ghaemiyeh.com
سرشناسه : نهاوندی علیاکبر، ۱۲۳۸ - ۱۳۲۹.
عنوان و نام پدیدآور : العبقریالحسان فی احوال مولانا صاحبالزمان / مولف علیاکبر نهاوندی ؛ تحقیق و تصحیح صادق برزگر بفرویی - حسین احمدیقمی.
مشخصات نشر : قم مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۸ - .
مشخصات ظاهری : ج.
شابک : ۵۰۰۰۰ ریال : دوره ، چاپ دوم : 978-964-973-102-5 ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج.۱) ؛ : ج. ۱ ، چاپ دوم 978-964-973-103-2 : ؛ ج. ۲ ، چاپ دوم 978-964-973-104-9 ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (چ.۲) ؛ ج. ۳ ، چاپ دوم 978-964-973-105-6 : ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج.۳) ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج. ۴ ؛ ج. ۴ ، چاپ دوم 978-964-973-106-3 : ؛ ج. ۵ ، چاپ دوم 978-964-973-107-0 : ؛ ۴۲۰۰۰۰ ریال (ج.۵) ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج. ۶ ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج. ۷ ؛ ج. ۶ ، چاپ دوم : 978-964-973-108-7 ؛ ۴۲۰۰۰ ریال: ج. ۷978-964-973-109-4 : ؛ ۴۲۰۰۰۰ ریال (ج.۸)
یادداشت : ج. ۴، ۶ و ۸ (بخش دوم٬ چاپ اول: بهار ۱۳۸۶).
یادداشت : ج.۱ و ۲ (چاپ اول: بهار ۱۳۸۶)
یادداشت : ج.۳، ۵ و ۷ (بخش اول، چاپ اول: بهار ۱۳۸۶).
یادداشت : ج. ۱ - ۸ ( چاپ دوم ).
مندرجات : ج. ۲ . بساط دوم.- ج. ۳ . بساط سوم ، بخش اول.- ج. ۴ . بساط سوم ، بخش دوم.- ج. ۵ . بساط چهارم ، بخش اول.- ج. ۶ . بساط چهارم ، بخش دوم.- ج. ۷ . بساط پنجم ، بخش اول.- ج. ۸ . بساط پنجم ، بخش دوم
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم ۲۵۵ق -
شناسه افزوده : برزگر، صادق ۱۳۵۲ - مصحح
شناسه افزوده : احمدی قمی حسین ۱۳۴۱ - مصحح
رده بندی کنگره : BP۲۲۴/۴/ن۹۳ع۲ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۴۳۵۱۷
العبقریالحسان فی احوال مولانا صاحبالزمان
مولف علیاکبر نهاوندی
تحقیق و تصحیح صادق برزگر بفرویی - حسین احمدیقمی.
بسمه تعالی هذا هو النجم الازهر فی علائم ظهور الحجّة المنتظر و هو البساط الخامس من الکتاب المستطاب العبقریّ الحسان
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
الحمد للّه الذّی خلق الأرض و السّماء و جعل النجوم فی السماء للإهتداء و الصلوة و السلام علی خاتم الأنبیاء و علی آله و اولاده المعصومین النقباء خصوصا علی آخر أوصیائه الإثنی عشر الّذی هو فی سماء دینه النّجم الأزهر و فی ارض دیانته القطب و المحور الهادی الودود و المهدی الموعود المنتظر و لعنة اللّه علی اعدائهم العاکفین علی الضرّ و الشّر من الأن إلی معاینة أوضاع یوم المحشر.
امّا بعد: متعطّش زلال رحمت خداوندی، علی اکبر بن حسین نهاوندی- اصلح اللّه له احوال داریه و اذاقه حلاوة نشاتیه- چنین گوید: این، بساط پنجم کتاب مستطاب، موسوم به العبقریّ الحسان فی احوال مولینا صاحب الزمان- علیه صلوات اللّه الملک المنّان- است و چون مندرجات در آن باعث اهتدای منتظرین به ظهور آن نور موفور السرور و موجب اعلام آنان به طلوع آن نور بیفتور است؛ مانند کواکب و نجوم آسمانی که موجب اهتدای انام در لیله ظلمانیاند، لذا به النجم الأزهر فی علائم ظهور الحجّة المنتظر ملقّب گردید و در آن چند عبقریّه و در هر عبقریّه، چند نجمه است، فبعون اللّه الملک المنعام ابدء فی المقصود و اشرع فی المرام و ارجوا منه التوفیق باحسن الکلام.
در بیان اخبار وارده براینکه غیبت امام زمان- عجّل اللّه فرجه الشریف- یکی از امتحانهای بزرگ خدا بر بندگان است و در آن چند نجمه میباشد.
شیخ طوسی رحمه اللّه در کتاب الغیبه(1)از سیّد حمیری، او از پدرش، او از ابن یزید، او از حمّاد بن عیسی، او از ابراهیم بن عمر یمانی، او از مردی و او از ابی جعفر روایت نموده که آن حضرت فرمود: ای جماعت شیعه آل محمد صلّی اللّه علیه و آله! هرآینه مانند حرکت سرمه در چشم امتحان خواهید شد، زیرا صاحب سرمه میداند چهوقت سرمه به چشمش واقع شده، لکن نمیداند، کی زایل میشود، یکی از شما هنگام صبح خود را در جادّه شریعت ما میبیند؛ بعد از آن، در حالی شب میکند که از شریعت ما بیرون رفته است.
همچنین در حالی شب میکند که در شریعت ماست، بعد از آن، به حالی صبح میکند که از شریعت ما بیرون رفته است.
ایضا محمد بن ابراهیم در کتاب الغیبه(2)از علی بن احمد، او از عبید اللّه بن موسی، او از علی بن اسماعیل و او از حمّاد بن عیسی، مثل اینرا روایت کرده که حضرت صادق علیه السّلام فرمود: هرآینه مانند شیشه شکسته میشوید، شیشه اگر گداخته شود، باز به
صورت اوّل عود میکند، لکن شما مانند شکستن کوزه سفال، شکسته میشوید و هرگز به صورت اوّل برنمیگردید. به خدا سوگند! هرآینه از یکدیگر جدا میشوید و به خدا سوگند! هرآینه غربال خواهید شد؛ چنانکه زوان به غربال از گندم بیرون میشود.
ایضا محمد بن ابراهیم در کتاب الغیبه از عبد الواحد بن عبد اللّه، او از محمد بن جعفر او از ابن ابی الخطّاب، او از محمد بن سنان، او از ابی الجارود و او از جناب ابی جعفر محمد بن علی الباقر- صلوات اللّه و سلامه علیه- روایت نموده که از آن حضرت شنیدم، میفرمود: همیشه انتظار خواهید کشید، تا اینکه مانند بزی میشوید که ترسانیده شده باشد که اگر قصّاب برای ملاحظه فربهی و لاغری آن دست خود به هر جای بدن آن بگذارد، باک نمیکند، زیرا بز از ترس زیر دست قصّاب آرام گرفته و حرکت نمیکند؛ یعنی دشمنان از ظلم و ستم درباره شما هرچه بخواهند میکنند و شما از عجز و ذلّت زیاد نمیتوانید از کرده ایشان، نمیتوانید ابا و امتناع کنید. و آنوقت شما شرافتی ندارید که بهسبب آن، صاحب شرافت شوید و تکیهگاهی نیست که در کارهای خود به آن تکیه و اعتماد نمایید.
ایضا عبد اللّه حمیری در کتاب قرب الاسناد(1)از ابن ابی الخطّاب و او از بزنطی روایت نموده که او گفته در خصوص خواب دیدن مسألهای از جناب ابی عبد اللّه جعفر بن محمد الصادق- صلوات اللّه و سلامه علیه- پرسیدم. آن حضرت به من جواب فرمود و بعد از آن گفت: اگر هرچه شما میخواهید، ما به شما بدهیم هرآینه برای شما بد میشود، بعد از آن سخن گفتن در خصوص صاحب این امر شروع شد.
راوی گوید که آن حضرت فرمود: شما در عراق هستید، کارهای این فرعونیان و مهلتی که به ایشان داده شده، میبینید. خودتان را از میل به آنها نگاه دارید و تقوای الهی را بر خود لازم دارید؛ دنیا شما را فریب ندهد و به کسانی که چندروز در دار دنیا مهلت داده شدهاند، فریفته مشوید؛ گویا امر به دست شما رسیده؛ یعنی قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- ظهور نموده و امر خلافت به شما رسیده است.
1) قرب الاسناد، ص 380.
شیخ صدوق در کمال الدین(1)از پدرش و ابن ولید یکجا، ایشان از جمیری، او از یقطینی، او از صالح بن محمد و او از هانی تمّار روایت نموده که صادق علیه السّلام فرمود:
صاحب این امر، غیبتی دارد، کسی که در زمان آن غیبت به دین خود چنگ بزند، مانند کسی است که به دست خود از سر درخت قتاد- آن، درخت بزرگی است که خارها دارد- مانند سوزن بگیرد و دستش را به قصد شکستن و ریختن خارهای آن، بهسمت پایین بکشد، آنگاه همه خارها بهدست وی فرو میروند.
این، معنی خرط القتاد است و این مثلی است که در خصوص امور مشکله گفته میشود؛ یعنی حفظ دین در زمان غیبت، مانند این دشوار است، بعد از آن، بهدست مبارکش به خرط قتاد اشاره نمود، بعد از آنکه فرمود: صاحب این امر غیبتی دارد که در آنوقت بنده باید تقوای الهی را بر خود لازم بدارد و به دین خود چنگ بزند.
شیخ طوسی در کتاب الغیبه(2)از سعد، او از ابن ابی الخطّاب، او از ابن بزیع، او از عبد اللّه احتم، او از حسین قلانسی، او از عبد الرّحمن بن سبّابه و او از ابی عبد اللّه روایت نموده که حضرت فرمود: حال شما چگونه میشود وقتی بیامام میمانید و از هدایت او بیبهره شوید و بعضی از شما از بعضی دیگر تبرّی نمایید؟! آنوقت از همدیگر تمیز مییابید، امتحان و غربال میشوید، در آنحال، سالها باهم مختلف میشوند؛ یعنی قحطی به هم میرسانند یا هر سال یک نوع حادثه نازل میشود. در آن اوقات، در اوّل روزی از روزها امارتی به هم میرسد و در آخر همانروز، قتل و قحطی اتّفاق میافتد.
ایضا شیخ طوسی در کتاب الغیبه(3)از غضایری، او از بزوفری، او از احمد بن ادریس، از ابن قتیبه، او از ابن شاذان، او از ابن ابی نجران، او از محمد بن منصور و او از
پدرش روایت کرده؛ او گفته: جماعتی خدمت امام صادق علیه السّلام باهم سخن میگفتیم، ناگاه حضرت متوجّه ما شده، فرمود: شما چه میگویید؟ هیهات، هیهات، چنین نیست که میگویید! به خدا سوگند! هرآینه چیزیکه چشمهای خود را به آن دوختهاید واقع نخواهد شد تا وقتیکه از همدیگر تمیز بیابید و غربال زده شوید. چنین نیست که میگویید، به خدا سوگند! هرآینه چیزیکه چشمهای خود را به آن دوختهاید، واقع نخواهد شد، مگر بعد از ناامیدی. چنین نیست که میگویید به خدا سوگند! هرآینه آن چه چشمهای خود را به آن دوختهاید، واقع نخواهد شد، تا وقتیکه شقی، شقاوتش را و سعید، سعادتش را اظهار نماید.
نیز شیخ طوسی در کتاب الغیبه(1)از احمد بن ادریس، او از ابن قتیبه، او از احمد بن شاذان و او از بزنطی روایت کرده که ابو الحسن فرمود: آگاه باشید، به خدا سوگند! هرآینه چیزیکه چشم بدان دوختهاید، واقع نخواهد شد تا وقتیکه از همدیگر تمیز یابید، امتحان شوید و جز جمع قلیلی، کسی از شما در اعتقاد خود باقی نماند. بعد، این آیه را تلاوت فرمود: أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا یَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِینَ جاهَدُوا مِنْکُمْ وَ یَعْلَمَ الصَّابِرِینَ(2)آیا گمان میکنید به حال خود گذاشته خواهید شد و خدای تعالی، تا حال، جهادکنندگان و صبرکنندگان را از شما ندانسته و تمیز نداده؟!
ایضا شیخ طوسی در کتاب الغیبه(3)از سعد بن عبد اللّه، او از حسین بن عیسی علوی، او از پدرش، او از جدّش، او از علی بن جعفر و او از برادرش موسی بن جعفر علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: وقتی امام پنجمین از اولاد هفتم مفقود و پنهان گردید، در
خصوص دین خود به خدا پناه ببرید که کسی شما را از دین بیرون نبرد. ای پسر! به درستی که صاحب این امر، از غیبت ناچار است تا کسانی که به این امر، یعنی به ظهور قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- اعتقاد نمودهاند، از اعتقاد خود برگردند. بهدرستی که آن غیبت، محنتی از جانب خداست که بهوسیله آن بندگان خود را امتحان خواهد نمود.
در کتاب مذکور(1)از اهدی، او از سهل، او از محمد بن محمد، او از ابن ابی عمیر، او از ابی ایّوب، او از محمد بن مسلم و او از ابی بصیر روایت نموده که ایشان گفتهاند از حضرت صادق علیه السّلام شنیدیم، میفرمود: این امر واقع نمیشود، تا اینکه دوثلث خلایق از اعتقاد خود در خصوص این امر، برگردند.
گفتیم: وقتی دوثلث ایشان از اعتقاد خود برگشتند، پس که باقی میماند؟
فرمود: آیا راضی نمیشوید که شما میان ثلث دیگر باشید که باقی میماند.
نیز در کتاب مذکور(2)آورده که از جابر جعفی روایت شده، او گفته: خدمت امام باقر علیه السّلام عرض کردم: فرج شما کی خواهد بود؟ فرمود: هیهات! هیهات! فرج ما نخواهد شد تا غربال زده شوید- سه دفعه این را فرمود- تا کسیکه ناصاف است از غربال بیرون رود و آنکه صاف است در آن باقی بماند؛ یعنی کسی که در اعتقادش صدق دارد، از امتحان درست درآید و کسی که اعتقادش ناصاف است، از امتحان درست بیرون نیاید.
محمد بن ابراهیم از علی بن احمد، او از عبد اللّه بن موسی بن محمد، او از احمد بن ابی احمد و او از ابراهیم هلیل روایت نموده؛ او گفته: خدمت ابی الحسن علیه السّلام عرض کردم: فدایت شوم! پدرم به انتظار این امر وفات نمود، من هم به این سنّ رسیدهام که میبینی، آیا بمیرم و در این باب خبری از تو نشنوم؟
فرمود: یا ابا اسحاق آیا تعجیل میکنی؟ عرض کردم: آری به خدا سوگند! هرآینه تعجیل دارم و چگونه تعجیل نکنم، حالآنکه سنّم به پنجاه رسید.
فرمود: یا ابا اسحاق آگاه باش! به خدا سوگند! این امر واقع نمیشود تا وقتیکه از
یکدیگر تمیز یابید، امتحان شوید و اینکه جز جمع قلیلی در این اعتقاد شما باقی نماند.
بعد از آن کف دست مبارکش را کوچک نمود؛ یعنی جماعتی که در این اعتقاد باقی میباشند در قلّت و کمی به قدر ایناناند.
در کتاب مذکور از علی بن احمد او از عبد اللّه بن موسی، او از محمد بن حسین و او از صفوان بن یحیی روایت نموده؛ او گفته که امام رضا علیه السّلام فرمود: به خدا سوگند! هرآینه چیزیکه چشمهای خود را به آن دوختهاید، واقع نمیشود تا وقتیکه امتحان شوید، از همدیگر تمیز یابید و جز عده نادری از شما باقی نماند.(1)
در کتاب الغیبه(2)از علی بن حسین، او از محمد عطّار، او از محمد حسن رازی، او از محمد بن علی کوفی، او از ابن محبوب، او از ابی معزّاء، او از ابن ابی یعفور و او از ابی عبد اللّه روایت نموده که گفت: از آن حضرت شنیدم، میفرمود: وای بر طغیانکنندگان عرب از شرّی که نزدیک شده! عرض کردم: فدایت شوم! از طایفه عرب چهقدر در خدمت قائم- عجّل اللّه فرجه الشریف- میباشند؟ فرمود: جمع قلیلی!
عرض کردم: به خدا سوگند! هرآینه از ایشان کسانی که ظهور آن حضرت را وصف میکنند، بسیارند؛ پس چرا جمع قلیلی در خدمت آن حضرت میباشند؟
فرمود: خلایق ناچارند؛ باید امتحان شوند، از یکدیگر تمیز یابند و غربال شوند و جمع کثیری از غربال بیرون روند.
در کتاب مذکور از محمد بن یحیی و حسن بن محمد، ایشان از جعفر بن محمد، او از قسم بن اسماعیل انباری، او از حسن بن علی، او از ابی معزّاء و او از ابن ابی یعفور روایت نموده؛ او گفته که از ابی عبد اللّه شنیدم، میفرمود ... و مثل این حدیث را ذکر کرده است.
در کتاب مذکور از علی بن احمد، او از ابی عبد اللّه بن موسی، او از احمد بن محمد، او از حسین بن علی بن زیاد، او از بطاینی و او از ابی بصیر روایت نموده؛ او گفته که از امام باقر علیه السّلام شنیدم، میفرمود: به خدا سوگند! هرآینه از یکدیگر تمیز مییابید و امتحان میشوید و به خدا سوگند! هرآینه غربال میشوید؛ چنانکه زوان با غربال از میان گندم بیرون میشود.
ایضا در کتاب مذکور(1)از ابن عقده، او از قسم بن محمد بن حسین بن علی بن زیاد، او از بطاینی و او از ابی بصیر روایت کرده که از امام محمد باقر علیه السّلام شنیدم، میفرمود:
امری که انتظارش را میکشید، واقع نخواهد شد، تا وقتیکه بعضی از شما، بعضی دیگر را تکذیب و تبرّی کند، بعضی از شما به روی یکدیگر تف بیندازد و تا وقتیکه بعضی از شما، بعضی دیگر را لعنت کند.
در کتاب مذکور(2)از محمد و احمد پسران حسن، ایشان از پدرانشان، او از ثعلبه، او از ابی کهمش، او از عمران بن میثم و او از مالک بن حمزه روایت کرده که امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: یا مالک بن حمزه حال تو چگونه است وقتی شیعیان به این نهج با همدیگر اختلاف نمایند و انگشتان مبارکش را از همدیگر گذرانیده، مانند شبکه نمود و اشاره فرمود اختلاف شیعیان اینگونه باشد.
عرض کردم: یا امیر المؤمنین علیه السّلام در آن خیر و خوبی نمیباشد؟
فرمود: ای مالک همه خیرها در آن زمان است. قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- قیام میکند و هفتاد مرد را که به خدا و رسول دروغ و افترا میبندند، میآورد و میکشد و بعد از آن خدای تعالی جمیع خلایق را به یک دین جمع میکند.
در بحار(3)از محمد بن عبد اللّه مطهّری روایت کرده که بعد از وفات حضرت عسکری علیه السّلام خدمت حکیمه خاتون رفتم، از حجّت و امام زمان سؤال کردم و او را از
حیرتی که بر مردم عارض شده، خبر دادم. گفت: بنشین! چون نشستم، گفت: ای محمد! خدا زمین را خالی نمیگذارد از حجّتی که یا ناطق است و علانیه، دعوی امامت میکند و یا خاموش است و تقیّه میکند و بعد از امام حسن و امام حسین علیهما السّلام امامت در دو برادر نمیباشد و این فضیلتی است که حقّ حسین علیه السّلام را بر سایر ائمّه علیهم السّلام داده است.
این ناچیز گوید: فرمایش خاتون، اشاره به بطلان دعوی امامت جعفر کذّاب بعد از وفات حضرت عسکری است؛ کما هو الواضح. بالجمله فرمود: خدا فرزندان حسین علیه السّلام را بر فرزندان حسن زیادتی داده و ایشان را به امامت مخصوص گردانید؛ چنانکه فرزندان هارون را تا روز قیامت بر فرزندان موسی زیادتی داد و این امّت را از حیرتی ناچار است که اهل بطلان به شکّ افتند و شیعیان کامل، خالص گردند تا برای مردم بعد از فرستادن پیغمبران حجّتی بر خدا نماند و این حیرت بعد از وفات حضرت عسکری علیه السّلام خواهد بود. گفتم: ای خاتون من! آیا از امام حسن عسکری علیه السّلام فرزندی مانده است؟ تبسّم کرد و گفت: اگر فرزندی نمانده باشد، پس چهکسی حجّت خدا خواهد بود. بعد از آن گفت: به تو نگفتم بعد از حسنین، امامت در دو برادر نخواهد بود تا آخر آنچه در کیفیّت ولادت حضرت بقیّة اللّه علیه السّلام نقل فرموده است.
در کتاب الغیبه(1)از کلینی، او از جماعتی از اصحاب خود ایشان، از احمد بن محمد و او از معمّر بن خلاد روایت کرده که از ابی الحسن علیه السّلام شنیدم، میفرمود: أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ(2)مردم گمان دارند به حال خودشان گذاشته میشوند که بگویند به خدا ایمان آوردیم و هیچ فتنه و امتحانی در خصوص ایشان نشود؛ یعنی چنان نیست که به محض قول ایشان که ایمان آوردیم، اکتفا
شود، بلکه ایشان را به محک فتنه و امتحان میکشند.
بعد از آن فرمود: آیا میدانی فتنه چیست؟ عرض کردم: فدایت شوم! به اعتقاد ما فتنه آن است که در دین میشود. بعد از آن، فرمود: ایشان امتحان میشوند؛ چنانکه طلا امتحان میشود. سپس فرمود: خالص میشوند؛ چنانکه طلا خالص میشود.
در کتاب مذکور از کلینی، او از علی بن ابراهیم، او از محمد بن عیسی، او از یونس و او از سلیمان بن صالح، رفع حدیث به باقر علیه السّلام نموده است. راوی اوّل گفته، آن حضرت فرمود: از این حدیث شما یعنی ظهور قائم دلهای مردم اعراض دارند. پارهای را از آن حدیث را برایشان نقل کنید، هرکه آن را انکار نماید، او را به حال خود واگذارید، زیرا لا محاله بعد از این فتنه و امتحانی واقع خواهد شد؛ چنان امتحانی که محرمان و اهل اسرار ما از آن امتحان درست درنمیآیند، نیز کسی که یک مو را شکافته، دوتا میکند از آن امتحان درست درنمیآید؛ یعنی در وقت نظر، مانند موشکاف است، پس به مثابهای فتنه و امتحان میشود که جز ما و شیعه ما کسی باقی نمیماند.
در کتاب مذکور، از احمد بن هوزه، او از ابی هرابه باهلی، او از ابراهیم بن اسحاق نهاوندی، او از عبد اللّه حمّاد انصاری، او از صباح مزبی، او از حرث حصیر، او از نباته و او از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: شما مانند زنبور عسل در میان مرغان میباشید، هیچ مرغی نیست، مگر اینکه زنبور را ضعیف و حقیر میشمارد. اگر آنها بدانند در شکم زنبور چگونه برکتی است، هرآینه آن را ضعیف نمیشمارند. با زبانها و بدنهای خود با خلایق، خلطه و آشنایی کنید، لکن با دلها و کردارها از ایشان دوری بورزید! سوگند به خدایی که روحم در قبضه قدرت او است! هرآینه چیزی را که دوست میدارید؛ یعنی ظهور صاحب این امر را، نخواهید دید تا وقتی که بعضی از شما به روی بعضی دیگر تف بیندازد و بعضی هم بعضی دیگر را کذّاب و دروغگو بنامد و تا وقتی که از شما یا اینکه فرمود از شیعه من، به قدر سرمه در چشم
و نمک در طعام باقی نماند؛ یعنی همه از دین برگردند و جز قدر قلیلی کسی بر اعتقاد خود باقی نمیماند. مثلی در این باب برای شما میگویم و آن این است که مردی قدری گندم داشته باشد و آن را از غش و زوان و غیره پاک و پاکیزه گرداند و در خانه بگذارد، زمانی آنجا بماند؛ بعد برود و ببیند شپش در آن افتاده، آن را بیرون آورده، پاک و پاکیزه کند. سپس برگرداند و در جایش بگذارد تا مدّتی بدین نهج کند، تا اینکه قدر قلیلی از بقیّه خرمن که شپش به آن ضرر نمیرساند، باقی نماند.
حال شما از یکدیگر هم، چنین است، تمیز یافته، جدا میشوید، تا اینکه جز جمع قلیلی از شما باقی نمیماند که فتنه اصلا به ایشان ضرر نرسانده است.
محمد بن ابراهیم در کتاب الغیبه از ابن عقده، او از علی بن حسن تمیلی، او از محمد و احمد پسران حسن، ایشان از پدرشان، او از ثعلبة بن میمون و او از ابی کهمش و غیره روایت نموده، به طرزی که حدیث را به امیر المؤمنین علیه السّلام رفع نموده و مثل این حدیث مذکور را روایت کرده است.
علّامه مجلسی رحمه اللّه(1)گوید: قول آن حضرت که مانند زنبور عسل میان مرغان باشید، امر نمودن ایشان، بر تقیّه است؛ یعنی اعتقادات خود را در دلهایتان پنهان دارید و به دشمنان اظهار مکنید؛ چنانکه زنبور اگر چیزی را که در شکم دارد ظاهر کند، هرآینه مرغان به تمنّای بیرون آوردن عسل از شکم آنها همه آنها را فانی میکنند.
در کتاب مذکور از عبد الواحد بن عبد اللّه، او از احمد بن محمد بن زیاد، او از محمد بن عبّاس و عیسی، ایشان از بطاینی و او از ابی بصیر روایت نموده که باقر علیه السّلام فرموده:
مثل شیعه ما نیست، مگر مثل گندمی که در انبار باشد و شپش در آن افتد، بعد از آن پاکش نموده، در جایش بگذارند. بعد از چندی، باز شپش به آن برسد، نیز پاکش کرده، به جایش بگذارند، مدّتی اینگونه میکنند، تا اینکه از آن باقی نماند مگر قدری که شپش به آن ضرر نمیرساند. در کتاب مذکور از ابن عقده، او از جعفر بن عبد اللّه محمدی، او از نفیس، او از سمندی، او از صادق علیه السّلام و او از پدرش باقر علیه السّلام روایت کرده
1) بحار الانوار، ج 52، صص 117- 116.
که آن حضرت فرمود: مؤمنان امتحان خواهند شد، در آنوقت، خدای تعالی ایشان را از یکدیگر تمیز میدهد، زیرا خدا ایشان را از بلیّات و مرارت دنیا نگه نمیدارد، لکن ایشان را از کوری و شقاوت عقبی محافظت میکند. بعد از آن فرمود: حسین بن علی علیهما السّلام کشتهشدگان خود را بالای یکدیگر میگذاشت، سپس میفرمود: مانند کشته شدن پیغمبران و اولاد و اتباع ایشان کشته شدیم.
شیخ صدوق در کمال الدین(1)به اسناد خود از سدیر صیرفی روایت کرده، گفت: من با مفضّل بن عمر، ابو بصیر و ابان بن تغلب خدمت حضرت صادق علیه السّلام رفتیم، دیدیم آن بزرگوار بر روی خاک نشسته، لباسی بیگریبان و کوتاه آستین که آن را مسح خیبری گویند، پوشیده و مانند بچّه مرده، گریه و حزن و اندوه از وجنات احوالش، ظاهر و کاسه چشمش پر از اشک است و این فقرات را ترنّم میکرد که حاصل معنی آنها این است: ای آقای من! غیبت تو، خواب را از من برد، رختخواب را بر من تنگ نمود و استراحت دلم را ربود. ای آقای من! غیبت تو، مصیبت مرا به اندوه ابدی و به مصایبی کشاند که به فقدان آن، یکی بعد از دیگری از یاران من است، به اشک چشم و ناله سینه خود ملحق نمود که به سبب مصایب و بلیّات سابقاند، نظر نمیکنم مگر آنکه پیش چشم من بزرگتر و شدیدتر از آنها متمثّل میگردد؛ به علاوه مصایب و حوادثی که از جهت تو میباشد. راوی گوید: از شدّت حیرت نزدیک بود عقل از سر ما برود و دلهای ما پاره شود و گمان کردیم مصیبتی بزرگ بر آن حضرت وارد شده، عرض کردیم: ای بهترین خلق! خدای تعالی چشمهای تو را نگریاند! کدام حادثه اشک چشمت را جاری نموده؟ و چه چیز تو را به این حالت انداخته؟
آن حضرت آه جانسوزی کشید که دل مبارکش به درد آمد و حزنش افزون گردید.
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 357- 352.
سپس فرمود: بر شما خیر باد! بهدرستی که امروز صبح به کتاب جفر نظر کردم و آن کتابی است مشتمل بر علم مرگها و بلاها و علم آنچه واقع شده و تا روز قیامت میشود و خداوند آن علوم را به محمد صلّی اللّه علیه و آله و امامان بعد از او منحصر فرمود، در آن کتاب دیدم قائم ما- عجّل اللّه تعالی فرجه- متولّد و غایب میشود، غیبتش طول میکشد و عمرش طولانی میگردد و مؤمنین در آن زمان امتحان میشوند.
این ناچیز گوید: ملاحظه نما چگونه امام صادق علیه السّلام به امتحان مردم در زمان غیبت آن نور الهی تصریح فرمود. سپس فرمود: به سبب طول غیبت، در دلهای ایشان شک عارض میشود، بسیاری از دین، خارج میشوند و ربقه اسلام را از گردن خود خلع مینمایند، حال آنکه خدا فرموده: وَ کُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِی عُنُقِهِ(1)ربقه ولایت را به گردن هرکس لازم کردهایم. چون آن را دیدم، بر من رقّت عارض شد.
راوی گوید: عرض کردیم: یابن رسول اللّه! ما را به ذکر بعضی چیزها که در این باب دانستهای، اکرام کن! فرمود: خدای تعالی در خصوص قائم ما- عجّل اللّه فرجه- سهچیز خواهد کرد که آنها را در خصوص سه نفر از انبیا کرده است؛ مولد او را مانند مولد موسی علیه السّلام، غیبت او را مانند غیبت عیسی و طول عمرش را مانند طول عمر نوح علیهما السّلام مقدّر فرمود. بعد از آن، طول عمر خضر علیه السّلام را دلیل بر طول عمر او قرار داد.
عرض کردیم: این امور را واضح فرمایید! فرمود: فرعون چون مطّلع شد که سلطنتش به دست مردی زایل خواهد گردید، به احضار کاهنان امر کرد، نام و نسب موسی علیه السّلام را به او خبر دادند و گفتند از بنی اسراییل است. سپس به شقّ بطون زنان اسراییلیان امر نمود، تا آنکه بیش از بیست و کمتر از سیهزار زن را دریدند ولی کشتن موسی علیه السّلام برایش میسّر نگشت، زیرا خداوند او را حفظ نمود و چون بنی امیّه و بنی عبّاس هم دانستند زوال ایشان به دست قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- ما میباشد، با
1) سوره اسراء: آیه 13.
ما درافتادند و برای قطع نسل آل محمد صلّی اللّه علیه و آله و قتل قائم شمشیرها کشیدند و خدا ابا دارد از اینکه امر خود را به اتمام نرساند، هرچند ظالمان و مشرکان کاره باشند. در خصوص عیسی علیه السّلام، یهود اتّفاق کردند که او کشته شد ولی خدا ایشان را تکذیب کرد و فرمود: وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ(1)او را نکشتند و بر دار نزدند، بلکه بر ایشان مشتبه گردید. غیبت قائم- عجّل اللّه فرجه- ما نیز چنین باشد، زیرا این امّت او را انکار کنند و طایفهای گویند هنوز متولّد نشده، بعضی گویند متولّد شد و وفات کرد.
پارهای گویند امام یازدهم اولاد نداشت، برخی گویند ائمّه علیه السّلام، تا به سیزده و بیشتر از آن میرسد و عدّهای گویند روح قائم در هیکل دیگری حلول کند و سخن گوید.
بیان طول عمر نوح علیه السّلام این است که چون نوح علیه السّلام از خدای تعالی نزول عقوبت بر قوم خود را خواست، جبرییل هفت دانه تخمه نزد او آورد و گفت: خدای تعالی میگوید: این مردمان مخلوق و بندگان مناند، ایشان را جز بعد از تأکید دعوت و اتمام حجّت بر ایشان به صاعقه هلاک نمیکنم، پس به سوی دعوت ایشان برگرد و تو را در مقابل آن ثواب دهم، این تخمها را هم بکار، وقتی روییدند و به حدّ کمال رسیدند و بار آوردند، فورا فرج خواهد رسید و به این خبر مؤمنان را بشارت ده! پس از زمانی طویل آن درختها رسیدند و بارآور گردیدند، از خداوند سؤال فرج کرد. بار دیگر خداوند امر فرمود از تخمه میوه این درختان بکارد، صبر نماید و طریقه تلاش را در دعوت امّت و اتمام حجّت بر ایشان پیش گیرد. چون این حکم تازه را به مؤمنین رساند، سیصد نفر از ایشان مرتدّ شدند و گفتند: اگر نوح علیه السّلام در دعوی خود صادق بود، خدای او، خلف وعده نمیکرد، پس از آن خداوند بار دیگر او را به کاشتن تخمه اشجار امر فرمود، همچنین تا هفتدفعه و در هردفعه جماعت بسیاری مرتدّ شدند، تا آنکه از ایشان هشتاد و هفتاد نفر باقی و برقرار ماندند.
1) سوره نساء: آیه 157.
آنگاه خدا وحی فرستاد که الحال، نقاب صبح نورانی که از شب ظلمانی بود، از پیش چشمت زایل گردید، زیرا حق واضح و ایمان به ارتداد آنان که طینتشان خبیث بود، از کدر صاف گشت. اگر قبل از این، کافران را هلاک میکردم و آنان را که مرتدّ شدند، از آنها که ایمان آورده بودند، باقی میگذاشتم. هرآینه وعده سابقی که به مؤمنین قومت کرده بودم که ایشان را در زمین باقی گذارم، در دین ثابت دارم و خوف ایشان را به امن بدل کنم تا در عبادت من خالص شوند، صادق نبود و چگونه میشد اهل ارتداد را تمکین و خوف ایشان را به امن بدل کنم و ایشان را روی زمین باقی گذارم، با آنکه ضعف یقین، خبث طینت و بدی باطن آنها را میدانستم.
امام صادق علیه السّلام فرمود: حال قائم- عجّل اللّه تعالی فرجه- ما هم، چنین است، ایّام غیبت او طول خواهد کشید، تا آنکه حقّ خالص و ایمان از کدر کذب صاف گردد، زیرا به سبب طول آن، کسانی از شیعه که خبث طینت دارند و منافق هستند، مرتدّ میشوند، تا آنکه حضرت صادق علیه السّلام این آیه را تلاوت فرمود: حَتَّی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا(1).
سپس فرمود: بیان حال خضر این است که طولانی نمودن خدای تعالی عمر او را، نه برای خوفی بود که به او داده شود، نه برای کتابی بود که بر او نازل گردد، نه به جهت شریعتی بود که شرایع انبیای گذشته را فسخ کند، نه برای امامت بود که دیگران به او اقتدا نمایند و نه برای عبادتی بود که خداوند بر او واجب نموده، بلکه چون در علم ازلی خدای تعالی، قدر عمر قائم و قدر غیبت او گذشته بود و میدانست مردم طول عمر قائم را انکار میکنند، لذا عمر خضر را طولانی گرداند تا به وسیله آن، بر طول عمر قائم استدلال شود و حجّت معاندین از ما منقطع گردد و خلق را بر خدا حجّتی نماند.
این ناچیز گوید: اگر در خصوص غیبت جز این حدیث شریف نبود که قبل از ولادت آن بزرگوار به زمان بسیار- مانند سایر اخبار- وارد گردیده و مشتمل بر ذکر حکمت، علّت، شبیه و نظیر است، هرآینه باز هم کافی و شافی بود.
1) سوره یوسف: آیه 110.
در اخباری که در نهی و منع از توقیت ظهور نور موفور السرور حضرت ولیّ عصر و ناموس دهر- عجّل اللّه فرجه الشریف- عزّ صدور یافته و در آن چند نجمه است.
در کتاب الغیبه(1)آمده: از علی بن یقطین روایت شده؛ او گفته ابو الحسن علیه السّلام به من فرمود: یا علی! ائمّه علیهم السّلام شیعیان را در مدّت دویست سال، تربیت و اصلاح حال میکنند با اینکه ایشان را به تعجیل فرج و نزدیکی ظهور حقّ امیدوار میکنند. یقطین، از اتباع بنی عبّاس، به پسرش علی که از جمله خاصّان امام موسی علیه السّلام بود؛ گفت: چرا وعدهای که رسول خدا در خصوص سلطنت ما؛ یعنی بنی عبّاس نموده بود، به وقوع پیوست و وعدهای که در خصوص ظهور دولت ائمّه شما نموده بود، به وقوع نپیوست؟
علی به پدرش گفت: امر ما هنوز وقوع به هم نرسانده و ما خود را به آرزومندی و امیدواری نگه میداریم، اگر به ما گفته میشد این امر تا دویست یا سیصد سال واقع نخواهد شد، هرآینه دلها قساوت به هم میرساند و اکثر مسلمانان از اسلام برمیگشتند، لکن ائمّه ما گفتند: ظهور دولت ما نزدیک است و به زودی واقع خواهد شد تا قلوب شیعیان را تألیف نمایند؛ یعنی دلهای ایشان را به دست آورند و آنها را از قساوت و ارتداد نگه دارند.
1) الغیبة، شیخ طوسی، ص 343- 341.
ایضا شیخ طوسی در کتاب الغیبه(1)از غضایری، او از بزوفری، او از علی بن محمد، او از فضل بن شاذان، او از احمد بن محمد و عیسی بن هشام، ایشان از گرام و او از فضیل، روایت نموده، او گفته از امام محمد باقر علیه السّلام پرسیدم: آیا این امر وقت معیّنی دارد؟
فرمود: وقت قراردهندگان، دروغ گفتهاند؛ سهبار این کلام را فرمود.
در کتاب الغیبه(2)از فضل بن شاذان، او از حسین بن یزید صحّاف، او از منذر جوان و او از ابی عبد اللّه علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: وقت قراردهندگان، دروغ گفتهاند. ما نه در زمان گذشته و نه در زمان آینده وقت قرار نمیدهیم.
در کتاب مذکور به این اسناد از عبد الرحمن کثیر روایت نموده، او گفته نزد ابی عبد اللّه علیه السّلام بودم، ناگاه مهزم اسدی خدمت آن حضرت داخل شد و عرض کرد: فدایت شوم! جماعتی از من پرسیدند این امر کی واقع خواهد شد، هرآینه بسیار طول خواهد کشید؟
فرمود: یا مهزم! وقت قراردهندگان، دروغ میگویند و شتابکنندگان در این امر، هلاک میشوند، کسانی که در این باب در مقام تسلیماند، نجات مییابند و عاقبت امورشان به سوی ما برمیگردد.
ایضا شیخ طوسی در کتاب الغیبه، او از فضل بن شاذان، او از ابی نجران، او از صفوان بن یحیی، او از ابی ایّوب خزفروش، او از محمد بن مسلم و او از صادق علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت به من فرمود: هرکس در خصوص این امر برای تو وقت قرار دهد، از تکذیبش باک مکن، زیرا ما در این خصوص برای احدی وقت تعیین نمیکنیم.
ایضا در کتاب مذکور از فضل بن شاذان، او از عمر بن اسلم بجلی، او از محمد بن سنان، او از ابی الجارود و او از محمد بن حنفیه- در حدیثی که ما محلّ حاجت را از آن ذکر کردیم- روایت نموده، او گفته امام فرمود: بنی فلان؛ یعنی بنی عبّاس سلطنت طولانی خواهند داشت، وقتی از سلطنت خود مطمئن و خاطرجمع شدند و گمان
نمودند هرگز سلطنت آنها زایل نمیشود، آنوقت ناگهان امر الهی نازل شده، دولتشان را پایمال گرداند به نوعی که شبانی؛ یعنی رییسی باقی نمیماند که ایشان را بر سر خود جمع نماید.
این، معنی قول خدای تعالی است: حَتَّی إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیْها أَتاها أَمْرُنا لَیْلًا أَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصِیداً کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الْآیاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ(1)ظاهر معنی این است که تا وقتی که زمین زینت خود را از گل و گیاه اخذ نمود و مزیّن گردید و اهل زمین گمان نمودند به زمین تسلّط یافتند و مزیّن نمودن آن، در دست ایشان است، آنگاه آن را مانند جایی گردانیدیم که زراعت و علف آن بریده شده باشد، طوری که گویا دیروز اصلا با این گل و گیاه رنگین نبوده؛ همچنین آیات و علامات را برای قومی تفصیل میدهیم که در آیات ما تفکّر و تأمّل میکنند.
راوی گوید: عرض کردم: فدایت شوم! آیا این امر وقت معیّنی دارد؟
فرمود: نیست، زیرا علم خدا بر علم وقتقراردهندگان، غلبه نموده؛ چنانکه خداوند عالم، به حضرت موسی علیه السّلام سی شب وعده داد که بعد از سی شب، الواح تورات را به او بدهد ولی آن را به ده شب دیگر، اتمام نمود، حال آنکه موسی علیه السّلام و بنی اسراییل آن را ندانستند، وقتی سی شب گذشت، بنی اسراییل گفتند: موسی ما را فریب داد و دروغ گفت. پس گوسالهپرست شدند. لکن برای آن علامتی ذکر میکنیم و آن، این است: وقتی احتیاج خلایق به وجود امام بسیار شد و بعضی از ایشان، بعضی دیگر را ناخوش داشتند، آنوقت، صبح و شام منتظر امر الهی باشید و دعا کنید.
1) سوره یونس: آیه 24.
ایضا در کتاب الغیبه(1)از فضل بن شاذان، او از محمد بن علی، او از سعدان بن مسلم و او از ابی بصیر، روایت نموده، او گفته خدمت آن حضرت عرض کردم: آیا این امر وقت معیّنی دارد که به اشتیاق دریافتن آن، بدنهای خود را راحت کنیم؟
فرمود: آری، وقت تعیین شده، لکن شما آن را فاش نمودید، بنابراین خدای تعالی مدّت دیگری بر آن وقت افزود.
در کتاب مذکور از فضل، او از حسن بن محبوب و او از ابی حمزه ثمالی، روایت نموده، او گفته خدمت امام محمد باقر علیه السّلام عرض کردم: علی علیه السّلام فرمود: تا هفتاد سال شدّت و بلا هست و میفرمود بعد از بلا، وسعت و استراحت است، حال آنکه هفتاد سال گذشت و ما وسعت و راحتی ندیدیم.
حضرت فرمود: خدای تعالی این امر را در این هفتاد سال قرار داد، وقتی امام حسین علیه السّلام کشته شد، غضب الهی بر اهل زمین شدّت نمود، آن را به صد و چهل سال تأخیر نمود و ما آن را به شما خبر دادیم، شما آن را پنهان نداشته، فاش نمودید و پرده پنهانی را از روی آن برداشتید، به حدّی که مشهور گردید، از این جهت خداوند عالم، آن را از اینوقت تأخیر نمود و بعد از این دیگر خدای تعالی در خصوص این امر وقتی به ما خبر نداد؛ یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ(2)خدای تعالی هر چیزی را بخواهد محو کند، میکند و هرچیزی را بخواهد ثابت گرداند، میکند و حقیقت علم نزد او است.
ابی حمزه گوید: این حدیث را خدمت حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم، فرمود:
صحیح است، به همین نهج واقع شد که نقل کردی.
در کتاب الغیبة(1)از بزنطی روایت نموده، گفت: خدمت حضرت رضا علیه السّلام عرض کردم: فدایت شوم! اصحاب ما از شهاب و او از جدّت روایت کرده که آن حضرت فرمود: خدای تعالی ابا دارد از اینکه احدی را به چیزی مالک گرداند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را در مدّت بیست و سه سال به آن مالک گرداند؛ یعنی خدای تعالی امر شریعت و دعوت را بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله، به کس دیگری نخواهد داد.
آن حضرت در جوابم فرمود: اگر جدّم صادق علیه السّلام آن را فرمود، هرآینه چنان میشود که فرموده.
عرض کردم: فدایت شوم! در این باب توجّه میفرمایی؟
فرمود: چه خوب است صبر نمودن و منتظر فرج بودن؛ یعنی امر شریعت و دعوت خلایق، بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به دست کس دیگری خواهد رسید، پس باید انتظار وی را کشید.
بنابراین، حدیث شهاب اصل ندارد و بعد از آن فرمود: آیا قول عبد صالح؛ یعنی قول پدرم موسی بن جعفر علیه السّلام را نشنیدهای که میفرمود: و ارتقبوا إنّی معکم رقیب(2)فانتظروا إنّی معکم من المنتظرین(3)چشم به ظهور آن حضرت بدوزید! من هم با شما به آن چشم دوختهام، منتظر فرج او باشید! به درستی که من هم با شما از انتظارکشندگان او هستم و صبر را در این باب بر خودتان لازم بدارید، زیرا رسیدن فرج در وقت یأس و ناامیدی است، کسانی که پیش از شما گذشتند، از شما صبرکنندهتر بودند، حال آنکه جدّم امام محمد باقر علیه السّلام فرمود: به خدا سوگند! هرآینه سنّتهای این امّت، با سنّتهای امّتهای گذشته، طابق النعل بالنعل مطابق است، ناچار است هرچیزیکه میان امّتهای گذشته واقع شده، میان شما هم واقع شود.
اگر شما در یک حال بودید، هرآینه در غیر سنّت و طریقه کسانی میشدید که پیش
از شما بودند. اگر علما؛ یعنی ائمّه اطهار علیهم السّلام کسانی را مییافتند که به ایشان علوم و اسرار بگویند و ایشان آنها را پنهان داشته، فاش نکنند، هرآینه حکمت را برایشان بیان میکردند و علوم و اسرار را به ایشان تعلیم میدادند، لکن خدای تعالی شما را مبتلا نموده به اینکه اسرار را فاش نمایید و به غیر اهلش اظهار کنید، شما جماعتی هستید که ما را به دلهای خود دوست دارید ولی کردارتان با این مخالف است.
به خدا سوگند! هرآینه اختلاف اصحاب یارانت با یکدیگر ساکن نمیشود، از این جهت صاحب شما غایب و پنهان خواهد شد، چه شده که به نفسهای خود مالک نمیشوید و صبر نمیکنید تا خدای تعالی چیزی را که میخواهد، بیاورد؟ این امر چنان نیست که به حسب خواهش و اراده خلق بیاید، بلکه امر خدای تعالی و قضای او است و باید در آن صبر نمود و در خصوص امری تعجیل نمیکند مگر کسی که از فوت شدن آن بترسد و خدا خوفی ندارد.
به درستی که امیر المؤمنین علیه السّلام به عیادت صعصعة بن صوحان تشریف برد و به او فرمود: یا صعصعه! به سبب عیادت من، بر برادران دینی خود افتخار مکن و به نفس خود نگاه کن! چنان بدان که این امر؛ یعنی ظهور صاحب به شما رسیده، پس آرزوی ظهور وی، شما را مشغول نگرداند.
بعد از آن، امام رضا علیه السّلام نیز فرمود: به درستی که دیدی از آل یقطین و سایر فرعونیان و ظالمان چهها درباره شما صادر گردید، اگر خدای تعالی شرّ ایشان را از صاحب شما دفع نکند و حسن تقدیر و تدبیرش درباره او و شما نباشد، هرآینه کار به جای بد میانجامد.
به خدا سوگند! هرآینه سلامتی شما و صاحب شما از خدای تعالی است. آیا برای شما پندی از ابی الحسن علیه السّلام حاصل شد؛ وقتی که هشام درباره آن حضرت کرد آن چیزی را که کرد، آن حضرت هم به ایشان گفت و خبر داد که آیا چنان میدانید که خدا هشام را در خصوص آنچه در مادّه ما کرد، بیامرزد و از سر تقصیر وی درگذرد و فرمود: اگر هرچه میخواهید به شما بدهیم، هرآینه برای شما بد میشود، لکن کسی که
به چیزی عالم است، به علم خود عمل میکند؛ یعنی ما میدانیم اظهار پارهای چیزها به شما مضرّ است، آنوقت به اصرار شما گوش نمیدهیم، بلکه به علم خود عمل میکنیم.
در کتاب الغیبه(1)از ابن عقده، او از علی بن حسین، او از حسن بن علی بن یوسف و محمد بن علی، ایشان از سعدان بن مسلم، او از ابی بصیر و او از ابی عبد اللّه علیه السّلام روایت کرده که خدمت آن حضرت عرض کردم: آیا این امر: یعنی ظهور قائم- عجّل اللّه تعالی فرجه- وقت معیّنی ندارد که به خاطر جمعی ظهورش در آنوقت، بدنهای خود را راحت کنیم؟
فرمود: آری، وقت معیّن شده بود، لکن شما آن را فاش نمودید، از اینجهت خداوند عالم آن امر را از آنوقت به تأخیر انداخت.
در کتاب مذکور(2)از علی بن احمد، او از عبد اللّه بن موسی عبّاسی، او از یعقوب بن یزید، او از ابن ابی عمیر، او از ابن بکیر و او از محمد بن مسلم روایت نموده، او گفته امام صادق علیه السّلام به من فرمود: یا محمد! هرکس در خصوص تعیین وقت ظهور صاحب این امر، از ما به تو خبر دهد، از تکذیب وی مترس و باک مکن، زیرا در این باب وقت تعیین نمیکنیم.
در کتاب مذکور(3)از ابن عقده، او از محمد بن فضل بن ابراهیم، سعدان بن اسحاق بن سعید و احمد بن حسن بن عبد الملک در یکجا ایشان از ابن محبوب و او از اسحاق بن عمّار روایت نموده که از امام صادق علیه السّلام شنیدم، میفرمود: وقت این امر سال صد و چهل هجری بود، لکن آنوقت به شما خبر داده شد و شما آن را فاش نمودید، از این
جهت خداوند عزّ و جلّ آن را از آنوقت تأخیر نموده است.
ایضا در کتاب مذکور به این اسناد از ابن محبوب و او از اسحاق بن عمّار روایت نموده که از حضرت صادق شنیدم، میفرمود: وقت این امر سال صد و چهل هجری بود، لکن آنوقت به شما خبر داده شد و شما آن را فاش نمودید، از اینجهت خداوند عزّ و جلّ آن را از آنوقت تأخیر نمود.
در کتاب مذکور به این اسناد از ابن محبوب و او از اسحاق بن عمّار روایت نموده که امام صادق علیه السّلام فرمود: یا اسحاق! این امر دوبار از وقتش به تأخیر افتاده است.
در کتاب مذکور(1)از کلینی رحمه اللّه او از جماعتی از مشایخ خود، ایشان از برقی، او از پدرش، او از قسم بن محمد، او از بطاینی، او از ابی بصیر و او از صادق علیه السّلام روایت نموده که ظهور قائم علیه السّلام را از آن حضرت پرسیدم، فرمود: وقت قراردهندگان دروغ میگویند، زیرا ما اهل بیت در این باب وقت تعیین نمیکنیم. بعد از آن فرمود: خدای تعالی ابا دارد از اینکه خلاف نکند وقتی را که قراردهندگان تعیین میکنند.
در همین کتاب از کلینی، او از حسین بن محمد، او از معلی بن محمد، او از حسن بن علی خز فروش، او از عبد الکریم خثعمی، او از فضل بن یسار و او از امام باقر علیه السّلام روایت کرده که خدمت آن حضرت عرض کردم: آیا این امر را وقت معیّنی دارد؟
فرمود: قراردهندگان دروغ میگویند. به درستی که موسی علیه السّلام به عزم مناجات با پروردگار خود بیرون رفت و سی روز با قوم خود وعده گذاشت، وقتی خداوند عالم، ده روز بر بالای آن افزود، قومش گفتند: موسی علیه السّلام با ما خلف وعده کرد، پس کردند؛ آن چه کردند، یعنی اساس گوسالهپرستی را بنا نمودند. بنابراین هروقت ما چیزی از امور آینده را به شما خبر دادیم و آنهم مطابق گفته ما درآمد؛ بگویید خدا راست فرموده و اگر چیزی را خبر دهیم و مطابق گفته ما درنیامد، باز بگویید خدای تعالی راست فرمود تا دوبار اجر و ثواب به شما داده شود.
مترجم بحار گوید: ظاهر این است که آن دو اجر در عوض تصدیق قول خداست
1) الغیبة، محمد بن ابراهیم نعمانی، صص 295- 294.
در این، دو احتمال هست که آنها هردو به صورت ثانیه متعلّق باشند؛ یکی در مقابل تصدیق قول خدا و دیگری در عوض یأس و نومیدیای که دل ایشان را فراگرفته، زیرا چنین چشم داشتند که گفته امام، مطابق واقع درآید، وقتی مطابق درنیامد، مأیوس و نومید گردیدند، از جهت این حرمان و مأیوسی مستحقّ ثواب شدند.
ایضا در همین کتاب از کلینی، او از حسین بن محمد، او از جعفر بن محمد، او از قسم بن اسماعیل، او از حسن بن علی بن ابراهیم، او از برادرش و او از امام صادق علیه السّلام روایت نموده که در خدمت آن حضرت سلاطین بنی فلان؛ یعنی بنی عبّاس را ذکر نمودیم. آن حضرت علیه السّلام فرمود: خلایق را هلاک ننمود؛ یعنی اعتقادشان را ضایع نکرد، مگر تعجیل ایشان در خصوص قائم- عجّل اللّه تعالی فرجه- و این امر، بهدرستیکه خدای تعالی به سبب بندگان تعجیل نمیکند، زیرا این امر وقتی دارد که باید در آنوقت ظاهر شود، اگر بندگان آنوقت را دریابند، نمیتوانند آن امر را یک ساعت از آنوقت، پسوپیش کنند.
ایضا در کتاب مذکور(1)از احمد بن علی، او از عبید اللّه بن موسی، او از محمد بن احمد قلانسی، او از محمد بن علی، او از ابی جمیل و او از حضرمی روایت نموده که از صادق علیه السّلام شنیدم، میفرمود: ما برای این امر، وقت قرار نمیدهیم.
در همین کتاب(2)از علی بن حسین، او از محمد بن علی، او از جبلّه، او از علی بن ابی حازم، او از ابی بصیر و او از امام صادق علیه السّلام روایت نموده که خدمت آن حضرت عرض کردم: فدایت شوم! ظهور قائم- عجّل اللّه تعالی فرجه- کی خواهد شد؟
فرمود: یا ابا محمد! ما اهل بیت برای این امر وقت قرار نمیدهیم، حال آنکه
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: وقت قراردهندگان دروغ گفتهاند.
یا ابا محمد! این امر پیش از ظهورش، پنج علامت دارد:
اوّل؛ ندایی در ماه رمضان است.
دوّم؛ خروج سفیانی.
سوّم؛ خروج خراسانی.
چهارم؛ قتل نفس زکیّه.
پنجم؛ فرو بردن زمین لشکر سفیانی را در بیابان.
بعد از آن فرمود: یا ابا محمد! بهدرستیکه پیش از ظهور این امر، از وقوع دو طاعون ناچار است؛ یکی طاعون ابیض و دیگری طاعون احمر.
عرض کردم: فدایت شوم! طاعون ابیض و احمر کداماند؟
فرمود: طاعون ابیض نوعی مرگ است که ذی حیات را به سرعت فانی میکند و طاعون احمر شمشیر است و قائم- عجّل اللّه فرجه الشریف- خروج نمیکند تا وقتیکه در شب جمعه بیست و سوّم ماه رمضان، از میان آسمان به نام وی ندا کرده شود.
عرض کردم: به چهچیز ندا میشود؟
فرمود: به نامش و به نام پدرش، بدین نهج گفته میشود که آگاه باشید! بهدرستیکه فلان بن فلان قائم آل محمد صلّی اللّه علیه و آله است، سخن او را بشنوید و وی را اطاعت کنید، در آن وقت ذی روحی باقی نمیماند مگر اینکه این صدا را میشنود، در آن اثنا کسی که در خواب است به سمت آن صدا بیدار میشود و به صحن خانه خود بیرون میآید، دختران باکره از پس پرده عفّت درمیآیند و قائم- عجّل اللّه فرجه الشریف- به سبب آن صدا خروج میکند و آن، صدای جبرییل علیه السّلام است.
حسن بن سلیمان، شاگرد شهید رحمه اللّه در کتاب مختصر(1)گفته روایت شده: به خطّ شریف امام حسن عسکری علیه السّلام حدیثی یافته شد که ظهورش این است: به قدمهای نبوّت و رسالت، به مراتب بلند حقیقت قدم گذاشتیم، حدیث را سنجیده، تا اینکه فرموده: به زودی چشمههای آب حیوان، بعد از چشیدن عذاب آتش نیران برای شیعیان ظاهر میشود؛ یعنی بعد از ابتلای ایشان به شداید ایّام غیبت که مانند آتش نیران است؛ لذایذ فرج به ظهور قائم- عجّل اللّه فرجه الشریف- ما که به منزله چشمههای آب حیوان است، برای ایشان میسّر خواهد شد وقتیکه به قدر عدد آلم و طه و طسها از سالها بگذرد.
علّامه مجلسی رحمه اللّه برای توجیه این حدیث، بیانی ایراد نموده و گفته: احتمال دارد مراد از الم، جمیع المها و المص و المر باشد، زیرا عدد همه آنها با طه و طسها به هزار و صد و پنجاه و نه میرسد و این توقیت؛ یعنی تعیین وقت ظهور نمودن که از این خبر و خبر ابالبید و مثل اینها فهمیده میشود، بر تقدیر صحّت آن اخبار، با اینکه در سایر اخبار نهی از توقیت وارد شد، منافات ندارد، زیرا مراد از آنها نهی در توقیتی است که به طریقی باشد که بدا در آن نیست؛ چنانکه در اخبار گذشته به اینمعنی تصریح کرد.
پس بین آنها منافاتی نیست، با اینکه اخبار نهی به غیر امام تخصیص داده شود؛ یعنی جایز نبودن توقیت در حقّ غیر امام است، نه در حقّ امام. این وجه اخری با بعضی اخبار منافات دارد که آنها دلالت دارد بر اینکه برای امام جایز نیست وقت ظهور را تعیین نماید.
وجه اوّل اظهر است و غرض ما از ذکر این وجوه، اظهار احتمال است و منافی آن زمان نباشد که در خصوص ظهور ذکر کردیم، بنابراین اگر آنزمان بگذرد و العیاذ باللّه
1) ر. ک: بحار الانوار، ج 52، ص 121.
فرج ظاهر نشود و از آنزمان تخلّف کند، هرآینه آن تخلّف، به بدفهمی ما مستند خواهد شد؛ یعنی اخبار توقیت به وجوه کثیر احتمال داشتند و مراد از این وجوه، در نفس الامر یکی بوده، ما خطا نموده، آن را نفهمیدیم.
باوجوداین میگوییم: احتمال وقوع بدا در جمیع محتملّات اخبار توقیت هست؛ یعنی به هر احتمال که وقت ظهور تعیین شود و ظهور از آن وقت به تأخیر بیفتد، در آن حال میتوان گفت بدا واقع گردید و از اینجهت به تأخیر افتاد؛ چنانکه در حدیث ابن یقطین، ثمالی و غیر ایشان به وقوع بدا اشاره شد.
پس از وساوس شیاطین انس و جان باحذر باش و به خداوند عالم توکّل کن؛ یعنی اگر ظهور فرج از آنزمان به تأخیر افتد و شیاطین انس و جنّ به تو وسوسه کند که اگر قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- موجود بود، هرآینه در آنزمان ظاهر میشد در آنجا به مسأله بدا ملتفت شده، فریب ایشان را مخور!
در تفسیر عیاشی(1)از هشام بن سالم، او از بعضی اصحاب ما و ایشان از حضرت صادق علیه السّلام روایت نموده که معنی قول خدای تعالی أَتی أَمْرُ اللَّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ(2)را از آن حضرت پرسیدم.
فرمود: وقتی خدای تعالی چیزی را به پیغمبر خبر دهد و وقت آن را تعیین نماید، هرآینه قول او در این مقام أَتی أَمْرُ اللَّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ(3)گفته میشود؛ یعنی امر خدا رسید، تعجیل و شتاب مکن تا وقت آن برسد.
بعد از آن فرمود: وقتی خدای تعالی خبر داد فلان خبر، شدنی است، هرآینه به منزله این است که شده؛ یعنی از اینجهت لفظ اتی را به صیغه ماضی فرمود که بر تحقّق وقوع دلالت دارد، حال آنکه معنی در مستقبل است.
تنبیه للنّبیه بدان در نجم ثاقب بعد از ذکر خبر ابو بصیر و ابو حمزه ثمالی که ما آنها را در نجمه دوّم این عبقریّه ذکر نمودیم؛ فرموده: شیخ طوسی گفته وجه در این اخبار این است که ممتنع نیست خدای تعالی این امر را موقت فرمود در یکی از اوقاتی که ذکر شد.
پس چون پدیدار شد آنچه پدیدار شد، مصلحت تغییر کرد و تأخیر آن تا وقتی دیگر و همچنین در ماه بعد و وقت اوّل منقضی شد و هر وقتی جایز است به این مشروط باشد که پیدا نشود چیزیکه صلاح در تأخیر آن مقتضی است تا بیاید آن وقتیکه آن را تغییر نمیدهد، پس محتوم خواهد شد و بر همین تأویل میشود آنچه در تأخیر عمرها از اوقات خود و زیاد شدن آنها هنگام دعا و صله ارحام وارد شده و آنچه در نقصان عمرها پیش از اوقات خود در وقت کردن ظلم، قطع رحم و غیر اینها روایت شده و خدای تعالی هرچند به هردو امر داناست، پس ممتنع نیست یکی از آنها به شرطی و دیگری بدون شرطی معلوم باشد و در این جمله خلافی بین اهل عدل نیست، آنگاه جملهای از اخبار بدا را نقل کرد.
پس از آن فرمود: و وجه در این اخبار، چیزی است که پیشتر از تغییر مصلحت در آن و اقتضای تأخیر امر تا وقت دیگر ذکر کردیم، نه ظاهر شدن امر برای خدای تعالی؛ (تعالی اللّه عن ذلک علوّا کبیرا.)
آنگاه اشکال کردند که بنابراین لازم میآید ما به چیزی از اخبار خدای تعالی مطمئن نشویم و جواب دادند بعضی اخبار در مخبرات او جایز نیست، چون قطع داریم آن، تغییر داده نمیشود؛ مثل اخبار صفات خداوند و آنچه گذشته و اخبار به اینکه مؤمنین را ثواب میدهد و قسمی از آن، فی نفسه به حسب تغییر مصلحت در وقت تغییر شروط آن، قابل تغییر هست و جمیع اینها را در اخباری از آینده تجویز میکنیم، مگر آنکه خبر بر وجهی وارد شود که دانسته شود مضمون آن قابل تغییر نیست.
در آنحال به شدن آن قطع میکنیم و برای همین است که در بسیاری از اخبار حتم
را به آن مضمون منضمّ فرمودند؛ یعنی فلان امر خواهد شد و از محتومات است، پس به ما تعلیم فرمودند که آن قابل تغییر نیست و ما به آن قطع میکنیم.
این ناچیز گوید: فرموده شیخ مزبور را روایتی تأیید مینماید که خود ایشان در آن کتاب به اسناد خود از عثمان نوی نقل فرمودهاند که او گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم، میفرمود: این امر در خصوص من بود؛ یعنی مشیّت الهی چنین بود که خروج کنم و زمین را پر از عدل و داد گردانم، لکن بدا واقع شد، پس خدای تعالی آن را تأخیر نمود و بعد از این هرچه میخواهد در خصوص ذرّیّه من میکند.
خاتمة و لتأیید ما فی العبقریّة قابلة التنقید عن بعض البریّة بدان برای تأیید آنچه در این عبقریّه از اخبار وارده نقل شده؛ در منع و ردع از توقیت تعیین زمان ظهور حضرت بقیّة اللّه- ارواحنا فداه- و از جهت تنقید و نکوهش بعضی که رجما بالغیب، وقت ظهور را تعیین مینمایند؛ چنانکه یکی از وعّاظ معروف ایران حدود پنجاه سال قبل، به کرّات در بالای منبر، به پیرمردهای هشتاد، نودساله خطاب نموده، میگفت: امروز و فردا مهیّای ظهور و دیدن حضرت امام زمان- عجّل اللّه تعالی فرجه- باشید، به نحوی که هر پیرمردی خیال میکرد همان سال و ماه حضرت را ملاقات خواهد نمود، تا حال، قریب پنجاه سال میگذرد و هنوز از ظهور آن بزرگوار خبری نیست.
بالجمله برای تأیید آن اخبار و تنقید این چیزی را نقل مینمایم که یکی از معاصرین در رساله جواهر القوانین نقل نموده؛ این رساله را سال هزار و سی صد و سی و یک تألیف نموده و بعضی از اخبار به جمله و عبارات و اشعار مرموز اهل عرفان و حساب و صاحبان کشف و شهود را ذکر کرده و از نوع آنها اکتشافات نموده ظهور آن بزرگوار سال هزار و سیصد و سی و پنج الی چهل واقع خواهد شد و اکنون که سنین هجرت به هزار و سیصد و شصت و دو رسیده، اهل عالم از شرفیابی حضورش
محروم و با هزاران اندوه و تأسّف، منتظر ظهورش هستند. عین عبارت آن در رساله مزبور این است:
س: بفرمایید ظهور موفور السرور قطب دایره امکان، حضرت بقیّة اللّه، امام محمد مهدی- ارواحنا فداه- چه زمانی خواهد بود؟
ج: بهطور یقین احدی از مؤمنین نمیداند که کدام روز یا فلان ساعت و یا فلان هفته، بلکه فلان سال ظهور خواهد فرمود و محمد و آل او علیهم السّلام به آن تصریح نفرموده، بلکه از اظهار آن کراهت داشتهاند، به ملاحظاتی هم صلاح نمیباشد، همین غیبت ولی عصر- عجّل اللّه فرجه الشریف- امتحان بزرگی است که مؤمنین از منافقین و مرتدّین معلوم شوند و به مؤمنین به غیب ثواب عظیم مرحمت فرمایند که در انتظار جان جهان و حجّت حضرت رحمان بودند تا جان دادند و حکمتهای دیگر هست که در اینجا مناسب نیست.
س: بلی، درست میفرمایید! ولی یکی از بابیّه برای ضلالت و گمراهی مردم، به حدیث ابی لبید مخزومی متمسّک شده که از امام محمد باقر علیه السّلام روایت کرده و به حسب عدد فواتح سور میخواهد خروج میرزا علی محمد دروغگو را درست کند، لذا خواهشمندم هرچه از اخبار در این باب تعیین یا گمان کردهاید، بیان فرمایید تا بطلان قول طایفه ضالّه مضلّه بابیّه واضح گردد، امید که برای جناب عالی اجر عظیم داشته باشد.
ج: همان حدیث امام حسن عسکری علیه السّلام برای ردّ آنها کافی است که فرج شیعیان ایشان در سنه هزار و دویست و شصت و دو نیست که میرزا علی محمد ادّعای دروغی کرده است.
س: استدعا دارم عین عبارت حدیث را با معانی آن بیان فرمایید که قلوب دوستان آل محمد روشن گردد.
ج: در بحار(1)مسطور است: وجد بخطّ الأمام ابی محمّد الحسن العسکری علی
1) بحار الانوار، ج 75، ص 378.
ظهر الکتاب قد صعدنا ذوی الحقایق باقدام النبوّة و الولایة. به خطّ ابو محمد امام حسن عسکری علیه السّلام بر پشت کتاب یافت شد که رقم فرموده بودند:
به تحقیق، ما آل محمد صلّی اللّه علیه و آله، ذرّهها و بلندیهای همه حقیقتها را به قدمهای نبوّت و ولایت الهی که حق تعالی به ما عطا فرموده؛ و ذرنا سبع طرائق باعلام الفتوّة و الهدایة و بر هفت طریقهها به علامتهای فتوّت، جوانمردی، هدایت و راهنمایی خودمان بلندی جستیم، نحن لیوث الوعی و غیوث الندی؛ ما آل محمدیم! شیران میدان جنگ که بر همه فایقایم و فریادرس همه خلایق ماییم! اشاره است به اینکه روزگاری خواهد آمد که همه مردم به فشار ظلم خواهند آمد که دیگر فریادرسی غیر از ما برای آنها نباشد و ما که دارای شجاعت و علم هستیم میتوانیم فریادرسی خلایق بنماییم و خواهیم نمود؛ کنایه از ظهور فرزندش امام محمد مهدی و رجعت محمد و آل محمد صلّی اللّه علیه و آله است که برگردند و به قوّه شمشیر و علم، بلاد و عباد را احیای فرمایند.
چنانکه بیان فرمود: و فینا السّیف و القلم فی العلّة حل و لواء الحمد فی الأجل، حال آنکه شمشیر و قلم در دار دنیا در دست ما آل محمد بوده و خواهد بود؛ یعنی کسی مگر جز شمشیر نتواند ریاست کند که به قهر و غلبه و زور، سلطنت کنند و آنها علم ندارند یا اهل قلم که به قوّه علم و تدابیر، سلطنت کنند و مسلّما قوّه قلم بیش از شمشیر است و اهل شمشیر، همیشه به اهل قلم محتاجاند ولی اهل علم و قلم در هردوره، به اهل شمشیر محتاج نبودهاند و سلطنت کامله برای کسی است که هم، اهل شمشیر و هم، اهل قلم باشد و این منصب مخصوص انبیا و ائمّه علیهم السّلام است.
این است که فرمود: شمشیر و قلم در دار دنیا در دست ما آل محمد است و در آخرت هم، ریاست، حقّ ما آل محمد خواهد بود که لواء الحمد در دست ماست و همه انبیا و اولیا و شیعیان ما زیر لوای ما هستند؛ اسباطنا خلفاء الدّین و خلفاء الیقین و مصابیح الأمم و مفاتیح الکرم، مقام ما آل محمد فوق تصوّر هر متصوّر است، همین بس که فرزندزادههای ما، خلیفههای دین خدا و امامزادگان ما، جانشینان یقیناند که هیچ شکّی در دل آنها نبوده، چراغهای هدایت امّتها و کلیدهای کرم خدا هستند.
الآن فرزندان امام عصر و اولادزادههای آن حضرت علیه السّلام در جزیره خضرا و شهرهای آن به نیابت حضرت حجّت علیه السّلام سلطنت میکنند، شاید فرمایش حضرت عسکری راجع به اولادزادههای خود باشد که ان شاء اللّه ایشان را ملاقات خواهیم نمود یا راجع به اولادزادههای همه ائمّه علیهم السّلام باشد و بعد در مقام افتخار برآمده که تمام پیغمبران به واسطه ولایت ما آل محمد صلّی اللّه علیه و آله به مقام نبوّت و رسالت و اولو العزمی رسیدهاند، لذا یکی از پیغمبران مقرّب اولو العزم را مثل میآورد تا حال سایر پیغمبران و رسل معلوم گردد که همه تابع و شیعه محمد، علی، فاطمه، حسن، حسین، علی، محمد، جعفر، موسی، علی، محمد، علی، حسن و محمد بن الحسن- صلوات اللّه علیهم اجمعین- میباشند؛ چنانکه حق تعالی در سوره صافات میفرماید: وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْراهِیمَ إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ(1)بهدرستیکه از شیعیان علی و آل علی، ابراهیم خلیل است، زیرا با دل سالم از امراض قلبی به سوی پروردگار خود آمد، پس وقتی حضرت ابراهیم علیه السّلام با آن مقام رسالت و خلّت و امامت، شیعه امام زمان و آبای طاهرین آن حضرت باشد، سایر پیغمبران به طریق اولی.
حضرت عسکری علیه السّلام اینجا فرمود: فالکلیم البس حلة الاصطفا لما عهدنا منه الوفاء؛ پس موسی کلیم، خلعت رسالت و برگزیدگی را بر خود پوشاند؛ بهجهت آنچه ما آل محمد صلّی اللّه علیه و آله، در عالم نور و ذرّ از او عهد گرفتیم وفا کردن به عهد ما را؛ یعنی وفا کرد، برگزیده شد و از شیعیان ما محسوب گردید. و انّ روح القدس فی جنان الصّاغورة ذاق من حدائقنا الباکورة؛ حضرت جبرییل، روح القدس، که افضل از همه ملایکه، کرّوبین و روحانییّن است در جنّات صاغوره قدری از باغهای باکوره ما آل محمد صلّی اللّه علیه و آله را چشیده است که به این مقام جلیل رسیده و سایر ملایکه به طریق اولی مستفیض فیوضات ما هستند.
از این عبارت مختصر معلوم ساخت تمام انبیا و مرسلین و ملایکه مقرّبین مطیع امر ایشان هستند، پس باید تمام جنّ و انس امر خدا و رسول و ائمّه را اطاعت نمایند،
1) سوره صافات: آیه 83 و 84.
هرکس از ایشان مخالفت نماید به هلاکت ابدی و جحیم سرمدی معذّب، مؤیّد خواهد شد و از فرقهای هالکه خواهد بود و هرکس متابعت و اطاعت امر ایشان نمود، از جمیع مهالک نجات یافت و به بهشتهای عدن ابدی خواهد شتافت، زیرا احدی از مسلمین نمیتواند بگوید علی و اولاد علی از فرقه ناجیه نیستند، چون اگر کسی جسارتی کرد، فورا خودش کافر، مرتدّ، نجس و از بدترین فرق هالکه خواهد شد و اگر بگوید آل محمد صلّی اللّه علیه و آله از فرقه ناجیّه میباشند، لازم میآید هرکس پیروی ایشان باشد، فرقه ناجیّه باشد و نمیشود امام از فرقه ناجیّه ولی تابع او از فرقه هالکین باشد.
بنابراین ثابت شد شیعیان امام زمان و آبای طاهرین آن حضرت، فرقه ناجیّه میباشند و سایر مذاهب امّت پیغمبر از فرق هالک و جهنّمی خواهند بود؛ چنانکه پیغمبر فرمود: ستفرق امّتی علی ثلاثة و سبعین فرق کلّهم فی النار الّا واحدة؛ به زودی امّت من بر هفتاد و سه فرقه خواهند شد، همه ایشان در آتش جهنّم خواهند بود، مگر یک فرقه که از جهنّم نجات یابند.
لذا حضرت عسکری علیه السّلام فرمود: شیعتنا الفئة الناجیّه و الفرقة الزاکیه صاروا النار داء وصونا و علی الظلمة البا و عونا؛ شیعیان ما آن گروه ناجیّه و فرقه پاک و پاکیزهاند که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله در آن حدیث خبر داده برای ما آل محمد، ردایی گردیدند که ما را حفظ میکنند و حصاری که ما را نگاهداری مینمایند، در حضورمان ما را اعانت مینمایند و بر ظلمت غصب حقّ ما، بر ظالمان حقّ ما جمعیّت و یاراناند؛ در غیبت ما فرج ما را انتظار میکشند، جمعیّت نموده، ما را یاری نمایند.
بعد در مقام شرح ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ(1)و «یملاء اللّه الأرض قسطا و عدلا بعد ما ملئت ظلما و جورا»؛ فساد در صحرا و دریا ظاهر خواهد شد به آنچه دستهای مردم اکتساب نموده و امام زمان- عجّل اللّه فرجه الشریف- زمین را از عدل و داد پر میکند، بعد از اینکه از ظلم و بیداد پر شده باشد، سپس میفرماید: «سینفجر لهم ینابیع الحیوان بعد لظی مجتمع النیران لتمام
1) سوره روم: آیه 41.
الروضه و الطواسین من السنین»؛ بهزودی بعد از شعله کشیدن آتشهای جمعشده چشمههای حیات و زندگانی برای شیعیان ما شکافته میشود.
در این عبارت چند نکته فهمیده میشود:
1- در زمان غیبت جمعآوری میکنند و برای یاری امام زمان- عجّل اللّه فرجه الشریف- زیاد میشوند؛ چنانکه میبینم طایفه شیعه زیاد شده و میشوند و یک سرّ حرمت جهاد در زمان غیبت، همین است که در فساد عالم، جنگ نکنند؛ هرچند در سختی باشند ولی برای نصرت دین بمانند.
2- بهزودی فرج اشاره میفرماید که شیعیان غصّه نخورند و مأیوس نشوند.
3- راحتیها عقب زحمتهاست.
4- راحتی و عزّت و زندگی مخصوص شیعیان است نه دیگران.
5- چشمههای حیرت و برکت برای شیعیان جاری خواهد شد.
6- شیعه خالص، نزدیک ظهور سختی دارد، ولی کسی بر او مسلّط نخواهد شد تا بماند و سلطان خود را یاری نماید.
7- فتنه، فساد، ظلم و بیداد به اندازهای در روی زمین زیاد شود که گویا آتش به جان مردم افتاده است.
8- شاید اشاره به اسباب جنگ حالیّه از توپ، تفنگ، فشنگ، بمب، خمپاره، دینامیت و امثال اینهاست که سلاطین سالها برای ملکگیری تهیّه دیدهاند و نزدیک ظهور آن، آتشهای انبارشده چنان زبانه کشد که اغلب ممالک و رعایای خود را آتش زده، میکشد و خراب کنند؛ بعد از خرابی بلاد و عباد و ظهور فساد، برای شیعیان آل محمد صلّی اللّه علیه و آله به تمام شدن و گذشتن سالهای الروضة و الطواسین من السنین خوب خواهد شد. بفهم!
س: تحقیقات رشیقه و بیانات باسلیقه معلوم شد ولی مراد حضرت از عبارت آخری معلوم نشد.
ج: لا حول و لا قوّة الّا باللّه، باید دانست؛ الف و لام در الطواسین برای عهد خارجی
است که به «طسم و طسم و طس» سوره قصص و شعرا و نمل اشاره دارد، لذا باید الف و لام حساب نشود، امّا واو عطف و الف و لام الروضة، باید حساب شود، گویا چنین فرموده: لتمام الروضة و «طسم طسم طس» ولی من السنین بیان برای آنهاست که این عدد را از سالها به شمار وقت فجر فرج آل محمد صلّی اللّه علیه و آله و شیعیان ایشان، معلوم یا مظنون خواهد شد.
الف ل ر/ 1 30 200 و/ 6 ض/ 800 ه/ 5 و/ 6 ط/ 9 س/ 60 م/ 40 ط/ 9 س/ 60 ا ل/ 21 ر و/ 206 دویستو شش ض ه ط و س م ط س م ط س/ 5 80 15 100 69 109 جمعا هزار و سیصد و سی و پنج که تمام شد، بعد از اتمام سال هزار و سیصد و سی و شش، حضرت ظهور خواهد فرمود و در سال هزار و سیصد و سی و شش برای شیعیان وسعت و رفاهیّت و امنیّت فراهم خواهد آمد.
س: خیلی مسرور و امیدوار شدم؛ آیا مثل تاریخ بعثت یا تولّد حضرت حجّت و یا غیبت آن حضرت احتمال دیگری میرود؟
ج: این احتمالات قابل توجّه نیست، زیرا معصوم تا ایناندازه ابهام و اجمال نمیفرماید و الّا برای فرمودن فایدهای متصوّر نیست، لذا احتمال اقوی است که چون سنه هزار و سیصد و سی و پنج تمام شود، کار شیعیان آل محمد صلّی اللّه علیه و آله اصلاح و خوب خواهد شد.
س: آیا دلیل دیگر که مؤیّد این حدیث و ترجمه آن باشد در نظر دارید؟
ج: همان حدیث ابا لبید که از حضرت باقر علیه السّلام روایت میکند، ما در روایت خدشه نمیکنیم ولی میگوییم بابیها معنی حدیث را نفهمیدهاند. آخر حدیث میفرماید: ثمّ کان بدو خروج الحسین بن علی علیه السّلام آلم اللّه فلمّا بلغ مدّته قام قائم ولد العبّاس عند المص و یقوم قائمنا عند انقضائها بآلمرا، فافهم ذلک و عدّو اکتمه.
شاید معنی، چنین باشد: پس اوّل خروج حسین بن علی، آلم اللّه؛ یعنی هفتاد و یک بود، یقینا مراد از آن، بعثت است نه هجرت. وقتی مدّت آن حضرت رسید، کسی از آل هاشم سلطان نشد تا قائم فرزندان عبّاس، نزد سنه المص برخاست و قائم ما آل محمد نزد منقضی شدن آنها به المرا میایستد.
حال، دو احتمال میرود، اوّل آنکه اللّه را با عدد مدغم و مدغم فیه، جزء حروف فواتح سور حساب کنیم و همچنین باء بر سر المرا، لذا چنین حساب میشود:
و با حدیث حضرت عسکری علیه السّلام مطابق میشود
ال م ا ل م ا ل ه ا ل م ص/ 71 138 161 ا ل ر ا ل ر/ 231 231 ا ل ر/ 231 ا ل ر/ 231 ا ل م ر/ 273 جمله، هزار و سیصد و سی و شش (1336) که تمام شدن هزار و سیصد و سی و پنج همین است، پس اینها را بفهم، بشمار و آن را پنهان دار!
احتمال دوّم آنکه از اوّل قرآن تا المرا، هزار و دویست و شصت و هفت میشود.
هفتاد و یک سابق بر ظهور حسین را که دولت حقّه بود بر این عدد، اضافه میکنیم و چنین میشود ولی این حساب، بعد از حساب اوّل است و اقوی بودن احتمال اوّل به واسطه تطابق با حدیث اوّل میباشد و اللّه اعلم بالأمور.
س: دلیل دیگری دارید که بر مقصود دلالت کند؟
ج: در نظرم هست روایتی دیدم که مکرّرات تمام فواتح سور را بیندازند، هرچه باقی ماند، فرج امام زمان- عجل اللّه تعالی فرجه- است. به اقسام مختلف حساب کردهاند، درست نیامده، مگر به طریقی که بعد از فکر زیاد به یاد آمد، پس مراد از انداختن مکرّرات، انداختن حروف مکرّر نیست، زیرا خیلی کم میشود. بلکه مراد انداختن کلمههای مکرّر از فواتح است؛ مثلا در قرآن الم و حم و الرا مکرّر است، آنها را میاندازیم و «طسم» اگرچه مکرّر است ولی چون جامع طس میباشد، حسابش میکنیم؛ مثل حمعسق و المص و المرا، زیرا جامع هر حم و الم و الر هستند و حروف دیگری دارند. ملتفت باش!
ل م ص ل ل م ر ل ه ی ع ص ط ه ط س م س س ص ح م ع س ق ن/ 191 271 195 14 19 70 90 278 100 50 جمله هزار و سیصد و سی و هشت این حساب هم با سابق منافات ندارد؛ نهایتا دو سال بعد از ظهور را میرساند و بعد از ظهور هم، ظهور است و شاید جهت اختلاف، سرّی دارد که درست معیّن نباشد؛ مثل اینکه بگوییم از سنه هزار و سیصد و سی و پنج تا سنه هزار و سیصد و سی و هشت ظهور خواهد فرمود، وقتی هم تعیین نکردهایم که فلان ساعت
و روز و سال ظهور میفرماید تا مستوجب تکذیب باشیم، زیرا با اینکه میگویم امید دارم از سال هزار و سیصد و سی و پنج تا هزار و سیصد و سی و هشت، ظهور کند؛ اگر کسی بگوید کی ظهور میفرماید؟ میگویم: نمیدانم؛ وقتی معیّن نکردهام.
س: دیگر چیزی دارید که بر قرب وصال محبوب دو جهان، امام زمان علیه السّلام دلالت کند؟
ج: عبارت حضرت دانیال پیغمبر بعد از آیات چندی در فصل دوازده، آیه دوازدهم و به مناسبت امام دوازدهم فرموده: خوشا به حال کسی که انتظار کشیده روزهای هزار و سیصد و سی و پنج را دریابد. ظاهرا باید مراد او ظهور حضرت حجّت علیه السّلام باشد؛ چنانکه از آیات سابق آن، مستفاد میشود.
س: بهبه! قلبم قوّت گرفت دیگر از مقرّبان چه در نظر دارید؟
ج: معلوم میشود جنابعالی میلی به امام زمان دارید که مشتاق ظهور آن حضرت هستید، به خلاف بعضی که چون بفهمند ظهور نزدیک است، از ترس اعمال فاسد خود، بیخ گوش آنها زرد شده، منکر شوند که خیر، فلانی مزخرف میگوید! هیچکس وقت ظهور را نمیداند و به این زودیها ظهور نمیکند. من یقین دارم به این زودی تشریف نخواهد آورد ولی اگر درد دین داشتند، میبایست اظهار بشاشت کنند که زودتر فرج برسد.
خلاصه، مرحوم میرزا محمد اخباری که در زمان فتحعلی شاه و از علمای مرتاضین بوده، در مفتاح الغیب در اسرار اسم محمد صلّی اللّه علیه و آله نقل میکند: یخرج من اسمه عدد من أرسل من الأنبیاء و إذا ضممت عدد باطن هذا الأسم إلی ظاهر عدده کان الخارج من الجملتین وقت ظهور خاتم الأولیاء محمّد المهدی، فافهم.
س: این دو فقره خیلی مشکل است؟
ج: گوش بده! خواهی فهمید چون در علم حروف گاهی هندسه ظاهر حرف را میگیرند، گاهی باطن حرف را که زبر و بنیه حرف باشد، پس م/ 90 ح/ 9 م/ 90 م/ 90 د/ 35 جمله، سیصد و چهارده نفر پیغمبران مرسل میشود که بنابر مشهور، سیصد و
سیزده نفر میباشند، یکی هم خود حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله جمله سیصد و چهارده میشود و اصحاب حضرت حجّت اللّه با خود حضرت هم، به همین عدد میباشند، اللّهمّ اجعلنا منهم بحقّه و حقّ آبائه صلوات اللّه علیهم. پس معنی عبارت چنین است که از عدد اسم محمد، عدد مرسلین از پیغمبران که سیصد و چهارده نفر باشند، خارج میشود.
در اینجا میم مدغم را نیز حساب کرده و هرگاه باطن عدد این اسم را به ظاهر عدد آن ضمیمه نمودی، خارج از دو جمله، وقت ظهور خاتم اولیا، حضرت امام محمد مهدی علیه السّلام میباشد.
پس بفهم که خیلی مشکل است یا مراد او این است که عدد باطن محمد (9262) را که جمله صد و پنجاه و چهار (154) میشود، به ظاهر عدد 781106 ضمیمه کنی که جمله 1184 میشود که از این دو جمله 1338 خارج خواهد گردید و ظاهر عدد مقدّم را به جهت الغاز و ابهام مؤخّر گفته و اگر گفته بود الی عدد ظاهر، زودتر منتقل میشدیم.
یا مرادش این است که میم مدغم را حساب نکرده و باقی را به طریق باطن حساب نموده که م ح م د/ 90 9 90 35 جمله 224 میشود، آنوقت اینها را به عدد ظاهر اضافه نمایی که مقدّم را مؤخّر آورده و ضمیر در عدد باید در آخر ظاهر، باشد، مثل اینکه عبارت الی عدد ظاهره میباشد، آنچه خارج از جمله 324 و جمله 1111 میشود 1335 که با حدیث حضرت عسکری و حضرت باقر علیهما السّلام مطابق خواهد بود.
از لطایف عبارت کان الخارج من الجملتین نیز، وقت ظهور مکشوف میافتد که من را بر الخارج مقدّم، قصد کرده باشد، معنی چنین میشود که عدد از خارج جملتین 525804 جمله 1337 میشود، اگر مقصودش هم نبوده، به خواست خدا چنین شده، به کوری چشم بابیها که سنه 1262 به تیشه خیال، امام دروغگوی مفتری دینبری را تراشیدند و اینقدر جرأت و شجاعت داشت که از دار در بیت الخلا پایین افتاد و به سقر رفت.
س: این عبارت از معصوم رسیده است؟
ج: نمیدانیم. دور نیست که صاحب مفتاح الغیب در کتاب خود از قول معصوم علیه السّلام نقل کرده است. و اللّه اعلم.
س: چه دلیل دیگری دارید؟
ج: همین شخص بزرگ در آخر میفرماید: به حسب ابعد احتمالات، امیدواریم ظهور الحقّ، تاریخ ظهور آن سرور باشد.
س: مطلب را واضح سازید که مرادش چیست؟
ج: چون رسم حساب حروف آن است که حرف مدغم را حساب نمیکنند، لذا بعد احتمالات، حساب مدغم است، دیگر آنکه تاریخ را از هجرت حساب میکنند، لذا ابعد احتمالات، از بعثت حساب کردن است، چون ابعد احتمالات را فهمیدی، ملتفت باش! (ظ ه و ر ل ح ق ق ا ا ا ا 238) جمله 1349 میشود و حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله در مکّه سه سال مخفی و ده (10) سال علانیه دعوت فرمود، جمله سیزده سال، اگر خواستی بگو از بعثت واقعی تا ظهور، 1349 و اگر بخواهی با هجرت مطابق کنی 13 را از آن جمله تفریق نما، 1336 باقی میماند. اقرب احتمالات هرگاه از بعثت حساب کنند، سه سال مخفی را به حساب نمیآورند ولی ما آوردیم تا ابعد معیّن گردد، بفهم!
س: چیز دیگری دارید که دالّ بر وقت ظهور نور خداوند غفور باشد؟
ج: در کتاب نجم الثاقب این رباعی را به بعضی از مشایخ شهود نسبت داده است:
إذا دار الزّمان علی حروف***ببسم اللّه فالمهدیّ قاما
فادوار الحروف عقیب صوم***فاقرء الفاطمیّ منّی السلاما
س: معنی آن را بفرمایید؟
ج: یعنی هرگاه زمانه بر حروف در بسم اللّه الرّحمن الرّحیم (28832936102) دور زد، فالمهدی (121) قاما؛ جمله بسمله 1755- جمله دو قلم 1076. پس دور گرداندن عدد این حروف است در عدد عقب صوم الزمان (249) جمله خواهد شد.
مرادش از 1340 این است که در دور 1340 ظهور خواهد فرمود.
دیگر از- 5- و- 6- و- 7- و- 8- ساکت میباشد، همینقدر میرساند که از
1340 نمیگذرد که ظهور خواهد فرمود یا بگو هرچه در قرآن است، در فاتحة الکتاب میباشد و هرچه در فاتحه است، در بسم اللّه درج میباشد، چون زمانه احکام اللّه را که در قرآن جمع است؛ برگردانده، واژگون ساخته و کسی در آخر الزمان جز به اسم اللّه عمل نمیکند؛ ولی به عکس قول او عمل میکنند.
لذا باید لفظ اللّه را چنین برگردانده، واژگون بنویسیم و هندسه آن را زیر آن بنگاریم. 35 13/ 5 ل ل خواهد شد، چون چنین انقلاب شد، حضرت مهدی علیه السّلام قیام فرماید، دوباره احکام اللّه را به جای خود برگرداند و شریعت پیغمبر را که مردم کهنه کردهاند، تازه فرماید. برگرداندن این حروف ه/ 5 ل/ 2 ل/ 3 1/ 1 عقیب سختیها و امساک اهل حقّ است که از جمیع لذایذ صایم بودند، چون هزار و سیصد و سی و پنج بگذرد، پس بر امام زمان، فرزند فاطمه زهرا، سلام فراوان مرا برسان!
س: از کجا معلوم است مراد شاعر این مطالب بوده است؟
ج: شاید روح القدس به زبان او داده؛ چنانکه به زبان حقیر داده که بتوانم شرح کنم و اللّه اعلم.
س: دیگر در سینه خود چه دارید، واقعا آنچه فرمودید، عین واقع و صدق کلام است؛ لا یبقی من الأسلام الّا اسمه و لا یبقی من القرآن الّا رسمه ظاهر شده و حدیثی که اسلام اوّل غریب بوده و الآن هم مثل اوّل، غریب است، ظاهر گشته؛ مگر صاحب اسلام بیاید و پشتوان اسلام گردد؟
ج: ان شاء اللّه در بحار از سعد الدین حموی که در تاریخ ظهور گفته، نقل میکند:
إذا بلغ الزّمان عقیب صوم***ببسم اللّه فالمهدیّ قاما
س: معنی آن را بیان فرمایید؟
ج: این شعر صافتر از رباعی اوّل است، یا مراد از زمان، قرن است و قرن سی سال است؛ یعنی هرگاه قرن سی رسید، به عدد بسم اللّه فالمهدی قام (676431) عقیب عدد صوم به حساب زبر بیّنه، جمله 1335 میشود یا عدد الزمان، عقیب صوم با عدد بسم اللّه را جمع کرده و از بعثت واقعی به حساب زبر بیّنه، جمله 1350 میشود، سیزده
سال بعثت تفریق شود، 1337 باقی ماند و یا به همان طریق به واسطه انقلاب زمانه که هرروز دوری میزند، لذا عقیب امساک و سختیها به اسم اللّه برگردانده که چنین ه/ 5 ل/ 3 ل/ 3 1/ 1 است، رسیدیم؛ ان شاء اللّه مهدی قیام خواهد فرمود؛ چنانکه گذشت.
س: دیگر اشعاری در نظر دارید؟
ج: دعبل خزاعی در حضور حضرت رضا علیه السّلام در جزء قصیده خود، این شعر را خواند. حضرت فرمود: روح القدس به این کلام بر زبان تو سخن گفته.
خروج امام لا محالة خارج***یقوم علی اسم اللّه و البرکات
شاید معنی چنین باشد که خروج امام زمان، البتّه واقع میشود، بر نام اللّه قائم میشود که او را به حساب هندسه معکوس بنویسند ه/ 5 ل/ 3 ل/ 3 1/ 1 خواهد شد و با برکات الهی قائم میشود که عالم را پر از برکت خواهد فرمود.
س: دیگرچه دیدهاید که به مقصود اشاره داشته باشد؟
ج: صاحب ینابیع المودّه سنّی از شیخ عبد الکریم یمانی، این اشعار را نقل میکند:
و فی یمن امن یکون لأهلها***إلی ان تری نور الهدایة مقبلا
بمیم مجید من سلالة حیدر***و من آل بیت طاهرین به من علا
یسمّی بمهدیّ من الحقّ ظاهر***بسنّة خیر الخلق یحکم اوّلا
س: استدعا دارم تاریخ و معنی را بیان فرمایید؟
ج: به نظر میرسد دو تاریخ منظور داشته: اوّل؛ میم مجید که نود میشود، اضافه به عدد من سلالة 216 حیدر 224 من آل بیت 123 طاهرین 275 جمله 1337 میشود، مجید و واو عطف حساب نیست، زیرا معلوم شود حیدر، امیر المؤمنین از اهل بیت طاهرین علیهم السّلام است. به من علا، متعلّق به مقبلا میباشد.
دوّم؛ الحق ظاهر (1106239) به ابعد احتمالات، جمله 1345 میشود، ده سالی که حضرت در مکّه دعوت علانیه فرمود، از این تفریق شود، تتمّه 1325 میشود، پس میم مجید بر تاریخ اوّل افزود و ده سال بعثت از ثانی منها و حقّ ظاهر گردید؛ یعنی در یمن برای اهل یمن امنیّت میباشد، تا اینکه نور هدایت را روی آورنده به کسانی ببینی
که بلندی و دین حق خواهند، به واسطه میم بزرگوار از سلاله حیدر از اهل بیت طاهرین پیغمبر، نام مبارک آن بزرگوار، مهدی است که از جانب حق ظاهر خواهد شد و به سنّت خیر المرسلین بهترین خلایق از اوّل تا آخر، حکم خواهد فرمود، اللّهمّ عجّل فرجه و اجعلنا من انصاره بحقه و حقّ آبائه!
س: بهبه! خیلی مطالب عالیه کشف و معلوم شد حرف طایفه بابیّه نامربوط و مزخرف بوده، چیز دیگری دارید که از زمان ظهور خبر دهد؟
ج: بلی صاحب ینابیع المودّه سنّی این رباعی را از شیخ عبد الرحمن بسطامی نقل میکند:
یظهر میم المجد من آل محمّد***و یظهر عدل اللّه فی النّاس اوّلا
کما قدر و بینا عن علی الرّضا***و فی کنز علم الحرف اضحی محصّلا
س: آیا از این رباعی تاریخ را میفهمی؟
ج: اوّل، یظهر جد من ال محمد (9212271115) حساب کن! جمله 1226 میشود و لام و میم حساب نمینشود.
دوّم، عدد آل محمد و یظهر عدل اللّه (1262124) را جمع کن! جمله 1385 میشود. عدد مجد را که چهل و هفت میشود از آن جمله تفریق کن! تتمّه 1338 میشود.
سوّم؛ عدد یظهر عدل اللّه و النّاس اوّلا (1512372211255) که جمله 1255 میشود، جمع کن و عدد میم المجد را که 167 باشد از آن تفریق کن! تتمّه 1346 مطابق با بعثت ظاهری که با هجرت است، هزار و سیصد و سی و شش خواهد شد؛ یعنی میم بزرگوار از آل محمد ظهور خواهد فرمود و عدل الهی را میان مردم از اوّل تا آخر ظاهر و علانیه و آشکار خواهد ساخت، کما اینکه به تحقیق از سلطان سریر ارتضی، علی بن موسی الرضا- علیه الاف التحیّة و الثناء- مراد او معلوم نیست که تاریخ ظهور را روایت کرده یا خود ظهور را ولی چون ظهور آن حضرت، معلوم بوده، ظاهر این است که همین عبارت تاریخی را از حضرت رضا علیه السّلام نقل کرده است. و اللّه اعلم.
امّا س: دیگر از این مژدهها چه داری؟
ج: ایضا در همان کتاب،(1)اشعاری از شیخ عبد الرحمن بسطامی نقل کرده:
و یخرج حرف المیم من بعد شینه***بمکة نحو البیت بالنصر قد علا
فهذا هو المهدی بالحقّ ظاهر***سیّأتی من الرّحمن للخلق مرسلا
و یملاء کلّ الأرض بالعدل رحمة***و یمحو ظّلام الشرک و الجود اوّلا
ولایته بالأمر من عند ربّه***خلیفة خیر المرسلین من عالم العلا
س: خواهش میکنم تاریخ و معنی آنها را بیان کنید؟
ج: عدد بعد شینه بمکّة نحو البیت بالنصر (3725066726576) را جمع کن! جمله 1283 خواهد شد، حرف میم که چهل است از آن تفریق کن! تتمّه 1346، مطابق بعثت میشود، ده سال در مکّه را منها کن! تتمّه 1336 هجری خواهد شد؛ یعنی قائم الهادی 408 حجّة بن الحسن که عددش با حرف المیم مطابق است، بعد از زحمات آن حضرت در مکّه، به نصرت و یاری الهی در جانب خانه کعبه خروج خواهد فرمود.
به تحقیق بر همه اهل عالم بلندی دارد؛ پس آن مهدی است که به حقّ ظهور خواهد فرمود؛ بهزودی از جانب حضرت خداوند رحمان فرستاده شده، برای خلایق؛ یعنی قرآن کامل را میآورد و تمام روی زمین را به عدالت و رحمت پر خواهد فرمود و آثار تاریکیهای شرک و جور را که عالمگیر شده باشد، از اوّل خواهد فرمود. بدانید ولایت و سلطنت آن حضرت از پروردگار آن حضرت و او از جانب خداوند علیّ اعلی جانشین حضرت خیر المرسلین است.
س: از کلمات بزرگان دیگر چیزی دارید؟
ج: در کشکول، شیخ بهاء الدین قدّس سرّه رباعی فارسی را از خواجه نصیر الدین طوسی- طیب اللّه رمسه- نقل میفرماید:
در دور زحل خروج مهدی است***جرم دجل و دجّالیان است
در آخر واو واوک زاء***چون نیک نظر کنی، همان است
1) ینابیع المودة لذوی القربی، ج 3، ص 337.
س: یعنی چه؟
ج: فارسی است خودت بفهم!
س: مشکل است.
ج: معمّا چو حل گشت، آسان شود.
بدان زحل دو معنی دارد: اوّل، زحل به تخفیف لام، اسم ستارهای است، منجّمین میگویند بیست و نه سال و نیم و یک روز کم، دور میزند، همیشه دور زحل است، پس نظر این شخص جلیل، بر این است که عدد زحل چهل و پنج است، لهذا چهل و پنج دور که گذشت، خروج مهدی در آن دور خواهد بود و هزار و سیصد و سی و هفت سال، دو ماه و نیم از هجرت به اندازه چهل و پنج دور زحل است و قبل از اتمام این مدّت، ظهور خواهد فرمود، دلیل بر این، خروج مهدی است (529809) که جمله 1338 میشود که نزدیک این تاریخ است، نه خیلی پیش نه خیلی بعد که لوث وجود دجّال و اصحابش از صفحه روزگار منقطع خواهد شد. در آخر واو؛ یعنی سنه 1336 و اوّل زا؛ یعنی سنه 1337.
پس ان شاء اللّه بعد از 1335 و قبل از 1338 منتظر و امیدوار فرج امام زمان باشید، اگر حقیر زنده نمانم، سلام مرا به آن حضرت برسانید، پای او را از جانب من بوسه زنید و معروض دارید غلام شما محمد باقر امیدوار بود در حضور مبارک، خدمتها کند تا در رکاب ظفر انتساب شما، جام شهادت نوشد، اگر رأی مبارک اقتضا فرماید، او و والدش را زنده و قلب آنها را در دوستی خود محکم فرمایید و حوایجشان را برآورید، چون نیک نظر کنی، همان 1336 است.
دوّم، زحل به تشدید لام به معنی شتر سرکش میباشد، کنایه از سفیانی ملعون است که چون شتر مست به مردم حمله خواهد نمود. خروج مهدی- عجّل اللّه فرجه الشریف- در دور او خواهد شد. زحل خروج مهدی، جرم دجل و دجّالیان (105372436980975) جمله 1338 میشود که لام مدغم در زحل و یا مدغم در مهدی را حساب کنیم، واقعا از این اشعار جلالت خواجه نصیر- رضوان اللّه علیه-
خیلی ظاهر میشود که از زمان هلاکوخان از روی نجوم یا احادیث استخراج نموده و در یک رباعی سه تاریخ به رمز بیان فرموده که تاکنون کسی در صدد شرح آن برنیامده، مگر حقیر که لسان العلما هستم و الّا صدق لسان العلما مشکل است.
س: خیلی امیدوار شدم، دیگرچه دارید که قوّت قلوب بیشتر شود؟
ج: ایضا بزرگواری میفرماید:
در الف ثلثین دو قرآن میبینم***وز مهدی و دجّال نشان میبینم
یا ملک شود خراب یا گرد دین***سرّی است نهان و من عیان میبینم
س: یعنی چه؟
ج: الف به حساب ظاهر 111 میشود، ثلثین دو به حساب باطن که با زبر و بیّنه حساب کنیم، 112510650171501 جمله 1347 میشود از بعثت ظاهری ده سال موضوع، تتمّه 1337 یا ثلثین جمع ثلاث است، الف را با سه ثلاث بنویس! 1333 دو را هم بنویس، 1325 میشود. بعضی نسخ میبینیم سه قرآن بوده، لذا 1336 میشود و همین توجیه اولی است؛ یعنی در هزار و سیصد و سی و پنج یا شش، قرآن کواکب میبینم که بهزودی خروج و ظهور خواهند نمود یا آنکه عدد الف و ثلثین دو (1087) وز مهدی و دجّال (4782) جمله 1337 یا مدغم در مهدی و جیم مدغم در دجّال هم حساب شود، مطابق با رباعی اوّل او خواهد در این سنه 1337 قرآن، کوکب سعد و کوکب نحس را میبینم و از مهدی و دجّال نشانه و علامت میبینم که هردو خروج کردهاند.
س: دیگرچه دارید.
ج: در کشکول شعری شیخ بهایی- علیه الرحمة- از سلطان الغ بیک گورکانی نقل میفرماید:
بینی تو بغا ملک مغیّر گشته***در وقت غلط زیروزبرتر گشته
در سال غلیب اگر بمانی بینی***ملک و ملل و ملّت و دین برگشته
س: یعنی چه؟
جواب بعضی غلب نقل کند، بعضی در سال، غلّت خوانند، معلوم است هردو غلط است، بلکه به با صحیح است، ولی با یا، زیرا عدد غلط بیش از غلب است؛ پس باید غلیب باشد تا مناسب با بغا و غلط باشد که از هزار، سه ملک رو به خرابی میگذارد و در هزار، سی نه خرابتر میشود تا خرابی عالم به اندازهای میشود که جز ظهور امام زمان- عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف- علاج ندارد که دوباره مملکت، ملّتها، مذهب و دین را در سال غلیب اصلاح فرماید.
س: غلیب به حسب عدد 1042 میباشد، سالها از آن گذشته ولی دین به حال اوّل برنگشته و امام زمان ظاهر نشده است؟
ج: در سال غلیب را حساب کن! جمله 1337 میشود و شعر خواجه نصیر الدین طوسی رحمه اللّه مطابق با اشعار خواجه- علیه الرحمة- و قریب به همین است که میفرماید:
در سال غرن ملک مکدّر گردد***در سال غرس زیروزبرتر گردد
در سال غرع اگر بمانی زنده***ملک و ملل و ملّت و دین برگردد
در سال غرف ز طوس آید 10168217591***شخصی جمله 134 برگردد و زمان و خوشتر گردد
بعضی در سال غرن به غین معجمه که 1250 مطابق با 1240 هجری، ملک مکدّر گردد و شاید اشاره به جنگ روسیه با ایران و تصرّف هفده شهر ایران توسّط روسیه باشد، در سال غرس به غین معجمه که 1260 میباشد، مطابق با 1250 هجری، ملک زیروزبرتر گردد.
شاید به جنگ انگلیسها با ایران و جنگ بوشهر، قتل جمع کثیری از اهل هند توسّط انگلیسها و به ناحق بردن ملک سند و بلوچستان از ایران اشاره باشد، در سال غرع به غین معجمه که 1270 باشد، مطابق با 1260 هجری، اگر زنده بمانی، ملک،
ملل، ملّت و دین برگردد و شاید از فتنه حضرات بابیّه، شیخیّه، قادیانیّه، بهاییّه، ازلیّه و افندیّه خبر داده که هریک به نوعی از دین برگشتند و جمعی مرتدّ شدند؛ چنانکه میرزا علی محمد، پسر میرزا رضای شیرازی بزّاز، سنه 1262 ادّعای بابیّت و حاج محمد کریم خان، دعوی رکنیّت کرد و هنوز فتنه آنان باقی است، دین هریک منشعب شده، چند فرقه شدند. امثال اینها در ممالک دیگر نیز واقع شده؛ واقعا عجب پیشگویی فرموده، بعد خواسته به رمزی از ظهور حضرت حجّت خبر دهد که همه کس نفهمند و لفظی را آورده که هم به الفاظ سابق شبیه باشد و هم نباشد، لذا فرموده:
در سال غرف ز طوس آید شخصی
در سال غرف ز طوس آید شخصی (1000168215791) که جمله 1346 میشود، مطابق با سنه 1336 هجری، زمان برگردد و خوشتر شود؛ یعنی همانطور که ادیان مختلف تا آنوقت پیدا شده، زمانه برگردد و یک دین شود و بهتر و خوبتر از زمان پیش شود و عدلوداد عالم را فرا گیرد.
غرف به غین مهمله و زای معجمه است نه به غین معجمه و الّا غلط صرف است و مراد از شخصی که از طرف طوس رو به ایران آید، قطب دایره امکان، سلطان السلاطین، امام زمان- عجّل اللّه تعالی فرجه- خواهد بود؛ چنانکه در دار السلام از ثوبان از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله روایت کند که فرمود: چون علمهای سیاه را از سمت خراسان دیدید، نزد ایشان دوید، هرچند مانند اطفال بادستوپا باشید، زیرا مهدی- عجّل اللّه تعالی فرجه- خلیفه خدا میان آنها باشد.
