ghaemiyeh.com
سرشناسه : نهاوندی علیاکبر، ۱۲۳۸ - ۱۳۲۹.
عنوان و نام پدیدآور : العبقریالحسان فی احوال مولانا صاحبالزمان / مولف علیاکبر نهاوندی ؛ تحقیق و تصحیح صادق برزگر بفرویی - حسین احمدیقمی.
مشخصات نشر : قم مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۸ - .
مشخصات ظاهری : ج.
شابک : ۵۰۰۰۰ ریال : دوره ، چاپ دوم : 978-964-973-102-5 ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج.۱) ؛ : ج. ۱ ، چاپ دوم 978-964-973-103-2 : ؛ ج. ۲ ، چاپ دوم 978-964-973-104-9 ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (چ.۲) ؛ ج. ۳ ، چاپ دوم 978-964-973-105-6 : ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج.۳) ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج. ۴ ؛ ج. ۴ ، چاپ دوم 978-964-973-106-3 : ؛ ج. ۵ ، چاپ دوم 978-964-973-107-0 : ؛ ۴۲۰۰۰۰ ریال (ج.۵) ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج. ۶ ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج. ۷ ؛ ج. ۶ ، چاپ دوم : 978-964-973-108-7 ؛ ۴۲۰۰۰ ریال: ج. ۷978-964-973-109-4 : ؛ ۴۲۰۰۰۰ ریال (ج.۸)
یادداشت : ج. ۴، ۶ و ۸ (بخش دوم٬ چاپ اول: بهار ۱۳۸۶).
یادداشت : ج.۱ و ۲ (چاپ اول: بهار ۱۳۸۶)
یادداشت : ج.۳، ۵ و ۷ (بخش اول، چاپ اول: بهار ۱۳۸۶).
یادداشت : ج. ۱ - ۸ ( چاپ دوم ).
مندرجات : ج. ۲ . بساط دوم.- ج. ۳ . بساط سوم ، بخش اول.- ج. ۴ . بساط سوم ، بخش دوم.- ج. ۵ . بساط چهارم ، بخش اول.- ج. ۶ . بساط چهارم ، بخش دوم.- ج. ۷ . بساط پنجم ، بخش اول.- ج. ۸ . بساط پنجم ، بخش دوم
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم ۲۵۵ق -
شناسه افزوده : برزگر، صادق ۱۳۵۲ - مصحح
شناسه افزوده : احمدی قمی حسین ۱۳۴۱ - مصحح
رده بندی کنگره : BP۲۲۴/۴/ن۹۳ع۲ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۴۳۵۱۷
جلد چهارم
(بساط سوم «بخش دوم»)
در ذکر اشخاصی است که در این دار مجاز، صاحب عمر دراز گردیده، به صفت طول عمر، از متعارف مردم تمایز گزیدهاند، غرض از ذکر آنها با قلّت فایده مترتّبه بر آن، دو چیز است:
یکی؛ رفع استبعاد از طول عمر امام عصر و ناموس دهر که یکی از شبهات عامّه بر مهدویّت آن حضرت است؛ چنانچه در صبیحه پنجم از عبقریّه سوّم این بساط، سمت تحریر یافت.
دیگری؛ برای تبعیّت نمودن از اصحابی که مؤلّفین کتب غیبت آن جناب هستند، تا گفته نشود این کتاب، عاری از پاره فوایدی است که ایشان در این باب ذکر نمودهاند. در این عبقریّه چند صبیحة میباشد:
بدان در این باب امتیازی که این کتاب با سایر کتب اصحاب دارد، این است که تمام مؤلّفین کتب غیبت از قدما و متأخّرین، اخبار معمّرین را غیر منظّم و بدون ترتیب ذکر کردهاند؛ مثلا معمّر صد و پنجاه ساله را پس از معمّر هزار ساله ذکر نمودهاند و هکذا و چون پیدا کردن معمّر مخصوصی از میان آنها خالی از اتعاب نبود، لذا این ناچیز برای ذکر آنها طبقاتی قرار داده، در هر طبقه، عمر مخصوصی ذکر نمودم تا اسهل تناولا و احسن سیاقا باشد.
باید دانست بنابر تصریح سیّد جلیل مرتضی، در کتاب غرر و درر از عرب، کسی را معمّر نمیشمارد، مگر اینکه صد و بیست سال یا بیش از آن عمر نموده باشد ...، الخ.
فبناء علی هذا، ما ابتدای طبقات را بر صد و بیست سال قرار داده، هر صد سال به صد سال را طبقه دیگری قرار میدهیم.
فنقول:
طبقه اوّل معمّرین کسانی بودهاند که عمرشان از صد و بیست الی دویست سال بوده و آنها جماعت کثیرهای هستند. چنانچه در عصر ما نیز، بسیاری دیده شدهاند که عمرشان از صد و بیست سال تجاوز نموده؛ از جمله جدّ این ناچیز که مکرّرا از والد مرحوم خودم که یک صد و هفده سال عمر داشت، میشنیدم که میفرمود: والدم یک صد و بیست و شش سال عمر نمود.
از جمله مشهدی ابو القاسم قصّاب نهاوندی بود که یک صد و سی و شش سال عمر نمود، چنانچه در صبیحه هفتم عبقریّه سوّم، فی الجمله حالاتش مذکور افتاد و بالجمله اهل این طبقه بر چند قسماند:
قسم اوّل؛ کسانی هستند که عمرشان به یک صد و بیست سال تحدید شده و اینها چند نفرند:
اوّل ایشان که صاحبان کتب غیبت مذکور داشتهاند، نابغه جعدی است؛ چنانچه در جلد سیزدهم بحار است که از جمله معمّرین، نابغه جعدی و نامش قیس بن عبد اللّه بن عامر بن عدس بن ربیعة بن عامر بن صعصعه است که کنیهاش ابو لیلی بوده.
ابو حاتم سجستانی روایت کرده نابغه جعدی، پیش از نابغه زبیانی بوده(1)، دلیل بر این، قول خود نابغه جعدی است که در این اشعار گفته:
تذکّرت و الذّکری یهیج علی الهوی***و من حاجة المحزون أن یتذکّرا
ندامای عند المنذر بن محرّق***أری الیوم منهم غامر الأرض مقفر
1) المجموع فی شرع المهذب، ج 5، ص 457.
کهول و شبّان کانّ وجوههم***دنانیر ممّا شیف فی الأرض قیصرا
ایّام گذشته را به یاد آوردم، درحالیکه یاد آنها محبّت مرا به هیجان میآورد و چیزی که در خزانه خاطر محزون است، احتیاج دارد به اینکه مصاحبان و ندیمان من یاد آورده شوند که نزد منذر بن محرّق بودند. امروز زمین را از ایشان خالی میبینم.
پارهای از ایشان پیر و پارهای دیگر جوان بودند. رویهای ایشان در صافی و روشنایی مانند اشرفی طلا بود که در ممالک قیصر، صفا و جلا به آن داده شده است.
این کلام بر این دلالت دارد که نابغه جعدی با منذر بن محرّق معاصر بوده و از خارج معلوم است که نابغه زبیانی با نعمان بن منذر بن محرّق نبوده و گفته شده سی سال بر نابغه جعدی گذشت که در آن مدّت هرگز سخن نگفت و بعد از آن به شعر تکلّم نمود، او در سنّ صد و بیست سالگی در اصفهان وفات کرد. این ابیات را نیز او گفته:
فمن یک سائلا عنّی فانّی***من الفتیان ایّام الخناق
مضت مائة لعام ولّدت فیه***و عشر بعد ذاک و حجّتان
فابقی الدّهر و الأیّام منّی***کما ابقی من السّیف الیمانی
یغلّل و هو مأثور جرازا***إذا اجتمعت بقائمة الیدان
هرکه از احوال من پرسد، بداند من از جوانان ایّام خناق هستم و آن ایّامی میان عرب بود که ناخوشی در بینی و حلقومشان به هیجان آمد. صد سال از ولادتم گذشته و ده سال با دو سال دیگر بر آن علاوه گردیده که همه آن صد و دوازده سال باشد، روزگار هر چند مرا پیر نمود، لکن از قوّت و توانایی من باقی گذاشت؛ چنانکه از شمشیر یمنی زنگ گرفته، بقیّه جوهرش را باقی میگذارد که اگر داروی صیقل بر آن ریخته و زنگش زدوده شود، هر آینه جوهرش ظاهر شود؛ درحالیکه اگر دستها با قائمه آن جمع شود- یعنی از قبضهاش بگیرند و به کارش برند- برنده است.
نیز در خصوص طول عمر خود گفته:
لبست اناسا فافنیتهم***و افنیت بعد اناس اناسا
ثلاثة اهلیز افنیتهم***و کان الاله هو المستناسا
با جماعتی مخالطه نمودم و ایشان را فانی گرداندم و بعد از جماعتی، جماعت دیگر را فانی نمودم؛ پس سه طایفه را منقرض کردم، عوض ایشان را باید از خدای تعالی درخواست کرد؛ زیرا او کسی است که عوض هرچیز تلف شده، از او خواسته میشود.(1)
دوّم ایشان دوید بن زید بن لیث حمیری است؛ چنانچه در بحار است که ابو حاتم گفته: دوید بن زید به صد و بیست سال رسید و او از جمله معمّرین بوده و عرب، هم کسی را معمّر نمیشمارد، مگر اینکه صد و بیست سال یا بیش از آن عمر نموده باشد.(2)
بدان دوید مذکور، وصایای چندی به پسران خود نموده که بنابر نقل جلد سیزدهم بحار(3)چنین است: هنگام وفات به پسرانش گفت: بر شما وصیّت میکنم که به گریه کردن بدترین مردم ترحّم نکنید و از لغزش ایشان نگذرید، لجامهای اسبها را کوتاه و نیزهها را طولانی کنید، از سمت راست و چپ، دشمن را با آن نیزهها بزنید و گوشهای ایشان را ببرید، اگر اراده نمایید که یکدیگر را از حوایج منع کنید، باید پیش از برآوردن آنها منع کنید، زیرا ممانعت بعد از برآوردن آنها، عار است و بدانید مرد عاجز میشود، و لکن پیرامون حیله نمیگردد و رسیدن به مطلب، به یاری بخت است، نه با تعب و مشقّت.
در کارها زیرکی و چابکی نمایید و به بالای همدیگر نریزید. مرد باید بمیرد ولی دنائت و ذلّت را قبول نکند، بر چیزی که از شما فوت شده، اندوه نخورید؛ هر چند فوتش بر شما گران باشد، بر کسی که از نزد شما میکوچد و جدا میشود، مهربانی نکنید؛ هرچند به قربش الفت داشته باشید، و طمع نکنید تا چرکین نشوید
و در مقابل دشمن، سستی نورزید تا شما را نرم و ملایم نداند، بلکه باید شما را سخت و درشت حساب کند.
وصیّت مرا یاد گیرید و عمل کنید تا مثل بدی که مشهور است بر شما وارد نگردد که انّ الموصّین بنی سهوان؛ کسانی هستند که به آنها وصیّت کرده میشود، ولی ایشان از آن سهو نموده، اعراض میکنند.
وقتی وفات کردم، قبر مرا فراخ کنید و وسعت زمین را از من مضایقه ننمایید، اگر چه این باعث استراحت من نیست، لکن دلم از ترس و تزلزل آرام میگیرد. بعد از آنکه اینها را گفت، وفات یافت. پسرش ابو بکر بن دوید گفته: این چند بیت را نیز، او سروده:
الیوم یدنی لدوید بیته***یا ربّ ذهب خالص حویته
و ربّ قرن بطل اردیته***و ربّ غیل حسن لویته
و معصم مخضّب طویته***لو کان للدّهر بلی ابلیته
او کان قرنی واحدا کفیته
در این روز که روز وفات است، خانه قبر دوید بر او نزدیک شده، طلاهای بسیاری جمع و شجاعان روزگار را هلاک کردم، بسیار ساعد فربه و زیبا را در میدان کشتیگیری پیچیدم و دستهای خضاب کرده شده را پس گرداندم. اگر پوسیدگی روزگار ممکن بود، هر آینه آن را میپوساندم و اگر طرف مقابل من در میدان آنها، یکی میشد، هر آینه برای او بس بودم.
نیز این را از او روایت کردهاند که گفته:
القی علی الدّهر رجلا و یدا***و الدّهر ما اصلح یوما افسدا
یفسد ما اصلحه الیوم غدا
روزگار دست و پای مرا قطع نمود؛ یعنی قوّه بدنم را از من گرفت، حال آنکه روزگار در روزی که امری را فاسد و ضایع کرده، اصلاح نمیکند، لکن اگر امروز امری را اصلاح نماید، فردا لا محاله آن را فاسد خواهد گرداند.
سوّم ایشان ارطاة بن دشهبة المزنی است، او نیز بنابر آنچه در کمال الدین(1)، بحار(2)و غیرهماست، صد و بیست سال عمر نموده و کنیهاش ابو ولید بوده است. وقتی عبد الملک به او گفت باز قوّه شعر گفتن در تو هست، گفت: الحال شرب و طرب و غضب نمیکنم و شعر گفتن هم جز با وجود یکی از اینها برایم میسّر نمیشود، ولی با این وجود میگویم:
رایت المرء یأکله اللّیالی***کأکل الأرض ساقطة الحدید
و ما یبقی المنیّة حین تأتی***علی نفس بن آدم من مزید
و اعلم انّها ستکرّ حتّی***توفّق نذرها بابی الولید
خلاصه معنی آنکه شبها را چنین دیدم که مرد را میخورند؛ یعنی فانی میکنند مثل زمین که ریزههای آهن را میخورد. وقتی مرگ، بنی آدم را هلاک میکند، دیگر چیزی در او باقی نمیگذارد و میدانم آن به زودی زود، روی خواهد آورد، تا به نذر خود که در خصوص ابی ولید کرده، وفا نماید، یعنی او را هلاک کند.
آنگاه عبد الملک از مضمون بیت آخری ترسید، زیرا کنیه او هم ابی ولید بود. ارطاة گفت: از ابی ولید، نفس خود را اراده نمودم، زیرا کنیه من هم ابی ولید است.
چهارم، شریح قاضی است؛ چنانچه در بحار آمده: او صد و بیست سال عمر نمود، تا اینکه در دعوای حجّاج بن یوسف کشته شد. او در بیان حال کبر سنّ و ضعف خود این ابیات را گفته:
اصبحت ذا بثّ اقاسی الکبرا***قد عشت بین المشرکین اعصرا
ثمّة ادرکت النّبیّ المنذرا***و بعده صدّیق و عمرا
و یوم مهران و یوم تسترا***و الجمع صفیّنهم و النّهرا
هیهات ما اطول هذا عمرا
صاحب اندوه و غم گردیدم و متحمّل پیری میشوم؛ به درستی که مدّت بسیاری
میان مشرکان زندگانی کردم، پس از آن پیغمبر را دریافتم و بعد از آن حضرت، ابو بکر و عمر، جنگ روز مهران، دعوای روز تستر، جنگ صفّین و دعوای نهروان را درک نمودم.(1)
پنجم، عدّی بن حاتم طایی است، چنانکه در بحار(2)است او نیز، یک صد و بیست سال عمر نموده است.
ششم، حضرت موسی است؛ که بنابر نقل اخبار الدول،(3)آن جناب صد و بیست سال در دنیا زیسته است.
هفتم، یوشع است که بنابر نقل مزبور، صد و بیست سال عمر داشته.
هشتم، جناب سلیمان است که او هم بنابر همان نقل، صد و بیست سال در دنیا زندگی نمود.
نهم، ایساد است که بعد از طوفان از ملوک جبابره در مصر بوده و آخر الامر به واسطه کثرت ظلم و جورش به رعیّت، ساقی او در شراب، زهر داخل نموده، او را مسموم نمود. بنابر نقل کتاب مزبور، صد و بیست سال عمر نمود.
دهم، حضرت هارون است که بنابر نقل از ناسخ التواریخ،(4)عمر شریف ایشان صد و بیست و سه سال بوده.
قسم دوّم از طبقه اوّل، کسانی هستند که عمرشان بهیک صد و سی سال رسیده.
از ایشان فروة بن ثعلبه سلولی است؛ چنانکه در کمال الدین(5)آمده: فروة بن ثعلبه
بن نفایة السلولی، صد و سی سال در ایّام جاهلیّت عمر نمود، پس از آن، اسلام را دریافت و در آن دین داخل گردید.
از ایشان، قهاث بن لیوی بن یعقوب نبی است که بنابر نقل صاحب ناسخ التواریخ،(1)عمر او در این دار فانی صد و سی سال بوده.
حضرت اسماعیل ذبیح اللّه از ایشان است، چنانکه در اخبار الدول(2)است که از دعله بنت مضاض که زوجه اسماعیل بود، دوازده پسر و یک دختر برای او متولّد شد و آن حضرت، مدّت یک صد و سی و هفت سال در دار دنیا زندگانی نمود و قبرش در میانه حجر است که به اسم او معروف شده و آن را حجر اسماعیل میگویند، وقتی عبد اللّه زبیر اساس کعبه را برای عمارت آن حفر میکرد، صندوق مرمری نمودار شد که رنگ آن سبز بود. آنگاه از عالمین به اخبار، سؤال نمود، آنها گفتند: آن قبر اسماعیل و مادرش هاجر است.
در مرآة الزمان و غیره است که اسماعیل از گرمی مکّه به خداوند شکایت نمود، پس خداوند به ملکی امر فرمود دری از درهای بهشت را به سمت مکّه باز کند و تا روز قیامت از آن در، باد بهشت به مکّه میوزد.
از ایشان، لیوی بن یعقوب نبی است که بنابر نقل صاحب ناسخ، صد و سی و هفت سال عمر نموده و عمران پدر حضرت موسی از ایشان است که بنابر نقل مزبور یکصد و سی و هفت سال عمر کرده است.
قسم سوّم از طبقه اوّل، کسانیاند که عمرشان به یکصد و چهل سال رسیده.
از ایشان لبید بن ربیعة الجعفری است؛ چنانکه در بحار(3)است که او صد و چهل
سال عمر نمود، زمان اسلام را دریافت و اسلام آورد. وقتی به سنّ هفتاد سالگی رسیده، این ابیات را گفته:
کأنّی و قد جاوزت سبعین حجّة***جعلت بها عن منکبّی ردائیا
گویا درحالیکه از حدّ هفتاد سالگی گذشتم، به سبب آن ردای خود را از دوشم برداشتم، زیرا دأب در این سنّ این است.
وقتی به هفتاد و هفت سالگی رسید، گفت:
بائت تشکّی الیّ النّفس مجهشة***و قد حملتک سبعا بعد سبعین
فان تزاد ثلاثا تبلغ املا***و فی الثّلاث وفاء للثّمانین
اعضای من به اضطراب و اندوه، به نفسم شکایت نمودند که هفت سال بعد از هفتاد سال است که حامل تو شدهایم و اگر سه سال بر آن هفت و هفتاد سال علاوه شود، آنگاه به آرزو و آمال خود میرسی و با آن سه سال، هشتاد سال تمام میشود.
وقتی عمرش به نود سال رسید، گفت:
کأنّی و قد جاوزت تسعین حجّة***خلعت بها عنّی عذار لشامی
رمتنی بنات الدّهر من حیث لا أری***فکیف بمن یرمی و لیس یرامی
فلو انّنی أرمی بنبل رأیتها***و لکن نی ارمی بغیر سهام
حاصل معنی آنکه گویا حال که از نودسالگی تجاوز نمودم، اطراف دهن بند خود را باز کردهام؛ چنانکه در آن سن این عادت بوده و یا کنایه است از اینکه همهچیز را فراموش کرده، در وقت سؤال از چیزی نمیدانم، میگویم: دختران روزگار تیر عشق و محبّت را از جایی بر من انداختند که نمیدانم، پس چگونه میباشد حال کسی که بر او انداخته شود، حال آنکه اندازنده را نمیبیند. اگر تیر بر من انداخته میشد، هر آینه آن را میدیدیم، لکن انداخته میشوم، نه با تیرها.
هنگامی که به سنّ صد و ده سالگی رسید، گفت:
و لیس فی مائة قد عاشها رجل***و فی التّکامل عشر بعدها عمر
صد و ده سال که مرد در آن به عیش و زندگانی نموده، عمر بسیار نیست.
وقتی به سنّ صد و بیست سالگی رسید، گفت:
قد عشت دهر اقبل مجری داحس***لو کان فی النّفس الّلجوج خلود
روزگاری پیشتر از دویدن داحس در میدان، من تعیّش و زندگی نمودم، داحس، نام اسب قیس بن زهیر بن کعب بوده، کاش نفس لجوجم در دنیا دایم و مخلّد میشد!
حکایت دویدن اسب داحس نام، چنان است که حذیفه و قیس از بیست نفر شتر در دوانیدن اسبان، گرو بستند و مسافت دوانیدن اسبها را به قدر صد غلوة سهم، تعیین نمودند و زمانی را که در آن خامی اسبها گرفته شود، چهل شب قرار دادند و ابتدای دوانیدن را هم از ذات الأجناد که محلّ معیّنی است، قرارداد کردند.
آنگاه قیس دو اسب به دویدن گذاشت که نام یکی داحس و دیگری غبرا بود و حذیفه دو تا گذاشت؛ یکی خطار نام و دیگری خفّا. آنگاه بنی فزاره که دو طایفه بودند در بین مسافت چند نفر را کمین گذاشته، غبرا را که از همه اسبها پیشتر بود، زدند و برگرداندند. بدین سبب، مابین عبس و ریبان محاربه واقع شد و تا چهل سال، ممتدّ گردید.(1)
بالجمله، چون لبید به سن صد و چهل سالگی رسید، گفت:
و لقد سئمت من الحیوة و طولها***و سؤال هذا النّاس کیف لبید
غلب الرّجال فکان غیر مغلّب***دهر طویل دائم ممدود
یوم اذا یأتی علی و لیلة***و کلاهما بعد المضیّ یعود
به درستی که از طول حیات و از پرسیدن مردم که حال لبید چگونه است، به تنگ آمدم. روزگار طولانی بر مردم غالب و مسلّط گردید ولی خودش هیچ مغلوب نمیشود، آن روزگار غالب غیر مغلوب، عبارت از همین روز و شب است که بر من میآیند و میگذرند، باز هر دو بعد از گذشتن عود میکنند.
1) الامالی، سید مرتضی، ج 1، ص 149.
چون حالت احتضار لبید رسید، به پسرش گفت: وقتی روح از بدنم بیرون رفت، بدن مرا رو به قبله کن و آن را به وسیله پیراهنم بپوشان و وفات مرا به کسی اعلام مکن تا گریه و شیون نکنند. بعد از آن، جفنه را- آن ظرف بزرگی که در آن طعام میگذاشتم و ضیافت میکردم- بردار، در آن طعام بگذار، به مسجد ببر و نزد کسانی که به ضیافت من میآمدند، بگذار. وقتی پیشنماز، سلام نماز را داد، جفنه را پیش روی ایشان بگذار تا بخورند و چون از خوردن فارغ شدند، به آنها بگو بر جنازه برادر خود لبید حاضر شوید، زیرا خدا روح او را از بدنش قبض نمود.(1)
بدان مهمانی لبید بن ربیعه را به طریق دیگری هم نقل نمودهاند، چنانچه سیّد علم الهدی در غرر و درر و علّامه مجلسی رحمه اللّه در بحار به آن اشاره کردهاند و آن، این است:
لبید بر نفس خود چنین لازم کرده بود که در وقت وزیدن باد شمال، اشتری نحر میکرد، میپخت، آن جفنه مذکور را پر از گوشت میکرد و به مهمانها میداد.
وقتی ولید بن عقبه بن ابی معیط والی کوفه گردید، بر خلایق خطبه خواند، حمد و ثنای الهی به جای آورد، بر پیغمبر صلوات فرستاد و بعد از آن به حضّار خطاب نموده، گفت: حال لبید بن ربیعه جعفری و مروّت و شرافت وی را دانستهاید که بر خود لازم نمود هر وقت باد شمال وزد، شتری نحر کند و با آن مهمانی نماید؛ پس در عوض مروّتش به او اعانت کنید.
بعد از آن از منبر فرود آمده، پنج رأس شتر با چند بیت نزد وی فرستاد و آن ابیات این است:
اری الجزّار یشحذ شفرتیه***اذا هبّت ریاح بنی عقیل
طویل الباع ابلج جعفریّ***کریم الجدّ کالسّیف الصّقیل
1) بحار الانوار، ج 51، ص 246.
و فی ابن الجعفریّ بما لدیه***علی العلّات و المال القلیل
وقتی بادهای ابی عقیل- کنیه لبید بن ربیعه است- میوزد، شترکشی را میبینم که کاردهای خود را تیز میکند و در مقام جود و سخاوت، یدی طولانی و رویی گشاده دارد و نسبش به جعفر میرسد، از جهت جدّ یا از حیثیّت نجابت، نجیب است؛ مانند شمشیری صیقلدار، هرچه از مال دنیا نزد او است، به برادران پدری خود میبخشد و این در کرم و عطای وی مبالغه است، زیرا انسان نسبت به برادران پدری، کم میل میباشد، با این وجود، لبید هرچه از مال دنیا داشت، به ایشان میبخشید.
مذکور شده شترهای فرستاده شده از طرف ولید بن عقبه بیست رأس بود. وقتی آن شتران و ابیات ولید را نزد لبید آوردند، گفت: پروردگار عالم، امیر را جزای خیر دهد، او میداند من شعر نمیگویم، بناء علی هذا جواب این اشعار را از من توقّع نمیکند، لکن دخترش را صدا زد و گفت: نزد من بیا! دخترش که پنج ساله بود و یا اینکه طول قامتش پنج وجب بود، نزد او آمد، به او گفت: دخترکم! جواب اشعار امیر را تو بگو!
دختر گفت: بلی، میگویم. سپس انشا نموده، گفت:
اذا هبّت ریاح ابی عقیل***دعونا عند هبّتها الولید
طویل الباع ابلج عیسمیّا***اعان علی مروّته لبیدا
بامثال الهضاب کانّ رکبا***علیها من بنی حام قعودا
ابا وهب جزاک اللّه خیرا***نحرناها و اطعمنا التشریدا
فعد انّ الکریم له معاد***و عهدی یابن اروی أن یعودا
هر وقت بادهای ابی عقیل میوزد، ولید را میخوانیم تا اشتری به لبید دهد؛ او آن را نحر کند و با آن ضیافت نماید. ولید در مقام جود، سخاوتی طولانی و رویی گشاده دارد و نسبتش به ذو عیسم میرسد که سلطان یمن است، او با مروّت خود و با چند نفر اشتری لبید را اعانت و یاری نموده که گویا حام بن نوح بر آنها سوار شده؛ یعنی در بلندی و بزرگی جثّه، مانند کوههایی هستند که اولاد حام بن نوح- زنجیان- آنجا سکنا دارند. یا ابا وهب! خدا تو را جزای خیر دهد! ما آن اشتران را نحر کردیم، گوشت
آنها را پخته، با نان، ترید نمودیم و به دیگران خورانیدیم، بعد از این هم به دادن این گونه عطایا عود کن، زیرا صاحب کرم در عطیّه دادن عود میکند و عهد و پیمان من از او این است که عطای تو به ما عود نماید.
آنگاه لبید گفت: دخترم! اگر از عطیّه سؤال نمیکردی، به درستی که جواب خوبی گفته بودی.
دخترش گفت: در مقام سؤال از ملوک، حیا نمیشود.
لبید گفت: تو در این مقام از من داناتری.!(1)
از ایشان حضرت شعیب پیغمبر است که بنابر نقل از تاریخ اخبار الدول، آن جناب یک صد و چهل سال(2)در این عاریت سرا استمرار و بقا نموده و از ایشان مضاد بن جنابة بن مراره است که از طایفه بنی یربوع بن حنظله بوده، زیرا او هم بنابر نقل شیخ صدوق در کمال الدین، یک صد و چهل سال در این دنیای پر قیل و قال زندگی نموده.(3)
از ایشان، شیخ شامی است که سیّد رضی برادر سیّد مرتضی او را دیده و به صحبتش رسیده. چنانکه در بحار(4)و کنز کراجکی است که به خطّ شریف ابی الحسن محمد بن حسین موسوی نوشتهای یافتیم که برای تقاویمی که جمع نموده بود، تعلیقهای نوشته و تاریخ آن را روز یک شنبه پانزدهم محرّم سال سیصد و هشتاد و یکم هجری تعیین نموده بود؛ آن نوشته بدین مضمون بود: حال شیخی را که در بلد شام میبود، به من نقل کردند و گفتند: عمر او صد و چهل سال است. من از بغداد سوار شدم و نزد وی رفتم، او را برداشتم و به نزدیکی خانهام آوردم که در محلّه کرخ بغداد بود، او مرد عجیبی بود، امام حسن عسکری را دیده بود و اوصاف ایشان را بیان میکرد و عجایب دیگری غیر از دیدن حضرت عسکری مشاهده نموده بود که برای ما نقل کرد.
از ایشان باحور است که به نقل علّامه کراجکی در کنز الفوائد(1)از تورات، عمر او صد و چهل و شش سال بوده، او یکی از انبیا وگرنه یکی از اوصیاست.
از ایشان جناب یعقوب پیغمبر است؛ چنانکه در تاریخ اخبار الدول(2)آمده: آن جناب، یک صد و چهل و هفت سال در دنیا زندگانی نموده، در ناسخ التّواریخ(3)نیز، همین مقدار عمر را برای ایشان معیّن نمودهاند و از ایشان، عیص بن اسحاق، برادر حضرت یعقوب است، چرا که در ناسخ نیز، عمر او را یک صد و چهل و هفت سال معیّن فرموده است.
در اخبار الدول است که چون حضرت اسحاق، شصت ساله شد، زوجه او رفقا بنت تنویل در بطن واحد به دو پسر حامله گردید؛ هنگام وضع حمل که خواست آنها را بزاید، دو پسر در بطن او به نزاع درآمدند و یعقوب خواست پیش از عیص به دنیا بیاید. عیص به او گفت: به خدا قسم! اگر پیش از من بیرون بیایی، هر آینه در شکم مادر، متعرّض او میشوم تا او را به قتل میرسانم، بنابراین یعقوب به واسطه مراعات حال مادر و کرامة لها عقب ماند و اوّل عیص متولّد شد. عیص را به این جهت عیص گویند که عصیان نمود و یعقوب را به این جهت یعقوب گویند، که از عقب عیص متولّد شد.
یعقوب در بطن ام، بزرگتر از عیص بود، اگرچه عیص پیش از او به دنیا آمد و اللّه العالم.
قسم چهارم از طبقه اوّل معمّرین کسانیاند که عمرشان به یک صد و پنجاه سال رسیده.
بنابر نقل کمال الدین(1)و بحار، ابو زبید نصرانی از ایشان است که نامش منذر بن حرمله طایی میباشد؛ زیرا بنابر تصریح در آن دو کتاب مستطاب، او به مدّت یک صد و پنجاه سال در دنیا از عمر خود کامیاب شده و به نقل مزبور، ابو طمحان قیسی از ایشان بوده که عمرش به یک صد و پنجاه سال منتهی شد.
از ایشان عاد بن شدّاد، یربوعی است که یک صد و پنجاه سال عمر داشته؛ چنانچه علّامه مجلسی رحمه اللّه در بحار(2)نقل فرموده و از ایشان بحر بن حارث بن امر القیس کلبی است؛ چنانکه کراجکی در کنز الفوائد(3)نقل نموده: او یک صد و پنجاه سال عمر نمود، اسلام را درک کرد ولی مسلمان نشد و این اشعار از او است:
من عاش خمسین علما قبلها مائة***من السّنین واضحی بعد ینتظر
و صار فی البیت مثل الحلس منطرحا***لا یستشار و لا یعطی و لا یذر
ملّ المعاش و ملّ الأقربون به***طول الحیات و شرّ العیشة الکبر
قسم پنجم از طبقه اوّل معمّرین کسانیاند که عمرشان به صد و شصت سال رسیده.
به نقل سیّد در غرر و درر،(4)حارث بن کعب بن عمرو بن دعلة بن خالد بن مالک بن ادد مذجحی از ایشان است، مذجح مادر مالک است و اولاد مالک به او نسبت داده میشوند. از این جهت او را مذجح مینامند که او بالای تلّی کوچک متولّد شد که به آن مذجح میگفتند و نامش مدله است.
دختر ذی مهجتان ابو حاتم سجستانی گفته: حارث بن کعب در حالت احتضار،
پسران خود را جمع نمود و گفت: عمر من صد و شصت سال شده و تا حال با کسی که عهد و پیمانشکن باشد، مصافحه ننمودهام، با فاجر و فاسق دوستی نورزیدهام، به دختر عمّ و زن پسرم مایل نشدهام، با زنان زانیه برای عمل قبیح خلوت نکردهام و سرّ خود را به هیچ یک از دوستانم اظهار ننمودهام.
به درستی که من در دین حضرت شعیب هستم و غیر از من و اسد بن خزیمه و تمیم بن حر، احدی از عرب در آن طریقه نیست، وصیّت مرا یاد گیرید و در شریعت و طریقت من بمیرید؛ به تقوای خدای خود ملازمت کنید تا به همه امور و مهمّات شما کفایت و کارها و اعمال شما را اصلاح کند و از معصیت و نافرمانی خدای تعالی بپرهیزید تا هلاک نشوید!
پسران من! متّفق شوید تا تابع و مطیع دیگران نشوید؛ به درستی که مردن در حالت قوّت و عزّت بهتر از زندگی در حال عجز و ذلّت است. هرچه شدنی است، میشود و عاقبت هر اجتماع، پراکندگی است. روزگار دو حال دارد؛ یکی وسعت عیش و دیگری ابتلا، روز دو قسم است: روز شادی و روز گریه و خلایق دو صنفاند: پارهای به نفع تو و پارهای به ضرر تو.
از زنان آنان را تزویج کنید که با شما کفو و همتایند، در مقام استعمال عطریّات، آب استعمال کنید و از عقد نمودن زنان احمق اجتناب کنید، زیرا اولاد آنها احمق میباشند. وقتی قوم با همدیگر مخالفت کردند، برای کسی که قطع قرابت کند، استراحت نیست؛ آنگاه دشمنان بر ایشان دست یابند و آفت جمعیّت، اختلاف سخنان ایشان است. احسان نمودن به دشمنان، صاحب احسان را از بدی ایشان نگاه میدارد و اگر در عوض بدی، مکافات بد بدهی؛ تو نیز از جمله بدکاران باشی، کار بد کردن باعث زوال نعمت و قطع رحم نمودن موجب همّ و غم میگردد، هتک حرمت، نعمت را زایل کند و نتیجه عقوق والدین، بیچیزی و فقدان اعوان و خرابی بلدان است.
بدانید نصیحت باعث افتضاح و رسوایی است؛ چون اگر نصیحتکننده به کسی نصیحت نماید و او قبول نکند، هر آینه ناصح نزد او مفتضح میشود، زیرا ما فی الضمیر
خود را به او اظهار نمود و او بر سریره امرش مطّلع گردید. حسد و عداوت ورزیدن بر دیگران، مانع از حصول منافع است، مداومت بر خطا، بلا را نتیجه میدهد و بدرفتاری، اسباب و طرق منافع را قطع میکند.
بعد از این نصایح کافی و مواعظ شافی گفت:
اکلت شبابی و افنیته***و انصبت بعد دهور دهورا
ثلاثة اهلین صاحبتهم***فبادوا و اصبحت شیخا کبیرا
قلیل الطّعام عسیر القیام***و قد ترک الدّهر خطوی قصیرا
ابیت اراعی نجوم السّماء***اقلّب امری ظهورا بطونا
جوانی خود را به سر آوردم و فانی گرداندم و بعد از روزگاران، روزگار چندی را به سر بردم. با سه اهل؛ یعنی سه طایفه مصاحب بودم که ایشان هلاک شدند، من پیرمردی گردیدم و کمخوراک شدم و نیز کسی که از جا برخاست برای او مشکل است، به درستی که روزگار از شدّت پیری کام مرا کوتاه گرداند، شبها نمیخوابم، چشم بر ستارگان میدوزم و در عاقبت کار خود تفکّر میکنم.(1)
از ایشان حبیب بن مالک است که خواستار معجزه شقّ القمر از حضرت خاتم النبیّین شد؛ چنانچه تفصیل آن در اواخر جلد دوّم از کتاب اوّل ناسخ التواریخ(2)که به جلد عیسی معروف است، مذکور میباشد.
این ناچیز در این مقام مختصر آن را تبرّکا به ذکر معجزه سیّد الانام ذکر مینمایم و آن چنین است: وقتی حضرت رسول خدا به رسالت مبعوث شد و کفّار قریش را به کلمه توحید دعوت فرمود، ابو جهل با آن جناب از در معادات بیرون آمده و نتوانست کاری کند. روزی با ابو بکر که آن وقت در دین داخل شده بود، ملاقات کرد و گفت: زود است که با جماعتی از قریش، حبیب بن مالک را- که همه اقوام عرب او را مکانتی بزرگ مینهادند- بطلبیم تا با محمد مناظره کند و چون به واسطه علوم و حکمتی که
دارا و داناست، بر محمد غلبه نمود، چهره او و مردمانش را مشک و غالیهاندود کنم و روی محمد و اصحابش را به سیاهی و خاکستر انباشته سازم.
ابو بکر این کیفیّت را به حضرت رسول عرض کرد؛ جبرییل فی الفور به صورت اصلی خود که هزار بال، هزار سر، هزار دهان و هزار زبان داشت، نازل شده، بر سر حضرتش ایستاده، با هریک از زبانهایش گفت: السّلام علیک یا رسول اللّه! سپس گفت: خدایت سلام میرساند و میفرماید: بیم مکن که به دست تو معجزهای برای حبیب بن مالک آشکار کنم که بر ملوک جهان فخر کنی.
دیگر آنکه حبیب دختری دارد که سمع و بصر و دست و پای او به جای نیست و آن دختر را با ابن عبّاس، مردی از عرب، عقد بسته؛ او از حال دختر خبر ندارد، همه وقت طلب زفاف میکند و حبیب مماطله مینماید. او قصدش این است که دختر را به مکّه آورد و شفایش را به طواف کعبه و شرب از زمزم خواستار شود و در نیّت گرفته، شفای او را از تو طلب نماید، لذا شفای او را هم عهدهدار شو!
بالجمله، ابو جهل و قریش به حبیب پیغام داده، از او در آمدن به مکّه دعوت نمودند. حبیب نیز میان اقوام عرب، اعلان حجّ داد، سپس چهل هزار مرد و نیز دخترش به همراهی حبیب وارد مکّه شدند. بعد از ملاقات با حضرت نبوی و استماع دعوی نبوّتش عرضه داشت: پیغمبران همه معجزه داشتند؛ اگر تو پیغمبری، باید معجزهای داشته باشی تا مردم تو را به پیغمبری بپذیرند.
حضرت فرمود: ای حبیب! هرچه میخواهی، بخواه!
عرض کرد: میخواهم از خدای خویش بخواهی شبی تاریک بر ما درآورد، چنانکه نور چراغ از تیرگی دیده نشود؛ آنگاه تو بر کوه ابو قبیس روی و قمر را آن هنگام که بدر تمام باشد، ندا کنی؛ آن به سوی کعبه بدود، هفت نوبت طواف کند و پیش روی کعبه سجده نماید. آنگاه نزدیک کوه آید و با تو سخن گوید؛ طوری که همه بفهمند و از دور و نزدیک بشنوند. سپس در جیب تو رود و نصف شود، یک نصف از آستین راست تو و نصف دیگر از آستین چپ تو بیرون آید؛ یکی به سوی مشرق و
دیگری به سوی مغرب برود، آنگاه هر دو به شتاب مراجعت کنند، به هم پیوسته، صورت قمر ایجاد گردد و در جای خود، در آسمان قرار گیرد. اگر چنین نمودی، دانم که تو رسول خدایی.
الحاصل، وقتی این معجزه به طریق مذکور از آن سرور ظاهر شد؛ روز دیگر آن سرور به منزل حبیب تشریف آورده، فرمود: بگو: لا اله الّا اللّه و انّ محمّدا رسول اللّه.
عرض کرد: من این سخن نگویم، جز آنکه پیمانی برایم کنی.
آن جناب تبسّم نموده، گفت: همانا شفای دختر خود را میخواهی که دست و پا و چشم و گوش ندارد.
حبیب گفت: چه کسی تو را از این راز آگاهی داد، حال آنکه من هیچکس را آگاه نکردهام.
حضرت فرمود: خدای من! پس ردای خود را که از موی گوسفند فدای اسماعیل بود، بر بالای آن دختر انداخته، دعا فرمود؛ دختر تندرست شده، اعضای نیکو بیافت، به سخن آمد و گفت: اشهد ان لا اله الّا اللّه وحده لا شریک له و اشهد انّ محمّدا عبده و رسوله.
آنگاه ابو جهل و تمام کفّار قریش خجل و منفعل و مردمان در عجب شدند و حبیب با گروه انبوه ایمان آورد. او در این هنگام، یک صد و شصت سال از مدّت زندگانی خود را تمام نموده بود.
از ایشان اماتاة بن قیس بن حرملة بن سنان کندی است که بنابر نقل بحار، یک صد و شصت سال عمر نمود.
قسم ششم از طبقه اوّل معمّرین کسانیاند که عمرشان به صد و هفتاد سال رسید.
از ایشان، عمیر بن هاجر بن عبد العزّی بن قیس خزاعی است که بنابر روایت
کمال الدین(1)صد و هفتاد سال عمر نموده و این ابیات را او گفته:
بیت:
بلیت و افنانی الزّمان و اصبحت***هنیدة قد ابقیت من بعده عشرا
و اصبحت مثل الفرخ لا أنا میّت***فابکی و لاخیّ فاصدر لی امرا
و قد عشت دهرا ما تجنّ عشیرتی***لها میّتا حتی تخطّ له قبرا
به سبب طول عمر، کهنه و پوسیده گردیدم، روزگار، مرا فانی گرداند و عمر من صد سال گردید؛ چنان شد که ده سال بعد از آن هم خواهش نمودم. از کثرت ناتوانی و پیری، مانند جوجه مرغی شدم؛ نه مردهام که بر من بگریند و نه زندهام که برای خود کارسازی نمایم، در روزگاری زندگی کردم که قبیله من مردهای را که در حال حیات برای خود قبر مهیّا نکرده، دفن نمیکردند، چنانکه پیش از ایّام جاهلیّت، عادت و دأب چنین بوده. این کلام اشاره است به اینکه او پیش از ایّام جاهلیّت بوده است.
از ایشان، صاب بن ایساد است که یکی از ملوک بعد از طوفان در مملکت مصر بوده. در اخبار الدول است که او مردم را به عدل و انصاف وعده میداد، در عهد خود آینهای ساخت که تمام اراضی مصر در آن دیده میشد و بتی ساخت که هرکس امر مشکلی برایش عارض میشد، نزد او رفته، علاجش را از آن صنم میشنید، عمر او یک صد و هفتاد سال بود.
قسم هفتم از طبقه اوّل معمّرین کسانیاند که عمرشان به یک صد و هشتاد سال رسیده.
از ایشان، نابغه جعدی است. در بحار(2)از کلبی نسّابه روایت نموده: نابغه جعدی،
صد و هشتاد سال عمر نمود و اسلام را دریافت، این چند بیت نیز به او اسناد داده شده:
قالت امامة کم عمرّت زمانة***و ذبحت من عتر(1)علی الأوثان
و لقد شهدت عکاظ قبل محلّها***فیها اعدّکو امل الفتیان
و المنذر بن محرّق فی ملکه***و شهدت یوم هجاین النّعمان
و عمرت حتّی جاء احمد بالهدی***و قوارعا تتلی من القرآن
و لبست بالأسلام ثوبا واسعا***من سیب لا حرم و لا منّان
امامه از من پرسید: چه قدر عمر نمودی و در قربانی بتها چند گوسفند سر بریدی؟
در جوابش گفتم: در عکاظ- که نام سوقی در نواحی مکّه بوده در موسم حجّ و در ایّام جاهلیّت، اعراب هر سال، یک ماه، آنجا جمع میشدند، باهم دادوستد و معامله میکردند، اشعار میخواندند و فخریه میکردند؛ وقتی دولت اسلام ظهور نمود، آنجا منهدم گردید- و در روز هجاین نعمان حاضر بودم و زندگی کردم، تا اینکه احمد مختار به هدایت و رهنمایی خلایق مبعوث گردید، آیات زجرکنندهای از قرآن تلاوت کرده شد و از عطای کسی که نه در وقت سؤال محرومکننده و نه در وقت عطا منّتگذارنده است، لباس فراخی از اسلام پوشیدم.
نیز همچنین در خصوص طول عمر خود گفته:
المرء یهوی أن یعیش و طول عمر***ما بضرّه یغنی بشاشته
و یبقی بعد حلو العیش مرّه***و تتابع الأیام حتی لا یری شیئا یسرّه
کم شامت بی ان هلکت و قائل للّه درّه
مرد دوست دارد به طرزی زندگی کند که طول عمر، به او ضرر نرساند. آنگاه میبیند بعد از هر عیشی، شادی و سرور او برفت و تلخی آن باقی ماند، روزها از پی یکدیگر میآیند به طرزی که او در پنهان، چیزی را نمیبیند که شاد و خرّمش نماید.
اگر هلاک شوم، بسیارند که بر هلاکتم شادی کنند و بسیارند که مرا مدح و ثنا گویند.
حکایت شده نابغه جعدی فخر میکرد و میگفت: خدمت رسول خدا مشرّف
1) العتیره: شاة کان العرب یذبحونها لإلهتهم فی شهر رجب؛ جمع: عتائر. المنجد.[ مرحوم مؤلّف].
گردیدم و این بیت را انشا نمودم:
بلغنا السّماء مجدنا وجدودنا***و إنّا لنرجوا فوق ذلک مظهرا
از جهت بزرگی و نیکبختی خود، به آسمان رسیدیم و با وجود این، باز امید داریم به مرتبه بالاتر از این برسیم.
آنگاه حضرت فرمود: یا ابا لیلی! مرتبه بالاتر از این چیست؟
عرض کردم: یا رسول اللّه! بهشت است.
فرمود: بلی، ان شاء اللّه! بعد از آن نیز برای حضرت انشا نمودم:
فلا خیر فی حلم إذا لم یکن له***بوادر عمی صفوه أن یکدّرا
و لا خیر فی جهل إذا لم یکن له***حلیم اذا ما اورد الأمر اصدرا
در حلم، خیر نیست زمانی که حلیم پارهای از چیزها را نداشته باشد تا مبادرت و پیشی نماید؛ برای اینکه صفای آن را از کدر غضب نگاه بدارند و در جهل و درشتی خیری نیست وقتی که صاحب حلمی نزد جاهل نباشد؛ برای اینکه هر وقت آن جاهل کار بدی را اراده نماید، آن حلیم، او را از آن کار منع نموده و باز دارد.
آنگاه حضرت فرمود: خدا دهان تو را نشکند و بعضی روایت کردهاند که گفت:
حضرت فرمود: دهانت شکسته نشود. گفته شده نابغه تا صد و بیست سال که عمر نمود، هیچ یک از دندانهایش نیفتاد.
در روایت دیگر مذکور است: مردی گفته او را در هشتاد سالگی دیدم؛ درحالیکه دندانهایش از کثرت صفا و لطافت، روشنایی داشتند و هر وقت یکی از دندانهای ثنایای وی میافتاد، یکی دیگر به جای آن میرویید و او از جهت دندان بهترین خلایق بود و این جز از اثر دعای حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله نبود.(1)
سیّد مرتضی در غرر و درر، برای قول نابغه که در جواب سؤال پیغمبر که فرمود:
مرتبه بالاتر از این چیست و او عرض کرد: بهشت است؛ نظایری ذکر نموده. علّامه مجلسی رحمه اللّه هم در جلد سیزدهم بحار آنها را از آن کتاب نقل فرمود و چون خارج از
1) بحار الانوار، ج 51، ص 284.
مقصود بود و به این مقام مربوط نبود، از ذکر آنها اعراض نمودیم. کسی که طالب آنها باشد، به آن دو کتاب رجوع کند.
از ایشان، صبرة بن سعد بن سهم القرشی است؛ چنانچه شیخ صدوق در کمال الدین(1)فرموده: او صد و هشتاد سال عمر کرد، دولت اسلام را درک نمود و به موت فجأة، از دنیا درگذشت و بعد از درک دولت اسلام درنگ ننمود.
از ایشان، حضرت اسحاق(2)پیغمبر است که رسولی با قدر و منزلت بوده و معجزات و خوارق عادات بسیاری از او به ظهور رسیده؛ چنانکه در اخبار الدول است که مردی از کفّار، وقتی از او خواست جلود یابسهای که در موضعی افتاده بود؛ نفخ نماید تا زنده شوند؛ پس به دعای آن حضرت، تمام آنها زنده شدند. سپس آن کافر خواستار شد همچنان پوست خشکیده گردند. چون به اعجاز آن حضرت به صورت اولیّه برگشتند، آنها را پر از ریگ نموده و احیای آنها را از آن حضرت خواست؛ آنگاه همگی زنده شدند.
در ناسخ است که آن جناب، مردی تمام قدّ و سیاه چشم بود و گونهای مایل به سبزی داشت، در کبر سنّ، چشمش را از بینش و بصر، بهره چندانی نماند و به صلاح سجیّه و شفقت فطری، معروف بود. چون از سرای فانی به جنان جاودانی رخت بست، حضرت یعقوب به تجهیز و تکفینش پرداخته؛ جسد مبارکش را در شهر اربع مدفون ساخت که حبرون عبارت از آن است و اکنون آن مزرعه به قدس خلیل مشهور است. مدّت زندگانیش در جهان فانی، یک صد و هشتاد سال بود و در اخبار الدول نیز، همین مقدار است.
قسم هشتم از طبقه اوّل، اشخاصیاند که عمرشان به یک صد و نود سال رسیده. از ایشان، سیف بن ریاح است که به ابی اکثم بن صیفی مکنّا میباشد؛ چنانچه در کمال الدین،(1)عمر او را از بعضی به همین مقدار تحدید فرموده؛ او زمان اسلام را دریافته، و لکن در اسلامش، خلاف است؛ اکثر ارباب تواریخ و سیر برآنند که اسلام اختیار ننمود. او در خصوص طول عمر خود انشا نموده:
شعر:
و ان امرء قد عاش تسعین حجّة***إلی مائة لم یسأم العیش جاهل
خلت مائتان غیر ستّ و اربع***و ذلک من عدّ اللّیالی قلائل
هر آینه هرکه از نود تا صد سال زندگی کند و از زندگانی به تنگ نیاید؛ جاهل است. صد و نود سال بر من گذشته، اگر شبها را از آن بیرون کنند و به شمار نیاورند، زمان قلیلی باقی میماند.
محمد بن سلمه گفته: اکثم سوار شده، آمد که خدمت رسول خدا مشرّف شود، یکی از پسرانش او را درحالیکه تشنه بود، در بین راه به قتل رساند.
بعد از آن شنیدم این آیه در شأن او نازل شد:
وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً إِلَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ(2)هرکه از خانهاش درآید، به سوی خدا و رسول او برود و بعد از آن، مرگ، او را دریابد، هر آینه اجرش بر خدا خواهد بود.
عرب در حکمت و دانایی کسی را بر او مقدّم نمیدانست؛ چنانکه روایت نمودهاند: او وقتی خبر بعثت رسول خدا را شنید، پسرش را با لشکری نزد آن حضرت
فرستاد و گفت: ای پسر! چند پند به تو میدهم؛ از وقت رفتن تا زمان برگشتن نزد من، به آنها عمل بکن!
سپس گفت: ای پسر! نصیب خود را از ماه رجب از دست مده؛ یعنی آن، از شهور حرام است؛ حرمت آن را ترک مکن و آن را به ارتکاب افعال قبیح ضایع مگردان! هنگام ورود در قومی نزد عزیزترین ایشان فرود آی؛ با بزرگشان عهد و پیمان ببند و از آشنایی ذلیل آنها بپرهیز، زیرا او نفس خود را ذلیل کرده؛ اگر او خودش را عزیز میداشت، هر آینه قومش نیز او را عزیز میداشتند.
به درستی که من این مرد؛ یعنی محمد صلّی اللّه علیه و آله را با اصل و نسبش شناختهام؛ او از خانواده قریش است که بزرگترین مردم عرباند، این مرد، یا صاحب نفس قوی است که خروج کرده و اراده سلطنت دارد، فلذا او را تعظیم کن، پیشش بایست و جز به امر و اشاره او ننشین که وقتی چنین کردی، شرّش از تو دفع میشود و نفعش به تو میرسد و یا این مرد، پیغمبر است که باز احترامش بر تو واجب است، زیرا پروردگار عالم، کسی را که به انبیا بدی نماید، دوست ندارد.
او- جلّ شأنه- کار لغو و باطل نمیکند تا از آن کار حیا نماید و هرکه را میداند، برگزیده خود میگرداند، در افعال خود خطا ندارد تا عتاب دیگران بر او وارد گردد، بلکه کارهایش را هرطور که میخواهد، میکند. اگر آن مرد پیغمبر باشد، هر آینه همه امورش را موافق اصلاح و صواب مییابی، اخبارش را صادق میدانی و به زودی او را پیش نفس خود و پروردگار خودش متواضع و فروتن مییابی.
آنگاه نسبت به او ذلّت و فروتنی کن و سوای آنچه به تو گفتم، موقوف بدار، زیرا تو فرستاده منی و اگر فرستاده از پیش خود کاری کند یا چیزی بگوید، از سفارت کسی که او را فرستاده، بیرون میرود، وقتی آن مرد تو را نزد من بازمیگرداند، هرچه به تو میسپارد، حفظ کن و از یاد مبر، زیرا اگر فراموش کنی، هر آینه بر من واجب میشود
رسول دیگری غیر از تو بفرستم.
اکثم بعد از این نصایح به پسر خود، مکتوبی حضور حضرت نبوی نوشت و به پسرش داد که خدمت حضرت برساند، مضمون آن مکتوب چنین بود: پروردگارا! این مکتوب را با نام تو آغاز میکنم. این مکتوب از بندهای به بنده دیگر است. پارهای خبرها در خصوص ادّعای نبوّت و رسالت از جانب تو به ما میرسد، نمیدانم اصل دارد یا نه! اگر علمی به تو رسیده، ما را نیز به خزانه علم خود شریک گردان! و السلام.
پس از اینکه پسر اکثم حضور باهر النور حضرت رسول شرفیاب شده، نامه او را به حضرت داد و ایشان از مضمون آن مطّلع گردید؛ در جوابش بدین نهج نوشت:
من محمّد رسول اللّه إلی اکثم بن صیفی احمد اللّه الیک، إنّ اللّه تعالی أمرنی أن أقول لا اله إلّا اللّه، أقولها و أمر النّاس بها و الخلق خلق اللّه و الأمر کلّه للّه خلقهم و أماتهم و هو ینشرهم و إلیه المصیر. أدّبتکم باداب المرسلین و لتسئلنّ عن النّباء العظیم و لتعلمنّ نباه بعد حین.
این نامه از رسول خدا به سوی اکثم بن صیفی است؛ خدا را حمد میکنم درحالیکه دلم به تو میل دارد؛ به درستی که خدای تعالی مرا مأمور فرمود لا اله الّا للّه بگویم، من میگویم و خلایق را به گفتن آن امر میکنم. همه خلق خدایند و همه کارها برای او است؛ او ایشان را خلق میکند و برگشتن آنها به سوی او است. شما را به آداب پیغمبران تأدیب نمودم، هرآینه بعد از این، از خبر بزرگ سؤال کرده خواهید شد و بعد از زمانی خبر آنها را که گفتم، خواهید دانست.
آنگاه نامه را به پسر اکثم داده، او را به جانب قبیلهاش گسیل نمود. پسر چون وارد شد، مکتوب رسول خدا را به اکثم داد.
اکثم پرسید: چه دیدی؟
گفت: آنجناب را دیدم که خلایق را به اخلاق پسندیده امر و از اوصاف ذمیمه نهی میکرد.
پس از اینکه اکثم از مضمون درر مشحوننامه حضرت رسول باخبر گردید، قبیله بنی تمیم را نزد خود جمع نمود و گفت: یا بنی تمیم! کسی را که سفاهت و خفّت عقل دارد نزد من حاضر نکنید، زیرا او به مقتضای سفاهت سخن میگوید و هرکه از او بشنود، در حالش شبهه واقع شود، هر انسانی نزد خود، رأی و اعتقادی دارد، رأی و اعتقاد سفیه سست است؛ هرچند بدنش با قوّت باشد و در کسی که عقل ندارد، خیری نیست.
ای طایفه بنی تمیم! من به کبر سنّ رسیدهام و ذلّت پیری مرا دریافته است، اگر چیز خوبی از من دیدید، آن را قبول کنید و اگر چیزی از من دیدید و آن را از منکرات شمردید، به من بگویید تا طریقه حق را پیش گیرم. به درستی که پسرم آمده و آن مرد،- یعنی رسول خدا- را دیده که خلق را به اخلاق پسندیده امر و از اخلاق ذمیمه، نهی و به این دعوت میکرده که تنها پروردگار عالم عبادت شود، ربقه اطاعت بتها، از گردنها کنده گردد، سوگند یاد نمودن به آتش، ترک شود و ذکر میکرده او فرستاده خداست و پیشتر از او پیغمبرانی چند بودهاند که کتاب داشتهاند. من او را پیغمبر میدانم که خلایق را به اطاعت و عبادت خدای تعالی امر میکند.
سزاوارترین خلایق به اعانت محمد و به یاری نمودن در کارها، شما هستید. اگر طریقهای که خلایق را به آن دعوت میکند، حقّ باشد، برای شما در آن نفعی هست و اگر باطل باشد، باز شما سزاوارترید که عیبش را بپوشانید و دست تعدّی دیگران را از او کوتاه کنید. پیشتر از این، عالمی از علمای نصارا در بلده نجران، از صفات او خبر میداد و قبل از او سفیان بن مجاشع نیز، صفات او را اخبار مینمود و نام پسر خود را هم محمد گذاشت.
آنان که میان شما ارباب ادراکاند، دانستهاند در چیزی که این مرد به آن دعوت و امر میکند، فضیلت و زیادتی است، پس در اطاعت او پیش قدم باشید و از او متابعت کنید که باعث شرافت و بزرگی شماست، پیش از آنکه شما را به اجبار و اکراه ببرند، با طوع و رغبت نزد او بروید، زیرا این امر سست و خوار نیست و محلّ صعودی نمیگذارد مگر اینکه به آن صعود میکند. همانا اگر چیزی که این مرد به سوی آن دعوت میکند، دین نباشد، هر آینه در مقام اخلاق، امری نیکو است.
در این باب از من اطاعت کنید و به آنچه میگویم، تابع شوید! من این اراده را دارم که عزّتی برای شما حاصل کنم که هرگز زایل نشود. به درستی که جمعیّت شما از سایر اعراب بیشتر و بلاد شما از بلاد ایشان وسیعتر است، امر این مرد را به نحوی میبینم که هیچ ذلیلی نیست که از او تبعیّت کند مگر آنکه عزّت مییابد و هیچ عزیزی نیست که تبعیّت او را ترک کند مگر آنکه ذلیل میشود، لذا با عزّت خود از او تبعیّت نمایید تا بر عزّت، عزّت بیفزایید. در عزّت و بزرگی احدی مثل شما نباشد، زیرا هر که در این مقام پیش قدم و اوّل باشد، او همه فضایل را جمع میکند و برای دیگری باقی نمیگذارد.
این امر، امری عمیق است که هرکس به آن سبقت گیرد، او بانی آن خواهد بود و هر کس بعد از او تبعیّت نماید، هرآینه در کار خود به او اقتدا کرده است. صاحب عزم باشید، زیرا عزم در هرامر، باعث قوّت و تردّد و احتیاط، موجب عجز است.
آنگاه مالک بن نویر گفت: این شیخ ما خرف گردید!
اکثم گفت: وای بر شخص اندوهگین از سخنان کسی که دلش از غم و اندوه خالی است؛ یعنی به جهت این امر که شما را به آن دعوت میکنم، غمّ و همّ بسیار دارم، ولی شما از آن فارغ هستید.
وای بر من از دست شما! من شما را ساکت میبینم و آفت موعظه اعراض از آن است. وای بر تو ای مالک! به درستی که تو هلاک و گمراه خواهی شد؛ همانا وقتی حقّ قیام نمود، کسانی که پیشتر عزیز بودند، ذلیل میشوند و آنانکه ذلیل بودند، عزّت
مییابند؛ حذر کن تا به فرقه اوّل ملحق نشوی. الحال که برای خود سبقت گرفتید و به امر من تابع نشدید، اشتر مرا بیاورید تا سوار شوم؛ آنگاه پسران و پسران برادرش هم با او سوار گردیدند و پس از آن گفت: حیف بر شما! اگر من این امر را دریابم و از شما فوت شود.
مکتوب من الأکثم بن الصیفی فی جواب احواله بکلام نصفیّ(1)
آن وقت خالوهای او که در آن قبیله بودند، به او نوشتند: قاعده و دستور العملی به ما بده تا در زندگانی دنیا به آن رفتار نماییم.
او در جواب نوشت: بعد از حمد خدا و ثنای الهی، شما را به تقوای خدا و صله رحم وصیّت میکنم، زیرا آنها مانند درخت محکمی هستند که بیخ آن محکم و شاخههایش در روییدن است، شما را از معصیّت الهی و قطع ارحام نهی میکنم، زیرا آنها به منزله درختی هستند که بیخ آن محکم نمیشود و هرگز شاخی از آن نمیروید و بپرهیزید از عقد نمودن زنانی که احمقاند، زیرا مواصله ایشان خبیث و اولاد آنها ضایع است.
محبّت و عزیز داشتن اشتران را بر خود لازم دانید، زیرا آنها برای اعراب، مانند حصار میباشند که ایشان را از تعب و مشقّت محافظت میکنند و گردنهای آنها را مگر در مقام ضرورت پست نکنید؛ یعنی آنها را ذلیل نگردانید، زیرا مهر زنان نجیبه میباشند، خونبها قرار داده میشوند و شیرشان برای کبیر، تحفه و برای صغیر، غذاست؛ اگر اشتر را در آسیا بار کردن تکلیف نمایید، قبول میکند و کسی که مقدار آنها را بشناسد، هرگز هلاک نمیشود.
گدایی و بیچیزی به نبودن عقل است، مرد صاحب صلاح و دارای تقوا، بیمال نماند. بسا مردی هست که از صد نفر بهتر است و بسا یک طایفه هست که نزد من دوستتر از دو طایفه است. هرکه بر زمانه غیظ کند و در آن شکایت نماید، هرآینه
1) النصف بکسر النون الإسم من الإنصاف. مجمع.[ مرحوم مؤلّف].
خصلت به او غیظ دارد و زمانه بر آن طولانی گردد و هرکس به قسمت راضی شود، هر آینه زندگانی وی خوب گردد.
آفت تدبیر، تبعیّت خواهش و تحصیل آداب حسنه به عادت کردن است و با آنها احتیاج به کسی با دوستی و محبّت بهتر از بیاحتیاجی با بغض و عداوت است. از اموال دنیا هرچه به تو رسیدنی است، میرسد؛ هرچند در طلب آن ضعیف و قاصر باشی و آنچه به ضرر تو است، نمیتوانی از خود رفع کنی. گمان بد کردن شرافت را برمیدارد و حسد دردی بیدواست.
شادی کردن کسی در مصیبت دیگران، باعث رسیدن مثل آن مصیبت بر او است. هر که به قومی نیکویی کند، در عوض آن خوبی ببیند و ندامت و پشیمانی، ملازم سفاهت است، ستون عقل، حلم و در صبر، جایگاه کارها را فراهم نمودن است، بهترین کارها از حیث عاقبت، عفو است و حسن عهد و پیمان، دوستی را باقی گذارندهتر است. هرکس روزی دوست را زیارت و روزی ترک کند، هرآینه دوستی ایشان زیادتر میشود.
چون حالت احتضار اکثم بن صیفی را فرارسید، پسران خود را جمع نمود و به ایشان گفت: به درستی که روزگاری طولانی بر من گذشته، میخواهم پیش از وفاتم شما را توشه دهم؛ شما را به تقوا و صله رحم وصیّت میکنم. احسان و نیکوکاری را بر خود لازم دارید، زیرا آن، سبب زیادتی عوان و انصار و مانند درختی است که بیخ و شاخش هرگز مضمحل نمیشود، شما را از معصیّت خدا و قطع نمودن ارحام نهی میکنم، زیرا آنها به منزله درختی هستند که بیخش ثابت نمیشود و شاخش نمیروید.
زبانهای خود را نگاه دارید، زیرا سخنان بد باعث هلاکت شماست به درستی که گفتن سخن، دوستی برای من باقی نگذاشت؛ یعنی از سخنان حق، دوستانم همه رنجیدند و دشمن شدند. اشتران را اعزاز نمایید، زیرا صداق زنان نجیبه و خونبهای کشتهها هستند.
از عقد نمودن زنانی که احمقاند، بپرهیزید؛ زیرا عقد ایشان خبیث و اولادشان ضایع است. میانهروی در سفر، اسب را از خستگی نگاه میدارد. هرکس بر چیزی که از او فوت شده، اندوه نخورد، هرآینه بدنش از تلف محفوظ میماند و هرکس به چیزی که دوست دارد قناعت نماید، هرآینه شاد و خوشحال میشود.
در همه حال اقدام نمودن به امور باید پیش از حصول ندامت به فوت آنها باشد.
نزد من بودن در اوّل هرکار، بهتر از این است که در آخر آن باشم. هرکه رتبه خود را بشناسد، هرگز هلاک نمیشود. کسی که تو را وعظ و نصیحت میکند، اگر به موعظهاش عامل شود، هرگز هلاک نمیگردد. وای بر عالمی که از شرّ جاهل، مطمئن و خاطر جمع باشد.
زوال نشانههای راهها، موجب وحشت در آنهاست، چنانکه نایابی علما و راه نمایان، مابین خلایق باعث وحشت است. در ابتدای هرامر، وقوع اشتباه ممکن است، لکن وقتی گذشت، هرآینه زیرک و احمق، هردو آن را میشناسند. شدّت نشاط در هرحال، مذموم است خصوصا در حال وسعت و توانگری که حماقت است. قرب منزلت نزد خالق یا خلق در طلب شرافت و رفعت است.
بر سر امری جزیی در غضب نشوید، زیرا موجب غضب بسیار میشود. به چیزهایی که از آن سؤال کرده نشدید، جواب ندهید و به چیزهایی که خندیدنی نیست، نخندید. در خانه و عمارت با همدیگر برابر باشید و با یکدیگر بغض و عداوت نورزید. نزدیکی به همدیگر موجب حسد و عداوت است، پس اگر یک جا اجتماع نمایید، زود از هم جدا شوید.
در دوستی باید بعضی از شما از بعضی دیگر تمیز داشته باشد. بر قرابت و خویشی همدیگر اعتماد نکنید که باعث جدایی و قطع الفت است، زیرا خویش تو کسی است که دلش به تو نزدیک باشد. اموال خود را حفظ و اصلاح کنید، زیرا اصلاح آنها در دست شماست، کسی از شما بر مال برادرش اعتماد نکند، که احتیاجش با مال او رفع میشود، زیرا هرکه چنین کند، به منزله کسی است که با دست آب را بگیرد و از جریان نگاه
دارد که این هم محال است.
هرکه نزد اهلش اظهار بیاحتیاجی کند، عزیز بدارید و چرخ رشتهکشی از حیث بازیچه چه خوب مشغلهای برای زنان است و چاره کسی که او را چاره نیست، صبر است.(1)
از ایشان نصر بن دهمان بن سلیمان بن اشجع بن زید بن عطفان است؛ چنانچه صدوق در کمال الدین(2)و علّامه مجلسی رحمه اللّه در بحار(3)فرمودهاند: او صد و نود سال عمر نمود، تا اینکه دندانهایش افتاد، خرافت عقل بر وی مستولی شد و موی سرش سفید گردید، آنگاه امری بر قوم او مشکل گردید و به رأی و تدبیرش احتیاج به هم رسانیدند. بنابراین از خدای تعالی مسألت نمودند تا عقل و جوانی او عود نمود و موی سرش سیاه گردید.
سلمه بن خریش یا عبّاس بن مرداس سلمی در خصوص وی گفته:
لنصر بن دهمان الهنیدة عاشها***و تسعین حولا ثم قوما فانصاتا
و عاد سواد الرّاس بعد بیاضه***و عاوده شرح الشباب الّذی فاتاه
و راجع عقلا بعد مافات عقله***و لکنّه من بعد هذا کلّه ماتا
خلاصه مضمون این است: نصر بن دهمان صد و نود سال عمر نمود و قامتش بعد از آنکه خم شده بود، راست گردید. سیاهی سرش بعد از سفیدی و جوانیاش بعد از پیری عود نمود و عقلش بعد از آنکه زایل شده بود، برگشت، لکن با وجود همه اینها باز اجل او را دریافت، هو الحیّ الّذی لا یموت.
بدان طبقه دوّم معمّرین کسانیاند که زوال عمرشان در این دار فنا از دویست الی
سیصد سال ثبت و ضبط شده و چون برای تمام عقود عشرات این طبقه مثل سایر طبقات آتیه به ترتیب معمّری ولو اینکه یک نفر باشد؛ ضبط ننمودهاند، لذا این ناچیز اهل این طبقه و سایر طبقات آتیه را به ترتیب عقود عشراتی که میان هرصد سال است، با مراعات الاقدم فالاقدم ذکر نموده، دیگر برای اهالی آنها تقسیماتی قرار ندادیم؛ چنانچه در طبقه اوّل به واسطه ضبط معمّر در تمام عقود عشرات آن، قرار داده شده؛ پس میگوییم معمّرین این طبقه نیز بسیار و عددشان بیشمار است.
از ایشان سیف بن وهب بن جذیمه طایی است؛ چنانکه در کمال الدین(1)و بحار(2)است که او دویست سال عمر نموده و در این باب گفته:
الا انّنی کاهب ذاهب***فلا تحسبوا انّی کاذب
لبست شبابی فافنیته***و ادرکنی القدر الغالب
و خصم دفعت و مولی نفعت***حقیق یتوب له ثائب
آگاه شوید من مانند جاموس(3)پیر، وفاتکردنی هستم و گمان نکنید سخن من دروغ است، زیرا لباس جوانی را پوشیدم و فانی کردم، قضای الهی که بر همه چیز غلبهکننده است، مرا دریافته. دشمنان را دفع کردم و به دوستان نفع رساندم و سزاوار است عوض اینها به من نفع و ثواب برسد.
از ایشان ثعلبة بن کعب بن عبد الأشهل است که بنابر نقل صدوق در کمال الدین(4)و علّامه مجلسی رحمه اللّه در بحار(5)دویست سال عمر نموده و این ابیات را گفته:
لقد صاحب اقواما فامسوا***خفانا لا یجاب لهم دعاء
مضوا قصد السّبیل و خلّفونی***فطال علیّ بعدهم الثواء
و اصبحت الغداة رهین شیء***و اخلفنی من الموت الرجاء
خلاصه مضمون ابیات این است: به درستی که با پارهای اقوام مصاحبت داشتم، زمانی نگذشت که به مرگ مفاجات هلاک گردیدند و دعایی که در خصوص طول عمرشان کرده شده بود، به هدف اجابت مقرون نیفتاد، پس ایشان به راه خود رفتند؛ یعنی وفات یافتند و مرا گذاشتند، آنگاه زندگانی من بعد از ایشان طول کشید و در گرو چیزی ماندم که به آن احتیاج دارم و امید مرگی که داشتم، خلف گردید.
از ایشان ابو طمحان قینی است که نامش حنظلة بن شرقی و اصلش از اولاد کنانة بن قین بوده؛ چنانچه در هردو کتاب که سابقا ذکر شد، از ابو حاتم نقل نمودهاند که گفته است: ابو طمحان دویست سال عمر نموده و در خصوص طول عمر خود گفته:
حنتنی حانیات الدّهرحتّی***کانّی خاتل یدنوا لصید
قصیر الخطو یحسب من رأنی***و لست مقیّدا انّی بقید
حوادث روزگار، قامت مرا خم نمود، به نحوی که مانند کسی شدم که در کمینگاه شکار، قامت خود را خم کرده، گامهای خود را کوتاه و خرد برمیدارد و به سوی صید میرود و یا مانند کسی گردیدم که هنگام راه رفتن، گامهای خود را نزدیک به هم میگذارد و هرکه میبیند، خیال میکند به زنجیرم کشیدهاند، حال آنکه به زنجیر کشیده نشدهام.
نیز ابو حاتم گفته: یونس بن حبیب گفته: خودم این دو شعر را از ابو طمحان شنیدم؛ چنانچه این را نیز از او شنیدم که انشا نمود:
و انّی من القوم الّذین هم هم***إذا مات منهم میّت قام صاحبه
نجوم السّماء کلّما غاب کوکب***بدی کوکب تاوی إلیه کواکبه
اضائت لهم احسابهم و وجوههم***دجی الّلیل حتّی نظّم الجزع ثاقبه
و ما زال منهم حیث کان مسوّد***تسیر المنایا حیث سارت کتائبه
من از کسانی هستم که ایشان ایشاناند؛ یعنی همیشه جلالت، قدر، مرتبه و بزرگی دارند، زیرا اگر بزرگی از ایشان وفات یابد، یکی دیگر از ایشان که مانند او است، در جایش قرار میگیرد. ایشان مانند ستارگان آسماناند که هروقت ستارهای از آنها
غایب شود، ستارهای دیگر ظاهرمیشود، درحالیکه ستارگان؛ یعنی اعوان و انصارش در اطراف او جمع میشوند، آنگاه رویها و حسبهای ایشان، همگی از نور آن ستاره روشنایی اخذ میکنند. تاریکی شب تار، تا وقتی است که ستاره ثاقب آن، سایر ستارهها را اطراف خود جمع نماید و همیشه از آن قوم، مرد بزرگ و جلیل القدر هست که به هرجا لشکر آورد، مرگها برای هلاک نمودن دشمنانش با آن لشکر میروند.
بدان برای مضمون دو شعر اوّل از این چهار شعر که از ابو طمحان نقل شد، نظیرهایی از اشعار شعر است که سیّد در غرر و درر و علّامه مجلسی رحمه اللّه در بحار آنها را نقل نمودهاند، ما نیز تعمیما للعائده و تتمیما للفائده، آنها را ذکر مینماییم.
نظیر اوّل؛ قول اوس بن حجر است که گفته:
إذا مقرم منّا ذراحدّنا به***تخمّط فینا ناب اخر مقرم
هروقت دندان بزرگ اشتری از اشتران ما بیفتد که به جهت توالد و تناسل نگاه داشته میشود و به آن اشتر فحله میگویند؛ آنگاه دندان شتر دیگری از اشتران ما در روییدن به جوشش میآید؛ یعنی هروقت بزرگی از ما فوت شود، آنگاه بزرگ دیگری از ما به جای وی مینشیند.
نظیر دوّم؛ آن قول طفیل غنوی است که گفته:
کواکب دجن کلّما انقض کوکب***بدی و انجلت عنه الدّجنّة کوکب
ایشان در هنگام تاریکی مانند ستارگان هستند که هروقت ستارهای از آنها غروب کند، ستارهای که ابر آن را پوشانده بود، ظاهرگردد.
نظیر سوّم؛ آن قول خزیمی است که گفته:
إذا قمر منّا تفوّر أو خبا***بدا قمر لی جانب الأفق یلمع
هروقت ماهی از ما غروب کند یا پنهان گردد، آنگاه ماه دیگر ظاهرگردد، در
حالی که در سمت افق روشن میشود.
نظیر چهارم؛ مضمون این بیت است که شاعری گفته:
خلافة اهل الأرض فینا وراثة***إذا مات منّا سیّد قام صاحبه
در خاندان ما خلافت و سلطنت بر اهل زمین به منزله میراث است، هروقت بزرگی از ما وفات نماید، بزرگی دیگر از ما در جای او جای میگیرد.
نظیر پنجم؛ قول شاعر دیگری است که گفته:
إذا سیّد منّا مضی بسبیله***أقام عمود الملک آخر سیّد
هرگاه بزرگی از ما وفات کند، بزرگ دیگر ستون سلطنت را برپا میدارد.
ایضا باید دانست شعرای دیگر شبیه به مضمون دو شعر آخر ابو طمحان، اشعاری گفته و سرودهاند که ذکر آنها خالی از لطافت نیست؛ فلذا ما نیز آنها را ذکر میکنیم.
شبیه اوّل؛ برای قول ابو طمحان که گفته: اضائت لهم احسابهم و وجوهم، قول مزاحم عقیلی است که گفته:
وجوه لو انّ المدلجین اغتشوا بها***صدعن الدّجی حتّی تری اللّیل ینجلی
رویهای ایشان به مثابهای است که اگر آنان که شبها راه میروند، با آنها همراه شوند، هرآینه نور ایشان تاریکی شب را پراکنده میکند؛ به نحوی که بالمرّه شب زایل میگردد.
شبیه دوّم؛ قول حجیّة بن مضرب سعیدی است که گفته:
اضائت لهم احسابهم فتضائکا***لنورهم الشمس المضیئة و البدر
قدر و مرتبه آن طایفه به سبب جلادت و هنری که در ایشان است، به حدّی روشنایی و اشتهار به هم رسانده که آفتاب نورانی و ماه شب چهارده هردو در مقابل نور آنها خوار گردیدند.
شبیه سوّم؛ قول محمد بن یحیی صولی است که گفته:
من البیض الوجوه بنی سنان***لو انّک تستضییء بهم اضاؤا
هم حلوا من الشرف المعلّی***و من کرم العشیرة حیث شاؤا
ممدوح من از طایفه بنی سنان است که رویهای سفید دارند. اگر بخواهی به سبب ایشان روشن شوی، هرآینه روشن میکنند و در هر مرتبهای از مراتب شرافت بلند و نجابت قبیله که خواستند، قرار گرفتند.
از اشعاری که به ابی طمحان نسبت دادهاند، این شعر است که گفته:
اذا شاء راعیها استقی من وقیعة***کعین العذاب صفوه لم یکدّر
اگر شبان آن گوسفندان بخواهد، هر آینه آنها را از وقیعه سیراب میکند که مانند چشمه آب، گوارا و صاف است که هرگز ناصاف نمیشود و وقیعه، چاهی در روی سنگ است که برای غسل کردن و آب خوردن در آنجا فرود میآمدند و به آبی که از میان اینگونه سنگ درآید و در میان سنگی دیگر فرود رود، وقیعه میگویند. سیّد مرتضی قول ذو الرّمه را بر این شاهد آورده که گفته:
و قلنا سقاطا من حدیث کانّه***جنا النحل ممزوجا بماء الوقایع
ما پارهای سخنان سقط شده از حکایتی ذکر نمودیم که مانند چیده زنبور یا پنهان شده در زنبور است، درحالیکه با آب وقیعهها مخلوط شده باشد که عبارت از عسل باشد؛ یعنی آن حکایتها در لطافت و شیرینی، مانند عسل بود، آبی که بر روی سنگ جاری میشود، آب خشرج گویند و آبی که روی سنگریزه و ریگ جاری باشد، آب مفاصل میگویند. کلام ابی ذویب بر این شاهد و گواه است که گفته:
مطا قیل ابکار حدیث نتاجها***تشاب بماء مثل ماء المفاصل
بدن اشتران جوان تازه زاییده، به آب گل آلودی که مانند آب مفاصل است، چرک میشود. نیز این شعر را به ابی طمحان نسبت دادهاند که گفته:
فلو انّ السّماء دنت لمجد***و مکرمة دنت لهم السّماء
اگر از شأن آسمان این میشد که نسبت به بزرگی و نجابت کسی فروتنی نماید، هر آینه نسبت به ایشان هم میکرد و از اشعار نیز این شعر است:
إذا کان فی صدر ابن عمک احثة***فلا تستشرها سوف یبدوا دفینها
وقتی در سینه پسر عمّت حقد و حسد و عداوت تو شد، به او تعرّض مکن؛ زیرا باعث زیادت عداوتش نسبت به تو میگردد، چرا که به زودی دفینه عداوتش را ظاهر میسازد و از اشعار او به نقل از ابی محلم سعدی این است که گفته:
بنیّ إذا ما سامک الذلّ قاهرّ***عزیز فبعض الذلّ اتقی و احرز
و لا نجم عن بعض الامور تعزّزا***فقد یورث الذلّ الطویل التعزّز
پسرک من! اگر صاحب قهر و غلبهای، تو را بر ذلّت تکلیف نماید، آنگاه بعضی ذلّتها را که نسبت به ما بقی، بیشتر حفظت میکند، اختیار کن و از مباشرت و ارتکاب پارهای از کارها از راه عزّت پرهیز مکن، زیرا اظهار عزّت، باعث ذلّتی طولانی میشود. بعضی این دو شعر را به عبد اللّه بن معاویه جعفری نسبت دادهاند؛ چنانچه آنها را به ابی طمحان نسبت دادهاند و از اشعاری که به ابی طمحان نسبت دادهاند، این دو بیت است:
یا ربّ مظلمة یوما لطئت بها***تمضی علی إذا ما غاب انصاری
ای بسا ظلم و ستم بسیار که در شدّت و حدّت به من رسید و از گرانی آنها به زمین چسبیدم؛ یعنی مانند خاک، خوار و ذلیل گردیدم. این ستمها زمانی بر من میگذشت که یاورانم از من غایب بودند. وقتی مدّت غیبتشان به سر رسید و نزد من حاضر شدند؛ برای تلافی آنها از جای برجستم، مانند جستن شیری که همیشه در خوابگاهش قرار گرفته و به شکار کردن عادت داشته.(1)
از ایشان حضرت خلیل الرحمن است؛ چنانچه در اخبار الدول(2)آمده: آن جناب دویست سال عمر نمود و قبر شریفش در قریه حبرون است که زر خرید خود
حضرت بود؛ چنانچه قبر ساره، زوجه ایشان نیز آنجاست. در ناسخ، عمر حضرت صد و هشتاد سال نوشته شده.
از ایشان درید بن صمة الجسمی است؛ چنانچه در بحار(1)آمده: او دویست سال عمر نمود، زمان دولت اسلام را دریافت ولی اسلام قبول نکرد و او از کسانی بود که مشرکان مکّه را کشیده، به دعوای حنین آورد و در مقدّمة الجیش ایشان، به محاربه پیغمبر حاضر گردید، در آن روز کشته شد و در سقر مقرّ گرفت.
لقمان حکیم از ایشان میباشد. چون بنابر نقل صاحب ناسخ، عمر ایشان مدّت دویست سال بوده و قبرش در ایلّه است.
از ایشان ثوب بن صداق عبدی است؛ چنانکه در کمال الدین(2)و بحار(3)است که او دویست سال در این دار پر از انتقال زندگی کرد.
از ایشان ثعلبة بن کعب را نوشتهاند و گفتهاند دویست سال عمر کرد.
از ایشان نابغه جعدی است؛ چنانکه در بحار(4)از ابی حاتم نقل نموده: نابغه جعدی دویست سال عمر نمود و ما شرذمهای از حالات او را در قسم اوّل از طبقه اوّل بیان نمودیم و از ایشان اوس بن ربیعة بن کعب بن امیّه است که بنابر نقل صدوق،(5)دویست و چهارده سال عمر نمود و در خصوص حال خود این ابیات را گفت:
لقد عمّرت حتی ملّ اهلی***ثوای عندهم و سئمت عمری
و حقّ لمن اتی مائتان عام***علیه و اربع من بعد عشر
یملّ من الثواء و صبح نیل***یغادیه و لیل بعد یسری
فابلی شلوتی و ترکت سلوی***و باح بما اجنّ ضمیر صدری
عمرم طویل شد؛ به حدّی که اهلم از بودنم به تنگ آمدهاند و خودم هم از زندگی
خسته شدهام و بر کسی که دویست و چهارده سال عمر نموده، سزاوار است از زندگانی و گردش شبانه روز به تنگ آید. طول عمر، عصای مرا پوسیده کرد. صبر را از خود دور نمودم و انقطاع صبرم چیزهایی که سینهام پنهان بود، ظاهر گرداند.
بدان آنچه در صبیحه سابق از معمّرین طبقه دوّم ذکر شد، کسانی بودند که عمرشان را به دویست و بیست سال ذکر نمودهاند و از ایشان زهیر بن جناب بن هبل حمیری است.
چنانکه در غرر و درر و بحار(1)است که ابو حاتم گفته: زهیر بن جناب، دویست و بیست سال عمر و دویست مرتبه جنگ کرد و میان قومش بزرگ و مطاع بود.
همچنین گفتهاند: ده خصلت نیکو در او جمع شده بود که در احدی از اهل زمانش جمع نشده بودند. سیّد قوم خود، شریف ایشان، خطیب و شاعر آنها بود، از جهت بلندی مرتبه، در خانه سلاطین فرود میآمد، با ایشان رفت و آمد مینمود و مهمانشان میشد. طبیب قوم خود بود و طبّ در آن زمان شرافت داشت، مدیر و سواره آنها بود، او در میان قوم خود، خانهای و از آنها اعوان و انصار بسیار داشت.
از جمله وصایای زهیر به پسران خود این بوده که گفته: من سنّم بسیار گشته، روزگارها دیده و تجربهها حاصل نمودهام، پس آنچه میگویم، یاد بگیرید؛ هنگام روی دادن مصائب، از ضعیف شدن حذر کنید؛ یعنی دلهای خود را قوی بدارید و بپرهیزید از اینکه در وقت نزول حوادث، کار را به یکدیگر واگذارید، زیرا این،
1) بحار الانوار، ج 51، ص 270- 267؛ ر. ک: الغیبة، شیخ طوسی، ص 120؛ کنز الفوائد، ص 251؛ امالی المرتضی، ج 1، ص 176- 173.
باعث همّ و غم، موجب شماتت دشمن و گمان بد بردن به خداست.
حذر کنید از اینکه در حوادث، پارهای افتراها بگویید، از آنها خاطر جمع و مطمئن شده، بر آنها سخریّه و استهزا نمایید، چون هیچ قومی، بر آنها سخریّه نکرده، مگر آنکه مبتلا گردیدند لکن منتظر نزول آنها باشید، زیرا انسان در دار دنیا، به منزله نشان تیر است که تیرانداز آن حوادث، از هر طرف و نوبه به نوبه به آن میاندازند، بعضی از تیرها را به آن نمیرساند و بعضی دیگر را از آن میگذراند و از بعضی به جانب راست یا چپ آن واقع میشود؛ آخر الامر ناچار است از اینکه یکی از آنها به آن برخورد.
سیّد در غرر و درر، بعد از ذکر این کلام زهیر، فرموده: معنی قول زهیر بن جناب که انسان در دار دنیا، مانند نشانه تیر است ...، تا آخر؛ به خاطر ابن رومی رسیده و او آن را در چند بیت درج کرده و در آن ابیات حسن بسیار به کار برده و آن ابیات این است:
کفی بسراج الشّیب فی الرأس هادیا***لمن قد اضلّته المنایا لیالیا
امن بعد ابداء المشیب مقاتلی***لرامی المنایا تحسبینی راجیا
غد الدّهر یرمینی فتدبوا سهامه***لشخصی اخلق أن یعین سوادیا
و کان کرامی اللّیل یرمی و لا یری***فلمّا اضاء الشّیب شخصی رمانیا
سفیدی موها به سبب پیری، به منزله چراغی است که مرگها را به سوی کسی رهنمایی میکند که او را گم کرده بودند. آیا گمان میکنی بعد از آنکه پیری ظاهر نمود، من امید نجات از مرگ را دارم به وسیله تیرانداز مرگها- که اگر به اعضا صدمه برسد- انسان زود میمیرد. روزگار به من تیر انداخت و تیرهایش به بدنم نزدیک شدند، حال آنکه سزاوار بود آنها بر بدنم برسند و آن به منزله تیرانداز در شب بود که میانداخت درحالیکه مرا نمیدید، زیرا جوان بودم، موهایم از سیاهی مانند شب ظلمانی بود و مویم سفید نبود که تیرانداز را به سویم رهنمایی کند. وقتی سفیدی پیری، بدنم را روشن نمود، آنگاه تیر روزگار، بر من خورد.
ایقظک یا نومان(1)بعدم وفاء النّسوان
در غرر است که روزی زهیر پارهای سخنان را از یکی از زنان خود استماع نمود که سزاوار نیست زنان، آنها را نزد شوهران بگویند، پس زهیر او را از گفتن آن سخنان نهی نمود. زن به او گفت: ساکت باش! و الّا تو را با این عمود میزنم و به خدا سوگند یاد میکنم که تو را چنین نمیدیدم که چیزی بشنوی و آن را بفهمی. زهیر در آن حال، این چند بیت را انشا نمود:
ألا یا لقوم لا اری النّجم طالعا***و لا الشمس الّا حاجبی بیمینی
مغرّبتی(2)عند القضاء بعمودها***تکون نکیری أن اقول ذرینی
امینا علی سرّ النّساء و ربّما***اکون علی الأسرار غیر امین
فللموت خیر من تکون نکیری***مع الظّعن لا یاتی المحلّ لحین
ای قوم! از حال من آگاه شوید؛ ستاره را در حال طلوع و همچنین آفتاب را نمیبینم، مگر درحالیکه به دست راست ابروی خود را از پیش چشمم برمیدارم، زنم با عمود پشت سرم ایستاده و مرا منع میکند از اینکه به او بگویم مرا بگذار تا بر سرّ زنان، امین شوم؛ یعنی هرچه میخواهند، نزد من بگویند، زیرا از کثرت پیری، ثقل سامعه به هم رساندهام و هرچه بگویند، نخواهم شنید و کم میشود که بر اسرار، امین نباشم. مرگ برای من بهتر از این است که با زنان در کجاوه بنشینم و سفر کنم، زمان مرگ من طول کشیده و نمیرسد.
ایضا در غرر است که زهیر بن جناب، در عهد کلیب وائل بوده، در میان عرب، کسی دلاورتر از او نبود، کسی مثل او نزد ملوک تقرّب نداشته و به جهت حسن تدبیرش به او کاهن میگفتند، اهل قبایل جز بر سر وی و بر سر زراح بن ربیعه جمع نمیشدند؛ یعنی به جهت طلب رأی و اصلاح امور. این ابیات از اشعار او است:
ابنیّ ان اهلک فقد اورثتکم مجدا بنیّته***و ترکتکم ابناء سادات زنادکم و ربّه
من کلّ ما نال الفتی قد نلته الّا التحیّه***و لقد نحلت الباذل الکرماء لیس لهاولیّه
و خطبت خطبته حازم غیر الضعیف و لا العبیّه***و الموت خیر للفتی فلیهلکن و به بقیّة
من ان یری الشیخ البجال قد یهادی بالعشیّه
ای پسران من! اگر مرگ مرا دریافت، اندوهگین نشوید و از عاقبت کار خود نترسید، زیرا برای شما بزرگی یا بنای محکمی را میراث گذاشتهام. شما را در حالی میگذارم که بزرگزاده میباشید و به مطالب خود رسیدهاید.
به هرچه جوان در مدّت عمرش به آنها میرسد، رسیدم مگر دوام عمر و بقا در دنیا یا مگر سلطنت و امارت که برایم میسّر نشد. شتر بزرگ کوهان را بار کردم؛ در حالی که جلّ نداشت.
خطبه خواندم، مانند خطبه خواندن کسی که آن را محکم میکند و در سخن گفتن ضعیف و عاجز نمیشود. مرگ برای جوان بهتر از این است که شیخ عظیم را در حالی ببیند که از کثرت ضعف و ناتوانی، در وقت شبانگاه به مردم تکیه نموده، راه میرود.
پس آن جوان بمیرد، درحالیکه از قوّت و توانایی بقیّهای در او هست.
نیز از اشعار زهیر بن جناب این دو بیت است:
لیت شعری و الدّهر ذو حدثان***ایّ حین منیّتی تلقانی
اسبات علی الفراش جفات***ام بکفی مفجّع جرّان
کاش میدانستم کدام وقت، مرگ با من ملاقات میکند! حال آنکه روزگار حادثهای بسیار دارد. آیا ملاقات آن وقتی است که میان رختخواب از حرکت بمانم و ضعیف شوم یا مرگم در دست اندوهگین و سوختهدلی است که خویش او را کشته باشم و او از من قصاص نماید؟
سیّد مرتضی فرموده: زهیر شعر ذیل را در سنّ دویست سالگی گفته:
لقد عمّرت حتّی لا ابالی***احتفی فی صباح مساء
و حقّ لمن مائتان عاما***علیه أن یملّ من الثّواء
بسیار عمر نمودم؛ به حدّی که باک ندارم از اینکه مرگ صبحگاه مرا دریابد یا شبانگاه، برای کسی که دویست سال عمر نماید، سزاوار است که از زندگی تنگ آمده، خسته گردد. نیز این دو بیت از زهیر بن جناب در همان کتاب است:
إذا ما شئت أن تسلی خلیلا***فاکثر دونه عدد اللّیالی
فما سلّی حبیبک مثل نائی***و لا بلّی جدیدک کابتذال
وقتی اراده نمودی دوست خود را تسلّی دهی، آنگاه آمدن را نزد او در شبها بسیار مکن! چیزی مثل دوری نیست که دوست تو را تسلیت دهد و چیزی نیست که تازه تو را کهنه نماید؛ یعنی آبروی تو را ببرد، مثل ابتذال. خلاصه آنکه رفت و آمد بسیار نزد دوست، هرچند باعث تسلّی خاطر او میشود، امّا موجب ذلّت و اهانت تو میگردد.
از ایشان ضبیرة بن سعید بن سعد بن سهم بن عمرو است؛ چنانچه در غیبت طوسی(1)و بحار(2)است که او دویست و بیست سال عمر نمود و هرگز پیر نگردید، زمان اسلام را دریافت ولی از آن روی برتافت.
ابو حاتم دریاشی از عتبی و او از پدرش روایت نموده: ضبیره سهمی درحالیکه دویست و بیست سال عمر داشت، وفات نمود و با این سنّ زیاد، موهایش سیاه و دندانهایش درست بود. پسر عمّش، قیس بن عدی در مرثیه او گفته:
و من یأمن الحدثان بعد ضبیرة السّهمی ماتا***سبقت منّیته المشیب و کان منیّته افتلاتا
فتزوّدوا و الّا تهلکوا من عند اهلکم خفاتا
هرکس بعد از وفات ضبیره سهمی، از حوادث روزگار ایمن باشد، لا محاله خواهد مرد، زیرا مرگ به سبب هجوم آوردن حوادث نیست؛ چنانکه مرگ ضبیره بر پیری وی پیشی نمود و ناگهان او را دریافت. پس وقتی حال را بدین منوال دیدید، توشه راهی برای خود بردارید و اگر برندارید، ناگهان هلاک میشوید؛ طوری که خویشان و سایر اهلتان، بر هلاکت شما مطّلع نمیشوند.
از ایشان حضرت ایّوب پیغمبر است؛ چنانکه در اخبار الدول(1)است که گفته شده: عمر آن بزرگوار در این سرای عاریت دویست و بیست سال بود. اگرچه بعضی هفتاد و سه و بعضی نود و پنج سال هم گفتهاند و قبر آن بزرگوار در محلّ ابتلای او است که آن ارض بثینه و حولان است که از توابع دمشق و جابیه میباشد. در ناسخ، عمر آن بزرگوار را دویست و بیست و شش سال تعیین نموده است.
از ایشان الأقوة بن مالک اودی است که بنابر نقل شیخ کراجکی در کنزل الفوائد،(2)دویست و سی سال در دنیا تعیّش نموده و برای او وصیّتی برای قوم خود است؛ چنانکه او قصیده مشهوری دارد.
از ایشان؛ یعنی از اهل این طبقه ثانیه، مرقع بن ضبع است؛ چنانکه در بحار(3)و کمال الدین(4)است که مرقع بن ضبع از جمله معمّرین بود که دویست و چهل سال عمر کرد، زمان اسلام را درک نمود و لکن اسلام نیاورد.
از ایشان معدی کرب حمیری است که از آل ذی رعین بوده؛ چنانکه در بحار(5)است که او دویست و پنجاه سال عمر نمود و در غرر و درر است که ابن سلام گفته: معدی کرب درحالیکه عمرش طولانی شده بود، این دو بیت را گفت:
ارانی انّما افنیت یوما***اتانی بعده یوم جدید
یعود ضیائه فی کل فجر***و یأبی لی شبابی أن یعود
خود را چنان میبینم که چون هر روز را به سر میبرم، روز تازهای بعد از آن مرا درمییابد. روشنی آن در هرصبحگاه، عود میکند، لکن جوانی من ابا دارد از اینکه به من عود نماید.
از ایشان محضق بن غسّان بن ظالم زبیدی است که بنابر نقل صدوق،(1)دویست و پنجاه و شش سال عمر نمود و در بحار(2)است که او در خصوص طول عمر خود این ابیات را گفته:
الا یا سلم انّی لست منکم***و لکنّی امرءا قوتی سغوب
دعانی الداعیات فقلت هیّا***فقالا کل من یدعی یجیب
ألا یا سلم اعیانی قیاهی***و اعیتنی المکاسب و الرّکوب
وصرت ردئیة فی البیت کلّا***تأذّی بی الأباعد و القریب
کذاک الدّهر و الایّام حزن***لها فی کلّ سائمة نصیب
ای طایفه بنی سلمه! به درستی که من از شما نیستم، و لکن مردی هستم که قوت و خوراکم گرسنگی است یا اینکه قومم متفرّق و پراکنده شده است. خواهشهایم، مرا به پارهای لذّات خواند. من به آنها گفتم: آماده باشید که به امر شما اطاعت دارم.
ایشان گفتند: هرکه خوانده شود، اجابت میکند.
ای طایفه سلمه! آگاه باشید که ایستادن در یک جا، مرا عاجز نمود، سوار شدن و تجارت کردن هم ناتوانم نمود، در خانه ضایع گردیدم و فاسد شدم و در بخش خودم، تنها همین نیست، بلکه خویشان و بیگانگان هم از من متأذّی گردیدند. در هر روزگاری خیانت هست یا در هرروزگاری حزن و اندوه هست و من از هرکسی که استراحت و لذّت دارد، نصیبی دارم؛ یعنی روزگار لا محاله به کسی که در لذّت و نعمت است، صدمه میزند و به او اندوهی میرساند.
از ایشان ارغو نامی است که شیخ کراجکی از تورات نقل نموده که او دویست و شصت سال عمر داشته.(1)
از ایشان صیفی بن ریاح است که پدر ابو اکثم صیفی است؛ چنانچه شیخ طوسی رحمه اللّه(2)نقل نموده: او دویست و هفتاد سال عمر نمود؛ طوری که عقلش کامل و درست بود، او کسی است که به ذی حلم مشهور میباشد و متلمّس شاعر این شعر را درباره او گفته:
لذی الحلم قبل الیوم ما تقرع العصا***و ما علّم الأنسان الّا لیعلما
پیشتر از این برای صیفی بن ریاح که به ذی حلم مشهور است، نرمی و ملایمتی بوده، انسان چیزی را یاد نمیگیرد مگر آنکه دیگری را تعلیم بدهد.
ارجاع فیه انجاع
بدان صحیفة المتلمّس از امثال معروف بین العرب است، این ناچیز ضرب المثل آن را در جوهره چهل و هشتم از جنّة ثانیه کتاب جنّتان مدهامّتان ذکر نمودهام که به طبع رسیده؛ هرکس طالب باشد، به آن کتاب رجوع کند.
صفایح ریفی(3)فی نصائح الصّیفی
شیخ صدوق در کمال الدین(4)روایت کرده: از نصایح صیفی این است که گفته: تو در هرحال بر برادرت تسلّط داری مگر در حال قتال وقتی که او اسلحه خود را برداشت؛ آنگاه تو بر او تسلّط نداری و در آن حال، ناصح وی شمشیر است، ترک فخریّه کردن برای تو بهتر است. اذیّت، ظلم و عدوان، زودترین هلاککننده و از حدّ اعتدال گذشتن، بدترین نصرت و یاری است.
تنگی اخلاق سبب درد و اندوه و کثرت عتاب، نوعی اذیّت است، زمین را با عصا
بکوب؛ یعنی غافل را به تنبیه جزئی آگاه نما، بر او اذیّت مکن و او را رسوا منما؛ یعنی با او طریقه ملایمت پیش گیر! انسان چیزی را یاد نمیگیرد مگر آنکه به دیگری تعلیم نماید.
از ایشان حضرت صالح پیغمبر است؛ چنانکه در ناسخ است که حضرت صالح، تمام قامت و عریض الصدر بود، به فصاحت زبان و ملاحت بیان، معروف و به ضخامت جثّه و محاسن کشیده، موصوف بود، موی سیاه و رخساری سرخ و سفید داشت، پیوسته پای برهنه میگشت و نشر مواعظ میکرد؛ در سرای فانی، مقام و مسکنی نپرداخت تا در آن آسوده شود، به شریعت هود علیه السّلام، مردم را دعوت میکرد و چون از ملزومات نبوّت فراغت جست، به وسیله تجارت، کسب معیشت فرمود، مدّت زندگانیاش در این سرای پر ملال دویست و هشتاد سال بود و مدفن مبارکش در بیت اللّه الحرام، میان رکن و مقام است.
بدان طبقه سوّم معمّرین که اسامی آنان در کتب غیبت ثبت، و بحاری حالاتشان در آنها ضبط است، کسانیاند که سنین عمرشان در این سرای بیدوام از سیصد الی چهارصد سال بوده، اهل این طبقه نیز جمّی غفیر و جمعی کثیر هستند.
از ایشان ارمیای نبی است که پیغمبری با شأن و رفعت و با بختنّصر معاصر بوده، معجزات بسیار و خوارق عادات بیشمار از آن جناب ظاهر شده.
از جمله، آن وقت که آل یهود را از رفتن به مصر منع نمود و گفت بختنّصر عقب شما به مصر خواهد آمد و شما را در آنجا قتل و غارت خواهد نمود که ایشان نپذیرفتند و او را هم، با خود به مصر بردند؛ ناگاه به ارمیا خطاب شد: چهار سنگ را بگیر و در برابر آن خانهای که معیّن فرماییم، مدفون ساز و به آل یهود بگو: بختنّصر تا اینجا خواهد آمد، آل یهود را در معرض سبی و قتل درخواهد آورد و تخت او را در
این زمین منصوب کنند؛ چنانکه چهار قائمه آن تخت، بر بالای این چهار سنگ خواهد بود که من در زمین پنهان داشتهام.
چون یهود در مصر به ارض طغناس فرود شدند، ارمیا به آنچه وحی شده بود، عمل کرد تا آنکه بختنّصر از عقب آنها به مصر رفته، بر فرعون مصر غلبه نمود و آل یهود را سبی و قتل نمود. سپس از ارمیا مؤاخذه نمود که چرا با همه احسانهای من به تو، با آل یهود همدست شدی؟
ارمیا او را از غلبهاش به مصر خبر داد و آن سنگها را شاهد صدق خود قرار داد و از قضا در آن وقت تخت بختنّصر بر زبر آنها بود. وقتی تحقیق نمود و صدق گفته ارمیا بر او ظاهر شد، او را معزّز و مکرّم بداشت. بنابر نقل اخبار الدول آن حضرت سیصد سال در این عارت سرا عمر نمود.
از ایشان ذو الأصبع عدوانی است(1)که نامش مژبان بن محرث بن حارث بن ربیعة بن وهب بن ثعلبة بن طرب بن عمرو بن عتاب بن یشکر بن عدوان است و نام عدوان هم، حارث بن عمرو بن قیس بن مضرّ است، از این جهت حارث را عدوان نامیدند که او بر برادرش فهم نام، تعدّی نمود و او را کشت و بعضی گفتهاند: چشمهایش را بیرون آورد.
بنابر نقل سیّد مرتضی از ابو حاتم، در غرر و درر، ذو الأصبع سیصد سال عمر نموده.
بعضی نامش را محرث بن حرثان و بعضی حرثان بن حارثه ضبط نمودهاند، کنیه او ابو عدوان و لقبش ذو الأصبع است، در وجه تلقّبش به این لقب گفتهاند: ماری انگشت او را گزیده، شل گردید و به جهت شل شدن انگشتش، او را به ذی الأصبع ملقّب ساختند، او از جمله حکّام عرب بوده، حافظ گفته دندانهای ثنایای او افتاده بود و این چند بیت را از او روایت کرده:
لا یبعدن عهد الشّباب و لا***لذّاته و نباته النّضر
لولا اولئک ما حفلت متی***عولیت فی حرجی إلی قبری
هزئت اثیلة ان رأت هرمی***و ان انحنی لتقادم ظهری
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 567؛ الامالی، سید مرتضی، ج 1، ص 176.
جوانی، لذّات و نباتاتتر و تازه آن از من دور نشود و اگر اینها نبودند، هرآینه در آن حال، اثیله- که زوجه یا محبوبه او بوده- پیری و خم شدن پشت مرا به سبب طول عمر، مشاهده کرده، به استهزا و سخریّه آغاز خواهد نمود ...، الی آخر.
در غرر است که ذی الأصبع چهار دختر داشت که هیچ کدام شوهر کرده نبودند، پس ذو الأصبع شوهر کردن را به ایشان عرضه داشت، آنها ابا و امتناع نمودند و گفتند: نزد ما خدمت کردن تو از همه چیز بهتر است.
بعد از آن، روزی ذو الأصبع از مکانی به آنها نگاه میکرد که ایشان او را نمیدیدند، آنگاه دختران گفتند: خوب است هریک از ما چند بیت بگوید و آنچه از امر شوهر کردن در دل دارد، در آن ابیات درج نماید. آنگاه بزرگ آن دختران، انشا نموده، گفت:
ألا هل اراها لیلة و ضجیعها***اعثم کنصل السّیف غبر المهنّد
علیم بادوأ النساء و اصله***إذا ما انتهی من سرّ اهلی و محتدی
آیا شبی را میبینم که در آن شب کسی همخوابهام است که سر و بینیاش بلند باشد یا شأن و مقامش از ارتکاب رذایل امور بلند باشد و خودش در گذراندن کارها مانند شمشیر هندی باشد و یا آنکه عین شمشیر هندی و خود آن باشد، ببینم که به دردهای زنان؛ یعنی به حاجتهای آنها دانا و بیناست و اصل و نسبش وقتی نسبت داده میشود، از نجیبترین اصل من است؛ یعنی با من قرابت و خویشی دارد.
آنگاه خواهرانش به او گفتند: معلوم میشود تو کسی را میخواهی که از خویشان است و او را شناخته و در نظر گرفتهای.
بعد از آن دوّمین ایشان گفت:
ألا لیت زوجی من اناس اولی عدی***حدیث الشّباب طیّب الثوب و العطر
لصوق باکباد النّساء کانّه***خلیفة جانّ لا ینام علی وتر
آرزو دارم که شوهر من از قبیلهای باشد که دشمن داشته باشند، زیرا مرد بیدشمن
ارذلناس و بیکارهترین آنهاست، او جوانی تازه باشد و لباس پاکیزه داشته باشد، هنگام همخوابی با زنان، مانند مار به ایشان بپیچد؛ طوری که بالای فرش نخوابد، بلکه از شدّت محبّت، در آغوش زن قرار گیرد، بعضی در جای علی و تر علی هجر روایت کردهاند؛ یعنی محبّتش نسبت به زنان، باید به مرتبهای شدّت داشته باشد که در حال هجرت از ایشان، خوابش نبرد.
آنگاه خواهرانش به او گفتند: تو کسی را میخواهی که از خویشان نیست.
