ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نمونه/ بقلم جمعی از نویسندگان؛ زیرنظر ناصر مکارم شیرازی.
مشخصات نشر : طهران. : دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۵۳.
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، ۱۳۵۳.
یادداشت : کتابنامه.
شماره کتابشناسی ملی : ۵۴۲۴۵
محتوی و فضیلت سوره"بلد"
این سوره در عین کوتاهی حقایق بزرگی را در بردارد.
1-در قسمت اول این سوره بعد از ذکر سوگندهای پرمعنایی اشاره به این حقیقت شده که زندگی انسان در عالم دنیا همواره توأم با مشکلات و رنج است،تا از یک سو خود را برای رفتن به جنگ مشکلات آماده سازد،و از سوی دیگر انتظار آرامش و آسودگی مطلق را در این جهان از سر بیرون کند،آرامش مطلق تنها در زندگی آخرت امکانپذیر است و بس.
2-در بخش دیگری از این سوره قسمتی از مهمترین نعمتهای الهی را بر انسان میشمرد،و سپس به ناسپاسی او در مقابل این نعمتها اشاره میکند.
3-در آخرین بخش این سوره مردم را به دو گروه:"اصحاب المیمنة" و"اصحاب المشئمة"تقسیم کرده،و گوشهای از صفات اعمال گروه اول(مؤمنان صالح)و سپس سرنوشت آنها را بیان میکند،و بعد به نقطه مقابل آنها یعنی کافران و مجرمان و سرنوشت آنها میپردازد.
تعبیر آیات سوره بسیار قاطع و کوبنده،جملهبندیها کوتاه و پرطنین، و الفاظ بسیار مؤثر و گویا است،و شکل آیات و محتوا نشان میدهد که این سوره از سورههای"مکی"است.
در فضیلت تلاوت این سوره از پیغمبر اکرم ص نقل شده که فرمود:
من قرأها اعطاه اللّٰه الامن من غضبه یوم القیامة: "کسی که سوره بلد را بخواند خداوند او را از خشم خود در قیامت در امان میدارد" (1).
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 490.
و در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:"کسی که در نماز واجب سوره "لا اقسم بهذا البلد"را بخواند،در دنیا از صالحان شناخته خواهد شد، و در آخرت از کسانی شناخته میشود که در درگاه خداوند مقام و منزلتی دارد، و از دوستان پیامبران و شهدا و صالحین خواهد بود" (1).
1) 1) "ثواب الاعمال"طبق نقل"نور الثقلین"جلد 5 صفحه 578.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>لاٰ أُقْسِمُ بِهٰذَا اَلْبَلَدِ (1) وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهٰذَا اَلْبَلَدِ (2) وَ وٰالِدٍ وَ مٰا وَلَدَ (3) لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ فِی کَبَدٍ (4) أَ یَحْسَبُ أَنْ لَنْ یَقْدِرَ عَلَیْهِ أَحَدٌ (5) یَقُولُ أَهْلَکْتُ مٰالاً لُبَداً (6) أَ یَحْسَبُ أَنْ لَمْ یَرَهُ أَحَدٌ (7)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-قسم به این شهر مقدس(مکه).
2-شهری که تو ساکن آن هستی!
3-و قسم به پدر و فرزندش(ابراهیم خلیل و اسماعیل ذبیح).
4-که ما انسان را در رنج آفریدیم(و زندگی او مملو از رنجها است).
5-آیا او گمان میکند که هیچکس قادر نیست بر او دست یابد؟! 6-میگوید:مال زیادی را(در کارهای خیر)تلف کردهام! 7-آیا گمان میکند هیچکس او را ندیده(و نمیبیند)؟
سوگند به این شهر مقدس
سنت قرآن در بسیاری از موارد بر این است که بیان حقایق بسیار مهم را با سوگند شروع میکند،سوگندهایی که خود نیز سبب حرکت اندیشه و فکر و عقل انسان است،سوگندهایی که ارتباط خاصی با همان مطلب مورد نظر دارد.
در اینجا نیز برای بیان این واقعیت که زندگی انسان در دنیا توأم با درد و رنج است از سوگند تازهای شروع میکند و میفرماید:"قسم به این شهر مقدس شهر مکه"( لاٰ أُقْسِمُ بِهٰذَا الْبَلَدِ ) (1).
*** "شهری که تو ساکن آن هستی"( وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهٰذَا الْبَلَدِ ).
گرچه در این آیات نام"مکه"صریحا نیامده است،ولی با توجه به مکی بودن سوره از یک سو،و اهمیت فوق العاده این شهر مقدس از سوی دیگر،پیدا است که منظور همان مکه است،و اجماع مفسران نیز بر همین است.
البته شرافت و عظمت سرزمین مکه ایجاب میکند خداوند به آن سوگند
1) 1) "لا"در اینجا"زائده"است و برای تاکید آمده،البته طبق تفسیر دیگری احتمال دارد"لا"نافیه باشد(در این زمینه توضیح بیشتری در آغاز سوره قیامت نیز داده شده است).
یاد نماید،چرا که نخستین مرکز توحید و عبادت پروردگار در اینجا ساخته شده،و انبیای بزرگ گرد این خانه طواف کردهاند،ولی جمله" وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهٰذَا الْبَلَدِ "مطلب تازهای در بر دارد،میگوید این شهر به خاطر وجود پر فیض و پر برکت تو چنان عظمتی به خود گرفته که شایسته این سوگند شده است.
و حقیقت همین است که ارزش سرزمینها به ارزش انسانهای مقیم در آن است،مبادا کفار مکه تصور کنند اگر قرآن به این سرزمین قسم یاد میکند برای وطن آنها و یا کانون بتهایشان اهمیت قائل شده است،نه چنین نیست،تنها ارزش این شهر(گذشته از سوابق تاریخی خاص آن)به خاطر وجود ذیجود بنده خاص خدا محمد ص است. ای کعبه را ز یمن قدوم تو صد شرف وی مرده را از مقدم پاک تو صد صفا بطحا ز نور طلعت تو یافته فروغ یثرب ز خاک تو با رونق و نوا در اینجا تفسیر دیگری نیز وجود دارد و آن اینکه"من به این شهر مقدس سوگند یاد نمیکنم در حالی که احترام تو را هتک کردهاند،و جان و مال و عرضت را حلال و مباح شمردهاند".
و این توبیخ و سرزنش شدیدی است نسبت به کفار قریش که آنها خود را خادمان،و حافظان حرم مکه میپنداشتند،و برای این سرزمین آن چنان احترامی قائل بودند که حتی اگر قاتل پدرشان در آنجا دیده میشد در امان بود،حتی میگویند کسانی که از پوست درختان مکه بر میگرفتند و به خود میبستند به خاطر آن در امان بودند.ولی با این حال چرا تمام این آداب و سنن در مورد پیغمبر اکرم ص زیر پا گذارده شد؟! چرا هر گونه اذیت و آزار نسبت به او و یارانش روا میداشتند،و حتی خونشان را مباح میشمردند؟!
این تفسیر در حدیثی از امام صادق ع نیز نقل شده است (1).
*** سپس میافزاید:"و قسم به پدر و فرزندش"( وَ وٰالِدٍ وَ مٰا وَلَدَ ).
در اینکه منظور از این"پدر"و"فرزند"کیست؟تفسیرهای متعددی ذکر کردهاند:
نخست اینکه:منظور از"والد"ابراهیم خلیل و از"ولد"اسماعیل ذبیح است و با توجه به اینکه در آیه قبل به شهر"مکه"سوگند یاد شده و میدانیم ابراهیم و فرزندش بنیانگذار کعبه و شهر مکه بودند این تفسیر بسیار مناسب به نظر میرسد بخصوص اینکه عرب جاهلی نیز برای حضرت ابراهیم و فرزندش اهمیت فوق العادهای قائل بود،و به آنها افتخار میکرد و بسیاری از آنها نسب خود را به آن دو میرساندند.
دیگر اینکه:منظور آدم و فرزندانش میباشد.
سوم اینکه:منظور آدم و پیامبرانی هستند که از دودمان او برخاستهاند.
و چهارم اینکه:منظور سوگند به هر پدر و فرزندی است،چرا که مساله تولد و بقاء نسل انسانی در طول ادوار مختلف،از شگفتانگیزترین بدایع خلقت است،و خداوند مخصوصا به آن سوگند یاد کرده است.
جمع میان این چهار تفسیر نیز بعید نیست هر چند تفسیر اول از همه مناسبتر به نظر میرسد.
*** سپس به چیزی میپردازد که هدف نهایی این سوگندها است،میفرماید "مسلما ما انسان را در رنج آفریدیم"( لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِی کَبَدٍ ).
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 493.
"کبد"به گفته طبرسی در مجمع البیان در اصل به معنی"شدت"است، و لذا هنگامی که شیر غلیظ شود"تکبد اللبن"میگویند.
ولی به گفته"راغب"در"مفردات""کبد"(بر وزن حسد)به معنی دردی است که عارض"کبد"انسان(جگر سیاه)میشود و سپس به هر گونه مشقت و رنج اطلاق شده است.
ریشه این لغت هر چه باشد مفهوم فعلی آن همان رنج و ناراحتی است.
آری انسان از آغاز زندگی حتی از آن لحظهای که نطفه او در قرارگاه رحم واقع میشود،مراحل زیادی از مشکلات و درد و رنجها را طی میکند تا متولد شود،و بعد از تولد در دوران طفولیت،و سپس جوانی،و از همه مشکلتر دوران پیری،مواجه به انواع مشقتها و رنجها است،و این است طبیعت زندگی دنیا،و انتظار غیر آن داشتن اشتباه است اشتباه،و به گفته شاعر عرب: طبعت علی کدر و انت تریدها صفوا عن الاکدار و الاقذار؟ و مکلف الایام ضد طباعها متطلب فی الماء جدوة نار! "طبیعت جهان بر کدورت است و تو میخواهیاز هر گونه کدورت و ناپاکی پاک باشد"؟ "هر کس دوران جهان را بر ضد طبیعتش بطلبدهمچون کسی است که در میان امواج آب شعله آتش جستجو میکند"! نگاهی به زندگی انبیاء و اولیاء اللّٰه نیز نشان میدهد که زندگی این گلهای سرسبد آفرینش نیز با انواع ناملائمات و درد و رنجها قرین بود،هنگامی که دنیا برای آنها چنین باشد،وضع برای دیگران روشن است.
و اگر افراد یا جوامعی را میبینیم که به ظاهر درد و رنجی ندارند یا بر- اثر مطالعات سطحی ما است،و لذا وقتی نزدیکتر میشویم به عمق درد و رنجهای
همین صاحبان زندگی مرفه آشنا میگردیم،و یا اینکه برای مدتی محدود و زمانی استثنایی است که قانون کلی جهان را بر هم نمیزند.
*** سپس میافزاید:"آیا این انسان گمان میکند که هیچکس قادر نیست بر او دست بیابد"؟( أَ یَحْسَبُ أَنْ لَنْ یَقْدِرَ عَلَیْهِ أَحَدٌ ). (1)
اشاره به اینکه آمیختگی زندگی انسان با آن همه درد و رنج دلیل بر این است که او قدرتی ندارد.
ولی او بر مرکب غرور سوار است،و هر کار خلاف و گناه و جرم و تجاوزی را مرتکب میشود گویی خود را در امن و امان میبیند،و از قلمرو مجازات الهی بر کنار تصور میکند،هنگامی که به قدرت میرسد تمام احکام الهی را زیر پا میگذارد،و مطلقا خدا را بنده نیست،آیا به راستی چنین میپندارد که از چنگال مجازات پروردگار رهایی مییابد،چه اشتباه بزرگی! این احتمال نیز داده شده که منظور ثروتمندانی هستند که میپنداشتند احدی توانایی ندارد ثروت آنها را بگیرد.
و نیز گفته شده منظور کسانی هستند که معتقد بودند احدی آنها را در برابر اعمالشان بازخواست نمیکنند.
ولی آیه مفهوم جامعی دارد که ممکن است همه این تفسیرها را شامل شود.
بعضی گفتهاند:آیه فوق اشاره به مردی از قبیله"جمح"که"ابو الاسد" نامیده میشد،او بقدری نیرومند بود که روی یک قطعه چرم مینشست ده نفر میخواستند آن را از زیر پای او بکشند نمیتوانستند،چرم پاره پاره میشد و او
1) 1) "ان"در این جمله"مخففه از مثقله"است،و در تقدیر"انه لن یقدر علیه احد"میباشد.
از جا تکان نمیخورد! (1).
ولی نظر داشتن آیه به چنین فرد یا افراد مغروری مانع از عمومیت مفهوم آن نیست.
*** سپس در ادامه همین سخن میافزاید:"او میگوید من مال زیادی را تباه کردم"( یَقُولُ أَهْلَکْتُ مٰالاً لُبَداً ).
اشاره به کسانی است که وقتی به آنها پیشنهاد صرف مال در کار خیری میکردند از روی غرور و نخوت میگفتند:ما بسیار در این راهها صرف کردهایم در حالی که چیزی برای خدا انفاق نکرده بودند،و اگر اموالی به این و آن داده بودند برای تظاهر و ریا کاری و اغراض شخصی بوده است.
بعضی نیز گفتهاند:آیه اشاره است به کسانی که اموال زیادی در دشمنی با اسلام و پیامبر ص و توطئههای ضد اسلامی صرف کرده بودند،و به آن افتخار میکردند،همانگونه که در حدیثی آمده است که در روز جنگ خندق هنگامی که علی ع"اسلام"را به"عمرو بن عبد ود"عرضه نمود،او در پاسخ گفت:
فاین ما انفقت فیکم مالا لبدا:"پس آن همه اموالی که بر ضد شما مصرف کردم چه میشود"؟! (2).
بعضی نیز گفتهاند:آیه ناظر به بعضی از سران قریش مانند"حارث بن عامر"است که مرتکب گناهی شده بود راه نجات را از پیامبر ص سؤال کرد حضرت دستور کفاره به او داد.او گفت:اموال من از آن روز که وارد دین اسلام شدم در کفارات و نفقات نابود شد"! (3).
جمع میان هر سه تفسیر نیز بی مانع است،هر چند تفسیر اول تناسب بیشتری با آیه بعد دارد.
تعبیر به"اهلکت"اشاره به این است که اموال او در حقیقت نابود شده و بهرهای عائدش نمیشود.
"لبد"(بر وزن لغت)به معنی شیء متراکم و انبوه است و در اینجا به معنی مال فراوان است.
*** سپس میافزاید:"آیا گمان میکند که هیچکس او را ندیده و نمیبیند"؟! ( أَ یَحْسَبُ أَنْ لَمْ یَرَهُ أَحَدٌ ).
او از این حقیقت غافل است که خداوند نه فقط ظواهر اعمال او را در خلوت و جمع میبیند،بلکه از اعماق قلب و روح او نیز آگاه است،و از نیات او با خبر،مگر ممکن است خدایی که وجود بی انتهایش به همه چیز احاطه دارد چیزی را نبیند و نداند؟!این غافلان بیخبرند که بر اثر جهل و ناآگاهی خود را از مراقبت دائمی پروردگار بر کنار میپندارند.
آری خدا میداند این اموال را از کجا به دست آورده؟و در چه راهی مصرف کرده است؟! در حدیثی از"ابن عباس"نقل شده است که"پیغمبر اکرم"ص فرمود:
لا تزول قدما العبد حتی یسال عن اربعة:عن عمره فیما افناه؟و عن ماله من این جمعه،و فیما ذا انفقه؟و عن عمله ما ذا عمل به؟و عن حبنا اهل البیت:
در قیامت هیچ بندهای قدم از قدم بر نمیدارد تا از چهار چیز سؤال شود:
از عمرش که در چه راهی آن را فانی کرده؟و از مالش که از کجا جمعآوری نموده،و در چه راه مصرف کرده است؟و از عملش که چه کاری انجام داده؟و از محبت ما اهل بیت"! (1).
کوتاه سخن اینکه چگونه انسان مغرور میشود و ادعای قدرت میکند در حالی که زندگی او با درد و رنج عجین است،"اگر مالی دارد به شبی است، و اگر جانی دارد به تبی است"! وانگهی چگونه ادعا میکند که من اموال فراوانی در راه خدا انفاق کردهام،در حالی که او از نیتش آگاه است،هم کیفیت تحصیل آن اموال نامشروع را میداند و هم چگونگی صرف کردن ریاکارانه و مغرضانه آن را.
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 494-شبیه همین معنی در تفسیر"روح البیان" جلد 10 صفحه 435 نیز آمده است.
أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَیْنَیْنِ (8) وَ لِسٰاناً وَ شَفَتَیْنِ (9) وَ هَدَیْنٰاهُ اَلنَّجْدَیْنِ (10)
8-آیا برای او(انسان)دو چشم قرار ندادیم؟ 9-و یک زبان و دو لب؟ 10-و او را به خیر و شرش هدایت نمودیم.
نعمت چشم و زبان،و هدایت
در تعقیب آیات گذشته که سخن از غرور و غفلت انسانهای طغیانگر میگفت در آیات مورد بحث بخشی از مهمترین نعمتهای مادی و معنوی الهی را بر این انسان میشمرد،تا از یک سو غرور و غفلت او را بشکند،و از سوی دیگر وادار به تفکر در خالق این نعمتها کند،و با تحریک حس شکرگزاری در درون جانش او را به سوی معرفت خالق سوق دهد.
نخست میفرماید:"آیا ما برای این انسان دو چشم قرار ندادیم؟!( أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَیْنَیْنِ ).
*** "و یک زبان و دو لب"؟!( وَ لِسٰاناً وَ شَفَتَیْنِ ).
"و او را به خیر و شرش آگاه کردیم،و هدایت نمودیم"( وَ هَدَیْنٰاهُ النَّجْدَیْنِ ).
به این ترتیب در این چند جمله کوتاه به سه نعمت مهم مادی و یک نعمت بزرگ معنوی که همه از عظیمترین نعمتهای الهی است اشاره نموده است:نعمت چشمها،و زبان،و لبها،از یک سو،و نعمت هدایت و معرفت خیر و شر از سوی دیگر.
(توجه داشته باشید"نجد"در اصل به معنی مکان مرتفع است در مقابل "تهامه"که به سرزمینهای پست گفته میشود،یا به تعبیر دیگر"بلند بوم" و"پست بوم"است،و در اینجا کنایه از خیر و شر و مسیر سعادت و شقاوت است) (1).
در اهمیت نعمتهای فوق همین بس که:
"چشم"مهمترین وسیله ارتباط انسان با جهان خارج است،شگفتیهای چشم به اندازهای است که به راستی انسان را به خضوع در مقابل خالق آن وا- میدارد،طبقات هفتگانه چشم که به نامهای صلبیه(قرنیه)مشیمیه،عنبیه، جلدیه،زلالیه،زجاجیه،و شبکیه نامیده شده،هر کدام ساختمان عجیب و ظریف و شگفتانگیزی دارد که قوانین فیزیکی و شیمیایی مربوط به نور و آئینهها به دقیقترین وجهی در آنها رعایت شده به طوری که پیشرفتهترین دوربینهای دقیق عکاسی در برابر آن موجود بی ارزشی است،و به راستی اگر در تمام دنیا جز انسان،و در تمام وجود انسان جز چشم،چیز دیگری نبود،مطالعه شگفتیهایش برای شناخت علم و قدرت عظیم پروردگار کافی بود.
1) 1) این تفسیر در حدیثی از امیر مؤمنان علی(ع)نقل شده(مجمع البیان ذیل آیات مورد بحث)و این که بعضی آن را به دو پستان مادر که برآمدگی سینهها است! تفسیر کردهاند بسیار بعید است،ضمنا تعبیر به"نجد"در مورد خیر به خاطر عظمت آن است و در مورد شر از باب تغلیب است.
و اما"زبان"مهمترین وسیله ارتباط انسان با انسانهای دیگر و نقل و مبادله اطلاعات و معلومات از قومی به قوم دیگر،و از نسلی به نسل دیگر است،و اگر این وسیله ارتباطی نبود هرگز انسان نمیتوانست تا این حد در علم و دانش و تمدن مادی و مسائل معنوی ترقی کند.
و اما"لبها""اولا"نقش مؤثری در تکلم دارند،چرا که بسیاری از مقاطع حروف به وسیله لبها ادا میشود،و از این گذشته لبها کمک زیادی به جویدن غذا،و حفظ رطوبت دهان،و نوشیدن آب میکند و اگر نبودند مساله خوردن و آشامیدن انسان،و حتی منظره چهره او بر اثر جریان آب دهان به بیرون، و عدم قدرت بر اداء بسیاری از حروف وضع اسفانگیزی داشت.
و از آنجا که درک حقایق در درجه اول با چشم و زبان است.
و به دنبال اینها به مساله وجود"عقل"و"هدایت عقلانی،و فطری" اشاره میکند،و حتی تعبیر آیه،"هدایت تشریعی"که به وسیله انبیاء و اولیاء انجام میگیرد شامل میشود.
آری او هم"دیده بینا"و"آفتاب"را در اختیار انسان گذارده،و هم "راه و چاه"را به او نشان داده،"تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش".
اما با اینهمه چراغ فروزان که فرا راه او قرار داده است اگر از بیراهه میرود باید گفت"بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش"! جمله" وَ هَدَیْنٰاهُ النَّجْدَیْنِ ""ما او را از راه خیر و شر آگاه کردیم" علاوه بر اینکه مساله اختیار و آزادی اراده انسان را بیان میکند،با توجه به اینکه"نجد"مکان مرتفع است اشاره به این است که پیمودن راه خیر خالی از مشکلات و زحمت و رنج نیست،همانگونه که بالا رفتن از زمینهای مرتفع مشکلاتی دارد،حتی پیمودن راه شر نیز مشکلاتی دارد،چه بهتر که انسان با سعی و تلاشش راه خیر را برگزیند.
اما در عین حال انتخاب راه با خود انسان است،او است که میتواند چشم و زبان را در مسیر حلال یا حرام به گردش درآورد،و از دو جاده"خیر"و"شر" هر کدام را بخواهد برگزیند.
و لذا در حدیثی از پیغمبر اکرم ص میخوانیم:"خداوند متعال به فرزندان آدم میگوید:"
یا بن آدم!ان نازعک لسانک فیما حرمت علیک فقد اعنتک علیه بطبقتین فاطبق،و ان نازعک بصرک الی بعض ما حرمت علیک فقد اعنتک علیه بطبقتین فاطبق. ..":
"ای فرزند آدم!اگر زبانت خواست تو را وادار به حرام کند من دو لب را برای جلوگیری از آن در اختیار تو قرار دادهام،لب را فروبند،و اگر چشمت بخواهد تو را به سوی حرام ببرد من پلکها را در اختیار تو قرار دادهام،آنها را فرو بند!..." (1).
و به این ترتیب خداوند وسائل کنترل این نعمتهای بزرگ نیز در اختیار بشر قرار داده و این یکی دیگر از الطاف بزرگ او است.
جالب اینکه آیات فوق در مورد زبان اشاره به لبها شده، اما در مورد چشمها اشاره به پلکها نشده است،و این ظاهرا به دو علت است یکی اینکه نقش لبها برای سخن گفتن و غذا خوردن و سایر جهات به مراتب بیش از پلکها در مورد چشم است،و دیگر اینکه کنترل زبان از کنترل چشم به مراتب مهمتر و سرنوشتسازتر است.
چشم را معمولا به یک دستگاه دوربین عکاسی تشبیه میکنند که با عدسی
1) 1) "نور الثقلین"جلد 5 صفحه 581.
بسیار ظریف خود از صحنههای مختلف عکسبرداری میکند،عکسهایی که به جای فیلم روی"شبکیه چشم"منعکس میشود،و از آنجا به وسیله اعصاب بینایی به مغز منتقل میگردد.
این دستگاه عکسبرداری فوق العاده ظریف و دقیق،در شبانه روز ممکن است هزاران هزار عکس از صحنههای مختلف بردارد،ولی از جهات زیادی قابل مقایسه حتی با پیشرفتهترین دستگاههای عکسبرداری و فیلمبرداری نیست، زیرا:
1-دریچه تنظیم نور(دیافراگم)در این دستگاه که همان"مردمک چشم"است به طور خودکار در برابر نور تغییر شکل داده در مقابل نور قوی تنگتر و در مقابل نور ضعیف گشادتر میشود در حالی که دستگاههای عکاسی را باید به وسیله اشخاص تنظیم کرد.
2-عدسی چشم بر خلاف تمام عدسیهایی که در دوربینهای عکاسی دنیا به کار رفته دائما تغییر شکل میدهد،به طوری که گاه قطر آن 5\1 میلیمتر است و گاه تا 8 میلیمتر میرسد!تا آماده عکسبرداری از صحنههای دور و نزدیک شود، و این کار به وسیله عضلاتی که اطراف عدسی را گرفتهاند،و آن را میکشند یا رها میکنند انجام میشود،بطوری که یک عدسی چشم به تنهایی کار صدها عدسی را انجام میدهد! 3-این دستگاه عکاسی در چهار جهت مختلف حرکت میکند،و میتواند به کمک عضلات چشم به هر طرف حرکت کرده و فیلمبرداری کند.
4-نکته مهم دیگر اینجا است که در دوربینهای عکاسی باید فیلمها را عوض کنند،و یک حلقه فیلم که تمام شد باید حلقه دیگری جای آن بگذارند، اما چشمهای انسان در تمام طول عمر فیلمبرداری میکند،بی آنکه چیزی از آن عوض شود،این به خاطر آن است که در قسمت شبکیه چشم که تصویرها
روی آن منعکس میشود دو رقم سلول وجود دارد،سلولهای"مخروطی" "و استوانهای"که دارای ماده بسیار حساسی در برابر نور است،و با کمترین تابش نور تجزیه میشود و امواجی به وجود میآورد که به مغز منتقل میشود،و بعد اثر آن زائل میشود،و شبکیه مجددا آماده فیلمبرداری جدید خواهد شد.
5-دوربینهای عکاسی از موادی بسیار محکم ساخته شده است،ولی دستگاه عکاسی چشم به قدری ظریف و لطیف است که با مختصر چیزی خراش مییابد و به همین جهت در محفظه محکم استخوانی قرار گرفته اما در عین ظرافت بسیار از آهن و فولاد پر دوامتر است.
6-مساله"تنظیم نور"برای فیلمبرداران و عکاسان مساله بسیار مهمی است و برای اینکه تصویرها روشن باشد گاهی لازم است چندین ساعت مشغول تنظیم نور و مقدمات آن باشند در حالی که چشم در هر شرائطی از نور قوی و متوسط و ضعیف حتی در تاریکی به شرط آنکه نور بسیار کمی در آنجا باشد عکسبرداری میکند،و این از عجائب چشم است.
7-گاهی ما از روشنایی به تاریکی میرویم،و یا لامپهای برق دفعتا خاموش میشود در آن لحظه مطلقا چیزی را نمیبینیم،ولی با گذشتن چند لحظه چشم ما به طور خودکار وضع خود را با آن نور ضعیف تطبیق میدهد،بطوری که وقتی به اطراف خود نگاه میکنیم تدریجا اشیاء زیادی را میبینیم و میگوئیم چشم ما با تاریکی عادت کرد،و این تعبیر عادت که با زبان ساده ادا میشود نتیجه مکانیسم بسیار پیچیدهای است که در چشم قرار دارد،و میتواند خود را در زمان بسیار کوتاهی با شرائط جدید تطبیق دهد.
عکس این معنی به هنگامی که از تاریکی به روشنایی منتقل میشویم نیز صادق است،که در آغاز،چشم ما تحمل نور قوی را ندارد ولی بعد از چند لحظه خود را با آن تطبیق میدهد و به اصطلاح عادت میکند،این امور هرگز
در دستگاههای فیلمبرداری وجود ندارد.