ایضا به روایت ثوبان فرمود: چون از سمت مشرق، علمهای سیاه با مردان آهنین دل، رسند، نزد ایشان روید، هرچند به راه رفتن با دست و پا بر بالای برف باشید و با ایشان بیعت کنید، زیرا او خلیفه خدا، حضرت مهدی- عجّل اللّه فرجه الشریف- امام زمان است.
قال بعض العارفین انّ الحروف سرّ من اسرار اللّه تعالی و العمل بها من اشرف العلوم المخزونة و هو من العلم المکنون المخصوص به اهل القلوب الطاهرة من الأنبیاء و الأولیاء و هو الّذی یقول فیه محمد بن علی الحکیم الترمذی علم الأولیاء فافهم و لا بدّ للشارع فی علم الحروف من معرفة علم التصحیف، کتب علی علیه السّلام خراب البصرة بالرّیح؛ یعنی بالزنج.
قال الحافظ الذهبی: ما علم لتصحیف هذه الکلمة الّا بعد المأتین من الهجرة لانّ بالقرمط الزّنجی خربت البصرة و اعلم انّ اللّه تبارک و تعالی قال: و علّم آدم الأسماء کلّها؛ یعنی الحروف المحیطة بکلّ نطق و هی اثنان و ثلاثون حرفا تحوی جمیع لغات النّاطقین فی الموجودات کلّها مع اختلاف السنتهم و لغاتهم فمنها ثمانیة و عشرون عربیّة بعدد منازل القمر و منها اربعة عجمیّه و هی پ چ ژ ک.
قال جعفر الصّادق علیه السّلام: علم اللّه الأدم الأسماء بالقلم الذی فی اللوح المحفوظ و قیل انّ الحروف کانت تتشکّل لأدم فی قوالب نورانیّة عند ارادة مسمّاها و هی خاصّة اللّه التی اختصّه اللّه تعالی بها و علّمه اللّه سبعین الف باب من العلم و علّمه الف حرفة و أنزل علیه تحریم المیتة و الدم و لحم الخنزیر و أنزل علیه الحروف المعجم فی أحدی و عشرین ورقة اشارة إلی انّ الدنیا سبعة ادوار أی سبعة آلاف سنة و أنزل علیه عشر صحائف و فیها الف لغة و قد بیّن اللّه فیها ثم اخبار الدنیا و ما یکون فیها فی اهل کلّ زمان و ذکّر صورهم و سیرهم مع انبیاتهم و اممهم و ملوکهم و عبیدهم و رعایاهم و ما یحدّث فی الأرض.(1)
و فی الینابیع(2)عن الشیخ محیی الدین الطایی الأندلسی فی حلّ صحیفات الجفریة قال: قد شرح کتاب ادریس تنکلو شاه البابلی و ثابت بن قرة الحرّانی و لمّا اطّلعنی اللّه علی العوالم الماضیه سئلت ادریس عن شرحیهما فقال: انّهما لا یعلما الّا
ظاهره و انّه إلی الأن مقفل فحلّه لی و الأمام علی ورث علم الحروف من سیّدنا محمّد صلّی اللّه علیه و آله و إلیه الأشاره بقوله أنا مدینة العلم و علی بابها، فمن أراد العلم فعلیه بالباب و قدورث علی کرم اللّه وجهه علّم الأولین و الأخرین و ما رأیت فیمن اجتمعت بهم اعلم منه.
قال ابن عبّاس: اعطی الأمام علی کرم اللّه وجهه تسعة اعشار العلم و انّه لأعلمهم بالعشر الباقی و هو اوّل من وضع مربّع مائة فی مائة فی الأسلام و قد صنّف الجفر الجامع فی اسرار الحروف و فیه ما جری للاولین و ما یجری للأخرین.
و فیه اسم اللّه الاعظم و تاج آدم و خاتم سلیمان و حجاب اصف و کانت الأئمة الراسخون من أولاده یعرفون اسرار هذا الکتاب الرّبانی و اللّباب النّورانی و هو الف و سبع مائة مصدر المعروف بالجفر الجامع و النّور اللامع و هو عبارة عن لوح القضاء و القدر، ثمّ الأمام الحسین علیه السّلام ورث علم الحروف من ابیه کرّم اللّه وجهه، ثمّ الأمام زین العابدین علیه السّلام ورث من أبیه، ثمّ الامام محمّد الباقر علیه السّلام ورث من أبیه، ثمّ الأمام جعفر الصادق علیه السّلام ورث من أبیه و هو الّذی غاص فی اعماق اعواده و استخرج درره من اصداف اسراره و حلّ معاقد رموزه و فک طلاسم کنوزه و صنّف الخافیة فی علم الجفر و جعل فی خافیة الباب الکبیر اتبث و فی الباب الکبیر ابجد إلی قرشت و نقل انّه یتکلّم بغوامض الأسرار و العلوم الحقیقیّة و هو ابن سبع سنین.
قال الأمام جعفر الصّادق علیه السّلام: علمنا غابر و مزبور و کتاب مسطور فی رقّ منشور و نکت فی القلوب و مفاتیح أسرار الغیوب و نقر فی الأسماع و لا ینفر عنه الطباع و عندنا الجفر الأبیض، الجفر الأحمر، الجفر الأکبر و الجفر الأصغر و منّا الفرس الغوّاص و الفارس القنّاص فافهم! هذا للسان الغریب و البیان العجیب قیل انّ الجفر یظهر فی آخر الزمان مع الأمام، محمّد المهدی و لا یعرف عن الحقیقة الّا هو کان الأمام علی علیه السّلام من اعلم النّاس بعلم الحروف و أسرارها و قال الأمام علی سلونی قبل أن تفقدونی، فانّ بین جنبی علوما کالبحار الزّواخر.
و اعلم انّ هذا لجفر، هو التکسیر الکبیر الّذی لیس فوقه شیء و لم یهتد إلی
وضعه من لدن آدم إلی الأسلام غیر الأمام علی- کرّم اللّه وجهه- کلّ ذلک ببرکة تعلم خیر الأنام و مصباح الظلّام، محمّد افضل الصّلوة و اتمّ السّلام و لمّا کنت فی بلدة بجایة سنة عشر و ستّ مائة اجتمعت بادریس و حلّلت علیه الثّمانیة و العشرون سفرا بکمالها و اهدی إلیّ علمه علی احسن حال فهذا الّذی حملنی علی اخراج کتاب سهل الممتنع و ما سلم من الخطاء الّا المعصوم و ما منّا الّا له مقام معلوم.
انّ الأمام جعفر الصّادق علیه السّلام وضع وفقا مسدّسا علی عدد حرف الف الّذی هو کافی و کان یخرج منه علوما کالبحر الزّواخر و أن أردت حلّه علی الحقیقة فانظر فی کتاب شقّ الجیب یظهر لک سرّ ذلک و کان لسیّدی الشیخ ابو الحسن الشاذلی له فیه تصرّف غریب قال سیّدی الشّیخ ابو مدین المغربی ما رأیت شیء الّا رأیت شکل الباء فیه و لذلک کان اوّل البسمله و هی آیة من کلّ سورة و قال: ما من رسم یرسم الّا و له خاصّیة حتّی الحیّة اذا قست علی التراب و قد اودع الأمام جعفر الصادق علیه السّلام فی السّر الأکبر من الجفر الأحمر، سرّ کبیر و لا نبیئک الأمثل امام خبیر، فإن عرفت سرّ وضعه وضعت الجفر جمیعة و ذکرت بعض هذه الأسرار فی الفتوحات المکّیّة، فلمّا أراد اللّه أن یثبّت الحجّة لأدم علی الملائکة و أراد أن یعلّمهم انّ آدم احق بالخلافة منهم لفضل علمه، فمن وصل إلی هذه الفضیلة فقد اختصّه اللّه تبارک و تعالی من بین عباده و جعله أفضل اهل زمانه و لم یهتدون إلی سرّا یقع الّا امام العلوم، باب مدینة المعصوم و حللنا نرز یسیرا فی شقّ الجیب فیما یتعلّق بالمهدی و خروجه أخرج یا امام تعطّل الأسلام انّ الّذی فرض علیک القران لرادک إلی معاد.
إذا دار الزمان علی حروف***ببسم اللّه فالمهدی قاما
و یخرج بالحطیم عقیب صوم***الا اقرئه من عندی السّلام
و یظهر میم المجد من آل محمّد***و یظهر عدل اللّه فی الناس اولا
کما قد روینا من علی الرّضا***و فی کنز علم الحرف اضحی محصّلا
و عنه ایضا:
و یخرج حرف المیم من بعد شینه***بمکّة نحو البیت بالنصر قد علا
فهذا هو المهدی بالحق ظاهرا***سیأتی من الرحمن للحقّ مرسلا
و یملأ کلّ الأرض بالعدل رحمة***و یمحو ظلام الشرک و الجور اوّلا
ولایته بالأمر من عند ربّه***خلیفة خیر الرسل من عالم العلا(1)
و عن الشیخ محی الدین فی کتابه المسمّی بعنقاء المغرب:
فعند فنا خاء الزّمان و دالها***علی فاء مدلول الکرور یقوم
مع السّبعة الأعلام و النّاس غفّل***علیهم بتدبیر الأمور حکیم
فاشخاص خمس و خمس و خمسة***علیهم تری امر الوجود یقوم
و من قال انّ الأربعین نهایة***لهم فهو قول یرتضیه کلیم
و ان شئت اخبر عن ثمان و لا تزد***طریقهم فرد إلیه قویم
فسبعتهم فی الأرض لا یجهلونها***و ثامنهم عند النّجوم لزیم(2)
و عن الشیخ صدر الدین القونوی فی شأنه و علامة ظهوره:
یقوم بامر اللّه فی الأرض ظاهرا***علی رغم شیطانین فیمحق الکفر
یؤیّد شرع المصطفی و هو ختمه***و یمتدّ من میم بأحکامها یدری
و مدّته میقات موسی و جنده***خیار الوری فی الوقت یخلو عن الحصر
علی یده محقّ اللّئام جمیعهم***بسیف قویّ المتن علّک ان تدری
حقیقة ذاک السیف و القائم الّذی***تعیّن للدّین القویم علی الأمر
لعمری هو الفرد الّذی بان سرة***بکلّ زمان فی مطاه یسری
تسمّی باسماء المراتب کلّها***خفاء و اعلانا کذاک إلی الحشر
الیس هو النّور الأتمّ حقیقة***و نقطة میم منه امدادها یجری
یفیض علی الأکوان ما قد افاضه***علیه اله العرش فی ازل الدّهر
فما ثمّ الّا المیم لا شیء غیره***و ذو العین من نوّابه مفرد العصر
هو الروح فاعلمه و خذ عهده إذا***بلغت إلی مدّ مدید من العمر
کانّک بالمذکور تصعد راقیا***إلی ذروة المجد الأثیل علی القدر
و ما قدره الّا الف بحکمة***إلی حدّ مرسوم الشّریعة بالأمر
بنا قال اهل الحلّ و العقد و اکتفی***بنصهم المبثوث فی صحف الزبر
فانّ تبغ میقات الظّهور فانّه***یکون بدور جامع مطلع الفجر
بشمس تمدّ الکل من ضوء نورها***و جمع دراری الأوج فیها مع البدر
و صلّ علی المختار من آل هاشم***محمّد المبعوث بالنّهی و الأمر
علیه صلوة اللّه مالاح بارق***و ما اشرقت شمس الغزالة فی الظهر
فی و آل و اصحاب اولوا الجود و التّقی***صلوة و تسلیما یدومان ما للحشر(1)
إذا حکم النصاری فی الفروج***و غالوا فی البغال و فی السروج
و ذلّت دولة الاسلام طرّا***و صار الحکم فی ایدی العلوج
فقل للاعور الدجّال هذا***زمانک أن عزمت علی الخروج
و لا بدّ للرّوم ممّا ینزل حلبا***مدّحجین باعلام و ابواق
و الترک تحشر من نصیبین من حلب***یأتوا کرادیس فی جمع و افراق
کم من قتیل یری فی الترب منجدلا***فی رمستین بدأ کالماء مهراق
و لا تزال جیوش الترک سائرة***حتّی تحلّوا بأرض القدس عن ساق
و الترک یستنجد المصری حین تری***فی جحفل الروم غدرا بعد میثاق
و یخرج الروم فی جیش لهم جلب***إلی اللّقاء بارقال و اعناق
1) ینابیع المودة لذوی القربی، ج 3، ص 341.
و تخرب الشام حتّی لا انجبار لها***من روم و روس و افرنج و بطراق
و تنشر الرایة الصفراء فی حلب***من کفّ قیل یقول الحق مصداق
یا وقعة لملوک الارض اجمعها***روم و روس و افرنج و بطراق
ویل الاعاجم من ویل یحلّ بهم***من واد و حل من روس و اعناق
یأخذهم السیف من أرض الجبال فلا***یبقی ببغداد منهم فارس باق
و تملک الکرد بغداد و ساحتها***إلی خریسان من شرق لأعراق
و تشرب اتشا و السرحان مائهما***بالأمن من غیر ارجاف و افراق
و تأتی الصیحة العظمی فلا احد***ینجوا من حکمة و لا باق
و اللّه اعلم بعد ذلک ماذا یکون***و یبقی الواحد الباقی
در فضیلت و ثواب انتظار فرج و منتظر ظهور آن نور موفور السرور بودن و فوایدی که بر آن مترتّب است. ما در این عبقریّه اخباری نقل مینماییم که علّامه مجلسی رحمه اللّه در باب بیان فضیلت و ثواب انتظار فرج در چند نجمه نقل فرموده است.
شیخ صدوق رحمه اللّه در کتاب خصال(1)در حدیث اعمّش ذکر نموده که صادق علیه السّلام فرمود: دین ائمّه علیهم السّلام و شیوه ایشان، ورع و عفّت و صلاح است. تا به قول آن حضرت که شیوه ایشان منتظر فرج بودن به صبر کردن است.
شیخ مذکور در کتاب عیون اخبار رضا(2)به سه سند از امام رضا علیه السّلام و آن حضرت از پدرانش روایت نموده که رسول خدا فرمود: افضل اعمال امّت من، انتظار فرج به رسیدن آن از جانب خدای تعالی است.
در کتاب امالی(3)از ابن حمویه، او از محمد بن محمد بن بکیر، او از ابن مقبل، او از عبد اللّه بن شبیب، او از اسحاق بن محمد قروی، او از سعید بن مسلم، او از علی بن الحسین علیه السّلام، او از پدرش و او از علی علیه السّلام روایت نموده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: هر
کس به دادن قدر قلیلی روزی از خدای تعالی خوشنود و راضی شود، هرآینه خدا هم به عمل قلیلی از او راضی میشود و منتظر فرج بودن، عبادت است.
در کتاب خرایج از ابی حمزه ثمالی، او از ابی خالد کابلی و او از امام زین العابدین و سیّد الساجدین روایت نموده که آن حضرت فرمود: غیبت ولیّ دوازدهم خدا که وصیّ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سایر ائمّه علیهم السّلام است، بعد از رسول خدا امتداد مییابد. یا ابا خالد! به درستی که اهل زمان غیبت او که به امامتش قایل و به ظهورش شاکر و منتظرند، افضل از اهل همه زمانها هستند، زیرا خدای تعالی از عقل و فهم و معرفت، آنقدر به ایشان عطا فرموده که زمان غیبت نزد ایشان به منزله زمان حضور، مشاهده شده و ایشان را در این زمان به منزله کسانی گردانیده که پیش روی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به شمشیر جهاد کردهاند. ایشان مخلصان حقیقی و شیعیان ما هستند که تشیّع صدق و صفا دارند و ایشان دعوتکنندگان خلایق به سوی دین خدا در پنهانی و آشکار هستند و منتظر فرج بودن، بزرگترین فرج است.
در کتاب امالی(1)از شیخ مفید، او از ابن قولویه، او از کلینی، او از علی، او از پدرش، او از یقطینی، او از یونس، او از عمرو بن شمر و او از جابر روایت نموده؛ او گفته: بعد از آنکه اعمال حجّ را تمام کرده بودیم با جماعتی خدمت حضرت باقر علیه السّلام شرفیاب شدیم، با او وداع نمودیم و خدمتش عرض کردیم: یابن رسول اللّه، وصیّت و نصیحتی به ما بفرما!
فرمود: قوی شما به ضعیف شما یاری کند، غنی شما به فقیر شما مهربانی نماید و هر یک از شما به برادر دینی خود نصیحت و خیرخواهی کند؛ چنانکه برای خودش خیرخواهی مینماید، اسرار ما را پنهان دارید، خلایق را به گردنهای ما سوار نکنید و به امر ما و به چیزیکه از ما به شما میرسد، نگاه کنید و در آن تأمّل نمایید؛ اگر آن را با
1) الامالی، شیخ طوسی، صص 232- 231.
قرآن موافق یافتید، قبول کنید و اگر مخالف یافتید، بیندازید، اگر امر به شما مشتبه شد؛ یعنی ندانستید با قرآن مخالف است یا موافق، توقّف کنید و به ما رجوع نمایید تا در خصوص آن، چیزی را برای شما شرح دهیم که برای ما شرح داده شده است.
پس وقتی به وصیّت ما عمل نمودید، هرآینه از آن تجاوز نمیکنید. سپس در این حال اگر یکی از شما پیش از ظهور قائم- عجّل اللّه فرجه- وفات یابد، هرآینه به منزله شهید میباشد و هرکس قائم ما را دریابد و پیش روی وی، یکی را از دشمنان ما بکشد، هرآینه مستحقّ اجر بیست نفر شهید گردد.
شیخ صدوق رحمه اللّه در کتاب علل الشرایع(1)و کتاب جامع الاخبار(2)از مظفر علوی، او از ابن عیّاشی، او از پدرش، او از جعفر احمد، او از عمرکی بوفکی، او از حسن بن فضّال، او از مروان بن مسلم و او از ابی بصیر روایت کرده که صادق علیه السّلام فرمود: طوبی باد برای کسی که در ایّام غیبت قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- به امر ما چنگ بزند و دلش بعد از هدایت یافتن از حقّ برنگردد.
عرض کردم: فدایت شوم! طوبی چیست؟
فرمود: درختی در بهشت است که بیخش در قصر علی بن ابی طالب علیه السّلام میباشد و هیچ مؤمن نیست، مگر اینکه شاخی از شاخههای آن در قصر وی میباشد، این معنی قول خدای تعالی است؛ طُوبی لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ(3).
ایضا شیخ صدوق در کتاب خصال(4)از اصول اربع مائة نقل نموده که امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: منتظر فرج باشید و از رحمت خدا نومید مشوید، زیرا بهترین عملها نزد خدای تعالی، انتظار فرج است. بعد از آن فرمود: کندن کوهها از بیخ، آسانتر از مدارا نمودن با پادشاهی است که مدّت سلطنتش طول یافته باشد.
پس در این باب، از خدا اعانت و یاری طلبید و صبر کنید، زیرا زمین ملک خداست و از بندگان خود، کسی را که میخواهد، وارث آن میگرداند و عاقبت برای متّقیان است و پیش از رسیدن وقتش به این امر تعجیل مکنید که باعث پشیمانی میشود. این مدّت را طولانی نشمارید که موجب قساوت دلهای شما گردد. هرکس به امر ما چنگ زند، هرآینه در جایگاه قدس با ما میباشد و هرکه منتظر ظهور امر ماست، مانند کسی میباشد که در راه خدا به خون خود غلطیده باشد.
محمد بن حسن صفّار در کتاب بصایر الدرجات(1)از ابن معروف، او از حمّاد بن عیسی، او از ابی الجارود، او از ابی بصیر و او از باقر علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: روزی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در حالیکه جماعتی از اصحاب در خدمتش بودند، به درگاه الهی عرض نمود: پروردگارا! برادران مرا به من برسان! دوبار این را عرض نمود.
در آنحال اصحاب عرض کردند: یا رسول اللّه! آیا ما برادران تو نیستیم؟
فرمود: نه، شما اصحاب ما هستید؛ برادران من جماعتی هستند که در آخر الزمان میباشند. ایشان هستند که به من ایمان میآورند، حال آنکه مرا ندیدهاند. بهدرستی که خدای تعالی ایشان را به نامهای خود و پدرانشان، پیش از آنکه از پشتهای پدران و رحمهای مادران بیرون آورد، به من شناسانید. هرآینه باقی بودن هریکی از ایشان، در سر دین خود شدیدتر و دشوارتر از خرط قتاد در شب تار است یا هرکسی از ایشان که در دین خود باشد، مانند کسی است که اخگر درخت غضا را در دستش نگه دارد؛ ایشان مانند چراغهای شب تار هستند و خداوند عالم، ایشان را از فتنههای تیرهوتار نجات میدهد.(2)
مترجم بحار گوید: درخت غضا بنابر آنچه نقل شده، درختی است که آتشش به غایت تیز میشود و از شدّت گرمی و تیزی تا چهل روز خاموش نمیشود. پس به دست گرفتن اخگر آن بهسبب تیزی، به غایت دشوار است؛ از اینجهت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله باقی بودن برادران خود را بر دینشان به آن تشبیه نمود.
در کتاب کمال الدین(1)از ابن متوکّل، او از محمد عطّار، او از ابن عیسی، او از عمر بن عبد العزیز، او از چند نفری، ایشان از داود بن کثیر و او از صادق علیه السّلام در خصوص تأویل قول خدای تعالی هُدیً لِلْمُتَّقِینَ، الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ(2)روایت نموده که آن حضرت فرمود: مراد از متّقیان که به غیب ایمان میآرند، آنان هستند که به قیام قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- اقرار نمایند و بگویند ظهور آن حضرت حقّ است و واقع خواهد شد.
در کتاب مذکور از دقّاق، او از اسدی، او از نخعی، او از نوفلی، او از علی بن ابی حمزه و او از یحیی بن ابی قسم روایت نموده، او گفته: معنی این قول خدای عزّ و جلّ را؛ الم ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ(3)از صادق علیه السّلام پرسیدم.
فرمود: مراد از متّقیان، شیعه علی علیه السّلام است و غیب عبارت از حجّت خدا است که غایب خواهد شد. امام صادق علیه السّلام گوید: شاهد این مطلب، قول خدای تعالی است؛ وَ یَقُولُونَ لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَیْبُ لِلَّهِ فَانْتَظِرُوا إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِینَ(4)میگویند ای کاش از پروردگار خود آیهای بر او نازل میشد؛ پس به
ایشان بگو: غیب نیست، مگر برای خدا. به ظهور او منتظر باشید؛ بهدرستیکه من هم با شما از جمله انتظارکشندگانم.
خدای عزّ و جلّ در این آیه شریفه چنان خبر داد که آیه عبارت از غیب و مراد از غیب، حجّت خداست و مصدّق این مطلب که مراد از غیب، حجّت خداست، قول خدای عزّ و جلّ است، وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْیَمَ وَ أُمَّهُ آیَةً(1)پسر مریم را با مادرش بر خلایق، حجّت قرار دادیم.
در کتاب مذکور(2)از ابن عبدوس، او از ابن قتیبه، او از حمدان بن سلیمان، او از ابن بزیع، او از صالح بن عقبه، او از پدرش، او از باقر علیه السّلام و او از آبای گرامش روایت نموده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: انتظار فرج افضل از سایر عبادات است.
در کتاب مذکور(3)از محمد بن علی بن شاه، او از احمد بن محمد بن حسین، او از احمد بن خالد خالدی، او از محمد بن احمد بن صالح تمیمی، او از محمد بن حاتم قطّان، او از حمّاد بن عمرو، او از صادق علیه السّلام و او از پدرانش روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به علی علیه السّلام فرمود: یا علی! بدان کسانی که یقینشان در خصوص عقاید دینی بیشتر است، قومی هستند که در آخر الزمان باشند، ایشان چناناند که پیغمبر را نمیبینند و حجّت خدا هم از ایشان غایب میشود، باوجوداین، به محض دیدن سیاهی روی سفیدی؛ یعنی به محض دیدن آیات و احادیثی که در قرآن و کتابها نوشته شده، ایمان میآورند.
در کتاب مذکور(4)از همدانی، او از علی، او از پدرش، او از بسطام بن مرّه و او از عمرو بن ثابت روایت کرده، او گفته، سیّد ساجدین فرمود: هرکس در ایّام غیبت قائم علیه السّلام در ولایت و دوستی ما ثابتقدم باشد، هرآینه خدای تعالی اجر هزار نفر
شهید به او عطا کند که مانند شهدای بدر و احد هستند.
احمد بن محمد خالد برقی در کتاب محاسن(1)از سندی و او از جدّش روایت نموده، او گفته: خدمت صادق علیه السّلام عرض کردم: در خصوص کسی که به انتظار و آرزوی این امر وفات مییابد، چه میفرمایی؟
فرمود: او به منزله کسی است که با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله زیر خیمهای باشد که هنگام ظهور برای آن حضرت برپا میشود. این را فرمود؛ اندکزمانی سکوت نمود و بعد فرمود: او به منزله کسی است که با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله باشد.
در کتاب مذکور از ابن فضّال، او از علی بن عقبه، او از موسی نمیری و او از علی بن سبابه، روایت نموده، او گفته که صادق علیه السّلام فرمود: هرکس از شما به انتظار این امر وفات یابد، مانند کسی است که در خیمه قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- باشد.
در کتاب محاسن(2)از ابن فضّال، او از علی بن عقبه، او از عمر بن ابان کلینی و او از عبد الحمید واسطی روایت کرده، او گفته: خدمت باقر علیه السّلام عرض کردم: خدا کارهای تو را اصلاح فرماید! به خدا سوگند! هرآینه به سبب انتظار این امر، بازارها را ترک نمودیم و از دادوستد دست برداشتیم، به حدّی که نزدیک شد از غایت فقر و بیچیزی سایل به کف شویم.
فرمود: ای عبد الحمید! آیا چنان میبینی که کسی نفس خود را بر بندگی خدا منحصر کند و خدا فرجی به او ندهد! آری، به خدا سوگند! هرآینه پروردگار عالم به او فرج و گشایشی عطا میفرماید، خدا رحمت کند بندهای را که نفس خود را به اطاعت و انقیاد ما منحصر نماید! خدا رحمت کند بندهای را که امر ما را احیا کند!
عرض کردم: اگر پیش از دریافتن قائم علیه السّلام، وفات یابم، حال من چگونه است؟
فرمود: کسی از شما که میگوید، اگر قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- را دریابم، هرآینه او را نصرت و یاری میکنم؛ به منزله کسی است که در خدمت آن حضرت به شمشیر خود جهاد نماید و مانند کسی است که در خدمتش شهید شود و برای او دوبار شهادت اتّفاق افتاده باشد.
در کتاب کمال الدین(1)از مظفّر علوی، او از ابن عیّاشی، او از پدرش، او از جعفر بن احمد، او از عمرکی، او از ابن فضّال، او از ثعلبه، او از عمر بن ابان و او از عبد الحمید مثل این حدیث را روایت کرده است.
در این روایت چنین گفته: او به منزله کسی است که به شمشیر خود، پیش آن حضرت جهاد نماید، بلکه مانند کسی است که در خدمتش شهید شود؛ یعنی فقره ثانیه را به لفظ، ذکر نموده است.
در کتاب محاسن(2)از ابن محبوب، او از عمر بن ابی مقدام و او از مالک بن اعین روایت نموده، او گفته؛ امام صادق علیه السّلام فرمود: کسی از شما که در اثنای انتظار این امر وفات مییابد، به منزله کسی است که در راه خدا شمشیر به کار برد.
در کتاب مذکور از علی بن نعمان، او از اسحاق بن عمّار و غیر ایشان از فیض بن مختار روایت نموده، او گفته: از صادق علیه السّلام شنیدم، میفرمود: هرکس از شما به انتظار این امر وفات نماید، به منزله کسی است که با قائم علیه السّلام و در خیمه او باشد.
راوی گوید: آن حضرت اندکی ساکت شد. بعد از آن فرمود: چنین نیست که فضیلت او به این منحصر باشد، بلکه به منزله کسی است که پیش روی آن حضرت شمشیر بزند.
بعد از آن فرمود: چنین نیست بلکه به خدا سوگند! او نیست مگر مانند کسی که پیش
روی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شهید شده باشد.
شیخ طوسی رحمه اللّه در کتاب الغیبه(1)از احمد بن ادریس، او از علی بن محمد، او از فضل بن شاذان، او از ابن عمیر، او از حسین بن ابی العلا، او از ابی بصیر و او از صادق علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: وقتی سلمان رضی اللّه عنه داخل کوفه شد و به آنجا نگاه کرد، همه بلاها را که به آنجا رسیدنی بود، ذکر نمود تا اینکه سلطنت بنی امیّه و سلطنت کسانی را که بعد از بنی امیّه مالک خلافت گردیدند، خبر داد.
بعد از آن گفت: وقتی کار به اینجا رسید، از خانههای خود بیرون نیایید تا طاهر بن طاهر که غیبت نموده و از اهل و وطن دور افتاده؛ ظهور نماید.
در کتاب کمال الدین(2)از مظفّر علوی، او از ابن عیّاشی و حیدر بن محمد در یک جا، ایشان از عیّاشی، او از قسم بن هاشم لؤلؤی، او از ابن محبوب، او از ابن هشام بن سالم و او از عمّار ساباطی روایت نموده، او گفته: خدمت صادق علیه السّلام عرض کردم: آیا عبادتی که در ایّام دولت باطل، به اقتدای امامی از شما که از راه تقیّه، امامتش را مخفی میدارد، انجام میشود؛ افضل است یا عبادتی که در ایّام دولت حقّ و ظهور با امام ظاهر انجام میشود؟
فرمود: یا عمّار به خدا سوگند! هرآینه تصدّق در پنهان، افضل از تصدّقی است که در آشکارا میشود، همچنین عبادت پنهانی شما در ایّام دولت باطل به اقتدای امام مسطور به جهت خوف شما از دشمنان، افضل از عبادت کسی است که در ایّام حقّ به اقتدای تبعیّت امام ظاهر میکند و عبادتی که در ایّام دولت باطل با خوف انجام میشود، مانند عبادتی نیست که در ایّام دولت حقّ با امنیّت به عمل آورده میباشد.
بدانید هریک از شما که یک نماز واجبی را در وقتش و به تنهایی بگزارد، طوری که آن را از دشمن مخفی بدارد، خدای تعالی ثواب بیست و پنج نماز واجب را برایش مینویسد و هرکس از شما یک نماز نافله به طریق مذکور بگزارد، هرآینه خداوند واهب العطایا ثواب ده نماز نافله را به او کرامت میفرماید و هرکس حسنهای به عمل بیاورد، خداوند بیست حسنه در نامه عملش مینویسد. وقتی مؤمن، اعمال خود را نیکو به عمل میآورد و با تقیّه کردن، امام و نفس خود را محافظت کند و زبان خود را از چیزهایی که نباید بگوید نگاه دارد؛ خداوند عالم حسناتش را چندبار مضاعف میگرداند، زیرا خداوند عالم، صاحب کرم است.
راوی گوید: عرض کردم فدایت شوم! مرا به عبادت و طاعت راغب و حریص نمودی، لکن دوست دارم بدانم چگونه عبادت ما از عبادت اصحاب امام ظاهر، افضل است، حال آنکه دین ما و ایشان یکی و دین خداست؟
فرمود: زیرا شما در داخل شدن دین خداوند، نماز، روزه، حجّ و سایر عبادات و اعمال خیر بر ایشان سبقت گرفتید و نیز در اینکه عبادت خدا را بهسبب خوف از دشمن در خفیّه به عمل آوردید، از ایشان پیشی گرفتید؛ به تبعیّت امامی که امامت خود را از راه تقیّه اظهار نمیکند، در مقام اطاعت وی ایستادید و به حدّت و شدّت اهل باطل با او صبر نمودید، منتظر ظهور دولت حقّ شدید، از سلاطین ترسیدید که شما و امامتان را اذیّت کنند و بکشند، حقّ خود و امامتان را در دست ظلمه میبینید، در حالی که شما را از آن منع کردند و شما را به فقر و طلب معیشت مضطرّ گردانیدند؛ باوجود این به عبادت پروردگار خود و بیم دشمن صبر کردهاید؛ به سبب اینها خدای تعالی ثواب عملهای شما را مضاعف گردانیده، پس بر شما گوارا باد!
راوی گوید: عرض کردم فدایت شوم! پس بنا به فرموده تو، دیگر آرزو نمیکنم اصحاب قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- بشویم، زیرا عملهای ما بهسبب امامت تو و اطاعت ما به تو، از اعمال دولت حقّ، افضل است.
فرمود: سبحان اللّه! آیا دوست ندارید خدای تعالی حقّ و عدل را در بلاد ظاهر
گرداند، حال همه خلایق را خوب کند، سخنشان را یکی کرده، ایشان را به یک دین جمع کند و میان دلهای مختلف الفت بیندازد، روی زمین معصیّت خدا نشود، حدود الهی در مادّه خلایق جاری گردد، حقّ به دست اهلش برگردد و آن را اظهار کنند، تا این که چیزی از حقّ، به سبب خلق پنهان داشته نشود.
یا عمّار! آگاه باش به خدا سوگند! هرآینه کسی از شما به این حالت که در آن هستید، وفات نمییابد مگر اینکه نزد خدای تعالی از بسیاری از شهدای بدر و احد افضل میباشند، پس مژده باد شما را!
ایضا در کتاب مذکور(1)از مظفر علوی، او از عیّاشی، او از پدرش، او از محمد بن معروف، او از محمد بن حسین، او از جعفر بن بشیر، او از موسی بن بکر، او از محمد واسطی، او از ابی الحسن علیه السّلام و او از پدرانش روایت نموده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
افضل عملهای امّتم، منتظر بودن فرجی است که از جانب خداست.
در کتاب مذکور به این اسناد از عیّاشی، او از عمران، او از محمد بن عبد الحمید، او از محمد بن فضیل و او از رضا علیه السّلام روایت نموده که از آن حضرت پرسیدم: کی فرج برای ما حاصل خواهد شد؟
فرمود: منتظر فرج بودن، فرج من است؛ یعنی انتظار فرج کشیدن، فرج است، زیرا خدای تعالی میفرماید: فَانْتَظِرُوا إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِینَ(2)منتظر فرج باشید، زیرا من هم با شما از جمله منتظرانم.
مترجم بحار گوید: خدای تعالی در آیه کریمه به انتظار فرج امر فرمود و برای بنده، انتظار فرج به قصد امتثال امر الهی، فرج است، حال آنکه از اخبار گذشته فهمیده
میشود انتظار فرج، افضل عبادات است و میسّر بودن افضل عبادات برای بنده، فرج است که از جانب خدا به او میرسد.
محمد بن مسعود در تفسیر خود، مثل این را از محمد بن فضیل روایت کرده، در کتاب کمال الدین به این اسناد از عیّاشی، او از خلف بن حامد، او از سهل بن زیاد و او از محمد بن حسن بزنطی روایت کرده که امام رضا علیه السّلام فرمود: صبر و انتظار فرج چه خوب است.
آیا قول خدای تعالی؛ وَ ارْتَقِبُوا إِنِّی مَعَکُمْ رَقِیبٌ(1)را نشنیدهای؟ و قول او را که میفرماید: فَانْتَظِرُوا إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِینَ(2)صبر را بر خود لازم بدارید، زیرا فرج جز در حال یأس و نومیدی نمیرسد، بهدرستیکه کسانی که پیشتر، از شما گذشتند، از شما صبرکنندهتر بودند.
در تفسیر عیّاشی(3)مثل این حدیث را از بزنطی نقل نموده، در کتاب کمال الدین(4)از علی بن احمد، او از اسدی، او از نخعی، او از نوفلی و او از ابراهیم کوفهای روایت نموده، او گفته: خدمت صادق علیه السّلام مشرّف گردیدم، در خدمتش بودم، ناگاه موسی بن جعفر علیهما السّلام وارد شد و او در آنحال، طفل بود، از جا برخاستم، سرش را بوسیدم و نشستم.
امام صادق علیه السّلام فرمود: یا ابا ابراهیم! آگاه باش! بهدرستیکه او بعد از من صاحب تو است. آگاه باش! هرآینه پارهای قومها در خصوص وی هلاک میشوند؛ یعنی با وی عداوت میورزند و پارهای دیگر سعادت و نیکبختی مییابند. خدای تعالی بر قاتل وی لعنت کند و عذاب را بر او مضاعف گرداند.
آگاه باش! هرآینه خدای تعالی بعد از آنکه پارهای کارهای عجیب از راه حسد بر
او گذشته میشود، از صلب وی کسی را بیرون خواهد آورد که در زمان خود بهترین اهل زمین است. پس دشمنان او را از راه حسد پیشنهاد خاطرشان نموده، در فکر تلف کردن وی میباشند و کارهای عجیبی به قصد تلف کردن او در حقّش به کار میبرند، لکن خدای تعالی امر او را به حدّ کمال میرساند، هرچند مشرکان، آن را ناخوش دارند، تا آنکه مهدی نام علیه السّلام را از صلب وی بیرون آورد که کاملکننده عدد دوازده امام است.
خداوند عالم کرامت خود را به ایشان مختصّ گرداند و مأوای ایشان را در عالم قدس قرار دهد و کسی که انتظار ظهور امام دوازدهم را بکشد، مانند کسی است که پیش روی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شمشیر کشیده، شرّ دشمنان را از او دفع نماید.
وقتی سخن حضرت به اینجا رسید، مردی از دوستان بنی امیّه داخل مجلس شد، لذا کلام آن حضرت منقطع گردید، بعد از آن بهقصد دریافتن تتمّه این کلام، پانزدهبار خدمت آن حضرت رفتم، میسّر نشد.
سال آینده که رسید، خدمتش شرفیاب شدم، در حالیکه نشسته بود، فرمود: یا ابراهیم! او کسی است که شیعیان خود را بعد از تنگی شدید و بلای طولانی فرج میدهد، پس طوبی باد! برای کسی که آن زمان را دریابد و بعد فرمود: یا ابا ابراهیم! این قدر که گفتیم برای تو کافی است.
ابی ابراهیم گوید: از فرموده آن حضرت، نوعی فرح و سرور برایم حاصل گردید که هیچوقت با مثل آن فرح، از خدمت آن حضرت برنگشته بودم.
ایضا شیخ طوسی رحمه اللّه در کتاب الغیبه(1)از فضل، او از اسماعیل بن مهران، او از ایمن بن محرز، او از رفاعة بن موسی، او از معاویه بن وهب و او از صادق علیه السّلام روایت کرده
1) الغیبة، صص 457- 456.
که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: گوارا باد! برای کسی که قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- اهل مرا دریابد، در حالیکه پیش از قیامش دوست او را دوست و دشمنش را دشمن داشته و سایر ائمّه پیش از او را دوست میداشته، اینگونه اشخاص، رفیقان و دوستان من هستند.
رفاعه گوید، او فرمود: گرامیترین خلق خدا نزد من هستند.
در کتاب مذکور از فضل، او از ابن محبوب، او از عبد اللّه بن سنان و او از صادق علیه السّلام روایت نموده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: بعد از شما قومی میآیند که یک مرد از ایشان، اجر و ثواب پنجاه نفر از شما را دارد.
عرض کردند: یا رسول اللّه! ما در جنگ بدر و احد و حنین در خدمت تو بودیم و قرآن هم در خصوص ما نازل شده، پس چگونه میشود ایشان از ما بهتر باشند؟
فرمود: اگر شما به شداید و حوادثی دچار شوید که آنها دچار خواهند شد، هرآینه مانند ایشان، صبر نخواهید کرد.
برقی در کتاب محاسن(1)از عثمان بن عیسی، او از ابی الجارود و او از قنونام، دختر رشید هجری روایت کرده؛ او گفته که به پدرم گفتم: چه بسیار است سعی و تلاش تو در بندگی و طاعت!
گفت: ای دختر! به زودی قومی بعد از ما میآیند که تفکّر و تأمّلشان در خصوص دین، افضل از سعی و تلاش کسانی است که پیشتر از ایشان بودهاند.
شیخ طوسی در کتاب الغیبه(2)از فضل، او از ابن ابی هجران، او از محمد بن سنان، او از خالد عاقولی و او در حدیث خود از صادق علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: چرا به ظهور این امر چشم میدوزید و میشتابید؟ آیا در امنوامان نیستید و آیا مردی از شما از خانه خود بیرون نمیرود که کارهایش را بگذارد، بعد از آن برگردد و هیچ آسیبی از دشمنان به او نرسد؟ یعنی شما در امنیّت هستید، زیرا از خانههای خود(3)
العبقری الحسان ؛ ج7 ؛ ص74
بیرون میروید، حوایج خود را به جا میآورید، مراجعت میکنید و هیچ آسیبی از ایشان مانند دستگیری و کشته شدن به شما نمیرسد. اگر کسانی که پیش از شما بودند، اینگونه امنیّت داشتند، هرآینه بسیار شاد میشدند؛ حال ایشان چنان بود که مردی از ایشان را میگرفتند، دست و پایش را میبریدند، در شاخههای درخت خرما به دارش میکشیدند و منشار بر سرش میگذاشتند؛ باوجود اینهمه مصایب، آنها را از تقصیر و گنهکاری خود میدانستند یا باوجود همه این مصایب جز به تدارک و تلافی تقصیرات و گناهان خود متوجّه نمیشدند.
مترجم بحار گوید: ظاهر این است که مراد از کسانی که حضرت حال ایشان را حکایت مینمود، مؤمنانی هستند که در زمان بنی امیّه بودند.
بعد، این آیه را تلاوت فرمود: أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتَّی یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتی نَصْرُ اللَّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِیبٌ(1)
آیا گمان کردهاید داخل بهشت خواهید شد، حال آنکه هنوز به شما نرسیده؛ مانند آن چیزیکه به کسانی که پیش از شما بودند، رسید؛ ایشان شدّت و بدحالی دیدند و متزلزل و مضطرب گردیدند. اینگونه مصایب هنوز به شما روی نداده، تا پیغمبر و مؤمنان بگویند نصرت و یاری خدا کی به ما خواهد رسید؟ آگاه شوید که یاری خدا نزدیک است.
شیخ طوسی رحمه اللّه در کتاب الغیبه(2)از فضل، او از ابن اسباط و او از حسن بن جهم روایت کرده، او گفته: از ابی الحسن پرسیدم: کی برای ما فرج خواهد شد؟
فرمود: آیا نمیدانی منتظر فرج بودن، فرج است.
عرض کردم: نمیدانم! مگر اینکه تو به من یاد دهی.
فرمود: آری از جمله فرجها، انتظار فرج است.
در کتاب مذکور(1)از فضل، او از ابن فضّال و او از ثعلبة بن میمون روایت کرده، او گفته: امام خود را بشناس! زیرا اگر او را بشناسی، ضرری بر تو نخواهد رسید؛ خواه ظهور این امر پیشتر واقع شود و خواه به تأخیر افتد. هرکه امام خود را بشناسد و بعد پیش از اینکه این امر را دریابد، بمیرد و بعد از وفاتش، قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- خروج کند، هرآینه به او اجر میرسد؛ مانند اجر کسی که در خیمه قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- با آن حضرت باشد.
در کتاب مذکور(2)از فضل، او از ابن فضّال، او از مثنّی حنّاط، او از عبد اللّه بن عجلان و او از امام صادق علیه السّلام روایت نمود که آن حضرت فرمود: هرکس به این امر معتقد شود و بعد، پیش از قیام قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- بمیرد، هرآینه اجر و ثواب کسی به او داده شود که در خدمت آن حضرت کشته شود.
برقی در کتاب محاسن(3)از محمد بن شمعون، او از عبد اللّه بن عمرو بن اشعث، او از عبد اللّه حمّاد انصاری، او از صباح مزنی، او از حرث بن حصیره و او از حکم بن عیینه روایت نموده، او گفته: وقتی امیر المؤمنین علیه السّلام طایفه خوارج را در جنگ نهروان به قتل رساند، مردی نزد آن حضرت آمد؛ حضرت فرمود: سوگند به خدایی که دانه را میشکافد و انسان را خلق میکند! هرآینه در این مقام با ما حاضر شدند کسانی که هنوز خالق عالم آبا و اجداد ایشان را خلق ننموده است.
آن مرد گفت: چگونه حاضر میشوند با ما کسانی که هنوز خلق نشدهاند؟
فرمود: آری! ایشان قومی هستند که آخر زمان میآیند، در کردههای ما با ما
شریکاند و نسبت به ما در مقام تسلیماند، ایشان در کارهایی که ما میکنیم، شریکان ما هستند و اینکه گفتم، حق است.
در کتاب مذکور از نوفلی، او از سکونی، او از صادق علیه السّلام او از پدرانش و ایشان از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت نمودهاند که آن حضرت فرمود: افضل عبادات مؤمن، انتظار او برای رسیدن فرج از جانب خداست.
در تفسیر عیّاشی(1)از فضل ابی قرّه روایت نموده، او گفته از صادق علیه السّلام شنیدم، میفرمود: خداوند عالم به ابراهیم وحی فرمود: بهزودی پسری برایت متولّد میشود، او هم، آن را به ساره خبر داد. او گفت: أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ(2)آیا فرزندی میآورم در حالیکه پیر شدهام. وقتی این کلام از ساره صادر شد، خداوند عالمیان به ابراهیم وحی فرمود: ساره بهزودی میزاید و اولاد وی بهسبب ردّ نمودن این سخن ما، چهارصد سال به عذاب و مشقّت مبتلا میشوند.
بعد از آن فرمود: وقتی عذاب و مشقّت بنی اسراییل طول کشید، چهل روز گریه و زاری کردند و به درگاه الهی استغاثه نمودند، در آنحال، خداوند عالم به موسی و هارون وحی فرمود: ایشان را از عذاب و اذیّت فرعون رهانیدم، پس خدای تعالی عذاب صد و هفتاد سال را که تتمّه چهارصد سال بود، از آنها بازداشت.
راوی گوید: آن حضرت بعد از بیان اینها فرمود: هرگاه شما هم مانند ایشان گریه و زاری و استغاثه کنید، هرآینه خدای تعالی هم به ما فرجی عطا میفرماید و اگر چنین نکنید، هرآینه این شدّت تا به آخر مدّتش که برای آن مقدّر شده؛ ممتدّ میشود.
در تفسیر عیّاشی(3)از محمد بن مسلم، او از باقر علیه السّلام در خصوص قول خدای تعالی:
أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ قِیلَ لَهُمْ کُفُّوا أَیْدِیَکُمْ وَ أَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ(4)روایت
نموده که آن حضرت فرمود: مراد از این آیه، اطاعت امام علیه السّلام است، ایشان خواهش جهاد کردند، وقتی خدای تعالی خواهش ایشان را قبول نمود، جهاد را در خدمت امام حسین علیه السّلام بر ایشان واجب کرد.
گفتند: رَبَّنا أَخِّرْنا إِلی أَجَلٍ قَرِیبٍ نُجِبْ دَعْوَتَکَ وَ نَتَّبِعِ الرُّسُلَ(1)ای پروردگارا! ما را تأخیر کن و به ما مهلت ده تا وقتی که نزدیک است، آنوقت، دعوتت را اجابت میکنیم و به پیغمبرانت تابع میشویم.
بعد از آن، حضرت فرمود: مرادشان این بود که امر جهاد تا ظهور قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- به تأخیر افتد.
شیخ مفید در کتاب مجالس از عمر بن محمد، او از عیسی بن مهران، او از ابی یشکر بلخی، او از موسی بن عبیده، او از محمد بن کعب قرطی و او از عون بن مالک روایت نموده، او گفته: روزی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: ای کاش برادران خود را ملاقات مینمودم! در آن حال ابو بکر و عمر عرض کردند: آیا ما برادران تو نیستیم، حال آنکه به تو ایمان آوردهایم، با تو از مکّه آمدیم و به مدینه هجرت کردیم؟
فرمود: ایمان آوردید و هجرت کردید ولی ای کاش برادران خود را ملاقات مینمودیم!
وقتی این را شنیدند، باز آن سخن را گفتند.
حضرت فرمود: شما اصحاب من هستید، لکن برادرانم، بعد از شما خواهند آمد، ایشان مرا ندیدهاند ولی به من ایمان میآورند، مرا دوست دارند، مرا نصرت و یاری میدهند و گفته مرا تصدیق میکنند، ای کاش به برادران خود میرسیدم!(2)
محمد بن ابراهیم در کتاب الغیبه(1)از ابن عقده، او از قسم بن محمد بن حسین بن حازم، او از عبّاس بن هشام، او از عبد اللّه بن جبله، او از علی بن حرث بن مغیره و او از پدرش، او گفته: خدمت صادق علیه السّلام عرض کردم: ایّام فترت خواهد شد که مسلمانان در آن ایّام، امام خود را نخواهند شناخت؟
فرمود: چنین گفته میشود که میگویی؛ یعنی چنین خواهد شد.
عرض کردم: آنوقت چگونه رفتار کنیم؟
فرمود: اگر این فترت واقع شود، به طریقی که در دست دارید، چنگ بزنید و با آن رفتار کنید، تا وقتی که طریقه دیگری برایتان ظاهر شود.
به این اسناد از عبد اللّه بن جبله، او از محمد بن منصور صیقل، او از پدرش منصور، او از کسی که نامش را ذکر نمود، او مثل این را از صادق علیه السّلام روایت نموده، از محمد بن همام، او از حمیری، او از محمد بن عیسی و حسین طریف در یکجا، ایشان از حمّاد بن عیسی و او از عبد اللّه بن سنان روایت نموده، او گفته: من و پدرم خدمت صادق علیه السّلام مشرّف شدیم، آن حضرت به ما فرمود: اگر در زمانی باشید که در آن زمان امامی نباشد که شما را هدایت کند و نشانهای نباشد که دیده شود؛ حال شما در آنوقت چگونه میباشد؟ از آن حیرت نجات نمییابد، مگر کسی که به دعای حریق دعا کند.
پدرم گفت: به خدا سوگند! هرآینه این حالت و حیرت بلاست، فدایت شوم! چگونه رفتار کنیم؟
فرمود: هرگاه این فترت وقوع به هم رساند و او؛ یعنی قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- را هم در نیافتید، هرآینه به دینی که در دست دارید، چنگ بزنید و آن را از دست ندهید تا وقتی که امر برای شما صحّت به هم رساند؛ یعنی ظهور قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- واقع شود.
به این اسناد از محمد بن عیسی و حسین بن طریف، ایشان از حرث بن مغیره نصری و او از صادق علیه السّلام روایت نموده که خدمت آن حضرت عرض کردم: به ما چنین روایت
1) الغیبة، صص 159- 158.
میشود که صاحب این امر مدّتی غیبت خواهد نمود، در آنوقت چگونه رفتار نماییم؟
فرمود: به طریقهای که در دست دارید، چنگ بزنید و به آن رفتار کنید تا وقتیکه امری برایتان ظاهر گردد.(1)
مترجم بحار(2)گوید: مقصود از این اخبار، آن است که در دین، تزلزل و در عمل، تحیّر واقع نشود؛ یعنی در اصول و فروع دین به آنچه از امامان خودتان به شما رسیده، چنگ بزنید، عمل را ترک نکنید و از دینی که دارید برنگردید، تا وقتیکه امر وی به معجزات برای شما ظاهر گردد و کلام در اینخصوص، از سعد بن عبد اللّه در باب ادلّهای که شیخ آنها را ذکر کرده بود، منقول شد.
محمد بن ابراهیم در کتاب الغیبه(3)به اسناد خود از ابان بن تغلب و او از ابی عبد اللّه علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: زمانی میآید که در آن سبطهای به خلایق روی آورد به نوعی که در اثنای آن سبطه، علم، مستور و پنهان میگردد؛ چنان که ماران در سوراخ به همدیگر چسبیده، پنهان میشوند. وقتی ایشان بدین حالت میباشند، ناگاه ستارهای بر ایشان طلوع میکند؛ یعنی قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- ظهور مینماید.
عرض کردم: سبطه چیست؟
فرمود: فترت و حیرت است.
عرض کردم: آن زمان چگونه رفتار نماییم؟
فرمود: به طریقهای که الآن در دست دارید، رفتار کنید، تا وقتیکه ستاره شما به امر خدای تعالی طلوع نماید.
به این اسناد از ابان بن تغلب و او از صادق علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود:
چگونه میشود وقتیکه بین دو مسجد، سبطه واقع شود- مراد، مسجد الحرام و مسجد
مدینه است- که در آن سبطه، علم، پنهان گردد؛ چنانکه مار در سوراخ خود پنهان میشود، شیعیان باهم اختلاف میکنند، بعضی از ایشان، بعضی دیگر را کذّاب مینامند و بعضی به روی بعضی دیگر تف میاندازند.
عرض کردم: در اینحال خیر و خوبی نمیشود؟
فرمود: همه خیرها در آنوقت است و تا سهمرتبه این کلمه را فرمود. سپس فرمود: فرج نزدیک شده است.
ایضا علّامه مجلسی فرموده، در کتاب کافی از حضرت صادق علیه السّلام مروی است که به ابان بن تغلب فرمود: حال تو چگونه میشود وقتی بین آن دو مسجد، کردار شدید واقع شود و به سبب آن، علم از میان خلایق مستور گردد؟ این حدیث اشاره به خروج سفیانی و استیلای ایشان به مابین مسجد الحرام و مسجد مدینه است که بهسبب وقوع این فتنه، علم در میان همه خلایق پنهان میباشد، نهتنها بین آن دو مسجد چنانکه از اصل این روایت که محمد بن ابراهیم در تفسیر خود نقل نموده، فهمیده میشود و تأویل اصل روایت به این معنی ممکن است.
چنانکه میگوییم: مراد از اینکه علم میان آن دو مسجد پنهان میشود، این است که بهسبب وقوع فتنه در آن مکان، علم پنهان میشود؛ یعنی نسبت به همه خلایق یا این که بهسبب استیلا یافتن اهل جور و ستم به آن مکان، پنهان بودن علم در آنجا بیشتر از سایر جاها میشود و چنین نیست که تنها در آنجا پنهان میشود.
جزری در معنی این حدیث گفته: اسلام به مدینه پناه میبرند و آنجا پنهان میشود؛ چنانکه ماران به سوراخ خودشان پناه میبرند، در آنجا به همدیگر چسبیده، پنهان میشوند.
در کتاب مذکور(1)از محمد بن همام، او از حمیری، او از محمد بن عیسی، او از صالح بن محمد و او از یمان تمّار روایت کرده که صادق علیه السّلام فرمود: برای صاحب این امر غیبتی خواهد شد و کسی که در آنزمان به دین خود چنگ زند، مانند کسی است که با دستش خارهای درخت قتاد را برکند. بعد، با دست خود اشاره نمود؛ یعنی خارهای درخت قتاد را چنین برکند. سپس فرمود: کدامیک از شما میتواند خار قتاد را برکند؛ بعد از اندک زمانی، سر مبارکش را به پایین انداخت و فرمود: برای صاحب این امر، غیبتی خواهد شد، در آنزمان لازم است بنده از غضب الهی بپرهیزد و به دین خود چنگ بزند.
ایضا در کتاب مذکور از کلینی، او از محمد بن یحیی و حسن بن محمد در یکجا، ایشان از جعفر بن محمد، او از حسن بن محمد صیرفی و او از صالح بن خالد روایت نموده، او گفته: خدمت امام صادق علیه السّلام نشسته بودیم، آن حضرت فرمود: صاحب این امر غیبتی دارد؛ مثل حدیث گذشته را ذکر نموده.
در کتاب مذکور از ابن عقده، او از احمد بن یوسف، او از ابن مهران، او از بطاینی، او از پدرش وهب بن حفص، او از ابی بصیر و او از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: ما ناچاریم از آذر بیجان که وقتی حال بدین منوال گردید، هیچچیز نمیتواند مقاومت و مقابلت کند، در خانههای خود بنشینید و در جای خود آرام بگیرید. مادامی که آرام گرفتهاید، زمانیکه حرکتکنندهای حرکت کرد؛ یعنی قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- ظهور نمود، در آنحال به سوی او بروید؛ هرچند رفتن شما مانند رفتن طفل خردسال باشد که روی کف دستش که بر زمین گذاشته، راه میرود. به خدا سوگند! هرآینه گویا او را میان رکن و مقام چنان میبینم که خلایق با او بیعت میکنند و او بیعت را از ایشان قبول میکند، بهشرطیکه با ایشان با احکام قرآن تازه که بر عرب سخت و گران است، رفتار نماید.
بعد از آن فرمود: وای بر طغیانکنندگان عرب از شرّی که نزدیک شده!
1) الکافی، ج 1، ص 335.
مترجم بحار گوید: معنی آذر بیجان به حسب لغت معلوم است؛ چنانکه مؤلّف به طریق رمز به این اشاره نمود.(1)
ایضا در کتاب مذکور از ابن عقده، او از بعضی رجالش، او از علی بن عماره، او از محمد بن سنان، او از ابی الجارود و او از امام باقر علیه السّلام روایت نموده که خدمت آن حضرت عرض کردم: نصیحتی و وصیّتی به من بفرما! فرمود: به تو وصیّت میکنم طریقه تقوا را پیش گیری و در وقت غلبه و استیلای این جماعت، در خانه خود بنشینی و بیرون نروی، حذر کن از معاشرت کسانی که از ما خارجاند، زیرا ایشان نه در حقّاند و نه طالب آن.
بدان بنی امیّه سلطنتی خواهند داشت که خلایق قادر نمیشوند ایشان را از آن باز دارند و برای اهل حقّ دولتی ظاهر خواهد شد که خدای تعالی در وقت ظهورش آن را به هرکسی از ما اهل بیت که بخواهد، عطا میفرماید؛ هرکه از شما آن را دریابد، نزد ما بلند مرتبه میشود و اگر پیش از ظهور او را بمیراند، هرآینه در مقابل وفاتش به او خیر و اجر عطا میفرماید.
بدان هیچ طایفهای برای رفع ظلم و عزیز گرداندن دین برنمیخیزد، مگر اینکه بلا و حادثهای او را هلاک میگرداند، تا اینکه طایفهای برمیخیزد که در جنگ بدر با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله حاضر بودند، ایشان چناناند که کشته آنها دفن نمیشود، انداخته ایشان از زمین برداشته نمیشود و به زخم خورده ایشان مداوایی نمیباشد؛ یعنی کسی که ایشان او را بکشند، دفن نمیشود، کسی که ایشان او را بیندازند، برداشته نمیشود و کسی که ایشان او را زخمدار نموده باشند، مداوا کرده نمیباشد یا مراد این است که خود این طایفه کشته نمیشوند، تا اینکه دفن کرده شده باشند، انداخته نمیشوند، تا این که برداشته شوند و زخم برنمیدارند، تا اینکه مداوا کرده شده باشند.
راوی گوید: عرض کردم: این طایفه چه کسانی هستند؟ فرمود: ملایکهاند.(2)
در کتاب مذکور(1)از محمد بن همام و محمد بن حسن بن محمد بن جمهور، او از پدرش، در یکجا، ایشان از حسن بن محمد بن جمهور، او از پدرش، او از سماعه، او از ابی الجارود و او از قسم بن ولید همدانی روایت نموده، او گفته امیر المؤمنین علیه السّلام در منبر فرمود:
«اذا هلک الخاطب و راغ صاحب العصر و بقیت قلوب تتقلّب من مخضب و مجدب هلک المتمنون و اضمحل المضمحلّون و بقی المؤمنون و قلیل ما یکون ثلثمائة أو یزیدون و تجاهد معهم عصابة جاهدت مع رسول اللّه یوم بدر لم تقتل و لم تمت»؛ وقتی کسی که طالب خلافت است یا خطیبی که به ناحق خطبه میخواند؛ هلاک گردید و صاحب عصر؛ یعنی قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- از خلایق اعراض نمود و به تدبیر خداوند عالم، از نظرها غایب شد و پارهای دلها، یعنی دلهای شیعیان در حیرت و انقلاب ماند، به نوعی که پارهای از آنها در حق، ثابت و برقرار شدند و پارهای دیگر به حیله و گمراهی سابق برگشتند، در آنحال کسانی که به این امر میشتابند، مدّت غیبت صاحب عصر را طولانی میشمارند و در مقام تسلیم نمیباشند؛ پیش از آنکه فرج را ببینند، هلاک میشوند؛ یعنی از عقیده حقّ برمیگردند.
کسانی که در این باب در مقام صبر و تسلیماند و در عقاید خود باقی میمانند، مؤمنان و مخلصاناند که جمع قلیلی هستند و در عدد، سیصد نفر یا بیشترند. خدای تعالی بهسبب قوّت ایمان و صحّت یقین، سزاوار نموده ایشان به ولیّ او یاری کنند و با دشمنش جهاد نمایند؛ چنانکه در روایت وارد شده: بعد از قوام به هم رسانیدن امر خلافتش، از جانب وی، عمّال و حکّام روی زمین خواهند شد و در ابتدای ظهور آن حضرت، طایفهای ایشان را در جهاد و قتال یاری میکنند که در جنگ بدر در خدمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله جهاد نمودند، هرگز در جنگ نمردند و کشته نشدند، ایشان طایفهای
1) الغیبة، محمد بن ابراهیم نعمانی، صص 196- 195.
از ملایکه بودند.
ایضا در کتاب مذکور(1)از ابن عقده، او از احمد بن زیک، او از علی بن صباح ضحّاک، او از جعفر بن محمد سماعه، او از سیف تمّار و او از ابی مرهف روایت نموده که امام صادق علیه السّلام فرمود: محاضیر هلاک میشوند.
عرض کردم: محاضیر چیست؟
فرمود: تعجیلکنندگان به ظهور فرج و مقرّبان نجات مییابند؛ یعنی کسانی که می گویند که فرج نزدیک است و به ظهور آن امیدوار میشوند یا آنان که بهسبب تقرّب یافتن در درگاه الهی، در این مقام صبر میکنند. هرگاه حصار دولت مخالفان در روی بنایش استقرار به هم رساند؛ یعنی امور سلطنتشان قوام گرفت و محکم گردید؛ در خانههای خود بنشینید؛ یعنی به مقام طلب خلافت برای ما برنیایید، زیرا ضرر فتنه به کسی میرسد که آن را برانگیزاند و هروقت ایشان اراده اذیّت به شما میکنند، خدای تعالی ایشان را به مشغله دچار میکند و از آنچه اراده کردهاند، باز میدارد.
ایضا در آن کتاب است که ابن عقده از یحیی بن زکریّا، او از یوسف بن کلیب مسعودی، او از حکم بن سلیمان، او از محمد بن کثیر و او از ابی بکر حضرمی روایت کرده، او گفت: من و ابان بن تغلب خدمت حضرت صادق علیه السّلام مشرّف شدیم. زمانیکه علمهای سیاه در نواحی خراسان ظاهر شده بود و خدمت آن حضرت عرض کردیم:
رأی تو در این باب چیست؟
فرمود: در خانههای خود بنشینید، هروقت دیدید ما بر سر مردی جمع شدیم، آن وقت اسباب جنگ برداشته، به سوی ما بیایید.
ایضا از محمد بن همام، او از جعفر بن محمد، او از محمد بن مالک، او از محمد بن
1) الغیبة، محمد بن ابراهیم نعمانی، صص 197- 196.
احمد، او از ابن اسباط، او از بعضی از اصحاب خود و او از صادق علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: زبانهای خود را نگه دارید و از خانههای خود بیرون نروید، زیرا امر؛ یعنی خلافتی که به شما اختصاص دارد، به شما نخواهد رسید و به دیگران هم نمیرسد و همیشه طایفه زیدیّه شما را از آن امر باز خواهد داشت.(1)
ایضا از علی بن احمد، او از عبید اللّه بن موسی، او از علی بن حسان، او از عبد الرحمان بن کثیر و او از صادق علیه السّلام در خصوص قول خدای تعالی: أَتی أَمْرُ اللَّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ(2)روایت کرده که آن حضرت فرمود: امر ما؛ یعنی ظهور قائم علیه السّلام عبارت از امر خداست که نباید در خصوص آن، تعجیل و شتاب کرد و این امر با سه لشکر قوّت مییابد؛
یکی ملایکه، دوّم مؤمنان، سوّم رعب و خوف ماست که در دلهای دشمنان میباشد و خروج قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- مانند خروج رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله است.
اینکه گفتم معنی قول خداست: کَما أَخْرَجَکَ رَبُّکَ مِنْ بَیْتِکَ بِالْحَقِ(3)چنانکه خدایت تو را از خانهات به حقّ و راستی بیرون آورد.(4)
ایضا در کتاب مذکور از محمد بن همام و محمد بن حسن بن محمد در یکجا، ایشان از حسن بن محمد بن جمهور، او از پدرش، او از سماعه، او از صالح بن نبط، دیگر مثنی در یکجا و ایشان از باقر علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: شتاب کنندگان در خصوص ظهور این امر هلاک میشوند؛ یعنی از دین و اعتقاد خود برمیگردند و نجات مییابند آنان که آن را نزدیک میشمارند و به ظهورش امیدوار میشوند و حصارهای مخالفان در روی بنایش ثابت و محکم گردید، یعنی امر خلافتشان قوام به هم رسانید، بهدرستیکه بعد از گذشتن غم و اندوه، فتح عیسی
خواهد شد.(1)
ایضا در کتاب مذکور از ابن عقده، او از احمد بن یوسف، او از ابن مهران، او از ابن بطاینی، او از پدرش و وهب بن حفص، ایشان از ابی بصیر و او از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که روزی آن حضرت فرمود: آیا چیزی را به شما خبر دهم که خداوند عالم هیچ عملی را جز با آن قبول نمیکند؟
عرض کردم: آری، بفرما!
فرمود: آنچیز شهادت به یگانگی خداست و به اینکه محمد صلّی اللّه علیه و آله بنده و فرستاده او است و اقرار به اوامر و نواهی الهی و ولایت ما، تبرّی نمودن از دشمنان ما، ائمّه علیهم السّلام، تسلیم شدن نسبت به ایشان، طریقه ورع و تقوا را پیش گرفتن، در بندگی سعی و تلاش نمودن و مطمئن بودن و انتظار فرج ظهور قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- کشیدن است.
بعد از آن فرمود: برای ما دولتی است، وقتی خدا بخواهد آن را ظاهر میگرداند. هر کس دوست دارد از اصحاب قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- باشد، هرآینه باید به ظهور آن حضرت منتظر شود، در ایّام انتظارش به مقتضای ورع و تقوا رفتار نماید و به اخلاق حمیده و اوصاف پسندیده متّصف شود، اگر در این حالت مرگ او را دریابد و قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- بعد از او ظهور نماید، هرآینه به او میرسد؛ مانند اجر کسی که آن حضرت را دریافته، پس آنچه گفتیم، اخذ کنید و منتظر باشید؛ گوارا باد بر شما ای امّت مرحوم!(2)
ایضا در آن کتاب از ابن عقده، او از علی بن حسن تیملی، او از ابن محبوب، او از ابی ایّوب و او از محمد بن مسلم روایت کرده که از امام باقر علیه السّلام شنیدم، فرمود: تقوای
خدا را پیش گیرید و با ورع و سعی و تلاش در اطاعت، به دین حقّ اعانت کنید، هیچ چیز مانند دینداری و بندگی، در آخرت باعث غبطه نمودن و رشک بردن دیگران به یکی از شما نمیشود؛ یعنی وقتی یکی از شما رحل اقامت را به دار آخرت کشید، آنگاه در مقابل اطاعت و بندگی که در دنیا کرده، نعمتی به او داده میشود که دیگران به آن غبطه میخورند و رشک میبرند.
وقتی علاقه خود را از دنیا برید و به عرصه عقبی قدم گذاشت، میبیند نعمت و کرامت و مژده بهشت از جانب خداوند کردگار، از او استقبال نموده، از عذاب خدا ایمن گردید که در دار دنیا از او میترسید و یقین میکند دینی که او در دار دنیا به آن متدیّن بوده، حق است و کسی که با دین وی مخالفت داشت، در طریقه باطل بوده، امروز هلاک شده.
پس مژده باد به شما! باز مژده به شما! بیش از این چه میخواهید؟ آیا دشمنان خودتان را نمیبینید که بر سر معصیت خدا کشته میشوند و بعضی از ایشان، بعضی دیگر را بر سر مال دنیا میکشد و شما به این احوال نیستید، از ایشان دوری ورزیده، در گوشه خانههای خود با امن و اطمینان قرار گرفتهاید، حال آنکه سفیانی در گرفتن انتقام شما از دشمنانتان کفایت میکند و خروجش برای شما از علامات است؛ باوجود اینکه اگر فاسق خروج کند، شما بعد از خروجش یک یا دو ماه به آن حالت میمانید؛ یعنی بعد از آن، قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- ظهور میکند و در آنمدّت، از او شدّت و اذیّتی به شما شیعیان نمیرسد، حتّی جمع کثیری را به قتل میرساند ولی شما را نمیکشد.
وقتی حضرت این را فرمود، بعضی از اصحابش عرض کردند: در اینحال اهل و عیال را چه کنیم؟
فرمود: مردان شما باید پنهان شوند بر زنان، زیرا حدّت و شدّت وی جز نسبت به شیعیان ما نیست و ان شاء اللّه آسیبی نیست.
گفته شد: دجّال به کدام سمت خروج میکند و آنان که از او میگریزند،
کجا میروند؟
فرمود: هرکه بخواهد از او بگریزد، باید به مدینه یا مکّه معظّمه یا بعضی از شهرها برود. سپس فرمود: چگونه میتوانید در مدینه آرام گیرید، حال آنکه لشکر این فاسق آنجا را هم قصد میکنند، لکن در مکّه قرار بگیرید و از آنجا بهجای دیگر مروید زیرا محلّ جمعیّت شما آنجاست و مدّت فتنه سفیانی جز به قدر زمان آبستن بودن زن؛ یعنی نه ماه نیست و از آن مدّت ان شاء اللّه تجاوز نمیکند.(1)
در کتاب مذکور از کلینی، او از علی بن ابراهیم، او از پدرش، او از حمّاد، او از حریز و او از زراره روایت نمود که امام صادق علیه السّلام فرمود: امام خود را بشناس! زیرا اگر او را بشناسی، ضرری بر تو وارد نمیشود. خواه ظهور این امر، پیشتر واقع شود یا به تأخیر بیفتد.(2)
ایضا کلینی از حسین بن محمد، او از معلی، او از محمد بن جمهور، او از صفوان، او از محمد بن مروان و او از فضیل بن یسار روایت کرده؛ او گفت: از امام صادق علیه السّلام آیه شریفه یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ(3)را پرسیدند؛ یعنی روزی میشود که هر طایفهای را به امام خودشان میخوانیم؛ یعنی در روز قیامت هر طایفهای را به امام خودشان به محشر میآوریم.
فرمود: یا فضیل! امام خود را بشناس، زیرا هرگاه او را بشناسی، بر تو ضرری نمیرسد. خواه ظهور این امر، پیشتر واقع شود یا به تأخیر میافتد. هرکه امام زمان خود را بشناسد و پیش از قیام صاحب این امر وفات کند، به منزله کسی میشود که میان لشکر آن حضرت باشد چنین نیست. فرمود: بر او فضیلتش منحصر به این باشد،
بلکه بهمنزله کسی است که زیر لوای آن حضرت باشد.(1)
محمد بن ابراهیم گفته: بعضی از اصحاب ما آخر حدیث را چنین روایت نمودهاند که حضرت بهمنزله کسی است که پیش روی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شهید شده باشد.(2)
ایضا در کتاب مذکور از کلینی، او از علی بن محمد، او این حدیث را با بطاینی رفع نموده و او از ابی بصیر روایت کرده، او گفته: به خدمت حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: فدایت شوم! کی فرج خواهد شد؟
فرمود: ای ابو بصیر! تو از کسانی هستی که اراده تحصیل مال و جاه دنیا دارند، زیرا هرکه این امر را بشناسد؛ یعنی بداند قائم آل محمد صلّی اللّه علیه و آله هست، غیبت نموده و بعد از مدّتی ظاهر خواهد شد و منتظر ظهور وی باشد، هرآینه این انتظار، برایش فرج است، پس باوجوداین فرج، شتاب نمودن به ظهور آن حضرت، دلیلی است بر اینکه آن شتاب و عجله، برای فرج دنیوی است که تحصیل مال و جاه دنیا باشد، نه برای فرج دینی، زیرا فرج دینی به انتظار فرج جاه نمیباشد.(3)
ایضا کلینی از علی بن ابراهیم، او از صالح بن سندی، او از جعفر بن بشیر و او از اسماعیل بن محمد خزاعی روایت کرده، او گفته: ابی بصیر از صادق علیه السّلام پرسید و من هم میشنیدم، گفت: چه میفرمایی؟ آیا من قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- را درمییابم؟
فرمود: ای ابی بصیر! آیا امام خود را نشناختهای؟
عرض کرد: آری، شناختهام، به خدا سوگند! هرآینه امام من تویی! پس آن حضرت دست او را گرفت و فرمود: ای ابی بصیر! به خدا سوگند! هرآینه باک نداری از اینکه در سایه خیمه قائم احتبا کنی، مراد از احتبا این است که کسی بنشیند و بند و شمشیر را مانند کمند درویشان به پشت و ساقهای خود بگذارد. پس مراد حضرت این است که
ای ابی بصیر! باک نداری از اینکه زمان ظهور قائم را درنیابی!
در کتاب مذکور ایضا از کلینی، او از جماعتی از اصحاب ما، ایشان از احمد بن محمد، او از علی بن نعمان، او از محمد بن مروان و او از فضیل بن یسار روایت کرده که از امام باقر علیه السّلام شنیدم، میفرمود: هرکه بمیرد و امام خود را نشناسد، مانند مرده ایّام جاهلیّت مرده است و هرکس بمیرد و امام خود را بشناسد، هرآینه پیش یا پس بودن این امر به او ضرر نمیرساند و هرکس بمیرد و امام خود را شناخته، هرآینه به منزله کسی است که در خیمه قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- با آن حضرت باشد.(1)
تذنیبات للعبقریّات الثلاثة و تنضیدات بمثل تنضید الاثاثه تذنیب اوّل که راجع به عبقریّه اوّل است، آن است که باید دانست غیبت حضرت بقیّة اللّه الحجة بن الحسن- عجل اللّه تعالی فرجه- یکی از امتحانهای بزرگ الهی است. چراکه از روزی که بنای ارسال رسل و بعث انبیا شده از سنّتهای باری تعالی که میان بندگان او جاری است؛ امتحان و اخبار او است، جلّ شأنه بندگان خود را به غیبت جلی از آنان، لهلک من هلک عن بیّنة و یحیی من حیّ عن بیّنة(2)و لن تجد لسنة اللّه تبدیلا و تحویلا(3).
این اختبار و امتحان نیست مگر برای آنکه مراتب مردمان و حقایق آنها میان همگنان ظاهر شود، بلکه حال او نسبت به خودش منکشف شود. بلی، چیزیکه هست آن است که کثیراما حال انسان نسبت به خودش مخفی میماند.
ایضا باید دانست شرایع الهی تماما تعلّمات و برنامههای ادبی، مادّی دنیوی، اخروی، انفرادی و اجتماعی میباشند و ازمنه این عالم مدرسهها و معاهد علمیّه میباشند و انبیا و رسل، مبلّغ و معلّم این مدارس هستند و برای هر درس و مدرسهای امتحاناتی لابدّ است که مناسب حال آنها باشد و حوادثی که در این عالم کون و فساد واقع میشود، امتحانات درسهایی است که انبیا و رسل، متعهّد تبلیغ و تعلیم آنها شدهاند که غالبا به آنها مقدار تأثیرشان در نفوس شناخته میشود، قال اللّه تعالی؛ الم* أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ(1).
همچنین چون شریعت اسلامی؛ به قول مطلق اکمل شرایع است و چیزی از معارف در آن است که در غیر آن یافت نمیشود، پس ناچار باید در آن چیزی جاری شود که در شرایع سالفه جاری شده؛ از امتحانات و اخبارات به انواع مختلف که در آنها واقع شده حذو النعل بالنعل و القذّة بالقذّة؛ به جهت اشتمال این شریعت کلیّه جامعه بر دروس آن شرایع به نحو اتمّ و اکمل.
از اهمّ آنچه امم سابقه به آن اختبار و امتحان شدهاند، غیبت جلی از انبیا و اوصیای آنهاست. پس چاره نیست از آنکه چنین غیبتی در این امّت مرحومه هم واقع شود؛ چنانکه خود پیغمبر غیبت فرمود و مدّت سه سال در شعب ابیطالب و چند وقتی در غار ثور از قوم خود اعتزال نمود، بلکه غیبتی فرمود که برای هیچیک از انبیا و اوصیا چنان غیبتی نبوده و آن، تشریف بردن آن بزرگوار به معراج است، چراکه به صریح روایات، مدّت ذهاب و ایاب آن بزرگوار به معراج، سه ساعت طول کشید و در جواز غیبت حجّت از محجوج علیهم فرقی میان طول مدّت و زیادی آن نیست.
چنانکه شیخ صدوق در اول کمال الدین تصریح فرموده: غیبت آن سرور، رفتن از این نشأة به نشأة دیگر بوده، نه از صقعی به صقع دیگر از این نشأة چنانکه در غیبات انبیا و اوصیا بوده، از جمله، غیبت حضرت بقیّة اللّه- عجل اللّه تعالی فرجه- است که نتیجه آن، تبیّن رشد از غیّ و مؤمن از منافق است.
1) سوره عنکبوت: آیه 2.
پس این غیبت عظیمترین امتحان و اختبار برای شیعیان آن بزرگوار است؛ چنانکه در روایت سدیر صیرفی و شرفیابیاش با سه نفر دیگر خدمت حضرت صادق علیه السّلام به آن تصریح شده و ما آن روایت را در نجمه ششم از عبقریّه اوّل این بساط که این تذنیب راجع به آن است، نقل نمودهایم، فارجع الیها و قل اللّهمّ قرب ظهوره و عجّل فرجه و فرجنا به.
تذنیب دوّم که راجع به عبقریّه دوّم میباشد، آن است که باید دانست، از اموری که در اخبار کثیر به آن تأکید شده، تعیین ننمودن وقت ظهور حضرت بقیّة اللّه است؛ چنانکه شطر وافری از آنها در عبقریّه مذکور سمت تحریر یافت که از جمله آنها کذب الوقاتون أو کذب الموقّتون است و ممکن است گفته شود حکمت در ترک توقیت و احتمال ظهور آن بزرگوار در هر زمان، بلکه در هر سال، هر ماه، هر هفته و هرروز، چند امر است:
اوّل: چون بدا به معنی صحیح آن برای خدای تعالی ثابت است که طایفه شیعه به آن قایلاند و در تضاعیف این کتاب چندجا به آن تصریح شده، بلی، انّ اللّه المشیّة فی جمیع مقدّراته و چون بدا ثابت است؛ پس تقدیم، تأخیر، تغییر و تبدیل در مقدّرات او سبحانه جایز است و زمان ظهور آن حضرت یکی از مقدّرات باری تعالی است که بدا در آن تطرّق مییابد؛ چنانکه صریح بسیاری از اخبار ما شیعه اثنا عشریّه است، پس اگر ائمّه طاهرین علیهم السّلام از برای او وقتی را تعیین میفرمودند و بدا در آن راه مییافت، نزدیک به این میشد که در صدق مخبر شکّ و ریب واقع شود و لذا آن بزرگواران فرمودهاند: ما وقّتنا و لا نوّقت.
دوّم: ترک توقیت و ارجاع ظهور آن سرور بهسوی اراده باری تعالی و احتمال دادن ظهور آن نور موفور السرور در امروز و فردا؛ قهرا باعث شوق و الحاح در دعای تعجیل ظهور میشود و بسا ظهور آن بزرگوار، معلّق بر دعا در تعجیل و الحاح در طلب
آن باشد.
سوّم: هرگاه زمان ظهور آن بزرگوار معیّن شود و لااقل، بعضی از خواصّ آن حضرت، آنوقت را بدانند؛ پس ناچار آنوقت معلوم میشود و رفتهرفته خاصّ و عام مردم به آن دانا میشوند؛ بهخصوص با وفور دواعی به دانستن آن و هرگاه چنین شد، اعدای آن بزرگوار در اوّلین مرحله از ظهورش آماده قتال با آن حضرت خواهند شد و عادتا قوای آن حضرت به حسب ظاهر، مثل قوای خصم او نیست؛ چنانکه از اخبار هم استفاده میشود، در اوّل ظهورش به صورت شبانی با چند گوسفند ظاهر میشود و همان علّت غیبتش که خوف قتلش از اعادی است، اینجا هم آشکار میشود، پس شاید حکمت عدم توقیت این باشد.
چهارم: امام هر عصری آمر، ناهی، قطب رحای مسلمین و مدار هیأت اجتماعی آنهاست و بدیهی است غیبت و فقدان امام میان جامعه، موجب وقوف حرکت آن جامعه میباشد؛ چه رسد که مدّت زمانی بگذرد و با علم آن جامعه به ظهور و رجوع آن سرور، سیّما با احتمال قریب ظهورش، آن جامعه را از حفظ خود و تدبیر در امورشان متمکّن مینماید؛ کما لا یخفی.
پنجم: ترقّب ظهور آن جان جهان در هر آن و زمان، باعث سرعت حرکت اصلاحی برای منتظرین ظهورش خواهد شد، چراکه بدیهی است وقتی انسان ورود بعضی از دوستان خود را از سفر نزدیک بداند، ناچار در تهیّه مقدّمات ورود او سرعت مینماید، خوفا از اینکه آن دوست ناگهانی وارد شود و این شخص هنوز به آن چه از تشریفات و تجلیلات ورود، بر او واجب است، قیام ننموده باشد و حقّ حقیق آن است که ترک توقیت با انتظار ظهور آن سرور، هرگاه این انتظار از روی واقع و صدق باشد؛ دو عامل قوی در نجاح جامعه شیعه و فلاح آنها هستند.
تذنیب سوّم که راجع به عبقریّه سوّم میباشد، آن است که باید دانست معنی انتظار، ترقّب حصول امر منتظر و تحقّق او است که آنا بعد آن و ساعتا بعد ساعت، آن امر به منصّه ظهور و بروز آید و بر لبیب خبیر، بسی واضح و هویداست.
فواید و ثمراتی که بر انتظار ظهور نور موفور السرور حضرت بقیّة اللّه- عجل اللّه تعالی فرجه- مترتّب است از امور اصلاحیّه راجع به فرد فرد منتظرین؛ فضلا از آنکه امور اصلاحی هیأت اجتماعی و بهخصوص جامعه شیعه اثنا عشریّه هم، منوط و مربوط به آن است، زیرا:
اوّلا: یکی از فواید انتظار فرج بنفسه و من حیث هو، این است که آن خود، ریاضت مهمّ شدید برای نفس انسانی است و مشقّت آن به درجهای است که درباره آن گفته شده: الأنتظار اشدّ من الموت یا اشدّ من القتل و وجه مشقّت آن هم، بدیهی است، زیرا لازمه آن، مشغول ساختن قوّه فکریّه و توجّه دادن قوّه متخیّله بهسوی امری است که انتظار حصول آن را دارد و این خود، مستلزم دو چیز است؛ یکی قوّه فکری قوی ممتدّ وجدانی و دیگر تمکّن انسان از جمع آن و توجّهش بهسوی امر واحد. به عبارت اخری، فقط فکر و همّش متوجّه به امر منتظر باشد و بدیهی است این خود ریاضت مهمّ شدید است؛ کما لا یخفی.
ثانیا: فایده دیگر برای انتظار فرج آن است که این انتظار، مصایب و نوایب وارد بر منتظر را آسان مینماید و سنگینی آنها را بر او سبک و خفیف میگرداند، چراکه بعد از اینکه دانست این دشواریها، سختیها، مصایب و نوایب وارد بر او، بالاخره به احسن وجه و اکمل ما یکون در معرض تدارک است؛ قهرا آنها بر او آسان میشود؛ چنانکه گفتهاند: رنج راحت دان چه شد مطلب بزرگ چقدر فرق است میان مصیبتی که انسان تدارک آن را بداند و آن مصیبتی که نداند تدارک میشود یا نه؛ چه رسد که احتمال تدارک آن عنقریب و بهزودی بدهد که آن حضرت ظهور فرماید و یملاء الارض قسطا و عدلا.
ثالثا؛ فایده دیگر برای انتظار فرج آن است که لازمه آن، دوست داشتن منتظر است که در عداد اصحاب مهدی موعود علیه السّلام، معدود گردد و آن حضرت را اعانت و نصرت نماید و لازمه این محبّت، آن است که او در اصلاح نفس خود، سعی و اخلاقش را مهذّب نماید، به کسب اخلاق حمیده، دوری جستن از اخلاق ذمیمه و به حلّیه علم و عمل، خود را محلّی بدارد تا قابلیّت تشرّف حضور باهر النور آن سرور و منشأ توجّه و خدمت بودن نزد آنجناب، برایش حاصل شود که اگر از انتظار فرج مهدی، این فایده و ثمره برای منتظر پیدا شود، فبخّ بخّ، زیرا ماورای عبّادان، قریهای بالاتر و برتر از این، مقامی نیست.
رابعا؛ فایده دیگر برای انتظار فرج آن است که همانطوریکه آن، منتظر را به سوی اصلاح نفس او، بلکه بهسوی اصلاح غیراو، نیز از هیأت اجتماعی و لا سیّما الشیعیّه میکشاند، همچنین باعث میشود منتظر، مقدّمات و معدّاتی را تهیّه نماید که موجب غلبه آن نور موفور السرور بر اعادی باشد؛ خصوصا وقتی بداند غلبه بر عدوّش به اسباب عادّی ما تحت الطبیعه است که از قبیل خرق عادت و اعجاز باشد.
آنچه ذکر نمودیم، نبذی از فواید مترتّب بر انتظار فرج آن امام عالمیان بود و اگر بخواهی بدانی انتظار فرج کاشف چه میزان از خصال حمیده و صفات پسندیده است، پس به آنچه بر تو عرضه میشود، گوش دار از جمله آنها کاشفیّت او از کمال عقل و صحّت ادراک منتظر است، زیرا لزوم وجود امام را در هر آن و زمان میداند و نیز میداند آن مهدی موعود است؛ پس به او ایمان آورده، بدون آنکه شخص شریفش را دیده باشد و این خود، کاشف از کمال عقل است، کما لا یخفی.
دوّم: آن، کاشف از دوست داشتن اقامه حقّ، عدل، اجرای احکام اللّه و حدود آن، جریان امور بر قطب و محور صحیح خودشان و رسیدن هر انسانی، بلکه هر موجودی به کمالی است که برای رسیدن به آن، خلقت شدهاند.
سوّم: آن، کاشف از صدق ولا، محبّت و مودّت او به اهل بیت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و ذوی القربی او، چراکه به ظهور آن سرور، دولت ذوی القربی و اهل بیت رسول بر پا
میشود، حقّ آنان بر خودشان برمیگردد و امر و نهی بر ید ایشان جریان پیدا میکند.
چهارم: آن، کاشف از حسن عقیده و صدق او به آن حضرت است و اینکه او است که زمین را پر از قسط و عدل میکند و امام عصر حاضر، آن جناب است.
پنجم: از عاطفه منتظر به جانب نوع خود و دوست داشتن اصلاح امور، انبتاء جنسش را نظر به خیرات و سعادات مترتّب بر ظهور آن جناب که راجع به کافّه موجودات است؛ کشف میکند و در اخبار وارده از ائمّه معصومین اشاره است بهسوی اکثر آنچه ما از امور مهمّ مترتّب بر انتظار ظهور مهدی و خصال حمیده منکشف از آن ذکر کردیم؛ چنانکه بر متتبّع در اخبار و متضلّع در آثار، کالشمس فی رائعة النهار، بسی آشکار است.
ما از جمله تو را به روایت عمّار از حضرت صادق علیه السّلام در روایت طویله حواله مینماییم که در آن ذکر شده، عبادت در دولت باطل افضل از عبارت در دولت حقّ است و ثواب و اجر در صورت اوّلی بیشتر از دوّمی است؛ چنانکه ما آن را در نجمه چهارم از عبقریّه سوّم این بساط ذکر نمودهایم؛ ذیل آن آمده: عمّار عرض کرد: الحال که عبادت در دولت باطل افضل است، دیگر آرزو نمیکنیم از اصحاب قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- باشیم.
در بیان اموری که عباد در زمان غیبت امام زمان و خلیفة الرحمان به اتیان آنها موظّفاند و چون استادنا المحدّث النوری- ضاعف اللّه فی انوار تربته- در نجم ثاقب بابی برای آنها منعقد فرموده و ضمن آن باب، چند امر از آنها را مرقوم نموده، لذا این ناچیز خوش داشتم مندرجات آن باب را بر سبیل اختصار در این تألیف و جازت شعار، طیّ چند نجمه ابراز و اظهار دارم.
فنقول مستمدا من واهب العقول.
استادنا المحدّث المزبور در باب دهم کتاب مذکور فرموده: در ذکر شمّهای از تکالیف عباد نسبت به امام عصر- صلوات اللّه علیه- و آداب بندگی و رسوم فرمانبری آنان که به فرمان و اطاعت آنجناب، سر به زیر فرود آورده، خود را عبد طاعت و ریزهخوار خوان احسان وجود عام آنجناب دانسته و آن شخص معظّم را امام و واسطه رساندن فیوضات الهی و نعم غیر متناهی دنیوی و اخروی قرار دادهاند، چراکه آن تکالیف، از آداب رسوم بندگی و لوازم احترام و توقیر، لازم آن جناب باشد که در عمل به آن، مقصدی جز این نباشد؛ هرچند برای خیرات عاجل و آجل و دخول حامل در زمره محبّین مطیعین سبب باشد یا از پیدا کردن مقدّمات وسیله به سوی آنجناب به جهت جلب منافع دنیوی و اخروی و دفع شرور ارضی و سماوی باشد که جز چنگ
زدن به دامان آنجناب و مسألت نمودن از آن ولیّ النعم به لسان استعداد و حال یا به زبان ضراعت و مقال راهی به آن جلب و دفع نیست و از آنها چند چیز بیان میشود که بعضی قلبی، بعضی جوارحی، بعضی لسانی و بعضی مالی است.
اوّل: مهموم بودن برای آن جناب علیه السّلام در ایّام غیبت و مفارقت و سبب این هم متعدّد است:
اوّل: مجرّد و مستور و محجوب بودن، دست نرسیدن به دامان وصالش، روشن نگشتن دیدگان به نور جمال او یا بودنش در میان انام و اطّلاعش بر خفایای کردار عباد در اناء لیالی و ایّام، چون انسان مدّعی وصول به درجه ایمان به جنان، نه به مجرّد قول به زبان، صادق نباشد جز آنکه محبّتش به موالیانش چنان باشد که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است.
چنانکه شیخ صدوق در امالی،(1)شیخ طوسی در امالی(2)و ابن شیرویه در فردوس نقل کردهاند: بنده ایمان نیاورده، تا اینکه من نزد او از جانش محبوبتر بوده باشم و اهل من، نزد او محبوبتر از اهل او و عترت من نزد او محبوبتر از عترت او و ذات من، نزد او محبوبتر از ذات او باشند.
سپس شخصی به عبد الرحمان، راوی حدیث، گفت: تو پیوسته حدیثی میآوری که خداوند دلها را به آن زنده میکند. شاید این مقام، اوّلین درجه ایمان باشد که محبّتش با موالیانش، مثل محبّت او با یکی از اخصّ اولاد و اقرب و اکمل ایشان، نزد او باشد و الّا عارف به خصایص ذاتی و کمالات نفسانی و نعم و احسان غیر متناهی ایشان را به عباد، کارش به حسب اندازه دانش و معرفتش به آنجا کشد که جز آن سلسله معظّمه علیهم السّلام کسی را قابل محبّت در خلق نبیند و اگر بیند بهجهت انتساب و علاقه او است؛ هرچند جزیی به آن خانواده رحمت و عظمت باشد و اگر انسان واقعا جرعهای از شربت گوارای محبّت به امام خود را چشیده، رشته قلبش حسب فطرت و ریاضت به آن
حضرت مقدّس، پیوسته کشیده؛ البتّه چنان به اقراقی مهموم شود که خواب را از چشم و لذّت را از طعام و شراب برد.
در خصال(1)و من لا یحضره الفقیه(2)از جناب صادق علیه السّلام مروی است که فرمود:
پنج نفرند که نمیخوابند، تا آنکه از آنها محبّی را شمردند که مترقّب مفارقت حبیب خود است و چنین شخصی، البتّه اگر به مفارقت مبتلا شود، همّش بیش، قلقش بیاندازه و اضطرابش زیاد میشود و خواب راحت را بالمرّه فراموش نماید که شخص به این عظمت، جلالت، بزرگی، رأفت، احسان، عطوفت و مهربانتر از هزار پدر، حاضر و ناظر است، لکن چنان در پرده حجابی از حجابهای الهی پنهان و پوشیده است که نه دستی به دامانش رسد و نه چشمی به جمالش افتد، نه از مقرّ سلطنتش خبری و نه از محلّ اقامت و رحلتش اثری دارد، هردون و خسیسی را بیند، جز آنکه سی را جز او نجوید و هر لغو و ناملایم و منکری را بشنود، جز سخنی از آنکه نخواهد جز او، کسی سخن گوید.
در عیون(3)از جناب رضا علیه السّلام مروی است که ضمن خبری متعلّق به آنجناب، فرمودند: چهبسیار مؤمنه و مؤمنی که در هنگام فقدان ماء معین؛ یعنی حضرت حجّة علیه السّلام متأسّف و حیران و محزوناند و در فقرات شریف دعای ندبه معروف که در چهار عید و روز و شب جمعه باید خواند، به این مقام اشاره شده که حاصل مضمون بعضی از آنها، بعد از ذکر پارهای از اوصاف و مناقب آنجناب- ارواحنا فداه- این است:
کاش میدانستم تو در کجا اقامت نمودی و کدام زمین و خاک تو را برگرفته؟ به رضوی جای داری یا ذی طوی؟ بر من گران است که خلق را ببینم و تو دیده نشوی و از تو، آواز و رازی نشنوم! بر من گران است که بلا به تو، نه به من، احاطه کند و ناله و
شکایتی از من به تو نرسد.
جانم فدای تو! غایبی که از ما کناره نداری! جانم فدای تو! دور شدهای که از ما دوری نگرفتی! جانم فدای تو که آرزوی هر مشتاق آرزومندی- از مرد و زن- که تو را به یاد آورند و ناله کنند. بر من گران است که بر تو بگریم و خلق از تو، دست کشیده باشند! بر من گران است بر تو جاری شود، آنچه بر ایشان جاری نشده!
آیا معینی هست که با او گریه و ناله را طولانی کنم؟ آیا جزعکنندهای هست که هرگاه که خلوتی شد، او را بر جزعش یاری کنم؟
آیا به چشمی خاشاکی رفته(1)که چشم من، او را بر آن حالت مساعدت کند؟ ای پسر احمد! آیا بهسوی تو راهی هست که به حضورت مشرّف شوند؟ آیا روز ما از تو به فردای او متّصل میشود؛ پس محظوظ شویم و بهره بریم! کی بر چشمهسارهای سیرابکننده وارد میشویم تا سیراب شویم؟ کی از آب گوارای تو سیراب میشویم که تشنگی به طول انجامید! کی صبح و شام به خدمت خواهیم رسید؟ کی تو ما را میبینی و ما تو را میبینیم، حال آنکه لوای ظفر و نصرت برافراشته شده باشد.(2)
تا آخر دعا که نمونهای است از درد دل کسی که جامی از چشمه محبّت آنجناب نوشیده و بر سزاوار است که به امثال این کلمات، درد دلی کرده و بر آتش هجرانش، کفی از آب شور پاشیده.
دوّم: ممنوع بودن آن سلطان عظیم الشأن که جامه خلافت و سلطنت ظاهره بر تمام جهانیان جز برای آن قامت معتدل، برای احدی ندوختهاند، از رتق و فتق و اجرای احکام و حدود، ابلاغ فرامین الهی، منع تعدّی و جور، اعانت ضعیف، اغاثه مظلوم و اخذ حقوق، اظهار و اعلان حقّ و ابطال و ازهاق باطل و کار ظلم و تعدّی بر آن جناب به جایی رسیده که علاوه بر گرفتن تمام لوازم سلطنت ظاهره و تسلّط بر بلاد، عباد و اموال، از خوف و بیم ظالمین، بر اظهار نفس معظّم خود متمکّن نیست.
در طول زمان تنها یا با بعضی از موالیان خاص، در براری و قفار سیر میکند، حقّ خود را در دست دیگران میبیند و حسب امر الهی صبر کرده، میگذرد، البتّه کسی که اندک غیرتی در فطرت است؛ داشته باشد، پیوسته محزون و غمگین و حالش چون حال فرزند سلطان عادلی خواهد بود که تمام احکامش به قانون معدلت و داد و بر رعایا مهربان باشد، پس مغلوب عدوّی شود که در گوشهای حبسش کند و دستش را از همهچیز کوتاه شود و آنچه میکند، جز جور و تعدّی، چیزی نباشد.
در کافی(1)و تهذیب(2)و فقیه(3)مروی است که جناب باقر علیه السّلام به عبد اللّه بن ذبیان فرمود: هیچ عیدی برای مسلمین نیست، نه قربانی و نه فطر، مگر آنکه خداوند برای آل محمد علیهم السّلام حزنی را تازه میکند.
راوی پرسید: چرا؟
فرمود: زیرا ایشان حقّ خود را در دست غیر خودشان میبینند.
سیّد جلیل علی بن طاوس رحمه اللّه در کشف المحجة(4)فرموده: ای فرزندم، محمد تو را، برادرت و هرکسی که بر کتاب من واقف شود، وصیّت میکنم بهراستی در معامله با خداوند- جلّ جلاله- و رسول او صلّی اللّه علیه و آله و حفظ وصیّت ایشان به آنچه از ظهور مولای ما مهدی- عجّل اللّه فرجه- به آن بشارت دادند، بهدرستیکه من قول و فعل بسیاری از مردم را در امر آنجناب، مخالف با عقیده و از چندراه یافتهام، از آن جمله:
من یافتهام اگر از کسی که به امامت او اعتقاد دارد، بنده، اسب، درهم و یا دیناری برود، خاطر و ظاهر او برای طلب چیز مفقود متعلّق میشود و در تحصیل آن غایت مجهود را بذل مینماید و ندیدم برای متأخّر بودن این محتشم عظیم الشأن از اصلاح اسلام و ایمان و قطع را بر کفّار و اهل عدوان، تعلّق خاطرش؛ مثل تعلّق خاطر به این
اشیای محقّر باشد. پس کسی که به آن صفات است، چگونه اعتقاد دارد به حقّ خداوند- جلّ جلاله- و حقّ رسول او عارف است و امامت او را بر آن نحوی معتقد است که موالات زیاده از اندازه را برای شرایف معالی آنجناب دعوی میکند.
از آن جمله، کسی را یافتم که ذکر میکند که به وجوب ریاست آنجناب و ضرورت ظهور و انقاد احکام امامتش معتقد است. اگر یکی از سلاطینی که مدّعی است دشمن امام او است، به او نیکی کند و احسانش را به او تمام کند؛ خاطرش به بقای این سلطان مشار الیه، متعلّق و این تعلّق، او را از طلب مهدی علیه السّلام شاغل میشود و نیز از آنچه بر او واجب است، از تمنّی عزل آن والی که بر او انعام کرده است.
از آن جمله، کسی را یافتم که وجوب سرور را بهجهت سرور آنجناب و کدور را بهجهت کدورت او دعوی میکند و میگوید: اعتقاد دارم تمام آنچه در دنیا است، از مهدی- صلوات اللّه علیه- گرفته شده و آن را ملوک و سایر ناس از دست او غصب کردند و با اینحال او را نمیبینم که برای این نهب و سلب متأثّر باشد، مثل تأثّر او، اگر سلطانی از او درهمی یا دیناری یا ملکی یا عقاری بگیرد؛ پس این کجا با وفا و معرفت خداوند- جلّ جلاله- و رسول او و معرفت اوصیا علیهم السّلام ...، تا آخر کلام شریف که از این رقم است.
مکرّر در اخبار، آنجناب را به غریب طرید وحید رانده مظلوم وصف فرمودهاند که حقّش را منکر شدهاند.
سوّم: بهدست نیامدن جادّه واسع مستقیم واضح شریعت مطهّره و انحصار راه رسیدن به آن، در راههای باریک تاریک متشتّت که در هر رهگذر آن، جمعی از دزدان داخلی دین مبین، در کمین نشسته و پیوسته شکوک و شبهات در قلوب عوام، بلکه خواص داخل کرده تا آنجا که این فرقه قلیل و عصابه مهتدی امامی یکدیگر را تکذیب، تکفیر، لعن و توهین کرده و میکنند، اعدا را بر خود خیره نمودند و پیوسته، دستهدسته از دین خداوند بیرون میروند، علمای راستین از اظهار علم خود عاجز و وعده صادقین علیهم السّلام صادق شد که خواهد آمد وقتیکه اگر مؤمن بخواهد دین خود را
نگاه دارد از نگاهداشتن جمرهای از آتش در دست مشکلتر است.
شیخ نعمانی از عمیره، دختر نفیل روایت کرده که گفت: شنیدم حسین بن علی علیهما السّلام میفرماید: آن امری که شما منتظر آنید، نخواهد شد تا اینکه بعضی از شما از بعضی بیزاری جوید و تعاند بعضی از شما در صورت بعضی و بعضی از شما به کفر بعضی شهادت دهد و بعضی از شما بعضی را لعن کند.
به آنجناب گفتم: در آنزمان خیری نیست؟
حسین علیه السّلام فرمود: تمام خیر در آنزمان است. قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- ما خروج میکند و همه آنها را دفع مینماید.(1)
نیز از جناب صادق علیه السّلام به همین مضمون خبری نقل کرده(2)و از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده که به مالک بن ضمره فرمود: ای مالک! تو چگونهای، آنگاه که شیعه چنین اختلاف کنند؟ و انگشتان مبارک را در یکدیگر داخل نمود.
گفتم: یا امیر المؤمنین! در آنزمان خیری نیست.
فرمود: تمام خیر در آنوقت است.
قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- ما خروج میکند، هفتاد مرد بر او مقدّم میشود که بر خدا و رسول دروغ میگویند؛ همه را میکشد، آنگاه ایشان را بر یک امر جمع میکند.(3)
نیز از جناب باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمود: ای شیعه آل محمد صلّی اللّه علیه و آله! هرآینه آزموده خواهید شد، آزموده شدن سرمه در چشم؛ بهدرستیکه صاحب سرمه میداند کی در چشمش سرمه ریخته میشود و نمیداند چهوقت از چشم بیرون میرود و چنین است که مرد بر جادّهای از امر ما صبح و شام میکند، حال آنکه از آن بیرون
رفته، بر جادّهای از امر ما شام و صبح میکند، حال آنکه از آن بیرون رفته.(1)
از جناب صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: و اللّه! هرآینه شکسته خواهید شد شکستن شیشه. بهدرستیکه هرآینه شیشه برمیگردد، پس عود میکند. و اللّه! هرآینه شکسته میشوید شکستن کوزه و کوزه چون شکست، برنمیگردد؛ چنانچه بود. به خدا قسم! بیخته خواهید شد، به خدا قسم! جدا خواهید شد و به خدا قسم! امتحان خواهید شد، تا آنکه جز اندکی از شما نماند و کف مبارک را خالی کردند!(2)بر این مضمون اخبار بسیاری روایت کرده است.
شیخ صدوق در کمال الدین(3)از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده که فرمود: ای گروه شیعه! گویا مثل گردش شتر گردش میکنید، چراگاه را میطلبید ولی آن را نمییابید.
نیز از آن جناب روایت کرده که به عبد الرحمان بن سبّابه فرمود: شما در آنزمان چگونه خواهید بود که بیامام هادی و بینشانه بمانید؛ بعضی از شما از بعضی بیزاری جوید، آنگاه امتحان میشوید و جدا و بیخته میگردید.(4)
نیز از سدیر صیرفی روایت کرده که گفت: من و مفضّل بن عمر و ابو بصیر و ابان بن تغلب خدمت مولای خود، امام جعفر صادق علیه السّلام داخل شدیم و دیدیم آن حضرت بر روی خاک نشسته بود و مسح خیبری دربر داشت که آستینهایش، کوتاه و از شدّت اندوه، واله بود و مانند زنی که فرزند عزیزش مرده بود؛ مانند جگر سوخته گریه میکرد، آثار حزن و محنت در روی حقجویش، ظاهر و اشک از دیدههای حقبینیش جاری بود و میگفت: ای سیّد من! غیبت تو خواب مرا برده، استراحت مرا زایل
گردانیده و سرور را از دل من ربوده است. ای سیّد من! غیبت تو مصیبت مرا، دایم و محن و نوایب را بر من پیاپی گردانید، آب دیده مرا جاری کرد، ناله و فغان و حزن را از سینه من بیرون آورد و بلاها را بر من متّصل گردانید!
سدیر گفت: چون حضرت را به آن حالت مشاهده کردیم، عقلهای ما پرواز کرد، واله و حیران شدیم و نزدیک بود دلهای ما از آن جزع، پاره گردد، گمان کردیم به آن حضرت زهر دادند یا بلیّه عظیمی از بلاهای دهر بر او حادث شده است.
عرض کردم: ای فرزند بهترین خلق! هرگز خدا چشم تو را گریان نگرداند. چه حادثهای تو را گریان کرده و چه حالتی روی داده که چنین ماتمی گرفتی؟
حضرت از شدّت غصه و گریه، آه سوزناک از دل غمناک برکشید و فرمود: امروز صبح در کتاب جفر نظر کردم و آن کتابی مشتمل بر علم منایا و بلایاست، بلاهایی که بر ما میرسد، در آنجا مذکور است و علم گذشته و آینده تا روز قیامت در آنجا خدا آن علم را مخصوص محمد و ائمّه بعد از او گردانیده است؛ در آنجا هست نگاه کردم به ولادت حضرت صاحب الامر علیه السّلام، غیبت آن حضرت و طول غیبت، درازی عمر او، ابتلای مؤمنان در زمان غیبت و بسیار شدن شکّ و شبهه در دل مردم از جهت طول غیبت، مرتد شدن اکثر مردم در دین خود و بیرون کردن ریسمان اسلام از گردن خود که حق تعالی در گردن بندگان قرار داده و لذا حزن بر من غالب شد.(1)
الخبر، برای این مقام همین خبر شریف کافی است، چون اگر تحیّر و تفرّق و ابتلای شیعه در ایّام غیبت و تولّد شکوک و شبهات در قلوب ایشان، سبب گریستن حضرت صادق علیه السّلام سالها پیش از وقوع آن و بردن خواب از چشمهای مبارکش شود، پس مؤمن مبتلا به آن حادثه عظیم و غرقشده در آن گرداب بیکرانه تاریک موّاج، به گریه و زاری، ناله و بیقراری، حزن و اندوه دایمی و تضرّع بهسوی حضرت باری- جلّ و علا- سزاوارتر است.
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 354- 352.
بدان دوّمین تکلیف قلبی، انتظار فرج آل محمد صلّی اللّه علیه و آله در هرآن و ترقّب بروز و ظهور دولت قاهره و سلطنت ظاهره مهدی آل محمد علیهم السّلام، پر شدن زمین از عدل و داد و غالب شدن دین قویم بر جمیع ادیان که خدای تعالی به نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و آله خود خبر داد و وعده فرمود، بلکه آن را به جمیع پیمبران و امم بشارت داده که چنین روزی خواهد آمد و جز خدای تعالی، کسی را پرستش نکنند و چیزی از دین نماند که از بیم احدی در پرده ستر و حجاب بماند و بلا و شدّت از حقپرستان برود. چنانکه در زیارت مهدی آل محمد علیهم السّلام است؛ السّلام علی المهدیّ الّذی وعد اللّه به الأمم ان یجمع به الکلم و یلّم به الشّعث و یملاء به الأرض عدلا و قسطا و ینجز به وعد المؤمنین؛(1)سلام بر مهدی! آنچنانی که جمیع امّتها را به او وعده داده که به وجود او کلمهها را جمع کند؛ یعنی اختلاف را از میان ببرد و دین یکی شود، پراکندگیها را به او گرد آورد زمین را بهوسیله او از عدلوداد پر کند و وعده فرجی که به مؤمنین داده، بهسبب انفاذ فرماید؛ چنانکه بیان این وظیفه به نحو وافی و طریق مستوفی در عبقریّه سابق سمت تحریر یافت.
