود که بندگانم در دنیا تو را بینند و از نظر عنایتم محروم مانند، به عزّت و جلالم! من دیده ایشان را از دیدار تو محجوب گردانم و محبّت و شوق خویش را در دلهای ایشان ودیعت نهم تا در جمیع حالات و در تمام حرکات و سکنات به یاد من باشند که الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی جُنُوبِهِمْ(1)و هر روز از روزنه من القلب إلی الرّب روزنة، به سیصد و شصت نظر، منظور من گردند تا همه با من باشند و از تو یادی نیاورند مگر به طرد و لعن که إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ(2)
بدان باریتعالی جلّ ذکره امر حضرت یوسف را از ابتدای امرش تا انتهای آن بر سه پیراهن جاری فرمود؛ یکی پیراهن علامت وَ جاؤُ عَلی قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ(3)
دوّم پیراهن شهادت إِنْ کانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ(4)
سوّم پیراهن بشارت اذْهَبُوا بِقَمِیصِی هذا(5)
پیراهن، علامت کذب برادران را ظاهر کرد و سبب اندوه یعقوب فراهم آمد.
پیراهن، شهادت دروغ زلیخا را ظاهر کرد و سبب اندوه زلیخا گردید. پیراهن، بشارت خبر سلامتی یوسف را آورد و موجب بهجت و سرور یعقوب شد.
در بعضی از کتب معتبر است که پنج پیراهن باعث خجلت پنج تن شد.
اوّل: پیراهن آدم که او را خجل گرداند و آنچنان بود که چون به اکل شجره اقدام نمود، پیراهن از وی گریزان شد و بدن مبارکش عریان گشت که فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما(1)و لکن عورتشان به دلیل لفظ لهما بر ایشان مکشوف بود نه بر غیر ایشان.
دوّم: پیراهن موسی علیه السّلام بود که کافران را خجل گرداند، واقعه آنچنان بود که موسی از بسیاری حیا که بر وی غالب بود، پیش مردم جسد خود را برهنه نمیکرد.
کافران گفتند موسی به علّت برص گرفتار است و لذا از دیدن مردم احتراز میکند.
موسی روزی پیراهن از تن بیرون کرده، بالای سنگی نهاده، به آب درآمد، چون از آب بیرون شد، خواست پیراهن را بپوشد، آن سنگ به قدرت کامل الهی دوید، موسی نیز از پی او دوان شد، آن سنگ چون میان کفّار رسید، قرار گرفت و موسی همچنان برهنه میان کافران آمد و پیراهن خود را گرفت، آنها اندام مبارکش را از جمیع علّتها مبرّا دیدند و از گفتار خود خجل گشتند.
سوّم: پیراهن چاک شده یوسف، زلیخا را خجل نمود که وَ إِنْ کانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ(2)
ارباب اشارت در این مقام گفتهاند: یوسف در آنوقت دو پیراهن داشت؛ یکی آن که بهعنوان تعویذ پوشیده بود و آن از بهشت بود و دیگری آن بود که زلیخا بر ظاهر اندام او پوشانیده بود. پیراهن بهشتی نهان و پیراهن زلیخا آشکار بود، دست زلیخا به پیراهن بهشتی که در نهان بود، نرسید، به پیراهن ظاهر دست زده، آن را پاره کرد.
کذلک بنده مؤمن دو پیراهن دارد؛ یکی ظاهری که عبارت از طاعت و دیگری باطنی که اشاره به توحید و معرفت است. ابلیس لعین وقتی قصد بنده مؤمن کند، دستش به پیراهن توحید نرسد، زیرا حقتعالی آن را در صندوق دل استوار ساخته، پس دست به جانب پیراهن طاعت دراز کند که نمایان است و به چنگ وسوسه در آن درآویزد تا بتواند که در طاعتش قصوری پدید آورد.
چهارم: پیراهن خونآلود یوسف که برادران او را خجل گرداند، چرا که چون نظر یعقوب بر پیراهن آمد و آن را درست دید، گفت: عجب گرگ حلیم و بردباری بوده که یوسف را در این پیراهن خورده و هیچ آسیبی به پیراهن نرسیده. برادرانش از این سخن خجل گشتند.
پنجم: پیراهن حضرت خاتم الانبیا صلّی اللّه علیه و اله بوده که پسر عبد اللّه بن ابی سلول را خجل گرداند و آنچنان بود که پسر آن نزد حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله آمد و گفت: پدرم بیمار است، پیراهن شما را میطلبد تا به قیامت بدرقه برد. حضرت رسالت دست بر گوی گریبان برد تا گره را بگشاید، هر گره که میگشود، باز بسته میشد، تا اینکه نفاق وی بر همه حاضران ظاهر و از این راه خجالت به پسر وی ملحق شد؛ و اللّه العین، انتهی.
بدان هفتمی از مواریث انبیا که در وقت ظهور امام زمان و خلیفه خداوند رحمان با آن بزرگوار میباشد، خاتم حضرت سلیمان، حشمة اللّه است؛ بنابر آنچه در حدیث مفصّل مفضل بن عمر است.
در کمال الدین(1)به اسناد خود از ریّان بن صلت روایت نموده که گفت: به حضرت رضا علیه السّلام عرض کردم: آیا تو صاحب این امری؟
فرمود: من صاحب این امرم؛ یعنی خلافت و امامت حقّ من است و لکن، من آن نیستم که زمین را پر از عدل میگرداند؛ چنانکه از جور پر شده، چگونه میشود آن کسی که زمین را پر از عدل میگرداند باوجود این ضعف بدن که در من میبینی؟ قائم کسی است که هنگام خروجش در سنّ پیران و صورت جوانان میباشد و بدنش به نوعی پرقوّت و پرزور است که اگر دستش را به درخت بزرگی دراز کند، آن را از بیخ برکند و اگر میان کوهها نعره کشد، سنگهای سخت از هیبت صدایش خرد شده، از هم
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 377.
میپاشد، عصای موسی و خاتم سلیمان نزد وی میباشد، آن حضرت، پسر چهارم از اولاد من است، خدای تعالی هر قدر که بخواهد، او را در پس پرده خود، غایب و پنهان خواهد نمود، بعد او را ظاهر میگرداند و با او زمین را پر از عدل میکند؛ چنانکه پر از ظلم و جور گردیده.
بیان حاسم للنّزاع الواقع فی هذا الخاتم المّساع بدان بنابر آنچه علّامه مجلسی فرموده در این خاتم شریف، میان علمای عامّه و خاصّه، نزاعی عظیم است، مفسّرین و محدّثین اهل سنّت و جماعت عقیده دارند سلطنت و پادشاهی حضرت سلیمان منوط و مربوط به آن خاتم بود که هروقت واجد آن بود، پادشاه بود و گاهی که فاقد آن میشد، از خلافت و سلطنت میافتاد.
این چیزی بود که بالخاصیّة در آن خاتم قرار داده شده بود و لذا وقتی در دست دیوی صخر نام افتاد و مدّت چهل روز در دست او بود، آن دیو سلطنت و خلافت را حایز شد.
کیفیّت آن بنابر آنچه در بحار پنجم و جلد اوّل از حیات القلوب علّامه مجلسی رحمه اللّه و تفسیر منهج الصادقین و غیر اینهاست، چنین است که قصاص و جهّال بیایمان روایت کردهاند: روزی دیوان به سلیمان رساندند که در صیدون- مدینهای در بعضی جزایر است- پادشاهی عظیم الشأن است که هیچ پادشاهی قدرت ندارد به محاربه او رود، چون دریا آن بلد را احاطه نموده.
سلیمان به باد امر کرد او را با لشکر جنّ و انس به آنجا برد، با آن پادشاه محاربه نمود، او را کشت و دخترش را که جرّاده نام داشت و در نهایت حسن بود به حوزه تصرّف خود درآورد و چون بسیار صاحب جمال بود، سلیمان او را دوست میداشت ولی او با سلیمان نمیساخت و پیوسته میگریست. سلیمان به او گفت: ای دختر! سلطانی که بهتر از من باشد، کجا یابی؟
دختر گفت: اگرچه پادشاهی بهتر از تو، بلکه مساوی تو، یافت نمیشود، امّا اشتیاق
پدر بر من غالب گشته و آتش مهاجرت او، دل مرا کباب ساخته؛ اگر میخواهی فی الجمله آتش مهاجرت او در دل من منطفی شود، بفرما صورت پدر مرا بسازند تا در آن بنگرم و به وسیله آن تسلّی یابم.
سلیمان فرمود صورت او را تصویر کردند و لباس پدر او را بر آن صورت پوشاندند.
دختر چون نزد پدر خود به عبادت اصنام اشتغال داشت، اینجا نیز بنابر آن عادت با جمعی از کنیزان به عبادت آن صورت میل نمودند. چون مدّت چهلروز سلیمان از این معنی بیخبر بود، آصف بن برخیا بهواسطه اطّلاع پیدا نمودنش از آن کیفیّت به سلیمان گفت: میخواهم خطبهای بخوانم که مشتمل بر حمد خدا و ثنای انبیا باشد.
سلیمان گفت: روا باشد.
آصف بر منبر رفت، پیغمبران را ثنا گفت و اصلا متذکّر سلیمان نشد. سلیمان از این معنی غمناک گشت. چون آصف از منبر پایین آمد، سلیمان گفت: چرا همه پیغمبران را ثنا گفتی و مرا گذاشتی؟
آصف گفت: زیرا چهل روز است که در خانه تو بت میپرستند و تو از آن بیخبری.
سلیمان چون این کیفیّت را شنید، آن صورت را شکست، دختر را محبوس ساخت و به محکمه بازآمد. وقتی مجلس قضا انقضا یافت، او تقاضای بول پیدا کرد، به متوضّا رفت و بنابر عادتی که داشت، خاتم از دست بیرون کرد و به امّ ولد خود که امینه نام داشت، داد و آن خاتمی بود که ملک، نبوّت و تسخیر جنّ، انس، طیور، وحوش و شیاطین منوط به آن بود. خدای تعالی شبه جسد سلیمان را به دیوی انداخت که صخر نام داشت و صاحب بحر بود، همین دیو بود که در حین بنای بیت المقدّس، سلیمان را به الماس رهنمون کرد.
القصّه آمد و به امینه گفت: خاتم مرا بده! امینه انگشتر را به وی داد، در انگشت کرد، بر جای سلیمان نشست، همه رعیّت مسخّر وی شدند و شبه دیو بر سلیمان افکنده شد، چون از متوضّی بیرون آمد و انگشتری طلبید، امینه بانگ بر وی زد که سلیمان انگشتری را گرفت.
بالجمله سلیمان هرجا میرفت او را میزدند، میراندند و میگفتند: تو دیوی! آخر کار او به جایی رسید که در خانهها میرفت، گدایی میکرد و هرگاه میگفت من سلیمانم، او را میزدند، دشنام میدادند و بر سرش خار و خاشاک میریختند. چون دریافت آن امتحان و فتنه است، روی به صحرا نهاده، چهل روز در بیابانها میگشت و تضرّع و زاری میکرد تا خدای بر وی رحمت کرده، توبهاش را قبول نمود. صخر چهل روز در ملک، مال، حشمت و سلطنت سلیمان، تصرّف و در نبوّت و زنان سلیمان دخل کرد و دین و ملک او را متغیّر ساخت.
چون آصف آن حال را دید، گفت: مگر سلیمان دیوانه شده یا مرتدّ گشته، چون چهل روز که به عدد ایّام بتپرستیدن آن دختر و کنیزان بود، گذشت، فرشته آمد و صخر را از آنجا دور کرد. آن دیو پرید، به هوا رفت، انگشتری را در دریا انداخت و ماهی انگشتری را فرود برد. اتّفاقا همان روز، آن ماهی به دست سلیمان افتاد، چون شکم آن را شکافت، انگشتری را در شکمش یافته، برداشت، باز به مسند نبوّت و مملکتداری نشست و جنّ، انس، وحوش، طیور و شیاطین را مسخّر فرمان خود ساخت.
گویند سلیمان در آن چهل روز هرچه طعام میطلبید، به او نمیدادند تا اینکه روز چهلم زنی ماهییای به او داد، شکم آن را شکافت، خاتم را اندرون آن یافت.
گروهی دیگر برآنند که چون سلیمان را میزدند، از میان مردم بیرون آمد و پیش جماعتی آمد که مشغول ماهی فروختن بودند، او هرروز برای ایشان ماهی میآورد و ایشان هرروز دو ماهی به او میدادند، تا آنکه چهل صباح بر این منوال گذراند، روز چهلم چون شکم ماهیای که به او داده بودند، شکافت، خاتم را در آن دید.
این ناچیز گوید: آنچه نقل نمودیم، مطابق نقل صاحب منهج است و در حیات القلوب بعد از اینکه قریب به این را بهنحو اختصار آن نقل نموده؛ فرموده: عامّه گفتهاند، این است معنی قول حقتعالی که ما سلیمان را امتحان کردیم و جسدی بر کرسی او انداختیم، مراد از جسد، شیطان است که به صورت او
بر کرسیاش نشست، انتهی.
پس این روایت قصّاصین و کذّابین صریح است در اینکه خاتم سلیمان بالخاصیة به دست هرکس بیفتد و لو اهرمن و دیو باشد، قهرا کار سلیمان از او بروز و ظهور کند.
روایة عن بعض التّفاسیر الخاصیّة، مثبتة للخاتم هذه الخاصیّة بدان علی بن ابراهیم قمی رحمه اللّه در تفسیر(1)خود، روایتی از حضرت صادق علیه السّلام نقل نموده که صریحا دلالت دارد بر اینکه سلطنت و پادشاهی سلیمان منوط و مربوط به خاتم آن جناب بوده، مضمونا هم با روایت عامیّهای که از منهج منقول افتاد، مطابق است و آن، این است که در تفسیر آیه فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّیحَ(2)الی قوله تعالی وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفادِ(3)که حقتعالی میفرماید: باد را برای سلیمان مسخّر گرداندیم که به امر او هرجا که میخواست، نرم جاری میشد و شیاطین را برای او مسخّر کردیم که عمارتها، بنا و در دریا غوّاصی کنند، برای او و دیگران از شیاطینی که بر یکدیگر به زنجیرها بسته بودند؛ گفته است: آنها چند شیطان بودند که مقیّدشان کرده و بر هم بسته بود، به سبب آنکه وقتی خدا ملکش را سلب کرده بود، از او نافرمانی کردند؛ چنانکه از حضرت صادق علیه السّلام منقول است: حقتعالی پادشاهی سلیمان را در انگشترش گذاشته بود، هرگاه انگشتر را در دست میکرد، جمیع جنّ، انس، شیاطین، مرغان هوا و وحشیان صحرا نزد او حاضر میشدند و او را اطاعت میکردند. بر تخت خود مینشست، حقتعالی بادی میفرستاد و تخت او را با جمیع شیاطین، مرغان، آدمیان، چهارپایان و اسبان به هوا به هر جایی که میخواست، میبرد.
سلیمان نماز صبح را در شام و نماز ظهر را در فارس میخواند، به شیاطین امر میفرمود سنگ را از فارس برمیداشتند و در شام میفروختند. چون اسبان را گردن زد که رُدُّوها عَلَیَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ(1)و آنها را پی کرد؛ حقتعالی پادشاهیاش را سلب کرد و چون داخل بیت الخلا میشد، انگشتر را به بعضی از خدمه خود میسپرد.
شیطانی آمد و خادم آن حضرت را فریب داد، انگشتر را از او گرفت و در دست کرد. آنگاه شیاطین، جنّیان، آدمیان، مرغان و وحشیان همه نزد او حاضر شدند و او را اطاعت کردند. وقتی سلیمان به طلب انگشتر بیرون آمد، انگشتر را نیافت و پادشاهی را با دیگری یافت، گریخت و به کنار دریا شتافت. بنی اسراییل اطوار شیطان را که به صورت سلیمان شده بود و دعوی سلیمانی میکرد، منکر یافتند و موافق اطوار حسنه آن حضرت ندیدند، لذا به شکّ افتادند، نزد مادر سلیمان رفتند و از او پرسیدند: در این اوقات از سلیمان چیزی مشاهده مینمایی که خلاف عادت معهود او باشد؟
گفت: او پیشتر نیکوکارترین مردم نزد من بود ولی در این ایّام از من مخالفت میکند.
چون از کنیزان و زنان آن حضرت پرسیدند، گفتند: سلیمان پیشتر در حیض با ما نزدیکی نمیکرد، الآن در حیض نزدیک ما میآید. شیطان ترسید که بیابند او سلیمان نیست، انگشتر را در دریا انداخت و گریخت.
حقتعالی به ماهیای امر فرمود انگشتر را فروبرد، بنی اسراییل چهل روز متحیّر ماندند و سلیمان را تفحصّ میکردند، سلیمان در کنار دریا میگشت، توبه و انابه میکرد و به درگاه خدا تضرّع مینمود، بعد از چهل روز به صیّادی رسید که ماهی شکار میکرد به او استدعا کرد رخصت بده من تو را یاری کنم، آنگاه از ماهیای که شکار میکنی، حصّهای به من بده.
چون او را بر شکار ماهی اعانت کرد، صیّاد یک ماهی به او داد. سلیمان شکم ماهی
1) سوره ص، آیه 33.
را شکافت که آن را بشوید، ناگاه انگشتر خود را در شکم آن یافت. آن را در انگشت خود کرد، جمیع جنّیان، شیاطین، آدمیان، مرغان و وحشیان دور او جمع شدند، به جای خود برگشت و شیطان را با لشکرهایش گرفت، بعضی را در میان آب مقیّد کرد و بعضی را در میان سنگ به نامهای بزرگ خدا محبوس گردانید؛ ایشان تا روز قیامت محبوس و معذّب خواهند بود.
حضرت سلیمان به ملک خود برگشت و به آصف که کاتب و وزیر او بود و خدا در حقّ او فرموده علمی از کتاب نزد او بود که تخت بلقیس را به یک چشم بههمزدن حاضر میگرداند؛ اعتراض نمود و گفت: من مردم را معذور میدارم که نمیدانستند او شیطان است، تو را چگونه معذور دارم که میدانستی؟
آصف گفت: به خدا سوگند! آن ماهی که انگشتر تو را برداشته بود، میشناختم و پدر، مادر، عمو و خالوی آن ماهی را نیز میشناختم، امّا امر الهی چنین بود، شیطان به من گفت برایم بنویس؛ چنانکه برای سلیمان مینوشتی. گفتم: قلم من به ظلموجور جاری نمیشود. گفت: پس بنشین و چیزی منویس! من به ضرورت مینشستم و چیزی برای او نمینوشتم و لکن ای سلیمان به من خبر ده چرا هدهد را دوست داری؟ حال آن که از همه مرغان خسیستر و بدبوتر است! فرمود: برای آن دوست دارم که آب را زیر سنگ سخت میبیند. آصف گفت: چرا آب را زیر سنگ میبیند ولی دام را زیر یک مشت خاک نمیبیند و به دام میافتد.
سلیمان فرمود: چون امری مقدّر شود، دیده کور میگردد.(1)
ردود علی مضمون الرّوایتین و جحود لصحّتهما فی البین بدان جمیع متکلّمین و مفسّرین طایفه شیعه- انا و اللّه براهنهم- این دو روایت را انکار کرده، ردّ نموده، طرح ساختهاند، چون مضمون آنها از چندین وجه، با قواعد
1) تفسیر القمی، ج 2، ص 238- 234.
مذهب و ملّت منافی است:
وجه اوّل: پیغمبر خدا منزّه از آن است که حیوانی را به سبب غافل شدن خود از نماز بیگناه گردن بزند و پی کند، چرا که او از نماز غفلت نمود و نسبت به آن اسبان ظلم کرد؛ چنانکه بر مراجع به آن هویداست.
وجه دوّم: پیغمبری و پادشاهی خدایی و سلطنت الهی به انگشتر نیست که هرکس انگشتر را دست کند، پادشاه شود. سیّد علم الهدی در تنزیه الانبیا، بعد از اینکه قصّه مذکور را از طریق عامّه نقل نموده: آنچه قصّاص گمراه در این باب نقل کردهاند، بدیهی البطلان است و جایز نیست مثل آن بر یکی از انبیا صادر شود و معقولیّت ندارد نبوّت در خاتم باشد، چون آن مقتضی این است که خاتم همیشه با سلیمان باشد، زیرا نزع آن، موجب سلب نبوّت است که اگر بعضی اوقات داشته باشد و بعضی اوقات نداشته باشد، لازم میآید در وقتی پیغمبر باشد و در وقتی دیگر نباشد، انتهی.
امّا وجه سوّم: اگر شیطان اقتدار داشته باشد به صورت پیغمبر متمثّل و مصوّر شود، هرآینه اعتماد و وثوق از کلام پیغمبران، فرمودهها و کردارهای ایشان برطرف میشود، زیرا محتمل خواهد بود آنچه از ایشان میگویند و میکنند، شیطانی بر ایشان افترا کند.
وجه چهارم: اگر شیطان چنین اقتداری بر دوستان خدا دارد، باید با دشمنیای که با ایشان دارد، یکی از آنها را روی زمین باقی نگذارد، بلکه همه را بکشد، کتابهایشان را بسوزاند، خانههایشان را خراب کند و آنچه مقتضای عداوت او است، نسبت به ایشان عمل کند.
وجه پنجم: چگونه با قواعد ملّت و مذهب درست آید که حقتعالی دیو کافری را متمکّن گرداند که دست به حرمت پیغمبری دراز کند و پیرامون ناموس او گردد؟ چون شناعت این عقیده کالنار علی اللمنار آشکار است، لذا چنانکه در بحار و حیات القلوب است، بعضی گفتهاند: حکم شیطان بر همهچیز سلیمان جاری شد به غیر از زنان او که برایشان دست نیافت.
ششم: اگر آن بتپرستی که از جرّاده و کنیزان سلیمان ظهور یافت، به رخصت و رضای او باشد، موجب کفر است و چگونه کفر بر پیغمبر خدا روا باشد و اگر بدون اطّلاع او بود؛ اولا چگونه میشود چنین چیزی بر چنان پیغمبری مخفی باشد و ثانیا در این هنگام او چه تقصیری داشت که این عقوبتها برش مترتّب شود؟
این ما حصل بعضی از ردود بود که در تنزیه الانبیا، بحار پنجم، اوّل حیات القلوب و سایر کتب معتبر از این دو روایت عامی و خاص ذکر نمودهاند و لذا آنها را طرح نموده، روایت تفسیر قمی را بر تقیّه حمل کردهاند.
اعتقاد حقّانی فی الخاتم السلیمانی آنچه شیعه حقّه محقّه درباره خاتم حضرت سلیمان- علی نبیّنا و آله و علیه السلام- عقیده دارند، این است که آن مثل تابوت سکینه که علامت سلطنت طالوت بود، برای خلافت و سلطنت حضرت سلیمان علامت و نشانه بود نه اینکه سلطنت و خلافت آن حضرت وجودا و عدما، منوط و مربوط به آن بوده است و دو روایتی که یکی از آنها را شیخ صدوق در کمال الدین و دیگری را شیخ طوسی در امالی نقل نمودهاند که ظاهرشان مفید اناطت و ارتباط خلافت و سلطنت سلیمان به آن انگشتر و سبب بودن او برای آنها است، چون در آنها ذکر استیلای شیطان نیست؛ طرح ننموده و علّامه مجلسی و غیره، آنها را بر علامت بودنش برای خلافت و سلطنت حضرت حشمت اللّه حمل نمودهاند.
ما تتمیما للفائده و تعمیما للعائده آنها را در این مقام نقل مینماییم.
روایت اوّل: شیخ صدوق در کمال الدین(1)به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت نموده که فرمود: چون حقتعالی به داود وحی فرستاد که سلیمان را خلیفه خود گرداند، بنی اسراییل به فریاد آمدند و گفتند: خردسالی را بر ما خلیفه میکند، در حالی
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 159- 156.
که بزرگتر از او در میان ما هست. داود سرکردهها و اکابر اسباط بنی اسراییل را طلبید و گفت: آنچه در باب خلافت سلیمان گفتید، به من رسید، شما عصاهای خود را بیاورید و هریک نام خود را بر عصایتان بنویسید، شب با عصای سلیمان در خانه میگذاریم و صبح بیرون میآوریم، هرکه عصایش سبز شده و میوه داده باشد، به خلافت الهی سزاوارتر خواهد بود. چنین کردند، عصاها را در خانه گذاشتند، در را بستند و سرکردههای قبایل بنی اسراییل همه از آن خانه حراست کردند.
داود نماز بامداد را با ایشان بهجا آورد، در را گشود و عصاها را بیرون آورد.
بنی اسراییل دیدند عصای سلیمان در میان عصاها برگ برآورده و میوه داده، آنگاه به خلافت آن حضرت راضی شدند. سپس حضرت داود در حضور بنی اسراییل علم سلیمان را امتحان نمود و پرسید: ای فرزند! چه چیز خنکتر و راحتبخشتر است؟
سلیمان فرمود: عفو کردن خدا از بندگان و عفو کردن بعضی جرم بعضی را.
آنگاه پرسید: ای فرزند! چهچیز شیرینتر است؟
فرمود: محبّت و دوستی و این رحمت خدا در میان بندگانش است. داود خندید، شاد شد و به بنی اسراییل گفت: این بعد از من خلیفه من در میان شماست، بعد از آن، سلیمان امر خود را مخفی داشت، زنی خواست و مدّتی از شیعیان خود پنهان شد.
زنش روزی به او گفت: پدر و مادرم فدای تو باد! چه بسیار خصلتهای تو کامل و بوی تو خوش است و در تو خصلتی نمیبینم که از آن کراهت داشته باشم مگر آنکه خرج تو با پدر من است، اگر به بازار بروی و متعرّض روزی شوی، امیدوارم خدا تو را ناامید برنگرداند.
سلیمان گفت: و اللّه! من از کارهای دنیا، کاری نکردهام و نمیدانم. آن روز به بازار رفت، در تمام روز گشت ولی چیزی نیافت.
شب نزد زن خود برگشت و گفت: امروز چیزی نیافتم.
زن گفت: باکی نیست، اگر امروز نشد، فردا خواهد شد. روز دیگر نیز رفت تا شام گشت، برگشت و گفت: امروز نیز چیزی نیافتم.
زن گفت: فردا ان شاء اللّه خواهی یافت.
روز سوّم به ساحل دریا رفت، ناگاه دید مردی شکار ماهی میکند، به او گفت:
راضی میشوی من در شکار کردن تو را مدد کنم و مزدی به من بدهی؟
صیّاد گفت: بلی، سلیمان صیّاد را مدد کرد، چون فارغ شدند، صیّاد دو ماهی به عنوان مزد به حضرت داد.
سلیمان ماهی را گرفت و خدا را حمد کرد، شکم یکی از آنها را که شکافت، انگشتری در میان شکم او یافت. انگشتر را گرفت، میان جامه خود بست و خدا را شکر کرد، ماهیها را پاکیزه نمود و به خانه آورد. زنش بسیار شاد شد و گفت: میخواهم پدر و مادرم را بطلبی تا بدانند تو کسب کردهای.
چون ایشان را طلبید و از آن ماهی تناول کردند، سلیمان به ایشان گفت: آیا مرا میشناسید؟
گفتند: نه، و اللّه تو را نمیشناسیم، امّا بهتر از تو کسی را ندیدهایم.
آنگاه انگشتر خود را که در شکم ماهی یافته بود، بیرون آورد و در دست کرد، در همان ساعت مرغان و جنّیان همه گرد او آمدند، باد در فرمان او شد و پادشاهیاش ظاهر گشت. زن و پدر و مادر او را برداشت و به بلاد اصطخر آورد، شیعیان او از اطراف عالم نزدش جمع شدند، از شدّتهایی که در ایّام غیبت آن حضرت به ایشان روی داده بود، شاد شدند و فرج یافتند.
مدّتی پادشاهی کرد، چون هنگام وفاتش شد، آصف پسر برخیا را به امر الهی وصیّ خود گرداند، شیعیان پیوسته نزد آصف میآمدند و مسایل دین خود را از او اخذ مینمودند، پس خدا، آصف را به غیبت طولانی از میان ایشان غایب گردانید و باز برای شیعیان ظاهر شد و مدّتی در میان ایشان ماند، سپس با ایشان وداع کرد، ایشان به او گفتند: دیگر کجا تو را ببینیم؟ فرمود: نزد صراط در قیامت. از ایشان غایب گردید و به سبب غایب شدن او، بلیّه بر بنی اسراییل، سخت و بختنصر بر ایشان مستولی شد و نسبت به ایشان کرد آنچه کرد.
روایت دوم: شیخ جلیل طوسی در کتاب امالی به سند معتبر دیگر از آن حضرت؛ یعنی امام صادق علیه السّلام روایت کرده: چون پادشاهی سلیمان برطرف شد، از میان قوم خود بیرون رفت و مهمان مرد بزرگی شد، آن مرد از حضرت ضیافت نیکو کرد، به آن جناب بسیار احسان نمود و به سبب فضایل، کمالات و عباداتی که از آن جناب مشاهده مینمود، نسبت به آن حضرت بسیار تعظیم و توقیر بیار فرمود و دختر خود را به آن حضرت تزویج نمود.
روزی دختر به حضرت گفت: چه بسیار اخلاق تو نیکو و خصلتهایت کامل است و در تو خصلت بدی نمیبینم مگر آنکه در خرج پدر منی. پس سلیمان به ساحل دریا آمد و صیّادی را بر شکار ماهی اعانت کرد، صیّاد، ماهیای به او داد و از شکم آن ماهی، انگشتر پادشاهی خود را یافت.
اعادة لا تخلّوا عن افادة چنانکه سابقا ذکر شد، علّامه مجلسی رحمه اللّه و غیر ایشان، این دو روایت را بر علامت و نشانه بودن انگشتر برای خلافت و سلطنت حضرت سلیمان حمل نمودهاند و عبارت علّامه مزبور در حیات القلوب چنین است: این دو حدیث که شیخ صدوق و شیخ طوسی روایت کردهاند، چون در آنها ذکر استیلای شیطان نیست؛ ممکن است حق تعالی برای امتحانی که قوم آن حضرت را فرموده باشد یا تأدیبی که آن حضرت را بر فعل مکروهی نموده باشد، مدّتی پادشاهی ظاهری آن حضرت را سلب نموده باشد، از میان قوم خود غایب شده و باز به امر الهی به سوی قوم خود برگشته باشد؛ چنانکه گذشت که بسیاری از پیغمبران از قوم خود غایب شدند و باز به سوی ایشان برگشتند و آن انگشتر سبب پادشاهی نباشد، بلکه علامت عود پادشاهی ظاهری و امر به برگشتن به سوی قوم خود بوده باشد و اللّه تعالی یعلم.
عبارت علّامه مزبور تمام شد و معتقد عامّه که آن را برای سلطنت حضرت
سلیمان علّت میدانند، باطل گردید.
و لنعم ما قال الشاعر:
گر انگشت سلیمانی نباشد***چه خاصیّت دهد نقش نگینی
اوّل:
ثعالبی در ثمار القلوب آورده: در شرافت و علوّ و نفوذ امر به خاتم سلیمان مثل زده میشود، چرا که سلطنت سلیمان به نبودن آن خاتم از او زایل شد و به سبب عود آن خاتم به سوی او عود نمود.
در این باب، قصّه معروفی است، گفته شده: انگشتر آن جناب معجزه آن حضرت بود؛ چنانکه عصای موسی علیه السّلام، معجزه موسی علیه السّلام بود و سلاطین و ملوک در اتّخاذ خواتم برای منشورات خود به سلیمان اقتدا نمودند.
دوم: در مجموعه معتبره دیده شد خاتم سلیمان به این شکل مشکّل بوده:
سوم: ایضا در همان مجموعه آورده که نقش خاتم سقراط حکیم این بوده: من غضّ طرفه استراح قلبه.
نقش خاتم اقلیدس این بوده: من صان لسانه کثر اعوانه.
نقش خاتم افلاطون این بوده: تحریک الساکن اسهل من تسکین المتحرّک.
نقش خاتم ارسطا طالیس این بوده: المنکر لما لا یعلم خیر من المقرّ لما لا یعلم.
اما نقش خاتم دیو جانس این بوده: من لم یملک عقله لم یملک غضبه.
نقش خاتم جالینوس این بوده: من ملک شهوته دام صحّته.
نقش خاتم بقراط این بوده: المریض الّذی یشتهی خیر من الصحیح الّذی لا یشتهی، انتهی.
بدان هشتمی از مواریث انبیا که در زمان ظهور نور موفور السرور حضرت حجّت بن الحسن- عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف- با آن جناب میباشد، کتب منزلی بر ایشان است؛ چنانکه روایات صریح که بر بودن مواریث تمام انبیا با آن حضرت دلالت دارند، عموما دالّ بر این مطلباند، علاوه بر آنکه سیّد جلیل و حبرنبیل، سیّد شمس الدین محمد بن محمد بدیع الرضوی که از جمله علمای عصر شاه طهماسب ثانی و از سدنه روضه سنیّه هشتم از ارباب عصمت سبع المثانی است، در کتاب مستطاب وسیلة الرضوان که در احوالات سلطان خراسان تألیف فرموده و استادنا المحدّث النوری- نوّر اللّه مرقده الشریف- در کتاب دار السلام، بعض منامات را از آن کتاب نقل نموده و مؤلّف و مؤلّف را به وثاقت وجودت تألیف ستوده؛ علایم و صفاتی برای امام نگاشته و عدد آنها را به صد و پنجاه انهاء داشته و ما تمام آن علایم را در عنوان هفتاد و دوّم از جزء دوّم کتاب الجنّة العالیه که به طبع رسیده، مذکور داشتهایم(1)
در علامت شصت و نهم بالخصوص به این مطلب تصریح نموده و فرموده: علامت شصت و نهم آن است که کتب جمیع پیغمبران نزد امام است.
همچنین در اخبار وارده در اوضاع زمان ظهور، بالخصوص از تورات حضرت موسی علیه السّلام و سایر کتب الهی اسم برده شده است که آن بزرگوار آن را ظاهر مینماید؛ چنانکه در جلد سیزدهم بحار(2)به اسناد خود از جابر روایت نموده که گفت: مردی خدمت حضرت باقر علیه السّلام آمده، عرض کرد: این پانصد درهم را از من قبض کن که زکات ما لم است.
حضرت فرمود: خودت آنها را برای فقرا، همسایگان و برادران مسلمان مسکینات صرف کن! بعد از آن فرمود: چون قائم اهلبیت قیام میکند، اموال را
بالسویّه، قسمت و در خصوص رعیّت با عدالت حکم میکند. هرکه از او اطاعت نماید، هرآینه خدا را اطاعت کرده و هرکه با او مخالفت کند، هرآینه با خدا عصیان و مخالفت نموده.
نامیدن او به مهدی به این جهت است که خدا او را به امور مخفی راه مینماید، تورات و سایر کتابهای خدا را در انطاکیه از مغارهای بیرون میآورد، در میان اهل تورات با تورات، در میان اهل انجیل با انجیل، در میان اهل زبور با زبور و در میان اهل قرآن با قرآن حکم میفرماید. اموال خلایق از زیروروی زمین خدمت آن حضرت جمع میشود، سپس حضرت به خلایق میفرماید: بیایید به سوی اموالی که برای آنها ارحام را قطع نمودید، خونها را ریختید و به محرّمات الهی مرتکب شدید. آنقدر به خلایق مال عطا میفرماید که احدی پیشتر از او، آنقدر نداده و زمین را پر از عدل و قسط و نور میگرداند؛ چنانکه پر از ظلم و جور و شرّ گردیده.
یوسف بن یحیی السّلمی در کتاب عقد الدّر(1)فی اخبار الامام المنتظر از جناب باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمود: مهدی را مهدی میگویند، زیرا به سوی امری خفی هدایت میکند و تورات و انجیل را از زمینی که به آن انطاکیه میگویند، بیرون میآورد.
در نجم ثاقب است که به روایت دیگر فرمودند: به مهدی نامیده شد، زیرا او به سفرهای تورات هدایت میکند، پس آنها را از کوههای شام بیرون میآورد و یهود را به سوی آنها دعوت میکند؛ قریب سیهزار نفر به این کتب اسلام میآورند،(2)نیز در آن کتاب است که به روایت دیگر او را مهدی نامیدند، چون به سوی کوهی از کوههای شام هدایت میکند، آنگاه از آنجا، سفرهایی از تورات را و با آنها با یهود محاجّه
میکند؛ جماعتی از یهود بر دستش اسلام میآورند.(1)
این ناچیز گوید: چون در این روایات شریف، اسمی از تورات و انجیل برده شده و آنها بعد از قرآن مجید و فرقان حمید، معظّمترین کتب سماوی میباشند، پس مناسب چنین آمد که در این مقام، فی الجمله ارخای عنان قلم در چگونگی آنها، تعدّدشان و نبودن این تورات و انجیلی که فعلا در میان یهود و نصارا معروفاند، از کتب سماویّه و سایر خصوصیّات آنها بشود، پس بعون اللّه و حسن توفیقه میگوییم:
امّا لفظ آن، پس بستانی صاحب دایرة المعارف در کتاب محیط المحیط خود که در لغت عربیّه است، گفته: تورات اسم پنج سفر موسی علیه السّلام و آن معرّب تور است که لفظی عبرانی است، معنی آن شریعت و وصیّت و جمع آن تورات و توریات است و بر تمام عهد قدیم اطلاق میشود و بسا بر هردو عهد قدیم و جدید اطلاق میشود.
امّا در چگونگی این تورات که فعلا در میان مردم و خاصّه طایفه یهود مشهود و معروف است؛ فاضل اوحدی محمد فرید وجدی معاصر در کتاب دایرة المعارف خود چیزهایی گفته است، آن کتاب به دایرة المعارف اسلامی معروف است، چرا که مؤلّف آن از دانشمندان اهل سنّت است به خلاف دایرة المعارف بستانی، زیرا مؤلّف آن، مسیحی است.
بالجمله در آن کتاب است که در دایرة المعارف لاروس، تحت کلمه تورات چنین نگاشته: علم عصری و لا سیّما نقد آلمانی به تحقیق بعد از ابحاث مستفیضهای در آثار قدیمی، تاریخ و علم لغات ثابت کرده این تورات معروف را موسی علیه السّلام ننوشته و آن جمع شده جمعی از احبار یهود است که اسم خود را در آن ننوشتهاند و متعاقبا آن را تألیف نمودهاند؛ یعنی سفرا بعد سفر آن را جمع کردهاند و اعتماد آن احبار در تألیف آن بر روایات سماعی بوده که آنها را پیش از اسیری بابل شنیدهاند، بلکه بعض علما بر این
1) عقدر الدرر فی اخبار المنتظر، ص 40.
رفته که اسفار خمسه تورات، حاوی تمام روایات بنی اسراییل نیست، بلکه فقط شامل اشارات، رموز و حکایاتی است و اینکه قصّه هجرت مصر که در آن میباشد، جز قصّه و همیّه نیست یا حادثهای رمزیّه است و برای او ادنی، اصل حقیقی نیست. کلام لاروس تمام شد.
پس از آن خودش مینویسد: برای طایفه سامره که صنفی از یهودند، توراتی است که با تورات متداول میان یهودیان مخالفت دارد و تاکنون تاریخ ظهور این تورات سامریان معلوم نشده و با آنکه علما در واقف شدن به مبدأ ظهور آن، جدّ و جهد اکید نمودهاند، هنوز موفّق به دانستن آن نشدهاند.
آنچه معلوم شده این است که این تورات تا قرن شانزدهم مسیحی ناپیدا بوده، در قرن هفدهم، عالم «ایسریوس» چند نسخه آن را از طرف شرق جلب نمود و در همان وقت هم «مسیو هارلی دوسانس» که سفیر دولت فرانسا بود، نسخهای از آن را با کتب دیگر نزد دولت ترکیه جلب نمود؛ یعنی در حدود غرب آورد، انتهی.
امّا عدد اسفار آن پنج است؛ چنانکه شیخنا الجلیل البهایی در کشکول فرموده:
تورات پنج سفر است:
سفر اوّل: در آن به دو خلقت و تاریخ زمان آدم تا زمان حضرت یوسف ذکر میشود.
سفر دوّم: در آن استخدام مصرییّن برای بنی اسراییل، ظهور موسی علیه السّلام و هلاکت فرعون، امامت هارون، نازل شدن کلمات عشر و شنیدن قوم کلام حق سبحانه و تعالی ذکر میشود.
سفر سوّم: تعلیم قربانیها بر سبیل اجمال در آن مذکور است.
سفر چهارم: عدد قوم موسی علیه السّلام، تقسیم شدن زمین بر ایشان، احوال رسولانی که موسی علیه السّلام آنها را به سوی شام فرستاد و اخبار منّ و سلوی و غمام در آن ذکر میگردد.
سفر پنجم: در آن احکام، وفات هارون و خلافت یوشع علیه السّلام مطرح است.
بدان چنانکه در کتاب سابق الذکر نقل فرموده، ربّانیون و قرّاء به قول نبوّت انبیای دیگری غیر از موسی علیه السّلام، هارون و یوشع از بقیّه یهود منفردند، آنها نوزده کتاب از آن پیغمبران نقل مینمایند و آنها را بر پنج سفر تورات اضافه میکنند، مجموع کتب این طایفه بر چهار مرتبه است:
مرتبه اوّل: تورات است به شرحی که ذکر شد.
مرتبه دوّم: چهار سفر است که آنها را اوّل مینامند.
اوّل از آن چهار سفر را از یوشع میدانند، ارتفاع منّ، محاربه یوشع، فتح بلاد توسّط او و تقسیم بلاد مفتوح به قرعه در آن ذکر میشود.
دوّم، سفر حکّام خوانده میشود، در آن اخبار قضات بنی اسراییل ذکر میگردد.(1)
العبقری الحسان ؛ ج8 ؛ ص487
ّم، آن را از شموییل میدانند، در آن نبوّت او، سلطنت طالوت و قتل جالوت توسّط داود ذکر میشود.
چهارمی را سفر الملوک گویند، در آن اخبار ملک داود و سلیمان و غیر آنها، همچنین ملاحم و آمدن بختنصر و خراب شدن بیت المقدّس ذکر میشود.
مرتبه سوّم: نیز، چهار سفر است که آنها را اخیره نامند:
اوّل آنها را به شعیا نسبت دهند و در آن توبیخ بنی اسراییل، انذار به ماوقع و بشارت برای صابرین است.
دوّم را از امیا دانند، در آن خرابی بیت المقدّس و هبوط به جانب مصر ذکر میشود.
سوّم را از حزقیل دانند، حکم طبیعیّه و فلکیّه به نحو رمز و اخبار یأجوج و مأجوج در آن مذکور است.
چهارم دوازده سفر است، در آن انذارات به زلازل، ملخ و غیر اینهاست و به منتظر؛ یعنی به خروج و ظهور او اشاره است؛ چنانکه تمام ملیّین بر این قایلاند، هم چنین به محشر، نبوّت یونس، بلعیده شدن توسط ماهی، توبه نمودن آن جناب، نبوّت
1) اکبر، العبقری الحسان فی احوال مولانا صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، 9جلد، مسجد مقدس جمکران - قم (ایران)، چاپ: 1، 1386 ه.ش.
زکریّا و بشارت به ورود خضر علیه السلام و الصلوة اشاره است.
مرتبه چهارم: یازده سفر است:
سفر اوّل: در تاریخ نسب اسباط و غیر ایشان است.
سفر دوّم: مرامیر داود پیغمبر است که آنها صدوپنجاه مزمارند، تمام آنها در طلبات از باریتعالی و در ادعیّهاند.
سفر سوّم: قصّه حضرت ایّوب است و در آن مباحثی کلامی میباشد.
سفر چهارم: آثار حکمیّه از حضرت سلیمان علیه السّلام است.
سفر پنجم: در احکام احبار است.
سفر ششم: مشتمل بر نشایدی عبرانی از حضرت سلیمان در مخاطبه نفس و عقل میباشد.
سفر هفتم: به جامع الحکمه خوانده شده و از حضرت سلیمان است، در آن حثّ و ترغیب بر طلب لذّات عقلی باقی و تحقیر لذّات جسمی فانی است و به تعظیم خدای تعالی- جلّلت عظمته- و ترسانیدن بندگان از حضرت قدس او اشاره میباشد.
سفر هشتم: به نوّاح خوانده شده و آن از ارمیا علیه السّلام است، در آن پنج مقاله به ترتیب حروف معجم است که در بیت المقدّس به آنها ندبه نموده است.
سفر نهم: در آن سلطنت اردشیر ذکر میشود.
سفر دهم: از دانیال پیغمبر و در آن، تفسیر منامات و حال بعث و نشور است.
سفر یازدهم: از عزیر نبیّ و در آن، صفت عود نمودن قوم از ارض بابل به بیت المقدّس و بنای آن است.
این ناچیز گوید: این مجملی از چگونگی تورات به معنی الاعمّ از عهد قدیم و عهد جدید یهودیان بود که به تصدیق خارج از ملّت اسلامی، آنها کتب سماوی و صحف الهی نیستند، بلکه از ملفّقات احبار آن طایفه با جحود و انکارند.
امّا انجیل، پس لفظ آن بنابر آنچه که در محیط المحیط ذکر شده، معرّب از اونجلیون به کسر همزه، فتح واو، سکون نون، کسر جیم، سکون لام و ضمّ یا است که لفظی یونانی و معنی آن، ابنای جید، بشارت و یا خبر مفرّح میباشد.
امّا عدد آن، نزد نصارا بسیار است و لکن معروف و مشهور آنها چهار انجیل است که انجیل متی، مرقس، لوقا و یوحنّا میباشند، در این اناجیل، ترجمه حیات حضرت عیسی علیه السّلام و اقوال، اعمال و آداب آن بزرگوار ذکر میشود.
امّا انجیل متی، بنابر نقل صاحب دایرة المعارف اسلامی، اقدم اناجیل اربعه است، چون سیسال بعد از عیسی علیه السّلام به لغت عبری و در بیت المقدّس نوشته شده.
انجیل مرقس بعد از اینکه انجیل متی نوشته شده، در روما به لغت یونانی نوشته شده و در حدود سال شصتوشش مسیحی منتشر گردید.
امّا انجیل لوقا که انجیل سوّم است، بعد از آن دو انجیل نوشته شده است.
انجیل یوحنّا بعد از مسیح علیه السّلام و مضیّ شصتسال نوشته شده است؛ یعنی کتابت آن سال نود و سه مسیحی بوده. صاحب دایرة المعارف بعد از ذکر اینها گفته: اینها اناجیلی هستند که کنیسه مسیحیّه بر آنها اصطلاح نموده و معتبر دانستهاند، اینها از جانب باریتعالی از طریق وحی و به وساطت روح الامین جبرییل بر مؤلّفین آنها نازل شده است.
این ناچیز گوید: همین مطلب در بیاعتباری آنها کفایت میکند، زیرا وحی بر غیرنبیّ ممنوع است، علی الخصوص که توسّط جبرییل امین باشد و پیغمبر نبودن این چهار نفر که مؤلّف این چهار انجیلاند، کالشمس فی وسط السماء، هویداست و اگر مراد ایشان از وحی، الهام باشد؛ چنانکه در قوله تعالی وَ أَوْحی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ(1)است، مضایقهای نیست و لکن این با مختار و معتقد ایشان که میگویند به وساطت روح الامین بر ایشان وحی شده، ناسازگار است.
1) سوره نحل: آیه 68.
بالجمله صاحب دایرة المعارف مذکور نوشته: علاوه بر این چهار انجیل، اناجیل دیگر هم یافت شده، اسامی آنها از این قرار است:
این انجیل به متی نسبت داده شده و علّامه «تهیلو» آن را منتشر ساخته و گفته: آن از اناجیلی است که در قرون وسطی به اسم «انفاتیا سالفاتوریس» منتشر یافته و لکن تمام نسخ این انجیل چنان مفقود شده بود که علّامه «تهیلو» بر یک نسخه از آنها واقف نشده که ظنّ خود را به وسیله آن تأیید نماید، سال هزار و هشتصد و سی و دو مسیحی یک نسخه از این انجیل به طبع رسید و در مکتبه وطنیّه فرانساویّه که در پاریس است، سپرده و محفوظ شد.
علّامه «کوتلییه» در مکتبه ملک از این انجیل جزوهای یافت که به یونانی، مکتوب و در قرن پانزدهم مسیحی نوشته شده بود، علّامه مزبور بعد از اینکه به تصحیح آن اعتنا نمود، آن را در اروپا منتشر ساخت. نسخهای از این انجیل در مکتبه فینا یافت میشود و لکن آن با نسخهای که در پاریس میباشد در بسیاری جهات، مخالف میباشد.
«غلیوم بوستل» آن را در بعضی از سیاحاتش یافت و سال هزار و پانصد و پنجاه و هفت مسیحی در شهر بال، از توابع سوسیره، آن را طبع نمود، نیز سال هزار و پانصد و هفتاد مسیحی در «ستراسبورع» از توابع آلمانیا طبع شد و سبب ثوره مسیحیّین بر ضدّ «غلیوم بوستل» گردید و او را به وضع و جعل این انجیل متّهم نمودند که آن را برای اضرار به متدیّنین جعل نمود.
پس از علّامه مزبور که ناشر این انجیل بود، علّامه «تباندر» صورتی از انجیل را طبع نموده، منتشر ساخت و آن با انجیلی که «غلیوم بوستل» انتشار داده، فی الجمله مخالف بود.
در دایرة المعارف قرن نوزدهم نوشته: تصوّر نمودن انسان، امروزه آنچه را که برای این انجیل بوده از اقبال مردم به سوی آن در تمام جبلهای وسطی تا قرن پانزدهم مسیحی دشوار و صعب است. این آن انجیلی است که در ادبیات از جهت اقتباس از آن و استشهاد به آن بر سایر اناجیل مقدّم است. این انجیل در قرنهای وسطی در تمام قلمرو اروپا منتشر شد، انتشار آن از ارجای اروپا تجاوز نموده، به انگلتره رسید و در مدّت کمتر از بیست و پنج سال، هفت مرتبه متوالی؛ یعنی از سال هزار و پانصد و هفت تا سال هزار و پانصد و بیست و دو در لوندره به طبع رسید. مکرّر برای ایطالیا ترجمه شده و الآن چندین ترجمه آلمانی از آن موجود است.
این انجیلی بسیار قدیمی است و به لغت یونانی نوشته شده، «هنری سبک» در قرن هفدهم به نسخهای از آنکه به لغت عربی بوده، واقف شد و آن را در اروپا به طبع رساند. این انجیل، منسوب به «پطرس حواری» است، از این جهت آن را در اعتبار، مثل اناجیل اربعه که جامع آنها نیز از حواریین بودهاند، میدانند و انجیل پنجمش گویند.
این انجیل نزد طایفه مرسیونیّه اعتبار تام و تمام دارد و از بیشتر جهات شبیه انجیل لوقاست.
صاحب دایرة المعارف میگوید: ما این فصل را که درباره این اناجیل عنوان نمودهایم، مختصرا از دایرة المعارف قرن نوزدهم فرانساویّه نقل کردهایم، او مینویسد:
صاحب دایرة المعارف میگوید: این انجیل در قرن هجدهم مسیحی در کتابخانه یکی از امرا یافت شد، آن را به لغت انگریزیّه ترجمه نمودهاند، چندین مرتبه به همین لغت به طبع رسیده و به لغت عربی هم ترجمه شده، آن از حیثیّت عدم صلب عیسی و غیر آن با قرآن موافق است.
ترجمه عبارات صاحب دایرة المعارف تمام شد.
این ناچیز گوید: داعی انجیل برنابا را از اوّل تا آخر ملاحظه نمودهام و قول صاحب دایره را درباره این انجیل تصدیق میکنم، زیرا از اناجیل دیگر، اقرب به قرآن و اجنب از بیان چرند و هذیان است و لکن آن را کتاب آسمانی دانستن، چنین سهل و آسان نیست، اگرچه مرقومات در آن برای ردّ نوع نصارا مثل تیغ برّان است و لذا این طایفه، آن را انکار نموده و میگویند: از مجعولات یکی از اهالی اصفهان است و از بعضی از موثّقین مسموع شد که جناب جلالتمدار و دانشمند روزگار، فاضل ادیب و کامل اریب، حیدر قلی خان سردار کابلی- ایّده اللّه الملک العلی- به ترجمه آن به لغت فارسی اشتغال دارد و عمری را در بلده کرمانشاهان به نشر معارف میگذارند، سال هزار و سیصد و سی و هشت از کاظمین تا سامرّا در خدمت ایشان بودم و در هیچ آنی از انا لذّت آن مصاحبت را فراموش نمیکنم. در این نزدیکی ترجمه مزبور به آخر رسید و منطبع گردید، بدین واسطه احتمال کتاب آسمانی بودن اناجیل اربعه مرتفع شد.
بدان در آن کتاب آمده: «سلوس» از علمای مشرکین و بتپرستان میباشد در صده
دوّم از میلاد بود و کتابی در بطلان دین مسیح نوشته است. واکهارن که از علمای مشهور اهل جرمن میباشد، قول این فاضل مشرک بتپرست را در کتاب خود به این نحو نقل کرده: مسیحیّین انجیلهای خود را سه یا چهار مرتبه تبدیل نمودهاند، بلکه زیادتر از این، تبدیل مضامین اناجیل تغییر و تبدیل یافت، انتهی.
قول این فاضل مشرک را ملاحظه کنید که به ما خبر میدهد مسیحیّین، اناجیل خود را تا زمان او، بیش از چهار مرتبه تغییر داده بودند، فرقهای میباشند که منکر نبوّت، الهام و کتب سماویّهایاند که نزد اهل کتاب است، جمعیّت و کثرتی در دیار اروپا پیدا کردهاند، علمای پروتستنت اینها را مسمّی به ملحد مینمایند و جمعیّت و اقوال غریبی در ردّ دین مسیح دارند. اگر بخواهیم اقوال ایشان را در باب تحریف فقط نقل نماییم، کلام بسیار به طول میانجامد، پس خوب است به نقل دو قول از اقوال ایشان اکتفا نماییم، هرکس زیادت اطّلاع خواسته باشد به کتابهای ایشان که در اکناف عالم منتشر است، رجوع کند.
گوییم: «پارکر» از حکمای فرنگستان گوید: ملّت پروتستنت گوید: به درستی که معجزات ازلی و ابدی عهد عتیق و جدید را از اینکه صدمه خفیفی به آنها برسد، حفظ کرده است، لکن این مسأله نمیتواند در مقابل لشکر اختلاف که سیهزارتا هستند، مقاومت کند، انتهی.
پس قول این حکیم را ملاحظه کنید که چگونه دلیل الزامی را به نحو استهزا ذکر نموده، لکن در تحریر خود طریق احتیاط را مراعات نموده و بر تحقیق میل اکتفا کرده و الّا میگفت: صد و پنجاههزار یا هزارهزار؛ چنانکه قبلا دانستی.
صاحب اکسهومووا از حکما در باب پنجم از تتمّه کتاب خود، المطبوع سنه هزار وهشتصدوسیزده از میلاد در بلد لندن به این نحو نوشته: این فهرست کتابهایی است که مشایخ از قدمای مسیحی ذکر نمودهاند و آنها را به مسیح علیه السّلام، حواریّین و سایر مریدین؛ یعنی مریدین مسیح علیه السّلام از هفتاد و چهار عدد نسبت دادهاند.
رساله مسیح به انگرس ملک ادیسه.
رساله مسیح به پطرس و پولس.
کتاب تمثیلات و وعظ مسیح علیه السّلام.
زبور مسیح که در خفیّه حواریّین و مریدین را تعلیم مینمود.
کتاب شعبده و سحر.
کتاب مسقط رأس مسیح و مریم و ظئر آن؛ یعنی دایه مریم.
رساله مسیح علیه السّلام که در صد ششم از آسمان افتاد.
رساله مریم با کتاسئس.
رساله مریم به سیسیلیان.
کتاب مسقط رأس مریم.
کتاب مریم و ظئر او؛ یعنی دایه.
تاریخ مریم و حدیث آن.
کتاب معجزات مسیح علیه السّلام.
کتاب سؤالات صغار و کبار مریم.
کتاب نسل مریم و خاتم سلیمانی.
انجیل پطرس.
اعمال پطرس.
مکاشفات پطرس.
مکاشفات پطرس ایضا.
رساله پطرس بکلیمنس.
مباحثه پطرس و ایپین.
وعظ پطرس.
کتاب مسافرت پطرس.
کتاب قیاس پطرس.
تعلیم پطرس.
آداب نماز پطرس.
اعمال یوحنّا.
انجیل دوّم یوحنّا.
کتاب مسافرت یوحنّا.
حدیث یوحنّا.
رساله یوحنّا مجید روپک.
کتاب وفات مریم.
تذکره مسیح و نزولش از صلیب.
مکاشفات دوّم یوحنّا.
آداب صلات یوحنّا.
انجیل آندریاه.
اعمال آندریاه.
انجیل طفولیّت.
آداب صلات متی.
انجیل فیلپ.
اعمال فیلپ.
انجیل برتولما.
انجیل توما.
اعمال توما.
انجیل طفولیّت مسیح.
مکاشفات توما.
کتاب مسافرت توما.
انجیل یعقوب.
آداب صلات یعقوب.
کتاب وفات مریم.
انجیل متیاه.
حدیث متیاه.
اعمال متیاه.
انجیل مصریّین.
آداب صلات مرقس.
کتاب پیشین برنیاده.
انجیل برنیاده.
رساله برنیاده.
انجیل تهیودوشن.
اعمال پولس.
اعمال ته کله.
رساله پولس با دوقیّین.
رساله سوّم پولس بتسالو نیکیان.
رساله سوّم پولس به قرناتیان.
رساله اهل قرناتیان به او و جواب آن رساله از جانب او.
رساله پولس به سنینکا و جواب آن رساله از سنیکا به پولس.
مکاشفات پولس.
مکاشفات پولس ثانیا.
وزن پولس.
اتابی کشن پولس.
انجیل پولس.
وعظ پولس.
کتاب افسون مارپولس.
پریسبت پطرس و پولس.
بعد صاحب «اکسیهومووا» گفته: چون طغیان اناجیل، مکاشفات و رسایل ظاهر گردید که اکثر اینها تا الآن نزد اکثر مسیحیّین مسلّم الثبوت است؛ ایضا پس چطور مشخص میشود کتب الهامیّه همان کتابهای مسلّم نزد فرقه پروتستنت میباشد و زمانی که ملاحظه نماییم این کتابهای مسلّم نیز، قبل از ایجاد صنعت طبع، قابل الحاق و تبدیل بود؛ اشکال واقع میشود.
ایضا در مغالطه مسیحیّین که گفتهاند: مسیح علیه السّلام به حقّانیّت کتب عهد عتیق شهادت داده، پس هرگاه به حقّانیّت آنها محرّف بودند، شهادت نمیداد، بلکه بر او بود که یهود را بر تحریف ملزم نماید.
در جواب گفته: اولا؛ چون تواتر لفظی برای کتب عهد عتیق و جدید ثابت نشده و سند متّصل به مصنّفین ندارند؛ چنانکه در باب اوّل دانستی و جمیع انواع و اقسام تحریف در کتابهای عهد عتیق و جدید مثبت و محقّق گشته و تحریف اهل دین و دیانت را نیز برای تأیید مسأله یا دفع اعتراضی در قول سیام از مقصد اوّل در جواب مغالطه اوّل معلوم و مشخص نمودیم و به دلایل قاطع و براهین ساطع ثابت کردیم هیچ دقیقهای از دقایق تحریف را در این کتب باقی نگذاشتند، پس این کتب از همین جهت نزد اهل اسلام مشکوک است، فعلی هذا احتجاج به بعضی از آیات این کتابها بر اهل
اسلام تمام نیست، بلکه غلط و باطل است، زیرا جایز است آیات محتجّ بها الحاقی باشند که بعضی از مسیحیّین از اهل دین و دیانت در آخر قرن دوّم یا در قرن سوّم علاوه کردند در مقابل فرقه ابی ونیّه، مارسیولیّه و مانی کیز.
این تحریف به جهت تأیید مسأله مقبول بعد از ایشان رجحانی پیدا کرد، چنانکه در مقابل فرقه ایرین دیوتی کنیس این کار را کردند و این تحریفات بعد از ایشان ترجیحی پیدا کرد، زیرا فرق سهگانه مذکور کلّا یا بعضا منکر کتابهای عهد عتیق بودند. انکار آنها را در جواب مغالطه اوّل دانستی، بلکه در تاریخ خود در بیان حال فرقه مارسیونیّه گوید:
این فرقه به دو خدا اعتقاد داشتند؛ یکی خالق خیر، دوّم خالق شرّ و میگفت:
تورات و سایر کتابهای عهد عتیق را خدای دوّم؛ یعنی خالق شرّ داده و همه اینها مخالف عهد جدید میباشند، انتهی.
لاردنر در صفحه چهارصد و هشتاد و ششم از مجلّد هشتم تفسیر خود در بیان حال این فرقه نوشته: این فرقه میگفت: خدای یهود غیر از پدر عیسی علیه السّلام است و عیسی علیه السّلام برای محو شریعت موسی علیه السّلام آمده، زیرا شرع موسی علیه السّلام مخالف انجیل است، انتهی.
ایضا لاردنر در مجلّد سوّم از تفسیر خود، در بیان حال فرقه مانی کیز نوشت:
مورّخین اتّفاق دارند تمام این فرقه، کتب مقدّس عهد عتیق را در همهوقت قبول نداشت و در اعمال ارکلاس عقیده این فرقه به این نحو نوشته شده: شیطان، انبیای یهود را خدعه کرد، شیطان با موسی علیه السّلام و با سایر انبیای یهود تکلّم نمود، این فرقه به آیه هشتم از باب دهم انجیل یوحنّا متمسّک میشد که مسیح به ایشان فرمود: انبیای یهود راهزن و دزد میباشند.
این ناچیز گوید: این آیه به این نحو است که عیسی علیه السّلام فرمود: هشتم جمیع کسانی که پیش از من آمدند، دزد و راهزن هستند و گوسفندان سخن ایشان را نشنیدند، انتهی.
ثانیا: گوییم هرگاه از الحاقیّت و غیر الحاقیّت، تغییر و تبدیل قطعنظر نماییم، باز میتوانیم بگوییم سند تمامی این کتب از فرمایشات مسیح علیه السّلام ثابت نمیشود، زیرا
مسیح علیه السّلام عدد و اسمای تمام کتب عهد عتیق را بیان نفرمود، پس از کجا معلوم و مشخّص میگردد کتابهای مستعمل در میان یهود از عهد عتیق، سیونه عدد بود بنابر تسلیم و قبولی فرقه پروتستنت یا چهلوشش عدد بنابر قول، تسلیم و قبولی فرقه کاتلک بود، زیرا در میان کتابهای مقبول نزد دو فرقه مذکور، کتاب دانیال نیز میباشد.
جماعت یهود که معاصر مسیح علیه السّلام بودند و همچنین متأخّرین ایشان، غیر از یوسیفس، این کتاب را آسمانی و الهامی نمیدانند، بلکه به نبوّت دانیال نیز معترف نبودند و یوسیفس مورّخ که تاریخ او عموما نزد مسیحیّین معتبر است- مرد یهودی متعصّب که بعد از عیسی علیه السّلام بود- در تاریخ خود به اینقدر اقرار و اعتراف مینماید و گوید: نزد ما چندهزار کتاب نیست که باهم متناقض باشند، در نزد ما بیستودو کتاب میباشد که احوال ازمنه ماضیّه در آنها نوشته شده و این کتابها الهامی میباشند.
از آن جمله، پنج کتاب مال موسی علیه السّلام است، در این پنج کتاب، احوال عالم از ابتدای خلقت تا وفات موسی علیه السّلام بیان شده. سیزده کتاب از نوشتههای انبیا میباشد که در آنها احوال ازمنه انبیا از موت موسی علیه السّلام تا زمان سلطنت اردشیر نوشته شده و چهار کتاب دیگر، مشتمل بر حمدوثنای الهی است، انتهی.
پس از شهادت این مورّخ، حقیقت این کتب متداول ثابت نمیشود، زیرا غیر از تورات، هفده کتاب بیان کرد، حال آنکه غیر از تورات، سیوچهار کتاب نزد فرقه پروتستنت و چهلویک کتاب نزد فرقه کاتلک میباشد. معذلک معلوم نمیشود کدام کتاب از کتابهایی که فعلا مستعمل مسیحیّین میباشند، داخل در هفده کتاب است، زیرا این مورّخ غیر از کتاب مشهور حزقیال، دو کتاب دیگر را نیز در تاریخ خود به آن جناب منتسب نموده، پس ظاهر است دو کتابی که الان وجود ندارند، نزد مورّخ در عدد هفده کتاب داخل بودهاند.
پیشتر دانستی کریزاستم و علمای کاتلک اقرار و اعتراف دارند جماعت یهود به
جهت غفلت، بلکه به جهت عدم دیانت، کتابها را ضایع کردند، بعضی را پاره کردند و برخی را سوزاندند، پس جایز است بگوییم کتابهایی که ضایع و مفقود شد، داخل در عدد این هفده کتاب باشند، بلکه میخواهیم بگوییم کتابهایی که میخواهیم شرح دهیم و بیان نماییم، الآن که فرقه پروتستنت، فرقه کاتلک و غیرهما از یهود و نصارا نمیتوانند گم شدن آنها را انکار نمایند؛ پس جایز است اکثر کتب مفقود، در عدد این هفده کتاب داخل باشند که مورّخ بیان نموده.
بعد از اینکه اختلاف تورات و اناجیل دانسته شد که هریک از اسفار تورات با دیگری و همچنین هریک از اناجیل با انجیل دیگر در بسیاری از جزییات، بلکه کلیّات که چهقدر با یکدیگر اختلاف دارند، با اینکه نویسندگان آنها از احبار، حواریّین و از عظمای پیروان شریعت موسویّه و ملّت عیسویّه بودهاند، علی الخصوص اناجیل اربعه که نویسندگان آنها از تلامذه حضرت مسیح علیه السّلام و شاهد اعمال و سامع اقوال آن برگزیده حضرت متعال بودهاند و نهایت اهتمام را در حفظ و ضبط وقایع اعمال و افعال آن حضرت داشتهاند.
باید دانست اگر برهانی بر بودن قرآن از کتب نازل از آسمان و من عند الرحمن، جز همین محفوظ بودن آن از اختلاف و تغییر با این زیادی نسخش به اکثر کثیر نباشد؛ همانا برای انسان متدبّر بصیر کافی است، کما قال تعالی: أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ(1)لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً(2)ما برای تأیید این برهان خطیر قضیّهای را از تفسیر کبیر امام فخر رازی نقل مینماییم.
او در تفسیر کبیر خود چنین آورده: انطاکیه قریهای است که در قرآن مجید در قصّه حضرت موسی و خضر علیهما السّلام فی قوله تعالی: حَتَّی إِذا أَتَیا أَهْلَ قَرْیَةٍ اسْتَطْعَما أَهْلَها
فَأَبَوْا أَنْ یُضَیِّفُوهُما، به آن اشاره شده است، چون اهل انطاکیه بر نزول این آیه شریفه فاضحه واقف شدند و دانستند این عار و شنار تا انقراض عالم بر آنها ثابت است که دو پیغمبر جلیل از ایشان طلب طعام نمایند و ایشان ابا و امتناع ورزند، پس یک بار شتر زر سرخ؛ چنانکه در کتاب نزهت المجالس شیخ عبد الرحمان صفوی است یا مالی بسیار، چنانکه در تفسیر مزبور است، خدمت جناب ختمیمرتبت روانه نمودند و از حضرت مسؤول داشتند کلمه فَأَبَوْا أَنْ یُضَیِّفُوهُما را که به بای موحّده تحتانیّه است و بر نحالت و نان کوری اهل آن قریه دلالت دارد و در نکوهش اهل انطاکیه، بهتر از این کلمه نشاید ادا نمود؛ به فَأَبَوْا أَنْ یُضَیِّفُوهُما(1)که به تای مثنّات فوقانیّه است، تبدیل فرماید تا بر سخاوت، جود و ناندهی اهل آن قریه دلالت نماید و این مدحی برای ایشان باشد.
آن بزرگوار اموال ایشان را ردّ نموده، فرمود: ما یَکُونُ لِی أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِی(2)من نتوانم از خود و بدون اجازه حضرت پروردگار قرآن مجید را تغییر و تبدیل دهم، اگرچه به یک نقطه باشد. اهل انطاکیه چون چنین دیدند، مأیوسانه اموال را برداشته، مراجعت کردند.
نقل سدید احری بالتأیید سزاوارتر از قضیّه مذکور در تأیید و تشیید برهان مذکور، قضیّهای است که بیهقی آن را در شعب الایمان نقل نموده که یحیی بن اکثم گوید: مردی یهودی بر مأمون وارد شد و چون بنای سخن گذارد، مأمون او را در نهایت فصاحت و بلاغت یافت، لذا او را به اسلام دعوت نمود. مرد یهودی ابا ورزید، چون یک سال گذشت، دوباره آن یهودی در محضر مأمون حاضر شد، درحالیکه اسلام آورده و فصلی مشبع از علم فقه را
دریافته بود. مأمون از سبب اسلام او سؤال نمود.
مرد گفت: چون سال گذشته از مجلس خلیفه بیرون آمدم، در صدد افتادم دینها را امتحان نمایم و حقّ آنها را از باطل بشناسم. نسخهای از تورات نوشته، در آن زیاد و کم نمودم، در بیع و معابد یهود برده، فروختم. پس از آن نسخه دیگری از تورات را به همان نحو از تحریف و تغییر نوشته، به یهودیان فروختم تا سه مرتبه ولی احدی در خصوص تحریف و زیاد و کم نمودن آنها حرفی نزد.
سپس سه نسخه از انجیل را نوشته، در آنها تحریف نموده، زیاد و کم کرده، آنها را در کنایس نصارا برده، فروختم ولی احدی از نصارا در محرّف بودن آنها سخنی نگفت.
بعد از آن، سه مرتبه، سه نسخه از قرآن را نوشته، در هرسه نسخه، تحریف و زیاد و کم به کار برده، آنها را نزد ورّاقین اهل اسلام بردم که خریداری نمایند، در هر مرتبه که آن نسخه را ملاحظه مینمودند و میدیدند محرّف است، آن را از دست انداخته، نمیخریدند و میگفتند: این قرآن محرّف و کموزیاد شده، پس دانستم قرآن کتابی محفوظ از جانب خداست و این امر سبب اسلام من شد.
یحیی بن اکثم گوید: در آن سال به مکّه رفته، سفیان بن عیینه را ملاقات نمودم و این قضیّه را برایش نقل کردم. سفیان گفت: مصداق این در کتاب خداست.
گفتم: در کجای آن؟
سفیان آیه بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ کِتابِ اللَّهِ(1)را خواند و گفت: این آیه درباره تورات و انجیل است که حفظ آنها بر عهده یهود و نصارا قرار داده شده و لذا آنها را ضایع نمودند، و لکن در حقّ قرآن فرموده: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ(2)پس خداوند آن را حفظ فرمود و از ضیاع خلق مصون و محروس داشت.
بدان نهمی از مواریث انبیا که هنگام ظهور آن جان جهان و امام عالمیان با حضرت میباشد، رأیت و بیرق رسول خداست که آن، از وقت نزولش بر آن جناب تا کنون به هم پیچیده و باز نشده است مگر دو دفعه؛ یکی در غزوه بدر و دیگری در جنگ جمل؛ چنانکه شیخ نعمانی از جناب صادق علیه السّلام نقل نموده که در خبری فرمود:
جبرییل رایت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را روز بدر نازل نمود، و اللّه آن از پنبه، کتان، ابریشم و حریر نبود.
راوی پرسید: پس از چه بود؟
فرمود: از برگ بهشت، رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آن را در روز بدر باز کرد، آنگاه آن را پیچید و به علی بن ابی طالب علیه السّلام داد، پس پیوسته نزد آن جناب بود، تا آنکه روز بصره شد، آنگاه امیر المؤمنین علیه السّلام آن را باز نمود؛ خدای تعالی برای او فتح کرد، سپس آن را پیچید و آن در اینجا نزد ماست، احدی آن را باز نمیکند، تا اینکه قائم علیه السّلام برخیزد، هرگاه برخاست، آن را باز میکند. احدی در مشرق و مغرب نمیماند، مگر آنکه آن را ملاقات میکند و رعب از پیش روی آن به مسافت یک ماه و از راست و چپ آن، یک ماه سیر مینماید.(1)نیز از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که به ابی حمزه فرمود: ای ثابت! گویا قائم اهل بیت خود را میبینم که بر این نجف شما مشرّف شد و به دست خود به ناحیه کوفه اشاره فرمود، چون بر نجف شما مشرّف شود، رایت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را باز میکند. وقتی آن را باز کند، ملایکه بدر بر او فرود میآیند.
ابو حمزه گفت: رایت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله چیست؟ فرمود: چوبش از عمود عرش خداوند و رحمت او و سایر آن از نصر خداوند است. آن را به سوی چیزی دراز نمیکند
1) الغیبة، محمد بن ابراهیم نعمانی، صص 308- 307.
مگر آنکه آن را تباه میکند.(1)
به روایت صدوق در کمال الدین(2)چون آن را باز کند، سیزدههزاروسیصدو سیزده ملک بر او فرود آید که همه آنها منتظر قائم علیه السّلام بودند، تفصیل آن ملایکه بنا به روایت کامل الزیاره(3)و غیبت نعمانی(4)از ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام چنین است که ابو بصیر گفت: گفتم: همه این ملایکه بر حضرت فرود میآیند؟
فرمود: آری، ملایکهای که با نوح در کشتی و آنها که با ابراهیم بودند، زمانی که او را در آتش انداختند، آنها که با موسی بودند، زمانی که دریا را برای بنی اسراییل شکافت، آنها که با عیسی بودند زمانی که خداوند او را به آسمان بالا برد، چهارهزار ملایکه مسوّمین؛ یعنی نشان کرده شده به عمّامههای زرد که با پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله بودند، هزار ملایکه مردّفین؛ یعنی از پی همدیگر درآمده، سیصدوسیزده ملک که دربدر بودند و چهارهزار ملکی که نازل شدند و اراده داشتند حسین بن علی علیهما السّلام را نصرت کنند، پس به ایشان در مقاتله اذن نداد؛ آنها نزد قبر آن حضرت ژولیده و غبارآلود هستند و تا روز قیامت بر آن حضرت گریه میکنند.
رییس ایشان ملکی است که به او منصور میگویند. هیچ زایری آن حضرت را زیارت نمیکند، مگر آنکه او را استقبال میکنند، مودّعی با او وداع نمیکند مگر آنکه او را مشایعت میکنند، احدی از ایشان مریض نمیشود مگر آنکه او را عیادت مینمایند، کسی از ایشان نمیمیرد مگر آنکه بر جنازه او نماز میخوانند و بعد از مردنش، برای او استغفار میکنند، همه اینها در زمیناند و برخاستن قائم علیه السّلام را تا وقت خروجش انتظار میکشند.
در غیبت نعمانی(5)از حضرت صادق علیه السّلام مروی است که فرمود: چون میان اهل
بصره و امیر المؤمنین علیه السّلام تلاقی شد، رایت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را باز کرد، پس قدمهای اهل بصره بلرزید، آفتاب زرد نشد که گفتند: ای پسر ابو طالب! ما را امان ده و فرمود: چون روز صفّین شد، از حضرت سؤال کردند که آن رایت را باز کند، اجابت نفرمود. امام حسن و امام حسین علیهما السّلام و عمّار بن یاسر را شفیع حاجت خود کردند.
به امام حسین علیه السّلام فرمود: ای فرزند من! برای این قوم مدّتی است که باید به آن برسند، بهدرستی که این رایتی است که بعد از من جز قائم علیه السّلام آن را باز نمیکند.
این ناچیز گوید: چون در این مقام فی الجمله بیانی از شؤون لوای دنیویّه حضرت هادی کلّ و ختم رسل گردید، خوش دارم بالمناسبت اشارهای اجمالی به شؤون لوای اخرویّه آن بزرگوار که به لوای الحمد معروف است، بنمایم، فاقول:
بیان فی الحلاوة کالقند و تبیان لشئون لواء الحمد بدان در اخبار کثیرهای از طرف عامّه و خاصّه وارد شده که لوای حمد در روز قیامت از تشریفات حضرت سیّد المرسلین و شفیع المذنبین و حامل آن امام المتّقین و امیر المؤمنین است و فضیلت حاملیّت آن لوا برای آن بزرگوار در میان فریقین کالشمس فی رائعة النهار، مسلّم، برقرار، هویدا و آشکار است؛ چنانکه در معارج النبوّه آمده: از تشریفات حضرت ختمیمرتبت در روز قیامت این است که لواء الحمد به دست آن حضرت است؛ چنانکه فرموده: «لواء الحمد بیدی یومئذ»(1)و به روایت دیگر فرمود: «أنا سیّد ولد آدم یوم القیمة و لا فخر و ما من نبیّ آدم و من سواء الّا و هو تحت لوائی»(2)و همه انبیا و رسل در ظلّ لوای دولت آن بزرگوار باشند.
نقل است که ارتفاع آن لوا هزار سال راه باشد، قصبه آن از درّ بیضا، سنان او از یاقوت حمرا، زجّه او از زمرّد اخضر و دارای سه شعبه از نور است؛ یکی در مشرق،
دیگری در مغرب و یکی متوجّه طرف مکّه است و بر آن سه سطر نوشته شده؛ سطر اوّل آن، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ،* سطر دوّم آن، الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ(1)و سطر سوّم، لا اله الّا اللّه محمّد رسول اللّه علیّ ولیّ اللّه.
چون این لوا را در عرصات حاضر گردانند، منادی ندا کند: أین النّبیّ الأمّی العربیّ القرشیّ المکّی التّهامیّ الحرمی محمّد بن عبد اللّه خاتم النبیّین و سیّد المرسلین و امام المتّقین رسول ربّ العالمین. آنگاه حضرت رسالت پیش آید و لوای مبارک را به دست گیرد؛ بعد از آن از آدم تا عیسی علیه السّلام و سایر صدّیقان، شهدا، صالحان و کافّه اهل ایمان و ایقان در پای آن مجتمع گردند، آنگاه برای هریک از این فرقه، براق، حلّه و تاجی حاضر گردانند، برای حضرت مقدّس نبوی، تاجی از نور بیاورند و بر فرق مبارک آن سلطان انس و جان نهند و لباسی از حریر سبز بر بدن مبارکش بپوشانند، هفتادهزار علم و هفتادهزار لوا پیش آن حضرت برند و لوای حمد را به دست شاه مردان، علی مرتضی علیه السّلام دهند، این افواج با این اعلام و الویه در سایه لواء الحمد درآیند، هرکه طریق سنّیه محمدی را سلوک داشته، همراه کند و همه سالم و غانم به جنّات عدن نزول نمایند.
این ناچیز گوید: این همان رایتی است که سیّد الشعرا اسماعیل الحمیری در قصیده عینیّه خود به آن اشاره نموده و فرموده:
و رایة یقدمها حیدر***و وجهه کالشمس اذ تطلع
غدا تلاقی المصطفی حیدر***و رایة الحمد له ترفع
ایضا در آن کتاب است که وجه تسمیه آن به لواء الحمد بنابر آنچه در تفسیر بحر العلوم و بعضی از کتب تذکیری روایت نمودهاند، این است که چون آدم هنگام درآمدن روح در بدن به عطسه مبادرت نمود و الحمد للّه گفت و در جواب از جانب
1) سوره فاتحه، آیه 2.
باریتعالی یرحمک ربّک سبقت رحمتی غضبی شنید؛ در آن حین نور محمدی در جبین مبین آن حضرت متحرّک بود و آرام نمیگرفت، در حین عطسه از آن نور، آوازی برآمد؛ چنانکه مرواریدی بسایند.
آدم گفت: الهی! این آواز چیست؟
خطاب آمد: آن نور فرزند تو محمد، پیغمبر آخرالزمان است.
تمنّای دیدن نور محمدی در دل آدم مستعلا گشت، آن نور را از پیشانی به سر انگشت مسجّهاش انتقال داده، به نظرش جلوهگر نمودند. وقتی آدم در آینه اظفار، نور آن سیّد ابرار را دید، فی الحال انگشت مسجّه درآورده، به شهادتین مبادرت نمود، این سنّت را تا قیامت در میان اولاد نهاد و نقوش مهر و محبّتش بر صحیفه دلوجان به رقوم صدق و ایقان بنگاشت و از برکت انتقال آن نور به یمین آدم علیه السّلام، یمن، برکت، خیر و سعادت قرین یمین او آمد، اولادی که در جانب یمین متمکّن بودند، سعادتمند و به لقب اصحاب یمین ارجمند گشتند و آنان که در شمال آدم علیه السّلام بودند، از این سعادت محروم ماندند.
القصّه، چون آدم جمال محمدی را در آینه مسجّه خود دید، خطاب آمد: ای آدم! هرکس که از غیب فرزندی به ظهورش آید، هدیهای به او ارزانی دارد، اکنون هدیه تو به این فرزند ارجمند چه خواهد بود؟
گفت: خداوندا! از لطایف و عواطفی که از خزانه کرم به من ارزانی فرمودهای، همین کلمه الحمد للّه بیش نیست که بر زبان اجرا فرمودهای و بر ثواب آن اصرار نمودهای، من ثواب حمد خود را به فرزند دولتمند خود ارزانی داشتم. حقتعالی از ثواب آن حمد، لواء الحمد را آفرید، آن را به این اسم مسمّا گرداند و به سیّد انبیا مختصّ فرمود.
تنویر فی تنظیر بدان بیت الحمد بهشتی که برای بنده فرزند مرده است، از جمله نظایر لواء الحمد است که بر تجسّم اعمال و اقوال دلالت دارند، کما هو الحقّ المحقّق من المذهب.
در تفسیر منهج الصادقین ذیل آیه شریفه وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ(1)بعد از تفسیر ثمرات به محصولات فرموده: یا مراد، مرگ فرزند است که میوه باغ دل میباشد.
از حضرت رسالت نقل است که چون فرزند بنده مؤمن بمیرد، حقتعالی گوید:
اقبضتم ولد عبدی؛ روح فرزند بنده مرا قبض کردید؟
گویند: نعم.
فرماید: اقبضتم ثمرة قلبه، میوه دل او را قبض کردید؟
گویند: نعم.
فرماید: ما ذا قال عبدی؛ بنده من در آن حال چه گفت؟
گویند: حمدک و استرجع؛ حمد تو کرد و کلمه إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ(2)را تکلّم نمود.
سپس فرماید: ابنوا لعبدی بیتا فی الجنّة و سمّوه بیت الحمد؛ برای بنده من، خانهای در بهشت بنا کنید و آن را بیت الحمد نام نهید.
بیان فی البیرق الأصفهانی المشهور باختر الکاویانی بدان از جمله بیرقهای تاریخی دنیا، اختر کاویان است که علی سبیل التخفیف آن را اختر کاروان با کاف و واو بر وزن اختر شاهان هم استعمال میکنند.
نیز بر آن درفش کاویانی اطلاق مینمایند و اینها بنابر آنچه در برهان قاطع است، نام علم افریدون باشد و آن از کاوه آهنگر اصفهانی بود که پادشاهان عجم بعد از شکست ضحّاک، آن را بر خود شگون گرفته بودند و آن چرمی بود که کاوه آهنگر هنگام کار کردن بر میان خود میبست.
گویند حکیمی در علوم طلسمات به غایت ماهر بوده و به شکل صددرصدی بر آن نقش کرده بود. بعضی گویند شکلی از سوختگیهای آتش در آن چرم به هم رسیده بود که این خاصیّت را داشت؛ یعنی هر جنگ که آن همراه بود، فتح میشد، آن را مرصّع کرده بودند و در زمان حضرت رسالتپناه صلّی اللّه علیه و اله به دست مسلمانان افتاد، آن را پاره پاره نمودند و بر مسلمانان قسمت کردند.
این ناچیز گوید: ظاهر این است که مراد صاحب برهان قاطع از زمان حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و اله زمان اسلام باشد، زیرا افتادن آن بیرق به دست مسلمین در زمان خلافت عمر بن الخطاب بوده، کما لا یخفی علی الواقف بالسیر و التواریخ.
از بعضی از تواریخ معتبر نقل شده: از جمله مقاماتی که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام اعمال علم جفر فرموده و آن را به مردم ارائه نموده؛ پر کردن عدد پوستی است که در مقابل علم کاوه آهنگر اصفهانی ترتیب داد که بدین واسطه لشکر اسلام بر لشکر فرس و عجم غلبه نمودند.
کیفیّت این اجمال آن است که ضحّاک که علی الاصح خواهرزاده جمشید و برادرزاده شدّاد، صاحب بهشت ارم است؛ مردی متهوّر و سفّاک بود که به او بیور اسب؛ یعنی صاحب دههزار اسب میگفتند؛ چون همیشه در اصطبل او دههزار اسب بسته بود و عجم به او ده آک؛ یعنی صاحب ده عیب میگفتند، آن عیوب این است:
1- قلّت حیا
2- قصر قامت
3- کثرت اکل
4- زشتی صورت
5- نخوت
6- افراط ظلم
7- فحّاشی در گفتار
8- تعجیل در امور
9- بلاهت
10- بددلی.
اوّلین امر قبیح و فعل شنیعی که از او صادر شد، قتل پدرش بود، بعد از آن برگزیدن سفّاکان و خونریزان و بعد از اینها بیاعتناییاش به متظلّمان بود.
در تاریخ مجدی است که گویند: ضحّاک با جنّی دوستی داشت، آن جنّ قلم زرّین مجوفّی به ضحّاک داده، گفت: هرگاه به زن یا پسری میل داشتی، این قلم را در دهان گیر و به جانب او بدم، فی الفور مطیع و شیفته تو شود.
بالجمله در ایّام سلطنتش دو قطعه گوشت به هیأت دو مار از دوشهای ضحّاک برآمده، از آنها المی عظیم به او رسید که اطبّا از معالجه آن عاجز شدند. جنّی که با او دوست بود، گفت: علاج این وجع، مرهمی است که از مغز سر آدمی ساخته شود.
بنابراین آن ملعون هرروز دو نفر از رعیّت را میکشت، از مغز سر آنها مرهم ترتیب داده، وجع خود را تسکین مینمود. بعد از مدّتی، نفیر عام برآمده، کاوه آهنگر اصفهانی که دو پسر او را به امر ضحّاک کشته بودند، خروج کرده، چرم پارهای که حدّادان در وقت کار بر کمر بندند، بر سر چوبی نموده، فریاد برآورد: هرکه طالب شاه افریدون است، با من موافقت نماید.
خلایق با او موافقت کرده، به البرز کوه رفتند، فریدون را که ضحّاک در آنجا حبس نموده بود، از حبس درآورده، بر سریر سلطنت و حکمرانی نشاندند، متوجّه دفع ضحّاک شدند، ضحّاک را گرفته، دوّالی از پس سر تا کمرگاه او بریده، بر دستش بستند، وی را به کوه دماوند برده، به قتل رساندند.
فریدون آن چرم پاره را که کاوه در حین خروج بر چوب کرده بود، به جواهر و
یواقیت و زمرّد گرانبها مرصّع نموده، به درفش کاویان موسوم ساخت، هریک از سلاطین کیانی که بر سریر سلطنت مینشست، چیزی از جواهر بر آن میافزود تا به حدّی رسید که مقوّمان از قیمتش عاجز آمدند، آن درفش را در برابر هر لشکر که بلند میکردند، فی الفور شکست خورده، منهزم میشد و این به واسطه عددی بود که از شراره آتش در آن چرم پر شده بود.
چون لشکر اسلام در زمان خلافت عمر با سلطان عجم که نامش یزدجرد بود، بنای حرب گذاشت، چندین مرتبه شکست خورده، منهزم شد، این خبر به مدینه رسید و عمر خودش اراده نمود به سمت عجم برود، پس در این خصوص با حلّال مشکلات، حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام مشورت نمود.
حضرت فرمود: انّ هذا لأمر لم یکن نصرة لأحد لا بکثرة و لا بقلّة و هو دین اللّه الّذی اظهره و جند اللّه الذی اعدّه و امدّه حتّی بلغ ما بلغ و طلع حیث ما طلع کن قطبا و استدر الرّحی بالعرب انّ الأعاجم أن ینظروا إلیک یقولون هذا اصل العرب فإذا اقتطعتموه استرحتم، فیکون ذلک اشدّ لکلبهم علیک و طمعهم فیک.
پس از آن فرمود: غلبه عجم به واسطه عددی از شراره آتش است که در چرم دامن کاوه پر شده؛ پوستی حاضر کنید تا من آن را از عددی پر کنم که بر عدد درفش کاویان غالب باشد. پوستی حاضر ساختند، حضرت آن را از اعداد پر نموده، فرمود: آن را علم مانند و در مقابل درفش کاویان بدارند.
بنابر نقل سیّد سند جزایری در شرح غوالی اللئالی به خواهش عمر، امام حسن علیه السّلام را هم همراه لشکر اسلام روانه عجم فرمود. این مرتبه بعد از تقابل فریقین لشکر اسلام غالب شد، یزدجرد فرار کرد، دختران او اسیر شدند و غنایم بسیار به دست اهل اسلام آمد، از جمله همین درفش کاویان بود که جواهراتش میان ایشان تقسیم شد.
بدان دهمی از مواریث انبیا که در هنگام خروج حضرت حجّة بن الحسن العسکری علیهما السّلام با آن حضرت است، پیراهن حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله است که آن را بر بدن مبارک خود پوشانده؛ چنانکه شیخ نعمانی در کتاب غیبت(1)به اسناد خود از یعقوب بن شعیب روایت نموده که گفت: حضرت صادق علیه السّلام به من فرمود: آیا پیراهنی را که قائم با آن قیام خواهد نمود به تو ننمایم؟
عرض کردم: آری، بنما!
امر فرمود: صندوقی را آوردند، قفل آن را گشود و پیراهن کرباسی از آن بیرون آورد، دامنها و آستینهای آن را گشود و باز کرد، ناگاه در آستین چپ آن خونی دیدم.
حضرت فرمود: این، پیراهنی است که وقتی دندان مبارک رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را شکستند، ایشان در برداشتند؛ این خون از آن است، قائم علیه السّلام این پیراهن را به تن کرده، قیام خواهد فرمود.
آن خون را بوسیدم و آن پیراهن را بر رویم مالیدم. بعد از آن حضرت صادق علیه السّلام آن را پیچید و برداشت.
بدان نظیر پیراهن مبارک حضرت ختمیمرتبت در خونآلودگی و باقی ماندن خونش در این مدّت متمادی، جبّه حضرت یحیی بن زکریّاست؛ چنانکه در جلد ششم بحار آمده: ابتدا معرفت یهود به ظهور وجود مسعود حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله این بود که جبّهای از حضرت یحیی نزد رؤسای آنها بود که به خون آن حضرت آلوده شده بود و هنگام شهادت آن بزرگوار بر دوش مبارکش بوده و رنگ آن سفید بوده است.
این ناچیز گوید: احتمال دارد همان مدرعهای باشد که مادرش در حال طفولیّت
1) الغیبة، ص 243.
برای او ترتیب داده بود که آن را به دوش میگرفت، به بیت المقدّس رفته با زهّاد و عبّاد مشغول عبادت میشد.
الحاصل، در کتب سالفه یهود علامت اوان ظهور وجود مبارک حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله را چنین بیان نموده بودند که هرگاه خون جبّه سفیدی که به خون حضرت یحیی آغشته است، تروتازه شود و قطرهقطره از آن بچکد؛ آنگاه ظهور نور محمدی نزدیک است.
احبار یهود در وقت تولّد آن بزرگوار، تقاطر خون تازه از آن جبّه را مشاهده نموده، اضمحلال دین خود را به ظهور آن سرور نزدیک دانستند، لذا به جدّوجهد در اطفای آن نور خدا برآمدند، به کرّات از یهودیان اطراف به مکّه معظّمه میفرستادند تا بلکه به آن بزرگوار دست یافته و قبل از بعثت، ایشان را به قتل برسانند و از آنجایی که لا یحیق المکر السّییء الّا بأهله، همان کیدها باعث افتضاح خود آن ملعونها میشد؛ چنانکه کید عبد اللّه بن ابی درباره قتل آن بزرگوار و اصحابش دامنگیر خود آن ملعون شد، دخترش با جمعی از یهود به درک واصل شد و عروسیاش به عزا مبدّل گردید.
در تفسیر امام حسن عسکری علیه السّلام(1)است که چون امر نبوّت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله در مدینه رواج گرفت، حسد عبد اللّه بن ابی که از رؤسای یهود بود، درباره آن حضرت زیاد شد و درصدد قتل آن حضرت برآمد، تا آنکه دخترش را شوهر داد.
برای ولیمه عروسی دخترش، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله، حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام و سایر اصحاب را وعده خواهی کرد، میان صحن منزل خود، حفیرهای حفر کرد و بالای آن را به فروش پوشاند و میان آن حفیره را مملوّ از تیر، شمشیر و نیزه زهرآلود کرد، نیز جماعتی از یهودان را در مکانی با شمشیرهای برهنه زهرآلوده پنهان کرد که تا آن حضرت و اصحابش روی آن حفیره پا گذاشته، در قعر آن فرود بیفتند؛ با شمشیرهای
1) تفسیر الامام العسکری، ص 192- 190.
برهنه بیرون آمده، آن بزرگوار و اصحابش را تماما به قتل برسانند.
همچنین طعامی را که برای آن سرور و اصحابش ترتیب داده بود، زهرآلود نمود که اگر از نشستن در صحن خانه و بالای آن حفیره امتناع نمایند و کید آنها درافتادن آن جناب و اصحابش در حفیره مزبور کارگر نشود، لا اقل از طعامی که مسموم است، تناول نموده، شهید شوند.
جبرییل امین هردو کید را از جانب ربّ العالمین به آن حضرت خبر داد و عرض کرد: خداوند میفرماید: به منزل عبد اللّه بن ابی برو و هر کجا تو و اصحابت را نشان میدهد، بنشینید و هر غذایی که نزد شما حاضر میکند، تناول فرمایید که من شما را از کید و شرّ او کفایت مینمایم.
حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله با امیر المؤمنین علیه السّلام و سایر صحابه وارد منزل عبد اللّه شدند، آن ملعون آنها را بر نشستن در صحن خانه تکلیف نمود. حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله با اصحابش تماما بالای بساطی که روی آن گودال افتاده بود، نشستند. عبد اللّه تعجّب نمود چرا آنها در آن گودال نیفتادند، گویا زیر آن بساط، زمین صعب و سخت است. چون عبد اللّه از اثر نمودن این کید مأیوس شد، به احضار آن طعام مسموم امر نمود.
غذا را حاضر کردند، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله به امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: این طعام را به تعویذ نافعی معوّذ نما! پس آن حضرت این کلمات را بر آن غذا قرائت فرمود: «بسم اللّه الشّافی بسم اللّه الکافی بسم اللّه المعافی بسم اللّه الّذی لا یضرّ مع اسمه شیء و لا داء فی الأرض و لا فی السّماء و هو السّمیع العلیم»(1)
آن دو بزرگوار با تمام اصحابی که در آن مجلس بودند، از آن غذا تناول فرمود، از آن مجلس بیرون آمده، متفرّق شدند. عبد اللّه چون دید آن طعام مسموم به آنها ضرری نرساند، گمان کرد اشتباه نموده و در آن طعام زهر داخل نکردهاند، پس به آن یهودی که با شمشیرها جهت قتل حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله و اصحابش پنهان شده بودند، امر نمود از زیادت آن طعام بخورند، آنها مشغول خوردن از آن غذا شدند.
1) مستدرک الوسائل، ج 16، ص 306.
دختر عبد اللّه چون خودش مباشر آن گودال و فرش گستردن بر بالای آن شده بود، از فرونرفتن آن بساطها تعجّب نموده، آمد بساط را بالا گرفت، دید زیر آن بساط، زمین سخت و صلب است، لذا بالای آن نشست که ناگاه صدای ناله و نوحهاش بلند شد، چون عبد اللّه بالای آن گودال آمده، دختر خود را میان آن شمشیر و نیزه و تیرهای زهرآلوده دید که جان به مالک دوزخ داده و از آن طرف، یهودیانی که از فضلات طعام حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله خورده بودند، تماما به درک واصل شدند.
عبد اللّه وقتی حال را بدان منوال دید، غدغن نمود که احدی از اقوامش علّت فوت آنها را از عبد اللّه اظهار نکند، پس عروسی آن ملعون که برای دخترش تهیّه نموده بود به عزا مبدّل شد و مصداق من حفر بئرا لأخیه، وقع فیه آشکار گردید، چرا که اوّلا ظاهر اخ در این روایت، مطلق غیر است و ثانیا در صدق اخوّت بودن تمام مردم از اولاد آدم علیه السّلام کفایت میکند و از وجهه همین ملاک است که خود حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله، امیر المؤمنین علیه السّلام و غیرهما نسبت به بعضی از یهودیان، یا اخ الیهود میفرمودند؛ چنان که در بسیاری از اخبار است.
بالجمله چون این خبر به سمع مبارک حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله رسید، علّت فوت آنها را از عبد اللّه سؤال فرمود.
عبد اللّه عرض کرد: دخترم از پشتبام افتاد و آن جماعت به مرض اسهال مبتلا شدند.
بدان در حدیث مفضل مشهور و غیر آن اشیای چندی از حضرت ختمیمرتبت اسم برده شده که به طریق وراثت نزد آن حجّت عصر و امام زمان است؛ مثل عصا، انگشتر، برد، عمّامه سحاب، اسب مربوع نام، ناقه غضبا، استر دلدل نام، حماری که اسمش یعفون بوده، شتر سواری جنابش که مسمّا به براق بوده و زره آن بزرگوار که فاضل نام داشته است و چون بیان کیفیّت و خصوصیّت هریک از اینها موجب طول کلام و
خارج از وضع این عجاله موجزة الآغاز و الانجام است، لذا بیان آنها را به مظانّ خودشان موکول نموده، غیر از دو تا و لکن بیان یکی از آنها را که شمشیر آن بزرگوار است و نزد اهل روزگار به ذوالفقار معروف است در نجمه آتیه به طریق تفصیل متعرّض میشویم.
بدان یازدهمی از مواریث انبیا که هنگام خروج و ظهور حضرت بقیّة اللّه به آن جناب میباشد، شمشیر حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله است که به ذوالفقار معروف است؛ چنانکه در غیبت نعمانی(1)به اسناد خود از عبد اللّه بن سنان از حضرت باقر علیه السّلام روایت نموده که فرمود: خداوند عالم ابا دارد مگر از اینکه وقت وقت قراردهندگان را خلاف گرداند و بیرق قائم، بیرق رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله است. سپس آن بزرگوار بیرق رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را به نحوی که سابقا مذکور افتاد، بیان مینماید، همچنین پیراهن آن سرور را به نحوی که در نجمه سابق بیان گردید، بیان میفرماید و کذلک زره آن حضرت را بر وجهی که در نجمه مذکور به آن اشاره شد، بیان میفرماید تا آنکه میفرماید: شمشیر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله که ذوالفقار باشد در کمر مبارکش بسته است، هشت ماه شمشیر کشیده، کافران و منافقان را به قتل میرساند.
اوّلین کسانی که آن حضرت به تعزیر و تنبیهشان ابتدا میکند، طایفه بنی شیبه میباشد، دستها و پایهای ایشان را قطع میکند و از دیوار کعبه معظّمه میآویزد، منادیاش ندا میکند: ایشان دزدان خدا؛ یعنی دزدان بیت اللّهاند. بعد از آن به امر قریش شروع مینماید، پس درباره ایشان سوای کشیدن شمشیر، کار دیگری نمیکند، آن حضرت خروج نمیکند تا وقتی که دو طغرا مکتوب در خصوص تبرّی نمودن از علی علیه السّلام خوانده شود؛ یکی در کوفه و دیگری در بصره.
1) الغیبة، ص 289.
بدان در اصل شمشیر معروف به ذوالفقار، نظر به اختلاف احادیث، اخبار و تخالف سیر و آثار در میان علمای اخیار، اقوال بسیار است.
قول اوّل: در تفسیر منهج الصادقین در تفسیر آیه وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ(1)فرموده: بیشتر مفسّران برآناند که مراد به حدید در این آیه مبارکه، شمشیر است. در اخبار اهل بیت آمده: مراد به آن ذی الفقار است که از آسمان برای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نازل شد، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله آن را به امیر المؤمنین علیه السّلام داد تا با آن با دشمنان خدا قتال کند.
قول دوّم: ایضا در آن تفسیر است که در روایتی آمده: ذوالفقار از جمله هدایایی بود که بلقیس نزد سلیمان فرستاده بود و آن به دست منبّة بن الحاج افتاد، روز بدر حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام او را کشت و آن را گرفت.
این ناچیز گوید: این آن چیزی است که در تفسیر مذکور است و لکن از محیط المحیط بطرس بستانی صاحب دایرة المعارف چنین معلوم میشود که عاص بن منبّه شمشیری ذوالفقار نام داشته؛ چنانکه حضرت امیر نیز تیغی ملقّب به این لقب داشته و هریک از اینها غیر دیگری است؛ همانطور که نام صاحب تیغ اوّل، عاص بن منبّه است نه منبّة بن الحاج.
فی الکتاب المذکور ذوالفقار سیف العاص بن منبّه قتل یوم بدر و هو ایضا لقب سیف الأمام علیّ بن ابیطالب علیه السّلام و علیه قول الشاعر:
لا سیف الّا ذوالفقار***و لا فتی الّا علی
قول سوّم: آن در اصل، چوبی دو سر یا سعفهای از خرما بوده؛ چنانکه ایضا در تفسیر سابق الذکر است و به روایتی دیگر، پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله چوبی دو سر از درختی برگرفت، به امیر المؤمنین علیه السّلام داد و فرمود: به این جهاد کن! چون آن را به دست گرفت، تیغی دو سر شد، به وسیله آن جهاد میکرد و دشمنان خدا را میکشت.
1) سوره حدید، آیه 25.
قول چهارم: در بعضی از تفاسیر عامّه در تفسیر وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ(1)از ابن عبّاس نقل نمودهاند که گفته: مراد از حدید، ذوالفقار است، چرا که خداوند آدم را از بهشت نازل نمود، درحالیکه ذوالفقار با او بود و خلقت آن از برگ درخت آس بهشتی است، پس آدم بود که با دشمنان خود از جنّ و شیاطین محاربه میکرد.
قول پنجم: ایضا در بعضی از تفاسیر و مجمع البحرین است که اصل آن از آهن بتی بود که در یمن آن را ستایش میکردند، پس جبرییل بر حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله نازل شده، عرض کرد: علی علیه السّلام را بفرست تا آن بت را درهم شکند. امیر المؤمنین علیه السّلام رفت، آن بت را شکست و از آهن آن، دو تیغ ترتیب داد که یکی از آنها، ذوالفقار است.
قول ششم: آن تیغی از منبّة بن الحجاج السهمی بوده که در غزوه بنی المصطلق از او گرفته شد.
قول هفتم: اصل آن، نصف از سیبی بهشتی بوده که نصف دیگر آن، منشاء تکوّن نطفه شریفه فاطمه زهرا علیهما السّلام گردیده؛ چنانکه در کتاب عرجة الاحمدیة الی حضرة الاحدیّة که از تألیفات عالم جلیل و فاضل نبیل، شیخ محمد جعفر بن اسماعیل است که برادر لسان الوعّاظ و ترجمان الحفّاظ، جناب حاج ملّا باقر واعظ طهرانی مازندرانی، مؤلّف کتاب خصایص الفاطمیّة، روح و ریحان و جنّت نعیم که در احوال حضرت عبد العظیم است، میباشد، بعد از اینکه روایت میل فرمودن حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله در لیله معراج، سیب بهشتی را نقل فرموده که به روایت دیگر فرمود: نصف آن سیب را خوردم و از آن، نطفه صدّیقه طاهره بسته شد و امّا نصف دیگر آن، به قدرت کامل الهی ذوالفقار گردید؛ چنانکه از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام مروی است که فرمود: روزی از حجره بیرون آمدم، صدیقه طاهره در حجره تشریف داشت، شنیدم که با کسی حرف میزند، داخل حجره شدم و از آن مخدّره پرسیدم: با چه کسی حرف میزدی؟
گفت: با برادرم ذوالفقار.
پرسیدم: او چگونه برادر تو است؟
1) سوره حدید، آیه 25.
گفت: در شب معراج سیبی را به پدرم، حضرت رسالت دادند، نیمی را تناول کرد که نطفه من منعقد شد و نیمی دیگر از آن به قدرت کامل الهی ذوالفقار گردید.
قول هشتم: اصل آن، قطعهای از آهن بود که از زمان جرهم با غیر ایشان نزد خانه کعبه باقی مانده بود، آن را ترتیب داده، این سیف معروف گردید؛ چنانکه در مجمع البحرین طریحی است.
ختام فیما یتعلّق بالمقام بدان در این مقام اشاره به چند امر مناسب است:
امر اوّل: تکلّم این تیغ بر آن به مثل تکلّم نمودن انسان است؛ چنانکه با حضرت صدّیقه طاهره تکلّم مینمود؛ بنابر روایت منقول از عرجة الاحمدیّه که گذشت، در بعضی از کتب معتبر است که وقتی حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام ذوالفقار را بر تارک کافری فرود آورد و آن تیغ ابدا بر آن کافر تأثیری ننمود، با آنکه معروف است: کانت ضربات علی علیه السّلام وتر إذا عتلی قدّ و اذ اعترض قطّ، امّا در آن مورد از بریدن اهمال نمود؛ آن حضرت چنین اراده فرمود که او را بکشند، ناگاه به زبان طلق به تکلّم درآمده، عرض کردم: یا علی انّی مأمور و قد بقی فی اجل المشرک تأخیر؛ یا علی ساکت باش! به درستی که من مأمور به امر پروردگارم؛ یعنی در بریدن و عدم آن، هنوز اجل این مشرک سرنرسیده که من او را به قتل برسانم و لذا در قطع اهمال ورزیدم.(1)امر دوّم: در بعضی از مواضع معتبر، تحدید عرض و طول این سیف بدین نحو شده که عرض آن یک وجب و طول آن هفت وجب بوده، اگرچه این تحدید با خبر کذبی که در امر پنجم از تاریخ بحیره نقل میشود، فی الجمله مخالفت دارد که آن به مثابه شمشیرهای متعارف بوده است؛ چنانکه بیاید.
امر سوّم: در وجه نامیدن این سیف به ذوالفقار چنین گفتهاند: چون در وسط آن
1) الصراط المستقیم فی مستحقی التقدیم، ج 2، ص 70؛ بحار الانوار، ج 42، ص 67.
فقاری بوده؛ مثل فقاری که در استخوان پشت انسان و حیوان است؛ از این جهت آن را به این اسم نامیدهاند. فقار ظهر عبارت از مهرههایی است که نخاع را ضمّ مینماید و آن را خرز آن ظهر مینامند.
بعضی در وجه تسمیه آن به این اسم، چنین گفتهاند: چون بر احدی زده نمیشد، مگر آنکه او را در دنیا از حیات و زندگانی فقیر میکرد و در آخرت از دخول جنّت و رضوان و از قرب حضرت ملک منّان محروم مینمود و لذا او را به این اسم موسوم داشتهاند.
امر چهارم: چنانکه ذوالفقار اسم برای شمشیر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله است، همچنین اسم برای یکی از اسبهای آن بزرگوار است؛ بنابر آنچه شیخنا الطریحی در مجمع البحرین متعرّض شده، عبارت ایشان در آن کتاب در لغت فرس این است:
کان للنبیّ افراس منها:
1- السکب، اشتراه من اعرابی من بنی فزاره و کان ادهم و کان اسمه عند الأعرابی الضرس فسمّاه النّبیّ السّکب
2- و المرتجز، سمّی بذلک الحسن صهیله
3- و اللزاز، قال السهیلی: معناه انّه لا یسابق شیئا الّا نزّهای اثبته
4- و الطّرز، بکسر الطّاء
5- و اللحیف، کان یلحف الأرض بحریّة
6- و الورد، اهداه له تمیم الداری إلی أن قال و قیل کان له غیرها و هی الأبلق، ذوالفقار، ذو اللّمه، المرتجل، السرخان، الیعسوب، البحر، الأدهم و غیر ذلک، انتهی.
اگرچه در بعضی از نسخ مجمع به طریق نسخه بدل بر بالای ذوالفقار، ذوالفقار نوشته شده؛ چنانکه ما نوشتهایم و در جلد ششم بحار، ذوالفقار(1)ضبط شده و عبارت آن، این است: و کانت له صلّی اللّه علیه و اله اربعة افراس المرتجز، ذو العقال، السکب و الشحاء و اللّه العالم بحقیقة الأمر.
1) خ: ل[ ذوالفقار].
امر پنجم: در تاریخ بحیره چنین آورده: روزی در مجلس هارون الرشید صفت ذوالفقار و ضرب حیدری میکردند، چون حضّار بیش از حدّ صفت آن شمشیر را برشمردند، هارون خوشش نیامد، فرمود: فلان شمشیر، فلان شمشیر، فلان شمشیر و فلان شمشیر را بیاورید و قریب به ده شمشیر را نام برد، در آخر گفت: تیغ بهرام گور، شمشیر سیف ذی بزن و ذوالفقار علی بن ابی طالب علیه السّلام را هم بیاورید.