8-دستگاههای فیلمبرداری از فضای محدودی میتوانند فیلم تهیه کنند در حالی که چشم انسان تمام نیم دایره افق را که در مقابل او قرار داد میبیند و به تعبیر دیگر ما تقریبا 180 درجه دائره اطراف خود را میبینیم در حالی که هیچ دستگاه عکاسی چنین نیست.
9-از مطالب عجیب و جالب اینکه دو چشم انسان که هر کدام دستگاه مستقلی است چنان تنظیم شده که عکسهای حاصل از آنها درست روی یک نقطه میافتد بطوری که اگر کمی این تنظیم به هم بخورد انسان با دو چشمش جسم واحد را دو جسم میبیند!همانگونه که در اشخاص"احول"(دو بین)این معنی مشاهده میشود.
10-نکته جالب دیگر اینکه تمام صحنههایی که چشم از آن عکسبرداری میکند به طور وارونه روی شبکیه چشم میافتد،در حالی که ما هیچ چیز را وارونه نمیبینیم،این بخاطر عادت کردن چشم،و حفظ نسبت اشیاء با یکدیگر میباشد.
11-سطح چشم باید دائما مرطوب باشد به طوری که اگر چند ساعتی خشک شود ضربه شدیدی بر آن وارد میگردد،این رطوبت دائمی از غدههای اشک تامین میشود،که از یک سو وارد چشم شده،و از رگهای بسیار باریک و ظریفی که در گوشه چشمان قرار دارد بیرون میرود،و به بینیها منتقل میشود، و بینی را نیز مرطوب میکند.
اگر غدههای اشک بخشکد چشم به خطر میافتد و حرکت پلکها غیر ممکن میشود،و اگر بیش از حد فعالیت کند دائما اشک بر صورت جاری میشود یا اگر راه باریک فاضل آب چشم بسته شود باید دائما دستمالی به دست داشته باشیم آبهای زیادی را از صورت خشک کنیم و چه دردسر بزرگی است.
12-ترکیب اشک(آب چشم)ترکیب پیچیدهای است،و از بیش از ده عنصر تشکیل مییابد که در مجموع بهترین و مناسبترین مایع برای نگهداری چشم است.
کوتاه سخن اینکه عجائب چشم بقدری زیاد است که باید روزها نشست و در باره آن سخن گفت،و کتابها نوشت،و با تمام اینها ماده اصلی آن را که مینگریم تقریبا یک تکه پیه بیشتر نیست! امیر مؤمنان علی ع در آن سخن پرمایهاش میفرماید:
اعجبوا لهذا الانسان ینظر بشحم،و یتکلم بلحم،و یسمع بعظم،و یتنفس من خرم!:
"شگفتا از این انسان که با یک قطعه پیه میبیند،و با قطعه گوشتی سخن میگوید، و با استخوانی میشنود،و از شکافی نفس میکشد"!(و این کارهای بزرگ حیاتی را با این وسائل کوچک انجام میدهد) (1).
زبان نیز به نوبه خود از اعضاء بسیار شگفتانگیز بدن انسان است،و وظائف سنگینی بر عهده دارد،علاوه بر اینکه کمک مؤثری به بلع غذا میکند،در جویدن نیز نقش مهمی دارد،مرتبا لقمه غذا را به زیر چکش دندانها هل میدهد!اما این کار را بقدری ماهرانه انجام میدهد که خود را از ضربات دندان دور نگهمیدارد، در حالی که دائما کنار آن و چسبیده به آن است! گاه ندرتا هنگام جویدن غذا زبان خود را جویدهایم،و فریاد ما بلند شده،و فهمیدهایم که اگر آن مهارت در زبان نبود چه به سر ما میآمد؟ در ضمن بعد از خوردن غذا فضای دهن و دندانها را رفتوروب و تمیز میکند.
1) 1) "نهج البلاغه""کلمات قصار"حکمت 8.
و از این کارها مهمتر مساله سخن گفتن است که با حرکات سریع و منظم و پی در پی و حرکت کردن در جهات ششگانه انجام میگیرد.
جالب اینکه خداوند برای حرف زدن و تکلم وسیلهای در اختیار انسانها قرار داده که بسیار سهل و آسان و در دسترس همه است،نه خستگی میآورد، و نه ملالی حاصل میشود،و نه هزینهای دارد.
و از آن عجیبتر مساله استعداد تکلم در انسان است که در روح آدمی به ودیعت گذارده،و انسان میتواند جملهبندیهای زیادی را در بی نهایت شکل مختلف برای تعبیر از مقاصد فوق العاده متنوع خود انجام دهد.
و باز از آن مهمتر استعداد وضع لغات مختلفی است که با مطالعه هزاران زبان که در دنیا موجود است اهمیت آن آشکار میشود راستی"العظمة لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ !".
"نجد"چنان که گفتیم به معنی بلندی یا سرزمین بلند است،و در اینجا منظور راه"خیر"و راه"شر"است.در حدیثی از پیغمبر اکرم ص میخوانیم که فرمود:
یا ایها الناس!هما نجدان:نجد الخیر و نجد الشر،فما جعل نجد الشر احب الیکم من نجد الخیر: "ای مردم!دو سرزمین مرتفع وجود دارد:سرزمین خیر،و سرزمین شر،و هرگز سرزمین شر نزد شما محبوبتر از سرزمین خیر قرار داده نشده است" (1).
بدون شک"تکلیف"و مسئولیت بدون"شناخت و آگاهی ممکن نیست، و خداوند طبق آیه فوق این آگاهی را در اختیار انسانها قرار داده است.
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 494 و تفسیر قرطبی جلد 10 صفحه 7155.
این آگاهی از سه طریق انجام میگیرد:از طریق ادراکات عقلی و استدلال، و از طریق فطرت و و جدان بدون نیاز به استدلال،و از طریق وحی و تعلیمات انبیا و اوصیاء،و آنچه را مورد نیاز بشر در پیمودن مسیر تکامل است خداوند به یکی از این سه طریق یا در بسیاری از موارد با هر سه طریق به او تعلیم کرده است.
قابل توجه اینکه در این حدیث تصریح شده که پیمودن یکی از این دو راه بر طبع آدمی آسانتر از دیگری نیست،و این در حقیقت تصور عمومی را که انسان تمایل بیشتری به شرور دارد و پیمودن راه شر برای او آسانتر است نفی میکند.
و به راستی اگر تربیتها غلط و محیطهای فاسد نباشد،عشق و علاقه انسان به نیکیها بسیار زیاد است،و شاید تعبیر به"نجد"(سرزمین مرتفع)در مورد نیکیها به خاطر همین است زیرا زمینهای مرتفع هوای بهتر و جالبتری دارند و در مورد شرور از باب تغلیب است.
بعضی نیز گفتهاند این تعبیر اشاره به ظهور و بروز و آشکار بودن راه خیر و شر است،همانگونه که یک سرزمین مرتفع کاملا نمایان است (1).
1) 1) همان گونه که به"ماه"و"خورشید""قمران"گفته میشود.
فَلاَ اِقْتَحَمَ اَلْعَقَبَةَ (11) وَ مٰا أَدْرٰاکَ مَا اَلْعَقَبَةُ (12) فَکُّ رَقَبَةٍ (13) أَوْ إِطْعٰامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَةٍ (14) یَتِیماً ذٰا مَقْرَبَةٍ (15) أَوْ مِسْکِیناً ذٰا مَتْرَبَةٍ (16) ثُمَّ کٰانَ مِنَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ (17) أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلْمَیْمَنَةِ (18) وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِنٰا هُمْ أَصْحٰابُ اَلْمَشْأَمَةِ (19) عَلَیْهِمْ نٰارٌ مُؤْصَدَةٌ (20)
11-ولی او(انسان ناسپاس)از آن گردنه مهم بالا نرفت! 12-و تو نمیدانی آن گردنه چیست؟ 13-آزاد کردن برده است! 14-یا اطعام کردن در روز گرسنگی.
15-یتیمی از خویشاوندان را.
16-یا مستمندی به خاک افتاده را.
17-سپس از کسانی بوده باشد که ایمان آورده،و یکدیگر را به شکیبایی و رحمت توصیه میکنند.
18-آنها اصحاب الیمین هستند(و نامه اعمالشان را به دست راستشان میدهند).
19-و کسانی که آیات ما را انکار کردهاند افرادی شومند و نامه اعمالشان به دست چپشان داده میشود.
20-بر آنها آتشی است فرو بسته(که راه فراری از آن نیست).
گردنه صعب العبور!
به دنبال ذکر نعمتهای بزرگی که در آیات قبل آمده بود در آیات مورد بحث بندگان ناسپاس را مورد ملامت و سرزنش قرار میدهد که چگونه با داشتن آن همه وسائل سعادت راه نجات را نپیمودهاند،نخست میفرماید:
"این انسان ناسپاس از آن گردنه بزرگ بالا نرفت" (فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ) (1).
1) 1) ظاهر این است که"لا"در این جمله"نافیه"و"خبریه"است،و اینکه بعضی آن را به معنی نفرین و یا استفهامیه دانستهاند،بسیار بعید به نظر میرسد،تنها اشکالی که در اینجا وجود دارد این است که"لا"هنگامی که بر سر فعل ماضی در آید غالبا تکرار میشود،همانطور که در آیه 31 سوره قیامت میخوانیم: فَلاٰ صَدَّقَ وَ لاٰ صَلّٰی :"نه صدقه داد و نه نماز گذارد"در حالی که در آیه مورد بحث تکرار نشده،ولی چنان که مرحوم "طبرسی"در"مجمع البیان"آورده گاه بدون تکرار نیز استعمال میشود،"فخر رازی" و"قرطبی"در تفسیرهای خود از بعضی از بزرگان ادبیات عرب نقل کردهاند که اگر"لا" به معنی"لم"باشد تکرار لازم نیست،این احتمال را نیز دادهاند که در اینجا در تقدیر تکرار شده:فلا اقتحم العقبة و لا فک رقبة و لا اطعم فی یوم ذی مسغبة".
در اینکه منظور از"عقبه"در اینجا چیست آیات بعد آن را تفسیر میکند.
*** میفرماید:"تو نمیدانی آن گردنه چیست"؟( وَ مٰا أَدْرٰاکَ مَا الْعَقَبَةُ ).
*** "آزاد کردن برده است"( فَکُّ رَقَبَةٍ ).
*** "یا اطعام کردن در روز گرسنگی"( أَوْ إِطْعٰامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَةٍ ).
*** "یتیمی از خویشاوندان را"( یَتِیماً ذٰا مَقْرَبَةٍ ).
*** "یا مستمندی به خاک افتاده را"( أَوْ مِسْکِیناً ذٰا مَتْرَبَةٍ ).
به این ترتیب این گردنه صعب العبور را که انسانهای ناسپاس هرگز خود را برای گذشتن از آن آماده نکردهاند،مجموعهای است از اعمال خیر که عمدتا بر محور خدمت به خلق و کمک به ضعیفان و ناتوانها دور میزند،و نیز مجموعهای از عقائد صحیح و خالص است که در آیات بعد به آن اشاره شده.
و به راستی گذشتن از این گردنه با توجه به علاقه شدیدی که غالب مردم به مال و ثروت دارند کار آسانی نیست.
اسلام و ایمان با ادعا و گفتار حاصل نمیشود،بلکه در برابر هر فرد مسلمان و مؤمن گردنههای صعب العبوری است که باید از آنها،یکی بعد از دیگری.
بحول و قوه الهی،و با استمداد از روح ایمان و اخلاص بگذرد.
بعضی"عقبه"را در اینجا به معنی هوای نفس تفسیر کردهاند که جهاد با آن را پیغمبر اکرم ص طبق حدیث معروف"جهاد اکبر"نامید.
البته با توجه به اینکه خود آیات،"عقبه"را در اینجا تفسیر کرده،باید مراد از این تفسیر چنین باشد که گردنه اصلی"گردنه هوای نفس"است،و اما آزاد کردن بردگان،و اطعام مسکینان مصداقهای روشنی از مبارزه با آن محسوب میشود.
بعضی دیگر از مفسران گفتهاند منظور از این"عقبه"گردنه صعب العبوری است در قیامت،همانطور که در حدیثی از پیغمبر اکرم ص آمده است:
ان امامکم عقبة کؤدا لا یجوزها المثقلون،و انا ارید ان اخفف عنکم لتلک العقبة!: "پیش روی شما گردنه صعب العبوری است که سنگین باران از آن نمیگذرند،و من میخواهم بار شما را برای عبور از این گردنه سبک کنم"! (1)البته این حدیث که از پیامبر ص نقل شده به عنوان تفسیر آیه مورد بحث نیست،ولی مفسران از آن چنین برداشتی کردهاند،و این برداشت با توجه به تفسیری که صریحا در خود آیات آمده مناسب به نظر نمیرسد،مگر اینکه منظور این باشد که گردنههای صعب العبور قیامت تجسمی است از طاعات سخت و سنگین این جهان و گذشتن از آنها فرع بر گذشتن از اینها است(دقت کنید).
قابل توجه در اینجا تعبیر به"اقتحم"از ماده"اقتحام"است که در اصل به معنی ورود در کار سخت و خوفناک است(مفردات راغب)یا دخول و گذشتن از چیزی با شدت و مشقت است(تفسیر کشاف)و این نشان میدهد که گذشتن از این گردنه کار آسانی نیست،و تاکیدی است بر آنچه در آغاز سوره آمده که
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 495.
فرمود"ما انسان را در درد و رنج آفریدیم"هم زندگی او توأم با رنج است و هم اطاعت فرمان پروردگار توأم با مشکلات میباشد.
در سخنی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:
ان الجنة حفت بالمکاره و ان النار حفت بالشهوات: "بهشت در میان ناملائمات پیچیده شده و دوزخ در لابلای شهوات" (1).
در اینجا به چند نکته باید توجه داشت:
1-منظور از" فَکُّ رَقَبَةٍ "ظاهرا همان آزاد کردن بردگان و بندگان است.
در حدیثی آمده است که مردی اعرابی خدمت پیامبر ص آمده و عرض کرد ای رسول خدا!عملی به من تعلیم کن که مرا داخل بهشت کند، فرمود:
ان کنت اقصرت الخطبه لقد عرضت المسالة:"اگر چه سخن کوتاهی گفتی، اما مطلب بزرگی سؤال کردی"(یا اینکه گرچه سخن کوتاهی گفتی اما مقصود خود را به خوبی بیان کردی)سپس افزود:اعتق النسمة و فک الرقبة:"بردگان را آزاد کن و گردنها را(از طوق بردگی)بگشا".
راوی سؤال میکند مگر این دو یکی نیست؟ فرمود:نه،منظورم از اول این است که مستقلا بردهای را آزاد کنی، و در دوم اینکه کمک به پرداخت قیمت آن نما تا آزاد شود.
سپس افزود:
و الفیء علی ذی الرحم الظالم،فان لم یکن ذلک فاطعم الجائع،واسق الظمان،و امر بالمعروف،و انه عن المنکر،فان لم تطق ذلک فکف لسانک الا من الخیر :"نسبت به خویشاوندانی که به تو ستم کرده و از تو بریدهاند باز گرد(و به آنها نیکی کن)و اگر چنین کاری ممکن نشود
1) 1) "نهج البلاغه"خطبه 176.
گرسنگان را سیر و تشنگان را سیراب کن،امر به معروف و نهی از منکر نما، و اگر توانایی بر این کار نیز نداری(لا اقل)زبان خود را جز از نیکی بازدار" (1).
2-بعضی از مفسران" فَکُّ رَقَبَةٍ "را به معنی آزاد کردن گردن خویش از زیر بار گناهان از طریق توبه،یا آزاد کردن خویش از عذاب الهی از طریق تحمل طاعات دانستهاند،ولی با توجه به آیاتی که بعد از آن آمده و نسبت به یتیم و مسکین توصیه میکند ظاهرا منظور همان آزاد کردن بردگان است.
3-"مسغبة"از ماده"سغب"(بر وزن غضب)به معنی"گرسنگی"است بنا بر این" یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَةٍ "به معنی روز گرسنگی است گرچه همیشه گرسنگان در جوامع بشری بودهاند ولی این تعبیر تاکیدی است بر اطعام گرسنگان در ایام قحطی و خشکسالی و مانند آن.برای اهمیت این موضوع،و الا اطعام گرسنگان همیشه از افضل اعمال بوده و هست.
در حدیثی از پیغمبر اکرم ص میخوانیم:
من اشبع جائعا فی یوم سغب ادخله اللّٰه یوم القیامة من باب من ابواب الجنة لا یدخلها الا من فعل مثل ما فعل: "کسی که گرسنهای را در ایام قحطی سیر کند خدا او را در قیامت از دری از درهای بهشت وارد میسازد که هیچ شخص دیگر از آن وارد نمیشود، جز کسی که عملی همانند عمل او انجام داده باشد" (2).
4-"مقربة"به معنی قرابت و خویشاوندی است،و تاکید روی یتیمان خویشاوند نیز به خاطر ملاحظه اولویتها است،و گرنه همه یتیمان را باید اطعام و نوازش نمود،این نشان میدهد که خویشاوندان در مورد یتیمان فامیل خود مسئولیت سنگینتری دارند.
از این گذشته سوء استفادههائی که مخصوصا در آن عصر در این زمینه نسبت
به اموال یتیمان خویشاوند میشده،ایجاب میکرده است که هشدار خاصی در مورد این گردنه صعب العبور داده شود.
ابو الفتوح رازی معتقد است که"مقربه"از ماده"قرابت"نیست بلکه از ماده"قرب"است و اشاره به یتیمانی است که از شدت گرسنگی گویی پهلوهایشان به هم چسبیده است (1)ولی این تفسیر بسیار بعید به نظر میرسد.
5-"متربة"مصدر میمی از ماده"ترب"(بر وزن طرب)در اصل از"تراب" به معنی"خاک"گرفته شده،و به کسی میگویند که بر اثر شدت فقر خاک نشین شده،باز در اینجا تاکید روی اینگونه مسکینها به خاطر اولویت آنها است و الا اطعام همه مسکینان از اعمال حسنه است.
در حدیثی آمده است:امام علی بن موسی الرضا ع هنگامی که میخواست غذا بخورد دستور میفرمود سینی بزرگی کنار سفره بگذارند،و از هر غذایی که در سفره بود از بهترین آنها بر میداشت و در آن سینی میگذاشت،سپس دستور میداد آنها را برای نیازمندان ببرند،بعد این آیه را تلاوت میفرمود:فلا اقتحم العقبة..سپس میافزود،خداوند متعال میدانست که همه قادر بر آزاد کردن بردگان نیستند راه دیگری نیز به سوی بهشتش قرار داد"! (2).
*** در آیه بعد در ادامه تفسیری که برای این گردنه صعب العبور بیان فرموده میافزاید:سپس از کسانی بوده باشد که ایمان آورده،و یکدیگر را به صبر و استقامت و ترحم و عطوفت توصیه میکنند"( ثُمَّ کٰانَ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ ).
به این ترتیب کسانی از این گردنه سخت عبور میکنند که هم دارای ایمان
هستند و هم اخلاق والایی همچون دعوت به صبر و عواطف انسانی دارند،و هم اعمال صالحی همچون آزاد کردن بردگان و اطعام یتیمان و مسکینان انجام دادهاند.
یا به تعبیر دیگر در سه میدان ایمان و اخلاق و عمل گام بگذارند و سر بلند و سرافراز بیرون آیند،اینها هستند که میتوانند از آن گردنه صعب العبور بگذرند.
تعبیر به"ثم"(بعد)همیشه به معنی تاخیر زمانی نیست،تا لازمه این سخن آن باشد که اول اطعام و انفاق کنند،و بعد ایمان آورند،بلکه در اینگونه موارد-همانگونه که جمعی از مفسران تصریح کردهاند برای بیان برتری مقامی است،چرا که مسلما رتبه ایمان،و توصیه به صبر و مرحمت،بالاتر از کمک به نیازمندان است،بلکه اعمال صالح از آن ایمان و اخلاق سرچشمه میگیرد و ریشه همه آنها را باید در اعتقادات و خلقیات عالی جستجو کرد.
بعضی نیز احتمال دادهاند که"ثم"در اینجا به معنی تاخیر زمانی است، چرا که اعمال خیر گاه سرچشمه گرایش به ایمان میشود،و مخصوصا در تحکیم مبانی اخلاق مؤثر است،چرا که خلق و خوی انسان نخست به صورت"فعل" است،و بعد به صورت"حالت"و سپس"عادت"و بعد از آن به صورت"ملکه" در میآید.
تعبیر به"تواصوا"که مفهومش سفارش کردن به یکدیگر است،نکته مهمی در بر دارد،و آن اینکه:مسائلی همچون صبر و استقامت در طریق اطاعت پروردگار،و مبارزه با هوای نفس،و همچنین تقویت اصل محبت و رحمت،نباید به صورت فردی در جامعه باشد،بلکه باید به صورت یک جریان عمومی در کل جامعه درآید،و همه افراد یکدیگر را به رعایت و حفظ این"اصول"توصیه کنند تا از این طریق پیوندهای اجتماعی نیز محکمتر شود.
بعضی گفتهاند:"صبر"در اینجا اشاره به شکیبایی در اطاعت فرمان خدا و اهتمام به اوامر او است،و"مرحمت"اشاره به محبت نسبت به خلق خدا است و میدانیم اساس دین را ارتباط با"خالق"و"خلق"تشکیل میدهد،و به هر حال صبر و استقامت ریشه اصلی هر گونه اطاعت و بندگی و ترک گناه و عصیان است.
*** و در پایان این اوصاف،مقام صاحبان آن را چنین بیان میکند:"آنها اصحاب الیمین هستند"( أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ الْمَیْمَنَةِ ).
و نامه اعمالشان به نشانه مقبول بودن در درگاه پروردگار به دست راستشان داده میشود.
این احتمال نیز داده شده که"میمنة"از ماده"یمن"و برکت است یعنی آنها صاحبان برکتند که وجودشان هم برای خودشان برکت دارد،و هم برای جامعه.
*** سپس به نقطه مقابل این گروه،یعنی آنها که نتوانستند از این گردنه صعب العبور بگذرند،پرداخته،میفرماید:"کسانی که به آیات ما کافر شدند افرادی شوم هستند که نامه اعمالشان به دست چپشان داده میشود"( وَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِنٰا هُمْ أَصْحٰابُ الْمَشْأَمَةِ ).
و این نشانه آن است که دستشان از حسنات تهی،و نامه اعمالشان از سیئات سیاه است.
"مشئمة"از ماده"شوم"نقطه مقابل"میمنة"از ماده"یمن"است، یعنی این گروه کافر افرادی شوم و نامیمونند که هم سبب بدبختی خودشانند،و هم بدبختی جامعه،ولی از آنجا که شوم بودن و خجسته بودن در قیامت به آن شناخته میشود که نامه اعمال افراد در دست چپ،یا در دست راست آنها باشد بعضی این
تفسیر را برای آن پذیرفتهاند،به خصوص اینکه ماده"شوم"در لغت به معنی گرایش به چپ نیز آمده است (1).
*** و در آخرین آیه این سوره اشاره کوتاه و پر معنایی به مجازات گروه اخیر کرده میفرماید:"بر فراز آنها آتشی است فروبسته"!که راه فراری از آن نیست( عَلَیْهِمْ نٰارٌ مُؤْصَدَةٌ ).
"مؤصدة"از ماده"ایصاد"به معنی بستن در و محکم کردن آن است، ناگفته پیدا است انسان در اطاقی که هوای آن کمی گرم است میخواهد درها را باز کند،نسیمی بوزد و گرمی هوا را تعدیل کند،حال باید فکر کرد در کوره سوزان دوزخ هنگامی که تمام درها بسته شود چه حالی پیدا خواهد شد؟! ***خداوندا!ما را از چنین عذاب جانگدازی در پناه لطفت حفظ کن.
پروردگارا!گذشتن از عقبههایی که در پیش داریم جز به توفیق تو میسر نیست توفیقت را از ما دریغ مفرما.
بار الها!ما را در صف اصحاب المیمنه جای ده،و با نیکان و ابرار محشور نما.
آمین یا رب العالمین پایان سوره بلد
1) 1) "تفسیر ابو الفتوح رازی"جلد 12 صفحه 97 و المنجد مادة"شام".
محتوی و فضیلت سوره"الشمس"
این سوره که در حقیقت سوره"تهذیب نفس"و"تطهیر قلوب از ناپاکیها و ناخالصیها"است،بر محور همین معنی دور میزند،منتها در آغاز سوره به یازده موضوع مهم از عالم خلقت و ذات پاک خداوند برای اثبات این معنی که فلاح و رستگاری در گرو تهذیب نفس است قسم یاد شده،و بیشترین سوگندهای قرآن را به طور جمعی در خود جای داده است.
و در پایان سوره به ذکر نمونهای از اقوام متمرد و گردنکش که به خاطر ترک تهذیب نفس در شقاوت ابدی فرو رفتند،و خداوند آنها را به مجازات شدیدی گرفتار کرد،یعنی قوم"ثمود"میپردازد،و با اشاره کوتاهی به سرنوشت آنها سوره را پایان میدهد.
در حقیقت این سوره کوتاه یکی از مهمترین مسائل سرنوشتساز زندگی بشر را بازگو میکند،و نظام ارزشی اسلام را در مورد انسانها مشخص میسازد.
در فضیلت تلاوت این سوره همین بس که در حدیثی از پیغمبر اکرم ص آمده است:
من قرأها فکانما تصدق بکل شیء طلعت علیه الشمس و القمر!: "هر کس آن را بخواند گویی به تعداد تمام اشیایی که خورشید و ماه بر آنها میتابد در راه خدا صدقه داده است"! (1).
و مسلما این فضیلت بزرگ از آن کسی است که محتوای بزرگ این سوره کوچک را در جان خود پیاده کند،و تهذیب نفس را وظیفه قطعی خود بداند.
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 496.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>وَ اَلشَّمْسِ وَ ضُحٰاهٰا (1) وَ اَلْقَمَرِ إِذٰا تَلاٰهٰا (2) وَ اَلنَّهٰارِ إِذٰا جَلاّٰهٰا (3) وَ اَللَّیْلِ إِذٰا یَغْشٰاهٰا (4) وَ اَلسَّمٰاءِ وَ مٰا بَنٰاهٰا (5) وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا طَحٰاهٰا (6) وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا (7) فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا (8) قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّٰاهٰا (9) وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا (10)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-به خورشید و گسترش نور آن سوگند! 2-و به ماه در آن هنگام که بعد از آن در آید 3-و به روز هنگامی که صفحه زمین را روشن سازد 4-و قسم به شب آن هنگام که صفحه زمین را بپوشاند 5-و قسم به آسمان و کسی که آسمان را بنا کرده.
6-و قسم به زمین و کسی که آن را گسترانیده.
7-و سوگند به نفس آدمی و آن کس که آن را منظم ساخته، 8-سپس فجور و تقوا(شر و خیر)را به او الهام کرده است 9-که هر کس نفس خود را تزکیه کرده،رستگار شده 10-و آن کس که نفس خویش را با معصیت و گناه آلوده ساخته،نومید و محروم گشته است.
رستگاری بدون تهذیب نفس ممکن نیست
سوگندهای پی در پی و مهمی که در آغاز این سوره آمده،به یک حساب "یازده"سوگند و به حساب دیگر"هفت"سوگند است،و بیشترین تعداد سوگندهای قرآن را در خود جای داده،و به خوبی نشان میدهد که مطلب مهمی در اینجا مطرح است،مطلبی به عظمت آسمانها و زمین و خورشید و ماه،مطلبی سرنوشتساز و حیاتبخش.
نخست باید به شرح و تفسیر این سوگندها بپردازیم،و بعد به بررسی آن مطلب بر اهمیت که اینهمه آوازهها از او است.
نخست میفرماید:"به خورشید و گسترش نور آن سوگند"( وَ الشَّمْسِ وَ ضُحٰاهٰا ).