ایضا سوّمین تکلیف، دعا کردن است برای حفظ وجود مبارک امام عصر- عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف- از شرور شیاطین انس و جنّ، طلب تعجیل نصرت و ظفر و غلبه آن جناب بر کفّار و ملحدین و منافقین که این نوعی از اظهار بندگی و رضا به آن چه خدای تعالی وعده فرموده است، که چنین گوهر گرانبهایی را در خزانه قدرت و رحمت خود پرورانده و بر چهره آن، حجاب عظمت و جلالت کشیده تا روزی که
1) المزار، شهید اوّل، ص 209؛ بحار الانوار، ج 99، ص 101.
خود مصلحت داند، آن جوهر ثمین را ظاهر و از پرتو شعاع آن، دنیا را روشن نماید و با چنان وعده منجّز حتمی در دعا، جز ادای رسم بندگی، اظهار شوق، زیادتی محبّت و ثواب و رضا به موهبت کبرای خداوندی، اثری ظاهر نباشد؛ اگرچه به غایت در دعا برای آن حضرت- صلوات اللّه علیه- در غالب اوقات تأکید و تحریص فرمودند.
سیّد جلیل، علی بن طاوس در فصل هشتم کتاب فلاح السائل(1)بعد از ذکر ترغیب در دعا برای اخوان فرموده: هرگاه اینهمه، فضل دعا برای برادران تو است، پس فضل دعا کردن برای سلطان تو چگونه خواهد بود که او سبب وجود تو است و تو اعتقاد داری اگر آن جناب نبود، خداوند تو و احدی از مکلّفین را در زمان او و زمان تو نمیآفرید و اینکه لطف وجود او- صلوات اللّه علیه- سبب است برای هرچه که تو و غیر تو درآیند و سبب است برای خیری که به آن میرسید.
پس حذر کن! آنگاه حذر کن از اینکه نفس خود یا احدی از خلایق را مقدّم بداری در ولا و دعا برای آن جناب علیه السّلام به غایت آنچه ممکن شود، مقدّم بداری. قلب و زبان خود را در دعایی برای این سلطان عظیم الشأن حاضر کن و حذر کن از اینکه اعتقاد کنی که من، این کلام را برای این گفتم که آن جناب به دعای تو محتاج است.
هیهات! اگر به این معتقد شوی، پس تو در اعتقاد و دوستی خود مریضی، بلکه این را گفتم برای اینکه حقّ عظیم آن جناب را بر تو و احسان بزرگ او را به تو بشناسانم و هرگاه پیش از دعا کردن برای نفس خود، برای او دعا کردی و برای آنکه او نزد تو عزیز است، نزدیکتر خواهد بود به آنکه خداوند- جلّ جلاله- ابواب اجابت را پیش روی تو باز نماید، زیرا ای بنده! ابواب قبول دعا را به سبب گناهان بستی. پس هرگاه برای این مولای خاص، نزد مالک احیا و اموات دعا کردی، امید است بهجهت آن وجود مقدّس، خداوند ابواب اجابت را باز نماید.
پس هنگامی که در دعا کردن برای نفس خود داخل شوی و برای آنکه در زمره اهل فضل او برایش دعا میکنی؛ رحمت خداوند- جلّ جلاله- تو را فرا میگیرد و کرم و
1) فلاح السائل، صص 45- 44.
عنایت او به تو میرسد، زیرا در دعا به حبل او چنگ زدی و نگویی من فلان و فلان را ندیدم از کسانی که ایشان را از مشایخ خود پیروی میکنی که به آنچه من میگویم، عمل کنند، و ایشان را جز غافل از مولای ما نیافتم که بهسوی جنابش- صلوات اللّه علیه- اشاره کردم. پس من به تو میگویم به آنچه به تو میگویم، عمل کن، که او حقّ واضح است و کسی که مولای ما را واگذارد و غافل شود- چنانچه ذکر نمودی- آن، غلطی واضح است ...، الخ.
نیز در کتاب مضمار در عمل ماه مبارک بعد از ذکر ادعیه سحر فرموده: از وظیفه هرشب، این است که بنده در هر دعای مبرور ابتدا نماید و در هر عمل مشکور ختم کند به ذکر کسی که اعتقاد دارد او نایب خداوند- جلّ جلاله- میان بندگان او و بلاد او است، زیرا او قیّم است به آنچه این صایم به آن محتاج است از طعام و شراب خود و غیر این از مقاصد خود، از اسبابی که به حضرت نایب از جانب ربّ الارباب متعلّق است و اینکه این صایم برای آن جناب دعا کند به آنچه سزاوار است که مثل آن جناب را به آن دعا کنند و معتقد شود منّت برای خدا و نایب او است که چگونه او را برای این مقام اهل دانستند و رتبه او را تا به این محلّ و منزلت بلند نمودند.(1)
از این کلمات شریف معلوم میشود سبب دعا برای آن جناب؛ یکی ادای رسم بندگی و تبعیّت و وفای حقّ بزرگی و جلالت و دیگری رفع موانع قبول و اجابت و فتح ابواب لطف و عنایت است.
امّا تفصیل و شرح دعاهای مأثور مختصّ به آن جناب که بعضی از آنها مطلق و بعضی مخصوص به زمانی است، پس مقداری از آن را در اینجا ذکر میکنیم. در آن کتاب هفت دعا نقل فرموده، طالب آنها به آن کتاب رجوع نماید.
1) ر. ک: اقبال الاعمال، ج 1، ص 119.
بدان چهارمین تکلیف عباد در زمان غیبت، صدقه دادن برای حفظ وجود مبارک امام عصر علیه السّلام در هروقت است به آنچه میسّر شود و ما این مطلب را در کتاب کلمه طیّبه توضیح دادیم به اینکه هر صدقهای که انسان به کسی میدهد برای هر فایده و غرضی که در نظر گرفته، یا برای نفس خود است یا برای محبوب عزیزی که نزد او گرامی است و به حسب ظاهر، اصلاح بسیاری از امور معاش و معاد او به وجود و سلامتی او متوقّف است؛ مثل معلّم ناصح، والدین، فرزند، عیال، اخوان و امثال ایشان؛ مثلا در حالت مرض یا سفر کردن یکی از ایشان بهجهت صحّت و سلامتی او صدقه میدهد و خیر آن بالاخره به خود راجع میشود، چون صحّت عالم، سبب سلامتی دین او است و سلامتی فرزند، باعث قلّت یا برطرف شدن زحمت و کلفت، بقای نام نیک او و استمرار طلب مغفرت برای او است و هکذا.
و چون به برهان عقل و نقل و وجدان، هیچ نفسی عزیزتر و گرامیتر از وجود مقدّس امام عصر- عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف- نیست، نباید باشد، بلکه محبوبتر از نفس خویش که اگر چنین نباشد در ایمان، ضعف و نقصان و در اعتقاد او، خلل و سستی است.
به اسانید معتبر از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله مروی است که فرمود: احدی از شما ایمان نیاورده، تا اینکه من و اهل بیت من نزد او محبوبتر از جان و فرزند و تمام مردم بوده باشم(1)و چگونه چنین نباشد، حال آنکه وجود، حیات، دین، عقل، صحّت، عافیت و سایر نعم ظاهری و باطنی تمام موجودات، از پرتو آن وجود مقدّس و اوصیای او- صلوات اللّه علیهم- است و چون ناموس عصر، مدار دهر، منیر آفتاب و ماه، صاحب این قصر و بارگاه، سبب آرای زمین و سیر افلاک و رونق دنیا از سمک تا سماک، حاضر در
1) ر. ک: الامالی، شیخ صدوق، ص 414؛ مناقب امیر المؤمنین، ج 2، ص 134؛ مشکاة الانوار، ص 153؛ بحار الانوار، ج 27، ص 76.
قلوب اخیار و غایب از مردمک اغیار، در این اعصار حضرت حجّة بن الحسن- صلوات اللّه علیهما- است و جامه صحّت و عافیت اندازه قامت موزون آن نفس مقدّس و شایسته قدّ معتدل آن ذات اقدس است، پس بر تمامی خودپرستان که تمامی اهتمامشان در حفظ و حراست و سلامتی نفس خویش است؛ چه رسد به آنان که جز آن وجود مقدّس، کسی را لایق هستی و سزاوار عافیت و تندرستی ندانند، لازم و متحتّم است که مقصود اولی و غرض اهمّ ایشان از چنگ زدن به دامان هر وسیله و سببی که برای بقای صحّت، استجلاب عافیت، قضای حاجت و دفع بلیّه مقرّر شده؛ چون دعا، تضرّع، تصدّق، توسّل سلامتی و حفظ آن وجود مقدّس باشد. از مضامین ادعیه سابق و آنچه ذکر نکردیم، شدّت اهتمام و تأکید در طلب حفظ و سلامتی آن وجود معظّم- ارواحنا فداه- از شرّ جنّ و انس، طول عمر و سایر نعم الهی دنیوی و اخروی معلوم میشود، بلکه گذشت که سالها قبل از ولادت آن مولود مبارک، در عقب نماز و غیر آن چنین میکردند و در وسیله فرقی میان دعا و صدقه نیست.
از اینجاست که سیّد جلیل، علی بن طاوس که افعال و اقوال او در امثال این مقام مقبول و متّبع، بلکه برهان و حجّت است، در کتاب کشف المحجة(1)بعد از وصایای چندی به فرزندش و امر به تمسّک و راستی در موالات آن جناب، فرموده: وقتی نماز حاجت میخوانی حوایج آن جناب را بر حوایج خود مقدّم دار و صدقه از جانب او را پیش از صدقه از جانب خود و از هرکس که نزد تو گرامی است، مقدّم قرار ده و نیز دعا کردن برای آن جناب را پیش از دعای برای خود؛ آن جناب را در هرچیز مقدّم دار که این عمل، وفا برای او است؛ یعنی وفا به عقد بیعت و عهد بندگی است که با او بستی و مقتضی اقبال او بر تو و احسان آن جناب بهسوی تو است ...، الخ.
در کتاب امان الاخطار،(2)ضمن دعایی که برای صدقه دادن هنگام سفر ذکر کرده، چنین فرمود: اللّهم انّ هذه لک و منک و هی صدقة عن مولانا م ح م د عجّل اللّه فرجه
و صلّی علیه بین اسفاره و حرکاته و سکناته فی ساعات لیله و نهاره و صدقة عمّا بعینه امره و ما لا یعینه و ما یضمنه و ما یخلفه.
مخفی نماند رسول خدا و ائمّه طاهرین- صلوات اللّه علیهم- بهجهت سلامتی و حفظ وجود مقدّس خود از شرّ ارضی، سمایی، جنّی و انسی و برای جلب منافع دنیوی و اخروی در صبح، شام، نیمشب، اوّل ماه و اوّل سفر و غیر این حالات و اوقات، صدقه میدادند و در آن اهتمام داشتند؛ چنانکه اخبار آن در کلمه طیّبه استیفا شده، با علم ایشان به منایا، بلایا، اجال و سایر حوادث و هرکدام برای دیگری میدادند و در این جهت، فرقی در صدقه دادن خود برای دفع بلیّه یا دادن یکی از دعایا برای دفع آن بلیّه از آن وجود مقدّس نباشد، جز اینکه اوّلی تمامی شروط تأثیر صدقه داراست و تخلّف بسیاری از آن در بسیاری از صدقه دیگران ولی این از رجحان این فعل و ادای تکلیف مانع نمیشود، پس توهّم نشود که حضرت حجّت علیه السّلام مستغنی و بینیاز، بلکه منزّه و مبرّا از صدقه رعایاست، چون این تکلیف از شؤون بندگی و ادای حقّ بزرگی و تربیت آن جناب است، لذا هرچه مقام ولی منعم، بالاتر و مرتبه رعیّت پستتر باشد، اهتمام این تکلیف و سایر آداب عبودیّت، بیشتر خواهد بود؛ چنانکه بر صاحب دانش پوشیده نیست.
بدان پنجمین تکلیف عباد در زمان غیبت، حجّ کردن و حجّ دادن به نیابت امام عصر علیه السّلام است؛ چنانکه قدیم میان شیعیان مرسوم بود و آن جناب تقریر فرمود.
قطب راوندی رحمه اللّه در کتاب خرایج(1)روایت کرده: ابو محمد دعلجی دو پسر داشت که یکی از آن دو صالح بود و به او ابو الحسن میگفتند و او مردگان را غسل میداد و پسر دیگر او محرّمات را مرتکب میشد. مردی از شیعیان به ابو محمد مذکور زری داد که
1) الخرایج و الجرائح، ج 1، صص 481- 480.
به نیابت حضرت صاحب الامر- عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف- حجّ کند؛ چنانکه در آنوقت عادت شیعیان چنین بود.
ابو محمد قدری از آن زر را به آن پسر فاسد داد و او را با خود برد که برای حضرت حجّ کند، وقتی از حجّ برگشت، نقل کرد که در موقف؛ یعنی عرفات، جوان گندمگون نیکو هیأتی را دیدم که مشغول تضرّع و ابتهال و دعا بود، چون نزدیک او رسیدم، به من التفات نمود و فرمود: ای شیخ! آیا حیا نمیکنی؟
گفتم: ای سیّد من! از چهچیز حیا کنم؟
فرمود: به تو حجّت حجّ میدهند برای آن کسی که میدانی و تو آن را به فاسقی میدهی که خمر میآشامد! نزدیک است که این چشم تو کور شود.
بعد از برگشتن، چهل روز نگذشت، مگر آنکه در همان چشمی که به آن اشاره شد، جراحتی بیرون آمد و از آن جراحت، چشمم ضایع شد.
ایضا ششمین تکلیف عباد، برخاستن برای تعظیم شنیدن اسم مبارک آن حضرت است، خصوصا اگر به اسم مبارک قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- باشد؛ چنانکه سیره تمام اصناف امامیّه- کثرهم اللّه تعالی- در جمیع بلاد از عرب، عجم، ترک، هند و دیلم بر آن مستقر شده و این خود از وجود مأخذ و اصلی برای این عمل کاشف باشد؛ اگرچه تاکنون به نظر نرسیده، لکن از چندنفر از علما و اهل اطّلاع مسموع شد که ایشان خبری در این باب دیدند.
بعضی از علما نقل کردند که این مطلب را از عالم متبحّر جلیل، سیّد عبد اللّه، سبط محدّث جزایری سؤال کردند و آن مرحوم در بعضی از تصانیف خود جواب دادند خبری دیدند که مضمون آن، این است:
روزی در مجلس حضرت صادق علیه السّلام اسم مبارک آن جناب برده شد. حضرت به
جهت تعظیم و احترام آن برخاست و در اهل سنّت این عادت برای اسم مبارک حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله مرسوم است.
سیّد احمد مفتی شافعی مکّی معاصر در سیره خود گفته: عادت بر این جاری شده که مردم چون ذکر وصف آن جناب صلّی اللّه علیه و آله را میشنوند، بهجهت تعظیم آن حضرت برمیخیزند و این برخاستن مستحسن است، چون در آن برخاستن، تعظیم پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله است و بسیاری از علمای امّت این کار را به جای آوردهاند که باید به ایشان اقتدا نمود.
حلبی از علمای اهل سنّت در سیره گفته: بعضی حکایت کردهاند امام سبکی بسیاری از علمای عصر نزد او جمع شد، پس قصیدهخوانی، کلامی را در مدح آن جناب صلّی اللّه علیه و آله خواند:
قلیل لمدح المصطفی الخطّ بالذهب***علی ورق من خطّ احسن من کتب
و ان تنهض الأشراف عند سماعه***قیاما صفوفا أو حیّا علی الرّکب
پس در اینحال امام سبکی و جمیع کسانی که در مجلس بودند، برخاست و وجد عظیمی در آن مجلس شد، انتهی.
ایضا هفتمین تکلیف عباد در ظلمات ایّام غیبت، تضرّع و مسألت از خداوند تبارک و تعالی است بهجهت حفظ ایمان و دین از تطرّق شبهات شیاطین و زنادقه مسلمین که زندقه و کفر خود را به لباسی از جمله کلمات حقّه پوشانیدهاند، چون دانه که صیّاد در زیر دام خوشهیأت و رنگی پنهان کند و پیوسته بهوسیله آن، ضعفا را صید کنند و به وسیله آن چند کلمه حقّه، اباطیل خود را در قلوب داخل کنند و چنان کار را بر اهل دیانت مشکل و مشتبه نمودند که وعدهای که صادقین علیهم السّلام دادند، راست شده.
نعمانی در غیبت(1)خود از جناب صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: بهدرستیکه
1) الغیبة، ص 169.
صاحب این امر، غیبتی دارد که در آن غیبت، متمسّک به دین خود مانند کسی است که به دست خود، خار درخت خاردار را بتراشد تا هموار شود، آنگاه زمانی اندک سر مبارک را به زیر انداختند.
سپس فرمود: بهدرستیکه صاحب این امر، غیبتی دارد. هرآینه بپرهیزد از خداوند در زمان غیبت او و هرآینه به دین خود متمسّک باشد.
از اینجهت به خواندن جملهای از دعاها امر فرمودند، جملهای از آنها را نقل میکنم و ما از جمله به نقل سه دعا اقتصار مینماییم.
دعای اوّل: شیخ نعمانی در غیبت(1)و کلینی در کافی(2)به اسانید متعدّد از زراره روایت کردند که گفت: شنیدم ابو عبد اللّه علیه السّلام میفرماید: بهدرستیکه قائم- عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف- پیش از آنکه خروج کند، غیبتی دارد.
گفتم: برای چه؟
گفت: میترسد و با دست خود به شکم مبارک اشاره فرمود.
آنگاه فرمود: ای زراره! او منتظر و کسی است که در ولادتش شک میشود. بعضی از مردم میگویند پدرش مرد و جانشینی نگذاشت، بعضی از ایشان میگویند حمل بود، عدّهای میگویند غایب است و برخی میگویند: دو سال پیش از وفات پدرش متولّد شد و او منتظر است، غیر اینکه خداوند خواسته قلوب شیعه را امتحان کند. پس در آن زمان مبطلون به شکّ میافتند.
گفتم: فدایت شوم! اگر آنزمان را درک کردم، کدام عمل را انجام دهم؟
فرمود: ای زراره! اگر آنزمان را درک کردی، این دعا را بخوان: «اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک أن لم تعرّفنی نفسک لم اعرف نبیّک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک أن لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک اللّهمّ عرّفنی حجّتک فانّک أن لم تعرّفنی حجّتک ضللت عن دینی».
آنگاه فرمود: ای زراره! از کشته شدن جوانی در مدینه لابدّ است.
گفتم: فدایت شوم! آیا آن نیست که لشکر سفیانی او را میکشد؟
فرمود: نه، لکن لشکر بنی فلان او را میکشد که خروج میکند، تا آنکه داخل مدینه میشود و مردم نمیدانند برای چه آمده، پس آن جوان را میگیرد و میکشد. چون او را به ظلم و عدوان کشت، خداوند ایشان را مهلت نمیدهد، در آن حال منتظر فرج باشید.
دعای دوّم: نیز سیّد جلیل، ابن طاوس در کتاب مهج الدعوات(1)به اسناد خود از محمد بن احمد بن ابراهیم جعفی معروف به صابونی روایت کرده که او به اسناد خود روایت کرده ضمن حدیثی که در آن، غیبت مهدی علیه السّلام ذکر شد.
راوی گفت: گفتم شیعیان تو چه کنند؟
فرمود: بر شما باد به دعا و انتظار فرج! بهدرستیکه زود است، زود است که برای شما نشانه ظاهر شود. هرگاه برای شما ظاهر شد، خداوند تبارک و تعالی را حمد کنید و به آنچه برای شما ظاهر شده متمسّک شوید.
گفتم: چه دعا بخوانم؟
فرمود: بگو: «اللّهمّ انت عرّفتنی نفسک و عرّفتنی رسولک و عرّفتنی ملائکتک و عرّفتنی نبیّک و عرّفتنی ولاة امرک اللّهمّ لا اخذ الّا ما اعطیت و لا اوّفی الّا ما وقّیت اللّهمّ لا تغیّبنی عن منازل اولیائک و لا تزغ قلبی بعد إذ هدیتنی اللّهمّ اهدنی لولایة من افترضت طاعته».
دعای سوّم: نیز سیّد در آنجا فرموده: در خواب کسی را دیدم که به من دعایی تعلیم مینماید که برای ایّام غیبت شایسته است و الفاظ آن دعا این است: «یا من فضّل ابراهیم و آل اسرائیل علی العالمین باختیاره و اظهر فی ملکوت السموات و الأرض عزّه و اقتداره و اودع محمّدا صلّی اللّه علیه و آله و اهل بیته غرایب اسراره صلّ علی محمّد و آله و اجعلنی من اعوان حجّتک علی عبادک و انصاره».(2)
دعای چهارم: شیخ صدوق در کتاب کمال الدین(1)از عبد اللّه بن سنان روایت کرده، گفت: ابو عبد اللّه علیه السّلام فرمود: زود است که شبههای به شما میرسد، پس بدون نشانه و راهنما و پیشوای هدایتکننده میمانید، در آن شبهه نجات نمییابد مگر کسی که دعای غریق را بخواند.
گفتم: دعای غریق چگونه است؟
فرمود: میگویی: یا اللّه یا رحمن یا رحیم یا مقلّب القلوب تبّت قلبی علی دینک.
گفتم: یا مقلّب القلوب و الأبصار ثبّت قلبی علی دینک. فرمود: بهدرستیکه خداوند- عزّ و جلّ- مقلّب قلوب و ابصار است، لکن چنانکه من میگویم، بگو: یا مقلّب القلوب ثبّت قلبی علی دینک.
ایضا هشتمین تکلیف عامّه رعایای حضرت صاحب الامر علیه السّلام، استمداد و استعانت و استکفا به آن جناب در هنگام شداید، اهوال، بلایا، امراض، شبهات و فتنه از اطراف، جوانب، اقارب و اجانب، راه چاره و طریق ندیدن و در تنگنای مضیق افتادن است و حلّ شبهه، رفع گریه، دفع بلیّه، سدّ خلّه و نشان دادن راه به مقصود را از آن جناب بخواهد و ایشان به آن نحوی که خود صلاح داند و تواند، به آن متوسّل مستغیث برساند؛ به حسب قدرت الهی و علوم لدنیّ ربّانی که داراست و بر حال هرکس در هر جا دانا و بر اجابت مسؤولش تواناست.
بلکه پیوسته فیضش به هرکس به اندازه قابلیّت و استعداد و مراعات صلاح نظام عباد و بلاد رسیده و میرسد و از نظر در امور رعایای خود، از مطیع، عاصی، عالم، جاهل، شریف، دنی، قوی و ضعیف غفلت نکرده و نمیکند.
خود آن جناب در توقیعی که برای شیخ مفید فرستادند، مرقوم داشتند: ما اگرچه در
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 352.
مکان خودمان منزل کردیم که از مساکن ظالمین دور است، برحسب آنچه به ما نمانده آن را خدای تعالی از صلاح برای ما و برای شیعه مؤمنین ما در آن مادامی که دولت دنیا برای فاسقین است، پس تحقیق که علم ما به خبرهای شما محیط است و هیچ چیز از اخبار شما از علم و معرفت ما به بلایی که به شما میرسد، غایب نمیشود.(1)
شیخ کلینی(2)و نعمانی(3)و دیگران به سندهای خود روایت کردند که امیر المؤمنین علیه السّلام در یکی از خطبههای طولانی خود فرمود: بار خدایا! لابدّ است که حجّتها در زمین تو برایت بوده باشد، حجّتی بعد از حجّتی بر خلق تو که ایشان را به سوی دین تو هدایت کنند و علم تو را به ایشان بیاموزند تا اتباع پراکنده نشوند و این حجج، بعضی گاهی یا ظاهرند که کسی ایشان را اطاعت نمیکند یا پنهان ترسان که مترقّب زمان ظهور خود است. اگر شخص او در حال آسایش و آرای مردم در دولت باطل از ایشان غایب است، پس علم ایشان از مردم غایب نیست و آوا یا آداب ایشان در قلوب مؤمنین گسترده شده و مؤمنین به آنها عملکنندهاند. تکذیبکنندگان به آنچه از آن وحشت دارند، انس میگیرند و مسرفین از آن ابا میکنند.
به خدا قسم! این کلامی است که بیبها کیل میشود؛ اگر کسی بود که به گوش دل خود، آن را میشنید، پس آن را میفهمید و آن را باور و پیروی میکرد و بر آن منهاج، سیر میکرد، لذا بهسبب او رستگار میشد ...، الخ.
شیخ جلیل، علی بن حسین مسعودی در کتاب اثبات الوصیّه(4)از حضرت ابی محمد، امام حسن عسکری علیه السّلام روایت کرده که آن جناب فرمود: چون حضرت صاحب متولّد شد، خداوند تبارک و تعالی دو ملک را فرستاد، پس آنجناب را برداشتند و تا سرادق عرش بردند، تا اینکه در حضور خداوند تبارک و تعالی ایستاد.
خداوند به او فرمود: مرحبا! بهوسیله تو عطا میکنم، به تو میآمرزم و به تو عذاب میکنم.
شیخ طوسی در کتاب غیبت(1)به سند معتبر از ابی القاسم حسین بن روح، نایب سوّم روایت کرده، گفت: اصحاب ما در تفویض و غیر آن اختلاف کردند. پس نزد ابی طاهر بن بلال در ایّام استقامتش رفتم؛ یعنی پیش از آنکه بعضی مذاهب باطل اختیار کند، پس آن اختلاف را به او فهماندم.
گفت: به من مهلت ده! چند روز به او مهلت دادم، آنگاه نزد او معاودت کردم.
حدیثی بیرون آورد به اسناد خود از حضرت صادق علیه السّلام که فرمود: هرگاه خدای تعالی امری را اراده نمود، آن را بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله، آنگاه امیر المؤمنین و یکیک ائمّه علیهم السّلام عرضه میدارد، تا آنکه بهسوی صاحب الزمان- عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف- منتهی شود. آنگاه بهسوی دنیا بیرون میآید و چون ملایکه اراده نمودند عملی را بهسوی خداوند- عزّ و جلّ- بالا برند، بر صاحب الزمان علیه السّلام، آنگاه بر هریک از ائمّه علیهم السّلام عرض میشود، تا اینکه بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله عرض میشود و بعد بر خداوند- عزّ و جلّ- عرض میشود. پس هرچه از جانب خداوند فرود میآید، بر دست ایشان است و آنچه بهسوی خداوند- عزّ و جلّ- بالا میرود بر دست ایشان است و بهقدر به هم زدن چشمی از خداوند- عزّ و جلّ- بینیاز نیستند.
سیّد حسین مفتی کرکی، سبط محقّق ثانی در کتاب دفع المناوات از کتاب براهین نقل کرده که او از ابی حمزه از حضرت کاظم علیه السّلام روایت نموده که گفت: شنیدم آن جناب میفرماید: ملکی نیست که خداوند او را بهجهت هر امری به زمین بفرستد، مگر آنکه به امام علیه السّلام ابتدا میکند. پس آن را بر آن جناب معروض میدارد، بهدرستی که محلّ تردّد ملایکه از جانب خداوند تبارک و تعالی، صاحب این امر است.
1) الغیبة، ص 387.
در باب سابق در حدیث ابو الوفای شیرازی گذشت که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به او فرمود:
چون درمانده و گرفتار شدی، به حجّت استغاثه کن که او تو را درمییابد و برای هر کس که به او استغاثه کند، فریادرس و پناه است.
شیخ کشّی(1)و شیخ صفّار در بصائر(2)از رمیله روایت کردهاند که گفت: در زمان امیر المؤمنین علیه السّلام تب شدیدی کردم. روز جمعه در نفس خود، خفّتی یافتم و گفتم:
چیزی را بهتر از آن نمیدانم که آبی بر خود بریزم؛ یعنی غسل کنم و در عقب امیر المؤمنین علیه السّلام نماز کنم. چنین کردم و به مسجد آمدم. چون امیر المؤمنین علیه السّلام بالای منبر برآمد، تب به من معاودت نمود. چون امیر المؤمنین علیه السّلام مراجعت نمود و داخل قصر شد، با آن جناب داخل شدم، فرمود: ای رمیله! دیدم تو را که بعضی از تو و به روایتی، پس امیر المؤمنین علیه السّلام به من ملتفت شد و فرمود: ای رمیله! چه شده بود که دیدم بعضی از اعضایت در بعضی درهم میشد؟ حالت خود را برای آن جناب نقل کردم که در آن بودم و آنچه مرا در رغبت بر نماز عقب آن جناب واداشت.
فرمود: ای رمیله! مؤمنی نیست که مریض شود مگر آنکه ما به جهت مرض او مریض میشویم، محزون نمیشود مگر آنکه به جهت حزن او محزون میشویم، دعا نمیکند مگر آنکه برایش آمین میگوییم و ساکت نمیشود مگر آنکه برایش دعا میکنیم.
گفتم: یا امیر المؤمنین! فدایت شوم! این لطف و مرحمت برای کسانی است که در این قصر جناب تواند، مرا از حال کسانی خبر ده که در اطراف زمیناند!
فرمود: ای رمیله! مؤمنی در مشرق و مغرب زمین از ما غایب نیست یا نمیشود.
نیز شیخ صدوق،(1)صفّار،(2)شیخ مفید و دیگران به سندهای بسیار از جناب باقر و صادق علیهما السّلام روایت کردهاند که فرمودند: بهدرستیکه خداوند زمین را نمیگذارد، مگر آنکه در آن عالمی باشد که زیادت و نقصان را در زمین میداند. پس اگر مؤمنین چیزی را زیاد کردند، ایشان را برمیگرداند و به روایتی آن را میاندازد و اگر کم کردند، برای ایشان تمام میکند و اگر چنین نبود، امور ایشان بر مسلمین مختلط میشد و به روایتی حقّ از باطل شناخته نمیشد، انتهی.
رقعة للأستغاثه ترجی منها الأغاثه در تحفة الزایر مجلسی رحمه اللّه و مفاتیح النجاة سبزواری، مروی است: هرکس حاجتی داشته باشد، آنچه مذکور میشود در رقعهای بنویسد و در یکی از قبور ائمّه علیهم السّلام بیندازد یا ببندد و مهر کند، خاک پاکی را گل سازد، آن را میان آن گذارد و در نهر یا چاه عمیق یا غدیر آبی اندازد که به حضرت صاحب الزمان- صلوات اللّه علیه- میرسد، او بنفسه متولّی برآوردن حاجت او میشود:
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
«کتبت یا مولای صلوات اللّه علیک مستغیثا و شکوت ما نزل بی مستجیرا باللّه عزّ و جلّ ثمّ بک من امر قدد همنی و اشغل قلبی و اطال فکری و سلبنی بعض لبی و غیّر خطیر نعمة اللّه عندی اسلمنی عند تخیّل وروده الخلیل و تبرّء منّی عند ترائی اقباله إلی الحمیم و عجزت عن دفاعه حیلتی و خاننی فی تحمّله صبری و قوّتی فلجأت فیه إلیک و توکّلت فی المسئلة للّه جلّ ثناؤه علیه و علیک فی دفاعه عنّی علما بمکانک من اللّه ربّ العالمین ولی التّدبیر و مالک الأمور و اثقابک فی المسارعة فی الشفاعة إلیه جلّ ثناؤه فی امری متیقنا لإجابته تبارک و تعالی ایاک باعطاء
سؤلی و انت یا مولای جدیر بتحقیق ظنّی و تصدیق املی فیک فی امر کذا و کذا».
به جای کذا و کذا، حاجت خود را ذکر کند یا بنویسد.
«فیما لا طاقة لی بحمله و لا صبرلی علیه و ان کنت مستحقاله و لا ضعافه بقبیح افعالی و تفریطی فی الواجبات الّتی للّه عزّ و جلّ فاغشنی یا مولای صلوات اللّه علیک عند اللّهف و قدّم المسئلة للّه عزّ و جلّ فی امری قبل حلول التلف و شماتة الأعداء فبک بسطة النّعمة علیّ و اسئل اللّه جلّ جلاله لی نصرا عزیزا و فتحا قریبا فیه بلوع الأمال و خیر المبادی و خواتیم الأعمال و الأمن من المخارف کلّها فی کلّ حال انّه جلّ ثناؤه لما یشاء فعّال و هو حسبی و نعم الوکیل فی المبدء و المآل».
آنگاه بر بالای آن نهر یا غدیر برآید بر یکی از وکلای حضرت اعتماد نماید؛ عثمان بن سعید العمری، ولد او، محمد بن عثمان، حسین بن روح و یا علی بن محمد السمّری اعتماد کند، یکی از این جماعت را ندا کند و بگوید: «یا فلان بن فلان سلام علیک اشهد انّ وفاتک فی سبیل اللّه و انّک حیّ عند اللّه مرزوق و قد خاطبتک فی حیاتک الّتی لک عند اللّه عزّ و جلّ و هذه رقعتی و حاجتی إلی مولانا علیه السّلام فسلّمها إلیه و انت الثقة الأمین».
نوشته را در نهر، چاه یا غدیر اندازد که حاجتش برآورده میشود،(1)از این خبر شریف چنین مستفاد میشود که آن چهار شخص معظّم؛ چنانکه در غیبت صغرا میان رعایا و آن جناب در عرض حوایج و رقاع و گرفتن جواب و ابلاغ توقیعات، واسطه بودند در غیبت کبرا نیز در رکاب همایون آن جناب هستند و به این منصب بزرگ مفتخر و سرافرازند.
اشارة فیها بشارة بدان از آنچه ذکر کردیم، معلوم شد خوان احسان، جود، کرم، فضل و نعم امام
1) ر. ک: بحار الانوار، ج 99، صص 235- 234؛ البلد الامین، صص 158- 157.
زمان- صلوات اللّه علیه- در هر قطری از اقطار ارض، برای هر پریشان درمانده، گمگشته وامانده، متحیّر نادان و سرگشته حیران، گسترده و باب آن باز و شارعش عام است؛ با صدق اضطرار و حاجت و عزم، با صفای طویت و اخلاص سریرت، اگر نادان است، شربت علمش بخشند، اگر گم شده است، به راهش رسانند و اگر مریض است، لباس عافیتش پوشند؛ چنانکه از سیر در حکایات و قصص گذشته ظاهر میشود.
نتیجه مقصود در این مقام اینکه حضرت صاحب الامر- صلوات اللّه علیه- حاضر در میان عباد، ناظر بر حال رعایا، قادر بر کشف بلایا و عالم بر اسرار و خفایا؛ بهجهت غیبت و ستر از مردم از منصب خلافتش عزل نشده، از لوازم و آداب ریاست الهی خود دست نکشیده و از قدرت ربّانی خویش، عجز به هم نرسانده؛ اگر بخواهد مشکلی را حلّ کند که اندر دل افتاده، بیآنکه از راه دیدن و کوشش، چیزی به آنجا رساند و اگر بخواهد دلش را به آن کتاب یا عالمی که دوای دردش نزد او است، مایل و شایق کند، گاهی به او دعا تعلیم دهد و گاهی در خواب دوای مرضش را به او آموزد.
اینکه دیده و شنیده شده که با صدق ولا و اقرار به امامت، چهبسیار شده که ارباب اضطرار و حاجت در مقام عجز و لابه و شکایت برآمدند ولی اثر اجابت و کشف بلیّه ندیدند، علاوه بر اینکه این مضطرّ، غالبا موانع دعا و قبول را داراست یا از جهت اشتباه در اضطرار است که خود را مضطرّ میداند در حالیکه نیست و خود را گمگشته و متحیّر میداند و راهش را به او نماندهاند مثل جاهل به احکام علمی که به عالمش ارجاع فرمود.
در توقیع مبارک آمده: در جواب مسایل اسحاق بن یعقوب مرقوم فرمود: امّا حوادثی که به شما روی دهد، پس در آنها به راویان احادیث ما مراجعه کنید؛ به درستی که آنها حجّت من بر شما هستند و من حجّت خدا بر ایشان هستم.(1)مادامی که جاهل دستش به عالم برسد، هرچند به مهاجرت و مسافرت باشد یا به کتاب او، در
1) ر. ک: کفایة الاحکام، ص 83؛ المحاسن، ج 1، ص 1؛ کمال الدین و تمام النعمة، ص 384؛ وسائل الشیعه، ج 27، ص 140؛ الفصول العشره، ص 10؛ الغیبة، شیخ طوسی، ص 291.
احکام خود مضطرّ نباشد. همچنین عالمی که بتواند از ظواهر و نصوص کتاب و سنّت و اجماع، حلّ مشکل و رفع شبهه و تحیّر کند، عاجز درمانده نباشد، کسانی که اسباب زندگی و معاش خویش را از حدود الهی و موازین شرعی بیرون بردند و بر آن مقدار ممدوح در شرع، اقتصار و قناعت ننمودند- بهجهت نداشتن بعضی از آنچه قوام تعیّش معلّق بر آن نیست- مضطرّ نباشند.
و هکذا از مواردی که آدمی خویشتن را عاجز مضطرّ بیند و پس از تأمّل صادقانه، خلاف آن ظاهر میشود و اگر در اضطرار صادق باشد، شاید صلاح او یا صلاح نظام کلّ، در اجابت او نباشد، چون به هر مضطرّی وعده اجابت ندادند.
بلی، جز خدای تعالی یا خلفایش کسی مضطرّ را اجابت نکند، نه آنکه هر مضطرّ را اجابت کنند و در ایّام حضور و ظهور در مدینه، مکّه، کوفه و غیر آن، از همه اصناف مضطرّین و عاجزین از موالیان و محبّین غالبا بودند و بسیار بود که سؤال میکردند و اجابت نمیشد. چنان نبود که هر عاجز، در هرزمان، هرچه میخواست به او دهند و اضطرارش را رع نمایند، زیرا این، مورث اختلال نظام و برداشتن اجرها و ثوابهای عظیم جزیل اصحاب بلا و مصایب است که بعد از مشاهده آن در روز جزا، آرزو کنند کاش گوشت بدنهای ایشان را در دنیا با قیچی بریده بودند ولی خدای تعالی با آن قدرت کامل، غنای مطلق و علم محیط به ذرّات و جزییّات موجودات، با بندگان خود چنین نکرده بود.
بالجمله تکلیف رعیّت آن جناب صلّی اللّه علیه و آله در ایّام غیبت، پس از اضطرار و حاجت و دست نرسیدن به آنچه خود معیّن فرمودند و قرار دادند، برای رفع تحیّر و قضای حاجت؛ توسّل و استغاثه به آن جناب و خواستن حاجت خویش از ایشان است و این که آن جناب را عالم و قادر بر انجاح مرام بداند و معتقد باشد، البتّه در صورتی که موانع در آن نباشد، بلکه آن جناب را سبب و واسطه رسیدن هر خیر و برطرف شدن و نیامدن هر شرّ و بلایی بداند، حسب این مضامین اخبار بسیاری است که به بعضی از آنها اشاره شد، انتهی.
تذییل فیه تأویل در کمال الدین(1)و غیبت طوسی(2)از حضرت باقر علیه السّلام روایت نمودهاند: مراد از آب جاری گوارا که در آیه شریفه إِنْ أَصْبَحَ ماؤُکُمْ غَوْراً فَمَنْ یَأْتِیکُمْ بِماءٍ مَعِینٍ(3)است، وجود مقدّس ولیّ عصر- عجل اللّه تعالی فرجه- میباشد. همانطور که سبب ظاهری حیات هرچیز از انسان، حیوان، نبات، جماد، اجسام علوی و سفلی به نصّ آیه مبارکه و استمساک بعضی از اجزای بعضی را و بقای ترکیب و مزاج آنها، آب است؛ سبب باطنی حیات هرچیز به نحو اعلی، اتمّ، اکمل و اشرف وجود امام است علیه السّلام و آفتاب بیآب نتواند چیزی را تربیت کند؛ پس به آن محتاج است و آن وجود در تربیت و تکمیل و افاضه خیر، محتاج به غیر نباشد، با عقول و نفوس و ارواح آن کند که این دو با جسمانیّات کنند.
بالجمله جز آن شخص معظّم- صلوات اللّه علیه- و آبای گرامیاش، نجات، مفزع، ملاذ و کهفی برای بندگان نیست؛ چنانکه خود در زیارت وجود مقدّس که امر فرموده بخوانیم، فرمود: فلا نجاة و لا مفزع الّا انتم. بر هرکس لازم است خود را به وسیلهای، به آنجا رساند و آن وسیله همان گریه، زاری، نافله، بیقراری، او را در زیارت خواندن، تضرّع و مسألت است، بلکه عمده، بیرون آمدن از حالت و صفات و کرداری است که مکروه طبع شریف آن جناب میباشد و دانستن و اطاعت کردن محبوبات و مرضیّ او که نیست مگر آنچه مکروه و مرضیّ خداوند و رسول اکرم او صلّی اللّه علیه و آله است.
بیشتر آنها در کتاب و سنّت، مشروح و مبیّن، بلکه جمله در مقام وضوح به حدّ ضرورت رسیده و پس از آن، برداشتن همّی از آن جناب، چون عمده غرض از بعثت آن
جناب، مثل سایر حجج علیهم السّلام، تکمیل دین، آموختن شرایع، برگرداندن سرکشان متمرّدان نزد مولای حقیقی خود و نمایاندن راه به گمشدگان در وادی ضلالت است که بیشتر اهتمام ایشان در آن و تحمّل همه مصایب و ناملایمات برای آن بوده است.
در تفسیر عسکری علیه السّلام(1)مروی است که حقتعالی به حضرت موسی علیه السّلام وحی کرد اگر یک نفر از کسانی که از درگاه من گریخته یا از ساحت عزّتم، گمشده باشد، بهسوی من برگردانی، برای تو از صد سال عبادت بهتر است که روزها، روزه باشی و شبها برای عبادت بر پا ایستاده باشی.
موسی گفت: آن بنده گریخته، کدام است؟
فرمود: گناهکاران و آنان که فرمان مرا نمیبرند.
پرسید: گمشده کیست؟
فرمود: جاهل به امام زمانش. امامش را به او بشناساند یا کسی که بعد از شناختن امامش از او غایب باشد؛ یعنی به شریعت دین او جاهل باشد. پس شریعت و آنچه به وسیله آن پروردگار خود را عبادت کند به او بشناساند و بهسبب آن به خوشنودی او برسد.
هرکس گناهکاری را از معصیتی نادم کند و توبه دهد، کلفتی را از آن حضرت برداشته و همّی را از جنابش برطرف نموده، همچنین اگر منکر صانعی یا رسالتی یا امامتی را توحید یا ایمان یا اسلام آموخته، یا مسایلی را به احکام دینی تعلیم نموده، هرچند اندک باشد یا کسی را از ظلمات ریا، نفاق، شبهه، حرص، طمع، حقد، حسد، حبّ دنیا، جاه و ریاست بیرون کشیده و به نور اخلاص، یقین، زهد، قناعت، الفت، محبّت و بغض دنیا رسانده که هر جزیی از آن، رفع همّی از آنجناب
1) تفسیر امام العسکری، ص 342؛ ر. ک: منیة المرید فی ادب المفید، ص 16؛ الجواهر النیة فی احادیث القدسیه، ص 77؛ بحار الانوار، ج 2، ص 4.
و وسیلهای بزرگ است.
و پس از آن، برداشتن همّی از هموم موالیان و محبّین آن جناب علیه السّلام که باعث همّ خود آن جناب است؛ چنانکه در خبر رمیله گذشت.
پس همّ گرسنه، تشنه، برهنه، مریض، وامانده، مقروض، مظلوم، گمشده، بیعیال، بیمسکن و یا شایق زیارت و حجّی را بردارد که سبب رفع همّ و سرور امام زمان علیه السّلام شود و نزد آن جناب وسیلهای باشد، برای قضای حوایج و انجاح مآرب خود باشد و نشر فضایل و مناقب آن جناب و آبای گرامیاش علیهم السّلام به گفتن و نوشتن و به شعر درآوردن، نظیر اینهاست.
سیّد اجلّ، علی بن عبد الحمید نیلی در کتاب انوار المضیئة بعد از ذکر جملهای از معجزات حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله گفت: من میگویم: قسم به پروردگار خودم! که در اثنای این کتاب بودم، این فضایل عظیم و این معجزات کریم را جمع میکردم که عارضهای بر من عارض شد که با آن درد طاقت نداشتم سر خود را نگاه دارم، هرگاه سر خود را بلند میکردم، مرا میانداخت و هرگاه میایستادم، مرا میخوابانید، دلم تنگ شد و ترسیدم از تمام کردن آنچه در صدد آن هستم، ممنوع شوم، پس ملهم شدم به اینکه گفتم: بار خدایا! به حقّ محمد بنده تو و پیغمبر تو صلّی اللّه علیه و آله صاحب این فضایل و به حقّ آل معصومین او، بر جمیع آنها صلوات بفرست و از من برگردان آنچه از این مرض در من است. به حقّ خداوند عظیم! کلامم تمام نشده بود که آن عارضه بالمرّه رفت و گویا هرگز نبود، برخاستم؛ چنانکه بندی از پایم برداشته شد.
سیّد بن طاوس رحمه اللّه در کشف المحجّه(1)ضمن وصیّت به فرزندش، محمد فرمود: چون خبر ولادت تو به من رسید، در مشهد حسین علیه السّلام بودم. در حضور خداوند- جلّ جلاله- برخاستم در مقام ذلّ و انکسار و شکر برای آنچه از ولادت تو از سرور و نیکیها به من تشریف نمود، به امر خداوند- جلّ جلاله- تو را بنده مولای ما مهدی- صلوات اللّه علیه- گرداندم و تو را بر او معلّق کردم و بسیار
1) کشف المهجة لثمرة المهجة، صص 152- 151.
شده که هنگام نزول حادثه بر تو به آن جناب محتاج شدیم و آن جناب را در چندین مقامات، در خواب دیدم که خود قضای حوایج تو را با انعام بزرگی در حقّ من و در حقّ تو متولّی شد که وصف کردن آن نمیرسد؛ پس بوده باش در موالات آن جناب، وفا کردن برای او و تعلّق خاطر به او به قدر مراد خداوند- جلّ جلاله-، مراد رسول و آبای او و مراد آن جناب از تو- صلوات اللّه علیهم اجمعین- بوده باشد؛ انتهی.
ختمة للعبقریّة ذکریها للأهداء حریّة بدان مناسب است این عبقریّه را به ذکر یکی از توسّلات مأثوره مجرّب شیخ مقدّم ابو عبد اللّه سلیمان بن حسن صهرشتی، تلمیذ شیخ طوسی در قبس المصباح ختم کنیم؛ چنانکه در بحار(1)نقل کرده: از شیخ ابو عبد اللّه حسین بن حسن بن بابویه رضی اللّه عنه در ری، سنه چهارصد و چهل شنیدم که از عمّ خود ابی جعفر محمد بن علی بن بابویه رحمه اللّه روایت میکرد که گفت: بعضی از مشایخ قمیّین به من خبر داد، اندوه سختی بر من وارد و طاقتم سست و ضعیف شد در نفسم سهل نبود که آن را برای احدی از اهل و اخوان خود افشا کنم، پس خوابیدم در حالیکه چنین مغموم بودم؛ مردی را دیدم که خوشرو و با جامهای نیکو و بوی خوش بود. گمان کردم از مشایخ قمییّن است که نزد ایشان قرائت میکردم. در نفس خود گفتم؛ تا کی رنج و مشقّت کنم و همّ و غمّ خود را برای احدی از اخوانم افشا نکنم و او شیخی از مشایخ علماست، این را برای او ذکر میکنم شاید نزد او فرجی بیابم.
او به من ابتدا کرد و فرمود: در آنچه به آن گرفتار شدی بهسوی خداوند تبارک و تعالی مراجعه کن و به صاحب الزمان- صلوات اللّه علیه- استعانت بجوی و او را برای خود، مفزع بگیر، زیرا او معینی نیکو عصمت اولیای مؤمنین خود است، آنگاه دست
1) بحار الانوار، ج 91، ص 31.
راست مرا گرفت و گفت: او را زیارت کن، بر او سلام کن و از او سؤال نما که حاجت تو نزد خداوند برایت شفاعت کند.
به او گفتم: به من تعلیم کن که چگونه بگویم؟ به تحقیق همّی که در آن هستم، هر زیارت و دعا این را از خاطرم برد. آه سردی کشید و گفت: لا حول و لا قوّة الّا باللّه، به دست خود، سینه مرا مسح کرد و گفت: خدا کافی تو است و بر تو باکی نیست! تطهیر کن و دو رکعت نماز به جای آور! آنگاه بایست در حالیکه زیر آسمان و رو به قبله باشی، بگو: «سلام اللّه الکامل التام الشامل العامّ و صلواته الدائمّة و برکاته القائمة علی حجّة اللّه و ولیّه فی ارضه و بلاده و خلیفته علی خلقه و عباده سلالة النبوّة و بقیّة العترة و الصفوة صاحب الزمان و مظهر الأیمان و معلن احکام القرآن مطهّر الأرض و ناشر العدل فی الطّول و العرض الحجّة القائم المهدی و الأمام المنتظر المرضیّ الطاهرین الائمّة الطاهرین الوصیّ بن الأوصیاء المرضیّین الهادی المعصوم بن الهداة المعصومین.
السلام علیک یا امام المسلمین و المؤمنین السلام علیک یا وارث علم النبیّین و مستودع حکمة الوصیّین السلام علیک یا عصمة الدین السلام علیک یا معزّ المؤمنین المستضعفین السلام علیک یا مذلّ الکافرین المتکبّرین الظالمین السلام علیک یا مولای یا صاحب الزمان یابن امیر المؤمنین و ابن فاطمة الزهراء سیّدة نساء العالمین السلام علیک یابن الائمّة الحجج علی الخلق اجمعین السلام علیک یا مولای سلام مخلص لک فی الولاء اشهد انّک الأمام المهدی قولا و فعلا و انّک الّذی تملاء الأرض قسطا و عدلا عجّل اللّه فرجک و سهّل مخرجک و قرّب زمانک و کثّر انصارک و اعوانک و انجز لک موعدک و هو اصدق القائلین و نرید ان نمنّ علی الّذین استضعفوا فی الأرض و نجعلهم ائمّة و نجعلهم الوارثین یا مولای حاجتی کذا و کذا فاشفع لی فی نجاحها» و به جای لفظ کذا حاجت خود را ذکر کن و بخواه آنچه میخواهی.
گفت: سپس بیدار شدم، در حالیکه به روح و فرج یقین داشتم و از شب، مقداری
مانده بود که وسعتی داشت، پس مبادرت کردم و آنچه را به من آموخته بود، نوشتم از خوف آنکه آن را فراموش کنم، آنگاه تطهیر کردم، زیر آسمان آمدم و دو رکعت نماز خواندم. در رکعت اوّل بعد از حمد چنانکه برایم تعیین نموده بود إِنَّا فَتَحْنا و در رکعت دوّم بعد از حمد، إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ(1)را خواندم. چون سلام گفتم، در حالیکه رو به قبله بودم و زیارت کردم.
آنگاه حاجت خود را خواستم و به مولای خود، صاحب الزمان- عجّل اللّه تعالی فرجه- استغاثه کردم، سجده شکر کردم و در آن دعا را طول دادم، تا آنکه از فوت نماز شب ترسیدم. آنگاه برخاستم و نماز مقرّری خود را خواندم و به تعقیب بعد از نماز صبح مشغول شدم، در محراب خود نشستم و دعا میکردم.
قسم به خداوند! آفتاب طلوع نکرد، تا آنکه فرج من، از آنچه در آن بودم، رسید و در بقیّه عمرم به من مثل آن عود نکرد و احدی از مردم ندانستند چه بود آن امری که مرا درهمّ انداخت، تا امروز و منّت خدای راست، له الحمد کثیرا.(2)
سیّد بن طاوس این زیارت را در مصباح الزایر با اختلاف جزیی و بدون تعیین سوره و شیخ کفعمی در بلد الامین(3)با سوره نقل کرده و پیش از نماز و زیارت، غسلی نیز ذکر کرده است.
توسّل مخطور به دعای مأثور بدان یکی از طرق توسّل به حضرت ختمی مرتبت و آل طاهرین آن بزرگوار، خبری است که استادنا المحدّث النوری- زاد اللّه فی انوار ترتبه- آن را در کتاب دار السلام از کتاب حبل المتین که در معاجز بعد از دفن امیر المؤمنین علیه السّلام است، از بعضی از موثّقین
نقل فرموده که گفته:
من به حجّ بیت اللّه الحرام رفته بودم و در مکّه معظّمه محتاج شدم که مبلغ زیادی را استقراض نمایم. پس برایم میسّر نشد و بالاخره مأیوس شدم. در این خصوص با بعضی از صلحا مشورت کردم، او مرا امر نمود و به خواندن دعای کمیل معروف در شب جمعه در مکان خلوتی و خوابیدن بعد از فراغت از آن فرمود: خداوند متعال بعد از به جای آوردن این عمل، حاجت تو را دوا خواهد فرمود. به آنچه فرمود، عمل نمودم.
آن شب در خواب حضرت امیر علیه السّلام را دیدم که به من فرمود: به سیّد محمد صادق، سبط مولی الفاضل المبجل، ملّا محمد ظاهر قمی بگو: در مکّه معظّمه اقامت نما که قدر، منزلت، شرف و عزّت تو در اینجا زیاد خواهد شد و بعد از اینکه این رسالت را به آن سیّد محترم تبلیغ نمودی حاجتت روا خواهد شد.
از خواب بیدار شده، خدمت سیّد مشرّف شده، رسالت خود را تبلیغ نمودم و چون من این بشارت را به آن جناب دادم، ایشان در خصوص استقراض آن وجه کلّی که به قرض آن محتاج بودم با بعضی از تجّار مذاکره نموده و از برکت حضرت امیر علیه السّلام مقصدوم حاصل شد و به اخذ از آن تاجر، وجه کلّی را بر سبیل استقراض نایل گردیدم.
اصابة فی رفع غرابة بدان از جمله غرایب این است که علّامه مجلسی رحمه اللّه در وجیزه در ترجمه کمیل بن زیاد نخعی که راوی دعای کمیل معروف است، فرموده: او مجهول یا ممدوح است و این فرمایش آن بزرگوار، درباره کمیل از اغرب غرایب است، چراکه عدالت آن جناب، از چیزهایی است که مخدرّات در تحت حجال به آن حدیث مینمایند و به عدالت و وثاقت او مخالف و مؤالف متّفقاند.
ذهبی که از عظمای رجالیّین عامّه است، درباره او گفته: کمیل بن زیاد بن نهیک بن هیثم النخعی از علی علیه السّلام و غیر او روایت مینماید و با حضرتش در صفّین حاضر بوده؛
«و کان شریفا مطاعا ثقة عائدا علی تشیّعه قلیل الحدیث قتله الحجّاج».(1)
این ناچیز گوید: بهسوی ذهبی عامّی نظر کن، با آنکه به تشیّع کمیل اعتراف نموده که خود این، نقص عظیمی نزد عامّه است، درباره او اعتراف نموده به اینکه او ثقة است و اگر علّامه مجلسی رحمه اللّه از فرموده خود، چنین اعتذار نماید که توثیق کمیل را از علمای رجال شیعی مذهب، من واقف نشدم؛ جوابش این است که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام او را از جانب خود بر هیت عامل قرار داد که بلدی در کنار فرات است؛ چنانکه ابن ابی الحدید(2)در شرح خود بر نهج البلاغه، به این تصریح نموده و این عظیمترین برهان بر عدالت و وثاقت کمیل بن زیاد رحمه اللّه است؛ زیرا معقول نیست آن حضرت غیر عادل و ثقه را ضابط بر نفوس و اعراض مسلمانان مسلّط نماید و او را بر اموال و احکام شرعی و مرافعات و سیاسات ایشان ولایت دهد.
اگر از تمام اینها چشم بپوشیم، آیا توثیق امیر علیه السّلام از او، کمتر از توثیق رجالیّین است و آن بزرگوار، کمیل را از ثقات خود شمرده، بنابر روایات طویل که در کافی است که آن جناب به کاتب خود، عبید اللّه بن ابی رافع فرمود: ده نفر از ثقات مرا حاضر کن!
عبید اللّه عرض کرد: آنها را نام ببر تا حاضر سازم.
حضرت ده نفر را نام برد که یکی از آنها کمیل بود.(3)
در بیان نبذی از آیات کریمه که تنزیلا یا تأویلا بر علایم ظهور آن نور موفور السرور دلالت دارند و در آن چند نجمه است.
علی بن ابراهیم در تفسیر(1)خود از ابی الجارود، او از باقر علیه السّلام در خصوص قول خدای تعالی روایت نموده: إِنَّ اللَّهَ قادِرٌ عَلی أَنْ یُنَزِّلَ آیَةً(2)بهدرستیکه خدای تعالی قادر است بر اینکه آیتی نازل گرداند.
آن حضرت فرمود: خدای تعالی بعد از این در آخر الزمان، آیات و علامات چندی به تو مینماید. از آن جمله دابّة الارض، دجّال، فرود آمدن عیسی علیه السّلام از آسمان و طلوع آفتاب از مغرب است.
ایضا از ابی الجارود، او از آن حضرت در خصوص قول خدای؛ قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلی أَنْ یَبْعَثَ عَلَیْکُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِکُمْ(3)روایت نموده که مراد از عذاب، دجّال و صیحه است. معنی آیه، این است که بگو خداوند کردگار قادر است از بالای سر شما، بر شما عذاب بفرستد.
أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِکُمْ(1)قادر است از زیر پای شما بر شما عذاب بفرستد. آن حضرت فرمود: مراد از این عذاب، فرو بردن زمین است.
أَوْ یَلْبِسَکُمْ شِیَعاً؛ قادر است لباس اختلاف نمودن در خصوص دین را به شما بپوشاند.
آن حضرت فرمود: در خصوص دین با یکدیگر اختلاف نمایید و یکدیگر را قدح و ذمّ نمایید وَ یُذِیقَ بَعْضَکُمْ بَأْسَ بَعْضٍ(2)قادر است به بعضی از شما شدّت و حدّت بعضی دیگر را بچشاند. آن حضرت فرمود: بعضی از شما، بعضی را بکشد و همه اینها میان اهل قبیلهای خواهد شد.(3)
ایضا علی بن ابراهیم در تفسیر(4)آیه شریفه حَتَّی إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ(5)از پدرش، او از محمد بن فضیل، او از پدرش و او از امام باقر علیه السّلام روایت نموده که خدمت آن حضرت عرض کردم: فدایت شوم! به ما چنین نقل شده از آل جعفر یک نفر و از بنی عبّاس دو نفر به سلطنت خواهد رسید، آیا از علم این مطلب، چیزی به تو رسیده است؟
فرمود: آل جعفر چیزی نیستند و چیزی هم در دست ایشان نخواهد شد، لکن برای بنی عبّاس سلطنتی طولانی است. در ایّام آن سلطنت، کسانی که به ایشان دورند، نسبت به خودشان و آنانی که نزدیکاند، دور حساب میکنند و سلطنتشان صعب و مشکل است و در آن اندک چیزی نیست؛ یعنی نسبت به رعیّت عدل و وفا نمیباشد، بلکه مرتکب جور و بیداد میشوند.
مدّتی بدین نحو میگذرانند تا وقتیکه از مکر خدا مطمئن و از عقاب وی خاطر جمع شوند. آنوقت در اموراتشان اختلال و اغتشاش به هم میرسد، دولتشان به نوعی
پایمال میشود و بزرگی میانشان نمیباشد که پراکندگان ایشان را دور سرش جمع نماید. این معنی قول خدای تعالی است.
عرض کردم: فدایت شوم! آنچه فرمودی، کی واقع خواهد شد؟
فرمود: آگاه باش! وقت معیّنی برای این امر نزد ما نیست، لکن وقتی ما چیزی را به شما خبر دادیم و آن هم، چنانکه گفته بودیم تحقّق به هم رساند؛ آنوقت بگویید خدا و رسول او راست گفتهاند و اگر به خلاف گفته ما درآمد، باز بگویید خدا و رسول او راست گفتهاند تا دو اجر به شما داده شود. لکن زمانی که احتیاج، شدّت به هم رسانید و بعضی از خلایق بعضی دیگر را انکار نمودند، آنوقت صبح و شام منتظر ظهور این امر باشید.
عرض کردم: فدایت شوم! احتیاج را فهمیدم، لکن مراد از انکار خلایق چیست؟
فرمود: این است که مردی برای حاجتی نزد برادر دینی خود میآید؛ برادرش با وی ملاقات میکند. به غیر طریقی که پیشتر میگردد و با وی سخن میگوید به غیر سخنانی که پیشتر میگفت؛ یعنی وقتی فهمید به او احتیاج دارد و حاجت خود را اظهار نمود، هرآینه از او کنارهجویی مینماید و به شأنش اعتنا نمیکند.
ایضا در تفسیر علی بن ابراهیم(1)از ابی الجارود و او از امام باقر علیه السّلام در خصوص قول خدای عزّ و جلّ: قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَتاکُمْ عَذابُهُ بَیاتاً(2)
یعنی شب و روز ما ذا یَسْتَعْجِلُ مِنْهُ الْمُجْرِمُونَ(3)روایت نموده که آن حضرت فرمود: مراد از عذاب در این آیه، عذابی است که آخر زمان به فاسقان اهل قبله؛ یعنی اهل اسلام نازل میشود، در حالیکه میگویند عذاب بر ما نازل نخواهد شد.(4)
ایضا از ابن ابی الجارود و او از امام باقر علیه السّلام در تفسیر قول خدای تعالی: وَ لَوْ تَری إِذْ فَزِعُوا فَلا فَوْتَ(1)روایت نموده که آن حضرت فرمود: فزع و بیم ایشان بهسبب صدایی است که از آسمان شنیده میشود؛ معنی آیه این است که اگر ایشان را ببینی در حالی که از صدایی که از آسمان میرسد؛ فزغ و اضطراب میکند، هرآینه امر شدیدی خواهی دید، پس با گریختن یا غیر آن، از عذاب الهی خلاص نخواهند شد.
در تفسیر قول خدای عزّ و جلّ: وَ أُخِذُوا مِنْ مَکانٍ قَرِیبٍ(2)فرمود: زمین، ایشان را از زیر قدمهایشان فرو میبرد. ظاهر معنی، این است که ایشان از مکانی گرفته میشوند که به زمین نزدیکتر است.(3)
علّامه مجلسی در بحار(4)برای این حدیث، بیانی ایراد نموده و فرموده: بیضاوی گفته: فزع و بیم ایشان هنگام مردن، در حشر و یا در روز دعوای بدر است و جواب او انداخته شده، تقدیر کلام این است: لرایت امرا فظیعا و معنی فَلا فَوْتَ این است که از عذاب خدا با گریختن و غیر آن نمیتوانند رها شوند.
وَ أُخِذُوا مِنْ مَکانٍ قَرِیبٍ(5)یعنی ایشان را از روی زمین گرفته، زیر خاک میگذارند، با اینکه از موقف حساب به آتش جهنّم یا از صحرای بدر به قلیب برده میشوند. وَ أَنَّی لَهُمُ التَّناوُشُ(6)یعنی آنها کجا به سهولت و آسانی ایمان را اخذ میکنند.
صاحب کشّاف گفته: از ابن عبّاس مروی است این آیه در خصوص خسف بیدا؛ یعنی فرو بردن زمین لشکر سفیانی را نازل شده است.
شیخ امین الدین طبرسی از ابی حمزه ثمالی نقل نموده که گفته: از علی بن الحسین علیه السّلام
و حسن بن علی علیه السّلام شنیدم، میفرمودند: مراد از قول خدای عزّ و جلّ: وَ أُخِذُوا مِنْ مَکانٍ قَرِیبٍ(1)لشکری است که در بیابان از زیر قدمهایشان گرفته شده، به زمین فرو میروند.
شیخ شرف الدین نجفی در کتاب کنز الفواید(2)از محمد بن عیّاش، او از محمد بن حسن بن علی بن صبّاح مداینی، او از حسن بن محمد بن شعیب، او از موسی بن عمران بن یزید، او از ابی عمیر، او از ابی منصور بن یونس، او از اسماعیل بن جابر، او از ابی خالد کابلی و او از امام باقر علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- بیرون میآید، تا اینکه به من میرسد و آن جایی در یک منزلی مکّه است که الآن به مرّ الظهران مشهور است، در آنجا به او خبر میرسد حاکمی که در مکّه معیّن کرده بودی، کشته شد.
وقتی این خبر را میشنود، به سوی ایشان برمیگردد، دعوا میکند و بیش از این، چیزی نمیکند. بعد از آن میرود و خلایق را دعوت میکند تا به بیدا میرسد، در آن حال لشکری از جانب سفیانی بیرون آیند و خدای تعالی به زمین امر میفرماید که ایشان را از پاهایشان فرو کشد.
این، معنی قول خدای تعالی: وَ لَوْ تَری إِذْ فَزِعُوا فَلا فَوْتَ وَ أُخِذُوا مِنْ مَکانٍ قَرِیبٍ وَ قالُوا آمَنَّا بِهِ(3)است؛ یعنی میگویند به قیام قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- ایمان آوردیم و آن را تصدیق کردیم. وَ قَدْ کَفَرُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ(4)حال آنکه پیش از این
قیام، او را انکار نمودهاند. وَ یَقْذِفُونَ بِالْغَیْبِ مِنْ مَکانٍ بَعِیدٍ(1).
در تفسیر علی بن ابراهیم،(2)سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ؛ عذابی را پرسید که واقعشدنی است و گفت: این عذاب بر چه کسانی واقع خواهد شد؟
خدای تعالی فرمود: بر کافران.
علی بن ابراهیم گوید: معنی آیه را از حضرت امام باقر علیه السّلام پرسیدند، فرمود: مراد از عذاب، آتشی است که از سمت مغرب بیرون میآید و ملکی از ملایکه آن را از پس میراند، تا آنکه به محلّه طایفه بنی سعد بن همام میرسد، نزد مسجد ایشان میایستد، همه خانههای بنی امیّه را با اهل و سکنه آنها میسوزاند و هیچ خانهای از خانههای بنی هاشم را که در آنجا به آل محمد ستم و تعدّی نمودهاند و ایشان را در آنجا کشتهاند؛ باقی نمیگذارد مگر اینکه سوخته شود. و اینکه گفتم مهدی- عجل اللّه تعالی فرجه- است؛ یعنی از علامات ظهور وی است یا اینکه هنگام ظهورش روی خواهد داد.
شیخ صدوق در کتاب کمال الدین(3)از پدرش، او از حمیری، او از احمد بن هلال، او از ابن محبوب، او از ایّوب علا در یکجا و ایشان از محمد بن مسلم روایت کردهاند که او گفته: از امام صادق علیه السّلام شنیدم، میفرمود: علامات چندی برای قیام قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- از جانب پروردگار عالم برای مؤمنان قرار داده شده است.
عرض کردم: خدای تعالی مرا فدای تو گرداند! آنها چیستند؟
فرمود: قول خدای تعالی است: وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ؛ یعنی پیش از ظهور قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- شما مؤمنان را امتحان میکنیم؛ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ(1).
آن حضرت در تأویل آیه شریفه فرمود: خداوند عالم میفرماید: مؤمنان را امتحان میکنیم با ترسیدن از سلاطین بنی فلان در اواخر سلطنتشان، با گرسنگی که سبب گرانی نرخهاست، با نقصان به هم رسانیدن اموال که بهسبب کسادی تجارتهاست، با نقصان به هم رسانیدن نفوس خلایق که بهسبب مرگ ناگهانی است، با ناقص شدن ثمرات که بهسبب قلّت ربع و زراعت و قلّت برکت آنهاست و به تعجیل فرج. مژده ده به کسانی که به این مصایب صبر میکنند!
بعد از آن فرمود: یا محمد! اینکه گفتم داخل تأویل است و خداوند عزّ و جلّ میفرماید: وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ(2)یعنی جز خدای تعالی و کسانی که علم در دلهایشان راسخ و محکم است کسی تأویل آن را نمیداند.(3)
العبقری الحسان ؛ ج7 ؛ ص141
بن حفص و او از ابی بصیر روایت کرده، او گفته: از امام باقر علیه السّلام در خصوص قول خدای عزّ و جلّ: إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ آیَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِینَ(4)شنیدم، که میفرمود: خدای تعالی این علامت را از آسمان بر ایشان نازل خواهد نمود.
عرض کردم: ایشان چه کسانی هستند؟
فرمود: بنی امیّه و اتباع ایشان.
عرض کردم: آن آیه و علامت چیست؟
فرمود: ایستادن آفتاب از ظهر تا عصر است و نمایان شدن رو و سینه مردی در جرم
آفتاب، در حالیکه خلایق، او را با حسب و نسب میشناسند. این قضیّه در زمان سفیانی واقع میشود، در این وقت، هلاکت او و ضلالت قومش اتّفاق خواهد افتاد.
ترجمه آیه کریمه این است: اگر بخواهیم، آیت و علامتی از آسمان بر ایشان نازل میگردانیم، پس گردنهای ایشان در پیش آن پست میشود؛ یعنی همه در مقابل آن، عاجز و ذلیل میمانند.
در تفسیر عیّاشی(1)از عجلان و او از ابی صالح روایت نموده، او گفته: از امام صادق علیه السّلام شنیدم که میفرمود: شبها و روزها نمیگذرند، تا اینکه منادی از آسمان ندا کند: ای اهل حقّ، از اهل باطل جدا شوید! و ای اهل باطل، از اهل حقّ سوا باشید! در این حال از یکدیگر جدا میشوند و تمیز مییابند.
راوی گوید: عرض کردم: آیا بعد از این، باز دو فرقه به هم مخلوط میشوند به نوعی که از یکدیگر جدا نباشد؟
فرمود: نه، زیرا خداوند عالمیان در کتاب کریم میفرماید: ما کانَ اللَّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتَّی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ(2)خدای تعالی مؤمن را با حالتی که شما هستید، نمیگذارد، تا اینکه بد را از خوب جدا گرداند.
ایضا از جابر جعفی و او از امام باقر علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت در تأویل آیه شریفه فَاخْتَلَفَ الْأَحْزابُ مِنْ بَیْنِهِمْ فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ مَشْهَدِ یَوْمٍ عَظِیمٍ(3)میفرمود: پارهای از طایفهها باهم مخالفت کردند، پس وای بر کافران! از شرّ حاضر شدن روز بزرگ که روز جنگ سفیانی باشد. در جای خود بنشین و دست و پا مجنبان!
تا وقتیکه آن علامتهایی که برایت ذکر میکنم، ببینی. در سالی که جفت نیست؛ مانند یکم، سوّم و پنجم. نداکننده را میبینی که در دمشق ندا میکند، دهی از دهات آن به زمین فرو میرود و قدری از مسجد آنجا خراب میشود. وقتی دیدی لشکر ترکان از دمشق گذشتند، هرآینه رو میآورند تا در جزیرهای فرود میآیند و در مکّه منزل میکنند، آن سال در همه بلاد عرب محاربه و اختلاف واقع میگردد.
در این وقت اهل شام با سه بیدق؛ بیدق اصهب، بیدق ابقع و بیدق سفیانی با طایفه بنی ذنب الحمار که به قبیله بنی ذنب الحمار، خروج میکنند و ایشان را به نوعی به قتل میرساند که هرگز مانند آن واقع نشده باشد، مردی از قبیله بنی ذنب الحمار با جمعیّت و استعداد از دمشق میرسد، پس سفیانی او را با جمعیّتاش به قتل میرساند.(1)
ایضا در کتاب الغیبه(2)از ابن عقده، او از محمد بن فضل، او از ابن فضّال، او از ثعلبه، او از معمّر بن یحیی، او از داود جاجی و او از امام باقر علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود آیه فَاخْتَلَفَ الْأَحْزابُ مِنْ بَیْنِهِمْ*(3)را از امیر المؤمنین علیه السّلام پرسیدند، فرمود:
منتظر مشاهده باشید.
عرض کردم: یا امیر المؤمنین! آنها چیستند؟
فرمود: اختلافی که میان اهل شام واقع میشود، بیدقهای سیاهاند که از خراسان میآیند و اضطرابی در ماه رمضان است.
یکی عرض کرد: اضطراب ماه رمضان چیست؟
فرمود: آیا قول خدای عزّ و جلّ را در قرآن مجید نشنیدهاید؛ إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیْهِمْ
مِنَ السَّماءِ آیَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِینَ(1)هرگاه بخواهیم هرآینه از آسمان آیت و علامتی، بر ایشان نازل میگردانیم و گردنهای ایشان در پیش این آیه، پست و خاضع و خاشع میشوند. آن آیت، صدایی است که از آسمان میرسد، آنچنان صدایی است که از شدّت مهابتش دختر با عفّت را از پس پرده بیرون، خوابیده را بیدار و بیدار را مضطرب گرداند.
ایضا ابن عقده از حسین، او از ابن سبّابه، او از عمران بن میثم و او از عبایة بن ربعی روایت نموده، او گفته: خدمت امیر المؤمنین علیه السّلام داخل شدم در حالیکه من پنجمین پنج نفر و به حسب سن از ایشان کوچکتر بودم، از آن حضرت شنیدم، میفرمود:
برادرم رسول خدا فرمود: من ختمکننده هزار پیغمبرم و تو ختمکننده هزار وصیّ هستی و به چیزهایی مکلّف شدهای که ایشان به آنها مکلّف نشده بودند.
راوی گوید: عرض کردم: بنابر فضایلی که داری، این قوم در حقّ تو انصاف نمیکند.
فرمود: ای پسر برادرم! مطلبم آن نیست که تو میگویی، سوگند به پروردگار عالم! هزار کلمه میدانم که غیراز من و محمد کسی آنها را نمیداند.
هرآینه مردم آیهای در کتاب خدای تعالی میخوانند و به مفادّ آن برنمیخورند و این است: وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ کانُوا بِآیاتِنا لا یُوقِنُونَ(2)یعنی وقتی قول بر ایشان واقع شد، دابّهای از زمین بر ایشان بیرون آوردیم که عبارت از امیر المؤمنین علیه السّلام باشد، آن دابّه با ایشان سخن میگوید؛ به درستی که خلایق نسبت به آیات و علامات ما در مقام یقین نیستند.
بعد از آن گفت: آیا از آخر سلطنت بنی فلان به شما خبر دهم؟
عرض کردیم: آری بفرما یا امیر المؤمنین!
فرمود: آخر سلطنشان وقتی است که قومی از قریش نفس حرام را در روز حرام و در بلد حرام؛ یعنی نفس محترم را در روز محترم به قتل رسانند. ظاهر این است که
مراد از نفس محترم، نفس زکیّه، روز محترم، روز جمعه و بلد محترم، مکّه معظّمه باشد.
بعد از آن فرمود: سوگند به آن خدایی که دانه را شکافته و انسان را خلق کرده هرآینه بعد از قتل نفس محترم، جز یازده شب سلطنتی برای انسان نمیباشد.
عرض کردیم: آیا این پیش از آن یا بعد از آن، امر دیگری واقع خواهد شد؟
فرمود: در ماه رمضان صیحهای میرسد که خوابیده را بیدار میکند، بیدار را به فزع و اضطراب و دختر مستوره را از منزلش بیرون میآورد.(1)
ایضا ابن عقده، او از محمد بن فضل و سعدان بن اسحاق و احمد بن حسین بن عبد الملک و محمد بن احمد، در یکجا و ایشان از ابن محبوب محمد بن ابراهیم گفته که کلینی از علی بن ابراهیم، او از پدرش و محمد بن یحیی، ایشان از علی بن عیسی و علی بن محمد و غیر او، ایشان از سهل در یکجا او از ابن محبوب، او از عمرو بن ابی المقدام و او از جابر که گفته:
حضرت باقر علیه السّلام در تفسیر آیه شریفه یا أَیُّهَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً لِما مَعَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلی أَدْبارِها(2)فرمود: ای جابر! به زمین بچسب، در جای خود بنشین و دست و پایت را مجنبان! تا وقتیکه آن علامتها و نشانهها را که الآن برایت ذکر میکنم، ببینی؛ اگر عمر تو آنها را دریابد، اوّل آنها اختلاف بنی عبّاس باهم است و نمیبینم که تو آن زمان را دریابی، لکن بعد از من اینها را نقل کن. نداکننده از آسمان ندا میکند، صدای فتح از سمت دمشق به شما میآید، دهی از دهات شام که جابیه نام دارد به زمین فرو میرود و طایفهای از مسجد دمشق- که سمت دست راست است- میافتد و طایفهای از ناحیه ترک خروج میکند و عقب آن، هرج و مرج اهل روم واقع میشود و برادران ما که از طایفه ترکاند، رو میآورند، تا اینکه در نهر جزیره فرود میآیند، نیز طایفهای از اهل روم که خروج
کرده، رو میآورند تا در رمله فرود میآیند.
یا جابر! آن سال در تمام سرزمین مغرب، اختلاف بسیار هست. پس اوّل سرزمین، از بلاد مغرب شام است. اهل آنجا در آنوقت باهم اختلاف میکنند و زیر سه بیدق اصهب، سفیانی و ابقع، سه گروه میشوند.
امّا بیدق سفیانی به ابقع برمیخورد و میجنگد، سفیانی او و لشکرش را به قتل میرساند و اصهب را هم میکشد. بعد از آن، مقصدش عراق میشود و لشکرش به سمت قرمیسا میگذرد، پس با اهل آنجا قتال میکند و صدهزار نفر از جبّاران و ظالمان آنجا را به قتل میرسانند. سفیانی لشکری هفتادهزار نفری را بر سر کوفه میفرستد، عدّهای از اهل آنجا را به دار میکشند و عدّهای را اسیر میکنند.
وقتی ایشان در این کار میباشند، ناگاه بیدقها با سرعت تمام از جانب خراسان رو میآورند و چندنفر از اصحاب قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- با ایشان میباشند. بعد از آن، مردی از غلامان اهل کوفه با چندنفر مرد ضعیف به قصد جنگ و قتال بیرون میروند. سردار لشکر سفیانی میان حیره و کوفه او را میکشد. بعد سفیانی، لشکری به سمت مدینه میفرستد.
سپس مهدی از آنجا به سمت مکّه معظّمه فرار میکند و خبر فرارش به سردار لشکر سفیانی میرسد. او از پی آن حضرت لشکر میفرستد ولی به او نمیرسد، تا این که داخل مکّه میشود، در حالیکه مانند موسی بن عمران ترسان و منتظر است و بزرگ لشکر سفیانی با لشکرش در بیدا فرود میآیند و آن نام بیابان همواری میان مکّه و مدینه است؛ در آن حال منادی از آسمان صدا میکند. ای بیدا! این قوم را هلاک گردان! آن بیابان ایشان را فرو میکشد و جز سه نفر از ایشان خلاص نمیشود که خدای تعالی روهای ایشان را به سمت پشتشان برمیگرداند، این آیه در خصوص آنها نازل شده است.(1)
ایضا ابن عقده از احمد بن یوسف، او از ابن مهران، او از ابن بطاینی و او از ابی بصیر
1) الغیبة، محمد بن ابراهیم نعمانی، ص 282- 279.
روایت کرده، او گفته: از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم از تفسیر قول خدای عزّ و جلّ:
سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُ(1)پرسیدند؛ یعنی بعد از این آیات و علامات خود را در اطراف عالم و هم در نفسهای ایشان به ایشان مینماییم تا به ایشان ظاهر شود او حقّ است.
آن حضرت در جواب سایل فرمود: خدا در نفسهای خودشان مسخ را به ایشان بنماید؛ یعنی ایشان را از جمله مسوخات میگرداند و در اطراف عالم، نقصان و تنکیرند؛ پس قدرت خدای تعالی را هم در آفاق و هم در نفسهای خود میبینند.
مراد از قول خدای تعالی: حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُ(2)خروج قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- است و آن از جانب خدای عزّ و جلّ حق است، خلایق آن را خواهند دید و چارهای از خروج نیست، باید خروج کند.(3)
ایضا در بحار(4)از ابن عقده، او از علی بن حسین، او از علی بن مهزیار، او از حمّاد بن عیسی، او از حسین بن بختیار و او از ابی بصیر روایت کرده، او گفته: خدمت حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: در قول خدای عزّ و جلّ: عَذابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ(5)عذاب خزی دنیا چیست؟ فرمود: یا ابا بصیر! کدام خزی و خواری از این شدیدتر باشد که مرد در خانه و حجله خود میان برادرانش نشسته باشد، ناگاه چند نفر گریبان پاره نموده، نزد او داخل شوند، گریه کنند و از ایشان پرسیده شود این گریه برای چیست؟ ایشان بگویند: فلان شخص در همین ساعت مسخ گردید.
راوی گوید: عرض کردم: این، پیش از قیام قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- خواهد شد یا بعد از آن؟
فرمود: پیش از آن.
ایضا محمد بن همام، او از فزاری، او از ابن ابی الخطّاب، او از حسین بن علی و او از امام صادق علیه السّلام در خصوص قول خدای تعالی: سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ(1)سؤال نمود؛ یعنی سؤالکننده از عذابی که شدنی است، روایت نموده که آن حضرت فرمود: تأویلش این است که عذابی میآید؛ یعنی آتشی که در آن ثویه که نام جایی است، واقع میشود تا به کناسه بنی اسد منتهی میشود تا اینکه به قبیله ثقیف میگذرد و کشتهای که آل محمد صلّی اللّه علیه و آله او را کشتهاند، نمیگذارد مگر اینکه او را میسوزاند و این پیش از خروج قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- است.(2)
نیز از ابن عقده، او از علی بن حسین، او از محمد بن خالد احتم، او از ابن بکیر، او از ثعلبه، او از زراره، او از حمران بن اعین و او از ابی جعفر محمد بن علی در خصوص قول خدای تعالی: ثُمَّ قَضی أَجَلًا وَ أَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ(3)روایت کرده که آن حضرت فرمود: اجلّ دو قسمت است؛ یکی اجلّ محتوم و دیگری موقوف.
حمران عرض کرد: اجلّ محتوم کدام است؟
فرمود: آن است که غیراز آن واقع نمیشود؛ یعنی تغییر در آن راه نمییابد.
بعد از آن عرض کرد: اجلّ موقوف چیست؟
فرمود: چیزی است که خدای تعالی در آن مشیّتی دارد و اگر بخواهد آن را تبدیل میکند. حمران عرض کرد: من امیدوارم اجلّ سفیانی و خروج آن از جمله موقوفات باشد؛ یعنی تغییر یابد و واقع نشود.
فرمود: چنین نیست که میگویی، به خدا سوگند! هرآینه از جمله محتومات است.(1)
ایضا از ابن عقده، او از علی بن حسن تیملی، او از عمرو بن عثمان، او از ابن محبوب و او از عبد اللّه بن سنان روایت کرده، او گفته: خدمت امام صادق علیه السّلام بودم، از مردی همدانی شنیدم، گفت: جماعت اهل سنّت ما را سرزنش میکنند و میگویند: شما چنان گمان دارید که نداکنندهای از آسمان به نام صاحب این امر، ندا خواهد کرد؟
وقتی آن مرد این سخن را گفت، صادق علیه السّلام تکیه کرده بود؛ در آنحال برخاست و نشست.
بعد از آن فرمود: این سخن را که خواهم گفت، از زبان من نقل نکنید، بلکه از زبان پدرم روایت نمایید و اگر از زبان پدرم نقل کنید، در این باب بر شما حرجی نیست. پس شهادت میدهم بر اینکه از پدرم شنیدم، میفرمود: به خدا سوگند! هرآینه این امر در کتاب خدای تعالی آشکار است؛ چنانکه میفرماید: إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ آیَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِینَ(2)اگر بخواهیم آیتی از آسمان بر ایشان نازل میگردانیم، پس گردنهای همه خلایق به آن آیت، خضوع و فروتنی مینمایند.
آن حضرت فرمود: در این روز، کسی روی زمین نمیماند مگر اینکه آیت، در پیش خضوع و فروتنی میکند. وقتی آن روز شد و اهل زمین این صدا را از آسمان شنیدند، ایمان میآورند. آن صدا این است: آگاه شوید! بهدرستیکه حقّ با علی علیه السّلام و شیعیان او است. وقتی فردای آن روز شد، ابلیس- لعنة اللّه علیه- به هوا بلند میشود به حدّی که از نظرهای اهل زمین پنهان میشود و بعد ندا میکند:
آگاه شوید! بهدرستیکه حقّ با عثمان بن عفّان و شیعه او است، زیرا با ظلم و ستم کشته شد، پس از او خونخواهی کنید.
در آن حال خداوند عالم مؤمنان را بر سر قول حقّ و اعتقاد صحیح، ثابتقدم میگرداند و آن ندای اولی است. در این روز کسانی که در دلهایشان مرض هست، به شکّ میافتند. به خدا سوگند! آن مرض عداوت ماست، در این وقت از ما تبرّی میکنند، به ما نسبت میدهند و میگویند: منادی اوّل سحری از سحرهای این اهل بیت است.
بعد از آن، حضرت این آیه را تلاوت فرمود: وَ إِنْ یَرَوْا آیَةً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ(1)اگر ایشان آیت و معجزهای ببینند، هرآینه میگویند، این سحری است که همیشه در ایشان بوده است.(2)
نیز از ابن عقده، او از علی بن حسن، او از پدرش، او از محمد بن خالد، او از ثعلبة بن میمون و او از عبد الرحمان بن مسلمه روایت نموده، او گفته: خدمت امام صادق علیه السّلام عرض کردم: اهل سنّت ما را سرزنش میکنند و میگویند: به اعتقاد شما، دو نداست؛ بنابراین از کجا ندای حقّ از ندای باطل تمیز داده میشود؟
آن حضرت فرمود: شما به ایشان چه جوابی دادید؟
عرض کردم: چیزی نمیگوییم.
فرمود: به ایشان بگویید: ندای حقّ را کسی تصدیق میکند که پیش از وقوعش، به آن اعتقاد نموده است.
خدای عزّ و جلّ فرمود: فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ(3)آیا کسی که هدایتکننده است لایقتر است که از او تبعیّت نمایند؟ کسی که هدایتکننده است، لایق است که خلایق تابع او شوند، مگر اینکه خود او را دیگری هدایت نماید. شما را چه شده که اینگونه حکم میکنید؛ یعنی قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- که هدایتکننده است، لایق است که خلایق تابع او شوند، نه دیگری.(4)
در بیان برخی از اخبار مفصّله وارده در علایم عامّه که برای ظهور نور موفور السرور، حضرت بقیّة اللّه امام العصر و الزمان- عجّل اللّه فرجه الشریف- نشانه هستند و در آن چند نجمه است.
محدّث کاشانی در کتاب صافی از علی بن ابراهیم قمی از ابن عبّاس روایت کرده که او گفته: در حجّة الوداع با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله حجّ کردیم. آن حضرت حلقه باب کعبه را گرفته، بهسوی ما متوجّه گشته، فرمود: آیا شما را به علامات و اشراط ساعت خبر ندهم؟
در آنوقت نزدیکترین مردم به آن حضرت، سلمان بود. عرض کرد: آری، یا رسول اللّه!
حضرت فرمود: از اشراط ساعت، ضایع کردن نماز، متابعت کردن شهوات، میل به هوای نفس، تعظیم صاحبان مال و فروختن دین به دنیا است. در آنوقت دل مؤمن در اندرون او گداخته شود؛ مانند نمک در آب، از آن سبب که منکر را ببیند و نتواند آن را تغییر دهد.
سلمان عرض کرد: یا رسول اللّه! این امر خواهد شد؟
فرمود: آری، یا سلمان! به حقّ کسی که جانم در دست او است! در آنوقت امیران
جابر و وزیران فاسق و عرفای ظالم و امنای خائن بر مردم والی گردند.
سپس سلمان عرض کرد: یا رسول اللّه! این امر خواهد شد؟
فرمود: آری، یا سلمان! به حقّ کسی که جانم در دست او است. در آنوقت منکر معروف، معروف منکر، خائن امین و امین خائن خواهد بود، کاذب را تصدیق و صادق را تکذیب کنند.
سلمان عرض کرد: یا رسول اللّه! این امر خواهد شد؟
فرمود: آری، یا سلمان! به حقّ کسی که جانم در دست او است. در آنوقت امیری زنان، مشورت با کنیزان و نشستن کودکان بر منبرها خواهد بود، دروغ را ظرافت دانند و زکات را به غرامت برند، فیء را به غنیمت دانند، به پدر و مادر جفا کنند، صدّیق را برنجانند و ستارهای دنبالهدار طلوع کند.
سلمان عرض کرد: یا رسول اللّه! این امر خواهد شد؟
فرمود: آری، یا سلمان! به حقّ کسی که جانم در دست او است! در آنوقت زن با مرد در تجارت مشارکت نماید، در غیر وقت باران آید، مردمان کریم را ناقص و مردمان فقیر را حقیر شمارند و بازارها کساد شود؛ چنانکه یکی گوید: نفروختم و دیگری گوید: سودی نبردم. پس کسی را نبینی، مگر آنکه خدا را مذمّت کند.
سلمان عرض کرد: یا رسول اللّه! این امر خواهد شد؟
فرمود: آری، یا سلمان! به حقّ آن کسی که جان من در دست او است! در آنوقت گروهی بر ایشان والی شود که اگر تکلّم کنند، ایشان را بکشند و اگر سکوت نمایند عرض و مالشان را مباح کنند، تا آنکه فیء ایشان را ببرند، حرمتشان را پایمال کنند، خونشان را بریزند و قلوبشان را پر از خوف و دغل نمایند، پس ایشان را مگر خایف و ترسان و هراسان نبینی.
سلمان عرض کرد: یا رسول اللّه! این امر خواهد شد؟
فرمود: آری، یا سلمان! به حقّ کسی که جانم دست او است! در آنوقت چیزی از مشرق و چیزی از مغرب آورده شود که امّت مرا گمراه کند، پس وای بر ضعفای امّت
من! و وای بر ایشان! از خدا، به صغیری رحم نکنند، کبیری را احترام ننمایند و از تقصیر کاری عفو نکنند، بدنشان به بدن انسان و قلوبشان به قلوب شیطان ماند.
سلمان عرض کرد: یا رسول اللّه! این امر خواهد شد؟
فرمود: آری، یا سلمان! به حقّ کسی که جانم به دست او است! در آنوقت مردان به مردان و زنان به زنان اکتفا نمایند، بر پسران امرد چنان غارت برند که بر دختران و کنیزان در خانه اهلشان غارت بزند، مردان به زنان و زنان به مردان شبیه شوند و زنان بر اسبهای زیندار سوار شوند، لعنت خدا بر آنها باد!
سلمان عرض کرد: یا رسول اللّه این امر خواهد شد؟
فرمود: آری، یا سلمان! به حقّ کسی که جانم به دست او است! در آنوقت مسجدها را مانند بیع و کنایس طلاکاری کنند، قرآنها را زیور نمایند، منارهها را بلند کنند، صفوف جماعت بسیار، دلهای ایشان پر از بغض و زبانهایشان مختلف باشد.
سلمان عرض کرد: یا رسول اللّه! این امر خواهد شد؟
فرمود: آری، یا سلمان! به حقّ کسی که جانم به دست او است! در آنوقت گروهی مردان امّت من به طلا زینت کنند، حریر و دیباج پوشند و پوست پلنگ به کار برند.
سلمان عرض کرد: یا رسول اللّه این امر خواهد شد؟
فرمود: آری، یا سلمان! به حقّ کسی که جانم به دست او است در آنوقت ربا ظاهر و رشوه شایع گردد، دین پست و دنیا بلند شود.
سلمان عرض کرد: یا رسول اللّه این امر خواهد شد؟
فرمود: آری، یا سلمان! به حقّ کسی که جانم به دست او است! در آنوقت طلاق بسیار گردد. برای خدا اقامه حدّی نشود و به خدا ضرری نرساند، در آنوقت اغنیا برای نزهت حجّ کنند، اوساط برای تجارت حجّ کنند و فقرا برای ریا و سمعت و شهرت حجّ کنند. در آنوقت اقوامی باشند که قرآن را برای غیر خدا بیاموزند و آن را مزمار گیرند، گروهی هستند که برای غیر خدا نفقه کنند و اولاد زنا بسیار شود. قرآن را به صورت غنا خوانند و به دنیا تهافت کنند.
سلمان گفت: یا رسول اللّه! این امر خواهد شد؟
فرمود: آری، یا سلمان! به حقّ کسی که جانم به دست اوست در آنوقت محارم را هتک و معاصی را کسب نمایند، اشرار بر اخیار مسلّط شوند، دروغ فاش شود و لجاجت ظاهر گردد، فاقه فاش شود و به لباس مباهات کنند، در غیر وقت، باران آید، آلات لهو و لعب را نیکو شمارند و امر به معروف و نهی از منکر را، منکر انگارند، در آنزمان مؤمن از کنیز ذلیلتر باشد و قاریان و عابدان یکدیگر را ملامت کنند، پس آنها باشند که در ملکوت آسمانها به ایشان ارجاس و انجاس نامند.
سلمان گوید: عرض کردم: یا رسول اللّه! این امر خواهد شد؟
فرمود: آری، یا سلمان! به حقّ کسی که جانم به دست اوست در آنوقت غنی بر فقیر رحم نکند، حتّی سایل میان دو جمعه از مردم سؤال کند و کسی را نیابد که در کفش چیزی گذارد.
سلمان عرض کرد: یا رسول اللّه! این امر خواهد شد؟ فرمود: آری، به حقّ کسی که جانم به دست او است در آنوقت ربیضه تکلّم کند.
سلمان عرض کرد: یا رسول اللّه! پدر و مادرم فدایت! ربیضه چیست؟
فرمود: کسی که تکلّم نمیکرد، در امر عامّه تکلّم کند. پس، به جز قلیلی درنگ نکند که زمین صدا کند، صدا کردنی. هر طایفه چنان گمان کنند که این، آواز ناحیه او بوده.
سپس مکث نمایند آنقدر که خدا خواهد و در مکث خود، مکث نمایند. آنگاه زمین، فلزهای جگر خود را که از طلا و نقره باشد برای ایشان بیندازد.
آنگاه به سوی ستونها اشاره کرد و فرمود: مانند اینها، در آن روز طلا یا نقره سودی نکند و این است معنی قول خدای تعالی که فرموده: فَقَدْ جاءَ أَشْراطُها(1)...، الخ.
1) سوره محمد: آیه 18.
در بحار از کتاب جامع الاخبار نقل کرده که جابر بن عبد اللّه انصاری روایت نموده:
در خدمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به حجّ الوداع رفتم. وقتی آن حضرت واجبات حجّ را به جا آورد؛ آنگاه به کعبه آمد که با آن وداع نماید. از حلقه درش گرفت، به آواز بلند، صدای ایّها النّاس از او درآمد. همه اهل مسجد و اهل بازار در آنجا جمع شدند.
آن حضرت فرمود: ای مردم بشنوید! بهدرستیکه من الآن به شما چیزهایی را خبر میدهم که بعد از این، شدنی است. کسانی که در اینجا حاضرند اینها را به کسانی که غایباند، برسانند. بعد از آن، حضرت گریست، طوریکه همه حضّار بهسبب گریه او گریستند.
وقتی از گریه فارغ و ساکت شد، فرمود: بدانید خدا شما را رحمت کند! مثل شما در این روز تا صد و چهل سال بعد، مانند برگی است که در آن خار نباشد؛ دویست سال بعد از آن، خار و برگ آن، هردو میباشد؛ یعنی گاه لذّت و نعمت و استراحت و گاه مشقّت میباشد و بعد از آن خار بدون برگ میباشد؛ یعنی مشقّت محض بدون استراحت، طوریکه در آنزمان دیده نمیشود مگر پادشاه ظالم جابر. مالدار خسیس و بخیل، عالمی که راغب مال دنیا است، فقیری که بسیار دروغگو است، پیری که بسیار فاجر است، طفلی که بسیار بیحیاست و یا زنی که بسیار احمق است.
سپس آن حضرت گریست، در آنحال سلمان فارسی از جای خود برخاست و عرض کرد: یا رسول اللّه! به ما خبر ده اینها کی واقع خواهد شد؟
فرمود: یا سلمان! وقتی علمای شما قلیل شدند و قاریان شما رفتند؛ یعنی فانی شدند، وقتی زکات دادن را قطع نمودید، منکرات را آشکارا ساختید، صداها را در مساجد خود بلند گردید، دنیا را به بالای سر خود داشتید، علم را زیر پاهای خود انداختید، دروغ گفتن را حدیث خود قرار دادید، غیبت را برای خود میوه شمردید و حرام را غنیمت دانستید، وقتی بزرگ شما به کوچک خود رحم و کوچک شما به بزرگتان
تعظیم نکرد. در اینوقت لعنت بر شما نازل و جنگ شدید واقع میشود و از دین جز نامی در زبانهای شما چیزی باقی نمیماند.
وقتیکه این خصلتها به شما داده شد، آن وقت به وزیدن باد سرخ، مسخ شدن و یا به باریدن سنگ منتظر باشید. مصدّق این سخن من، این آیه در کتاب خدای عزّ و جلّ است: قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلی أَنْ یَبْعَثَ عَلَیْکُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِکُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِکُمْ أَوْ یَلْبِسَکُمْ شِیَعاً وَ یُذِیقَ بَعْضَکُمْ بَأْسَ بَعْضٍ انْظُرْ کَیْفَ نُصَرِّفُ الْآیاتِ لَعَلَّهُمْ یَفْقَهُونَ(1)به ایشان بگو خدای تعالی، قادر است از بالای سر شما یا از سمت زیر پای شما عذابی بفرستد و یا شما را چند طایفه مخالف باهم کند و به بعضی از شما شدّت جنگ بعضی دیگر را. نگاه کن ببین چگونه آیات علامات را میگردانیم برای اینکه ایشان متنبّه شوند و بفهمند، تا اینکه از بیراهه ضلالت به شاهراه هدایت برگردند.
در آن اثنا جماعتی از صحابه از جایشان برخاستند و گفتند: یا رسول اللّه! به ما خبر ده این حادثه کی واقع خواهد شد؟
فرمود: وقتی نمازها را از وقت آنها تأخیر کردند، به شهوات نفس و شراب خوردن مشغول شدند، به پدران و مادران دشنام دادند، گمراهی را به حدّی رسانیدند که حرام را غنیمت و زکات دادن را ضرر شمردند، وقتی مرد از زنش اطاعت و به همسایهاش جفا کرد وقتی قطع ارحام و رحم از دلهای بزرگان زایل و حیای کوچکان گم شد، بنای عمارتها را محکم و به غلامان و کنیزان ظلم کردند، با خواهش نفس شهادت دادند و حکّام شرع با جور حکم کردند، مرد به پدرش دشنام داد، به برادرش حسد و رشک نمود، شرکا با خیانت معامله کردند.
وقتی وفادار میان خلایق قلیل و زنا مشهور و شایع شد، مردان با زینت زنان مزیّن گردیدند، مقنعه حیا از سرهای زنان برداشته شد و کبر در دلها به جنبش آمد؛ چنانکه از هر در و عمل به سنّتها کم شد، معصیّتها آشکار و امور عظیم در دین، خفیف و سهل انگاشته شدند و مدح و ثنا را با مال طلبیدند؛ یعنی مال را
1) سوره انعام: آیه 65.
دادند برای اینکه مدح شوند. وقتی مال را تغنّی صرف کردند، به دنیا مشغول شدند و از آخرت باز ماندند، ورع، کم و هرج و مرج بسیار، مؤمن ذلیل و منافق عزیز شد، مسجدهایشان با اذان معمور میشود، دلهایشان بهسبب استخفاف قرآن از ایمان خالی میباشد و از ایشان هرگونه خواری به مؤمن میرسد.
در این زمان، رویهای آنها، رویهای آدمیان و دلهایشان مانند دلهای شیاطین است، کلامشان از عسل شیرینتر و دلهایشان از حنظل تلختر است، ایشان گرگهایند که لباس آدمی پوشیدهاند.
روزی نمیشود مگر اینکه خدای تعالی در آن روز به ایشان خطا بنموده، میفرماید: آیا به من افترا میگویید، بر من جرأت نموده، معصیت میکنید: أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ(1)آیا چنان گمان نمودهاید ما شما را عبث خلق کردهایم و بهسوی من برنمیگردید. به عزّت و جلال خودم سوگند! اگر نبودند کسانی که با اخلاص مرا عبادت میکنند، هرآینه طرفة العینی به کسانی که به معصیتم مرتکب میشوند، مهلت نمیدادم. هرگاه ورع صاحبان ورع از بندگان من نبود، هرآینه قطرهای باران از آسمان نازل نمیکردم و یک برگ سبز نمیرویاندم.
تعجّب باشد از قومی که اموالشان را معبود خود قرار دادهاند و آرزوهای آنها طولانی و عمرهایشان کوتاه شده، ایشان چنان طمع دارند که به همسایگی مولای خود؛ یعنی خداوند عالم برسند و جز با عمل و بندگی نمیرسند و عمل هم جز با عقل تمام نمیشود.
در بحار از ابن عبّاس روایت نموده، گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: وقتی پروردگار من، مرا به معراج برد، ناگاه ندا رسید: یا محمد!
1) سوره مؤمنون: آیه 115.
عرض کردم: لبیک ای پروردگار عظیم الشأن من! لبیک!
سپس به من وحی فرمود: یا محمد! ملایکه عالم بالا، سر سه چیز باهم مخاصمه نمودند.
عرض کردم: پروردگارا من در این باب علم ندارم.
فرمود: یا محمد! چرا از میان آدمیان برای خود وزیر، برادر، وصی تعیین نکردی؟
عرض کردم: ای پروردگار! چه کسی را تعیین نمایم؟ تو برایم وصی اختیار کن!
به من وحی نمود: یا محمد! از آدمیان علی بن ابی طالب علیه السّلام را برایت برگزیدم و پسندیدهام.
عرض کردم: ای پروردگار من! پسر عمّم را میفرمایی؟
وحی فرمود: یا محمد! بهدرستیکه بعد از تو علی وارث علم تو و صاحب لوای تو در روز قیامت است که عبارت از لوای حمد باشد و صاحب حوض تو است، هرکه از مؤمنان امّت تو بر آن وارد شود، او را سیراب میکند.
سپس فرمود: یا محمد! بهدرستیکه من به ذات خود سوگند یاد کردهام کسی که تو، اهل بیت، اولاد و نیکوکارانت را دشمن میدارد، از آن حوض نخورد. حقّ میگویم یا محمد! همه امّت تو را داخل بهشت میگردانم مگر کسی که از بهشت ابا نماید.
عرض کردم: پروردگارا! آیا کسی هست که از داخل شدن در بهشت ابا نماید؟
فرمود: آری.
عرض کردم: آنکه ابا میکند چگونه است؟
فرمود: یا محمد! تو را از میان مخلوقات خود و بعد از تو برایت وصی برگزیدهام و او را از تو به منزله هارون از موسی نمودم جز اینکه بعد از تو دیگر پیغمبری نخواهد آمد، ولی بعد از موسی آمد، محبّت او را به دل تو انداختم و او را پدر اولادت گردانیدم، حقّ وی در گردن امّت تو، مثل حقّ تو در گردن ایشان در حالت حیاتت است. هرکس حقّ او را انکار نماید، گویا حقّ تو را انکار نموده و هرکه بعد از تو، دوست داشتن وی را ابا نماید، هرآینه از داخل شدن به بهشت ابا نموده است.
در آن حال در مقابل این نعمتها به سجده شکر افتادم.
ناگاه نداکننده، ندا نمود: یا محمد! سرت را بردار و از من بخواه تا به تو عطا نمایم.
سر برداشتم و عرض کردم: ای پروردگار من! بعد از من امّت مرا به ولایت علی بن ابی طالب علیه السّلام جمع کن تا روز قیامت در سر حوض کوثر نزد من آیند.
سپس به من وحی فرمود: یا محمد! بهدرستیکه قصاص من در خصوص بندگان خود جاری شده پیش از آنکه ایشان را خلق کنم و قضای من گذرنده است، تا اینکه با آن قضا هرکه را میخواهم، هلاک کنم و با آن هرکه را میخواهم، هدایت میکنم.
بهدرستیکه پسرعمّ تو را بعد از تو، وزیر و خلیفه تو بر اهل بیت و امّت تو کردم.
این قضایی است که از من جاری شده، داخل بهشت نمیشود کسی که او را دشمن بدارد، با وی عداوت بورزد و ولایت او را بعد از تو انکار نماید. هرکس او را دشمن بدارد، تو را دشمن داشته و هرکس تو را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته، هرکه با وی عداوت بورزد، با من عداوت ورزیده و هرکس او را دوست بدارد، مرا دوست داشته، این فضیلت را برای وی قرار دادم و این را به تو عطا کردم که یازده نفر مهدی؛ یعنی امام صاحب هدایت، از صلب وی بیرون بیاورم، همه ایشان از ذریّه تو و از بطن بتول؛ یعنی فاطمه زهرا علیها السّلام هستند.
آخر یازده نفر کسی است که عیسی بن مریم علیه السّلام، پشت سرش نماز خواهد گزارد، زمین را پر از عدل میگرداند، چنانکه پر از جور و ظلم گردیده، با وی خلایق را از هلاکت نجات میدهم و ایشان را از گمراهی به شاهراه هدایت میآورم، به یمن و برکت او، کور را شفا میدهم و بینا میگردانم و به مریض شفا میبخشم.
عرض کردم: ای پروردگار من! این امر کی واقع میشود؟
به من وحی فرمود: این وقتی واقع میشود که علم از میان خلایق، برداشته و جهل و اذا ظاهر و آشکار شود، قاریان قرآن بسیار شوند، علم کمیاب و قتل بسیار شود، فقهایی که هدایتکنندهاند، قلیل باشند و فقهایی که گمراهکننده و خائناند بسیار کردند، شاعران بسیار شوند، امّتت، قبرهای خود را مسجد قرار دهند، قرآنها با طلا و غیر آن
زینت داده شود، مساجد با طلا و غیر آن، منقّش و جور و فساد بسیار شود، منکرات آشکار گردد و امّتت به آنها امر و از معروف نهی گردند.
مردان به مردان و زنان به زنان اکتفا نمایند، امرا کافر، دوستشان فاجر و یاورانشان ظالم گردند و صاحب رأی از ایشان، فاسق شود، نیز این امر وقتی واقع میشود که سه خسف؛ یعنی فرو بردن زمین واقع گردد؛ خسفی در مشرق، خسفی در مغرب و خسفی در جزیره عرب و بصره، به دست مردی از اولاد تو که اتباع وی کسانی باشند که مانند ملخاند، خراب شود، پسری از اولاد حسن بن علی علیه السّلام خروج نماید، دجّال در مشرق از سیستان خروج کند و سفیانی ظاهر گردد.
عرض کردم: پروردگارا! بعد از من چه فتنههایی خواهد شد؟
آنگاه از بلای بنی امیّه و فتنهای که برای پسر عمّم برپا خواهد نمود، فرمود و از همه چیزهایی که تا روز قیامت شدنی است، خبر داد. وقتی از معراج به زمین فرود آمدم، اینها را به پسر عمّ خویش وصیّت کردم، خبر دادم و رسالت را به جا آوردم.