بعد از آن سوّمین ایشان گفت:
ألا لیته یکسی الحجال ندّیه***له جفثه تشفی بها المعز و الجزر
له حکمات الدّهر من غیر کبرة***تشین فلا فلان و لا ضرع غمر
آرزو دارم شوهر من کسی باشد که مجلس بیاراید و ظرفی که در ضیافت و مهمانی به کار میبرند، پر از گوشت بزغاله و شتر نماید و بدون اینکه به کبر سنّ رسیده باشد، تجربههای روزگار برای او حاصل شده باشد. پس او نه پیرمرد فانی باشد و نه جوان عاجز بیتجربه.
آنگاه خواهرانش به او گفتند: تو مرد نجیب و بزرگ میخواهی. بعد از آن به چهارمین گفتند: تو هم چیزی بگو؛ چنانکه ما گفتیم.
گفت: من چیزی نمیگویم.
گفتند: ای دشمن خدا! آنچه در دلهای ما بود، دانستی و آنچه در دل توست، ما را اعلام نمیکنی؟
گفت: این قدر بدانید که شوهری از چوب بهتر از این است که زن بیشوهر باشد، این سخن میان خلایق از امثال گردیده.
ذی الأصبع هرچهارتای ایشان را شوهر داد؛ یک سال نزد دختر بزرگ خود آمد و گفت: دخترم! شوهر خود را چگونه میبینی؟
گفت: بهترین شوهر است که حلیله خود را عزیز میدارد و حاجت حاجتمندان را برآورده میکند.
سپس پرسید: مال شما چگونه مالی است؟
گفت: بهترین مال است که شتر میباشد؛ کمکم شیر آنها را میآشامیم، گوشت آنها را میخوریم و بر آنها سوار میشویم.
ذی الأصبع گفت: دخترم! شوهر تو کریم و مالت بسیار است.
آنگاه نزد دوّمی آمد و گفت: شوهرت چگونه است؟
گفت: بهترین شوهر است که اهل خود را عزیز میدارد، به ایشان نفع میدهد و احسانی را که میکند، فراموش مینماید.
گفت: مال شما چگونه مالی است؟
گفت: ماده گاو است که به در خانه ما الفت دارند، از چراگاه بدون زحمت میآیند، ظرف را پر از شیر و خیک را پر از روغن میکنند و با زنان زن هستند.
پدر به او گفت: تو نزد شوهرت محبوب، نیکبخت و خوشحال شدهای.
بعد از آن نزد سوّمی آمد و گفت: دخترم! شوهرت چگونه است؟
گفت: نه سخی به حدّ اسراف و نه بخیل در مرتبه لئامت است.
گفت: مال شما از چه صنفی است؟
گفت: چند رأس بزغاله است.
گفت: چند عدد است؟
گفت: هنگام ولادت آنها، برای نان خورش ما کفایت میکند.
آنگاه پدرش به او گفت: این بسیار نیست، بلکه به قدر کفایت است.
بعد از آن نزد چهارمی که دختر کوچکش بود، آمد و گفت: دخترم! شوهرت چگونه است؟
گفت: بدترین شوهر است که نفس خود را عزیز و زنش را خوار و خفیف میدارد.
گفت: مال شما چگونه مالی است؟
گفت: بدترین اموال!
گفت: از کدام صنف است؟
گفت: چند گوسفندان است که بزرگ شکماند و سیر نمیشوند، تشنهاند که هرگز سیراب نمیگردند و گوشهای کر دارند که صدا نمیشوند؛ اگر هنگام گذشتن از پل یکی از آنها لغزش خورده، میان آب بیفتد، ما بقی هم از آن تبعیّت کرده، خود را میان آب میاندازند.
آنگاه پدرش گفت: من به مردی میمانم که متاعش، متبعّض شده باشد؛ یعنی بعضی از آن تلف شده و بعضی مانده باشد، وجه شباهت او به چنین مردی از این جهت است که بعضی از دخترانش خوشگذران و بعضی دیگر، بدگذران بودهاند.
ایضا در غرر و درر به اسناد خود از سعید بن خالد جدیلی روایت کرده که گفت:
وقتی عبد الملک بن مروان بعد از کشتن مصعب بن زبیر به کوفه آمد، مردم را خواند تا هرکس حصّه خود را غنیمت ببرد، آنگاه ما نیز نزد وی رفتیم، او گفت: این جماعت چه کسانی هستند؟
گفتیم: طایفه جدیله.
گفت: عدوان را میگویید؟
گفتیم: بلی!
سپس به این ابیات متمثّل گردید:
غدیر الحیّ من عدوان کانوا حیّة الأرض***بغیّ بعضهم بعضا فلم یرعوا علی البعض
و منهم کانت السّادات و الموفون بالفرض***و منهم حکم یقضی فلا ینقض ما یقضی
و منهم من یحیل النّاس بالسّنة و الفرض
غدیر حیّ از قبیله عدوان مانند مار زمین بودند؛ بعضی از ایشان بر بعضی دیگر ظلم و تعدّی مینمودند، پس او را مراعات نکرد، از قبیله عدوان، بزرگانی از آنها
وفاکنندگانی به عهد و پیمان است، از ایشان حکمکنندهای هست که حکم میکند و حکمش شکسته نمیشود و از آنها کسی است که مردم را به واجبات و سنن حواله میکند. بعد از آن، عبد الملک بر مرد بزرگ و نامداری که از ما بود و ما او را جلو انداخته بودیم، خطاب نموده، گفت: کدام یک از شما این اشعار را گفته؟
العبقری الحسان ؛ ج4 ؛ ص472
گفت: نمیدانم. من از پشت سر آن مرد جواب دادم: ذو الأصبع اینها را گفته.
او مرا گذاشت، به آن مرد بزرگ متوجّه گردید و گفت: نام ذو الأصبع چه بود؟
گفت: نمیدانم. باز من از پشت سرش جواب دادم: نامش مژبان بوده.
او باز مرا گذاشت، به آن مرد بزرگ متوجّه گردیده، گفت: چرا به ذی الأصبع ملقّب گردید؟
گفت: نمیدانم. باز من از پشت سرش گفتم: انگشت او را مار گزیده، شل گردید؛ از این جهت بدین لقب ملقّب گردید و به روایت دیگر ...، باز مرا ترک نموده، از او پرسید: ذو الأصبع از کدام طایفه شما بوده؟
گفت: نمیدانم، من از پشت سرش گفتم: از طایفه بنی ناج که شاعر در خصوص ایشان گفته:
و امّا بنی ناج فلا تذکرنّهم***و لا تتبعن عینیک من کان هالکا
إذا قلت معروفا لأصلح بینهم***یقول و هیب لا اسالم ذالکا
فاضحی کظهر العود جبّ سنامه***یدبّ إلی الأعداء احدب بارکا
نام طایفه بنی ناج را نبرید و از آنها اعراض کنید، از ایشان التفات نکنید به کسی که کشته میشود، زیرا هروقت برای اینکه ما بین ایشان را اصلاح نمایم، سخنان صلحآمیز میگفتم؛ آنگاه وهیب که یکی از آنها بود، میگفت: سخنان ذلّتآمیز تو را بر خود لازم نمیکنیم؛ یعنی اگر سخن تو را قبول نمایم، ذلیل خواهم شد.
زمانی نگذشت که پشت وهیب مانند اشتر مسنّی گردید که کوهانش بلند شد و مرغان برای خوردن گوشتش اطراف او میگشتند؛ درحالیکه در جایگاهش خوابانده شده باشد؛ یعنی بعد از زمان کمی، وهیب در معرکه قتال کشته شد و مانند اشتر مسنّ،
میان میدان افتاد.
سیّد در غرر فرموده: بعضی به من چنین روایت کردهاند که این ابیات را ذو الأصبع انشا نموده، سپس عبد الملک به آن مرد که بزرگ و مقدّم بر ما بود، گفت: حصّهای که به تو غنیمت دادهام چه قدر است؟
گفت: هفت صد درهم، بعد از آن به من رو کرده، متوجّه شد و گفت: عطایی که به تو کردهام چقدر است؟
گفتم: چهار صد درهم. آنگاه به کسی از منسوبان خود گفت: یابن الزغیزغه! سیصد درهم، از حصّه آن مرد، کم نما و بر حصّه این بیفزا!
سعید بن خالد گوید: از آنجا برگشتیم؛ درحالیکه عطای من هفت صد درهم و عطای مرد بزرگ ما، چهار صد درهم بود.
این ناچیز گوید: این نبوده مگر به واسطه اطّلاع و علمی که سعید از تواریخ و انساب داشته.
ایضا در غرر است که از ابیات مشهوره ذو الأصبع این دو بیت است:
اکاشر ذا الضّعن المبیّن منهم***و اضحک حتّی یبدو النّاب اجمع
و اهدنه بالقول هدنا و لو یری***سریرة ما اخفی لبات یفزّع
پیش روی کسی که از آن طایفه با من عداوت و حسد دارد، تبسّم میکنم و میخندم؛ به حدّی که دندان بزرگم ظاهر میشود؛ یعنی به شدت میخندم و سخنان نرم و اصلاحنما به او میگویم و اگر بر باطن امر من مطّلع گردد که از او مخفی و پنهان داشتهام، هر آینه از بیم و اضطراب نمیخوابد، زیرا بعد از اطّلاع بر باطن من، تدبیری را که نیّات از آن متغیّر میشود، میداند و تدبیری که من برای هلاکت او نمودهام، محکم است و هرگز خطا نخواهد شد. ایضا در آنجاست که این دو بیت نیز از اشعار ذو الأصبع است:
إذا ما الدهر جرّ علی اناس***شرا شره اناخ باخرینا
فقل للشّامتین بنا افیقوا***سیلقی الشّامتون کما لقینا
وقتی روزگار، سنگینیهای خود را بر پشت اهل قبیلهای داد؛ یعنی ایشان را به حوادث مبتلا گرداند؛ همه خلایق را در آن ابتلا یکسان میکند. پس به شماتت کنندگان ما بگو به هوش بیایید؛ یعنی از خواب غفلت بیدار شوید، چرا که به زودی حوادث روزگار به شماتتکنندگان ما هم میرسد؛ چنانکه به ما رسید. نیز این دو بیت از اشعار ذو الأصبع است:
ذهب الّذین إذا راونی مقبلا***هشّوا إلی و رهّبوا بالمقبل
و هم الّذین إذا حملت حمالة***و لقیتهم فکانّنی لم احمل
کسانی که هنگام رفتن نزد ایشان، شاد و خوشحال میشدند و به من مرحبا میگفتند، همه منقرض گردیدند، ایشان چنان بودند که هر وقت ضرر یا دیهای متحمّل میشدم و ایشان را ملاقات میکردم، گویا خود را چنان میدیدم که اصلا ضرری بر من نرسیده، زیرا صله و عطیّهای از آنها به من میرسید که آن ضرر را تلافی مینمود و یا به جهت حسن سلوک و رفتاری که با من مینمودند، همه غرامتها را فراموش میکردم.
نیز از جمله اشعار او این اشعار معروفه است:
لی ابن عمّ علی ما کان من خلق***مخالفان فاقلیه و یقلینی
ازری بنا انّنا شالت نعامتنا***فخالنی دونه أو خلته دونی
لام ابن عمّک لا افضلت فی نسب عنّی***و لا أنت دیّانی فتخزبنی
انّی لعمرک ما یأبی بذی غلق***عن الصّدیق و لا خیر بممنون
و لا لسانی علی الأرنی بمنطلق***بالفاحشات و لا اقضی علی الهون
ماذا علّی و إن کنتم ذوی رحمی***أن لا احبّکم أن لم تحبّونی
یا عمرو ان لا تدع شمتی و منقصتی***اضربک حیث تقول الهامة اسقونی
و أنتم معشر زید علی مأة***فاجمعوا امرکم طرّا فکیدونی
لا یخرج القسر منی غیر ما بیته***و لا الین لمن لا یبتغی لین
من پسر عمّی دارم که به سبب طبیعتهای بدش، باهم مخالفت داریم، من او را دشمن میدارم، مصیبتی که از او دچار من شده این است که از همدیگر تغرّب و دوری کردیم. او مرا جدا از خود خیال کرد و من او را جدا از خود خیال کردم، مر خدا را بر پسر عمّ تو باد که من باشم. تو از جهت نسب بر من فضیلتی نداری، بر من حاکم و قادر و قاهر نیستی که ذلیلم نمایی و تو قرض خواه از من نمیباشی که به واسطه مطالبه مال قرضی خود، مرا رسوا نمایی.
به جان تو سوگند یاد میکنم، هر آینه به سبب کسی که سینه تنگ و خلق بدی دارد، از دوست خود ابا و امتناع ندارم، در نفع رساندن منّت نمیگذارم، زبانم بر فرومایگان دشنام نمیدهد و از خوار شدن هم، چشم نمیپوشم؛ یعنی اگر کسی مرا خوار کند، از او نمیگذرم. اینکه اگر شما مرا دوست ندارید، من هم شما را دوست ندارم؛ چه ضرری بر من دارد، هرچند صاحب رحم و خویش من هستید.
ای عمرو! اگر دشنام دادن و بدگویی نمودن را نسبت به من ترک نکنی، هرآینه به طرزی بر سرت ضربت میزنم که تشنه شوی و آب خواهی. شما جماعتی هستید که از صد نفر بیشترید؛ اسباب خود را مهیّا کنید و با من بجنگید. قهرو درشتی کردن با من،
جز ابا و امتناع بر من نمیافزاید؛ با کسی که طالب نرمی من نیست، نرمی و ملایمت نمیکنم.(1)
و از ایشان بنابر نقل از کمال الدین(2)و بحار،(3)ثریة بن عبد اللّه جعفی است که سیصد سال عمر نمود، نزد عمر بن الخطاب در مدینه آمد و گفت: مکانی را که در آن هستید طوری دیدم که آب و درختی در آن نبود و پارهای از طوایف را یافتم که مانند شهادت شما، یعنی لا اله الّا اللّه، شهادت میگفتند.
هنگام رفتنش نزد عمر، پسرش همراه او بود، از غایت ضعف و ناتوانی بر پدرش تکیه کرده، راه میرفت و از شدّت پیری خرف شده بود. عمر به او گفت: یا ثریه! پسر تو خرف شده، حال آنکه هنوز بقیّهای از عقل در تو باقی است.
ثریه گفت: سببش این است که من تا هفتاد سالگی زن نگرفته، کنیز تزویج نکردم.
بعد از آن با زن عفیفهای تزویج نمودم که وقت خوشحالی من طوری رفتار میکرد که شادی من زیادتر میشد و در وقت غیظ و غضب، مرا به حسن سلوکش شاد و خوشحال مینمود؛ ولی پسرم، زنی بیحیا، بیعقل و بیعفّت تزویج نمود که هروقت او را خوشحال میدید، کاری میکرد که باعث همّ و غمّ او میشد و وقتی او را مغموم و مهموم میدید، طوری رفتار میکرد که باعث هلاکت او میگردید.
از ایشان کعب بن رداد بن هلال بن کعب است که بنابر نقل کنز الفوائد کراجکی،(4)سیصد سال در این دار پر ملال زندگی نمود و درباره ملالت خود از طول حیات، این اشعار را سروده:
لقد ملّنی الأدنی و ابغض رؤیتی***و انبأنی الّا یحّب کلامی
علی الراحتین مرّة و علی العصا***اکون ملیّا ما اقلّ عظامی
فیا لیتنی قد سخت فی الأرض قامة***و لیت طعامی کان فیه حمامی
بنابر نقل مزبور عوف بن کنانه کلبی از ایشان است که سیصد سال عمر نمود و در کمال الدین(1)است که وقتی به حالت احتضار رسید، پسران خود را جمع کرده، وصیّتی به ایشان نمود و گفت: وصیّت مرا یاد گیرید، زیرا اگر آن را یاد گیرید بعد از من بر قوم خود رییس و بزرگ میشوید.
سپس گفت: طریقه تقوا پیش گیرید، خیانت را از خود دور کنید، درندگان را از خوابگاهشان پراکنده نکنید، بدیهای خلایق را اظهار ننمایید که باعث سلامتی و اصلاح امور شماست و دست سؤال نزد ایشان باز نکنید تا به ایشان کل نشوید، سلوک را بر خود لازم دارید، مگر از حقّی که آن را بپسندید. خلایق را دوست بدارید تا سینهها از شما صاف باشد، ایشان را از منافع محروم نگردانید تا از شما شکایت نکنند، میان خود و ایشان پرده بگذارید که دلهای شما را نرم گرداند و آنها مجالست بسیار نکنید که باعث خفّت و خواریتان گردد، وقتی امر مشکلی بر شما روی داد، طریقه صبر و تحمّل را پیشنهاد خاطر کنید و متحمّل حوادث روزگار باشید، زیرا ذکر خیر با همّ و غمّ، بهتر از ذکر بد با سرور و شادی است.
نفوس خود را برای کسی مهیّا به ذلیل شدن سازید که برایتان ذلیل شده.
نزدیکترین خواهشها دوستی است؛ یعنی اگر با کسی که از او خواهشی دارید، دوستی بورزید، به خواهش خود خواهید رسید و دورترین نسبتها دشمنی است. وفا را بر خود لازم گردانید و از شکستن عهد و پیمان روی برگردانید که باعث امنیّت طایفه شماست. حسب خود را به سبب ترک دروغ زنده کنید، زیرا دروغ آفت بزرگی و مروّت است، شدّت قناعت خود را بر خلایق معلوم نکنید که موجب خواری و گمنامی شماست.
از غربت حذر کنید، زیرا در آن ذلّت است، زنان نجیب خودتان را عقد نبندید مگر
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 570- 568؛ بحار الانوار، ج 51، صص 242- 241.
با کسانی که مثل و هم کفو شما هستند. نفوس خود را به اموری وادارید که موجب شرافت و رفعتاند. جمال زنان، شما را از نجابتشان نفریبد، زیرا تزویج زنان نجیب به سبب شرافت است. نسبت به طایفه خود فروتنی کنید و بر ایشان ستم و تعدّی ننمایید تا به اخلاق نفیس نایل شوید و در خصوص چیزی که بر آن اجماع کردهاند، با ایشان مخالفت نکنید، زیرا مخالفت، موجب عیب مرد مطاع است.
از غیر طایفه خود دور شوید و اهل خانه خود را از خانه متوحّش نگردانید، زیرا باعث گمنامی و رفتن برکت و نیز موجب اضمحلال حقوق ایشان است. سخنچینی را از میان خودتان ترک نمایید تا هنگام حدوث و نزول بلیّات به همدیگر یاری کنید و بر خصم غالب آیید. از طلب منفعت حذر کنید مگر از جایی که آفتی به شما نرسد.
همسایه را به نعمت خانه خود اکرام کنید و حقّ مهمان را بر نفوس خود مقدّم دارید. با سفیهان، طریقه حلم را پیش گیرید تا حزن و اندوه شما کم گردد. از جدا شدن بپرهیزید، زیرا آن، ذلّت شماست.
در مقام بذل و بخشش نفوس خود را زیادتر از طاقت تکلیف نکنید، مگر در حال اضطرار، زیرا آن، ذلّت شماست و نیز اگر به قدر وسعت بذل کنید، خلایق شما را معذور میدارند و ملامت نمیکنند و باز قدرت بخشش در شما باقی میماند، اینگونه داد و دهش بهتر از این است که اسراف کنید و همه چیزهایی که در دست دارید، یک مرتبه بذل نمایید و بعد از آن محتاج گردید که مردم چیز کمی به شما اعانت نمایند و از کمی آن عذر بخواهند. سخن شما در همه امور یکی باشد تا عزیز شوید و دم شمشیرتان تیز گردد.
پیش غیر اهل کرم و جود، آبروی خود را نریزید و اهل دنائت و لئامت را به داد و دهش تکلیف نکنید که در آن تقصیر میکنند. بر همدیگر رشک و حسد نبرید که باعث هلاکت شما میشود. از بخل اجتناب نمایید، زیرا دردی شدید است. به ادب، سخا و دوستی اهل فضل و حیا خانههای شرافت و رفعت را برای خود بنا کنید و دلهای مردم را به داد و دهش با خودتان دوست کنید.
اهل فضل و هنر را تعظیم نمایید و از اهل تجربه یاد گیرید. از احسان جزئی ابا نکنید، زیرا آن هم ثوابی و لو اندک دارد. مردم را حقیر نشمارید، چون مردی مرد به دو چیز کوچک او است؛ یا به ذکاء عقل و قلب او است و یا به زبان که از آن به ما فی الضمیر تعبیر مینماید، یعنی مردی به ذکاوت و سخنوری است.
وقتی از حادثهای ترسیدید، درنگ و تدبّر نمایید و در دفع آن تعجیل نکنید. با محبّت و مودّت به سلاطین، نزد ایشان قرب و منزلت حاصل کنید، زیرا ایشان هرکس را بخواهند پست کنند، پست میشود و هرکس را بخواهند بلند کنند، بلند میشود. در کارهای خود اظهار شجاعت نمایید تا چشمهای مردم به شما نگاه کند. در وفا به عهد و پیمان تواضع و فروتنی کنید؛ بزرگتان باید شما را دوست بدارد.
بعد از بیان وصایا این دو بیت را انشا کرد:
و ما کلّ ذی لبّ بمؤتیک نصحه***و لا کلّ موف نصحه بلبیب
و لکن إذا ما استجمعا عند واحد***فحقّ له من طاعة بنصیب
آنکه صاحب عقل و ادراک است، تو را نصیحت نمیکند، آنکه تو را نصیحت میکند، صاحب عقل و ادراک نیست؛ اگر هردوی اینها در کسی جمع شود، بر شنونده سزاوار است از او اطاعت نماید.
از ایشان عبید بن الأبرص است؛ چنانکه در کمال الدین(1)روایت نموده او سیصد سال عمر نمود و گفت:
فنیت و افنانی الزمان و اصبحت***لدائی بنو نعش و زهرالفراقد
فانی شدم و زمانه مرا فانی گرداند، اقران من به تابوت گذاشته شدند و مانند چچک(2)های ذرّه صغرا گردیدند؛ یعنی همه زیر خاک پنهان شدند.
نعمان بن منذر در یوم بؤس خود او را هلاک نمود.
از ایشان شقّ کاهن است که سیصد سال عمر نموده؛ چنانکه شیخ صدوق در
کمال الدین(1)فرموده: احمد بن عیسی ابو بشیر عقیلی، او از ابی حاتم، او از ابو قبیصه، او از ابن کلبی و او از پدرش به ما خبر داد که گفت: از مشایخ طایفه بجیله که به بزرگی و خوش صورتی ایشان کسی را ندیده بودم، شنیدم که میگفتند: شقّ کاهن سیصد سال زندگانی نمود؛ وقتی به حال احتضار رسید، قوم او نزدش جمع شدند و گفتند: به ما وصیّتی کن تا اگر زمانی روزگار تو را مفقود گرداند، بدانیم به چه نهج رفتار کنیم.
او کلماتی گفت که ترجمهاش این است: به یکدیگر بچسبید و از هم جدا نشوید، به یکدیگر پشت نکنید، صله ارحام کنید و عهد و پیمان را مراعات نمایید! تعظیم اهل حکمت و کرم را به جا آورید، احترام پیران را نگاه دارید و لئیمان را ذلیل کنید. در مقامی که باید سخن صحیح گفت، از گفتن لغو و هذیان بپرهیزید و احسان خود را با منّت ضایع نکنید. وقتی بر دشمن دست یافتید، او را عفو کنید!
وقتی باهم مخالفت کردید یا عاجز گشتید؛ مصالحه نمایید. اگر شما را حیله دادند، در عوض آن، خوبی و احسان نمایید. سخن پیران خود را بشنوید و قول کسانی را قبول کنید که در اواخر عداوت، شما را به اصلاح میخوانند، زیرا رسیدن به غایت ندامت، جراحتی است که اصلاحش طول داشته. از قدح و طعن در نسبها حذر کنید و عیوب همدیگر را جستجو منمایید!
دختران نجیب خود را به کسانی که با شما برابر و کفو نیستند، تزویج نکنید، زیرا آن عیبی گران و فسادی رسواکننده است. طریق ملایمت و نرمی پیش گیرید و از شیوه سختی و درشتی دور شوید، چون درشتی باعث پشیمانی در عاقبت کارها میشود و لباسهای عیوب را بر مردم میپوشاند؛ صبر نافذترین مؤاخذهها و قناعت بهترین مالهاست.
خلایق، اتباع طمع، ارباب حرص و بارکش جزع هستند. سبب روح ذلّت این است که یاری همدیگر را ترک کنید و همیشه با چشمهای خوابیده نگاه نمایید؛ مادامی که ایشان به اخذ اموال شما امیدوارند و خوفشان در دلهای شماست.
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 551.
بعد از این نصایح گفت: یا لها نصیحة ذلت عن عذبة فصیحة إن کان وعائها وکیعا و معدنها منیعا؛ اینها که به شما گفتم، نصیحت و موعظهای است که از لسان و منطق فصیح صادر شده، اگر دلهای کسانی که آنها را میشنوند محکم باشد، هرآینه تأثیر خواهد کرد.
از ایشان ردائة بن کعب بن اذهل بن قیس نخعی است که بنابر روایت کمال الدین،(1)سیصد سال عمر نمود، این ابیات از او است:
لم یبق یأخذیه من لدائی***ابو بنین لا و لا بنات
و لا عقیم غیر ذی سبات***الا یعدّ الیوم فی الأموات
هل مشتر ابیعه حیاتی
همه همسالان من کسانی که اولاد داشتند و بیاولاد بودند، مردند مگر کسی که برای مردن از حسّ و حرکت افتاده- مراد او شخص خودش است-. آگاه شوید! او در این روز از جمله مردگان است. آیا خریداری پیدا میشود که زندگانیم را به او بفروشم؟
از ایشان جعفر بن قبط است که بنابر روایت صدوق، در سیصد سالگی از سرای فانی به دار جاودانی شتافت.(2)
از ایشان عامر بن طرب عدوانی است که او هم سیصد سال عمر نمود بنابر روایت صدوق در کمال الدین(3)و ناسخ(4)است که عامر بن طرب کسی است که ذو الأصبع عدوانی این اشعار را در حقّ او انشا نمود:
غدیر الحیّ من عدوان کانوا حیّة الأرض ...،
تا آخر اشعار که ذیل احوال ذو الأصبع آنها را ذکر نمودیم. جمیع عرب در هرامر معظّم، عامر مزبور را بر خود حکم میدانستند و از حکمش برنمیتافتند، او هرگز در
هیچ حکمی فرو نماند جز اینکه روزی طفلی خنثی نزدش آوردند و گفتند: از میراث پدر نصیبی باید به این طفل داد؛ اکنون بفرما وی را از جمله زنان شمریم یا مردان.
عامر متحیّر بماند و در حلّ این عقده مهلت طلبید و به سرای خویش رفت، هنگام خفتن به جامه خواب رفت، از این پهلو به آن پهلو میشد و در کار طفل خنثی، اندیشه میکرد. عامر، کنیزکی سخیل نام داشت که شبانی گوسفندانش با او بود. وقتی دید مولایش از خواب رمیده، دانست رنجی به او رسیده؛ سؤال کرد: چه شده که بدین غلق افتادهای؟
عامر گفت: تو را نرسد در کاری که فروماندهام، سخن بگویی.
سخیل در این معنی ابرام کرد تا عامر حدیث خویش را گفت. سخیل در جواب عرض کرد: این کار صعبی نیست. حکم کن تا او بول کند؛ اگر چون زنان بول کرد، با او حکم زنان روا دار وگرنه مرد خواهد بود. عامر این سخن را پسندید و سخیل را تحسین کرد و صبحگاه میان جماعت بدانگونه حکم نمود.
از ایشان زهیر بن جناب است که شرح حال او سابقا سمت تحریر یافت، چون او نیز بنابر روایت کمال الدین(1)سیصد سال عمر داشت.
از ایشان کهلان بن سباست که یکی از ملوک یمن میباشد؛ چنانکه در ناسخ آمده:
او بعد از برادرش حمیر، قدوه قوم و قبیله گشت. بیشتر اهالی یمن امر و نهی او را گردن مینهادند و صلاح و صوابش را مایه نجاح و نجات میشمردند. او سیصد سال بدین منوال کار کرد و پس از آن به سرای جاوید، علم افراشت.
بدان از اهل طبقه سوّم اشخاصیاند که سنین عمرشان از سیصد تجاوز نموده و به چهارصد سال نرسیده.
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 560.
از ایشان عمرو بن ربیعة بن کعب(1)است که به مستوغر ملقّب است، چرا که او بنابر نقل سیّد در غرر، سیصد و بیست سال عمر نمود، اسلام را در زمان اسلام، دریافت یا نزدیک بود دریابد. ابن سلام گفته: او از قدما بود و زمانی طولانی عمر نمود تا اینکه گفت:
و لقد سئمت من الحیات و طولها***و عمرت من عدد السّنین مأینا
مائة أتت من بعدها مائتان لی***و ازددت من عدد الشّهور سنینا
هل ما بقی الّا کما قد فاتنا***یوم یکرّ و لیلة یحدونا
از طول زندگانی، ملول شده، به تنگ آمدم؛ از سالها چند سالی عمر نمودم، صد سال و بعد از آن، دویست سال دیگر بر من گذشت و چند سال بعد از این سیصد سال زیاد نمودم. آنچه از عمرم باقی مانده، مانند آن است که گذشته، روزی است که رو میآورد و شبی است که مانند شتران بر ما نغمه حدی میخواند و ما را به جانب قبرها میراند. نیز از او است که گفته:
إذا ما المرء صمّ لا یکلّم***و اودی سمعه الّا ندایا
و لاعب بالعشیّ بنی بنیه***کفعل الهرّ تحترش العظایا
یلاعبهم و ودّوا لو سقوه***من الذّیقان مترعه ملایا
فلا ذاق النّعیم و لا شرابا***و لا یشفی من المرض الشفایا(2)
وقتی مرد از زیادی سنّ کر گردید، از سخن گفتن با او اعراض میشود و گوشش جز صداهای بلند از شنیدن باز میماند و از کثرت خرافت و قلّت عقل به کودکان انس میگیرد و شبانگاه با پسران پسرانش بازی میکند؛ مثل گربه که هنگام شکار جانوری که مانند وزغه است، بازی میکند. ایشان دوست دارند کاسههای پر از سمّ به او بخورانند و آرزو میکنند هرگز چیزی از خوردنی و آشامیدنی نچشد و از مرض صحّت نیابد.
بدان عمرو بن ربیعه مذکور، به مستوغر ملقّب است و بنابر آنچه که در غرر و درر نقل فرموده، وجه ملقّب شدن او، این بیت است که او گفته:
و هو ینشّ الماء فی الرّبلات منها***نشیش الرضف فی اللّبن الوغیر
او آب را میان گوشتهای آنها میجوشانید؛ مانند جوشانیدن سنگ گرم و داغ شده در میان شیر و غیر، عرب شیر و غیر به شیری اطلاق میکنند، که سنگ را بسیار گرم کرده، میان شیر میاندازند تا گرم و داغش کنند، بعد در وقت شدّت حرارت هوا آن را میخورند تا از صدمه حرارت هوا سالم بمانند. چون عمرو در این شعر، لفظ و غیر را ذکر نموده به مستوغر ملقّب گردیده.
از ایشان اکثم صیفی است که بنابر روایت طوسی در کتاب غیبت،(1)عمر او سیصد و سی سال بوده، ما مجاری حالات اکثم را در قسم هشتم از طبقه اوّل معمّرین به طریق مستوفی ذکر نمودیم.
از ایشان عبید بن شرید جرهمی است که بنابر نقل شیخ صدوق رحمه اللّه در کمال الدین(2)سیصد و پنجاه سال زندگانی کرده؛ چنانچه در آن کتاب است که ابو سعید عبد اللّه بن محمد بن عبد الوهّاب شجری به ما خبر داد و گفت: در کتاب برادرم ابو الحسن و به خطّ او نوشتهای دیدم که ذکر نموده:
از بعضی اهل علم شنیدم عبید بن شرید جرهمی که معروف و مشهور است، سیصد و پنجاه سال عمر نمود، رسول خدا را دریافت و بعد از وفات آن حضرت زنده بود تا وقتی که در ایّام سلطنت معاویه، نزد او آمد. معاویه گفت: یا عبید! از چیزهایی که دیدی و شنیدی به من خبر ده، چه اشخاصی دیدی و روزگار را چگونه به نظر آوردی؟
عبید گفت: روزگار است که از آن شبی را به شب دیگر و روزی را به روز دیگر شبیه دیدم؛ متولّد شدنی، متولّد میشود و مردنی، میمیرد. اهل زمانهای را ندیدم مگر
آنکه زمان خود را مذمّت میکردند و کسی را دیدم که هزار سال بیشتر از من عمر کرده بود؛ او از کسی به من خبر داد که دو هزار سال بیشتر از او عمر نموده بود.
امّا آنچه شنیدهام این است: پادشاهی از پادشاهان حمیر به من خبر داد یکی از سلاطین نابغه که نامش دو سرح و در ابتدای جوانی به سلطنت رسیده بود؛ با اهل مملکت خود حسن سلوک و سیرت داشت و نسبت به ایشان سخی و مطاع بود، هفتصد سال بر ایشان سلطنت نمود و اکثر اوقات با خاصّان خود به عزم شکار و تفرّج بیرون میرفت.
روزی در بعضی از جایهای متفرّج راه میرفت و میگشت، ناگاه دو مار به نظرش آمد که یکی سفید و دیگری سیاه بود و باهم میجنگیدند؛ مار سیاه به مار سفید غلبه کرد و نزدیک بود آن را بکشد، آنگاه پادشاه امر فرمود مار سیاه را کشتند و مار سفید را برداشته، آمدند تا به چشمه آبی رسیدند که میان آن درخت بود. سپس امر کرد قدری آب بر آن مار پاشیدند و قدری هم به او خوراندند تا اینکه به حال آمد. بعد آن را رها کردند و آن در رفت.
پادشاه آن روز را در شکارگاه به سر برد. وقتی شب شد و به منزل خود برگشت، بر تخت خود نشست؛ جایی که دربان و غیر او به آنجا راه نداشتند، ناگاه دید جوانی با جمال نیکو و لباسهای فاخر جلوی تخت ایستاده و به او سلام کرد. پادشاه در غضب شد و گفت: تو کیستی و چه کسی به تو اذن داده به جایی داخل شوی که دربان و غیر او به آن راهی ندارند؟
جوان گفت: پادشاه تشویش مکن! به درستی که من از بنی نوع انسان نیستم، بلکه از طایفه جنّم، آمدهام تا عوض خوبی که به من فرمودی، به تو بدهم.
پادشاه گفت: خوبی من چه بوده؟
گفت: من همان مار سفیدم که امروز زندهام کردی، آن مار سیاه را کشتی و مرا از
شرّ او خلاص نمودی. آن مار سیاه غلام ما بود که چند نفر از اهل بیت ما را کشته بود و هر وقت یکی از ما را تنها میدید، میکشت. تو دشمن مرا کشتی و مرا احیا کردی؛ آمدهام مزد احسان تو را بدهم و بعد از آن گفت: ما جنّ هستیم؛ به فتح جیم نه جنّ به کسر جیم.
پادشاه گفت: فرق این دو چیست؟
راوی گوید: حکایت در اینجا قطع گردید، زیرا برادرم تمام آن را ننوشته بود.
این ناچیز گوید: محتمل است گفته آن جوان به پادشاه این عبارت بوده که ما جانّ هستیم نه جنّ، زیرا جانّ، اسم، برای مار سفیدی است که چشمانش سیاه میباشد و اذیّتی نمیرساند و اللّه العالم.
از ایشان عبد المسیح بن بقیله غسّانی است(1)که بنابر نقل سیّد در غرر، سیصد و پنجاه سال عمر نموده و نسب او چنین است: هو عبد المسیح بن قیس بن جبان بن بقیله.
بعضی نام بقیله را ثعلبه و بعضی حارث گفتهاند. سرّ ملقّب شدن او به بقیله این است: او روزی دو لباس سبز پوشیده، میان قوم خود درآمد. قوم چون دیدند او در میان لباسهای سبز است و آنها او را فراگرفتهاند؛ گفتند: تو به بقیله میمانی؛ یعنی به علف سبز شباهت داری.
کلینی، ابو مخنف و غیر ایشان گفتهاند: او سیصد و پنجاه سال عمر نمود، زمان اسلام را دریافت ولی اسلام نیاورد و در مذهب نصارا ماند، نیز نقل کردهاند: حیره شهری قدیمی در پشت کوفه بود که نعمان بن منذر آنجا مینشست و اهل او هم در آن حال محصور بودند، وقتی خالد بن ولید به عزم تسخیر بلد حیره، با لشکر در اطراف آن فرود آمد؛ به ایشان پیغام داد: مردی از دانشمندان و بزرگان خود را نزد من روانه نمایید.
ایشان عبد المسیح بن بقیله را فرستادند. وقتی نزد خالد رسید، گفت: انعم صباحا
1) ر. ک: الامالی، سید مرتضی، ج 1، ص 188؛ الغیبة، شیخ طوسی، ص 118؛ بحار الانوار، ج 51، ص 280.
ایّها الملک؛ ای پادشاه! وقت صبح، با نعمت و لذّت باشی!
خالد گفت: خدای تعالی مرا از تحیّت تو بینیاز گردانید و لکن ای شیخ! بگو ابتدای آمدنت از کجاست؟
گفت: از صلب پدرم.
گفت: از کجا بیرون آمدی؟
گفت: از رحم مادرم.
گفت: بر چه چیزی؟
گفت: بر زمین.
گفت: در چه چیزی؟
گفت: در لباسهای خود.
گفت: آیا تعقّل میکنی؟
گفت: بلی، سوگند یاد میکنم؛ هر آینه میبندم.
گفت: پسر چندی تو؟
گفت: پسر یک مرد.
آنگاه خالد گفت: تا حال مانند امروز ندیده بودم؛ هرچه از او میپرسم، کلام مرا برخلاف مرادم حمل میکند و جوابی که مطلوب من نیست، میگوید.
او گفت: به تو خبر ندادم، مگر از چیزی که پرسیدی، هرچه میخواهی، بپرس! خالد گفت: شما عربید یا نبط؟
گفت: عربیم، در صورت نبط آمدهایم و نبطیم، در صورت عرب ظاهر شدهایم.
خالد گفت: با من دعوا خواهید کرد یا مصالحه؟
گفت: مصالحه.
گفت: پس این حصارها برای چیست؟
گفت: آنها را برای این ساختهایم که اگر سفیه و بیعقلی بر ما هجوم آورد، خود را در آنها نگاه داریم؛ تا مرد عاقلی بیاید و او را از این عمل بد نهی کند.
گفت: چند سال از عمرت گذشته؟
گفت: سیصد و پنجاه سال.
گفت: در این مدّت چهها دیدهای؟
گفت: دیدهام کشتیهای دریا، در این سیلگاه به سوی ما آیند و از اهل حیره، زن را میدیدم که بر سر زنبیل گذاشته، بیشتر از یک گرده نان، توشه برنداشته؛ از آنجا با آن توشه تا شام میرفت؛ یعنی آن بلده به مثابهای بزرگ بود که به نزدیکی شام، متّصل بوده و الحال خراب گردیده، دأب و عادت پروردگار، در مادّه بلاد و عباد بدین نهج است.
راوی گوید: با او سمّی بود که کف دستش میگرداند، خالد گفت: در کف دست تو چیست؟
گفت: سمّ.
گفت: آن را چه میکنی؟
گفت: اگر با اهل بلد من موافقت و سلوک خوش کردی؛ به خدا حمد میکنم و اگر غیر این نمودی، به ذلّت و خواری ایشان راضی نمیشوم؛ این سمّ را میخورم و از مشقّت زندگی راحت میشوم، حال آنکه جز اندک زمانی از عمر من باقی نمانده.
خالد گفت: سمّ را به من بده. آن را گرفت و گفت: بسم اللّه و باللّه ربّ الأرض و السّماء الذی لا یضرّ مع اسمه شیء، بعد سمّ را خورد، غشی او را گرفت، زمان طویلی چانه خود را به سینه خود بنهاد و پس از آن، عرقی نموده، به هوش آمد؛ گویا از قید رها گردیده.
آنگاه ابن بقیله به سوی قومش برگشت و گفت: از نزد شیطانی پیش شما آمدهام که سمّ را خورد و ضرری به او نرسید. با این جماعت کاری بکنید تا شرّشان را از خود دور نمایید. به گفته او اطاعت نموده، به صد هزار درهم با ایشان مصالحه نمودند. در آن حال ابن بقیله انشا نموده، گفت:
ابعد المنذرین اری سواما***یروح بالخورنق و السّدیر
تحاماه فوارس کل قوم***مخافة ضیغم عالی الزّئیر
و صرنا بعد هلک ابی قبیس***کمثل الشّاة فی الیوم المطیر
تقسّمنا القبایل من معدّ***علانیة کایسار الجزور
نودّی الخرج بعد خراج کسری***و خرج من قریظة و النّضیر
کذاک الدّهر دولته سجال***فیوم من مسائة أو سرور
آیا بعد از وفات منذر بن محرّق و نعمان بن منذر، چهارپایان را میبینم که برای چریدن به سمت خورنق و سدیر بروند، خورنق قصری در نزدیکی کوفه است که نعمان بن منذر اکبر آن را بنا نمود و سدیر نامجویی است، بعضی گفتهاند: آن هم نام قصری است؛ یعنی بعد از وفات ایشان، خورنق و سدیر به مثابهای خراب شدند که مأوای شیر و سایر درندگان گردیدند و از بیم آنها، چهارپایان به آن سمت راه ندارند؛ چنانکه ظاهر معنی بیت ثانی بر این شاهد است و آن این است:
سوارههای هر قوم از بیم صدای شیر و پلنگ از سمت خورنق و سدیر میپرهیزند، بعد از هلاکت ابی قبیس در عاجزی و بیدست و پایی، مانند گوسفندان روز باران شدیم، قبیلههایی که او معدّ بن عدناناند و پدر همه عرب است، ما را مانند اشتر قهّاری که در ایّام جاهلیّت میان عرب مشهور بوده، میان خودشان قسمت کردند و بعد از آنکه انوشیروان کسرا و طایفه قریظه و نضیر از یهودان خیبر از ما خراج میگرفتند و قسمت میکردند، خراج دیگر هم میدهیم، عادت روزگار چنین است؛ یعنی دولت آن، روزی بر نفع انسان و روزی بر ضررش است و روزی از آن روز شادی و روز دیگر بد حالی است. گفته میشود: وقتی عبد المسیح قصر خود را در بلده حیره بنا نمود که به بنی بقیله معروف است؛ گفت:
لقد بنیت للحدثان حصنا***لو انّ المرء ینفعه الحصون
طویل الراس اقعس مشمّخرا***لأنواع الرّیاح به حنین
به درستی که به جهت حوادث روزگار، قلعهای بنا نمودم؛ اگر هنگام محاربه حصارها مرد را نفع دهند، آنچه بنا کردم، بلند بود، سینه و پشت خود را به سمت بادها کرده، به آن میوزند.
از جمله ابیاتی که از عبد المسیح بن بقیله روایت کردهاند، این دو بیت است:
و النّاس ابناء علّات فمن علموا***ان قد اقلّ فمجفور و محفور
و هم بنون لامّ ان راو نشبا***فذاک بالغیب محفوظ و محفور
خلایق با یکدیگر برادران پدریاند و مادرانشان از هم جدا هستند؛ یعنی به هم محبّت و مودّت ندارند؛ اگر ببینند کسی مالش کم شده، او را حقیر شمرده، از او جدایی میورزند و اگر ببینند کسی اموال و اراضی دارد، با وی برادر مادری میشوند؛ یعنی به او محبّت میورزند، در غیابش با او عهد و پیمان میبندند و او را از چیزهای بد محافظت میکنند. این مضمون به قول اوس بن حجر شبیه است:
بنی امّ ذی المال الکثیر یرونه***و ان کان عبدا سیّد الأمر جحفلا
و هم لقلیل المال اولاد علّة***و ان کان محضا فی العمومة مخولا
کسی که مال بسیار دارد، مردم پسران مادری او هستند؛ یعنی هرچند غلام باشد، دوستش میدارند و او را سیّد و عظیم قوم میدانند و نسبت به کسی که مال کمی دارد، برادران پدریاند؛ یعنی؛ هرچند عموها و خالوهای خالص داشته باشد، به او محبّت ندارند. چنین مذکور شده: یکی از مشایخ اهل حیره رفت که بیرون شهر، دیری بنا کند؛ وقتی محلّ بنا را میکند و در کندن تلاش مینمود، ناگاه جایی مانند خانه پیدا شد، داخل گردید، مردی در سر تختی از شیشه به نظرش آمد که بالای سرش کتابی بدین مضمون بود: من عبد المسیح بن بقیلهام.
حلبت الدّهر اشطره حیوتی***و نلت من المنی بلغ المزید
و کافحت الأمور و کافحتنی***و لم احفل بمعضله کئود
و کدت انال من شرف الثریّا***و لکن لا سبیل إلی الخلود
روزگار را مانند اشتر دوشیدم و نصف زندگی خود را در آن صرف نمودم، از آرزوها به زیادتی معیشت رسیدم، با کارها روبهرو شدم و آنها مانند روبرو شدن در مقام قتال با من روبرو شدند؛ با این وجود از امور مشکل مشقّتآمیز، باک ننمودم و
نزدیک بود در بلندی مرتبه به ثریّا برسم، لکن به مخلّد بودن در دنیا راهی نیست.(1)
از ایشان ربیع بن ضبع فزاری است که بنابر نقل شیخنا الصدوق- علیه الرحمه- عمر او به سیصد و هشتاد سال رسیده.
شیخ جلیل مذکور در کتاب کمال الدین(2)روایت نموده: احمد بن یحیی مکتبدار به ما خبر داد؛ و گفت: احمد بن محمد ورّاق به ما خبر داد و گفت: محمد بن حسن بن درید ازدی عمّانی همه اخبار و کتابهای خود را که تصنیف نموده بود، به ما خبر داد، میان آن اخبار دیدم که ذکر نموده بود:
وقتی خلایق نزد عبد الملک بن مروان میآمدند، ربیع بن ضبع فزاری هم که از جمله معمّرین روزگار بود، در میان ایشان آمد و پسر پسرش وهب بن عبد اللّه بن ربیع که پیری فانی بود، با او بود؛ درحالیکه ابروهای او بر روی چشمهایش افتاده بود، آنها را بالا زده و با دستمال بسته بود، وقتی دربان او را دید، اذن دخول داد؛ چون داخل گردید، با عصا راه میرفت و قامت خود را با تکیه به عصا راست میکرد و ریشش تا زانوهایش بود.
راوی گوید: وقتی عبد الملک او را به این حال دید، دلش رقّت کرده، به او اذن جلوس داده، گفت: بنشین!
وهب گفت: چگونه بنشیند کسی که جدّش دم در ایستاده؟
عبد الملک گفت: تو از اولاد ربیع بن ضبع هستی؟
گفت: آری، من وهب بن عبد اللّه بن ربیعم.
عبد الملک به دربان گفت: برو ربیع را بیاور! بیرون رفت و چون ربیع را نمیشناخت، فریاد کرد: ربیع کجاست؟
ربیع گفت: من ربیعم؛ برخاست، با سرعت نزد عبد الملک آمد و سلام کرد.
عبد الملک بعد از ردّ جواب گفت: به جان پدران خود سوگند یاد میکنم هر آینه
این پیرمرد از نواده خود جوانتر است. و سپس گفت: یا ربیع! از چیزهایی که در عمر خود دیدهای، به ما خبر ده!
او گفت: من کسی هستم که این دو بیت را گفته:
ها أنا ذا اهل الخلود و قد***ادرک عمری و مولدی حجرا
امّا امرء القیس قد سمعت به***هیهات هیهات طال ذا عمری
حاصل معنی: آگاه شوید! من کسی هستم که طول عمر و زندگانی را آرزو میکردم، حال آنکه عمر و مولد من حجر را درک کرد که پدر امرء القیس شاعر معروف بود، به درستی که امرء القیس را شنیدهای؟ یعنی از زمان وی تا حال، زمان طویلی گذشته. دور است که طول عمر را آرزو نمایم، زیرا این عمر طولانی است!
عبد الملک گفت: این شعرها را زمانی که طفل بودم، برایم نقل کردهاند.
ربیع گفت: این بیت را هم من گفتهام:
إذا عاش الفتی مأتین عاما***فقد ذهب اللّذاذة و الغناء
هرکه دویست سال عمر کند، ادراک لذّت و مالداری از او زایل شود.
عبد الملک گفت: این بیت را هم در طفولیّت برایم نقل کردهاند. بعد به او گفت: ای ربیع! تو بخت نیکو و حظّ عظیم داری؛ سنّ خود را به من بگو.
ربیع گفت: دویست سال در ایّام فترت بین حضرت عیسی علیه السّلام و حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله، صد و بیست سال در جاهلیّت و شصت سال در اسلام عمر نمودم.
عبد الملک گفت: حال جوانانی از قریش را به من خبر ده که نامشان یکی است- که مقصودش عبادله بود-.
ربیع گفت: حال هرکدام را میخواهی بپرس!
عبد الملک گفت: از عبد اللّه بن عبّاس به من خبر ده!
گفت: او صاحب علم و حلم و عطا بود و ظرفی که در آن طعام ضیافت میداد، بزرگ و کلفت بود؛ یعنی هنگام مهمانی طعام فراوان میداد.
گفت: از عبد اللّه بن عمر به من خبر ده!
گفت: او صاحب علم و حلم و احسان بود، غیظ فرو میبرد و از ظلم دوری میکرد.
سپس گفت: از عبد اللّه بن جعفر به من خبر ده!
گفت: مانند ریحانهای خوشبو بود، ملایمت و نرمی داشت و بر مسلمانان کم ضرر میرساند.
بعد گفت: از عبد اللّه بن زبیر خبر ده!
گفت: مانند کوه سختی بود که سنگهای سخت از آن فرو ریزند.
آنگاه عبد الملک گفت: للّه درّک یا ربیع! چطور بر احوالشان اطّلاع یافتهای؟
ربیع گفت: با ایشان همسایگی کردم و آنها را بسیار امتحان نمودم.
سیّد نیز در غرر فرموده: از جمله معمّرین، ربیع بن ضبع فزاری است و چنین گفته میشود که تا زمان بنی امیّه مانده بود، ذکر کردهاند بر مجلس عبد الملک بن مروان داخل شد؛ سپس آنچه از کمال الدین نقل شد، نقل فرموده. و لکن در روایت سیّد افزوده شده که عبد الملک به او گفت: بختی که لغزش نمیخورد، عطایی که با سرعت به تو میرسد و ظرف بزرگ و کلفتی که در آن طعام ضیافت بگذاری؛ تو را خوشحال نموده.
سپس سیّد فرموده: اگر این خبر صحّت داشته باشد، باید سؤال عبد الملک در ایّام معاویه باشد، نه در زمان خلافت خودش، زیرا در این خبر چنین است که ربیع گفت:
شصت سال در اسلام عمر نمودم، حال آنکه اوّل خلافت عبد الملک سال شصت و پنج هجری بوده؛ بنابراین اگر این خبر به درجه صحّت برسد، باید بدین نهج باشد که ذکر کردیم، نیز روایت شده ربیع، ایّام معاویه را دریافت؛ لذا سؤال عبد الملک در آن ایّام اتّفاق افتاده.
در غرر است که وقتی دویست سال از عمر ربیع گذشت، این اشعار را انشا نمود:
الا ابلغ بنیّ بنی ربیع***فاشرار البنین لکم فداء
بانّی قد کبرت و دقّ عظمی***فلا تشغلکم عنّی النساء
و ان کنّائنی لنساء صدق***و ما الی بنیّ و لا نساؤا
إذا کان الشّتاء فادفئونی***فان الشّیخ یهدمه الشّتاء
إذا ما حین یذهب کل مرّ***فسر بال خفیف أو رداء
إذا عاش الفتی ماتین عاما***فقد ذهب الّلذاذة و الفتاء
به پسران من گویید: پسران بد فدای شما باد! من به کبر سنّ و پیری رسیدهام و استخوانم نازک و سست گردیده، شما به زنان خود مشغول نگردید تا از من غافل شوید؛ به درستی که همسرهای زنان، راستگو و وفادارند، همچنین پسرانم به من تقصیر و بدی نکردهاند. وقتی موسم زمستان فرارسد؛ به من لباس بپوشانید؛ زیرا زمستان، پیر را منهدم گرداند، وقتی همه سرماها رفتند؛ پیراهن سبک یا ردایی برایم کفایت میکند. زمانی که مرد، دویست سال عمر نمود؛ ادراک لذّت و جوانی از او زایل گردد.
وقتی به سنّ دویست و چهل سالگی رسید، به این ابیات مترنّم گردید:
اصبح عنی الشّباب قد خسرا***ان بان عنّی فقدنوا عصرا
و دّعنا قبل ان نودّعه***لمّا قضی من جماعتنا وطرا
ها انا ذا أمل الخلود***و قد ادرک سنّی و مولدی حجرا
ابا امرء القیس هل سمعت به***هیهات هیهات طال ذا عمرا
اصبحت لا احمل السلاح و لا***املک رأس البعیر ان نفرا
و الذّئب اخشاه ان مررت به***وحدی و اخشی الرّیاح و المطرا
و بعد ما قوّة انوء بها***اصبحت شیخا اعالج الکبرا
لباس جوانی از تنم کنده شد و اگر جوانی از من جدا گردید، باکی نیست، زیرا
روزگارها با من بود، وقتی حاجت خود را از ما بهجا آورد، آنگاه پیش از آنکه ما با او وداع کنیم، او با ما وداع نمود. آگاه شوید! من کسی هستم که آرزو میکنم همیشه در دنیا بمانم، حال آنکه سنّ ولادت من، حجر را دریافته که پدر امرء القیس بود؛ آیا اینگونه طول عمر را شنیدهای؟ دور است که آن را شنیده باشی، زیرا این عمر بسیار طولانی است، از کثرت سنّ و شدّت ناتوانی، قدرت برداشتن اسباب جنگ را ندارم، اگر شتر بخواهد بگریزد، نمیتوانم سرش را نگاه دارم، اگر به تنهایی دچار گرگ شوم، میترسم و از باد و باران هم بیم دارم و بعد از آنکه قوّتی داشتم که با آن از جای برمیخواستم و حرکت میکردم، پیر فرتوتی شدم که به تعب و مشقّت کبر سنّ مشغول گردیدم.
از ایشان عمرو بن تمیم بن مر بن اد بن طانجة بن الیاس بن مضر است که شاپور ذو الاکتاف را نصیحت نموده، از کشتن و سوراخ کردن کتف اعراب بازداشته؛ چنانکه در اخبار الدول(1)و ناسخ و غیر اینها از کتب سیر و تواریخ آمده: چون هرمز، پدر شاپور دنیا را وداع گفت، شاپور در رحم مادر بود و بنابر وصیّت او که اگر این حمل پسر باشد، بعد از من، او ولیعهد و سلطان است؛ وقتی شاپور متولّد گردید، او را به سلطنت رساندند.
در صباوت او طوایف اعراب اطراف مملکت ایران، دستبردها زدند و قتل و غارتها نمودند، وضع بدین منوال بود تا آنکه شاپور به حدّ رشد رسید و تصمیم به کینهجویی از اعراب گرفت؛ از حدود بحرین و قطیف، شروع به کشتن اعراب نمود تا به زمین یثرب رسید، چون خاطرش از اینگونه کشتن ملول شد، فرمود هرکه از مردم عرب به دست افتد، کتفهای او را سوراخ کنند و ریسمانی از آن دربرند، پس چنین کردند و اعراب از این روی او را ذو الاکتاف لقب کردند.
از قضا هزیمتشدگان قبیله بنی تمیم در کرانه بیابانی از آن زمین، نشیمن داشتند، ناگاه خبر رسید لشکر شاپور به این سو نزدیک شده. آنها از بیم جان، زن و فرزند خود
1) اخبار الدول و آثار الاول، ج 3، ص 146- 143.
را برداشته، خواستند به جانبی بگریزند و عمرو بن تمیم را هم با خود ببرند.
عمرو گفت: مرا زحمت سفر ندهید، من تا ذو الاکتاف را نبینم از اینجا برنخیزم؛ اگر مرا بکشد، بر من صعب نیست، زیرا تاکنون سیصد سال در جهان زیستهام و اگر نکشد، راه سلامت از بهر شما پدید آورم.
بنی تمیم او را گذاشتند و رفتند. روز دیگر، عبور شاپور بدان جا افتاد، یکی از سپاهیان، عمرو را دید، گرفت و نزد شاپور آورد. شاپور چون آثار پیری در عمرو دید، گفت: از کجایی و چرا اینجا ماندهای؟
عمرو گفت: شاهنشاه! چنانکه مشاهده فرمایی سیصد سال از عمرم گذشته؛ از اینروی هیچ باکی از مرگ ندارم، اینک خود را فدای قبیلهام کرده، ماندهام تا اگر خواهی، مرا بکشی وگرنه سخنم را که از در صدق و اندرز است، اصغا فرمایی و دست از کشتن بازداری.
شاپور گفت: سخنت را بگو تا آن را بسنجیم؛ اگر بر حقّ باشد، از سخن حقّ روی بر نخواهم تافت.
عمرو گفت: نسخت بگو سبب این همه خونریزی چیست؟
شاپور گفت: هنگامی که جماعت اعراب مرا بسته قماط و خفته مهد یافتند، عظمت دولت ایران را پاس نداشته، از جمیع حدود، بدان مملکت، نهب و غارت انداختند، پس در آیین سلطنت واجب بود تا کیفری بسزا به ایشان دهم.
عمرو گفت: ای ملک! آن هنگام حوزه مملکت از امر و نهی تو معطّل بود، اگر آنها جسارتی کردند، خسارتی عظیم بردند؛ اکنون دست از خونریزی بردار که بیش از این از مروّت دور است.
شاپور گفت: حقّ مطلب این است که این همه مبالغه در قتل عرب، از این جهت است که ستارهشناسان به من خبر دادهاند روزی عرب بر عجم غلبه کند و آن مملکت یکباره تحت فرمان این قوم درآید.
عمرو گفت: ای شاهنشاه! اگر این حکم از روی ظنّ و گمان است به واسطه گمان،
نتوان این همه خون ریخت و اگر از روی معاینه و یقین باشد، واجبتر است که دست از این خونریزی برداری تا هنگامی که جماعت عرب بر عجم غلبه جویند، رأفت و رحمت تو را به یاد آورند و به مردم عجم کمتر زحمت دهند.
چون سخن بدینجا رسید، شاپور سر به زیر افکند، سخن او را نیک، اندیشه کرد و با صواب مقرون دانست. سپس سر برآورد، عمرو را تحسین کرد و گفت: مرا از در صدق پند و اندرز دادی و من به پاداش سخنان تو این قوم را امان دادم، نیز فرمود ندا در دهند تا لشکریان به هیچکس از مردم عرب زحمت نرسانند، آنگاه بنی تغلب را خطّ امان فرستاد، در اراضی بحرین، سکون فرمود، بنی بکر بن وائل و بنی حنظله را در بصره و اهواز جای داد، بنی تمیم و قبایل عبد القیس را به سواحل عمّان و اراضی یمن فرستاد، بعضی از قبایل بنی بکر را به سوی کرمان کوچ داده، در آنجا سکنا فرمود، نیز گروهی از بنی تغلب را در تهامه، نشیمن داد و همه اینها از برکت زبان عمرو بن تمیم به پایان آمد. عمرو مذکور پس از این واقعه، هشتاد سال دیگر در دنیا بزیست که مجموع عمر او سیصد و هشتاد سال شد.
بدان طبقه چهارم معمّرین کسانیاند که سنین عمرشان در این سرای بابلا پیچیده به چهارصد الی پانصد سال رسیده، همچنین اهل این طبقه، اعدادی کثیر و افرادی بثیراند.
از ایشان عمرو بن حممة الدوسی است که بنابر نقل شیخ طوسی در کتاب غیبت(1)و علّامه مجلسی رحمه اللّه در بحار،(2)چهارصد سال عمر نموده و گوینده این ابیات است:
کبرت و طال العمر حتّی کانّنی***سلیم افاع لیله غیر مودع
فما الموت افنانی و لکن تتابعت***علیّ سنون من مصیف و مربع
ثلاث مائة قد مررن کواملا***و ها أنا ذا قد ارتجی منه اربع
در کبر سنّ و طول عمر به حدّی رسیدهام که گویا گزیده ماران افعی هستم، در شبی که شایسته ودیعهداری نیست. پس مردن نیست که مرا فانی ساخت؛ بلکه سالهای عقب همدیگر از جایگاه بهار و تابستان بر من گذشتند و مرا فانی ساختند؛ تا به حال سیصد سال کامل عمر نمودهام و الحال امید اتمام چهارصد سال را دارم.
در کنز الفوائد علّامه کراجکی(1)است که از معمّرین، عمرو بن حممة الدوسی است که چهارصد سال در دنیا زندگی نمود. ابوارق گفت: ریاشی از عمرو بن بکیر از هیثم بن عدی از مجالد از شعبی ما را حدیث نمود و گفت: در قبّه زمزم نزد ابن عبّاس بودیم؛ درحالیکه برای مردم فتوا میگفت. سپس مردی از میان برخاست و گفت: به تحقیق برای کسانی که طالب فتوا بودند، فتوا بیان کردی؛ آیا اهل شعر هم هستی؟
ابن عبّاس گفت: بگو!
آن مرد گفت: در این شعر
لذی الحلم قبل الیوم ما یقرع العصا***و ما علّم الأنسان الّا لیعلما
معنی قول شعر چیست؟
ابن عبّاس گفت: این شعر درباره عمرو بن حممة الدوسی است که سیصد سال میان عرب قضاوت نمود و به تحقیق ششمین یا هفتمین پسر از پسران خود را دید؛ چون او را بر قضاوت الزام نموده، اثبات آن را از او خواهش نمودند، گفت: قلب من پارهای از من است، در شبانهروز چندین مرتبه متغیّر و پریشان میشود و اوّل روز بهترین وقتی است که از حیث استقامت قلب میباشم؛ پس هرگاه دیدید قلبم پریشان شده و از استقامت بیرون رفته، به عصا بزنید تا قلبم به استقامت برگردد؛ بنابراین هر وقت تغییر حالی از او میدیدند، به عصا میزدند، پس فهم و ادراکش به او رجوع میکرد و متلّمس شاعر این شعر را در این خصوص گفته است.
1) کنز الفوائد، ص 250.
از ایشان حارث بن مضاض جرهمی است که بنابر نقل شیخ طوسی رحمه اللّه در کتاب غیبت،(1)او نیز چهارصد سال عمر نموده، این دو بیت را از او نقل کردهاند:
کان لم یکن بین الحجون الی الصّفا***انیس و لم یسمر بمکّة سامر
بلی نحن کنّا اهلها فابادنا***صروف اللّیالی و الجدور المواثر
گویا بین کوه حجون مکّه تا کوه صفا، انیسی نشده و نبود و هنگام شب، همصحبتی در مکّه با ما صحبت نداشت؛ بلی ما اهل مکّه بودیم، ناگاه حوادث شبها و بختهای برگشته و لغزش خورده، ما را هلاک نمود.
از ایشان الیسع بن خطوب است که یکی از انبیای بنی اسراییل و از شاگردان الیاس نبی بوده، چون بنابر نقل صاحب اخبار الدول،(2)چهارصد و دو سال عمر داشته و دارای معجزات بسیار بوده؛ چنانکه در ناسخ آمده: یکی از معجزاتش این بود که وقتی هداد، ملک آرام، عزم کرد با یهورام، ملک بنی اسراییل، مصاف دهد، جمعی را به کمین بازداشت تا چون مردم یهورام از آنجا عبور کنند، اسیر و دستگیرشان کنند، الیسع این خبر را به یهورام داد و سپاهش را از عبور آن کمینگاه منع فرمود. ملک آرام چون به مقصود نپیوست، مردم خویش را طلب کرده، فرمود: در میان ما کیست که از اندیشه ما به پادشاه آل اسراییل آگهی میدهد؟ عرض کردند: در میان ما هیچکس خیانت نکند، بلکه پیغمبری میان بنی اسراییل است که هرراز پوشیده، بر وی عیان است و عند الحاجة یهورام را آگهی دهد. ملک آرام جمعی را برانگیخت تا حضرت را دستگیر نموده، به قتل رسانند، در این وقت الیسع در قریه دوثان سکون داشت. نیمه شبی لشکر ملک آرام گرد دوثان را گرفتند؛ بامداد، یکی از خدّام آن جناب، صورت حال را به عرض ایشان رساند. آن جناب فرمود: بیم مدار که لشکر ما از ایشان افزون است و دعا کرد تا حجب از پیش چشم آن خادم برخاست؛ دید لشکری بیش از حدّ حساب برای حضرت الیسع فراهم و گرد ایشان حصاری از آتش افروخته، معیّن است.
علی الجمله
الیسع دعا کرد تا آن جماعت، آفت شبکوری گرفتند؛ یعنی چشمها صحیح بود و لکن بینایی نداشتند. سپس ایشان را برداشته، به شومرون، محلّ اقامت ملک آل اسراییل، آمد و دعا کرد تا دوباره بینا شدند و خود را در شومرون گرفتار یافتند.
ملک آل اسراییل عرض کرد: اگر اجازه دهی، ایشان را به قتل آورم؟
آن جناب فرمود: ایشان را به نیروی کمند و شمشیر اسیر نکردی که اینک مقتول سازی. آنگاه الیسع فرمان داد آن جمع را مائده کشیده، خورش دادند و به جایگاه خویش روانه نمودند، از آن پس آن جماعت هرگز به جنگ آل اسراییل بیرون نرفتند.
از ایشان دوید بن زید بن نهد است که شرذمهای از احوال او در قسم اوّل طبقه اوّل از معمّرین ذکر شد چراکه بنابر نقل از غرر سیّد علم الهدی، او چهارصد و پنجاه و شش سال عمر نموده.(1)
از ایشان جناب هود پیغمبر است که چهارصد و شصت و چهار سال در این دار فانی زندگانی داشته؛ چنانکه در ناسخ آمده: چون قوم عاد به فرمان یزدان پاک بهره دمار و هلاک شدند و منزل و مقامشان، عرضه انمحا و انهدام شد؛ حضرت هود با چهار هزار تن از مؤمنین از آن مهلکه به سلامت بیرون آمدند و در ناحیه حضرموت اقامت جستند، آنجا بنیان مساکن و اماکن نهادند و بقیّه عمر به عبادت یزدان بیچون مواظبت فرمودند، حضرت هود پس از چهارصد و شصت و چهار سال زندگانی در جهان فانی، به جنان جاودانی خرامید.
گویند: بر غاری از جبل حضرموت، گنبدی عالی برآورده، تختی از سنگ رخام پیراسته، جسد مبارکش را بر آن نهادهاند، لوحی از زیر آن تخت منصوب فرموده، بر آن، مکتوب نمودهاند:
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 561؛ الغیبة، شیخ طوسی، ص 121؛ بحار الانوار، ج 51، ص 265.
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم العلیّ الاعلی أنا هود النّبی و رسول ربّ الأرض و السماء إلی الملاء من عاد فدعوتهم الی الأیمان و خلع الأصنام و الأوثان فعصونی فاهلکتهم الرّیح العقیم فاصبحوا کالرمیم.
آن جناب مردی تمام قد و بسیار موی و در شمایل مشابه آدم بود و چون شریعت نوح، شریعت داشت. به روایتی مدفن آن جناب در ارض مکّه، میان دار الندوه و باب بنی سهم است.
در اخبار الدول(1)آمده: یکی از معجزات هود این بود که قومش به او گفتند از خدا مسألت کند پشم و کرک گوسفندان آنها را ابریشم نماید. پس هود دعا کرد و باری تعالی اجابت فرمود و عظم جثّه قوم عاد که آن جناب بر آنها مبعوث بود، ضرب المثل بین العباد است؛ چنانکه حبوب و فواکه آنان هم، با چنین جثّه و در عظمت بدین اجسام مناسبت داشتهاند.
در همان کتاب است که وقتی یکی از اهل حضرموت، کوزهای از زیر زمین یافت؛ دید در آن خوشهای از گندم است که حجم آن را پر ساخته. چون خوشه را وزن کردند، به سنگ مکّه یک من و هریک از دانههای آن خوشه به قدر تخم مرغی بود.
از ایشان شالخ است که کراجکی در کنز از تورات نقل نموده: او چهارصد و نود و سه سال عمر داشته.
از ایشان ارفخشاء است که بنابر نقل از کتاب مذکور، چهارصد و نود و هشت سال در دنیا زندگانی کرد.(2)
طبقه پنجم معمّرین اشخاصیاند که سنّشان در این سرای عبرت، پانصد الی ششصد سال است و آنها اشخاصی متکاثره و افرادی متظافره میباشند.
از ایشان جلهمة بن ادد بن زید بن یشحب بن عریب بن زید بن کهلان بن یعرب است، به جلهمه طیّ گویند و طایفه طیّ، تماما به او نسبت داده میشوند؛ چراکه بنابر نقل غیبت طوسی رحمه اللّه(1)او پانصد سال در این سرای پرملال زندگانی نموده.
از ایشان یحابن بن مالک بن ادد، پسر برادر جلهمه سابق الذکر است، چون بنابر نقل مزبور، او نیز پانصد سال در این دار فانی عمر کرد. میان جلهمه و پسر برادرش، یحابن بن مالک بر سر چراگاه منازعه شد؛ جلهمه از هلاکت عشیره خود ترسید، از محلّ توقّف خود کوچ و منازل را طیّ نمود و از این جهت، طیّ نامیده شد، او صاحب اوجا و سلمی است که دو کوه برای قبیله طیّاند.(2)
از ایشان ذو القرنین است؛ چنانکه در ناسخ آمده: چون ذو القرنین از کار سدّ و زیارت بیت الحرام و بنیان مقدونیّه فراغت یافت، زوایه عزلت را از چهار دولت نعم البدل دانسته، به دولة الجندل آمد و به عبادت حقّ عزّ و جلّ، روزگار میگذاشت؛ با اینکه بیشتر مردم، غاشیه طاعت او بر دوش میداشتند و عدد جنودش از ریگ بیابان فزون بود.
قوت خویش و نفقه عیال خود را به حرفه زنبیل بافتن، مییافت، مردی متواضع و جهاددوست بود، چهره سرخ و سفید، قامتی به اندازه و سری بس بزرگ داشت و گیسوان سیاه از آن فرومیگذاشت؛ پانصد سال زندگانی یافت، چهل سال، جهان بانی کرد و از دومة الجندل به سرای جاویدانی شتافت، جماعتی مدفن شریفش را جبال تهامّه و گروهی نفس مکّه دانستهاند.
از ایشان مریم مادر حضرت عیسی است. علّامه مجلسی رحمه اللّه در حیات القلوب فرموده: قطب راوندی به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده: حضرت مریم پانصد سال پیش از ولادت عیسی فرج خود را از حرام محافظت نمود و بعد از اینکه کیفیّت قرعه زدن برای کفالت آن حضرت را بیان میکند، فرموده: و به غیر از زکریّا کسی نزد او نمیرفت، او پانصد سال بعد از پدر خود- عمران- زندگی کرد.
این ناچیز گوید: خداوند عالم است که او هنگام فوت عمران، سنّش چقدر بوده، پس از این روایت ظاهر میشود او بیش از پانصد سال زندگی نموده؛ اگرچه علّامه مجلسی رحمه اللّه بعد از نقل این روایت میفرماید: این مدّت طویل در عمر شریف آن حضرت بسیار غریب و مخالف ظواهر سایر اخبار و آثار است و اللّه العالم.
از ایشان لقمان عادی کبیر است که بنابر نقل صدوق در کمال الدین(1)، پانصد و شصت سال زندگی کرده که به قدر مدّت زندگانی هفت نسر بوده؛ چون عمر هرنسری هشتاد سال است.
اصل حکایت آن است که او از جمله اولاد عاد بود که او را با جماعتی برای استسقای باران به مکّه معظّمه فرستادند- بنابر کیفیّتی که شاید بعد از این به آن اشاره شود- پس از خبر شدن از هلاکت قوم عاد، او مخیّر گردید بین مدّت عمر هفت رأس گاو گندمگون در کوه سختی که باران به آن نرسد؛ به نحوی که بعد از مردن یکی از آنها، دیگری به جای آن گذاشته شود و بین مدّت عمر هفت مرغ نسر، به طریق مذکور.
لقمان شقّ دوّم را اختیار نمود، پس جوجه مرغ نسر را میگرفت و در کوهی میگذاشت که در دامنه آن ساکن بود و هرقدر آن مرغ عمر داشت، آنجا زندگی میکرد؛ وقتی آن مرغ میمرد، دیگری را میگرفت، به جای آن میگذاشت تا آنکه شش مرغ به کیفیّت مذکور هلاک شدند، چون نوبت به مرغ هفتم رسید- که لبد نام داشت- عمرش از ما بقی مرغان طولانیتر گشت.
آنگاه لقمان در خصوص آن مرغ گفت: طال الأبد علی لبد؛ عمر لبد طولانی
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 559.
گردید، از آن وقت این مثل میان اهل روزگار یادگار است.
در ناسخ التواریخ آمده: چون لقمان بچّه کرکس هفتم را گرفت، برادرزادهاش نزد او آمد و گفت: ای عمّ! از مدّت تو جز عمر این فرخ نمانده.
لقمان گفت: هذا لبد؛ کنایه از اینکه این دهر است و به نهایت نرسد، چون به لبد، دهر گویند؛ پس عرب گفتند: طالت الأبد علی لبد و این سخن میان عرب مثل شد. از قضا نسر سابع، هزار و پانصد سال عمر یافت، روزی لقمان آن مرغ را به روی افتاده دید؛ بر آن بانگ زد تا آن را برانگیزاند؛ مفید نشد. نزدیک شد، آن را برانگیخت، امّا نتوانست بایستد، تا آنکه افتاد و مرد، در آن حین لقمان هم جان سپرد.
همچنین در ناسخ است که گویند: لقمان عادی خواهری داشت که شوهرش ضعیف پیکر بود، خواهر نزد ضجیع برادر آمد و گفت: شوهرم ضعیف اندام است، سخت باک دارم فرزندی ضعیف چون او آورم؛ شبی فراش برادر را به من عاریت گذار تا با او درآمیزم و به فرزندی نیکو بار گیرم.
زن لقمان این سخن را پذیرفت، شبی که لقمان را مست یافت، او را به جای خود در بستر خواباند، خواهر لقمان از برادر خود به لقیم حامله شد که در میان عرب به مردی مشتهر است. نمرة تولب چند شعری در این معنی انشا کرد که مصرع اوّل آن اشعار این است: لقیم بن لقمان من اخته ...، الی اخره؛ وقتی شب دیگر نوبت به خواهر افتاد که با شوهر خود بخوابد، چون شربت نوشینی که شب دوشین چشیده بود، نیافت، گفت: هذا حرّ معروف؛ این همان فرج است که شناخته شده، این سخن نیز میان عرب مثل شد.
از ایشان حام بن نوح است که پانصد و شصت سال در این دار فانی زندگانی کرده، در اخبار الدول(1)است که حام، مردی سفید اندام و خوشصورت بود، خداوند به واسطه نفرین نوح، آب پشت او را تغییر داده، رنگ او و ذرّیّهاش را سیاه فرمود؛ چنانکه شرح
1) اخبار الدول و آثار الاول، ج 1، ص 65.
آن در حالات سام خواهد آمد و دعا فرمود اولاد او بنده اولاد سام باشند. او در ساحل دریا مسکن نمود و خداوند، ذرّیّهاش را بسیار فرمود و ایشان طایفه سوداناند، حام در این سرای بیاعتبار و خانه بیثبات و قرار مدّت پانصد و شصت سال زندگانی نمود، انتهی و اللّه العالم.
طبقه ششم معمّرین، اشخاصیاند که سنّشان در این دار پر رنج و ملال از ششصد الی هفتصد سال بوده، ایشان نیز گروهی انبوه و جمعیّتی باشکوهاند.
از ایشان قسّ بن ساعدة بن عمر و الأیادی است که اسقف نجران، خطیب عرب و شاعر ایشان بوده و در بلاغت به او مثل زده میشود، زیرا بنابر نقل صدوق- علیه الرحمه- در کمال الدین(1)، ششصد سال عمر نموده، این دو بیت از او است:
هل الغیث یعطی الأمر عند نزوله***بحال مسیئی فی الأمور و محسن
و من قد تولّی و هو قد فات ذاهب***فهل ینفعینی لیتنی و لعلّنی
باران هنگام فرود آمدن، برکت خود را به نیکوکاران و بدکاران، هردو عطا نمیکند، بلکه عطای آن نسبت به نیکوکاران است و کسی که اجل او را درمییابد؛ گفتن کاش او نمیمرد! فایدهای برایش ندارد.
لبید شاعر هم قریب به مضمون بیت ثانی قسّ بن ساعده، این بیت را گفته:
و اخلف قسّا لیتنی و لو اننّی***و اعیی علی لقمان حکم التدبّر
چیزی که بعد از مردن قسّ بن ساعده برجای ماند، این بود که گفتند: کاش او نمیمرد، حال اینکه تدبیر و چاره مرگ، لقمان را با آن حکمتش عاجز نمود.
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 575؛ بحار الانوار، ج 51، ص 252.
بطرس بستانی در کتاب محیط المحیط، چنین آورده: اوّل کسی که بالای بلندی برآمده و خطبه خوانده، قسّ بن ساعده است و هم او است که در اوّل کلام خود ...، امّا بعد گفت: و اوّل کسی است که بر عصا یا بر شمشیر تکیه کرده، خطبه خواند، او اوّل کسی است که در مکتوب خود، من فلان الی فلان نوشته، اوّل کسی است که بدون دلایل علمی و براهین قطعی به بعث و نشور، اقرار و به انبعاث اهل قبور، اذعان نمود و اوّل کسی است که در وقت محاکمه گفت: البیّنة علی المدّعی و الیمین علی من انکر.
محمد فرید وجدی مصری معاصر در دایرة المعارف از اغانی ابو الفرج اصفهانی نقل نموده: وقتی جماعتی از طایفه ایاد خدمت حضرت پیغمبر شرفیاب شدند، حضرت فرمود: قسّ بن ساعده چه شد؟
عرض کردند: یا رسول اللّه! وفات یافت.
حضرت فرمود: گویا به سوی او نظر میکنم؛ درحالیکه در بازار عکاظ، بر شتری خاکستری رنگ سوار است و به کلامی تکلّم میکند که در آن حلاوتی بود و خود را نمییابم که آن کلام را حفظ کرده باشم.
مردی از آن طایفه عرض کرد: من آن کلام را حفظ دارم.
حضرت فرمود: چگونه آن را از قسّ شنیدی.
عرض کرد: شنیدم که میگفت: ایّها النّاس اسمعوا و عوا من عاش مات و من مات فات و کلّ ما هو آت ات لیل داج و سماء ذات ابراج، بحار تزخر، نجوم تزهر وضوء و ظلام، برّ و اثام، مطعم و مشرب، ملبس و مرکب ما لی اری النّاس یذهبون و لا یرجعون ارضوا بالمقام، فاقاموا ام ترکوا فناموا و اله قسّ بن ساعده ما علی وجه الأرض دین افضل من دین قد اظلّکم أو انّه فطوبی لمن ادرکه فاتبعه و ویل لمن خالفه، ثمّ انشاء یقول:
فی الذّاهبین الاوّلیین من القرون لنا بصائر***لما رایت مواردا للموت لیس لها مصادر
و رأیت قومی نحوها یمضی الأصاغر و الأکابر***ایقنت انّی لا محالة حیث صار القوم صائر
مردی دیگر عرض کرد: یا رسول اللّه! هرآینه من چیز عجیبی از قسّ مشاهده نمودم.
حضرت فرمود: از او چه دیدی؟
عرض کرد: وقتی در کوهی که آن را کوه سمعان گویند، سیر میکردم و روز بسیار گرمی بود، ناگاه قسّ بن ساعده را دیدم که در سایه درختی نشسته و نزد او چشمه آبی بود که درندگان بسیاری جهت خوردن آب به آنجا آمده بودند؛ هروقت درندهای که قویتر بود، بر سر چشمه میآمد تا آب بخورد، قسّ به دست خود او را دور میکرد و میگفت: بگذار آنکه پیش از تو آمده، آب بیاشامد.
من از مشاهده این حالت، خائف شدم. قسّ ملتفت من شده، گفت: مترس! ناگاه دیدم دو قبر در کنار آن درخت و مسجدی میان آن دو قبر است، پرسیدم: این دو قبر چیست؟
گفت: قبر دو برادر من میباشد که از دنیا رفته و اینجا دفن شدهاند، میان قبرشان، مسجدی بنا نموده، در آن خدای تعالی را عبادت مینمایم تا به آنها ملحق گردم، سپس ایّام زندگی آنان را یاد نموده، گریست و این اشعار را انشا کرد:
خلیلیّ هیّا طالما قد رقدتما***اجدّا کمالا تقضیان کراکما
الم تعلما انّی بسمعان مفرد***و ما لی فیه من حبیب سواکما
اقیم علی قبریکما لست بارحا***طوال اللّیالی أو یجیب صداکما
کانّکما و الموت اقرب غایة***بجسمی فی قبریکما قد اتاکما
فلو جعلت نفس لنفس وقایة***لجدت بنفسی أن تکون فداکما
سپس حضرت فرمودند: خداوند قسّ را رحمت فرماید؛ امیدوارم روز قیامت او در حالی مبعوث شود که امّت واحده باشد. در ناسخ التواریخ آمده: چون هنگام مرگ قسّ
فرارسید، اولادش را گرد خود جمع کرده، بدین سخنان، پند و اندرز میکرد: انّ الالمعیّ تکفیه البقله و ترویه المذقة؛ گیاه اندک، مرد دانا را سیر و آب اندک او را سیراب میکند و گوید: من ظلمک وجد من یظلمه؛ کسی که به تو ظلم کند، کسی را مییابد که به او ظلم کند.
نیز گوید: متی عدلت علی نفسک عدل علیک من فوقک؛ هرجا عدل کنی، کسی که زیردست تو است، بر تو رحم کند. إذا نهیت عن شیء فابدء بنفسک؛ نخست خود را از کار ناشایست، باز دار، آنگاه مردم را. و لا تجمع ما لا تأکل و ما لا تحتاج إلیه و إذا ادّخرت فلا یکونن کنزک الّا فعلک؛ زیاده از کار، معاش مجوی و جز عمل صالح ذخیره مگذار!
همچنین گوید: کن عفّ العیله مشترک الغنا تسّد قومک؛ فقر خویش پوشیده دار و صابر باش! چون غنا یافتی، از بذل مال دریغ مدار تا سیّد و بزرگ قوم خود باشی. و لا تشاورنّ مشغولا و إن کان حازما و لا جائعا و إن کان فهما و لا مذعورا و إن کان ناصحا و لا تضعّن فی عنقک طوقا لا یمکنک نزعه الّا بشقّ نفسک؛ با کسی که مشغول کاری است، شور مکن، اگرچه عاقل باشد و با گرسنه اگرچه دانا باشد و با مرد ترسیده اگرچه خیراندیش باشد و کاری بر گردن مگیر که با زحمت تمام، نتوانی از گردن بیندازی.
إذا خاصمت فاعدل و إذا قلت فاقتصد؛ وقتی میان دو نفر حکومت میکنی، عدل کن و چون سخن میگویی، بر طریق استقامت و میانهروی باش! لا تستود عن احدا دینک و إن قربت قرابته فانّک إذا فعلت ذلک لم تزل وجلا و کان المستودع بالخیار فی الوفاء و العهد و کنت عبدا له ما بقیت فان جنی علیک کنت اولی بذلک و إن کان و فی کان الممدوح دونک(1)ادای کاری که بر تو است، به دست دیگری ودیعت مکن تا اگر وفا کند، ممدوح باشد و اگر مسامحت فرماید، مذموم باشی.
از ایشان ربیع بن ربیعة بن مازن است که از جمله کهنه و به سطیح مشهور است. در
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 169- 166.
ناسخ التواریخ آمده: ربیع مذکور، جسدی بر پشت افتاده بود و سر و گردن و جوارح نداشت، بلکه صورت او در سینهاش واقع بود و بر جلوس قدرت نداشت؛ مگر گاهی که غضب شدید بر او مستولی میشد، ابدا نمیتوانست بایستد و چون همیشه مانند سطحی از گوشت، بر قفا افتاده بود، سطیح لقب یافت و پیوسته در ارض جابیه سکونت داشت. وقتی ملوک خواستند از او خبر گیرند، او را در جامهای پیچیده، به مجلس حاضر میساختند، مشکش را جنبش میدادند تا تنبیه یابد، آنگاه به جواب و سؤال اقدام میفرمود و از اخبار آینده آگاهی میداد.
این ناچیز گوید: یکی از موارد اخبار او از آینده، بشارت ظهور حضرت ولیّ عصر و ناموس دهر است که به ذاجدن داد؛ چنانکه کیفیّت آن را در بساط اوّل این کتاب؛ ضمن اخبار کهنه به ظهور موفور السرور آن سرور ذکر نمودیم و از دیگر موارد اخبار او از آینده، بشارت دادنش در قضیّه کسری انوشیروان، به ظهور و بعثت حضرت خاتم النّبیین صلّی اللّه علیه و آله است و ما کیفیّت آن را تعمیما للعائده و تتمیما للفائده ذکر مینماییم.
در کتاب مذکور است: چون سی و نه سال از سلطنت باشکوه نوشیروان گذشت، اردشیر که مؤبد مؤبدان بود، در خواب دید، اشتران عرب با اشتران بزرگ عجم، پراکنده شدند؛ او این خواب را به حضرت نوشیروان عرضه داشت.
خود کسری هم، در خواب دید چهارده کنگره ایوانش به زیر افتاد، سخت از این خواب بترسید، چون سه روز از این واقعه گذشت، کنگرههای ایوان به زیر افتاد و بیثقلی و حملی طاق ایوان از میان شکست؛ طوری که آن شکستگی پیداست و آن شب، ولادت رسول قریشی صلّی اللّه علیه و آله بود.
بالجمله، از پس این حادثه خبر رسید دریاچه ساوه خشکید و آتشکده فارس خاموش شد و تا آن زمان، هزار سال بود که فروغ داشت؛ لاجرم نوشیروان هراسناک شد و گفت: کاری بزرگ پیش آمده؛ جمیع مؤبدان، ساحران، کاهنان و منجّمان را جمع کرد، صورت خواب و کسر ایوان را بنمود و قصّه آتشکده فارس و دریاچه ساوه را مکشوف داشت، نیز در آن ایّام از جوشش آب در اودیه سماوه خبر آورده بودند؛ خبر
داد و گفت: شما در این کار چه میبینید؟
گفتند: بدان میماند که کسی از عرب، بیرون آید، بر عجم استیلا کند و در دین عجمان رخنه افکند؛ اکنون مردی از عرب، باید که اخبار و کتب ایشان را بداند و این راز آشکار کند. آن زمان عمرو بن هند از طرف کسری فرمانگذار حیره بود؛ نامهای بدو فرستاد که مردی دانا از جماعت عرب، به سوی ما فرست تا از اخبار ایشان چیزی بپرسیم.
چون این حکم به عمرو رسید، عبد المسیح بن بقیله را- که این ناچیز، حالاتش را ضمن اشخاص طبقه سوّم معمّرین ذکر نمودم- نزد نوشیروان فرستاد؛ عبد المسیح که آمد، ملک عجم، صورت حال بدو باز نمود، عبد المسیح در پاسخ عاجز آمد و عرض کرد: در بلاد شام، مردی است که سطیح نام دارد و خال من است؛ اگر فرمان بود، نزد او روم و این راز را مکشوف سازم.
کسری به او اجازه داد. عبد المسیح شتافت، پست و بلند زمین را در نوشته؛ میان شام و یمن، به بالین سطیح رسید. وقتی او را در سکرات و غمرات موت یافت، به او سلام کرد ولی جواب نشنید، پس فریاد کشید و گفت:
اصمّ ام یسمع غطریف الیمن***ام فاز فازلّم به شاؤا العنن
یا فاصل الخطّة اعیت من و من***و کاشف الکربة فی الوجه الغضن
اتاک شیخ الحیّ من ال ستن***و امّه من ال ذئب بن حجن
ازرق ضخم النّاب صرّار الاذن***ابیض فضفاض الرداء و البدن
رسول قیل العجم کسری للوسن***لا یرهب الرعد و لا ریب الزّمن
تجوب فی الأرض علنداه شحن***ترفعنی طورا و تهوی بی و جن
حتّی اتی عاری الجیاجی و القطن***تلفّه بالریح بوغاء الدمن
خلاصه سخن عبد المسیح آن است که گوید: سیّد یمن کر است یا میشنود و یا مرده و مرگ او را برده است؟ و باز خطاب میکند: ای تمیزگذارنده شهر و کاشف غم، جماعت کثیری از حکمای حضرت کسری از وقوع حادثه عاجز شدهاند، از این روی،
شیخ قبیله که از مادر و پدر نسبت به ستن و حجن میرساند؛ یعنی از خویشان تو است؛ به سویت آمده، او ازرق چشم بزرگ دندان گوش پهنی است که جثّه سفید و بزرگ دارد، زیرا ردا و زرهاش وسیع است، از رعد و برق و ریب و مکر زمانه نمیترسد، فرستاده پادشاه عجم است تا خوابش را مکشوف سازد و شتر قوی جثّه او، پستی و بلندی زمین را در ظلمت قطع میکند؛ گویی ریگهای نرم و غبار ارض او را در باد پیچیدهاند.
چون این سخنان به گوش سطیح رسید، چشم گشود و فرمود: عبد المسیح علی جمل یسیح إلی سطیح و قد اوفی علی الضّریح بعثک ملک بنی ساسان لأرتجاس الأیوان و خمود النّیران و رؤیا المؤبدان رأی ابلا صعابا تقود خیلا عرابا قد قطعت الدجله و انتشرت فی بلادها؛ عبد المسیح سوار بر شتری به سوی سطیح، طیّ مسافت میکند، همانا نزدیک مرگ او رسید، سپس خطاب میکند پادشاه ساسان تو را برای بانگ شکستن ایوان، فرونشستن آتشکده و خواب مؤبد مؤبدان فرستاد، همانا او در خواب دید شترهای صعب شدید مردم عرب را از دجله گذرانیده، در بلاد عجم پراکنده ساختند.
بار دیگر گفت: یا عبد المسیح إذا کثرت التلاوة و بعث صاحب الهراوة و فاض وادی السماوة و غاضت بحیرة ساوه و خمدت نار فارس لم تکن بابل للفرس مقاما و لا الشام لسطیح شاما یملک منهم ملوک و ملکات علی عدد الشرفات ثمّ تکون هنات و هنات و کل ما هوات ات؛ ای عبد المسیح! وقتی خواندن قرآن مجید بسیار شود، صاحب عصا که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله باشد، ظاهر و رودخانه سماوه روان شود، دریاچه ساوه فرورود و آتشکده فارس بابل فرونشیند، مسکن عجم و شام، مقام سطیح نخواهد بود و به عدد کنگرههایی که از ایوان فروریخت، زن و مرد سلطنت میکنند؛ بعد شداید امور پدیدار شود و کارآمدنی بیاید، این بگفت و در حال، جان بداد.
پس از مرگ او، عبد المسیح بر شتر خویش برآمده، این شعرها را گفت:
شمّر فانّک ماض العزم شمّیر***لا یفز عنّک تفریق و تغییر
ان یمس ملک بنی ساسان افرطهم***فانّ ذا لدّهر اطوار دهاریر
و ربّما کان قد اضحوا بمنزلة***تهاب صولتهم الأسد المهاصیر
منهم اخوا الصّرح بهرام و اخوته***و هرمزان و سابور و سابور
و النّاس اولاد علّات فمن علموا***ان قد اقل فمحقور و مهجور
و هم بنی الأمّ امّا ان راو نشبا***فذاک بالغیب محفوظ و منصور
و الخیر و الشرّ مقرونان فی قرن***و الخیر متّبع و الشر محذور
خطاب به خودش میکند و میگوید: چالاک باش، زیرا تو سریع العزم، چالاک و از هرحادثه و تغییری بیباکی. اگر پادشاهی بنی ساسان نهایت شود و سلطنت از ایشان درگذرد؛ عجب نباشد، از قدیم کار دهر، گوناگون رفته است، مردم بسیاری بودهاند، شیرهای دلیر از ایشان بیم میکردند و حال گذشتهاند. همانا بهرام گور و چندین هرمز و شاپور از آل ساسان بود که روزگارشان به کران رسید. این مردمان از یک پدر و چند مادر باهم برادرند؛ امّا هرکه فقیر شد، او را حقیر گیرند و هرجا سامانی یافتند، به صاحب ثروتش نصرت دهند. خیر و شر از پی یکدیگر و هردو از واردات جهاناند؛ امّا خیر را نیکو دارند و از شرّ بپرهیزند.
مع القصّه، عبد المسیح بن بقیله، با شتاب برق و باد، مسافت طیّ نمود، نزد حضرت کسری آمد و صورت حال بازگفت. انوشیروان فرمود: تا آن زمان که چهارده تن از اولاد ما سلطنت کنند، روزگار درازی خواهد بود، از پس او گو؛ هرچه خواهی باش و از این آگاهی نداشت که مدّت آنها اندک خواهد بود؛ چنانکه واقف بر تواریخ و سیر میداند.(1)
این ناچیز گوید: شقّ کاهن که حالاتش ضمن اشخاص طبقه سوّم معمّرین ذکر شد، پسر خاله سطیح است؛ چنانکه در ناسخ آمده. شقّ از این روی، این نام را یافت که یک نیمه آدمی بود؛ چون یک پا و یک دست و یک چشم نداشت، هردوی آنها در یک
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 196- 161؛ الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 513- 510؛ دلائل النبوة، ص 136- 134.
ساعت متولّد شدند و در آن ساعت طریقة الخیر که زنی از کهنه مهره بود، ایشان را بخواست، آب دهانش را در دهان ایشان افکند و گفت: این دو پسر در فنّ کهانت، قائم مقام و نایب مناند؛ این را گفت و جان بداد.
آنها در فنّ کهانت، به درجه کمال ارتقا نمودند و همانطور که در یک ساعت متولّد شدند، در یک ساعت هم جهان را وداع گفتند و جسدشان را در زمین جحفه دفن کردند که قریب بر ابوغ، از منازل بین مکّه و مدینه است و اکنون آب دریا آن را فرا گرفته، مدّت زندگانی ایشان ششصد سال بود.
این ناچیز گوید: بنابراین، شقّ کاهن که ما آن را از اشخاص معمّرین طبقه سوّم مذکور داشتیم، یکی از افراد معمّرین طبقه ششم است، کما لا یخفی.
از ایشان سام بن نوح علیهما السّلام است که مادرش، عموریه بنت براحیل بن ادریس نبی است و قاطبه محدّثین؛ مانند اجلّه مورّخین، او را از جمله انبیا شمرند. آن جناب، ولی عهد و قائم مقام حضرت نوح بود، وسط اقالیم که معموره آفاق است، اقامت میفرمود و اولاد و احفاد آن جناب بسیاری داشت؛ ارفخشد که ابو الانبیا و کیومرث که ابو الملوک است، از فرزندان او میباشند.
هنگام طوفان نوح، یکصد سال از عمر مبارکش گذشته بود و بنابر نقل صاحب ناسخ از تاریخ تورات، آن بزرگوار ششصد سال در این سرای غدّار، زندگانی کرد.
علّامه مجلسی رحمه اللّه در حیات القلوب به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت نموده:
نوح بعد از فرود آمدن از کشتی، پانصد سال زنده بود. سپس جبرییل نزد او آمد و گفت:
ای نوح! پیغمبری تو منقضی و ایّام عمرت تمام شد؛ نام بزرگ خدا، میراث علم و آثار علم پیغمبری که با تو است، به پسرت، سام بده، که من، میان مردن یک پیغمبر و مبعوث شدن پیغمبر دیگر زمین را نمیگذارم مگر آنکه در آن عالمی باشد که به وسیله او طاعت من دانسته و باعث نجات مردم شود و هرگز زمین را بیحجّت و کسی که مردم را به سوی من بخواند و به امر من دانا باشد، نخواهم گذاشت؛ به درستی که من حکم کرده و مقدّر گردانیدهام برای هرگروهی، هدایتکنندهای قرار دهم که بهوسیله
او سعادتمندان را هدایت کنم و حجّت من بر اشقیا تمام شود.
آنگاه نوح، اسم اعظم، میراث علم و آثار علم پیغمبری را به سام داد و نزد حام و یافث علمی نبود که به آن منتفع شوند. نوح به ایشان بشارت داد بعد از او، هود علیه السّلام مبعوث خواهد شد و به ایشان امر کرد که متابعت کنند و هرسال، یکبار وصیّتنامه را بگشایند، در آن نظر کنند و آن روز، عید ایشان باشد؛ چنانکه آدم نیز به آنها امر کرده بود. پس ظلم و جبر در فرزندان حام و یافث ظاهر شد، فرزندان سام به آنچه از علم نزد ایشان بود، پنهان شدند و بعد از نوح، دولت حام و یافث بر سام جاری و مسلّط شدند، الحدیث.
زهوق(1)فی نتیجة العقوق
نیز در آن کتاب، از امام علی النقی علیه السّلام روایت نموده که فرمود: عمر نوح، دو هزار و پانصد سال بود. روزی در کشتی خواب بود، بادی وزید و عورتش را گشود، حام و یافث خندیدند، سام، ایشان را زجر و از خندیدن نهی کرد، هرچه باد میگشود، سام میپوشانید و هرچه سام میپوشانید، حام و یافث میگشودند. نوح که بیدار شد، دید ایشان میخندند. از سبب آن پرسید؛ سام آنچه گذشته بود، نقل کرد.
نوح دست دعا به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خداوندا! آب پشت حام را تغییر ده که از او جز سیاهان به هم نرسد، نیز آب پشت یافث را تغییر ده! خدا آب پشت ایشان را تغییر داد.
سپس نوح به حام و یافث گفت: حق تعالی فرزندان شما را تا روز قیامت غلامان و خدمتکاران فرزندان سام گردانید، زیرا او به من نیکی کرد و شما عاق شدید؛ علامت عقوق شما پیوسته در فرزندانتان و علامت نیکوکاری در فرزندان سام، ظاهر خواهد بود، مادام که دنیا باقی باشد، جمیع سیاهان هرجا که باشند، از فرزندان حام و جمیع ترک، صقالبه، یأجوج، مأجوج و جنّ از فرزندان یافثاند.
1) الزهق: الهلاک. منه.[ مرحوم مؤلّف].
بدان کافور اخشیدی غلامی سیاه و خادمی از خدّام محمد بن طغج بوده که به اخشید مشهور است، اخشید، متبنّی شاعر را بر پسر خود ابو القاسم انوجور، اتابک قرار داد و او کما ینبغی مملکت مصریّه را رتق و فتق مینمود. متبنّی در مدح کافور اخشیدی چنین گفته:
و من قوم سام لو رأک لنسله***فدی ابن اخی نسلی و نفسی و مالیا
این، قول زور و مدحی است که از طریق انصاف دور است، چراکه معنی این است:
ای کافور! اگر سام بن نوح تو را میدید، هرآینه میگفت: حام فدای پسر برادرم باد که نسل من، نفس من و مال من ابو العبید است؛ زیرا چنانکه ذکر شد، ممدوح؛ یعنی کافور، غلام سیاهی است که مملوک اخشید بوده و از اولاد حام است، پس صادق آید که او برادرزاده سام باشد و آنچه ذکر شد، با منقولات صاحب کتاب محیط المحیط مطابق است.
از ایشان رستم بن زال است که معروف به شجاعت باشد و از نوابغ با شهامت، معدود میشود، چون بنابر نقل صاحب ناسخ التواریخ، مدّت زندگانی او در این جهان بر باد بنیان، ششصد سال بوده و چون کیفیّت قتل او خالی از عبرت نیست؛ لذا این ناچیز جهت تنبیه برادران عزیز آن را در این مقام مذکور میدارم.
در ناسخ آمده: از کنیزکی نوازنده، پسری برای زال بهوجود آمد که شغاد نام داشت، چون به حدّ رشد و تمیز رسید، زال دختر حاکم کابل را برایش عقد بست و او را به کابل گسیل ساخت تا با ضجیع خویش، همبستر شود و آنجا سکونت کند. فرمانگذار کابل از وقوف شغاد در آن بلد به غایت شاد شد و اندیشید رستمدستان از خراجی که همه ساله از آن اراضی طلب میفرمود، به مرسوم برادر خواهد گذاشت و سالها با خصب
نعمت خواهد زیست، ولی این خیال رنگ نبست؛ چون هنگام طلب باج و اخذ خراج که رسید، عمّال رستم زر و سیمی که مقرّر بود؛ بر قانون همهساله دریافت نمودند.
این معنی، صفای خاطر حاکم کابل را مکدّر ساخت و نزد داماد خود شغاد، شکایت آورد، شغاد از این سخن شرمگین و خشمناک شد که برادر حرام را چنین محقّر دارد و به او گفت: من به کیفر این گناه، روزگار رستم را تباه خواهم کرد. او در قتل پسر دستان با حاکم کابل همدست و همداستان شد و چنان رأی زد که در شکارگاهی که به یک سوی کابل بود، چند چاه عمیق حفر کردند و میان آنها، از تیغ، تیر، سنان و دیگر چیزهای برّنده نصب نمودند و سر آن آبار(1)را به خار و خس پوشاندند، تا چون رستم را از بدانجا عبور دهند، در چاه بیفتد و این کارها از مردم پوشیده داشتند.
آنگاه بزمی آراسته برای بزرگان کابل فراهم کردند و باده گساریدن گرفتند، چون چند پیمانهای بگشت و سورت باده در دماغها اثر کرد، شغاد سر برداشت و گفت:
امروز در همه جهان، حسب و نسب ستوده برای من است، پدری چون زال و برادری چون رستم جنگآورده دارم، خود نیز در میدان نبرد، کسی را مرد نشمرم.
حاکم کابل برآشفت و به او گفت: چندین گزافه مگو و یاوه مسرا! تو هیچ فخر لایقی نداری و این سخنان مفید نیفتد؛ اینکه زال و رستم را یاد کنی و با نسبت ایشان شاد باشی به تو هیچ محلّی ننهد و مکانتی ندهد، بلکه آنها تو را برادر و پسرت نخوانند و از خود ندانند؛ مگر اینها عمّال رستم نیستند که اینکه در شهر خراج اخذ میکنند و از بهر تو، یک فلس از آن باج فرونگذارند!
از این مناظرات، کار به مبارات کشید، شغاد برآشفت، از پیش پدرزن برخاسته، از مجلس بیرون آمد، در حال، بر اسب خود نشسته، به سیستان آمد و پیش رستمدستان شکایت آورد، نزد حضرت او، در چشم آب بگردانید و معروض داشت: حاکم کابل، مرا در انجمن بزرگان خوار کرد، ناسزا گفت و از پیش خود براند.
رستم به او گفت: آزرده مباش! حاکم کابل چه کسی باشد که چنین جسارت کند؟
1) آبار: گودال.
من از او کینه بخواهم و به او کیفری بسزا دهم. این را گفت و سپاهی لایق فرمود تا برنشستند و با زواره، با ساز و برگ تمام، آهنگ کابل کرد، چند منزلی که راه پیمود، نامهای به زاری و ضراعت از حاکم کابل رسید، شغاد، نامه را نزد برادر نهاد، زبان به شفاعت برگشود و گفت: فرمانگذار کابل از کرده، پشیمان شده، از آنچه رفته، استغفار نموده و اینک جهان پهلوان را در کابل به ضیافت طلب فرموده؛ اگر برادر مسؤول او را با اجابت مقرون دارد، بر فخر و عزّت من بیفزاید و مرا در دیده مردم کابل گرامی فرماید.
رستم برحسب مدّعای شغاد، سپاه خویش را رخصت انصراف فرمود و با زواره و شغاد و معدودی از لشکریان به کابل عزیمت کرد. حاکم کابل چند منزل به استقبال رستم بیرون شتافت، وقتی رسید، جبین بر خاک بسود، لختی در رکاب رستم پیاده دوید و رسم پوزش و نیایش به پای برد.
رستم عذرش را پذیرفت و جرمش معفوّ داشت، با او وارد کابل گشت و چند روزی در سرایش ماند. صبحگاهی، حاکم کابل به رستم عرض کرد: در این نواحی شکارگاهی است که نخجیر فراوان به دست شود؛ اگر جهان پهلوان میل صید افکندن داشته باشد، بدان جانب سفری مبارک باشد.
دل رستم در هوای شکارگاه جنبید، در آن روز سوار شده به نخجیرگاه بتاخت، حاکم کابل او را از تنگنایی عبور داد که چاه کرده بود، ناگاه رستم در چاه عمیق افتاد و زواره نیز در قتلگاهی دیگر فرود آمد، آلات حدیدی که در بن چاه نصب کرده بودند، از اندام رخش و رستم گذر کرد. آنگاه جهان پهلوان دیده فراز کرد و در کنار حفره شغاد را دید، به او گفت: چه بسیار بد کردی که به قتل من اقدام نمودی. از این پس نامی از دودمان سام نماند و خانمان نریمان به باد رود.
شغاد گفت: تو مرا میان بزرگان کابل خوار و از آن اراضی، خراج اخذ نمودی؛ من نیز کیفر کردم.
رستم گفت: اکنون من از جهان، شدنی باشم و در این بیابان کسی با من نماند، تیر و
کمان مرا با دستم راست کن تا اگر جانوران درّنده، قصد من کردند، مادام که جان در بدن دارم، آسیبی به من نرسد.
شغاد، قدم پیش نهاد، تیری با کمان راست کرده، به دست رستم داد. تهمتن چون تیر و کمان را گرفت، قصد شغاد کرد، او از بیم گریخت و در پس درخت چنار کهنسالی، خود را مخفی کرد. رستم تیر را به سوی درخت گشاد داد؛ طوری که شغاد را با درخت درهم دوخت، خود نیز پس از زمانی جان داد.
ملک کابل دست از آستین برآورد و اندک مردمی که ملازم رکاب رستم بودند، مقتول ساخت. یکی دو تن از آن جمع فرار کرده؛ این خبر چون برق و باد به سیستان آوردند و بانگ شیون از شبستان زال برخاست. زال و اهل او گریبان چاک دادند و لشکری و رعیّت خاک بر سر پراکندند. از آن میان فرامرز بدون توانی لشکری فراهم کرده به جانب کابل شتافت کرد، نخست به شکارگاه رفت، جسد رستم و زواره را از چاه برآورد، در تابوت گذاشته، سر آن را استوار کرد، به سیستان آورده، به خاک سپرد و رسم تعزیت و سوگواری به پای برد.
بار دیگر با سپاهی بزرگ، به سوی کابل ترک تاز کرد. حاکم کابل ناچار لشکری برآورده، در برابر فرامرز صف کشید و جنگ بپیوست؛ دیرزمانی برنیامد که سپاه کابل شکست خوردند و حاکم کابل با صد تن از اقوامش دستگیر شدند، فرامرز او را برداشته به همان شکارگاه آورد و از پشت او پوست و پی برکشید، او را به همان عصب در چاه آویخت و آویخته بگذاشت تا جان داد، نیز آتشی بزرگ فراهم کرده، خویشان و فرزندانش را در آتش بسوزاند. آنگاه فرمان داد جسد شغاد را هم با آن درخت پاک سوزاندند، از آنجا کوچ داده، به سیستان آمد و یک سال سوگواری کرد، مدّت زندگانی رستم، ششصد سال بوده و اللّه الباقی.
این ناچیز گوید: زواره که به مکر حاکم کابل با رستم هلاک شد، برادر رستم است؛ چنانکه فرامرز نام پسر رستم است.