همانگونه که قبلا نیز گفتهایم سوگندهای قرآن عموما دو مقصد را تعقیب میکند:نخست اهمیت مطلبی که سوگند به خاطر آن یاد شده،و دیگر اهمیت خود این امور که مورد سوگند است،چرا که سوگند همیشه به موضوعات مهم یاد میشود،به همین دلیل این سوگندها فکر و اندیشه انسان را به کار میاندازد تا در باره این موضوعات مهم عالم خلقت بیندیشد،و از آنها راهی به سوی خدا بگشاید.
"خورشید"مهمترین و سازندهترین نقش را در زندگی انسان و تمام موجودات زنده زمینی دارد،زیرا علاوه بر اینکه منبع"نور"و"حرارت"است و این دو از عوامل اصلی زندگی انسان به شمار میرود،منابع دیگر حیاتی نیز از آن مایه میگیرند،وزش بادها،نزول بارانها،پرورش گیاهان،حرکت رودخانهها و آبشارها،و حتی پدید آمدن منابع انرژیزا،همچون نفت و ذغال سنگ،هر کدام اگر درست دقت کنیم به صورتی با نور آفتاب ارتباط دارد بطوری که اگر روزی این چراغ حیاتبخش خاموش گردد تاریکی و سکوت و مرگ همه جا را فرا خواهد گرفت.
"ضحی"در اصل به معنی گسترش نور آفتاب است و این در هنگامی است که خورشید از افق بالا بیاید و نور آن همه جا را فرا گیرد،سپس به آن موقع از روز نیز"ضحی"اطلاق شده است.
تکیه بر خصوص"ضحی"به خاطر اهمیت آن است،چرا که موقع سلطه نور آفتاب بر زمین است.
سپس به سومین سوگند پرداخته میگوید:"قسم به ماه در آن هنگام که پشت سر خورشید در آید"( وَ الْقَمَرِ إِذٰا تَلاٰهٰا ).
این تعبیر-چنان که جمعی از مفسران نیز گفتهاند-در حقیقت اشاره به ماه در موقع بدر کامل یعنی شب چهارده است،زیرا ماه در شب چهاردهم تقریبا مقارن غروب آفتاب سر از افق مشرق بر میدارد،و چهره پر فروغ خود را ظاهر کرده و سلطه خویش را بر پهنه آسمان تثبیت میکند،و چون از هر زمان جالبتر و پر شکوهتر است به آن سوگند یاد شده است.
این احتمال را نیز دادهاند که تعبیر فوق اشاره به تبعیت دائمی ماه از خورشید،و اکتساب نور از آن منبع باشد،ولی در این صورت جمله" إِذٰا تَلاٰهٰا "قید توضیحی میشود.
بعضی احتمالات دیگر نیز در تفسیر آیه دادهاند که شایان توجه نیست لذا از ذکر آن خودداری میشود.
*** و در چهارمین سوگند،میافزاید:"و به روز هنگامی که صفحه زمین را روشن سازد سوگند"( وَ النَّهٰارِ إِذٰا جَلاّٰهٰا ).
"جلاها"از ماده"تجلیة"به معنی اظهار و ابراز است.
در اینکه ضمیر در جلاها به چه چیز باز میگردد؟در میان مفسران گفتگو است،بسیاری آن را به زمین یا دنیا بر میگردانند(چنان که در بالا گفتیم)درست است که در آیات گذشته سخنی از"زمین"در میان نبوده،ولی از قرینه مقام روشن میشود.
بعضی نیز معتقدند که ضمیر به"خورشید"بر میگردد،یعنی قسم به"روز" هنگامی که"خورشید"را ظاهر میکند،درست است که در حقیقت خورشید
روز را ظاهر میکند ولی به طور مجازی میتوان گفت که روز خورشید را آشکار کرد،اما تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
به هر حال سوگند به این پدیده مهم آسمانی به خاطر تاثیر فوق العاده آن در زندگی بشر،و تمام موجودات زنده است،چرا که روز رمز حرکت و جنبش و حیات است و تمام تلاشها و کششها و کوششهای زندگی معمولا در روشنایی روز صورت میگیرد.
*** و در پنجمین سوگند میفرماید:"قسم به شب،آن هنگام که صفحه زمین (یا خورشید)را بپوشاند"( وَ اللَّیْلِ إِذٰا یَغْشٰاهٰا ) (1).
شب با تمام برکات و آثارش،که از یک سو حرارت آفتاب روز را تعدیل میکند،و از سوی دیگر مایه آرامش و استراحت همه موجودات زنده است، که اگر تاریکی شب نبود،و آفتاب پیوسته میتابید آرامشی وجود نداشت، زیرا حرارت سوزان آفتاب همه چیز را نابود میکرد،حتی اگر نظام شب و روز بر خلاف وضع کنونی بود همین مشکل پیش میآمد،چنان که در کره ماه که شبهایش معادل دو هفته کره زمین است و روزهایش نیز معادل دو هفته،در وسط روز حرارت به حدود سیصد درجه سانتیگراد میرسد که هیچ موجود زندهای
1) 1) در اینکه ضمیر در"یغشاها"به چه چیز بازمیگردد؟باز در اینجا دو نظر است:یکی اینکه به"زمین"بر میگردد،چرا که شب همچون پردهای است که بر صفحه زمین میافتد.و دیگر اینکه به"شمس"باز میگردد،زیرا شب مانند پردهای است که بر چهره آفتاب فرو میافتد،البته در این صورت مفهوم مجازی دارد،زیرا شب حقیقة آفتاب را نمیپوشاند بلکه بعد از غروب آفتاب ظاهر میشود،در حقیقت اگر در آیه قبل ضمیر به"ارض"بر گردد در اینجا نیز باید چنین باشد و اگر به"شمس"برگردد در اینجا نیز همین طور است.
که ما میشناسیم در آن شرائط باقی نمیماند،و در وسط شب مقدار زیادی زیر صفر میرود که اگر در آنجا موجود زندهای باشد حتما یخ میزند و نابود میشود.
قابل توجه اینکه در آیات سابق افعال به صورت"ماضی"آمده بود،و در این آیه به صورت مضارع است،این تفاوت تعبیر ممکن است اشاره به این باشد که حوادثی همچون ظهور روز و شب مخصوص زمانی نیست،گذشته و آینده را همه شامل میشود و لذا بعضی به صورت فعل ماضی،و بعضی به صورت فعل مضارع آمده،تا عمومیت این حوادث را در بستر زمان روشن سازد.
*** در ششمین و هفتمین سوگند به سراغ آسمان و خالق آسمان میرود، و میافزاید:"به آسمان و آن کسی که آسمان را بنا کرده سوگند"( وَ السَّمٰاءِ وَ مٰا بَنٰاهٰا ).
اصل خلقت آسمان با آن عظمت خیره کننده از شگفتیهای بزرگ خلقت است،و بناء و پیدایش اینهمه کواکب و اجرام آسمانی و نظامات حاکم بر آنها شگفتی دیگر،و از آن مهمتر خالق این آسمان است.
قابل توجه اینکه"ما"در لغت عرب معمولا برای"موجود غیر عاقل" میآید،و اطلاق آن بر خداوند عالم حکیم تناسبی ندارد،و لذا بعضی ناچار شدهاند "ما"را در اینجا"مصدریه"بگیرند،نه"موصوله"و در اینصورت مفهوم آیه چنین میشود:سوگند به آسمان و بنای آسمان.
ولی با توجه به آیات"و نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا " که تفسیر آن به زودی بیان میشود راهی جز این نیست که"ما""موصوله" و اشاره به ذات پاک خداوند باشد که خالق همه آسمانها است،و استعمال"ما" در مورد افراد عاقل نیز در لغت عرب بی سابقه نیست چنان که در آیه 3 سوره نساء
میخوانیم: فَانْکِحُوا مٰا طٰابَ لَکُمْ مِنَ النِّسٰاءِ :"ازدواج کنید زنانی را که مورد علاقه شما است".
جمعی از مفسران معتقدند که تعبیر به"ما"(چیزی)در اینجا برای این است که مبدأ جهان را نخست به صورت مبهم ذکر کرده باشد،تا بعدا با دقت و مطالعه،به علم و حکمت او آشنا شوند و"چیزی"تبدیل به"کسی" گردد، ولی تفسیر اول مناسبتر است.
*** سپس در"هشتمین"و"نهمین"سوگند سخن از"زمین"و"خالق زمین" به میان آورده میفرماید:"قسم به زمین و آن کس که زمین را گسترانیده است" ( وَ الْأَرْضِ وَ مٰا طَحٰاهٰا ).
زمین که گاهواره زندگی انسان و تمام موجودات زنده است.
زمین با تمام شگفتیها:کوهها و دریاها،درهها و جنگلها،چشمهها و رودخانهها،معادن و منابع گرانبهایش،که هر کدام به تنهایی آیتی است از آیات حق و نشانهای است از نشانههای او.
و از آن برتر و بالاتر خالق این زمین و کسی که آن را گسترانیده است.
"طحاها"از ماده"طحو"(بر وزن سهو)هم به معنی انبساط و گستردگی آمده است،و هم به معنی"راندن و دور کردن و از میان بردن"و در اینجا به معنی گستردن است،چرا که اولا زمین در آغاز در زیر آب غرق بود،تدریجا آبها در گودالهای زمین قرار گرفت و خشکیها سر بر آورد و گسترده شد،و از آن تعبیر به"دحو الارض"نیز میشود.
ثانیا زمین در آغاز به صورت پستیها و بلندیها با شیبهای تند و غیر قابل سکونتی بود،بارانهای سیلابی مداوم باریدند،ارتفاعات زمین را شستند،و در
درهها گستردند،و تدریجا زمینهای مسطح و قابل استفاده برای زندگی انسان و کشت و زرع به وجود آمد.
بعضی از مفسران معتقدند که در این تعبیر یک اشاره اجمالی به حرکت زمین نیز وجود دارد،چرا که یکی از معانی"طحو"همان راندن است که میتواند اشاره به حرکت انتقالی زمین به دور آفتاب،و یا حتی حرکت وضعی آن به دور خود،و یا هر دو باشد.
*** سرانجام به"دهمین"و"یازدهمین"سوگند که آخرین قسمها در این سلسله است،پرداخته میفرماید:"سوگند به نفس آدمی،و آن کس که آن را منظم و مرتب ساخت"( وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا ).
همان انسانی که عصاره عالم خلقت،و چکیده جهان ملک و ملکوت،و گل سرسبد عالم آفرینش است:
این خلقت بدیع که مملو از شگفتیها و اسرار است آن قدر اهمیت دارد که خداوند به خودش و خالق آن یک جا قسم یاد کرده!.
در اینکه منظور از"نفس"در اینجا روح انسان است،یا جسم و روح هر دو؟مفسران احتمالات گوناگونی دادهاند.
اگر منظور روح باشد مراد از"سواها"(از ماده تسویه)همان تنظیم و تعدیل قوای روحی انسان است،از حواس ظاهر گرفته،تا نیروی ادراک، حافظه،انتقال،تخیل،ابتکار،عشق،اراده و تصمیم،و مانند آن در مباحث "علم النفس"مطرح شده است.
و اگر منظور"روح"و"جسم"هر دو باشد تمام شگفتیهای نظامات بدن و دستگاههای مختلف آن را که در علم"تشریح"و"فیزیولوژی"(وظایف الاعضاء)به طور گسترده مورد بحث گرفته شامل میشود.
البته نفس به هر دو معنی در قرآن مجید اطلاق شده است:
در مورد"روح"در آیه 42 زمر میخوانیم: اَللّٰهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِهٰا :"خداوند ارواح را به هنگام مرگ میگیرد".
و در مورد"جسم"در آیه 33 قصص آمده است که موسی میگوید قٰالَ رَبِّ إِنِّی قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخٰافُ أَنْ یَقْتُلُونِ "موسی گفت پروردگارا من یکی از آنها(از فرعونیان ظالم)را کشتهام میترسم مرا به قتل برسانند".
ولی مناسب در اینجا این است که هر دو را شامل شود چرا که شگفتیهای قدرت خداوند هم در جسم است و هم در جان و اختصاص به یکی از این دو ندارد جالب اینکه"نفس"در اینجا به صورت نکره ذکر شده،که میتواند اشاره به عظمت و اهمیت نفس آدمی باشد،عظمتی ما فوق تصور و آمیخته با ابهام که آن را به صورت یک موجود ناشناخته معرفی میکند،همانگونه که بعضی از بزرگترین دانشمندان امروز از انسان به همین عنوان تعبیر کرده،و انسان را "موجود ناشناخته"نامیدهاند.
*** در آیه بعد به یکی از مهمترین مسائل مربوط به آفرینش انسان پرداخته میافزاید:"پس از تنظیم قوی و جسم و جان آدمی،"فجور"و"تقوی"را به او الهام کرد"( فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا ).
آری هنگامی که خلقتش تکمیل شد،و"هستی"او تحقق یافت،خداوند "بایدها و نبایدها"را به او تعلیم داد،و به این ترتیب وجودی شد از نظر آفرینش مجموعهای از"گل بد بو"و"روح الهی"و از نظر تعلیمات"آگاه بر فجور و تقوی"و در نتیجه وجودی است که میتواند در قوس صعودی برتر از فرشتگان گردد،و از ملک پران شود،و آنچه اندر وهم ناید آن شود،و در قوس نزولی از حیوانات درنده نیز منحطتر گردد و به مرحله" بَلْ هُمْ أَضَلُّ "برسد و این منوط به آن است که با اراده و انتخابگری خویش کدام مسیر را برگزیند.
"الهمها"از ماده"الهام"در اصل به معنی بلعیدن یا نوشیدن چیزی است،و سپس به معنی القاء مطلبی از سوی پروردگار در روح و جان آدمی آمده است،گویی روح انسان آن مطلب را با تمام وجودش مینوشد و میبلعد، و گاه به معنی وحی نیز آمده،ولی بعضی از مفسرین معتقدند که تفاوت"الهام"با "وحی"در این است که شخصی که به او الهام میشود نمیفهمد مطلب را از کجا به دست آورده،در حالی که هنگام وحی میداند از کجا و به چه وسیله به او رسیده است.
"فجور"از ماده"فجر"چنان که قبلا هم اشاره کردهایم به معنی شکافتن وسیع است،و از آنجا که سپیده صبح پرده شب را میشکافد به آن"فجر"گفته شده.و نیز از آنجا که ارتکاب گناهان پرده دیانت را میشکافد به آن"فجور" اطلاق شده.
البته منظور از"فجور"در آیه مورد بحث همان اسباب و عوامل و طرق آن است.
و منظور از"تقوی"که از ماده"وقایه"به معنی نگهداری است،این است که انسان خود را از زشتیها و بدیها و آلودگیها و گناهان نگهدارد و برکنار کند.
لازم به یادآوری است که معنی این آیه( فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا )این نیست که خداوند عوامل فجور و تقوی را در درون جان آدمی ایجاد کرد،عواملی که او را به فجور و آلودگی و دریدن پردههای حیا دعوت میکند،و عواملی که او را به خیرات و نیکیها میکشاند،آن چنان که بعضی پنداشته،و آیه را دلیلی بر وجود تضاد در درون وجود انسان دانستهاند.
بلکه میگوید این دو حقیقت را به او الهام و تعلیم کرد،یا به تعبیر ساده- تر راه و چاه را به او نشان داد،همانگونه که در آیه 10 سوره بلد آمده است
وَ هَدَیْنٰاهُ النَّجْدَیْنِ: "ما انسان را به خیر و شر هدایت کردیم".
و به تعبیر دیگر:خداوند آن چنان قدرت تشخیص و عقل و و جدان بیدار، به او داده که"فجور"و"تقوی"را از طریق"عقل"و"فطرت"در مییابد.
و لذا بعضی از مفسران گفتهاند این آیه در حقیقت اشاره به مساله"حسن و قبح عقلی"است که خداوند توانایی درک آن را به انسانها داده است.
قابل توجه اینکه خداوند نعمتهای فراوانی در اختیار بشر گذارده،ولی از میان تمام این نعمتها در اینجا روی مساله الهام"فجور"و"تقوی"و درک حسن و قبح تکیه کرده،چرا که این مساله سرنوشتسازترین مسائل زندگی بشر است.
*** و سرانجام بعد از تمام این سوگندهای مهم و پی در پی به نتیجه آنها پرداخته میفرماید:"سوگند به اینها که هر کس نفس خویش را تزکیه کند رستگار است"( قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّٰاهٰا ).
"زکیها"از ماده"تزکیة"در اصل-چنان که راغب در مفردات آورده- به معنی نمو و رشد دادن است،و زکات نیز در اصل به معنی نمو و رشد است، و لذا در روایتی از علی ع میخوانیم:
المال تنقصه النفقة و العلم یزکوا علی الانفاق. مال با انفاق نقصان مییابد ولی علم با انفاق نمو میکند" (1).
سپس این واژه به معنی تطهیر و پاک کردن نیز آمده،شاید به این مناسبت که پاکسازی از آلودگیها سبب رشد و نمو است،و در آیه مورد بحث هر دو معنی امکان دارد.
آری رستگاری از آن کسی است که نفس خویش را تربیت کند و رشد و نمو دهد،و از آلودگی به خلق و خوی شیطانی و گناه و عصیان و کفر پاک سازد
1) 1) "نهج البلاغه""کلمات قصار"کلمه 147.
و در حقیقت مساله اصلی زندگی انسان نیز همین"تزکیه"است،که اگر باشد سعادتمند است و الا بدبخت و بینوا.
*** سپس به سراغ گروه مخالف رفته،میفرماید:"نومید و محروم گشت هر کس نفس خود را با معصیت و گناه آلوده ساخت"( وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا ).
"خاب"از ماده"خیبة"به معنی نرسیدن به مطلوب و محروم شدن و زیانکار گشتن است (1).
"دساها"از ماده"دس"در اصل به معنی داخل کردن چیزی توام با کراهت است،چنان که قرآن مجید در باره عرب جاهلی و زنده به گور کردن دختران میفرماید: أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرٰابِ :"آن را با کراهت و نفرت در خاک پنهان میکند"(نحل-59)و"دسیسه"به کارهای مخفیانه زیانبار گفته میشود.
در تناسب این معنی با آیه مورد بحث بیانات گوناگونی گفتهاند:
گاه گفته شده این تعبیر کنایه از فسق و گناه است،چرا که اهل تقوی و صلاح،خود را آشکار میسازند،در حالی که افراد آلوده و گنهکار خود را پنهان میدارند،چنان که نقل شده است سخاوتمندان عرب خیمههای خود را در نقاط مرتفع میزدند،و شبها آتش روشن میکردند،تا نیازمندان در طول شب و روز به سراغشان بروند،و مورد محبت آنها واقع شوند،ولی افراد بخیل و لئیم در زمینهای پست خیمه برپا میکردند تا کسی به سراغ آنان نیاید! و گاه گفتهاند منظور این است که گنهکاران خود را در لابلای صالحان پنهان میکنند.
یا اینکه نفس خود یا هویت انسانی خویش را در معاصی و گناه پنهان میدارند.
1) 1) "مفردات"راغب و"قاموس اللغة".
یا معاصی و گناه را در درون نفس خود مخفی میکنند.
و در هر حال کنایهای است از آلودگی به گناه و معصیت و خوهای شیطانی و درست در نقطه مقابل تزکیه است.
جمع تمام این معانی در مفهوم وسیع آیه نیز بی مانع است.
و به این ترتیب پیروزمندان و شکستخوردگان در صحنه زندگی دنیا مشخص میشوند،و معیار ارزیابی این دو گروه چیزی جز"تزکیه نفس و نمو و رشد روح تقوی و اطاعت خداوند"یا"آلودگی به انواع معاصی و گناهان" نیست.
و از اینجا روشن میشود اینکه در حدیثی از امام باقر و امام صادق ع در تفسیر آیه نقل شده است که فرمود:
قد افلح من اطاع و خاب من عصی:
"رستگار شد کسی که اطاعت کرد و نومید و محروم گشت کسی که عصیان نمود" (1)در حقیقت بیان نتیجه و حاصل مقصود است.
در حدیث دیگری آمده است که رسول خدا ص هنگامی که آیه" قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّٰاهٰا "را تلاوت میفرمود،توقف میکرد و چنین دعا مینمود:
اللهم آت نفسی تقواها،انت ولیها و مولاها،و زکها انت خیر من زکاها :
"پروردگارا به نفس من تقوایش را مرحمت کن،تو ولی و مولای آن هستی، و آن را تزکیه فرما که تو بهترین تزکیه کنندگانی" (2).
این سخن نشان میدهد که پیمودن این راه پر پیچ و خم،و گذشتن از این گردنه صعب العبور حتی برای پیامبر ص جز به توفیق الهی ممکن نیست، یعنی با گامهایی از سوی بندگان و تاییداتی از سوی خداوند،و لذا در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم که در تفسیر این دو آیه فرمود:(
افلحت نفس
زکاها اللّٰه،و خابت نفس خیبها اللّٰه من کل خیر! ):"رستگار شد نفسی که خدا او را تزکیه کرده و نومید و محروم گشت نفسی که خدا او را از هر خیر محروم نموده است" (1).
چه رابطهای میان این سوگندهای یازدهگانه و بسیار مهم با حقیقتی که به خاطر آن سوگند یاد شده وجود دارد؟ به نظر میرسد که هدف بیان این حقیقت از سوی خداوند بزرگ است که من تمام وسائل مادی و معنوی را برای سعادت و خوشبختی شما انسانها فراهم ساختهام،از یک سو با نور آفتاب و ماه صحنه زندگی شما را روشن و پر بار نموده و نظام روز و شب حرکت و سکون شما را تنظیم کرده،و زمین را برای زندگی شما از هر جهت آماده ساختهام.
از سوی دیگر روح شما را با تمام استعدادهای لازم آفریدهام،و جدان بیدار به شما داده،و حسن و قبح امور را به شما الهام کردهام،بنا بر این هیچ کمبودی برای پیمودن راه سعادت ندارید،با این حال چگونه نفس خویش را تزکیه نمیکنید؟ و تسلیم دسیسههای شیطانی میشوید؟ ***
در باره خورشید که مرکز منظومه شمسی،و رهبر و سالار کواکب آن
1) 1) در المنثور جلد 6 صفحه 357.
است دو بحث وجود دارد:یکی بحث از عظمت آن که قبلا از آن سخن گفتهایم و دیگر بحث در برکات و آثار آن است که به طور خلاصه میتوان چنین گفت:
1-زندگی بشر و تمام موجودات زنده دیگر در درجه اول نیاز به حرارت و نور دارد،و این دو امر حیاتی به وسیله این کره عظیم آتشین به طور کاملا متعادلی تامین میشود.
2-تمام مواد غذایی به وسیله نور آفتاب تامین میشود،حتی موجوداتی که در اعماق دریاها زندگی میکنند،از گیاهانی استفاده میکنند که در سطح اقیانوسها در پرتو نور آفتاب،و در لابلای امواج آب،پرورش مییابد و تهنشین میکند،و یا اگر موجودات زنده از یکدیگر تغذیه میکنند باز غذای گروهی از آنان از گیاهان و نباتات است که بدون نور خورشید پرورش نمییابند.
3-تمام رنگها،زیبائیها،و جلوههایی که در جهان طبیعت میبینیم به نوعی با تابش آفتاب ارتباط دارد،و این معنی در علوم مختلف مخصوصا فیزیک ثابت شده است.
4-بارانهای حیاتبخش از ابرها فرو میریزند،و ابرها همان بخاراتی هستند که از تابش خورشید بر صفحه اقیانوسها به وجود میآیند،بنا بر این تمام منابع آب که از باران تغذیه میشوند،اعم از نهرها،چشمهها،قناتها و چاههای عمیق از برکات نور آفتاب است.
5-بادها که وظیفه تعدیل هوا و جابجا کردن ابرها،و تلقیح نباتات،و منتقل ساختن گرما و سرما از مناطق گرم به سرد،و از مناطق سرد به گرم،را بر عهده دارند،بر اثر تابش نور آفتاب و تغییر درجه حرارت مناطق مختلف روی زمین به وجود میآیند،و به این ترتیب آنها نیز از آفتاب مایه میگیرند.
6-مواد و منابع انرژیزا،اعم از آبشارها،سدهای عظیمی که در مناطق کوهستانی ایجاد میکنند،منابع نفت،و معادن ذغال سنگ،همه آنها به نوعی
با آفتاب گره میخورند که اگر او نبود هیچیک از این منابع وجود نداشت، تمام حرکتها در صفحه زمین مبدل به سکون میشد!.
7-بقاء نظام منظومه شمسی به خاطر تعادل جاذبه و دافعهای است که میان کره آفتاب از یک سو،و سیاراتی که دور آن میگردند از سوی دیگر،وجود دارد،و به این ترتیب خورشید نقش بسیار مؤثری در نگهداری این سیارات در مدارات خود دارد.
از مجموع این سخن استفاده میکنیم که اگر خداوند نخستین سوگند را از خورشید شروع کرده چه دلیلی داشته است؟! همچنین ماه و روشنایی روز و تاریکی شب و کره زمین هر کدام نقش مهمی در زندگی انسان و غیر انسان دارند،و به همین دلیل سوگند به آنها یاد شده است و فراتر از همه اینها روح و جسم انسان که از همه اسرارآمیزتر و شگفتانگیزتر است.
در باره اهمیت تهذیب نفس در پایان سوره بحثی خواهیم داشت.
کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوٰاهٰا (11) إِذِ اِنْبَعَثَ أَشْقٰاهٰا (12) فَقٰالَ لَهُمْ رَسُولُ اَللّٰهِ نٰاقَةَ اَللّٰهِ وَ سُقْیٰاهٰا (13) فَکَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهٰا فَدَمْدَمَ عَلَیْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوّٰاهٰا (14) وَ لاٰ یَخٰافُ عُقْبٰاهٰا (15)
11-قوم ثمود بر اثر طغیان(پیامبرشان را)تکذیب کردند.
12-آن گاه که شقیترین آنها بپاخاست.
13-و فرستاده الهی(صالح)به آنها گفت ناقه خدا را با آبشخورش واگذارید(و مزاحم آن نشوید).
14-ولی آنها او را تکذیب نمودند و ناقه را پی کردند و به هلاکت رساندند،لذا پروردگارشان آنها را به خاطر گناهی که مرتکب شده بودند در هم کوبید و سرزمینشان را صاف و مسطح نمود! 15-و او هرگز از فرجام این کار بیم ندارد.
عاقبت مرگبار طغیانگران
به دنبال هشداری که در آیات قبل در باره عاقبت کار کسانی که نفس خود را آلوده میکنند آمده بود،در این آیات به عنوان نمونه به یکی از مصداقهای واضح تاریخی این مطلب پرداخته،و سرنوشت قوم طغیانگر"ثمود"را در عباراتی کوتاه و قاطع و پر معنی بیان کرده میفرماید:
"قوم ثمود به سبب طغیان،پیامبرشان را تکذیب کردند،و آیات الهی را انکار نمودند"( کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوٰاهٰا ).
"طغوی"و"طغیان"هر دو به یک معنی است،و آن تجاوز از حد و مرز است،و در اینجا منظور تجاوز از حدود الهی و سرکشی در مقابل فرمانهای او است (1).
قوم ثمود که نام پیامبرشان"صالح"بود از قدیمیترین اقوامی هستند که در یک منطقه کوهستانی میان"حجاز"و"شام"زندگی میکردند،زندگی مرفه،سرزمین آباد،دشتهای مسطح با خاکهای مساعد و آماده برای کشت و زرع،و قصرهای مجلل،و خانههای مستحکم داشتند، ولی نه تنها شکر اینهمه نعمت را بجا نیاوردند،بلکه سر به طغیان برداشته،و به تکذیب پیامبرشان صالح برخاستند،و آیات الهی را به باد سخریه گرفتند،و سرانجام خداوند آنها را با یک صاعقه آسمانی نابود کرد.