پس خدا را در عوض این نعمت عظمی حمد میکنم؛ چنانکه پیغمبران او را حمد کردند و چنانکه همه آن چیزهایی که پیشتر از من بودند، او را حمد کردند و چنان که همه چیزهایی که بعد از این خدا تا روز قیامت آنها را خلق خواهد کرد، او را حمد میکنند.
علّامه مجلسی رحمه اللّه در کتاب بحار(1)از برقی رحمه اللّه در کتاب محاسن به سند خود از ابن سیره روایت کرده که او گفته: علی بن ابی طالب علیه السّلام بر ما خطبهای ادا فرمود و پس از حمد و ثنای خداوند، فرمود: سلونی قبل أن تفقدونی؛ از من بپرسید، پیش از آنکه مرا نیابید.
1) بحار الانوار، ج 52، ص 195- 192؛ کمال الدین و تمام النعمة؛ ص 527- 525.
پس از آن صعصعة بن صوحان برخاسته، عرض کرد: یا امیر المؤمنین! دجّال چه وقت خروج میکند؟
فرمود: بنشین! بهدرستیکه خدا سخنت را شنید و آنچه را اراده نموده، بودی دانست. به خدا قسم! در این باب مسؤول از سایل داناتر نباشد، لکن این امر علاماتی دارد که چون نعل بهجای نعل، از پی یکدیگر برآیند، اگر میخواهی به تو بگویم.
عرض کرد: آری یا امیر المؤمنین! بفرمایید!
فرمود: یاد بگیر! آن علامات این است: مردم نماز را بمیرانند، امانت را ضایع نمایند، دروغ را حلال دانند، ربا بخورند و رشوه بگیرند، بناها را محکم و بلند کنند، دین را به دنیا بفروشند، سفها را کارفرمایند، با زنها مشورت کنند، ارحام را قطع نمایند، هوای نفس را متابعت نمایند، خونریزی را سبک شمارند، حلم را ضعیف دانند، ظلم را فخر پندارند، امرای ایشان فجّار، وزرای ایشان ظلّام، عرفای ایشان خاین و قرّای ایشان فاسق باشند، شهادات زور، ظاهر گردد و فجور، بهتان، اثم و طغیان آشکار شود، مصاحف را زیور و مساجد را طلاکاری کنند، منارهها را بلند گردانند و اشرار را گرامی دارند.
صفوف جماعت، متّصل و قلوب ایشان، مختلف باشد. عهد را بشکنند و وعد را نزدیک نمایند، زنان برای حرص دنیا با شوهران خود در تجارت شرکت کنند، آواز فاسقان بلند شود و کلام ایشان را استماع کنند، رذل ایشان، بزرگ قوم شود، از خوف شرّ فاجر، از او تقیّه و کاذب را تصدیق کنند، خاین را امین و آلات لهو و لعب را اخذ نمایند.
آخر این امّت، اوّل آن را لعن کند، صاحبان فروج بر زنها سوار شوند، زنان به مردان شبیه گردند و شاهد نطلبیده، شهادت دهند، شاهد به مراعات دوستی و آشنایی، بدون معرفت و حقّ، شهادت دهد، برای غیر دین، طلب علم کنند، کار دنیا را بر کار آخرت مقدّم دارند و لباس میش را بر دلهای گرگ بپوشانند، دلهای ایشان از مردار گندیدهتر و از صبر تلختر باشد.
در آنوقت، دجّال تعجیل کند، در آن روز بیت المقدّس بهترین مساکن باشد. زود است که زمانی بر مردم بیاید که آرزو کنند از ساکنین آنجا باشند.
ایضا علّامه مجلسی رحمه اللّه در بحار(1)از محمد بن ابراهیم در کتاب غیبت(2)به اسناد خود از عمر بن سعد از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده: قائم علیه السّلام قیام نمیکند، تا آنکه چشم دنیا کور گردد؛ یعنی اوضاعش پریشان و سرخی در آسمان ظاهر شود و آن سرخی از اشک چشم حاملان عرش باشد که بر احوال اهل زمین گریه میکنند، او قیام نکند تا میان اهل زمین، قومی ظاهر شود که برای ایشان از خیر نصیبی نباشد، خلایق را به اطاعت پسر من خوانند، حال آنکه دلهایشان از او بری باشد، ایشان طایفهای بد و بیبهره از خیر باشند و بر اشرار مسلّط شوند، بر ظالمان فتنه برپا نمایند، پادشاهان را هلاک کنند و در سواد کوفه ظاهر شوند.
بزرگشان مردی سیاهچهره و سیاهدل باشد، از دیانت و خیر بیبهره، نانجیب و لئیم، بیخیر و درشتگو، از مادران زناکار زاییده شده و از بدترین نسلها باشد. خدا در سالی که از اولاد من ظهور کند، از آب باران به او بچشاند کسی که غیبت کرده، صاحب بیدق سرخ و علم سبز است و وقت ظهور او، روزی باشد برای کسانی که در شهر انبار و در شهر هیت از رسیدن فرج ناامید شدهاند که اوّلی در سمت شرقی فرات و دوّمی در سمت غربی آن واقع است. روزی است که هلاکت اکراد و فروپایگان خلایق و خرابی شهر فرعونیان- که مسکن جبّاران و والیان ظالمان، معدن بلا و محلّ بیعاری و بیناموسی است- در آن روز واقع خواهد شد.
ای عمر بن سعد! سوگند به پروردگار علی! هرآینه آن شهر، بغداد است. آگاه شو،
لعنت خدا بر عاصیان بنی امیّه و بنی عبّاس باد! که بر ما خیانت کنند و نیکان اولاد مرا بکشند، عهد و پیمان مرا در خصوص ایشان مراعات نکنند و حرمت مرا ملاحظه ننمایند که در کارهای خود از خدا بترسند. بهدرستیکه برای بنی عبّاس روزی مانند روز زوال دولت باشد و برای ایشان در آن روز، مانند ناله زن حامله در وقت زاییدن ناله باشد.
وای بر تابعان بنی عبّاس از جنگی که بین نهاوند و دینور خواهد شد و این، محاربه فقرای شیعیان علی علیه السّلام باشد و بزرگشان مردی از اهل همدان است، اسمش با اسم پیغمبر منعوت و موصوف و مردی مستوی الخلقه و خوشخلق است، رنگش تروتازه، در صدایش چیزی مانند خنده، مژگانش بسیار، گردنش پهن، مویش کم و بیخ دندانش از هم جداست. چون سوار اسب شود، به بدری ماند که از زیر ابر دیده شود. لشکرش جمعی از بهترین جماعات در تصدیق دین خدا، خضوع، خشوع و تقرّب باشند، پهلوانان از اعراباند که آن روز به شدّت حرب رسند و بر دشمنان ظفر یابند و برای دشمنان در آن روز هلاک و فناست.
این ناچیز گوید: ذکر این خبر با انتهای سلسله سند آن به عمر بن سعد- لعنة اللّه علیه- برای آن است که اتّفاق مؤالف و موافق بر وجود و غیبت و خروج قائم علیه السّلام دانسته شود؛ چنانکه مجلسی رحمه اللّه به آن اشاره کرده و شاید غرض آن حضرت از اخبار این فقرات به آن ملعون، اتمام حجّت و تعریض به خود آن مردود بوده باشد، و اللّه العالم.
محمد بن ابراهیم در کتاب غیبت(1)به سند خود از حضرت صادق علیه السّلام و آن حضرت از پدر خود امام باقر علیه السّلام روایت کرده: امیر المؤمنین علیه السّلام از اموری که بعد از
1) الغیبة، صص 276- 275.
خودش تا قیام قائم- عجل اللّه تعالی فرجه-، شدنی بود، خبر میداد، در آن اثنا امام حسین علیه السّلام عرض کرد: یا امیر المؤمنین علیه السّلام! خداوند عالم، چهوقت روی زمین را از ظالمان پاک میکند؟
فرمود: خدا زمین را از ظالمان پاک نکند، تا آنکه خونی که ریختن آن حرام است، ریخته شود و بعد از آن، امر بنی امیّه و بنی عبّاس را در حدیث طولانی ذکر فرمود.
سپس فرمود: وقتی قائم خراسان قیام کند، به سرزمین کوفه و ملّتان غالب گردد و به جزیره بنی کاوان- جزیرهای در دریای بصره است- بگذرد، پادشاهی، با داد از گیلان برخیزد، اهل قریه ابردان- دهی در نزدیکی استرآباد- و اهل دیلم او را اطاعت کنند، بیدقهای ترک برای پسرم ظاهر شود، در حالیکه در اطراف عالم متفرّق باشند و پیش از آن میان شرّها و فسادها واقع گشتهاند، آنوقت که با اهل بصره محاربه واقع شد و امیر امرا قیام نمود.
حضرت حکایتی طولانی ادا فرمود و پس از آن گفت: در اینوقت چندین هزار کشته شود، صفهای لشکران، بسته و برّه بز کشته شود، آنوقت، خونخواهی برای خونخواهی برخیزد. سپس فرمود: کافر هلاک میشود بعد از آن قائمی که خلایق، ظهورش را آرزو کنند و امامی که مخفی و پنهان است، قیام کند و برای او فضل و شرف است. یا حسین! او از اولاد تو است. میان دو رکن مکّه پسری مانند او نیست، با جماعت قلیل با دو آلت حرب ظهور کند و بر انس و جنّ غالب شود و احدی را از فرومایگان و بدان را وا نگذارد. خوب و گوارا باد برای کسانی که زمان او را دریابند و در ایّام خلافت او، در خدمتش باشند!
علّامه مجلسی رحمه اللّه در بحار از علقمة بن قیس روایت کرده: امیر المؤمنین علیه السّلام در منبر کوفه، خطبه لؤلؤه را ادا فرمود و در آخر آن، این فقره را بیان کرد: آگاه باشید! من
در این نزدیکی، سفر آخرت خواهم کرد و به عالم غیب خواهم رفت، منتظر فتنه بنی امیّه، سلطنت کسرویّه، اضمحلال اسلام و اقامه بدعت باشید، خانههای خود را صومعه خود قرار دهید، آتش درخت قذا را که خاموش نشود، به زیر دندان گیرید و خدا را ذکر کنید، زیرا اگر ذکر خدا را بدانید، از همه چیز بزرگتر باشد.
سپس فرمود: میان دجله و دجیل و فرات، شهری که به آن را زوراء گویند؛ بنا شود و آن بغداد است. چون دیدید آن شهر با گچ و آجر محکم گردید و با طلا، نقره، لاجورد، مرمر خام، مزّین و با درهای عاج، آبنوس جوهردار، قبّهها و ستارهها آراسته گردید و درخت عاج و عرعر و صنوبر تازه، در آن بسیار و قصرهای محکم در آن بنا شد و پادشاهان بنی شیمصبان که بیست و چهار نفرند، از پی یکدیگر به آنجا آمدند که از جمله ایشان، سفّاح، مقلاص، جموع، خدوع، مظفّر، مؤنّث، نظار، کبش، مقهور، عثار، مصطلم، مستصعب، علّام، رهبانی، خلیع، سیّار، مترف، کدید، اکتب، اکلب، وسیم، ظلّام و غیوق است و قبّه خاکستررنگ در بیابان سرخرنگ بنا شد. عقب آنها قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- به حقّ در میان اقالیم، نقاب غیبت از روی خود بردارد و مانند ماه درخشنده میان ستارههای درّی ظاهر گردد.
بدانید برای ظهورش ده علامت باشد: اوّل آنها طلوع ستاره دمدار در نزدیکی ستاره جدی است، پس هرجومرج بر فتنه و شرّ واقع شود، اینها علامت ارزانی نرخها باشد و از علامتی تا علامت دیگر امور عجیب واقع شود و چون آینده علامت وقوع یابد، ماه نورانی؛ یعنی قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- ظاهر شود و کلمه اخلاص و مقام توحید، برای خدا لایح کرد.
در روایت اصبغ بن نباته، آن حضرت فرمود: سلونی قبل ان تفقدونی؛ یعنی از من بپرسید، پیش از آنکه مرا نیابید، زیرا از همه علما به راههای آسمانها داناترم و از اهل عالم به راههای زمین بیناترم. منم بزرگ اهل دین، امیر المؤمنین، امام متّقین و مجازی
مردمان در یوم الدین، منم قاسم نار، خازن جنان، صاحب حوض و اعراف و میزان.
از ما امامی نیست مگر آنکه به جمیع اهل ولایت و محبّت خود دانا و بیناست و این معنی آیه است إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ(1)است. پس از من بپرسید، پیش از آنکه مرا نیابید و پیش از آنکه فتنهای از سمت مشرق ظاهر شود، پای خود را بردارد و در حال حیات و بعد از ممات، بر بالای مردم گذارد، همه را پایمال نماید و آتش فساد با هیزم بسیار در سمت مغرب زمین شعلهور شود و به آواز بلند بگوید: وای بر حال مردم از شرّ من! باید از آنجا کوچ کنند یا مانند کوچیدن، کنند.
چون غیبت قائم علیه السّلام طول کشد، گویند او مرده یا هلاک شد و به بیابانی مفقود گردیده، تا آنکه میفرماید: بدانید! برای آن؛ یعنی ظهور قائم علیه السّلام، علاماتی هست؛ اوّل آنها محاصره کوفه با خندق و نگهبان باشد، پاره کردن مشکهای آب در کوچههای کوفه و تعطیل مساجد تا چهل شب، ظاهر شدن هیکل، جنبیدن بیدقها در اطراف مسجد اعظم و قاتل و مقتول در آتش باشد، قتل نفس زکیّه با هفتاد تن در کوفه، بریدن سر دیگری میان رکن و مقام، کشتن اصقع در خصوص بیعت بتها به طریق صبر، خروج سفیانی با بیدق سرخ و امیر آنها مردی از قبیله بنی کلب باشد و دوازدههزار ایشان به سرداری مردی از بنی امیّه، به نام خزیمه به سمت مکّه و مدینه رود.
او در اصل خلقت چشم چپ ندارد و در چشمش سفیدی کلفت و ضخیم باشد، و شبیه مروان باشد، بیدقش برنگردد، تا آنکه در مدینه در خانهای که به آن خانه ابو الحسن موری گویند، داخل شود و لشکری میفرستد بر سر مردی از آل محمد که جمعی از شیعه بر سر او جمع شوند و از مدینه به مکّه برگردد که سردار آنها مردی از غطفان باشد، چون به وسط قاع ابیض رسند- آن بیابانی است- به زمین فرو روند و از ایشان نماند مگر مردی که رویش به عقب برگردد، برای آنکه توابع سفیانی را بترساند و بر ایشان حجّت باشد؛ چنانکه خدا فرماید: وَ لَوْ تَری إِذْ فَزِعُوا فَلا فَوْتَ وَ أُخِذُوا
1) سوره رعد: آیه 7.
مِنْ مَکانٍ قَرِیبٍ(1).
سپس فرمود: سفیانی صد و سیهزار نفر به سوی کوفه فرستد و در روحا و فاروق فرود آیند، از آنجا شصتهزار نفر از آن لشکر آیند تا در نخیله در موضع قبر هود علیه السّلام وارد شوند و در روز عید قربان بر اهل کوفه هجوم آورند. امیر کوفه آنوقت مردی جبّار باشد و به او کاهن و ساحر گویند و از شهر زورأ؛ یعنی بغداد، سرداری با پنجهزار مرد از کاهنان بهسوی ایشان درآید و در سر جسر کوفه هفتادهزار مرد را بکشند، طوریکه مردم تا سه روز بهسبب خونهای کشتگان و عفونت بدن ایشان از آب فرات نیاشامند و هفتادهزار دختر باکره که از غایت عفّت دست و سرشان دیده نشده، اسیر شوند، تا آنکه به مجملها گذاشته شده، ثبویّه؛ یعنی به غرّی برده شوند.
صدهزار مؤمن و مشرک از کوفه خروج کرده، به دمشق روند و کسی نباشد که ایشان را از آنجا منع کند و در آنجا ارم ذات العماد باشد و بیدقهایی که پوش آنها از پنبه باکتان و با حریر دوخته نشده، از جانب مشرقزمین آید که سرهای آنها به مهر سیّد اکبر؛ یعنی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله ممهور باشد و مردی از آل محمد صلّی اللّه علیه و آله آنها را بردارد که در مشرقزمین ظاهر شود و بوی آنها در مغرب زمین؛ مانند مشک پربو به مشام خلایق برسد و بیم آنها از یک ماه راه، از خود آنها بیشتر در دلها جا کند، تا آنکه وارد کوفه شوند و خونخواهی پدران خود کنند، در حالیکه سمّ اسبان ایشان از شدّت تعب خراشیده شده، موهای آنها ریخته گشته، صاحبان آنها بر آنها متحسّر شوند و از زیادتی تعبی که بر آنها وارد آوردهاند، بهسوی خدا توبه و انابه کنند و ایشان از آل محمداند، آن ابدالی که خدا در حقّ ایشان فرمود: إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ(2).
سپس مردی از اهل نجران خروج کند و دعوت امام را اجابت نماید، او اوّلین نفر از نصارا باشد که دعوت امام را قبول کند، از بیعت نصارا خارج گردد، خارج را بشکند، با
غلامان و ضعیفان درآید، با بیدقهای هدایت به نخیله رود و اجتماع خلایق در روی زمین در فاروق شود، در آن ایّام سههزار نفس روی زمین کشته شود.
تأویل این آیه فَما زالَتْ تِلْکَ دَعْواهُمْ حَتَّی جَعَلْناهُمْ حَصِیداً خامِدِینَ(1)ظاهر گردد و منادی از سمت مشرق در ماه رمضان هنگام طلوع صبح ندا کند: ای اهل هدایت! در یکجا جمع شوید! و نداکننده از سمت مغرب بعد از غروب شفق ندا کند:
ای اهل باطل! جمع شوید! فردای آنروز وقت ظهر، آفتاب رنگ به رنگ گردد، زرد شود و بعد از آن سیاه و تاریک گردد.
در سوّم آن روز، خدا حقّ را از باطل جدا کند، دابّة الارض بیرون آید و اهل روم به کنار دریا نزد مغاره، اصحاب کهف را با سگ ایشان برانگیزاند که از ایشان مردی باشد به نام تملیخا و دیگری صلاها که امر قائم علیه السّلام را قبول نمایند و دو شاهد بر امر او باشند.(2)
در تفسیر عیّاشی(3)از جابر جعفی از حضرت باقر علیه السّلام منقول است که فرمود: در جای خود بنشین، تا علاماتی که ذکر میکنم در سال طاق که جفت نیست، ببینی؛ مانند یکم و بیست و پنجم. منادی را ببینی که در دمشق ندا کند، دهی از دهات آن به زمین فرو رود و قدری از مسجد آنجا خراب شود. لشکر ترکان را ببینی که از دمشق بگذرند و رو آورند تا در جزیرهای فرود آیند و در مکّه منزل کنند. در آن سال در هر بلاد عرب محاربه و اختلاف واقع میگردد و اهل شام در اینوقت با سه بیدق باشند: بیدق اصهب، ابقع و سفیانی.
بیدق سفیانی با طایفه بنی ذنب الحمار که به قبیله مضرّ مشهورند؛ مخالفت نمایند و با سفیانی طایفه خالوهایش از قبیله کلب میباشند، سفیانی با جمعیّت خود بر طایفه بنی ذنب الحمار خروج کند و ایشان را طوری بکشد که دیده نشده، مردی از طایفه بنی ذنب الحمار با جمعیّت و استعداد از دمشق میرسد، او را نیز با جمعیّت بکشد.
این مراد از آیه شریفه فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ مَشْهَدِ یَوْمٍ عَظِیمٍ(1)است؛ یعنی وای بر کافران! از حضور روز بزرگ که مراد، روز جنگ سفیانی باشد.
بعد از آن، سفیانی بهسوی کوفه خارج شود و غیراز آل محمد و شیعیان ایشان مقصودی نداشته باشد. چون به کوفه رسد، جمعی از شیعیان را بگیرد. بعضی را بکشد و برخی را بر دار کشد، لشکری از خراسان آید و در کنار دجله منزل کند، مردی ضعیف از شیعیان با اتباع خود به محاربه با سفیانی درآید و در ظهر کوفه با اتباعش کشته شود.
سپس سفیانی لشکری به مدینه فرستد و مردی را در آنجا بکشد، مهدی علیه السّلام و منصور که وزیر آن حضرت است، از مدینه بگریزند، بزرگ و کوچک آل محمد را بگیرد و از ایشان کسی را نگذارد مگر آنکه محبوس دارد.
از مدینه لشکری برای گرفتن مهدی علیه السّلام و منصور بیرون کند و مهدی مانند موسی بن عمران ترسان و هراسان از مدینه به مکّه گریزان رود و لشکر سفیانی تا ارض بیدا- بیابانی ما بین الحرمین است- او را تعاقب کنند و چون در بیدا فرود آیند، بیدا ایشان را فرو برد و کسی از ایشان را نگذارد، مگر یک نفر را، برای اینکه از این واقعه خبر دهد. بعد از آن، قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- میان رکن و مقام میایستد، نماز میکند، با وزیرش میگردد و میگوید: ای گروه خلایق! اکنون از خدا یاری خواهم تا بر ظالمین و غاصبین حقّ ما غالب گردم، هرکس در خصوص خدا، با ما محاجّه کند، ما به خدا نزدیکتریم، هرکس در خصوص آدم علیه السّلام گفتگو نماید، هرآینه ما نزدیکترین خلایق بر آدم علیه السّلام هستیم، هرکس در خصوص نوح علیه السّلام با ما گفتگو کند، هرآینه ما نزدیکترین خلایق به نوح علیه السّلام هستیم، هرکس در خصوص ابراهیم علیه السّلام سخن گوید، ما به او
1) سوره مریم: آیه 37.
نزدیکتریم، هرکس در خصوص محمد صلّی اللّه علیه و آله سخن گوید، ما به او نزدیکتر هستیم و هر کس در خصوص کتاب خدا گفتگو کند، ما به او نزدیکتریم. بهدرستیکه ما و همه مسلمانان در این روز شهادت میدهیم که ما رانده و مظلوم شدیم، از مال و اهل و دیار خود، بیرون و مقهور و مغلوب گشتیم. آگاه باشید! ما امروز از خدای تعالی و از هر مسلمانی یاری میخواهیم.
راوی گوید: باقر علیه السّلام فرمود: به خدا سوگند! در آنحال، سیصد و سیزده مرد و پنجاه زن مانند پارههای ابر در وقت پاییز از عقب یکدیگر، در غیر موسوم حجّ به مکّه آیند و جمع شوند؛ چنانکه خدا فرماید: أَیْنَ ما تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللَّهُ جَمِیعاً إِنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ(1)هرجا بوده باشید، خدا شما را جمع کند، زیرا خدا بر همهچیز قادر است.
چون آن سیصد و سیزده نفر جمع شوند، مردی از آل محمد صلّی اللّه علیه و آله گوید: این مکّه معظّمه قریهای است که اهل آن بدکارند. سپس آن سیصد و سیزده نفر بعد از آنکه عهدنامه و اسلحه و بیدق رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را نزد آن حضرت بینند، میان رکن و مقام با او بیعت کنند، همگی با آن حضرت از مکّه بیرون روند، وزیرش هم در خدمتش باشد.
پس منادی از آسمان به نام آن حضرت و ظهور آن حضرت ندا کند، طوریکه همه اهل زمین بشنوند و نام او، نام پیغمبر شماست، اگر این بر شما مشتبه شود؛ یعنی نام او را ندانید که او قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- است، هرآینه عهدنامه رسول خدا، اسلحه و لوای او و نفس زکیّهای که از اولاد حسین است، بر شما مشتبه نشود، اگر اینها هم مشتبه شود، پس مشتبه نشود صدایی که از آسمان به نام و ظهور او میرسد و از تبعیّت عدّهای از سادات آل محمد صلّی اللّه علیه و آله بپرهیز که ادّعای سلطنت میکنند، زیرا سلطنت آل محمد صلّی اللّه علیه و آله یکبار خواهد شد و برای دیگران بارهاست.
پس به هرکس از آل محمد که مدّعی سلطنت است، متابعت نکن تا مردی از اولاد حسین علیه السّلام را ببینی که عهدنامه رسول خدا، بیدق و اسلحه آن حضرت نزد او است،
1) سوره بقره: آیه 148.
زیرا آن عهدنامه از حسین علیه السّلام به علی بن الحسین علیه السّلام و از او به امام محمد باقر علیه السّلام است، بعد از آن، خدای تعالی هرچه میخواهد، میکند.
همیشه از جماعتی متابعت کن که عهدنامه، بیدق و اسلحه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نزد ایشان است و از کسانی که ذکر شد، بپرهیز. سپس از آل محمد صلّی اللّه علیه و آله به مردی متابعت کن که با سیصد و سیزده مرد و بیدق رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به عزم مدینه از مکّه بیرون میآید تا به بیدا میرسند،- بیابانی در بین الحرمین است- در آنجا گوید: این بیابان، مکان قومی است که ایشان را فرو خواهد کشید و این معنی آیه شریفه أَ فَأَمِنَ الَّذِینَ مَکَرُوا السَّیِّئاتِ أَنْ یَخْسِفَ اللَّهُ بِهِمُ الْأَرْضَ أَوْ یَأْتِیَهُمُ الْعَذابُ مِنْ حَیْثُ لا یَشْعُرُونَ أَوْ یَأْخُذَهُمْ فِی تَقَلُّبِهِمْ فَما هُمْ بِمُعْجِزِینَ(1)است؛
یعنی آیا مأموناند کسانی که از روی مکر گناه میکنند از اینکه زمین ایشان را فرو برد یا عذاب ایشان را دریابد، طوریکه ملتفت نشوند و یا عذاب ایشان را در حال اشتغال ایشان به کارهای خودشان بگیرد، پس ایشان عاجزکنندگان نباشند.
چون به مدینه رسد محمد بن شجری را مانند یوسف علیه السّلام از زندان بیرون آورد، پس از آن به کوفه آید و در آنجا آنقدر که خدا خواهد، مکث کند، تا آنکه مسلّط گردد.
بعد از آن با اصحاب خود به عذرا آید، در حالیکه جمعی کثیر به او ملحق شود و سفیانی در آن روز در وادی رمله باشد، دو لشکر با یکدیگر ملاقات کنند و آن روز، روز تغییر و تبدیل است، زیرا آن روز جمعی از شیعیان آل محمد صلّی اللّه علیه و آله که در لشکر سفیانی باشند، به آن حضرت ملحق شوند و جمعی از دوستان آل ابی سفیان که در لشکر آن حضرت باشند به سفیانی ملحق شوند.
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: سفیانی و تمام اتباعش در آن روز کشته شوند، حتّی یک نفر هم نمیماند که خبر کشتگان ایشان مرا ببرد، در این روز ناامید کسی باشد که از غنیمت و اموال کلب که قبیله خالوهای سفیانی باشد، محروم گردد، آن حضرت به سوی کوفه برگردد و در آنجا مسکن کند، غلام مسلمی را نگذارد مگر آنکه خریده،
1) سوره نحل: آیه 45 و 46.
آزاد نماید، مدیونی نماند مگر آنکه دین او را ادا کند، هیچ مظلمهای در گردن کسی نمیماند مگر آنکه به صاحب آن ردّ نماید، هیچ بندهای از کسی کشته نشود مگر آنکه دیه آن، به وارثش ردّ شود و هر مدیونی که کشته شود، دین او را ادا کند و عیالش را مورد عطا نماید و این نحو سلوک کند تا زمین را پر از عدلوداد فرماید، بعد از آنکه از ظلم و جور پر شده باشد.
آن حضرت و اهل بیتش در محلّه رحبه، از محلّات کوفه، سکنی کند که مسکن نوح علیه السّلام آنجا بوده، زمین پاک و پاکیزه است و هیچ مردی از آل محمد صلّی اللّه علیه و آله جز در زمین پاک و پاکیزه ساکن و کشته نشود.
فی البحار(1)عن البرسی فی المشارق انّ ذا جدن الملک ارسل إلی السطیح لأمر شکّ فیه فلمّا قدّم علیه أراد أن یجرّب علمه قبل حکمه فخباء له دینارا تحت قدمه ثمّ اذن له فدخل فقال له ما نبأت لک یا سطیح.
فقال السطیح: حلفت بالبیت و الحرم و الحجر الأصمّ و اللّیل إذا اظلم و الصبح إذا تبسّم و لکلّ فصیح و ابکم لقد خبأت لی دینارا بین النعل و القدم. فقال الملک: من أین علمک هذا یا سطیح!
فقال: من اخ لی جنّی ینزل معی انّی نزلت. فقال الملک: اخبرنی عما یکون فی الدهور.
فقال: السّطیح إذا غارت الأخیار و قادت الأشرار و کذّب بالأقدار و حمل بالأوقار و خشعت الأبصار لحامل الأوزار و قطعت الأرحام و ظهرت الطّغام المستحلّی الحرام فی حرمة الأسلام و اختلف الکلمة و خفرت الذّمه و قلّت الحرمة و ذلک عند طلوع الکوکب الّذی یفزع العرب و له شبیه الذّنب فهناک ینقطع الأمطار و تجّف
1) بحار الانوار، ج 51، صص 163- 162.
الأنهار و تختلف الأعصار و تغلوا الأسعار فی جمیع الأقطار.
ثمّ تقبل البربر بالرایات الصفر علی البرازین حتّی ینزلوا مصر فیخرج بطلا من ولد صخر فیبدّل الرّایات السود بالحمر، فیبیح المحرّمات و یترک النساء بالثدی معلّقات و هو صاحب نهب الکوفه فربّ بیضاء الساق مکشوفة علی الطریق مردوفة بها الخیل محفوفة قتل زوجها و کسر عجزها و استحلّ فرجها فعندها یظهر ابن النّبی المهدیّ و ذلک إذا قتل المظلوم، بیثرب و ابن عمّه فی الحرم و ظهر الخسفی فوافق الوسمی فعند ذلک یقبل المشوم بجمعة المظلوم فتظاهر الروم بقتل القروم فعندها ینکسف کسوف اذا حاد الزحوف و صفا الصّفوف و یظهر ملک من صنعاء الیمن ابیض کالقطن اسمه حسین أو حسن، فیذهب بخروجه غمر الفتن.
فهناک یظهر مبارکا زکیّا و هادیا مهدیّا و سیّدا علویّا، فیفرح النّاس إذا اتاهم بمنّ اللّه الّذی هذا هم فیکشف بنوره الظلمة و یظهر به الحقّ بعد الخفاء و یفرق الأموال فی النّاس بالسّواء و یغمد السّیف فلا یسفک الدّماء و یعیش النّاس فی البشر و الهناء و یغسل بماء عدله عین الدهر من القذاء و یردّ الحقّ علی اهل القری و یکثر فی الناس الضیافة و القری و یرفع بعدله الغوایة و العمی کانّه کان غبار فانجلی فیملاء الأرض عدلا و قسطا و الأیّام حبّا و هو علم السّاعة بلا امتراء إلی اخر الخبر.
و فی خطبة البیان بعد أن ذکر الخطاب- سلام اللّه علیه- بعضا من مناقبه و نبذا من علائم ظهور المهدی علیه السّلام قام إلیه صعصعة بن صوحان و میثم و ابراهیم بن مالک الأشتر و عمر بن صالح فقالوا یا امیر المؤمنین علیه السّلام! قل لنا بما یجری فی آخر الزمان فانّ قولک یحیی قلوبنا و یزید فی ایماننا.
فقال: حبّا و کرامة ثمّ نهض علیه السّلام قائما و خطب خطبة بلیغة تشوّق إلی الجنّة و نعیمها و تحذّر من النّار و جحیمها، ثمّ قال علیه السّلام: ایّها الناس انّی سمعت اخی
رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله یقول تجتمع فی امّتی مائة خصلة لم تجتمع فی غیرها فقامت العلماء و الفضلاء یقبّلون بواطن قدمیه و قالوا: یا امیر المؤمنین علیه السّلام نقسم علیک بابن عمّک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله أن تبیّن لنا ما یجری فی طول الزّمان بکلام یفهمه العاقل و الجاهل.
قال: ثمّ انّه حمد اللّه و اثنی علیه و ذکر النّبی فصلّی علیه و قال: أنا مخبرکم بما یجری من بعد موتی و بما یکون إلی خروج صاحب الزمان القائم بالأمر من ذرّیّة ولدی الحسین علیه السّلام و إلی ما یکون فی آخر الزّمان حتّی تکونون علی حقیقة من البیان.
فقالوا: متی یکون ذلک یا امیر المؤمنین علیه السّلام!
فقال: إذا وقع الموت فی الفقهاء و ضیّعت امّة محمّد المصطفی الصّلوة و اتبعوا الشّهوات و قلّت الأمانات و کثّرت الخیانات و شربوا القهوات و استشعروا شتم الأباء و الأمّهات و رفعت الصّلوة من المساجد بالخصومات و جعلوها مجالس الطّعامات و اکثروا من السیئات و قلّلوا من الحسنات و عوصرت السّموات، فحینئذ تکون السّنة کالشّهر و الشّهر کالأسبوع و الأسبوع کالیوم و الیوم کالسّاعة و یکون المطر قیظا و الولد غیضا و تکون لأهل وجوه ذلک الزّمان لهم وجوه جمیلة و ضمایر ردّیه من رءاهم اعجبوه و من عاملهم ظلموه وجوههم وجوه الأدمیّین و قلوبهم قلوب الشّیاطین!
فهم امرّ من الصبر و أنتنّ من الجیفة و انجس من الکلب و اروغ من الثعلب و اطمع من الأشعب و الزق من الجرب لا یتناهون عن منکر فعلوه أن حدّثتهم کذبوک و أن امنتهم خانوک و أن ولیّت عنهم اغتابوک و إن کان لک مال حسدوک و أن نجلت عنهم بغضوک و أن وضعتهم شتموک سمّاعون للکذب اکّالون للسحت یستحلّون الزنا و الخمر و المقالات و الطّرب و الغناء و الفقیر بینهم ذلیل حقیر و المؤمن ضعیف صغیر و العالم عندهم وضیع و الفاسق عندهم مکرّم و الظالم عندهم معظّم و الضعیف عندهم هالک و القویّ عندهم مالک لا یأمرون بالمعروف و لا ینهون عن المنکر الغنیّ.
عندهم دولة مغنمة و الزّکوة مغرما و یطیع الرّجل زوجته و یعصی والدیه و
یجفوهما و یسعی فی هلاک احبّة و ترفع اصوات الفجّار و یحبّون الفساد و الغناء و الزّناء و یتعاملون بالسّحت و الرّبا و یعار علی العلماء و یکثر ما بینهم سفک الدّماء و قضاتهم یقبلون الرّشوه و تتزوّج الأمراة بالأمرئة و تزّف کما تزف العروس إلی زوجها و تظهر دولت الصّبیان فی کلّ مکان و یستحلّ الفتیان المغانی و شرب الخمر و تکتفی الرّجال بالرّجال و النّساء بالنساء و ترکب السّروج الفروج فتکون الأمرئة مستولیة علی زوجها فی جمیع الأشیاء.
تحجّ النّاس ثلاثة وجوه؛ الأغنیاء للنّزه و الأوساط للتّجاره و الفقراء للمسئلة و تبطل الأحکام و تحبط الأسلام و تظهر دولة الأشرار و یحلّ الظلم فی جمیع الأمصار فعند ذلک یکذّب التّاجر فی تجارته و الصّایغ فی صیاغته و صاحب کلّ صنعة فی صناعته، فتقل المکاسب و تضیق المطالب و تختلف المذاهب و یکثر الفساد و یقلّ الرّشاد فعندها تسوّد الضّمائر و یحکم علیهم سلطان جائر و کلامهم امرّه من الصّبر و قلوبهم أنتن من الجیفة، فإذا کان کذلک ماتت العلماء و فسدت القلوب و کثرت الذّنوب و تهجر المصاحف و تخرب المساجد و تطول الأمال و تقل الأعمال و تبنی الأسوار فی البلدان مخصوصة لوقع العظایم النّازلات، فعندها لو صلی أحدهم یومه و لیلته فلا یکتب له منها شیء و لا تقبل صلوته لانّ نیّته و هو قائم یصلّی یفکّر فی نفسه کیف یظلم النّاس و کیف یحتال علی المسلمین و یطلبون الرّیاسة للتفاخر و المظالم و یضیق علی مساجدهم الأماکن و یحکم فیهم المتألف و یجور بعضهم علی بعض و یقتل بعضهم بعضا عداوة و بغضا و یفتخرون بشرب الخمور و یضربون فی المساجد العیدان و الزّمر فلا ینکر علیهم أحد و اولاد العلوج یکونون فی ذلک الزّمان الأکابر و یرع القوم سفهاؤهم و یملک المال ما لا یملکه و لا کان له باهل لکع من اولاد اللکوع و تضع الرّوساء رؤسا لمن لا یستحقّها و یضیق الذّرع و یفسد الزّرع و یفشوا البدع و تظهر الفتن.
کلامهم فحش و عملهم وحش و فعلهم خبث و هم ظلمة غشمة و کبرأوهم نجلة عدمة و فقهاؤهم یفتون بما یشتهون و قضاتهم بما لا یعلمون یحکمون و اکثرهم
بالزّور یشهدون من کان عنده درهم کان عندهم مرفوعا و من علموا انّه مقلّ فهو عندهم موضوع و الفقیر مهجور و مبغوض و الغنیّ محبوب و مخصوص و یکون الصّالح فیها مدلول الشّوارب یکبّرون قدر کلّ نمّام کاذب و ینکّس اللّه منهم الرّؤس و یعمی منهم القلوب الّتی فی الصّدور اکلهم سمان الطّیور و الطّیاهیج و لبسهم الخزّ الیمانی و الحریر.
یستحلّون الرّبا و الشّبهات و یتعارضون للشّهادات یرائون بالأعمال قصراء الأجال لا یمضی عندهم الّا من کان نمّاما یجعلون الحلال حراما افعالهم منکرات و قلوبهم مختلفات یتدارسون فیما بینهم بالباطل و لا یتناهون عن منکر، فعلوه یخاف أخیارهم أشرارهم یتوازرون فی غیر ذکر اللّه تعالی یهتکون فیما بینهم بالمحارم لا یتعاطفون، بل یتدابرون أن رأو صالحا ردّوه و أن رأو لنمّاما استقبلوه و من اسائهم یعظّموه و تکثر اولاد الزّناء و الأباء فرحین بما یروا من اولادهم القبیح فلا ینهاهم و لا یردّهم عنه و یری الرّجل من زوجته القبیح فلا ینهاها و لا یردّها عنه و یأخذ ما تأتی به من کدّ فرجها و من مفسد خدرها حتّی لو نکحت طولا و عرضا، لم تهتمه و لا یسمع ما قیل فیها من الکلام الردّی.
فذاک هو الدّیوث الذّی لا یقبل اللّه له قولا و لا عدلا عذرا فأکله حرام و منکحه حرام فالواجب قتله فی شرع الاسلام و فضیحته بین الانام و یصلّی سعیرا فی یوم القیام و فی ذلک یعلنون بشتم الاباء و الامّهات و تذلّ السّادات و تعلوا الأنباط و تکثر الأختباط فما اقل الاخوة فی اللّه تعالی و تقلّ الدّراهم الحلال و ترجع النّاس إلی اشرّ حال، فعندها تدور دول الشّیاطین و تتواثب علی اضعف المساکین و تثوّب الفهد إلی فریسته و یشحّ الغنی بما فی یدیه و یبیع الفقیر آخرته بدنیاه فیأویل للفقیر و ما یحلّ به من الخسران و الذّل و الهوان فی ذلک الزّمان المستضعف باهله و سیطلبون ما لا یحلّ لهم فإذا کان کذلک اقبلت علیهم فتن لا قبل لهم بها ألا و انّ اولها الهجری، القطیر فی و آخرها السّفیانی و الشّامی و أنتم سبع طبقات.
فالطّبقة الأولی: اهل تنکید و قسوة إلی السّبعین سنة فی الهجرة
و الطّبقة الثّانیة: اهل تباذل و تعاطف إلی المأتین و الثّلثین سنة من الهجرة
و الطّبقة الثّالثة: اهل تزاور و تقاطع إلی الخمس مائة و خمسون سنة من الهجرة
و الطّبقة الرّابعة: اهل تکالب و تحاسد إلی السبع مأئه سنة من الهجرة
و الطّبقة الخامسة: اهل تشامخ و بهتان إلی الثّمان مائة و عشرین سنة من الهجرة.
و الطبقة السّادسة: اهل الهرج و المرج و تکالب الأعداء و ظهور اهل فسوق و خیانة إلی التسع مائة و الأربعین سنة.
و الطّبقة السّابعة: فهم اهل حیل و غدر و حرب و مکر و خدع و فسوق و تدابر و تقاطع و تباغض و الملاهی العظام و المغانی الحرام و الأمور المشکلات فی ارتکاب الشّهوات و خراب المدائن و الدّور و انهدام العمارات و القصور و فیها یظهر الملعون من واد المیشوم و فیها انکشاف السّتر و البروج و هی علی ذلک إلی أن یظهر قائمنا المهدی- صلوات اللّه و سلامه علیه- قال: فقامت إلیه سادات اهل الکوفة و اکابر العرب و قالوا: یا امیر المؤمنین علیه السّلام بیّن لنا أو ان هذه الفتن و العظام الّتی ذکرتها لنا لقد کادت قلوبنا ان تنفطرو ارواحنا أن تفارق ابداننا من قولک هذا فوا اسفاه علی فراقنا ایّاک فلا أرانا اللّه فیک سوء اوّلا مکروها.
فقال علی علیه السّلام: قضی الأمر الّذی فیه تستفتیان، کلّ نفس ذائقة الموت. قال: فلم یبق احد الّا وبکی لذلک إلی آخر الخطبة الشّریفة البلیغة.
در بیان علایم ظهور نور موفور السرور، حضرت ولیّ عصر و ناموس دهر، صاحب الزمان و خلیفة الرحمان علیه السّلام اللّه الملک المنّان، اینکه آن علایم بر چند قسماند؛ حتمیّه، غیر حتمیّه، قریبه و بعیده و ذکر آنها بر سبیل توضیح و تفضیل، در آن، چند نجمه است.
در بحار از قرب الاسناد(1)از بزنطی از حضرت رضا علیه السّلام روایت نموده که از آن بزرگوار شنیدم، که میفرمود: ابن ابی حمزه میگفت: جعفر گمان نموده پدرم امام موسی علیه السّلام قائم است و جعفر ندانسته پیش از ظهور این امر، پارهای کارها از جانب خدای تعالی حادث شود. به خداوند عالم سوگند! هرآینه خدای تعالی برای پیغمبر خود حکایت میکند و میفرماید: وَ ما أَدْرِی ما یُفْعَلُ بِی وَ لا بِکُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا ما یُوحی إِلَیَ(2)یعنی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میگوید: من نمیدانم به من و شما چه خواهد رسید. من تابع نیستم مگر به چیزیکه به من وحی میشود.
حال آنکه حضرت باقر علیه السّلام میفرمود: چهار حادثه پیش از قیام قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- ظاهر میشود که به ظهور آن حضرت دلالت میکند. سه حادثه از آنها گذشته و یکی دیگر باقی مانده.
عرض کردیم: فدایت شویم! آنها که گذشتهاند، کداماند؟
فرمود: ماه رجبی که صاحب خراسان در آن ماه، از خلافت خلع شد، دیگری ماه رجبی که در آن ماه، پسر زبیده بر وی خروج کرده، او را از خلافت خلع نمود و سوّم، ماه رجبی که محمد بن ابراهیم در آن ماه در کوفه خروج نمود.
عرض کردیم: آیا رجب چهارم به آنها متّصل است؟
فرمود: باقر علیه السّلام بدین نهج فرمود.
علّامه مجلسی بعد از نقل این خبر میفرماید: مراد از اینکه باقر علیه السّلام چنین فرمود، این است که اتّصال رجب چهارم برحسب سوّم را به نحو اجمال بیان نمود و به اتّصال تصریح نفرمود، خلع صاحب خراسان، اشاره به امین، پسر هارون الرشید، است که برادر خود، مأمون را خلع نمود و امر نمود نام مأمون را از دراهم و خطبهها اسقاط نمایند. دوّم اشاره است به اینکه مأمون، محمد امین را خلع میکند و سوّم اشاره است به ظهور محمد بن ابراهیم بن اسماعیل بن ابراهیم بن حسن بن حسن که به ابن طباطبا مشهور است که در کوفه ده روز از ماه جمادی الاخری گذشته، نزدیک به سال دوّم هجری خروج نمود.
محتمل است مراد از قول آن حضرت که فرمود: باقر علیه السّلام بدین نهج فرمود، این باشد که آن بزرگوار اتّصال رجب چهارم به رجب سوّم را تصدیق فرموده باشد و مراد از رجب چهارم هم، ورود حضرت رضا علیه السّلام به خراسان باشد که در ماه رجب واقع شده باشد(1)و اللّه العالم بحقایق الامور.
1) بحار الانوار، ج 52، صص 183- 182.
ایضا در همان کتاب از بزنطی از حضرت رضا علیه السّلام روایت نموده که از آن حضرت سؤال نمودم: آیا این امر؛ یعنی زمان ظهور و فرج نزدیک است؟
فرمود: حضرت صادق علیه السّلام از پدرش حضرت باقر علیه السّلام نقل فرموده که آن حضرت فرمود: اوّلین علامات فرج، سال یکصد و نود و پنج هجری ظاهر خواهد شد، سال صد و نود و شش، طوایف عرب جلوها را از سرهای خود درآورند؛ یعنی نزاع و قتال برپا میکنند، سال صد و نود و هفت، فنا واقع میشود و سال صد و نود و هشت، جلای وطن اتّفاق میافتد، آیا نمیبینی بنی هاشم با اهل و اولاد از وطن برکنده میشوند؟
عرض کردم: مراد از کسانی که جلای وطن میکنند، ایشان هستند؟
فرمود: و غیر ایشان، سال صد و نود و نه، خداوند عالم، ان شاء اللّه بلا را زایل میگرداند و سال دویست، خدای تعالی چیزی را که میخواهد، میکند.
عرض کردیم: فدایت شویم! به ما از چیزهایی خبر ده که در سال دویست واقع شدنی است.
فرمود: اگر به کسی خبردادنی باشم، هرآینه به شما خبر میدهم، بهدرستیکه اگر از مکان شما خبردادنی باشم، هرآینه به شما خبر میدهم. بهدرستیکه از مکان شما خبر دارم و موافق رأی و تدبیر نیست که این مطلب از من به شما اظهار شود، لکن اگر خدای تعالی بخواهد چیزی از حق را ظاهر گرداند، بندگان بر پوشیدن و پنهان دانستن آن قادر نمیباشند.
عرض کردم: فدایت شوم! تو که در سال اوّل از پدرت نقل فرمودی انقضا و زوال سلطنت آل فلان در سر فلان و فلان است و بعد از ایشان برای پسرهای فلان سلطنت، نخواهد شد.
فرمود: این را به تو گفتم.
عرض کردم: خدای تعالی کارهایت را اصلاح نماید! وقتی سلطنت ایشان به آخر
رسید، آیا کسی از قریش به سلطنت میرسد، بهنحوی که امرش قوام بگیرد؟
فرمود: نه.
عرض کردم: پس چه میشود؟
فرمود: چیزی میباشد که شما آن را میگویید.
عرض کردم: آیا مراد تو، خروج سفیانی است؟
فرمود: نه.
عرض کردم: قیام قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- را اراده میکنی؟
فرمود: خدای تعالی هرچه میخواهد، میکند.
عرض کردم: آیا قائم- عجل اللّه تعالی فرجه- تویی؟
فرمود: لا حول و لا قوّة الّا باللّه. بعد از آن فرمود: پیشتر از این امر، علامتهای حادثه بین الحرمین ظاهر خواهد شد.
عرض کردم: آن حادثه چیست؟
فرمود: بعد از این طایفهای میآیند که فلان شخص از آل فلان، پانزده مرد را میکشد.(1)
علّامه مجلسی رحمه اللّه در بحار(2)بعد از نقل این خبر فرموده: قول آن حضرت، اوّلین علامات فرج ...، الخ، اشاره به وقوع مخالفت میان امین و مأمون و خلع مأمون، توسّط امین از خلافت است، زیرا این قضیّه، اوّل اغتشاش و پریشانی کار بنی عبّاس بود. سال صد و نود و شش هجری، نزاع شدّت به هم رساند و جنگ میان ایشان برپا شد و در سالی که بعد از آن بود، بسیاری از لشکریان ایشان فانی شدند. سال آینده؛ آن امرا و بزرگان و اکثر بنی عبّاس کشته شدند و اینکه آن حضرت، بنی هاشم را در کلام خود
ذکر کرد، از راه تقیّه بوده، لذا از اینجهت فرمود: غیر ایشاناند.
سال صد و نود و نه، خدای تعالی بهسبب مخزول و منکوب ساختن دشمنان اهل بیت، بلا را از ایشان زایل گرداند، مأمون خدمت آن حضرت عریضهای نوشت و از او استمداد نمود و او را احضار کرد. قول آن جناب که سال دویست، خدا چیزی را که میخواهد، میکند اشاره به بسیاری تعظیم مأمون و خواستن وی آن حضرت را است.
سال دویست و یک داخل خراسان شد و ماه رمضان آن سال، امر بیعت را برای آن حضرت منعقد ساخت و معنی قول آن حضرت که از مکان شما خبر داده، این است که آمدن شما را در اینوقت و پرسیدن این مسأله را از من، پیشتر از این خبر دارم؛ یعنی اینها را میدانم و اظهار آنها را به شما، مصلحت نمیبینم و قول آن حضرت که فلان شخص از آل فلان، پانزده مرد را میکشد، اشاره به حوادثی است که برای بنی عبّاس در اواخر دولتشان تا وقت انقراض ایشان در زمان هلاکو خان روی داده است و اللّه العالم.
کلام عن بعض العلماء الاعلام فی معنی قول الراوی اصلحک اللّه للامام بدان کثیرا ما در اخبار وارد است: راوی خبر، در محضر مبارک امام عرضه میدارد: اصلحک اللّه؛ چنانکه در این خبر شریف بزنطی خدمت حضرت، معروض داشته: اصلحک اللّه اذا انقضی ملکهم یملک أحد من قریش که ما آن را مطابق آنچه در ترجمه جلد سیزدهم بحار است، تفسیر نمودیم به اینکه خدای تعالی کارهایت را اصلاح نماید، لکن بعض از علمای اعلام در سرّ گفتن این کلام به حجّت فرجام راوی به امام علیه السّلام چنین مرقوم داشته: من سالف الزمان، بر بعضی از روات و اصحاب ائمّه علیهم السّلام شدید الاعتراض بودم که در ساحت قدس امام علیه السّلام عرضه میداشتهاند: اصلحک اللّه! چون ظاهر این کلمه، دعا درباره امام است و آن را بر قلّت معرفت ایشان، درباره ائمّه حمل مینمودم، تا آنکه به روایتی برخوردم که آن را در علل الشرایع(1)از عبد الرحمان
1) علل الشرایع، ج 1، ص 206.
هاشمی و او از حضرت ابی عبد اللّه علیه السّلام روایت نموده که از آن حضرت از علّت فضیلت اولاد امام حسین علیه السّلام بر اولاد امام حسن علیه السّلام و قرار دادن خداوند، امامت را در اولاد آن سرور، نه در اولاد امام حسن علیه السّلام سؤال نمودم، حال آنکه ایشان در طریق و منزلت واحدند.
آن حضرت فرمود: مگر به آنچه میگویم معتقد نیستید و باور ندارید و باید بیان سبب فرمایم. همانا جبرییل بر رسول خدا نازل شد و عرض کرد: برای تو پسری متولّد خواهد شد که بعد از تو به دست امّتت شربت شهادت خواهد نوشید.
فرمود: مرا به چنین پسری حاجت نیست؛ سه مرتبه این مخاطبت میان ایشان رفت.
آنگاه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله، امیر المؤمنین علیه السّلام را طلب نمود و گفت: جبرییل خبری بدین گونه برایم آورد.
علی علیه السّلام نیز فرمود: مرا به چنین فرزندی رغبتی نیست و همچنان این گفتار تا سه مرتبه تکرار یافت. در مرتبه سوّم فرمود: آن فرزند، خداوند امامت خواهد بود، آثار پیغمبران را به وراثت خواهد نمود و علوم اوّلین و آخرین را تماما خواهد داشت.
آنگاه فاطمه علیها السّلام را مخاطب داشت و فرمود: خداوند تو را به فرزندی بشارت میدهد که بعد از من امّتم او را عرضه شهادت دارند.
عرض کرد: ای پدر! چنین فرزند را نخواهم. همچنان سه مرتبه این سخن اعادت شد. در مرتبه سوّم فرمود: فرزندان این فرزند که از تو آید، پیشوایان دین من، وارث آثار من و خازن علم من خواهند بود.
فاطمه علیها السّلام عرض کرد: ای پدر! به قضای خود رضا دادم، پس به حسین علیه السّلام حمل یافت و پس از شش ماه بار گذاشت و فرزندی شش ماه نیامده که در دنیا بماند و زندگی کند.
پس امّ السلمه او را کفالت نموده و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله هرروز حاضر میشد و زبان مبارک در دهان حسین علیه السّلام میگذاشت تا بمکد و سیراب شود. پس خداوند گوشت او
را از گوشت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله، رویاند هرگز او را فاطمه علیها السّلام و غیر فاطمه، شیر نداد. خدا این آیه مبارکه را فرو فرستاد؛ وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً إلی قوله وَ أَصْلِحْ لِی فِی ذُرِّیَّتِی إِنِّی تُبْتُ إِلَیْکَ وَ إِنِّی مِنَ الْمُسْلِمِینَ؛ یعنی مدّت حمل او و رضاع سی ماه بود، چون توانا شد و سال او به چهل رسید، گفت: ای آفریدگار من! مرا به شکر نعمت خود الهام کن! آن نعمتی که مرا و پدر و مادرم را بدان مخصوص داشتی، مرا چنان بدار که به رضای تو کار کنم و در اولاد من شایستگی عطا کن که بازگشت من به سوی تو است و در شمار مسلمانان هستم.
حضرت صادق علیه السّلام میفرماید: فلو قال اصلح لی ذرّیّتی کانوا کلّهم ائمّة و لکن خصّ هکذا؛ یعنی: اگر امام حسین علیه السّلام میفرمود: اصلح لی ذرّیّتی؛ تا قیامت فرزندان او امامان بودند، لکن چون فرمود: فی ذرّیّتی امامت در نه تن از فرزندان او علیهم السّلام مخصوص شد.
بالجمله بعد از وقوف بر این روایت، دانستم کلام اصلحک اللّه روات و اصحاب ائمّه علیهم السّلام به آن بزرگواران، اخبار از ایشان است به اینکه مخاطب این کلام، امام است و اقرار ایشان به امامت کسی که به او، این کلام میگفتهاند، زیرا که از این روایت فهمیده میشود: اصلاح، مستلزم امامت را به او است، پس معنی قول اصلحک اللّه این است که جعلک اللّه اماما؛ خداوند تو را امام قرار دهد، لذا این اقراری از اصحاب و روات است به امامت کسی که این کلام را به او گفتهاند و بیشتر اصحاب، این کلام را به آن بزرگوار میگفتهاند، حال آنکه معنی آن را نفهمیده بودند؛ مثل غیر روات و اصحابی که القاب ائمّه علیهم السّلام را به زبان جاری مینمودند ولی به معانی آنها وقوف پیدا نمیکردند؛ مثل لقب امیر المؤمنین، سجّاد، باقر، صادق، کاظم، رضا، عسکری، قائم علیهم السّلام و امثال اینها که معانی آنها را برای بعضی از اصحاب خود بیان میفرمودهاند. ترجمه کلام این عالم جلیل تمام شد و اللّه الهادی عباده الی سواء السبیل.
در تفسیر علی بن ابراهیم(1)و تفسیر عیّاشی(2)و غیبت نعمانی(3)در تفسیر آیه مبارکه وَ لَوْ تَری إِذْ فَزِعُوا فَلا فَوْتَ وَ أُخِذُوا مِنْ مَکانٍ قَرِیبٍ وَ قالُوا آمَنَّا بِهِ وَ أَنَّی لَهُمُ التَّناوُشُ مِنْ مَکانٍ بَعِیدٍ به سندهای متعدّد از حضرت امیر المؤمنین، حسن بن علی، حضرت سجّاد و باقر علیهم السّلام در مجمع البیان از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله روایت نمودهاند که این آیه را به هلاکت جیش سفیانی بهسبب خسف در بیدا، در زمان ظهور حضرت قائم آل محمد- ارواحنا فداه- تفسیر فرمودهاند که فرمودند: کاش آنان؛ یعنی لشکر سفیانی را ببینی که بهسبب صیحه آسمانی گرفتار دهشت و فزع شدهاند؛ پس نمیتوانند فرار کنند و از مکان نزدیک گرفته شوند؛ یعنی از زیر قدمهای خود بهسبب فرو رفتن زمین و گویند؛ یعنی به قائم علیه السّلام ایمان آوردیم و کجاست برای آنها دسترسی به قائم آل محمد- عجل اللّه تعالی فرجه- از راه دور؟!
اگرچه مفسّرین عامّه بر این رفتهاند که این فزع و اخذ و عدم قبول ایمان یا در زمان موت است یا در زمان بعث، مگر زمخشری که گفته: از ابن عبّاس روایت شده:
این آیه در خسف بیدا نازل شده است و ثعلبی که از حذیفة بن یمان از رسول خدا روایت کرده، نزول آیه را در خسف بیدا روایت کرده و این آیه مبارکه بر چند امر دلالت دارد:
اوّل: گرفتار فزع و دهشت شدن آن گروه.
دوّم: عدم نجات و خلاصی برای آنان.
سوّم: گرفته شدن از مکان نزدیک.
چهارم: ایمان آوردن و عدم قبول ایمان آنان.
تنبیه النبیه بدان اخبار خاصّ وارد در تفسیر آیه به جیش سفیانی و خسف ایشان در بیدا صریحاند که جیش آن ملعون بعد از جحد، انکار و شدّت عداوت نسبت به قائم آل محمد صلّی اللّه علیه و آله آن بزرگوار را تصدیق کنند، لکن اذعان و ایمان ایشان در آنوقت پذیرفته نمیشود و همگی هلاک گردند.
سرّ عدم قبول، این است که اذعان و ایمان آنان، بعد از دیدار یأس، معاینه مرگ و یقین به هلاکت است و چنین ایمانی از روی قهر و اضطرار است نه از وجهه طوع و اختیار.
قال اللّه تعالی: فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ کَفَرْنا بِما کُنَّا بِهِ مُشْرِکِینَ فَلَمْ یَکُ یَنْفَعُهُمْ إِیمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ فِی عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنالِکَ الْکافِرُونَ، در این حال نه ایمان قبول است، نه توبه مقبول.
قال اللّه تعالی: وَ لَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ حَتَّی إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّی تُبْتُ الْآنَ وَ لَا الَّذِینَ یَمُوتُونَ وَ هُمْ کُفَّارٌ أُولئِکَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِیماً و از همین، توبه فرعون و ایمان او در درگاه حضرت احدیّت- جلّ سلطانه- مقبول نگردید و به صریح کریمه آلْآنَ وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَ کُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ قرین یأس و حرمان شد.
علاوه بر این، یوم الفتح که خداوند خبر داده ایمان در آن قبول نشود و کفّار در آن مهلت داده نشوند؛ چنانکه فرموده: قُلْ یَوْمَ الْفَتْحِ لا یَنْفَعُ الَّذِینَ کَفَرُوا إِیمانُهُمْ وَ لا هُمْ یُنْظَرُونَ به روز فتح دنیا به دست حضرت حجّت- عجّل اللّه فرجه الشریف- تفسیر شده؛ چنانکه در کافی از ابن درّاج از حضرت صادق علیه السّلام روایت نموده که در تفسیر این آیه مبارکه فرموده: یوم تفتح الدّنیا علی القایم لا ینففع أحد أتقرّب بالایمان ما لم یکن قبل ذلک مومنا.
بدیهی است عدم نفع ایمان درباره کسانی است که خود را در پنجه یأس و دهان
شمشیر آن حضرت گرفتار دیده، در زمان یقین به هلاک، اظهار ایمان نمایند و الّا معقول نیست آن حضرت مطلقا ایمان کفّار را نپذیرد و علی ایّ حال آنها را هلاک فرماید، حال آنکه اخبار بسیاری وارد است که آن حضرت در زمان ظهورش، کفّار را میان اسلام و قتل مخیّر میفرماید و از آنها جزیه نمیپذیرد.
در بحار(1)از کتاب کافی(2)به اسنادش از ابان بن تغلب از حضرت صادق علیه السّلام روایت نموده که فرمود: حالت چگونه میشود وقتی میان آن دو مسجد؛ یعنی مسجد مکّه و مدینه، کردار شدیدی واقع گردد و به سبب آن، علم از میان خلایق مستور و پنهان شود؛ چنانکه مار در سوراخ خود پنهان میشود؟
علّامه مجلسی رحمه اللّه فرموده: این حدیث اشاره به خروج لشکر سفیانی و استیلای ایشان بین مسجد الحرام و مسجد مدینه است که بهسبب وقوع این فتنه، علم در میان همه خلایق پنهان میباشد و نه تنها میان آن دو مسجد که به واسطه استیلا یافتن اهل جور و ستم به آن مکان، پنهان بودن علم در آنجا از جاهای دیگر بیشتر میشود؛ چنان که ماران به سوراخ خودشان پناه میبرند، در آنجا به همدیگر چسبیده، پنهان میشوند. جزری در معنی الاسلام لیأزرالی المدنیه، کما تأزرالحیة الی حجرها که در آن، لفظ الاسلام است؛ چنانکه در این روایت، لفظ العلم است و سایر الفاظ این دو حدیث بر یک منوالاند؛ چنین گفته: اسلام به مدینه پناه میبرد و در آنجا پنهان میشود؛ همانطورکه ماران به سوراخ خودشان پناه میبرند، در آنجا به همدیگر چسبیده، پنهان میشوند.(3)
بدان یکی از علایم مقرون به ظهور حضرت ولی عصر و ناموس دهر، خروج دجّال بدسگال است؛ چنانکه در روایت نصّ حضرت صادق علیه السّلام بر امامت آن بزرگوار، تصریح شده قتل آن ملعون به دست آن بزرگوار واقع میشود و در اخبار دیگر هم، به این معنی تصریح شده و اخبار متعلّق به حالات آن معلون و کیفیّت خروجش در کتب عامّه و خاصّه بسیار است. ما در این وجیزه از جمله به نقل سه خبر از آنها اکتفا مینماییم.
خبر اوّل: شیخ صدوق در کمال الدین(1)به اسناد خود از ابن سبره روایت نموده که گفت: حضرت علی بن ابی طالب علیه السّلام بر ما خطبهای ادا فرمود و پس از حمد و ثنای خداوند فرمود: سلونی قبل ان تفقدونی؛ یعنی از من بپرسید، پیش از آنکه مرا نیابید!
سپس صعصعة بن صوحان عرض کرد: یا امیر المؤمنین علیه السّلام! دجّال چهوقت خروج مینماید؟
بعد از ذکر امور کثیری از علایم ظهور حضرت بقیّة اللّه- عجّل اللّه فرجه الشریف- باز صعصعة از جای برخاسته، عرض کرد: دجّال کیست؟
آن حضرت فرمود: دجّال صائد بن صید است؛ شقی کسی است که او را تصدیق کند و سعید کسی است که او را تکذیب نماید، او در بلدهای که به آن اصفهان گویند و از قریهای که یهودیّه نام دارد؛ خروج میکند، چشم راستش از اصل خلقت فاقد است، طوریکه گودی حدقه هم نیست، چشم دیگرش در پیشانی باشد و مانند ستاره صبح درخشنده است و در چشمش، مانند پارچهای گوشت به خونآلوده، چیزی باشد و میان دو چشمش، لفظ کافر بهنحوی که همه آن را بخوانند، نوشته شده، به دریاها داخل شود، آفتاب با او سیر کند، پیش رویش کوهی از دود و پشت سرش کوه سفیدی باشد که مردم گمان طعام در آن کنند.
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 527- 525.
در اوقات قحطی شدید، خروج کند و بر درازگوشی سبز یا خاکستری رنگ، سوار شود که هرگام آن یک میل راه باشد و زمین زیر پایش پیچیده گردد و بر آبی نگذرد مگر آنکه بخشکد، طوریکه تا قیامت خشک بماند.
به آوازی بلند که جنّ و انس مشرق و مغرب بشنوند، ندا کند: ای دوستان من! به زودی نزد من آیید! منم آنکه مخلوق را آفریدهام و ایشان را در ترکیب، مساوی کردهام، هریک را هیأت و صورتی خاص دادهام، اسباب معاش و رزق ایشان را آماده کردهام و به معرفت و دین خود هدایت نمودهام؛ منم پروردگار قادر.
آن دشمن خدا، اینها را دروغ میگوید، زیرا مردی باشد که طعام خورد و در بازارها رود ولی پروردگار شما کور نباشد، نخورد، نیاشامد، راه نرود و از جایی به جایی منتقل نگردد.
آگاه باشید! اکثر پیروان و متابعان آن ملعون، در آن روز از اولاد زنا و صاحبان طیلسان سبز باشند. خداوند او را در شهر شام، در بالای تلّی که به آن تلّ افیق گویند، سه ساعت از روز گذشته، به دست کسی ذبح نماید که مسیح بن مریم علیه السّلام پشت سر او نماز خواند.
خبر دوّم: ایضا در کمال الدین(1)به اسناد خود از عبد اللّه بن عمر روایت نموده که گفت: روزی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بعد از اینکه نماز صبح را با اصحاب خود ادا نمودند، برخاسته، در محلّات مدینه گردش نمود تا به در خانهای رسید و در را کوبید. زنی بیرون آمد و گفت: یا ابا القاسم! علیه السّلام چه میخواهی؟
آنجناب فرمود: ای مادر عبد اللّه! اذن بده عبد اللّه را ببینم.
گفت: با او چه کار داری؟ به خدا به عقل او آفت رسیده، در لباس خود بول و غایط میکند و ادّعای امری بزرگ مینماید.
آن جناب فرمود: مرا اذن بده نزد او آیم.
عرض کرد: اگر خلاف ادبی دیدی، مؤاخذه نفرمایی.
1) کمال الدین و تمام النعمة، صص 529- 528.
فرمود: نه.
عرض کرد: داخل شو!
آن جناب داخل شد، او را در قطیفهای پیچیده دید که به صدایی پست، همهمه میکرد. مادرش گفت: ساکت شو و بنشین! زیرا این مرد محمد صلّی اللّه علیه و آله است که نزد تو آمده است. آن طفل ساکت شده، بنشست.
پیغمبر فرمود: خدا آن زن را لعنت کند! چهچیز او را باعث شد؟ اگر گذاشته بود به شما خبر میدادم که او، او میباشد.
آن طفل به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله گفت: لعنت خدا بر مادرم باد! اگر مرا به حال خودم میگذاشت، هرآینه به شما خبر میدادم شما به الوهیّت خدا قایل هستید یا نه.
این دو ترجمه مختلف که اوّلی از صاحب دار السلام، المولی محمود العراقی و دوّمی از فاضل نحریر، محمد حسن بن محمد ولی ارومی مترجم سیزدهم بحار است؛ ترجمه این فقره از متن خبر است: فقال النّبی صلّی اللّه علیه و آله مالها لعنها اللّه لو ترکتنی لأخبرتکم أهو هو که ترجمه اوّلی با این مطابق است و ترجمه ثانی با فقال النبی با «لام» مطابق است و علی الظاهر نسخ در این فقره مختلف بودهاند.
بالجمله، حضرت به آن کودک فرمود: چه میبینی؟
گفت: حقّی را، باطلی را و عرشی را بر بالای آب میبینم.
فرمود: به یگانگی خداوند و به پیغمبری من اقرار کن!
آن کودک گفت: بلکه شهادت میدهم خدا یکی است و من خود، پیغمبر او هستم، زیرا در امر رسالت تو را اولی و احقّ از من نگردانیده است.
چون روز دوّم شد، باز آن جناب با اصحاب، نماز صبح را ادا نموده، به در خانه آمده، اذن دخول خواست، آن زن اذن داده، داخل شد، آن کودک را بالای درخت خرما دید که به آواز بلند غناخوانی میکرد. مادرش گفت: ساکت شو و فرود آی! زیرا این مرد محمد صلّی اللّه علیه و آله است که نزد تو آمده، ساکت شد و فرود آمد.
باز آن حضرت فرمود: خدا آن زن را لعنت کند! چهچیز او را باعث شد؟ اگر
گذاشته بود به شما خبر میدادم که او است و یا آن کودک. گفت: مادرم، لعنت خدا بر او باد! اگر مرا به حال خودم میگذاشت، هرآینه به شما خبر میدادم شما به الوهیّت خدا قایل هستید یا نه؛ علی اختلاف النسختین.
روز سوّم نیز، آن حضرت با اصحاب بعد از نماز صبح به آن مکان آمد و چند گوسفند نزد آن کودک دید که آنها را مانند شبان میخواند. مادرش گفت: بنشین و ساکت باش! زیرا این مرد که نزد تو آمده، محمد صلّی اللّه علیه و آله است، آن روز آیاتی چند از سوره دخان نازل شده و آن جناب آنها را در نماز صبح بر اصحاب خوانده بود.
سپس حضرت فرمود: آیا به یگانگی خدا و رسالت من شهادت میدهی؟
آن کودک گفت: بلکه تو به یگانگی خدا و رسالت من شهادت بده! خدا تو را به این امر سزاوارتر قرار نداده است.
حضرت فرمود: من چیزی در ضمیر خود گرفتهام، بگو آن چیست؟
کودک گفت: الدخ الدخ.
آن جناب فرمود: خدا تو را خوار کند، زیرا تو از اجل خود تجاوز نمینمایی و به آرزوی خود نمیرسی مگر آنقدر که برایت مقدّر شده است.
سپس آن جناب به اصحاب فرمود: ایّها الناس! خدا هیچ پیغمبری را نفرستاده مگر آنکه قوم خود را از دجّال ترسانده و خدا او را تا امروز تأخیر انداخته، پس امر او بر شما مشتبه نشود، زیرا خدای شما اعور نمیباشد، بهدرستیکه او خروج نماید در حالی که بر خری سوار شود که بین دو گوش آن خر، یک میل راه باشد، با او بهشت و دوزخ، کوهی از نان و نهری از آب باشد. اکثر پیروان او یهودیان، زنان و عربهای بیابان باشند. به جمیع آفاق زمین جز مکّه و مدینه و اطراف آنها داخل خواهد شد.
در دار السلام معاصر عراقی بعد از نقل این خبر فرموده: در بعض کتب اصحاب مذکور است: پس از مراجعت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله از خانه دجّال، آن ملعون از خانه خود
خارج شد و مردم از مشاهده آن مردود، مضطرب شدند، دور او گرد آمدند و از ملاحظه آثار غریبی که از او صادر میگردید، آشوب برپا شد.
به پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله خبر رسیده، تشریف برد، دست به دعا برداشته، عرض کرد:
پروردگارا! شرّ این بلا را از ما رفع فرما تا زمانیکه خود مقرّر فرمودهای. ناگاه مرغی بزرگ ظاهر شد و آن مردود را ربود و طیران نمود، او میگفت: ای محمد! مرا از چنگ این عقاب رها کن!
حضرت به آن مرغ فرمود: او را از میان بنی آدم دور کن!
او را از دریای طبرستان گذرانده، به مکانی دور از آدمیان انداخت.
به روایت دیگر جبرییل او را ربود و به جانب هوا متوجّه شد، در حالیکه مادر ملعونهاش از عقب او میدوید، پس او را از انظار غایب گرداند، در جزیرهای از جزایر بحر انداخته، به اغلال و سلاسل مقیّد ساخت.
این ناچیز گوید: در بعض اخبار است که آن لعین در قریه یهودیّه، از قرای اصفهان، میان چاهی محبوس و به اغلال و سلاسل مقیّد است.
بدان چون این خبر دوّم- که در نجمه سابق نقل شد- فی الجمله اجمال و انغلاقی دارد، لذا علّامه مجلسی رحمه اللّه در بحار(1)بعد از نقل حدیثی که از شرح السنه حسین بن مسعود نقل نموده، آن را توضیح و تبیین مینماید و آن این است که در کتاب مذکور، حسین مزبور به اسناد خود از ابی سعید خدری روایت نموده که او گفته: در اثنای این قصّه، دجّال به او گفت: چهچیز میبینی؟
گفت: تختی بر روی آب میبینم.
حضرت فرمود: تخت ابلیس را روی دریا میبینی.
1) بحار الانوار، ج 52، ص 199- 197.
بعد از آن، پیغمبر فرمود: چه میبینی؟
گفت: دو خبر میبینم، یکی وقوع به هم خواهد رساند و یکی دروغ است یا دو خبر دروغ و یک خبر راست میبینم.
آن حضرت فرمود: او را بگذارید، زیرا امر بر او مشتبه شده.
معنی قول حضرت که چیزی در دل پنهان داشته، برای اینکه آن را از تو بپرسم، این است که آن حضرت آیه یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخانٍ مُبِینٍ را در دلش قصد کرده بود و او در جوابش گفت: آنچه در دلت قصد نمودهای، دود است، زیرا دخان به معنی دود است، چون بعضی گفتهاند: عیسی بن مریم علیه السّلام دجّال را در کوه دخان به قتل خواهد رساند، بنابراین احتمال دارد مراد آن حضرت، کشته شدن او در کوه دخان باشد، زیرا این ابن صیّاد چنین گمان داشت که او دجّال است و لذا در جواب حضرت گفت:
مرادت دود است؛ یعنی کشته شدن من در کوه دخان میباشد.
ایضا در کتاب شرح السنه در تفسیر قول آن حضرت که به آن ملعون فرمود: از اجل خود تجاوز نخواهی کرد. آورده- که خطابی که یکی از علمای عامّه است-: این کلام به دو وجه محتمل است؛ یکی اینکه به رتبه و اندازه تو نمیرسد، پارهای از غیبها را بدانی، نه از جهت وحی که شیوه انبیاست و نه از جهت الهام که از خواصّ اولیاست و آنچه به زبانش جاری گردید، شیطان به قلبش انداخت و او هم، آن را از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیده بود؛ وقتی پیش از ورودش به قریه نحل، به اصحاب خود میفرمود.
وجه دیگر آن است که نمیتوانی قضا و قدر الهی را در خصوص نفس و کارهای خود تغییر دهی.
ایضا در شرح السنه از ابو سلیمان نقل نموده که گفته: آنچه در توجیه این حدیث به نظرم میرسد، این است که این قصّه در ایّام مصالحه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله با یهودیان و خلفای ایشان واقع گردید و ابن صیّاد هم از ایشان بوده یا به کارهای ایشان مدخلیّت مینموده و ادّعای کاهنی میکرد و این خبر هم به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میرسید.
آن حضرت به مقام امتحان وی درآمده، با این سؤالات که ذکر شد، امتحانش نمود،
چون او را به سخن گفتن درآورد، دانست او بر باطل و از جمله ساحران یا کاهنان است یا از کسانی است که جنّ در صورت انسان نزد ایشان میآید اخباری به ایشان میگوید و یا از کسانی است که شیطان با ایشان مراوده میکند و بعضی خبرها را به زبانشان جاری میسازد.
وقتی آن حضرت قول او را شنید، بر او درشتی نمود و فرمود: دور و خوار شو! تو هرگز از قدر خود تجاوز نخواهی کرد. مراد حضرت از این کلام، این است که خبری که او داد، شیطان به زبانش جاری نمود، نه اینکه از جهت وحی گفت و او حالتهای مختلفی داشت، در بعضی از آنها خبرش مطابق واقع میشد و در بعضی دیگر، خطا میکرد؛ چنانکه خودش گفت: به من خبری راست و خبری دروغ میآید، در اینحال، حضرت فرمود: امر بر تو مشتبه شده است.
مجملا او فتنهای است که خداوند عالم، بندگان خود را به آن امتحان میکند تا هلاکت هالکان و نجات ناجیان بعد از اقامه حجّت و برهان و جوشیدن آنان در بوته امتحان، شده باشد؛ چنانکه قوم موسی در زمان خویش با گوساله امتحان و هلاک شدند و بعضی دیگر که خدای تعالی ایشان را هدایت نمود و نگاه داشت، نجات یافتند.
کلام ابو سلیمان تمام شد که بغوی در شرح السنه آن را نقل نموده است.
علّامه مجلسی رحمه اللّه در بحار میفرماید: علمای اهل سنّت در اینکه دجّال همان ابن صیّاد است یا نه اختلاف کردهاند. جماعتی گفتهاند: دجّال غیر ابن صیّاد است، زیرا چنین روایت شده که ابن صیّاد از عمل خویش توبه و بازگشت نمود و در مدینه وفات کرد، کفن را از صورتش برداشتند و مردم او را مرده دیدند. از ابو سعید خدری نیز حدیثی روایت نمودهاند که دلالت دارد به اینکه او دجّال نیست و جماعت دیگری معتقدند او دجّال است و این را از ابن عمر و جابر انصاری روایت کردهاند.
بدان خبر سوّم که به دجّال بدسگال تعلّق دارد، خبر جسّاسه است که آن را از تمیم داری، در کتب عامّه و خاصّه نقل نمودهاند و آن را سبب اسلام تمیم مذکور دانستهاند، چنانکه در مصابیح و زهرة الریاض نقل کردهاند: تمیم داری به حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله عرض کرد: من با سی نفر در کشتی نشسته بودیم. کشتی به چهار موج مبتلا شد، روز و شب بر ما یکسان گشت و حیران ماندیم تا آنکه کشتی شکسته ما در بالای تخته پارهای آمد، خود را در ساحل جزیرهای دیدیم. از تخته فرود آمده، آن جزیره را تماشا کرده، میگشتیم، ناگاه حیوانی بزرگ را دیدیم که اگر کسی نزد سر آن میبود، دنبال آن را نمیدید، سر آن؛ مانند شیر، پشتش چون پشت گاو، رویش؛ مانند انسان و تمام اعضایش گوناگون و گلگل. از ملاحظه آن خلقت غریب متعجّب شدیم، گفتم: سبحان اللّه! هرگز حیوانی به این هیأت و صورت ندیدهام.
آن حیوان چون این کلام را از من شنید، به سخن درآمده، گفت: راکب من از من عجیبتر باشد، زیرا من مرکب دجّال خبردهنده از ما فی البال هستم و خود او در این جزیره در قصر مشید مقیّد است. ما نشان آن قصر را گرفته، به سوی آن رفتیم. شخصی را دیدیم که یک چشم او ممسوح بود و اثری از آن نبود و چشم دیگرش؛ مثل دانه عنّاب و انگوری که بر روی آب باشد، مینمود. دوش و سینه او بسیار فراخ و میان دو شانه او، موهایی مانند نیزه روییده بود، در پیشانیاش هذا کافر باللّه نوشته بود و از کعب تا زانو به قیود مقیّد بود.
نظرش به ما افتاد، بانگی زد، هیکل او اماس کرده، پر از باد شد، طوری که آن زمین را پر کرد. ساعتی که گذشت، تسکین یافته، به حال اوّل برگشت، به من روی آورده، گفت: تمیم داری تویی؟
گفتم: آری.
گفت: نزد من آی!
چون نزد وی رفتم، گفت: بحر طبریّه را دیدی؟
گفتم: آری.
گفت: آبش چگونه است؟
گفتم: بسیار است.
گفت: شاید آب آن آشامیده شود و آنچه در میان آن باشد، خورده شود، زنان و اطفال آنجا اسیر و مردانشان کشته شوند و نهرها از خونها جاری گردد.
پس، از نخل سؤال کرد که میوه میدهد؟
گفتم: آری.
گفت: زود باشد که میوهاش منقطع گردد.
سپس از چشمه زعر پرسید که در آن آب هست؟
گفتم: آری، آبش بسیار، محصولش بیشمار و زارعان در اطراف آن فراوان است.
گفت: ای تمیم! محمد صلّی اللّه علیه و آله را دیدهای؟
گفتم: کدام محمد را گویی؟
گفت: محمد نبیّ عربی هاشمی تهامی که در مکّه متولّد شد و به مدینه هجرت کرد، دین او، بهترین ادیان، کتاب او، بهترین کتابهای آسمانی و امّت او، بهترین امم و اهل ادیان است، صاحب لوا، کرامت، حوض و شفاعت میباشد. ای تمیم! چون او را ملاقات نمایی، تصدیق کن و به او ایمان آور! بدان نصیحتی که به تو کردم، به کسی نکردهام.
به روایت دیگر پرسید: عرب با او مقاتله کرد؟
گفتم: آری.
گفت: امر بر چه قرار گرفت؟
گفتم: اکثرا از او اطاعت کردند.
گفت: خیر امّت در اطاعت او باشد. سپس گفت: نزدیک است به من اذن خروج دهند، تمام روی زمین را در مدّت چهل روز سیر نمایم و هیچجا نماند مگر آنکه در
آن فرود آیم الّا مکّه و مدینه که داخل شدن در این دو مکان برایم ممکن نشود و هرگاه قصد رفتن به آن دو جا را نمایم، ملکی بر من شمشیر آخته، منع نماید.
پس از آن، جسّاسه؛ یعنی خر خود را آواز داد. آن حیوان حاضر گردید، به آن گفت:
این جماعت را برداشته، به بلادشان برسان! ما را بر پشت خود سوار کرده، در ساعت به اراضی مدینه طیّبه رساند، بر زمین گذاشت و رفت. تمیم داری که در نصرانیّت خود اصرار داشت، بعد از دیدن این کیفیّت، اسلام را قبول نموده، بر آن ثابتقدم گردید، تا آنکه از دنیا درگذشت.
بدان چگونگی حال دجّال ضلال، کیفیّت خروج آن ملعون و فتنههای آن شوم خئون، آنچنانکه باید و شاید در اخبار خاصّه دیده نشده، لکن در اخبار عامیّه آنها به طریق استیفا استقصا شده، از جمله، بنابر نقل ملّا معین هروی در تفسیر اسرار الفاتحهاش، اختلافات واقعهای در امر آن ملعون است و آنها سهتاست:
اختلاف اوّل: آن مردود به چشم راست اعور است یا به چشم چپ و این اختلاف از قبل راویان است، چراکه فی الواقع در این موضوع در اخبار حضرت نبوی، اختلاف ممکن نیست و در اکثر روایات وارد است یکی از دو چشمش چون دانه انگور که بر سر آب آید، نمایان است و تعیین نشده کدام چشم او است. روایاتی که در اعور بودن چشم راست او وارد شده، زیاد است. چون حدیث وارد شده که چشم راست او ممسوح است- ممسوح کسی است که شکاف چشمش پیدا نباشد- و نیز در حدیث است که چشم وی چون دانه انگوری باشد که بر روی آب آید و این، خلاف ممسوح است؛ پس جمع میان این احادیث، از این وجه ممکن است که چشم راستش ممسوح و چشم چپش؛ مثل دانه انگور روی آب آمده باشد، به این معنی که از اصل خلقت یک چشم ندارد و چشم دیگرش نیز، خلقت ناقص است.
اختلاف دوّم: به روایتی آمده است که لبث وی در زمین، چهل روز باشد و در حدیث اسماء بنت یزید بن سکن الانصاری چهل سال آمده است، فامّا حدیث اسماء در صحّت و شهرت و اتّفاق روات، عدول بر آن، با حدیث چهل روز برابر نیاید که جمعی از صحابه بزرگ آن را نقل کردهاند و حفظ و ضبط و احتیاط ایشان، البتّه بر نقل زنی مقدّم است، پس به مقتضای این علّتها اعتبار با خبر چهل روز و خبر چهل سال، وهم است.
اختلاف سوّم: در حدیث وارد است که وی در دریای مغرب میباشد و در حدیث دیگر وارد شده آن ملعون از جانب مشرق خروج کند، میان این دو حدیث تناقض نیست، زیرا شایسته است چون از آن جزیره که مجلس او است، بیرون آید؛ به مشرق رود از قبل خراسان ظاهر شود.
این ناچیز گوید: در خبر کمال الدین که سابقا گذشت، تصریح شده او در چاهی، در قریه یهودیّه، از قرای بلده اصفهان، محبوس است و اگر خروجش هم از آنجا باشد، مضمون این خبر خاصّی با آن خبر عامّی که آن ملعون از جانب مشرق خروج میکند، موافق است، ایران کلّا نسبت به حدود افریقیّه و مغرب زمین، از بلاد شرقی محسوب میشود، کما لا یخفی.
ایضا در اسرار الفاتحه در مقام ذکر بعضی از فتنههای دجّال پراضلال و ابتلای بندگان به آن شوم بدفعّال- علیه اللعنة و العذاب و النکال- چنین مرقوم داشته:
بدان حقّ- سبحانه و تعالی- برای ابتلای بندگان و امتحان مؤمنان این بلیّه عظمی و داهیه کبرا، از زمان آدم تا انقراض عالم، چنین ابتلای عمیم و بلای عظیمی به وقوع نپیوسته؛ ذلک تقدیر العزیز العلیم(1)، کما قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: لیس ما بین خلق آدم
1) سوره انعام، آیه 96.
إلی قیام الساعة امرا اکبر من الدجّال. از این جهت بود که حضرت رسالت امّت را بر ثبات متابعت میفرمود، مؤمنین را از مغلطهای آن لعین، تنبیه میکرد و میفرمود:
همه پیغمبران قوم خود را از واقعه دجّال خبر کردهاند و انذار ایشان نمودهاند.
چنانکه نوح نجی علیه السّلام قوم خود را انذار فرمود و از فتنههای او خبردار کرد و امّا من، سخنی به شما میگویم که هیچ پیغمبری بر امّت خود نگفته؛ این مقدار بدانید که وی اعور؛ یعنی یک چشم است و حق تعالی شأنه، اعور نیست. این کلام، نوعی تنبیه بر تلبیس آن لعین است و بر کمال اضلال او دلالت دارد. از بسیاری انذار و تحذیر حضرت، از آن لعین بود که وقتی اسماء بنت یزید گفت: یا رسول اللّه! لقد خافت افئدتنا بذکر الدّجال.
حضرت در مقام تسلیه او برآمده، فرمود: أن یخرج و أنا حیّ فأنا حجیجة و الّا فانّ ربّی خلیفة علی کلّ مؤمن.
در این نسخه، چند فتنه از او مبیّن میشود تا کمال اضلال او و اظهار استغنای الهی سبحانه را مشاهده کنی و از سوء قضای او به حق تعالی پناه بری.
از جمله فتنههای او، آن است که او بدانچه در ضمیر بگذرد، اطّلاع دارد و از امور غیبی خبر دهد و ما فی الضمیر خلایق را یکبهیک معروض دارد و از این ممرّ، چندینهزار اضلال نماید؛ چنانچه شمّهای از این معنی در کیفیّت ملاقات او با پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله سمت تحریر یافت که آن بزرگوار چیزی را در ضمیر گرفتند و از آن سؤال فرمودند و آن لعین گفت: الدخ الدخ که آن مضمر، آیاتی از سوره دخان بود.
فتنهای دیگر از فتنههای او، سحر است که گویند او ساحرترین خلایق است و از کمال سحر او خواهد بود که سالی را، روزی خواهد نمود؛ چنانکه آن حضرت؛ یعنی جناب ختمیمآب، بیان فرمود؛ چون اصحاب پرسیدند: و ما لبثه فی الأرض یا رسول اللّه!
قال: اربعون یوما کسنة و یوم کشهر و یوم کجمعة و سائر الأیّام کایّامکم.
شارح طیّبی میگوید: دجّال چندان از شبهات و تمویهات ظاهر گرداند که عقول
ارباب عقل را مسلوب گرداند و بصایر ذوی الأبصار را چنان مستور سازد که زمان طریقه مستمرّ بر ما مضی را بر وتیره اتیان روز و ذهاب شب در نظر ایشان بر یک حالت استمرار یافته، بنمایاند، تا آنکه زمان را بالتمام، اسفار بلا اظلام و صباح بلا مساء پندارند و آفتاب در نظر ایشان در شب و روز منطوی ننماید و ضیاء او از ساحات مکانی و ساعات زمانی انفکاک نپذیرد.
پس آن روز به حقیقت سالی مشتمل بر سیصد و شصت روز و سیصد و شصت شب خواهد بود، لکن آن، سیصد و شصت روز و شب در نظر خلایق، همهروز بیشب نماید و لذا، چون صحابه پرسیدند: یا رسول اللّه! یکفینا فیه صلوة یوم؟ در جواب فرمود: لا اقدّر؛ یعنی نماز یک روز کفایت نکند، بلکه به اندازه هرروز متعارف، باید از آن، وقت فرض و تقدیر کرد و نماز خواند. گویند بیشتر امور غریب که آن را از جمله خوارق عادات محسوب دارند، همگی مبنی بر سحر خواهد بود.
3- فتنه دیگر، از جمله فتنههای او سرعت سیر است؛ چنانکه از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله سؤال کردند: و ما اسراعه فی الأرض، قال: کالغیث استدبرته الریح، چون بارانی که باد آن را میراند، سریع السیر خواهد بود،(1)در چهل روز تمامی ربع مسکون را سیر کند و جابلقا و جابلسا را به احاطه درآورد و سرعت سیرش به مرتبهای باشد که گویند از طایف تا ختن را یک گام و خطوه طی نماید.
4- فتنه دیگر، هرکس به او ایمان آورد، به صنوف تربیت و الوف تمشیّتش بهرهمند گردد، به آسمان گوید برایش باران ببارد و به زمین گوید برایش گیاه رویاند، مواشی و بهایم متابعاتش، بلندکوهان، گشادهپستان پرمیان و پرشیر و احوال منکران و معاودانش؛ یعنی مؤمنان ثابت الایمان، به قحط و تنگدستی، به بلا مبتلا، به قلّت مال، به مجاعت اهل و عیال، به هلاکت سوایم و مواشی، تضییع زروع و حواشی و گرفتار صدهزار بلا خواهد بود، کما فی الحدیث انّه یمرّ بالحیّ فیکذّبوه فلا یبقی لهم سائم الّا هلکت و یمرّ بالحیّ، فیصدّقونه، فیأمر السماء أن یمطر و یأمر الأرض أن تنبت
1) ر. ک: صحیح مسلم، ج 8، ص 197؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1356.
لهم لا جرم؛ بیشتر خلایق به اطاعت فرمان او کمر بندند و دعوی باطلش را به اذعان و قبول بپسندند.(1)
5- فتنه دیگر، به هر خرابه که بگذرد، خطاب کند: ای خرابه! هر گنجی در کنجی از خود مدفون داری، بیرون انداز! به مجرّد این خطاب، گنجها از خرابهها ظاهر گشته، دنبالش روان شوند، چون یعسوب نحل میرود و گنجهای دفینه و صدهزار خزینه عقب او روان گردد.
6- فتنه دیگر، بهشت و دوزخ با وی همراه است و هرجا رود، بهشت وی برطرف راست و دوزخش بر طرف چپ او است و در روایتی به جای بهشت و دوزخ، آب و آتش آمده؛ فامّا آنچه به نظر مردم، بهشت یا آب نماید، دوزخ یا آتش است و آنچه دوزخ یا آتش نماید، بهشت و آب خوشگوار است و لذا «قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: فمن ادرک ذلک منکم فلیقع فی الّذی یراه نارا».(2)
فتنه دیگر آن لعین چند نفر را به قتل رساند و باز آنها را زنده برانگیخت؛ چنانکه در مصابیح آورده: «یدعوا رجلا مهیبا شابا، فیضربه بالسیف، فیقطعه جزلتین أو قطعتین رمیته الغرض، ثمّ یدعوه، فیقبل و یتهلّل وجهه بضحک».(3)
حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله فرمود: سختترین فتنه او، آن باشد که اعرابی پیش آید، دجّال به او گوید: شتران تو را که تلف شدهاند برایت زنده میکنم، به شرطی که به ربوبیّت من اعتراف نمایی.
اعرابی گوید: بلی، میخواهم. فی الحال شتران وی زنده و تندرست به مراتب خوبتر از آنکه بودهاند، در نظر او درآورد، هم شیردارتر و هم بزرگتر.
همچنین به دیگری که پدر و برادرش مرده باشند، گوید: اگر مردگان تو را زنده(4)
العبقری الحسان ؛ ج7 ؛ ص202
1) ر. ک: فتح الباری شرح صحیح البظری، ج 13، ص 93؛ الآحاد و المثانی، ج 2، ص 448.
2) ر. ک: صحیح مسلم، ج 8، ص 196؛ فتح الباری، ج 13، صص 88- 87؛ المعجم الکبیر، ج 17، ص 232.
3) ر. ک: صحیح مسلم، ج 8، ص 198؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1357، سنن الترمذی، ج 3، ص 347.
4) اکبر، العبقری الحسان فی احوال مولانا صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، 9جلد، مسجد مقدس جمکران - قم (ایران)، چاپ: 1، 1386 ه.ش.
گردانم، به ربوبیّتم اقرار کنی؟
گوید: بلی. پس دو دیو را به صورت پدر و برادرش در نظر او مجسّم گرداند.
عبارات صاحب اسرار الفاتحة، با فی الجمله تغییری از داعی در اسلوب و ترتیب آن به آخر رسید.
اشارتان:
الاولی، مصابیح که در فتنه اخیر، کیفیّت مرده زنده کردن دجّال را از آن نقل نموده، نزد عامّه کتاب بسیار معتبری است و از تألیفات ابو محمد محیی السنه، حسین بن مسعود بغوی است که شافعی مذهب و شیخ مفسّر محدّثی است که شرح السنه که در حدیث و معالم التنزیل که در تفسیر است نیز، از مؤلّفات او است.
چنانکه گویند: مصابیح در حدیث، شبیه به کتاب من لا یحضره الفقیه شیخنا الصدوق در حذف اسانید و اسناد خبر به راوی اصلش است، وفات مؤلّف آن در مرورود، سال پانصد و پانزده واقع شده است، بغوی منسوب به بغ است و آن، بلدی در خراسان و میان مرو و هرات است.
الثانیه، آنچه این ناچیز در آخر عنوان چهلم از جزو دوّم کتاب الجنّة العالیه- که به طبع رسیده- نوشتهام که حدیث احیای مرده توسّط دجّال ملعون است، حدیثی عامّی است و امّا از طرق خاصّه چیزی در اینخصوص وارد نشده کما لا یخفی علی المتتبّع و قبل از اطّلاعم بر کتاب کفایة المهتدی فی معرفة المهدی بوده، بعد از اطّلاع بر آن کتاب، معلوم شد در احادیث خاصّه نیز، احیای مرده توسّط آن ملعون، تمویها وارد شده است.
مرحوم سیّد جلیل و عالم نبیل، میر محمد بن محمد لوحی سبزواری که از تلامذه مرحوم میرداماد و شیخنا البهایی- زاد اللّه بهائهما فی الجنة- بوده، ذیل حدیث سی و نهم از اربعین خود که به کفایة المهتدی فی معرفة المهدی مسمّاست، جملهای از اخبار
علایم ظهور حضرت بقیّة اللّه الحجّة بن الحسن العسکری- صلوات اللّه علیهما- را ذکر مینماید، از جمله ضمن حدیثی که آن را از فضل بن شاذان بن خلیل در کیفیّت خروج دجّال بدسگال نقل فرموده، چنین است:
و هو فی کلّ یوم بقتل احدا من اصحابه أو غیره فیواریه احدا من الشیاطین و یری النّاس نفسه بصورته، فیخیّلهم الدجّال انّه یحیی و یمیت و بذلک یفویهم اشدّ الأغواء؛ دجّال هرروز یکی از اصحاب خود یا غیر اصحاب خود را خواهد کشت، یکی از شیاطین آن کشته را پنهان خواهد کرد و خود را به صورت آن کشته به مردمان نشان خواهد داد و دجّال مردمان را به خیال خواهد انداخت مردمان را که جان میستاند و حیات میدهد و به آن مکر و تزویر، مردمان را سخت گمراه خواهد گردانید، انتهی به عین عباراته.
بدان در این مقام که ارائه نمودن احیای میّت دجّال است، چند شبهه به ذهن، خلجان مینماید که صاحب اسرار الفاتحه آنها را با جواب در آن کتاب متعرّض شده و اگرچه این ناچیز آنها را در عنوان مذکور از کتاب مزبور نقل نمودهام، لکن تتمیما للکلام و ترمیما للمرام خوش دارم آنها را در این وجیزه نقل نمایم؛ با زیادتی آنچه در آنجا از ما فوت شده، فاقول.
شبهة اولی: در حدیث نسبت احیا به دجّال فرموده: فیقتله، ثمّ یحییه حال آنکه جز خدای تعالی کسی نمیتواند احیا کند.
جواب: ما به حجّتهای بیشبهه دانستهایم میراننده و زندهکننده خدای عزّ و جلّ است و نسبت دادن آن به دیگری و اضافه کردن آن به غیر او- جلّ و علا- از طریق سبب باشد و چون حکمت الهی اقتضا کرد مراد دجّال در احیای آن کشته حاصل شود؛ خواست وی در طلب تلبیس، آن شد که اضافت آن احیا از طریق مجاز به وی رفت.
این ناچیز گوید: این شبهه بنابر روایت مصابیح است و بنابر غیر آن، احیایی در کار نیست؛ بلکه نمودار کردن دو دیو به صورت پدر و برادر کسی است که آن ملعون به او گفت: میخواهی پدر و برادرت را زنده نمایم؛ چنانکه در روایت دیگری است که از اسرار الفاتحة نقل شد و یا مصوّر نمودن شیطانی به صورت آن مقتول است که او پنهانکننده جسد مقتول به دست دجّال میباشد، چنانکه از کفایة المهتدی منقول افتاد.
نیز در دفع این شبهه، بر فرض احیای میّت از آن ملعون، کفایت میکند اینکه حق تعالی باوجود قضای حاجت آن ملعون در احیای مرده، مثل آنجا که رود نیل را برای فرعون بیعون جاری ساخت و حاجت آن با لجاجت را برآورده کرد؛ نفس این قضیّه را که زنده کردن مرده باشد، برهانی واضح قرار داده که احیای مرده به قدرت و اختیار آن ملعون نیست و طریق این برهان چنانکه در تفسیر مذکور متعرّض شده، این است که بعد از آن، چون آن لعین بخواهد آن مرده را که زنده شده به قتل رساند، نمیتواند و مقرّر است هرکس از کشتن عاجز شود که حق تعالی آن را از مقدورات خلق قرار داده، پس به طریق اولی از احیا که قدرت خلق از آن قاصر است، عاجزتر باشد.
شبهه ثانیه: روایت است که حق تعالی مدّعی نبوّت را که به باطل دعوی کرده به نوعی از آنچه خلق از امثال آن عاجز باشند؛ مدد نکند، پس چگونه روا باشد مدّعی ربوبیّت را در احیای نفسی به وقت حاجت وی بدان، اجابت کند؟
جواب: دفع این شبهه به آن متحقّق گردد که گوییم: مدّعی نبوّت باطل، دعوایی کرده است که وجود آن در بشر ممکن است الّا آنکه علم آن، مغیب است و از نفس این مدّعی، دلیلی بر بطلان خویش نیست و شناخت وی بهدلیل دیگر، برای کسی که میان صادق و کاذب فرق گذارد، حاصل شود، پس اگر خداوند مدّعی نبوّت باطل را به معجزهای مدد فرماید، نمیتوان میان محقّ و مبطل فرق گذاشت و اشتباه میان داعی کفر و ایمان، لازم آید و این از مقتضای حکمت دور است، لذا باید او را به خارق عادتی
مدد نفرماید.
امّا مدّعی ربوبیّت، دعوایی کرده که آن در امثال مدّعی مستحیل است، چون اگر برای محدّث ربوبیّت شایسته بود، روا بود تمام محدّثات از این قبیل باشد و محدّث فی حدّ نفسه از دلایل حدوث و امارات عجز و قصور، منفک نیست و خود این حالت شاهدی صادق بر کذب وی است؛ خاصّتا دجّال که در مرتبه خلقت بشریّت نیز، نقصانی ظاهر دارد و بر هیچ عاقلی پوشیده نیست اگر آن ملعون محقّقا بر احیای نفس که مقدور بشر نیست، قادر بود، اوّل دیده کور خود را درست میکرد و آنچه حضرت رسول درباره او فرمود: «الّا انّه اعور و انّ ربّکم لیس باعور»(1)، به تحقیق، همین معنی است.
این ناچیز گوید: حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام هم درباره آن ملعون همین را فرموده؛ چنانکه ضمن خبر اوّل منقول از کمال الدین سابقا گذشت که آن لعین میگوید: منم پروردگار قادر.
آن بزرگوار فرموده: آن دشمن خدا اینها را دروغ میگوید، زیرا مردی باشد که طعام خورد و در بازارها رود، پروردگار شما کور نباشد، نخورد، نیاشامد، راه نرود و از جایی به جایی منتقل نگردد. الخبر
شبهه ثالثة: به طریق سؤال وارد است و آن، این است که چون احیای مرده توسّط دجّال به تقدیر الهی و به حضرت او منسوب باشد، حقیقت چنانکه احیای موتی و تبرئه اکمه و ابرص از حضرت عیسی علیه السّلام هم، منصوص و منسوب به حق تعالی باشد، به نحوی که مکرّرا کلمه باذنی را فرمود؛ «حیث قال و اذ تخلق الطین کهیئة الطیر باذنی فتنفح فیها فتکون طیرا باذنی و تبرء الأکمه و الأبرص باذنی و اذ تخرج الموتی باذنی»؛(2)این کلمه مبارکه مکرّره را دافع توهّم نسبت این امور مستقلا به عیسی، قرار داده، پس اینجا چه حکمتی بود که اسناد احیا را به دجّال مطلق گذاشته و در حدیث
مصابیح، مرده زنده نمودن آن لعین را به اذن اللّه مقیّد نفرمود، بلکه مطلق گذاشت که موجب توهّم احیای او مردگان را بهطور مستقل است؟
جواب: احیایی که مظهرکننده آن عیسی علیه السّلام بود، معجزه برای هدایت خلق بود و این احیا که مورد و مموّه آن دجّال بدسگال است، استدراجی برای ضلالت خلق است، پس خداوند آن احیا را به خود نسبت داده، چون به اذن و رضای او تعالی شأنه العزیز بود و در حدیث نبوی، احیای دجّال را به حق تعالی نسبت نداد، زیرا به اذن و رضای خدای تعالی نیست؛ اگرچه به تقدیر ربّ الارباب است، انتهی. ما فی اسرار الفاتحة مع مزید توضیح منّی عن بعض عباراته.
بدان چون تمام اضلالات دجّال ملعون به واسطه سحر و شعبده و مخاریق است؛ مناسب دیدم بعضی از فروق معجزه و سحر را برای بصیرت مطالعهکنندگان به منصه تقریر و بیان درآورم؛ اگرچه در تضاعیف مؤلّفات خود عموما و در عنوان شصت و ششم و هفتم و هشتم از جزء دوّم کتاب الجنة العالیة، خصوصا معنی معجزه، شرایط آن، فرق میان آن و سحر و اقسام سحر را بما لا مزید علیه متعرّض شدهام.
منقول؛
1- از فروق میان معجزه و سحر این است که معجزه به قوّت نفس صاحب معجزه است، از جهت ارتباط او به عالم قدس و ملایکه عالم علوی، چنان ارتباطی که عالم عناصر به جملتها و تمام عوالم امکان برّمتها باذن اللّه و اجازته در فرمان او میباشد؛ بدون اینکه اسباب و آلت و حیلهای به کار برد، به خلاف ساحر که در سحر خود اسباب و آلات و حیلهها به کار میبرد، ساحر وقتی به فنّی ماهر است، آنوقت در همان فنّ به امر غریب اتیان مینماید، نه آنکه در هرچه از او سؤال کنند که اتیان آن با
نظام عالم منافی نباشد، بتواند ظاهر سازد؛ چنانکه از انبیا و ائمّه نقل شده است.
2- خداوند عالم، معجزهای را به دست رسول و وصیّ او ظاهر میسازد و افاضل، اماثل، اعاظم، اکابر، اشراف و اعیان، همگی نظر میکنند و بعد از نظر و تأمّل، همگی به عجز از اتیان به مثل آن معترف میشوند. امّا سحر و شعبده و مخاریق را نزد ضعفا، جهّال، عوام الناس و عجزه خلق ظاهر میسازند و هرگاه در مقام تفحّص و تفتیش برآیند، سرّ آن ظاهر میشود که امری باطل و تلبیس بوده است. ولی هرچه در معجزه تأمّل زیاد شود، نورش روشنتر و یقین به حقیقت و صدق و صحّت بیشتر میشود.
3- معجزه در دست هرکس که ظاهر میشود، او به صفات جمیله، افعال حسنه و اخلاق حمیده، موصوف و به صدق و صفای باطن معروف است، لکن سحر و شعبده به دست اراذل ناس، اوباش و سفله خلق، ظاهر میشود.
4- روزبهروز صدق و حقیقت معجزه بر صفحات ایّام دهر روشن میگردد ولی مخاریق و سحر و شعبده؛ اگرچه چند صباحی مخفی است، لکن بر خفای خود و اشتباه نمیماند، بلکه بطلان آن بر خلق روشن و مدلّل میگردد؛ چنانکه از سلف و ایّام ماضیه، حقیقت هر صاحب معجزهای، روشن و بطلان هر صاحب سحری، مبیّن گردیده است.
5- سحر، شعبده، مخاریق و امثال اینها قابل معارضه و صالح برای آوردن مثل آن از ساحر و مشعبد دیگر هستند، چون میشود در مقابل سحر ساحری، ساحر دیگر آن را معارضه نماید و مثل آن و یا قویتر از آن را بیاورد و این به خلاف معجزه است، چرا که معجزه اصلا و ابدا قابل معارضه از معارضی که غیر نبی و امام است، نخواهد بود، الی غیر هذه من الفروق الآخر.
بدان نظر به اختلاف اخبار وارده از طرق ایشان، در قاتل دجّال بدسگال میان
علمای فریقین از خاصّه و عامّه، اختلاف است، چراکه خاصّه قتل آن ملعون را به دست حضرت بقیّة اللّه الحجّة بن الحسن- عجّل اللّه فرجه- روایت نمودهاند؛ چنانکه فضل بن شاذان در کتاب غیبت از عبد اللّه بن سنان روایت کرده که گفت: پدرم از حضرت جعفر بن محمد الصادق علیه السّلام از سلطان عادل سؤال کرد.
آن حضرت فرمود: آن کسی است که خدای تعالی اطاعت او را بعد از انبیا و مرسلین، بر جمیع آدمیان و جنّیان فرض گردانیده و او سلطانی بعد از سلطانی است، تا آنکه به سلطان دوازدهم منتهی شود.
مردی از اصحاب آن حضرت عرض کرد ای فرزند رسول خدا ایشان را برای ما توصیف کن!
فرمود: کسانی هستند که خدای تعالی درباره ایشان فرموده: أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ(1)و کسانی هستند که خاتم ایشان کسی است که عیسی علیه السّلام در زمان دولت او از آسمان فرود خواهد آمد و پشت سر او نماز خواهد گزارد، او کسی است که دجّال را خواهد کشت و مشارق و مغارب زمین را به دست او مفتوح خواهد ساخت، او کسی است که پادشاهیاش تا روز قیامت خواهد کشید.
شیخ صدوق در کمال الدین(2)به اسناد خود از مفضل روایت کرده، گفت:
حضرت صادق علیه السّلام فرمود: بهدرستیکه خدای تبارک و تعالی چهاردههزار سال پیش از آفرینش مخلوقات، چهارده نور را خلق فرمود که ارواح ما باشند.
عرض شد: یابن رسول اللّه! این چهارده کدامند؟
فرمود: محمد، علی، فاطمه، حسن، حسین و امامان از فرزندان حسین علیهم السّلام، آخرین آنها قائم کسی است که بعد از غایب شدنش قیام فرماید، پس دجّال را بکشد و زمین را از هرجور و ظلم پاک کند.