وقتی مجموع سیوف را آوردند، از میان همه، ذوالفقار را برآورد و گفت: این شمشیری است که اینهمه از آن میگویید. حضّار آن تیغ را مشاهده نمودند، شمشیری به قد و اندازه شمشیرهای متعارف و رخرخ دیدند؛ چنانکه گویا آن را پیچیده باشند.
عرب رخ را که به فتح «راء» و سکون «خاء» است و در لغت فرس به معنی شکاف، رخنه و چاک آمده؛ فقار میگویند، بنابراین آن را ذوالفقار نامیدهاند. عبارت بحیره با بیان معنی رخ از داعی به لغت فرس تمام شد.
بدان بعد از اینکه از اخبار معتبر مضبوط در کتب اعاظم از محدّثین طایفه امامی- شیّد اللّه ارکان مذهبهم- کالشمس فی رائعة النهار محقّق و آشکار گردید که ذوالفقار از مواریثی است که نزد امام عصر و حجّت زمان است و یدا به ید از هر امامی به امام دیگر منتقل شده تا به آن حضرت رسیده، پس بودنش در خزانه هارون الرشید مورد انکار، تکذیب و تنقید است و آن را جز بر اکاذیب اهل تواریخ و سیر و نویسندگان وقایع، بدون استناد به اصلی معتبر، نمیتوان حمل کرد.
مگر آنکه احتمال داده شود چون بعضی از خلفای امویّه احیانا مواریث نبویّه را از امام معاصر خود مطالبه مینمودند و آن بزرگواران هم از باب تقیّه و محض خشنودی ایشان، بعضی از اسلحه و اشیا را به اسم میراث از پیغمبر آخرالزمان نزد آنها میفرستادند، پس از این اسم خوشحال میشدند و از تعرّض به آن سروران دین اغماض مینمودند، ایشان نیز اندکی مرفّه الحال میگشتند.
لذا آن اسلحه و اشیا به اسم مواریث پیغمبر از خزاین بنی امیّه به خزاین خلفای عباسیّ منتقل شده باشند که از جمله مثلا شمشیری به اسم ذوالفقار حیدر کرّار بوده؛ چنانکه جرجی زیدان در آداب اللغة العربیّه مینویسد: دوازده چیز از تحف تاریخی از خزاین اموی به خزاین عبّاسی منتقل شد که از جمله، شمشیری از حضرت حسین علیه السّلام و شمشیری از امام صادق علیه السّلام بود؛ چنانکه این ناچیز شاهدی برای این احتمال در کتاب راحة الروح نقل نمودم.
آن قضیّه زید بن الحسن و هشام بن عبد الملک با حضرت باقر علیه السّلام است و اینکه هشام مواریث رسول را از آن صاحب مناقب و مفاخر مطالبه میکند، حضرت شمشیر و اسلحه و اشیایی به این اسم و عنوان میفرستد و هشام آنها را بهعنوان میراث از پیغمبر آخرالزمان میپذیرد. ما روایت آن را در وجه هشتم از آن کتاب، از بحار نقل نمودهایم که کتاب مزبور در این نزدیکی از طبع خارج شد، اگرچه مدّتی نگران بودهایم، فارج الی الکتاب المزبور المذکور و قل اللّه اعلم بحقایق الامور، انتهی ما اردناه.
بدان دوازدهمین شیء میراثی که هنگام ظهور امام غایب از انظار و سایر در بلدان و امصار با حضرت میباشد، مصحف جمع شده حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام و قرآن جامع آن، حبل اللّه المتین است که حضرت بعد از وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بیتغییر و تبدیل جمع نمود؛ چنانکه در نجم ثاقب، اظهار این قرآن را یکی از خصایص حضرت حجّت- عجّل اللّه تعالی فرجه- دانسته و فرموده: یکی از خصایص آن جناب، اظهار مصحف امیر المؤمنین علیه السّلام است که بعد از وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بیتغییر و تبدیل جمع نمود و تمام آنچه بر سبیل اعجاز بر آن حضرت نازل شده بود، داراست.
پس از جمع، آن را بر صحابه عرضه نمود، آنها از آن اعراض نمودند، پس آن را
مخفی نمود، آن به حال خود باقی است، تا آنکه بر دست آن جناب ظاهر شود و خلق مأمور شوند آن را بخوانند و حفظ نمایند و به جهت اختلاف ترتیبی که با مصحف موجود دارد و به آن مأنوس شدهاند، حفظ آن از تکالیف مشکل مکلّفین خواهد بود.
در غیبت نعمانی(1)مروی است که فرمود: قائم علیه السّلام به امر، کتاب و قضایی جدید خروج میکند، نیز از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده که فرمود: گویا به سوی شیعیان خود در مسجد کوفه نظر میکنم که خیمهها برپا کردهاند و قرآن را به نحوی که نازل شده، به مردم تعلیم میدهند.(2)
نیز از اصبغ بن نباته از آن جناب روایت کرده که فرمود: گویا عجم را میبینم که خیمههایشان در مسجد کوفه است و قرآن را چنانکه نازل شده، به مردم تعلیم میدهند.
گفت؛ گفتم: یا امیر المؤمنین! این قرآن به همان نحو نازل شده نیست؟
فرمود: نه، اسم هفتاد نفر از قریش و اسمهای پدرهایشان به اسم از آن محو شده و ابو لهب را جز برای نقص رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله وانگذاشتند، چون عمّ آن جناب بود.(3)نیز از جناب صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: و اللّه! گویا به سوی آن حضرت؛ یعنی قائم علیه السّلام بین رکن و مقام نظر میکنم که از مردم بر کتابی جدید بیعت میگیرد.(4)
در کافی از جناب باقر علیه السّلام مروی است که فرمود: در تفسیر آیه شریفه وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسَی الْکِتابَ فَاخْتُلِفَ فِیهِ*(5)که اختلاف کردند؛ یعنی بنی اسراییل؛ چنانکه این امّت در کتاب اختلاف کردند و زود است در کتابی که با قائم میباشد، اختلاف کنند، آن را میآورد، تا اینکه جماعت بسیاری از مردمان آن را انکار میکنند، پس آنها را پیش میطلبد و گردنشان را میزند.
شیخ طبرسی در احتجاج از ابی ذر غفّاری روایت کرده که چون رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله وفات نمود، علی علیه السّلام قرآن را جمع کرد، آن را نزد مهاجرین و انصار آورد و بر ایشان عرضه داشت، چون پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله او را به این وصیّت فرموده بود، چون ابو بکر آن را باز کرد، در صفحه اوّل آنکه باز کرده بود، فضایح قوم بیرون آمد.
عمر برخاست و گفت: یا علی آن را برگردان! ما حاجتی به آن نداریم.
حضرت آن را گرفت و برگشت، تا آنکه میگوید: چون عمر خلیفه شد، از آن جناب سؤال کرد که آن قرآن را به او بدهد تا آن را در میان خود تحریف کنند، پس گفت: یا ابا الحسن! اگر آن قرآنی را که نزد ابی بکر آوردی، میآوردی بر آن مجتمع شویم.
حضرت فرمود: هیهات! راهی به آن نیست، آن را نزد ابی بکر نیاوردم مگر آنکه حجّت بر شما تمام شود و روز قیامت نگویید ما از این غافل بودیم یا بگویید آن را نزد ما نیاوردی. به درستی که کسی جز مطهّرون و اوصیا از فرزندان من آن را مسّ نمیکند.
عمر گفت: آیا وقت معلومی برای اظهار آن هست؟
فرمود: آری، هرگاه قائم فرزندان من خروج کند، آن را ظاهر میکند و مردم را بر آن وامیدارد، پس سنّت بر آن جاری میشود.
نیز از خبر مفضل گذشت که حسنی به حضرت حجّت علیه السّلام عرض میکند: اگر تو مهدی آل محمدی، پس مصحفی که جدّ تو امیر المؤمنین علیه السّلام آن را بدون تغییر و تبدیل جمع کرد، حضرت آن را از سفط بیرون آورده، به او نشان میدهد.
در ارشاد(1)شیخ مفید از حضرت باقر علیه السّلام مروی است که فرمود: هرگاه قائم آل محمد خروج کند، برای آنان که قرآن را در ترتیب به مردم تعلیم میدهند، خیمهها میزنند.
1) الارشاد، ج 2، ص 386.
در غیبت، فضل بن شاذان(1)همین مضمون را به سند صحیح از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است.
انشای مقال و جواب سؤال بعد از اینکه از این اخبار مذکور و اخبار کثیر دیگر که مجموع آنها به حدّ تواتر رسیده، محقّق و معلوم شد قرآنی که فعلا در میان مسلمانان به کتاب آسمانی، معروف و به وحی سبحانی، مشهور است قرآنی نیست که امیر علیه السّلام جمع کرده و نزد ائمّه بوده تا به حضرت بقیّة اللّه رسیده، پس اگر کسی سؤال کند: چگونه برای ما مسلمانان و لا سیّما شیعیان امیر مؤمنان، قرائت نمودن این و ترتیب آثار قرآنیّت نمودن بر این جایز است، بلکه قرائت قرآن بر نحوی که نازل شده، بر ما لازم است و اینکه بر آیات اطّلاع پیدا کنیم که کدام برخلاف آیات و مواردی است که نزد ما شایع است.
جوابش این است: ائمّه طاهرین- سلام اللّه علیهم اجمعین- ما را در قرائت و ترتیب اثر قرآن نمودن بر همین قرآن موجود میان ما مرخص فرمودهاند و به ما اذن ندادهاند آن را در موضعی قرائت نماییم که میدانیم خلاف حقیقت است، یا بر حقیقت آن بر نحو حقیقت آنچه نازل شده، مطّلع شدهایم، دلیل بر این مدّعی اخبار کثیر وفیری است که در اصول معتبر شیعه ثبت و ضبط شده است.
از جمله در کافی به اسناد خود از بعض اصحاب حضرت ابی الحسن علیه السّلام روایت نموده که گفت: به آن جناب گفتم: فدایت گردم! ما آیاتی در قرآن میشنویم که آن آیات آنچنانکه ما آنها را میشنویم، نزد ما نیست و نیکو نمیدانیم آنها را قرائت نماییم.
فرمود: به همان نحوی قرائت نمایید که آنها را قرائت میکنند.
ایضا در کافی(2)به اسناد خود از سالم بن سلمه روایت نموده که گفت: مردی
بر حضرت ابی عبد اللّه علیه السّلام قرائت نمود و من حروفی از قرآن استماع مینمودم که بر نحوی که مردم قرائت میکردند، نبود.
حضرت ابی عبد اللّه علیه السّلام به آن مرد فرمود: از این قرائت بازایست و به نحوی که مردم قرائت میکنند، قرائت نما تا وقتی که قائم ما قیام فرماید، وقتی قیام کند، کتاب باریتعالی را بر حدّ خودش؛ یعنی به نحوی که در واقع و نفس الامر نازل شده، قرائت میفرماید و قرآنی بیرون میآورد که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام آن را نوشته. مراد از نوشتن آن بزرگوار، جمع و تألیف آن قرآن است، کما لا یخفی.
اگر گفته شود به مفادّ اخبار کثیر وجود نقص در قرآن مشهور میان خود را مسلّم میداریم، پس چرا حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام وقتی بر سریر خلافت متمکّن شد، آن را تصحیح نفرمود با آنکه به حسب ظاهر در آنوقت مانعی از تصحیح آن برای حضرت نبود؟
میگوییم: آن جناب زمان جلوس بر سریر خلافت ظاهری، باز از تصحیح آن متمکّن نبود، چرا که آن سرور در آنوقت هم تقیّه میفرمود و آن تقیّه، مانع از تصحیح این قرآن بود، زیرا در تصحیح آن، تشنیع بر خلفای سابق بر آن جناب لازم میآمد؛ چنانکه حضرت در وقت تمکّن از خلافت بر ابطال صلات ضحی، قادر و از اجرای متعه حجّ و نساء متمکّن نشد؛ بر عزل شریح قاضی که عمر او را به قضاوت نصب نموده بود، ظفر نیافت و به عزل معاویه که در زمان خلفای قبل امارت شام را به او داده بودند، نایل نشد.
در احتجاج، طبرسی ضمن مکالمه حضرت ولایتمآب با زندیق، به این جواب تصریح فرمودهاند.
علاوه بر این، میتوان گفت: تصحیح نشدن این قرآن توسّط آن حضرت در وقت تمکّن از خلافت، مشتمل بر مصلحتی بوده که بعد از فی الجمله تأمّلی آشکار میگردد
و آن، این است که روز قیامت برآورندگان نقص بر این قرآن، از این جهت هم، حجّت تامّ و تمام گردد، بهنحوی که شناعت فعل ایشان نزد تمام اهل محشر هویدا شود، چون بعد از اینکه از مصدر جلال، خطاب حضرت ذوالجلال به امّت محمد صلّی اللّه علیه و اله صادر و به ایشان گفته شود چگونه قرائت نمودید کتابی را که من به سوی شما نازل نمودم؟
به این نحو از ایشان جواب صادر شود که ما آن را چنین و چنان قرائت نمودیم. به آنها خطاب رسد: من قرآن را به طریقی که شما قرائت مینمودهاید، نازل نکردهام؛ چرا چرا آن را ضایع و سقط کردید و ناقص ساختید؟
امّت جواب دهند: بار خدایا! ما درباره قرآن تقصیر ننمودهایم و آن را ضایع نساختهایم، بلکه قرآن به همین نحو از اسلافمان به ما رسیده بود.
خداوند به حمله وحی خطاب نموده، بفرماید: شما در تبلیغ وحی و در ادای امانت من تقصیر کردهاید.
آنها عرضه بدارند: بار خدایا! ما در وحی تو تفریط ننمودهایم، بلکه فلان و فلان بعد از رفتن پیغمبرشان از دنیا، در قرآن و وحی تو تفریط نموده، آن را ناقص ساخته، کم کردند.
بدین واسطه شناعت افعال و فضاحت اعمال ایشان برای تمام اهل محشر ظاهر میشود و بدین جهت علاوه بر استحقاقشان برای نکال و عقاب به جهت تفریط آنها در امر رسالت و تقصیر نمودنشان در غصب خلافت، مستحقّ خزی عظیم و عذاب الیم میگردند.
اگر گفته شود سلّمنا که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در زمان خلافتش به جهت تقیّه از تصحیح این قرآن متمکّن نشد و اینکه باقی گذاردن آن بر همان نقص و سقطی که کرده بودند، مشتمل بر مصلحت اتمام حجّت بوده بهنحوی که مشروحا در سؤال دوّم ذکر شده، پس چرا ائمّه بعد از آن بزرگوار، قرآن اصل را که منظّم و مصون و محفوظ از
نقص و سقط بوده، به امّت دفع ننموده، آن را به ایشان تعلیم نفرمودند، تا آنکه اظهار و دفع آن برعهده حضرت ولیّ عصر و ناموس زمان باشد؛ مانع ایشان از این مطلب، چه بوده است؟
جوابش این است که چند وجه برای آن بزرگواران در عدم اظهار و دفع آن قرآن به امّت منظور نظر بوده؛ چنانکه از فحاوی اخبار استفاده میشوند.
وجه اوّل: اگر باوجود قرآن موصوف در میان مردم، قرآن اصل ظاهر میشد، همانا در میان امّت اختلاف واقع میشد، چون طایفهای آن را و جماعتی قرآن موصوف را کتاب آسمانی میدانستند و این اختلاف باعث رجوع مسلمین به کفر اصلی و برگشتن از دین حنیف اسلامی میباشد، لذا آن بزرگواران قرآن اصلی را به مردمان دفع نفرمودند.
وجه دوّم: از واضحات و بدیهیّات است که در زمان آن بزرگواران، شوکت منافقین بیشتر و غلبه ایشان بر مؤمنین اظهر و اکثر بود، پس اگر سروران دین، قرآن اصل منزّل از حضرت ربّ العالمین را به شیعیان خود اظهار میداشتند، دفع مینمودند و آنها را بر قرائت به طبق آن امر میفرمودند، هرآینه منافقین نسبت به آن کاری را میکردند که رییسشان نسبت به این قرآن احداث کرد و چون آن انوار الهی از این حادثه ایمن نبودند، آن را اظهار نفرمودند.
وجه سوّم: بر فرض اینکه حضرات ائمّه طاهرین، آن قرآن را اظهار میداشتند، معمول به و مقروء عنه واقع نمیشد، چرا که اشتهار قرآن معروف، باعث انکار و موجب استنکار و استکبار از قبول آن میگردید، الی غیر هذه من الاسرار و الحکم الّتی تستفاد من تضاعیف الاخبار الواردة عن الائمّة الاطهار.
این ناچیز گوید: این ترجمه چیزی است که سیّد سند، مرحوم آقا سیّد حبیب اللّه خوبی در شرح نهج البلاغه خود مرقوم داشته.
بدان عمده غرض و مقصد این ناچیز از مواریث دوازدهگانه انبیا، توضیح و تشریح آنها، ذکر مزایا و خصوصیّات و اکتشاف جلالت و شؤونات راجع به هریک در این عجاله، با اینکه تعرّض از اینگونه امور، به محالّ آنها موکول و از سبک و تیره کتب غیبت خارج است؛ این بود که خواستم به برادران ایمانی و اخلّای روحانی بفهمانم و به ایشان تذکّر دهم که هریک از این اشیای دوازدهگانه که مخصوص پیغمبری اولوالعزم یا رسولی با عظم بوده، موجب امتیاز میشود و شاه فرد از اعجاز آن بزرگوار بهشمار میآورد و به واسطه دارا بودن آن رسول و نبیّ والاشان بر اهل آن دوره و زمان که آن جناب مبعوث بوده، بر ایشان فایق آمده و بر دشمنان دین غالب گشته، پس از اینجا، باید پی برد به اینکه امام زمان و خلیفة الرحمان چه سلطنت الهی و چه هیمنت ربّانیای دارد که تمام این اشیا علی سبیل الوارثه به ایشان منتقل شده و بدیهی است لازمه وراثت این است که همان نحوه سلطنتی که مورّث در چیز میراثی داشته، وارث آن هم چیز داشته باشد.
فبناء علی تلک المراتب
با کمال افتخار و اختیال به این مقال مترنّم شو و بگو حضرت مهدی موعود که وارث جمیع انبیا و رسل و خلف تمام ائمّه و هادیان سبل است، جامع جمیع صفات کمالی آن بزرگواران و حاوی تمام اشیای مخصوص و ممیّز ایشان است.
به عبارت فصیح از این فرد فارد، نور واحد و شخص ماجد همان چیزی متمشّی میشود که از فرد فرد انبیا، مرسلین، اوصیا و ائمّه طاهرین- صلوات اللّه علیهم اجمعین- در اظهار شؤونات جلال و جمال الوهیّت، بیان صفات حضرت ربوبیّت، ترویجات ناموسی و تأییدات دینی، غلبه بر اعدا و دعوت مردم به سوی حریم کبریا، متمشّی میشد.
اگر خواهی بگو: آنچه همه آن خوبان داشتهاند، این یگانه گوهر بحر وجود و
یکتا مظهر صفات جلال و جمال حضرت ملک معبود به تنهایی داراست، این حدیث را دلیل بر این دعوی بدان: «من أراد أن ینظر إلی آدم و شیث فها أنا ذا آدم و شیث و من أراد أن ینظر إلی نوح و ولده سام فها أنا ذا نوح و سام و من أراد أن ینظر إلی ابراهیم و اسماعیل فها أنا ذا ابراهیم و اسماعیل و من أراد أن ینظر إلی موسی و یوشع فها أنا ذا موسی و یوشع و من أراد أن ینظر إلی عیسی و شمعون فها أنا ذا عیسی و شمعون الا و من أراد أن ینظر إلی محمّد و امیر المؤمنین فها أنا ذا محمد و امیر المؤمنین الا و من أراد أن ینظر إلی الحسن و الحسین فها أنا ذا الحسن و الحسین الا و من أراد أن ینظر إلی الائمّة من ولد الحسین علیهم السّلام فها أنا ذا الائمّة».(1)
نیز قول شاعر را که گفته:
لیس من اللّه بمستنکر***ان یجمع العالم فی واحد
برای تصدیق این مدّعی، بر خوان! انتهی.
بدان از جمله مواریث انبیا به عموم و اطلاق احادیث، دارا بودن حضرت ولیّ عصر و ناموس دهر، زنجیر عدلی است که در زمان حضرت داود برای فصل بین خصوم و تمیز محقّق از مبطل از آسمان آویخته بوده؛ چنانکه در بحار(2)در حدیث صحیح از حضرت صادق علیه السّلام منقول است: در عهد داود زنجیری از آسمان آویخته بود که مردم، نزد آن زنجیر محاکمه میبردند، هرکه محقّ بود، دستش به زنجیر میرسید و هرکه مبطل بود، دستش نمیرسید. در آن زمان، شخصی گوهری به دیگری سپرد، او انکار کرد درحالیکه گوهر را میان عصای خود پنهان کرده بود.
صاحب مال نزد او آمد و گفت: بیا نزد زنجیر برویم تا حقّ ظاهر شود. چون نزد زنجیر رفتند، صاحب مال دست دراز کرد و دستش به زنجیر رسید. چون نوبت
امانتدار شد، به صاحب مال گفت: عصای مرا نگاهدار تا من نیز دست برسانم. دست او نیز رسید، چون گوهر در میان عصا بود و عصا را به صاحب مال داده بود. وقتی این حیله از ایشان صادر شد، حقتعالی زنجیر را به آسمان برد و به داود وحی نمود: به گواه و قسم در میان ایشان حکم کن!
در احادیث معتبر بسیار منقول است: چون قائم آل محمد صلّی اللّه علیه و اله ظاهر شود، به حکم داود، به علم خود و به حکم واقع، حکم خواهد کرد و گواه نخواهد طلبید.
قضیّة واقعیّة من داود صادرة بامر اللّه الملک الودود بدان چون به احکام واقعی حکم فرمودن حضرت داود، خالی از غرابت نیست، لذا این ناچیز تتمیما للفائده و تعمیما للعائده در این مقام به سه حکم از آنها اشاره مینمایم.
اوّل: در بحار(1)به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام منقول است: حضرت داود از حقتعالی سؤال کرد در هر مرافعه که نزد او میآورند؛ حقتعالی حکم واقع را که در علم کامل او هست، به او وحی نماید تا به آن نحو میان ایشان حکم کند.
حقتعالی وحی فرمود: ای داود! مردم تاب نمیآورند ولی من برای تو خواهم کرد.
شخصی آمد، نزد او تظلّم و بر دیگری دعوی کرد که بر او ستم کرده.
حقتعالی وحی فرمود: حکم واقع آن است که بگویی مدّعی علیه گردن کسی که بر او دعوی کرده، بزند و مالهای او را به مدّعی علیه بدهی.
چون چنین کرد، بنی اسراییل به فغان آمدند و گفتند: مردی آمد و اظهار کرد بر من ستم شده، تو حکم کردی ظالم گردن مظلوم را بزند و مالهای او را بگیرد.
داود دعا کرد: پروردگارا! مرا از این بلیّه نجات ده!
1) بحار الانوار، ج 14، صص 6- 5.
خدا به داود وحی فرمود: تو از من سؤال کردی حکم واقع را به تو الهام کنم؛ آنکه به دعوا پیش تو آمده بود، پدر مدّعی علیه را کشته و مالهایش را گرفته بود، من حکم کردم به قصاص پدر، خود او را بکشد و مالهای پدر خود را از او بگیرد. پدرش در فلان باغ زیر فلان درخت مدفون است، به آنجا برو، نامش را بگو و او را ندا کن تا به تو جواب گوید، از او سؤال کن چه کسی او را کشته.
داود بسیار شاد شد و به بنی اسراییل گفت: خدا مرا در این قضیّه فرج کرامت فرمود.
ایشان را به خود زیر آن درخت برد و ندا کرد. پدر آن مرد از زیر آن درخت گفت:
لبّیک ای پیغمبر خدا!
فرمود: تو را که کشته؟
گفت: فلان مرد مرا کشت و مالهایم را متصرّف شد. بنی اسراییل راضی شدند و داود استدعا کرد حقتعالی تکلیف حکم واقع را از او بردارد. وحی آمد: بندگان من در دنیا تاب حکم واقع را نمیآورند، پس از مدّعی، گواه بطلب و مدّعی علیه را سوگند بده! حکم واقع را به من گذار که در روز قیامت میان ایشان خواهم کرد.
دوم: به سند صحیح از امام محمد باقر علیه السّلام منقول است: حضرت داود از پروردگار خود سؤال کرد یک قضیّه از قضایای آخرت را که در میان بندگان خود خواهد کرد، به او بنماید.
حقتعالی به او وحی کرد: به آنچه از من سؤال کردی، احدی از خلق خود را مطّلع نکردهام و سزاوار نیست غیر از من کسی به آن نحو حکم کند. بار دیگر داود چنین استدعا کرد.
جبرییل آمد و گفت: از خدا چیزی سؤال کردی که پیش از تو، هیچ پیغمبری سؤال نکرده، حقتعالی دعایت را مستجاب کرد، در اوّلین قضیّهای که فردا بر تو وارد میشود، حکم آخرت را ظاهر خواهد کرد.
صبح که شد، داود در مجلس قضا نشست. پیرمردی آمد که به جوانی چسبیده بود و در دست جوان، خوشه انگوری بود. پیرمرد گفت: ای پیغمبر خدا! این جوان داخل باغ
من شده، درختهای تاک مرا خراب کرده و بیرخصت من، انگور خورده.
داود به آن جوان گفت: چه میگویی؟
آن جوان اقرار کرد که آنچه او دعوی میکند، کردهام.
حقتعالی وحی نمود: اگر به حکم آخرت میان ایشان حکم کنی، دل تو برنمیتابد و بنی اسراییل قبول نخواهند کرد. ای داود! این باغ مال پدر این جوان بود، این پیرمرد به باغ او رفت، او را کشت، چهلهزار درهم از مالش را غصب و او را در کنار باغ دفن کرد، شمشیری به دست آن جوان بده تا به قصاص پدر خود گردن آن پیرمرد را بزند، باغ را تسلیم آن جوان کن و بگو فلان موضع از باغ را بکند و مال خود را بیرون آورد.
داود ترسید و این حکم را موافق فرموده خدا جاری کرد.(1)سوم: ایضا در روایت دیگر منقول است: دو شخص در گاوی نزد داود مخاصمه کردند و هردو بر ملکیّت خود گواه آوردند. داود نزد محراب رفت و گفت: پروردگارا! حکم کردن میان این دو مرد مرا مانده کرد، تو میان ایشان حکم کن!
وحی آمد: بیرون رو، گاو را از آنکه در دست او است، بگیر، به دیگری بده و گردن او را بزن!
چون چنین کرد، بنی اسراییل به فریاد آمدند و گفتند: هردو گواه آوردند و آنکه در دستش بود، احقّ بود که گاو مال او باشد، ولی داود از او گرفت و گردنش را زد.
حضرت داود به محراب برگشت و گفت: پروردگارا! بنی اسراییل از حکمی که فرمودی به فریاد آمدند.
وحی آمد: آنکه گاو در دستش بود، پدر دیگری را کشته و گاو را از او گرفته بود.
بعد از این هرگاه چنین اموری برایت پیش آید، به ظاهر شرع میان ایشان حکم کن و از من سؤال مکن میان ایشان حکم کنم، حکم مرا به روز قیامت بگذار!(2)
بدان چون حدیث مفضل، مفصّلترین احادیثی است که در علایم ظهور آن سرور و کیفیّت رجعت ائمّه طاهرین در این ماتمکده ظلمت قرین، وارد شده، لذا خوش داشتم مضامین آن را در این عبقریّه، ضمن چند نجمه به حیّز تحریر درآورم.
علّامه مجلسی در بحار(1)میفرماید: در بعضی مؤلّفات، اصحاب ما از حسین بن حمدان، او از محمد بن اسماعیل و علی بن عبد اللّه که هردو حسینیاند، ایشان از ابی شعیب محمد بن نصیر، او از عمر بن فرات، او از محمد بن مفضل و او از مفضل بن عمر روایت کرده که او گفته: از آقای خود حضرت صادق علیه السّلام پرسیدم: آیا برای ظهور مهدی علیه السّلام وقتی معینی هست که خلایق بدانند؟
فرمود: حاشا از اینکه خدای تعالی برای آن وقتی معیّن گرداند که شیعه بداند!
عرض کردم: ای آقای من! چرا اینگونه است؟
فرمود: زیرا وقت ظهورش عبارت است از ساعتی که خدای تعالی در کتاب خود فرموده: یَسْئَلُونَکَ عَنِ السَّاعَةِ أَیَّانَ مُرْساها قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّی لا یُجَلِّیها لِوَقْتِها إِلَّا هُوَ ثَقُلَتْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ(2)از وقت قیام ساعت از تو میپرسند، بگو علم
آن جز نزد پروردگار خودم نیست، جز او آن را در وقتش ظاهر نمیگرداند و آن ساعت به آسمانها و زمینها گران است.
نیز عبارت از همین وقت است آن ساعتی که خدای تعالی فرموده: یَسْئَلُونَکَ عَنِ السَّاعَةِ أَیَّانَ مُرْساها(1)ساعت را از تو میپرسند که کی قیام خواهد نمود. نیز فرموده: عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ*؛ علم ساعت نزد خداست، نه نزد دیگری و خدای تعالی نفرموده که علم آن نزد احدی است. همچنین فرموده: فَهَلْ یَنْظُرُونَ إِلَّا السَّاعَةَ أَنْ تَأْتِیَهُمْ بَغْتَةً فَقَدْ جاءَ أَشْراطُها(2)ایشان منتظر نمیشوند مگر به ساعتی که با غفلت و ناگهانی به ایشان بیاید، به درستی که علامتهای آن رسیده، نیز فرموده: اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ(3)ساعت نزدیک شد و ماه منشقّ گردید و باز فرموده: وَ ما یُدْرِیکَ لَعَلَّ السَّاعَةَ قَرِیبٌ یَسْتَعْجِلُ بِهَا الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِها وَ الَّذِینَ آمَنُوا مُشْفِقُونَ مِنْها وَ یَعْلَمُونَ أَنَّهَا الْحَقُّ أَلا إِنَّ الَّذِینَ یُمارُونَ فِی السَّاعَةِ لَفِی ضَلالٍ بَعِیدٍ(4)چه چیز تو را دانا کرد به اینکه قیام ساعت نزدیک است، آنان که به حقیّت آن تصدیق ندارند، به ظهور آن میشتابند و آنانی که به آن ایمان آورده و تصدیق کردهاند از ظهور آن میترسند و میدانند آن حقّ است و باید واقع گردد. آگاه شوید! به درستی که آنان که در خصوص ظهور ساعت مجادله میکنند، هرآینه در گمراهی و از راه هدایت دورند.
خدمت آن حضرت عرض کردم: معنی مجادله چیست؟
فرمود: این است که میگویند قائم کی متولّد شده، چه کسی او را دیده، کجا میباشد و کی ظهور خواهد کرد؟ همه این سخنان از راه تعجیل و شتاب به امر خدا، از راه شکّ و ریب کردن و مدخلیّت نمودن به قدر او در قضای الهی است، ایشان آناناند که در دنیا زیانکاری کردهاند و بدترین عاقبت کار برای کافران است.
عرض کردم: آیا برای ظهورش وقت معیّنی نیست؟
فرمود: یا مفضل! من برای آنوقت معیّن نمیکنم و نمیشود برای آنوقت تعیین کرد. به درستی که هرکس برای ظهور مهدی ما وقت تعیین نماید، هرآینه با خدا در علمش شریک شده و ادّعا نموده بر اسرار خدا مطّلع شده، برای خدا هیچ سرّی نیست الّا اینکه به این خلایق رسیده که دلهایشان معکوس شود، از راه خدا گمراه گردند و از اولیای او اعراضکننده، برای خدا هیچ خبری نیست مگر اینکه نزد ایشان است و خدا آن خبر را به ایشان القا نکرد، جز اینکه حجّت خود را بر ایشان تمام نماید، انتهی.
ایضا مرحوم علّامه مجلسی- نور اللّه مرقده الشریف- میفرماید: مفضل خدمت حضرت صادق علیه السّلام عرض کرد: ای مولای من! ابتدای ظهور مهدی چگونه میشود؟
فرمود: یا مفضل! با اشتباه حال ظهور میکند، تا اینکه امرش آشکار میشود. بعد از ظهور، ذکرش در میان خلق، بلند و امرش ظاهر میگردد، به نام، کنیه و نسبش ندا کرده میشود، ذکر نام، کنیه و نسبش در زبانهای اهل حقّ و باطل، موافق و مخالف بسیار میشود، تا اینکه با شناختن آن حضرت حجّت بر ایشان تمام میشود. علاوه بر این، اینها را برای خلایق حکایت کرده، نشان دادهایم و نام، نسب و کنیه او را نشناخته بودیم.
به خدا سوگند! هرآینه امر آن حضرت با ذکر نام، نسب و کنیهاش در زبانهای ایشان، آشکار میگردد، حتّی بعضی از ایشان همه اینها را برای بعضی دیگر ذکر میکنند برای اینکه حجّت بر ایشان لازم و تمام شود.
بعد از آن خدای تعالی او را ظاهر میگرداند؛ چنانکه در قرآن مجید به رسول خود وعده فرموده: هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ*؛ خدای تعالی آنچنان خدایی است که فرستاده خود را با هدایت
و دین حقّ به سوی خلایق فرستاد، برای اینکه او را بر همه دینهای باطل غالب گرداند، هرچند مشرکان آن را ناخوش میدارند.
مفضل عرض کرد: ای مولای من! تأویل قول خدای تعالی: لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ(1)چیست؟
فرمود: آن معنی قول خدای تعالی است: وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلَّهِ(2)با کافران بجنگید تا فتنه واقع نشود و همه دین برای خدا باشد. ای مفضل! به خدا سوگند! هرآینه اختلاف دینها و ملّتها از میان برداشته و همه دین، یکی میشود؛ چنانکه خدای تعالی فرموده: إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ(3)دین نزد خدا، اسلام است و بس.
نیز فرموده: وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِینَ(4)هرکه غیر از اسلام، دین دیگری بطلبد، هرگز از او قبول نمیشود و روز قیامت از جمله زیانکاران خواهد بود، انتهی.(5)
ایضا در همان کتاب از مفضل نقل کرده که گفت: شرفیاب حضور مقدّس حضرت صادق علیه السّلام شدم و عرض کردم: ای سیّد من! آیا دین پدران قائم که ابراهیم، نوح، موسی و محمد علیهم السّلام باشند، اسلام بود؟
فرمود: آری ای مفضل! آن اسلام است نه غیر آن.
عرض کردم: آقای من! آیا این مطلب را در کتاب خدا یافتهای؟
فرمود: آری، از اوّل تا آخر قرآن این مضمون بسیار است، از جمله آنها این آیه است: إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ(1)نیز از این جمله قول خدای تعالی است: مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْراهِیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ(2)
از جمله قول خدای تعالی در قصّه ابراهیم و اسماعیل است: مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً(3)ما را چنان کن که به تو اسلام بیاوریم و از اولاد ما هم امّت مسلمی خلق کن! و از این جمله است قول خدای تعالی: حَتَّی إِذا أَدْرَکَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا الَّذِی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائِیلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِینَ(4)تا وقت غرق شدن، او را دریافت، گفت: ایمان آوردم و تصدیق کردم به اینکه معبودی نیست مگر آن خدایی که بنی اسراییل به او ایمان آوردهاند و من از جمله مسلمانانم و در قضیّه سلیمان و بلقیس فرموده: أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ(5)با سلیمان به پروردگار عالم، اسلام آوردم.
از این جمله قول عیسی علیه السّلام است که گفت: «قال: من أنصاری إلی اللّه، قال الحواریّون: نحن أنصار اللّه آمنّا باللّه و اشهد بأنّا مسلمون»(6)عیسی علیه السّلام گفت:
یاران من در خصوص امر الهی چه کسانیاند؟ حواریّون گفتند: ما انصار و یاوران خداییم و به خدا ایمان آوردیم؛ شاهد باش که ما مسلمانیم.
از این جمله قول خدای تعالی است: وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً(7)آنان که در آسمانها و زمیناند، برای خدا اسلام آوردهاند، بعضی با صمیم قلب و بعضی با اکراه.
از این جمله قول خدای تعالی در قصّه لوط است: فَما وَجَدْنا فِیها غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ(1)در آنجا از مسلمانان بیشتر از اهل یک خانه نیافتیم. نیز از این جمله قول خدای تعالی است: قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْنا(2)و قول خدای عزّ و جلّ: أَمْ کُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ الْمَوْتُ(3)تا نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ(4)آیا وقتی مرگ به یعقوب رسید، شما حاضر بودید، حال آنکه ما به او اسلام آوردهایم؟
عرض کردم: ای سیّد من! دینها چندتاست؟
فرمود: چهار تا و هریک از آنها شریعتی علی حدّه است، انتهی الحدیث.(5)
ضا در بحار(6)از مفضل روایت کرده که گفت: خدمت حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: ای آقای من! چرا طایفه مجوسیّه، مجوس نامیده شدند؟
فرمود: زیرا ایشان در میان طایفه سریان، خودشان را به مجوس منسوب نمودند، مجوس نام مردی کوچکگوش بود که آیین آتشپرستی را اختراع نمود، آنها ادّعا نمودند آدم و شیث که به هبّة اللّه ملقّباند، نکاح مادران، خواهران، دختران، خالهها، عمّهها و سایر زنان را که نسبت به ما محرماند را بر ایمان حلال کردهاند، ایشان به ما امر کردهاند آفتاب در هر سمتی که باشد، به همان سمت نماز بگزاریم و برای نماز وقت تعیین نکردهاند، اینگونه جز از راه افترا بستن به خدا، آدم و شیث علیهما السّلام سخنان نیست.
مفضل گوید: عرض کردم: ای سیّد من! وجه نامیدن قوم موسی علیه السّلام به یهود چیست؟
فرمود: یهود به معنی هدایت یافته است، خدای تعالی هم از ایشان حکایت کرده، میفرماید: إِنَّا هُدْنا إِلَیْکَ(1)به سوی تو هدایت یافتیم.
عرض کردم: وجه نامیدن طایفه نصارا به نصارا چیست؟
فرمود: مشتق از نصرت است و عیسی علیه السّلام فرمود: من انصاری إلی اللّه و تا آخر آیه تلاوت فرمود؛ یعنی یاران من در خصوص تکلیفات الهی چه کسانی هستند؟
حواریّین گفتند: ما یاریکنندگان خدا هستیم، پس نامیدن ایشان به انصاری از جهت یاری کردن ایشان به دین خداست.
مفضل گوید: عرض کردم: ای مولای من! نامیدن طایفه صایبان به صایبان از چه جهت است؟
فرمود: صایبان به معنی میلکنندگان است. ایشان هم به این اعتقاد میل کردند که انبیا، رسل، ملّتها و شریعتها بیفایدهاند و هرچه انبیا آوردند و خبر دادند، لغو و باطل است، پس ایشان توحید خدا، نبوّت انبیا، رسالت مرسلین و وصیّ بودن اوصیا را انکار کردهاند. ایشان به اعتقاد خودشان، بیشریعت، بیکتاب و بیپیغمبرند و همه اهل عالم را معطّل دانستهاند. مفضل از راه تعجّب عرض کرد: سبحان اللّه! این چه علم جلیل القدری است؟ فرمود: آری، یا مفضل! آن را به شیعیان ما برسان تا در خصوص دین شکّ نکنند، انتهی الخبر.
ایضا در بحار(2)است که مفضل خدمت حضرت صادق علیه السّلام عرض کرد: ای سیّد من! مهدی در کدام سرزمین ظهور خواهد کرد؟
فرمود: در وقت ظهورش چشم هیچکس او را نبیند و هرکه غیر از این بگوید، او را تکذیب کنید.
مفضل عرض کرد: ای سیّد من! آیا مهدی زمان ولادتش دیده نمیشود؟
فرمود: آری! دوسالونه ماه از وقت ولادتش، از صبح شب جمعه، هشتم ماه شعبان سال دویستوپنجاهوهفت باشد تا شب جمعه، هشتم ماه ربیع الاوّل سال دویستوشصتم هجری و آن روز، روزی است که پدرش در شهری که در کنار دجله میباشد، وفات مییابد، آن شهر را مرد متکبّر، ظالم و گمراه که نامش جعفر و لقبش متوکّل است، بنا خواهد کرد و او متأکّل؛ یعنی خورنده است، لعنت خدا بر او باد! آن شهری است که به آن سرّ من رأی میگویند و آن ساء من رأی است.
در سال دویستوشصت هر مؤمن که اهل حقّ است، او را میبیند و اهل شکّ و ریب او را نمیبینند، امرونهی او در آن نافذ و جاری و خودش از آنجا غایب و پنهان میشود، در حرم جدّش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله قصری است که در صابر میباشد و آن، نام جایی است، در یک سمت مدینه ظاهر میشود و هرکس خدا به او سعادت کرامت فرمود، آن حضرت را میبیند. بعد از آنروز آخر سال دویستوشصتوشش غایب و پنهان میشود و هیچ چشمی او را نمیبیند تا وقتی که همه چشمها او را میبیند؛ یعنی تا وقت ظهورش.
ایضا مفضل خدمت حضرت صادق علیه السّلام عرض کرد: ای سیّد من! چه اشخاصی با آن حضرت سخن میگویند و او با که سخن میگوید؟
فرمود: با ملایکه، مؤمنان جنّ نیز با وی همکلاماند و امرونهیاش به ثقات والیان و وکلای او بیرون میآید، هنگام غیبتش محمد بن نصیر نمیری در صابر، در خانهاش نشسته، بعد از آن در مکّه ظهور میکند. یا مفضل! به خدا سوگند! گویا آن حضرت را
میبینم که داخل مکّه شده، درحالیکه لباسهای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در بر، عمّامه زردی بر سر و کفشهای پینهدار رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را به پاهایش کرده، عصایش را به دست گرفته و در پیش، چند رأس بز لاغر میراند، تا آنکه آنها را نزدیک بیت اللّه میرساند.
در آنجا احدی او را نمیشناسد، او در صورت جوانی ظهور میکند.
مفضل گفت: ای سیّد من! آیا آن حضرت برمیگردد و جوان میشود یا به حالت پیری ظهور میکند؟
فرمود: سبحان اللّه! آیا این را کسی میداند؛ یعنی آن را کسی نمیداند، بلکه هروقت امر خدای تعالی به او رسید، با هر کیفیّت و صورتی که خواهد، ظاهر میشود.
مفضل عرض کرد: ای سیّد من! از کدام مکان و چگونه ظهور میکند؟
فرمود: یا مفضل! تنها ظاهر میشود، تنها به بیت اللّه میآید و تنها داخل کعبه میشود و شب بر او میآید درحالیکه تنهاست، وقتی شب تاریک شد و خلایق به خواب رفتند، جبرییل، میکاییل و صفوف ملایکه خدمت آن حضرت نازل میشوند.
جبرییل خدمتش عرض میکند: ای سیّد من! سخن مقبول جاری است.
در آن حال آن حضرت دست مبارک را به روی مبارکش میکشد و میگوید:
الحمد للّه الّذی صدقنا وعده و أورثنا الأرض نتبوّء من الجنّة حیث نشاء فنعم اجر العاملین؛ حمد خدایی را که وعده خود را صادق گرداند و ما را وارث زمین نمود؛ در هر جای بهشت که بخواهیم، منزل میگیریم؛ پس اجر و جزای عملکنندگان چه خوب است!
میان رکن و مقام میایستد، به آواز بلند صدا میکند و میگوید: ای جماعت نقبا و خاصّان من! و ای کسانی که خدای تعالی پیش از ظهورم شما را در روی زمین برای نصرت و یاری من ذخیره گذاشته، با صمیم قلب و اطاعت نزد من آیید!
صدای آن حضرت در شرق و غرب زمین به همه ایشان میرسد درحالیکه بعضی از ایشان در محراب عبادت و بعضی دیگر میان رختخواباند. با یک صدا کردن، صدای او را میشنوند، دعوتش را قبول نموده، رو به سمت وی میگذارند و زمانی بر
ایشان نمیگذرد مگر به قدر نگاه کردن چشم، تا اینکه همه ایشان در میان رکن و مقام پیش رویش حاضر میشوند.
در آن حال خداوند کردگار امر میفرماید نوری ستونوار از زمین تا آسمان کشیده میشود، به سبب آن، همه مؤمنان در روی زمین روشنایی اخذ میکنند، نوری از آن به همه مؤمنان که اندرون خانههای خودشاناند، میرسد و دلهای ایشان به سبب آن، شادان میشود، آنها نمیدانند قائم ما اهلبیت ظهور کرده، بعد از آن، صبح میکنند در حالیکه پیشروی آن حضرت ایستادهاند، ایشان سیصدوسیزده مؤمن به قدر اصحاب رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در جنگ بدر میباشند.(1)
ایضا در بحار(2)است که مفضل خدمت حضرت صادق علیه السّلام عرض میکند: ای آقای من! آیا هفتادودو نفری که با امام حسین علیه السّلام شربت شهادت نوشیدهاند، با اصحاب قائم علیه السّلام ظهور میکنند؟
فرمود: از ایشان، امام حسین علیه السّلام درحالیکه عمّامه سیاه در سر گذاشته با دوازده نفر مؤمن از شیعه علی علیه السّلام ظهور میکند.
مفضل عرض کرد: ای آقای من! آیا پیش از قیام و ظهور قائم، با امام حسین علیه السّلام بیعت میکنند؟
فرمود: نه، یا مفضل! زیرا هر بیعتی که پیش از ظهور قائم منعقد میشود، بیعت کفر، نفاق و خدعه است. خدای تعالی بیعتکننده و بیعتکرده شده را لعنت میکند. یا مفضل! قائم پشت به کعبه داده، دست مبارکش را دراز میکند. دستش مانند آفتاب روشن و نورانی مینماید و میفرماید: این دست
خداست، از جانب خدا و به امر خداست.
سپس این آیه کریمه را تلاوت میفرماید: إِنَّ الَّذِینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللَّهَ یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلی نَفْسِهِ(1)...، الخ؛ به درستی که آنان که با تو بیعت میکنند، این است و جز این نیست که در حقیقت با خدا بیعت کردهاند. دست خدا بالای سر ایشان است، هرکس بیعت را بشکند، بر نفس خود ضرر زده. اوّلین کسی که دست مبارک آن حضرت را میبوسد، جبرییل است و بعد با حضرت بیعت میکند.
بعد از او ملایکه و نجبای جنّ و بعد از ایشان، نقبا بیعت میکنند.
اهل مکّه به آواز بلند صدا مینمایند و میگویند: این مرد کیست که پیش بیت اللّه است؟ این جماعت چه کسانیاند که نزد اویند؟ این علامت و معجزه که امشب دیدیم، چیست، حال آنکه تا حال مانند آن دیده نشده؟
بعضی از ایشان به بعضی دیگر گوید: این مرد، همان صاحب بزهاست و بعضی به برخی دیگر گوید: نگاه کنید و ببینید از این جماعت که نزد آن مرد است، میشناسید؟
آنها گویند: هیچیک از ایشان را نمیشناسیم مگر چهار نفر از اهل مدینه، ایشان فلان و فلاناند، نامهایشان را میشمارند.
این قضیّه در اوّل طلوع آفتاب این روز واقع میشود، وقتی آفتاب درآمد و هوا روشن شد، صداکنندهای از جرم آفتاب با زبان عربی فصیح به نوعی که همه اهل آسمانها و زمینها میشنوند، خلایق را ندا میکند: ای جماعت خلایق! این مرد مهدی آل محمد است. او را با نام جدّش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله مینامد و کنیه او را هم ذکر میکند، او را به امام حسن عسکری و امام علی النقی تا به امام حسین علیهم السّلام نسبت میدهد و میگوید با او بیعت کنید و تابعش شوید، تا اینکه هدایت یابید و از امرش مخالفت نکنید که گمراه میشوید.
در آن حال، اوّلین کسانی که دست مبارک آن حضرت را میبوسند، ملایکه میباشند. بعد از ایشان جنیّان و بعد، نقبا دست مبارکش را میبوسند و میگویند:
1) سوره فتح، آیه 10.
شنیدیم و اطاعت کردیم. و هیچ شنوندهای از خلایق نمیماند مگر اینکه این ندا را میشنود، خلایق از اهل بیابان، بلد و دریا روی آورند، بعضی با بعضی دیگر سخن میگویند و بعضی آن چیزی را که با گوشهای خود شنیدهاند از بعضی دیگر میپرسند که این ندا چه بود که شنیدیم؟
وقتی آفتاب به غروب نزدیک شده، صدا میکند: ای گروه خلایق! پروردگار شما در وادی یابس، از سرزمین فلسطین، ظهور نموده؛ او عثمان بن عنبسه اموی از اولاد یزید بن معاویه است، با او بیعت کنید تا هدایت یابید، با وی مخالفت نورزید که گمراه میشوید.
در آن حال ملایکه، جنیّان و نقبا سخن او را ردّ و او را تکذیب میکنند و به او میگویند: سخنت را شنیدیم و اطاعت نکردیم، در آن حال هیچ شکّاک، اهل ریب، منافق و کافری نمیماند مگر اینکه به سبب ندای دوّم گمراه میشود.
آقای ما، قائم علیه السّلام پشت به کعبه میدهد و میفرماید: ای گروه خلایق! آگاه شوید هر که میخواهد به آدم و شیث نگاه کند، هرآینه من آدم و شیثم؛ یعنی در اخلاق و اوصاف. هرکه میخواهد به نوح و پسرش سام نگاه کند، هرآینه من نوح و سامم. آگاه شوید! هرکه میخواهد به ابراهیم و اسماعیل نگاه کند، هرآینه من ابراهیم و اسماعیلم. هرکه میخواهد به موسی و یوشع نگاه کند، هرآینه من موسی و یوشعم. آگاه شوید! هرکه میخواهد به عیسی و شمعون نگاه کند، هرآینه من عیسی و شمعونم. آگاه شوید! هرکه میخواهد به محمد و علی- صلوات اللّه علیهما- نگاه کند، هرآینه من محمد و علی امیر المؤمنینم علیهما السّلام. آگاه شوید! هرکه میخواهد به حسن و حسین علیهما السّلام نگاه کند، هرآینه من حسن و حسینم علیهما السّلام. آگاه شوید! هرکه میخواهد به ائمّه که از اولاد حسیناند علیه السّلام نگاه کند، هرآینه منم ائمّهام علیهم السّلام، خواهش مرا اجابت و قبول کنید!
به درستی که پارهای چیزها را که به شما خبر داده شده و پارهای چیزها که خبر داده نشده، به شما خبر میدهم. هرکه کتابها و صحف خدا را خوانده، از من بشنود، بعد از آن به خواندن صحفی که خدا به آدم و شیث نازل گردانیده، ابتدا میکند؛ در
آنجا امّت آدم و شیث که به هبّة اللّه ملقّب است، گویند: به خدا سوگند! هرآینه صحف حقّ، این است که آن حضرت میخواند. هرآینه چیزهایی به ما آموخت که در آن صحف ندانسته بودیم؛ چیزهایی که برای ما مخفی مانده بود و چیزهایی که از آن صحف سقط شده، تبدیل و تحریف گردیده بود.
بعد از آن، صحف نوح، ابراهیم، تورات، انجیل و زبور را میخواند. پس، اهل تورات، انجیل و زبور گویند: به خدا سوگند! هرآینه این حقّ صحف نوح و ابراهیم است که اصلا از آن سقط نشده و تبدیل و تحریف نیافته و به خدا سوگند! هرآینه این تورات جامع، زبور تمام و انجیل کامل است و اینها چند برابر کتابهایی است که ما خواندهایم.
سپس قرآن را تلاوت میفرماید؛ آنگاه مسلمانان گویند: به خدا سوگند! هرآینه این قرآن حقّی است که خدای تعالی به محمد صلّی اللّه علیه و اله نازل گردانیده، از آن، هرگز آیه یا کلمهای انداخته نشده و تبدیل و تحریف در آن واقع نگشته.
آنگاه دابّة الارض میان رکن و مقام ظاهر میشود، بر روی پیشانی مؤمن، مؤمن و بر پیشانی کافر، کافر مینویسد. بعد از آن، مردی که رویش به پشت و پشتش به سینه برگردانده شده، نزد آن حضرت میآید، پشتش میایستد و عرض میکند: ای سیّد من! مژدهای آوردهام، ملکی به من امر کرد: خدمت تو بیایم و مژده هلاکت سفیانی را در بیدا به شما برسانم.
حضرت میفرماید: قصّه خود و برادرت را بیان کن!
آن مرد گوید: من و برادرم در لشکر سفیانی بودیم، ممالک را از دمشق تا بغداد خراب کردیم، آنها را خراب گذاشتیم و کوفه و مدینه را نیز خراب نمودیم. منبر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را در مدینه شکستیم و استرهای ما در مسجد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فضله انداختند، از آنجا بیرون آمدیم درحالیکه سیصدهزار نفر بودیم و اراده خراب کردن بیت اللّه و قتل اهل مکّه را داشتیم.
وقتی به بیدا رسیدیم، آخر شب آنجا منزل کردیم، ناگاه صیحهکنندهای صیحه
کرد: ای بیدا! این قوم ستمکار را هلاک گردان! در آن حال زمین شکافته شد و همه آنها را فروبرد. به خدا سوگند! هرآینه از آن اردو عقال شتری هم باقی نماند- آن ریسمانی است که به وسیله آن زانوی شتر را میبندند- پس هیچ چیز از آن اردو باقی نماند مگر من و برادرم.
ناگاه ملکی سیلی به روی ما زده، رویهای ما به پشت برگشت؛ چنانکه میبینی، سپس آن ملک به برادرم گفت: ای نذیر! یعنی ای ترساننده! وای بر تو! به دمشق نزد سفیانی ملعون برو، او را از ظهور مهدی آل محمد بترسان و بگو: خدای تعالی لشکر تو را در بیدا هلاک گردانید. و به من گفت: ای بشیر! یعنی مژدهدهنده به مکّه نزد مهدی برو و مژده هلاک شدن ظالمان را به او برسان و به دست او توبه کن که توبهات را قبول خواهد کرد.
آنگاه قائم دست مبارکش را بر روی وی میکشد، رویش برمیگردد و راست میشود؛ چنانکه اوّل بوده، او با حضرت بیعت میکند و در خدمتش میباشد.
ایضا مفضل خدمت آن جناب عرض کرد: ای سیّد من! آیا ملایکه و جنّ در نظر ما خلایق آشکار میشوند؟
فرمود: یا مفضل! به خدا سوگند! هرآینه ایشان آشکار میشوند، با حضرت سخن میگویند و حضرت با آنان سخن میگوید؛ چنانکه مرد با خدمتکاران و اهلوعیال خود سخن میگوید.
مفضل عرض کرد: ای سیّد من! آیا ملایکه و جنّ با آن حضرت به اطراف و اکناف عالم میروند؟
فرمود: آری، یا مفضل! به خدا سوگند! ایشان در ارض هجره که بین نجف و کوفه است، فرود میآیند، در آنوقت عدد اصحاب از ملایکه، چهلوششهزار و از جنّ،
ششهزار نفر میباشد. در روایت دیگر چنین است: جنّ هم به قدر ملایکه میباشد و خدای تعالی با ایشان، آن حضرت را یاری میکند.
مفضل گوید: ای آقای من! آن حضرت نسبت به اهل مکّه چه کار میکند؟
فرمود: ایشان را با حکمت و موعظه حسنه دعوت مینماید و ایشان بر بقّه اطاعتش گردن میگذارند. در آن حال مردی از اهلبیت خود را در مکّه نایب و والی میگذارد، از آنجا بیرون شده، اراده مدینه میکند.
مفضل عرض کرد: ای سیّد من! آن حضرت نسبت به بیت چه کار میکند؟
فرمود: آن را بر هم میزند و از آن باقی نمیگذارد مگر پایههایی را که عبارت است از اوّل خانهای که در مکّه در عهد آدم برای خلایق ساخته شده و باقی نمیگذارد مگر دیوارهایی را که ابراهیم و اسماعیل در بالای آن پایهها بنا کردند و غیر از این دو تا را خراب میکند، زیرا آن را پیغمبر یا وصیّ پیغمبری بنا نکرده، آنگاه، آن را چنانکه خدا بخواهد، بنا میکند و آثار ظالمان را در مکّه، مدینه، عراق و سایر اقالیم بر هم میزند و خراب میکند، مسجد کوفه را خراب میگرداند و مانند اوّلش میسازد، قصر عتیق را نیز خراب مینماید، ملعون است! ملعون است! کسی که آن را ساخته.
مفضل عرض کرد: ای سیّد من! آیا توطّن آن حضرت در مکّه میباشد؟
فرمود: نه، یا مفضل! مردی از اهلبیت خود را در آنجا نایب میگذارد. وقتی از آنجا میرود، اهل آنجا بر سر نایب ریخته، او را میکشند.
حضرت به سوی ایشان برمیگردد، ایشان با ذلّت، خواری و فروتنی نزد آن حضرت میآیند درحالیکه گریه و زاری میکنند و میگویند: ای مهدی آل محمد! توبه کردیم.
حضرت ایشان را موعظه و نصیحت میکند، میترساند و مردی از خود ایشان را نایب و حاکم میکند و بعد بیرون میرود؛ اهل آنجا بر سر او ریخته، به قتلش میرسانند.
چون خبر به حضرت میرسد، یاران خود از جنّ و نقبا را به سوی ایشان برمیگرداند و میفرماید: برگردید و از اهل مکّه احدی را باقی نگذارید مگر کسی را که ایمان بیاورد و اگر نبود رحمت پروردگار شما که همه اشیا را فراگرفته و آن هم
منم؛ هرآینه با شما به سوی ایشان برمیگشتم، زیرا ایشان همه عذرها را که میان خودشان و خدا و میان من و ایشان بود، قطع کردند.
یاران حضرت به سوی ایشان برمیگردند و ایشان را به قتل میرسانند. به خدا سوگند! هرآینه، از صد نفر، یکی سالم نمیماند، چنین نیست، به خدا سوگند! هرآینه، از هزار نفر، یکی سالم نمیماند.
مفضل گوید: عرض کردم: ای سیّد من! خانه مهدی و محلّ جمعیّت مؤمنان کجاست؟
فرمود: پایتختش کوفه، مجلس حکمش مسجد جامع کوفه، بیت المال و محلّ قسمت اموال و غنیمت مسلمانانش مسجد سهله و خلوتگاهش صفّهها و سکّوهای سفید میباشد که در اطراف دو عزّی واقع شده، آنها دو بنای مشهورند.(1)
ایضا مفضل گوید: خدمت حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: ای مولای من! آیا همه مؤمنان در کوفه میباشند؟
فرمود: آری، به خدا سوگند! هرآینه هیچ مؤمنی نمیماند مگر اینکه آنجا یا در حوالی آن میباشد. هرآینه قیمت زمینی که به قدر جولانگاه یک اسب باشد به دو هزار درهم میرسد. هرآینه بسیاری از خلایق دوست دارند یک وجب زمین از سرزمین سبع را به یک وجب طلا بخرند- سبع محلّی از محالات همدان است-، سواد کوفه به قدر پنجاهوچهار میل راه میباشد و قصرهای آن، همسایه کربلای معلّا میشود؛ کربلای معلّا مقامی است که ملایکه و مؤمنان در آنجا آمدورفت و تردّد میکنند و برای آن شأن بلندی میباشد.
در آنجا چنان برکت رومیآورد که اگر مؤمن بایستد و پروردگار خود را یک
1) بحار الانوار، ج 53، صص 11- 10.
دفعه بخواند، هرآینه هزار برابر دنیا به او عطا میفرماید.
بعد از آن، حضرت آهی کشیده، فرمود: یا مفضل! بقعههای زمین بر یکدیگر تفاخر نمودند و کعبه بیت اللّه الحرام به بقعه کربلا تفاخر کرد. در آنحال از جانب ربّ الارباب وحی رسید: ای کعبه! ساکت باش و بر کربلا تفاخر و تفوّق مکن، زیرا در آنجا بقعه مبارکه موسی علیه السّلام است، در آنجا شجره ندا کرده شده، در آنجا آن ربوه است؛ یعنی تلّی که حضرت مریم و عیسی در آنجا مأوی گرفتند، در آنجا دولاب آبی است که سر مبارک امام حسین علیه السّلام شسته شد، در آن بقعه، مریم عیسی علیه السّلام را شست و غسل ولادت کرد، آنجا بهترین بقعهای است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از آنجا به معراج بالا رفت و در آنجا برای شیعه ما تا ظهور قائم چیزهای بسیاری هست.(1)
مفضل گوید: خدمت آن جناب عرض کردم: ای سیّد من! بعد از آن قائم کجا میرود؟
فرمود: به مدینه جدّم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله وقتی وارد آنجا میشود، برای او مرتبه و مقام عجیبی ظاهر میگردد که به سبب آن، برای مؤمنان شادی و برای کافران خواری ظاهر میشود.
مفضل عرض کرد: ای سیّد من! آن مرتبه و مقام عجیب چیست؟
فرمود: حضرت به قبر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله میرسد و میفرماید: ای گروه خلایق! آیا این قبر رسول صلّی اللّه علیه و اله است؟
عرض میکنند: آری، ای مهدی آل محمد! بعد از آن میپرسد که با جدّم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله چه کسانی در قبرند؟
در جوابش گویند: دو همصحبت و دو همخوابه او که ابابکر و عمر باشند.
1) بحار الانوار، ج 53، صص 12- 11.
آن حضرت با وجود آنکه ایشان را میشناسد، درحالیکه همه خلایق میشنوند، از آنها میپرسد: ابو بکر و عمر چه کسانی هستند و چگونه شد از میان خلایق، این دو نفر نزد جدّم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله مدفون گردیدند و شاید دو نفری که اینجا مدفون شدهاند، غیر از ابو بکر و عمر باشد؟
ایشان گویند: ای مهدی آل محمد صلّی اللّه علیه و اله! غیر از ایشان، کسی دیگر در اینجا نیست.
ایشان در اینجا دفن شدهاند، زیرا خلیفه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و پدران زنان او بودند.
حضرت میفرماید: آیا در میان شما کسی هست که ایشان را بشناسد؟
گویند: ما با صفتشان آنها را میشناسیم و همخوابه جدّت غیر از ایشان کسی نیست.
باز حضرت میفرماید: آیا در میان شما کسی هست که غیر از اینها بگوید یا در خصوص ایشان شکّ کند؟
در جوابش گویند: چنین کسی نیست.
حضرت بیرون آوردن ایشان را تا سه روز به تأخیر میاندازد و این خبر در میان خلق منتشر میشود. پس از آن مهدی علیه السّلام آنجا حاضر میشود، دیوارها از روی قبر آن دو نفر برمیدارد و به نقبای خود میفرماید: قبرهای این دو نفر را بشکافید و ایشان را جستجو و تفحّص کنید!
با دستهای خود جستجو کرده، ایشان را بیرون میآورند درحالیکه مانند ایّام حیاتشان تروتازهاند، نپوسیدهاند و تغییر نیافتهاند، کفنها را از بدنهایشان در میآورند و امر میفرماید ایشان را از بالای درخت خشک و پوسیدهای، بالا میبرند و به دار میکشند، در آن حال، آن درخت سبز و خرّم شده، برگ درمیآورد و شاخههایش دراز میشود.
چون داستان ایشان ظاهر شود و آنان که نسبت به اهل حقّ شکّاکاند، این قضیّه را مشاهده میکنند، میگویند: به خدا سوگند! هرآینه این شرافت و رفعت درست است که الآن برای ایشان مشاهده کردیم، هرآینه به محبّت و دوستی ایشان فایز شدیم،
هرکس به قدر حبّهای از محبّت آن دو نفر در دلش پنهان شده باشد، اظهار میکند، نزد ایشان حاضر میشود و ایشان را دوست میدارد و به آنها مفتون و فریفته میشوند.
منادی مهدی ندا میکند: هرکس این دو صحابه و همخوابه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را دوست دارد در یک سمت بایستد. در آنحال، خلایق دو گروه میشوند؛ یکی دوستدار آن دو نفر و دیگری تبرّیکننده و بیزارشونده از ایشان.
در آن اثنا، مهدی علیه السّلام به دوستان ایشان میفرماید: از ایشان تبرّی کنید و بیزار شوید.
ایشان گویند: ای مهدی آل محمد! ما وقتی ندانسته بودیم چنین قرب و منزلتی برای ایشان نزد خدا هست، از ایشان تبرّی نکرده، بیزار نشدیم، حالا چگونه از ایشان بیزار شویم که چنین فضیلت و کرامتی از ایشان مشاهده کردیم و در این حال از ایشان دیدیم، آن چیزی را که دیدیم؛ یعنی بدنهای ایشان را تروتازه دیدیم و درخت خشکیده از برکت ایشان، سبز و خرّم گردید، بلکه به خدا سوگند! هرآینه از تو و از کسانی که به تو ایمان آوردهاند و به ایشان ایمان نمیآورند و از کسی که ایشان را به دار کشید، از قبر بیرون آورد و در حقّ ایشان کرد آنچه را که کرد؛ بیزار میشویم.
چون مهدی این سخنان را از ایشان میشنود به باد سیاه امر میفرماید بر ایشان بوزد و آنها را مانند بیخهای پوسیده خرما گرداند. بعد از آن میفرماید، ایشان را از دار پایین میآورند، به اذن خدای تعالی آنها را زنده میگرداند و امر میفرماید همه خلایق جمع شوند.
سپس کردههای آن دو نفر را در هر عهد و اوان و هر عصر و زمان برای ایشان حکایت میکند، حتّی قصّه کشته شدن هابیل پسر آدم، جمع نمودن آتش برای سوزاندن ابراهیم، انداختن یوسف به چاه، حبس یونس در شکم ماهی، قتل یحیی، به دار کشیده شدن عیسی، عذاب و ایذای جرجیس و دانیال علیه السّلام، زدن سلمان فارسی و آتش سوزنده در درب خانه امیر المؤمنین، فاطمه، حسن و حسین علیهما السّلام برای سوزانیدن ایشان، تازیانه زدن به دست صدیقه کبرا، فاطمه زهرا علیها السّلام، صدمه زدن بر شکم او و سقط کردنش پسرش محسن علیه السّلام، زهر خوراندن به امام حسن علیه السّلام، کشتن امام حسین علیه السّلام،
بریدن سرهای اطفال، عموزادگان و یاوران آن حضرت، اسیر نمودن ذرّیّه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله، ریختن خونهای آل محمد، هر خونی که ریخته و هر فرجی که به طریق حرام وطی کرده شده و همه خیانتها، فواحش، معصیت، ظلموجورها را که از عهد آدم تا قیام قائم از خلایق صادر شده، میشمارد و به گردن ابو بکر و عمر ثابت و لازم میگرداند، ایشان هم به آنها اقرار و اعتراف میکنند.
آنگاه حضرت امر میفرماید تا قصاص مظلمه کسانی که در آنجا حاضرند، از ایشان بگیرند. بعد از آن، باز ایشان را در بالای همان درخت به دار میکشند و به آتش امر میفرماید ایشان را با آن درخت بسوزاند. سپس به باد امر میفرماید خاکسترشان را به دریاها بپاشد.(1)
ایضا مفضل عرض میکند: ای سیّد من! آیا این عذاب، آخر عذابهای ایشان است؟
فرمود: هیهات! یا مفضل! به خدا سوگند! هرآینه ایشان زنده میشوند و سیّد اکبر؛ یعنی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و صدیق اکبر، امیر المؤمنین، فاطمه، حسن، حسین و سایر ائمّه علیهم السّلام و هر مؤمنی که ایمانش کامل و هر کافری که کفرش در مرتبه کمال باشد؛ حاضر میشوند و از ایشان برای خودشان قصاص و انتقام میگیرند، به نوعی که در هر شبانهروز، هزار بار کشته و زنده میشوند تا وقتی که خدا خواسته باشد.(2)بنده حقیر مترجم گوید: وجه ثبوت این معاصی و قبایح بر ذمّه ابو بکر و عمر، با وجود اینکه اکثر اینها پیش از تولّد آنها واقع شده؛ این است که خالق بیهمتا نوری آفریده و به تبعیّت آن، در مقابلش ظلمتی آفریده که ضدّ آن نور است؛ چنانکه فرموده:
وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ(1)بهعبارت دیگر خیری خلق کرده و در ازای آن شرّی، به عبارت اخری، محقّی آفریده و در مقابلش مبطلی، تا اینکه خلایق را امتحان نماید، خبیث را از طیّب و بدان را از نیکان سوا و جدا گرداند، زیرا اگر تنها نور را میآفرید، هرآینه اساس امتحان از هم میپاشید.
بنابراین لازم و متحتّم است که هر ظلمتی در مقابل آن نور، مضمحل و مغلوب شود، ولی، باز معامله امتحان به اتمام نمیرسد و شکّی هم در این باب نیست که قویترین نور که خداوند کردگار آفریده، نور پاک محمد و علی علیهما السّلام است، زیرا اوّلین چیزی است که خدا آفریده؛ چنانکه آن بزرگوار خود فرموده: اوّل ما خلق اللّه نوری؛ اوّلین چیزیکه خداوند کردگار آفریده، نور من است و هرچه به مبدأ نزدیکتر شد، اقوا و اشرف از آن است که از مبدأ دور است، پس نور آن دو بزرگوار، از انوار سایر انبیا و اوصیا قویتر است، زیرا نسبت به همه اینها اصل است و ضدّ و ظلمتی که در مقابل این نور پاک است، ظلمت ابو بکر و عمر است.
بنابراین به حکم مقدّمه سابق، لازم آید ظلمت این دو نفر از ظلمت سایر اشقیا، حتّی از ظلمت شیطان هم قویتر باشد؛ چنانکه شیطان فریب عمر را خورد، از این جهت گفته شده:
انّ کان ابلیس اغوی النّاس کلّهم***فأنت یا عمر اغویت شیطانا
ابلیس همه خلایق را گمراه کرده، ایشان را فریب داد؛ تو ای عمر! شیطان را گمراه کردی و او را فریب دادی.
پس ظلمت این دو نفر از ظلمت سایر اشقیا بیشتر است، زیرا این مطلب در مقابل نور پاک محمد و علی علیهما السّلام و نور ایشان از سایر انوار قویتر است، همچنین ظلمتی که در مقابل آن است، باید از سایر ظلمتها قویتر باشد، زیرا این مطلب باید در قوّت و ضعف با آن نور، مساوی باشد، لذا این ظلمت، مبدأ، اصل و منشأ سایر ظلمتهاست.
وقتی این مقدّمات را تمهید نمودیم، گوییم: چنانکه در اعمال به همه انبیا، اولیا،
1) سوره انعام، آیه 1.
شهدا، صلحا، صدّیقین و مؤمنین، فیض امداد و اعانت از آن نور پاک عاید میگردد، هم چنین در اعمال شرّ بر همه کافران، منافقان، فاسقان و سایر اشقیا، امداد و اعانت از آن ظلمت خبیث و ناپاک میرسد، پس آن ظلمت خبیث در همه معاصی و قبایحی که در عالم واقع شده و خواهد شد، مدخلیّتی دارد.
چنانکه آیه وافی هدایت به این مدّعی ناطق است: اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ(1)...، الخ؛ یعنی خدای تعالی ولیّ کسانی است که ایمان آوردهاند، ایشان را از ظلمت به سوی نور بیرون میآورد و آنان که کافر شدند، اولیای ایشان طاغوت است؛ یعنی بت است که ایشان را از نور به ظلمت بیرون میآورد، ایشان دوزخیاناند که در آنجا مخلّد خواهند شد.
تحقیق این مطلب توسّط بنده حقیر، بدین نهج قویم و صراط مستقیم از فیض امداد معادن علوم و اسرار؛ اعنی ائمّه اطهار- صلوات اللّه علیهم- است.
در بحار است که مؤلّف رحمه اللّه در مقام توجیه این مدّعی ذکر نموده: الزام معاصی و قبایحی که بعد از این دو نفر در عالم واقع شده بر ایشان، از این جهت است که ایشان با منع کردن امیر المؤمنین علیه السّلام از حقّ خود و دفع نمودن مقام خلافت از او، سبب شدند سایر ائمّه علیهم السّلام مخفی، پنهان و مغلوب شوند و سلاطین جور تا زمان قائم علیه السّلام بر خلایق مسلّط گردند و این باعث کفر کافران و گمراهان و فسق فاسقان شد.
امّا ثبوت آن معاصی و قبایحی که پیش از تولّد ایشان است بر ایشان، از این جهت است که آنها به آن قبایح راضی شدهاند و هرکه به کرده دیگری راضی شود، مانند کسی است که به آن مرتکب شده.
بعد از آن، به آن دو فقره که بنده حقیر تحقیق نمودم، اشاره فرموده؛ چنانکه گفته:
دور نیست که ارواح خبیثه ایشان در صدور این قبایح از اشقیا مدخلیّت داشته باشد؛ چنانکه ارواح ائمّه در اعمال خیر به انبیا و رسل امداد و اعانت میکردند و در دفع بلیّات از ایشان شفاعت مینمودند.
1) سوره بقره، آیه 257.
پس از آن گفته: با قطع نظر از همه اینها، ممکن است این کلام را بدین نهج تأویل نماییم که مثل و مانند قبایح همه اهل عالم بر ذمّه ایشان ثابت خواهد شد؛ یعنی ایشان در شقاوت با همه اشقیا برابرند، زیرا مثل افعال همه اشقیا از آن دو نفر صادر گردید.
بعد مهدی به سمت کوفه متوجّه میشود و بین کوفه و نجف اشرف فرود میآید، در آن وقت اصحابی که در خدمتش میباشند، چهلوششهزار ملایکه و مثل این مقدار جنّ میباشند و نقبایش سیصدوسیزده مرد هستند.
ایضا در بحار(1)است که مفضل عرض کرد: ای آقای من! در آن زمان، دار الفاسقین؛ یعنی بغداد چگونه میباشد؟
فرمود: در لعنت خدا و غضب او، بسیاری فتنهها آن را خراب میگرداند و در حالت خرابی آن را باقی میگذارد، وای بر آنجا و بر کسی که در آنجا باشد، از شرّ بیدقهای زرد و بیدقهایی که از مغربزمین میآیند، از کلب جزیره و از شرّ بیدقهایی که از دور و نزدیک به آنجا رومیآورند!
به خدا سوگند! هرآینه گونهگونه عذابها به آنجا نازل میشود که هرگز مانند آنها از ابتدای عالم تا انتهای آن به سایر امّتان گمراه و گردنکش نازل نشده. هرآینه به آنجا عذابی نازل میشود که مانند آن را هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و طوفان اهل آنجا جز با شمشیر نمیشود. وای بر کسی که در آنجا برای خود مسکن قرار بدهد! زیرا هرکه در آنجا اقامت نماید، در شقاوت باقی میماند و هرکس بیرون رود، در رحمت خدا میباشد.
به خدا سوگند! هرآینه اسباب دنیوی چنان برای اهل آنجا فراهم میآید که گفته میشود دنیا عبارت از آنجاست، جز عمارتها و قصور آن بهشت نیست، حور العین
1) بحار الانوار، ج 53، ص 17- 14.
جز دختران آنجا نیست و ولدان مخلّدون عبارت از پسران آنجاست. هرآینه گمان میکنند خدای تعالی روزی بندگان را جز به اهل آنجا قسمت نکرده.
هرآینه در آنجا افترا بستن به خدا و رسول او، حکم کردن به خلاف احکام کتاب خدا، شهادت دروغ، شرابخواری، فجور، خوردن خبایث و ریختن خونهای ناحقّ به حدّی واقع میشود که در همه دنیا واقع نمیباشد مگر کمتر از آنها. پس از آن، خدای تعالی آنجا را با این فتنهها، لشکرها و بیرقها خراب میگرداند به نوعی کس آنجا گذر نماید، گوید بغداد در آنجا نبوده.
سپس، حسنی که جوانی خوشروی است در سرزمین دیلم خروج میکند و به آواز فصیح صدا مینماید: ای آل احمد! دعوت کسی را اجابت و قبول کنید که خلایق بر غیبتش تأسّف میخوردند و در اطراف ضریح جدّش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله ندا خواهد کرد.
در آن حال خزینههایی که در طالقاناند، به او اجابت میکنند، چون خزینهها از طلا و نقره نیستند، بلکه مردانیاند که مانند پارههای آهناند، بر اسبهای سفید سوار شده، حربهها به دست گرفته، ظالمان را به قتل میرسانند تا وقتی که وارد کوفه میشوند، در حالی که اکثر زمین را از خبایث و جور ظالمان، صاف و پاک میگردانند و آنجا را برای خود نزول و مقام میگیرند.
بعد از آن خبر مهدی به او و اصحابش میرسد، در آن حال اصحاب حسنی به او گویند: ای پسر پیغمبر خدا! این مرد کیست که در مملکت ما فرود آمده؟
حسنی گوید: بیایید بیرون برویم ببینیم او کیست و غرضش چیست؟
به خدا سوگند! هرآینه حسنی خدمت آن حضرت بیرون میرود و عرض میکند:
اگر تو مهدی آل محمدی، پس عصای جدّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله، انگشتر، لباس، زرهاش فاضل نام، عمّامهاش سحاب نام، مادیانش یربوع نام، اشترش غضبا نام، استرش دلدل نام، الاغش یعفور نام، اسب نجیبش براق نام و مصحف امیر المؤمنین علیه السّلام کو؟
در آن حال حضرت اینها را بیرون میآورد، عصا را برمیدارد و بالای سنگ سختی میکارد، ناگاه سبز شده، شاخوبرگ میآورد، غرضش از نشان دادن این معجزه،
آن است که اصحاب حسنی فضیلت آن حضرت را بدانند، تا اینکه با او بیعت نمایند.
آنگاه حسنی از راه تعجّب به حضرت گوید: اللّه اکبر! دستت را دراز کن تا بیعت نماییم. آن حضرت دست مبارکش را دراز کرده، حسنی و لشکرش به او بیعت میکنند مگر چهلهزار نفر که صاحبان قرآنها و به طایفه زیدیّه مشهورند، ایشان بیعت نمیکنند، زیرا میگویند حکایت رویانیدن عصا جز سحر عظیم نیست.
در آنحال هردو لشکر به هم آمیخته، با یکدیگر میجنگند. مهدی به طایفه زیدیّه که از بیعتش روگردانیدهاند، رو میآورد، موعظه و نصیحت میکند و تا سه روز ایشان را به سوی حق میخواند. امّا ایشان طغیان و کفر را میافزایند، آنگاه میفرماید همه ایشان را به قتل برسانند. بعد از آن به اصحاب خویش میفرماید: قرآنها را از ایشان بگیرید و بگذارید، تا اینکه برای ایشان باعث مسرّت گردد؛ چنانکه آنها را تبدیل و تحریف کرده، تغییر داده، به احکام آنها عمل ننمودهاند.
ایضا در بحار از مفضل است که گفت: خدمت حضرت صادق علیه السّلام عرضه داشتم: ای مولای من! مهدی بعد از این چه کار میکند؟
فرمود: برای سفیانی لشکری به سمت دمشق میفرستد، او را میگیرند و بالای صخرهای سرش را میبرند. بعد از آن امام حسین علیه السّلام با دوازدههزار صدّیق و هفتادودو نفر اصحاب خود که در کربلای معلّا در خدمتش بودند، به دنیا رجوع میکنند، باید از رجعت نورانی و آشکار آن حضرت تعجّب نمود.
پس از آن صدّیق اکبر، امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام رجوع و خروج میکند، در نجف اشرف خیمهای برای آن حضرت زده میشود و چهار ستون برای آن برپا میگردد؛ ستونی در نجف، ستونی در هجر، ستونی در صفا و ستونی در مدینه، گویا چراغهای آن خیمه را میبینم که مانند آفتاب و ماه تابان؛ آسمان و زمین را منوّر
گردانیدهاند، در آنوقت مصداق این آیه متحقّق میشود: یَوْمَ تُبْلَی السَّرائِرُ(1)و تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ(2)...، تا آخر آیه.
در آن روز عقاید، نیّتها و چیزهایی که در دلها پنهان است، امتحان کرده میشود، تا اینکه نیکی و بدی آنها ظاهر شود و از همدیگر تمیز یابند و همه زنهای شیردهنده از شدّت هول آن روز از بچّههای خود غافل میشوند.
سپس سیّد اکبر، رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله با انصار و مهاجرین خود، با آنان که به او ایمان آورده، او را تصدیق کرده و در جهاد در خدمتش شهید شدهاند؛ ظهور میکند و احضار میشود و کسانی را که آن حضرت را تکذیب کردهاند و در حق بودنش شکّ نمودهاند؛ آنانکه فرمایش او را بر او برگرداندهاند، کسانی که در حقّ وی گفتهاند ساحر، کاهن، دیوانه و با هوای نفس خود سخن گوینده است و آنان که با حضرت محاربه و مقاتله کردهاند همه را احضار میکنند برای اینکه با حقّ و راستی از ایشان قصاص و انتقام گرفته شود در عوض کارهایی که از وقت بعثت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله تا زمان ظهور مهدی علیه السّلام در عصر هریک از ائمّه علیهم السّلام کردهاند؛ جزا داده میشوند.
آنوقت تأویل این آیه به عرصه ظهور میپیوندد: وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما کانُوا یَحْذَرُونَ(3)میخواهیم بر کسانی که ایشان را ضعیف شمردهاند، منّت بگذاریم، ایشان را ائمّه و وارثان روی زمین قرار دهیم، در روی زمین به ایشان تمکین و قدرت دهیم و از دست ایشان به فرعون، هامان و لشکرهایشان عذابی بنماییم که از آن میترسند.
مفضل عرض کرد: ای سیّد من! فرعون و هامان چه کسانی هستند؟
فرمود: ابو بکر و عمر- لعنه اللّه علیه-.
ایضا مفضل خدمت آن حضرت عرض میکند: ای سیّد! آیا رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و امیر المؤمنین علیه السّلام، با قائم میباشند؟
فرمود: ایشان ناچارند بر روی زمین قدم بگذارند. آری، به خدا سوگند! هرآینه همه دنیا را میگردند، حتّی به پشت کوهی که دنیا را احاطه کرده، میروند، ظاهر این است که مراد از آن کوه، کوه قاف است. آری، به خدا سوگند! هرآینه ظلمات و قعر دریاها را میگردند و هیچ مکانی نمیماند، مگر اینکه به آنجا قدم میگذارند و دین خدا را برپا میدارند.
بعد گویا ما، جماعت ائمّه را نگاه میکنیم و خودمان را میبینیم که پیش روی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله ایستاده، به آن حضرت شکایت میکنیم که بعد از تو، امّت، ما را تکذیب نمودند، حکم ما را بر روی ما برگرداندند، به ما دشنام دادند، لعنت کردند، ما را به قتل ترساندند و خلفای جور برای نظم امور خود، ما را از مکّه و مدینه به پایتخت خودشان بردند، بعضی را به ستم حبس کردند و به قتل رساندند.
در آنحال، رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله گریه میکند و میفرماید: پسران من! هیچ اذیّت و آزاری به شما نرسیده، مگر اینکه پیش از شما مانند آن به جدّتان رسیده. سپس فاطمه علیها السّلام شروع کرده، از ابو بکر و عمر شکایت میکند و میگوید: به من اذیّت و آزار رساندند، فدک را از من غصب کرده، گرفتند، در مجلسی که مهاجر و انصار جمع شده بودند، نزد ابو بکر و عمر رفتم و در این خصوص با ایشان گفتگو کردم؛ سخنم را ردّ نمودند و گفتند: پیغمبران میراث نمیگذارند، من قول زکریّا و یحیی- علی نبیّنا و علیه السلام- و قصّه داود و سلیمان را برایشان حجّت و دلیل آوردم.(1)
1) بحار الانوار، ج 53، ص 17.
مترجم گوید: قول زکریّا؛ چنانکه خدای تعالی حکایت نموده، این است: فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ(1)پروردگارا! از قدرت کامل خود، پسری به من کرامت فرما تا از من و آل یعقوب میراث برد و قصّه سلیمان این است؛ چنانکه خدای تعالی میفرماید: وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ(2)سلیمان به داود وارث گردید.
فاطمه علیها السّلام این دو آیه را برای ابو بکر و عمر حجّت گرفت و گفت: شما میگویید پیغمبران برای اولاد خود میراث نمیگذارند، پس این دو آیه را چگونه جواب میگویید؟
بعد از آن، فاطمه علیها السّلام گوید: عمر به من گفت: قبالهای که پدرت در خصوص فدک برای تو نوشته، بیرون آور! قباله را درآوردم، آن را از من گرفت، پیش مهاجر، انصار و سایر عرب گشود، بر آن، آب دهان انداخت و پارهاش کرد. در آن حال گریستم، اندوهناک و گریهکنان در گرمی هوا نزد قبر تو آمدم و به خدای تعالی و به تو، ای پدر! استغاثه نمودم و پناه آوردم، به قول رقیّه دختر صفی متمثّل شده، گفتم:
قد کان بعدک انباء حنبئة***لو کنت شاهدها لم یکبر الخطب
انّا فقدناک فقد الأرض وابلها***و اختلّ اهلک فاشهدهم فقد لعبوا
ابدت رجال لنا فحوی صدورهم***لمّا وریت و حالت دونک الحجب
لکلّ قوم لهم قرب و منزلة***عند الأله علی الادنین مقترب
یا لیت قبلک کان الموت حلّ بنا***اما اناس ففاز و ابا لذی طلبوا
بعد از وفات تو خبرهای شداید و مصایب واقع شد، اگر تو در وقوع آنها حاضر بودی، هرآینه مصایب و شداید بزرگ نمیشدند. به درستی که تو را مفقود و نایاب کردیم؛ چنانکه زمین قطره باران را مفقود میگرداند، اهلوعیال تو مختلّ و پریشان شدند، پس حال ایشان را ببین که ابنا چگونه با ایشان بازی میکنند؛ یعنی به اذیّت و
آزارشان مشغول میشوند. عدّهای وقتی تو وفات کردی، از ما دور شدی و میان ما و تو حجاب و حایل اتّفاق افتاد؛ عداوت ما را که در دلهای خود پنهان داشته بودند، آشکار کردند و به سبب وفات تو برای هر قومی که قرب و منزلت دارند، نزدیک و ملحق شدن به اراذل هست و فروپایگان این معنی در وقتی است که لام جرّ و مقترب را مصدر میمی بخوانیم و اگر لام را لام ابتدا بخوانیم، باید مقترب را به صیغه اسم فاعل بخوانیم، بنابراین معنی بیت چنین میشود: هرآینه بعد از وفات تو هر قومی که برای ایشان قرب و منزلتی نزد خدا هست به فروپایگان ملحق میشوند؛ یعنی بعد از وفات تو عزّت ایشان به ذلّت و خواری مبدّل گردید.
معنی بیت آخر این است: کاش پیش از وفات تو، مرگ مرا درمییافت! و امّا پارهای از مردم، به چیزیکه میطلبیدند، رسیدند؛ یعنی مردمانی که مرگ تو را میطلبیدند و آرزو میکردند، به مطلب خویش رسیدند.
پس از آن، قصّه ابو بکر را خدمت پدر بزرگوارش نقل میکند که ابو بکر، خالد بن ولید، قنفذ و عمر بن خطاب را در خانه ما فرستاد و سایر خلایق را جمع کرد برای این که امیر المؤمنین علیه السّلام را از خانهاش بیرون کرده، برای بیعت با ابو بکر به سقیفه بنی ساعده برند.
آن وقت امیر المؤمنین علیه السّلام به انضباط امورات زنهای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله، جمع کردن قرآن، ادای دیون او و به جا آوردن وعدههایش مشغول بود. دیون آن حضرت، هشتاد هزار درهم بود. امیر المؤمنین علیه السّلام همه اموال خود را فروخت و دیون رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را ادا نمود.
عمر گفت: یا علی! بیرون آی و امری را که همه مسلمانان بر آن اتّفاق کردهاند، قبول کن! اگر قبول نکنی، تو را به قتل میرسانیم.
فضّه، کنیز من، در جوابش گفت: امیر المؤمنین علیه السّلام به کارهایی مشغول است، اگر پیش خود در حقّ وی انصاف کنید، هرآینه حقّ با او است. در آن حال برای سوزاندن خانه امیر المؤمنین علیه السّلام، فاطمه، حسن، حسین، زینب، امّ کلثوم علیها السّلام و فضّه، همه در
خانه جمع شده، آن را آتش زدند.
در آن حال از پشت در بیرون آمدم، خطاب کرده، گفتم: ای عمر! وای بر تو! این چه جرأتی است که بر خدا و رسولش صلّی اللّه علیه و اله میکنی! آیا میخواهی نسل پیغمبر را از دنیا، قطع و فانی گردانی و نور خدا را خاموش کنی، حال آنکه خدا تمامکننده نور خود است؟
چون این سخن را شنید، خشمناک گردید، به من گفت: ای فاطمه! ساکت شو! زیرا محمد حاضر نیست، ملایکه از جانب خدا امرونهی به او نمیآورند و علی مانند یکی از مسلمانان است؛ یعنی فضیلت و زیادتی بر دیگران ندارد. یکی از این دو امر را اختیار کن یا بیرون آید و با ابو بکر بیعت کند یا اینکه همه شما را میسوزانیم.
آنگاه با گریهوزاری به درگاه خداوند کردگار عرضه داشتم: اللّهم إلیک نشکو فقد نبیّک و رسولک و صفیّک و ارتداد امّته علینا و منعهم ایانا حقّنا الّذی جعلته لنا فی کتابک المنزل علی نبیّک المرسل؛ پروردگارا! از فقدان و نبودن نبیّ، رسول و برگزیدهات به تو شکایت میکنیم و از اینکه امّت، سخنان ما را بر روی ما، ردّ و ما را از حقّ منع نمودند؛ آنچنان حقّی که آن را در کتاب خود به پیغمبرت نازل گرداندی و برای ما قرار دادی.
عمر گفت: ای فاطمه! این سخنان احمقانه زنانه را بگذار، زیرا هیچ نشده خدای تعالی نبوّت و خلافت را در یک خاندان جمع نموده باشد. در آن اثنا در خانه آتش گرفت و قنفذ برای گشودن آن به اندرون خانه دست دراز کرد، عمر به بازوی من تازیانه زد و بازویم مانند دملج سیاه شد- آن بازوبند سیاهی است که زنان به بازو میبندند- در را با پایش چنان زد که به شکمم خورد و محسن را که ششماهه بود، سقط نمود.
عمر، قنفذ و خالد بن ولید به درون خانه هجوم آوردند، رویم را واکردم، طوری که گوشوارههایم از زیر چارقد نمایان شد، با آواز بلند گریه میکردم و میگفتم: وا ابتاه! وا رسول اللّه! دخترت فاطمه را تکذیب میکنند، میزنند و بچّه او را در شکمش میکشند.
در آن وقت، امیر المؤمنین علیه السّلام از داخل خانه بیرون آمد، درحالیکه چشمهای مبارکش سرخ شده بود، عبایش را از برش درآورد، بر روی من انداخت، مرا به سینهاش چسباند و گفت: ای دختر رسول خدا! به درستی که دانستهای خدای تعالی پدرت را برای عالمیان رحمت فرستاده؟ رضای الهی را منظور کرده؛ مقنعه و چارقدت را برمدار و سرت را بالا مکن! یا فاطمه! به خدا سوگند! اگر اینها را نفرین نمایی، هرآینه خدای تعالی در روی زمین کسی را که به رسالت محمد، موسی، عیسی، ابراهیم، نوح و آدم علیهم السّلام شهادت دهد و اقرار نماید، نیز جنبندهای را در زمین و پرندهای در هوا باقی نمیگذارد مگر اینکه هلاک میگرداند.
بعد از آن به عمر فرمود: یابن الخطاب! وای بر تو! از شرّ کردههای امروز و ما بعدت! پیش از آنکه شمشیر بکشم و ما بقی عمرت را هلاک گردانم، از خانهام بیرون رو!
در آن حال عمر، خالد بن ولید، قنفذ، عبد الرحمان و ابی بکر از خانه بیرون رفتند.
در آن اثنا امیر المؤمنین علیه السّلام فضّه را صدا کرد که یا فضّه! نزد خاتون خود بیا و برای وی قبالگی کن، زیرا از صدمه در که بر شکمش رسید، محسن را سقط میکند؛ آن طفل به جدّش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله خواهد رسید و به او شکایت خواهد کرد.
پس از آن امیر المؤمنین علیه السّلام، من، حسن، حسین، زینب و امّ کلثوم علیهم السّلام را در تاریکی شب برداشت و به خانههای مهاجرین و انصار برد. خدا و رسول او صلّی اللّه علیه و اله و عهد و پیمانی را که در حال حیات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله، در چهارجا با آن حضرت بیعت کرده بود، به ایشان یادآوری نمود و به ایشان فرمود: لقب امیر المؤمنین بودن را برای من قبول کردید. همه ایشان در جواب آن حضرت وعده دادند: فردا تو را یاری میکنیم.
فردا که شد، همه از یاری او پس نشستند. بعد از شکایت فاطمه علیها السّلام، امیر المؤمنین علیه السّلام برمیخیزد و محنت و مصیبتی را که بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به او رسیده، خدمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله شکایت میکند و میگوید: قصّه من با این امّت؛ مثل قصّه هارون با بنی اسراییل و سخن من به تو امروز مانند سخن هارون است که به
موسی علیه السّلام گفت: ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کادُوا یَقْتُلُونَنِی فَلا تُشْمِتْ بِیَ الْأَعْداءَ وَ لا تَجْعَلْنِی مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ(1)ای پسر مادرم! به درستی که قوم، مرا ضعیف شمردند و نزدیک بود مرا بکشند، پس چنان مکن که دشمنان بر من شماتت کنند و مرا به آن قوم ستمکار مگردان!
پس صبر نموده، انتظار فرج میکشیدم و در مقام تسلیم و رضا ایستادم و به سبب مخالفتشان با من و شکستن عهد و پیمانی که با ایشان بسته بودم، حجّت بر ایشان تمام گردید. یا رسول اللّه! به مصیبتها و محنتهایی متحمّل شدم که وصیّ هیچ پیغمبری به مانند آنها متحمّل نشده، حتّی مرا با ضربت عبد الرحمان بن ملجم- لعنة اللّه- به قتل رساندند.
خدای تعالی نگران ایشان بود؛ زمانی که بیعت مرا شکستند و طلحه و زبیر، عایشه را به بهانه حجّ و عمره به مکّه بردند، از آنجا به بصره آوردند و آنجا را مسخّر کردند، من لشکر را برداشته، به مقاتله ایشان رفتم. اوّلا خدا و بعد تو و احکامی که آورده بودی، برایشان یادآوری نمودم. اصلا به ایشان اثر نکرده، از این عمل قبیح برنگشتند، پس با آنها جهاد کردم، تا اینکه خداوند کردگار، مرا بر ایشان غالب گردانید، حتّی خون بیستهزار نفر از مسلمانان ریخته و دستهای هفتاد نفر که یکی بعد از دیگری، افسار شتر عایشه را گرفته بودند، بریده شد.
یا رسول اللّه! در میان غزاوت تو و غزاوتی که بعد از تو کردم، دشوارتر و شدیدتر از این جنگ ندیدم، به درستی که از جمله شدیدترین، بزرگترین و هولناکترین جنگها بود که من کردم، لکن به شداید آن صبر نمودم؛ چنانکه خدای تعالی مرا به چیزی تأدیب نموده بود که در قول خود تو را به آن تأدیب کرده بود: وَ اصْبِرْ وَ ما صَبْرُکَ إِلَّا بِاللَّهِ(2)صبر کن و صبر تو جز با خدا نیست.
یا رسول اللّه! به خدا سوگند! هرآینه تأویل این آیه بعد از تو در میان امّت به عرصه
ظهور و تحقّق رسید: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللَّهُ الشَّاکِرِینَ(1)محمد نیست، مگر پیغمبری که چند پیغمبر پیش از او بودند و قبل از او گذشتند. آیا امر چنین است که اگر محمد بمیرد یا کشته شود، به دینهای اصلی خود برگردید، پس بر خدا ضرری نخواهد رسید.(2)
گر جمله کاینات کافر گردند***بر دامن کبریاش ننشیند گرد
خدای تعالی بعد از این به شکرکنندگان جزا و عوض خواهد داد.
مترجم گوید: مراد امیر المؤمنین علیه السّلام از این سخن چیزی است که تأویل این آیه به آن ناطق است، انتهی الحدیث ...، الخ.
ایضا در بحار(3)است که بعد از اتمام شکایت حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام، امام حسن در خدمت جدّش به شکایت برمیخیزد و میگوید: ای جدّ بزرگوار! وقتی پدرم امیر المؤمنین علیه السّلام از مدینه به کوفه هجرت فرمودند، در خدمتش بودم تا وقتی که با ضربت عبد الرحمان بن ملجم- لعنة اللّه- شهید شد و به من چیزهایی وصیّت نمود که تو به او وصیّت فرموده بودی. بعد از آن خبر شهادت پدرم به معاویه لعین رسید. آن لعین، زیاد لعین را با صدوپنجاههزار نفر به جنگ من به کوفه فرستاد و به او امر کرد من، برادرم حسین علیه السّلام، سایر برادرانم، اهلبیت، شیعیان و دوستان ما را بگیرد و اگر کسی از ما از این مقام ابا نماید، گردنش را بزند و سرش را برای او بفرستد.
چون از این تدبیر معاویه مخبر شدم، برای نماز از خانه بیرون آمدم، داخل مسجد
جامع کوفه شدم و بالای منبر رفتم، خلایق هم در آنجا جمع شدند. سپس حمدوثنای الهی را به جاآوردم و گفتم:
«یا معشر الناس! عفت الدیار و محیت الأثار و قلّ الأصطبار فلا قرار علی همزات الشیاطین و حکم الخائنین السّاعة و اللّه صحّت البراهین و فصّلت الایات و بأنت المشکلات و لقد کنّا نتوقّع تمام هذه الایة تأویلها قال اللّه عزّ و جلّ: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللَّهُ الشَّاکِرِینَ(1)فلقد مات و اللّه جدّی رسول اللّه و قتل ابی علیهما السّلام و صاح الوسواس الخنّاس فی قلوب النّاس و نعق ناعق الفتنة و خالفتم ألسنة فیا لها من فتنة صمّاء عمیاء لا یسمع لداعیها و لا یجاب منادیها و لا یخالف و إلیها ظهرت کلمة النّفاق و سیّرت رایات أهل المراق من الشام و العراق هلّموا رحمکم اللّه إلی الإفتتاح و النور الوضّاح و العلم الجحجاح و النّور الّذی لا یطفی و الحقّ الّذی لا یخفی ایّها النّاس تیقظّوا من رقدة الغفلة و من تکاثیف الظلمة فو الّذی فلق الحبّة و برأ النسمة و تردّی بالعظمة لئن قام إلیّ منکم عصبة بقلوب صافیة و نیّات مخلصة لا یکون فیها شوب نفاق و لانیّة افتراق لأجاهدّن بالسیف قدما و لأضیقنّ من السیوف جوانبها و من الرماح أطرافها و من الخیل سنابکها فتکلّموا رحمکم اللّه(2).
معانی کلمات فصاحت سمات و مضاعین فقرات بلاغت آیات این است: ای گروه خلایق! دیار اسلام، مندرس و کهنه، آثار شریعت و ایمان، محو و صبر اهل ایمان بر این اوضاع کم شد، پس در این زمان بر مفاسد شیطانصفتان و حکم خائنان آراموقرار نداریم.
به خدا سوگند! هرآینه دلایل و علایم امتیاز حقّ از باطل و امور مشتبه، آشکار و شبهه از آن برداشته شد که حقّ با ائمّه است و هرآینه به ظهور تحقّق تأویل این آیه
منتظر بودیم که محمد پیغمبری نیست جز اینکه سایر پیغمبران پیشتر از آن گذشتهاند. آیا چنین است که اگر او بمیرد یا کشته شود، شما به دینهای اصلی خود خواهید برگشت و هرکس به دین اصلی خود برگردد، بر خدای تعالی هیچ ضرری نخواهد رساند و خدای تعالی بعد از این به شکرگزارندگان جزا و عوض خواهد داد.
به خدا سوگند! هرآینه تأویل آن، ظاهر و محقّق گشت، زیرا جدّم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله وفات فرمود، پدرم کشته شد و وسواس خنّاس در دلهای خلایق، اساس وسوسه را برپا داشت؛ اهل فتنه به فتنه و فساد صدا بلند کرده، با سنّت و طریقت پیغمبر مخالفت کردند، پس این فتنه کور و کر چه عجیب است که در اثنای آن، دعوت داعی به حقّ و استغاثه کسی که برای نجات یافتن از آن فتنه یا برای اضمحلال آن، استغاثه میکند؛ شنیده نمیشود و از او اطاعت میکنند، بلکه از صاحب و برپاکننده آن اطاعت و انقیاد مینمایند، سخنان نفاقآمیز ظاهر گشت، بیرقهای اهل خلاف و نفاق در مملکتها گردانده شد و لشکرهای خارجیان از اهل شام و عراق دچار شده، بر یکدیگر خروج کردند.
خدا شما را رحمت کند! به سوی ابتدای کار، نور آشکار، علم بزرگ و بسیار، نوری که هرگز خاموش نمیشود و حقّی که مخفی و پنهان نمیماند، بیایید ایّها الناس! از خواب غفلت بیدار شوید و از تاریکیهای احاطهکننده ضلالت و گمراهی بیرون آیید!
سوگند به آن خدایی که دانه را شکافته، انسان را آفریده و ردای عظمت و جلال پوشیده! هرآینه اگر جماعتی از شما با دلهای صاف و نیّتهای خالص که اصلا نفاق و مخالفت در آنها نباشد، با من بیعت نماید، هرآینه با شمشیر با تکتک شجاعان و دلیران جهاد میکنم و اطراف شمشیرها، سرها، نیزهها و سمهای اسبها را از بسیاری جهاد به تنگ میآورم. خدای تعالی شما را رحمت کند! سخن بگویید و جواب دهید.
بعد از آن عرض میکند: یا رسول اللّه! گویا به دهانهای اهل کوفه، جلو سکوت زده شده و همه ایشان جز بیست نفر مرد از اجابت دعوتم ساکت شدند، ایشان از جا برخاسته،
نزد من آمدند و گفتند: یابن رسول اللّه! جز به نفسها و شمشیرهای خود مالک نیستیم، در خدمت ایستاده، از امر و رأی تو اطاعت میکنیم، به هرچه میخواهی ما را مأمور کن!
به یمین و یسار نگاه کردم، غیر از آن بیست نفر کسی را ندیدم که با من بیعت و اطاعت نماید. در آن حال پیش خود گفتم؛ من پیرو جدّم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله هستم، او وقتی سیونه نفر معین و یاور داشت؛ در خفیّه و پنهان خدا را عبادت مینمود و امر خدا را اظهار نمیکرد، چون خدای تعالی معین و یاور او را چهل نفر نمود، آنوقت صاحب جمعیّت شد و امر الهی را ظاهر گرداند. اگر با من هم چهل نفر باشند، هرآینه در راه خدا جهاد میکنم و لازمه جهاد را به عمل میآورم.
پس از آن سر به سمت آسمان بلند کرده، گفتم: اللّهم انّی قد دعوت و انذرت و امرت و نهیت و کانوا عن اجابة الدّاعی غافلین و عن نصرته قاعدین و عن اطاعته مقصّرین و لأعدائه ناصرین اللّهمّ فأنزل علیهم رجزک و بأسک و عذابک الّذی لا یردّ عن القوم الظالمین؛ پروردگارا! به درستی که خلایق را به راه حقّ خواندم، ترساندم و به ایشان امرونهی نمودم، ایشان از اجابت و یاری کردن من پس نشستند، در اطاعت به امر من، تقصیر و دشمنانم را یاری کردند. پروردگارا! عذاب خود را به ایشان نازل کن! آنچنان عذابی که از قوم ستمکاران بازداشته نمیشود.
این فقرات را به درگاه الهی عرض نموده، از منبر فرود آمدم. آنگاه به عزم رحلت از کوفه به مدینه بیرون رفتم، عدّهای نزد من آمدند و گفتند: معاویه- علیه اللعنه- سرداران خود را به شهر انبار و کوفه فرستاد، مسلمانان را از هر طرف به غارت اموال آنجا متوجّه نمود، کسانی که با وی جنگیدند، به قتل رساند و زنان و طفلان را نیز کشت.
به ایشان گفتم: ای اهل کوفه! وفا ندارید. پس به همراهی ایشان جمعیّت و لشکری روانه نمودم، به ایشان گفتم: باز اهل کوفه معاویه را اطاعت و اجابت نموده، بیعت مرا شکستند.
آنگاه امام حسین علیه السّلام با آنکه در خدمتش جام شهادت نوشیدهاند، به خون خودشان آلوده به شکایت برمیخیزد. چون رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله او را به این حال میبیند، میگرید و به سبب گریه او، اهل آسمانها و زمین همه میگریند و فاطمه علیها السّلام چنان گریه میکند که زمین و ساکنان آن را به تزلزل میآورد.
امیر المؤمنین علیه السّلام میایستد، امام حسن علیه السّلام در سمت راستش و فاطمه علیها السّلام در جانب چپش میایستد، در آن حال امام حسین علیه السّلام میآید، رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله او را به آغوش میگیرد و میگوید: یا حسین! فدایت شوم! چشمهای تو و چشمهای من به دیدن تو روشن باد! شیر خدا؛ یعنی حمزه سیّد الشهدا در سمت راست امام حسین علیه السّلام و جعفر طیّار و پسر ابو طالب در سمت چپش میایستند.
در آن حال خدیجه، دختر خویلد و فاطمه بنت اسد، مادر امیر المؤمنین علیه السّلام نالهزنان و فریادکنان محسن را میآورند، فاطمه زهرا علیها السّلام میگوید: هذا یَوْمُکُمُ الَّذِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ(1)یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَها وَ بَیْنَهُ أَمَداً بَعِیداً(2)این همان روزی است که به شما وعده شده بود، در این روز هر ذینفسی که عمل خیر کرده، جزا و عوض آن را مییابد و هرکه معصیت و عمل بد کرده آرزو میکند کاش میان او و عمل بدش، مسافت دورودرازی میبود و به آن مرتکب نمیشد.
مفضل گوید: چون حضرت صادق علیه السّلام این سخنان را فرمود، گریه شدیدی کرد، حتّی ریش مبارکش از قطرات سرشکش تر گشت، آنگاه فرمود: چشمی که هنگام ذکر این قضیّه گریان نشود، هرگز روشن مباد!
مفضل گوید: من هم گریه بسیاری کردم، بعد از آن عرض نمودم: ای مولای من! این
گریه چقدر ثواب دارد؟
فرمود: اگر این گریه از اهل حق صادر شود، ثوابش به حساب نمیآید.
بعد از آن مفضل عرض کرد: مولای من! در خصوص تأویل این قول خدای عزّ و جلّ چه میفرمایی؟ وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ(1)وقتی از موؤد؛ یعنی از کسی که به قبر گذاشته شده، سؤال شد در مقابل کدام جرم و گناه کشته شدهای؟
حضرت فرمود: یا مفضل! به خدا سوگند! هرآینه موؤد عبارت از محسن است، زیرا موؤده از ما اهلبیت است، هرکه غیر از این بگوید، تکذیبش کنید، پس روز رجعت یا قیامت از محسن میپرسند: تو را در مقابل کدام جرم و تقصیر به قتل رساندند؟(2)
ایضا مفضل عرض میکند: ای مولای من! بعد از این چه میشود؟
فرمود: فاطمه دختر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله برمیخیزد و میگوید: اللّهمّ انجز وعدک و موعدک لی فیمن ظلمنی و غصبنی و ضربنی و جزعنی بکلّ اولادی؛ پروردگارا! به وعدهای که به من کردهای وفا کن، وعدهای در خصوص انتقام کشیدن از کسانی که درباره من ستم نموده، حقّم را غصب کردهاند، آنان که مرا زده، در خصوص کشتن همه فرزندانم به درد و جزع آورده بودند.
در آنحال، همه ملایکه هفت آسمان، حاملان عرش، ساکنان هوا، اهل دنیا و آنان که در طبقات زمیناند، به حال آن مظلومه، با آواز بلند به درگاه الهی گریه و ناله و فریاد میکنند. در آنوقت احدی از کسانی که با ما جنگیده، در حقّ ما ستم کرده، به اذیّتهایی که به ما رسیده، راضی شدهاند؛ باقی نمیماند مگر اینکه در این روز هزار
بار کشته میشود، نه آنان که در راه خدا کشته شدهاند، زیرا ایشان شربت مرگ را نمیچشند، بلکه حال ایشان چنان میباشد که خدای تعالی فرموده:
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ فَرِحِینَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ(1)گمان مکنید آنان که در راه خدا کشته شدهاند، مردگاناند، بلکه زندهاند و نزد خداوند خود رزقوروزی داده شدهاند درحالیکه به آنچه خدا به ایشان عطا فرموده، مسرور و شادماناند. به ملاحظه حال کسانی که با ایمان و عبادت و جهاد در دنیا ماندهاند، هنوز از پشت سر به ایشان نرسیدهاند، زیرا میدانند اگر ایشان هم از دار دنیا به دار عقبی رحلت نمایند، هرآینه به کرامت خدا فایز خواهند شد، بر ایشان خوف و بیم نیست و هرگز محزون و اندوهگین نخواهند گشت،(2)انتهی.