1) 1) از عبارت بعضی از علمای لغت استفاده میشود"طغیان"هم به صورت ناقص واوی وهم ناقص یائی آمده است،"طغوی"از ماده ناقص واوی گرفته شده و"طغیان"از ناقص یائی(دقت کنید)
سپس به یکی از نمونههای بارز طغیان این قوم پرداخته،میافزاید:
"آن گاه که شقیترین آنها بپاخاست"( إِذِ انْبَعَثَ أَشْقٰاهٰا ) "اشقی"به معنی"شقیترین"و سنگدلترین"افراد آن قوم،اشاره به همان کسی است که ناقه ثمود را به هلاکت رساند همان ناقه(شتر ماده)ای که به عنوان یک معجزه در میان آن قوم ظاهر شده بود،و هلاک کردن آن اعلان جنگ با آن پیامبر الهی بود.
به گفته مفسران و مؤرخان نام این شخص"قدار بن سالف"بود.
در بعضی از روایات آمده است که پیغمبر اکرم ص به علی ع فرمود:
من اشقی الاولین؟"سنگدلترین افراد اقوام نخستین که بود؟ علی ع در پاسخ عرض کرد:عاقر الناقة"آن کسی که ناقه ثمود را به هلاکت رساند".
پیامبر فرمود:صدقت،فمن اشقی الآخرین؟:"راست گفتی،شقیترین افراد اقوام اخیر چه کسی است" علی ع میگوید:"عرض کردم نمیدانم ای رسول خدا".
پیامبر ص فرمود:الذی یضربک علی هذه،و اشار الی یافوخه:
"کسی که شمشیر را بر این نقطه از سر تو وارد میکند،و پیامبر ص اشاره به قسمت بالای پیشانی آن حضرت کرد" (1)و (2).
در آیه بعد به شرح بیشتری در زمینه طغیانگری قوم ثمود پرداخته، میافزاید:"رسول خدا به آنها گفت:ناقه خداوند را با آبشخورش واگذارید، و مزاحم آن نشوید"( فَقٰالَ لَهُمْ رَسُولُ اللّٰهِ نٰاقَةَ اللّٰهِ وَ سُقْیٰاهٰا ) (1).
منظور از"رسول اللّٰه"در اینجا حضرت صالح ع پیغمبر قوم ثمود است، و تعبیر به ناقة اللّٰه(شتر ماده متعلق به خداوند)اشاره به این است که این شتر یک شتر معمولی نبود،بلکه به عنوان معجزه و سند گویای صدق دعوی صالح فرستاده شده بود،یکی از ویژگیهای آن طبق روایت مشهور این بود که شتر مزبور از دل صخرهای از کوه برآمد تا معجزه گویایی در برابر منکران لجوج باشد.
از آیات دیگر قرآن به خوبی استفاده میشود که حضرت صالح ع به آنها خبر داد که آب آشامیدنی قریه باید میان آنها و ناقه تقسیم شود،یک روز برای ناقه،و روز دیگر برای اهل قریه باشد،و هر کدام در نوبت خود از آب استفاده کنند و مزاحم دیگری نشوند:" وَ نَبِّئْهُمْ أَنَّ الْمٰاءَ قِسْمَةٌ بَیْنَهُمْ کُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ (قمر-28).
و مخصوصا به آنها گفت:اگر متعرض این ناقه شوید عذاب خداوند دامان شما را خواهد گرفت:" وَ لاٰ تَمَسُّوهٰا بِسُوءٍ فَیَأْخُذَکُمْ عَذٰابُ یَوْمٍ عَظِیمٍ " (شعراء-156).
*** و در آیه بعد میگوید:این قوم سرکش اعتنایی به کلمات این پیامبر بزرگ و هشدارهای او نکردند،او را تکذیب کرده،و ناقه را به هلاکت رساندند ( فَکَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهٰا ).
1) 1) "ناقة اللّٰه"منصوب است به فعل محذوفی و در تقدیر چنین است ذروا نٰاقَةَ اللّٰهِ وَ سُقْیٰاهٰا شبیه آنچه در آیه 73 اعراف و 64 هود آمده است.
"عقروها"از ماده"عقر"(بر وزن ظلم)به معنی اصل و اساس و ریشه چیزی است،و عقر ناقه به معنی ریشه کن کردن و هلاک نمودن آن است.
بعضی نیز گفتهاند که منظور پی کردن این حیوان است،یعنی پائین پای او را قطع کردن و به زمین افکندن که نتیجه آن نیز مرگ این حیوان است.
جالب توجه اینکه کسی که ناقه را به هلاکت رساند،یک نفر بیشتر نبود که قرآن از او تعبیر به"اشقی"کرده است،ولی در آیه فوق میبینیم که این عمل به تمام طغیانگران قوم ثمود نسبت داده شده،و"عقروها"به صورت صیغه جمع آمده،این به خاطر آن است که دیگران هم به نحوی در این کار سهیم بودند،چرا که اولا اینگونه توطئهها معمولا توسط گروه و جمعیتی طراحی میشود،سپس به دست فرد معین یا افراد معدودی به اجرا در میآید،و ثانیا چون با رضایت و خشنودی دیگران انجام میگیرد سبب شرکت آنها در این امر میشود که رضایت سبب شرکت در نتیجه است.
لذا در کلام رسا و گویایی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:
انما عقر ناقة ثمود رجل واحد فعمهم اللّٰه بالعذاب،لما عموه بالرضی،فقال سبحانه:" فَعَقَرُوهٰا فَأَصْبَحُوا نٰادِمِینَ ":"ناقه ثمود را تنها یک نفر به هلاکت رساند،ولی خداوند همه را مشمول عذاب ساخت،چرا که همگی به این امر رضایت دادند،و لذا فرموده است:آنها(همگی)ناقه را هلاک کردند،و سپس از کرده خود همگی پشیمان شدند(اما در زمانی که پشیمانی سودی نداشت) (1).
و به دنبال این تکذیب و مخالفت شدید خداوند چنان آنها را مجازات کرد که اثری از آنان باقی نماند،چنان که در ادامه همین آیه میفرماید:"پروردگارشان به خاطر گناهی که کرده بودند همه را درهم کوبید و نابود کرد و سرزمین آنها را صاف و مسطح نمود"( فَدَمْدَمَ عَلَیْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوّٰاهٰا ).
1) 1) "نهج البلاغه"خطبه 201.
صاعقه همان صیحه عظیم آسمانی در چند لحظه کوتاه چنان زلزله و لرزهای در سرزمین آنها ایجاد کرد که تمام بناها روی هم خوابید و صاف شد و خانههایشان را به گورهای آنها مبدل ساخت.
"دمدم"از ماده(دمدمة)گاه به معنی هلاک کردن آمده،و گاه به عذاب و مجازات کامل،و گاه به معنی کوبیدن و نرم کردن و گاه به معنی ریشه کن ساختن، و گاه به معنی خشم و غضب نمودن و یا احاطه کردن و فراگیر شدن (1)و همه این معانی در آیه مورد بحث صادق است،چرا که این عذاب گسترده از خشم الهی سرچشمه میگرفت و همه آنها را در هم کوبید و نرم کرد و ریشه کن ساخت.
"سواها"از ماده"تسویه"ممکن است به معنی صاف کردن خانهها و زمینهای آنها بر اثر صیحه عظیم و صاعقه و زلزله باشد،و یا به معنی یکسره کردن کار این گروه،و یا مساوات همه آنها در مجازات و عذاب به گونهای که احدی از آنان از این ماجرا سالم در نرفت.
جمع میان این معانی نیز ممکن است.
ضمیر در"سواها"به"قبیله"ثمود باز میگردد،و یا به شهرها و آبادیهای آنان که خداوند همه را با خاک یکسان نمود.
بعضی نیز گفتهاند به"دمدمة"بر میگردد که از جمله بعد استفاده میشود، یعنی خداوند این خشم و غضب و هلاکت را یکسان در میان آنها قرار داد به طوری که همگی را فرا گرفت.
تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
در ضمن از این آیه به خوبی استفاده میشود که مجازات آنها نتیجه گناه آنها و متناسب با آن بوده است،و این عین عدالت و حکمت است.
در باره بسیاری از اقوام میخوانیم که به هنگام ظهور آثار عذاب پشیمان
1) 1) "مفردات راغب"،"لسان العرب"و"مجمع البیان"و کتب تفسیر دیگر.
شده،و راه توبه را پیش میگرفتند ولی عجیب اینکه در بعضی از روایات آمده است که وقتی قوم صالح نشانههای عذاب را دیدند به جستجوی او پرداختند که هر کجا وی را پیدا کنند نابود سازند (1)و این دلیل بر عمق عصیان و سرکشی آنها در مقابل خدا و پیامبر او است،ولی خداوند او را نجات داد و آنها را هلاک کرد و طومار زندگانیشان را به کلی در هم پیچید.
*** سرانجام در آخرین آیه برای اینکه هشدار محکمی به تمام کسانی که در همان مسیر و خط حرکت میکنند بدهد میفرماید:"و خداوند هرگز از فرجام این کار بیمی ندارد"( وَ لاٰ یَخٰافُ عُقْبٰاهٰا ).
بسیارند حاکمانی که قدرت بر مجازات دارند ولی پیوسته از پی آمدهای آن بیمناکند،و از واکنشها و عکس العملها ترسان،و به همین دلیل از قدرت خود استفاده نمیکنند،و یا به تعبیر صحیحتر قدرت آنان آمیخته با ضعف و ناتوانی و علمشان آمیخته با جهل است،چرا که میترسند توانایی بر مقابله با پی آمدهای آن نداشته باشند.
ولی خداوند قادر متعال که علمش احاطه به همه این امور و عواقب و آثار آنها دارد،و قدرتش برای مقابله با پیامدهای حوادث با هیچ ضعفی آمیخته نیست بیمی از عواقب این امور ندارد،و به همین دلیل با نهایت قدرت و قاطعیت آنچه را که اراده کرده است انجام میدهد.
طغیانگران نیز باید حساب کار خود را برسند و از اینکه به خاطر اعمالشان مشمول خشم و غضب الهی گردند خود را بر حذر دارند.
"عقبی"به معنی پایان و نهایت و فرجام کار است و ضمیر در"عقباها"به
1) 1) "روح البیان"جلد 10 صفحه 446.
"دمدمه"و هلاکت باز میگردد ***
قوم"ثمود"چنان که گفتیم در سرزمینی میان مدینه و شام(بنام وادی القری)زندگی میکردند،آئینشان بتپرستی و در انواع گناهان غوطهور بودند، صالح پیغمبر بزرگ الهی از میان آنان برخاست،و برای هدایت و نجاتشان همت گماشت،ولی آنها نه دست از بتپرستی برداشتند،و نه در طغیان و گناه تجدید نظر کردند.
هنگامی که تقاضای معجزهای کردند خداوند ناقه(شتر مادهای)را به طریق اعجازآمیز و خارق العاده از دل کوه برآورد،ولی برای اینکه آنها را در این مورد بیازماید دستور داد یک روز تمام آب قریه را در اختیار این ناقه بگذارند،و روز دیگر در اختیار خودشان باشد،حتی در بعضی از روایات آمده که در آن روز که از آب محروم بودند از شیر ناقه بهره میگرفتند،ولی این معجزه بزرگ نیز از لجاجت و عناد آنها نکاست،هم طرح نابودی ناقه ریختند، و هم کشتن صالح ع را چرا که او را مزاحم امیال و هوسهای خود میدیدند.
نقشه نابودی ناقه چنان که گفتیم به وسیله مرد بسیار بیرحم و شقاوتمندی بنام"قدار بن سالف"عملی شد و او با ضرباتی ناقه را از پای در آورد.
این در حقیقت اعلان جنگ با خدا بود،چرا که میخواستند با از میان بردن ناقه که معجزه صالح بود نور هدایت را خاموش کنند،اینجا بود که حضرت صالح به آنها اخطار کرد که سه روز در خانههای خود از هر نعمتی میخواهند
متمتع شوند ولی بدانند بعد از سه روز عذاب الهی همه را فرا میگیرد(سوره هود آیه 65).
این سه روز مهلتی بود برای تجدید نظر نهایی،و آخرین فرصتی بود برای توبه و بازگشت،ولی آنها نه تنها تجدید نظر نکردند بلکه بر طغیانشان افزودند، در اینجا بود که عذاب الهی بر آنها فرو بارید، صیحه آسمانی (1)سرزمینشان را در هم کوبید،و همگی در خانههایشان بر زمین افتادند و مردند" وَ أَخَذَ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دِیٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ "(هود-67).
آن چنان نابود گشتند و سرزمینشان خاموش شد که گویی هرگز کسی ساکن آن دیار نبود،ولی خداوند صالح و یاران مؤمنش را از این مهلکه نجات داد(هود-66).
شرح بیشتر در باره سرگذشت قوم ثمود را در جلد 9 تفسیر نمونه صفحه 161 به بعد مطالعه فرمائید.
جمعی از بزرگان شیعه و اهل سنت از جمله"ثعلبی"و"واحدی"و"ابن مردویه"و"خطیب بغدادی"و"طبری"و"موصلی"و"احمد حنبل"و غیر آنها به اسناد خود از"عمار یاسر"و"جابر بن سمره"و"عثمان بن صهیب" از پیغمبر اکرم ص چنین نقل کردهاند که به علی ع فرمود:
یا علی!اشقی
1) 1) صیحه آسمانی همانگونه که قبلا نیز اشاره کردهایم به معنی"صاعقه"است که هم صدای عظیمی دارد،و هم لرزه سختی ایجاد میکند،و هم توأم با آتش و سوزندگی است،و از نظر علمی یک جرقه بزرگ الکتریکی است که میان ابرها که بار الکتریسته مثبت دارند و زمین که بار منفی دارد به وجود میآید.
الاولین عاقر الناقة،و اشقی الآخرین قاتلک، و فی روایة
من یخضب هذه من هذا: "ای علی!شقیترین پیشینیان همان کسی بود که ناقه صالح را کشت، و شقیترین فرد از آخرین قاتل تو است،و در روایتی آمده است کسی است که این را با آن رنگین کند"(اشاره به اینکه محاسنت را با خون فرقت خضاب میکند) (1).
در حقیقت شباهتی میان"قدار بن سالف"پی کننده ناقه صالح و قاتل امیر مؤمنان"عبد الرحمن بن ملجم مرادی"وجود داشت.هیچیک از این دو خصومت شخصی نداشتند،بلکه هر دو میخواستند نور حق را خاموش کنند،و معجزه و آیتی از آیات الهی را از میان بردارند،و همانگونه که بعد از ماجرای ناقه صالح عذاب الهی آن قوم طاغی و سرکش را فرو گرفت مسلمین نیز بعد از شهادت مظلومانه امیر مؤمنان علی ع در زیر سلطه حکومت جبار و بیدادگر بنی امیه شاهد دردناکترین عذابها شدند.
قابل توجه اینکه حاکم حسکانی در"شواهد التنزیل"روایات بسیار فراوانی در این زمینه نقل کرده که از نظر مضمون و محتوی شبیه روایت بالا است (2).
هر قدر سوگندهای قرآن در یک زمینه بیشتر و محکمتر باشد دلیل بر اهمیت موضوع است،و میدانیم طولانیترین و مؤکدترین در این سوره است به خصوص اینکه سوگند به ذات پاک خداوند سه بار در آن تکرار شده،و سرانجام
روی این مساله تکیه شده است که فلاح و رستگاری در تزکیه نفس است،و محرومیت و شکست و بدبختی در ترک تزکیه است.
در واقع مهمترین مساله زندگی انسان نیز همین مساله است،و در حقیقت قرآن با تعبیر فوق مطلب را بازگو میکند که رستگاری انسان نه در گرو پندارها و خیالها است،نه در سایه مال و ثروت و مقام،نه وابسته به اعمال اشخاص دیگر(آن گونه که مسیحیان تصور میکنند که فلاح هر انسانی در گرو فداکاری عیسای مسیح است)و نه مانند اینها.
بلکه در گرو پاکسازی و تعالی روح و جان در پرتو ایمان و عمل صالح است.
بدبختی و شکست انسان نیز نه در قضا و قدر اجباری است،و نه در سرنوشتهای الزامی نه معلول فعالیتهای این و آن،بلکه تنها و تنها به خاطر آلودگی به گناه و انحراف از مسیر تقوی است.
در تواریخ آمده است که همسر عزیز مصر(زلیخا)هنگامی که یوسف مالک خزائن ارض شد و حاکم بر سرزمین مصر گشت،او را ملاقات کرد و گفت:
ان الحرص و الشهوة تصیر الملوک عبیدا،و ان الصبر و التقوی یصیر العبید ملوکا،فقال یوسف قال اللّٰه تعالی: إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ :"حرص و شهوت پادشاهان را برده ساخت،و صبر و تقوی بردگان را پادشاه"یوسف سخن او را تصدیق کرد و این کلام الهی را به او خاطر نشان ساخت:"هر کس که تقوی و شکیبایی را پیشه کند خداوند اجر نیکوکاران را ضایع نمیسازد" (1).
همین معنی به عبارت دیگری نقل شده که همسر عزیز مصر در رهگذری نشسته بود که موکب یوسف از آنجا عبور کرد،زلیخا گفت:الحمد للّٰه الذی جعل الملوک بمعصیتهم عبیدا،و جعل العبید بطاعتهم ملوکا:
1) 1) "محجة البیضاء"جلد 5 صفحه 116.
"شکر خدایی را که پادشاهان را به سبب معصیت برده کرد،و بردگان را به خاطر اطاعت پادشاه" (1).
آری بندگی نفس،سبب بردگی انسان،و تقوی و تهذیب نفس سبب حکومت بر جهان هستی است.
چه بسیارند کسانی که بر اثر بندگی خدا به مقامی رسیدهاند که صاحب ولایت تکوینی شده و میتوانند به اذن خدا در حوادث این جهان اثر بگذارند و دست به کرامات و خوارق عادات بزنند.
***خداوندا!در مبارزه با هوای نفس تو یار و یاور ما باش.
پروردگارا!تو"فجور"و"تقوی"را به ما الهام کردی،توفیق استفاده از این الهام را به ما عنایت فرما.
بار الها!دسیسههای شیطان در نفس آدمی مخفی و مرموز است،ما را به شناخت این دسیسهها آشنا ساز! آمین یا رب العالمین پایان سوره"الشمس"
1) 1) "همان مدرک"صفحه 117.
محتوی و فضیلت سوره"اللیل"
این سوره که از سورههای مکی است ویژگیهای سورههای مکی را در بر دارد،مقطعهای آیات کوتاه،محتوای آنها داغ،و عمدتا ناظر به قیامت و پاداش و کیفر الهی و عوامل و اسباب آن است.
در آغاز بعد از ذکر سه سوگند مردم را به دو گروه تقسیم میکند:
انفاق کنندگان با تقوی،و بخیلانی که منکر پاداش قیامتند،پایان کار گروه اول را خوشبختی و سهولت و آرامش،و پایان کار گروه دوم را سختی و تنگی و بدبختی میشمرد.
در بخش دیگری از این سوره،بعد از اشاره به این معنی که هدایت بندگان بر خدا است،همگان را از آتش فروزان دوزخ انذار میکند.
و در آخرین بخش کسانی را که در این آتش میسوزند و گروهی را که از آن نجات مییابند با ذکر اوصاف معرفی میکند.
در فضیلت تلاوت این سوره از پیغمبر اکرم ص آمده است که فرمود:
من قرأها اعطاه اللّٰه حتی یرضی،و عافاه من العسر و یسر له الیسر :"هر کس این سوره را تلاوت کند خداوند آن قدر به او میبخشد که راضی شود،و او را از سختیها نجات میدهد و مسیر زندگی را برای او آسان میسازد" (1).
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 499.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>وَ اَللَّیْلِ إِذٰا یَغْشیٰ (1) وَ اَلنَّهٰارِ إِذٰا تَجَلّٰی (2) وَ مٰا خَلَقَ اَلذَّکَرَ وَ اَلْأُنْثیٰ (3) إِنَّ سَعْیَکُمْ لَشَتّٰی (4) فَأَمّٰا مَنْ أَعْطیٰ وَ اِتَّقیٰ (5) وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنیٰ (6) فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْریٰ (7) وَ أَمّٰا مَنْ بَخِلَ وَ اِسْتَغْنیٰ (8) وَ کَذَّبَ بِالْحُسْنیٰ (9) فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْعُسْریٰ (10) وَ مٰا یُغْنِی عَنْهُ مٰالُهُ إِذٰا تَرَدّٰی (11)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-قسم به شب در آن هنگام که جهان را بپوشاند.
2-و قسم به روز هنگامی که تجلی کند.
3-و قسم به آن کس که جنس مذکر و مؤنث را آفرید.
4-که سعی و تلاش شما مختلف است:
5-اما آن کس که(در راه خدا)انفاق کند و پرهیزگاری پیش گیرد.
6-و جزای نیک(الهی)را تصدیق کند.
7-ما او را در مسیر آسانی قرار میدهیم.
8-اما کسی که بخلورزد و از این طریق بی نیازی طلبد.
9-و پاداش نیک(الهی)را تکذیب کند.
10-ما به زودی او را در مسیر دشواری قرار میدهیم.
11-و در آن هنگام که(در جهنم یا قبر)سقوط میکند اموالش به حال او سودی نخواهد داشت!
مفسران برای کل این سوره شان نزولی از ابن عباس نقل کردهاند که ما مطابق آنچه مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"آورده است روایت را میآوریم:
"مردی در میان مسلمانان بود که شاخه یکی از درختان خرمای او
بالای خانه مرد فقیر عیالمندی قرار گرفته بود،صاحب نخل هنگامی که بالای درخت میرفت تا خرماها را بچیند،گاهی چند دانه خرما در خانه مرد فقیر میافتاد،و کودکانش آن را برمیداشتند،آن مرد از نخل فرود میآمد و خرما را از دستشان میگرفت(و آن قدر بخیل و سنگدل بود که)اگر خرما را در دهان یکی از آنها میدید انگشتش را در داخل دهان او میکرد تا خرما را بیرون آورد!.
مرد فقیر به پیامبر ص شکایت آورد پیغمبر ص فرمود:برو تا به کارت رسیدگی کنم.سپس صاحب نخل را ملاقات کرد و فرمود:این درختی که شاخههایش بالای خانه فلان کس آمده است به من میدهی تا در مقابل آن نخلی در بهشت از آن تو باشد، مرد گفت:من درختان نخل بسیاری دارم،و خرمای هیچکدام به خوبی این درخت نیست(و حاضر به چنین معاملهای نیستم).
کسی از یاران پیامبر ص این سخن را شنید،عرض کرد:ای رسول خدا!اگر من بروم و این درخت را از این مرد خریداری و واگذار کنم،شما همان چیزی را که به او میدادید به من عطا خواهی کرد؟فرمود:آری.
آن مرد رفت و صاحب نخل را دید و با او گفتگو کرد،صاحب نخل گفت:
آیا میدانی که محمد حاضر شد درخت نخلی در بهشت در مقابل این به من بدهد (و من نپذیرفتم)و گفتم من از خرمای این بسیار لذت میبرم و نخل فراوان دارم و هیچکدام خرمایش به این خوبی نیست.
خریدار گفت:آیا میخواهی آن را بفروشی یا نه؟گفت:نمیفروشم مگر آنکه مبلغی را که گمان نمیکنم کسی بدهد به من بدهی گفت چه مبلغ؟ گفت چهل نخل.
خریدار تعجب کرد و گفت عجب بهای سنگینی برای نخلی که کج شده مطالبه میکنی،چهل نخل!
سپس بعد از کمی سکوت گفت:بسیار خوب،چهل نخل به تو میدهم.
فروشنده(طمعکار)گفت اگر راست میگویی چند نفر را به عنوان شهود بطلب!اتفاقا گروهی از آنجا میگذشتند آنها را صدا زد،و بر این معامله شاهد گرفت.
سپس خدمت پیامبر ص آمد و عرض کرد ای رسول خدا!نخل به ملک من در آمد و تقدیم(محضر مبارکتان)میکنم.
رسول خدا ص به سراغ خانواده فقیر رفت و به صاحب خانه گفت این نخل از آن تو و فرزندان تو است.
اینجا بود که سوره و اللیل نازل شد(و گفتنیها را در باره بخیلان و سخاوتمندان گفت).
در بعضی از روایات آمده که مرد خریدار شخصی بنام"ابو الدحداح" بود (1).
تقوا و امدادهای الهی
باز در آغاز این سوره به سه سوگند تفکرانگیز از"مخلوقات"و"خالق عالم"برخورد میکنیم،میفرماید:
"به شب در آن هنگام که جهان را بپوشاند سوگند"( وَ اللَّیْلِ إِذٰا یَغْشیٰ ).
تعبیر به"یغشی"ممکن است به خاطر آن باشد که تاریکی شب همچون پردهای بر نیمی از کره زمین میافتد،و آن را زیر پوشش خود قرار میدهد،
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 501.
و یا به خاطر اینکه چهره روز یا چهره آفتاب عالمتاب با فرا رسیدن آن پوشانده میشود،و به هر حال اشارهای است به اهمیت شب و نقش مؤثر آن در زندگی انسانها،از تعدیل حرارت آفتاب گرفته،تا مساله آرامش و سکون همه موجودات زنده در پرتو آن،و نیز عبادت شب زندهداران بیدار دل و آگاه.
*** سپس به سراغ سوگند دیگری میرود و میافزاید:"و قسم به روز هنگامی که آشکار و ظاهر گردد"( وَ النَّهٰارِ إِذٰا تَجَلّٰی ) (1).
و این از آن لحظهای است که سپیده صبح پرده ظلمانی شب را میشکافد و تاریکیها را به عقب میراند و بر تمام پهنه آسمان حاکم میشود،و همه چیز را غرق نور و روشنایی میکند همان نوری که رمز حرکت و حیات و مایه پرورش تمام موجودات زنده است.
در قرآن مجید زیاد بر مساله نظام"نور"و"ظلمت"،و تاثیر آنها در زندگی بشر توجه داده شده،چرا که دو نعمت بزرگ دائمی و دو آیت از آیات مهم پروردگار است.
*** و بعد به سراغ آخرین قسم رفته،میفرماید:"و سوگند به آن کس که
1) 1) قابل توجه اینکه"یغشی"به صورت فعل"مضارع"ذکر شده،اما"تجلی" به صورت فعل ماضی است،بعضی گفتهاند این به خاطر آن است که در آن زمان که آغاز دعوت پیغمبر اکرم(ص)بود ظلمت جاهلیت همه جا را فرا گرفته بود ولی در این صورت سوگند یاد کردن به چنین ظلمتی جالب به نظر نمیرسد،بهتر این است گفته شود این فعل ماضی چون بعد از"اذا"شرطیه واقع شده،معنی فعل مضارع را میبخشد،یا اینکه در اصل"تتجلی" بوده که یک تاء آن حذف شده،ولی در این صورت فعل مؤنث خواهد بود و فاعل آن نمیتواند"نهار"باشد بلکه باید در تقدیر چنین باشد"اذا تتجلی الشمس فیه".
جنس مذکر و مؤنث را آفرید"( وَ مٰا خَلَقَ الذَّکَرَ وَ الْأُنْثیٰ ).
چرا که وجود این دو جنس در عالم"انسان"و"حیوان"و"نبات" و دگرگونیهایی که از لحظه انعقاد نطفه تا هنگام تولد رخ میدهد،و ویژگیهایی که هر یک از دو جنس به تناسب فعالیتها و برنامههایشان دارند،و اسرار فراوانی که در مفهوم جنسیت نهفته است،همه نشانهها و آیاتی است از جهان بزرگ آفرینش،که از طریق آن میتوان به عظمت آفریننده آن واقف شد.
تعبیر به"ما"(چیزی)در اینجا در باره خداوند کنایه از عظمت فوق- العاده ذات پاک او و ابهامی است که از این نظر در این قسمت حاکم است، به طوری که او را برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم میسازد.