در این دو روایت محلّ قتل آن ملعون ذکر نشده و لکن در روایت کمال الدین که
سابقا گذشت، چنین آمده: که خداوند آن لعین را در شهر شام در بالای تلّی که به آن تلّ افیق گویند، سه ساعت از روز جمعه گذشته، به دست کسی ذبح نماید که عیسی بن مریم پشت سر او نماز خواند.
در روایت معلی بن خنیس از حضرت صادق علیه السّلام بنابر نقل علّامه مجلسی رحمه اللّه در بحار(1)چنین است: حضرت قائم- عجّل اللّه تعالی فرجه- آن ملعون را در کناسه کوفه به دار میکشد.
شمع فی جمع بدان میان دو روایتی که محلّ قتل آن ملعون در آنها ذکر شده به حسب ظاهر، تنافی و تعارض است و رفع آن به یکی از دو وجه ممکن است:
اوّل: گفته شود حضرت بقیّة اللّه آن ملعون را در تلّ افیق شام به قتل میرساند، جنازه منحوسه او را به کوفه نقل نموده، در کناسه کوفه دار میزنند، چون هنگام ظهور، کوفه مقرّ سلطنت و قاعده مملکت آن حضرت است و آبادی آن به نحوی است که بنابر روایت مفضل از حضرت صادق علیه السّلام، خانههای آن به خانههای کربلا متّصل شود و آن حضرت پشت کوفه مسجدی بنا کند که هزار در داشته باشد، سواد کوفه چنان شود که روز جمعه برای درک نماز جمعه بر استر تندرو سوار شوند ولی به نماز نرسند، پس محتمل است آن بزرگوار بهجهت اظهار سطوت خود بر اهل روزگار، بدن منحوس آن نابکار را به کوفه آورده، دار زنند.
چنانکه محتمل است این فعل حجّت یزدان، برای ادخال سرور در قلب جمیع مؤمنان باشد.
در روایت ابو خالد کابلی از حضرت باقر علیه السّلام است که فرمود: چون قائم داخل کوفه شود، مؤمنی نباشد، مگر آنکه در کوفه باشد یا به آنجا بیاید.
1) بحار الانوار، ج 52، ص 276.
دوّم: گفته شود دجّالی که نزد عالمیان معروف و مشهور و به اضلال و گمراه نمودن بندگان خدا موصوف و مذکور است، همان است که آن بزرگوار در تلّ افیق شام به ذوالفقار خونآشام در سفرش مقرّ میدهد و آنکه در کناسه کوفه به دار کشیده میشود، دجّال دیگری از دجّالین است، چون در آخر الزمان و اوان ظهور آن حجّت یزدان، دجّالین بسیار و کذّابین بیشمار آشکار خواهند شد؛ چنانکه ابن اثیر در نهایت از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله روایت نموده، فرمود: یکون فی آخر الزمان دجّالون.
امّا بنابر مذهب عامّه، قاتل دجّال ضلال، حضرت روح اللّه عیسی بن مریم است که بنابر نقل مقدّس اردبیلی رحمه اللّه و بنابر آنچه در دار السلام عراقی است، آن جناب از آسمان بالای بام کعبه معظّمه فرود آید، پس نردبانی برایش گذارده، از آن نردبان داخل مسجد الحرام شود و بنابر نقل صاحب اسرار الفاتحه مهبط وی نزدیک مناره بیضا باشد که در شرقی دمشق واقع است.
بنابر نقل از کتاب مزبور، هنگام فرود آمدن، حربهای برای حرب و جدال با وی باشد که از یک دانه مروارید آفریده شده؛ طول آن هفت گز و مقدار سنان آن یک گز است، حضرت در طلب دجّال روان گردد و او را به کدیه دریابد، کدیه موضعی قریب به بیت المقدّس است، چون چشم مبارک روح اللّه بر چشم ناپاک بیباک دجّال افتد، بر وی بانگ زند، آن حربه بهدست محکم کند و به حرب دجّال و هلاکت آن بدسگال روی برآورد. دجّال چون صورت حال را بدان منوال مشاهده کند، از فرط حیرت و غایت حسرت، خود را از پشت خر بیندازد و میخواهد بگریزد، پس یزدان، خالق آن و زمان، به زمین فرمان فرماید دجّال را بگیرد و هردو پای او به زمین استوار گردد؛ چنانکه هیچگونه مجال حرکتی برایش نماند.
آنگاه عیسی با آن حربه یک ضربه به او بزند که بدان یک ضربت جویهای خون
از تن توانای آن ملعون، چون شاخ طبر خون طراویدن گیرد؛ چنانکه خاکهای آن مرز بوم از خون شوم آن مذموم سرخ گردد و چون گروه مؤمنان آن حال هایل را مشاهده کنند، مبتهج الحال و فرحان گشته، بر مرکب طرب جولان نموده، زبان به تحسین و آفرین حضرت روح اللّه بگشایند.
در روایت دیگر است که با عصای آهنینی که در دست عیسی است، دجّال به قتل رسد.
به روایتی دیگر دو تازیانه؛ یکی از آتش و دیگری از ارزیز باشد که با آن، دجّال را مقتول سازد.
به روایتی چنین است که چون نظر عیسی علیه السّلام بر منظر کریه دجّال افتد، آن لعین از ترتیب وجود فرو ریزد و از نهیب عیسی علیه السّلام، چون موم از نهیب آتش، فرو گدازد.
در سعد السعادة میگوید: چون دجّال از روی زمین رخت و تخت به اسفل السافلین به زاویه سجّین کشد، لشکر مهدی صمصام، انتقام از نیام برکشند، بر خیل دجّال حملهور شوند و آنها را هلاک سازند.
بدان میتوان گفت میان این اخبار عامیّه که مضمون آنها قتل دجّال به دست عیسی علیه السّلام است، با آن اخبار خاصیّه مذکور در نجمه سابق که مضمون آنها قتل او به دست حضرت بقیّة اللّه است؛ به هیچوجه منافاتی نیست، چه بعد از اینکه به تصریح خود عامّه و روایات ایشان؛ چنانکه سابقا گذشته، حضرت روح اللّه وزیر مهدی و تابع شرع احمدی باشد، پس اگر عیسی علیه السّلام او را بکشد، کشتن خود حضرت مهدی علیه السّلام آن لعین را باشد؛ چنانکه اگر وزیر سلطان کسی را بکشد، صادق است بگویند سلطان او را کشت و در اینگونه موارد، مباشرت ضروری نیست.
بدان دجّال فعّال و صیغه مبالغهای از دجل یجل دجلا است که به معنی کذب و برای مسیح کذّاب لقب میباشد که در آخر الزمان خروج میکند و در وجه تلقّب آن ملعون به این لقب چند وجه گفته شده.
وجه اوّل: آن از دجل الأرض أی قطع نواحیها بالسّیر مأخوذ است و چون آن ملعون هنگام خروجش تمام زمین جز مکّه و مدینه و به روایتی با زیادتی بیت المقدّس و طور سینا را سیر مینماید، پس از اینجهت او را دجّال لقب نهادند.
وجه دوّم: آن مأخوذ از دجل به معنی کذب است و چون آن ملعون در دعاوی خود از دعوای الوهیّت و غیره کاذب است، پس بدین وسیله او را به این لقب ملقّب نمودهاند.
وجه سوّم: آن، مأخوذ از تدجیل به معنی تمویه است و چون آن ملعون در افعال خود تمویه مینماید و باطل را به صورت حق اظهار میدارد، لذا به این لقب معروف گردیده.
وجه چهارم: آن، مأخوذ از دجّال، به معنی ذهب و طلاست و چون گنجهای روی زمین، او را در هنگام خروج متابعت مینمایند، لذا به این لقب مشهور شده؛ چنانکه در فتنه پنجم از فتنههای آن ملعون سمت تحریر یافت.
وجه پنجم: آن، مأخوذ از دجّال به معنی فرند سیف و جوهر تیغ است و چون فتنههای آن ملعون مثل تیغ آبدار که برنده و سریع التأثیر در مقطوع است، به اسرع وقت بر بندگان خدا تأثیر میکند، فلذا در روزگار به این لقب اشتهار یافته.
وجه ششم: آن، مأخوذ از دجّاله است که به معنی رفقه عظیمه و اشباع و اتباع بسیار است و چون آن لعین در وقت خروج، اتباع بسیار و اشیاع بیشمار دارد، لذا به او دجّال گفتهاند.
وجه هفتم: آن، مأخوذ از دجّال به معنی سرگین است و چون آن لعین در وقت
خروجش روی زمین را به وجود منحوس خود، کثیف و ملوّث مینماید، لذا به او لقب دجّال دادند.
وجه هشتم: آن، مأخوذ از دجل الناس است که به معنی لقاط و مردمان بیقدر و قیمت، ناقابل و رذل میباشند و چون اتباع آن ضلال، همگی از این قسماند؛ از این جهت، او را دجّال نام نهادند.
در محیط المحیط بطرس بستانی نصرانی که در لغت عربیّه و مؤلّفش صاحب کتاب دایرة المعارف معروف است، بعد از اینکه برای تلقّب آن ملعون به این لقب نامیمون، این وجوه را ذکر نموده، گفته: نزد من، دجّال لفظی سریانی الاصل و معنی آن در آن لغت، کذّاب مخاتل است، جمع آن، دجاجله و دجّالون میباشد و از استعمال جمع اخیری این است: قوله فی الحدیث یکون فی آخر الزمان دجّالون؛ أی کذّابون مموّهون، هکذا فسّره فی النهایة، انتهی و مراده من النهایة نهایة ابن اثیر الجزری، کما لا یخفی.
ختام فیه منام:
الراقی علی درجات الجنان فی اعلی المراقی المرحوم المبرور المولی محمود المعاصر العراقی در دار السلام خود ذیل بیان حال دجّال چنین مرقوم داشته: از طرایف وقایع، آنکه حقیر در بعض سنین اشتغال و شاید سال پنجاه و هشت بعد از هزار و دویست هجری بود، در بلد بروجرد در مدرسهای که به مدرسه شاهزاده معروف است، منزل داشتم.
اتّفاقا شبی در خواب دیدم میان در و دالان مدرسه صدای مهیبی بلند شد که بنای مدرسه از آن لرزید، جمعی از طلّاب مدرسه از اثر این صدا از حجرات بیرون دویدند.
پس از آن، صدایی بلندتر از صدای اوّل و صدایی دیگر مهیبتر از آن برآمد، طوریکه اکثر طلّاب از حجرهها خارج و مترقّب صاحب آن آواز شدند، ناگاه شخص مهیبی که
بر خر غریبی سوار بود، داخل مدرسه شد و به آواز بلند به سوی طلّاب متوجّه شد و گفت: ایّها الطلّاب أنا ربّکم الأعلی فاعبدونی؛ ای گروه طلّاب! من خدای بزرگ شما هستم، مرا عبادت کنید.
بسیاری از طلّاب چون این را شنیدند به سجده افتادند و شخصی از طلّاب که او را میشناختم؛ گویا در عداد ملازمان او بود و دیگران را به اطاعت او تحریص و ترغیب، اکراه و اجبار میکرد، حتّی اشخاصی که از حجرهها خارج نشده بودند، بیرون میآورد، به سجده و اقرار به بندگی آن نابکار وامیداشت تا آنکه پرسید: دیگر در این مدرسه کسی مانده که به خدایی ما اقرار نکرده باشد؟
گفتند: نه، مگر فلان فلانجایی و مرا نام بردند. اتّفاقا منزل من در حجرهای بود که گفتار و کردار همه را میشنیدم و میدیدم و به اثر آن آوازها هم، بیرون ندویدم.
چون آن سوار این را شنید، عنان بهسوی حجره این حقیر گرداند؛ لذا از خوف در را بستم و جملهای از آلات و اسباب که در حجره بود، پشت در چیدم آن شخص آمده، نزد ایوان حجره من ایستاد، ملازم خود و جمعی دیگر را به گشودن در واداشت.
حقیر وقتی دیدم لابدّ در را شکسته، داخل میشوند، گفتم: کنار روید، من خود در را میگشایم، پس گشودم و بیرون آمدم.
آن سوار به من گفت: آیا به خدایی من اقرار نمینمایی؟
گفتم: من با تو سخن خلوتی دارم، چون این را شنید، با دست به جماعتی که اطرافش بودند اشاره نمود، دور شدند. من نزدیک او رفتم و گفتم: من به تو ایمان نیاورم؛ اگرچه کشته شوم، زیرا در اخبار از فتنههای آخر الزمان، خروج شیطان و دجّال باشد و از علامات و قراین حالات، همانا تو دجّالی و دانستهام اگر کسی به دست تو کشته شود، به نعیم ابدی داخل شده و اگر به تو ایمان آورد، به دست صاحب الامر کشته شود، به جهنّم داخل گردد. چون این را شنید، انگشت خود را به دندان گزید؛ یعنی این سخن را کسی نداند، روی خر را برگرداند و با تابعان از مدرسه بیرون رفت. حقیر از خواب بیدار شدم.
فردای آن شب، این واقعه را در مجمع طلّاب نقل کردم، شخصی مذکور داشت دیگری شخصی از طلّاب این مدرسه را در خواب دیده که اوضاع عاشورا برپا شده و آن شخص جناب سیّد الشهدا را شهید کرده، شما نام ملازم دجّال را بگویید تا ببینم با قاتل سیّد الشهدا یکی است یا نه؟
حقیر از ذکر نام او امتناع نمودم. بالاخره بنا شد من و او به شخصی که از غایت اشتهار به تقوا، به مقدّس معروف بود، نام شخصی را بگوییم و از تصدیق او، تغایر و اتّحاد را معلوم کنیم.
بعد از اظهار او گفت یک نفر است و حالات کسی که من او را ملازم دجّال دیدم و دیگری او را قاتل سیّد الشهدا دیده بود؛ به این مطلب مساعدت داشت و بعد هم بعض اعمال شیعه از آن ظاهر گردید، نعوذ باللّه من شرور انفسنا و سیّئات اعمالنا.
بدان یکی از علایم ظهور آن جان جهان و امام عالمیان- علیه صلوات اللّه علیه الملک المنان- طلوع نمودن آفتاب از سمت مغرب است برخلاف عادت که از مشرق طلوع میکرد؛ چنانکه علی بن ابراهیم در تفسیر(1)خود از ابی الجارود و او از حضرت باقر علیه السّلام در تفسیر آیه شریفه إِنَّ اللَّهَ قادِرٌ عَلی أَنْ یُنَزِّلَ آیَةً(2)بهدرستیکه خدا قادر است بر اینکه آیتی نازل گرداند؛ روایت نموده که فرمود: خدای تعالی بعد از این، در آخر الزمان آیات و علامات چندی به تو مینمایاند، از آن جمله دابّة الارض، دجّال، فرود آمدن عیسی بن مریم از آسمان و طلوع آفتاب از مغرب است.
در کمال الدین(3)ضمن خطبهای علویّه که در آن کیفیّت خروج دجّال است، بعد از
اینکه آن بزرگوار کیفیّت خروج دابّة الارض را بیان میکند؛ چنین است: بعد از آن، دابة الارض، بعد از طلوع آفتاب از مغرب، سر خویش را بالا میکند و همه خلایق که در مغرب و مشرق و بین آنها هستند، او را میبینند و در اینوقت توبه برداشته میشود. نه توبه قبول میشود، نه ایمان آوردن. در آن روز عمل هیچکس به او نفع نمیبخشد؛ اگرچه پیشتر ایمان آورده، لکن در ایّام ایمانش، عمل خیر کسب ننموده باشد.
بعضی این را از علایم قیامت کبرا شمردهاند؛ چنانکه نوع علمای عامّه چنین اعتفاد دارند که آن از علایم قیامت میباشد و محتمل است برای هریک علامت باشد که یک دفعه قبل از ظهور و یکدفعه قبل از قیامت کبرا از مغرب طلوع نماید.
در نبوی مروی در عرائس ثعلبی است که هنگام طلوع آفتاب از مغرب، توبه مذنبان و ایمان کافران به شرف قبول موصول نگردد مگر کسی که پیش از آن به ایمان و احسان موصوف و معروف بوده باشد. پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله این آیه مبارکه را قرائت فرمود: یَوْمَ یَأْتِی بَعْضُ آیاتِ رَبِّکَ لا یَنْفَعُ نَفْساً إِیمانُها لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ فِی إِیمانِها خَیْراً(1).
تحقیق بالاصغاء حقیق بدان بعض از مفسّرین عامّه بعد از اینکه بعض آیات را که در آیه مبارکه است به طلوع آفتاب از مغرب تفسیر نموده، گفته: مفهوم آیه چنان است که بعد از طلوع آفتاب از مغرب، به هیچوجه توبه قبول نباشد.
نیز در حدیث آمده: «من تاب قبل أن تطلع الشمس من مغربها تاب اللّه علیه».(2)
در حدیث دیگر است: «لا ینفع التوبة حتّی تطلع الشمس من مغربها».(1)
بعضی برآناند که عدم قبولی توبه نسبت به کسانی است که این آیه را مشاهده کرده و بعد از آن ایمان آورده باشند. امّا قومی که بعد از این حال موجود گردند و تا وقتیکه شمس از مغرب طلوع میکند، به حدّ تمیز نبوده باشند؛ از این حکم خارجاند.
در معتمد، تور پشتی میگوید: در حدیثی یافتهام دو پیر که در پیری به کمال رسیده باشند، به یکدیگر رسند، یکی از دیگری پرسد عمر تو چهقدر است و ولادت تو در کدام قرن بوده؟ وی گوید اهل من به من گفتند تو در وقت طلوع آفتاب از مغرب متولّد شدهای، دلیل بر این سخن آنکه در حدیث صحیح است که انّ اوّل الأیة خروجا طلوع الشمس من مغربها.
به این تقدیر، این آیه و علامت پیش از خروج دجّال باشد و قبل از نزول عیسی علیه السّلام از آسمان بود و ایمان در زمان عیسی علیه السّلام به دلیل آیه وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ إِلَّا لَیُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ(2)مقبول خواهد بود.
اگر گویند: این آیه بر قبول ایمان ایشان دلالت نمیکند، بلی بر توبه و ایمان آنان دلالت دارد و شاید ایمان ایمانآورنده قبول نباشد.
گوییم: در حدیث، درست است که عیسی علیه السّلام جزیه را وضع کند و معنی وضع و نهادن، آن است که همه به دین حق ایمان آورند، تا آنکه کسی نباشد که جزیه بر وی لازم شود.
ایضا در تفسیر آیه وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ(3)آوردهاند: فیؤمن من به اهل الملل جمیعا.
اگر گویند: شایسته است مراد از اوّل آیات که در حدیث وارد شده، آن باشد که برآمدن آفتاب از مغرب، اوّلین آیت آسمانی است؛ یعنی اوّلین اختلال در نظام افلاک
و ستارگان است و بهعبارت اخری، شایسته است اوّلیت آن، اضافیّه باشد نه حقیقیّه.
گوییم: بلی، احتمال دارد و لکن در حدیث ابو هریره از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله درست شده که سهچیز است که چون ظاهر شوند، ایمان نفسی که پیش از آن ایمان نداشته، سود نکند؛ برآمدن آفتاب از مغرب، خروج دجّال و دابّة الارض. مقرّر است که خروج دجّال پیش از نزول عیسی علیه السّلام باشد.
در زمان عیسی علیه السّلام ایمان مقبول است؛ چنانکه مبیّن شد.
حاصل کلام آن است که در باب، نقلی که به تواتر موجب علم شود، دیده نشده و آن چه تواتر آن ثابت است، آن است که در آخر الزمان آفتاب از مغرب برآید و ایمان کفّار که آن را مشاهده کرده باشند، مقبول نیفتد.
امّا آنکه میقاتش کی باشد؟ به یقین معلوم نیست. احتمال دارد پیش از عیسی باشد بر آن منوال که بیان شد که این عدم قبول، مخصوص همان قرن باشد که این آیت را دیدهاند و بعد از گذشتن آن قرن، توبه قبول شود و احتمال دارد بعد از وفات عیسی علیه السّلام و بعد از مؤمنانی که به وی ایمان داشتند، باشد و بعد از آن، شرار خلق باز مانند و بر کفر و فساد مستمرّ و مصرّ باشند، آنگاه غضب الهی به ایشان رسیده، عذاب بر ایشان واجب شود، آفتاب از مغرب بر ایشان طلوع کند و آنوقت ایمانشان بر مثال ایمان یأسی مقبول نباشد، کما قال اللّه تعالی و لم یک ینفعهم ایمانهم لمّا رأو بأسنا سنّة اللّه الّتی قد خلت فی عباده و خسر هنا لک الکافرون.
این ناچیز گوید: از فقره خطبه علویّه که ذکر شد هم، تصریح به عدم قبولی توبه هنگام طلوع آفتاب از مغرب مستفاد میگردد.
اکمال و تذییل فی احتمال و تأویل بدان بعض از علما فرموده: محتمل است طلوع آفتاب از مغرب، کنایه از طلوع نور جمال عدیم المثال حضرت بقیّة اللّه باشد که بروز و ظهور آن ولیّ حضرت ذو الجلال
از مکّه است و آن، سمت مغرب میشود.
این احتمال از بعضی از اخبار نیز مستفاد میشود؛ چنانکه علّامه مجلسی رحمه اللّه از کتاب محاسن برقی روایت کرده: حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام علایم ظهور قائم- عجّل اللّه فرجه- را از برای اصحاب خود؛ چون اصبغ بن نباته و صعصعة بن صوحان و امثال ایشان بیان میفرمود و از آن جمله طلوع آفتاب از مغرب را ذکر فرمود.
پس نزال بن سیره که یکی از حضّار مجلس بود، از صعصعة پرسید: مراد امیر المؤمنین علیه السّلام از این کلام چیست؟
صعصعة گفت: یابن سیره! مرادش کسی است که عیسی بن مریم علیه السّلام پشت سر او نماز میگزارد، او امام دوازدهم و از طبقه نهم اولاد حسین بن علی علیهما السّلام است، او آن آفتابی است که از مغرب طلوع نماید و میان رکن و مقام ظاهر میشود، روی زمین را از کفر و فسق و اعتقادات باطل پاک میگرداند و میزان عدل و انصاف را میان مردم می گذارد که احدی بر کسی جور و ظلم نخواهد نمود و اللّه العالم؛ انتهی.(1)
این ناچیز گوید: این روایت جزء همان خطبه علویّه است که سابقا فقره طلوع آفتاب از مغرب، سدّ باب توبه و عدم قبولی ایمان را از آن نقل نمودیم و این، همان خبر اوّل از سه خبر متعلّق به حال دجّال است که در نجمه پنجم این عبقریّه به تفصیل ذکر شد، فارجع و تبصّر و اللّه العالم بحقایق الامور.
در جلد دوّم کتاب کفایة الموحّدین سیّد جلیل و معاصر است که جناب مولی الموحدّین، امیر المؤمنین علیه السّلام در خطبه خود میفرماید:
«إذا صاح الناقوس و کبس الکابوس و تکلّم الجاموس، فعند ذلک عجائب و ایّ
1) ر. ک: کمال الدین و تمام النعمة، ص 528- 525؛ مختصر بصائر الدرجات، ص 32- 30؛ الخرائج و الجرائح، ج 3، ص 1138- 1133؛ بحار الانوار، ج 52، ص 195- 192.
عجائب انار النّار بنصیبین و ظهرت رأیة عثمانیّة بواد سود و اضطربت البصرة و غلب بعضهم بعضا و صبا کلّ قوم إلی أن قال علیه السّلام و اذعن هرقل بقسطنطنیّة لبطارقة سفیانی، فعند ذلک توقّعوا ظهوره متکلّم موسی من الشجر علی طور»؛(1)یعنی وقتی ناقوس صیحه کشد و فریاد نماید؛ ظاهرا مراد از ناقوس، نصارا و فرنگیان است که در بلاد اسلام صداهای آنها بلند شود و در بلاد مسلمین، کلیساها ساخته شود؛ چنانکه فعلا مرسوم شده و در اکثر بلاد مسلمین، معبد نصارا بنا شده و صدای ناقوس در آنها بلند میشود و این دلیل بر ضعف اسلام و اهل اسلام و قوّت غلبه کفر است که در هر بلدی از بلاد اسلام معبدی بنا کرده، فریاد ناقوس از آنجا بلند است.
مراد از کبس کابوس، این است که هرکسی سر خود را برای ریاست و سلطنت بلند نماید و به معنی صریح نیز آمده که مقدّمه جنون میباشد؛ یعنی مردم به تخیّلات واهی نفسانی برای فتنه و آشوب سر بلند مینمایند.
شاید مراد به تکلّم جاموس، آن باشد که شخص عظیم الجثّه و صاحب شوکتی سلطنت نماید که امر، امر او باشد و هرچه خواهد به عمل آورد یا شخص بیفهمی بر خلق مسلّط شود که در عدم ادراک مانند گاو باشد که سلطنت و حکومت نماید و یا مراد، احمقی است که در دین بدعتها بگذارد، مذهب و ملّت احداث نماید و مردم از روی جهالت و حماقت آنچه را او بگوید، قبول کنند.
محتمل است مراد به اشتعال آتش در نصیبین- بلدی میان شام و عراق- محترق شدن به آفتاب آسمانی از برق و آتش باشد و محتمل است کنایه از افروخته شدن آتش فتنه و فساد باشد که به هیچوجه اطفای آن ممکن نباشد.
مراد به ظهور آیات عثمانیّه در وادی سود، آن است که از طرف بلاد مغرب زمین از طوایف سودان که جمّ غفیری هستند؛ رایات و علمهای عثمانیّه بلند شود و در آن جنگ و خونریزی بسیار شود، محتمل است مراد به آن، همین شخص معروف به متمهدی باشد که حال تاریخ تألیف آن کتاب است که سنه هزار و سیصد و یک باشد،
1) مشارق الانوار، صص 167- 166.
او از بلاد سودان حرکت کرده، با لشکر بسیاری متوجّه مصر است، داعیّه سلطنت دارد و علی الظاهر مدّعی نصرت اسلام است و محتمل است غیر او باشد که بعد از این خروج نماید و فرمود: بصره مضطرب و خراب شود و هر طایفه با طایفه دیگر در مقام قهر و غلبه و منازعه باشند، تا آنکه علایمی دیگر از اختلاف رایات، هرجومرج، ریختن مردم بر یکدیگر از اعراب و غیر ایشان را بیان فرمودند.
بعد از آن فرمود: چون هرقل، قیصر روم در قسطنطنیه برای بطارقه، یکی از امرای لشکر سفیانی، به اطاعت و انقیاد، اذعان و اعتقاد نماید، آنوقت متوقّع نور موفور السرور کسی باشید که با موسی بن عمران در کوه طور از درخت سینا سخن گوینده باشد؛ یعنی حضرت مهدی صاحب الزمان ظاهر خواهد شد که لسان ناطق الهی است.
در این کلام اشاره است به اینکه متکلّم با موسی بن عمران در وادی طور و آن نوری که از شجره سینا تجلّی نمود؛ همان نور آل محمد و نور ولایت و متکلّم با او به امر خدا، همان نور ولایت آل محمد- صلوات اللّه علیهم- بود.
بدان یکی از علایم ظهور حضرت بقیّة اللّه خروج مغربی به جانب مصر و مالک شدن او به مصر و نواحی آن است؛ چنانکه در غیبت طوسی است که عمّار یاسر، از خواصّ اصحاب امیر المؤمنین علیه السّلام، فرمود: اهل مغرب به سمت مصر خروج میکنند و دخول ایشان در مصر، علامت خروج سفیانی است و آنکه مغربی، رییس ایشان، بسیاری از شهرها را متصرّف میشود و مردمان بسیاری را به قتل میآورد، سفیانی بر او غلبه میکند و اموال بسیاری از دست آنها میگیرد.
بعضی گفتهاند: شاید مراد از مغربی، محمد علی پاشا، خدیو مصر باشد که مالک مصر، شامات، حبشه، زنگبار و حجاز شد و مدّتی سلطنت نمود. بعد از آن، دول، اجتماع نمودند و دست او را از حجاز و شامات کوتاه کردند، لکن مستفاد از اخبار
وارده در بیان این علامت، آن است که او غیر محمد علی پاشاست و تطبیق مغربی بر او وفق نمیکند، زیرا در بعضی چنین است که خروج مغربی به خروج سفیانی متعقّب میشود و ظاهرش، آن است که چندان فاصلهای میان خروج مغربی و سفیانی نباشد؛ چنانکه ایضا در غیبت طوسی از محمد بن مسلم روایت نموده که خروج مغربی قبل از خروج سفیانی است.
در روایت دیگر در همان کتاب است که سواران و بیدقها از جانب مغرب رو میآورند تا وارد شام میشوند، در آنحال منتظر خروج پسر زن جگرخوار از وادی یابس باشید که سفیانی است.(1)
در کفایة الموحّدین آورده: محتمل است مراد به مغربی که به مصر رو میآورد و مصر و نواحی آن را به تصرّف خود میآورد و از آنجا قبل از خروج سفیانی با سواران و بیدقها به جانب شام روانه میشود؛ همین متمهدی باشد که فعلا؛ یعنی سنه هزار و سیصد و یک خروج نموده و بسیار با سطوت و صولت است که نواحی مصر را به تصرّف درآورده، لشکر بسیاری آراسته و جملهای از سلاطین از سطوت او بسیار خایفاند، پس شاید او باشد که مصر و نواحی آن را به تصرّف خود درآورده و میآورد و محتمل است غیر او باشد و بعد از این خروج نماید.
بدان مستفاد از اخبار وارده از ائمّه اطهار علیهم السّلام، آن است که علایم ظهور امام زمان و ولیّ خداوند رحمان بر چند قسم است:
قسم اوّل علایم خاصّه است که علامت ظهور بودن آنها مخصوص خود حضرت بقیّة اللّه است و احدی با آن جناب در آنها شرکت ندارد، زیرا در اخبار وارد شده تعیین وقت ظهور آن حضرت و علم به آن، مخصوص خداوند متعال است؛ مثل علم به
1) الغیبة، شیخ طوسی، ص 461.
روز قیامت و وقت آن لقوله تعالی: یَسْئَلُونَکَ عَنِ السَّاعَةِ أَیَّانَ مُرْساها قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّی لا یُجَلِّیها لِوَقْتِها إِلَّا هُوَ(1).
حق تعالی برای آن حضرت علایم خاصّه مقرّر فرمود که آن جناب با وقوع آنها عالم میشود، خداوند عزّت، به او اذن ظهور داده، ما آنها و غیر آنها را در این وجیزه تعداد نموده، به مدرک هریک از آنها بدون نقل آن، اشاره میکنیم؛ اختصارا للکلام و اقتصارا علی ما هو المنقول فی کتب الأعلام.
پس میگوییم: از جمله علایمی که مخصوص خود آن حضرت است، تکلّم نمودن شمشیر او است؛ چنانکه در کمال الدین(2)آمده: چون زمان خروجش نزدیک شود، آن شمشیر از غلاف بیرون میآید، خداوند آن را به سخن درمیآورد و ندا میکند: یا ولیّ اللّه! خروج کن که دیگر برایت تقاعد از کشتن دشمنان خدا برایت جایز نیست.
از جمله، علم آن حضرت است؛ چنانکه در همان کتاب است که از علایم خروج آن حضرت برای خود او بیدقش است که چون وقت خروج او نزدیک شود، شقه آن گشوده میشود، بدون آنکه کسی آن را بگشاید، خداوند در آنحال آن بیدق را به سخن درمیآورد و به حضرت ندا میکند: یا ولیّ اللّه! خروج نما و دشمنان خدا را هلاک کن!
بدان قسم دوّم از علایم ظهور آن سرور، علایم حتمیّه است که ائمّه دین به آنها اخبار فرمودهاند که البتّه باید واقع شوند و آنها چند علامت است:
علامت اوّل: خروج دجّال است به تفصیلی که سابقا از نقل کمال الدین و غیره گذشت که آن با ظهور آن بزرگوار مقارن است.
علامت دوّم: صیحه و ندای آسمانی است؛ چنانکه در اخبار بسیار که از جمله
خبر مفصّل مفضل است، ذکر شده.
علامت سوّم: خروج سفیانی است که در اخبار بسیار، علی ما فی البحار به حتمیّت آن اعلام فرمودهاند.
علامت چهارم: فرو رفتن لشکر سفیانی در بیداست که بنابر آنچه در بحار است، حضرت صادق علیه السّلام فرمود: فرو رفتن لشکر سفیانی در بیدا از محتومات است و تغییر و تبدیل در آن راه ندارد.
علامت پنجم: قتل نفس زکیّه است که حضرت صادق علیه السّلام بنابر نقل بحار فرمود:
یکی از علایم ظهور، کشته شدن پسری از آل محمد میان رکن و مقام است که نام او محمد بن حسن، نفس زکیّه است و در خبر دیگر، فاصله میان قتل او و ظهور حضرت بقیّة اللّه، پانزده روز است.(1)
علامت ششم: خروج سیّد حسنی است؛ چنانکه در بحار میباشد، آن جوان خوش صورتی است که از طرف دیلم و قزوین خروج کند و گنجهای طالقان او را اعانت کنند که مراد، مردان شجاع قوی هستند، ظاهرا او از اولاد امام حسن علیه السّلام باشد و دعوی بر باطل نکند، بلکه از شیعیان اثنا عشریّه و رییس و مطاع است و گفتار و رفتار او، مطابق شریعت است، خروج او با خروج امام زمان مقرون و در کوفه حضور حضرتش شرفیاب خواهد شد و به آن جناب بیعت نماید.
علامت هفتم: ظاهر شدن کف دستی در آسمان یا ظهور صورت و سینه و کف دست آدمی نزد چشمه خورشید است، بنابر آنچه در بحار است و بعضی احتمال دادهاند آن، کف دست حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام باشد که در آنوقت ظاهر میگردد.
علامت هشتم: کسوف آفتاب در نیمه ماه رمضان و خسوف قمر در آخر آن است که از وقت هبوط آدم تا آنوقت چنین چیزی واقع نشده، بنابر نقل از غیبت طوسی.
علامت نهم: سه ندا در ماه رجب است؛ ندای اوّل: ألا لعنته اللّه علی الظالمین.
ندای دوّم: از فته الازفه.
1) بحار الانوار، ج 52، ص 192.
ندای سوّم: از بدنی است که پیش روی قرص آفتاب ظاهر میشود و ندا میکند: این امیر المؤمنین است که بهجهت هلاک کردن ستمکاران به دنیا برگشته.(1)
علامت دهم: اختلاف بنی عبّاس و انقراض دولت ایشان، بنابه روایت صادقی در بحار.
این ناچیز گوید: اگر مراد، انقراض دولت سابق ایشان باشد که آن بحمد اللّه به دست هلاکو خان و اعانت خواجه نصیر الدین طوسی رحمه اللّه واقع شده و اگر مراد، انقراض دولت جدید لاحق ایشان باشد- چنانکه مفادّ پارهای از اخبار است- برای ایشان دو دولت است و آن هم مثل سایر علامات حتمیّه دیگر هنوز واقع نشده و اللّه العالم.
بدان قسم سوّم از علایم ظهور حضرت ولی عصر، علایم غیرحتمی است که هنوز واقع نشده و یا محتمل الوقوع است و در اخبار به حتمیّت آن نیز، اعلام نشده و احتمال تغییر و تبدیل در آنچه اراده الهی به آن تعلّق گرفته، میرود. نظر به مفادّ اخبار وارده از ائمّه اطهار آنها نیز بسیارند.
علامت اوّل: ایستادن آفتاب در وسط السما از اوّل زوال تا وقت عصر است، بدون آنکه حرکت نماید و این دلیل بر تغییر حرکت افلاک است و بر اینکه آن خدایی که خالق افلاک است و به قدرت کاملهاش آنها را به حرکت درمیآورد، قادر است آن را زمانی از حرکت باز دارد و به تغییر اوضاع افلاک، اظهار قدرتنمایی کند و این آیت عظمی دلیل بر بطلان اقوال اهل نجوم، اهل طبایع و فلاسفه است که آن را محال میدانند؛ چنانکه در روایت باقری، بنابر نقل شیخ مفید در ارشاد است.
علامت دوّم: طلوع آفتاب از سمت مغرب است برخلاف عادت که از مشرق طلوع میکرد؛ چنانکه در سابق مفصّلا بیان شد.
1) الغیبة، محمد بن ابراهیم نعمانی، ص 181.
علامت سوّم: خروج یمانی از یمن است، بنابر نقل بحار.
علامت چهارم: خروج خراسانی است، بلکه بنابر روایت غیبت طوسی(1)این دو علامت در عرض علامت سوّم از علایم حتمیّه که خروج سفیانی است، ذکر شدهاند؛ چنانکه در آن کتاب از حضرت صادق علیه السّلام روایت نموده، فرمود: خروج این سه نفر؛ یعنی یمانی و خراسانی و سفیانی در یک سال، در یک ماه و در یک روز واقع خواهد شد.
علامت پنجم: خروج مغربی است به تفصیلی که سابقا ذکر شد.
علامت ششم: بیرون آمدن سه بیدق از شام است بنا به روایت غیبت طوسی(2)از حضرت باقر علیه السّلام که فرمود: اوّل سرزمینی که خراب میشود، شام است و در آن وقت، اهل آن سه گروه و تحت سه بیدق میشوند؛ یکی بیدق ابقع که او مردی ابلق بدن است، دیگری بیدق اصهب و او مردی سرخمو و سرخرنگ است و بیدق سوّم، بیدق سفیانی است.
علامت هفتم: خراب شدن سمت غربی مسجد شام که به زمین فرو میرود، بنابر نقل بحار.
علامت هشتم: وقوع جنگ و جدال در هر بلدی از نواحی مغرب تا یک سال به جهت اختلاف رایات، بنابر نقل بحار.
علامت نهم: خراب شدن شام از وقوع قتل، غارت، اقسام فتنهها و بلاها در آن.
علامت دهم: فرو رفتن قریهای از شام، جابیه نام یا خرشنا نام به زمین، محتمل است دو قریه به این دو اسم فرو روند، کما فی البحار.(3)
علامت یازدهم: خروج زندیقی از بلد قزوین، بنابر روایت طوسی از ابن الحنفیه.
علامت دوازدهم: رسیدن سلطنتها به ماه و روز، بنابر روایت صادقی از
غیبت طوسی.
علامت سیزدهم: خروج سلمی در سرزمین جزیره که اهل تکریت است و کشته شدنش در مسجد دمشق، بنابر نقل طوسی در غیبت از امام سجاد علیه السّلام.
علامت چهاردهم: خروج شعیب بن صالح سمرقندی؛ چنانکه در روایت سجّادی در غیبت طوسی است.
علامت پانزدهم: وقوع زلزله عظیم در شام، قبل از خروج سفیانی، بنابر روایت باقری در غیبت نعمانی.
علامت شانزدهم: ظهور آتشی در سمت مشرق زمین که تا سه روز میان زمین و آسمان افروخته میشود، بنابه روایت باقری در غیبت نعمانی.
علامت هفدهم: ظهور سرخی شدیدی در اطراف آسمان، بنابر روایت علوی از غیبت نعمانی.
علامت هجدهم: کثرت قتل و خونریزی در کوفه به جهت اختلاف رایات، بنابر روایات کثیری که از جمله روایت علوی در کشف الیقین سیّد بن طاوس رحمه اللّه است.
علامت نوزدهم: کشته شدن نفس زکیّه در پشت کوفه با هفتاد نفر از صلحاست، او غیر آن نفس زکیّه است که اسمش محمد بن الحسن و از آل محمد است که میان رکن و مقام کشته میشود، بنابر روایت علوی در بحار.
علامت بیستم: سلطنت بنی عبّاس بعد از زوال دولت ایشان و تحدید شدن دولتشان است، بنابر روایت کاظمی از غیبت نعمانی.
علامت بیست و یکم: وقوع جنگ عظیمی میان آل مروان و بنی عبّاس در قرقیسا که کنار شطّ فرات است، بنابر روایت باقری در بحار.
علامت بیست و دوّم: نزول ترک در جزیره و نزول اهل روم در رمله، بنابر روایت باقری در بحار.
علامت بیست و سوّم: مسخ شدن طایفهای به صورت میمون و خنزیر، بنابر
روایت باقری در بحار در تفسیر آیه سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ(1).
علامت بیست و چهارم: حرکت بیدقهای سیاه است از خراسان، بنابه روایت علوی در بحار، ظاهر این است که این بیدقها ربطی به خروج خراسانی نداشته باشد؛ اگرچه محتمل است بیدقهای او باشد.
علامت بیست و پنجم: آمدن باران شدیدی در ماه جمادی الثانی و ماه رجب که هرگز مثل آن دیده نشده، بنابه روایت باقری در ارشاد مفید. در خبری چهارده باران است، مالکی در فصول المهمّه بیست و چهار باران گفته و در بعضی اخبار است که در سال ظهور حضرت حجّت بیست و پنج مرتبه باران میبارد، طوریکه اثر و برکت ظاهر میشود.
علامت بیست و ششم: باریدن تگرگ بسیار بزرگی در روم و جزایر که بسیار محلّ تعجّب باشد و مثل آن دیده نشده باشد، بنابر نقل بعضی؛ چنانکه در کفایة الموحّدین است.
علامت بیست و هفتم: مطلق العنان شدن عرب که به هرجا خواهند، بروند و هر چه خواهند بکنند، در بعضی اخبار به آن تصریح شده، بنابر آنچه در کتاب مزبور است.
علامت بیست و هشتم: خروج سلاطین عجم از شأن و وقار.
در کفایه آمده: مراد از این، تبعیّت ایشان از سایر دول در برههای از زمان است به جهت مصالح مرتبط به امر سلطنت ایشان یا بهجهت بعضی از امور، وهن و سستی در سلطنتشان عارض شود.
این سه علامت، محتمل الوقوع است، بلکه هر جمّ غفیری از ایشان، امیر و شیخ کبیری از خود دارند که به واسطه او احدی از سلاطین را اطاعت نمینمایند و هرچه از ایشان پیشرفت نماید، در هر بلدی، از قتل و غارت از آن پروا ندارند، همچنین باریدن تگرگ بزرگ که به غیر عادت باشد در بعضی بلاد و نواحی نقل شد که وقوع
1) سوره فصلت: آیه 53.
یافت، همچنین امر سلطنت بعضی اوقات در بلاد عجم سست و موهون شد؛ در اواخر سلطنت صفویّه که افاغنه و ازبک بر بلاد عجم مستولی شدند.
علامت بیست و نهم: طلوع ماه درخشنده و روشنیدهنده به شکل ماه شب اوّل باشد، دو طرف آن، کج و از کجی نزدیک باشد به هم وصل شود، بنابر نقل سیّد جزایری در انوار و عبارت او این است: و من علاماته طلوع نجم فی المشرق یضییء کما یضییء القمر، ثمّ ینعطف، حتّی یکاد یلتقی طرفاه.
شیخ مفید این علامات را ذکر نموده و به اخبار مستند نموده.
علامت سیام: زنده شدن مردگان از قبور خود و رجعت آنها در دنیا؛ چنانکه سابقا گذشت و شیخ مفید در ارشاد آن را از حضرت صادق علیه السّلام نقل فرموده. از این قسم علامات، در اخبار بسیار است و ما در این عجالت به نقل همینها قناعت مینماییم.
اللّهمّ عجّل فرج مولینا صاحب الزمان و اجعلنا من اعوانه و انصاره.
بدان قسم چهارم از علایم ظهور آن جان جهان و امام عالمیان، علایم غیر حتمیّه خاصّه است که از ظواهر اخبار کثیری استفاده میشود و در صفحه خارج به عرصه بروز و ظهور رسیده إلی زماننا هذا؛ اگرچه در اخبار لابدّیت و حتمیّت آنها بیان نشده، آنها نیز بسیار است و ما در این عجالت به ذکر چند علامت از آنها قناعت میکنیم.
علامت اوّل: ظهور شصت نفر که به دروغ مدّعی نبوّت میشوند و همه آنها کذّاب، کفّار و فسّاق باشند، این علامت ظاهر و واقع گردیده و ظاهرا زیادتر از این عدد دعوی نبوّت نمودهاند؛ اگرچه بعضی از ایشان مشهور و معروف نشده باشند.
علامت دوّم: ظاهر شدن دوازده نفر از سادات که مدّعی امامت شوند؛ چنانکه جمعی در زمان ائمّه و ازمنه سابق، مدّعی این مطلب شدند تا این زمان که سیّد باب
شیرازی مدّعی آن شد و اظهار مهدویّت و امامت نمود.
علامت سوّم: بستن جسر در بغداد به محلّه کرخ که از بغداد نو به جانب بغداد کهنه باشد، این علامت ظاهر و واقع شده، بلکه در این زمان جسرهای عدیده بر دجله کشیده شده که از جمله، جسر کاظمیّین علیهما السّلام است.
علامت چهارم: مسجد نمودن قبرستان، چنانکه مریی و مشهود است، بنابر آن چه حسن بن سلیمان در کتاب مختصر از صدوق در حدیث معراج روایت نموده است.
علامت پنجم: خراب شدن بغداد؛ چنانکه با آن آبادی در زمان معتصم عبّاسی، اوضاعی در آن شهر فراهم آمده بود که هرروز که او به عزم شکار و نزهت از شهر بیرون میرفت، غرفههای سر راه را اجاره میدادند و اجاره هر غرفهای به هزار دینار رسیده بود که در آنها مینشستند و جلال او را تماشا میکردند، آن در فتنه هلاکو خان خراب شد؛ چنانکه در کلام معجز نظام علوی به این قضیّه اشاره شده که ویل لک یا بغداد لدارک العامرة الّتی لها اجنحة الطواویس تماثین کما یماث الملح یأتی بنو قنطوره و مقدّمهم جهوری الصّوت لهم وجوه کاالمجان المطوّقه و خراطیم کخراطیم الفیله لم یصل ببلدة الّا فتحها و لا برایة الّا نکسها.
علامت ششم: خراب شدن دیوار مسجد کوفه، ظاهرا این علامت نیز واقع شده و دیواری که فعلا در مسجد کوفه برپاست، از بناهای جدید است و بنابر روایت صادقی در غیبت طوسی رحمه اللّه زوال دولت بنی عبّاس مقرون به خرابی دیوار مسجد کوفه است و چون اوّل واقع و محقّق شده، پس دوّم نیز، واقع شده، چون لازمه مقارنه همین است.
علامت هفتم: جاری شدن نهری از شطّ فرات در کوفه و کوچههای آن. این علامت نیز واقع و محقّق شده، چراکه بالفعل اکثر شطّ میان شهر کوفه عبور میکند و از آن نهرها در باغات و مزارع کوفه جریان دارد.
علامت هشتم: آباد شدن شهر کوفه بعد از خراب شدن. این نیز واقع و محقّق، بروز و ظهور یافته، چون یوما فیوما آبادی آن در تزاید است، فعلا محلّ سکنای جمعی شده و بناهای عالی و اسواق دایره در آن احداث شده؛ چنانکه در ماه صفر هزار و سیصد و
چهل و نه که داعی از حجّ بیت اللّه مراجعت نموده، به نجف اشرف مشرّف شدم، برای اعمال مسجد کوفه به کوفه رفته، آنها را به رأی العین مشاهده کردم.
علامت نهم: آب بیرون آوردن دریای نجف، این هم تحقّق یافته و در این سال؛ یعنی هزار و سیصد و پنجاه و یک که سال تألیف این وجیزه است به تواتر احداث نهری از فرات در مکان دریای قدیم مسموع شد که در زمان ائمّه طاهرین خشک بوده، بعد از آن دریا شد و کشتیها در آن سیر میکرد، در حدود شصت هفتاد سال قبل از این باز خشک شد نمودهاند که در آن کشتیها، سیر و جریان دارند.
علامت دهم: جاری شدن نهری از فرات به غرّی که نجف اشرف باشد و آن آب از نجف داخل دریا شود و بر روی آن، نهر آسیا ساخته شود، بلکه از حدیث منقول از حضرت باقر علیه السّلام بنابر آنچه در غیبت طوسی است، استفاده میشود احداث آسیا در آنجا از علایم حتمیّه است. این علامت نیز تحقّق یافت، بنابر آنچه که در کتابة الموحّدین است که از همّت عالیه مرحوم خلد آشیان، حاج سیّد اسد اللّه، خلف صدق مرحوم حجّة الاسلام حاج سیّد محمد باقر- طاب اللّه ثراهما- از مال الوصیه مرحوم وکیل الملک نوری مخارج بیشماری نموده، نهری از شطّ فرات به جانب نجف اشرف جاری نموده که آب آن نهر از نجف داخل دریا میشود، آسیاهای متعدّد بر روی آن نهر بنا نهاده شده و بحمد اللّه تمام زوّار و فقرای سکنه نجف از آن آب خوشگوار منتفع میشوند، انتهی.
افسوس که در این زمان آن نهر مطموس گردیده و آن آسیاها خراب شدهاند.
مرحوم حجّة الاسلام حاج میرزا حسین بن المرحوم حاج میرزا خلیل طبیب طهرانی- طاب مثواهما- مصارف زیادی فرمودند که شاید آن نهر دوباره دایر گردد امّا چون خداوند جریان او را تقدیر نکرده بود، آن مصارف، ثمری نکرد. بدیهی است در علامت بودن شیء مجرّد، تحقّق وقوع آن معتبر است، نه باقی ماندنش للتّالی.
علامت یازدهم: بنای قبّه حمرا؛ چنانکه خزاز در کفایة الاثر از حضرت امیر علیه السّلام در جمله حدیثی که در آن بیابان پارهای از علایم ظهور حضرت بقیّة اللّه است، روایت
نموده، فرمود: قبّه خاکستریرنگ در بیابان بنا نهاده میشود- سرخرنگ- عقب اینها قائم علیه السّلام به حق میان اقالیم نقاب غیبت را از روی خود برمیدارد؛ مانند ماه درخشنده میان کواکب. در کفایه آمده: ظاهرا مراد از قبّه حمرا، قبّه طلای هریک از مشاهد مشرّفه ائمّه طاهرین علیهم السّلام است که سلاطین شیعه آن را بنا کردهاند و احتمال قریب دارد که مراد از این قبّه، قبّه مبارکه عسکریّین باشد که در بیابان واقع شده، زیرا اطراف سرّ من رأی تا چند فرسخی بیابان و خالی از آبادی است و آبادی خود سرّ من رأی نیز اندک است و فعلا قصبیحهای است که آبادی شهر و بلد، بلکه آبادی قرای معتبری هم ندارد و رنگ آن قبّه، چنانکه حقیر در زمان تشرّفم به سرّ من رأی مشاهده کردم، قبل از آنکه آن را طلا نمایند کاشی بود، مانند خاک و خاکستری بی رنگ به نظر میآمد، تا آنکه شاهنشاه ایران، سلطان السّلاطین، ناصر الدین شاه- ادام اللّه شوکته و عدله- به این خدمت عظمی موفّق شد که از اعظم شعائر اللّه بود، حال آن قبّه مبارکه در کمال علوّ و ارتفاع است و در نهایت خوبی به حمرا مبدّل شده و تمام آن را از خشت طلا ساختهاند.
علامت دوازدهم: طلوع ستاره دنبالهدار در نزدیکی جدی، بنابر فرموده امیر در خطبه لؤلؤه. در کفایه است که این چندسال قبل ظاهر شد، زمانی هم طول کشید و اکثر خلق آن را مشاهده کردند.
علامت سیزدهم: ظاهر شدن قحطی شدید قبل از ظهور حضرت حجّت علیه السّلام، بلکه بنابر مفادّ روایت صادقی در غیبت نعمانی، این یکی از علایم حتمیّه است.
در کفایه آمده: ظاهرا، بلکه محقّقا این علامت نیز واقع شده، مخصوصا در بلاد عجم، بین هشتاد و نود بعد از هزار و دویست از هجرت، طوری قحطی شد که مردم گوشت میّت میخوردند، کلاب را کشته، خرید و فروش میکردند، اطفال را سرقت نموده، میخوردند، کار به جایی رسید که از اطفال خود چشم پوشیده، آنها را میکشتند و میخوردند، مع ذلک، خلق بسیاری از گرسنگی هلاک شدند؛ نستجیر باللّه من هذه النازله.
در بسیاری از اخبار است که در نزدیکی ظهور حضرت حجّة اللّه، قحطی شدیدی در شام و کوفه روی خواهد داد که خروج دجّال به آن قحطی مقرون خواهد بود؛ اکثر خلق تابع او میشوند، چون آن ملعون به سحر، کوهی از نان برای مردم ظاهر میسازد که با او حرکت میکند.
علامت چهاردهم: وقوع و شیوع طاعون شدید در کثیری از بلاد، بنابه روایت صادقی که در کمال الدین(1)شیخ صدوق قدس سرّه است، چون آن حضرت فرمود: پیش از ظهور قائم علیه السّلام دو نوع مرگ به مردم روی آورد؛ یکی موت احمر و دیگری موت ابیض، بهنحوی که از هفت نفر، پنج نفر هلاک میشوند، موت احمر شمشیر و موت ابیض طاعون است.
بنابه روایت علوی در غیبت طوسی(2)که مضمون آن با مضمون این خبر صادقی مطابق است؛ مراد از موت ابیض، طاعون است. در کفایه است که این علامت، تحقّق یافته، زیرا قریب شصت سال قبل از تألیف این کتاب، سال هزار و دویست و چهل و هفت که در همان سال تاریخ آن به کلمه غرمز گذاشته شد، طاعون شدیدی در اکثر بلاد عجم ظاهر شد که در هر بلدی، اکثر خلق از طاعون هلاک شدند و هر خانواده و قبیلهای که به آن مبتلا میشدند، دو ثلث، بلکه زیادتر از آن هلاک میگشتند.
این ناچیز گوید: والد مرحوم این حقیر که صد و هفده سال از عمرش گذشت و سال هزار و سیصد و سیزده فوت نمود، مکرّر میفرمود در این طاعون که صاحب کفایه مرقوم فرموده، چهارده نفر از اخوه و اخوات و والد و والده بودیم و جز چهار نفر از ما باقی نماند. از جمله میفرمود: جنازه سه برادرم را متعاقبا وارد مغتسل نمودند که هنوز از غسل برادر اوّلم که فوت شده بود، فارغ نشده بودیم، جنازه برادر دوّم را وارد نمودند، مشغول غسل آن شدیم که جنازه برادر سوّم را وارد ساختند، نعوذ باللّه من هذه النازلة و امثالها.
علامت پانزدهم: وقوع زلزله شدید در کثیری از بلاد. در کفایه است که ظاهرا محقّق الوقوع باشد؛ چنانکه زلزله قدیم را که از شیراز نقل نمودند، طوری شد که اکثر بناها و عمارت را خراب کرد.
این ناچیز گوید: زلزلهای که در قوچان واقع شده هم، چنین است که آنها از توابع مشهد مقدّس رضویّه است. بنابر نقل سیّد جلیل، معاصر الواصل الی رحمة اللّه، الملک الغافر، الآقا میرزا محمد باقر المدرّس فی الروضه المبارکة الرضویّه در کتاب لئالی منوّره خود در سال هزار و سیصد و یازده، در شب دوشنبه هشتم جمادی الاولی، دو ساعت و نیم از شب گذشته زلزله سختی در مشهد مقدّس شد ولی زیاد طول نکشید و در ساعت هشت همان شب باز زلزله شد و شب نهم آن ماه، ساعت هفت شب باز زلزله شد ولی بحمد اللّه در مشهد مقدّس، ضرری به نفوس و ابنیه نرسید.
امّا در قوچان شب هشتم ماه، چنان زلزله شد که تمام قوچان از زلزله خراب شد و قریب یک ربع از اهالی تلف شدند، عمارات شجاع الدوله و تلگرافخانه دولتی منهدم شد، گویا از اصل نبودهاند. یک قلعه از کوه به صحرا غلطید و چند قلعه دیگر خراب شد، منارههای امامزادهای که آنجاست، شکست یافت. همان شب قریب هفتاد بار در قوچان زلزله شد.
زلزلهای که در تربت حیدریّه واقع شد هم، چنین است که آن نیز از توابع مشهد مقدّس است، چراکه از قریب طلوع فجر روز شنبه، نهم ماه شوال المکرّم سال هزار و سیصد و چهل و یک هجری تا آخر آن روز در تربت حیدریّه و نواحی آن، چندین مرتبه زلزله شد، بهنحوی که دو قریه را علی ما نقل متواتر، بالکلیّه خراب و آثار بنای آنها را نیست و نابود کرد. از دویست نفر جمعیّتی که در یکی از آن دو قریه بود، شش نفر جان به سلامت بردند.
نظر به بعضی از مکتوبات، متجاوز از چهارهزار نفر بغتتا از این واقعه هایله رهسپار راه عدم شدند و تا روز شنبه، بیست و سوّم ماه مزبور، زلزله باقی بود و تا ده فرسخ از تربت به سمت مشهد مقدّس نیز زلزله بود و در ده فرسخ دیگر که به مشهد
مقدّس منتهی میشود- چون مسافت میان تربت و مشهد، بیست فرسخ است- و همچنین در خود شهر مشهد بحمد اللّه و المنبه از برکت امام معصوم مظلوم مدفون در آن، به هیچوجه آثار زلزله هویدا نشد.
همچنین زلزلهای چهار پنج سال قبل از تألیف این عجالت در سر حدّات ایران و روسیه واقع شد که چندین قصبیحه و قرا و مزارع را به زمین فرو برد، از جمله کیوان بوده که از قلمرو ایران و قریب به سرحدّ روسیه است و چقدر از نفوس را تلف کرد.
علامت شانزدهم: آمدن ملخ هم در وقت و هم در غیر وقت.
چنانکه در کفایة فرموده، حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در کلام معجز بیان خود، به این علامت اخبار فرموده و این علامت در کثیری از بلاد وقوع یافت. حقیر در عتبات عالیات مکرّر مشاهده کردهام که بعضی اوقات طوری ملخ میآمد که از کثرت مانند ابر، آفتاب را میپوشاند.
علامت هفدهم: خراب شدن بصره به دست سیّدی که به صاحب الزنج ملقّب است؛ یعنی به خروج یکی از هاشمیّین که اتباع او از زنجیان است و بصره را خراب خواهد کرد. این علامت نیز در زمان سلطنت بنی عبّاس تحقّق یافت که بعد از غیبت حضرت بقیّة اللّه- عجّل اللّه فرجه- صاحب الزنج خروج نمود و به بصره و اطراف آن بسیار خرابی رساند و مدّتی با بعضی از خلفای عباسی مقاتله مینمودند؛ اگرچه مستفاد از اخبار آن است که چند دفعه در بصره خرابی، واقع خواهد شد. قضیّه صاحب الزنج و اخبار خروج آن به لسان معصوم در کتب اخبار و تواریخ ثبت و ضبط است، فارجع الیها و تبصّر.
علامت هجدهم: قتل بیوح؛ یعنی واقع شدن قتل بسیار میان مردم و کشتن ایشان یکدیگر را. حضرت امیر علیه السّلام در تعداد علایم ظهور حضرت قائم آن را بیان فرموده.
بزنطی معنی قتل بیوح را از حضرت صادق علیه السّلام سؤال نمود.
حضرت فرمود: قتل دایمی که آرام نمیگیرد.
در کفایه آمده: ظاهر این است که سبب این قتل، اختلاف سلاطین، امرا و رؤسا از
طوایف و ملوک با یکدیگر باشد بسیار کم است هرسال در صفحهای از ممالک میان خلایق خونریزی نشود، بلکه در بسیاری اوقات به قسمی میشود که به جهت دعاوی نفسانی الاف و الوف از طرفین کشته میشوند، بلکه اهل یک مملکت، یک مذهب و آیین بهجهت تشاجر و تنازع در امور دنیوی بسیار خونریزی مینمایند.
این ناچیز گوید: شاهد و مصدّق فرمایش اخیر ایشان، خونریزیهایی است که از تاریخ هزار و سیصد و بیست و چهار تا چندسال بعد، میان ایرانیها که اهل یک مملکت و همگی شیعی مذهباند، الّا ماند، اما واقع شد و از وضوح، نیاز به تفصیل نیست.
علامت نوزدهم: تحلیه مصاحف، زخرفه مساجد و تطویل منازات؛ چنانکه حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در جواب صعصعة بن صوحان که از احوالات دجّال سؤال نموده، به آن اعلام فرموده. در آن خبر شریف جنابش جملهای از علایم ظهور حضرت قائم را بیان نمود و پس از آن فرمود: از جمله علامات ظهور آن حضرت، مزیّن نمودن قرآن به زینتها از طلا، لاجورد و امثال اینها، نقش نمودن مساجد به طلا و اقسام نقوش و بلند نمودن منارههای مساجد است.
این علایم در اکثر بلاد اسلام در نهایت شیوع است و مساجد و مصاحف بسیاری به آن نحو است که حضرت به آن اعلام فرموده.
مخصوصا شیوع این علایم میان طایفه عامّه زیادتر از طایفه امامیّه است و اوضاع مساجد و مصاحف اسلامبول، وضع مسجد اموی در شام و غیر اینها، مصدّق وقوع این علایم است، کما هو المشهود عند من رأیها.
علامت بیستم: اقتران بعض نجوم که آن هم از علایم عشره است که حضرت امیر به آن اعلام فرمودهاند و مقصود از این علامت، مقارنه نمودن ستارهها با یکدیگر است و اگر به قول منجّمین اعتماد و اعتبار بوده باشد، آنها به وقوع این علامت خاصّه اخبار نمودهاند.
علامت بیست و یکم: خراب شدن مسجد براثا، آن مسجدی است که بعد از جنگ
نهروان، راهبی خدمت حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام رسید و به امر آن حضرت، آن را بنا نمود؛ چنانکه در کتب سیر و تواریخ و اخبار است، آن مسجد میان کاظمین و بغداد بود و اسم آن راهب، حباب است که به دست مبارک حضرتش به شرف اسلام مشرّف شد.
بعد از اینکه حضرت او را به بنای آن مسجد امر نمود، فرمود: آن را به نام معمارش بنام! پس معماری براثا نام آن را بنا نهاد و لذا به مسجد براثا موسوم شد و به راهب فرمود: در جنب مسجد تو شهری بنا میشود که ظالمان و جابران در آن بسیار میباشند تا آنکه هر جمعه هفتادهزار زنا در آن واقع گردد، وقتی بدکرداری ایشان شدّت نمود، راه مسجد تو را میبندند و آن را جز کافری خراب نمیکند و بعد از آن سه سال از حجّ بازداشته میشوند.
این علامت نیز چندین سال قبل واقع شد که به امر والی بغداد از جانب دولت حکم شد مهندس فرنگی راه آهنی از بغداد به کاظمین تعبیه نماید و تسویه آن راه، سبب خرابی مسجد براثا شد؛ چنانکه فرمودند آن را جز کافری خراب نمیکند.
علامت بیست و دوّم: منهتک شدن کعبه و حمل نمودن حجر الاسود به سوی کوفه؛ چنانکه قرامطه حدود سیصد و سی هجری، حجر الاسود را از رکن حجری کنده، به کوفه حمل نمودند و در استوانه مسجد کوفه نصب کردند و سال سیصد و سی و هفت قرامطه دوباره آن را به کعبه برگرداندند و نصب و استقرار آن در محلّ خود و به دست ولیّ عصر- عجّل اللّه تعالی فرجه- انجام شد؛ چنانکه در قضیّه ابن هشام، در کتب غیبت، نقل شده است.
علامت بیست و سوّم: خرابی کعبه؛ بناء آنچه در کفایة الموحّدین است. محتمل است این خرابی هنگام بردن حجر الاسود توسّط قرامطه، بوده باشد؛ چنانکه در کتاب مذکور است قرامطه کعبه را خراب کرده، حجر الاسود را به کوفه حمل نمودند و محتمل است خرابیای باشد که در اواسط دولت عثمانی به واسطه کثرت باران و جریان سیل در مسجد الحرام واقع شده که در آنزمان سیّد جلیل، آقا میر زین العابدین
کاشانی در مکّه معظّمه مجاور بوده و رسالهای در اینخصوص، مسماه بمفرّحة الأنام فی تأسیس بیت اللّه الحرام، تألیف فرموده. استادنا المحدّث النوری- نوّر اللّه مرقده الشریف- پارهای از مطالب آن را در دار السلام ذکر فرموده و علی ایّ احتمال، این نیز تحقّق و وقوع پیدا کرده است.
علامت بیست و چهارم: خسوف در خراسان، بنابر آنچه حضرت امیر علیه السّلام در بعضی از خطب خود در عداد علامات عشرهای که برای ظهور خود که فی الواقع ظهور فرزندش منظور بوده- چه ظهور آن حضرت، مقدّمه ظهور و رجعت خود شخص شریف علوی است- آن را بیان فرموده که بعضی از بلاد و امکنه او به زمین فرو رود، این هم تحقّق و وجود یافته، چون در سنوات قریب به تألیف این عجالت در چند محلّ از مملکت خراسان، خسوفها واقع شده است.
علامت بیست و پنجم: فرو گرفتن ظلمت کفر تمام عالم را؛ چنانکه مضمون بسیاری از اخبار وارده در علایم ظهور است.
در کفایة الموحّدین در بیان تحقّق و واقع شدن این علامت چنین فرموده: از واضحات، آنکه مراد به آن علاماتی که در بسیاری از اخبار بر سبیل تفضیل و اجمال به آن اعلام فرمودهاند که عالم باید پر از ظلم و جور شود، آن نیست که تمام عباد اللّه از دین اسلام رو برگردانند و بالمرّه کفر را بر دین اسلام اختیار کنند، زیرا مؤمنین و مسلمینی که در امر دین، متوسّط الحالاند بسیار خواهند بود، بلکه مقصود از این علامت غلبه کفر در عالم، انتشار آداب و رسوم آن در تمام بلاد، کثرت میل خلق به اطوار، حالات کفّار و مشرکین از گفتار و کردار و تعیّش و اوضاع دنیوی و تشبّه ایشان در حرکات، سکنات، مساکن، البسه، ضعف و سستی حال ایشان در امر دین و آثار شریعت و عدم تقیّد ایشان به آداب شرعیّه خصوصا در این خبر است و از زمانیکه یوما فیوما حالات مردم در تشبّه به اهل کفر از جمیع جهات دنیوی، بلکه در اخذ قواعد کفر و عمل نمودن به آن در امور ظاهری در تزاید و اشتداد و بسیار است که به اقوال و اعمال کفّار اعتقاد و اعتماد کامل مینمایند و در کلیّه امور به آنها وثوق تمام
دارند و بسا بهسوی عقاید کثیری از مردم سرایت خواهد نمود که بالمرّه اصل عقاید دینی اسلام را از دست میدهند.
بلکه به اطفال خردسال آداب و قواعد ایشان را تعلیم مینمایند؛ چنانکه فعلا مرسوم است و در بدایت سن نمیگذارند اطفال مسلمانان، امور و قواعد دین اسلام را در اذهانشان رسوخ نمایند، حال کثیری از ایشان بعد از بلوغ، به فساد عقیده و عدم تدیّن به دین اسلام منجر خواهد شد و بر این منوال تعیّش و زندگی خواهند نمود و هکذا حال کسانی که با چنین اشخاصی معاشرت دارند و اهل و عیال آنها که تبعه ایشاناند؛ اگر نیکو تأمّل نمایی، میبینی کفر بر عالم محیط شده، الّا اقلّ قلیل و مقدار یسیر از عباد اللّه که غالب ایشان هم از ضعفا الایمان و نواقص الاسلاماند، چراکه اکثر بلاد معموره در تصرّف کفّار و مشرکین و منافقین است که اکثر اهالی آن، جز بر سبیل ندرت اهل کفر و شرک و نفاقاند.
اهل ایمان نیز که اثناعشریّه باشند، بهجهت اختلاف در عقاید اصولی دینی و مذهبی چنان متفرّق و متشتتاند که اهل حق میان ایشان قلیل است و بسیاری از این قلیل اهل ایمان هم از عوام و خواصّ بهجهت ارتکاب به اعمال قبیح و افعال شنیع محرّم، از انواع معاصی، محرّمات، اکل حرام، ظلم و تعدّی هریک بر دیگری در امور دینی و دنیوی چنان بر نفس خود ظلم مینمایند که چیزی از اسلام و ایمان نزد ایشان باقی نمانده، مگر اسمی که غیر مطابق با مسمّاست و رسمی که با شریعت و آثار آن مخالف است.
پس فعلا در روی زمین اثری از اسلام باقی نخواهد ماند، مگر بسیار قلیل که آن هم مغلوب و منکوب است و از وجود آن به ظاهر شرع در ترویج دین، اثری مترتّب نخواهد شد و از اسلام جز اسم و رسم ظاهری نمانده و گویا بالمرّه طریقه امیر المؤمنین علیه السّلام و سجیّه مرضیّه ائمّه طاهرین علیهم السّلام از دست رفته و نزدیک است العیاذ باللّه طومار شریعت بالمرّه پیچیده شود.
به مرایی، مسمع، منظر و مشهد همه خلق است که آنچه ذکر شد، یوما فیوما در
تزاید و تضاعف و اشتداد است و آنچه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به آن خبر داد که اسلام در اوّل ظهورش غریب بود و بعد از این هم برمیگردد و غریب میشود، در این جزء از زمان، هویدا باشد و قریب است تمام عالم از کفر و ظلم و جور پر شود، بلکه فی الحقیقة الآن عین ظلم و جور است.
پس باید این قلیل عباد اللّه مؤمنین علی الدوام لیلا و نهارا از روی تضرّع و ابتهال مسألت نمایند که حق تعالی فرج آل محمد علیهم السّلام را تعجیل فرماید که آن نور الانوار و مظهر الآثار و قامع الکفّار و الفجّار؛ اعنی حضرت حجّة اللّه الملک القهّار از مطلع غیب طلوع نماید، عالم را به نور جمال خود روشن و منوّر فرماید، زنگ کفر و ظلم را از عالم بزداید، آثار دین و شریعت محمّدی را در تمام دنیا منتشر فرماید و صفحه زمین را از لوث وجود ناپاک کفّار، مشرکین، ملحدین، طغات، ظالمین، فاجرین و مخرّبین شریعت سیّد المرسلین صلّی اللّه علیه و آله از سطوت ذوالفقار آتشبار حیدر کرّار، پاک و مطهّر گرداند، آمین! آمین! یا ربّ العالمین!
بدان قسم پنجم از علایم ظهور حضرت حجّة اللّه الملک المنان، ناموس الدهر و امام الزمان- عجّل اللّه فرجه الشریف- علایم عامّهای است که در اکثر زمانها، بسیاری از مردمان به آن امور مبتلا شدهاند، بلکه هر سال به مرور ایّام، در تزاید و شدّت است و اخبار منقول در بیان این علایم از حضرت رسول مختار صلّی اللّه علیه و آله و حضرت ائمّه هشت و چهار- علیهم صلوات اللّه الملک الغفّار- بیش از حدّ تعداد و شمار است؛ مثل خبر معروف جناب سلمان در بیان اشراط الساعه که بنابر تصریح صاحب کفایة الموحّدین، مراد از ساعت؛ چنانکه از آن اخبار ائمّه هدی مستفاد است، قیامت صغراست که وقت ظهور حضرت بقیّة اللّه میباشد.
نیز مثل خبر ابی عمیر و حمران که در روضه کافی است و غیر اینها که در بیان
علایم عامّه ظهور آن جان جهان وارد شده که حضرات اهل سنّت و جماعت، آنها را مثل وجود خود حضرت مهدی موعود و ظهور حضرتش، از علایم قیامت کبرا به شمار میآورند.
به اعتباری نیز چنین است که ظهور حضرت حجّة از علایم قیامت است بعد از این که جدّش حضرت رسول مختار بفرماید: أنا و الساعة کهاتین و به انگشت سبّابه و وسطای خود اشاره فرماید،(1)پس ظهور آنجناب به طریق اولی از علایم قیامت است.
کیف کان چون این علایم عامّه را بعض از دانشمندان، عنوان نموده و ذیل هرکدام از آنها نصایح فصیح، نکته صحیح، لطایف شریف و اشارات ملیحی بیان فرموده، لذا خوش دارم آنها را در این عجالت به عین عبارات او و به رسم ارمغان برای خلّص اخوان ایراد نمایم. عبارات دلپسند آن دانشمند چنین است:
صلوات را که عمده عمد ایوان دین و غرّه جبهه اسلام است، سهل انگارند، اقامت او را در چشم سبک دارند و از فرط غفلت و غایت غباوت نشناسند که تارک الصلوة ملعون و تهدید و عید من ترک الصلوة متعمّدا فقد کفر را از ساحت ضمیر محو نمایند و عقب نماز قصّه نیاز به حضرت پادشاه بیانباز را عرض ندارند، لاجرم عذاب آن در آخرت از هرچه عظیمتر و عقاب آن در عقبی از هرچه الیمتر به ایشان عاید گردد، نعوذ باللّه تعالی من ذلک.
قوام بدنام از مایه امانت و سرمایه دیانت تهیدست شوند، طلب غدر و خیانت از لوازم شمارند و از استماع فرمان إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها(2)صماخ اسماع مسدود دارند.
تجّار روزگار و اهل سوق و بازار ازار، از او همیان دار بر میان محکم کنند، ترک مساهله را در فنون معامله واجب بینند، هجو و فحش در بیع و شراء
را از لوازم شمارند و غلّ و غش از خرید و فروش را از فرایض دانند و از غایت غباوت و نهایت شقاوت نشناسند که و من غش مسلما فی بیع و شراء یحشره اللّه تعالی یوم القیمة مع الیهود لانّهم اغشّ النّاس من المسلمین و نزع البرکة منه.
قضات و حکّام زمان در تنقید، قضایا و حکومات مداهنه نمایند، در اخذ رشوه اهتمام تمام مرعی دارند، از طعن- لعن اللّه الراشی و المرتشی- نیندیشند، اجتناب از اکل اموال ایتام و اطفال صغار که موجب وبال و دمار در آخرت و مستلزم عقاب عقبی است که إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیَتامی ظُلْماً إِنَّما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً(1)واجب نبینند و از سوط سخط جبّار عالم و تعب غضب پروردگار اعظم تعالی و تعظّم باکی ندارند، کما قیل قضاة زماننا صار و الصوصا عموما فی القضایا و الخصوصا.
بنیان در و ایوان و قصور به ذروه علیا برافرازند و آن را به الوان نقوش و انواع فروش بیارایند، وَ نَمارِقُ مَصْفُوفَةٌ وَ زَرابِیُّ مَبْثُوثَةٌ(2)، تزیین دهند و بر این معنی واقف نباشند که من بنی بناء ریاء و سمعة یوضع علیه یوم القیمة من سبع ارضین طوقا یقلّد فی عنقه، ثمّ یؤمر به إلی النار.
عجبا لقوم یعجبون برأیهم***و اری بعقلهم الضّعیف قصورا
هدموا قصورهم بدار بقائهم***و بنوا لعمرهم القصیر قصورا
آوردهاند که وقتی سلمة الاحمر بر هارون خلیفه درآمد و طاقهای بلند و رواقهای مشیّد را مشاهده کرد، این بیت را گفت:
امّا بیوتک فی الدنیا فواسعة***فلیت قبرک بعد الموت تیسّع
هارون چون این بیت را استماع نمود، بگریست و دیگر به چشم رضا در آن بیوت نگریست.
خاک است خون به گرد تو و در میان تو***که باغ و حوض سازی و که منظر و سرا
و آنگاه نیستی که ز چندین سرا و باغ***لختی زمین سست قسم تو، دیگر همه هبا
آنوقت طاق عمر تو از هم فرو فتد***طاق و طرم نماند و نی تاج و نه لوا
نقل است وقتی نوح نجی از کشتی بیرون آمد، فرزندانش گفتند: ای فرزانه انبیا و ای یگانه اصفیا! چه باشد اگر اجازه فرمایی برایت سرایی سازیم و باغی برآریم؛ روا داری؟
گفت: صبر کنید تا از روح الامین استفسار نمایم چقدر از عمرم باقی مانده؟
چون پرسید، روح الامین گفت: سیصد سال.
نوح علیه السّلام فرمود: با عمر سیصد سال نمیتوان خانه عمارت کرد.
دیدم بر این رواق مقرنس کتابهای***بر لوح لاجورد نوشته ز مشک ناب
هر خانهای که داخل این طاق ازرق است***گر صدهزار سال بماند، شود خراب
جایی دگر گزین و بنا کن تو خانهای***کش خوف انهدام نباشد به هیچ باب
خلق از صوب صدق و صواب، به کذب و خطا روی آورند، از سنن عدل و انصاف به طریق جور و اعتساف انحراف نمایند، از تهدید وعید وَیْلٌ لِکُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ(1)باک ندارند و با تکرار، فَوَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ(2)گوش بر استماع انذار نگمارند.
علیک بالصدق و لو انّه***احرقک الصّدق بنار الوعید
فابغ رضی اللّه به و اعتبر***لا تسخط المولی و ترضی العبید
اغلب آدمیان از طریق آداب و سنن سیّد انس و جان، تجنّب و تنکّب نمایند، به متابعت نفس و هوی که سرمایه تعب است، اهتمام تمام مرعی دارند و به نهی (و لا تتّبع الهوی فیضلّک عن سبیل اللّه) متنهّی نگردند، کما قال المتنبّی عربیّة: لا ادب عندهم و لا حسب و لا عهود لهم و لا ذمم.
چنانکه حکیم سنایی گوید:
زرق را زروق روان شد، صدق را رونق کجاست***فسق را بازار دیدم، زهد را بازار کو
احمد مختار میخواهی، شفاعت آردت***شرط سنّتهای شرع احمد مختار کو
اغنیا جوهر نفیس دین و زیور ثمین ملّت، سیّد المرسلین را برای بهره دنیای دون که متاع متاعب و بضایع معاتب است به ثمن نجس دراهم معدودات میفروشند و آن را ربحی تمام و تجارتی شگرف میشمارند.
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: «انّ بین یدی الساعة فتنة کقطع اللیل المظلم، فیموت فیها قلب الرجل کما یموت بدنه یصبح بدنه یصبح الرّجل فیها مؤمنا و یمسی کافرا و یبیع فیها اقوام دینهم بعوض من الدنیا قلیل.(1)قال اللّه سبحانه و تعالی: أُولئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدی فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ ما کانُوا مُهْتَدِینَ(2).
قل للّذین شروا دنیا بآخرة***لم تربحوا باتّخاذ البیع بل خسروا
باعوا کریما سلیما باقیا ابدا***بدارس طامس یابئس ما اتجروا
اصحاب جهل را بر ارباب فضل تقدیم کنند، بیهنران را بر خداوندان
منقبت و فضیلت و هنر ترجیح و تفضیل نهند، از استماع الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ*(1)درجات گوش فرو خوابانند و جهّال و اراذل را در کفایت مهمّات پیشوای کار و کدخدای روزگار شمارند؛ چنانکه آن فاضل روزگار؛ اعنی رشید کاتب در این معنی قطعهای انشا فرموده است.
شاها منم که دور فلک در هزار سال***چون من یگانهای ننماید به صد هنر
تا کی به زیر هر خس و ناکس نشینیم***اینجا دقیقه است، شناسم من این قدر
بحری است مجلس تو در بحر بیخلاف***لؤلؤ به زیر باشد و خاشاک بر زبر
همین معنی را قابوس که به حسن کتابت و زیور نقابت، چنان آراسته و پیراسته نبود که ضرب المثل اماثل دهر گشته، میگفتند: انّ هذا خطّ قابوس أم احنجة الطاوس؛ به لغت تازی و بلاغت حجازی نظم فرمود.
امّا تری البحر یطفو فوقه جیف***و تستقرّ باقصی قعره الدّرر
خلایق، خالق انام- جلّ ذکره- را به اخلاق نافرجام و اعمال بیسرانجام، عصیان ورزند و حدیث درست و سخن درشت علما را که ایشان به مقتضای قل الحق و ان کان مرّا بنصائح اجرا فرمایند؛ به سمع قبول اصغاء ننمایند، درّ وعظ و جواهر نصیحت را در درج سینه راه ندهند و کمر اطاعت و نطاق خدمت بر خاصره دل و جان نبندند.
إذ الأنسان خان النّفس منه***فما یرجوه راج للحفاظ
فلا ورع لدیه و لا صفاء***و لا الأصغاء نحو الأتّعاظ
در سفک دماء کوشند و بنیان رفیع الشأن انسان را هدم نمایند و نهاد آدمی که بنای باری عزّ اسمه است، به سهلانگاری و سبکباری با قتل منهدم گردانند، در کشتن اهل اسلام کوشش تمام نمایند و از فرط غباوت و کمال شقاوت این مقدار ندانند که در هر مکانی که خون مسلمانی مسفوک گردد یا دمای آدمی بر ادیم خاک مسکوب شود، آن زمین به حرکت آید و از جبّار عالم- جلّ جلاله- مسألت
1) سوره نحل: آیه 27؛ سوره اسراء: آیه 107؛ سوره حج: آیه 54.
نماید تا آنجا را بر جاهل، یعنی قاتل آن شخص عالم، ابتلاع نموده، چون قارون از ثریّا به ثری فرو برد، از مصعد ماه به مرقد ماهی اندازد و خود را از خبث او پاک گرداند که وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِیماً(1). دهوری برآمد و شهوری بگذشت که گفتهاند:
افسوس که خون مؤمنان ریخته شد***و اسلام به غربیل جفا بیختر شد
وین طرفه که ظالم به سلامت در دهر***مظلوم به خاک تیره آمیخته شد
اولاد در عقوق والدین کوشند و از حقوق اقربا که در ذمّه اتقیا، همّت صالحین، ثابت و لازم است که لِلْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی الْمُتَّقِینَ(2)ذیل رعایت، دامن محافظت در چیناند، اقارب را عقارب برزخ خوانند و حمیم را در دوزخ بیندازند.
اقارب کالعقارب فی اذاها***فلا تفرح بعمّ أو بخال
فکم عمّ یجئی الغمّ منه***و کم خال عن الخیرات خال
بسیاری از مردم طالب غلای نرخ و خاطب عروس احتکار شوند، انبارها از اصناف ذخایر غلّات و حبوب مملوّ دارند و به درویشان تنگدست و مفلسان مقلّ الحال خداپرست، چیزی از آنها را برای نفقه عیال و سدّ رمق اطفالشان انعام و افضال ننمایند، آیه با درایت أَحْسِنْ کَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ(3)در صدف گوش و صندوق سینه راه ندهند، به لعن بارگاه نبوّت و طعن درگاه رسالت که محتکر ملعون است، نیندیشند و از تهدید وعید من احتکر طعاما اربعین یوما فقد بریء من اللّه تعالی نپرهیزند.
یا سیّد النّجباء فی الیوم اصغ إلی***عبد اتاک بمحض الودّ معتقد
احسن کما احسن الباری إلیک و قد***فعلت و لکن کلّما زاد الأله زد
جهان روشن از ظلام ظلم تاریک شود و روزگار فراخ بر اهل صلاح و سداد از جور ارباب فسق و فساد و تعدّی احزاب بغی و عناد تنگ گردد، ولات و ملوک در محو آثار معدلت و احیای مراسم مظلمت کوشند و سلاطین و خوانین در نفی عادت محمود و اثبات مراسم نامعهود اقدام نمایند.
لا تظلمنّ إذا ما کنت مقتدرا***فالظلم اخره یأتیک بالندم
نامت عیونک و المظلوم منتبه***یدعوا علیک و عین اللّه لم تنم
ای پادشه! از قهر هو اللّه بترس***وز ناله سینههای پرآه بترس
هان تا به کی گمان بیدادی، زه***از تیر جگر وز دود سحرگاه بترس
قرّا قرآن مجید را به الحان نغز و زمزمه بدیع خوانند، نحو و اعراب آن را کما ینبغی مرعی دارند، در اظهار دقایق معانی و تبیان رقایق مبانی آن، موشکافی کنند امّا بر حکم اوامر و نواهی آن کار نکنند.
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: سیجیء قوم بعدی یرجّعون القرآن ترجیع الغناء و الرهبانیّة.
و فی الخلف المخالف قد بقینا***و فی الأسلام جان الأنقلاب
و خرّب دین ربّ العرش فینا***و من قرّائنا جاء الخراب
و لان الدّین قام بهم و فیهم***کذلک قد یکون الأضطراب
فرقه جهّال و زمره عوام، عمّامههای معلّم و درّاعهای وسیع که درع اهل ورع و جواشن ارباب دانش باشد، بپوشند و خود را به زیّ لباس عالمان بر ساکنان اصقاع و بلدان عرضه کنند؛ چنانکه اغلب برایا بر حیله حال ایشان مفتون و بر هیأت هیبت نشان ایشان، مغرور شوند و از فرط غباوت ندانند:
من تحلّی بغیر ما هو فیه***فضحته شواهد الأمتحان
ظاهر ایشان طاهر نماید و باطن ایشان، بدون فسق و دنس فساد، ملطّخ و ملوّث باشد.
بودیم هم چه نافه، همه عمر در خطا***موی سفید بین و درون سیاه ما
بعضی از اقوام بد، عهود عقود بیوع در مساجد و شرایط بیع و شراء در جوامع و صوامع که بیوت علّام الغیوب و معابد ستّار العیوب است، بجا آورند و حقوق احترام آن مواضع متبرّکه را که بقاع الخیر، خیر البقا عند که انّ المساجد للّه فلا تدعوا مع اللّه احدا بواجبی را رعایت نکنند.
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: سیأتی علی النّاس زمان یکون حدیثهم فی المساجد امر دنیاهم لیس للّه فیهم حاجة فلا تجالسوهم
از فرط ضلال از وزر و وبال بدترین خصال، غافل مانند که من تکلّم فی المسجد بکلام الدنیا انتنّ المسجد و خرصت الملائکة، فیقولون یا ربّنا انّ عبادک طردونا، فیقول اللّه تعالی فبعزّتی و جلالی لأسلّطنّ علیهم اقواما من التّرک لیخرجوهم من بیوتهم، کما یخرجونکم من بیتی.
مردان و زنان اثواب رنگین و ملابس ابریشمین پوشند، خود را به جلیههای فاخر و به حلّههای زاهر بیارایند، اطراف خویش را به زیورهای مطرّف و دیباهای مطرّز و مزیّن، گردانند، از این اندیشه که حق- سبحانه و تعالی- امثال این کسوتها را بر رجال محرّم گردانیده، فارغ و خالی الذهن باشند و به وعید نبوی که فرموده: من لبس ثوبان فاختال فیزحف به فی قعر جهنّم یتجلجل بها مادامت السّموات و الأرض، نیندیشند.
مردی که هیچجامه ندارد به اتّفاق***بهتر ز جامه که در او هیچ مرد نیست
عدل و انصاف از میان مردم مرفوع گردد و جور و اعتساف شیوع پذیرد، طوری که برای هرکس امکان ظلم و یارای حیف کردن هست و دقیقهای از دقایق آن نامرعی نگذارند.
الظلم فی خلق النفوس فان تجد***ذا عفّة فلعقله لا یظلم
از غایت غباوت و نهایت غوایت نشناسند که من بغی علی اخیه المسلم و تطاول علیه و استحقرة خشره اللّه تعالی یوم القیمة فی صورة الذّر یطأوه العباد باقدامهم و لم یزل فی سخط اللّه حتّی یموت.
ز خواری بپرهیز کان خنجری است***ز موری بیاندیش کان صفدری است
مرنجان دل ذرّه و پشّهای***که از هر دلی سوی حضرت دری است
مردم بر فراق منکوحات خود، بسیار سوگند خورند، فراوان بر اهل بیت، اطلاق طلاق ایقاع نمایند، زنان را به حرام در حباله خود نگاه دارند و صحبت محرّم ایشان را محلّل دانند به حدّی که وقاحت آن، بر موالید ایشان، غالب و قباحت بر افعال ایشان مستولی شود و چون اصل، ناپاک باشد، لابدّ نسل بیباک زاید.
فلا تک مطلاقا عجولا و سامح***القرینة و افعل فعل حرّ مشهّر
پس تا توانی زبان به اطلاق طلاق مگشا، از روی ازای مهر درباره ایشان مهری فرما و از جهت قضای کابین، درباره ایشان ملاطفت گزین که سیّد بشر و خواجه روز محشر بر لفظ مبارک خود، چنان رانده که انّی اخاصم یوم القیمة خمسة تارک الجمعة و الجماعة و بایع الخمر و من استوفی فی علمه اجیره و لم یوف علیه حقّه و من یظلم معاهدا و من یظلم امرائته فی مهرها و مالها.
مرگ مفاجات و موت ناگهانی میان مردم شایع گردد؛ چنان که اغلب برایا بیتوبه بمیرند و بیانابه از عالم نقل کنند.
ای نفس به حال خویش واقف باش و از مرجع و مال خود بیاندیش که مرگ غارتکننده است، هزاران هزار تاج پادشاه و تاج شهنشاه را تاراج کرده است و صد هزار ملک را از کاخ و قصور به سوراخ گور و قبور نقل کرده.
از اجل نیست هیچکس ایمن***بر همه زندگان کمین دارد
هم به قید اجل گرفتار است***آنکه صد حصن آهنین دارد
خال و گیسوی ماه رخساران***به لحدها درون دفین دارد
هرکه بوده است در جهان همه را***اجل اندر دل زمین دارد
مردم در اخذ مرابحه کوشند و در اکل ربا که حرام کرده حضرت کبریاست که و احلّ البیع و حرّم الرّبوا اهتمام نمایند، چندانکه طرد و طعن الهی جلّ و علا در باب ایشان نازل گردد؛ چنانکه حدیث نبوی در این معنی وارد
گشته: و من اکل الربوا ملاء اللّه بطنه نارا بقدر ما اکل و ان کسب منه مالا لم یقبل اللّه شیئا من عمله و لم یزل فی لعن اللّه و ملائکته ما دام عنده قیراط منه.
مردان و زنان به اکل معاجین و اقراص مسمّن به جهت تسمین بدن اقدام نمایند و اغذیه و اشربهای استعمال کنند که تعلّق بدان دارد، به همین مقدار، غرض فاسد و نیّت باطل طلب کنند و در آن باب، افراط نمایند.
خورد همواره تا فربه کند تن***کباب و شربت و مرغ مسمّن
رفقا با یکدیگر طریق رفق نپسندند و حقوق مجاورت که حقیق به رعایت و جدیر به محافظت است که الرفیق ثمّ الطریق و الجار ثمّ الدار، صیانت نکنند، از ایذاء و ایحاش، تحاشی ننمایند، از آزار جار و ایذای یار باک ندارند، از فرط لهو و غایت سهو نشناسند و از باب غفلت و اطناب در غباوت، ندانند که من اذی جاره من غیر جرم حرّم اللّه تعالی علیه ریح الجنّة و مأویه النار و انّ اللّه تعالی یسئله عن جاره، کما یسئله عن اهله، انتهی.
عفاء علی اهل الزّمان فأنّه***زمان عقوق لا زمان حقوق
فکلّ رفیق فیه غیر موافق***و کلّ صدیق فیه غیر صدوق
اغلب مردمان ذلّ غربت کشند و اکثر مؤمنان در دست ارباب شرک، زبون گردند.
در ستم کردن و دشنام دادن مولع گردند، در ریختن آبرو که رونق کار و حیله روزگار آدمی است، حریص باشند، از رجم سهم؛ و الذین یرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا فی الدنیا و الأخرة، به ترس ترس و تیر حذر محرز نگردند و از فرط ضلالت و غایت جهالت در وعید من رمی محصنا او محصنة احبط اللّه عمله و جلّده یوم القیمة سبعون الف ملک بین یدیه و من خلفه ثمّ یؤمر به إلی النار غور نکنند.
اشکوا الی اللّه من قوم بلیت بهم***ما فیهم آخذ للحقّ معوان
قوم لئام الخشاء و دأبهم***شتم و ظلم و عدوان و طغیان
مردم خدّاع و ختّال شوند و به غدد و مکر، طریق زرق و حیل سپرند و از تهدید این وعید غافل باشند که قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: لکلّ غادر علامة یعرف بها یوم القیمة.
چنانکه خاین نزد خلق زردروی و غادر نزد حق تعالی بیآبرو باشد.
اقطار و امطار از اقطار آسمان بیوقت نازل گردد و اغلب اوقات، بریق برق اوراق اثمار و اشجار را بسوزاند.
از رعد گوشها همه پرزنگ و مشغله***وز برق چشمها همه پرشمع و مشعله
از دستبرد صرصر و آسیب باد سرد***لرزند شاخها چه زمین وقت زلزله
اولاد در معاندت والدین کوشند، از مطابعت فرمان پدر و امتثال امر مادر، امتناع ورزند، از بسیط جناح ذلّ و خفض بال مرحمت تجنّب نمایند، از استماع نهی و لا تقل لهما افّ و اصغای فرمان و اخفض لهما جناح الذلّ من الرحمة؛ صماخ گوش و روزنه خرد و هوش مسدود گردانند و از جهت وعید با تهدید ثلثة یبغضهم اللّه تعالی البیّاع الحلّاف و الشیخ الزّانی و العاقّ للوالدین مردود گردند.
ولات و ملوک، جابر و جاهل شوند، صحبت فساق و فجّار اختیار کنند، اشرار را محرم اسرار خود سازند و محترم روزگار گردانند، در تربیت جهّال و اصطناع ارذال کوشند و ابرار و احرار و نیکمردان را رنجور و مهجور و مأیوس و محبوس کنند که دولة الارزال، آفة الرجال.
کفی حزنا انّ المروّات عطّلت***و انّ ذووا الأداب فی النّاس ضیّع
و انّ ملوکا لیس یخطی لدیهم***من النّاس الّا من یغنیّ و یصنع
فیا لیتنی اصبحت فیهم معاشرا***فلم اشقّ بالفضل الّذی کنت اجمع
و قال سراج الأمّة القمری***کانّما الفضل و الحرمان سیّان
فکلّما ازداد فضلی زاد حرمانی
امینان ایشان خاین شوند و معتمدان آنان از حیله دیانت و حلّه صیانت عاری و عاطل باشند.
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: اوّل ما یرفع من بین امّتی الحیا و الأمانة.
فحول الرجال در دست ربّات الحجال که هنّ ناقصات العقل و الدّین، صفت ایشان است، زبون باشند و وقتی در مشاورت با ایشان مخالفت واجب است تا نقصان عقل و دین به کمال مبدّل گردد؛ شاوروهنّ و خالفوهنّ هرآینه موافقت با ایشان موجب نقصان دین و مستلزم خسران عقل و یقین خواهد بود، چون اهل تحقیق، نفس را در عداد نسا انخراط دادهاند و مخالفت نفس را موجب ترقّیات روح و مثمر ثمرات ازدیاد فتوح دانستهاند.
لشکر نفس و روح ضدّ هماند***هردو با یکدیگر مصاف کنند
نفس و زن چون گردند اهل خرد***هرچه گویندشان خلاف کنند
علمای ایشان حیله امور و فتنهانگیز گردند، به ارباب جهل و اصحاب بغی برای ابطال دیوان و تضییع حقوق مسلمانان، حیلهها یاد دهند و بغیها آموزند، به واسطه آن، حقّ را از مستحقّان باز دارند و این مقدار ندانند که لو لم یبق فی زلّتک سوی دینار لم تؤمن ان یطرجک فی وادی نار.
سخنچینان و غمّازان بسیار شوند و خود را از جمله همازّ مشّاء بنمیم منّاع للخیر معتمد اثیم منخرط گردانند و چون گل رعنا و سوسن آزاد، دورویی و ده زبان شوند و از وقیحه و فضیحت قیامت نیاندیشند که من مشی بالنّمیمة بین اثنین سلّط اللّه تعالی علیه فی قبره نارا تحرقه إلی یوم القیمة، ثمّ یدخله النّار الکبری و قیل عمل النمام اضرّ من عمل الشیطان لأنّ عمل الشیطان بالخیال و الوسوسة و عمل النمام بالمواجهة و المعانیة.
من کان فی النّاس کالقرطاس و القلم***اخا ذا وجهین فی الکلم
فسودنّ مثال الطرس غرّته***وجزّ هامته بالسّیف کالقلم
در اموال و احراز امتعه، رغبتی تمام نمایند، بر جمع و تکثیر، مباهات و مفاخرت لازم شمارند و چون انبار و انبان ایشان را ذخایر گردد و دفاین و خزاین از زر و سیم امتلاء پذیرد؛ فاطر السموات و خالق الأرضین بغتة؛ آن مال که
مفجعترین بلایا و مفزعترین رزایا نزد او، زوال آن است، مأخوذ گرداند یا به حوادث روزگار، نیست و تهی گردد و یا به قوّت دست کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ(1)همه را به وارث گذارد و تن به عذاب و نکال بسپارد که و الّذین یکفرون الذّهب و الفضّة و لا ینفقونها فی سبیل اللّه فبشّرهم بعذاب الیم.
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: لو کان لأبن آدم و ادیان من ذهب لأبتغی لهما ثالثا فلا یملاء جوف ابن آدم الّا التّراب قیل لأبی الدّرداء مالک لا تمیل إلی الدنیا قال مالی و للنّاس یأکلون و اکل و یشربون و اشرب و یلبسون و البس و لهم فضول اموال ینظرون إلیها و أنا ایضا انظر معهم الّا انّهم یحاسبون غدا و أنا من ورائهم فارغ.
آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی***معذوری اگر در طلبش میکوشی
باقی همه رایگان نیرزد هوشدار***تا عمر گرانمایه بدان نفروشی
طلّاب علوم و متّفقه، فسّاق و فجّار شوند، ترک رشد و سداد گفته، به فساد و عناد روی آورند.
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: إذا کان آخر الزمان صارت علما امّتی فسقة و هاجت الفتن من کلّ سهل و جبل، فحینئذ یذوب قلب المؤمن و یعیش المسلم، کما یعیش الدود فی الجبل للمتمسّک بسنّتی فی ذلک الزمان یکتب کلّ یوم و لیلة اجر ستّ مائة شهید.
ایّها الأنسان زیّن جاهدا***مقلة العلم بانسان العمل
ان تکن انت بحقّ وارثا***لرسول اللّه فافعل ما فعل
متموّلان و مستظهران را دوست دارند و درویشان وفاقت رسیدگان را که ناقه مکنت ایشان در وحل محنت فرو مانده بود، دشمن گیرند، دامن مخالطت و مخالصت از ایشان در چینند و در تهدید وعید احتراز نگیرند که من عظم صاحب دنیا و مدحه طمعا سخط اللّه علیه و کان فی درکة قارون فی اسفل جهنّم.
و من الغباوة ان تعظم جاهلا***لصقال ملبسه و رونق ریشه
او ان تهین مهذّبا فی نفسه***لدروس بزّته ورّثة فرشه
1) سوره آل عمران: آیه 185.
و نعم ما قال الشّاعر بالفارسیّة:
زهی گمراهی خواجه که سیری جوید از سلطان***که گر عالم شود لقمه نگردد سیر سلطانش
ز شاه گرسنه بگذرد به درویش ای تا یابی***هم آب خضر و هم خوان مسیح از گنج لقمانش
مجو بذل از فلک کو خاکور گنج فریدونش***بهل ملک جهان کو باد بر تخت سلیمانش
ای عزیز من به مقتضای اکرموا الغرباء و ارحموا الیتامی و الفقراء؛ ارباب فقر و اصحاب فاقه را عزیز دار و سلیمانوار بر مقاربت و مقارنت ایشان مباهات نما! چنان که آن سیّد مسکینان میگفت: أنا مسکین جالس المساکین و مثل مهتر کونین و سرور عالمین، طریق فقر و راه درویشی مسألت نما که اللّهمّ احینی مسکینا و آن را ورد زبان دار!
دست از طلب بدار گرت پای این ره است***کان را که راه توشه نه فقر است بینواست
نی فقر ظاهری که بود همعنان کفر***بل فقر معنوی که در او فخر انبیاست
سأل صحابیّ صحابیّا ماذا یحبّ اللّه من عباده!
فقال: عیش مکدّر و قوت مقدّر و عین مقطّر و قلب منوّر و وجه مصفّر از هر من قنادیل تزهر، انتهی.
فلا تجزع إذا عسّرت یوما***فقد یسرّت فی یوم طویل
و لا تظنن بربّک ظنّ سوء***فانّ اللّه اولی بالجمیل
و لا تیأس فانّ الیأس کفر***لعلّ اللّه یغنی عن قلیل
فانّ العسر تیبعه یسار***و قول اللّه اصدق کلّ قیل
متفنّنان فنّ کلام، بسیار و فحول علمای دیندار و کبار ائمّه اسلام شعار سخت، اندک گردند، چنانکه عالم به عالم، عزیز الوجود و فاضل در فضای زمین کم یافت شود، آنگاه عالم علم به اندراس رو آورد و شعایر شرع و
مراسم اسلام ناپدید گردد.
هذا الزّمان الّذی لنا نجاوره***علم یضاع و دین نحن قاصره
فرقه خرقهپوشان و گروه متلصّصان در زیّ متصوّفان بسیار شوند و آن را در جذب فواید و جلب حطام دنیّ دنیا وسیلتی سازند، ظاهر ایشان در صورت مصلحان و سیرت مفسدان طاهر نماید ولی باطن ایشان مملو و مشحون از خبث باشد.
هرکه احوال ظاهرش نیکو است***دان که احوال باطنش تبه است
چهره لاله سرخ میبینی***دل لاله ببین که چون سیه است
مرد صورت مباش کز صورت***تا به معنی هزار ساله ره است
زمره متعبّدان و طایفه متهجّدان بر طاعت، تعویل و بر عبادت خویش، اعتماد کنند از سوط سخط خداوند عالم که جبال سامی و بحار طامی از آن جوشان و خورشاناند که لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ(1)ایمن نشینند و ندانند که اصل کلّ خیر فی الدّنیا و الأخرة الخوف من اللّه سبحانه و تعالی.
طوبی لمن قلبه باللّه مشتغل***تبکی النّهار و طول اللیل تبتهل
خوف الوعید و ذکر اللّه احزنه***و الدّمع منه علی الخدّین منهمل
عالمان و حاکمان و خوانندگان قرآن، درع ورع بیندازند، درّاعه براعت نزهت از گردن روزگار خود برون کنند و خود را از لباس تقوا و شعار توقّی که ثمینترین حلّه و نفیسترین حلیه است عاری و عاطل گردانند که و لباس التقوی ذلک خیر، بر وفق این معنی ناطق است؛ چنانکه گفتهاند:
تأمّلت انواع اللباس تأمّلا***فلم ارکا لتّقوی لباسا للابس
از حرامها نپرهیزند، اجتناب از اخذ محرّمات و محذورات و اکل منهیّات و مخطورات را واجب نبینند و از بطش شدید ربّ مجید باک ندارند که إِنَّ بَطْشَ رَبِّکَ
1) سوره حشر: آیه 21.
لَشَدِیدٌ(1)توصیف و تهدید او است.
گر به راه دین سواری، مرکب رهوار کو***ور همی خواهی پیاده رفت یا اقرار کو
گر به بازار قیامت نقد تقوا رایج است***ای مسلمانان کسی نقّاد آن بازار کو
تا کی از گفتار، دعویّ مسلمانان کنی***این همه گفتار را آخر یکی کردار کو
و خیر خصال المرء طاعة ربّه***و لا خیر فیمن کان للّه عاصیا
خائنان بسیار شوند، سارقان و قطّاع طریق انبوه گردند، عذر و خیانت میان مردم شایع شود، از خالق نترسند، از خلایق شرم ندارند و به این وعید با تهدید ممتنع نگردند که حضرت رسالت پناه فرمود: من خان امانة فی الدّنیا و لم تؤدّها إلی اربابها مات علی غیر دین الأسلام و لقی اللّه تعالی و هو علیه غضبان.
مصاحف را به نقره گیرند، حروف قرآن را به آب زر نویسند، در تهذیب اعراب و تذهیب اوراق کوشند، در آن شرایط تکلّف به تقدیم رسانند، در احکام مبانی آن، مبالغه نمایند و در احکام و معانی آن مساهله ورزند.
«قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: من تعلّم القرآن و لم یعمل به و أثر حطام الدنیا و زینتها استوجب سخط اللّه و کان فی درکة الیهود و النّصاری الّذین نبذوا الکتاب وراء ظهورهم و اشتروا به ثمنا قلیلا».(2)
عروس حضرت قرآن، نقاب آنگه براندازد***که دار الملک ایمان را مجرّد بیند از غوغا
عجب نبود که از قرآن نصیبت نیست جز حرفی***که از خورشید جز گویی نبیند چشم نابینا
از آیات بیّنات قرآنی، محکمات را گذاشته، در متشابهات چنگ زنند، جایی که رخصت عالی نبینند، بدان عمل نمایند و آنچه دالّ بر عزیمت
باشد که مبادرت به آن غنیمت بود، مساهلت نموده، مهجور و متروک گردانند، به شکایت با نکایت نبوی نیاندیشند که گوید: یا ربّ انّ قومی اتّخذوا هذا القرآن مهجورا چنانکه اخطب خطبا در خطبه خود ایراد نموده: اختاروا من الطرق ما کان سهلا و ترکوا ما کان حزنا فعوّضهم اللّه بفرجهم حزنا و لا یقیم لهم یوم القیمة وزنا.
در تعمیر مدارس و مساجد کوشند، در تمهید بنیان و تشیید بنیادان مبالغت نمایند و دین قویم دینا فیما ملّة ابراهیم حنیفا را به سبب تساهل و تکاسل، خراب و ویران کنند.
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: سیأتی علی النّاس زمان لا یبقی للأسلام الّا اسمه و لا من القرآن الّا رسمه یعمرون مساجدهم و هی خراب من ذکر اللّه شرّ ذلک الزمان علمائهم تخرج منهم الفتنة و إلیهم تعود.
منارههای رفیع برافرازند و در استحکام و ترفیع آن بکوشند، مؤذّنان که فی الحقیقه موذیان باشند از اکل سحت و لقمه حرام اجتناب ننمایند و خود را از ثواب و من احسن قولا ممّن دعی إلی اللّه و عمل صالحا عاری و عاطل گردانند، از رفعة منزلة المؤذّنون اطول الناس اعناقا یوم القیمة بازمانند، به این امر شریف مفوّض گردند و به این کار خطیر، اقدام نمایند، رونق شرع و صفای دین از ایشان مکدّر گردد و روز بازار اسلام از فساد مواد ایشان فساد پذیرد.
ای مؤذّن به تیرگی ضمیر***رونق از کار شرع بربودی
چشمه آفتاب طاعت را***به گل معصیت باندودی
مردان و زنان مغنّیه خواهند و کنیزکان مطربه طلب دارند، در میان نامحرمانشان بنشانند و از این عمل ازدیاد حرمت و نمود جاه جویند.
در کثرت عبید و اماء کوشند، به تجمّع ایشان، عمران مواطن و مساکن جویند و آبادانی بیوت و منازل که باز، بسته به قرائت قرآن و ادای فرایض و نوافل است، به ازدحام خدّام و به گروه عبید و اماء پندارند.
زنان دفزن و قوال بسیار شوند و به رؤوس اشهاد، دفزنان و
سرودگویان، آن شکارگشتگان دام شیطان خود را هدف ناوک لعن حضرت و نشانه تیر طعن آفریدگار گردانند، انتهی.
بازار قماربازان رواج تمام گیرد، جماعت مقامران و اشیاع بسیار گردند، آموختن نرد و شطرنج را از مواجب دانند و تتبّع انصاب و ازلام را که از اعمال شیطان رجیم و افعال دیو لعین است که انّما الخمر و المیسر و الأنصاب و الأزلام رجس من عمل الشیطان از لوازم دارند.