ایضا در بحار(3)از مفضل است که خدمت حضرت صادق علیه السّلام: ای مولای من! عدّهای از شیعیان شما به رجعتان قایل نیستند.
فرمود: آیا قول جدّ ما رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و قول ما ائمّه را نشنیدهای که میگوییم:
«و لنذیقنّهم من العذاب الأدنی دون العذاب الأکبر(4)هرآینه پیش از عذاب بزرگ، عذاب کوچک را به ایشان میچشانیم.
آن حضرت فرمود: عذاب کوچک، عذاب رجعت و عذاب بزرگ، عذاب روز
قیامت است؛ روزی که زمین و آسمان در آنروز به غیر این زمین و آسمان تبدیل میشوند و در محضر خدای یگانه و قهّار حاضر میباشند.
مفضل عرض کرد: ای مولای ما! از آیات قرآن دانستهایم شما برگزیدگان خدایید؛ یکی از آنها این است: نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ(1)هرکه را بخواهیم، مرتبهاش را چند درجه بلند میگردانیم. نیز این قول خدای تعالی: اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ(2)خدا داناتر است به اینکه رسالت و نبوّتش را به که میسپارد و از این جمله قول خدای عزّ و جلّ است: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ(3)به درستی که خدای تعالی از میان عالمیان، آدم، نوح، آل ابراهیم و آل عمران را برگزید درحالیکه ایشان یک نسلاند و بعضی از ایشان از بعضی دیگر است و خدای تعالی شنوا و داناتر است.
حضرت فرمود: یا مفضل! ما کجای این آیه مذکور شدهایم؟
عرض کردم: در قول خدای تعالی: إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ(4)نزدیکترین خلایق به ابراهیم آناناند که پیرو او گشتند، این پیغمبر است و آنان که به او ایمان آوردهاند و خدای تعالی صاحب امور مؤمنان یا دوست ایشان است.
از این جمله قول خدای عزّ و جلّ است: مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْراهِیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ(5)به مذهب و طریقت پدرتان، ابراهیم، تابع شوید، او شما را مسلمان نامید.
از این جمله قول خدای تعالی است که از ابراهیم حکایت نموده: وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَ
أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ(1)پروردگارا! مرا از ستایش بتها دور گردان! ما میدانیم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و امیر المؤمنین علیه السّلام هرگز ستایش بت نکردند و یک طرفة العین برای خدای تعالی شریک قرار ندادند.
قول خدای تعالی از این جمله است: وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ(2)وقتی پروردگار ابراهیم علیه السّلام، او را به ذکر کلماتی واداشت، او آنها را به اتمام رساند، خدای تعالی به او فرمود: من تو را امام و پیشوای خلایق قرار میدهم.
او عرض کرد: پروردگارا! از اولاد من هم امام و پیشوا قرار ده!
فرمود: عهد من به ظالمان نمیرسد.
بعد از آن مفضل عرض کرد: هیچ ستمکاری به عهد امامت نمیرسد.
فرمود: از کجا دانستی ظالم و ستمکار به امامت نمیرسد؟
عرض کرد: ای آقای من! مرا با چیزیکه به آن طاقت ندارم، امتحان، اختیار و آزمایش مکن، زیرا هرچه دانستهام، از علم شما دانستهام و از فضل احسان خدا که به شما داده، اخذ نمودهام.
حضرت فرمود: یا مفضل! راست گفتی! اگر به نعمتی که خدای تعالی در این باب به تو عطا کرده، اقرار نمیکردی، هرآینه اینگونه صاحب فضل و دانش و اهل علم و بینش نمیشدی. یا مفضل! کدام آیات در قرآن بر اینکه کافر، ظالم و ستمکار است، دلالت دارد؟
عرض کرد: این قول خدای عزّ و جلّ: الْمُنافِقِینَ (الکافرون) هُمُ الْفاسِقُونَ و وَ الْکافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ؛ کافران، ستمکاران و فاسقاناند و هرکه فاسق و ستمکار باشد، هرآینه خدای تعالی او را امام و پیشوای خلایق نمیکند.
فرمود: احسنت یا مفضل! از کجا به رجعت ما قایل شدهای؟ حال آنکه مقصّران،
شیعیان معتقدند رجعتی نیست تا خدای تعالی ملک و سلطنت دنیا را به ما ردّ کند و آن را به مهدی بدهد، وای بر ایشان! خدای تعالی کی ملک و سلطنت را از ما گرفته که بخواهد به ما ردّ کند و پس دهد؟
مفضل عرض کرد: به خدا سوگند! هرآینه چنین نیست که میگویند، ملک از شما گرفته نشده و نخواهد شد، زیرا آن ملک و سلطنت، ملک نبوّت، رسالت، وصیّت و امامت است.
آن حضرت فرمود: یا مفضل! اگر شیعیان ما در آیات قرآن تأمّل و تفکّر نمایند، هرآینه در فضایل ما شکّ نمیکنند. آیا قول خدای عزّ و جلّ را نشنیدهاند: وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما کانُوا یَحْذَرُونَ(1)میخواهیم بر کسانی که خلایق، آنها را در روی زمین ضعیف شمردند، منّت بگذاریم، ایشان را ائمّه و پیشوا قرار میدهیم، ورثه روی زمین میکنیم، در روی زمین به ایشان تمکین میدهیم و از قهر و غلبه پیشوایان روی زمین، چیزهایی به فرعون و هامان مینماییم که از آنها حذر میکنند و میترسند. یا مفضل! به خدا سوگند! هر آینه به درستی که تنزیل این آیه در شأن بنی اسراییل و تأویل آن درباره ما و فرعون و هامان، عبارت از ابو بکر و عمر- لعنة اللّه- است.
در بحار(2)علّامه مجلسی از مفضل روایت کرده که گفت: خدمت حضرت صادق علیه السّلام عرض کرد: ای آقای من! حکم متعه چیست؟
فرمود: حلال مطلق است و شاهد این مطلب، قول خدای عزّ و جلّ است: وَ لا جُناحَ
عَلَیْکُمْ فِیما عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ خِطْبَةِ النِّساءِ أَوْ أَکْنَنْتُمْ فِی أَنْفُسِکُمْ عَلِمَ اللَّهُ أَنَّکُمْ سَتَذْکُرُونَهُنَّ وَ لکِنْ لا تُواعِدُوهُنَّ سِرًّا إِلَّا أَنْ تَقُولُوا قَوْلًا مَعْرُوفاً(1)بر شما حرجی نیست در اینکه زنان عدّهدار را با سخن پوشیده و طریق تعریض، خواستگاری نمایید یا در دلهای خود مخمّر و پنهان دارید که بعد از انقضای عدّه، ایشان را عقد نمایید، چون خدای تعالی میداند شما به خیال اینکه مبادا دیگری سبقت گیرد و آنان را تزویج کند، به ایشان اظهار میل و رغبت خواهید کرد، از این جهت خواستگاری ایشان را به طریق تعریض، قصد نکاح بعد از عدّه برای شما حلال گردانید و لکن در خفیّه با ایشان زنا نکنید، از ایشان عهدوپیمان بگیرید که از تزویج دیگران ابا و امتناع نمایند مگر اینکه به آن زنان قول معروف؛ یعنی قول مشهور بگویید. قول معروف عبارت است از تزویج زنان به اطّلاع ولیّ ایشان و شهود. احتیاج به ولیّ برای این است که نسل، ثابت و نسب صحیح گردد و استحقاق به عمل آید.
شاهد این نیز، قول خدای تعالی است: وَ آتُوا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً فَإِنْ طِبْنَ لَکُمْ عَنْ شَیْءٍ مِنْهُ نَفْساً فَکُلُوهُ هَنِیئاً مَرِیئاً(2)صداقهای زنان را به ایشان عطا نمایید، پس اگر به رضای خود از آن صداقها به شما بخشند، آن را بخورید درحالیکه برایتان گوارا و شفاست.
خدای تعالی طلاق زنان تزویجشده را جز در حضور دو نفر شاهد عادل مسلمان جایز نکرده و در خصوص سایر شهادات که در دعوی دماء، فروج، اموال و املاک است، فرمود: وَ اسْتَشْهِدُوا شَهِیدَیْنِ مِنْ رِجالِکُمْ فَإِنْ لَمْ یَکُونا رَجُلَیْنِ فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَداءِ(3)دو نفر از مردان خود شاهد بگیرید، اگر دو
مرد نباشد، یک مرد و دو زن از کسانی که به شهادتشان راضی هستید.
خدای تعالی کیفیّت طلاق را بیان نموده، میفرماید: یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ وَ اتَّقُوا اللَّهَ رَبَّکُمْ(1)ای پیغمبر! اگر بخواهید زنان را طلاق دهید، هرآینه در ایّام طهر بدهید که از عدّه حساب خواهد شد و حیضها را که عدّه به آنها تمام میشود، بشمارید و طریقه پروردگار خود را در این باب پیش گیرید. اگر مطلّقه با یک طلاق که آنها را یک صیغه یا بیشتر جمع کند از شوهرش باین میشد، هرآینه خدای تعالی نمیفرمود، حیضها را که عدّه با آنها تمام میشود، بشمارید و طریقه تقوا را در این باب پیش گیرید تا قول خدای تعالی: تِلْکَ حُدُودُ اللَّهِ وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ لا تَدْرِی لَعَلَّ اللَّهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذلِکَ أَمْراً* فَإِذا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِکُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ أَشْهِدُوا ذَوَیْ عَدْلٍ مِنْکُمْ وَ أَقِیمُوا الشَّهادَةَ لِلَّهِ ذلِکُمْ یُوعَظُ بِهِ مَنْ کانَ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ(2)این شرایط و احکام طلاق، حدود الهیاند، هرکه از حدود الهی تجاوز نماید؛ یعنی طلاق را به خلاف شرایط آن جاری گرداند، هرآینه به نفس خود ظلم نموده؛ یعنی از اطاعت الهی بیرون رفته و به معصیت او مرتکب شده. تو نمیدانی، گاه هست که خدای تعالی بعد از این، امر دیگری را احداث نماید. پس وقتی ایشان به تمام شدن عدّه نزدیک شدند، آنوقت به طریق خوشی؛ یعنی به دادن نفقه، کسوت و مسکن به ایشان رجوع کنید یا به طرز خوش از ایشان جدا شوید؛ یعنی ایشان را به حال خود واگذارید تا عدّهشان تمام شود و به این از شما راضی شوند. هنگام طلاق و رجوع، از خودتان دو عادل شاهد بگیرید، برای اینکه مرد، طلاق و زن، رجوع را انکار ننماید و شاهد برای رضای الهی شهادت دهد، نه برای اغراض فاسد. ای جماعت مکلّفین! این امر حقّ، امری
است که کسانی که وجود و یگانگی خدا و روز قیامت را تصدیق کردهاند، به وسیله آن موعظه و نصیحت میشوند.
سپس امام صادق علیه السّلام فرمود: مراد از امری که خدا بعد از این احداث میکند، کراهت و نفرتی است که در میان زن و شوهر واقع میشود، از این جهت او را در حضور دو نفر عادل، مطلّقه میکند. وقت طلاق دادن، آخر قرء و قرء عبارت از حیض است. واجب است طلاق بعد از فرود آمدن نقطه سفید واقع شود که بعد از زردی و سرخی و بعد از آب زرد و خون میآید.
نیز مراد از امری که خدا احداث میکند، عطوفت، مهربانی و زوال کراهت است که از طلاق اوّل تا دوّم و از دوّم تا سوّم میان زوج و زوجه حادث میشود، لذا زوج به زوجه رجوع میکند و این معنی قول خدای تعالی است: وَ الْمُطَلَّقاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ وَ لا یَحِلُّ لَهُنَّ أَنْ یَکْتُمْنَ ما خَلَقَ اللَّهُ فِی أَرْحامِهِنَّ إِنْ کُنَّ یُؤْمِنَّ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِی ذلِکَ إِنْ أَرادُوا إِصْلاحاً وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِی عَلَیْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لِلرِّجالِ عَلَیْهِنَّ دَرَجَةٌ وَ اللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ(1)زنان طلاق داده شده، مدّت سه طهر صبر کرده، به خودشان نگاه کنند و عدّه نگاه دارند. اگر ایشان به خدا و روز قیامت ایمان آوردهاند، حلال نیست چیزی را که خدای تعالی در رحمهای آنها خلق کرده، کتمان نمایند؛ یعنی حلال نیست حامله بودن یا حیض دیدن خودشان را کتمان نمایند و اگر شوهرهایشان اراده اصلاح داشته باشند، به رجوع کردن به ایشان در مدّت عدّه سزاوارترند.
برای زنان حقهایی در ذمّه شوهران است که مانند آنها هم برای شوهران است، در ذمّه زنان، حقوق زنان و در ذمّه شوهران، نفقه، کسوت، حسن معاشرت و همخوابگی است و حقّ شوهران در ذمّه زنان، اطاعت و انقیاد ایشان به شوهران است و اینکه بیگانگان را به رختخواب خودشان راه ندهند، نطفه مرد را محافظت نمایند و در سقط آن، حیله و تدبیر ننمایند. مردان فضیلتی بر زنان دارند و آن عبارت است از
1) سوره بقره، آیه 228.
اطاعت زنان به ایشان، زیادت حصّه ایشان در میراث و اختصاص جهاد به مردان.
خداوند عالم، صاحب عزّت و حکمت است.
پس از آن امام صادق علیه السّلام فرمود: مراد از این آیه، این است: برای شوهران است که اگر اراده اصلاح داشته باشند، از وقت یک طلاق تا طلاق دیگر به زنان رجوع نمایند و برای زنان است که در مدّت مذکور به شوهران رجوع کنند. بعد از آن خدای تبارک و تعالی فرموده: الطَّلاقُ مَرَّتانِ فَإِمْساکٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٌ بِإِحْسانٍ(1)طلاقی که زوجه بعد از آن، حقّ رجوع دارد، دو طلاق است.
پس بعد از دو طلاق، باید شوهر او را به طریق خوش و طرز دلکش نگه دارد یا به طریق احسان و خوبی از او جدایی ورزد؛ یعنی دفعه سوّم او را طلاق دهد، هرآینه از شوهر باین میشود و این معنی قول خدای تعالی است: فَإِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتَّی تَنْکِحَ زَوْجاً غَیْرَهُ(2)اگر شوهر طلاق سوّم را جاری نمود، هرآینه آن زن بعد از آن، بر او حلال نیست تا وقتی که شوهر دیگری کند، بعد از او طلاق بگیرد؛ آن وقت به شوهر اوّل حلال میشود و او میتواند مانند سایرین از او خواستگاری کند؛ او از سایرین به آن زن اولی نیست.
آنگاه حضرت صادق علیه السّلام فرمود: خدای تعالی متعه را در کتاب خود حلال فرموده و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله هم در این خصوص از جانب خدا به مسلمانان اذن داده، قول خدای عزّ و جلّ این است: وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ النِّساءِ إِلَّا ما مَلَکَتْ أَیْمانُکُمْ کِتابَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ أُحِلَّ لَکُمْ ما وَراءَ ذلِکُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوالِکُمْ مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسافِحِینَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً وَ لا جُناحَ عَلَیْکُمْ فِیما تَراضَیْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِیضَةِ
إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلِیماً حَکِیماً(1)از زنان آنان که نسبت به شما محرماند یا شوهر دارند، بر شما حرام شد، مگر کنیزان که با خریدن، مالک ایشان میشوید، زیرا بیع کنیزی که معقوده است به معنی طلاق دادن میباشد. خدای تعالی حلال نمودن حلال و حرام گردانیدن حرام را بر شما نوشته و سوای زنان محرم و شوهردار را برایتان حلال گردانیده و حلال شد که با اموال خودتان، زنان باعفّت و غیرزناکار بخواهید.
پس اگر زنانی را در عوض چیزی متعه کنید، اجرت ایشان را که بر شما لازم میشود، ادا نمایید و بعد از تعیین اجرت متعه در خصوص امری که شوهر و زن به آن راضی شدهاند؛ مانند افزودن، کم کردن، بخشیدن و به تأخیر انداختن ادای آن، حرجی بر شما نیست. به درستی که خدا صاحب علم و حکمت است.
بعد از آن، امام صادق علیه السّلام فرمود: فرق میان معقوده به عقد دایم و متعه آن است که برای معقوده صداق و برای متعه اجرت میباشد. مسلمانان در ایّام رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله خواه در حجّ و خواه در غیر حجّ، در ایّام ابو بکر و چهار سال از ایّام عمر متعه میکردند، تا اینکه روزی عمر به منزل خواهرش عفرا رفت، ناگاه در آغوش او بچّهای دید که از پستانش به او شیر میدهد و قطرات شیر را در دهان آن بچّه مشاهده نمود.
در آن حال غضبناک شده، از شدّت غضب لرزید، عرق نمود، بچّه را از آغوش خواهرش گرفت و بیرون رفت، به مسجد رسید، بالای منبر رفت و گفت: خلایق را ندا کنید تا به نماز جماعت بیایند، هنوز وقت نماز نرسیده بود. خلایق دانستند این ندا برای نماز نیست، بلکه برای امری است که عمر اراده کرده. همه در مسجد حاضر شدند.
آنگاه عمر گفت: ای گروه مهاجرین و انصار و اولاد قحطان! کیست از شما که دوست بدارد محرمهای خود را از زنانی که شوهر نکردهاند در حالتی ببیند که مانند
1) سوره نساء، آیه 24.
این طفل را زاییده و به او شیر میدهد.
حضّار گفتند: آن را دوست نمیداریم.
عمر گفت: آیا نمیدانید خواهرم عفرا، دختر مادرم ختمه و پدرم خطاب، شوهر نکرده؟
گفتند: آری، میدانیم که شوهر ندارد.
گفت: در این ساعت به منزل او رفتم و این بچّه را در آغوشش دیدم، او را به خدا سوگند دادم که این بچّه از کجاست؟
گفت: متعه شدهام. پس ای گروه خلایق! شما به کسانی که اینجا حضور ندارند، اعلام نمایید متعهای که در عهد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله برای مسلمانان حلال بود، من حرام گردانیدم، هرکه از این ابا نماید، هرآینه با تازیانه او را خواهم زد.
در میان آن جماعت کسی گفته او را انکار و ردّ نکرد و نگفت پیغمبری بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و کتابی بعد از قرآن نیامده و ما مخالفت تو را با خدا و رسولش صلّی اللّه علیه و اله و کتاب او قبول نمیکنیم، بلکه گفته او را قبول نموده، همه راضی شدند.
ایضا مفضل عرض کرد: مولای من! شرایط متعه چیست؟
فرمود: یا مفضل! برای متعه هفتاد شرط است هرکه یکی از آنها را عمل نکند، به نفس خود ظلم نموده.
عرض کرد: ای آقای من! به ما امر فرمودهاید زن زناکار، زنی که به افساد مشهور است و زن دیوانه را متعه نکنیم و به ما فرمودهاید زن را به زنا تکلیف نماییم، اگر قبول کرد، متعه کردن او حلال نخواهد بود و اگر اینها را ندارد، مرد باید به او بگوید نفس خود را به حکم کتاب خدا و سنّت پیغمبر او صلّی اللّه علیه و اله به متعهگی به من ده، باید اجرت و مدّت آن را که یک ساعت، یک روز، دو روز، یک ماه و یا یک سال، کمتر یا بیشتر
باشد، تعیین نماید و اجرت آن چیزی است که هردو به آن راضی شده باشند؛ مانند انگشتر، بند نعلین، نیمه خرما و بیش از این مانند دراهم، دنانیر یا متاعی که زن به آن راضی شود. اگر زن این اجرت را بخشید، هرآینه برای او حلال میشود؛ مانند صداق که زنان معقوده به شوهرانشان میبخشند؛ چنانکه خدای تعالی در حقّ ایشان فرموده:
فَإِنْ طِبْنَ لَکُمْ عَنْ شَیْءٍ مِنْهُ نَفْساً فَکُلُوهُ هَنِیئاً مَرِیئاً(1)اگر زنان با رضا و طیب نفس، چیزی از صداقهای خود به شما بخشند، هرآینه آن را بخورید که برایتان گوارا و شفاست.
بعد از آن، مرد به زن میگوید تو را متعه میکنم به شرطی که تو از من میراث نبری و من از تو میراث نبرم و به شرطی که نطفه خود را هرجا بخواهم بگذارم؛ در رحم تو یا بیرون میریزم و بر تو واجب است بعد از گذشتن مدّت متعهگی، چهل و پنج روز یا مدّت یک حیض استبرا نمایی؛ یعنی صبر کنی و شوهر نروی.
چون زن این تکالیف را قبول نمود، دوباره اینها را به او میگویی، بعد از آن، صیغه متعه را جاری میکنی، اگر تو و او بخواهید مدّت متعه را زیاد کنید، میتوانید بر آن مدّت قدری بیفزایید. در این حدیث برای ما روایت شده اگر زن، متعه شدن را قبول میکند، باید احوالش را بیان نماید که آیا شوهر، حمل و یا عدّه دارد یا نه و بر تو حرجی نیست.
نیز شاهد این مدّعی قول امیر المؤمنین علیه السّلام است که «خدا بر پسر خطّاب لعنت کند! اگر او نبود، هیچ مرد شقی و زن شقیّه زنا نمیکرد، زیرا مسلمانان به سبب متعه از زنا مستغنی میشدند.
سپس امام صادق علیه السّلام این آیه را تلاوت فرمود: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یُشْهِدُ اللَّهَ عَلی ما فِی قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ وَ إِذا تَوَلَّی سَعی فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیها وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ الْفَسادَ(2)از خلایق منافقی
هست که گفته او که به تو ایمان آوردهام و در دار دنیا مصاحب تو هستم، به پیشگاه نظرت، مستحسن و خوشنما میآید، به خدا سوگند یاد میکند، او را شاهد میگیرد و میگوید: خدایا شاهد باش بر اینکه گفته من همان است که در دل دارم، حال آنکه او شدیدترین خصومتکنندگان با تو است، وقتی از نزدت برمیگردد با سرعت و تعجیل راه میرود، برای اینکه در روی زمین مفسده؛ یعنی قطع ارحام و خونریزی برپا دارد و دین و اولاد را هلاک و ضایع گرداند، خدای تعالی فساد را دوست نمیدارد.
مترجم گوید: غرض حضرت صادق علیه السّلام از تلاوت این آیه، اشاره به این است که عمر بن الخطاب در حیات جناب رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله طریقه نفاق را پیش گرفته، نسبت به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله اظهار ایمان و اخلاص مینمود؛ بعد از وفات آن حضرت، خبایث باطنی را آشکار نموده، اساس مفسده و تبدیل احکام دین را برپا نموده.
پس از آن، حضرت صادق علیه السّلام فرمود: هرکس نطفه خویش را در حال مقاربت با معقوده دایمی، بیرون از رحم او بریزد، ده اشرفی دیه نطفه از باب کفّاره بر ذمّهاش میآید. از شرایط متعه این است که مرد مختار است نطفه را به هر جای متعه که میخواهد بگذارد، وقتی آن را در رحم او گذاشت و از آن بچّه به عمل آمد، هرآینه آن بچّه به حسب شرع به پدرش ملحق میشود،(1)انتهی الحدیث.
در بحار(2)از حضرت صادق علیه السّلام است که فرمود: بعد از اتمام شکایت جدّم امام حسین، جدّم علی بن الحسین و پدرم حضرت باقر علیهم السّلام برمیخیزند و از آن اذیّتها که در حقّ ایشان شده، خدمت جدّشان رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله شکایت میکنند. بعد از آن من برمیخیزم و از اذیّتهایی که ابی جعفر منصور به من کرده، خدمت جدّم رسول
خدا صلّی اللّه علیه و اله شکایت میکنم.
بعد از من، پسرم امام موسی علیه السّلام برمیخیزد و کردههای هارون الرشید درباره او را خدمت جدّش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله شکایت میکند. پس از آن علی بن موسی علیهما السّلام برمیخیزد و کردههای مأمون در حقّ او را خدمت جدّش شکایت میکند. سپس محمد بن علی؛ یعنی امام محمد تقی علیه السّلام برمیخیزد و کردههای متوکّل عبّاسی درباره او را به جدّش شکایت میکند. بعد از آن، امام علی النقی علیه السّلام برمیخیزد و به جدّش شکایت میکند.
پس از آن، امام حسن عسکری علیه السّلام برمیخیزد و از اذیّتهایی که معتز به او کرده، خدمت جدّش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله شکایت میکند.
آنگاه مهدی که همنام جدّم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله است، برمیخیزد، درحالیکه ملایکه در اطرافش میباشند، او پیراهن حضرت را در بر کرده که با خون او، زمانی که پیشانیش مجروح و دندان مبارکش شکسته شد، آغشته شده بود؛ به این حالت میآید، پیش روی جدّش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله میایستد و عرض میکند: ای جدّ بزرگوار! صفات و شمایل مرا برای امّت بیان فرمودی، ایشان را به من دلالت نمودی و نسب، نام و کنیه مرا به ایشان نشان دادی؛ یعنی به امّت فرمودی شخصی بعد از من میآید که صفات، شمایل و نسبش چنان و نام و کنیهاش فلان است.
امّت، فرموده تو را قبول نکرده، مرا انکار نمودند، از گفته تو تمرّد کردند و گفتند او هنوز موجود و متولّد نشده، او کجاست، کی بهوجود آمد و در کدام مکان باشد، حال آنکه پدرش وفات یافت و اولادی بعد از خود باقی نگذاشت، اگر خبر بودن او در روی زمین صحّت داشت، هرآینه خدای تعالی ظهورش را تا این وقت به تأخیر نمیانداخت! به همه این سخنان کدورتآمیز صبر نموده، منتظر فرج بودم، تا اینکه خداوند کردگار در ظهور و خروج، مأذونم فرمود.
در آن حال رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله میفرماید: الحمد للّه الّذی صدقنا وعده و اورثنا
الأرض نتبوّء من الجنّة حیث نشاء فنعم اجر العاملین؛ حمد باد خدای را که وعده خود را در حقّ ما راست گرداند و ما را بر روی زمین وارث نمود؛ در بهشت، هرجا را که بگزینیم و بخواهیم، منزل میکنیم، پس اجر و جزای عملکنندگان چه خوب است!
بعد از آن میفرماید: فتح و نصرت خدا فرارسید و تأویل قول حق سبحانه و تعالی تحقّق به هم رسانید: هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ(1)او کسی است که رسول خود را با هدایت و دین حقّ بر خلایق فرستاد، برای اینکه او را بر همه دینها غالب گرداند، هرچند که مشرکان آن را ناخوش بدارند. غرض رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از تلاوت این آیه، این است که وقت غالب شدن ما بر سایر مذاهب و ادیان، الآن است.
سپس این آیه را تلاوت میفرماید: إِنَّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ(2)... الخ؛ یعنی یا محمد! به درستی که ما برای تو فتح کردیم، فتحکردنی که آشکار است، برای اینکه خدای تعالی گناهان گذشته و آینده تو را ببخشد و نعمت خود را برای تو، تمام نماید، تو را به راه راست هدایت کند و به تو یاری دهد، یاریکردنی که نادر و کمیاب است.
ایضا مفضل خدمت آن جناب عرض میکند: مولای من! رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله چه گناهی داشت که خدا آن را بخشید؟
فرمود: یا مفضل! به درستی که جناب رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به درگاه الهی اینگونه مناجات نمود: پروردگارا! همه گناهان گذشته و آینده شیعیان برادرم علی و شیعیان اولادم ائمّه اطهار را که تا روز قیامت از ایشان صادر خواهد شد، به گردن من بینداز و
مرا به سبب شیعیانمان، بین انبیا و مرسلین رسوا مگردان! خدای تعالی دعایش را قبول فرموده، همه گناهان را به گردن او انداخت و بعد، آنها را بخشید.
مفضل گوید: چون این را شنیدم، بسیار گریستم و عرض کردم: ای آقای من! این موهبت از فضل الهی است که از برکت شما به ما رسیده.
حضرت فرمود: یا مفضل! شیعیانی که پیغمبر، گناهانشان را به گردن کشید، جز تو و امثال تو نیستند و لکن یا مفضل! این حدیث را به شیعیانی که در ترک عبادت و عمل پروا ندارند، خبر مده، چون به این حدیث اعتماد کرده، اطاعت و عبادت را ترک میکنند و به این جهت از رحمت الهی محروم میباشند، زیرا ما اهلبیت چنانیم که خدای تعالی در حقّ ما فرموده: لا یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضی وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ(1)ائمّه شفاعت نمیکنند مگر کسانی را که نزد خدا پسندیده شوند، از خوف و خشیت الهی بترسند و واهمه کنند،(2)انتهی.
ایضا مفضل عرض کرد: ای مولای من! چرا خدا در روز رجعت میفرماید:
لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ(3)برای اینکه در روز رجعت او را بر همه دینها غالب گرداند، آیا رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله زمان بعثتش بر همه دینها غالب نشد؟
فرمود: یا مفضل! اگر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در زمان بعثت بر همه دینها غالب میشد، هرآینه در روی زمین مجوسیان و یهودیان، طایفه صابیان- که ملایکه را معبود میدانند-، نصارا، افتراق، مخالفت، شکّ، ریب، شرک، بتپرستان، ماهپرستان، ستایشکنندگان ستارگان، آتشپرستان و سنگپرستان نمیبودند، بلکه تأویل قول
خدای تعالی لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ(1)عبارت از مهدی علیه السّلام در روز رجعت است، این معنی قول خدای عزّ و جلّ است: وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلَّهِ(2)با کافران و منافقان قتال و جهاد نمایید تا فتنه واقع نشود؛ یعنی دین باطل میان خلایق باقی نماند و تمام دین برای خدا باشد.
مفضل عرض کرد: شهادت میدهم شما از علم خدا دانستهاید و با قدرت و سلطنت او قادر و توانا شدهاید، به حکم او گویا میشوید و به امر او عمل میکنید!
امام صادق علیه السّلام فرمود: بعد از آن مهدی علیه السّلام به کوفه برمیگردد و از آسمان در آنجا جرّادی از طلا میبارد؛ چنانکه در بنی اسراییل به واسطه ایّوب بارید، آنگاه خزاین زمین از طلا، نقره و جواهر را به اصحابش قسمت میکند.
مفضل عرض کرد: مولای من! اگر کسی از شیعیان شما فوت کند و در ذمّهاش از برادران دینی یا مخالفان، قرض و دین باشد، حالش چگونه است؟
فرمود: اوّلین کاری که مهدی میکند این است که در اطراف عالم ندا میکند برای هرکس در ذمّه احدی از شیعیان ما، دینی هست بگوید، حتّی آن حضرت دانه سیر بیابان و خشخاش را که در ذمّه شیعیان باشد، ردّ و ادا مینماید. کجا مانده که قنطارهای طلا و نقره و املاک را ادا نکند، بلکه همه آنها را به صاحبانش ادا میکند.(3)قنطار، دویست وقیّه نقره است، بعضی دویست رطل و برخی، معانی دیگر گفتهاند.
ایضا مفضل عرض کرد: مولای من! بعد از این، چه خواهد شد؟
فرمود: قائم بعد از آنکه شرق و غرب زمین را میگردد، به کوفه و مسجد آنجا
میآید و مسجدی را که یزید بن معاویه وقتی امام حسین علیه السّلام را به قتل رساند، بنا نموده بود؛ خراب میکند. نیز مسجدی را که برای خدا ساخته نشده، خراب میکند، ملعون است! ملعون است! کسی که آن را بنا نموده.
مفضل عرض کرد: ای مولای من! مدّت خلافت قائم چه مقدار است؟
در جوابش گفت: خدای عزّ و جلّ فرموده: فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعِیدٌ فَأَمَّا الَّذِینَ شَقُوا فَفِی النَّارِ لَهُمْ فِیها زَفِیرٌ وَ شَهِیقٌ خالِدِینَ فِیها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ إِلَّا ما شاءَ رَبُّکَ(1)عَطاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ(2)روز قیامت خلایق دو گروه میباشند؛ بعضی شقی و بعضی سعید. آنان که شقیاند، در آتش میباشند و در آنجا نفس برای ایشان به بیرون آوردن و به اندرون کشیدن میباشد، مادامی که آسمانها و زمینها باقیاند، آنها در آتش مخلّداند مگر وقتیکه خدا بخواهد، آنوقت از آتش بیرون میآیند. امّا آنان که سعیداند، در بهشت میباشند، مادامی که آسمانها و زمین باقیاند در آنجا مخلّداند مگر وقتیکه خدای تعالی بخواهد، آنوقت از بهشت بیرون میآیند و عطای الهی در حقّ ایشان عطایی است که منقطع نمیشود.
آنگاه امام صادق علیه السّلام فرمود: معنی غَیْرَ مَجْذُوذٍ این است که آن نعمت و عطا از ایشان بریده نمیشود، بلکه آن نعمتی دایمی و ملکی است که نهایت ندارد، حکمی است که منقطع نمیباشد، امری است که جز به اختیار خدا باطل نمیشود و مشیّت و ارادهای است که او جز آن اراده را نمیداند، بعد از آن قیامت، چیزهایی واقع میشود که خدای تعالی در کتاب خود وصف و بیان فرموده. «و الحمد للّه ربّ العالمین و صلّی اللّه علیه محمّد و آله الطاهرین و سلّم تسلیما کثیرا کثیرا».(3)در بحار است که مؤلّف گوید: غرض حضرت صادق علیه السّلام از تلاوت این آیه در جواب مفضل، اشاره به این است که انقطاع نعمت از اهل بهشت و همچنین مدّت
خلافت قائم علیه السّلام منوط به مشیّت الهی است، هرقدر که خدا بخواهد، خلافت خواهد نمود. مظنون این است که صادق علیه السّلام این آیه را به زمان رجعت تفسیر کرده، به تقریب اینکه مراد از بهشت و آتش آن باشد که در عالم برزخ است.
این وجه، اظهر وجوهی است که در تأویل این آیه ذکر شده. بنده حقیر، مترجم گوید: مفسّرین وجوهی در خصوص این آیه ذکر کردهاند، لکن ایراد آنها در این باب، از مقصد کتاب بیرون است.
علّامه مجلسی رحمه اللّه فرموده: شیخ حسن بن سلیمان در کتاب منتخب البصایر،(1)حدیث مفضل را بدین نهج ایراد کرده که محمد بن ابراهیم بن محسن عطارآبادی به من خبر داد که حدیث آینده را با خطّ پدرم، ابراهیم بن محسن یافتم و خطّ پدرش را هم به من نشان داد، نسخهای از روی آن نوشتم، صورت این حدیث چنان است که حسین بن حمدان، از محمد بن اسماعیل و علی بن عبد اللّه آن را چنانکه مذکور شده تا اینجا ذکر نمود، گویا جوانان اهل طالقان را که به منزله خزینهایند، میبینم که حربهها به دست گرفته، به اسبهای سفید سوار شده، از بسیاری شوق به جنگ و جهاد، مانند گرگان صدا میکنند. سردارشان مردی از قبیله تیمی میباشد که به او شعیب بن صالح گویند.
پس امام حسین علیه السّلام میان ایشان رومیآورد، درحالیکه روی مبارکش مانند دایره قمر میباشد، جمالش خلایق را به تعجّب میآورد و پی قتل ظالمان میافتد، شمشیرش، بزرگان، کوچکان، فروپایگان و بلندمایگان را فرامیگیرد، بعد از آن، همه این بیدقها و لشکرها را برمیدارد و میبرد، تا اینکه وارد کوفه میشود درحالیکه بسیاری از اهل زمین آنجا میباشند، آنجا را برای خود مقرّ و مقام قرار میدهد. آن
1) مختصر بصائر الدرجات، صص 190- 189؛ بحار الانوار، ج 53، صص 36- 35.
گاه خبر مهدی علیه السّلام در کوفه به آن حضرت و اصحابش میرسد.
در آنحال اصحاب امام حسین علیه السّلام خدمتش عرض میکنند: یابن رسول اللّه! این مرد کیست که به مملکت ما آمده؟
آن حضرت میفرماید: بیایید بیرون رویم تا ببینیم او کیست و مطلبش چیست؟
به خدا سوگند! هرآینه امام حسین علیه السّلام میداند او مهدی است و او را میشناسد و از این سخن جز رضای الهی اراده نمیکند؛ یعنی مرادش این است که مهدی علیه السّلام را به اصحاب خود بشناساند.
آن حضرت با چهارهزار مرد که قرآنها و شمشیرها را به گردنها حمایل کرده، لباسهایی که مانند پلاس است، پوشیدهاند، از کوفه بیرون میرود. آن حضرت میآید، تا اینکه در نزدیکی مهدی علیه السّلام فرود میآید و میفرماید: از این مرد؛ یعنی از مهدی بپرسید او کیست و غرضش چیست؟
در آنحال بعض از اصحاب امام حسین علیه السّلام به سوی لشکر مهدی میرود و میگوید:
این جماعت جولانکنندگان خدا، به شما تحیّت و سلام میفرستد! شما کیستید، صاحب شما کیست و چه میخواهید؟
اصحاب مهدی علیه السّلام در جوابش گویند: صاحب ما مهدی آل محمد است و ماها که از جنّ و ملایکه و انس هستیم، یاران اوییم.
امام حسین علیه السّلام میفرماید: او را بگذارید که در یکجا همدیگر را ببینیم.
مهدی از میان لشکرش بیرون میآید و با امام حسین علیه السّلام بین دو لشکر میایستند. در آنحال امام حسین علیه السّلام میگوید: اگر تو مهدی آل محمدی، پس عصای جدّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله، انگشترش، لباس و عمّامه و اسب او، اشترش غضبا نام، استرش دلدل نام، الاغ او یعفور نام، اسبش براق نام، تاجش و قرآنی که امیر المؤمنین علیه السّلام جمع کرده و بیتغییر و تبدیل است، کو؟
در آنحال، سلّه قائم را احضار میفرماید که همه اینها در آن میباشد.
امام صادق علیه السّلام فرمود: همه اینها و متروکات همه پیغمبران در آن سلّه میباشد،
حتّی عصای آدم و نوح، ترکه هود و صالح، مجموعه ابراهیم، پیمانه یوسف، پیمانه و ترازوی شعیب، عصا و تابوت موسی که بقیّه ترکه موسی و آل هارون در آن است و ملایکه آن را برمیدارند، زره داود، انگشتر سلیمان و تاجش، اسباب و اثاث سیّاحی عیسی و میراث همه انبیا و مرسلین در این سلّه میباشد.
چون امام حسین علیه السّلام اینها را میبیند، به قائم میگوید: یابن رسول اللّه! از تو خواهش میکنم عصای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را در این سنگ بکاری و از خدای تعالی مسألت نمایی آن را روی این سنگ برویاند. غرض حضرت این است که اصحابش فضل مهدی را ببینند تا از او اطاعت کنند و با او بیعت نمایند. مهدی عصا را برمیدارد و روی آن سنگ میکارد.
پس در آن میروید، بلند میگردد و شاخوبرگ درمیآورد به نوعی که بر لشکر امام حسین علیه السّلام سایه میافکند، چون این معجزه از آن حضرت صادر میشود، امام حسین علیه السّلام میگوید: اللّه اکبر! یابن رسول اللّه! دستت را دراز کن تا با تو بیعت نمایم.
سپس امام حسین علیه السّلام و لشکرش با او بیعت میکنند مگر چهارهزار نفر از آنهایی که قرآن حمایل کرده، لباسهای پلاس پوشیدهاند و به طایفه زیدیّه مشهورند. ایشان بیعت نمیکنند و میگویند رویانیدن عصا جز سحر عظیم نیست. ترجمه حدیث مفضل به نقل از ترجمه جلد سیزدهم بحار الانوار تمام شد، انتهی.
تذنیب موجز مختصر فی ترجمة مفضّل ابن عمر بدان رجالیّین درباره مفضل بن عمر جعفی، راوی این روایت، سخن به ضدّ راندهاند، پس بعضی او را از غلات و برخی از اجلّه روات خواندهاند، اخبار مادح و قادح او در مسفورات کبار در مرای و منظر علما اخیار است و لا سیّما در تنقیح المقال شیخنا المعاصر المامقانی و الواصل إلی رحمة اللّه الملک السبحانی.
حقّ آن است که او صحیح الاعتقاد و ثقه جلیل القدر است؛ چنانکه شیخ مفید در
ارشاد فرمود: ممّن روی النصّ عن ابی عبد اللّه علی ابنه ابی الحسن موسی من شیوخ اصحاب ابی عبد اللّه و خاصّته و بطاشه و ثقاته الفقها الصالحین رحمهم اللّه المفضّل بن عمر الجعفی و معاذ بن کثیر(1)...، الخ.
مؤیّد به بنای وحید بهبهانی- اعلی اللّه مقامه- بر وثاقت او؛ چنانکه در تعلیقه خود بر رجال کبیر فرموده: و ممّا یؤیّد علی عدم غلوّه، ایّ المفضّل بل علی وثاقته و جلالته کونه من وکلاء الصادق و الکاظم و خدّامهما مدّة مدیدة ظهورا لا یبقی معه ریب فلو کان غالبا لمّا رضیا علیهما السّلام بوکالته و خدمته، بل کانا علیهما الصلوة و السلام یطردانه و هذا مرجّح اخبار المدح و یرفع التیّمة عن رواتها، انتهی کلامه رحمه اللّه.
1) المستجار من کتاب الارشاد، ص 183.
در بیان معنی رجعت و کیفیّت آن است، در آن دو مطلع و چند برج و در هر برج، چند نجمه است.
مطلع اوّل: بدان رجعت در لغت به معنی بازگشت چیزی است که سابقا بوده و در لسان شرع سه اطلاق دارد.
اوّل: بر ظهور حضرت بقیّة اللّه به حسب ظاهر در دنیا و خواندن مردمان با سیف به سوی باریتعالی اطلاق میشود؛ چنانکه در بعضی اخبار است.
دوّم: بر زنده شدن بعضی از اموات در وقت ظهور آن بزرگوار اطلاق میشود؛ چنان که مفادّ اخبار کثیری است که نبذی از آنها بعد از این ذکر خواهد شد.
سوّم: بر ظهور رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله، امیر المؤمنین علیه السّلام و ائمّه دین علیهم السّلام و بازگشت دشمنان ایشان به سوی دنیا و کسانی از دوستان ایشان که خدا خواسته است، اطلاق میشود.
باید دانست مراد از رجعتی که مخالفین منکر آن میباشند، معنی اوّل رجعت نیست، چراکه ایشان قایل به رجوع مهدی هستند. نهایتا بعضی میگویند آن مهدی از بنی عبّاس است و تاکنون متولّد نشده و برخی گویند آن عیسی بن مریم است.
پس رجعتی که مخالفین منکر آن هستند، رجعت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله، امیر المؤمنین علیه السّلام و اولاد طاهرین آن بزرگوار با جمعی از مؤمنین محض و منافقین صرف به دنیاست و به زعم خود ادلّهای بر این مدّعی اقامه نمودهاند؛ چنانکه بعد از این، آن ادلّه با جوابهای آنها ذکر خواهد شد و داعی آنها بر آن کار، این رجعت
نیست مگر آنکه اعتراف به چنین رجعتی، باعث هدم تمام اساس آنهاست، پس بر آن چه آن را از جانب پروردگار خود، حقّ و صدق میدانستند، لباس شبهات و مغالطات پوشاندند و پوشیده نیست که ایشان هرگاه به قیام حجّت، قایل و به صدق روایاتی که از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله وارد شده، معترف باشند که آنچه در بنی اسراییل واقع شده، در این امّت نیز واقع خواهد شد؛ در آنچه از آن فرار نمودهاند، واقع میشوند، چراکه صحّت قیام قائم، مستلزم احیای اموات است؛ چنانکه روایات کثیر و ادلّه قاطع بر آن اقامه شده است.
مطلع دوّم: بدان رجعت، سرّی از اسرار الهی و معتقد شدن به آن، ثمره ایمان به غیب است که در فرقان حمید مدح آن شده و مراد از آن؛ چنانکه دانستی رجوع رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله، ائمّه معصومین علیهم السّلام، دوستان و دشمنان آنها از کسانی است که مؤمن محض یا کافر صرف باشند، به شرط آنکه آن کافر از اشخاصی نباشد که خداوند او را در دنیا به عذاب هلاک نموده باشد، زیرا کسی که در دنیا به عذاب الهی هلاک شده، به صریح آیه وَ حَرامٌ عَلی قَرْیَةٍ أَهْلَکْناها أَنَّهُمْ لا یَرْجِعُونَ(1)به دنیا رجوع نخواهد کرد.
چنانکه قمی(2)در تفسیر این آیه از حضرت باقر و صادق علیهما السّلام روایت نموده که فرمودند: هر اهل قریهای که خداوند آنها را در دنیا به عذاب هلاک نموده، به دنیا رجوع نخواهند کرد، مگر آنکه برای ایشان قصاص باشد، مثل اینکه به ظلم کشته شده باشند و ماحضین در ایمان و کفر نباشند، زیرا در این صورت آنان با قاتلین خود به دنیا رجوع نموده، آنها را به قتل رسانده، بعد از قصاص، مدّت سیماه در دنیا زندگی کردهاند، سپس همه آنها در یک شب خواهند مرد.
این، آن حشر اوّلی است که خداوند متعال در آیه وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ یُکَذِّبُ بِآیاتِنا فَهُمْ یُوزَعُونَ(3)به آن اشاره فرموده و حضرت صادق علیه السّلام هم
همین را فرموده و دلیل بر اینکه این حشر در رجعت میباشد، قول باریتعالی است که فرموده: وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً .... قال علیه السّلام: الایات امیر المؤمنین و الائمّة علیهم السّلام.
راوی عرض کرد: به درستی که عامّه گمان دارند مراد از قول باریتعالی وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً(1)حشر در روز قیامت است.
آن بزرگوار فرمود: خداوند در روز قیامت از هر امّت، فوجی را حشر میفرماید و باقی را حشر نمیفرماید، چنین نیست و لکن این حشر فوجفوج، در رجعت است.
امّا آیهای که ناظر به حشر قیامت است، این قول باریتعالی است که فرموده:
وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً(2)(3)
ایضا از حضرت صادق علیه السّلام در بحار روایت نموده که فرمود: احدی از مؤمنین نیست که کشته شده باشد مگر آنکه به دنیا رجوع میکند، تا آنکه انف خود بمیرد و جز برای مؤمن محض و کافر صرف رجعتی نیست.(4)در کافی(5)از آن حضرت علیه السّلام مروی است که در تفسیر قوله تعالی: بَعَثْنا عَلَیْکُمْ عِباداً لَنا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ(6)فرموده: مراد از عباد، قومی است که خداوند آنها را قبل از قیام قائم مبعوث مینماید، پس قاتلی از آل محمد را نمیگذارند مگر آنکه او را میکشند.
ایضا از آن بزرگوار مروی است که در آیه یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخانٍ مُبِینٍ* یَغْشَی النَّاسَ هذا عَذابٌ أَلِیمٌ(7)فرموده: اوّلین آیه برای خروج حضرت قائم، این دود
آسمانی و نزول عیسی بن مریم از آسمان است؛ چنانکه در تفسیر علی بن ابراهیم(1)است که فرموده: ذلک فی الرجعة من القبر إلی ان قال، ثم قال تعالی: إِنَّا کاشِفُوا الْعَذابِ قَلِیلًا إِنَّکُمْ عائِدُونَ(2)یعنی عائدون إلی القیامة و اگر قوله تعالی: یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخانٍ مُبِینٍ(3)بوده باشد، در قیامت، إِنَّکُمْ عائِدُونَ نمیفرمود، چراکه بعد از قیامت و آخرت، حالتی نیست که به سوی آن، عود کنند.
بالجمله پس رجعت، قول شیعه امامیّه اثنا عشریه است که بنابر مفادّ آیات کثیر و اخبار متکاثر وفیره از ضروریّات مذهب ایشان گردیده؛ چنانکه علّامه مجلسی رحمه اللّه در کتاب حقّ الیقین به ضروری مذهب بودن آن تصریح فرموده و ما الآن در نقل آیات و اخبار دالّ بر ثبوت آن شروع نموده، میگوییم:
در آیاتی که بر وقوع رجعت در امم سابق دلالت دارند و در آن چند نجمه است:
قال اللّه تعالی: وَ اخْتارَ مُوسی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلًا لِمِیقاتِنا(1)الآیه. سعد بن عبد اللّه از ابن عیسی، او از حسن، او از حسین بن علوان، او از محمد بن داود عبدی و او از اصبغ بن نباته در بحار(2)از مختصر البصائر(3)روایت نمود که او گفته: عبد اللّه بن ابی بکر یشکری رو به امیر المؤمنین علیه السّلام کرده، از جا برخاست و عرض کرد: یا امیر المؤمنین! به درستی که معمّر در همین ساعت سخنی گفته که در حوصلهام نمیگنجد.
فرمود: آن چیست؟
گفت: میگوید: تو به او خبر دادهای که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله شنیدم، میفرمود: ما دیدهایم یا شنیدهایم، مردی به حسب سنّ، از پدرش بزرگتر است؟
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: این سخنی است که در دلت نگنجیده؟
عرض کردم: آری، آیا تو این سخن را تصدیق میکنی و چنین مردی را میشناسی؟
فرمود: آری، وای بر تو یا ابن الکوّا! بشنو از من تا تو را از این ماجرا خبر دهم. به درستی که عزیر از بین اهلوعیالش در ماهی بیرون آمد که زنش در آن ماه میزایید، او در آن روز، پنجاه سال داشت، پس خدای تعالی او را به سبب گناهی که از او سر زد، صد سال بمیراند و بعد از آن زنده کرد، آنگاه به سوی اهل خویش برگشت درحالیکه پنجاهساله بود و پسرش وقتی از او استقبال نمود، صد سال داشت.
خدای تعالی عزیر را به جهت استبعادی که در خصوص زنده کردن مردگان از او سر زده بود، به دنیا برگرداند تا بداند خدای تعالی بر زنده کردن مرده، قادر و تواناست و بعد از زنده شدن، آنچه که میخواست، گفت؛ یعنی گفت: دانستم خدای تعالی بر همه چیز توانا و قادر است.
سپس امیر المؤمنین علیه السّلام به او فرمود: هرچه میخواهی، بپرس!
عرض کرد: آری، میپرسم. به درستی که جماعتی از اصحاب تو چنان گمان میکنند که بعد از مرگ به دنیا برنخواهند گشت.
حضرت فرمود: آری، چنان است که میگویند و هرچه از ایشان شنیدهای، به همان نهج نقل کن و چیزی بر آن میفزا؛ تو به ایشان چه گفتی؟
گفت: به ایشان گفتم: هیچیک از آنها را تصدیق نمیکنم.
حضرت فرمود: وای بر تو! به درستی که خدای تعالی قومی را به سبب گناهانشان مبتلا گرداند، پس ایشان را پیش از رسیدن اجلهایی که برایشان قرار داده شده بود، بمیراند، بعد از آن، زنده کرده، به دنیا برگرداند، تا اینکه روزیهای خود را خورده نمایند، پس از آن، باز خدای تعالی ایشان را بمیراند.
راوی گوید: این سخن بر ابن کوّا گران آمد و در دلش جاگیر نشد.
حضرت فرمود: وای بر تو! به درستی که خدای تعالی در کتاب خود فرموده:
وَ اخْتارَ مُوسی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلًا لِمِیقاتِنا(1)موسی- علی نبیّنا و آله و علیه السلام- برای میقاتگاه ما هفتاد مرد از میان قوم خود برگزید، پس ایشان را با خود برد،
1) سوره اعراف، آیه 155.
برای اینکه وقت برگشتن نزد بزرگان بنی اسراییل شهادت دهند که خدای تعالی با وی سخن گفت. اگر ایشان این را قبول و تصدیق میکردند، هرآینه این برایشان بهتر میشد، لکن به موسی گفتند ما به تو ایمان نمیآوریم و تصدیقت نمیکنیم تا وقتی که خدا را آشکار ببینیم.
خدا حال ایشان را حکایت نموده، میفرماید: فَأَخَذَتْکُمُ الصَّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ ثُمَّ بَعَثْناکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ(1)صاعقه ایشان را گرفت در حالی که نگاه میکردید. سپس شما را بعد از مردن، زنده گرداندیم، برای اینکه شکر مرا به جا آورید. یا بن الکوّا! آیا نمیدانی این جماعت بعد از وفات، به منزلهای خویش برگشتند؟
ابن کوّا عرض کرد: اگر ایشان به منزلهای خویش برگشتند، پس معنی این قول خدای تعالی چیست؟ (ثم اماتهم مکانهم)؛ پس از آن، آن هفتاد نفر را در همانجا که زنده گردانیده بود، بمیراند. پس این آیه دلالت دارد بر اینکه ایشان به منزلهای خویش برنگشتند.
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: چنین نیست که میگویی. وای بر تو! آیا خدای تعالی در کتاب خود به تو خبر نداده؛ چنانکه میفرماید: وَ ظَلَّلْنا عَلَیْکُمُ الْغَمامَ وَ أَنْزَلْنا عَلَیْکُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوی(2)با ابر بر شما سایه انداختیم و منّ و سلوی بر شما نازل کردیم و این بعد از وفات ایشان بود وقتی که ایشان را زنده گرداند.
ایضا ذیل آیه و حدیث سابق است که آن حضرت فرمود: نیز یابن الکوّا! مثل ایشان مثل بزرگان بنی اسراییل است؛ چنانکه خدای تعالی میفرماید: أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ
خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیاهُمْ؛ آیا به آنان که از بیم مرگ از دیار خود بیرون رفتند، نگاه نکردی درحالیکه چندهزار نفر بودند، پس خدای تعالی به ایشان گفت: بمیرید! مردند، سپس خدا ایشان را زنده گرداند.
در کتاب منتخب البصائر از ابی خالد قمّاط، او از حمران بن اعین و او از حضرت باقر علیه السّلام روایت نموده که خدمت آن حضرت عرض کردم: آیا میان بنی اسراییل چیزی بود که مثل آنمیان این امّت نباشد؟
فرمود: چنین چیزی نیست.(1)
العبقری الحسان ؛ ج8 ؛ ص602
ض کردم: پس از قول خدای تعالی به من خبر ده! أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیاهُمْ(2)آیا به آنان که از بیم مرگ از دیار خود بیرون رفتند، نگاه نکردی درحالیکه ایشان چندهزار نفر بودند، پس خدا به ایشان گفت: بمیرید! مردند. بعد از آن، خدا ایشان را زنده گرداند، حتّی خلایق ایشان را دیدند که زنده شدند و بعد همانروز مردند؟ آیا چنین است که ذکر شد یا اینکه ایشان را زنده کرد، به دنیا برگرداند و مدّتی تعیّش نمودند؟
فرمود: بلکه به دنیا برگرداند، حتّی در خانهها سکنا نمودند، نشستند، طعام خوردند و زن گرفتند و هرقدری که خدا خواسته بود بدین نهج درنگ نموده، تعیّش کردند و بعد با اجلهای خویش وفات یافتند.(3)
آیه سوّم که بر وقوع رجعت در امم سابق دلالت دارد، آیه أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلی قَرْیَةٍ(4)است و چون واعظ سبزواری در مجمع النورین، این آیه و شأن نزول آن را با
مستطرفات دیگر مشروحا ذکر نموده، لذا خوش داشتم مرقومات او را عینا در این عجاله درج نمایم، در کتاب مزبور ذیل آیه أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلی قَرْیَةٍ وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلی عُرُوشِها قالَ أَنَّی یُحْیِی هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ کَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ(1)فرموده: وقتی بختنّصر آمد، بیت المقدّس را خراب کرد و بنی اسراییل را به قتل رساند؛ هنگام مراجعت، جمعی را که بقیّة السیف بودند، به اسیری برد، عزیر پیغمبر و دانیال از جمله اسرا بودند. بعد از آنکه خدای تعالی بختنصر را هلاک گرداند، بنی اسراییل به بیت المقدّس برگشتند و خانههای آخرت خود را تعمیر کردند. عزیر زن گرفت، وقتی زوجهاش حامله شد؛ روزی خواست به قریه سایرآباد برود، به بازار آمد، درازگوشی خرید که سوار شود، گویا شاعر در تعریف آن درازگوش این اشعار را به نظم آورده:
از فَرَس عُمر، سبکبارتر***از خر طنبور خوشآوازتر
چوب ندیده است مگر بر درخت***بانگ زِ راکب نشنیده است سخت
بر آن درازگوش سوار شد، آمد تا به قریهای رسید که اهل آن جمیعا به مرض وبا مرده بودند، کما قال اللّه تعالی: أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیاهُمْ(2)چشم عزیر بر آنها افتاد که همه بیرون قلعه مرده بودند، دیوارهای قلعه خراب شده، بر روی هم افتاده بود.
عزیر از روی تعجّب گفت: خداوند چگونه و کی اینها را زنده خواهد کرد؟ أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلی قَرْیَةٍ وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلی عُرُوشِها قالَ أَنَّی یُحْیِی هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها(3)
داخل باغستان شد، دید دیوارهای باغها افتاده، لکن درختها پر از میوه است.
پیاده داخل باغ شد، قدری انجیر چید و خورد، بقیّه را برداشت، قدری انگور فشرد و عصیر آن را در کوزهای ریخت که همراه خود ببرد، سوار خر شد و رو به راه نهاد.
خواب بر او غلبه کرد، حمار خود را به ریسمانی بست، انجیر و عصیر را بالای سرش گذاشت، خوابید، فلمّا نام نزع اللّه منه الروح مائة عام و امات حماره، مدّت صد سال خودش و خرش مردند و بیروح افتادند.
برادر عزیر که نامش عزیز بود، به تفحّص احوال برادر برآمد، خبری از او نیافت.
زن عزیر که حامله بود، پسری آورد. پسر بزرگ شد و احوال پدر را شنید. مدّتی در شهرها میگشت و سراغ احوال پدر میگرفت، نشانی نجست. برادر، زن، فرزند، قوم و قبیله همه از حیات عزیر مأیوس شدند.
مدّتی بگذشت نامد زو خبر***هم طمع ببرید زو زن، هم پسر
و اعمی اللّه منه العیون فلم یره احد؛ مردم میآمدند از نزدیکی عزیر میگذشتند، لکن خدای تعالی دیدهها را از دیدن او کور کرده بود که او را نمیدیدند وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْناهُمْ فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ(1)چشم و گوش باز ولی همه کوروکر.
مسألة فقهیّة و ثمرة فکهیّة بدان اگر کسی سفر برود و مفقود الاثر شود، حکم زوجه او آن است که باید در انتظار شوهر بنشیند تا بمیرد یا باید مدّت معینی در خانه بنشیند.
قال: الشهید و المفقود إذا جهل خبره و کان لزوجته من ینفق علیها وجب علیها التربّص إلی أن یحضر أو یثبت وفاته أو ما یقوم مقامها؛ کسی که از اهل خود غایب و مفقودالاثر شود، اگر کسی باشد که نفقه عیالش را بدهد، واجب است عیال او در خانه بنشیند تا آن مرد از سفر بیاید یا وفات او به شهادت شهود، تواتر اخبار و نوشتههایی ثابت شود یا آنکه سنّ او از عمر طبیعی بگذرد، مثل آنکه روز غیبت، آن شخص، صدو ده ساله بوده و غیبتش بیستوپنج سال طول کشیده باشد، فانّ العادة یقضی بوفاته
1) سوره یس، آیه 9.
و عدم تعیّشه اکثر من مائة و عشرین سنة عادة؛ که باید مرده باشد، چون عمر طبیعی زیادتر از صدوبیست سال نمیشود.
و إن لم یکن له ولیّ ینفق علیها و رفعت امرها إلی الحاکم بحث عن امره و طلب اربع سنین فی الجهة التی فقد فیها إن کانت معیّنة و الّا ففی الجهات الأربع؛ و اگر کسی نباشد که نفقه زوجه او را بدهد، آن زن احوال خود را به حاکم شرع عرض کند، حاکم شرع ضرب اجل میکند و چهار سال از احوال مفقود تفحّص مینماید.
ثمّ یکتب إلی الصّقع الّذی فقد فیه فیسأل عنه؛ هر سمت که احتمال دهد آنجا باشد یا در چهار سمت فحص میکنند، اگر در این مدّت حیات و سمات او معلوم نشد، بطلّقها الحاکم و انّها تعتدّ عدّة الوفاة؛ حاکم شرع آن زن را طلاق میدهد و آن وقت باید چهار ماه و ده روز عدّه نگه بدارد؛ عدّه زنی که شوهرش مرده باشد، و تباح بعد العدّة الأزواج؛ بعد از انقضای عدّه به هرکه بخواهد، شوهر میکند و اگر بعد شوهرش از سفر بیاید، فلا سبیل له علیها؛ تسلّطی بر آن زن ندارد.
لانّ حکم الشّارع بالبیوته بمنزلة الطّلاق فکیف مع الطلاق و الحکم بالتسلّط بعد قطع السلطنة یحتاج إلی دلیل؛ بلی، اگر قبل از انقضای عدّه بیاید، فهو املک بها.
این مسأله بالمناسبت ذکر شد که اگر فقیهی در مجلس باشد، بیبهره نباشد.
ناطق کامل چه خوان باشی بود***بر سر خوانش ز هر آشی بود
تا نماند هیچ شخصی بینوا***قسمت خود هرکسی گیرد جدا
الحال برگردیم سر کلام اوّل، بعد از صد سال عزیر زنده شده، چشم گشود و برخاست نشست. خدای تعالی ملکی را فرستاد، پرسید: ای عزیر! چند وقت است اینجا خوابیدهای؟
چون روزی که عزیر خوابیده بود وقت چاشت بود، به آسمان نگاه کرد، دید نزدیک غروب است، گفت: نزدیک یک روز است که خواب رفتهام.
قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ(1)ملک گفت: ای عزیر! صد سال است که در اینجا افتاده و مرده بودی، فَانْظُرْ إِلی طَعامِکَ وَ شَرابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ(2)به قدرت کامل خدا نگاه کن که انجیر و آب انگور متغیّر نشده، وَ انْظُرْ إِلی حِمارِکَ(3)درازگوشت را نگاه کن! نظر کرد، دید حمار مرده و استخوانهایش متفرّق شده.
خطاب رسید: ای عزیر! ما تو و درازگوشت را در امر معاد، حشرونشر برای مردم حجّت و برهان قرار دادیم که بدانند چگونه مرده زنده میشود وَ انْظُرْ إِلَی الْعِظامِ کَیْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَکْسُوها لَحْماً(4)نظر کن! ببین چگونه استخوانهای الاغ که افتاده، از زمین بلند میکنیم و بر آن گوشت میرویانیم.
در این اثنا صدایی از آسمان بلند شد: ایّها العظام البالیة! انّ اللّه یأمرک أن تجتمعی؛ ای استخوانهای پوسیده! خداوند فرموده همه جمع شوید. فاتّصل بعضها ببعض؛ استخوانها جمع و به هم متّصل شدند.
ندای دیگر آمد: خدای تعالی فرمود: گوشت بالای استخوانها روییده شود! گوشت و پوست روییده شد. فصار حمار الّا روح فیه؛ صورت نوعیّه حمار درست شد، لکن بیجان افتاده، روح نداشت. فاقبل ملک اخذ بمنخسر الحمار فنفخ فیه فقام الحمار و نهق باذن اللّه؛ ملکی آمد، دماغ درازگوش را گرفت و در او دمید، دفعتا حمار زنده شد و نهیق و فریاد کشید.
ای عزیرا درنگر اندر خرت***که بریزیده و پوسیده برت
جمع سازیم آن همه اعضاش را***آن سر و دمّ و دو گوش و پاش را
دستوپا و جزء بر هم مینهد***پارها را اجتماعی میدهد
میدمد، میسوزد، این نقّات(5)کو***میدرد، میدوزد، این خیّاط کو
ریسمان و سوزنی [در] وقت خزر***آنچنان دوزد که پیدا نیست درز
فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ(1)
چشم را بگشا حشر را پیدا ببین***تا نماند شبههات در یوم دین
فرکب حماری حتّی اتی محلّته؛ عزیر برخاست، بر حمار سوار شد، برگشت و به بیت المقدّس آمد. دید وضع خانهها و بازارها تغییر یافته، درازگوش از این کوچه به آن کوچه آمد تا در خانه عزیر رسید، سر بر در زد که به طویله بر سر آخر برود. پسر عزیر بیرون آمد درحالیکه پیرمرد شده، ریشش سفید بود، پرسید: کیستی؟ کجا میروی؟
گفت: مگر این خانه عزیر نیست؟ گفت: چرا، تو کیستی که اسم عزیر میبری؟ او پدر من است، من در شکم مادر بودهام که پدرم عزیر سفر رفته و مفقودالاثر شده.
گفت: من عزیرم. در این اثنا، عزیز برادر عزیر پیدا شد. فانکره؛ گفت: تو برادر من عزیر نیستی؛ صد سال است که برادرم مفقود شده، شهر و دهی نماند که به تفحّصش نفرستاده باشیم، امّا خبری از او نشد.
گفت: من عزیر برادر توام، صد سال است که مردهام، خدا مرا زنده گرداند.
احوالاتی که میان او و برادرش گذشته بود، نقل میکرد. آنها تعجّب میکردند، ولی باور نمیکردند او عزیر باشد. کنیز کوری داشتند که پیر شده بود. از گفتگوی آنها مطّلع شد، در خانه آمد و گفت: آقای من! عزیر مستجاب الدعوه بود، اگر تو عزیری، دعا کن من بینا شوم. فمسح بیده علی عینها فأبصرت؛ عزیر دست بر چشم کنیز کشید، بینا شد.
فصاحت هذا سیّدی و اللّه! خبر پیدا شدن عزیر منتشر شد ولی یهود منکر رجعت او شدند.
عزیر گفت: خدای تعالی مرا فرستاده که تورات را برای شما تجدید کنم؛ فاملأها علیهم من ظهر قلبه؛ از حفظ تورات را برای یهود نوشت.
مردی از یهود گفت: پدرم حکایت کرد در زمان غلبه بختنّصر که توراتها را
1) سوره بقره، آیه 259.
میسوزاندند، من توران را در پای فلان درخت دفن کردهام که محفوظ بماند، رفتند آن تورات را آوردند و با توراتی که عزیر نوشته بود، مقابله کردند، نقطهای تفاوت نداشت. آنوقت گفتند: عزیر ابن اللّه.
ابن کوّا از جناب امیر علیه السّلام پرسید: مرا از پسری خبر ده که بزرگتر از پدر بود.
قال: هو عزیر خرج و زوجته حامل رجع هو ابن خمسین سنه و ولده ابن مائة سنه.
عالم نصارا در شام چند مسأله از جناب امام محمد باقر علیه السّلام پرسید. حضرت همه را جواب داد. راهب متغیّر شد، قال: انّی اسئلک مسألة ترقطم فیها کما ترقطم الحمار فی الوحل؛ گفت: حالا مسألهای از تو میپرسم که در جواب آن درمانی؛ چنانکه خر در گل میماند، اخبرنی عن مولودین ولدا فی یوم واحد و ما تأفی یوم واحد عمر أحدهما خمسون سنة و عمر آخر مأة و خمسون سنة.
حضرت فرمود: عزیر و عزیز، پسران شرخیا، توأم بودند و باهم متولّد شدند.
بیستوپنج سال همراه هم بهسر بردند، عزیر بر خر خود سوار شد به جایی میرفت، پیاده شد و خوابید. خداوند صد سال او را میراند و بعد از صد سال، او را زنده کرد، فرجع هو شاب و اخوه و ولده شیوخ. برادرش صدوبیستوپنج سال و عزیر بیستو پنج سال داشت، بعد از آن بیستوپنج سال دیگر زنده بودند و هردو در یک روز مردند. عمر عزیر پنجاه سال و عمر برادرش صدوپنجاه سال شد؛ چند روز بعد از فوت عزیر حمار هم مرد. نظیر حمار عزیر که زنده شد، در این امّت نیز اتّفاق افتاد.
مفضّل بن عمر میگوید: در خدمت امام محمد باقر علیه السّلام به مکّه میرفتم، در یکی از منازل به موضعی رسیدیم که جمعی ایستاده بودند، الاغ مردی از حاجیان مرده بود، نفق حماره و قد بدّد متاعه؛ اسباب آن مرد فقیر متفرّق شده، روی زمین ریخته بود، آن بیچاره، متحیّر ایستاده بود و گریه میکرد.
چشمش بر حضرت افتاد، فأقبل إلیه و قال: یابن رسول اللّه تفق حماری و بقیت منقطعا؛ حیوان پاکش من مرده، میان راه سرگردانم و چیزی ندارم که الاغی بخرم یا کرایه کنم، ادع اللّه ان یحیی لی حماری؛ دعا کن خداوند الاغ مرا زنده کند. حضرت دست به دعا برداشت، دفعتا حمار زنده شد.
چون ندای وصل بشنیدن گرفت***اندکاندک مرده، جنبیدن گرفت
آن مرد، خورجین خود را روی الاغ انداخت، سوار شد و در خدمت حضرت روانه گشت.
از این حکایت تعجّب نکنی، اینها برای امام، مقام و مرتبهای نیست، برای کسانی که در خانه ائمّه خدمت میکردهاند، از این قبیل چیزها زیاد اتّفاق افتاده؛ چنانکه در حیوة الحیوان نقل میکند: مردی از یمن میآمد، بین راه درازگوش او مرد. وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند، قال اللّه تعالی: وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ(1)بعد از فراغت از نماز، دستها را به سوی آسمان بلند کرد، قال: اللّهمّ انّی جئت مجاهدا فی سبیلک ابتغاء مرضاتک و انّی اشهد انّک تحیی الموتی و تبعث من فی القبور لا تجعل لاحد علیّ الیوم منّة اسألک أن تبعث لی حماری فقام الحمار ینفض اذنیبه.
بیهقی میگوید: امثال این قضایا برای صاحب شریعت معجزه است که در امّتان او کسانی هستند که به دعای آنها مرده زنده میشود. نام صاحب حمار، نباتة بن یزید نخعی است.
شعبی میگوید: من دیدم همان الاغ را در بازار میفروختند. شاعر قبیله میگوید:
و منّا الّذی احی الأله حماره***و قد مات منه کلّ عضو و مفصل
از جمله آیاتی که بر وقوع رجعت در امم سالفه دلالت دارد، حکایت زدن دم گاو
1) سوره بقره، آیه 45.
بر مقتول بنی اسراییل و زنده شدن آن است؛ چنانکه مفسّرین شیعه و سنّی ذیل آیه إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً ...(1)چنین نقل کردهاند: در عصر حضرت موسی علیه السّلام بین بنی اسراییل مردی صاحب دولت بود که دختری صاحب حسنوجمال داشت، مردم از هر طرف به خواستگاری او میآمدند، از آن جمله دو جوان که پسر عمّ بودند؛ یکی صاحب مال و دولت و دیگری فقیر، صاحب علم، زاهد و متّقی بود. آن دو جوان، کسی را به خواستگاری آن دختر فرستادند.
پدر دختر شب در خصوص خواستگاری دختر از هر قبیله و طایفه با زنش مشورت و گفتگو میکرد، از آن جمله نقل کرد: دو جوان فلان و فلان که هردو پسر عمو و معروفاند، به خواستگاری این دختر فرستادهاند و من متحیّرم دختر را برای کدام اذن دهم و کدامیک از خطّاب را به وصلت، قرابت و صهریّت اختیار کنم، چراکه معروف است از همهکس میتوان دختر گرفت، لکن به همهکس نمیتوان دختر داد، چون دختر اسیر شوهر است.
قال: ایّاکم و النساء فانهنّ عوان و المراة علی دین بعلها، به علاوه زن باید به دین و مذهب شوهر باشد و الّا اگر غیراز این باشد، مواصلت به مفارقت خواهد انجامید.
بالاخره بعد از استشاره و استخاره، آن جوان زاهد عابد عالم را اختیار کردند، گفتند:
ما به مال و دولت احتیاج نداریم، وانگهی مال چه اعتباری دارد، بسیار شده مرد غنی، روز صاحب الاف و کرور بوده، شب از فقر و پریشانی بیشام خوابیده. ان قیل اثری قیل اکدی بینما هو غنی إذا افتقر و بینما هو صحیح إذا سقم، همچنین حسنوجمال هم اعتباری ندارد، شاید اعور شود، سالک از صورتش بیرون آید و یا مجدّس شود و للنعم ما قال:
بر مال و جمال خویشتن غرّه مشو***کان را به شبی برند و وین را به تبی
باید نکاح به جهت توالد، تناسل و دفع شهوت باشد که شب عزب نخوابد.
خلاصه، چون ابوین دختر صاحب عقل بودند، جوان صالح را پسندیدند و دختر را
1) سوره بقره، آیه 67.
برای او عقد مزاوجت بستند، لهذا آن جوان صالح، محسود مردم واقع شد. أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ(1)
چونکه هر بدبخت خرمن سوخته***می نخواهد شمع کس افروخته
چونکه بیند نعمتی از چپّ و راست***از حسد قولنج آمد درد خاست
هرجا مینشستند، میگفتند: این پسر عجب طالعی داشته، حالا معلوم شد که این دختر را به او دادند، مال و دولت پدر دختر عنقریب به او منتقل خواهد شد؛ بعد از این بر همه اکابر بزرگی خواهد کرد. پسر عمّش از همه بیشتر بر او حسد میبرد، بالاخره درصدد قتل او برآمد. آن مغرور شیطان، منتظر فرصت بود تا پسر عمّش را بکشد.
شبی آن جوان تازه داماد مهمان بود، وقت مراجعت پسر عمّش که در کمین بود، در جایی تاریک، خود را به او رساند؛ چنان حربهای به او زد که در همان مکان، جان تسلیم نمود، چون صبح مردم از خانهها بیرون آمدند و آن جوان را کشته دیدند، خدمت حضرت کلیم اللّه رفتند و قصّه را نقل کردند، آن پسر عمو که خودش قاتل بود، گریبان میدرید و خاک بر سر میریخت.
جناب موسی علیه السّلام پرسید: گمان شما به که میرود؟
عرض کردند: ما عالم الغیب نیستیم.
حضرت موسی علیه السّلام فرمود: آن جوان، در آن رهگذر کشته شده، اهل آن محلّه باید دیه و خونبهای او را بدهند.
مردم آن محلّه عرض کردند: یا نبیّ اللّه! از خداوند سؤال کن تا مرده را زنده کند و او بگوید قاتلش کیست، چرا ما غرامت بکشیم!
ثمرة فکهیّة و مسألة فقهیّة اگر چنین کیفیّتی در این امّت اتّفاق بیفتد، حکمش قسّامه با تحقّق لوث است؛ یعنی
1) سوره نساء، آیه 54.
اگر کسی را کشته باشند، قاتل معلوم نباشد و اقوام مقتول ادّعای علم کنند که قاتل فلان شخص است و علامتی هم باشد که برای حاکم ظنّی به هم رسد؛ مثلا جامههای شخص متّهم را پرخون دیده باشند یا شنیده باشند که او را به قتل تهدید میکرده؛ اقوام مقتول باید پنجاه نفر شوند و پنجاه قسم بخورند که این شخص، قاتل است. اگر عددشان کم باشد، مثلا بیستوپنج نفر باشند، هرکدام دو قسم بخورند که پنجاه قسم کامل گردد یا اگر خود ولیّدم، تنها باشد؛ مثلا اولاد مقتول، منحصر به یک نفر و او مدّعی است که فلانی، قاتل پدر من است؛ او باید پنجاه قسم بخورد، آنوقت شخص متّهم را به او میدهند که او در کشتن یا عفو کردن، مختار است و اگر خویشان مقتول قسم نخورند، باید از خویشان شخص متّهم، پنجاه نفر قسم بخورند که ما قتلناه و ما علّمنا له قاتلا، بگویند: ما نه او را کشتهایم و نه قاتلش را میشناسیم، قسم نفی العلم بخورند و لو کانوا اقلّ من الخمسین کرّرت علیهم الایمان حتّی یکلّموا العدد.
ابن اثیر در نهایت(1)میگوید: قسّامه از احکام جاهلیّت است که در اسلام جاری شد، لکن از اخبار معلوم میشود قسّامه از موضوعات شرع انور است.
قال ابو بصیر: سئلت ابا عبد اللّه عن القسامة فی ایّ زمان کانت بدوها؟
قال: کان من قبل رسول اللّه؛ فرمود: اوّل حکم قسّامه در زمان پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله بود، چون در جنگ خیبر مردی از انصار گم شد، بعد از سه روز کشته او را در چاهی یافتند.
قالت الأنصار: یا رسول اللّه! قتلت الیهود صاحبنا.
پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود: غیر از شما کسی شهادت میدهد؟
عرض کردند: شاهدی نداریم.
فرمود: لیقسم منکم خمسون رجلا علی انّهم قتلوه؛ باید پنجاه نفر از شما هر کدام، یک قسم بخورند که جماعت یهود، رفیق شما را کشتهاند تا قتل ثابت شود.
قالوا: کیف فقسم علی ما لم نره؛ چگونه چیزی را قسم بخوریم که به چشم ندیدهایم؟
1) النهایة فی غریب الحدیث، ج 4، ص 62.
فرمود: پس باید پنجاه نفر از یهود قسم بخورند که آنها او را نکشتهاند.
عرض کردند: چه اعتباری به قسم یهود است؛ هزار قسم میخورند.(1)جناب رسول صلّی اللّه علیه و اله خودش دیه انصاری را داد که رفع نزاع شود، باری مسأله قسّامه طویل الذیل است؛ اگر تفصیل آن را خواهی، به کتاب جنایات فقهای اعلام رجوع کن!
جناب موسی صلّی اللّه علیه و آله فرمود: اگر میخواهید مقتول زنده شود و قاتل خود را نشان بدهد، إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً(2)حکم خداوند عالم این است که گاوی بکشید و دم گاو کشته را بر مقتول زنید تا زنده شود و قاتلش را نشان دهد.
دمّ گاو کشته بر مقتول زن***تا شود مقتول زنده، از کفن
خون خود جوید ز خون بالای خویشقالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً(3)یا موسی! ما را استهزا میکنی؟ قالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْجاهِلِینَ(4)
فرمود: این چه حرفی است که میگویید. پناه به خدا میبرم از اینکه به احدی سخریّه و استهزا کنم. این عمل جهّال است که زشتی این کار را نمیدانند؛ کار پیغمبران نیست، از حکم خدا بود که گفتم.
قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنا ما لَوْنُها(5)گفتند: رنگش را از خدا سؤال کن؟
قالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِینَ(6)فرمود: امر خدا آن است که باید رنگ آن گاو، زرد باشد طوری که هرکس نظر کند، به رنگش مسرور شود.
قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنا ما هِیَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَیْنا وَ إِنَّا إِنْ شاءَ اللَّهُ
لَمُهْتَدُونَ(1)گفتند: گاو میانهسال که رنگش زرد باشد، بسیار است، نشانه دیگری بگوید که ممتاز شود، چون گاوها به هم مشتبه میشوند.
قالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثِیرُ الْأَرْضَ وَ لا تَسْقِی الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لا شِیَةَ(2)گفت: خدای تعالی میفرماید: باید ذلّت بوق ندیده باشد؛ یعنی زمین شخم نکرده و آبکشی هم نکرده باشد و در تمام پوستش نقطهای غیر از زردی نباشد.
رفتند، مدّتها گردش کردند، یک گاو به آن صفات جستند. خواستند آن را بخرند، صاحبش فهمید که بقره موصوفه، منحصر در فرد گشته و از جانب خدا حکم شده همین گاو مخصوص، کشته شود و کسی گاوی به این صفات ندارد، گفت: قیمت گاوم آن است که پوستش را پر از زر کنید.
رفتند به موسی شکایت کردند و گفتند: صاحب گاو میگوید قیمت گاو این است، چگونه بخریم؟
فرمود: لا یحلّ مال امرء الّا بطیب نفسه و النّاس مسلّطون علی اموالهم؛ اختیار با صاحب گاو است او باید راضی شود، من حکم نمیکنم که عنفا به قیمت دلخواه به شما بدهد.
خدای تعالی میفرماید: فَذَبَحُوها وَ ما کادُوا یَفْعَلُونَ، نزدیک بود به جهت گرانی قیمت، از سر این کار بگذرند، گاو را نخرند و از امر خدا مخالفت کنند. فسبحان من فاوت بین الخلق؛ چقدر خلقتها مختلف است، خداوند به طایفه و قبیلهای میفرماید گاوی بکشید، آنهمه مماطله میکنند، فَذَبَحُوها وَ ما کادُوا یَفْعَلُونَ(3)و به ابراهیم میگویند پسرت را قربانی کن! هفتاد مرتبه به قوّت کارد بر حلقش میکشد که او را بکشد.
خرج ابو بکر من جمیع ماله و بخل ثعلبتة بن خاطب بالزکوة و جاد حاتم فی حضره
و اسفاره و بخل الجنا بضوء ناره.
در تاریخ وصّاف مذکور است: روزی مستنصر با ندیمی در خزانه سیر مینمود، خزانه مملوّ از دراهم و دنانیر بود، گفت: آیا اجل اینقدر مهلت میدهد که این وجه را طبق دلخواه صرف نمایم؟
ندیم خندید، خلیفه سبب خندهاش را پرسید. گفت: روزی در خدمت جدّت ناصر، بدینجا حاضر شدیم، دو شیر از این حوض خالی بود، گفت: آیا فرصت هست این حوض را پر سازم؟ من از این دو رأی مختلف خندیدم و کذلک بین الفهوم سبحان انطق متکلّم و باقلّ اعجز من اخرس سبحان، یک سال موعظه کرد، جز به تغییر لفظ، حرفی مکرّر نکرد.
بالجمله چون دیدند چاره ندارند، گوساله را به همان قیمت خریدند. جناب موسی علیه السّلام فرمود: اوّل پول گوساله را بدهید، بعد، من کشته را زنده میکنم، نشستند، زر تقسیم کردند، پوست گوساله را پر زر کردند و به صاحبش تسلیم نمودند.
آن وقت جناب موسی علیه السّلام به هارون فرمود دم بقره را به مقتول بزند، دفعتا کشته زنده شد، برخاست، ایستاد و اوداجه تشخب دما، جناب موسی فرمود: قاتلت کیست؟
قال: قتلنی ابن عمّی عامیل، این سخن را گفت و افتاد، مثل اوّل که کشته شده بود.
عامیل همانجا میان جمعین حاضر بود، او را گرفتند و قصاص کردند.
قال النبیّ: لو اعترضوا ایّ بقرة کانت فذبحوها، فکفتهم لکنّهم شدّد و اعلی انفسهم فشدّد اللّه علیهم الأستقصاء؛ جناب رسول صلّی اللّه علیه و اله فرمود: اگر بنی اسراییل همان اوّل گاوی را به هر رنگ و به هر سنّوسال کشته بودند، کفایت امرشان میکرد و آنها هم امتثال امر خداوند کرده بودند، لکن آنها امر را بر خود سخت گرفتند و پرسیدند چند ساله باشد، چه رنگی باشد، خدا هم بر ایشان سخت گرفت. ای مردم شما کار را بر خود سخت نگیرید و اسکتوا عمّا سکت اللّه؛ از آنچه خدا امرونهی نفرموده، سؤال نکنید! غنیمت خود بدانید، شاید بعد از سؤال، چیزی نازل شود که امتثال آن بر شما گران باشد.
کما سئل سراقة عن الحجّ***هو فرض مرّة او مرّات
از پیغمبر پرسید: حجّ یک مرتبه واجب است یا هر سال؟
فرمود: ساکت باش! اگر بگویم هر سال، به مشقّت میافتید. پس از آنچه خدا سکوت فرموده، سؤال نکنید تا بر شما مشکل نشود، ابهموا ممّا ابهم اللّه تعالی؛ نسبت به آنچه خدای تعالی به ابهام واگذاشته، استقصا، کنجکاوی و دقّت نکنید.
بدان این حیوان بقره عجیبی بود، هیچ حیوانی در عالم به این قیمت بیع و شری نشده، در بعضی تفاسیر در علّت رسیدن قیمت گاو به آن مقدار، چنین نوشتهاند: جوان صالحی بود که بیع و شری میکرد، روزی مشتری به جهت متاعش رسید و به وجه نقد آن را خرید، جوان خواست مبیع را تسلیم مشتری کند، امّا کلید انبار زیر سر پدرش بود و او به خواب رفته بود. او پدرش را بیدار نکرد، از نفع معامله گذشت و ثمن را به مشتری ردّ کرد؛ مشتری رفت از جای دیگر خرید کرد. وقتی پدرش از خواب بیدار شد، بر واقعه اطّلاع یافت؛ پدر گوسالهای داشت که آن را در عوض احترام پسر نسبت به او و برای نفعی که از پسر فوت شده بود، به او بخشید و در حقّش دعا کرد خداوند به او خیر و برکت دهد. همین گوساله بود که بنی اسراییل به آن قیمت خریدند و دعای پدر در حقّ پسر مستجاب شد.
در کتاب حیوة الحیوان نقل میکند: مرد صالحی، پسری داشت و از مال دنیا گوسالهای را مالک شده بود. مرد صالح گوساله را به جزیرهای آورد و آن را رها کرد که بچرد، قال: اللّهمّ إلی استودعک هذه العجلة لأبنی حتّی یکبر؛ خداوندا! من این گوساله را به جهت پسرم به تو سپردم تا او بزرگ شود و به حدّ رشد برسد. گوساله چند سال در آن جزیره چرید، بزرگ و فربه شد.
و کانت تهرب من کلّ من رأها؛ آن گوساله نزدیک هیچکس نمیآمد و از همه فرار
میکرد، تا آنکه آن پسر، بزرگ شد و احترام مادرش را بسیار نگاه میداشت. و کان یقم اللیل ثلاثة اثلاث یصلّی ثلثا و ینام ثلثا و یجلس عند رأس امّة ثلثا، روزها میرفت، هیمه میآورد و میفروخت. ثمّ یتصدّق ثلثة و یأکل ثلثه و یعطی امّه ثلثة، روزی مادرش به او گفت: انّ اباک ورّثک عجلة؛ از پدرت گوسالهای به میراث برای تو مانده، در فلان جزیره است، آنجا برو از خدا بخواه ودیعهات را به تو ردّ کند.
علامتها إذا نظرت إلیها یخیّل لک انّ شعاع الشمس یخرج من جلدها؛ نشانه آن گاو، آن است که هرگاه به آن نظر کنی، گویا نور خورشید از پوست آن بیرون میآید و اسمش بقره مذهّبه است؛ یعنی به جهت زردی رنگ، گاو طلایی رنگ است. چون آن جوان به آن جزیره آمد، دید گاو میچرد، به همان صفت آن را شناخت و صدا زد.
فاقبلت و قامت بین یدیه؛ آمد و پیش رویش ایستاد. فقبض علی عنقها و اقبل یقودها؛ گردنش را گرفت، او را میکشید و میبرد، بقره به سخن درآمد و گفت: ایّها الفتی البارّ بوالدته ارکبنی فانّ ذلک اهون علیک؛ گفت: ای جوان نیکیکننده به مادر خود! بر پشت من سوار شو! این سواری بهتر از پیادگی است.
قال: انّ امّی لم تأمرنی بذلک؛ گفت: مادرم به من نفرمود! سوار گاو شو! بلکه گفت: گردن آن را بگیر و بیاور! فقالت: و اللّه بنی اسرائیل لو رکبنی لما قدرت علیّ ابدا، حالا برو! به جهت آنکه اینقدر مادرت را احترام میکنی، اگر به گوهر آب بگویی بیا، با تو میآید. آن جوان گاو را نزد مادرش برد.
فقالت له: انّک فقیر لا مال لک و یشقّ علیک الأحتطاب بالنّهار و القیام باللّیل؛ مادرش گفت: تو فقیری، چیزی در دست نداری و مشکل است که روزها هیمه جمع کنی و شبها به نماز مشغول باشی، این گاو را به بازار ببر و بفروش!
قال: بکم ابیعها.
قالت: بثلاثة دنانیر و لا تبع بغیر مشورتی؛ پرسید: چند بفروشم؟
گفت: سه اشرفی، لکن تا به من نگفتی، صیغه مخوان! آن زمان قیمت بقره سه اشرفی بود. جوان گاو را به بازار آورد، خدای تعالی ملکی را فرستاد که قدرت خود را به
مردم بنماید.
و لیخبر الفتی کیف برّه بوالدته؛ و معلوم شود آن جوان چقدر مادر خود را احترام میکند.
فقال الملک: بکم تبیع هذه البقرة.
قال: بثلثة دنانیر.
گفت: این گاو را چند میفروشی؟
گفت: سه اشرفی و اشترط علیک رضاء والدتی.
ملک گفت: من به شش اشرفی میخرم که رضای مادرت شرط نباشد.
گفت: اگر هموزنش طلا بدهی تا مادرم رضا نشود، نمیدهم.
جوان آمد و به مادر خود گفت: شخصی گاو را شش اشرفی میخرد.
گفت: برو بگو به شرط رضای مادرم به شش اشرفی میفروشم. جوان برگشت؛ ملک گفت: با مادرت شور کردی؟
گفت: بلی، مادرم فرمود: به شش اشرفی بفروش، لکن رضای مرا شرط کن!
ملک گفت: من به دوازده اشرفی نقد میخرم بدون اینکه به مادرت بگویی. جوان قبول نکرد، آمد و به مادر نقل کرد.
مادرش گفت: آن ملک است که در صورت انسان نزد تو میآید، فردا هرگاه او را دیدی، از او بپرس مصلحت مرا در فروش گاو میدانی یا نه؟
چون روز دیگر پیغام مادر را به او رساند، گفت: برگرد و به مادرت بگو: امسکی بهذه البقرة، فإنّ موسی یشتری بها منک؛ گاو را نگاه بدار! در بنی اسراییل مقدّمهای اتّفاق خواهد افتاد که موسی امر میکند این گاو را بخرند.
فلا تبیعیها الّا بملاء مسکها ذهبا؛ گاو را نفروش مگر به آنکه پوستش را پر از زر کنند. به این جهت گاو را نفروختند. فقدّر اللّه علی بنی اسرائیل ذبح تلک البقرة بعینها مکافات له علی برّه بامّة فضلا منه و رحمة فما زالو ایستوصفون حتّی وصف لهم تلک البقره بعینها.
از جمله آیاتی که بر وقوع رجعت در امم سابق ولو نسبت به حیوانات، دلالت دارد قوله تعالی: وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ(1)است و یاد کن! چون گفت: إِبْراهِیمُ رَبِّ أَرِنِی(2)ای پروردگار من! قدرت کامل خود را به من بنما، کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتی(3)چگونه مردگان را زنده میگردانی؟
برای مشاهده کیفیّت احیا سؤال فرمود، نه آنکه در اصل احیا شبههای داشته.
گویند چون نمرود گفت: أَنَا أُحْیِی وَ أُمِیتُ(4)ابراهیم علیه السّلام در جوابش گفت:
احیای موتی حقتعالی؛ به ردّ روح در بدن است.
نمرود گفت: تو آن را به معاینه دیدهای؟
ابراهیم چون نتوانست بگوید نعم، به تقریر دیگر انتقال نمود و بعد از حقتعالی سؤال کرد تا دلش بر جواب آن مطمئن شود.
از عبد اللّه عبّاس و سعید بن جبیر و سدی روایت است که سبب این سؤال آن بود که حق سبحانه، چون خواست ابراهیم را خلیل خود گیرد، ملک الموت را فرستاد تا او را به خلّت بشارت دهد، ابراهیم در سرا نبود. وقتی بازگشت، مردی را در سرای خود دید و چون آن حضرت مردی غیور بود، آهنگ وی کرد و گفت: چرا بیدستور من به خانهام آمدهای؟
ملک الموت گفت: مرا خداوند سرای فرستاده.
ابراهیم دانست که ملک الموت است، گفت: ای ملک الموت! برای چه آمدهای؟
گفت: تا تو را به خلّت بشارت دهم و آگاه سازم که حق سبحانه تو را دوست خود
خواهد گرفت.
گفت: کی؟
جواب داد: وقتی تو دعا کنی و حقتعالی به دعای تو، مرده را زنده کند.
ابراهیم مدّتی صبر کرد و بعد خواست بداند وقت آن وعده رسیده یا نه، تا آنکه گفت: رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتی.(1)قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ(2)خدای تعالی فرمود: آیا تو ایمان نیاوردهای به اینکه من مرده را زنده میکنم و به اعاده ترکیب و حیات بر احیا قادرم؟
حق سبحانه با آنکه عالم بود ابراهیم اعرف مردمانش به ایمان در احیاست، امّا در مقابل سؤال او چنین گفت تا به جواب او، سامغان غرضش را معلوم کنند و جواب او این بود: قالَ بَلی؛ گفت: آری، ایمان دارم و به کمال قدرت تو گرویدهام و لکن سؤال کردم لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی(3)تا دل من به معاینه چگونگی آن بیارامد و ساکن شود. گویند همزه استفهام برای تقریر و ایجاب است؛ یعنی تو به قدرت من بر احیا و اماته ایمان داری و به نمرود گفته بودی: رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ(4)
ابراهیم فرمود: چنین است، امّا به معاینه آن، دلم مطمئن میگردد و به مضامت عیان به وحی و استدلال، بصیرتم زیادتر میشود.
در فتوحات مکیّه ذکر شده احیا؛ مثل وجود خلق متنوّع است که بعضی را به کلمه «کن»، برخی را به ید، بعضی را به یدین، جمعی را ابتدا بهوجود آورده و طایفهای را به واسطه خلق موجودات دیگر، موجود ساخته و چون ابراهیم تنوّع وجودات خلق را دیده بود و میدانست احیای خلق بعد از موت بهوجود دیگر است و آن نیز امکان تنوّع دارد، لذا از خداوند درخواست نمود به او نشان دهد به کدام نوع احیا میکند تا با علم
بدان، دلش آرامش پذیرد.
آوردهاند: ابلیس بر دریایی میگذشت، نظرش بر مرداری افتاد که قسمتی از آن در آب و قسمتی بیرون از آب بود. مرغان هوا، جانوران دریا و ددان صحرا هریک، پارهای از آن میربودند. ابلیس با خود گفت؛ خوش حیلهای یافتم، جمعی کوتهنظر سبکسار گرانطبع را میتوان فریب داد که آخر این اجزای متفرّقه را از حواصل طیور، اجواف سباع و امعای نهنگان و ماهیان چگونه جمع میتوان کرد.
حقتعالی به خلیل وحی فرستاد: به کنار فلان دریا برو! دشمن من، دام مکری گسترده و سررشته زرقی به دست آورده، میخواهد جمعی را به قید پریشانی درآرد.
خلیل آمد و ابلیس متحیّروار شبهه خود را القا کرد.
ابراهیم فرمود: چه محلّ تحیّر است؟ همانی که این اجزای متفرّقه را از کتم عدم به فضای وجود آورده، قادر است بار دیگر از زاویه تفرقه به ساحت جمعیّت رساند، پس زبان سؤال بگشاد که الهی بنمای چگونه زنده میکنی تا این طاغی یاغی ملزم گردد و دل من به الزام او اطمینان تمام یابد.
از قتاده، ضحّاک و حسن بصری روایت است که آن مرده از دوّاب بود و ابن زید گفته: ماهیای بود از آنچه در آب بود حیوانات دریا میخوردند و از آنچه در خشکی بود، حیوانات صحرا میخوردند.
ابراهیم گفت: بار خدایا! میدانم تو قادری این را از شکم جانوران پراکنده، جمع کنی و زنده نمایی و لکن میخواهم آنچه به دلیل عقلی و نقلی میدانم با معاینه ببینم و علم الیقین به عین الیقین مؤکّد گردد. خدای تعالی گفت: اگر آرزوی مشاهده و معاینه این حال را داری، فَخُذْ؛ پس فراگیر! أَرْبَعَةً مِنَ الطَّیْرِ(1)چهار عدد مرغ و آنها کبوتر، خروس، زاغ و طاوس بودند، بعضی به جای کبوتر، کرکس گفتهاند.
قول اوّل منقول از ابی عبد اللّه و آن، ایماست به آنکه احیای نفس به حیات ابدی به اماته حبّ شهوات است، زخارف، صفت طاوس و صولتی که خروس به آن مشهور
1) سوره بقره، آیه 260.
است، خسّت نفس و بعد امل که غراب به آن متّصف میباشد و ترفّع و مسارعت به هوا که کبوتر به آن موسوم است، تفصیل این در آخر آیه، سمت تحریر خواهد یافت و تخصیص طیر به جهت آن است که اقرب به انسان است و جمیع خواص حیوان را دارا میباشد و طیر مصدر است که به آن مسمّا شده یا جمع است، چون صحّت حاصل که حق سبحانه فرمود: این چهار مرغ را بگیر!
فَصُرْهُنَ؛ پس میل ده و ایشان را ضم کن إِلَیْکَ؛ به سوی خود؛ یعنی هریک را به دست گیر و در صور و اشکال آنها نیکو تأمّل کن و دقایق بنیه هریک را به نظر دقیق بازبین تا بعد از زنده شدن ایشان، بر تو مشتبه نگردد یا اجزای ابدان آنها را با یکدیگر مجتمع ساز؛ یعنی بعد از آنکه پارهپاره کرده باشی و سرهای ایشان را به دست خود نگاهدار! ثُمَّ اجْعَلْ(1)سپس وضع کن عَلی کُلِّ جَبَلٍ(2)بر هر کوهی که ممکن باشد که جزوی از آنها بر آن میتوانی بگذاری، چون قسمت این اجزا بر جمیع جبالم متعذّر و این از قبیل ایراد عام و اراده خاص است.
مخلّص سخن آن است که بر هر کوه که نزدیکت باشد و توانی بنه! مِنْهُنَ؛ از این مرغان کوبیده شده باهم آمیخته، جُزْءاً؛ پارهای را، ثُمَّ ادْعُهُنَ؛ پس این مرغان را به نامهایشان بخوان تا به اذن خدا اجابت نموده، یَأْتِینَکَ؛ به سوی تو بیایند و بشتابند، سَعْیاً؛ شتافتنی در آمدن یا پریدن، میتواند نصب سَعْیاً حالیّه باشد به معنی ساعیات؛ یعنی درحالیکه در آمدن شتابکنندگان باشند، وَ اعْلَمْ؛ و نزد دیدن این حال از روی یقین بدان، أَنَّ اللَّهَ؛ خدای تعالی عزیز؛ غالب است و از آنچه اراده کند، عاجز نیست، حَکِیمٌ(3)در هرچه میسازد، محکم کار است.
القصّه، ابراهیم مرغان را ذبح کرد، اجزا، ابعاض، لحوم، دما، عروق، اعصاب، عظام، قوایم و اجنحه ایشان را پارهپاره کرده، با یکدیگر آمیخته، در هاون بکوفت تا
اختلاطی تمام یافتند، آنها را چهار، هفت، ده و یا هفده قسمت کرد و بر سر کوه نهاد، سرهایشان را به دست گرفته، آواز داد: ای کبوتر، ای طاوس، ای خروس و ای زاغ به جانب سرهای خود بیایید! پس به فرمان خدا اجزای هریک از دیگری منفصل شده، با یکدیگر ملتئم گشته، ابدانشان درست شده، دویدند.
آوردهاند: ابراهیم به جهت امتحان، سر مرغی به تن مرغ دیگر مینهاد، تن او دور میشد و چون بر بدن خودشان مینهاد، به هم ملتئم میشدند و میدویدند. حکمت در دویدن آن بود که این صورت در حجّت، ابلغ و از شبهه دورتر باشد، چون این توهّم هست که مرغان پرنده، آن مرغان نیستند یا به خیال میرسید شاید پایهایشان درست نشده باشد، نیز ادراک باصره برای کیفیّت مرغی در وقت دویدن، بیشتر از ادراک آن در حال پریدن است، پس بدنها پیش ابراهیم میدویدند، از آنجا پرواز نموده، به سرهای خود که در دست او بود، متّصل میشدند.
در انوار آمده: هرکه میخواهد نفس خود را به حیات ابدی زنده گرداند، باید قوای بدنی را به تیغ ریاضت بسمل ساخته، بعضی را با بعضی بیامیزد تا سورة ایشان شکسته، منقاد فرمان گردند، سپس ایشان را به دوّاعی شرع و عقل بخواند تا به طریق مطاوعه، شتابکنان بازآیند.
محقّقان گفتهاند: در ذبح طیور اربعه اشاراتی است؛ کبوتر را که پیوسته با مردم مستأنس است، بکش و رشته الفت ببر! خروس را که همواره مایل شهوت است، ذبح کن و خود را از بند شهوت برهان! زاغ را که منبع حرص است، به قتل آور و صفت حرص را واگذار! طاوس را که مجمع زینت است، سر بردار و دیده همّت از آرایش دنیا فروبند که هرکس به تیغ مجاهدت، این چهار صفت را ذبح کند، حیات ابدی و زندگی سرمدی یابد.
گویند: چهار صفت از طبایع ارکان اربعه در آدمی پدید آمده و ذبح آنها به تیغ مخالفت لازم است.
اوّل: صولت کبر که نتیجه آتش است.
دوّم: داعیه شهوت که ثمره هواست.
سوّم: تکاپوی حرص که عادت آب است.
چهارم: تیرگی امساک که صفت خاک است.
آوردهاند: در روزگار سلیمان- علی نبیّنا و علیه السلام- مردی، بلبلی خرید، آن را در قفس کرده، به تربیتش اشتغال نمود، آن را به آب و علف پرورش میداد تا به آوازش، مستأنس شود. روزی مرغی از ابنای جنس او آمد، بر قفسش نشست و چیزی در قفس فروگفت. مرغ دیگر بانگ نکرد، صاحبش قفس را برداشت، نزد سلیمان آورد و حال مرغ را معروض داشت.
سلیمان قفس را برداشت و به مرغ گفت: چرا بانگ نمیکنی؟
گفت: یا نبیّ اللّه! من مرغی بودم که هرگز دانه صیّاد ندیده بودم؛ روزی صیّادی بر گذرگاه من دامی افکند و دانهای چند در آن افشاند، من چشم حرص باز کردم و دانه را دیدم، هرچند دیده بصیرت مرا منع میکرد، چشم حرصم از آن ممتنع نمیشد، آخر به طمع و حرص، هنوز منقارم به دانه نرسیده، در دام بلا افتادم و پایم بسته دام شد. صیّاد مرا گرفت و از جفت و بچّه جدا کرد، این مرد مرا خرید و در زندان قفس محبوس ساخت، من از سر درد، ناله جانسوز میکردم و او از سر غفلت، سماع میکرد. مرغی آمد و گفت: ای بیچاره! چهقدر ناله کنی؟ سبب حبس تو همین ناله است. من عهد کردم تا در این زندان باشم، ناله نکنم.
سلیمان خندید و به آن مرد گفت: این مرغ میگوید تا در این زندان باشم، ناله نکنم.
مرد در قفس را گشود، آن مرغ را رها کرد و گفت: من آن را برای آواز دلپذیرش نگه داشتم، چون آواز نکند، آن را کجا برم.
پس ای عزیز! به دام آمدن، مثل تو است که به دام حرصوآز گرفتار شدهای و اینکه در قفس آواز میکرد و صاحبش به آن خرسند بود؛ تربیتش میکرد و چون ترک آواز کرد، او را بینداخت، مثل تو است، چون مرغ خوشالحان اویی و این بدن؛ قفس تو است، تو را برای ناله و زاری در زندان بدن کرده، اگر در این قفس ناله نکنی، تو را به
نزدیکی او هیچ قدری نباشد که قل: ما یعبؤبکم ربّی لو لا دعاؤکم.
از جمله آیات دالّ بر وقوع رجعت در امم سابق أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللَّهِ است که حال عیسی علیه السّلام را حکایت نموده که به بنی اسراییل فرمود: به درستی که برای شما مِنَ الطِّینِ؛ از گل کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ؛ مانند شکل مرغی میسازم، فَأَنْفُخُ فِیهِ؛ پس نفس خود را در آن چیزیکه به شکل مرغ از گل ساختهام، میدمم، فَیَکُونُ؛ پس آن گل مصوّر، طَیْراً؛ مرغی زنده و پروازکننده میگردد، بِإِذْنِ اللَّهِ(1)به امر خدا یا به مشیّت او.
گویند: از گل شکل خفّاش میساخت، بر دست گرفته، در آن میدمید، به قدرت ربّانی طیران آغاز میکرد و میان آسمان و زمین به پرواز میآمد، تخصیص خفّاش به آن جهت بود که خلقت آن در میان مرغان تمامتر است، چون او پستان و دندان دارد و به خلاف مرغان دیگر، حیضش واقع میشود.
گویند: در نظر مردم میپرید، امّا چون از نظر مردم غایب میشد، مرده بر زمین میافتاد و ذکر به اذن خدا جهت تنبیه است به آنکه احیای او از خداست نه از او و ضمیر در فیه راجع به کاف است که در معنی مثل است؛ ایّ فی ذلک المماثل.
علامت دوّم: وَ أُبْرِئُ الْأَکْمَهَ(2)بری میگردانم و کور مادرزاد یا ممسوخ العین از علّت نابینایی را به میسازم.
علامت سوّم: الْأَبْرَصَ(3)و شخصی را که به علّت برص و پیسی مبتلا باشد از آن مرض پاک میسازم. آوردهاند: معجزهای که حقتعالی به پیغمبران میداد، از جنس آن
بود که در روزگار او به آن عمل میکردند.
در عهد عیسی اطبّا و حکما بسیار بودند و امراض مزمن را معالجه میکردند. حق تعالی معجزه عیسی علیه السّلام را از جنس آن گرداند و چون اطبّای آن روزگار از علاج این دو مرض عاجز بودند و علاج آن را از عیسی علیه السّلام مشاهده کردند، بدون استعمال دوا و اعانت آلتی، دانستند این از حق سبحانه است.
مروی است: بسیار بود که پنجاههزار مریض در حوالی عیسی علیه السّلام مجتمع میشدند.
آنهایی که میتوانستند نزد عیسی علیه السّلام آیند، متوجّه او میشدند و کسانی که نمیتوانستند، عیسی به جانب ایشان میرفت و به شرط ایمان آوردن، دوای او منحصر در دعا بود، همینکه تیر دعا را از جعبه اخلاص گشاد میداد، فی الحال بر نشانه اجابت میخورد.
علامت چهارم: وَ أُحْیِ الْمَوْتی(1)مردگان را زنده میگردانم، بِإِذْنِ اللَّهِ(2)به فرمان خدا. تکرار این کلمه برای دفع توهّم الوهیّت است، زیرا وقوع احیا از مخلوق صورت نبندد و در اخبار آمده عیسی علیه السّلام چهار نفر را زنده کرد.
یکی: عاذر که از دوستان او بود و در بعضی از قری بیمار شد، خواهرش را نزد عیسی علیه السّلام فرستاد تا از این صورت او را اخبار نماید. خواهر آمد و گفت: یا روح اللّه! عاذر که دوست و صدیق تو است، در فلان موضع بسیار رنجور است و بعد مسافت میان او و عیسی سه روز راه بود. عیسی با اصحاب برخاست و متوجّه آن صوب شد.
چون به آنجا رسید، سه روز برآمده بود که متوفّی شده بود. عیسی سر قبر او آمد، ایستاد، دست به دعا برداشت و فرمود:
اللّهمّ ربّ السموات السبع و الأرضین السبع انّک ارسلتنی الی بنی اسرائیل إلی دینک و اخبرهم انّی احی الموتی بإذنک فاحی عاذرا؛ ای خداوند هفت آسمان و هفت زمین! تو مرا به بنی اسراییل فرستادهای تا ایشان را بر دین تو دعوت کنم و به
ایشان خبر دهم که تو به دعای من مرده را زنده میگردانی، پس عاذر را زنده گردان! فی الحال به قدرت ذوالجلال قبر شکافته شد، عاذر برخاست، از اعضای او روغن میچکید، با عیسی به شهر آمد، مدّتی طویل بماند و فرزندان بسیار از او پیدا شدند.
دوّم: پسر زنی فوت شد، مادرش از پس جنازه او میرفت و جزع و فزع میکرد.
عیسی علیه السّلام چون حال او دید، بیتاب شد، دست به دعا برداشت و از خدا خواست او را زنده کند. فی الحال زنده شد، در نعش بازنشست و از جنازه پایین آمد.
سوّم: زنی بود که به او ابنته الغابر میگفتند، چون فوت شد، قوم او نزد عیسی آمدند و به تضرّع و زاری از عیسی خواستند او را زنده ساخت.
چهارم: سام بن نوح بود که قریب چهارهزار سال از فوت او گذشته بود؛ او را زنده گرداند و سبب احیای او، این بود که قوم عیسی گفتند: اگر مرده قدیم را برای ما زنده کنی، به رسالت تو معترف میشویم، قبر سام را به او نشان دادند و گفتند: او را زنده گردان که قریب چهارهزار سال است مرده.