بعضی نیز گفتهاند"ما"در اینجا مصدریه است،و بنا بر این معنی جمله چنین میشود."سوگند به آفرینش مذکر و مؤنث" ولی این احتمال ضعیف به نظر میرسد.
در حقیقت دو سوگند اول و دوم اشاره به آیات آفاقی است و سوگند سوم اشاره به آیات انفسی.
*** و سرانجام به هدف نهایی این سوگندها میرسد،و میفرماید:"سعی و تلاش و کوشش شما در زندگی گوناگون و مختلف است"( إِنَّ سَعْیَکُمْ لَشَتّٰی ).
جهتگیری تلاشها و نتائج آن نیز کاملا مختلف و متفاوت میباشد.اشاره به اینکه شما به هر حال در زندگی آرام نخواهید گرفت،و حتما به سعی و تلاشی دست میزنید،و نیروهای خدا داد که سرمایههای وجودتان است در مسیری خرج میشود،ببینید سعی و تلاش شما در کدام مسیر،به کدام سمت،و دارای کدام نتیجه است؟نکند تمام سرمایهها و استعدادهای خود را به بهای اندکی
بفروشید،و یا بیهوده به هدر دهید.
"شتی"جمع"شتیت"از ماده"شت"(بر وزن شط)به معنی پراکنده کردن جمعیت است،و در اینجا اشاره به تفاوت کوششهای مردم از نظر کیفیت و هدفگیری و نتیجه آنها است.
*** سپس مردم را به دو گروه تقسیم کرده،و ویژگیهای هر یک را بر میشمرد، و میفرماید:"اما آن کس که در راه خدا اعطا کند و پرهیزگاری پیشه نماید"...
( فَأَمّٰا مَنْ أَعْطیٰ وَ اتَّقیٰ ).
*** "و به جزای نیک الهی ایمان داشته باشد"...( وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنیٰ ).
*** "ما او را در مسیر آسانی قرار میدهیم"و به سوی بهشت جاویدان هدایت میکنیم( فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْریٰ ).
منظور از"اعطی"همان انفاق در راه خدا و کمک به نیازمندان است.
و تاکید بر"تقوی"به دنبال آن ممکن است اشاره به لزوم نیت پاک و قصد خالص به هنگام انفاق،و تهیه اموال از طریق مشروع،و انفاق آن نیز در طریق مشروع،و خالی بودن از هر گونه منت و اذیت و آزار بوده باشد،چرا که مجموعه این اوصاف در عنوان تقوی جمع است.
بعضی نیز گفتهاند:"اعطی"اشاره به عبادات مالی است،و"اتقی"اشاره به سایر عبادات،و انجام واجبات،و ترک محرمات است،ولی تفسیر اول هم با ظاهر آیه سازگارتر است،و هم با شان نزولی که در بالا آوردیم.
تصدیق کردن"حسنی"("حسنی"مؤنث"احسن"به معنی نیکوتر است)
اشاره به ایمان به پاداشهای نیکوی الهی است،همانگونه که در شان نزول آمده بود که"ابو الدحداح"با ایمان به پاداشهای خداوند اموالش را انفاق کرد،در آیه 95 نساء نیز میخوانیم: وَ کُلاًّ وَعَدَ اللّٰهُ الْحُسْنیٰ :"خداوند هر یک از آنها را وعده پاداش نیک داده است"(حسنی در این آیه نیز به معنی پاداش نیک است).
بعضی نیز گفتهاند:منظور"شریعت حسنی"یعنی ایمان به"آئین اسلام" است که بهترین آئینهاست.
و بعضی آن را به کلمه لا اله الا اللّٰه یا شهادتین تفسیر کردهاند.
اما با توجه به سیاق آیات و شان نزول،و ذکر حسنی به معنی پاداش نیک در بسیاری از آیات قرآن تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
جمله" فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْریٰ "ممکن است اشاره به توفیق الهی،و آسان کردن امر طاعت بر چنین اشخاص بوده باشد،و یا گشودن راه بهشت به روی آنها و استقبال ملائکه و فرشتگان با تحیت و سلام از آنان،و یا همه اینها!.
مسلم است آنها که راه انفاق و تقوی پیش میگیرند،و به پاداشهای بزرگ الهی مؤمن و دلگرمند،مشکلات برای آنها آسان میشود،و در دنیا و آخرت از آرامش خاصی برخوردارند.
از همه اینها گذشته،ممکن است انفاقهای مالی در ابتدا بر طبع انسان شاق و مشکل باشد،ولی با تکرار و ادامه راه چنان بر او آسان میشود که از آن لذت میبرد.
چه بسیارند افراد سخاوتمندی که از حضور میهمان بر سر سفره خود شاد و به عکس اگر یک روز میهمانی برای آنها نرسد ناراحتند،و این نیز نوعی آسان کردن مشکلات برای آنها است.
از این نکته نیز نباید غفلت کرد که اصولا ایمان به معاد و پاداشهای عظیم
الهی تحمل انواع مشکلات را برای انسان سهل و آسان میکند،نه تنها"مال" که"جان"خود را نیز در طبق اخلاص میگذارد و به عشق شهادت در میدان جهاد شرکت میکند،و از این ایثارگری خود لذت میبرد.
"یسری"از ماده"یسر"در اصل به معنی زین کردن اسب و لجام نمودن و آماده ساختن آن برای سواری است،و سپس به هر کار سهل و آسانی اطلاق شده است (1).
*** در آیات بعد به نقطه مقابل این گروه پرداخته،میفرماید:"اما کسی که بخلورزد و از این طریق بی نیازی طلبد"...( وَ أَمّٰا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنیٰ ).
*** "و پاداش نیک الهی را تکذیب کند"...( وَ کَذَّبَ بِالْحُسْنیٰ ).
*** ما به زودی او را در مسیر دشواری قرار میدهیم"( فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْعُسْریٰ ).
"بخل"در اینجا نقطه مقابل"اعطاء"است که در گروه اول(گروه سخاوتمندان سعادتمند)بیان شد،"و استغنی"(بی نیازی بطلبد)یا بهانهای است برای بخلورزیدن،و وسیلهای است برای ثروت اندوختن،و یا اشاره به این است که او خود را از پاداشهای الهی بی نیاز میشمرد،بر عکس گروه اول که چشمشان دائما به لطف خدا است،و یا خود را از اطاعت پروردگار مستغنی میبیند و دائما آلوده گناه است.
از میان این تفسیرهای سهگانه تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد هر چند جمع میان هر سه تفسیر نیز ممکن است.
1) 1) "تفسیر کشاف"جلد 4 صفحه 762.
منظور از تکذیب"حسنی"همان انکار پاداشهای قیامت است،و یا انکار دین و آئین و روش نیکوی پیغمبران.
تعبیر" فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْعُسْریٰ "که در واقع دو تعبیر ظاهر متضاد است(ما راه آنها را به سوی مشکلات آسان میسازیم)نقطه مقابل" فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْریٰ " است به این ترتیب که خداوند گروه اول را مشمول توفیقات خود قرار میدهد، و پیمودن راه اطاعت و انفاق را بر آنها آسان میسازد،تا از مشکلات در زندگی رهایی یابند،ولی گروه دوم توفیقاتشان سلب شده پیمودن راه برای آنها مشکل میشود،و در دنیا و آخرت مواجه با سختیها خواهند بود،و اصولا برای این بخیلان بی ایمان انجام اعمال نیک و مخصوصا انفاق در راه خدا کار سخت و دشوار است،در حالی که برای گروه اول نشاطآور و روحافزا است (1).
*** و در آخر آیه مورد بحث به این بخیلان کور دل هشدار میدهد و میفرماید:
"در آن هنگام که او در قبر یا جهنم سقوط میکند اموالش به حال او سودی نخواهد داشت"( وَ مٰا یُغْنِی عَنْهُ مٰالُهُ إِذٰا تَرَدّٰی ).
نه میتواند این اموال را با خود از این دنیا ببرد،و نه اگر ببرد مانع سقوط او در آتش دوزخ خواهد شد.
"ما"در آغاز این آیه ممکن است"نافیه"باشد(چنان که در بالا گفتیم)
1) 1) "یسری"و"عسری"هر دو صیغه مؤنث است((مذکر آن"ایسر و اعسر"است)و ذکر این دو به صورت صیغه مؤنث یا به خاطر آن است که موصوف آن"مجموعه اعمال"است و در تقدیر چنین خواهد بود فسنیسره الاعمال یسری- او-لاعمال عسری یا مجموعه مسائل و پیشامدهای زندگی،و اگر موصوف آن مفرد باشد ممکن است"طریقه"یا"خلة"و مانند آن بوده باشد.
یا برای"استفهام)انکاری یعنی اموال او به هنگام سقوط در قبر یا دوزخ چه سودی به حال او خواهد داشت؟ "تردی"از ماده"ردائت"و"ردی"به معنی هلاکت است،و به معنی سقوط از بلندی که مایه هلاکت شود نیز آمده است،بلکه بعضی اصل آن را به معنی سقوط میدانند،و از آنجا که سقوط از نقطه مرتفع موجب هلاکت میشود به معنی هلاکت نیز آمده است،و در آیه مورد بحث ممکن است به معنی سقوط در قبر،یا دوزخ،و یا هلاکت به معنی مجازات بوده باشد.
و به این ترتیب قرآن در این آیات از دو گروه سخن میگوید:گروهی مؤمن و با تقوی و سخاوتمند،و گروهی بی ایمان و بی تقوی و بخیل که نمونه هر دو گروه در شان نزول به طور وضوح منعکس شده است.
گروه اول با استفاده از توفیقات الهی مسیر خود را با سهولت پیموده و به سوی بهشت و نعمتهای آن روان میشوند،در حالی که گروه دوم در زندگی با انبوه مشکلات روبرو هستند،اموال سرشاری را جمع میکنند و میگذارند و میروند و جز حسرت و اندوه و وبال و مجازات الهی بهرهای عائدشان نمیشود و متاعی نمیخرند.
إِنَّ عَلَیْنٰا لَلْهُدیٰ (12) وَ إِنَّ لَنٰا لَلْآخِرَةَ وَ اَلْأُولیٰ (13) فَأَنْذَرْتُکُمْ نٰاراً تَلَظّٰی (14) لاٰ یَصْلاٰهٰا إِلاَّ اَلْأَشْقَی (15) اَلَّذِی کَذَّبَ وَ تَوَلّٰی (16) وَ سَیُجَنَّبُهَا اَلْأَتْقَی (17) اَلَّذِی یُؤْتِی مٰالَهُ یَتَزَکّٰی (18) وَ مٰا لِأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزیٰ (19) إِلاَّ اِبْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِ اَلْأَعْلیٰ (20) وَ لَسَوْفَ یَرْضیٰ (21)
12-مسلما هدایت کردن بر ما است.
13-و دنیا و آخرت از آن ما است.
14-و من شما را از آتشی که زبانه میکشد بیم میدهم.
15-کسی جز بدبختترین مردم وارد آن نمیشود.
16-همان کس که آیات(خدا را)تکذیب کرد و به آن پشت نمود.
17-و به زودی با تقواترین مردم از آن دور داشته میشود.
18-همان کس که مال خود را(در راه خدا)میبخشد تا تزکیه نفس کند.
19-و هیچکس را نزد او حق نعمتی نیست تا بخواهد(به وسیله این انفاق)او را جزا دهد.
20-بلکه تنها هدفش جلب رضای پروردگار بزرگ او است.
21-و به زودی راضی و خشنود میشود.
انفاق و دوری از آتش دوزخ
در تعقیب آیات گذشته که مردم را به دو گروه مؤمن سخاوتمند و گروه بی ایمان بخیل تقسیم کرده،و سرنوشت هر کدام را بیان مینمود در آیات مورد بحث نخست به سراغ این مطلب میرود که کار ما هدایت است نه اجبار و الزام، این وظیفه شما است که تصمیم بگیرید و مرد راه باشید،بعلاوه پیمودن این راه به سود خود شما است،و هیچ نیازی ما به آن نداریم.
میفرماید:"مسلما هدایت کردن بر عهده ما است"( إِنَّ عَلَیْنٰا لَلْهُدیٰ ).
چه هدایت از طریق تکوین(فطرت و عقل)و چه از طریق تشریع(کتاب و سنت)ما آنچه در این زمینه لازم بوده گفتهایم و حق آن را ادا کردهایم.
"و مسلما آخرت و دنیا همه از آن ما است"( وَ إِنَّ لَنٰا لَلْآخِرَةَ وَ الْأُولیٰ ) (1).
هیچ نیازی به ایمان و طاعت شما نداریم،نه اطاعت شما به سودی میرساند، و نه معصیت شما زیانی،و تمام این برنامهها به سود شما و برای خود شما است.
مطابق این تفسیر هدایت در اینجا به معنی"ارائه طریق"است،این احتمال نیز دارد که هدف از این دو آیه تشویق مؤمنان سخاوتمند و تاکید بر این مطلب باشد که ما آنها را مشمول هدایت بیشتر خواهیم ساخت،و در این جهان و جهان دیگر راه را بر آنها آسان میکنیم،و چون دنیا و آخرت از آن ما است بر انجام این امر قادریم.
درست است که دنیا از نظر زمان بر آخرت مقدم است،ولی از نظر اهمیت و هدف نهایی مقصود اصلی آخرت است،و به همین دلیل مقدم داشته شده است.
*** و از آنجا که یکی از شعب هدایت هشدار و انذار است در آیه بعد میافزاید:"حال که چنین است من شما را از آتشی که زبانه میکشد بیم میدهم"! ( فَأَنْذَرْتُکُمْ نٰاراً تَلَظّٰی ).
"تلظی"از ماده"لظی"(بر وزن قضا)به معنی شعله خالص است، و میدانیم شعلههای خالص و خالی از هر گونه دود گرما و حرارت بیشتری دارد، و گاه واژه"لظی"به خود جهنم نیز اطلاق شده است (2).
سپس به گروهی که وارد این آتش بر افروخته و سوزان میشوند اشاره کرده میفرماید:"کسی جز بدبختترین مردم وارد آن نمیشود"( لاٰ یَصْلاٰهٰا إِلاَّ الْأَشْقَی ).
*** و در توصیف اشقی میفرماید:"همان کسی که آیات خدا را تکذیب کرد و به آن پشت نمود"( اَلَّذِی کَذَّبَ وَ تَوَلّٰی ).
بنا بر این معیار خوشبختی و بدبختی همان کفر و ایمان است با پیامدهای عملی که این دو دارد،و به راستی کسی که آن همه نشانههای هدایت و امکانات برای ایمان و تقوی را نادیده بگیرد مصداق روشن"اشقی"و بدبختترین مردم است.
در جمله" اَلَّذِی کَذَّبَ وَ تَوَلّٰی "ممکن است"تکذیب"اشاره به"کفر" و"تولی"اشاره به ترک اعمال صالح بوده باشد،چرا که لازمه کفر همین است.
و نیز ممکن است هر دو اشاره به ترک ایمان باشد به این ترتیب که اول پیامبر خدا را تکذیب میکند،و بعد پشت کرده برای همیشه از او دور میشود.
بسیاری از مفسران در اینجا اشکالی را مطرح کرده،و به پاسخ آن پرداختهاند،و آن اینکه:آیات فوق نشان میدهد که آتش دوزخ مخصوص کفار است،و این مخالف چیزی است که از آیات دیگر قرآن و مجموعه روایات اسلامی استفاده میشود که مؤمنان گنهکار نیز سهمی از آتش دوزخ دارند،و لذا بعضی از گروههای منحرف که معتقدند با وجود ایمان هیچ گناهی ضرر نمیزند به این آیات برای مقصود خود استدلال کردهاند(این گروه"مرجئه"نام دارند).
در پاسخ به و نکته باید توجه کرد:نخست اینکه منظور از ورود در آتش در اینجا همان"خلود"است و میدانیم"خلود"مخصوص کفار میباشد،قرینه این سخن آیاتی است که نشان میدهد غیر کفار نیز وارد دوزخ میشوند.
دیگر اینکه آیات فوق و آیات بعد که میگوید:برکناری از آتش دوزخ مخصوص"اتقی"است(با تقویترین مردم)یعنی در مجموع میخواهد فقط حال دو گروه را بیان کند:گروه بی ایمان بخیل،و گروه مؤمنان سخاوتمند و بسیار با تقوی،از این دو گروه فقط دسته اول وارد جهنم میشوند و دسته دوم وارد بهشت،و به این ترتیب اصلا از گروه سوم یعنی مؤمنان گنهکار سخنی به میان نیامده است.
به تعبیر دیگر"حصر"در اینجا"حصر اضافی"است،گویی بهشت فقط برای گروه دوم و جهنم تنها برای گروه اول آفریده شده است با این بیان پاسخ اشکال دیگری که در ارتباط با"تضاد"آیات مورد بحث،و آیات آینده که نجات را مخصوص"اتقی"میکند نیز روشن میشود.
سپس سخن از گروهی میگوید که از این آتش شعلهور سوزان برکنارند، میفرماید:"به زودی با تقواترین مردم از این آتش سوزان دور داشته میشود" ( وَ سَیُجَنَّبُهَا الْأَتْقَی ).
*** "همان کسی که اموال خود را در راه خدا انفاق میکند،و منظورش جلب رضای خدا،و تزکیه نفس و پاکی اموال میباشد"( اَلَّذِی یُؤْتِی مٰالَهُ یَتَزَکّٰی ).
تعبیر به"یتزکی"در حقیقت اشاره به قصد قربت و نیت خالص است خواه این جمله به معنی کسب نمو معنوی و روحانی باشد،یا به دست آوردن پاکی اموال،چون"تزکیة"هم به معنی"نمو دادن"آمده و هم"پاک کردن"در آیه 103 توبه نیز میخوانیم: خُذْ مِنْ أَمْوٰالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِهٰا وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاٰتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ :"از اموال آنها زکاتی بگیر تا به وسیله آن آنها را پاک سازی و پرورش دهی و(هنگام گرفتن زکات)به آنها دعا کن که دعای تو مایه آرامش آنها است".
*** سپس برای تاکید بر مساله خلوص نیت آنها در انفاقهایی که دارند، میافزاید:"هیچکس را نزد او حق نعمتی نیست تا به وسیله این انفاق جزا داده شود"( وَ مٰا لِأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزیٰ ).
*** "بلکه تنها هدفش جلب رضای پروردگار بزرگ او است"( إِلاَّ ابْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلیٰ ).
و به تعبیر دیگر:بسیاری از انفاقها در میان مردم پاسخی است به انفاق مشابهی که از ناحیه طرف مقابل قبلا شده است،البته حقشناسی و پاسخ احسان به احسان کار خوبی است،ولی حسابش از انفاقهای خالصانه پرهیزگاران جدا است، آیات فوق میگوید:انفاق مؤمنان پرهیزگار به دیگران نه از روی ریا است و نه به خاطر جوابگویی خدمات سابق آنها است،بلکه انگیزه آن تنها و تنها جلب رضای خداوند است،و همین است که به آن انفاقها ارزش فوق العادهای میدهد.
تعبیر به"وجه"در اینجا به معنی"ذات"است،و منظور رضایت و خشنودی ذات پاک او است.
تعبیر به"ربه الاعلی"نشان میدهد که این انفاق با معرفت کامل صورت میگیرد،و در حالی است که هم به ربوبیت پروردگار آشنا است و هم از مقام اعلای او با خبر است.
در ضمن این استثناء هر گونه نیتهای انحرافی را نیز نفی میکند،مانند انفاق کردن برای خوشنامی و جلب توجه مردم و کسب موقعیت اجتماعی و مانند آن،زیرا مفهوم آن منحصر ساختن انگیزه انفاقهای آنها در جلب خشنودی
پروردگار است (1).
*** و سرانجام در آخرین آیه این سوره به ذکر پاداش عظیم و بی نظیر این گروه پرداخته و در یک جمله کوتاه،میگوید:"و چنین شخصی به زودی راضی و خشنود میشود"( وَ لَسَوْفَ یَرْضیٰ ).
آری همانگونه که او برای رضای خدا کار میکرد خدا نیز او را راضی میسازد،رضایتی مطلق و بی قید و شرط،رضایتی گسترده و نامحدود،رضایتی پر معنی که تمام نعمتها در آن جمع است رضایتی که حتی تصورش امروز برای ما غیر ممکن است و چه نعمتی از این برتر و بالاتر تصور میشود.
آری پروردگار اعلی،پاداش و جزای او نیز اعلی است،و چیزی برتر از رضایت و خشنودی مطلق بندگان تصور نمیشود.
بعضی از مفسران نیز احتمال دادهاند که ضمیر در"یرضی"به خداوند باز میگردد،یعنی به زودی خداوند از این گروه راضی میشود که آن نیز موهبتی است عظیم و بی نظیر که خداوند بزرگ و پروردگار اعلی از چنین بندهای راضی و خشنود شود،آن هم رضایتی مطلق و بی قید و شرط،و مسلما به دنبال این رضای الهی،رضا و خشنودی آن بنده با ایمان با تقوا است که این دو لازم و ملزوم یکدیگرند،همانگونه که در آیه 8 بینه میخوانیم
1) 1) "استثناء"در جمله" إِلاَّ ابْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلیٰ "استثناء منقطع است، منتها آیه قبل تقدیری دارد که چنین است و ما لاحد عنده من نعمة تجزی فلا ینفق ماله لنعمة الا ابتغاء وجه ربه الاعلی،احتمال نیز دارد که استثناء متصل باشد با در نظر گرفتن محذوفی و در تقدیر چنین است:لا ینفق لنعمة عنده و لا لغیر ذلک الا ابتغاء وجه ربه الاعلی(دقت کنید).
رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ و یا در آیه 28 فجر آمده است راضیة مرضیة ولی تفسیر اول مناسبتر است.
فخر رازی میگوید:"مفسران اهل سنت عموما معتقدند که منظور از "اتقی"در سَیُجَنَّبُهَا الْأَتْقَی ابو بکر است،و شیعه عموما این حدیث را انکار میکنند و میگویند در حق علی بن ابی طالب ع نازل شده است" (1).
سپس او در یک تحلیل مخصوص به خود چنین میگوید:"امت اسلامی (اعم از اهل سنت و شیعه)اتفاق بر این دارند که برترین مردم بعد از رسول اللّٰه ص یا ابو بکر بوده،و یا علی،و این آیه را نمیتوان بر علی تطبیق کرد، زیرا قرآن در باره این فرد اتقی میگوید وَ مٰا لِأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزیٰ :
"هیچکس نزد او حق و نعمتی ندارد که پاداش داده شود"و این صفت بر علی ع تطبیق نمیکند،چرا که پیغمبر اکرم ص بر او حق نعمت داشت!ولی پیامبر ص نه تنها بر ابو بکر حق نعمت مادی نداشت بلکه به عکس او انفاق بر رسول اللّٰه میکرد و حق نعمت داشت! نتیجه این میشود که مصداق"اتقی"ابو بکر است و چون اتقی به معنی پرهیزکارترین مردم است افضلیت او ثابت میشود"! (2).
گرچه مایل نیستیم در مباحث این تفسیر زیاد در این گونه مسائل وارد
شویم،ولی اصرار بعضی از مفسران بر اثبات پیشداوریهای خود به وسیله آیات قرآن تا آنجا که حتی تعبیراتی میکنند که مناسب مقام شامخ پیامبر ص نمیباشد باعث میشود که چند نکته را در اینجا یادآور شویم.
اولا-اینکه فخر رازی میگوید:اجماع"اهل سنت"بر این است که این آیه در باره ابو بکر نازل شده بر خلاف چیزی است که بعضی از مفسران معروف اهل سنت صریحا آوردهاند،از جمله"قرطبی"در تفسیرش در روایتی از"ابن عباس"نقل میکند که تمام این سوره(سوره اللیل)در باره"ابو- الدحداح"نازل شده است(که داستانش را در آغاز سوره آوردهایم) (1)مخصوصا به آیه وَ سَیُجَنَّبُهَا الْأَتْقَی که میرسد باز میگوید منظور"ابو الدحداح" است،هر چند از اکثر مفسران نقل کرده که در باره ابو بکر نازل شده،اما خودش این نظر را نپذیرفته است.
ثانیا-اینکه گفته است اتفاق شیعه بر این است که این آیه در باره علی ع نازل شده درست نیست،چرا که بسیاری از مفسران شیعه همان داستان ابو- الدحداح را ذکر کرده و پذیرفتهاند آری در بعضی از روایات از امام صادق نقل شده که منظور از"اتقی"پیروان و شیعیان او است،و منظور از اَلَّذِی یُؤْتِی مٰالَهُ یَتَزَکّٰی امیر مؤمنان علی ع است ولی ظاهر این است که اینها جنبه شان نزول ندارد بلکه از قبیل تطبیق بر مصداق روشن و بارز است.
ثالثا-بدون شک"اتقی"در آیه فوق به معنی با تقواترین مردم نیست بلکه مفهوم آن همان متقی بودن است،شاهد گویای این سخن این است که "اشقی"در مقابل آن به معنی بدترین مردم نیست،بلکه منظور کفاری است که از انفاق بخل میورزیدند،بعلاوه این آیه زمانی نازل شده که پیغمبر اکرم
1) 1) تفسیر قرطبی جلد 10 صفحه 7180.
ص در حیات بود آیا میتوان ابو بکر را حتی بر پیغمبر اکرم ص مقدم داشت،چرا برای اثبات پیشداوریها و ذهنیات خود تعبیری کنیم که حتی به مقام شامخ پیغمبر لطمه زند.
و اگر گفته شود حساب پیغمبر ص جدا است،میگوئیم پس چرا در آیه" وَ مٰا لِأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزیٰ "حساب پیامبر ص جدا نشد،و برای اینکه علی ع را از مورد آیه خارج کنیم بگوئیم چون مشمول نعمتهای مادی پیغمبر بوده نمیتواند داخل در آیه باشد.
رابعا-چه کسی است که در زندگیش مورد محبت احدی واقع نشده، و هیچکس برای او هدیهای و ضیافتی نکرده است،آیا واقعا چنین بوده است که ابو بکر در تمام عمرش نه به ضیافت کسی رفت،و نه هدیهای از کسی پذیرفت، و نه هیچ خدمت مادی دیگری را،آیا این باورکردنی است؟نتیجه اینکه منظور از آیه وَ مٰا لِأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزیٰ این نیست که هیچکس بر آنها حق نعمت ندارد بلکه انفاق کردن آنها به خاطر حق نعمت نیست.
یعنی اگر آنها به کسی انفاقی میکنند تنها برای خدا است نه به خاطر خدمتی که بخواهند آن را پاداش دهند.
خامسا-آیات این سوره نشان میدهد که این سوره در یک ماجرای دو قطبی نازل شده یکی در قطب"اتقی"بوده است،و دیگری در قطب"اشقی" هر گاه شان نزول آن را داستان"ابو الدحداح"بدانیم مساله حل است،اما اگر بگوئیم منظور ابو بکر بود مشکل"اشقی"باقی میماند که منظور از آن چه کسی است؟!.
شیعه اصراری ندارد که خصوص این آیه در مورد علی ع است آیات در شان او بسیار زیاد است ولی اگر بر علی ع تطبیق شود مشکل"اشقی"در آن حل است چرا که در ذیل آیه 12 سوره شمس( إِذِ انْبَعَثَ أَشْقٰاهٰا )روایات
زیادی از طرق اهل سنت نقل شده است که منظور از"اشقی"قاتل علی بن ابی طالب ع است(این روایات را چنان که گفتیم حاکم حسکانی در شواهد التنزیل جمع کرده است).