نصیحة:
ای عزیز من! هوش دار و آیه أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً(1)را یاد آر! یقین بدان که فردا از این نرد با تو نبرد خواهند کرد و از این شطرنج، شطری از رنج به تو خواهند رساند که وقتی آن نازنین چار بالش آفرینش و آن چشم و چراغ جهان دانش و بینش صلّی اللّه علیه و آله بیآنکه قصد چیزی یا نیّت طاعتی داشت، انگشتری در انگشت مبارک گرداند، از جناب لم یزل و لا یزال، این خطاب بدو نازل شد: أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً، پس تو که باوجود ظلمت حبلی و تیرگی سلیقی شبوروز عمرت را با نبرد باختن و شطرنج آموختن، ضایع میکنی، نبینی که واحد فرد جلّ و علا، فردا چه نوع حساب و عتاب با تو خواهد فرمود.
نعمتهای خداوندی و حقوق پروردگاری را سبحانه و تعالی که حقیق الرعایه و جدیر المحافظهاند و بر ذمم همم برایا ثابت و لازم است، مهمل گذارند و نعم نامتناهی حضرت الهی جلّ و علا که وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها(2)نشان شأن او است؛ به شکرگزاری استعمال ننمایند و از فرط شهوت و غایت شقوت، این مقدار ندانند که هرکس شکر عواطف سبحانی و محمدت عوارف ربّانی را به جای نیاورد، رحمت الهی و عنایت پادشاهی دامن کرم از وی برچیند؛ «کما(3)
العبقری الحسان ؛ ج7 ؛ ص260
قال النّبی صلّی اللّه علیه و آله حکایة عن اللّه سبحانه و تعالی من لم یرض بقضائی و لم یشکر علی نعمائی و لم یصبر علی بلائی، فلیطلب ربّا سوائی».(4)
مردم روزگار و تجّار بازار، در اخذ اثمان شرط استیفا و فرط استصقا به جا آورند، در وزن و کیل مبیعات، دقیقهای از دقایق، نقصان و احتباس را فرو نگذارند؛ یعنی زیاد ستانند و کم دهند و به ویل و بال وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ* الَّذِینَ إِذَا اکْتالُوا عَلَی النَّاسِ یَسْتَوْفُونَ* وَ إِذا کالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُونَ(5)نیاندیشند و از آن کافر بتپرست کمتر باشند.
نقل است قصّاب کافری بود که گوشت بیشتر میداد و بها کمتر میگرفت. شخصی، حقیقت آن را از وی پرسید.
گفت: بر بالای قناره نظاره کن! آن شخص دید بتی بر بالای قناره نهاده، گفت: من به جهت این بت که بالای قناره نهاده شده، بها کمتر میگیرم و گوشت بیشتر میدهم.
عزیز من چنین کافری برای بتی که لا یسمع و لا یبصر و لا یغنی من جوع صفت او است، بها کمتر میستانند و متاع بیشتر میدهد، تو که دعوی اسلام کنی و خدای سبحانه را حاضر و ناظر دانی، چرا با این وصف، ثمن جیّد و تمام ستانی و متاع را هرچه ردیتر و ناقصتر بدهی. ای بدتر از بتپرست! نمیدانی بدین دسته میزان که به دست میگیری، چه ایمایی به نکته موزون و لطیفه دلپذیر مضمر است.
قال الشیخ الجلیل الجرجانی: الأنسان إذا اراد وزن الذهب و الفضّة، فیأخذ عذبة المیزان بین ابهامه و سبّابته فیصیر ابهامه و بیّناته کالهاء فی کلمة اللّه و ثلثة اصابع الید، کالألف و اللّامین فی اللّه؛ یعنی طلا و نقره باید هنگام کشیدن به دقّت وزن شوند، آنسان که بند ترازو را به انگشت سبّابه و ابهام میگردانید و انگشت به صورت هاء اللّه میشود و انگشت دیگر شکل الف و دو لام اللّه را پیدا میکنند؛ این ایماء است به اینکه اللّه حاضر و ناظر است، پس دست از غیر حق، کوتاه دار و راه راستی و سویّه نگاه دار تا
فردا کارت، تباه و صحیفه اعمالت سیاه نشود.
شرم از چشم زنان برخیزد و حیا که نشان ربیع انسانیّت است از جبهه ربّات الحجال و چهره ذوات الخجال، زوال پذیرد، از فرط فتور عقل و غایت قصور خرد، اینمقدار ندانند که ستّة اشیاء حسن عن جمیع الخلق الّا انّها احسن من ستّة العدل عن الخلق حسن و لکنّه عن السلطان احسن و الجود عن الخلق حسن و لکنّه عن الأغنیاء احسن و الصبر عن الخلق حسن و لکنّه عن الفقراء احسن و الزهد عن الخلق حسن و لکنّه عن العلماء احسن و التوبة عن الخلق حسن و لکنّه عن الشباب احسن و الحیاء عن الخلق حسن و لکنّه عن النساء احسن فإذا لم یکن السّلطان عادلا، فمثله کمثل نهر حسن لا ماء فیه و الفقیر إذا لم یکن قانعا، فمثله کمثل کنز لا مال فیه و المرئة اذا لم تکن ذات حیاء، فمثلها کمثل طعام لا ملح فیه و الغنیّ إذا لم یکن جوادا فمثله کمثل سنجة لا نبت فیها و العالم إذا لم یکن ورعا، فمثله کمثل غیم لا مطر فیها و الشاب إذا لم یکن تائبا، فمثله کمثل شجرة لا ثمرة فیها.
قال العلیّ العالی فی مذمّة النسوان فی الدیوان:
دع ذکرهنّ فتالهنّ وفاء***ریح الصّسا و عهودهنّ سواء
یکسرن قلبک ثمّ لا یجبرنه***و عیونهنّ عن الحیاء خلاء
مورد اخلاق خلایق تغیّر گیرد، شرب شیم برایا تکدّر پذیرد، آیت مروّت در دور ایشان منسوخ گردد، رایت عهد در عهد ایشان منکوس شود، مهر قهرمانی از فلک ضمایر ایشان زوال پذیرد و شفق شفقّت و رأفت، بر افق احوال ایشان غروب نماید.
هم شرعوا انّ الجفاء محلّل***و هم حکموا انّ الوفاء حرام
منسوخ شد مروّت و معدوم شد وفا***وز هردو نام ماند چه عنقا و کیمیا
گشته است واژگونه همه رسمهای خلق***زین عالم و به بهره گردون بیوفا
هر عاقلی به زاویهای گشته ممتحن***هر فاضلی به داهیهای گشته مبتلا
الا قد عفا رسم الوفاء کانّما***معاهد حسن العهد لم تغن بالأمس
انتهی.
آتش حسد در کانون سینههای ایشان اشتعال پذیرد، زورق جسدها از اوزار زرق، حسدها امتلا گیرد، آب مرحمت در قلیب قلوب، مفقود و قطرات شرم در چشمه چشمها منعدم شود. بزرگی میگوید: باری! من به حقّ باری! جمله اطراف جهان و اکناف گیتی را گشتم و عیار ابنای روزگار را به محک امتحان آزمودم.
اما الوفاء فشیء قد سمعت به***و ما رایت به عینا و لا اثرا
زوجین با آنکه عهود مناکحت میانشان محکم بود، با یکدیگر عقود مبایعت بندند و شرایط بیع و شراء به جا آورند، مال خویش از یکدیگر جدا دارند و در محافظت آن مبالغت نمایند و در آن باب مراسم تأکید را به تقدیم رسانند.
خلایق به مکر و خدعت برای صید مسلمانی دام کید بگسترانند، در کمینگاه غدر مترصّد بنشینند تا مؤمنی را مرغوار در دام کید درکشند و به لطایف حیل و صنایف جدل، مال را از دست آن سلیم القلب بیرون کنند.
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله: یخرج فی آخر الزمان اقوام یحتالون الدنیا بالدین؛ یعنی یأخذونها فیلبسون لباس جلود الضان من اللیّن السنتهم احلی من السکر و قلوبهم قلوب الذئاب یقول اللّه سبحانه الیّ تفترون ام علیّ تحسرون فبعزّتی لا بعثن علی
اولئک فتنة تدع الحکیم فیها حیران.(1)
زنان، مرد وار قدم در رکاب آرند و فحلآسا پای بر پشت اسب گردانند، فروج بر سروج مالاند و از لعن باری عزّ اسمه و نفرین برایا باک ندارند که لعن اللّه الفروج علی السروج.
مردان متمکّن و توانا بر مثال مخدّرات، حجال قعود در بیوت که علامت عجز و عادت عجایز است، آیین گیرند و استسعاد نفس خویش، بدان دانند.
مردم روزگار به تخصیص تجّار فجّار بازار، به بیزاری حضرت پروردگار و خداوند دادار جلّ جلاله، قسم یاد کنند و در پناه سوگند، گریزند، از فرمان وَ لا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَةً لِأَیْمانِکُمْ(2)نیاندیشند، از یمین راست و دروغ و سوگندهای بیفروغ باک ندارند و خدای بر حقّ سبحانه را بر باطل، به گواهی خوانند با آنکه میدانند و قد خاب من استشهده باطلا.
عورات به کفایت مهمّات قیام نمایند، برای اموری که شرع بر ایشان حرام گردانده، به کوی و بازار اهتمام نمایند و از «خطاب و قرن فی بیوتکنّ و لا تبرّ جن تبرّج الجاهلیّة الاولی» متقاعد نگردند.
مردان، از حریر و دیبا، لباس و کسوت سازند و از ابریشم قبا و جبّه دوزند.
اقوام آن عهد، عهدی درست و میثاقی محکم ندارند، نه ایشان به کسی اعتقادی دارند و نه کسی را بر ایشان اعتمادی دارد.
قلّت ثقات فلا ادری بمن اثق***لم یبق فی الناس الّا المکر و الملق
فان تجانبتهم قالوا اخاسفه***و ان تقاربتهم فالقلب لا یثق
ذکاوت بر افعال غالب گردد و قساوت بر قلوب مستولی شود، نه بر مؤمنان، رحمت نه بر مسلمان شفقت کنند.
قدرق قلبی من قساوة قلبهم***شتّان بین فؤادهم و فؤادی
ذنوبک جمّة ترئی عظام***و دمعک جامدی و القلب قاسی
و ایّام عصیت اللّه فیها***و قد حفظت علیک و أنت ناسی
فکیف تطیق یوم الدین حملا***لاوزار کبار کالرّواسی
مردان روزگار، بر انواع فسق و فجور دلیر گردند، آینه دل و سجنجل ضمیرشان از آه گناه، تیره و سیاه و دلها از سنگ مرمر و صخره رخام سختتر شود.
و لنعم ما قیل فی هذا المعنی.
فؤادک ما تنفکّ بحمد قاسیا***صلاب الصفا من حالة یتعجّب
و ذاک فانّ الصخرة الصّلد ربّما***تشقّق و الامواه منها تصبّب
فؤادک عند الواعظ صلد ململم***من الصخر بل اقسی مرار او اصلب
و اسعد خلق اللّه من راح و اغتدی***لریب المنایا خائفا یترقّب
برای حطام دنیا تحصیل علم کنند، از بهر بهره سیم و زر، دین به دست آورند، از پی آرایش گیتی و آسایش نفس، آلایش جویند، دنیا را که تبع دین است، مقصود دارند و دین که اصل سعادت و سرمایه یقین است، فرع شمارند، ردای تزویر و ریا واکسیه سالوسی که اقبح ملابس است، حلل افعال و حلی اعمال خویش سازند.
ابو حنیفه کوفی، این دو شعر عربی را در وصف الحال خود و رفقایش چه نیکو گفته است:
اخرّب دینی کلّ یوم و ارتجی***عمارة دنیای و دنیای اخرب
کما انّ من بین الحمارین راجل***فلا الدّین معمور و لا العیش طیّب
دیگری گفته:
گر کنی، طاعت کنی از راه تزویر و ریا***طاعت مردان را هرگز ریایی کی بود
اطلس طاعت نمایی دلق عصیان را به خلق***جو فروشی کردن و گندم نمایی کی بود
سبلت و دامن کنی کوتاه و با دست دراز***سوی مال مردمان این پارسایی کی بود
از سر غفلت گذاری روزوشب در معصیت***ز آتش دوزخ چنین کس را رهایی کی بود
حلم و بردباری از نهاد مردم رخت بربندد و سکون و خویشتنداری به سفاهت و سبکساری مبدّل گردد، خاتم تحمّل در خاک خسک، ضایع و زیور وقار به جزع مبدّل شود، صبر و شکیبایی که جوهر معدن انسان است از خزاین وجود مفقود گردد با آنکه میدانند هرکس از تنگنای عدم، به صحرای وجود قدم نهاده، غم، رقیب حال و ملازم روزگار او بوده، بهجت و سرور و غیبت و حضور در جبلّت عالم کم بوده، از محنت گریزان و در دامن بیغمی آویزان گشتهاند.
قال النبی صلّی اللّه علیه و آله: من طلب ما لم یخلق اتعب نفسه و لم یرزق و هو سرور یوم کامل فی حقّ المؤمن.
شعر:
خرّمی در جوهر عالم نخواهی یافتن***مردمی در گوهر آدم نخواهی یافتن
تا درون چهار طاق خیمه فیروزهای***طبع را بیچار میخ غم نخواهی یافتن
نیک عهدی از میان شد جامه جان چاک زن***کز فلک زین صعبتر ماتم نخواهی یافتن
از وفا رنگی نیابی در نگارستان چرخ***رنگ خود بگذار بویی هم نخواهی یافتن
قاف تا قاف جهان بینی شب وحشت چنانک***تا دم صورش سپیدهدم نخواهی یافتن
عافیت زان عالم است اینجا مجو از بهر آنک***نوشدارو از دم ارقم نخواهی یافتن
مردان و زنان به زنا مبتلا گردند، خود را به ورطه هلاکت اندازند و به تهدید و غیر من ربی بأمراة مسلمة أو غیر مسلمة حرّة أو امّة فتح علیه فی قبره ثلاث مائة الف باب من النار و یخرج منها علیه حیّات و عقارب فهو یعذّب بتلک النّار إلی یوم القیمة خویشتن را هلاک گردانند و چون فاحشه زنا میانشان آشکارا شود؛ شکار حبایل خیل ابلیس و صید دام دیو پر تلبیس گردند.
قادر متعال جلّ جلاله آن رهط را به قحط مبتلا گرداند، در تنگنای نکبتشان مستأصل سازد، در تباب و تبار فرو برد، به واسطه دستبرد نوایب و نوازل، دمار از دیار و منازل ایشان برآورد و جلود وجود ایشان را به عمود قرع و تازیانه قمع فاجلد و کلّ واحد منهما مائة جلدة، تمزیقی تمام دهد.
قال اللّه تعالی: وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنی إِنَّهُ کانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِیلًا(1).
اقوام آن قرن، بخیل و شحیح، ملول الطبع و مغلول الید شوند، صماخ سمع از اصغای نهی و لا تجعل یدک مغلولة إلی عنقک مسدود گردانند، رسم سخاوت از بنیاد نهاد ایشان برخیزد، آیین سماحت از بنیان ابدان ایشان بگریزد و این مقدار ندانند که انّ لکلّ منفق خلفا و لکلّ ممسک تلفا.
إذا جادت الدنیا علیک فجد بها***علی الناس طرّا انّها متقلّب
فلا الجود یفینها إذا هی اقبلت***و لا البخل یبقیها إذا هی ولّت
حکّام آن زمان از حکم حقّ رو بگردانند، از محکمه صدق، به
1) سوره اسراء: آیه 32.
مظلمه کذب روی آورند همگی همّ ایشان، اخذ رشوه و تمامی همّت ایشان، قضای شهوت باشد.
اثمار اشجار اندک شود و میوههای درختان قصور گیرد؛ این به واسطه آن باشد که در ایتای زکات و اعطای صدقات که مطهّر اموال و مزکّی اعمال است، تغافل نمایند.
لاجرم برکات از زروع و ضیاع برخیزد و از غایت بلادت و فرط بلاهت ندانند که من لا یؤدّی زکوة ماله یسمّی فی السماء الدنیا بخیلا و فی الثانیة لئیما فی الثالثة ممسکا و فی الرابعة ممقتا و فی الخامسة عاصیا و فی السادسة منزوعا برکة ماله غیر محفوظ علیه و فی السابعة مردودا علیه صلوته مضرّ و بابها وجهه.
تنبیه للنّبیه
بدان چنانکه از مال، زکات دادن واجب است، از جاه، جلال، عزّ و اقبال نیز، زکات دادن لازم است، کما قیل.
فادّ زکوة الجاه و اعلم بانّها***کمثل زکوة المال ثمّ نصابها
و احسن الی الأحرار تملک رقابهم***فخیر تجارات النّفوس اکتسابها
اقوام آن قرن، بر فسق و فجور اقدام نمایند، به شرب مدام مداومت فزایند، آن را مایه دفع هموم و مادّه کشف غمام غموم پندارند و به تهدید وعید نبوی صلّی اللّه علیه و آله نیاندیشند که فرموده: «من شرب الخمر فی الدنیا سقاة اللّه تعالی من سمّ الاساود شربة یتساقط لحم وجهه فی الأناء قبل ان یشربها ثمّ یؤمر به الی النار الا و شاربها و عاصرها و بایعها و حاملها و اکل ثمنها و عادّها سواء فی اثمها و لا یقبل اللّه منه صلوة و لا صیاما و لا حجّا و لا عمرة حتّی یموت و إن مات قبل أن یموت کان حقّا علی اللّه أن یسقیه بکلّ جرعة شربها فی الدنیا شربة من صدید جهنّم».(1)
از اقطار آسمان، چندان قطار اقطار و قنطار امطار نازل
1) مستدرک الوسائل، ج 13، ص 183.
گردد که منازل و مساکن به تخریب و انهدام روی آورند و حیطان اوطان انهدام پذیرند، سراسر سرای و قصور، مندرس و یکایک طاق و ایوان، منطمس شود، این واقعه از جمله بلاهای نازل و عذابهای هایل باشد، تا آنکه این رباعی عربی درباره ایشان صادق آید.
سل دیار الحیّ من غیّرها***من محیها و محی منزلها
قدرة الرّحمن لمّا نزلت***جعلت عالیها سافلها
دیدم بر این رواق مقرنس کتابهای***بر لوح لاجورد نوشته ز مشک ناب
هر خانه که داخل این طاق ازرق است***گر صدهزار سال بماند، شود خراب
جایی دگر گزین و بنا کن تو خانهای***کش خوف انهدام نباشد به هیچ باب
ایّام و لیالی بر اقوام و اهالی به تعجیل گذرد، سال هم؛ مثل ماه کوتاه نماید، ماه همچو هفته و هفته، همچو روز، زود امضا پذیرد تا گویند:
مضت ستّة من عمرنا فکانّما***مضت سنة و اللّه یعلم حالنا
و قال بعضهم:
الیس من الحزن انّ لیالیا***نمرّ بلا نفع و تحسب من عمر
سوق تجارت کساد گیرد، امر بازرگانان فساد پذیرد، برکات از بیع و شری برخیزد، خیرات از خرید و فروش رخت بربندد، به واسطه قصور دخل و نقصان ربح، کار ایشان اختلال پذیرد و روزگارشان پریشان گردد.
مردان به مردان اکتفا کنند و زنان به زنان بپردازند، در احیای مراسم لوطیان بکوشند و اینمقدار ندانند که هرگاه مردی با مردی مقاربت کند و فحلی با فحلی مصاحبت پیوندد، عرش عظیم بلرزد و فرش ربع مسکون به حرکت درآید. اللّه! اللّه! از این فعل ناپسند برحذر باشید و از این کار ناستوده به انکار، روزگار گذرانید تا از سوط سخط آفریدگار تعالی و تقدّس، اذیّتی به شما نرسد، از آسمان قضا بلایی نازل نگردد و شما را فرو نگیرد؛ «مِثْلُ ما أَصابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ
صالِحٍ وَ ما قَوْمُ لُوطٍ مِنْکُمْ بِبَعِیدٍ»(1).
زنان قلیل الحیاء و منسوب به زنا، بر بساط عشق و نطع شوق، مهره مهربارند، از مردان، امردان را دوست دارند و از شوهر مشهور خویش؛ اگرچه شهره آفاق و آراسته به مکارم اخلاق باشد، امتناع واجب دانند، دیرگاهی است که این علامت را در این قطعه، درّی به الماس انشا سفته و به زبان تازی و لغت حجازی گفتهاند.
لکلب عقور اسود اللّون راکض***علی صدر سوداء الذوائب کاعب
احبّ إلیها من معانقها الّذی***له شیبة بیضاء فوق الترائب
اقوام آن قرن از امر به معروف و نهی از منکر باز ایستند، ارباب رشد و اصحاب صلاح را در اقامت حدود و اظهار شعایر شرع، امداد و اعانت ننمایند، استهزا و استسخار را درباره ایشان، جایز شمرند، از فرط جهالت و غایت ضلالت، غیرت و حمیّت در دین را که نشان حرّیت و علامت سجیّه است، مهمل گذارند و نقش حدیث «الغیرة من الإیمان»(2)را در دل ننگارند.
کسانی متکفّل عمل خطیر خطابت و امامت باشند که هنوز طغیان طوفان طفولیّت در بحور نخور ایشان متموّج باشد. بر غوغای جوانی و صرصر سودای امانی آنها نکبت باد که ابدان و ارکان نفوس ایشان را متزلزل گرداند.
نه مؤمن ماند پاجست نگهدار جماعت را***که محراب و منابر را به دست کودکان بینم
اهل عالم از عالم، جاهل، زکی و غافل طریق، توکّل مسدود ساخته، دلق خصاصت و خساست بر دوش انداخته، فاقه را به زین کدیت تزیّن داده؛ همواره عصای طلب و متاره مسألت به دست گرفته، انبان عیلت که پر از نان حیله است، بر پشت نهاده، رکوه مسألت که وسیله مرحمت است، در طریق کدیه و راه
دریوزه از انگشت مسألت آویخته تا در این باب، دقیقهای از دقایق، از افراط و اطناب فرو نگذارند، از ملک وهّاب نترسند، از ربّ الارباب شرم ندارند و در حقیقت این بیت تأمّل ننمایند.
لنقل الصّخر من قلل الجبال***احبّ الیّ من منن الرجال
نیز اندیشه نکنند که فی قرع باب اللّئیم قلع باب الکریم لازم آید.
صغار اهل آخر الزمان، مکّار شوند و کبار ایشان، صحبت فجّار را اختیار کنند، اقوال نامقبول ایشان را به سمع ارتضا اصغا کنند، گفتار ناستوده و اقوال ناپسند ایشان را تلقّی به قبول نمایند و در باب ایشان ارسال تحف و هدایا را مثمر دارند. ایشان کسانی باشند که بوستان طبع آنها از سمین مرحمت و یاسمین شفقت، خالی و فلک ضمیرشان از آفتاب منیر رحمت و قهر عاطفت، عاری باشد.
الحذر از حباده ابلیسخویان، الحذر***الفرار از کوی این مردارخواران، الفرار
هست از مدح عوانان مدحشان از دل بکن***خارپشت ار دوست داری، پشتش از ناخن مخوار
بر مثال سفلکان ارسک نه ای چندان منال***بر مزار مردگان ارزن نهای، چندان مزار
از برای سوختن، سر تا قدم جان شو چه شمع***پس مکان سوخته بنشین و شب را زنده دار
آفتاب عشق اگر بر تو بتابد خویش را***در هوای شوق بینی هم چه ذرّه بیقرار
غربا را ذلیل دارند و سخنان ایشان را به سمع قبول نشنوند.
مثلا اگر غریبی از صندوق صدق و حقّه حقیقت به مقتضای «قل الحقّ و إن کان مرّا»(1)سخن گوهر مثال در صدف صماخ ایشان ودیعت نهد، او را برنجانند، زهر قاتل،
1) وسائل الشیعه، ج 15، ص 289.
قهر در قدح ازارش بچشانند و از وصیّت سلطان غربا و برهان اتقیا، محمد مصطفی صلّی اللّه علیه و آله، غافل مانند که فرمود: اکرموا الغرباء و ارحموا الیتامی و الفقراء، فإنّی کنت یتیما فی الصغر غریبا فی الکبر.
نیز از نصایح فحول ماضی و قروم قرون سالفه که اقوام اقران خویش را وصیّت کردهاند، متّعظ نکردند؛ چنانکه گفتهاند:
لا تهرنّ غریبا طال غربته***فالدّهر یضربه بالذّل و المحن
حسب الغریب من البلوی ندامته***عضّ الأنامل من شوق إلی وطن
انّ الغریب غریب فی منازله***و فی مراحله عبد بلا ثمن
جفا مکن به غریبان که هرکه غریب دید***جفا و محنت و سختی بسی ز دهر کشید
بسا کسان که برفت از وطن به کام دل***به ذلّ غربت مرد و به کام دل نرسید
باید دانست هرکه در حالت غریب بمیرد و جان عزیز از حرقه آتش فرقت به باد دهد، توّاب علی الاطلاق، جلّ ذکره، وی را بیامرزد و قلم عفو و غفران بر سجّلات زلّات او درکشد؛ چنانکه در خبر از سیّد بشر وارد شده: من مات فی غربته مات مغفورا.
مردمان عیب و غیبت کردن را عادت خود گیرند، از اصغای سخن، صماخ سمع را از نهی و لا یغتب بعضکم بعضا مسدود دارند و از وعید و تهدید مصطفوی صلّی اللّه علیه و آله منزجر نگردند، «حیث قال صلّی اللّه علیه و آله: من مات تائبا من الغیبة کان آخر من یدخل الجنّة و من مات مصرّا علیها کان اوّل من یدخل النار».(1)
و ما احد من السن النّاس سالما***و لو انّه ذاک النبی المطهّر
فإن کان مسکینا یقولون ابکم***و ان کان مستغنا یقولون مهذر
1) مستدرک الوسائل، ج 9، ص 125.
و إن کان صوّاما و باللّیل قائما***یقولون زرّاق یرائی و یمکر
فلا تعتمد بالنّاس فی الذّم و الثناء***و لابترح الّا اللّه فاللّه اکبر
سعدی شیرازی گوید:
کس از دست جور زبانها نرست***اگر خودنمایست و گر خودپرست
به کوشش توان دجله را پیش بست***نشاید زبان بداندیش بست
مپندار اگر شیر و گر روبهی***کز اینها، به مردی و حیلت رهی
یقین بشنو از من که روز یقین***نبینند بد، مردم نیکبین
بود خار و گل باهم ای هوشمند!***چه در بند خاری، تو گل دسته بند
طریقی طلب کز عقوبت رهی***نه حرفی که انگشت بر وی نهی
عصیان و گناه امّتها انبوه گردد و طاعت و عبادتشان قلّت گیرد، فسّاق فجّار بر سریر سرور نشینند، بر بالش آسایش تکیه زنند، به فراغت و فراخی روزگار گذرانند و زمره زهّاد و عصبه عبّاد در زاویه محنت معتکف و در بیت الاحزان نوایب، سر بر زانوی تفکّر و تحیّر نهند، جز پلاس افلاس نپوشند و غیر از درد درد از کاسه ننوشند.
جهّال در تنعّم و ارباب فضل را***بیصدهزار غصّه لب نان نمیرسد
چون عصیان و گناه شایع گردد و کذب و بهتان در افواه افتد، بدین واسطه مستحقّ عقاب و مستوجب سخط ملک وهّاب گردند؛ چنانکه لشکر سرما بیوقت درآید و شدّت گرما بینهایت باشد، برف و باران از آسمان منفعت بازگردد، زلال زمین و خسوف و کسوف نیّرین بسیار واقع شود، کلّ امور دهقنت، قصور پذیرد، فیض آب در عیون و ابار ینابیع و انهار فتور گیرد، غرق سفاین در معابر بحار بسیار شود و رسیدن سیول و انهدام جدر فراوان گردد؛ چنانکه اکثر قلاع و اغلب بقاع، مقلوع و مقموع شود و حصون و ابنیه مداین و امصار به انهدام و انعدام کشد.
اعمار خلایق کوتاه گردد، زندگانی بر ارباب فضل و دانش
ناخوش شود، در اعمّ امور و اغلب احوال دست مزار باب دستان را زابود و استیلا و استقلال، برای فاجران و کافران باشد و پشت حق، ضعیف و دست باطل قوی شود، اوباش عیبپاش آن دور زمان، اهل فضل را فضول خوانند و فاسق اثیم و مفسد زنیم را جوان کریم و جواد عظیم نام نهند. در آن زمان برای بازار نفاق انفاق تمام باشد و در آفاق برای بضاعت وفاق، کسادی پدید آید، نفس بر نفس برایا، غالب و حسد بر جسد آدمیان مستولی شود.
هر قرنی که تالی قرن دیگری باشد؛ یعنی از عقب آن قرن درآید، قرن اوّلین را لعنت و نفرین کنند و به اموری که از قرن نخستین صادر شده به چشم رضا ننگرند و به هیچوجه آنها را پسندیده نشمرند، به مقتضای کلّ امّة، لعنت اختها، رأی صایب و ذهن ثاقب را مخصوص خود دانند و ما تقدّم را به بلاهت و غباوت منسوب نمایند.
قرونی که اندر پی یکدیگر***یکی رفت و دیگر رسد بر اثر
چه قرن نخستین به سر میرسد***به دنبال قرن دگر میرسد
هر آنکس که آمد به آخر پدید***به حرف نخستین قلم درکشید
بنایی که پیشینیان ساختند***بکندند و طرح نو انداختند
اگر هوشمندی، شنو این نفس***نه تمجید خود کن، نه تجهیل کس
تو دانی که قرنی که آمد نخست***به شاه رسل قرب او شد درست
چه خیر القرون، قرن آن حضرت است***تفاخر به مقدار آن قربت است
به میزان عقل آن بود با عیار***که نقدش ز غفران بود پایدار
فضیلت به مقدار دینداری است***نه از چاپلوسی و طرّاری است
مردمان آن زمان از شدّت بلا و امتحان به حال مردگان غبطه برند و انا فانا از روی مرگ خود خورند؛ چنانکه ابن مسعود از پیغمبر محمود روایت نموده که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدم، میفرمود: هرآینه برای امّتهای من زمانی میآید که مرد در آن زمان به سبب سبک و کم شدن خیرات به مردن غبطه میخورد؛
همچنانکه امروز به بسیاری مال و اولاد غبطه میخورید تا اینکه احدی از شما به قبر برادرش میگذارد، خود را در خاک میمالد و میگوید: ای کاش! من جای تو بودم، در حالیکه هنگام گفتن این حرف به آن صاحب قبر، شوقی بهسوی ملاقات باری تعالی ندارد و عمل صالحی ندارد که آن را پیش فرستاده باشد، جز اینکه مرگ خود را از بلاهایی که بر او نازل شده، میطلبد.
بسیاری از بلاد و امصار، عرضه خراب و دمار گردند و بسا به واسطه توبه و استغفار و رجوع اهالی آنها به طاعت پروردگار، معمور و برقرار باشند، این علامت، مثل سایر علامات مذکوره عامّه، از علایم حتمیّه نیست، بلکه از علایم شرطیّه است و ممکن است به واسطه بازگشت مردم بهسوی خداوند جلّ و علا واقع نشود.
آنها مطابق روایت علوی علیه السّلام که در کتاب سعد السعادات- که ظاهرا از کتب معتبر عامّه است- روایت شده، از کتاب مذکور نقل شده: روزی حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در مسجد مدینه نشسته، قرآن مجید تلاوت میفرمود، چون نوبت قرائت به آیه وَ إِنْ مِنْ قَرْیَةٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِکُوها قَبْلَ یَوْمِ الْقِیامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها عَذاباً شَدِیداً کانَ ذلِکَ فِی الْکِتابِ مَسْطُوراً(1)رسید؛ حاضران مجلس تفسیر این آیه را از آن حضرت مسألت نمودند.
آن بزرگوار فرمود: وقتی ارباب شرک استیلا پیدا کنند و برای احزاب بغی و عناد قویدستی حاصل گردد، مملکت شام به دست طایفهای از اومه رومیان، خراب و ویران شود.
عراق به دست سفیهی از بنی سفیان به نامش عثمان بن عنبسه و مملکت ری از تعرّض دیالمه خراب شود.
آذربایجان را قحطی پیش آید که ساکنانش به واسطه آن، هلاک گردند.
فارس را مرگ مفاجات خراب کند، به روایتی ایشان با یکدیگر مخاصمت کنند و
1) سوره اسراء: آیه 58.
اکثرشان به شمشیر کشته شوند.
ارمنیّه از رمی مجانیق صواعق ویران شود و به روایتی از وقوع قحط و شیوع مجاعت هلاک شوند.
کوفه، از اتراک هلاک گردند.
بصره، از آب ویران شود.
مصر، از استعلای رود نیل، خراب و دیلم، از الم گرسنگی، هلاک گردد.
روم، از نزول صاعقه، رو به خرابی کشد.
خراسان به رنجهای مختلف و مرو، از تعرّض کفّار و ضرب محاربه هلاک شود.
کاشغر، از غلوّ کافران هند ویران شود.
سغد را ژاله خراب کند.
طوس را غوریان تباه کنند.
نیشابور را تف بارقه خراب کند و به روایتی تخریب آن از باران بسیار باشد.
موصل، از هموم باد سموم، هبا گردد.
مداین را نکبتی از زنگبار رسد.
کرمان از موت مفاجات و طبرستان از نزول قحطی و وقوع غلا ویران شود.
سجستان، از هبوب ریح عاصف اندراس پذیرد و گویند بادی از مهبّ هیبت برآید، طوریکه از صلابت و شدّت آن، جبال و اطواد که اوتاد زمیناند، میترقد، صخور صمّاء را از قلل شواهق چون برگ کاه برباید، قاطبه قاطنان آن موضع، از دهشت آن باد با فزع در غرقاب نزع افتند و جان و خانمان به قابض ارواح تسلیم کنند.
بلخ نخستین شهر از شهرهای خراسان باشد که ویران و به قهر کفّار خراب شود و به روایتی آب بر وی غلبه کند و از تلاطم امواج میاه روی به تخریب آورد.
هرات که از ازدحام مار بسیار و استیلای اساود به فرمان کردگار جلّ و علا دمار از اهلش برآید.
بغداد، از آب دجله و اصفهان، از مرگ مفاجات خراب شود و به روایتی از کثرت
محاربت ویران گردد.
یمن، از وقوع ملخ، عیش برایشان تلخ شود، راه عدم گیرند و به روایتی از آسیب تعرّض حبشیان ویران شود.
هندوستان را آبله خراب کند. به روایتی حسام جور برکشند، به تیغ قهر، یکدیگر را به قتل رسانند، بعضی از اوطان خویش را به دست خود بسوزانند و بعضی از طوفان طغیان دریا هلاک گردند.
مکّه که اشرف بقاع و اشهر بلاد و قلاع است از تعرّض جنود و مزاحمت جیوش اهل جیش ویران شود.
مدینه که خزینه میامن و دفینه محاسن است، از وقوع قحطی خراب گردد.
بدخشان از کارزار اعدا، کارش زار گردد.
باورد را جدب ویران کند، به روایتی، در اندام اهل نسّا و باورد کرم افتد و کرمی جگر پیدا آید تا همه از آن علّت بمیرند.
سرخس را بانگ صعب و غریو بلابل هلاک کند.
خوارزم از آسیب سمّ ستور بیگانگان و بخارا از وقوع قحطی و توقّع رهط اتراک چین خراب شود.
سمرقند نیز از تعرّض لشکر چین که هیبت بر جبین ایشان ظاهر است، مستأصل گردد.
فرغانه و چاچ و استیجاب را کافران خراب کنند، در روایتی است که اهالی آنها از بلای کفّار و تعرّض اتراک بگریزند، به مرغزارها روند و در آنجا هلاک شوند.
اورجند و طراز را کافران جنگل و طالقان و قوریان را صلحا خراب کنند.
غزنین به دست غوریان خراب شود.
تژند و جنانیان از وبا و طاعون هلاکت پذیرند.
قسطنطنیّه که حصینترین قلاع و مکینترین امکنه و بقاع است، از شهامت لشکر نصرت اثر حضرت بقیّة اللّه، امام عصر و ناموس دهر مفتوح گردد.
عبارات آن فاضل دانشمند با فی الجمله تصرّفی از این ضعیف مستمند تمام شد که در بیان این علایم عامّه مذکور داشته، علم فصاحت را در بیان و توضیح آنها برافراشته.
در نور الانوار عالم جلیل، الحاج مولی علی اصغر بروجردی رحمه اللّه است که از علایم ظهور آن جان جهان و امام عالمیان خراب شدن بعضی از بلاد به اسباب متعدّد است؛ چنانکه مصر را زلزله و عمّان را آب دریا خراب کند.
بصره را آتش خراب کند که از آسمان ببارد.
دمشق را باد خراب کند.
روم را صاعقه از آسمان آید.
یمن را درد قولنج هلاک نماید.
بغداد را آب دجله، مدینه را آبله و اصفهان را ابری علیّهنام، خراب کند.
در دماغ و دهان اهالی طبرستان کرم بیفتد و هلاک شوند.
سنگ از آسمان ببارد و شهر نیشابور را خراب کند.
طالقان را طاعون خراب نماید.
این ناچیز گوید: چنانکه سابقا ذکر شد، این علایم از علامات حتمیّه نیستند که لا بدّ الوقوع باشند، بلکه از علایم شرطیّهاند؛ یعنی شاید خداوند بهجهت توبه مردم وقوع آنها یا بعضی از آنها را نخواهد و نشود.
بدان علّامه مجلسی رحمهم اللّه در جلد بحار(1)سیزدهم از ارشاد(2)شیخ مفید- عطّر اللّه مضجعة الشریف- نقل فرموده: اخبار و احادیث در خصوص بیان علامات ظهور
قائم علیه السّلام و حوادثی که پیش از طلوع نور آن حضرت میان مردم واقع میشود، وارد گردیده، از آن جمله، این امور است:
خروج سفیانی، قتل حسنی، مخالفت بنی عبّاس با یکدیگر بر سر ملک دنیا، کسوف آفتاب در نیمه ماه رمضان و خسوف قمر در آخر آن برخلاف عادت، خسف؛ یعنی فرو بردن زمین، در بیابان بیدا و خسفی در مغرب، باز ایستادن آفتاب از حرکت از وقت ظهر تا عصر، قتل نفس زکیّه در پشت کوفه با هفتاد نفر از صلحا، خراب شدن دیوار مسجد کوفه، رو آوردن بیدقهای سیاه خراسان، خروج یمانی، ظاهر شدن مغربی از مصر و تصرّف شهرهای شام توسط او، فرود آمدن لشکر ترک در جزیره و لشکر روم در رمله، طلوع ستاره دنبالهدار از مشرق که مانند قمر میدرخشد و بعد از آن، مانند کمان خم میشود تا آنکه نزدیک میشود دو طرف آن به هم برسد، ظاهر شدن سرخی در آسمان و پهن شدن در اطراف آسمان.
نمایان شدن آتش در سمت مشرق که سه یا هفت روز در هوا باقی بماند، اعراب، عنان قرار و آرام را از سرهای خود بیرون میآورند؛ یعنی فتنه و آشوب برپا میکنند، شهرها تصرّف مینمایند و آنها را از تصرّف سلطان عجم بیرون میبرند، اهل مصر بزرگ، خودشان را به قتل میآورند، شام خراب گردد و سه نفر آنجا بیدق سلطنت برافرازند و بیدقهای قیس و عرب به مصر و بیدقهای کنده داخل خراسان شود، لشکری از جانب عرب وارد میشوند، حتّی اسبهای خود را اطراف قلعه شهر حیره میبندند، بیدقهای سیاه از سمت مشرق به حیره رو میآورند و کنار فرات شکافته میشود و آب داخل کوچههای کوفه میشود.
شصت کذّاب بیرون میآیند که هریک دعوی نبوّت میکنند، دوازده نفر از اولاد ابی طالب بیرون میآیند که دعوی امامت میکنند و مرد بزرگی از اتباع بنی عبّاس را بین حلولاء و خانقین میسوزانند، جسر شطّ بغداد از سمت محلّه کرخ بسته میشود، اوّل روز باد سیاهی در آنجا برمیخیزد، زلزلهای میشود که بسیاری از آنجا در زمین فرو میرود و ترس و بیم، همه اهل عراق و بغداد را فرو میگیرد، در بغداد، مرگ ناگهانی و
تلف اموال و میوهها و زراعتها، واقع و ملخ هم در وقت و هم در غیر وقت ظاهر میشود، حتّی زراعتها میرسند و ریع زراعتها کم میشود.
فرقهای از اهل عجم به هم درمیافتند و خونریزی بسیار میانشان واقع میشود، غلامان از اطاعت آقایان خود بیرون میروند و آقایان خود را به قتل میرسانند، جماعتی از اهل بدعت مسخ شده، بوزینه و خوک میشوند، غلامان به شهر آقایان غلبه میکنند، ندایی از آسمان میرسد که همه اهل زمین از هر طایفه، آن را به زبان خود میشنوند، صورت و سینه آدمی بر جرم آفتاب نمایان میشود، اموات از قبور خود برمیخیزند، به دنیا برمیگردند، یکدیگر را میشناسند و زیارت میکنند.
در آخر این علامتها، بیست و چهار مرتبه در پی هم باران میآید، زمین مرده به سبب آن زنده میشود، برکتهای آن، ظاهر و همه آفتها از شیعه مهدی- علیه الصلوة و السلام- برطرف و زایل میگردد، ظهور آن حضرت- عجّل اللّه فرجه الشریف- را در مکّه معظّمه مستحضر شده، برای یاری و اعانتش به سمت او متوجّه میگردند؛ چنان که در اخبار وارد شده. بعضی از این حوادث مذکور، محتوم است؛ یعنی باید واقع شود و بعضی موقوف به وقوع و وجود شرط که اگر شرایط آن موجود شد، واقع میگردد و اگر شرایط آن محقّق و موجود نشد، موجود و محقّق نمیگردد.
خداوند- تبارک و تعالی جلّت عظمته- داناتر است به آنچه باید بشود. علایم و حوادثی که ذکر کردیم، با منقولات ائمّه اطهار- علیهم صلوات اللّه الملک الغفار- در کتب اخبار مطابق است. ترجمه عبارات منقول از شیخ سدید مفید که علّامه مجلسی- رحمة اللّه علیه رضوان اللّه الملک الغفار- در بحار نقل فرموده، به آخر رسید.
بدان ابتلائات و شدّت فتنهها در قرب زمان ظهور حضرت حجّت- عجّل اللّه فرجه الشریف- و هرج و مرج در عالم بسیار است، لکن آنچه در آن امیدواری است،
این است که بسیاری از علایم مذکور سابق واقع شده و نیز محتمل است کثیری از آنها در تمادی ازمنه سابق در بلاد مختلف وقوع یافته باشد و بعضی دیگر از آن علایم، چون از علایم حتمیّه نیستند، امید است در آنها تغییر و تبدیل شود و بعضی از آنها هم به بلاد کفّار اختصاص داشته باشد.
مجلسی رحمه اللّه در بحار(1)از معلّی بن خنیس روایت فرموده که گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم، فرمود: بعضی از علایم و امورات، از محتومات است و جملهای از آن، از امور و علایم حتمیّه نخواهد بود؛ یعنی احتمال تغییر و تبدیل در آن میرود و شاید خداوند به فضل و کرم خود آن بلایا و فتن را از مؤمنین رفع فرماید، شداید را بر ایشان آسان نماید و در ظهور آن بزرگوار تعجیل فرماید.
از بعضی از خطب جناب امیر المؤمنین علیه السّلام چنین نقل شده که فرمودند: الا انّ لخروجی علامات عشرة اوّلها تحریق الرایات فی اذقّة الکوفه و تعطیل المساجد و انقطاع الحاج و خسف و قذف بخراسان و طلوع الکواکب المذنبه و اقتران النجوم و هرج و مرج و قتل و نهب، فتلک علامات عشرة و من العلامة إلی العلامة عجب عجب، فإذا تمّت العلامات قام قائمنا؛ یعنی برای خروج من، ده علامت است.
ظاهر که آن حضرت خروج را به خود نسبت داده؛ چنانکه ابتدا میفرماید: برای خروج من، ده علامت است، با آنکه در آخر تمام خود میفرماید: فإذا تمّت العلامات قام قائمنا و این علامات را برای ظهور و خروج فرزند خود قرار داده و بیان فرموده؛ این است که خروج حضرت قائم، فی الحقیقة همان خروج حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام میباشد که قائم مقام آن حضرت و خلیفة اللّه است و همه ایشان از نور واحدند؛ اوّلهم آخرهم و آخرهم اوّلهم!
نیز محتمل است که این علامات؛ چنانکه علامات برای خروج حضرت قائم است؛ همچنین علامات برای خروج آن بزرگوار باشند، چراکه ظهور حضرت قائم- عجّل اللّه فرجه- به زمان رجعت اتّصال دارد و برای امیر المؤمنین علیه السّلام رجعات
1) بحار الانوار، ج 52، ص 249.
عدیده است که از محلّ قبر مطهّر خود برای اصلاح شرع مبین، قلع و قمع کافرین و کیف کان خروج میکند.
این علایم عشره که در این فقره از خطبه شریفه آن جناب مجتمعا ذکر شدهاند، تماما در سابق، ضمن بیان علامات ظهور نور موفور السرور حضرت بقیّة اللّه ذکر شدهاند، فارجع الیها.
نیز در کلام معجز نظام دیگر آن حضرت که به نظم بیان میفرماید، علایم ظهور حضرت حجّة اللّه القائم را چنین بیان فرموده:
بنیّ اذا ماجاشت الترک فانتظر***ولایة مهدیّ یقوم و یعدل
و ذلّ ملوک الأرض من آل هاشم***و بویع منهم من یلذّ و یهزل
صبیّ من الصّبیان لا رأی عنده***و لا عنده جدّ و لا هو بعقل
فثمّ یقوم القائم الحقّ منکم***و بالحقّ یأتیکم و بالحقّ یعمل
سمّی نبیّ اللّه نفسی فدائه***فلا تخذلوه یا بنیّ و عجّلوا
در کفایة الموحّدین بعد از نقل این اشعار فرموده:
ظاهرا خطاب آن حضرت به علویّین از اولاد نسبی خود باشد که لفظ بنیّ به فتح «باء»، کسر «نون» و اضافه به «یاء» متکلّم است و قرینه بر این خطابات، بعد است از لفظ منکم و یأتیکم که به لفظ و جمع بیان فرموده و بعید است مراد به بنیّ یکی از اولاد حاضرین آن سرور و به لفظ تصغیر باشد که به ضمّ «یاء» و فتح «نون» خوانده شود و کیف کان؛ یعنی ای فرزندان من! وقتی ترکها به هیجان آیند، پس منتظر ولایت و سلطنت حقّه حضرت مهدی علیه السّلام باشید که قائم به عدل میباشد در وقتی که پادشاهان روی زمین از آل هاشم ذلیل شده باشند.
در همان کتاب فرموده: ظاهرا این به سلاطین صفویّه اشاره باشد که از سادات علویّین از آل هاشماند که بسیاری از ملوک در زمان سلطنت ایشان، ذلیل و خوار بودند و در وقتی که از ملوک آن ارض بیعت کرده شد و یا از سلاطین هاشمی، کسی که اهل لذایذ، لهو، لعب و لغو است.
شاید این اشاره به ضعف سلطنت ایشان بهجهت قیام چنین سلطانی در میان آنها باشد که سبب انقراض دولت ایشان شود و شاید مراد، بعضی از سلاطین بعد از صفویّه باشد که طفلی از اطفال به سلطنت قیام نماید؛ یعنی مردم او را سلطان خود قرار دهند که نزد آن طفل، رأی عزم، عقل، درایت و فهمی نباشد. آنگاه قائم به حقّ قیام مینماید که حضرت مهدی علیه السّلام از شما آل هاشم باشد، به حقّ به جانب شما میآید و به حقّ عمل مینماید که هم نام با پیغمبر است. جان من فدای او باد! ای فرزندان! در آنوقت او را محذور ننمایید و یاریش کنید!
تذییل جلیل فی المقام دخیل بدان حدیثی از امام ششم، صادق آل محمد علیه السّلام در خصوص علایم ظهور قائم آل محمد- عجّل اللّه تعالی فرجه- از شیوع پیدا کردن بدعتها و فتنهها در آخرالزمان مروی است؛ لازم دانستم امور مندرج در آن حدیث را در این اوقات که هرج و مرج شدید در تمام بلاد و آبادیها به هم رسیده، بر سبیل اختصار، ذیل این عبقریّه مرقوم دارم برای آنکه اهل قرآن و شیعیان یکبهیک آنها را بدانند و در صدد رفع و دفع آنها برآیند.
آن حدیث مذکور است در باب سیام، از سی و شش باب جلد سیزدهم، از بیست و پنج جلد کتاب بحار الانوار مجلسی رحمه اللّه در صفحه 168 و صفحه 169 از نسخهای که سنه 1305 در طهران به طبع رسیده و آن حدیث مشتمل بر 144 فقره از بدع، فتن و معاصی میباشد:
1- اضمحال حقّ و رفتن اهل حقّ از دنیا.
2- فراگرفتن جور و ستم در بلاد و شهرها.
3- عمل نکردن به احکام قرآن.
4- توجیه و تأویل قرآن به هوای نفس.
5- منقلب شدن دین حقّ.
6- بلندی و غلبه کردن اهل باطل بر اهل حقّ.
7- آشکار شدن شرّ.
8- ظاهر شدن فسق.
9- اکتفا کردن مردان به مردان و زنان به زنان در دفع شهوت.
10- سکوت کردن مؤمن از بیان اوامر و نواهی الهی به واسطه قبول نکردن قولش.
11- دروغ گفتن اهل فسق.
12- حقیر شمردن کوچک توسّط بزرگ.
13- قطع شدن ارحام.
14- فخر کردن فاسق و فاجر بر مدح مردم بهسبب فسق و فجورشان.
15- لواط دادن پسران و مردان.
16- جفت شدن زنان با یکدیگر برای مساحقه.
17- بسیار شدن مدح و ثنا بین خلق.
18- صرف اموال در غیر طاعت الهی.
19- تعجّب مردم از کارهای خیر و سعیی که در راه خدا از مؤمن به ظهور میرسد.
20- اذیّت کردن همسایه به همسایه.
21- شاد و خندان شدن کفّار از مشاهده فساد در روی زمین.
22- خوردن شراب و سایر مسکرات علانیه و آشکار.
23- ذلیل شدن امرکننده به معروف.
24- با قوّت و پسندیده شدن فسّاق میان مردم در اتیان چیزهایی که خدا دوست ندارد.
25- حقیر کردن ائمّه اثناعشر علیهم السّلام و دوستان آنها.
26- منقطع شدن راه خیر و باز شدن راه شرّ.
27- نرفتن اهل استطاعت به حجّ بیت اللّه بهسبب امر دیگران به ترک زیارت.
28- عمل نکردن مردم به آنچه خود به دیگران میگویند؛ از نصایح، به جا آوردن اعمال خیر و نکردن کارهای بد.
29- غذای فربهکننده خوردن برای عمل لواط.
30- خوردن و استعمال غذاها و دواها بهجهت فربه شدن زنان برای مساحقه کردن با یکدیگر.
31- گذران کردن پسران در امر معاش از دادن لواط.
32- گذران نمودن زنان در امر معاش از دادن زنا.
33- مجلس فراهم کردن زنان برای امثال خود از زنان؛ مانند مردان.
34- مایل شدن جماعت ذکور بعضی طوایف به دادن لواط به واسطه داشتن ناخوشی ابنه.
35- زلف گذاردن مردان، به خضاب کردن و شانه زدن بر آن؛ مانند زنان شوهردار.
36- مال دادن بعضی از طوایف به بعضی از مردم به واسطه داشتن ناخوشی ابنه تا ایشان با آنها لواط نمایند.
27- شیوع به هم رسانیدن لواط با پسران و حسد بردن زنان بر آنها در ترک وطی به ایشان.
38- عزیزتر شدن صاحب مال از صاحب ایمان نزد مردم.
39- آشکار شدن خوردن ربا.
40- فخر کردن زنان زانیه به دادن زنا.
41- رشوه دادن زنان به شوهران برای اذن دادن به ایشان در خصوص عمل مساحقه و در خصوص زنا دادن به مردان.
42- اعانت و کمک کردن خانوادهای بزرگ به زنان برای فسق و عمل زنا.
43- محزون و حقیر و ذلیل شدن مؤمن.
44- ظاهر شدن بدعتها و عمل زنا میان مردم.
45- اعتماد نمودن مردم به شهادت شاهد دروغ.
46- حلال دانستن چیزهای حرام.
47- حرام دانستن چیزهای حلال.
48- استنباط کردن احکام دین به رأی و خواهش نفس خود.
49- تعطیل نمودن قرآن در احکامش.
50- انتظار نکشیدن آمدن شب را اهل فسق برای اتیان اعمال قبیح و به جا آوردن آنها در روز روشن و پیش از آمدن شب.
51- قدرت نداشتن مؤمن بر انکار قبایح اعمال مردم، مگر در دل خود.
52- انفاق مال بسیار در معصیت خدا.
53- مقرّب کردن حکّام اهل کفر نزد خود و دور نمودن اهل خیر از خود.
54- رشوه گرفتن حکّام در حکم کردن و حکم دادن.
55- دادن مال بسیار برای حکومت.
56- اکتفا به زنا با محارم از زن اختیار نمودن.
57- کشته شدن بعض اشخاص به واسطه بهتان و تهمت زدن به آنها.
58- حسد بردن به دیگری که دنیا به او اقبال نموده و مال و جان خود را در آن بذل کردن.
59- سرزنش نمودن به مرد بر جماع با زن و گفتن به او که چرا به عمل لواط نمیپردازی.
60- گذران کردن مرد از اجرت زنا دادن زنش به دیگران.
61- مقهور کردن زنان، شوهران خود را به کارهایی که شوهران به آنها راضی نیستند.
62- نفقه دادن زنان به شوهران، مانند نفقه دادن شوهران به زنان.
63- اجیر دادن زن و کنیز خود برای گذران امر معاش و تحصیل خوردنی و آشامیدنی به واسطه دنائت همّت و رذالت نفس.
64- بسیار شدن قسم به خدا از راه دروغ.
65- آشکار شدن قمار بازی.
66- فروختن شراب و سایر مسکرات علانیه و آشکار.
67- دادن زنان زانیه خود به اهل کفر.
68- آشکار شدن لهو و لعب.
69- ذلیل شدن مردمان شریف و محترم توسّط اهل تسلّط.
70- کمال تقرّب به هم رسانیدن نزد حکّام کسی که به سبّ نمودن و دشنام دادن به اهل بیت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله فخر میکند.
71- قبول نشدن به دار الشرع، شهادت محبّ خانواده عصمت و طهارت علیهم السّلام.
72- رغبت داشتن مردم به تزویر و دروغ.
73- گران شدن شنیدن صوت قرآن بر خلایق و سهل گردیدن شنیدن سخنان لغو و باطل بر ایشان.
74- اکرام همسایه به همسایه بهجهت ترس از زبان او.
75- تعطیل حدود پروردگار و عمل در آنها به خواهشهای نفس.
76- نقش کردن مسجدها به طلا و غیر طلا.
77- بودن راستگوترین مردم نزد ایشان، شخص دروغگو و افترازننده.
78- آشکار شدن شرّ و سخنچینی.
79- آشکار شدن ظلم و ستم.
80- ملیح شمردن غیبت و بدگویی از مردم و مژده دادن بعضی از مردم بعضی را به آن.
81- حجّ کردن و به جنگ رفتن برای غیر خدا.
82- ذلیل نمودن اهل تسلّط، کافر و مؤمن هردو را بدون فرق.
83- غالب شدن املاک خراب بر املاک آباد.
84- گذران امر معاش از کم دادن در ترازو و پیمانه.
85- سهل دانستن خونریزی و قتل ناحق.
86- طلبیدن ریاست برای غرض دنیوی و نفسانی.
87- مشهور کردن شخص خود به زبانآوری برای ترسیدن مردم از او در سپردن کارها به او و برای اعتماد آنها در کارهای خود به او.
88- حقیر و خفیف دانستن امر نماز.
89- زکات ندادن اغنیا از وقتی که مالک اموال زکوی شدهاند.
90- نبش قبور مسلمانان برای ساختن ابنیه.
91- بسیار شدن هرج و مرج بین مردم.
92- عشقبازی نمودن مردم با مردان و با زنان در شب، مست بودن همان اشخاص در صبح و اعتنا نکردن به کارهای خلق.
93- جماع کردن با بهایم و حیوانات.
94- دریدن بعضی حیوانات بعض دیگر را.
95- گزاردن نمازها با لباس نجس و غصبی.
96- قساوت به هم رسیدن در قلوب و گریه نکردن از خوف خدا.
97- سخت شدن خواندن قرآن بر مردمان.
98- رغبت به هم رسانیدن در خوردن گوشت حیوان غیر مزکّی؛ یعنی ذبیحه کفّار.
99- نماز به جا آوردن، نه برای خدا، بلکه از جهت ریا و دیدن مردم.
100- یاد گرفتن اهل علم احکام شریعت را نه برای دین، بلکه برای طلب دنیا و جاه.
101- اجتماع مردم دور کسی که دنیا به او اقبال کرده و بر دیگران غالب گردیده.
102- مذمّت و سرزنش نمودن طالب حلال و مدح و تعظیم کردن طالب حرام.
103- اتیان به امور غیر مشروع و معاصی در شهر مکّه و مدینه.
104- آشکار شدن آلات لهو و لعب در شهر مکّه و مدینه.
105- سرزنش کردن به امرکننده به معروف و نهیکننده از منکر.
106- تبعیّت مردم از اهل شرّ.
107- خالی شدن راه حقّ از سالک و راهرونده.
108- استهزا نمودن به اموات و بعد از ازهاق روحشان گریه نکردن بر آنها.
109- بیشتر بودن بدعت و شرّ در هر سالی از سال پیش.
110- متابعت نکردن مردم مگر از اغنیا.
111- چیز دادن و رحم کردن بر فقرا، نه برای خدا، بلکه برای خندیدن به آنها.
112- مضطرب نشدن مردم از علاماتی که در آسمان پیدا میشود.
113- جهیدن مردم در سر راهها بر یکدیگر؛ مانند حیوانات برای لواط و زنا کردن.
114- صرف مال بسیار در باطل و مضایقه نمودن از صرف اندک آن در طاعت الهی.
115- رنجانیدن پدر و مادر، اهانت و استخفاف کردن به آنها و بدترین خلق بودن آنها نزد اولاد.
116- شاد شدن اولاد از افترا زدن دیگران به پدر و مادر آنها ...، الخ.
117- دست یافتن و تسلّط زنان بر هر امری که خواهش نفسشان در آن است.
118- تهمت و افترا بستن اولاد به پدران.
119- نفرین کردن اولاد به پدر و مادر.
120- شاد شدن اولاد به مردن پدر و مادر.
121- اندوهناک شدن مردم از آنکه روزی بر آنها بگذرد و ایشان در آن روز گناه بزرگی نکرده باشند؛ مانند لواط، کم دادن در ترازو و پیمانه و مباشرت امر حرام، خوردن شراب و سایر مسکرات و حساب نکردن آن روز از ایّام عمر خود.
122- جمع کردن اهل تسلّط غلّات را برای فروختن آنها به قیمت اعلا و گزاف.
123- دادن خمس و مال امام علیه السّلام به اهل تزویر، قماربازی نمودن و شراب خوردن آنها به آن اموال.
124- مداوا نمودن مریضها به شراب و وصف نمودن اوصاف آن برای آنها.
125- متّفق شدن مردم در ترک امر به معروف، نهی از منکر و دینداری.
126- با قهر و غلبه شدن منافقان.
127- با نصرت و دولت شدن منافقان.
128- مقبول و پذیرفته شدن سخنان منافقان.
129- سکوت کردن اهل حقّ از کلام حقّ به واسطه گوش ندادن به سخنان ایشان.
130- با اجرت شدن گفتن اذان و امامت جماعت.
131- اجتماع کردن خلق خدانترس در مساجد برای غیبت کردن مردم و تعریف و وصف نمودن از شراب و مسکرات.
132- امامت جماعت کردن برای کسانی که به واسطه خوردن شراب در حال سکر و مستیاند و مستی را عیب نمیدانند.
133- اکرام مردم به کسی که مست شده به واسطه تقیّه و معذور داشتن او در ارتکاب این معصیت بزرگ.
134- خوردن اموال یتیمان با ادّعای تقوا و صلاحیّت نزد مردم.
135- حکم کردن قاضیان برخلاف امر الهی.
136- پیروی کردن حکّام شرع از راه طمع از خائنان.
137- سپردن حکّام شرع میراث صغیر را به قیّم فاسق و حیف و میل نمودن آن فاسق.
138- امر کردن وعّاظ در بالای منبرها به تقوا و پرهیزگاری، با آنکه خود به آن چه میگویند، عمل نمیکنند.
139- استخفاف کردن مردم به اوقات نماز و سهل انگاشتن به جا آوردن نماز در اوّل وقت.
140- دادن وجوه به فقرا به توسّط وسایط و قصد قربت نداشتن در دادن آنها.
141- دادن وجوه به فقرا در صورت مطالبه آنها با ابرام و اصرار.
142- منحصر شدن همّت مردم به امر خوراک و دفع شهوت عزوبت با باک
نداشتن آنها از حلال و حرام خوراک و بیپروایی ایشان در دفع شهوت چه به حرام باشد و چه به حلال.
143- رو آوردن دنیا به مردم.
144- مندرس و کهنه شدن علامتهای حقّ، انتهی.
از جمله احادیث مشتمل بر علام ظهور آن سرور، حدیثی است که شیخ مفید رحمه اللّه در کتاب ارشاد(1)از وهب بن حفص، از ابی بصیر، از حضرت باقر علیه السّلام در تفسیر آیه شریفه إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ آیَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِینَ(2)روایت کرده که فرمود: مراد از ایشان بنی امیّه و مراد از آیه ایستادن آفتاب از وقت ظهر تا عصر و نمایان شدن رو و سینه مردی در جرم آفتاب است، در حالیکه مردم او را به حسب و نسب بشناسند، این قصّه در زمان سفیانی واقع شود، هلاکت او و قومش واقع و گردنهای ایشان برای آن پست گردد و اللّه الأعلم بحقائق الأمور، الانتهی.
در بیان کیفیّت خروج حضرت حجّت الهی و اجمالی از طریقه، سلوک و عجایب آن برگزیده از ماه تا به ماهی و ذکر بعضی از احوالات اصحاب و ولات آن حضرت، نامهای آنها و بلاد ایشان و در آن چند نجمه است.
علّامه مجلسی رحمه اللّه در کتاب غیبت(1)از محمد بن ابراهیم، از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرموده: وقتی شب جمعه رسید، خدای تعالی ملایکه را به آسمان دنیا فرو میفرستد، وقتی صبح طلوع میکند، برای محمد، علی، حسن و حسین علیهما السّلام منبری از نور نصب مینمایند و بر آنها بالا میروند، همه پیغمبران و ملایکه و مؤمنان آنجا جمع میشوند و درهای آسمان گشوده میشود، چون ظهر شود، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به درگاه الهی عرض نماید: پروردگارا! امروز، روز وعده تو است که در کتاب خود در آیه شریفه وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ(2)بیان فرمودهای ...، الخ.
ملایکه و پیغمبران نیز مثل آن را گویند، بعد محمد، علی، حسن و حسین به سجده میافتند و عرض میکنند: پروردگارا! غضب کن! زیرا هتک حرمت تو کردند،
اصفیایت را کشتند و بندگان صالحان تو را ذلیل نمودند. بعد از آن، حق تعالی هرچه میخواهد، میکند.
از شیخ صدوق در کتاب کمال الدین(1)چنین نقل شده که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله خبر داد مهدی از ما اهل بیت است و خدای تعالی امر او را در یک شب اصلاح میکند. در کثیری از اخبار وارد شده که ظهور آن حضرت، در سال طاق؛ مثل یک، سه، پنج، هفت و نه خواهد شد.
در بعضی اخبار آنکه در روز جمعه در مکّه ظاهر میشود و گردن خطیب را میزند.
در بعضی اخبار دیگر آنکه در روز شنبه عاشورا ظاهر میشود.
و در بعضی اخبار در روز پنجشنبه ظاهر شود. جمع این اخبار به این ممکن است که در پنجشنبه ظهور نماید که کسی به حال آن حضرت مطّلع نشود و روز جمعه در مسجد الحرام ظاهر شود و گردن خطیب ناصبی را بزند و غایب گردد. روز شنبه عاشورا ظاهر شود که حال او بر خلق ظاهر و غیر مخفی باشد.
صحّت این خبر که آن حضرت روز جمعه ظاهر شود و گردن خطیب را بزند، ظاهرا نزد عامّه نیز مسلّم باشد، از اینجهت است که بنای اهل خلاف بر آن است که روز جمعه هنگام نماز جمعه و خطبه، درهای مسجد را میبندند.
از جمله، آن آیت کبرا و حجّت عظمی مانند ذو القرنین بر ابر سوار میشود، تمام روی زمین را گردش مینماید، دین اسلام را در همهجا ظاهر میسازد و احکام الهی را
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 152.
در مشارق و مغارب بر خلق ظاهر مینماید.
از کتاب کمال الدین(1)شیخ صدوق چنین نقل شده است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
خدای تعالی به ذو القرنین تمکین داد و او را قادر نمود در مشرق و مغرب سیر نماید؛ به درستی که حق تعالی بعد از این شیوه او را در قائم اولاد من، جاری خواهد فرمود و او را به مشرق و مغرب عالم سیر خواهد داد، تا آنکه هموار و ناهموار و کوهی باقی نماند که ذو القرنین در آنجا پا گذاشت مگر آنکه قائم همه آنها را میگردد و زمین را پر از قسط و عدل مینماید؛ چنانکه از ظلم و جور پر شده باشد.
از شیخ مفید در کتاب اختصاص چنین روایت شده است که حضرت باقر علیه السّلام فرمود: آگاه باشید! بهدرستیکه حقّ تعالی ذو القرنین را میان دو ابر مخیّر گردانید که هرکدام را خواهد، اختیار نماید. او آن ابر آرام و ذلول را اختیار کرد و سعب را برای صاحب شما گذاشت.
راوی عرض کرد: صعب کدام است؟
فرمود: ابری است که با رعد و صاعقه است، صاحب شما بر آن سوار میشود، به راههای آسمانهای هفتگانه بالا میرود و به راههای زمینهای هفتگانه میرسد.
از جمله، به وجود مبارک او جمیع عیوب و امراض ظاهر از ابدان مردم زایل میگردد؛ مانند کوری و پیسی و سایر امراض مزمن و ظاهر خلق از عیوب مصفّا میشود.
به روایت شیخ صدوق در کتاب خصال(2)از حضرت علی بن الحسین علیه السّلام که آن حضرت فرمود: چون قائم ما قیام نماید، خدای تعالی جمیع آفات و عیوب را از شیعیان
ما زایل میگرداند، قوّت هر مردی را به قدر قوّت چهل مرد و ایشان را مانند آهن دلیر و شجاع و قوی قلب میکند.
از عجایب کرامات و غرایب آیات آن حضرت آنکه بواطن ایشان نیز مانند ظاهرشان از عیوب نفسانی مثل کبر، نفاق، حسد و بدقلبی مصفّا میشود و خلایق برای اطاعت و بندگی پروردگار خود ممحّض خواهند شد، اجتماع همه خلق بر این صفات و حالات در همه امکنه و بلاد از ابتدای آفرینش تا آخر زمان محقّق نخواهد شد، بلکه اتّفاق جمع قلیلی بر این صفات و حالات در اغلب اوقات، نادر الوقوع است فضلا از آن که قبیله یا اهل بلدی بر این منوال باشند.
این امر به زمان ظهور آن نور پروردگار اختصاص دارد که به وجود مقدّس او، جنود جهل و ظلمت از باطن خلق مرتفع و زایل، قلوب میته اهل عالم به نور آن ولیّ ذو الجلال، منوّر و قلوب مردمان از شرک، نفاق، شکوک، کبر، حسد، کینه و عداوت تصفیه میشود و تمام وجه ارض مملوّ از قسط و عدل خواهد شد و همه خلق به حسب ظاهر و باطن بر جادّه مستقیم الهی رفتار خواهند نمود.
از آن جمله، چون حضرت حجّت الهی ظهور نماید، خداوند سرور و فرحی در قبور مؤمنین داخل میفرماید که همه ایشان به ظهور آن نور الهی مسرور و مبتهج خواهند شد و قبور ایشان پرنور میشود، به زیارت یکدیگر میروند، یکدیگر را به فرج آل محمد مژده میدهند و جمعی از ایشان به دنیا رجوع مینمایند، با آنکه جمعی را به سعت رحمت پروردگار بین رجوع به دنیا و بقا در برزخ مختار میکنند. مستفاد از بعض ادعیّه و اخبار آنکه کثیری از مؤمنین کامل الایمان بهجهت نصرت آن نور الهی در دولت حقّه آن جناب با شمشیر برهنه از قبور خود بیرون میآیند و در راه دین خدا جهاد مینمایند.
از آن جمله، مستفاد از بعض اخبار آنکه آن مظهر رحمت پروردگار قروض شیعیان خود از احیا و اموات را ادا مینماید و ذمّه همه را از حقوق بری مینماید.
ظاهرا این مرحمت در حقّ کسانی میشود که قروض ایشان از جهت ضیق معیشت اهل و عیال حاصل شده باشد یا بهجهت خیرات و مبرّات و انفاق فی سبیل اللّه قرض کرده باشد و چنین اتّفاق افتاده باشد که از ادای آن متمکّن نشده باشد.
امّا کسانی که قروض ایشان از بابت بیمبالاتی در امر دین باشد که دراهم و دنانیر را در معصیت پروردگار صرف نموده و از اهل اسراف و طغیان باشد و بنایش بر خوردن مال مسلمانان به مکر و تزویر و حیله باشد که همه مظالم مسلمانان را بر ذمّه خود بگیرد؛ ظاهر آنکه جز خسران دنیا و آخرت، حاصل دیگری برایش نداشته باشد مگر آنکه به توبه و انابه موفّق شود و اگر دسترسی به اهلش داشته باشد، مظالم خود را به آنها ردّ نماید و مشتبهات اموال خود را به نحو شرع منیر اصلاح کند، شاید خداوند به برکت آن نور الهی او را از مهالک دنیا و آخرت نجات دهد.
امید از ربّ الارباب چنان است که بالاخره شیعیان و موالیان مخلص آن حضرت را به طاعت خود موفّق فرماید و از مهالک دنیا و آخرت به محبّت محمد و آل محمد نجات عطا فرماید.
از آن جمله، حضرت جمیع بدعتهای روی زمین از اوضاع فراعنه و متکبّرین، شعار فاجرین و علامات مشرکین از اعمال، افعال، صفات، حالات و جمیع آلات محرّمه از لهو، لعب، قمار و اسباب طرب را به جمیع اقسام آن، قلع و قمع میفرماید و زیّ فاجرین و البسه کفّار و مشرکین و فرنگیمآبی را از میان مسلمانان زایل مینماید که بسیار در فرنگیمآبی خود دقّت نظر دارند و بسیار مبالغه مینمایند که در همه حالات و اعمال و افعال در اکل، شرب، لباس، هیأت، صورت، زینت و تجمّل مثل
فرنگیان باشند، حتّی عمارات ایشان هم باید مثل عمارات فرنگیان باشد، اسبسواری ایشان نیز باید چنین باشد و وضع نشستن و راه رفتن، بلکه سخن گفتنشان هم باید مثل سخن فرنگیان و لسان مشرکین باشد، حتّی به زیّ کفّار و مشرکین بر مسلمین مفاخرت میکنند.
ظاهرا حال این اشخاص در زمان ظهور حضرت صاحب الامر- عجّل اللّه- چون حال فرنگیان باشد که آن حضرت نه خودشان و نه اوضاع و تجمّلات ایشان را باقی میگذارد و اگر قبل از ظهور آن حضرت به دست اجل گرفتار شوند در عنوان آیه شریفه داخل خواهند بود؛ من قوله تعالی: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصاری أَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ(1)، چرا که حق تعالی نهی فرمود از اینکه مؤمنین و مسلمین با یهود و نصارا که فرنگیان باشند، تولّی و دوستی نمایند و آنکه هرکس با ایشان تولّی و دوستی نماید؛ بهدرستیکه از ایشان محسوب خواهد شد، در زمره ایشان خواهد بود و در آخرت با ایشان محشور خواهد شد و این معنی را به نحو تأکید بیان فرمود که مستفاد از آن مؤکّده و جمله اسمیّه است.
در اخبار کثیر وارد شده: «من تشبّه بقوم فهو منهم».(2)پس به مقتضای اخبار روایات، حال اشخاص مذکور بعد از مرگ، حال فرنگیان خواهد بود، از ایشان محسوب و با ایشان محشور خواهند شد و اگر تا زمان ظهور حضرت صاحب الامر علیه السّلام باقی بمانند به مقتضای اخبار، مورد سخط و غضب آن ولیّ پروردگار خواهند شد مگر آنکه قبل از مرگ یا قبل از ظهور آن حضرت متنبّه شده، موفّق به توبه، ملبّس به لباس مسلمین و مؤدّب به آداب و حالات و صفات اهل اسلام شوند، شاید از برکت محمد و آل محمد از ورطه هلاکت نجات یابند و اگر متنبّه نشوند یا از آنچه ذکر شد به غضب آیند، هرآینه در حقّ ایشان گفته شود: من کفر فعلیه کفره، زیرا کفر فرنگیان و کفر شعاری مایلین به ایشان، هیچ ضرر و نقصی به جلال محمد و آل
محمد نخواهند رساند و آن ولیّ ذو الجلال از جانب خدا بهجهت قلع و قمع نمودن کفّار، مشرکین، ظالمین، فاسقین و مرده شیاطین برانگیخته خواهد شد و من یحذوا حذوهم کائنا من کان، انتهی الحدیث.
از آن جمله، آن حضرت با کسی مدارا و ملاحظه خویشی و آشنایی و اظهار دوستی نخواهد نمود، بلکه هرکسی از روی حقیقت و صدق ایمان، نفس الامری را اختیار نمود و طاعت او خالصا مخلصا لوجه اللّه شد، در عقاید دین مبین بر نهج حق و صواب که طریقه امیر المؤمنین و ائمّه طاهرین است، معتقد شد، مکر، حیله، تزویر و زهدفروشی را از خود دور کرد و تقوای واقعی را شعار خود قرار داد، پس او مقرّب درگاه اله و مورد الطاف آن حجّت پروردگار خواهد شد و الّا گردن او را خواهد زد.
اصحاب آن حضرت، همه از زهّاد، عبّاد، اتقیا، ازکیا، مخلصین و اهل فضل و دانش خواهند بود که ایشان در اطراف اکناف بلاد از جانب آن حضرت امنا و امرا و حکّام خواهند بود که امر و نهی ایشان، همان امر و نهی حضرت حجّة اللّه است.
پس در آن زمان، حکّام عرف ایشان، همان حکّام شرع ایشان است. به امر آن حضرت، چنان بساط عدل، مهربانی، رأفت و رحمت میان خلایق گسترده میشود که تمام عالم از یمن وجود آن نور الهی، پر از عدل، داد، نعمت و رحمت خواهد شد که همه بندگان خدا از شرق تا غرب عالم در کمال راحت و امنیّت خاطر، بدون خوف و دغدغه در کمال سعت معیشت، مشغول عبادت و طاعت پروردگار خواهند بود، شرق و غرب عالم چنان منظّم خواهد شد که هیچ ذی روحی از جنّ و انس، حیوانات برّی و بحری و هوام الأرض به قدر سر سوزن به یکدیگر ظلم و تعدّی نخواهند نمود. اللّهمّ عجّل فرجه.
از آن جمله، آن حضرت دشمنان خانواده نبوّت؛ مانند بنی امیّه، قتله حضرت سیّد الشهدا علیه السّلام، بنی عبّاس، نواصب و منافقین را که از زمره فرقه حقّه خارجاند، چنان میکشد که احدی از ایشان را بر روی زمین باقی نمیگذارد و در بعضی از اخبار امر میفرماید هر دفعه قریشیان را پانصد نفر، پانصد نفر، حاضر نمایند و گردن بزنند.
به روایت دیگر، هر دفعه هزار نفر از ایشان را به قتل خواهد رساند که بعضی از مردمانی که اهل معرفت نمیباشند، العیاذ باللّه به آن نور الهی نسبت بیرحمی میدهند، پس آن حضرت بر منبر بالا رود، یک تای نعلین حضرت سیّد الشهدا علیه السّلام را بیرون آورد و بفرماید اگر همه دشمنان را بکشم، مقابل خون این بند نعلین نخواهد شد.
در اخبار بسیار وارد شده که در روز عاشورا ملایکه از آن ظلمی که دشمنان بر حضرت خامس آل عبا علیه السّلام وارد آوردند، به ضجّه درآمدند، پس حقّ تعالی برای ملایکه کشف حجب نمود، به عرش الهی نظر نمودند، دیدند حضرت قائم ایستاده، نماز میخواند، به ملایکه وحی شد به وسیله این شخص از دشمنان دین انتقام خواهم کشید، ملایکه از آن وعده الهی تسلّی یافتند.(1)اللّهم عجّل فرج ولیّک المنتقم من اعدائک.
از آن جمله، عطایای آن نور الهی نسبت به مؤمنین به نوعی خواهد بود که در زمان دولت حقّه او، فقیر پیدا نمیشود که مردم صدقات و زکات خود را به او بدهند و بر در خانههای ایشان زکات حمل مینمایند و التماس میکنند آن را قبول نمایند، احدی آن را قبول نمیکند.
1) علل الشرایع، ج 1، ص 160.
مجلسی رحمه اللّه در بحار از کتاب سعد السعود ابن طاوس رحمه اللّه، او از کتاب فضل بن شاذان و او به اسناد خود از جابر روایت کرده که امام محمد باقر علیه السّلام فرمود:
چون قائم ما قیام نماید، هرسال، دو دفعه بخشش و عطیّه مینماید، در هر ماه، دو دفعه به ایشان نفقه عطا میفرماید و خلایق را در دولت و غنا و ثروت مساوی مینماید، به نوعی که کسی پیدا نمیشود که به زکات احتیاج داشته باشد، صاحبان زکات، اموال زکویّه را نزد مؤمنان شیعیان میبرند، التماس و اصرار میکنند و به در خانههای ایشان میگردانند، آنها از خانههای خود بیرون نمیآیند و به صاحبان زکات پیغام میدهند که ما به مال شما احتیاج نداریم.
همه اموال دنیا از روی زمین و آنچه در تحت الارض است، نزد آن حضرت جمع میشود. در آنحال، منادی از جانب آن حضرت ندا میکند: بهسوی اموالی بیایید که برای آن، قطع ارحام مینمودید و به ریختن خونهای حرام، مرتکب میشدید.
و در بعضی از اخبار آمده: بعضی میآیند و از آن جناب عطیّه سؤال مینمایند، آن قدر دنانیر و دراهم به آنها عطا میفرماید که قادر بر حمل آن نیستند، در اخبار دیگر است که در آن زمان به دعای آن ولیّ ذو الجلال برای شیعیان ملخ طلا میبارد و تمام ابواب برکات آسمان و زمین بر روی عباد اللّه گشوده میشود.
از غیبت طوسی رحمه اللّه چنین نقل شده که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: در زمان قائم علیه السّلام میان مسجد کوفه، چشمهای از روغن، چشمهای از آب خوش گوارا برای آشامیدن مؤمنان و چشمهای دیگر برای طهارت ایشان بیرون میآید، انتهی.
ایضا علّامه مجلسی رحمه اللّه در کتاب غیبت(1)از محمد بن ابراهیم از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمود: چون حضرت قائم میخواهد ظهور نماید، با بیرق رسول
1) الغیبة، ص 238.
خدا صلّی اللّه علیه و آله، انگشتری حضرت سلیمان و سنگ و عصای موسی ظهور میکند. بعد از آن به منادی خود امر میفرماید، ندا کند کسی توشه راه از خوردنی و آشامیدنی برندارد.
وقتی منادی آن حضرت، این ندا را میکند، بعضی از اصحاب او خواهند گفت: آن حضرت میخواهد ما و چهارپایان ما را از گرسنگی و تشنگی هلاک نماید.
آن حضرت به راه میافتد، ایشان با آن بزرگوار همراه میشوند، به اوّل منزلی که در آن فرود میآیند آن سنگ را نصب مینماید. از آن سنگ خوردنی و آشامیدنی و علف بیرون میآید. خود ایشان و چهارپایانشان میخورند و میآشامند، تا آنکه پشت کوفه در نجف اشرف فرود میآیند.
نیز مجلسی رحمه اللّه از تفسیر عیّاشی(1)از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: گویا اصحاب قائم- عجّل اللّه تعالی فرجه- را میبینیم که به نجف اشرف بالا میروند، ایشان سیصد و سیزده نفر مردند که گویا دلهایشان مانند پارههای آهن است، جبرییل در طرف راست و میکاییل در طرف چپ آن بزرگوار میباشد، رعب او بر دلهای دشمنان، یک ماه راه از پیش رو و یک ماه راه از پشت سر میرود و خداوند او را با پنجهزار ملک مسوّم که علامت و نشانه دارند، نصرت و حمایت مینماید، تا آنکه به نجف اشرف بالا میروند.
در آنحال به اصحاب خود میفرماید: امشب را به عبادت و طاعت بگذرانید! ایشان آن شب را تا صبح به رکوع، سجود، گریه و زاری به سر میبرند، وقتی آن حضرت صبح میکند، میفرماید: بیایید و با ما راه نخیله را پیش گیرید و در آنوقت، اطراف کوفه خندق میشود، پس آن حضرت راه نخیله را پیش میگیرد تا در نخیله به مسجد ابراهیم میرسد و در آنجا دو رکعت نماز به جا میآورد.
در آنحال، از لشکر سفیانی آنان که در کوفهاند، بر آنجناب خروج میکنند.
حضرت به اصحاب خود میفرماید: به ایشان حمله نمایید! به خدا قسم هرآینه احدی از ایشان از خندق به سمت کوفه نمیگذرد که خبر ببرد، بلکه همه کشته میشوند. بعد،
1) تفسیر العیاشی، ج 2، ص 59؛ بحار الانوار، ج 52، ص 344.
حضرت داخل کوفه میشود و هیچ مؤمنی نمیماند مگر آنکه آنجا میباشد یا به آن جا میل میکند.
به روایت مفضّل از حضرت صادق علیه السّلام: کوفه پایتخت آن حضرت خواهد شد، محلّ دیوان و حکمش مسجد کوفه، محلّ بیت المال و قسمت غنایم کفّار در مسجد سهله و موضع خلوتش در نجف اشرف است، وسعت شهر کوفه در آنزمان به قدر پنجاه و چهار میل، تخمینا هجده فرسخ شرعی، میباشد و قصرها و آبادی کوفه به کربلای معلّا متّصل شود.(1)
به روایت دیگر: چون آن حضرت وارد کوفه شود و در آنجا قرار گیرد، لشکری به طرف شام بر سر سفیانی ملعون فرستد و با او جنگ کنند، آن ملعون فرار نماید، لشکر حضرت او را تعاقب نموده تا در صخره بیت المقدّس او را به قتل رسانند و جمیع اتباع و لشکر او را بکشند، مگر کسانی که توبه نموده، ایمان بیاورند.
هرچه از بنی امیّه در اطراف عالم است، به قتل رسانند، جمعی از ایشان فرار نموده، به جانب فرنگ روند و به فرنگیان پناه برند، فرنگیان آنها را پناه میدهند به شرط آن که در دین نصارا داخل شوند و ایشان مذهب نصارا را اختیار مینمایند، لشکر حضرت در تعاقب آنها رفته، به شهر فرنگ داخل شوند، بنی امیّه را از فرنگیان بطلبند، به قهر و غلبه، بنی امیّه را از فرنگیان بگیرند و تمام آنها را گردن بزنند.
حضرت لشکر نصرت اثر خود را به اطراف و اکناف دنیا بفرستد و شهرهای روی زمین را تصرّف نمایند، لشکری به جانب قسطنطنیه فرستد، همه کفّار و منافقین و ظالمین را بکشند و زمین را از وجود ناپاک آنها پاک نمایند. جمیع خلق در آن زمان به دین و شریعت واحد خواهند بود که آن دین اسلام، شریعت مطهّره محمدیّه و طریقه مرضیّه مرتضویّه علیه السّلام است و بالمرّه ظلم و جور و نفاق را از روی زمین قلع و قمع خواهد فرمود که همه خلق بر طریق حقّ مستقیم اثنا عشریّه مستقیم و رستگار خواهند شد.
1) بحار الانوار، ج 53، صص 12- 11.
ایضا مجلسی رحمه اللّه از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده: خزینهای در طالقان میباشد که نه از طلا و نه از نقره است، مردمانی آنجا هستند که دلهایشان مانند پارههای آهن است و هرگز در خصوص توحید الهی به آن دلها شکّ عارض نمیشود و ایشان از سنگ سختترند، اگر ایشان را به کوهها دچار کنند، هرآینه آنها را از جای خود بکنند، با بیرقهای خود، قصد هیچ شهری نکنند مگر آنکه آن را خراب نمایند و خود را برای برکت یافتن به زین اسب امام میمالند، آن حضرت را در میان میگیرند و خود را برای آن بزرگوار سپر میکنند.
او را در جنگها حفظ مینمایند و هرچه آن حضرت بخواهد، برایش کفایت میکنند. در میان آنها مردمانی هستند که شبها نمیخوابند، ایشان در اثنای نماز صدایی مانند صدای زنبور عسل دارند، از اوّل شب تا آخر آن، سر پا میایستند، چون صبح نمایند، پشت اسبهای خود سوار شوند و شبها مانند رهباناناند، اطاعت ایشان به آن حضرت بیشتر از اطاعت بنده به آقایش است، از خدا ترسانند و خلایق را به کلمه طیّبه لا اله الّا اللّه دعوت مینمایند.
آرزو میکنند در راه خدا کشته شوند و شعار ایشان یا لثارات الحسین گفتن است، وقتی آن لشکر به سمتی رو میآورند، رعب و بیم ایشان، یک ماه راه، بر دلهای دشمنان میافتد و چون آن حضرت به ایشان پیغام میدهد، همگی از ترس و بیم خدمت او حاضر شوند و خدای تعالی امام حق را یاری میکند.(1)
از عیون شیخ صدوق رحمه اللّه چنین نقل شده که امام محمد تقی علیه السّلام فرمود: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در وصف قائم- عجّل اللّه فرجه- به ابی بن کعب فرمود: او امامی باتقوا، مطهّر، پسندیده و هدایتکننده است؛ با عدالت حکم و خلایق را بعد امر میکند، او خدا را و خدا او را در سخنانش تصدیق میکند و از تهامّه خروج مینماید.
1) بحار الانوار، ج 52، صص 308- 307.
برای او، خزینههایی است که نه از طلا و نه از نقره است، بلکه مردان نامدارند که علامت و سیمای ایمان از ناصیه ایشان هویداست، خداوند از شهرهای دور، ایشان را برای آن حضرت جمع میکند و ایشان به عدد اصحاب بدرند که سیصد و سیزده نفر باشند. در نزد آن جناب صحیفه سر به مهری میباشد که عدد اصحابش با نامها، نسبها، شهرها، طبیعتها، صفتها و کنیههای ایشان در آنجا نوشته، ایشان در اطاعت آن حضرت سعی و تلاشکننده میباشند.
مجلسی رحمه اللّه در کتاب غیبت از محمد بن ابراهیم از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: گویا قائم علیه السّلام را در بالای منبر کوفه میبینم، در حالیکه اصحاب او سیصد و سیزده نفر به عدد اصحاب پیغمبر در جنگ بدرند و در اطرافش میباشند، ایشان صاحب ولایت و دوستی ما و از جانب خدا حکّام در روی زمین بر خلقاند.(1)
نیز از امام محمد باقر علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: گویا اصحاب قائم- عجّل اللّه تعالی فرجه- را میبینم که ما بین مشرق و مغرب را احاطه کرده، مسلّط شدهاند و هیچچیز نمیباشد مگر اینکه حتّی درّندگان روی زمین مطیع و منقاد او میشوند و همهچیز رضاجویی ایشان میکند حتّی زمینی که بر روی آن هستند، زمین دیگر فخر میکند و میگوید: امروز یکی از اصحاب قائم بر من گذشته است.(2)
نیز از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: به هر مرد از اصحاب حضرت قائم علیه السّلام قوّت چهل مرد داده میشود و دلش از پارههای آهن سختتر میباشد، اگر به کوهی از آهن بگذرند، هرآینه آن را از جا میکنند، دست از شمشیر زدن برنمیدارند تا
وقتی که خدا راضی شود.(1)از غیبت شیخ طوسی(2)از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده که فرمود: اصحاب قائم همه جواناناند و پیر میانشان نیست مگر به قدر سرمه چشم و به قدر نمک طعام و معلوم است که کمترین توشه، نمک است.
از کتاب مذکور از امام محمد باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمود: سیصد و سیزده نفر به عدد اصحاب بدر میان رکن و مقام با قائم بیعت مینمایند و نجبای میان ایشان، اهل مصر، ابدال، اهل شام و اخیار، اهل عراقاند.(3)
نیز در تفسیر عیّاشی(4)از امام محمد باقر علیه السّلام روایت کرده: چون حضرت قائم به کوفه برگردد، آن سیصد و سیزده مرد را به اطراف عالم میفرستد و دست مبارک خود را بر شانهها و سینههای ایشان میکشد. پس از برکت دست مبارک آن حضرت، هرگز مقام حکم کردن میان مردم، عاجز و خسته نمیشوند و هیچ سرزمینی نمیماند مگر آن که کلمه طیّبه لا اله الّا اللّه وحده لا شریک له و انّ محمدا رسول اللّه در آنجا بلند گفته میشود. این است معنی قوله تعالی: وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ(5).
غیبت محمد بن ابراهیم منقول است که حضرت صادق علیه السّلام فرمود: چون حضرت قائم از جانب حقتعالی در ظهور مأذون شود، خدا را به اسمی میخواند که بهسبب آن اصحابش که سیصد و سیزده نفراند مانند ابرهای پاییز به خدمتش جمع میشوند، ایشان صاحب بیرقها میباشند و از ایشان بعضی هستند که شب، میان رختخواب خود مفقود میشوند و صبح در مکّه هستند.(6)
بعضی دیگر روزبهروز روی ابر نشسته، میروند و هریک از ایشان به نام خود و
پدرش، کیفیّت، صفت و نسبش شناخته میشود. عرض کردم: فدایت شوم! ایمان کدام یک از این دو فرقه بیشتر و کاملتر است؟ فرمود: آنان که بر روی ابر میروند. امّا آنان که در رختخواب خودشان مفقود میشوند، این آیه در شأن ایشان نازل شده:
فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ أَیْنَ ما تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللَّهُ جَمِیعاً(1).(2)در روایت دیگر این آیه نازل شده: فَإِنْ یَکْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَکَّلْنا بِها قَوْماً لَیْسُوا بِها بِکافِرِینَ(3)و به روایت دیگر آنکه ایشان، آناناند که خدای تعالی در شأنشان فرموده: فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَی الْکافِرِینَ(4)(5)
به روایت دیگر از حضرت باقر علیه السّلام چنین نقل شده است که فرمود: اصحاب قائم سیصد و سیزده نفر از اولاد عجماند که بعضی در رختخواب مفقود میشوند و بعضی بر روی ابر مینشینند، ناگاه در غیر موسم حجّ در مکّه حاضر میشوند.(6)
علّامه مجلسی رحمه اللّه از غیبت شیخ طوسی از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: از عرب بپرهیزید، زیرا در خصوص ایشان خبر بدی هست و آن این است که آگاه شوید! قائم- عجّل اللّه تعالی فرجه- با احدی از ایشان خروج نخواهد نمود.
الحدیث.
بدان اصحاب حضرت قائم کسانی هستند که در محامد صفات مثل و مانند ندارند و ممحّض برای ایماناند که ایمان محض و محض ایماناند، مؤمن خالص و مخلص،
مصفّا و منزّه از عیوبات نفسانیّهاند، اهل شکّ، ریب، نفاق، بدقلب، بدذات و صاحب مکر و حیله نخواهند بود و فطرتهای ایشان برای اطاعت و محبّت پروردگار و انس به حضرت حجّت اللّهی آمیخته شده که همه ایشان جانهای خود را بر کف گرفته، نثار جان آن حجّت پروردگار مینمایند. در نصرت دین خدا چنان ثابتقدماند که محلّ رشک همه اصحاب انبیا و اولیا خواهند بود و این جماعت در ابتدای ظهور، اصحاب خاص الخاص آن بزرگوارند و لکن بعد از آن، مؤمنین شیعیان از اطراف عالم سعیها میکنند و به زودی خود را خدمت آن امام عالمیان میرسانند تا آن حضرت را یاری کنند.
در اندک زمانی عدد لشکر انس حضرت به دههزار نفر میرسد و بعد از آن، لشکر حضرت یوما فیوما در تزاید و تضاعف است که به سیصدهزار نفر میرسد، از ملایکه به چهل و ششهزار و از جنّ نیز مثل آن خواهد بود؛ چنانکه در حدیث مفضل از حضرت صادق علیه السّلام نقل شده است.
منصور ملک که با چهارهزار ملک بهجهت نصرت حضرت سیّد الشهدا علیه السّلام از آسمان نازل شد و رخصت نیافت و به مجاورت قبر مطهّر آن حضرت مأمور شد؛ برای نصرت قائم- عجّل اللّه تعالی فرجه- برانگیخته خواهد شد، نیز ملایکههایی که در جنگ احد و بدر و حنین بهجهت نصرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نازل شدند، برای نصرت در رکاب ظفر انتساب آن حضرت برانگیخته میشوند.
در روایت دیگر از امام محمد باقر علیه السّلام: لشکرگاه آن حضرت به چهل و نه میل خواهد رسید که زیادتر از شانزده فرسخ خواهد بود.
در کتاب تحفة المجالس از امام محمد باقر علیه السّلام نقل شده: از پیغمبران حضرت عیسی، ادریس، خضر و الیاس برای نصرت حضرت قائم برانگیخته میشوند.
به روایت دیگر، حضرت عیسی وزیر آن حضرت خواهد بود و آن حضرت نظام امور را به کف با کفایت او مفوّض خواهد نمود، نیز در کتاب مذکور از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده: بیست و هفت نفر با بیست و نه نفر از اموات بهجهت تمشیت
امور حضرت حجّة اللّه زنده میشوند که پانزده نفر ایشان از قوم حضرت موسی بن عمران است و خداوند در قرآن مجید در شأن ایشان فرموده: وَ مِنْ قَوْمِ مُوسی أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ(1).(2)
العبقری الحسان ؛ ج7 ؛ ص307
حضرت صالح زنده میشوند و از این امّت، جناب سلمان، ابو دجانه انصاری، مقداد بن اسود، مالک اشتر و چهار نفر از فرزندان امام حسن علیه السّلام و چهار نفر از اولاد عقیل میباشند.
در خبر دیگر وارد شده که در زمان قریب به ظهور آن حضرت، خداوند، همه اصحاب آن حضرت یا بعضی از آنها را در طالقان جمع نماید، همراه ایشان شمشیرهای برّنده است که اسم هریک از آنها با پدرانشان به قبضه شمشیرشان نوشته شده است. محتمل است مراد به طالقان، طالقان دیلم باشد که بسیاری از مؤمنین اهل آن طالقان با سیّد حسنی که از دیلم خروج میکند، موافقت مینمایند و در اخبار، مدح از ایشان ذکر شده و محتمل است مراد طالقان شام باشد و العلم عند اللّه.
تذییل فی المقام دخیل بدان از آن جمله در یکی از نسخ خطبة البیان منسوب به حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام است که بعد از اینکه حضرت ولیّ عصر و ناموس دهر ظهور نموده، از قتل سفیانی و اتباع او فراغت یافته، مشغول فتح بلاد و رتق و فتق امور عباد میگردد، تا آنکه او و لشکریانش وارد یکی از بلاد روم میشوند و به صدای بلند میگویند؛ لا اله الّا اللّه محمّد رسول اللّه، در آن اثنا حصار آن بلد و دیوارهای سور آن، خراب و منهدم میشود.
سپس از آنجا به قسطنطنیّه تشریففرما میشود که مقرّ سلطنت سلطان روم است و در آنجا برای آن بزرگوار سه کنز ظاهر میشود که یکی از جواهر، دوّمی از طلا و
سوّمی از نقره است، پس آن کنزها را قفیز قفیز میان لشکریان خود قسمت مینماید.
از آنجا به شهر ارمنیة الکبری تشریففرما میشود. اهل ارمنیه چون آن حضرت و لشکریانش را مشاهده کنند، به راهبی از رهبانان خود که کثیر العلمتر از سایر رهابین آنهاست، پناهنده میشوند و به او میگویند: بیرون بیا و ببین این لشکریان چه میخواهند.
آن راهب خدمت حضرت بقیّة اللّه مشرّف میشود و عرض میکند: تویی مهدی موعود؟
حضرت میفرماید: بلی من همانم که در انجیل شما ذکر شده در آخر الزمان خروج میفرماید.
آن راهب، اسلام اختیار میکند و اهل ارمنیه از قبولی اسلام ابا و امتناع میورزند.
لشکریان آن حضرت داخل شهر شده، پانصد مرد جنگی از نصارا را به قتل میرسانند.
سلطان و اهالی شهر فرار کرده، در خارج شهر جمع میشوند. تمام شهر ارمنیه به قدرت باری تعالی از زمین برداشته میشود و میان هوا معلّق میماند. وقتی سلطان و لشکریانش این امر عجیب را مشاهده میکنند، خوف بر آنها غلبه نموده، سلطانشان فریاد میکند: فرار کنید و هریک برای خود پناهگاهی بجویید. چون رو به فرار مینمایند، ناگاه میبینند شیری عظیم الجثّه راه را بر ایشان گرفته، از ترس و خوف، اسلحه و آلات جنگ خود را روی زمین انداخته، فرار میکنند. لشکریان حضرت از آنها تعاقب نموده، سلاح و مالهایی که از آنها به جا مانده، میان خود تقسیم میکنند و حصّه هریک، صدهزار دینار، صد غلام و صد کنیز میشود.
تذنیبان للعبقریّة و تعظیمان لبعض البریّة اوّل: مناسب دیدم اسمی از سیصد و سیزده نفر از خواصّ حضرت قائم منتظر باشخاصهم و بلادهم برده شود. روایات در این خصوص به اختلاف وارد شده؛ چنان
که در غایة المرام سیّد سند بحرینی و نور الانوار حاج ملّا علی اصغر بروجردی، دو روایت در این باب ذکر شده با کمال اختلافی که میان آن دو روایت است، لذا این ناچیز، اسامی و بلاد ایشان را از خطبه البیان، منسوب به حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام، نقل مینمایم که هیچ کدام از آن دو بزرگوار آن را نقل ننمودهاند تا اتمّ در فایده و اکمل در عایده باشد.
فاقول: حضرت در آن خطبه در فصلی فصیل، اصحاب آن بزرگوار را میستاید که از جمله عبارت آن، این است: «فتجمع علیه اصحابه علی عدّة اهل بدر و علی عدّة اصحاب طالوت و هم ثلاث مائة و ثلثة عشر رجلا، کانّهم لیوث قد خرجوا من الغابة قلوبهم مثل زبر الحدید لو انّهم همّوا بازالة الجبال الرّواسی لا زالوها عن مواضعها فهم الّذین وحدوا اللّه حقّ توحیده لهم فی اللیل اصوات کاصوات الثّواکل من خشیة اللّه و قیام لیلهم و نهارهم صوام فکأنّه ربّاهم اب واحد و امّ واحدة قلوبهم مجتمعة بالنّصیحة و المحبّة و المودّة، ثمّ قال الأوانی: اعرف اسمائهم و امصارهم. فقال: له الأحنف بن قیس بأبی أنت و امّی یا امیر المؤمنین سألتک باللّه و یابن عمّک رسول اللّه الا ما سمّیتم لنا و عرّفتنا بأمصارهم».
آنگاه احنف بن قیس بعد از شنیدن از آن حضرت که فرمود: من نامها و اسم بلاد ایشان را میدانم؛ مسألت نمود اسم آنها را بفرماید و شهرهای ایشان را بشناساند.
پس از آن، حضرت فرمود: زود است که اصحاب مهدی و عدد و بلاد ایشان را برای شما ذکر میکنیم.
آگاه باشید! اوّل آن اصحاب از بصره و آخر ایشان از ابدال است.
کسانی که از بصرهاند دو نفرند؛ علی و محارب و دو مرد از قاشان، عبد اللّه و عبید اللّه.
سه مرد از مهجه؛ محمد و عمر و مالک.
مردی از سند؛ عبد الرحمان.
دو مرد از هجر؛ موسی و عبّاس.
یک مرد از مکدره؛ ابراهیم.
مردی از شیراز؛ عبد الوهّاب.
سه مرد از معلی؛ احمد و یحیی و فلّاح.
سه مرد از زبید؛ حسن و محمد و فهد.
دو مرد از حمرا؛ مالک و ناصر.
چهار مرد از شیراز؛ عبد اللّه، صالح، جعفر و ابراهیم.
یک مرد از عقرا؛ احمد.
دو مرد از منصوریّه؛ عبد الرحمان و ملاعب.
چهار مرد از سیراف؛ خالد، مالک، حوقل و ابراهیم.
دو مرد از خونخ؛ محروز و نوح.
یک مرد از مشقه؛ هارون.
دو مرد از سنن؛ مقداد و هود.
سه مرد از هویقین؛ عبد السلام و فارس و کلیب.
یک مرد از رباط؛ جعفر.
شش مرد از عمان؛ محمد، صالح، داود، هوابیب، کوش و یونس.
یک مرد از عاره؛ مالک.
یک مرد از کرمان؛ عبد اللّه.
چهار مرد از صنعا؛ جبرییل، حمزه، سمیع و مسمع.
دو مرد از عدن؛ عون و موسی.
یک مرد از اویحه؛ کوثر.
دو مرد از حمد؛ علی و صالح.
سه مرد از طایف؛ علی و سبا و زکریّا.
یک مرد از حجر؛ عبد القدّوس.
دو مرد از خط؛ عزیز و مبارک.
پنج مرد از جزیره آوال و آن بحرین است؛ عامر، جعفر، نصیر، بکیر و لیث.
یک مرد از کیش؛ محمد.
یک مرد از حرا؛ ابراهیم.
چهار مرد از مکّه؛ عمر، ابراهیم، محمد و عبد اللّه.
ده مرد از مدینه؛ علی اسمای اهل البیت علیهم السّلام علی، حمزه، جعفر، عبّاس، طاهر، حسن، حسین، قاسم، ابراهیم و محمد.
چهار مرد از کوفه؛ محمد، هود، غیاث و عتاب.
یک مرد از مرو؛ خلیفه.
دو مرد از نیشابور؛ علی و مهاجر.
دو مرد از سمرقند؛ علی و ماجد.
سه مرد از کازرون؛ عمر و معمّر و یونس.
دو مرد از اسوس؛ شیبان و عبد الوهّاب.
دو مرد از دستر؛ احمد و هلال.
دو مرد از ضیف؛ عالم و سهیل.
یک مرد از طایف یمن؛ هلال.
دو مرد از مرقون؛ بشر و شعیب.
سه مرد از برذعه؛ یوسف و داود و عبد اللّه.
دو مرد از عسکر مکرّم؛ حبیب و میمون.
یک مرد از واسط؛ عقیل.
سه مرد از زوّار؛ عبد المطلّب و احمد و عبد اللّه.
یک مرد از سامرّا؛ عامر.
یک مرد از سهم؛ جعفر.
سه مرد از سیلان؛ نوح و حسن و جعفر.
یک مرد از کرخ بغداد؛ قاسم.
دو مرد از موته؛ اصیل و فضل.
هشت مرد از قزوین؛ هارون، عبد اللّه، صالح، جعفر، عمر، لیث، محمد و علی.
رجل من البلخ.
یک مرد از بلخ؛ حسن.
یک مرد از مراغه؛ صدقه.
یک مرد از قم؛ یعقوب.
بیست و چهار نفر از طالقان و ایشان کسانیاند که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله از ایشان یاد کرده و فرموده: بهدرستیکه برای خدا کنزهایی در طالقان است که از طلا و نقره نیست. آنها این جماعتاند که در طالقان مکنوزند، آنها صالح، جعفر، یحیی، هود، صالح، حمید، فضل، عیسی، جابر، خالد، علوان، ایّوب، ملاعب، عمر، عبد العزیز، لقمان، سهل، قبضه، مهاجر، عبدون، عبد الرحمن، علی، فالح و داود هستند.
دو مرد از سنجار؛ ابان و علی.
دو مرد از سرخس؛ ناجیه و حفص.
یک مرد از انبار؛ علوان.
یک مرد از قادسیّه؛ حصین.
یک مرد از دورق؛ عبد الغفور.
شش مرد از حبشه؛ ابراهیم، عیسی، محمد، حمدان، احمد و سالم.
دو مرد از موصل؛ هارون و فهده.
یک مرد از بنی صدقه؛ احمد.
دو مرد از نصیبین؛ احمد و علی.
یک مرد از سنجار؛ محمد.
دو مرد از خراسان؛ نکیته و ستوان.
دو مرد از ارمنیّه؛ احمد و حسین.
یک مرد از اصفهان؛ یونس.
یک مرد از اردمان؛ جنید.
یک مرد از ری؛ مجمع.
یک مرد از دنیا؛ شعیب.
یک مرد از هراش؛ نهروش.
یک مرد از سلماس؛ هارون.
یک مرد از تفلیس؛ محمد.
یک مرد از کرد؛ عون.
یک مرد از جیش؛ کثیر.
دو مرد از خلامط؛ فهد و جعفر.
یک مرد از شوبا؛ عمیر.
دو مرد از بیضا؛ سعد و سعید.
سه مرد از مصیصه؛ زید و علی و موسی.
یک مرد از اوبه؛ محمد.
یک مرد از حمص؛ جعفر.
دو مرد از دمشق؛ داود و عمر.
دو مرد از زمیله؛ طلیق و موسی.
سه مرد از بیت المقدّس؛ بشر و داود و عمر.
یک مرد از انطاکیه؛ عبد الرحمن.
دو مرد از حلب؛ صبیح و محمد.
پنج مرد از عسقلان؛ محمد و یوسف و عمر و فهد و هارون.
یک مرد از عنزه؛ عمیر.
دو مرد از عکّه؛ مروان و سعد.
یک مرد از عرفه؛ فرّخ.
یک مرد از طبریّه؛ فلیح.
یک مرد از بلسان؛ عبد الوارث.
چهار مرد از فسطاط از مدینه فرعون- لعنة اللّه-، احمد، عبد اللّه، یونس و طاهر.
یک مرد از بالس؛ نصیر.
یک مرد از اسکندریّه؛ محسن.
پنج مرد از جبل لکام؛ عبد اللّه، عبید اللّه، قادم، بحر و طالوت.
سه نفر مرد از سماوه؛ صلیب و سعدان و شبیب.
دو مرد از افرنج؛ علی و احمد.
دو مرد از یمامه؛ طاهر و جمیل.
چهارده مرد از مغاره؛ سوید، احمد، محمد، حسن، یعقوب، حسین، عبد اللّه، عبد القدیم، نعیم، علی، حیان، ظاهر، تغلب و کثیر.
یک مرد از غوطه؛ بشر.
ده مرد از آبادان؛ حمزه، شیبان، قاسم، جعفر، عمر، عامر، عبد المهیمن، عبد الوارث، محمد و احمد.
چهارده مرد از یمن؛ جبیر، حویش، مالک، کعب، احمد، شیبان، عامر، عمّار، فهد، عاصم، صحوش، کلثوم، جابر و محمد.
دو مرد از بدو مصر؛ عجلان و درّاج.
سه مرد از بدو عقیل؛ منبّه و ضابط و عونان.