از ایشان؛ از اشخاص طبقه ششم معمّرین، ابو هبل بن عبد اللّه بن کنانه است؛ چراکه
بنابر نقل صاحب بحار الانوار(1)، ناسخ التواریخ و غیرهما، ششصد سال در این دار پر ملال عمر یافته.
از ایشان فرعون زمان موسی است، چون بنابر نقل تاریخ اخبار الدول و آثار الأول(2)، عمر آن بدسگال، ششصد و بیست سال بوده. او مردی کوتاه قامت، بلند ریش و اعرج بود لکن در سلطنت خود با مردم نیکی مینمود، تا سه قرن سلطنت بنی اسراییل را داشت و اهل آن قرون را مقبور و رهین خاک گور نمود.
در زمان او مملکت مصر که به افریقیّه منتهی میشد، چنان معمور بود که بعد از وقت کشتن خضرویّات و غلّات، یک نفر از قوّاد او با مقداری از گندم در صعید اعلی و یک نفر در صعید اسفل میرفت، آنها به دقّت تفحّص و زمینها را ملاحظه میکردند؛ اگر میدیدند قطعه زمینی زراعت نشده، از آن گندمها در آن میکاشتند، نام عامل آنجا را به فرعون انهاء نموده، فرعون به قتل و اخذ مال او امر میکرد و بدین واسطه آن زمان بر روی کره ارض، به آبادی مملکت مصر نبود.
نهرهایی که خداوند در قرآن مجید میفرماید و فرعون به داشتن آنها فخریّه میکرد و میگفت: أَ لَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَ هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِی مِنْ تَحْتِی(3)هفت خلیج بودند: 1- خلیج اسکندریّه 2- خلیج دمیاط 3- خلیج مردوس 4- خلیج منف 5- خلیج فیوم 6- خلیج بنها 7- خلیج سخا و میان هرخلیج تا خلیج دیگر، تماما قری، بساتین و مزارع بود.
گویند: وقتی مأمون به مصر سفر نمود و چشمش بر اراضی و انهار آن افتاد، گفت:
قبح اللّه! فرعون که گفت: أَ لَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ(4)اگر مملکت عراق را میدید، چه میگفت؟
سعید که حاضر خدمت مأمون بود، گفت: یا امیر المؤمنین! این سخن را مگو، چرا
که خدای تعالی درباره این مملکت فرموده: وَ دَمَّرْنا ما کانَ یَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما کانُوا یَعْرِشُونَ(1)پس گمان و ظنّ تو به چیزی است که با وجود آنکه خداوند عالم آن را تدبیر فرموده، این بقیّه آن است.
بالجمله، مدّت سلطنت این ملعون، چهارصد سال و مدّت عمرش ششصد و بیست سال بود.
از ایشان ماریا پسر اوس است، او عابدی است که حضرت ابراهیم در غیبت سوّمش با او ملاقات کرد؛ چنانکه کیفیّت آن در غیبت سوّم حضرت خلیل به نحو مستوفی ذکر شد که در صبیحه ششم از عبقریّه چهارم این بساط است، چون بنابر نقل علّامه مجلسی رحمه اللّه در حیات القلوب، ماریا ششصد و شصت سال عمر کرده است؛ فارجع و اللّه العالم.
طبقه هفتم معمّرین، کسانیاند که سنّشان در این زال بدفعال از هفتصد الی هشتصد سال بوده.
از ایشان مصرایم بن بیصر بن حام بن نوح است، او اوّل کسی است که بعد از طوفان در مملکت مصر سلطنت نموده و دخترزاده اقلیمون کاهن است؛ چنانکه در اخبار الدول(2)آمده: اقلیمون که از مؤمنین به نوح و جالسین در کشتی او بود، بعد طوفان از آن حضرت مسألت نمود رفعت و قدر و منزلهای برای او قرار دهد که پس از گذشتن از دنیا، او را به آن منزلت یاد نمایند، نیز خواست نوح او را با اهل و ولد خود، خلط کند.
پس نوح، دختر او را برای پسر پسر خود، بیصر بن حام، تزویج نمود. از آن دختر، فرزندی برای بیصر به وجود آمد که نامش را مصرایم گذاشت.
وقتی نوح اراضی را میان اولاد خود قسمت فرمود، اقلیمون عرض کرد: یا نبیّ اللّه! پسرم را با من همراه کن تا او را به زمین خود ببرم و بر بلدم سکنا دهم و آن، بلده مصر بود؛ کنوز خود را بر او ظاهر و او را بر کتب و علوم خود واقف سازم.
نوح، مصرایم را با جماعتی از بستگان خود و به صحابت اقلیمون به مصر فرستاد؛ مصرایم آن وقت جوانی مرفّه بود، چون به مصر نزدیک شدند، اقلیمون عریشی از شاخههای درخت برای مصرایم ترتیب داده، بالای آن را از گیاه زمین پوشاند و او را زیر آن جای داد تا آنکه مدینه درسان به معنی باب الجنّه را بنا نمود.
مردی ماهر نزد اقلیمون بود که مقیطام نام داشت و عالم به کیمیا و طلسمات بود.
اقلیمون به او امر نمود قبّهای بر بالای ستونهایی از مس مذهّب برای آنها ترتیب دهد که بلندی ستونهای آن، صد ذراع و بر آن قبّه، آینهای از فلزّات مختلف قرار دهد که قطر آن پنج وجب باشد؛ هرگاه لشکری قصد ایشان میکرد آینه را مقابل لشکر قرار داده، در آن عملی میکردند که شعاعی از آن پیدا شده، آنچه بر او میتافت، میسوزاند.
آن قبّه و آینه به همین منوال بود تا آنکه باد شدیدی وزید، آن قبّه را خراب و عمل آینه را باطل نمود. گویند: اسکندر، مناره اسکندریّه را شبیه به آن ساخت، مصرایم، مؤمن به خدا و مصدّق به خاتم الانبیا بود و بعد از واقعه طوفان، هفتصد سال عمر نمود؛ درحالیکه هیچگونه همّ و غمّ، درد و الم، پیری و هرمی بر او عارض نشد.
از ایشان ریّان بن دومغ است؛ چنانچه در قضیّه هرمان ذکر شده او در زمان حضرت یوسف صدّیق عزیز مصر بوده و عمرش در این سرای پرملال، به هفتصد سال منتهی گردیده.
از ایشان گرشاسب است که از ملوک کیانیان ایران بوده. در ناسخ التواریخ آمده:
چون گرشاسب از کار مغولستان و چین فراغت یافت، از حضرت فریدون رخصت جست و به سیستان آمد، چندی بیاسود تا آنکه یکصد سال از زمان سلطنت فریدون گذشت و وصیّت جلالتش آویزه گوش ملوک ارض گشت. در این هنگام، گرشاسب
نامهای به حاکم طنجه نگاشت که در عهد سلطنت ضحّاک گنجی نزد پدران شما به امانت سپردهام و در صدق این مقال، محضری موشّح به خاتم قضات و بزرگان طنجه و ایران در دست دارم؛ روا باشد آن سپرده را نزد من فرستی که اینک بدان حاجت افتاده.
وقتی نامه گرشاسب به فرمانگذار طنجه رسید، از دادن گنج مضایقه نموده، در جواب گرشاسب نوشت: تو میگویی دویست سال پیش، گنجی به پدران تو سپردهام؛ اکنون من چهل سالهام، چه دانم چه بوده که گرفته و به کجا نهفته؟
با رسیدن این خبر به گرشاسب، او ناچار ساز سپاه دیده، به سوی طنجه رهسپار شد. والی طنجه نیز سپاهی فراهم کرده، متوز نامی که سخت بیباک و کینهتوز بود، سپهسالار ساخته، از طنجه بیرون آمد، در برابر گرشاسب، صف کشید و جنگی صعب بپیوست.
چون زمانی تیغ و سنان درهم نهادند، متوز در جنگ کشته شد و والی طنجه راه فرار پیش گرفت، سواران جرّار به دنبالش شتافته، زود او را یافتند و دست بسته نزد گرشاسب آوردند. گرشاسب، ودیعت خویش طلب فرمود و او همچنان منکر بود، جهان پهلوان در غضب شده، گفت او را در عقاب عقابین بکشند؛ باشد که به نیروی زحمت، راز را بازگوید.
والی طنجه در شکنجه مرد، ولی نام گنج را نبرد. سپس گرشاسب شهر او را گرفته، وارد خانهاش شد و فرمود آن خانه را خراب و کاوش نمودند تا دفینه را یافتند و نزد او آوردند. آنگاه یکی از خویشان والی طنجه را به حکومت آن بلد مأمور کرده، مراجعت نمود، یک بار دیگر خدمت فریدون رسیده، چند روزی ماند و از آنجا به سیستان آمد؛ روزگارش به نهایت رسیده، به سرای جاویدان رخت کشید. مقرّر است در سفر طنجه، پنج سال روز شمرد و تمام عمرش در سرای فانی، هفتصد و پنج سال بود.
از ایشان ملک بن متوشلخ بن ادریس پیغمبر است که پدر نوح شیخ المرسلین
میباشد، چراکه بنابر مختار، صاحب اخبار الدول(1)، عمر شریفش در این جهان فانی هفتصد سال بوده، اگرچه در ناسخ و حبیب السیر، عمر او را هفتصد و هشتاد سال تعیین نمودهاند.
در حبیب السیر(2)آمده: بعد از رفع ادریس، پسرش متوشلخ به ریاست بنی آدم پرداخت و مدّت سیصد و هفت سال عمر یافته؛ چون به جهان جاودانی شتافت، ولدش ملک که زمرهای به ملائک تعبیر کردهاند و فرقهای نامش را لامخ گفتهاند؛ قائم مقام پدر شد و هفتصد و هشتاد سال عمر کرد؛ و اللّه العالم.
از ایشان حضرت حشمت اللّه، سلیمان بن داود است که شرقا و غربا بر تمام زمین سلطنت داشت؛ چنانکه در مجمع البحرین(3)است: بق ملک الدنیا، مؤمنان و کافران المؤمنان سلیمان بن داود و ذو القرنین و الکافران هما نمرود و بختنّصر.
در حبیب السیر آمده: سلیمان بعد از وصول به سلطنت، فرمان داد تختی برای او ترتیب دادند؛ شیاطین، دو صورت شیر ساخته بودند که تخت سلیمان بر پشت آن شیران موضوع بود و طلسمی کرده بودند که هرگاه سلیمان قصد صعود بر تخت میکرد، آن دو شیر، دستها برداشته، به هم متّصل میساختند تا سلیمان پای مبارک بر آن مینهاد و بالا میرفت، پس از فوت سلیمان، یکی از ملوک هوس کرد بر زبر آن تخت نشیند؛ یکی از آن دو شیر، چنان دست بر پای ملک زد که پایش شکست.
روایت است سلیمان، هرروز از طلوع آفتاب تا هنگام زوال، در مجلس حکم مینشست و بعد به ایوان مراجعت میکرد؛ با وجود این همه عظمت و حشمت، زنبیل میبافت و از آن ممرّ وجه معاش به هم میرساند، با آنکه هرروز در مطبخ او هفتصد من آرد برای نان میپختند، خودش با نان جو گذران میکرد.
ارباب سیر و تواریخ مدّت عمر آن جناب را به اختلاف ذکر نمودهاند؛ چنانکه در اخبار الدول است که مدّت عمرش پنجاه و دو سال و گفته شده صد و بیست سال است، در ناسخ التواریخ، عمر آن حضرت پنجاه و یک سال معیّن شده، و لکن در کمال الدین(1)شیخ صدوق- علیه الرّحمة و الغفران- عمر حضرت سلیمان و زندگانی او را به نقل از حضرت امیر مؤمنان و او از پیغمبر آخر الزمان صلّی اللّه علیه و آله، هفتصد و دوازده سال دانسته، چون به اسناد خود، روایتی که مشتمل بر مقدار عمر بسیاری از انبیاست از آن حضرت نقل کرده، در آخر آن روایت است: «عاش سلیمان بن داود سبع مائة و اثنی عشر سنه».
طبقه هشتم معمّرین کسانیاند که مدّت زندگانیشان در این دار زوال، از هشتصد تا نهصد سال بوده.
از ایشان عمرو بن عامر مزیقیاست که نسبش به حمیر منتهی شود؛ چنانکه به تابعه یمن و ملوک غسّانی که از اولاد این عمرو میباشند و قبایل قضاعه، همدان و بعضی دیگر از اقوام عرب، به حمیر بن سبا بن یشحب بن یعزب بن قحطان نسب میرسانند.
بالجمله، عمرو، حکومت ارض سبا و مأرب را داشت و نزد حضرت ذوجیشان، پادشاه یمن، انقیاد و فروتنی مینمود و مطیع و منقاد فرمان او بود، بنابر نقل از کمال الدین(2)، غرر و درر سیّد مرتضی، ناسخ التواریخ و دیگر کتب معتبر، او هشتصد سال در دنیا عمر کرد، از این جمله، چهارصد سال حکومت سبا و مأرب را داشت و به نوبت ملازم خدمت ملوک یمن بود تا آنکه وقت خرابی سدّ مأرب از
آنجا کوچ داده، برکنار چشمهای به نام غسّان در اراضی شام فرود آمد، قبیلهاش به اسم آن آب و چشمه معروف شدند و رفتهرفته اولاد و احفادش زمانی بادوام بر اراضی شام سلطنت نمودند.
این ناچیز گوید: شرح حال عمرو بن عامر، چون مبتنی بر بیان سدّ مأرب و خرابی بنیان آن و جلاء عمرو از مأرب به حدود شام بود؛ لذا تلذیذا للنظار الکرام در این مقام اشارهای اجمالی به آنها مینماییم.
همانا وقتی لقمان بن عادیا که به لقمان اکبر معروف است- به شرحی که ضمن بیان طبقه پنجم معمّرین مرقوم افتاد- در مکّه معظّمه طول عمر خود را از خداوند خواستار شد و دعایش مستجاب گردید؛ ساحت مأرب را که از نواحی یمن است، برای مسکن خود اختیار نمود و آنجا را زمینی یافت که نیک شایسته و لایق حراثت و زراعت بود، لکن هرچه مردم در کار حرث و ذرع اقدام میکردند، وقت و بیوقت به سیلان امطار و جریان آنها سیلی درهم افتاده، حرث و ذرع را هدم و محو میساخت.
لقمان در جایی مناسب برای دفع سیل سدّی بنا کرد که یک فرسنگ در یک فرسنگ آبگیر داشت و بر دو طرف سدّ که مجرای آب میایستد، سی ثقبه مستدیر مرتّب فرمود- که روزن هریک از ثقبها یک ذراع در یک ذراع بود- تا آب با هر روزن که مساوی شد، روزن را برگشوده، کار زراعت را بسزا کفایت فرمایند.
بدین واسطه خلقی عظیم از اولاد سبا در مأرب فراهم و شهر سباآباد گشت، طوری که از دو سوی شهر مأرب، درختستانی برآوردند که مردم ده روز در سایه اشجار عبور میکردند، ولی روی خورشید را نمیدیدند؛ کما قال اللّه تعالی: لَقَدْ کانَ لِسَبَإٍ فِی مَسْکَنِهِمْ آیَةٌ جَنَّتانِ عَنْ یَمِینٍ وَ شِمالٍ(1).
همچنان در اراضی سبا، چندان دیه و قریه پدید آمد که مردم مأرب چون به شام
1) سوره سباء، آیه 15.
سفر میکردند، ناهار در قریهای میشکستند و شامگاه در قریهای میغنودند؛ چنانکه خدای تعالی فرماید: وَ جَعَلْنا بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ الْقُرَی الَّتِی بارَکْنا فِیها قُریً ظاهِرَةً وَ قَدَّرْنا فِیهَا السَّیْرَ سِیرُوا فِیها لَیالِیَ وَ أَیَّاماً آمِنِینَ(1).
و این همه به واسطه سدّی بود که لقمان بسته بود، امّا اغنیا قدر این نعمت ندانستند، طغیان و ناسپاسی آغاز نمودند و گفتند: میان ما و مساکین این بلد، هیچ فرقی نیست؛ چراکه در معابر و منازل یکسانیم و هردو بیزحمت وارد قریهای شویم و نزل مهنّا یابیم؛ نیکو آن است که این همه آبادی در معابر نباشد تا اسباب حشمت و شوکت اغنیا آشکار شود و فقرا نیز مقدار خویش را بدانند؛ فَقالُوا رَبَّنا باعِدْ بَیْنَ أَسْفارِنا وَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ(2).
کفران نعمت، آن جماعت را به ذلّت انداخت؛ آن وقت فرمانگذار مأرب از جانب کلکیکرب، پادشاه یمن، عمرو بن عامر مزیقیا بود. روزی عمران و طریفة الخیر که در فنّ کهانت دستی تمام داشتند، خدمت عمرو آمدند و عرض کردند: به علم کهانت و فراست دانستهایم، این شهر ویران خواهد گشت، زیرا در این بلد که از لطافت هوا هرگز هو امّ الأرض یافت نشده، کسی قمّل و پشه ندیده و غوک روی آبگیرهای آن پدید نیامده؛ اکنون جانورانی مشاهده میشود که بر وبال اختر این شهر دلیلی روشن است.
آنگاه عمرو بن عامر را برداشته تا سر سدّ آمدند، عمرو در آبگیر نظر انداخت، جانوری مشاهده کرد که صورت موش و جثّه خنزیر داشت و با چنگال خارا شکاف، سنگ از بنیان آن سدّ برآورده، سینه از آن در میگذرانید و با پاهای خود به یکسو میافکند؛ چنانکه پنجاه تن مرد زورآزما نمیتوانست یکی از آن سنگها را حمل و نقل کند. چون عمرو این حادثه را دید، دانست شهر مأرب عنقریب انهدام پذیرد و اراضی سبا ویران شود، از طریفة الخیر سؤال کرد: چه روزی این سدّ برخیزد و شهر ویران گردد؟
عرض کرد: از امروز تا هفت سال دیگر این بنیان خراب خواهد شد؛ امّا نمیتوانم آن روز و زمان معیّن را معلوم کنم. پس عمرو دانست بلایی از آسمان نازل میشود که به حیله و حصافت، نتوان آن را بازداشت؛ لذا باید حیلهای برمیانگیخت و با ثروت و مکنت خود از این سرزمین میگریخت.
عمرو آن راز را از مردم پوشاند، فرزند خود، مالک را حاضر کرده، گفت: پسرم! آگاه باش این شهر ویران و خانه، قریه، مزارع و مراتعی که داریم، عرضه انمحا و انهدام خواهد شد؛ اکنون چاره آن است که بزرگان مأرب را جمع کرده، میان ایشان با تو مجادله کنم و تو هم با من درآویزی و پاس حشمتم نداری، آنگاه من این واقعه را دست آویز کرده، املاک خود را در معرض بیع آورم.
سخن بر این نهادند، عمرو، بزرگان مأرب را به رسم ضیافت دعوت کرد، وقتی مردم جمع شدند، با مالک سخن به خشونت انداخت و او را میان انجمن خوار ساخت.
مالک نیز برآشفت و به پدر بد گفت، عاقبة الأمر کار به مضاربه رسید و پسر و پدر با سنگ و مشت یکدیگر را کوفتند.
بعد از این گیر و دار، عمرو سوگند یاد کرد با وجود مالک، در آن شهر نخواهد زیست و به فروختن خانه، اثاث البیت، املاک، مزارع و اموال مشغول گشت؛ چون آن جمله را فروخت و بهایش را گرفت، عمران کاهن از سیل عرم به مردم خبر داد و گفت: دیگر زیستن در این شهر حرام است، هرطایفه را به طرفی کوچ دهید.
به مدلول فَجَعَلْناهُمْ أَحادِیثَ وَ مَزَّقْناهُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ(1)جمیع اهل مأرب پراکنده شدند، قبیله اوس و خزرج به ارض مدینه شتافتند، وداعة بن عمرو و اهلش به زمین شعب و ارض همدان گریختند، همچنین قضاعه به زمین مکّه و اسد به بحرین رفت، انمار به یثرب و جذام به تهامه آمد، قبیله ازد به عمّان گریخت و «تفرّقوا أیدی سبا»
1) سوره سباء، آیه 19.
میان عرب مثل شد؛ عمرو بن عامر مزیقیا با مردم خود به اراضی شام شتافت و بر سر چشمهای به نام غسّان- چنانکه در سابق مذکور شد- فرود آمد و چندان بر سراب غسّان وطن داشت که فرزندانش فزونی یافته، بر آن اراضی غلبه کردند و به درجه سلطنت رسیدند.
بالجمله، چون قبایل ساکنین شهر مأرب متفرّق شدند، هنگام بلا و خرابی بلد فرا رسید؛ چنانکه حق جلّ و علا فرماید: فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ(1)، سدّ از بن برآمد، سیلاب عظیمی برخاست و از مأرب و آن همه خانه و باغ و بستان نشانی نگذاشت؛ هرمال که از طوایف مانده بود، محو و هرجاندار که به جا مانده بود، نابود شد؛ ذلِکَ جَزَیْناهُمْ بِما کَفَرُوا وَ هَلْ نُجازِی إِلَّا الْکَفُورَ(2).
کلام فی الحلاوة کالزلابیا(3)فی وجه تلقّب العمرو بمزیقیا
در ناسخ، کمال الدین(4)و غیر اینهاست که به عمرو مذکور لقب مزیقیا داده بودند و این بدان واسطه بود که چون جامهای نزد او میآوردند و میپوشید، اندکی گریبان آن را پاره میکرد و این کنایه از آن بود که بار دیگر آن جامه پوشیده نشود، بلکه بخشیده شود؛ پس چون مزق به معنی پاره کردن جامه است، او را مزیقیا خواندند.
شیخ طوسی بعد از اینکه در کتاب غیبت(5)عمر او را هشتصد سال نوشته، فرموده: نامیدن او به مزیقیا از این جهت است که مزیقیا مأخوذ از مزق و به معنی پراکندگی است، در عهد او هم، طایفهاش پراکنده گردیده، به اطراف زمین رفتند.
این ناچیز گوید: میتوان برای وجهی که شیخ فرموده به قوله تعالی: فَجَعَلْناهُمْ أَحادِیثَ وَ مَزَّقْناهُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ(6)استیناس جست که درباره اهل سبا نازل شده است.
از ایشان طهمورث دیوبند(1)است، بعضی او را پسرزاده هوشنگ دانند که از فرط جلادت و وفور شهامت، به دیوبند اشتهار یافته، نیز رنباوند از القاب طهمورث باشد که به معنی تمام صلاح است.
وی بر اکثر اقالیم سبعه سمت پادشاهی داشت و بر اغلب سکّان ربع مسکون، آمر و ناهی بود. بنابر نقل صاحب ناسخ، هزار و چهارصد و هشتاد تن از عفاریت را عرضه هلاک و دمار ساخت، خون پدرش را از ایشان بازجست و بقیه را در دایره اطاعت و انقیاد انداخت. در زمان او قحطی عظیم حادث گشت و غلایی غریب روی داد؛ او فرمود اغنیا همه روزه طعام چاشتگاه خود را به فقرا بخشش کردند تا آنکه بلا برخاست و ضیق معیشت به خصب نعمت بدل گشت، از آن روز سنّت صوم میان مردم آشکار شد.
او با تشحیذ ذکاوت به مرغان شکاری صید آموخت، از کرم قزّ ابریشم اندوخت، بر کتاب خطّ فارسی نوشت و بر دوّاب حمل اثقال نمود؛ بنای قندهار، مرو، آمل، طبرستان، ساری و اصفهان به حضرتش منسوب است، مدّت ملکش سی سال بود و هشتصد سال در جهان فانی زندگانی کرد.
از ایشان قینان بن انوش بن شیث بن آدم صفی اللّه است که بنابر نقل حبیب السیر بعد از فوت پدر به موجب وصیّت، متعهّد ریاست بنی آدم شد. معنی قینان به عربی، مستولی و به قول صاحب، گزیده است؛ او عمارت شهر بابل را آغاز کرد. به اتّفاق محمد بن جریر طبری و حافظ ابرو، مدّت عمر او هشتصد و چهل سال بود؛ اگرچه ابن جوزی در کتاب اعمار الاعیان عمر او را نهصد و ده سال(2)معیّن فرموده.
از ایشان حضرت ادریس پیغمبر است که به واسطه تدریس حکمت و مواظبت بر آن واجد این لقب شد، زیرا نام مبارکش خنوخ است، نیز آن جناب را المثلّث النعمه و المثلّث بالحکمه خوانند، زیرا با نبوّت، سلطنت و حکمت داشته، همچنین او را
اوریای ثالث خوانند و هرمس نیز گویند.
در ناسخ است که او خنوخ بن بارد بن مهلاییل بن قینان بن انوش بن شیث بن آدم علیه السّلام است و مولد شریفش ارض منف از دیار مصر میباشد. در بامداد زندگانی نزد اغا ثاذیمون سمت تلمّذی و شاگردی داشته، اغاثاذیمون لفظا مرادف نیکبخت و غرض از او شیث باشد؛ او از انبیایی است که میان مردم مصر و یونان بعثت یافت و به او، اوریای ثانی گویند.
علی الجمله، چون دویست سال از وفات آدم گذشت، حضرت ادریس بر طوایف انام مبعوث گشت، مردم را به هفتاد و دو لغت دعوت فرمود، گرد جهان بسیار برآمد و خلق را به سوی حقّ فراخواند. روزگاری در مسجد سهله واقع در شهر کوفه با سلطنت و نبوّت اقامت نمود و خیاطت فرمود؛ او اوّل کسی است که با سوزن، جامه دوخت و با قلم، نگاشتن آموخت و سی صحیفه بر او نازل شد، نیز تدریس علم نجوم از فضایل آن جناب است.
گویند صد شهر مرغوب در جهان بنیان فرمود، اغلب خلق در روزگارش اطاعت کردند و چنانکه در کتب اخبار، تفاسیر، سیر و تواریخ آمده، عروج آن حضرت به سماوات گوشزد هربرنا و پیر است. پس از هشتصد و شصت و پنج سال مدار، در عالم پر ملال بود.(1)
از ایشان مهلاییل بن قینان است که به اشاره والد بزرگوار خود، متصدّی امر امارت گشت، در زمین بابل قرار گرفت و به بنای شهر سوس قیام نمود. مهلاییل مرادف ممدوح است. به روایت ابن جوزی در کتاب اعمار الاعیان و بنابر نقل صاحب حبیب السیر، آن بزرگوار هشتصد و نود و پنج سال عمر یافت.(2)
طبقه نهم معمّرین کسانیاند که عمرشان از نهصد الی هزار سال بوده و آنها اشخاص کثیره و افراد بثیرهای میباشند.
از ایشان شدّاد بن عاد بن عوص بن ارم بن سام بن نوح است که از سلاطین عادیان و با هود پیغمبر معاصر بوده، او بر اکثر معموره عالم، حکمرانی داشت و پادشاهی زبردست و خسروی قویحال بود؛ هود نزدش حاضر میشدی، دولت توحیدش دلالت میکرد و مظلّه ضلالت میجست. روزی به هود معروض داشت: اگر به دین تو درآیم و عبادت یزدان آغاز کنم چه جزا یابم؟
هود فرمود: پس از ایمان به ملک منّان، چون از جهان وداع کنی، روضه جنان یابی و شطری از خضادت خیر المأوی، نضارت طوبی، شرفات و قصور و شرافت حور سخن راند.
شدّاد که صنیع عجب و عناد بود، گفت: من در بسیط زمین چنین بهشتی طراز کنم و از خلد برین بینیاز باشم. پس رسولی نزد برادرزاده خود، ضحّاک بن علوان گسیل فرمود که در آن زمان بر ملک جمشید استیلا داشت، تا از لعل بیگانی، یاقوت رمّانی، دراری آبدار، لئالی شاهوار، طبله عنبر شهبا، نافه مشک مطرّا، طرّه سپّم دهدهی و بدره زر شش سری چندان که در مخزن و معدن یافت شود، انفاذ حضرت دارد.
هکذا طوعا و کرها از اطراف و اکناف عالم محجوبه خزاین و محفوفه دفاین را در پیشگاه حضور به معرض ظهور آورد؛ آنگاه فرمود تا موضعی دلارام در نواحی شام اختیار کردند، آن عمارت را مشتمل بر دوازده هزار کنگره برآورده، جدرانش را به زر خالص و سیم خام برافراختند و سقف قصور را به ستونهای بلور، معلّق ساختند، صفحات زر ناب را به جواهر خوشاب، مرصّع نموده بر بام و در مرتّب نمودند، در بن انهار به جای ریگ، جواهر آبدار ریختند، در زمین به جای خاک، زعفران و عنبر بیختند، اشجار را از زر مجوّف برآوردند و در آنها مشک و عنبر تعبیه کردند، در
روی زمین، هرجا زهره جبینی و هاروت آیینی بود، آورده، در غرف و قصور به جای غلمان و حور جای دادند تا مصداق إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ* الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُها فِی الْبِلادِ(1)گشت.
چون خبر انجام آن به شدّاد بد فرجام رسید، با سپاهی گران از حضرموت متوجّه نمونه جنان شد، هنوز طریق مقصد نپیموده و به مقصود نرسیده، آوازی مهیب از طرف آسمان گوشزد او و همراهان گشت، همه در نیمه راه مردند و به مطلوب نرسیدند، آن عمارت نیز از دیدهها ناپدید گشت.
گویند در زمان معاویة بن ابی سفیان، شخصی در طلب شتر گم شدهاش میرفت، ناگاه بدانجا رسید و بهشت دنیا را دید؛ هرچه در درختان آن اهتمام فرمود، نتوانست تصرّف کند، قدری جواهر از بن جویها برداشت، خدمت معاویه بازآمد و صورت حال بگذاشت؛ بار دیگر هرچه در طلب آن شتافتند، راه به مقصود نیافتند.
گویند مدّت ملک شدّاد- علیه اللّعنة و العذاب-، سیصد سال بود، این چیزی بود که صاحب ناسخ در احوال شدّاد نوشته و در اخبار الدول(2)است که مدّت ملک او نهصد سال بوده و بنابراین نقل، قدر متیقّن آن است که نهصد سال عمر داشته و اللّه العالم، بلکه در کمال الدین(3)به این تصریح فرموده و گفته: و عمّر شدّاد تسع مائة سنة، فارجع.
العبقری الحسان ؛ ج4 ؛ ص532
ایشان حضرت شیث بن آدم علیهما السّلام(4)است که خداوند پنج سال بعد از قتل هابیل او را به حضرت آدم کرم فرمود. لفظ شیث، سریانی و به معنی هبة اللّه است. آن جناب را اوریای ثانی خوانند؛ چون در لغت سریانی، اوریا به معنی معلّم است و بعد از آدم او اوّل کسی است که به تعلیم معضلات حکمت و تنبیه ضروریّات شریعت پرداخت و
1) سوره فجر، آیه 8- 7.
2) اخبار الدول و آثار الاول، ج 3، ص 238.
3) کمال الدین و تمام النعمة، ص 555- 552.
4) مدینة المعاجز، ج 2، ص 351؛ بحار الانوار، ج 22، ص 235؛ تفسیر القمی، ج 2، ص 27. عمر حضرت را در این کتابها هزار و چهل سال ذکر کردهاند. و در تاریخ مدینة دمشق عمر آن حضرت را 912 سال ذکر کرده است؛ ر. ک: تاریخ مدینة دمشق، ج 22، ص 281.
پنجاه صحیفه و به روایتی بیست و نه صحیفه چون اکسیر، غیره، القای ریاضی، هیأت، محتوا بر حکمت الهی و صنایع نامتناهی بر او نازل شد.
در زمان او مردم دو گروه شدند؛ بعضی طریق متابعت او پیمودند و برخی از اولاد قابیل مطاوعت نمودند.
بعد از اینکه در ناسخ این جمله را در حالات وی نگاشته، گفته: آن حضرت روز شنبه در ماه آب، رخصت حسن المآب یافت و از دار بلوا به جنّت مأوا شتافت. از بطن حوّا، بیهمال بزاد، یعنی به جهت احترام حمل نور محمدی، توأم نداشت؛ چون همیشه حوّا به یک پسر و یک دختر حامله شده، آنها را وضع مینمود. بیست دختر و نوزده پسر از بطن او متولّد گردید و نهصد و دوازده سال بزیست.(1)
او اوّل وصیّ انبیا و از اولاد آدم اوّل کسی است که عذارش به محاسن مشکین، مشک آیین گشت، حضرت انوش که پسر آن بزرگوار است، بدن پدر را در جوار پدر و مادر، یعنی آدم و حوّا، در غار ابو قبیس مدفون ساخت.(2)
از ایشان متّوشلخ پسر حضرت ادریس و جدّ حضرت نوح است. در ناسخ(3)آمده:
بعد از رفع ادریس، ولد ارشدش متّوشلخ، تأسیس ریاست کرد و نهصد و نوزده سال در دار دنیا زیست فرمود.
از ایشان مهلاییل بن قینان است که در طبقه هشتم ذکر شد چون بنابر نقل صاحب ناسخ التواریخ، نهصد و بیست و شش سال داشته.(4)
از ایشان حضرت آدم علیه السّلام است؛ چنانچه در ناسخ آمده: وفات آدم روز جمعه هشتم نیسان، مطابق یازدهم محرّم بوده؛ آن جناب در خاک مکّه بدرود عالم گفت، حضرت شیث به تعلیم روح الأمین، به کفن و دفن آدم علیه السّلام قیام و به نماز بر وی اقدام فرمود.
گویند ثلث آخر شب جمعه بیست و هفتم رمضان بود که صحف آسمانی مشتمل بر تسخیر جنّ و شیاطین، رموز حکمت طبیعی، نفع و ضرر ادویه و حساب و هندسه بر آن حضرت نازل شد؛ عدد آن صحف را بیست و یک و بعضی چهل دانستهاند، از مأثر آن جناب، خرقه دهقنه، رشتن، بافتن و حدید از معدن بیرون آوردن است. بیست پسر و نوزده دختر از صلب شریفش بهوجود آمد و عدد اولاد و احفادش در حیات مبارک، به چهل هزار نفر رسید، گندمگون اصلع و امرد بود و موی مجعّد داشت؛ طول قامتش را شصت ذراع گفتهاند و نهصد و سی سال در دنیا اقامت داشت؛ بدان وجه او را آدم خواندند که از ادیم زمین خلق شد.
از ایشان عدیم است که بعد از طوفان نوح از ملوک مصر به شمار میرود و طبق مرقومات صاحب اخبار الدول(1)، جبّار بیباکی بوده، او اوّل کسی است که سنّت سیئه دار کشیدن و به حلق آویختن را احداث نمود؛ چراکه زن و مردی در زمان او زنا نمودند؛ پس به دار کشیدن آنها امر نمود.
بعضی از قبط عقیده دارند او بعد از خود، دوازده هزار اعجوبت در مملکت مصر یادگار گذاشت که از جمله منارهای بر بالای صنمی است که به سوی مشرق متوجّه است و دو دست خود را گشاده دارد؛ گویا از ورود چیزی منع مینماید و این طلسمی است که برای منع از ورود دواب و رمّال باشد که از حدود خود تجاوز ننمایند؛ گویند آن مناره تا این زمان باقی است و اگر آن نبود، هرآینه آب شور از دریای شرقی بر اراضی مصر غلبه مینمود، مدّت زندگانی او نهصد و سی سال بوده است.
از ایشان حضرت حوّا است. در همان کتاب(2)است که یک سال پس از وفات آدم، حوّا درگذشت و در غار ابو قبیس، جنب مضجع شریف آدم مدفون گشت، بنابراین مدّت اقامت حوّا در دنیا، نهصد و سی و یک سال میشود، آن مخدّره سی و پنج ذراع طول قامت داشت؛ و بدان جهت او را حوّا نامیدهاند که از استخوان دنده چپ حیّ؛
یعنی زنده خلق شد که مقصود حضرت آدم باشد.
از ایشان انوش پسر حضرت شیث هبة اللّه است که بنابر نقل حبیب السیر(1)، اولاد ارشد شیث بوده و به روایتی مادرش حوری بود که ایزد تعالی، بیواسطه ابوین او را آفریده و به شیث ارزانی داشته بود، وقتی شیث ششصد و پنجاه ساله بود، انوش متولّد شد و معنی انوش، صادق است. او پس از فوت پدر، به موجب وصیّت، قائم مقام پدر گشته، به سرداری و مهتری طوایف انام پرداخت.
در تاریخ جعفری مذکور است: اوّل کسی که صدقه داد و به تصدّق امر نمود، انوش بود، به اتّفاق حمد اللّه مستوفی و مؤلّف تاریخ بنا کتی، انوش نخستین کسی است که درخت خرما نشاند. به زعم ابن جوزی در اعمار الاعیان، مدّت حیاتش نهصد و پنجاه سال و به روایت احبار یهود و نصارا، نهصد و شصت و پنج سال بوده.
از ایشان حضرت نوح پیغمبر است؛ چنانکه در ناسخ آمده: چون حضرت نوح علیه السّلام نهصد و پنجاه سال در جهان فانی زندگی کرد، همای هوش مبارکش از سرای فریب و نیرنگ به شوامخ دوام و درنگ برآمد.
گویند مردی بزرگ خشم، فراخ چشم؛ به طول قامت و بلندی محاسن، معروف و به ساقهای باریک و رانهای سطبر موصوف بود. جسد مبارک حضرت آدم علیه السّلام را هنگام طوفان بر سفینه سوار کرده، بعد از آن داهیه هایله در ارض نجف اشرف مدفون ساخت، مدفن آن جناب نیز در آن روضه شریفه است علیه السّلام.
از ایشان برد بن مهلاییل است. برد، به بای موحّده و یای منقوطه به دو نقطه تحتانیّه هم وارد گشته. بعضی نامش را بارد گفتهاند، به هرتقدیر در حبیب السیر است که معنی این اسم، ضابط میباشد؛ چنانچه در درج الدرر در سلک بیان منتظم گشته، برد به موجب وصیّت پدر، مهلاییل بن قینان بن انوش بن شیث بن آدم علیه السّلام، میان اولاد ابو البشر حاکم شد.
به اعتقاد صاحب تاریخ جعفری، او جویها را از رودخانهها بیرون آورد و
1) تاریخ حبیب السیر، ج 1، ص 23.
خوردن گوشت مرغ و ماهی را اختراع فرمود. خدای تعالی به او چهل پسر بخشید، او کوچکترین اولاد خود که به خنوخ موسوم بود؛ از زنش به نام آشوت تولّد نمود و ولیعهد خود گردانید. به روایتی که ابن جوزی در اعمار الاعیان بیان کرده، مدّت حیات او نهصد و شصت و هفت سال بود.(1)
طبقه دهم معمّرین کسانیاند که عمرشان در این دار فنا و زوال، به یک الی دو هزار سال رسیده.
از ایشان کیومرث بن سام بن نوح علیه السّلام است. در ناسخ التواریخ، بعد از اینکه به فصلی مشبع، مملکت ایران را ستوده و حدود و مساحت و خراج آن را در قدیم الایّام بیان نموده، گفته: اوّل کسی که در این مملکت بر چار بالش سلطنت نشست و تشیید قوانین حکومت فرمود، کیومرث بن سام بن نوح علیه السّلام بود و به اتّفاق مورّخین، اوّل شخصی است که بعد از طوفان، قانون جهانگیری نهاد او بود. لفظ کیومرث در لغت سریانی، به معنی زنده گویاست. جناب غوث الأنام و ظهیر الاسلام، قاید دین و دولت، الحاج میرزا آقاسی- خلّد اللّه اقباله و اجلاله- حین نگارش این قصّه فرمودند سنگی از روزگار باستان دیده شد که خطّی بر آن رسم بود؛ چون این نام را معلوم کردیم، کیومرث نگارش کرده بودند که به معنی پادشاه زمین میباشد؛ زیرا کی به معنی پادشاه است و به مرز، زمین گویند. در حاشیه ناسخ در این مقام چنین آمده: بعضی از علمای لغت گویند کیومرث با تای دو نقطه فوقانی است، چون ثای مثلّثه در فارسی نباشد.
و بالجمله، آن جناب شش پسر داشت، اکبر و ارشد پسران، سیامک بود. روزی از پدر پیوسته، پرسید: نیکوترین صفات بشر کدام است؟
کیومرث فرمود: کمآزاری و عبادت حضرت باری.
1) ر. ک: تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 11؛ در این کتاب سنّ آن حضرت 962 سال ذکر شده است.
سیامک متذکّر شده، از خلق تجرّد و تفرّد گزیده، در جبل دماوند مقامی مرتّب داشته، به طاعت خداوند مشغول شد؛ کیومرث گاهی به معبد او رفته، از دیدنش خرسند میشد. روزی که باز عزیمت دیدار فرزند داشت، در راه جغدی دید که چند بار آواز موحشی کرد؛ آن را به فال بد گرفت و چون به مسکن سیامک شتافت، او را کشته یافت. لاجرم جغد را مشؤوم شمرده، بر فرزند جزع و فزع نمود، نعش او را در چاهی فرو گذاشت که در آن کوه بود و آتشی بر سر آن افروخت. مجوس عقیده دارند تا کنون روزی پانزده مرتبه از آن چاه زبانه آتش سر میکشد.
علی الجمله، کیومرث در خواب، حقیقت حال دیوانی که سیامک را با ضرب سنگ کشته بودند، دانست و از پی ایشان به دیار مشرق توجّه فرمود. در راه، خروس سفیدی دید که ماکیانی به دنبال داشت و ماری قصد ماکیان میکرد. خروس، خروش برمیآورد و با مار نبرد میکرد. کیومرث مار را کشت و دیدن خروس را به فال نیک گرفت و از آن پس چون بر قتله سیامک دست یافت، یافتن آن مرغ را میمون دانست.
گویند قاتلین سیامک را اسیر و دستگیر کرد، جمعی را کشت و برخی را به کارهای صعب وا داشت. آنگاه هوشنگ، ولد ارشد سیامک را به ولایتعهدی گماشت، در حیات خود، او را کفیل امور جمهور ساخت و خود به عزلت و عبادت پرداخت. در خبر است که کیومرث هزار سال عمر یافت و سی سال حکم راند. شهر اصطخر، دماوند و بلخ از مستحدثات او است.
از ایشان جمشید است که به زعم زمرهای از ارباب تواریخ، پسر صلبی طهمورث بوده، فرقهای او را برادر طهمورث و طایفهای برادرزاده طهمورث دانند. در حبیب السیر آمده: لفظ جمشید، مرکّب از اسم و لقب است، زیرا نام او جم و معنی شید، نیّر(1)است و چون روی او روشن بود، به این لقب ملقّب گردید.
در زمان شهریاری او، همه عالم به کمال معموری و آبادانی رسید؛ چنانچه به روایتی مدّت سیصد سال هیچ آفریدهای در قلمرو او به مرض مبتلا نگردید، به زعم
1) نیّر: نورافشان.
طایفهای از مورّخین، جمشید، اوّل کسی است که علم طبّ را استنباط و به وضع حمّام اشاره نمود و نخستین کسی است که در کوه و صحرا جادّهها و شوارع ساخت.
به روایت مشهور، او شراب انگور را پیدا کرد و گفتهاند او تیر و کمان را یافت، جمعی گمان بردهاند ترتیب پیرایه، از زر، سیم، لعل و فیروزه، از نتایج طبیعت جمشید است. به قول طبری، هفتصد سال و به عقیده بعضی، ششصد و هفده سال در جادّه خداپرستی راسخ بود، آنگاه با تسویلات شیطانی، دعوی خدایی نمود و بدان واسطه در احوالش اختلال راه یافت. ضحّاک تازی بر سرش لشکر آورد؛ جمشید از مقاومت عاجز شده، فرار بر قرار اختیار نمود. به قول اکثر مورّخان مدّت ملک و سلطنتش، هفتصد سال و زمان حیاتش هزار سال بود.
از ایشان ضحّاک تازی است که خواهرزاده جمشید و برادرزاده شدّاد بن عاد بود.
به او بیورسب گویند و وجه تسمیهاش از این جهت است که پیش از پادشاهی، دههزار اسب داشته، به زبان دری بیور بر وزن زیور، به معنی دههزار باشد و به این اعتبار او را بدین نام میخواندهاند. نام اصلی او، بیور بر وزن صبور است؛ چنانچه در برهان قاطع میباشد، نیز به او آک میگویند، زیرا آک به معنی عیب و آفت است و چون او به ده عیب مزیّن بوده، او به دهآک گفتهاند، عربان این لفظ را تعریب نموده، ضحّاک گفتند.
عیوب او این است: کراهت چهره، قصر قامت، قلّت حیا، کثرت اکل، بسیاری ظلم، بدی زبان، شتاب در مهمّات، جهالت و ابلهی.
بالجمله، در ناسخ آمده: چون به حدّ رشد رسید و روزگار اقبال جمشیدی درهم پیچید، به فرمان شدّاد بن عاد با لشکری افزون از حوصله احصا و عداد، زمین بابل را در هم نوردیده؛ چون قضای آسمانی در ناحیه اصطخر نازل شد و جمشید را قهر کرده؛ به جایش نشست و به اندک مدّتی در تمام ملک جمشید استیلا یافت.
چون هفتصد سال در حوزه ایران، لوای حکومت افراشت، سلمهای از منکبینش سر برآورد و وجعی درگرفت که به هیچ مرهمی جز مغز سر آدمی ساکن نمیگشت؛ چه بسیار مردم بیگناهی که نشان نوبت و قرعه شدند و مغزشان مرهم سلمه گردید!
هرچند پدرش علوان که عجمان او را مرداس خوانند و از ملوک حمیر بود؛ پایه اقبالش بدانجا کشید که خواهر جمشید را در سلک ازدواج اندراج داد که همال خورشید بود، او مردی حقشناس بود، و ضحّاک را از ارتکاب ظلم و اجحاف منع فرمود؛ مفید نیفتاد تا آنکه ضحّاک به تعلیم استاد خویش که ساحر و کافر بود، پدر را از میان برداشت و یکباره بر لوازم جور و اعتساف خاطر گماشت.
گویند هرروز دو مرد به خان سالار او میسپردند تا از مغزشان مرهم درست کرده، تسکین وجع سلمه را آماده کند؛ خان سالار بر آن جوانان رحم نموده، مغز سر یک تن را با مغز سر گوسفند توأم کرده، از آن مرهم آماده میکرد، یک تن دیگر را رها نموده، به او وصیّت میکرد خود را از مردم مخفی دارد تا زمان معلوم و اجل محتوم فرا رسد. گویند طایفه اکراد از احفاد آن طبقهاند.
علی الجمله، چون جور ضحّاک به نهایت رسید و مردم بیگناه بسیاری در مداوای او تباه شدند، از کاوه آهنگر اصفهانی که خون دو پسرش بر این کار هدر شد و با جفای پادشاه جابر، صابر بود؛ پسر دیگری طلب داشتند تا هلاکش کرده، مرهم سلمه مشومه مرتّب دارند.
کانون خاطر کاوه چون کوره حدّادان برتافته، برآشفت و به ضحّاک دشنام گفت، پوست پارهای که دفع گزند شراره را در میان بسته داشت، بر سر چوبی کرده، برافراشت، از جور ضحّاک فریاد برآورد و سخت نالید. مردم که از تراکم اجحاف و تصادم اعتساف به ستوه بودند، گرد او جمع شدند. در آن زمان، مخیّم ضحّاک دامن دماوند و اطراف طبرستان بود.
کاوه از اصفهان ساز سپاه کرده، چون شیر گزند یافته، به زمین وی شتافت، فریدون بن اتقیان را که مادرش فرانک، در زاویه خمول به شیر گاو میپرورد، برآورد و به سلطنت نصب کرد، از آنجا متوجّه دماوند شده، حربی سهمناک با ضحّاک نمود، او را دستگیر کرده، دست بربست و در جبل دماوند دست فرسود، قید و بند ساخت و پس از چندی، جهان را از لوث وجودش پاک کرد.
مثله کردن و بردار کشیدن از اختراعات او است؛ مدّت ملکش هزار سال بود و طایفهای از اهل اخبار گفتهاند: آن کافر ناپاک، هزار سال پادشاهی کرد.(1)
در حبیب السیر است که به قول طبری عمر ضحّاک، هزار سال بود و در غیبت طوسی(2)عمر آن ناپاک هزار و دویست سال ذکر شده.
از ایشان یوشالفرس بن کالب بن یوفنّاست که بنابر نقل صاحب اخبار الدول، در حسن و جمال بسیار شبیه حضرت یوسف بوده، طوری که مردم مفتون حسن او شده، همه وقت برای تماشای او جمعیّت مینمودند و چون بر نفس خود از فتنه ترسید، از خداوند مسألت کرد صورتش را تغییر دهد بدون آنکه در حواسّش خللی راه یابد.
پس آبله بیرون آورد و صورتش مجدّر شد. آن جناب هزار سال میان بنی اسراییل زندگی کرد و پس از آن، خداوند او را به جوار قدس خود برد.
از ایشان عاد بن عوص بن ارم بن سام بن نوح علیه السّلام است. در ناسخ آمده: او به پرستش قمر اقدام میکرد و با اولاد و احفاد در بلاد احقاف توطّن مینمود؛ آن اراضی از کنار عمّان تا حدود یمن و حضرموت است.
گویند عاد، هزار زن گرفت و در حیات خویش چهار هزار تن از صلب خود بدید که هریک به اندازه نخیلی بودند؛ هزار و دویست سال زندگانی یافت و در نیمه عمر خود، ولد و ولد ولد تا پشت دهم را ملاقات نمود. اولاد ارشد و اکبرش شدید بود که میان جماعت، رایت سلطنت افراخت و عدلی شامل و بذلی شافی داشت؛ چنانکه شخصی را در مملکتش به قضاوت منصوب کرد و مرسومی برایش مقرّر داشت. او یک سال در محکمه قضا بنشست ولی کار احدی به او نیفتاد، زیرا در تمام مملکت، دو نفر باهم به منازعه برنخاستند.
قاضی خدمت شدید آمد و معروض داشت: این مرسوم بر من روا نیست، چون در این مدّت، قضاوتی نکردهام.
شدید گفت: در هرحال، این مبلغ از تو دریغ نگردد، زیرا به وظیفه خود عمل نمودهای. دیگر بار قاضی بر مسند قضاوت آمد، این مرتبه دو تن نزدش حاضر شدند؛ یکی معروض داشت: من از این مرد خانهای خریده و در آن گنجی یافتهام، هرچه به او میگویم گنج خویش را بردار؛ من از تو خانه خریدهام نه گنج، نمیپذیرد.
دیگری گفت: من خانه را با هرچه در آن بوده، فروختهام؛ گنج نیز از آن خریدار است. سخن به درازا کشید و هیچ یک گنج را قبول نمیکردند. بالاخره قاضی مطّلع شد یکی از آن دو نفر دختر و دیگری پسری دارد، پس حکم کرد دختر را به زنی به پسر دادند و گنج را به ایشان تفویض نمودند. با این عدل و منصفه و رفاه خلق در مملکت، شدید در کفر و ضلالت مرد.
در اواخر زمان او، هود علیه السّلام نزد او رفته، هرچه به راه راست دعوت نمود، مفید نیفتاد، مدّت ملکش سیصد سال بود.
از آنها حضرت نوح پیغمبر است که بسیاری از افاضل اعتقاد دارند اسم آن جناب ساکن یا ساکت بوده و به جهت اشتغال به نوحه و گریه، به نوح ملقّب گردیده.
در روضة الصفا مسطور است: بر این تقدیر لازم میآید نوح از نوحه مشتق باشد، حال آنکه ارباب عربی اتّفاق دارند نوح عجمی و نوحه عربی است و نمیتواند کلمه عجمی را از عربی اشتقاق نمود مگر آنکه به عربیّت نوح قایل شوند و این معنی خلاف ظاهر است.
به قول بعضی از ارباب اخبار، آن جناب به هدایت و ارشاد کافه عباد مبعوث گشت و عموم طوفان که تمام جهان را فراگرفت، مؤیّد این قول است. زمرهای معتقدند رسالت حضرت نوح به اهل بابل و توابع آن اختصاص داشته و ظاهر آیه وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلی قَوْمِهِ*(1)این مذهب را تأیید مینماید. آن حضرت معجزات بسیار و خوارق عادات بیشماری داشته است.
از جمله، معجزه خود آن جناب است که با آن طول عمر، تا وقت مردن در هیچ
1) سوره هود، آیه 25؛ سوره مؤمنون، آیه 23؛ سوره عنکبوت، آیه 14.
یک از قوای بدنیاش منقصتی راه نیافته بود؛ چنانکه در اخبار الدول است.
از جمله، آن است که بنابر نقل از کتاب مذکور قومش از او طلب کردند، کوهی از کوههای فارس به راه افتد و تا عرفات برود؛ حضرت به یکی از جبال فارس امر فرمود تا عرفات رفت.
از جمله، آن است که بنابر نقل مذکور چون از کشتی بیرون آمدند، نزد خود و اصحابش قوتی وجود نداشت، آن حضرت از زمین ریگ برداشته، تناول فرمود و به اصحاب خود هم از آن ریگها خورانید؛ آن ریگها در دهان ایشان، از عسل شیرینتر بود.
از جمله، درختی کاشت، فی الفور بار برآورد و از آن تناول نمودند. بعد از اینکه از تورات نقل نموده عمر آن جناب نهصد و پنجاه سال بوده- چنانچه ما نیز ضمن طبقه نهم همین مقدار که مختار صاحب ناسخ است، نقل نمودیم- گفته: وهب بن منبّه عمر آن حضرت را هزار سال دانسته و شدّاد گفته: عمر نوح، هزار و چهارصد و هشتاد سال بوده.
در حبیب السیر از متون الاخبار نقل نموده: تولّد آن جناب در زمان حضرت آدم، در هزار سال اوّل آفرینش وقوع یافت و در هزار سال ثانی، وقتی چهارصد و پنجاه ساله بود، مبعوث شد، نهصد و پنجاه سال به دعوت اشتغال نمود و پنجاه سال بعد از هلاکت قوم از عالم انتقال فرمود، بنابراین تقدیر عمر حضرت نوح هزار و چهارصد و پنجاه سال بوده و اللّه العالم.
از ایشان پادشاهی است که مهرجان را احداث نمود؛ چنانکه در غیبت شیخ طوسی(1)است که اهل فرس در باب طول اعمار گمان کردهاند در زمان پیشین، جماعتی از پادشاهان ایشان بودهاند که عمرهای طولانی داشتهاند تا آنکه میفرماید: میگویند پادشاهی که مهرجان را احداث نمود، هزار و پانصد سال عمر کرد.
1) الغیبة؛ شیخ طوسی، ص 123.
این ناچیز گوید: مهرجان، نام روز شانزدهم هرماه باشد(1)که ماه هفتم از سال شمسی است و در وجه تسمیه آن گفتهاند: فارسیان پادشاهی ظالم به نام مهر در نیمه ماه به درک رفت؛ به این سبب آن روز را مهرگان نام نهادند و معنی آن، مردن پادشاه ظالم باشد.
از ایشان بختنّصر است؛ چنانچه در اخبار الدول، بعد از اینکه کیفیّت خرابی بیت المقدّس، قتل بنی اسراییل، اسیر شدنشان را به دست آن ملعون و مراجعت نمودن او به بابل، مقرّ سلطنتیاش را نوشته؛ گفته: آن خبیث، بعد از مراجعت مسخ شد؛ اوّل به صورت شیر، بعد از آن به صورت نسر و سپس به صورت گاو درآمد و تا هفت سال مسخ بود، عمر او تا هنگام مسخ، هزار و پانصد سال و پنجاه روز بود و به انضمام آن هفت سال، عمر نحسش، هزار و پانصد و هفت سال و پنجاه روز بوده.(2)
از ایشان ذو القرنین اکبر است که به روایت مشهور بین جمهور، اسم شریفش اسکندر است و در وجه تسمیّه او به ذی القرنین اختلاف میباشد:
1- بعضی گفتهاند: ذو القرنین چون دو طرف دنیا؛ یعنی مشرق و مغرب را طواف نمود، به این لقب ملقّب گردید.
2- برخی عقیده دارند او ابا و امّا کریم الطرفین بود، لذا ذو القرنینش گفتند.
3- صاحب متون الاخبار آورده: چون دو صفحه سر آن جناب از صفر یا از نحاس یا از حدید و یا از طلا بود؛ به این اسم موسوم گشت.
4- مذهب زمرهای است که او را دو ضفیره گفتهاند؛ یعنی دو گیسوی بافته.
5- در تفسیر مدارک از حضرت امیر علیه السّلام چنین نقل شده: «انّه لیس بملک و لا نبیّ و لکن کان عبدا صالحا ضرب علی قرنه الأیمن فی طاعة اللّه فمات ثم بعثه اللّه فضرب علی قرنه الأیسر فمات فبعثه اللّه فسمیّه ذو القرنین».(3)
ایضا صاحب متون الاخبار نقل نموده: «انّه کان نبیّا فبعثه اللّه إلی قوم فکذّبوه و ضربوه علی قرنی رأسه فقتلوه فاحیاه اللّه تعالی فسمّیه ذو القرنین»؛ بنابراین دو حدیث، در نبوّت ذو القرنین نیز اختلاف است.
در روضة الصفا(1)ست که او با وجود استقلال در سلطنت و بسط مملکت، زنبیل بافی میکرد و قوت خود و عیالش را از آن ممّر به دست میآورد، به روایتی زمان سلطنتش چهل سال بود. در اعمار الاعیان(2)ابن جوزی مذکور است: آن جناب هزار و ششصد سال عمر کرد و در حیات الحیوان نیز همین مقدار را از کتاب محاضر نقل نموده.
از ایشان دیّان بن دومغ پدر عزیز مصر است؛ چنانکه در کیفیّت بنای هرمان مصر از کمال الدین(3)نقل شد ابو عبد اللّه قدینی گفت: عمر او هزار و هفتصد سال بوده است.
طبقه یازدهم معمّرین کسانیاند که عمرشان در این سرای پر ابتلا، از دو تا سه هزار سال انتها یافته.
از ایشان حضرت نوح علیه السّلام است؛ چنانچه در طبقه ششم، ضمن بیان حالات سام بن نوح، روایتی از امام علی النقی علیه السّلام از حیات القلوب علّامه مجلسی رحمه اللّه نقل شد که آن حضرت فرمود: عمر نوح، دو هزار و پانصد سال بود.
ایضا در آن کتاب است که به سند حسن از حضرت صادق علیه السّلام منقول است:
حضرت نوح دو هزار و پانصد سال زندگی کرد؛ هشتصد و پنجاه سال پیش از مبعوث شدن، هزار و پنجاه سال کم، در میان قوم خود، ایشان را به سوی خدا فرا میخواند،
دویست سال مشغول ساختن کشتی بود و پانصد سال پس از فرود از کشتی و خشک شدن آب از زمین؛ شهرها بنا کرد و فرزندان خود را در آنها ساکن گرداند. چون دو هزار و پانصد سال تمام شد، ملک الموت نزد او آمد و او در آفتاب نشسته بود، گفت:
السلام علیک! نوح سربرآورد، سلام کرد و گفت: برای چه آمدهای؟
ملک موت گفت: آمدهام روحت را قبض کنم.
گفت: میگذاری از آفتاب به سایه روم؟
گفت: بلی!
نوح به سایه منتقل شد و گفت: ای ملک موت! آنچه از عمر دنیا بر من گذشته، مثل این آمدن از آفتاب به سایه بود؛ آنچه تو را فرمودهاند به جا آور! آنگاه ملک موت روح مقدّس آن سرور را قبض نمود.(1)
این ناچیز گوید: بعد از این اخبار و خبر معتبری از حضرت صادق علیه السّلام که فرموده:
نوح بعد از فرود آمدن از کشتی، پانصد سال زنده بود و پس از این حدیث معتبر که فرمود: عمر هریک از قوم نوح سیصد سال بود و بعد از حدیث دیگری که فرمود: عمر نوح دو هزار و چهارصد و پنجاه سال بود؛ بالجمله علّامه مذکور در کتاب مزبور میفرماید:
مؤلّف گوید: احادیث گذشته، همه موافق یکدیگر و محلّ اعتمادند و در این حدیث، یعنی حدیث آخری، شاید بعضی از عمر آن حضرت را که متوجّه امور نبوده، از اوّل یا آخر حساب نکرده باشند؛ بعضی از ارباب تاریخ، عمر آن حضرت را هزار سال، بعضی هزار و چهارصد و پنجاه سال، بعضی هزار و صد و هفتاد سال و بعضی هزار و سیصد سال گفتهاند و این اقوال که برخلاف احادیث معتبر است، همه فاسد میباشد. مراد آن مرحوم از احادیث معتبر، احادیثی است که در آنها عمر آن جناب به دو هزار و پانصد سال تحدید شده است؛ و اللّه العالم.
1) ر. ک: کمال الدین و تمام النعمة، ص 523؛ روضة الواعظین، ص 445؛ بحار الانوار، ج 11، ص 285.
طبقه دوازدهم معمّرین کسانیاند که عمرشان در این دار فنا و زوال از سه تا چهار هزار سال بوده.
از ایشان ذو القرنین است که عامّه اهل کتاب، عمر آن جناب را به سه هزار سال تحدید نمودهاند؛ چنانکه در حبیب السیر است: و اهل الکتاب یقولون عاش أی ذو القرنین، ثلاثة الاف سنة.
این ناچیز گوید: ما در طبقه دهم ضمن بیان مدّت عمر ذی القرنین پنج وجه تسمیه برای مسمّا شدنش به این اسم بیان نمودیم، در اینجا نیز، تتمیما للفائده و تتمیما للعائده به هفت وجه دیگر اشاره مینماییم و اینها را بهحسب شماره و تعداد، دنباله آن وجوه قرار میدهیم که جمعا دوازده وجه میشود:
6- بعضی گفتند: او را به این جهت ذو القرنین نامیدهاند که در زمان حیاتش دو قرن از مردم منقرض شدند و از این عاریت سرا به دار بقا ارتحال نمودند.
7- برخی گفتند: چون بر سر آن جناب دو قرن، به مثابه دو شاخ برآمده بود، او را ذو القرنین گفتند.
8- زمرهای فرمودند: چون خداوند تبارک و تعالی نور و ظلمت را مسخّر او گردانیده بود؛ طوری که هرگاه سیر میکرد، نوری پیشاپیش او نمودار شده، او را راهنمایی مینمود و ظلمت و تاریکی از پشت سر، آن جناب را به جانب آن نور سوق میداد.
9- طایفهای گفتند: چون دلیر و شجاع بود، به این لقب ملقّب گردید؛ چنانچه انسان شجاع را قرن گویند، چرا که اقران خود را قطع مینماید.
10- جماعتی گفتند: چون در خواب دید بر فلک برآمده، به دو دست، دو قرن
شمس، یعنی دو طرف قرص آفتاب را گرفته، از این جهت او را ذو القرنین نامیدند.
11- شرذمهای گفتند: چون او در سیاحت خود داخل نور و ظلمت گردید، به ذو القرنین معروف شد.
12- پارهای از اهل فضل گفتند: چون در تاج سلطنتی که برای خود ترتیب داده بود، دو قرن داشت، به این اسم مشهور گردید.
از ایشان دومغ پدر ریّان بانی هرمان مصر است؛ به شرحی که ضمن بیان اشخاص طبقه سوّم ذکر شد؛ چرا که صدوق- علیه الرحمه- در کمال الدین(1)از ابو عبد اللّه مدینی نقل نموده: دومغ، سه هزار سال در این دار فنا و زوال زندگانی کرد.
بدان در روایت کمال الدین اگرچه بانی هرمان را ریّان بن دومغ ذکر فرموده و لکن عقیده صاحب ناسخ التواریخ(2)آن است که بانی آنها حضرت ادریس پیغمبر است؛ چنانچه در همان کتاب مرقوم داشته: بنای هرمان در سال وفات انوش بوده که هزار و دویست و سی سال بعد از هبوط آدم علیه السّلام است.
پس از آن نوشته: حضرت ادریس، نبوّت و سلطنت را توأم داشت و اغلب خلق روی زمین، داغ طاعت بر جبین داشتند. او چون به علم نبوّت دانست طوفان نوح، جهان را ویران میکند و اثری از معلّم و متعلّم و کتب علمی باقی نمیماند، فرمود تا در طرف غربی مصر، هرمان را بنا نهادند و از علوم طبّ و نجوم و غیره، در آن ثبت کردند تا از طغیان طوفان مصون ماند.
آن دو بنای عظیم، مربّع و مخروط الشکل، مشتمل بر چهار مثلث است که مسافت هرضلع با ضلع دیگر، چهارصد ذراع و ارتفاع هریک نیز، چهارصد ذراع میباشد؛ آن بنا را در شش ماه به پایان آورد و فرمود بر آن نوشتند: «قل لمن یاتی بعدنا یهدمها فی
ستمائة عام و قد بنیتها فی ستّة اشهر و الهدم ایسر من البنیان».
بعد از طوفان، بعضی فراعنه مصر برای دخمه و مقبره خود از آنگونه اهرام برآوردند؛ چنانکه در ارض مصر هجده هرم بنیان شد. یوسف صدّیق در قحط سالی مصر، در بعضی از آن اهرام، گندم منبّر فرموده بودند؛ لکن هیچ کس ابنیهای به قطر و ارتفاع و استحکام هرمان ادریس برنیاورد.
بعضی در قدمت آن گفتهاند: بنی الهرمان و النسر فی السرطان؛ از این قرار، تاریخ بنای آن بیش از دوازده هزار سال میشود، چون اکنون نسر طایر اواخر جدی است و هر برجی کمتر از دو هزار سال قطع نخواهد شد ولی حقیقت این سخن را با صحّت مقرون ندانستهاند و اللّه اعلم بحقیقة الحال، انتهی.
از ایشان عناق، دختر حضرت آدم و مادر عوج است که در اشتهار، کالنار علی المنار است؛ چنانچه کیفیّت حال او در کافی(1)، ناسخ، معارج النبوّه و غیره آمده. در کتاب سوّم است که عناق در بزرگی و عظم جثّه، به مثابهای بود که هرجا مینشست، یک جریب زمین را احاطه مینمود، طول هرانگشت او سه گز و عرض آن دو گز بود و در هرانگشت، دو ناخن داشت؛ مثل دو داس به غایت تیز.
با وجود آنکه دختر آدم علیه السّلام بود، اوّل کسی که در عالم دادوستد بنیاد فسق و فجور و فساد نهاد، او بود. یعنی زانیه بود و از شئامت آن معامله، به غضب الهی جلّ و علا مبتلا شد تا حق تعالی مارانی مثل پیلان، گرگانی بر هیأت شتران و کرکسانی برابر خران بر وی فرستاد، تا اینکه او را کشتند و خوردند.
در کتاب الزام الناصب فی اثبات الحجة الغائب(2)
که تألیف یکی از علمای معاصر و مجاور در کربلای معلّاست و تازه به طبع رسیده؛ عمر عناق را بیش از سه هزار سال نقل نموده و فرموده: و عمرها ازید من ثلاثة الاف سنة.
از ایشان عوج است که مادرش عناق، دختر حضرت آدم و پدرش بنابر نقل صاحب قاموس(1)، عوق بر وزن نوح میباشد؛ چنانکه در همان کتاب است: عوق کنوح و الدّعوج الطّویل و من قال عوج بن عنق فقد اخطاء.
در ناسخ آمده: طول قامتش بیست و سه هزار و سیصد و سی ذراع بود؛ هنگام طغیان طوفان خدمت نوح را درک و درخواست کرد به کشتی رود، آن جناب اجابت نفرمود؛ همانا طوفان از زانوی او برنگذشت، سه هزار سال در دنیا بزیست تا به دست موسی نیست گشت.
در مجمع البحرین(2)از قصص الانبیای راوندی نقل نموده: عوج بن عناق، جبّار و دشمن اسلام و خداوند قهّار بود و در جسم و خلقت برای او بسطهای بود، به نحوی که در قعر دریا دست فرو میبرد، ماهی میگرفت، بر شعله آفتاب نگاه داشته، بریان میکرد و قوت خود میساخت، عمر او سه هزار و ششصد سال و تا زمان حضرت موسی زنده بود؛ سپس به دست آن حضرت کشته شد و به درک واصل گردید.
در معارج النبوّه نیز به نقل از عرایس ثعلبی عمر او را سه هزار و ششصد سال نوشته.
بدان در حکمت ابقای عوج و خلاص او از طوفان، با آنکه هیچ جنبندهای جز با توسّل به کشتی حضرت نوح علیه السّلام از آن نجات نیافت؛ بعضی از بزرگان چنین فرمودهاند:
با آنکه در زمان آدم متولّد شده، در زمان چندین پیغمبر بوده تا به زمان موسی رسیده، حکمت در گذاشتن وی، این بود که امم بعدی را از قصّه طوفان و غرابت و صناعت آن واقعه آگاه گرداند.
بعضی دیگر در حکمت آن گفتهاند: چون او فی الجمله نوح را در ساختن کشتی
معاونت و مدد کرد؛ لذا در مقابل آن، با وجود شرک و کفرش، از عذاب غرق نجات یافت و بدین عمر طویل، مکافات دید.
آن بعض، پس از ذکر این حکمت گفتهاند: در اینجا نکتهای است و آن این است که کافری که نوح را در ساختن کشتی معاونت مینماید، از عذاب این جهان نجات مییابد، بندگانی که حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله را در دین معاونت نموده؛ وَ تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوی(1)و شریعت او را با عمل به احکام و تعلیم آن به نادانان، معاونت نموده باشند؛ اگر از عذاب آن جهان نجات یابند، چه عجب باشد.
بالجمله، بنابر آنچه در بعضی از تفاسیر معتبر و کتاب خلاصة الأخبار است، معاونت عوج در ساختن کشتی نوح بدین کیفیّت بوده که هنگام وحی به حضرت نوح درباره ساختن کشتی، جبرییل از مورد بهشتی، شاخهای بیاورد و به نوح عرض کرد: این را در زمین فرو بر! چون بنشاند، در مدّت چهل سال درختی گردید که بلندی آن هزار و دویست و پهنای او سیصد ذرع شد. آنگاه جبرییل آمد و گفت: حق تعالی میفرماید:
کشتی را بساز!
نوح فرمود: یا جبراییل چگونه کشتی بسازم؟
گفت: این درخت را بیفکن و تخته کن تا من تو را تعلیم دهم. نوح درخت را برید و تخته کرد؛ تخته اوّل که جدا شد، نام آدم بر آن نوشته بود، بر تخته دوّم، نام شیث مرقوم بود، بر تخته سوّم، نام خود نوح بود و همچنین تا صد و بیست و چهار هزار تخته که جدا کرد، بر هریک، اسمی از اسمای انبیا نقش بسته بود و بر تخته آخر، نام حضرت خاتم الانبیا نوشته بود. جبرییل میگفت و نوح تختهها را به هم وصل میکرد و میخ میزد، تا آنکه تختهها تمام شد و برای پوشش کشتی، دوازده تخته دیگر احتیاج بود.
جبرییل گفت: یا نوح! کسی را بفرست تا درختی که میان رود نیل افتاده، بیاورد.
1) سوره مائده، آیه 2.
نوح به فرزندان خود گفت، هیچ یک اجابت نکردند. جبرییل گفت: به عوج بگو آن درخت را بیاورد و بگو تو را از طعام سیر مینمایم. چنین آوردهاند که عوج در تمام عمر خود، غذای سیر نخورده و در هیچ خانهای نگنجیده بود.
عوج به امر نوح رفته، آن درخت را آورد. نوح سه قرص نان جو پیش او نهاد؛ عوج خندید و گفت: ای نوح! اگر من روزی دو هزار من، نان و طعام بخورم، سیر نمیشوم.
نوح به او فرمود: بسم اللّه الرّحمن الرّحیم بگو و بخور تا سیر شوی.
عوج بسم اللّه گفت و به خوردن مشغول شد؛ چون دو قرص و نیم از نانهای جوین خورد، به قدرت خدای تعالی و به برکت بسم اللّه سیر شد.
سپس نوح از آن درخت، دوازده تخته جدا کرد، بر تخته اوّل، نام نامی حضرت امیر و حضرت فاطمه علیها السّلام نوشته بود، بر تخته دوّم، نام امام حسن علیه السّلام و همچنین بر هرتخته نام یکی از ائمّه هدات مهدییّن و بر تخته دوازدهم، نام امام مهدی- عجّل اللّه فرجه الشریف- ثبت بود. نوح گفت: جبرییل! این دوازده تن پیغمبرند؟
گفت: نه، اینها اهل بیت مصطفی هستند که پیغمبر آخر الزمان باشد، آنگاه جبرییل به نوح عرض کرد: چنانکه این کشتی، بیاین دوازده تخته تمام نگردید، دین اسلام که دین محمد است، بدون این دوازده تن تمام نگردد؛ یعنی بعد از حضرت خاتم النبیین، اقرار به امامت و خلافت ایشان، رکن اعظم دین است و اگر کسی همه آنها یا یکی از آنها را انکار کند و به امامت و ولایت او قایل و معتقد نباشد؛ و لو این که به وحدانیّت باری تعالی و خاتمیّت حضرت محمد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله اقرار داشته باشد، دیانتش ناتمام و اسلامش ناقص و خام است.
این ناچیز در کتاب راحة الروح(1)که در شرح حدیث مثل اهل بیتی کمثل سفینة نوح است در وجه هفدهم از وجوه تشبیه اهل بیت طاهرین به کشتی نوح شیخ المرسلین، دوازده وجه برای انحصار عدد ائمّه معصومین به دوازده نفر ذکر نمودهام، طالب آنها به آن کتاب که به طبع رسیده، رجوع کند.
1) راحة الروح، ص 481- 476.
بدان در کتب تواریخ و سیر کیفیّت هلاکت عوج به دست حضرت موسی علیه السّلام را بدین نحو بیان نمودهاند: چون موسی به محاربه عمالقه بیرون رفت و لشکری مرتّب کرد که یک فرسخ دور عرصه او بود، عوج نیز سنگی به آن مقدار برید، بر سر گرفته، آورد تا بر سر قوم موسی علیه السّلام و لشکریانش فرود آورد و تمامی آنها را یکباره هلاک کند.
حق تعالی هدهدی فرستاد تا با منقار خود، آن سنگ را سوراخ کرد و مثل طوق در گردن عوج افتاد و بهواسطه سنگینی آن از پای درآمد؛ چنانکه در مجمع البیان است، حضرت موسی علیه السّلام قدّ ده گز و عصای او نیز ده گز بود، حضرت ده گز دیگر برجست و سنان عصایش را به پاشنه پای عوج رساند، زخم کاری بر او افتاد و با آن زخم به هلاکت رسید؛ سپس لشکر موسی مجتمع گشتند، حربها کشیدند و به جدّ بسیار، سر آن نابکار را از تن جدا کردند.
گویند: استخوان پایش را در دریای نیل پل ساختند و تا مدّتی، مرور مردم بر آن پل بود.
از ایشان لقمان عادی کبیر است که در صبیحه چهاردهم، ضمن بیان اشخاص طبقه پنجم معمّرین، از کمال الدین(1)صدوق نقل شد او به مقدار عمر هفت نسر پانصد و شصت سال داشت؛ بنابر آنکه بقای هرنسر بیش از هشتاد سال نباشد. امّا بنابر مختار علمای عارف به احوال و اعمار حیوانات و طیور که عمر هرنسر را به پانصد سال تحدید نمودهاند، پس عمر لقمان، سه هزار و پانصد سال بوده؛
چنانکه شیخنا الصدوق در موضع دیگر از کمال الدین فرموده: او سه هزار و پانصد سال عمر نمود و اعثمی در خصوص وی گفته:
لنفسک إذ تختار سبعة انسر***إذا ما مضی نسر خلدت إلی نسر
فعمّر حتّی خال انّ نسوره***خلود و هل یبقی النفوس علی الدهر
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 559؛ الفصول العشرة، ص 94؛ کنز الفوائد، ص 248.
و قال لادنا هنّ اذحلّ ریشه***هلکت و اهلکت بن عاد فما تدری(1)
ای لقمان! برای خود هفت مرغ کرکس اختیار نمودی، طوری که هروقت یکی از آنها میمیرد، تو تا مردن کرکس دیگر باقی میماندی. پس لقمان به حدّی معمّر شد که گمان کرد کرکسهای او در دنیا مخلّد خواهد بود، حال اینکه هیچ نفسی در دنیا باقی نخواهد ماند. وقتی همه پرهای آخرین آنها افتاد، گفت: هلاک گشتی و پسر عاد را هم هلاک کردی.
بلکه در اخبار الدّول(2)، عمر او را سه هزار و هشت صد سال معیّن نموده؛ چنان که در ترجمه او فرموده: «لقمان بن عاد صاحب النسور و هو بقیّة العاد الأولی بعثه عاد مع الوفد إلی الحرم یستسقون فدعوا و سئل هو البقاء و اختار عمر سبعة انسر کلّما هلک نسر اخذ مکانه آخر یاخذ النّسر و هو فرخ فیربیّه إلی أن یموت و قد اختلف النّاس فی عمر النسر و عامّتهم علی انّه یعیش خمس مائة سنة فعلی هذا انّ لقمان عاش ثلاثة الاف و خمس مائة سنة و لم یبلغ هذا العمر من بنی آدم أحد غیره و غیر عوج بن عناق و قیل انّه عاش ثلاثة ألاف و ثمان مائة سنة لانّه کان له قبل أن یأخذ النسور ثلث مائة سنة من العمر و اللّه تعالی اعلم».
بدان این ناچیز، چون در صبیحه چهاردهم این عبقریّه وعده نمودم بعد از این، کیفیّت رفتن لقمان به حرم مکّه برای استسقا و علّت استجابت دعای او را برای طول عمر بیان نمایم؛ لذا در این مقام مناسب فرجام، ایفاء للوعد، آن را نقل مینمایم.
در ناسخ آمده: پس از آنکه حضرت هود علیه السّلام به کسوت نبوّت متحلّی گشت، میان قوم عاد بنیان دعوت نهاد و هرچه؛ أُبَلِّغُکُمْ رِسالاتِ رَبِّی وَ أَنَا لَکُمْ ناصِحٌ أَمِینٌ(3)
ابلاغ کرد، جز إِنَّا لَنَظُنُّکَ مِنَ الْکاذِبِینَ(1)جواب نشنید و چون از اصلاح حال آن قوم عنود مأیوس و ملول شد، به حکم قادر قاهر، آن قاطنین احقاف را هدف سهام نفرین قرار داد که از دهنا و یبرین تا یمن و حضرموت، مصدر اغتساف بودند؛ نخست آب باران که آیت رحمت یزدان است، منقطع شد، هفت سال به بلای قحط و غلا مبتلا گشتند و مع ذلک نصایح هود را اصغا نمینمودند.
چون کار ایشان صعب و سخت افتاد، لقمان الاکبر را که هنگام دعوت هود، به ربّ ودود ایمان آورد و از بیم قوم بدکیش، ایمان خویش را مخفی میکرد به همراه مرثد بن عفیر، قیل بن غفر، لقیم بن هزال، جهلة بن عفیری و جمعی دیگر از بزرگان قوم را برای دعای استسقا روانه مکه معظّمه نمودند. در آن وقت، اولاد عملیق بن لاوذ بن سام بن نوح در مکّه اقامت داشتند.
رؤسای قوم عاد وارد مکّه شدند، در آن زمان، امارت عمالقه با معاویة بن بکر بود که از جانب مادر با عادیان خویشاوند بود. به واسطه این قرابت بزرگان عاد، به خانه معاویة بن بکر نازل شده، اقامت کردند. او مایحتاج آنها را از شراب مروق و نزل مهنّا مهیّا ساخته، دقیقهای از مهماننوازی فرونگذاشت! بزرگان عاد، چون از بلای قحط و تنگی رسته، به بساط ناز و نعمت پیوسته بودند، تعب یاران و طلب باران را فراموش کرده، در لهو و لعب کوشیدند.
معاویه با خود اندیشید، اگر ایشان را از این غفلت آگاه سازم، دور نباشد که مهماننوازی را بر من گران دانند، لذا چند شعر با مضمون بیچارگی و درماندگی عادیان، موزون نموده، به دو کنیزک مغنیّه خود بیاموخت که به ایشان جرادتان میگفتند، آنها هنگامی که بزرگان عاد، در نشاط مستی و شور شراب بودند، اشعار را انشاد فرمودند.
ناگاه به خاطرشان آمد، یک ماه است در خانه معاویه به طعام و طرب پرداخته، تعب یاران و طلب باران را فراموش کردهاند، بنابر نقل حبیب السیر، از مجلس عشرت
1) سوره اعراف، آیه 66.
برخاسته، لقمان و مرثد به اظهار ایمان خود مبادرت نمودند، قیل و همکیشان نیز، چند شتر و گوسفند قربانی کرده، به لوازم استسقا پرداختند.
مقارن دعای ایشان، سه قطعه ابر سرخ و سفید و سیاه در آسمان هویدا گشت و هاتفی آواز داد: ای قیل! یکی از قطعات سحاب را اختیار کن! قیل، ابر سیاه را اختیار کرد، صدایی به گوش او رسید: عجب خاکستر مهلکی به قوم خود فرستادی، یکی از ایشان را زنده نخواهد گذاشت؛ چنانچه زنده هم نگذاشت!
به تفصیلی که در کتب تفاسیر و سیر آمده، در تاریخ طبری(1)مسطور است: مرثد بن سعد و لقمان بن عاد که مؤمن به هود بودند، چون از این حال واقف شدند، از غیب آوازی شنیدند که هریک از شما حاجتتان را طلب نمایید تا با سعاف مقرون شود.
مرثد گفت: خدایا! آن قدر به من گندم عنایت کن که تا زنده باشم، کفایت کند و لقمان گفت: خدایا! به من عمر هفت کرکس کرامت فرما! دعای هردو مستجاب شد، چون مرثد در مکّه مقیم شد و منعم حقیقی، ابواب رزق به روی او مفتوح داشت، لقمان هم به زمین مأرب رفت، بنای سدّ نمود- چنانچه در صبیحه هفدهم، ضمن ذکر حال عمرو بن عامر مزیقیا مسطور شد- و به مراقبت کرکس اقدام کرد؛ چنانچه در صبیحه چهاردهم ذکر گردید.
معمّرینی که ضمن این دوازده طبقه، حال و مدّت عمرشان بیان گردید، کسانی بودند که در کتب غیبت، تواریخ، سیر و تراجمه، مدّت عمر آنان منضبط و اوّل و آخر زندگانی ایشان در سلک تحدید و تعیین منخرط بود.
در میان معمّرین کسانی هستند که به واسطه عدم انضباط اوّل عمر یا آخر عمر و یا هردوی اینها و مدّت حیاتشان تعیین و تحدید نشده، لکن از قرائن خارجی، مثل شغل،
1) تاریخ طبری، ج 1، صص 223- 222.
عمل، امارت، سلطنت، زمان و غیر اینها که تحدید شدهاند، فهمیده میشود دارای عمر بسیار و از جمله معمّرین روزگارند. این طایفه نیز، افراد بسیار و اشخاص بیشمار میباشند. ما در این مقام و مضمار به ذکر بیست نفر از ایشان اکتفا مینماییم.
اوّل: حضرت خضر است که با ذو القرنین معاصر میباشد و ظهور و غلبهاش بر مصر، سه هزار و چهارصد و پنجاه و هفت سال بعد از هبوط آدم بوده است. چنانکه در ناسخ است. به اتّفاق فریقین شیعه و اهل سنّت و جماعت، بلکه سایر ارباب ملل و نحل، آن جناب تاکنون زنده، باقی و در قید حیات است و زنده خواهد ماند تا در صور بدمند و همه زندگان بمیرند؛ چنانچه در بحار از امام رضا علیه السّلام منقول است:
خضر از آب حیات خورد و زنده خواهد ماند تا در صور بدمند و همه زندگان بمیرند. او نزد ما میآید و بر ما سلام میکند، ما صدایش را میشنویم ولی او را نمیبینیم، هرجا نام او مذکور شود، حاضر میگردد و هرکه یادش کند، بر او سلام کند؛ هرموسم حجّ در مکّه حاضر میشود، حجّ میگزارد، در عرفات، وقوف میکند و برای دعای مؤمنان آمین میگوید. وقتی قائم آل محمد از مردم غایب گردد، زود باشد که حق تعالی خضر را مونس آن حضرت گرداند و در تنهایی رفیق ایشان باشد.(1)
در اخبار الدول(2)از مسعودی، نقل نموده: «انّ هذا الخضر ابن خالة الإسکندر و کان علی مقدّمة عسکر ذی القرنین الأکبر الّذی کان فی ایّام ابراهیم و بلغ معه نهر الحیات فشرب منه و هو لا یعلم به فخلّد و هو حیّ إلی الأن و إلی یوم ینفخ فی الصور، فهو نبیّ معمّر محجوب عن الأبصار و روی محمّد بن المتوکّل انّ الخضر من اولاد فارس و الیاس من بنی اسرائیل و هما حیّان یلتقیان فی کلّ عام بالموسم و اکلهما الکرفس فالیاس فی البرّ و الخضر فی البحر».
بدان اخبار راجع به احوال حضرت خضر، بسیار و آثار متعلّق به آن جناب بیشمار است؛ چنانکه این امر بر مراجعین به اسفار کبار، بسی واضح، آشکار و کوضوح النار علی المنار است و ما از جمله به نقل خبری اقتصار مینماییم که هم حاوی به حال و کیفیّت مال آن بیهمال، هم هادی مردمان به سوی ثمره و فایده کتمان سرّ و عدم افشای آن وهم، حاکی از فضل توحید و اهل آن نزد خداوند مجید است.
در تفسیر قمی(1)از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده: چون رسول خدا را به معراج بردند، در راه بوی خوشی؛ مانند بوی مشک شنید، از جبرییل سؤال کرد: این چه بویی است؟
گفت: این بو از خانهای بیرون میآید که در آن قومی را به سبب بندگی خدا عذاب کردند تا هلاک شدند. سپس جبرییل گفت: خضر از اولاد پادشاهان و به خدا ایمان آورده بود، در حجرهای از خانه پدرش خلوت گزیده و خدا را عبادت میکرد.
پدرش فرزندی جز او نداشت؛ مردم به او گفتند: تو غیر از خضر فرزندی نداری، زنی برایش تزویج کن، شاید خدا فرزندی به او روزی کند که پادشاهی در او و فرزندانش بماند؛ آنگاه دختر باکرهای برای او تزویج کرد؛ چون او را نزد خضر آوردند، متوجّهاش نشد و با او نزدیکی نکرد. روز دیگر به او گفت: امر مرا پنهان دار! اگر پدرم از تو پرسید آنچه از مردان به زنان واقع میشود، نسبت به تو واقع شد؛ بگو بلی! چون پدرش از آن زن پرسید؛ موافق فرموده خضر عمل کرد و گفت: بلی!
مردم به پادشاه گفتند: این زن دروغ گوید؛ به زنان بفرما او را ملاحظه کنند که بکارتش باقی است یا زایل شده. وقتی زنان او را ملاحظه کردند، دیدند بر حال خود باقی است. به پادشاه گفتند: دو نفر بیوقوف را به یکدیگر دادهای که هیچ یک چنین کاری نکردهاند و نمیدانند چه باید کرد؛ زنی را به عقد او درآور که شوهر کرده باشد و باکره نباشد، تا این کار را به او تعلیم دهد. چنین کرد، چون زن را نزد خضر آوردند؛
1) تفسیر القمی، ج 2، ص 44- 42.
خضر به او نیز التماس کرد امر او را از پدرش مخفی دارد؛ او قبول کرد.
پادشاه از آن زن سؤال کرد؛ گفت: پسر تو زن است؛ هرگز دیدهای زن از زن حامله شود؟
پادشاه بر خضر غضب کرد و فرمود او را داخل حجرهای کردند و در آن را به گل و سنگ برآوردند. روز دیگر، شفقت پدری او به حرکت آمد؛ فرمود در را بگشایند؛ چون در را گشودند، خضر را در حجره نیافتند. حق تعالی به او قوّتی کرامت کرد که به هرصورتی بخواهد، مصوّر شود و بتواند از نظر مردم، پنهان گردد تا آنکه بالأخره با ذو القرنین همراه شده، سپهسالار لشکر او شد و از شهر پدر بیرون آمد.
زمانی دو مرد از همان بلد برای تجارت بیرون آمده، به کشتی سوار شدند؛ کشتی آنان تباه شد و خود به جزیرهای افتادند؛ خضر را دیدند که ایستاده و نماز میکند؛ از نماز که فارغ شد، ایشان را طلبید و از احوالشان سؤال کرد.
چون احوال خود را نقل کردند، گفت: اگر امروز شما را به شهر خود برسانم و داخل خانههای خود شوید، آیا خبر مرا از اهل شهر کتمان خواهید کرد؟
گفتند: بلی! یکی از آنها نیّت کرد به عهد وفا کند و خبر خضر را نقل نکند، ولی دیگری در خاطر گذرانید چون به شهر برسد، خبر خضر را برای پدرش نقل کند.
سپس خضر ابری را طلبید و گفت: این دو مرد را بردار و به خانههایشان برسان! ابر، آنان را برداشت و همان روز، به شهر خود رساند؛ آنگاه یکی به عهد خود وفا و کتمان نمود ولی دیگری نزد پادشاه، یعنی پدر خضر رفته، خبر او را نقل کرد.
پادشاه گفت: چه کسی گواهی میدهد تو راست میگویی؟
گفت: فلان تاجر که رفیقم بود. پادشاه او را طلبید؛ او انکار کرد و گفت: من از این واقعه خبر ندارم و این مرد را نمیشناسم. مرد اوّلی گفت: ای پادشاه! لشکری همراهم کن؛ تا به آن جزیره بروم و خضر را بیاورم، این مرد را هم حبس کن تا دروغش را ظاهر گردانم.
پادشاه، لشکری همراهش کرد و آن مرد را نگاه داشت. چون آن مرد لشکر را به آن
جزیره برد، خضر را نیافت و برگشت، پادشاه هم آن مرد را رها کرد. سپس اهل آن شهر، بسیار گناه کردند تا حق تعالی ایشان را هلاک و شهرشان را سرنگون کرد، همه هلاک شدند، الّا زن و مردی که خبر خضر را از پدرش پنهان کرده بودند و هرکدام از یک جانب شهر بیرون رفتند.
چون آن مرد و زن به هم رسیدند، هریک قصّه خود را برای دیگری نقل کردند و گفتند: ما نجات نیافتیم، مگر برای آنکه خبر خضر را پنهان کردیم؛ پس هردو به پروردگار خضر ایمان آوردند، مرد، زن را به عقد خود درآورد و هردو به مملکت پادشاه دیگری رفتند.
زن به خانه آن پادشاه راه یافت و مشّاطگی دختر پادشاه میکرد، روزی در اثنای مشّاطگی، شانه از دستش افتاد و گفت: لا حول و لا قوّة الّا باللّه. دختر که این کلمه را شنید، گفت: این چه سخنی بود؟
گفت: همانا من خدایی دارم که همه امور به حول و قوّه او جاری میشود.
دختر گفت: تو خدایی غیر از پدر من داری؟
گفت: بلی! آن، خدای تو و پدرت نیز هست. دختر نزد پدر رفت و سخن زن را برای او نقل کرد، پادشاه زن را طلبید و از او سؤال کرد؛ زن از گفته خود ابا نکرد. پادشاه پرسید: چه کسی با تو در این دین شریک است؟
گفت: شوهر و فرزندانم. پادشاه فرستاد همه را احاطه کردند و تکلیف کرد از یگانهپرستی خدا برگردند؛ ایشان ابا کردند، آنگاه امر کرد دیگی حاضر و پر از آب کردند و بسیار جوشاندند، ایشان را در آن دیگ انداخت و گفت خانه را بر سرشان خراب کردند. سپس جبرییل گفت: بوی خوشی که استشمام میکنی، از خانهای است که در آن اهل توحید الهی را هلاک کردند.
بدان علّت بقای خضر در دار دنیا تا وقت دمیدن صور به امر حق تعالی، خوردن آب
حیات و فرو رفتن او در چشمه آن آب با برکات است و بنابر آنچه در بحار(1)از امام محمد باقر علیه السّلام روایت نموده، کیفیّت آن چنین است: چون ذو القرنین شنید در دنیا چشمهای هست که هرکه از آب آن چشمه بخورد تا دمیدن صور زنده میماند، در طلب آن چشمه روانه شد. خضر، سپهسالار لشکر او بود و او را از جمیع لشکر خود، بیشتر دوست میداشت.
آنها رفتند تا به جایی رسیدند که سیصد و شصت چشمه بود، ذو القرنین سیصد و شصت نفر از اصحاب خود را طلبید که خضر یکی از آنها بود، به هریک، ماهی نمک سودی داد و گفت: هریک ماهی خود را در چشمهای بشویید و دیگری در چشمه او نشوید و ماهیان را برای من بیاورید.
خضر چون ماهی خود را به چشمه فرو برد، زنده و از دست او رها شد و به میان آب رفت؛ آن جناب جامهاش را انداخت و برای طلب ماهی، خود را در آب افکند، و مکرّر سرش را در آب فرو برد و از آن خورد؛ ماهی به دستش نیامد و بیرون آمد. وقتی نزد ذو القرنین برگشتند، ماهیها را جمع کرد و گفت: یکی کم است، تفحّص کنید نزد کیست؟
گفتند: خضر، ماهی خود را نیاورده؛ خضر را طلبید و از او سؤال کرد، خضر قصّه ماهی را نقل کرد.
ذو القرنین پرسید: تو چه کردی؟
گفت: از پی آن ماهی به آب فرو رفتم ولی آن را نیافته، بیرون آمدم.
پرسید: از آب خوردی؟
گفت: بلی! هرچه ذو القرنین طلب کرد، آن چشمه را نیافت. سپس به خضر گفت:
تو برای آن چشمه خلق شده بودی و آن برای تو مقدّر شده بود.
1) بحار الانوار، ج 12، ص 180- 178؛ تفسیر القمی، ج 2، صص 42- 41.
بدان استادنا المحدّث النوری- نوّر اللّه مرقده الشریف- در نجم ثاقب(1)، هنگام ذکر اسامی بعضی از معمّرین، به جهت رفع استبعاد عوام عامّه از طول عمر حضرت بقیّة اللّه الحجة بن الحسن العسکری- صلوات اللّه علیهما- میفرماید: از ایشان حضرت خضر پیغمبر است که احدی از اهل اسلام در وجود و بقای آن جناب از چند هزار سال پیش تاکنون شکّ ندارد.
در کتب اهل سنّت، در احوال مشایخ و عرفایشان مکرّر نقل شده فلانی در فلان محلّ با جناب خضر ملاقات کرد و از او تلقّی نمود و علم آموخت؛ چنانچه محیی الدین در باب بیست و پنجم فتوحات گفته: شیخ ابو العبّاس عرینی، با من سخن گفت و من قبول نمیکردم؛ چون از او جدا شدم، شخصی را دیدم که میگفت در فلان سخن، شیخ ابو العبّاس را مسلّم دار! فورا نزد شیخ برگشتم؛ گفت: تا خضر با تو نگوید، سخنم را قبول نمیکنی! نظیر این در کتب اهل سنّت بسیار است.
این ناچیز گوید: از جمله، چیزی است که ذیل ترجمه صاحب تفسیر تبصیر الرحمن که شیخ علی مهایمی از مضافات بمبئی است، نوشته شده که: «و هو من مشاهیر العلماء و مقاماته و کراماته اجلّ من أن تحصی لا سیّما انّه کان مشرّفا بتعلیم سیّدنا الخضر علیه السّلام معلّم حضرت سیّدنا موسی کلیم اللّه».
ولادت شیخ مزبور سال هفتصد و هفتاد و شش و وفاتش سال هشتصد و سی و پنج بوده و سالهاست که تفسیرش در مطبعه بولاق مصر، به طبع رسیده.
بالجمله، در نجم ثاقب(2)فرموده: و امّا آنچه میبدی از عبد الرزاق کاشی نقل کرده که در اصطلاحات گفته: خضر کنایه از بسط و الیاس کنایه از قبض است و اینکه خضر، از زمان موسی تا این عهد باقی باشد یا روحانیای که به صورت او متمثّل شود برای آنکه خواستهاش را ارشاد نماید؛ نزد من محقّق نیست و به خلاف ضرورت آن
نزد مسلمین است.
شیخ صدوق به سند معتبر، خبری طولانی از جناب صادق علیه السّلام نقل کرده که آخر آن فرمود: حق تعالی عمر حضرت خضر را طولانی نکرد، برای آنکه پیغمبری بعد از او اظهار نماید و نه برای آنکه کتابی بر او نازل گرداند؛ دین و شریعتی بیاورد و ناسخ شریعت پیش از خود باشد و نه برای پیشوایی که اقتدا به او لازم باشد و و نه برای اطاعتی که بر او فرض گردانیده باشد، بلکه در علم سابق حق تعالی بود که عمر حضرت قائم علیه السّلام در غیبت، طولانی خواهد بود و دانست گروهی از خلق، طول عمرش را انکار خواهند کرد؛ لذا عمر بنده صالح خود، خضر را طولانی گرداند تا بر معاندین حجّت باشد.(1)
بدان علّامه کراجکی در کنز الفوائد(2)، در مقام ذکر معمّرین فرموده: یکی از معمّرین، خضر است که بقای او تا آخر الزمان متّصل است و از جمله آنچه از خبر او رسیده، این است: چون وقت رحلت آدم فرارسید، فرزندان خود را جمع نمود و فرمود: پسران من! به درستی که خدای تعالی عذابی را بر اهل زمین نازل میکند، هرآینه جسد من در بیابان با شما باشد، چون در وادیی فرود آمدید، مرا بفرستید و در شام دفن نمایید.
جسد آن حضرت با ایشان بود تا آنکه خداوند نوح را مبعوث فرمود و جسد او را گرفت، خداوند طوفان را بر زمین فرستاد و زمانی زمین را غرق کرد. جناب نوح در زمین بابل فرود آمد و به سه پسر خود؛ سام و یافث و حام وصیّت نمود جسد را به مکانی ببرند که به ایشان امر کرد در آنجا دفن کنند.
آنها گفتند: زمین موحش است، انیسی در آن نیست و راه را نمیدانیم؛ صبر کن زمین مأمون شود، مردم زیاد شوند، بلاد مأنوس و خشک شود. آنگاه به ایشان فرمود:
آدم دعا کرد خدای تعالی عمر کسی که او را دفن میکند تا روز قیامت طولانی کند.
جسد آدم همچنان بود تا آنکه خضر متولّی دفن او شد، خداوند وعدهاش را انجاز فرمود و تا آنجا که خواسته، او را زنده میدارد. این حدیثی است که مشایخ دین و ثقات مسلمین آن را روایت کردهاند؛
دوّم: حضرت الیاس نبی است که آن جناب، مثل حضرت خضر تا زمان ظهور حضرت صاحب الامر زنده و در زمین است؛ چنانکه در روایت محمد بن متوکّل که ضمن بیان حالات خضر از اخبار الدول(1)نقل شد؛ به این امر تصریح گردیده.
در تفسیر امام عسکری علیه السّلام(2)است که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله به زید بن ارقم گفت: اگر میخواهی خدا تو را از غرق شدن، سوختن و لقمه در گلو گرفتن ایمن گرداند، دو روز صبح این دعا را بخوان: «بسم اللّه ما شاء اللّه لا یصرّف السوء الّا اللّه، بسم اللّه ما شاء اللّه لا یسوق الخیر الّا اللّه، بسم اللّه ما شاء اللّه ما یکون من نعمة فمن اللّه، بسم اللّه ما شاء اللّه لا حول و لا قوة الّا باللّه العلی العظیم، بسم اللّه ما شاء اللّه و صلّی اللّه علی محمد و اله الطیّبین».
به درستی که هرکس سه مرتبه بعد از صبح، این دعا را بخواند تا شام از سوختن، غرق شدن و لقمه در گلو گره شدن ایمن گردد و هرکه بعد از شام سه مرتبه بگوید، باز تا صبح از این بلاها ایمن باشد. خضر و الیاس هرموسم حجّ یکدیگر را ملاقات میکنند و چون از هم جدا میشوند، این کلامات را میخوانند.
علّامه مجلسی رحمه اللّه در حیات القلوب، بعد از نقل این حدیث و حدیثی طولانی که مشتمل بر سؤالات الیاس از امام محمد باقر علیه السّلام و جواب آن بزرگوار است؛ میفرماید:
مؤلّف گوید: از این حدیث و حدیث سابق معلوم میشود حضرت الیاس، مانند
حضرت خضر در زمین و تا زمان حضرت صاحب الأمر زنده است.
آنچه شیخ محمد بن شهر آشوب از طرق عامّه روایت کرده، مؤیّد این معنی است که روزی حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله از قلّه کوهی صدایی شنید که شخصی میگفت: خداوندا! مرا از امّت مرحومه آمرزیده شده بگردان؛ یعنی امّت پیغمبر آخر الزمان.
حضرت از کوه بالا رفت؛ مرد سفیدمویی دید که قامتش سیصد زراع بود، چون مرد حضرت را مشاهده کرد، برخاست، دست در گردن آن حضرت آورد و گفت: من سالی یک مرتبه چیزی میخورم و الان وقت طعام خوردن من است، ناگاه از آسمان خوانی فرود آمد که انواع طعامها در آن بود، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله با او از آن طعامها تناول نمود، او الیاس پیغمبر بود.
این ناچیز گوید: ابو العبّاس احمد بن یوسف قرمانی در تاریخ اخبار الدول، این روایت را با فی الجمله اختلافی از مستدرک حاکم نیشابوری نقل کرده است.
ثعلبی در کتاب عرایس التیجان به اسناد خود از مردی عسقلانی روایت کرده که در اردن راه میرفت و آن اسم یکی از شهرهای شام است که زمین طایف از آنجا برداشته شده و آن وقت وسط روز بود، پس مردی را دید و گفت: یا عبد اللّه! تو کیستی؟
با من تکلّم نکرد، باز گفتم: ای عبد اللّه! تو کیستی؟
گفت: من الیاسم؛ در بدنم رعشه افتاد، گفتم: بخوان خدای را که این رعشه را از من بردارد تا حدیث تو را بفهمم و از تو درک کنم، به هشت دعا برایم دعا کرد؛ یا برّ یا رحیم یا حنّان یا منّان یا حیّ یا قیّوم و دو دعا به سریانیه که آن را نفهمیدم؛ پس خداوند رعشه را از من برداشت. سپس خود را میان دو کتف من گذاشت و سردی با لذّت آن را میان دو پستان خود یافتم و گفتم: امروز به تو وحی میشود؟
گفت: از روزی که محمد صلّی اللّه علیه و آله به رسالت مبعوث شد، به من وحی نمیشود.
گفتم: پس چند نفر از پیمبران زندهاند؟
گفت: چهار نفر؛ دو تا در زمین و دو تا در آسمان، عیسی و ادریس در آسمان، الیاس و خضر در زمین.
گفتم: ابدال چند نفرند؟
گفت: شصت نفر؛ پنجاه نفر، نزدیک عریش مصرند تا شاطی فرات، دو مرد در مصیصه، یک مرد در عسقلان و هفت نفر در سایر بلاد است، هروقت خداوند یکی از ایشان را ببرد، دیگری را میآورد؛ به سبب آنان، بلا از مردم دفع و باران بر ایشان باریده میشود.
گفتم: پس خضر کجاست؟
گفت: در جزایر دریا.
گفتم: آیا او را ملاقات میکنی؟
گفت: آری!
گفتم: کجا؟
گفت: در موسم.
گفتم: کار شما با یکدیگر چیست؟
گفت: او از موی من میگیرد و من از موی او. آن مرد گفت: این حکایت وقتی بود که میان مروان حکم و اهل شام، قتال بود؛ پس گفتم: در حقّ مروان حکم چه میگویید؟
گفت: با او چه میکنی؛ مردی جبّار سرکش بر خدای عزّ و جلّ است؛ قاتل و مقتول و شاهد، همه در آتش جهنّماند.
گفتم: من حاضر شدم و لکن نیزهای نزدم، تیری نینداختم، شمشیری به کار نبردم و از آن مقام خدا را استغفار میکنم که هرگز به مثل آن برنگردم.
گفت: احسنت چنین باش!
من و او نشسته بودیم؛ ناگاه دو قرص نان پیش روی او گذاشته شد که از برف سفیدتر بودند، من و او یک قرص و پارهای از دیگری را خوردیم و باقی برداشته شد. ولی کسی که آن را گذاشت و برداشت، ندیدیم. او ناقهای داشت که در وادی اردن میچرید؛ پس
سر خود را به سوی آن بلند کرد و آن را بخواند.
ناقه آمد و پیش روی او خوابید، سپس بر آن سوار شد.
گفتم: میخواهم با تو مصاحبت کنم.
گفت: تو قدرتی که با من مصاحبت کنی، نداری.
گفتم: من زوجه و عیالی ندارم.
گفت: تزویج کن و بترس از چهار زن؛ بترس از ناشزه و مختلعت و ملاعنه و از زنان هرکه را خواهی، مبارئت و تزویج کن!
گفتم: من ملاقات تو را دوست دارم؛
گفت: هرگاه مرا دیدی، پس مرا دیدی؛ یعنی: برای دیدن من وقت و مکانی معیّن نیست، آنگاه گفت: میخواهم ماه رمضان در بیت المقدّس اعتکاف کنم، سپس درختی میان من و او حایل شد. به خدا قسم ندانستم چگونه رفت!(1)
بعد از نقل این خبر در نجم ثاقب(2)میفرماید: این را با عدم اطمینان به صدق او نقل کردم تا بیانصافی اهل سنّت معلوم شود که این رقم اخبار را نقل مینمایند، مستبعد نمیشمرند و بر راوی آن طعنی نمیزنند، با آنکه آنچه ما از بقا، اختفا، اغاثه، سیر در براری و بحار و غیر آن در حقّ امام عصر علیه السّلام دعوی کنیم؛ ایشان در حقّ خضر و الیاس گویند، آنها را غریب و مستبعد دانند، نفی حکمت نمایند و گاهی از آن جناب به امام معدوم تعبیر کنند، نعوذ باللّه من الخذلان و الشقاء.
سوّم: حضرت عیسی است که به اتّفاق مخالف و مؤالف زنده و موجود و در آسمان
از فیض ربّ ودود مرزوق است تا آنکه هنگام ظهور حضرت صاحب الزمان علیه السّلام از آسمان به زمین هبوط مینماید، پس با ولیّ حضرت کردگار بیعت مینماید و در لیل و نهار با او ملازم میباشد.
این ناچیز در صبیحه پنجم از عبقریّه دوّم این بساط، در جواب شبهه پنجم عامّه بر مهدویّت حضرت ولیّ عصر که استبعاد طول عمر آن جناب است؛ اثبات وجود و حیات حضرت عیسی علیه السّلام، آمدنش به زمین هنگام ظهور ولیّ عصر و از تابعین حضرت بودنش را به بیانی اوفی و تبیانی مستوفی ذکر نمودهام، فلذا در این مضمار به همین مقدار اقتصار شد.
چهارم: رغیب است که از اصحاب حضرت عیسی علیه السّلام بوده و با او سیاحت مینموده، تا آنکه به کوه نهاوند رسیدهاند؛ سپس آن حضرت به واسطه حسن خدمت او فرموده باشد؛ از من حاجتی بخواه!
عرض کرده: از خداوند بخواه مرا تا وقتی زنده بدارد که تو از آسمان فرود میآیی و قدمی برنمیداری، مگر آنکه ذرّیّه پیغمبر آخر الزمان علیه السّلام با تو خواهد بود، او زمین را پر از عدل مینماید؛ بعد از آنکه از ظلم و جور پر شده است؛ چنانکه خود به تمام اینها تصریح فرمودهایی.