عیسی بهترین نام خدا را بر زبان راند و گفت: قم بإذن اللّه! سام بن نوح از قبر برخاست، نیمه سر او سفید شده بود و میگفت: اقامة القیمة، آیا قیامت برخاسته؟
عیسی گفت: نه و لکن من از خدای خود خواستم تو را زنده کند. سپس به او گفت: تو در جوانی فوت شدی، چرا مویت سفید گشته؟
گفت: چون آواز تو را شنیدم، پنداشتم قیامت برخاسته؛ از هول آن موی سرم سفید شد. پس به او گفت: مت بإذن اللّه؛ به فرمان خدا بمیر! مرد.
کلبی روایت کرده: عیسی علیه السّلام خدا را به یا حیّ یا قیّوم میخواند، حق سبحانه دعای او را اجابت میکرد، انتهی الحدیث.
از جمله آیاتی که بر وقوع رجعت در امم سابق دلالت دارد، آیه وَ آتَیْناهُ أَهْلَهُ
وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ(1)است که در حکایت حال ایّوب واقع شده که بعد از اینکه خداوند بر هلاکت مواشی، عقار، ضیاع، اموال و اولاد آن بزرگوار اراده فرمود- چنانکه در کتب تواریخ، اخبار و زبر تفاسیر علمای اخیار مذکور است- دوباره بر او منّت نهاده، جمیع فرزندان و اموال او را اضعافا مضاعفه، به او کرامت فرمود؛ چنانکه فرموده:
وَ آتَیْناهُ؛ و ما به ایّوب دادیم، أَهْلَهُ؛ فرزندان او را؛ یعنی ایشان را برای او زنده گرداندیم. وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ(2)مانند ایشان با ایشان؛ یعنی ضعف آنچه بودند به او کرامت فرمودیم، تا اینکه مثل اولاد و اولاد او و اولاد اولاد او به او دادیم.
در تفسیر منهج است که در روایت آمده: رحمه، زوجه ایّوب، بعد از عود جوانی، بیستوشش پسر برای ایّوب آورد. اصحّ این است که حقتعالی اولاد او را باعیانهم و اشخاصهم احیا کرد و مثل ایشان را در عدد، از بطن رحمه برای او ایجاد فرمود، نیز مواشی و اموال را به اعیان و با ضعف آنها بر او ردّ فرمود، این قول قتاده است و حسن میباشد.
از حضرت صادق علیه السّلام مروی است و عکرمه و مجاهد بر آناند که ایّوب را در احیای اولاد و ایجاد مثل ایشان مخیّر ساختند. وی احیای اهل خود در آخرت و مثل ایشان را در دنیا اختیار کرد.
از ابن عبّاس مروی است: حقتعالی جمیع اولاد، مواشی و اموالش را مضاعف به او داد و ابر سرخ و سفید فرستاد تا ملخ زرّین بر وی ببارید.
در احقاف آمده: سهشبانهروز در حوالی سرای او بارید و در حدیثی آمده: هر قطره آب غسل که از وی میچکید، ملخ زرّین شده، ایّوب آن را به دست جمع کرد. وحی آمد:
ای ایّوب! من تو را مستغنی نساختم و جمیع اموال را با ضعف آن به تو دادم، برای چه این را جمع میکنی؟
عرض کرد: بار خدایا! چون این از بدن من جدا شده که محلّ ابتلا و امتحان است،
پس برکت و کرامت دیگر و بر سایر اموال مزیّت تیمّن و تبرّک خواهد داشت.
از جمله آیاتی که بر وقوع رجعت در امم سابق دلالت دارد، آیه وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا أَصْحابَ الْقَرْیَةِ؛ است؛ یعنی ای محمد! برای اهل مکّه مثلی بیان کن! مراد آن است: مثل لهم مثلا؛ برای ایشان مانند ساز! أَصْحابَ الْقَرْیَةِ؛ به یاران دیه انطاکیه.
صاحب کشّاف آورده: اصل کلام این است: وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا أَصْحابَ الْقَرْیَةِ و ثانی بیان اوّل است؛ یعنی برای ایشان قصّه عجیبی بیان کن که آن قضیّه یاران انطاکیه است و قوله: إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ(1)بدل آن است؛ یعنی آن را بیان کن که چون رسولان عیسی علیه السّلام به آن دیه آمدند و آنچنان بود که عیسی علیه السّلام دو نفر از حواریّان صادق و صدوق خود را به انطاکیه فرستاد تا خلق را به خدا دعوت کنند که آنها یا یوحنّا و یونس، یا یحیی و تومان و یا باروص و ماروص بودند.
ایشان نزدیک شهر رسیده، دیدند پیری چند گوسفند میچراند؛ بر او سلام کردند، پرسید: کجا میروید؟
گفتند: ما رسولان عیسای پیغمبریم، آمدیم شما را به اسلام دعوت کنیم و از عبادت اصنام بازداریم.
گفت: شما بر صدق دعوی خود هیچ آیت و دلیلی دارید؟
گفتند: آری، بیماران به دعای ما شفا مییابند و اکمه و ابرص؛ یعنی کور مادرزاد و پیس را به صحّت میرسانیم.
پیر گفت: چند سال است فرزند من بیمار است و جمیع اطبّا از علاج او عاجزند، اگر او به دست شما خوب شود، مذهب عیسی علیه السّلام را اختیار میکنم و مسلمان میشوم.
1) سوره یس، آیه 13.
بر سر بالین وی آمدند و دعا کردند، فی الحال صحّت یافت و از جمیع امراض خلاص گشت. پیر ایمان آورد، او حبیب نجّار و مؤمن آل یس است که ششصد سال قبل از زمان حضرت رسالت بدو گروید؛ وقتی عیسی او را به اوصاف کریمه آن حضرت و حقیّت نبوّت و خاتمیّت او اخبار کرد و یکی از سبّاق او است.
در روایت صحیح ثابت شده که او در خفیّه، مؤمن و به نماز و عبادت مشغول بود، چون این رسولان آمدند، اظهار ایمان نمود.
القصّه، خبر این دو مرد در انطاکیه فاش شد و بیماران بسیاری از برکت دعای ایشان به شرف صحّت مشرّف میشدند. ملک شهر که به او افطیخش رومی میگفتند، بت میپرستید، از حال ایشان خبر یافت، ایشان را طلبید و گفت: شما کیستید؟
گفتند: ما رسولان عیسیایم و خلق را از بادیه ضلالت به سرمنزل هدایت میخوانیم.
گفت: آیت شما چیست؟
گفتند: اکمه و ابرص را شفا میدهیم و جمیع بیماران را خوب کنیم.
گفت: برگردید تا من در کار شما اندیشه کنم. ایشان بازگشتند.
وهب بن منبه گفت: ایشان مدّتی در این شهر بودند و مردمان نمیگذاشتند پیش پادشاه روند. روزی پادشاه را در بازار دیدند، تکبیر کردند و ذکر خدا را اظهار نمودند.
او غضبناک شد، فرمود ایشان را به زندان محبوس کنند. خبر به عیسی علیه السّلام رسید.
شمعون الصفا، رأس الحواریّین و خلیفه او را به یاری ایشان فرستاد، او به شهر آمد، با خواصّ ملک آشنایی آغاز کرد، به سبب دانش و حکمت، مقرّب پادشاه شد و چون عیسی به فرمان خدا، رسولان را فرستاده بود؛ حق سبحانه و تعالی ارسال ایشان را به خود اسناد کرد و فرمود: إِذْ أَرْسَلْنا.
این بدل ظرف اوّل است؛ یعنی برای کفّار مکّه این را بیان کن که چون فرستادیم، إِلَیْهِمُ اثْنَیْنِ؛ دو نفر را به سوی اهل انطاکیه، فَکَذَّبُوهُما؛ پس اهل آن دیه، هردو را
تکذیب کردند و به زندان محبوس ساختند. فَعَزَّزْنا(1)پس ما ایشان را غالب گرداندیم، حفص به تشدید میخواند؛ یعنی آن هردو را قوت دادیم، بثالث؛ سوّمی؛ یعنی شمعون الصفا را فرستادیم و ترک ذکر مفعول به جهت آن است که غرض بیان معزّزبه است و گفتهاند معزّزبه سلوم یا بولس بود، امّا اصحّ آن است که شمعون بود که عقب ایشان آمد، با پادشاه اختلاط نمود و مقرّب درگاه شد.
آوردهاند؛ او با ملک به بتخانه میآمد و خدا را سجده میکرد؛ مردم میپنداشتند ملک بت میپرستد. ملک بر او اعتماد تمام کرد و بدون مشاوره وی به هیچ امری اقدام نمینمود. روزی از پادشاه پرسید: ای ملک! شنیدهام دو مرد را حبس نمودهای به جهت آنکه دعوی دین دیگر میکنند و مردم را از این دین منع مینمایند.
گفت: آری.
شمعون از روی تعجّب گفت: ای ملک! بفرما ایشان را حاضر کنند که گفتارشان عجیب است. ملک به احضارشان امر کرد. چون ایشان شمعون را نزد ملک دیدند، خوشحال شدند و دلیروار نشستند. شمعون از ایشان پرسید: شما کیستید؟
گفتند: ما رسولان رسول خداییم؟
شمعون گفت: به چه کار آمدهاید؟
گفتند: آمدهایم تا ملک و قوم او را از عبادت اصنام بازداشته، به عبادت کسی که آفریدگار زمین و آسمان است، ترغیب کنیم.
گفت: برای این بیّنه و حجّتی دارید؟
گفتند: نبرء الأکمه و الأبرص و نشفی المرضی بإذن اللّه؛ ابرص و اکمه و جمیع امراض را به فرمان خدا خوب میکنیم. ملک فرمود اکمهای حاضر ساختند، کودکی که چشم وی مساوی پیشانیاش بود.
ملک فرمود: به خدای خود بگویید او را بینا سازد. ایشان دعا کردند، فی الحال هر دو چشم او شکافته شد، بعد از آن، دو مهره از گل ساختند، در آن موضع نهادند و دعا
1) سوره یس، آیه 14.
کردند، حدقه گشت و بینا شد. ملک متعجّب شد.
شمعون گفت: ای ملک! ما نیز از این خدایان بخواهیم همین کار را بکنند.
ملک آهسته گفت: ای شمعون! تو نمیدانی ایشان نمیشنوند، نمیبینند و بر هیچ چیز قدرت ندارند.
شمعون بار دیگر گفت: ای جوانان! خدای شما دیگرچه میتواند انجام دهد؟
گفتند: مرده را زنده میگرداند.
شمعون گفت: اگر خدای شما چنین کند، ما همه به وی میگرویم.
گفتند: خدای ما بر همهچیز قادر است.
ملک گفت: هفت روز است پسر دهقان من وفات کرده ولی او را دفن نکردهاند، به جهت آنکه انتظار پدرش میکشند تا بیاید و او را دفن کند، او را زنده کنید و گفتهاند:
پسر ملک بود که هفت روز از موتش گذشته بود؛ او را حاضر کردند، از حال خود گردیده، متعفّن و متغیّر شده، شمعون در خفیّه دعا کرد، دو رسول دیگر نیز به تبع شمعون از خدا خواستند، فی الحال زنده شد، برخاست و گفت: ای قوم! نیز از خدا بترسید و به او ایمان آرید! در این هفت روز مرا به هفت طبقه آتش برده، عذاب نمودهاند، امروز در آسمان بگشودند؛ دیدم جوانی نیکوصورت این سه نفر را شفاعت میکرد.
گفتند: این سه نفر کیستند؟
گفت: شمعون وصیّ عیسی و دو تا از حواریّان او و جوانی که برای ایشان دعا میکرد، عیسی بود.
عیّاشی قصّه مذکور را به اسناد خود از ثمالی و او از امام محمد باقر و جعفر صادق علیهما السّلام نقل نموده و به این منتهی ساخته که میّت، پسر مالک انطاکیه بود که بعد از دفنش، به دعای هردو رسول زنده شد، برخاست، خاک از سرش میریخت و میدوید.
ملک در عقبش مسارعت نمود، چون به او رسید، گفت: ای فرزند! حال تو چیست؟
گفت: من در حال موت، دو مرد را دیدم که به سجده افتادند و حیات مرا از خدا درخواست کردند.
ملک گفت: اگر آن دو نفر را ببینی، میشناسی؟
گفت: آری.
ملک امر کرد همه به صحرا آیند و گفت یکی از رسولان پیشتر بیاید و بعد از آن که خلق بسیار آمدند، دیگری بیاید تا بداند پسرش به معرفت ایشان علم دارد یا نه.
چون رسول اوّل آمد، پسر گفت: یکی این است و بعد که دیگری بر طریق مذکور رسید، گفت: دیگری این است. این سخن در ملک اثر کرد. او و قومش ایمان آوردند و جبرییل بر آنان که ایمان نیاوردند، صیحهای زده، هلاکشان ساخت؛ چنانکه در تفسیر علی بن ابراهیم است، انتهی.
از جمله آیاتی که بر وقوع رجعت در امم سابق دلالت دارد، آیه وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ*(1)است؛ چنانکه سعد بن عبد اللّه اشعری از کتاب واحده، بنابر آنچه در بحار نقل نموده، مذکور ساخته: از محمد بن حسن بن عبد اللّه اطروشی روایت شده که او از جعفر بن محمد بجلّی، او از برقی، او از ابن ابی نجران، او از عاصم بن حمید، او از باقر علیه السّلام، او از پدرش زین العابدین علیه السّلام، او از پدرش حسین بن علی علیه السّلام و او از پدرش علی بن ابی طالب علیه السّلام روایت نموده، آن حضرت فرمود: به درستی که خدای تعالی احد است؛ یعنی غیر مرکّب و واحد؛ یعنی بینظیر و بیشریک و در وحدانیّت خود متفرّد و تنها بود.
سپس کلمهای فرمود، آن کلمه نوری شد، بعد، از آن نور، محمد، من و اولادم را آفرید. بعد کلمه دیگری فرمود، این کلمه هم گردید، روحی شد، این روح را گردانید
1) سوره مائده، آیه 9؛ سوره نور، آیه 55.
و در آن نور قرار داد. پس از آن، روح را به وسیله آن نور در بدنهای ما گذاشت، بنابراین ما روح خدا و کلمه اوییم و با ما حجّت را بر مخلوقات خود تمام کرد.
وقتی آفریده شدیم، میان سایه منبر یا میان ابر، سبزی بودیم؛ زمانی که نه آفتاب بود، نه ماه، نه شب، نه روز و نه چشمی که نگاه کند. در آنجا خدا را بندگی، تقدیس و تسبیح میکردیم و این، پیش از آن بود که خدای تعالی مخلوقات را خلق نماید، خداوند کردگار از انبیا عهدوپیمان گرفت که به ما ایمان آورند و یاری کنند. این است معنی قول خدای تعالی: أَخَذَ اللَّهُ مِیثاقَ النَّبِیِّینَ لَما آتَیْتُکُمْ مِنْ کِتابٍ وَ حِکْمَةٍ ثُمَّ جاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ(1)خدای تعالی زمانی از انبیا عهد و پیمان گرفت که به شما کتاب و شریعت فرستاد؛ بعد از آن، پیغمبری نزد شما آمد که تصدیقکننده کتاب و شریعتتان است، هرآینه به او ایمان میآورید و یاریش میکنید.
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: یعنی به محمد ایمان میآورید و وصیّ او را یاری میکنید و بعد از این، همه پیغمبران او را یاری خواهند کرد. خدای تعالی از من و محمد عهدو پیمان گرفت که یکدیگر را یاری کنیم. من به عهد خویش وفا نموده، محمد را یاری کرده، پیش رویش جهاد نمودم، دشمنانش را به قتل رساندم و به عهدوپیمان خویش وفا کردم. خدای تعالی ایشان را از دار الفنا به دار البقا برده، بعد از این، مرا نصرت و یاری خواهند کرد و بین مشرق و مغرب برای من خواهند بود.
هر آینه خدای تعالی همه پیغمبران از آدم تا محمد صلّی اللّه علیه و اله را زنده میگرداند. همه پیغمبران مرسل پیش روی من به سر مردگان و زندگان منافق و کافر از جنّ و انس شمشیر میزنند. این امر، امر عجیبی است و چگونه از مردگان تعجّب ننمایم که خدای تعالی ایشان را طایفه به طایفه زنده میگرداند، لبّیک لبّیک یا داعی اللّه گویان داخل کوچههای کوفه میشوند درحالیکه شمشیرها را از غلاف کشیدهاند.
دوشهای خود را میگیرند برای اینکه با آنها به سرهای کافران، جبّاران و تابعان ایشان از اوّل و آخر بزنند تا خدای تعالی وعدهای را که درباره ایشان نموده، به جا
1) سوره آل عمران، آیه 81.
آورد؛ چنانکه فرموده: وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً(1)خدای تعالی از شما به کسانی که ایمان آورده، عمل صالح کردهاند، عهد نموده که ایشان را خلفای روی زمین گرداند؛ چنانکه آنان را که پیشتر از ایشان بودند، خلفای روی زمین نموده، خداوند در خصوص دینی که برایشان برگزید، ایشان را تمکین دهد و خوفشان را به امنیّت، اطمینان و خاطرجمعی بدل نماید، تا اینکه مرا عبادت کنند و هیچ شریک قرار ندهند.
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: معنی آخر آیه این است که با اطمینان و خاطرجمعی مرا عبادت کنند و بندگی نمایند، از احدی از بندگانم نترسند و تقیّه نکنند.
از جمله آیات دالّ بر وقوع رجعت در امم سابق، آیه ثُمَّ بَعَثْناکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ(2)است. در قصّه کسانی که حضرت موسی علیه السّلام از میان قوم خود، برای میقاتگاه پروردگارش برگزیده. معنی آیه این است: سپس بعد از مردن شما را زنده گرداندیم، پس بر شما لازم است در عوض این نعمت، شکر کنید. این زمانی بود که ایشان سخن گفتن خدا را شنیدند و گفتند این را تصدیق نمیکنیم مگر اینکه آشکارا خدا را ببینیم، پس به سبب این دعوی که در حقیقت ظلم بود و از آنان سرزد، صاعقهای ایشان را گرفت؛ مدّتی مردند.
آنگاه جناب موسی علیه السّلام عرض کرد: پروردگارا! وقتی نزد ایشان مراجعت کردم، در خصوص آنها به بنی اسراییل چه بگویم؟
خدای تعالی ایشان را برای او زنده گرداند، ایشان به دنیا برگشتند، خوردند، آشامیدند، زن گرفتند و از ایشان اولاد متولّد شد، بعد از آن، با اجلهای خود وفات کردند. از جمله خداوند عزّ و جلّ به جناب عیسی علیه السّلام فرمود: وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتی بِإِذْنِی(1)وقتی مردگان را به اذن من زنده میگردانی. همه مردگانی که عیسی علیه السّلام به اذن خدا زنده گرداند به دنیا برگشتند و مدّتی ماندند، پس از آن با اجلهای خویش وفات کردند. اصحاب کهف سیصدونه سال در مغاره خودشان ماندند، بعد خدای تعالی ایشان را زنده و مبعوث کرد، ایشان برگشتند برای اینکه احوال پیغمبرشان از آنها پرسیده شود و قصّه ایشان مشهور است.
اگر کسی گوید خدای تعالی در حقّ ایشان فرمود: وَ تَحْسَبُهُمْ أَیْقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ(2)ایشان را بیدار گمان میکنی، حال آنکه خوابیدهاند؛ پس به مفادّ آیه، ایشان خوابیده بودهاند، بیدار شدند نه اینکه مرده بودند، زیرا خدای تعالی در حقّ ایشان چنین فرموده: قالُوا یا وَیْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ(3)ایشان گفتند: ای وای بر ما! چه کسی ما را از خوابگاه خود برانگیخت؟
آنگاه خداوند کردگار فرمود: این خواب نیست، بلکه چیزی است که خدا وعده کرده و پیغمبران در خصوص آن راست فرمودهاند، پس ایشان مرده بودند، هرچند خودشان گفتهاند ما خوابیده بودیم و مانند اینها بسیار است.
از جمله ذو القرنین است که بعد از مردن زنده شد؛ چنانکه در بحار است که ابن کوّا از حضرت امیر علیه السّلام سؤال نمود: ذو القرنین پادشاه بود یا پیغمبر؟ حضرت فرمود: نه پادشاه بود، نه نبیّ، بلکه بنده صالحی بود که بر قرن ایمن او به سبب اطاعت نمودنش از خدا زنده شد، سپس مرد، آنگاه خدا او را زنده گرداند و از این جهت به او ذو القرنین گویند.
در بیان بعضی از آیاتی که به رجعت مطلقه تأویل شدهاند و در آن، چند نجمه است.
بدان!
1- از جمله آن آیات قوله تعالی: الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ(1)است؛ چنانکه در مشارق الانوار است که غیبت سه است؛ روز رجعت، روز قیامت و روز قیامت قائم علیه السّلام و آن ایّام آل محمد صلّی اللّه علیه و اله است.
2- از جمله، آیه وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُونَ وَ لَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لَإِلَی اللَّهِ تُحْشَرُونَ(2)و اگر در راه خدا کشته شدید یا مردید، هرآینه آمرزشی از خدا و رحمتی بهتر است از آنچه جمع میکنند و اگر مردید یا کشته شدید، هرآینه به سوی خدا محشور میشوید.
در منتخب البصایر(3)از جابر از ابی جعفر روایت نموده: از قول خدا که فرموده:
وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ(1)سؤال کردم. فرمود: ای جابر! آیا میدانی سبیل اللّه چیست؟
گفتم: به خدا قسم! نه، مگر آنکه از شما بشنوم.
فرمود: قتل فی سبیل اللّه، علی و ذرّیّه آن سرور است، از کسانی که در ولایت و دوستی او کشته شدهاند، زیرا مراد از قتل فی سبیل اللّه، این قتل است و کسی نیست که به این آیه ایمانی داشته باشد مگر آنکه برای او کشته شدن و مردنی است. به درستی که کسی که کشته شده، پس نشر میشود، تا آنکه بمیرد و کسی که مرده، نشر میشود، تا آن که کشته شود، مراد از نشر، نشر در رجعت است.
از جمله آیه ثُمَّ بَعَثْناکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ(2)است؛ یعنی شما را بعد از مردنتان مبعوث ساختیم، شاید شکرگزار شوید. در تفسیر مجمع بعد از این آیه، فرموده: قومی از اصحاب ما به این آیه بر جواز رجعت استدلال نمودهاند و قول کسی که گفته رجعت جز در زمان پیغمبر جایز نیست تا آن برای او معجزه و بر نبوّتش دلیل باشد؛ باطل است، زیرا نزد ما، بلکه نزد اکثر امّت اظهار معجزات بر دست ائمّه و اولیا جایز است. ادلّه این مدّعی در کتب اصول ذکر شده، انتهی.
این ناچیز گوید: از قوله تعالی: لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ چنین فهمیده میشود که شکر این است و جز این نیست، جز در دار تکلیف واقع نمیشود و علّت شکر آنان، رجعت ایشان به دنیا و تشفّی قلوبشان از کسانی است که به آنها ظلم کردهاند، این تشفّی قلوب لا محاله در روز قیامت ساقط است، پس باید در زمان رجعت به دنیا باشد.
از جمله آیه کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ*(3)است، چنانکه در دمعة الساکبه از تفسیر
کنز الدقایق،(1)از زراره روایت نموده که به حضرت باقر علیه السّلام عرضه داشتم: خداوند میفرماید: هر نفسی چشنده مردن است و کسی که کشته شده، موت را نچشیده. سپس فرمود: چارهای نیست از اینکه آن مقتول باید به دنیا رجوع نماید تا مرگ را بچشد.
از جمله آیه وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ إِلَّا لَیُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ(2)است، در کشّاف گفته: هردو ضمیر راجع به حضرت عیسی علیه السّلام است؛ یعنی احدی از اهل کتاب از یهود و نصارا نیست مگر آنکه البتّه به عیسی علیه السّلام ایمان میآورند پیش از آنکه بمیرد.
در تفسیر علی بن ابراهیم(3)از شهر بن حوشب روایت نموده که گفت: حجاج به من گفت: ای شهر! آیهای از قرآن است که فهمش مرا عاجز نموده.
گفتم: ایّها الامیر! آن کدام آیه است؟
گفت: آیه وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ(4)به خدا قسم! به یهودی و نصرانی مرور مینمایم، پس گردن او را میزنم و به طرف چشم خود به او نگاه میکنم، او را نمیبینم که زبانش حرکت کند، تا آنکه بهواسطه رفتن روح از بدنش سرد و خنک میشود، پس این چگونه ایمان آوردن قبل از موت است؟
گفتم: اصلح اللّه الامیر! تأویل این آیه، چنین نیست که شما تأویل نمودهاید.
حجاج گفت: پس تأویل آن چگونه است؟
گفتم: تأویلش آن است که پیش از روز قیامت عیسی علیه السّلام از آسمان به سوی دنیا نازل میشود، پس اهل ملّت یهود و غیر آن باقی نمیماند مگر آنکه پیش از مردن او ایمان میآورد و عقب مهدی علیه السّلام نماز میگزارد. حجاج گفت: ویحک! این تأویل را از کجا میگویی و از چه کسی نقل مینمایی؟ گفتم: محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السّلام به این تأویل مرا حدیث کرد.
حجاج گفت: به خدا قسم! این تأویل را از چشمه صافی علم و دانش آوردهای.
از جمله آیه وَ مِنْ قَوْمِ مُوسی أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ(1)است، در تفسیر مجمع آورده: اختلاف شده که این امّت هدایتیافته به حقّ، از قوم موسی علیه السّلام چه کسانی هستند؟
در این خصوص چند قول است: اوّل: ایشان قومی از ورای چیناند، میان ایشان و چین وادی بسیار گرمی از ریگ است که نمیتوان از آن عبور کرد. این از حضرت ابی جعفر علیه السّلام مروی است، تا آنکه فرموده: گفته شده جبرییل در لیله معراج حضرت ختمیمرتبت را به سوی ایشان برد، پس آن سرور ده سوره از قرآن را که در مکّه نازل شده، بر ایشان قرائت فرمود. آنان به حضرت گرویده، نبوّتش را تصدیق نمودند، آن بزرگوار به ایشان امر فرمود در مکان خود باشند و رسوم شنبه را ترک کنند، ایشان را به نماز و زکات امر فرمود، آن زمان غیر از این دو فریضه بر حضرت نازل نشده بود، پس آنها نیز به این دو فریضه عمل نمودند و اصحاب ما روایت کردهاند آنان با قائم آل محمد خروج مینمایند.
شیخ مفید در ارشاد(2)از مفضّل بن عمرو او از حضرت صادق علیه السّلام روایت نموده که فرمود: بیستوهفت نفر که پانزده نفر ایشان از قوم موسی علیه السّلام هستند از پشت کوفه با حضرت قائم علیه السّلام خارج میشوند که یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ(3)نیز هفت نفر اصحاب کهف، یوشع بن نون، سلمان و ابو دجّانه انصاری، مقداد بن اسود و مالک اشتر، پیش روی آن بزرگوار میباشند درحالیکه از جانب آن سرور انصار و حکّاماند.
از جمله آیه إِنَّ اللَّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ(1)است؛ چنانکه در منتخب البصائر(2)از ابو بصیر و او از حضرت باقر علیه السّلام روایت نمود که از این آیه از حضرت پرسیدند، فرمود: آن در میثاق بوده.
سپس التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ(3)را قرائت نمودم.
فرمود: چنین قرائت مکن! بلکه التّائبون العابدین! قرائت نما آنگاه فرمود:
هرگاه این اشخاص را در زمان رجعت دیدی، بدان آناناند که خداوند انفس و اموالشان را خریداری نموده و هیچ مؤمنی نیست، مگر آنکه مردن و کشتهشدنی برای اوست، کسی که بمیرد، مبعوث میشود، تا آنکه به موت حتف از دنیا برود.
از جمله آیه بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ(4)است که در تفسیر علی بن ابراهیم(5)آمده: این آیه در مورد رجعت نازل نشده و مراد از تکذیب در آن، تکذیب رجعت است که گفتند نمیباشد. سپس فرمود: بعضی ایمان و تصدیق به آن ورزیده و بعضی به آن ایمان ندارند. ای محمد پروردگار تو! به مفسدین داناتر است.
از جمله آیه وَ إِمَّا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ الَّذِی(6)است؛ چنانکه در تفسیر علی بن ابراهیم آمده: و امّا نرینّک یا محمّد بعض الّذی نعدهم من الرّجعة و قیام القائم.
از جمله آیه وَ لَوْ أَنَّ لِکُلِّ نَفْسٍ ظَلَمَتْ ما فِی الْأَرْضِ لَافْتَدَتْ بِهِ(7)چنانکه در
تفسیر مذکور(1)است که فرموده: و لو انّ لکلّ نفس ظلمت آل محمّد حقّهم ما فی الأرض جمیعا لا افتدت به فی ذلک الوقت؛ یعنی وقت الرجعه.
از جمله آیه وَ لَئِنْ أَخَّرْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ إِلی أُمَّةٍ(2)است؛ چرا که در تفسیر علی بن ابراهیم(3)آمده: مراد از امّت معدوده، سیصدوسیزده نفر اصحاب قائم و مراد از تأخیر عذاب، تأخیر تا وقت رجعت آنان است.
از جمله آیه وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیَّامِ اللَّهِ(4)چنانکه در منتخب البصائر از حضرت صادق علیه السّلام روایت نموده که فرمود: ایّام خدا سه است؛ یوم القائم، یوم الکرّه و یوم القیمه.
از شیخ رجب برسی نقل شده: یوم القائم، یوم آل محمد، یوم الکرّه، یوم آل محمد و یوم القیامه، یوم آل محمد است، زیرا ایشان شهدا بر امم در دار فنا و شفعا برای گناهکاران در دار بقا هستند، کسانی که به روز قیامت ایمان نیاوردند، به خدا ایمان نیاوردهاند، پس ایشان کافراناند.
از جمله آیه فَالَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُنْکِرَةٌ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ(5)است که در تفسیر برهان از جابر از حضرت باقر علیه السّلام روایت نموده که فرمود: فَالَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ؛ ایّ بالرجعة که آن حقّ و واقع است. نیز در تفسیر علی بن ابراهیم(6)قریب به همین مضمون از آن سرور روایت شده است.
از جمله آیه هَلْ یَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ تَأْتِیَهُمُ الْمَلائِکَةُ أَوْ یَأْتِیَ أَمْرُ رَبِّکَ(7)است که در
تفسیر قمی(1)فرموده: مراد از یَأْتِیَ أَمْرُ رَبِّکَ؛ ایّ من العذاب و الموت فی الرجعة و خروج القائم.
از جمله آیه فَأَصابَهُمْ سَیِّئاتُ ما عَمِلُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ(2)که در تفسیر قمی(3)است: فَأَصابَهُمْ سَیِّئاتُ ما عَمِلُوا من العذاب فی الرجعة.
از جمله آیه وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ لَئِنْ جاءَتْهُمْ آیَةٌ لَیُؤْمِنُنَّ بِها قُلْ إِنَّمَا الْآیاتُ عِنْدَ اللَّهِ وَ ما یُشْعِرُکُمْ أَنَّها إِذا جاءَتْ لا یُؤْمِنُونَ، به سختترین سوگندها به خدا سوگند خوردند که اگر بر ایشان آیتی آید، هرآینه به آن بگروند. بگو جز این نیست که اینها نزد خداست و چه چیز شما را آگاه کرد که چون آن آیات آید، ایشان ایمان نخواهند آورد.
در تفسیر قمی(4)است که حضرت صادق علیه السّلام به راوی فرمودند: مردم در مورد این آیه چه میگویند؟
راوی عرض کرد: میگویند درباره کفّار نازل شده.
حضرت فرمود: کفّار به خدا قسم یاد نمینمایند و جز این نیست که این آیه، درباره قومی از امّت محمد نازل شده که به آنها گفته شده بعد از موت و قبل از قیام قیامت، به دنیا رجوع مینمایید، آنان قسم یاد میکنند که رجوع نمیکنیم. خداوند بر ایشان ردّ نموده؛ بقوله: وَ لِیَعْلَمَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّهُمْ کانُوا کاذِبِینَ(5)در زمان رجعت، آنها را به دنیا ردّ مینماید و ایشان را میکشد، تا آنکه سینههای مؤمنین تشفّی شود.
از جمله آیه وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمی وَ أَضَلُّ سَبِیلًا(6)
است، چرا که در منتخب البصائر(1)و تفسیر برهان از ابی بصیر از حضرت باقر علیه السّلام یا صادق علیه السّلام روایت نموده: مراد از آخرت در این آیه، زمان رجعت است.
از جمله آیه وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً(2)است؛ چنانکه در تفسیر قمی(3)و منتخب البصائر(4)از معاویة بن عمّار روایت نموده که از آن حضرت، از معیشت ضنک پرسیدم که این معیشت برای چه کسانی است؟
فرمود: به خدا قسم! آن برای ناصبیان است.
عمّار گوید: گفتم: جعلت فداک! من آنها را دیدم که در عمر طولانی خود در رفاهیّت عیش وسعت گذران نمودند، تا آنکه از دنیا درگذشتند.
حضرت فرمود: به خدا قسم! تنگی معیشت ایشان در زمان رجعت است و به نحوی بر ایشان تنگ میشود که عذره؛ یعنی غایط، خواهند خورد.
از جمله آیه وَ حَرامٌ عَلی قَرْیَةٍ أَهْلَکْناها أَنَّهُمْ لا یَرْجِعُونَ(5)است، در تفسیر قمی(6)از محمد بن مسلم از حضرت باقر و صادق علیهما السّلام روایت نموده که فرمودند: هر قریه که خداوند، اهل آن را در دنیا به عذاب هلاک نمود، در زمان رجعت به دنیا رجوع نخواهند کرد.
این آیه عظیمه دلیلی بر حقیّت رجعت است، زیرا احدی از اهل اسلام این را انکار نمیکند که تمام مردمان در روز قیامت رجوع خواهند کرد، چه آنانکه در دنیا به
عذاب هلاک شدهاند و چه غیر آنان، پس قوله تعالی که فرموده: لا یَرْجِعُونَ؛ یعنی در رجعت بازگشت ننمایند ولی در روز قیامت همه خلایق بازخواهند گشت و امّا کسانی که مؤمن یا کافر محضاند و غیر ایشان از کسانی که به عذاب هلاک نشدهاند؛ در زمان رجعت بازگشت خواهند کرد.
از جمله آیه وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ یُکَذِّبُ بِآیاتِنا فَهُمْ یُوزَعُونَ(1)است؛ چنانکه در منتخب البصائر(2)از حضرت صادق علیه السّلام روایت نموده که در تفسیر این آیه فرمودند: احدی از مؤمنین نیست که در دنیا کشته شده باشد، مگر آنکه به دنیا رجوع میکند تا به موت حتف انف بمیرد و احدی از مؤمنین نیست که مرده باشد مگر آنکه رجوع میکند تا کشته شود.
در کتاب مذکور از ابی بصیر روایت نموده که حضرت ابی جعفر علیه السّلام به من فرمود:
آیا اهل عراق رجعت را انکار مینمایند؟
عرض کردم: بلی.
حضرت فرمود: آیا آیه وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً را تلاوت نمینمایند؟(3)این ناچیز گوید: این حشر، مخصوص بعضی است که از آن به فوج تعبیر شده و این جز در زمان رجعت نیست، زیرا حشر در قیامت مخصوص به فوجی دون فوجی نیست و برای همه خلایق عام است.
از جمله آیه أَ فَمَنْ وَعَدْناهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاقِیهِ(4)است؛ چنانکه در تأویل الایات آمده: موعود، علی بن ابی طالب علیه السّلام است که خداوند به او وعده داده برای او از دشمنانش در دنیا انتقام کشد؛ یعنی وعده داده از آنها در رجعت انتقام کشد و بهشت را برای او و دوستانش در آخرت وعده فرموده.
از جمله آیه إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرادُّکَ إِلی مَعادٍ(1)است؛ چنانکه در تفسیر قمی(2)است که از حضرت ابی جعفر علیه السّلام از جابر پرسش شد، پس فرمود:
خداوند جابر را رحمت فرماید! او از فقه و دانش به درجهای رسیده بود که تأویل آیه إِنَّ الَّذِی فَرَضَ را میدانست که مراد از ردّ معاد، همان رجعت است.
از جمله آیه وَ یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللَّهِ(3)است؛ چنانکه در تفسیر برهان از حضرت صادق علیه السّلام روایت نموده که در تفسیر این آیه: وَ یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ* بِنَصْرِ اللَّهِ فرمود: در قبورشان به قیام قائم.
از جمله آیه وَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ کَذلِکَ تُخْرَجُونَ(4)است؛ چنانکه در کافی از حضرت ابی ابراهیم روایت نموده که فرمود: احیای زمین به باریدن باران بر آن نیست، بلکه به مبعوث فرمودن مردههایی توسّط خداوند است که عدل را احیا مینمایند، پس زمین به احیای عدل و اقامه حدود الهی در آن احیا میشود و این از چهل شبانهروز باریدن باران در زمین نافعتر است.
از جمله آیه قالُوا یا وَیْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا(5)است، در روضه کافی(6)از حسن بن شاذان واسطی روایت نموده که به حضرت ابی الحسن علی بن موسی الرضا علیه السّلام تشکّی جفای اهل واسط بر من را نوشتم؛ میان ایشان، طایفهای از عثمانیّه بودند که مرا اذیّت میکردند.
توقیعی به خطّ مبارک آن سرور در جواب من وارد شد که مضمونش این بود: به درستی که خداوند عزّ و جلّ از اولیای ما بر صبر در دولت باطل پیمان گرفته، پس برای حکم پروردگار خود صبر کن! هرگاه سیّد خلایق قیام نماید، هرآینه خواهند گفت:
یا وَیْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا، مراد از سیّد خلق حضرت بقیّة اللّه است؛ چنانکه مراد از بعث از مرقد، رجعت آنهاست.
از جمله آیه وَ لَنُذِیقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذابِ الْأَدْنی دُونَ الْعَذابِ الْأَکْبَرِ(1)است؛ چنان که در منتخب البصائر(2)از جابر از حضرت باقر علیه السّلام روایت نموده که فرمود: در این امّت احدی از نیکوبد نیست مگر آنکه زود است که نشر کرده میشود. مؤمنین، به سوی قرّة عیون، فرح و انبساط نشر میشوند و امّا فجّار، خدا آنها را به سوی خزی نشر میدهد. آیا قول باریتعالی را نشنیدهای که فرموده: وَ لَنُذِیقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذابِ الْأَدْنی دُونَ الْعَذابِ الْأَکْبَرِ. در تفسیر قمی(3)است که مراد از عذاب ادنی، عذاب رجعت به شمشیر است.
لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ*(4)به درستی که ایشان در زمان رجعت رجوع مینمایند، تا آن که عذاب کرده شوند.
از جمله آیه أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا نَسُوقُ الْماءَ إِلَی الْأَرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً(5)است؛ چنانکه در تفسیر قمی(6)آمده: مراد از الْأَرْضِ الْجُرُزِ، زمین خراب است و این مثلی است که خدا آن را برای رجعت و قائم بیان فرموده.
پس چون رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به خبر رجعت خبر داد، منکرین آن گفتند: مَتی هذَا
الْفَتْحُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ(1)پس خداوند فرمود: یا محمد! به ایشان بگو: یَوْمَ الْفَتْحِ(2)ای الرجعه آنان را که در دار دنیا کافر بودند، ایمانشان به ما در وقت رجعت نفع نمیبخشد، پس یا محمد! از ایشان اعراض نما! وَ انْتَظِرْ إِنَّهُمْ مُنْتَظِرُونَ(3)
از جمله آیه رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا(4)است، که حکایت از مشرکین میباشد؛ چنانکه در منتخب البصائر(5)از حضرت باقر علیه السّلام روایت نموده که فرمود: این خاصّ اقوامی در رجعت بعد از موت است.
در بحار از حضرت رضا علیه السّلام روایت نموده که فرمود: به خدا قسم! مورد این آیه جز در زمان رجعت نیست.
از جمله آیه فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخانٍ مُبِینٍ(6)إلی قوله تعالی: یَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکُبْری إِنَّا مُنْتَقِمُونَ(7)چنانکه در تفسیر قمی(8)است که فرمود:
این دخان وقتی است که در زمان رجعت از قبر خارج میشوند، پس ظلمت و تاریکی همه مردم را فرامیگیرد، آنگاه میگویند: این عذابی دردناک است.
فرمود: به درستی که ما عذاب را اندکی از آنان کشف میکنیم، بهدرستی که شما عودکنندگان به سوی قیامت هستند، پس اگر یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخانٍ مُبِینٍ در قیامت بود، باریتعالی نمیفرمود: إِنَّا کاشِفُوا الْعَذابِ قَلِیلًا إِنَّکُمْ عائِدُونَ(9)زیرا بعد از قیامت و آخرت، عود و بازگشتی نیست، پس فرمود: یَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکُبْری؛ یعنی فی القیامة إِنَّا مُنْتَقِمُونَ.
از جمله آیه قُلْ لِلَّذِینَ آمَنُوا یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لا یَرْجُونَ أَیَّامَ اللَّهِ(1)است؛ چنانکه در کتاب تأویل الآیات از حضرت صادق علیه السّلام روایت نموده که فرمود: ایّام مرجّوه سه روز است؛ یکی روز قیام قائم، دیگری روز کرّه که مراد، رجعت است و سوّمی روز قیامت.
از جمله آیه وَ اسْتَمِعْ یَوْمَ یُنادِ الْمُنادِ مِنْ مَکانٍ قَرِیبٍ یَوْمَ یَسْمَعُونَ الصَّیْحَةَ بِالْحَقِّ ذلِکَ یَوْمُ الْخُرُوجِ(2)است؛ چنانکه در تفسیر قمی(3)است که فرمود: منادی به اسم قائم علیه السّلام و اسم پدر او ندا میکند و در بیان فرمود: یَوْمَ یَسْمَعُونَ الصَّیْحَةَ بِالْحَقِّ ذلِکَ یَوْمُ الْخُرُوجِ که صیحه آسمانی بر خروج قائم است و مراد از یَوْمُ الْخُرُوجِ یوم رجعت است.
از جمله آیه یَوْمَ تَشَقَّقُ الْأَرْضُ عَنْهُمْ سِراعاً(4)است؛ چنانکه در تفسیر قمی(5)است که شقّ ارض از ایشان در زمان رجعت میباشد.
از جمله آیه یَوْمَ هُمْ عَلَی النَّارِ یُفْتَنُونَ(6)است؛ چنانکه در منتخب البصائر(7)از حضرت صادق علیه السّلام روایت نموده که فرمود: در رجعت شکسته میشوند، چنانکه طلا شکسته میشود، تا آنکه هرچیزی به سوی شبه؛ یعنی حقیقت خود رجوع نماید.
از جمله آیه وَ إِنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا عَذاباً دُونَ ذلِکَ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ(8)است؛ چنانکه در تفسیر قمی،(9)بحار و عوالم آمده: مراد از آیه، آن است که به درستی که حق کسانی که به غضب به آل محمد ظلم کردند، عذابی پستر از این است و آن سیف(10)
العبقری الحسان ؛ ج8 ؛ ص650
1) سوره جاثیه، آیه 10.
2) سوره ق، آیه 41 و 42.
3) تفسیر القمی، ج 2، ص 326.
4) سوره ق، آیه 44.
5) همان.
6) سوره ذاریات، آیه 13.
7) مختصر بصائر الدرجات، ص 28.
8) سوره طور: آیه 47.
9) تفسیر القمی، ج 2، ص 333.
10) اکبر، العبقری الحسان فی احوال مولانا صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، 9جلد، مسجد مقدس جمکران - قم (ایران)، چاپ: 1، 1386 ه.ش.
در رجعت میباشد.
از جمله آیه قُمْ فَأَنْذِرْ(1)است؛ چنانکه در بحار(2)فرمود: مراد، قیام آن بزرگوار در زمان رجعت است که در آن به انذار مردمان قیام میفرماید.
از جمله آیه وَ الْمُؤْتَفِکَةَ أَهْوی(3)است که معنی آن، این است که شهرستان قوم لوط را بیفکند؛ یعنی آن را منقلب ساخت و زیروزبر گرداند؛ بعد از اینکه بر جناح جبرییل او را قریب به آسمان برده بود و مراد از الْمُؤْتَفِکَةَ، بصره است و دلیل بر این، قول امیر المؤمنین علیه السّلام است که در وقت فتح بصره فرمود: یا اهل البصره یا اهل المؤتفکة یا جند المرئة و اتباع البهیمة إلی ان قال علیه السّلام: و قد اتفکت بأهلها مرّتین؛ یعنی و به تحقیق دو مرتبه با اهل خود زیروزبر شد، و علی اللّه تمام الثالثة؛ بر خداست که دفعه سوّم او را زیروزبر کند و آن در زمان رجعت واقع شد.
از جمله آیه یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْواجاً(4)است؛ چنانکه در منتخب البصائر(5)است که از حضرت صادق علیه السّلام از رجعت سؤال کرده شد که آیا آن حقّ است؟
حضرت فرمود: بلی و حدیث را بیان فرمود که در رجعت حسینیّه است، تا آنکه راوی گفت: آیا تمام مردم با آن حضرت رجعت خواهند کرد؟
حضرت فرمود: لا بدّ اینچنین است؛ چنانکه خداوند در کتاب خود ذکر فرموده:
یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْواجاً؛ یعنی قوما بعد قوم. الحدیث.
از جمله آیه تِلْکَ إِذاً کَرَّةٌ خاسِرَةٌ(6)است؛ چنانکه در منتخب البصائر(7)است
که حضرت صادق علیه السّلام در بیان این آیه تِلْکَ إِذاً کَرَّةٌ خاسِرَةٌ(1)فرمود: یعنی هرگاه به دنیا رجوع نمایند، برگشتنی با خسران است.
به آن حضرت گفته شد: یابن رسول اللّه! خداوند متعال میفرماید: فَإِنَّما هِیَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ فَإِذا هُمْ بِالسَّاهِرَةِ(2)خداوند از اینچه اراده کرده؟
فرمود: هرگاه از رجوعکنندگان به دنیا انتقام کشید و بدنهای ایشان مردند، ارواحشان در حالی میمانند که نمیخوابند و نمیمیرند.
از جمله آیه کَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ ثُمَّ کَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ(3)است؛ چنانکه در تأویل الایات از حضرت صادق علیه السّلام روایت نموده که در تأویل این آیه مبارکه فرمود:
یعنی مرّة فی الکرّة و هی الرجعة و مرّة اخری یوم القیامه.
از جمله آیه وَ قَضَیْنا إِلی بَنِی إِسْرائِیلَ فِی الْکِتابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا کَبِیراً(4)ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ(5)الی قوله تعالی: وَ جَعَلْناکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً(6)در کتاب به بنی اسراییل اعلام نمودیم که در زمین دو بار فساد خواهید کرد و هرآینه سرکشی خواهید کرد، البتّه سرکشی بزرگ، پس چون وعده نخستین آن بیاید، بندگانی صاحب قوّت سخت را بر شما میفرستیم؛ پس به جستجو میانه خانهها روند و باشد وعده کرده شده؛ پس برای شما نصرت بر ایشان را برگرداندیم، شما را به مالها و پسران مدد کنیم و شما را بسیارتر از راه مرد و مدد میگردانیم.
از حضرت صادق علیه السّلام مروی است که در تأویل این آیه فرمودند:
مراد از لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ قتل امیر المؤمنین و طعن حسین بن علی علیهما السّلام
است، مراد از وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا کَبِیراً، قتل حسین بن علی علیه السّلام(1)است و مراد از ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ، زمان رجعت و بازگشت به دنیاست.
این ناچیز گوید: آیات، ادلّه و مؤلّه به رجعت مطلقه، فوق حدّ احصا و خارج از عدّ و استقصاست، پس ذکر همینقدر از آنها کافی است. لمن القی السمع و هو شهید و لا ینفع ذکر تمام الأیات القرانیّة لو فرضت مؤلّة بالرّجعة للمنکر العنید.
1) الکافی، ج 8، ص 206؛ کامل الزیارات، ص 133؛ مختصر بصائر الدرجات، ص 48.
در آیات قرآنی که اشعار به وقوع رجعت دارند و در آن چند نجمه است.
بدان!
از جمله آن آیات، آیه اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جَعَلَ فِیکُمْ أَنْبِیاءَ وَ جَعَلَکُمْ مُلُوکاً وَ آتاکُمْ ما لَمْ یُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِینَ(1)است؛ یعنی نعمت خدا را بر شما یاد کنید، چون در شما پیغمبرانی گردانید و شما را پادشاهان کرد و به شما چیزی داد که به هیچکس از جهانیان نداد.
در منتخب البصائر(2)است که از حضرت صادق علیه السّلام از این آیه مبارکه، سؤال کرده شد، پس فرمود: مراد از انبیا، رسول اللّه، ابراهیم، اسماعیل و ذرّیّه اسماعیل است و مراد از ملوک، ائمّه طاهریناند.
راوی عرض کرد: کدام ملک است که به شما ائمّه عطا کرده شده؟
فرمود: ملک جنّت و ملک کرّت و رجعت است.
از جمله آیه وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُیِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ کُلِّمَ بِهِ
الْمَوْتی(1)است؛ چنانکه در کافی(2)به اسناد خود از احمد بن حمار از حضرت ابی الحسن الاوّل علیه السّلام روایت نموده که گفت: به حضرت عرضه داشتم: قربانت گردم! مرا از حضرت خاتم النبیّین خبر میدهی که وارث تمام انبیا و مرسلین بودند؟
فرمود: بلی.
عرض کردم: از آدم گرفته تا زمان خودش؟
فرمود: خداوند هیچ پیغمبری را مبعوث نفرموده مگر آنکه محمد اعلم از او بوده.
راوی گوید: عرض کردم: عیسی بن مریم به اذن و اجازه باریتعالی مرده را زنده میکرد.
فرمود: راست گفتی و سلیمان بن داود نطق طیور را میفهمید و رسول خدا بر این منازل قادر بود، تا آنکه فرمود: و به درستی که خداوند متعال در کتاب خود میفرماید: وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُیِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ کُلِّمَ بِهِ الْمَوْتی؛ به تحقیق ما وارث قرآن هستیم، قرآن آن چنانهای که در آن است آنچه که کوهها به او سیر میکند، بلدان به او تقطیع میشود و مردگان به آن زنده میشوند.
از جمله آیه قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ قالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ إِلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ(3)است؛ یعنی ابلیس عرض کرد: بارخدایا! تا روز قیامت مرا مهلت بده! خطاب آمد: به درستی که تو از مهلتدادگان تا روز وقت معلوم هستی نه تا روز قیامت.
در منتخب البصائر(4)و تفسیر برهان از حضرت صادق علیه السّلام روایت شده که فرمود:
به درستی که شیطان عرض کرد: مرا تا یوم البعث مهلت بده!
باریتعالی ابا نمود و فرمود: به درستی که تو از مهلتدادگان تا یوم وقت معلوم
هستی. و یوم وقت معلوم، آخر کرّت است که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام کرّت و رجعت مینماید.
راوی گوید: عرض کردم: مگر آن حضرت کرّات دارد؟
فرمود: بلی و کرّاتی برای امام در قرنی نیست مگر آنکه برّ و فاجر زمانش با او رجوع میکند، تا آنکه خدا مؤمن را بر کافر عزیز و قاهر گرداند، هرگاه روز وقت معلوم رسد، امیر المؤمنین علیه السّلام با اصحاب خود رجوع مینماید و ابلیس با اصحاب خود میآید؛ میقات و ایستگاه ایشان در زمینی از زمینهای عراق میباشد که نام آن روحاست، درحالیکه آن زمین به کوفه شما نزدیک است. پس آن دو لشکر مقاتلهای شدید باهم میکنند که از روزی که خداوند، عالمیان را خلقت فرموده تا آن روز، چنین مقاتلهای واقع نشده باشد.
از جمله آیه إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِأُولِی النُّهی(1)است؛ چنانکه در تفسیر قمی(2)از عمّار بن مروان از حضرت صادق علیه السّلام روایت نموده که از قول باریتعالی: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِأُولِی النُّهی را از آن حضرت سؤال کردم.
آن سرور فرمود: به خدا قسم! (أولی النهی) ما ائمّهایم.
عرض کردم: قربانت شوم! معنی (أولی النهی) چیست؟ فرمود: چیزی است که خدا به آن، رسول خود را از آنچه بعد از رحلتش واقع میشود خبر داده، از ادّعای ابی فلان، خلافت و قیام به آن را، ادّعای دیگری بعد از آن و سپس ادّعای سوّمی در مورد خلافت و ما بعد آنها از بنی امیّه.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله، علی علیه السّلام را به تمام اینها خبر داد و چنانکه از علی علیه السّلام به سوی ما منتهی شد در آنچه بعد از آن حضرت از سلطنت بنی امیّه و غیرایشان واقع میشود، پس این آیه آنچنان است که خداوند در قرآن آن را بقوله إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِأُولِی النُّهی ذکر فرموده است. پس ما همان کسانی هستیم که علم آنچه ذکر شد، به سوی
ما منتهی شده است، ما برای امر خدا، صبر فرمودیم، پس ما قوّام خدا بر خلقش و خزان او بر دینش هستیم و آن را از دشمنان خود پنهان و کتمان میکنیم؛ چنانکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آن را کتمان فرمود، تا آنکه او را در هجرت از مکّه به مدینه اذن داد و با مشرکین جهاد فرمود.
ما بر منهاج رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله هستیم تا زمانی که خداوند ما را در اظهار دین خود به شمشیر اذن بدهد؛ مردم را به دین خدا میخوانیم و هنگام عود نمودنشان آنها را به سیف میزنیم؛ چنانکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در بدو امر و اوّل بعثتش ایشان را برای قبولی دین زد.
از جمله آیه وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصَّالِحُونَ إِنَّ فِی هذا لَبَلاغاً لِقَوْمٍ عابِدِینَ(1)است؛ چنانکه در تأویل الایات از حضرت باقر علیه السّلام روایت شده که فرمود: صالحون ایشان، آل محمد و عابدین آنان، شیعیان ما هستند.
در بحار و عوالم است که خداوند در کتاب خود از چیزهایی به پیغمبر خبر داد که بعد از رحلتش، از قتل و غصب حقّ و بلا به اهلبیتش میرسد، پس خداوند ایشان را به سوی دنیا برمیگرداند، آنها دشمنان خود را میکشند و باریتعالی ایشان را بر زمین مالک میفرماید؛ این مراد از آیه وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ و مراد از قوله تعالی: وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ(2)است، انتهی الحدیث.
از جمله آیه وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ
وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً وَ مَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ(1)خدا از شما به آنان که گرویدند و کارهای شایسته کردند، وعده کرده که هرآینه ایشان را در زمین خلیفه خواهد کرد؛ چنانکه آنان را که پیش از ایشان بودند، خلیفه کرد. هرآینه خوفشان را به ایمنی تبدیل خواهد کرد. مرا پرستند و چیزی را با من شریک نسازند و آنانکه پس از آن کافر شدند، بیرونرفتگان از فرماناند.
بدان! جماعتی از اعیان علمای شیعه، نظر به منطوق این آیه مبارکه، بر وقوع رجعت و حقیّت آن استدلال نمودهاند به تقریب اینکه این آیه به منطوقها بر وعده خدا به استخلاف کسی که به صفات مذکور در آیه متّصف است، دلالت دارد و آن جز امام هر عصر و اوان نیست و چون برای آن بزرگواران- صلوات اللّه علیهم اجمعین- تمکین تامّ از رعیّت در عصر و زمانشان، بالبداعه و به جهت غلبه ظالمین و منافقین حاصل نشد، پس امر، دایر است بین اینکه وعده الهی در آیه، خلف شود یا منجّز گردد و چون خلف وعده الهی کفر است، پس انجاز متعیّن میباشد و چون انجاز وعده در زمان حیات هیچیک از ائمّه واقع نشده، لذا متعیّن است انجاز آن در رجعت باشد.
بنابراین مطلوب که حقیّت رجعت باشد از این آیه ثابت شد.
از مناقب الطاهرین شیخ جلیل، حسن بن علی بن محمد بن حسن مازندرانی، المعروف به عماد طبری چنین نقل شده که بعد از نقل این آیه فرموده: از دور آدم تا یومنا هذا هنوز واقع نشده که جمیع عالمیان خدا را عبادت کرده و به او شرک نیاورده باشند، پس از اینجا معلوم شد هنوز انتظار این حالت هست، خصوصا با ذکر سین استقبال که در لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ(2)است؛ آن بر تراخی و استقبال دلالت دارد و وقوعش جز به تصدیق رجعت و حقیّت آن نیست.
از جمله آیه إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ آیَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِینَ(1)است؛ یعنی اگر بخواهیم از آسمان آیتی بر ایشان فروفرستیم، پس گردنهاشان بر آن خضوعکننده میگردد، چنانکه در تأویل الایات است که ابن عبّاس فرموده: این آیه درباره ما و بنی امیّه نازل شده و برای ما بر ایشان دولتی میباشد که گردنهای آنها بعد از صعوبت، برای ما ذلیل میشود و بعد از آنکه عزیز بودند، خوار میشوند.
از جمله آیه سَیُرِیکُمْ آیاتِهِ فَتَعْرِفُونَها(2)است؛ یعنی به زودی آیاتش را به شما مینماید، پس آن را بشناسید؛ چنانکه در تفسیر قمی(3)است که مراد از آیات، امیر المؤمنین و ائمّهاند علیهم السّلام؛ آنگاه که به دنیا رجوع فرمایند، پس دشمنانشان ایشان را میشناسند، زیرا آنها را در دنیا دیدهاند.
از جمله آیه إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرادُّکَ إِلی مَعادٍ(4)است؛ چنانکه ایضا در تفسیر قمی(5)از حضرت علی بن الحسین علیه السّلام روایت نموده که در معنی این آیه فرمودند: پیغمبر شما، امیر المؤمنین و ائمّه علیهم السّلام به سوی شما رجوع میکنند.
از جمله آیه وَ لَنُذِیقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذابِ الْأَدْنی دُونَ الْعَذابِ الْأَکْبَرِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ(6)است؛ یعنی و هرآینه بچشانیمشان، البتّه از عذاب نزدیکتر. نه عذاب عظیمتر، تا باشد که ایشان بازگردند؛ چنانکه در حدیث مفضل است که از حضرت صادق علیه السّلام سؤال کرده الْعَذابِ الْأَدْنی و الْعَذابِ الْأَکْبَرِ چیست؟ آن بزرگوار فرمود: الْعَذابِ الْأَدْنی عذاب رجعت و الْعَذابِ الْأَکْبَرِ عذاب روز قیامت است.
از جمله آیه وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ* وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما کانُوا یَحْذَرُونَ(1)است؛ و ما میخواهیم که بر آنانکه در زمین ضعیف شده بودند، منّت بگذاریم، ایشان را پیشوایان و وارثان بگردانیم، ایشان را در زمین تمکین دهیم و فرعون، هامان و لشکرهای آن دو نفر را بنماییم از ایشان آنچه که بیم میداشتند.
در تفسیر برهان(2)است که حضرت باقر و صادق علیهما السّلام فرمودند: فرعون و هامان در این آیه، دو شخص از جبابره قریشاند که خدای تعالی ایشان را نزد قیام قائم آل محمد علیه السّلام در آخر الزمان زنده میگرداند، پس از ایشان، از اعمالی که پیش از موت و در دار دنیا نمودهاند، انتقام میکشد.
در مجمع البیان(3)آمده: به تحقیق روایت امیر المؤمنین علیه السّلام به صحّت رسیده که فرمود: قسم به کسی که دانه شکافت و انسان خلقت فرمود! هرآینه دنیا بر ما رو آورد بعد از اینکه از ما رسیده بود؛ مثل روآوردن ناقه بر بچّه خود و پس از آن، این آیه را تلاوت فرمود.
عیّاشی در تفسیر خود از ابی الصباح کنانی روایت نموده که حضرت باقر علیه السّلام به حضرت صادق علیه السّلام نظر نمود و فرمود: به خدا قسم! این فرزند از کسانی است که خداوند درباره آنان فرمود: وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَ(4)
در نجمه سیزدهم از عبقریّه دهم این بساط تأویلی برای این آیه به روایت مفضّل گذشت، فارجع.
از جمله آیه إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهادُ(1)است؛ یعنی به درستی که ما هرآینه رسولانمان را یاری میکنیم و آنانکه در زندگانی دنیا در روزی که شاهدان ایستاده میشوند، گرویدند.
در تفسیر قمی(2)از حضرت صادق علیه السّلام روایت نموده که در تفسیر آیه یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهادُ فرمود: به خدا قسم! آن در رجعت است. ای جمیل! آیا ندانستهای انبیای خدا در دنیا یاری نشده، کشته شدند و ائمّه بعد از آنان هم کشته شده، یاری نشدند و این یاری کردن از ایشان در زمان رجعت است. در منتخب البصائر(3)هم همین روایت نقل شده.
از جمله آیه وَ یُرِیکُمْ آیاتِهِ فَأَیَّ آیاتِ اللَّهِ تُنْکِرُونَ(4)است؛ چنانکه در تفسیر قمی فرموده: مراد از یُرِیکُمْ آیاتِهِ(5)امیر المؤمنین و ائمّه طاهرین علیهم السّلام او است که در رجعت آنها را ارائه مینماید، پس هرگاه کفّار و منافقین آن بزرگواران را ببینند، گویند به خدای واحد ایمان آوردیم و به چیزیکه به آن شرککننده بودیم، کافر هستیم؛ یعنی آنچه را که به آن شرک آورده، انکار میکنیم و قبول نمیکردیم آن، رجعت این بزرگواران باشد، چون عذاب ما را دیدند، گفتند به خدای تنها گرویدیم و به آنچه به آن مشرک بودیم، کافر شدیم. پس نباشد که ایمانشان آنها را سود دهد، چون عذاب ما را دیدند؛ دستور خداست که به حقیقت در بندگانش گذشت و کافران آنجا زیان کردند.
از جمله آیه وَ جَعَلَها کَلِمَةً باقِیَةً فِی عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ(6)است؛ یعنی و آن را کلمه باقی در عقبش گرداندیم، باشد که ایشان بازگردند؛ چنانکه در تفسیر آن
فرمودند: فانّهم یرجعون؛ ایّ الائمّة إلی الدنیا،(1)الحدیث.
از جمله قوله تعالی: وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها وَ النَّهارِ إِذا جَلَّاها(2)است؛ یعنی به آفتاب و فروغ، وقت ارتفاعش و ماه چون از پیاش درآید و روز چون آن را جلا دهد. در تفسیر فرات(3)از حضرت باقر علیه السّلام روایت نموده که فرمود: حارث اعور از امام حسین علیه السّلام سؤال نمود: یابن رسول اللّه! قربانت گردم! مرا از قول باریتعالی که در کتابش فرموده: وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها خبر بده که مراد از آن چیست؟
آن بزرگوار فرمود: و یحک یا حارث! مراد از آن، محمد رسول صلّی اللّه علیه و اله است.
گفتم: قربانت شوم! مراد از وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها چیست؟
فرمود: مراد، امیر المؤمنین علیه السّلام است که در عقب محمد واقع میشود.
عرض کردم: مراد از وَ النَّهارِ إِذا جَلَّاها چیست؟
فرمود: مراد، قائم آل محمد است که روی زمین را از عدلوداد پر مینماید، بعد از اینکه از ظلموجور پر شده باشد.
از جمله آیه وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ إِحْساناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ کُرْهاً وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً(4)انسان را به خوبی کردن به والدینش وصیّت نمودیم، مادرش او را به دشواری برداشت و به دشواری بنهاد؛ حمل و بریدنش از شیر،
سی ماه است.
در تفسیر قمی(1)آمده: مراد از انسان، رسول خداست و مراد از والدیه آنها، حسن و حسیناند که مادرش حسین را به دشواری حمل نمود و به دشواری بنهاد و این، آن چنان بود که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله پیش از حمل، فاطمه علیها السّلام را به حسین و ولادتش بشارت داد و اینکه امامت تا روز قیامت در اولاد او میباشد، پس او را به آنچه از قتل و مصیبت، به حسین علیه السّلام و اولاد او میرسد، خبر داد و خداوند در عوض قتل و مصایبش به او خبر داد امامت را در اولاد او قرار دهد و به مادرش اعلام نمود که حسین کشته میشود، پس به دنیا ردّ گردیده میشود و خداوند او را یاری میکند، تا آنکه دشمنان خود را میکشد و خدا او را بر زمین مالک مینماید و این تأویل: وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ(2)است.
حضرت ابو عبد اللّه علیه السّلام فرمودند: آیا کسی را دیدهاید که ولد ذکری را به او بشارت دادهاند؛ وقتی به آنچه از قتل و مصایب بر آن بزرگوار وارد میشود، او را از روی کراهت حمل نماید، اعلام شد.
از جمله آیه الَّذِینَ إِنْ مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّکاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ لِلَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ(3)است؛ یعنی آنچنان کسانی که اگر ایشان را در زمین متمکّن نماییم نماز را به پا میدارند، زکات را ادا میکنند و امربه معروف و نهی از منکر مینمایند، عاقبت امور برای خداست.
در تفسیر قمی(4)است که حضرت ابی جعفر علیه السّلام در بیان این آیه فرمودند: این آیه برای آل محمد تا آخر ائمّه علیهم السّلام، مهدی علیه السّلام و اصحابش است که خداوند ایشان را بر مشارق و مغارب زمین، مالک میگرداند، دین را اظهار مینماید و به وسیله مهدی و
اصحابش بدعتها و باطلها را میمیراند؛ چنانکه سفها حقّ را میراندند، پس اثر ظلم دیده نمیشود؛ امربهمعروف و نهیازمنکر میکند.
از جمله آیه أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ(1)است؛ یعنی برای آنانکه کارزار کرده شدند، دستوری داده شد، به سبب آنکه ستم کرده شدند و به درستی که خدا بر نصرت ایشان، هرآینه تواناست.
در کامل الزیاره از حضرت ابی جعفر علیه السّلام روایت نموده: این آیه در شأن حضرت قائم علیه السّلام و اصحاب او است و أُذِنَ، اگرچه ماضی است، لکن معلوم است مضارعی که محقّق باشد، وقوعش به منزله ماضی است.
از جمله آیه إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ یُورِثُها مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ(2)است؛ یعنی به درستی که زمین برای خدا و ملک او است و آن را برای کسی از بندگان خود که میخواهد، میراث میدهد و پایان آن برای اهل تقواست.
در کافی(3)از حضرت ابی جعفر علیه السّلام روایت نموده که فرمود: در کتاب علی این آیه را به این نحو یافتیم: إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ یُورِثُها مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ(4)«أنا و اهلبیتی الّذین اورثنا الأرض و نحن المتّقون و الأرض کلّها لنا»؛ من و اهلبیتم کسانی هستیم که زمین را به ما میراث داده است و ما پرهیزگارانیم، تا آنکه فرمود: هرگاه قائم اهلبیت من به شمشیر قیام نماید، تمام زمین را در حیطه تصرّف درآورد و غیر از آنچه از زمین در دست شیعیان ماست، آن را بگیرد و با شیعیان در اراضیای که در دست آنهاست، مقاطعه نماید.
از جمله آیه فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَیْکُمْ عِباداً لَنا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّیارِ وَ کانَ وَعْداً مَفْعُولًا ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ وَ أَمْدَدْناکُمْ بِأَمْوالٍ
وَ بَنِینَ وَ جَعَلْناکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً(1)است؛ یعنی چون وعده نخستین بیاید، بندگانی صاحب قوّت سخت برای ما بر شما میفرستیم، پس به جستجو میانه خانهها روند و وعده کرده شده باشد، سپس برای شما نصرت را برایشان برگرداندیم و شما را به مالها و پسران مدد کنیم و شما را بسیارتر از راه مرد و مدد برگردانیم.
در مقتضب الاثر(2)و تفسیر برهان از سلمان فارسی رضی اللّه عنه روایت نمودهاند که گفت:
روزی بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله داخل شدم، چون نظر شریفش بر من افتاد، فرمود: یا سلمان! به درستی که خدای عزّ و جلّ پیغمبر و رسولی را مبعوث نفرمود، مگر آنکه دوازده نقیب برای او قرار داد.
سلمان گوید: گفتم: یا رسول اللّه! هرآینه من این را از اهل کتابین فراگرفتهام.
فرمود: ای سلمان! آیا میدانی نقبای دوازدهگانه من چه کسانی هستند که خداوند آنها را برای امامت بعد از من اختیار فرموده است؟
سلمان گفت: خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله اعلماند.
فرمود: ای سلمان! خداوند مرا از صافی نور خود خلق فرمود و مرا خواند، پس او را اطاعت نمودم و از نور من و نور علی، فاطمه را خلق فرمود؛ او را به طاعت خود خواند، پس فاطمه از باریتعالی اطاعت نمود و از من و علی و فاطمه، حسن و حسین را خلق فرمود؛ آنها را به طاعت خود خواند، پس او را اطاعت نمودند.
خداوند عزّ و جلّ ما را به پنج اسم از اسمای خودش نامید؛ خداوند محمود است، من محمدم، خداوند علی است، پسر عمّ من علی است، خداوند فاطر است، دخترم، فاطمه است، خداوند احسان است، این فرزندم، حسن است، خداوند محسن است، این فرزندم، حسین است. از ما و از نور حسین، نه امام را خلق فرمود؛ آنها را به طاعت
خود خواند و ایشان او را اطاعت نمودند؛ پیش از آنکه خداوند، آسمان بنا شده، زمین پهن شده، هوا، آب، ملک و بشر را خلق فرماید، ما در علم خدا نورهایی بودیم که او را تسبیح میکردیم، فرمانش را شنوا بودیم و او را اطاعت مینمودیم.
سلمان عرض کرد: یا رسول اللّه! پدر و مادرم فدایت! برای کسی که ایشان را بشناسد، چه فضل و مثوباتی است؟
فرمود: ای سلمان! کسی که ایشان را به حقّ معرفتشان بشناسد و از ایشان اقتدا و پیروی نماید، پس دوست آنان را دوست بدارد و از دشمنان ایشان بیزاری بجوید؛ و اللّه از ماست. به جایی که ما وارد شدهایم، وارد میشود و در مکانی که ما ساکن باشیم، ساکن گردد.
سلمان عرض کرد: یا رسول اللّه! آیا ایمان داشتن به آنان بدون معرفت به اسما و انساب ایشان ممکن است؟
فرمود: نه، یا سلمان!
سلمان عرض کرد: پس معرفت به انساب و اسمای ایشان از کجاست، و حال آنکه من تا امام حسین علیه السّلام بیشتر به آنها معرفت ندارم، چون به حسب ظاهر موجود نیستند؟
حضرت رسول فرمود: ای سلمان! بدان بعد از حسین، سیّد العابدین علی بن الحسین و بعد از او، پسرش محمد بن علی است، او باقر علم اوّلین از نبیّین و مرسلین میباشد.
بعد از او، جعفر بن محمد، لسان اللّه الصادق است، پس از او، موسی بن جعفر الکاظم که صبرا للّه غیظ خود را کظم مینماید، بعد از او، علی بن موسی که در امر خدا رضا داده است، پس از او، محمد بن علی که اختیار کرده شده از خلق خداست، بعد از او، علی بن محمد که هادی الی اللّه است، پس از او، حسن بن علی که صامت و امین بر سرّ اللّه است، سپس فلان و حضرت بقیّة اللّه علیهم السّلام را به نام نامی و اسم گرامیاش نام برد که پسر حسن و مهدی ناطق، قائم به حقّ اللّه است.
سلمان گوید: به گریه افتاده، گفتم: یا رسول اللّه! از کجا سلمان، زمان این بزرگواران
را ادراک خواهد نمود؟
حضرت فرمود: ای سلمان! به درستی که تو آنها را ادراک خواهی نمود، همچنین امثال تو آنان را ادراک خواهند کرد، همچنین کسانی که ایشان را به حقیقت معرفت دوست داشته باشند.
سلمان گوید: خدا را شکر بسیار نموده، عرض کردم: یا رسول اللّه! من تا زمان ایشان باقی خواهم ماند؟
فرمود: ای سلمان! قول باریتعالی را که فرموده: فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما(1)إلی اخر الأیتین قرائت نما!
سلمان گوید: گریه و شوق من شدّت گرفت، گفتم: یا رسول اللّه! این ادراک من به عهدوپیمان از جناب شماست؟
فرمود: بلی، قسم به آنکه محمد را به رسالت فرستاد! هرآینه این به عهد من و به عهد علی، فاطمه، حسن، حسین، نه ائمّه دیگر علیهم السّلام و هرکسی که از ماست و درباره ما مظلوم واقع شده، میباشد، ای سلیمان! هرآینه ابلیس و لشکریانش، هرکه مؤمن محض و کافر محض باشد، حاضر میشود، تا آنکه به قصاص و خونخواهی و حیازت نمودن از میراث خود مأخوذ شود و پروردگار تو به احدی ظلم نمینماید؛ ما تأویل آیه وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا(2)هستیم.
سلمان گوید: پس از پیش روی پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله برخاستم، سلمان باک ندارد که او، موت را یا موت، او را ملاقات نماید، انتهی الحدیث الشریف.
در بعضی اخبار که بر وقوع رجعت در امم سابق دلالت دارند و در آن چند نجمه است.
در حیات القلوب است که به سند حسن از امام محمد باقر علیه السّلام منقول است: در زمان سابق، فرزندان پادشاهان، راغب به عبادت میبودند، چند جوان از اولاد پادشاهان ترک دنیا کرده، مشغول عبادت گردیده بودند، در زمین میگشتند و سیاحت مینمودند که از احوال جهان و اهل آن و از مخلوقات خداوند عالمیان عبرت بگیرند، به قبری بر سر راه گذشتند که مندرس شده و باد، خاک بسیار روی آن جمع کرده بود که به غیر از علامتی چیزی از آن قبر ظاهر نبود. به یکدیگر گفتند؛ بیایید دعا کنیم، شاید حقتعالی صاحب این قبر را برای ما زنده گرداند تا از او بپرسیم مزّه مرگ را چگونه یافته است؟
گفتند: ای پروردگار ما! تو خداوند مایی و ما غیر از تو خداوندی نداریم و تو پدید آورنده اشیایی، دایمی هستی که فنا بر تو روا نیست، از هیچچیز غافل نمیشوی، زندهای که هرگز مرگ برایت نمیباشد، تو را در هرروزگار، تقدیر و تدبیری است، همهچیز را میدانی بدون آنکه کسی به تو تعلیم نماید. پس این مرده را به قدرت خود برای ما زنده گردان!
سپس، از آن قبر، مردی بیرون آمد که موی سر و ریش او سفید بود، ترسان و هراسان از سر خود میافشاند و دیدههایش به سوی آسمان بازمانده بود، به ایشان گفت: برای چه بر سر قبر من ایستادهاید؟
گفتند: تو را خواندهایم که از تو سؤال کنیم مرگ را چگونه یافتهای؟
گفت: نودونه سال است که در این قبر ساکنم، هنوز الم و شدّت مرگ از من برطرف نشده و تلخی مزّه آن از حلقم بیرون نرفته.
گفتند: روزی که مردی موی سر و ریش تو چنین سفید بود؟
گفت: نه و لکن چون صدا شنیدم که بیرون آی و استخوانهای پوسیده من به یکدیگر متّصل شد و زنده شدم، از دهشت و ترس آنکه قیامت برپا شده باشد، موهای سرم سفید شد و دیدهام چنین بازماند.
پس نظر نما و تصوّر کن که هرگاه جایز باشد خدای تعالی مردهای را به دعای اولاد ملوک که از اهل طاعت و عبادت بودند، زنده فرماید، پس چگونه انکار احیای موتی به دعای اولاد شرف انبیا که ائمّه هدات مهدیّیناند، جایز است.
ایضا در حیات القلوب است که حضرت عیسی علیه السّلام چهار مرده را زنده کرد.
اوّل: دوستی داشت که به او عاذر میگفتند، سه روز بعد از مردنش به خواهرش گفت: مرا بر سر قبر او ببر! چون نزد قبر رفت، گفت: ای خداوندی که پروردگار آسمانها و زمینهای هفتگانهای! به درستی که مرا به سوی بنی اسراییل فرستادهای که ایشان را به سوی دین تو بخوانم و به ایشان خبر دهم که من مرده را زنده میکنم، پس عاذر را زنده کن! عاذر زنده شد، از قبر بیرون آمد و بعد از آن، فرزندانی از او به هم رسید.
دوّم: فرزند پیر زالی بود که تابوتش را از پیش عیسی علیه السّلام گذراندند، عیسی علیه السّلام دعا
کرد، او زنده شد، میان تابوت نشست، پا به گردن مردم گذاشت، پایین آمد، جامههای خود را پوشید، به خانه خود برگشت و بعد از آن، فرزندانی به هم رساند.
سوّم: دختر عیاشی بود که به آن حضرت گفتند دیروز مرده، او را زنده کن! دعا کرد، زنده شد و بعد از آن فرزندانی به هم رساند.
چهارم: سام پسر نوح بود که به اسم اعظم خدا دعا کرد، سام از قبر بیرون آمد، در حالی که نصف موی سرش سفید شده بود، گفت: مگر قیامت برپا شده؟
عیسی علیه السّلام گفت: نه و لکن من خدا را به اسم اعظم دعا کردم تا تو را زنده کرد، او پانصد سال در دنیا زندگی کرده بود ولی مویش سفید نشده بود، در این وقت از هول این که مبادا قیامت شده باشد، مویش سفید شد. سپس عیسی علیه السّلام گفت: بمیر!
سام گفت: به شرط آنکه خدا مرا از سکرات مرگ پناه دهد. عیسی علیه السّلام دعا کرد و او به رحمت الهی واصل شد.
ایضا در آن کتاب آمده: در حدیث دیگر منقول است که ابان بن ثعلب از آن حضرت پرسید: آیا عیسی کسی را زنده کرد که بعد از زنده شدن، مدّتی بماند و از او فرزند به هم رسد؟
فرمود: بلی، آن حضرت دوستی داشت که برای خدا با او برادر شده بود، هروقت عیسی علیه السّلام به منزل او میرسید، نزدش فرود میآمد. عیسی علیه السّلام مدّتی از او غایب شد، روزی در خانه او رفت که بر او سلام کند، مادرش بیرون آمد. چون حضرت از او احوال دوست خود را پرسید، گفت: یا رسول اللّه! مرد.
حضرت فرمود: میخواهی او را ببینی؟
گفت: بلی.
عیسی علیه السّلام گفت: فردا میآیم که به اذن خدا او را برایت زنده کنم. چون روز دیگر
شد، حضرت عیسی علیه السّلام در خانه زن آمد و گفت: با من بیا و قبر پسرت را به من نشان ده! به قبر او که رسیدند، عیسی علیه السّلام ایستاد و دعا کرد، قبر شکافته شد و پسر آن زن زنده بیرون آمد.
وقتی او، مادر خود را و مادرش او را دید، هردو گریستند. عیسی علیه السّلام بر ایشان ترحّم نمود و به آن مرد گفت: میخواهی با مادرت در دنیا بمانی؟
گفت: یا رسول اللّه! با خوردن و روزی و مدّتی از عمر یا بدون اینها؟
عیسی فرمود: بلکه با اینها بیست سال در دنیا بمانی. زن بخواهی و فرزند برایت به هم رسد.
جوان گفت: میخواهم. عیسی علیه السّلام او را به مادرش داد، بیست سال با او زندگانی کرد، زنی خواست و فرزندانی از او به هم رسید.
ایضا در آن کتاب است که به سند موثّق کالصحیح از حضرت صادق علیه السّلام روایت کردهاند: چون انجیل بر حضرت عیسی علیه السّلام نازل شد و خواست حجّت بر مردم تمام کند، مردی از اصحاب خود را به سوی پادشاه روم فرستاد و به او معجزهای داد که کور و پیس و بیماران مؤمنی که اطبّا از معالجه آنها عاجز باشند، شفا بدهد. وارد روم شد و جمعی را معالجه کرد، خبرش در روم منتشر شد تا به پادشاه رسید، او را طلبید و پرسید: کور و پیس را میتوانی معالجه کنی؟
گفت: بلی، پادشاه امر کرد کور مادرزادی را آوردند که چشمهایش خشکیده و هرگز چیزی ندیده بود، گفت: او را بینا کن!
رسول عیسی علیه السّلام دو گلوله از گل ساخت، به جای دیدههای او گذاشت و دعا کرد تا او بینا شد. پادشاه، رسول عیسی علیه السّلام را پهلوی خود نشاند، مقرّب خود گرداند و گفت: با من باش و از شهر من بیرون مرو! او را اعزاز و اکرام بسیار مینمود.
سپس عیسی علیه السّلام رسول دیگری فرستاد و به او چیزی تعلیم داد که بتواند مرده را زنده کند. چون داخل بلاد روم شد، به مردم گفت: من از طبیب پادشاه داناترم. این سخن به پادشاه رسید، در غضب شد و به قتل او امر نمود.
رسول اوّل گفت: ای پادشاه! به قتل او مبادرت منما، او را بطلب! اگر خطای قولش ظاهر شد، او را بکش تا تو را بر او حجّتی بوده باشد. او را نزد پادشاه بردند، گفت: من میتوانم مرده را زنده کنم و پسر پادشاه در آن ایّام مرده بود، پادشاه با امرا و سایر اهل مملکت خود سوار شد، آن مرد را برداشت، نزد قبر پسر خود رفت و به او گفت: پسر مرا زنده کن!
رسول ثانی مسیح علیه السّلام دعا کرد و رسول اوّل آمّین گفت، قبر شکافته شد، پسر پادشاه از قبر بیرون آمد، به سوی پدر خود روان شد و در دامن او نشست.
پادشاه از او پرسید: ای فرزند! تو را زنده کرد؟
گفت: این مرد و به رسول اوّل و دوّم اشاره کرد. آنگاه هردو برخاستند و گفتند: ما هردو از جانب حضرت مسیح علیه السّلام به سوی تو رسولانیم، چون تو به سخن رسولان او گوش نمیدادی و ایشان را میکشتی، ما به این لباس درآمدیم و رسالت او را به تو رساندیم.
او به عیسی علیه السّلام اسلام آورد، به شریعتش داخل و امر عیسی علیه السّلام عظیم شد به حدّی که جمعی از دشمنان خدا، او را خدا و پسر خدا گفتند و یهودان او را تکذیب کردند و اراده کشتنش نمودند.
ایضا در آن کتاب است که به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام منقول است: روزی حضرت عیسی علیه السّلام در سیاحت خود به شهری رسید که اهلش مرده بودند و استخوانهایشان در خانهها و بر سر راهها افتاده بود، چون این حال را مشاهده نمود،
فرمود: اینها به عذاب الهی هلاک شدهاند، زیرا اگر به مرگ خود مرده بودند، یکدیگر را دفن میکردند.
اصحاب آن حضرت عرض کردند: میخواهیم قصّه ایشان را بدانیم که به چه سبب هلاک شدهاند؟
حقتعالی به عیسی علیه السّلام وحی نمود: ای روح اللّه! ایشان را ندا کن تا جواب گویند.
حضرت عیسی فرمود: ای اهل شهر!
یکی از ایشان گفت: لبّیک ای روح اللّه!
فرمود: حال شما چیست و قصّه شما چه بود؟
گفتند: صبح در عافیت بودیم و شب خود را در هاویه دیدیم.
عیسی علیه السّلام پرسید: هاویه کدام است؟
گفت: چند دریا از آتش است که در آن دریاها، کوههایی از آتش هست.
عیسی فرمود: چه عملی شما را به چنین حالی انداخت؟
گفت: محبّت دنیا و عبادت طاغوت؛ یعنی اطاعت اهل باطل.
فرمود: محبّت دنیای شما به چه مرتبهای رسیده بود؟
گفت: مانند محبّت طفل به مادرش که هرگاه به او رو میآورد، شاد میشود و هرگاه پشت میکند، محزون میشود.
فرمود: عبادت طاغوت شما به چه مرتبهای رسیده بود؟
گفت: هر امر باطلی که ما را به آن مأمور میساختند، اطاعت ایشان میکردیم.
فرمود: چرا از میان ایشان تو با من سخن گفتی؟
گفت: زیرا در دهان ایشان لجامهای آتش کردهاند و چند ملک در نهایت غلظت و شدّت موکّل ایشاناند. من در میان ایشان بودم ولی از اینان نبودم، چون عذاب بر ایشان نازل شد، مرا نیز فراگرفت، من به مویی در کنار جهنّم آویختهام و میترسم در جهنّم بیفتم. عیسی علیه السّلام به اصحاب خود فرمود: خواب کردن بر روی مزبلهها و خوردن نان جو با سلامتی دین، خیری بسیار است.
ایضا در آن کتاب است که در حدیث معتبر از حضرت صادق علیه السّلام منقول است:
حضرت عیسی علیه السّلام دعا کرد حقتعالی حضرت یحیی را برای او زنده گرداند، نزد قبر یحیی آمد و او را ندا کرد. یحیی به او جواب گفت، از قبر بیرون آمد و گفت: ای عیسی! از من چه میخواهی؟
گفت: میخواهم در دنیا مونسم باشی؛ چنانکه پیشتر بودی.
گفت: ای عیسی! هنوز حرارت مرگ از من ساکن نشده، نمیخواهم به دنیا برگردم و بار دیگر حرارت و شدّت مرگ را دریابم، پس به قبر خود برگشت و عیسی علیه السّلام معاودت نمود.
این ناچیز گوید: در آخر نجمه دوازدهم از عبقریّه نهم این بساط، قضیّه زنده شدن مقتولی به دعای داود سمت تحریر یافته که تذکّر آن مناسب این مقام است، الحدیث.
در کافی ضمن حدیثی از امام باقر علیه السّلام که غیبت ادریس علیه السّلام و اعراض نمودنش از قوم خود را بیان نموده، میفرماید: چون گرسنگی بر ادریس غالب شد، از جای خود فرود آمد که برای رفع گرسنگی، طلب خوردنی کند، چون نزدیک شهر رسید، دید از بعضی خانهها دودی بالا میرود. به سوی آن خانه رفت و داخل شد، دید پیر زالی دو نان تنک کرده و بر آتش انداخته، گفت: ای زن! مرا طعام بده که از گرسنگی بیطاقت شدهام.
زن گفت: ای بنده خدا! نفرین ادریس برای ما زیادتی نگذاشته که به دیگری بخورانیم و سوگند یاد کرد که به غیراز این دو گرده نان مالک چیزی نیستم و گفت: برو و از غیر مردم این شهر طلب معاش کن!
ادریس گفت: آنقدر طعام به من بده که جان خود را با آن نگاه دارم و در پایم قوّت رفتار به هم رسد که به طلب معاش بروم.
زن گفت: یکی از این دو گرده نان مال من و دیگری برای پسرم است، اگر قوت خود را به تو دهم، میمیرم و اگر قوت پسر خود را به تو دهم، او میمیرد و در اینجا زیادتی نیست که به تو بدهم.
ادریس گفت: پسر تو خرد است و نیم قرص برای زندگیاش کافی است و نیم قرص برای من کافی است که با آن زنده بمانم.
زن گرده نان خود را خورد و گرده دیگر را میان ادریس و پسرش قسمت کرد. چون پسر دید ادریس از گرده نان او میخورد، اضطراب کرد تا مرد.
مادرش گفت: ای بنده خدا! فرزند مرا کشتی.
ادریس گفت: جزع مکن! من او را به اذن خدا زنده میگردانم. ادریس دو بازوی طفل را به دو دست خود گرفت و گفت: ای روحی که از بدن این پسر بیرون رفتی، به اذن خدا به سوی بدن او برگرد، من ادریس پیغمبرم! روح طفل به اذن خدا به سوی او برگشت. زن وقتی سخن ادریس را شنید و دید پسرش بعد از مردن زنده شد، گفت:
گواهی میدهم که تو ادریس پیغمبری، بیرون آمد و به صدای بلند در میان شهر فریاد کرد: شما را به فرج بشارت باد! ادریس به شهر شما درآمده(1)...، تا آخر حدیث که ما تمام آن را من البدو الی الختم در صبیحه دوّم از عبقریّه چهارم بساط سوّم نقل نمودهایم؛ مراجعه شود.
ایضا در آن کتاب است که ابن بابویه و قطب راوندی- رحمهما اللّه- به سند خود از ابن عبّاس روایت کردهاند: حقتعالی، حضرت جرجیس را پیغمبر گرداند و او را به
1) ر. ک: کمال الدین و تمام النعمة، ص 132- 127.
سوی پادشاهی فرستاد که در شام بود، به او داذانه میگفتند و بت میپرستید.
جرجیس به او گفت: ای پادشاه! نصیحت مرا قبول کن و سزاوار نیست خلق غیر خدا را عبادت کنند و در حاجات خود به غیر او رغبت نمایند.
پادشاه به آن حضرت گفت: اهل کدام زمینی؟
فرمود: اهل رومم و در فلسطین میباشم.
پس امر کرد جرجیس را حبس و بدن مبارکش را به شانههای آهنی مجروح کردند تا گوشتهایش ریخت، بر بدنش سرکه میریختند و پلاسهای درشت بر آن بدن مجروح میمالیدند. سپس امر کرد سیخهای آهن سرخ کنند و بدنش را به آنها داغ کنند. چون دید به اینها کشته نشد، امر کرد میخهای آهن بر رانها، زانوها و کف پاهای او کوبیدند، وقتی دید به اینها نیز کشته نشد، امر کرد میخهای بلند از آهن ساختند و بر سرش فروبردند که مغز سرش روان شد، سپس فرمود سرب را آب کردند و بر بدنش ریختند، ستونی از آهن در زندان بود که کمتر از هجده نفر نمیتوانست آن را نقل کند؛ حکم کرد آن را بر روی شکمش بگذارند.
چون شب شد و مردم از او پراکنده شدند، اهل زندان دیدند ملکی نزد آن حضرت آمد و گفت: ای جرجیس! حقتعالی میفرماید: صبر کن، شاد باش و مترس! خدا با تو است و تو را از ایشان خلاصی خواهد داد، ایشان چهار مرتبه تو را خواهند کشت ولی من الم و آزار را از تو دفع میکنم.
صبح که شد، پادشاه گمراه، آن مقرّب درگاه اله را طلبید و حکم کرد تازیانه بسیار بر پشت و شکم آن حضرت زدند و باز گفت او را به زندان برگرداند، به اهل مملکت خود فرمانها نوشت که هر ساحر و جادوگری که در مملکت او باشد، برایش بفرستند، ساحری که از همه ماهرتر بود، فرستادند؛ هر جادویی که توانست، کرد ولی در آن حضرت تأثیر نکرد. سپس زهر کشندهای آورد و به آن حضرت خوراند.
جرجیس گفت: بسم اللّه الّذی یضلّ عند صدقة کذب الفجرة و سحر السحرة.
هیچ ضرری به آن حضرت نرسید، ساحر گفت: اگر من این زهر را به جمیع اهل
زمین میخوراندم، هرآینه قوّتهای ایشان را میکند، احشایشان را میریخت، خلقت همه را متغیّر و دیدههایشان را کور میکرد، پس ای جرجیس تو نور روشنیبخش راه هدایت، چراغ ظلمات ضلالت و حقّ یقین هستی. شهادت میدهم خداوند تو بر حقّ و هرچه غیر او است، باطل است، به او ایمان آوردم، به پیغمبران او تصدیق کردم و به سوی او از آنچه کردم، توبه میکنم.
پادشاه او را کشت و باز جرجیس را به زندان فرستاد، او را به الوان عذاب معذّب گرداند و فرمود آن حضرت را پارهپاره کردند و در چاهی افکندند. مجلسی آراست و مشغول به شراب و طعام خوردن شد. حقتعالی به باد امر کرد ابر سیاهی برانگیخت، صاعقههای عظیم حادث شد، زمین و کوهها لرزیدند و همه مردم ترسیدند که هلاک خواهند شد.
خدا به میکاییل امر فرمود، بر سر چاه آمد و گفت: ای جرجیس! به قوّت خداوندی که تو را آفریده و مستوی الخلقه گردانیده، برخیز!
جرجیس زنده و صحیح برخاست، میکاییل او را از چاه بیرون آورد و گفت: صبر کن و تو را به ثوابهای الهی بشارت باد!
جرجیس باز نزد پادشاه رفت و گفت: خدا مرا به سوی تو فرستاده که به وسیله من حجّت را بر تو تمام کند. سپهسالار لشکر او گفت: به خدای تو ایمان آوردم که تو را بعد از مردن زنده گرداند و گواهی میدهم او حقّ است و هر خدایی غیر او، باطل است.
چهارهزار نفر از او متابعت کردند، ایمان آوردند و آن حضرت را تصدیق نمودند.
پادشاه همه را به شمشیر قهر، هلاک و امر کرد لوحی از مس ساختند و بر روی آن آتش افروختند تا سرخ شد، سپس جرجیس را بر روی آن خواباندند، سرب گداختهای در گلویش ریختند و میخهای آهن بر دیدهها و سر مبارکش دوختند، میخها را کشیدند و به جای آنها سرب گداخته ریختند، چون دید به اینها کشته نشد، امر کرد بر آن حضرت آتش افروختند تا سوخت و خاکستر شد و امر کرد خاکستر را به باد دادند.
خدا به حضرت میکاییل امر فرمود که حضرت جرجیس را ندا کند، او زنده شد، به
امر خدا ایستاد و نزد پادشاه رفت؛ در وقتی که در مجلس عام نشسته بود و باز تبلیغ رسالت الهی به او نمود.
شخصی از اصحاب آن گمراه برخاست و گفت: زیر ما چهارده منبر و پیش ما خوانی هست و چوبهای اینها از درختهای متفرّقاند که بعضی میوهدهنده و بعضی غیرمیوهدهندهاند؛ اگر از پروردگار خود سؤال کنی که هریک از اینها را درختی گرداند که پوست و برگ به هم رسانند و میوه بدهند، من تو را تصدیق میکنم.
جرجیس به دو زانو درآمد و دعا کرد؛ در همان ساعت، همه درخت شدند و شاخو برگ و میوه به هم رساندند. سپس پادشاه امر کرد آن حضرت را در میان دو چوب گذاشتند و چوبها را با آن حضرت، با ارّه به دونیم کردند. آنگاه دیگ بزرگی حاضر کردند، زفت و گوگرد و سرب در آن ریختند، جسد شریف آن حضرت را در دیگ گذاشتند و در زیر دیگ آتش افروختند تا جسد آن حضرت با آنها به هم آمیخته شد.
پس زمین تاریک شد، خدا حضرت اسرافیل را فرستاد، چنان نعرهای بر ایشان زد که همه بهرو افتادند، دیگ را سرنگون کرده، گفت: ای جرجیس، به اذن خدا برخیز! به قدرت حقتعالی آن حضرت صحیحوسالم ایستاد، به مجلس آن پادشاه شقی گمراه رفت و باز تبلیغ رسالت نمود. مردم وقتی او را دیدند، تعجّب کردند. زنی به مجلس پادشاه شقی گمراه آمد و گفت: ای بنده شایسته خدا! گاوی که به شیر آن تعیّش میکردیم، مرده؛ میخواهیم آن را زنده گردانی!
جرجیس فرمود: این عصای مرا ببر، بر گاو خود بگذار و بگو جرجیس میگوید: به اذن خدا برخیز! چون چنین کرد، گاو زنده شد و آن زن ایمان آورد.
پادشاه گفت: اگر من این ساحر را بگذارم، قوم مرا هلاک خواهد کرد، پس همه بر قتل حضرت جرجیس اجتماع کردند. آنگاه امر کرد آن حضرت را بیرون برند و گردن بزنند. چون آن حضرت را بیرون بردند، گفت: خداوندا! اگر این بتپرستان را هلاک خواهی کرد، از تو سؤال میکنم که من و یادم را سبب شکیبایی گردانی برای هر که به سوی تو به صبر کردن نزد هر هول و بلایی تقرّب جوید. چون آن حضرت را
گردن زدند و برگشتند، همه یک دفعه به عذاب الهی هلاک شدند.(1)
انارة لا فیها اشارة
بدان از جمله مواردی که رجعت در امم سابق واقع شده، قضیّه زنده شدن یونس بن متی توسّط الیاس است؛ چنانکه ما کیفیّت آن را در صبیحه پانزدهم از عبقریّه چهارم بساط سوّم نقل نمودهایم؛ مراجعه شود.
1) ر. ک: بحار الانوار، ج 14، ص 447- 445.
در بعض اخباری که بر وقوع رجعت در این امّت مرحومه دلالت دارند و در آن چند نجمه است.
بدان از جمله اخباری که بر وقوع رجعت در این امّت دلالت دارد، چیزی است که آن را در ریاض الشهاده ضمن دارا بودن پیغمبر خاتم تمام معجزاتی را که انبیای سلف دارا بودند، نقل نموده، میفرماید: اگر عیسی مرده را زنده نمود، پس قریش نزد حبیب خدا جمع شدند و خواهش نمودند مردههای ایشان را زنده کند. آن حضرت به جناب امیر المؤمنین علیه السّلام فرمودند: به جبّانه برو و همین اشخاصی که ایشان خواهش نمودهاند، به اسم، صدا بزن و بگو محمد فرموده؛ برخیزید!
حضرت امیر علیه السّلام از آن قرار معمول داشتند و چون صدا زدند، همه یک مرتبه سر از قبر بیرون آوردند و خاک از سر خود دور مینمودند. چون پیغام پیغمبر را داد، همه سلام و صلوات بر آن جناب فرستاده، عرض کردند: کاش زنده بودیم و به آن جناب ایمان میآوردیم، ایشان را که زنده بودند، بر اطاعت پیغمبر و ایمان به او تحریص و ترغیب کردند و از اسرار و وقایعی که از ایشان صادر شده بود، اخبار نمودند. نیز کفّاری که در جنگ بدر کشته شده بودند، زنده نمود و بر کفر و ایمان نیاوردنشان توبیخ نمود.
در خرایج(1)آورده: یکی از طایفه انصار بزغالهای داشت، آن را ذبح نموده، به اهل خود گفت: نصف گوشت آن را بپزید و نصف دیگر را کباب کنید؛ شاید رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله امشب ما را سرافراز فرموده، نزد ما افطار نماید. پس در مسجد خدمت آن سرور مشرّف شد که ایشان را دعوت نماید.
این انصاری دو پسر داشت که در وقت ذبح بزغاله حاضر بوده، تماشا میکردند، چون او از منزل بیرون رفت، یکی از آن دو پسر به دیگری گفت: بیا تا تو را سر ببرم؛ چنانکه پدر آن بزغاله را سر برید. پس کارد برداشته، برادر خود را سر برید. چون مادرشان آن کیفیّت را دید، صیحه زده، در صدد گرفتن برادر ذابح برآمد، آن پسر، از غرفهای که در آن بود، خود را پایین انداخته، جان داد.
مادر آنها نعش دو پسر را پنهان نمود و مشغول پختن گوشت و مهیّا نمودن طعام شد، تا آنکه حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله بر خانه انصاری وارد شد. جبرییل نازل شده، به آن بزرگوار عرض کرد: به انصاری بگو دو پسر خود را برای صرف طعام حاضر نماید.
چون حضرت این را به انصاری گفت، آن مرد بیرون آمده، در طلب دو پسرش درآمد.
زن گفت: آنها نیستند.
انصاری خدمت آن سرور آمده، عرض کرد: آنها غایباند.
حضرت فرمود: چارهای جز حاضر نمودن آنها نیست.
مرد انصاری نزد زنش آمد و گفت: باید پسرها حاضر شوند تا حضرت غذا تناول نماید.
پس نعش دو پسر را نزد آن سرور حاضر ساخته، آن بزرگوار دعا نمود، خداوند آنها را به دعای ایشان زنده گرداند و سالها در دنیا زندگی نمودند. نظیر این معجزه درباره ابو طلحه و دو پسرش از آن سرور وارد شده، فتبصّر.
1) الخرائج و الجرائح، ج 2، صص 927- 926.
در دمعة الساکبه و ریاض الشهادة از میثم تمّار مروی است: روزی آن جناب در مسجد جامع کوفه نشسته بود، جمعی از اصحاب؛ مثل ستارگان دور ماه شب چهارده، دور آن حضرت بودند که ناگاه شخصی بلندبالا داخل مسجد شد؛ قبای خزی پوشیده، عمّامه زردی بر سر و دو شمشیر بسته بود. چون داخل مسجد شد، نشست، بدون اینکه سلام کند و هیچچیز نگفت.
گردنها به سوی او کشیده و نظرها به سوی او تیز شد و مردم بر سرش جمعیّت نمودند، امیر المؤمنین علیه السّلام سر خود را پایین انداخته بود و مطلقا تکلّم نمیکرد، همین که مردم آرام گرفتند، زبان خود را چون شمشیری که کشیده شود، از آن شخص کشید و با زبان فصیحی گفت: ایّکم المجتبی فی الشجاعة و المعتمّ بالبراعة أیّکم المولود فی الحرم و الغالی فی الشیم و الموصوف بالکرم ایّکم اضلع الرّأس و البطل الدّعاس و المضیق الأنفاس و الأخذ بالقصاص من النّاس ایّکم غصن ابی طالب الرّطیب و بطله المهیب و الشهم المصیب و الغشم النّجیب ایّکم خلیفة محمّد الّذی نصره فی زمانه و اعتزّ به فی سلطانه و عظم به فی شأنه.
آنوقت حضرت سر خود را بالا نموده، فرمود: ما لک یا ابا سعد بن الفضل بن الرّبیع بن مدرکة بن نجیّة بن الصّلت بن حرث بن و عران بن الأشعث الرومی سل عمّا شئت فانا عیبة علم النبوة.
گفت: شنیدهام تو وصیّ پیغمبر آخرالزمان، خلیفه او بر امّتش و حلّال مشاکل هستی، من از جانب شصتهزار مرد به سوی تو رسولم که به آن طایفه عقیمه گویند، آنها میّتی را به همراه من کردهاند که مدّعیاند مرده و از سبب موت او میان طایفه خلاف و نزاع به هم رسیده و اینک بر در مسجد است؛ اگر او را زنده کنی، معلوم شود تو راستگو، حجّت خدا در زمین و خلیفه محمد امین هستی.
حضرت فرمود: ای میثم! بر شتر خود سوار شو و در کوچههای کوفه و محلّهها
فریاد بزن که هرکس میخواهد علم ربّانی وصیّ پیغمبر را تماشا کند، به صحرای نجف بیاید.
مردم جمع شدند و آن حضرت فرمود: ای میثم! آن شخص عرب و میّت را به نجف من بیار! ایشان را به آن صحرا بردند. حضرت فرمود: ایّها الناس! آنچه از ما میبینید، بگویید و برای دیگران روایت کنید، امّا افترا نزنید و ندیده را مگویید.
آنگاه فرمود: ای اعرابی! شتر را بخوابان و مرده را بیرون بیاور! تابوتی را از روی شتر بر زمین گذاشتند که پردهای از دیبای سبز بر روی آن کشیده بود، میان آن تابوت، جوان گلعذاری بود که هنوز ریشش بیرون نیامده و موی عذارش به تمامی سبز نشده بود، مثل گیسوی زن، گیسو داشت و بسیار وجیه بود.
فرمود: چند روز است کشته شده؟
گفتند: چهلویک روز.
فرمود: سبب مردنش چیست؟
اعرابی گفت: ای مرد! ما این راه دور را طی کردهایم برای اینکه تو سبب موت او را بگویی و اگر میدانستیم که این خلاف و نزاع واقع نمیشد و احتیاج به این زحمت نبود، او شب در عین صحّت و سلامت خوابیده، صبح یافت شده، نه کشته شده، نه سرش را بریدهاند، پنجاه نفرند که خون او را طلب میکنند و به یکدیگر اسناد میدهند و اگر مشخّص نشود، قتل عظیمی در طایفه اتّفاق خواهد افتاد، پس ای برادر محمد مختار! شبهه را رفع کن و پرده تشکیک را از پیش چشم مردم بردار!
حضرت فرمود: قاتل او عمّش بوده، چون دختر خود را به او داده بود و او بر روی دختر عمّ، زن دیگر گرفته بود، لذا عمّش او را کشت.
اعرابی گفت: به این اکتفا نمیکنیم، بلکه میخواهیم خود مقتول زنده شود و نزد اهل خود شهادت دهد تا شبهه رفع شود.
آن جناب برخاست و گفت: ای اهل کوفه! گاو بنی اسراییل پیش از من نزد خدا قدر و منزلت نداشته بعد از هفت روز آن گاو مرده را زنده کرد، من برادر رسول خدا
هستم، سپس امیر المؤمنین علیه السّلام نزدیک میّت آمد و فرمود: قسمتی از گاو بنی اسراییل را بر میّت میزدند، زنده میشد، من هم قسمتی از اعضای خود را بر او میزنم تا زنده شود.
حضرت پای خود را به آن میّت زد و فرمود: قم بإذن اللّه یا مدرکة بن حنظله بن غسان بن بحیر بن فهر بن سلامة بن الطّیب بن الأشعث، به درستی که خدا تو را بر دست علی بن ابی طالب علیه السّلام زنده کرد.
میثم گفت: فی الفور پسری چون آفتاب برخاست و میگفت: لبّیک لبّیک یا حجّة اللّه علی الأنام المتفرّد بالفضل و الأنعام!
فرمود: ای پسر! تو را که کشته؟
گفت: عمّم حارث بن غسّان.
فرمود: نزد قوم خود برو و ایشان را از حکایت خود خبر ده.
گفت: ای آقا! من احتیاجی به قوم و طایفه ندارم، اگر بروم، دوباره مرا خواهند کشت.
پس به آن شخص که میّت را آورده بود و با فصاحت سخن میگفت، فرمود: نزد طایفه برو و به ایشان خبر ده!
عرض کرد: ای مولای من! به خدا دست از تو برنمیدارم، تا آنکه اجلم نزد تو برسد.
لعنت خدا بر کسی که حقّ بر او واضح شود ولی بر آن برده بکشد. نزد آن حضرت ماند و خدمت میکرد، تا آنکه در جنگ صفّین کشته شد. مردم به طایفه برگشتند و میان ایشان در الوهیّت آن حضرت اختلاف شد و به این علّت، جمعی غالب شدند.
در خرایج(1)راوندی از سلیمان اعمش از سمرة بن عطیّه از سلمان فارسی رحمه اللّه روایت نموده که فرمود: زنی انصاری بود که به او امّ فروه میگفتند، به خانههای
1) الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 550- 548.
اصحاب میرفت، مردم را به نقض بیعت ابی بکر ترغیب و بر متابعت امیر المؤمنین علیه السّلام تحریص میکرد. چون سخنان امّ فروه به ابی بکر رسید، او را طلبیده، گفت: شنیدهام سخنانی در مجالس میگویی که بیعت با من نقض شود، از این توبه کن!
گفت: ای ابو بکر! مرا از سخن راست توبه میفرمایی؟
ابو بکر از این سخن برآشفت و گفت: ای دشمن خدا! میخواهی جماعتی را که به امامت من اجتماع کردهاند، متفرّق سازی، مگر تو به امامت من اعتقاد نداری؟
امّ فروه گفت: ای ابو بکر تو امام من نیستی، امام آن کسانی هستی که تو را اختیار کردهاند، جور و ظلم از امام مخصوص از جانب خدا و رسول، روا نباشد و علی، آن امام و امیر به حقّ است، امام به حقّ دانای علم ظاهر و باطن است و آنچه از خیروشرّ در مشرق و مغرب واقع شده باشد، میداند، هرگاه مقابل آفتاب یا مهتاب بایستد، سایه ندارد، امامت بتپرست و کسی که اوّل کافر بوده و بعد مسلمان شده، روا نباشد، ای پسر ابی قحّافه! ببین تو کدامیک از این دو امام میباشی؟
ابو بکر گفت: من از آن جماعتم که خدا ایشان را به جهت مصالح بندگان اختیار فرموده.
امّ فروه گفت: به خدا قسم! دروغ گفتی و بر خدا افترا بستی، اگر از آن جماعت بودی خدا تو را در قرآن یاد مینمود آنچنانکه در حقّ ایشان فرموده: وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ کانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُونَ(1)وای بر تو! اگر تو از ایشانی، بگو نام آسمانها چیست و هریک را به چه نام میخوانند؟
ابو بکر متفکّر شد، بعد از آن گفت: نام آنها نزد خدایی است که آنها را آفریده.
امّ فروه گفت: اگر جایز بود زنان به مردان تعلیم دهند، من به تو تعلیم میدادم.
ابو بکر گفت: اگر اسم آنها را ذکر کنی، نجات یابی و الّا تو را به قتل میرسانم.
امّ فروه گفت: مرا از کشتن میترسانی، به خدا! از کشته شدن در دست تو باک ندارم، امّا نام آسمانها؛ اوّل: ایلول، دوّم: ربعون، سوّم: سحقوم، چهارم: ذیلول،
1) سوره سجده، آیه 24.
پنجم: ماین، ششم: ماخیر و هفتم: ایعث.