کوتاه سخن اینکه گفتار فخر رازی و تحلیل او در باره این آیه بسیار ضعیف و مشتمل بر اشتباهات فراوان است و لذا حتی بعضی از مفسران معروف اهل سنت مانند آلوسی در روح المعانی این تحلیل را نپسندیده و بر آن خرده گرفته است آنجا که میگوید:و استدل بذلک الامام علی انه(ابو بکر)افضل الامة و ذکر ان فی الآیات ما یابی قول الشیعه انها فی علی و أطال الکلام فی ذلک و آتی بما لا یخلو عن قیل و قال:"فخر رازی به این آیه استدلال کرده است که ابو بکر افضل امت است و اضافه کرده که در آیات بعضی قرائن است که با قول شیعه سازگار نیست،و در اینجا سخن را طولانی کرده و مطالبی گفته که خالی از قیل و قال(و اشکال)نیست" (1).
فراموش نباید کرد که خود آلوسی نیز نسبة مرد متعصبی است با این حال تحلیل فخر رازی را در این آیه نپسندیده است.
انفاق و بخشش در راه خدا و کمک مالی به افراد محروم و مخصوصا آبرومند، توأم با خلوص نیت از اموری است که در آیات قرآن مجید مکرر بر مکرر روی آن تکیه شده،و از نشانههای ایمان ذکر شده است.
روایات اسلامی نیز مملو از تاکید در این باره است تا آنجا که نشان میدهد در فرهنگ اسلام انفاق مالی به شرط اینکه انگیزهای جز رضای
1) 1) "روح المعانی"جلد 30 صفحه 153.
پروردگار نداشته باشد و از هر گونه ریاکاری و منت و آزار خالی باشد از بهترین اعمال است.
این بحث را با ذکر چند حدیث پر معنی تکمیل میکنیم.
1-در روایتی از امام باقر ع میخوانیم:
ان احب الاعمال الی اللّٰه ادخال السرور علی المؤمن،شبعة مسلم او قضاء دینه :"محبوبترین اعمال نزد خدا این است که قلب مؤمن نیازمندی را مسرور کند،به اینکه او را سیر کرده،یا بدهی او را ادا کند" (1).
2-در حدیثی از رسول اللّٰه ص آمده است:
من الایمان حسن الخلق، و اطعام الطعام،و اراقة الدماء :"از ایمان حسن خلق و اطعام طعام و ریختن خون (قربانی کردن در راه خدا)است" (2).
3-در حدیث دیگری از امام صادق ع آمده است که فرمود:
ما اری شیئا یعدل زیارة المؤمن الا اطعامه،و حق علی اللّٰه ان یطعم من اطعم مؤمنا من طعام الجنة :"من چیزی را معادل دیدار مؤمن نمیبینم،جز اطعام کردن او،و هر کس مؤمنی را اطعام کند بر خدا است که او را از طعام جنت اطعام نماید" (3).
4-در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم ص آمده است که مردی مهار مرکب حضرت را گرفت و عرض کرد ای رسول خدا!ای الاعمال افضل؟ "چه عملی از همه اعمال برتر است"؟فرمود:
اطعام الطعام،و اطیاب الکلام :
"غذا دادن به مردم و خوش زبان بودن" (4).
5-و سرانجام در حدیثی از رسول خدا ص میخوانیم:
من عال اهل بیت من المسلمین یومهم و لیلتهم غفر اللّٰه ذنوبه :"کسی که خانوادهای از مسلمین را یک شبانه روز پذیرایی کند خداوند گناهانش را میبخشد" (1).
***خداوندا!به همه ما توفیق ده تا در این خیر بزرگ گام نهیم.
پروردگارا!بر اخلاص نیت ما در همه اعمال بیفزای.
بارالها!از تو میخواهیم که ما را آن چنان مشمول نعمت و رحمتت سازی که هم تو از ما خشنود باشی و هم ما خشنود و راضی شویم.
آمین یا رب العالمین پایان سوره اللیل
1) 1) "بحار الانوار"جلد 74 صفحه 389 حدیث 2.
محتوی و فضیلت سوره"الضحی"
این سوره که از سورههای مکی است،و طبق بعضی از روایات وقتی نازل شد که پیامبر ص بر اثر تاخیر و انقطاع موقت وحی ناراحت بود،و زبان دشمنان نیز باز شده بود،سوره نازل شد و همچون باران رحمتی بر قلب پاک پیامبر ص نشست،و تاب و توان تازهای به او بخشید و زبان بدگویان را قطع کرد.
این سوره با دو سوگند آغاز میشود،سپس به پیامبر ص بشارت میدهد که خدا هرگز تو را رها نساخته است.
بعد به او نوید میدهد که خداوند آن قدر به او عطا میکند که خشنود شود.
و در آخرین مرحله،گذشته زندگانی پیامبر ص را در نظر او مجسم میسازد که خداوند چگونه او را همیشه مشمول انواع رحمت خود قرار داده، و در سختترین لحظات زندگی حمایتش نموده است.
و لذا در آخرین آیات به او دستور میدهد که(به شکرانه این نعمتهای بزرگ الهی)با یتیمان و مستمندان مهربانی کند و نعمت خدا را بازگو نماید در فضیلت این سوره همین بس که در حدیثی از پیغمبر اکرم ص نقل شده است
من قرأها کان ممن یرضاه اللّٰه،و لمحمد(ص)ان یشفع له و له عشر حسنات بعدد کل یتیم وسائل!: "هر کس آن را تلاوت کند از کسانی خواهد بود که خدا از آنها راضی میشود و شایسته است که محمد ص برای او شفاعت کند و به عدد هر یتیم و مسکین سؤال کننده ده حسنه برای او خواهد بود" (1).
و اینهمه فضیلت از آن کسی است که آن را بخواند و در عمل پیاده کند.
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 503.
قابل توجه اینکه مطابق روایات متعددی،این سوره و سوره آینده (سوره ا لم نشرح)یک سوره است،و لذا برای اینکه در هر رکعت بعد از سوره حمد باید یک سوره کامل خوانده شود این دو سوره را باید با هم خواند (نظیر این معنی در باره سورههای"فیل"و"لایلاف"نیز گفته شده است).
و اگر درست در محتوای این دو سوره دقت کنیم میبینیم پیوند مطالب آنها بقدری زیاد است که حتما یکی ادامه دیگری میباشد،هر چند میان آن دو "بسم اللّٰه" فاصله شده است.
در اینکه آیا این دو سوره از هر نظر یکی است؟یا در خصوص نماز باید در حکم یک سوره حساب شود؟گفتگویی است که باید شرح آن را در کتب فقهی(بحث قرائت نماز)مطالعه کرد،ولی به هر حال اجماع علماء بر این است که در قرائت نماز نمیتوان به یکی از این دو قناعت نمود.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>وَ اَلضُّحیٰ (1) وَ اَللَّیْلِ إِذٰا سَجیٰ (2) مٰا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ مٰا قَلیٰ (3) وَ لَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لَکَ مِنَ اَلْأُولیٰ (4) وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضیٰ (5)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-قسم به روز در آن هنگام که آفتاب بر آید(و همه جا را فرا گیرد).
2-و سوگند به شب در آن هنگام که آرام گیرد.
3-که خداوند هرگز تو را وانگذاشته،و مورد خشم قرار نداده است.
4-و مسلما آخرت برای تو از دنیا بهتر است.
5-و به زودی پروردگارت آن قدر به تو عطا میکند که خشنود شوی.
در باره شان نزول این سوره روایات زیادی نقل شده که از همه روشنتر روایت زیر است.
"ابن عباس"میگوید:پانزده روز گذشت،و وحی بر پیامبر ص نازل نشد،مشرکان گفتند:پروردگار محمد،او را رها کرده،و دشمن داشته،اگر راست میگوید ماموریت او از سوی خدا است،باید وحی به طور مرتب بر او نازل میشد،در اینجا سوره فوق نازل گشت(و به سخنان آنها پاسخ گفت).
قابل توجه اینکه طبق حدیثی وقتی این سوره نازل شد پیامبر ص به جبرئیل فرمود:دیر کردی در حالی که سخت به تو مشتاق بودم،جبرئیل گفت و انا کنت اشد الیک شوقا:"من به تو مشتاقتر بودم،ولی من بنده مامورم و جز به فرمان پروردگار نازل نمیشوم"! در حدیث دیگری آمده است که جماعتی از یهود خدمت رسول اللّٰه ص رسیدند،و از داستان"ذی القرنین"و"اصحاب کهف"و آفرینش"روح" سؤال کردند،پیامبر ص فرمود فردا به شما خبر خواهم داد،و ان شاء اللّٰه نگفت،و همین سبب شد که وحی الهی ایامی از او قطع شود و زبان دشمنان به شماتت باز گشت،و از این جهت پیامبر ص غمگین شد سوره نازل شد تا مایه تسلی خاطر پیامبر ص گردد(ولی این شان نزول بعید به نظر میرسد چرا که تماس یهود با پیغمبر اکرم ص و اینگونه سؤالات معمولا در مدینه بود نه در مکه).
در بعضی از روایات نیز آمده است جمعی از مسلمانان عرض کردند:
ای رسول خدا!چرا وحی بر شما نازل نمیشود؟فرمود:
و کیف ینزل علی
الوحی و انتم لا تنقون براجمکم و لا تقلمون اظفارکم :"چگونه وحی بر من نازل شود در حالی که شما مفاصل انگشتان خود را پاکیزه نمیکنید،و ناخنهای خود را نمیگیرید!؟ (1).
در اینکه مدت انقطاع وحی چقدر بود؟روایات مختلف است،بعضی دوازده روز،بعضی پانزده،بعضی نوزده،بعضی بیست و پنج،و حتی بعضی چهل روز نقل کردهاند.
و در روایتی نیز فقط دو سه شبانه روز نقل شده است.
آن قدر به تو میبخشد که خشنود شوی!
در آغاز این سوره نیز با دو سوگند روبرو میشویم:سوگند به"نور" و سوگند به"ظلمت"میفرماید:
"قسم به روز در آن هنگام که آفتاب بر آید و همه جا را فرا گیرد" ( وَ الضُّحیٰ ).
*** "و سوگند به شب در آن زمان که آرام گیرد و همه جا را در آرامش فرو برد" ( وَ اللَّیْلِ إِذٰا سَجیٰ ).
"ضحی"به معنی اوائل روز است آن موقعی که خورشید در آسمان بالا بیاید و نور آن بر همه جا مسلط شود،و این در حقیقت بهترین موقع روز است، و به تعبیر بعضی در حکم فصل جوانی است،در تابستان هوا هنوز گرم نشده،و در
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 504(با کمی تلخیص و اقتباس).
زمستان سرمای هوا شکسته شده است،و روح و جان انسان در این موقع آماده هر گونه فعالیت است.
"سجی"از ماده"سجو"(بر وزن سرد،و بر وزن غلو)در اصل به معنی "سکون و آرامش"است،و به معنی"پوشاندن"و"تاریک شدن"نیز آمده است و لذا هنگامی که"میت"در کفن میپیچند"مسجی"به او گفته میشود،ولی در اینجا همان معنی اصلی را میبخشد که سکون و آرامش است،به همین جهت شبهایی که باد نمیوزد لیلة ساجیة(شب آرام)میگویند و به دریای خالی از طوفان و امواج خروشان"بحر ساج"(دریای آرام)گفته میشود.
در هر حال آنچه در شب مهم است همان آرامشی است که بر آن حکمفرما است،و طبعا اعصاب و روح انسان را در آرامش فرو میبرد،و برای تلاش و کوشش فردا و فرداها آماده میسازد،و از این نظر نعمت بسیار مهمی است که شایسته است سوگند به آن یاد شود.
میان این دو قسم و محتوای آیه شباهت و رابطه نزدیکی وجود دارد،روز همچون نزول نور وحی بر قلب پاک پیامبر ص است و شب همچون انقطاع موقت وحی که آن نیز در بعضی از مقاطع لازم است.
*** و به دنبال این دو سوگند بزرگ به نتیجه و جواب قسم پرداخته میفرماید:
"پروردگارت هرگز تو را ترک نگفته،و هرگز مورد خشم قرار نداده است" ( مٰا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ مٰا قَلیٰ ).
"ودع"از ماده"تودیع"به معنی ترک گفتن و وداع کردن است.
"قلی"از ماده"قلا"(بر وزن صدا)به معنی شدت بغض و عداوت است و از ماده"قلو"(بر وزن سرو)به معنی پرتاب کردن نیز آمده است.
راغب معتقد است که این هر دو به یک معنی باز میگردد،زیرا کسی
که مورد عداوت انسان است گویی قلب او را پرت میکند و نمیپذیرد (1).
به هر حال این تعبیر دلداری و تسلی خاطری است برای شخص پیامبر ص که بداند اگر گاهی در نزول وحی تاخیر افتد روی مصالحی است که خدا میداند،و هرگز دلیل بر آن نیست که طبق گفته دشمنان خداوند نسبت به او خشمگین شده باشد یا بخواهد او را ترک گوید،او همیشه مشمول لطف و عنایات خاصه خدا است،و همواره در کنف حمایت ویژه او است.
*** سپس اضافه میکند:"بی شک جهان آخرت برای تو از این دنیا بهتر است" ( وَ لَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لَکَ مِنَ الْأُولیٰ ).
تو در این جهان مشمول الطاف او هستی،و در آخرت بیشتر و بهتر،نه در کوتاه مدت مورد غضب پروردگار خواهی بود،و نه در دراز مدت،کوتاه سخن اینکه تو در دنیا و آخرت عزیزی،در دنیا عزیز و در آخرت عزیزتر.
بعضی از مفسران"آخرت"و"اولی"را اشاره به آغاز و پایان عمر پیغمبر ص دانستهاند و گفتهاند منظور این است که تو در آینده عمرت موفقتر و پیروزتر خواهی بود،و این اشاره به گسترش اسلام و پیروزیهای مکرر مسلمین بر دشمنان، و فتوحات آنها در غزوات،و بارور شدن نهال توحید،و برچیده شدن آثار شرک و بتپرستی است.
جمع میان این دو تفسیر نیز بی مانع است.
1) 1) این ماده هم به صورت"ناقص یائی"آمده و هم"ناقص واوی"در صورت اول به معنی بغض و عداوت است،و در صورت دوم،به معنی پرتاب نمودن و طرد کردن، و همانگونه که در بالا گفته شده هر دو معنی به یک ریشه بازمیگردد.
و در آخرین آیه مورد بحث برترین نوید را به او داده میافزاید:"به زودی پروردگارت آن قدر به تو عطا میکند که خشنود شوی"( وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضیٰ ).
این بالاترین اکرام و احترام پروردگار نسبت به بنده خاصش محمد ص است که میفرماید:آن قدر به تو میبخشیم که راضی شوی،در دنیا بر دشمنان پیروز خواهی شد و آئین تو جهان گیر خواهد گشت،و در آخرت نیز مشمول بزرگترین مواهب خواهی بود.
بدون شک پیغمبر اکرم ص به عنوان خاتم انبیاء و رهبر عالم بشریت خشنودیش تنها در نجات خویش نیست،بلکه آن زمان راضی و خشنود میشود که شفاعتش در باره امتش نیز پذیرفته شود،به همین دلیل در روایات آمده است که این آیه امیدبخشترین آیات قرآن مجید و دلیل بر پذیرش شفاعت آن حضرت است.
در حدیثی از امام باقر ع از پدرش زین العابدین ع از عمویش"محمد بن حنفیه"از پدرش امیر مؤمنان ع میخوانیم:رسول اللّٰه فرمود:روز قیامت من در موقف شفاعت میایستم،و آن قدر گنهکاران را شفاعت کنم که خداوند گوید:ا رضیت یا محمد؟!:"آیا راضی شدی ای محمد"؟!من میگویم:
رضیت،رضیت:"راضی شدم،راضی شدم"! سپس امیر مؤمنان ع رو به جمعی از اهل کوفه کرده و افزود شما معتقدید امیدبخشترین آیات قرآن آیه" قُلْ یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ "است(ای کسانی که نسبت به خود زیادهروی کردهاید از رحمت خدا نومید نشوید).
گفتند:آری ما چنین میگوئیم.
فرمود:"ولی ما اهل بیت میگوئیم امیدبخشترین آیات قرآن آیه
" وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضیٰ "است (1).
ناگفته پیدا است که شفاعت پیامبر ص شرائطی دارد،نه او برای هر کس شفاعت میکند،و نه هر گنهکاری میتواند چنین انتظاری را داشته باشد (مشروح این بحث را در جلد اول ذیل آیه 48 سوره بقره مطالعه فرمائید).
در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم:"رسول خدا وارد خانه فاطمه ع شد در حالی که لباس خشنی از پشم شتر در تن دخترش بود،با یک دست آسیا میکرد،و با دست دیگر فرزندش را شیر میداد،اشک در چشمان پیامبر ص ظاهر شد، فرمود دخترم!تلخی دنیا را در برابر شیرینی آخرت تحمل کن،چرا که خداوند بر من نازل کرده است که آن قدر پروردگارت به تو میبخشد که راضی شوی"( وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضیٰ ) (2).
فلسفه انقطاع وحی
از مجموع آیات فوق به خوبی روشن میشود که پیامبر ص هر چه دارد از ناحیه خدا است حتی در نزول وحی از خود اختیاری ندارد،هر زمان خدا بخواهد وحی قطع میشود،و هر زمان بخواهد برقرار میگردد،و شاید انقطاع وحی نیز به همین منظور بود تا پاسخی باشد به آنها که از پیغمبر اکرم ص تقاضای معجزات اقتراحی و بر طبق میل خود داشتند،یا به او پیشنهاد میکردند که فلان حکم یا فلان آیه را تغییر ده،و او میفرمود من در این امور اختیاری از خود ندارم(همانگونه که در آیه 15 سوره یونس آمده است).
أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآویٰ (6) وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدیٰ (7) وَ وَجَدَکَ عٰائِلاً فَأَغْنیٰ (8) فَأَمَّا اَلْیَتِیمَ فَلاٰ تَقْهَرْ (9) وَ أَمَّا اَلسّٰائِلَ فَلاٰ تَنْهَرْ (10) وَ أَمّٰا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ (11)
6-آیا تو را یتیم نیافت و سپس پناه داد؟ 7-و تو را گمشده یافت و هدایت کرد.
8-و تو را فقیر یافت و بی نیاز نمود.
9-حال که چنین است یتیم را تحقیر مکن.
10-و سؤال کننده را از خود مران.
11-و نعمتهای پروردگارت را بازگو کن.
به شکرانه این همه نعمت که خدا به تو داده...
چنان که گفتیم هدف در این سوره تسلی و دلداری پیامبر اسلام ص و بیان
الطاف الهی نسبت به آن حضرت است،لذا در ادامه آیات گذشته که از این معنی سخن میگفت،در آیات مورد بحث نخست به ذکر سه موهبت از مواهب خاص الهی به پیغمبر اکرم ص پرداخته،و سپس سه دستور مهم در همین رابطه به او میدهد.
میفرماید:"آیا خداوند تو را یتیم نیافت و سپس پناه داد"( أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فاوی).
در شکم مادر بودی که پدرت عبد اللّٰه از دنیا رفت،تو را در آغوش جدت "عبد المطلب"(سید مکه)پرورش دادم.
ششساله بودی که مادرت از دنیا رفت،و از این نظر نیز تنها شدی،اما عشق و محبت تو را در قلب"عبد المطلب"افزون ساختم.
هشت ساله بودی که جدت"عبد المطلب"از دنیا رفت عمویت"ابو طالب" را به خدمت و حمایتت گماشتم،تا تو را همچون جان شیرین در بر گیرد و محافظت کند.
آری تو یتیم بودی و من به تو پناه دادم.
بعضی از مفسران معانی دیگری برای این آیه گفتهاند که با ظاهر آن سازگار نیست،از جمله اینکه منظور از یتیم کسی است که در شرافت و فضیلت مثل و مانند ندارد،همانگونه که گوهر بی نظیر را"در یتیم"گویند،بنا بر این معنی جمله چنین میشود خداوند تو را در شرافت و فضل بی مانند یافت لذا تو را بر گزید و مقام نبوت بخشید.
دیگر اینکه:تو خود یک روز یتیم بودی،ولی سرانجام پناهگاه یتیمان و رهبر انسانها شدی.
بدون شک معنی اول از هر جهت مناسبتر است و با ظاهر آیه هماهنگتر.
بعد به ذکر نعمت دوم پرداخته میفرماید"و تو را گمشده یافت و هدایت کرد" ( وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدیٰ ).
آری تو هرگز از نبوت و رسالت آگاه نبودی،و ما این نور را در قلب تو افکندیم که به وسیله آن انسانها را هدایت کنی چنان که در جای دیگر میفرماید: مٰا کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتٰابُ وَ لاَ الْإِیمٰانُ وَ لٰکِنْ جَعَلْنٰاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِنٰا :"تو نه کتاب را میدانستی و نه ایمان را(از محتوای قرآن و اسلام قبل از نزول وحی آگاه نبودی)ولی ما آن را نوری قرار دادیم که به وسیله آن هر کس از بندگانمان را بخواهیم هدایت میکنیم"(شوری-52).
روشن است که پیامبر ص قبل از رسیدن به مقام نبوت و رسالت فاقد این فیض الهی بود،خداوند دست او را گرفت و هدایت فرمود،و به این مقام نشاند،چنان که در آیه 3 سوره یوسف میخوانیم: نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمٰا أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ هٰذَا الْقُرْآنَ وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغٰافِلِینَ :
"ما بهترین داستانها را برای تو از طریق وحی این قرآن بازگو کردیم، هر چند پیش از آن از غافلان بودی".
مسلما اگر هدایت الهی و امدادهای غیبی دست پیامبر ص را نمیگرفت.
او هرگز به سر منزل مقصود راه نمییافت.
بنا بر این منظور از"ضلالت"در اینجا نفی ایمان و توحید و پاکی و تقوی نیست،بلکه به قرینه آیاتی که در بالا به آن اشاره شد نفی آگاهی از اسرار نبوت،و قوانین اسلام،و عدم آشنایی با این حقایق بود،همانگونه که بسیاری از مفسران گفتهاند،ولی بعد از بعثت به کمک پروردگار بر همه این امور واقف شد و هدایت یافت(دقت کنید).
در آیه 282 سوره بقره به هنگام ذکر فلسفه تعدد گواهان در مساله نوشتن سند وامها،میفرماید: أَنْ تَضِلَّ إِحْدٰاهُمٰا فَتُذَکِّرَ إِحْدٰاهُمَا الْأُخْریٰ :
"این به خاطر آن است که اگر یکی از آن دو گمراه شود و فراموش کند دیگری به او یاد آوری نماید".
در این آیه"ضلالت"فقط به معنی فراموشی آمده است به قرینه جمله "فتذکر".
در اینجا تفسیرهای متعدد دیگری نیز برای آیه ذکر شده،از جمله اینکه:
منظور آن است که تو بی نام و نشان بودی و خداوند آن قدر به تو از مواهب بی نظیر عطا کرد که همه جا شناخته شدی.
یا اینکه:تو چند بار در دوران طفولیتت گم شدی(یک بار در درههای مکه،آن گاه که در حمایت عبد المطلب بودی،بار دیگر زمانی که مادر رضاعیت "حلیمه سعدیه"بعد از پایان دوران شیر خواری تو را به سوی مکه میآورد تا به عبد المطلب دهد،در راه گم شدی،و مرتبه سوم در آن هنگام که با عمویت "ابو طالب"در قافلهای که به سوی شام میرفت در یک شب تاریک و ظلمانی راه را گم کردی)و خداوند در تمام این موارد تو را هدایت کرد و به آغوش پر مهر جد یا عمویت رسانید.
قابل توجه اینکه"ضال"از نظر لغت به دو معنی آمده:"گمشده" و"گمراه"مثلا گفته میشود:الحکمة ضالة المؤمن:"دانش گمشده انسان با ایمان است".
و به همین مناسبت به معنی مخفی و غائب نیز آمده،و لذا در آیه 10 سجده میخوانیم:منکران معاد میگفتند: أَ إِذٰا ضَلَلْنٰا فِی الْأَرْضِ أَ إِنّٰا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ :
"هنگامی که در زمین پنهان و غائب شدیم در خلقت نوینی قرار خواهیم گرفت"؟.
اگر"ضال"در آیه مورد بحث به معنی"گمشده"باشد مشکلی پیش نمیآید،و اگر به معنی"گمراه"باشد منظور نداشتن دسترسی به راه نبوت
و رسالت قبل از بعثت است،و یا به تعبیر دیگر پیامبر در ذات خود چیزی نداشت،هر چه داشت از سوی خدا بود،بنا بر این در هر دو صورت مشکلی پیش نمیآید.
*** بعد به بیان سومین نعمت پرداخته،میفرماید:"خداوند تو را فقیر یافت و غنی و بی نیاز کرد"( وَ وَجَدَکَ عٰائِلاً فَأَغْنیٰ ) (1).
توجه"خدیجه"آن زن مخلص با وفا را به سوی تو جلب نمود تا ثروت سرشارش را در اختیار تو و اهداف بزرگت قرار دهد،و بعد از ظهور اسلام غنائم فراوانی در جنگها نصیب تو کرد آن گونه که برای رسیدن به اهداف بزرگت بی نیاز شدی.
در روایتی از امام علی بن موسی الرضا ع میخوانیم که در تفسیر این آیات چنین فرمود:
ا لم یجدک یتیما فاوی قال:فردا لا مثل لک فی المخلوقین، فاوی الناس الیک،و وجدک ضالا ای ضالة فی قوم لا یعرفون فضلک فهداهم الیک،و وجدک عائلا تعول اقواما بالعلم فاغناهم بک: "آیا تو را یتیم یعنی فردی بی نظیر در میان مخلوقات خود نیافت و سپس مردم را در پناه تو قرار داد؟و تو را گمشده و ناشناخته در میان قومی یافت که مقام فضل تو را نمیدانستند و خدا آنها را به سوی تو هدایت کرد،تو را سرپرست اقوامی در علم و دانش قرار داد و آنها را به وسیله تو بی نیاز ساخت" (2).
1) 1) "عائل"در اصل به معنی شخص عیالمند است هر چند غنی باشد،ولی این واژه به معنی فقیر نیز به کار رفته است و در آیه مورد بحث اشاره به همین معنی است، از کلمات"راغب"چنین استفاده میشود که"عال"اگر اجوف یائی باشد به معنی "فقیر"و اگر واوی باشد به معنی کثیر العیال بودن است(ولی بعید نیست که این دو لازم و ملزوم یکدیگر شوند).
2) 2) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 506.
البته این حدیث ناظر به بطون آیه است،و گرنه ظاهر آیات همان است که در بالا گفته شد.
مبادا تصور شود که بیان این امور که در ظاهر آیه است از مقام شامخ پیامبر ص میکاهد،و یا توصیفی منفی از سوی پروردگار در باره او است، بلکه این در حقیقت بیان الطاف الهی و اکرام و احترام او نسبت به این پیغمبر بزرگ است،هنگامی که محبوب،سخن از الطافش نسبت به عاشق دلباخته میگوید خود عین لطف و محبت است و دلیل بر عنایت خاص او است،و به همین دلیل با شنیدن این الفاظ از سوی محبوب روح تازه میشود،و جان او صفا مییابد و قلبش غرق آرامش و سکینه میشود.
*** در آیات بعد به عنوان نتیجهگیری از آیات قبل،سه دستور پر اهمیت به پیغمبر اسلام ص میدهد که هر چند مخاطب در آن شخص رسول اللّٰه ص است ولی مسلما همگان را شامل میشود،نخست میفرماید:"حال که چنین است یتیم را تحقیر مکن"( فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلاٰ تَقْهَرْ ).
"تقهر"از ماده"قهر"به گفته"راغب"در"مفردات"به معنی غلبه توأم با تحقیر است،ولی در هر یک از این دو معنی نیز جداگانه استعمال میشود، و مناسب در اینجا همان"تحقیر"است.