حضرت عیسی علیه السّلام دست او را گرفته، فرمود: در این کوه ساکن باش که خداوند تو را از چشم خلق روزگار مخفی میدارد تا آنکه لشکری از امّت محمد به این مکان میرسند ...، الی آخر حکایت که ما آن را ضمن شبهه هشتم مخالفین بر مهدویّت حضرت غوث الاسلام و غیاث المسلمین، در صبیحه هشتم از عبقریّه دوّم این بساط به تفصیل تمام ذکر نمودیم.
پنجم: سلمان فارسی محمدی- رضی اللّه عنه- است در نجم ثاقب است که سیّد مرتضی در شافی میفرماید: اصحاب اخیار، روایت کردهاند او سیصد و پنجاه سال زندگانی کرد و بعضی گفتند: بلکه بیش از چهارصد سال و گفته شده او عیسی علیه السّلام را درک کرده.(1)
این ناچیز گوید: در عوالم العلوم، روایتی بر این مضمون و مفهوم نقل نموده که انّه أی سلمان لقی عیسی بن مریم. شیخ طوسی در کتاب غیبت(2)فرموده: اصحاب اخبار روایت کردند او عیسی بن مریم را ملاقات کرده و تا زمان پیغمبر ما باقی ماند و خبر او مشهور است، بنابراین مدّت زندگانی او از پانصد سال میگذرد.
حضینی روایت کرده: چون سلمان، مسلمان شد، مسلمین او را تهنیت میگفتند؛ پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: آیا سلمان را به اسلام تهنیت میگویید، حال آنکه او چهارصد و پنجاه سال پیش بنی اسراییل را به سوی خدا و رسولش میخواند!
در خبر دیگر به زوجات خود فرمودند: سلمان، عین ناظره من است و گمان نکنید او مثل مردانی است که میبینید؛ به درستی که سلمان چهارصد و پنجاه سال پیش از آنکه مبعوث شوم به سوی خداوند و من میخواند. هرکس بیش از این در حالات او بخواهد به کتب مفصّل اصحاب و لا سیّما کتاب مستطاب نفس الرحمن رجوع کند که برای ذکر احوال سلمان ممحّض است.
ششم: دجّال بدسگال است که از زمان حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله، بلکه بنابر روایت جسّاسه، مدّتها پیش از تولّد آن سرور بوده و تاکنون و الی وقت ظهور خیریّت، مقرون حضرت بقیّة اللّه علیه السّلام زنده و باقی و با حبس و شکنجه الهی متلاقی است.
ما چون اخبار و آثار راجعه به این نابکار را در کتاب القمر الاقمر فی علائم ظهور
الحجّة المنتظر که بساط پنجم این سفر جلیل، العبقریّ الحسان است به نحو اوفی و طریقی مستوفی بیان کردهایم، لذا در این مضمار من باب الاختصار و الفرار من التکرار، به نقل آنچه در نجم ثاقب است، اقتصار مینماییم.
در کتاب مزبور، ضمن بیان معمّرین میفرماید: لعین کافر، دجّال مشهور بین علمای اهل سنّت، همان ابن صیّاد است که پیغمبر او را دید و عمر قسم خورد که تو دجّالی! چنانچه صاحب کشف المخفی فی مناقب المهدی، تصریح کرده و لکن محدّث معروف، گنجی شافعی، در باب بیست و پنجم کتاب بیان در اخبار صاحب الزمان علیه السّلام(1)این را از اغلاط محدّثین شمرده، آنچه خود اختیار کرده، مطابق حدیثی است که اتّفاق علما بر صحّت آن را دعوی نموده و آن خبری است که مسندا در آنجا از عامر بن شراحیل شعبی روایت نموده که شعبهای از همدان است که او از فاطمه دختر قیس، خواهر ضحّاک بن قیس سؤال کرد و او از اوّلین مهاجرات بود، سپس به او گفت:
مرا از حدیثی خبر ده که آن را از رسول خدا شنیده باشی و به احدی غیر آن جناب مستند نکنی.
گفت: اگر بخواهم، هرآینه خواهم کرد.
گفت: آری، مرا خبر ده!
گفت: من به پسر مغیره شوهر کرده بودم و در آن روز او از نیکان جوانان قریش بود، پس در اوّل جهاد با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله کشته شد، چون بیوه شدم، عبد الرحمن بن عوف و چند نفر دیگر از اصحاب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله مرا خواستگاری کردند، رسول خدا نیز مرا برای مولای خود، اسامة بن زید خواستگاری کرد و من شنیده بودم که آن جناب فرموده: کسی که مرا دوست دارد، پس اسامه را دوست داشته باشد.
وقتی رسول خدا مرا خطبه کرد، گفتم: امر من به دست تو است، مرا به هرکسی میخواهی تزویج کن! سپس فرمود: نزد امّ شریک انتقال کن، او زنی غنی از طایفه انصار بود، و در راه خدا بسیار انفاق میکرد و مهمانها نزد او فرود میآمد.
1) ر. ک 6 دلائل النبوة، ص 69- 67؛ المعجم الکبیر، ج 24، ص 391- 389.
گفتم: به زودی خواهم کرد.
فرمود: نکن! امّ شریک، مهمان بسیار دارد و من کراهت دارم معجر تو بیفتد، جامه از ساقهای تو کشف شود و قوم از تو چیزهایی ببینند که تو را خوش نیاید و لکن به پسر عمّت، عبد اللّه بن عمرو بن امّ مکتوم نقل کن، او مردی از بنی فهر قریش و از بطنی است که فاطمه از آن بطن میباشد؛ پس به سوی او منتقل شدم.
چون عدّهام منقضی شد، ندای منادی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را شنیدم که ندا میکرد: نماز به جماعت؛ یعنی: امروز همه برای نماز جمع شوید؛ به مسجد رفتم و با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نماز کردم. بعد از نماز رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بر منبر نشست و میخندید، سپس فرمود: هر کس در جای نماز خود بنشیند، آیا میدانید شما را برای چه جمع کردم؟
گفتند: خدا و رسول او داناترند.
فرمود: به خدا قسم! شما را برای ترغیب و ترسانیدن جمع نکردم و لکن شما را جمع کردم، زیرا تمیم مردی نصرانی بود، آمد بیعت کرد، ایمان آورد و به من از حدیثی خبر داد که با آنچه من شما را خبر دادم، موافق بود، مرا از مسیخ دجّال خبر داد که با سی نفر مرد از لخم و جذام در کشتی سوار شد؛ موج آنها را یک ماه در دریا چرخ میداد، تا اینکه نزدیک مغرب به ساحل جزیرهای رسیدند و داخل جزیره شدند.
سپس حیوانی پرمو دیدند و از بسیاری مو پس و پیش آن را نشناختند؛ به او گفتند:
وای بر تو! کیستی؟
گفت: من جسّاسهام.
گفتند: جسّاسه چیست؟
گفت: ای قوم! نزد مردی در دیر بروید، زیرا او بسیار شائق به خبر دادن شماست.
گفت: چون نام مردی را برای ما برد، از او ترسیدیم که مبادا شیطان باشد! آنگاه گفت:
من شتابان رفتم تا داخل دیر شدم، در آن انسانی را دیدیم که در خلقت، اعظم از انسانی بود که دیده بودیم، در قید سختی بود؛ دستهای او را به گردنش جمع کرده بودند و از زانو تا کعبش را به آهن بسته بودند.
گفتیم: وای بر تو! کیستی؟
گفت: شما بر خبر من قادر شدید؛ پس به من خبر دهید شما کیستید؟
گفتیم: ما مردمانی از عربیم که در کشتی سوار شدیم و با وقت اضطراب دریا مصادف شد؛ موج با ما بازی کرد و ما را به ساحل جزیره تو رساند؛ آنگاه داخل جزیره شدیم، حیوان پرمویی دیدیم که از بسیاری مو پیش و پس او معلوم نبود، به او گفتیم: وای بر تو! تو کیستی؟ گفت: من جسّاسهام؛ گفتیم: جسّاسه چیست؟ گفت: نزد این مرد در دیر بروید که بسیار مشتاق خبر دادن به شماست، ما شتابان نزد تو آمدیم، از او ترسیدیم و ایمن نیستیم که او شیطانی باشد.
گفت: مرا از نخل بیابان خبر دهید که ثمر میدهد.
گفتیم: از چه امر آن خبر میگیری؟
گفت: از نخل آن سؤال میکنم، آیا ثمر میدهد؟
گفتیم: آری!
گفت: آگاه باشید نزدیک است که ثمر ندهد!
گفت: مرا از دریاچه طبریّه خبر دهید.
گفتیم: از چه امر او میپرسی؟
گفت: آیا در آن آب هست؟
گفتیم: آبش بسیار است.
گفت: آگاه باشید زود است که آب آن برود؛ سپس گفت: از چشمه زعر، به من خبر دهید!
گفتیم: از چه امر آن خبر میگیری؟
گفت: آیا در چشمه آب هست؟ آیا اهل او به آب آن چشمه زرع میکنند.
گفتیم: آری، آب آن چشمه بسیار است و اهلش از آن زرع میکنند.
گفت: مرا از نبیّ امّیین خبر دهید که چه کرده؟
گفتیم: او از مکّه مهاجرت کرده و در یثرب فرود آمده.
گفت: آیا عرب با او مقاتله کردند؟
گفتیم: آری!
گفت: با ایشان چگونه رفتار کرد؟ پس به او خبر دادیم آن جناب بر عربهای نزدیکش غالب شد و آنها از او اطاعت کردند؛ گفت: چنین است.
گفتند: آری!
گفت: آگاه باشید این خبر برای آنها بود که از او اطاعت کنند و من از خود به شما خبر دهم، من مسیخ دجّالم، به درستی که زود است مرا اذن خروج دهند؛ آنگاه خروج و در زمین سیر میکنم؛ قریهای نمیماند، مگر آنکه چهل شب در آنجا نزول میکنم؛ غیر از مکّه و مدینه که هردوی آنها بر من حرام است، هرزمان اراده کنم به یکی از آنها داخل شوم ملکی با شمشیر برهنه پیش روی من بیرون میآید و مرا از آن برگرداند، بهدرستی که بر هرنقبی از آن دو بلد، ملایکهای است که آنها را حفظ میکنند.
راوی گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله با چیزی که در دستش بود، بر منبر زد و فرمود: این طیّبه است، این طیّبه است، این طیّبه؛ یعنی مدینه، آیا من شما را از این خبر نداده بودم؟
مردم گفتند: آری!
فرمود: حدیث تمیم مرا به شگفت آورد، زیرا با آنچه من به شما خبر داده بودم، موافق بود؛ یعنی از امر دجّال و از مکّه و مدینه. آگاه باشید! همانا آن بدسگال در دریای شام یا در دریای یمن است؛ نه، بلکه از قبل مشرق، نه از خود مشرق است؛ آنگاه به دست خود اشاره فرمود و گفت: این را از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله حفظ کردم.
بغوی در مصباح خود این خبر را با حذف اوّل آن از فاطمه علیها السّلام نقل کرده و آن را از صحاح شمرده، در اخبار حسان نیز در حدیث تمیم داری از فاطمه علیها السّلام نقل کرده که گفت: ناگاه زنی را دیدیم که موهای خود را میکشید؛ گفتم: تو کیستی؟
گفت: من جسّاسهام، به این قصر برو! به آنجا رفتم، ناگاه مردی را دیدم که موهای خود را میکشید، به سلسله و غلها بسته بود و میان آسمان و زمین برمیجست.
گفتم: تو کیستی؟ گفت: من دجّالم. مسلم خبر اوّل را در صحیح خود نقل نموده است، انتهی.(1)
در نجم ثاقب(2)، بعد از نقل این خبر فرموده: بر هیچ منصفی پوشیده نیست که از آن تاریخ تا ظهور حضرت مهدی علیه السّلام، بقای دجّال از چند جهت غریبتر از بقای خود آن جناب است.
اوّل؛ آنکه زنده بودن شخصی مغلول با آن سختی در جزیرهای که کسی نشانی از آن ندارد و بر حال آن مطّلع نیست و او نیز، متمکّن از جلب نفع یا دفع ضرری نمیباشد؛ اعجب از بقای شخصی مختار، سایر در امصار، متمکّن از اسباب مدد حیات و قادر بر دفع هرمضارّ است.
دوّم؛ آنکه عمر او به حسب این خبر و سایر اخبار، بیش از عمر آن جناب است، بلکه ظاهر این خبر دلالت میکند مدّتها پیش از ظهور ختمی مآب بوده.
سوّم؛ آنکه دجّال، کافر مشرک، حتّی مدّعی ربوبیّت و مضلّ عباد بوده، بلکه در بسیاری از اخبار فریقین آمده هیچ پیغمبری نیامد، مگر آنکه امّت خود را از فتنه دجّال ترساند، بنابراین ابقا و روزی دادن به چنین شخصی از غیر طرق متعارف، به مراتب اغرب از بقای شخصی است که همه پیغمبرها بهوجود او بشارت دادند و منتظر ظهور آن جناب بودند که دنیا را از عدل و داد پر کند، بیخوبن کفر، شرک و نفاق را براندازد و خلق را به سوی اقرار به وحدانیّت خداوند عزّ و جلّ بکشاند که برای هیچ پیغمبری و وصیّی میسّر نشده.
البتّه بر فرض صحّت نسبت اهل سنّت به امامیّه که آن جناب در سرداب سرّ من رأی مستقرّ است، او به تغذیه از خزانه غیب سزاوارتر میباشد؛ چنانکه گنجی شافعی
تصریح نموده. اگرچه با همه انصافش به جهت بیاطّلاعی بر کتب امامیّه، در تسلیم نسبت مذکور گول سلف خود را خورده.
این ناچیز اگرچه در صبیحه هفتم از عبقریّه سوّم این بساط که در ردّ شبهه هفتم مخالفین بر مهدویّت آن حضرت است؛ جهات اغربیّت امر دجّال را از امر آن ولیّ حضرت ذو الجلال ذکر نمودهام، لکن چون ذکر آنها در این مقام، متمّم مرام و ملائم با کلام بود، به تکرار آنها اقدام نمودم. نعم هو المسک ما کررته یتضوّع.
بلکه چنانکه گنجی شافعی گفته، میتوان گفت بقای دجّال، به تبعیّت بقای آن حضرت و وجود آن نابکار، متفرّع بر وجود آن ولیّ کردگار است، چگونه بقای فرع بدون بقای اصل و بقای تابع بدون بقای متبوع روا باشد؛ چنانچه ضمن جواب از شبهه پنجم اهل خلاف که در صبیحه پنجم از عبقریّه سوّم این بساط است، این دعوی را به طریق مستوفی اثبات نمودهایم، فارجع.
هفتم: ابو الرضا بابارتن بن کربال بن رتن ترمذی هندی است که ششصد به بالا از عمرش گذشته؛ در قاموس(1)گفته: بعضی گویند: او از صحابه نیست، چون مدّعی رؤیت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و استماع حدیث از آن سرور بود و او کذّاب است، بعد از سنه ششصد هجرت در هند ظاهر و مدّعی شد از صحابه است و بعضی او را تصدیق کردند، احادیثی روایت کرده که ما آنها را از اصحاب اصحاب او شنیدیم.
در نجم ثاقب(2)از سیّد فاضل متبحّر جلیل، سیّد علیخان مدنی در کتاب سلوة الغریب و اسوة الاریب، نقل کرده: ایشان از جزء هشتم تذکره صلاح الدین صفدی نقل فرموده که گفته: از خطّ فاضل علاء الدین علی بن مظفّر کندی، چیزی نقل کردم که صورت آن این بود: روز یک شنبه، پانزدهم ذی الحجّة الحرام سنه هفتصد و یازده
قاضی اجلّ عالم، جلال الدین ابو عبد اللّه محمد بن سلیمان بن ابراهیم کاتب در دار السعاده محروسه دمشق از لفظ خود برای ما حدیث کرد و گفت: در عشر آخر جمادی الاولی سال هفتصد و یک شریف قاضی القضاة نور الدین ابو الحسن علی بن شریف شمس الدّین ابی عبد اللّه محمد بن حسین حسینی اثری حنفی در قاهره از لفظ خود به ما خبر داد و گفت: جدّم حسین بن محمد به من خبر داد و گفت:
من در زمان صبی که هفده یا هجده سال داشتم با پدرم محمد و عمویم عمر برای تجارتی از خراسان به طرف هند سفر کردم. اوایل هند، به مزرعهای از مزارع هند رسیدیم؛ قافله به طرف آن مزرعه میل کرد و آنجا فرود آمد، ناگاه شورش قافله بلند شد، از سبب آن سؤال کردیم؛ گفتند: این مزرعه شیخ رتن است و این، اسم او به هندی است، مردم آن را معرّب کردند و او را عمر نامیدند، چون خارج از عادت، عمر کرد.
وقتی بیرون مزرعه فرود آمدیم در پیشگاه آن، درخت بزرگی دیدیم که بر خلق عظیمی سایه انداخته، جماعت بسیاری از اهل آن مزرعه زیر آن بود، اهل قافله به طرف درخت رفتند، ما هم با ایشان بودیم؛ چون اهل مزرعه را دیدیم، بر ایشان سلام کردیم و آنها بر ما سلام کردند. بین شاخههای آن درخت زنبیل بزرگی را معلّق دیدیم و از حال آن پرسیدیم.
گفتند: این زنبیلی است که شیخ رتن در میان آن است، او دو مرتبه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را دیده و آن حضرت شش مرتبه برای او به طول عمر دعا کرده؛ سپس از اهل مزرعه خواستیم شیخ را فرود آوردند تا کلامش را بشنویم که چگونه پیغمبر را دیده و از آن جناب چه روایت میکند.
آنگاه مرد پیری از اهل مزرعه نزد زنبیل شیخ آمد و آن را که به چرخی بسته بود، فرود آورد. دیدیم زنبیل پر از پنبه و آن شیخ در وسط آن است. سپس سر زنبیل را باز کرد، شیخی را مانند یک جوجه دیدیم؛ رویش را باز کرد، دهان خود را بر گوش او گذاشت و گفت: یا جدّه! ایشان قومی هستند که از خراسان آمدهاند و میان ایشان شرفا از اولاد پیغمبر است؛ از تو سؤال میکنند پیغمبر را کجا دیدهای و به تو چه فرمود؟
در این حال، شیخ آه سردی کشید و با آوازی، مانند آواز مگس عسل و به زبان فارسی به سخن آمد، ما میشنیدیم ولی سخنش را نمیفهمیدیم، گفت: در ایّام جوانی با پدرم به جهت تجارتی به سوی بلاد حجاز سفر کرد، در زمانی که باران درّهها را پر کرده بود به درّهای از درّههای مکّه رسیدیم، آنگاه جوانی گندمگون، ملیح و با شمایل نیکو دیدم که شترانی را در آن درّهها میچرانید، سیل میان او و شترانش حایل شده بود و چون سیل شدّت داشت، او خایف بود سیل فروگیرد.
حالش را دانستم، نزدش آمدم و بدون سابقه معرفتی به حالش او را به دوش خود برداشتم، در سیل داخل شده، عبور کردم و به نزد شترانش آوردم، چون او را نزد شترانش گذاشتم، به من نظر کرد و به عربی فرمود: بارک اللّه فی عمرک بارک اللّه فی عمرک بارک اللّه فی عمرک.
او را گذاشتیم، دنبال شغل خود رفتیم، داخل مکّه شدیم، امر تجارت را به انجام رساندیم و به وطن خود برگشتیم. مدّتی که گذشت و ما در این مزرعه خود نشسته بودیم، در شبی مهتابی دیدیم قرص ماه در وسط آسمان دو نیمه شد؛ نیمی در مشرق و نیمی در مغرب غروب کرد و به قدر یک ساعت، شب تاریک شد. آنگاه نیمی از آن از مشرق و نیمی از مغرب طلوع کرد تا آنکه به حالت اوّل در وسط آسمان به یکدیگر رسیدند.
به غایت از این امر متعجّب شدیم و سببش را ندانستیم و از متردّدین مستفسر شدیم، به ما خبر دادند مردی هاشمی در مکّه ظاهر و مدّعی شده که رسول خدا به سوی اهل عالم است؛ اهل مکّه مانند معجزه سایر پیغمبران از او معجزاتی خواستند، از او خواستند به ماه امر کند در وسط آسمان دو نیمه شود و نیمی از آن در مغرب و نیمی در مشرق غروب کند، آنگاه به همان نحوی که بود، برگردد؛ پس با قدرت الهی برای ایشان چنان کرد.
وقتی این را از مسافرین شنیدم مشتاق شدم او را ببینم؛ تجارتی تهیّه کردم و سفر نمودم تا آنکه داخل مکّه شدم و از آن شخص معهود سؤال کردم، مرا به موضع او
دلالت کردند، به منزل او رفتم و اذن خواستم، رخصت داد، داخل شدم.
او را دیدم که صدر منزل نشسته، از رخسار و محاسنش نور میدرخشد و اوصافی که در سفر اوّل دیده بودم؛ او را نشناختم. چون بر او سلام کردم، به سوی من نظر و تبسّم نمود، مرا شناخت و فرمود: علیک السلام! نزدیک من بیا!
طبقی از رطب پیش روی او بود، جماعتی از اصحاب؛ مانند ستارگان حول او بودند و او را توقیر و تعظیم میکردند. از مهابتش به جای خود ایستادم، سپس فرمود: نزدیک بیا و بخور که موافقت از مروّت زندقه است.
پیش رفتم، نشستم و با ایشان رطب خوردم، سوای آنچه به دست خود خوردم؛ آن حضرت با دست مبارک خود شش رطب به من داد؛ آنگاه به سوی من نظر کرد، تبسّم نمود و فرمود: مرا نشناختی؟
گفتم: گویا میشناسم و لکن محقّق نکردم.
فرمود: آیا در فلان سال مرا برنداشتی و از سیل نگذراندی، وقتی که سیل میان من و شترانم حایل شده بود؛ در این حال ایشان را به آن علامت شناختم و عرض کردم: بلی، یا رسول اللّه! یا صبیح الوجه!
آنگاه فرمود: دست خود را به سوی من دراز کن؛ دست راست خود را به سوی آن جناب دراز کردم، سپس با دست راست خود با من مصافحه کرد و فرمود: بگو: اشهد انّ لا اله الّا اللّه و أشهد انّ محمّدا رسول اللّه.
آن را به نحوی که تعلیم فرمود، گفتم و دلم به این خرسند شد، وقتی خواستم از نزدش برخیزم، به من فرمود: بارک اللّه فی عمرک بارک اللّه فی عمرک بارک اللّه فی عمرک؛ از او وداع کردم و به ملاقات آن حضرت و اسلام خود خشنود بودم، خداوند دعای پیغمبرش را مستجاب کرد و به هردعایی، صد سال به عمر من برکت داد، امروز این عمر من است که از ششصد گذشته و به هردعوتی صد سال زیاد شد. جمیع کسانی که در این مزرعهاند، اولاد اولاد اولاد مناند و خدای تعالی به برکت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله ابواب خیر را بر من و بر ایشان مفتوح فرمود.
فیما قاله الصلاح الصفدی لاعتبار هذا النقل الفندی(1)
ایضا در نجم ثاقب(2)است که صفدی بعد از ذکر این حکایت گفته: گویا میبینم بعضی که بر حدیث این معمّر واقف میشوند، در طول عمر او تا این حدّ شکّ و در صدق او تردّد میکنند، آنگاه سبب شکّ او را از تجربه و کلام طبیعیّین ذکر کرده.
سپس آن را به کلام ابو معشر، ابو ریحان و غیر ایشان از منجّمین رد کرده و گفته:
بقای رتن که این عمر از او حکایت شده، معجزهای برای رسول خداست، به تحقیق پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله برای جماعتی از اصحاب خود، به کثرت ولد و طول عمر دعا کرد تا آنکه گفته: پس تازگی ندارد برای او شش مرتبه دعا کند که ششصد سال زندگی کند؛ با امکان این امر، غایت ما فی الباب آنکه ما ندیدیم احدی به این حدّ رسیده باشد و عدم دلیل بر عدم مدلول دلالت نمیکند.
محمد بن عبد الرحمن بن علی زمرّدی حنفی گفته: قاضی معین الدین عبد الحسن بن القاضی جلال الدین عبد اللّه بن هشام، از حدیث سابق، به نحو سماع بر او به من خبر داد و گفت: در پانزدهم جمادی الأخرة سنه هفتصد و سی و هفت به سند مذکور مرا به ابن قاضی القضاة مذکور، خبر داد. آنگاه از ذهبی نقل کرده: او این دعوی را تکذیب کرده و مستندی ذکر ننموده.
نیز در مجلّد اوّل کشکول شیخ از رضی الدین علی لالای غزنوی نقل کرده: شیخ مذکور سنه ششصد و چهل و دو وفات و از آخر ثلث اخیر نفحات نقل کرده: این شیخ؛ یعنی علی غزنوی به هند مسافرت کرد و با ابو الرضا رتن مصاحبت نمود، رتن شانهای به او داد که اعتقاد داشت شانه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله است و برای شانه شرحی ذکر نمود که مناسب مقام نیست، علی لالای(3)مذکور برادر حکیم سنایی شاعر مشهور است.
بعضی در دوائر العلوم گفتهاند: ابو الرضا رتن بن ابی نصر معمّر هندی از صحابه بود
و برای او کتبی است؛ سوّم جمادی الأولی سنه ششصد و چهل و دو وفات کرد، شیخ فاضل ابن ابی جمهور احسایی در اوّل کتاب غوالی اللئالی(1)به اسانید خود از علّامه جمال الدین حسن بن یوسف بن المطهّر روایت کرده که فرمود: از مولای ما شرف الدین اسحاق بن محمود یمانی، قاضی در قم، از خال خود، مولانا عماد الدین محمد بن فتحان شیخ صدر الدین ساوهای روایت کردم که گفت:
بر شیخ بابارتن داخل شدم و ابروان او از پیری بر چشمانش افتاده بود، آنها را از چشمهایش بالا نبرد؛ به من نظر نمود و گفت:
این دو چشم را میبینی! بسیار شده که به روی مبارک رسول خدا نظر کرده، به تحقیق روز حفر خندق آن جناب را دیدم که با مردم خاک را به دوش خود برمیداشت و شنیدم که در آن روز میفرمود: اللّهم انّی اسئلک عیشة هنیئة و میتة سویّة و مرّدا غیر مخن و لا فاضح.
عالم ربّانی مولانا محمد صالح مازندرانی، در شرح اصول کافی(2)فرموده: من دیدم به خطّ علّامه حلّی که در چهاردهم ماه رجب سنه هفتصد و هفت آن را به دست خود نوشته بود که از مولانا شرف الملّة و الدّین روایت کردم ...، تا آخر آنچه از غوالی نقل کردیم.
ظاهر آن است که مثل ایشان تا مطمئن نبودند، چنین خبر عجیبی را به حسب سند نقل نمیکردند، پس معلوم شد تضعیف شیخ بهایی و تکذیب او مستندی جز کلام ذهبی، صاحب رساله کسر وثن بابارتن ندارد و گویا مستندی غیر از استبعاد نداشته باشد. و اللّه العالم.
عراقیب فی اعاجیب الأوّل
بدان معاصر جلیل، جناب حاج شیخ علی یزدی حایری، در کتاب الزام الناصب(1)، بعد از نقل قضیّه بابارتن میفرماید: چون قصّه شقّ القمر در ترجمه شیخ بابارتن ذکر شد؛ ضرر ندارد بعضی اخبار شقّ القمر نقل شود، پس از مولوی، محمد صاحب حبشی نقل نموده که در کتاب تصدیق المسیح در جواب پادری که از شقّ القمر سؤال کرده، گفته: صاحب سوانح الحرمین نقل کرده که مردی از کفّار هند که بت عبادت میکرد و در شهر دهار که متّصل به دریای چنبل و از صوبه مالون است، بزرگ و صاحب اقتدار بود؛ در شهر و دیار خود نشسته، ناگاه دید ماه دو نیمه شد، دو نیمه از یکدیگر جدا و بعد از ساعتی، مثل بار اوّل به همدیگر متّصل شدند.
این کیفیّت را از علمای مذهب خود سؤال نمود؛ آنها گفتند: در کتب ما مذکور است پیغمبری میان عرب ظاهر میشود و معجزه او شقّ القمر است. آنگاه مردی امین که در امور عظیم محلّ اعتمادش بود به یثرب فرستاد تا استکشاف حال کند، چون از حقیقت امر آگاهی یافت، به حضرت رسول ایمان آورد آن جناب نام او را عبد اللّه گذاشت، در آن صوبه، مزار این مرد معروف و مشهور است.
الثانی
ایضا در الزام الناصب(2)از کتاب تصدیق المسیح نقل نموده: از مقاله یازدهم تاریخ فرشته نقل کرده: در مملکت ملیبار، شخصی یهودی بود که نسبش به سامری میرسید که در زمان حضرت موسی عبادت گوساله را ابداع نمود؛ او در آن شب، شقّ قمر و دو
نیم شدن آن را به چشم خود دیده، از این واقعه عجیب تعجّب نمود، لذا این واقعه را از جماعتی از معتمدین استعلام نمود.
وقتی بر او معلوم شد این از اعجاز پیغمبر آخر الزمان بوده، به سمت حجاز مسافرت نمود، خدمت آن حضرت مشرّف شد و ایمان آورد، هنگام مراجعت چون به شهر ظفار رسید، لبّیک حق را اجابت گفته، از دنیا درگذشت و او را همان جا دفن نمودند، قبر او آنجا معلوم و مزار عامی برای واردین از هرمرز و بوم است.
الثالث
در نفحات(1)جامی، ذیل ترجمه شیخ رضی الدین علی لالا، چنین آورده: شیخ رضی الدین علی لالا با صحبت دار رسول خدا، ابو الرضا رتن پسر نصر صحبت داشت؛ پس شانهای از شانههای رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله را به او داد، شیخ علاء الدوله آن شانه را در خرقهای پیچیده، خرقه را در کاغذی نهاد و به خطّ خود روی آن نوشت: این از شانههای رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله است که از صحبت دار رسول خدا به این ضعیف رسیده- یعنی به واسطه- نیز این خرقه به واسطه از ابی الرضا به این ضعیف رسید و علاء الدوله هم به خطّ خود نوشته: چنین گویند آن امانت از جانب رسول خدا برای علی لالا بوده.
هشتم: سربایک پادشاه هند است. صدوق- علیه الرحمة- در کمال الدین(2)از علی بن عبد اللّه اسواری و او از مکّی بن احمد روایت کرده که گفت: در خانه یحیی بن منصور از اسحاق بن ابراهیم طوسی که نود و هفت سال از عمرش گذشته بود، شنیدم، میگفت:
در شهر صوح، سربایک پادشاه هند را دیدم و از او پرسیدم: چهقدر از عمرت گذشته؟
گفت: نهصد و بیست و پنج سال.
دیدم مسلمان است. گفت: رسول خدا ده نفر از اصحاب که از جمله ایشان حذیفة بن یمان، عمرو بن عاص، اسامة بن زید، ابو موسی اشعری، صهعب رومی، سقینه و غیر ایشان بودند، نزد من فرستاد، مرا به اسلام دعوت نمودند؛ من قبول کردم، اسلام آوردم و کتاب پیغمبر را قبول نمودم.
آنگاه به او گفتم: با این ضعف و بیحالی، چگونه نماز میگزاری؟
گفت: به هرنحو که مقدور باشد، زیرا خدا فرموده: الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی جُنُوبِهِمْ(1)کسانی که خدا را ذکر میکنند درحالیکه ایستادهاند، نشستهاند یا دراز کشیدهاند.
گفتم: از کدام طعام میخوری؟
گفت: آبگوشت و کندنا.
باز پرسیدم: آیا از تو چیزی دفع میشود؛ یعنی در حال تخلّی؟
گفت: هرهفته، یک دفعه چیز کمی از من درمیآید. از کیفیّت دندانش پرسیدم؛ گفت: تا به حال بیست مرتبه افتاده، باز درآمده.
در طویله او حیوانی را از فیل بزرگتر دیدم که آن را زنده فیل میگفتند. به او گفتم:
با این حیوان چه کار میکنی؟
گفت: لباسهای خدمتکاران مرا به آن بار میکنند و نزد رختشوی میبرند.
طولا و عرضا وسعت همه ممالکش، شانزده سال راه بود و طول شهری که خودش در آن بود، پنجاه در پنجاه فرسخ راه بود، بر هردر آن، صد و بیست هزار لشکر بود، اگر در دری از این درها فتنهای واقع میشد، لشکر همان در دعوی میکردند و از لشکر سایر درها استمداد نمینمودند و او خودش وسط شهر ساکن بود.
از او شنیدم که میگفت: به مغرب زمین رفتم، به رمل عالج رسیدم و به قوم موسی دچار گردیدم، دیدم پشت بامهایشان در بلندی و پستی باهم برابرند و خرمن طعامشان خارج از قریه است؛ به قدر قوّت از آن برمیداشتند و ما بقی را همانجا
1) سوره آل عمران، آیه 191.
میگذاشتند، قبرهای آنها میان خانههایشان بود و باغاتشان در دو فرسخی قریه و شهر بود، زن و مرد پیر میانشان نبود، مرض و علّتی در آنها ندیدم، آنان علیل و مریض نمیشدند تا وقتی که میمردند.
هرکس اراده خرید چیزی مینمود، به بازار میرفت، متاعی را وزن میکرد و میبرد؛ بی آنکه صاحبش حاضر باشد، هنگام نماز، همه حاضر شده، نماز میکردند و برمیگشتند و در میان ایشان جز ذکر خدا و نماز و مرگ، خصومت و سخن ناخوشی نمیگذشت.
این ناچیز گوید: خداوند متعال، عالم است که سربایک بعد از آن نهصد و بیست و پنج سال چهقدر دیگر در دنیا زندگی کرده، امّا استادنا المحدّث النوری با اینکه در نجم ثاقب، جلّ اشخاص معمّرین که آنها را در کتب غیبت اسم بردهاند، بلکه میتوان گفت کلّ آنها را به طریق اختصار ذکر نموده، سربایک هندی را به هیچوجه متعرّض نشده، میتوان گفت وجه عدم تعرّض ایشان سهو و نسیان و غفلتی بوده که لازمه طبیعت انسانیاند یا عدم اعتنا و اعتماد به اصل این قضیّه؛ چون در چیزهایی است که قارع آذان و مانع از اعتقاد به جنانند و اللّه العالم.
نهم: شیخ صاحب حدیث در فضیلت سور ذات قلاقل است؛ چنانکه در بحار(1)و نجم ثاقب(2)از عالم جلیل، سیّد علی بن عبد الحمید نیلی نقل فرموده: ایشان در کتاب انوار المضیه خود از جدّش روایت نموده: او به اسناد خود از رییس ابو الحسن کاتب بصری که از ادبا بود، روایت نموده، گفت: سال سیصد و نود و سه که چند سالی در بریّه خشکی شده بود، آسمان خیر خود را فرستاد، باران به اطراف بصره مخصوص شد و این خبر به گوش عربها رسید، پس با اختلاف لغات و مباینت مکانهایشان از اطراف
بعیده و بلاد نائیه به آنجا رو آوردند.
سپس به جهت اطّلاع بر احوال و لغاتشان با جماعتی از نویسندگان و وجوه تجّار بیرون رفتم و جستجو میکردیم که بسا شود، در نزدیکی از ایشان فایده به دست آوریم، پس خانهای عالی؛- یعنی از پشم- به نظر ما آمد، به آنجا رفتیم، در گوشه آن، شیخی دیدم که نشسته و ابروان بر چشمهایش افتاده بود و جماعتی از بندگان و اصحاب او اطرافش بودند. بر او سلام کردیم؛ جواب سلام داد و نیکو ملاقات کرد.
مردی از ما به من اشاره نمود و به او گفت: این سیّد، ناظر در معامله راه است، یعنی شغل سلطانی دارد و از فصحا و اولاد عرب است، همچنین احدی از این جماعت نیست، مگر آنکه نسبت به قبیلهای میبرد و به سداد و فصاحتی مخصوص است، او بیرون آمد و ما با او بیرون آمدیم، تا اینکه بر شما وارد شدیم و فایده تازهای از شما جویا هستیم، چون تو را دیدیم، امیدوار شدیم، به جهت علوّ سنّ هرچه طالبیم، نزد تو باشد.
شیخ گفت: و اللّه ای برادرزادگان من! خداوند شما را تحیّت کند؛ به درستی که از آنچه طالبید دنیا مرا شاغل شده؛ اگر فایده میخواهید از پدرم طلب کنید و این خانه او است، به خیمه بزرگی در مقابل خود اشاره نمود.
گفتیم: نظر کردن به پدر مثل این شیخ پرفایده است، باید در تحصیل آن تعجیل نمود، لذا قصد آن خانه کردیم؛ در جایی از آن، شیخی را دیدیم که به پهلو افتاده، اطرافش خدمتکاران بیشتری از شیخ اوّلی بود و از آثار سنّ، بر او چیزی دیدیم که جایز بود پدر آن شیخ باشد.
نزدیک رفتیم و بر او سلام کردیم؛ نیکو ردّ سلام کرد و در جواب اکرام نمود. سپس آنچه به پسرش گفته بودیم و آنچه او در جواب ما گفته بود به او گفتیم و اینکه او ما را به سوی تو دلالت کرد، ما نیز به قصد تو حرکت کردیم.
گفت: ای برادرزادگان من، حیّاکم اللّه! آنچه شما از پسرم خواستید و او را شاغل شده، همان چیز، مرا از اینگونه مطالب مشغول کرده و لکن اگر فایده میخواهید، نزد
والد من است و این خانه او است و آنگاه به خیمهای عالی در مکانی مرتفع از آنجا اشاره نمود.
گفتیم: مشاهده این شیخ فانی، برای فایده کافی است، اگر بعد از آن فایدهای باشد، آن ربحی است که محسوب نمینماییم. بنابراین آن خیمه را قصد نمودیم، پس غلامان و کنیزان بسیاری حول آن یافتیم، وقتی ما را دیدند، به سویمان شتافتند، به سلام بر ما ابتدا نمودند و گفتند: حیّاکم اللّه! چه میجویید؟
گفتیم: میخواهیم سلام بر سیّدتان نماییم و به برکت شما طلب فایدهای را از او مینماییم.
گفتند: همه فواید نزد سیّد ماست، کسی از ایشان داخل شد که اذن بگیرد، سپس با اذن برای ما بیرون آمد.
داخل شدیم، در صدر خیمه سریری دیدیم که از دو طرف، بر آن بالشهایی و بر اوّل آن، ناز بالشی بود، بر آن نازبالش، سر شیخی بود که کهنه شده و موهایش رفته بود، بر روی نازبالشها چادری در دو طرف سریر بود که او را میپوشاند و سنگینی آن بر او نبود.
به آواز بلند سلام کردیم؛ نیکو جواب داد. یکی از ما آنچه فرزند فرزندانش گفته بود، به او گفت و او را آگاه کرد که ما را به سوی پدرش ارشاد نمود و او مثل آنچه پسرش گفته بود، مکالمه کرد، او ما را به سوی تو دلالت و به گرفتن فایده از تو مسرور نمود.
آنگاه شیخ، چشمان خود را باز کرد که در سرش فرو رفته بود و به خدمتگزاران خود گفت: مرا بنشانید، پیوسته دستهای آنها برای مدارا به جانب او میرفت تا اینکه نشست و با چادری که بر بالشها افتاده بود، خود را پوشاند و گفت: ای برادرزادگان من! هرآینه شما را به چیزی حدیث کنم که آن را از من حفظ کنید و به چیزی فایده برید که در آن برای من ثواب باشد:
برای پدر من اولاد نمیماند و دوست داشت عقبی برای او بماند، من در پیری او
متولّد شدم، پس به من خرسند و به وجودم مبتهج گردید، آنگاه وفات کرد و من هفت ساله بودم؛ بعد از او عمّ من مرا کفالت کرد، او نیز در خوف بر من، مثل پدرم بود.
روزی مرا با خود، نزد رسول خدا داخل کرد، گفت: یا رسول اللّه! این برادرزاده من است، پدرش فوت شده، من متکفّل تربیت او هستم و از مردنش میترسم، به من عوذهای بیاموز که به آن عوذه او را تعویذ کنم تا به برکت آن سالم بماند.
آن جناب فرمود: کجایی تو از ذات القلاقل؟
گفتم: یا رسول اللّه! ذات القلاقل چیست؟
فرمود: اینکه او را تعویذ کنی؛ بخوان بر او سوره جحد: قُلْ یا أَیُّهَا الْکافِرُونَ* لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ(1)...، تا آخر سوره، سوره اخلاص قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ* اللَّهُ الصَّمَدُ(2)...، تا آخر سوره، سوره فلق: قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ(3)...، تا آخر سوره و سوره ناس: قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ(4)...، تا آخر سوره و من تا امروز هر بامداد به آن تعویذ میکنم، به مصیبت فرزند و مال گرفتار و مریض و فقیر نشدم و سنّم به اینجا رسیده که میبینید؛ پس محافظت کنید و بسیار به آنها تعویذ نمایید. این را شنیدم و از نزد او برگشتیم.
دهم: عبد اللّه یمنی است؛ چنانکه در عوالی اللئالی(5)از ابن فهد از علی بن عبد الحمید نیلی از یحیی بن نجل کوفی از صالح بن عبد اللّه یمنی روایت کرده که صالح به کوفه آمده بود و یحیی گوید: سال هفتصد و سی و چهار او را در کوفه دیدم، او از پدر خود عبد اللّه روایت مینمود که از معمّرین بوده و سلمان فارسی را درک کرده
و هم عبد اللّه مزبور از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت کرده که فرمود: دوستی دنیا، سرّ هر خطا و سرّ عبادت، حسن ظنّ به خداوند است.
یازدهم: علی بن عثمان معروف به معمّر مغربی است. شیخ صدوق در کتاب کمال الدین(1)گفته: عبد اللّه بن محمد بن عبد الوهّاب شجری از محمد بن مسلم رقّی و علی بن حسن بن حنکاء لائکی به ما خبر داد؛ ایشان گفتهاند: سال صد و نه هجری در مکّه معظّمه با جماعتی از اصحاب حدیث، مردی از اهل مغرب را دیدیم که در موسم حجّ آنها بودند. نزد او رفتیم، دیدیم مویهای سر و ریش او سیاه است؛ گویا خیکی کهنه است. جماعتی از اولاد و اولاد اولاد و مشایخ اهل بلدش نزد او بودند.
ایشان گفتند: ما اهل دورترین شهرهای مغربیم که نزدیک باهره علیاست. این مشایخ شهادت دادند که از پدران خود شنیدهاند که آنها از ابا و اجداد خود حکایت نمودهاند که این شیخ را دیدهاند که به ابی الدنیای معمّر، معروف و نامش علی بن عثمان بن خطّاب بن مرّة بن مؤیّد است، او خودش گفت: من همدانی هستم و اصلم از صعید یمن است.
به او گفتیم: آیا علی بن ابی طالب را دیدهای؟
او چشمهای خود را باز کرد؛ درحالیکه ابروهای او، چشمانش را پوشانده بود، گفت: با این چشمها آن حضرت را دیدهام؛ من خدمتکارش بودم و در دعوای صفّین در خدمت آن حضرت بودم، جراحتی که بر سرم رسیده، از صدمه اسب او است، اثر جراحت را در ابروی راستش به ما نشان داد. جماعت مشایخ و اولاد او که نزدش بودند، به طول عمر او شهادت دادند و گفتند: از وقتی متولّد شدهایم، او را بدین حال دیدهایم؛ همچنین احوال او را از ابا و اجداد خود، به این نهج شنیدهایم.
بعد، سر سخن باز کرده، قصّه او و سبب طول عمرش را پرسیدیم. او را با عقل و
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 541- 538.
ادراک یافتیم، هرچه به او میگفتیم، میفهمید و با عقل و ادراک به آن جواب میداد.
سپس نقل نمود: پدرم به کتابهای گذشتگان نظر کرده، آنها را خوانده بود و در آن کتب، ذکر نهر آب حیوان را به نظر درآورده بود و اینکه در ظلمات است و هرکه از آن بیاشامد، عمرش طولانی گردد.
آنگاه کثرت حرص او را بر این واداشت که به ظلمات رود؛ توشهای برداشت، بار کرد و مرا هم با خود برد، دو نفر شتر نه ساله که قوّتشان بیشتر است، چند نفر شتر شیردار و چند مشک آب برداشت، من در آن وقت، در حدّ سیزده سالگی بودم.
پس رفتیم تا به ظلمات رسیدیم و از آنجا به قدر شش شبانه روز راه رفتیم؛ راه رفتنمان در روز بود، زیرا در آن روشنایی کمی بود، بین کوهها و بیابانها منزل نمودیم، پدرم در کتابها دیده بود که مجرای آب حیوان در این مکان است. چند روز آنجا ماندیم تا آبی که برای شتران برداشته بودیم، تمام شد و اگر شتران شیر نمیدادند، هر آینه از تشنگی تلف میشدیم.
العبقری الحسان ؛ ج4 ؛ ص588
رم در آن سرزمین پی آب حیوان میگشت و به ما امر میکرد آتش روشن کنیم تا هنگام مراجعت، راه را پیدا کند. پنج روز در بقعه ماندیم، پدرم پی نهر میگشت و پیدا نمیکرد. بعد از آنکه مأیوس گردید، از بیم تلف شدن به مراجعت درخواست کردم.
زیرا آب و توشه تمام شده بود، خدمتکاران هم از خوف تلف شدن برای مراجعت به پدرم اصرار نمودند.
در این اثنا، روزی برای حاجتی از منزل برخاستم و به قدر انداختن یک تیر از آنجا دور شدم، ناگاه به جویباری رسیدم که رنگش سفید، طعمش لذیذ و شیرین، نه بسیار بزرگ و نه بسیار کوچک بود و با ملایمت و همواری جاری بود. نزدیک رفتم، با دست خود، دو یا سه دفعه از آن، برداشتم و خوردم؛ شیرین و سرد و لذیذ بود.
به سرعت برگشتم و به خدمتکاران مژده دادم که من آب حیوان را پیدا کردم.
ایشان همه مشکها را برداشتند که پر کنند. در آن حال، از کثرت سرور ندانستم که پدرم در طلب نهر است. ما رفتیم؛ ساعتی گشتیم ولی آن را نیافتیم. خدمتکاران مرا
تکذیب کردند. وقتی به منزل برگشتیم و پدر هم برگشت، قصّه را به او گفتم؛ او گفت:
این همه زحمت و مشقّت برای این آب بود، خدا آن را روزی من نکرد و نصیب تو گرداند؛ بعد از این، عمر تو به حدّی طولانی گردد که از زندگی به تنگ آیی.
سپس به وطن خود برگشتیم، چند سالی بعد از این مقدّمه پدرم وفات کرد. وقتی به نزدیک سی سالگی رسیدم، خبر وفات پیغمبر و خلیفه اوّل و ثانی به ما رسید، آنگاه آخر ایّام خلافت عثمان، به عزم حجّ رفتم و در میان اصحاب پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله دلم به علی بن ابی طالب علیه السّلام مایل گردید؛ آنجا ماندم، به او خدمت کردم و در دعواها با او حاضر شدم. این جراحت در دعوای صفّین از اسب علی به من رسید، در خدمت آن حضرت بودم تا وقتی که به دار البقا تشریف بردند.
بعد از آن، اولاد و حرمهای او اصرار نمودند در خدمتشان بمانم، قبول نکردم و به وطن خود برگشتم، در ایّام خلافت بنی مروان به عزم حجّ رفتم، باز به اهل بلد خود برگشتم، از آن وقت سفر نکردم، مگر اینکه خبر طول عمر من به سلاطین بلاد مغرب رسید؛ ایشان احضارم میکردند تا مرا ببینند و از سبب طول عمر و چیزهایی که دیدهام، سؤال کنند. آرزو داشتم و خواهش میکردم بار دیگر به حجّ روم تا اینکه اولاد و انصارم، مرا برداشتند و به این مکان آوردند.
راوی گوید: آن شیخ ذکر نمود: دندانهایم دو یا سه مرتبه افتاده، باز بیرون آمدهاند، سپس خواهش کردیم چیزهایی که از امیر المؤمنین علیه السّلام شنیده، به ما خبر دهد. گفت:
وقتی در خدمت آن حضرت بودم، حرص و همّت در طلب علم نداشتم، صحابه در خدمت او بسیار بودند و من از کثرت میل و محبّت به او، به امری جز خدمت به او مشغول نشدم. بسیاری از علمای مغرب و مصر و حجاز آنچه از آن حضرت شنیدهام و به یاد دارم، از من شنیدهاند امّا همه آنها منقرض و فانی شدهاند و اولاد و اهل بلدم آن را نوشتهاند.
آنگاه نسخهای آوردند؛ شیخ آن را گرفت و از روی خطّ آن میخواند: ابو الحسن علی بن عثمان بن خطّاب بن مرّة بن مؤیّد همدانی، معروف به ابی الدنیای معمّر مغربی
ابو الدنیای معمّر به ما خبر داد؛ علی بن ابی طالب به من خبر داد و گفت که رسول خدا فرمود: هرکس دلشکستهای را اعانت نماید، خدای تعالی ده حسنه برای او مینویسد، ده سیّئه او را محو میکند و ده درجه، مرتبهاش را بلند میگرداند.
پس از آن علی گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: هرکس در حاجت برادر مسلم خود سعی کند که صلاح او و رضای خدا در آن باشد؛ گویا هزار سال خدا را عبادت کرده و یک طرفة العین بر او معصیت ننموده.
ابو الدنیای معمّر مغربی به ما خبر داد که از علی بن ابی طالب علیه السّلام شنیدم، میفرمود: گرسنگی شدیدی بر پیغمبر خدا حاصل شد؛ درحالیکه در منزل فاطمه بود، آنگاه به من فرمود: یا علی! خوان را نزد من آر! نزدیک خوان رفتم، دیدم در آن نان و گوشت بریان شده هست.
ابو الدنیای معمّر به ما خبر داد که از علی بن ابی طالب شنیدم، میفرمود: در دعواهای خیبر، بیست و پنج زخم برداشتم، نزد رسول خدا آمدم، وقتی حالم را چنان دید، گریست و از اشک چشمش به جراحاتم مالید؛ همان ساعت خوب گردیدم.
ابو الدنیای معمّر به ما خبر داد که علی بن ابی طالب علیه السّلام به ما خبر داد و گفت:
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: هرکس سوره قل هو اللّه احد را بخواند، به منزله این است که ثلث قرآن را خوانده، هرکس دو بار بخواند، مانند این است که دو ثلث قرآن را خوانده و هرکس سه بار بخواند، مثل این است که تمام قرآن را خوانده است.
ابو الدنیا به ما خبر داد که از علی بن ابی طالب علیه السّلام شنیدم که میگفت: رسول خدا فرمود: وقتی گوسفند میچراندم، سر راه گرگی دیدم، به آن گفتم: اینجا چه میکنی؟
گفت: تو اینجا چه میکنی؟
گفتم: گوسفند میچرانم.
گفت: این راهت؛ بگذر! من گوسفندها را راندم، وقتی گرگ به وسط گلّه رسید، ناگاه دیدم یک گوسفند را گرفت و کشت. من برگشتم، پی گرگ رفتم، سرش را بریدم، در دست خود نگه داشتم و به راندن گوسفندان شروع کردم؛ قدری که راه رفتم، ناگاه جبرییل و میکاییل و ملک الموت را دیدم، مرا که دیدند، گفتند: این محمد است؛ خدا برکات خود را به او نازل میگرداند.
آنگاه مرا برداشتند، خواباندند و با چاقویی که داشتند، شکمم را پاره کردند؛ قلبم را از جای درآوردند و داخل شکم مرا با آب سردی شستند که در شیشه همراهشان بود، تا اینکه از خون پاک گردید. پس از آن، قلب مرا در جای خود گذاشتند و دستهایشان را بر شکم من کشیدند، به اذن خدای تعالی، جراحت شکمم ملتئم گردید و هرگز درد جراحت را ادراک نکردم.
سپس فرمود: از آنجا نزد دایهام، حلیمه آمدم، از من پرسید: گوسفندان کجایند؟
من ماجرا را نقل نمودم؛ گفت: به زودی در بهشت، مرتبه بلندی برای تو خواهد بود.
ابو سعید عبد اللّه بن محمد بن عبد الوهّاب به ما خبر داد: ابو بکر محمد بن فتح مرکنی و ابو الحسن علی بن حسن لایکی ذکر نمودند: وقتی خبر ابو الدنیا به والی مکّه رسید، به او متعرّض گشته، گفت: باید تو را به بغداد، نزد مقتدر ببرم و اگر نبرم، خوف مؤاخذه دارم.
چون ضعف پیری داشت، حجّاج از والی خواستند او را معاف دارد، والی خواهش ایشان را اجابت کرد و از بردن ابو الدنیا گذشت.
ابو سعید گوید: اگر آن سال در موسم حجّ بودم، ابو الدنیا را میدیدم، زیرا خبر او در بلاد شایع شد و اهل مصر، شام، بغداد و سایر بلاد که آن سال در موسم حجّ بودند، این احادیث را از او شنیدند و نوشتند.
نیز از ابو محمد حسن بن محمد بن یحیی الحسینی روایت کرده: سال سیصد و سیزده هجری به عزم حجّ رفتم و در آن سال، نصر قشوری، مصاحب مقتدر باللّه با عبد الرحمن بن حمران ابو الهیجا حجّ کردند. ماه ذی قعده، به مدینه رسول داخل شدم و به قافله مصر برخوردم. در آن قافله ابو بکر محمد بن علی ماورایی را با مردی دیدم.
مذکور شد این مرد، رسول خدا را دیده، وقتی مردم این را شنیدند، برای مصافحه بر سر او ریختند. نزدیک بود از کثرت ازدحام، هلاک شود. عمّ من ابو القاسم طاهر بن یحیی، به غلامان خود امر کرد که مردم را دور کنند و او را به خانه ابو سهل لطفی برند که عمّم آنجا منزل کرده بود، پس از بردن، به مردم اذن دخول دادند.
پنج نفر از اولاد اولاد آن مرد با او بودند، از آنها پیرمردی بین هشتاد و نود و یکی در سنّ هفتاد بود، دو نفر دیگر در سنّ پنجاه و شصت بودند. آن مرد سنّ هفده نفر از اولاد اولاد خود را گفت و خودش سی چهل ساله مینمود، ریش و سرش سیاه، بدنش لاغر، قدّش میانه، موی عارضش کم و به کوتاهی نزدیکتر بود.
ابو محمد علوی گفت: این مرد مغربی به ما خبر داد که نامش علی بن عثمان بن مرّة بن مؤیّد است. همه اخبار را از لفظ او شنیده و نوشتهایم؛ وقت گرسنگی موی لب زیرینش سفید و وقتی سیر میشد، سیاه میگردید.
ابو محمد علوی گفت: این اخبار را اشراف مدینه، حجاز، بغداد و غیر ایشان نقل نمیکردند، من از خوف تکذیب مردم از آنها به کسی خبر نمیدادم، این امور را در مدینه شنیدم، در مکّه هم، در خانه مشهور به مکتوبه که خانه علی بن عیسی جرّاح است، در خانه سنوی، خانه مادرانی و خانه ابو الهیجا شنیدم و نیز از او در منی شنیدم، نیز بعد از مراجعت از حجّ، در مکّه در خانه مادرانی که در نزدیکی باب صفاست، شنیدم که قشوری اراده کرده او را با اولادش به بغداد، نزد مقتدر باللّه ببرد.
فقهای مکّه گفتند: ما در اخبار دیدهایم چون معمّر مغربی داخل مدینة السلام، یعنی بغداد شود، فتنه واقع گردد، بغداد خراب و سلطنت زایل شود.
قشوری چون این را شنید، از اراده خود برگشت و چون احوال آن مرد را از اهل مغرب و مصر پرسیدیم، گفتند: همیشه نام او و نام بلدهاش، طبخه را از پدران و مشایخ خود میشنیدیم، از او پارهای احادیث برای ما نقل کردند و ما آنها را در این کتاب ذکر کردیم.
ابو محمد علوی گوید: این شیخ، یعنی علی بن عثمان مغربی، ابتدای بیرون آمدن خود از بلدش، حضرموت را به ما خبر داد که پدر و عمّم به اراده حجّ و زیارت بر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله درآمدند و مرا هم با خود بردند.
از حضرموت که بیرون رفتیم و چند منزل پیمودیم؛ راه را گم کرده، سه شبانهروز از راه دور افتادیم، ناگاه در میان کوههای ریگ واقع شدیم که آنها را رمل عالج میگویند و به صحرای ارم متّصل است؛ متحیّرانه در آن بیابان میگشتیم؛ اتّفاقا اثر پای درازی به نظرمان آمد، آن اثر را گرفته رفتیم؛ به بیابانی رسیده، دو نفر را دیدیم که بر سر چاه یا چشمهای نشسته بودند؛ چون ما را دیدند، یکی از ایشان برخاست، از آن چشمه یا چاه ظرفی آب کرده، به استقبال ما شتافت، آب را به پدرم داد، او نخورد و گفت: امشب بر سر این چاه منزل کرده، وقت افطار با آن افطار خواهیم کرد.
سپس آب را نزد عمّم برد، او هم، چنین جواب داد و نخورد. آنگاه آب را به من داد و گفت: بگیر و بخور! آب را گرفته، آشامیدم.
آن مرد گفت: بر تو گوارا باد! خیلی زود به شرف حضور حضرت علی بن ابی طالب علیه السّلام فایز شوی؛ این واقعه را به او خبر ده و بگو خضر و الیاس بر تو سلام رساندند، بدان عمرت به قدری طولانی خواهد شد که مهدی و عیسی بن مریم را ملاقات نمایی؛ وقتی ایشان را دیدی، سلام ما را به آنها برسان! بعد پرسید: این دو نفر چه نسبتی با تو دارند؟
گفتم: او، پدر و دیگری عمّ من است.
گفتند: عمّت میمیرد و به مکّه نمیرسد، تو و پدرت به مکّه میرسید، سپس پدرت میمیرد و رسول خدا را نخواهید دید، زیرا اجل ایشان نزدیک شده، ولی عمر تو
طولانی شود.
این را گفتند و از نظر غایب گردیدند، هرچه نگاه کردیم، کسی را ندیدیم. ندانستیم به زمین فرو رفتند یا به آسمان عروج کردند. اثری از ایشان نماند و دیگر آن آب را هم ندیدیم. تعجب کرده، روانه شدیم تا به نجران رسیدیم. عمّم آنجا مریض شده، وفات کرد.
با پدرم به حجّ رفتیم، حجّ را بهجا آورده، به مدینه رفتیم، پدرم آنجا وفات کرد و در خصوص من به علی بن ابی طالب وصیّت نمود. آن حضرت مرا نزد خود نگه داشت.
در ایّام خلافت ابو بکر، عمر، عثمان و خود آن بزرگوار بودم، تا آنکه ابن ملجم حضرت را شهید نمود.
چون صحابه عثمان بن عفّان را محاصره کردند، مرا خواست، مکتوبی با شتر تندرو به من داد و گفت: این شتر را سوار شو و این مکتوب را زود به علی بن ابی طالب برسان!
آنوقت حضرت در جایی که ینبع گویند، بر سر اموال و اراضی خود بود. مکتوب را گرفته، سوار شتر شدم و به جایی رسیدم که به آن جدار ابی عبایه گویند؛ آواز قرائت قرآن شنیدم، دیدم آن حضرت از ینبع تشریف میآورد و این آیه را میخواند:
أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ(1)، مرا که دید، فرمود: یا ابا الدنیا! چه خبر داری؟
واقعه را عرض کردم؛ مکتوب را گرفته، خواند، این بیت در آن بود:
فان کنت مأکولا فکن أنت أکلی***و الّا فادرکنی و لمّا امزّق
اگر من خوردنی هستم، تو خورندهام باش و اگر نیستم، پیش از آنکه پارهپاره شوم، مرا دریاب!
با عجله به مدینه آمدیم، وقتی وارد شدیم، عثمان کشته شده بود. حضرت به باغ بنی نجّار وارد شد، چون مردم مطّلع شدند، نزد او شتافتند، پارهای از مردم پیش از ورودش بنای بیعت با طلحة بن عبد اللّه را داشتند، پس مانند گلّهای که گرگ بر آن
1) سوره مؤمنون، آیه 115.
حمله کند، بر سر حضرت ریختند، اوّل طلحه بعد زبیر و سپس سایر مهاجر و انصار بیعت کردند و من در خدمت آن سرور بودم.
در غزوه جمل و صفّین با او بودم و در میان دو صف در طرف آن حضرت ایستاده بودم، تازیانه از دستش افتاد، خواستم آن را بردارم و به ایشان بدهم که اسب حضرت سرش را بلند کرد و آهنی که در دهنهاش بود، به سر من خورد و این اثر بر من حادث شد، وقتی حضرت آن را دید، قدری از آب دهان خود بر آن مالید و مقداری خاک بر آن گذاشت؛ به خدا قسم! دیگر دردی در آن ندیدم و از جراحت آن، بیش از اثری که دیدی، باقی نماند و در خدمت او بودم تا شهید شد.
پس از آن در خدمت امام حسن علیه السّلام، در ساباط مداین بودم که به ایشان ضربت زدند و به مدینه تشریف بردند. در خدمت او و امام حسین علیه السّلام بودم که جعده بنت اشعث بن قیس کندی، به مکر پنهان معاویه او را مسموم نموده، وفات کرد.
بعد از او با امام حسن علیه السّلام بیرون آمدم تا آنکه حضرت به کربلا رسید و شهید شد.
سپس از خوف بنی امیّه فرار کرده، به مغرب زمین رفتم و ظهور مهدی و عیسی علیهما السّلام را انتظار میکشم.
ابو محمد علوی گوید: امر غریبی در خانه عمّم، طاهربن یحیی از این شیخ دیده شده و آن، این بود که موهای لب زیرینش سیاه بود، سپس سرخ و بعد از آن سفید شد، چون این را دیدیم، از روی تعجّب به او نگریستیم.
شیخ ملتفت گردید، گفت: از چه تعجّب میکنید؛ من وقتی گرسنه شوم، این موها سفید گردد و چون سیر شوم، باز به سیاهی خود برگردد. عمّم چون این را شنید، از خانه خود طعام خواست؛ سه خوانچه طعام از خانه بیرون آوردند. یکی را نزد شیخ گذاشتند و من هم از کسانی بودم که در آن خوان با او شرکت نمودم، دو خوان دیگر را وسط مجلس گذاردند و حضّار را بر آن خواندند.
عمّم جانب راست شیخ نشسته، میخورد و نزد شیخ طعام میگذاشت، او مانند جوانان تناول میکرد و من به موهای زیر لب او نگاه میکردم، به تدریج سیاه میشد تا
آنکه به سیاهی اوّل برگشت و دیدم از غذا خوردن دست کشید.
سپس گفت: علی بن ابی طالب علیه السّلام به من خبر داد: هرکس اهل یمن را دوست دارد، مرا دوست داشته و هرکس ایشان را دشمن دارد، مرا دشمن داشته است.(1)
در انوار النعمانیّه(2)، بعد از نقل این دو روایت از شیخ صدوق، از اوثق مشایخ خود، سیّد هاشم احسایی روایت نموده که او روایت کرد: در شیراز، در مدرسه امیر محمد، از شیخ عادل ثقه ورع خود، شیخ محمد حرفوشی- اعلی اللّه مقامهم- شنیده، گفت:
روزی به مسجدی از مساجد شام داخل شدم که مسجدی کهنه و مهجور بود، در آن مسجد مردی را با هیأت منکر دیدم و به مطالعه کتب حدیث مشغول شدم.
آن مرد نزد من آمد، از حالاتم پرسید و گفت: حدیث را از چه کسی اخذ مینمایی؟
به او جواب دادم و از حالات او و مشایخش پرسیدم؛ او را اهل علم و حدیث دیدم، آنگاه گفت: من معمّر ابی الدنیا هستم، علم را از علی بن ابی طالب و ائمّه طاهرین اخذ کرده، فنون علوم را از ارباب آنها دریافت نموده و کتابها را از مصنّفین آنها شنیدهام.
من در خصوص کتب احادیث، اصول، کتب عربی و غیر آن استجازه کردم، به من اجازه داد و پارهای حدیث در آن مسجد نزد او خواندم.
بعد از آن، سیّد جزایری میگوید: به این جهت بود که شیخ ما، یعنی سیّد هاشم احسایی به من میفرمود: فرزند سند من به محمد بن ثلاث، یعنی شیخ محمد بن یعقوب کلینی ثقة الاسلام، شیخ محمد بن بابویه صدوق قمی، شیخ محمد بن حسن طوسی، شیخ الطایفه و غیر ایشان از ارباب کتب قصیر است، زیرا از حرفوشی از معمّر ابی الدنیا از علی بن ابی طالب علیه السّلام و همچنین از باقر علیه السّلام و صادق علیه السّلام و سایر ائمّه طاهرین علیهم السّلام
روایت میکنم.
روایت من از کتب اخبار؛ مثل کافی، من لا یحضر، تهذیب، استبصار و غیر آن هم، چنین است و به تو هم اجازه دادم از من روایت کنی، ما نیز کتب اربعه را به این طریق از مصنّفین آنها روایت میکنیم.
در دار السلام عراقی بعد از نقل این دو حدیث در قصّه چنین فرموده: از روایت دوّم ظاهر میشود که معمّر ابی الدنیا خدمت همه ائمّه را درک کرده و اهل علم و حدیث بوده؛ چنانکه از روایت سابق ظاهر میشود غیر از امیر المؤمنین علیه السّلام و حسنین علیهما السّلام امامان دیگری را ندیده و سبب طول عمرش آبی است که از دست خضر و الیاس نوشیده و از روایت اوّل ظاهر است خود بر سر آب رفته، غیر از امیر المؤمنین علیه السّلام، زمان ائمّه دیگر را درک نکرده و اهل علم و حدیث هم نبوده.
جمع میان روایات ممکن است به اینکه دو بار آب حیوان را نوشیده یا یکی از آن دو، آب حیوان نبوده و یا در زمان امیر المؤمنین علیه السّلام چون اوایل عمرش بوده، قدر علم را ندانسته، در طلب آن حریص نبوده و بعد در مقام طلب برآمده و اینکه در دو روایت سابق سایر ائمّه را ذکر نکرده، از باب تقیّه و کتمان مذهب خود بوده که عامّه او را از مذهب خود خارج ندانند و شاید او هم حالت سیاحتی داشته باشد که با لباس سیّاحان بروجه تستّر برای طلب علم و معاشرت علما و بزرگان سیر نماید و اللّه العالم.
بدان شیخ الطایفه در مجالس خود، قصّه معمّر مغربی که ابو بکر عثمان بن خطّاب بن عبد اللّه بن عوام است، ماه رمضان سال سیصد و هفتاد و شش به این کیفیّت از ابراهیم بن حسن جمهور از ابو بکر مفید جرجرانی روایت کرده که گفت:
سنه سیصد و ده با ابی بکر مذکور در مصر مجتمع شدم؛ در حالیکه مردم بر او
ازدحام کرده بودند تا آنکه او را به بام خانه بزرگی بردند که در آن بود، به مکّه رفتم و پیوسته او را متابعت میکردم؛ پانزده حدیث از او نوشتم، او برایم ذکر کرد که در خلافت ابی بکر متولّد شده و گفت: چون زمان امیر المؤمنین علیه السّلام شد، به قصد ملاقات آن جناب با پدرم سفر کردیم. نزدیک کوفه به غایت تشنه و مشرف به هلاکت شدیم.
پدرم شیخ کبیری بود، به او گفتم: بنشین تا در این صحرا سیر کنم؛ شاید آب یا کسی را پیدا کنم که مرا بر آب دلالت نماید و یا آب بارانی بیابم. در مقام تفحّص برآمدم، چندان از او دور نشده بودم که آبی نمایان شد. نزدیک رفتم، دیدم چاهی شبیه حوض بزرگ با وادیای است. جامه خود را کندم، در آن غسل کرده، آشامیدم تا سیر شدم، گفتم: میروم پدرم را میآورم.
نزد او آمدم و گفتم: برخیز! خدای تعالی به ما فرج عنایت فرمود، آب نزدیک ماست. برخاست، چیزی ندیدیم و آبی مشاهده نکردیم، او نشست و من با او نشستم، پیوسته مضطرب بود تا مرد و به زحمت او را دفن کردم.
نزد امیر المؤمنین آمدم و آن جناب را در حالی ملاقات کردم که مشغول حرکت به طرف صفّین بودند. آن جناب را حاضر کرده، رکابش را گرفته بودند. افتادم که رکابش را ببوسم، رویم را خراشید و زخم کرد. ابو بکر مفید گفت: اثر آن زخم را در صورت او دیدم که واضح بود.
گفت: آن جناب حالم را سؤال نمود، من قصّه خود، پدرم و چشمه را نقل کردم.
حضرت فرمود: آن چشمهای است که احدی از آن نخورده، مگر آنکه عمر طولانی کند، مژده باد تو را که عمرت دراز میشود و بعد از آشامیدن، دیگر آن را نمییابی، آنگاه مرا عمره نام نهاد.
ابو بکر مفید گفت: آنگاه مرا از مولای ما امیر المؤمنین علیه السّلام به احادیثی حدیث کرد که آنها را جمع کردم و غیر من کسی آنها را از او جمع نکرده و جماعتی از مشایخ طنجه، بلد او با او بودند.
سپس از حال او سؤال کردم، ذکر نمودند او از بلد ایشان است و از طول عمر او خبر
میدادند، پدران و اجداد ایشان نیز، به مثل این و اجتماع او با امیر المؤمنین علیه السّلام خبر دادند، او سنه سیصد و هفده وفات کرد.(1)
در نجم ثاقب(2)بعد از نقل این خبر فرموده: محتمل است عبارت اخیر، جزء خبر نباشد. زیرا علّامه کراجکی، تلمیذ شیخ مفید در کنز الفوائد(3)میفرماید: آنچه روایت شده، میان بسیاری از خصوم؛ یعنی اهل سنّت شایع است و از حال معمّر ابی الدنیا معروف به اشجع از عهد امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام تا حال باقی است و در زمین مغرب، در بلدی مقیم است که به آن طنجه میگویند و مردم او را در این دیار دیدند که عبور کرده و متوجّه حجّ و زیارت شده بود.
روایت ایشان از او، قصّه و حدیث او، احادیثی که از او از امیر المؤمنین علیه السّلام شنیدند و روایت شیعه این است که او باقی میماند تا اینکه صاحب الزمان- عجلّ اللّه تعالی فرجه الشریف- ظاهر شود، حال معمّر دیگر مشرفی و وجود او در شهر ارض مشرق که به آن سهرورد میگویند هم، چنین است.
جماعتی دیدم که او را دیدند و حدیثش را برایم نقل کردند و اینکه او نیز، خادم امیر المؤمنین علی علیه السّلام بود، شیعه میگویند که هردوی اینها هنگام ظهور امام مهدی- علیه و علی آبائه السلام- مجتمع خواهند شد، بنابراین ذیل این خبر که او وفات کرد، بیاصل است و کراجکی که ساکن مصر بود، از مفید جرجرانی و امثال او، به او اعرف است، انتهی.
این ناچیز گوید: حکم به زیادت آخر خبر شیخ طوسی رحمه اللّه که بیان تاریخ فوت معمّر میباشد، مبتنی بر این است که معمّر مغربی شخصا همان معمّری باشد که در دو خبر صدوق نقل شد و در خبر شیخ کراجکی که بعد از این نقل میشود، حکایت او
مفصّلا ذکر شده؛ چنانچه مختار استادنا المحدّث النوری- اعلی اللّه مقامه الشریف- در کتاب نجم ثاقب هم، همین است که این چهار خبر، از حال یک نفر حکایت مینماید، امّا بنابر مختار، معمّر در خبر شیخ طوسی رحمه اللّه غیر از معمّر در دو روایت صدوق و روایت کراجکی است، چنانکه بیاید؛ لذا حکم به زیاده بودن آخر خبر شیخ که بیان تاریخ فوت آن معمّر است، خالی از تأمّل نیست. فتأمّل.
بدان علّامه کراجکی در کنز الفوائد(1)، قصّه معمّر مغربی را به این نحو نقل فرموده:
شریف ابو القاسم میمون بن حمزه حسینی به ما خبر داد و گفت: معمّر مغربی را دیدم که سنه سیصد و ده نزد شریف ابی عبد اللّه محمد بن اسماعیل آورده بودند و او را با کسانی که همراهش بودند، در خانه شریف داخل کردند، ایشان پنج نفر بودند، در خانه را بستند، مردم ازدحام کردند و در رساندن خود به او حرص داشتند.
من به جهت کثرت ازدحام، نتوانستم داخل شوم. بعضی از غلامان شریف ابی عبد اللّه محمد بن اسماعیل را دیدم که قنبر و فرج بودند؛ به ایشان فهماندم مایلم او را مشاهده کنم. به من گفتند: برگرد و به در حمّام برو؛ به نحوی که کسی تو را نبیند، آنگاه در را سرّا برایم باز کردند و من داخل شدم. در را بستند، داخل مسلخ حمّام شدم، دیدم آن را برای شیخ فرش کردهاند. اندکی نشستم، ناگاه دیدم داخل شد و او مردی لاغر اندام، میانه قد، سبک موی، گندمگون و مایل به کوتاهی بود که چندان معلوم نبود، به نظر چهلساله میآمد و در صدغ او اثری بود؛ گویا ضربتی خورده، چون با چند نفری که همراهش بودند، در جای خود مستقرّ شد؛ خواست جامه خود را بکند.
گفتم: این ضربه چیست؟
گفت: روز نهروان خواستم تازیانه را به مولای خود امیر المؤمنین علیه السّلام بدهم که اسب سرش را حرکت داد و لجام به سر من خورد، آن آهن داشت و سرم را شکست.
1) کنز الفوائد، ص 266- 262.
گفتم: قدیم در این بلد داخل شده بودی؟
گفت: آری، موضع جامع سفلانی شما، جای فروختن سبزی و چاهی در آن بود.
گفتم: اینها اصحاب تواند؟
گفت: نه، فرزند و فرزندزادگان مناند. آنگاه داخل حمّام شد، نشستم تا بیرون آمد و جامهاش را پوشید، دیدم موی زیر لبش سفید شده، به او گفتم: آنجا رنگی بود؟
گفت: نه، وقتی گرسنه میشوم، سفید و چون سیر میشوم، سیاه میگردد.
گفتم: داخل خانه شو تا طعام بخوری، سپس از در داخل شد.
آنگاه از ابو محمد علوی مذکور در روایت صدوق به نحو مذکور در آن روایت نقل کرده، جز در اصل قصّه که گفت؛ ابو محمد گفت: در خانه عمّم طاهربن یحیی از شیخ شنیدم که برای مردم حدیث میکرد و میگفت: من و پدرم و عمویم به قصد ورود بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از بلدمان بیرون آمدیم و در قافله پیاده بودیم، پس واماندیم، تشنگی بر ما سخت شد، آب نداشتیم و ضعف پدر و عمویم زیاد شد. ایشان را جنب درختی نشاندم و رفتم برای ایشان آبی بیابم.
چشمه نیکویی دیدم که در آن آبی صاف و در غایت سردی و پاکیزگی بود. آشامیدم تا سیر شدم. آنگاه برخاستم، نزد پدر و عمّم آمدم که ایشان را نزد آن چشمه ببرم.
دیدم یکی از آنها مرده، او را به حال خود گذاشتم، دیگری را برداشته، در طلب چشمه آمدم؛ هرچه کوشش کردم، آن را ندیدم و موضعش را نشناختم، سپس تشنگی او هم زیاد شد و مرد. در امر او سعی کردم تا او را دفن نمودم و نزد دیگری آمدم، او را نیز دفن کردم و تنها آمدم تا به راه رسیدم، به مردم قافله ملحق و در روزی داخل مدینه شدم که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله وفات کرده بود و مردم از دفن آن حضرت مراجعت کرده بودند.
آن عظیمترین حسرتی بود که در دلم ماند، امیر المؤمنین علیه السّلام مرا دید و من خبر خود را برای آن جناب نقل کردم؛ سپس مرا با خود گرفت ...، تا آخر آنچه به روایت شیخ صدوق گذشت.
آنگاه کراجکی فرموده: قاضی ابو الحسن اسد بن ابراهیم سلمی حرّانی و ابو عبد اللّه،
عبد اللّه بن حسین بن محمد صیرفی بغدادی به من خبر دادند و گفتند: ابو بکر محمد بن محمد، معروف به مفید جرجرانی، به نحو قرائت بر او ما را خبر داد و صیرفی گفت: از او شنیدم که سنه سیصد و شصت و پنج املا کرد و گفت: از علی بن عثمان بن خطّاب بن عبد اللّه بن عوام بلوی از اهل مدینه مغرب به من خبر داد که به او مزید میگویند و به ابن ابی الدنیا اشجّ معمّر معروف است که گفت: شنیدم علی بن ابی طالب علیه السّلام میفرمود: شنیدم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میفرمود: کلمه حقّ، گمشده مؤمن است؛ هرکجا آن را یافت، آن حقّ است و دوازده خبر دیگر به همین سند نقل کرد.
آنگاه فرمود: ابو بکر معروف به مفید گفت: من اثر شکستگی را در صورت او دیدم، او گفت: من امیر المؤمنین علیه السّلام را از قصّه و حدیث خود در سفر و مردن پدر و عمّم و چشمهای که تنها از آن نوشیدم، خبر کردم.
حضرت فرمود: این چشمهای است که احدی از آن نمینوشد، مگر آنکه عمر را طولانی میکند، بشارت باد تو را که عمر میکنی و بعد از آشامیدن آن را نمییابی.
کراجکی فرمود: احادیثی که آنها را از اشجّ ابو محمد حسن بن محمد حسینی روایت نموده و ابو بکر محمد بن محمد جرجرانی آنها را روایت نکرد؛ این است که شریف ابو محمد فرمود: علی بن عثمان اشجّ به ما خبر داد، آنگاه خبر مدح یمن و یک خبر شریف دیگر نقل کرد، روایت شیخ کراجکی تمام شد و مطالب ایشان مطابق ترجمهای است که در نجم ثاقب از آنها نموده است.
بدان استادنا المحدّث النوری- نوّر اللّه مرقده- بعد از اینکه اوّلا خبر شیخ طوسی رحمه اللّه درباره معمّرین مغربی، ثانیا دو خبر شیخ صدوق، و خبر شیخ کراجکی را ثالثا در نجم ثاقب(1)نقل فرموده، گفته: که مؤلّف گوید: غرض از این تطویل، دفع توهّم تعدّد این مغربی با آن مغربی است که از مجالس شیخ نقل کردیم؛ اگرچه به حسب
1) نجم ثاقب در احوال امام غایب، ج 2، صص 839- 838.
بادی، متعدّد مینماید، ما نیز دو عنوان کردیم.
بلکه محدّث جلیل، سیّد عبد اللّه، سبط محدّث جزایری در اجازه کبیره خود فرموده:
امّا آنچه شیخ در مجالس خود از ابی بکر جرجرانی نقل کرده که سنه سیصد و هفده معمّر مقیم در بلده طنجه وفات کرد؛ با چیزی منافات ندارد، زیرا به جهت مغایرت نامها و احوالات منقوله از ایشان، ظاهر آن است که یکی از آن دو، غیر دیگری است، انتهی.(1)
بعد از نقل قصّه معمّر مغربی این عبارت را به روایت شیخ کراجکی فرموده، سپس استاد مزبور میفرماید: و لکن حقّ، اتّحاد این دو نفر است، امّا در تغایر اسم، دانستی کراجکی اسم او را از همان مفید جرجرانی، علی بن عثمان بن خطّاب نقل کرده، پس معلوم میشود از مجالس شیخ، علی از اوّل نسب افتاده و در چنین حکایتهایی اختلاف در بعضی اجداد بسیار است.
اگر اختلاف قصّه، سبب تعدّد شود، باید چهار نفر باشند، غرض اینکه با اتّحاد در اسم خود و پدر و بلد که مغرب و شاید مزیده از توابع طنجه باشد، خوردن آب حیات، شکستگی سر از اسب حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در جنگ صفّین یا نهروان، قرب عصر ملاقات او، مردن پدر در راه و غیر آن نمیتوان احتمال تعدّد داد و از علّامه کراجکی، قطع بر اتّحاد معلوم میشود؛ چنانچه از کلام منقول ایشان ظاهر است، نیز خبر وفات را از جرجرانی نقل نکرده و معلوم میشود آن هم از اشتباه جرجرانی یا روات مجالس شیخ است، ان شاء اللّه تعالی آنچه گفتیم، بر متأمّل پوشیده نیست. همچنین جرجرانی در کلام سیّد اشتباه شده و صواب، جرجرانی است؛ چنانچه در محلّ خود ضبط شده. انتهی کلامه، رفع فی الخلد مقامه.
این ناچیز گوید: در کلام این خبر علّام از جهاتی نقض و ابرام است؛ چنانچه بر متأمّل بصیر و ناقد خبیر، مخفی و مستور نیست. ما تأدّبا از تمام آنها چشم پوشیده،
1) ر. ک: بحار الانوار، ج 53، ص 280.
به اثبات تعدّد معمّر مغربی اکتفا میکنیم که آب حیات نوشیده و عرضه میداریم:
با وجود اصرار استادنا المرحوم در وحدت مصداق چهار خبر وارد در قضیّه معمّر مغربی، حقّ حقیق به تصدیق، آن است که آنها متعدّدند، چون اگر آن مرحوم، در خبر اوّل شیخ صدوق رحمه اللّه در باب این قضیّه، اعمال نظر مینمود و میدید در آن ذکر شده:
معمّر مزبور گفت: وقتی سیساله شدم، خبر وفات پیغمبر و مردن دو خلیفه بعد از او به ما رسید ...، الخ.
همچنین اگر به دقّت نظر میدید در خبر کراجکی مذکور است: معمّر مزبور گفت: من و پدرم و عمویم به قصد ورود بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از بلدمان بیرون آمدیم تا آنکه میگوید: روزی داخل مدینه شدم که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله وفات کرده بود و مردم از دفن آن حضرت مراجعت کرده بودند ...، الخ.
همچنین اگر از ذیل خبر دوّم وارد درباره حبّابه و البیّه غفلت نمیکرد که صدوق- علیه الرحمه- او را از جمله معمّرین به شمار آورده و به فاصله چند سطر به سیاق حدیث معمّر ابو الدنیا مانده؛ آن خبر را در کمال الدین(1)نقل فرموده که ذیل آن خبر است: «و مخالفونا یصدّقون انّ أبا الدنیا المعروف بمعمّر المغربی و اسمه علیّ بن عثمان بن خطّاب بن مرّة مزید لمّا قبض النّبیّ کان له قریبا من ثلثین سنه و انّه خدم امیر المؤمنین علیه السّلام ...»، الخ.
همچنین اگر به تأمّل تامّ و تمام در صدر خبر مروی از مجالس شیخ طوسی رحمه اللّه ملاحظه میفرمود که در آن مذکور است: آن معمّر، خودش برای مفید جرجرانی گفته: من در خلافت ابو بکر متولّد شدهام ...، الخ. نیز غوررسی میفرمود: در خبر شیخ نوشیدن آب حیات معمّر، در حوالی کوفه و در اخبار صدوق رحمه اللّه و کراجکی، در ارض ظلمات یا اراضی حضرموت بوده.
بالجمله، اگر استادنا المرحوم در این جهات از اختلافات میان این اخبار، به نظر عمقی، نه سطحی ملاحظه میفرمود، هرآینه قاطع میشد، معمّر مغربی شخص واحد
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 537.
و فرد فاردی نبوده؛ چنانچه سبط سیّد جزایری فرموده و خود آن مرحوم هم در نجم ثاقب برای آن، دو عنوان بیان نموده.
نیز کسی که در خبر شیخ طوسی ذکر شده، غیر آن است که در روایات صدوق و کراجکی میباشد و معلوم شدن قطع به اتّحاد از شیخ کراجکی؛ چنانچه استادنا المرحوم فرموده، نظر به روایت خود و روایات صدوق است که از آن سه روایت با تکلّفاتی که استادنا المرحوم به بعضی از آنها اشاره فرمود، میتوان وحدت مصداق را احتمال داد و امّا با لحاظ خبر شیخ هم معلوم نیست، بلکه مقطوع العدم است که همین قطع از کلام کراجکی ظاهر باشد و معذلک کلّه فاللّه العالم علی الوحدة و التّعدد و العاصم عباده عن الجرئة و التجلّد.
دوازدهم: معمّر مشرقی است؛ چنانکه شیخ کراجکی در کنز الفوائد(1)، بعد از نقل قضیّه معمّر مغربی که به ابی الدنیا معروف است، میفرماید: در طول عمر، حال معمّر دیگری که به او معمّر مشرقی گویند. هم، چنین است. او در شهری از اراضی مشرق زمین است، ما جماعتی را دیدیم که او را دیده، حکایتش را نقل نمودند و اینکه او نیز، خادم امیر المؤمنین علیه السّلام بوده.
طایفه شیعه میگویند: معمّر مغربی و مشرقی، هنگام ظهور حضرت حجّت بن الحسن- عجّل اللّه فرجه الشریف- همدیگر را ملاقات کنند.
در کنز فرموده: او مردی مقیم در بلاد عجم از زمین جبل است. مذکور میشود او امیر المؤمنین علی علیه السّلام را دیده و مردم در سنین و اعوام متمادی او را به این وصف میشناسند و آن مرد میگوید: آنچه به معمّر مغربی رسیده به او هم رسیده است؛ از شجّهای که در صورت او است و اینکه او با حضرت امیر علیه السّلام مصاحبت نموده و خادم آن جناب بوده و جماعتی که مختلفة المذاهب به حدیث بودند، از حال او به من و
1) کنز الفوائد، صص 267- 266.
اینکه او را دیده و کلامش را به لسان خودش شنیدهاند.
از جمله اشخاصی که او را دیدهاند، ابو العبّاس احمد بن نوح بن محمد حنبلی شافعی است؛ چنانکه سال چهارصد و یازده هجری در شهر رمله مرا حدیث نمود و گفت:
سال چهارصد و پنج برای تفقّه و معرفت احکام فقهی متوجّه ارض عراق بودم، از شهری از اعمال جبلستان عبور کردم که نامش مهرورد و نزدیک شهر زنجان بود، به من گفتند: در این شهر پیرمردی است که امیر المؤمنین علیه السّلام را دیده؛ اگر نزد او بروی و او را ببینی، هرآینه این، فایده عظیمهای برای تو است.
احمد بن نوح گفت: سپس بر او داخل شدیم، دیدیم در خانه خود مشغول بافتن نوار است. او پیرمرد لاغری بود که ریش مدوّر بزرگ و پسر کوچکی داشت که چند سال قبل از ملاقات ما به دنیا آمده بود. به او گفتند: اینها جماعتی از اهل علماند که به سمت عراق آمدهاند و دوست دارند کیفیّت ملاقات شیخ را با حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام بشنوند.
گفت: بلی، سبب ملاقات من با آن حضرت این بود که من در موضعی ایستاده بودم، ناگاه دیدم، مردی اسبسوار بر من گذشت، سرم را بلند کردم، آن سوار بر سر و صورتم دست مالید و در حقّم دعا فرمود. وقتی از پیش من عبور کرد و مقداری دور شد، به من گفتند: این سوار، علی بن ابی طالب علیه السّلام است.
آنگاه من عقب حضرت دویدم تا به خدمتش رسیدم و ایشان را ملازمت نمودم.
آن پیرمرد گفت: در ارض تکریت و موضعی از عراق با آن حضرت بودم که به آنجا تلّ فلان میگویند و گفت: نزد آن جناب بودم و حضرت او را خدمت مینمودم تا اینکه از دنیا رفت و بعد از آن، اولاد آن بزرگوار را خدمت میکردم.
احمد بن نوح برایم نقل کرد: جماعتی از اهل بلد او را دیدم که او را در گفتههایش تصدیق میکردند و میگفتند: ما از پدران خود شنیدهایم که ایشان حال این مرد و وصف او به این صفت را از اجداد ما نقل میکردند. معمّر مشرقی در اهواز اقامت داشت، سپس به واسطه اذیّت طایفه دیالمه از آنجا منتقل شد، به سهرورد منتقل شد و
در آنجا اقامت نمود. نیز، جماعتی از اهل سهرورد مرا به حدیث او خبر دادند، او را به اوصاف مذکور، وصف نموده، گفتند: مشغول بافتن زنّار است. ترجمه کلام شیخ کراجکی در کنز الفواید تمام شد و مراد از نوار و زنّار، ظاهرا کمربند است که در میان میبندند.
سیزدهم: حبّابه والبیّه است؛ چنانکه شیخ صدوق- علیه الرحمه- در کمال الدین(1)، او را از جمله معمّرین به شمار آورده. شیخ مزبور، به سند خود از حبّابه والبیّه روایت کرده: گفت: امیر المؤمنین علیه السّلام را در شرطة الخمیس دیدم و با آن بزرگوار، تازیانهای بود که با آن فروشندگان جری، مارماهی، زمیر و طافی را میزد و به آنها میفرمود: ای فروشندگان مسوخ بنی اسراییل و لشکر بنی مروان!
فرات بن احنف از جای برخاسته، عرض کرد: یا امیر المؤمنین! لشکر بنی مروان چه کسانی هستند؟
حضرت فرمودند: آنها طوایفی هستند که ریشها را تراشیده و سبیلهای خود را تاب میدهند.
حبّابه گوید: من ندیدهام تکلّمکنندهای از حیثیّت تکلّم کردن، بهتر از آن جناب باشد. پس به دنبال حضرت روان شدم تا آنکه تشریف فرما شده، در فضاگاه مسجد نشست. آنگاه عرض کردم: یا امیر المؤمنین! خداوند شما را رحمت فرماید! دلالت بر امامت چیست؟
حضرت فرمودند: این سنگریزه را به من ده، به سنگریزهای اشاره فرمودند. من آن را به حضرت دادم. سپس آن جناب، خاتم شریف خود را بر آن سنگریزه گذاشت و آن را مهر فرمود؛ مثل مهری که بر خمیر زده شود و فرمود: ای حبّابه! هرگاه مدّعی، ادّعای امامت نماید و قادر باشد سنگ را به خاتم خود نقش نماید، بدان او امام
1) کمال الدین و تمام النعمة، صص 537- 536.
مفترض الطاعه است و چیزی که امام اراده فرماید، از او مفقود نمیشود.
حبّابه گوید: من از خدمت آن بزرگوار مرخّص شدم تا آنکه حضرت از دنیا رفت.
آنگاه خدمت امام حسن علیه السّلام مشرّف شدم؛ درحالیکه دیدم در جای امیر المؤمنین علیه السّلام نشسته بود و مردم مسایل حلال و حرام را از آن جناب سؤال مینمودند؛ به من فرمود: ای حبّابه والبیّه!
عرض کردم: بلی، ای آقای من!
فرمود: آنچه با تو هست، بیاور!
حبّابه گوید: سنگریزه را به او دادم. خاتم خود را بر آن نهاد؛ به همان نحوی که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام نمود و خاتم مبارکش، مثل نقش بستن خاتم امیر علیه السّلام بر آن سنگ، نقش بست.
حبّابه گوید: بعد از رحلت امام حسن علیه السّلام، خدمت امام حسین علیه السّلام مشرّف شدم، آن حضرت در مسجد رسول خدا تشریف داشتند، نزدیکم آمده، به من ترحیب گفته، فرمود: به درستی که در دلالت دلیلی است بر آنچه تو میخواهی؛ آیا دلالت امامت را میخواهی؟
عرض نمودم: بلی، ای آقای من!
فرمود: آنچه با خود داری، بیاور! آن سنگریزه را به حضرت دادم، آن جناب، خاتم شریف خود را بر آن نهاده، نقش بست.
حبّابه گوید: بعد از شهادت حضرت حسین علیه السّلام، خدمت علی بن الحسین علیه السّلام مشرّف شدم؛ درحالیکه پیری و کبر سنّ، مرا دریافته بود، از ضعیفی عاجز شده بودم و یکصد و سیزده سال از عمرم گذشته بود، آن بزرگوار را دیدم که مشغول نماز و در رکوع و سجود بود و من به واسطه اشتغال حضرت به عبادت از نمایان کردن دلالت امامت مأیوس شدم و خواستم از نزدش بروم.
آنگاه به انگشت سبّابه، به من اشاره نمود و جوانیام عود کرد. عرض کردم: ای آقای من! چهقدر از دنیا گذشته و چهقدر از آن باقی مانده؟
فرمود: امّا آنچه از آن گذشته، بلی؛ یعنی علم به آن برای ما هست و امّا آنچه از آن باقی است، نه؛ یعنی علم به آن برای ما نیست.
بنابر تفسیری که علّامه مجلسی رحمه اللّه در بحار از این دو فقره فرموده؛ حبّابه گوید:
حضرت به من فرمود: آنچه که با تو هست، بیاور!
سنگریزه را به آن جناب دادم؛ خاتم شریف را بر آن زده، نقش بست. پس از رحلت علی بن الحسین علیه السّلام، خدمت حضرت ابی جعفر علیه السّلام مشرّف شدم، آن بزرگوار هم، خاتم شریفش را بر آن سنگ زده، نقش بست. بعد از رحلت آن سرور، خدمت حضرت ابی عبد اللّه جعفر بن محمد شرفیاب شدم، ایشان نیز سنگ را به خاتم شریف خود، طبع فرمود. پس از رحلت آن حضرت، خدمت حضرت ابو الحسن موسی بن جعفر علیه السّلام مشرّف شدم، آن حضرت هم، سنگ را خاتم زده و خاتم شریفش بر آن نقش بست و بعد از رحلت آن سرور، خدمت حضرت رضا علیه السّلام مشرّف شدم، ایشان نیز سنگ را برایم مهر فرمود.
راوی گوید: بنابر آنچه عبد اللّه بن همام به روایت صدوق در کمال الدین یا محمد بن هشام به روایت ثقة الاسلام در کافی(1)ذکر نموده؛ حبّابه بعد از تشرّف خدمت حضرت رضا علیه السّلام، یک ماه زنده بود و پس از آن، به رحمت ایزدی پیوست.
چهاردهم: عمرو بن لحی است؛ چنانکه در بحار(2)آمده: شیخ طوسی در کتاب غیبت(3)، او را از جمله معمّرین عرب به شمار آورده و فرموده: او بنابر قول علمای خزاعه، ربیعة بن حارثة بن عمرو مزیقیاست و در محاربه خزاعه و جرهم، رییس خزاعه بوده و او کسی است که در ایّام جاهلیّت سنّت و دأب سائبه و وصیله و حام را میان کفّار و بتپرستان احداث نمود.
فی تفسیر البحیره و السّائبة و الوصیلة و الحام در تفسیر منهج است که آوردهاند: عمرو بن لحی، هفت قبیله بزرگ از قبایل عرب را به دین جاهلیّت دعوت کرد که یکی از آنها قریش بودند؛ از دین اسماعیل منصرف ساخته، بر بتپرستی ترغیب نمود و نصب اوثان و تعیین بحایر و سوائب، از او بود.(1)
اصحّ روایات در این باب آن است که وقتی ناقهای، پنج بطن میزایید، اگر بطن آخرش مذکّر بود، گوش آن را میشکافتند و از سواری، دوشیدن، بار کردن و بریدن موی او منع میکردند، آن را از هیچ آب و علف دور نمیکردند و به آن بحیره میگفتند.
اگر شخصی بیمار یا مسافری داشت، به جهت شفای آن بیمار و قدوم آن مسافر میگفتند: ناقتی هذه سائبه، سپس آن ناقه را سر میدادند و در همهچیز حکم بحیره داشت و به آن سائبه میگفتند.
در معنی بحیره و سائبه از ابن عبّاس چنین روایت کردهاند: چون شتری پنج بطن میزایید، در بطن پنجم نگاه میکردند، اگر نر بود، میکشتند و زنان و مردان نمیخوردند، امّا اگر ماده بود، پس گوش آن را میشکافتند و رهایش میکردند، به رکوب و شیر و موی از او انتفاع نمیگرفتند، غیر از مردان، بر آن بار نمینهادند و بر زنان حرام بود، چون میمرد، گوشتش را نمیخوردند و به آن بحیره میگفتند.
سائبه آنکه شخصی شتری از مال خود جدا میکرد و به یکی از سدنه کعبه میداد تا آن را نگاه دارد و رهگذرانی که فرو میمانند، بر آن بنشینند و گوشت و شیرش را جز ابناء السبیل نمیخوردند.
چون گوسفندی هفت بطن میزایید، بطن هشتم آن را ملاحظه میکردند؛ اگر انثی بود، میگفتند از آن ماست و در میانه رمه سرمیدادند، اگر ذکر بود، میگفتند از آن خدایان ماست و آن را ذبح میکردند و اگر نر و مادّه بود، نر را نمیکشتند و آن را برای مادّه میگذاشتند و میگفتند: وصلت اخاها؛ یعنی انثی به برادر خود پیوست و برادر،
1) بحار الانوار، ج 9، ص 84.
حکم آن را گرفت، آن را وصیله میخواندند و زنان، شیرش را نمیخوردند، بلکه مخصوص مردان بود، به آن جاری مجرای سائبه میگفتند و به فحلی که ده سال ناقه را آبستن میساخت، میگفتند: حمی ظهره، پشت خود را حمایت کرد؛ دیگر بر آن سوار نمیشدند، آن را از هیچ آب و گیاه منع نمیکردند و به آن حامر میگفتند.
از زمان عمرو بن لحی تا زمان حضرت رسالت، اهل قبایل سبع بر این آیین بودند تا آن حضرت مبعوث شده و به نصّ قرآن، این آیین را باطل نمود که ما جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحِیرَةٍ وَ لا سائِبَةٍ(1)الأیه.(2)
بالجمله، شیخ طوسی رحمه اللّه میفرماید: عمرو بن لحی کسی بود که بت هبل و منات را از شام به مکّه آورد و آنها را برای عبادت تعیین کرد! هبل را به خذیمة بن مدرکه تسلیم کرد، از این جهت به آن هبل خذیمه میگفتند و به بالای کوه ابو قبیس رفت و منات را در مشلل گذاشت و نرد را او آورد که از آلات قمار است و اوّل کسی بود که نرد را به حجاز و مکّه آورد و صبح و شام در خانه کعبه با آن بازی میکردند.
از رسول خدا روایت شده آن حضرت فرمود: شب معراج، مرا به سمت آتش بالا بردند، آنگاه عمرو بن لحی را دیدم که مردی کوتاه قد و رنگش سرخ مایل به کبودی است و ساقهای پایش را در میان آتش میکشید.
گفتم: این کیست؟
گفتم: این کیست؟
گفته شد: عمرو بن لحی است و او در پارهای از امورات کعبه مباشر میشد، تا وقتی که هلاک گردید؛ چنانکه قبیله جرهم پیش از او مباشر میشدند.(3)
این ناچیز گوید: شمردن عمرو بن لحی از جمله اشخاصی که مدّت عمرشان معیّن و معلوم نیست؛ بنابر نقل علّامه مجلسی در بحار است؛ چنانکه ذکر شد و امّا بنابر فرمایش شیخ طوسی در غیبت خود، عمر او سیصد و چهل و پنج سال بوده، فارجع.
پانزدهم: نردوول نامی است که در حدود بلده کابل سکونت دارد؛ چنانکه عالم جلیل معاصر، الحاج شیخ علی الیزدی الحایری در کتاب الزام النّاصب فی اثبات الامام الغائب(1)نقل نموده:
از جماعتی شنیدم از جمله معمّرین مرد نردوول نام و در غاری از کوههای حوالی کابل است که از بلاد افاغنه میباشد.
من کشف نقاب و رفع حجاب از این امر عجاب را اراده کردم و از کسی که برای او علم سیاحت و تواریخ بود، استفسار نمودم سایغ و شراب از شیخ و شاب، رعیّت، ارباب، مردم پست و انجاب، ضبّاط و نوّاب، همه آنها به من خبر دادند؛ به نحوی که از اخبار ایشان، مجال شکّ و ارتیاب برایم باقی نماند؛ به اینکه هشت یا نه منزل به کابل مانده، کفّاری هستند که به سیاه جامه معروفاند، اهل کابل از آنها بنده و کنیز میگیرند، خوراکشان، گوشت بز و پوشش آنها پوست بز است، نکاح ارحام را حرام میدانند و تمام اهل آنجا از اولاد نردوول و از نتایج او هستند و خود نردوول در غاری از کوههای آن بلد است.
این نردوول در عصر امیر المؤمنین علیه السّلام و در غزوهای در لشکر مخالف آن حضرت بوده، ضربتی از آن بزرگوار بر سر او وارد گردیده و از آن وقت تا به حال، هروقت جراحت سرش نزدیک بهبودی میرسد، از غار بیرون میآید، ناگاه طیری در آسمان صدا و جراحت سر او عود میکند، داخل غار میشود و همیشه به این بلا مبتلاست.
در شبانهروز مأکول او، دو بز است که به یکی ناهار میشکند و به دیگری تعشّی مینماید، این دو بز را اهل آن بلد به او میدهند، چون همه آنها نتایج او هستند و او جدّ تمامشان است.
یکی از سیّاحین برایم حکایت نمود و گفت: بر در غاری که در آن مسکن دارد، رفتم
1) الزام الناصب فی اثبات حجة الغائب، ج 1، ص 359.
تا او را به رأی العین مشاهده کنم، از حالاتش با خبر گردم و ببینم چگونه آدمی است.
چون بر در غار رسیدم، دیدم به طریق قرفصا میان غار نشسته؛ به این نحو که زانوهایش را بلند نموده؛ طوری که محاذی سینهاش بودند و سرش با دو زانویش محاذی بود، او همیشه در آن غار است و طوری خوردن و خوابیدن و قضای حاجتش، تماما در آنجاست. ترجمه عبارات معاصر مزبور در کتاب مذکور تمام شد و العهدة فی هذا النّقل العجیب علیه فاللّه یرحمه و یحسن إلیه.
شانزدهم: خثعم بن عوف بن جزیمه است که در کمال الدین(1)روایت نموده که او روزگار طویلی عمر نمود و گفت:
حتّی متی خثعم فی الأحیاء***لیس بذی اید و لا غناء
هیهات ما للموت من وراء
حاصل معنی: تاکی خثعم زنده خواهد ماند؛ درحالیکه قوّت و توانی برای او نیست، همانا زندگیش دایمی نخواهد بود، زیرا مرگ علاج و چارهای ندارد.
هفدهم: عوام بن منذر است؛ چنانکه در کمال الدین(2)آمده: عوام بن منذر بن زید بن قیس بن حارثة بن لام، روزگاری طولانی در ایّام جاهلیّت عمر نمود تا آنکه ایّام خلافت عمر بن عبد العزیز را دریافت، او را نزد وی آوردند؛ درحالیکه استخوانهای چنبره گردنش از غایت لاغری نمایان و موی ابروهایش ریخته بود، آنگاه به او گفتند: در روزگار چه دیدهای؟
او این دو بیت را انشا نمود:
فو اللّه ما ادری أو ادرکت امّة***علی عهد ذی القرنین ام کنت اقدما
متی یخلعوا منّی القمیص تبیّنا***جناحیّ لم یکسین لحما و لا دما
به خدا سوگند یاد میکنم! نمیدانم در عصر اسکندر ذو القرنین قدم به عرصه وجود گذاشتهام یا پیشتر از آن هم بودهام؟ هروقت از تنم پیراهن درآورند، آنگاه از شدّت ضعف و لاغری، در بدنم نه گوشت ظاهر میشود، نه خون.
هجدهم: مسجاج بن سباع است؛ در همان کتاب روایت نموده: مردی از بنی ضبّه که به او مسجاج بن سباع گویند، روزگاری طولانی عمر نموده و این بیتها را گفته:
لقد طوّفت فی الأفاق حتّی***بلیت و قد بی ان ابید
و افنانی و لا یفنی نهار***و لیل کلّما یمضی یعود
و شهر مستهلّ بعد شهر***و حول بعده حول جدید
اطراف زمین را گشتم تا اینکه کهنه و پوسیده شدم و اینکه هلاک شوم، مرا کفایت میکند، شبانهروز و ماه و سال مرا فانی گرداند ولی خود آنها اصلا فانی نمیشوند.(1)
نوزدهم: صبرة بن سعد بن سهم القرشی است؛ چنانکه در ناسخ، او را در عداد معمّرین به شمار آورده و گفته: او تا زمان اسلام بزیست و بیایمان به مرگ فجاء از جهان درگذشت و لکن ما در صبیحه هفتم این عبقریّه، از کمال الدین نقل نمودیم که عمر او یکصد و هشتاد سال بوده(2). و اللّه العالم.
بیستم:
یعرب بن قحطان است که شیخ طوسی در کتاب غیبت(1)، او را از جمله معمّرین عرب به شمار آورده و فرموده: نام او ربیعه است و اوّل کسی بود که به زبان عربی سخن گفت، زیرا اوّل زبانی که آدم و اولادش بدان تکلّم میفرمودند، سریانی بود. همچنین حضرت هود به زبان دیگری تکلّم فرمود و نامش عابر بود، آن زبان را به نام او منسوب داشته، عبری گفتند.
چنانکه گفتهاند، یعرب بن قحطان بن عابر، پسرزاده هود، اوّل من تکلّم بالعربیّه است، او به یمن وارد شده، استیلا یافت و تبابعه یمن از نسل اویند و لکن به اعتقاد جمعی از مورّخین، اسماعیل بن خلیل الرحمن اوّل کسی بود که به عربی تکلّم نمود.
جمع میان این دو قول ممکن است به اینکه اوّل کسی که از اهل یمن به عربی تکلّم نمود، یعرب بن قحطان و اوّل کسی که در مکّه به عربی تکلّم نمود، اسماعیل بود.
ابو الحسن نسّابه اصفهانی در کتاب قرع و شجر، مدّت سلطنت یعرب را دویست سال ضبط نموده و اللّه العالم بحقائق الامور.
بدان ارباب سیر و تواریخ در کتب عالیة الشمارنج خود، اشخاص کثیر و افراد وفیری از امرا و سلاطین را که مدّت عمر و مقدار زندگانیشان در این عاریت سرا نزد آنها معلوم و محقّق نگردیده و لکن طول سلطنت و امارتشان معلوم و مقدار زمان خلافت و ریاست آنان، محقّق و منظوم است؛ در سلک بیان و منصّه تبیان درآوردهاند و چون بالملازمة، طول مدّت شغل آنها بر طول عمر و معمّر بودن صاحبان آن دلالت دارد، لذا این ناچیز، تتمیما للفائده و تعمیما للعائده و اتماما للحجّة، لرفع الأستبعاد
1) الغیبة، شیخ طوسی، ص 124.
العامّة و العوام من طول عمر من بوجوده دارت الأزمنة و الأعوام، در این مضمار و مقام به نقل چهل نفر از ایشان اکتفا مینمایم:
1- منوچهر است که در ناسخ، مدّت ملک او را صد و بیست سال نوشته.(1)
2- لهراسب که در همان کتاب، مدّت ملک او را صد و بیست سال ضبط کرده.(2)
3- گشتاسب که مدّت سلطنتش، یکصد و بیست سال بوده.(3)
4- حارث رایش، از تبابعه یمن که مدّت ملکش، صد و بیست سال بوده است.
5- شمر بن افریقش، ایضا از تبابعه که زمان امارتش، صد و بیست سال است.
6- ابو کرب اسعد بن مالک که تبّع اوسط است، مدّت شاهیاش یکصد و بیست سال بوده است.
7- اینال باوقوی خان، از جمله سلاطین ترک که مدّت حکمرانیاش صد و بیست سال بوده است.
8- کیکاوس کیانی که مدّت حکمرانیاش صد و پنجاه سال بوده است.
9- العبد بن ابرهة، ملقّب به ذی الأذعار و از تبابعه یمن که مدّت سلطنتش صد و پنجاه سال دوام یافت.