یک مرد از بدو شیبان؛ نهراش.
یک مرد از بنی تمیم؛ ریان.
یک مرد از بدو قسین؛ جابر.
یک مرد از بدو کلاب؛ مطر.
سه مرد از موالی اهل بیت علیهم السّلام؛ عبد اللّه و مخنّف و برکه.
چهار مرد از موالی انبیا؛ صباح، صیاح، میمون و هود.
دو مرد از حلّه؛ محمد و علی.
سه مرد از کربلا؛ حسن و حسین و حسن.
دو مرد از نجف؛ جعفر و محمد.
دو مرد از مملوکین؛ عبد و ناصح.
شش مرد از ابدال از کسانی که دین به آنها قائم است و اسم همه آنها عبد اللّه میباشد.
سپس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرمودند: تمام این سیصد و سیزده نفر، از مطلع شمس و مغرب آن و از زمینهای هموار و کوههای دشوار به قدرت پروردگار، در کمتر از نصف یک شب در مکّه معظّمه جمع میشوند، اهل مکّه چون آنها را ببینند، با خود گویند؛ اینها لشکر سفیانی هستند که ما را در میان گرفتهاند، وقتی صبح شود، ببینند آنها طواف کعبه میکنند و نماز میگزارند، پس مطمئن میشوند از اصحاب سفیانی نیستند.
اصحاب آن سرور، مجتمعا خدمت آن بزرگوار مشرّف میشوند، در حالیکه آن سرور خود را زیر مناره مسجد الحرام مخفی فرموده، به آن سرور عرضه میدارند:
تویی مهدی موعود؟
میفرماید: بلی، ای یاوران من!
آن سرور خود را از ایشان پنهان میدارد تا امتحان شوند که در فرمانبرداری ایشان چگونهاند.
پس به مدینه منوّره تشریففرما میشود و به اصحاب خود پیغام میدهد من به قبر جدّ خود، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله ملحق شدهام. اصحاب آن سرور به مدینه آمده، به حضرت ملحق میشوند. حضرت پنهان از آنها از مدینه به مکّه مراجعت میفرماید، آنها نیز به مکّه مراجعت میکنند، تا آنکه سه مرتبه، آمد و شد آنها با حضرت در مکّه و مدینه واقع میشود.
بعد از آن میان صفا و مروه بر اصحاب خود ظاهر میشود و به ایشان میفرماید:
من امری را قطع نمیکنم و در آن مداخله نمینمایم تا بر قبولی سی خصلت با من بیعت ننمایید که شما را به اتیان آنها ملزم میکنم که خصلتی از آنها را تغییر ندهید و برای
شما هشت خصلت بر من است، پس تماما سمعا و طاعتا عرضه میدارند: آنچه را میخواهی، بیان کنی، برای ما بیان فرما.
سپس آن بزرگوار به جانب کوه صفا بیرون میرود، در حالیکه سیصد و سیزده نفر اصحاب آن سرور با او باشند.
آنگاه میفرماید: با شما بیعت مینمایم به اینکه:
1- عقب فراری نروید.
2- دزدی نکنید.
3- زنا ننمایید.
4- فعل حرامی به جای نیاورید.
5- فاحشه را اتیان ننمایید.
6- کسی را مگر به حقّ نزنید.
7- طلا، نقره، گندم و جو را کنز ننمایید.
8- مسجدی را خراب نکنید.
9- شهادت زور و باطل ندهید.
10- بر مؤمنی تقبیح ننمایید.
11- ربا مخورید.
12- بر شداید صبر نمایید.
13- موحّدی را لعن نکنید.
14- مسکری را نیاشامید.
15- لباس زربفت، حریر و دیباج نپوشید.
16- دنبال فراریان نروید.
17- خونی را به ناحق و حرام نریزید.
18- به مسلمانی غدر و کید ننمایید.
19- کافر و منافقی را ابقا مدارید.
20- لباس خز مپوشید.
21- و ساده شما، باید خاک باشد.
22- باید از فاحشه کراهت داشته باشید.
23- امر به معروف و نهی از منکر کنید.
24- به مؤمنی خدعه نکنید.
هرگاه شما این خصال را که گفتم، عمل نمودید، برای شما بر من لازم است که غیراز شما صاحبی اخذ نکنم، نپوشم مگر مثل آنچه شما میپوشید و نخورم مگر مثل آنچه شما میخورید، سوار نشوم مگر مثل آن مرکوبی که شما سوار میشوید، نباشم در مکانی مگر آن مکان که شما باشید و نروم مگر راهی که شما میروید، به قلیل راضی میشوم و زمین را از قسط و عدل پر مینمایم؛ چنانکه از ظلم و جور پر شده است.
خدای را، حقّ عبادت او عبادت مینماییم و به آنچه برای شما تعهّد نمودم، برای شما وفا مینمایم و شما هم باید به آنچه برای من تعهّد نمودهاید، وفا کنید.
آنگاه تمام اصحابش عرضه میدارند: سمعا و طاعتا، ما راضی هستیم و به همین نهج با تو بیعت میکنیم.
آن سرور با هریک از آنها مصافحه میفرماید و پس از آن، ظاهر میشود.
مردمان برای حضرتش خاضع و خاشع و اهالی بلاد و امصار برایش مطیع و منقاد میگردند، خضر نبی، ربیب دولت آن سرور، اهل همدان، وزرای، اهل خولان، لشکریان، طایفه حمیر، اعوان و طایفه مضرّ، قوّاد لشکر آن حضرت میباشند، به همین هیمنت آمده، وارد عراق میشود و با سیّد حسنی ملاقات میفرماید.
دوم: در نسخه دیگر از خطبة البیان بعد از اینکه ظهور آن حضرت را در مکّه معظّمه و حضور خواصّ اصحابش را نزد آن بزرگوار ذکر نموده، میفرماید: پس جابر بن اصلح را در مکّه والی میکند و عوام، او را در ابطح میکشند. پس آن بزرگوار
بعد از اینکه از مکّه خارج شده، به عیلم رسیده باشد، رجوع نماید و جمع کثیری از مشرکین را در حرم به قتل میرساند. رماع بن مصعب را والی میکند و رفتن به سوی یثرب را اراده میفرماید، پس برای سرکردههای لشکرش عقد لوا مینماید و هریک از اصفیای اصحاب خود را در ناحیهای از نواحی کشورش والی مینماید.
شبابة بن وافر، حسین بن فعیله، غیلان بن احمد و سلامة بن زید را در اعمال حجاز و زمین نجد والی میکند و ایشان، اهل مدینهاند.
حبیب بن تغلب، عمارة بن قاسم، خلیل بن احمد، عبد اللّه بن نصر و جابر بن فلاح را در اقالیم یمن و کامل والی میکند و ایشان از اعراب عراقاند.
محمد بن عاصم، جعفر بن مطلوب، حمزة بن صفوان، راشد بن عقیل، مسعود بن منصور و احمد بن حسان را در اعمال بحرین و سواحل آن، در عمان و جزایر آن والی میکند و ایشان، اهالی آن جزایراند.
راشد بن رشید، حزیمة بن عوام، هلال بن همام، عبد الواحد بن یحیی، فضل بن رضوان، صلاح بن جعفر و حسین بن مالک را در حبشه و جزایر کرادیس والی میکند و ایشان از مشارق عراقاند.
احمد بن سعید، طاهر بن یحیی، اسماعیل بن جعفر، یعقوب بن مشرف، غیلان بن حسین و موسی بن حارث را در حبشه و اقالیم مراقش والی میکند و ایشان، اهل کوفهاند.
ابراهیم بن اعطی، حسین بن علاب، احمد بن موسی، موسی بن رمیح، یمیز بن صالم، یحیی بن غانم و سلیمان بن قیس را در مصادر جذلان و اعمال دفوله والی میکند و ایشان، اهل قوچاناند.
طالب بن العالی، عبد العزیز بن سهلب بن مرّة، هشام بن خولان، عمرو بن شهاب، جبّار بن اعین و صبیح بن مسلم را در اقالیم ادنی و جزایر کتایب والی میکند و ایشان از نواحی شیرازند.
احمد بن سعدان، یوسف بن مغانم، علی بن مفصل، زید بن نصر، جرّاد بن ابی العلا،
کریم بن لیث و حامد بن منصور را در اقالیم حمیر و جزایر رسلات والی میکند و ایشان از بلاد فارساند.
عمّار بن حارث، محمد بن عطاف، جمعة بن سعد، هلال بن دادویه و عمرو بن اسعد را در جزایر ملیبار و اعمال عمایر والی میکند و ایشان از اهل قرای عراق اعلایاند.
حسن بن هشام، حسین بن عامر، علی بن رضوان و سماحة بن بهیج را در شام ادنی والی میکند و ایشان از مشارق لبناناند.
جیش بن احمد، محمد بن صالح، عزیز بن یحیی و فضل بن اسماعیل را در شام اقصی و سواحل قرای شام اوسط والی میکند.
محمد بن ابی الفضل، تمیم بن حمزه، مرتضی بن عماد، علی بن طاهر و احمد بن شعبان را در اقالیم مصر و جزایر نوبه والی میکند و ایشان از زمین مصراند.
حسن بن فاخر، فاضل بن حامد، منصور بن خلیل، حمزة بن حریم، عطاء اللّه بن حباة، راهب بن حیار، وهب بن نصر، جعفر بن وثاب، محمد بن عیسی و تفور را در وسایط نوبه و اعمال الکرود والی میکند و ایشان از بلاد حلواناند.
احمد بن سلام، عیسی بن جمیل، ابراهیم بن سلمان و علی بن یوسف را در اعمال نواحی جابلقا و سواحل آن و اعمال مفاوز والی میکند و ایشان از اهالی ازدند.
والی میکند وثاب بن حبیب و موسی بن نعمان و عبّاس بن محفوظ و محمد بن حسان و حسین بن شعبان را در جزایر اندلس و افریقیّه و ایشان از نواحی موصلاند.
یحیی بن حامد، تیهان بن عبید، علی بن محمود، سلمان بن علی، احمد بن سامر و علی بن ترخان را در نواحی مراکش و ثغور مصاعد و مروجه النخیل والی میکند و ایشان از زمین خراساناند.
داود بن مخبر، یعیش بن احمد، ابی طالب بن اسماعیل و ابراهیم بن سهل را در دیار بکر و مشارق روم والی میکند و ایشان از اهل نصیبیناند.
حمام بن جریر، شعبان بن قیس، سهل بن نافع و حمزة بن جعفر را در اقالیم روم و سواحل آن والی میکند و ایشان، اهل فارساند.
علقمة بن ابراهیم، عمران بن شبیب، فتح بن معلّا، سند بن المبارک، قاید بن الوفا و مصفون بن عبد اللّه بن مفارق را در قسطنطنیّه و سواحل قفجاق والی میکند و ایشان از اصفهاناند.
اخوین محمد و احمد بنی میمون را در عراق ایمن والی میکند و ایشان از مکیناند.
عروة بن مطلوب و ابراهیم بن معروف را در عراق ایسر والی میکند و ایشان از اهوازند.
سعید بن نضار و نزار بن سلمان و معدین کامل را در بلاد فارس و سواحل هرمز والی میکند و ایشان، اهل همداناند.
عیسی بن عطاف و حسین بن فضال را در عراق ری و جبال والی میکند و ایشان، اهل قماند.
نصیر بن احمد و عبّاس بن نفیل و طایع بن مسعود را در اعمال موصل و مصادر ارمن والی میکند و ایشان از قری فراهاناند.
امجد بن عبد اللّه، اسامة بن ابی تراب، محمد بن حامد، سفیان بن عمران، ضحّاک بن عبد الجبّار و منیع بن مکرّم را در بلاد خراسان و اعمال نهرین والی میکند و ایشان از مازندراناند.
مفید بن ارقم، عون بن الضحّاک، یحیی بن یرجم، اسماعیل بن ظلوم، عبد الرحمان بن محمد و کثار بن موسی را در جبال کرخ و اقالیم علان و روس والی میکند و ایشان از بخارا هستند.
عبد اللّه بن حاتم، برکة بن الاصیل، ابو جعفر بن زرارة، هارود بن سلطان و سامر بن معلّا را در مالق و نواحی چین و صحاری والی میکند و ایشان از مروند.
رهبان بن صالح، عمارة بن حازم، عطاف بن صفوان، بطال بن حمدون، عبد الرزّاق بن عیشام، حامد بن عباده، یوسف بن داود علیه السّلام و عبّاس بن ابی الحسن را در اقالیم دیلم و قماقم و ثغور شقاقش و غیلان والی میکند و ایشان، اهل سمرقندند.
مطاع بن حابس، محمود بن قدامه، علی بن قین، ضیف بن اسماعیل، فصیح بن غیث بن
نفیس، ماجد بن حبیب، فضل بن ظهر، غیاث بن کامل و علی بن زید را در مداین خطا و جبال زوابق و اعمال شجارات والی میکند و ایشان از قماند.
یعقوب بن حمزه، محمد بن مسلم، ثابت بن عبد العزیز، حسین بن موهوب، احمد بن جعفر و ابا اسحاق بن نضیع را در معالیق ضوب و قری قواریق والی میکند و ایشان از نیشابورند.
حسن بن عبّاس، مرید بن قحطان، معلّی بن ابراهیم، سلامت بن داود، مفرّج بن مسلم و معد بن کامل را در بلاد کلب و نواحی ظلمات والی میکند و ایشان، اهل قری هستند.
فضیل بن احمد، فارس بن ابی الخیر، اسد بن مراحات، باقی بن رشید، رضی بن فهد، عبّاس بن حسین، قاسم بن ابی المحسن و حسین بن عتیق را در سدور و جبال آن والی میکند و ایشان از نواحی خوارزماند.
فضلان بن عقیل، عبد اللّه بن غیاث، بشار بن حبیب، سعد اللّه بن واثق، فصیح بن ابی عفیف، مرقد بن مرزوق، سالم بن ابی الفتح و عیسی بن مثنّی را در اقالیم ضحاضح و مناخر قیعان والی میکند و ایشان از قلعه نهرند.
زاهد بن یونس، عصام بن ابی الفتح، عبد الکریم بن هلال، مؤیّد بن قاسم، موسی بن معصوم، مبارک بن سعید، عروان بن شفیع و علامت بن جواد را در اقالیم غزنین و اعمال غزاغز والی میکند و ایشان، اهل جبلاند.
محمد بن قوام، جعفر بن عبد الحمید، علی بن ثابت، عطاء اللّه بن احمد، عبد اللّه بن هاشم، ابراهیم بن شریف، ناصر بن سلیمان، یحیی بن داود و علی بن ابی الحسین را در اقالیم معابد و جبال ملابس والی میکند و ایشان از قری عجماند و اکابر از سادات عمّال عارفین به اقامت دعایم دین، دوازده نفر را اختیار میکند و ایشان، محمد بن ابی الفضل، علی بن ابی غابر، حسین بن علی، داود بن مرتضی، اسماعیل بن حنیفه، یوسف بن حمزه، عقیل بن حمزه، عقیل بن علی، زید بن علی و جابر بن مصاعدند.
آنها را از جابرسا و اقالیم مشرق والی میکند و آنها را در به پا داشتن حدود و رعایت کردن عهد امر میکند.
پس مردانی کریم از اتقیا و احرار و ابرار را اختیار میکند و ایشان، معصوم بن علی، طالب بن محمد، ادریس بن عبید، ابراهیم بن مسلم، حمزة بن تمام، علی بن الحسین، نزار بن حسن، اشرف بن قاسم، منصور بن تقی، عبد الکریم بن فاضل، اسحاق بن مؤیّد و ثواب بن احمدند.
آنها را در جابرقا و بلاد مغرب والی میکند و آنها را به چیزی امر میکند که رفقای آنها را امر کرد، پس دوازده مرد را اختیار میکند و ایشان، طاهر بن ابی الفجر، احمد بن الفضل، معد بن کامل، دوی بن حرث، محمد بن ماجد، رضی بن اسماعیل، ظهیر بن ابی الفجر و زکی بن حسین تا آخر دوازده نفر.
آنان را در طرف شمال و اعمال روم والی میکند و آنان را به چیزی امر میفرماید که صدیقین مقدّم بر ایشان را امر فرموده، پس دوازده مرد پاکیزه از عیوب را اختیار میفرماید و ایشان، اسماعیل بن ابراهیم، محمد بن ابی القاسم، یوسف بن یعقوب، فیروز بن موسی، حسین بن محمد، علی بن ابی طالب، عقیل بن منصور، عبد القادر بن حبیب، سعد اللّه بن سعید، سلیمان بن مرزوق، عبد الرحمان بن عبد المنظر و محمد بن عبد الکریماند.
ایشان را در سمت جنوب و اقالیم آن والی میکند و ایشان را به چیزی امر میفرماید که سابقین بر آنها را از صلاح و سداد امر فرمود. پس بعد از تعیین این ولات علمها را استوار و معجزات خود را اظهار میدارد، به جانب کوفه، حرکت و بر تخت سلیمان جلوس میکند، طیور بر سر آن حضرت سایه میافکنند، خاتم سلیمان را در انگشت مبارک مینماید، عصای موسی را در دست راست خود میگیرد و جبرییل امین و عیسی بن مریم با حضرتش همنشیناند؛ در حالیکه برد جدّش پیغمبر را به دوش افکنده، ذوالفقار پدرش امیر المؤمنین علیه السّلام را بر کمر بسته، صورت مبارکش مثل دایره قمر در شب چهارده است و از بین دندانهای سنایای آن حضرت، نوری مثل برق لامع خارج میشود و بر سر آن بزرگوار تاجی از نور و مرکوب سواری آن حضرت، شیری از نور است.
اگر برای چیزی بگوید؛ کن، بقدرة اللّه فیکون کر و مبروص را شفا میدهد، مردگان را زنده میگرداند و زندگان را میمیراند و زمین، گنجهای خود را برای آن بزرگوار ظاهر میسازد، وجود مقدّسش حکمت آدم، وفای ابراهیم، حسن یوسف و ملاحت محمد را حاوی و حایز است.
جبرییل در طرف راست آن بزرگوار، میکاییل در طرف چپ و اسرافیل در عقب سر آن حضرت است، ابر بالای سر آن بزرگوار، نصر در پیش روی و عدل زیر پای آن جناب است. کتاب تازهای را برای مردم ظاهر مینماید که آن بر کافرین صعب و شدید است، مردم را بهسوی امری میخواند که هرکس به آن اقرار آورد، هدایت یابد و هر کس آن را انکار کند، شقی و بدبخت شود. پس ویل تمام ویل برای کسی است که آن بزرگوار را انکار نماید، نسبت به مؤمنین رؤوف و مهربان و نسبت به کافرین شدید الغضب و سخت انتقام است.
این ناچیز گوید: محض اختصار به همینقدر از خطبه اقتصار شد.
بدان استادنا المحدّث النوری- نوّر اللّه مرقده- در نجم ثاقب فصلی برای ذکر خصایص آن جان جهان و امام عالمیان منعقد نموده و چون اغلب و اکثر بروز و ظهور آن خصایص، هنگام طلوع نور موفور السرور آن حضرت است، لذا خوش داشتم مرقومات آن مرحوم را در این عبقریّه ضمن چند نجمه ایراد نمایم؛ اگرچه بعضی از آنها را سابقا نقل کردیم و نسبت به آنها فی الجمله تکراری تطرق مییابد، لکن چون در عبارات آن مرحوم مجتمعا ذکر شدهاند و لطافتی در اجتماع هست که در انفراد نیست، لذا ایراد گردید.
در کتاب مزبور فرموده: در ذکر جملهای از خصایص آن جناب نسبت به جمیع انبیا و اوصیای گذشته- صلوات اللّه علیهم- یا نسبت به آن سلسه علیّه، غیر بعضی از اجداد طاهرین خود علیهم السّلام؛ اگرچه شرح آن در قوّه امثال ما بیرون است، چهکسی را خدای تعالی به همه انبیا علیهم السّلام از جناب آدم تا حضرت خاتم صلّی اللّه علیه و آله خبر دهد؛ حاصل بشارات آن که چنین شخص معظّمی در خزانه قدرت خود در آخر روزگار مخزون کرده که همه انبیا و اوصیا از خدمات تبلیغ و اهدای خود فارغ شده و بهجهت غلبه کفر و شقاق و جنود شیاطین در هر عصر، جز قلیلی در بعضی از بلاد به راه نیامده، ظاهر خواهد نمود، اسباب سلطنت ریاست برایش مهیّا فرموده که تمام جهان را مسخّر و همه
جهانیان را هدایت کند و هیچآبادی و قریهای نماند که در آن معدودی باشد مگر آنکه صدای لا اله الّا اللّه در آن بلند شود و نتیجه خدمات جمیع حجّتهای خداوند را ظاهر سازد.
البتّه چنین ریاست کبرایی تهیّه و اسبابی باید و استعداد و قابلیّتی خواهد که بزرگیشان به اندازه این شغل عظیم و خدمت بزرگ باشد که به آن شخص معظّم موکول شده و مختصّ آن جناب است، پس تمام مقدّمات آن از خصایص باشد که مقدار کمّ، کیف، قدر و منزلت آن را کسی جز خداوند- جلّت عظمته- نداند و راه به ادراک و احصای آن ندارد.
در دعای ندبه است: «بنفسی أنت من عقید عزّ لا یسامی»(1)و خداوند عقد عزّت و جلالتی برایش بسته که کسی اندیشه رسیدن به پایان بزرگی آن را ندارد.
در غیبت نعمانی(2)از کعب الاحبار مروی است که گفت: خدای تعالی آنچه را به پیغمبران داده به آن جناب میدهد و بر او زیادت بر آن میدهد و او را تفضیل میدهد، لکن محض تبرّک به ذکر بعضی از آنچه از اهل بیت عصمت علیهم السّلام رسیده و به ظاهر اختصاصی به آن جناب دارد؛ این اوراق را مزیّن کرده، میگوییم: اوّلین امتیاز، نور ظلّ و شبح آن جناب علیه السّلام در عالم اظلّه بین انوار ائمّه علیهم السّلام است که از انوار انبیا و مرسلین و ملایکه مقرّبین ممتازاند؛ چنانکه در لقب صد و پنجاهم و صد و شصت و هشتم گذشت.
و در غیبت شیخ جلیل، فضل بن شاذان به دو سند از عبد اللّه بن عبّاس، از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله مروی است که چون مرا به معارج سماوات عروج فرمودند، به سدرة المنتهی رسیدم.
از حضرت ربّ الارباب خطاب رسید: یا محمد!
گفتم: لبیک! لبیک! ای پروردگار من!
خداوند عالمیان فرمود: ما هیچ پیغمبری به دنیا و اهل دنیا نفرستادیم که ایّام حیات و نبوّت او منقضی شود الّا آنکه به امر دعوت و به جای خود برای هدایت امّت به پای داشت.
پس از خود، وصیّ خود را بهجهت نگاهبانی شریعت قرار داد و ما علی بن ابی طالب را خلیفه و امام امّت تو قرار دادیم، سپس حسن، حسین، علی بن الحسین، محمد بن علی، جعفر بن محمد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد بن علی، حسن بن علی و سپس حجّة بن الحسن. ای محمد! سر بالا کن! چون سر بالا کردم، انوار علی، حسن و حسین و نه تن از فرزندان حسین را دیدم و دیدم حجّت در میان ایشان میدرخشید که گویا ستاره درخشنده است.
خدای تعالی فرمود: اینها خلیفهها و حجّتهای مناند در زمین و خلیفهها و اوصیای تو بعد از تواند، پس خوشا به حال کسی که ایشان را دوست دارد و وای بر کسی که ایشان را دشمن دارد.(1)
شیخ جلیل، ابو الحسن بن محمد بن احمد بن شاذان در ایضاح دفاین النواصب(2)و احمد بن محمد بن عیّاش در مقتضب الاثر(3)از ابی سلیمان روایت کردند که شبان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بود؛ گفت: آن جناب فرمود: شبی که مرا به جانب آسمان بردند، خداوند جلّ جلاله فرمود: آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ(4).
من گفتم: و المؤمنون.
فرمود: راست گفتی ای محمد! که را میان امّت خلیفه گذاشتی.
گفتم: بهترین امّت را.
فرمود: علی بن ابی طالب علیه السّلام.
گفتم: بلی، ای پروردگار من!
تا اینکه خدای تعالی فرمود: بهدرستیکه تو را خلق کردم و علی، فاطمه، حسن، حسین و ائمّه از اولاد او را، از اصل نوری از نور خود خلق نمودم، تا آنکه فرمود: ای محمد! دوست داری ایشان را ببینی؟
گفتم: بلی، ای پروردگار من!
فرمود: به جانب راست عرش التفات کن. چون نگاه کردم، علی و فاطمه را دیدم و تا حسن بن علی شمردند و مهدی را میان آب تنکی از نور دیدم که ایستاده بودند و نماز میکردند و میان ایشان مردی؛ یعنی مهدی علیه السّلام میدرخشید؛ چنانکه گویا کوکب درخشنده بود.
مستور نماند که اختلاف مضمون اخبار معراج، نه بهجهت اختلاف مضمون یک خبر و بهجهت تعدّد راوی، حفظ بعضی و نسیان دیگری و اسقاط سوّمی و غیر آن از اسباب اختلاف است، بلکه محمول بر تعدّد معراج است که در همه آنها بر امر ولایت تأکید میشد.
در خصال صدوق(1)مروی است که صد و بیست مرتبه آن جناب را عروج دادند و هیچ مرتبهای از آن مراتب نبود الّا آنکه خدای تعالی در آن پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله را به دوستی و ولایت علی بن ابی طالب و باقی ائمّه علیهم السّلام سفارش فرمود، زیادتر از آنچه آن حضرت را به باقی فرایض سفارش فرمود.
نیز در مقتضب،(2)خبر دیگری از جناب باقر علیه السّلام در ذکر ائمّه علیهم السّلام در شب معراج و دیدن انوار ایشان روایت کرده، تا آنکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: علی را دیدم و تا حسن بن علی علیهم السّلام شمردند و الحجّة القائم؛ گویا ستاره درخشانی میان ایشان بود. گفتم: ای پروردگار من! آنها کیستند؟
فرمود: اینها ائمّهاند و این قائم، حلال مرا، حلال میکند و حرام مرا، حرام میکند
و ای محمد! از اعدای من انتقام میکشد، ای محمد! او و کسی که او را دوست دارد، دوست دار!
بدان دوّم شرافت نسب است، زیرا آن جناب شرافت نسب همه آبای طاهرین خود علیهم السّلام را داراست که نسب ایشان، اشرف انساب میباشد، به رسیدن نسبش از طرف مادر به قیاصره روم اختصاص دارد و به جناب شمعون صفا، وصیّ حضرت عیسی، منتهی میشود، پس در آن سلسله بسیار از انبیا و اوصیا علیهم السّلام داخل شود که شمعون به آنها میرسد.
سوّم: در روز ولادت، آن حضرت را به سراپرده عرش بردند و خداوند تبارک و تعالی به او خطاب فرمود: مرحبا به تو ای بنده من! برای نصرت دین من و اظهار امر من و مهدی عباد من. بهدرستیکه قسم خوردم به تو بگیرم، به تو بدهم، به تو بیامرزم و به تو عذاب کنم(1)...، تا آخر آنچه در باب اوّل گذشت.
چهارم: چنانکه نعمانی(2)و مسعودی(3)و غیر ایشان(4)از حضرت باقر علیه السّلام روایت کردهاند که فرمود: برای صاحب این امر علیه السّلام خانهای است که به آن بیت الحمد
میگویند و در آن چراغی روشن است که از روزی که متولّد شده تا آن روز که با شمشیر خروج کند؛ خاموش نمیشود.
پنجم: جمع میان کنیه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و اسم مبارک آن حضرت. در مناقب مروی است که فرمود: اسم مرا بگذارید ولی کنیه مرا نگذارید.
ششم: حرمت بردن نام آن جناب؛ چنانکه گذشت.
هفتم: ختم وصایت و حجّت در زمین به آن جناب.
هشتم: غیبت از روز ولادت، سپرده شدن به روح القدس، تربیت شدن در عالم نور و فضای قدس که هیچ جزیی از اجزای آن به لوث قذارت و کثافت و معاصی بنی آدم و شیاطین، ملوّث نشده و مؤانست و مجالست با ملأ اعلی و ارواح قدسیّه.
نهم: عدم معاشرت و مصاحبت با کفّار و منافقین و فسّاق، بهجهت خوف و تقیّه و مدارات و تجنّب با آنها و منزل نکردن در منازل ایشان؛ همانطور که همه حجّتهای خداوند؛ پیش از بعثت و بعد از آن، بلکه در ایّام عزلت و غیبت خود، داشتند و مؤالفت و مشاورت میکردند، بلکه مناکحت و مزاوجت از طرفین داشتند، سالها با فاسق منافقی، حتّی مثل مروان، نماز میکردند و دستهایی را میبوسیدند که
خود فرمودند: اگر توانایی داشتیم، قطع مینمودیم.
روز ماه رمضان افطار کردند و امثال این مصایب را دیدند. خدای تعالی این حجّت عزیز خود را از همه آنها نگاه داشت، از روز ولادت تاکنون دست ظالمی به دامانش نرسیده، با کافر و منافقی مصاحبت ننموده، از منازلشان کناره گرفته و از حقّی به جهت خوف، مدارات و یا مهادنه دست نکشیده، همدم و انیسش چون خضر و موالی و خدمش خاصّاناند.
بالجمله از غبار کردار و رفتار اغیار بر آیینه وجود حق نمایش، گردی ننشسته و از خارستان اجانب، خاری به دامان جلالش نخلیده و ذلک فضل اللّه یؤتیه من یشاء.
دهم: نبودن بیعت احدی از جبّارین بر گردنش؛ چنانکه در اعلام الوری(1)از امام حسن علیه السّلام مروی است که فرمود: احدی از ما نیست، مگر آنکه بیعتی برای طاغیه زمان او در گردنش واقع میشود، مگر قائمی که روح اللّه، عیسی بن مریم، خلف او نماز میکند.
در کمال الدین(2)از جناب صادق علیه السّلام مروی است که فرمود: ولادت صاحب این امر از این خلق مستور میشود تا زمانیکه خروج کند، بیعتی در گردن او نباشد و خداوند عزّ و جلّ کار او را در یک شب اصلاح میکند.
نیز از حسن بن فضّال از جناب رضا علیه السّلام روایت کرده که فرمود: گویا شیعه را هنگام مفقود شدن چهارمین فرزند میبینم که چراگاه را جستجو میکنند، پس آن را نمییابند.
گفتم: چرا ای فرزند رسول خدا؟!
فرمود: چون امام ایشان از آنها غایب میشود.
گفت: چرا غایب میشود؟
فرمود: زیرا وقتی با شمشیر برخیزد، بیعتی بر گردن او نباشد.(1)
یازدهم: داشتن علامتی در پشت؛ مثل علامت پشت مبارک رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله که به آن ختم نبوّت گویند؛ چنانکه گذشت و شاید در آن جناب، اشاره به ختم وصایت باشد.
دوازدهم: اختصاص دادن خداوند آن جناب را در کتب سماویّه و اخبار معراج از سایر اوصیا علیهم السّلام به ذکر او به لقب، بلکه به القاب متعدّد و به بردن نام او؛ چنانکه متفرقا گذشت.
سیزدهم: ظهور آیات غریب و علامات سماوی و ارضی برای ظهور موفور السرور آن حضرت که برای تولّد و ظهور هیچ حجّتی نشده؛ بلکه در کافی(2)از جناب صادق علیه السّلام مروی است که آیات را در آیه شریفه سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُ(3)زود آیات خود را در آفاق، اطراف و در تنهایی شان به آنها بنماییم تا برایشان روشن شود آن، حقّ است؛ به آیات و علامات قبل از ظهور آن حضرت و تبیین حقّ به خروج قائم تفسیر نمود و فرمود: آن نزد خداوند عزّ و جلّ حقّ است که خلق آن را میبینند و لابدّ از خروج آن جناب است و آن آیات و
علامات بسیار میباشد، بلکه بعضی ذکر کردند قریب به چهارصد است و جملهای از آنها در کتب غیبت ثبت شده.
چون غرض در این کتاب، استقصای اتمام آنچه متعلّق به آن جناب است، نیست، لذا ذکر ننمودم. از آن علامات، سرخی در آسمان است که در بسیاری از اخبار وارد شده و به روایت نعمانی از امیر المؤمنین علیه السّلام آن، اشک چشم جمله عرش بر اهل زمین است.(1)
چهاردهم: ندای آسمانی به اسم آن جناب علیه السّلام مقارن ظهور؛ چنانکه علی بن ابراهیم در تفسیر آیه شریفه وَ اسْتَمِعْ یَوْمَ یُنادِ الْمُنادِ مِنْ مَکانٍ قَرِیبٍ(2)گوش فرا داد روزی که منادی از مکانی نزدیک ندا کند؛ از جناب صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: منادی به اسم قائم علیه السّلام و اسم پدرش ندا میکند. یَوْمَ یَسْمَعُونَ الصَّیْحَةَ بِالْحَقِّ ذلِکَ یَوْمُ الْخُرُوجِ(3)روزی که فریاد را میشنوند، بهراستی این، روز خروج است.
فرمود: صیحه قائم علیه السّلام است.(4)
در کمال الدین(5)از جناب باقر علیه السّلام مروی است که فرمود: منادی از آسمان ندا میکند: فلان بن فلان! امام است و نام او را میبرد، نیز در آنجا از زراره از جناب صادق علیه السّلام مروی است که فرمود: منادی به اسم قائم علیه السّلام ندا میکند.
گفت؛ گفتم: خاصّ است یا عام؟
فرمود: عام است، هر قومی به زبان خودش میشنود.
در غیبت نعمانی از امیر المؤمنین علیه السّلام مروی است که فرمود: منادی از آسمان ندا
میکند: ای گروه مردم! بهدرستیکه امیر شما فلان است و این، آن مهدی است که زمین را از عدل و داد پر میکند؛ چنانکه از ظلم و ستم پر شده باشد.(1)
در تفسیر عیّاشی(2)در حدیثی طولانی از جناب باقر علیه السّلام مروی است که بعد از ذکر بعضی از علایم به جابر فرمود: پس اگر این امر بر شما مشتبه شود، صدا از آسمان به اسم او و امرش بر شما مشتبه نخواهد شد.
در غیبت نعمانی(3)از آن جناب مروی است که فرمود: در خبری که منادی از آسمان به اسم قائم علیه السّلام ندا میکند، پس کسی که در مشرق و کسی که در مغرب است، میشنود. خوابیدهای نمیماند مگر آنکه بیدار میشود، نه ایستادهای مگر آنکه مینشیند و نه نشستهای مگر آنکه از خوف آن صدا برمیخیزد و فرمود: آن صدا در شب جمعه بیست و سوّم ماه رمضان از جبرییل است.
بر این مضمون اخبار بسیار، بلکه متجاوز از حدّ تواتر است. در جملهای از آنها، آن را از محتومات شمردند.
شیخ طوسی در غیبت(4)خود از سیف بن عمیره روایت کرده که گفت: نزد منصور بودم، شنیدم، ابتدا از پیش خود گفت: سیف بن عمیره! لابدّ است از منادی که به اسم مردی از فرزندان ابی طالب از آسمان ندا کند.
گفتم: این را احدی از مردمان روایت کرده؟
گفت: قسم به آنکه جانم در قبضه قدرت او است؛ گوشم از او شنید که میگفت:
لابدّ است از منادی که به اسم مردی از آسمان ندا کند.
گفتم: یا امیر المؤمنین! این حدیثی است که هرگز مانند آن را نشنیدم.
گفت: ای شیخ! اگر چنین شد، ما اوّل کسی هستیم که او را اجابت میکنیم، آگاه باش!
او یکی از پسرعموهای ماست.
گفتم: کدام پسرعموی شما؟
گفت: مردی از فرزندان فاطمه علیها السّلام.
آنگاه گفت: ای شیخ! اگر این خبر را از ابی جعفر محمد بن علی نشنیده بودم، آنگاه همه اهل دنیا مرا خبر میدادند؛ از ایشان قبول نمیکردم و لکن او محمد بن علی علیهما السّلام است.
ایضا پانزدهم: افتادن افلاک از سرعت سیر و بطوء حرکت آنها.
چنانکه شیخ مفید از ابی بصیر از حضرت باقر علیه السّلام در حدیثی طولانی در سیر و سلوک حضرت قائم علیه السّلام روایت کرده، تا آنکه فرمود: پس هفت سال بر این سلطنت درنگ میکند، مقدار هر سال، ده سال از سالهای شماست، آنگاه خداوند آنچه را میخواهد، میکند.
گفت؛ گفتم: فدایت شوم! چگونه سالها طول میکشد؟
فرمود: خداوند فلک را به درنگ کردن و قلّت حرکت امر میفرماید، روزها و سالها طول میکشد.
گفت؛ گفتم: ایشان میگویند اگر فلک تغییر پیدا کند، عالم فاسد میشود.
فرمود: این قول زنادقه است، امّا برای مسلمین، راهی به این سخن نیست، حال آن که خداوند ماه را برای پیغمبر خود صلّی اللّه علیه و آله شقّ نمود، آفتاب را پیش از آن برای یوشع بن نون برگرداند، به طول روز قیامت خبر داد و اینکه آن روز مثل هزار سال از آنچه شما میشمرید،(1)است نیز روایت کرده: مدّت ملک آن حضرت نوزده سال است که
1) الارشاد، ج 2، ص 385.
روزها و ماههای آن طولانی است.(1)
نیز از عبد الکریم خثعمی از جناب صادق علیه السّلام به نحو خبر سابق روایت کرده و همچنین فضل بن شاذان در غیبت خود از آن جناب روایت کرده که فرمود: قائم علیه السّلام هفت سال سلطنت میکند که از سالهای شما هفتاد سال میشود.(2)
در غیبت شیخ طوسی(3)در خبری طولانی مروی است که خداوند در زمان آن جناب به فلک امر میفرماید، پس دوره او بطی میشود، تا اینکه در ایّام او روز؛ مثل ده روز، ماه مثل ده ماه و سال مثل ده سال از سالهای شما میشود، لکن در جملهای از اخبار رسیده که مدّت سلطنت آن جناب بیشتر از این است.
چنانکه در غیبت فضل بن شاذان از حضرت باقر علیه السّلام مروی است که فرمود:
حضرت قائم علیه السّلام سیصد و نه سال پادشاهی خواهد کرد؛ چنانکه اهل کهف در کهف خود درنگ کردند، زمین را از عدل و داد پر خواهد کرد؛ چنانکه از جور و ظلم پر شده باشد، خدای تعالی مشرق و مغرب عالم را برای او مفتوح خواهد ساخت و مردم را خواهد کشت تا آنکه جز دین محمدی باقی نماند و سیره سلیمان بن داود سلوک خواهد نمود،(4)این خبر معتبری است و خبر صحیح دیگری بر این مضمون روایت کرده و اللّه العالم.
شانزدهم: ظهور مصحف امیر المؤمنین علیه السّلام که بعد از وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بیتغییر و تبدیل جمع نمود و تمام آنچه بر سبیل اعجاز بر آن حضرت نازل شده بود، داراست. پس از جمع، بر صحابه عرض نمود، اعراض نمودند، لذا آن را مخفی کرد و به
حال خود باقی است تا بر دست آن جناب ظاهر شود. خلق مأمور شوند آن را بخوانند و حفظ نمایند و بهجهت اختلاف ترتیبی که با این مصحف موجود دارد که به آن مأنوس شدند؛ حفظ آن از تکالیف مشکل مکلّفین خواهد بود.
در غیبت نعمانی(1)مروی است که فرمود: قائم علیه السّلام به امر و کتابی جدید در قضایی جدید خروج میکند. نیز از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده که فرمود: گویا بهسوی شیعیان خود در مسجد کوفه نظر میکنم که خیمهها بر پا کردند و قرآن را به نحوی که نازل شده به مردم تعلیم میکنند.(2)
نیز از اصبغ بن نباته از آن جناب روایت کرده که فرمود: گویا عجم را میبینم که خیمههایشان در مسجد کوفه است؛ قرآن را چنانکه نازل شده به مردم تعلیم میکنند.
گفت: گفتم: یا امیر المؤمنین! آیا این قرآن به همان نحو نازل شده نیست.
فرمود: نه، هفتاد نفر از قریش به اسمها و اسمهای پدرهایشان از آن محو شده و ابو لهب را وانگذاشتند، مگر برای نقص رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله، چون عمّ آن جناب بود.(3)
نیز از جناب صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: و اللّه! گویا بهسوی آن حضرت؛ یعنی قائم علیه السّلام بین رکن و مقام نظر میکنم که از مردم بر کتابی جدید بیعت میگیرد.(4)
در کافی(5)از جناب باقر علیه السّلام مروی است که در تفسیر آیه شریفه وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسَی الْکِتابَ فَاخْتُلِفَ فِیهِ*(6)فرمود: اختلاف کردند؛ یعنی بنی اسراییل؛ چنانکه این امّت در کتاب اختلاف کردند و زود است در کتابی که قائم علیه السّلام میآورد، اختلاف میکنند تا اینکه جماعتی بسیار از مردمان آن را انکار میکنند، پس آنها را پیش میطلبد و گردنشان را میزند.
شیخ طبرسی در احتجاج(1)از ابی ذر غفّاری روایت کرده: چون رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله وفات نمود، علی علیه السّلام قرآن را جمع کرد، آن را نزد مهاجرین و انصار آورد و بر ایشان عرضه داشت، چون پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله او را به این، وصیّت فرموده بود. چون ابو بکر آن را باز کرد، در صفحه اوّلی که باز کرده بود فضایح قوم بیرون آمد. پس عمر برخاست و گفت:
یا علی! آن را برگردان که ما را حاجتی به آن نیست.
حضرت آن را گرفت و برگشت، تا اینکه میگوید: چون عمر خلیفه شد، از آن جناب سؤال کرد که آن قرآن را به او بدهد تا آن را در میان خود تحریف کنند. پس گفت: یا ابا الحسن! اگر میآوردی آن قرآن را که نزد ابو بکر آوردی؛ بر آن مجتمع شویم.
فرمود: هیهات! راهی به آن نیست، آن را نزد ابی بکر نیاوردم مگر آنکه حجّت بر شما تمام شود و روز قیامت نگویید ما از این غافل بودیم یا بگویید آن را نزد ما نیاوردی، بهدرستیکه قرآن نزد من را کسی جز مطهّرون و اوصیا از فرزندان من مسّ نمیکند.
عمر گفت: آیا وقت معلومی برای اظهار آن هست؟
فرمود: آری! هرگاه قائم از فرزندان من خروج کند، آن را ظاهر میکند و مردم را بر آن وامیدارد، پس سنّت بر آن جاری میشود.
نیز از خبر مفضل گذشت که حسنی به حضرت حجّت علیه السّلام عرض میکند: اگر تو مهدی آل محمدی، پس کو آن مصحفی که جدّت امیر المؤمنین علیه السّلام بدون تغییر و تبدیل جمع کرد؟(2)
در ارشاد(3)شیخ مفید از حضرت باقر علیه السّلام مروی است که فرمود: هرگاه قائم آل محمد علیهم السّلام خروج کند، خیمهها میزند برای آنان که قرآن را به نحوی که نازل شده، به مردم تعلیم میکنند، پس مشکلترین کار بر آنان خواهد بود که امروز آن را حفظ
نمایند، زیرا آن قرآن، در ترتیب با این قرآن مخالفت دارد.
در غیبت فضل بن شاذان(1)همین مضمون را به سند صحیح از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده.
بدان هفدهمین خصوصیّت آن جناب، آن است که ابری سفید، پیوسته بر سر مبارک آن حضرت سایه میاندازد و منادی در آن ابر ندا میکند، بهنحویکه ثقلین و خافقین آن را میشنوند؛ چنانکه به روایت شیخ طوسی در خبر لوح است که او، مهدی آل محمد علیهم السّلام میباشد، زمین را از عدل پر میکند؛ چنانکه از جور پر شده باشد.(2)
در کفایة الاثر خزّاز،(3)بیان گنجی شافعی، مناقب مهدی ابو نعیم حافظ، عقد الدرر یوسف بن یحیی سلمی و نیز احمد بن المنادی در کتاب ملاحم، ابن شیرویه در فردوس و ابو العلای حافظ در کتاب فتن- چنانکه در طرایف و غیره است- خبر ابر و منادی را به این لفظ روایت کردند که این مهدی، خلیفة اللّه است و به روایتی پس او را متابعت کنید. این ندا غیراز ندای سابق است و از جهاتی چند، متغایرند.
هجدهم: بودن ملایکه و جنّ در عسکر آن حضرت و ظهور ایشان برای انصار آن حضرت؛ چنانکه در خبر طولانی مفضل است و در کامل الزیاره(4)و غیبت نعمانی(5)از جناب صادق علیه السّلام مروی است که فرمود: آری، ملایکهای که با نوح در کشتی بودند،
آنها که با ابراهیم بودند، آن زمان که او را در آتش انداختند، آنها که با موسی بودند، زمانیکه دریا را برای بنی اسراییل شکافت، آنها که با عیسی بودند، زمانیکه خداوند او را به آسمان بالا برد، چهارهزار ملایکه مسوّمین؛ یعنی نشان شده به عمّامههای زرد که با پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله بودند، هزار ملایکه مردفین؛ یعنی از پی یکدیگر درآمده، سیصد و سیزده ملکی که در بدر بودند و چهارهزار ملکی که نازل شدند و اراده داشتند حسین بن علی علیهما السّلام را نصرت کنند، به ایشان در مقاتله اذن نداد. آنها ژولیده غبارآلود؛ نزد قبر آن حضرت هستند و تا روز قیامت بر او گریه میکنند، رییس ایشان ملکی است که به او منصور میگویند.
زایری، آن حضرت را زیارت نمیکند مگر آنکه او را استقبال میکنند، مودعی از او وداع نمیکند مگر آنکه او را مشایعت میکنند و احدی از آنها مریض نمیشود مگر آنکه او را عیادت میکنند و کسی از ایشان نمیمیرد مگر آنکه بر جنازه او نماز میکنند و بعد از مردنش برای او استغفار مینمایند؛ همه اینها در زمیناند و برخاستن قائم علیه السّلام را تا وقت خروجش انتظار میکشند.
نوزدهم: تصرّف کردن طول روزگار، گردش لیل و نهار و سیر فلک دوّار در بنیه، مزاج، اعضا، قوا، صورت و هیأت آن حضرت که با این طول عمر که تاکنون هزار و نود و پنج سال از عمر شریفش گذشته و خدای داند تا ظهور به چه سنّی رسد، وقتی ظاهر شود، در صورت مرد سی یا چهل ساله باشد و مثل طویل الاعمار از انبیای گذشته و غیر ایشان نباشد که یکی هدف تیر پیری انّ هذا بعلی شیخا باشد و دیگری به نوحهگری «إنّی وهن العظم منّی و اشتعل الرّأس شیبا»(1)از ضعف پیری خویش بنالد.
شیخ صدوق از ابو الصلت هروی روایت کرده، گفت: به جناب رضا علیه السّلام گفتم:
علامت قائم شما، هنگامی که خروج نماید، چیست؟
1) مستدرک الوسائل، ج 6، ص 389.
فرمود: علامتش آن است که در سن، پیر و به صورت، جوان باشد، طوریکه نظرکننده به آن حضرت گمان برد در سنّ چهل سالگی یا کمتر از آن است، دیگر از نشانههای آن حضرت این است که به گذشتن شبها و روزها بر آن حضرت، پیری بر ایشان راه نیابد تا زمانی که اجل آن سرور فرا رسد.(1)
شبهه شهرستانی در این خصیصه و جواب آن در صبیحه ششم از عبقریّه سوّم بساط سوّم ذکر شده است، فارجع و تبصّر و لا تغفل.
ایضا بیستمین خصوصیّت آن حضرت آن است که وحشت و نفرت از میان حیوانات بعضی با بعضی و میان آنها و انسان میرود و عداوت از میان همه آنها برمیخیزد؛ چنانکه پیش از کشته شدن هابیل بود.
شیخ صدوق در خصال(2)از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده که فرمود: اگر قائم ما خروج کند، میان درّندگان و بهایم صلح میشود، حتّی اینکه زن میان عراق و شام راه میرود، پای خود را جز بر گیاه نمیگذارد و زینتهای او بر سرش است، هیچ زندهای او را به هیجان نمیآورد و نمیترساند.
از تأویل الایات(3)شیخ شرف الدین گذشت که گوسفند، گرگ، گاو، شیر، مار و انسان از یکدیگر مأمون شوند.
در عقد الدرر(4)از امیر المؤمنین علیه السّلام مروی است که فرمود: در قصّه مهدی علیه السّلام که چرا میگویند گوسفند و گرگ در یک مکاناند، اطفال با مارها بازی میکنند و
عقربها ایشان را به چیزی اذیّت نمیکند، شرّ میرود و خیر میماند.
در احتجاج(1)از آن جناب مروی است: در آن زمان درّندگان سازش کنند بلکه درّندگان و سایر حیوانات مطیع اصحاب آن حضرت شوند؛ چنانکه شیخ صدوق از جناب باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمود: گویا میبینم اصحاب قائم را که مابین خافقین را احاطه نمودند، چیزی نیست مگر آنکه حتّی درّندگان زمین و درّندگان طیور منقاد ایشان شود و هرچیزی خوشنودی ایشان را طلب میکند، حتّی زمین بر زمین فخر میکند و میگوید: امروز مردی از اصحاب قائم علیه السّلام بر من گذشت.(2)
در خطبه مخزون امیر المؤمنین علیه السّلام که در منتخب البصایر(3)حسن بن سلیمان حلّی در ذکر ملاحم و کیفیّت ایّام حضرت مهدی، مروی است؛ مذکور است: در آنوقت وحوش مأمون میشوند، بهنحویکه مثل انعام ایشان در اصناف زمین میچرند.
بیست و یکم: بودن جمعی از مردگان در رکاب آن حضرت.
چنانکه از شیخ مفید در ارشاد(4)گذشت که بیست و هفت نفر از قوم موسی، هفت نفر اصحاب کهف، یوشع بن نون، سلمان، ابو دجّانه انصاری، مقداد و مالک اشتر از انصار آن جناب خواهند بود و در بلاد حکّام خواهند شد.
نیز در ارشاد(5)از جناب صادق علیه السّلام مروی است که فرمود: چون خروج آن حضرت نزدیک شود، در جمادی الاخره و ده روز از رجب بر مردم باران ببارد، بارانی که خلایق مانند آن ندیدهاند، پس خداوند بهوسیله آن گوشت مؤمنین و بدنهایشان را در قبورشان میرویاند؛ گویا بهسوی ایشان نظر میکنم که از قبل جهینه رو آوردند و
خاک را از موهای خود میافشانند.
در غیبت شیخ فضل بن شاذان از جناب رضا علیه السّلام مروی است که فرمود: شب بیست و سوّم ماه رمضان به اسم حضرت قائم ندا کنند و در روز عاشورا قیام نماید، خفتهای باقی نماند الّا آنکه برخیزد و بایستد، ایستادهای نباشد مگر آنکه بنشیند و نشستهای نباشد مگر آنکه از آن آواز بر دو پای خود برخیزد، آن صدای جبرییل خواهد بود، به مؤمن در قبرش خواهند گفت به تحقیق صاحبت ظهور کرد. اگر میخواهی به او ملحق شوی، ملحق شو و اگر میخواهی مقیم باشی، بر جای خود ساکن باش!(1)
نیز از آن جناب روایت کرده که فرمود: چون قائم علیه السّلام ظهور کرد و داخل کوفه شد خداوند از ظهر کوفه؛ یعنی وادی السلام هفتادهزار صدیق را مبعوث میکند، پس از اصحاب و انصار او میشوند ...، الخ.(2)
در بحار(3)از سرور اهل الایمان، بهاء الدین سیّد علی بن عبد الحمید نقل کرده که در خبری طولانی از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده که در آخر آن فرمود: پس خداوند فتیه را از کهف ایشان با سگشان مبعوث میفرماید و از آنها مردی است که به او تملیخا میگویند و دیگری مکسکمینا بدویی، این دو تن برای قائم علیه السّلام شاهدند.
سیّد علی بن طاوس و غیره(4)از جناب صادق علیه السّلام روایت کردهاند که فرمود: هر کس چهل صباح خدای تعالی را به این عهد بخواند، از انصار قائم علیه السّلام خواهد بود، اگر پیش از آن حضرت مرد، خداوند آن را از قبرش بیرون میآورد.
دعا معروف است و اوّل آن این است: «اللّهمّ ربّ النّور العظیم و ربّ الکرسیّ الرّفیع»(5).
بدان بیست و دوّمین خصوصیّت آن جناب، آن است که زمین گنجها و ذخیرهها را که در آن پنهان و سپرده شده، بیرون میآورد.
در کمال الدین است که خداوند در شب معراج فرمود به پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله: برای او؛ یعنی حضرت قائم علیه السّلام گنجها و ذخیرهها را به مشیّت خود ظاهر میکنم.(1)
در ارشاد(2)شیخ مفید از جناب صادق علیه السّلام مروی است که فرمود: چون قائم علیه السّلام خروج کند، زمین گنجهای خود را ظاهر میکند، تا اینکه مردم آن گنجها را بر روی زمین.
در غیبت نعمانی(3)از جناب باقر علیه السّلام مروی است که فرمود: هرگاه قائم اهل البیت رحمه اللّه برخیزد بالثویّه تقسیم میکند، تا اینکه فرمود: و اموال دنیا از شکم زمین و از ظاهر آن نزد او جمع میشود.
در عقد الدرر(4)از عبد اللّه بن عبّاس مروی است که گفت: امّا مهدی، کسی است که زمین را پر از عدل میکند؛ چنانکه از جور پر شده باشد، درّندگان و بهایم مأمون میشوند و زمین پارههای جگر خود را میاندازد.
راوی پرسید: پارههای جگر او چیست؟
گفت: مانند ستون از طلا و نقره.
نیز از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در قصّه آن جناب روایت کرده که زمین گنجهای خود را بیرون میاندازد.(5)
در امالی شیخ طوسی(1)از آن جناب مروی است که در قصّه مهدی فرمود: زمین، پارههای جگر خود را برای او بیرون میاندازد.
قریب به آن در احتجاج(2)از امیر المؤمنین علیه السّلام مروی است و در کمال الدین(3)مروی است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: خداوند گنجهای زمین و همه معدنهای آن را برای او ظاهر میکند و در غیبت فضل، این مضمون به چند سند معتبر مروی است.
بیست و سوّم: زیاد شدن باران، گیاه، درختان، میوهها و سایر نعم ارضیّه بهنحوی که حالت زمین در آنوقت با حالت آن در اوقات دیگر مغایرت پیدا کند و قول خدای تعالی یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ(4)راست آید؛ چنانکه نعمانی از کعب روایت کرده که مهدی علیه السّلام چنین کند(5)و مراد تبدیل صورت زمین در عهد آن حضرت به صورتی دیگر و بهجهت کثرت عدل، باران، اشجار، گیاه و سایر برکات است.
در کشف الغمه(6)از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله مروی است که فرمود: امّت من در زمان مهدی به نعمتی متنعّم میشوند که هرگز برّ و فاجر به مانند آن متنعّم نشده بودند، آسمان برایشان پیدرپی باران میفرستد و زمین چیزی از نبات خود را ذخیره نمیکند.
به روایت گنجی در بیان(7): زمین میوههای خود را میدهد و چیزی را بر ایشان پنهان نمیکند.
به روایت نبوی صلّی اللّه علیه و آله: آسمان چیزی از باران خود نمیگذارد مگر آنکه آن را پیدر پی میفرستد و زمین چیزی از گیاه خود را نمیگذارد مگر آنکه آن را ظاهر میکند تا اینکه زندهها مردگان را آرزو میکنند؛(1)یعنی کاش زنده میشدند و میدیدند.
در احتجاج(2)شیخ طبرسی از امیر المؤمنین علیه السّلام مروی است که در قصّه آن جناب فرمود: در عهد او زمین گیاه خود را بیرون میآورد و آسمان برکت خود را نازل میکند و قریب به آن در خصال مروی است و گذشت که فرمود: در آن زمان زن از عراق به شام میرود و پای خود را جز بر گیاه نمیگذارد.(3)
در اختصاص(4)شیخ مفید از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله مروی است که فرمود: چون وقت خروج قائم علیه السّلام شود، منادی از آسمان ندا کند: ای مردم! مدّت جبّارین از شما منقطع شد و بهترین امّت محمد ولیّ امر شده، تا اینکه فرمود: پس در آن زمان مرغان در آشیان خود جوجه گذارند و ماهیان در دریاهای خود و نهرها جاری شوند، آب چشمهها بسیار شود و زمین، ضعف ثمر و رزق خود را برویاند.
در عقد الدرر(5)از آن حضرت مروی است که در قصّه مهدی علیه السّلام فرمود: اهل آسمان و زمین، مرغان، وحشیان و ماهیان در دریا به او مسرور میشوند، باران در دولت او، زیاد و نهرها کشیده میشود، زمین ثمر خود را مضاعف میکند و گنجهای خود را بیرون میدهد.
سیّد علی بن طاوس از صحیفه ادریس نبی در کتاب سعد السعود(6)نقل کرده در ضمن سؤال ابلیس که پروردگارا! مرا مهلت ده تا روزی که خلق مبعوث میشوند و جواب خداوند که نه! و لکن تو تا روز وقت معلوم از مهلتدادهشدگانی، بهدرستیکه
آن روزی است که من حکم نمودم و حتم کردم زمین را از کفر و شرک و معاصی پاک نمایم و برای آنوقت، بندگانی را برای خود انتخاب کنم که دلهایشان را برای ایمان آزمودم و آنها را به ورع، اخلاص، یقین، تقوا، خشوع، صدق، حلم، صبر، وقار، تقوا و زهد در دنیا و رغبت در آنچه بعد از هدایت نزد من است، پر نمودم.
ایشان را نگاهبانان آفتاب و ماه میگردانم؛ یعنی برای عبادت در شب و روز، ایشان را در زمین خلیفه خواهم نمود و ایشان را بر آن دینی توانایی دهم که آن را برایشان پسندیدم، آنگاه مرا عبادت کنند و چیزی را برای من انباز قرار ندهند. در وقتش نماز بگزارند و در زمانش زکات بدهند، به معروف امر و از منکر نهی کنند و در آن زمان امانت را بر زمین بیندازم.
پس چیزی به چیزی ضرر نرسانند و چیزی از چیزی نترسد، آنگاه هوام و مواشی میان مردم شوند، بعضی از ایشان بعضی را اذیّت نمیکند. نیش هر صاحب نیشی از هوام و غیر آنها را بردارم و زهر حیوانی که میگزد، بردارم.
برکات را از آسمان و زمین نازل کنم و زمین از نیکویی نبات خود بدرخشد و همه ثمرهها و انواع طیب خود را بیرون دهد و رأفت و مهربانی را میان ایشان، بیندازم، پس با یکدیگر مواسات کنند و بالسویه قسمت نمایند، فقیر، بینیاز شود و بعضی بر بعضی برتری نکند، کبیر بر صغیر رحم کند و صغیر کبیر را احترام نماید، به حقّ متدیّن شوند و به او انصاف دهند و حکم کنند؛ ایشان اولیای من هستند.
پیغمبری مصطفی و امینی مرتضی را برای ایشان برگزیدم، پس او را برای ایشان پیغمبر و رسول گرداندم و برای او اولیا و انصاری قرار دادم؛ اینها بهترین امّتی هستند که برای نبیّ مصطفی و امین مرتضی خود اختیار نمودم.
این وقتی است که آن را در علم غیب خود حجب نمودم و لابدّ است که آن واقع شود و در آن روز تو را با سواران، پیادگان و تمام لشکریانت، هلاک نمایم، برو که تا روز و وقت معلوم از مهلتدادگانی.
آثار مذکور در این اثر شریف تاکنون ظاهر نشده و مطابق اخبار خاصّه و عامّه از
خصایص ایّام مهدی است.
در انوار المضیئه(1)سیّد علی بن عبد الحمید از جناب صادق علیه السّلام مروی است که فرمود: در آیه شریفه قالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ إِلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ*(2)وقت معلوم، روز برخاستن قائم است. چون خداوند او را مبعوث کند، ابلیس به مسجد کوفه میآید، به زانوها میافتد و میگوید: یا ویلاه! از این روز! پس موی پیشانی او را میگیرد و گردنش را میزند، پس این روز وقت معلوم است.
در تفسیر(3)علی بن ابراهیم از آن جناب مروی است که فرمود: در تفسیر مُدْهامَّتانِ که مابین مکّه و مدینه از نخل متّصل میشود و در خطبه امیر المؤمنین علیه السّلام که در منتخب حسن بن سلیمان حلّی است؛ مذکور است: زمین به عدل نورانی یا خرسند میشود، آسمان، باران خود را، درخت، ثمر خود را و زمین، گیاه خود را میدهد و خود را برای اهلش زینت میدهد.
بیست و چهارم: به برکت وجود آن حضرت عقول مردم تکمیل میشود و دست مبارک بر سر ایشان میگذارد و کینه و حسد از دلهایشان میرود که از روز کشته شدن هابیل تاکنون طبیعت ثانیه بنی آدم شده و علوم و حکمت ایشان زیاد میشود؛ چنانکه در اصل زرّاد است که گفت: به جناب صادق علیه السّلام گفتم: میترسیم از مؤمنین نباشیم.
فرمود: برای چه؟
گفتم: برای آنکه در میان خود کسی را نمییابیم که برادر او نزدش برگزیدهتر و
محبوبتر از درهم و دینار او بوده باشد و درهم و دینار او را نزد خود محبوبتر از برادری مییابیم که موالات میان ما و او جمع نموده.
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: چنین نیست، بهدرستیکه شما مؤمنیناید و لکن ایمان خود را کامل نخواهید کرد، تا اینکه قائم ما علیه السّلام خروج کند، پس خداوند تبارک و تعالی در آن زمان عقول شما را جمع مینماید.(1)
در خرایج راوندی(2)و کمال الدین(3)صدوق از جناب باقر علیه السّلام مروی است که فرمود: هرگاه قائم ما خروج کرد، دست خود را بر سرهای بندگان میگذارد، پس به سبب آن، عقلهای ایشان را جمع و خردهای ایشان را کامل میکند.
شیخ کلینی از سعید بن حسن روایت کرده که حضرت باقر علیه السّلام به من فرمود: آیا احدی از شما نزد برادر خود میآید که دست خود را در کیسه او داخل کند و حاجت خود را بردارد و آن برادر او را منع نکند؟
گفتم: میان خود چنین شخصی نمیشناسیم.
حضرت فرمود: پس در اینحال چیزی نیست؛ یعنی مقام و کمالی بر ایشان نیست.
گفتم: پس با این حال هلاکت است؟
فرمود: نه، بهدرستیکه هنوز عقلهای این گروه به ایشان داده نشده.(4)
در اختصاص(5)شیخ مفید مروی است: کسی به آن حضرت عرض کرد: اصحاب ما در کوفه جماعت بسیاری هستند، اگر ایشان را امر میفرمودی، هرآینه تو را اطاعت و متابعت میکردند.
فرمود: یکی از ایشان نزد کیسه برادرش میآید که حاجت خود را از آن بگیرد؟(6)
العبقری الحسان ؛ ج7 ؛ ص349
فرمود: پس ایشان به خونهای خود بخیلترند. آنگاه فرمود: بهدرستیکه مردم در آرامی و آسایشاند، با ایشان مناکحه میکنیم، از یکدیگر ارث میبریم، بر ایشان حدّ اقامه میکنیم و امانت ایشان را ردّ مینماییم، تا اینکه قائم برخیزد، آن وقت جدایی به میان میآید، مرد بهسوی کیسه برادر خود میآید و حاجت خود را میگیرد، پس او را منع نمیکند.
در کمال الدین(1)صدوق از امیر المؤمنین علیه السّلام مروی است که در جملهای از صفات مهدی علیه السّلام فرمود: دست خود را بر سرهای عباد میگذارد، پس مؤمنی نمیماند مگر آن که قلبش از پارهای آهن شدیدتر میشود.
در خصال(2)از آن جناب مروی است که در ضمن وقایع ایّام آن حضرت فرمود:
هرآینه کینه و عداوت از دلهای بندگان برود.
در کشف الغمه(3)از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله مروی است که فرمود: در این مقام که خدای تعالی بینیازی را در دلهای مردم میگرداند و ظاهر است که چون آن دو صفت خبیثه از دلها برود، این صفت پسندیده میآید و خلایق آسوده شوند.
در کمال الدین(4)از جناب صادق علیه السّلام مروی است که به ابان بن تغلب فرمود: در این مسجد شما؛ یعنی مسجد مکّه سیصد مرد میآید که اهل مکّه میدانند پدران و اجداد ایشان متولّد نشدند. بر ایشان شمشیرهایی است که بر هر شمشیری کلمهای مکتوب است که از هر کلمه هزار کلمه مفتوح میشود. به روایت نعمانی: بر هر شمشیری هزار کلمه مکتوب است که هر کلمه مفتاح هزار کلمه است.(5)
در خطبه مخزون امیر المؤمنین علیه السّلام مذکور است: در آنوقت علم در دلهای مؤمنین قذف میشود، پس مؤمن به علمی که نزد برادر او است، محتاج نمیشود، آن
بیست و پنجم: قوّت خارج از عادت در دیدگان و گوشهای اصحاب آن حضرت؛ چنانکه در کافی(3)و خرایج(4)از جناب صادق علیه السّلام مروی است که فرمود: بهدرستی که هرگاه قائم ما خروج کرد، خداوند در گوشها و چشمهای شیعیان ما قوّت میدهد تا اینکه میان آنها و قائم به قدر چهار فرسخ میشود پس با ایشان تکلّم میکند، ایشان میشنوند و بهسوی آن جناب نظر میکنند.
شیخ جلیل، فضل بن شاذان در غیبت خود از آن جناب روایت کرده که فرمود: به درستیکه مؤمن در زمان قائم علیه السّلام در مشرق است، هرآینه برادر خود را که در مغرب است، میبیند و همچنین آنکه در مغرب است، برادر خود را که در مشرق است، میبیند.(5)
بیست و ششم: طول عمر اصحاب و انصار آن حضرت؛ چنانچه شیخ مفید در ارشاد(6)و فضل بن شاذان در غیبت(7)خود از جناب صادق علیه السّلام روایت کردند که فرمود: در سلطنت آن حضرت عمر میکنند، تا اینکه هزار پسر برای او متولّد میشود
که در ایشان دختری نیست.
در تفسیر عیّاشی(1)از امیر المؤمنین علیه السّلام مروی است که ضمن حالات ایّام سلطنت آن جناب فرمود: قسم به آنکه دانه را شکافته و جان را آفریده! هرآینه در آن زمان ملوکوار و آسوده در ناز و نعمت زندگی میکنند، مردی از ایشان از دنیا نمیرود، تا اینکه هزار پسر از صلب او متولد میشود که از هر بدعت و آفت و مفارقت از دین، مأمون و به کتاب خداوند و سنّت پیغمبر او صلّی اللّه علیه و آله عاملاند به تحقیق آفات و شبهات برایشان نابود و فانی شده؛ یعنی هرگز به آفتی مبتلا و به شبههای گرفتار نمیشوند.
بیست و هفتم: رفتن عاهات و بلایا از ابدان انصار آن جناب؛ چنانکه در خبر سابق مذکور شد.
در خرایج(2)راوندی از حضرت باقر علیه السّلام مروی است که فرمود: هرکس قائم اهل بیت مرا درک کند از صاحب عاهت و آفتی، شفا خواهد یافت یا صاحب ضعفی، قوی خواهد شد.
در غیبت نعمانی(3)از حضرت سجّاد علیه السّلام مروی است که فرمود: هرگاه قائم علیه السّلام برخیزد خداوند عزّ و جلّ از هر مؤمنی آفت را ببرد و قوّت او را به او برگرداند و این تکریم عظیم، مانند شفا دادن جناب عیسی علیه السّلام یا سایر انبیا علیهم السّلام نیست؛ گاهی بهجهت اعجاز و اتمام حجّت کور، لال، پیس و یا مریضی را برای جاحد یا منافقی در موارد معدوده، بلکه بردن این آفات و رفتن این بلیّات از تمام مؤمنین و مؤمنات از آثار ظهور موفور السرور، طلوع طلعت غرّا، تشریف و تقدیم مراسم قدوم، تهیّه آداب لقا و درک فیض شرف حضور حضرت مهدی- صلوات اللّه علیه- است که چون بهشتیان اوّل، در
چشمه مطهّره و چشمه حیات شستشو کرده، تن را چون جان از هر عیب و نقصی پاک نمودند که بتوانند در محفل مقرّبین پا گذارند و تحیّت سَلامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِینَ(1)بشوند، پس فرق بین این دو شفا، بیشتر از فرق بین ارض و سماست.
بیست و هشتم: آن حضرت به هریک از انصار و اعوان قوّت چهل مرد میدهد؛ چنانکه در کافی(2)از عبد الملک بن اعین مروی است که گفت: نزد ابی جعفر علیه السّلام برخاستم، پس بر دستم تکیه کردم. گریستم و گفتم: آرزو داشتم این امر؛ یعنی سلطنت ظاهره قائمّه را علیه السّلام درک نمایم و در من قوّتی باشد.
فرمود: آیا راضی نیستید دشمنان شما بعضی، بعضی را بکشند و شما در خانههای خود آسوده باشید؟ بهدرستیکه اگر امر چنان شد؛ یعنی فرج عظیم آمد، به هر مردی از شما قوّت چهل مرد داده میشود و دلهای شما مانند پاره آهن گردانده میشود. اگر خواستید به آن قوّت، کوه را بکنید، خواهید کند و شما قوام زمین و خزان او هستید.
در کمال الدین(3)صدوق از جناب صادق علیه السّلام مروی است که فرمود: جناب لوط به قوم خود لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلی رُکْنٍ شَدِیدٍ(4)نگفت مگر بهجهت آرزوی قوّت قائم علیه السّلام و جز شدّت اصحاب او را ذکر نکرد؛ پس بهدرستیکه به یک مرد از ایشان قوّت چهل مرد داده میشود. این مضمون را در خصال(5)از حضرت سجّاد علیه السّلام، شیخ مفید در اختصاص، ابن قولویه در کامل الزیارة، فضل بن شاذان در غیبت خود(6)از
جناب صادق علیه السّلام و عیّاشی در تفسیر خود روایت کردند و گذشت از کمال الدین که امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: آن جناب دست خود را بر سر عباد بگذارد، پس مؤمنی نماند مگر آنکه دلش سختتر از پاره آهن شود و خداوند قوّت چهل مرد را به او بدهد.
در بصایر الدرجات(1)صفّار از جناب باقر علیه السّلام مروی است که فرمود: چون امر ما واقع شود و مهدی ما بیاید، مرد شیعیان ما، جریتر از شیر و گذارندهتر از نیزه میشود، دشمن ما را با پای خود پایمال میکند و او را با کف خود میزند؛ این هنگام نزول رحمت خداوند و فرج او بر بندگان است، انتهی.
بیست و نهم: استغنای خلق به نور آن جناب علیه السّلام از نور آفتاب و ماه؛ چنانکه علی بن ابراهیم در تفسیر(2)خود از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که در تفسیر آیه شریفه وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها(3)فرمود: مربّی زمین، امام زمین است.
راوی عرض کرد: پس هرگاه خروج نماید، چه خواهد شد؟
فرمود: مردم از روشنایی خورشید و نور ماه مستغنی میشوند و به نور امام علیه السّلام اکتفا میکنند.
در ارشاد(4)شیخ مفید و غیبت شیخ طوسی(5)از آن جناب مروی است که فرمود:
هرگاه قائم ما برخاست، زمین به نور ربّ زمین روشن شود، مردم از روشنایی آفتاب مستغنی شوند و تاریکی برود.
صدوق این مضمون را در کمال الدین(1)از جناب رضا علیه السّلام روایت کرده و نیز فرمود:
برای آن حضرت ظلّی نیست.
شیخ خرّاز در کفایة الاثر(2)از آن جناب روایت کرده که در ذکر آن حضرت فرمود: او پیش از خروجش صاحب غیبت است، چون خروج کند، زمین به نور او روشن میشود.
به قرینه خبر اوّل، معلوم میشود مراد، نور ظاهری است و الّا ممکن بود گفته شود مراد، نور معنوی است که نور علم و حکمت و عدل باشد.
در غیبت فضل بن شاذان به سند صحیح از آن جناب مروی است که فرمود: هرگاه قائم ما برخاست زمین به نور او روشن میشود، بندگان از ضوء آفتاب بینیاز میگردند و تاریکی میرود، مرد در ملک آن جناب عمر میکند، تا اینکه هزار پسر برای او متولّد میشود که در آنها دختری برای او متولّد نمیشود، زمین گنجهای خود را ظاهر میکند تا اینکه مردم آنها را بر روی زمین میبینند و مردی از شما کسی را طلب کند که از مال خود به او عطایی نماید و آنکس زکاتش را از او بگیرد، احدی نیاید آن را قبول کند و مردم بهسبب آنچه خدای تعالی از فضل خود به ایشان روزی کرده، بینیاز باشند.(3)
سیام: بودن رأیت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله با آن جناب و جز بدر و روز جمل، دیگر باز نشده. شیخ نعمانی از جناب صادق علیه السّلام روایت کرده که در خبری که جبرییل روز بدر رأیت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را نازل نمود، و اللّه آن از پنبه، از کتان، از ابریشم و از حریر نبود.
راوی پرسید: پس از چه بود؟
فرمود: از برگ بهشت، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روز بدر آن را باز کرد، آنگاه آن را پیچید و به علی بن ابی طالب داد.
پیوسته از آن جناب بود تا روز بصره شد، پس امیر المؤمنین علیه السّلام آن را باز کرد و خدای تعالی برای او فتح نمود، آنگاه آن را پیچید و آن نزد ماست، در اینجا احدی آن را باز نمیکند، تا اینکه قائم علیه السّلام برخیزد، هرگاه برخاست، آن را باز میکند، در مشرق و در مغرب احدی نمیماند مگر آنکه آن را ملاقات میکند و رعب از پیش روی آن به مسافت یک ماه، از راست آن یک ماه و از چپ آن یک ماه سیر میکند.(1)
نیز از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که به ابو حمزه فرمود: ای ثابت! گویا قائم اهل بیت خود را میبینم که بر این نجف شما مشرّف شده و به دست خود، به ناحیه کوفه اشاره فرمود، وقتی بر نجف شما مشرّف شود، رأیت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را باز میکند و چون آن را باز کند، ملایکه بدر بر او فرود میآیند.
گفت: رأیت رسول خدا چیست؟
فرمود: چوبش از عمود عرش خداوند و رحمت او و سایر آن، از نصر خداوند است. آن را به سوی چیزی دراز نمیکند مگر آنکه آن را تباه میکند.(2)
به روایت صدوق در کمال الدین،(3)چون آن را باز کند، سیزدههزار و سیصد ملک بر او فرود آید که همه آنها منتظر قائم علیه السّلام بودند، آنگاه تفصیل آن ملایکه را به نحوی که گذشت، ذکر فرمودند.
در غیبت نعمانی(4)از جناب صادق علیه السّلام مروی است که فرمود: چون میان اهل بصره و امیر المؤمنین علیه السّلام تلاقی شد، رأیت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را باز کرد، پس قدمهای ایشان بلرزید و آفتاب زرد نشد، گفتند: ای پسر ابو طالب! ما را امان ده! و فرمود: روز صفّین
که شد، از آن حضرت سؤال کردند آن رأیت را باز کند. اجابت نفرمود. سپس امام حسن و امام حسین علیهما السّلام و عمّار بن یاسر را شفیع حاجت خود کردند. به امام حسن علیه السّلام فرمود: ای فرزند من! برای این قوم مدّتی است که باید به آن برسند و بهدرستیکه این رأیتی است که جز قائم علیه السّلام آن را بعد از من باز نمیکند.
سی و یکم: راست نیامدن زره رسول خدا مگر بر قدّ شریف آن حضرت؛ چنانکه در بصائر الدرجات(1)از جناب صادق علیه السّلام مروی است که بعد از ذکر جملهای از آنچه از سلاح و مواریث انبیا علیهم السّلام نزد ایشان است، فرمود: بهدرستیکه قائم ما کسی است که چون زره رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را بپوشد، پس آن را پر کند؛ یعنی زیاد و کم نشود و به درستی که ابو جعفر علیه السّلام آن را پوشید، پس از قامتش زیاد بود.
راوی عرض کرد: شما سمینترید یا ابو جعفر علیه السّلام؟
فرمود: ابو جعفر از من سمینتر بود و به تحقیق من هم آن را پوشیدم، پس اندکی زیادتر و هم به استوا نزدیکتر بود و به سند دیگر نیز قریب به همین معنی روایت کرده و متن آخر خبر فی الجمله صعوبتی داشت، حاصل آن ذکر شد.
نیز در آنجا(2)و راوندی در خرایج(3)از ابی بصیر روایت کردند که گفت: به حضرت صادق علیه السّلام گفتم: فدایت شوم! من میخواستم به سینه تو دست بمالم.
فرمود: به جای آور! پس به سینه و کتفهای مبارکش دست مالیدم.
فرمود: ای ابو محمد! چرا چنین کردی؟
فرمودند: فدایت شوم! از پدرت شنیدم که میفرمود: بهدرستیکه قائم سینهاش
پهن و دو کتفش فرو هشته و میان آنها فراخ است.
فرمود: ای ابو محمد! بهدرستیکه پدرم زره رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را پوشید و آن را بر زمین میکشید، بهدرستیکه من آن را پوشیدم، پس به اینکه به اندازه باشد، نزدیکتر بود و آن زره بر بدن قائم میباشد؛ چنانکه از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بود، دامنش از زمین مرتفع است به نحوی که گویا پیش روی آن را با دو حلقه بلند کردهاند.
به روایت راوندی: آن زره بر صاحب این امر، مثمّر؛ یعنی دامان بالا رفته است، چنانکه بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بود. بر این مضمون اخبار متعدّد است.
علّامه مجلسی در هفتم بحار(1)فرموده: از اخبار ظاهر میشود که نزد ائمّه علیهم السّلام دو زره بود؛ یکی از آنها علامت امامت بود که بر بدن هر امامی راست میآمد و دیگری علامت حضرت قائم بود که جز بر آن جناب- صلوات اللّه علیه- راست نمیآمد.
سی و دوّم ابری مخصوص که خدای تعالی آن را برای آن جناب ذخیره کرده که در آن رعدوبرق است؛ چنانکه صفار در بصائر(2)و شیخ مفید در اختصاص(3)به سندهای متعدّد از حضرت باقر علیه السّلام روایت کردند که فرمود: آگاه باشید! بهدرستیکه ذو القرنین را میان دو ابر مخیّر کردند، پس ذلول؛ یعنی آرام را برگزید و صعب برای صاحب شما ذخیره شد.
راوی پرسید: صعب کدام است؟
فرمود: آن ابری که در آن رعدوبرق یا صاعقه باشد، پس صاحب شما بر آن سوار میشود. آگاه باشید! آن جناب بر آن ابر سوار میشود، پس او را در راههای هفت آسمان و هفت زمین بالا میبرد که پنجتای آن معمور و دوتای آن خراب است.
نیز از جناب صادق علیه السّلام روایت کردند که فرمود: بهدرستیکه خداوند ذو القرنین را میان دو ابر ذلول و صعب مخیّر کرد، پس ذلول را اختیار نمود و آن ابری است که برق و رعدی در آن نیست و اگر صعب را اختیار مینمود، این اختیار برای او نبود، زیرا خداوند آن را برای قائم علیه السّلام ذخیره کرد.(1)
سی و سوّم: برداشته شدن تقیّه و خوف از کفّار و مشرکین و منافقین، میسّر شدن بندگی کردن خدای تعالی و سلوک در امور دنیا و دین، حسب نوامیس الهی و فرامین آسمانی، بدون حاجت به دست برداشتن از پارهای از آنها از بیم مخالفین و ارتکاب اعمال ناشایسته مطابق کردار ظالمین؛ چنانکه خدای تعالی در کلام خود وعده فرموده: وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً(2)خدای تعالی به کسانی از شما که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند وعده داده که هرآینه البتّه ایشان را خلیفه گرداند؛ چنانکه آنان را که پیش از ایشان بودند، خلیفه گردانید، و هرآینه البتّه دین آنها را که برایشان پسندید برای ایشان متمکّن خواهد کرد و هرآینه البتّه از پس ترس آنها برایشان ایمنی تبدیل خواهد کرد که مرا بپرستند و چیزی را برایم شریک قرار ندهند.
بر هر منصفی پوشیده نیست که این وعده خلافت که خدای تعالی داده که به بعضی از آنها که دارای مرتبه ایمان و درجات عمل صالح در دنیا هستند، بدهد، پس از نبیّ خود صلّی اللّه علیه و آله که در عهد خلافتش از اقامه تمام دینی که خدا برایش پسندید، متمکّن باشد و
ایمن شود از خوفی که از جانب خلق به او رسیده و او یا سایر انام، خدای تعالی را بیتقیّه پرستش نمایند، چون آن به حسب عمل، نوعی از شرک است؛ هرچند با اجتماع شروطش واجب شود، زیرا با اطمینان و آرامی دل به حقیقت ایمان، بر شرک و کفر جوارح و زبان مؤاخذه نیست.
اگر حفظ جان بر آن متوقّف شود، چنین خلیفه و خلافت، چنین آسودگی و امنیّت و چنین تمکّن از مذهب و ملّت تاکنون در میان مسلمین نشده، از عهد آن کسی خبر نداده و نمیتوان از عهدی خبر داد که همه مسلمین خبر دادند که نبیّ اکرم وعده داده عهد ذلّت و خواری ظالمین و منافقین و ملحدین و روز عزّت، رفعت، عبادت و بندگی مؤمنین خواهد آمد و آن روز ظهور حضرت مهدی علیه السّلام است که از تمام مراتب دین چیزی نباشد که نداند یا بداند و نفرماید یا بفرماید و کسی از عهده برنیاید؛ چنانکه از اخبار فریقین معلوم و مبیّن است.
اینکه بعضی از مخالفین گفتند مورد آیه شریفه عهد خلفای اربعه است و کلام واسطی که مخصوص به عهد ثلثه است، شبیه به فسطه و انکار بدیهی است؛ چنانکه در کتب امامت مشروح شده و بر هر خبیر به احوال سلف، مخفی نیست که چنین روزی بر مسلمین نگذشت که دارای شروط ثلثه باشد، چه رسد به ماه و سال. از اینجهت در جملهای از اخبار امامیّه رسیده که نزول آیه در شأن قائم علیه السّلام است.
شیخ طبرسی در مجمع البیان(1)فرموده: از اهل بیت علیهم السّلام مروی است: این آیه در حقّ مهدی علیه السّلام است و عیّاشی روایت کرده حضرت سجّاد علیه السّلام این آیه را تلاوت کرد، آنگاه فرمود: و اللّه! ایشان شیعیان ما اهل بیتاند. این کار؛ یعنی این سه احسان بزرگ بر دست مردی از ما به ایشان کرده میشود و او مهدی این امّت است.
در کمال الدین(2)صدوق از جناب صادق علیه السّلام مروی است که بعد از ذکر نوح علیه السّلام و انتظار مؤمنین فرج فرمود: تا اینکه خداوند استخلاف و تمکین را به ایشان عطا فرمود
که قائم همچنین، زیرا ایّام غیبت او ممتد میشود، تا آنکه حق، خالص و کدورت از ایمان مرتفع شود به مرتد شدن هرکس از شیعه که طینت او معیب باشد و بیم نفاق در او برود، چون استخلاف و تمکین را ببیند و امری که در عهد او منتشر میشود.
راوی عرض کرد: کسانی هستند که گمان میکنند این آیه در حقّ فلان و فلان و فلان نازل شد و علی علیه السّلام فرمود: خداوند دلهای ایشان را هدایت نکند! کجا متمکّن شد دینی که خدا آن را پسندید و رسولش به انتشار امر آن در امّت و رفتن خوف از دلهایشان و مرتفع شدن شکّ از سینههای ایشان در عهد یکی از آنها و در عهد علی علیه السّلام با ارتداد مسلمانان و فتنهها که در عهد ایشان برانگیخته شد و مقاتلهها که میان ایشان و کفّار واقع شد.
نیز از جناب رضا علیه السّلام روایت کرده که فرمود: برای آنکه ورعی ندارد، دینی نیست و آنکه تقیّه نمیکند، ایمان ندارد، بهدرستیکه اکرم شما نزد خداوند، کسی است که پیش از خروج قائم ما بیشتر به تقیّه عمل کند، پس کسی که پیش از خروج قائم ما علیه السّلام آن را ترک کند، او از ما نیست.(1)
سی و چهارم: فرو گرفتن سلطنت آن حضرت تمام روی زمین را از مشرق تا مغرب، برّ و بحر معموره و خراب و در کوه و دشت جایی نماند که حکمش جاری و امرش نافذ نشود و اخبار در این معنی متواتر است.
شیخ صدوق در علل(2)و عیون(3)و کمال الدین(4)در خبری طولانی از رسول
خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت کرده که فرمود: در شب معراج به ساق عرش نظر کردم، پس دوازده نور را دیدم در هر نوری سطر سبزی بود که بر آن، اسم وصیّی از اوصیای من بود، اوّل ایشان علی بن ابی طالب علیه السّلام و آخر ایشان مهدی امّت من. گفتم: ای پروردگار من! اینها اوصیای من پس از من هستند؟
خطاب رسید: ای محمد! اینها اولیا و اصفیا و حجّتهای من بعد از تو بر خلق من هستند و ایشان اوصیای تو و خلفای تو و بهترین خلق من بعد از تواند، به عزّت و جلال خود قسم! هرآینه البتّه دین خود را به ایشان ظاهر کنم و کلمه خود را به ایشان، بلند و زمین خود را به آخر ایشان از دشمنان خود پاک کنم، هرآینه او را مالک مشرق و مغربهای زمین گردانم و هرآینه بادها را برای او، مسخّر و البتّه ابرهای سخت را برای او هموار و ذلیل کنم؛ البتّه او را در اسباب؛ یعنی راههای آسمان بالا برم و هرآینه البتّه او را به لشکر خود یاری کنم و او را به ملایکه خود مرد دهم تا دعوت من بالا گیرد و خلایق بر توحید من جمع شوند، آنگاه سلطنت او را دوام دهم و روزگار سلطنت را نوبت به نوبت تا روز قیامت میان اولیای خود گذارم.
در کمال الدین(1)از آن جناب مروی است که بعد از ذکر سلطنت ذی القرنین فرمود:
به زودی خدای تعالی سنّت او را در قائم از فرزندان من جاری میفرماید و او را از مشرق زمین و مغرب آن میرساند، تا اینکه موضعی از دشت و کوه که ذو القرنین در آنجا قدم گذاشت، نمیماند مگر آنکه او در آنجا قدم گذارد و نیز از جناب باقر علیه السّلام گذشت که فرمود: گویا اصحاب قائم علیه السّلام را میبینم که ما بین خافقین را احاطه نمودند.(2)
در تفسیر عیّاشی(3)از جناب صادق علیه السّلام مروی است که در تفسیر آیه شریفه وَ لَهُ
أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً(1)فرمود: هرگاه قائم ما خروج کرد، زمینی نمیماند مگر آنکه در آن، شهادت انّ لا اله الّا اللّه و انّ محمّدا رسول اللّه را ندا کنند.
نیز از حضرت کاظم علیه السّلام در تفسیر آیه مذکوره روایت کرده که آن در حقّ قائم علیه السّلام نازل شده، چون یهود، نصارا، صابئین، زنادقه و کفّار را در مشرق زمین و مغرب آن بیرون آورد، پس سلام را بر ایشان عرضه دارد. هرکه به رغبت اسلام آورد، او را به نماز و زکات و آنچه مسلم را به آن امر کنند و بر او برای خداوند واجب است، امر فرماید و هرکه اسلام نیاورد، گردنش را بزند، تا اینکه در مشرقها و مغربها احدی جز موحّد نماند.
راوی گفت: فدایت شوم! خلق بیشتر از اینهاست.
فرمود: بهدرستیکه چون خدای تعالی اراده فرماید، امر زیاد را کم و کم را زیاد میکند.(2)
یوسف بن یحیی السلمی در باب نهم از کتاب عقد الدرر اخبار بسیاری در کیفیّت فتوحات آن حضرت و گرفتن قسطنطنیّه، روم، بنی، الاصغر، چین، کابل، جزایر و غیر آنها ذکر کرده که مقام ذکر آن نیست.
سی و پنجم: پر شدن تمام روی زمین از عدل و داد؛ چنانکه در کمتر خبری، الهی یا نبوی، خاصّی یا عامّی ذکری از حضرت مهدی علیه السّلام شده که این بشارت و این منقبت برای آن جناب مذکور نباشد.
در عیون(1)از جناب رضا علیه السّلام مروی است که فرمود: چون آن حضرت خروج کند، زمین به نور پروردگار خود روشن شود و میزان عدل میان مردم واگذاشته شود، پس احدی به احدی ظلم نمیکند.
در کمال الدین از جناب صادق علیه السّلام مروی است که در تفسیر آیه شریفه سِیرُوا فِیها لَیالِیَ وَ أَیَّاماً آمِنِینَ(2)فرمود: مراد، قائم ما اهل بیت علیهم السّلام است؛ یعنی در عهد آن حضرت، هرکس در شب و روز به هرجا رود، ایمن و محفوظ است.(3)
در تفسیر عیّاشی(4)از جناب باقر علیه السّلام مروی است که فرمود: و اللّه! آن حضرت و اصحابش مقاتله میکنند تا خلق، خدا را به یگانگی اقرار کنند و چیزی را برایش شریک قرار ندهند، حتّی پیرزن ضعیفی از مشرق، اراده مغرب میکند و احدی او را نمیترساند.
در ارشاد(5)شیخ مفید از جناب صادق علیه السّلام مروی است که فرمود: هرگاه قائم خروج نماید، به عدل حکم میکند، جور در ایّام او مرتفع میشود، راهها به او ایمن میگردد، زمین برکات خود را بیرون میآورد، هر حقّی به سوی اهل آن حقّ برمیگردد و اهل دینی باقی نمیماند مگر آنکه اظهار اسلام کنند و به ایمان اعتراف نمایند.
در کمال الدین(6)مروی است که ریّان بن الصلت به جناب رضا علیه السّلام عرض کرد: تو صاحب این امری؟ فرمود: من صاحب این امر هستم و لکن آن کسی نیستم که زمین را از عدل پر میکند؛ چنانکه از جور پر شده.
1) ر. ک: کمال الدین و تمام النعمة، ص 372؛ بحار الانوار، ج 52، ص 322؛ تفسیر نور الثقلین، ج 4، ص 47.
2) سوره سبأ، آیه 18.
3) ر. ک: علل الشرایع، ج 1، ص 91؛ تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 368؛ ج 4، ص 333؛ تفسیر الصافی، ج 4، ص 128؛ بحار الانوار، ج 2، ص 294.
4) تفسیر العیاشی، ج 2، ص 61.
5) الارشاد، ج 2، ص 384.
6) کمال الدین و تمام النعمة، ص 376.
سی و ششم: حکم فرمودن در میان مردم به علم امامت خود و خواستن بیّنه و شاهد از احدی؛ چنانکه در بصائر الدرجات(1)صفّار از جناب صادق علیه السّلام مروی است که فرمود: هرگز دنیا نخواهد رفت، تا اینکه مردی از ما اهل بیت خروج کند که به حکم داود و آل داود حکم کند و از مردم بیّنهای سؤال نکند.
به روایت دیگر فرمود: به هر نفسی حکم او را عطا خواهد کرد،(2)نیز از آن جناب روایت کرده که فرمود: هرگاه قائم آل محمد رحمه اللّه خروج کرد، به حکم داود و سلیمان حکم میکند و از مردم شاهدی نمیپرسد.
در دعوات(3)سیّد فضل اللّه راوندی از حضرت عسکری علیه السّلام مروی است که در جواب آنکه پرسید: چون قائم برخاست به چه حکم میکند که سؤال کردی از امام؟
نوشت: پس هرگاه خروج کرد، حکم میکند میان مردم به علم خود، مثل حکم داود سؤال نمیکند از مردم بیّنه.
در خرایج(4)راوندی از جناب صادق علیه السّلام مروی است که فرمود: گویا مرغ سفیدی را بالای حجر الاسود میبینم و زیر آن، مردی است که به حکم آل داود و سلیمان حکم میکند و بیّنهای خواهش نمیکند.
در ارشاد(5)شیخ مفید و غیبت فضل(6)از آن جناب مروی است که فرمود: هرگاه قائم آل محمد علیهم السّلام برخاست، به حکم داود میان مردم حکم میکند و به بیّنه محتاج نمیشود، خدای تعالی به او را الهام میکند، پس به علم خود حکم مینماید و هر قومی را به آنچه در دل خود مخفی کردند، خبر میدهد.
در غیبت نعمانی(1)از جناب صادق علیه السّلام مروی است که فرمود: منادی آن حضرت ندا میکند؛ این مهدی به حکم داود حکم میفرماید و سلیمان از مردم بیّنه سؤال نمیکند و در کمال الدین(2)صدوق از آن جناب مروی است که فرمود: خدای تعالی بادی را برمیانگیزاند، پس به هر وادی ندا میکند: این مهدی به حکم داود و سلیمان حکم میکند و بیّنهای بر حکم خود نمیخواهد.
در غیبت فضل بن شاذان از جناب باقر علیه السّلام مروی است که فرمود: قائم علیه السّلام سیصد سال سلطنت میکند و نه سال را زیاد میکنند؛ چنانکه اصحاب کهف در غار خود درنگ کردند، زمین را از عدل و داد پر میکند؛ چنانکه از ظلم و جور پر شده، پس خداوند شرق زمین و غرب آن را برای او مفتوح میفرماید، مردم را میکشد، تا آنکه جز دین محمد صلّی اللّه علیه و آله نماند و به سیره و سلوک سلیمان بن داود حکم و رفتار میفرماید و آفتاب و ماه را میخواند، پس او را اجابت میکنند، زمین برای او پیچیده میشود و به او وحی میشود، پس به امر خدای تعالی به وحی عمل میکند.(3)
سی و هفتم: آوردن احکام مخصوصی که تا عهد آن حضرت ظاهر و مجری نشده بود؛ چنانکه در کافی(4)و کمال الدین(5)از جناب صادق علیه السّلام مروی است که فرمود: دو خون در اسلام است که از جانب خدای تعالی حلال است، احدی در آن حکم نمیکند، تا اینکه قائم ما اهل البیت مبعوث شود، پس هرگاه خدای تعالی قائم ما اهل البیت را برانگیخت، در آن به حکم خدا حکم میفرماید و بیّنه بر آن نمیطلبد، زانی، محصن را
رجم میکند و گردن کسی که زکات نمیدهد، میزند.
در خصال(1)از جناب صادق و کاظم علیهما السّلام مروی است که فرمودند: هرگاه قائم ما علیه السّلام برخاست هرآینه به سه حکم، حکم میکند که احدی قبل از او به آنها حکم نکرد پیر زانی و مانع زکات را میکشد و در عالم ذر برادر را از برادرش؛ یعنی هردو نفر که در آنجا میانشان عقد اخوّت بسته شد، در اینجا از یکدیگر میراث میبرند.
در غیبت نعمانی(2)از جناب صادق علیه السّلام مروی است که فرمود: بهدرستیکه علی علیه السّلام میفرمود: برای من بود که آن را که پشت کرده، بکشم؛ یعنی آنکه در روز جنگ فرار کند و خسته مجروح را بکشم و لکن آن را بهجهت عاقبت اصحاب خود ترک کردم که اگر مجروح شوند، ایشان را نکشند و برای قائم علیه السّلام است که پشتکننده و مجروح را بکشد.
شیخ جلیل، فضل بن شاذان از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرد که فرمود: قائم علیه السّلام به احکامی حکم میکند که بعضی از اصحابش از آنها که پیش روی جنابش شمشیر میزدند، آن را انکار میکنند و آن، حکم آدم است. پس آنها را پیش میطلبد و امر میفرماید گردن آنها را بزنند، آنگاه رابعا حکمی میفرماید و آن، حکم محمد صلّی اللّه علیه و آله است، احدی آن را انکار نمیکند.(3)در جملهای از اخبار رسیده که آن حضرت جزیه قبول نمیکند، صلیب را میشکند و خوک را میکشد.
شیخ طبرسی در اعلام الوری(4)روایت کرده: آن جناب مرد بیست ساله را که علم دین و احکام مسایل خود را نیاموخته، میکشد.
در مزار(5)محمد بن مشهدی مروی است که ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام از حکم کسانی که با ایشان نصب عداوت کردند، سؤال کرد. فرمود: ای ابو محمد! برای کسی که
از ما مخالفت کرده در دولت ما، حظّ و نصیبی نیست، بهدرستیکه خدای تعالی در وقت خروج قائم ما خونهای ایشان را برای ما حلال کرده و امروز این کار بر ما و بر شما حرام است، پس احدی تو را مغرور نکند، هرگاه قائم ما علیه السّلام برخاست، برای پیغمبرش و برای همه ما انتقام خواهد کشید.
سی و هشتم: بیرون آمدن تمام مراتب علوم؛ چنانکه قطب راوندی در خرایج(1)از جناب صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: علم بیست و هفت حرف است، جمیع آن چه پیغمبران آوردند، دو حرف بود و مردم تا امروز، غیراز آن دو حرف را نشناختند، هرگاه قائم ما خروج کند، بیست و پنج حرف را بیرون آورد، پس آنها را میان مردم پراکنده میکند و با دو حرف دیگر ضمّ میفرماید، تا آنکه تمام بیست و هفت حرف را منتشر مینماید.
شیخ صفار در بصایر(2)از آن جناب روایت کرده که فرمود: در ذوابه شمشیر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله صحیفه کوچکی بود، بهدرستیکه علی علیه السّلام پسرش، امام حسن علیه السّلام را طلبید؛ آن صحیفه و کاردی را به او داد و به او فرمود: آن را باز کن! نتوانست آن را باز کند. آن را برای او باز کرد. آنگاه فرمود: بخوان!
امام حسن خواند: الف، با، سین، لام و حرفی بعد از حرفی.
سپس پیچید و آن را به پسرش حسین علیه السّلام داد. نتوانست آن را باز کند. آن را برای او باز کرد و به او فرمود: بخوان! نتوانست چیزی از آن استخراج نماید، پس علی علیه السّلام گرفت، پیچید و بر ذوابه شمشیر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آویزان کرد.
راوی پرسید: در آن صحیفه چه بود؟ فرمود: آن حروفی است که هر حرفی هزار باب باز میکند و فرمود: تا این ساعت جز دو حرف از آن بیرون نیامد.
به سند دیگر از ابو بصیر روایت کرد که از آن جناب پرسید: در ذوابه شمشیر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله چه بود؟ به همان نحو سابق بیان فرمود. ظاهرا این دو خبر از سنخ خبر راوندی باشد و نشر بقیه حروف آن صحیفه نبویّه از خصایص دولت مهدویّه باشد و اللّه العالم.
سی و نهم: آوردن شمشیرهای آسمانی برای انصار و اصحاب خود؛ چنانکه نعمانی در غیبت(1)خود از جناب صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: هرگاه حضرت قائم علیه السّلام خروج کرد، شمشیرهای قتال فرود میآید، بر هر شمشیر اسم مرد و پدرش ثبت شده.
در اختصاص(2)شیخ مفید از آن جناب مروی است که فرمود: هرگاه قائم علیه السّلام خروج کرد، برجه کوفه میآید، پس به پای مبارک خود اشاره میکند و آن جناب به دست خود به موضعی اشاره میکند، آنگاه میفرماید: اینجا را حفر کنید! حفر میکنند، دوازدههزار زره، دوازدههزار شمشیر و دوازدههزار خود بیرون میآورند که برای هر خودی، دو رو است، آنگاه دوازدههزار نفر از موالیان و عجم را میطلبد. و آنها را بر ایشان میپوشاند. سپس میفرماید: هرکس که بر او، مثل آنچه بر شماست، نباشد، او را بکشید.
چهلم: اطاعت حیوانات از انصار آن حضرت؛ چنانکه از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام گذشت.
چهل و یکم: بیرون آمدن دو نهر از آب و شیر، پیوسته در ظهر کوفه که مقرّ سلطنت آن جناب است از سنگ جناب موسی که با آن حضرت است؛ چنانکه در خرایج(1)از جناب باقر علیه السّلام مروی است که فرمود: چون قائم علیه السّلام به مکّه خروج کند و اراده نماید متوجّه کوفه شود، منادی آن حضرت ندا کند: آگاه باشید! کسی طعام و آبی حمل نکند و حجر موسی را که از آن دوازده چشمه آب جاری شده بود، حمل نماید. در منزلی فرود نمیآیند مگر آنکه آن را نصب میفرماید، پس چشمهها از آن جاری میشود. هرکه گرسنه باشد، سیر و هرکه تشنه باشد، سیراب میشود. آن سنگ، توشه ایشان است تا وارد نجف شوند، چون در ظهر کوفه فرود آمدند، از آن پیوسته آب و شیر جاری میشود. هرکه گرسنه باشد، سیر و هرکس تشنه باشد، سیراب میشود.
چهل و دوّم: امتیاز دادن خداوند تبارک و تعالی آن حضرت را در شب معراج پیغمبر خود صلّی اللّه علیه و آله بعد از نماندن اشباح نورانیّه ائمّه علیهم السّلام به آن حضرت، از امیر المؤمنین علیه السّلام تا حجّت عصر- عجّل اللّه تعالی فرجه- به اینکه به روایت ابن عیّاش فرمود: این قائم حلال مرا، حلال و حرام مرا، حرام میکند و ای محمد! از اعدای من انتقام میکشد. ای محمد! او و کسی که او را دوست میدارد، دوست دار!(2)
چهل و سوّم: جایز نبودن هفت تکبیر بر جنازه احدی بعد از حضرت
امیر المؤمنین علیه السّلام جز بر جنازه آن جناب؛ چنانکه در بحار(1)در حدیث وفات آن حضرت روایت کرده که ضمن وصایای خود به امام حسن علیه السّلام بعد از ذکر کفن، حنوط و بردن تا موضع قبر شریف، فرمود: آنگاه ای ابا محمد! مقدّم شو! و ای فرزندم حسن! بر من نماز کن! بر من هفت تکبیر بگو و بدان این عمل برای احدی غیراز من حلال نیست مگر بر مردی که در آخر الزمان بیرون میآید، اسم او، قائم مهدی و از فرزندان برادر تو حسین علیه السّلام است، اعوجاج حقّ را راست میکند.
چهل و چهارم: قتل رجال العین که برای اهل قبله، از عذابهای الهی است؛ چنان که در تفسیر علی بن ابراهیم(2)از جناب باقر علیه السّلام مروی است که عذاب در آیه شریفه قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلی أَنْ یَبْعَثَ عَلَیْکُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِکُمْ(3)به دجّال و صیحه تفسیر نمود و فرمود: هیچ پیغمبری نیامد مگر آنکه مردم را از فتنه دجّال ترساند.
چنانکه در کمال الدین(4)از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت نموده: چگونه فتنه نباشد با آن هیأت و استعدادی که او در سال قحط شدید بیرون میآید و همه آفاق را جز مکّه و مدینه سیر میکند.
حسن بن سلیمان حلّی در مختصر بصایر(5)از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده که فرمود: هرکه بخواهد با شیعه دجّال مقاتله کند، پس با آنان که بر خون فلان و بر اهل نهروان میگریند، مقاتله کند و بهدرستیکه کسی که خدا را با ایمان به اینکه فلان
1) بحار الانوار، ج 2، ص 292.
2) تفسیر القمی، ج 1، ص 204؛ در چاپ مورد استفاده از تفسیر القمی به جای« دجال»،« دخان» ذکر شده است، ولی در بحار الانوار در روایت مذکور از تفسیر القمی« دجال» ذکر شده است؛ ر. ک: بحار الانوار، ج 9، ص 205.
3) سوره انعام، آیه 65.
4) کمال الدین و تمام النعمة، ص 529؛ الخرائج و الجرائح، ج 3، ص 1142.
5) مختصر بصائر الدرجات، ص 20.
مظلوم کشته شده، ملاقات کند؛ خدای را در حالیکه بر او غضبناک است، ملاقات کرده و دجّال را درک میکند.
کسی گفت: یا امیر المؤمنین! اگر پیش از آن بمیرد؟
فرمود: خداوند او را از قبرش مبعوث میکند، تا اینکه به رغم انفش به او ایمان میآورد.
از کمال الدین(1)گذشت که آن ملعون در عقبه افیق شام به دست آن حضرت کشته میشود.
نیز از جناب صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: خداوند تبارک و تعالی چهارده نور آفرید، پیش از آنکه به چهاردههزار سال، خلق را بیافریند، آن، ارواح ماست.
کسی گفت: یابن رسول اللّه! آن چهارده تن کیستند؟
فرمود: محمد، علی، فاطمه، حسن، حسین و ائمّه از فرزندان حسین علیهم السّلام؛ آخر ایشان قائمی است که بعد از غیبتش برمیخیزد، دجّال را میکشد و زمین را از هرجور و ظلمی پاک میکند.(2)
بعضی عامّه قتل آن لعین را به جناب عیسی علیه السّلام نسبت میدهند. ما از شرححال دجّال اعراض نمودیم؛ چون غرض اهمّ، غیراز آن است.
چهل و پنجم: انقطاع سلطنت جبّار و دولت ظالمین در دنیا به وجود آن جناب که دیگر در روی زمین پادشاهی نخواهند کرد، چون بنابر رأی بعضی از علما دولت آن حضرت به قیامت، یا بنابر رأی جماعتی و ظواهر اخبار بسیار به رجعت سایر ائمّه علیهم السّلام- بلکه تصانیف متعدّد در این باب تألیف فرمودند- و یا به دولت فرزندان آن
حضرت متّصل شود؛ چنانکه شیخ مفید در ارشاد(1)فرموده: بعد از دولت قائم علیه السّلام برای احدی دولتی نیست مگر آنچه در روایت از سلطنت فرزندان آن جناب رسیده.
ان شاء اللّه تعالی و به نحو قطع و بث نرسیده. بیشتر روایات این است که مهدی علیه السّلام نمیرود مگر چهل روز پیش از قیامت تا آخر آنچه فرموده و مکرّر حضرت صادق علیه السّلام به این بیت مترنّم بودند: لکلّ اناس دولة یرقبونها و دولتنا فی آخر الدّهر یظهر.
در غیبت نعمانی از جناب باقر علیه السّلام مروی است که فرمود: دولت ما آخر دولتهاست و اهل بیتی نمیماند که برای ایشان دولتی است مگر آنکه پیش از ما سلطنت خواهند کرد تا اینکه هرگاه سیره و سلوک ما را ببینند نگویند که هرگاه ما سلطنت میکردیم، مثل سلوک این جماعت سلوک مینمودیم و این قول خدای عزّ و جلّ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ(2)است.
چهل و ششم: نزول حضرت روح اللّه، عیسی بن مریم از آسمان برای یاری حضرت مهدی- صلوات اللّه علیه- و نماز کردن در خلف آن جناب علیه السّلام.
تذییلان للعبقریّة یلیقان للهدیّة:
اوّل: مخفی نماند اگرچه دعوای استقرار مذهب در این اعصار بر افضلیّت ائمّه اطهار علیهم السّلام بر جمیع انبیا و مرسلین، حتّی اولوا العزم که یکی از ایشان عیسی است، بعید نیست، لکن اوّلا این مسأله در اعصار سابق از مسایل نظری بود و جمعی از علمای ما مخالف بودند، چه رسد به اهل سنّت که پارهای از ایشان به تکفیر کسی که احدی غیر از انبیا را بر ایشان ترجیح دهد، حکم کنند.