ابو بکر و متعلّقان او متحیّر شدند و گفتند: درباره علی بن ابی طالب علیه السّلام چه میگویی؟ گفت: در حقّ امام الائمّه، وصیّ الأوصیا، کسی که زمین و آسمان به نور او روشن شده و توحید و ایمان بیمعرفت او قبول نیست، چه توانم گفت. ای ابو بکر! وای بر تو که ایمان را فروختهای و به زخارف این دنیای دنیّه چشم دوختهای.
چون ابو بکر این سخنان را شنید، غضب بر او مستولی شده، گفت: این زن را بکشید که از دین برگشت، پس آن مؤمنه را به قتل رساندند.
در آنوقت حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در یکی از مزارع خود تشریف داشت که در وادی ذی القری بود.
وقتی به مدینه تشریف آورد و از قضیّه امّ فروه باخبر شد، بر سر قبرش آمد، ناگاه در اطراف قبرش چهار مرغ سفید دید که منقارشان سرخ بود، هرکدام یک دانه انار در منقار داشتند، در قبر او فرومیرفتند و بیرون میآمدند. چون حضرت را دیدند، بالها باز کردند، به اتّفاق آواز برداشتند و به حضرت چیزی عرض کردند.
آن بزرگوار فرمود: ان شاء اللّه میکنم. برابر قبر امّ فروه ایستاد، دست به دعا برداشت و به خدا عرضه داشت: یا محیی النفوس بعد الموت یا منشیء العظام الدارسات، احی لنا امّ فروه و اجعلها عبرة لمن عصاک.
ناگاه هاتفی آواز داد و گفت: یا امیر المؤمنین! آنچه خاطرت خواهد، همان کن! حضرت به قبر اشاره فرموده، شق شد و امّ فروه از قبر بیرون آمد درحالیکه جامه سبزی از سند بر بهشت در تن پیچیده، عرض کرد: یا مولای! پسر ابی قحّافه خواست نور تو را اطفا کند، خدای تعالی قدر تو را ظاهر گرداند.
وقتی این خبر به آن دو نفر رسید، مسلول شده، تعجّب نمودند. سلمان- رضی اللّه عنه و صلّی علیه- به آنها فرمود: شما از زنده شدن یک نفر زن توسّط امیر المؤمنین علیه السّلام تعجّب نکنید! اگر حضرت خدا را برای زنده شدن خلق اوّلین و آخرین قسم دهد، هرآینه خدا آنها را زنده میفرماید.
آن جناب امّ فروه را به خانه شوهرش فرستاد، دو پسر دیگر از او متولّد شد و شش ماه بعد از شهادت امیر المؤمنین علیه السّلام زنده بود، پس از آن، به جوار رحمت الهی واصل گردید. صاحب کتاب ثاقب المناقب نیز این معجزه را به نحو تلخیص و اختصار ذکر نموده.
مستغرق بحار رحمت خداوندی، مرحوم فاضل دربندی در جواهر الایقان از مرحوم شیخ حرّ عاملی نقل نموده که ایشان از کتاب مجمع البحرین در مناقب سبطین که از تصانیف سیّد اجلّ اکرم، سیّد ولی اللّه، پسر سیّد نعمت اللّه حسینی است، نقل نمودهاند: پادشاهی صاحب ثروت و دولت و مالک عظمت و شوکت از پادشاهان چین بود. پادشاه، وزیری در نهایت کفایت و درایت و بسیار کاردان و مدبّر و نیز آن وزیر پسری در کمال حسن و جمال داشت که ماه شب چهارده نمونهای از رویش و شب یلدا نمونهای از زلف سیاهش بود، پادشاه پسر وزیر را بسیار دوست میداشت و همیشه با آن پسر نرد محبّت و شطرنج عشق میباخت.
پادشاه دختری داشت که زلیخای زمان، بلقیس دوران و بهترین زنان ایّام خود در نهایت وجاهت بود و او را بیش از حدّ دوست میداشت. روزی دختر پادشاه چشمش به پسر وزیر افتاد و پسر وزیر دختر پادشاه را دید، عاشق یکدیگر شدند و پنهانی باهم عشقبازی مینمودند.
مدّتی بدین منوال گذشت و بعد از مدّتی پادشاه مطّلع شد که پسر وزیر با دخترش راهی دارد. هردو را احضار نموده، امر به قتل هردو امر فرمود. به امر پادشاه هردو را به قتل رساندند. پادشاه بعد از کشتن آنها پشیمان شده، به جهت شدّت محبّتی که به هردو داشت، پریشانحال گردیده، پس امر نمود، وزیر، علما، اعیان و اکابر دولت خود را حاضر کردند، آنگاه قضیّه کشته شدن دختر پادشاه و پسر وزیر خود را بیان
نموده، اظهار ندامت و پشیمانی کرد و فرمود: باید تدبیری در زنده شدن این دو نفر نمایید و الّا به قتل همه شما امر خواهم کرد، بلکه قتلعام خواهم نمود.
گفتند: این امری محال است که مردهای زنده شود. یکی از آنها گفت: میگویند در مدینه طیّبه شخصی هست که او را حسن بن علی بن ابی طالب علیهما السّلام مینامند، او چاره این قضیّه را میتواند و میداند.
پادشاه گفت: از اینجا تا مدینه طیّبه چهقدر راه است؟
گفتند: ششماه راه است. پادشاه به شخص شجاع دلیری از چاکران خود حکم کرد:
باید یک ماهه بروی و آن شخص بزرگوار را که میگویند، پیش من بیاوری و الّا تو را خواهم کشت و عیال و اطفالت را اسیر خواهم کرد.
آن شخص، مهموم و مغموم از شهر بیرون آمد، قدری راه رفته، از شهر دور شد، به سرچشمهای رسیده، وضوی کاملی گرفته، دو رکعت نماز خواند، روی خود را به طرف مدینه کرد و عرض نمود: ای آقا! ای فریادرس درماندگان! تو را به حقّ جدّت، پدرت و مادرت قسم میدهم! راضی نشو که این پادشاه مرا بکشد و عیالم را اسیر نماید. آقا! تو خود میدانی که من قوّت ندارم ششماه راه را یک ماهه بیایم و برگردم؛ سر خود را به سجده روی خاک گذاشته، گریه میکرد.
ناگاه دید شخصی پای خود را به او میزند و میگوید: برخیز!
آن مرد گوید: برخاستم و عرض کردم: تو کیستی که نگذاشتی درددل خود را به آقایم حسن بن علی علیهما السّلام بگویم؟
فرمود: من فریادرس درماندگانم! من کسی هستم که هفتادودو پاره جگرش از دهانش بیرون خواهد آمد! من حسن بن علی بن ابی طالبم علیهما السّلام.
برخاستم، به پای مبارکش افتادم و خاک قدمش را میبوسیدم. آن شخص میگوید:
برگشتم، پیش پادشاه آمده، عرض کردم: آن شخص بزرگوار که در مدینه بود، حاضر است.
پادشاه خوشحال و خوشوقت شد، با جمع کثیری به استقبال آن خلیفة اللّه از شهر
بیرون آمد و با اعزاز و اکرام تمام او را داخل عمارت سلطان نمود.
سپس پادشاه امر نمود نعش دختر و نعش پسر را به قبّهای که خلیفة اللّه در آن نشسته بود، بیاورند.
پادشاه به امام حسن مجتبی علیه السّلام عرض کرد: از خداوند عالمیان بخواهید اینها را زنده کند.
آن حضرت به خلّاق عالمیان عرض کرد و گفت: خداوندا! به حقّ جدّم مصطفی، پدرم علی مرتضی، مادرم فاطمه زهرا و برادرم سیّد الشهدا اینها را زنده گردان! پس به دعای آن حضرت، هردو زنده شدند. مجلس عقد فراهم آورده، آن حضرت دختر پادشاه را به عقد پسر وزیر درآورد، عروسی ملوکانهایی نمودند.
مرحوم محمد حسن خان اعتماد السلطنه، در کتاب المأثیر و الاثار در ترجمه مرحوم فاضل دربندی- قدّس اللّه روحه- چنین تذکار نموده: آقا خوند ملّا آقای مجتهد دربندی، صاحب خزاین، اسرار الشهادة، سعادات ناصری و غیره که در شهرت، اعتبار، نفاذ امر، انتشار صیت و علوّ قدر، تالی حضرت شیخ الکلّ، حجّة الاسلام حاجی شیخ مرتضی الانصاری- قدّس اللّه سرّه العزیز- گمان میشد، در حشمت، شکوه، مهابت و دلیری میان ابنای سلسله علمیّه امتیازی بیّن داشت؛ زخمی از فرقه بابیّه بر صورت شریفش بود؛ بعد از چندین سال محاورت مشاهد مقدّسه عراق، به دارالخلافه آمد و مقدم مکرّمش به انواع تشریفات و احترامات پذیرفته شد.
ایّام عشر اوّل محرّم هر سال ازدحام عجیبی پای منبر او میشد و در روز عاشورا مخصوصا از وی، عادات دیوساران در جوامع و موّاج تعزیهداران به صدور میرسید، بیاختیار عمّامه بر زمین میزد، گریبان چاک میداد و بر سر خاک میریخت.
الغرض! در حبّ اهل البیت علیهم السّلام رتبهای رفیع و در تعصّب شریعت مقدّسه مقامی منیع داشت. فوت وی در سال هزار و دویست و هشتاد و شش هجری در دارالخلافه
طهران اتّفاق افتاد، رحمة اللّه علیه.
الثانیة: قال فی روضات الجنّات السید ولی اللّه بن نعمة اللّه الحسینی الرضویّ الحائری کان عالما فاضلا صالحا محدّثا له کتاب مجمع البحرین فی فضائل السّبطین و کتاب کنز المطالب فی فضائل علیّ بن ابیطالب علیه السّلام و کتاب منهج الحقّ و الیقین فی فضائل علی امیر المؤمنین علیه السّلام و غیر ذلک کذا ذکره صاحب الأمل الأمل الشیخ الحرّ العاملی- اعلی اللّه مقامه- و الظّاهر انّه من جملة معاصریّة الأخباریین، انتهی.
در خرایج راوندی(1)از یحیی بن امّ طویل روایت نموده که گفت: ما نزد امام حسین علیه السّلام بودیم، ناگاه دیدیم جوانی درآمد و میگریست.
حضرت فرمود: گریه تو برای چیست؟
گفت: والده من در این وقت از دنیا رفته و وصیّت نکرده؛ او مالی بسیار داشت و معلوم نیست کجاست، من خدمت تو آمدم تا تو را از این حال واقف گردانم.
فرمود: برخیزید تا به منزل او رویم. من خدمت آن حضرت آمدم تا به آن خانه رسیدم. دیدم چادری بر روی مرده کشیده بودند. حضرت بیرون حجرهای که او مرده بود، رو به قبله ایستاد و گفت: بارخدایا! این زن را زنده فرما تا به آنچه میخواهد، وصیّت کند!
خدای تعالی او را زنده فرمود، برخاسته، نشست، شهادت گفت، به جانب امام علیه السّلام نظر کرد و عرض نمود: داخل حجره شو! حضرت داخل شد و نزدیک او نشست. زن عرض کرد: یا مولا! چه میفرمایی؟
فرمود: وصیّت کن! خدا بر تو رحمت کند.
گفت: یابن رسول اللّه! مالهای من در فلان موضع است. ثلث آن از آن تو است و اگر
1) الخرائح و الجرائح، ج 1، صص 246- 245.
میدانی پسرم از دوستان تو است، دو ثلث دیگر را پسرم بردارد و اگر میدانی از مخالفان تو است، جمله را خودت بردار! مخالفان تو در مال من نصیبی ندارند. تا حضرت آنجا بود، زن وفات کرد و به مهمسازی او پرداختند.
در ثاقب المناقب(1)است که ثابت بن دنیا از ثور بن زید بن علاقه روایت کند که او گفت: روزی محمد بن الحنفیّه نزد امام زین العابدین علیه السّلام رفته، گفت: تویی که دعوی امامت میکنی؟ سخنان درشتی نسبت به آن امام والامقام گفت.
امام فرمود: ای عمّ! از خدا بترس و دعوی چیزیکه حقّ تو نیست، مکن!
محمد گفت: حقّ من است.
حضرت فرمود: برخیز به قبرستان برویم تا بر تو ظاهر شود امامت حقّ من است.
محمد گفت: گورستان چه میداند؟
فرمود: هرکه مردهای زنده کند، امام به حقّ است. رفتند تا به قبری رسیدند که صاحبش، تازه مرده بود. امام فرمود: ای عمّ! تو برو، او را زنده گردان و سؤال کن امامت حقّ کیست؟
محمد عرض کرد: من قادر بر این نیستم.
آن بزرگوار نزدیک قبر رفته، به مقبور در آن فرمود: به اذن خالق منّان برخیز! قبر شکافته شد و میّت از آن بیرون آمد، خاک از خود میافشاند و میگفت: امامت، حقّ امام زین العابدین علیه السّلام است که حجّت خدا میباشد. سپس از دنیا رفت.
محمد حنفیه وقتی این را دید، صورت آن بزرگوار را بوسیده، گفت: امامت حقّ تو است، از آنچه با تو کردم و با تو گفتم، برایم استغفار کن!
این ناچیز گوید: قضیّه مرد مؤمن بلخی، هر ساله به حجّ رفتن، در مدینه هدیه
1) الثاقب فی المناقب، ص 351.
بردن و مشرّف شدنش خدمت آن سرور و اینکه در سفر اخیر، زن خود را همراه میبرد و نزدیک مدینه آن زن میمیرد به دعای آن سرور زنده میشود، از مشاهیر اخبار اعجازیه است، کما لا یخفی، انتهی.
در بحار(1)از محمد بن مسلم و او از ابو عینیه روایت کند که گفت: نزد امام محمد باقر علیه السّلام بودم، مرد شامی خدمت آن حضرت آمد و گفت: یابن رسول اللّه! پدر و مادرم فدایت! حقتعالی محبّت خاندان شما را به من منّت نهاده، از جمیع مخالفین شما تبرّا کرده، به موافقین این آستان پیوستهام. من پدری داشتم که محبّت بنی امیّه داشت، او در آنجا بوستانی به انواع اشجار و اثمار، آراسته و پیراسته نمود و اموال خود را در محلّی که میدانست، دفن کرد و بنابر محبّتی که من به اهلبیت داشتم، از روی عداوت، وصیّت نکرد و آن مال را از من مخفی داشت.
حضرت فرمود: دوست داری پدرت را به تو بنمایم تا از او سؤال کنی و بر آن اطّلاع یابی؟
شامی گفت: بسیار فقیر و محتاجم، آرزو دارم حاجتم را برآوری.
آن حضرت مکتوبی نوشت، مهر کرده، به جوان شامی داد و فرمود: این مکتوب را به بقیع ببر، میان مقابر بایست و به آواز بلند بگو: یا در جان شخصی حاضر شود، مکتوب را به او بده و بگو: من فرستاده محمد بن علی بن الحسینم. آنچه مراد تو است، از آن شخص طلب کن.
جوان شامی مکتوب را گرفته، متوجّه بقیع شد. راوی گوید: روز دیگر، صبح خدمت آن حضرت شتافتم تا حقیقت حال جوان را معلوم کنم؛ دیدم شامی پیش از من به آستان حضرت مشرّف شده، انتظار اذن دخول میبرد. چون اندک ساعتی گذشت،
1) بحار الانوار، ج 46، صص 268- 267.
خادم بیرون آمد و اذن داد. با آن جوان درآمدم، شامی گفت: یابن رسول اللّه! دیشب به بقیع رفته، آنچه امر جهان مطاع بود، به عمل آوردم. شخصی حاضر شد، گفت: در همین موضع باش تا بازآیم. بعد از زمانی بازآمد، مردی سیاه در کمال کراهت جمال با او بود، گفت: این پدر تو است، آنچه خواهی از وی بپرس و سؤال کن!
گفتم: پدر من مردی سفید و قویهیکل بود، این سیاه و ضعیف است.
گفت: بلی، بخار دوزخ و دود آن، او را متغیّر گردانده و بدین هیأت ساخته. من پیش رفتم و از آن سیاه مضطرّ پرسیدم: تو پدر منی؟
گفت: بلی.
گفتم: این چه حال است؟
گفت: ای فرزند! بنی امیّه را دوست میداشتم و از اهلبیت اجتناب مینمودم.
خدای تعالی بدین سبب به انواع عذاب گرفتارم کرده. امروز از آن اعتقاد بد به غایت نادم و پشیمانم. ای فرزند! به جانب آن بوستان رو! تحت فلان درخت، تختی است؛ اموال من آنجا مدفون است، از آن جمله، پنجاههزار دینار نزد امام محمد بن علی علیه السّلام ببر که نذر آن حضرت است، الحال متوجّه اخذ آن اموالم. حضرت رخصت داده، شامی متوجّه دیار خود شد.
ابو عینیه گوید: چون مدّتی از این قضیّه گذشت، روزی خدمت حضرت آمدم، گفتم: یابن رسول اللّه! ندانستم حال شامی چه شد؟
حضرت فرمود: پنجاههزار دینار آورد. مقداری از آن مبلغ را در ادای دینی که در ذمّه داشتم، صرف کردم و باقی را در حوایج دوستان خود خرج نمودم.
گفتم: یابن رسول اللّه! الحمد للّه که به ما امام و پیشوایی چون شما اهلبیت روزی شده که از برکت شما راه مستقیم را یافتهایم نه طریق عذاب الیم.
در خلاصة الاخبار است که ابن شهر آشوب در مناقب گوید: من از شیخ خود، ابی جعفر محمد بن ابی الحسن سوهانی در خانه او، مشهد مقدّس شنیدم؛ مردی از شام بود که بسیار نزد امام محمد باقر علیه السّلام تردّد میکرد. روزی گفت: و اللّه! من برای آنکه تو را دوست دارم، ملازمت نمیکنم، بلکه به جهت فصاحت پیش تو میآیم. آن حضرت تبسّمی فرمود و هیچ نگفت. بعد از آن، چند روز گذشت، او نیامد و آن حضرت او را ندید. از حال وی پرسید، گفتند: بیمار است.
در این حال، شخصی آمد و گفت: یابن رسول اللّه! آن شامی وفات یافت و وصیّت کرده تو بر وی نماز گزاری. فرمود چون او را غسل دهند، کفن نکرده، به او خبر دهند.
آن حضرت برخاست، وضو گرفت، دو رکعت نماز گزارد و سجده طویلی بهجا آورد.
بعد از آن نعلین پوشید، ردای رسول اللّه را بر دوش افکند و به خانه شامی رفت؛ دید او را بیکفن بر تخته گذاشتهاند. حضرت آواز داد: ای فلانی!
شامی گفت: لبّیک! سربرداشت و درست نشست.
آن حضرت شربتی از سویق طلبید و به وی داد، آشامید. از وی پرسید: حال تو چیست؟
گفت: قبض روحم کردند. چون روح را تسلیم کردم، آوازی شنیدم که خوشتر از آن نشنیده بودم که روح را به وی ردّ کنید که محمد بن علی الباقر علیه السّلام از ما درخواست نمود. اکنون بیشتر تأسّف دارم و دوستی شما را میان جان، جای دادم. از حقتعالی بخواه مرا به مقام خود باز برد تا روز قیامت در زمره محبّان شما باشم، انتهی الحدیث.
در بصایر(1)از جمیل بن درّاج مروی است که زنی نزد حضرت صادق علیه السّلام آمد و گفت: پسرم وفات یافت. آن حضرت فرمود: مرده است، امّا تو برخیز، به خانه رو و غسل کن، دو رکعت نماز بگزار و بگو: یا من وهب لی و لم یک شیئا، جدّد لی هبّته.
سپس او را بجنبان و به کسی مگو! زن به خانه رفت و به فرموده حضرت عمل کرد؛ در حال، مرده به فرمان الهی بازنشست.
ایضا در خلاصة الاخبار است که ابو هاشم سیّد حمیری گوید: خدمت امام جعفر صادق علیه السّلام رفتم و گفتم: یابن رسول اللّه! شنیدم میگویی سیّد حمیری مذهب فاسد دارد و بر حقّ نیست درحالیکه من عمر خود را در محبّت شما صرف کردهام.
آن حضرت فرمود: تو میگویی محمد حنفیّه به کوه رضوی نشسته و بر دست راست او شیری و بر دست چپ او پلنگی ایستاده، بامداد و شبانگاه برای وی طعام میآورند و او نمرده، حال آنکه رسول اللّه، امیر المؤمنین و امام حسن علیهم السّلام به جوار رحمت حقّ رسیدند و سکرات مرگ چشیدهاند ولی تو مرگ را به محمد حنفیّه روا نمیداری، مذهبی از این فاسدتر میباشد؟
سیّد حمیری گفت: هیچ دلیلی بر موت او داری؟
حضرت فرمود: بلی، پدرم مرا خبر داد که من بر او نماز خواندم و او را دفن کردم، با این حال آیتی نیز به تو نشان میدهم. دست سیّد حمیری را گرفته، او را برد تا به قبر محمد حنفیّه رسیدند. حضرت بر قبر وی دست نهاد و دعا فرمود، قبر شکافته شد. پیر مرد سفیدمویی بیرون آمد و خاک از خود میافشاند، گفت: یا ابا هاشم! مرا میشناسی؟
گفتم: نه.
1) بصائر الدرجات، ص 292.
گفت: منم محمد بن الحنفیه!
گفت: یا سیّد! امام بعد از حسین بن علی، علی بن الحسین است و بعد از وی محمد بن علی الباقر و بعد از او این صادق، یا سیّد! قول صادق را قبول کن! سپس به قبر فروشد و قبر بههم آمد.
چون این معجزه را به برهان از آن حضرت دید، توبه کرد، مذهب کیسانیّه را کنار گذاشت و طریق اثنا عشری برداشت.
ایضا در بصایر(1)از داود بن کثیر مروی است: شخصی از اصحاب ما به حجّ رفت، چون خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسید، عرض کرد: پدر و مادرم فدای تو باد! زنی داشتم، فوت شد و حال تنها ماندم.
حضرت فرمود: او را بسیار دوست میداشتی؟
گفتم: بلی، فدایت شوم!
فرمود: چون به خانه روی، او را خواهی دید که چیزی میخورد.
راوی گوید: چون به خانه بازگشتم، دیدم نشسته، چیزی تناول میکند.
ایضا راوندی در خرایج(2)از هارون بن قاسم بن عیسی الهاشمی از عیسی بن مهران روایت کرده که گفت: مردی از خراسان از ماوراء النهر بود که نعمت بسیار داشت، دوستدار اهلبیت علیهم السّلام و معترف به فضل ایشان بود. هر سال به حجّ میرفت و بر خود وظیفه کرده بود که هر سال هزار دینار برای امام جعفر صادق علیه السّلام بیاورد.
یک سال زنش به او گفت: امسال مرا با خود به حجّ ببر که حجّ کنم و فرزندان رسول
را دریابم و از مال خود، تحفه و هدیهای ببرم، مرد اجابت کرد. آن زن برای عیال و دختران حضرت صادق علیه السّلام جامههای فاخر مهیّا نمود، شوهرش نیز هزار دیناری که هر سال برای آن حضرت میبرد، در کیسهای کرد و در درج آن زن نهاد که در آنجا زرّینهای بود و بر آن قفل زد، چون به مدینه رسیدند، آن مرد درج را خواست که هزار دینار را خدمت امام ببرد.
مرد درج را گرفت، به قفل و مهر او نگاه کرد، برقرار بود. وقتی قفل را گشود، دید هزار دینار نیست به زن گفت: چه شده؟
گفت: نمیدانم و با ما هم کسی نیست که متّهم باشد. مرد زرّینه زن را نزد همشهری خود برده، هزار دینار قرض نموده، پیش امام برد.
حضرت فرمود: هزار دینار درج را ما بردیم، ما به آن احتیاج پیدا کردیم، کسی را فرستادیم، آن را نزد ما آورد: بصیرت آن مرد زیاد شد و زرّینه زن را که گرو گذاشته بود، پس گرفت. بعد از آن به جهت کاری از سرا بیرون آمد، چون بازگشت، دید زنش در حال نزع است، پرسید: چه شده؟
گفتند: دردی به دلش آمد و چنین شد. مرد به بالینش نشست تا زن وفات یافت.
چشمش را فروخواباند، دهانش را بست، جامهای بر او پیچید و تهیّه حنوط و کندن گور نمود. پیش امام رفت و از وی خواست تفضّل کند و بر او نماز گزارد.
امام دو رکعت نماز گزارد، دست به دعا برداشت و فرمود: به منزل خود برو که اهلت زنده شد. آن مرد رفت و چنان یافت که امام فرموده بود. حمدوشکر نمود و به حجّ رفتند. در طواف بودند که نظر زن به امام علیه السّلام افتاد، به شوهرش گفت: این مرد کیست؟
گفت: او مولای ما، ابو عبد اللّه است.
زن گفت: به خدا او را دیدم که بر ساق عرش دست زد و گفت: روح او را برگردانید! روح مرا به من برگرداندند.
در بعضی از زیارات مأثوره که بر رجعت دلالت دارند و در آن یک نجمه است که مشتمل بر چند فقره میباشد.
فقره اوّل: شیخ صدوق در کتاب من لا یحضره الفقیه(1)از علی بن احمد بن موسی و حسین بن ابراهیم بن کاتب و ایشان از محمد بن ابی عبد اللّه کوفهای، او از محمد بن اسماعیل برمکی، او از موسی بن عبد اللّه نخعی، او از امام علی النقی علیه السّلام در زیارت جامعه روایت نموده و زیارت را ذکر کرده، تا اینکه گفته: و جعلنی ممّن یقتصّ اثارکم و یسلک سبیلکم و یهتدی بهداکم و یحشر فی زمرتکم و یکرّ فی رجعتکم و یملّک فی دولتکم و یشرّف فی عافیتکم و یمکّن فی ایّامکم و تقرّ عینه غدا برؤیتکم؛ خداوند کردگار مرا از کسانی بگرداند که پیروی شما میباشند، در راههای شما راه میروند، به هدایت شما راه مییابند، در جریده شما محشور میشوند، در زمان رجعت شما رو میآورند، در ایّام عافیت شما شرافت مییابند، در عصر دولت شما تمکین و قدرت مییابند و فردا با دیدن شما چشمهایشان روشن میباشد.
فقره دوّم: در زیارت وداع چنین وارد شده: و مکنّنی فی دولتکم و احیانی فی
1) من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص 617- 614.
رجعتکم؛ مرا در ایّام دولت شما متمکّن و صاحب قدرت نماید و در ایّام رجعت شما زنده گرداند.
شیخ طوسی رحمه اللّه در کتاب تهذیب(1)مثل این حدیث را از صدوق روایت کرده.
فقره سوّم: در کتاب مذکور(2)از جماعتی از اصحاب ما، ایشان از هارون بن موسی تلعکبری، او از محمد بن علی بن معمّر، او از علی بن محمد بن مسعده و حسن بن علی بن فضّال، ایشان از سعدان بن مسلم، او از صفوان بن مهران جمال و او از صادق علیه السّلام در زیارت اربعین، این فقره را روایت نموده: و اشهد انّی بکم مؤمن و بایّابکم موقن بشرایع دینی و خواتیم عملی؛ شهادت میدهم که به شما ایمان آوردهام و با شریعت دین خود و خاتمه عملم از جمله یقینکنندگان به رجعت شما هستم.
فقره چهارم: شیخ طوسی در مصباح المتهجّد(3)ذکر نموده: جماعتی برای ما از ابی عبد اللّه محمد بن احمد بن عبد اللّه بن قضاعه بن صفوان بن مهران بن جمال، او از پدرش و او از جدّش صفوان روایت نموده، او گفته: از صادق علیه السّلام در خصوص زیارت آقای ما امام حسین علیه السّلام اذن طلبیدم و از آن حضرت خواهش نمودم به من بیاموزد چگونه زیارت آن حضرت را به عمل آورم، حدیث را ذکر نموده تا اینجا که حضرت در زیارت فرمود: و اشهد اللّه و ملائکة و انبیائه و رسله انّی بکم مؤمن و بایّابکم موقن بشرایع دینی و خواتیم عملی؛ خدا، ملایکه و پیغمبرانش را شاهد میگیرم که به شما ایمان آورده، با شریعت دینم و خاتمه عملم به رجعت، یقینکنندهام.
فقره پنجم: در کتاب مذکور در زیارت جناب عبّاس بدین نهج وارد شده: انّی بکم و بایّابکم من المؤمنین؛ به درستی که من به شما و به رجعتتان، از جمله یقینکنندگانم.(1)
فقره ششم: علی بن طاوس در کتاب مصباح الزایر و سایر کتابهایش و شیخ طوسی در کتاب مصباح المتهجّد(2)زیارتی ذکر نموده که آن را از ابن عیّاشی روایت کرده، گفته: خیر بن عبد اللّه از حسین بن روح نقل نموده، او گفته: هرکدام از مشاهد مشرّفه را که بخواهی در ماه رجب زیارت کنی، وقتی داخل روضه میشوی، بدین نهج میگویی، زیارت را ذکر کرده، تا اینکه گفته:
و یرجعنی من حضرتکم خیر مرجع إلی جناب ممرع و خفض عیش موسّع ودعة و مهل إلی حین الأجل و خیر مصیر و محلّ فی النعیم الازل و العیش المقتبل و دوام الأکل و شرب الرحیق و السلسل و علّ و نهل لأسام منه و لا ملل و رحمة اللّه و برکاته و تحیّاته حتّی العود إلی حضرتکم و الفوز فی رجعتکم؛ خدای تعالی مرا به بهترین برگشتنی از آستانه شما به سوی مرغزارها، علفزارها، نعمت فراوان و استراحت، رفق و نرمی تا وقت رسیدن اجل و به بهترین منزل و مقام در نعمت ازل؛ یعنی نعمت آخرت و عیش تازه برگرداند و مرا از آستانه برگرداند، به طرزی که اکل و آشامیدن رحیق؛ یعنی شراب ناب و سلسبیل برای من دایمی باشد، بارها آشامیدن و اوّلین دفعه آشامیدن آنطوری باشد که به سبب آن، خستگی و ملالت بر من رو نیاورد، رحمت و برکات و تحیّات خدا بر شما باد تا وقتی که به آستانه شما برگردم و در زمان رجعت شما، رستگار شوم!
فقره هفتم: علی بن طاوس در مصباح الزایر خود در زیارت قائم که در سرداب مبارک خوانده میشود، بدین نهج ذکر نموده: و وفّقنی یا ربّ للقیام بطاعة و المثوی فی خدمته و المکث فی دولته و الأجتناب عن معصیته، فان توفّیتنی اللّهمّ قبل ذلک فاجعلنی یا ربّ فیمن یکرّ فی رجعته و یملک فی دولته و یتمکّن فی ایّامه و یستظلّ تحت اعلامه و یحشر فی زمرته و تقرّ عینه برؤیته؛ پروردگارا! به من توفیق عطا فرما تا به اطاعت و خدمت آن حضرت قیام و اقدام نمایم، در ایّام دولت او، مکث و درنگ کنم و از مخالفت وی بپرهیزم. پروردگارا! اگر مرا پیش از ظهور آن حضرت بمیرانی، مرا از کسانی بگردان که در زمان رجعت او زنده شده، رومیآورند و در ایّام دولتش به ریاست و سلطنت میرسند، در عصر او صاحب مکنت و قدرت میگردند، در سایه بیدقهای او میباشند، در جریده او محشور میشوند، چشمهایشان به دیدنش پرنور و دلهایشان مسرور میباشد.(1)
فقره هشتم: علی بن طاوس رحمه اللّه در کتاب مصباح الزایر مذکور ساخته که از جانب صادق علیه السّلام مروی است: آن حضرت فرمود: هرکس بخواهد قبر مطهّر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و ائمّه علیهم السّلام را زیارت نماید، باید چنان بگوید، زیارت را ذکر فرمود، تا اینکه گفت: انّی من القائلین بفضلکم مقرّ برجعتکم لا انکر للّه قدرة و لا ازعم الّا ما شاء اللّه؛ من از جمله اعتقادکنندگان به فضیلت شما هستم و اقرار دارم که شما به دنیا رجوع خواهید کرد؛ قدرت خدا را انکار نمیکنم، مگر چیزی را که خدا خواسته باشد.(2)
فقره نهم: جعفر بن محمد بن قولویه در کتاب کامل الزیاره(1)از حسین بن محمد بن عامر، او از احمد بن اسحاق بن سعد و او از سعدان بن مسلم قاید ابی بصیر روایت نموده، او گفته: بعضی اصحاب ما از صادق علیه السّلام در زیارت امام حسین علیه السّلام ...، تا قول آن حضرت روایت نموده: و نصرتی لکم معدّة حتّی یحکم اللّه و یبعثکم معکم معکم لا مع عدوّکم انّی من المؤمنین برجعتکم لا انکر للّه قدرة و لا اکذّب له مشیّته و لا ازعم انّ ما شاء لا یکون؛ یاری کردن خود را برای شما مهیّا نمودهام، تا اینکه خدای تعالی حکم کند و شما را مبعوث گرداند، من با شما هستم و با دشمنان شما نیستم. من از آنانم که به رجعت شما اعتقاد دارند، قدرت خدا را در زنده گردانیدن شما، انکار و مشیّت او را تکذیب نمیکنم و گمان نمیکنم هرچیزی را که خدا بخواهد، نشود.
فقره دهم: در کتاب مذکور از ابو عبد الرحمان محمد بن احمد بن حسن و محمد بن حسن، در یکجا، ایشان از حسن بن علی بن مهزیار، او از پدرش، او از ابن ابی عمیر، او از محمد بن مروان، او از ابی حمزه ثمالی و او از صادق علیه السّلام در زیارت امام حسین علیه السّلام روایت نموده: و نصرتی لکم معدّة حتّی یحییکم اللّه بدینه و یبعثکم و اشهد انّکم الحجّة و بکم ترجی الرحمة فمعکم معکم لا مع عدوّکم انّی بکم من المؤمنین لا انکر للّه قدرة و لا اکذّب منه مشیّته؛ یاری کردن من برای شما مهیّاست، تا اینکه خدای تعالی شما را به سبب دین خود زنده گرداند و برانگیزاند، گواهی میدهم که شما حجّت خدا بر خلق هستید و به سبب شما، خلایق به رحمت خدا امیدوار میشوند، پس من با شمایم نه با دشمنان شما. به درستی که من از جمله ایمانآورندگان به شما هستم و قدرت خدا را انکار نمیکنم.(2)
فقره یازدهم: در یکی از زیارات حجّة بن الحسن- سلام اللّه علیه- آمده: و ان ادرکنی الموت قبل ظهورک فاتوسّل بک إلی اللّه سبحانه أن یصلّی علی محمد و آل محمد و أن یجعل لی کرّة فی ظهورک و رجعة ایّامک لأبلغ من طاعتک مرادی و اشفی من اعدائک فؤادی؛ اگر مرگ، مرا قبل از ظهور تو دریابد، من بهواسطه شما به خدا توسّل میجویم به اینکه بر محمد و آلش صلوات بفرستد و اینکه بازگشت در وقت ظهور تو و رجعت در روزگار تو را برای من قرار بدهد تا از اطاعت نمودن تو به مراد خود برسم و قلبم از خزی اعدای تو تشفّی یابد.(1)
فقره دوازدهم: و در یکی از زیارات دیگر آن سرور آمده: اللّهمّ ارنا وجه ولیّک المیمون فی حیاتنا و بعد المنون اللّهمّ انّی ادین لک بالرّجعة بین یدی صاحب هذه البقعة؛ بار خدایا! صورت دوست میمون خود را در زمان حیات ما و بعد از مماتمان به ما بنمایان! بار خدایا! به درستی که من برای تو، به رجعت و بازگشت پیش روی صاحب این بقعه اقرار و اذعان مینمایم،(2)انتهی.
در بعضی از ادعیه مأثوره که بر رجعت دلالت دارند، در آن یک نجمه و مشتمل بر چند قطعه است.
قطعه اوّل: علی بن طاوس در کتاب اقبال الاعمال(1)و شیخ طوسی رحمه اللّه در کتاب مصباح المتهجّد(2)ذکر کردهاند: به ابی القاسم بن علای همدانی، وکیل امام حسن عسکری علیه السّلام نوشتهای بدین مضمون درآمد: انّ مولانا الحسین علیه السّلام ولد یوم الخمسین لثلث خلون من شعبان فصمه و ادع بهذا الدعاء؛ آقای ما، امام حسین علیه السّلام روز پنجشنبه سوم ماه شعبان متولّد گردیده، آن روز را روزه بدارید و چنین دعا کنید. دعا را ذکر نموده، تا قول آن حضرت:
و سیّد الأسرة الممدودة بالنصرة یوم الکرّة المعوّض من قتله انّ الائمّة من نسله و الشفاء فی تربته و الفوز معه فی اوبته و الأوصیاء من عترته بعد قائمهم و غیبته حتّی یدرکوا الأوتار و یأخذوا الثّار و یرضوا الجبّار و یکونوا خیر انصارنا، تا قول آن حضرت: فنحن عابدون بقبره نشهد تربته و ننتظر اوبته امین ربّ العالمین؛ آقای آن چنانیکه روز رجعت با نصرت الهی امداد شده و به کشته شدنش عوض داده شده، این که خدای تعالی ائمّه را در نسل و ذرّیّه او، شفا را در تربتش، رستگاری را با او در زمان
رجعتش و اوصیا را بعد از غیبت قائم ایشان در عترت وی قرار داده تا از قاتلان آل محمد خونخواهی کنند، انتقام گیرند و خدا را از خود راضی و خوشنود نمایند و از بهترین یاریکنندگان باشند. ما به قبر مطهّر پناه بردهایم، بر سر تربتش حاضر شدهایم و منتظر رجعتش میباشیم، ای پروردگار عالمیان! این دعا را مستجاب گردان!
عه دوّم: در دعای عهدنامه معروفه است: اللّهمّ انّ حال بینی و بینه الموت الّذی جعلة علی عبادک حتما مقضیّا فاخرجنی من قبری مؤتزرا کفنی شاهرا سیفی مجرّدا قناتی ملبیّا دعوة الداعی فی الحاضر و البادی؛ پروردگارا! اگر میان من و ظهور آن حضرت مرگی که آن را بر بندگان خود لازم کردهای، حایل شود؛ یعنی اگر تا ظهور آن حضرت، مرگ مرا دریابد، هرآینه مرا زنده گردان و از قبر بیرون آور درحالیکه کفنم را ملحفه کرده، خود را با آن پوشیده، شمشیرم را از غلاف درآورده، نیزهام را برهنه کرده، میان شهر و بادیهنشینان به دعوت دعوتکننده، لبّیک اجابت میگویم.(1)
قطعه سوّم: علی بن طاوس رحمه اللّه در کتاب اقبال الاعمال(2)مذکور ساخته: خواندن این دعا روز دحو الارض سنّت است، دعا را تا قول خود ذکر کرده: و ابعثنا فی کرّته حتّی یکون فی زمانه من أعوانه؛ ای پروردگار! ما را در وقت رجعت آن حضرت، مبعوث و زنده گردان تا در زمان او از جمله یاورانش باشیم، انتهی الدعاء الشریف.
در اخبار وارده بر رجعت که خصوص حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله و ائمّه علیهم السّلام است و این که اوّل رجعتی که برای آنهاست، رجعت حسینی و در آن چند نجمه میباشد.
حسن بن سلیمان شاگرد شهید- علیه الرحمه- در کتاب منتخب البصایر(1)از سعد، او از ابن عیسی و ابن ابی الخطاب، ایشان از بزنطی، او از حمّاد بن عثمان و او از محمد بن مسلم روایت کرده، او گفته: از حمران بن اعین و ابی الخطاب درحالیکه در یکجا برای هم حدیث میگفتند، پیش از آنکه از ابی الخطاب صادر شود آنچه که صادر گردید؛ شنیدم میگفتند: از صادق علیه السّلام شنیدیم، میفرمود: اوّل کسی که قبرش منشقّ و شکافته میشود، برمیخیزد و به دنیا رجوع میکند، حسین بن علی علیهما السّلام است، این رجعت عام نیست، بلکه خاصّ است؛ یعنی این رجعت نسبت به همه خلایق نیست، بلکه جز مؤمنی که ایمانش کامل و مشرکی که اعتقادش شرک محض باشد، کسی به دنیا رجوع نمیکند.
ایضا در منتخب البصائر(2)از عبد اللّه اقسم، او از حسین بن احمد منقری، او از یونس بن ظبیان و او از صادق علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: کسی که پیش از قیامت،
حساب خلایق در دست او میباشد، حسین بن علی علیه السّلام است، نیز او در روز قیامت خلایق را به بهشت و دوزخ میفرستد.
و در کتاب مذکور(1)از سعد، او از ایّوب بن نوح و حسن بن علی بن عبد اللّه در یک جا ایشان از عبّاس بن عامر، او از سعید، او از داود بن راشد، او از حمران و او از باقر علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: اوّل کسی که به دنیا رجوع میکند، هرآینه همسایه شما حسین علیه السّلام میباشد. آن حضرت آنقدر در دنیا سلطنت میکند که از شدّت پیری، ابروهایش بر روی چشم مبارکش میافتد.
ایضا در کتاب مذکور از سعد، او از ابن عیسی، او از اهوازی و محمد برقی، ایشان از یحیی حلبی، او از معلّا که ابی عثمان است و او از معلی بن خنیس روایت نموده که او گفته: صادق علیه السّلام به من فرمود: اوّل کسی که به دنیا رجوع میکند، حسین بن علی علیهما السّلام است، زمان بسیاری در دنیا سلطنت میکند، حتّی از بسیاری سنّ شریفش، ابروهایش روی چشمش میافتد.(2)
ایضا سعید بن هبة اللّه در کتاب خرایج(3)از سهل بن زیاد، او از ابن محبوب، او از ابن فضیل، او از سعد جلّاب، او از جابر و او از باقر علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود:
امام حسین علیه السّلام پیش از آنکه شهید شود، به اصحاب خود فرمود: رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله
فرمود: ای پسر من! به درستی که تو را به عراق میبرند و آن سرزمینی است که انبیا و اوصیا در آنجا همدیگر را ملاقات کردهاند و به آن عمورا میگویند. تو و جماعتی از اصحابت در آنجا شهید خواهید شد و الم و درد آهن؛ یعنی اسباب و اسلحه را نخواهید چشید.
سپس این آیه را تلاوت فرمود: قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهِیمَ(1)گفتیم: ای آتش! بر ابراهیم سرد و سلامت باش؛ یعنی همانطور که ابراهیم درد و الم آتش را ادراک ننمود، همچنین امام حسین علیه السّلام و اصحابش درد و الم آهن را ادراک نخواهند کرد.
بعد از آن فرمود: آتش حرب و جدال بر تو و بر ایشان سرد و سلامت خواهد شد.
آنگاه به اصحاب خویش فرمود: مژده باد به شما! به خدا سوگند! هرآینه اگر این کافران، ما را به قتل رسانند، خدمت پیغمبر خود شرفیاب میشویم و به این حالت هر قدر که خدا خواسته باشد، درنگ خواهیم نمود. بعد از آن، من اوّل کسی میباشم که زمین از روی او شکافته شده، برمیخیزد، پس خروج میکنم، خروجکردنی، که خروج امیر المؤمنین و قیام قائم ما علیهم السّلام در یک وقت میباشد.
سپس جماعتی که هرگز به زمین فرود نیامدهاند، از آسمان از نزد خدای تعالی پیش من میآیند، جبرییل، میکاییل، اسرافیل و لشکرهایی از ملایکه نزد من فرود میآیند.
محمد، علی، من، برادرم و همه کسانی که خدا بر ایشان منّت گذاشته، به مرکبهای الهی که اسبها یا اشترهای ابلق از نوراند، فرود میآییم که هیچکس سوار آنها نشده.
محمد بیدق خود را میجنباند و آن را با شمشیرش به قائم میدهد. بعد از آن، هر قدری که خدا خواسته باشد، در دنیا مکث و درنگ میکنیم. خدای تعالی از مسجد کوفه، چشمهای از روغن، چشمهای از آب و چشمهای از شیر بیرون میآورد و میآفریند. بعد، امیر المؤمنین شمشیر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را به من میدهد و مرا به مشرق زمین میفرستد.
1) سوره انبیاء، آیه 69.
هیچ دشمن خدا بر من دچار نمیشود، مگر اینکه خونش را بریزم و هیچ بت نمیگذارم، مگر آنکه آن را میسوزانم، به هندوستان میرسم و آنجا را فتح میکنم، حضرت دانیال و یوشع نزد امیر المؤمنین علیه السّلام بیرون میآیند و میگویند: خدا و رسول او راست گفته، خدای تعالی هفتاد نفر با ایشان به شهرها میفرستد، پس کسانی را که با ایشان قتال میکنند، به قتل میرساند.
لشکری به روم میفرستد، خدای تعالی آنجا را هم برای ایشان فتح میکند. هرآینه همه چهارپایانی که خدا گوشت آنها را حرام کرده، به قتل میرسانم، جز حیوان حلالگوشت روی زمین باقی نمیماند.
یهود و نصارا و سایر ملّتها را به اسلام تکلیف مینمایم و ایشان را میان قبول کردن اسلام و کشته شدن با شمشیر مخیّر میگردانم. هرکه اسلام آورد، بر او منّت میگذارم و هرکس اسلام را ناخوش بدارد، خدا خونش را میریزد، هیچ مردی از شیعه ما نمیماند مگر اینکه خدای تعالی ملکی میفرستد، گردوخاک را از روی او پاک میکند و جفتها و منزل او را در بهشت به او میشناساند.
روی زمین کور، زمینگیر و مبتلا شدهای نمیماند مگر اینکه خداوند کردگار آن بلا را به برکت ما اهلبیت، از او زایل میگرداند، برکت آسمان و زمین فرومیآید، حتّی شاخههای درخت از بسیاری میوه میشکند، هرآینه میوه زمستان از بسیاری در تابستان و میوه تابستان در زمستان خورده میشود.
این معنی قول خدای تعالی است: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ(1)اگر اهل کتاب چون یهود و نصارا ایمان آورند و طریق تقوا پیش گیرند، هرآینه درهای برکت را از آسمان و زمین میگشایم، لکن ایشان پیغمبر را تکذیب نمودند، پس ما هم در عوض کرده آنان، از ایشان مؤاخذه مینماییم. بعد از آن، خدای تعالی کرامتی به ما عطا میفرماید که به سبب آن، هیچچیز روی زمین برایشان پوشیده و پنهان نمیماند، حتّی
1) سوره اعراف، آیه 96.
اگر مرد بخواهد چیزهایی را که اهل و عیالش میدانند، بداند، هرآینه همه آنها را میداند و علم آنها را هم به ایشان خبر میدهد.
ایضا حسن بن سلیمان در کتاب منتخب البصایر(1)از سعد، او از ابن عیسی، او از عمر بن عبد العزیز، او از مردی، او از جمیل بن درّاج، او از معلی بن خنیس و زید شحّام و ایشان از صادق علیه السّلام روایت کرده، گفتهاند: از آن حضرت شنیدیم، میفرمود: اوّلین کسی که روز رجعت رومیآورد، حسین بن علی علیه السّلام است؛ چهلهزار سال روی زمین درنگ میکند، حتّی ابروهایش از شدّت پیری روی چشمش میافتد.
در تفسیر عیّاشی(2)از قارعة بن موسی روایت کرده، او گفته: صادق علیه السّلام فرمود:
اوّلین کسانی که به دنیا برمیگردند، حسین بن علی علیهما السّلام و اصحاب او، یزید بن معاویه و اتباع او هستند، آن حضرت در عوض کردههای ایشان، طابق النعل بالنعل آنها را به قتل میرساند، بعد، آن حضرت این آیه را تلاوت فرمود: ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ وَ أَمْدَدْناکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ جَعَلْناکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً(3)پس از آن، خروج نمودن بر بنی امیّه را به شما، ردّ و شما را به اموال و اولاد مدد کردیم و جمعیّت شما را بیشتر از ایشان نمودیم.
در خطبه معروفه به مخزونه که منسوب به حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام و در علایم
ظهور نور موفور السرور حضرت بقیّة اللّه است و علّامه مجلسی آن را در بحار(1)نقل فرموده؛ بعد از اینکه آن حضرت علایم بسیاری را ذکر میکند، میفرماید: از جمله علامتها، خروج سفیانی میباشد با بیدق سبز و خاچی از طلاست و سپهسالار لشکرش مردی از قبیله کلب و سفیانی میباشد.
دوازدههزار نفر از لشکر خویش به جانب مکّه و مدینه متوجّه میکند، سردار ایشان یکی از بنی امیّه باشد که به او خریمه گویند، چشم چپ ندارد و در چشم دیگرش نقطهای از خون هست، به اهل دنیا جوروستم میکند و بیدقش برگردانده نمیشود، تا اینکه در مدینه فرود میآیند و پارهای از مردان و زنان آل محمد را جمع مینماید، در خانهای که به خانه ابو الحسن اموی مشهور است، مینشاند و لشکری برای جستجوی مردی از آل محمد میفرستد، درحالیکه عدّهای از ضعیفان در مکّه بر سر وی جمع شده، سردارشان مردی از غطفان باشد، تا آنکه در بیدا میانه صفایح سفید میرسند.
در آن حال زمین همه ایشان را فرومیبرد، پس از ایشان جز یک مرد خلاص نمیشود. خدای تعالی روی وی را به پشتش میگرداند تا او، سفیانی و لشکرش را بترساند و برای آنان که بعد از او خواهند آمد، آیتی شود. پس تأویل این آیه در همین روز ظاهر خواهد گشت: وَ لَوْ تَری إِذْ فَزِعُوا فَلا فَوْتَ وَ أُخِذُوا مِنْ مَکانٍ قَرِیبٍ(2)اگر ببینی وقتی ایشان فزع و اضطراب مینمایند، پس غضب الهی از ایشان برنمیگردد و از جایگاه نزدیک؛ یعنی از زیر پایشان گرفته میشوند.
سفیانی صدوسیهزار نفر به سوی کوفه میفرستد، پس در روحا، فاروق و مکان مریم و عیسی در قادسیّه فرود میآیند، هشتادهزار نفر از ایشان به راه میافتند، تا این که در کوفه، در محلّ هود، در نخیله فرود میآیند. روز عید قربان بر کوفه هجوم میآورند، پادشاه خلایق در این وقت، جبّار، عنادکننده و ستمکاری میباشد که به او کاهن و ساحر گفته میشود.
او از شهری که به آن زورا؛ یعنی بغداد گفته میشود با پنجهزار نفر از کاهنان بیرون میآید و در سر جسرش به قتل میرسانند طوری که آب شطّ به سبب خونها و بدنهای کشتگان طغیان میکند و خلایق تا سه روز از آشامیدن آن پرهیز میکنند. از کوفه، دختران بکر را اسیر میکنند که هرگز دستهایشان، وا و مقنعه از سرشان برداشته نشده، ایشان به محملهایی گذاشته میشوند و به ثبویّه؛ یعنی غریین که ظاهرا عبارت از زمین نجف است، سپرده میشوند.
بعد از آن، صدهزار نفر؛ بعضی مشرک و بعضی منافق از کوفه بیرون میآیند، تا این که در دمشق فرود آمده، خیمه میزنند. کسی نمیتواند آنان را از آنجا ممانعت کند و از آنجاست إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ(1)که شدّاد بن عاد بنا نمود. پارهای بیدقها از مشرق زمین رومیآورند که نه از پنبهاند، نه از کتان و نه از ابریشم، سرهای چوب بیدقها با مهر سیّد اکبر؛ یعنی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله مهمور میباشند. مردی از آل محمد صلّی اللّه علیه و اله آنها را میگرداند، اگر در مشرقزمین بجنبد، بوی آنها؛ مانند مشک اذفر در مغربزمین یافت میشود و بیم آنها یک ماه راه در پیش روی آنها بر دلهای دشمنان مینشیند، پسران سعد سقاء در کوفه باقی میمانند، درحالیکه از پدرانشان خونخواهی میکنند و ایشان، پسران فاسقاناند، در آنجا میمانند تا وقتی که لشکر امام حسین علیه السّلام بر ایشان هجوم میآورند.
لشکر امام حسین علیه السّلام و پسران سعد میخواهند از یکدیگر پیشی گیرند؛ گویا ایشان مانند دو اسب گروبندیاند درحالیکه لشکر امام حسین علیه السّلام ژولیدهمو و غبارآلود و صاحب اسبهای خسته و اشتران پیرند. آن حضرت گریهکنان پای خود را به زمین میزند و میفرماید: بعد از این روز، در هیچ مجلسی خیر نیست.
بعد از آن، به درگاه الهی عرض میکند: پروردگارا! ما توبهکنان، خشوع و خضوعکنندگان و رکوع و سجودکنندگانیم! ایشان آن ابدالاند که خدای عزّ و جلّ ایشان
1) سوره فجر، آیه 7.
را وصف نموده، میفرماید: إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ(1)خدای تعالی توبهکنندگان و پاکان را دوست میدارد. پاکان آل محمد توبهکنندگاناند، مردی از نجران که راهب است، خروج و دعوت امام را قبول میکند؛ او اوّلین نفر از طایفه نصارا میباشد که دعوت امام حسین علیه السّلام را قبول میفرماید، صومعه خویش را خراب و خاچش را خورد میکند و با غلامان و ضعیفان و با سوارهها بیرون میرود، با بیدقهای هدایت به سمت نخیله میروند، مجمع همه خلایق روی زمین در فاروق میباشد و آن راه امیر المؤمنین علیه السّلام است که میان فرات واقع شده.
شیخ در کتاب الغیبه(2)از فضل بن شاذان، او از حسن بن محبوب، او از عمرو بن ابی المقدام و او از جابر جعفی روایت نموده، گفته: از باقر علیه السّلام شنیدم، میفرمود: به خدا سوگند! هرآینه مردی از ما اهلبیت بعد از مردنش زنده میشود، سیصدونه سال سلطنت خواهد نمود. فرمود: بعد از نوزده سال منتصر، خروج و خون امام حسین علیه السّلام و اصحاب او را مطالبه میکند، قاتلان آن حضرت را میکشد و اسیر مینماید، سپس سفّاح خروج میکند.
علّامه مجلسی رحمه اللّه بعد از نقل این روایت فرموده: مؤلّف گوید: ظاهر این است که مراد از منتصر، امام حسین علیه السّلام و مراد از سفّاح، امیر المؤمنین علیه السّلام است؛(3)چنانکه بعد از این ذکر میشود.
شیخ مفید در کتاب اختصاص(4)از عمرو بن ثابت و او از جابر روایت کرده، او گفته: از باقر علیه السّلام شنیدم، میفرمود: به خدا سوگند! هرآینه مردی از ما اهلبیت بعد از
وفاتش زنده شده، سیصدونه سال سلطنت میکند.
راوی گوید: عرض کردم: کی چنین خواهد شد؟
فرمود: بعد از وفات قائم.
راوی گوید: عرض کردم: قائم تا وقت وفاتش، چه مدّت در عصر خود سلطنت خواهد نمود؟
فرمود: از روز اوّل سلطنتش تا روز وفاتش نوزده سال میباشد.
عرض کردم: آیا بعد از وفات حضرت، هرجومرج خواهد شد؟
فرمود: آری، پنجاه سال بعد، منتصر به دنیا برمیگردد و برای خود و اصحابش خونخواهی میکند، پس خلایق را به نوعی به قتل میرساند و اسیر میکند که گویند:
اگر این مرد از اولاد انبیا میبود، اینگونه خلایق را به قتل نمیرساند. خلایق از سیاه و سفید جمع شده، بر آن حضرت خروج میکند. بر او زیادت مینمایند، تا اینکه او را به کعبه بیت اللّه میگریزانند. وقتی بلا بر آن حضرت شدّت نمود و کشته شد، آنگاه سفّاح غضبناک برای خونخواهی منتصر به دنیا رجوع میکند و همه را به قتل میرساند. یا جابر! آیا میدانی منتصر و سفّاح چه کسانی هستند؟ منتصر، حسین بن علی و سفّاح علی بن ابی طالب علیهما السّلام است.
در بحار(1)از حضرت صادق علیه السّلام مروی است: امام حسین علیه السّلام و اصحابش که با او شربت شهادت نوشیدند، به دنیا رومیآورند و هفتاد پیغمبر در خدمت آن حضرت میباشند؛ چنانکه با موسی بن عمران بودند، قائم علیه السّلام انگشتر خویش را به آن حضرت میدهد، او کسی است که قائم را غسل میدهد، کفن و حنوط میکند و او را به قبر میگذارد.
از جابر جعفی روایت شده که او گفته: از امام محمد باقر علیه السّلام شنیدم، میفرمود: به
1) بحار الانوار، ج 53، صص 104- 103.
خدا سوگند! هرآینه مردی از ما اهلبیت بعد از مردنش زنده میشود و سیصدونه سال سلطنت میکند.
عرض کردم: کی چنین خواهد شد؟
فرمود: بعد از قائم.
عرض کردم: مدّت خلافت قائم علیه السّلام در عصر خود چقدر میباشد؟
فرمود: نوزده سال. بعد منتصر به دنیا برمیگردد و او امام حسین علیه السّلام است، آن حضرت خونخواهی خود و اصحابش را میکند، عدّهای را به قتل میرساند و گروهی را اسیر میکند، تا اینکه سفّاح خروج مینماید و او امیر المؤمنین علیه السّلام است.
جعفر بن محمد قولویه در کتاب کامل الزیاره(1)از محمد بن جعفر بن زرّاد، او از ابی الخطاب و احمد بن حسن بن فضال، او از مروان بن مسلم و او از برید عجلی روایت نموده، او گفته: خدمت حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: یابن رسول اللّه! به من از اسماعیل آنچنانی خبر ده که خدای تعالی او را در کتاب خود ذکر نموده؛ چنانکه فرموده: وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِسْماعِیلَ إِنَّهُ کانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَ کانَ رَسُولًا نَبِیًّا(2)یعنی: یا محمد!
اسماعیل را در قرآن ذکر کن! به درستی که وعده او صادق بود و تخلّف نمیکرد، از جانب خدا فرستاده و خبردهنده بود.
آیا این اسماعیل که در آیه ذکر شده، اسماعیل پسر ابراهیم علیهما السّلام بود؛ چنانکه فرقه مخالفان گمان دارند؟
فرمود: نه، زیرا اسماعیل پسر ابراهیم، پیش از وفات ابراهیم فوت نمود. ابراهیم حجّت خدا و صاحب شریعت بود، پس اسماعیل در عصر ابراهیم به سوی کدام قوم
مبعوث شده بود، زیرا رسالت و نبوّت داشت. بنابراین مراد از اسماعیل در آیه، پسر ابراهیم نیست.
راوی گوید: آنگاه عرض کردم: فدایت شوم! پس مراد کدام اسماعیل است؟
فرمود: اسماعیل بن حزقیل نبیّ است. خدای تعالی او را به سوی قوم خویش مبعوث کرد. قومش را تکذیب نمودند، کشتند و پوست رویش را کندند. خداوند قهّار بر ایشان غضب نمود و سطاطاییل، ملک عذاب را نزد وی فرستاد. سطاطاییل به او گفت: یا اسماعیل! من سطاطاییل، ملک عذابم. جناب ربّ العزّة مرا نزد تو فرستاده تا اگر بخواهی قومت را به انواع عذاب، عذاب نمایم.
اسماعیل گفت: یا سطاطاییل! احتیاجی به این کار نیست.
آنگاه خدای تعالی به او وحی فرستاد: یا اسماعیل! حاجتت چیست؟
اسماعیل عرض کرد: پروردگارا! تو از خلایق عهدوپیمان گرفتی که تو را پروردگار، محمد را پیغمبر و اوصیای او را ولی و پیشوا دانند و به مخلوقات خود چیزی را خبر دادهای که امّت پیغمبر بعد از وفاتش بر سر حسین بن علی علیه السّلام خواهند آورد؛ تو به حسین بن علی علیهما السّلام وعده فرمودهای او را به دنیا برگردانی تا برای خود از کسانی که این کار را در حقّ او کردهاند، انتقام بستاند. پروردگارا! حاجت من این است که مرا به دنیا برگردانی تا از کسانی که این اذیّتها را در حقّ من کردند، انتقام کشم، همانطور که امام حسین علیه السّلام را به دنیا بازخواهی گرداند.
خدای تعالی مسألت او را قبول نموده، این را درباره او وعده فرمود، پس روز رجعت، او با امام حسین علیه السّلام به دنیا بازخواهد گشت.
در کتاب مذکور(1)از حمیری، او از پدرش، او از علی بن محمد بن سالم، او از محمد
1) کامل الزیارات، ص 180- 178.
بن خالد، او از عبد اللّه بن حمّاد بصرهای، او از عبد اللّه بن عبد الرحمان، او از ابو عبیده بزّاز و او از حریز روایت کرده، او گفته: از روی تعجّب خدمت امام جعفر صادق علیه السّلام عرض کردم: فدایت شوم! سبب چیست که عمرهای شما کمتر و اجلهای شما بعضی به بعضی دیگر نزدیکتر گردید، با اینکه این خلایق در امور دین و دنیا به شما احتیاج دارند؟
فرمود: به درستی که هریک از ما اهلبیت صحیفهای دارد که هرچیزیکه به آن احتیاج دارد او باید در مدّت عمر به آن عمل کند، در آن ثبت شده. پس وقتی احکام آن صحیفه و چیزهایی که به آن مأمور شده، به آخر رسد؛ میداند اجلش رسیده، در آن حال رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نزد او میآید و از مرگ و نعمتهایی که برای وی نزد خدای تعالی است، خبر میدهد.
امام حسین علیه السّلام صحیفهای را که به او داده شده بود، خواند و چیزهای آینده که شدنی بود، دانست و پارهای چیزها که از قضا نگذشته بود، ماندند. آن حضرت به جهاد بیرون رفت و اموری که از قضا نگذشته بودند، این بود که ملایکه از خدای تعالی مسألت نمودند آن حضرت را یاری نمایند، خدای تعالی ایشان را در این باب مأذون کرد. آنان اندک زمانی به سبب مهیّا شدن برای قتال، مکث و درنگ نمودند، تا اینکه آن حضرت شربت شهادت نوشید. آنگاه ملایکه بر زمین فرود آمدند و دیدند عمر حضرت به آخر رسیده، کشته شده.
ملایکه به درگاه خداوند کردگار عرض کردند: پروردگارا! ما را مأمور فرمودی بر زمین فرود آییم و آن حضرت را یاری کنیم، پس فرود آمدیم و دیدیم روح مطهّرش را از بدن مبارک قبض نمودهای.
خدای تعالی به ایشان وحی فرمود: از قبّه منورّه آن حضرت جدا مشوید تا وقتی که ببینید او خروج نموده، آنگاه او را یاری کنید و از حال تا آنوقت بر حضرت و بر فوت یاری به او بگریید که یاری کردن و گریستن بر آن حضرت را مخصوص شما نمودم. پس ملایکه برای تقرّب به درگاه خداوند عالم و جزع بر فوت یاری به آن حضرت
گریستند و وقتی آن حضرت خروج مینماید، ایشان از جمله یاران او میباشند.
ایضا شیخ شرف الدین در کتاب کنز الفواید از محمد بن عیّاش، او از جعفر بن محمد بن مالک، او از قسم بن اسماعیل، او از علی بن خالد عاقولی، او از عبد الکریم خثعمی و او از سلیمان بن خالد روایت نموده، گفته: صادق علیه السّلام در خصوص قول خدای تعالی: یَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ* تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ(1)فرمود: راجفه، حسین بن علی علیه السّلام و رادفه، علی بن ابی طالب علیه السّلام است.(2)حاصل مضمون آیه بنابراین روایت، این است که روزی را ذکر کن که حسین بن علی علیهما السّلام با اضطراب و از پی آن، امیر المؤمنین خروج و جنبش میکند.
بعد از آن فرمود: اوّلین کسی که گردوخاک قبر را از سرش میتکاند، حسین بن علی با هفتادوپنجهزار نفر است. این معنی قول خدای تعالی است: إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهادُ* یَوْمَ لا یَنْفَعُ الظَّالِمِینَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ(3)به درستی که ما به پیغمبر خود و به آنان که در مدّت زندگانی دنیا ایمان آوردهاند، یاری میکنیم و روزی که شهیدان برمیخیزند، روزی که عذر آوردن به ستمکاران، فایده نمیبخشد و لعنت و بدی دار عقبی بر ایشان است.
جعفر بن محمد قولویه در کتاب کامل الزیاره(4)از حسین بن محمد از معلّی، او از مفضّل، او از ابن صدقه، او از مفضّل بن عمیر و او از صادق علیه السّلام روایت نموده، آن حضرت فرمود: گویا تختی از نور میبینم که در جایی گذاشته شده و بالای آن قبّهای از یاقوت سرخ زده شده که از جواهر مکلّل و دانهنشان گردیده است، گویا امام حسین علیه السّلام
را میبینم که بالای آن نشسته و اطراف آن، هزار قبّه سبز است و گویا مؤمنان را میبینم که به دیدن آن حضرت میآیند و به او سلام میدهند.
آنگاه خداوند عالم میفرماید: ای دوستان من! از من بخواهید، زیرا اذیّت، ذلّت و ستمدیدگی شما به طول انجامید، امروز روزی است که حاجتی از حاجتهای دنیا از من طلب نمیکنید مگر اینکه آن را برای شما برآورده میکنم، پس از نعمتهای بهشت میخورند و میآشامند. به خدا سوگند! هرآینه این کرامتی از جانب خدای تعالی است.
علّامه مجلسی بعد از نقل این روایت فرموده: مؤلّف گوید: خواستن حوایج دنیا دلیل است بر اینکه در زمان رجعت است نه در قیامت، زیرا در قیامت حوایج دنیا خواسته نمیشود.(1)
در بیان اخباری که بر رجعت علوی دلالت دارند، از جمله در یکی از خطب مذکور در بحار،(2)بعد از اینکه امیر المؤمنین رجعت خود و پیغمبران را بیان مینماید.- چنانکه در نجمه نهم از برج اوّل ذکر شد-، میفرماید:
«و انّ لی الکرّة بعد الکرّة و الرجعة بعد الرجعة و أنا صاحب و الرجعات و الکرّات و صاحب الصّولات و النّقمات و الدّولات العجیبات و أنا قرن من حدید و أنا عبد اللّه و اخو رسول اللّه و أنا امین اللّه و خازنه و عیبة سرّه و حجابه و وجهه و صراطه و میزانه و أنا الحاشر الی اللّه و أنا کلمة اللّه الّتی یجمع بها المفترق و یفرّق منها المجمع و أنا اسماء اللّه الحسنی و امثاله العلیا و آیاته الکبری و أنا صاحب الجنّة و النار اسکن اهل الجنّة الجنّة و اهل النار النار و إلیّ تزویج اهل الجنّة و إلیّ
عذاب اهل النار و إلیّ أیاب الخلق جمیعا و أنا المآب الذی یؤب الیه کلّ شیء بعد القضاء و إلیّ حساب الخلق جمیعا و أنا صاحب الجنّات و أنا المؤذّن علی الأعراف و أنا بارز الشمس و أنا دابّة الأرض و أنا قسیم النّار و أنا خازن الجنان و صاحب الأعراف و أنا امیر المؤمنین و یعسوب المتّقین و آیة السّابقین و لسان الناطقین و خاتم الوصیّین و وارث النبیّین و خلیفة ربّ العالمین و صراط ربّی المستقیم و قسطاسه و الحجّة علی اهل السّموات و الأرضین و ما فیهما و ما بینهما و أنا الّذی احتج اللّه به علیکم فی ابتداء خلقکم و أنا الشاهد یوم الدین و أنا الّذی علمت علم المنایا و البلایا و القضایا و فصل الخطاب و الأنساب و استحفظت آیات النّبیین المستحفّین المستحفظین و أنا صاحب العصاء و المیسم و أنا الّذی سخّرت لی السّحاب و الرّعد و البرق و الظلم و الأنوار و الرّیاح و الجبال و البحار و النّجوم و الشّمس و القمر و أنا القرن الحدید و أنا الفاروق الّامة و أنا الحادی و أنا الّذی احصیت کلّ شیء عددا بعلم اللّه الّذی اودعینه و بسرّه الّذی اسرّه إلی محمّد و اسرّه النبیّ إلیّ و أنا الذی انحلنی ربّی اسمه و کلمته و حکمته و علمه و فهمه. یا معشر الناس! أسألونی قبل أن تفقدونی، اللّهمّ انّی اشهدک و استعیذ بک علیهم و لا حول و لا قوّة الّا باللّه العلی العظیم و الحمد للّه ربّ العالمین متّبعین امره».
در ترجمه بحار بعد از نقل این فقرات نوشته بنده حقیره، مترجم گوید: هر فقره از فقرات این کلام اعجاز نظام، بحری پر از لئالی، درّ، اسرار و حقایق و خزینهای مملوّ از جواهر نکات و دقایقی است که عقول و اذهان ارباب دانش در گرداب و تلاطم آن زورقی سرگشتهاند، اوهام اصحاب کیاست و بینش، در تمیز و تشخیص جواهر آن، نقّادی است که از خود، گمگشته.
بسیاری از علمای اعلام و فضلای گرامی به تفسیر این کلام ایجاز و اعجاز نظام، متعرّض شده، طوری که نقاب اشکال و اعضال از روی شواهد آن برنداشته، به محض ترجمه الفاظ و عبارات قناعت کردهاند، لکن این بنده حقیر ناچیز، به شرح و بسط تمام و تفصیل مالاکلام به حسب وسع و طاقت خود، به تفسیر آن پرداخته، میگوید:
حاصل مضامین آن، این است که برای من روآوردنی است بعد از روآوردنی و برگشتنی است؛ یعنی بارها به دنیا بازخواهم گشت. من صاحب برگشتنیها، روآوردنیها، حملها، نقمتها و دولتهای عجیبم، من حصاری از آهنم؛ یعنی چنانکه نمیتوان به حصار آهن دست یافت، همچنین نمیتوان بر من مسلّط شد، من بنده خدا و برادر رسول خدایم، من امین خدا، خزینهدار او، خرجین سرّ و حجاب او هستم.
مراد از حجاب، پرده است، چون علوم و اسرار الهی در سینه بیکینه آن بزرگوار مکنون و پنهان بوده؛ چنانکه پارهای چیزها در پس پرده، مستور و پنهان میشود، از این جهت حجاب خدا گردید و من وجه خدا هستم. در لغت عرب به روی، وجه میگویند، لکن در اینجا امری است که خلایق به آن، به سوی خدا توجّه میکنند؛ چنانکه با روی کسانی که به سوی آنها توجّه کرده میشوند.
ای عزیز! بدان کشف نقاب جمال از روی شاهد این مقال، به طرزی که مورث کلال و ملال نباشد؛ چنان است که در هرچیز که میخواهی به سوی آن توجّه کنی، ناچاری از اینکه به نوعی از انواع و به نحوی از انحا، به آن علم داشته باشی، زیرا توجّه به سوی امری که از جمیع جهات مجهول باشد، محال است و ذات مقدّس واجب تعالی مجهول الکنه، لا اسم و لا رسم له است و به جهتی از جهات جز از جهت آثار و افعال او به او علم نداریم و ظاهرترین اثری که میتواند جهت توجّه مخلوق به سوی خالق شود، نور پاک امیر المؤمنین علیه السّلام است.
پس معنی این کلام این است: من جهت توجّه سایر مخلوقات به سوی خدا هستم، هرکس بخواهد به خداوند عالم توجّه نماید، باید آن حضرت را توجّه و عنوان نموده، به سوی کبریای الهی متوجّه گردد، چنانکه جناب امام علی النقی علیه السّلام در زیارت جامعه کبیره به این مطلب تصریح فرموده: و من قصده توجّه بکم؛ هرکه قصد نماید به سوی خدا توجّه نماید، باید به شما توجّه کند.
نیز صادق آل محمد علیه السّلام در دعای ندبه در مقام تأسّف خوردن به غیبت جناب قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- میفرماید: أین وجه اللّه الّذی إلیه بتوجّه الأولیاء، وجه خدا
کجاست که اولیاء اللّه به سوی آن متوجّه میشوند.
تمثالی برای توضیح این مدّعا ذکر کنیم؛ اگر کسی در پشت دیوار سخن گوید، تو آن را بشنوی و بههیچوجه او را نشناسی، در آن حال اگر بخواهی او را ندا کنی و بخوانی، باید سخن گفتن او را که اثری از آثار او است برایش جهت علم و عنوان قرار داده، او را بخوانی و بگویی: یا متکلّم! یعنی ای سخن گوینده! چنانکه در اینجا به احوال آن شخص، سوای سخن گفتنش معرفت نداری، لذا سخن گفتن او را جهت علم و عنوان قرار داده، او را ندا میکنی.
همچنین در ما نحن فیه به واجب تعالی به هیچوجه از وجوه، جز آثار افعال او و ظاهرترین اثرش معرفت نداری؛ چنانکه مذکور شد، نور پاک آن بزرگوار است، پس باید در مقام توجّه به واجب تعالی او را جهت علم و عنوان قرار داده، به کبریای الهی متوجّه شویم. خاک بر فرق من و تمثیل من!
ایضا امیر المؤمنین علیه السّلام میفرماید: من صراط خدایم. صراط به معنی طریق و مراد از طریق خدا، شریعت او است، چون همه احوال و افعال آن حضرت، مطابق شریعت غرّاست، لذا اطلاق صراط خدا بر او، صحیح میباشد.
چنانکه در دعای ندبه وارد شده: «و لو لا أنت یا علی لم یعرف المؤمنین و کان بعده هدی من الضلال و نورا من العمی و حبل اللّه المتین و صراطه المستقیم»؛ یعنی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله میفرماید: یا علی! اگر تو نباشی، هرآینه مؤمنان شناخته نمیشوند و از دیگران تمیز نمییابند. آن حضرت بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله، هدایتکننده خلایق از گمراهی، نوربخش دیدههای کوران و ضلالت، ریسمان محکم خدا و راه راست او بود.
این معنی، بنابر ظاهر است. بعد از تأمّل و تدقیق نظر گوییم: آن حضرت هم، طریق خدا به سوی خلق و هم طریق خلق به سوی خداست. بیان این مقصد، موقوف به تمهید
چند مقدّمه است.
بدان خداوند واهب العطایا مفیض، یعنی فیضدهنده و مخلوقات، مستفیض؛ یعنی اخذکنندهاند و به ناچار باید میان مفیض و مستفیض مناسبت و ملایمتی باشد، زیرا اگر مفیض و مستفیض به هیچوجه باهم مناسبت نداشته باشد، وصول فیض از مفیض به مستفیض محال و ممتنع میباشد و چون خداوند یگانه در نهایت تجرّد و مخلوقات در غایت تعلّقاند، پس از این جهت باهم مناسبت و ملایمت ندارند. «أین التراب و ربّ الأرباب»، لذا در وصول فیوضات از خداوند کردگار به مخلوقات، ناچار است از واسطهای که برای او جنبه تجردّی و جنبه تعلّقی باشد؛ یعنی از یک جهت مجرّد و بی علاقه و از جهت دیگر صاحب علاقه باشد، به جنبه تجرّد، از مبدأ فیّاض اخذ کند و به جنبه تعلّق، به مخلوقات رساند.
چنین واسطهای جز امیر المؤمنین نیست، زیرا او ولیّ مطلق و از سایر مخلوقات به مبدأ نزدیکتر است؛ او اوّل مخلوقی است که از مشیّت الهی صادر گشته؛ چنانکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرموده: «اوّل ما خلق اللّه نوری أنا و علیّ من نور واحد»؛(1)اوّل چیزیکه خدا آفریده، نور من است، من و علی از یک نوریم.
لازم این دو معنی، این است که همین، واسطه آن حضرت باشد نه غیر او، زیرا این واسطه باید فوق همه مخلوقات شود و این با ولیّ مطلق و اقرب بودن آن حضرت به مبدأ، منافات دارد. پس آن حضرت به جنبه نورانیّتش، با مبدأ و به جنبه جسمانیّتش، با مخلوقات مناسب است.
پس ای عزیز! باید دانست آن مولا در امور معاش و معاد عباد، طریق خدا به سوی خلق است به این معنی که خداوند چون به سبب اولاد معصومین او سایر مخلوقات را آفرید، به ایشان روزی داد، سایر امور معاش را برای ایشان مهیّا ساخت و تکالیف اصولی، فروعی، ظاهری و باطنیّه خود را به وسیله ایشان به بندگان خود رساند، نیز آن مولا در مقبول بودن اعمال عباد، طریق خلق به سوی خدایند.
1) ر. ک: معانی الاخبار، ص 56؛ روضة الواعظین، ص 129.
به این معنی که به ولایت و پیروی ایشان و تبرّی از دشمنانشان، توحید و طاعت بندگان، مقبول درگاه معبود به حقّ میشود، چنانکه در زیارت جامعه به این مدّعی تصریح شده: «من اراد اللّه بدأ بکم»؛ هرکه بخواهد با اعمال صالح به درگاه الهی تقّرب جوید، باید به شما، ابتدا و طریق اعمال را از شما اخذ کند، در مقام بندگی، خود را به شما بسپارد؛ در ظاهر با اقرار و عمل و در باطن با اعتماد و اعتقاد، پس ائمّه، هم طریق خداوند به سوی خلق و هم، طریق خلق به سوی او هستند.
بعض از علما ذکر نموده: در هیچجای قرآن، صراط ذکر نشده مگر اینکه مراد از آن، ائمّه است و در این خصوص، اخبار به حدّ تواتر رسیده، این آیه را هم من باب تمثیل ذکر نموده: أَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ(1)به درستی که این راه راست من است، تابع آن شوید، پس مراد از صراط مستقیم در این آیه، ائمّه علیهم السّلام است.
ایضا از آن حضرت است که میفرماید: منم میزان الهیام. میزان در لغت ترازو است، چون تشخیص نیکوبد اعمال بندگان بر قبول و عدم قبول ولایت آن حضرت، منوط و مربوط است؛ چنانکه وزن بعضی چیزها که سنجیدنی است، با ترازو تمیز و تشخیص مییابد، لذا اطلاق میزان بر آن صحیح میباشد؛ چنانکه در بعضی از زیارتهای آن حضرت وارد شده: «السّلام علی میزان الأعمال»؛ سلام بر میزان اعمال عباد!
نیز جماعتی از علما قایلاند میزانی که روز قیامت اعمال بندگان را با آن میسنجند، فی الحقیقة ترازو نیست، بلکه عبارت است از ولایت اولیاء اللّه، اشرف و اعظم اولیاء اللّه، امیر المؤمنین علیه السّلام میباشد.
1) سوره انعام، آیه 153.
نیز جمعی از مفسّرین در تفسیر آیه شریفه وَ لا تُخْسِرُوا الْمِیزانَ(1)ذکر نمودند:
مراد از میزان، امیر المؤمنین علیه السّلام است، پس خداوند متعال، ایمان و کفر، حسنات و سیّئات مخلوقات را با آن حضرت میسنجد. بعد از آن میفرماید: من حشرکننده به سوی خدا؛ یعنی جمعکننده ایشانم. این فقره محتمل به دو معنی است:
اوّل: مراد، جمع کردن ایشان بعد از وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله، در روز رجعت، بر دین و آیین خداست.
دوّم: مراد، زنده گردانیدن ایشان در روز رجعت یا در روز قیامت است؛ یعنی من زندهکننده و جمعکننده خلایق در روز قیامت به سوی خدا هستم. چون زنده کردن در حقیقت نفس الامر، اثر مشیّت الهی است و آن بزرگوار هم محلّ مشیّت خداوند کردگار است، از این جهت، اسناد زنده کردن به وی مانند اسناد فعل به سبب، صحیح میباشد.
من آن کلمه خدایم که پراکندهشدههای توحید و ایمان را به سبب آن، فراهم میآورد و فراهمآمدهها؛ یعنی فراهمآمدههای کفر و نفاق را به سبب آن، پراکنده میکند.
اطلاق لفظ کلمة اللّه بر امام، شیوع و اشتهار تمام دارد و وجه آن، در اوّل این حدیث گذشت که آن حضرت فرمود: خداوند عالم در مقام وحدانیّت، کلمهای فرمود، آن کلمه نور شد و از آن، محمد صلّی اللّه علیه و اله، من و اولادم را آفرید. بعد از آن، کلمه دیگری فرمود، آن هم روحی شد، سپس این روح را در آن نور قرار داد و بعد، آن روح و نور را در بدنهای ما نشاند، پس ما روح خدا و کلمه اوییم.
در خطبه مخزون؛ چنانکه مذکور خواهد شد، لفظ کلمة اللّه بر امام تفسیر شده، نیز جماعتی از مفسّرین، لفظ کلمات را در قول خدای تعالی: فَتَلَقَّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ(2)به خمسه النجباء علیهم الآف التحیّة و الثناء تفسیر نمودهاند. امثال این، از
حدّ، بیرون و از عدّ، افزون است.
پس از آن میفرماید: من اسمای حسنای الهی، امثال علیا و آیات کبرا هستم، استخراج یواقیت این مقاصد از معدن تحقیق و التقاط لئالی این مضامین از بحر تدقیق به نقّاد سفینه عقول و اوهام، از گرداب این کلام اعضال نظام و استخلاص متحیّران و سرگشتگان وادی کلمات صعوبت انجام، به طرزی که مطابق دین اسلام و احادیث امام انام علیه السّلام باشد؛ چنان است که اسماء جمع اسم است و اسم، به هرچیزیکه بر مسمّا و معنی خود دلالت نماید، گفته میشود و این، منقسم بر چهار نوع است.
اوّل: لفظ، چون لفظ زید که هنگام تلفّظ بر معنی مقصود که ذات آن شخص باشد؛ دلالت میکند.
دوّم: نقش، مانند نقش زید که نوشته میشود و شکّی نیست که این نقش، به لفظ زید دلالت میکند که معنی موضوعله او است یا اینکه میگوییم این نقش نیز، به ذات آن شخص دلالت دارد، هرچند این دلالت، بهواسطه لفظ زید است، به این معنی که ذهن از مشاهده نقش، اوّلا به لفظ زید منتقل میشود و از لفظ زید، ذات تشخّص انتقال مییابد، پس این نقش اوّلا و بالذات بر لفظ زید و ثانیا و بالعرض بر ذات تشخّص دلالت دارد.
سوّم: مفهوم و صورت ذهنی که با صورت خارجی مطابق است؛ مثل مفهوم لفظ زید، زیرا سوای ذات با تشخّص زید، صورتی برای وی در ذهن موجود است و آن از حیث عوارض و مشخّصات با صورت خارجی او مطابق است و شکّی نیست که صورت ذهنی بر صورت خارجی دلالت دارد، به این معنی که ذهن به ملاحظه صورت ذهنی به صورت خارجی که ذات با تشخّص است؛ انتقال مییابد.
چهارم: هر موجود خارجی که مظهر موجود خارجی دیگر باشد، شکّی نیست که ذهن از ملاحظه موجود خارجی اوّل که مظهر است به موجود خارجی ثانی منتقل میشود.
چون این مطالب را تمهید نمودیم، گوییم: آن مولا به اعتبار قسم چهارم، اسم
حسنای الهی است، زیرا ذهن ناقد بصیر، از ملاحظه قدرت آن حضرت به قدرت خدا از ملاحظه علم او به علم خدا، از ملاحظه حلمش به حلم خدا، از ملاحظه صبرش به صبر خدا و همچنین از ملاحظه سایر صفات حمیده و اخلاق پسندیده آن بزرگوار به سایر صفات کمالی خداوند متعال منتقل میشود، زیرا آن مولای گوی تخلّفوا بأخلاق اللّه را در میدان بندگی ربوده، تمام اخلاق الهی، حتّی قدرت او متخلّق شده، اخلاق و احوال خود را نمونه اخلاق خداوند کردگار نموده؛ چنانکه ابن ابی الحدید گفته: تقبّلت افعال الرّبوبیّة الّتی عذرت بها من شکّ انّک مربوب؛ افعالی که از تو سر میزند، افعال خدایی است، باید کسانی که در پروردگاریت، شکّ کردهاند؛ معذور بداری.
پس از مشاهده اخلاق آن حضرت به صفات جمالیّه و جلالیّه الهی پی برده میشود. بعض معاصرین در این معنی گفته: و فیهم تجلّی اللّه جلّ جلاله و فیهم رأینا بعین البصیرة؛ خدای عزّ و جلّ در ائمّه علیه السّلام تجلّی و ظهور نموده، خدا را با دیده بصیرت در ایشان دیدهایم؛ یعنی ایشان مظاهر صفات جلال و جمال خداوند عالماند و از ملاحظه اوصاف و اخلاق ایشان به صفات کمالیّه خدا پی میبریم.
مخفی نماند که از ذکر اسماء به صیغه جمع و اضافه آن، که مفید عموم است؛ با وجود اینکه آن بزرگوار شیء واحد است، به اعتبار همه اخلاق و اوصاف او است، به این معنی که هریک از آنها اسمی از اسمای حسنای الهی است، پس وجود خارجی آن بزرگوار که منشاء این اوصاف و مصدر این اخلاق است، اسمای حسنای الهی است که به او دلالت میکند. و وصف اسماء با حسنا، از این جهت است که چیزهایی که به خدای تعالی دلالت میکنند، بسیار میباشد.
چنانکه گفته شده: و للّه فی کلّ تحریکة و تسکینة ایدی شاهد و فی کلّ شیء له آیة تدلّ علی انّه واحد؛ در هر جنبانیدن و ساکن نمودن، برای خدا علامتی هست که بر او شهادت دارد و در همهچیز آیتی هست که به یگانگی خدا دلالت دارد، پس اسمای الهی بسیار است، لکن آن حضرت از همه آنها، احسن است.
در تفسیر أنا امثاله العلیا، فرموده: امثال، جمع مثل به فتح میم و ثاء مثلّثه، به معنی حجّت، برهان، قصّه و صنعت است، نه جمع مثل با کسر میم و سکون ثاء مثلّثه، زیرا آن به معنی شبیه و نظیر است. حاصل معنی اینکه من شبیه و مانند خداوندم، حال آنکه خداوند بیمثل و مانند است: لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ(1)
حاصل معنی بنابر تقدیر اوّل، این است: من از حجج و براهین الهیام که با آنها بر دشمنانش غالب آید، من قصّههای خدایم که از انبیا و اوصیای سابق است؛ یعنی هرکس بخواهد بر قصص انبیا و اوصیای گذشته که میان ایشان و امّتانشان واقع شده، مطّلع شود؛ بر من نگاه کند، زیرا امثال آنها طابق النعل بالنعل، میان این امّت واقع خواهد شد.
من صفات بلندتر خدایم، به این معنی که آن حضرت- چنانکه مشروحا ذکر گردید- مظهر صفات کمالیّه الهی و حمل صفات بر او، از راه مبالغه است.
عضی معاصرین در این معنی گفته: فذات لمخلوق و وصف لخالق و قد حارت الالباب آیّة حیرة؛ ائمّه، ذات و اصل مخلوقات و صفت خالقاند و عقلها در این باب، حیران میباشند، طوری که حیرتشان به مرتبه کمال رسیده.
ذات و اصل سایر مخلوقات بودن ائمّه از این جهت است که انوار مطهّره ایشان، اوّلین مخلوقاتی است که خداوند آفریدگار آفرید و سایر انوار، فاضل و چکیده انوار آناناند که از نور یا از ظلمت آفریده شدهاند و ظاهر است که نور پاکشان، ذات و اصل آناناند که از نور آفریده شدهاند، زیرا انوار ایشان- چنانکه مذکور شد- فاضل و چکیده انوار مطهّره ائمّه است و آنانکه از ظلمت آفریده شدهاند، چون ظلمت ظلّ نور است و با تبعیّت آن آفریده شده، لهذا صادق است که بگوییم اصل و ذات آن ظلمت، نیز نور پاک ایشان است.
صفت خالق بودن ایشان از این جهت است که صفات کمالیّه خداوند جلیل، مانند
1) سوره شوری، آیه 11.
علم، حلم، قدرت، صبر، وجود، احسان و غیر اینها در ایشان ظهور نموده، پس حمل وصف خدا بر ائمّه علیه السّلام نیز از راه مبالغه است.
آیات جمع آیت و به معنی علامت و نشانه است؛ یعنی من از علامتهای بزرگتر خدایم که سایر خلایق به ملاحظه اوصاف و اخلاق من، به خدا راه یابند و او را بشناسند.
وصف آیات به کبرا از این جهت است که آیات و علامات خدا که به او دلالت میکنند- چنانکه مذکور شد- بسیارند، لکن آن، بزرگتر آنهاست؛ چنانکه بعضی از معاصرین در این معنی گفتهاند: و ما آیة اللّه اکبر منهم فهم آیة من دونها کلّ آیة؛ برای خدای تعالی آیتی بزرگتر از ایشان نیست، پس ایشان آیتیاند که همه اینها از آن پستاند.
بعد از آن میفرماید: من صاحب بهشت و دوزخم. اهل بهشت را در بهشت و اهل دوزخ را در دوزخ مینشانم. جفت نمودن اهل بهشت با همدیگر و عذاب کردن اهل دوزخ با من و برگشت همه خلایق در روز قیامت به سوی من است.
در زیارت جامعه کبیره به این مضمون تصریح شده: و ایّاب الخلق إلیکم؛ برگشت خلایق به سوی شماست، اگر گویی: از این دو کلام فهمیده میشود برگشت خلایق به سوی ائمّه است، حال آنکه خدای تعالی در کتاب خود میفرماید: إِنَّ إِلَیْنا إِیابَهُمْ(1)به درستی که بازگشت خلایق به سوی ماست؛ در جواب گوییم: رجوع خلایق به ذات مقدّس خدا محال است، زیرا خلایق حادثاند و ذات خدا قدیم است و حادث راهی به سوی قدیم ندارد، پس باید رجوع خلایق به امر خدا باشد و خدا امری بزرگتر از امیر المؤمنین علیه السّلام ندارد، پس منافات از این دو کلام برداشته شد.
1) سوره غاشیه، آیه 25.
در تفسیر و أنا المأب الّذی یؤب إلیه کلّشیء بعد القضاء، میفرماید: من مرجع امورم، آنچنانکه همهچیز بعد از قضا به سوی آن، باز خواهد گشت. مراد از قضایا، حشر خلایق و زنده گرداندن ایشان در روز قیامت یا اتمام آفرینش ایشان در ابتدای عالم است؛ چنانکه قضا در قول خدای تعالی: فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ(1)به معنی اتمام خلقت و آفرینش آمده؛ یعنی خدای تعالی آسمانها را هفتگانه آفرید.
معنی کلام بنابر تقدیر اوّل این است که من مرجع امورم، آنچنانکه همهچیز بعد از حشر در روز قیامت به من باز خواهند گشت. این ضعیف است، زیرا این فقره، بنابر این تقدیر، تأکید بر فقره اولی میشود و تأسیس، از تأکید بهتر است، زیرا حمل کلام بر افاده، اولی از حمل آن بر اعاده معنی اوّل است، پس اولی آن است که معنی دوّم مراد باشد و معنی کلام بنابراین تقدیر آن است که بازگشت همهچیز بعد از تمام شدن خلقتش، به سوی من خواهد بود؛ ظهور عذرای این مدّعا از پس پرده خفا، تجلّی و تبرّج لیلای این مقصد، در ساحت شهود و عیان، محتاج به بسط و بیان است.
بدان در آفریدن هر شیء چند چیز لازم است.
اوّل: علم، دوّم: مشیّت، سوّم: اراده، چهارم: قدرت، پنجم: قضا.
چنانکه در حدیث وارد شده: علم و شاء و اراده و قدر و قضا فبعلمه کانت المشیّه و مشیّته کانت الأراده و بارادته کان التقدیر و بتقدیره کان القضاء؛(2)خداوند آفریدگار پیش از آفریدن اشیاء، اراده نمود آنها را بیافریند، بعد از آن، اراده نمود؛ یعنی مشیّت را مؤکّد کرد، پس اراده، تأکید مشیّت است. سپس اندازه آنها را گرفت، زیرا در آفریدن هرچیز ناچار از اندازه است؛ چنانکه خدای تعالی میفرماید:
کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ(1)همهچیز را به اندازه آفریدیم. بعد به آنها قضا جاری گردید؛ یعنی صورت آنها را به اتمام رساند و اجزای آنها را تألیف کرد، پس به سبب علم خدا مشیّتش واقع شد؛ یعنی اگر عالم نمیشد، واقع نمیگشت؛ به سبب مشیّت، ارادهاش واقع گردید، به سبب اراده، اندازه گرفتن و به سبب اندازه گرفتن، قضایش جاری شد.
تمثالی برای توضیح این مقصد ذکر کرده، گوییم: نجّار برای ساختن سریر، ناچار است بداند سریر چیست و چگونه است، تا اینکه میل به ساختن آن نماید، زیرا صدور میل از او بدون اینکه بداند سریر چیست، محال و ممتنع است، پس وقتی به سریر، علم به هم رسانید، آنگاه ممکن است دلش به ساختن آن میل نماید.
مشیّت در خدای تعالی به منزله میل نفس نجّار به ساختن سریر است و چون این میل را تأکید نمود و در آن امر جازم گردید، آنگاه اندازه، عرض و بلندی سریر را میگیرد، اراده در خدای تعالی به منزله جازم شدن نجّار در این عزم است و تقدیر به منزله گرفتن اندازه طول، عرض و بلندی سریر در نجّار است، وقتی که آن را اندازه گرفت، آنگاه اجزای آن را با یکدیگر و اتمام صورت آن در نجّار است.
چون این مقدّمه را تمهید نمودیم، گوییم: هرچیزیکه از مقام قضا نگذشته، هنوز خلقت و آفرینش آن تمام نگشته؛ خواه در مقام اراده، خواه در مقام قدر. این سه مقام، محلّ بدا، محو و اثبات است؛ چنانکه میفرماید: یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ(2)خدای تعالی هرچه را بخواهد، بر هم میزند و هرچه را بخواهد، اثبات میکند و خلقتش را به اتمام میرساند.
پس گاه چیزی از مقام مشیّت میگذرد، پیش از گذشتن از مقام قدر بر هم میزند و گاه از مقام قدر هم میگذرد و لکن پیش از جاری شدن قضا بر هم میزند. این سه مقام، مقام غیب الغیوب است، وقوع بدا در آنها را جز حضرت علّام الغیوب نمیداند و
تحت ولایت ائمّه نمیباشد؛ هرچه از این مقامات پنجگانه گذشت، خلقت و آفرینشش تمام میشود و محو و اثبات، تغییر و تبدیل به آن راه نمییابد، پس اتمام آفرینش اشیا بعد از گذشتن آنها از مقام قضاست و چون از مقام قضا گذشتند، آنگاه علم ائمّه به آنها قرار و علاقه میگیرد و تحت ولایت ایشان میباشد.
بنابراین تحقیق معنی کلام معجز نظام آن حضرت این است: من مرجع امورم، آن چنانکه همهچیز بعد از گذشتن از مقام قضا به سوی آن باز خواهد گشت؛ یعنی بعد از تمام شدن خلقتشان تحت ولایت من خواهند شد، به احتمال قوی، قضا به معنی مرگ باشد؛ چنانکه اعراب گویند: قضا نحبه؛ وفات کرد، لذا معنی کلام چنان میباشد که همهچیز بعد از فنا به سوی من بر خواهد گشت.
مخفی نماند که لفظ یؤب و ایاب بنابر تقدیری که مراد از قضا، اتمام آفرینش است، در معنی حقیقی خود که عود و رجوع است، مستعمل نمیباشد و لفظ قضا معانی دیگری نیز دارد، لکن هیچ کدام مناسب مقام نیست.
ایضا میفرماید: حساب همه خلایق در روز قیامت با من است. این مضمون در زیارت جامعه مذکور است: حسابهم علیکم؛ حساب خلایق با شماست. ابن ابی الحدید این معنی را نظم نموده:
و إلیه فی یوم المعاد حسابنا***و هو الملاذ لنا غدا و المفزع
روز قیامت حساب ما با امیر المؤمنین است و او فردا؛ یعنی روز قیامت، ملجا و پناه ماست، منم صاحب تدبیرها و زیرکیها، منم مؤذّن؛ یعنی دابّه، منم قسمتکننده دوزخ، خازن بهشتها و صاحب اعراف، منم امیر مؤمنان، آقای متّقیان و آیت گذشتگان.
توضیح این فقره چنان است که آیت در اینجا به معنی علامت و معجزه است و
حاصل معنی این است که من آیت و معجزه انبیای گذشتهام! چون آن حضرت، امامت و ولایت خویش را با معجزات قاهره اثبات کرد و بعد، انبیا و اوصیای گذشته را تصدیق نمود، لذا به منزله آیات و معجزات ایشان گردید، زیرا نبوّت و وصایت ایشان را ثابت نمود؛ چنانکه با معجزه ثابت میشود یا اینکه میگوییم مثل همه معجزات انبیای گذشته، از آن حضرت صادر گردید، پس آن حضرت به منزله آیات و معجزات ایشان است. بنابراین حمل آیت بر آن سرور از راه مبالغه میباشد.
سپس میفرماید: من زبان نطقکنندگانم؛ یعنی زبان آنانکه به حقّ گویا هستند، چون حقّ به امداد و افاضه آن حضرت، به زبان حقگویان جاری میباشد، لذا آن جناب به منزله زبان ایشان است.
من خاتم اوصیا، وارث انبیا و پیغمبران، خلیفه پروردگار عالمیان و راه راست پروردگار خودم، من ترازوی عدل اعمال بندگان در روز قیامت و حجّت بر اهل آسمانها و زمینها و چیزهایی هستم که میان آنهاست. منم آنکه خدای تعالی در ابتدای آفرینش شما با او بر شما حجّت گرفت. منم شاهد خلایق در روز قیامت، منم آنکه علم مرگها، بلاها، قصّهها، علم قرآن و نسبهای خلایق را دانستهام و آیات معجزات پیغمبران را حفظ نمودم که کافران به ایشان استخفاف و اهانت نمودند، آن چنانکه محافظت دین و شریعت بودند؛ یعنی معجزات ایشان را حفظ نمودم و نگذاشتم کافران و منافقان آنها را ضایع و باطل کنند.
منم صاحب عصا و میسم. مراد از میسم، مهری است که بر پیشانی کافر میزنند؛ هذا کافر نوشته میشود و بر پیشانی مؤمن میزنند، هذا مؤمن در آن نقش میگیرد. منم آنکه ابرها، رعدها، برقها، تاریکیها، روشنیها، بادها، کوهها، دریاها، ستارهها، آفتاب و ماه در حکم من است. منم حصاری که از آهن است. منم فاروق امّت؛ یعنی فرقگذارنده میان حقّ و باطل. منم هدایتکننده خلایق. منم آنکه عدد همهچیز را به علم خدا شمردهام، چنان علمی که خدا آن را در من ودیعه گذاشته و به سرّ خدا، چنان سرّی که خدا آن را به پیغمبر خود سپرده و آن حضرت هم به من سپرده. منم آن
که پروردگار نام، کلمه، حکمت، فهم و علم خود را به من داد و بخشید.
ای گروه مردم! از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید. پروردگارا! تو را شاهد میگیرم، از ظلم ظالمان و دشمنان به تو استغاثه میکنم و از تو استعانت و استمداد میطلبم، حول و قوّتی نیست مگر با خدایی که بلندپایه و بزرگ است و خدا را حمد میکنم درحالیکه پیرو امرش هستم.
در تفسیر عیّاشی(1)از صالح بن میثم روایت کرده، او گفته: از باقر علیه السّلام معنی قول خدای عزّ و جلّ را پرسیدم: وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً(2)آنانکه در آسمانها و زمین میباشند، از صمیم قلب، با اکراه اسلام میآورند.
حضرت در جوابم فرمود: ظهور و تحقّق تأویل این آیه، در وقتی است که علی علیه السّلام میفرماید: منم اولی از همه خلایق؛ به مضمون این آیه: وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ لا یَبْعَثُ اللَّهُ مَنْ یَمُوتُ بَلی وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ(3)تا قول خدای تعالی کاذِبِینَ(4)یعنی کافران با جدّ و جهد به خدا سوگند یاد کردند که هرآینه او هرگز مردگان را در روز رجعت زنده نخواهد گرداند. خداوند عالم در مقام تکذیب ایشان آمده، میفرماید: آری، زنده نخواهد کرد، این وعدهای است که به مقتضای حکم خدا بر او لازم است که آن را ظاهر و متحقّق گرداند و به آن وفا نماید تا مطیع را ثواب دهد و عاصی را عقاب نماید و لکن بسیاری از خلایق به سبب انکار خدا و نبوّت انبیا به صحّت این مدّعی معتقد نیستند با اینکه جهت حکمت را در این زنده گرداندن نمیفهمند؛ لذا به آن معتقد نمیشوند. پس خدای تعالی مردگان را زنده میگرداند تا حقّ را در خصوص چیزیکه منکران و کافران در آن اختلاف میکنند، برایشان آشکار گرداند تا بدانند در این مدّعا، دروغگویان بودهاند.
پس گفته امیر المؤمنین علیه السّلام که منم اولی از همه خلایق به مضمون این آیه، از این جهت است که تأویل آیه در رجعت و صاحب رجعتها هم، امیر المؤمنین علیه السّلام است.
شیخ صدوق در کتاب امالی(1)از ابن ولید، او از صفّار، او از ابن عیسی، او از علی بن حکم، او از عامر بن معقل، او از ابی حمزه ثمالی و او از باقر علیه السّلام روایت نموده، او گفته:
آن حضرت به من فرمود: یا ابا حمزه! علی را از رتبهای که خدای تعالی برای او قرار داده، پایین میآورید و بالا میبرید و به علی کفایت میکند اینکه به اهل زمان، رجعت، قتال و جهاد خواهد نمود و تزویج مردان بهشتی با زنان ایشان در دست او خواهد بود.
در تفسیر قمی(2)از پدرش، او از ابن ابی عمیر، او از ابی بصیر و او از صادق علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به مسجد آمد، ناگاه امیر المؤمنین علیه السّلام را دید که قدری ریگ جمع نموده، سرش را روی آن گذاشته، خوابیده. رسول خدا آن حضرت را با پای مبارکش جنبانید و فرمود: ای دابّه! برخیز!
در بعضی نسخهها چنین است: ای دابّه خدا، برخیز!
چون حضرت این سخن را فرمود، مردی از اصحابش عرض کرد: یا رسول اللّه! آیا مرخصیم که یکدیگر را با این نام بنامیم؟
فرمود: نه، به خدا سوگند! این لقب مختصّ و منحصر به او است، او است آن دابّه که خدای تعالی در کتاب خود ذکر نموده: وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ
الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ کانُوا بِآیاتِنا لا یُوقِنُونَ(1)وقتی قول بر خلایق واقع میگردد، از زمین برای ایشان دابّهای بیرون میآوریم که با آنها سخن میگوید. به درستی که خلایق آیات ما را تصدیق نمیکنند و به آنها یقین ندارند.
بعد از آن فرمود: یا علی! وقتی آخر زمان رسید، خدا تو را با بهترین صورتها به دنیا میآورد و درهرحال با تو مهری میباشد که دشمنانت را با آن نشان میزنی.
در آن حال مردی خدمت آن حضرت عرض کرد: اهل سنّت میگویند چگونه میشود دابّه با خلایق سخن بگوید؟ این آیه، جماعت شیعه را به اینگونه سخنان واداشته.
حضرت به قصد نفرین فرمود: خدای تعالی در آتش جهنّم با ایشان سخن بگوید، این است و جز این نیست. این دابّه با این سخن گفتن که میان خلایق متعارف است، با ایشان سخن میگوید.
در آن تفسیر است که حضرت صادق علیه السّلام فرمود: مردی به عمّار یاسر گفت: یا ابا یقظان! این آیه دلم را مغشوش و فاسد گردانده و شکیّ به دلم انداخته.
عمّار گفت: آن کدام است؟
گفت: وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ کانُوا بِآیاتِنا لا یُوقِنُونَ(2)این دابّه که با خلایق سخن گوید، کدام است؟
عمّار گفت: به خدا سوگند! هرآینه نمینشینم، نمیخورم و نمیآشامم تا وقتی که آن دابّه را به تو بنمایم. عمّار با آن مرد خدمت امیر المؤمنین علیه السّلام آمد، درحالیکه آن حضرت، خرما و کره میخورد.
فرمود: یا ابا یقظان! بیا! عمّار نشست و با آن حضرت مشغول خوردن گردید. چون مرد، نشستن و خوردن او را دید، از او تعجّب نمود، زیرا به خیالش رسید که عمّار سوگند یاد کرد، ننشیند، نخورد و نیاشامد تا وقتی که دابّه را به من بنماید، حال آنکه
نشست، خورد و دابّه را به من نشان نداد.
عمّار از جایش برخاست، آن مرد از راه تعجّب گفت: سبحان اللّه! یا ابا یقطان! تو سوگند یاد نمودی نخوری، نیاشامی و ننشینی تا وقتی که دابّه را به من بنمایی.
عمّار گفت: اگر تعقّل و تأمّل داشته باشی، او را به تو نشان دادم؛ یعنی مراد از دابّه، امیر المؤمنین است که او را به تو نشان دادم.
ایضا در تفسیر مذکور(1)آورده: علی بن ابراهیم در خصوص قول خدای تعالی:
یَوْمَ تَشَقَّقُ الْأَرْضُ عَنْهُمْ سِراعاً(2)گفته: این در خصوص رجعت است، حاصل مضمون، این است که روزی، زمین از مردگان شکافته میشود درحالیکه ایشان با سرعت برمیخیزند.
در تفسیر مذکور(3)است: حَتَّی إِذا رَأَوْا ما یُوعَدُونَ*؛ تا وقتی که چیزی را که به ایشان وعده داده شده، دیدند، صاحب تفسیر گفته: مراد از آنچه که به ایشان وعده داده شد، امیر المؤمنین در روز رجعت است.
آنگاه میفرماید: فَسَیَعْلَمُونَ مَنْ أَضْعَفُ ناصِراً وَ أَقَلُّ عَدَداً(4)یعنی وقتی امیر المؤمنین علیه السّلام را در زمان رجعت دیدند، آنگاه میدانند یار کدام یک ضعیفتر و کمتر است؛ یعنی میدانند یاران خودشان از یاوران امیر المؤمنین علیه السّلام در قوّت ضعیفتر و در شمار کمتر است. چون جناب رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به ایشان چیزهایی که در روز رجعت شدنی است، خبر داد، گفتند: اینها کی واقع خواهد شد؟
در آنحال وحی رسید: قُلْ إِنْ أَدْرِی أَ قَرِیبٌ ما تُوعَدُونَ أَمْ یَجْعَلُ لَهُ رَبِّی أَمَداً(5)ای محمد! به ایشان بگو نمیدانم آن چیزیکه به شما وعده داده شده، نزدیک است یا اینکه پروردگارم مدّتی برای آن قرار میدهد؟
خدای تعالی فرموده: عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً* إِلَّا مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً(1)خدای تعالی داننده غیب است، پس خدای عزّ و جلّ کسی را بر غیب خود مطّلع نمیکند مگر آنکه برگزیده که عبارت از پیغمبر باشد، تا اینکه خبر دادن از غیب برای او معجزه باشد که به سبب آن، نبوّت خود را ثابت نماید، پس پیغمبر به سوی چیزهای آینده و گذشته راه مییابد و آنها را میداند، با اینکه پیشرو و پشتسر او، ملایکه، عدّهای حافظ و نگهبان راه میروند تا شیاطین را از دیدن وحی منع کنند.
بعد از آن گفته: مراد از اینکه خدا، پیغمبر برگزیدهاش را به غیبهای خود مطّلع میگرداند، این است که خدای تعالی به پیغمبر برگزیده خود از قصّههایی که پیشتر از او واقع شده و از چیزهایی که بعد از او واقعشدنی است؛ مانند اخبار کیفیّت ظهور قائم و احوالات رجعت و قیامت خبر میدهد.
شیخ صدوق رحمه اللّه در کتاب معانی الاخبار(2)از پدرش، او از سعد، او از برقی، او از محمد بن علی کوفهای، او از سفیان و او از شعبی، روایت کرده، او گفته: ابن کوّا خدمت امیر المؤمنین علیه السّلام عرض کرد: یا امیر المؤمنین! آیا دیدی سخن خود را که فرمودی بین شهر جمادی و رجب تعجّب بسیار هست.
فرمود: وای بر تو ای پسر کوّا! آن امر عجیب عبارت است از جمع نمودن اجزای پراکنده شده مردگان و زنده گرداندن ایشان و بریدن نباتات؛ یعنی کشتن کافران و منافقان و وقوع مفسدههای دیگر که هلاککنندهاند و من و تو در آنوقت نمیشویم.
در تفسیر علی بن ابراهیم از ابن ولید، او از صفّار، او از احمد بن محمد، او از عثمان
بن عیسی، او از صالح بن میثم و او از عبایه اسدی روایت کرده، او گفت: از امیر المؤمنین علیه السّلام درحالیکه تکیه کرده بود و من هم سرپا ایستاده بودم، شنیدم، میفرمود: هرآینه در شهر مصر، منبری خواهم ساخت و شهر دمشق را سنگ به سنگ؛ یعنی خانهبهخانه و دیواربهدیوار خراب خواهم نمود، یهود و نصارا را از همه شهرهای عرب بیرون خواهم کرد و طایفه عرب را مانند چهارپایان با این عصا میرانم.