10- تبّع الأقربن شمر بن ارعش، از تبابعه که صد و شصت و سه سال حکمرانی داشت.
11- افریقش بن ابرهة، ایضا از تبابعه که مدّت پادشاهیاش صد و شصت و چهار سال بود.
12- ریّان در مصر، بعد از ذو القرنین، صد و هشتاد و دو سال سلطنت داشت.
13- ابرهة بن حارث تبّعی در یمن، صد و هشتاد و سه سال حکومت نمود.
14- مدّت حکمرانی زیراه در مملکت مصر، صد و نود و هفت سال طول کشید.
15- یعرب بن قحطان، بیستمین شخص از اشخاص مذکور در صبیحه سابق که
ابو الحسن نسّابه اصفهانی، مدّت حکمرانیاش را دویست سال گفته است.
16- کیشوراج، از سلاطین هند که مدّت حکمرانیاش دویست سال بوده است.
17- عایر بن ارم از سلاطین و ملوک ثمود که مدّت سلطنتش دویست سال بود.
18- غیروز، از سلاطین چین که بنابر نقل صاحب اخبار الدول مدّت سلطنتش دویست سال بوده.
19- حارث بن مضاض، از سلاطین جرهم در مملکت حجاز بوده که بنابر نقل مزبور مدّت حکمرانیاش دویست سال است.
20- سنان بن علوان، از سلاطین طبقه اوّل ملوک مصر که بنابر نقل صاحب ناسخ، مدّت حکمرانیاش دویست و سی و چهار سال بوده.
21- سورج، از سلاطین هند که بنابر نقل ناسخ، مدّت دویست و پنجاه سال حکمرانی داشته.
22- غزوان، از سلاطین چین که بنابر نقل بعضی از ارباب تواریخ و سیر، دویست و پنجاه سال سلطنت نموده و بنابر نقل اخبار الدول، این مقدار، مدّت عمر او بوده.
23- بوزبربس، از فراعنه مصر که بنابر نقل ناسخ، مدّت سلطنتش دویست و پنجاه و سه سال است.
24- فرسون او نیز، از فراعنه است که بنابر نقل اخبار الدول دویست و شصت سال حکمرانی داشته.
25- شدید بن عاد، از ملوک عادیّه که بنابر نقل مزبور، مدّت حکمرانیاش سیصد سال به طول انجامیده.
26- کهلان بن سبا که از تبابعه یمن به شمار آید، بنابر نقل اخبار الدول، مدّت ملکش قریب به سیصد سال بوده.
27- نسطرصاس، از سلاطین چین که بنابر نقل مذکور، مدّت سلطنتش سیصد سال است.
28- اتریب، از ملوک مصر که بنابر نقل سابق، بعد از طوفان نوح، مدّت
حکمرانیاش در آن مملکت، سیصد سال بوده.
29- کلیکرب، از جمله تبابعه یمن که بنابر نقل ناسخ، مدّت سیصد و بیست و سه سال در آن مملکت، حکمرانی داشته.
30- برهمن اکبر که مقدّم طایفه براهمه است، بنابر نقل اخبار الدول مدّت سیصد و شصت سال حکمرانی داشته.
31- نینیاس، از سلاطین کلدانی که بنابر نقل ناسخ، مدّت ملک و سلطنتش چهار صد سال بوده.
32- کشن، از سلاطین هند که بنابر نقل مزبور، مدّت سلطنت و حکمرانیاش در انصوبه چهارصد سال بوده.
33- عبد شمس بن یشخب بن یعرب بن قحطان که ملقّب به سبا و مذکور در قرآن است: فی قوله تعالی لَقَدْ کانَ لِسَبَإٍ فِی مَسْکَنِهِمْ(1)، آیه ...؛ الخ و قومش را به او نسبت میدهند، بنابر نقل اخبار الدول، مدّت سلطنتش چهارصد سال بوده.
34- عینان، از سلاطین چین که بنابر نقل بعضی چهارصد سال سلطنت داشته و بنابر نقل اخبار الدول، این مقدار، مدّت عمر او بوده.
35- قبطیم و فرزندش قفطریم که هردو از فراعنه مصرند، بنابر نقل مذکور هر یک، چهارصد و هشتاد سال سلطنت داشتهاند.
36- حمیر بن سبا، از تبابعه که بنابر نقل مزبور، پانصد سال حکمرانی داشته، هم چنین هوشنگ بن کیومرث را به پانصد سال سلطنت، وصف نمودهاند.
37- فیروزوایی، از ملوک هند که پانصد و سی و هفت سال سلطنت داشته؛ چنانکه پدر حضرت ادریس بعد از رفع او به آسمان، همین مقدار در دنیا عمر نموده؛ اگرچه در ناسخ، پانصد و سی و پنج سال مرقوم داشته.
38- مهاراج، از ملوک هند که در ناسخ مدّت سلطنتش را هفتصد سال نوشته.
39- مناوش، از فراعنه مصر که در اخبار الدول سلطنت وی را هشتصد سال
1) سوره سبا، آیه 19.
مرقوم داشته.
40- اراوی بن شلیم یا اروی بن شلم است که در روایت کمال الدین وارد شده هزار سال سلطنت نموده و ما مسکا للختام، در آخر این صبیحه آن روایت را نقل میکنیم.
در کمال الدین(1)، ضمن حدیثی طولانی از حضرت صادق علیه السّلام روایت نموده: داود نبی بیرون آمده، زبور قرائت میکرد، تا آنکه به کوهی رسید که در آن غاری و در آن غار، حزقیل پیغمبر بود. چون حزقیل صدای کوهها و جانوران را شنید، دانست داود میآید، چون هروقت داود، زبور میخواند، تمام آنها با او همصدا میشدند. سپس گفت: این پیغمبر گناهکار است.
وقتی داود به آنجا رسید، گفت: حزقیل! مرا رخصت میدهی نزد تو آیم؟
گفت: نه، زیرا تو گناهکاری. گریه داود زیاده شد. خدای تعالی به حزقیل وحی فرمود: داود را به خطایش سرزنش مکن و از من عافیت بطلب، اگر تو را به خود بگذارم، تو نیز، گناه خواهی کرد.
آنگاه حزقیل برخاسته، دست داود را گرفت و به سوی خود برد. داود فرمود:
حزقیل! هرگز قصد گناه کردهای؟
گفت: نه!
پرسید: هرگز عجبی از عبادت برایت حاصل شده؟
گفت: نه.
پرسید: هرگز به دنیا میل کردهای که از شهوات و لذّاتش چیزی اختیار کنی؟
گفت: بلی! گاه چنین امری به دلم میآید.
گفت: هرگاه چنین امری بر تو عارض میگردد، چگونه آن را علاج میکنی؟
حزقیل گفت: داخل رخنه این کوه میشوم و از آنچه در آن هست، عبرت میگیرم.
1) کمال الدین و تمام النعمة، صص 524- 523.
داود داخل آن رخنه شد، دید تختی از آهن گذاشته و بر روی آن، کلّه کهنه و استخوانهای پوسیده، ریخته؛ در آن جالوحی دید که در آن نوشته بود: منم اراوی پسر شلیم، هزار سال پادشاهی کردم، بکارت هزار دختر را بردم و آخر کارم این شد که خاک نهالی(1)من و سنگ، بالش زیر سر من شد و مارها و کرمها، همسایگان و مصاحبانم شدند؛ هرکس مرا بر این حال ببیند، فریب دنیا را نخورد ...، تا آخر حدیث.
بدان چون شیخ صدوق در کمال الدین، سیّد مرتضی در غرر و درر، کراجکی در کنز و شیخ طوسی در کتاب غیبت، بعد از ذکر بعضی از معمّرین، الزاماتی در رفع استبعاد از طول عمر من ینتظره الخاصّ و العامّ، بر طایفه عامّه و عامّه عوام بیان فرمودهاند؛ لذا این ناچیز خوش داشتم به ترجمه بیانات این بزرگواران، کتاب خود را زینت دهم و با ذکر آنها برادران ایمانی را در ردّ مخالفین، با بصیرت سازم. و من اللّه التوفیق.
عنوان معبوق(2)فی بیان الصدوق در کمال الدین(3)، ذیل خبر تشریف بردن حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله در مدینه به منزل دجّال و مکالمات حضرت با آن لعین بدسگال میفرماید: اهل عناد و انکار، مثل این خبر را تصدیق میکنند و آن را در خصوص دجّال، غیبت او، باقی بودنش در این مدّت طولانی و خروجش در آخر الزمان روایت میکنند ولی امر قائم را با وجود اخباری که در این مدّت طولانی از رسول خدا و ائمّه علیهم السّلام در خصوص بیان نام، نشان، نسب و غیبت آن حضرت وارد گردیده؛ تصدیق نمیکنند و معتقد نمیشوند مدّت مدیدی
غایب میشود بعد، ظهور میکند و زمین را پر از عدل میگرداند؛ چنانچه از ظلم و جور پر شده.
و غرضشان از این انکار، خاموش کردن نور خدا و بطلان امر ولیّ او است و خدای تعالی جز از تمام گرداندن نور خود ابا دارد، هرچند مشرکان آن را ناخوش بدارند و اکثرا احتجاج آنها در مقام دفع حجّت و انکار وجود شریفش این است که میگویند:
احادیثی که در شأن قائم علیه السّلام نقل میکنید، برای ما روایت نشده و ما آنها را ندانستهایم.
چنانچه مانند این سخن را کسانی چون ملحدان و براهمه هند و یهود و نصارا میگویند که نبوّت پیغمبر ما را انکار میکنند؛ یعنی میگویند: معجزات و براهینی که از پیغمبر خود نقل میکنید، نزد ما به درجه صحّت و ثبوت نرسیده، آنها را نمیدانیم و از این جهت به بطلان نبوّت او معتقد شدیم.
شیخ صدوق میفرماید: بناء علی هذا، اگر گفته اهل سنّت در خصوص قائم برای ما لازم آید، هرآینه گفته این طوایف، یعنی ملحدان، براهمه هند و غیر ایشان، در خصوص نبوّت رسول خدا برای آنها لازم میآید، حال آنکه این طوایف بیشتر از اهل سنّتاند، اهل سنّت نیز در مقام استدلال میگویند: اینکه در زمان ما کسی بیشتر از عمرهای اهل این زمان عمر نماید، با مقتضای عقل ما موافق نیست؛ درحالیکه بنا به اعتقاد شما، عمر صاحبتان، یعنی قائم علیه السّلام، از عمرهای اهل این زمان تجاوز کرده است.
در جواب ایشان میگوییم: شما تصدیق میکنید که جایز است دجّال در ایّام غیبتش، بیشتر از عمرهای اهل این زمان عمر نماید، لکن آن را در خصوص قائم، با وجود اخباری که در این خصوص روایت شده تصدیق نمیکنید، و از جمله، اخباری است که در این کتاب ذکر نمودهایم و با وجود خبر صحیحی که از رسول خدا نقل شده که آن حضرت فرمود: هرچه در امّتهای گذشته بود، مثل آن در امّت من، طابق النعل بالنعل واقع میشود؛ در گذشته برخی از انبیا و اولیا عمرهای طولانی داشتند؛ چنانچه نوح دو هزار و پانصد سال عمر نمود و قرآن مجید ناطق است به
اینکه نهصد و پنجاه سال میان قوم خود مکث کرد، حال آنکه در حدیثی که ذکر کردهایم، مروی است: در قائم سنّتی از نوح هست و آن طول عمر میباشد، پس چگونه امر قائم علیه السّلام و طول عمرش را انکار میکنند و لکن امثال آن را از اموری اذعان مینمایند که موافق مقتضای عقول نیست.
بلکه بر ایشان لازم است به اینها اقرار کنند، زیرا اینها از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت شده، همچنین بر ایشان لازم است، به قائم اقرار کنند، زیرا کیفیّت آن حضرت هم از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت شده و مقتضای کدام عقل است که ممکن بداند اصحاب کهف سیصد و نه سال در غار مکث نمایند و این را جز از طریق سمع، یعنی از راه دلیل نقلی، تصدیق نکردهاند؛ پس چرا وجود، طول عمر، غیبت و ظهور قائم علیه السّلام را از راه سمع صادق نمیدانند؟
چگونه اخباری که از وهب بن منبّه و کعب الاحبار وارد میشود و در خصوص چیزهایی است که ممتنعاند و هیچ یک از آنها در قول رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله صحیح نیست، تصدیق میکنند ولی اخباری که در خصوص قائم، غیبت او، زمان ظهور آن حضرت بعد از شکّ اکثر خلایق در خصوص وی و بازگشت از اعتقاد درباره او از رسول خدا و ائمّه علیهم السّلام وارد گردیده، تصدیق نمیکنند؛ چنانچه اخبار صحیحه از ائمّه علیهم السّلام به این مطلب ناطق است و انکار این دلیل جز از راه مکابره و در مقام دفع حقّ نیست.
چگونه به این قایل نمیشوند که وقتی در زمانه چیزی که در خصوصش، احتمال طول عمر داده شود، دیده نشد، هرآینه واجب گردید؛ سنّت و طریقه اوّلین در زمینه طول عمر در مشهورترین جنسهای این زمان جاری شود و جنسی مشهورتر از جنس قائم نیست، زیرا آن حضرت در مشرق و مغرب، در السنه کسانی که به او اقرار دارند و کسانی که او را انکار میکنند، مذکور است.
وقتی با وجود روایات صحیحهای که از رسول خدا وارد شده، وقوع غیبت برای قائم- به قول مخالفین- بیاصل و دروغ گردید، لازم میآید العیاذ باللّه نبوّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله هم، دروغ و باطل شود، زیرا آن حضرت از غیبت خبر داده و آن هم، بنابر
گمان مخالفان واقع نشده و وقتی معاذ اللّه کذب آن حضرت در خصوص یک خبر ثابت گردید، لازم میآید پیغمبر نباشد.
چگونه خبر آن حضرت را در خصوص عمّار تصدیق میکنند که حضرت فرمود:
طایفه ظالمان او را میکشند یا در خصوص امیر المؤمنین علیه السّلام که ریش مبارک او با خون سرش خضاب میگردد یا در خصوص امام حسن علیه السّلام که با زهر کشته میشود و یا درباره امام حسین علیه السّلام که با شمشیر به درجه شهادت میرسد، ولی خبر آن حضرت را در خصوص قائم، غیبت او، بیان نام و نسب وی تصدیق نمیکنند، آن حضرت در همه سخنانش راستگو است.
ایمان بنده صحیح نمیشود، مگر اینکه از کرده، گفته و حکم پیغمبر دلتنگ نشود، در همه امور تسلیم نسبت حضرت باشد و در افعال و اقوال آن بزرگوار، شکّ نکند. این معنی اسلام است؛ زیرا اسلام به معنی تسلیم و انقیاد است و هرکس دین دیگری غیر از اسلام بطلبد، هرگز از او قبول نخواهد شد و در آخرت از جمله زیانکاران خواهد گردید.
عجبترین عجایب این است که مخالفان روایت کردهاند: عیسی بن مریم از زمین کربلا میگذشت، دید چند آهو آنجا جمع شدهاند، وقتی حضرت عیسی را دیدند، گریهکنان به سوی او دویدند، حضرت نشست، حواریّین هم نشستند. سپس گریه و زاری کرد، حواریّون نیز گریستند و لکن ندانستند سبب نشستن او چیست. آنگاه عرض کردند: یا روح اللّه! چه چیز تو را میگریاند؟
فرمود: میدانید اینجا کدام زمین است؟
عرض کردند: نه.
فرمود: این زمینی است که در آن فرزند پیغمبر آخر الزمان، احمد مختار و نور دیده طاهره بتول، فاطمه زهرا علیها السّلام که شبیه مادر من است، کشته خواهد شد و همین جا مدفون خواهد گردید، خاک این زمین از مشک پاکیزهتر است، زیرا تربت آن شهید است و طینت انبیا و اولاد ایشان اینگونه میباشد. این آهوان به من میگویند: ما
از سر شوق، به تربت پسر پیغمبر آخر الزمان در این سرزمین چرا میکنیم و آنها گمان میکردند در آن سرزمین در امان میباشند. سپس دست خود را به پشکلهای آن آهوان زد، آنها را بویید و گفت: پروردگارا! اینها را پنهان بدار تا پدر این شهید آنها را ببوید و صبر و تسلّی بیابد.
مخالفان گویند: آنها تا ایّام امیر المؤمنین علیه السّلام باقی ماندند تا آنکه آن حضرت در غزوه صفّین به زمین کربلا گذر نمود؛ چنانکه بعد بیان روایت مفصّلی در این خصوص در کمال الدین(1)نقل نموده که گریه نمود و دیگران را هم گریاند که از جمله آنها ابن عبّاس بود، قدری از آن پشکلها به او داد و فرمود: یابن عبّاس! هروقت دیدی این پشکلها تبدیل به خون شدند، بدان حسین مرا کشتند.
حضرت عیسی علیه السّلام این قصّه را در آنجا خبر داد و ایشان تصدیق میکنند پشکلهای آهوان، بیش از پانصد سال باقی ماند؛ طوری که باد و باران و مرور سالها و ماهها، آنها را تغییر نداد، ولی به اینکه قائم باقی میماند تا وقتی که با شمشیر خروج میکند و دشمنان خدا را هلاک میگرداند، تصدیق نمیکنند؛ با وجود اخباری از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و ائمّه علیهم السّلام که در بیان نام، نسب، غیبت آن حضرت در مدّت مدید، جاری شدن سنّت و شیوه اوّلین در خصوص طول عمر آن حضرت وارد گردیده، مکابره مخالفان در این باب، جز از راه عناد و انکار حقّ نیست.
نیز پیش از نقل حدیث حبّابه و البیّه که آن را در صبیحه بیست و دوّم این عبقریّه ذکر نمودیم، میفرماید: به تحقیق جماعتی روایت نمودهاند: حبّابه و البیّه زمان حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام را درک نمود و به خدمت حضرتش مشرّف شد، همچنین بعد از آن سرور، تا حضرت رضا علیه السّلام خدمت امامان را درک کرد، پس طول عمر او را انکار نمیکنند. و چگونه طول عمر حضرت حجّت را انکار میکنند؟!
بعد از نقل آن حدیث میفرماید: هرگاه جایز باشد خداوند جوانی حبّابه و البیّه را عودت دهد، حال آنکه در آن وقت، عمرش به یکصد و سیزده سال رسیده بود و تا
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 532.
زمان حضرت رضا علیه السّلام باقی بماند و نه ماه بعد از رحلت آن حضرت وفات کند و طول عمرش جز به دعای حضرت زین العابدین علیه السّلام نبود.
پس چگونه جایز نباشد خداوند وجود مقدّس امام منتظر را به حالت جوانیش باقی بدارد، پیری را از او رفع نماید و حضرت را نگاه دارد تا اینکه خروج کند و زمین را پر از عدل و داد نماید، بعد از آنکه از ظلم و جور پر شده باشد؛ با وجود اخبار صحیحهای که در این خصوص از حضرت رسول و ائمّه طاهرین علیهم السّلام درباره آن بزرگوار وارد شد.
نیز پیش از نقل خبر معمّر مغربی که آن را در صبیحه مذکور نقل نمودیم، میفرماید: مخالفین ما تصدیق میکنند سنّ معمّر مغربی، مکنّا به ابی الدنیا و مسمّا به علی بن عثمان بن خطّاب بن مرّة بن مزید، هنگام گذشتن حضرت رسول از این سرای بیاعتبار، قریب به سی سال بوده و تصدیق میکنند او خادم امیر المومنین علیه السّلام بوده، سلاطین و ملوک او را نزد خود احضار مینموده، از علّت طول عمر او، سؤال و از آنچه مشاهده کرده بود، استخبار میکردند.
او به ایشان خبر میداد که از آب حیوان نوشیده. و به این جهت عمرش طولانی شده و اینکه تا زمان مقتدر باللّه عبّاسی متیقّن الحیات بوده و تا الان مردنش معلوم نشده.
تمام اینها که گفتیم، در حقّ این معمّر تصدیق دارند و انکار نمیورزند، حال آنکه امر قائم علیه السّلام را به جهت طول عمرش انکار میکنند.
همچنین بعد از نقل خبر شقّ کاهن که آن را در صبیحه یازدهم این عبقریّه ذکر نمودیم، میفرماید: مخالفان ما امثال این حکایات را نقل میکنند و میگویند نهصد سال عمر کرد، صفت بهشت او چنین و چنان است، او بر روی زمین میباشد و از نظرها غایب گردیده، همه اینها را تصدیق میکنند لکن قائم آل محمد را منکر میشوند و اخباری که در خصوص آن حضرت وارد شده، تکذیب میکنند؛ انکارا للحقّ و عنادا لأهل الحق.
سپس خبر عبد اللّه بن قلابه را نقل کرده که در زمان معاویه، بهشت شدّاد بر
او نمایان شد و بعد از نقل آن فرموده: هرگاه جایز باشد در روی زمین بهشتی پنهان از نظر ناظرین باشد، کسی به سوی آن و مکانش راه نیابد و همه اینها از راه اخبار بر ایشان معلوم شده باشد، پس چگونه از راه اخبار، بودن حضرت قائم را در غیبت قبول نمینمایند.
هرگاه جایز است شدّاد نهصد سال عمر کرده باشد، چگونه جایز نیست قائم به همان مقدار یا زیاده بر آن، عمر داشته باشد، حال آنکه خبری که درباره بهشت شدّاد و غیبتش از انظار و در خصوص طول عمر خودش تصدیق میکنند از ابن ابی وائل روایت شده و اخبار وارده در وجود قائم، طول عمر آن بزرگوار و غایب بودنش از انظار، از نبیّ مختار و ائمّه اطهار، روایت شده، بنابراین تصدیق آن خبر و تکذیب این اخبار جز از راه عناد، مکابره، انکار حق و مجادله نیست.
نیز بعد از ذکر جماعتی از معمّرین که از جمله قسّ بن ساعده ایادی است و ما حالاتش را در صبیحه پانزدهم این عبقریّه ذکر نمودیم، میفرماید: اخباری که در خصوص معمّرین ذکر کردم، مخالفین ما هم، آنها را از طریق محمد بن سائب کلبی، محمد بن اسحاق بن بشّار، عوانة بن حکم، عیسی بن زید بن داب و هیثم بن عدیّ طایی روایت کردهاند، با وجود اینها از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله هم روایت شده که فرمودند:
چیزهایی که در امّتهای گذشته بود، مثل آنها طابق النعل بالنعل در این امّت میباشد، اینگونه طول عمر، درباره کسانی که ذکرشان گذشته و در خصوص غیبتهای انبیا و اولیا که در زمان سابق اتّفاق افتاده؛ نزد ما به درجه صحّت رسیده، پس چگونه وجود قائم را به سبب غیبت و طول عمرش انکار میکنند، با اینکه اخبار در این باب از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و ائمّه علیهم السّلام روایت گردیده و آنها همان اخباری بودند که آنها را با اسانید در این کتاب ذکر کردیم. نیز بعد از نقل قضیّه سربایک، ملک هند که آن را در صبیحه بیست و دوّم این عبقریّه ذکر نمودیم، میفرماید: وقتی مخالفین ما با چنین طول عمری در حقّ سربایک، پادشاه هند اعتقاد نمودند، سزاوار است، مثل آن را در خصوص حجّت خدا؛ اعنی امام الزمان و خلیفة الرحمن، محال و ممتنع ندانند.
همچنین در کمال الدین(1)، بعد از نقل این خبر سجّادی که ذیل ابواب معمّرین است، از آن حضرت روایت نموده که فرمودند: در قائم ما اهل بیت، سنّتهایی از انبیا علیهم السّلام، سنّتی از نوح علیه السّلام، سنّتی از ابراهیم علیه السّلام، سنّتی از موسی علیه السّلام، سنّتی از عیسی علیه السّلام، سنّتی از ایّوب علیه السّلام و سنّتی از محمد صلّی اللّه علیه و آله! امّا از نوح علیه السّلام، طول عمر و از ابراهیم علیه السّلام، مخفی بودن ولادت و عزلت از مردمان است، از موسی علیه السّلام، خوف و از عیسی علیه السّلام، اختلاف مردم در موت و حیات او است، از ایّوب علیه السّلام، فرج بعد از بلا و امّا از محمد صلّی اللّه علیه و آله، خروج آن حضرت با شمشیر است.
بالجمله، بعد از نقل این روایت میفرماید: هرگاه طول عمر برای اشخاصی که زمان آنها بر زمان ما مقدّم بوده و خبری که سنّت به این طول عمر، در قائم علیه السّلام- دوازدهمی از ائمّه علیه السّلام- جاری است؛ صحیح باشد، جایز نیست مگر اعتقاد به اینکه آن بزرگوار هرقدر در غیبت خود باقی بماند، جز آن سرور قائم نمیباشد و غیر او قائم موعودی نیست، اگر از دنیا مگر یک روز نماند، هرآینه خداوند آن روز را طولانی میکند، تا آنکه حضرت ظهور و خروج نماید؛ آنگاه زمین را پر از عدل و داد کند، بعد از اینکه مملوّ از ظلم و جور شده باشد، چنانکه اخبار متواتری از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و ائمّه علیهم السّلام بر این مضمون وارد شده.
اسلام برای ما نیکو نمیباشد مگر اینکه به آنچه از آن بزرگواران وارد شده و به صحّت رسیده، تسلیم شویم.
عنوان مرتضی فی بیان المرتضی سیّد مرتضی- قدس اللّه روحه الشریف- بعد از ذکر جماعتی از معمّرین که آنها را در این عبقریّه ذکر نمودیم، فرموده: کسی را میرسد که بگوید ذکر حکایات اشخاص طویل الاعمار چگونه در مقام اثبات وجود قائم و طول عمر آن جناب صحیح
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 322 و 577.
میباشد؟! حال آنکه بسیاری از عامّه، اینها را انکار نموده، محال میدانند و میگویند: قدرت بر آنها تعلّق نمیگیرد.
پارهای از ایشان یک درجه از انکار خود تنزّل نموده، میگویند: هرچند اینگونه طول عمر تحت قدرت و امکان هست، لکن قطع داریم خارج موجود نشده، زیرا وجود آن، خارق عادت است و وقتی دلیل محکم قائم گردید که خرق عادت جز هنگام جدا نمودن حق از باطل و ثابت کردن صدق ادّعای پیغمبری از پیغمبران نمیشود؛ آنگاه فهمیده میشود همه حکایاتی که درباره صاحبان عمرهای طولانی روایت شده، ساخته و باطل است و سزاوار جواب نیست.
در جواب این سؤال گفته میشود: فساد قول کسی که طول عمرها را به نهج مذکور، محال دانسته و آن را از تحت قدرت و امکان بیرون کرده، ظاهر است، زیرا اگر بداند حقیقت عمر چیست و مقتضی طول، قصر، بلندی و کوتاهی آن، کدام امر است، آن وقت میداند طول و امتداد آن امری ممکن است؛ چنانکه ما دانستیم.
پس میگوییم: حقیقت عمر، دوام و استمرار صاحب حیاتی است که حیات و عدم حیات نسبت به او جایز و ممکن باشد و اگر خواستی، بگویی: حقیقت عمر، عبارت است از استمرار حیات صاحب حیات، به جهت صاحب حیات بودن او در اوّل امر و ابتدای وجود.
اینکه ما استمرار را در عمر شرط میکنیم، به این واسطه میباشد که بعید است کسی که بیش از یک آن حیات ندارد، به صاحب عمر، وصف کرده شود، بلکه ناچاریم نوعی استمرار و امتداد؛ هرچند قلیل، در حقیقت عمر اعتبار نماییم و شرط کردیم استمرار باید در مادّه کسی باشد که عدم حیات، مانند حیات نسبت به او جایز و ممکن باشد یا آنکه استمرار آن به سبب متّصف بودن صاحب حیات از اوّل امر به آن باشد.
داخل کردن شقّ ثانی از تردید در شرط از این جهت است که اگر این را داخل شرط نکنیم، هرآینه لازم میآید خدای تعالی با عمر متّصف نگردد؛ هرچند حیّ بودنش استمرار دارد، زیرا در شقّ اوّل گفتیم باید عدم حیات نسبت به صاحب حیات،
جایز و ممکن باشد و آن، نسبت به خدای تعالی محال است.
پس از تمهید این مقدّمات، دانستیم: فعل حیات و ایجاد آنها منحصر به خدای تعالی است و در میان چیزهایی که حیات به آنها محتاج است، پارهای چیزها؛ مانند بنیه صاحب حیات، رطوبت بدن و غیر اینها هست که ایجاد آنها منحصر به خدای تعالی است و جز تحت قدرت او- جلّت قدرته- تحت قدرت احدی داخل نمیشوند.
بنابراین وقتی خداوند عالم، حیات و چیزهایی که حیات به آنها محتاج است؛ مثل بنیه و غیر آن را ایجاد نمود؛ در حقّ آنها هم، بقا و استمرار جایز و ممکن است، پس فنا و انتفای آنها موقوف بر این است که ضدّ آنها در محلّشان عارض گردد و این در صورتی است که بگوییم برای حیات ضدّی هست، حال آنکه قول قوی آن است که برای حیات ضدّی نیست و جماعت بسیاری قایل شدهاند حیات در فنا به عروض ضدّش محتاج نیست.
اگر در نفس الامر هم، ضدّی برای حیات باشد، باز در این باب به مقصد ما اخلال نمیکند، زیرا اگر خدای تعالی ضدّ آن و ضدّ چیزهایی که حیات به آنها محتاج است، ایجاد ننماید و بنیه صاحب حیات را هم، درهم نشکند، هرآینه حیاتش ممتدّ و مستمر گردد و اگر فرض کنیم استمرار و امتداد از شأن حیات نیست، باز مقصود ما که امکان طول عمر است، صحیح میباشد، زیرا خدای تعالی قادر است آنا فآنا حیات و همچنین چیزهایی که حیات به آنها احتیاج دارد، باقی بدارد، بلکه ایجاد فرماید و بنابراین حیات، آن ذو حیات، ممتدّ و مستمرّ گردد.
آنچه به سبب طول زمان و کبر سنّ؛ مانند پیری عارض گردد و درهم شکستن بنیه انسان، از چیزهایی نیست که لزوم داشته باشد، این قدر هست که خدای تعالی عادت را بر این جاری گردانده که هنگام درازی عمر، انسان را پیر و ضعیف البنیه گرداند و به هیچوجه از وجوه زمان ایجاب و تأثیری در این باب نیست و خداوند عالم هم، قادر است چیزی ایجاد نکند که عادت را بر آن جاری گردانده، پس وقتی این
مقدّمات ثابت گردید، هرآینه ثابت میشود طول عمر امری ممکن و غیر محال است.
کسی که طول عمر را محال میداند، به این جهت است که اعتقاد نموده استمرار حیات ذی حیات واجب است از طبیعت و قوّت او ناشی گردد و برای آنها هم نسبت به مادّه هرکسی حدّ و غایتی هست که از آن حدّ نمیگذرند و وقتی به آن حدّ رسیدند، منقطع میگردند و محال است دایم و مستمرّ باشند.
چنین انسانی اگر دست از این اعتقاد خطا برمیداشت و طول عمر را به فاعل مختار و صاحب تصرّف نسبت میداد، هرآینه طول عمر را محال نمیدانست.
کلام در اینکه طول عمر، داخل عادات یا خارج از آنهاست، بدین نهج است: در این شکّی نیست که وقتی عمرها زیادتر از قدر عادت گردیدند؛ به حدّی که خارق عادت شدند، آنگاه عادت بر این جاری است که قدرهای آنها به هم نزدیک باشد؛ الّا اینکه ثابت گردیده عادات به حسب اختلاف ازمنه و امکنه مختلف میشود.
این ناچیز گوید: امّا به حسب ازمنه؛ مثل عمر قوم عاد که در آن زمان عادت بر این جاری شده بود که هریک از آنها سیصد سال عمر داشته باشند؛ چنانچه در ناسخ و سایر کتب سیر و تواریخ است و امّا به حسب امکنه؛ مثل عمر اهل سند که قطری مجاور با مملکت هند است؛ چنانکه شیخ کراجکی در کتاب برهان علی طول عمر صاحب الزمان که آن را داخل در کتاب کنز الفواید خود نقل نموده، چنین فرموده:
به تحقیق از جماعتی شنیدم بلاد سند از جمله بلادی است که عمرها در آن طولانی میشود، من در ماه جمادی الاخر سال چهارصد و دوازده در بلده رمله، شریفی از اهل سند را دیدم که به ابی القاسم عیسی بن علی العمریّ معروف و از اولاد عمر بن علی بن ابی طالب علیه السّلام بود.
از آنچه درباره طول عمر اهل سند شنیده بودم، از ایشان سؤال نمودم. فرمودند:
صحیح است و چنین ذکر کرد: پیری و شکستگی میانشان کم است، نیز نقل نمود: در بلاد سند، مرد شریف عمری میان ما هست، او امیری از امرای سند است که وقتی من از او مفارقت نمودم، یکصد و شصت سال از عمرش گذشته بود؛ آن شریف، عبّاس بن
علی بن عمر بن احمد بن حمزة بن جعفر بن محمد بن عبد اللّه بن محمد بن عمر بن علی بن ابی طالب علیه السّلام است.
شیخ مذکور، بعد از نقل این، فرموده: نیست که عاقل در اینکه عادات به ید قدرت خداوند متعال است و صحیح است او- سبحانه- آنها را بهتدریج تغییر دهد؛ شکّ کند.
بالجمله، سیّد میفرماید: ثابت گردیده عادات به حسب اختلاف ازمنه و امکنه مختلف میشوند، بنابراین لازم است در عادات، نسبت آنها که در مکان و زمانشان عادت دارند و غیر ایشان را مراعات نماییم؛ مثلا میگوییم عادت فلان قبیله در فلان مکان و فلان زمان چنین و چنان است.
از طرفی ممتنع نیست چیزی که عادت بر آن جاری شده، بر سبیل تدریح، قلّت به هم رساند؛ به حدّی که عادت منقلب شود و حدوث امری که عادت بر آن جاری شده بود، در آن حال، خارق عادت گردد و بین علما، خلافی در این نیست.
همچنین ممتنع نیست امر خارق عادت، کثرت به هم رساند؛ به حدّی که حدوثش در آن حال، خارق عادت نباشد.
این ناچیز گوید: برای تصدیق فرمایش علم الهدی، رجوع به مثالی که سیّد بن طاوس رحمه اللّه در محجّه برای عبور کننده از روی آب بیان فرموده، کافی است؛ چنانکه آن را در صبیحه پنجم از عبقریّه سوّم این بساط ذکر نمودیم.
سپس سیّد فرموده: در شقّ دوّم میان علما خلاف است، وقتی این مقدّمات صحیح گردید، آنگاه میگوییم: اینکه عادت در زمان پیشین بهطول و امتداد عمرها جاری شده و بعد از آن بر سبیل تدریج، قلّت و کوتاهی به هم رسانده باشد؛ ممتنع نیست، به نحوی که الحال عادت ما به خلاف آن جاری گردد و اینگونه طول عمرها، با توجّه به عادت ما خارق عادت به نظر آیند. اینکه مذکور گردید، دلیلی اجماعی است که در مقام اثبات مدّعای ما کافی میباشد.
عنوان قدّوسی فی بیان الطّوسی شیخ طوسی رحمه اللّه در کتاب غیبت(1)میفرماید: اگر گفته شود: طول عمر صاحب الزمان با بقای کمال عقل، قوّت و جوانی او؛ چنانکه ادّعا میکنند امری خارق عادت است، زیرا به اعتقاد شما عمر آن جناب الان که سال چهارصد و چهل و هفت است، صد و نود و یک سال میباشد. زیرا بنابر قول شما ولادتش سال دویست و پنجاه و شش واقع شده و عادت به این جاری نشده که احدی در این مدّت باقی باشد؛ چگونه عادت در خصوص او شکسته میشود، حال آنکه جز به دست انبیا نمیشکند.
میگوییم: جواب این شبهه به دو طریق است؛ یکی آنکه ما قبول نداریم بقای آن حضرت در این مدّت، خارق همه عادات باشد؛ بلکه در زمان گذشته، عادت به امثال این نحو از طول عمر جاری گشته و ما بعضی از آنها مانند قصّه خضر، اصحاب کهف و غیره را ذکر کردیم.
سپس طولانی بودن عمر نوح و سلمان را ذکر نموده و بعد فرموده: همچنین اخبار معمّرین عرب و عجم، معروف و در کتب تواریخ، مذکور است و اصحاب حدیث روایت کردهاند: دجّال موجود است، در عصر پیغمبر بوده و تا وقتی که خروج میکند، باقی است. در صورتی که بقا، به جهت مصلحتی برای دشمن خدا ممکن گردید، چگونه مثل آن در خصوص ولیّ خدا جایز نیست، لذا انکار این از روی عناد است.
آنگاه شیخ مرحوم شروع به نقل اخبار معمّرین نموده، جماعت کثیری که ما آنها را بدون استثنای احدی در این عبقریّه ذکر کردهایم، نقل نموده و بعد از نقل آنها فرموده: اگر مخالف ما در این مقام، طول عمر را محال میداند؛ مانند منجّمین و اصحاب طبایع، پس در اصل، گفتگوی ما با ایشان، این است که عالم مصنوع و برای آن صانعی میباشد که عادت را به کوتاهی و طول عمرها جاری گردانده و بر طولانی و فانی نمودن عمرها قادر است، وقتی این را معیّن نمودیم، گفتگو آسان میشود.
1) الغیبة، شیخ طوسی، ص 126- 112.
اگر مخالف ما به امکان طول عمر تسلیم میشود ولی میگوید: این از عادات بیرون است، میگوییم: این خارج از همه عادات نیست، اگر گویند: از عادات ما خارج است، میگوییم: این ضرری به ما ندارد، اگر گفته شود: خرق عادت منحصر به زمان انبیاست، میگوییم: در این خصوص با شما منازعه میکنیم، چون به اعتقاد ما امامیّه خرق عادت از انبیا، ائمّه و صالحین صادر میشود، منحصر به انبیا نیست و بسیاری از اصحاب حدیث، معتزله و حشویّه آن را تجویز کردهاند؛ لکن ایشان اسم خرق عادتی که از ائمّه و صالحین صادر میشود، کرامت گذاشتهاند، نه معجزه و این اختلاف در عبارت است، نه در معنی.
تا آنکه فرموده: آنچه مخالف ذکر کرده که با امتداد زمان و کثرت سنّ، پیری و تناقض بنیه بر انسان، عارض میشود؛ صحیح نیست، زیرا میان کثرت سنّ و عروض اینها ملازمهای نیست، بلکه خدای تعالی عادت را بر این جاری نموده و قادر است چیزی که عادت را بر آن جاری کرده، نکند و واقع نسازد، وقتی اینها ثابت شد، محقّق میشود طول عمر، ممکن و غیر محال است، حال آنکه پیشتر در خصوص جماعتی گفتیم با وجود طول عمر و کثرت سنّ، در بنیه ایشان تغییری واقع نشده، چگونه این را انکار میکند کسی که اقرار دارد خدای متعال همیشه مؤمنین را با صفت جوانی در بهشت نگاه میدارد؟!
بلی ممکن است کسی که انکار میکند طول عمر و عدم تناقض بنیه، مستند به باری تعالی نیست، بلکه مستند به طبیعت و تأثیر کواکب است، در جواز طول عمر، پیری و تناقض بنیه انسان هنگام کثرت سن نزاع نماید.
به تحقیق دلیل بر بطلان قول آنان که اینها را مستند به طبیعت و تأثیر کواکب میدانند، به اتّفاق و اجماع ما طایفه اثنا عشریّه و کسانی از اهل شرع که در این مسأله مخالف با ما هستند، دلالت نموده است؛ یعنی تمام اهل شرع، بر بطلان قول ایشان اتّفاق دارند، پس از هرجهت، شبهه طول عمر آن حضرت ساقط گردید. و للّه الحمد.
عنوان سبایکی فی بیان الکراجکی شیخ کراجکی در کتاب البرهان علی طول عمر صاحب الزمان که آن را در کتاب کنز الفوائد(1)خود داخل کرده، پیش از ذکر اخبار معمّرین- که ما همه آنها را در این عبقریّه ذکر نمودیم- چیزی میفرماید که محصّل مضمون آن این است: دیدم جماعتی از مخالفین در انکار وجود حضرت صاحب الزمان- صلوات اللّه علیه- بر آنچه تاریخ ولادت آن حضرت تا امروز اقتضا دارد، اعتماد نموده، گفتهاند:
اگر چنانکه شما طایفه امامیّه میگویید، تولّد آن جناب سال دویست و پنجاه و پنج باشد؛ پس آن حضرت تا امسال که سنه چهارصد و بیست و هفت است، دویست و هفتاد و دو سال از عمرش گذشته، حال آنکه میبینم عمرها از صد و بیست سال تجاوز نمیکند، دلیل بر بطلان آن، چیزی است که ما از وجود حضرت قائم- عجلّ اللّه تعالی فرجه الشریف- به آن معتقدیم و در ایراد کلامی سؤال نمودی که استدلال آنها را منهدم سازد، شبهاتشان را باطل نماید، اصلی در دست تو باشد که به وسیله آن در ردّ آنها متمسّک گردی و مستند تو باشد و من تو را در آنچه سؤال کردی، اجابت نمودم و تو را به ادلّهای میرسانم که در ردّ آنها طلب نمودی.
بدان هرگاه در جعل الهی، وجود و نصب امام لازم باشد- چنانکه در واقع چنین است- و به ادلّه واضح هم ثابت شده باشد، امامت مختصّ به ائمّه اثنا عشر است- چنانچه ثابت شده- پس چارهای از قول به طول عمر حضرت بقیّة اللّه نیست، چرا که بنابر اصول شیعه، زمان نباید خالی از امام باشد. به تحقیق آبای آن جناب از دنیا رفتهاند و جز آن سرور کسی که مستحقّ امامت باشد، باقی نمانده.
بنابراین اگر عمر او از فوت پدرش، حضرت عسکری تا وقتی که خداوند او را ظاهر فرماید، ممتد نباشد؛ لازم میآید زمان خالی از امام باشد، این دلیل برای کسی است که به شریعت و امامت اقرار داشته باشد.
1) کنز الفوائد، ص 248- 243.
امّا کسی که به شریعت آن بزرگوار اقرار ندارد؛ یعنی مقرّ به اسلام نیست، صلاحیّت ندارد در طول عمر آن جناب با تو تکلّم نماید و امّا کسی که به شریعت او اقرار ندارد و منکر جواز تراخی و امتداد اعمار است؛ قرآن خصم او میباشد و او را به اخباری که متضمّن طول عمر نوح است، ردّ مینماید؛ قال اللّه تعالی: فَلَبِثَ فِیهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِینَ عاماً(1)جز برهان، طریقی برای تجاوز و انصراف از ظاهر قرآن نیست، به تحقیق همه مسلمین بر بقای خضر پیغمبر اجماع نمودهاند، پس به هیچ حالی از احوال راهی برای دفع این اجماع نیست.
اگر خصم تو بگوید: نوح و خضر پیغمبراند و جایز است طول عمر آنها از راه اعجاز و اکرام باشد و اعجاز و اکرام جز برای انبیا صحیح نیست.
به او بگو: آنچه از بقای شیطان از عهد آدم، بلکه پیش از آن تا الآن، بلکه تا وقت معلوم بر آن اتّفاق است؛ قول تو را فاسد میکند؛ چنانکه قرآن به آن ناطق است، حال آنکه طول بقای او معجزهای و اکرامی از جانب خدا در حقّ او نیست؛ پس هرگاه دشمن و دوست خدا، در عمر طولانی شریک شدند، معلوم میشود سبب طول و امتداد عمر آنها، از راه اعجاز نیست، بلکه مصلحتی است که جز خدا آن را نمیداند.
اگر خصم، شیطان و بقای او را انکار نماید؛ هرآینه از ظاهر شریعت خارج شده و اجماع امّت را دفع نموده است و اگر شیطان و بقای او را تأویل کند و چون در قرآن است، آن را ردّ ننماید؛ آنگاه از او دلیل بر صحّت تأویل، مطالبه میشود.
اگر با خصم، مماشات نموده، از او قبول نمایی طول عمر، معجز و اکرامی برای معمّر است و بر او به ابلیس و بقای او نقض ننمایی، باز میتوانی به این نحو به او جواب دهی که در احتجاج و جواز ظهور معجز و اکرام به چیزی که نبی از سایر مردم تمیز داده شود، حکم امام نزد ما طایفه شیعه اثنا عشریّه، مثل حکم نبی است، بنابراین مستنکر نیست که خداوند، عمر امام زمان- عجلّ اللّه تعالی فرجه الشریف- را بر سبیل اعجاز و اکرام برای آن برگزیده آنام طولانی گرداند.
1) سوره عنکبوت، آیه 14.
بدان ایّدک اللّه که مخالفین تو در جواز امتداد اعمار از کسانی که اقرار به اسلام دارند، در انکار امتداد و طول عمر جز به کلامهای مستعار با تو تکلّم نمیکنند. بعضی از ایشان، از لسان فلاسفه تنطّق میکنند و میگویند: طول عمر از جمله چیزهایی است که مستحیل در عقول است و بر عدم جواز آن، دلیل ثابت شده است.
بعضی از آنها از لسان منجّمین تنطّق میکنند و میگویند: کواکب بیش از صد و بیست سال به احدی عطا نمینمایند و برای ایشان هذیانی طولانی در اثبات این مدّعی است.
بعضی از ایشان به لسان اطبّا و اصحاب طبایع، سخن رانده، گفتهاند: عمر طبیعی، صد و بیست سال است؛ انسان زنده چون به این حدّ رسید، به اعلی درجهای از آنچه ممکن است طباغ در آن صحیح و سالم باشند، رسیده، لذا پس بعد از رسیدن به منتهای درجه سلامت چیزی مگر ضدّ سلامت نیست.
در دست هیچ یک از این مدّعیان جز مجرّد دعوی، عصبیّت و هوای نفس نیست، هرگاه گفتههای ایشان به حجّتهای واضح ردّ شود، همه این طوایف به سوی مشاهد و معتاد رجوع میکنند و میگویند: ما ندیدهایم احدی زیادتر از صد و بیست سال عمر کند و راهی برای اثبات آنچه ندیدهایم، نداریم، عادت در عمر انسانی بر همین صد و بیست سال جاری شده و عادت صحیحتر دلیلی بر اثبات مدّعی است.
جمیع این طوایف به این گفتههای خود از حکم ملّت خارج و با آنچه امّت بر آن اتّفاق نمودهاند، مخالفاند، نیز با آنچه در شرایع متقدّم ثابت شده، مخالفاند؛ چرا که تمامی ملل، بر جواز امتداد و طولانی شدن اعمار متّفقاند.
به تحقیق تورات متضمّن اخبار طول عمر است؛ به نحوی که میان اهل تورات، نزاعی در آنها نیست، سپس مدّت اعمار جماعتی از انبیا و اوصیا را بیان فرموده که ما همه آنها را در طبقات متقدّم ذکر نمودهایم، تا آنکه میفرماید: تورات متضمّن بیان طول عمر اشخاصی است که ذکر شدند و طوایف یهود و نصارا در طول عمر آنها هیچ اختلافی ندارند، شریعت اسلام نیز، متضمّن نظیر این است و احدی از علمای مسلمین
را نیافتهایم که در جواز امتداد اعمار، مخالف یا به بطلان آن معتقد باشد، هرگاه مستدلّ بر عدم جواز، امعان نظر کند، جواز آن را در حکم عقل میداند و مییابد.
بلی! اخبار و استدلال همدیگر را در قومی که قریب به زمان ما عمر طولانی نمودهاند، یاری کردهاند و زود است که جماعتی از ایشان را برای تأکید بیان، ذکر نمایم و بعد از آن نیست که اهل بصیرت و عرفان با ما در جواز امتداد اعمار منازعه نماید.
اگر گویندهای بگوید: زمان قدیم، عمرها طولانی بوده و لکن عصرا بعد عصر کوتاه شده، تا آنکه رسیده به آنچه مشاهده میکنیم؛ یعنی تا صد و بیست سال و امروز از این مقدار تجاوز نمیکند.
در جوابش گفته میشود: عاقل میداند زمان مدخلیّت و تأثیری در عمرها ندارد و میداند زیاد و کم آنها فعل قادر مختار است که آنها را به حسب مصالح عالم تغییر میدهد و ما منکر نیستیم در این وقت عادت اللّه بر مقدار متقاربهای از اعمار واقع شده که با مقدار اعمار ارباب ازمنه سابق مخالف است و لکن این، طول عمر بعضی را از جانب قادر مختاری که معطی اعمار است، محال نمینماید.
امّا کسانی که مخالف ما هستند و کلام فلاسفه؛ یعنی محال عقلی بودن طول عمر را عاریه ذکر کردهاند؛ در علم به عدم جواز طول عمر و محال عقلی بودن آن، به بداهت و ضرورتی که عقلا در آن با ایشان شریک باشند، اتّکال ننمودهاند و چون ضرورت و بداهتی نیست، باید بر مدّعای خود حجّت عقلی اقامه کنند و جز اتبّاع هوا و رجوع به مشاهد و محسوس حجّتی ندارند، حال آنکه متابعت هوا، گمراهکننده انسان و انکار آنچه مشاهد و محسوس نیست، لغزش دهنده او است و مشرک و موحّد و ملحدی نیست؛ مگر اینکه آنچه دیده نمیشود، اثبات میکند و به آنچه مشاهده نمیگردد، اقرار دارد و علم و اقرار خود را فقط مقصور و ممحّض در مشاهدات نمینماید.
پس موحّد به وجود صانع، ملایکه و طول عمر آنها اقرار دارد، با آنکه آنها را ندیده و ملحد به وجود جواهر بسیط اقرار دارد که رؤیت آنها غیر جایز است، نیز، به وجود عقل و نفس کلّی مدّعی است، حال آنکه آنها را ندیده و هرطایفه به وجود
اشیایی اقرار دارند که آنها را ندیدهاند، پس کسی که گمان میکند غیر از محسوسات و مشاهدات، ثابت نیستند؛ به مذهب خود، بر نفسش، ایراد و الزام وارد آورده، این اشخاص در عمر تکلّم مینمایند، درحالیکه حقیقت عمر را نمیدانند، چون حقیقت عمر، اتّصال بودن زنده محدود الحیات، زنده و باقی است، این اتّصال موکول به دوام حیات و حیات، فعل خداوند متعال است، بنابراین از او- جلّ شأنه- محال نیست حیات را ادامه دهد، آنچه جایز است، اینکه خداوند به او عمر طولانی دهد و جایز است مثل آن را در دوام صحّت و قوّت، عدم ضعف و هرم به او بنماید، سپس در انکار طول عمر به ردّ منجّمین متعرّض شده که ما به جهت مناسبت با چیزی که بعد از آن نقل میکنیم، آن را در آخر کلام ذکر مینماییم.
تا آنکه فرموده: امّا اشخاصی که در انکار طول عمر، به کلام اطبّا و اصحاب طبایع اعتماد نمودهاند و گفتهاند منتهای عمر طبیعی، صد و بیست سال است؛ در مدّعای خود، به حجّتی اعتماد و به شبههای، تشبّث ننمودهاند و جز مجرّد دعوی، چیزی در دست ندارند.
بطلان مقاله ایشان به این نحو بر تو معلوم میشود: طبایع از جمله اعراضاند، اعراض فی الحقیقه فاعل فعلی نیستند، فاعل، خداوند قادر مختار است، طبایع نیز از افعال خدا هستند و خداوند است که آنها را در ترکیب انسان قرار داده، هرگاه جایز و ممکن باشد باری تعالی آنها را مدّتی و لو صد و بیست سال صحیح و معتدل قرار دهد؛ چنانکه خصم، امتداد عمر را تا این مقدار تصدیق دارد، پس خداوند قادر است آنها را در اضعاف از این مدّت صحیح و معتدل قرار دهد و بدین واسطه، عمر صاحب آن طباع طولانی گردد و این، نزد هیچ صاحب بصیرت و عرفانی استحاله عقلیّهای ندارد.
امّا کسانی که در انکار طول عمر، به عادات اتّکال نموده، میگویند: عادت بر طول آن جاری نیست، ایشان نیز، حجّتی در دست ندارند، زیرا عادات به اختلاف اوقات، اشخاص و امکنه مختلف میشود. سپس کیفیّت طول عمر اهالی صقع سند را به شرحی که سابقا ذکر شد، نقل فرموده و با توجّه به قواعد نجومی در ردّ منکرین طول عمر،
چنین فرموده: امّا کسانی که در انکار طول اعمار، کلمات منجّمین را عاریت نمودهاند؛ اعتمادشان در این مدّعی، بر ظنون و اوهام است، عقلا میدانند که اصول و قواعد منجّمین در احکام، به نظر و دلیل ثابت نشده، بلکه به تجارب ثابت شده و وجود اختلاف در آنها در بیاعتباریشان کافی است.
در کتاب یکی از علمای ایشان، معروف به کتاب ابن بابا، حکایتی را از معلّم اوّل و استاد افضل ایشان یافتم که در احکام، اعتمادشان به او و استنادشان به کلام او است، آن عالم، به ما شاء اللّه معروف است که آن حکایت بزرگترین حجّت در ردّ قول ایشان، در مسأله جواز طول عمر است و آن این است:
ما شاء اللّه مذکور گفته: باب اعظم از هیلاج که بر عمر بسیار دلالت دارد، این است که مولود، در مثلّثه ثاء مثلّثه بوده باشد و طالع مولود، بیوت، یکی از دو کوکب علویّین باشد که آنها زحل و مشتری میباشند و صاحب طالع، کدخداه باشد، پس اگر ولادت مولود در شب و هیلاج قمر بود باشد، اگر فوق شمس در برج مؤنّث و اگر مولود، در روز و شمس در برج ذکر بوده باشد.
در این هنگام، بر بقای مولود به اذن اللّه دلالت دارد تا اینکه قران از مثلّثهای به سوی مثلّثه دیگر متحوّل بشود و این دویست و چهل سال میشود.
امّا در زمن اوّل؛ به درستی که مثل این دلالت بوده که بر بقای مولود دلالت میکرده تا اینکه قران، به مکان خود عود کند و این، بعد از نهصد و پنجاه سال است.
پس در کلام عالم خودشان، ما شاء اللّه نام چه میگویند. به تحقیق با تخصیص دادنش در دلالت زمن اوّل به نهصد و پنجاه سال، واضح نموده مرادش از دویست و چهل سال، این زمان است. این گفته او شاهدی برای ماست بر معاندینی که حقّ واضح البرهان را منکرند.
بعد از ذکر اخبار معمّرین، میفرماید: این جملهای از معمّرین بودند که ذکر شدند و این مختصری است از آنچه اصحاب اثر و علمای مصنّفین در خصوص طول عمر ذکر کردهاند و هرگاه جایز باشد خداوند جماعتی از خلق خود، از انبیا و اولیا و مشرکین را
معمّر فرماید و عمر آنان را با صحّت اجسام و بجا ماندن عقل و رأیشان دراز نماید؛ پس چه انکاری از طول عمر صاحب الزمان هست؟! حال آنکه او حجّت خدای تعالی بر بندگان، خاتم اوصیا از ذرّیّه رسول خدا و موعود به بقاست تا اینکه هلاکت جمیع اعدای دین به دست آن جناب واقع شود و تمام دین، برای خدای تعالی گردد.
عنوان طهوریّ فی بیان النوری بدان استادنا المحدّث النوری- قدّس اللّه نفسه الزکیّه- بعد از نقل جمله وافری از معمّرین در نجم ثاقب(1)، چنین فرموده: توضیح جواب اشکال؛ یعنی اشکال بر طول عمر ولیّ خداوند متعال آنکه استبعاد طول عمر حضرت مهدی- صلوات اللّه علیه- از این چند جهت خالی نیست:
اوّل؛ استحاله عقلی که هرگز صاحب عقلی آن را دعوی نکرده و اصحاب شرایع در امکان آن سخن ندارند و اگر دعوی شود، وقوع طول عمر در امم سالفه- چنانچه در کتب یهود و نصارا، موجود است- و در این امّت، به اتّفاق مسلمین، در رفع آن کافی است.
دوّم؛ حدیث معروف مروی از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله که فرمود: عمرهای امّت من، میان شصت و هفتاد است و آن محمول بر اغلب است و الّا کذب آن جناب لازم آید، العیاذ باللّه. مؤیّد این حمل، آنکه در بعضی از نسخ این حدیث آمده: اکثر عمرهای امّت من، از این جهت ما بین شصت و هفتاد به عشره میشومه معروف شده و اینکه منتهای عمر در این ازمنه، از صد و بیست سال نمیگذرد، جز استقرار و مشاهده مستندی ندارد.
سوّم؛ قاعده طبیعی، به نحوی که اطبّا میگویند: سنّ کمال تا چهل سال و سنّ نقصان و ضعف، دو مقابل این؛ یعنی هشتاد سال است و مجموع صد و بیست سال میشود. در
1) نجم ثاقب در احوال امام غایب، ج 2، ص 843- 839.
توجیه آن دو وجه، اعتباری ذکر کردهاند؛ یکی از جهت مادّه و دیگری از جهت غایت.
امّا از جهت مادّه آنکه در سنّ شیخوخه، یابس است؛ لذا صورت را امساک و حفظ میکند.
امّا از جهت غایت آنکه طبیعت به سوی افضل مبادرت میکند که بقای عمر باشد، او را حفظ و فساد را از انقص دور میکند و آن، رطوبت غریزیّه باقی مانده در سنّ شیخوخه است، از این جهت، سنّ نقصان، مضاعف سنّ کمال شده. این دو وجه برای اثبات مدّعای مذکور وافی نیست؛ چنانچه از شرح قطب شیرازی بر کلیّات قانون، تصریح به ضعف این دلیل، نقل شده.
امّا آنچه ذکر و برای آن، حجّت اقامه کردهاند که این حیات نهایتی دارد و چارهای از نوشیدن شربت اجل نیست؛ برای تحدید عمر در مقدار معیّن و تعیین سنّ در اندازه معلوم وافی نیست، حاصل آن برهان، حتمیّت مرگ است و کسی منکر آن نمیباشد و در کلام خداوند: کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ(1)بینیازی از آن برهان مزعوم است.
چهارم؛ قواعد اصحاب نجوم؛ بنابر طریقه آنان که جز نفوس فلکی، مؤثّری در عالم ندانند یا آنها را در تأثیر مستقل شمارند و تمام کون و فساد، تغییر و تبدیل عالم را به آنها نسبت دهند؛ قوام این عالم به آفتاب و عطیّه کبرای او، در سنّ صد و بیست سال است.
جواب: نزد ارباب نجوم جایز است به عطیّه آفتاب، اسباب دیگری منضمّ شود که آن عطیّه را اضعاف کند.
توضیح این اجمال: ایشان در این مقام دو اصطلاح هیلاج و کدخداه را دارند، این دو در صورت زایجه طالع مولود، دلیل عمر باشد که از روی آن، به زیاد و کمی عمر حکم کنند. یکی از آن دو متعلّق به جسم و دیگری به جان میباشد و در تعیین آن خلاف است.
در بعضی از رسایل ایشان چنین است که دلیل عمر بر دو نوع است: یکی دلیل جسم
1) سوره آل عمران، آیه 185.
که آن را هیلاج خوانند، دوّم دلیل جان که آن را کدخداه نامند. این دو برای اسباب عمر به منزله هیولی و صورتاند و لکن معروف، عکس این است که هیلاج در صورت، طالع دلایلی است که بر نفس مولود و کدخدا بر بدن مولود دلالت میکند، نزد ایشان کثرت هیلاج بر طول عمر و کثرت کدخدا بر خوشی زندگانی دلالت میکند.
نزد ایشان، هیلاج پنج چیز است: آفتاب، ماه، سهم السعاده، جزء مقدّم از اجتماع یا استقبال و درجه طالع و کدخداه کوکب صاحب خطّی است که به هیلاج ناظر باشد، بعضی از ایشان در کدخداییات، استیلا بر موضع هیلاج را شرط کردند و بعضی در این مقام، نظر برجی را کافی دانستهاند، شاید نظر به درجه اقوی باشد و اگر آفتاب یا ماه در شرف خود باشند، به کدخداییات سزاوارترند.
قطب الدین اشکوری در محبوب القلوب گفته: صلاحیّت هیلاجی به کسوف، خسوف، محاق و تحت الشعاع باطل گردد، کدخداخ، صاحب خطّی در موضع هیلاج و ناظر به او باشد و اگر به درجهای نباشد، به برجیّت جایز است؛ به شرط آنکه در حدّ اتّصال یا با او مساوی باشد که موضع تناظر در درجات مطالع یا در طول نهار است.
اگر کدخداه، آفتاب کمتر از شش درجه نباشد، کدخدایی را نشاید چرا که در حدّ احتراق است. هرکدخداه سه عطیّه دارد: یکی کبرا؛ اگر کدخداه در درجه وتد باشد، دوّم وسطا؛ اگر بر مرکز مایل باشد، سوّم صغرا؛ اگر بر مرکز زایل باشد.
چون این مقدّمه معلوم شد، پس جایز است در طالع کثرت هیلاجات و کدخداها اتّفاق بیفتد که همه آنها در اوتاد، طالع و به آن بیوتات ناظر باشند، به نظر تثلیث و تسدیس، نظر سعادت داشته باشند و نحوسات از آنها ساقط شده باشد، در این حال برای صاحب طالع، به طول عمر و تأخیر اجل حکم نمودهاند تا اینکه یکی از معمّرین سابق شود.
فاضل مذکور از ابو ریحان بیرونی نقل کرده که در کتاب خود، مسمّا به آثار الباقیه عن القرون الخالیه گفته: بعضی از حشویّه، آنچه از طول اعمار وصف نمودیم و خاصّه آنچه پس از زمان ابراهیم علیه السّلام ذکر شده؛ انکار کردهاند و جز این نیست که
ایشان در این سخن به چیزی اعتماد نمودند که از اصحاب احکام از اکثر عطیّههای کواکب در موالید گرفتند؛ به این نحو که در آفتاب هیلاجی و کدخداییّتی بوده باشد؛ یعنی در بیت خود یا در شرف خود، در وتد، ربع و مرکز موافق بوده باشد؛ سپس سنین کبرای خود را که صد و بیست سال است، عطا میکند، ماه بیست و پنج سال، عطارد بیست سال، زهره هشتاد سال و مشتری دوازده سال بر آن میافزاید و این، سالهای صغرای هریک از اینهاست، زیرا زیادی آن بیشتر از این نیست.
هرگاه نظر موافقت و نخستین از او ساقط شود که چیزی از آن کم نکنند، رأس در برج با او و از حدود کسوفیّت دور باشد؛ ربع عطیّه خود را که سی سال است بر آن بیفزاید، بنابراین جمع اینها، دویست و بیست و پنج سال شود و گفتهاند این اقصای عمر است که انسان به آن میرسد.
آنگاه استاد ابو ریحان بر ایشان ردّ کرده و از ما شاء اللّه مصری حکایت کرده که در اوّل کتاب موالید خود گفته: ممکن است انسان به سال قران اوسط زندگانی کند؛ اگر ولادت هنگام تحویل قران از مثلّثه به سوی مثلّثهای اتّفاق بیفتد، طالع یکی از دو خانه زحل یا مشتری باشد، هیلاج آفتاب در روز و هیلاج ماه در شب باشد، در غایت قوّت و ممکن است، اگر مثل این هنگام تحویل قران، به سوی حمل و مثلّثات او اتّفاق بیفتد و دلالات، به نحوی باشد که ذکر نمودیم، مولود سالهای قران اعظم که به تقریب نهصد و شصت سال است، بماند تا اینکه قران به سوی موضع خود برگردد.
نیز از ابی سعید بن شاذان حکایت کرده که در کتاب مذاکرات خود با ابی معشر در اسرار ذکر کرده: مولد پسر ملک سراندیب را نزد ابی معشر فرستادند و طالع او جوزا، زحل در سرطان و آفتاب در جدی بود، سپس ابی معشر حکم کرد او دور زحل اوسط زندگی میکند و گفت: برای اهل آن اقلیم به طول اعمار حکم شده و صاحب ایشان زحل است. آنگاه ابو معشر گفت: به من رسیده هرگاه انسانی از ایشان بمیرد؛ پیش از آنکه به دور اوسط زحل برسد، از سرعت موت او تعجّب میکنند.
ابوریحان گفته: این اقاویل بر اعتراف منجّمین به امکان وجود این عمرها
دلالت کرد.
شیخ کراجکی در کنز الفوائد(1)، از ما شاء اللّه مصری که معلّم و مقدّم و استاد مفضّل این طایفه است، قریب به عبارت سابق را نقل کرده که نظر به هیلاج ممکن است عمر مولود به نهصد و پنجاه سال برسد.
سیّد جلیل علی بن طاوس در کتاب فرج الهموم(2)فرموده: بعضی از اصحاب ما ذکر کردهاند: در کتاب اوصیا که آن کتاب متعمدی است و حسن بن جعفر صیمری آن را روایت کرده، مؤلّف آن، علی بن محمد بن زیاد صیمری است و برای او مکاتباتی به سوی حضرت هادی و عسکری علیهما السّلام است که آن دو بزرگوار به او جواب دادند و او ثقه معتمد علیه است؛ پس گفت: ابو جعفر قمی، برادرزاده احمد بن اسحاق بن مصقله به من خبر داد: در قم، منجّمی یهودی، موصوف به حذاقت در حساب بود، احمد بن اسحاق او را حاضر نمود و گفت: فلان وقت مولودی متولّد شد، طالع او را بگیر و میلادش را عمل آور.
طالع را گرفت، در آن نظر کرد، عمل خود را به جای آورد و به احمد بن اسحاق گفت: ستارهها را نمیبینم بر آنچه حساب آن را معلوم میکند، دلالت میکند که این مولود برای تو باشد، این مولود جز پیغمبر یا وصیّ پیغمبر نمیباشد، به درستی که نظر دلالت میکند او دنیا را از مشرق تا مغرب، برّ، بحر، کوه و صحرای آن را مالک میشود تا آنکه بر روی زمین، احدی نمیماند مگر آنکه به دین او متدیّن و به ولایت او قایل شود.
شیخ جلیل زین الدین علی بن یونس عاملی در صراط المستقیم(3)، از علمای منجّمین نقل فرموده: دور آفتاب، هزار و چهارصد و پنجاه و یک سال و آن، عمر عوج بن عناق است که از عهد نوح تا جناب موسی زندگی کرد. دور اعظم ماه، ششصد و پنجاه و دو سال و آن، عمر شعیب است که به سوی پنج امّت مبعوث شد. دور اعظم
زحل، دویست و پنجاه سال است و گفتهاند آن، عمر سامری از بنی اسراییل است. دور اعظم مشتری، چهارصد و بیست و چهار سال است و گفتهاند آن، عمر سلمان فارسی بود. دور اعظم زهره، هزار و چهارصد و پنجاه و یک سال است و گفتهاند آن، عمر جناب نوح علیه السّلام بود. دور اعظم عطارد، چهارصد و هشتاد سال است و گفتهاند آن، عمر فرعون بود.
در یونان مثل بطلیموس و در فرس مثل ضحّاک، هزار سال و چیزی کمتر یا بیشتر عمر کردند. از سام حکایت کردهاند که گفت: هرگاه از هزار سمکه هفتصد سال بگذرد، عدل در بابل ظاهر میشود، نیز مثل این را از سابور بابلی نقل کردند.
خواجه ملّا نصر اللّه کابلی متعصّب عنید در مطلب چهاردهم مقصد چهاردهم کتاب صواق که ردّ بر امامیّه و مملوّ از اکاذیب و مزخرفات است، گفته: در میلاد آن حضرت اختلاف کردهاند. جمعی گفتهاند: صبح شب برائت متولّد شد؛ یعنی: نیمه شعبان سنه دویست و پنجاه و پنج، بعد از گذشتن چند ماه از قران اصغر چهارم از قران اکبر، واقع در قوس و طالع، درجه بیست و پنجم سرطان بود، زحل در دقیقه دوّم سرطان و مشتری نیز در آنجا راجع بود، مرّیخ در دقیقه سی و چهارم از درجه بیستم جوزا و آفتاب در دقیقه بیست و هشتم از درجه چهارم اسد بود، زهره در دقیقه بیست و نهم جوزا و عطارد در دقیقه سیزدهم از درجه چهارم اسد بود، ماه در دقیقه سیزدهم از درجه بیست و نهم دلو و رأس در دقیقه سیزدهم از درجه بیست و هشتم میزان بود.
جمعی گفتند: صبح بیست و سوّم شعبان سنه مذکور متولّد شد، طالع در دقیقه سی و هفتم از درجه بیست و پنجم سرطان و آفتاب در دقیقه بیست و هشتم از درجه دهم اسد بود، عطارد در دقیقه سی و هشتم از درجه بیست و یکم اسد و زحل در دقیقه هجدهم از درجه هشتم عقرب بود.
همچنین مشتری و ماه در دقیقه سیزدهم از درجه سیام دلو و مرّیخ در دقیقه سی و چهارم از درجه بیستم حمل و زهره در دقیقه هفدهم از درجه بیست و پنجم جوزا بود.
این اختلافات، نصّ است بر اینکه آنچه گمان کردند؛ یعنی امامیّه، بدون ریبه افتراست، انتهی.
قبل از نقل این کلمات گفته: امّا آنچه اهل نجوم؛ مثل ابو معشر بلخی، ابو ریحان بیرونی، ما شاء اللّه مصری، ابن شاذان، مسیحی و منجّمین دیگر ذکر کردهاند که اگر میلادی از موالید، هنگام تحویل قران اکبر اتّفاق بیفتد و طالع یکی از آن دو خانه، خانه زحل یا خانه مشتری باشد، هیلاج آفتاب در روز و ماه در شب، خمسه متحیّره قوی الحال و در اوتاد و ناظر به هیلاج یا کدخداه باشند به نظر مودّت، ممکن است مولود به مدّت سال قران اکبر، تقریبا نهصد و هشتاد سال شمسی تعیّش کند و اگر اسباب فلکیّه بر غیر این دلالت کند؛ جایز است کمتر یا بیشتر از این تعیّش کند؛ اگر این سخنان صحیح باشد؛ یعنی نفعی ندارد، زیرا ولادت (م ح م د) بن الحسن در یکی از قرانات چهارگانه اعظم، اکبر، اوسط و اصغر نبود؛ چنانچه در کتب موالید ائمّه علیهم السّلام؛ مثل کتاب اعلام الوری و غیره مذکور است، پس گفته و اختلاف کردهاند تا آخر آنچه گذشت.
تاکنون در کتب موالید ائمّه علیهم السّلام خصوصا اعلام الوری، بلکه در کتب غیبت، صورت طالع ولادت آن حضرت دیده نشده، نمیدانم این کابلی از کجا برداشته و به علاوه آن را به جمعی و به نحو دیگر به جمع دیگری داده؛ بهنحوی که ناظر گمان میکند این مرد، متتبّع خبیر است.
ظاهر آن است که از مجعولات خود او باشد که مبنای آن کتاب بر آن است و بر فرض صحّت، ضرر به جایی ندارد، زیرا به زعم ایشان مقصود از نقل کلمات این طایفه، وجود اسباب سماوی و اوضاع نجومی برای طول عمر است، حسب آنچه بر آنها مطّلع شدند؛ وجود بسیاری از آنها که بر آن مطّلع نشدند، محتمل است و هرگز نمیتوانند در آنچه دانستند، دعوی انحصار کنند.
این ناچیز گوید: بحمد اللّه العزیز از ذکر معمّرین مذکور در این عبقریّه که
عددشان تالی تلو انجم است، طول عمر امام غایب از انظار، کالشمس فی رائعة النهار، آشکار گردید؛ به نحوی که مستبعد آن، معدود از سفها و مجانین و مستغرب آن، محسوب از معاندین ضالّین است، زیرا اینگونه مناقشات، از عدم معرفت امام کشف مینماید و صاحب خود را از اهل جاهلیّت بودن، معرّفی تامّ میکند، چراکه اوّلا: بدن امام ممتاز از سایر ابدان بشری خواهد بود؛ چنانچه اخبار وارده در انعقاد نطفه شریف و نشو و نمایش در حالت صباوت، شاهد بر مدّعی است، پس تصرّف زمان برای بدن او مثل سایر مردمان نخواهد بود.
بلکه بدن او مثل وجود شریفش، برخلاف متعارف و عادت خلق شده؛ چنانچه بنا به مفادّ اخبار صحیحه متکاثر، بلکه متواتر، بلی و اندراسی، بعد از موت برای او نخواهد بود و ابد الدهر باقی است. هرامام، قوّت چهل مرد شجاع را داراست؛ همانطور که درباره جدّش خاتم الانبیا ثابت است، پس به حکم وراثت برای امام هم، ثابت خواهد بود.
ثانیا: وقتی بقای مدّت طولانی برخلاف عادت بشری، برحسب مصلحت الهی شد؛ البتّه خداوند او را حفظ و از تصرّفات زمان، محفوظ میفرماید، اخبار ظهور آن جناب، به سنّ شابّ و جوان عظیمترین برهان بر این مدّعی است.
ثالثا: وقتی در بدن عنصری که مرکّب از عناصر اربعه است؛ هیچ یک از اجزا بر دیگری غلبه نکند و هیچ کدام بر دیگری نسنجد، لابدّ دوامی طولانی برای مزاج خواهد بود؛ مثل بقای آسمانها و ستارهها، بنابر آنکه آنها مرکّب از مصقایی از عناصر اربعه باشند؛ چنانچه بعضی از فحول از ارباب معقول فرمودهاند.
در حدیث علوی است: «خلق الأنسان ذا نفس ناطقة ان زکیّها بالعلم و العمل فقد شابهت جواهر اوائل عللها و من اعتدل مزاجه و فارقت الأضداد فقد شارک السبع الشداد».(1)بدیهی است که خلقت امام بر وجه اعتدال حقیقی واقع گردیده،
1) ینابیع المودة لذوی القربی، ج 1، ص 211؛ الصراط المستقیم الی مستحقی التقدیم، ج 1، ص 223؛ بحار الانوار، ج 40، ص 165.
پس استغراب و استبعادی از طول بقای آن بزرگوار نمیباشد.
رابعا: بدن امام در نهایت صفا و جلی خلق شده، به نحوی که میتوان از او به روح مجسّد تعبیر نمود؛ چنانکه بسیاری اوقات از بدن طاهر آن بزرگوار، آثار روحیّه بروز نموده، از جمله در طرفة العین، تمام عوالم امکانی را سیر میفرماید و در ماء، مانند هوا سیر میکند؛ لابدّ چنین بدنی، برخلاف متعارف هم، دوام میکند، بلکه اگر بر رفتن امامی از دنیا و آمدن امامی بعد از آن، مانع خارجی و مصلحت الهی نبود، همانا دوامش ابدی مینمود.
از جمله معراج خاتم به سما و بردن قنداقه حضرت حسین علیه السّلام و حضرت حجّت- عجلّ اللّه تعالی فرجه الشریف- به آسمانها و مهمانی جناب امیر یک شب، در چهل جا، هریک از این موارد که به اخبار صحیحه متکاثر ثابت شده، رافع استبعاد و قالع استعجاب خواهد بود و لعمری انّ هذا من الظهور کالنور علی الطور و من لم یجعل اللّه له نورا فما له من نور.
تصدیق عن بعض الحذاق من دکاترة الأروب، بانّ طول العمر زائدا عن العادة ممکن مدئوب بدان چون بعضی از معاصرین به مسلک فرنگیها متمایل و مخصوصا به گفتار دانشمندان ایشان معتقدند، لذا خوش داشتم آخر این عبقریّة، برای رفع استبعاد از طول عمر حضرت بقیه اللّه الحجّة بن الحسن- عجّل اللّه فرجه الشریف و ارواحنا له الفداء- کلمات بعضی از دکترهای مهره فرنگی را نقل کنم که تصریح نمودهاند طول عمر بیش از میزان معهود و متعارف که در انسان صد و بیست سال است، از جمله ممکنات، بلکه در زمره عادیّات میباشد.
بهترین مقاله، مقاله المقتطف است که جزء سوّم از مجلّد پنجاه و نهم و از صفحه
238 تا 240 آن در این خصوص است، چون آنجا عنوان نموده: آیا انسان در دنیا مخلّد میماند، حیات و موت چیست؟ آیا مردن بر هرزندهای مقدّر شده؟
پس از آن مینویسد: هرحبّه از گندم، جسمی زنده است، به تحقیق قرارگاه آن حبّه در خوشهای بوده، آن خوشه از حبّه دیگر گندم و آن حبّه از خوشهای دیگر روییده شده و هلمّ جرّا بتسلسل، بنابراین استقصای تاریخ وجود گندم تا شش هزار سال و بیشتر سهل میشود. به تحقیق دانههای گندم، میان آثار مصری و آشوری قدیم یافت شده که این خود دلیل است بر اینکه مصریها و آشوریان آن را کشته، از مستغلّات خود دانسته و نان خود را از آرد آن قرار میدادند و گندمی که الآن موجود است، از لا شیء خلقت نشده، بلکه او از گندم قدیم متسلسل است، پس گندم کنونی، جزیی از حیّ، آن دیگری هم، جزیی از حیّ و آن دیگری هم جزیی از حیّ است و همچنین تا برسد به شش هفت هزار سال پیش بلکه برسد به صدها هزار سال.
دانههای گندم با اینکه خشکیدهاند و حرکت و نموّی ندارند، زندهاند؛ مثل سایر زندگان و جز به نداشتن کمی از آب، منقصتی از سایر زندگان ندارند. بنابراین زندگی گندم از چند هزار سال تاکنون متّصل است و این حکم، بر تمام نباتاتی که صاحب تخم و بذر و ثمرند، جاری است.
حیوان از این قاعده خارج نیست، بلکه حال آن، حال نباتات است، چراکه هریک از حشرات، ماهیها، طیور، وحوش و جنبندهها، حتّی انسانی که سیّد مخلوقات است، جزء کوچکی از والدین خود میباشد، سپس نشو و نموّ کرده؛ چنانکه والدین او نشو و نموّ کردهاند، این جزء کوچک در بزرگی و کبر جثّه، مثل پدر و مادر خود گردیده و والدین او نیز، جزیی از والدین خود بودهاند و هلمّ جرّا.
انسانی که نسل او مخلّف از او است، نسلش جزیی از او میباشد که زنده است؛ چنانکه تخم، جزیی از درخت است و در این جزء زنده، میکروبهایی در نهایت کوچکی است، مثل میکروبهایی که اعضای والدین او، از آنها متکوّن شده؛ پس اعضای انسان به غذایی که او تناول میکند، متکوّن میشود.
هسته خرما، درخت خرمایی میگردد که صاحب ریشه، تنه، شاخه، برگ و ثمر است. سایر نباتات را بر این قیاس کن! کذلک بیضههای حشرات، ماهیان، طیور، وحوش و سایر جنبندهها حتّی انسان را بر این قیاس کن! اینها تماما از امور معروفی است که هیچ دو نفری در آن خلاف ننمودهاند و لکن درخت بنفسه، گاهی هزار یا دو هزار سال عمر مینماید، امّا انسان زیادتر از هفتاد یا هشتاد سال عمر میکند و نادر عمرش به صد سال میرسد. نتیجه اینکه میکروبهایی که برای بهجا گذاشتن نسل، معدّهاند، زنده میمانند و نموّ میکنند؛ چنانکه مشروح افتاد و لکن سایر اجزای جسم میمیرند.
به تحقیق قرنها گذشته که مردم راه نجات از مردن را طلب میکنند یا در ازدیاد عمر حیله مینمایند، بهخصوص در این عصر که عصر مقاومت امراض و آفات، به دوا و حفظ کردن است، معذلک علی التحقیق ثابت نشده عمر کسی به صد و بیست سال رسیده باشد.
ایضا بعد از ذکر این جمله، در مقتطف چنین مرقوم داشته: لکن علمایی که به علمشان وثوق هست، میگویند: تمام النسجه رییسه جسم حیوان، تا مدّتی محدود قابل دوام و بقاست، ایضا میگویند: ممکن است وقتی عارضهای به انسان برنخورد که ریسمان حیاتش را قطع کند، هزاران سال زنده بماند.
قول ایشان، نه مجرّد ظنّ و تخمین، بلکه نتیجه عملیّاتی است که به امتحان تأیید شده. به تحقیق یکی از جرّاحین به قطع جزیی از جسم حیوان و زنده نگه داشتن آن جزء به سالهایی متمکّن شد که از سالهایی که عمر طبیعی آن حیوان که این جزء از آن قطع شده بوده، زیادتر بود؛ یعنی حیات این جزء به غذایی مرتبط گردیده که جرّاح، آن را برای این مهیّا میکرده که آن غذا، اصل جسم حیوان را بعد از گذشت سالها نگاه میداشته؛ پس در امکان گردید اینکه تا امدی بعید آن حیوان، بلکه آن جزء مبان از آن
زنده بماند؛ مادامی که غذای لازم، موفور باشد و در اوقات تغذیهاش به او برسد.
این جرّاح دکتر الکسس کارل است که از مشتغلین در معهد راکفلر بوده که در نیویورک است، به تحقیق آنچه را گفته شد در قطعهای از جنین دجاجه و مرغ امتحان نموده؛ قطعه میانه، درحالیکه بیش از هشت سال زنده و نامی بود.
ایضا این دکتر و غیر او قطعههایی از اعضای جسم انسان از اعصاب، عضلات، قلب، پوست و کلّیه را امتحان کردهاند؛ قطعههایی از اعضای انسان بودهاند که مادامی که غذای لازم به آنها میرساندند، زنده و نموّکننده باقی میماندند.
حتّی استاد دیمتد برل، از اساتید جامعه جونس هبکنس، گفته: به تحقیق ثابت شده خلود و بقای همه اعضا و اجزای خلویّه رییسه که در جسم انسان است؛ عملا، تجربة و بالقوّه، امری ممکن یا مرجّح به ترجیح تامّ است.
این قول از این استاد در غایت صرافت و اهمیّت است، بر آنچه از تحرّس علمی در او است؛ ظاهر آن است که اوّل کسی که این امتحان را در اعضای رییسه جسم حیوان نموده، دکتر جاک لوب است که ایشان نیز از مشتغلین در معهد راکفلر بوده، چراکه او تولید ضفادع و قورباغهها(1)را از تخم آنها، وقتی به حدّ لقاح نرسیده، امتحان کرده و دیده بعضی از تخمها زمانی طولانی زنده میماند و بعضی از آنها سریعا میمیرد.
سپس این مطلب او را به این کشانده که اجزایی از جسم قورباغه را امتحان کند؛ آنگاه بعد از جدا نمودن بعضی از اجزای آن، از باقی داشتن آن جزء در زمانی طولانی متمکّن شده.
دکتر ورن لویس ثابت نموده وزن او که در امتحانش معینه بوده که گذاشتن اجزای خلویّه از جسم جنین طایر میان جسم سیّال ملحی ممکن است؛ پس آن اجزای زنده و حیّ باقی بمانند و هرگاه سایل ملیحی به آن اضافه شود، قدر قلیلی از بعض موادّ اولیّه، آن اجزای نامیّه و متکاثره قرار داده میشوند و این تجربه متوالیا به عمل آمده؛ پس ظاهر شد اجزای خلویّه از هرحیوانی که باشد، ممکن است در سایلی که غذای اجزا در
1) اصل: قوربقهها.
آن است؛ زنده بمانند و نموّ کنند، و لکن در این هنگام ثابت نشده چه چیز موت آنها را هرگاه به حدّ شیخوخة رسند، نفی میکند.
العبقری الحسان ؛ ج4 ؛ ص652
تر کارل مزبور، بعد از این تجارب اثبات نموده این اجزای خلویّه پیر نمیشوند؛ چنانکه حیوانی که اجزا از آن قطع شده، پیر میشود، بلکه اجزا زنده میمانند؛ زیادتر از آنچه خود حیوان عادتا زنده میماند.
به تحقیق این دکتر تجارب مذکور را ماه ینابر از سال هزار و نهصد و دوازده میلادی شروع نموده و عقبات بسیار دشواری را در راه این تجربه طی کرده، تا آنکه خود و همراهانش بر آن غالب شدهاند و برای او ثابت شده:
اولا؛ این اجزای خلویّه زنده میمانند؛ مادامی که عارضهای عارض نشود و آنها را بمیراند، عوارض حیات آنها، قلّت غذای مناسب یا دخول بعضی از میکروبها در آنهاست.
ثانیا؛ این اجزای خلویّه مباینه از حیّ، فقط زنده و حیّ باقی نمیمانند، بلکه نموّ مینمایند و بزرگ میشوند؛ همانطور که اگر در جسم حیوانی که از آن جدا شدهاند، باقی میماندند.
ثالثا؛ قیاس نموّ و تکاثر، ازدیاد آنها و دانستن ارتباطشان به غذایی که برای آنها تهیّه میشود، ممکن است.
رابعا؛ تأثیری از زمان در آنها نیست، یعنی آنها به مرور دهور پیر نمیشوند و ضعیف نمیگردند، بلکه با وجود گذشتن مدّت مدید و آماد بعید، کمترین اثر پیری در آنها ظاهر نمیشود، بلکه آنها چنانکه مثلا در سال سابق زیاد شده و نموّ نمودهاند؛ در سال لاحق نیز به همان نحواند. ظواهر تجارب و عملیّات تماما بر این دلالت میکند که آن اجزا زنده و نموّکننده باقی میمانند؛ مادامی که بحثکنندگان از حال آنها، بر مراقبت و مواظبت آنها صبر نمایند و غذایی که کافی و مناسب باشد، به آنها تقدیم کنند.
اگر گفته شود: بعد از اینکه حال چنین است، پس چرا انسان میمیرد و برای
چیست که سالهای عمر او را محدود میبینم، غالبا بیشتر از هفتاد هشتاد سال زنده نمیماند و نادر است عمرش به صد سال برسد؟!
جوابش این است که اعضای جسم حیوان و انسان، بسیار و با بسیاری مختلفاند، مع ذلک همگی به ارتباطی سخت و محکم به همدیگر مرتبط هستند؛ طوری که زندگی بعضی از آنها بر زندگی بعضی دیگر متوقّف است، بنابراین هرگاه بعضی از آن اعضا ضعیف شد و به سببی از اسباب مرد؛ باقی اعضا هم به واسطه شدّت ارتباط میمیرند.
ملاحظه فتک و سرعت تأثیر امراض میکروبی، شاهدی قوی بر مدّعی است؛ زیرا وقتی میکروب در یک عضو تأثیر کرد و آن را میرانید، سایر اعضا هم به جهت شدّت ارتباط به آن جزء میمیرند، نهایت چیزی که الآن از تجارب مذکور این اساتید و دکترها ثابت شد، این است: انسان به جهت آنکه فرضا هفتاد، هشتاد، صد و یا صد و بیست سال، عمر نموده، نمیمیرد، بلکه مردن او مسبّب از حدوث بعضی عوارض در بعضی از اعضای آن و تلف نمودن آن عضو است، پس به واسطه شدّت ارتباط بعضی از اعضا به بعضی دیگر، عضو مرده باقی اعضا را میمیراند و موت بر او واقع میشود.
هرگاه قوّه علّیّه، استطاعت پیدا کند این عوارض را زایل نماید یا مانع از فعل آنها شود، مانعی باقی نمیماند که استمرار حیات و پاینده بودن انسان و حیوان را به چند صد سال در دنیا منع نماید؛ چنانکه بعضی اشجار، چندصد سال پاینده و برقرار میمانند.
امیدی نیست که انسان منتظر باشد علوم طبّی و وسایل صحّی به این درجه برسند که عوارض متلف اعضای حیوان و انسان را زایل نمایند یا مانع از فعل آنها گردند، و لکن امید است قوّت این علوم به درجهای برسد که به واسطه آن، عمر دو سه چندان و بیشتر از عمر متوسّط گردد، ترجمه مقاله منقوله از مقتطف تمام شد.
این ناچیز گوید: این بحث لطیف، حاکم به این است که ممکن است انسان به واسطه حفظ صحّت و عدم عروض عارضی که متلف عضوی از اعضاست؛ بیش از
عمرش طبیعی زنده بماند، مقصود ما نیز، اثبات همین امکان از قول این دکترها و اساتید است؛ چراکه علاوه بر امکان، به واسطه تجارب، وقوع خارجی هم پیدا کرده.
بنابراین بعد از امکان عمر و زیادی آن از میزان طبیعی و وقوعش چنانکه در حال معمّرین مشروح شد؛ استبعاد از طول عمر حضرت بقیّة اللّه علیه السّلام، ناشی از عناد و حاکی از از لداد است، فتبصّر و استقم!
در سالنامه پارس سنه 1311، در صفحه صدم چنین مذکور میباشد:
«مرد چینی که 252 سال دارد، این شخص موسوم به لیچینگ یون، داخل در 252 سالگی است. قریب یک قرن قبل موی سر و ریش او سفید شده، اشتهای کامل دارد و مثل مردان دوره شباب محکم و با ثبات راه میرود. لی اهل کالیرن واقع در جنوب سه جوان است.
سال 17 سلطنت، امپراطور، کانگسی، پادشاه دوّم خانواده چینگ متولّد شد، این شخص در جوانی دوافروش بود و اغلب برای تهیّه نباتات طبّی به کوههای سهجوان و ایالات مجاور آن از قبیل یونان و کیچوا میرفت. 23 زن عمر خود را در خانه او به سر بردهاند، خانم فعلی او متجاوز از شصت سال دارد. وقتی این شخص به قرن اوّل عمرش رسید، اولیای امر تقاضا کردند جشنی برای عمر 100 ساله او گرفته شود، همچنین این تقاضا در 200 سالگی عمر او تجدید شد.
بهار 1928 مسیحی، ژنرال ایکسن وی را به والنتین احضار کرد و به افتخار او ضیافتی داد. وقتی از سنّ او سؤال شد، اتّفاقات متجاوز از یک قرن گذشته را بیان کرد. او مردی با شانههای دراز و گوشهای بزرگ است. نقل از روزنامه پوپل چاپ شانگهای سنه 1929.
در ذکر شبهات طوایف شیعه غیر اثنا عشریّه در مهدویّت حضرت حجّة بن الحسن العسکری علیهما السّلام، قایل شدن هرطایفه به مهدویّت شخصی خاصّ و ردّ آنهاست و در آن چند صبیحه میباشد.
بدان ما در صبیحه اوّل از عبقریّه دوّم این بساط، در مقام اختلاف در تعیین شخص شریف و هیکل منیف حضرت مهدی موعود علیه السّلام، چندین قول از طوایف شیعه غیراثنا عشریّه را به طریق اجمال ذکر نمودیم و اکنون درصدد بیان تفصیلی آن اقوال و غیر آنها، ذکر شبهات صاحبان آن اقوال در مهدویّت حضرت بقیة اللّه و ردّ آنها میباشیم، بنابراین میگوییم:
اوّلین طایفه از شیعه غیراثنا عشریّه که در مهدویّت حضرت بقیة اللّه شبهه نمودهاند، سبائیّهاند که طایفهای از غلات شیعه میباشند و در اعتقاد به الوهیّت حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام تابع عبد اللّه بن سبا هستند؛ چنانکه آن ملعون به حضرتش عرضه داشت: انت الاله حقّا، سپس حضرت او را به مداین اخراج نمود.
گفتهاند: آن لعین در کیش یهود بوده و تظاهرش بر اسلام به جهت فساد در دین بوده است. چنانکه در ملل و نحل(1)شهرستانی، غیبت شیخنا الطوسی رحمه اللّه و غیر اینها از
1) الملل و النحل، ج 1، ص 155.
کتب معتبر آمده که این کافر و اتباعش قایلند: حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام زنده است و کشته نشده، در آن بزرگوار جزء الهی است و بدین واسطه جایز نیست بر آن جناب مستولی گردند، رعد، صوت آن سرور است؛ همانطور که برق سوط آن آقای قنبر است، آن جناب به آسمان صعود فرموده، زود است بر زمین نازل شود و آن را پر از عدل و داد گرداند، بعد از اینکه از ظلم و جور پر شده باشد، آن حضرت، مهدی موعود علیه السّلام آخر الزمان است.
جواب این شبهه بر چند وجه است:
وجه اوّل: انقراض و معدومیّت آنها در ردّشان کفایت میکند، چون بحمد اللّه و المنّه از این طایفه خبیث، ساکن دار و نافخ نار باقی نیست، اگر قول ایشان رایحهای از حقّانیت میداشت، هرآینه یک نفر پیدا میشد که قایل به آن باشد و اذ لیس فلیس قولهم بحقّ، بلکه قول آنها تابع اشخاصشان بوده و بعد از اینکه به سقر مقرّ گرفتند، اقوالشان کالهباء المنثور، معدوم و مهجور گردید.
وجه دوّم: ورود اخبار کثیر متواتر که تعداد ائمّه بعد از حضرت رسالت صلّی اللّه علیه و آله در دوازده نفر تعیین و تحدید شده و آنها تماما در اصول معتبر عامّه و خاصّه ثبت و ضبط میباشد؛ در ردّ قول آنها کافی است، کما لا یخفی.
وجه سوّم: علم به قتل آن بزرگوار که اشهر از قتل تمام مقتولین روزگار است، در مردود بودن قول ایشان غنی و کفایت است، شبهه نمودن در موت و قتل آن سرور، مؤدّی به شکّ و شبههای در موت حضرت خیر البشر و اصحاب کبار آن برگزیده داور میباشد و شبههکننده، خارج از زمره بشر و داخل در زمره گاو، خر، اسب و استر است، چراکه خبر حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله به آن جناب که «یا علی! انّک تقتل و تخضب لحیتک من رأسک»؛(1)گوشزد تمام مسلمانان در کتب و دفاتر آنان ثبت و ضبط است و وصیّتنامه آن بزرگوار از اشتهار و استظهار کالشمس فی رائعة النهار، در اصول
1) کتاب سلیم بن قیس، ص 166؛ الاحتجاج، ج 1، ص 229؛ مناقب آل ابی طالب، ج 3، ص 46؛ بحار الانوار، ج 29، ص 462؛ ج 40، ص 1 و ...
معتبر، هویدا و آشکار است.
روی الشیخ الجلیل الطوسی رحمه اللّه «فی غیبته(1)باسناد عن جابر عن ابی جعفر علیه السّلام قال: هذه وصیّة امیر المؤمنین إلی الحسن علیه السّلام و هی نسخة کتاب سلیم بن قیس الهلالی دفعها إلی ابان و قرئها علیه قال أبان و قرئتها علی علی بن الحسین فقال صدق سلیم رحمه اللّه قال سلیم: فشهدت وصیّة امیر المؤمنین حین أوصی إلی ابنه الحسن و أشهد علی وصیّته الحسین و محمّد و جمیع ولده و رؤساء شیعته و اهلبیته و قال:
یا بنیّ امرنی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله انّ أوصی إلیک و أن ادفع إلیک کتبی و سلاحی، ثمّ اقبل إلیه فقال: یا بنیّ أنت ولیّ الأمر و ولیّ الدم فإن عفوت فلک و إن قتلت فضربة مکان ضربة و لا تأثم ثمّ ذکر الوصیّة إلی آخرها، فلمّا فرغ من وصیّته، قال: حفظکم اللّه و حفظ فیکم نبیّکم استودعکم اللّه و اقرء علیکم السلام و رحمة اللّه، ثمّ لم یزل یقول لا اله الّا اللّه حتّی قبض لیلة أحدی و عشرین من شهر رمضان، لیلة الجمعة، سنة اربعین من الهجرة».
شیخ جلیل مزبور، بعد از ذکر تاریخ فوت آن سرور فرموده: و هو الأظهر و قبل از این تاریخ نقل فرموده: قبض لیلة ثلث و عشرین و کان ضربة لیلة احدی و عشرین.
در ردّ این شبهه واهی به همین اندازه قلمفرسایی در این مقام کافی است.
بدان دوّمین طایفه از شیعه غیراثنا عشریّه که در مهدویّت آن بزرگوار شبهه نمودهاند، طایفه کیسانیّه است؛ چنانچه معتقد ایشان در صبیحه دوّم از عبقریّه اوّل این بساط، به طریق مستوفی نقل شد، چراکه آنان به امامت محمد بن الحنفیه، قایل و به غیبت و مهدویّت آن جناب معتقدند و برای اثبات مدّعای خود به شبهات واهی متمسّک گردیدهاند.
1) الغیبة، شیخ طوسی، صص 195- 194.
شبهه اوّل: آن جناب، در جنگ بصره صاحب رایت پدرش علی بود؛ چنانکه خود امیر المؤمنین علیه السّلام صاحب رایت و لوای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بود و چون بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله پدرش امام بود، پس آن جناب هم باید بعد از پدرش امام باشد.
جواب: اگر حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله همیشه لوا را به آن بزرگوار تفویض میکرد و از دادنش به آن جناب تخطّی نمیکرد؛ آنوقت صورتی برای این استدلال بود و لکن از اخبار، سیر و تواریخ، کالشمس فی رائعة النهار آشکار است که حضرت نبوی، لوای خود را به غیر جناب علوی هم تفویض فرموده و لازمه استدلال و شبهه ایشان این است که همه آنها بعد از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله امام باشند، حال آنکه احدی تاکنون عن علم و عقیدة به این حرف متفوّه نشده است.
شبهه دوّم: جناب مرتضوی درباره محمد مزبور فرموده: أنت ابنی حقّا و این دلیل بر امامت او است.
جواب: حقیقت بنوّت، دلالت بر امامت ندارد؛ زیرا خلافی نیست که آن بزرگوار غیر از محمد بن الحنفیّه اولاد ذکور بسیاری داشته و منصب امامت برای هیچ یک غیر از حضرت حسنین علیهما السّلام ثابت نشده، بنابراین حقیقت بنوّت مستلزم امامت نیست، کما هو الواضح و فرمایش آن حضرت درباره او، بر شجاعت و نجدت او دلالت دارد، نه بر امامتش.
ایضا اگر اطلاق بنوّت بر امامت او دلالت داشته باشد، لازمهاش این است که حضرت حسنین علیهما السّلام نبیّ باشند، چون حضرت رسالت پناه صلّی اللّه علیه و آله درباره ایشان فرموده:
هذان ابنای، بنابر آنچه در صراط المستقیم بیاضی است، حضرت امیر علیه السّلام نیز در جنگ جمل، بعد از اینکه محمد بن الحنفیّه را مدح کرد و در وجه آن دو بزرگوار انکساری دید، به ایشان فرمود: أنتما ابنا رسول اللّه، حال اگر اطلاق بنوّت، مقتضی امامت باشد، باید اطلاق آن درباره آن دو بزرگوار از جانب رسول مختار و حیدر کرّار، مقتضی رسالت و نبوّت آن دو بزرگوار باشد و احدی تاکنون این را نگفته است.
شبهه سوّم: آن حضرت در جنگ مزبور، به او خطاب نموده، فرمود:
اطعن بها طعن ابیک محمد***لا خیر فی الحرب إذا لم توقد
مثل طعن امام، جز از امام صادر نشود؛ این دلیل بر امامت ابن الحنفیّه است.
جواب: بر فرض تسلیم صدور این فرمایش از حضرت علوی شکّی نیست که مراد از آن مشابهت در طعن است، نه اثبات مقام امامت برای او. آن بزرگوار کثیرا مّا اصحاب خود را به کیفیّات حروب تعلیم میداد و واقف میگرداند، چنانچه به ایشان میفرمود: غضّوا الأبصار و عضّوا علی النواجد. بدیهی است تعلیم آداب حروب به کسی، بر امامت آن شخص دلالت ندارد و الّا باید تمام مبارزین در رکاب ظفر انتسابش، امام باشند و هذا من الشناعة بمکان و من البشاعة فوق التقریر و البیان.
شبهه چهارم: آن جناب، مختار را مبعوث نمود تا مردم را به امامت او دعوت کند؛ اگر وی امام نبود، در این امر به مختار اجازه نمیداد.
جواب: این افترا بر آن جناب است، بلکه از سیر، تواریخ و اخبار معلوم میشود که چون این خبر از مختار به حضرت رسید، آن را انکار کرد و از گفتهاش تبرّی نمود.
شبهه پنجم: حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله فرموده: لا تنقضی الأیّام حتّی یبعث اللّه رجلا من اهل بیتی اسمه اسمی و اسم ابیه اسم ابی فیملأها قسطا، کما ملئت جورا؛ یکی از اسمای حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام عبد اللّه است؛ چنانکه خود آن حضرت فرمودهاند:
أنا عبد اللّه و اخو رسول اللّه، پس تعریف حضرت نبوی درباره جناب ابن الحنفیّه، صادق آید، چون اسم خودش محمد و اسم پدرش به تقریبی که ذکر شد، عبد اللّه است، از این جهت او مهدی موعود است که زمین را پر از عدل و داد نماید، بعد از اینکه از ظلم و جور پر شده باشد.(1)
جواب: بعد از اینکه به مقتضای اخبار متواتره عند الفریقین، انطباق این فرمایش بر حضرت حجّة بن الحسن العسکری علیهما السّلام، دیگر وقعی برای این شبهه نماند، چنانچه این مطلب به طریق مستوفی در صبیحه پنجم از عبقریّه اوّل این بساط، سمت تحریر یافت.
1) ر. ک: الصراط المستقیم الی مستحقی التقدیم، صص 267- 266.
بعد از اینکه شبهات کیسانیّه را به صورت دلیل بر اثبات مدّعای خود از امامت ابن الحنفیّه، مهدویّت او و انکار مهدویّت حضرت حجّة بن الحسن- عجّل اللّه فرجه الشریف- اقامه نموده بودند، با جوابهای آنها به طریق تفصیل دانسته شد؛ مدّعای ایشان، علاوه بر آنچه در جواب از شبهات و استدلالات ایشان گفته شد، مردود است زیرا:
1- اگر محمد بن الحنفیّه امام و عصمتش قطعی بود، هرآینه واجب بود در خصوص امامتش نصّ صریح وارد شود، زیرا شرط عمده در امام، عصمت است؛ چنانکه در محلّ خود مبرهن شده، عصمت هم جز به نصّ معلوم نمیشود، خود این طایفه نیز در این باب، مدّعی نصّ صریح نیستند، بلکه به امور ضعیف تمسّک کردهاند که به واسطه آنها به ایشان شبهه وارد شده، همانطور که دانسته شد.
2- شیعه اثنا عشریّه در اصول معتبر خود ثبت و ضبط نمودهاند میان او و حضرت علی بن الحسین علیهما السّلام در خصوص امامت گفتگویی شد و حجر الاسود را حکم قرار دادند؛ آنگاه حجر به امامت حضرت علی بن الحسین علیهما السّلام حکم نمود، این معجزهای از جناب علی بن الحسین علیهما السّلام بود که به محمد بن الحنفیّه نشان داد، پس محمد امر را به آن حضرت مسلّم داشت و گفتگو را قطع نمود.
3- شیعه اثنا عشریّه اخبار متواترهای از جدّ بزرگوار و آبای تاجدار حضرت غایب از ابصار- اعنی العالم بالسر و العلن الحجّة بن الحسن علیهما السّلام روایت مینمایند که آن جناب مهدی موعود علیه السّلام و برگزیده خلّاق ودود است و این، بدون دغدغه و رکود نافی امامت و مهدویّت ابن الحنفیّه است.
4- در تحدید عدد ائمّه به هشت و چهار، اخبار متواترهای از طرق عامّه و خاصّه از حضرت رسول مختار وارد شده، هرکس به امامت این دوازده نور پاک، قایل و معتقد است، به وفات محمد بن الحنفیّه و رسیدن امامت و خلافت الهی از هریک از آنان به
دیگری، تا آنکه به صاحب الزمان قایل و معتقد است، رسیده باشد.(1)
5- پس از آنکه در صبیحه چهارم از عبقریّه اوّل این بساط به دلالت اخبار متواتر و محفوف به قراین قطعی که از حضرت رسول و آبای طاهرین آن بزرگوار وارد شده؛ ثابت نمودیم جناب مهدی موعود علیه السّلام از جمله فرزندان امام حسین علیه السّلام است. قول کیسانیّه، باطل و مذهبشان عاطل میگردد، کما هو البدیهیّ عند العالم و الجاهل.
بدان سوّمین طایفه از شیعه غیراثناعشریّه که در مهدویّت آن جان جهان و امام عالمیان شبهه نمودهاند، مغیریّهاند که اصحاب مغیرة بن سعید الجلی میباشند. آن ملعون از غلامان خالد بن عبد اللّه قسری به شمار میآمد و بعد از فوت امام محمد باقر به امامت و مهدویّت محمد بن عبد اللّه بن حسن بن حسن بن علی ابن ابی طالب قایل شد، چراکه ایشان میگویند: محمد مذکور، نمرده و در کوهی که آن را علمیّه مینامند، زنده و مقیم است و آن کوهی است بزرگ در طریق مکّه، در حدّ حاجز، از طرف چپ کسی که از مدینه به مکّه میرود، او آنجا هست تا خروج کند.
بنابر نقل زائدة بن ابی الرقاد باهلی مستند آنها در این دعوی، خبر نبوی است که در مقام معرّفی حضرت مهدی موعود علیه السّلام، من حیث الأسم فرموده: اسمه اسمی و اسمه ابیه اسم ابی. گفتهاند: این تعریف اسمی بر محمد بن عبد اللّه مذکور منطبق میگردد؛ پس او مهدی موعود علیه السّلام است.(2)
جواب مستند ایشان: در صبیحه پنجم از عبقریّه اوّل این بساط، بمالا مزید علیه ثابت نمودیم زایده مزبور «و اسم ابیه اسم ابی» را زیاد نموده و جزء خبر نیست و بر فرض جزء خبر بودن آن، توجیهاتی برایش ذکر نمودهایم که یکسره تمسّک آنان را به
این جزء، عاطل و باطل مینماید، مراجعه به صبیحه مزبور از تکرار کفایت میکند.
علاوه بر این، در ردّ این طایفه و بطلان قولشان این کفایت میکند که محمد مزبور در مدینه خروج کرده و بنابر نقل ارباب سیر و تواریخ همانجا هم کشته شده.
بدان مغیرة بن سعید اعتقاد داشت بعد از امام محمد باقر علیه السّلام محمد بن عبد اللّه بن حسن امام است و بعد از آنکه محمد مزبور را در مدینه به قتل رساندند، گفت: من امام بعد از او هستم.
بنابر آنچه در تبصرة العوام(1)علم الهدی رازی و ملل و نحل(2)شهرستانی است؛ پس از آن مدّعی نبوّت شد، او به تجسیم معتقد بود و میگفت: معبود، به صورت مردی از نور است، تاجی از نور بر سر دارد، دارای اعضا و جوارح و دلش منبع حکمت است و حروف هجاییّه، مثال اعضای او میباشد.
چون خدا خواست خلق را بیافریند، اسم اعظم بخواند، سپس طیران نمود، تا آنکه تاجی بر سرش واقع شد و این، مراد از قوله تعالی: سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَی(3)است، بعد از آن از اعمال عباد مطّلع گردید که بر کفهای دست خود نوشته بود و از معاصی عباد که بر کف دست چپش نوشته بود، غضبناک شده، عرق نمود؛ از عرق او، دو دریا جمع شد؛ یکی آب شیرین و دیگری آب شور داشت، آنکه آبش شیرین بود، نورانی مینمود و آنکه آبش شور بود، ظلمانی مشهود میگشت.
آنگاه بر دریای نورانی سرکشیده، سایه خود را مشاهده نمود، عین سایه خود را از دریا بیرون کشیده، آفتاب و ماه را از آن خلق کرد، بعد از خلقت آفتاب و ماه، زیادت ظلّ خود را فانی نمود و گفت: سزاوار نیست غیر از من خدایی باشد، سپس تمام خلایق را از آن دو دریا خلق فرمود، مؤمنین را از دریای نورانی و کفّار را از دریای ظلمانی،
اوّل چیزی که پیش از ظلال همه مخلوقات خلق فرمود، ظلّ محمد صلّی اللّه علیه و آله و علی علیه السّلام بود.