شیخ مفید در کتاب مقالات فرموده: گروهی از اهل امامت؛ یعنی امامیّه، به فضل
ائمّه از آل محمد علیهم السّلام بر تمام کسانی که از رسولان و پیمبران پیش بودند، سوای پیغمبر ما محمد صلّی اللّه علیه و آله قطع کردند و فریقی از ایشان، فضل بر جمیع انبیا را سوای اولوا العزم از ایشان علیهم السّلام واجب دانستند و فریقی دیگر از ایشان هردو قول را امتناع نمودند و به فضل تمام انبیا به جمیع ائمّه علیهم السّلام قطع کردند، این بابی است که مجالی در ردّ و قبول آن برای عقول نیست و بر هیچیک از آن اقوال اجماعی نیست. به تحقیق آثاری از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله در امیر المؤمنین علیه السّلام و ذرّیّه او از ائمّه طاهرین علیهم السّلام و ایضا اخباری از ائمّه صادقین علیهم السّلام رسیده.
در قرآن مواضعی است که عزم را بر آنچه فریق اوّل در این مسأله گفتند، قوّت میدهد، ... الخ.(1)
ثانیا: ثبوت افضلیّت از روی ادلّه و براهین مخصوص به اهل انصاف، ارباب دانش و بینش است، برای عوام اهل حقّ جز اعتقادی بیپایه از روی تقلید در آن بهرهای نیست و غیر آن طایفه یا علم ندارند یا انصاف و یا اطّلاع، پس افضلیّت ائمّه علیهم السّلام از رسل برای همه امّت، چه رسد به غیر ایشان، به درجه اوّل از ثبوت نرسیده؛ چه رسد به آنکه ضروری و وجدانی شود، جز برای طایفهای از ایشان در بعضی از اعصار که به حدّ ضروری رسیده و به نزول جناب عیسی علیه السّلام، نماز کردنش در خلف مهدی علیه السّلام و متابعت و اطاعت کردنش آن جناب را در محضر تمام عالم که او را به تعریف الهی خواهند شناخت، این مطلب محسوس و وجدانی همه جهانیان شود، چون کسی بین اولوا العزم فرقی نگذاشته و از اینجهت در اخبار، نزول و نماز عیسی را از فضایل خاصّه و مناقب مختصّه آن حضرت قرار داده، مکرّر در مجالس و محافل به آن افتخار میفرمودند، بلکه خدای تعالی آن را از مناقب و مدایح آن جناب شمرده.
چنانکه در کتاب محتضر(2)حسن بن سلیمان حلّی در خبری طولانی مروی است که خدای تعالی در شب معراج بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: به تو عطا فرمودم اینکه از
صلب او؛ یعنی علی علیه السّلام یازده مهدی بیرون بیاورم که همه از ذرّیّه تو و از بکر بتول باشند؛ آخر مرد ایشان کسی است که عیسی بن مریم خلف او نماز میکند، زمین را از عدل پر میکند؛ چنانکه از جور و ظلم پر شده باشد، بهوسیله او از مهلکه نجات میدهم و از ضلالت هدایت میکنم، از کوری عافیت میدهم و مریض را به او شفا میدهم.
در کمال الدین(1)از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله مروی است که فرمود: قسم به آنکه مرا به راستی به پیغمبری فرستاده اگر از دنیا مگر یک روز نماند، هرآینه خداوند آن روز را طولانی میکند، تا آنکه در آن روز، فرزندم مهدی خروج کند، روح اللّه عیسی بن مریم فرود آید و خلف او نماز کند.
نیز از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده که در حدیث دجّال فرمود: او را میکشد؛ یعنی خداوند در شام در عقبه افیق بر دست کسی که مسیح عیسی بن مریم خلف او نماز میکند.(2)
در اعلام الوری(3)شیخ طبرسی از امام حسن مجتبی علیه السّلام مروی است که فرمود:
احدی از ما نیست مگر آنکه بیعت طاغیه زمان او در گردنش واقع میشود مگر قائمی که روح اللّه، عیسی علیه السّلام خلف او نماز میکند.
در غیبت(4)شیخ طوسی از آن جناب مروی است که به فاطمه علیها السّلام فرمود: ای دخترک من! به ما اهل بیت، هفت چیز داده شد که به احدی پیش از ما داده نشد؛ پیغمبر ما بهترین پیغمبران و آن پدر تو است، وصیّ ما بهترین اوصیا و آن شوهر تو است، شهید ما، بهترین شهدا و آن عمّ پدر تو حمزه است و از ماست کسی که برای او دو بال سبز است که بهوسیله آن در بهشت پرواز میکند، از ماست دو سبط این امّت و
آنها دو پسر تو حسن و حسیناند و قسم به خداوندی که خدایی جز او نیست! مهدی این امّت از ماست، آنکه عیسی بن مریم خلف او نماز میکند، آنگاه دست مبارک را بر کتف حسین علیه السّلام گذاشت و سه مرتبه فرمود: از این فرزندم است.
در کافی(1)مروی است که آن حضرت روزی مسرور و خرسند و خندان بیرون تشریف آورد، از سبب آن جویا شدند.
فرمود: هیچ روز و شبی نیست مگر آنکه در آن از جانب خداوند برای من تحفهای است. آگاه باشید! امروز پروردگارم تحفهای به من داده که مثل آن را به گذشتگان نداد.
جبرییل نزد من آمد، از پروردگارم به من سلام رساند و گفت: ای محمد! ...، تا اینکه گفت: و قائم از شما؛ یعنی از بنی هاشم است که عیسی بن مریم هرگاه خدا او را به زمین فرو فرستد، خلف او نماز میکند.
در کمال الدین(2)از جناب باقر علیه السّلام مروی است که سیرت خلفای راشدین را ذکر فرمود، چون به آخر ایشان رسید، فرمود: دوازدهم کسی است که عیسی بن مریم علیه السّلام عقب او نماز میکند.
گنجی شافعی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت کرده که در جمله احوال مهدی علیه السّلام فرمود:
آن حضرت با اصحاب خود در بیت المقدّس مشغول نماز صبح است که عیسی بن مریم علیه السّلام فرود میآید، پس حضرت به قهقری برمیگردد که عیسی پیش افتد و در نماز امام مردم شود، عیسی دو دست خود را بر کف آن جناب میگذارد و به او میگوید:
مقدّم شو!(3)
نیز روایت کرده که به ابو هریره فرمود: شما چگونهاید زمانیکه پسر مریم نازل شود و امام شما از خود شما باشد؟(4)
بر این مضمون اخبار مکرّر است. گنجی شرحی در دلالت امامت آن حضرت برای عیسی و افضلیتش بر آن جناب بیان کرده که امام باید اقرء و اعلم و اصبح باشد، به بیانی که ما حاجتی به ذکر آن نداریم.
در عقد الدرر(1)از آن جناب مروی است که فرمود: مهدی علیه السّلام ملتفت میشود که عیسی بن مریم علیه السّلام نازل شده و گویا از مویش آب میچکد. مهدی علیه السّلام به او میفرماید:
مقدّم شو و بر مردم نماز کن!
عیسی میگوید: نماز برای تو بیان شده، پس عیسی، خلف مردی از فرزندان من نماز میکند، چون نماز کرد، مینشیند و عیسی در مقام با او بیعت میکند.
نیز از سدی روایت کرده که آن جناب فرمود: مهدی علیه السّلام و عیسی علیه السّلام وقت نماز جمع میشوند، حضرت به عیسی میفرماید: پیش بیفت! عیسی میگوید: تو به نماز سزاوارتری. عیسی به اقتدا در عقب آن حضرت نماز میکند.(2)
در اخبار خاصّه این مضمون به نظر رسیده و بر فرض صحّت امر حضرت، آن جناب را به تقدیم، نظیر امر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله است که در شب معراج جبرییل را به تقدیم در نماز امر کرد و جبرییل امتناع نمود و گفت: ما از آن روز که به سجده برای آدم مأمور شدیم، بر آدمیان مقدّم نمیشویم.(3)
لذا شاید مقصود، کشف افضلیّت خود بر عیسی برای خلق، به لسان خود آن جناب است، نه به مجرّد تقدّم در نماز که به قواعد بسیاری از اهل سنّت، فضلی در آن نیست و جواز نماز را خلف هر برّ و فاجری روایت کنند و کلام نبیّ خود را فراموش کنند که هرگز رستگار نمیشود قومی که ایشان را کسی پیش بیفتد و در میانشان کسی باشد که از آنکه ایشان را پیش افتاد، افضل باشد.
در نجم ثاقب آمده: پوشیده نماند از آنچه ذکر کردیم- که نمونهای از خصایص و تشریفات الهیّه مهدویّه است- اندکی از مقامات عالیّه آن حضرت- صلوات اللّه علیه- و بزرگی سلطنت آن جناب معلوم میشود که کسی ندیده، نشنیده و نخواهد دید و استغراب بعض آنچه در حقّ آن حضرت وارد شده، رفع میشود؛ چنانکه شیخ نعمانی در غیبت(1)خود روایت کرده که کسی از جناب صادق پرسید: آیا قائم علیه السّلام متولّد شده؟
فرمود: نه، اگر او را درک کنم، هرآینه او را در ایّام حیات خود خدمت میکنم و خواهد آمد که آن جناب بعد از نماز ظهر برای حضرت قائم علیه السّلام دعا میکردند.
پس راوی عرض کرد: برای خود دعا کردی؟
فرمود: به تحقیق برای نور آل محمد، سابق ایشان و انتقامکشنده از اعدای ایشان دعا کردم. نیز میآید که حضرت کاظم علیه السّلام مکرّر در مقام ذکر شمایل و حالات آن حضرت میفرمود: پدرم فدای آنکه چنین است!
در کامل الزیاره(2)از جناب صادق علیه السّلام مروی است که ضمن وقایع خروج آن حضرت فرمود: پس مؤمن مرده نمیماند، مگر آنکه سرور این ظهور در قبرش بر او داخل میشود و این، آنوقت است که در قبرهایشان به زیارت یکدیگر روند و یکدیگر را به خروج قائم علیه السّلام بشارت دهند. این مضمون را صدوق در کمال الدین از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده، در آنجا مذکور است: سروری در قلب آن مؤمن داخل میشود.
شیخ نعمانی روایت کرده که جناب باقر علیه السّلام فرمود: موسی بن عمران در سفر اوّل؛ یعنی از تورات نظر کرد به آنچه از قدرت و سلطنت و فضل به قائم آل محمد علیه السّلام داده میشود.
موسی گفت: پروردگارا! مرا قائم آل محمد علیه السّلام بگردان! به او گفتند: بهدرستیکه این قائم از ذرّیّه احمد است. سپس در سفر ثانی نظر کرد، در آن مثل این را یافت، آنگاه در سفر ثالث نظر کرد، در آن مانند این دید و همان سخن را گفت؛ همان جواب را به او دادند.(1)
در مهیّج الاحزان(2)از کتاب نور العین روایت کرده که حضرت سیّد الشهدا علیه السّلام در شب عاشورا به اصحاب فرمود: جدّم مرا خبر داد که فرزندم حسین غریب و بیکس و تشنه در بیابان کربلا کشته خواهد شد، پس کسی که او را یاری کند، به تحقیق مرا یاری کرده و فرزندش قائم منتظر علیه السّلام را یاری نموده.
در بشارة المصطفی(3)عماد الدین طبری و تحف العقول و بعضی نسخ نهج البلاغه از امیر المؤمنین علیه السّلام مروی است که به کمیل فرمود: ای کمیل! هیچ علمی نیست مگر آنکه من آن را مفتوح مینمایم و هیچ سرّی نیست مگر آنکه قائم آن را ختم میکند، در نسخه هیچ سرّی و به روایتی هیچ چیز نیست مگر آنکه آن جناب آن را ختم نماید.
چه دانستی که همه انبیا و اوصیا که برای عمارت قلوب و تحلیّه آنها به نور ایمان و تطهیر و تزکیه آنها از قذارات و دنایس عقاید و اخلاق مبعوث شدند و بهجهت موانع بسیار از اظهار تمام اسباب انکار و بیان رموز و اسرار متمکّن نشدند و پیوسته خلق را به آنجناب و عهد سلطنت و ریاست او وعده، بشارت، ارجاع و حوالت فرمودند که پس از آن دولتی نباشد. نباید چیزی بماند که آن جناب نفرماید و به خلق نرساند و ایشان را بهسوی خداوند نکشاند؛
چنانکه خدای تعالی به همین نحو در آیه، وعده استخلاف بیان فرمود که دیگر
برای احدی از خلیفه و انصارش خوفی نباشد که سبب پوشاندن حقّی شود.
شیخ جلیل، علی بن محمد بن علی در کفایة الاثر(1)از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت کرده که به علی علیه السّلام فرمود: یا علی! تو از منی و من از تو، تو برادر و وزیر منی. چون بمیرم کینهها در دلهای قومی ظاهر شود و زود است که پس از من فتنهای سخت و دشوار شود که هر بیگانه و نزدیک در آن بیفتد و اینهنگام مفقود شدن پنجم از هفتمین فرزندان تو از شیعه است که اهل آسمان و زمین برای فقدان او محزون میشود، پس چه بسیار مؤمن و مؤمنهای که در زمان فقدان او متأسّف، متلهّف و حیران است، آنگاه سر مبارک را اندکی به زیر انداخت، بالا کرد و فرمود: پدر و مادرم فدای همنام و شبیه موسی بن عمران! که بر او جامههای نور است یا جامهها که از شکافهایش انواری تتق زند که از شعاع قدس متلألأ است.
گویا ایشان را میبینم که در حالت نهایت مأیوساند که به ایشان ندایی کنند که از دور شنیده شود؛ چنانکه از نزدیک شنیده شود ...، تا آخر خبر.
شیخ طبرسی در احتجاج(2)و ابن طاوس در کشف الیقین(3)خطبه بلیغ طولانی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را روایت کردند که در حجّة الوداع در غدیر خم در آن محضر عظیم خواندند و از جمله فقرات آن خطبه است؛
الّا و انّ خاتم الائمّة منّا القائم المهدی علیه السّلام الا انّه الظاهر علی الدّین الا انّه فاتح الحصون و هادمها الا انّه قاتل کلّ قبیلة من أهل الشرک الا انّه المدرک بکلّ ثار لأولیاء اللّه الا انّه النّاصر لدین اللّه الا انّه الغرّاف من بحر عمیق المجازی کلّ ذی
فضل بفضله و کلّ ذی جهل بجهله الا انّه خیرة اللّه و مختاره الا انّه وارث کلّ علم و المحیط به الا انّه المخبر عن ربّه و المنبّه بأمر ایمانه الا انّه الرشید السدید الا انّه المفرّض الیه الا انّه قد بشّر به من سلف بین یدیه الا انّه الباقی حجّة لا حجّة بعده و لا حقّ الّا معه و لا فوز الّا عنده الا انّه لا غالب له و لا منصور علیه الّا و انّه ولیّ اللّه فی ارضه و حکمه فی خلقه و امینه فی سرّه و علانیّته اللّهمّ عجّل فرجه.
در بیان شرذمّهای از اخبار وارده گزارشات زمان ظهور آن امام محبور و نمایان ساختن آن حضرت، بعضی از افعال را که از انظار خلایق دوراند و اشاره به لطایف و نکتی که در آنهاست و رفع اشکال و اجمالی که از بعضی از آنها، مترایی میگردد و در آن، چند نجمه است.
در کمال الدین(1)به اسناد خود از حضرت باقر علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: چون قائم ما قیام کند، دست مبارکش را بر سرهای بندگان خدا میگذارد، پس از یمن دست مبارکش، عقلهای ایشان بر سرهایشان جمع میشود و کمال به هم میرساند.
این ناچیز گوید: اصل روایت کمال الدین چنین است: عن ابن مسرور عن ابن عامر عن المعلّی عن الوشا عن المثنّی الحنّاط عن قتیبة الاعشی عن ابن ابی یعفور عن مولی النّبی شیبان عن ابی جعفر علیه السّلام قال: إذا قام قائمنا وضع اللّه یده علی رؤس العباد، فجمع بها عقولهم و کمل بها احلامهم.
آنچه ما در معنی این خبر ذکر نمودیم، مطابق چیزی است که آن را در ترجمه جلد سیزدهم بحار در معنی آن ذکر نموده و مباینت آن با متن خبر بسی واضح است، چه در
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 675.
خبر وضع اللّه یده علی رؤس العباد است و در ترجمه و معنی آن، وضع حضرت قائم، دست مبارک خود را بر سرهای بندگان است.
در وافی فرموده: وضع اللّه یده؛ یعنی خداوند رحمت خود را نازل میفرماید و نعمت خود را کامل مینماید. یا اینکه به ید، از واسطه فیض وجود خود تعبیر فرموده است و آن واسطه یا قائم علیه السّلام است یا عقل که آن اوّل مخلوق الهی از یمین عرش پروردگار است و یا ملکی از ملایکه قدس حضرتش و نوری از انوار عظمتش است.
مراد از روس عباد، نفوس ناطقه و عقول هیولانیّه ایشان است و تعبیر فرمودنش از نفوس عباد به رؤس بهجهت این است که رؤس ایشان، رفیعترین اجزای باطنه و ظاهره آنهاست، پس عقول مردمان به واسطه آن ید، به تعلیم و الهام و افاضه نور تامّ جمع میشود. پس به ذوات خود، عالم، به نفوس خود، عارف و به علم و حال، مستکمل میشوند و به معدن اصلی خودشان رجوع مینمایند، از تفرقه و فترت و کثرت بهسوی مقام جمعیّت و وحدت بازگشت میکنند، از مقام فصل به مقام وصل برمیگردند و از مرتبه فرع به جانب مقام اصلی خود رو میگردانند، انتهی کلامه بالترجمه.
شیخ طوسی- نوّر اللّه مرقده- در تهذیب(1)به اسناد خود از ابی خدیجه روایت نموده که گفت: مردی از حضرت صادق علیه السّلام سؤال نمود و من میشنیدم. آن مرد عرض کرد: من نماز فجر خود را ادا میکنم و پس از آن باری تعالی را ذکر مینمایم به آنچه اراده دارم، آن را ذکر نمایم، سپس اراده میکنم جبین(2)خود را گذارده و قبل از طلوع شمس به خواب روم و از این فعل، کاره میباشم.
حضرت فرمودند: چرا از این فعل کراهت داری؟
عرض کرد: کراهت دارم از اینکه آفتاب از غیر مطلع خود طلوع نماید.
حضرت فرمودند: در این امر خفایی نیست، در آنجایی که فجر از آن طالع میشود، نظر نما، شمس نیز از آنجا طلوع میکند و حرجی بر تو نیست که بخوابی در وقتی که خدای تعالی را ذکر نموده باشی.
بعض از شرّاح تهذیب در توضیح این خبر چنین فرموده: چون به سایل چنین رسیده بود که هرگاه وقت ظهور قائم برسد، آفتاب از مغرب خود طلوع مینماید، پس مرد سایل انتظار آن زمان و دیدن آن کیفیّت را داشته و میترسیده اگر قبل از طلوع آفتاب بخوابد، حضرت ظاهر شود، آفتاب از غیر مطلع حالیّه که دارد، طلوع نماید، او در خواب باشد و دیدن این علامت در زمان ظهور آن بزرگوار از او فوت شود.
لذا امام علیه السّلام جواب او را چنین فرموده که در طلوع شمس از مغرب در وقت ظهور آن نور موفور السرور، خفا و غموضتی نیست و این امری بیّن و آشکار است، چرا که شمس در هرروز که طلوع مینماید، از آنجا طلوع میکند که در آنروز فجر از آنجا طالع و نمایان میشود، چون فجر از ناحیه مشرق یا مغرب طلوع کند و کسی که بعد از فجر میخوابد، مطلع فجر را در آن روز میبیند که از طرف مشرق است یا مغرب، پس علم به مطلع شمس برای او حاصل میشود، زیرا مطلع آن، همان مطلع فجر است که آن را دیده است.
بدان در زمان ظهور نور موفور السرور حضرت بقیّة اللّه، یکی از مراکب مخصوصه آن بزرگوار ابری مخصوص است که خدای تعالی آن را برای حضرتش ذخیره فرموده که در آن رعدوبرق است؛ چنانکه صفّار در بصائر الدرجات(1)و شیخ مفید در
1) بصائر الدرجات، ص 429.
اختصاص(1)به سندهای متعدّد از حضرت باقر علیه السّلام روایت کردهاند که فرمود: آگاه باشید! به تحقیق ذو القرنین را میان دو ابر مخیّر کردند. پس ذلول؛ یعنی آرام را برگزید و صعب برای صاحب شما ذخیره شد.
راوی پرسید: صعب کدام است؟
فرمودند: آن ابری که در آن رعد و صاعقه یا برق باشد. پس صاحب شما بر آن سوار میشود. آگاه باشید! آن جناب بر آن ابر سوار میشود، پس او را در راههای هفت آسمان و هفت زمین بالا میبرد که پنجتای آن معموره و دوتای آن خراب است.
بنابر مسطور در اناجیل، حضرت روح اللّه هم از آمدن پسر انسان سوار بر ابر خبر داده است، بلکه درباره اصحاب آن بزرگوار هم در بعض اخبار وارد شده که بر ابر سوار میشوند و شکّی نیست که این اخبار محمول بر ظاهر است و به هیچوجه، امری نیست که داعی بر تأویل کلمات معجز آیات حجج الهی باشد.
پس ای بیسعادت! چون از این قبیل مطالب از آینههای تمامنمای الهیّه به گوش تو رسد، به واسطه قصور عقل و فتور دانش خویش فورا و بدون تدبّر و تأمّل یا راه جحد و انکار را پیشگیری و یا ابواب تأویلات بارده را بگشایی. اگر یکصد سال قبل از زماننا هذا میشنیدی انسان بهسرعت سحاب در فضای هوا سیر میکند، بدون اندیشه و تأمّل، گوینده را تکذیب میکردی و کلمات او را از خرافات میشمردی، حال ببین چهاندازه از نفوس به اقوای حربیّه توسّط ابرهای مصنوعی انسان که مخلوقی ضعیف است و مراد از آن طیّارههای هوایی میباشد، چگونه در اندک زمانی چندین هزار فرسخ طی میکنند.
پس از اینجا که نباید کلمات صادره از نفوس قدسیّه را به صرف قصور ادراک و تنگی حوصله عقل ناقص خود و استبعادات عادیه انکار کرد و نباید به موهومات
1) الاختصاص، ص 199.
خویش تأویل نمود مگر آنکه بر امتناع ظاهر آن، برهان عقلی قائم شود، چون آن نفوس قدسی و حجج الهی برای دعوت الی اللّه و ارشاد و هدایت عباد اللّه مبعوث و مأمور گردیدهاند، نه برای اینکه به لغز و معمّا و تعمیهای سخنرانی کنند، خلق را دستخوش حیرت نمایند و در چاه ضلالت اندازند و لذا حضرت ائمّه هدی علیهم السّلام شیعیان خود را تربیت فرموده، دستور دادند چون حدیثی از ما به شما برسد که عقل شما آن را ادراک ننماید، آن را انکار نکنید و علم آن را به ما اهل بیت نبوّت و رسالت واگذارید.
در حدیث مفصّل مفضل بن عمر که در کیفیّت گزارشات زمان ظهور نور موفور السرور حضرت حجّة بن الحسن و رجوع ائمّه هدی به عاریت سرای دنیا است بعد از اینکه حضرت صادق علیه السّلام پایتخت آن جناب را کوفه میشمارد و فصل مشیعی از آنجا و کربلای معلّا تعریف و توصیف میفرماید، مفضل عرض میکند: ای سیّد من! بعد از آنکه آن حضرت از کوفه بیرون میآید، کجا میرود؟
حضرت میفرماید: به مدینه جدّم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله. وقتی آنجا میرود، مرتبه و مقامی عظیم و عجیبی برای او ظاهر میگردد که به سبب آن، برای مؤمنان شادی و برای کافران خواری ظاهر میشود.
مفضل عرض کرد: ای سیّد من! آن مرتبه و مقام عجیب چیست؟
حضرت میفرماید: آن جناب به قبر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میرسد و میفرماید: ای گروه خلایق! آیا این قبر، قبر جدّم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله است؟
عرض میکنند: آری، ای مهدی آل محمد!
بعد از آن میپرسد: چه کسانی با جدّم رسول خدا در قبر هستند؟
در جوابش گویند: دو همصحبت و همخوابه او که فلان و فلان باشند.
آن حضرت باوجود اینکه ایشان را میشناسد، از خلایق میپرسد: فلان و فلان کیاناند، در حالیکه همه خلایق میشنوند و میپرسد: چگونه شد از میان خلایق، این دو نفر نزد جدّم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله مدفون گردیدند و گاه هست که این دو نفر که در اینجا مدفون شدهاند، غیراز فلان و فلان باشند؟
ایشان گویند: ای مهدی آل محمد! غیراز ایشان کسی دیگر در اینجا مدفون نیست و ایشاناند که در اینجا دفن شدهاند، زیرا خلیفه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و پدران زنان آن حضرت بودند.
آن سرور میفرماید: آیا در میان شما کسی هست که ایشان را بشناسد؟
گویند: ما ایشان را با صفتشان میشناسیم و همخوابه جدّت کسی غیراز ایشان نیست.
باز آن حضرت میفرماید: آیا در میان شما کسی هست که غیراز اینها را بگوید یا در خصوص ایشان شکّ کند؟
در جوابش گویند: چنین کسی نیست.
حضرت بیرون آوردن آنها را تا سه روز به تأخیر میاندازد و این خبر در میان مردم منتشر میشود. بعد از آن مهدی در آنجا حاضر میشود، دیوارها را از روی قبر آن دو نفر برمیدارد و به نقبای خود میفرماید: قبرهای ایشان را بشکافید و ایشان را جستجو و تفحّص کنید، با دستهای خود جستجو کرده، ایشان را بیرون میآورند، در حالیکه مانند ایّام حیاتشان، تروتازهاند و نپوسیدهاند، کفنهای ایشان را از بدنهایشان درمیآورند و امر میفرماید ایشان را به بالای درخت خشکیده و پوسیدهای بالا میبرند و به دار میکشند.
در آن حال آن درخت، سبز و خرّم شده، برگ درمیآورد و شاخهایش دراز میشود. چون داستان ایشان ظاهر شود، آنان که نسبت به اهل حقّ شکّاکاند، این قضیّه را مشاهده میکنند و گویند: به خدا قسم! این شرافت و رفعت درست است که الآن برای ایشان مشاهده کردیم، هرآینه به محبّت و دوستی ایشان، فایز شدیم و هرکس به
قدر حبّهای از محبّت آن دو نفر در دلش پنهان شده باشد، اظهار میکند، نزد ایشان حاضر میشوند، ایشان را دوست میدارند و به ایشان مفتون و فریفته میشوند.
منادی مهدی ندا میکند: هرکه این دو صحابه و همخوابه رسول خدا را دوست دارد، در یک سمت بایستد. در آن حال خلایق دو گروه میشوند؛ یکی دوستدار آن دو نفر و دیگری تبرّیکننده و بیزارشونده از ایشان. در آن اثنا مهدی به ایشان که دوستان آن دو نفراند میفرماید: از این دو نفر تبرّی کنید و بیزاری جویید!
ایشان گویند: ای مهدی آل رسول خدا! ما وقتی ندانسته بودیم اینها اینچنین قرب و منزلت نزد خدای تعالی دارند، از آنها تبرّی نکردیم و بیزار نشدیم، الحال چگونه از ایشان بیزار شویم، حال آنکه چنین فضیلت و کرامتی از ایشان مشاهده کردیم و در این حال آن چیزی را از ایشان دیدیم که دیدیم؛ یعنی بدنهایشان را تروتازه دیدیم و درخت خشکیده از برکت ایشان، سبز و خرّم گردید، بلکه سوگند به خدا! هرآینه از تو و از آنان که به تو ایمان آوردهاند و به ایشان ایمان نمیآورند و از کسی که ایشان را به دار کشید، از قبر بیرون آورد و در حقّ ایشان آن چیزی را کرد که کرد؛ بیزار میشویم.
چون مهدی علیه السّلام این سخنان را از ایشان میشنود به باد سیاه امر میفرماید، تا اینکه ایشان را با آن درخت میسوزاند. بعد از آن به باد امر میفرماید و خاکستر ایشان را به دریا میپاشد.
مفضل عرض کرد: ای سیّد من! آیا این عذاب، آخرین عذابهای ایشان است؟
فرمود: هیهات یا مفضل! به خدا سوگند! هرآینه ایشان زنده میشوند و سیّد اکبر؛ یعنی رسول خدا، صدّیق اکبر؛ یعنی امیر المؤمنین، فاطمه، حسن، حسین و سایر ائمّه علیهم السّلام و هر مؤمنی که ایمانش کامل و هر کافری که کفرش در مرتبه کمال باشد، حاضر میشوند و از ایشان برای خودشان قصاص و انتقام میگیرند، به نوعی که در هر شبانهروز، هزار بار کشته و زنده میشوند تا وقتیکه خدا خواسته است.(1)
1) مختصر بصائر الدرجات، ص 188- 185؛ بحار الانوار، ج 53، ص 14- 11.
ان شاء فقال فی جواب و سؤال اگر کسی سؤال کند: چگونه و چرا درخت خشک از آویختن آن دو نفر بر آن سبز و خرّم میشود، تا آنکه یاران و دوستان ایشان این سبز شدن درخت خشک را برای ایشان کرامتی دانند و به واسطه دیدن این کیفیّت، از ایشان بیزاری نجویند و در محبّت به ایشان ثابت و راسخ گردند؟
جوابش این است: اوّل؛ این از باب امتحان و متمیّز شدن خوبان از بدان است.
لیمیز اللّه الخبیث من الطیّب و ابواب امتحانات خداوند عالمیان برای عباد و بندگان مجری بیپایان است.
دوم: باید دانست خداوند متعال، انسان را به عقل و فطانت و فراست، آراسته و زیب و زینت داده، حیف است او نور دانش و فطانت خودش را از خود دور کند، از صقع فراست و چیز فهمی مهجور گردد و امری که از وضوح و آشکاری، کالنور علی الطور است، بر او مجهول باشد، آن را نفهمد و نداند.
ای عزیز! در مثل آنروزی که آنها را با کمال ذلّت از قبر بیرون میآورند و به درخت آویزان میکنند، کرامت آن نباشد که اگر درخت سبز و خرّم باشد، به واسطه اندوه و غم از دار کشیدن آنها به بالای او پژمرده و خشک گردد، نه مثل آنروزی که احیا و اموات، زمین و آسمان بهجهت اهانت به ایشان- علیهما العائن اللّه- مسرور و در عیش و سرور باشند، چون در این حال، باید درخت خشکیده، سبز و خرّم و مثل مردهای که زنده میشود، تروتازه شود مگر در همین حدیث مفضل که بعد از این ذکر میشود و در احادیث دیگر ندیده و از لسان اخیار نشنیده که تمام آنچه از شرور است، از ناحیه شرّ و از پرتو خباثت آن دو شخص در سقر مقرّ است.
سرّ: شاید سبز شدن آن درخت خشک، زنده شدن او بعد از مردنش است که به سبب ظلم آن دو نفر بر او و بر غیر او از سایر نباتات، حیوانات و اناسی واقع شده و قطع نمودن ایشان از وصول فیوضات لایق هریک از افراد و اصناف به آنها و سبز شدن آن
درخت که فی الواقع حاکی از زنده شدن او است، بهجهت انتقام کشیدن خود از ایشان است، کما لا یخفی علی الفطن البصیر.
اگر گفته شود، پس بنابراین تقریب که ذکر شد، نباید آن درخت با آنها سوخته شود، حال آنکه او هم با ایشان سوخته میشود؟
جواب آن است که این سوختن از حیث رتبه و مقام به مراتب برتر و بالاتر از خشک بودن آن، قبل از این است که آنها را به بالای آن بیاویزند، زیرا سوختن درخت، نهایت کمال و درجه قصوی از اوج جلال او است و نقص دانستن سوختن برای آن درخت، ناشی از جهل به خواصّ اشیا به جهالتی سخت است، زیرا شأن بزرگ و احترام ما لا کلام نان، به خوردن او است، پس اگر نعوذ باللّه نان را زیر دست و پا اندازند یا در مکانی بگذارند که خشک شده و از مصرف خوردن بیفتد، کمال بیاحترامی را نسبت به او به جای آوردهاند و هروقت بخواهند از نان، کمال احترام را بنمایند، او را برداشته، ببوسند، بر دیده گذارند، پارهپاره نموده، بخورند، چرا که خاصیّت خلقت آن، همین است.
بدان هیزمهایی که معدّ برای سوزاندن آن دو نفر است، بقیّه همان هیزمهایی است که خود آن دو نفر، آن را به جهت سوختن باب حجره طاهره علی و فاطمه علیهما السّلام مهیّا کرده بودند؛ چنانکه در خبر ابی الجارود که آن را در کتب خود؛ مثل عناوین الجمعات و راحة الروح و غیرهما از حلیّة الابرار، سیّد جلیل بحرینی، صاحب مدینة المعاجز نقل نمودهام و او از مسند فاطمه به سندش از حضرت باقر علیه السّلام روایت نموده که آن بزرگوار بعد از فرمودن این مطلب به لسان درربار فرموده: بقیّه آن هیزمها نزد ما ائمّه است و نتوارثها؛ یعنی از
مواریث امامت است و علی القاعده، الحال نزد مهدی آل است. فتبصّر و لفرجه سلام اللّه علیه فادعوا و تبتّل.
بدان در حدیث مذکور مفضل، حضرت صادق علیه السّلام بعد از اینکه کیفیّت به درخت آویزان نمودن آن دو نفر را بیان میفرماید، چنین است: قبل از اینکه جناب مهدی علیه السّلام آنها را بسوزاند، امر میفرماید ایشان را از آن درخت پایین میآورند و به اذن خدای تعالی ایشان را زنده میگرداند و امر میفرماید خلایق همه جمع میشوند.
بعد اعمال و کردههای آن دو نفر را در هر عهد و اوان و هر عصر و زمان برای ایشان قصّه و حکایت میکند، حتّی قصّه کشته شدن هابیل، پسر آدم، جمع نمودن آتش برای سوزانیدن ابراهیم، انداختن یوسف به چاه، حبس یونس در شکم ماهی، قتل یحیی، به دار کشیدن عیسی، عذاب و ایذای جرجیس و دانیال، زدن سلمان فارسی و آوردن هیزم و آتش سوزنده در خانه امیر المؤمنین علیه السّلام، و فاطمه علیها السّلام، حسن و حسین علیهما السّلام برای سوزاندن ایشان، تازیانه زدن به دست فاطمه زهرا علیهما السّلام، صدمه وارد آوردن بر شکم آن مخدّره و سقط کردنش محسن پسرش، زهر خورانیدن به امام حسن علیه السّلام، کشتن امام حسین علیه السّلام و بریدن سرهای اطفال و عموزادگان و یاران آن حضرت، اسیر نمودن ذرّیّه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و ریختن خونهای آل محمد علیه السّلام، هر خونی که به ناحق ریخته شده و هر فرجی که به طریق حرام و طی کرده شده و همه خیانتها، فواحش، معصیتها، جور و ظلم و ستمها که از عهد آدم تا قیام قائم از خلایق صادر شده؛ حضرت مهدی علیه السّلام همه را میشمارد و به گردنهای آن دو نفر، ثابت و لازم میگرداند و ایشان هم به آن اقرار و اعتراف میکنند. سپس حضرت امر میفرماید تا قصاص مظلمه کسانی که در آنجا حاضرند را از ایشان بگیرند. بعد از آن، باز ایشان را در بالای همان درخت به
دار میکشند و به آتش امر میکند، تا اینکه ایشان را با آن درخت میسوزاند.(1)
بیان قدسیّ عن العلّامه المجلسی رحمه اللّه در بحار فرموده: الزام معاصی و قبایح که بعد از گذشتن آن دو نفر از دنیا در عالم بر ایشان واقع شده، از اینجهت است که ایشان امیر المؤمنین علیه السّلام را از حقّ خود، منع و آن سرور را از مقام خلافت دفع کردند، سبب شدند سایر ائمّه هدی مخفی و پنهان و مغلوب شوند و سلاطین و خلفای جور تا زمان قائم بر خلایق مسلّط گردند و این باعث کفر کافران، گمراهی گمراهان و فسق فاسقان گردید.
امّا ثبوت آن قبایح و معاصی که پیش از تولّد و نفوذ ایشان بر ذمّه ایشان است، از این جهت است که ایشان به آن قبایح و شنایع راضی شده و هرکه به کرده دیگری راضی شود، مانند کسی است که آن عمل را مرتکب شده باشد و دور نیست ارواح خبیثه، در صدور این قبایح از اشقیا برای ایشان مدخلیّتی باشد؛ چنانکه ارواح ائمّه علیهم السّلام در اعمال خیر به انبیا و رسل، امداد و اعانت و در رفع بلیّات از ایشان شفاعت میکردند.
با قطع نظر از همه اینها ممکن است این کلام را بدین نهج تأویل نماییم که مثل و مانند قبایح همه اهل عالم، بر ذمّه ایشان ثابت خواهد بود؛ یعنی ایشان در شقاوت با همه اشقیا برابرند، زیرا مثل افعال همه اشقیا از ایشان صادر گردید، انتهی.
توجیه متین عن بعض المترجمین الواصل الی رحمة الملک رحمة القیّومی، محمد حسن بن محمد ولی الأرومی که مترجم جلد سیزدهم بحار است، در ترجمه مذکور، در توجیه این بیانات که در حدیث مفضل است، چنین فرموده که مترجم گوید: وجه ثبوت این معاصی و قبایح بر
1) بحار الانوار، ج 53، ص 15- 13؛ مختصر بصائر الدرجات، صص 188- 187.
ذمّه فلان و فلان باوجود اینکه اکثر اینها پیش از تولّد ایشان واقع شده، این است که خالق بیهمتا نوری و به تبعیّت آن در مقابلش، ظلمتی آفریده که ظلّ آن نور است؛ چنانکه فرموده: وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ(1).
به عبارت دیگر، خیری و به ازای آن، شرّی خلق کرده و به عبارت دیگر محقّی و در مقابلش مبطلی آفریده، تا اینکه خلایق را امتحان نماید و خبیث را از طیّب و بدان را از نیکان جدا گرداند، زیرا اگر تنها نور را میآفرید، هرآینه اساس امتحان از هم میپاشید. بنابراین، لازم و متحتّم است هر ظلمتی که در مقابل نوری و یا هر مبطلی که در مقابل محقّی است؛ در قوّت و ضعف با آن برابر باشد، زیرا اگر آن ظلمت چنان باشد که در وهله اوّل در مقابل آن نور، مضمحل و مغلوب شود، باز معامله امتحان به اتمام نمیرسد.
در این باب شکّی نیست که از میان انواری که خداوند آفریده، نوری از نور پاک محمد و علی علیهما السّلام قویتر نیست، زیرا آن، اوّل چیزی است که خداوند کردگار آفریده و خود حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله فرموده: اوّلین چیزیکه خداوند آفرید، نور من است و هرچه به مبدأ نزدیکتر شود، از آنچه از مبدأ دور است، اقوی و اشرف میباشد، پس نور آن دو بزرگوار از انوار سایر انبیا و اوصیا قویتر است، زیرا نسبت به همه آنها اصل است و ظلّ و ظلمتی که در مقابل این نور پاک است، ظلمت آن دو نفر میباشد.
بنابراین به حکم مقدّمه مذکور، لازم میآید ظلمت این دو نفر از ظلمت سایر اشقیا حتّی از ظلمت شیطان هم قویتر باشد؛ چنانکه شیطان، فریب دوّمی را خورد و از اینجهت گفته شده:
إن کان ابلیس اغوی الناس کلّهم فأنت یا عمر! اغویت شیطانا؛ یعنی ابلیس همه خلایق را گمراه کرد و ایشان را فریب داد و تو ای عمر! شیطان را گمراه کردی و او را فریب دادی.
پس ظلمت این دو نفر، از ظلمت سایر اشقیا بیشتر است، زیرا این ظلمت مقابل نور
1) سوره انعام، آیه 1.
پاک محمد و علی علیهما السّلام است و نور پاک ایشان، از تمام انوار الهی قویتر است، لذا ظلمتی که مقابل آن است، باید از سایر ظلمتها قویتر باشد، چراکه این ظلمت باید در قوّت و ضعف با آن نور، مساوی و مساوق شود، پس این ظلمت، اصل و منشأ سایر ظلمتهاست.
وقتی این مقدّمات را تمهید نمودیم، گوییم: چنانکه در اعمال خیریّه به همه انبیا، اولیا، شهدا، صلحا، صدّیقین و مؤمنین از آن نور پاک غایب فیض امداد و اعانت میگردد؛ همچنین در اعمال شرّ، بر کافران، منافقان، فاسقان و سایر اشقیا، از آن ظلمت خبیث و ناپاک امداد و اعانت میرسد.
بنابراین برای آن ظلمت خبیث در همه معاصی و قبایح که در عالم واقع شده و واقع خواهد شد، مدخلیّتی هست؛ چنانکه آیه وافی هدایت اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُماتِ(1)به این مدّعی ناطق است و تحقیق بنده حقیر در این مطلب و بدین نهج قویم و طریق مستقیم از فیض امداد معادن علوم و اسرار؛ اعنی ائمّه اطهار- صلوات اللّه علیهم اجمعین- است، انتهی.
تأیید فیه تسدید بدان مؤیّد این خبر شریف با این تحقیق لطیف که حضرت ولیّ عصر هر خون ناحقّی را که از اوّل عالم تا قیام قائم ریخته شده، بر آن دو نفر میشمارد؛ روایتی است که علّامه مجلسی رحمه اللّه آن را در بحار از مناقب نقل فرموده که محمد بن ابی کثیر گفت:
نماز خود را ختم و ابتدا نمیکردم، مگر به لعن فلان و فلان، تا اینکه شبی در خواب مرغی را با ظرفی دیدم که در آن چیز سرخی شبیه به خلوق بود و آن به فتح «خاء» ثخّذ و «قاف»، عطری مرکّب از زعفران و غیره است، پس آن مرغ در حجره حضرت پیغمبر
1) سوره بقره: آیه 257.
فرود آمد و دو شخص را از آن مکان برداشت و از آن خلوقی که در آن ظرف بود، بر روی ایشان مالید، باز ایشان را در مکانی که اوّل بودند، گذاشت و بعد از آن به جانب آسمان رفت.
من از جمعی که در آن والی دیدم، سؤال کردم این مرغ که بود و این خلوق چه بود؟
یکی از ایشان گفت: این فرشتهای است که هر شب میآید، این خلوق را میآورد و بر این دو شخص میمالد. من مضطرب شده، از جا جستم و در فکر نشستم. صبح که شد، خود را در لعن فلان و فلان متوقّف دیدم، خدمت حضرت صادق علیه السّلام رفتم. چون آن حضرت مرا دید، فی الفور تبّسم نموده، فرمود: آن مرغ را در خواب دیدی؟
عرض کردم: بلی!
فرمود: آیه إِنَّمَا النَّجْوی مِنَ الشَّیْطانِ لِیَحْزُنَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَیْسَ بِضارِّهِمْ شَیْئاً إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ(1)را بخوان در هروقت که چیزی را که از آن مضطرب شوی، به خواب بینی. به خدا قسم! آن ملک برای اکرام ایشان بر ایشان موکّل نشده، بلکه حضرت ربّ العالمین فرشتهای به مشارق و مغارب ارض موکّل فرموده که هرگاه ببیند احدی از روی ظلم و ستم کشته شده، آن فرشته قدری از خون آن ستمدیده را فرا گیرد و به گردن آن دو سرکرده ارباب طغیان بمالد تا اثر آن در گردن ایشان بماند، چون آنها سبب هر ظلمی هستند، انتهی.
در کتاب ذخیرة العالمین فی شرح دعاء الصنمین که از تألیفات مرحوم عالم جلیل، ملّا محمد مهدی بن ملّا علی اصغر قزوینی است که پدر و پسر از تلامذه مرحوم ملّا خلیل قزوینی، مترجم کتاب شریف کافی میباشند، بعد از نقل این روایت فرموده: از تعبیر امام از این منام، چنین مستفاد میشود که غرض از مالیدن خون شهیدان بر گردن ایشان، آن است که روز قیامت، هر شهیدی، خون خود را در گردن آنها بشناسد و از ایشان خونخواهی خود نماید و سببی برای عطر آن نیست مگر اینکه هر قطرهای از خون شهید، معطّر است و لنعم ما قیل.
1) سوره مجادله: آیه 10.
لعنت به فلان که ظلم ناحق فنّ اوست***رحمت به کسی کز دلوجان دشمن اوست
بد کردن شمر هم ز بد کردن اوست***خون شهدا تمام بر گردن اوست
بدان استادنا المحدّث النوری- نوّر اللّه مرقده الشریف- در رساله فیض قدسی که در ترجمه علّامه مجلسی رحمه اللّه مرقوم داشته، در امر اوّل از دو امری که ذیل فصل دوّم آن رساله، برای بیان کتبی از اصحاب وضع فرموده که متعلّق و مربوط به کتب و صحایف علّامه مذکور از ترجمه، حاشیه، تعریب، شرح و غیر اینها است، چنین فرموده: و منها ترجمة الثالث عشر من البحار فی احوال الحجّة علیه السّلام للمولی الفاضل الاقا میرزا علی اکبر من اهل ارومیّة من توابع آذربیجان، انتهی.
بدیهی است اگر مراد استاد مزبور- البسه اللّه من حلل النور- این ترجمه معروف متداول است که در دست امامیّه میباشد، قطعا در اسم مترجم اشتباه فرموده، چون نام مترجم؛ چنانکه در دیباچه آن ترجمه است و سابقا ذکر شد، محمد حسن بن محمد ولی ارومی است نه آقا میرزا علی اکبر ارومی و اگر غیر از این ترجمه متداول مطبوع، ترجمه دیگری از متجلّد مزبور شده که نام مترجم آقا میرزا علی اکبر و از اهل ارومی بوده که استادنا المزبور آن را دیده و ما ندیدهایم؛ آن امری ممکن است و لکن بعید است که آن مرحوم آن را دیده باشد و این ترجمه متداول مطبوع را ندیده باشد، زیرا در رساله مزبور، فقط یک ترجمه برای مجلّد سیزدهم بحار ذکر میفرماید، با آنکه تاریخ طبع این ترجمه متداول، سال هزار و دویست و شصت و هشت و تاریخ فراغ استادنا المزبور از تألیف رساله فیض قدسی، سال هزار و سیصد و دو هجری است، فتبصّر و العلم عند اللّه.
در علل الشرایع(1)و بحار(2)و غیرهما(3)از عبد الرحیم قصیر روایت کردهاند که گفت: حضرت ابو جعفر علیه السّلام به من فرمود: آگاه باش! هرگاه قائم ما قیام نماید، هرآینه حمیرا زنده گردانیده شده، خدمت آن حضرت آورده میشود تا آن جناب به او اقامه حدّ فرماید، تازیانه زند و انتقام فاطمه، دختر محمد را از او بستاند.
عرض کردم: فدایت شوم! حضرت مهدی برای کدام معصیت به او حدّ میزند؟
فرمود: برای افترا گفتنش به مادر ابراهیم، پسر رسول خدا علیه السّلام.
عرض کردم: چگونه شد که خدای تعالی آن حدّ را تا قیام قائم تأخیر نمود؟
فرمود: تأخیر آن، از این جهت است که خدا محمد را برای خلق رحمت فرستاده و قائم را برایشان عذاب و نقمت گردانیده است.
کلام لبعض ارباب الدرایة فی حلّ اشکال هذه الروایة بدان در ظاهر این روایت شریف اشکالی وارد است و ملخّص آن، این است که امام علیه السّلام علّت تعویق و تأخیر حدّ حمیرا را تا زمان قائم، رحمت بودن حضرت رسول قرار داد و بیان فرمود: چون خداوند آن حضرت را برای رحمت فرستاد، پس حدّ قذف زدن او بر عایشه در زمان خودش، با رحمت بودن حضرتش منافی بوده است، فلذا این حدّ به تأخیر افتاد، حال آنکه مقتضای رحمت بودن آن بزرگوار، این است که هیچ حدّی را در زمان خودش جاری نسازد و چه بسیار حدودی که آن سرور در زمان خود جاری ساخت و اگر حضرت اقامه حدود نمیکرد، همانا به وظیفه خود عمل نفرموده
بود و چون در زمان خود اقامه حدود فرموده، بنابراین علّت تعویق این حدّ مخصوص، صرف رحمت بودنش نبوده.
بعض شرّاح احادیث بعد از نقل این روایت و پس از عنوان کردن اشکال وارد بر ظاهر آن، در مقام رفع آن چنین فرموده: مقتضای مبعوث شدن حضرت ختمی مرتبت، رحمت برای امّت، این است که طریق رأفت را در همهحال، حتّی در اقامه حدود به ایشان مسلوک بدارد و از اینجهت بود که در جایی که از اقامه حدّ ضرری بر طفل موجود در رحم واقع میشد، بر حامل اقامه حدود نمیفرمود و حدّش را تعویق میانداخت تا وقتی که حملا و ارضاعا از ضرر بر آن طفل ایمن میشد، نیز از اینجهت است که حدود را به شبهات دفع میفرمود و به ظاهر حکم مینمود و به علم خود با امّت خود عمل نمیکرد.
چون این جمله دانسته شد؛ بدان چون حمیرا ماریه قبطیه را قذف نمود و گفت:
ابراهیم که فرزند آن مخدّره بود از صلب حضرت رسول و فرزند محمد نیست، بلکه او فرزند مأثور قبطی است که پسر برکت مولات زید است، حال آنکه او خصّی مادرزاد بود؛ چنانکه قصّهاش با امیر المؤمنین علیه السّلام معروف است؛ پس حضرت رسالتمآب اقامه این حدّ قذف را بر آن خبیثه نیکو ندانست، در حالیکه بهعنوان زوجیّت تحت فرمان آن بزرگوار و در حباله نکاح آن سرور بود، چرا که محدوده شدن او در آنوقت، منافی با مقام نبوّت آن سرور بود و لکن این منافات، موجب سقوط حدّ از حمیرا نشد، اگرچه باعث تأخیر وقوع حدّ بر او شد؛ چنانکه حمل باعث تأخیر حدّ بر حامل میشود، نه باعث سقوط آن، لذا شاید از اینجهت این وقوع حدّ بر حمیرا تأخیر افتاده.
ممکن است وجه دیگر برای تأخیر حدّ این باشد که چون منافقین؛ مثل عبد اللّه بن ابی سلول درباره حمیرا سخنان ناشایست گفتند، زیرا آن ملعون، او را به صفوان بن معطّل متّهم نموده، چون حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در غزوه بنی المصطلق حمیرا را همراه خود برده بود و شبی حمیرا برای قضای حاجت از خیمه بیرون آمده، گردنبند خود را گم نمود، بعد از مراجعت از قضای حاجت و آمدن به خیمه، ملتفت شده، برای
پیدا نمودن گردنبند خود به همان محل مراجعت نمود که در این اثنا موکب همایون حضرت حرکت نمود، هودج او را هم بر شتر بستند، به اعتقاد اینکه او در هودج است، چون لشکریان با حضرت رسول از آن محل کوچ نمودند، حمیرا مراجعت نموده، کسی را ندید.
در این اثنا، صفوان که به واسطه مهمّی در عقب لشکریان مانده بود، رسیده و حمیرا را شناخته، شتر خود را خوابانید، حمیرا را سوار نموده، از عقب، شتر را رانده، تا آنکه حمیرا را به موکب همایون رساند و این زمانی بود که لشکریان حضرت، به واسطه گرمی هوا توقّف کرده بودند، منافقین چون بر کیفیّت مطّلع شده، زبان به طعن حمیرا گشوده، سخنان نامناسب نسبت به او گفتند، تا آنکه آیات سوره نور در طهارت او نازل شد از آنچه منافقین به او نسبت میدادند.
اگر حضرت رسول مختار حدّ قذف ماریه را بر حمیرا واقع میساخت، هرآینه نزد منافقین مقرّر میشد این حدّ به واسطه عملی است که آنها درباره حمیرا خیال کردند و بدانواسطه او را قذف نمودهاند، لذا به واسطه رفع این تهمت از او، حدّ قذفش بر ماریه قبطیه به تأخیر افتاد و چون طلاق زنان پیغمبر به صریح اخبار- که یکی از آنها در نجمه آتیه ذکر خواهد شد- در کف با کفایت امیر المؤمنین علیه السّلام بود، در جنگ بصره او را طلاق داد و بهسبب تأخیر، آن حدّ، زایل شد و حضرتش با امامان بعد از آن سرور از ایقاع آن حدّ بر او متمکّن نشدند؛ لذا خداوند در زمان حضرت بقیّة اللّه او را زنده مینماید تا آن حجّت کردگار، این حدّ را بر او واقع سازد.
اینکه حضرت ابی جعفر الجواد علیه السّلام به علل و اسباب تأخیر آن حدّ در این روایت اشاره نفرموده، به واسطه این است که راوی استعداد تحمّل چنین علل و اسراری را نداشته است و اللّه الاعلم بحقایق الأمور.
بدان یکی از گزارشات زمان ظهور نور موفور السرور، امام عصر و ناموس دهر این است که آن بزرگوار دستهای طایفه بنی شیبه را که کلیدداران، حاجبان و خادمان کعبه معظّمهاند، به جنایت اینکه ایشان دزدان خدایند؛ یعنی از بیت اللّه دزدی میکردهاند؛ قطع میفرماید.
چنانکه صدوق رحمه اللّه در علل الشرایع به اسناد خود از مروان بن مسلم، او از مردی از اهل بصره و او از حضرت صادق علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: آگاه شوید! به درستیکه قائم ما هرگاه قیام نماید، هرآینه بنی شیبه را میگیرد، دستهای ایشان را قطع میکند و ایشان را در کوچهها میگرداند، بعد از آن فرمود: ایشان دزدان خدایند؛ یعنی از بیت اللّه دزدی میکنند.
در جلد سیزدهم بحار(1)به اسناد خود از سدیر صیرفی و او از مردی از اهل جزیره روایت نموده، گفت: کنیزی را نذر کردم، او را به مکّه آوردم، به خدّام و حاجبان کعبه ماجرای کنیز را نقل کردم و ماجرای او را به هیچیک از ایشان ذکر نکردم مگر اینکه گفت: او را نزد من بیاورید، بهدرستیکه خدا نذر تو را قبول نمود، پس از اینجهت وحشت به من روی داد. سپس این قضیّه را به مردی از اصحاب ما که اهل مکّه بود، نقل کردم، گفت: آیا هرچه بگویم، قبول میکنی و میشنوی؟
گفتم: آری.
گفت: به آن مردی که نزد حجر الاسود مینشیند و خلایق هم دور سرش جمع میشوند، نگاه کن و او ابو جعفر محمد بن علی بن الحسین علیهما السّلام است، نزد او برو، این ماجرا را برای او نقل کن و خبر ده، ببین چه میفرماید، به آن عمل کن!
خدمت آن حضرت رفتم و به او عرض کردم: خدا به تو رحمت کند! من مردی از اهل جزیره هستم و نزد من کنیزی هست که او را در خصوص یمینی که در ذمّهام بود،
1) بحار الانوار، ج 52، ص 350- 249.
برای بیت اللّه نذر کردهام، او را به اینجا آوردهام، این قصّه را به خدّام و حاجبان خبر دادم و به هیچیک از آنها ملاقات نکردم مگر اینکه گفت: آن کنیز را نزد من بیاور، بهدرستیکه خدای تعالی نذر تو را قبول نمود. از اینجهت وحشت شدیدی به من عارض گردید.
در آن حال حضرت به من فرمود: یا عبد اللّه! بیت اللّه نمیخورد و نمیآشامد، کنیز را بفروش، تفحّص کن و به اهل بلاد خود از حجّاج نگاه کن و هرکس از ایشان نفقه و توشه ندارد، از پول آن کنیز به او بده تا به آسودگی به وطن خویش برگردد.
من به فرموده آن حضرت عمل کردم. بعد از آن به هیچیک از خدّام ملاقات نکردم مگر اینکه از من پرسید: کنیز را چه کردی؟
گفتم: ابو جعفر چنین فرمود و من هم به فرموده آن حضرت عمل کردم.
گفتند: او دروغگو و جاهل است، نمیداند چه میگوید. گفته ایشان را خدمت حضرت ابو جعفر علیه السّلام عرض کردم.
فرمود: گفته ایشان را به من رسانیدی، پس سخن مرا هم به ایشان برسان!
عرض کردم: آری، میرسانم. فرمود: به ایشان بگو ابو جعفر به شما گفت: حال شما چگونه میشود، اگر دستها و پاهای شما بریده شود و از دیوار کعبه آویخته گردد، بعد از آن به شما گفته شود به آواز بلند بگویید ما دزدان کعبه بودیم. وقتی خواستم از خدمت آن حضرت برخیزم، فرمود: کننده این کار، من نیستم، این است و جز این نیست، آن را مردی مینماید که از اولاد من میباشد.
تذییلة طیبة فی ترجمة بنی شیبة بدان بعد از اینکه حضرت ابراهیم و اسماعیل خانه مبارک کعبه را بنا نمودند و ابراهیم بهسوی قوم خود مراجعت کرد، امر خانه کعبه و خدمت آن برعهده حضرت
اسماعیل بود، تا آنکه از دنیا درگذشت و پس از فوت آن بزرگوار، اولاد آن سرور مشغول خدمت بیت اللّه بودند، تا اینکه عمالقه بر ایشان مستولی شده، خدمت کعبه برعهده ایشان قرار گرفت، تا وقتی که طایفه جرهم بعد از خرابی سدّ مآرب از جانب یمن به مکّه آمدند. ایشان بر عمالقه مستولی شدند، خدمت بیت اللّه الحرام برعهده ایشان مقرّر گردید و در تمام حجاز حکمران شدند.
بعد از اینکه راه بغی و فساد را پیمودند، خداوند وبا را بر ایشان مستولی کرد و امر ایشان بعد از رهسپار شدن جمّی غفیز و جمعی کثیر از آنها به سرای آخرت ضعیف گردید، بهنحویکه اولاد حضرت اسماعیل بر ایشان مستولی شده، خدمت کعبه را از آنها استرداد نمودند و ایشان را از مکّه به اراضی جهنیه- که در شمالی ینیع است- اخراج کردند.
این بود، تا آنکه طایفه خزاعه بر اولاد اسماعیل غلبه نموده، متصدّی خدمت کعبه معظّمه گردیدند و روزگاری دراز سدانه کعبه و سقایت حاج برعهده ایشان بود تا زمانی که قصیّ بن کلاب، جدّ چهارم، حضرت ختمی مرتبت و فرزند بیست و چهارم حضرت اسماعیل، از جانب شام به مکّه مراجعت فرمود، چون مادر آن جناب او را در سنّ طفولیّت به موجبی که مجال ذکر آن نیست، به شام برده بود. پس قصیّ، قریش را جمع نمود و به واسطه حسن سیاست و ذکاوت ذاقیّه و شرافت اصلیّه که داشت، شمل آنها را به جمع مبدّل کرد، تا آنکه از طایفه خزاعه حجابت بیت و کلیدداری کعبه معظّمه را خرید.
سپس آنها را از مکّه کوچانید و به بطن مرّ، که به وادی فاطمه مشهور است؛ سکنا داد و از اینجهت شأن قصیّ بالا گرفته، تا آنکه منصب سقایت، حجابت، رفادت و لوایی که رأیت حرب بود؛ در جنابش مجتمع شد و تا زمان آن جناب این چهار منصب بزرگ در احدی جمع نشده بود.
آن بزرگوار دار الندوه را که دار الشورای قریش بود، تأسیس فرمود و کارش در مکّه معظّمه به درجه بالا گرفت که برعهده قبایل و عشایر ضرب خراج فرمود و آن جناب
دو پسر داشت؛ یکی عبد الدار و دیگری عبد مناف. عبد مناف اگرچه به حسب سن، کوچکتر از عبد الدار بود، و لکن به واسطه فضایل نفسانی و رزانت عقلانیای که در حضرتش بود، بر عبد الدار مقدّم و در انظار مردم بیشتر از او محترم و معظّم مینمود.
پس جناب قصیّ هنگام رفتنش از دنیا وصیّت فرمود مناصب او از حجابت، سقایت، رفادت، لوا و ریاست دار الندوه تماما از عبد الدار باشد، تا آنکه او با برادرش عبد مناف در شرفی که به او واصل شده بود، به واسطه عقل و فضلش مساوی باشد و چون قصیّ از دنیا درگذشت، آن منصبها به عبد الدار مرجوع داده شد و بعد از فوت او، به اولادش تعلّق گرفت تا آنکه اولاد عبد مناف با آنها، در آن مناصب مناقشه نموده و نزاعی میان این دو گروه بوجود آمد که به خونریزی بسیار و قتل نفس بیشمار نزدیک شد، تا آنکه بزرگان قبایل در صدد اصلاح میان آنها برآمد، شرف آن مناصب و امتیازات را میان ایشان قسمت کردند، طوریکه برای اولاد عبد مناف، شرف و امتیاز سقایت و رفادت باشد و برای اولاد عبد الدار حجابت و کلیدداری مکّه و لواء باشد.
این مناصب در میان این دو گروه تا زمان فتح مکّه دور میزد و در آنوقت کلید خانه با عثمان بن طلحه بود که از اولاد عبد الدار بوده. حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله کلید را از او گرفته، در را گشوده، داخل خانه مبارک شد. بعد از بیرون آمدنش خواست کلید را به عثمان مزبور ندهد که جبرییل نازل شده، این آیه مبارکه را آورد: إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها(1).
سپس حضرت کلید را به عثمان داد و فرمود: هاکم خذوها خالدة تالدة؛ شما کلید خانه را بگیرید در حالیکه جاویدان در دست شما و در میانتان باشد. پس از فوت عثمان، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله کلید را تسلیم برادرش شیبه نمود و تا امروز مفتاح کعبه در دست اولاد شیبه است. این بود خلاصه چیزیکه از تواریخ و سیر در حجابت و کلیدداری بنی شیبه استفاده شده و مفتاح بیت اللّه الحرام در دست ایشان است.
1) سوره نساء: آیه 58.
نقل کلام عن صاحب تفسیر المنهج لاستقامة ما فی المذکورات من العوج در تفسیر منهج الصادقین آمده: در سبب نزول این آیه شریفه إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها(1)مفسّران اختلاف دارند بعضی معتقدند چون رسول صلّی اللّه علیه و آله مکّه را فتح نمود، خواست در خانه کعبه- زادها اللّه شرفا- داخل شود و عثمان بن طلحة بن عبد الدار کلید آن را داشت، او از سدنه کعبه بود و امر فرمود تا کلید خانه را از عثمان بن طلحه طلب دارند. چون از او طلبیدند، گفت: نزد مادر من است، سلافه نزدش روم و از وی بگیرم. وقتی نزد مادر آمد، به وی کلید نمیداد و میگفت: اگر کلید را از تو بگیرند، دیگر به تو نخواهند داد و این کلید به طریق ارث از عبد الدار به شما رسیده. عثمان مبالغه میکرد و حضرت در مسجد الحرام انتظار میکشید. آخر الامر ابو بکر و عمر بر سرای سلافه آمدند، عمر به آواز بلند گفت: ای عثمان بن طلحه! بیرون آ که انتظار رسول خدا از حدّ گذشت.
سلافه کلید را به پسر داد و گفت: تو بستانی بهتر است تا تیم وعدی بگیرند. عثمان مفتاح برداشته، نزد حضرت آورد و آن سرور دست دراز کرد که از وی بستاند.
عبّاس برخاست و گفت: یا رسول اللّه! چنانکه سقایت زمزم را به من تفویض فرمودهای، حجابی خانه را نیز به من ارزانی فرما! عثمان بعد از استماع این سخن باز دست کشید.
حضرت فرمود: اگر به خدا و رسول ایمان داری، مفتاح خانه را به من ده!
عثمان گفت: اینک امانت اللّه را بستان! حضرت بعد از آنکه از خانه بیرون آمد، مفتاح را به دست وی داد.
مرتضی علی- صلوات اللّه علیه- پیش رفت و گفت: یا رسول اللّه! اگر مصلحت باشد، حجابت را به اهل البیت عطا فرما! چنانکه سقایت زمزم را بدیشان دادی. فی الحال جبرییل به این آیه نازل شد. حضرت فرمود: یا علی! من به شما کاری میفرمایم که از
1) سوره نساء: آیه 58.
آن نفعی به مردم رسد نه آنکه گمان برند از مردم به شما نفع خواهد رسید.
سپس عثمان را طلبید و فرمود: خذوها یا بنی طلحة خالدة بالدة لا ینزعنّها منکم الّا ظالم؛ ای اولاد طلحه! این کلید را بگیرید که همیشه این کلید در دست شما خواهد بود و هیچکس جز ظالم ستمکار نزع آن از شما نکند. پس آن حضرت، کلید را به وی داد و او آن را به برادر خود شیبه داد و تا امروز مفتاح کعبه در دست آن قوم است.
در کشّاف آمده: چون حضرت رسالت مکّه را فتح فرمود، عثمان بن طلحه در کعبه را ببست، بالای آن آمد و از دفع مفتاح به حضرت رسول امتناع نمود و گفت: لو علمت انّه رسول اللّه لم امنعه؛ اگر میدانستم محمد رسول خداست، کلید را از او منع نمیکردم، امیر المؤمنین علیه السّلام بالای کعبه آمده، دست او را پیچید، کلید را گرفته و در را گشود. حضرت به اندرون آمده، دو رکعت نماز بگزارد، بیرون که آمد، عبّاس التماس کرد مفتاح را به او عطا فرماید تا سقایت و سدانت، هردو به او تعلّق داشته باشد؛ این آیه نازل شد و به حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام امر کرد: برو مفتاح را به عثمان ده!
امیر المؤمنین علیه السّلام به فرموده سیّد المرسلین، مفتاح را به عثمان داد و زبان اعتذار بگشاد. عثمان گفت: یا علی! اکرهت و اذیت ثمّ جئت ترفق؛ ای علی! اوّل به عنف و اکراه کلید را از من گرفتی و مرا رنجاندی، اکنون آمده، ملایمت و ملاطفت مینمایی.
فرمود: حق تعالی در حقّ تو آیتی از قرآن فرستاده، سپس این آیه را بر او خواند.
عثمان مسرور گشته، گفت: اشهد ان لا اله الا اللّه و ان محمّدا رسول اللّه. فی الحال جبرییل هبوط نمود و گفت: امر حق تعالی چنان است که سدانت کعبه در اولاد عثمان باشد. امام محمد باقر و امام جعفر صادق علیهما السّلام، زید بن اسلم، مکحول و زید بن حوشب از حضرت رسالت روایت کردهاند مراد به این آیه، ائمّهاند و به امانت امامت؛ یعنی حق تعالی ائمّه اثنا عشر را امر فرموده تا امامت را واحدا بعد واحد تا صاحب الامر بر سبیل امانت به هم تسلیم کنند،- صلوات اللّه علیهم اجمعین-.
مسألة فقهیّة: کثیرة الفوائد فی مصرف الهدیة و النّذر لکعبه أو احد المشاهد بدان ابن ادریس در سرائر(1)فرموده: روایت شده کسی که کنیز، بنده و یا دابّه خود را برای بیت اللّه الحرام یا برای مشهدی از مشاهد ائمّه علیهم السّلام هدیه قرار بدهد، باید هر یک از آنها را که هدی یا نذر کرده، بفروشد و ثمن آن را در مصالح خانه کعبه، در مصالح آن مشهد معظّم و یا در معونت حاج و زایرینی صرف کند که برای سفر حجّ و زیارت صاحب آن مشهد از وطن خود بیرون آمده و اسم حاج و زایر بر آنها صادق شده و برای احدی جایز نیست چیزی از ثمن آنها را پیش از خروج ایشان بهسوی سفر به ایشان عطا کند.
سیّد سند؛ اعنی صاحب مدارک- اعلی اللّه مقامه الشریف- بعد از اینکه در شرح نافع محقّق در خصوص هدیه کعبه اختیار نموده که فروخته شود و در مصالح بیت صرف شود و اگر بیت حالا و مالا از آن مستغنی باشد، آن را به مصرف فقرای حجّاج برساند؛ فرموده: و اگر چیزی را برای مشهدی شریف نذر بنماید، برحسب آنچه ناذر آن را قصد نموده در آن مشهد صرف گردیده میشود و با اطلاق در نذر، در مصالح آن مشهد صرف کرده میشود و اگر مشهد حالا و مالا از آن بینیاز باشد، پس ظاهر، جواز صرف آن در معونت زوّار است، چرا که این صرفش در معونت زوّار اولی از ابقای آن بر حالت خود با بودنش با چنین حالت در عرضه تلف است، پس صرف آن بر این وجه، احسان محض میباشد و سبیلی بر محسنین نیست.
کلمات مشهور فقهای امامیّه برطبق منقولات از این دو بزرگوار و آن، مختار این تبه روزگار است، اگرچه بعضی در بعض فروع این مسأله جیّده، کلامی دارند که در این عجاله موقع نقل آنها نیست و همینقدر هم به مناسبت روایت سدیر صیرفی که یکی از اخبار مسأله است و در اوّل نجمه ذکر شد؛ منقول افتاد. فرق گذاردن مرحوم مغفرت لزوم صاحب حدایق در میان نذر بر مشهد و نذر بر صاحب آن در نظر این عبد آبق،
1) السرائر، ج 3، صص 63- 62.
غیر فارق است، چون در کتاب مزبور فرموده:
آنچه نزدیک به بال علیل و فکر کلیل است، تفصیل دادن در آنچه هدیه یا نذر برای مشاهده مشرّفه است، میباشد، به ایننحو که اگر متعلّق نذر مشهد شریف باشد، حکم آن همان است که از صرفش در مصالح همان مشهد شریف ذکر شد و اگر حالا و مالا بینیاز باشد، صرف آن در معونت زوّار است و اگر متعلّق آن شخص مدفون صاحب مشهد باشد؛ مثل نذر برای امام حسین یا امام رضا علیهما السّلام، پس سزاوار است منذور در معونت اولاد آن امام مدفون در آن مشهد صرف کرده شود؛ اگر محتاج باشند و اگر اولاد محتاج نباشند، در معونت شیعیان مضطرّین آن بزرگوار صرف کرده شود، چراکه بنابراین منذور، از قبیل اموال شخصی آن بزرگواران تقریر میگردد که حلال بودن آن برای شیعیان در حال غیبت معلوم شده است، الّا اینکه احوط، تقدیم اولاد واجب النفقه بر آن بزرگواران است؛ اگر زنده بودند.
اخبار عدیده در جواز وقف بر آن جنابان، در حال حیاتشان، بر هدیه نمودن چیزی بر ایشان، بر وصیّت نمودن به مالی برای ایشان، بر نذر کردن چیزی برای ایشان و قبول فرمودن آن بزرگواران اینها را وارد شده است. ظاهر این است که در صحّت این مذکورات در میان حال حیات و حال ممات ایشان فرقی نباشد، انتهی. کلامه بترجمته.
وجه عدمه:
فرق آن است که به مجرّد بودن مال منذور یا مهدی در صورتی که آن را برای شخص صاحب مشهد، نذر و یا از قبیل مال شخصی آن بزرگوار مدفون در آن مشهد برای مدفون، هدیهای در آن قرار داده باشد؛ باعث عدم جواز صرف کردن آن در مصالح آن مشهد نمیشود، اگر حالا و مالا به آن احتیاج داشته باشد.
خصوصا در صورتی که به تقیّه شعاریّت و تعظیم آن، منوط و مربوط به صرف آن مال در مصالح آن مشهد شریف و مرقد منیف باشد؛ چون در اینصورت قول به
وجوب صرف آن در مصالح خود آن مشهد بعید نیست، کما لا یخفی علی اولی النهی، انتهی.
در حدود سال سیصد و یازده بعد از هزار از هجرت نبوی، مرحوم جنّت مکان، خلد آشیان، العالم الربّانی و الفاضل الصمدانی، الحاج میرزا محمد حسین الشهرستانی به جهت درک زیارت عید مولود از کربلای معلّا که محلّ مجاورت آن مرحوم بود به نجف اشرف مشرّف شده بودند و میان ایشان و مرحوم آیة اللّه آقاخوند ملّا علی نهاوندی- اعلی اللّه مقامه الشریف- کمال مصادقت و تحابب بود، علاوه بر آن، مرحوم حجّة الاسلام شهرستانی به اعتباری ربّ البیت سکنایی آیة اللّه نهاوندی بود، چون منزلی که آن مرحوم در نجف، در آن سکنا داشتند، وقف و امرش راجع به مرحوم شهرستانی بود.
بالجمله در خلال آن ایّام، وقتی اتّفاق افتاد که آن دو مرحوم در غرفه مقبره کرمانشاهیان که مقابل ایوان طلای حضرت امیر المؤمنین است، نشسته بودند و این ناچیز با دو سه نفر دیگر از رفقا در خدمت ایشان بودیم، آن دو مرحوم از طلاکاری ایوان مقدّس و گنبد مطهّر صحبت میفرمودند، تا اینکه صحبت ایشان بدینجا کشید که فرضا- نستجیر باللّه- اگر قحط سالی شود و حفظ چندهزار نفس محترم، منوط به کندن این خشتهای طلا، فروختن آنها و صرف نمودن وجه آنها در حفظ و نگاهداری آن نفوس از ضیاع و تلف باشد؛ آیا این کار جایز است یا نه؟
مرحوم شهرستانی حفظ نفوس را مقدّم داشته، فرمودند: البته جایز است.
مرحوم نهاوندی فرمودند: اگر کرورها تلف نفس هم بشود، این کار جایز نیست، چرا که این از شعائری است که مادام البقاء باعث تثبیت اعتقاد الالف و الوف و کرورها شیعه امامیّه به امامت آن بزرگوار است؛ خصوصا نسبت به تثبیت عقاید نسوان و ضعفای عقول از مردان و عموم اهالی رساتیق و دهقانان «و هذا واضح عند من له(1)
العبقری الحسان ؛ ج7 ؛ ص410
فی الفقه عینان ناظران لا عند من لیس له فیه الّا عین واحدة و هی مع وحدانیّتها کانت راقدة خامدة».
ترجمة فی ترجمة بدان مرحوم آیة اللّه آقاخوند ملّا علی نهاوندی، خلف با شرف مرحوم مغفرت لزوم، آقاخوند ملّا فتح اللّه نهاوندی است و والد آن مرحوم از اواسط اهل علم بلده نهاوند به شمار میآمد و لکن خود آقاخوند ملّا علی از اکابر تلامذه مرحوم حجّة اللّه علی البرایا من الباری، الحاج شیخ مرتضی بن محمد امین انصاری بود و در علم اصول فحل الفحول؛ مثل کتاب تشریح الاصول، مؤسسی بلا فضول است و از علوّ و سموم رتبت او در مقامات علمی قضیّهای را حکایت میکند که حضرت مستطاب حجّة الاسلام آقای حاج میرزا احمد آیة اللّه زاده خراسانی صاحب کفایة الاصول- اطال اللّه بقائه- از والد ماجد خود که چهار سال حوزه مقدّسه شیخ انصاری را درک نموده؛ آن را نقل فرمود.
آن قضیّه، این است که آن مرحوم؛ اعنی صاحب کفایه فرمودهاند: روزی شیخ انصاری مرحوم در بین مباحثه و تدریس، مطلبی را برای طلّاب محضر مقدّسش فرمود و آقاخوند ملّا علی نهاوندی بر فرموده ایشان مناقشه نمود و مکالمات بسیاری میان ایشان واقع شد، به حدّی که شیخ مرحوم از حالت طبیعی بیرون رفته، از منبر فرود آمد، بالای سر آقاخوند نهاوندی ایستاد و با دو دست خود به قوّت بر سر آقاخوند زد، طوریکه عمّامه او پایین آمده، به بالای دیدگان او رسید. سپس شیخ برگشته، بر فراز منبر رفت و مشغول تدریس شد و آقاخوند ملّا علی دیگر سخنی نفرموده، ساکت گردید؛ مجلس بحث به هم خورده، تمام شد.
روز دیگر تمام تلامذه و اصحاب حوزه شیخ مرحوم حاضر شدند و شیخ برای فرمودن درس از منبر بالا رفت، پیش از شروع مباحثه و تدریس فرمود: آقایان! روز
1) اکبر، العبقری الحسان فی احوال مولانا صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، 9جلد، مسجد مقدس جمکران - قم (ایران)، چاپ: 1، 1386 ه.ش.
گذشته من مطلبی گفتم و آقاخوند نهاوندی بر مطلبم مناقشه نمود و ردّ و ایراد او با من به طول انجامید، به حدّی که من از حالت طبیعی بیرون رفته، از منبر پایین آمده، به ایشان جسارتی نمودم که دیدید، اکنون از تمام شما مسألت میکنم همگی از زبان من از جناب ایشان عذرخواهی نمایید و خودم هم کمال معذرت را از ایشان میخواهم، چرا که چون تأمّل کردم، یافتم حقّ با ایشان بوده و ایشان در فرموده خود، مصاب بودهاند.
فرحمة اللّه علی هذا الاستاد و مع انصافه و غفرانه علی ذاک التلمیذ بترک اعتسافه.
فرعان لطیفان:
اوّل: اگر نذر کند یکی از نعم را بهسوی مکان شریفی غیراز مکّه و منی هدی کند، نذر آن باطل است، زیرا هدی آن چیزی از انعام است که هدی الی الحرم، بلی اگر نیّت و قصد ناذر صدقه یا اهدای آن به مؤمنین باشد.- نه هدی که از جمله مناسک است- نذرش منعقد و صحیح است.
دوم: چنانکه نذر و هدیه برای بیت اللّه الحرام و مشاهده معظّمه حضرت رسول و صدّیقه طاهره و ائمّه انام جایز است، همچنین برای هر مکان شریفی، چه مسجد باشد چه مقبره یکی از امامزادگان و چه مکانی مبارک، جایز است، کما هو الواضح.
بدان شیخ طوسی رحمه اللّه در غیبت(1)خود از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت نموده که آن حضرت در شب وفاتش فرمود: یا ابا الحسن! صحیفه و دواتی حاضر کن! رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله وصیّتهای خویش را املا فرمود تا بدینجا رسید که فرمود: یا علی! بعد از من دوازده امام و بعد از دوازده امام، دوازده مهدی خواهد بود.
یا علی! تو اوّل دوازده امام باشی. یا علی! تو وصیّ من بر اهل بیت و زنانم هستی،
1) الغیبة، صص 151- 150.
هریک از زنان مرا که برقرار داری، روز قیامت مرا دیدار نماید و هر کلام را طلاق دهی، من از وی بیزارم، او مرا دیدار نکند و من او را دیدار نکنم. بعد از من، تو خلیفه من بر امّتم هستی. چون وفاتت فرا رسد وصایت را به فرزندم حسن علیه السّلام تسلیم کن که برّ؛ یعنی نیکوکار و وصول؛ یعنی بسیار وصلکننده رشته دیانت و محبّت است.
وقتی وفات حسن فرارسد، باید آن را بهسوی پسرم حسین علیه السّلام، شهید زکیّ مقتول تسلیم کند، چون وفات او فرا رسد، باید آن را به پسرش سیّد عابدین علیه السّلام صاحب ثفنات علی علیه السّلام تسلیم نماید، وقتی وفات فرا رسد، باید آن را به پسرش محمد باقر علیه السّلام تسلیم کند، وفات او که فرا رسد، باید آن را به پسرش جعفر صادق علیه السّلام بسپارم، او نیز هنگام وفاتش، باید آن را به پسرش موسی کاظم علیه السّلام بدهد، چون وفاتش فرا رسد، باید آن را به پسرش علی الرضا علیه السّلام بسپارد، زمانی که وفاتش برسد، باید آن را به پسرش محمد ثقه تقی علیه السّلام بدهد، چون وفاتش فرا رسد، باید آن را به پسرش حسن علیه السّلام فاضل تسلیم کند و او هنگام وفاتش، باید آن را به پسرش محمد علیه السّلام مستحفظ از آل محمد صلّی اللّه علیه و آله بسپارد؛ او دوازدهمین امام است، آنگاه دوازده مهدی میباشد، پس پسر امام حسن علیه السّلام که مستحفظ از آل محمد است باید آن را به پسرش اوّل مقرّبین که سه نام دارد، بسپارد؛ نام من و پدرم که احمد و عبد اللّه و نام سوّم او مهدی است، او، اوّل مؤمنین است.
در کمال الدین(1)از ابو بصیر روایت نموده که گفت: خدمت حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: یابن رسول اللّه! از پدرت شنیدم، فرمود: بعد از قائم، دوازده مهدی خواهد بود؟ فرمود: پدرم فرموده دوازده مهدی و نفرموده دوازده امام، آنان قومی از شیعیان ما باشند که مردم را به موالات و حقّ ما دعوت نمایند.
چند خبر دیگر هم بدین مضمون وارد شده؛ علّامه مجلسی رحمه اللّه بعد از نقل این اخبار، در بحار فرمودهاند: این اخبار مخالف مشهور است و طریق تأویل آنها یکی از این دو
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 358.
وجه است:
وجه اوّل: مراد از دوازده مهدی، جناب پیغمبر و سایر ائمّه به غیراز قائم باشد، بنابراینکه خلافت ایشان بعد از قائم باشد و سابقا ذکر شد حسن بن سلیمان حلّی این اخبار را به همه ائمّه تأویل نموده و قایل شده حضرت قائم علیه السّلام هم بعد از مردنش به دنیا برمیگردد و به این تأویل نیز، جمع میان اخبار مختلف که در خصوص خلافت آن حضرت وارد شده، ممکن است.
این ناچیز گوید: مراد از این کلام آن است که بعضی از آن اخبار وارده در مدّت خلافت آن بزرگوار که قصیر الامدند؛ مثلا بر مدّت خلافت آن سرور در زمان ظهور و قبل از ارتحالش از دار دنیا حمل شوند و بعض دیگر که طویل الامدند بر مدّت خلافت آن سرور و در زمان رجعتش به دنیا بعد از ارتحالش حمل شوند، کما لا یخفی.
وجه دوّم: این دوازده مهدی از جمله اوصیای جناب قائم علیه السّلام باشند و خلایق را که در زمان سایر ائمّه به دنیا رجعت خواهند نمود، هدایت نمایند، تا اینکه روزگار از حجّت خالی نباشد، زیرا اگر بعد از قائم دوازده نفر باشند، ولی هیچیک از سایر ائمّه در دنیا نباشند، لازم میآید زمان از وجود حجّت خالی شود، هرچند که اوصیا، انبیا و ائمّه نیز از جانب خدای تعالی حجّتها هستند و اللّه العالم بحقایق الأمور.
شیخ مفید در ارشاد(1)فرموده: بعد از دولت قائم علیه السّلام برای احدی دولت و سلطنتی نمیباشد، مگر روایتی که در خصوص آن، حدیث وارد گشته و آن، اگر خدا خواسته باشد، دولت و سلطنت اولاد آن حضرت است و این حدیث به طریق قطع وارد نگشته، بلکه به مشیّت خدا معلّق شده؛ یعنی روایت مثلا بدین نهج وارد گردیده که اگر خدا بخواهد اولاد آن حضرت به سلطنت برخیزند و به آن اقدام نمایند و اکثر روایات چنان است که مهدی این امّت وفات نمییابد مگر چهل روز پیش از قیامت و در آن چهل روز هرجومرج، علامت بیرون آمدن مردگان از قبرها و علامت قیام قیامت برای حساب و جزا ظاهر خواهد گشت و اللّه الاعلم.
1) الارشاد، ج 2، ص 387.
این ناچیز گوید: این فرمایش شیخ مفید سدید، لابدّ باید ناظر به وفات حضرت بقیّة اللّه بعد از رجعتش به دنیا باشد و الّا اگر مرادش از وفات آن حضرت، فوت بعد از زمان ظهورش باشد، با اخبار روایات رجعت، منافی و خلاف ضرورت مذهب است.
علّامه مجلسی در جلد سیزدهم بحار(1)از حسین بن مسعود نقل نموده: در کتاب شرح السنه به اسناد خود از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت کرده که آن حضرت فرمود: سوگند به آن خدایی که جانم در قبضه قدرت او است! هرآینه نزدیک است پسر مریم، حکم عدل از آسمان برای شما فرود آورد و آن، این است که خاچ را که صلیب است و نصارا در گردن خود میآویزند، میشکند، خوک را میکشد، جزیه را برمیدارد و به حدّی از مال دنیا به خلایق میدهد که بعد از آن، احدی آن را دیگر قبول نمیکند.
بعد از آن، حسین بن مسعود گفته: مراد رسول خدا از این کلام که پسر مریم، خاچ میشکند، این است که مذهب نصارا را باطل میگرداند و به شریعت اسلامیّه حکم میکند و مراد از اینکه خوک را میکشد، آن است که نگاه داشتن و خوردن گوشت آن را حرام میگرداند، یا اینکه کشتنش را حلال میکند و از این، فهمیده میشود خوک نجس العین است، زیرا عیسی علیه السّلام جز به حکم شریعت اسلام آن را نمیکشد و تلف نمودن حیوان طاهر که نفعدهنده است، مباح نیست. نیز معنی قول آن حضرت که جزیه را برمیدارد، این است که آن را از اهل کتاب برمیدارد و ایشان را بر اسلام و قبول آن وامیدارد.
ابوهریره در خصوص فرود آمدن عیسی علیه السّلام از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت نموده: در زمان عیسی علیه السّلام اهل همه مذاهب جز اهل اسلام هلاک میشوند و دجّال هم هلاک میشود. حضرت چهل سال روی زمین درنگ میکند و بعد از آن وفات مییابد و
1) بحار الانوار، ج 52، ص 384- 382.
مسلمانان بر او سلام میگذارند.
بعضی گفته: معنی برداشتن جزیه این است که مال دنیا بسیار میشود، بهحدّی که از آنان صاحب احتیاجی پیدا نمیشود که برای ایشان جزیه گذاشته شده؛ چنانکه قول آن حضرت که مال بسیار شود، بهحدّی که احدی آن را قبول نمیکند؛ به این معنی دلالت دارد.
بخاری به اسناد خود از ابو هریره روایت نموده که گفته: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
حال شما وقتی که عیسی بن مریم علیه السّلام فرود آید، چگونه میشود در حالیکه امام شما از شماست؟(1)این حدیثی است که شیعه و سنّی به صحّت آن اتّفاق دارند. کلام حسین مسعودی که بغوی معروف، عبارت از او است، به آخر رسید، انتهی.
تنبیهات وجیهات اوّل: علّامه مزبور بعد از نقل این کلام بغوی در بحار(2)فرموده: حسین بن مسعود و غیر او اخبار دیگری هم در این باب نقل کردهاند که از اینها ظاهر میشود، نقل اموراتی که در خصوص سیره و طریقه قائم علیه السّلام منقول شده، مخصوص ما طایفه امامیّه نیست، بلکه مخالفان ما نیز آنها را نقل کردهاند، لکن آنها را به عیسی بن مریم علیه السّلام نسبت دادهاند و با اینکه خود مخالفان ما روایت کردهاند که فرمود: امام شما از شماست، پس چگونه آنها را به عیسی بن مریم علیه السّلام نسبت میدهند؟ انّ هذا الشیء عجاب.
دوم: این فقره از روایت نبوی که عیسی علیه السّلام جزیه را برمیدارد، یکی از مصادیق چیزهایی است که مخالفین بر ما اعتراض نمودهاند که مهدی موعود در زمان ظهورش احکام شریعت را نسخ میکند و یکی از آنها عدم قبولی جزیه است؛ چنانکه در شبهه
بیست و پنجم از شبهات مخالفین در صبیحه بیست و هفتم از عبقریّه سوّم بساط سوّم، سمت گزارش یافت، نهایتا ایشان میگویند عیسی علیه السّلام که در آنوقت، تابع دین اسلام است، جزیه را برمیدارد و امامیّه قائلاند آن حضرت مهدی موعود علیه السّلام است و این رفع جزیه، یکی از سیر و طرق او است، پس علی ایّ تقدیر، این شبهه میان ما و مخالفین مشترک الورود است و هرچه جواب ایشان از این شبهه است، همان، جواب ما از آن میباشد، فتبصّر و لا تغفّل.
سوم: ما ضمن شبهه پنجم از شبهات مخالفین که در صبیحه پنجم از عبقریّه سوّم بساط سوّم بیان شده، به حکمت بقای حضرت عیسی علیه السّلام تا وقت ظهور حضرت مهدی اشاره نمودهایم و در این مقام، مناسب است حکمت نزول آن جناب از آسمان را مطابق آنچه تور پشتی، از اعاظم علمای عامّه، آن را در کتاب معتمد خود ذکر نموده، نقل کنیم.
در آن کتاب آمده: از جمله وجوه حکمت نزول عیسی علیه السّلام از آسمان، آن است که چون مدّت انقراض این جهان، نزدیک شود- و عیسی علیه السّلام از بنی آدم است- هیچ آفریده از خاک، در آسمان نمیرد، بلکه باید در زمین بمیرد؛ چنانکه حق تعالی از این معنی به قول خود خبر داده: مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فِیها نُعِیدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَةً أُخْری(1)، چون اجل وی به ضرورت به آخر خواهد رسید، حق تعالی او را به زمین فرستد، تا مرگ وی را هم در زمین دریابد.
حکمت دیگر آنکه یهودان عیسی علیه السّلام را تکذیب کردند و به سحر نسبت دادند و دعوی قتل وی کردند؛ چنانکه نصّ قرآن از آن خبر داده و حق تعالی رقم مذلّت بر ناصیه معاملت ایشان برکشید که از زمان ظهور حضرت محمدی تا به غایت، در هیچ بقعهای از بقاع زمین، برای کسی از ایشان، سلطنت و ریاست میسّر نشد، همیشه در خواری بودند و باشند و منتظرند بر ایشان فرصتی به دست آید و بحمد اللّه که نبوده و نیست.
1) سوره طه: آیه 55.
چون دجّال ظاهر شود، این خبیثان، جمله از او متابعت کنند و پندارند متابعتشان از آن لعین، سبب دولت و موجب عزّت ایشان خواهد بود و به شومی و لئامت مسیح هدایت را که تصدیقش واجب باشد، تکذیب نمودند و مسیح ضلالت را تصدیق کنند که تکذیبش، واجب است، معجزه عیسی علیه السّلام را ردّ و سحر دجّال را قبول کردند. پس حق تعالی همان بنده برگزیده را بفرستد تا زمانیکه ایشان پندارند، فرصت یافتهاند و میتوانند از مسلمانان انتقام کشند، دمار از روزگارشان برآرد و بر دست همان بنده که آن لعینان، دعوی هلاکت وی کردند، ایشان را هلاک کند و حال و وصف آن جناب را بدان نمط که حضرت خاتم النبیّین از آن خبر داده، عیانا به اهل ایمان، آشکار و نمایان گرداند.
بدان در روایت دوّم کمال الدین(1)که در نجمه پنجم عبقریّه هفتم این بساط سمت تحریر یافت، اشاره به این حکمت میباشد، چون در آن روایت، ابتدا ملاقات حضرت ختمی مرتبت با آن ملعون و مکالمه جنابش با او نقل شده و ذیل آن، چنین است که آن حضرت به اصحابش فرمود و از گزارش حال او هنگام خروجش، خبر داد: اکثر اتباعه الیهود و النساء و الأعراب، زیرا آن بزرگوار، بیشتر اتباع آن نابکار را یهود پرعنود فرموده که عداوتشان با حضرت روح اللّه برملأ و مشهود است و اللّه العالم بالأمور.
از جمله گزارشات هنگام ظهور آن سرور، آن است که در کتاب کفایة الموحّدین فرموده: آن جناب در ابتدای ظهور بر طریقه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله با مردم رفتار میکند و متعرّض اعمال قبیح و افعال شنیع آنها- که قبل از ظهور آن حضرت واقع شده
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 529.
فرمود: به سیره و طریقه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله که احکام ایّام جاهلیّت را باطل نموده، با خلایق با عدالت رفتار میکرد، رفتار حضرت قائم- علیه صلوات اللّه الملک الدائم- هم، چنین است.
ایضا در آن کتاب است که آن بزرگوار، اگرچه از اعمال قبل از ظهور مؤاخذه نمینماید، ولی بعد از ظهور، به حکم داودی میان خلایق حکم میفرماید؛ یعنی به علم واقعی و حکم نفس الامری خود حکم میکند که با تدلیس، مکر، حیله و اشتباهکاری نمیشود با او راه رفت، زیرا همه چیز نزد او هویدا و آشکار و امور خفیّه نزد او معلوم بالعیان است و گرگان عالم که به لباس شیّادی، اظهار قدس و ورع میکنند، بهجهت تدلیس و اشتباه امور نمیتوانند خود را در خدمتش مقرّب نمایند.
در بعضی از اخبار آمده: چه بسا حکم میکند، اشخاصی که مشغول خدمات آن حضرتاند و در رکابش شمشیر میزنند، برگردانند و گردنشان را بزنند و این بهجهت آن است که آن حضرت به آنچه در قلب او از مکر، نفاق، خیالات فاسد و افکار باطل میباشد، عالم است.
از کتاب بصائر الدرجات(1)چنین نقل شده که حضرت صادق علیه السّلام فرمود: دنیا تمام نمیشود تا آنکه مردی از ما اهل بیت خروج نماید و میان خلایق به حکم داودی و آل داود حکم میکند و شاهد و بیّنه نمیطلبد و برای هر ذی نفسی، حکمی که در واقع و نفس الامر متعلّق به او است، بیان میکند.
از جمله گزارشات هنگام ظهور آن سرور، بنابر روایت زید کوفی از حضرت صادق علیه السّلام آن است که فرمود: هفت نفر از فرزندم صاحب الامر معجزه میخواهند.
اوّل: یک نفر از ماوراء النهر، معجزه الیاس میخواهد، امام علیه السّلام وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ(2)گفته، بر روی آب رود و موزهاش تر نشود. آن مرد گوید: سحر کرد.
حضرت به آب امر کرده، او را بگیرد و تا هفت روز در آب زنده بماند و گوید: این جزای کسی است که امام زمان را انکار کند.
دوّم: مردی از اهل اصفهان از آن جناب معجزه ابراهیم خواهد، آن حضرت فَسُبْحانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ(3)گفته، داخل آتش شود و بیرون آید. آن مرد گوید: سحر کرد، سپس آتش آن مرد را بگیرد و گوید: این جزای کسی است که امام خود را انکار کند.
سوّم: مردی از فارس، معجزه حضرت موسی را از آن حضرت خواهد، امام فَأَلْقی عَصاهُ فَإِذا هِیَ ثُعْبانٌ مُبِینٌ(4)خوانده، عصای خود را انداخته، اژدها شود.
آن مرد گوید: سحر کرد. سپس عصا او را بگیرد، فرو برد و سر و گردن او بیرون ماند
و گوید: این جزای کسی است که امام خود را انکار کند.
چهارم: مردی از آذربایجان، استخوان به دست گرفته، معجزه عیسی را از آن جناب خواهد، امام استخوان را به سخن آورده، گوید: هزار سال است که در عذابم و از تو چشم شفاعت دارم. آن مرد گوید: سحر کرده، پس او را به دار زنند و تا هفت روز فریاد زند: این جزای کسی است که امام خود را انکار کند.
پنجم: مردی از عراق، معجزه داود را از آن حضرت خواهد، چون امام علیه السّلام آهن را نرم کند، گوید: سحر است. امام علیه السّلام از آهن نرمشده، طوقی به گردنش اندازد، با آن طوق گردش کند و گوید: این است جزای آنکه امام خود را انکار کند.
ششم: مردی از اتراک گوید: کارد بر گلوی اسماعیل کار نکرد. امام کاردی به او میدهد که بر گلوی پسر خود کشد، تا هفتاد مرتبه آن کارد را بر گلوی پسرش کشیده و گلویش را نبرد، آنگاه گوید: سحر است و آن کارد را بر زمین زند، کارد برجسته، گلوی آن مرد را ببرد.
هفتم: مردی از عرب، معجزه جدّش رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را از آن حضرت طلب کند. آن حضرت شیری خواسته، بر امامت آن جناب شهادت دهد، سپس گوید: سحر است، آنگاه شیر اعرابی منکر را دنبال و اعرابی فریاد کند: این جزای کسی است که منکر امامش شود. این را گوید و فرار کند و شیر او را تعاقب نماید، تا آنکه او را گرفته، پاره پاره کند.
ایضا از جمله گزارشات زمان ظهور، بنابر آنچه در کفایة الموحّدین میباشد، آن است که مؤمنان هنگام ظهور حضرت، برای فهم و دانش مستعدّ میشوند، در کمال عقل و دانایی و معرفت خواهند بود، از آن منبع فیوضات ربّانی جمیع اقسام علوم ظاهری و باطنی را اقتباس مینمایند و همه علوم انبیای سلف به برکت آن بزرگوار
برای خواصّ شیعیان و ازکیای ایشان منکشف خواهد شد، حصول این امر برای ایشان از یمن دست مبارک آن حضرت است که از روی رأفت و مهربانی بر سر دوستان خود میکشد.
علّامه مجلسی رحمه اللّه در بحار(1)از کمال الدین(2)شیخ صدوق رحمه اللّه روایت نموده که امام محمد باقر علیه السّلام فرمود: چون قائم ما قیام نماید، دست مبارک خود را بر سر بندگان خدا میکشد و از یمن دست مبارک آن بزرگوار، عقلهای ایشان را بر سرشان جمع و اخلاقشان را کامل میگرداند.
به روایت دیگر از حضرت صادق علیه السّلام: علم بیست و هفت حرف و همه آنچه پیغمبران آوردند، دو حرف است، وقتی قائم قیام کند، آن بیست و پنج حرف دیگر را بیرون میآورد و میان خلایق منتشر میکند، انتهی.(3)
در بحار(4)و در سایر کتب غیبت(5)آمده: چون وقت ظهور امام شود و آن جناب ظاهر گردد، بنای کعبه را تغییر میدهد و بنیان و بنای آن را به نوعی که حضرت ابراهیم علیه السّلام و پسرش اسماعیل علیه السّلام بنا نموده بودند، بنا خواهد کرد و امر میفرماید دستهای بنی شیبه را که کلیدداران کعبهاند، قطع نمایند، ایشان را در کوچهها بگردانند و ندا کنند: ایشان دزدان کعبهاند.
به روایت دیگر، دستهای ایشان را به در کعبه میآویزد و بر دیوار کعبه
مینویسد: این طایفه از دزدان کعبهاند(1)و به روایت دیگر، آنها به آواز بلند میگویند: ما دزدان کعبه بودیم. اخبار در این خصوص بسیار است.
از جمله گزارشات آن است که آن حضرت هنگام ظهر امر میفرماید منارهها، قصرها و نقشهایی که در مساجد بنا کردهاند و معمول بوده، همه را خراب و دوباره آنها را بنا کنند بهنحویکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آن را تشریع فرموده.
از غیبت شیخ طوسی رحمه اللّه نقل شده که امام حسن عسکری علیه السّلام فرمود: وقتی قائم ما قیام کند، به خراب کردن منارهها و قصرها که در مساجد ساخته شده، امر میفرماید، راوی گوید: در دلم خطور کرد به چه سبب آنها را خراب خواهد نمود؟
آن حضرت به جانب من ملتفت شد و فرمود: خراب کردن آنها به اینجهت است که احداث آنها بدعت است، نه پیغمبر آنها را ساخته، نه امام. به روایت دیگر: هر مسجدی که در راههاست، خراب میکند و روزنهها، پنجرهها و ناودانها که بر سر راهها میباشند، همه را برهم میزند و شوارع و طرق را چنان وسیع میکند که عرض آنها شصت ذراع میشوند، و اللّه الهادی.
ایضا در کفایة است که به روایت جمعی از مشایخ اصحاب حدیث؛ چون صدوق و نعمانی و غیر ایشان از حضرت صادق علیه السّلام روایت کردهاند که آن حضرت فرمود: چون قائم آل محمد صلّی اللّه علیه و آله ظاهر شود، گویا میبینم در نجف اشرف زره رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را پوشیده و بر اسب سیاهی که پیشانی او سفید باشد، سوار شده باشد.
1) الصراط المستقیم الی مستحقی التقدیم، ج 2، ص 254.
به روایت دیگر که در دار السلام عراقی است، آن حضرت فرمود: قائم بر اسب پیشانیسفید سوار شود و آن اسب، طوری در زیر آن حضرت میجهد که شهری نماند مگر آنکه نور پیشانی اسب بر اهل آن بتابد و این خود آیتی از آیات آن جناب شود.
به روایت دیگر در کفایه است که شمشیر خود را بر دست گرفته، اسب خود را به حرکت درآورده، بهنحویکه به اعجاز آن حضرت، مردم جمیع شهرها، قریهها، دریاها، صحراها، بلندیها، پستیها و بادیهنشینها آن حضرت را ببینند و چنان پندارند که آن حضرت میان ایشان و در شهر و مکان ایشان میباشد؛ مثل چشمه خورشید و قرص ماه که به وسط السما میرسد، آنگاه جمیع عالم به نور انور خود، منوّر خواهد نمود. این معجزه از معجزات مخصوص آن حضرت است، اگرچه سایر ائمّه طاهرین نیز قادر به اتیان چنین معجزهای بودند و لکن ظهور این معجزه به دست آن حضرت خواهد بود.
در دار السلام عراقی است که در روایت ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام مروی است که فرمود: خداوند بلندی و پستیهای زمین را یکسان کند طوریکه هرکس از اماکن بعیده نظر کند، مولای خود را ببیند.
در روایت ربیع شامی امام صادق علیه السّلام فرمود: چون قائم علیه السّلام قیام کند، خداوند به چشمها و گوشهای شیعیان ما قوّتی دهد که آن قوّت در میان ایشان، قائم پیک و قاصد باشد. وقتی آن حضرت با ایشان سخن گوید، بشنوند و ایشان از هرجا که خواهند، آن حضرت را نظر کنند و ببینند.
به روایت ابن مسکان، از آن جناب است که فرمود: اگر در زمان قائم علیه السّلام مؤمنی در مشرق باشد، برادر دینی خود را در مغرب خواهد دید.
این ناچیز گوید: از این روایات شریف، بابی از علم منفتح میگردد که از آن هزار باب دیگر مفتوح خواهد گردید.
از جمله رفع استبعاد از حضور ائمّه طاهرین در بالین محتضر است که ضروری مذهب شیعه گردیده و جهت استبعاد از این امر را حصول جسم واحد در آن واحد در
امکنه متعدّده دانستهاند که این غیرممکن، بلکه محال است. چه بنا به صریح این روایات بعد از اینکه در زمان ظهور، حال رؤیت امام را از اهالی اطراف و اکناف عالم دانستند که همه آنها در هرکجا باشند، آن حضرت را بشخصه میبینند، بلکه از امام گذشته مؤمن واقع در مشرق، مؤمن مغربی را خواهد دید. نباید از دیدن محتضرین در آن واحد، آن بزرگواران را استبعاد کنند، همچنین نباید مهمانی حضرت امیر علیه السّلام را در یک شب در چهل مورد مستبعد شمرند و نباید این روایت را تأویل و توجیه نمایند و قول منهزمین از واقعه جمل را بعید بدانند که یکی میگفت: قتلنی علیّ این روایت را و دیگری میگفت: ضربنی علیّ و هکذا امثال ذلک. این نزد عارف به شؤونات و مقامات ائمّه طاهرین کالنار علی المنار، واضح و آشکار است، و اللّه الهادی.
در حدیث مفصّل مفضّل بن عمر است که مفضل به صادق علیه السّلام عرض کرد: آیا در آن زمان ملایکه و جنّ بر مردم ظاهر خواهند شد که ایشان را ببینند و ملایکه و جنّ با او بروند؟
حضرت فرمود: بلی، و اللّه! ای مفضل! و با ایشان گفتگو خواهند کرد؛ مثل مردی که با یاران و اهل خود صحبت دارد و آن گروه ملایکه و جنّ با او به زمین هجرت، بین نجف و کوفه فرود آیند، در آن وقت لشکر او چهل و ششهزار جنّاند و به روایت دیگر، چهل و ششهزار ملایکه باشند و خدا به وسیله این لشکر، به آن حضرت نصرت خواهد داد.(1)
در کاشف الاسرار بعد از ذکر این فقره از حدیث مذکور میفرماید: دیدن ملایکه و جنّ قبل از آن زمان، مخصوص ائمّه و پیغمبر است و شاید بعضی از خواص نیز ببینند، پس کمال آن زمان و کمال اهل آن زمان را ببینند که این سه طایفه در آن زمان مانند
1) کاشف الاسرار، ج 1، صص 235- 234.
نسل یک پدر و مادر و اهل یک خانه باهم مأنوس و همنشین باشند، لذا آن زمان شبیه به اهل آخرت و رتبه ایشان، قریب به رتبه نبوّت است.
راوی به امام عرض کرد: تا در خدمت شمایم، اهل آخرت و از دنیا غافلم، چون از خدمت شما جدا میشوم، طور دیگر میشوم.
فرمود: اگر به همان حالت بمانی، ملایکه را به معاینه ببینی و با ایشان بنشینی. این حدیث را ظاهرا در جلد موعظه بحار دیدهام.
در بحار از حضرت صادق علیه السّلام روایت شده که فرمود: چون قائم علیه السّلام ظهور کند، در هر اقلیم از اقالیم زمین، مردی نصب نماید و به او بفرماید: کف دست تو، دستورالعمل و عهدنامهای از من، نزد تو است، هروقت مسألهای بر تو مشکل شود و ندانی و نفهمی در آنحال به کف دست خود نگاه کن و هرچه در آن بینی، عمل نما.
در کاشف الاسرار(1)بعد از نقل این حدیث گفته: شاید مثل معروف که کف دست بو نکردهام، از این حکایت اخذ شده باشد و العلم عند اللّه.
ایضا در بحار(2)از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده: اصحاب قائم سیصد و سیزده نفر از اولاد عجماند بعضی از ایشان کسانی هستند که از میان رختخواب خود مفقود میشوند، ناگاه ایشان را در مکّه و غیر موسم حجّ میبینند و بعضی از ایشان در روز روی ابر مینشینند و با نام، نام پدر، صفت و نسبشان شناخته میشوند.
اخبار به این مضمون بسیار است و از جمله آنها روایتی است که حضرت صادق علیه السّلام فرمود: سیصد و سیزده نفری که اصحاب قائماند، شمشیرها به گردنهای خود حمایل میکنند، در هریک از آن شمشیرها، کلمهای نوشته شده که از آن کلمه، هزار کلمه فهمیده میشود.
در حدیث دیگر است که هر کلمه از آنها، کلید هزار کلمه است.
در کاشف گوید: وا عجباه! این اخبار به آنچه حضرت امیر علیه السّلام فرمود، شبیه است که ایشان فرمودند: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله هزار باب از علم به من تعلیم نمود که از هر باب، هزار باب دیگر مفتوح میشود.
در جای دیگر از کاشف الاسرار آمده: شاید جمعی گمان کنند این سیصد و سیزده نفر اهل آن زمان نیستند، بلکه بعضی یا اکثرشان از مردگاناند و در آنوقت زنده میشوند و رجعت میکنند ولی چنین نیست، بلکه همگی اهل آن زماناند، در روی زمین زنده و در اطراف عالم پراکندهاند؛ به چند دلیل:
اوّل: بالبدیهه قبل از چهارده معصوم، احدی رجعت و بازگشتی به دنیا ندارد.
دوّم: رجعت، مدّتی بعد از زمان ظهور خواهد بود و آن جماعت همه شب اوّل ظهور در مکّه، خدمت قائم مشرّف میشوند.
سوّم: احادیث که بر این مدّعی مطابق باشد، بسیار است، انتهی.