این نشان میدهد که در مورد یتیمان مساله اطعام و انفاق گرچه مهم است، ولی از آن مهمتر دلجویی و نوازش و رفع کمبودهای عاطفی است،و لذا در حدیث معروفی میخوانیم که"رسول اللّٰه"ص فرمود:
من مسح علی رأس یتیم کان له بکل شعرة تمر علی یده نور یوم القیامة: "هر کس به عنوان نوازش دست بر سر یتیمی کشد به تعداد هر مویی که دست او از آن میگذرد در روز
قیامت نوری خواهد داشت" (1).
گویی خداوند به پیامبر ص میفرماید:تو هم خود یتیم بودی و رنج یتیمی را کشیدهای،اکنون از دل و جان مراقب یتیمان باش و روح تشنه آنها را با محبت سیراب کن.
*** و در آیه بعد به دومین دستور پرداخته،میفرماید:"و سؤال کننده را از خود مران"( وَ أَمَّا السّٰائِلَ فَلاٰ تَنْهَرْ ).
"لا تنهر"از ماده"نهر"به معنی"راندن توأم با خشونت"است،و بعید نیست ریشه آن با"نهر"به معنی نهر آب جاری یکی باشد چرا که آن هم آب را با شدت میراند! در اینکه منظور از"سائل"در اینجا چه کسی است؟چند تفسیر وجود دارد:نخست اینکه منظور کسانی است که سؤالاتی در مسائل علمی و اعتقادی و دینی دارند،به قرینه اینکه این دستور تفریعی است بر آنچه در آیات قبل آمده " وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدیٰ ""خداوند تو را گمشده یافت و هدایت کرد"پس به شکرانه این هدایت الهی تو نیز در هدایت نیازمندان کوشا باش،و هیچ تقاضا کننده هدایتی را از خود مران.
دیگر اینکه منظور کسانی است که دارای فقر مادی هستند،و به سراغ تو میآیند،باید آنچه در توان داری به کار گیری،و آنها را مایوس نکنی،و از خود نرانی.
سوم اینکه هم ناظر به فقر علمی است و هم فقر مادی،دستور میدهد که به تقاضای سائلان در هر قسمت پاسخ مثبت ده،این معنی هم تناسب با هدایت الهی نسبت به پیامبر ص دارد و هم سرپرستی از او در زمانی که یتیم بود.
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 506.
عجب اینکه بعضی از مفسران برای اثبات اینکه مقصود از"سائل"در اینجا تنها سؤال کننده از مسائل علمی است گفتهاند که تعبیر"سائل"در قرآن مجید هرگز به معنی تقاضا کننده مالی نیامده است (1).
در حالی که مکرر در قرآن در این معنی به کار رفته است،چنان که در آیه 19 ذاریات میخوانیم: وَ فِی أَمْوٰالِهِمْ حَقٌّ لِلسّٰائِلِ وَ الْمَحْرُومِ :"در اموال آنها حقی است برای سائل و محروم"همین معنی در آیه 25 معارج و 177 بقره نیز آمده است.
*** و سرانجام در سومین و آخرین دستور میفرماید:"و اما نعمتهای پروردگارت را بازگو کن"( وَ أَمّٰا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ ).
بازگو کردن نعمت،گاه با زبان است و تعبیراتی که حاکی از نهایت شکر و سپاس باشد،نه غرور و برتریجویی،و گاه با عمل است به این ترتیب که از آن انفاق و بخشش در راه خدا کند،بخششی که نشان دهد خداوند نعمت فراوانی به او عطا کرده است.
این سنت افراد سخاوتمند و کریم است که وقتی نعمتی به آنها روی آورد بازگو میکنند و شکر خدا را بجا میآورند،و عملشان نیز تایید و تاکیدی است بر این حقیقت،به عکس بخیلان دون همت که دائما ناله میکنند،و اگر دنیا را نیز به آنها بدهی اصرار در پردهپوشی بر نعمتها دارند،چهره آنها فقیرانه، و سخنانشان آمیخته با آه و زاری و عملشان نیز بیانگر فقر است! این در حالی است که از پیغمبر اکرم ص نقل شده است که فرمود:
ان اللّٰه تعالی اذا انعم علی عبد نعمة یحب ان یری اثر النعمة علیه:
1) 1) "تفسیر عبده"جزء عم صفحه 113.
"خداوند هنگامی که نعمتی به بندهای میبخشد دوست دارد آثار نعمت را بر او ببیند" (1).
بنا بر این حاصل معنی آیه چنین میشود:به شکرانه اینکه فقیر بودی خدا بی نیازت کرد،تو هم آثار نعمت را آشکار کن،و با گفتار و عمل این موهبت الهی را بازگو نما.
ولی بعضی از مفسران گفتهاند منظور از"نعمت"در اینجا تنها نعمتهای معنوی از جمله نبوت یا قرآن مجید است که پیامبر ص موظف بود آنها را ابلاغ کند و این است منظور از بازگو کردن نعمت.
این احتمال نیز وجود دارد که تمام نعمتهای معنوی و مادی را شامل شود.
لذا در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود معنی آیه چنین است:
حدث بما اعطاک اللّٰه،و فضلک،و رزقک،و احسن الیک و هداک:
"آنچه را خدا به تو بخشیده و برتری داده و روزی عطا فرموده و نیکی به تو کرده و هدایت نموده همه را بازگو کن" (2).
و بالآخره در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم به عنوان یک دستور کلی میخوانیم:
من اعطی خیرا فلم یر علیه،سمی بغیض اللّٰه،معادیا لنعم اللّٰه!:
"هر کس خیری به او رسد و آثارش بر او دیده نشود،دشمن خدا شمرده میشود، و مخالف نعمتهای او" (3).
این سخن را با حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی ع پایان میدهیم که
فرمود:
ان اللّٰه جمیل یحب الجمال،و یحب ان یری اثر النعمة علی عبده:
"خداوند زیبا است،و زیبایی را دوست دارد!و همچنین دوست دارد آثار نعمت را بر بنده خود ببیند" (1).
آیات بالا ضمن اینکه نعمتهای خداوند را به پیغمبر اکرم ص شرح میدهد این نکته را نیز منعکس میکند که او در آغاز کودکی یتیم بود،و در شرائط سخت مادی زندگی میکرد،با درد و رنج قرین بود،و از میان رنجها برخاست و باید چنین باشد.
یک رهبر الهی و انسانی باید مرارتهای زندگی را بچشد،ناراحتیها را شخصا لمس کند،و با تمام وجودش تلخیها را احساس کند،تا بتواند ارزیابی صحیحی از قشرهای محروم جامعه کند و از حال مردمی که در درد و رنج غوطهورند با خبر باشد.
باید در خردی پدر را از دست دهد تا از درد طفلان یتیمش با خبر باشد، باید روزها گرسنه بماند و شبها گرسنه بخوابد،تا درد گرسنگان را با تمام وجودش درک کند.
لذا گاه که یتیمی را میدید قطرات اشک از چشمان مبارکش سرازیر میشد، او را بر دامان مینشاند و نوازش میداد و همچون جان شیرین در بر- میگرفت.
او باید فقر فرهنگی جامعه را به خوبی درک کرده باشد،تا کسانی را که
1) 1) فروع کافی جلد 6 صفحه 438 حدیث.
برای کسب دانشی خدمتش میرسند گرامی دارد،و با آغوش باز آنها را پذیرا گردد.
نه تنها پیغمبر اکرم ص بلکه شاید همه انبیاء پرورش یافتگان رنجها و محرومیتها بودند،و نه تنها انبیاء که همه رهبران راستین و موفق چنین بودند، و باید چنین باشند.
آن کس که در میان ناز و نعمت پرورش یافته،در کاخهای مجلل زندگی کرده،و هر زمان هر چه میخواسته در اختیارش بوده،چگونه میتواند درد محرومان را درک کند،منظره خانه فقرا و کاشانه یتیمان را در نظر مجسم سازد و به کمک آنها بشتابد؟! در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
ما بعث اللّٰه نبیا قط حتی یسترعیه الغنم یعلمه بذلک رعیة الناس:
"خدا هرگز پیامبری را مبعوث نکرد مگر اینکه او را به چوپانی گوسفندان گماشت تا از این طریق چوپانی انسانها را به او بیاموزد" (1).
یعنی هم رنج کشیدند،و هم صبر و تحمل در برابر موجودی کم شعور را تجربه کردند،و هم در میان کوه و صحرا و آغوش طبیعت درسهای بزرگ توحید و عرفان را آموختند.
در حدیث دیگری آمده است که"موسی بن عمران"از خدای خود پرسید:من به چه دلیل به این مقام رسیدم؟خطاب آمد آیا به خاطر میآوری آن روز که بچه گوسفندی از میان گله تو فرار کرد،به دنبال آن رفتی و آن را گرفتی،و به او گفتی:حیوان!چرا خود را خسته نمودی؟سپس بر دوش گرفتی و به گله گوسفندان باز گرداندی به این دلیل من تو را سرپرست خلق
1) 1) "بحار الانوار"جلد 11 صفحه 64 حدیث 7.
کردم(این تحمل و حوصله عجیب تو در مقابل یک حیوان دلیل بر قدرت عظیم روحی تو است و لذا شایسته آن مقام بزرگی).
وجود کودکان یتیم که پدر خود را در طفولیت از دست دادهاند در هر اجتماعی اجتنابناپذیر است،این کودکان از جهات مختلفی باید مورد حمایت قرار گیرند.
از نظر عاطفی دارای کمبودهایی هستند که اگر خلاء وجود آنها از این نظر پر نشود کودکانی ناسالم،و در بسیاری از مواقع سنگدل و جانی و خطرناک بار میآیند،بعلاوه عواطف انسانی ایجاب میکند که آنها همچون سایر فرزندان جامعه مورد حمایت و توجه عموم باشند،و از همه اینها گذشته مردم از آینده کودکان خود که ممکن است در چنین شرائطی قرار گیرند مطمئن شوند.
"یتیمان"در بسیاری از موارد دارای اموالی هستند که باید با دقت و امانت برای آینده آنها حفظ شود،و در بسیاری از موارد فاقد امکانات مالی هستند که باید از این نظر نیز مورد توجه قرار گیرند باید دیگران همچون پدران و مادرانی دلسوز رنج یتیمی را از روح آنها بیرون کنند،و گرد و غبار تنهایی را از چهره آنها بزدایند.
لذا در آیات قرآن مجید و روایات اسلامی بسیار روی این مساله تکیه شده است که هم بعد اخلاقی دارد و هم بعد اجتماعی و انسانی.
این حدیث از پیغمبر اکرم ص معروف است که فرمود:
ان الیتیم اذا بکی اهتز لبکائه عرش الرحمن!: "هنگامی که یتیم گریه میکند عرش خدا به لرزه در میآید""خداوند به فرشتگانش میفرماید:ای ملائکه من!
چه کسی این یتیم را که پدرش در خاک پنهان شده است به گریه در آورده؟ ملائکه میگویند:خدایا!تو آگاهتری،خداوند میفرماید:ای ملائکه من! شما را گواه میگیرم که هر کس گریه او را خاموش،و قلبش را خشنود کند، من روز قیامت او را خشنود خواهم کرد" (1).
از این بالاتر حدیث دیگری از پیغمبر اکرم ص میخوانیم:
اذا بکی الیتیم وقعت دموعه فی کف الرحمن: "هر گاه یتیم گریه کند اشکهای او در دست خداوند رحمن میریزد"! (2).
باز در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است که فرمود:
انا و کافل الیتیم کهاتین فی الجنة اذا اتقی اللّٰه عز و جل و أشار بالسبابة و الوسطی:
"من و سرپرست یتیم مانند این دو در بهشت خواهیم بود-به شرط اینکه تقوای الهی را پیشه کند-سپس اشاره به انگشت"سبابه"و"انگشت وسط"نمود" (3).
اهمیت این موضوع آن قدر زیاد است که امیر مؤمنان علی در وصیتنامه معروفش توجه به یتیمان را در کنار توجه به نماز و قرآن قرار داده،میفرماید:
اللّٰه اللّٰه فی الایتام فلا تغبوا افواههم و لا یضیعوا بحضرتکم: "خدا را خدا را در باره یتیمان،آنها را گاهی سیر و گاهی گرسنه نگذارید،و نکند با حضور شما ضایع شوند" (4).
در حدیثی از یکی از یاران پیامبر ص آمده است که میگوید ما خدمت رسول خدا ص نشسته بودیم،پسر بچهای خدمتش آمد،عرض کرد:"کودکی یتیم هستم،و خواهری یتیم دارم،و مادری بیوه زن.از آنچه خدا به تو اطعام
کرده به ما اطعام کن،تا خداوند از آنچه نزد او است آن قدر به تو ببخشد که خشنود شوی"! پیامبر ص فرمود:"چه زیبا گفتی ای پسر!سپس رو به بلال کرده، فرمود:برو از آنچه نزد ما است بیاور،بلال بیست و یک خرما با خود آورد پیغمبر ص فرمود:هفت دانه برای تو،هفت دانه برای خواهرت،و هفت دانه برای مادرت." "معاذ بن جبل"برخاست دستی بر سر کودک یتیم کشید گفت:خداوند یتیمی تو را جبران کند،و تو را جانشین صالحی برای پدرت سازد(کودک یتیم از فرزندان مهاجران بود).
پیغمبر ص رو به"معاذ"کرد و فرمود:"انگیزه تو برای اینکار چه بود"؟عرض کرد:محبت و رحمت بود.
فرمود:"هر کس از شما سرپرستی یتیمی را بر عهده گیرد،و حق آن را ادا کند،و دست بر سر یتیم کشد خداوند به عدد هر مویی حسنهای برای او مینویسد،و به هر مویی سیئهای از او محو میکند،و به هر مویی درجهای به او میبخشد" (1).
البته در جوامع گستردهای مانند جوامع امروز،مسلمانان باید به کارهای فردی در این زمینه قناعت نکنند بلکه باید نیروهای خود را متمرکز کرده یتیمان را زیر پوشش برنامههای حساب شده اقتصادی و فرهنگی و آموزشی قرار دهند، و از آنها افرادی لایق برای جامعه اسلامی بسازند،و این امر مهم نیاز به همکاری عمومی دارد.
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 506.
دستوری که در آیات فوق در این زمینه آمده در صورتی که به عنوان شکر و سپاس الهی،و نه به عنوان افتخار برتریجویی انجام گیرد،علاوه بر اینکه انسان را در مقام عبودیت پروردگار تکامل میبخشد و اثرات مثبت اجتماعی دارد در روح و جان خود انسان نیز اثر آرام بخشی میگذارد.
یادآوری نعمتهای خدا سبب میشود که انسان کمبودها را کمتر احساس کند،از بیماریها شکوه نکند چرا که بر سلامت اعضاء دیگر خود شکرگزار است،بخاطر از دست دادن چیزی جزع و فزع ننماید چرا که بقیه امکانات خود را بازگو میکند.
اینگونه افراد در سختیها و طوفانهای زندگی گرفتار یاس و نومیدی و اضطراب و ناراحتی نمیشوند روحی آرام و قلبی مطمئن دارند و توان آنها در مبارزه با مشکلات زیاد است.
***خداوندا!نعمتهایت بیش از آن است که بتوان آنها را بازگو کرد،آنها را از ما سلب مکن،و به کرمت بیفزا.
پروردگارا!ما در این دنیا غرق احسان توایم،انتظار داریم در آن دنیا نیز چنین باشیم.
بارالها!ما را توفیقی مرحمت کن که همیشه پشتیبان محرومان و حافظ حقوق یتیمان باشیم.
آمین یا رب العالمین پایان سوره و الضحی
محتوی و فضیلت سوره ا لم نشرح
معروف این است که این سوره بعد از سوره و الضحی نازل شده است و محتوای آن نیز همین مطلب را تایید میکند چرا که در این سوره باز قسمتی از مواهب الهی بر پیغمبر اکرم ص شمرده شده است در واقع سه نوع موهبت بزرگ در سوره و الضحی آمده بود و سه موهبت بزرگ در سوره ا لم نشرح آمده است مواهب گذشته بعضی مادی و بعضی معنوی بود اما مواهب سهگانه این سوره همه جنبه معنوی دارد و عمده این سوره بر سه محور دور میزند:
یکی بیان همین نعمتهای سهگانه و دیگر بشارت به پیامبر از نظر بر طرف شدن مشکلات دعوت او در آینده و دیگر توجه به خداوند یگانه و تحریص و ترغیب به عبادت و نیایش.
و به همین دلیل در روایات اهل بیت ع چنان که قبلا هم اشاره کردهایم این دو به منزله یک سوره شمرده شده است و لذا در قرائت نماز برای اینکه یک سوره کامل خوانده شود هر دو را با هم میخوانند.
در میان اهل سنت نیز بعضی طرفدار این نظریه هستند چنان که فخر رازی از طاووس و عمر بن عبد العزیز نقل کرده که آنها نیز میگفتند این دو سوره سوره واحده است و در یک رکعت هر دو را تلاوت میکردند و میان این دو "بسم اللّٰه" را حذف میکردند(ولی طبق فتاوای فقهای ما بسم اللّٰه در هر دو باید باشد و اینکه مرحوم طبرسی در مجمع البیان نقل کرده که فقهای ما بسم اللّٰه را حذف میکنند درست به نظر نمیرسد).
عجب اینکه فخر رازی بعد از ذکر قول کسانی که آنها را سوره واحده میگویند،میگوید این سخن درست نیست زیرا محتوای آن دو با هم فرق دارد
سوره و الضحی هنگامی نازل شد که رسول خدا از ایذاء کفار ناراحت بود و در محنت و اندوه بسر میبرد در حالی که دومی وقتی نازل شد که پیغمبر خوشحال و شادمان بود این دو چگونه با هم جمع میشود (1).
ولی این استدلال عجیبی است چرا که هر دو سوره سخن از زندگی گذشته پیغمبر میگوید و این در حالی بود که بسیاری از مشکلات را پشت سر نهاده و قلب پاک او غرق امید و سرور بوده است هر دو سوره از مواهب الهی سخن میگوید و گذشته سخت و پر محنت را یادآور میشود تا مایه تسلی خاطر پیامبر و امیدواری بیشتر و کاملتر گردد.
به هر حال پیوند نزدیک محتوای این دو سوره چیزی نیست که قابل شک و تردید باشد نظیر همین معنی در سوره فیل و قریش نیز خواهد آمد انشاء اللّٰه در اینکه این سوره(ا لم نشرح)در مکه نازل شده یا مدینه از بیانات فوق روشن میشود که در مکه نازل شده است ولی با توجه آیه وَ رَفَعْنٰا لَکَ ذِکْرَکَ :ما نام تو را بلند کردیم بعضی معتقدند که در مدینه نازل شده است در آن زمان که آوازه اسلام و پیامبر همه جا را گرفته بود ولی انصاف این است که این دلیل قانع کننده نمیباشد زیرا پیغمبر اکرم ص با تمام مشکلاتی که در مکه داشت بلند آوازه بود و در تمام محافل سخن از قیام و رسالت و دعوت او بود و به وسیله اجتماع سالانه حج این آوازه به سایر مناطق حجاز مخصوصا مدینه رسید.
در فضیلت تلاوت این سوره در حدیثی از پیغمبر اکرم ص میخوانیم که فرمود:
من قرأها اعطی من الاجر کمن لقی محمدا(ص)مغتما ففرج عنه:
"هر کس این سوره را بخواند پاداش کسی را دارد که محمد ص را غمگین دیده و اندوه را از قلب او زدوده است" (2).
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ (1) وَ وَضَعْنٰا عَنْکَ وِزْرَکَ (2) اَلَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ (3) وَ رَفَعْنٰا لَکَ ذِکْرَکَ (4) فَإِنَّ مَعَ اَلْعُسْرِ یُسْراً (5) إِنَّ مَعَ اَلْعُسْرِ یُسْراً (6) فَإِذٰا فَرَغْتَ فَانْصَبْ (7) وَ إِلیٰ رَبِّکَ فَارْغَبْ (8)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-آیا ما سینه تو را گشاده نساختیم؟ 2-و بار سنگین را از تو بر نداشتیم؟ 3-همان باری که سخت بر پشت تو سنگینی میکرد.
4-و آوازه تو را بلند کردیم.
5-بنا بر این مسلما با سختی آسانی است.
6-و مسلما با سختی آسانی است.
7-پس هنگامی که از کار مهمی فارغ میشوی به مهم دیگری پرداز! 8-و به سوی پروردگارت توجه کن.
ما تو را مشمول انواع نعمتها ساختیم
لحن آیات آمیخته با لطف و محبت فوق العاده پروردگار و تسلی و دلداری پیغمبر اکرم ص است.
در نخستین آیه به مهمترین موهبت الهی اشاره کرده میفرماید:"آیا ما سینه تو را گشاده نساختیم"( أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ ).
"نشرح"از ماده شرح در اصل به گفته راغب در مفردات به معنی گسترش دادن قطعات گوشت و تولید ورقههای نازکتر است سپس میافزاید منظور از شرح صدر گسترش آن به وسیله نور الهی و سکینه و آرامش خداداد میباشد و بعد میگوید شرح دادن مشکلات سخن به معنی گسترش آن و توضیح معانی مخفی است به هر حال شک نیست که منظور از شرح صدر در اینجا معنی کنایی آن است و آن توسعه دادن به روح و فکر پیامبر است و این توسعه میتواند
مفهوم وسیعی داشته باشد که هم وسعت علمی پیامبر را از طریق وحی و رسالت شامل گردد و هم بسط و گسترش تحمل و استقامت او در برابر لجاجتها و کارشکنیهای دشمنان و مخالفان.
و لذا هنگامی که موسی بن عمران ماموریت دعوت فرعون طغیانگر را پیدا میکند اِذْهَبْ إِلیٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغیٰ بلافاصله عرض میکند رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی "خداوندا سینهام را گشاده ساز و کار را بر من آسان کن"(طه 25-26).
و در جایی دیگر خطاب به پیغمبر اکرم ص آمده است فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ وَ لاٰ تَکُنْ کَصٰاحِبِ الْحُوتِ اکنون که چنین است منتظر فرمان پروردگارت باش استقامت و شکیبایی کن و مانند یونس مباش(که بر اثر ترک شکیبایی لازم گرفتار آن همه مشکلات و مرارت شد)(قلم-48).
شرح صدر در حقیقت نقطه مقابل ضیق صدر است چنان که در آیه 97 سوره حجر میخوانیم وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّکَ یَضِیقُ صَدْرُکَ بِمٰا یَقُولُونَ :"ما میدانیم که سینه تو بخاطر گفتگوهای(مغرضانه)آنها تنگ میشود"اصولا هیچ رهبر بزرگی نمیتواند بدون شرح صدر به مبارزه با مشکلات رود و آن کس که رسالتش از همه عظیمتر است(مانند پیغمبر اکرم)شرح صدر او باید از همه بیشتر باشد طوفانها آرامش اقیانوس روح او را بر هم نزند مشکلات او را به زانو در نیاورد کارشکنیهای دشمنان مایوسش نسازد سؤالات از مسائل پیچیده او را در تنگنا قرار ندهد و این عظیمترین هدیه الهی به رسول اللّٰه بود.
و لذا در حدیثی آمده است که پیامبر میفرماید:من تقاضایی از پروردگارم کردم و دوست میداشتم این تقاضا را نمیکردم عرض کردم خداوندا پیامبران قبل از من بعضی جریان باد در اختیارشان قرار دادی،و بعضی مردگان را زنده میکردند،خداوند به من فرمود:آیا تو یتیم نبودی پناهت دادم؟گفتم آری،
فرمود:آیا گمشده نبودی هدایتت کردم؟عرض کردم:آری،ای پروردگار! فرمود:آیا سینه تو را گشاده،و پشتت را سبکبار نکردم؟عرض کردم:آری ای پروردگار"! (1)این نشان میدهد که نعمت"شرح صدر"ما فوق معجزات انبیا است،و به راستی اگر کسی حالات پیامبر ص را دقیقا مطالعه کند و میزان شرح صدر او را در حوادث سخت و پیچیده دوران عمرش بنگرد یقین میکند که این از طریق عادی ممکن نیست،این یک تایید الهی و ربانی است.
در اینجا بعضی گفتهاند که منظور از شرح صدر همان حادثهای است که در طفولیت یا جوانی پیغمبر ص واقع شد که فرشتگان آسمان آمدند و سینه او را شکافتند و قلبش را بیرون آورده شستشو دادند،و آن را از علم و دانش و رأفت و رحمت پر کردند (2).
بدیهی است که منظور از این حدیث این قلب جسمانی نیست،بلکه کنایه و اشارهای است به امدادهای الهی از نظر روحی و تقویت عزم و اراده پیغمبر و پاکسازی او از هر گونه نقایص اخلاقی و وسوسههای شیطانی.
ولی به هر حال دلیلی نداریم که آیه مورد بحث اشاره به خصوص این ماجرا باشد،بلکه مفهومی گسترده و وسیع دارد که این داستان ممکن است مصداقی از آن محسوب شود.
و به خاطر همین شرح صدر بود که پیامبر ص به عالیترین وجهی مشکلات رسالت را پشت سر گذاشت،و وظائف خود را در این طریق به خوبی انجام داد.
*** سپس به ذکر موهبت دیگری از مواهب عظیم خود به پیامبر ص پرداخته میافزاید:"آیا ما بار سنگین را از تو برنداشتیم"!؟( وَ وَضَعْنٰا عَنْکَ وِزْرَکَ ).
*** "همان باری که سخت بر پشت تو سنگینی میکرد"( اَلَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ ).
"وزر"در لغت به معنی سنگینی است،واژه"وزیر"نیز از همین معنی مشتق شده است،چون بارهای سنگین حکومت را بر دوش میکشد،و گناهان را نیز به همین جهت"وزر"گویند چرا که بار سنگینی است بر دوش گنهکار.
"انقض"از ماده"نقض"به معنی گشودن گره طناب،یا جدا کردن قسمتهای به هم فشرده ساختمان است،و"انتقاض"به صدایی گفته میشود که به هنگام جدا شدن قطعات ساختمان از یکدیگر بگوش میرسد،و یا صدای مهرههای کمر به هنگامی که زیر بار سنگینی قرار میگیرد.
این کلمه در مورد شکستن پیمانها و قراردادها نیز به کار میرود و میگویند فلان کس نقض عهد کرد.
به این ترتیب آیه فوق میگوید:خداوند آن بار سنگین و کمرشکن را از تو برداشت.
این کدام بار بود که خداوند از پشت پیامبرش برداشت؟قرائن آیات به خوبی نشان میدهد که منظور همان مشکلات رسالت و نبوت،و دعوت به سوی توحید و یکتاپرستی،و برچیدن آثار فساد از آن محیط بسیار آلوده بوده است، نه تنها پیغمبر اسلام ص که همه پیغمبران در آغاز دعوت با چنین مشکلات عظیمی روبرو بودند،و تنها با امدادهای الهی بر آنها پیروز میشدند،منتها شرائط محیط و زمان پیغمبر اسلام ص از جهاتی سختتر و سنگینتر بود.
بعضی نیز"وزر"را به معنی بار سنگین"وحی"در آغاز نزول،تفسیر کردهاند.
بعضی نیز به ضلالت و گمراهی و لجاج و عناد مشرکان.
و بعضی به اذیت و آزار فوق العاده آنها.
و بعضی به اندوه ناشی از وفات عمویش ابو طالب و همسرش خدیجه و بالآخره بعضی به مساله عصمت و پاکی از گناه تفسیر کردهاند.
ولی ظاهرا همان تفسیر اول از همه مناسبتر است،و اینها شاخ و برگی برای آن محسوب میشود.
*** و در سومین موهبت میفرماید:"ما آوازه تو را بلند کردیم"( وَ رَفَعْنٰا لَکَ ذِکْرَکَ ) (1).
نام تو همراه اسلام و نام قرآن همه جا پیچید،و از آن بهتر اینکه نام تو در کنار نام اللّٰه هر صبح و شام بر فراز ماذنهها و هنگام اذان برده میشود،و شهادت به رسالت تو،در کنار شهادت به توحید و یگانگی خداوند نشان اسلام،و دلیل پذیرش این آئین پاک است.