پس بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشت، امانت را حمل نمایند و آن این است که علی بن ابی طالب علیه السّلام را از امامت منع کنند؛ همه از این معنی ابا و امتناع ورزیدند؛ آنگاه آن را بر انسان عرضه داشت، پس دوّمی به اوّلی امر نمود، متحمّل منع علی از امامت شود و ضامن شد در این امر به اوّلی اعانت کند، به شرط اینکه اوّلی بعد از خودش خلافت را به او تفویض کند؛ اوّلی این معنی را قبول نمود و هردوی آنها به نحو تظاهر بر منع آن حضرت از امامت اقدام کردند و این مراد از قوله تعالی: وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا(1)است.
بعد از قتل آن ملعون، اصحابش مختلف شدند؛ بعضی به مهدویّت خود آن ملعون قایل شده، منتظر رجعتش به دنیا بودند و بعضی بر امامت و مهدویّت محمد بن عبد اللّه بن الحسن باقی ماندند؛ چنانچه خود مغیره هم، همین اعتقاد را داشت و منتظر رجعت او گردید.
مغیره در حیات خود به اصحابش میگفت: منتظر محمد بن عبد اللّه الحسن باشید، زیرا او در حالی رجوع میکند که جبرییل و میکاییل در میان رکن و مقام با او بیعت مینمایند. قویترین دلیل بر بطلان قول این طایفه، انقراض آنهاست، کما هو الواضح کالشمس.
بدان چهارمین طایفه از شیعه غیراثناعشریّه که در مهدویّت امام زمان و خلیفة الرحمن، العالم بالسرّ و العلن، الحجّة بن الحسن- عجّل اللّه فرجه الشریف- شبهه نمودهاند؛ طایفه ناووسیّهاند که رییسشان، مردی ناووس نام و از شیعیان صادق آل خیر الانام بوده یا آنکه مردی از اهل قریه ناووسا بوده و بعد از آن حضرتش، امرش به
1) سوره احزاب، آیه 72.
ضلالت و اغوا منجر شده؛ چون قایل شده حضرت صادق علیه السّلام نمرده و نمیمیرد، تا آن که ظاهر شود و امر خود را اظهار بدارد، او مهدی قائم علیه السّلام است؛ چنانچه در مجمع البحرین است و در صراط المستقیم(1)بیاضی چنین آمده: ناووسیّه اعتقاد دارند امام جعفر صادق علیه السّلام نمرده، بلکه از انظار غایب گردیده.
این طایفه از آن جناب نقل کردهاند که فرموده: لو رأیتم رأسی یدهده علیکم من الجبل لا تصدّقوا فانّ صاحبکم صاحب السّیف و من اخبرکم انّه غسّلنی و کفّننی و دفّننی فلا تصدّقوه فإنّی صاحبکم؛ اگر ببینید سر من از طرف کوه به سمت شما غلطانیده میشود؛ تصدیق ننمایید، چراکه صاحب شما صاحب شمشیر است و کسی که به شما خبر دهد مرا غسل داده، کفن پوشانده و در قبرم کرده؛ تصدیق نکنید، چه به درستی که من صاحب شما هستم.
در ردّ این طایفه و ابطال قولشان، کفایت است که:
اوّلا؛ ایشان در بدو امر منقرض شدهاند؛ به نحوی که کسی ترجمه درستی از رییس آنها ننموده و این، قویترین دلیل بر بطلان معتقد ایشان است.
ثانیا؛ آنچه ایشان از حضرت صادق علیه السّلام روایت نمودهاند، در هیچ اصلی از اصول امامیّه اثناعشریّه دیده نشده و چه بسا این افترایی بر جناب صادق علیه السّلام باشد تا بتوانند امر خود را میان جهّال رواج دهند و قضیّه لو کان لبان، گوشزد تمام مردمان، حتّی نسوان و صبیان است.
ثالثا؛ بنابر آنچه شیخ طوسی رحمه اللّه فرموده ما به موت جعفر بن محمد یقین داریم؛ چنانکه موت پدر و جدّش و قتل علی علیهم السّلام را بالقطع و الیقین میدانیم، پس اگر در موت جعفر بن محمد خلاف جایز باشد، در همه اینها هم جایز خواهد بود، علاوهبر این که این، به قول غلات و مفوّضه منجر میشود که منکر قتل علی و حسیناند، بطلان آن اظهر من الشمس و ابین من الأمس است و از قبیل شبهات سوفسطاییه است که در امر بدیهی شبهه مینمایند، لذا به چنین شبههای اعتنا نیست.
1) صراط المستقیم الی مستحقی التقدیم، ص 271؛ بحار الانوار، ج 37، ص 9.
رابعا؛ وصیّت فرمودن حضرت صادق علیه السّلام هنگام رحلت از دنیا، به طریق صحّت پیوسته و راه احتمال عدم موت ایشان را بالکلّیه بسته، چنانچه در غیبت طوسی(1)، به اسناد خود از سالمه، مولاة حضرت صادق علیه السّلام روایت نموده که گفت: هنگام وفات آن حضرت، نزدش بودم که غشوه او را در ربود و پس از افاقه فرمود: به حسن بن علی بن الحسین و هو الأفطس، هفتاد دینار، فلانی را، این قدر و فلانی را آنقدر عطا کنید.
سالمه گوید: من به حضرت عرض کردم: آیا به مردی عطا میفرمایی که با شفره بر شما حمله نمود و میخواست شما را به قتل برساند؟
حضرت فرمود: میخواهی من از جمله اشخاصی نباشم که خداوند، آیه وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ(2)را درباره آنها نازل فرموده! بلی ای سالمه! به درستی که خدای تعالی بهشت را خلق فرموده، سپس آن و بوی آن را طیّب گردانیده، به درستی که بوی بهشت از مسافت دو هزار سال راه، استشمام میشود و عاق والدین و قطعکننده رحم بوی آن را نمییابد.
ایضا در کتاب مذکور، به اسناد خود از ابو ایّوب خوزی روایت نموده که گفت: در دل شب، ابو جعفر منصور مرا خواست، بر او داخل شدم، درحالیکه بر کرسی نشسته، مقابل آن، چراغی گذاشته. مکتوبی را در دست داشت و بر آن نگاه میانداخت، وقتی به او سلام کردم، آن مکتوب را به جانب من انداخت، مشغول گریه شد و گفت: این مکتوب محمد بن سلیمان است- او در مدینه منوّره عامل منصور بود- به ما خبر داده جعفر بن محمد از دنیا درگذشت؛ فانّا للّه و انّا إلیه راجعون. بعد از اینکه سه مرتبه کلمه استرجاع را گفت، چنین به زبان آورد: این مثل جعفر، سپس به من امر نمود، بنویس.
چون علی الرسم عنوان مکتوب را نوشتم، گفت: به محمد بن سلیمان بنویس اگر جعفر بن محمد، مرد معیّنی را وصیّ خود کرده، او را طلبیده، گردن بزن!
آنگاه نامه را به مدینه فرستاد، محمد در جوابش نوشته بود: آن بزرگوار در امور وصایای خود، پنج نفر را دخالت داده؛ یکی از آنها خود خلیفه، ابو جعفر منصور است، دیگری منم، سوّمی و چهارمی، دو پسر خود عبد اللّه و موسی بن جعفر و پنجمی، حمیده است که یکی از امّ ولدهای آن جناب و مادر حضرت موسی علیها السّلام میباشد. چنان چه در جنّات الخلود مرحوم مدرّس امامی خاتونآبادی آمده: مادر حضرت موسی، جاریهای از جواری ولایت بربر بود که به او حمیده بربریّه میگفتند و به قولی از مردم اندلس، نامش فاطمه و کنیهاش امّ اسحاق بود، اوّلی اصحّ است، زنی صاحب جمال و کمال و دیانت بود که حضرت صادق علیه السّلام او را نیز با امام موسی علیه السّلام وصیّ خود نموده بود.
در باب وصایا چند، مروی است؛ منصور خلیفه، عبد اللّه، پسر خود و محمد بن سلیمان را نیز برای مصلحت، در آن وصیّت داخل نموده بود و این از معجزات آن حضرت است، زیرا منصور خلیفه بعد از فوت آن حضرت گفت: اگر تنها به موسی وصیّت کرده باشد، او را گردن بزنند و چون دید او را هم در وصایایش داخل نموده، غضبش تسکین یافت.
بنابر روایت اولی که از غیبت طوسی نقل شد، وقتی منصور بر اوصیای آن حضرت واقف شد، گفت: راهی برای کشتن این اشخاص نیست.(1)همین قدر در بطلان قول و سخافت عقیده ناووسیّه کافی است.
بدان پنجمین طایفه از شیعه غیراثناعشریّه که در مهدویّت حضرت مهدی موعود و آن برگزیده حضرت ودود شبهه نمودهاند، طایفه اسماعیلیّه هستند و ایشان دو فرقهاند:
1) الکافی، ج 1، ص 31؛ الغیبة، شیخ طوسی، ص 197.
1- خالصه که منکر فوت اسماعیل، پسر حضرت صادق علیه السّلام شده، بعد از حضرت صادق علیه السّلام او را امام حیّ و مهدی قائم میدانند.
2- مبارکه، ایشان میگویند: بعد از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله، هفت امام بیشتر نیست؛ امیر المؤمنین علیه السّلام امام و پیغمبر است، حسن، حسین، علی بن الحسین، محمد بن علی، جعفر بن محمد و محمد بن اسماعیل بن جعفر که امام عالم، پیغمبر و مهدی است.
آنها میگویند: معنی قائم این است که او به رسالت و شریعت تازه مبعوث میشود و به وسیله آن شریعت، محمد صلّی اللّه علیه و آله را نسخ میکند؛ این همان است که استادنا المحدّث النوری- نوّر اللّه مرقده الشریف- در نجم ثاقب(1)از معتقدات این طایفه نقل فرموده است.
در بستان السیاحه آمده: بنابر آنچه که در کتب اسماعیلیان دیده، از بزرگان آن قوم شنیده و در تألیفات مردمان بیغرض، مشاهده گردیده، خلاصه اعتقاد اسماعیلیّه این است که ایشان میگویند: به اخبار متواتره معلوم شده، که حضرت صادق علیه السّلام به امامت اسماعیل نصّ فرمود و تا مادر اسماعیل در حیات بود، بر او هیچ زن و جاریهای نگرفت؛ همانطور که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله با خدیجه و حضرت امیر با فاطمه چنان کرد.
مردم در وفات اسماعیل اختلاف نمودند؛ بعضی گویند: در زمان حیات امام جعفر صادق علیه السّلام وفات یافت و فایده نصّ، انتقال امامت از حضرت صادق علیه السّلام به اولاد اسماعیل است؛ چنانچه حضرت موسی علیه السّلام به هارون نصّ فرمود، هارون در زمان موسی درگذشت و خلافت به اولاد هارون منتقل گشت. نصّ به قهقری بازنمیگردد و بدا محال است.
امام جعفر علیه السّلام بیاذن ملک علّام و بیاسناد آبای گرامیش، یکی از اولاد عظام را تعیین ننماید و جهل و نادانی، سهو و غفلت، امام را نشاید، هرکس امام علیه السّلام را خطاکار و غفلت شعار داند، شقی است و بر کلمات واهی او اعتباری نیست. در اینکه حضرت
1) نجم ثاقب در احوال امام غایب، ج 1، صص 272- 271.
صادق علیه السّلام بر اسماعیل، نصّ فرمودند، شکّ و شبههای نیست و فرقه اثنا عشریّه نیز بر این قایلاند.
بعضی گویند: اسماعیل فوت نکرد و لکن فوت او را به جهت تقیّه اظهار کرد تا مخالفان او را نیابند و بر قتلش نشتابند، امام جعفر علیه السّلام بر فوت او، محضری نوشت.
منقول است به منصور، خلیفه عبّاسی رساندند که اسماعیل را در بصره دیدهاند و بیماری به دعایش شفا یافت. منصور از حضرت صادق علیه السّلام استفسار نمود، امام همان محضر را که خطّ عامل منصور نیز در آن بود، برایش فرستاد.
بنابراین بعد از حضرت صادق علیه السّلام امامت به اسماعیل رسید و بعد از اسماعیل، محمد بن اسماعیل، امام باشد، امامت به اسماعیل ختم شده و پس از او، ائمّه مستور و راعیان ظاهرند و عالم از امام ظاهر یا مستور، خالی نباشد. چون امام ظاهر شود، حجّتش نیز ظاهر گردد و مدار احکام، به ائمّه هفتگانه است؛ مانند ایّام هفته، سماوات سبعه، کواکب هفتگانه و طبقات زمین.
بعد از اینکه در کتاب مذکور، فصلی مشبع در اصول و فروع اعتقادات این طایفه مینویسد، چنین مینگارد: گویند: هرپیغمبری ولیعهدی دارد که در حال حیات، باب شهرستان علم او است و تمام دور او با هفت امام منقضی گردد، نخستین آدم با آن صفات و شرایط بود و بعد از وفاتش قائم مقام و ولیعهد او شیث بود و تمامت دور به هفت امام، منقضی گشت.
بعد از دور آدم، حضرت نوح و شریعت او، ناسخ شریعت آدم بود، دور او نیز به هفت امام، تمام شد و وصیّ او سام بود. پس از آن، حضرت ابراهیم و شریعت او، ناسخ شریعت نوح و وصیّ او اسماعیل بود، دور او بگذشت و به هفت امام تمام شد.
بعد از آن، حضرت موسی بود، شریعت او، شریعت ابراهیم را نسخ فرمود و وصیّ او هارون بود، در حین حیات موسی رحلت نمود و وصی، یوشع بن نون بود، دور او به هفت امام تمام شد. پس از آن، حضرت عیسی علیه السّلام پدید آمد و به وجود او، شریعت موسی منسوخ شد، وصیّ او شمعون بود و دور او با هفت امام به انجام رسید.
سپس خاتم انبیا محمد مصطفی صلّی اللّه علیه و آله مبعوث گشت و شریعت عیسی درگذشت، وصیّ او علی بن ابی طالب علیه السّلام، حسن، حسین، زین العابدین، محمد الباقر، جعفر الصادق و امام هفتم، اسماعیل بن امام جعفر صادق بود و دور مهدی به او تمام شد.
این ناچیز گوید: این بود خلاصه آنچه در باب مهدویّت اسماعیل و پسر او محمد، از این طایفه نقل شده، هرکس بیش از این، طالب فهمیدن کفریات و الحادات ایشان باشد، به کتاب مزبور، ملل و نحل، دایرة المعارف محمد فرید و جدی مصری و غیره رجوع نماید.
در ردّ این طایفه کفایت میکند؛
اولا؛ اشتهار ایشان در میان ارباب ملل و نحل به ملاحده؛ چراکه جزئیّات و کلّیات امور دیانت اسلامی را اصولا و فروعا، تأویل نموده، اصل و حقیقت آنها را انکار دارند؛ چنانکه بنابر نقل صاحب کتاب صراط المستقیم، ایشان به واسطه اعتقادات ردّیهای که دارند، از ملّت حقیقیّه حقّیه اسلامیّه خارجاند؛ چنانکه میگویند: برای ظاهری، باطنی است و خداوند، توسّط کلمه کن، عالم امر و خلق را ایجاد فرموده که این محتاج دانستن خدا به واسطه و آلت در افعالش است.
همچنین گفتهاند: عالم امر و خلق، از اوج کمال به حضیض نقصان، نزول و از حضیض نقصان، به اوج کمال، صعود میکند و همیشه چنیناند؛ این، مقتضای قدیم بودن کلمه کن است و لازمه آن، قدم و ابدیّت عالم است، زیرا اگر کن حادث است؛ مثلش به آن سبقت گرفته، پس یا دور لازم آید یا تسلسل.
ایضا مخاطب به کلمه کن که صیغه امر حاضر است یا موجود است که خطاب کن به او عبث است یا معدوم که خطاب کن نسبت به او که معدوم میباشد، قبیح و نارواست.
همچنین میگویند: علم به خدا بدون امام حاصل نمیشود، در این گفته، دور بیّن و ظاهر است، چون همانطور که علم به خدا بدون امام حاصل نمیشود؛ همچنین علم به امام بدون خدا حاصل نمیشود.
ایضا گفتهاند: امام، مظهر عقل و حاکم در عالم باطن است و نبی، مظهر نفس و حاکم در عالم ظاهر است، پس با این گفته امامت را بر نبوّت تفضیل دادهاند؛ زیرا امامت را مظهر اشرف؛ یعنی عقل قرار دادهاند و آن را حاکم در باطن دانستهاند، لذا از این کلام، خروج طایفه خبیثه اسماعیلیّه از دین اسلام ظاهر گردید، ترجمه عبارت صراط المستقیم تمام شد.
در بستان السیاحه است که این طایفه میگویند: وضو، عبارت از پذیرفتن آیین از امام و تیمّم عبارت از پذیرفتن آیین از مأذون در غیبت امام است، نماز، عبارت از رسول به دلیل قوله تعالی: إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ(1)و احتلام، عبارت از افشای سرّ نزد ایشان، به غیر قصد هدایت کسی است؛ غسل، تجدید عهد؛ زکات، تزکیه نفس به معرفت دین؛ صوم، عبارت از محافظت اسرار امام و زنا، عبارت از افشای اسرار دین است. نماز جماعت، عبارت از متابعت امام و زکات، کنایه از آن است که خمس اموال را به امام دهند؛ کعبه، پیغمبر؛ باب، علی و صفا و مروه و میقات، وصیّ انبیاست؛ تلبیه، عبارت از اجابت مدعوّ و هفت طواف، خانه مولاست؛ بهشت، عبارت از راحت ابدان از تکالیف و دوزخ، عبارت از زحمت و مشقّت ابدان به تکالیف است و قیامت، عبارت از مرگ کسی است که مرده؛ من مات فقد قامت قیامته.
طایفهای که اصولا و فروعا دارای چنین معتقداتی باشد، قطعا نزد شیعه و سنّی، خارج از دین قویم اسلام و ملحد و مبدع در شریعت سیّد انام است و قول آنان بدون دغدغه و کلام، قابل توجّه و اصغا نیست.
ثانیا؛ بر فرض مماشات و گوش دادن به کلمات آنها، ادلّهای که برای اثبات مدّعای خود به آنها متمسّک شدهاند، اوهن از بیت عنکبوت است، زیرا دلیل اوّل ایشان، ادّعای تواتر اخبار بر تنصیص حضرت صادق علیه السّلام، بر امامت فرزندش اسماعیل است که این فریه بیّنه و کذبی صریح میباشد؛ چون احدی نصّی از حضرت صادق علیه السّلام روایت
1) سوره عنکبوت، آیه 45.
ننموده که بر امامت فرزندش اسماعیل دلالت داشته باشد. بلی، چند روایت در تجلیل او از حضرت ثبت شده ولی متواتر فرض کردن آنها و سپس حمل نمودن بر نصّ بر امامتش جز عصبیّت و حبّ عقیده نیست.
دلیل دوّم: اسماعیل، اکبر اولاد ذکور حضرت صادق علیه السّلام است و واجب است امام، بر امامت اولاد اکبر خود نصّ نماید.
جواب: اکبریّت، نه موجب امامت است، نه موجب نبوّت، بلکه اینها موهبتی الهی هستند که بهبهما لمن یشاء صغیرا کان، کیحیی و عیسی، أم کبیرا و اگر مماشاتا لهم این را مسلّم بداریم، در صورتی است که ولد اکبر، بعد از فوت پدر، زنده باشد، در حالی که اسماعیل در حیات حضرت صادق علیه السّلام درگذشت؛ پس نصّ بر امامت او از جانب باری تعالی یا از جانب پدرش، عبث و سفه، بلکه کذب محض است، زیرا گفته شد احدی آن را روایت ننموده است ...، الی آخر.
دلیل سوّم: مردن اسماعیل پیش از پدرش، باعث ابطال امامتش نمیگردد؛ چنان چه موت هارون پیش از حضرت موسی، باعث ابطال خلافت او، حتّی نزد شما طایفه اثنا عشریّه نیست.
جواب: علاوه بر آنکه این، مبتنی بر ثبوت نصّ بر امامت اسماعیل است و نصّی موجود نیست؛ کلام در خلیفهای است که بعد از مردن امام یا پیغمبر، وصیّ آنها باشد. وقتی موسی درگذشت، اگر وصیّ برای مردم نبوده، پس نستجیر باللّه، به مردن جاهلیّت مرده، حال آنکه چنین نیست، بلکه بعد از موتش، یوشع بن نون را وصیّ خود قرار داد، هم، چنین حضرت صادق علیه السّلام بعد از موت اسماعیل و هنگام مردن خودش، حضرت موسی علیه السّلام را وصیّ خود قرار داد.
دلیل چهارم: بنابر آنچه در کتاب صراط المستقیم بیاضی است، در امامت او به فرموده پدرش حضرت صادق علیه السّلام احتجاج نمودهاند که درباره او فرموده: ما بد اللّه فی شیء کما بدأ فی اسماعیل.(1)
1) الامامة و التبصرة، ص 15؛ من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص 601؛ توحید، ص 336؛ الصراط المستقیم الی مستحقی التقدیم، ج 2، صص 273- 272 و ...
جواب: بنابر آنچه در کتاب مذکور فرموده، هیچ وقت درباره امامت «بدا» از باری تعالی صادر نمیشود، چراکه از ائمّه طاهرین وارد شده: مهما بد اللّه فی شیء فلا یبدأ فی نقل نبیّ عن نبوّته و لا امام عن امامته و لا مؤمن قد اخذ اللّه عهده بالأیمان عن ایمانه. به صریح این فرمایش هدایت فرسایش، اگر خداوند به کسی منصب امامت، نبوّت و یا موهبت ایمان کرامت فرمود، او را از این منصب و موهبت معزول نفرماید.
بنابراین بدایی که حضرت صادق علیه السّلام درباره اسماعیل فرموده، نه بدا در امامت، بلکه در قتل او است، چون از آن حضرت روایت شده که نوشته بود: قتل بر فرزندم اسماعیل، دو مرتبه بود و من هرمرتبه از خداوند مسألت نمودم تا آنکه قتل را از او برداشت و او را عفو فرمود؛ فما بد اله شیء، کما بد اله فی اسماعیل.(1)
دلیل پنجم: چون مدار اشیای عظیم از آسمان و زمین، کواکب سیّاره، ایّام هفته، بحار و انهار، اندام آدمی و دوزخ، هفت است، پس مدار احکام هم، بر وجود هفت امام مبتنی است که بنابر عقیده بعضی از ایشان، هفتمی اسماعیل و بنابر عقیده بعضی دیگر، هفتم محمد بن اسماعیل است که دور مهدویّت به او ختم میشود.
جواب: علاوه بر اینکه نشاید به امور اعتباری مدّعایی را اثبات نمود، خاصّه زمانی که آن مدّعی، ریاست عامّه، زعامت تامّه و ولایت مطلقه الهیّه باشد که آن برای شخصی خاصّ و انسانی مخصوص، منصب امامت است؛ این دلیل اعتباری با متواترات از اخبار وارده از طرق پیروان چهار یار و شیعیان حیدر کرّار معارض است که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله در آنها عدد ائمّه بعد از خود را به دوازده تحدید و تعیین فرموده است.
همچنین تعیین مهدویّت به اسماعیل یا به پسر او، محمد با اخبار متواتره وارده از طرق اثنا عشریّه، بلکه از طرق عامّه نیز منافی است که در آنها مهدی موعود، حضرت
1) الصراط المستقیم الی مستحقی التقدیم، ج 2، صص 273- 272.
حجّة بن الحسن العسکری علیهما السّلام است؛ چنانکه آن اخبار در اصول معتبر، ثبت و ضبط شدهاند.
دلیل ششم: چنانکه سابقا از نقل صاحب بستان السیاحه به آن اشاره شده، این است که ایشان میگویند اسماعیل فوت نکرد، و لکن حضرت صادق علیه السّلام به جهت تقیّه فوت او را اظهار کرد تا مخالفان او را نیابند و بر قتلش نشتابند.
جواب: این دعوی، علاوه بر اینکه با قول طایفه دیگری از این گروه مخالف است که به وفات اسماعیل و انتقال امامت از او به فرزندش محمد معتقدند، با نقل تمام ارباب تواریخ و سیر و علمای اهل حدیث و خبر نیز مخالف میباشد، به اینکه آن ممجّد، وفات و در بقیع غرقد مدفون شد.
در جلد یازدهم بحار(1)است که اسماعیل، بزرگترین فرزند ذکور حضرت صادق علیه السّلام بود، حضرت او را بسیار دوست میداشت و زیاد به او شفقت مینمود؛ به حدّی که بسیاری از شیعیان معتقد بودند بعد از پدر، او جانشین خواهد بود؛ لکن در حیات آن حضرت، در عریض وفات یافت. جنازه او را به دوش کشیدند و نزد پدرش حضرت صادق علیه السّلام به مدینه آوردند. او را در بقیع دفن کردند، حضرت، در تشییع جنازه اسماعیل، پابرهنه و بدون ردا رفتند و امر فرمودند جنازه او را مکرّر به زمین گذاردند و برداشتند، هرمرتبه، صورت او را باز میکردند، میدیدند، میبوسیدند و به مردم میفرمودند ببینید!
قصد حضرت این بود که وفات او را برای کسانی که مظنّه امامتش را داشتند، آشکار سازند که شبهه و تشکیکی در فوت او برای ایشان نماند؛ چنانچه اغلبشان از آن اعتقاد فاسد برگشتند و بر آن نماندند، مگر قلیلی از بیگانگان و مردم اطراف که به غیبت و حیات او معتقد شدند.
1) بحار الانوار، ج 47، ص 241.
پس از آن، فرق اسماعیلیّه را ذکر نموده، تا آنکه روایت نموده: هنگام وفات او، حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام پیراهن خود را چاک و امام صادق علیه السّلام، او را تسلّی داد و فرمود: یا بنیّ! قد بدا اللّه فی شأنک؛ یعنی چون امامت در ولد اکبر است، نظر به نصّ ائمّه، اسماعیل، ولد بزرگتر و محبّت حضرت هم، نسبت به او زیادتر بود، نیز او افضل و اعلم و اصلح بود و مردم یقین داشتند امام بعد از آن حضرت، او خواهد بود.
لهذا از مردن اسماعیل در حیات پدر، خلاف آنچه نزد مردم ظاهر بود، ظاهر شد و آنکه تقدیر الهی، برخلاف این معتقد بوده و این معنی بدا درباره موسی بن جعفر علیه السّلام از جانب خداوند میباشد و این از معانی صحیحه است که اطلاق بدا بر آن، نسبت به ساحت قدس الهی ممکن و جایز است، نه محال؛ و بدا چنانکه از این طایفه نقل شد، محال است.
دلیل هفتم همان است که نقل نمودهاند بعد از فوت جناب اسماعیل به منصور خلیفه خبر دادند که او را در بصره دیدهاند که به دعایش، بیماری شفا یافت.
جواب: بر فرض صحّت این نقل، حال آنکه دون صحّته خرط القتاد، ممکن است آنکه در بصره دیدهاند، همان شیطانی بوده که اسماعیل در حال حیات به آن مبتلا شده بود، چرا که آن ملعون، مشکّل به شکل اسماعیل و مصوّر به صورت او میگردید؛ چنان که در جلد یازدهم بحار(1)از کمال الدین(2)صدوق نقل نموده و او به اسناد خود از ولید بن صبیح روایت کرده که گفت: مردی نزد من آمد و گفت: زود بیا تا پسر آن مرد، یعنی حضرت صادق علیه السّلام را به تو نشان دهم.
ولید گوید: با او رفتم، مرا بر گروهی وارد نمود که مشغول شرب خمر بودند و جناب اسماعیل، فرزند امام صادق علیه السّلام میان ایشان بود، با کمال غم و اندوه از آنجا به مسجد الحرام رفتم، چون داخل مسجد شدم، دیدم اسماعیل خود را به پرده کعبه نزدیک حجر الاسود یا نه در حجر اسماعیل چسبانده و گریه میکند به نحوی که پرده
کعبه از اشک چشم او تر شده، به سرعت خود را به مجلسی که شرب خمر مینمودند، رساندم، باز دیدم اسماعیل میان آن قوم است، با عجله خود را به مسجد الحرام رسانده، دیدم اسماعیل همچنان خود را به پرده کعبه چسبانده و مشغول گریه است، طوری که پرده کعبه از اشک چشمش، تر شده.
حضور حضرت صادق علیه السّلام شرفیاب گردیده، این کیفیّت را به حضرت عرضه داشتم. حضرت فرمود: هرآینه پسرم اسماعیل به شیطانی مبتلا شده که به صورت او متمثّل میشود.
این ناچیز گوید: بدیهی است شغل شیطان، ارائه فحشا و منکر و اشاعه آنهاست.
فبناء علی هذا ممکن است دیدن اسماعیل در بصره بعد از وفاتش راست باشد به این که شیطان به صورت آن جناب ممثّل و مصوّر شده باشد و شفای بیمار به دعای آن شیطان هم، محض گمراهی معتقدین به امامت او و راسخ شدنشان در آن عقیده باشد؛ چنانچه بسیاری اوقات از این قبیل اضلالات از شیطان و اتباع او نسبت به مردم صادر شده و میشود.
قضیّه ابو محمد خفّاف که آن را در بساط دوّم، ضمن بیان خصیصه علامت پشت مبارک حضرت ولیّ عصر علیه السّلام نقل نمودیم که مثل مهر نبوّت پشت مبارک جدّش رسول خداست؛ یکی از موارد اضلالات او است، فارجع و تبصّر و لا تغتّر.
از بطلان امامت و مهدویّت اسماعیل، بطلان امامت و مهدویّت فرزندش محمد ثابت شد، چراکه امامت و مهدویّت او متفرّع بر ثبوت اینها برای پدرش بود و چون آن باطل است، متفرّع بر باطل هم، باطل است.
بدان ششمین طایفه از شیعه غیر اثنا عشریّه که در مهدویّت امام زمان، حضرت حجّة بن الحسن- عجّل اللّه فرجه الشریف- شبهه نمودهاند، طایفه واقفیّه است که
میگویند: حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام، قائم و مهدی موعود است، ایشان دو گروهاند:
گروهی به وفات آن جناب معترفاند و میگویند: زنده میشود و عالم را مسخّر میکند، گروهی میگویند: آن حضرت میان روز از حبس سندی بن شاهک بیرون آمد و احدی او را ندید، اصحاب هارون بر مردم مشتبه نمودند مرده، حال آنکه نمرده و غایب شده.
مستند این طایفه، اخبار ضعیفی است که ابو محمد علی بن احمد علوی موسوی آنها را در کتاب خود که در نصرت مذهب واقفیّه نوشته، ایراد نموده، شیخنا الجلیل الطوسی- قدّس سرّه القدّوسی- آنها را در کتاب غیبت(1)خود، نقل فرموده و متعرّض جواب آنها شده. این ناچیز، عمده و زبده آن اخبار را با ردود شیخ جلیل مزبور به ترجمه فارسی در این عجاله نقل مینمایم.
خبر اوّل موسوی مزبور گوید: محمد بن بشیر مرا حدیث کرد، او از حسن بن سماعه، او از ابان بن عثمان و او از فضیل بن یسار که گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم که فرمود: لا ینسجنی و القائم اب؛ مرا با قائم، پدری نیافته است، این دلیل است بر این که حضرت موسی علیه السّلام که بعد از آن بزرگوار، امام بوده، قائم است.
جواب: اوّلا؛ این خبر، واحد است و به واسطه آن نشاید اخبار متواتر معلومی که مفید قطع و یقین بر مهدویّت و قائمیّت حضرت حجّة بن الحسن العسکری علیهما السّلام میباشند، طرح نمود، کما هو الحق المحقّق فی محلّه.
ثانیا؛ مراد از این کلام یا این است که آن حضرت فرموده: میان من و قائم، پدری نیست یا آنکه از آن اراده فرموده که من و قائم را، پدری تولید ننموده. اگر مراد، معنی اوّل باشد، در آن تصریحی به قائمیّت حضرت موسی علیه السّلام نیست و چه چنان محتمل است مراد آن حضرت باشد، محتمل است مراد، پسر دیگر آن جناب باشد که عبد اللّه افطح است و فطحیّه او را امام میدانند، طایفه فطحیّه نیز میتوانند با این خبر بر امامت عبد اللّه استدلال کنند.
1) الغیبة، شیخ طوسی، ص 46- 42.
پس این احتمال با احتمال شما که مراد، حضرت موسی علیه السّلام میباشد، معارض است، فاذا جاء الأحتمال بطل الأستدلال، بنابراین به این خبر قائمیّت حضرت موسی ثابت نشود.
ثالثا؛ مراد از قائم در اینگونه اخبار، امام لاحقی است که بعد از امام سابق، به امر امامت قیام مینماید، نه قائم معهود و مهدی موعود؛ کما لا یخفی.
رابعا؛ بنابر معنی اوّل محتمل است فرمایش حضرت در ردّ طایفه اسماعیلیّه صادر شده باشد که محمد بن اسماعیل را بعد از فوت پدرش اسماعیل، امام و قائم میدانستند و مراد از قائم، قیامکننده بعد از آن حضرت به امر امامت باشد که حضرت موسی علیه السّلام است.
بر این تقدیر معنی کلام آن بزرگوار، این است که میان من و کسی که بعد از من امام است، پدری واسطه نیست و این برخلاف معتقد این طایفه از اسماعیلیّه است، چون میان امام ایشان که محمد بن اسماعیل است، با آن حضرت، پدری که اسماعیل باشد، واسطه است.
خامسا؛ اگر مراد، معنی دوّم آن کلام باشد، امامت برادران دیگر حضرت موسی علیه السّلام را نفی مینماید و ما هم بر این قایلیم، زیرا بعد از آن حضرت، جناب امام موسی علیه السّلام قائم به امر امامت است.
خبر دوّم: ایضا علوی موسوی از علی بن خلف انماطی، او از عبد اللّه بن وضّاح و او از یزید صایغ روایت کرده که گفت: وقتی ابو الحسن موسی علیه السّلام متولّد شد، حلیهای از نقره ترتیب داده، آن را برای آن مولود مسعود هدیه قرار دادم؛ چون آن را خدمت حضرت صادق علیه السّلام بردم، حضرت به من فرمود: ای یزید! به خدا قسم! این حلیه را برای قائم آل محمد هدیه آوردهای!(1)
جواب: این خبر، با آنکه خبر واحد است، رجال آن نیز معروف نیستند و اگر سندش را مسلّم بداریم، میگوییم: مراد از قائم آل محمد، امامی است که بعد از آن
1) الغیبة، شیخ طوسی، ص 44.
سرور به امر امامت قیام میکند و آن جز حضرت ابو الحسن موسی الکاظم علیه السّلام نیست.
خبر سوّم: ایضا موسوی مزبور از احمد بن حسن میثمی، او از پدرش حسن و او از ابی سعید مداینی روایت نموده که گفت: از حضرت ابا جعفر علیه السّلام شنیدم که فرمود: به درستی که باری تعالی بنی اسراییل را به وجود موسی بن عمران از فرعون خلاصی داد، بهدرستی که خداوند این امّت را از فرعون این امّت به هم نام موسی علیه السّلام خلاص میفرماید.(1)
جواب: با اینکه این خبر از اخبار احاد است که لا یسمن و لا یغنی من جوع، در مقام استدلال میگوییم: مراد از این، خلاصی امّت به آن وجود شریف است به اینکه خداوند، امّت را بر امامت آن بزرگوار دلالت نمود و حقّانیّت او را آشکار کرد، به خلاف آنچه واقفیّه از اعتقاد فاسد کاسد به سوی آن رفتهاند.
خبر چهارم: ایضا موسوی مزبور از حنّان بن سدیر، روایت کرده که گفت: پدرم با عبد اللّه بن سلیمان صیرفی، ابو المراهف و سالم الاشلّ نشسته بود، پس عبد اللّه بن سلیمان به پدرم گفت: یا ابا الفضل! فهمیدی پسری برای حضرت صادق علیه السّلام متولّد شده و آن جناب او را موسی نام نهاده؟
سالم چون این خبر را شنید، گفت: این راست است؟
عبد اللّه گفت: بلی، این خبری حق و صدق است.
سالم گفت: به خدا قسم، هرآینه صدق این خبر نزد من بهتر از این است که با پانصد دینار زر سرخ نزد اهل خود برگردم، حال آنکه به پنج درهم محتاج میباشم که آن را نفقه خود و عیالم قرار دهم.
عبد اللّه بن سلیمان به سالم گفت: چرا اینگونه به حق و صدق بودن این خبر محبّت داری؟
سالم گفت: در حدیث به من رسیده؛ همانا خدای تعالی سیره قائم آل محمد را بر موسی بن عمران عرضه داشت، موسی عرض کرد: خدایا! این صاحب سیره را از
1) الغیبة، شیخ طوسی، ص 45.
بنی اسراییل قرار ده! خطاب آمد: برای مسألت تو راهی نیست. سپس موسی عرض کرد:
بار خدایا! مرا از یاوران او قرار ده! باز خطاب آمد: برای مسؤول تو راهی نیست، تا آن که عرض کرد: بار خدایا! صاحب این سیره را هم نام من قرار ده! خطاب آمد: هم نام تو قرار میدهیم.
طریق استدلال ایشان به این خبر، این است که حضرت موسی علیه السّلام که هم نام موسی بن عمران است، صاحب سیره قائمیّه میباشد، پس او قائم موعود است.(1)
جواب: این خبر و حدیثی نیست که بتوان به آن تمسّک نمود، چراکه سالم خودش میگوید: بلغنی فی الحدیث کذا و اسناد آن را بیان نکرده و چنین نیست که هرچیزی از اخبار به او رسیده باشد، حقّ و صحیح و صدق باشد.
علاوه بر این به تحقیق گفتیم کسی که بعد از امام ماضی به امر امامت قیام مینماید، قائم نامیده شده و او را از سیره، مثل سیره امام اوّل؛ یعنی امام سابق لازم میشود، به عبارت اخری هرامامی که بعد از مردن امام دیگر به امر امامت قیام نماید، موسوم به قائم است و سیره ائمّه- صلوات اللّه علیهم اجمعین- هم، سیره واحده است، لذا از منقول سالم، نمیتوان بر مهدویّت حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام استدلال نمود، کما هو الواضح.
خبر پنجم: ایضا موسوی مزبور از بحر بن زیاد طحّان، او از محمد بن مروان و او از حضرت ابی جعفر علیه السّلام، روایت نمود: مردی از حضرت سؤال نمود: قربانت گردم! به درستی که ایشان روایت میکنند حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در منبر کوفه فرموده: اگر از عمر دنیا مگر یک روز نماند، هرآینه خدای تعالی، آن روز را طولانی میکند تا مردی از من مبعوث فرماید که زمین را پر از عدل و داد نماید، بعد از آنکه از ظلم و جور پر شده باشد.(2)
حضرت ابو جعفر فرمودند: بلی؛ یعنی این کلام جدّم امیر المؤمنین علیه السّلام در منبر کوفه است.
سپس آن مرد به حضرت عرضه کرد: شما آن مرد هستید؟
حضرت فرمودند: نه، آن مرد با فالق البحر هم نام است که مراد حضرت موسی بن عمران است.
جواب: علاوه بر آنکه آن از اخبار احاد است که مفید علم و عمل نیستند، معنی خبر این است که برای هم نام موسی بن عمران است که اگر متمکّن بشود، زمین را پر از عدل و داد نماید، حضرت ابو جعفر، این را از خود نفی نمود و فرمود: من آن مرد از اولاد علی نیستم که زمین را پر از عدل و داد نمایم. هرآینه آن به جهت خوف از خلیفه وقت بوده، نه آنکه آن جناب خواسته استحقاق امامت را از خود نفی کند، کما هو الواضح.
بدان طایفه واقفیّه برای اثبات مدّعای خود از مهدویّت و قائمیّت حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام، اخباری دارند که عمده و زبده آنها این پنج خبر است که دانستی بر مدّعای ایشان دلالت ندارد و چون نقل همه آن اخبار، تضییع وقت بود؛ مناسب دانستم جوابی که شیخ جلیل طوسی برای تمام آنها بیان فرموده، در این مقام نقل نموده، به آن اکتفا نمایم، پس میگویم: شیخ مزبور، در کتاب مذکور، در پنج مقام متعرّض جواب به اخباری گردیده که مستند این طایفه در مدّعای خود است.
مقام اوّل؛ بعد از نقل اخبار بسیاری است که در فوت حضرت موسی وارد شده، چون بعد از ذکر آنها میفرماید: اخبار در فوت آن جناب، بیش از آن است که احصا شود، آنها درحالیکه معروف و مشهور میباشند، در کتب امامیّه موجودند و کسی که آنها را اراده کند، بر آنها وقوف پیدا میکند. اخباری که در فوت آن بزرگوار نقل شد، ان شاء اللّه در اینجا کافی است.
پس از آن فرموده: اگر گفته شود: چگونه شما طایفه اثنا عشریّه بر اخباری که در فوت آن بزرگوار، نقل نمودهاید، تعویل مینمایید و مدّعی علم به موت حضرت موسی
هستید، حال آنکه طایفه واقفیّه اخبار کثیری روایت میکنند که مضمونشان این است که آن حضرت نمرده و قائم مشار الیه است، آن اخبار در کتب ایشان و کتب اصحاب شما موجود است، چگونه میان اخبار خود، از موت آن جناب و اخبار آنان از حیات آن سرور جمع مینمایید و با این کیفیّت، چگونه ادّعا میکنید به موت آن جناب علم دارید؟
میگوییم: ما اخبار متضمّن موت آن حضرت را از باب استظهار و تبرّع ذکر نمودهایم، نه از باب اینکه در علم به موت آن حضرت، به آنها محتاج باشیم، چراکه علم به موت آن جناب؛ مثل علم به موت آبای طاهرین آن بزرگوار، حاصل است و شکّی در آن نیست.
مشکک در موت آن حضرت، مثل مشکک در موت آن بزرگواران و مثل مشکک در موت هرکسی است که به موتش علم داریم؛ یعنی تشکیک او لغو و بیفایده، بلکه ناشی از خرافت و سفسطه است، زیرا موت آن بزرگوار به حدّی مشهور گردید که موت پدرانش به آن نحو مشهور نگردید، چون هنگام موت آن جناب، شهود و قضات را حاضر و در جسر بغداد ندا کردند: این همان است که طایفه رافضی معتقد بودند، زنده است و نخواهد مرد، الان او مرده.
خلاف در امری که اینگونه اشتهار به هم رساند، بیمعنی است و ما که اخبار متضمّن موت آن حضرت را نقل نمودهایم نه از باب استناد به آنها در موت آن جناب، بلکه از باب تأکید و تثبیت علم به موت او است که از غیر طریق اخبار برای ما حاصل شده؛ چنانکه در مواردی اخبار بسیاری را نقل مینماییم که از طریق عقل، شرع، ظاهر قرآن، اجماع و غیره به آنها علم پیدا کردهایم، پس نقل اخبار در اینگونه موارد برای تأکید و تثبیت آن امر است.
امّا آنچه واقفیّه برای اثبات مدّعای خود نقل نمودهاند، همه اخبار احادی هستند که معتضدی از حجّت و برهان ندارند و ادّعای علم به صحّت آنها ممکن نیست، با این وصف، راویان آنها مطعون علیهم، غیر موثوق بقولهم و غیر معتنی،
بروایتهم هستند. بعد از تمام عیوبی ذکر شد؛ میگوییم نقل همه آن اخبار به طریق مناوله است.(1)
این ناچیز گوید: مناوله این است که صاحب کتاب واصل آن را به غیر بدهد و بگوید: اخبار این را شنیدهام یا این کتاب از اصل، از مسموعات من است و بر همین قول اقتصار نماید و به کسی که آن را به او میدهد، نگوید اخبرتک.
مشهور میان علما، عدم جواز روایت و عدم عمل بر اخبار کتاب واصل است؛ چنان چه شیخنا البهایی- نور اللّه مرقده الشریف- در وجیزه رجالیّه خود، به این تصریح فرموده، بنابر تصریح خرّیط هذه الصناعه شیخنا الجلیل الطوسی- عطّر اللّه مرقده الشریف- اخبار واقفیّه از این قبیل است.
مقام دوّم؛ شیخ مزبور در کتاب مذکور بعد از نقل اخباری که به زعم طایفه واقفیّه، دلالت بر مهدویّت حضرت موسی علیه السّلام دارند و ما پنج خبر از آنها را ذکر نمودیم؛ متعرّض جواب به آنها گردیده، میفرماید: از طرایف امور این است که به وسیله حکایات اقوامی که شناخته شده نیستند، به طعن بر قومی که در دین و علم و ورع اجلّا میباشند، توسّل جسته شود پس به این قناعت کرده نشود تا حکایات چنین اشخاصی را دلیل بر فساد مذهبی قرار دهند و مراد آن مرحوم، مذهب حقّه اثنا عشریّه در امامت و مهدویّت و قائمیّت حضرت حجّة بن الحسن علیهما السّلام است.
پس از آن فرموده: به درستی که این، عصبیّتی ظاهر و زورگویی عظیم و بزرگی است و اگرنه این بود که مردی که منسوب علم و برایش صیت و اشتهار و آوازه است و از وجوه مخالفین ماست که مراد علوی موسوی است؛ این اخبار را نقل نموده، ایراد کرده، متعلّق به آنها شده و در مقام اثبات مذهب، به آنها متشبّث گردیده؛ هرآینه ایراد و نقل آن اخبار نیکو نبود. زیرا تمام آن اخبار، اخبار ضعیفی است که آنها را کسانی روایت نمودهاند که به قولشان وثوق نیست؛ بنابراین ادلّ دلیل بر بطلان آن اخبار، این است که خود قایل و مورد آنها، به آنها وثوق ندارد، اگر صعوبت کلام بر متمسّک به
1) الغیبة، شیخ طوسی، ص 43- 41.
اخبار در غیبت، بعد از تسلیم شدنش به اصول و قواعد نبود و اگر ضیق امر بر متمسّک و عجزش از اعتراض بر او نبود؛ هرآینه به این خرافات ملتجی نمیشد، چراکه متمسّک به این اخبار خودش به بطلان تمام آنها اعتقاد دارد.(1)
مقام سوّم؛ شیخنا الطوسی- قدّس سرّه القدوسی- در کتاب غیبت(2)، متعرّض جواب به اخبار مستند واقفیّه گردیده؛ بعد از نقل اخباری که در آنها سبب و علّت حدوث مذهب وقف و اینکه جهت احداث این مذهب، چه بوده بیان شده، از جمله اینکه ثقات اثبات، روایت نمودهاند:
چون ایّام حبس حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام طول کشید و وکلای آن حضرت، خصوصا علی بن ابی حمزه بطائنی، زیاد بن مروان قندی و عثمان بن عیسی الرواسی، مال بسیاری در ظرف آن مدّت نزدشان جمع شده بود و در آن اموال طمع کردند و جمعی چون حمزة بن بزیع، ابو سعید مکّاری و کرام خثعمی را از همان اموال تطمیع نموده، به ایشان نیز دادند و با خود متّفق ساختند.
چنانچه یونس بن عبد الرحمن که ثقه و جلیل القدر است، نقل کرده: نزد زیاد بن مروان، هفتاد هزار اشرفی و نزد علی بن ابی حمزه، سی هزار اشرفی و پنج کنیز بود. بعد از وفات آن حضرت، جناب علی بن موسی الرضا علیه السّلام، حسب الوصیّه ایشان، وصیّ، امام و مقدّم در امور بود، نزد ایشان فرستاد و اموال را مطالبه نمود، ایشان به طمع خام، در جیفه دنیا افتاده، وفات آن حضرت را انکار و ادّعا کردند، غایب شده؛ قائم آل محمد است و تو وصیّ او نیستی، اینها باعث مذهب وقف شدند.
بالجمله؛ شیخ جلیل طوسی رحمه اللّه، بعد از نقل اخباری که مضمون آنها قریب به آنچه ذکر شده است؛ میفرماید: هرگاه اصل مذهب واقفیّه و مؤسس آن، امثال این اشخاص بوده باشد که خائن و طامع در دنیا و بیشرافت و لا ابالی در دیانت بودهاند؛ پس چگونه به روایاتی که ایشان روایت نمودهاند، وثوق و اطمینان حاصل میشود یا
چگونه رکون و اطمینان و تعویل بر مروّیات ایشان، حاصل میشود.
اگر در ذهن کسی در این مقام شبههای عارض شود یا در خاطرش خطوری خلجان نماید که چگونه حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام اموال کثیر را جمع فرموده و این ازراء در منصب امامت است؛ جوابش آن است که صدوق رحمه اللّه فرموده: بنابر نقل صاحب مجمع البحرین(1)، آن جناب فرموده: حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام، از اشخاصی نبوده که مال دنیا را جمع نماید و لکن چون آن حضرت در وقت هارون الرشید واقع شده و اغلب اوقات در حبس آن بیدین بود و مع ذلک، دشمنان آن حضرت نیز زیاد بودند، پس آن بزرگوار به این جهات بر تفریق اموال جمع شده، قادر نبود؛ مگر بر اشخاصی اندک که در کتمان سرّ به ایشان اطمینان داشت؛ فلذا این اموال بیواسطه نیافتن مصرف جمع شده بود.
علاوه بر این، آن اموال از فقرا نبود که جمع آن موجب ازراء در مقام امامت باشد، بلکه آنها اموال شخصی خود آن بزرگوار بوده که موالیان حضرت به حضور باهر النور آن بزرگوار ایصال میکردند و چون آن حضرت به حسب ظاهر، متمکّن از اخذ آنها نبود، از این جهت اخذ آنها را بر عهده وکلای خود قرار داده بود و هذا الاخزازة فیه عند العارفین بمقام الامامة.
مقام چهارم که شیخنا المزبور،- البسه اللّه من حلل النور- متعرّض جواب به اخبار مستند واقفیّه گردیده؛ بعد از نقل اخباری است که در مذمّت و طعن بر روات واقفیّه وارد شده که این ملعونها به طمع دنیا، چنین انکاری کردند و ایشان را کلاب ممطوره؛ یعنی سگهای باران رسیده مینامیدند، امّا کلاب بودنشان شاید به جهت احداث مذهب وقف و انکار اموال حضرت موسی علیه السّلام و امامت حضرت رضا علیه السّلام
1) مجمع البحرین، ج 4، ص 537؛ علل الشرایع، ج 1، ص 236؛ عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 104؛ بحار الانوار، ج 48، صص 253- 252.
است و امّا باران رسیدگیشان، شاید به جهت عقیده آنها به امامت حضرت علی بن ابی طالب علیه السّلام و ائمّه بعد از آن حضرت تا حضرت رضا علیه السّلام باشد.
بنابر آنچه در بحار(1)است؛ از جمله آن اخبار، خبری است که پسر ابو سعید مکّاری خدمت امام رضا علیه السّلام رفت و عرض کرد: در خانه خود را باز نموده، نشسته، به مردم فتوا میدهی، درحالیکه پدرت چنین نمیکرد.
حضرت رضا علیه السّلام فرمود: از هارون ضرری به من نمیرسد، خدای تعالی روشنی دلت را ببرد، تو را کور باطن سازد و به خانوادهات فقر بیندازد؛ مگر نمیدانی خدا به مریم وحی فرمود: در شکم تو پیغمبری هست، پس مریم عیسی را زایید، عیسی از مریم و مریم از عیسی است؛ من نیز از پدرم میباشم و پدرم از من است.
گفت: میخواهم از تو مسألهای بپرسم.
حضرت فرمود: با من که دوستی نداری و از رعیّت من نیستی، از چه میپرسی؟
بپرس!
گفت: کسی در حالت احتضار وصیّت کرده مملوک قدیم او آزاد باشد و ممالیک بسیاری دارد؛ چه باید کرد؟
فرمود: وای بر تو! مگر قرآن نخواندهای، وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتَّی عادَ کَالْعُرْجُونِ الْقَدِیمِ(2)آنچه پیش از شش ماه مالک بوده، آزاد است و آنچه بعد از شش ماه میباشد، آزاد نیست. سپس بیرون آمد و چنانچه آن حضرت دعا کرده بود، فقر و بلیّهای بر او عارض گردید که برای خلق، عبرت واقع شد.
همچنین علی بن ابی حمزه بطاینی ملعون همین بحث را با آن جناب کرد که کسی از پدرانت ادّعا نکرد.
فرمود: بلی، به خدا قسم! بهترین پدرانم که رسول خداست، چهل نفر از خویشانش را جمع کرد و فرمود: من رسول خدا میباشم. کسی که از همه بیشتر او را انکار و
تکذیب نمود، عمویش ابو لهب بود. پیغمبر فرمود: اگر خدشهای به من برسد، من پیغمبر شما نیستم و دروغ گفتهام؛ من هم میگویم: اگر خدشه به من رسید، من امام نیستم و این، اوّلین علامتی است که برای امامت خود ظاهر کردهام.
علی بن ابی حمزه گفت: از پدرانت به ما رسیده امام را امام باید غسل و کفن کند و غیر امام نمیکند، وقتی پدرت را تجهیز میکردند، تو کجا بودی؟
فرمود: ای بدبخت! حسین بن علی علیه السّلام امام بود یا نه؟
گفت: بلی، امام بود.
گفت: چه کسی متوجّه دفن او شد؟
گفت: علی بن الحسین علیهما السّلام.
حضرت فرمود: او در دست عبید اللّه بن زیاد اسیر و محبوس بود.
گفت: چنان رفت که او را ندیدند، پدر را دفن کرد و برگشت.
فرمود: اگر علی بن الحسین علیه السّلام با وجود حبس و اسیری، توانست در خفیّه برود و پدر خود را تجهیز نماید، من نمیتوانستم به بغداد بروم و پدرم را تجهیز نمایم، حال آن که نه محبوس بودم، نه اسیر!
بالجمله، شیخ جلیل طوسی، بعد از نقل عدّهای از اخبار ناصّه در طعن و مذمّت رؤسای واقفیّه، میفرماید: طعنها بر این طایفه بیش از آن است که شمرده شوند و ما کتاب را به ذکر آنها طول نمیدهیم، پس چگونه وثوق به روایات این طایفه حاصل میشود، حال آنکه این احوال ایشان از مکابره با حضرت رضا علیه السّلام و انکار امامت آن سرور و اقوال سلف صالح است که طعن و لعن و مذمّت درباره آنهاست و اگر نبود معاندت کسی که به این اخبار متمسّک است که آنها را ایشان نقل نمودهاند، هرآینه سزاوار نبود به کسی که آن اخبار را ذکر میکند، گوش داده شود؛ زیرا به تحقیق نصوصی که بر امامت حضرت رضا علیه السّلام بعد از فوت پدرش دلالت دارد؛ بیان نمودهایم، در اثبات امامت آن سرور و ابطال قول این طایفه کافی است.(1)
1) الغیبة، شیخ طوسی، ص 71.
مقام پنجم که شیخ جلیل مزبور، متعرّض ردّ قول این طایفه شده صریحا مستلزم ردّ اخبار آنهاست که مدرک قول ایشان و ضمنا در مورد بیان فساد اقوال غیراثنا عشریّه از امامیّه است؛ چنانکه در بیان فساد قول این طایفه فرموده: امّا واقفه، اشخاصیاند که بر موسی بن جعفر علیه السّلام توقّف نمودند و گفتند: او مهدی موعود است.
به تحقیق اقوال ایشان را به چیزی فاسد نمودهایم که از موت و اشتهار امر در موت حضرت موسی علیه السّلام و ثبوت امامت فرزندش حضرت رضا علیه السّلام دلالت کرده شدهایم و برای کسی که منصف باشد، در این کفایت است.(1)
این ناچیز، شبهه دیگر این طایفه را که به طریق استدلال، بر نفی ولد از امام حسن عسکری علیه السّلام ذکر و مخالفین هم تبعا لهذه الطائفه آن را بیان کرده، عنوان نمودهاند، در صبیحه سی و دوّم از عبقریّه سوّم این بساط که در بیان شبهه سیام مخالفین است، متعرّض شدهام، تکرار آن در این مقام خالی از فایده است، بدانجا رجوع شود.
بدان هفتمین طایفه از شیعه غیر اثنا عشریّه که در مهدویّت حضرت بقیّة اللّه الحجّة بن الحسن العسکری علیهما السّلام شبهه نمودهاند؛ محمدیّه است. آنچه مشهور و در دفاتر و زبر مذکور است، این است که این طایفه کسانیاند که بعد از حضرت هادی علیه السّلام، پسرش سیّد جلیل، سیّد محمد را امام میدانند که در حیات آن حضرت وفات یافت، در هشت فرسنگی سامرّا نزدیک قریه بلد دفن شد و مزارش در آنجا مشهور و معروف و کالنور علی الطور است.
آنها میگویند: او نمرده، زنده و مهدی قائم است و این مطابق چیزی است که شیخنا الطوسی در غیبت(2)و استادنا المحدث النوری- نوّر اللّه مرقده الشریف- در
نجم ثاقب(1)ذکر فرمودهاند.
و لکن آنچه از کتاب مستطاب صراط المستقیم(2)شیخ جلیل زین الدین ابو محمد علی بن محمد بیاضی استفاده میشود، این است که محمدیّه دو طایفهاند:
یک طایفه کسانیاند که میگویند: امام رضا علیه السّلام به پسرش محمد وصیّت فرمود و او در حیات پدر درگذشت، پس موتش را انکار نموده، گفتهاند او مهدی است. از این کلام ظاهر میشود حضرت رضا علیه السّلام غیر از امام محمد تقی علیه السّلام پسری به نام محمد داشته که در حال حیات آن بزرگوار درگذشته است.
طایفه دیگر، محمدیّه معروف است که محمد فرزند امام علی النقی علیه السّلام را امام و حضرت هادی را امام و مهدی موعود میدانند، بهتر است عبارت شیخ جلیل مذکور را در این مقام ذکر نماییم. «قال فی الکتاب المذکور: و امّا القائلون بامامة الرضا فاختلفوا فشذوذ منهم رجعوا عن امامته إلی الوقف علی موسی تشارکوا الواقفیّه فی الأبطال السالف و آخرون مثلهم قالوا انّ الرضا أوصی بها إلی احمد بن موسی و اعتلّ الفریقان بصغر الجواد و لم یتفطّنوا انّ اللّه خصّ الانبیاء و الاولیاء بالأحلام قبل الأحتلام، فقال عیسی فی مهده: و جعلنی نبیّا و قال اللّه فی یحیی و اتیناه الحکم صبیّا و دعی النبی إلی الاسلام علیّا و لم یدع غیره صبیّا و انّی بالسّبطین إلی البهال و لم یباهل بغیرهما من الأطفال و اخرون منهم قالوا: أوصی إلی ابنه محمد و قد کان مات فی حیات ابیه فانکروا موته و قالوا: هو المهدی».
تا آنکه میفرماید: «و امّا القائلون بامامة الهادی فافترقوا فمنهم من قال انّه حیّ و الأکثرون قطعوا بموته و اختلفوا فشدت منهم طائفة بالقول بامامة ابنه جعفر و اخری قالت بامامة ابنه محمد و انّه بعث بعد موته بمواثیق الإمامة مع غلام له یقال له نفیس إلی اخیه جعفر، فدفعها إلیه و کان جعفر الامام بعد اخیه، انتهی موضع الحاجة»
و کیف کان؟ در فساد قول فرقه اولی که محمد بن الرضا را که در زمان آن حضرت از دنیا گذشته، مهدی موعود میدانند، همین کفایت میکند که علمای انساب و فضلای اطیاب، غیر از محمد بن علی الجواد فرزندی به نام محمد را برای آن امام همام نام نبرده و ثبت ننمودهاند؛ چنانچه در بحار به نقل از کشف الغمه(1)آمده: «قال محمد بن طلحة: اما اولاده أی الرّضا سلام اللّه علیه فکانوا ستّة! خمسة ذکور و بنت واحده و اسماء اولاده: محمد القانع الحسن، جعفر، ابراهیم، الحسین(2)و عایشه و من دلائل الحمیری عن حنّان بن سدیر قال: قلت لعلّی بن موسی الرّضا؛ أیکون امام لیس له عقب. فقال ابو الحسن: اما انّه لا یولد لی الّا واحد و لکن اللّه ینشئی ذریّة کثیره. قال ابو خذاش: سمعت هذا الحدیث منذ ثلثین سنة و قال ابن الخشّاب: ولد له خمس بنین و ابنة واحده اسماء بنیه محمد الامام ابو جعفر الثانی، ابو محمد الحسن، جعفر، ابراهیم، الحسن و عایشه فقط».
در اعلام الوری و مناقب است: کان الرّضا من الولد ابنه ابو جعفر محمد بن علیّ الجواد لا غیر و در ارشاد مفید است: کان له ولدان أحدهما محمد و الأخر موسی، لم یترک غیرهما فی کتاب الدر مضی الرّضا و لم یترک ولدا الّا ابا جعفر محمد بن علی علیهما السّلام و کان سنّه یوم وفات ابیه، سبع سنین و اشهر.
در جنّات الخلود است که به قولی نسل حضرت رضا علیه السّلام به یک پسر منحصر بود که او امام محمد تقی علیه السّلام است، به قولی سه و به قولی شش پسر داشت، امّا به قول اصحّ، پنج پسر و یک دختر داشت، بدین تفصیل: محمد قانع، مراد از او، حضرت جواد علیه السّلام است، زیرا قانع از القاب آن بزرگوار است؛ چنانچه در بحار ضمن القاب آن بزرگوار این را نقل فرموده؛ حسن مکنّی به ابی محمد جعفر، ابراهیم، حسین و عایشه.
بالجمله، ضبط نشدن چنین فرزندی برای آن بزرگوار در ردّ این فرقه کافی است و
اگر کسی احتمال دهد بنابر نقل جنّات الخلود که گفته و به قولی شش پسر، شاید محمد پسر ششم باشد که او را اسم نبردهاند یا احتمال دهد شاید مراد از آن، حسن فرزند آن سرور است که به ابی محمد مکنّی بوده، لفظ اب را از او اسقاط نموده، آن را اسم آن جناب قرار داده باشند؛
جوابش آن است محتمل نقل اعلام الوری و مناقب و کتاب الدر در ردّ قول به امامت و مهدویّت هریک از این دو کفایت میکند؛ زیرا آنها فرزند آن جناب را به حضرت جواد علیه السّلام منحصر نمودهاند و اگر نگوییم از اوّل فرزند ذکور آن حضرت به حضرت جواد علیه السّلام منحصر بوده- چنانچه ظاهر کلام ایشان است- در حال رحلتش از دنیا که قطعا چنین بوده و به قول شیخ مفید، به غیر آن سرور و موسی، اولاد ذکوری مخلّف نگذاشته، بنابراین فوت هریک از آن دو محتمل در زمان حضرتش قطعی است و اگر احتمال داده شود فرزند ششم که در جنّات الخلود اسم او را ذکر نکرده، همان موسی باشد که شیخ مفید فرموده، باز در ردّ این طایفه کافی است، چون ایشان قطعا موسی را امام و مهدی نمیدانند.
در فساد قول فرقه ثانیه که حضرت هادی علیه السّلام را مهدی موعود میدانند، فوت او مثل اشتهار و معروفیّت ستاره سهی کفایت میکند و عجب است از شهرستانی عاری از لباس انسانی که در ملل و نحل خود، قبر شریف آن حضرت را در بلده قم نوشته و در آن کتاب تخم بیاطّلاعی و عدم خلوص خود را به ائمّه شیعه کشته است.
در فساد قول فرقه ثالثه که جناب سیّد محمد بن علی الهادی را امام و مهدی موعود میدانند، فرموده شیخنا الطوسی در کتاب غیبت(1)کفایت میکند، چون در آن کتاب آمده: قول طایفه محمّدیه که به امامت پسر امام علی النقی علیه السّلام قایلاند و میگویند نمرده، باطل است؛ زیرا ادلّه و براهینی برای امامت برادرش، امام حسن عسکری علیه السّلام اقامه نمودیم، حال آنکه محمد در زمان پدرش، آشکارا وفات یافت؛ چنانکه پدر و جدّش وفات نمودند، انکار این مردنها به منزله انکار بدیهی است.
1) الغیبة، شیخ طوسی، ص 198.
در موضع دیگر آن کتاب میفرماید: محمد، پسر امام علی النقی علیه السّلام، در حال حیات آن حضرت وفات نمود؛ طوری که فوتش بر اکثر مردم ظاهر گردید؛ اخبار در این باب، در مرتبه ظهور و اشتهار است و هرکس وفاتش را انکار کند، مانند کسانی است که وفات پدران او، مثل علی و حسین را انکار کردهاند.(1)
بالجمله، فوت جناب سیّد محمد مزبور در زمان حیات پدر بزرگوارش، حضرت هادی، نزد هرحاضر و بادی اظهر من الشمس و ابین من الأمس است.
العالم الجلیل و المولی النبیل، مرحوم مغفرت لزوم، حاج محمد حسن قزوینی که از اجلّه تلامذه مرحوم آقای بهبهانی و معروف به مجتهد اصولی نزد هرعالی و هردانی است، در ریاض الشهادة فرموده: سیّد محمد که کنیهاش ابو جعفر است، بسیار جلیل القدر و فاضل بود، حضرت هادی او را بسیار دوست میداشت و به حسب سنّ، اکبر از امام حسن عسکری علیه السّلام بود، به این جهت شیعیان معتقد بودند او بعد از پدر بزرگوار خود امام است، تا آنکه در حیات پدرش به جوار رحمت الهی رفت، برادرش امام حسن، بسیار جزع و بیتابی نمود، گریبان خود را به جهت او چاک داد و همراه جنازه او پابرهنه راه رفت.
پدر بزرگوارش او را تسلّی داد و فرمود: یا بنی! قد بدا اللّه فی شأنک؛ یعنی با مردن برادرت بدای الهی و تقدیر حتمی او در تو ظاهر شد؛ چنانچه در مردن اسماعیل، پسر صادق علیه السّلام نسبت به موسی بن جعفر علیهما السّلام ظاهر شد. الحال قبر سیّد محمد بین سامره و بغداد، نزدیک شطّ دجله، محلّ عبور سفینه، معروف است، کرامات بسیار از او ظاهر میشود، اعراب و بدویّین، بینهایت به او اعتقاد دارند و از قسم خوردن دروغ به او احتراز میکنند.
1) الغیبة، شیخ طوسی، ص 82.
شیخ مفید، در ارشاد(1)و شیخ طوسی در غیبت(2)خود از ابو هاشم جعفری روایت نمودهاند که گفت: هنگام وفات فرزند حضرت هادی علیه السّلام، یعنی ابو جعفر، خدمت آن حضرت بودم، پیش از آنچنان میدانستم که او جانشین آن حضرت است، همچنین اشارات و دلایلی از پدر بزرگوارش، ظاهر میشد که بر آن دلالت میکرد؛ چون متوفّی گردید، در دل خود گفتم: این هم مثل اسماعیل پسر امام جعفر صادق علیه السّلام و موسی بن جعفر علیهما السّلام شد. ناگاه حضرت هادی علیه السّلام نگاهی فرمود و گفت: بلی، ای ابو هاشم! در ابو جعفر بدا برای خدا واقع شد و به جای او ابو محمد را قرار داد، چنانچه در اسماعیل نیز چنین شد، بلی همانطور است که به خاطرت رسیده، هرچند مبطلان را خوش نیاید، بعد از من ابو محمد خلف و جانشین من است، آنچه به آن احتیاج داشته باشید، نزد او است و آلات امامت با او است، و حمد خداوند را سزاست.
بدان اوایل این خبر شریف اگرچه نصّ بر وفات جناب سیّد محمد- رضوان اللّه علیه- است و از این جهت شیخ طوسی آن را در کتاب غیبت خود از اخبار ناصّه بر وفات آن جناب قرار داده، و لکن اواخر آن به حسب ظاهر، با اصول و قواعد مذهبی مخالف و با اخبار متواتر از طرق امامیّه منافی است، چراکه مشتمل بر بدایی است که امامیّه آن را در ساحت قدس الهی روا ندارند و آن، اوّلا نصّ بر امامت اسماعیل و سیّد محمد مزبور و پس از آن، حاصل شدن بدا برای خداوند در نصّ بر امامت حضرت موسی و حضرت عسکری علیهما السّلام است.
ثانیا چنین بدایی بر خداوند عالم به عواقب امور، روا نیست، آنچه از بدا جایز و اطلاقش در ساحت قدس ربوبیّت روا میباشد، ظهور امری از جانب خداست که امر سابق بر آن، برای غیر خداوند متعال ظاهر نبوده؛ اگرچه آن امر، قبل از ظهورش نزد مردم، در علم خدا و لوح محفوظ به همان عیانی و نمایانی بعد از ظهورش بوده است،
و چون ظاهر این خبر با اخبار متواتر و دلیل عقل و اعتبار منافی است؛ لذا شیخ جلیل، طوسی رحمه اللّه آن را بر بدا به معنی دوّم حمل نموده که در ساحت قدس ربوبیّت جایز و رواست و در کتاب غیبت(1)فرموده:
«و امّا ما تضمّنه الخبر من قوله بدا للّه فیه معناه بدا من اللّه فیه و هکذا بقول فی جمیع ما یروی من انّه بدا للّه فی اسمعیل معناه انّ بدا من اللّه فانّ النّاس کانوا یظنّون فی اسمعیل بن جعفر، انّه الإمام بعد ابیه فلمّا مات علموا بطلان ذلک و تحقّقوا امامة موسی علیه السّلام و هکذا کانوا یظنّون امامة محمّد بن علی بعد ابیه، فلمّا مات فی حیوة ابیه علموا بطلان ما ظنّوه، انتهی».
در موضع دیگر آن کتاب نیز این خبر را نقل نموده و در بیان آن چنین فرموده:
«قال محمّد بن الحسن ما تضمّن الخبر من قوله بدا للّه فی محمّد، کما بدا له فی اسمعیل، معناه ظهر من اللّه و امره فی اخیه الحسن ما ازال الریب و الشک فی امامته فانّ جماعة من الشیعة کانوا یظنّون انّ الأمر فی محمّد من حیث کان الأکبر، کما کان یظنّ جماعة انّ الأمر فی اسمعیل بن جعفر دون موسی، فلمّا مات محمد ظهر من امر اللّه فیه و انّه لم ینصبه اماما کما ظهر فی اسمعیل مثل ذلک، لانّه کان نصّ علیه ثمّ بدا له فی النّص علی غیره، فانّ ذلک لا یجوز علی اللّه تعالی العالم بالعواقب»(2).
بالجمله اگرچه حمل بدا در این خبر بر معنی صحیح بدا فی حدّ نفسه جایز و ممکن است، لکن با تصریحاتی در آن خبر منافی است که بر بودن بدا به معنی اوّل که در ساحت قدس الهی غیر صحیح و نارواست، دلالت دارند؛ انسب، آن است که اصل خبر را در اینجا نقل نماییم- اگرچه سابقا به ترجمه نقل شده- تا تنافی این حمل با تصریحاتی که در آن است، هویدا گردد.
«قال الشیخ الجلیل الطوسی فی غیبته(3): و امّا موت محمد فی حیوة ابیه، فقد رواه سعد بن عبد اللّه الاشعری، قال: حدّثنی ابو هاشم داود بن القاسم الجعفری
قال: کنت عند ابی الحسن علیه السّلام وقت وفات ابنه ابی جعفر و قد کان اشار إلیه و دلّ علیه فانّی لا فکّر فی نفسی و أقول هذه قضیّة ابی ابراهیم و قضیّة اسماعیل، فاقبل علی ابو الحسن علیه السّلام فقال: نعم یا ابا هاشم! بدا للّه تعالی فی ابی جعفر و صیّر مکانه ابا محمّد، کما بدا للّه فی اسمعیل بعد ما دلّ علیه ابو عبد اللّه علیه السّلام و نصبه و هو کما حدّثت نفسک و إن کره المبطلون ابو محمّد ابنی الخلف من بعدی عنده ما تحتاجون إلیه و معه الة الامامة و الحمد للّه، انتهی».
وجه منافات این است که قول ابو هاشم جعفری؛ و قد کان اشار إلیه و دلّ علیه، قول حضرت هادی علیه السّلام؛ بدا للّه تعالی فی ابی جعفر و صیّر مکانه ابا محمد و قول آن سرور که درباره اسماعیل فرموده: بعد ما دلّ علیه ابو عبد اللّه و نصبه تماما صراحت در بدای ناروا دارند.
پس طرح این خبر و آنچه در دلالت داشتن بر نصّ و نصب اسماعیل و محمد و پس از آن، واقع شدن بدا مثل او است، درباره آنها اولی و انسب است؛ اگر تأویل و توجیه آنها ممکن نباشد؛ با اینکه صدور اینگونه بیانات از حضرت صادق و حضرت هادی علیهما السّلام بر وفق معتقد روات و اصحاب خود، مثل ابو هاشم جعفری و غیره بوده، چون بسا ایشان به اجتهادات خود از خبر الإمامه لا تکون الّا فی الأکبر(1)و امثال آن، مثل قول حضرت هادی؛ عهدی إلی الأکبر من ولدی(2)چنین فهمیده باشند که مراد آن بزرگواران، مطلق ولد اکبر است؛ لذا این را نصّ، اشاره و دلالت بر نصب اسماعیل و سیّد محمد بر امامت دانستهاند، حال آنکه مراد ایشان، اکبر حین الوفاة است که هنگام فوت حضرت هادی علیه السّلام، حضرت ابو محمد الحسن العسکری بوده و آن بزرگواران هم بر وفق معتقد آنان، کلام راندهاند.
از اینگونه اشتباهات و اجتهادات برای اصحاب و روات فهمیده شده؛ چنانچه معتقد طایفه فطحیّه که به امامت عبد اللّه افطح قایلاند،- نه به امامت حضرت
موسی علیه السّلام- از همین قسم اشتباه است، زیرا ایشان، نصّی صریح بر امامت عبد اللّه اقامه ننمودهاند، بلکه حدیث الأمامة لا تکون الّا فی الأکبر را اخذ کرده و به امامت عبد اللّه قایل شدهاند که حین موت حضرت صادق اکبر اولاد ذکور ایشان بوده است.
اگرچه این طایفه متنبّه قید حین الموت در ولد اکبر شدهاند، و لکن از قید ما لم یکن به عاهة غفلت ورزیدهاند؛ یعنی امامت در اولاد اکبر امام است؛ در صورتی که او عیب بدنی و عاهت جسدی نداشته باشد، حال آنکه عبد اللّه، افطح بود، افطح به کسی گویند که عریض الرأس یا عریض الرجلین باشد، بدیهی است انسان سرپهن یا پاپهن، صاحب عاهت است چون در معنی حدیث لم یزل الامام مبرّا عن العاهات گفتهاند:
أی هو مستوی الخلقة من غیر تشویه.
بدان هشتمین طایفه از شیعه غیراثنا عشریّه که در مهدویّت حضرت ناموس دهر و امام عصر الحجّة بن الحسن العسکری علیهما السّلام شبهه نمودهاند، طایفه عسکریّهاند که امام حسن عسکری را امام غایب قائم و مهدی موعود میدانند، ایشان دو فرقهاند:
فرقه اوّل: کسانی که معتقدند آن جناب نمرده، زنده و غایب است و مهدی موعودی که اسمش در لسان سیّد مختار و ائمّه اطهار ساری و جاری است، همان شخص شریف و هیکل منیف است.
فرقه دوّم: اشخاصی که معتقدند، آن حضرت فوت کرده و لکن بعد از مردنش، زنده شود؛ چنانچه در غیبت طوسی است یا زنده شده و در قید حیات آمده؛ چنانچه در صراط المستقیم است، او امام زمان، حجّت وقت و مهدی موعود غایب از انظار است تا آنکه خداوند، ظهورش را اراده فرماید.
اخبار متواتری که مؤیّد علم ما به موت آن سرورند- مثل علم ما به موت آبای گرامی و اجداد عظامش- و به معارض بودن دعوی ایشان، با آنچه واقفیّه و کیسانیّه از
مهدویّت و زنده و غایب بودن حضرت کاظم علیه السّلام و محمد بن الحنفیّه معتقدند؛ در فساد قول و معتقد فرقه اوّل کفایت میکند. اینکه شبهه در موت آن سرور؛ مثل شبهه در بدیهیّات و انکار مدفن شریفش در سامرّا از انکار ضروریّات است.
از جمله اخباری که بر فوت آن جناب دلالت دارد، خبر شیخ جلیل طوسی در کتاب غیبت(1)است که گفته: خبری که سعد بن عبد اللّه اشعری روایت کرده، بر صحّت وفات حسن بن علی العسکری دلالت میکند، گفت: در حدیثی طولانی- که ما آن را مختصر نمودهایم- از احمد بن عبید اللّه بن خاقان، عامل سلطان در قم، شنیدم که گفت:
وقتی حضرت عسکری علیه السّلام بیمار شد، خلیفه نزد پدرم فرستاد که بیمار شده، زود بیا! پدرم در نهایت استعجال به دار الخلافه روانه شد و با پنج نفر از خدمتکارهای ثقات و خواصّ خلیفه که یکی از آنها نحریر بود، برگشت. آنان مأمور شدند ملازم خانه آن جناب باشند، هرصبح و شام اطبّا را حاضر سازند و متعهّد احوال او شوند.
دو روز بعد، خبر رسید که بسیار ضعف و نقاهت دارد و بیحال است. پدرم سوار شد، به خانه آن حضرت رفت، قدغن نمود اطبّا از آنجا نروند، نیز به قاضی القضاة امر کرد تا ده نفر معتمد و موثق ملازم خانه آن جناب نماید.
به همین نسبت، آنجا بودند؛ چند روز از ماه ربیع الأوّل سال دویست و شصت گذشته، حضرت عسکری وفات یافت، روز وفات حضرت، سامرّا مثل روز قیامت شده بود و همه خلق در گریه و ناله بودند، خلیفه افراد بسیاری فرستاد که خانه آن جناب و کسان او را تفتیش و حجرههای خانهاش را مهر کنند. بیشتر از اولاد آن جناب تفحّص میکردند، چند زن آوردند که مظنّه حمل در ایشان بود و آنها را با چند زن برای تشخیص احوالشان داخل حجرهای کردند و نحریر خادم را با یارانش، بر آن حجره موکّل ساختند.
بعد از فراغت اینها، بازارها را بستند، پدرم، تمام بنی هاشم، سرکردگان، نویسندگان و سایر مردم در تشییع جنازه حضرت حاضر شدند، چون از غسل و کفنش
1) الغیبة، شیخ طوسی، ص 220- 218.
فارغ شدند، سلطان، ابو عیسی بن متوکّل را فرستاد، تا بر او نماز بخواند.
جنازه را برای نماز گذاردند، ابو عیسی روی جنازه را باز کرد و به بنی هاشم از علویّین و عباسیّین و همه سرکردگان، نویسندگان، قضات، فقها و کلّ معارف و اعیان گفت: ایّها الناس! این حسن بن علی بن محمد بن الرضاست که به خودی خود، در رختخواب وفات یافته و جمعی از ثقات و خواصّ امیر المؤمنین از قبیل فلان و فلان، از اطبّا فلان و فلان و از قضات فلان و فلان در بیماری او حاضر بودهاند.
سپس روی او را پوشانید، نماز خواند و پنج تکبیر گفت، آنگاه امر کرد حضرت را از فضای خانه که به جهت نماز گذارده بودند، بردارند و به حجرهای ببرند که پدرش، علی بن محمد آنجا مدفون است و پهلوی او دفنش کنند. ترجمه خبری که شیخ طوسی در غیبت نقل فرموده به اتمام رسید، این از جمله اخبار طویل است که در بحار و دیگر کتب نقل شده.
بدان یکی از شرّاح احادیث، بر ظاهر این خبر اشکالی گرفته، گفته: این خبر از حیث مشتمل بودن بر وفات امام حسن عسکری علیه السّلام با اخبار معتبر دیگر در این خصوص موافق است و به همین ملاحظه، شیخ مرحوم در کتاب غیبت، آن را در عداد اخبار دالّ بر وفات حضرت عسکری علیه السّلام نقل فرموده، امّا از حیث مشتمل بودن بر نماز گزاردن ابی عیسی بن متوکّل، بر جنازه آن جناب، شاذّ است و شایسته اعتماد نیست و در طریق او، احمد بن عبید اللّه بن خاقان است که از عمّال خلفای عبّاسیه بوده.
همچنین با اخبار کثیر شهیر معتبری معارض است که دلالت دارند جعفر بن علی که به جعفر کذّاب مشهور و برادر آن حضرت بود، برای نماز گزاردن، بر جنازه آن بزرگوار مقدّم شد؛ سپس حضرت حجّة بن الحسن علیهما السّلام از خانه بیرون تشریف آورده، ردای جعفر را گرفته، کشیدند و فرمودند: تنّح یا عمّ! و او را به تأخّر امر فرمود؛ آنگاه جعفر، مؤخّر شده، آن حضرت بر جعفر مقدّم گردید و بر جنازه پدر بزرگوارش، نماز
خواند، کلام این بعض تمام شد.
این ناچیز گوید: این اشکال سیّال است؛ چون این اشکال بر نماز خواندن مأمون بر جنازه حضرت رضا علیه السّلام و بر نماز خواندن سندی بن شاهک بر جنازه حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام- چنانکه صدوق رحمه اللّه در عیون الاخبار(1)و کمال الدین،(2)نقل نموده- وارد است؛ با اینکه این خبر، خبر عیون و کمال الدین با اشتهاری که میان شیعیان اخیار، کالشمس فی رائعة النهار است، معارضاند و آن، این است که جز امام، بر جنازه امام نماز نمیخواند.
جواب تحقیقی از این معارضه این است که در واقع و نفس الأمر، امام لا حق، متکفّل نماز بر جنازه امام سابق است؛ اگرچه بهحسب ظاهر، متغلّبی تغلّب کند و متصدّی نماز او گردد؛ چنانچه حضرت رضا علیه السّلام همین جواب را در باب غسل امام به هرثمه تلقین نمود که در مقابل سؤال مأمون بگوید.
در حدیث هرثمة بن اعین که شیخ صدوق در عیون(3)، نقل فرموده؛ چنین آمده:
حضرت رضا علیه السّلام به او فرمود: مأمون در عمارت بلندی مینشیند که بر موضع غسل من مشرف باشد و تماشا کند، تو به هیچ وجه، متعرّض مشو! خواهی دید بر یک گوشه خانه خیمه سفیدی زده میشود؛ وقتی چنان دیدی، نعش مرا با رختهایی که پوشیدهام و با فرشی که روی آن هستم، وسط خیمه بگذار، خود عقب خیمه بایست و همراهانت اندکی پستتر از تو بایستند؛ زینهار! میان خیمه نگاه مکنید که کور خواهید شد. آن وقت مأمون به تو گوید: آیا شما شیعیان گمان نمیکنید امام را جز امام غسل نمیدهد، الآن چه کسی علی بن موسی علیه السّلام را غسل میدهد، حال آنکه پسرش در مدینه میباشد و ما در طوس میباشیم؟!
چون این سخن را بگوید، در جوابش بگو: ما عقیده داریم امام را جز امام غسل ندهد ولی اگر متغلّبی تعدّی کند و ظاهر امام را غسل دهد، به علّت تعدّی او؛ امامت آن
امام و امامت امام بعد هم که در غسل دادن پدرش مغلوب و مقهور شده، باطل نمیشود؛ اگر علی بن موسی مدینه بود، ظاهرا پسرش محمد بن علی، او را ظاهر و برهنه غسل میداد، لکن حال که او را به خراسان آوردهاند، پسرش او را مخفی غسل خواهد داد ...، تا آخر خبر.
علاوه بر اینها میتوان گفت: این اشکال از اوّل وارد نیست تا به تجشّم در جواب محتاج باشد، چون در صورتی اشکال وارد است که در خصوص نماز امام بر جنازه امام و بودن آن از خصایص امامت، روایتی وارد شده باشد و بر متتبّع در اخبار، بسی آشکار است که چنین روایتی در کتب معتبر و اصول معتمد، دیده نشده و در مقام، جز اشتهار بین عوام نیست و ربّ مشهور لا اصل له، گوشزد هرخاصّ و عام است.
مؤیّد این مطلب، آن است که مأمون از فضلای خلفا، از هرثمه از غسل دادن امامی بر امام دیگر سؤال نمود و اصلا از نماز و سایر امور تجهیزی آن تکلّمی نکرد، چون میدانست که ورود روایت از خانواده عصمت و طهارت، در خصوص غسل دادن یک امام بر امام دیگر است؛ چنانکه روایت هرثمه یکی از اخبار باب است.
از جمله، خبر مفضّل است که آن را در بحار(1)نقل فرموده که مفضّل گفت:
خدمت حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: فدایت شوم! چه کسی حضرت فاطمه علیها السّلام را غسل داد؟
حضرت فرمودند: امیر المؤمنین علیه السّلام.
مفضّل گوید: این قول را عظیم شمردم. حضرت ملتفت شده، فرمود: گویا از آنچه به تو خبر دادم؛ حوصلهات تنگ شد؟
گفتم: بلی فدایت شوم!
فرمودند: حوصلهات تنگ نشود، زیرا آن مخدّره، صدّیقه بود و صدّیقه را مگر صدّیق غسل ندهد! آیا ندانستهای مریم را مگر عیسی علیه السّلام غسل نداد.
از جمله، خبری است که آن را در عوالم از حضرت صادق علیه السّلام نقل نموده که آن
1) بحار الانوار، ج 14، ص 197 و ج 27، ص 291 و ج 43، ص 206.
بزرگوار فرمود: از جمله چیزهایی که پدر بزرگوارم به من وصیّت نمود، این بود که فرمود: پسرم! وقتی من از دنیا رفتم، نباید کسی غیر از تو مرا غسل دهد، چراکه امام را مگر امام غسل نمیدهد.
از جمله، خبری است که ایضا آن را در عوالم از احمد بن عمر الخلّال یا غیر او از حضرت رضا علیه السّلام نقل نموده، زیرا راوی میگوید: خدمت آن سرور عرض کردم:
مخالفین، با ما محاجّه میکنند و میگویند: امام را مگر امام غسل نمیدهد، پس حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام را چه کسی غسل داد؟
راوی گوید: حضرت رضا علیه السّلام چون این کلام را شنید، فرمود: آنها چه میدانند، چه کسی او را غسل داد؟ سپس فرمود: تو در جواب آنها چه گفتی؟
گفتم: قربانت گردم! من در جواب ایشان گفتم: اگر مولایم بفرماید آن بزرگوار را پروردگارم زیر عرش غسل داده، به تحقیق راست گفته.
حضرت فرمودند: چنین مگو!
راوی گوید: عرض کردم: پس چگونه بگویم؟
فرمود: بگو؛ به درستی که من حضرت رضا علیه السّلام میباشم و آن بزرگوار را غسل دادم.
راوی گوید: پس به صراحت به ایشان میگویم شما پدرت را غسل دادهای.
بالجمله، خبری که دلالت کند نماز بر جنازه امام سابق، از وظایف امام لاحق است، موجود نیست؛ چنانکه در باب غسل آن موجود است. اشکال مزبور، در صورتی وارد است که چنین خبری موجود باشد و مراد از وظیفه نبودنش، آن است که از خصایص امامت نیست و الّا از باب احقّ الناس بالمیّت اولاهم بمیراثه فعلا و اقربهم إلیه من الرحم التی تجرّه إلیها؛ البتّه نماز بر جنازه امام سابق، به حسب قواعد شرعی، لدی الأمکان و به حسب ظاهر از وظایف امام لاحق است و تمسّک برای الحاق غیر غسل از سایر امور تجهیزی بر غسل و آنها را نیز به تنقیح مناط یا به عدم قول به فصل از خصایص و وظایف خاصّه امامت دانستن، چنان است که میبینی.
اینکه حضرت بقیة اللّه عمّ خود، جعفر را دور میکند و بر جنازه پدر بزرگوارش
نماز میخواند، از باب قاعده احقّ الناس بالمیّت اولاهم بمیراثه و از باب اظهار داشتن خود بر مردم بوده است تا گمان نکنند حضرت عسکری علیه السّلام، بلا عقب از دنیا رفته کما لا یخفی.
مع ذلک کلّه؛ معتقد آن است که امور تجهیزی امام سابق از غسل، کفن، نماز و دفن، به حسب واقع و فی نفس الامر بر عهده امام لا حق است و لا غیر و ان لم یساعدنا علیه الدلیل الظّاهری الفقاهتی فانّه تساعدنا الشّامة الا یمانیّة الولایتی.
در فساد قول و معتقد فرقه دوّم که میگویند امام حسن عسکری علیه السّلام، بعد از وفاتش زنده شد و یا زنده خواهد شد و او است، مهدی موعود، همین کفایت میکند که وفات آن سرور، مثل وفات سایر آبای گرامش محقّق و معلوم گردیده؛ به نحوی که خود خصم هم، بر آن اقرار و اعتراف دارد.
بنابراین علم به حیات آن سرور نیز، باید به مثابه علم به موتش باشد و دلیلی که بر مدّعای خود اقامه نمودهاند، مفید ادنی ظنّی نیست چه رسد به اینکه مفید علم، قطع و یقین به حیاتش باشد، زیرا دلیل ایشان، این روایت است که خود آنها روایت کردهاند:
انّ القائم هو الّذی یقوم بعد الموت؛(1)قائم کسی است که بعد از مردن قیام مینماید.
جواب آن، این است:
اوّلا؛ صحت این خبر، معلوم نیست، زیرا خودشان آن را ثبت و روایت نمودهاند و به معصومی هم استنادش ندادهاند.
ثانیا؛ به قرینه اخبار دیگری که در موت ذکر قائم وارد شده، محتمل، بلکه مراد آن است که قائم کسی است که بعد از مردنش ذکر او زنده میشود؛ یعنی بعد از فراموشی و غفلت از ذکرش در مدّتی طولانی، به نحوی که نسیا منسیّا شود، اسمش زنده و بر السنه و افواه ساری و جاری میگردد.
ثالثا؛ محتمل است مراد از موت، موت شخص باشد، نه موت ذکر و اسم، لکن موت امام سابق و مراد از قائم، قائم به امر امامت باشد؛ نه قائم معهود و مهدی موعود.
1) الصراط المستقیم الی مستحقی التقدیم، ج 2، ص 276.
بنابراین احتمال معنی خبر این است که قائم به امر امامت کسی است که بعد از موت امام سابق، قیام میکند و بنابراین احتمال، به هیچ وجه برای اثبات مدّعای ایشان، یعنی حیات حضرت عسکری علیه السّلام بعد از موتش، رایحه قابلیّت استدلال به آن نمیرود.
رابعا؛ بنابر صحّت استدلال ایشان به این خبر برای اثبات مدّعای خود، لازمهاش آن است که بعد از وفات حضرت عسکری علیه السّلام تا وقتی که خداوند او را زنده گرداند؛ و لو به فاصله بسیار اندک، زمین خالی از حجّت بماند، زیرا میان زمان قلیل و کثیر تفاوتی نیست، چراکه لو جاز خلوّ الأرض عن الحجة آنا، لجاز دهرا؛ حال آنکه علمای اعلام و فضلای ارباب کلام به ادلّه عقلی و نقلی متواتر، فساد جایز بودن خلوّ ارض از حجّت را ثابت نمودهاند؛ اگرچه یک آن و لحظه باشد.
از جمله ادلّه نقلی، قول شریف حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام است که در اصول معتبر و کتب معتمد، روایت کردهاند که فرموده: اللّهم انّک لا تخلوا الأرض بغیر حجّة امّا ظاهرا مشهورا أو خائفا مغمورا؛(1)بار پروردگارا! به درستی که تو زمین را خالی از حجّت نخواهی گذاشت که او یا ظاهر و مشهور است یا ترسان و مستور.
خامسا؛ اخبار متواتره از طرق فریقین بر دوازده نفر بودن ائمّه در ردّ قول و معتقد ایشان از مهدویّت حضرت عسکری علیه السّلام کفایت میکند، چراکه بنابر معتقد آنها، امام حسن علیه السّلام امام یازدهم است.
بدان کلام استادنا المحدّث النوری- نوّر اللّه مرقده- در نجم ثاقب(2)، ناظر به چیزهایی است که این ناچیز در بیان فساد قول و معتقد این طایفه، به طریق تفصیل ذکر نمودم، چون در آن کتاب مستطاب بعد از عنوان قول و معتقد این طایفه در مقام جواب به قول ایشان، فرموده:
مستند این جماعت یا خبر ضعیفی است که خود در نقل آن منفردند یا خبر معتبری است که ابدا بر مقصودشان دلالت ندارد یا بیشاهد و برهان، تأویلی در اخبار معتبره است؛ و یا حدس و تخمینی است که از وهم و گمان تجاوز نکند، چگونه عاقلی روا دارد چنین مطلب بزرگ و منصب عظیمی را برای شخصی ثابت کند که زمام دین، جان، عرض و مال همه عباد به دست او است و نیز بتواند به خبری ضعیف و مستندی سخیف از عهده حفظ، حراست، تکمیل و قوّت آن برآید؛ هرچند معارض و منافی برای آن نباشد، انتهی.
تتمیم نفعه عمیم بدان چون معاصر مرحوم الواصل الی رحمة اللّه الملک السبحانی، الاخوند المولی حبیب اللّه الکاشانی در کتاب عقاید الایمان که در شرح دعای عدیله معروف است، ذیل فقره ثمّ الخلف الصالح المنتظر به فساد مذهب فرق باطله اشاره فرموده که درباره شخصی خاصّ یا به نحو عموم مدّعی مهدویّتاند که از دوّمی به مهدویّت نوعیّه تعبیر میشود؛ لذا خوش داشتم تتمیما للفائده، تعمیما للعائده، تزیینا للکتاب و تلذیذا لأولی الألباب مرقومات آن مرحوم را اینجا درج نمایم.
پس میگوییم: در کتاب مزبور ذیل فقره مذکوره فرموده: این فقره به بطلان و فساد بیست فرقه باطل اشاره دارد.
فرقه اولی
کسانی که میگفتند: امام حسن عسکری علیه السّلام فرزنددار نشد و اگر شد وفات کرد، لذا بعد از آن حضرت، امامت از زمین مرتفع گردید و دیگر از آل محمد حجّتی جز کتاب خدا و سنّت خاتم الانبیا باقی نماند؛ زیرا چون خلق، نعمت وجود حجّت را شکر و حرمتش را رعایت نکردند، حق بر آنها غضب فرمود و این نعمت را از آنها گرفت.
از حضرت صادق علیه السّلام مروی است که فرمود: خدا زمین را از حجّتی خالی نمیگذارد مگر آنکه بر اهل دنیا غضب کند، مخفی نیست که در این حدیث بر فرض صحّت سندش، مراد از حجّت، حجّت ظاهر است، نه مطلق حجّت، زیرا عقل و نقل متواتر، بر این دلالت دارد که اگر طرفة العینی حجّت از زمین برداشته شود؛ زمین اهل خود را فرو میبرد.
ایضا اخبار متواتره بر این است که حضرت عسکری علیه السّلام فرزندی دارد که الحال غایب و زنده است، پس چگونه گفته میشود او فرزندی نداشت. ایضا معلوم است ظاهر کتاب و سنّت به جمیع احکام و شرایع وفا نمیکند و برای آن دو مبیّنی لازم است.
ایضا اگر حجّت مرتفع باشد، حدیث لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض دروغ خواهد بود، حال آنکه مسلّم بین الفریقین است.
ایضا همه ادیان، متّفقاند که آخر الزمان باید قائمی که مروّج دین است، بیاید.
فرقه ثانیه
کسانی که میگویند: فرزند امام حسن عسکری علیه السّلام وفات کرد، و لکن بعد از مردن، زنده شد و چون بعد از مردن ایستاد، او را قائم نامیدند، مخفی نیست که در هیچ خبری به وفات این بزرگوار اشاره نشده، بلکه در اخبار بسیاری بر معتقد به وفاتش انکار شده و ایضا لازم میآید در آن زمان که متوفّی بوده، زمین از حجّت خالی باشد.
فرقه ثالثه؛ قایلاند در حال حیات امام یازدهم، فرزندی برایش متولّد نشد، چون وفات کرد، بعد از هشت ماه، آن حضرت متولّد شد. فساد این مذهب، به وجوه مذکور معلوم میشود.
فرقه رابعه
قایلاند امام دوازدهم هنگام وفات پدرش، در شکم بود، هنوز در شکم است، آخر الزمان متولّد خواهد شد. بطلان این مدّعی اظهر من الشمس است.
فرقه خامسه
جماعتی از صوفیّهاند که امامت را نوعی میدانند و میگویند: خصوص شخصی، مدخلیّتی در قائمیّت ندارد و انتساب ظاهری به پیغمبر، شرط این مطلب نیست، بلکه هرمرتاض کاملی که صفات پسندیده و اخلاق حمیده دارد، در هرعصری که ظاهر شود، همان قائم و واجب الاطاعه است.
پس به هردوری ولییی قائم است***تا قیامت آزمایش دایم است
هرکه را خویش نکو باشد، برست***هرکسی کو شیشهای یابد، شکست
پس امام حیّ قائم آن ولیست***خواه از نسل عمر، خواه از علیست
مهدی هادی وی است ای نیک خو***هم نهان و هم نشسته پیش رو
اخبار متواتره بر انحصار ائمّه در دوازده تن و اینکه دوازدهمی، همان قائم آل محمد است؛ این مذهب را ردّ مینماید.
فرقه سادسه
جماعتی از صوفیّهاند که میگویند: قائم موعود همان کاملی است که در رأس الف میآید؛ چنانکه در رأس هرماه، مروّج میآید.
به هرالفی، الف قدّی برآید***الف قدّم که در الف آمدستم
میگویند: روز خدایی، هزار سال است که انّ یوما عند ربّک کالف سنة ممّا تعدّون؛ او در هرهزار سال، کاملی را پدید میآورد و برای هدایت خلق، تربیت مینماید که کل یوم هو فی شأن
ای اخی هرقرن از بهر حیات***جوهری سر بر زند، بهر ثبات
هرزمان وقتی امیری دیگر است***مستی هرشی ز خمری دیگر است
تابش خورشید هرروز، ای جوان***حسن تو همراه دارد بیگمان
که مکرّر نیست فعل کردگار***گرچه یک رو مینماید کار و بار
گوش جان پیش آر و مقصودم شنو***مسکن خود باز جو، هرسو مدو
بعضی بر این مدّعی استدلال کردهاند که در حدیث آمده: چون عمر حضرت قائم علیه السّلام به هزار سال رسد، ظاهر خواهد شد، مخفی نیست که برای این حدیث، سندی دیده نشده و مع ذلک با اخباری که وقت معیّن برای ظهور قائم علیه السّلام را تکذیب کردهاند، منافی است.
فرقه سابعه
نیز جماعتی از صوفیّهاند که میگویند: قائم موعود علیه السّلام باید از عجم برخیزد، نه از عرب؛ پس نباید فرزند صلبی امام حسن عسکری علیه السّلام و از نرجس خاتون متولّد شده باشد.
قطب الدین بن محیی الدین بن محمود الخرقانی الکوشکناری که صاحب مکاتیب است، به همین عقیده بوده، بلکه از بعضی کلماتش چنان فهمیده میشود که خود را قائم موعود میداند و در بعضی از مکاتیبش میگوید:
نزد اهل بصیرت این معنی محقّق است که از خصایص محمد که به وسیله آن از دیگر انبیا ممتاز میشود، آن است که هرنبی یک قیام بیشتر ندارد و آن، قیام دنیوی است؛ چون روح طاهر ایشان به برزخ منتقل شد، مقام ایشان در جلال خدا، تا روز قیامت مقام استغراق است الّا محمد که برای او دو قیام است.
یکی قیام دنیوی که میان آن حضرت و سایر انبیا مشترک است و یکی قیام برزخی که خاصّ آن حضرت میباشد و دلیل بر ثبوت آن، ردّ سلام است. عن عروة بن الزبیر انّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله قال: ما من مسلم یسلّم علیّ الّا ردّ اللّه إلی روحی حتّی اردّ علیه السّلام؛(1)جز آنکه سلام دو تاست؛ سلام احد و سلام احاد و این، سلامی است که احاد امّت کنند و به سبب آن فراخور حال ایشان ردّ شود و سلام احد، حقیقت سلام است که غیر یک نفر از امّتها بر آن حضرت نکند و آن ولیّ آخر الزمان علیه السّلام است.
1) المعجم الاوسط، ج 9، ص 130؛ کشف الخفاء، ج 2، ص 194؛ الاغانة، ص 45؛ الدر المنثور، ج 1، ص 237.
چون او سلامی که حقیقت سلام است بر حقیقت محمدیّه و معدن سلام کند؛ روح طاهر آن حضرت به او مردود گردد ردّی کلّی و السلام، هو التحیّه و به جواب سلامش ایستادگی فرماید، جوابی که تمام حقایق اسلام که مشتقّ از سلام است همراه آن بر دلش فرود آید و مبشّر اسلام، مستمدّ از سلام محمد، نزد ولیّ آخر الزمان قیام نماید، از خدای آید: أَ فَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ(1)و ولیّ آخر الزمان از محمد آید:
و یتلوه شاهد منه.
وقتی محمد میان موسویّه و مهدویّه واقع است؛ چون ثانی محمد ذکر کرد، سابق او ذکر کرد و گفت: وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسی إِماماً وَ رَحْمَةً(2)و اگر قائم آخر الزمان از روایات متداول و اسانید متناول احکام فرا میگرفت، سبیل او سبیل دیگر مجتهد آن امّت بود؛ گاه صواب و گاه خطا، او استحقاق آن را نداشت که امّت بر او جمع شوند و یقفوا اثری لا یخطی در حقّ ایشان راست نیامد، و لکن او به طریق الهام از روحانیّت محمد تلقّی نماید؛ چنانکه صحابه از صورت ظاهر آن حضرت تلقّی میکردند و همانطور که بعث صوری دنیوی آن حضرت برای صحابه بود که اوّل امّتاند، بعث برزخی آن حضرت که سیّد لا حقین است، برای افاضه بر صورت قائم موعود است که ولیّ آخر بالکسر نیست و أخرین بالفتح اشاره به ایشان است.
چون آیه وَ آخَرِینَ مِنْهُمْ لَمَّا یَلْحَقُوا بِهِمْ(3)نازل شد، صحابه پرسیدند:
یا رسول اللّه ایشان کیستند؟!
حضرت جواب نفرمود، تا سه بار پرسیدند.
بعد دست بر سلمان نهاد و فرمود:
«لو کان الایمان عند الثریا لناله رجال أو رجل من هولاء»؛(4)اشاره به کسی است
که حامل بعث برزخی محمدی و متلقّی افاضات الهامیّه روحانیّه او باشد. از اینجا معلوم میشود آن فرد از عجم خواهد بود، چون محمد رسول عرب و عجم است و بعث صوری دنیوی آن حضرت اوّلا برای عرب بود که هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا(1)و بر عجم منسحب شد، برای حفظ تعدیل بعث روحانی برزخی آن حضرت سزاوار است؛ ثانیا برای عجم باشد و منسحب شود.
همچنین از احادیث فهمیده میشود بعث آخر الزمان در عجم باشد و هرمعنی که هنگام وجود آن نزدیک شود، طوالع آن نمود کند و تباشیر و لوایح آن ظاهر گردد؛ مانند صبح که پیش از طلوع آفتاب بدمد، تا زمانی که آن معنی تماما در میان آید، اوّل و آخر آن به هم درآمیزد و جماعتی از امّت آخره محمدیّه که بر اقامه اخوانیّت الهی پیمان بسته و خواستهاند امّت را به آخر آن رسانند، اوّل و آخر دایره را به هم بپیوندند، در مائه تاسعه به تحدید موعود و اندراج در طایفه طاهرین علی الحق ایستادگی نمایند و مصداق وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ(2)گردند؛ باید به وفای آن پیمان، خود را به مقتضای همّتشان رسانند و خردمندی و جوانمردی خود را به خدای مؤمنان بنمایند ...، الی آخر ما ذکره.
مخفی نیست که این مذهب نیز، خلاف مقتضای اخبار متواتره است که در آنها تصریح شده قائم آل محمد، فرزند صلبی امام حسن عسکری علیه السّلام، از ذرّیه رسول صلّی اللّه علیه و آله و سمّی آن حضرت خواهد بود؛ پس چگونه میشود او عجم باشد؟
همچنین حدیث لو کان الأیمان فی الثریا(3)دلالتی بر این مدّعی ندارد و از اینجا بطلان دعوی مقام مهدویّت از طرف محمود نامی از صوفیّه معلوم شد که در سنه ثمان مائة بوده و در کتاب خود میگوید:
آنچنانکه اوّل محمد عربی آمدهام، آخر محمود عجمی بیایم تا به واسطه دو زبان که برای اهل جنّت است، اهل جنّت گردم و مرا همچنانکه اوّل امّی آمدم، آخر عامی
باید بیاید تا به کل شیء شامل آیم و مرا آنچنانکه اوّل شرع نمودهام، آخر حقیقت باید نمود تا به اوّل و آخر، کامل آیم.
فرقه ثامنه
جماعتی از جهّالاند که این عصرها پیدا شده، به بابیّه معروف شده و معتقد هستند که قائم آل محمد ظاهر شده است.
او پسر مرد بزّازی از اهل شیراز بود، مهملاتی برهم بافته، نه لفظش درست است و نه معنی دارد و آن را بهتر از قرآن دانسته، ما علی حدّه در ردّ این فرقه کتابی مسمّا به رجوم الشیاطین فی ردّ الملاعین نوشتهایم؛ اگرچه نطاق بیان از احاطه به مفاسد این مذهب و ضلالت این فرقه ضالّه قاصر است.
نامحرمان بسازید با جاهلی و پستی***ای کوته آستینان! تا کی دراز دستی
با خارجی نگویید حرف خروج قائم***تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
قدر امام بشناس، ورنه جهان سرآید***ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
گر شیعهای تو خوش باش با ضعف و ناتوانی***بیماری اندر این غم خوشتر ز تندرستی
در غیبت امامت اجر عمل زیاد است***پس صبر کن تو ای فیض بر حالتی که هستی
فرقه تاسعه
کسانی که قایل شدند قائم غایب حیّ، همان محمد بن علی علیه السّلام، برادر امام حسن عسکری علیه السّلام بود. مردن او در حیات پدر، در ردّ این فرقه کافی است.
فرقه عاشره
کسانی که به امامت جعفر، معروف به کذّاب قایل شدند، او نیز برادر امام عسکری علیه السّلام بود. اعمال شنیعهای که از او معروف است که، در ردّش کافی است و حدیث یا عمّ! تأخّر فانّا احقّ بالصلوة علی ابی(1)مشهور است.
فرقه یازدهم
کسانی که میگفتند: علی بن الحسن العسکری علیه السّلام بعد از پدرش امام است، اکنون زنده و غایب و او است که آخر الزمان ظاهر خواهد شد و زمین را پر از عدل خواهد کرد و حدیث یواطی اسمه اسمی(2)در ردّ این مذهب کافی است.
فرقه دوازدهم
کسانی که گمان کردند حضرت عسکری علیه السّلام نمرده و قائمی است که آخر الزمان ظاهر میشود.
فرقه سیزدهم
متوقّفهاند، آنها میگفتند: در امامت امام حسن عسکری علیه السّلام شکّی نداریم و لکن نمیدانیم بعد از او امام کیست؛ آیا جعفر برادر او یا غیر او است؟ بنابراین به امامت احدی قایل نمیشویم، تا دلیلی بر امامت کسی معلوم شود.