راوی گفت: خدمت آن حضرت عرض کردم: یا امیر المؤمنین! گویا خبر میدهی از اینکه بعد از مردن، زنده خواهی شد؟
فرمود: هیهات یا عبایه! در فهمیدن این مطلب خطا کردی، زیرا من این کارها را نخواهم کرد، بلکه مردی از اولادم آنها را میکند.
صدوق رحمه اللّه گفته: امیر المؤمنین علیه السّلام در این حدیث و حدیث اوّل از عبایه اسدی و ابن کوّا تقیّه نموده، زیرا ایشان نمیتوانستند به اسرار آل محمد متحمّل شوند؛ یعنی اسرار آل محمد در حوصله ایشان نمیگنجد.(1)
جابر گوید: باقر علیه السّلام بعد از آن فرمود: امیر المؤمنین علیه السّلام در خصوص قول خدای تعالی: رُبَما یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ کانُوا مُسْلِمِینَ(2)فرمود: مراد از این آیه، این است که من و شیعهام و عثمان بن عفان و شیعه او در روز رجعت خروج میکنیم و بنی امیّه را به قتل میرسانیم، در آنوقت کافران میگویند کاش مسلمان بودیم.
در منتخب البصایر(1)از سعد، او از احمد و عبد اللّه پسران محمد بن عیسی، ایشان از ابن محبوب، او از ابی جمیله او از ابان بن تغلب و او از جناب صادق آل محمد صلّی اللّه علیه و اله روایت نموده که آن حضرت فرمود: از دو فرقه قریش سخنی که گفته بودند، به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله رسید. گفته بودند محمد گمان میکند چنان مقدّر شده که امر امامت و خلافت بعد از او با اهلبیتش خواهد بود. رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله گفته ایشان را دانست و در مجمعی که همه قریش آنجا جمع شده بودند، چیزی را اظهار نمود که پنهان میداشت و فرمود: حال شما جماعت قریش چگونه میشود، وقتی بعد از من کافر شوید؟ بعد از آن، مرا در میان لشکری از اصحاب خود ببینید که با شمشیر به رویها و گردنهای شما میزنیم.
در آنحال جبرییل نازل گردید و عرض کرد: یا محمد! بگو ان شاء اللّه! یا این شمشیرزن، ان شاء اللّه علی بن ابی طالب میباشد. سپس جبرییل عرض کرد: یک رجعت برای تو و دو رجعت برای علی بن ابی طالب علیه السّلام است و وعدهگاه شما جایی است که سلام نامیده میشود.
ابان عرض کرد: فدایت شوم! سلام کجاست؟
فرمود: یا ابان! سلام، پشت کوفه است.
ایضا در منتخب البصایر(2)از جمله حدیثی از ابو طفیل نقل کرده، گفت: به امیر المؤمنین علیه السّلام عرض کردم: یا امیر المؤمنین! از این قول خدای تعالی به من خبر ده:
وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ کانُوا بِآیاتِنا لا
یُوقِنُونَ(1)زمانی که قول بر ایشان واقع میگردد، برایشان دابّه از زمین بیرون میآوریم که با آنها سخن میگوید. به درستی که خلایق در خصوص آیات و علامات یقین ندارند. عرض کردم: مراد از دابّه چیست؟
فرمود: یا ابا طفیل! از پرسیدن این مطلب درگذر!
عرض کردم: یا امیر المؤمنین! فدایت شوم! آن را به من خبر ده!
فرمود: آن، دابّهای است که طعام میخورد، در بازارها میگردد و زن میگیرد.
عرض کردم: یا امیر المؤمنین! او کیست؟
فرمود: او صاحب زمین است و زمین به سبب وی، قرار و آرام میگیرد.
عرض کردم: یا امیر المؤمنین! او کیست؟
فرمود: صدّیق، فاروق، عالم، پرهیزگار، شجاع و یکّهتاز این امّت است.
عرض کردم: یا امیر المؤمنین! او کیست؟
فرمود: کسی است که خدای تعالی در شأن او فرموده: وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ(2)یعنی بعد از رسول خدا شاهدی از خود او، برایش خواهد آمد که عبارت از علی بن ابی طالب باشد، زیرا چنانکه شاهد، مدّعای شاهدآورندگان را ثابت میکند، همچنین علی بن ابی طالب علیه السّلام با معجزات قاهرات و آیات باهرات، مدّعای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله را که نبوّت و رسالت باشد، تصدیق و اثبات نمود.
نیز در شأن او فرمود: الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ(3)یعنی کسی که علم قرآن نزد او است.
همچنین فرمود: الَّذِی جاءَ بِالصِّدْقِ(4)کسی که با راستی آمده؛ و الّذی صدّق به و الناس کلّهم کافرون غیره؛ کسی که خدا را تصدیق نموده درحالیکه همه خلایق به
غیر از او کافر بودند.
عرض کردم: یا امیر المؤمنین! نام او را برایم ذکر کن!
فرمود: نامش را برایت ذکر کردم، یا ابا طفیل! به خدا سوگند! هرآینه اگر همه شیعیان من که با ایشان به جهاد میروم، در مقام اطاعت من ایستادهاند، مرا با لقب امیر المؤمنین نامیدهاند و جهاد مخالفان مرا حلال دانستهاند، نزد من آیند و به ایشان بعضی از چیزهای حقّ را خبر دهم که در قرآن است و جبرییل آن را به محمد نازل نمود، هرآینه از سر من متفرّق و پراکنده میشوند، حتّی جمع قلیلی از ایشان نزد من باقی میمانند که تو و امثال تو از شیعیان من میباشند.
آنگاه مضطرب شدم و عرض کردم: یا امیر المؤمنین! من و امثال من از سر تو متفرّق میشویم یا نزدت ثابتقدم میباشیم؟
فرمود: بلکه ثابتقدم میباشید. بعد از آن متوجّه من شد و فرمود: امر ما دشوار و دشوار شمرده شده، آن را جز سه گروه ملک مقرّب، پیغمبر مرسل یا بنده مؤمن نجیب که خدا قلبش را برای ایمان امتحان نموده، نمیشناسد. یا ابا طفیل! به درستی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از دنیا رحلت فرمود، پس همه خلایق به سوی ضلالت و جهالت برگشتند، مگر آنانکه خدای تعالی ایشان را از برکت ما اهلبیت نگاه داشت.
در تفسیر عیّاشی از سلام بن مستنیر، او از صادق علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: ایشان؛ یعنی خلفای جور به نامی را خودشان بستند؛ یعنی لقب امیر المؤمنین بودن را که خدای تعالی احدی جز علی بن ابی طالب علیه السّلام را به آن نام ننامیده و تأویل آن نام، هنوز به عرصه ظهور و تحقّق نرسیده.
عرض کردم: فدایت شوم! تأویل آن کی میآید؟
فرمود: وقتی تأویل آن رسید، خدای تعالی اندکی پیش از ظهور تأویل آن، پیغمبران و مؤمنان را جمع میکند تا آن حضرت را یاری کنند.
این معنی قول خدای تعالی است: وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثاقَ النَّبِیِّینَ لَما آتَیْتُکُمْ مِنْ کِتابٍ وَ حِکْمَةٍ(1)تا قول خدای تعالی وَ أَنَا مَعَکُمْ مِنَ الشَّاهِدِینَ(2)در این روز، رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بیدق خود را به علی بن ابی طالب علیه السّلام میدهد. آن حضرت بر همه خلایق، امیر و بزرگ میشود و این تأویل لقب امیر المؤمنین بودن است.
در کتاب مذکور از سعد، او از ابن عیسی، او از یقطینی، او از حسین بن سفیان، او از عمرو بن شمر، او از جابر بن یزید و او از صادق علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود:
برای علی با پسرش امام حسین علیه السّلام روآوردن و رجعتی در روی زمین است، با بیدق خود رومیآورد تا انتقام او را از بنی امیّه و معاویه و کسانی که به جنگ او حاضر شده بودند، بگیرد. در این روز خدای تعالی، یاران خود را که سیهزار نفر از اهل کوفه و هفتادهزار نفرند از سایر مردماند به سوی بنی امیّه میفرستد و در صفّین مانند دفعه اوّل با ایشان میجنگند تا همه آنها را به قتل میرسانند و احدی را باقی نمیگذارند که خبر ببرد.
سپس خدای تعالی آنان را زنده میگرداند و به شدیدترین عذابها، ایشان را با فرعون و آل فرعون مبتلا میگرداند. بعد از آن، رجعتی برای آن حضرت با رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله میباشد، حتّی آن حضرت، خلیفه روی زمین میشود، ائمّه، عمّال و والیان او میباشند و خدای تعالی او را آشکارا مبعوث مینماید، عبادت و بندگی او در زمین آشکارا میباشد؛ چنانکه در زمین خدا را در خفیّه عبادت نمود.
بعد از آن، صادق آل محمد صلّی اللّه علیه و اله فرمود: آری! امیر المؤمنین دوباره به دنیا رجوع خواهد فرمود. سپس با دست مبارکش اشاره نمود آن حضرت چند برابر این، به دنیا
رجوع خواهد نمود. خدای تعالی سلطنت همه اهل دنیا را از روزی که دنیا را آفریده تا روز فانی شدن آن، به پیغمبر عطا میفرماید تا به آنچه در کتاب خود در حقّ آن حضرت وعده نموده، وفا نماید؛ چنانکه فرموده: لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ*(1)یعنی آن حضرت را بر همه دینها غالب میگرداند، هرچند مشرکان آن را ناخوش بدارند.(2)
در کتاب مذکور از سعد، او از موسی بن عیسی و او از خالد بن یحیی روایت نموده، او گفته: خدمت صادق علیه السّلام عرض کردم: آیا رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله ابو بکر را صدّیق نامید؟
فرمود: به درستی که وقتی ابو بکر با آن حضرت در غار بود، حضرت فرمود: به درستی که من کشتی عبد المطلّب را میبینم که در دریا گم شده، در تلاطم است.
ابو بکر عرض کرد: آیا کشتی را میبینی؟
فرمود: آری عرض کرد: یا رسول اللّه! آیا میتوانی آن را به من بنمایی؟ فرمود: به نزدیک من آی. پس آن حضرت دست مبارکش را بر هردو چشم او مالید. بعد از آن فرمود: نگاه کن. پس او نگاه کرد و در پیش خود گفت: اکنون تصدیق نمودم که تو ساحری. پس رسول خدا از راه طعن فرمود: تو صدیقی، یعنی ساحر بودن مرا تصدیق کردی. بعد از آن عرض کردم: چرا عمر فاروق نامیده شد؟ فرمود: آری! نمیبینی که او در میان حق و باطل فرق گذاشت و خلایق را بر باطل واداشت؟ عرض کردم: آیا رسول خدا فرمود که از دعوت سعد بپرهیزد و اجتناب کنید؛ عنی به او تابع مشوید؟ فرمود:
آری! عرض کردم: این چگونه است؟ فرمود: سعد به دنیا برمیگردد و با علی علیه السّلام میجنگد و در تفسیر علی ابن ابراهیم قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَکْفَرَهُ(3)او گفته که مراد از
انسان امیر المؤمنین است. یعنی آن حضرت کشته گردید، چه کار کرد و چه گناه از او سر زد تا اینکه او را به قتل رسانیدند؟ بعد از آن گفته: مِنْ أَیِّ شَیْءٍ خَلَقَهُ* مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ* ثُمَّ السَّبِیلَ یَسَّرَهُ(1)یعنی از چه چیز آن حضرت را آفرید؟ از نطفه او را آفرید و او را برای خیر و خوبی تقدیر نمود. بعد از آن راه را برای وی آسان نمود؛ یعنی راه خیر را ثُمَّ أَماتَهُ فَأَقْبَرَهُ* ثُمَّ إِذا شاءَ أَنْشَرَهُ(2)یعنی بعد از آن خدا آن حضرت را میمیراند و به قبر میگذارد؛ بعد از آن چون مشیّتش علاقه گرفت او را زنده میگرداند. یعنی در زمان رجعت کَلَّا لَمَّا یَقْضِ ما أَمَرَهُ(3)یعنی چنین است که خیال کردهاید که امیر المؤمنین به دنیا نخواهد برگشت؟ زیرا که آن حضرت هنوز به جا نیاورده چیزهایی را که خدا به او امر کرده بعد از این به دنیا برمیگردد تا اینکه به جا بیاورد چیزهایی را که خدا به او امر کرده است.
خبر داده است به ما احمد ابن ادریس، او از احمد ابن محمد، او از ابن ابی نصر، او از جمیل بن درّاج، او از ابن ابی سلمه، او از امام باقر علیه السّلام که گفت از آن حضرت از قول خدای تعالی قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَکْفَرَهُ(4)پرسیدم.
فرمود: آری! در خصوص امیر المؤمنین علیه السّلام نازل شده؛ یعنی آن حضرت کشته میگردد، چه کافر گردید کشنده او پس کشتنش یا اینکه آن حضرت چه کار کرد و چه گناه از او سر زد که او را به قتل رسانیدند؟ بعد از آن خداوند عالم خلقت آن حضرت را و کرامتی که در خصوص خلقتش به او عطا فرموده بود، بیان نموده فرمود: مِنْ أَیِّ شَیْءٍ خَلَقَهُ(5)یعنی از چه چیز او را آفرید؟ بعد از آن بیان نمود که او را طینت پیغمبران آفرید و آفرینش او را برای خیر و خوبی مقدّر نمود. ثُمَّ السَّبِیلَ یَسَّرَهُ(6)
یعنی راه هدایت را به او آسان نمود. بعد از آن وقتی که خدا خواست او را زنده میگرداند. آن حضرت بعد از کشته شدن در زمان رجعت زنده میشود و چیزهایی را که خدا به او امر فرموده، به جا میآورد.
شیخ کلینی رحمه اللّه در کتاب کافی از محمد بن احمد بن محمد، در یکجا ایشان از محمد بن حسن، او از علی بن حسان، او از ابی عبد اللّه ریاحی، او از ابی صامت حلوایی، او امام باقر علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: خدای تعالی شش چیز به من عطا فرمود، علم مرگها و علم بلاها و علم قرآن و منم صاحب رجعتها و دولت دولتها. منم صاحب عصا و میسم و منم آن دابهای که با خلایق سخن میگوید.
محمد بن حسن صفار در کتاب بصائر الدرجات(1)از علی بن حسان مثل این را روایت نموده، کلینی در کتاب کافی(2)از محمد بن مهران، او از محمد بن علی و محمد بن یحیی، ایشان از احمد بن محمد در یکجا، او از محمد بن سنان، او از مفضّل. او از امام صادق علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: امیر المؤمنین میفرمود: منم قسمتکننده بهشت و دوزخ از جانب خدا و منم فاروق اکبر و منم صاحب عصا و میسم و راد از آن مهری است که آن را آن حضرت، در روز رجعت بر روی مؤمن میزند، «هذا مؤمن حقّا» نوشته میشود و بر روی کافر میزند، «هذا کافر حقّا» نوشته میشود.
در احتجاج از کتاب غارات نقل نموده که خبر داد به ما عبد اللّه بن اسدی کندی که از جمله چرخچیان لشکر بوده، از پدرش، او گفته که من با پارهای از مردم در خدمت
امیر المؤمنین علی علیه السّلام نشسته بودیم. ناگاه ابن معن و ابن معج آمدند در حالتی که رسنی به گردن عبد اللّه بن وهب انداخته بودند و او را کشانکشان میآوردند. ایشان عرض کردند: یا امیر المؤمنین! این مرد را به قتل رسان و به دروغگویان در ظاهر، اظهار محبّت و خلوص مکن.
آن حضرت فرمود: او را به نزدیک من آرید. پس به آن حضرت نزدیک شدند. آن بزرگوار به ایشان فرمود: این مرد چه میگوید؟ گفتند: چنان گمان دارد که تو دابّة الأرضی و ضربتی بر سر مبارکت زده میشود به طرزی که سرت تا محاسن شریفت بریده گردد. آن حضرت فرمود: دست از او بردارید. زیرا از پیش خود چیزی نمیگوید، بلکه از دیگری روایت میکند. یابن امّ السّود به درستی که تو حدیث را میشکافی شکافتنی. این مرد را بگذارید به راه خود رود، اگر دروغ میگوید، ضرر این دروغ بر خود او است و اگر راست میگوید، هرآینه گفته او به من رو خواهد آورد.
نیز در آن کتاب از عبابه روایت کرده، او گفته که از علی شنیدم که میفرمود: من سیّد پیرانم و در من سنّتی و شیوهای از ایّوب هست. زیرا که ایّوب به انواع بلاها مبتلا گردید، بعد از آن خدای تعالی به او عافیت کرامت فرمود و اهل و عیالش را با علاوه مثل ایشان به او عطا فرمود، چنانکه خدای تعالی در قرآن حکایت نموده است. چنان روایت شده که خدای تعالی اهل او را که مرده بودند، برای او زنده گردانید و همّوغمّ و اندوه و مصیبت او را زایل نمود، از ائمّه- صلوات اللّه علیهم- به مقام صحّت پیوسته این که هر آن قضیّه که در میان بنی اسراییل واقع شده مانند آن طابق النّعل بالنّعل و القذة بالقذّة در میان این امّت واقع میشود و حال آنکه آن حضرت فرمود که در من شباهتی به ایّوب است و نیز فرموده: به خدا سوگند یاد میکنم هرآینه خدای تعالی اهل و طایفه مرا برای من جمع خواهد نمود، چنانکه برای یعقوب جمع نمود. زیرا که در میان یعقوب و اهلش مدّتی جدایی واقع گردید. بعد از آن بر سرش جمع شدند، پس آن حضرت سوگند یاد نمود که هرآینه خداوند سبحانه و تعالی بعد از این اولاد او را برای او جمع خواهد نمود، چنانکه برای یعقوب جمع کرد و جمع شدن یعقوب با اولادش
در دار دنیا شد؛ بنابراین باید جمع شدن امیر المؤمنین نیز با اولادش در دار دنیا باشد.
یعنی اولاد ایشان در زمان رجعت بر سرش جمع میشوند و اولاد ایشان عبارت است از ائمّه علیهم السّلام و ایشان آناناند که در صحیحه صریحه بر رجوع نمودن ایشان به دنیا تصریح شده و عاقبت کار با متّقیان است و متّقیان نیستند مگر ائمه علیهم السّلام.
در بحار از حضرت باقر علیه السّلام روایت نموده که از آن حضرت از معنی قول خدای تعالی: إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ آیَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِینَ(1)پرسیدند.
فرمود: گردنهای بنی امیّه در پیش این آیت پست میشود و آن آیت در وقت زوال آفتاب، یعنی وقت ظهر آشکار میشود و آن عبارت از علی بن ابی طالب علیه السّلام است که هنگام ظهر بالای سر خلایق آشکار شده، یک ساعت نمایان میگردد، حتّی روی مبارکش دیده میشود، طوری که خلایق حسب و نسب آن حضرت را میشناسند.
بعد از آن فرمود: آگاه شوید! به درستی که بنی امیّه در آن زمان چنان میباشند که اگر مردی از ایشان در پشت درختها پنهان شود، هرآینه آن درخت گوید: این مرد از بنی امیّه است، آنگاه او را به قتل میرسانند.
در وسائل الدرجات از ابو الفضل علوی، او از سعد بن عیسی، او از ابراهیم بن حکم بن ظهیر، او از پدرش، او از شریک بن عبد الاعلی، او از ابی وقّاص، او از سلمان فارسی، او از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: منم صاحب میسم و فاروق اکبر و منم صاحب رجعتها و دولت دولتها تا آخر حدیث.
ابن شهر آشوب در کتاب مناقب از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده در خصوص شرح قول امیر المؤمنین علیه السّلام که ساعة به دست من قیامت خواهد نمود که آن حضرت فرمود که مراد از ساعة رجعت پیش از قیامت است. خدای تعالی در آنروز با من و با ذرّیه من به مؤمنان یاری میکند. پس حاصل معنی فرموده امیر المؤمنین است که امور روز رجعت در دست من خواهد شد.
1) سوره شعرا، آیه 4.
و از جمله اخباری که بر رجعت خصوص حضرت ختمی مرتبت دلالت دارد، چیزی است که حسن بن سلیمان در کتاب منتخب البصائر،(1)از سعد، او از ابی الخطّاب، او از محمد بن سنان، او از عمّاد بن مسروق، او از منخل بن جمیل، او از جابر بن یزید، او از امام باقر علیه السّلام در خصوص قول خدای تعالی روایت نموده: یا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ* قُمْ فَأَنْذِرْ(2)یعنی ای آنکه برای خوابیدن خود را پوشیدهای، برخیز و قوم خود را به اوامر و نواحی الهی و وعد و وعید او بترسان آن حضرت فرمود: خطاب در آیه به پیغمبر است و مراد قیام او در روز رجعت است. یعنی یا محمد! در روز رجعت برخیز و خلایق را به اوامر و نواحی من بترسان و نیز در خصوص قول خدای تعالی إِنَّها لَإِحْدَی الْکُبَرِ* نَذِیراً لِلْبَشَرِ(3)فرمود: مراد از نذیر، محمد است در روز رجعت؛ حاصل معنی آیه این است که به درستی که آتش جهنم یکی از چیزهای بزرگ است؛ برخیز ای محمد! در حالتی که ترساننده بنی آدم باشی.
نیز در خصوص قول خدای تعالی: وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلَّا کَافَّةً لِلنَّاسِ(4)فرمود: مراد روز رجعت است، یعنی به درستی که تو را برای خلایق در روز رجعت فرستادیم که ایشان را در آنروز هدایت نمایی.
در کتاب مذکور به این اسناد از باقر علیه السّلام روایت نموده که امیر المؤمنین علیه السّلام میفرمود: مدّثر همان است که در روز رجعت خواهد آمد. در آن حال مردی به خدمت آن حضرت عرض کرد: یا امیر المؤمنین! آیا پیش از روز قیامت، مردگان زنده میشوند؛ بعد از آن میمیرند.
راوی گوید: آن حضرت فرمود: آری به خدا سوگند یادی میکنم که هرآینه یک مرتبه کفری که در زمان رجعت واقع میشود، شدیدتر است از چند روز کفری که پیشتر از آن واقع میگردد.
و ایضا در منتخب البصائر(1)است که راوی گوید که آن حضرت یعنی حضرت صادق علیه السّلام در خصوص قول خدای تعالی إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرادُّکَ إِلی مَعادٍ(2)فرمود: پیغمبر شما بعد از وفاتش به سوی شما رجوع خواهد کرد. ظاهر ترجمه آیه این است که به درستی که قرآن را بر تو فرض کرده، تو را به معاد، یعنی به دنیا برخواهد گردانید. انتهی.
بدانکه از جمله اخباری که دلالت بر رجعت حضرت رسول و حضرت امیر دارد، خبری است که در منتخب البصائر(3)از حمّاد، او از بکیر بن اعین روایت میکند که گفته: کسی که در خصوص حقّیت او شک نداشتم، یعنی امام باقر علیه السّلام به من فرمود: به درستی که رسول خدا و علی بعد از این به دنیا برخواهند گشت.
ایضا خبری است که در کتاب مذکور(4)از سعد، او از ابی الخطّاب، او از موسی بن صدر، او از عبد اللّه بن قسم خذری، او از عبد الکریم بن عمر خثعمی روایت کرده که گفته: از صادق علیه السّلام شنیدم که میفرمود: ابلیس علیه اللعنه به درگاه خداوند کردگار عرض نمود و گفت: قالَ أَنْظِرْنِی إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ(5)یعنی تا روز قیامت، مرا از مرگ مهلت بده. خدای تعالی ابا نمود از اینکه تا روز قیامت به او مهلت دهد، لیکن
فرمود: قالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ* إِلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ(1)یعنی تو را تا روز معلوم مهلت دادم چون روز معلوم برسد، ابلیس با آنان که از وقت خلقت آدم علیه السّلام تا به روز معلوم به او تابع شدهاند، ظهور و خروج میکند و این در وقت رجعت آخرین امیر المؤمنین است. عرض کردم آیا رجعت آن حضرت بارهاست.
فرمود: آری بارهاست و هیچ امامی در عهد و زمانی نگذشته، مگر اینکه همه نیکوکار و بدکرداران که در عصر وی بودهاند، با وی به دنیا برمیگردند. برای اینکه خدای تعالی مؤمن را به کافر غالب گرداند؛ پس چون روز وقت معلوم میرسد، امیر المؤمنین با اصحاب خود و ابلیس با اتباع خویش میآیند و محلّ قتال ایشان در زمینی از سرزمینهای کنار فرات که روحا گفته میشود، واقع میشود. در نزدیکی کوفه شما در آنجا چنان جنگ میکند که مانند آن از وقتی که خدای تعالی این عالمیان را آفریده تا آن حال واقع نشده. گویا اصحاب امیر المؤمنین را میبینم که شکست خورده، صد قدم به جانب پشت سرشان برگشتهاند. گویا ایشان را میبینم که پاهای بعضی از ایشان به فرات افتاده، در آن حال ملایکه با علامتهای عذاب الهی بر آن قوم در میان پردههایی از ابر بر زمین فرود میآیند و جناب رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله حربهای از نور به دست گرفته، در پیشاپیش ایشان میآید. چون ابلیس آن حضرت را میبیند به قصد گریز برمیگردد و چون اصحابش او را چنان میبینند، میگویند: به کجا میروی و حال آنکه تو ظفر یافته و غالب شدهای؟! در جوابشان میگوید: من میبینم چیزی را که شما نمیبینید. به درستی که من از خداوند عالمیان میترسم. در آن اثنا رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به آن لعین میرسد و حربهای در میان دو شانهاش میزند. از آن یک حربه، آن لعین و تابعان او همه هلاک میشوند. بعد از آن همه خلایق به خدا عبادت و بندگی میکنند و هیچ شرک به خدا قرار داده نمیشود و امیر المؤمنین علیه السّلام چهل و چهار هزار سال سلطنت میکند و از صلب یک نفر شیعه آن حضرت هزار نفر اولاد ذکور در هر سالی یکی متولّد میشود، در آنوقت دو بهشت سبز و خرّم در مسجد کوفه و حوالی آن به طریقی
1) سوره حجر، آیه 38- 37.
که خدا خواسته باشد، آشکار میشوند.
ایضا خبری است که محمد بن ابراهیم در کتاب الغیبة(1)از احمد بن عبید، او از یحیی بن زکریا، او از یوسف بن کلیب، او از بطائنی، او از حمید، او از ثمالی، او از امام باقر علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: اگر قائم آل محمد خروج نماید، هرآینه خدای تعالی با ملایکه به او یاری میکند و اول کسی که به او بیعت نماید، رسول خداست و امیر المؤمنین و این در بیعت نمودن دومین میباشد.
ایضا خبری است که در انوار المضیئه به سند خود تا به اسد بن اسماعیل تا او از امام صادق علیه السّلام روایت نموده که از آن حضرت پرسیده شد: مراد از روزی که خدای تعالی مدقار آن را در قرآن مجید ذکر نموده، چیست؟ چنانکه فرمود: فِی یَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَةٍ(2)یعنی در روزی که مقدار آن پنجاههزار سال است. آن حضرت در جواب فرمود: مراد از آن، روز رجعت جناب رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله است. پس مدت آن حضرت در زمان رجعتش، پنجاههزار سال میباشد و امیر المؤمنین است که در زمان رجعتش چهل و چهار هزار سال سلطنت میکند.
نیز خبری است که در کمال الدین از جعفر بن محمد بن مالک، از حسن بن علی بن مروان، او از سعید بن عمّار، او از ابی مروان، او گفته که از صادق علیه السّلام از قول خدای عز و جل إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرادُّکَ إِلی مَعادٍ(3)پرسیدم آن حضرت فرمود:
نه چنین است. به خدا سوگند یاد میکنم! هرآینه دنیا به آخر نمیرسد تا وقتی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و علی علیه السّلام در ثویّه باهم جمع شوند. پس در آنجا آبیاری میکنند و مسجدی بنا میکنند که برای آن دوازدههزار در میباشد و ثویّه، نام جایی است در کوفه.(4)و خبری است که ایضا در آن کتاب، آن را روایت نموده از هاشم بن خلف، او از
ابراهیم بن اسماعیل بن یحیی بن سلمه بن کهیل، او از پدرش، او از سلمه بن کهیل، او از مجاهد، او از ابن عبّاس، او از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله که آن حضرت در خطبه حجّت الوداع بیان فرمودند که هرآینه طایفه عمالقه را با لشکر به قتل خواهم رسانید. جبرییل عرض کرد: یا رسول اللّه! چنان بگو که طایفه عمالقه را من با علی به قتل خواهم رسانید. آن حضرت فرمود که ایشان را من به قتل میرسانم با علی بن ابی طالب.(1)
بدان از جمله اخباری که بر رجعت تمام ائمّه دلالت دارد، خبری است که در منتخب البصایر(2)از سعد، او از جماعتی از اصحاب ما، ایشان از ابن ابی عثمان و ابراهیم بن اسحاق، ایشان از محمد بن سلیمان دیلمی و او از پدرش روایت نموده، او گفته: از صادق از معنی قول خدای عزّ و جلّ پرسیدم: جَعَلَ فِیکُمْ أَنْبِیاءَ وَ جَعَلَکُمْ مُلُوکاً(3)خدای تعالی شما را انبیا گردانید و سلاطین نمود.
آن حضرت فرمود: مراد از انبیا، رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله، ابراهیم، اسماعیل و ذرّیّه او و مراد از ملوک، ائمّه اطهار علیهم السّلام است.
راوی گوید: عرض کردم: کدام سلطنت به شما داده شده؟
فرمود: سلطنت بهشت و سلطنت رجعت.
ایضا خبری است که محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه از علی بن احمد بن علی بن موسی دقّاق از محمد بن عبد اللّه کوفهای، او از موسی بن عمران نخعی، او از عمّ خود، حسین بن یزید بن نوفلی، او از علی بن ابی حمزه، او از پدرش و او از ابی بصیر روایت نموده و گفته: خدمت صادق علیه السّلام عرض کردم: یابن رسول اللّه! از پدرت شنیدم،
فرمود: بعد از قائم علیه السّلام، دوازده مهدی میباشد.
فرمود: پدرم دوازده مهدی فرمود: نه دوازده امام و آن دوازده مهدی جماعتی از شیعیان ما هستند که خلایق را به دوستی و شناختن حقّ ما دعوت میکنند.
صاحب کتاب مذکور گوید: خدا تو را به راه راست هدایت نماید! بدان در علم آل محمد اختلاف نیست؛ یعنی علمها و خبرهای ایشان باهم مخالف و منافی نیستند، بلکه بعضی از آنها مصدّق بعضی دیگر است، حال آنکه احادیث بسیار از ائمّه اطهار در خصوص رجعت دوازده امام به ما رسیده، گویا آن حضرت از حال سایل، چنان فهمید که طاقت و حوصله ندارد به این علم خواصّ؛ یعنی رجعت دوازده امام بعد از قائم متحمّل شود، چنان علمی که خدای تعالی به هرکه از خاصّان، خواسته، مخصوص گردانده و با عطا نمودن آن، هر مخلوقی از مخلوقات خود را که اراده نموده، گرامی داشت؛ چنانکه فرمود: ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ(1)این از فضل و احسان خداست و آن را به هرکسی که میخواهد، عطا میفرماید؛ خدای تعالی صاحب احسان بزرگ است.
پس چون رجعت دوازده امام بعد از قائم میباشد، با تأویل، حسن تأویل نموده، طوری که بر سایل دشوار و گران نیاید؛ مبادا دلش آن را انکار کند و کافر گردد، لذا رجعت دوازده امام بعد از قائم علیه السّلام سرّی بود که در حوصله سایل نمیگنجید، از این جهت صادق علیه السّلام کلام پدرش را که دوازده امام بعد از قائم علیه السّلام سرّی از اسرار آل محمد است، پنهان داشت و آن را تأویل نمود.
در حدیث از ائمّه علیهم السّلام در خصوص پنهان داشتن اسرار روایت شده: گفتنی نیست هر آنچه که دانسته میشود. بعضی چیزها هست که دانسته میشود، و لکن اظهار آنها جایز نیست و نیست آن چیزیکه گفته میشود وقتش نزدیک شده باشد و نیست هر آن چیزیکه وقتش نزدیک شده باشد، اهل آن حاضر و موجود باشد.
نیز در این باب روایت شده: جبت و طاغوت مگویید، چون شیعه پیشتر به ابو بکر
1) سوره حدید، آیه 21.
و عمر، جبت و طاغوت میگفتند و آنها نام بتاند. حضرت فرمود: دیگر به ایشان، جبت و طاغوت مگویید و رجعت ائمّه را ذکر مکنید، اگر مخالفان به شما بگویند پیشتر اینها را میگفتید، بگویید الآن نمیگوییم و این از راه تقیّه است که بندگان خدا در زمان اوصیای خدای تعالی بدین نهج بندگی نمودهاند.(1)
سیّد رضی الدین علی بن طاوس رحمه اللّه در کتاب بشارت، ذکر کرده: در کتاب جعفر بن محمد بن مالک کوفه یافتم که او به اسناد خود تا حمران روایت نموده، او گفته: عمر دنیا صدهزار سال است، هشتادهزار سال برای آل محمد و بیستهزار سال برای سایر خلایق است. سیّد رضی الدین رحمهم اللّه گفته: من معتقدم این حدیث را در کتاب طهر بن عبد اللّه مبسوطتر از این روایت یافتم.
ایضا خبری است که شیخ حسن بن سلیمان در کتاب مختصر روایت کرده و از جمله اخباری است که آنها را از کتاب سیّد جلیل القدر، حسن بن کبش روایت نموده، او هم از کتاب مقتضب اخذ نموده. آن حدیث این است که صاحب کتاب مقتضب(2)به اسناد خود از سلمان فارسی روایت کرده، او گفته: خدمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله مشرّف گردیدم. چون چشم حضرت بر من افتاد، فرمود: یا سلمان! به درستی که خدای عزّ و جلّ هیچ نبیّ و رسولی نفرستاد مگر اینکه دوازده نقیب برای او قرار داد.
حدیث را سلمان ذکر کرده، تا اینکه گفته: عرض کردم: یا رسول اللّه! آیا میشود به ایشان ایمان آورد؛ بیآنکه با نام و نسب شناخته شوند؟
فرمود: نه، یا سلمان! پس آن حضرت نامها و لقبهای دوازده امام را به من شناساند.
عرض کردم: یا رسول اللّه! از خدا مسألت کن تا ایشان را دریابم!
فرمود: یا سلمان! ایشان، و امثال ایشان و آنان که با حقیقت معرفت، ایشان را دوست میدارند، درخواهی یافت.
سلمان گوید: عوض این بشارت، خدای عزّ و جلّ را بسیار شکر کردم.
بعد از آن فرمود: این آیه را بخوان: فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَیْکُمْ عِباداً لَنا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّیارِ وَ کانَ وَعْداً مَفْعُولًا* ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ وَ أَمْدَدْناکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ جَعَلْناکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً(1)معنی آیه بارها مذکور گردید.
سلمان گوید: گریه شوق من شدید گردید، عرض کردم: یا رسول اللّه! آیا در عهد و زمان تو میشود؟
فرمود: آری، سوگند به خدایی که محمد را به پیغمبری فرستاد! هرآینه همه اینها در عهد من، علی، فاطمه، حسن، حسین و نه نفر ائمّه دیگر؛ آنانکه از مایند و در خصوص ما ستم کشیدهاند، واقع میشوند. آری، یا سلمان! به خدا سوگند! در این وقت ابلیس و لشکر او، مؤمنان خالص و کافران محض حاضر میشوند تا قصاصها، گرفته و خونخواهیها کرده شود و خدای تعالی به احدی ستم نخواهد کرد. ما تأویل این آیه هستیم: وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ* وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما کانُوا یَحْذَرُونَ(2)میخواهیم بر آنانکه در روی زمین ضعیف شمرده شدهاند، منّت بگذاریم، ایشان را امام و پیشوا بگردانیم، وارثان زمین قرار دهیم، به ایشان تمکین دهیم و از ایشان، به فرعون و هامان؛ یعنی ابو بکر و عمر و لشکران ایشان چیزی بنماییم که از آن حذر میکردند و میترسیدند.
سلمان گوید: از نزد جناب رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله برخاستم، درحالیکه باک نداشتم از اینکه کی به مرگ خواهم رسید.
این ناچیز گوید: از جمله اخباری که بر موت قائم علیه السّلام و رجوع ائمّه علیهم السّلام بعد از موت او دلالت دارد، خبری است که آن را در عوالم از تفسیر عیّاشی،(3)از حضرت
باقر علیه السّلام نقل نموده که به جابر فرمود: و اللّه لیملکنّ رجل منّا اهل البیت بعد موته ثلث مائة سنة و یزداد تسعا قال قلت متی ذلک قال بعد موت القائم. ما آن را در خبر دهم از برج هشتم به ترجمه نقل نمودهایم.
ایضا چیزی است که در خبر مفضل بن عمر وارد است؛ چنانکه از نجمه چهاردهم تا نجمه بیست و یکم از عبقرّیه دهم این بساط به طریق تفصیل مذکور گردیده، در الزام الناصب آمده: و فی روایة بعد المهدی یرجع الخلفاء الأثنی عشر و ظهور القیامة بعد المهدی بعد رجوعه فی الدّنیا فی المرّة التأنیه و روایت مفید در ارشاد که بعد از فوت مهدی به فاصله چهل روز قیامت قائم میشود (فانظر بأین موت) بعد از رجعت او است، کما هو الواضح، فتبصّر.
در مناظرات اصحاب ائمّه با مخالفین در خصوص رجعت و در نقل کلمات علمای امامیّه در حقیّت آن و در آن چند نجمة است.
نجّاشی در کتاب رجال(1)آورده:
مؤمن الطاق حکایات بسیاری با ابو حنیفه دارد. از جمله این است:
روزی ابو حنیفه به مؤمن الطاق گفت:
یا ابا جعفر! تو به رجعت اعتقاد داری؟
گفت: آری!
ابو حنیفه گفت:
از کیسه خود پانصد دینار به من قرض بده! وقتی روز رجعت، من و تو به دنیا برگشتیم، آن را به تو ردّ و ادا میکنم.
مؤمن الطاق، فی الحال در جواب گفت:
یک ضامن به من بده که برایم ضمانت نماید تو در صورت انسان به دنیا رجوع کنی، زیرا میترسم در صورت بوزینه به دنیا برگردی و من نتوانم آن را از تو بگیرم.
1) رجال النجاشی، ص 326.
ایضا شیخ مفید در کتاب فصول(1)از حرث بن عبد اللّه ربعی روایت نموده، او گفته:
در جسر اکبر نزد منصور نشسته بودم، درحالیکه سوار قاضی نزد او بود و سیّد حمیری هم این ابیات را برای منصور انشاء کرد:
انّ الا له الّذی لا شیء یشبهه***اتاکم الملک للدّنیا و للدّین
اتاکم اللّه ملکا لا زوال له***حتّی یقاد الیکم صاحب الصّین
و صاحب الهند مأخوذ برّمته***و صاحب التّرک محبوس علی هون
به درستی که پروردگاری که هیچ چیز مثل و مانند او نیست، سلطنت دنیا و دین را به شما عطا نموده که آن را هیچ زوالی نمیباشد، تا اینکه خاقان چین به سوی شما کشیده میشود، پادشاه هند با ریسمان کهنه، بسته و پادشاه ترک، با ذلّت و خواری محبوس شود.
سیّد حمیری به آخر قصیده رسید و منصور خوشحال و مسرور بود، آنگاه سوار گفت: یا امیر المؤمنین به خدا سوگند! هرآینه این مرد؛ یعنی سیّد حمیری چیزی به تو میگوید که در دلش نیست، به خدا سوگند! قومی که این مرد دوستشان دارد، غیر شماست، او عداوت شما را در دل پنهان داشته.
سیّد گفت: به خدا سوگند! او دروغگو است و من در مدح تو، راست میگویم، رشک و حسد او را بر اینگونه سخنان واداشت، زیرا به سبب مدح من، تو را شاد و خوشدل دید، دوست داشتن شما برای من از پدرم و مادرم در من جبلّی است ولی این مرد و طایفهاش در جاهلیّت و در زمان اسلام، دشمنان شما هستند، علاوه بر این، خدای تعالی در حقّ طایفه او چنین فرمود: إِنَّ الَّذِینَ یُنادُونَکَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُونَ(2)یعنی یا محمد! به درستی که بسیاری از آنان که تو را از پشت حجرهها صدا میکنند؛ جاهلاند و نمیدانند.
آنگاه منصور گفت: راست گفتی!
سوار گفت: یا امیر المؤمنین! این مرد به رجعت اعتقاد دارد و شیخین؛ یعنی ابو بکر و عمر را، سبّ و در غیاب و خفیّه قدح و ذمّ میکند.
سیّد گفت: آری، من به رجعت معتقدم، بنابر آنچه خدای تعالی فرموده: وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ یُکَذِّبُ بِآیاتِنا فَهُمْ یُوزَعُونَ(1)و در جای دیگر فرموده:
وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً(2)معنی هردو آیه پیشتر گذشت. از معنی این دو آیه فهمیدیم در این مقام، دو حشر هست؛ یکی عامّ؛ یعنی نسبت به همه و دیگری خاصّ؛ یعنی نسبت به بعضی. نیز خدای تعالی فرموده: رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلی خُرُوجٍ مِنْ سَبِیلٍ(3)پروردگارا! ما را دو بار میراندی و دو بار زنده گرداندی، پس به گناهان خود اقرار نمودیم؛ آیا به بیرون شدن از این ورطه راهی هست؟
نیز فرموده: فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ(4)صد سال او را بمیراند، بعد از آن زنده گرداند. نیز فرموده: أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیاهُمْ(5)معنی این آیه کریمه پیشتر ذکر گردید. اینها دلایلی بود که از قرآن مجید آوردم و آنچه که از سنّت است، این است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرموده: یحشر المتکبّرون فی صورة الذّر یوم القیمه؛ روز قیامت متکبّران به صورت مورچههای کوچک محشور میشوند.
نیز آن حضرت فرمود: لم یجز فی بنی اسرائیل شیء الّا و یکون فی امّتی مثله حتّی الخسف و المسخ و القذف؛ در بنی اسراییل چیزی واقع نشده، مگر اینکه مانند آن، در امّت من واقع میشود، حتّی فرورفتن به زمین، مسخ شدن و سنگسار نمودن.
حذیفه گفته: به خدا سوگند! هرآینه دور نیست که خدای تعالی بسیاری از این امّت را مسخ نموده، بوزینه و خوک کند. رجعتی که من اعتقاد دارم، چیزی است که قرآن به آن، ناطق و سنّت در خصوص آن وارد است، من معتقدم خدا این؛ یعنی سوار را در روز رجعت به صورت سگ، بوزینه، خوک و یا مورچه به دنیا برمیگرداند، زیرا به خدا سوگند! او جبّار، متکبّر و کافر است.
راوی گوید: منصور از این سخن خندید.
آنگاه سیّد انشا نمود، گفت:
جائیت سوّارا ابا شملة!***عند الأمام الحاکم العادل.
تا آخر ابیات؛ یعنی با سوار نزد امام حاکم عادل، زانو به زانو نشستم درحالیکه او صاحب ردا یا قطیفه است.
ایضا شیخ مفید در کتاب مذکور(1)آورده:
بعض از طایفه معتزله از شیخی که از اصحاب ما امامیّه بود، در مجلسی که جمع کثیری از علما، فقها و حکما در آن بودند و من هم آنجا حضور داشتم؛ پرسید: تو قایلی که خدای تعالی پیش از قیامت در وقت قائم، مردگان را به دنیا برمیگرداند تا به عذاب نمودن کافران، سوزش دلهای مؤمنان را شفا دهد و برای ایشان از کافران انتقام گیرد؛ چنانکه بنابر اعتقاد شما در مادّه بنی اسراییل اینچنین کاری نمود که در اثبات این مدّعا به این آیه چنگ زنیم: ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ وَ أَمْدَدْناکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ جَعَلْناکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً(2)یعنی غلبه کردن بنی امیّه را برمیگردانیم و برای شما قرار میدهیم، ان شاء اللّه شما را به وسیله اموال و بنین امداد میکنیم و عدد شما را بیشتر از
ایشان مینماییم. بنابراین گفته شما این است که خدای تعالی در روز رجعت از کافران انتقام خواهد کشید؟
پس به من بگو مانع چیست از اینکه یزید و شمر و عبد الرحمن بن ملجم توبه بکنند و از کفر و گمراهی خودشان برگردند و در زمان رجعت در طاعت امام علیه السّلام باشند. آنگاه دوست داشتن ایشان بر تو واجب میشود و بر تو لازم است اینکه بگویی جزای خیر به ایشان داده خواهد شد و این شبهه مذهب شیعه را نقض میکند.
آن شیخ در جوابش گفت که من نظر به توقیف یعنی از آیات و اخبار به رجعت قایل شدهام و در این باب دلیل عقلی را مجال نیست و من از این سؤال جواب نمیدهم؛ زیرا که در این خصوص نصّی در نزد من نیست و مرا جایز نیست اینکه با کلفت و مشقّت از غیر راه نصّ جواب گویم. آنگاه آن سایل و طایفه معتزله با عجز و درماندگی به او سرزنش نمودند. یعنی گفتند که عاجز شدی و در جوابش درماندی.
شیخ مفید- علیه الرّحمه- گفته که من از این سؤال، دو جواب میگویم:
یکی این است که عقل ایمان آوردن آنان را که سائل ذکر کرد که منع نمیکند زیرا که ایشان در آنوقت بر ایمان آوردن قادر میشوند. لیکن اخباری که از ائمّه اطهار در خصوص مخلّد بودن ایشان در دوزخ و لعن کردن بر ایشان و تبرّی نمودن از ایشان تا آخر زمان وارد شده، شک را در خصوص احوال ایشان زایل گردانیده و باعث شده به اینکه ما به بدی ایشان قطع و یقین نمودهایم و ایشان در این باب مانند فرعون و هامان و قارون گشته و مانند کسانی شدهاند که خدای تعالی به مخلّد بودن ایشان در دوزخ حکم قطعی فرموده و دلیل قطعی کرده بر اینکه ایشان ابدا اختیار ایمان نخواهند نمود.
ایشان آنانند که خدای تعالی در حقّ ایشان فرموده: وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَیْهِمُ الْمَلائِکَةَ وَ کَلَّمَهُمُ الْمَوْتی وَ حَشَرْنا عَلَیْهِمْ کُلَّ شَیْءٍ قُبُلًا ما کانُوا لِیُؤْمِنُوا إِلَّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ(1)یعنی اگر ما به ایشان ملایکه را نازل گردانیم و مردگان با ایشان سخن بگویند و همه
1) سوره انعام، آیه 111.
چیزها را آشکارا در پیش روی ایشان زنده گردانیم هرآینه به خدا ایمان نخواهند آورد مگر اینکه خدا ایشان را به ایمان آوردن اجبار نماید.
نیز ایشان آنانند که خدای تعالی درباره ایشان فرموده: إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ* وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِیهِمْ خَیْراً لَأَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ(1)یعنی بدترین روندگان در روی زمین در نزد خدای تعالی کران و گنگان هستند، آنچنانی که عاقل نیستند اگر خدای تعالی در ایشان خیر و نیکویی میدانست. هرآینه حق را به ایشان میشنوانید هر پشت برگردانیده از آن اعراض میکردند.
بعد از آن خدای تعالی در مقام تفصیل ایشان در حالتی که کلام را به ابلیس متوجّه نموده میفرماید: لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعِینَ(2)یعنی هرآینه از تو و از آنانکه تابع تو میشوند، دوزخ را پر میکنم.
نیز فرموده وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی إِلی یَوْمِ الدِّینِ(3)یعنی بر تو باد لعنت من تا روز قیامت.
نیز فرموده: تَبَّتْ یَدا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ* ما أَغْنی عَنْهُ مالُهُ وَ ما کَسَبَ* سَیَصْلی ناراً ذاتَ لَهَبٍ(4)یعنی دو دست ابو لهب بریده باد و خود او تا داخل شدنش به دوزخ خسران و زیان میکند و مال او و چیزهایی که کسب نموده به او نفع نخواهد بخشید بعد از این داخل آتش شعلهور خواهد شد.
پس خدای تعالی به اهل دوزخ بودنش حکم قطعی فرمود و مطمئن گردانید از این که صاحب ایمان نخواهد شد تا اینکه مستوجب ثواب و مستحقّ اجر جمیل گردد چون بدین منوال گردید، آنچه که توهّم کردهاید بنابراین جواب باطل شد.
جواب دیگر این است که چون خداوند کردگار کافران را در روز رجعت به دنیا برگردانید تا اینکه از ایشان انتقام گیرد هرآینه توبه ایشان را قبول نمیکند و در این باب مانند فرعون میشوند در وقتی که فرعون غرق میشد گفت: إِلَّا الَّذِی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائِیلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِینَ(1)یعنی اعتقاد نمودم به اینکه معبودی نیست مگر کسی که بنی اسراییل به او ایشان آوردند و من از جمله مسلمانانم.
خدای تعالی در مقابل گفته او فرمود: آلْآنَ وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَ کُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ(2)یعنی آیا حالا ایمان میآوری و حال اینکه پیشتر از این عصیان کردی و از جمله فسادکنندگان بودی. پس خدای تعالی توبه ایشان را قبول نفرموده و ایمان او را ردّ کرده و پشیمانی او در این حال به او نفع نبخشید.
نیز کافران در روز رجعت مانند آنانند که خدای تعالی در روز قیامت توبه ایشان را قبول نخواهد فرمود و پشیمانی ایشان نفع نخواهد بخشید زیرا که ایشان در این وقت ناچار مانده توجّه خواهند کرد علاوه بر این حکمت مانع است از اینکه توبه در همه وقت مقبول گردد و مقتضی این است که قبول آن به بعضی اوقات مختصّ شود و این است جواب صحیح بنابر مذهب طایفه امامیّه.
نیز اخبار بسیار در این باب از آل محمد صلّی اللّه علیه و اله وارد گشته چنانکه روایت شده در خصوص قول خدای تعالی یَوْمَ یَأْتِی بَعْضُ آیاتِ رَبِّکَ لا یَنْفَعُ نَفْساً إِیمانُها لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ فِی إِیمانِها خَیْراً قُلِ انْتَظِرُوا إِنَّا مُنْتَظِرُونَ(3)یعنی روزی میشود که بعضی آیات پروردگار تو میرسد در آنوقت به هیچکس که پیشتر از آن ایمان نیاورده یا در ایّام ایمانش عمل خیر نکرده ایمان آوردنش نفع نمیبخشد بگو که به آنوقت منتظر باشید به درستی که ما از جمله منتظرانیم شیخ- علیه الرّحمه- گفته که مضمون این آیه در وقت ظهور قائم ظاهر خواهد شد پس چون آن حضرت ظهور
میکند توبه مخالفان مقبول نمیشود و این سخن ساقط و باطل میگرداند چیزی را که سائل به آن اعتماد نموده.
بدانکه شیخ- علیه الرّحمه- در کتاب ارشاد در مقام ذکر علامتهای ظهور قائم گفته که پارهای مردگان از قبرها برانگیخته میشوند و به دنیا برمیگردند پس یکدیگر را میشناسند و همدیگر را زیارت میکنند و دیدن مینمایند و در مسایل سرویّه و آن رسالهای است از شیخ- قدّس اللّه روحه- از معنی حدیثی که از امام جعفر صادق علیه السّلام در خصوص رجعت روایت شده پرسیده شده که چیست معنی قول آن حضرت: «لیس منّا من لم یقل بمتعتنا و یؤمن برجعتنا» یعنی از ما نیست کسی که به متعه ما قایل نشود و به رجعت ما اعتقاد ننماید؛ آیا آن رجعت زنده کردن مردگان است در دنیا پیش از روز قیامت که به مؤمنان اختصاص دارد یا به غیر ایشان مانند ظالمان و جبّاران مخصوص است؟
پس شیخ- علیه الرّحمه- بعد از جواب دادن از متعه نوشت که امّا قول آن حضرت که هرکه به رجعت ما قایل نشود از ما نیست، پس آن حضرت اراده کرده از این رجعتی که اعتقاد به آن مختصّ به آل محمد است و آن این است که خدای تعالی قومی را از امّت محمد بعد از مردنشان پیش از روز قیامت زنده میگرداند نه اینکه رجعت به آل محمد منحصر و مخصوص است و این مذهبی است که به آل محمد اختصاص دارد و قرآن مجید بر آن شاهد است چنانکه در مقام ذکر حشر اکبر که روز قیامت است فرموده وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً(1)یعنی ایشان را زنده میگردانیم و احدی را باقی نمیگذاریم و در خصوص حشر اکبر رجعت پیش از روز قیامت است
1) سوره کهف، آیه 47.
فرموده وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ یُکَذِّبُ بِآیاتِنا فَهُمْ یُوزَعُونَ.(1)
حاصل معنی آیه پیشتر گذشت پس خدای تعالی در این آیه خبر داد که حشر دو قسم است یکی عام یعنی نسبت به همهکس و دیگری خاصّ یعنی نسبت به بعضی.
نیز خدای تعالی در حالتی که خبر داده از گفته ستمکاران که در روز قیامت زنده میشوند فرمود: رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلی خُرُوجٍ مِنْ سَبِیلٍ(2)یعنی ای پروردگار ما دوباره ما را بمیراندی یکی در دنیا پیش از رجعت و دیگری در روز رجعت و دو بار ما را زنده گردانیدی یکی در روز رجعت و دیگری در روز قیامت پس به گناهان خود اقرار نمودیم و از کردههای خویش پشیمان شدیم.
پس آیا به خلاص شدن از عذاب راهی هست و مراهل سنّت را در این آیه تأویلی هست غلط و مردود و آن این است که مراد از قول خدای تعالی رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ(3)این است که خدای تعالی ایشان را آفرید در حالتی که مرده بودند. یعنی پیش از آفرینش حیات نداشتند و بعد از حیات ایشان را بمیراند و این تأویل باطل است و این چنین کلام بر زبان عرب جاری نمیشود مگر به کسی که به غیر صفت مردگی متّصف باشد و در خصوص آنانکه خدا ایشان را آفریده در حالتی که مردگانند و حیات ندارند گفته نمیشود که خدا ایشان را بمیراند و این در حقّ کسی گفته میشود که مرگ بعد از حیات به او عارض شود.
همچنین گفته نمیشود که خدا مرده را زنده گردانید مگر اینکه بعد از آفریدن او مرده باشد و این مطلب آشکار است برای کسی که در آن تأمّل نماید و بعضی از جماعت اهل سنّت چنان گمان کردهاند که مراد از قول خدای تعالی رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ
وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ این است که خدای دو بار بنی نوع بشر را میمیراند: یکی این است که بعد از گذشتن به قبر برای سؤال نکیرین زنده میشوند بعد از آن خدای تعالی میمیراند و دیگری پیش از گذاشتن ایشان است به قبر.(1)
العبقری الحسان ؛ ج8 ؛ ص766
ن قول نیز از راه دیگر باطل است و آن این است که زنده شدن انسان برای سؤال نکیرین نیست، برای تکلیف نمودن وی بر پشیمان شدن در مقابل چیزهایی که در حال حیات از او فوت شده و پشیمانی کفّار دو بار در مقابل آنها که از ایشان فوت نشده چنانکه از آیه فهمیده میشود دلالت میکند به اینکه از حیات آن حیات را که برای سؤال است، اراده نکرده، بلکه رجعت را اراده نموده آنچنانی که برای تکلیف کافران است بر اینکه از کردههای خود نادم و پشیمان شوند.
پس ایشان این تکلیف را در روز رجعت قبول نمیکنند و از کردههای خود نادم نمیشوند بلکه در کردار بد خودشان اصرار مینمایند، لیکن در روز قیامت از فوت شدن اعمال خیر از ایشان نادم و پشیمان میباشند.
و ایضا شیخ مفید در کتاب فصول فرموده:
فصل
رجعت در نزد ما به مؤمن محض و کافر صرف اختصاص دارد و سوای این دو فرقه به دنیا رجوع نخواهد کرد وقتی که خدای تعالی ایشان را چنانکه گفتم به دنیا برگردانید. آنگاه شیاطین به خیال دشمنان خدا اندازند که شما به دنیا گردانیده نشدهاید مگر برای طغیان نمودن بر خدا آنگاه کفر و طغیان را میافزایند پس خدای تعالی در آنوقت با دوستان خود که مؤمناناند از ایشان انتقام میگیرد و نوبت غلبه کردن را بر ایشان برای مؤمنان قرار میدهد پس از ایشان باقی نمیماند مگر آنانکه به
1) اکبر، العبقری الحسان فی احوال مولانا صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، 9جلد، مسجد مقدس جمکران - قم (ایران)، چاپ: 1، 1386 ه.ش.
انواع عذاب و نقمت و عقاب مبتلا میباشند و روی زمین از اهل طغیان صاف و خالی میشود و هم دین برای خدا میباشد و رجعت نمیباشد مگر برای مؤمنان محض و منافقان صرف که از این امّت هستند و برای امّتان گذشته رجعت نخواهد بود.
فصل
قومی از مخالفان به ما ایراد نمودند و گفتند که کافران از این امّت که بعد از مردن در روز رجعت زنده میشوند چگونه به سوی طغیان اصلی خود عود میکنند و حال آنکه عذاب خدا را در برزخ دیدهاند و بدین سبب یقین نمودهاند که عقایدشان باطله بوده
در جواب ایشان گفتم که این عجبتر نیست از کافرانی که در عالم برزخ مشاهده میکنند عذاب را که به ایشان میرسد و آن را بالبداهة میدانند بعد از آنکه در دنیا با ملایمت و نرمی بر کفر و ضلالتشان حجت و دلیل اقامه شده آنگاه میگویند یا لَیْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُکَذِّبَ بِآیاتِ رَبِّنا وَ نَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ(1)یعنی ای کاش به دنیا برگردانیده شویم اگر اینچنین باشد هرآینه آیات پروردگار خود را تکذیب نمیکنیم و از جمله مؤمنان میباشیم پس خدای تعالی به مقام ردّ و تکذیب ایشان برآمده میفرماید بَلْ بَدا لَهُمْ ما کانُوا یُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ(2)یعنی ایشان ایمان نمیآورند بلکه برای ایشان اشکار گردید آنچه که پیشتر از این پنهان میداشتند یعنی عذاب دوزخ و هرگاه به دنیا برگردانیده شوند هر آینه عود خواهند کرد به کفر و نفاقی که از آن نهی شده بودند به درستی که ایشان در این ادّعا دروغگویانند پس بعد از اقامه این دلیل برای مخالفان شبهه باقی نمیماند که در اثبات مدّعای خودشان به آن چنگ بزنند انتهی.
در بحار است که سیّد شریف مرتضی که خدا از او خوشنود باد و او را با پدران پاکش محشور گرداند، پارهای مسایل از شهر ری به نزد او آورده بودند.
سیّد به آنها جواب نوشته از جمله مسایل این بود که سؤال نموده که حقیقت رجعت چیست؟ زیرا که پارهای از طایفه امامیّه اعتقاد به این دارند که رجعت ائمّه عبارت است از رجوع دولت به ایشان در زمان قائم بیآنکه ابدان مبارکه ایشان به دنیا رجوع نماید؟
در جواب این نوشته بود:
بدان! آنچه که شیعه امامیّه به آن معتقد است این است که خدای تعالی در زمان ظهور امام زمان یعنی مهدی قومی را از شیعیان آن حضرت که پیشتر از این وفات یافتهاند به دنیا برمیگرداند تا اینکه از ایشان انتقام گیرد و دوستانش از مشاهده ظهور حق و بلندی کلمه حق لذّت برند و دلیل بر صحّت این اعتقاد این است که آنچه امامیّه در این باب به آن معتقد شدهاند، چیزی است که عاقل شکّ و شبهه نمیکند در اینکه خدای تعالی به آن قادر است و آن نیز در حدّ ذاتش ممتنع نیست. زیرا که ما بسیاری را از مخالفان خود میبینیم که رجعت را انکار میکنند از این جهت که آن را محال و غیر مقدور میدانند.
وقتی که ثابت شد اینکه ممکن و در تحت قدرت است، پس گوییم که طریق اثبات آن اجماع طایفه امامیّه است بر اینکه آن واقع خواهد شد زیرا که ایشان در وقوع آن خلاف ندارند و در چند جا از کتابهای خود بیان نمودهایم که اجماع ایشان حجّت است زیرا که قول امام علیه السّلام داخل آن اجماع است و هر قول از اقوال که بر معصوم مشتمل باشد، ناچار است از اینکه باید صواب و مطابق واقع گردد و خطا در آن راه نمییابد و ما بیان نمودهایم که رجعت با تکلیف منافات ندارد و اموراتی که انسان را به سوی طاعت یا معصیت داعی میشود، در روز رجعت متردّد است در میان طاعت و
معصیت؛ یعنی گاهی داعی طاعت در او پیدا میشود و گاهی داعی معصیت نه اینکه تنها داعی طاعت در او حاصل میشود تا اینکه گفته شود که بنابراین تکلیف در آن وقت صحیح نیست. پس هیچ گمانکننده این گمان را نکند که تکلیف نمودن به آنانکه به دنیا برگردانیده میشوند، باطل است و ما ذکر کردهایم که چنانکه تکلیف نمودن با ظهور معجزات باهره و آیات قاهره صحیح است باوجود رجعت هم صحیح است.
زیرا در همه آنها یعنی در ظهور معجزات و آیات و رجعت امری نیست که انسان را بر فعل واجب و ترک قبیح اجبار نماید تا اینکه گفته شود که تکلیف نمودن باوجود آنها صحیح نیست بلکه در همه اینها انسان در مابین اطاعت و مخالفت مختار است و امّا آنانی که از اصحاب ما رجعت را تأویل کردهاند بر اینکه معنی رجعت، رجوع دولت و امر و نهی ائمّه به دنیاست، بیآنکه اشخاص رجوع نمایند و مردگان زنده میشوند، پس بدین نهج است که جماعتی از شیعه، چون از اثبات رجعت و بیان امکان و منافی نبودن آن با تکلیف عاجز گشتند، بنا را بر این گذاشتند که اخبار وارده در خصوص رجعت را بدین نسق تأویل نمایند.
این تأویل صحیح نیست، زیرا رجعت با ظواهر این اخبار ثابت نگشته تا این تأویلات به آنها راه بیابد. چگونه چیزیکه بر صحّت آن قطع داریم با اخبار آحادی که افاده قطع و یقین نمیکند، ثابت میشود، بلکه اعتماد در اثبات رجعت نزد امامیّه بر اخبار متواتره است که بر معنی رجعت قائم میباشد و آن معنی این است که خدای تعالی هنگام قیام قائم، پارهای مردگان، از دوستان و دشمنان را به طریقی که بیان نمودیم، زنده میگرداند. پس تأویل به چیزیکه قطع و یقین به آن حاصل است، چگونه راه مییابد؟ بنابراین معنی رجعت، به چند چیز محتمل نیست که قابل تأویل شود.
سیّد بن طاوس رحمه اللّه در کتاب طرایف گفته: مسلم در صحیح خود در اوایل جزو اوّل به اسناد خود تا به جراح بن ملیح روایت نموده، او گفته: از جابر شنیدم، میگفت: نزد من هفتادهزار حدیث هست که همه آنها از باقر علیه السّلام میباشد، همه آنها را ترک کردهاند. بعد از آن، مسلم در صحیح خود به اسناد خویش تا به محمد بن عمر رازی روایت کرده، او گفته: از حریز شنیدم، میگفت: از جابر جعفی چیزی ننوشتم، زیرا او به رجعت معتقد بود.
ابن طاوس رحمه اللّه بعد از این نقل، گفته: خدا شما را رحمت کند! نگاه کنید این جماعت چگونه منتفع شدن را بر خودشان حرام کردهاند؛ باوجود هفتادهزار حدیث که از پیغمبر خودشان روایت شده و باوجود روایت امام محمد باقر علیه السّلام که از بزرگان اهل بیت است، اهل بیتی که رسول خدا خلایق را مأمور نموده به ایشان چنگ زنند. اغلب مسلمانان یا همه ایشان، زنده گرداندن پارهای مردگان را در دنیا روایت نمودهاند.
نیز حدیث زنده شدن مردگان در قبرها برای سؤال نکیرین را روایت نمودهاند و روایت آنها که در خصوص اصحاب کهف بود، پیشتر گذشت، این آیه در قرآن متضمّن زنده گرداندن مردگان است: أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیاهُمْ(1)حاصل معنی آیه، بارها ذکر شد.
از این جمله، قصّه هفتاد نفر است که در خدمت حضرت موسی ایشان را صاعقه گرفت، قصّه عزیر و قصّه آنانکه عیسی بن مریم ایشان را زنده گرداند، حدیث جریح که بر صحّت آن، اجماع قائم شده و حدیث آنانکه خدای تعالی ایشان را برای سؤال نکیرین در قبرها زنده میگرداند، پس بین اینها و احادیثی که اهلبیت و شیعیانشان در خصوص رجعت روایت کردهاند، چه فرقی است و جابر در این باب چه گناهی دارد که حدیثش از درجه اعتبار ساقط گردد.
1) سوره بقره، آیه 243.
نیز سیّد بن طاوس رحمه اللّه در کتاب سعد السعود(1)مذکور ساخته: شیخ رحمه اللّه در تفسیر تبیان در خصوص قول خدای تعالی: ثُمَّ بَعَثْناکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ(2)گفته: جماعتی از اصحاب ما به این آیه به جواز رجعت استدلال نمودهاند. اگر به این آیه هم استدلال نمودهاند، صحیح است، زیرا هرکس آن را ممتنع کند و ممتنع بداند، بداند که قرآن را تکذیب نموده و اگر به این آیه به وجوب آن استدلال نماید که به حکم این آیه، لازم است رجعت واقع شود، هرآینه صحیح نمیباشد.
سیّد بن طاوس رحمه اللّه گفته: بدان آنانکه رسول خدا درباره ایشان فرموده: انّی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتی اهلبیتی لن یفترقا حتّی یردا علی الحوض؛ به درستی که من دو متاع یا دو چیز سنگین میان شما میگذارم؛ یکی کتاب خدا و دیگری عترت من، اهلبیت است. ایشان از همدیگر جدا نمیشوند تا وقتی که بر سر حوض کوثر وارد شوند؛ یعنی اهلبیت، در خصوص زنده شدن قومی را از این امّت بعد از مردنشان اختلافی ندارند و این چیزی را که مخالف و مؤالف از رسول خدا روایت کردهاند، تصدیق میکند.
امّا مخالف، در کتاب جمع بین الصحیحین از ابی سعید خدری روایت کرده، او گفته:
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود: شیوه و خصلت کسانی که پیش از شما بودهاند، وجببهوجب و ذراع به ذراع در حقّ شما جاری میشود، حتّی اگر ایشان به سوراخ سوسمار داخل شده باشند، هرآینه شما هم داخل خواهید شد.
عرض کردیم: یا رسول اللّه! آیا خصلت و شیوه یهود و نصارا هم در حقّ این امّت جاری خواهد بود؟
فرمود: پس شیوه چه کسانی جاری میشود؟!
زمخشری در کشّاف از حذیفه روایت نموده؛ او گفته: رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود: شما شبیهترین امّتان به بنی اسراییل هستند، هرآینه طابق النعل بالنعل و القذة بالقذه به طریقه ایشان پیروی خواهید شد، حتّی نمیدانیم گوسالهپرست خواهید شد یا نه؟
سیّد گفته: وقتی این حدیثها، بعضی از احادیث ایشان شد که در خصوص تبعیّت این امّت به امّتان گذشته و به بنی اسراییل و یهود وارد شده، پس قرآن مجید و اخبار متواتره ناطق و گویا به این است که جماعتی از امّتان گذشته و یهود زمانی که گفتند ما به تو ایمان نمیآوریم تا وقتی که خدا را آشکار ببینیم، آنگاه خدای تعالی همه ایشان را هلاک نمود، بعد از آن زنده گردانید. بنابراین در میان امّت نیز، کسانیاند که خدای تعالی ایشان را در دنیا زنده میگرداند و در اخبار اهل سنّت بیش از آنکه جماعت شیعه میگویند، دیدهام که آقای ما، علی علیه السّلام بعد از ضربت ابن ملجم- لعنه اللّه- و بعد از وفاتش به دنیا برمیگردد؛ چنانکه ذو القرنین به دنیا رجوع نموده.
از جمله آن اخبار، چیزی است که زمخشری در کشّاف در حدیث ذو القرنین آورده و ذکر نموده که از علی علیه السّلام مروی است: ابرها در حکم ذو القرنین گردید و پردهها برایش کشیده شد، نوری بر وی گشاده و از او پرسیده شد. گفت: خدا را دوست میدارم، پس خدا را دوست داشت.
درآنحال، ابن کوّا از آن حضرت پرسید: ذو القرنین چیست؟ پادشاه بود یا پیغمبر؟
فرمود: نه پادشاه بود نه پیغمبر، لکن در طاعت الهی بندهای صالح بود بر شاخش زده شد، وفات کرد، پس از آن، خدای تعالی او را زنده کرد؛ بر شاخ چپش زدند، باز مرد و بعد خدای تعالی او را زنده گرداند، از این جهت ذو القرنین نامیده شد و در میان شما مانند او هست.
نیز در کتابهای احادیث اهل سنّت از جماعتی از مسلمانان مروی است که ایشان
بعد از وفات، عدّهای قبل از دفن و عدّهای بعد از دفن، زنده شده به دنیا برگشتند، سخن گفتند، چیزها نقل کردند و بعد باز مردند.
از آن جمله قصّهای است که حاکم نیشابوری در تاریخ خود در حدیث حسام بن عبد الرحمان از پدرش و او از جدّش که قاضی نیشابور بود، روایت کرده؛ او گفته: مردی وارد مجلس من شد، آنگاه کسی به من گفت: نزد این مرد، حکایت عجیبی است.
گفتم: ای مرد! آن حکایت چیست؟
گفت: من مردی نبّاش بودم، قبرها را میشکافتم، زنی وفات یافت؛ من رفتم که قبرش را بشناسم، پس بر او نماز کردم، وقتی شب شد، رفتم قبرش را شکافتم و دست دراز کردم که کفنش را بردارم، آنگاه آن زن با تعجّب گفت: سبحان اللّه! مردی از اهل بهشت، کفن زنی از اهل بهشت را میکند. بعد گفت: تو از جمله آنان بودی که به من نماز کردند و خدای تعالی آنان را که به من نماز کردند، بخشید.
وقتی چنین قصّهای از نبّاش نقل کرده، در کتابهای خود نوشتهاند، پس چرا علمای اهلبیت را مثل نبّاش ندانسته، روایتشان را قبول نمیکنند و چرا از روایات ایشان نفرت مینمایند، حال آنکه رتبه این زن، پست از آنان است که برای کارهای بزرگ به دنیا رجوع مینمایند؛ چرا این زن رجوع کرد ولی ایشان رجوع نخواهند کرد، در حالی که رجعتی که علمای ما، اهلبیت و شیعیان ایشان به آن معتقدند، از جمله آیات پیغمبر و معجزات آن حضرت خواهد بود و به کدام جهت رتبه و منزلت آن حضرت از رتبه موسی، عیسی و دانیال پستتر میباشد، حال آنکه خداوند جلّ جلاله بسیاری از مردگان را در دست ایشان زنده گرداند؛ چنانکه در خصوص اینها میان علما خلاف است، انتهی الحدیث.
تنویران فی تنظیران بدان برای زنده شدن این زن که در قضیّه نبّاش ذکر شد، دو نظیر است:
اوّل: البدر الباهر و البحر الزاخر، السیّد محمّد باقر الخوانساری- اعلی اللّه مقامه- در روضات الجنّات از بعضی سادات ثقات جبل عامل، او از بعضی موثّقین نقل نموده:
که قریب به همین اعصار، مردی زارع، در آن نواحی، زمین شیار مینمود، ناگاه نوک آلت شیار به سنگی بند میشود و آن را از جای حرکت میدهد، پس میبیند جثهای کفن پیچیده، از زیر آن سنگ سر برمیدارد و مثل آدم متحیّر و متوحّش، به طرف راست و چپ نظر میکند.
پس از آن، به آن مرد زارع میگوید: هل قامت القیامة؛ آیا قیامت برپا شده؟ بعد از گفتن این کلمه به زمین میافتد و میمیرد. آن زارع چون این کیفیّت را مشاهده میکند، حالت غشوه بر او عارض میشود، بعد از آنکه افاقه حاصل میکند و از حقیقت امر تفحّص مینماید، میبیند در آن سنگ کنده شده: «هذا قبر ابراهیم بن علی الکفعمی».
دوم: در ریاض العارفین و فارسنامه ناصری در ترجمه زکیّ شیرازی که شیخ عبد اللّه بن ابی تراب بن بهرام بن زکیّ بن عبد اللّه بن ابی خیر است که از فحول فضلا، عدول حکما و کمّل عرفای عهد خود بوده و استاد قاضی بیضاوی صاحب تفسیر معروف، معلّم قطب الدین علّامه شیرازی و ابو النجاشی ظهیر الدین عبد الرحمان برغش، از رسالة الابرار فی اخبار الاخیار نقل نمودهاند: او معلّم و استاد جمیع فضلا و تمام علمای آن زمان بوده، قاضی بیضاوی از کرامت او نقل کرده: وی بعد از وفات، زنده شد و فتوای علمای مصر را جواب نوشته، باز درگذشت، بناء علیه وی را ذو الموتین لقب کردهاند. و قد وقع هذا لأمر فی سنة سبع و سبعین و ستّ مائة من الهجرة و العلم عند اللّه و العهدة علی الرّاوی.
این ناچیز در گلشن شصت و ششم از کتاب گلزار اکبری که به طبع رسیده، هشت مورد دیگر را که اموات بعد از موت، با احیا تکلّم نمودهاند، نقل نمودهام که تذکّر آنها مؤیّد و مناسب این مقام است، طالب آنها به کتاب مزبور رجوع کند.
شیخ صدوق گفته: ما معتقدیم رجعت حقّ است و دلیل بر آن، این قول خدای تعالی است، أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیاهُمْ(1)آیا ندیدی آنان را که از بیم مرگ از دیار خود بیرون رفتند، در حالی که چندهزار بودند، پس خدای تعالی به ایشان فرمود: بمیرید! ایشان مردند و بعد خداوند عزّ و جلّ ایشان را زنده گرداند.
صاحب رساله مذکور گفته: ایشان، هفتادهزار خانوار بودند، هر سال میان ایشان طاعون میافتاد. اغنیا به جهت قدرت و قوّت بیرون میرفتند و فقرا به سبب ضعف و ناتوانی، میماندند، پس بدین سبب، طاعون آنانکه بیرون میرفتند، کم میشد و در میان آنان کم میماندند، آنانکه میماندند، میگفتند: اگر بیرون میرفتیم، طاعون میان ما نمیآمد و آنانکه بیرون میرفتند، میگفتند: اگر بیرون نمیرفتیم، هرآینه طاعون میان ما نیز میافتاد؛ چنانکه میان ایشان افتاد، لذا اتّفاق کردند همگی در وقت طاعون از دیار خود بیرون روند. همگی بیرون رفتند و در کنار دریایی فرود آمدند. وقتی پاهای خود را بر زمین گذاشتند، آنگاه خدای تعالی به ایشان ندا کرد: بمیرید! همه ایشان مردند، هرکه آمد و هرکه رفت نعشهای ایشان را از سر راه کنار انداختند.
هر قدر که خدا خواست، بدین منوال ماندند.
بعد از آن پیغمبری از پیغمبران بنی اسراییل که به او ارمیا میگفتند، از آنجا عبور کرد و ایشان را دید، عرض کرد: خدایا! پروردگارا! اگر بخواهی، هرآینه ایشان را زنده میگردانی تا شهرهای تو را آبادان کنند و بندگانی از ایشان زاییده شوند که با دیگر بندگانت تو را بندگی کنند.
آنگاه خدای تعالی به او وحی فرمود: میخواهی ایشان را برایت زنده گردانیم؟
عرض کرد: آری، خدای تعالی ایشان را برایش زنده گرداند و با وی برانگیخت. پس
1) سوره بقره، آیه 243.
ایشان مدّتی مردند، بعد به دنیا برگشتند و با اجلهای خود وفات یافتند.
نیز خدای تعالی فرموده: أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلی قَرْیَةٍ وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلی عُرُوشِها قالَ أَنَّی یُحْیِی هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ کَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ إِلی طَعامِکَ وَ شَرابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلی حِمارِکَ وَ لِنَجْعَلَکَ آیَةً لِلنَّاسِ وَ انْظُرْ إِلَی الْعِظامِ کَیْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَکْسُوها لَحْماً فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ(1)آیا دیدهای مانند کسی را که به قریهای گذشت، درحالیکه خانههای آن خراب و بیسقف بود و اهل و سکنه آن بالمرّه هلاک شده بودند.
گفت: خدای تعالی از کجا این مردگان را بعد از مردن زنده میگرداند. خدای تعالی عوض استبعاد، او را صدسال بمیراند، بعد زنده کرد و به او فرمود: چقدر درنگ کردهای؟
گفت: یک روز یا قسمتی از آن.
فرمود: بلکه صدسال است، درنگ کردهای. به طعام و شراب خود نگاه کن که هنوز تغییر نیافته، به الاغت نگاه کن تا تو را آیتی برای خلایق قرار دهیم و به استخوانها نگاه کن، ببین چگونه آنها را برپای دارم، جابهجا میسازم و بعد از آن میپوشانم.
وقتی کیفیّت زنده گرداندن برای او آشکار گردید، گفت: اعتقاد دارم که تو بر همه چیز قادر و توانایی. پس او وفات کرد و صدسال بدین منوال ماند؛ بعد آن به دنیا برگشت، مدّتی زندگانی نمود و با اجلش مرد و او عزیر بود.
نیز خدای تعالی قصّه آنانکه حضرت موسی ایشان را از میان قوم خود، برای میقاتگاه پروردگارش برگزیده، فرموده: ثُمَّ بَعَثْناکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ(2)شما را بعد از مردن، زنده گرداندیم، پس بر شما لازم است عوض این نعمت، شکر کنید.
این در زمانی بود که ایشان سخن گفتن خدا را شنیدند و گفتند: ما این را تصدیق نمیکنیم، مگر اینکه خدا را آشکارا ببینیم. به سبب این دعوی که در حقیقت ظلم بود، صاعقهای ایشان را گرفت، پس مدّتی مردند.
آنگاه جناب موسی عرض کرد: پروردگارا، وقتی نزد بنی اسراییل مراجعت کردم، در خصوص ایشان به آنها چه بگویم؟
خدای تعالی ایشان را برای او زنده گرداند، آنان به دنیا برگشتند، خوردند، آشامیدند، زن گرفتند و اولاد از ایشان متولّد گردید، سپس با اجلهای خود وفات کردند.
نیز خداوند عزّ و جلّ به جناب عیسی علیه السّلام فرمود: وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتی بِإِذْنِی(1)وقتی مردگان را به اذن من زنده میگردانی. همه مردگانی که عیسی علیه السّلام به اذن خدا زنده گرداند، به دنیا برگشتند و مدّتی ماندند، بعد با اجلهای خویش وفات کردند.
اصحاب کهف سیصد و نه سال در مغاره خودشان ماندند، بعد، خدای تعالی ایشان را زنده نموده، مبعوث گرداند، پس ایشان برگشتند برای اینکه احوال پیغمبرشان از آنها پرسیده شود و قصّه ایشان مشهور است.
اگر کسی گوید خدای تعالی در حقّ ایشان فرمود: وَ تَحْسَبُهُمْ أَیْقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ(2)گمان میکنی ایشان بیدارند، حال آنکه خوابیدهاند. پس بنا به مفادّ آیه، ایشان خوابیده بودهاند، بیدار شدند نه اینکه مرده بودند، زیرا خدای تعالی در حقّشان چنین فرموده: قالُوا یا وَیْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ(3)ایشان گفتند: ای وای بر ما! چه کسی ما را از خوابگاه خود برانگیخت؟
آنگاه خداوند کردگار فرمود: این خواب نیست، چیزی است که خدا وعده کرده و پیغمبران در خصوص آن راست فرمودهاند. بنابراین ایشان مرده بودند، هرچند
خودشان گفتهاند ما خوابیده بودیم.
مانند اینها بسیار است، نیز رجعت میان امّتان گذشته واقع شده و رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرموده: چیزهایی که میان امّتان گذشته، واقع گشته، طابق النّعل بالنّعل و القذّة بالقذّه در این امّت واقع میشود. بنابراین قاعده، واجب است رجعت میان این امّت نیز، واقع شود، حال آنکه مخالفان ما نقل کردهاند: چون مهدی علیه السّلام خروج میکند، عیسی بن مریم فرود میآید و پشت سر آن حضرت نماز میگزارد و فرود آمدنش به زمین، در حقیقت رجوع او به دنیا بعد از مردن است، زیرا خدای تعالی در حقّش میفرماید:
وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً(1)ایشان را زنده میگردانیم و احدی را از ایشان باقی نمیگذاریم.
نیز فرمود: وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ یُکَذِّبُ بِآیاتِنا(2)روزی میشود که از هر امّت، جماعتی از آنان که آیات ما را تکذیب میکنند، زنده میگردانیم. پس روزی که همه خلایق زنده میشوند، غیر از روزی است که از هر امّت، جماعتی زنده میشوند؛ چنانکه از آیه دوّم فهمیده میگردد.
همچنین فرموده: وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ لا یَبْعَثُ اللَّهُ مَنْ یَمُوتُ بَلی وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ(3)با جدّ و جهد به خدا سوگند یاد نمودند که هرآینه خدا کسی را که میمیرد، زنده نمیگرداند؛ بلی زنده میگرداند، یعنی در روز رجعت، این وعده حقّ است که خدا در حقّ ایشان فرموده و لکن بسیاری از خلایق این را نمیدانند.
این آیه در خصوص رجعت است، زیرا خدای تعالی در این مقام میفرماید: لِیُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی یَخْتَلِفُونَ فِیهِ(4)تا اینکه خدا چیزی را که در آن اختلاف مینمایند، به
ایشان بیان و آشکار نماید.
در خصوص رجعت، کتاب علی حدّهای تألیف مینمایم و کیفیّت و دلایل صحّت آن را ان شاء اللّه تعالی بیان میکنم. اعتقاد به تناسخ در این باب، باطل و هرکه به تناسخ معتقد شود، کافر است، زیرا قول به تناسخ، باطل و منافی قول به وجود بهشت و دوزخ است.
علّامه مجلسی رحمه اللّه بعد از نقل این کلمه فرموده:
مؤلّف گوید: مراد از تناسخ این است که کسی بمیرد، روحش به غالب علی حدّه داخل شود و به دنیا برگردد، پس فرض تناسخ در خصوص رجعت چنان است که ارواح دیگران به بدنهای انبیا، ائمّه و مؤمنان داخل شوند و به دنیا بیایند. اینگونه اعتقاد کفر است، زیرا بنابراین مذهب، لازم آید روح مؤمن و کافر یکی باشد و این مستلزم بطلان قول به وجود بهشت، دوزخ، ثواب و عقاب است و این بر ارباب تأمّل و تدبّر پوشیده و پنهان نیست.
شیخ امین الدین طبرسی در مقام بیان معنی قول خدای تعالی: وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ(1)گفته: یعنی وقتی عذاب و وعید بر ایشان لازم گردید، بعضی گفتهاند: معنی آیه این است که وقتی ایشان گردیدند، چنان شدند که احدی از ایشان و احدی به سبب ایشان رستگار نگردید، بعضی دیگر گفته: یعنی وقتی خدا بر ایشان غضب نمود
و بعضی دیگر گفته: یعنی وقتی هنگام نزدیک شدن روز قیامت، عذاب بر ایشان
1) سوره قصص، آیه 82.
نازل میشود، أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ(1)برای ایشان از زمین دابّه بیرون میآوریم.
آن دابّه از بین صفا و مروه بیرون میآید، به مؤمن خبر میدهد تو مؤمنی و به کافر خبر میدهد تو کافری، در اینوقت تکلیف برداشته میشود و توبه قبول نمیگردد، این علامتی از علایم روز قیامت است.
بعضی گفتهاند: در آنوقت هیچ مؤمنی نمیماند مگر اینکه دابّهای دستش را بر روی او میکشد و هیچ منافقی نمیماند مگر اینکه او را مانند هیزم خشک میشکند.
در شب جمعه درحالیکه خلایق به سوی منی میروند، بیرون میآید.
این قول از ابن عمر، روایت شده؛ محمد بن کعب قرظی روایت کرده: دابّه را از علی علیه السّلام پرسیدند.
فرمود: آگاه شوید! به خدا سوگند! هرآینه آن دم ندارد و بر آن ریشی هست. این کلام اشاره دارد به اینکه آن، از انواع انسان است و از این مروی است که آن دابّهای از دوّاب زمین است، آن مویهای نرم ندارد و به روی چهارپا نیست.
از حذیفه و او از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله روایت کرده که آن حضرت فرمود: درازی دابّه، شصت ذراع است و هرکه بخواهد از پی او بدود و او را بگیرد، به او نمیرسد و هرکه بخواهد بگریزد و خلاص شود، نمیتواند از او خلاص گردد. از میان دو چشم مؤمن نشان میزند طوری که میان دو چشمش مینویسد: این مؤمن است و از میان دو چشم کافر نشان میزند، طوری که میان دو چشمش مینویسد: این کافر است، عصای موسی و انگشتر سلیمان با او است، روی مؤمن را با عصا جلا میدهد و بینی کافر را با انگشتر میشکند، حتّی مؤمن و کافر به یا مؤمن و یا کافر شناخته میشود.
از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله روایت شده: دابّه در روزگار سه بار خروج میکند. یکبار در منتهای شهر مدینه خروج میکند و ذکر خروجش در بیابان منتشر میشود و لکن در مکّه شنیده نمیشود. بعد از آن، زمان طویلی مکث و درنگ میکند، بار دیگر نزدیک
1) سوره قصص، آیه 82.
مکّه خروج مینماید، پس ذکر خروجش در بادیه، منتشر و در مکّه هم، مذکور میگردد.
سپس خلایق در مسجدی که بزرگترین و گرامیترین مسجدهاست که عبارت از مسجد الحرام باشد؛ جمع میشوند، آنگاه دابّه به ایشان نگاه کرده، از یک سمت مسجد که وسط رکن اسود و باب بنی مخزوم است، از جانب راست کسی که از مسجد بیرون میرود، نزدیک میآید. پس پارهای خلایق از آمدن آن، متفرّق و پراکنده و جماعتی که قدرت خدا را شناختهاند، پیش آن ثابتقدم میشوند.
دابّه نزد ایشان بیرون میآید درحالیکه گردوخاک سرش را میتکاند، بر ایشان میگذرد و رویهایشان را جلا میدهد، حتّی آنها را مانند ستاره درّی میگرداند، بعد برمیگردد، طوری که طالب به آن نمیرسد و گریزنده از او خلاص نمیشود، حتّی مردی برمیخیزد و از ترس آن به نماز پناه میبرد؛ دابّه از پشت سرش میآید و میگوید: فلان! حالا نماز میگزاری؟ مرد رویش را به آن برمیگرداند، پس آن، رویش را نشان میکند.
در آنوقت خلایق در شهرها با یکدیگر همسایه، در سفرها باهم مصاحب و در اموال باهم شریک میباشند، مؤمن از کافر شناخته میشود، به مؤمن گفته میشود:
یا مؤمن و به کافر گفته میشود: یا کافر.
از وهب مروی است که او گفت: روی دابّه مانند روی مرد و سایر اعضایش مانند اعضای مرغ است و مانند این چیز جز به علم نبوّت شناخته نمیشوند. معنی قول خدای تعالی: تُکَلِّمُهُمْ(1)این است که چیزی به ایشان میگوید که ایشان را بدحال و غمگین میکند و به زبانی که ایشان میفهمند و آن، این است: شما به دوزخ خواهید رفت.
بعضی گفتهاند: دابّه چنین میگوید: این مؤمن و آن کافر است، بعضی دیگر گفته:
ایشان چنین میگوید: أَنَّ النَّاسَ کانُوا بِآیاتِنا لا یُوقِنُونَ(2)خلایق به آیات ما یقین
نداشتند، ظاهر این است که دابّه همین سخن را گوید: وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ یُکَذِّبُ بِآیاتِنا فَهُمْ یُوزَعُونَ(1)روزی میشود که از هر امّت، جماعتی که ما را تکذیب میکنند، زنده میگردانیم؛ قدغن میشوند که از کردارهای گذشته منع گردند.
بعضی گفته: معنی یوزعون این است که اوّلین و آخرین ایشان را حبس میکند. از طایفه امامیّه کسانی که به رجعت قایل شدهاند، به این آیه، به صحّت آن چنین استدلال نمودهاند: دخول لفظ من به کلام، افاده تبعیض میکند، پس همانروز قومی زنده میشوند و قومی میمانند ولی روز قیامت چنین نمیشود؛ چنانکه خدای تعالی در خصوص روز قیامت میفرماید: وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً(2)ایشان را زنده میگردانیم و احدی را باقی نمیگذاریم.
علاوه بر این از ائمّه هدی علیهم السّلام اخبار بسیار وارد شده در اینکه خدای تعالی بعد از این، در وقت قیام قائم، قومی از شیعیان و دوستان آن حضرت را که پیشتر وفات نمودهاند؛ زنده کرده، به دنیا برمیگرداند تا در دنیا از ایشان انتقام گیرد و تا به نکبتها و نقمتهایی که استحقاق دارند، دچار شوند؛ مانند عذاب و کشته شدن در دست شیعیان و تا با مشاهده بلندی شأن او، به ذلّت و خواری مبتلا شوند.
هیچ عاقلی شکّ نمیکند که این امر در حدّ ذات خود، ممتنع و محال نیست و قدرت خداوند کردگار به آن علاقه میگیرد، حال آنکه خدای تعالی مانند این را میان امّتان گذشته کرد و قرآن مجید در چند جا به آن ناطق است؛ مانند قصّه عزیر و غیر او؛ چنانکه در محلّش تفسیر کردیم. از رسول خدا به مقام صحّت رسیده که فرمودند:
«سیکون فی امّتی، کلّما کان فی بنی اسرائیل حذو النعل بالنعل و القذّة بالقذّة حتّی لو انّ أحدهم دخل حجر ضبّ لدخلتموه»؛ بعد از این، چیزهایی که در بنی اسراییل واقع شده، طابق النعل بالنعل و القذّة بالقذّه در امّت من واقع میشود، حتّی اگر احدی از ایشان؛ یعنی از بنی اسراییل به سوراخ سوسمار داخل شده باشد، هرآینه شما هم داخل
خواهید شد.
علاوه بر این، جماعتی از علما، اخباری که در خصوص رجعت وارد شده، به رجوع دولت و امرونهی تأویل نمودهاند؛ یعنی دولت، سلطنت، امرونهی به دست آل محمد صلّی اللّه علیه و اله برمیگردد نه اینکه مردگان به دنیا برمیگردند، زیرا ایشان گمان کردهاند، رجعت با تکلیف منافات دارد. چنین نیست زیرا در رجعت، چیزی نیست که به فعل واجب و ترک حرام، الجا و اجبار نماید و تکلیف با وجود رجعت و با وجود ظهور معجزات باهره و آیات قاهره صحیح است؛ مثل شکافتن دریا برای بنی اسراییل، اژدها گردانیدن عصا و مانند اینها، علاوه بر این رجعت با ظواهر اخبار ثابت نشده تا تأویل به آنها راه یابد، بلکه اعتماد در این باب، به اجماع شیعه امامیّه است، هرچند اخبار معاضد و مؤیّد این اجماع است.(1)
در آن کتاب است که مؤلّف گوید: شیخ در تفسیر تبیان نام خود نیز، به مذهب آنان که به رجعت قایل شدهاند، استدلال کرده، ما این کلام را با همه طولانی بودنش، ذکر کردیم، چون فواید آن بسیار بود و برای اینکه اقوال مخالفان در خصوص دابّه معلوم شود. از اخبار ایشان نیز ظاهر میشود که دابّه، صاحب عصا و میسم است و این را در همه کتابهای خود نقل کردهاند تا مراد از حدیثی که نقل آن از امیر المؤمنین علیه السّلام است، به حدّ استفاضه رسیده، معلوم شود و آن، این است که حضرت در جایهای بسیار فرموده: منم صاحب عصا و میسم.
زمخشری در کشّاف روایت نموده: دابّه از صفا بیرون میآید، درحالیکه عصای موسی و انگشتر سلیمان با او است. با عصا بر پیشانی مؤمن که سجدهگاه است و با سر میان دو چشمش میزند، نقطه سفیدی در روی او حادث میشود طوری که رویش به سبب آن روشن میگردد؛ گویا ستاره درّی است یا اینکه میان دو چشمش مینویسد:
1) تفسیر مجمع البیان، ج 7، ص 406- 403.
این مؤمن است. با انگشتر در بینی کافر اثری احداث مینماید، آن اثر به تدریج زیاد میشود، تا اینکه روی او را بالمرّه سیاه میکند یا اینکه میان دو چشمش مینویسد: این کافر است.
بعد از آن صاحب کشّاف گفته: لفظ تکلّمهم، بدون تشدید نیز خوانده شده و آن از کلم به معنی زخم زدن است، پس معنی کلام این میشود: دابّه ایشان را زخم نموده؛ یعنی با عصا و انگشتر ایشان را نشان مینماید. جایز است به تخفیف لفظ تکلمّهم به این استدلال شود که مراد از تکلیم، تجریح است؛ یعنی دابّه ایشان را مجروح و زخمدار میکند. گفته زمخشری تمام شد.
علّامه مجلسی ذیل باب رجعت فرموده: ای برادر! بعد از آنکه برایت توضیح و تمهید نمودم، گمان نمیکنم در اعتقاد به رجعت شکّ کنی، رجعتی که جماعت شیعه در همه اعصار بر آن اجماع نمودهاند و مانند آفتاب نیمروز، میان ایشان مشهور گشته، حتّی آن را میان خود نظم کرده، با آنها در همه شهرها بر مخالف حجّت آوردهاند.
مخالفان در این باب، به شیعه تشنیع نموده، نسبت عیب دادهاند و آن را در کتابها و تصنیفات خود نوشتهاند.
از جمله ایشان، رازی نیشابوری و غیرایشان است، پیشتر کلام ابن ابی الحدید در خصوص توضیح مذهب طایفه امامیّه در این باب گذشت. اگر از طول دادن که بیفایده است، بیم نداشتم، هرآینه بسیاری از سخنان ایشان را که در این باب گفتهاند، نقل مینمودم. چگونه کسی که به حقیقت ائمّه اطهار اعتقاد نموده، در خصوص امری شکّ میکند که نقل آن از ایشان به حدّ تواتر رسیده؛ در احادیثی که نزدیک به صدتاست، همه در این باب صریحاند و بیش از چهل نفر و کمتر از پنجاه نفر از ثقات عظام و علمای اعلام آنها را در مؤلّفات خود که بیشتر از پنجاه جلد است، روایت نمودهاند؛
مانند ثقة الاسلام کلینی، صدوق محمد بن بابویه، شیخ ابو جعفر طوسی، سیّد مرتضی، نجّاشی، کشّی، عیّاشی، علی بن ابراهیم، سلیم هلالی، شیخ کراجکی، نعمانی، صفار، سعد بن عبد اللّه، ابن قولویه، علی بن عبد الحمید، سیّد علی بن طاوس، پسرش که صاحب کتاب زواید الفواید است، محمد بن علی بن ابراهیم، فرات بن ابراهیم، مؤلّف کتاب التنزیل و التحریف، ابی الفضل طبرسی، ابی طالب طبرسی، ابراهیم بن محمد ثقفی، محمد بن عبّاس بن مروان، برقی، ابن شهر آشوب، حسن بن سلیمان، قطب راوندی، علّامه حلّی، سیّد بهاء الدین علی بن عبد الکریم، احمد بن ادریس بن سعید، حسن بن علی بن ابی حمزه، فضل بن شاذان، شیخ شهید محمد بن مکّی، حسین بن همدانی، حسن بن محمد بن جمهور اعمی که مؤلّف کتاب واحده است، حسن بن محبوب، جعفر بن محمد بن مالک کوفه، طهر بن عبد اللّه، شاذان بن جبرییل، صاحب کتاب فضایل، مؤلّف نسخه کتاب عتیق، مؤلّف کتاب خطیب و غیرایشان از مؤلّفان کتابهایی که نزد ماست و مؤلّف آنها را با تعیین نمیشناسیم، از این جهت این احادیث را در این باب به ایشان نسبت ندادیم، هرچند بعضی از آنها در آن کتابها مذکور است و اگر رجعت کذایی که بدین نهج روایت شده، به حدّ تواتر نرسیده، پس ادّعای تواتر در چه چیزی ممکن است، با اینکه همه شیعیان، آن را از خلفای عن سلف روایت کردهاند؟
هرکس در امثال این مدّعی شکّ کند، چنان است که در خصوص ائمّه دین مبین شکّ کرده، و لکن اظهار آن در میان مؤمنان برایش ممکن نمیشود، از این جهت برای خراب نمودن ملّت قویم و طریقه مستقیم به سبب ذکر چیزهایی مانند استبعادات فلاسفه و تشکیکات ملحدان که عقول ضعیف بیخردان، با سرعت آنها را قبول میکنند، حیله و تزویر میکنند: یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ(1)ایشان میخواهند با این سخنان سست و غلط، نور خدا را خاموش کنند؛ خدا تمام و کاملکننده نور خود است، هرچند مشرکان آن را ناخوش بدارند.
1) سوره صف، آیه 8.
برای فزونی استحکام این مدّعی، نام بعضی از کسانی را ذکر کنیم که به برپاداشتن اساس این مدّعی متعرّض شده، در این باب، کتاب تصنیف نموده یا بر منکران دلیل او، حجّت آورده، با مخالفان، مخاصمه و مجادله نمودهاند، سوای چیزهایی که پیشتر ضمن اخبار، مذکور گردید؛ خدا توفیقدهنده و یاریکننده است.
از جمله احمد بن داود بن سعید جرجانی است. شیخ در کتاب فهرست در مدح او گفته: کتاب متعه و رجعت برای او است، از جمله حسن بن علی بن حمزه بطاینی است و نجّاشی کتاب رجعت را از جمله کتابهای او شمرده. از جمله حسن بن سلیمان است؛ چنانکه اخبار گذشته را از او نقل کردیم.
امّا سایر اصحاب، رجعت را در کتابهایی که در خصوص غیبت قائم تصنیف نمودهاند، ذکر کرده، رساله علی حدّه برای آن تألیف ننمودهاند. بسیاری از ارباب کتب از اصحاب ما، کتاب علی حدّهای در خصوص غیبت تألیف نموده، حال آنکه پیشتر شناختی آنانکه رجعت را روایت کردهاند، از بزرگان اصحاب و اکابر محدّثان بودهاند؛ چنانکه در جلالت ایشان شکّ و ریبی نیست.
مرحوم علّامه- علیه الرحمه- در خلاصة الرجال در خصوص شناساندن میسر بن عبد العزیز به ولای آل محمد صلّی اللّه علیه و اله، چنین مدح کردهاند: او از کسانی است که در رجعت، مجاهده خواهند کرد.
در آن کتاب است که مؤلّف گوید: گفته شد معنی کلام این است که میسر بن عبد العزیز بعد از مردنش، با قائم به دنیا برمیگردد و با او در راه خدا جهاد میکند. اظهر نزد ما آن است که معنی کلام چنین است: او با مخالفان، مجادله و در خصوص حقیّت رجعت، برایشان حجّت و دلیل اقامه میکند.(1)علّامه مزبور در حقّ الیقین بعد از اینکه آیات و اخبار دالّ بر حقیقت رجعت را نقل نموده، فرموده: شکّی نیست که اصل رجعت فی الجمله بالمعنی متواتر است و کسی که در آن شکّ کند، ظاهر آن است که حشر قیامت را نیز، منکر باشد. انکار امری که به
1) بحار الانوار، ج 53، ص 124- 122.
نصوص متواتره ثابت شده باشد، به محض استبعادات و وهم، محض بیدینی است. از خصوصیّاتی که در بعضی از روایات شاّذ وارد شده، نمیتوان جزم کرد، امّا انکار نیز نباید کرد و اختلاف در خصوصیّات آن باعث نمیشود اصلش را انکار کنند؛ چنانکه در بسیاری از خصوصیّات حشر، نشر، بهشت، جهنّم، صراط، میزان، غیر اینها در اخبار اختلاف واقع شده و این باعث نمیشود کسی اصلش را که ضروری دینی است، انکار کند.
خلاصه اینکه رجعت بعضی از مؤمنان و کافران، نواصب و مخالفان، متواتر است و انکارش موجب خروج از دین تشیّع است، نه خروج از دین اسلام. رجعت حضرت امیر المؤمنین و امام حسین علیهما السّلام نیز متواتر یا قریب به تواتر است، در سایر ائمّه نیز احادیث صحیحه معتبر بسیار وارد شده و اگر متواتر نباشد به مرتبهای رسیده که باید اذعان کرد و نباید انکار نمود، امّا خصوصیّات این رجعتها معلوم نیست که آیا با ظهور حضرت حجّت- عجل اللّه تعالی فرجه- در یک زمان، پیشتر از آن و بعد از آن خواهد بود. از بعضی احادیث ظاهر میشود که امامان به ترتیب زمان رجعت خواهند کرد. شیخ حسن بن سلیمان قایل شده هر امام، زمان امامتی و زمان مهدی، بودنی دارد، حضرت صاحب الامر اوّل که ظاهر میشود، زمان امامتش است و بعد از رجعت آبای گرامی خود، باز رجعت خواهد کرد، نیز آن حدیث را که بعد امام دوازدهم علیه السّلام، دوازده مهدی است، به این وجه تأویل کرده، این قول، بعید از صواب نیست، امّا مجمل اقرار کردن و تفصیلش را هم به علم ایشان ردّ کردن، احوط است.
صدر المتالّهین در تفسیر سوره «یس» ذیل آیه أَ لَمْ یَرَوْا کَمْ أَهْلَکْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ أَنَّهُمْ إِلَیْهِمْ لا یَرْجِعُونَ(1)فرموده: یعنی آیا کفّار مکّه ندانستند پیش از ایشان
1) سوره یس، آیه 31.
بسیاری از اهل روزگارها را هلاک کردیم و مشاهده کردند که هلاکشدگان به سوی ایشان بازنمیگردند؛ یعنی به دنیا معاودت نمیکنند، پس چرا از ایشان عبرت نمیگیرند و حال ایشان را به نفس خود، قیاس و حذر نمیکنند از آنکه عذاب و عقوبتی که به سبب کفر و عناد بر امم سالفه نازل شده، بر ایشان نیز واقع شود.
از کشّاف زمخشری نقل فرموده که گفته: این آیه ردّ بر کسانی است که قایل شدهاند اموات بعد از مردن و پیش از قیام قیامت به دنیا رجوع مینمایند.
پس از آن فرموده: در گفته صاحب کشّاف، نظر است؛ چنانکه بر منصف مخفی نیست، چراکه رجوع قرونی از کفره به دنیا که ناقصین و هالکین به هلاکت ابدی بودهاند، بر رجوع نکردن غیرایشان از نفوس کامل حی به حیات علم و عرفان دلالت نمیکند، پس هیچ محالیّتی در نازل کردن ارواح عالی به اذن اللّه و قدرته در این عالم بعد از مردن آنها، برای خلاصی دادن اسیران و محبوسین به قیود تعلّقات این زندان نیست.
امّا آنچه صاحب کشّاف برای تأیید مذهب خود در نفی رجعت و منع آن، از حکایت قول ابن عبّاس نقل نموده؛ وقتی که به او گفته شد قومی گمان کنند علی بن ابی طالب علیه السّلام پیش از روز قیامت مبعوث میشود که گفته: پس ما در این هنگام بد مردمانی هستیم، چراکه زنهای او را به نکاح درآوردیم و میراثش را قسمت نمودیم؛ مدفوع است به اینکه آنچه از ابن عبّاس نقل کرده، مجرّد حکایتی غیرمعلوم الصحه است و بر تقدیر آنکه روایت باشد نه حکایت، ایضا ممنوع است، چون متّبع در اعتقادیّات یا برهان عقل است یا نقل صحیح قطعی از اهل عصمت و ولایت؛ به تحقیق به روایات متظافره از ائمّه و سادات ما از اهلبیت نبوّت نزد ما به صحّت پیوسته، علم حقیّت مذهب رجعت و وقوع آن نزد ظهور قائم آل محمد و عقل نیز آن را به جهت واقع شدن مثل آن، زیاده از زنده شدن موتی به اذن اللّه در دست انبیای خدا؛ مثل عیسی، و شمعون و غیر این دو نفر- علی نبیّنا و آله و علیهم السّلام- منع نمیکند.
المجتهد الاصولی و المولی المؤتمن صاحب ریاض الشهاده الحاج محمد حسن در کتاب مذکور فرموده: باید دانست رجعت ائمّه اطهار در این عالم، اجمالا از ضروریّات مذهب شیعه و شهرت آن؛ چون آفتاب در وسط السماء میباشد، حتّی شعرا در اشعار خود بستهاند و بر مخالفین در هر عصری استدلال نمودهاند. مخالفان نیز بر ایشان تشنیع نمودهاند، افرادی چون فخر رازی، نیشابوری و غیرایشان این مذهب را به شیعه اسناد داده، در کتابهای خود نقل کرده. ابن ابی الحدید مذهب امامیّه را در این باب توضیح نموده و اگر خوف تطوی بلاطایل نبود، هرآینه بسیاری از سخنان ایشان را مذکور میساختیم.
چگونه میتواند تشکیک کند مؤمنی که به حقیّت و حجیّت ائمّه اطهار اعتراف دارد در چیزیکه بیش از دویست حدیث در این باب از ایشان وارد شده که صریح در این خصوص میباشد و بیش از پنجاه نفر از اعاظم علمای شیعه و محدّثین روایت کردهاند؛ چون کلینی، شیخ طوسی، سیّد مرتضی، نجاشی، کشّی، عیّاشی، علی بن ابراهیم، صاحبان تفسیر، سلیم بن قیس هلالی، شیخ مفید، کراجکی، نعمانی، محمد بن حسن صفّار، سعد بن عبد اللّه، جعفر بن قولویه، علی بن عبد الحمید، سیّد بن طاوس و پسرش، محمد بن علی بن ابراهیم، فرات بن ابراهیم، شیخ طبرسی، ابراهیم بن محمد ثقفی، برقی، ابن شهر آشوب، قطب راوندی، علّامه حلّی، سیّد علی بن عبد الکریم، فضل بن شاذان، شیخ شهید، ابن ابی جمهور، حسن بن محبوب و غیرایشان و هرگاه چنین نقلی را نتوان تواتر گفت: پس تواتر چگونه متحقّق شود، با وجود آنکه شیعه، خلفا عن سلف روایت کردهاند و اهل سنّت متّفق اللفظ به ایشان اسناد داده، در هر عصر مناظراتی میان علمای سنّت و امامیه در این باب واقع میشده، نیز در این باب در ردّ یکدیگر رسالهها نوشتهاند.
در جای دیگر از آن کتاب گوید: احادیثی که در رجعت از اهلبیت پیغمبر وارد
شده، بیش از حدّ تواتر است و جمعی از علمای شیعه، کتابها و رسالهها در این باب نوشتهاند، حال از ضروریّات مذهب شیعه میباشد و انکار آن، انکار تشیّع است.
ایضا در آن کتاب بعد از اینکه مباحثه بعضی از معتزله را با شیخی از اصحاب ما امامیّه نقل نموده- چنانکه آن را در نجمه دوّم این برج نقل نمودیم- فرموده: خلاصه بحث این است که با وجود رجعت قطع بر نیکی و بدی شخص صحیح نیست. شیخ مفید دو جواب داده است.
حاصل جواب اوّل: رجعت امری سمعی است؛ یعنی به احادیث و اجماع اهلبیت ثابت شده و عقل در اثبات آن مدخلیّتی ندارد، هرچند بر امتناع آن نیز دلالت نکند و احتمال توبه و حسن خاتمه اشخاص مذکور و غیرایشان، احتمال عقلی است و ادلّه سمعی؛ چنانکه بر رجعت دلالت دارد، بر مخلّد بودن ایشان در نار، سوء خاتمه و لعن و معذّب بودن به انواع عذابها نیز دلالت دارد، بلکه پیش از احادیث رجعت به طرق عامّه و خاصّه و از ضروریات دین است و همان احادیث دالّ بر رجعت نیز، بر کفر، سوءحال و کشته شدن ایشان در دست قائم، امام حسین و امیر المؤمنین علیهما السّلام دلالت میکنند؛ چنانکه از تامّل در اخبار مذکور و غیر آن، به جهت منصف قطع حاصل شود، پس بر فرض ثبوت رجعت، این احتمال ممکن نیست.