فرقه چهاردهم
واقفیّهاند که قایلاند مهدی علیه السّلام، همان موسی بن جعفر علیهما السّلام است، اینها دو
فرقهاند؛ بعضی گمان میکنند آن حضرت نمرده و نخواهد مرد تا ظاهر شود و زمین را پر از عدل و داد نماید؛ چنانکه از ظلم پر شده باشد و بعضی گمان میکنند مرده، و لکن آخر الزمان به وصف قائمیّت موعود زنده خواهد شد.
این فرقه نیز در سایر امامانی که قائم مقام او شدهاند، اختلاف کردهاند. بعضی بر این باورند که آنها امام نبودند، و لکن از جانب آن حضرت امرا و فرمانفرما بودند، بعضی گفتند: آنها گمراه و خاطی، بلکه کافر بودند و بعضی در موت و حیات آن حضرت متوقّف شدند که به آنها ممطوریّه گویند. بالجمله، این فرقه به حدیث رابعهم قائمهم استدلال کردهاند و این حدیث نمیتواند با احادیث متواتره معارض شود.
فرقه پانزدهم؛ ناووسیّهاند؛ آنها قایل شدند امام جعفر صادق علیه السّلام نمرده و نخواهد مرد، تا آنکه آخر الزمان ظاهر شود و او قائم موعود است، تواتر اخبار موت آن حضرت این مذهب را ردّ میکند.
فرقه شانزدهم
کسانی که قایلاند محمد بن الحنفیّه زنده، در جبل رضوی پنهان و از جانب حقّ نزد او عسل و آب است و آخر الزمان به وصف قائمیّت ظاهر خواهد شد، بعضی میگویند:
او مرده، و لکن زنده خواهد شد.
فرقه هفدهم
کسانی که میگویند: عبد اللّه، پسر محمد بن الحنفیّه زنده و غایب است و آخر الزمان ظاهر خواهد شد.
فرقه هجدهم
اسماعیلیّهاند که میگویند: اسماعیل پسر حضرت صادق علیه السّلام، قائم آل محمد است و باید آخر الزمان ظاهر شود.
فرقه نوزدهم
کسانی که پسر همین اسماعیل را مهدی موعود دانستند.
فرقه بیستم
جماعتی از اهل سنّتاند که میگویند: قائم موعود، همان عیسی بن مریم است، این مذهب نصار است که معتقدند او آخر الزمان ظاهر میشود، با لشکر ابلیس مقاتله میکند و دجّال را میکشد؛ چنانکه یهود گمان دارند مهدی موعود از اولاد اسحاق و نامش یاشع است که زمان حضرت داود علیه السّلام غایب شد و او کشنده دجّال است.
بالجمله، دلیل این فرقه، حدیث لا مهدیّ الّا عیسی بن مریم(1)است، این حدیث، ضعیف و قابل تأویل است؛ پس با اخبار متواتره مروی به طرق شیعه و سنّی معارض نیست که در آنها تصریح شده قائم موعود از اولاد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و نامش نام او است؛ در زمان او عیسی به زمین، نزول خواهد کرد و از اتباع او خواهد بود.
این ناچیز گوید: این معتقدات غیر شیعه اثنا عشریّه در مهدویّت اشخاص خاصّه غیر از قائم معهود و مهدی موعود، حجّة بن الحسن العسکری- عجّل اللّه فرجه الشریف- بود؛ نیز دلایل هریک از طوایف برای اثبات مدّعای خود و جواب آنها که در این هشت صبیحه بیان گردید و الحمد للّه تعالی علی ایضاح الحجّة و افصاح المحجّة.
1) ر. ک: کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج 3، ص 285؛ بحار الانوار، ج 51، ص 93.
بدان چنانچه در صبیحه پنجم این عبقریّه مشروحا ذکر شد، طایفه اسماعیلیّه به واسطه فساد عقاید اصولیّه و فروعیّهشان، خروج موضوعی از طوایف مسلمین دارند، پس عدم انقراض آنها، به دلیل عامّی که شیخنا الجلیل الطوسی رحمه اللّه برای فساد معتقدات طوایف غیر اثنا عشریّه اقامه فرموده، ضرری نرساند.
آن مرحوم در کتاب غیبت(1)فرموده: ادلّ دلیل بر فساد و بطلان معتقدات این طوایف، عموما انقراض آنها است، زیرا در زمان ما، بلکه در زمان طویلی پیشتر از این، کسی به اعتقاد آنها قایل نشده و اگر طرق آنان حقّ بود، هرآینه انقراضشان جایز نمیشد.
پس از آن فرموده:
اگر گویند: چگونه انقراض ایشان معلوم میشود، حال آنکه جایز است در بلاد بعید، جزایر دریاها و اطراف زمین، جماعتی باشند که به این اقوال قایل شوند؛ چنانکه جایز است کسی در اطراف زمین یافت شود که به مذهب حسن بصری که میگوید مرتکب گناه کبیره منافق است، قایل شود، بنابراین ادّعای انقراض این فرق ممکن نیست؛ بلی، اگر عدد علما، محصور و مسلمین، قلیل بودند، آنگاه علم به انقراض ایشان ممکن بود، امّا در صورتی که اسلام منتشر و علما کثیر باشند، این علم از کجا حاصل میشود؟
این سخن به این مؤدّی میشود که علم به اجماع امّت برای هیچکس حاصل نشود، زیرا در مسألهای که ادّعای اجماع نمایند، میگوییم: احتمال دارد کسی در اطراف زمین به خلاف این قول قایل شده باشد.
1) الغیبة، شیخ طوسی، ص 23- 18.
نیز از کلام ایشان لازم میآید احتمال داده شود کسی در اطراف زمین باشد که قایل شود تگرگ خوردن روزه را باطل نمیکند و خوردن تا طلوع آفتاب جایز است، زیرا قول اوّل، مذهب ابی طلحه انصاری و دوّمی مذهب حذیفه و اعمش است، کلام در مسایل کثیر فقهی هم، چنین است که پیشتر از این بین صحابه و تابعین ایشان خلافی بود، بعد از آن خلاف، برداشته شده، اجماعی گشتند؛ در آنها هم میگوییم: احتمال دارد کسی در اطراف زمین به خلاف این قول قایل شود؛ همانطور که در عصر صحابه خلافی بوده.
فبناء علی هذا، در هیچ مسألهای که پیشتر خلافی بوده و الحال اجماعی شده، اعتماد و وثوقی باقی نمیماند. این شبهه دلیل کسانی است که میگویند: شناختن اجماع و رسیدن به آن ممکن نیست. بعد از همه اینها میگوییم: طایفه انصار، طلب خلافت و مهاجرین ایشان را منع کردند، سپس بنا به مذهب اهل سنّت، انصار به قول مهاجرین رجوع نمودند و با آنها یکی شدند.
بنابراین اگر کسی بگوید: عقد بیعت امامت برای انصار جایز است، زیرا مسأله امامت از قبل بین انصار و مهاجرین اختلافی بوده؛ هرچند الحال اجماعی شده و احتمال دارد کسی در اطراف زمین پیدا شود که به امامت انصار قایل شود؛ آنوقت جواب اهل سنّت از این اشکال چه میباشد؟! هرجوابی که ایشان به این اشکال بدهند، ما همان را در خصوص انقراض طوایف غیر اثنا عشریّه میگوییم.
اگر به ما ایراد نمایند: حجّت بودن اجماع نزد شما طایفه امامیّه اثنا عشریّه از این راه است که معصوم داخل اجماع است، از کجا میدانید قول او داخل اقوال امّت است؟
میگوییم: وقتی معصوم از جمله علمای امّت شد، لا محاله قولش داخل اقوال ایشان میشود، زیرا اگر قول امّت خطا باشد، بر او واجب است آنها را از خطا بازدارد و وقتی بازنمیدارد، معلوم میشود آن جناب هم به قول امّت قایل است؛ هرچند او را بعینه و شخصه نشناسیم. بنابراین وقتی در خصوص مسألهای اقوال امّت را دیدیم و بعضی از علما را در آن مخالف یافتیم، اگر شخص آن بعض و مکان ولادت و نشو و نمای
او را شناختیم، به قولش اعتماد نمیکنیم، زیرا میدانیم او امام نیست، لذا مسأله از این جهت اجماعی نمیشود ولی اگر نسبش را ندانستیم، مسأله اجماعی میشود.
ما اقوال علمای امّت را دیدیم و کسی را قایل به مذهب کیسانیّه و واقفیّه نیافتیم و اگر فرضا یکی دو نفر پیدا شوند که به مذهب آنها قایل باشند به قولشان اعتماد نمیکنیم، زیرا مولد و نسب آنان را میشناسیم، پس اقوال مابقی معتبر میشود، زیرا قطع داریم معصوم میان ایشان است، فلذا این شبهه به سبب این تحقیق ساقط گردید و للّه الحمد.
این ناچیز گوید: شیخنا الجلیل الطوسی- قدّس سره القدوسی- این دلیل را ذیل بیان مذهب کیسانیّه و برای فساد معتقد ایشان بیان فرموده، و لکن چون عمومیّت آن برای فساد کلیّه مذاهب غیر طایفه اثنا عشریّه، نمایان و منضم نمودن ردّ واقفیّه بر ردّ کیسانیّه در آخر کلامش مشهود میباشد و این خود دلیل بر عمومیّت این استدلال در ردّ طوایف خارج از ایمان است، لذا ما آن را با فی الجمله تصرّفی در مقام انشا و بیان فرمایشات آن مرحوم دلیل عامّ در ردّ آنان قرار دادیم؛ و اللّه الملهم للحجّة علی تدمیر اهل البغی و العدوان.
بعد از اینکه فساد مذاهب و معتقدات غیر طایفه اثنا عشریّه و بطلان قول هریک به مهدویّت شخصی خاص معلوم گردید؛ باید دانست مذهب طایفه جلیل شیعه اثنا عشریّه که به امامت حضرت حجّة بن الحسن- صلوات اللّه علیهما- بعد از پدرش قایل شدهاند، اتّفاقی بود و بر این اجماع داشتند که آن حضرت، مهدی مبشّر، موعود به نصر و ظفر و در قید حیات است؛ از بدن مبارک قطع علاقه نفرموده، به حیات دنیوی زنده و
در همین عالم غایب و پنهان است تا وقتی که خدای عزّ و جلّ در ظهورش رخصت داده، ظاهر شود و داد مظلومین را از ظالمین بگیرد.
بنای مذهب این طایفه جلیل از زمان وفات حضرت عسکری علیه السّلام تا قریب این اعصار، یعنی بین دویست و سیصد بعد از گذشتن هزار سال از هجرت سیّد مختار بر این بوده؛ بنابر نقل سیّد جلیل و عالم نبیل، مستغرق بحار رحمت ایزدی، الآقا المیر سیّد علی المدرس الیزدی در کتاب الهام الحجّة(1)خود که از عرفای مشایخ ضالّه، چنین منتشر ساخت: امام زمان- اعنی حجّة بن الحسن علیه السّلام- از این عالم، غایب و به عالم دیگر منتقل شده، این عالم در طول آن عالم و نسبتش به آن عالم، مثل نسبت ظلّ به شاخص است. نهایتا هرگاه بخواهد در اقالیم سبعه داخل شود، صورتی از صور اهل اقالیم را میپوشد.
این سخن برای صاحبان اغراض فاسد در قیام به دعوی ریاست کلّیه و امامت عامّه فتح بابی شد، نظر به اینکه هرکس قایل است زمین از امام خالی نمیشود، باید برای او جسد عنصری قایل گردد که به واسطه آن، در این عالم زیست نماید؛ چنانکه آیه مبارکه وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَکاً لَجَعَلْناهُ رَجُلًا وَ لَلَبَسْنا عَلَیْهِمْ ما یَلْبِسُونَ(2)بر این دلالت دارد و بنابر روایت تفسیر امام علیه السّلام کلام جناب ختمی مآب صلّی اللّه علیه و آله در محاجّه با عبد اللّه بن ابی امیّه مخزومی، متنبّه بر مأخذ آن است.
آن جناب به او فرمود: «و امّا قولک لی و لو کنت نبیّا لکان معک ملک یصدّقک و نشاهده بل لو اراد اللّه أن یبعث إلینا نبیّا لکان انّما یبعث ملکا لا بشرا مثلنا، فالملک لا تشاهده حواسّکم لانّه من جنس هذا الهواء الاعیان منه و لو شاهدتموه بأن یزاد فی قوی ابصارکم لقلتم لیس هذا ملکا، بل هذا بشر لانّه انّما کان یظهر لکم بصورة البشر الّذی الفتموه، لتفهموا عنه مقالته و تعرفوا خطابه و مراده إلی اخر الخبر الشریف.»(3)
بناء علی هذا، آنان که سخن شیخ عارف ضالّ را قبول کرده، حضرت حجّة اللّه را غایب دانستند، معتقد شدند جسد عنصریی که حضرت در سنه ولادت دارا شده و با آن در این عالم ظهور فرموده، در زمان غیبت انداخته و به آن عالم رفته، به این واسطه در دایره عنصریّه آن حضرت سعه داده، به سخن هربیسروپایی که ادّعای سرتاپا نموده، گوش دادند و امرشان به اینجا کشید که پسر فلان شیرازی را قائم به حق و ولیّ مطلق خدا دانستند، انتهی کلامه.
این ناچیز گوید:
از این بیان، مأخذ و منشأ حدوث مذهب بابیّه آشکار گردید و از قاطبه شیعه حقّه اثنا عشریّه رفع حیرت شد که چگونه کسی که پدرش میرزا رضا نام بزّاز شیرازی و مادرش خدیجه نام است و خود را منتحل به مذهب امامیّه اثنا عشریّه میداند؛ ادّعا کند مهدی موعود و قائم معهود است، حال آنکه آن جناب باسمه، رسمه، حسبه و نسبه مشخّص است که نام نامیش (م ح م د)، فرزند نهم از صلب حضرت حسین بن علی بن ابی طالب علیهما السّلام، پدرش امام حسن عسکری علیه السّلام، یازدهمین ائمّه اثنا عشر و مادرش نرجس خاتون است و با این نسب و مزایا و خصوصیّات از اشتهار میان طایفه اثنا عشریّه، کالشمس فی رائعة النهار است.
پس چنین ادّعایی از چنین کسی صورت نپذیرد، الّا به تلقّی قول این شیخ ضالّ که امام عصر از این عالم غایب گردیده، به عالم دیگر منتقل شده و هرگاه بخواهد در اقالیم سبعه داخل شود، صورتی از صور اهل اقالیم را میپوشد، نیز مدّعی شدن به اینکه امام، صورت او را پوشیده و گفتن اینکه اینک من امامم که ظاهر شدهام.
این قول باطل و اعتقاد سخیف به چند وجه مردود است:
العبقری الحسان ؛ ج4 ؛ ص717
وجه اوّل: این قول با ضروری مذهب، قول حقّ و اعتقاد صحیح قاطبه شیعه حقّه
اثنا عشریّه مخالف است، متجاوز از هزار سال است که فحول علما و دانشمندان، بزرگان اهل دیانت و زیرکان، فضلا عن النساء و الصبیان، به واسطه پیروی از دلیل و برهان، برخلاف آن قایلاند که امام عصر علیه السّلام، فرزند امام حسن عسکری علیه السّلام است و با همین بدن عنصری حین التولد در قید حیات، در این عالم، غایب از انظار و سایر در بلدان و امصار است و خلایق آن حضرت را به وصف ظهور و خروج نشناسند، مگر وقتی که اراده باری تعالی بر آن تعلّق بگیرد.
بنابراین قایل این قول با کمال شین و شنیعت، شقّکننده عصای فرقه اثنا عشریّهای از شیعه و با مذهب حقّه ایشان مخالف است.
وجه دوّم: این قول و اعتقاد از کلام آن شیخ خارج از رشاد فهمیده نمیشود. ای کاش مرد شیرازی معروف با پیروان موصوف به خذلان و مخازیاش در اطراف کلام مقتدای خود، نظر تامّی میکردند تا چنین اعتقادی به او نمیبستند و چنین فتح بابی نمینمودند!
بهتر است کلام مقتدای ایشان در این مقام، تذکار گردد تا تغلّب این مرد و پیروانش در دسیسه قرار دادن آن کلام برای ریاست خود آشکار گردد و بدانند هرچند آن شیخ به گفته آنان تصریح نموده هرگاه امام علیه السّلام که به آن عالم رفته، بخواهد به این عالم داخل شود، لباس این عالم را میپوشد و صورتی از صور یکی از اهل اقالیم را بر خود میاندازد؛ و لکن در این لباس و صورت، به ظهور آن جناب قایل نشده است.
او معتقد است هرچند به جسد عنصری دیده شود، نمیتوان او را به قائمیّت شناخت، بلکه ظهور او به وصف قائمیّت، منوط به ترقّی خلق و موکول به ترفّع و رساندن خودشان به آن عالم است، نه آنکه شناختن آن حضرت به وصف قائمیّت، موکول به تنزّل حضرت در این عالم و منوط به پوشیدن صورتی از صور اهل اقالیم سبعه باشد؛ چنانکه این مرد و پیروانش میگویند.
کلام آن شیخ، نشاندهنده این است که حضرت در عالم حاضر، بر اهل آن، ظاهر و به احوالشان ناظر است و کلام او ناظر بر این نیست که آن حضرت متولّد و ظاهر شود،
یا آنکه هنگام توجّهش به این عالم، صورت یکی از اهل این عالم را بپوشد.
کلام آن شیخ؛ چنانکه در الهام الحجّه(1)نقل کرده و خود این ناچیز در رساله رشتیّهاش دیدهام، این است: «امّا امر ظهوره- عجّل اللّه فرجه- و بیان زمانه و مکانه فاعلم انّ الدنیا هذه قد خاف فیها من الأعداء، فلمّا فرّمن هذه المسمّاة بالدنیا انتقل إلی الأولی و الخلق یسیرون إلیها لکنّه علیه السّلام سریع السّیر، فقطع المسافة فی لحظة و النّاس یسیرون إلی الاولی یسیر بهم التّقدیر سیر السّفینة براکبها فی هذا النهر الراکد الّذی هو الزمان و کان طرفا الزمان اوّله و آخره لطیفین کلطافة الأجسام الواقعة فیها و لطافة تلک الأمکنه و وسطها کثیف ککثافة اجسامه و امکنة فإذا وصلوا إلیه قام بالأمر و ظهر الدین کلّه، فالأیّام ثلاثة قال اللّه تعالی: و ذکّرهم بایّام اللّه، فالیوم الاوّل هو الدنیا و الیوم الثانی هو الأولی و هو یوم قیامه و رجعته مع آبائه علیهم السّلام و شیعتهم و الیوم الثّالث یوم القیامة الکبری و فی الزّیارة الجامعه و حجج اللّه علی اهل الدّنیا و الأخره و الأولی فذلک الزّمان الطف و اهله الطف و امکنتهم الطف حتّی انّه فی آخره یکون لطافة زمانه بقدر لطافة هذا الزمان سبعین مرّة و هذا معنی ما اردنا من انّه علیه السّلام فی هور قلیا و انه فی الاقلیم الثامن ...»، الخ.
دلالت این عبارت بر صحّت آنچه به او نسبت دادیم، بسی واضح و آشکار است؛ او معتقد است امام عصر علیه السّلام به جسد عنصری حین التولد خود در عالم هورقلیا و اقلیم ثامن است، خلایق باید با ترقیّات و تکمیل استعدادات، خود را به آن عالم برسانند، نه آنکه با تنزّل آن بزرگوار به این عالم، خلایق به او میرسند، معنی ظهور آن سرور، ظاهر شدن او بر اهل این عالم در وقتی است که خودشان با ترقّی به آن عالم برسانند، اینطور نیست که حضرت صورتی از صور اهل عالم را بپوشد و ظاهر شود؛ همانطور که این مرد شیرازی و پیروانش اعتقاد دارند.
علاوهبراین به هیچوجه کلام شیخ بر قول و معتقد اینها دلالت ندارد و نسبت دادن این قول و اعتقاد سخیف به شیخ و مقتدای خود، جز محض اظهار ریاست باطله
1) الهام الحجة، ص 514.
زایله داثره نیست، لذا مرد شیرازی در اوّل امر، مدّعی بابیّت برای امام زمان علیه السّلام شد، سپس، ادّعای مهدویّت نمود و بعد از برههای از زمان، ادّعای نبوّت و بالاخره ادّعای الوهیّت کرد؛ چنانکه بزرگان در کتبی که در ردّ او و اتباعش نوشتهاند، به دعاوی او تصریح نمودهاند، آنها را از کلماتش به منصّه ظهور و بروز درآوردهاند.
بلکه کلام این شیخ در رساله حیوة النفس، صریح است بر اینکه آن بزرگوار، جسد عنصری خود را که مستلزم موت است القا نفرموده، چنانکه گفته: «و یجب أن یعتقد انّ القائم المنتظر حیّ موجود امّا عندنا فلاجماع الفرقه المحقّة علی انّه حیّ موجود إلی أن یملاء اللّه به الأرض قسطا و عدلا، کما ملئت ظلما و جورا و هو ابن الحسن العسکری القائم المفتقد و اجماعهم تبعا لاجماع ائمّتهم اهل البیت حجّة لانّ اللّه اذهب عنهم الرّجس و طهّرهم تطهیرا، فیکون قولهم حجّة لا یقولون الّا الحقّ و اما اجماع شیعتهم، فهو حجّة لکشفه عن قول امامهم المعصوم ...»، الخ.
بلی، او میگوید: جسد آن بزرگوار تلطیف شده، به آن عالم رفته و در رفتن خلایق به سوی آن بزرگوار نیز، باید به این طریقه و وتیره قایل شد.
وجه سوّم: اصل این قول و اعتقاد که امام عصر علیه السّلام به نحو طفره و به خاطر خوف از اعادی از عالم تحت کره قمر به عالم دیگر که عالم مثال و هور قلیاست، تشریف برده، اگرچه به تلطیف همین بدن عنصری و وانگذاشتن آن باشد؛ همانطور که از کلمات شیخ و مقتدای این طایفه فهمیدی، عاطل و باطل و از درجه اعتبار، بلکه اصغا به آن، هابط و ساقط است، چراکه بر فرض تسلیم که سبب غیبت آن بزرگوار، خوف از اعادی باشد، لازم نیست حضرت بدین واسطه از این عالم به عالم دیگر برود؛ بلکه در مندوحه و چاره از آن کافی است حضرت در این عالم و تحت کره قمر باشد ولی مردم او را بشخصه و عینه نشناسند.
مفادّ اخبار کثیره نیز همینطور است که آن حضرت در مجالس و محافل خلایق وارد میشود، بر بالای فرشهای ایشان مینشیند ولی مردم او را نمیشناسند، بنابراین لابدّیّت رفتن آن بزرگوار از این عالم به آن عالم، قول زور و دعوی منکرهای است.
اگر بخواهد لابدّیّت تشریف بردن حضرت با جسد عنصریش را از این عالم به عالم هور قلیا و در آنجا بودنش را از این راه ثابت کند که چون جسد عنصری آن بزرگوار از مکوّنات تحت این فلک قمر است و برای مکوّن تحت آن، این قدر قابلیّت ثبات و بقا نیست؛ پس آن بزرگوار حفظا لجسده العنصری و دفعا عن کونه معرضا للزّوال و الموت و الفنا به طریق طفره خود را به آن عالم کشانده، چنانکه مثل این را در مسأله معاد میگوید که معاد، همان بدن هور قلیایی است که قابل ثبات و دوام میباشد، چون آن از مکوّنات تحت فلک قمر و برای این بدن عنصری معادی نیست، زیرا مرکّب از عناصر اربعه است و بعد از موت، هرعنصری به اصل خود ملحق میشود؛ این مدّعا بر ناظرین کتب و رسایل او پوشیده نیست.
جواب: این دعوی، علاوه بر آنکه با صریح قرآن، مخالف و با اخبار وارده در حالات معمّران منافی است، به طلا از فلزّات مکوّنه تحت فلک قمر، منقوض است، مع ذلک، به تصدیق تمام ارباب کیمیا و صنّاع صیاغت، هرچند با سوهان ریز ریز شود و هرقدر در خاک بماند، برای او فنا و انعدامی نیست.
سابقا از صاحب کتاب بستان السیاحه نقل شد که میگوید: انکار وجود آن حضرت، در حقیقت انکار قدرت باری تعالی است. منّت خدای را که برای حقیر، چون آفتاب روشن است که کیمیاگر اگر از اجزای متفرّقه، اکسیری میسازد، بر نقره طرح میکند و آن را طلای احمر میگرداند، حال آنکه نقره در اندک زمانی میپوسد و نابود میشود، برعکس، طلا چند هزار سال به یک منوال میماند و نابود نمیشود، پس اگر ولیّ خدا و امام عصر، مانند آن کیمیاگر از اکسیر التفات خویش، بدن خود را همرنگ روح گرداند و باقی و دایم سازد، بعید نخواهد بود، انتهی.
وجه چهارم: این قول سخیف و اعتقاد کثیف، با اخبار وارده بر غیبت مهدی علیه السّلام منافی است که کتب و دفاتر فریقین را پر نموده و زبر و صحف آنان را مملوّ ساخته.
آنها را قریب به دویست سال پیش از وقوع آن، از حضرت رسول مختار و ائمّه اطهار علیه السّلام روایت کرده، تا زمان وقوع این بلیّه کبرا و این محنت عظمی به امثال خود
نقل نمودهاند. این اخبار، بیشتر از آن است که به حصر گنجد و به عدّ و شماره درآید.
برای دلالت آنها بر ردّ مدّعای بیشتر مرد شیرازی و اتباعش، گذشته از فهم مخاطبین که واضحترین دلیل است، چند طریق وجود دارد:
اوّل؛ هرکس اندک شعوری داشته باشد با نظر در این اخبار برایش معلوم میشود برای حجّة بن الحسن العسکری علیهما السّلام با عنوان غیبت از مردم میان ائمّه اثنا عشر، اختصاصی است و عنوان ظهور برای او عنوان رجعت است و اگر مراد از غیبت، انتقال از این عالم به عالم دیگر باشد، این معنی به آن سرور اختصاص ندارد، بلکه این معنی در سایر ائمّه هدی نیز جاری است؛ علاوه بر اینکه در این صورت، ظهور آن حضرت با عنوان رجعتش هیچ فرقی نخواهد داشت.
دوّم؛ هرکس فی الجمله انس و الفتی به مجاورات و مکالمات داشته باشد، میداند لفظ غیبت وقتی در محاورات اطلاق میشود، در پوشیدن بدن خود از چشم مردم ظاهر است، نه ترک علاقه از جسم و رفتن روح از بدن و چون نزد متحاورین معلوم است تا قرینهای که صارف لفظ از معنی ظاهر آن نباشد با لفظ نیاید و مقارن او ذکر نشود، باید آن لفظ را بر همان معنی ظاهری حمل کرد؛ پس حمل غیبت بر معنی ظاهری آن، که پوشیدن بدن از انظار خلق است، لازم و اراده این معنی از آن، جزمی و قطعی خواهد بود.
سوّم؛ ضمایم دالّ بر معنی مطلوب از غیبت که پوشیدن بدن از خلق است یا انضمامش به اخبار دالّ بر غیبت آن جناب، در ردّ مدّعای این مرد و پیروانش کفایت میکند، از آن ضمایم، اخباری است که در تعلّل غیبت آن جناب به خوف از قتل، وارد شده، این اخبار از غایت اشتهار، کالنار علی المنار و از کثرت و زیادت، کقطر الأمطار است.
بدیهی است قتل، جز بر بدن عنصری دنیاوی که در حال حیات، مرکب روح است، وارد نمیشود و با انضمام به اخباری که آن حضرت در زمان غیبت دیده میشود و شناخته نمیگردد؛ مثل روایت سدیر صیرفی و غیره و با انضمام به اخباری که بر
مذمّت و نکوهش کسانی که میگویند: موت، قائم را درک کرده؛ مثل دو روایت مفضّل بن عمر و روایت ابی الجارود و غیره دلالت صریح دارد که همگی در کتب معتبر؛ مثل بحار و غیره ثبت و ضبطاند.
بالجمله، در اخبار غیبت آن حضرت، با انضمام آنها به اخبار متفرّقه مصرّحه به حیات دنیویه آن جناب، از قبیل آنچه ذکر شد و غیر آن از جمله تشبیه غیبت آن جناب به غیبت موسی و عیسی و سایر انبیا در ردّ این اعتقاد فاسد کفایت میکند.
وجه پنجم؛ اکثر اخبار غیبت، دالّ بر لزوم تمسّک به امامت و ولایت حضرت حجّة بن الحسن العسکری علیهما السّلام است و در آنها تصریح شده امام زمان علیه السّلام، بشخصه الخاص و جثّة المخصوصه، آن حضرت است و این مطلب با انتقال آن حضرت از این عالم، منافی است، چون بنابراین زمین خالی از حجّت خواهد بود و این، خلاف ضرورت مذهب طایفه شیعه اثنا عشریّه است کما هو البدیهی الواضح.
بدان مقتضای اجماع شیعه اثنا عشریّه بر امامت حضرت مهدی موعود علیه السّلام و حجّت معهود که حجّة بن الحسن العسکری علیهما السّلام است و همچنین مقتضای اخبار متواتره نزد فریقین، از انحصار عدد ائمّه به دوازده، همچنین مقتضای اخبار متواتره وارد بر قائمیّت دوازدهمی ایشان و نیز مقتضای اخبار متواتره وارده در غایب بودن آن جناب، این است که حضرت در این اوقات، غایب از انظار و بر خفا و غیبت خود باقی است و هنوز ظاهر نشده، چراکه مقتضای ادلّهای که ذکر شد، ولایت شخصیّه آن جناب است بدون آنکه روح آن حضرت به هیکل دیگری تعلّق گیرد.
با این ملاحظه، کسی که نسب او معلوم و پدر و مادرش معیّن بود و در قریب به این اعصار علم شین و شنار را از شیراز برافراشت و خود را قائم معهود موعود انگاشت؛ قولش مردود و اعتقادش مطرود است، آن حضرت بر غیبت و استتار، باقی و نزد اهل
روزگار مرجوّ الظهور است؛ اللّهم عجّل فرجه و ظهوره و ارزقنا الاستضأئة من نوره.
بدان بعضی از پیروان این مرد شیرازی، انتصارا له برای صحّت دعوای او به این تمسّک نمودهاند که صدق امامت بر امام ثانی عشر، به اعتبار اینکه نفس قدسیّه آن جناب؛ محلّ تجلّی نور دوازدهم از انوار عالیه محتجبه به نفوس مقدّسه است و موضوع له اسم آن جناب، مثل اسامی سایر ائمّه بالاصاله، همان انوار متجلیّه بر نفوس قدسیّه است و صدق اسامی با آنکه موضوع له آنها، همان انوار بر این نفوس است، به اعتبار مظهریّت آنها برای آن انوار، بالعرض است و این با اخباری که در انحصار عدد ائمّه به دوازده وارد شده، نافی نیست؛ چراکه انحصار حقیقت، راجع به آن انوار است، نه راجع به نفوس و اشخاصی که آن انوار در آنها جلوه نمودهاند.
بنابراین مرد شیرازی، مجلای نور دوازدهم است، خواه او را (م ح م د)، خواه علی محمد بخوان، چون در موضوع له که همان نور دوازدهم است، تصرّفی نشده و اختلاف اسامی، لازمه اختلاف در موضوع له نیست.
جواب این انتصار:
اوّلا؛ اسامی شریف ائمّه طاهرین علیهم السّلام بر وتیره و طریقه سایر اسامی مردم، برای نفوس شریف و اشخاص منیف ایشان موضوع است که به آن اعتبار، عنوان بشریّه، صادق و متعلّق به بدن است، اعمّ از آنکه در آن برای بدن حظّی قایل باشیم یا نه.
دلیل بر این، با آنکه محتاج به استدلال نیست، این است که بیشک، این اسامی از قبیل اسمایی نیست که مدلول و موضوع له آنها مخفی باشد، بلکه غرض از وضع آنها این است که به آن مسمیّات، آنها را بشناسند، مثل سایر اسامی که مردم برای اولادهای خود میگذارند و به نصب علامت برای ایشان، به اعتبار مزید حاجت به تعریف و تبیینشان اهتمام میورزند.
فبناء علی هذا، انواری که این نفوس، مظاهرشان میباشند- علی فرض الثبوت و التحقّق للمظهریّه- نمیتوانند به وصف خفای آنها و با فرض عدم خفا در مدلول این اسامی، موضوع له اسامی بزرگان دین و ائمّه راشدین باشند.
بالجمله، فرقی بین اسامی شریف این بزرگواران و اعلام شخصیّه مردم نیست و همانطور که آبا در تعریف اولاد خود، اسامی وضع میکنند و با آن اسامی اولاد خود را معرّفی مینمایند؛ نسبت به اسامی شریف انبیا و مرسلین و ائمّه طاهرین علیهم السّلام هم، چنین است و چنانکه اینگونه احتمالات در آنها راه ندارد؛ همچنین در این مقام برای آنها مجالی نباشد؛ پس واضح شد اسامی آن بزرگواران به لحاظ تعلّق آنها بجثّتهم المخصوصة العنصریّة المتولّدة فی الدنیا برای آن انوار قدسیّه موضوعاند.
ثانیا؛ اگر مراد از اسمای شریفه مبارکه انوار کلیّه باشد و مدالیل آنها، حقیقت نفوس شخصیّه آن بزرگواران نباشد، پس باید اخبار مفصّله وارده در امامت ائمّه اثنا عشر باسمائهم و اشخاصهم در اثبات امامت اشخاص ائمّه علیهم السّلام، جز به دلیل دیگر کافی نباشد، مثل اینکه وارد شود امیر المؤمنین علیه السّلام مظهر نور اوّل، امام حسن علیه السّلام مظهر نور دوّم و هکذا و قول به عدم کفایت آن اخبار به تنهایی در اثبات امامت آن بزرگواران- مگر به انضمام مذکور- قولی مخالف با وتیره تمام عقلا و ارباب محاورات و کلامی منکور است.
ثالثا؛ این قول و معتقد با تنصیص هریک از ائمّه بر امامت دیگری مخالفت صریح دارد، چون بنابر گفته این انتصارکننده، باید آن اخبار هم جز به ضمیمه چیز دیگری از دلایل در تنصیص و تعیین کافی نباشند، فساد این مطلب، اظهر من الشمس و أبین من الأمس است، کما لا یخفی علی اولی النهی.
اگر کسی گمان کند که قول و عقیده این مرد شیرازی، ناشی از اعتقاد او به مذهب تناسخیّه است که میگویند: ارواح بشری، همیشه در اجساد، سایرند و از جسدی به
جسد دیگر منتقل میشوند، پس او نستجیر باللّه و نعوذ به؛ روح حضرت بقیّة اللّه علیه السّلام را در بدن خود سایر میدانست و لذا این دعوی باطل را اظهار داشت؛ بداند این دعوی اوّلا؛ مبتنی بر اثبات موت حضرت بقیة اللّه علیه السّلام میباشد و با ضرورت مذهب اثنا عشریّه و طایفه معظّمه از عامّه مخالف است که به حیات و غیبت آن بزرگوار تصریح نمودهاند؛ چنانکه در قسم سوّم و چهارم، اعتقاد مخالفین درباره وجود مسعود آن حضرت در صبیحه چهارم از عبقریّه دوّم این بساط ذکر شد.
ثانیا: بطلان این مذهب، در مواضع عدیده از کتاب خدا، به اخبار ائمّه هدی علیهم السّلام و به منافات آن با حکم عقل مستقلّ، ثابت و اجماع همه فرق ملّت اسلامی بر کفر معتقد آن، محقّق است.
از جمله مواردی که در کتاب خدا به بطلان این مذهب تصریح شده، قول سبحانه حکایة عن الکافرین ارجعنا نعمل صالحا رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً(1)است که این را در معرض محال بودن رجوع کفّار به سوی دنیا فرمود؛ چنانکه ایشان را به قول أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَنْ تَذَکَّرَ وَ جاءَکُمُ النَّذِیرُ(2)ملزم ساخته؛ چه میفرماید: آیا به شما عمری ندادیم که کافی باشد برای اینکه در کسی متذکّر شود که تذکّر را اراده میکردند و از رسولان، کسانی بر شما آمدند که به این حال انذارتان فرمودند.
از جمله اخباری که بر کفر این طایفه دلالت دارد، خبری است که در عیون اخبار الرضا(3)از حسن بن الجهم، روایت نموده که گفت: مأمون به امام رضا علیه السّلام عرض کرد: یا ابا الحسن! در حقّ قایلین به تناسخ چه میفرمایید؟
حضرت فرمود: کسی که به تناسخ قایل باشد، به خدای عظیم کافر و تکذیب کننده بهشت و دوزخ است.
ایضا در آن کتاب به سند خود از حسین بن خالد روایت نموده، حضرت رضا علیه السّلام،
فرمود: کسی که به تناسخ قایل باشد، کافر است.(1)
امّا بیان اجمالی منافی بودن این مذهب با حکم عقل مستقلّ این است: چنانکه در حکم عقل، انصاف گرفتن از ظالم برای مظلوم، لازم و متحتمّ است، همچنین لازم و متحتّم است که به نحوی داد مظلوم را از ظالم بگیرند که مسرّت و فرحی به مظلوم روی دهد تا غم و اندوه رسیده از ظالم را تلافی کند.
اینگونه داد گرفتن مبتنی بر این است که هنگام سیاست ظالم و عقوبت کشیدن از مظلوم، به حال او نگران باشد تا تشفّی قلبی برایش حاصل شود و چون از مسلّمات اصحاب تناسخ، بودن معاد در همین نشأه کون و فساد است، مکافات اعمال به ردّ در هیاکل شریف و خسیس است و نیکی حال از کسی که مرّه اولی بدحال بوده و بالعکس؛ پس لازمه اعتقاد ایشان این است که نشأه به همین نشأه دنیا که دار خلط و مزج است، منحصر باشد و اگر تلافی ظالم واقع شود، بر وجهی صورت میگیرد که تشفّی قلب برای مظلوم حاصل نشود، چراکه معلوم است بعد از ظهور ظالم و مظلوم در هیکل دیگری که ورای هیکل اوّل آنهاست، هیچکدام به حال هم معرفتی ندارند؛ از زمانهای گذشته، غافل و از اعمال صادر در آنها ذاهلاند. لذا اگر بر ظالم، همّی وارد و المی واقع گردد، مظلوم نمیداند این تلافی ستمی است که به او کرده.
بالجمله، بنابر مذهب تناسخ و انحصار نشأه به نشأه دنیاوی- چنانکه این انحصار در نزد ایشان از مسلمیّات است- عدم تدارک ظلم ظالم لازم میآید بر وجهیی که عقل مستقلّ، حاکم به تدارک است، کما هو الواضح.
اگر حکم مستقلّ عقل را بر فساد این مذهب خواهی، چنین تقریر کن: هرکس دارای فهم سلیم و عقل مستقیم باشد، میداند این تخلیط تفصیلی در پی دارد، برای این زرع، احصادی در کار و برای هرآزمایشی، آسایشی است؛ البته آنچه در کمون باشد، باید به حدّ ظهور رسد و آنچه در حدّ قوّه است، باید به مقام فعلیّت درآید و البته باید در پی این نشأه، نشأهای باشد که خوب از بد و خبیث از طیّب، آشکار گردد.
1) عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 218.
امّا در بیان اجماع بر بطلان این مذهب سخیف و اعتقاد کثیف، آنچه ابن حزم ظاهری در کتاب فرق و مقالات خود موسوم به کتاب الفصل و الملل و الاهواء و النحل، ذکر نموده و دعوی کرده، کافی است.
این ناچیز در نقل عبارت او تعمّد نمودم؛ چراکه ابن حزم، خودش به جنایت کفر و تضلیل، از بلاد اخراج شده و آخر الامر در بادیه از دنیا رفته؛ چنانکه ابن خلّکان متعرّض است، پس همینکه ناقل اجماع بر فساد و بطلان او چنین شخصی باشد در شناعت و فساد این مذهب بس است و چهقدر مثل معهود ویل لمن کفّره نمرود، مناسب مقام است.
بالجمله، بعد از اینکه ابن حزم در کتاب مزبور، مذهب ارباب تناسخ را عنوان میکند و فصلی مشبع از عقاید آنها مینگارد، مینویسد؛ «امّا الفرقة المرتسمة منهم باسم الإسلام فیکفی من الرّد علیهم اجماع جمیع اهل الأسلام علی تکفیرهم و علی انّ من قال بقولهم فانّه علی غیر الاسلام و انّ النبی صلّی اللّه علیه و آله أتی بغیر هذا و بما المسلمون مجمعون علیه من انّ الجزاء لا یقع الّا بعد فراق الأجساد للأرواح بالنکر أو التنعّم قبل یوم القیمه، ثم بالجنّة أو بالنار فی موقف الحشر فقط إذ جمعت اجسادها مع ارواحها الّتی کانت فیها، انتهی».
بدان مبنای مذهب تناسخیّه، تعلّق عرضی نفس به بدن است؛ مثل تعلّق صاحبخانه به خانه و تعلّق صانع به آلات صنع خود و این مبنی فی حدّ ذاته باطل است، چرا از جمله ادلّه عقلی بر بطلان این مذهب، آن است که وجدان حاکم است تعلّق نفس به بدن، تعلّق اتّحادی طبیعی میباشد.
آیا نمیبینی اگر چیزی بر خانه و اهلش زنند، جز به نحو مجاز نمیگویند بر صاحب خانه زدهاند و در او تأثیری نمیکند، همچنین افعال اهل خانه را نمیتوان به او نسبت داد و انفعالات آنها را نمیتوان انفعال نفس صاحبخانه شمرد؛ مثلا اگر عیال او که
به تدبیر اهل خانه قائم است، سیر شود، او سیر نشده، اگر گرسنه شود، صاحبخانه گرسنه نشده، اگر سالم باشد، او سالم نباشد، اگر مریض باشد، او مریض نباشد، اگر بد کند، او بد نکرده و اگر خوب کند، او خوب نکرده و سایر چیزها بر این قیاس است و لکن اگر بر بدن صاحبخانه زنند، حقیقتا او را زدهاند، اگر راحتی بر بدن او وارد شود، بر نفس او وارد شده و اگر زحمتی به بدن او رسد، حقیقتا بر نفس او رسیده و هکذا.
بالجمله؛ علاوه بر فساد این مبنی، در بطلان مذهب ایشان گفته میشود در این مقام یکی از سه وجه زیر وجود دارد:
اوّل؛ بدن، مادّه نفس و نفس در بدن بالقوّه و الامکان باشد، منافات این وجه با مذهب تناسخ، بسی واضح است، چراکه لازمه این وجه حدوث نفس به حدوث بدن است و مبنای تناسخ که تردّد نفوس در ابدان میباشد بر تحصّل نفس پیش از تعلّق به بدن است.
دوّم؛ نفس، مادّه بدن باشد؛ شناعت این احتمال هم ظاهر است، زیرا بنابراین احتمال، صورت که جهت فعلیّت است، نسبت به مادّه که جهت قابلیّت است اولی به وجود میشود و شکّی نیست که نفس، اتمّ وجودا از بدن میباشد و چگونه چنین نباشد، حال آنکه او محیط است و بدن محاط، او فرمانده است و بدن فرمانبردار، او مجتمع است و بدن منتشر او، دارای جنبه وحدت است و بدن دارای جنبه کثرت.
سوّم؛ از دو نسبتی که ذکر شد، هیچکدام میان نفس و بدن نیست، لازم این احتمال، آن است که وجود هریک مستقلّ و بالفعل باشد، در این صورت تعلّق نفس به بدن به تعلّق اتّحادی طبیعی، معقول نخواهد بود، حال آنکه گفته شد تعلّق نفس به بدن، تعلّق اتحادی طبیعی است؛ چنانکه وجدان بر آن حاکم است.
بدان از اوّل بنای این ناچیز بر نقل مقالات طایفه خبیث تناسخیّه نبود، چراکه
عمر، اشرف و اعلی و مداد و قرطاس، اغلی از این است که به نقل ترّهات آنان مصروف گردد و لکن ثانی الحال، به ملاحظه ارشاد و تنبیه برادران ایمانی بر توالی فاسد این مذهب کاسد، خیال در نقل شطری از مزخرفاتشان قوّت گرفت و چون از میان ناقلین آنها، مرحوم سیّد مرتضی رازی، ملقّب به علم الهدی در کتاب تبصرة العوام خود، مزایا و خصوصیّاتی را از مذهب آنها نقل نموده و الزاماتی بر ایشان فرموده که کلمات دیگر ناقلین، فاقد آنهاست، فلذا در این مقام و مضمار به نقل عبارات آن بزرگوار اکتفا و اقتصار میکنیم.
در باب دوازدهم آن کتاب که در مقالات ارباب تناسخ است، میفرماید: بدان جمله فلاسفه، مجوس، نصارا و صابیان بر تناسخ گویند و در فرق اسلام، بیشتر در اعتقاد تناسخی بوده است.
امّا فلاسفه گویند: نسخ چهار نوع است؛ نسخ، مسخ، فسخ و رسخ؛ نسخ در اجسام آدمیان، مسخ در بهایم، سباع، طیور و انواع حیوانات، فسخ در انواع دواب، حشرات زمین و آب؛ مثل کژدم و غیر آن و رسخ در انواع اشجار و نبات بود. گویند: این اصناف چهارگانه را به قدر و مراتبشان مسخ کنند و همیشه از جسدی به جسدی دیگر میگردند.
گویند: عالم دوّار است، جز این عالم، سرای دیگری نیست و حشر و نشر، قیامت و صراط، میزان و حساب، بهشت و دوزخ، همه محال است. گویند: قیامت عبارت از بیرون آمدن روح از بدن و رفتن به بدن دیگر است؛ اگر خیر کرده باشد، به بدن خیر و اگر شرّ کرده باشد، به بدن شریر میرود. در اجساد برای آنان راحتی و لذّت، عذاب و مشقّت باشد؛ هرروح که به جسد ایشان شد، در راحتی و لذّت و هرروح که در اجساد بد شد، مثل کلاب و خنازیر معذّب بود.
آخر مسخشان در کرمکی کوچک بود، به قدری که به سوراخ سوزنی رود و گویند:
معنی آیه وَ لا یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیاطِ(1)این است، چون
1) سوره اعراف، آیه 40.
بدین حدّ رسید، از این کرم کوچک که در طبرستان به آن رکنا گویند، مفارقت کرده، یکی به جسد آدمی نقل میکند و ابدا چنین نقل میکند، گویند: این معنی عبارت از بهشت و دوزخ و معاد است.
گویند: قوله تعالی کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها(1)این معنی را دارد و قوله تعالی فِی أَیِّ صُورَةٍ ما شاءَ رَکَّبَکَ(2)معنایش این است که در هر صورتی که بخواهد، تو را بنشاند؛ اگر بخواهد به آدمی و اگر بخواهد به سگ و خوک و غیر آن نقل کند.
گویند: قوله تعالی وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلَّا عَلَی اللَّهِ رِزْقُها(3)و قوله تعالی وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ یَطِیرُ بِجَناحَیْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُکُمْ(4)از آن بدن میخواهد و هرچه روی زمین میرود، در دور اوّل مثل شما آدم بودهاند و گویند: قوله تعالی وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لا تَعْلَمُونَ(5)میخواهد شما در دور خود ندانید که روح به کدام کالبد نقل میکند؛ کالبد آدمی یا حیوانات، انتهی.
احمد حابط و فضل حدثی، در تناسخ غلوّ کرده، گویند: هررنج و بلایی که به اطفال و بهایم رسد، از آن است که در دور اوّل گناه کرده باشند و در این دور جزا یابند و گویند: هرچه ذبحش مباح است، از آن جهت است که در دور اوّل، قتّال و خونریز بوده و هرچه گوشتش حرام است، به خاطر آن است که در دور اوّل خون او ریخته باشد و گویند: شهوات استر برای آن بریده شد که در دور اوّل زانیه بوده و اگر شهوت نبریده باشد، او را حلقه دراندازند تا به مقصود نرسد.
گویند: تیس از آن رو با مادر، خواهر، دختر، خاله و عمّه خود جفت شود که در دور اوّل زنا نکرده.
پس لازم است کسی را که بر ایشان ظلم میکند، ملامت نکنند، چون این جزای آن است که در دور اوّل کرده و اگر کسی ایشان را بکشد، دلیل است بر اینکه آنها در دور اوّل، خون ناحق کرده باشند، لذا قصاص لازم نیست، همچنین اگر با زن و فرزند ایشان فساد کنند، چیزی بر فسادکننده لازم نیاید. بطلان این طایفه بسیار است.
بعضی گویند: هرکس در دور اوّل زن بوده، در دور دوّم مرد شود و بالعکس تا مناکحتی که در دور اوّل به ایشان شده، در دور دوّم به قدر آن استیفا شود، اگر وطی او به حلال بوده، این دور هم، حلال و اگر به حرام بوده، این دور نیز، به حرام باشد.
در مدّت ادوار این قوم، خلاف است؛ بعضی گویند: ده هزار سال و برخی گویند:
هزار سال، جمعی گویند: ارواح در جسدها گردد تا پاک شود، آنگاه به آسمان روند و با ملایکه باشند و به آنها طیّاریّه میگویند، نیز قومی از ایشان گویند: خدای تعالی هفت آدم، یکی بعد از دیگری بیافرید؛ آدم اوّل، پنجاه هزار سال احیاء و امواتا با نسل خود در زمین مقام کرد، سپس قیامت برخاست، اهل خیر به آسمان رفتند و اهل شرّ به طبقه دوّم زمین فرو رفتند و معنی بهشت و دوزخ این است.
شش آدم دیگر هم بر این منوال بودند، اهل خیر که به آسمان روند، ملایکه شوند و خدا را عبادت کنند و اهل شرّ از زمینی به زمین دیگر فرو روند تا به زمین هفتم رسند و در آنجا مور، جغد، خنافس و امثال آن شوند. اهل تناسخ، خرافات بسیاری دارند، انتهی.
در ملل و نحل(1)شهرستانی آمده: تناسخیّه به انتقال ارواح از بدن شخصی به بدن شخص دیگر قایلاند و میگویند: آنچه انسان از راحتی و تعب مییابد، بر چیزی مرتّب است که آن را پیشتر در بدن دیگر به جای آورده و آنچه در بدن دوّم میبیند، مکافات و جزای آن است که در بدن اوّل به جای آورده، انسان همیشه میان دو امر است؛ یا در مقام فعل و عمل با انتظار جزای آن است، یا در مقام مکافات و مجازات عملی که قبلا آن را انجام داده. نقل همین مقدار از ترّهات ایشان کافی است.
1) املل و النحل، ص 234- 233.
بدان راعی در این عجاله، بنای دنبالهگیری ذکر مزخرفات طایفه بابیّه و جواب به آنها را ندارد، چون اولا: مذهبی که اساس و اصل آنچنان استدلالاتی باشد که در صبیحه سابقه شنیدی، معلوم است فروع و مبتنیات آن، چه نحوه استحکامی دارند؛ پس باید از سستی مبنا به سستی بنا و از کجی اصل دیوار به کجی دیوار تا به آخر پی برد.
خشت اوّل چون نهد معمار کج***تا ثریا میرود دیوار کج
ثانیا: در کتب و صحایفی که علمای اعلام اثنا عشریّه و امنای احکام حضرت خیر البریّه در ردّ خرافات این طایفه غویّه، تصنیف و تألیف فرمودهاند، بینیازی از این رویّه است و لکن برای تفریح خاطر دوستان در این بوستان، در سیر ایشان آنچه را محدّث ماهر و متتبّع باهر، مرحوم آقا شیخ جلال الدین شیرازی- حشره اللّه مع النبی التهامی الحجازی- در خاتمه کتاب بشارة الظهور- که الحق در جمع اخبار دالّ بر اثبات حضرت مهدی موعود علیه السّلام، سفری مسفور است- از ابو الفضل گلپایگانی در اثبات مهدویّت مرد شیرازی، نقل کرده و آن را به عبارات رائع و بیانات فایق خود مردود فرموده، نقل مینمایم تا برادران ایمانی، مبلّغ علم اوّل دانشمند این طایفه را بدانند و همیشه مقدار غوایت یا جهالت و نادانی او را نصب العین بدارند.
شیخ مزبور در آخر کتاب مذکور، میفرماید: ما در این کتاب مختصر، قریب پانصد نصّ و خبر معتبر از مأخذ معتمد، روایت کردهایم که همه در مهدویّت حضرت حجّة بن الحسن علیهما السّلام هم زباناند، حال آنکه اسباب استقصا برای این بیمقدار، فراهم نبوده و نیست، کتابخانه مؤیّد، مسدّد و معاضدی نداشته و ندارد و خدای توانا، داناست که چه اندازه اخبار و نصوص در کتابها موجود است که در دست من نیست و چه بسیار کتابهایی که بر نصوص کثیری مشتمل بوده، به کلّی مفقود و معدوم شده و اثری از آنها نیست؛ چنانکه بر متتبّع در تراجم علما و بصیر بر مؤلّفات آنان آشکار است.
بنابراین آیا باوجوداین اخبار کثیره، احادیث وفیره و نصوص متواتره، کسی که
حضرت ختمی مرتبت و اهل بیت او را صادق المقال میداند، میتواند از این نصوص که هریک برهانی منصوص است، اعراض کند و به مهدویّت و قائمیّت غیر حضرت حجّة بن الحسن- ارواحنا لتراب مقدمه الفداء- معتقد شود؟!
پس از وضوح این مطلب، اندکی در مرتبه جهالت یا ضلالت، غوایت، بیانصافی و بیحیایی ابو الجحد گلپایگانی نظر کن که بزرگترین دلیلی که از آیات قرآن بر مهدویّت میرزا علی محمد مخبّط شیرازی اقامه کرده، این آیه مبارکه از سوره حدید است: فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ(1).
استدلال ابو الجحد به این آیه، به مناسبت آن است که لفظ باب در آن آمده که در فارسی به معنی در میباشد و چون علی محمد خود را باب میخوانده، پس مراد خدا علی محمد است.
شما را به خدا قسم! ببینید این طایفه تا چه درجه عاجز و بیچارهاند که از شدّت بیچارگی به صرف لفظ باب در قرآن قناعت کردهاند؛ اگرچه باب جهنّم باشد.
آری! خداوند حقّ را بر لسان این گمراه جاری فرموده، چون هرمبدع گمراهکننده، دری از درهای جهنّم است؛ چنانکه هرمرشد هدایت کننده، دری از درهای بهشت میباشد.
بزرگترین دلیل او از اخبار و احادیث، این خبر است: «لو کان العلم فی الثریّا لناولته ایدی رجال من اهل الفارس»،(2)اگر علم در ثریّا باشد، هرآینه دستهای مردانی از مردمان فارس، آن را فراگیرد، نیز خبر «إذا سمعتم بالمهدی فاتوه و بایعوه»؛(3)هرگاه شنیدید مهدی ظاهر شده، نزد او بیایید و با او بیعت کنید.
از همه بامزهتر، استدلال او به شعر خواجه حافظ است؛ بعد از استدلالاتش به حدیث لو کان العلم فی الثریّا گفته: بعضی از ارباب حقایق و دقایق و صاحبان صفای باطن هم، خبر دادهاند تولّد قائم موعود، در ملک فارس واقع میشود، از جمله صاحب
این شعر است:
شیراز پرغوغا شود***شکّر لبی پیدا شود
ترسم که آشوب لبش***بر هم زند بغداد را
از همه مضحکتر آن است که پس از استدلال به شعر مزبور گفته: اگرچه نسبت این شعر به خواجه است و لکن این شعر در دیوانهای چاپی نیست، شاید چون دیدهاند بر ثبوت این امر دلالت دارد، آن را از کتاب خواجه بیرون کرده باشند و شاید شعر از دیگری باشد.
الحق اگر شیعه اثنا عشریّه این شعر را از دیوان خواجه بیرون نمیکردند، برای این برهان قاطع جوابی نداشتند، لذا به عالم دیانت، خیانت کرده، این شعر را سرقت نمودهاند.
اگر میشنیدیم کسی برای اثبات امری به این نحو سخنان استدلال کرده، هرگز باور نمیکردیم و جزء حکایات مجعول و داستان افسانه سرایان میشمردیم. اینک میبینیم با نهایت وقاحت و جرأت کتاب مینویسند و به این قسم لاطائلات، استدلال میکنند، بدیهی است مصدر اینگونه خرافات، جهل و سفاهت است، چراکه لطیفه علم و عقل، مانع از تفوّه به این کلمات رکیک و تمسّک به این ادلّه سخیف است.
چون دلیل و برهان مهدویّت باب، مکشوف خاطر خردمندان افتاد، گوییم: یا ابا الجحد! قائم موهوم، میرزا علی محمد شیرازی است یا آن وجود مقدّس؟ اگر اوّلی باشد که تو از بیچارگی و واماندگی به شعر موهوم خواجه حافظ شیرازی، آیه فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ(1)، حدیث «لو کان العلم فی الثریّا «و خبر» إذا سمعتم بالمهدی» و امثال ذلک بر قائمیّتش استدلال میکنی و اگر دوّمی قائم باشد، این عبد بیبضاعت که احقر و اجهل منتظرین او است، با عدم مساعدت اسباب و نداشتن کتب احادیث و
1) سوره حدید، آیه 13.
اخبار، قریب پانصد نصّ قاطع و خبر معتبر جلیّ الدلاله در این کتاب مختصر روایت نموده که فعلا در کتابهایی که از آنها اخذ و روایت شده، موجود و مسطور است.
یا ابا الجحد! مثل «به لبلبو(1)نمیتوان مکّه رفت»، میان اهل فارس معروف است؛ بنده هم با کمال ادب خدمت شما عرض میکنم به شعر شاعر، آیه و خبر بیربط به مدّعی، نمیتوان مذهب اثبات نمود. اگر شخصی مثل شما پیدا شود که چیزی را شرط چیزی نداند، دلالت الفاظ را تابع وضع واضع نشناسد، اراده هرمعنی را از هرلفظ جایز بداند و اینگونه بر اثبات مذهب تصنّعی خود، دلیل اقامه نماید؛ جز فصاحت و رسوایی سودی از این سودا نخواهد دید، جز میوه ملامت از این نخل نخواهد چید، جز نام زشت از این کشت برندارد و جز شنعت از این زحمت بهره نیابد.
مردمان ضلالتپیشه و بدعت اندیشه زیادی در دنیا آمدند و برای فریفتن عوام کالانعام و تحصیل جاه و مال به پیمودن راه ضلال شتافتند و چهبسیار رطب و یابس درهم بافتند، لکن جز لعنت ابدیّه، عقوبت سرمدیّه، نام نکوهیده و فرومایگی نزد دانشمندان، چیز دیگری نیافتند. کجاست مانی نقّاش، مزدک قلّاش، مسیلمه کذّاب، طلحیه اسدی طرّار، سجاح بن نجّاح عیّار، بیان بیسمعان نهدی، حارث شامی، محمد بن بشیر، علی بن حسکة، مغیرة بن سعید شقّی، محمد بن حسن سولّعی غیر متّقی، ابن هلالی، بلالی، شلمغانی، حسن صبّاح و امثال این اشخاص بیصلاح و فلاح از اهل بدعت و ضلالت؟!
فاضحوا رمیما فی التراب و اصبحت***مجالس منهم عطّلت و مقاصر
بلی، فرقی که در میان است، این است که مردمان ضلالت پیشه در قرون خالیه و اعصار ماضیه، گذشته از دانش و عقل، اهل فهم و فضل بودند، هرچند راه باطل میپیمودند، قواعد عقلی و قوانین وضعی را عاطل نمیشمردند، الفاظ را از قید اعراب آزاد نکردند و معانی را تابع ارادات شخصیّه ندانستند؛ عامّ و خاصّ مطلق، مقیّد مجمل و مفصّل و نصّ و ظاهر را از یکدیگر امتیاز میدادند و هرزهگویی را مایه عیب و عار و
1) چغندر پخته، ر. ک: لغتنامه دهخدا.
ژاژخوایی را اقامه شین و شنار میدانستند.
امّا در این عصر و اوان بحمد اللّه المنان، مردمان ضلالت بنیان، فهم و فضل که ندارند، سهل است وجودشان نیز از حیله عقل و دانش که ممیّز زشت و زیبا و حسن و قبح اشیا میباشد، عاری و تهی است؛ لذا هرچه خواهند، بدون اندیشه میگویند و هرچه بر قلمشان آید، مینویسند. عبارات رکیک مغلوط را وحی آسمانی و الفاظ سخیف نامربوط را کلام ربّانی خوانند. بدیهی است اگر در کسی عقال عقل و قوّه شاعره باشد در کتاب خود که عنوان عقل و فضلش است، به شعر شاعر استدلال نکند و آن را نصّ قاطع قرار ندهد، زیرا هرکس اندک شعوری داشته باشد، میداند:
اوّلا؛ شعر مزبور به هیچ وجه دلالتی بر ظهور قائم ندارد.
ثانیا؛ بر تولّد او در فارس دلالت ندارد.
ثالثا؛ بر فرض که دلالت داشته باشد، گوینده آن معلوم نیست.
رابعا؛ بر فرض که گوینده آن معلوم باشد، کلام فلان شاعر چه حجّتی دارد. تمام ادلّه رییس و مرؤوس این طایفه ضالّه از همین قبیل است و من از تصدّی ذکر و جواب آنها بسی ننگ و عار دارم، انتهی.
ای برادران ایمانی ای شیعیان اثنا عشری! ای مسلمانان! ای خردمندان عالم! ای دانشمندان بنی آدم! شما را به خدای دانای توانای بیهمتا سوگند میدهم؛ ببینید چگونه این فرقه سفیه از حقّ محض صریح؛ اعنی مهدویّت حضرت حجّة بن الحسن العسکری- ارواحنا لتراب مقدمه الفداء- با آن ادلّه قطعیّه و نصوص صحیحه صریحه متواتره، اعراض کرده، به واسطه شکوک شیطانی و شبهات وهمی نفسانی که ما نمونه آن را اینجا ذکر کردیم؛ راه ضلالت و غوایت پیمودهاند و لیس هذا باوّل قارورة کسرت فی الاسلام. بعد از واقعه گوساله و سامری، وقوع این امور به هیچ وجه موجب حیرت و تعجّب نیست.
کمال جلوه طاووس را از این چه زیان***که ابلهی بگزیند غراب بر طاووس
عبارات صاحب بشارة الظهور- البسه اللّه فی الجنان من حل النور- تمام شد.
این ناچیز گوید: حال این طایفه بعینه مانند حال آن مرد اسراییلی است که مولوی در مثنوی ذکر نموده که حضرت موسی هرچه او را به دین خود دعوت فرمود، قبول نکرد، تا آن حضرت به میقات پروردگار رفت و قومش گوسالهپرست شدند. بعد از مراجعت ملتفت شد آن اسراییلی نیز، عابد گوساله شده، پس او را عتاب کرد و فرمود:
تو آن همه معجزات و خوارق عادات از من دیدی، مع ذلک در پذیرفتنم به پیغمبری، اندیشهها نمودی و به گمان خود، فطانت و متانت ورزیدی؛ اندیشههای تو بد پیشه چه شد که باصدای گاو بر الوهیّت آن، یک دل و یک جهت شدی.
آن توهّمات را سیلاب برد***زیرکی بارد تو را و خواب برد
بر خدایی گاو چون یکدل شدی***وز همه اندیشهها عاطل شدی
پیش گاوی سجده کردی از خری***گشت عقلت صید سحر سامری
گاو میشاید خدایی را بلاف***در رسولیّم تو چون کردی خلاف؟
باطلان را چه خوش آید؟ باطلی!***عاطلان را چه رباید؟ عاطلی
ذرّه ذرّه کاندرین ارض و سماست***جنس خود را هم چو کاه و کهرباست
بر کلابی گر جعل راغب بود***آن دلیل ناکلابی میبود
بلی؛ خردمندان ایّام ماضیّه و دانشمندان قرون خالیّه، این معنی را به خوبی در این شعر بیان فرمودهاند:
گاو را باور کنند اندر خدایی عامیان***نوح را باور ندارند از پی پیغمبری
از این مرد گلپایگانی عجب است که در صفحه صد و سه کتاب موسوم به بحر العرفان، مطبوع غیر معلوم التاریخ و المطبعه، برای مهدویّت آن مرد شیرازی به حدیث «إذا سمعتم بالمهدی فاتوه و بایعوه» استدلال نموده، به تقریب اینکه در این حدیث که در عوالم و در ثالث و ثلثین از کتب آن است که رسول اللّه فرموده: هرگاه از مهدی شنیدید، به سویش آمده، با او بیعت کنید و دیگر نفرموده چنین و چنان باشد یا
فلان علامت، فلان خارق عادت و معجزه ظاهر فرماید، انتهی.
اوّلا؛ رسول خدا نفرموده: إذا سمعتم مهدیّا، نیز نفرموده: إذا سمعتم متمهدیا و نفرموده: إذا سمعتم من یدّعی المهدویّة فاتوه و بایعوه، بلکه فرموده: إذا سمعتم بالمهدی، هرکس اندکی به زبان عرب آشنا باشد، میداند این الف و لام عهد است و نمیتواند الف و لام جنس و طبیعت یا الف و لام استغراق باشد، چراکه مراد به مهدی طبیعت کلیه جنسیّه یا نوعیّه نیست که نفس آن طبیعت یا تمام افرادش باشد، زیرا مفهوم مهدویّت هرچند کلّیت دارد، خودش با ما طایفه حقّه اثنا عشریّه اتّفاق دارد که معنون به این عنوان و مصداق این کلّی، جز فردی خاص و شخصی مخصوص نباشد، بنابراین معیّن است که الف و لام آن برای عهد است و آن جایی استعمال میشود که به سوی شخص خاصّ معیّن و معهود میان متکلّم و مخاطب اشاره باشد؛ خواه معهودیّت به سابقه ذکر باشد یا به سابقه ذهن.
مثلا اگر شخصی بخواهد به غلام خود امر کند: وقتی فلان تاجر معیّن آمد، او را اکرام نما؛ زمانی جایز است بگوید: إذا جائک التاجر، فاکرمه که آن تاجر میان او و غلامش معهود و معلوم و معیّن باشد و الّا اگر تاجر، فرد غیر معهودی را اراده نماید، بر حسب قواعد محاورات و اهل لسان خطا کرده، پس معنی کلام حضرت خاتم انبیا، مطابق قواعد محاورات و موافق تکلّمات اهل لسان عربیّه این است که هرگاه بشنوید مهدی معلوم معیّن که نزد شما معرّفی شده و از پیش، نام، نسب، صفات و حالاتش را گفتهام، ظهور نموده؛ نزد او رفته، با حضرتش بیعت کنید.
مگر آنکه این مرد گلپایگانی بگوید: باب ضلالت مآب مذکور، به حروف و کلمات، نظر عنایت انداخته، آنها را از قید اسارت اعراب و بنا و مطلق قواعد اهل لسان و ارباب محاورات، آزاد ساخته که در این هنگام او را در گفتهاش تصدیق میکنیم و لکن میگوییم: ای بیچاره! و از شهرستان علم و دانش، آواره! باب این کار را کرده، نه حضرت ختمی مآب، آن بزرگوار بیش از هزار و سیصد و پنجاه سال قبل، این فرمایش را فرموده که هنوز کلمات و حروف، مشمول چنین عنایت و الطاف بینهایتی از باب
نشده بودهاند.
ثانیا میگوییم: بر فرض اینکه رسول خدا در این خبر نفرموده باشد مهدی چنین و چنان است، حال آنکه معهودیّت حاوی بیان تمام صفات، حالات و علامات است؛ آیا خبر در باب مهدی، منحصر به همین خبر است؟ آیا در خصوص تعیین مهدی موعود، خبر دیگری از آن حضرت روایت نشده؟
اگر آن اخبار را ندیدهاید، خوب بود شما- گلپایگانی- که اوّل دانشمند این طایفه و مانند مانی هستید، در همان مذهبی که نخست داشتید، به تقلید اکتفا نکرده، خود را به مقام تحقیق میرساندید، سپس اگر بطلان آن بر شما معلوم میشد، عدول میکردید و اگر آن اخبار و احادیث متواتره قطعی را دیده، خوانده و فهمیدهاید، چرا حقّ را از روی تعمّد، انکار کرده و در نهایت جدّ و جهد در باطل اصرار میورزید.
عجب است که این مرد گلپایگانی قریب دو هزار خبر، بلکه زیادتر که همه در نهایت صحّت و اعتبار و هریک بر مهدویّت و قائمیّت فرزند ارجمند حضرت عسکری علیه السّلام لسان فصیح، ناطق صریح و شاهد صحیحاند، زیر پا گذاشته و برای اثبات مهدویّت آن مرد شیرازی به خبر إذا سمعتم بالمهدی تمسّک نموده به خیال اینکه در آن، تصریحی به مهدویّت حضرت حجّت بن الحسن علیه السّلام نیست، لذا میتواند مغلطه نماید و آن را بر مرد شیرازی متمهدی کاذب، منطبق سازد، غافل از اینکه مطابق مثل معروف «کلّ الصید فی جوف الفراء» تمام خصوصیّات، حالات و صفات آن برگزیده خالق البریّات، از الف و لام عهد، معلوم و مشهور و خدشه کنند در این استفاده از زمره جاحدین عنود است.
بلی، وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ(1)و لو تلیت علیه آیات الفرقان و التوریة و الانجیل و الزبور.
1) سوره نور، آیه 40.
بدان این ناچیز، محض تثبیت عقاید برادران ایمانی بر قائمیّت و مهدویّت حجّت ربّانی؛ اعنی (م ح م د) بن الحسن العسکری- علیهما صلوات اللّه الملک العلی-، مناسب دیدم عبقریه ششم این بساط را به تقریر اجماع و نبودن مخالفی بر امامت، مهدویّت و قائمیّت آن بزرگوار از زمان فوت حضرت عسکری علیه السّلام تا این اعصار از طایفه حقّه شیعه اثنا عشریّه، به بیان صاحب کتاب الهام الحجّة(1)حشره اللّه مع اجداده الا دلّاء علی المحجّه خاتمه دهم.
فنقول: سیّد جلیل میفرماید: اجماعی بودن مسأله بقای حضرت حجّة بن الحسن علیهما السّلام از زمان فوت امام حسن عسکری علیه السّلام، مهدویّت، قائمیّت و غایب بودن آن بزرگوار از انظار اهل روزگار تا این ازمنه و اعصار نزد شیعیان ائمّه هشت و چهار- علیهم صلوات اللّه الملک الغفار چنان نیست که به خواص، اختصاص داشته باشد، بلکه شامل خواص و عوام و علم به آن برای عالم و جاهل حاصل است و در اعتقاد به اینکه بنای مذهب بر این و به این مطلب است، خلط و آمیزش با امامیّه کافی میباشد؛ بدون آنکه نظری در کار داشته یا به توسّط مقدّمات نیاز باشد، بلکه آنان که اذهانشان به علوم، مرتاض نشده، مانند زنان و امثال ایشان به ضرورت، ثبوت آن را دانسته و میدانند.
نهایتا در این اوقات، به واسطه پارهای شبهات، موانعی در بعض نفوس روی داده که علم ضروری از ایشان مسلوب شده.
طریقه رفع آن این است که میل به رجال و حبّ غلبه به جدال را کنار نهاده، به انصاف نظر کند و خبر مهدویّت فعلیّه آن جناب را با سایر اخبار ضروریّه بسنجد که داعی به تکذیب آنها پیدا نشده، نفوس نسبت به آنها بر فطرت خود باقی است و شبههای در آنها، برای ایشان روی نداده، چون در مسح بر خفّین و تحلیل متعه، شبهه
1) الهام الحجة، ص 518- 515.
راه یافته، بلکه نظر به چیزهایی که به بداهت از طریقه اهل بیت علیهم السّلام ثابت است؛ اگر این خبر را مثل آن اخبار دید یا در ظهور، اشتهار و انتشار، فوق آن اخبار دانست، با جان خود خصم نکند، به حجّت متمسّک شده، شبهه را ترک کند.
همچنین ببیند علمای امامیّه اثنا عشریّه از زمان غیبت صغرا تا سنه هزار و دویست و شصت هجری که قریب به هزار سال است، چگونه بر مذهب بقای حیات دنیوی حضرت حجّة بن الحسن العسکری- صلوات اللّه علیهما- ایستادگی و در مقام محاجّه با عامّه چقدر از اخبار معمّرین را ثبت و ضبط کردهاند و با کمال تخالفی که در مسایل میانشان بوده، در این مسأله اصلا و ابدا اختلاف نکردهاند.
به ملاحظه این اتّفاق عظیم و به ضمیمه آنچه به طریق بداهت از ایشان معلوم است، از رسوخ آنها در تمسّک به اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السّلام برای نفوس مستقیم به حدس صایب، قطع حاصل میشود که امامیّه این اصل و مذهب را از امامان خود، تلقّی و اخذ کردهاند، نیز برایش معلوم میشود اجماع امامیّه بر این اصل و مذهب به تبعیّت اهل بیت علیهم السّلام است، چراکه شبهات عقلی در این مطلب راه ندارد و مشتبه شدن نقل بر همه ایشان که هیچ یک بر آن اشتباه، وقوف پیدا نکند، به حسب عادت محال است.
الحاصل، چنانکه از اتّفاق طایفه عظیمی که بنای ایشان بر تقلید عالمی و عدم تجاوز از فرموده او است؛ معلوم میشود که مذهب آن عالم، با آنچه آن طایفه بر آن اتّفاق نمودهاند، موافق است؛ پس همچنین از اتّفاق طایفه امامیّه اثنا عشریّه با بنای ایشان بر متابعت اهل بیت علیهم السّلام منکشف میشود که مذهب ائمّه ایشان با متّفق علیه در میان آنها موافق است؛ از مهدویّت، قائمیّت، حیات، غیبت و ظاهر شدن امام عصر و ناموس دهر هروقت که خدا بخواهد، با علایم حتمیّهای که برای ظهور آن بزرگوار بیان فرمودهاند.
اگر به جهت رسوخ شبهه، به همین قدر در رکون به اجماع، بلکه ضرورت و سکون به آن قانع و مطمئن نشدی، بیانی دیگر برای حقّیت این مطلب از طریق اجماع آوریم
بعد از تمهید این مقدّمه واضح، عرض میشود مسلّما و ضرورتا بعد از امام حسن عسکری علیه السّلام تکلیف از خلق برداشته نشده و مردم در حکم بهایم نشدند، البته میان تکالیف، یک نوع تکلیف هست که جز به توقیف نمیتوان به آن رسید، تولّی امام از آن جمله است که عقل هرچند در معرفت آن بر وجه کلّی مستقل است و لکن در معرفت آن بر وجه جزیی استقلال ندارد.
بناء علی هذا گفته میشود: به اقرار خصم، آنان که از اصل منکر امامت حضرت حجّة بن الحسناند، حامل لوای علم امامت، بلکه در سایر تکالیف هم، قابل وساطت نیستند و قبول احکام از ایشان روا نیست و میان معترفین به امامت حضرت حجّت، دعوتی جز به نام نامی آن حضرت نبوده و همه معترفین به امامت آن سرور، بدون خلاف ائمّه را در اثنا عشر منحصر میدانستند و میدانند و اعتراف به بقا و حیات آن جناب را در این عالم، لازم، بلکه صحّت سایر اعمال را بر آن موقوف میدانستند و میدانند. اگر این دعوت را باطل دانیم، لازم آید قرنها بر مکلّفین گذشته باشد که راهی به معرفت تکلیف خود نداشته باشند و دعوت حقّی در زمین ظاهر نباشد، فساد این اظهر من الشمس و ابین من الامس است.
در کتاب مذکور است حکایت غریبی در یزد اتّفاق افتاده که از آن معلوم میشود چه کسی این حیله را به مرد شیرازی تعلیم داد و فی نقلها عبرة لاولی الابصار.
از جماعت کثیری به نقل از مرحوم آخوند ملّا صادق سریزدی مسموع شد و استاد معظّم، عالم و فاضل کامل و عارف زاهد محقّق، سیّد سند المشرّف بیت اللّه الحرام و زیارت جدّه خیر الأنام، الحاج میرزا سیّد حسین وامق آدام افضاله از آن جمله است که بعد از استماع شفاهی به خطّ مبارک برای این حقیر مرقوم فرمودند: بعبارتهم الشریفه نقل میشود: سنه 1270 هجری حکایت ظریفی از مرحوم آخوند ملّا صادق سریزدی که اسمش موافق مسمّا بود، استماع شد و چون تفصیل آن در نظرم نیست، آنچه در خاطر مانده، ذکر میشود و آن این است:
زمانی که در دار العباده یزد به تحصیل علوم مشغول بودم، مزاجم اختلال و اشتهایم نقصان یافت، همّ و غمّم بسیار شد به حدّی که از ابنای جنس متوحّش گردیده، عزلت مینمودم، کار به جایی رسید که توقّف در بلده میسّر نبود، ناچار به قریه سریزد رفتم، آنجا هم از معاشرت مردم دلتنگ شده، روزها در قبرستان خارج قریه به تنهایی به سر میبردم.
روزی ندایی شنیدم که به اسم مرا صدا میزد؛ هرچه به جهات نظر و دقّت کردم، کسی را نیافته، مکرّر ندا میشنیدم، متفکّر و متحیّر ایستاده، گفتم: ای صاحب صدا! من تو را نمیبینم؛ کیستی و مطلب تو چیست؟
جواب داد: من ملک موت و به قبض روح تو مأمورم، به هیأت محتضر بخواب تا روحت را قبض نمایم. به فرموده عمل نمودم، پای به قبله خوابیدم و دامن خود را بر رویم افکندم. طول کشید؛ گفتم: چه شد، چرا به امر خود مشغول نمیشوی؟
جواب داد: الحال موت تو به تأخیر افتاد تا به خانه بروی، جمعی از عدول را طلبیده، وصیّت نمایی، حال برخیز و برو!
میگوید: برخاستم، به خانه رفتم، وصیّت نمودم، به اطاق خلوتی رفتم، خوابیدم و
بسم اللّه گفتم.
جواب داد: «بدا» حاصل شد و موت تو به تأخیر افتاد، چون باید به مقامات عالیه فایز شوی و ترقّیات کلّیه برایت حاصل شود. چند روز همهگونه صحبتی باهم میکردیم، او مکرّر مرا تسلّی میداد و میگفت: مردم درباره تو پریشانی حواس، اختلال مشاعر و جنون گمان میکنند، ولی تو اندیشه مکن که عن قریب صاحب مقامات خواهی شد، تا آنکه شبی احساس نمودم چیزی به پایم خورد؛ مثل آنکه سر پایی به کسی بزنند، صدایی به گوشم رسید که برخیز و تهجّد به جای آور، قبل از آن بر بام خانه برو و اذان بلند بگو!
موافق آنچه گفته بود، عمل کردم. بعد از اتمام اذان به من گفت: به فلانی و فلانی که به خانهات میآیند و اعتراض میکنند، اعتنا مکن! باید ترقّی کلّی کنی. طولی نکشید همان اشخاص آمدند و اعتراض نمودند که این اذان با شریعت مخالف بود، یکی از آنها اصرار داشت. به من گفت: به او تعرّض کن و بگو تو که در خلوت، مرتکب چنین معصیت و عمل خلاف شرع میشوی، مرا از عبادت منع میکنی؟
آخوند میگوید: به محض گفتن این سخن، دیدم در حال آن شخص، قلق و اضطرابی حاصل و به نهایت خجل شد؛ طوری که سر به زیر افکند و دیگر سخن نگفت.
بالجمله، بر این منوال گذشت؛ مدّتی هرروز و هرشب صدا میشنیدم، مرا امر و نهی مینمود و اخبار غریب به من میداد، از آن جمله، روزی شهرت یافت شخصی که به سفر تبریز رفته بود، فوت شده؛ به من گفت: این خبر اصلی ندارد، او زنده است، چند روز دیگر کاغذش میآید و مطالبش چنین و چنان است. بعد از چند روز همانطور شد.
دیگر آنکه انتشار یافت شریعت مدار آخوند ملّا محمد تقی عقدایی به رحمت خدا رفته؛ به من گفت: این خبر کذب و او زنده است و از مرضی که دارند، سالم میشوند. چند روز بعد همانطور شد.
آخوند مذکور میگوید: زمانی در هوا هیولایی در نهایت نزدیکی مشاهده
میکردم؛ گویا تمثال هوایی و صورت و نقش بر هوا بود، در نهایت لطافت با من مکالمه مینمود و مرا امر و نهی و به اینطور ترغیب میکرد که عمل به اینها موجب رسیدن به مقامات عالیه است. اندکاندک تجرّدم به جایی رسید که به نظرم میآمد جمیع بلاد، اقالیم و خلایق را میبینم و همه افلاک را مشاهده میکنم که در حرکتند و مردم به تبعیّت آنها موافقت دارند. گاهی میدیدم یکی در حرکت توقّف میکند، فی الفور میافتاد و میمرد و مکرّر از فوت هرکسی خبر میدادم، بعدا خبر میرسید و موافق بود تا آنکه وقتی به من امر کرد کسی را از بالای بام به زیر اندازم؛ ترسیدم و عمل نکردم، بار دیگر به من گفت: امام غایب در مکّه ظهور کرده، باید حضور ایشان بروی؛ اگر بخواهی تو را بر ابر سوار مینمایم و اگر خواستی، صلوات بخوان و بر هوا راه رو!
گفتم: هرچه تو بهتر دانی. گفت: بر بام برو، صلوات فرست و بر هوا برو!
رفتم و صلوات خواندم تا لب بام آمدم، امّا ترسیدم و ایستادم.
گفت: چرا نمیروی؟ گفتم: میترسم به زمین افتم.
گفت: مترس، برو! قبول نکردم. مدّتی معارضه کردیم تا اینکه به کلّی مأیوس شد و گفت: تو بایست تا به مقامات عالیه برسی، در فلان امر و فلان امر هم ترسیدی، مخالفت کردی و به بخت خود پا زدی؛ من از نزد تو پیش میرزا علی محمد شیرازی میروم که قابلیّت دارد. آخوند میگوید: دیگر آن صورت را ندیدم، از اهل خانه خواهش کردم تا گوشتی را بریان نموده، قدری استشمام و قلیلی تناول کردم؛ خورده خورده مزاجم به اعتدال آمد و ملتفت شدم مرا به چه کارهای خلاف شرعی امر میکرده و من در آن حال ملتفت نبودهام؛ شکر الهی را به جای آوردم. بعد از چندی خبر میرزا علی محمد منتشر شد، دانستم چه شد و او بر باطل است، سابقا اسمش را نشنیده بودم، مگر از صورتی که مشاهده مینمودم.(1)
این ناچیز در کتاب راحة الروح که به طبع رسیده، در وجه دهم از وجوه تشبیه اهل بیت به کشتی نوح، نقل نمودهام، مراجعه شود که بسیار مناسب این مقام است.
1) الهام الحجة، ص 607- 603.
در ذکر بعضی از اخبار مشکل و مجمل که با امام زمان- عجّل اللّه فرجه- در زمان غیبتش تعلّق و ارتباط دارند و بیان حلّ اشکال و رفع اجمال از آنهاست و در آن چند صبیحه میباشد.
در غیبت(1)طوسی رحمه اللّه به اسناد خود از اصبغ بن نبّاته روایت نموده: وقتی حضور باهر النور جناب امیر المؤمنین علیه السّلام شرفیاب شدم، دیدم آن حضرت در ارض نکت مینمود؛ مثل کسی که متفکّر است.
عرض کردم؛ چه شده، شما را متفکّر میبینم که در زمین نکت مینمایی؛ آیا به واسطه رغبتی است که به زمین پیدا کردهاید؟
حضرت فرمود: نه، و اللّه من هیچ وقت به زمین و دنیا رغبت نداشتهام، بلکه تفکّرم فی مولود یکون من ظهر الحادی عشر من ولدی؛ در مولودی است که از پشت اولاد یازدهم من میباشد، او مهدی است و خداوند به واسطه وجود شریف او زمین را از عدل و داد پر مینماید؛ چنانکه از ظلم و جور پر شده باشد. برای او حیرت و غیبتی است که اقوامی در آن گمراه میشوند و اقوامی دیگر در آن هدایت مییابند.
اصبغ گوید: عرض کردم: مولای من! حیرت و غیبت آن سرور چه مدّت میباشد؟
1) الغیبة، شیخ طوسی، صص 166- 165.
فرمود: شش روز، شش ماه و یا شش سال.
عرض کردم: آیا این امر شدنی است؟
فرمودند: بلی، چنانکه او مخلوق است، ای اصبغ! این امر از کجا برای تو است؟
کسانی که به این امر نایل میشوند، خیار امّت میباشند که با ابرار این عزّت، مصادف و معاصر میشوند.
گفتم: پس از آنچه خواهد شد؟
فرمود: خداوند آنچه را میخواهد، مینماید؛ چراکه بداآت، ارادات، غایات و نهایات برای او سبحانه است.
بدان در نظر ظاهر، این خبر شریف خالی از اشکال نیست؛ چون حضرت امیر علیه السّلام فرمودند: تفکّرم در مولودی است که از پشت اولاد یازدهم من میباشد، حال آنکه حضرت حجّت- عجّل اللّه فرجه- از پشت اولاد نهمی آن بزرگوار است.
جواب: اشکال در صورتی است که لفظ من در عبارت من ولدی، برای حادی عشر بیانیّه باشد، و لکن اگر من تبعیضیّه باشد، اصلا و ابدا این اشکال، به خبر شریف توجّه پیدا نمیکند و معنی کلام آن سرور، به این صورت میشود: امام حادی عشر، بعض از اولاد من است.
به عبارت اخری لفظ من ولدی برای مولود صفت است، نه آنکه متعلّق به حادی عشر باشد و معنی آن چنین است: مولود من ولدی من ظهر الحادی عشر من الائمّه، فافهم. نیز این خبر شریف دلیل بر نفی بودن مهدی موعود از اولاد عبّاس بن عبد المطلّب میشود؛ چنانکه سابقا یکی از اختلافات نسبی آن سرور، این بوده.
بدان در بحار(1)از جامع شریف کافی نقل نموده: ولد الصاحب للنصف من شعبان
1) الکافی، ج 1، ص 514؛ بحار الانوار، ج 51، ص 4؛ کمال الدین و تمام النعمة، ص 430.
سنة خمس و خمسین و مأتین؛ حضرت بقیّة اللّه در نیمه ماه شعبان سال دویست و پنجاه و پنج متولّد شده و از کمال الدین(1)به اسنادش از معلّی بن محمد نقل فرموده:
خرج عن ابی محمّد علیه السّلام حین قتل الزّبیری هذا جزاء من افتری علی اللّه تبارک و تعالی فی اولیائه زعم انّه یقتلنی و لیس لی عقب فکیف رای قدرة اللّه عزّ و جل و ولد له علیه السّلام ولد سمّاه (م ح م د) سنة ستّ و خمسین و مأتین.
نیز در بیان خود فرموده: بسا ممکن است میان روایتی که تولّد حجّت علیه السّلام در سال پنجاه و شش بعد از دویست است با روایتی که تولّد آن جناب در سال پنجاه و پنج بعد از دویست است، جمع شود؛ به این صورت که سنة و خمسین و مأتین که در این روایت است، اگر ظرف و متعلّق به خرج باشد؛ یعنی توقیع رفیع آن حضرت در این سال خارج شد و اگر متعلّق به قتل باشد؛ یعنی قتل زبیری در این سال واقع شد، در این دو صورت، روایت به هیچ نحو ناظر به سال ولادت حضرت نیست و روایت خمس و خمسین، بلا معارض میشود.
همچنین ممکن است مراد از خمس و خمسین، سال شمسی و از ستّ و خمسین، سال قمری باشد، انتهی.
این ناچیز گوید: صورت دوّم ایشان برای جمع میان این دو خبر به حسب ظاهر وجهی ندارد، زیرا تفاوت میان سال شمسی و قمری در مدّت دویست و پنجاه و پنج سال، قریب به هشت سال است نه یک سال که آن مرحوم فرموده، کما هو الواضح.
بعض از فضلا، در جمع میان این دو روایت چنین فرموده: اخبار در تعیین ماه ولادت آن بزرگوار مختلف است؛ در بعضی اخبار، نیمه شعبان سال دویست و پنجاه و پنج و در بعضی، نیمه ماه رمضان همان سال است، در این خبر کمال الدین که ظاهرا سال ولادت دویست و پنجاه و شش تعیین شده، اسمی از ماه ولادت برده نشده، پس ممکن است در آن، ماه ولادت، رمضان قرار داده شود، لذا با اخبار دیگر که در آنها ماه ولادت، رمضان است، موافق میشود، بنابراین ستّ و خمسین بر این حمل شود که اوّل
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 430.
سال، ماه رمضان است؛ چنانکه در بعضی اخبار وارده شده، اوّل سال، ماه رمضان است، نه اوّل محرم و خمس و خمسون که در خبر دیگر است، بر این حمل شود که اوّل سال، محرم است.
به عبارت اخری ستّ و خمسین به اعتبار اینکه اوّل سال، ماه رمضان و خمس و ستّین به اعتبار اینکه اوّل سال، ماه محرم است.
پس از آن فرموده: اینوجه جمع اگرچه بعید است، لیکن بعیدتر از آنچه علّامه مجلسی رحمه اللّه در وجه جمع میان آنها فرموده، نیست؛ بهخصوص وجه دوّم آن مرحوم که حمل بر سال شمسی و قمری باشد، چراکه اصلا و ابدا وجهی از صحّت ندارد.
بدان در غیبت طوسی(1)آمده: نام مبارک مادر حجّت عصر، ریحانه است؛ نرجس نیز گفته میشود و یقال لها: صیقل و یقال لها: سوسن الّا انّه قیل بسبب الحمل صقیل.
بدان در ضبط اسم آخر آن مخدّره نسخ کتب، مثل نسخ اخبار مختلف است، چون در بعضی از آنها صیقل به تقدیم یاء مثنّاة تحتانیّه بر قاف و در بعضی به تقدیم قاف بر یا ضبط شده است.
در بحار(2)فرموده: آن مخدّره به صیقل مسمّا شده، به جهت آنچه او را فرو گرفته بود؛ یعنی به واسطه حامل بودن نور دهنده که وجود مبارک امام عصر علیه السّلام است، یقال:
صقل السّیف أی جلّاه و بعید نیست که صقیل مصحّف از جمال باشد. انتهی.
دو احتمال دیگر در اینجاست:
یکی آنکه اوّل، صقیل نامیده شده باشد، ولی پس از آنکه به کسی که با سیف
خروج میکند، حامل شد- بلکه خود حضرت، سیف اللّه المسلول است- صیقل خوانده شده، زیرا جلاء سیف اللّه، یعنی حجّت منتظر از آن مخدّره ظاهر شد.
دیگر آنکه از اوّل صقیل و صیقل هردو بر آن مخدّره اطلاق میشده و چون به واسطه حمل حضرت بقیّة اللّه، جلا سیف اللّه از او ظهور یافت، اطلاق اسم صقیل بر او غالب شد.
شیخ صدوق در کمال الدین(1)ذیل باب ما روی عن علی بن الحسین علیه السّلام بالقائم علیه السّلام در جمله حدیثی از آن حضرت روایت نموده که فرمود: انّ للقائم منّا غیبتین أحدهما اطول من الاخری امّا الاولی فستّة ایّام و ستّة اشهر و ستّ سنین و امّا الاخری، فیطول امدها حتی یرجع عن هذ الأمر اکثر من یقول به، الحدیث.
علّامه مجلسی رحمه اللّه در بیان، اینچنین فرموده: شاید اختلافی که در غیبت اولی است، به اختلاف احوال آن حجّت کردگار در این غیبت اشاره باشد، به این معنی که تا شش روز بعد از ولادت، جز خاصّ الخاص از اهالی آن سرور بر ولادتش مطّلع نشدهاند. سپس بعد از گذشتن شش ماه، غیر ایشان نیز از خواصّ اصحاب و شیعیان بر آن مطّلع شدهاند و پس از گذشتن شش سال که هنگام وفات والد ماجدش میباشد، امر آن بزرگوار برای بیشتر خلایق ظاهر شده باشد.
ممکن است این اختلاف به این لحاظ باشد که تا شش روز بعد از امامت آن بزرگوار، احدی بر خبر آن مطّلع نشده باشد و پس از مضیّ شش ماه، امر امامت آن سرور، مشهور و مشتهر گردیده و بعد از مضیّ شش سال از امامتش، امر آن بزرگوار ظاهر شده و امر سفرا از جانب سنی الجوانبش انتشار یافته باشد.
اظهر آن است که این اختلاف اشاره باشد به زمانهای مختلفی که برای غیبت آن
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 323.
سرور مقدّر شده و به اینکه زمان غیبت آن بزرگوار، قابل برای بدا است.(1)سپس احتمال اخیر را به خبر علوی که به روایت اصبغ بن نبّاته در صبیحه اولی از این عبقریّه نقل شد، تأیید نموده است.
شیخ طوسی رحمه اللّه به اسناد خود از علی بن یقطین روایت نموده که گفت: حضرت ابی الحسن علیه السّلام به من فرمود: یا علی! مدّت امامت امامان شیعه دویست سال است که آنها را تربیت و حالشان را اصلاح میکنند، به اینکه آنها را به تعجیل فرج و نزدیکی ظهور حقّ، امیدوار میسازند.
یقطین که از اتباع بنی عبّاس بود، به پسرش علی که از خاصّان امام موسی علیه السّلام بود، گفت: چرا وعدهای که رسول خدا در خصوص سلطنت ما، یعنی بنی عبّاس نموده بود، به وقوع پیوست، ولی وعدهای که در خصوص ظهور دولت ائمّه شما کرده بود، واقع نگردید؟
علی گفت: وعده ما و شما از یک مصدر است؛ یعنی از رسول خدا صادر شده، جز اینکه وعده شما زودتر به ظهور رسید و چنانکه وعده شده بود، به وقوع پیوست ولی امر ما هنوز واقع نشده. پس ما خود را به آرزومندی و امیدواری نگه میداریم.
اگر به ما گفته میشد این امر تا دویست یا سیصد سال واقع نخواهد شد، هرآینه دلها قساوت پیدا میکرد و اکثر مسلمانان از اسلام برمیگشتند، لکن ائمّه ما گفتند ظهور دولت ما نزدیک است و به زودی واقع خواهد شد تا قلوب شیعیان را تألیف نمایند؛ یعنی دلهای آنها را به دست آورند و آنان را از قساوت و ارتداد، نگاه دارند.(2)
این ناچیز گوید: علّامه مجلسی رحمه اللّه در بحار فرموده: قول حضرت موسی علیه السّلام که فرمود: مدّت امامت امامان شیعه، دویست سال است که آنها را تربیت مینمایند ...، الخ؛ تحدید مدّت تربیت شیعیان به دویست سال از سوی آن بزرگوار، مبنی بر چیزی است که نزد منجّمین و محاسبین مقرّر است؛ از اتمام کسور اگر بیشتر از نصف باشد و اسقاط آنها اگر کمتر از آن باشند.
گفتن این، بدین واسطه است که اگر صدور این خبر در اواخر حیات حضرت کاظم باشد، مدّت به نقصی فاحش، ناقصتر از دویست سال میباشد، زیرا وفات آن بزرگوار سال صد و هشتاد و سه بوده؛ فکیف إذا کان قبل ذلک، پس بنابراین مبنی، ذکر دویست سال به جهت این است که مائه مکسوره صحیح محسوب شود، چراکه از نصف تجاوز شده. این چنین در تحدید این مدّت، خطور در بال نموده است.
وجه دیگری برای این تحدید بر من ظاهر شده و آن این است که ابتدا دویست سال از اوّل بعثت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله مأخوذ شود، چون از آن زمان با اخبار به ائمّه علیهم السّلام و مدّت ظهور و خفای ایشان شروع شده، پس بر بعضی از تقادیر قریب به دویست سال میباشد و اگر در عشر اخیر از مائه ثانیه فی الجمله کسری باشد، میتوان آن را به قاعده سالفه محسوب داشت.
وجه سوّم این است که مراد به تربیت شیعیان، اعمّ از زمان سابق بر حضرت موسی علیه السّلام باشد و مؤیّد آن، اتیان فعل به صیغه مضارع است که مشمول زمان استقبال هم میباشد، در این صورت ابتدای دویست سال از اوّل هجرت است و به زمان ظهور امر و ولایت عهدی حضرت رضا علیه السّلام و سکّه زدن بر دراهم و دنانیر به اسم آن جناب منتهی میشود چون آن در سال دویست هجری بوده.
وجه چهارم این است که مثل وجه سوّم، تربیت اعمّ از زمان سابق و لاحق باشد و لکن ابتدای تربیت، بعد از شهادت امام حسین علیه السّلام باشد، زیرا شهادت آن بزرگوار، طامّة الکبری بوده و از آن وقت شیعیان محتاج تربیت شدند که نلغزند و از دین بیرون نروند و انتهای آن، اوّل امامت حضرت صاحب الزمان علیه السّلام باشد. بنابراین وجه، بدون
کم و زیاده مدّت دویست سال تمام میشود.
توقیت نمودن تربیت و تمنیه به این مدّت از این جهت است که شیعیان بعد از این مدّت امامی که ایشان را تربیت و تمنیه نماید، نمیبینند. نیز آنها بعد از علم به وجود مهدی علیه السّلام، رجاشان قوی و مترقّب ظهور آن بزرگوار میگردند و دیگر محتاج تمنیه نباشند، شاید این از بهترین وجوهی که در بال خطور نموده، باشد و اللّه تعالی اعلم بحقیقة الحال.
در بحار(1)از غیبت(2)طوسی به اسناد خود از ابو حمزه ثمالی نقل فرموده که روایت کرده: خدمت امام محمد باقر علیه السّلام عرض کردم: علی علیه السّلام فرمود: تا هفتاد سال شدّت و بلا هست و میفرمود: بعد از بلا، وسعت و استراحت است، هفتاد سال گذشت، ولی ما وسعت و استراحتی ندیدیم.
حضرت فرمود: خدای تعالی این امر را در هفتاد سال قرار داد. وقتی امام حسین علیه السّلام کشته شد، غضب الهی بر اهل زمین شدّت گرفت، پس صد و چهل سال آن را تأخیر انداخت؛ ما آن را به شما خبر دادیم، شما آن را فاش کردید و پرده پنهانی را از رویش برداشتید؛ طوری که مشهور شد. آنگاه خداوند عالم به این جهت، آن را از این وقت تأخیر انداخت و بعد از این دیگر خدای تعالی، وقتی در خصوص آن امر به ما خبر نداده؛ یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ(3).
ابو حمزه گوید: این حدیث را خدمت حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم، فرمود:
صحیح است، به همین نهج که نقل کردی، واقع شد.
علّامه مجلسی رحمه اللّه در بیان این خبر فرموده: گفته شده سبعون به خروج امام
حسین علیه السّلام و مائة و اربعون به خروج امام رضا علیه السّلام به سمت خراسان اشاره دارد، ولی این با تواریخ مشهور درست نمیشود، چون سال شهادت امام حسین علیه السّلام شصت و یک هجری است، نهصد و چهل.
آنچه به خاطر خطور میکند این است که ممکن است ابتدای تاریخ از بعثت و ابتدای اراده فرمودن حضرت سیّد الشهدا علیه السّلام، خروج و مبادی آن، چند سال پیش از فوت معاویه بوده باشد، زیرا اهل کوفه در آن اوقات به حضرت نامه مینوشتند و آن جناب را به خروج و طلب حقّ خود دعوت میکردند.
صد و چهل هم، به خروج زید بن علی بن الحسین اشاره دارد، چراکه حضرت، سال صد و بیست و دو هجری خروج کرد و هرگاه سنین مأتین، بعثت و هجرت نبوی را به صد و بیست و دو منضّم نمایی، قریب به صد و چهل سال مذکور در خبر میشود.
نیز ممکن است صد و چهل به انقراض دولت بنی امیّه با ضعف ایشان و استیلای ابو مسلم بر مملکت خراسان اشاره باشد، چه او مکتوباتی به حضرت صادق علیه السّلام نوشته، آن جناب را به خروج دعوت نمود، حضرت از مدّعای او پذیرایی نفرمود و دعوتش را قبول نکرد.
خروج ابو مسلم، سال صد و بیست و هشت هجری بوده، اگر در خبر ابتدای تاریخ مذکور از اوّل بعثت مأخوذ شود، با صد و چهل تطابق پیدا میکند و بنابراینکه ابتدای تاریخ در خبر، اوّل هجرت باشد، ممکن است هفتاد سال در آن، اشاره به استیلای مختار باشد، زیرا او سال شصت و هفت هجری مقتول شد و صد و چهل سال اشاره به ظهور امر حضرت صادق علیه السّلام و منتشر شدن شیعیانش در آفاق باشد، با اینکه تصحیح بدا- چنانکه از خبر ظاهر است- به قرینه آیه مبارکه یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ(1)احتیاجی به این تکلّفات ندارد.
1) سوره رعد، آیه 39.
در جلد سیزدهم بحار(1)آمده: محمد بن مسعود عیّاشی، در تفسیر خود از لبید مخزومی روایت نموده که گفت: حضرت ابی جعفر فرمود: یا ابا لبید! به درستی که دوازده نفر از بنی عبّاس به سلطنت میرسند؛ چهار نفرشان، بعد از هشتمی کشته میشوند و نصیب یکی از آن هشت نفر، در گلو است که او را گلوگیر کرده، میکشد.
ایشان طایفهای هستند که عمرشان کوتاه، مدّت سلطنتشان کم و شیوه و سیرتشان خبیث است، فاسق کوچکی از آنان ملقّب به هادی، ناطق و غاوی است.
یا ابا لبید! بدان در هریک از حروف مقطّعه قرآن، علم بسیاری هست؛ همانا خدای تعالی الم* ذلِکَ الْکِتابُ(2)را نازل نمود، آنگاه محمد صلّی اللّه علیه و آله قیام کرد، تا اینکه نور و کلمهاش ظاهر و ثابت شد و روزی که متولّد گردید، شش هزار و صد و سه سال از ابتدای خلقت آدم گذشته بود.
سپس فرمود: وقتی حروف مقطّعه قرآن را بدون تکرار بشماری، این معنی از آنها واضح است و عدد حرفی از آن حروف نمیگذرد مگر اینکه زمان گذشتن آن مردی از بنی هاشم به سلطنت قیام میکند. بعد از آن ابتدای خروج حسین علیه السّلام الم اللّه بود، وقتی مدّتی که به خروج آن حضرت متعلّق بود، سر رسید؛ در مدّت المص، قائم اولاد عبّاسی قیام کرد و هنگام گذشتن آن در مدّت الر، قائم ما قیام خواهد نمود. پس این گفته مرا بفهم، به قوّه حافظه خود بسپار و از دیگران پنهان دار!
علّامه مجلسی بعد از نقل این خبر، فرموده: در حلّ این خبر که از جمله مشکلات اخبار و پنهان کرده شده اسرار است، چیزی که به خاطر میرسد، این است که آن حضرت بیان نمود: حروف مقطّعهای که در اوایل سورههای قرآن است، اشاره به اوقات ظهور سلطنت جماعتی از اهل حقّ و جماعتی از اهل باطل دارد.
آن حضرت ولادت رسول خدا را از نامهای این حروف که به زبر و بیّنه بسط داده شوند، استخراج فرمود؛ چنانکه هنگام قرائت به آنها تلفّظ کرده میشوند، لکن به حذف اوایل سورههایی که مکرّرند؛ مثل اینکه الم را به عدد نشماری و مکرّر آن را در پنج سوره به حساب نیاوری، زیرا الم در اوّل شش سوره واقع شده؛
الم* ذلِکَ الْکِتابُ، الم اللَّهُ، الم* أَ حَسِبَ النَّاسُ، الم* غُلِبَتِ الرُّومُ، الم* تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ، الم تَنْزِیلُ.
لذا یکی از اینها را میشماری و مابقی را چونکه مکرّرند، میاندازی؛ وقتی حروف مقطّعه اوایل سورهها را بدین نهج شمردی؛ صد و سه حرف میشود که این با تاریخ ولادت حضرت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله موافق است، چون بعد از تمام شدن شش هزار سال از ابتدای خلقت آدم علیه السّلام، ولادت با سعادتش صد و سه سال پس از آن اتّفاق افتاد، بنابر این مبدأ، تاریخ ولادتش از آخر این شش هزار سال قرار داده میشود.
پس قول آن حضرت که فرمود: وقتی حروف مقطّعه قرآن را بدون تکرار بشماری، این معنی از آنها واضح و آشکار است؛ به این معنی اشاره دارد که تقریر نمودم. بعد از آن، بیان فرمود: اوایل هرکدام از این سورهها، اشاره به ظهور دولتی از بنی هاشم است که آن دولت هنگام گذشتن آن مدّتی که از حروف اوّل آن سوره فهمیده میشود، ظاهر خواهد شد.
الم که در سوره بقره است، به ظهور دولت رسول خدا اشاره دارد، زیرا اوّلین دولتی که در طایفه بنی هاشم ظاهر شد، دولت عبد المطّلب بود، پس آن، مبدأ تاریخ است. از وقت ظهور دولت او تا ظهور دولت حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله که وقت بعثتش باشد، قریب به هفتاد و یک سال است و این عدد، عدد الم میباشد، لذا الم اشاره به این است.
بعد از این به ترتیب قرآن، الم سوره آل عمران میباشد که به خروج حسین بن علی اشاره دارد، چون خروج آن حضرت اواخر سال شصتم هجرت و بعثت رسول خدا سیزده سال پیش از هجرت به وقوع پیوست، لکن شیوع یافتن امر نبوّتش دو سال بعد از ابتدای بعثت است و مبدأ این تاریخ، بعد از آن دو سال اعتبار کرده میشود، بنابراین از
آن وقت تا خروج جناب سیّد الشهدا علیه السّلام، هفتاد و یک سال است که موافق عدد الم میباشد؛ چنانکه ذکر گردید.
پس از آن به ترتیب قرآن، المص است که دولت بنی عبّاس، هنگام انقضای آن مدّت ظاهر شد، لکن به سخن این اشکال وارد است که بروز و ظهور دولت آنها و ابتدای بیعت مردم با ایشان، سال صد و سی و دو هجری واقع شد، حال آنکه در آن وقت صد و چهل و پنج سال از بعثت گذشته بود، پس آنچه در خبر است، با این موافق نیست، زیرا عدد المص، صد و شصت و یک و مبدأ آن هم، مبدأ الم است که بعثت باشد. بنابراین باید ظهور دولت ایشان صد و شصت و یک سال بعد از بعثت، اتّفاق افتاده باشد، در حالی که چنین نیست.
خلاصی از این اشکال به چند وجه ممکن است:
اوّل: آنکه مبدأ این تاریخ، یعنی تاریخ المص، غیر مبدأ الم باشد، مثل اینکه مبدأ آن از ولادت رسول خدا گرفته شود، زیرا ابتدای داعیه بنی عبّاس، سال صد هجری و ظهور بعضی از امور ایشان سال صد و هفتم یا هشتم در خراسان به وقوع رسید، بنابراین از ولادت حضرت تا این زمان، صد و شصت و یک سال میشود که تمام عدد المص است.
دوّم: مراد از قیام قائم بنی عبّاس، به استقلال رسیدن دولت آنها باشد که در اواخر زمان سلطنت منصور بود و این مدّت اگر چه مبدأ آن را از بعثت بگیریم، باز با عدد المص مطابق میشود.
سوّم: این حساب، مبنی بر حساب ابجد قدیم باشد که به مغاربه منسوب است، چون در آن حساب، ترتیب ابجدشان چنین است: ابجد، هوّز حطّی، کلمن، صعفص، قرست، تخّذ، ظغش، صاد در حساب آنان، شصت محسوب میشود، بنابراین عدد المص، صد و سی و یک است و بعد از این در کتاب القرآن تصریح به این خواهد آمد که حساب المص در حدیث رحمة بن صدقه، مبنی بر حساب ابجد قدیم است که همین ابجد مغاربه باشد.
پس تاریخ آن با تاریخ الم موافق میشود؛ یعنی مبدأ هردو یکی است، زیرا صد و هفده سال بعد از هجرت، مبدأ و دعوت آنها در خراسان ظاهر گردید و سرانجام دستگیر و بعضی هم کشته شدند. از بعثت تا هجرت هم، تخمینا سیزده سال است، وقتی این را به آن مقدار بیفزایی، حدودا صد و سی سال تمام میشود.
ظهور دعوت ایشان سال صد و سی و یک بوده که عدد المص است و احتمال دارد مبدأ این تاریخ، زمان نزول همین آیه باشد، بنابراین اگر چنانکه مشهور است، نزول آن در مکّه معظّمه باشد. آن وقت میگوییم: محتمل است نزول آن، چند سال پیش از هجرت اتّفاق افتاده باشد و بنابراین فرض، مدّتی که بین نزول آیه، ظهور دعوت و بیعت آنان در خراسان است به عدد المص نزدیک میشود و اگر محلّ نزول آیه، مدینه منوّره باشد، گوییم: ممکن است نزول آن زمانی باشد که از آن وقت تا بیعت ایشان نیز، با عدد مذکور مطابق شود و اگر به تحقیقی در کتاب القرآن درباره خبر رحمة بن صدقه کردهایم، رجوع کنی، هرآینه برایت ظاهر میشود وجه سوّم، اظهر وجوه مذکور و با خبر رحمة بن صدقه هم مؤیّد است؛ یعنی این حساب، مبنی بر حساب ابجد قدیم است.
بنابراین حضرت باقر علیه السّلام صاد را در این حدیث شصت حساب نموده، لکن نسخه نویسان آن را تغییر داده، نود نوشتهاند و چنین تغییر و تبدیلی زیاد از نسخهنویسان صادر میشود، زیرا ندانستهاند خبر مبنی به حساب ابجد قدیم است، پس گمان کردهاند شصت غلط است، چون با حساب ابجد جدید متداول میان ایشان مطابق نیست، لذا آن را تغییر داده، نود نوشتهاند.
مراد از مدّت خروج امام حسین علیه السّلام در این حدیث، مدّتی است که به خروج آن حضرت تعلّق دارد، بنابراین از وقت شهادت آن حضرت تا خروج بنی عبّاس، همه از توابع و لواحق خروج آن حضرت حساب میشود؛ چنانکه خداوند عالم در این مدّت، انتقام او را از بنی امیّه گرفت، حتّی همه ایشان را فانی و مستأصل گرداند.
معنی قول امام باقر علیه السّلام که فرموده: قائم ما هنگام انقضای مدّت المص و در مدّت الر
قیام میکند، به چند وجه محتمل است:
اوّل؛ این خبر از جمله اخباری است که تحقّق مضمون آنها به حصول شرطی از شرایط موقوف است که آن شرط حاصل نشده و به جهت عدم حصول آن در مضمون خبر، بدا واقع گردیده و متحقّق نشده؛ چنانکه اخبار این باب بر این وجه دلالت دارد.
دوّم؛ الم، تصحیف المر است؛ یعنی آن حضرت المر فرموده ولی نسخهنویسان به غلط، الر نوشتهاند، مبدأ این تاریخ را مانند المر وقتی قرار دهیم که به بعثت نزدیک است و مراد از قیام قائم هم، قیام او به امر امامت پنهانی باشد، زیرا آن حضرت بعد از فوت پدرش، سال دویست و شصت هجری به امامت رسید و اگر یازده سال پیش از هجرت را به آن اضافه کنی، با عدد المر مطابق میشود.
سوّم مراد از الف لام را، مجموع عدد هرپنج الف لام رای قرآن است که هزار و صد و پنجاه و پنج میشود و این وجه را تأیید میکند که آن حضرت هنگام ذکر الم، به سبب مکرّر بودنش بعد آن را که لفظ اللّه باشد هم، ذکر نمود تا سورهای که مقصودش بود، ظاهر شود.
اینکه مراد از آن، یک الم است به خلاف المر که همه آنها مراد بود، از این جهت آن را مطلق گذاشت؛ یعنی بعد آن را ذکر نکرد، نیز چیزی که بعد از این در خبر امام حسن عسکری علیه السّلام خواهد آمد، این وجه را تأیید میکند.
چهارم؛ مراد از انقضای مدّت الر، انقضای مدّت حروف مقطّعهای است که ابتدای آنها الر باشد، یعنی که غرض از گرفتن آنها از الر این است که عدد المص، تنها با عدد الم از مجموع حروف مقطّعه قرآن اسقاط میشود. بنابر فرض اوّل عدد همه آنها هزار و ششصد و نود و شش و بنابر فرض ثانی، هزار و ششصد و بیست و پنج و به حساب مغاربه بر فرض اوّل، دو هزار و صد و نود و چهار میشود.
وجه چهارم به قاعده کلیّهای که آن حضرت فرمود، انسب است و آن قاعده این بود که هنگام انقضای مدّت حرفی از حروف مقطّعه، دولتی از بنی هاشم ظاهر میشود، زیرا دولت قائم علیه السّلام، آخر همه دولتهاست، پس مناسب این است که ظهور او هنگام
انقضای مدّت همه حروف مقطّعه باشد که هریک از آنها به دولتی متعلّق است، لکن این وجه از ظاهر لفظ حدیث، دور است و ما هم به آن راضی نمیشویم، زیرا بنابراین فرض، ظهور آن حضرت بسیار طول میکشد و ما طاقت آن را نداریم، خداوند واهب العطایا فرجش را تعجیل فرماید!
تحقیقات در حلّ این خبر مشکل و شرح آن، از ذهن و قریحه خود و به فضل خدا به عرصه ظهور رسید، فخذ ما أتیتک و کن من الشاکرین!
در جلد سیزدهم بحار(1)از جامع شریف کافی به اسنادش به ابی بصیر از حضرت صادق علیه السّلام روایت نموده که فرمود: به درستی که خداوند متعال به عمران وحی فرمود:
همانا من فرزند ذکر سویّ مبارکی به تو میبخشم که اکمه و ابرص را ابرأ نماید و مردهها را به اذن اللّه احیا فرماید و او را پیغمبر و رسول به جانب بنی اسراییل قرار میدهم.
عمران بشارت الهی را برای حنّه، زوجه خود که مادر مریم علیها السّلام است، بیان نمود.
وقتی حنّه حامله شد، پیش خود گمان کرد آن فرزند، همان است که خداوند فرموده، چون وضع حمل کرد و دید دختر است، عرض کرد: رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُها أُنْثی وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثی(2)، چراکه دختر شایسته پیغمبری نیست. خداوند فرمود: وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ، تا آنکه خداوند عیسی را به مریم عطا نمود و کسی که خدا عمران را به وجود او، وعده و بشارت داده بود، عیسی بود، بنابراین هرگاه ما درباره مردی از اهل بیت خودمان چیزی گفتیم، در پسر و پسر او یافت شود، آن را انکار نکنید.
علّامه مجلسی رحمه اللّه بعد از ذکر این حدیث فرموده: حاصل این حدیث و امثال آن این است که گاه مصالح عظیم انبیا و اوصیا علیهم السّلام را بر این میدارد که در بعضی امور، بر سبیل مجاز و توریه تکلّم فرمایند و امور بدائیّه را به نحوی بیان کنند که در لوح محو و اثبات، مسطور شده؛ سپس برای مردم خلاف آنچه از فرمایشات ایشان فهمیدهاند ظاهر شود، پس واجب است کلام آن بزرگواران را بر کذب حمل نکنند و بدانند مراد، غیر چیزی است که ایشان از ظاهر فهمیدهاند؛ از اینکه ایشان معنی مجازی آن کلام را اراده فرمودهاند یا مشروط به شرطی واقع شود که هنوز محقّق و موجود نشده است.
از جمله این موارد، زمان قیام قائم علیه السّلام و تعیین وقت ظهور او از میان ایشان علیهم السّلام است تا شیعیان مأیوس نشوند و خود را به توقّع نزدیکی فرج از ظلم ظالمین تسلّی بدهند. بسا میفرمایند: فلان که یکی از ائمّه باشد، قائم است و مراد ایشان، قیام او به امر امامت باشد؛ چنانکه فرمودهاند: کلّنا قائمون بامر اللّه.
بسا هست که شیعه از لفظ قائم، قائم به امر جهاد و خروج به سیف را میفهمد یا مرادشان این است که او قائم است؛ اگر خداوند او را به قیام اذن بدهد یا او قائم است، اگر شیعیان به صبر و کتمان سرّ و طاعت امامی که بر ایشان واجب است، عمل نمایند و یا چنانکه حضرت صادق علیه السّلام فرمود: ولد من، قائم است و مراد آن حضرت، هفتمی از اولاد او است، نه ولد بلاواسطهاش.
پس حضرت صادق علیه السّلام به قضیّه عمران و ولد بخشیدن باری تعالی به او تمثیل فرمود که مراد، ولد ولد بود ولی حنّه چنین فهمید که آن، ولد بلاواسطه است، بنابراین مراد به قول آن سرور که در این حدیث فرمود: هرگاه درباره مردی از اهل بیت خودمان چیزی گفتیم؛ این است که هرگاه به حسب فهم مردم یا به حسب ظاهر لفظ گفتیم یا اینکه حقیقت چیزی را گفتیم و لکن آن در متن واقع به امری مشروط بوده که هنوز محقّق نشده، سپس در آن بدا واقع گردد و آن چیز در فرزند کسی که آن را درباره او گفتهایم، واقع شود، پس آن را انکار نکنید.
بنابراین آنچه درباره عیسی علیه السّلام فرمود، بر سبیل تنظیر است؛ اگرچه بین آن
جناب و مقام، مطابقت تامّه نباشد، با اینکه امر عیسی علیه السّلام هم به همین نهج بوده، چون اوّل، تقدیر ولد ذکر سویّ از جانب باری تعالی، بلاواسطه برای عمران و حنّه بوده و خداوند هم به همان خبر داده، سپس در آن بدا واقع شد، و در ولد ولد گردید.
برای مثل مضرب آن، وجه دیگری محتمل است و آن این است که مراد در هردوی آنها به نحو دیگری معنی مجازی باشد، به اینکه در مثل ولد ذکر سویّ بر مریم اطلاق شده باشد به این واسطه که او سبب وجود عیسی بوده؛ اطلاقا لاسم المسبّب علی السّبب.
همچنین در مضرب، قائم بر کسی که ولو به واسطه قائم از صلبش به وجود میآید، اطلاق شده باشد یا از باب اطلاق اسم المسبّب علی السبب و یا از باب اطلاق اسم جزء بر کل؛ اگرچه جزئیّه هم جزئیّه مجازیّه باشد، کما فی المقام و اللّه یعلم مرادهم علیهم السّلام.
در بحار(1)و غیبت نعمانی(2)و طوسی از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده که آن حضرت فرمود: شما مانند زنبور عسل در میان مرغان باشید، هیچ مرغی نیست مگر اینکه زنبور را ضعیف و حقیر میشمارد، اگر آنها بدانند در شکم زنبور چه برکتی است، هرگز آن را ضعیف نمیشمارند. با زبانها و بدنهای خود با خلایق، خلطه و آشنایی کنید، لکن با دلها و کردار از ایشان دوری بورزید.
به خدایی که روحم در قبضه قدرت او است، سوگند یاد میکنم؛ هرآینه چیزی که دوست میدارید، یعنی ظهور صاحب این امر را نخواهید دید تا وقتی که بعضی از شما به روی بعضی دیگر تف بیندازند و بعضی هم بعضی دیگر را دروغگو بنامند و تا وقتی که از شما ...، یا اینکه فرمود: از شیعه من به قدر سرمه در چشم و نمک در طعام باقی
نماند؛ یعنی همه از دین برگردند و جز قلیلی در اعتقاد خود باقی نمانند.
مثلی در این باب، برای شما میگویم: مردی قدری گندم داشته باشد، آن را از غش و زوان و غیره پاک کند، میان خانهاش بگذارد و زمانی آنجا بماند، بعد برود و ببیند شپش میان گندم افتاده؛ آن را بیرون آورد، پاک کند، برگرداند، در جایش بگذارد و تا مدّتی بدین نهج عمل کند تا قدر قلیلی از بقیّه خرمن که شپش به آن ضرری رسانده، باقی بماند، حال شما هم، چنین است، از یکدیگر تمیز یافته، جدا کرده میشوید، تا از شما جز تعداد کمی که فتنه به آنها ضرر نرسانده، باقی بماند.
این ناچیز گوید: قول آن حضرت که فرمود: شما مانند زنبور عسل باشید ...، الخ، امر فرمودن ایشان به تقیّه است؛ یعنی اعتقادات خود را در دل پنهان دارید و به دشمنان اظهار مکنید؛ چنانکه اگر زنبور عسل چیزی که در شکم دارد، ظاهر کند، مرغان به تمنّای بیرون آوردن عسل از شکمشان، همه آنها را فانی میکنند و زنبوری باقی نمیگذارند.
حسن بن سلیمان حلّی، شاگرد شهید اوّل رحمه اللّه، در کتاب محتضر فرموده، روایت شده:
به خطّ شریف امام حسن عسکری علیه السّلام حدیثی یافت شد که ظاهرش این است: با قدمهای نبوّت و رسالت به مراتب بلند حقیقت قدم گذاشتیم، تا اینکه فرموده: به زودی بعد از چشیدن عذاب آتش نیران چشمههای آب حیوان برای شیعیان ظاهر میشود؛ یعنی زمانی که از سالها به قدر عدد الم و طه و طسینها بگذرد و بعد از ابتلا به شداید ایّام غیبت که مانند آتش نیران است؛ لذایذ فرج به ظهور قائم ما که به منزله چشمههای آب حیوان است، بر ایشان میسّر خواهد شد.
علّامه مجلسی رحمه اللّه در جلد سیزدهم بحار(1)در بیان این خبر شریف چنین فرموده:
1) بحار الانوار، ج 52، ص 121.
احتمال دارد مراد از الم، جمیع المها و المص و المر باشد؛ زیرا عدد همه اینها با طه و طسینها به هزار و صد و پنجاه و نه میرسد و این به وجه سوّم که اظهر همه وجود بود، نزدیک است که آن را در خصوص توجیه خبر ابی لبید ذکر نمودیم و اینکه اینجا ذکر کردیم، آن را تأیید میکند؛ چنانکه آنجا به این تأیید اشاره نمودیم؛ یعنی گفتیم این وجه، وجهی را که بعد از این در مورد خبر حضرت عسکری علیه السّلام بیان خواهیم کرد، تأیید میکند.
بعد از اینها فرموده: بر فرض صحّت اخباری که توقیت یا تعیین وقت ظهور نمودن از آنها فهمیده میشود، با توقیتی که در سایر اخبار از آن نهی شده منافات ندارد زیرا مراد از آنها نهی در توقیتی است که به طریق بتّ و جزم باشد، نه توقیتی که در آن بدا احتمال رود؛ چنانکه در اخبار گذشته به این معنی تصریح گردیده، پس بین آنها منافاتی نیست یا اینکه اخبار نهی به غیر امام تخصیص داده شود؛ یعنی توقیت در حقّ غیر امام جایز نباشد.
وجه آخری، با بعضی از اخبار که دلالت دارد تعیین وقت ظهور برای امام هم جایز نیست، منافات دارد، لذا وجه اوّل اظهر است و غرض ما از ذکر این وجوه، اظهار احتمالی است که با زمانی که در مورد ظهور ذکر کردیم، منافی نباشد، بنابر این اگر آن زمان بگذرد و العیاذ باللّه فرج ظاهر نشود و از آن زمان تخلّف کند، هرآینه آن تخلّف به بدفهمی ما مستند خواهد بود؛ یعنی اخبار توقیت به وجوه کثیر احتمال داشتند و مراد از آن وجوه در نفس الامر، یکی بوده ولی ما خطا کرده، آن را نفهمیدهایم.
با این وجود میگوییم: احتمال بدا و وقوع آن در جمیع محتملات اخبار توقیت هست؛ یعنی به هراحتمالی که وقت ظهور تعیین شود و ظهور از آن وقت به تأخیر افتد، میتوان گفت: بدا واقع شد و از این جهت به تأخیر افتاد؛ چنانکه در حدیث ابن یقطین و ثمالی و غیره به وقوع بدا اشاره شد. پس، از وساوس شیاطین انس و جنّ، بر حذر باش و به خداوند عالم توکّل کن؛ یعنی اگر ظهور فرج از آن زمان به تأخیر افتاد و
شیاطین انس و جنّ بر تو وسوسه کردند که اگر قائم موجود بود، هرآینه ظاهر میشد، آن وقت به مسأله بدا ملتفت شده، فریبشان را مخور!
بدان این ناچیز اگرچه در کتاب رشحة النّدی فی مسألة البدا، معنی بدا و تحقیقاتی که از علمای اسلامیّه در آن شده؛ بما لا مزید علیه، ضمن سی مجلس مرتّب منبری ذکر کردهام، و لکن چون در اخبار غیبت و وقت ظهور حجّة عصر- عجل اللّه فرجه الشریف- بسیار به آن اشاره شده، خوش داشتم مختصرا معنی آن را در این مقام به لسان فارسی بیان کنیم تا برادران فارسی زبان که از فهم کلمات عربی جاهلاند، آن را بدانند و چنانکه در ترجمه کلام علّامه مجلسی رحمه اللّه ذکر شد، به آن ملتفت شده و از تأخیر زمان ظهور و فرج که بعضی از اخبار بر آن دلالت دارد، متزلزل نشوند و فریب وسوسه شیاطین انس و جن را نخورند. بنابراین میگوییم: بهترین بیانات در کشف معنی بدا، همان بیانی است که شیخنا الطوسی- قدّس سرّه القدّوسی- در کتاب عدّة الاصول(1)خود تحقیق نموده، در آن کتاب آمده:
امّا بدا، حقیقت آن در لغت عرب به معنی ظهور میباشد و از این جهت است که گفته میشود: بدا لنا سور المدینه و بدا لنا وجه الرّای؛ حصار بند شهر و جهت و علّت رأی برای ما ظاهر شد و خداوند عالم فرموده: وَ بَدا لَهُمْ سَیِّئاتُ ما عَمِلُوا(2)بدیهای آنچه کرده بودند، بر ایشان ظاهر شد و فرمود: وَ بَدا لَهُمْ سَیِّئاتُ ما کَسَبُوا(3)بدیهای آنچه کسب کرده بودند ظاهر شد.
لفظ بدا در تمام اینها، به معنی ظهور است و گاه بدا در علم به چیزی، بعد از آنکه
علم به آن حاصل نبوده و در ظنّ به چیزی، بعد از آنکه ظنّ به آن حاصل نبوده، استعمال میشود.
امّا هرگاه این لفظ به سوی باری تعالی اضافه و نسبت داده شود، بعضی از اطلاقات آن در ساحت قدس باری جایز است و بعضی از آنها جایز نیست؛ امّا اطلاقاتی بر باری تعالی جایز است، این است که «بدا» بعینه چیزی را افاده کند که نسخ افاده میکند و آن، رفع حکم ثابت به دلیل و موقّت بودن حکم اوّل در وقت جعلش به زمانی معیّن باشد.
بنابراین اطلاق بدا در چنین صورتی که مفاد آن، مفاد نسخ است، به نحوی از توسّع است و اخبار وارده از صادقین که متضمّن اضافه بدا به سوی باری هستند، بنابراین اطلاق است؛ نه بر اطلاقی که در ساحت قدس باری سزاوار نیست و آن، حصول علم به چیزی است که پیش از آن، علم به آن حاصل نبوده.
وجه اطلاق بدا به معنی اوّل که مفادّش، مفادّ نسخ بر باری تعالی بود و جهت تشبیه، این است که چون آنچه بر نسخ دلالت میکند، ظاهر مینماید و به وسیله آن چیزی برای مکلّفین ظاهر میشود که پیش از آن ظاهر نبوده و به آن علمی برایشان حاصل میشود که از پیش حاصل نبوده، از این جهت، لفظ بدا در آن اطلاق شده است.
ترجمه کلمات آن مرحوم تمام شد.
این ناچیز گوید: ماحصل فرمایشات شیخ مرحوم، این است که بدا در تکوینیّات نسبت به باری تعالی، بعینه نسخ در تشریعیّات است؛ چنانکه از محقّق داماد نقل شده و نسبت به مخلوق، علم به شی بعد إن لم یکن، یا ظنّ بشیء بعد إن لم یکن است که همان ظهور بعد از خفا میباشد، و لکن تحقیق این است که بدا، غیر از نسخ است، چون آنچه حکم نسخ شده، حکم ثابت معیّن و آنچه در آن بداست، حکم موقوف معلّق است.
اگر خواستی، چنین تعبیر کن: نسخ، رفع ثابت به «را» و بدا دفع ثبوت به «دال» است؛
چنانکه بنابر آنچه در جامع کافی(1)است، این فرق از فرموده حضرت باقر علیه السّلام ظاهر میشود.
قال علیه السّلام: «من الأمور، امور موقوفه عند اللّه یقدّم منها ما یشاء و یؤخّر منها ما یشاء و هذا هو المعنی المراد عند الامامیّه من القول بالبدا، فافهم و استقم».
در بصایر الدرجات(2)به اسناد خود از امام باقر علیه السّلام روایت نموده که فرمود: روزی رسول خدا درحالیکه جماعتی از اصحاب خدمتش بودند، به درگاه الهی عرض کرد:
پروردگارا! برادرانم را به من برسان و باز این را به درگاه الهی عرض نمود.
آن حال، اصحاب عرض کردند: یا رسول اللّه! ما برادران تو نیستیم؟
فرمودند: نه! شما اصحاب من هستید، برادران من جماعتی هستند که در آخر الزمان میباشند، آنها به من ایمان میآورند درحالیکه مرا ندیدهاند؛ به درستی که خدای تعالی پیش از آنکه آنان را از پشتهای پدران و بچّهدانهای مادران بیرون آورد، به نامهای خود و نامهای پدرانشان به من شناساند، هرآینه باقی بودن هریک از ایشان بر دین خود، شدیدتر و دشوارتر از خرط قتاد در شب تار است یا هرکدام از آنها که در بر دین خود باشد؛ مانند کسی است که اخگر درخت غضا را در دستش نگاه دارد، ایشان مانند چراغهای شب تارند، خداوند عالم همه آنها را از فتنههای تیره و تار نجات میدهد.
این ناچیز گوید: در ترجمه جلد سیزدهم بحار(3)است که مترجم گوید: درخت غضا بنابر آنچه نقل شده، درختی است که آتش آن به غایت تیز میشود که از شدّت
گرمی و تیزی تا چهل روز خاموش نمیباشد، پس به دست گرفتن اخگر به سبب تیزیاش، به غایت دشوار است، از این جهت، رسول خدا باقی بودن برادران خود را در دین، به آن تشبیه کرد.
فی المجمع الغضا بالقصر شجر ذو شوک و خشبة من اصلب الخشب و لذا یکون فی فحمه صلابة و کذا فی غیره من کتب اللغة.
در کافی(1)به اسناد خود از فضیل بن یسار، از امام باقر علیه السّلام روایت نموده، خدمت آن حضرت عرض کردم: آیا این امر وقت معیّنی دارد؟ فرمود: وقت قراردهندگان، دروغگویانند، به درستی که موسی به عزم مناجات با پروردگار خود بیرون رفت و با قوم خود سی روز وعده گذاشت. وقتی خداوند عالم ده روز بر آن افزود، قومش گفتند:
موسی با ما خلف وعده نمود، سپس اساس گوسالهپرستی را بنا کردند، بنابراین ما هروقت از امور آینده خبری به شما دادیم و آن با گفته ما مطابق آمد، بگویید: خدای تعالی راست فرموده، تا دوبار به شما اجر و ثواب داده شود.
این ناچیز گوید: یکی از شرّاح احادیث، در بیان این حدیث گفته: محتمل است دو اجری که در این حدیث شریف فرموده، در عوض تصدیق قول خدا در هردو صورت مطابقت و عدم آن باشد و محتمل است آن دو اجر، به صورت عدم تطابق متعلّق باشد که یکی از آندو، اجر در مقابل تصدیق قول خدا و دیگری در عوض یأس و نومیدی که قلب ایشان را فراگرفته باشد، زیرا چنین چشم داشت، داشتند که فرموده امام، با آنچه آنها میدانستند، مطابق شود و وقتی مطابق نشد، مأیوس و نومید میگردند و به جهت این حرمان و مأیوسی، مستحقّ اجر و ثوابی میباشند که ورای اجر تصدیق قول خداوند است، و اللّه یعلم.
1) الکافی، ج 1، ص 369.
شیخ الطایفه قدس سرّه در غیبت(1)خود فرموده: تعدادی از اخبار، متضمّن این است که صاحب زمان میمیرد و بعد زنده میشود؛ مثل حدیثی که فضل بن شاذان از موسی بن سعدان، او از عبد اللّه قاسم و او از ابی سعید خراسانی روایت کرده که گفت: خدمت امام صادق علیه السّلام عرض کردم: چرا قائم را قائم مینامند؟
فرمود: چون بعد از آنکه میمیرد، به امر بزرگی قیام میکند.
همچنین از ابی بصیر از امام باقر علیه السّلام روایت نموده که فرمود: مثل امر ما، مثل صاحب حمار در کتاب است، در کتاب که خدای تعالی او را صد سال بمیراند و سپس زنده گرداند.
نیز به اسناد خود از مؤذّن مسجد احمر، روایت کرده، گفت: از امام صادق علیه السّلام پرسیدم: آیا در کتاب خدا مثلی برای امر قائم هست؟
فرمود: آری، آیه صاحب حمار است؛ فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ(2)خدای تعالی صاحب حمار را صد سال بمیراند و پس از آن زنده کرد، همچنین از فضل بن شاذان به اسنادش از امام صادق علیه السّلام روایت نموده، فرمود: به درستی که وقتی قائم قیام میکند، خلایق میگویند از کجا قیام نمود، حال آنکه خیلی وقت است استخوانهایش پوسیده.
این ناچیز گوید: شیخ مزبور بعد از نقل این اخبار فرموده: پس همه این اخبار بر این دلالت دارند که قائم میمیرد و بعد زنده میشود. اولی و اقرب در تأویل آنها این است که مراد از موت قائم، موت ذکر او است؛ یعنی خلایق از ذکر او خاموش میگردند و نامش از خاطر آنها فراموش میشود.
تأویل دیگر این است که بیشتر خلق معتقد میشوند استخوانهایش پوسیده، سپس
خدای تعالی او را ظاهر میگرداند؛ چنانکه صاحب حمار را بعد از موت حقیقی ظاهر کرد.
چنین وجهی در تأویل این اخبار، دور نیست، علاوه بر این، اخبار آحادند و افاده علم نمیکنند، پس به سبب آنها از اعتقادی که عقول بر آن دلالت کرده، اعتبار صحیح ما را به سوی آن کشیده و به اخبار متواتره مذکور قوّت پذیرفته، نمیتوان از آن عدول کرد، بلکه لازم است در این اخبار توقّف نماییم و به اعتقادی که برایمان معلوم شده، تمسّک جوییم، حال آنکه تأویل آنها بر فرض این است که ما صحّت آن را قبول کنیم؛ چنانکه در تأویل نظایر آنها، دأب و عادت بدین نهج و اثبات صحّت آنها دونه خرط القتاد است.
در کفایة الطالب(1)، کشف الغمّه(2)و بحار(3)از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله روایت نمودهاند که فرمود: هرگز قومی که من در اوّل آن هستم، عیسی آخرش و مهدی وسطش است، هلاک نمیشود. در کفایة الطالب آمده: معنی قول آن حضرت که فرمود: آخر ایشان عیسی است، این نیست که عیسی بن مریم بعد از مهدی میماند، زیرا این احتمال از چند وجه جایز نیست:
وجه اوّل: قول آن حضرت است که در حیات و زندگی بعد از مهدی خیری نیست.
وجه دوّم: مهدی امام آخر زمان است و در هیچ روایتی بعد از او امامی ذکر نشده، لکن این ممکن نیست؛ زیرا اگر بگویند عیسی بعد از او امام امّت میشود، مردم بیامام میمانند؛ میگوییم: این جایز نیست، زیرا در حدیث تصریح گردیده، در حیات و زندگی بعد از مهدی خیری نیست، پس چگونه میشود عیسی میان قومی باشد ولی در
آنها خیری نباشد.
نیز جایز نیست گفته شود که عیسی نایب مهدی است، زیرا نیابت سزاوار شأن او نیست و جایز نیست به اصالت به امور امّت مشغول شود، چون عوام به توهّم افتند که ملّت محمدیّه، به ملّت عیسویّه انتقال یافته و این هم، کفر است.
پس ناگزیر حدیث را به معنی صحیح تأویل میکنیم و آن این است که من اوّلین داعی به ملّت اسلام هستم، مهدی، داعی اوسط و مسیح، آخرین داعی است. احتمال دارد معنی حدیث این باشد: مهدی، اوسط امّت است؛ یعنی بهترین آنها و امام ایشان است، بعد از او، عیسی نازل میشود، مهدی را تصدیق و یاری میکند و صحّت چیزی که او ادّعا میفرماید، به امّت بیان میکند، بنابراین حضرت مسیح، آخرین مصدّق میشود.
در کشف الغمّه(1)بعد از نقل آنچه از کفایة الطالب نقل نمودیم، گفته: آنچه در تأویل این حدیث ذکر شد، موهم این است که مهدی علیه السّلام بهتر از علی علیه السّلام و خیر باشد ولی کسی به این قول قایل نشده. چیزی که در معنی این حدیث به نظر میآید این است که پیغمبر، اوّلین داعی به اسلام است و مهدی چون در ملّت پیغمبر و تابع او است، داعی اوسط به اسلام و عیسی، به جهت اینکه صاحب مذهب دیگر است، آخرین داعی میباشد، زیرا در آخر زمان، به غیر شریعت خود که شریعت اسلام است، داعی خواهد شد و اللّه تعالی یعلم.
شیخ نعمانی در غیبت(2)خود از امام صادق علیه السّلام روایت نموده، حضرت فرمود: به اموال خود، برّ و احسان و صله ارحام کنید! سوگند به خدایی که دانه را رویانده و
انسان را خلق کرده، هرآینه روزی خواهد آمد که برای درهم و دینار خود، محلّی پیدا نکنید؛ یعنی هنگام ظهور قائم، محلّ صرف نخواهید یافت، زیرا آن وقت، همه خلایق از فضل خدا و ولیّ او مستغنی خواهند شد.
راوی عرض کرد: کی چنین خواهد شد؟
فرمود: وقتی امام خود را نبینید، مفقود کنید و به این حال بمانید، تا آن حضرت، مانند آفتاب طلوع نماید، لذا هرجا که باشید، از شکّ و ریب، درباره ما حذر و شکوک را از نفوس خود دور کنید؛ من شما را ترساندم، پس حذر کنید! از خدای تعالی برای شما توفیق و ارشاد مسألت مینمایم.
علّامه مجلسی رحمه اللّه بعد از نقل، این روایت در جلد سیزدهم بحار(1)فرموده: از کلام نعمانی و آنچه در ظاهر به نظر من میرسد، معلوم میشود او در این تفسیر خطا نموده، زیرا آن حضرت درصدد وصف زمان غیبت بود، نه زمان ظهور؛ چنانکه از آخر روایت واضح است. معنی روایت در نظر من این است که همه خلایق در زمان غیبت، خایف میشوند، پس برای به امانت سپردن درهم و دینار، امینی پیدا نخواهید کرد.
در کمال الدین(2)به اسناد خود از اسحاق بن یعقوب روایت نموده که گفت: از شیخ عمری شنیدم، میگفت: با مردی از اهل عراق مصاحبت نمودم، نزد وی مالی برای غریم علیه السّلام بود؛ او آن مال را فرستاد، آنگاه پس گردانیده و به او گفته شد: مال پسر عمّ خود را که چهارصد درهم است، از این اموال بیرون کن!
آن مرد مبهوت شده، تعجّب نمود و به حساب اموال خود نظر کرد. زمین زراعتی
که مال پسر عمّش بود، در دست او بود، پارهای از آن زمین را به پسر عمّش ردّ نموده، پارهای را نگاه داشته بود. وقتی محاسبه کرد، دید حاصل زمین پسر عمّش چهارصد درهم است؛ چنانکه آن حضرت فرموده بود، لذا آن مقدار را بیرون کرد و مابقی را فرستاد، آنگاه مقبول گردید.
این ناچیز گوید: در قاموس اللغة آمده: الغریم، المدیون و الدّاین، ضدّ انتهی. در بحار فرموده: غریم، کنایه از حضرت بقیّة اللّه است که از باب تقیّه به آن جناب میگفتند.
محتمل است به معنی مدیون باشد، به مشابهت اینکه وقتی کسی دین بسیار داشته باشد، خود را از مردم مخفی میکند و چون آن حضرت از مردم مخفی شده به او غریم میگفتند و یا به واسطه آنکه مردم، آن جناب را برای گرفتن علوم و شرایع از ایشان مطالبه مینمودند و آن بزرگوار به واسطه تقیّه از آنها میگریخت، پس آن بزرگوار، مدیون مستتر به حقّ بود، نیز محتمل است به معنی دائن باشد که در این صورت، معنی آن واضح است، چراکه اموال آن جناب در دستهای مردم و ذمّهای آنها بسیار است.
صاحب کفایة الطالب فی مناقب علی بن ابی طالب علیه السّلام،(1)در باب سیزدهم ابوابی که در حالات حضرت مهدی- عجّل اللّه فرجه الشریف- قرار داده، گفته: این باب در ذکر کنیه و شباهت خلقی آن جناب به پیغمبر است، سپس به اسناد خود از حذیفه روایت نموده، گفت: رسول خدا فرمود: هرگاه غیر از یک روز از دنیا باقی نماند، هرآینه خدا، مردی را مبعوث میگرداند که نامش، نام من و خلق او، خلق من است.
بعد از نقل این روایت گفته: این، حدیث حسن است که ما به آن روزی داده شدیم و معنی قول آن حضرت که فرمود: خلق او، خلق من است؛ بهترین کنایه برای انتقام
1) ر. ک: البیان فی اخبار صاحب الزمان، ص 129.
کشیدن مهدی از کفّار برای دین خدا است؛ چنانکه پیغمبر میکرد، حال آنکه خداوند، درباره این بزرگوار فرموده: وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ(1).
در کشف الغمّه(2)این روایت را با معنی آنکه صاحب کفایة الطالب گفته، نقل کرده، سپس فرموده: بنده فقیر، علی بن عیسی- عفی اللّه عنه- گوید: العجب! قول صاحب کفایه است که گفت: خلق او خلق من است، از بهترین کنایات برای انتقام کشیدن مهدی از کفّار برای دین خدا است، چگونه خلق را به انتقام کشیدن از کفّار منحصر نمود و از کجا این تحجیر و توقیف را دانست؟ چراکه آن بیمعنی است، زیرا مهدی در جمیع اخلاق پیغمبر با او شریک است؛ مانند کرم، شرف، علم، حلم، شجاعت و خلقهای دیگری که در صدر کتاب برای آن حضرت شمردهام. از این عجیبتر این است که آیه وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ(3)را دلیل بر این انحصار قرار داده، و لقد اجاد علیّ بن عیسی فیما افاد و اللّه الهادی عباده الی سبیل الرّشاد.
گنجی شافعی در کتاب البیان فی اخبار صاحب الزمان،(4)به اسناد خود از محمد بن الحنفیّه و او از پدرش امیر المؤمنین علیه السّلام روایت نموده که فرمود: رسول خدا فرموده:
«المهدیّ منّا اهل البیت یصلحه اللّه فی لیلة»؛ خداوند مهدی اهل بیت ما را در یک شب اصلاح میفرماید.
این ناچیز گوید: مراد از این خبر، این نیست که نستجیر باللّه و نعوذ به آن بزرگوار تا آن شبی که خداوند او را اصلاح میفرماید، برای امر امامت و ریاست صلاحیّت ندارد؛ چنانکه مثل این قول از بحر العلوم هندی در فهم کلام ابن العربی نقل شد؛
بلکه چنانکه از اخبار دیگر ظاهر میشود، مراد از آن، این است که وقتی برای ظهور آن سرور نیست و هرگاه خداوند ظهور آن بزرگوار را اراده فرماید، بدون مقدّمه اسباب دولت و سلطنت او را در همان شبی که حضرت فردای آن ظاهر میشود، فراهم مینماید، فافهم و استقم.
ایضا در کتاب البیان،(1)ضمن حدیثی آمده: حضرت صدّیقه طاهره در مرض موت، نزد آن سرور حاضر میشود، گریه میکند و پیغمبر سبب گریه را سؤال مینماید، حضرت صدّیقه عرض میکند: بعد از رحلت تو از ضایع شدنم میترسم؛ آن بزرگوار خاتون را به بستگان او از پدر، شوهر، جعفر طیّار و دو سبط آن مخدّره تسلّی میدهد و آن حدیث چنین است: یا فاطمه! و الّذی بعثنی بالحق انّ منهما مهدیّ هذه الأمة.
بدان نسخ در کلمه «منهما» مختلف است؛ در بعضی از آنها به همین نحو است که ذکر شد و در بعضی، انّ منّا، به من و نون متکلّم مع الغیر ضبط شده، به هردو تقدیر خزازتی در حدیث مزبور نیست، امّا بنابر ضبط کلمه منّا که واضح است و اخبار دیگری هم بر این مضمون وارد شده که مهدی از ما اهلبیت است و امّا بنابر ضبط کلمه منهما که ضمیر، به حسن و حسین علیهما السّلام راجع باشد و پیش از این فقره ذکر شده، به این جهت است که مادر امام محمد باقر علیه السّلام دختر امام حسن مجتبی علیهما السّلام است، پس امام باقر علیه السّلام و ائمّهای که بعد از آن سرورند، از نسل امام حسن و امام حسین علیهما السّلام میباشند و بدیهی است مهدی علیه السّلام هم یکی از آن بزرگواران است.
1) البیان فی اخبار صاحب الزمان، صص 120- 119.
در غیبت(1)شیخنا الطوسی، به اسنادش از امام صادق علیه السّلام روایت نموده که فرمود:
به درستی که ولیّ خدا؛ یعنی حضرت مهدی علیه السّلام صد و بیست سال، به اندازه عمر ابراهیم خلیل عمر مینماید و در صورت جوان موفّق سی ساله ظاهر میشود.
علّامه مجلسی رحمه اللّه بعد از نقل این روایت، در بحار،(2)فرموده: شاید مراد از اینکه عمر آن جناب، عمر حضرت ابراهیم میباشد، مدّت سلطنت و ملک و زمان ریاست ظاهری و نفوذ کلمه آن حضرت باشد یا عمر شریف آن بزرگوار از جمله اموری باشد که بدا در آن راه یافته، نیز سابقا از ایشان نقل شد که در تفسیر جوان موفّق، فرموده:
مراد از موفّق، متوافق الاعضا و معتدل الخلقه است یا مراد از آن، متوسّط در شباب و کنایه از آن است که حضرت در انتهای شباب میباشد که انسان در چنین سنّی برای تحصیل کمال موفق میشود.
این ناچیز گوید: در کتب لغویّه جدیدة التألیف، مثل تاج العروس(3)سیّد مرتضی زبیدی- که شرح بر قاموس است-، المنجد، اقرب الموارد و غیره، موفّق را به رشید تفسیر کردهاند. یقال فلان موفّق، أی: رشید، انتهی.
در غیبت طوسی رحمه اللّه(4)آمده: از اشخاصی که در زمان غیبت صغرا به دروغ، ادّعای بابیّه و سفیر بودن از جانب حضرت مهدی- عجّل اللّه فرجه الشریف- نمود، ابو دلف کاتب به نام محمد بن مظفّر است. این ملعون در اوّل امر خود، اعتقاد مخمسّه داشت
پس از آن غالی شده، ملحد گردید.
این ناچیز گوید: بنابر آنچه علّامه بهبهانی الاغا محمد باقر، در تعلیقهاش بر کتاب رجال مرحوم میرزا محمد استرآبادی، مشهور به رجال کبیر فرموده: مخمسّه طایفهای از غلاتاند که میگویند: این پنج نفر که سلمان، ابو ذر، مقداد، عمّار و عمر بن امیّة الضمری میباشند، به مصالح عالم از جانب حضرت ربّ الارباب و مالک الملوک موکّلاند.
ایضا در آن کتاب(1)آمده: یکی از مدّعیان کاذب سفارت آن حضرت در غیبت صغرا، محمد بن علی شلمغانی معروف به ابن غراقر است که اوّل به حلول روح حضرت رسول به جسد ابا جعفر محمد بن عثمان، از نوّاب اربعه حضرت حجّت و به حلول روح امیر المؤمنین علیه السّلام به بدن شیخ ابی القاسم حسین بن روح، نایب دیگر قایل گردیده است.
آن ملعون خواست این عقیده را در قلوب شیعیان رسوخ دهد تا آن را برای ادّعای حلول باری در بدن او وسیله قرار دهند؛ چنانکه حلّاج این ادّعا را نمود. آنگاه به دست شیخ ابو القاسم مذکور، توقیعی از حضرت حجّت بیرون آمد که آن ملعون، لعن و از او تبرّی شود، نیز از کسانی که به گفته او راضی شده، با وی سخن گفتهاند و از کسانی که بعد از شناختن این توقیع، به گفته او راضی شوند، از او متابعت کنند و در دوستیاش باقی باشند، دوری جسته شود.
از جمله اعتقادات فاسد شلمغانی ملعون که در غیبت طوسی ذکر شده، این است که آن لعین، اعتقاد داشت کسی که با ولیّ، ضدّ و طرف مقابل باشد، ممدوح و پسندیده است، زیرا ولیّ نمیتواند فضل خود را اظهار کند، مگر اینکه ضدّش در خصوص او
1) الغیبة، شیخ طوسی، صص 407- 406.
طعن بزند و به او عیب نسبت دهد؛ چون طعن زدن ضدّ، شنوندگان را بر این وامیدارد که فضیلت ولیّ را جستجو نمایند و به این سبب فضایل ولی ظاهر میشود. پس ضدّ، افضل از ولی است، زیرا اظهار فضل ولی جز به وسیله ضدّ او ممکن نیست.
این طریقه و مذهب را از زمان آدم اوّل تا آدم هفتم جاری کردهاند، چون ایشان به هفت عالم و هفت آدم قایلاند و از آدم هفتم، به موسی و فرعون، محمد و علی با ابی بکر و معاویه، تنزّل نمودهاند؛ یعنی فرعون را از موسی، ابو بکر را از محمد و علی و معاویه را از علی افضل دانستهاند و در خصوص خود ضدّ، اختلاف کردهاند.
جماعتی بر این رفتهاند که ولیّ ضدّ را نصب میکند و خودش ضدّ را وامیدارد با او معارضه کند؛ چنانکه جماعتی از اهل ظاهر گفتهاند: علی بن ابی طالب- صلوات اللّه علیه- خودش ابو بکر را در این مقام نصب کرد.
بعضی دیگر گفتهاند: چنین نیست، بلکه ضدّ قدیم است و همیشه با ولیّ بوده، نیز گفتهاند: مراد از قائمی که اهل ظاهر گفتهاند از اولاد یازدهم است و قیام خواهد نمود، ابلیس است؛ زیرا خدای میفرماید: فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ* إِلَّا إِبْلِیسَ*(1)همه ملایکه جز شیطان به آدم سجده نمودند.
سپس خداوند عزّت، گفته شیطان را حکایت میفرماید: لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقِیمَ(2)هرآینه در راه راست شریعت و دین تو مینشینم تا بندگانت را فریب داده، گمراه کنم.
پس این آیه به زعم باطل ایشان بر این دلالت دارد که ابلیس، وقتی به سجده مأمور گردید، قائم یعنی ایستاده بود و پس از آن گفت: در راه راست تو مینشینم ...، تا آخر آیه.
بنابراین قائمی که اهل ظاهر قایلاند، ابلیس است. اشعاری از ایشان که ضدّ ممدوح است، در غیبت طوسی و جلد سیزدهم بحار نقل شده، هرکس طالب باشد، به آنها رجوع کند.
شیخ الطایفه قدس سرّه در غیبت(1)خود به اسنادش از احمد بن عمر روایت نموده که گفت:
از امام رضا علیه السّلام شنیدم که درباره ابن ابی حمزه میگفت: آیا او نیست که روایت میکرد سر مهدی به هدیه سوی عیسی بن موسی، صاحب سفیانی، فرستاده میشود، او نیست که میگفت: حضرت ابا ابراهیم یعنی موسی بن جعفر علیه السّلام هشت ماه بعد از فوتش به دنیا برمیگردد؛ آیا کذب او برای خلایق ظاهر نشد؟
این ناچیز گوید: مراد از مهدی در این روایت، محمد بن منصور، خلیفه عبّاسی است که سال صد و پنجاه و هشت، از طرف پدرش ولی عهد و متصدّی امور خلافت شد، ولی جدّش سفّاح، عقد خلافت را اوّل برای برادر خودش، عبد اللّه منصور بست و او را به خلافت معرّفی کرد، امّا منصور هنگام موت خود، پسرش محمد را ولیعهد ساخت و عیسی بن موسی را مجبور کرد خود را از ولیعهدی خلع نماید، سپس مهدی خلافت و ولیعهدی را برای پسرش موسی که ملقّب به هادی است و بعد، آن را برای پسر دیگرش، هارون الرشید قرار داد.
این مجملی است از خبر مهدی و عیسی بن موسی که در این روایت ذکر شدهاند و مقصود امام رضا علیه السّلام طعن بر علی بن ابی حمزه، از رؤسای واقفیّه و تکذیب آن ملعون است که روایت کرد مهدی یعنی محمد بن منصور کشته میشود و سرش را برای عیسی بن موسی هدیه میبرند، حال آنکه چنین امری واقع نشد و دروغ او آشکار گردید.
در کتاب لمعات النور فی بشارات الظهور که از تألیفات یکی از فضلای معاصر
1) الغیبة، شیخ طوسی، ص 69.
است، از کمال الدین(1)نقل نموده که جابر انصاری گفت: رسول خدا فرمود: مهدی از فرزندان من، نام او، نام من و کنیه او، کنیه من و خلقا و خلقا یعنی در صورت و سیرت شبیهترین مردم به من است، الخبر.
پس، از ذکر این خبر و اخبار دیگر، به شباهت داشتن حضرت قائم به حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در خلق و در خلق تصریح شده؛ در خبر دیگری آمده: آن حضرت، یشبهه فی الخلق بفتح الخاء لا فی الخلق بضمّه؛ حضرت قائم در صورت به رسول خدا شباهت دارد ولی در سیرت شبیه آن حضرت نیست.(2)
آنچه در جمع میان این اخبار به نظر این قاصر رسیده، این است که رسول خدا کفّار و مشرکین و اهل کتاب را به اسلام دعوت میفرمود و در این دعوت به قیام با سیف مأمور بود؛ چنانکه فرمود: أنا نبیّ السّیف(3)و در میان ائمّه هدی، کسی که مثل رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله مأمور به دعوت به اسلام است، فقط وجود مبارک حضرت قائم میباشد، چون سایر ائمّه علیهم السّلام آشکار یا پنهان به ایمان دعوت میفرمودند، نه اسلام، زیرا حضرت بقیّة اللّه پس از اندراس کلمه لا اله الا اللّه و انطماس رسوم اسلام ظاهر میشود؛ چنانکه خبر متّفق علیه بین عامّه و خاصّه که «بدأ الأسلام غریبا و سیعود غریبا، فطوبی للغرباء»(4)به این معنی ناطق و اخبار «إذا قام القائم یستانف الأسلام جدیدا»(5)به این مقام ناظر است.
همچنین حضرت قائم در انجام این دعوت به قیام با سیف و ضرب شمشیر و جهاد با کفّار و مشرکین و اهل کتاب مأمور است؛ همانطور که در اخباری فرمودند، قائم نامیدن آن حضرت برای این است که به سیف قیام میفرماید و در بعضی اخبار که شباهت و سیرت آنان برای آن حضرت اثبات شده، فرمودند: در او، سنّت، سیرت و
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 286.
2) ر. ک: ینابیع المودة لذوی القربی، ج 3، ص 259؛ العمدة، ص 437؛ الطرائف، ص 177.
3) کمال الدین و تمام النعمة، ص 200.
4) مسند احمد، ج 4، ص 73؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 90؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1320.
5) شرح الاخبار فی فضائل الائمة الاطهار، ج 3، ص 563؛ الغیبة، محمد بن ابراهیم نعمانی، ص 131؛ بحار الانوار، ج 52، ص 353.
شباهتی به خاتم انبیاست و او قیام به شمشیر میباشد.
خلاصه حضرت قائم، در رأفت، رحمت، عطا، جود، عبادت، زهادت، شجاعت، وقار، هیبت و دعوت به اسلام با نیروی شمشیر و مجاهدت، مانند حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میباشد ولی در بعضی خصوصیّات با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله متفاوت است، چون حضرت رسول مأمور به مدارا بود و اگر کسی از روی نفاق، اظهار اسلام مینمود؛ به مفادّ وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقی إِلَیْکُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً(1)میپذیرفت، مدارای آن حضرت به حدّی بود که میگفتند: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله گوش است، هرکس هرچه میگوید، گوش میدهد و خدای فرمود: قُلْ أُذُنُ خَیْرٍ لَکُمْ(2).
همچنین رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله اهل کتاب را میان قبول اسلام، دادن جزیه و یا حربه مخیّر میفرمود، ولی سیرت حضرت قائم چنین نیست؛ چون آن حضرت با منافقین، همان معامله را میفرماید که با کفّار میکند تا به مفادّ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلَّهِ(3)و کریمه یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً(4)دین و عبادت خاصّ و خالص برای خدا باشد و وعده الهی انجام پذیرد، لکن برحسب اخبار بسیار، حضرت قائم حکم جزیه را برمیدارد و کفّار را میان قبول اسلام و قتل مخیّر میفرماید.
نیز حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله به صریح «انّما اقضی بینکم بالأیمان و البیّنات» در مقام قضاوت از روی بیّنه و یمین، حکم میفرمود ولی حضرت قائم، به علم خود حکم میفرماید، پس اخباری که شباهت سیرت آن جناب را با سیرت رسول خدای نفی مینماید، ناظر به عدم شباهت در بعضی از جزئیّات و خصوصیّات است.
مبادا آنجا گفته شد حضرت قائم، ایمان اهل نفاق و جزیه اهل کتاب را
نمیپذیرد؛ توهّم نسخ حکم شریعت شود، چراکه نسخ، جز در صورت تأخّر زمانی تشریع حکم لاحق از حکم سابق تحقّق نیابد؛ مثلا امروز ربا، حرام و فردا مباح گردد، امّا اگر هردو حکم در زمان واحد تشریع شود؛ مثل اینکه صاحب شریعت بگوید:
امروز ربا حرام و فردا مباح است، این نسخ نیست، بلکه بیان زمان حکم است.
مقام ما هم از این قبیل است، چون صاحب شریعت خودش گوید: اسلام منافق، قبول جزیه از اهل کتاب و حکم به ایمان و بیّنات تا زمان ظهور قائم است، بعد از ظهور او، من حکم دیگری تشریع کردهام، فافهم و تبصّر. این مطلب در جواب شبهه بیست و پنجم مخالفین، مفصّلا ذکر شده است، فارجع و طالع ...، الخ.
در غیبت طوسی رحمه اللّه،(1)در جمله حدیثی از حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت نموده که فرمود: ان اللّه اختار من الناس الأنبیاء و اختار من الأنبیاء الرّسل و اختارنی من الرّسل و اختار منّی علیّا و اختار من علیّ الحسن و الحسین و اختار من الحسین، الأوصیاء، تاسعهم قائمهم و هو ظاهرهم و باطنهم.
بدان کلمه «و هو ظاهرهم و باطنهم» در شأن امام غایب از انظار، در السنه ناطقه الهیّه ائمّه اطهار، تکرار شده و آنچه در معنی آن از علمای اعلام رسیده، سه امر است:
اوّل؛ علّامه مجلسی رحمه اللّه فرموده: مقصود از ظهور، غلبه، استیلا و استعلا بر اعادی و جمله کفّار و مشرکین و غرض از بطون غیبت، اختفا و استتار از انظار میباشد، چون میان حجج الهی و ائمّه راشدین، فقط ذات مقدّس حضرت حجّة بن الحسن- ارواحنا له الفداء- حاوی این دو صفت و جامع این دو خصلت است.
دوّم؛ یکی از فضلا فرموده: مراد از ظهور، ظهور برحسب حجّت و برهان و مقصود از بطون، احتجاب از دیده مردم میباشد و اختصاص این امر به حضرت
1) الغیبة، شیخ طوسی، صص 143- 142.
صاحب الزمان علیه السّلام، بر خردمندان و دشمنان باهر و هویداست، زیرا آنقدر که در شؤون آن وجود مبارک از مصادر وحی سبحانی در مظاهر الهام ربّانی نصّ به منصه ظهور و مرتبه بروز رسیده، در حقّ هیچیک از ائمّه طاهرین، ظاهر و آشکار نگردیده؛ چنانکه کتب مدوّنه و صحف مبوّبه از عامّه و خاصّه، موجود و برای ما شاهد مقصود است.
پس او فی الحقیقه، مظهر دو اسم الظاهر و الباطن خدای تعالی است؛ «ظاهر، جلّی علی العقول بالأثار و البرهان و باطن، خفیّ عن الحواس و المدارک الضعیفة و العیون الخفّاشیه من کلّ انس و جانّ».
سوّم؛ بعض دیگری گفته: ظهور و بطون کنایه از کلّ، تمام حقیقت و جوهر ذات میباشد؛ چنانکه شایع است، میگویند: قلبت الأمر ظهره و بطنه أی کلّه و حقیقته و معنی چنین خواهد بود: حضرت قائم- عجّل اللّه فرجه-، کلّ ائمّه، تمام حقیقت و صفوه و جوهره ایشان است و به حقیقت چنین میباشد، چون آن حجّت بالغه الهی که خاتم الحجج، اغمر اللجج، اظهر المنهج و ابهر الفلج است؛ او جامع جمیع کمالات انبیا و مرسلین، حاوی تمام فضایل اوصیای مرضییّن و سلالهای از سلاله و صفوت از صفوت است.
نتیجه بعث رسل و انزال کتب که اعلای کلمه توحید و انجاز وعد یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً(1)میباشد، به آن وجود مبارک ظاهر و هویدا شود و ثمره شجره دعوت تمام انبیا و رسل که قلع اساس کفر و طغیان و قطع موادّ شرک و عدوان است، به ظهور آن نور مقدّس باهر و هویدا آید؛ «فهو ارواحنا فداه و انفسنا وقاه کلّ الکلّ و تمام الکلّ و جوهر الکلّ و صفوة الکلّ».
نیز کلام حضرت ملک علّام در لوح صدّیقه کبرا فاطمه زهرا علیها السّلام بدین معنی اشاره دارد که در آنجا میفرماید: «علیه کمال موسی و بهاء عیسی و صبر ایّوب»(2)و
بنابر روایت مفضّل از مبیّن الحقایق، فرمایش خود آن حضرت در روز طلوع طلعت غرّا و ظهور چهره انور عالمآرا، مبیّن این معیّت عظمی است؛ جعفر الصادق علیه السّلام قال: و سیّدنا القائم، مسند ظهره إلی الکعبه و یقول: یا معشر الخلایق الا و من أراد أن ینظر إلی آدم و شیث فها أنا آدم و شیث إلی قوله الا و من أراد أن ینظر إلی الائمّة من ولد الحسین فها أنا ذا ...،(1)الخ و عبارت توسّلیه استاد البشر و العقل الحادی عشر، محقّق قدّوسی نصیر الدّین طوسی رحمه اللّه: اللهمّ صلّ و سلّم و زد و بارک علی صاحب الدّعوة النبوّیة و الصّولة الحیدریّه و العصمة الفاطمیّة و الحلم الحسنیه و الشجاعة الحسینیّة مصرّح بدین مظهریّت کبراست.
العبقری الحسان ؛ ج4 ؛ ص785
غیبت(2)شیخ طوسی رحمه اللّه از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت نموده که فرمود: انّی واحد عشر من ولدی و أنت یا علی! رز الأرض؛ أعنی أوتادها و جبالها بنا أوقد اللّه الأرض أن تسیح باهلها فإذا ذهب الأثنی عشر من ولدی ساخت الأرض باهلها و لم ینظروا؛ یا علی! به درستی که من، تو و یازده نفر از فرزندان من، میخها و کوههای زمین باشیم، خدای تعالی زمین را از اینکه اهلش را فرو برد، نگاه داشته، هرگاه دوازده نفر از فرزندان من بروند، زمین اهلش را فرو برد و دیگر مهلت داده نشوند.
بدان رز به تقدیم راء مهمله بر زاء معجمه؛ به معنی ثابت داشتن شیء است. یقال:
رز الشیء و الشیئی أی اثبته و رزه که آهنی است که قفل را داخل آن میکنند، از همین معنی مأخوذ است و علّامه مجلسی رحمه اللّه در بحار(3)فرمود: در بعضی نسخ، معجمه بر مهمله مقدّم است، آنگاه گفته که ابن اثیر جزری گوید: در حدیث ابو ذر علی را به این نحو توصیف نموده: انّه لعالم الأرض و زرّها الّذی تسکن إلیه أی قوامها و اصله
من زرّ القلب و هو عظم صغیر یکون قوام القلب به و اخرج الهروی، هذا الحدیث عن سلمان، انتهی.
کلینی در کافی(1)از رسول خدا روایت نموده که فرمود: انّی و اثنی عشر من ولدی و أنت یا علی! رز الأرض ...، إلی آخر ما ذکر بروایت الشیخ فی الغیبة.
بدان خبر کافی و خبر مذکور در صبیحه سابق که از غیبت شیخ طوسی نقل شد، در متن متّحدند جز اینکه در مرویّ شیخ، انّی و احد عشر من ولدی و در خبر کافی، اثنی عشر من ولدی است.
علّامه مجلسی رحمه اللّه در بیان این خبر کافی که فرموده: اثنی عشر من ولدی، حال آنکه یازده امام از ولد آن سرورند، دو توجیه دارد:
اوّل؛ صدّیقه طاهره علیها السّلام نیز مقصود باشد و با آن مخدّره دوازده نفر شوند.
دوّم؛ اطلاق ولد بر امیر المؤمنین علیه السّلام از باب تغلیب و عطف أنت به جهت تأکید و تشریف، از قبیل عطف و ذکر خاصّ بعد از عام باشد؛ مانند عطف جبرییل و میکاییل بر ملایکه در آیه مبارکه: مَنْ کانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِیلَ وَ مِیکالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْکافِرِینَ(2).(3)
این ناچیز گوید: اگر این خبر از نصوص بر امامت ائمّه اثنا عشر نباشد، بلا شبهه مقصود رسول خدا، دوازده اولاد فاطمه زهرا علیها السّلام و یازده امام که از ذریّه فاطمهاند، میباشد، بنابراین هیچ اشکالی در خبر نخواهد بود و اگر از نصوص امامت باشد، حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام را نیز شامل میشود، یا از باب تغلیب؛ چنانکه علّامه مجلسی رحمه اللّه فرموده و یا از باب تعمیم در ولادت که اعمّ از ولادت روحانی و جسمانی
باشد، پس عطف «و أنت یا علی» از قبیل عطف خاصّ بر عام است؛
با اینکه محتمل است اصل خبر کافی، مثل خبر طوسی رحمه اللّه «و احد عشر من ولدی» بوده و تبدیل لفظ احد به اثنا، از اشتباه یا تصرّف نسّاخ ناشی شده باشد، زیرا اثنا عشریّت ائمّه، مرکوز اذهان شیعه اثنا عشریّه است و چون در خبر لفظ احد عشر یافته، حمل بر غلط کرده و اثنا عشر نوشته.
قرینهای بر قوّت احتمال مزبور این است که روایت شیخ طوسی در تمام الفاظ جز در همین یک کلمه با خبر کافی موافقت دارند. علّامه مجلسی مثل این احتمال را در خبر ابی لبید مخزومی در لفظ تسعون و ستّون داده است.
نیز مانند همین تبدیل در خبر وفات صدّیقه که خمس و سبعین یوما، بعد از رحلت پدرش مشهور شده؛ خمس و تسعین یوما احتمال داده شده که با روایت معتبره موافق است، عجیب است که در این مقام، این احتمال به خاطر شریف علّامه مجلسی نرسیده یا آنکه رسیده ولی متعرّض آن نشدهاند و اللّه الأعلم.
صدوق رحمه اللّه در کمال الدین(1)از حضرت حسین بن علی علیهما السّلام روایت نموده که فرمود:
من و برادرم، بر جدّم رسول خدا داخل شدیم، حضرت مرا بر زانوی چپ و برادرم را بر زانوی راست نشانده؛ ما را میبوسید. سپس فرمود: بأبی أنتما من امامین سبطیین! اختارکما اللّه منّی و من ابیکما و من امّکما و اختار من صلبک، یا حسین تسعة ائمّة تاسعهم قائمهم و کلّهم فی الفضل و المنزله سواء عند اللّه تعالی؛ پدرم فدای شما دو امام و دو سبط باد! که خداوند شما را از من و پدر و مادرتان اختیار فرموده، ای حسین! از صلب تو، نه امام اختیار نموده که نهمی آنها قائم ایشان است و همه آنان در فضل و منزلت، نزد خدای تعالی برابرند.
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 269.
علّامه مجلسی رحمه اللّه بعد از ذکر این خبر میفرماید: ظاهر آن است که ضمیر جمع، راجع به تسعه میباشد، پس فضل امیر المؤمنین علیه السّلام و حسنین علیهما السّلام را بر سایر ائمّه منافات ندارد؛ چنانکه از بعض اخبار ظاهر میشود.(1)
یکی از فضلا، بعد از ذکر فرمایش مجلسی رحمه اللّه فرموده: بلی، ارجاع ضمیر به تسعه، اشکال افضلیّت ائمّه ثلثه را دفع میکند، لکن در بعضی اخبار، به افضلیت حضرت قائم- عجّل اللّه فرجه- تصریح شده، پس این اشکال به حال خود باقی خواهد بود، لذا ما در این مقام، مقالی داریم که علی ایّ حال به وسیله آن، دفع تعارض و رفع اشکال میشود؛ خواه ضمیر، راجع به تسعه و خواه راجع به کلّ باشد.
سپس فرموده: بدان چنانکه نسبت حضرت واجب الوجود- جلّ سلطانه- به جمیع سلسله ممکنات من الدرّة و الذرّه، العقل و الهیولی، الأمر و الخلق، متساوی است؛ الرّحمن علی العرش استوی قال الصادق علیه السّلام استوی علی کلّ شیء فلیس شیء اقرب إلیه من شیء و فی روایة اخری استوی فی کلّ شی فلیس شیء اقرب إلیه من شیء لم یبعد منه بعید و لم یقرب منه قریب استوی فی کلّ شیء؛ همچنین ممکنات نسبت به ساحت قدس واجبی من حیث الامکان و المخلوقیّة و المربوبیّة علی السواء هستند، ما تری فی خلق الرحمن من تفاوت و تفاوت و تفاضل میان مراتب ممکنات از اضافه و نسبت آنها به یکدیگر است؛ فإذا نسب بعض إلی بعض، فبعض جبروتیّ و بعض ملکوتیّ و بعض ناسوتیّ، بعض جماد و بعض نبات و بعض حیوان و بعض انسان.
کذلک، نفوس طیّبه و ذوات قدسیّه حجج الهی، چون به حضرت ربوبیّت- تعالی شانه- اضافه شوند از حیث نبوّت و رسالت و امامت منبعث از صقع ربوبی، همه متساوی و در درجه واحده و مرتبه فاردهاند؛ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ(2).
هرگاه بعضی به بعض دیگر اضافه شوند، در این مقام تفاوت و تفاضل پدید میآید؛
بعضی نبیّ، بعضی رسول و بعضی اولو العزم باشند؛ علی تفاوت شئونهم؛ و اختلاف مراتبهم و بعضی خاتم، کنبیّنا محمّد، تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ(1).
اگر در نفس اخبار صادره از معادن عصمت تدبّر شود، آنچه عرض شد، معلوم و مفهوم گردد، زیرا در اخبار تفاضلی نسبت ایشان به یکدیگر داده شده؛ چنانکه درباره امیر المؤمنین علیه السّلام فرمودهاند: «ابوهما خیر منهما یا افضل منهما»(2)و در حقّ حضرت صاحب الزمان- ارواحنا فداه- فرمودهاند: «تاسعهم قائمهم و هو افضلهم»،(3)لکن در اخبار استوایی، مساوات را به حضرت حقّ و عندیّة واجب الوجود مطلق نسبت دادهاند؛ چنانکه در همین خبر فرموده: سواء عند اللّه تعالی، پس با آنچه بیان شد، به کلّی تنافی بین بعض آیات و تعارض میان این دو قسم اخبار، مندفع و مرتفع خواهد شد.
ما در خصوص مراتب ائمّه هدی علیهم السّلام نسبت به یکدیگر، به افضلیّت امام غایب منتظر و خاتم الائمّة الاثنی عشر- ارواحنا لتراب مقدمه الفداء- بر کلّ ائمّه عقیده داریم و آن وجود مسعود مبارک را بعد از جدّ امجدش، عقل کلّ و خاتم رسل- صلوات اللّه علیه و آله- اوّلین شخص عالم امکان و نخستین تعیّن نشأه کن فکان میدانیم.
اگر حضرت قادر سبحان مرا توفیق بخشد، در کتابی جداگانه به اثبات این مدّعی خواهم پرداخت و دعوی خود را به براهین ساطع و ادلّه قاطع، روشن خواهم ساخت، انتهی کلامه بعین عبارته.
این ناچیز گوید: در مختار این فاضل، تامّل نما که جای تأمّل است.
در بحار(1)از مناقب(2)نقل نموده: از امام باقر علیه السّلام روایت کرده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: من اهلبیتی اثنا عشر نقیبا محدّثون مفهّمون منهم القائم بالحقّ یملاء الأرض عدلا، کما ملئت ظلما و جورا؛ از اهل بیت من، دوازده نقیب میباشد که حدیث کرده و فهمانیده شدهاند؛ از جمله آنها، قائم به حقّ است که زمین را پر از عدل کند؛ چنانکه از ظلم و جور پر شده باشد.
بدان مراد از محدّث و مفهّم به صیغه مفعول، حدیث کرده شده و فهمانیده شده کلّ معارف الهی و جمیع احکام و نوامیس ربّانی است، حتّی الأرش فی الخدش، چون خداوند، عزّت تمام علوم و معارف را به رسول خدا تعلیم و تفهیم فرمود که علّمنی شدید القوی و رسول خدا، آنها را به امیر المؤمنین علیه السّلام تعلیم و تفهیم فرمود که علّمنی رسول اللّه الف باب من العلم، ینفتح من کلّ باب الف باب(3)و هکذا إلی خاتم الأوصیاء الحجة بن الحسن- ارواحنا فداه-.
در کفایة الاثر(4)از جابر انصاری روایت نموده: چون آیه تطهیر نازل شد و پیغمبر، علی و فاطمه و حسنین علیهما السّلام را نزد خود خواند و گفت: اللّهم هولاء اهل بیتی فاذهب عنهم الرجس و طهّرهم تطهیرا؛ جابر گوید: من عرض کردم: یا رسول اللّه! هرآینه خدا این عترت و ذرّیّه طاهره مبارکه را به بردن پلیدی از ایشان، نیک گرامی داشته.
حضرت فرمود: یا جابر! لانّهم عترتی من لحمی و دمی فاخی سیّد الاوصیاء و ابنای خیر الاسباط و ابنتی سیّدة النّسوان و منّا المهدیّ. قلت: یا رسول اللّه! و من المهدی؟ قال: تسعة من صلب الحسین ائمّة ابرار و التاسع قائمهم، یملأ الأرض قسطا و عدلا یقاتل علی التأویل، کما قاتلت علی التنزیل.
فرمود: ای جابر! این عنایت الهی برای ایشان، از این حجّت است که آنان عترت من و از گوشت و خون مناند؛ برادرم، سیّد اوصیا، دو پسرم، بهترین اسباط، دخترم، سیّده زنان و مهدی از ماست.
عرض کردم: مهدی کیست؟
فرمود: نه نفر از صلب حسین، امامان نیکو باشند و نهمی، قائم ایشان است که زمین را پر از عدل و داد کند و بر تأویل قتال فرماید؛ چنانکه من بر تنزیل قتال کردم.
بدان چنانکه در روایت کفایت الأثر است، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله این کلمه را درباره علی هم فرموده؛ مخاطبا بجنابه تقاتل علی التأویل، کما قاتلت علی تنزیله.
امیر المؤمنین علیه السّلام هم کلمه مبارکه اخیره را در فرمایشات خود فرموده که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله بر تنزیل مقاتله میفرمود و من بر تأویل مقاتله مینمایم. معنی آن در این حدیث شریف نبوی که جابر روایت کرده، این است: حضرت بقیّة اللّه با کسانی جنگ کند که در ظاهر، دعوی اسلام نمایند و خود را اهل قرآن بدانند، ولی لبّ و حقیقت اسلام و قرآن را که وجود مبارک امام است، تصدیق نکنند؛ چون ناکثین و قاسطین و مارقین در عصر امیر المؤمنین علیه السّلام با وی جنگ کنند؛ چنانکه رسول خدای صلّی اللّه علیه و آله با کفّار و مشرکین که منکر نزول قرآن بودند، جنگ فرمود، انتهی.
صدوق در کمال الدین(1)به اسناد خود از ابو حمزه ثمالی روایت نموده، حضرت
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 323.
علی بن الحسین علیهما السّلام فرمود: آیه وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللَّهِ(1)در شأن ما نازل شده و آیه وَ جَعَلَها کَلِمَةً باقِیَةً فِی عَقِبِهِ(2)در حقّ ما فرود آمده و امامت تا روز قیامت در فرزندان حسین بن علی بن ابی طالب است؛ به درستی که برای قائم ما دو غیبت است که یکی از آن دو، درازتر از دیگری است، نخستین غیبت، شش روز و شش ماه و شش سال میباشد و امّا زمان دوّمین غیبت، به طول انجامد، تا آنکه اکثر قایلین به این امر از آن برگردند، پس بر آن ثابت نماند، مگر کسی که یقین قوی و معرفت صحیح داشته باشد، در سینه خود، تنگی، یعنی انکار از حکم ما نیابد و بر فرمان ما اهل بیت تسلیم شود.
بعض از شرّاح احادیث ذیل این خبر شریف، فرموده: بدان دو غیبتی که در این خبر است، غیبت صغرا و کبرا که در السنه و افواه علما، بلکه مطلق شیعه اثنا عشریّه دایر میباشد، نیست. چراکه آن، فقط اصطلاحی از علما و ارباب حدیث است که ازمنه نصب نوّاب خاصّه و سفرای مرضیّه را غیبت صغرا و از بدو انسداد باب، نیابت خاصّه را غیبت کبرا گویند؛ هرچند همین معنی را میتوان از مطاوی پارهای از اخبار استفاده نکرد و لکن در اخبار و آثار، بر این اصطلاح تصریحی نیست.
بلی مضمون بعض اخبار که از جمله همین خبر میباشد، این است که برای حضرت قائم- ارواحنا فداه- دو غیبت است یکی زمانش کوتاه و دیگری بس دراز است، چون در این خبر، زمان غیبت کوتاه آن جناب، شش روز و شش ماه و شش سال تحدید شده، پس مقصود، برههای از زمان غیبت است که نسبت به سایر زمانها، نوعی اختصاص و امتیاز دارد و از سیاق خبر، تقدّم زمان این غیبت بر زمان غیبت طولی نیز، استفاده میشود، لذا ابتدای این غیبت، زمان ولادت یا زمان امامت آن حضرت است و بلا شبهه، هریک از این دو زمان یک قسم امتیازی نسبت به سایر زمانها داشته، زیرا غیبت آن حضرت در بدایت ولادت تا اوایل امامت، یک نحو غیبت و از اوایل امامت
تا زمان استقرار امر نیابت خاصّه، نحو دیگری بوده است.
این خبر، قرینه است بر اینکه لفظ ستّة ایّام أو ستّة اشهر أو ستّة سنین در روایت اصبغ بن نباتّه(1)از امیر المؤمنین علیه السّلام برای تردید نیست، بلکه برای جمع و به معنی واو است و لفظ حیرت در آن خبر، قرینه است بر اینکه مراد از غیبت در هردو خبر، همان اوایل امامت است که امر غیبت و حیرت، به واسطه شدّت طلب و تحرّی معتمد و معتضد عبّاسی در نهایت شدّت و سختی بوده است.
این، آن چیزی است که در معنی دو خبر در نظر فقیر، اظهر است و آنچه علّامه مجلسی رحمه اللّه اظهر دانسته؛ چنانکه در صبیحه چهارم این عبقریّه ذکر شده، در نظر فقیر، غیر ظاهر است و اللّه العالم.
در کفایة الاثر(2)ذیل روایت کمیت شاعر و شرفیابی او خدمت سراسر سعادت حضرت باقر علیه السّلام آمده: او ابیات خود را که درباره آن بزرگوار و آبای اطهارش انشا نموده، میخواند که از جمله آنها این شعر است:
متی یقوم الحقّ فیکم متی***یقوم مهدیّکم الثّانی
سپس امام باقر علیه السّلام به او میفرماید: قائم، امام نهم از صلب حسین است، پس از آن، آن سرور تعداد اسامی مقدّس تمام ائمّه اثنا عشر را برای او بیان میکند، آنگاه کمیت سؤال کرد: متی یخرج یابن رسول اللّه؟ حضرت در جوابش فرمود: لقد سئل رسول اللّه عن ذلک، فقال: انّما مثله، کمثل الساعة لا تاتیکم الّا بغتة؛ کمیت عرض کرد: چه زمانی خروج فرماید؟ حضرت فرمود: زمان خروج قائم از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله پرسش شد؛ فرمود: مثل او، مثل قیامت است که ناگهانی میآید.
بدان مراد از ناگهانی آمدن، معلوم نبودن وقت معیّن برای آن، بر غیر خدا و انحصار علم آن به ذات مقدّس حضرت علّام الغیوب است؛ چنانچه فرماید: قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّی(1)پس مقصود، علامت نداشتن و نبودن علامت برای خروج آن سرور نیست؛ چنانکه گلپایگانی مروّج طریقه بابیّه توهّم کرده و این توهّم باطل را مبنای فتح باب تأویل علامات ظهور حضرت قائم- ارواحنا فداه- قرار داده، به خیال اینکه ناگهانی آمدن با علامت داشتن منافات دارد.
وجه بطلان این توهّم آن است که خدای تعالی در همان آیه از ناگهانی آمدن قیامت خبر میدهد، بلافاصله به علامت داشتن قیامت تصریح میفرماید؛ به قوله عزّ اسمه: فَهَلْ یَنْظُرُونَ إِلَّا السَّاعَةَ أَنْ تَأْتِیَهُمْ بَغْتَةً فَقَدْ جاءَ أَشْراطُها(2)، چراکه اشراط جمع شرط، به فتح اوّل و دوّم و به معنی علامت است و اخبار معتبری که در بیان اشراط ساعت وارد شده، بسیار است، از جمله خبر سلمان، معروف و مفصّل است که مفسّرینی، مثل مرحوم فیض در تفسیر صافی و دیگران در دیگر تفاسیر، آن را ذیل این آیه ذکر کردهاند. پس ظاهر گردید در مقام عدم توقیت قیام قائم و تنظیر آن به قیامت و استدلال به آیه لا تَأْتِیکُمْ إِلَّا بَغْتَةً(3)به هیچوجه، دلالتی بر نبودن علامت ظاهر برای خروج آن حضرت نیست، بلکه دانستی در نفس آیه مبارکه و اخبار متکاثره، بلکه متواتره، برخلاف توهّم متوهّم مزبور، تصریح شده است.
باقر علیه السّلام روایت شده، فرمود: به درستی که خدای عزّ و جلّ محمد را به سوی جنّ و انس فرستاد و بعد از وی، دوازده وصی قرار داد که بعضی از آنها درگذشته و بعضی باقی ماندهاند و در هروصیّ، صفتی از صفات کمال ظهور کند، اوصیایی که بعد از محمدند، بر منوال اوصیای عیسی باشند، اوصیای عیسی، دوازده نفر بودند و کان امیر المؤمنین علیه السّلام علی سنّة المسیح؛ امیر المؤمنین علیه السّلام بر سنّت و صفت مسیح بود.
بدان مراد از بر سنّت مسیح بودن امیر، وقوع اختلاف درباره آن حضرت است که برخی او را خدا، عدّهای حجّت خدا و بعضی خلیفه چهارم دانستند و گروهی از خوارج و نواصب- لعنهم اللّه- العیاذ باللّه سخنان دیگر دربارهاش گفتند؛ چنانکه درباره مسیح، اختلاف عظیم واقع شد که او را هم، برخی خدا دانستند و آیه لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ*(1)اشاره به آنهاست، گروهی او را پسر خدا گفتند که آیه وَ قالَتِ النَّصاری الْمَسِیحُ ابْنُ اللَّهِ(2)به آن گروه نظر دارد، جمعی او را یکی از سه خدا شمردند که آیه لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ(3)مبیّن عقیده آنهاست و یهود عنود- خذلهم اللّه- عقیده دیگری درباره او داشتند و کلام دیگری میسرودند؛ آیه وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ مَثَلًا إِذا قَوْمُکَ مِنْهُ یَصِدُّونَ(4)ناظر به همین مقام است.
با اینکه این خبر از اخبار مناسبی که باید در این عبقریّه مذکور گردد، نیست؛ غرض از ایراد آن، این است که ایراد کردهاند که در این خبر تصریح شده امیر المؤمنین علیه السّلام بر سنّت مسیح است، حال آنکه در بعض اخباری که در چگونگی حالات حضرت حجّت علیه السّلام وارد شده، تصریح فرمودهاند در حضرت حجّت
به این بیان که اوّلا اثبات شی نفی ماعدا نکند، ثانیا حیثیّات، مختلف است، چون شباهت امیر المؤمنین علیه السّلام به مسیح از جهاتی است که ذکر شد و شباهت حضرت قائم به مسیح از جهت دیگر است و آن، وقوع اختلاف در قتل و صلب عیسی و عدم وقوع قتل و صلب است، چراکه نظیر همین اختلاف در حضرت قائم واقع شده که بعضی گفتند: متولّد نشده و برخی بر این باور رفتند که متولّد شد و از دنیا رفت؛ چنانکه سابقا این قول از علاء الدوله سمنانی صوفی معاند، نقل شد و در دوره متأخّر، ابو الفضل گلپایگانی مروّج کیس بابیّه از او تبعیّت کرد.
جماعت شیعه اثنا عشریّه عقیده دارند آن حضرت، متولّد، حیّ و غایب است تا خدا به ظهورش اذن دهد و حضرت صادق علیه السّلام در خبر مفصّل مفضّل بن عمر به این نحو از شباهت تصریح فرموده که از جمع دیگر هم روایت شده؛ پس منافات ندارد از میان ائمّه طاهرین هم، امیر المؤمنین علیه السّلام به مسیح شباهت داشته باشد و هم حضرت بقیّة اللّه، کما لا یخفی.
در کتاب فردوس ابن شیرویه دیلمی است که از حضرت رسول روایت شده، فرمود:
المهدی، طاوس اهل الجنّة ...،(1)الخ.
بدان اگر بخواهند چیزی را به کمال جمال و نهایت حسن و زیبایی بستایند، به طاوس تشبیه نمایند، پس معنی این خبر شریف این است که حضرت مهدی علیه السّلام نیکوترین و زیباترین اهل بهشت میباشد.
1) بحار الانوار، ج 51، ص 91، 105؛ کشف الغمة، ج 3، ص 282.
ممکن است نکته این تشبیه این باشد: چنانکه طاوس دارای تمام الوان است که در نوع طیور خلقت گردیده و موجب کمال و جمال صورت آنها شده، همچنین حضرت مهدی علیه السّلام که خاتم همه حجّتهای الهی است، جامع جمیع صفات کمالیّه سلسله جلیله انبیا و اوصیاست و آنچه را آن خوبان دارند، آن یگانه گوهر بحر وجود و یکتا مظهر صفات جلال و جمال حضرت ملک معبود، به تنهایی داراست، حدیث من اراد أن ینظر إلی آدم ...، الخ شاهد بر دعوی و قول شاعر
لیس من اللّه بمستنکر***ان یجمع العالم فی واحد
مصدّق مدّعی است.
در کمال الدین(1)از مفضّل بن عمر، روایت شده که گفت: بر آقای خود، حضرت جعفر بن محمد داخل شدم و عرض کردم: سیّد من! استدعا دارم خلف بعد خود را به من خبر دهی.
فقال لی: یا مفضّل! الأمام من بعدی ابنی موسی و الخلف المأمول المنتظر (م ح م د) ابن الحسن بن علیّ بن محمد بن علیّ بن موسی؛ فرمود: ای مفضّل! امام بعد از من، پسرم موسی و خلفی که مامون و منتظر است، (م ح م د) پسر حسن، پسر علی، پسر محمد، پسر علی، پسر موسی میباشد.
بعض از فضلا ذیل این خبر چنین فرموده: خلف در لغت به معنی مطلق جانشین است و لکن در لسان مبارک ائمّه علیهم السّلام از القاب خاصّه حضرت حجّة بن الحسن- ارواحنا فداه- است؛ لذا چون مفضّل از خلف سؤال کرد، حضرت مبیّن الحقایق، جواب مفضّل را مفصّل فرموده و خلف را به نحو اتمّ و اکمل برای او معرّفی فرمود و تفکیک میان «الأمام من بعدی» با قول آن سرور
1) کمال الدین و تمام النعمة، ص 334.
«و الخلف المأمول ...، الخ» قویترین حجّت بر آنچه ذکر شد، میباشد، کما لا یخفی علی اولی النّهی.
بدان اخبار و آثار راجع به حضرت حجّت- عجل اللّه فرجه- برحسب اطلاق و تقیید و اجمال و تبیین مراتب مختلف دارند؛ بعضی من جمیع الوجوه اطلاق و اجمال دارند، برخی از حیثیّتی مطلق و محمل و از حیثیّت دیگر، مفید و مبیّن باشند و این اختلاف برحسب اختلاف مقامات و مقتضیّات و اختلاف سؤال، سائل، مسؤول عنه و حیثیّت سؤال میباشد؛ مثلا حدیث شریف «المهدیّ طاوس الجنّة»(1)و نظایر آن از همه جهت، اطلاق و اجمال دارند و هیچ لسان ندارند که مهدی کیست، نامش چیست، از کدام امّت، معدود و در چه قبیلهای محسوب است و حدیث شریف «یکون من امّتی المهدی انقصر عمره فسبع سنین و الا فثمان و الّا فتسع یتنعّم امّتی فی زمانه نعیما لم یتنعّموا مثله قطّ البر و الفاجر یرسل السماء علیهم مدارا و لا تدّخر الأرض شیئا من نباتها»(2)بیان میکند که مهدی از امّت حضرت رسالتپناه میباشد و این ردّ بر کسانی است که درباره عیسی بن مریم توهّم مهدویّت نمودهاند.
این خبر و امثال آن، به واسطه تقیید به امّت، غیر امّت را خارج میکند، ولی نسبت به خود امّت اطلاق دارند، چون میشود از عترت رسول خاتم صلّی اللّه علیه و آله باشد و میشود، نباشد، پس خبر «تملاء الأرض ظلما و جورا، فیقوم رجل من عترتی فیملأها قسطا و عدلا یملک سبعا و تسعا»(3)و اشباه این خبر که لفظ عترت با اهل بیت یا ذرّیّه دارد، غیر عترت و ذرّیّه را از این دولت بیرون میکند و چون این صنف از اخبار نسبت
به عترت اطهار، اطلاق دارد، لذا صنف دیگر که یکی از آنها خبر «یا فاطمه! المهدیّ من ولدک»(1)است، غیر فرزندان فاطمه زهرا علیها السّلام را از این نعمت عظمی، بینصیب نماید و چون این دسته از آثار، شامل همه فرزندان حضرت بتول میباشد، پس اخبار کثیره معتبر و نصوص وفیره معتمد این موهبت کبرا را مخصوص ذرّیّه حضرت حسین قرار میدهد؛ مثل آنچه در خبر حذیفه است که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله خطبه خواند و آنچه پدید خواهد آمد، در خطبه خود بیان فرمود. آنگاه فرمود: اگر از دنیا، جز یک روز باقی نماند، هرآینه خدای عزّ و جلّ آن روز را طولانی کند تا مردی از فرزندان من را برانگیزاند که نامش نام من است.
سپس سلمان برخاست و گفت: ای رسول خدا! آن مرد از کدام فرزند تو خواهد بود؟
فرمود: «من ولدی هذا و ضرب بیده علی الحسین علیه السّلام»؛ از این فرزندم است و دست مبارک خود بر حضرت حسین گذاشت.(2)
این چند خبر از اربعین حافظ ابو نعیم نقل شد، و لکن اخبار بسیاری به مضمون هر یک از آنها مأثور و در کتب عامّه، فضلا عن الخاصه، مضبوط و مسطور است و چون این قبیل اخبار نسبت به اولاد اطهار حضرت حسین علیه السّلام نیز اطلاق دارد، هرآینه باید برای اثبات مدّعای امامیّه اخبار دیگری باشد تا مصداق این عنوان را در شخص شخیص حجّة بن الحسن العسکری معیّن نماید، مطلقات را مقیّد و مجملات را مبیّن دارد و به قاعده عقلانی مقرّر در اصول یک خبر صحیح و معتبر، چندین خبر مطلق را مقیّد و مجمل را مبیّن دارد و عالم را تخصیص دهد.
اگر یک خبر صحیح و معتبر در مهدویّت و قائمیّت حضرت (م ح م د) بن الحسن العسکری وارد باشد، برای تقیید، تبیین و تعیین این مصداق و انحصار آن بس است؛ چه رسد که بیش از هزار خبر در تعیین این مصداق که در آنها به اسم او و اسم پدرش
تصریح شده و در کتب فریقین شیعی و سنّی، ثبت و ضبط است؛ مثل اخبار معراجیّه و غیر آنکه در تمام آنها به ابن الحسن العسکری بودن آن بزرگوار، تصریح شده است، فارجع إلیها و تبصّر و تدبّر و بالأباطیل فلا تغتّر!
در بحار(1)است که در خرایج(2)آمده: از حسن مسترّق ضریر روایت شده که او گفته: روزی خدمت حسن بن عبد اللّه بن حمدان ناصر الدّوله بودم، در آن اثنا، در خصوص ناحیه مقدّسه باهم گفتگو کردیم؛ بعد از آن، من همیشه ناحیه را قدح میکردم و عیب به آن نسبت میدادم، تا اینکه روزی عمویم حسین به آن مجلس حاضر گردید؛ آنگاه بنا به عادت سابق در این خصوص سخن گفتم.
عمویم در آن حال گفت: ای پسر! من هم پیشتر از این به گفته تو قایل بودم تا این که به حکومت شهر قم منصوب شدم؛ درحالیکه نظم امورات آنجا بر سلطان، مشکل گردیده بود؛ طوری که هرکس از جانب سلطان به آنجا میرفت، اهل آن بلد با او محاربه میکردند.
خلاصه لشکری به من داده شد و به سمت قم بیرون رفتم. وقتی به ناحیه طرز رسیدیم، به عزم شکار بیرون رفتم؛ در اثنا، شکاری از پیش من در رفت؛ آنگاه پی آن افتاده، آن را بسیار دواندیم، تا اینکه به درّهای که مجرای سیل بود، رسید؛ هرقدر آن جا راه رفتم، به جایی منتهی نشد، بلکه وسیعتر میشد. به این حال بودم که ناگاه سواری پیش من آمد، اسبی سفید و عمّامه سبز مایل به سیاهی که از خز بود، در سر داشت و در پاهایش، چکمهای سرخ بود؛ به من گفت: یا حسین! نه به کنیه مرا ذکر نمود و نه به لقب امیر، ملقّبم ساخت، بلکه تنها به نامم مرا خطاب نمود.
گفتم: چه مطلب داری؟
گفت: چرا به ناحیه مقدّسه، عیب نسبت میدهی و چرا خمس اموالت را به اصحابم، ردّ نمیکنی؟
من که مرد باوقار شجاعی بودم و از هیچچیز نمیترسیدم، از هیبت و صلابت او ترسیدم و گفتم: سیّد من! هرچه امرم فرمایی، عمل میکنم.
گفت: وقتی به آنجا که لشکر میبری، رسیدی و آن را به جنگ و محاربه تصرّف نمودی، خمس هرمالی که آنجا فراهم آوردی، به اهل استحقاق برسان!
گفتم: شنیدم و اطاعت کردم.
گفت: بگذر؛ درحالیکه با هدایت هستی. بعد از آن لجام اسب را برگرداند و برگشت؛ طوری که نفهمیدم از کدام راه رفت. به یمین و یسارم نگاه کردم؛ او را ندیدم، بیم من بیشتر شد؛ برگشتم، به سوی لشکرم آمدم و آن قصّه را فراموش نمودم.
وقتی به شهر قم رسیدم، با آنها اراده جنگ داشتم، ناگاه اهل قم نزد من آمدند و گفتند: به سبب مخالفت و ناسازگاری حکّام سابق با ما، اساس محاربه برپا نموده با ایشان میجنگیدیم؛ حالا که تو آمدی، مخالفتی میان ما و تو نیست؛ داخل شهر شو و به امور مملکت بپرداز!
زمانی آنجا مکث کردم و اموالی بسیار، بیش از آنچه چشم داشتم بود، فراهم نمودم، کسانی بر من حسد برده، از من نزد سلطان سعایت و سخنچینی کردند، تا اینکه معزول شدم و به بغداد برگشتم، ابتدا به خانه سلطان رو نموده، نزد وی رفتم و سلام کردم؛ بعد به منزل خود برگشتم و مردم به دیدنم آمدند؛ محمد بن عثمان عمری هم در میان ایشان بود؛ داخل مجلس گردید و مردم را زیر پاکنان، نزدیک من آمد؛ به حدّی که بر متکّای من تکیه کرد، از حرکتش غیظ نمودم. او به نشستن خود طول داد؛ طوری که مردم میآمدند و میرفتند ولی او بیرون نمیرفت، از کثرت مکثش، غیظم بیشتر میشد. وقتی مجلس تمام شد و از تردّد مردم خالی ماند، به من نزدیک شد و گفت: میان من و تو سرّی است؛ آن را بشنو!
گفتم: بگو!
گفت: صاحب اسب سفید که در درّه با تو ملاقات نمود، میگوید ما به وعدهای که به او کرده بودیم، وفا نمودیم؛ یعنی به او وعده کردیم شهر قم را بدون جنگ و محاربه تسخیر خواهد کرد و اموال بسیار در آنجا فراهم خواهد آورد؛ چنانکه گفته بودیم، برایش حاصل شد. آنگاه آن قصّه یادم افتاده، ترسیدم و گفتم: شنیدم و اطاعت کردم.
از جای برخاستم، دستش را گرفتم و داخل خزینه نمودم. او شروع کرد و خمس اموال خزینه را بیرون میآورد، حتی خمس چیزی از آن اموال که فراموش نموده بودم هم، درآورد و پس از آن برگشت. بعد از این قصّه، در مورد آن حضرت شک نکردم و امر بر من محقّق گشت.
راوی گوید: وقتی این قصّه را از عموی خود شنیدم، شکّی که به دلم عارض شده بود، زایل گردید.
کشف خافیة عن معنی الناحیة بدان استادنا المحدّث النوری- نوّر اللّه مرقده- در نجم ثاقب(1)فرموده: مراد از ناحیه، درست معلوم نشده و ندیدم احدی در کلام خود متعرّض آن شود، جز شیخ ابراهیم کفعمی رحمه اللّه که در حاشیه مصباح در فصل سی و ششم گفته: ناحیه، هرمکانی است که صاحب الامر علیه السّلام در غیبت صغرا در آنجا بوده و وکلا نزد آن جناب تردّد میکردند.
او مستندی ذکر نکرده، ولی میتوان از بعضی اخبار استفاده کرد؛ چنانکه علی بن حسین مسعودی در کتاب اثبات الوصیّه(2)روایت کرده: ابو محمد امام حسن عسکری به والده خود امر فرمود، سنه دویست و پنجاه و نه حجّ کند، سپس از آنچه در سنه
شصت به آن جناب خواهد رسید، به او خبر داد و حضرت صاحب علیه السّلام را حاضر و به او وصیّت کرد و اسم اعظم و مواریث و سلاح را به آن جناب تسلیم نمود و مادر ابی محمد علیه السّلام با حضرت صاحب علیه السّلام به سوی مکّه بیرون رفت.
ابو علی احمد بن محمد بن مطهّر متولّی آنچه وکیل به آن احتیاج داشت، بود و چون به بعضی منازل رسیدند، اعراب به قافله برخوردند و از شدّت خوف و کمی آب به آنها خبر دادند، سپس اکثر مردم، جز کسانی که در ناحیه بودند، برگشتند، پس ایشان گذشتند و سالم ماندند. روایت شده، امر به رفتن بر ایشان رسید، و لکن علمای رجال تصریح کردند صاحب ناحیه بر امام حسن عسکری علیه السّلام، بلکه بر امام علی النقی علیهما السّلام نیز اطلاق میشود.
این ناچیز گوید: فاضل امامی خاتونآبادی در جنّات الخلود فرموده: یکی از القاب شریف آن بزرگوار، ناحیه است که در ایّام تقیّه، گاهی آن حضرت را به این لقب میخواندند.
در بحار(1)از کمال الدین،(2)به اسناد خود از مفضّل بن عمر روایت نموده که «قال الصّادق علیه السّلام: کانّی انظر إلی القائم علی منبر الکوفه و حوله اصحابه ثلث مائة و ثلثة عشر رجلا عدّة اهل بدروهم اصحاب الألویة و هم حکّام اللّه فی ارضه علی خلقه حتّی یستخرج من قبائه کتابا مختوما بخاتم من ذهب عهد معهود من رسول اللّه، فیحفلون عنه اجفال الغنم، فلا یبقی منهم الّا الوزیر و احد عشر نقیبا، کما بقوا مع موسی بن عمران، فیجولون فی الأرض فلا یجدون عنه مذهبا، فیرجعون إلیه و اللّه انّی اعرف الکلام الّذی یقوله لهم فیکفرون به».
حضرت صادق علیه السّلام فرمود: گویا قائم را بر منبر کوفه میبینم اصحاب سیصد و سیزدهگانه به عدد اصحاب بدر و گرد او باشند. آنها صاحبان لوا و حکّام خدا در زمین بر خلقاند، قائم کاغذی ممهور به مهری از طلا از قبای خود بیرون آورد که عهدی معهود از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله است، آنگاه مثل گوسفند از گرد او فرار کنند و جز وزیر و یازده نقیب باقی نماند؛ چنانکه با موسی بن عمران ماندند، سپس زمین را بگردند، مفرّی نبینند و برگردند. و اللّه! من آن کلمه را که برای ایشان میفرماید و به آن کافر میشوند، میدانم.
این ناچیز گوید: بعض از شرّاح احادیث در توضیح و شرح این خبر چنین گفته:
آنچه به خاطرم میرسد، این است که مراد از فرار کردن نقبا، دهشت و وحشت ایشان از عمل به مقتضای آن حرف و جولان کردن ایشان در زمین، تفرقه قلب و حواس ایشان باشد، امّا کفر ایشان، کفر انکار نیست، چراکه با رؤیت آن علامات قبل و بعد از ظهور، نیز با رؤیت همه آن علامات و آیات بیّنات از وقت ظهور تا آمدن به کوفه و جلالت شأن خود ایشان که بطی الارض به مکّه روند و بر ابر سوار شوند، چگونه کفر انکار از ایشان سرزند و ایشان حکّام خدا بر خلق باشند؟!
بلکه مقصود از کفر، کفر تردّد خاطر باشد، چون در حال تردّد فی الجمله، ترک به عمل آید و ترک را کفر گویند؛ چنانکه خدا فرماید: أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ(1)به بعض کتاب عمل میکنید و به بعضی نمیکنید؛ چنانکه فرمود: مردم جز سه نفر بعد از پیغمبر مرتدّ شدند، عمّار و جمع کثیری از بزرگان را جزء مرتدّین شمردند، درحالیکه ارتداد ایشان، تردّدشان بود؛ سپس در همه زمین به قلب جولان کنند و تفکّر در امر خود نمایند یا مراد از ارض، ارض علم و قرآن باشد؛ همانطور که در بعضی تفاسیر آیات آمده، لذا در شؤون ادلّه و علوم، جولان زنند، مفرّی نبینند و تسلیم شوند. غیر از این معنی مشکل است با قواعد کلّیهای که از ائمّه علیهم السّلام
1) سوره بقره، آیه 85.
رسیده، منطبق شود. خلاصه، مراد از آن کلام، علم باطن است، در اشعار مروی از علی بن الحسین علیه السّلام آمده که فرمودند:
و ربّ جوهر علم لو ابوح به***لقیل لی أنت ممّن یعبد الوثنا
و لا استحلّ رجال مسلمون دمی***یرون اقبح ما یأتونه حسنا
لقد تقدّم فی هذا ابو حسن***إلی الحسین و وصیّ قبله الحسنا(1)
چه بسیار جوهر علمی که اگر بروز دهم، گویند تو بتپرستی، خونم را حلال دانسته، نیکو شمرند، حال آنکه حضرت امیر این امر را به حسن و حسین وصیّت کرده و سپرده و همین امر در سینه سلمان بود؛ چنانکه حضرت باقر علیه السّلام به شخصی فرمودند:
آن حدیث را روایت میکنی که مردم روایت میکنند، که حضرت امیر علیه السّلام درباره سلمان فرمود: علم اوّل و علم آخر را یافته است.
راوی عرض کرد: بلی!
فرمودند: میدانی از این سخن چه قصد کرده؟
عرض کرد: یعنی علم بنی اسراییل و علم نبی.
فرمود: چنین نیست، بلکه علم نبی و علم علی و امر نبی و امر علی علیهما السّلام و برای این فرمود: اگر ابو ذر آنچه در قلب سلمان است، بداند هرآینه او را بکشد یا تکفیر کند.
ظاهرا مراد از وزیر، حضرت عیسی و از جمله یازده نقیب، سلمان و امثال او باشد.
علّامه مجلسی رحمه اللّه در بحار(2)از کتاب الغیبة(3)نقل نموده: در بعضی اخبار چنین ذکر شده که ائمّه علیهم السّلام فرمودند: خدّامنا و قوّامنا، شرار خلق اللّه؛ خدمتکاران و کسانی که به خدمتکاری ما قیام و اقدام نمایند، بدترین مخلوقات خدایند.
این حدیث بر عموم خود باقی نیست؛ یعنی چنین نیست که همه خدمتکاران ایشان را شامل شود، بلکه این را در خصوص کسانی فرمودهاند که در احکام دینی، تغییر و تبدیل نموده، نسبت به ائمّه علیهم السّلام خیانتی کرده باشند، حال آنکه محمد بن عبد اللّه بن جعفر حمیری از پدرش، او از محمد بن صالح همدانی روایت کرده، او گفته: خدمت صاحب الزمان علیه السّلام نوشتم اهل خانه من، مرا به حدیثی که از پدران گرامی تو روایت شده، اذیّت و سرزنش میکنند که ایشان فرمودهاند: خدّامنا و قوّامنا، شرار خلق اللّه.
در جواب نوشت: شما را خیر باد! آیا کلام خدای تعالی را نخواندهاید که میفرماید: وَ جَعَلْنا بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ الْقُرَی الَّتِی بارَکْنا فِیها قُریً ظاهِرَةً(1)بین خلایق و قریههایی که برکت خود را به آنها نازل کردهایم، قریههای ظاهر قرار دادیم، سپس فرمود: به خدا سوگند! آن قریهها که خدا برکت خود را به آنها نازل کرده، ما هستیم و قریههای ظاهر شما هستید.
در احتجاج(2)در توقیعی که در جواب مکتوب اسحاق بن یعقوب از حضرت بقیّة اللّه علیه السّلام صادر شده، فرموده: امّا آنچه سؤال نمودهای؛ ارشدک اللّه و ثبّتک اللّه از امر منکرین امامت ما که از اهل بیت ما و پسر عموهای ما هستند، بدان به درستی که بین خداوند عزّ و جلّ و احدی قرابت و خویشی نیست و کسی که مرا انکار کند، از من نیست و سبیل او، سبیل پسر نوح و سبیل عمویم جعفر و اولاد او در انکار امامت؛ مثل سبیل برادران یوسف است.
استکشاف بلا استنکاف بدان این ناچیز فرق میان منکرین از اهل بیت نبوّت و خانواده امامت بر سبیل پسر نوح و جعفر بر سبیل برادران یوسف را از این توقیع شریف استکشاف نمودهام که بالاخره یعقوب برای برادران یوسف استغفار نمود و یوسف از آنها درگذشت؛ ولی پسر نوح از مغرقین و هالکین گردید؛ این است که- و العلم عند اللّه و عند امنائه-(1)به مقتضای اخبار بسیاری جعفر خفیف العقل بود؛ چنانکه در بحار ضمن روایت سعد بن عبد اللّه از احمد بن عبید اللّه، عامل خراج ضیاع و عقار قم، روایت نموده: در آن حین که احمد بن عبید اللّه، امام حسن عسکری علیه السّلام را توصیف میکرد؛ کسی پرسید: با برادرش جعفر چگونه بود؟
احمد گفت: جعفر کیست که کسی نام او را ببرد یا نامش را به نام حسن بن علی علیهما السّلام، مقرون نماید؛ جعفر مردی فاسق، متجاهر به فسق و فجور، شراب خوار، از بدترین مردمان، خفیف العقل و مرتکب انواع ملاهی و مناهی است، تا آنکه ذیل آن روایت، احمد مذکور میگوید: جعفر نزد پدرم عبید اللّه آمد و گفت: مرتبه و منصب برادرم را به من واگذار تا هرسال بیست هزار اشرفی به تو بدهم.
پدرم گفت: ای احمق! سلطان شمشیر خود را کشید و خواست به ضرب شمشیر و تازیانه کسانی که به امامت پدر و برادرت اعتقاد دارند، از عقیده خود برگردانند؛ نتوانست و این آرزو برایش میسّر نشد، هرچه در این باب تدبیر و سعی کرد تا ایشان را از مرتبهای که خدا به ایشان داده بود، زایل گرداند؛ برایش ممکن نشد. اگر شیعیان پدر و برادرت، تو را امام دانند، چه احتیاجی به سلطان یا غیر سلطان داری که تو را به مرتبه ایشان برسانند، حال آنکه تمنّای ایشان آن است که آن مرتبه جز برای خود سلطان در خارج وجود نداشته باشد، اگر آن منزله و مرتبه را نزد شیعیان نداری، به پول دادن و زور و امداد سلطان برایت میسّر نخواهد شد.
1) بحار الانوار، ج 50، ص 328- 325.
پدرم از خواهش کردن او فهمید او دیوانه و کم عقل است و امر کرد دیگر او را نزدش راه ندهند. غیر این، اخبار دیگری هم وجود دارد و از بدیهیّات است که مثوبات و عقوبات کثرتا و قلّتا منوط به کثرت و قلّت عقل است.
در بحار، بابی برای اینکه ثواب عبادت به اندازه عقل است، عنوان فرموده و ضمن آن، روایت عابد کثیر العبادی ذکر شده که در جزیره عبادت میکرد، ملکی ثواب او را در جنب عبادتش کم دیده، از باری تعالی اذن خواسته، نزد او رفت و گفت: عجب مکان خوبی برای عبادت اختیار کردی؛ سبزهزار و با طراوات است.
عابد گفت: بلی، چنین است ولی حیف که خدا خری ندارد که اینجا بفرستد و از این علفها بخورد تا ضایع نشوند. نقل شده آن ملک بالاخره دانست قلّت ثواب او به واسطه کمی عقلش است.
همچنین در مقام عقوبات و تفاوت آنها شدتا و ضعفا به واسطه تفاوت مراتب عقول، تفاوت عقوبت مرتدّه با مرتدّ کفایت میکند که اوّلی توبه او اجماعا قبول است و ثانی مگر بینه و بین اللّه قبول نیست، اولی تا سه مرتبه و ثانی، یک مرتبه از او استتابه میشود و بعد از عدم توبه، در اوّلی، حکم حبس و تضییق در مأکل و مشرب و در دوّمی، حکم قتل است و همچنین در بسیاری از احکام که حکم زن و مرد در آنها مختلف شده و این اختلاف به این معلّل گردیده که زنها ناقص العقلاند و درباره آنها رفق و رحمت از جانب شریعت ملحوظ شده است.
بناء علی هذا شاید این تفاوت در توقیع شریف، به لحاظ خفّت عقل جعفر باشد و ذکر پسرهایش با او در توقیع، با آنچه ذکر شد، منافی نیست، زیرا مشهور است نوعا خفّت عقل پدر بالوراثه، دامنگیر اولاد هم میشود؛ چنانکه خود احقر در بلده نهاوند که مسقط الرأس من است، حاجی فیض اللّه نامی را دیدم که خفیف العقل بود و چهار پسر داشت که همه آنها خفیف العقل بودند و از والد مرحوم مکرّر میشنیدم که میفرمود: پدر حاجی فیض اللّه مزبور هم، مثل پسر و نبیرههایش خفیف العقل بود و العلم عند اللّه.
از یکی از بزرگان علمای دار الخلافه طهر ان مسموعم شد که بین شصت و هفتاد، پس از هزار و دویست سال بعد از هجرت که بعضی از مبدعین در شرع مبین ظاهر شده و کتابی نوشته که اسم او در سوره الرحمن است، کتاب او را نزد علمای دار الخلافه بردم، هریک از آنها بعد از ملاحظه کلمات کفریّه او، تصریحا نوشتند: صاحب این کتاب کافر است.
سپس آن کتاب را نزد عالم جلیل آقا محمود بن آقا محمد علی بن وحید بهبهانی آوردند، چون کلمات کفریّه مندرج در آن کتاب را ملاحظه فرمود و از خارج هم مسبوق بود که نویسنده آن کتاب، مدّت زمانی در هوای گرم عربستان و بعضی از بنادر ایران، با سر برهنه به جهت تسخیر شمس، مقابل تابش آفتاب ایستاده و از این جهت، احتمال جنون و اختلال عقل در او میرفت؛ چنین نوشت: صاحب این کتاب و گوینده این کلمات، اگر مختل العقل نباشد، کافر است؛ بعد از اینکه عالمی این معنی را ملاحظه نموده باشد، چگونه ولیّ عصر و حجّت خدا آن را ملاحظه نمینماید؟!
قد تمّ البساط الثالث من الکتاب المستطاب الموسوم بالعبقریّ الحسان فی احوال مولینا صاحب الزمان علیه صلوات اللّه الملک المنّان علی ید مؤلّفه العبد المذنب الأحقر ابن محمّد حسین النهاوندی علی اکبر آمنهما اللّه من فزع یوم المحشر و حشرهما مع ساداتهما الأربع عشر فی العید السعید المولود السابع من شهر ربیع الاوّل من شهور أربع و أربعین ثلاث مائة بعد الألف من هجرة من له العزّ و الشّرف فی المشهد المقدّس الرضویّه علی مشرفة الألف الثناء و التّحیّه و لقد منّ اللّه علیّ بکتابة هذا الکتاب الشریف و أنا العبد المذنب المحتاج الی رحمة ربّه الغنی ابن الشیخ محمّد حسین محمّد علی الخراسانی الحائری المسکن و المدفن سنة 1363.