حاصل جواب دوّم: از اخبار رجعت، ظاهر میشود حال ایّام رجعت، حال روز قیامت و ساعت مردن است که هرگاه فرضا توبهای اتّفاق بیفتد، مقبول نیست؛ مثل ایمان فرعون درحالیکه عذاب را مشاهده کرد. از آن جمله اخبار بسیاری از ائمّه اطهار در تفسیر یَوْمَ یَأْتِی بَعْضُ آیاتِ رَبِّکَ لا یَنْفَعُ نَفْساً إِیمانُها لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ فِی إِیمانِها خَیْراً(1)وارد شده که مراد، ظهور قائم آل محمد است.
در آن کتاب است که مؤلّف گوید: فعل لغو و عبث از حکیم صادر نمیشود و آنچه
1) سوره اعراف، آیه 158.
بداهت عقل و آیات و اخبار، ناصّ بر آن است، مقصود از رجعت، تلافی و انتقام کشیدن از ظالمان و مجازات و مکافات ایشان است، پس هرگاه توبه کنند و مجازات به عمل نیاید، برگرداندن ایشان به دنیا بیفایده خواهد بود.
به علاوه نفسی که در خبایث به منتهای مرتبه رسید، خود را از سنخ عالم سجیّن قرار داد و استعداد فطری خود را ضایع نمود، در این عالم انبیا و اوصیا به جهت هدایت خلق مبعوث شدند، آنهمه ریاضت کشیدند و نتوانستند ایشان را هدایت کنند، بلکه بر طغیان، تمرّد و عصیان افزودند و مفاسدی از ایشان صادر شد که تا دامن قیامت آثار آن محو نگردد، آنها به همین حال مردند و از دنیا رفتند.
ثانیا قابلیّت و استعداد هدایت ایشان چگونه افاضه میشود و چگونه ماهیّات خبیثه ایشان قلب میشود، چون عالم تربیت و خروج از قوّه به فعل، این عالم بود. در این عالم، آنچه از لوازم ماهیّات خبیثه ایشان، از مفاسد عامّه و شرور غیرمحصوره بود، از قوّه به فعل آمد و بعد از مردن، دیگر تربیت و افاضه استعداد و قابلیّتی نخواهد بود که در حیات ثانی از قوّه به فعل آید. میدان سخن در این مقام وسیع است و این کتاب را زیاده بر این، بسط نیست.
فاضل معاصر دانشمند الشیخ روح اللّه المازندرانی البارفروسی در کتاب کاشف الریبه فی اسرار الغیبه فرموده: ریب معروف در مذهب جعفری، مسلک علمای اثنا عشری و اعتقاد عوامی، به عود ارواح در اجساد، پیش از قیامت کبرا میباشد، در اصطلاح و بیان امنای دین، نام این عود را رجعت نهادند.
معنی رجعت چیست؟ کشف بدیهی در عرف و لغت است. معنی لفظ رجعت، عود شی به محلّ خود است؛ پس از اینکه در آن محل بود و خارج شد. بهعبارت دیگر، برگشتن هرچیز به مرکز خود است، چون در اینجا نفس ناطقه انسانی و روح
ملکوتی، پس از خروج آن از بدن عنصری مادّی به موت طبیعی و سیر در عالم برزخی، مرّة ثانیه به این بدن دنیوی در همین دنیا عود و رجوع میکند، لذا نام این حال انسانی را از باب اطلاق عام بر خاص، رجعت نهادند که از اقسام صور نقل، را حجیّت میباشد.
از این نکته هویدا گردیده که رجعت با ظهور فرق دارد، از اخبار هم، افتراق مستفاد میشود، وجه بینونت، دوئیّت و افتراق وضوح دارد، زیرا ظهور حضرت در ضمن حیات مستمرّه باقیه او از روی حیات دنیویّه اولیّه ولادت اب و امّ ظاهریه استوار یافته، عود روح بعد از خروج از بدن و حصول موت طبیعی نگردیده.
بهعبارت دیگر، ظهور حیات بعد از ممات نخواهد بود، بلکه به ضرورت مذهب برای حیّ خواهد شد. حیات ولیّ مطلق، خاتم الاوصیا، متّصل به ظهورش بود و ظهورش در حیات او واقع شد، به خلاف رجعت که آن ظهور اموات به عود روح خواهد بود، بهعبارت دیگر، مرده زنده خواهد شد، حاصل مطلب وضوح دارد و احتیاج به بیان ندارد.
بلی! امواتی که در ظهور حضرت به اراده او که عین ارادة اللّه است و به خواست او که عین خواست خداست، زنده میشوند؛ حضور حضرت، ملازمت دارند و او را نصرت مینمایند؛ برای آنها زمان ظهور رجعت خواهد بود، برای آنکه حیات ایشان پس از ممات حاصل شد و ارواح ایشان بعد از خروج عود نمود.
عبارت زیارت جامعه: «مؤمن بإیابکم مصدّق برجعتکم»(1)خطاب به تمام ائمّه است، با قطع به آنکه برای آنها غیر از خاتم الاصیا ارتحال از دنیا حاصل شده، موت طبیعی هرکدام از آنها را درک نموده، ارواح قدسیّه ایشان از اجساد عنصریشان خارج گردیده، مع ذلک به رجعت ایشان تصدیق شده، قاطع نزاع و مصدوق ادّعا خواهد بود.
امّا رجعت برای تمام بندگان خدا من الأعلی الی الأدنی حتّی الانبیاء و الاولیاء من آدم الی خاتم الاوصیاء، بل برای کلّ من عاشر فی الدنیا و اصابته نبل الفناء مقرّر شده،
1) الفقیه، ج 2، ص 613.
تخصیص به قومی دون قومی و به امّتی دون امّتی و شخصی دون شخصی نیافته، هرچند در خبر آمده، این منصب عظمی و موهبت کبرا را تخصیص به من محض الایمان و محض الکفر داده، برای متوسّطات بالفحوی نفی نموده الّا آنکه قابل تأویل خواهد بود، طوری که با عموم دعوی جمع خواهد شد، چون مراد از خبر، منع و نفی مستضعفین از مجانین و ضعفاء العقول خواهد بود که خداوند برای آنها در دار دنیا تکلیفی معیّن نفرموده، تکالیف آنها را در قیامت کبرا معیّن فرموده، در رجعت دنیا هم مقرّر نشد، در دنیا برای آنها اولیا تعیین شد، رجعت هم برای اولیای آنها خواهد بود، زیرا رجعت در دنیا خواهد شد و احکام دنیا به هم اختلاف نخواهند نمود.
از این نکته، هویدا گردیده که تمام مخلوقات من الاوّلین و الاخرین یا ممحّض الایمان میباشند یا ممحّض الکفر، قسم ثالث ندارد که ایمان مشوب به کفر باشد، چون معیار و میزان تمیز مؤمن از کافر، ولایت و محبّت محمد و آل محمد شده، محبّت و مودّت ایشان، ترازوی عقاید و اعمال عقاید و اعمال موجودات گردیده، خداوند تمام مخلوقات، من الآدم إلی الخاتم را به محبّت ایشان امتحان نموده و لذا انبیا و اولیا از شیعیان ایشان محسوب شدهاند.
خداوند هم در قرآن فرموده: وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْراهِیمَ(1)تمام مؤمنین من الأوّلین و الآخرین و من الأنبیا و المرسلین از شیعیان ایشان خواهند بود.
بالبداهت امّت آنها به طریق اولی و تمام منافقین و جاحدین من الأوّلین و الآخرین از اعدا و معاندین ایشان خواهند شد. اگر امکان قسم ثالث بود، قاعده موازین بودن محمد و آلش به هم میخورد، چون تخلّف برمیدارد، حال آنکه در زیارت، «السلام علی میزان الأعمال»(2)خوانده میشود، در هر صورت میزان تشخیص سعید از شقی و مؤمن از کافر به ولایت شده، شبهه ندارد.
بالبداهت محبّت و ولایت، تفکیک بردار نیست و شایسته امتزاج نمیباشد، به
علاوه در تصوّر عقلایی هم اشکال دارد. چگونه در یک محل، ضدّین یا تقابل عدم و ملکه باهم جمع شود و الّا تضاد و تقابل معنی ندارد و این خلف است.
از این اشارات آشکارا شده که تمام مکلّفین من آدم الی الخاتم غیر از مستضعفین، یا مؤمن محضاند یا کافر محض. مؤمن مخلوط به کفر موضوع ندارد تا از خبر مستثنی شود که رجعت برای آنها میسّر نگردد، مگر مستضعفین که آنها به هیچکدام متّصف نگردیدند، خارج از موضوع خیر بودند و به استثنا احتیاج نداشتند. از اینجا میتوان گفت، خبر مفهوم ندارد و در مورد غالب وارد گردیده.
امّا الدلیل بر اثبات رجعت: مخفی نماند ادلّه اربعه؛ یعنی کتاب، سنّت، اجماع و عقل، حاکم بر رجعت میباشد. آیات قرآنی دالّ بر رجعت، زیاده بر یک صد، بلکه به دویست میرسد که از تفسیر معصومین علیهم السّلام به رجعت ترجمه گردیده، به علاوه بعض آیات، ظهور در رجعت داشته، بلکه به دلالت اقتضا، صریح در آن شده؛ مانند وَ لَنُذِیقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذابِ الْأَدْنی دُونَ الْعَذابِ الْأَکْبَرِ(1)وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ یُکَذِّبُ بِآیاتِنا(2)زیرا اگر رجعت نبود، پس از ارتحال از دنیا، موطن عود ارواح، منحصر در قیامت میشد و برای عذاب ادنی محلّی نبود؛ چون قیامت محلّ عذاب اکبر بود و دنیا هم، قبل از ارتحال، مورد عذاب نیست.
بناء علی هذا، اگر عالم بین العالمین و برزخ بین دنیا و قیامت؛ یعنی عالم رجعت نبود، ذکر عذاب ادنی لغو و بیفایده میشد، همچنین حشر روز قیامت کبرا برای عموم بندگان خدا خواهد بود نه اینکه مخصوص فوج؛ یعنی گروهی از هر امّت باشد، پس مستفاد میشود که بین دنیا قبل از فنا و قیامت کبرا، عالم دیگری خواهد بود که برزخ
این دو عالم خواهد شد. مسلما در قیامت و شعب او نخواهد بود، لا بدّ در دنیا خواهد شد که ارواح به اجساد خود مراجعت خواهند نمود، مقصود از رجعت هم همین است و غیر از این نخواهد شد.
امّا اخبار به حدّ تواتر رسیده که مفادّشان این بوده، تمام ارواح بعد از موت، به اجساد خود در دنیا عود خواهند نمود، حتّی در خبر آمده، شخصی از معصوم پرسید:
پیر شدم، قوایم تحلیل رفته، استخوانهایم تحلیل رفته و درهم شکسته، دلم میخواهد در آخر عمر در رکاب شما کشته شوم تا از شهدا محسوب باشم.
معصوم فرموده: شهادت نزد ما منحصر به دنیا نگردیده، در عالم رجعت هم میتوانید ملازمت ما را اختیار کرده، شهید شوید.
به علاوه، اخبار وارده مسلّم که آنچه در امم سابق واقع شده، در این امّت واقع خواهد شد، رجعت در امم سابق نیز بوده. حکایت عزیر پیغمبر و موت هفتاد نفر از مصاحبین حضرت موسی معروف است که پس از مردن رجعت کردند؛ در این امّت هم خواهد شد.
امّا الأجماع به اقسام ثلثه:
نزد امامیّه؛ یعنی به هریک از تضمّن، لطف و کشف قائم بر رجعت شده، احدی در آن شبهه خلاف نکرده مگر اینکه نسبت خلاف به مفید- علیه الرحمه- داده شده، لکن در واقع او هم مخالف نبوده، ایهام کلام او راجع به کیفیّت بوده، نه اصل مطلب.
امّا عقل: دلالت آن بر رجعت به طرق مختلف تصویر شده، از جمله عقل نظری موهوبی یا اکتسابی صحیح حکم میکند که به مقتضای حکمت خداوندی و عدل الهی بعید است خدا حقوق بندگان خود را اعطا ننماید و حقّ هر ذی حق را به مستحقّ نرساند، بدیهی است فواید رجعت برای اخذ حقوق مستحقّین است که هرگاه کسی مظلوم شد، رجعت نماید تا حقّ خود را از ظالم بگیرد و هرگاه استحقاق قصاص داشت، قصاص کند.
لا بدّ این سلطنت حقوقی مخلوقی باید در دنیا باشد نه قیامت کبرا، زیرا زمام امر
قیامت با خداوند است. سلطنت آن روز برای ذات او و برگزیدگانش است، مواخذه آن روز از خصایص ذات ربوبی است، هیچ بندهای سلطنت بر مؤاخذه ندارد، پس لا علاج در یک موضع باید معیّن شود برای اینکه حقوق مظلومین را اعطا نماید و حقوق هر که را به او برساند و الّا با عدالت و حکمت خلقت منافی است، بالبداهت حقوق مظلومین در دنیا اوّلی اعطا نشده؛ چون کثیری از مظلومین در حال مظلومیّت از دنیا ارتحال نمودهاند، چگونه خداوند حقوق آنها را اعطا نموده و بر ظالم سلطنت داده؟
لابدّ باید برای خداوند محلّی برای اعطای حقوق مستحقّین باشد و آن در آخرت نخواهد بود، که آن روز، روز سلطنت مخصوصی خدا شد و در دنیای اوّلیه هم که نشد، پس باید برای ارواح به اجسام در دنیا عود شود تا حقوق خود را دریافت نمایند.
از جمله به براهین قطعی ثابت و محقّق گردیده طفره محال است و ابدا امکان ندارد، پس باید اشیا به رشته تناسب برقرار باشند و به هیچ قسم طفره نروند. اگر بین عالم دنیا و عقبی واسطهای نباشد، طفره لازم میآید؛ زیرا هرگاه ارواح پس از ارتحال از اجساد دنیا، به قیامت کبرا رجوع نمایند، بههیچوجه به اجساد رجوع نکنند و بداهتا طفره رفتند، برای آنکه دنیا در غایت کثافت و قیامت در نهایت لطافت میباشد، پس لابدّ بین این دو عالم، عالم متوسّطی بوده که او را به طفره گذرانیده. بدیهی است عالم متوسّط، عالم رجعتی است که واسطه بین دنیا و قیامت کبرا خواهد بود و در آن مانند قیامت کبرا عود ارواح به اجساد خواهد شد.
از جمله عقل حکم میکند باید لحاظ و مشابهت ملحوظ گردد؛ بدیهی است بین بدن دنیوی و آخرتی، همچنین بین عالم دنیا و قیامت کبرا، مشابهت و سنخیّتی نیست، چرا عالم اولی دنیا در کثافت و عالم قیامت در لطافت میباشد و میان کثیف و لطیف سنخیّت نیست، لابدّ باید در عالم دنیا اجسام، لطافت حاصل کنند و آن عالم باید لطیف باشد تا بین عالمین سنخیّت و مشابهت پیدا شود، بدیهی است چنین لطافتی در این عالم نیست و ناچار باید عالم دیگری باشد که خود لطیف باشد و اجسام در آن لطیف گردد تا به قیامت شباهت پیدا کند. آن عالم بین عالمین، عالم رجعت خواهد بود، زیرا در آن
اجسام لطیف خواهد شد و خود عالم لطیف خواهد بود، چون اگر خود لطیف نباشد، اجسام در آن لطیف نمیشود، لذا وارد شده در زمان ظهور، اشخاص هرکدام، قوّه چهل مرد را دارند و چهار فرسخ در چهار فرسخ، صوت همدیگر را میشنوند و شرق و غرب همدیگر را میبینند، این مراتب و مقامات نبوده مگر برای اینکه عالم لطافت به هم رسانیده و اجسام در آن لطیف گردیده، حال آنکه عالم ظهور در دنیا بوده و قبل از عالم رجعت برپا شده، لابدّ عالم رجعت که بعد آن میشود، باید الطف و اصفی از آن باشد تا اجساد، استعداد قیام قیامت را پیدا کنند و سخیّت بین اجساد عالمین محقّق گردد، تا آنکه عین اجساد این عالم در آن عالم طلوع و ظهور کند.
از اینجا هویدا گردیده عالم ظهور، الطف از دنیا بوده که عین اجساد این عالم در عالم ظهور، طلوع کرده، همچنین بین عالم ظهور و رجعت، تا آنکه اجساد به لطافت رسیده، خود را قابل قیام عالم قیامت نماید و مشابهت و سنخیّت به هم رساند.
از جمله اقتضای خلقت رجعت افتاده، زیرا اشیا پس از قوس نزول در مقام تکمیل استعداد، سیر قوس صعودی کرده، به تدریج خود را ترقّی داده، آنا فآنا در سیر تکمیل استعداد نهوض قیامتی بوده که منتهی درجه قوس صعودی شده، وجود انبیا و اولیای معین و ناصر در ترقیّات گردیده؛ مادامی که حرکات افلاک و اقتضای عناصر به انتها نرسیده، موجودات در سیر کمالات برقرارند، از عالمی به عالم دیگر مبدّل میشوند، تحصیل لطافت میکنند و چشم مرکب را پرورش میدهند تا استعداد و قابلیّت رسانیده، در هر عالم، مرکوب خود سازند، لذا پس از ظهور و نزول در دنیا، تحت تکلیف آمدند، به انبیا محتاج شدند، برای آنکه اجساد مرکوب را استعداد دهند تا ترقیّات و استعداد به هم رسانند، به صعود میل پیدا کنند که در هر نشأت و هر دوره مرکوب ایشان باشند، تا اینکه به غایة القصوی برسند، دایره قوس صعودی را کاملا سیر کنند، سیر خود را به انتها برسانند و استعداد قیام قیامت را کامل کنند.
بالبداهه برای رسیدن به این مقصد، طیّ مراحل لازم دارند و سیر مقامات میخواهند، لذا در دنیا مقداری استعداد به هم زده، خود را مستعدّ عالم ظهور نموده که
الطف و اصفی از این عالم بوده و بعض از نفوس مستعدّ در آن عالم و نشأت ظهور، رجعت نموده، ملازم حضور حضرت گردیدهاند و بعض دیگر که قابل رجعت زمان ظهور حضرت نبوده، عالم دیگری لازم دارند که خود را تکمیل نموده، مستعدّ قیام قیامت شود. به ناچار آن عالم باید غیر از عالم ظهور و غیر از عالم قیامت باشد و باید با اجساد دنیوی گردد که مرکوب شود.
البتّه آن عالم متوسّط، عالم رجعت خواهد بود که در آن استعداد موجودات کامل خواهد شد و بعد از آن قیامت قیام خواهد نمود. تمام موجودات قابل کامل استعدادی از ابدان مرکوب دنیوی وارد در قیامت خواهند شد، زیرا به تدریج و سیر در عوالم و مقامات خود را به درجات عالیات رسانیدند و ابدان خود را قیامتی نمودند.
تقریر دیگر از حکم عقل بر رجعت آن است که قوس النزول و قوس الصعود که برای انسان مقرّر شده، اقتضای عالم رجعت را نموده.
توضیح اجمال مستور این خواهد بود که برای هر چیز و هر موجود، خواصّی جعل شده؛ حضرت باریتعالی چیزی را بدون خاصیّت خلق نفرموده، فعل عبث و ایجاد مهمل از او صادر نشده.
من جمله برای بعض مراتب اعداد، خاصیّت خاصّی معیّن شده که آن خاصیّت و فایده در غیر آن نبوده، مثلا در عدد ثلثه، مراتب کمال ظهور اشیا را در آن مرتبه قرار داده، خاصیّت مخصوص آن را تکمیل ظهور اشیا نموده؛ لذا هر انسانی وقتی تولّد یافته، حال صباوت دارد، پس از آن، حال شباب و جوانی پیدا میکند و بعد به شیخوخیّت میرسد؛ مرتبه ظهور ولادت در آن مرتبه کامل گردیده.
لذا سوّمی از ائمّه؛ یعنی ابا عبد اللّه الحسین علیه السّلام به جهاد مبعوث شده، ظهور دین جدّ خود را به درجه کمال رسانده، بالبداهت ظهور دین جدّش قبل از بعث او ناقص بوده، امام جعفر صادق علیه السّلام ظهور رواج دین را کامل ساخته؛ چنانکه ابا عبد اللّه مکمّل ظهور دین شده و آن را رواج داده، در عدد ستّه خداوند، مرتبه کمال بلوغ اشیا را در آن معیّن نموده و از خواصّ مختصّ آن قرار داده، لذا از بدو ظهور انبیا، موجود این مرتبه را که وجود مبارک خاتم الانبیا باشد، خاتم آنها گردیده، ظهور ادیان پنج پیغمبر اولواالعزم را به حدّ بلوغ رسانده؛ خداوند ظهور خلقت عالم را به این عدد ختم کرده، فرموده: خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ(1)
در عدد سبعه کمال قوام و بقای موجودات در آن معیّن شده، بدون آن موجودات قوام و بقا ندارد، لذا خداوند عدد انبیای اولواالعزم را به یک معنی در این عدد جعل کرده، آسمان و زمین را به این عدد خلق نموده، کواکب سیّاره را به این عدد ایجاد فرموده.
در عدد دوازده خاصیّت او را متمّم کمال ظهور قوام اشیا قرار داده.
در سبعه که خاصیّت آن کمال بقا و قوام اشیا بوده، عدد دوازده متمّم او گردیده، لذا عدد بروج سماء به دوازده شد و عدد حضرات نقبا به دوازده رسید.
در عدد اربعین خاصیّت مخصوص آن را کمال بلوغ مرتبه عالیّه قرار داده که کمال هر مرتبه عالیه به آن عدد حاصل شده، لذا بعث خاتم انبیا، اکمل اهل دنیا در آن عدد شده، کمال ایّام عزا به او منتهی گردیده، ترقّی نطفه به آن عدد شده، هکذا درجه به درجه، انعقاد نطفه صدیقه کبرا علیها السّلام پس از ریاضت آن عدد به عمل آمده و اعطای خیر کثیر بعد از عبادت آن عدد که خدا وعده داده.
در عدد سبعین خاصیّت آن را ترقّی درجات معیّن نموده، خداوند ترقّی درجات هر ذی درجه را در آن عدد کامل فرموده، لذا حجب بین خود و عباد را به آن عدد قرار داده، حتّی نبیّ مقدس، انّ اللّه سبعین حجابا من النور و الظلمة فرموده، عدد مصاحبین
1) سوره اعراف، آیه 54.
موسی را به آن منطبق ساخته.
در عدد ثلث مائه و ثلاثة عشر کمال قوّت و غلبه را در آن جعل نموده، لذا عدد اصحاب بدر به آن عدد بوده که غالب شده؛ عدد اصحاب طالوت به آن عدد بوده که بر جالوت غالب گردیده و عدد اصحاب خاتم الاوصیا علیه السّلام به آن مقدار خواهد بود، نظر به آنچه از اخبار استفاده شده.
پس از توضیح، وضوح یافته که هر انسان پس از نزول و هبوط در دنیا، در قوس صعود ظهور نموده، کمال ظهور او در صعود، قیامت کبرا گردیده، محلّ ظهور آن دنیا شده، وسط آن قهرا عالم رجعت افتاده و الّا قاعده خواصّ اعداد منحزم میشده، کمال ظهور بدون ثلثه گردیده و این خلف خواهد بود، زیرا کمال ظهور به اقلّ مرتبه ثلثه حاصل نخواهد شد.
از جمله، تسالم تمام ملل و نحل شده که عقل، شرع را تصدیق نموده، بین عقل فطری موهوبی یا اکتسابی صحیح و بین شرع، مخالفت اتّفاق نیفتاده، آنچه از مخالفت احساس شده، صوری بوده یا منزل بر عقل متعارفی گردیده. پس از تصدیق عقل به حکم شرع، تصرّفاتی در احکامات شرع برای عقل نمیماند؛ تصرّفات عقل در موضوع شرع منتهی میگردد و برای او حکمی نمیماند، هرگاه در مواضعی مخالفت شد، باید بر عقل متعارفی حمل نمود.
پس از توضیح این مقدّمه، شبههای نمیماند که تمام نفوس در دنیا رجعت دنیا دارند و بدون رجعت، قیام قیامت نمیشود؛ زیرا شرع به آن اخبار نموده، آیات قرآنی حاکی از رجعت، به تفسیر ائمّه علیهم السّلام بیش از مائه، بل مأتین شده، اخبار ائمّه به حدّ تواتر رسیده. چون در کتب مفصّل، آیات قرآنی و اخبار ائمّه علیهم السّلام ثبت و درج گردیده، در این وجیزه ذکر نگردید و با وضع وجیزه منافی بوده، بلکه اهتمام ائمّه علیهم السّلام در رجعت، بیش از احوالات قیامت بوده، برای آنکه اهل خلاف در این مسأله اختلاف نمودهاند.
پس از این اشارات وافی از معصومین علیهم السّلام، ثبوت رجعت از بدیهیّات گردیده؛
چنانکه اعتقاد به آن، ضروری مذهب شده، بعد از این برای عقل تصرّفی نمیماند تا در وجود آن خدشه کند، یا اصل حقیقت رجعت را انکار نماید.
مخفی نماند که رجعت برای حضرت ابا عبد اللّه علیه السّلام، مقدّم بر همه واقع گردیده، برای همان علّت که سابقا ذکر شد و حالیّه اشاره میشود که وجود حضرت خاتم الاوصیا از نضج طینت حضرت ابا عبد اللّه علیه السّلام که مجمع انوار خمسه بوده، به وجود آمده، زمان ارتحال او که نزدیک شده، امانت نوریّه را به مرکز برگردانده، چون از اینجا به او رسیده، دوباره به او برگشته، لذا آن وجود مبارک را نظر گرفته، زنده نمود، قائم مقام خود گرداند، تا آنکه بعد از ارتحال او، زمین خالی از حجّت نماند.
شاید به همین جهت در حیات حضرت، آن وجود رجعت میکند. حضرت، امر سلطنت را به او واگذار میکند، خودش ارتحال مینماید. سیّد الشهدا او را غسل میدهد، کفن میکند، نماز میخواند و دفن مینماید.
بر رجعت حضرت مستور نماند که تمام اصحاب آن حضرت نیز رجعت میکنند، حتّی تمام مؤمنین و موالیان ایشان. حضرت امیر المؤمنین هم رجعت میکند، سیّد الشهدا علیه السّلام را یاری مینماید تا کشته میشود، سیّد الشهدا علیه السّلام او را کفن و دفن میکند. در دفن حضرت پیغمبر، فاطمه زهرا و حضرت مجتبی، حتّی خاتم الاوصیا رجعت میکنند، در تجهیز او حاضر میشوند و در ارض غرّی که مدفن فعلی میباشد، او را دفن مینماید. همچنین یزید و اتباعش هم رجعت دارند، با ابا عبد اللّه علیه السّلام محاربه میکنند، مغلوب میشوند. عیالات ایشان را اسیر میکنند، برعکس کربلا، طابق النعل بالنعل. از این نکته هویدا گردیده که رجعت ابا عبد اللّه ملزوم رجعت اصحاب او، مؤمنین، یزید و اتباع او شده.
امّا نسبت به اصحاب و مؤمنین از قبیل شمس و ضوء میباشد، هیچوقت ضوء
خارج نمیشود، همچنین وجود دوستانش از او جدا نمیگردند، برای همان نکتهای که در عالم امری مذکور شده که تمام مؤمنین من الاولین و الاخرین شعاع ایشان میباشند، البتّه وضوح دارد، شعاع از ذی الشعاع جدا نمیشود.
امّا نسبت به یزید و اتباع او نظیر وجود و ماهیّت خواهد بود. هیچوقت ماهیّت و حدود از وجود، خارج نخواهد شد، حدود و قیود با وجود توأم خواهد بود، ظلّ از ذی ظلّ جدا نخواهد شد.
از اینجا گفته شده، هر مؤمنی، فرعون و هر نبیّای شیطانی لازم دارد، حضرت موعود- عجّل اللّه فرجه- بدون سفیانی ظاهر نمیشود و سیّد الشهدا علیه السّلام به همین نحو در دنیا سلطنت میکند.
در خبر آمده: چهلهزار سال سلطنت دارد، ابرویش، چشمهای مبارکش را میپوشاند. وقتی اجل او نزدیک گردید، پدرش امیر المؤمنین علیه السّلام رجعت مینماید، چون برای امیر المؤمنین رجعات و کرّات خواهد بود، سیّد الشهدا سلطنت را به او تفویض مینماید، مشغول سلطنت میشود تا اجلش به حسب امر خداوندی برسد.
حضرت خاتم النبیّین رجعت مینماید، امیر المؤمنین سلطنت خود را به او میسپارد. جهان فانی را وداع میکند. حضرت او را دفن مینماید، به امر سلطنت استوار دارد و مدّت سلطنتش را خدا میداند. بعد از بلوغ اجل او، مورد قیام قیامت خواهد شد، سایر انبیا و ائمّه بین رجعت این سه وجود، رجعت خواهند نمود و از اعوان ایشان خواهند شد. پس از رجعت رسول اللّه، مقام ظهور قیام کبرا میشود؛ استکمالات نفوس انسانی و سیر افلاکی به حدّ کمال رسیده، بعدها دوره استیفا آمده، از مراحل استکمال میگذرد.
مخفی نماند عالم رجعت و ظهور قیامت به همین بدن دنیوی خواهد بود، برای آن
که نفس ناطقه انسانی از آنجایی که در بقا محتاج به جسم است؛ چنانچه معروف است، نفس ناطق، روحانیّة البقاء و جسمانیة الحدوث است، پس برای خود، متعلّق لازم دارد زیرا بدون محل و متعلّق، داخل در مجرّدات و عالم عقل است، برای عقول، معاد و رجعت معنی ندارد و هرگاه به بدن و محلّ دیگر متعلّق باشد، ظلم لازم میآید.
بهعلاوه عین مذهب تناسخ میشود و هرگاه فانی شود، مات فات میگردد و لابدّ به بدن دنیوی و مرکوب ظاهری، رجعت و معاد خواهد داشت.
توضیح مقال به نحو اجمال: بدن عنصری دنیوی، وقتی محلّ مرکوب روح رحمانی گردیده، ملازمه بین روح و جسد افتاده، تفکیک میان ایشان از محالات محسوب شده؛ برای آنکه هرگاه بدن بعد از خروج روح به موت طبیعی فانی گردد، چنانکه از غیر بدن معصومین و بعض مؤمنین و منتجبین مشاهده و محسوس گردیده؛ حال نفس ناطقه متعلّق به این بدن، خالی از صوری نمیماند یا به فنای بدن، او هم فانی و معدوم میشود، کما اینکه طبیعیّین و دهریّین قایلاند، لازمه این قول، انکار معاد است، بطلان این قول در محلّش مقرّر شده، برای آنکه خلاف سیره مسلمین، بلکه تمام اهل شرایع من الانبیاء المرسلین السابقین میباشد. بهعلاوه با تجرّد ارواح و بقای ایشان به بقاء اللّه جمع نمیشود، ثبوت تکالیف لغو و مهمل میشود مگر آنکه نفس ناطقه را انکار نمایند و حقیقت انسان، بل تمام موجودات را همان مزاج عناصر اربعه بدانند، وجدان برخلاف آن حاکم است. شرایع معلومه، بالضروره او را نفی مینماید، حالات انسانی در عوالم نومی و رؤیای محسوسی با این قول بینونت دارد. این وجیزه اقتضای تفصیل را ندارد، من باب اشاره مذکور گردید.
یا در بقا باقی میماند، هرگاه محتاج به بدن نشود، بدون محل قائم میگردد، در این صورت از عالم عقول و داخل در موجودات عالم جبروت میشود، برای آنها معادی مقرّر نگردیده، در هیچ شرعی به معاد آنها اخبار نداده، بهعلاوه لفظ معاد دلیل بر عدم معاد آنها میشود، چرا که معاد، عود بعد از زوال است و برای مجرّدات، تبدّلات نخواهد بود و اگر در بقاء محتاج به بدن دنیوی باشد، لازمه این قول، تناسخ است و
تناسخ در محلّش گذشته که اصل ندارد، نیز موجب منع ذوی الحقوق و اعطای غیر ذوی الحقوق میگردد و نتیجه آن اراده جزافیّه باریتعالی میشود، تعالی اللّه عن ذلک، پس باید به همین بدن باشد، به همین بدن رجعت و معاد کند.
بدان عود ارواح به ابدان دنیویّه در زمان رجعت استبعادی ندارد مگر آنکه با حس و عیان مخالف میشود که این بدن در برزخ قبر متلاشی گردیده، معدوم شده، حال چگونه عود مینماید، بهعلاوه اعاده معدوم که از محالات اوّلیه محسوب گردیده، شرذمه است و طایفه قلیله به جهت محذورات مذهبیّه در اعتقاد معادیّه به این قول قایل شدند و الّا معتبرین و کمّلین حکما و متکلّمین آن را محال میدانند؟
جواب: این استبعاد بعون الملک الوهّاب اشکالی ندارد، هرچند در صورت، مشکل مینماید. فحول در این مقام ذهول نموده، به بعض محذورات ملتزم گردیدند، لذا معاد جسمانی را انکار کردند، به روحانی قایل شدند، یا به جسم عالم دیگر گفتند، نام آن جسم را هور قلیایی؛ یعنی جسم عالم دیگر که عالم مثال، برزخ و اشباح باشد، نامیدند و گاهی به بدن اصلی تعبیر کردند، لکن ملخّص مقال در رفع اشکال آنکه جسم عنصری دنیوی بعد از اینکه متعلّق روح شده، مرکوب او گردیده، برایش فنا و زوال تصویر نمیشود، آنچه محسوس شده، متلاشی گردیده، به حقیقت او مربوط نبوده، بلکه احوال عارضه و امور طاویه بر حقیقت بوده که ریخته شده و متلاشی گردیده و الّا اصل حقیقت انسانی و طینت نفس الامری او، منبع حقیقت و حافظ صورت او گردیده، شیئیّت او به او قائم شده، مدار دوران اسم گردیده، به بقای او، انسان اطلاق میشود، هرچند غالب اعضای ظاهری او ناقص باشد، تمام اعضای غیررییسه را فاقد گردد، معدوم نمیشود؛ مانند چنبر گرد و مدوّر میشود، در برزخ قبر میماند. احدی آن را نمیفهمد؛ چنانکه معصوم خبر داده؛ بعد از اینکه بدن متلاشی شده، پوسیده
گردیده، اصل طینت انسان مانند کوّه میشود، در قبر میماند ولی فانی نمیشود.
در زمان حشر، خداوند همان را صورت خارجی میدهد، مثل قیافه اوّلی محشور میسازد؛ چنانکه بار اوّل به او لباس هستی داده، از نطفه به علقه و از علقه به مضغه رسانده، تا آنکه صورت حیوانی به او داده و سپس لباس انسانی به او پوشانده.
همچنین خداوند کوّه را نضج میدهد تا مقامی که صورت انسانی و نفس ناطقه به آن تعلّق میگیرد، با خلایق در رجعت و قیامت قیام میکند، در صورتی که عین همان بدن، عنصری دنیایی است، بههیچوجه تبدّلات و تغیّرات نیست، زیرا مناط شیئیّت شی به اعتبار حقیقت و طینت او شده، طینت و حقیقت یکی بوده، دوتا نشده، الآن کماکان است مانند حالات انسان در عالم جنینی تا به شیخوخیّت برسد، در همه احوال حقیقتا و واقعا همان است که در حال جنینی بوده با آنکه چقدر تبدّلات حاصل شد، از جنینی به دنیا آمده، حال صباوت داشت، به تدریج تغییرات نموده، نموّ کرده، به شباب رسیده، عوالمی در این مرتبه گذرانیده، به شیخوخیّت تأویل شده.
چهبسا در سیر این مراحل زیاده و نقصان نموده، سمین و لاغر شده، در بعض اعضای او نقص وارد آمده و معذلک همان بوده که بوده. در هیچ احوالی غیر او بر او اطلاق نشده، چون اصل حقیقت و طینت که منبع و محلّ این عوارض، تغییرات و تبدّلات بوده، محفوظ مانده، همان اصل حقیقت و طینت بعد از عروض موت و حصول تبدّلات و تغیّرات در عالم قبر محفوظ میماند و فانی نمیشود؛ مانند کوّه؛ یعنی چنبر گردد.
چنانکه معصوم علیه السّلام خبر داده، به کوّه تشبیه نموده. گمانم خداوند اصل طینت انسان را در برزخ قبر به شکل مدوّر قرار داده، تا در دوام اضبط و اقوم شود، برای آنکه مشکّل مدوّر اجزای او، بعضی مقوّم بعض میگردد، به خلاف شکل مستطیل که اجزای جزء او باهم مساعدت و تقویت ندارد، لذا سریع الزوال میباشد، به خلاف شکل کروی شاید برای همین نکته، آسمان و زمین به شکل کره خلق شدند.
بالجمله در قبر میماند، همان را خداوند به قدرت کامل نضج میدهد؛ چنانکه در
مرحله اوّل نضج داده، از عالمی به عالم دیگر برده، از رحم به دنیا آورده، از اوّل غیریت به هم نرسانده، در تمام صور عین اوّل بوده. همچنین سیر او در عالم قبری به عالم رجعتی یا قیامتی، بههیچوجه فرقی ندارد و عین اوّل مبعوث میشود، واقعا نه تنزیلا.
بهعبارت دیگر حقیقت و طینت انسان، مانند دانه گندم میماند، هرچه او را بیفشانی، چهقدر حالات پیدا میکند تا جمعآوری شود، آن دانه همان دانه گندم است، بلکه درهرحال از حالات صدق میکند که این همان گندم است و این نیست مگر به جهت آنکه اصل حقیقت او محفوظ است، منتهی در صورت و ظاهر مستور است.
حال ثانی او غیر از حال اوّل میماند و لکن در جمیع حالات همان اوّل است.
غایة الامر صورت شخصیّه تغییر یافت و الّا صورت نوعیّه محفوظ است. و به عبارت دیگر حقیقت و طینت انسانی مانند رنگ و جوهر، و حنا را میماند که در باطن حنا محفوظ است هرچه حالات بر حنّا طاری شود شکلهای مختلف درآید مادامی که آن رنگ حنایی باقی است اطلاق حنایی بر او صحیح است هرچند به رنگهای گوناگون درآید و همچنین مناط و مدار انسان به طینت او است تا محفوظ است انسان همان انسان است هرچند به اطوار مختلفه طلوع کند و به الوان متفاوته ظهور نماید اگرچه سبب تبدّلات و اطوارات موت طبیعی باشد توهّم نشود که اصل طینت انسان غیر از عناصر نبوده بعد از تلاشی هر جزء به اصل خود برگشته و یا معدوم شده کجا اصل محفوظی مانده که تبدّلات در حکم عوارضات گردد مضرّ به اصل حقیقت نشود هرچندان تبدّل به موت حاصل شود با آنکه بالعیان تمام بدن دنیوی او از خاکی شده استخوانها تمام پوسیده اثری ابدا از او نمانده برای آنکه اصل طینت و حقیقت انسان از عناصر اربعه اسطقسی شده یعنی از باطن عناصر اربعه گردیده که به مراتب اصفی و اجلی از این عناصر بوده و این عناصر ظواهر و مظاهر او شده قاعده لکلّ ظاهر باطن و بالعکس تأیید این ادّعا میکند از باطن عناصر خلقت آسمان و زمین محشر گردیده مقام یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ(1)آمده و حال آن
1) سوره ابراهیم، آیه 48.
که ارض یک ارض بوده افتراق و دویّیت به لطافت و کثافت شده به باطن و ظاهر فرق کرده لذا گفته شده از ما هم گذشته تمام موجودات ممکنه من العلویّة و السّفلیّة از عناصر اربعه مادّة الموادّ اشیاء گردیده شبهة ندارد بدن متکوّن از آوردن نهایت لطافت میشود بدن برزخی را میماند از ترقیّات به خلع کثافت و به سیر مقامات و تفاوت درجات خلایق را برزخی میکند استعداد رجعت پیدا میکند رجعت مینماید از استکمالات عالم رجعت خود را بدن قیامتی میسازد- به حقیقت خود رجوع میکند کثافات را از خود دور نموده لطیف گردیده که حقیقت طینت از لطیف به عمل آمده پس از طیّ درجات و سیر عوالم و مقامات به اصل خود رجوع نموده به مرکز خود برگشته از این اشارات هویدا گردیده که بدن مرکوب روح در همه عوالم یکی بوده اصل طینت همهجا محفوظ مانده بههیچوجه در هیچ عالم برای او تغیّر و تبدّل به عمل نیامده انقلابات در عوارض او شده که مدخلیّت در حقیقت نداشته مقام اطلاق هوهو را بر هم نزده در همه عوالم هوهو بوده چون اصل مادّة الموادّ محفوظ مانده به تبدّلات و تغیّرات و سیر عوالم و مقامات کامل شده خود را به مرکز اصلی و وطن واقعی خود رسانیده یعنی در عوالم انتقالات که دنیا و عالم رجعت باشد استعداد خود را کامل کرده در سلسله قوس صعودی به مرتبه کمال رسیده لطافت به هم رسانیده خود را قابل قیامت ساخته مبعوث قیامت گردیده- وقتی که حرکات افلاک متوقّف شده امر دنیا به سر رسیده نفوس موجوده در تمام عوالم کمالات خود را تکمیل کرده به نحوی که قاطبه نفوس استعداد نفخه صور را پیدا کرده در آنوقت صور را اراده حق دمیده میشود تمام نفوس مبعوث میگردند ایّام دار استکمال منقضی میشود دار استیفاء طلوع میکند از این تدقیقات و اشارات به مساعدت تفکّر و التفات دفع شکوک و شبهات در تداخل اجسام یوم المیعاد میشود برای آنکه معنی تداخل ادخال و اندراج احد الشّیئین است در دیگری امّا ذاتا و حقیقة و امّا اثارا بر هر تقدیر فرع و موقوف است بر تزاحم و تمانع احدهما بر دیگری ذاتا و یا اثرا و الّا تداخل محلّ و موضوع ندارد در محلّ کلام.
در اشکالات وارده بر وقوع رجعت و جواب از آنها و در آن چند نجمة است.
بدانکه مخالفین در صدر اوّل در بیشتر از اوقات تنقید مینمودند و بدگویی میکردند از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام محض اینکه روی مردم را از آن حضرت برگردانیده و به جانب خود نمایند و چون از احکام و اعتقادات آن حضرت از آن ملعونها سؤال مینمودند برخلاف احکام و معتقدات آن سرور جواب میگفتند و بر گفته خود که عین بدعت و ضلالت بوده به تکلّف دلیلها اقامه مینمودند و در مذهب حقّ تأویلها میسرودند و ایراد مینمودند شبهاتی را که در واقع بیاصل و هیچ بود به صورت حقّ و صواب و آنها را در نزد عامّه ناس دلیل از برای خود قرار میدادند و عذر از جهت خود میپنداشتند پس از این جهت ائمّه هدی- علیهم صلوات اللّه- بیان فرمودند ادلّه حقّهای که موصلهای به سوی طریق رشاد و نافهای از برای حجج اهل خلاف و عناد است و آن ادلّه قسمی مجملات و بعضی از قواعد مسلّمات و برخی مفصّلاتاند و از جمله آن ادلّه مجمله و شواهد متقته که امر به آن نموده و او را اصلی قرار داده که از او باز میشود هزار باب قول ایشان است صلوات اللّه علیهم اجمعین که فرمودهاند «خذ بما خالف القوم او بما خالف العامّه فانّ الرّشد فی خلافهم» چه آن که بدیهی است که قولی که به خلاف قول ایشان است همان قول امیر المؤمنین و اولاد
معصومین آن جناب است و معتقدی که بر ضدّ معتقد آنهاست همان معتقدات آن هادیان دین مبین است و از جمله مسأله رجعت است که چون آن حضرت و اولاد امجادش اعتقاد به آن نموده و خبر از او دادهاند پس مخالفین آن را انکار نمودند در نهایت انکار و اشکالاتی بر وقوع آن وارد نمودهاند که اوّل آنها این است که قول به رجعت منافی ثبوت تکلیف است چه آنکه کسی که مرده و قبل از قیامت رجوع به دنیا بنماید پس او رجوع به دار تکلیف نموده و اگر بگویید که دو مرتبه او مکلّف است بعد از اینکه به مردنش تکلیف از او ساقط شده میگوییم مکلّف بودنش مخالف با اصل است زیرا که اصل برائت ذمّه او است در این هنگام از تکلیف و آنچه بر او ثابت شده تکلیف پیش از موت است به اخبار کسانی که معاجز ظاهره مصدّق آنهاست که کیفیّت آنها از جانب حقتعالی است و در رجعت او و دو مرتبه آمدنش به دنیا اگر بخواهد تکلیف بر او ثابت بشود باید به اخبار صاحبان معجزه کذائیّه باشد و چون چنین اخباری در مرتبه ثانیه از آنها نیست پس در این هنگام تکلیفی از برای آنها نیست و اگر بگوییم که راجع به دنیا مکلّف نیست پس قول خود را نقض نمودهاید چه آنکه میگویید اینچنین شخص رجوع به دنیا مینماید به جهت اقامه دین و جهات فی سبیل اللّه تا آنکه پر شود زمین از عدلوداد چنانکه پر شده است از جوروظلم و اگر بگویید رجوع به دنیا از برای مجازات و مکافات او است از اعمال و افعال و عقایدش است پس این خلاف اجماع است زیرا که مجازات و مکافات اجماعا در روز قیامت است نه در روز رجعت پس بناء علی هذه المراتب رجعت صحیح نباشد.
و جواب از این اشکال این است که همان علّتی که در دنیا باعث شده که این رجعت کننده مکلّف باشد همان علّت به عینها در زمان رجعت هم باقی است زیرا که دار دنیا و دار رجعت دار متاع و استعداد از برای معاد در یوم میعاد است و این در نزد کسی که عالم به علّت ترکیب اجسام است از عناصر مختلفه متضادّه و اعراض متغیّره موجبه از برای عدم بقاء بسی ظاهر و هویداست و انقطاع تکلیف در دار دنیا دلالت ندارد بر عدم آن در زمان رجعت چه آنکه جایز است اینکه بوده باشد انقطاع تکلیف تا اجل
محدودی که عالم اللّه گذشته باشد که آن بعد از انقضای زمان رجعت او است چه آنکه مقتضای دار تکلیف همان است که دار قیامت نباشد پس بنابراین دار دنیا و دار رجعت هر دو دار تکلیفاند و بودن رجعتکننده فرع تکلیف او است از عناصر و اعراض متغیّره و این است جز این نیست که تکلیف از برای تعدیل نظام احوال مختلفه مکلّف است به اختلاف ترکیب و اعراض آنچنانهای که آن متاع و استعداد است از برای سفر آخرت که آن دار جزاست و اصل اوّلیّه بر جواز تکلیف همین است که ذکر شد و بقای آن را در زمان رجعت استصحاب و شغل ذمّه او به این استصحاب به تکلیف ثابت میداریم و اگر مسلّم داشته باشیم به تکلیف توقّف بر اخبار مخبر صادق صاحب معجزه داشته باشد پس آن موجود است و رجعت در نزد ما دار تکلیف است نه دار جزا و اگر مخالف بگوید که شما روایت مینمایید که در زمان رجعت صاحب خلایق با حسین بن علی بن ابی طالب است و در دار آخرت یا بعث به سوی بهشت است و یا رفتن به جهنّم و این منافی با نصّ قرآن و سنّت و اجماع است که جزا و حساب در دار آخرت است جوابش این است که به تحقیق ثابت شده عقلا و نقلا و وجدانا این جزا اوقات آن مختلف است به اختلاف مراتب اسباب و مسبّبات آن پس یک قسم از مجازات آن است که در دنیا واقع میشود و قسم دیگرش آن است که در رجعت واقع میشود و قسم دیگرش آن است که در دار آخرت واقع میشود و آنچه در روایت وارد شده که حساب خلایق در رجعت با حضرت امام حسین است او آن حساب و مجازاتی است که باید در زمان رجعت واقع شود چه آنکه از آن زمان تعبیر شود به زمان رجعت یا تعبیر برزخ و آنچه را که مخالف گفته جزا در روز قیامت است کما لا یخفی.
اشکال دوّم مخالفین بر رجعت آن است که قول به آن قولی است به غیر دلیل معتبر
و معتمد علی زیرا که آنچه به او استدلال شده است بر حقیّت آن اخبار آحادّ ضعیفه است سندا و دلالة امّا ضعف سند آنها پس ظاهر است چه آنکه آنها را روایت ننمودهاند احدی از صحابه معتمدین و الّا هرآینه آنها را روایت مینمودند علما در کتب صحاح خود و امّا ضعف دلالت پس بنابر تسلیم قبولی آنها از جهت ورود صرحة الدّلاله بر مقصود نیستند زیرا که محتمل است که مراد به رجعت رجوع دولت باشد در نزد قیام قائم که در اخبار به آن وعده داده شده و ما نیز قائل به آن هستیم چنان که در صحاح اخبار وارد شده که «لو لم یبق من الدّنیا الّا یوم واحد لطوّل اللّه ذلک حتّی یخرج رجل من ولدی اسمه اسمی و اسمه ابیه کاسم ابی فیملاء الأرض قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و جورا انّه» آنکه مراد رجوع ممات به دنیا باشد چنانکه مدّعای شماست.
و جواب آن این است که ما بهواسطه صدور اخبار متکثّره متظافره از اهلبیت عصمت و طهارت قایل به آن شدهایم که آنها تواتر معنوی را حاویاند. پس به تحقیق مکرّر شده است ذکر رجعت اموات به دنیا در احادیث و ادعیه و زیارات وارده از آن بزرگواران چنانکه شرذمهای از آنها را ما در بروج سابقه نقل نمودیم و ثبوت آن به درجهای است که اگر کسی تتبّع نماید در آثار آن بزرگواران علم قطعی پیدا میکند با رجعت در نزد ایشان از متمّمات ایمان است و قول به رجعت از شما آن بزرگواران است و به تحقیق که تفسیر نموده و یا تأویل فرمودهاند از آیات قرآن را به رجعت زیادتر از آنچه تفسیر و تأویل نمودهاند از آیات آن به یوم قیامت و نقل به اجماع شده است از شیعه اثنا عشریّه بر وقوع آن و اجماع حجّت است زیرا که آن کشف از قول معصوم میکند علاوه بر اینها خود رجعت امری است ممکن و مقدور و به تحقیق که صادقین علیهم السّلام و قرآنی که کلام ملک علّام است خبر به آن دادهاند و هرچه را که قرآن و صادقین خبر بدهند به وقوع آن و آن فی حدّ نفسه ممکن و مقدور باشد پس آن حقّ است و کلام علماء ما امامیّه متطابق و متوافق است بر وقوع آن و امّا قول کسی که تأویل نموده است رجعت را به رجوع دولت و امرونهی نه رجوع اموات به دنیا پس
این بهواسطه آن است که او عاجز شده از نصرت قول به رجعت بهواسطه شبههای که از مخالفین در خصوص آن اظهار شده است پس چون قادر نشده است بر ردّ شبهه ایشان و از آن طرف هم نتوانسته که آیات و اخبار و اجماع و حکم عقل را بر حقیّت آن تزییف نماید لذا آن را تأویل نموده است به این تأویل باطل چه آنکه رجعت ثابت نشده است به خصوص اخبار آحاد تا آنکه ممکن باشد طرح یا تأویل آنها بلکه ثبوت آن به آیات کثیره قرآنیّه و اخبار متواترة المعنای معصومیّه و اجماع از اهل حلّ و عقد از شیعه علویّه است و مخالفین که منکر آن هستند منکر این معنی از رجعت نیستند که رجوع امرونهی و دولت حقّه باشد در زمان ظهور مهدی و غافل از این هستند که التزام به این معنی همان التزام به احیای اموات و رجوع حضرت رسول و ائمّه طاهرین است به دنیا پس ایشان فی الحقیقة تکذیبکنندهاند خودشان را به این اقراری که نمودهاند علاوه بر اینها خود ایشان روایت «لترکبنّ سنن من کان قبلکم حذ و النّعل بالنّعل و القذة بالقذة حتّی انّهم لو دخلو حجر ضبّ لدخلتموه» را به طرق عدیده نقل نمودهاند چنانکه در نجمه هفتم از برج نهم مفصلا مذکور شد و نظر به مفاد این روایات چون در امم سابقه رجعت اموات به دنیا واقع گردیده و خودشان اعتراف به این دارند چنانچه در بروج سابقه سمت تحریر یافته پس باید در این امّت نیز واقع شود زیرا که سنّة اللّه فی الاوّلین جاریه است در آخرین فلن تجد لسنّة اللّه تبدیلا و لن تجد لسنّة اللّه تحویلا و سنّة الجاریة لا تنقطع.
اشکال سوّم مخالفین بر رجعت آن است که آنان که مردهاند نمردهاند مگر بعد از فناء اجلها و رزقهای خود زیرا که آنها پیش فنای آجال و ارزاق خود نمیمیرند بلکه آنان چناناند که خداوند درباره ایشان فرموده أُولئِکَ یَنالُهُمْ نَصِیبُهُمْ مِنَ
الْکِتابِ(1)و حال که چنین است پس محال است رجعت ایشان چه آنکه رجعتی است بدون اجل و رزق و رجعت بدون اجل و رزق از محالات است.
و جواب از این اشکال است که آنها مردهاند بعد از فنای آجال و ارزاقی که در دنیا قبل از مردن از برای ایشان مکتوب شده است و هرگاه که رجوع به دنیا ننمایند پس تعیّش و زندگی مینمایند به آجال و ارزاقی که از برای ایشان مکتوب شده است در زمان رجعت چنانکه درباره عزیر و درباره آنانکه خداوند در وصف حال ایشان فرموده الَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیاهُمْ(2)و درباره آن هفتاد نفری که سؤال کردند از موسی که خدا را به ایشان بنمایاند پس آنها را صاعقه هلاک نمود چه آنکه تمامت اینها رجوع به دنیا نمودند و زندگی نمودند به آجال و ارزاقی که از برای آنها در زمان رجعت مکتوب شده بوده است کما لا یخفی.
اشکال چهارم مخالفین بر رجعت آن است که اگر آن حقّ باشد هرآینه واجب است که آن ذکر شده باشد از شرایط اسلام و آن را شرط اسلام بدانند و حال آنکه مذکور در شرایط اسلام نیست مگر ایمان به خدا و به رسل و کتب و به یوم قیامة.
و جواب از آن این است ما نمیگوییم که اعتقاد به رجعت از شرایط اسلام است تا آنکه تو بگویی آن را از شرایط اسلام محسوب نداشتهاند بلکه ما میگوییم که اعتقاد به آن از شرایط ایمان است و لازم نیست آنچه را که از شرایط ایمان است، در شرایط اسلام بیان کنند، بلکه میتوان منع نمود ذکر آن را در اوایل اسلام و ابتدای آن به جهت عدم احتمال عامّه مردم و اعتقاد به آن را، زیرا آن از غیبت آنچنان است که خداوند
مؤمنین به آن را مدح فرموده و لذا در پیش گفته شد که رجعت، سرّی است از اسرار اللّه است، پس جهل به آن، ناقض اسلام نیست.
بلی، چون ضروری مذهب بودن آن نزد علمای شیعه به ثبوت پیوسته؛ چنانکه سابقا مذکور شد، پس اگر متمذهب به مذهب شیعه آن را انکار نماید، از تشیّع خارج شده و قرآن مجید ناطق به کفر او است؛ چنانکه فرموده: وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ لا یَبْعَثُ اللَّهُ مَنْ یَمُوتُ بَلی وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ* لِیُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی یَخْتَلِفُونَ فِیهِ وَ لِیَعْلَمَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّهُمْ کانُوا کاذِبِینَ(1)
چرا که کلینی،(2)عیّاشی،(3)شیخ مفید و سیّد بن طاوس(4)به سندهای خود از ابو بصیر روایت کردهاند که گفت: از امام جعفر صادق علیه السّلام از تفسیر قوله تعالی:
وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ لا یَبْعَثُ اللَّهُ مَنْ یَمُوتُ سؤال کردم که ظاهر معنی آن، این است: و به مبالغه تمام به خدا قسم میخورند که خداوند آنها را که مردهاند، زنده نمیگرداند، بلکه زنده میگرداند و وعده لازمی بر خداست و لکن اکثر آنها نمیدانند.
حضرت پرسید: سنّیان با تو چه میگویند و تو در مورد این آیه چه میگویی؟
گفتم: مشرکان سوگند یاد میکنند که خدا مردهها را در قیامت زنده نمیکند.
حضرت فرمود: هلاک و زیانکار باد کسی که این سخن را میگوید! از ایشان بپرس سوگندشان به خدا بود یا به لات و عزّی.
ابو بصیر گفت: فدایت شوم! معنی آیه را بفرما.
حضرت فرمود: چون قائم ما ظاهر شود، خدا جماعتی از شیعیان ما را زنده
میگرداند تا شمشیر ما را بر دوش گذاشته، مهیّای جنگ شده، به یاری آن حضرت بیایند. وقتی این خبر به جمعی از شیعیان ما که نمرده باشند، برسد، گویند: فلان، فلان و فلان از قبرها مبعوث شدهاند و در خدمت حضرت قائماند.
جمعی از سنیّان به ایشان گویند: ای گروه شیعه! چه بسیار دروغ میگویید؟ این زمان دولت شماست و هر دروغی که میخواهید میگویید، نه، و اللّه! زنده نشدهاند و تا قیامت زنده نخواهند شد و حقتعالی قول ایشان را در این آیه حکایت فرموده است.
در تفسیر علی بن ابراهیم(1)بعد از نقل این مضمون از حضرت ابی عبد اللّه، فرموده:
به تحقیق قرآن ناطق است به کفر کسی که رجعت را انکار نماید، بعد از بیان در آنجا میفرماید: وَ لِیَعْلَمَ الَّذِینَ کَفَرُوا(2)که مراد از آنان، منکرین رجعتاند.
اشکال پنجم مخالفین رجعت: این با حدیث مروی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله منافی است که فرموده: من مات، فقد قامت قیامته(3)هرکس مرد، قیامتش برپا شده، پس اگر دوباره به دنیا رجوع نماید، معلوم میشود قیامت او قیام ننموده و الّا به دنیا رجوع نمیکرد.
جواب: این روایت بر سبیل مجاز بالمشارفه است؛ یعنی کسی که مرد، به تحقیق بر آنچه عن قریب و روز قیامت وارد بر او میشود، آگاه شد.
اشکال ششم: روز مردن انسان، اوّلین روز آخرت و آخرین روز دنیاست، پس اگر
دوباره به دنیا رجوع نماید، همانا روز موتش نه روز اوّل آخرت است و نه روز آخر دنیا، بلکه آن روز به مثابه وسط دنیای او است.
جواب: بر فرض روایت بودن این مضمون، مراد از اوّلین روز آخرت بودنش، بر سبیل مجاز و تجوّز است، کما لا یخفی.
یا آنکه میگوییم: مراد از آخرت، آخرت به معنی الاعمّ است که شامل دار رجعت هم هست، پس اشکالی وارد نیست.
اشکال هفتم: آن منافی با تکلیف است، زیرا شرط تکلیف، مختار بودن مکلّف است، نه ملجا بودن و هرگاه حضرت قائم علیه السّلام زمین را پر از عدلوداد نماید، مکلّف در آنوقت به ترک معاصی و فعل طاعات ملجا میشود و این منافی با تکلیف است که شرط آن مختار بودن مکلّف است، نه ملجا بودن.
جواب: هرگاه قائم و آبای طاهرین او، از اقامه دین متمکّن شوند، تا آنکه زمین پر از عدلوداد شود، قیامشان باعث الجای مکلّف بر فعل طاعات و ترک معاصی به درجهای که قادر بر غیر این نباشد، نمیشود، بلکه آن بزرگوار مکلّف را به ملازمت امتثال اوامر و اجتناب از معاصی میخواند و قتل آنکه اینها را قبول نکند، لطفی برای مکلّف است که آن را بیرون از اختیار نمیکند و در آن حال به فاعل مختار بودن خود نیز باقی است؛ چنانکه حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله با مشرکین جهاد فرمود، مردان آنها را به قتل آورد، زنان و فرزندانشان را اسیر نمود و آنها را به قبول شهادتین ملزم کرد، مع ذلک آنها بهواسطه دیدن این رفتار از آن بزرگوار، از فاعل مختار بودن بیرون نرفتند و رفتارهای آن سرور موجب الجا و اضطرار آنان به قبول اسلام نشد؛ حکم زمان پیغمبر با زمان قیام قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- یکی است و آنچه درباره مکلّفین زمان پیغمبر جواب مخالف است، جواب ما درباره مکلّفین در زمان ظهور و رجعت ائمّه طاهرین و طریق الحق است و الحمد للّه واضح و سبیل الهدی منیر لائح.
اشکال هشتم: اگر رجعت حقّ باشد، پس وقتی یزید، شمر، ابن ملجم و امثال ایشان به دنیا رجوع نمایند؛ چنانکه صریح اخبار است که ما حضّ الأیمان و ما حضّ الکفر، رجوع و از کردههای خود در دار دنیا توبه میکنند؛ واجب است توبه آنان به ذروه قبولی افتد و مطیع امر امام شوند، پس در این هنگام بر شما طایفه امامیّه واجب است آنها را درست بدانید و چون چنین باشد، الآن نمیتوانید آنها را لعنت نمایید و در دار دنیا از ایشان بیزاری جویید، زیرا ممکن است آنها در زمان رجعت از دوستان و موالیان شما باشند و اگر بگویید ایشان از قبولی توبه مأیوس شدهاند، پس توبه درباره ایشان احتمال داده نمیشود؛ میگوییم: دواعی معصیت از ایشان مرتفع شده و لا سیّما با علم ایشان از تعذیب شدنشان تا وقت رجعت.
جواب این اشکال در نجمه دوازدهم برج نهم از کلام شیخ مفید و توضیح صاحب ریاض الشهاده بما لا مزید علیه گذشته، پس فایدهای در اعاده آن مترتّب نیست، فارجع الی هناک، در اینجا مزیدا بر آنچه آنجا ذکر شده، میگوییم: بر فرض که امثال یزید، شمر و ابن ملجم هنگام رجوع به دنیا، توبه نمایند، امّا آن از روی صدق و راستی و تنبّه ایشان در زمان رجعت از جواز توبه نیست و رفتن اسباب عناد و نفاق با معصومین امجاد و معاینه عذاب و پشیمانی از آنچه در دنیا نمودهاند، زیادتر، بیشتر و شدیدتر از آن چیزی است که در روز قیامت به آنها میشود، حال آنکه خداوند متعال از حال آنها با معاینه آن عذابها خبر میدهد: وَ لَوْ تَری إِذْ وُقِفُوا عَلَی النَّارِ فَقالُوا یا لَیْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُکَذِّبَ بِآیاتِ رَبِّنا وَ نَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ(1)
خداوند به احوال مخلوقات و به آن چیزیکه مخلوقاتش به آن مبتلا میشوند، علیم است، آنها را تکذیب بقوله فرموده: بَلْ بَدا لَهُمْ ما کانُوا یُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ وَ لَوْ
1) سوره انعام، آیه 27.
رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ(1)و اگر گفته شود اهل قیامت که توبه ایشان قبول نمیشود، بهواسطه این است که آنها از دار تکلیف خارج شدهاند، به خلاف اهل رجعت، چرا که ایشان نزد شما داخل در مکلّفین و واقع در دار تکلیفاند، پس چرا باید توبه ایشان قبول نشود؟
جوابش این است: خداوند درباره مردمان مذکور و امثال ایشان به تعذیب و تخلید آنها در نار از روزی جزم و حتم حکم فرموده؛ چنانکه فرموده: وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِیماً(2)حال آنکه باریتعالی به امکان توبه درباره ایشان عالم است و معذلک به قبول نشدن آن درباره کسی که مؤمنی را متعمّدا به قتل برساند، حکم فرموده؛ یَحْکُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ(3)
سرّ حقیقی عدم توبه ایشان آن است کسی که در دار دنیا به آن خبایث و رذالت عظیم بود که مثل علی بن ابی طالب یا حسین بن علی علیهما السّلام را کشت و یا مؤمن دیگری را متعمّدا به قتل آورد، همانا در حقیقت ذات و کونت جبّلت آن مقتضی برای توبه نیست، چراکه توبه در محلّ قبولش واقع نمیشود مگر از حقیقتی که در آن پاکی باشد تا مقتضی توبه گردد و اگر صاحب آن خبایت عظیم، در حقیقت پاکی و پاکیزگی بود، در دنیا متصدّی قتل مؤمن نمیشد، پس لعن ایشان و برائت از آنها به جهت علم قطعی عادّی به توبه ننمودن آنها در زمان رجعت واجب است و بر فرض توبه نمودن، قبول نشدن، قطعی است، چرا که باریتعالی میفرماید: وَ لَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ
السَّیِّئاتِ حَتَّی إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّی تُبْتُ الْآنَ(1)و این آیه در حقّ مذکورین صادق است.
چنانکه مفادّ آیه وَ لَا الَّذِینَ یَمُوتُونَ وَ هُمْ کُفَّارٌ(2)ایضا درباره ایشان صادق است. نیز آنان از مصادیق آیه مبارکه فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ کَفَرْنا بِما کُنَّا بِهِ مُشْرِکِینَ* فَلَمْ یَکُ یَنْفَعُهُمْ إِیمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا(3)میباشند و اینها کاشفاند از اینکه هنوز در آنها دواعی معصیت و مخالفت باقی است، اگرچه متعلّقات آن معاصی، از آنها مرتفع شده باشد.
اشکال نهم: لازمه قول به رجعت و اعتقاد به آن، قایل شدن به جواز تناسخ و قول به تناسخ کفر است، چه اشخاصی که هنگام رجعت به دنیا رجوع مینمایند، جسدهای آنها فانی شده، در قبورشان نیست، مگر همان طینت اصلی که آن لطیف است؛ مثل عالم آخرت که اشیای آن تماما لطیفاند، پس هرگاه به دنیا رجوع نمایند، لابدّ در غیر بدن دنیایی خود رجعت میکنند و لازمه این حرف، آن است که آنها در وقت رجوع بر غیر حال دنیایی خود بوده باشند تا در این هنگام بین ایشان و موجودات آن زمان، مجانست و مؤانستی باشد؛ این عین تناسخ و باطل است.
جواب این اشکال مبتنی بر بیان مذهب تناسخیّه است تا حقیقت جواب از آن فهمیده شود.
بدان یکی از مذاهب عاطل باطل، مذهب تناسخیّه است و آن عبارت است از تعلّق ارواح به ابدان و اجسام دیگر بعد از بطلان ابدان عنصریّه، در همین عالم محسوس
دنیایی که در اجسام عنصریّه دنیویّه دوران داشته باشد «و عرّفة القوم بأنّه عبارة عن انتقال النفس من هذا البدن بعد فساده و اضمحلاله إلی بدن مباین له منفصلا عنه فی هذه النشأة الدنیویه».
قایلین به تناسخ بر مذاهب عدیدهاند. جماعتی قایل شدهاند نفس انسانی بعد از موت و فساد بدن، به بدن انسان دیگر منتقل میشود؛ مثلا روح زید بعد از موت به بدن زید دیگر و هکذا، این جماعت به نسوخیّه مسمّا شدند.
جماعت دیگر به انتقال روح انسانی بعد از موت به ابدان حیوانات، بهایم و حشرات الارض، هریک به تناسب خود قایلاند؛ مثلا ارواح سعدا به ابدان حیوانات شریفه؛ مانند اسب و نحو آن و ارواح اشقیا به ابدان حیوانات شقیّه؛ مانند سگ و خوک، روح شخص شجاع مثلا به بدن شیر منتقل میشود و هکذا، این جماعت به مسوخیّه مسمّا شدند.
طایفه دیگر به انتقال ارواح بعد از موت به نباتات از اشجار و گیاهها قایل شدهاند، این جماعت به فسوخیّه نامیده شدهاند.
قومی دیگر از ایشان به انتقال ارواح بعد از موت به سوی جمادات چون احجار و امثال آن قایلاند، این طایفه را رسوخیّه مینامند.
بنابراین قایلین به مذهب تناسخ چهار طایفهاند: نسوخیّه، مسوخیّه، فسوخیّه و رسوخیّه.
قول دیگری نیز از ایشان نقل کردهاند که قایلین به آن، پنجمین طایفه از اهل تناسخاند و برعکس طوایف اربعهاند، چرا که من جهة الصعود لا من جهة النزول به تناسخ قایل شدهاند و گفتهاند روح نباتی به بدن انزل مراتب حیوانات؛ چون دود و کرم و روح انزل حیوانی بعد از فساد بدن او، مندرجا به بدن حیوانات اشرف از آن، منتقل میشود تا آنکه به بدن انسان و روح انسانی و بعد از موت او به جسم ملکی منتقل میشود.
بطلان تناسخ به همه معانی مذکور، اجماعی و ضروری دین اسلام است، بلکه تمام
اهل ادیان و ملل از هر شریعتی، به بطلان آن قایل است. از ضروری دین اسلام است که حق سبحانه و تعالی بعد از میراندن بندگان خود، روحهای ایشان را برای سؤال قبر و فشارش آنها به بدن اصلی تعلّق میدهد و بعد از آن ارواح را به ابدان مثالیّه در عالم برزخ برمیگرداند که پیش از قیامت است؛ سعدا در آن عالم به نعمای الهیّه متنعّماند و اشقیا به عذاب الهی معذّباند، بعد از قیامت کبرا دوباره حقتعالی به قدرت کامل خود ارواح را به جهت حساب و مجازات به ابدان عنصریّه دنیویّه؛ برمیگرداند چنان که تفصیل هریک در محلّ خود مذکور است.
اصحاب تناسخ چون منکر حشرونشر، معاد و قیامتاند، تعطیل در نفوس را باطل میدانند و به جهت بعضی شبهات و تلبیسات شیطانی به شرع و ملّتی اقرار و اعتراف و اعتقاد ندارند، لذا به این مزخرفات و اقاویل فاسد قایل شدهاند و عمده دلیل بر بطلان اقاویل فاسد ایشان، همان اجماع اهل ملل و ضرورت اسلام بر بطلان آنهاست، هر که زیادتر از این در بیان تناسخ و بطلان آن بخواهد، به مطوّلات رجوع نماید.
بعد از ذکر اینها جواب اشکال تناسخ چنین است: وقتی تناسخ لازم میآید که بگوییم ارواح هنگام رجعت در غیر اجساد دنیویّه خودشان رجوع مینمایند.
امّا هرگاه آنها در وقت رجعت به ابدان دنیوی خود برگردند، تناسخ لازم نیاید، بلکه نحوه رجوع ارواح در ابدان خود در رجعت، همان نحوه رجوع آنها به ابدان در روز قیامت میباشد و بدیهی است به رجوع روح در قیامت به بدن دنیایی خود، تناسخ نگویند، پس رجوع روح به بدن خود در زمان رجعت هم، تناسخ نباشد و آنچه در اشکال گفتهاند که در قبر جز همان طینت اصلی نمیماند و بدن، حشر و نشری از آن طینت است؛ همان جواب ما به آنها در بدن رجعتی و دنیایی است، زیرا اصل این بدنها همان طینت اصلی است، آن طینت به خود میگیرد و در هر عالمی به اعراض و مکان و وقت آن عالم ملبّس میشود، پس ممزوج میشود آن طینت را در هر عالمی آن چه از آن عالم از اعراض آن است پس در دنیا عارض میشود آن طینت را از کثافت دنیویّه و در برزخ عارض میشود آن را از عوارض عالم برزخ و در آخرت عارض
میشود آن طینت را لطایف آن عالم پس بنابر ما ذکر کسانی که در رجعت رجوع میکنند برمیگردند بر حال و هیئت اهل رجعت و حاصل میشود مجانسة و مؤانست مابین آنها و لازم نمیآید از این عود آنها تناسخ و قول به آن و الّا لازم میآید که در این تبدّلات دنیویة که عارض ابدان میشود هم قائل به تناسخ باشیم و این بدیهیّ البطلان است، کما هو الواضح.
بدان اشکال دهم مخالفین بر رجعت که بین آن و معاد در روز قیامت مشترک الورود است، شبهه تداخل اجسام میباشد که گفتهاند: اگر بازگشت در عالم رجعت و قیامت به اجساد دنیوی باشد، مکان و محلّ، وسعت حشر و قیام همه را ندارد، بداهت عقل و وجدان بر این مدّعی حاکماند که قهرا تداخل لازم میآید و قیام تدریجی به ضرورت شرع محلّ ندارد، زیرا حشر خلایق، در یوم واحد میشود؛ چنان که لسان شرع، اینگونه خبر داده و مفروض آن است که حضرت حقّ، عالم دیگری خلق نمیکند تا تمام مخلوقات را در آن بعث کند که گنجایش همه را داشته باشد؛ طوری که تداخل لازم نیاید، پس قیام اجساد در روز رجعت و معاد تداخل اجسام را لازم دارد و تداخل اجسام مخالف ضرورت مذهب، بلکه دین است، به جهت آنکه موجب سلب حشر از جمیع اجسام میشود و هر نفس به مکافات عمل خود نمیرسد.
بهعلاوه مفاسد دیگری هم دارد، از جمله، اختلاف اعمال متداخلین، موجب جزای عمل احدهما، مورث ظلم بر دیگری و یا منع فیض از دیگری خواهد شد.
اوّل؛ میتوان گفت: در رجعت ممکن است بعث و رجوع تدریجی باشد؛ یعنی رجوع اموات به دنیا در زمان حکمرانی هر امام متدرّجا از عدّه معیّنی واقع شود و
لسان اخبار از بیان این کیفیّت که عود رجعتکنندگان دفعتا واحدتا یا به تدریج است، ساکت میباشد، کما لا یخفی علی المتّبع الخبیر و النّاقد البصیر، امّا عود در قیامت، آن چه ضروری شرع است و مستشکل گفته، این است که تمام خلق در یک روز مبعوث میشوند، امّا کیفیّت بعث آنان به چه نحو است، معلوم نیست و ظاهرا مورد این اشکال روز قیامتی را که مقدار آن، پنجاههزار سال از سنین ربوبیّه است، مثل روزهای دنیا پنداشته، فلذا چنین اشکالی نموده و در اخبار رجعت رسول صلّی اللّه علیه و اله و امیر گذشت که مراد از این روز، روز رجعت نبوی است که پنجاههزار سال میباشد.
دوم؛ تداخل فرع، تمانع، تزاحم و بداهت عقلیّه تزاحم لوازم اجسام کثیف که ثقالت و کثافت آنها عایق و مانع از اجتماع آنها گردد و الّا برای اجسام لطیف و اهل عالم لطیف؛ مثل ملایکه، موجودات علویّات و زمین محشر مزاحمت و ممانعت نخواهد بود و عقل به این حاکم است، نیز شاید شبهه کرد که ابدان نفوس بشری به اقتضای حرکت جوهری ذاتی و سیر فلکی در عالم رجعت و قیامت، لطیف خواهند شد و کثافات این عالم را از خود خلع خواهند نمود، چرا که استعداد خلقتی همین اقتضائات را مقتضی بوده، برای همین استکمالات و ترّقیّات، عوالم متعدّد را سیر نموده، باب لطافت را به سوی خود مفتوح فرموده و آنا فآنا بدن خود را لطیف نموده، تا آنکه آن را بدن رجعتی و قیامتی ساخته.
پس برای اجسام لطیف مزاحمت تصویر نمیشود و به دلایل عقلی و نقلی- چنان که در جایی مبرهن شده- بدن رجعتی و قیامتی لطیف میشود، چون عالم رجعت قیامة فی حدّ ذاتها الطف از این عالم میباشند به نحوی که هرگاه تمام جنّ و انس من الاوّلین و الأخرین مجتمع شوند بههیچوجه مزاحمت ندارند از بسکه آن اجسام شفّاف و لطیفاند، چرا که کثافات عایقی و مانعی را از خود دور نمودهاند و مکان و زمان از هردو عالم رجعت قیامت هم مصفّا شدهاند.
چنانکه در قرآن مجید فرموده: یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ(1)با آنکه ارض
1) سوره ابراهیم، آیه 48.
همین ارض خواهد بود و لکن به لطافت و کثافت فرق نموده و به نظر ناظر، غیر آن ارض به نظر میآید و الّا برای موجود، فنا و زوال نخواهد بود و دیگر خلقت ارض نخواهد شد، مگر بعد از مثوی و مأوا گرفتن بهشتیان در بهشت و دوزخیان در دوزخ؛ چنانکه در تفسیر برایة أَ فَعَیِینا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ(1)وارد است و اگر هنگام حشر و بعث در قیامت زمینی دیگر خلق میشد همانا معصوم به مغایرت خلقتی خبر میداد ولی در آثار و اخبار ابدا به این مغایرت خلقتی اشاره نشده.
غایة الامر از اخبار قیامت چنین استفاده میشود: انعام اعلی و برتر از این عالم، الطف و ارقّ از این است و تبدّل مغایرت ذاتی را لازم ندارد، بلکه مفادّ این استفاده، به لطافت و کثافت هم حاصل خواهد گردید و به مغایرت ذاتی این زمین با آن زمین محتاج نخواهد بود.
ختمة للعبقریّة و تحفة للبریّة بدان چون اخباری وفیر و احادیثی کثیر از سادات امّت درباره رجعت، عزّ صدور یافته که با مندرجات و بروج سالفه غیر مرتبط و عدیم الألفه بودند، لذا این ناچیز این خاتمه را برای عبقریّه به مثابه باب نادری قرار دادم که دأب ارباب حدیث است؛ آن را آخر هر عنوان قرار داده، اخبار نادره آن عنوان را ذیل آن مینگارند.
پس میگوییم: جمله، خبری است که حمّاد، او از فضیل و او از باقر علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: جبت و طاغوت مگویید؛ یعنی این دو ملعون را که ابو بکر و عمر باشند با این دو اسم ذکر مکند و نام رجعت مبرید، اگر مخالفان به شما بگویند شما پیشتر این را میگفتید، بگویید امروز نمیگوییم، زیرا رسول خدا صدهزار درهم صد هزار درهم به خلایق میداد و دلهایشان را به دست میآورد تا شرّشان به آن حضرت نرسد، شما با زبان چرب و سخنان نرم دلهای ایشان را به دست نمیآورید.
1) سوره ق، آیه 15.
ایضا به این اسناد از حمّاد، او از زراره روایت کرده، او گفته: در مورد این امور بزرگ مانند رجعت و امثال آن از صادق علیه السّلام سؤال کردم، فرمود: آنچه میپرسید، هنوز وقتش نرسیده؛ چنانکه خدای تعالی فرموده: بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ(1)بلکه چیزی را تکذیب نمودند؛ یعنی این را که به علم آن احاطه نکردهاند و هنوز تأویلش به ایشان نرسیده.(2)
در کتاب مذکور از سعد، او از ابن عیسی، او از بزنطی، او از حسین بن عمر بن یزید، او از عمر بن ابان، او از این بگیر و او از صادق علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود:
گویا حمران بن اعین و میسر بن عبد العزیز را میبینم که خلایق را با شمشیرهای خودشان میان صفا و مروه به خاک هلاک میاندازند.(3)
ایضا سعد از احمد بن محمد بن سیّاری، او از احمد بن عبد اللّه بن قبیضه، او از پدرش و او از بعضی رجال خود از صادق در خصوص قول خداوند عزّ و جلّ یَوْمَ هُمْ عَلَی النَّارِ یُفْتَنُونَ(4)روایت نموده که آن حضرت فرمود: مراد از آیه، این است که خلایق در روز رجعت شکسته میشوند؛ چنانکه طلا را برای بیرون آوردن غش آن میشکنند، تا اینکه هرچیز به حقیقت خود برمیگردد؛ یعنی خلایق در روز رجعت امتحان میشوند تا شقاوتشان ظاهر شود.(5)
در کتاب مذکور از حسن بن راشد، او از محمد بن عبد اللّه بن حسین روایت کرده او گفته: با پدرم خدمت حضرت صادق علیه السّلام مشرّف شدم، در آن اثنا بین آن حضرت و پدرم سخنی گذشت، پدرم خدمت آن جناب عرض کرد: در خصوص کوّه
چه میفرمایی؟
فرمود: در این خصوص چیزی را میگویم که خدای تعالی در قرآن مجید فرموده و تفسیر آن، بیست و پنج شب پیش از نزول این آیه، در وقتی است که به دنیا رجوع کنند و خونخواهی ایشان تمام نشود.
در آن حال پدرم عرض کرد: خدای عزّ و جلّ میفرماید: فَإِنَّما هِیَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ* فَإِذا هُمْ بِالسَّاهِرَةِ(1)خدای تعالی از این چه معنی خواسته که فرمود: چون از ستمکاران انتقام گرفته میشود و ایشان میمیرند، ارواحشان بیدار میماند، نمیخوابد و نمیمیرند.(2)
ظاهر ترجمه این است که چون نفخه دوّم واقع میشود، همه ایشان به حالت بیداری میافتند، در آن کتاب است که مؤلّف گوید: وصف مخالفان این رجعت با خسران و زیان برای این است که ایشان بعد از کشته شدن معذّب میشوند و عذابشان به آخر نمیرسد، بلکه عذابهای روز قیامت برایشان مهیّاست یا اینکه ایشان نمیتوانند انواع قتل و عقاب را چاره کنند، پس از این جهت این رجعت، رجعت زیان کننده است و گمان چنان است که تقدیر قول او فَإِذا هُمْ بِالسَّاهِرَةِ فاذا هم بالحالة السّاهرة باشد. بنابر تقدیری که اسناد ساهره به سوی حالت مجازی باشد، اینکه تقدیرش این است فی جماعة ساهرة.
بیضاوی گفته: معنی قالُوا تِلْکَ إِذاً کَرَّةٌ خاسِرَةٌ(3)این است که این رجعت، رجعت صاحب خسران و زیان است یا صاحبان آن زیانکاراناند.
بنابر تقدیر دوّم، حاصل معنی این میباشد: اگر نقل رجعت صدق شود و تحقّق به هم رساند، هرآینه ما از جمله زیانکاران میباشیم، زیرا آن را تکذیب مینمودیم و به آن اعتقاد نداشتیم و این سخن را از راه استهزاء میگویند.
قول خدای عزّ و جلّ فَإِنَّما هِیَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ متعلّق به محذوف و تقدیرش این است: آن رجعت را دشوار میشمارید، زیرا آن رجعت نیست، مگر یک صبحهای که عبارت است از نفخهای که واقع میشود، ناگاه همرایشان در ساهره روی زمین زنده میباشند، بعد از اینکه در زیرزمین مرده بودند؛ معنی ساهره، زمین سفید و هموار است. نامیدن آن زمین بر این، از این جهت است که اصل معنی ساهره، جاریشونده است، چون در زمین سفید هموار سراب، مانند آب جاری میشود، از این جهت آن را به ساهره نامیدند و ضدّ این معنی نائمه نامیده میشود یا ساهره مأخوذ از سهر و آن به معنی بیداری است، چون سالک آن زمین از بیم، همیشه بیداد میشود از این جهت ساهره نامیده شد، بعضی گفتهاند ساهره، نام جهنّم است و در تفسیر علی بن ابراهیم(1)این آیه را ذکر نموده: بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ کَذلِکَ کَذَّبَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ(2)چیزی را تکذیب نمودند که به علم آن احاطه نکردهاند، هنوز تأویل آن به ایشان نرسیده؛ یعنی هنوز مصداق آن، برایشان ظاهر و متحقّق نگشته و آنان که پیش از ایشان بودند، بدین نهج تکذیب نمودند.
علیّ بن ابراهیم بعد از ذکر این آیه گفته: این آیه در خصوص رجعت نازل شد.
بنابراین معنی آیه چنان میشود که وقوع را تکذیب نمودند؛ یعنی گفتند آن هرگز واقع نخواهد شد.
بعد از آن خدای تعالی فرموده: وَ مِنْهُمْ مَنْ یُؤْمِنُ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ لا یُؤْمِنُ بِهِ وَ رَبُّکَ أَعْلَمُ بِالْمُفْسِدِینَ(3)از ایشان عدّهای وقوع رجعت را تصدیق و عدّه دیگر انکار میکنند و پروردگار تو به فسادکنندگان داناتر است؛ یعنی میداند مفسدان چه کسانی هستند.
در تفسیر مذکور آورده: معنی آیه وَ لَوْ أَنَّ لِکُلِّ نَفْسٍ ظَلَمَتْ ما فِی الْأَرْضِ
لَافْتَدَتْ(1)این است که اگر در روز رجعت، هر ذی نفسی که در حقّ آل محمد ظلم و ستم نموده، به همه اموال روی زمین مالک شود، هرآینه آنها را برای خود فدا میدهد تا از عذاب و اذیّت روز رجعت در امان باشد.(2)در تفسیر مذکور، این آیه را ذکر نموده؛ وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً(3)همه مخلوقات را به حشر میآوریم و احدی را باقی نمیگذاریم.
شیخ طبرسی گفته: علما در معنی این آیه: وَ حَرامٌ عَلی قَرْیَةٍ أَهْلَکْناها أَنَّهُمْ لا یَرْجِعُونَ(4)بر اهل قریهای که در دنیا با عذاب هلاکشان کردهایم، حرام است که در روز رجعت به دنیا برگردند؛ اختلاف نموده، وجوه چندی ذکر کردهاند، یکی از آنها این است که کلمه «لا» در قول خدای تعالی لا یَرْجِعُونَ، زاید است. بنابراین معنی کلام این است: بر اهل قریه که خدا ایشان را در دنیا با بلا و عذاب هلاک گردانیده، حرام است که به دنیا رجوع نمایند.
بعضی گفتهاند: معنی آن، این است: بر اهل قریه که هلاک شدهاند، واجب است که به دنیا رجوع ننمایند و حرام به معنی واجب آمده است.
وجه دوّم این است که حرام است عمل خیر اهل قریهای که به سبب معاصی و گناهان هلاک شدهاند، از ایشان مقبول گردد، زیرا ایشان به سوی توبه و انابه بر نمیگردند.
سوّم این است که حرام است بعد از وفات رجوع نکنند، بلکه زنده شده، رجوع مینمایند تا جزای عمل نیکوبد را ببینند(5)و در کتاب منتخب البصایر،(6)از سعد، او از ابن عیسی، او از علی بن حکم، او از ابن ابی عمیره، او از ابی داود و او از بریده اسلمی
روایت نموده، او گفته: رسول خدا فرمود: حال شما چگونه میشود وقتی که امّت من از ظهور مهدی مأیوس و نومید شوند، بعد از آن، از جرم آفتاب صدایی بیاید و به سبب آن، اهل آسمان و زمین شاد شوند.
عرض کردم: یا رسول اللّه! آیا بعد از موت؛ یعنی بعد از مردن خلایق واقع میشود.
فرمود: به خدا سوگند! هرآینه بعد از مردن، هدایت، ایمان و نور است.
عرض کردم: آیا عمرها در این زمان درازتر و بیشتر میباشد یا در زمان رجعت؟
فرمود: عمرهای زمان رجعت دو برابر عمرهای این زمان میباشد.
عبد اللّه بن محمد از وشّا، او از احمد بن عابد، او از ابی خدیجه روایت نموده، او گفته: از صادق شنید، میفرمود: از خدای تعالی در خصوص پسر اسماعیل مسألت نمودم که بعد از من او را باقی بگذارد. خدای تعالی از این مقام ابا نمود، لکن در خصوص وی برایم رتبه و منزلت دیگری عطا فرمود و آن این است که او اوّلین کسی است که با ده نفر از اصحابش زنده میشوند، از قبر برمیخیزند، یکی از ایشان عبد اللّه بن شریک و صاحب بیدق اسماعیل است.(1)
در تفسیر این آیه ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ وَ أَمْدَدْناکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ جَعَلْناکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً(2)یعنی بعد از آنکه درآوردن و غلبه کردن را بر بنی امیّه گردانیدیم، برای شما قرار دادیم، شما را به اموال و اولاد امداد نمودیم و یاران شما را بیشتر از ایشان کردیم، در خطبه مخزونه علویّه آمده: برای مضمون این آیه نشانههایی است؛ مثل قلعهبندی کوفه با قراولان و نگهبانان، خندق ساختن، سوزاندن، پاره کردن مشکهای آب، زاویهها از کوچههای کوفه، چهل شب معطّل گذاشتن مساجد، سپر بر کار بیدق در اطراف مسجد بزرگ میجنبد، آنها به بیدق هدایت میمانند. لکن کشنده و کشته
شده هردو در جهنّماند و قتل بسیار، مرگ عام بیشمار، کشتن نفس زکیّه پشت کوفه با هفتاد نفر و مذبوحیه که میان رکن و مقام ذبح میشود و کشتن سبع مظفر به طریق صبر به جهت بیعت با بتها با بسیاری از شیاطین انس، مراد از صبر این است که یکی را بگیرند و با سنگ و از اعراض تیر بزنند تا بمیرد.(1)
شیخ طوسی در کتاب الغیبه،(2)او از محمد بن علی، او از جعفر بن بشیر، او از خالد ابی عماره و او از مفضّل بن عمر روایت نموده، او گفته: ما از قائم صحبت میکردیم و میگفتیم هرکه از اصحاب ما فوت کند، هرآینه به ظهور آن حضرت منتظر میباشد.
در آن حال صادق علیه السّلام فرمود: چون قائم قیام مینماید، سر قبر مؤمن میآید و به او میگوید: ای مؤمن! صاحبت ظهور نموده، اگر میخواهی در خدمت او باشی، باش و اگر میخواهی در کرامت و نعمت پروردگار خود بمانی، بمان!
در کتاب کافی(3)از محمد بن یحیی، او از احمد بن محمد، او از محمد بن سلیمان، او از عمّار بن مروان و او از کسی که از صادق علیه السّلام شنیده، در حدیث طولانی در خصوص کیفیّت قبض روح مؤمن، روایت نموده که آن حضرت فرمود: مؤمن بعد از قبض روح، آل محمد را در جبّار رضوی زیارت میکند، در خدمت ایشان میباشد، از طعام ایشان میخورد، از آشامیدنی ایشان میآشامد و در مجلس ایشان صحبت میکند تا وقتی که قائم ما اهلبیت قیام نماید. وقتی قائم ما قیام مینماید، خدای تعالی ایشان را زنده میگرداند، طایفهبهطایفه، لبّیکگویان، به آن حضرت رومیآورند.
در این هنگام اهل باطل شکّ میکنند و آنانکه از حرام نمیپرهیزند یا حرمت شهر حرام را رعایت نمیکنند، مضمحل میباشند. اندکی میگذرد که شتابکنندگان در
خصوص ظهور آن حضرت هلاک میشوند و از اعتقادی که در خصوص وجود ظهور آن حضرت کرده بودند، برمیگردند و اعتقادشان فاسد میشود و کسانی که در این خصوص در مقام تسلیم و رضا بودند، نجات مییابند، پس چون مؤمن- چنانکه مذکور گردید- بعد از وفات تا وقت ظهور در جبال رضوی، در خدمت ائمّه میباشد، از این جهت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به علی علیه السّلام فرمود: تو برادر منی! وعدهگاه تو و من، وادی السلام است.
در منتخب البصایر(1)است که حسین بن احمد، او از محمد بن عیسی، او از یونس، او از بعضی اصحاب ما، ایشان از ابی بصیر و او از باقر علیه السّلام روایت نموده که از آن حضرت از معنی قول خدای تعالی إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ آیَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِینَ(2)پرسیدم، فرمود: گردنهای بنی امیّه پیش این آیه پست میشوند، آن آیه در وقت زوال آفتاب؛ یعنی وقت ظهر آشکار میشود و آن عبارت از علی بن ابی طالب علیه السّلام است که هنگام ظهر بالای سر خلایق آشکار شده، یک ساعت نمایان میگردد، حتّی روی مبارکش دیده میشود، طوری که خلایق حسبونسب آن حضرت را میشناسند.
بعد از آن فرمود: آگاه شوید! به درستی که بنی امیّه در آن زمان چنان میباشند که اگر مردی از ایشان در پشت درختها پنهان شود، هرآینه آن درخت گوید: این مرد از بنی امیّه است، آنگاه او را به قتل میرسانند.
در دار السلام عراقی است که جابر گوید: خدمت حضرت باقر علیه السّلام عرض کردم:
کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ*(3)
آن حضرت فرمود: و منشوره.
عرض کردم: منشوره چیست؟
فرمود: جبرییل این آیه را چنین آورده: کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ* و منشورة؛ هر نفس مرگ را خواهد چشید و در زمان رجعت برخواهد گشت. سپس فرمود: در این امّت از اخیار و اشرار کسی نماند، مگر آنکه به دنیا برگردد؛ اخیار برای دیدن عزّت و اشرار برای چشیدن مرارت.
ایضا در آن کتاب است که آن حضرت فرموده: حتّی إذا فتحنا علیهم بابا ذا عذاب شدید(1)مراد از این باب، امیر المؤمنین باشد که رجعت کند و بر رجعتکنندگان از کفّار و منافقین، صاحب عذاب شدید باشد.(2)
در تفسیر علی بن ابراهیم(3)آورده: طسم* تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْمُبِینِ(4)بعد از آن خدای تعالی به پیغمبر خود خطاب نموده، میفرماید: نَتْلُوا عَلَیْکَ مِنْ نَبَإِ مُوسی وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ* إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِی الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ یُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ یَسْتَحْیِی نِساءَهُمْ إِنَّهُ کانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ(5)با راستی و درستی از قصّه موسی و فرعون برای قومی که ایمان آوردهاند، برایت نقل و حکایت میکنم. به درستی که فرعون در روی زمین، بزرگ و بلندپایه گشت و اهل زمین را باهم مخالف گرداند و یک طایفه را ضعیف و بیدستوپا شمرد، پسران آنها را سر میبرید و دخترانشان را میگذاشت و نمیکشت؛ به درستی که او از جمله فسادکنندگان است. خدای تعالی در این آیه به پیغمبر از آن اذیّتها که از فرعون به موسی رسید، خود خبر داد مانند ظلم و قتل برای اینکه آن حضرت از مصیبتهایی که از امّت او به اهلبیتش رسیدنی بود، تسلّی بیابد و بعد از تسلّی دادن، به آن حضرت مژده
داد که بعد از این درباره اهلبیت تو تفضّل و احسان کرده، ایشان را خلفا و امامان و پیشوایان زمین خواهم کرد و ایشان را با دشمنانشان به دنیا بازخواهم گرداند تا قصاص کنند و انتقام گیرند.
چنانکه فرموده: وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ* وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما کانُوا یَحْذَرُونَ(1)میخواهیم بر کسانی که روی زمین ضعیف و عاجز شمرده شدهاند، منّت بگذاریم، ایشان را امام و پیشوا قرار دهیم و وارث روی زمین بگردانیم و از آل محمد به فرعون و هامان و لشکرهایشان بنماییم؛ یعنی به آنانکه حقّ آل محمد را غصب کردهاند، اذیّتها را که ایشان از آنها حذر میکنند؛ مانند قتل و عذاب؛ یعنی آل محمد را بر ایشان مسلّط خواهیم کرد و از دست ایشان انواع عذابها خواهند دید.
اگر این آیه در خصوص موسی و فرعون نازل میشد، هرآینه لازم بود خدای تعالی چنین بفرماید: وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما کانُوا یَحْذَرُونَ(2)به فرعون و هامان و لشکرهایشان از موسی آن اذیّتها را که از آنها میترسیدند، بنماییم؛ یعنی لازم بود ضمیر منه را مفرد بیاورد نه جمع و چون پیش از لفظ منهم، فقره وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً(3)مذکور گردید، دانستیم خطاب با پیغمبر است و آنچه را که خدای تعالی در این، وعده میفرماید بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله واقع خواهد شد و ائمّه در آیه، از اولاد رسول خدا خواهند بود.
خدای تعالی قصّه موسی و بنی اسراییل را با دشمنانشان که با لفظ فرعون، هامان و
جنود، به آن اشاره نموده؛ برای ائمّه اطهار مثل زد؛ یعنی چنانکه فرعون بنی اسراییل را به قتل رساند و در حقّشان ستم نمود، تا اینکه خدای تعالی موسی را بر او و بر اصحابش غالب گرداند، حتّی خدای تعالی همه ایشان را هلاک گرداند؛ حال اهلبیت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله هم، چنین است که از دشمنانشان، قتل و ظلم و غصب حق به ایشان رسید، بعد از این، خدای تعالی ایشان را با دشمنانشان به دنیا برمیگرداند تا دشمنانشان را به قتل برسانند و از ایشان انتقام بستانند.
امیر المؤمنین علیه السّلام در خصوص دشمنان خودشان مثلی زده مانند مثلی که خدای تعالی در خصوص دشمنانشان به عبارت فرعون و هامان ذکر نموده، پس امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: ایّها الناس اوّلین کسی که در زمین بر خدا معصیت نمود، ساق، دختر آدم است که خدای تعالی در هر دستش، بیست انگشت و در هر انگشت دو ناخن دراز؛ مانند دو داس بزرگ آفریده بود، محلّ نشیمنش به قدر یک جریب از زمین بوده و آن محلّ چهار قفیز بز است. بعضی گفته: آن عبارت است از زمینی که به حسب مساحت طولا و عرضا شصت ذرع باشد. وقتی بر خدا معصیت نمود، خدای تعالی شیری به بزرگی شتر و گرگی به بزرگی الاغ برای هلاک نمودنش فرستاد و این قضیّه در اوّل خلقت بود، پس خداوند عالم، آنها را بر او مسلّط گرداند، او را به قتل رساندند.
در بیان توقیعاتی است که از آن سرور صادر گردیده و آنها دو رقماند.
رقم اوّل در توقیعاتی که مشتمل بر بیان احکام و مسایل حلال و حرام است و در آن چند نجمه میباشد.
شیخ طوسی در کتاب الغیبه(1)گفته: جماعتی از ابی الحسن محمد بن داود قمی به ما خبر دادهاند که او گفته: در پشت مکتوبی یافتم، نوشته: ابی القاسم حسین بن روح تقریر نموده و احمد بن ابراهیم نوبختی به خطّ خود نوشته و آن مشتمل بر جوابهای فقیه؛ یعنی قائم با محمد علی شلمغانی بود؛ از شلمغانی چنین حکایت شده که او گفته: من این مسایل را جواب دادهام نه غیر من، در آن مکتوب از شیخ ابی القاسم پرسیده بودند این جوابها حقّ است یا باطل؟
شیخ ابی القاسم جواب این سؤال را به احمد بن ابراهیم تقریر نموده، او پشت آن مکتوب بدین نهج نوشته:
بسم الله الرحمن الرحیم
«قد وقفنا علی هذه الرّقعة و ما تضمّنته فجمیعه جوابنا و لا مدخل للمخذول الضّال المضلّ المعروف بالغراقری لعنه اللّه فی حرف منه و قد کانت اشیاء خرجت
1) الغیبة، شیخ طوسی، ص 378- 373.
إلیکم علی یدی احمد بن بلال و غیره من نظرائه و کان من ارتدادهم عن الأسلام مثل ما کان من هذا علیهم لعنة اللّه و غضبه»؛ بر این رقعه و مضامین آن مطّلع گشتیم، همه آنها جواب ماست و در هیچ حرف آن مخذول؛ یعنی به سر خود واگشته شده را که گمراه و گمراهکننده و مشهور به غراقری است- لعنة اللّه- مدخلیّتی نیست و پیشتر جوابهایی بود که به دست احمد بن بلال و غیر او بیرون آمده بود، حال آنکه از ایشان هم، مرتدّ شدن غراقری سر زده بود، لعنت و غضب خدا بر ایشان باد!
بعد از این سؤال در این رقعه آمده: سابقا میخواستیم ثابت نماییم این توقیعات و جوابها از شمایند یا نه؟
جواب بدین نهج درآمد: «ألا من استثبت فانّه لا ضرر فی خروج ما خرج علی أیدیهم و إن ذلک صحیح»(1)آگاه شوید هرکه میخواهد آنها را ثابت نماید، هرآینه در بیرون آمدن چیزهایی که به دست ایشان درآمد، ضرری نیست و اینها صحیحاند.
پیشتر از این از بعض علما روایت شده: از قائم علیه السّلام، مثل این قضیّه که در حقّ بعضی کسانی که خدا بر ایشان غضب کرده بود، پرسیده شد، آن حضرت در جواب فرمود:
العلم علمنا و لا شیء علیکم من کفر من کفر فما صحّ لکم ممّا خرج علی یده بروایة غیره من الثقات رحمهم اللّه فاحمدوا اللّه و اقبلوه و ما شککتم فیه او لم یخرج إلیکم فی ذلک الا علی یده فردّوه إلینا لنصحّحه أو نبطله و اللّه تقدّست اسمائه و جلّ ثناؤه ولیّ توفیقکم و حسیبنا فی أمورنا کلّها و نعم الوکیل؛ علم، علم ماست و از کفر کسی که کافر شده، بر شما ضرری نیست، پس اگر صحّت توقیعی که به دست او بیرون آمده، به سبب روایت غیر او از ثقات رحمهم اللّه به شما ثابت میشود، آنگاه خدای عزّ و جلّ را حمد کنید و او را قبول نمایید و آنچه در موردش شکّ کردید یا در خصوص آن توقیعی برای شما درنیامد، مگر به دست کسی که کافر و مرتدّ گشته؛ آنگاه آن را به سوی ما برگردانید و به ما رجوع کنید تا آن را صحیح نماییم؛ یعنی بگوییم صحیح است یا باطل.
خداوندی که نامهایش پاک و ثنایش بلند و صاحب توفیق شماست، در همه کارها به
1) غیبت طوسی، ص 373.
ما کفایتکننده است و چه خوب وکیلی میباشد.
ابن نوح گفته: اوّلین کسی که این توقیع را به ما خبر داده، ابو الحسین محمد بن علی تمّام است. او ذکر کرده: من این را از روی رقعهای نوشتم که نزد ابو الحسن بن داود بود.
وقتی ابو الحسن آمد، آن را برایش خواندم، گفت: این رقعه را بعینه اهل قم نزد ابی القاسم نوشته بودند و در آن چند مسأله بوده.
شیخ ابی القاسم پشت آن به خطّ احمد بن ابراهیم نوبختی به نهج مذکور برایشان جواب نوشته و نسخه این رقعه به دست ابی الحسن بن داود بدین نهج بود، مسایل محمد بن عبد اللّه بن جعفر حمیری این است:
«بسم الله الرحمن الرحیم
أطال اللّه بقاءک و أدام عزّک و تأییدک و سعادتک و سلامتک و أتمّ نعمته علیک و زاد فی إحسانه إلیک و جمیل مواهبه لدیک و فضله عندک و جعلنی من السّوء فداک و قدمنی قبلک الناس یتنافسون فی الدّرجات فمن قبلتموه کان مقبولا و من دفعتموه کان وضیعا و الخامل من وضعتموه و نعوذ باللّه من ذلک و ببلدنا أیدک اللّه جماعة من الوجوه یتساوون و یتنافسون فی المنزلة و ورد أیدک اللّه کتابک إلی جماعة منهم فی أمر أمرتهم به من معاونة صلّی اللّه علیه و اله و أخرج علی بن محمّد بن الحسین بن مالک المعروف بأدوکة و هو ختن صلّی اللّه علیه و اله رحمهم اللّه من بینهم فاغتم بذلک و سألنی أیدک اللّه أن أعلمک ما ناله من ذلک فإن کان من ذنب استغفر اللّه منه و إن یکن غیر ذلک عرفته ما یسکن نفسه إلیه إن شاء اللّه»(1)
مضامین این کلمات چنین است: شیخ ابی القاسم خطاب نموده، میگوید: خدای تعالی زندگانیت را طولانی و عزّت، تأیید، سلامت و سعادت تو را دایمی گرداند، نعمتش را بر تو تمام و احسانش را به تو زیاد کند، زیباترین بخششها و تفضّل خویش را برای تو بیفزاید، مرا در هنگام روآوردن چیزهای بد و ناخوش فدایت گرداند و پیش از تو بمیراند!
1) بحار الانوار، ج 53، ص 151.
مردم به بلندپایگی حرص و رغبت دارند. شما هرکس را قبول کنید، مقبول و بلند پایه میشود و هرکه را ردّ نمایید و برانید، فروپایه خواهد گشت. گمنام کسی است که او را پست کنید. از راندن و ردّ نمودن شما به خدا پناه میبریم! خداوند عالم تو را قوّت دهد و مؤیّد گرداند! در شهر ما جماعتی از معروفین هستند که در رتبه باهم برابرند و در تحصیل قدر و منزلت، حرص و رغبت دارند. خدا تو را مؤیّد گرداند! مکتوب تو به جماعتی که در خصوص یاری نمودن حق مأمورشان کرده بودی، رسید.
علی بن محمد بن حسین بن مالک رحمهم اللّه را که به مالک با دول، مشهور و ختن من است، از میان آن جماعت بیرون کرده، او را در مکتوب ننوشته، بدین سبب او مهموم و مغموم گشته. خدا تو را مؤیّد گرداند! از من خواهش کردهای این همّوغم که به او روی داده، به تو اعلام نمایم، برای اینکه سبب نوشتن نام او را بیان کنی. اگر به سبب گناهی است که از او سر زده، از آن توبه و بازگشت نماید و اگر غیر آن باشد، باید چیزی به او بگویی که ان شاء اللّه دلش به سبب آن آرام گیرد.
در جوابش بدین نهج توقیع درآمد: «لم نکاتب إلّا من کاتبنا»(1)برای کسانی مکتوب نوشته بودیم که به ما مکتوب نوشته بودند. این مرد چیزی به ما ننوشته بود تا نامش را داخل نامهای ایشان نماییم. سبب ننوشتن آن بود، نه گناه و تقصیری که از او سر زده.
بعد از آن سایل نوشته بود: خدا عزّت تو را دایمی گرداند! مرا بر تفضّل خود به طریقهای معتاد کردهای که سزاواری به آن طریقه با من رفتار نمایی. خدا تو را عزیز گرداند! نزد تو فقهایی هستند و من به مسایلی محتاجم، باید آنها را از برای من بپرسی.
از جمله ذکر ننمودن اسم شریف عالم؛ یعنی قائم به جهت تقیّه است؟ به ما روایت نموده: در خصوص پیشنماز طایفهای که نماز میکرد و در اثنای نماز فوت کرد؛ از او پرسیده شد که در این صورت مأمومین چه باید کنند؟
در جواب گفته: نعش آن پیشنماز را پس زده، یکی از مأمومین پیشآمده، نماز را
1) غیبت طوسی، ص 374.
به اتمام رساند و هرکه به نعش پیشنماز دست زده، غسل مسّ میّت کند.
در جوابش توقیعی بدین نهج درآمد: «لیس علی من نحّاه إلّا غسل الید و إذا لم تحدث حادثة تقطع الصّلاة تمّم صلاته مع القوم»(1)شستن دست بر کسی که نعش پیشنماز را دور کرده، واجب نیست. اگر حادثهای رو ندهد که نماز را قطع کند، آنگاه نماز را با جماعت به اتمام رساند.
از جمله از عالم علیه السّلام مروی است: اگر میّتی را که بدنش گرم است و هنوز سرد نشده مس نماید، باید دستش را بشوید و اگر سرد شده باشد، غسل بر او واجب میشود. این پیشنماز که وفات کرده، هنوز سرد نشده و مسّ نگردیده، مگر در حالت گرمی و عمل در این خصوص به کدام طریق است، حال آنکه احتمال دارد از لباس میّت بگیرد، او را از نمازگاه دور گرداند و بشرهاش را مسّ ننماید؛ بنابراین چگونه غسل بر او واجب میشود؟
در جوابش بدین نهج توقیع درآمد: «إذا مسّه علی هذه الحال لم یکن علیه إلّا غسل یده»(2)اگر به میّت بدین نهج مسّ نمود، شستن دستش بر او لازم میشود.
سایل در خصوص نماز جعفر طیّار پرسیده: اگر نمازگزارنده در حال قیام یا قعود، رکوع یا سجود در تسبیح سهو کند و پیش از اتمام نماز به خاطرش آید آیا فوت شده از تسبیح را اعاده کند یا نماز را به اتمام رساند؟
توقیع بدین نهج درآمد: إذا هو سها فی حالة من ذلک ثمّ ذکر فی حالة اخری قضی مافاته فی الحالة الّتی ذکر؛ اگر در یکی از این حالات سهو نمود و بعد در حالت دیگر به خاطرش رسید؛ چیزیکه از او فوت شده، به جا آورد.
در خصوص زن شوهرمرده پرسیده بود: آیا جایز است برای تشییع جنازه شوهرش بیرون رود یا نه؟
توقیع بدین نهج بیرون آمد: تخرج فی جنازته؛ جایز است با جنازهاش بیرون رود.
پرسیده بود: آیا در ایّام عدّه برای وی جایز است قبر شوهرش را زیارت کند؟
توقیع درآمد: تزور قبر زوجها و لا تبیت عن بیتها؛ قبر شوهرش زیارت کند، لکن جایز نیست وقت شب برای زیارت از خانهاش بیرون رود.
آیا جایز است آن زن در ایّام عدّهاش بدون شغلی از خانهاش بیرون رود یا نه؟(1)
العبقری الحسان ؛ ج8 ؛ ص842
قیع درآمد: إذا کان له حقّ خرجت و قضته و إذا کانت لها حاجة لم یکن لها من ینظر فیها خرجت لها حتّی یقضی و لا تبیت عن منزلها؛ اگر نزد کسی حقّی داشته باشد، بیرون میرود و آن را میگیرد و اگر کار و شغلی داشته باشد و کسی را نداشته باشد آن را به جا آورد، برای انجام آن برود، لکن شب از منزل بیرون نرود.
سایل پرسیده بود: در کتاب ثواب القرآن فی الفرائض و غیر آن روایت شده که عالم علیه السّلام فرمود: تعجّب میکنم از کسی که در نمازش إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ(2)را نمیخواند، چگونه نمازش مقبول میشود؟
نیز روایت شده: خوب و افضل نیست نمازی که قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ(3)در آن خوانده نمیشود.
نیز روایت شده: هرکه در نمازهای واجب سوره همزه را بخواند، به او دنیا داده میشود، بنابراین جایز است نمازگزار سوره همزه را بخواند و دو سوره مذکور را ترک کند یا در خصوص آنها روایت شده نماز جز به آنها مقبول و افضل نمیشود.
توقیع:
«الثّواب فی السّور علی ما قد روی و إذا ترک سورة ممّا فیها الثّواب و قرأ قل هو اللّه أحد و إنّا أنزلناه لفضلهما أعطی ثواب ما قرأ و ثواب السّور الّتی ترک و یجوز أن یقرأ غیر هاتین السّورتین و تکون صلاته تامّة و لکنّه یکون قد ترک
الأفضل»(1)ثواب آن سورهها چنان است که روایت شده و اگر سورهای از آن سورها که ثواب دارد، ترک کند و قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ و إِنَّا أَنْزَلْناهُ را به جهت فضیلت آنها بخواند، هرآینه ثواب آنچه خوانده و ثواب سوره که ترک کرده، هردو به او داده میشود و جایز است غیر از این دو سوره را بخواند و نمازش تمام شود، لکن فضیلت از او فوت میشود.
سایل در خصوص وداع ماه رمضان پرسیده: آن در کدام وقت است، زیرا اصحاب ما در آن اختلاف کردهاند و بعضی گفتهاند: دعای وداع در شب آخر خوانده میشود، بعض دیگر گفته: باید در روز آخر وقتی هلال ماه شوّال دیده میشود، خوانده شود.
توقیع:
العمل فی شهر رمضان فی لیالیه و الوداع یقع فی آخر لیلة منه فان خاف أن ینقص جعله فی لیلتین؛ عمل ماه رمضان، در شبهای آن است و در شب آخر باید وداع کرد، پس اگر از کم بودن ماه در شب بیست و نهم و سیام بترسد باید بجا آورد.
سایل از قول خدای تعالی پرسیده بود: إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ* ذِی قُوَّةٍ عِنْدَ ذِی الْعَرْشِ مَکِینٍ* مُطاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ(2)به درستی که آن قول رسول کریم است، آنچنانکه صاحب قوّت و نزد صاحب عرش متمکّن و جلیل القدر است و در آنجا مطاع و امین میباشد. سایل گفته: رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله کجا این قوّت را داشت و کی از او اطاعت نمودند؟
برای این مسأله جواب و توقیع درنیامد.
بعد از آن سایل نوشته بود: خدا عزّتت را دایمی گرداند! بر من تفضّل و احسان نموده، این مسایل را از فقهایی که به ایشان وثوق داری، بپرس و در خصوص امر محمد بن حسین بن مالک که پیشتر مذکور شد، به من جواب ده، چیزی بنویس که دلش به آن
آرام گیرد و به نعمت الهی که به او داده، اعتماد نماید و در خصوص دنیا و آخرت من دعایی کن، اگر اینچنین کنی، ان شاء اللّه ثواب خواهی کرد.
توقیع:
جمع اللّه لک و لأخوانک خیر الدنیا و الأخرة؛ خدای تعالی برای تو و برادرانت خیر دنیا و آخرت را فراهم آورد.
سایل در کلام آخرش این فقرات را نوشته بود! اطال اللّه بقائک و ادام اللّه عزّک و تأییدک و کرامتک و سعادتک و سلامتک و اتمّ نعمته علیک و زاد فی احسانه إلیک و جمیل مواهبه لدیک و فضله عندک و جعلنی من کلّ سوء و مکروه فداک و قدّمنی من قبلک الحمد للّه ربّ العالمین و صلّی اللّه علی محمد و آله اجمعین. معنی این فقرات مذکور گردید.
این ناچیز گوید: سایل در سؤالش از کسی که شیخ ابی القاسم مردم را به یاری کردن او امر فرموده بود، برای مصلحت به او مرض تعبیر نموده.
این قول سایل: «قبلک أعزک اللّه» خطاب به سفیری است که امام میان او واسطه است یا به جهت تقیّه خطاب به امام است و اللّه العالم، انتهی.
ایضا شیخ طوسی در کتاب الغیبه(1)گفته: در مکتوب دیگر محمد بن عبد اللّه بن جعفر حمیری که به شیخ ابی القاسم نوشته، چنین است: خدای عزّ و جلّ عزّت تو را دایمی گرداند! در رقعه من تأمّل کن و با جوابی که دادن آن، برایت آسان است به من تفضّل فرما تا این تفضّل را بر تفضّلهایی که بر من کردهای، بیفزایم و علاوه نمایم. خدا
1) الغیبة، شیخ طوسی، ص 384- 378.
عزّتت را دایمی گرداند! از بعضی فقها بپرس آیا شخصی که نماز میگزارد، از تشهّد فارغ گشته، برای رکعت سوّم برمیخیزد، تکبیر گفتن برایش واجب است؟ زیرا بعضی اصحاب ما گفتهاند: تکبیر بر او واجب نیست و کافی است که بگوید: بحول اللّه و قوّته أقوم و أقعد.
جواب: و أقعد فکتب إنّ فیه حدیثین أمّا أحدهما فإنّه إذا انتقل من حالة إلی حالة أخری فعلیه التّکبیر و أمّا الآخر فإنّه روی إذا رفع رأسه من السّجدة الثّانیة و کبّر ثمّ جلس ثمّ قام فلیس علیه فی القیام بعد القعود تکبیر و کذلک التّشهّد الأوّل یجری هذا المجری و بأیّهما أخذت من جهة التّسلیم کان صوابا؛ در این خصوص دو حدیث است؛ یکی این است؛ چون مصلّا از حالتی به حالت دیگر منتقل شد، هرآینه تکبیر بر او واجب میباشد و دیگر اینکه چون از سجده دوّم سر برداشت، تکبیر گفت، نشست و بعد از آن برخاست، برای برخاستن بعد از نشستن بر او تکبیر لازم نمیشود، همچنین تشهّد اوّل این صورت را دارد. هرکدام از این دو حدیث را قبول نموده، عمل کنی، صواب و صحیح خواهد بود.
سؤال: اگر شخصی در حال نماز انگشتری که نگینش خماهن است، در انگشت داشته باشد، نمازش صحیح است یا نه؟
بدان خماهن دو قسم سنگ است؛ یکی نر و دیگری مادّه. اگر آنها را باب سحق کنند، آب یکی زرد و دیگری سرخ میباشد و اگر در کاسهای که از آنها ساخته شده، شراب خورده شود، مستی نمیآورد.
جواب: فیه کراهة أن تصلّی فیه و فیه اطلاق و العمل علی الکراهة؛ نماز کردن با آن مکروه و آن مطلق است؛ یعنی مکلّف نسبت به آن مطلق العنان است؛ یعنی حرام نیست، لکن عمل بر کراهت است.
سؤال: اگر مردی از دیگری خواهش نماید اشتری به جهت هدی برای من بخر و در منی نحر کن، او بخرد و هنگام نحر نام آن مرد را فراموش نماید، اشتر را نحر کند و بعد نام او به خاطرش افتد؛ آیا این هدی از جانب آن مرد مجزی و کافی میشود یا نه؟
جواب: لا باس بذلک و قد اجزء عن صاحبه؛ بر اینگونه نحر باکی نیست و از صاحبش مجزی است.
سؤال: از طایفه مجوس نزد ما جولایان هستند که میته میخورند و خودشان را که به آن ملاقات نمودهاند، نمیشویند و بدین حالت برای ما لباس میبافند؛ آیا نماز در اینگونه لباس جایز است؟
جواب: لا بأس فی الصّلوه فیها؛ نماز خواندن با این لباس عیبی ندارد.
سؤال: شخصی در شب نافله میگزارد، در تاریکی میخواهد بر چیزی سجده کند که سجده بر آن جایز است؛ مانند سنگ یا کلوخ یا چوب یا غیره را نمیبیند؛ پیشانیش را روی لباس یا فرشی از پوست میگذارد، چون سر برمیدارد، چیزیکه سجده بر آن جایز است، مییابد؛ آیا سجدهای که بر پلاس یا پوستی کرده یک سجده حساب میشود یا باید سجده دیگری بهجاآورد؟
جواب: ما لم یستو جالسا فلا شیء علیه فی رفع رأسه لطلب الخمرات؛ مادامی که راست شده، ننشسته، در برداشتن سر برای جستجوی حصیری که بر آن سجده خواهد کرد، بر او حرجی نیست.
سؤال: محرم؛ یعنی کسی که احرام بسته، باید پرده و پوششهایی که سایه میاندازد، بردارد؛ آیا واجب است چوب سقف کجاوه یا محمل و چوب دو طرف آن را بردارد یا نه؟
جواب: «لا شیء علیه فی ترکه جمیع الخشب»(1)اگر همه چوبها را بگذارد و برندارد، بر او حرجی نیست.
سؤال: آیا جایز است محرم سایبانی از پوست یا غیر آن بالای سرش بکشد تا باران لباس و چیزهایی که در محملش است، تر نکند؟
جواب: إذا فعل ذلک فی المحمل فعلیه دم؛ اگر در راه، در بالای محمل چنین کند، هرآینه قربانی بر او لازم است.
1) غیبت طوسی، ص 378.
سؤال: مردی از جانب دیگری حجّ میکند؛ آیا احتیاج هست هنگام بستن احرام، آن شخص را به خاطر آورد یا نه و آیا واجب است از طرف خود و از جانب آن شخص قربانی نماید یا یک قربانی کافی است؟
جواب: یذکره و إن لم یفعل فلا بأس؛ باید آن شخص را بهخاطر آورد و اگر دو قربانی نکند، حرجی بر او نیست.
سؤال: آیا احرام بستن با لباس خز جایز است؟
جواب: لا بأس بذلک و قد فعله قوم صالحون؛ در این خصوص حرجی نیست و جماعتی از اهل صلاح چنین کردند.
سؤال: آیا برای مرد نماز کردن با جورابی که کعبین او را نمیپوشاند جایز است یا نه؟ جواب: جایز است.
سؤال: مردی نماز میگزارد، در آستین یا شلوارش چاقو یا کلیدی از آهن هست؛ آیا این جایز است؟
جواب: جایز است.
سؤال: مردی با بعضی از این جماعت اهل سنّت به حجّ میرود، راه را باهم میروند و از مسلخ احرام نمیبندند؛ آیا برای این مرد جایز است احرام را تا ذات عرق تأخیر نماید و در آنجا با ایشان احرام ببندد، زیرا از بروز مذهبش میترسد یا اینکه احرام بستن جز از مسلخ جایز نیست؟
جواب: یحرم من میقاته ثمّ یلبس الثیاب و یلبّی فی نفسه فاذا بلغ الی میقاتهم اظهر؛ از میقاتگاه خود که از مسلخ است، احرام بندد، بعد لباسش را بپوشد و پیش خود تلبیه گوید، چون به ذات عرق رسید، احرامش را آشکار گرداند.
سؤال: پوشیدن کفشی که پوستش پوسیده و گندیده است، چه صورتی دارد، زیرا بعضی از اصحاب ما گفتهاند پوشیدن آن مکروه است؟
جواب: جایز ذلک و لا بأس؛ جایز است و باکی نیست.
سؤال: مردی از وکلای موقوفات اموالی که در دست دارد، حلال میداند و از اخذ
مال وقف اجتناب ندارد، بسا به دهی میروم که او آنجاست یا به منزلش داخل میشوم، طعامش حاضر است و مرا به خوردن تکلیف میکند؛ اگر از آن نخورم با من عداوت میورزد و میگوید فلان کس خوردن طعام مرا حلال نمیداند؛ آیا جایز است از طعامش بخورم و تصدّق بدهم و مقدار تصدّق چیست، اگر این وکیل موقوفات، بخواهد هدیهای برای دیگری بفرستد، من هم نزد او باشم و آن مرد خواهش نماید من از آن هدیه بخورم یا بردارم، حال آنکه میدانم او از اخذ اموال وقف که در دست دارد، باکی ندارد، اگر از آن هدیه چیزی بردارم یا بخورم، حرجی بر من لازم میآید یا نه؟
جواب: إن کان لهذا الرجل مال أو معاش غیر ما فی یده فکلّ طعامه و اقبل برّه و الّا فلا؛ اگر برای این مرد مال یا معاشی غیر از آنکه در دست دارد، باشد، طعام او را بخور و احسانش را قبول کن و اگر نباشد، قبول مکن!
سؤال: شخصی به حقّ قایل است و متعه را حلال میداند و به رجعت معتقد است، ولی زنی موافق طبع و مطیع به امر، از این جهت با وی عهدوپیمان بسته که زن دیگری نگیرد و زن نجیبی تزویج نکند، به وعده خود وفا نموده، نوزده سال بر این عهد ایستاد.
بسا تا یک ماه از منزلش غایب میباشد؛ در آن مدّت متعه نمیکند و دلش هم این مطلب را نمیطلبد و چنان میداند که اطّلاع آنان که نزد اویند؛ مانند برادر، پسر، غلام، وکیل و خدمتکارانش بر متعه کردنش امری است که او را در نظر ایشان حقیر و خوار مینماید و چنان میداند که ایستادنش سر عهدوپیمان از راه میل و محبّت به زن و برای حفظ احترام خود و او، بر وی واجب است، متعه را حرام نمیداند، بلکه بر آن معتقد است، حال آیا بر ترک متعه معصیت مترتّب میشود یا نه؟
جواب: یستحبّ له أن یطیع اللّه تعالی لیزول عنه الحلف علی المعصیته و لو مرّة واحدة؛ اطاعت خدا در خصوص متعه کردن برای او سنّت است، هرچند یکبار نماید تا حکم قسم خوردن بر ترک مستحب از او زایل گردد؛ یعنی لا اقلّ باید یکبار متعه نماید تا حکم سوگند یاد کردن از او زایل شود.
سایل بعد از آن نوشته بود: خدا عزّت تو را دایمی گرداند! اگر مسایل را برایم بپرسی، آنها را شرح کنی، به هریک جواب دهی به طریقی که عمل بر آن است و در این باب بر من منّت بگذاری، خدا تو را سبب همه خیرات گرداند و آنها را به دست تو جاری بکند! هرآینه ان شاء اللّه ثواب کردهای، خدا عمرت را طولانی و عزّت، تأیید، سعادت، سلامت و کرامتت را دایمی گرداند، نعمتش را بر تو تمام کند و احسانش را به تو بیفزاید!
هنگام روآوردن مکروه و بدی مرا فدای تو گرداند و پیش از تو به عوضت بمیراند!
و الحمد للّه ربّ العالمین و صلّی اللّه علی محمّد النبی و اله و سلّم تسلیما کثیرا.
ابن نوح گفته: این نسخه را از روی دو رقعه قدیمی که در آن خط و توقیعات بود، نوشتم.
ایضا در کتاب احتجاج(1)گفته: محمد بن عبد اللّه حمیری، مکتوبی دیگر در سال سیصد و هفتم هجری خدمت صاحب الزمان- عجل اللّه تعالی فرجه- نوشت و مسایلی از آن حضرت پرسید، حضرت جوابهای آنها را در مکتوب نوشت، من جمله سؤال کرده بود: آیا جایز است محرم مأزر را- پارچهای که با آن، احرام میبندند- از پشت تا گردنش- با درازی آن- ببندد، دو طرف آن را تا کمرش بالا کند، در تهیگاهش جمع نماید، گره بزند و دو طرف دیگر را از میان پاهایش بیرون آورد، به تهیگاهش بالا کشد و بر رکینش ببندد- آن دو گوشت کلفت در دو طرف مقعد است- اگر چنین کند، مانند شلوار میباشد و عورتینش را میپوشاند، زیرا اگر با مأزر اوّل خود را میپوشاندیم، وقتی سوار اشتر میشدیم، عورت کشف میشد و اگر چنین نماییم، مستور میباشیم.
1) الاحتجاج، ج 2، ص 310- 306.
جواب: «جائز أن یتّزر الإنسان کیف شاء إذا لم یحدث فی المئزر حدثا بمقراض و لا إبرة تخرجه به عن حدّ المئزر و غرزه غرزا و لم یعقده و لم یشدّ بعضه ببعض و إذا غطّی سرّته و رکبتیه کلاهما فإنّ السّنّة المجمع علیها بغیر خلاف تغطیة السّرّة و الرّکبتین و الأحبّ إلینا و الأفضل لکلّ أحد شدّه علی السّبیل المألوفة المعروفة للنّاس جمیعا إن شاء اللّه»(1)جایز است انسان به هر نوع که بخواهد، مأزر بپوشد، اگر با مقراض یا سوزن تغییری در آن احداث ننموده باشد که به سبب آن از حدّ مأزر بودن بیرون رود، سوزن به آن نگذارند و بر آن گره نزنند و بعضی از آن را به بعضی دیگر نبندند. این زمانی است که ناف و هردو زانویش را بپوشاند، زیرا سنّتی که اجماع بر آن است و خلاف در آن نیست، پوشاندن ناف و هردو زانو است و دوستتر نزد ما و افضل نزد هرکس، پوشاندن آن است، به طریقی که میان خلق معروف است.
وسایل پرسیده بود: آیا جایز است محرم، مأزر را به جای گره یا بند شلوار ببندد؟
آن حضرت بدین نهج جواب داده: «لا یجوز شدّ المئزر بشیء سواه من تکة و لا غیرها»؛(2)بستن مأزر با هیچچیز جایز نیست، خواه با بند شلوار یا غیر آن.
سؤال نموده بود: آیا کسی که متوجّه نماز میشود، این فقره را نیز بگوید: «علی ملّة ابراهیم و دین محمد»، زیرا بعضی اصحاب گفتهاند: اگر «علی دین محمد» بگوید، هرآینه بدعت نموده، چون این فقره را در هیچیک از کتابهای صلوات نیافتهایم مگر حدیثی را که قاسم بن محمد در کتاب خود از جدّش حسن بن راشد روایت نموده که امام جعفر صادق علیه السّلام به حسن بن راشد فرموده: چگونه متوجّه میشوید؟
عرض کرد: چنین میگوییم: لبیک و سعدیک.
حضرت فرمود: از این نپرسیدم، بلکه میپرسم: چگونه میگویی وجّهت وجهی للّذی فطر السموات و الأرض علی ملّة ابراهیم و دین محمد صلّی اللّه علیه و اله و منهاج علیّ بن ابیطالب و الأیتمام بآل محمّد حنیفا مسلما و ما انا من المشرکین؛ به طریق مذهب
ابراهیم، دین محمد، طریقه علی بن ابی طالب و به طریق اقتدا نمودن به آل محمد روی خود را به سوی پروردگاری متوجّه نمودم که آسمانها و زمین را آفریده، درحالیکه اسلام آوردهام و از مشرکان نیستم.
قائم علیه السّلام فرمود: هیچیک از این فقرات توجّه واجب نیست و لکن در این خصوص سنّت مؤکّد است و به منزله اجماعی میباشد که در آن خلاف نیست؛ آن بدین نهج است: «وجّهت وجهی للّذی فطر السموات و الأرض حنیفا مسلما علی ملّة ابراهیم و دین محمّد و هدی امیر المؤمنین و ما أنا من المشرکین انّ صلاتی و نسکی و محیای و مماتی للّه ربّ العالمین لا شریک له و بذلک امرت و أنا من المسلمین.
اللّهمّ اجعلنی من المسلمین اعوذ باللّه السّمیع العلیم من الشّیطان الرّجیم بسم اللّه الرّحمن الرّحیم، ثمّ یقرء الحمد قال الفقیه الّذی لا یشکّ فی علمه الدّین لمحمّد و الهدایة لعلی امیر المؤمنین لانّها له صلّی اللّه علیهما و فی عقبه باقیة إلی یوم القیمة فمن کان کذلک، فهو من المهتدین و من شکّ فلا دین له و نعوذ باللّه فی ذلک من الضّلالة بعد الهدایة».
معنی این فقرات این است که روی خود را به سوی پروردگاری گرداندم که آسمانها و زمین را آفرید درحالیکه با صمیم قلب به نهج مذهب ابراهیم، دین محمد و هدایت امیر المؤمنین اسلام آوردم و از مشرکان نیستم.
به درستی که نماز، اعمال، زندگی و مردن من برای خداست، آنچنانکه پرورش دهنده عالمیان است و برای او شریکی نیست. بر این مأمور شدهام و از جمله مسلمانانم. پروردگارا! مرا از جمله مسلمانان گردان!
از شیطانی که رانده درگاه است، به خدا پناه میبرم، به آن خداوندی که شنوا و داناست.
بعد از بسم اللّه الرّحمن الرّحیم فرمود: سپس حمد را میخواند. بعد از اینها نوشته بود. فقیهی که در دانشوری او شکّ نیست، گفته: دین برای محمد صلّی اللّه علیه و اله و هدایت برای امیر المؤمنین علی علیه السّلام است، زیرا هدایت تا روز قیامت برای او و در ذرّیّه او باقی
است، پس هرکه به این معتقد شود، هرآینه از جمله هدایتیافتگان است و هرکس در این شکّ نماید، هرآینه دین ندارد. از گمراهی بعد از هدایت یافتن به خدا پناه میبرم!
سایل سؤال نموده: در نماز واجب آیا جایز است مصلّی بعد از فراغت از دعای قنوت، دستها را برگرداند و بر سینهاش بکشد، به جهت حدیثی که در این باب روایت شده که شأن خدای تعالی بلندتر از این است که دستهای بندهاش را بعد از دعا خالی بگرداند، بلکه آنها را پر از رحمت خویش میکند. بعضی از اصحاب ما ذکر کردهاند چنین عملی در نماز جایز است؟
آن حضرت جواب داد: «ردّ الیدین من القنوت علی الرّأس و الوجه غیر جائز فی الفرائض و الّذی علیه العمل فیه إذا رجع یده فی قنوت الفریضه و فرغ من الدّعاء ان یردّ بطن راحته مع صدره تلقاء رکبتیه علی تمهّل و یکبر و یرکع و الخبر صحیح و هو فی نوافل النهار و اللیل دون الفرائض و العمل، فیها افضل»؛ برگرداندن دستها از قنوت بر سر و روی در نمازهای واجب جایز نیست و چیزیکه در این باب عمل بر آن است، این است که چون دست مصلّی از قنوت نمازهای واجب برگشت و از دعا فارغ شد، کف دستها را با سینهاش تا مقابل زانوها به آرام و آهستگی پایین میآورد و تکبیر میگوید و رکوع میکند و آن خبر صحیح است، لکن در خصوص نوافل شب و روز است نه در فرایض و عمل به آن خبر، در نوافل افضل است.
سؤال نموده بود. آیا بعد از نماز واجب سجده شکر مشروع است، زیرا بعضی اصحاب ما گفتهاند آن بدعت است، پس آیا جایز است آن را بعد از نماز واجب به جا آورد و بر تقدیر جواز، آیا آن را در نماز مغرب و پیش از چهار رکعت نافله مغرب به جاآورد یا بعد از نافله؟
آن حضرت جواب داده: «سجدة الشکر من الزم السّنن و اوجبها و لم یقل انّ هذه
السجدة بدعة الّا من اراد أن یحدث فی دین اللّه بدعة و امّا الخبر المرویّ فیها بعد صلوة المغرب و الأختلاف فی انّها بعد الثلاث أو بعد الأربع فانّ فضیلة الدّعاء و اللتسبیح بعد الفرائض علی الدّعاء بعقیب النوافل کفضل الفرائض علی النّوافل و السجدة دعاء و تسبیح و الأفضل أن یکون بعد الفرض فان جعلت بعد النوافل ایضا جاز»؛
سجده شکر از لازمترین و واجبترین سنّتهاست، احدی نگفته این سجده بدعت است مگر کسی که خواسته در دین خدا بدعت احداث نماید. امّا جواب از خبری که در خصوص بهجا آوردن بعد از نماز مغرب وارد شده و اختلاف در اینکه بعد از نماز مغرب و پیش از چهار رکعت نافله است یا بعد از آن؟ بدین نسق است که فضیلت دعا و تسبیح که بعد از فرایض بهجا آورده میشود، بر دعایی که عقب نوافل به عمل آورده میشود؛ مانند فضیلت فرایض بر نوافل و سجده در نفس الامر دعا و تسبیح است، افضل این است که بعد از فریضه بهجا آورده شود و اگر بعد از نوافل بهجا آوری نیز، جایز است.
سؤال نموده بود: بعض برادران ما از آنانکه میشناسیم، زمین تازه و آبادی جنب زمین خرابه دارد که سلطان در آن حصّهای دارد و به اجبار و اکراه آن را ضبط نموده، بسا دیگران اطراف زمین خرابه را میکارند و عمّال سلطان ایشان را آزار میدهند و به این مرد در خصوص خوردن غلّات زمین خود متعرّض میشوند و آن زمین به سبب خرابی قیمت ندارد، بیست سال است که خراب میباشد و این برادر از خریدن آن زمین ابا دارد، زیرا گفته میشود این حصّه از این زمین خراب سابقا از جمله موقوفاتی است که برای سلطان ضبط شده، پس اگر در خریدن آن حصّه از سلطان جایز باشد و هرآینه برای آن مرد صلاح میباشد، باعث آبادی زمین میگردد، این حصّه از زمین خرابه را به افاضل آب زمین، آباد میکارد و طمع اولیای
دولت سلطان از آن بریده میشود ولی اگر خریدن آن جایز نباشد، او به هرچه امر کنی، ان شاء اللّه عمل خواهد نمود؟
آن حضرت جواب داده بود: الضّیعة لا یجوز ابتیاعها الّا من مالکها أو بامره و رضا منه؛ خریدن این زمین جایز نیست، مگر از مالکش یا به امر و رضای او.
سؤال نموده بود: زنی کنیز خود را برای مردی از خدمتکارانش تحلیل نموده؛ یعنی برای وی حلال کرده که با او مقاربت نماید، آن مرد از زاییدن کنیز احتراز میکرد، پس کنیز بچه آورد و او چارهای نجست از اینکه او را قبول نکند؛ پس قبول کرد، لکن شکّ دارد که بچّه از او است، او را به خود نمیآمیزد و از جمله اولادش نمیداند. پس اگر آن بچّه از جمله آنان است که بر آن مرد واجب است او را به خود نسبت دهد و بگرداند؛ مانند سایر اولادش کند و اگر جایز است چیزی از مال خود که کمتر از حصّه او است، برایش قرار دهد، بکند؟
حضرت بدین نسق جواب داده: الأستحلال بالمرئة یقع علی وجوه و الجواب یختلف فیها فلیذکر الوجه الّذی وقع الأستحلال به مشروحا لیعرف الجواب فیما یسئل عنه من امر الولد ان شاء اللّه؛ حلال نمودن به چند وجه واقع میشود و جواب در آنها مختلف میباشد. سایل باید وجهی که تحلیل بدان نهج واقع گشته به تفصیل ذکر کند تا جواب سؤالی که در خصوص بچّه است، ان شاء اللّه معلوم گردد.
سایل به آن حضرت التماس دعا نمود.
جواب بدین نهج درآمد: «جاد اللّه علیه بما هو اهله ایجابنا لحقّه و رعایتنا لأبیه رحمه اللّه و قربه منّا بما علمناه من جمیل نیّته و وقفنا علیه من مخالطته المقرّبة له من اللّه تعالی الّتی ترضی اللّه عزّ و جلّ و رسوله و اولیائه علیهم السّلام و اله بما بدأنا نسئل اللّه بمسئلته ما امّله من کلّ خیر عاجل و اجل و أن یصلح له من امر دینه و دنیاه ما یحبّ صلاحه انّه ولیّ قدیر»؛ خدای تعالی به او چیزی عطا فرماید که به آن سزاوار و
اهلتر است بهجا آوردن ما حقّ او و مراعات ما پدر او را، خدا او را بیامرزد! نزدیکی او به ما به سبب چیزی است که ما آن را دانستهایم و آن خوبی نیّت او است، نیز به سبب امری میباشد که بر آن مطّلع شدهایم و آن مخالطه و دوستی او با ماست، مخالطهای که نزدیککننده او به خداست، خدای عزّ و جلّ، رسول او، اولیاء اللّه، آل رسول را راضی و خوشنود میکند به چیزیکه ما به آن ابتدا کردهایم و به سبب خواهش نمودن او از خدا مسألت مینماییم همه خیرات دنیا و آخرت را به او عطا نماید و امور دین و دنیای او را به طرزی که صلاحش را میخواهد، اصلاح نماید؛ به درستی که خدا صاحب همه، قادر و توانا بر همهچیز است، انتهی الحدیث.
ایضا شیخ طبرسی در کتاب احتجاج(1)گفته: محمد بن عبد اللّه حمیری در سال سیصد و هشتم هجری نیز خدمت صاحب الزمان- صلوات اللّه علیه- مکتوبی نوشت و در آن، چند مسأله سوای این مسایل پرسیده بود.
بدین نهج نوشته:
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
«اطال اللّه بقاک و ادام عزّک و کرامتک و سلامتک و اتمّ نعمته علیک و زاد فی احسانه إلیک و جمیل مواهبه لدیک و فضله علیک و جزیل قسمه لک و جعلنی من السّوء کلّه فداک و قدّمنی قبلک انّ قبلنا مشائخ و عجائز یصومون رجب منذ ثلثین سنة و یصلون شعبان و رمضان و روی لهم بعض اصحابنا انّ صومه معصیة»؛ خدا عمرت را طولانی و عزّت، کرامت، سعادت و سلامت را دایمی گرداند، نعمتش را بر تو تمام کند، احسان، بخششهای نیکو، تفضّل و بزرگ قسمتهای خویش را برای تو بیفزاید و مرا در همه بلاها و بدیها فدای تو گرداند و به عوض تو بمیراند!
1) الاحتجاج، ج 2، ص 316- 310.
به درستی که نزد ما پیرانی هستند که سی سال و بیشتر است، ماه رجب را روزه میگیرند و روزه آن را به روزه ماه شعبان و رمضان متّصل میکنند؛ بعضی اصحاب ما برای ایشان روایت نموده روزه ماه رجب، معصیت است.
آن حضرت بدین نسق جواب داده: قال الفقیه یصوم منه ایّاما إلی خمسة عشر یوما، ثمّ یقطعه الّا أن یصومه عن الثلاثة الفائیة الحدیث ان نعم شهر القضاء رجب؛ فقیه گفته: از ماه رجب تا پانزده روز، روزه بگیرد، بعد روزه را قطع کند مگر اینکه بابت قضا بگیرد، زیرا در این باب حدیث وارد شده و آن، این است: ماه رجب، ماهی برای قضا کردن روزه فوتشده است.
سؤال نموده بود: مرد در محمل نشسته، برف بسیاری به قدر قامت یک مرد هست، میترسد اگر از محمل فرود آید، به برف فرورود و بسا برف به سبب سستی از هم میپاشد و به جهت کثرت و سستی آن، برای وی ممکن نیست قدری از برف را پایین بخواباند و هموار گرداند؛ آیا در این صورت جایز است او نماز واجب را در محمل به جاآورد و ما چند روز چنین کردهایم؛ آیا اعاده آنها بر ما واجب است؟
آن حضرت جواب بدین نسق فرموده بودند: لا بأس به عند الضّرورة و الشّدة؛ هنگام ضرورت و شدّت بأسی به آن نیست.
سایل سؤال نموده: شخصی به پیشنماز در حال رکوع ملحق میشود و آن را یک رکعت حساب مینماید، بعض اصحاب ما گفته: اگر آن شخص تکبیری که امام پیش از رکوع میگوید، نشنود، نمیتواند آن را یک رکعت حساب نماید؟
حضرت جواب فرمودند: إذ الحقّ مع الأمام من تسبیح الرّکوع تسبیحة واحدة اعتدّ بتلک الرّکعة و إن لم یسمع تکبیرة الرّکوع؛ اگر آن شخص یک تسبیح؛ یعنی
سبحان اللّه از تسبیحات رکوع مانده، به امام ملحق شود، هرآینه یک رکعت حساب مینماید، هرچند تکبیر رکوع را نشنیده باشد.
سؤال نموده: مردی نماز ظهر را گزارد و نماز عصر را شروع کرد، وقتی دو رکعت از آن بهجا آورد، یقین نمود نماز ظهر را دو رکعت گزارده؛ در این حال چه باید بکند؟
آن حضرت جواب داده: إن کان احدث بین الصّلوتین حادثه یقطع بها الصّلوة اعاد الصّلوتین و إذا لم یکن احدث حادثة جعل الرکعتین الأخیرتین تتمّة لصلوة الظّهر و صلّی العصر بعد ذلک؛ اگر میان دو نماز کاری کرده که نماز را قطع میکند، هردو نماز را اعاده مینماید و اگرنه رکعت را که گزارده، تتمّه نماز ظهر حساب میکند و عصر را بعد از آن بهجا میآورد.
سؤال نموده: آیا کسانی که اهل بهشت شدند، میزایند و برای ایشان تناسل میباشد؟
جواب داده: انّ الجنّة لا حمل فیها للنساء و لا ولادة و لا طمث و لا نفاس و لا شقاء بالطّفولیّة و فیها ما تشتهی الأنفس و تلذّ الأعین، کما قال سبحانه: إذا اشتهی المؤمن ولدا خلقه اللّه عزّ و جلّ بغیر حمل و لا ولادة علی الصورة الّتی یرید، کما خلق آدم علیه السّلام عبرة؛ در بهشت برای زنان آبستن شدن، زاییدن، ازاله بکارت، حایض شدن، نفاس و مشقّت و محنتی که به سبب طفولیّت است، نمیباشد، هرچه دلها میخواهند و دیدهها به آن لذّت میبرند در بهشت است؛ چنانکه خدای تعالی فرموده: وقتی مؤمن در بهشت بچّه میخواهد، هرآینه خدای تعالی او را به همان صورتی که آن مؤمن خواسته میآفریند، بیآنکه زن به او آبستن شود و بزاید؛ چنانکه آدم را برای عبرت یافتن خلایق بدین نهج آفرید.
سؤال نموده: مردی زنی را در عوض اجرت معیّن تا وقت معیّنی متعه نموده، مدّتی از آنوقت معیّن باقیمانده، آنگاه مرد باقی مدّت را به زن بخشیده و سه روز پیش از بخشیدن آن مدّت زن حیض دیده، آیا در این صورت جایز است زن بعد از پاک شدن از حیض، درعوض اجرت معیّن به مرد دیگر متعه شود یا صبر نماید تا حیض آینده را ببیند؟
آن حضرت جواب بدین نهج فرموده: تستقبل حیضه غیر ذلک الحیضه لأنّ اقل العدّة حیضه و طهارة تامّة؛ باید غیر از این حیض، حیض دیگر را ببیند، زیرا اقلّ این عدّه یک حیض و طهر تمام است و به محض دیدن حیض دوّم، عدّهاش تمام میشود.
سؤال نموده: آیا شهادت کسی که برص، جذام و یا افلیج دارد به حسب شرع مقبول است، زیرا به ما روایت شده ایشان بر آنانکه صحیحاند و این امراض را ندارند، امامت نمیتوانند کنند؟
بدین طریق جواب داده: إن کان ما بهم حادثا جازت شهادتهم و إن کانت ولادة لا تجوز؛ اگر این امراض بعد از ولادت، حادث و برایشان عارض شده، هرآینه شهادتشان ممضی خواهد بود ولی اگر حین ولادت در ایشان بوده، شهادتشان مقبول نخواهد شد.
سؤال نموده: آیا تزویج کردن دختر زن برای مرد جایز است؟
جواب داده: «إن کانت ربّیت فی حجره فلا یجوز و إن لم تکن ربّیت فی حجره و کانت أمّها فی غیر حباله، فقد روی أنّه جائز»(1)اگر دختر در آغوش مرد تربیت یافته
1) وسائل الشیعه، ج 20، ص 459.
و بزرگ شده، تزویجش جایز نیست و اگر در آغوش او تربیت نیافته و در ایّام بچگی، از جمله عیال آن مرد نبوده، چنین روایت شده که تزویجش جایز است.
سؤال نمود: مردی دختر دختر زنی؛ یعنی نواده او را برای خود تزویج کرده، آیا جایز است بعد، جدّه او؛ یعنی خود آن زن را تزویج کند؟
جواب داده: قد نهی عن ذلک؛ اینچنین کاری نهی شده.
سؤال نموده: مردی از مرد دیگر هزار درهم ادّعا نموده و برای مدّعای خود بیّنه عادل اقامه کرده، نیز پانصد درهم به موجب سند تمسّک، علی حدّه از او ادّعا کرده، او بر این مدّعی نیز، بیّنهای عادل دارد، نیز سیصد درهم به مقتضای تمسّک دیگر، از او ادّعا نموده و بر این مدّعا هم بیّنه عادل دارد.
تمامی وجه این سه تمسّک، هزار درهم میباشد، علاوه بر هزار درهمی که اوّل ادّعا نموده. مدّعی علیه در جواب گوید: وجه این تمسّک، هزار درهم است و مدّعی گفته او را انکار میکند؛ حال در این صورت، هزار درهم یکبار بر ذمّه او علاقه میگیرد یا دوبار؛ چنانکه بیّنه اقامه نموده و در این سه تمسّک قید نشده این پانصد درهم و سیصد درهم از بابت آن هزار درهم است؟
آن حضرت جواب داده: «یؤخذ من المدّعی علیه ألف درهم مرّة واحدة و هی الّتی لا شبهة فیها و تردّ الیمین فی الألف الباقی علی المدّعی فإن نکل فلا حقّ له»؛(1)از مدّعی علیه هزار درهم گرفته میشود و این همان است که شبههای در آن نیست و در هزار درهم باقی، قسم مدّعی ردّ میشود و اگر او از قسم نکول نماید، هرآینه حقّی ندارد.
1) وسائل الشیعه، ج 27، ص 273.
سؤال نموده: آیا گذاشتن تربت قبر مطهّر جناب سیّد الشهدا- صلوات اللّه علیه- در قبر میّت جایز است؟
جواب داده: یوضع مع المیّت فی قبره و یخلّط بحنوطه إن شاء اللّه؛ آن تربت را باید در قبر گذاشت و باید با حنوط مخلوط نمود، ان شاء اللّه.
سؤال نموده که از صادق علیه السّلام چنین به ما روایت شده: آن حضرت بر ازار کفن اسماعیل، پسرش بدین نهج نوشت: اسمعیل یشهد ان لا اله الّا اللّه؛ آیا جایز است ما مانند آن را با تربت قبر مطهّر امام حسین علیه السّلام یا غیر آن بنویسم؟
جواب داده: یجوز ذلک؛ جایز است.
سؤال نموده: آیا جایز است کسی از تربت امام حسین علیه السّلام سبحه بسازد و با آن، سبحان اللّه بگوید و آیا فضیلتی در آن هست؟
جواب داد: یسبّح به فما من شیء من التسبیح أفضل منه و من فضله انّ الرجل ینسی التسبیح و یدبّر السّبحة فیکتب له التسبیح؛ جایز است با آن ذکر بگوید و چیزی از تسبیح گفتن با آن افضل نیست، از جمله فضیلتهای آن؛ این است که اگر مرد ذکر را فراموش کند و سبحه را در دست بگرداند، هرآینه ثواب ذکر برایش نوشته میشود.
سؤال نموده: آیا سجده بر مهری که از تربت حضرت سیّد الشهدا علیه السّلام ساخته میشود، جایز است و آیا فضیلتی در آن هست؟
جواب داده: یجوز ذلک و فیه الفضل؛ جایز است و در آن فضیلت هست.
سؤال نموده: شخصی قبور ائمّه علیهم السّلام را زیارت نمیکند، آیا سجده کردنش بر قبور مطهّر جایز است؟ آیا جایز است کسی که نزد قبور مطهّر نماز میگزارد، پشت آنها ایستاده و قبر را سمت قبله بیندازد یا اینکه سمت بالای سر یا سمت پایین پا بگزارد؟ و آیا جایز است پیش رو بایستد، قبر را پشت سر بیندازد و نماز کند؟
جواب داده: امّا السجود علی القبر فلا یجوز فی نافلة و لا فریضة و لا زیارة
و الّذی علیه العمل أن یضع خدّه الأیمن علی القبر و امّا الصّلوة فانّها خلقه و یجعل القبر أمامه و لا یجوز أن یصلّی بین یدیه و لا عن یمینه و لا عن یساره لانّ الإمام- صلی اللّه علیه- لا یتقدّم علیه و لا یساوی(1)امّا سجده بر قبر، جایز نیست نه در نافله، نه در فریضه و نه در زیارت. آنچه عمل بر آن جاری شده این است که صورت راستش را بر قبر مطهّر بگذارد، امّا نماز، باید پشت سر قبر بخواند و قبر را پیش بیندازد و جایز گزاردن آن در جانب پیش رو، بالای سر و پایین پا جایز نیست، زیرا نمیتوان از امام علیه السّلام پیش افتاد و با وی برابر هم، نمیتوان بود.
سؤال نموده: آیا جایز است شخصی در اثنای فریضه یا نافله، سبحه در دست بگرداند؟
جواب داده: یجوز ذلک إذا خاف السهو و الغلط؛ جایز است در صورتی که از سهو و غلط کردن در شمار رکعتها بترسد و آنها را با تسبیح بشمارد.
سؤال نموده: هنگام ذکر، گرداندن تسبیح با دست چپ جایز است یا نه؟
جواب داده: یجوز ذلک و الحمد للّه؛ چنین کردن، جایز است و حمد بر خدا!
سؤال نموده: در خصوص فروختن موقوفات حدیثی از فقیه وارد شده، اگر برای جماعتی و اولاد ایشان نسلا بعد نسل وقف شده باشد و صاحبان وقف بر فروختن آن اتّفاق نمایند و این فروختن هم برایشان اصلح باشد، آیا در این صورت خریدن آن از بعضی، اگر همه ایشان یکجا نفروشند، جایز است و پرسیده بود: کدام وقف است که بیع آن جایز نیست؟
بدین نهج جواب داده: إذا کان الوقف علی امام المسلمین فلا یجوز بیعه و إذا کان
1) بحار الانوار، ج 97، ص 128.
علی قوم من المسلمین فلیبع کلّ قوم ما یقدرون علی بیعه مجتمعین و متفرّقین ان شاء اللّه؛ اگر بر امام مسلمانان وقف شده، فروختن آن جایز نیست ولی وقفی که بر طایفهای از مسلمانان باشد، هرآینه ان شاء اللّه جایز است هر قوم وقفی را که بر فروختنش قادر باشند، بفروشند، خواه یکجا خواه حصّهحصّه.
سؤال نموده: آیا جایز است محرم به جهت مرض باد عرق، زیر بغلش مردار سنگ با توتیا بگذارد؟
جواب داد: جایز ذلک؛ جایز است.
سؤال نموده: اگر کوری را در حال بینایی شاهد گرفته باشد، بعد از آن نابینا شود و خطّش را نبیند تا بشناسد و شهادت نماید، آیا شهادتش جایز و توفیق با خداست و اگر این کور شهادتش را ذکر کند، آیا با شهادتش میتوان شهادت کرد یا نه؟
آن حضرت بدین نهج جواب داده: إذا حفظ الشّهادة و حفظ الوقت جازت شهادته(1)اگر اصل ماجرا و وقت آن را به خاطر داشته باشد، هرآینه شهادتش جایز است.
سؤال نموده: شخصی زمین زراعت یا چهارپایی وقف میکند و شاهد میگیرد که من این را وقف کردم و فلان شخص را وکیل وقف قرار دادم، بعد از آن وکیل وفات مییابد یا وکالتش به هم میخورد و دیگری جای وی متولّی وقف میشود، آیا اگر اصل وقف جایز است آن شاهد برای این شخص که قائممقام وکیل اوّل است، شهادت دهد یا نه؟
جواب داده: لا یجوز غیر ذلک لأنّ الشهادة لم تقم للوکیل و انّما قامت للمالک و قد قال اللّه تعالی: وَ أَقِیمُوا الشَّهادَةَ لِلَّهِ(2)غیر این جایز نیست، باید به وقفیّت وقف به
اسم وکیل ثانی شهادت نکند زیرا شهادت برای وکیل برپا نشده، بلکه برای مالک وقف، برپا شده، حال آنکه خدای تعالی فرموده: شهادت را برای خدا برپا دارید.
سؤال نموده: در خصوص دو رکعت آخر روایت بسیار وارد شده، پس بعضی چنین روایت کرده: خواندن حمد تنها در آنها افضل است؛ فضیلت برای کدامیک است تا به آن عمل کنیم؟
بدین طریق جواب داده: قد نسخت قراءة أمّ الکتاب فی هاتین الرّکعتین التّسبیح و الّذی نسخ التّسبیح قول العالم ع کلّ صلاة لا قراءة فیها فهی خداج إلّا للعلیل أو من یکثر علیه السّهو فیتخوّف بطلان الصّلاة علیه(1)خواندن حمد در این دو رکعت، تسبیحات اربعه را منسوخ کرده و چیزیکه تسبیحات را نسخ نموده، به فرموده عالم نمازی که در آن حمد خوانده نشود، بیخیر و بریده است، امّا مریض و کثیر السهو که میترسد اگر حمد را بخواند، سهو کند یا مرضش شدّت مییابد، نمازش باطل میگردد.
سؤال نموده: میان ما برای درد گلو، رب جوز ساخته میشود؛ بدین طریق که جوز تر را پیش از انعقاد مغزش میجینند، نرم میکوبند، فشار داده، آبش را میگیرند، صاف میکنند و میجوشانند تا نصفش برود، یک شبانهروز میماند، بعد آن را بالای آتش میگذارند و بر هر شش رطل، یک رطل عسل میریزند و میجوشانند، کف آن را میگیرند و از نوشادر و شبّ یمانی و آن دوایی معروف، سفید و شفّاف، مایل به زردی، سریع الانکسار و بدبو است و در بسیاری از خواص مانند زاج میباشد، نرم کوبیده با آب خیسانیده میشود و یک درهم زعفران نرم کوبیده، در آن ریخته میشود. سپس جوشانیده، کفش را میگیرند و میپزند تا وقتی که مانند عسل غلیظ گردد. بعد از روی آتش برمیدارند تا سرد شود، آنگاه میآشامند؛ آیا آشامیدن آن جایز است یا نه؟
جواب داده: إذا کان کثیرة یسکر أو یغیّر فقلیلة و کثیرة حرام و إن کان لا یسکر فهو حلال؛ اگر کثیرش مست کند یا تغییر حال بهوجود آورد، قلیل و کثیرش هردو حرام میباشد و اگر کثیرش مست نمیکند، حلال است.
1) وسائل الشیعه، ج 6، ص 127.
سؤال نموده: برای مردی کاری پیش میآید، نمیداند کردن آن مصلحت دارد یا نه، پس دو انگشتر برمیدارد، بر یکی مینویسد: نعم افعل؛ بکن و در دیگری مینویسد:
لا تفعل؛ مکن! بعد از آن چند بار استخیر باللّه میگوید، به انگشترها متوجّه میشود، یکی را برمیدارد و به هرچه در آن نوشته شده، عمل میکند؛ آیا این جایز است؟ آیا باید به آن عمل کرد؟ و آیا مانند استخاره است یا استخاره غیر از این میباشد؟
جواب داده: الّذی سنّة العالم فی هذه الأستخارة بالرّقاع و الصّلوة؛ چیزیکه عالم علیه السّلام در این باب سنّت کرده، استخاره کردن با رقعهها و نماز است.
سؤال نموده: نماز جعفر طیّار بن ابی طالب افضل است و آیا در آن قنوت هست و اگر هست در چه وقتی در کدام رکعت؟
جواب داده: أفضل أوقاتها صدر النّهار من یوم الجمعة ثمّ فی أیّ الأیّام شئت و أیّ وقت صلّیتها من لیل أو نهار فهو جائز و القنوت فیها مرّتان فی الثّانیة قبل الرّکوع و فی الرّابعة. بهترین وقت اوّل روز جمعه است و بعد از آن هر روزی که بخواهی، در هروقت، شب باشد یا روز، جایز است آن را بهجا آوری، دو قنوت دارد؛ یکی رکعت دوّم و دیگری رکعت چهارم پیش از رکوع.
سؤال نموده: مردی از مالش چیزی بیرون کرده، به قصد آنکه به برادران دینی خود بدهد، بعد در میان خویشان محتاجی مییابد؛ آیا میتواند آن مال را به خویش خود صرف نماید؟
جواب داده: «یصرفه إلی أدناهما و أقربهما من مذهبه فإن ذهب إلی قول العالم علیه السّلام لا یقبل اللّه الصّدقة و ذو رحم محتاج فلیقسم بین القرابة و بین الّذی نوی حتّی یکون قد أخذ بالفضل کلّه»(1)به هرکه مذهبش به مذهب او نزدیکتر است، صرف کند و اگر بخواهد به قول عالم عمل نماید که خدا صدقه او را قبول نمیکند؛ در حالی که میان خویشان، صاحب صدقه، فقیر و محتاج است، باید آن را در بین خویشانش و کسی که نیّت کرده بود، قسمت نماید تا هردو فضیلت را دریابد.
1) وسائل الشیعه، ج 9، ص 413.
سؤال نموده: اصحاب ما در خصوص مهر زن اختلاف کردهاند. بعضی گفتهاند:
چون مرد به زن دخول نمود، مهرش ساقط میشود و چیزی بر او نیست.
بعضی گفتهاند: آن در دنیا و آخرت بر ذمّه شوهر است، این چگونه است و آنچه در این باب لازم است، چیست؟
جواب داده: إن کان علیه بالمهر کتاب فیه دین فهو لازم فی الدنیا و الاخرة و إن کان علیه کتاب فیه ذکر الصّدقات سقط إذا دخل بها و إن لم یکن علیه کتاب فإذا دخل بها سقط باقی الصّداق؛ اگر به اسم شوهر تمسّکی باشد که در آن مهر بهعنوان دین نوشته شده، هرآینه در دنیا و آخرت بر ذمّه شوهر است، اگر به اسم او مکتوبی باشد که صداقها در آن نوشته شده، مهرش وقتی دخول نموده، ساقط میشود و اگر به اسم او مکتوب نباشد، بقیّه مهر وقتی به او دخول کرد، ساقط میگردد.
سؤال نموده: از صاحب عسکری علیه السّلام روایت شده که از آن حضرت پرسیدند: نماز در لباس خزی که به او بر خرگوش- آن پشم نرمی است که در جوف پشم زبر میباشد- ممزوج شده، چه صورت دارد؟ از آن حضرت توقیع درآمده: جایز است، نیز از آن حضرت روایت شده: جایز نیست، حال به کدام امر عمل کنیم؟
جواب بدین نهج داده: انّما حرّم فی هذه الأوبار و الجلود معا فامّا الأوبار وحدها فحلال و قد سئل بعض العلماء عن قول الصّادق لا یصلّی فی الثعلب و لا فی الأرنب و لا بالثوب الّذی لصق ببدنه فقال: انّما عنّی الجلود دون غیرها؛ حرام بودن نماز در این وبرها و پوستها وقتی است که باهم باشند، امّا تنها، نماز در آنها حلال و جایز است؛ چنانکه از بعضی علما از معنی قول صادق علیه السّلام پرسیده شد که نماز در روباه و لباسی که بر بدن او چسبیده، جایز نیست.
آن عالم علیه السّلام در جواب نوشت: مراد صادق علیه السّلام پوست روباه است، نه غیر آن؛ یعنی نماز در پوست روباه جایز نیست.
سؤال نموده: در اصفهان پارچهای میبافند که به آن عتابیّه میگویند و از ابریشم خام و پوشیده رنگارنگ بافته شده؛ آیا نماز در آن جایز است؟
جواب داده: لا تجوز الصّلاة إلّا فی ثوب سداه أو لحمته قطن أو کتّان(1)نماز جایز نیست مگر در لباسی که تاروپودش پنبه یا کتان است.
سؤال نموده: ابتدا باید کدام پا را مسح کرد؟ آیا میتوان هردو را باهم مسح کرد؟
جواب داده: بمسح علیهما جمیعا معافان بدء باحدیهما قبل الأخری فلا یبتدء الّا بالیمین؛ جایز است هردو پا را باهم مسح کند و اگر بخواهد یکی را پیش از دیگری ابتدا نماید، باید ابتدا پای راست باشد.
سؤال نموده: آیا نماز جعفر طیّار در سفر جایز است؟
جواب داده: یجوز ذلک؛ جایز است.
سؤال نموده: اگر کسی در تسبیح حضرت فاطمه زهرا علیها السّلام سهو نماید، تکبیر از سی و چهار بگذرد و بعد به خاطرش افتد، آیا به سی و چهار برمیگردد یا باید از سر بگیرد و اگر سبحان اللّه را تا دانه شصت و هفتم بگوید، آیا باید به شصت و ششم برگردد؛ تکلیف در این باب چیست؟
جواب داده: «إذا سها فی التّکبیر حتّی تجاوز أربعا و ثلاثین عاد إلی ثلاث و ثلاثین و یبنی علیها و إذا سها فی التّسبیح فتجاوز سبعا و ستّین تسبیحة عاد إلی ستّة و ستّین و بنی علیها فإذا جاوز التّحمید مائة فلا شیء علیه»(2)هرگاه در تکبیر سهو نماید و از سی و چهار بگذرد، به سی و سه برمیگردد و بنابراین میگذارد و هرگاه در سبحان اللّه سهو نماید و به دانه شصت و هفت بگذرد، باید به شصت و ششم برگردد و بنا را بر آن میگذارد و اگر الحمد للّه از دانه صدم بگذرد، بر او حرجی نمیباشد.
شیخ صدوق در کتاب احتجاج(1)از ابی الحسین محمد بن جعفر اسدی روایت کرده، او گفته: در مکتوبی که از شیخ ابی جعفر محمد بن عثمان عمری- قدّس اللّه روحه- در خصوص جواب مسایلی که خدمت صاحب الزمان فرستاده بودم، به من رسید: این فقرات بود که پرسیده بود نماز خواندن هنگام طلوع آفتاب و غروب چه حکمی دارد؟
اگر چنان است که میگویند آفتاب از بین دو شاخ سر شیطان طلوع و غروب مینماید، پس بینی شیطان بههیچچیز مانند نماز به خاک مالیده نشده، پس در آنوقت نماز کن و بینی شیطان را به خاک بمال! امّا پرسیده بودی ملکی بر ما وقف میشود و چیزی برای ما قرار داده میشود، بعد صاحبش به آن محتاج میشود؛ تصرّف او در آن، چه صورت دارد؟
جواب: هرچه وقف شده و به دست وکیل و قیّم تسلیم نشده؛ صاحبش در خصوص امضا و برهم زدن آن مخیّر است و هرچه تسلیم شده، صاحبش اختیاری ندارد، خواه محتاج باشد، خواه نباشد.
پرسیده بودی: حال کسانی که اموال ما را در دستشان حلال میدانند و بیاذن ما در آنها تصرّف میکنند؛ مانند تصرّف در اموال خودشان چگونه است؟
جواب داده: هرکه چنین کند، ملعون است و ما روز قیامت خصم اوییم؛ چنانکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرموده: از عترت من هرکس، چیزیکه خدا حرام کرده، حلال بداند، به زبان من و به زبان هر پیغمبر مستجاب الدعوه، ملعون است، پس هرکه به ما ستم کند، در جریده کسانی میباشد که در حقّ ما ستم کردهاند. لعنت خدا بر ستمکاران باد!
پرسیده بودی: بچّهای را ختنه کردهاند، باز غلفهاش روییده- آن پوستی در دور ختنه است- آیا بار دیگر ختنه کردن لازم است؟
جواب: بریدن غلفهاش واجب است، زیرا زمین تا چهل روز از بول کردن کسی که
1) الاحتجاج، ج 2، ص 300- 298.
غلفهاش حشفهاش را پوشیده باشد، به درگاه الهی ناله و شکایت میکند.
پرسیده بودی: شخصی نماز میگزارد و پیش رویش تصویر و چراغ هست؛ آیا نماز او در این صورت جایز است، زیرا پیشتر از تو خلایق در این خصوص اختلاف کردهاند؟
جواب: برای کسی جایز است که از اولاد بتپرستان و آتشپرستان باشد.
پرسیده بودی: اراضی زراعت که برای ما وقف شده، آیا کشت و زرع نمودن در آن، وضع اخراجات آن از مداخلش و صرف ما بقی در ناحیه، به نیّت چشمداشت ثواب با تقرّب جستن نزد شما جایز است؟
جواب: برای هیچکس حلال نیست بیاذن در مال دیگری تصرّف نماید، پس تصرّف نمودن در اموال ما چگونه جایز میشود؟
هرکس چنین کند، هرآینه چیزی را که بر او حرام شده، حلال دانسته و هرکه چیزی از مال ما بخورد، به منزله این است که آتش در شکمش گذاشته و داخل جهنّم خواهد شد.
سؤال نموده بودی: مردی به ناحیه ما زمین وقف میکند، به دست قیّم و وکیلی میسپارد، او به امر آن مباشر میشود، آن را آباد مینماید، اخراجات و مصارف آن را از مداخلش برمیدارد و بقیّه مداخل را صرف ناحیه ما میکند؟
جواب: این عمل برای کسی جایز است که صاحب زمین، او را در سر آن قیّم قرار داده باشد و غیر از او جایز نیست.
پرسیده بودی: رهگذر و رونده راه، از باغ و بوستان ما میگذرد و از میوه آن میخورند؛ آیا این، حلال است؟
جواب: خوردنش حلال و برداشتنش حرام است.
در کتاب کمال الدین(1)از محمد بن احمد شیبانی، او از علی بن احمد بن محمد دقّاق، حسین بن ابراهیم بن احمد بن همام و علی بن عبد اللّه ورّاق در یکجا و ایشان از محمد
1) کمال الدین و تمام النعمة، صص 521- 520.
بن جعفر اسدی مثل این را روایت نموده، در کتاب مذکور از ابو جعفر محمد بن محمد خزاعی رضی اللّه عنه روایت نموده، او گفته: ابو علی بن ابی الحسین اسدی و او از پدرش گفته: بی آنکه سؤال نمایم از شیخ ابو جعفر محمد بن عثمان عمری- قدّس روحه- توقیعی به من رسید.
بسم الله الرحمن الرحیم
لعنة اللّه و الملائکة و النّاس اجمعین علی من استحلّ من اموالنا درهما؛ لعنت خدا و همه ملایکه و بنی آدم بر کسی که از اموال ما یک درهم حلال بداند.
ابو الحسین اسدی گوید: به خاطرم چنین خطور نمود که این حکم در حقّ کسی است که یک درهم از مال ناحیه را حلال بداند، نه در حقّ کسی است که از آن بخورد و لکن حلال نداند. پیش خود گفتم؛ این حکم در حقّ کسی که مطلق حرام را حلال بداند، جاری است، خواه مال امام و خواه غیر او. بنابراین حجّت چه فضیلت و زیادتی بر دیگران دارد؟
سوگند به آن خدایی که محمد را به راستی برای بشارت خلایق فرستاده! بعد دوباره به آن توقیع نگاه کردم، ناگاه دیدم توقیع گردیده و به همان نهج شده که در دل من بود.
بسم الله الرحمن الرحیم
لعنة اللّه و الملائکة و النّاس اجمعین علی من اکل من مالنا درهما حراما؛ لعنت خدا و همه ملایکه و خلایق بر کسی که از مال ما یک درهم به وجه حرام بخورد!
ابو جعفر محمد بن محمد خزاعی رضی اللّه عنه گفته: ابو علی بن الحسین اسدی این توقیع را درآورد و به ما نشان داد، حتّی آن را نگاه کردیم و خواندیم.
در کمال الدین(1)مذکور ساخته که حسین بن اسماعیل کندی گفته: جعفر بن همدان
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 500.
عریضهای خدمت صاحب الامر علیه السّلام در خصوص مسایلی نوشت و جواب درآمد.
مسایل این است: زنی را به حباله عقد درآوردم و با وی شرط نمودم از او بچّه نخواهم و خود او را در خانهام ننشانم. چون مدّتی گذشت، کنیز به من گفت: آبستن شدهام.
گفتم: این چگونه است، من از تو بچّه خواهش نکردهام؛ یعنی شکّ دارم بچّه مال من باشد. بعد از نزد کنیز مدّتی غایب شدم، سپس برگشتم، ناگاه دیدم پسری زاییده، پسر را انکار نکردم و نفقه و مسکن را از کنیز نبریدم. مزرعهای دارم، پیش از آنکه این زن را عقد کنم آن را داخل وصایا و بر فرزندانم وقف نموده بودم به شرطی که کم و زیاد کردن آن، در مدّت عمرم با من باشد. حالا این زن، پسر را زایید و او را در وقف مذکور شریک نکردهام، لکن وصیّت نمودم اگر مردم، به آن پسر مادامی که صغیر است، نفقه و کسوت و وقتی بزرگ شد یک بار دویست اشرفی داده شود، بعد از دادن این مبلغ، برای او و اولادش در مزرعه موقوفه حصّهای نباشد. خدا تو را عزیز گرداند! رأی تو در خصوص این عمل چیست؟ برای صحّت، عافیت و خیر دنیا و آخرتم دعا کن!
جواب: امّا الرجل الّذی استحلّ بالجاریة و شرط علیها أن لا یطلب ولدها فسبحان من لا شریک له فی قدرته الشرط علی الجاریة شرط علی اللّه عزّ و جلّ هذا من لا یؤمن أن یکون صحیحا و حیث عرف فی هذا الشکّ و لیس یعرف الوقت الّذی أتاها فیه و لیس ذلک بموجب لبرائة فی ولده و امّا اعطائه لمأتی دینار و اخراجه من الوقف فالمال ماله فعل فیه ما أراد؛ امّا مردی که جاریه را به حباله عقد درآورده و با او شرط نموده بچهاش را نخواهد؛ یعنی بچه، بچه او نباشد. پاک و پاکیزه میدانم از چرکها خدایی را که در قدرتش شریک ندارد، چنین شرط نمودن با زن در حقیقت، با خدا شرط کردن است و این شرط امری است که اطمینانی نیست صحیح واقع شود.
اگر در بودن بچه از او شکّ کند و وقت مقاربت با زن را نمیداند، باعث نمیشود از بچهاش تبرّی کند.
امّا دادن دویست اشرفی و بیرون کردن آن از وقفیّت، جایز است، زیرا مال، مال او
است، هر نوع تصرّفی که میخواهد در آن میکند. ابو الحسین گفته: پیش از تولّد بچه حساب کرده، موافق آن حساب بچهای متولّد گردیده.
بعد از آن گفته: در نسخه ابی الحسن همدانی، این فقره را یافتم: أتأنی ابقاک اللّه کتابک الّذی انفذته؛ خدا به تو عمر کرامت فرماید! مکتوبی که فرستاده بودی، به من رسید. حسن بن علی بن ابراهیم این توقیع را از ثاری نقل نموده.
ارقامی از آن حضرت است که به نام جمعی از ناحیه مقدّسه بیرون آمده.
بدان مراد از توقیع در این رقم و رقم اوّل، دست خطّی باشد که از حضرت صاحب الامر- عجّل اللّه فرجه-، در جواب سؤال سایلین یا کسی که ابتدا بدون سؤال خارج شده، بیرون آمده و چون ملاقات آن بزرگوار برای همه میّسر نبوده و غالب بیانات آن بزرگوار در باب احکام شرعی و غیر آن بر وجه مکاتبه واقع شده نه بر وجه مخاطبه و مشافهه، لذا علمای اعلام- رضوان اللّه علیهم الی یوم القیام- در ضبط آنها اهتمام تام نمودهاند.
اطلاق لفظ توقیع هم در کلام ایشان؛ مثل اینکه میگویند در توقیع فلان و فلان وارد شده، محمول بر این دستخط میشود، اگرچه صدور دستخطّ از سایر ائمّه هم بسیار شده و در مطاوی کلمات سابق اشاره به ذکر جملهای از آن توقیعات گذشت.
مقصود این فصل هم ذکر جمله دیگری از آنهاست نه استیفای جمیع آنها، تا آنکه خروج از وضع کتاب لازم نیاید، بهعلاوه فایده علمی، غرض از ذکر این بعض، تأکید در اثبات وجود فایض الجود آن بزرگوار است، زیرا مکتوب بدون کاتب، بلکه مطلق اثر بدون مؤثّر شایسته نیست و چون وضع کتاب بر لسان فارسی و ذکر عبارت توقیع و ترجمه موجب تطویل بود، به ذکر ترجمه اقتصار نمودیم. در این رقم چند نجمه است.
از جمله، دو توقیع است که شیخ طبرسی آنها را در کتاب احتجاج ذکر فرموده و ما دیدن خطّ مبارک آن حضرت را توسّط شیخ مفید، ذیل آنها در یاقوته پنجاه و دوّم و پنجاه و سوّم از عبقریّه هشتم بساط چهارم نقل نمودهایم و چون اصل آن دو توقیع را آنجا نقل ننمودهایم؛ اینجا ترجمه آنها را نقل میکنیم.
توقیع اوّل: در کتاب مذکور(1)آمده: چند روز از ماه صفر سال چهارصد و دهم هجری مانده، مکتوبی از ناحیه مقدّسه- حرّسها اللّه و رعاها- به شیخ مفید- قدّس روحه و نور ضریحه- رسید، رساننده آن مکتوب گفته: آن را از ناحیهای که متّصل به حجاز است، برداشتم و عنوانش این است:
لأخ السّدید و الولیّ الرّشید الشیخ المفید ابی عبد اللّه محمّد بن نعمان- ادام اللّه اعزازه من مستودع العهد المأخوذ علی عباده-
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم امّا بعد، سلام علیک ای ولیّ مخلص در دین مخصوص در حقّ ما به یقین! به درستی که ما خدایی را حمد میکنیم که غیر از او خدایی نیست و از او سؤال میکنیم بر آقا، مولا و پیغمبر ما محمد و بر آل طاهرین او صلوات فرستد و به تو- ادام اللّه توفیقک لنصره الحق و اجزل مثوبتک علی نطقک عنّا بالصدق- خبر میدهیم که خدا به ما اذن داد تو را به مکتوب نوشتن و تکلیف کردن مشرّف سازیم که بعضی امور را از ما به دوستانمان که نزد تو هستند، برسانی، اعزّهم اللّه بطاعته و کفاهم المهمّ برعایة لهم و حراسته، پس متابعت کن و واقف شو- ایّدک اللّه بعونه علی اعدائه المارقین من دینه- بر آنچه ذکر مینماییم و در رساندن آن به کسانی که به ایشان اطمینان داری بر آن دستورالعمل، عمل کن که برایت مینویسیم، ان شاء اللّه.
ما اگرچه در جایی منزل کردهایم که از مکان ظالمها دور است، نظر به آنکه خداوند صلاح ما و شیعه مؤمن ما دانسته؛ مادامی که دولت دنیا با فاسقها میباشد،
1) الاحتجاج، ج 2، صص 324- 323.
لکن علم ما به اخبار شما احاطه دارد، چیزی از احوال شما از ما پنهان نیست و به لغزشهایی که به شما رسیده، عارف هستیم در آن زمان که بسیاری از شما به سوی چیزی میل نمود که پیشینیان صالح از آن کناره میگرفتند و آن عهدی که خدا از ایشان گرفته بود، پشتسر انداختند. گویا نمیدانند ما از مراعات شما دست برنمیداریم و ذکر شما را فراموش نمیکنیم، اگر چنین نباشد، بلاها بر شما نازل شود و اعدا شما را تمام کنند.
پس از خدا پرهیز نمایید، تقوا را شعار خود سازید و ما را در علاج فتنهای که به شما روآورده، یاری کنید، کسی که به آرزوی خود رسیده به مواظبت طاعات، در آن فتنه هلاک میگردد. این فتنه علامت طول حرکت ما و جدا شدن بد و نیک شما از یکدیگر به امر و نهی ماست و خدا تمامکننده نور خود باشد، هرچند مشرکین کراهت داشته باشند. چنگ زنید به تقیّه کردن از برافروختن آتش جاهلیّت که امویّه آن را برافروخته و فرقه مهدیّه از آن آتش به ترس افتد.
من زعیم هستم به نجات یافتن کسی که از این آتش فتنه، جاهای پنهان را قصد نکرده و در استخلاص از آن، راههای خوب را سلوک کرده باشد. هرگاه امسال جمادی الاولی برسد، به امری که در آن واقع میشود، عبرت بگیرید و از خواب خود بیدار شوید، به سبب امری که پیشروی شما ظاهر گردد و به جهت چیزیکه بعد از آن واقع میشود.
زود باشد که از آسمان برای شما علامتی واضح ظاهر شود و از زمین هم علامتی ظاهر شود که بدون تفاوت مانند آن باشد و در زمین مشرق چیزی حادث گردد که حزن آورد و باعث قلق و اضطراب گردد. بعد از آن گروهی که از اسلام خارج باشند، بر عراق غالب شوند و به سبب اعمال آنها، روزی بر اهل عراق تنگ شود. آنگاه فرج رسد و غم زایل گردد، به سبب هلاکت کسی از اشرار که مردم خوب و باتقوا از هلاکتش مسرور و خوشحال شوند. کسانی که اراده حجّ کردهاند به آرزوی خود برسند باوجود بسیاری و اتّفاقشان و برای ما به جهت آسانی حجّ و واقع شدن حجّ ایشان بر
وجه اختیار و اتّفاق و خوشی شانی باشد که موافق نظم و قاعده ظاهر گردد.
در آنوقت هریک از شما چیزی را بهجاآورد که باعث قرب او گردد و از چیزی که او را به کراهت و سخط ما نزدیک کند، اجتناب نماید، زیرا خدا مرده را به ناگهانی زنده کند وقتی که توبه به او فایده ندهد و پشیمانی از کردههای بد، سودی نبخشد.
خداوند، هدایت به تو الهام کند و به رحمت خود، توفیق به تو لطف فرماید. ترجمه توقیع رفیع تمام شد.
در دار السلام بعد از ذکر این توقیع، فرموده: مؤلّف گوید: شاید این توقیع، اخباری از آن جناب بهوقوع واقعه هلاکوخان است که از سمت مشرق و بلاد ترکستان با لشکر کفر، از نواحی خراسان عنان طغیان به عراق کشید، مستعصم عبّاسی را که خلیفه عصر خود بود. گرفته، هلاک نمود و اهل تقوا را به کشتن او مسرور گرداند، بغداد و توابع آن را به حیطه تصرّف درآورد، بهقدر ما شاء اللّه از فرقه اشرار به دار البوار فرستاد و بغداد را به دفع اساطین نواصبآباد گرداند؛ چنانکه وقوع جمیع اخبارات، مشهور و در کتب تواریخ و سیر، مسطور است.
نیز شاید اخبار مشایخ حلّه برای هلاکوخان مستند به این توقیع بود که بعد از توجّه به سمت بغداد به تحریک خواجه نصیر الدین قدّس سرّه و تردّد او در محاصره بغداد، نظر به قلّت استعداد، ملاحظه مهابت و سطوت دولت مستعصم و کثرت لشکر به اینکه امام ما ظفر و نصرت خان را به ما خبر داده، پس باید در امر خود خایف و هراسان نگردد، اهل حلّه را امان مرحمت فرماید و ایشان را رعیّت و خواهان خود داند، ولدی الحاجه در عدد انصار و اعوان خود شمارد، ایشان از او، خطّ امان گیرند و خان بعد از غلبه و استیلا، بر وجه سهل و آسان رعایت حالشان کند و اگر بر وجود و حقیقت این خلاصه موجود جز همین توقیع نبود، هرآینه برای فاضل، دانی، رفیع و وضیع کافی بود؛ و الحمد للّه و له المنّة.
توقیعی است که در روز پنجشنبه بیست و سوّم ماه ذی الحجّه، سال چهارصد و دوازدهم به شیخ مفید- علیه الرحمه- به روایت بحار(1)رسیده و ترجمه آن، این است: این مکتوب از جانب بنده خدا میباشد، بندهای که در راه خدا به سوی کسی مربوط گردیده که به سوی حقّ و دلیل حقّ الهام شده.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیک
ای کسی که بنده صالح، ناصر حقّ، خواننده و دعوتکننده مردم به کلمه صدق میباشی! به درستی که ما خدا را حمد میکنیم که غیر از او، خدایی نیست و او خدای ما و خدای پدران پیشین ماست، از او سؤال میکنم که بر پیغمبر، آقا و مولای ما، محمد خاتم پیغمبران و بر آل طاهرینش صلوات فرستد.
به تحقیق ما بودیم که به مناجات تو نظر کردیم. خدا به آن سببی که از اولیای خود، به تو عطا کرده، حفظت کند و تو را از کید اعدای خود نگاه دارد! الآن برای تو شفاعت کردیم در خیمهای که برای ما برپا شده، در بالای کوهی که در بیابانی ناپیدا واقع شده که اندکی قبل، از تاریکی به آنجا رفتیم، زیرا کسانی که دلهایشان خالی از ایمان بود، ما را ملجأ و گریزان به آنجا کردند، نزدیک است از آنجا به مکانی هموار، نزول اجلال نماییم، بدون آنکه زمانی طویل بگذرد.
خبر ما در باب حالاتی که متجدّد میشود، به تو میرسد، پس به سبب اخبار ما به اعمالی که باعث تقرّب تو به ما میگردد، عارف میشوی، خداوند به رحمت خود تو را موفّق دارد! پس تو باید حرّسک اللّه تعالی بعینه الّتی لا تنام بوده باشی آن کسی که مقابل کنی این نظر مرحمت ما را به تو، به تقیّه کردنی که آن تقیّه هلاک مینماید، کسانی را که تخم باطل در دلهای خود کشتهاند، مؤمنین به آن مسرور و مجرمین به آن
1) بحار الانوار، ج 53، صص 178- 177.
محزون شوند.
بدان علامت بیرون رفتن ما از این سستی؛ یعنی ظهور ما در حرم بزرگ؛ یعنی مکّه معظّمه، از شخص منافق مذمومی حادث خواهد گردید که خون حرام را حلال داند و به مکر و حیله، اهل ایمان را پنهان کند و به آن غرضی که دارد از ظلم و عدوان به ایشان نخواهد رسید، زیرا ما در مقام نگهداری ایشان هستیم، به دعایی که از سلطان زمین و آسمان، محجوب و پنهان نمیماند.
پس باید دلهای دوستان ما از حیله او مطمئن باشد و وثوق داشته باشند به اینکه ما کفایت امرشان را خواهیم نمود، هرچند کارهای سخت به سبب آن منافق و اتباعش مشاهده خواهند نمود، لکن عاقبت همه کارهای خدا نیکو خواهد بود، مادامی که دوستان ما از گناهان اجتناب نمایند، با تو عهد میکنیم ای دوستی که در راه ما با ظالمان مجاهده مینمایی، هرکس آنچه را خدا به او عطا کرده برای اهل و مستحقّ آن خرج کند، از فتنه گمراهکننده و از محنتهای تاریک نماینده آن مأمون باشد و هرکس آن نعمتی که خدا به او عاریت داده، بخل کند، بر کسانی که به صله نمودن ایشان مأمور گردیده، در دنیا و آخرت خود زیانکار باشد.
هرگاه وفّقهم اللّه تعالی لطاعته باشند بر اجتماع دلهای ایشان در وفا کردن به آن عهدی که بر ایشان اخذ شده؛ هرآینه یمن ملاقات ما تأخیر نمیافتد و در سعادت یافتن ایشان به مشاهده نمودن ما تعجیل شود، پس ما را از نظر ایشان غایب نکرده، مگر اعمال ناشایسته ایشان که روزبهروز به ما میرسد و ما آن اعمال را از آنان مکروه میداریم و خوش نداریم و اللّه المستعان و هو حسبنا و نعم الوکیل و صلوته علی سیّدنا البشیر النذیر محمّد و آله الطاهرین. ذیل یاقوته پنجاه و سوّم از عبقریّه هشتم بساط چهارم، چند امر متعلّق به این دو توقیع، ذکر شده که تذکّر آنها مناسب با مقام است، فارجع و طالع!
توقیعی است که شیخ طبرسی- علیه الرحمه- در کتاب احتجاج(1)از شیخ موثّق ابو عمر عامری رحمه اللّه روایت کرده که گفته: ابن غانم قزوینی با جماعتی از شیعه در باب خلف عسکری علیه السّلام گفتگو نمودند و ابن ابی غانم میگفت: بعد از آن بزرگوار خلفی نمانده و آن جماعت گفتند: او خلف دارد، پس در این باب به ناحیه نوشتند، در جواب ایشان مکتوبی به خطّ شریف آن بزرگوار بیرون آمد که ترجمهاش این است:
بسم الله الرحمن الرحیم
خداوند ما و شما را از بلای آخر کار عافیت دهد! به درستی که به من خبر رسید در ریب واقع شدن جمعی از شما در دین و داخل شدن شکّ و حیرت در قلوب ایشان در باب ولات امرشان، پس از این جهت، مغموم و دلتنگ شدیم، لکن برای شما نه برای خودمان. این خبر ما را در باب شما بدحال نمود، نه در باب ما، زیرا خداوند با ماست، پس ما را به غیر او حاجتی نباشد و حق با ما میباشد، پس کسی که در خانه خود بنشیند و با ما نباشد، ما را به وحشت نمیاندازد. ما صنایع پروردگار خود هستیم و خلق بعد از ما صنایع ما میباشند.
ای جماعت! چه میشود شما را که در شکّ افتادهاید و در حیرت واقع شدهاید؟ آیا نشنیدهاید که خدای عزّ و جلّ میفرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ(2)ای کسانی که ایمان آوردهاید! خدا، رسول و اولی الامر خود؛ یعنی امام را اطاعت کنید. آیا ندانستهاید چیزهایی که اخبار و آثار آنها را آورده و بر آنها دلالت کرده از اموری که میباشد و بر امامان گذشته شما حادث میشود و باقیمانده علیهم السّلام؛ یعنی اخبار و آثار مشتمل بر بیان حالات یکیک ائمّه شما از اوّل تا آخر ایشان، از پیغمبر شما به شما نرسیده، همچنین حالات امام بعد از امام
قبل به شما نرسیده که همه به اسم، لقب و کنیه ما، پدر، مادر، کیفیّت ولادت، غیبت و سایر حالات ما اخبار کردهاند؛ چنانکه از حالات گذشتگان اخبار نمودند و همه را صدق و مطابق واقع دیدید.
آیا ندیدهاید از زمان آدم تا امام گذشته که حضرت عسکری علیه السّلام باشد، چگونه خداوند از انبیا و اوصیا مأمنها قرار داده که به آنها رجوع کردهاند و علمها قرار داده که به سبب آنها هدایت یافتهاند و هرگاه علمی غایب گشته، علم دیگر ظاهر شده و هروقت ستارهای غروب کرده، ستارهای دیگر طلوع نموده، پس چون خداوند امام گذشته را قبض نمود، گمان کردید دین خود را باطل نمود و واسطه میان خود و خلق را قطع کرد.
حاشا! این کار نشده و نخواهد شد تا زمانی که قیامت قیام کند و امر خدا ظاهر گردد، حال آنکه مردم کراهت داشته باشند. به درستی که امام گذشته گذشت و با سعادت مفقود گردید طوری که پدران او بدون تفاوت رفتند و وصیّت و علم خود را در ما گذاشت. ماییم آن کسی که خلیفه و قائممقام او میباشد و نزاع با ما در باب خلافت او نمیماند مگر کسی که ظالم و گناهکار باشد غیر از ما کسی این مقام را ادّعا نکند مگر آنکه جاحد و کافر باشد.
اگر نبود اینکه امر خدا مغلوب نگردد و سرّش فاش نشود، هرآینه از حقّ ما چیزی برای شما ظاهر میگردید که عقلهایتان به سبب آن حیران نمیشد و شکّهای شما به آن زایل میگردید، لکن آن چیزیکه خدا خواسته، میشود و هر موعدی اندازهای دارد که باید برسد.
از خدا بترسید، بر ما تسلیم نمایید و امر را به ما واگذارید، زیرا صادر کردن کارها بر ما باشد؛ چنانکه وارد کردن آنها از ما بود؛ یعنی ایراد و انجام امور با ما میباشد، برای شما مداخلهای در آنها نیست، اراده آشکارا نمودن اموری را که از شما پوشیده شده، مینمایید. از جانب راست به جانب چپ میل نکنید و قصد و نیّت خود را به دوستی ما بر آن طریقهای که واضح است، قرار دهید.
به تحقیق شما را نصیحت کردم، خدا در این باب بر من و شما شاهد و گواه میباشد و اگر صلاح و رحمت شما را دوست نداشتیم و بر شما مشفق نبودیم، هرآینه با شما مکالمه و مخاطبه نمینمودیم، زیرا به کار دیگر مشغول هستیم و به امر دیگر ممتحن و مبتلا شدهایم و آن، منازعه کردن با شخص ظالم اکول، بیخیر، جفاکار، گمراه، بدکردار، مخالف پروردگار و تباهروزگاری است که چیزی را ادّعا مینماید که برای او نیست و حقّ کسی را انکار میکند که خدا اطاعتش را بر او واجب کرده و ظالم و عاصی شده و در سنّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله اسوه حسنهای میباشد؛ یعنی ما باید در تحمّل این اذیّتها به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله اقتدا کنیم، زود باشد که جاهل جزای عمل خود را ببیند، زود باشد که کافر بداند عاقبت دار آخرت با چه کسی میباشد.
خداوند ما و شما به رحمت خود از جمیع مهلکهها، بدیها، آفات و عاهات نگاه دارد؛ به درستی که او شایسته این و قادر بر هرچیزی است که میخواهد و ولیّ و حافظ ما و شما میباشد و السلام علی جمیع الأوصیا و الأولیا و المؤمنین و رحمة اللّه و برکاته و صلّی اللّه علی محمّد النبیّ و سلّم تسلیما.
در آن کتاب بعد از نقل این توقیع فرموده:
مؤلّف گوید: ظاهر این است که مراد آن بزرگوار از شخص عالم جفاکار که با او منازعه داشته، جعفر کذّاب بوده، زیرا این توقیع شریف در آنوقت خارج گردیده و محتمل است خلیفه آن زمان بوده باشد و اللّه العالم.
توقیعی است که در خصوص ازاله شکّ مرتابین خارج شده؛ چنانکه در کمال الدین آمده: توقیعی به عمری و پسرش- رضی اللّه عنهما- بیرون آمد که شیخ ابو عبد اللّه جعفر گفته آن را به خطّ سعد بن عبد اللّه بدین نهج نوشته دیدم- وفّقکما اللّه لطاعته و ثبّتکما علی دینه و اسعدکما بمرضاته-.
ترجمه توقعی: آنچه ذکر کرده بودید به ما رسید. میثمی به شما از مختار و مناظره و احتجاج او خبر داده بود که برای حضرت عسکری علیه السّلام خلف و جانشینی غیر از جعفر بن علی نیست و اینکه جعفر را تصدیق کرده، جمیع آنچه نوشته بودید و اصحاب شما از اوّل نقل کرده بودند، فهمیدم.
از کوری بعد از بینایی، از گمراهی بعد از راهدانی، از اعمال هلاککننده و آزمایشهای پست نماینده به خدا پناه میبرم؛ به درستی که خدای عزّ و جلّ میفرماید:
أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ(1)آیا مردم گمان کردهاند همینکه میگویند ایمان آوردهایم، واگذاشته میشوند و آزمایش و امتحان نمیشوند تا دروغ و راستشان ظاهر گردد. چگونه در فتنه و امتحان واقع شدند، در تردّد و حیرت افتادند و به جانب چپ و راست رفتند، یا از دین بیرون میروند یا در شکّ افتادهاند یا به حقّ عناد دارند یا که روایات صحیح و اخبار صادق را ندانستهاند و یا دانستهاند و اظهار فراموشی و نسیان میکنند.
آیا ندانستهاند زمین از حجّت ظاهر یا غایب خالی نمیماند؟ آیا انتظام امامان را بعد از پیغمبر ایشان ندانستند که هریک بعد از دیگری آمدند، تا آنکه امر، به امر خدای عزّ و جلّ به امام گذشته رسید؛ آن بزرگوار در مقام پدران خود علیهم السّلام قائم گردید و مردم را به سوی حقّ و طریق مستقیم هدایت نمود و او نوری درخشنده و ماهی تابنده بود، خدای عزّ و جلّ برای او چیزی را اختیار کرد که نزد او بود، او بر طریق پدران خود، گذشت، بدون تفاوت بر عهدی که با او شده بود و بر وصیّتی که آن را سپرد به وصیّای که خدای عزّ و جلّ تا مدّتی او را به امر خود غایب کرده و مکان او را به مشیّت خود، به سبب قضای سابق و قدر نافذ خود پنهان داشته، مواضع او، در ما و فضل او برای ما باشد.
اگر خدای عزّ و جلّ در چیزیکه از آن منع کرده، اذن بدهد و از آن، چیزی را زایل کند که از حکم او جاری شده، هرآینه حقّ را با بهترین زینتها، ظاهرترین دلالتها و واضحترین علامتها به ایشان مینماید، آن حقّ، نفس خود را ظاهر و حجّت خود را
1) سوره عنکبوت، آیه 2.
اقامه نماید و لکن قدرهای خداوند مغلوب نمیشود و از اراده و توفیق خداوند نمیتوان سبقت گرفت.
مردم باید متابعت هوای نفس را واگذارند و بر اصلی که بر آن بودند، بایستند و از چیزیکه از ایشان پنهان گشته، تجسّس ننمایند، پس گناهکار شوند. کشف سرّ خدای عزّ و جلّ نکنند که مذموم گردند. باید بدانند حقّ با ما و در ما میباشد. غیر ما این کلام را نمیگوید مگر آنکه دروغگو و افترابند باشد و غیر ما ادّعا نکنند، مگر آنکه در غوایت و ضلالت باشد، پس باید بر اینقدر مجمل از ما اکتفا نمایند و تفسیر و توضیح از ما نخواهند، به تعریض قناعت نمایند و تصریح نخواهند، ان شاء اللّه.
مؤلّف گوید: وجه مضایقه از بیان، ایضاح و تصریح آن است که چون کلام باید مطابق مقتضی حال واقع شود و زمان، مکان، اشخاص، احوال و غیر آن در آن مدخلیّت داشته باشد و هکذا اظهار معانی و مقاصد در مقدار، مراتب بسیار دارد که به حسب امور مذکور، مختلف میگردد، لذا گفتهاند: لیس کلّ ما یعلم یقال و کلّما یقال حان وقته و لا کلّما حان وقته حضر أهله. پس بعد از اتمام حجّت و ابلاغ معذرت در تعریف امام طوری که دلیلی عاقلپسند و منصفپذیر بر آن، قائم گردید؛ چنانکه در توقیع به آن اشاره فرمودند، دیگر زاید بر آن، تأکید، توضیح و تفسیر واجب نباشد و قواعد حکمت و عدل، اقتضای وجوب آن نکند.
بلی، اگر در نظر حکیم مانع از آن نباشد از باب تفضّل و احسان جایز میباشد، و الّا جایز هم نباشد، از این جهت بود که ابو طالب با آنکه بعد از بعثت، بلکه پیش از وجود سیّد انبیا، به او ایمان آورده بود، در مقام اظهار برنیامد، بلکه هنگام وفات هم، بر وجه اجمال افراد نمود؛ چنانکه شیخ صدوق روایت کرده: مردی از شیخ ابو القاسم حسین بن روح سؤال کرد: معنی قول عبّاس چیست که به حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله عرض کرد: عمّ تو ابو طالب با حساب ابجد ایمان آورد؛ یعنی انگشتان را چنان عقد کرد که به شصت و سه اشاره بود.
شیخ فرمود: ابو طالب از این، عقد اللّه احد جوار اراده نمود، پس عقد انگشتان اشاره
به شصت و سه و عدد حروف این سه کلمه هم، به حساب ابجد شصت و سه باشد.(1)
مؤلّف گوید: عقد انگشتان طوری که بر شصت و سه دلالت کند به حسب وضع واضع، آن است که سر انگشت میان، خنصر و بنصر را برمیگردانی، طوری که نزدیک پنجههای آنها رسد و ناخن انگشت ابهام را به بند دوّم انگشت سبّابه میچسبانی، زیرا نوزده صورت از هیأت وضع انگشتان به ازای عقود تصویر کردهاند که هریک بر عددی دلالت نماید که از یک تا دههزار را میتوان به آن ضبط کرد، بیان تفضیل آن، از وضع کتاب خارج است.
توقیعی است که در جواب احمد بن اسحاق خارج شده؛ چنانکه شیخ طوسی رحمه اللّه در کتاب غیبت(2)از جماعتی، از تلعکبری، از احمد بن علی، از اسدی، از سعد و از احمد بن اسحاق روایت کرده که او گفته: بعض اصحاب خبر داد: جعفر بن علی مکتوبی به من نوشت که در آن خود را ستوده، مرا به امامت خود دعوت نموده و گفته: من خلیفه پدرم هستم و علم حلال و حرام و غیر آن از سایر علوم نزد من باشد، آنقدر که مردم خواهند.
احمد گوید: چون مکتوب را دیدم، عریضهای در این باب نوشته، مکتوب جعفر را در جوف آن گذاشته، در آن باب بر این نهج انفاذ داشتم، جواب بیرون آمد که ترجمهاش این است:
بسم الله الرحمن الرحیم
مکتوب تو- ابقاک اللّه- با مکتوبی که در جوف آن گذاشته بودی، به من رسید، به جمیع آنچه متضمّن آن بود، باوجود اختلاف الفاظ و تکرّر خطا در آن، عارف شدم،
اگر تو هم در آن تأمّل کرده بودی، بر بعض آنچه من بر آن مطّلع شدم، مطّلع میگردیدی.
حمد خداوندی را که پروردگار جهانیان است بر احسان و فضل او بر ما! خداوند برای حقّ ابا فرموده مگر آنکه آن را تمام کند و برای باطل مگر آنکه آن را براندازد.
خدا به آنچه ذکر شد، بر من و بر شما شاهد است به آنچه آن را در آن زمان میگویم که جمع شویم بر روزی که در آن شبههای نیست و از ما از آنچه در آن اختلاف داریم، سؤال خواهد کرد؛ به درستی که خدا برای صاحب این مکتوب، بر کسی که به او نوشته شده و نه بر تو و نه بر احدی امامت واجب، طاعت و ذمّهای را قرار نداده و زود باشد که برای شما ذمّهای را بیان کنم که به آن اکتفا نمایید، ان شاء اللّه.
ای سایل! خدا تو را رحمت کند! به درستی که خدای تعالی خلق را عبث خلق نکرده و خودسر نگذاشته، بلکه ایشان را به قدر خود خلق فرموده و برایشان گوشها، چشمها، دلها و عقلها قرار داده. بعد از آن، پیغمبران را مژدهدهنده و ترساننده فرستاده که مردم را به طاعت او، امر و از معصیت او نهی کنند و به مردم چیزی را بشناسانند که از امر دین و خلق ایشان ندانند، بر ایشان کتاب نازل کرده و ملایکه فرستاده که آنها را میان مردم و میان کسی که مبعوث کرده، میآورند به سبب فضلی که برای ایشان بر مردم قرار داده و به سبب آنکه دلایل ظاهره، براهین باهره و آیات غالبه به ایشان عطا کرده. از ایشان کسی بود که آتش را بر او سرد و سلامت قرار داد و خلیل خود نمود. از ایشان کسی بود که با او تکلّم نمود و عصایش را اژدهایی گرداند که ظاهرکننده ادّعای او بود. از ایشان کسی بود که به اذن خدا مردهها را زنده میکرد و اکمه و ابرص را شفا میداد و از ایشان کسی بود که زبان مرغان را به او آموخت و همه چیز عطا کرد.
بعد از آن محمد صلّی اللّه علیه و اله را رحمت برای اهل عالم مبعوث فرمود و نعمت خود را به او تمام کرد و پیغمبران خود را به او، ختم و او را بر همه مردم مبعوث کرد، از صدق او چیزی ظاهر کرد از آیات و علامات او آنچه را بیان نمود، ظاهر کرد. بعد او را حمید
و سعید قبض کرد و امر او را بعد از او، برای برادر، پسر عمّ، وصیّ و وارثش علی بن ابی طالب علیه السّلام قرار داد و بعد از او برای اوصیای اولاد او واحدا بعد واحد که دین خود را به ایشان احیا کرد و نور خود را به ایشان تمام گرداند.
میان ایشان، برادران او، بنی اعمام و ذوی ارحام ایشان فرقی واضح قرار داد که با آن فرق حجّت از محجوج و امام از مأموم شناخته شد، به اینکه ایشان را از گناهها، معصوم، از عیبها، بری و از چرکها طاهر کرد، از بدیها منزّه گرداند، ایشان را از خزان علم، محلّ حکمت و موضع سرّ خود قرار داد و به دلایل، مؤیّد فرمود و اگرنه همه مردم مساوی بودند، هرکس امر خدا را ادّعا میکرد و حقّ از باطل و عالم از جاهل شناخته نمیگردید.
به تحقیق این مبطل مفتری دروغگوینده بر خدا چیزی ادّعا کرد که نمیدانم آن به چه حالتی در او است و امید دارد این امر برایش به انجام رسد؟
به فقهی که در دین خدا دارد! پس به خدا قسم، حلال را از حرام نمیشناسد و بین خطا و صواب فرق نمیگذارد. به عملی که دارد! پس حقّ را از باطل و محکم را از متشابه نمیداند و حدّ و وقت نماز را نمیشناسد. به ورع خدا که در او هست! پس خدا بر ترک نماز واجب او در چهل روز شاهد است به گمان آنکه در این عمل شعبدهبازی آموزد. شاید این خبر به شما هم رسیده باشد و این خمرههای شراب او است که آنها را نصب نموده، آثار عصیان خدای عزّ و جلّ مشهود گردیده و ثابت شده.
آیا بر مدّعای خود آیتی دارد؟ پس بیاورد. آیا حجّتی دارد؟ پس اقامه نماید. آیا دلیلی دارد؟ پس ذکر نماید. خدای عزّ و جلّ در کتاب خود میفرماید: به مشرکین بگو آنها را که از دون خدا میخوانید، بنمایید که از زمین چه خلق کردهاند؟ آیا برای ایشان شریکی در آسمانها هست؟ اگر راست میگویند در این باب کتابی که پیش از قرآن نازل شده باشد یا اندکی از علم، بیاورند.
پس تو- تولی اللّه توفیقک- از این ظالم آنچه را که برایت ذکر نمودم، سؤال کن و او را امتحان نما، از او سؤال کن از آیهای از کتاب خدا را تفسیر کند یا از نماز فریضهای
بپرس که حدود و واجبات آن را بیان کند تا حال و مقدار او را بدانی و عیب و نقصش برایت ظاهر گردد و خدا حسیب او است.
خداوند حقّ را بر اهلش حفظ فرماید و آن را در محلّ خود قرار دهد، به تحقیق خدای عزّ و جلّ ابا فرموده از اینکه این امر را بعد از حسن و حسین علیهما السّلام در دو برادر قرار بدهد و هرگاه خدا در قول به ما اذن بدهد، هرآینه حقّ، ظاهر گردد، باطل مضمحل و از شما منصرف شود، من در کفایت و حسن ولایت به سوی خدا رغبت کنم و حسبنا اللّه و نعم الوکیل و صلّی اللّه علی محمّد و آل محمّد.
توقیعی است که شیخ طوسی رحمه اللّه در کتاب غیبت(1)به سند خود از احمد بن حسن ابی صالح خجندی روایت کرده که او گفته: من در طلب صاحب الزمان علیه السّلام بودم، در این باب شهرها را میگشتم و تجسّس و اصرار مینمودم، تا آنکه توسّط شیخ ابو القاسم بن روح عریضهای به آن حضرت نوشتم، در آن عریضه از اضطراب دل خود شکایت کرده، جوابی خواسته بودم که دلم به آن آرام گیرد و تکلیف خود را بدانم.
پس توقیع به این نهج بیرون آمد: من بحث فقد طلب و من طلب فقد دلّ و من دلّ فقد اشاط و من اشاط فقد اشرک؛ هرکس در خصوص من تجسّس کند، مرا میطلبد، هرکس مرا بیابد، به دیگران بنماید، هرکس مرا به دیگران بنماید، مرا به کشتن دهد و هرکس مرا به کشتن دهد، مشرک گردد. مرحوم عراقی در دار السلام بعد از ذکر این توقیع فرموده: مؤلّف گوید: مراد از این فقرات، بیان حکمت غیبت و منع خلق از طلب رؤیت است، زیرا طلب سبب وجدان باشد و وجدان، باعث اشاعه، اذاعه و اطّلاع خلق گردد و آن باعث هلاکت آن بزرگوار، نقض غرض و منافی حکمت غیبت باشد، لذا راوی گفته: چون این توقیع را دیدم، دلم آرام گرفت و مسرور به وطن خود برگشتم.
1) الغیبة، شیخ طوسی، ص 323.
توقیع دیگری که در کتب معتبر مذکور است که چون بعضی از مردمان بر سر این مسأله نزاع کردند که آیا پیش از ظهور حضرت صاحب علیه السّلام میتوان نام آن حضرت را برد یا نه؟ توقیع به خطّ آن حضرت بیرون آمد: من سمّانی فی مجمع من النّاس فعلیه لعنة اللّه؛ هرکس میان مردمان نام مرا ببرد، لعنت خدا بر او است.(1)
توقیع دیگر در کتب قرب الاسناد مذکور است: وقتی حسین بن منصور حلّاج، دعوی وکالت آن حضرت نمود، جمعی خدمت حضرت صاحب علیه السّلام نوشتند: حسین بن منصور حلّاج، دعوی وکالت مینماید، این دعوی، صادق است یا کاذب؟
از آن حضرت توقیع رسید: دروغ میگوید، خدا او را لعنت کند!
ایضا توقیعی در کتب معتبر حدیث واقع است که جمعی در باب ظهور آن حضرت علیه السّلام وقت قرار میدادند. از آن حضرت توقیع آمد که کذب الوقاتون؛ یعنی دروغ میگویند کسانی که برای ظهور من وقت قرار میدهند.
در بعضی از نسخ حدیث در آخر، این عبارت واقع است: و ربّ الکعبة؛ یعنی وقت قراردهندگان برای ظهور من دروغ میگویند، به خدای کعبه سوگند!
1) بحار الانوار، ج 53، ص 184.
توقیعی است که در بحار(1)آن را از اسحاق بن یعقوب روایت نموده: به محمد بن عثمان عمری التماس نمود عریضه او را که مشتمل بر چند سؤال به خدمت حضرت صاحب علیه السّلام برساند و جواب آن را بگیرد. حضرت جواب مسایل او را به خطّ مبارک خود نوشته، فرستاد، به عبارتی که مضمونش این است: حقتعالی تو را به راه راست بدارد و هدایت نماید! امّا آنچه از احوال جمعی از بنی اعمام و خویشان ما سؤال کرده، بدان میان حقتعالی و هیچ آفریدهای، قرایب و خویشی نیست و هرکه منکر این باشد، از ما نیست و امر او مثل امر پسر نوح است؛ یعنی چنانکه به سبب کفر، پسر نوح پیغمبر علیه السّلام از فرزندی آن حضرت بیرون است، اگر کسی از خویشان ما به آن اعتقاد داشته باشد نیز، از انتساب به ما بیرون است. امّا حال جعفر، عمّ من و فرزندانش، حال برادران یوسف است.
در آن کتاب بعد از ذکر این توقیع نیز فرموده: مؤلّف گوید: از این حدیث چنین مستفاد میشود که منسوبان حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و اله را به سبب حرمت آن حضرت در بدیهایی که از آنها واقع میشود، نباید مذمّت کرد؛ چنانکه از چندین حدیث معلوم میگردد و از جمله آن احادیث، حدیثی است که آنهم از حضرت صاحب- صلوات اللّه علیه- در باب جعفر عمّ آن حضرت واقع شده. دیگر، حدیث مشهور متواتری که از حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و اله منقول است و خلاصه مضمون آن، این است که آن حضرت فرمود: صلحای اولاد مرا برای حقتعالی و بدکاران ایشان را برای من گرامی دارید.
امّا فقاع، آشامیدن آن حرام است. امّا مالهای شما را قبول نمیکنم، مگر آنکه پاک شود، هرکه خواست برساند و هرکه خواست قطع نماید و آنچه حقتعالی به ما میرساند، بهتر است از آنچه شما میرسانید.
1) بحار الانوار، ج 53، ص 182- 180.
امّا ظهور فرج که از آن پرسیده؛ یعنی سؤال کردهای ما کی ظهور خواهیم کرد، آن امری است که با حقتعالی است و غیر از حقتعالی کسی آن را نمیداند؛ آنهایی که برای ظهور ما وقت قرار میدهند، دروغگویاناند. امّا آنکه جماعتی گمان دارند امام حسین علیه السّلام کشته نشده، کفر و گمراهی است.
پرسیده: هرگاه چیزی بر ما مشکل شود، چه باید کرد؟ در مشکلات خود به عالمان و راویان احادیث ما رجوع کنید؛ به درستی که ایشان حجّتاند بر شما و من حجّتم بر ایشان. بدان کتاب محمد بن عثمان و پسرش، کتاب من است و ایشان نزد من ثقهاند و مالی را که برای ما میفرستید تا پاک و بیشبهه نباشد، نزد ما مقبول نیست و ثمن مغنیه حرام است. ظاهرا مراد از ثمن مغنیه، این است که کنیزکی خواننده باشد، هرگاه او را بفروشند، پیش از آنکه او را توبه فرموده باشند، قیمتش حرام است، از بسیاری از احادیث چنین معلوم میشود.
این حقیر بعضی از آن احادیث را در رساله اعلام الاحباء فی حرمة الغناء فی القرآن و الدعاء ایراد نموده، اگر کسی خواهد به آن مختصر رجوع نماید. ممکن است مراد از ثمن مغنیه از روی تجوّز مالی باشد که کنیزان خواننده از راه خوانندگی کسب میکنند؛ یعنی چنین مالی حرام است. همچنانکه از چندین حدیث معتبر ظاهر میگردد.
محمد بن شاذان از شیعیان ما و ابو الخطّاب ملعون است و اصحاب او ملاعیناند، با ایشان سخن مگویید که من و پدرانم از ایشان بیزاریم!
امّا خمس را ما به شیعه خود مباح کردهایم و تا وقت ظهور ما بر ایشان حلال است، بعضی از فضلای معاصرین از این حدیث استدلال کردهاند در زمان غیبت بر کسی لازم نیست خمس مالش را اخراج کند، بلکه خمس مال از مالک است؛ در این نظر است، زیرا خمس چنانکه از کلام مجید و از احادیث معلوم میگردد، شش سهم است. یک سهم از آن خداست، سهم دیگر از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله، سهم دیگر از ذوی القربی که ائمّه معصومیناند علیهم السّلام و سه سهم باقی، یکی از آن یتیمان، یکی از مساکین و یکی از ابنای سبیل است، از آنهایی که به هاشم منسوب باشند.
پس میگوییم: سه سهم باقی، مال امام نیست و معلوم است آن حضرت مال غیر را به کسی حلال نمیکند و در سه سهم اوّل که تمام آن در زمان حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و اله از آن حضرت و بعد از آن جناب، از امام و جانشین او است؛ ممکن است مراد حضرت صاحب- صلوات اللّه علیه- که فرموده: ما خمس را به شیعه خود مباح کردهایم و بر ایشان حلال است؛ آن باشد که سه سهم اوّل را ما در زمان غیبت به ارباب استحقاق خمس از شیعیان خود مباح کردهایم نه آنکه به تعلّق مالک داشته باشد. مسایل متفرّع بر خمس بسیار است، اگر کسی خواهد بر آن اطّلاع یابد، باید به محلّش رجوع نماید.
سبب اینکه این چند کلمه در این مقام ایراد شد، آن بود که مبادا جماعتی آن را از آن بعض شنیده باشند، این توقیع را در اینجا ببینند و چون تأمّل نکنند، گمان کنند این، دلیل بر صحّت آن فتوا خواهد بود و امّا آنهایی که در دین خدا شکّ داشته و از آنچه به ما واصل کردهاند، پشیمان باشند، ما به صله ایشان احتیاجی نداریم، اگر استقاله کنند، ما نیز اقاله میکنیم.
سؤال کردهای سبب غیبت شما چیست، آیا نشنیدهاید که حقتعالی در قرآن مجید میفرماید: لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ(1)حاصل مضمون این آیه وافی هدایت آنکه از اشیایی که اگر برای شما ظاهر شود، غمگینتان کند، سؤال مکنید! شاید سبب اینکه حضرت این آیه را در این مقام فرموده، آن باشد که چون اعوان و انصار آن سرور اندکاند، اگر این ظاهر شود، دوستان خالص از این اندوهناک خواهند شد که دوست، غمخوار، یاور و مددکار آن حضرت کم است و آن جناب نخواسته دوست خود را از این خبر دهد.
مؤیّد این احتمال حدیثی است که خلاصه مضمونش این است: هرگاه عدد متابعان آن حضرت به سیصد و سیزده نفر رسد، خروج بر آن سرور واجب میشود؛ و اللّه اعلم.
احتمالات ممکن دیگر از بقیّه حدیث معلوم میشود و هیچیک از پدران ما نبودند مگر آنکه بیعت طاغی و ظالمی بر گردن ایشان بود و لکن وقتی من ظهور کنم، بیعت
1) سوره مائده، آیه 101.
هیچ طاغی و ظالمی در گردنم نخواهد بود.
از نفع یافتن مردمان از من در حال غیبت سؤال نمودی؛ به درستی که آن مثل نفع یافتن مردمان از آفتاب در روز ابری است که اگرچه در روز ابری، آفتاب از نظرشان مخفی است، امّا باز از آن به عالمیان نفع میرسد. من برای اهل زمین امانم؛ همچنانکه ستارهها برای اهل آسمان اماناند.
از چیزهایی که بیفایده است، سؤال مکنید و به هرچه شما را به آن مکلّف نکردهاند، کار نداشته باشید! زنهار در تعجیل فرج دعا کنید که فرج شما در آن است، همیشه، خصوصا در اوقات استجابت دعوات و عقیب صلوات، تعجیل فرج آل محمد صلّی اللّه علیه و اله را از حقتعالی مسألت نمایید، ای ابا اسحاق! سلام بر تو و بر هرکه تابع حقّ باشد! و السلام.
بدان یکی از توقیعات شریف، توقیعی است که در تعزیه عثمان بن سعید که نایب خاصّ اوّل آن بزرگوار است به پسر او، محمد بن عثمان که نایب خاصّ دوّم آن حضرت است، نگاشته و ما آن را در یاقوته دوّم مسند اوّل از عبقریّه چهارم بساط چهارم که به یاقوت الاحمر ملقّب است، مذکور داشتهایم.
چنانکه توقیع دیگری است که بهواسطه حسین بن روح صادر شده در جواب این سؤال که علّت تسلّط دشمنان خدا؛ مثل یزید بن معاویه بر دوستان او؛ مثل حسین بن علی علیهما السّلام چیست که ما آن را در یاقوته بیستم مسند اوّل از عبقریّه چهارم بساط چهارم نقل نمودهایم. چنانکه توقیع دیگری است بهواسطه حسین بن روح بر قدح و ذمّ شلمغانی، شریعی، نمیری، هلالی و بلالی عزّ صدور یافته و ما آن را در یاقوته ششم مسند سوّم از عبقریّه چهارم بساط چهارم ایراد نمودهایم.
توقیع دیگر برای علی بن محمد السمری عزّ صدور یافته که موتش را بعد از شش روز به او اعلام نمودند و ما آن را در یاقوته چهارم مسند اوّل از عبقریّه چهارم بساط چهارم نقل کردهایم.
مضافا بر اینکه ما از یاقوته دهم تا یاقوته پنجاه و پنجم از عبقریّه هشتم بساط
چهارم، قریب پنجاه مکتوب از آن جان جهان و امام عالمیان را که به اشخاص عدیده معیّن مرقوم فرموده، ایراد نمودهایم که تمام این توقیعات شریف و مکتوبات منیف- چنانکه در اوّل رقم دوّم توقیعات ذکر نمودهایم- از جمله دلایل بر ثبوت و اثبات وجود فایض الجود آن بزرگوار است، زیرا مکتوب و توقیع بدون کاتب و موقّع، بلکه مطلق اثر بدون مؤثّر نشود و نشاید، انتهی.
ما أردنا بنقله بحمد اللّه و حسن توفیقاته قد فرغت من کتابه هذا الجزؤ من الکتاب الشریف فی یوم السابع عشر خلّون من شهر محرّم الحرام سنة 1362 و أنا العبد المحتاج إلی ربّه الغنی ابن الشّیخ محمّد حسین محمد علی الحائری.