چه افتخاری از این برتر،و رفعت مقامی از این بالاتر تصور میشود؟! در حدیثی از پیغمبر اکرم ص در تفسیر این آیه میخوانیم که فرمود:
جبرئیل به من گفت:خداوند متعال میگوید: هنگامی که نام من برده میشود نام تو نیز همراه من ذکر میشود(و در عظمت مقام تو همین بس).
تعبیر به"لک"(برای تو)تاکیدی است بر اینکه نام و آوازه پیامبر را علی رغم تمام آن کارشکنیها و دشمنیها بلند ساخت.
1) 1) تعبیر به"رفع"بعد از"وضع"با توجه به اینکه ضد یکدیگرند در اینجا لطف خاصی دارد.
در اینجا سؤالی مطرح است که این سوره در مکه نازل شده در حالی که گسترش اسلام،و حل مشکلات رسالت،و برداشتن بارهای سنگین از دوش پیامبر ص و بلند شدن آوازه او در اقطار جهان،در مدینه واقع شد.
در پاسخ این سؤال بعضی گفتهاند:منظور این است که بشارت آن قبلا به پیامبر ص داده شد،و همان بود که بار اندوه و غم را از دل او برداشت،و گاه گفتهاند:فعل"ماضی"در اینجا معنی"مستقبل"را میبخشد،و نویدی است نسبت به آینده.
ولی حق این است که قسمتی از این امور در مکه مخصوصا در اواخر دوران سیزدهسالهای که پیغمبر اکرم ص در مکه مشغول به دعوت مردم بود تحقق یافت،ایمان در قلوب عده زیادی نفوذ کرد،و مشکلات نسبة کمتر شد اسم و آوازه پیغمبر اکرم ص،همه جا پیچید،و زمینه برای پیروزیهای بزرگ آینده فراهم گشت.
جالب اینکه"حسان بن ثابت"شاعر معروف پیامبر ص در مدح آن حضرت به مضمون همین آیه در شکل زیبایی اشاره کرده،میگوید: و ضم الاله اسم النبی الی اسمه اذا قال فی الخمس المؤذن اشهد و شق له من اسمه لیجله فذو العرش"محمود"و هذا"محمد" "خداوند اسم پیامبر را به اسم خود ضمیمه کرددر آن هنگام که مؤذن در پنج نوبت اشهد...میگوید." "و از نام خود نامی برای او انتخاب کرد تا احترامش کندلذا خداوند صاحب عرش"محمود"است و او"محمد"است"! سیمرغ فهم هیچکس از انبیا نرفت *** در آیه بعد به پیامبرش مهمترین بشارت را میدهد و انوار امید را بر قلب پاکش میپاشد،و میفرماید:"قطعا با سختی آسانی است"( فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً ) *** باز تاکید میکند"قطعا با سختی آسانی است"( إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً ) غم مخور مشکلات و سختیها به این صورت باقی نمیماند،کارشکنیهای دشمنان برای همیشه ادامه نخواهد یافت،و محرومیتهای مادی و مشکلات اقتصادی و فقر مسلمین به همین صورت ادامه نمییابد.
جالب اینکه"حسان بن ثابت"شاعر معروف پیامبر ص در مدح آن حضرت به مضمون همین آیه در شکل زیبایی اشاره کرده،میگوید: و ضم الاله اسم النبی الی اسمه اذا قال فی الخمس المؤذن اشهد و شق له من اسمه لیجله فذو العرش"محمود"و هذا"محمد" "خداوند اسم پیامبر را به اسم خود ضمیمه کرددر آن هنگام که مؤذن در پنج نوبت اشهد...میگوید." "و از نام خود نامی برای او انتخاب کرد تا احترامش کندلذا خداوند صاحب عرش"محمود"است و او"محمد"است"! سیمرغ فهم هیچکس از انبیا نرفت *** در آیه بعد به پیامبرش مهمترین بشارت را میدهد و انوار امید را بر قلب پاکش میپاشد،و میفرماید:"قطعا با سختی آسانی است"( فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً ) *** باز تاکید میکند"قطعا با سختی آسانی است"( إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً ) غم مخور مشکلات و سختیها به این صورت باقی نمیماند،کارشکنیهای دشمنان برای همیشه ادامه نخواهد یافت،و محرومیتهای مادی و مشکلات اقتصادی و فقر مسلمین به همین صورت ادامه نمییابد.
آن کس که تحمل مشکلات کند،و در برابر طوفانها ایستادگی به خرج دهد روزی میوه شیرین آن را میچشد،روزی که فریاد دشمنان خاموش، کارشکنیها بی رنگ،جادههای پیشرفت و تکامل صاف،و پیمودن مسیر حق آسان خواهد شد.
گرچه بعضی از مفسران این آیات را اشاره به فقر مالی عمومی مسلمانان در آغاز ظهور اسلام شمردهاند،ولی گستردگی مفهوم آیات همه مشکلات را شامل میشود،این دو آیه به صورتی مطرح شده که اختصاص به شخص پیامبر اکرم ص و زمان آن حضرت نیز ندارد و بلکه به صورت یک قاعده کلی و به عنوان تعلیلی بر مباحث سابق مطرح است،و به همه انسانهای مؤمن مخلص و تلاشگر نوید میدهد که همیشه در کنار سختیها آسانیها است،حتی تعبیر به "بعد"نمیکند بلکه تعبیر به"مع"که نشانه همراهی است میکند.
آری چنین است که با هر مشکلی آسانی آمیخته،و با هر صعوبتی سهولتی همراه است،و این دو همیشه با هم بوده و با هم خواهند بود.
ص :
این نوید و وعده الهی است که دل را نور و صفا میبخشد،و به پیروزیها امیدوار میکند،و گرد و غبار یاس و نومیدی را از صفحه روح انسان میزداید (1).
در حدیثی آمده است که پیغمبر اکرم ص فرمود:
و اعلم ان مع العسر یسرا،و ان مع الصبر النصر،و ان الفرج مع الکرب: "بدان که با سختیها آسانی است،و با صبر پیروزی و با غم و اندوه خوشحالی و گشایش است" (2)و در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:زنی شکایت همسرش را نزد آن حضرت برد که او چیزی بر من انفاق نمیکند،در حالی که همسرش واقعا تنگدست بود،علی ع از اینکه همسر او را به زندان بیفکند خودداری کرد،و در جواب فرمود: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً (و او را به صبر و شکیبایی دعوت کرد) (3)آری: صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند بر اثر صبر نوبت ظفر آید *** سپس در آخرین آیات این سوره میفرماید:"پس هنگامی که از کار مهمی فارغ میشوی به مهم دیگری پرداز"( فَإِذٰا فَرَغْتَ فَانْصَبْ ).
هرگز بیکار نمان،تلاش و کوشش را کنار مگذار، پیوسته مشغول مجاهده باش و پایان مهمی را آغاز مهم دیگر قرار ده.
*** و در تمام این احوال به خدا تکیه کن"و به سوی پروردگارت توجه نما" ( وَ إِلیٰ رَبِّکَ فَارْغَبْ ).
رضایت او را بطلب،و خشنودی او را جستجو کن،و به سوی قرب جوارش بشتاب.
مطابق آنچه گفته شد آیه مفهوم گستردهای دارد که فراغت از هر مهمی، و پرداختن به مهم دیگر را شامل میشود،و جهتگیری تمام تلاشها را به سوی پروردگار توصیه میکند،ولی غالب مفسران معانی محدودی برای آیه ذکر کردهاند که میتوان هر یک از آنها را به عنوان مصداقی پذیرفت:
جمعی گفتهاند منظور این است هنگامی که از نماز واجب فراغت یافتی به دعا پرداز و از خدا تمنا کن تا هر چه میخواهی به تو بدهد.
یا اینکه هنگامی که از فرائض فارغ شدی برای نافله شب برخیز.
یا اینکه هنگامی که از دنیا فارغ شدی به امور آخرت و عبادت و نماز پروردگارت بپرداز.
یا اینکه هنگامی که از واجبات فراغت پیدا کردی به مستحباتی که خدا دستور داده توجه کن.
یا اینکه هنگامی که از جهاد با دشمن فارغ شدی به عبادت برخیز.
یا اینکه هنگامی که از جهاد با دشمن فارغ شدی به جهاد نفس پرداز.
یا اینکه هنگامی از ادای رسالت فارغ شدی به تقاضای شفاعت برخیز! در روایات متعددی که دانشمند معروف اهل سنت حافظ"حاکم حسکانی" در"شواهد التنزیل"نقل کرده از امام صادق چنین آمده است که فرمود:یعنی "هنگامی که فراغت یافتی علی را به ولایت نصب کن" (1).
قرطبی نیز در تفسیر خود از بعضی نقل کرده است که معنای آیه این است "هنگامی که فراغت یافتی امامی را که جانشین تو است نصب کن"(هر چند
1) 1) "شواهد التنزیل"جلد 2 صفحه 349(احادیث 1116 تا 1119).
نامبرده خودش این معنی را نپذیرفته است) (1).
با توجه به اینکه در آیه شریفه موضوع"فراغت"معین نشده است و "فانصب"از ماده"نصب"(بر وزن نسب)به معنی تعب و زحمت است آیه بیانگر یک اصل کلی و فراگیر است،و هدف آن است که پیامبر را به عنوان یک الگو و سرمشق از اشتغال به استراحت بعد از پایان یک امر مهم باز دارد،و تلاش مستمر و پیگیر را در زندگی به او گوشزد کند.
با توجه به این معنی روشن میشود که تمام تفاسیر فوق صحیح است ولی هر کدام به عنوان یک مصداق از این معنی فراگیر و عام.
و چه برنامه سازنده و مؤثری که رمز پیروزی و تکامل در آن نهفته است، اصولا بیکار بودن و فراغت کامل مایه خستگی،کم شدن نشاط،تنبلی و فرسودگی، و در بسیاری از مواقع مایه فساد و تباهی و انواع گناهان است.
قابل توجه اینکه آمارها نشان میدهد که به هنگام تعطیلات مؤسسات آموزشی میزان فساد گاهی تا هفت برابر بالا میرود! به هر حال مجموعه این سوره بیانگر عنایت خاص الهی به پیغمبر اکرم ص و تسلی او در برابر مشکلات،و وعده نصرت و تایید او در برابر مشکلات و فراز و نشیبهای راه رسالت است.
و در عین حال مجموعهای است امیدبخش سازنده و حیات آفرین برای همه انسانها و همه رهروان راه حق.
1-همانگونه که در بالا اشاره کردهایم در روایات متعددی آمده است که
1) 1) "قرطبی"جلد 10 صفحه 7199.
منظور از آیه" فَإِذٰا فَرَغْتَ فَانْصَبْ "(به عنوان بیان یک مصداق)نصب امیر- مؤمنان علی ع به خلافت بعد از انجام امر رسالت است.
"آلوسی"در"روح المعانی"بعد از نقل این سخن از بعضی از"امامیه" میگوید:آنها"فانصب"را با کسر"ص"خواندهاند،و به فرض که چنین باشد دلیلی بر این نمیشود که منظور نصب علی بن ابی طالب باشد،سپس از زمخشری در کشاف نقل میکند که اگر برای شیعه چنین تفسیری ممکن باشد"ناصبیها" (دشمنان علی ع نیز میتوانند آن را به عنوان دستور به"نصب"(به معنی بغض علی بن ابی طالب)تفسیر کنند"! (1).
زیرا"انصب"(بفتح"ص")به معنی خود را به تعب بینداز و جد و جهد کن آمده در حالی که"انصب"(به کسر"ص")دستور به نصب کردن و بالا بردن و برپا داشتن است.
این مفسران چنین پنداشتهاند که"شیعه"قرائت آیه را تغییر میدهد، تا برای مساله ولایت به آن استدلال کند،در حالی که هرگز نیاز به چنین تغییری نیست،بلکه همین قرائت معروف و شناخته شده برای تفسیر مزبور کافی است،زیرا میگوید بعد از فراغت از امر مهمی مانند رسالت برای امر مهم دیگری مانند ولایت تلاش و کوشش کن،و این به عنوان یک مصداق،کاملا قابل قبول است،و میدانیم پیامبر طبق حدیث معروف غدیر و احادیث فراوان دیگر که در کتب همه علمای اسلام آمده است تلاش پیگیر و مستمری در این زمینه داشت.اما چقدر زننده است که دانشمندی همچون زمخشری که"علی ع را به عنوان چهارمین پیشوای بزرگ اسلام و جانشین پیامبر ص میشمرد به خود اجازه دهد که بگوید ناصبیها نیز حق دارند آیه را به بغض علی بن ابی طالب
1) 1) "روح المعانی"جلد 30 صفحه 172"تفسیر کشاف"جلد 4 صفحه 772.
تفسیر کنند،چه تعبیر رکیک و زنندهای؟آنهم از چنین مفسری؟ راستی تعصب چه پیامدهای زشتی که ندارد؟!
2-دانشمند معروف معتزلی"ابن ابی الحدید"در شرح"نهج البلاغه" از"زبیر بن بکار"که به گفته او نه شیعه بود و نه با معاویه دشمنی داشت بلکه از علی ع جدا شد و کنارهگیری کرد،و به مخالفان پیوست او از"فرزند مغیرة بن شعبه"نقل میکند که پدرم"مغیره"از عقل و درایت معاویه سخن بسیار میگفت،و از طرز تفکرش اعجاب داشت،ولی شبی از نزد او آمد در حالی که بسیار غمگین و ناراحت بود فهمیدم مساله مهمی رخ داده است از او سؤال کردم دیدم از معاویه شدیدا بدگویی میکند، علت را سؤال کردم گفت:امشب با او خلوت کرده بودم،و به او گفتم تو به مقاماتی که میخواستی رسیدی،اکنون در عدالت و گسترش خیرات بکوش،زیرا سن تو بالا رفته است،نسبت به بنی هاشم نیز نیکی کن،چرا که امروز تهدیدی برای تو محسوب نمیشوند، و این سبب نام نیک برای تو میشود.
او در پاسخ گفت:هیهات چه نامی از من باقی میماند؟خلیفه اول و دوم آن همه کار کردند چه نامی از آنها باقی مانده؟ولی شما ابن ابی کبشه(محمد"ص") را بنگرید که هر روز پنج مرتبه نام او را بر فراز ماذنهها به صورت"اشهد ان محمدا رسول اللّٰه"میبرند،ای بیچاره!چه کاری بعد از او باقی میماند؟ و چه نامی برای ما خواهد ماند؟نه بخدا سوگند مگر اینکه این وضع دگرگون گردد و نام پیامبر مدفون شود"! (1)ولی به مقتضای وَ رَفَعْنٰا لَکَ ذِکْرَکَ خدا خواسته است که این نام در سراسر
1) 1) شرح"نهج البلاغه"جلد 5 صفحه 129(عبارت ابن ابی الحدید در اینجا چنین است:"فای عمل یبقی؟و ای ذکر یدوم بعد هذا؟لا ابا لک،لا و اللّٰه الا دفنا دفنا"!
تاریخ و در تمام جهان بشریت بلندآوازه باشد چه دیگران بپسندند یا نپسندند؟ خشنود باشند یا ناخشنود؟اصلا این تعبیرات را اگر بشکافیم چه معنی خواهد داشت؟! لا حول و لا قوة الا باللّٰه!.
***خداوندا!قلب ما را از حب ذات تهی کن و از عشق خودت مملو ساز.
پروردگارا!تو خود وعده دادهای که با هر مشکلی راحتی و آسودگی است،مسلمین امروز را از این مشکلات عظیم و ناملائماتی که از ناحیه دشمنان به آنها میرسد آسوده ساز.
بارالها!نعمتها و مواهب تو بر ما فراوان است به ما توفیق شکرگزاری آنها را مرحمت فرما.
آمین یا رب العالمین پایان سوره"ا لم نشرح"
محتوی و فضیلت سوره"تین"
این سوره در حقیقت بر محور آفرینش زیبای انسان،و مراحل تکامل، و انحطاط او دور میزند،و این مطلب با سوگندهای پر معنایی در آغاز سوره شروع شده است،و بعد از شمردن عوامل پیروزی و نجات انسان،سرانجام با تاکید بر مساله معاد و حاکمیت مطلقه خداوند پایان میگیرد.
در حدیثی از پیغمبر اکرم ص آمده است:
من قرأها اعطاه اللّٰه خصلتین:
العافیة و الیقین ما دام فی دار الدنیا،فاذا مات اعطاه اللّٰه من الاجر بعدد من قرأ هذه السورة صیام یوم!:
"هر کس این سوره را بخواند خداوند دو نعمت را مادامی که در دنیا است به او میبخشد:سلامت و یقین،و هنگامی که از دنیا برود به تعداد تمام کسانی که این سوره را خواندهاند ثواب یک روز روزه به عنوان پاداش به او میبخشد" (1).
این سوره در مکه نازل و آیه وَ هٰذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ که در آن سوگند به شهر مکه با اسم اشاره نزدیک یاد شده دلیل بر آن است.
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 510.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>وَ اَلتِّینِ وَ اَلزَّیْتُونِ (1) وَ طُورِ سِینِینَ (2) وَ هٰذَا اَلْبَلَدِ اَلْأَمِینِ (3) لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ (4) ثُمَّ رَدَدْنٰاهُ أَسْفَلَ سٰافِلِینَ (5) إِلاَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ (6) فَمٰا یُکَذِّبُکَ بَعْدُ بِالدِّینِ (7) أَ لَیْسَ اَللّٰهُ بِأَحْکَمِ اَلْحٰاکِمِینَ (8)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-قسم به انجیر و زیتون(یا قسم به سرزمین شام و بیت المقدس).
2-و سوگند به"طور سینین".
3-و قسم به این"شهر أمن"(مکه).
4-که ما انسان را در بهترین صورت و نظام آفریدهایم.
5-سپس او را به پائینترین مرحله باز گرداندیم.
6-مگر کسانی که ایمان آوردهاند و اعمال صالح انجام دادهاند که برای آنها پاداشی است قطع ناشدنی! 7-پس چه چیز سبب میشود که تو بعد از این همه،روز جزا را تکذیب کنی؟! 8-آیا خداوند بهترین حکم کنندگان نیست؟
ما انسان را در بهترین صورت آفریدیم
در آغاز این سوره نیز به چهار سوگند پر معنی برخورد میکنیم که مقدمه برای بیان معنی پر اهمیتی است.
میفرماید:"قسم به تین،و زیتون"( وَ التِّینِ وَ الزَّیْتُونِ ).
*** "و سوگند به طور سینین"( وَ طُورِ سِینِینَ ) (1).
1) 1) "سینین"را بعضی جمع"سینه"به معنی"درخت"دانستهاند،و با توجه به اینکه"طور"به معنی"کوه"است مفهوم آن کوه پر درخت میشود،بعضی نیز گفتهاند"سینین"اسم زمینی است که آن کوه بر آن قرار دارد،بعضی نیز گفتهاند"سینین" به معنی پر برکت و زیبا است،و لغتی است به زبان اهل حبشه(روح المعانی جلد 30 صفحه 173).
"و سوگند به این شهر امن و امان"( وَ هٰذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ ).
"تین"در لغت به معنی"انجیر"و"زیتون"همان زیتون معروف است ماده روغنی مفیدی از آن میگیرند.
در اینکه آیا منظور سوگند به همین دو میوه معروف است یا چیز دیگر؟ مفسران سخنان گوناگونی دارند.
در حالی که بعضی آن را اشاره به همان دو میوه معروف میدانند که خواص غذایی و درمانی فوق العاده زیادی دارد،بعضی دیگر معتقدند که منظور از آن،دو کوهی است که شهر"دمشق"و"بیت المقدس"بر آنها قرار گرفته،چرا که این دو محل سرزمین قیام بسیاری از انبیاء و پیامبران بزرگ خدا است،و این دو قسم با سوگندهای سوم و چهارم که از سرزمینهای مقدسی یاد میکند هماهنگ است.
بعضی نیز گفتهاند نامگذاری این دو کوه بنام"تین"و"زیتون"به خاطر این است که بر یکی از آنها درختان انجیر میروید،و بر دیگری درختان زیتون.
بعضی نیز"تین"را اشاره به دوران آدم دانستهاند،چرا که لباسی که آدم و حوا در بهشت پوشیدند از برگ درختان انجیر بود،و زیتون را اشاره به دوران نوح میدانند،زیرا در آخرین مراحل طوفان نوح کبوتری را رها کرد تا در باره پیدا شدن خشکی از زیر آب جستجو کند او با شاخه زیتونی بازگشت،و نوح فهمید که طوفان پایان گرفته و خشکی از زیر آب ظاهر شده است(لذا شاخه زیتون رمز صلح و امنیت است).
بعضی نیز"تین"را اشاره به مسجد نوح که بر کوه جودی بنا شد میدانند
و زیتون را اشاره به بیت المقدس.
ولی ظاهر آیه در بدو نظر همان دو میوه معروف است،اما با توجه به سوگندهای بعد مناسب دو کوه یا دو مرکز مقدس و مورد احترام میباشد.
لذا در حدیثی از پیغمبر اکرم ص میخوانیم که خداوند از میان شهرها چهار شهر را برگزید،و در باره آنها فرمود:
وَ التِّینِ وَ الزَّیْتُونِ وَ طُورِ سِینِینَ وَ هٰذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ
:"تین"مدینه است و"زیتون"بیت المقدس و"طور سینین"کوفه " وَ هٰذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ "مکه است" (1).
منظور از"طور سینین"ظاهرا همان"طور سیناء"است که مفسران آن را اشاره به کوه"طور"معروف که در صحرای سیناء است دانستهاند،و در آنجا درختان پر بار زیتون وجود دارد.
"سینا"را به معنی کوه پر برکت،یا پر درخت،یا زیبا،میدانند،و همان کوهی است که موسی به هنگام مناجات به آنجا میرفت.
بعضی نیز آن را کوهی در نزدیک کوفه و سرزمین نجف دانستهاند.
بعضی تصریح کردهاند که"سینین"و"سیناء"یکی است و معنای آن پر برکت است.
و اما" وَ هٰذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ "مسلما اشاره به سرزمین مکه است سرزمینی که حتی در عصر جاهلیت به عنوان منطقه أمن و حرم خدا شمرده میشد،و کسی در آنجا حق تعرض به دیگری نداشت،حتی مجرمان و قاتلان وقتی به آن
1) 1) "تفسیر نور الثقلین"جلد 5 صفحه 606 حدیث 4-درست است که در آن زمان"کوفه"به صورت یک شهر بزرگ نبود ولی با توجه به عبور شط فرات از آن سرزمین،مسلما در آن زمان آبادیهای فراوانی در آنجا وجود داشته است،"از تواریخ نیز استفاده میشود که قبل از اسلام نیز در آنجا نیز شهری وجود داشت"(دائرة المعارف مصاحب جلد 2 ماده کوفه).
سرزمین میرسیدند در امنیت بودند.
این سرزمین در اسلام اهمیت فوق العادهای دارد،حیوانات و درختان و پرندگان او،تا چه رسد به انسانها،از امنیت خاصی باید در آنجا برخوردار باشند (1).
این نکته نیز قابل دقت است که واژه"تین"در قرآن مجید تنها در اینجا ذکر شده،در حالی که کلمه"زیتون"شش بار صریحا در قرآن مجید آمده، و یک بار هم به صورت اشاره،در آنجا که میفرماید وَ شَجَرَةً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَیْنٰاءَ تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ وَ صِبْغٍ لِلْآکِلِینَ "و درختی که از طور سینا میروید و از آن روغن و نانخورش برای خورندگان فراهم میگردد"(مؤمنون-20).
***و هر گاه این دو قسم(تین و زیتون)را بر معنی ابتدایی آنها حمل کنیم یعنی انجیر و زیتون معروف،باز سوگند پر معنایی است زیرا:
"انجیر"دارای ارزش غذایی فراوانی است و لقمهای است مغذی و مقوی برای هر سن و سال و خالی از پوست و هسته و زوائد.
غذا شناسان میگویند:
از انجیر میتوان بعنوان قند طبیعی جهت کودکان استفاده نمود،ورزشکاران و آنها که گرفتار ضعف و پیریاند میتوانند از انجیر برای تغذیه خود استفاده کنند.
میگویند"افلاطون"به قدری انجیر را دوست میداشت که بعضی آن را دوست فیلسوفان نامیدهاند،و"سقراط"انجیر را جذب کننده مواد نافع و دفع
1) 1) واژه"امین"در اینجا ممکن است"فعیل"به معنی"فاعل"باشد و مفهومش "ذو الامانه"است و یا"فعیل"به معنی"مفعول"یعنی سرزمینی که مردم در آن در امنیتند.
کننده مضار میدانسته.
"جالینوس"رژیم مخصوصی از انجیر برای پهلوانان تنظیم کرده بود، به پهلوانان روم و یونان قدیم نیز انجیر داده میشد.
دانشمندان غذاشناس میگویند انجیر سرشار است از ویتامینهای مختلف و قند،و در بسیاری از بیماریها از آن به عنوان یک دارو میتوان استفاده کرد، مخصوصا هر گاه انجیر و عسل را به طور مساوی مخلوط کنند برای زخم معده بسیار مفید است،خوردن انجیر خشک فکر را تقویت میکند،خلاصه به علت وجود عناصر معدنی در انجیر که سبب تعادل قوای بدن و خون میگردد انجیر را غذای هر سن و شرائطی معرفی کردهاند.
در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا ع آمده است
التین یذهب بالبخر و یشد الفم و العظم،و ینبت الشعر،و یذهب بالداء و لا یحتاج معه الی دواء و قال ع:التین اشبه شیء بنبات الجنة:
"انجیر بوی دهان را میبرد،لثهها و استخوانها را محکم میکند،مو را میرویاند درد را برطرف میسازد،و با وجود آن نیاز به دارو نیست،و نیز فرمود انجیر شبیهترین اشیاء به میوه بهشتی است (1)(2).
و اما در باره"زیتون"غذاشناسان و دانشمندان بزرگی که سالیان دراز از عمر خود را در راه مطالعه خواص گوناگون میوهها صرف کردهاند برای زیتون و روغن آن اهمیت فوق العادهای قائلند،و معتقدند کسانی که میخواهند همواره سالم باشند باید از این اکسیر حیاتی استفاده کند.
روغن زیتون دوست صمیمی کبد آدمی،و برای رفع عوارض کلیهها
و سنگهای صفراوی،و قولنجهای کلیوی،و کبدی،و رفع یبوست بسیار مؤثر است.
به همین دلیل از درخت زیتون به عنوان"شجره مبارکه"در قرآن مجید یاد شده است.
روغن زیتون نیز سرشار از انواع ویتامینها است و دارای فسفور و گوگرد و کلسیوم و آهن و پتاسیوم و منگنز است.
مرهمهایی را که از روغن زیتون و سیر تهیه میشود برای انواع دردهای رماتیسمی مفید دانستهاند،سنگهای کیسه صفرا وسیله خوردن روغن زیتون از بین میروند (1).
در خبری از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:
ما افقر بیت یاتدمون بالخل و الزیت و ذلک ادام الانبیاء: "خانهای که در آن از سر که و روغن زیتون به عنوان نان خورش استفاده میکنند هرگز خالی از طعام نمیشود،و این غذای پیامبران است (2).
و در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا ع آمده است:
نعم الطعام الزیت:یطیب النکهة،و یذهب بالبلغم،و یصفی اللون،و یشد العصب، و یذهب بالوصب،و یطفئ الغضب: "روغن زیتون غذای خوبی است،دهان را خوشبو،و بلغم را برطرف میسازد،رنگ صورت را صفا و طراوت میبخشد، اعصاب را تقویت کرده،بیماری و درد و ضعف را از میان میبرد و آتش خشم را فرو مینشاند" (3).
این بحث را با حدیثی از پیغمبر اکرم ص پایان میدهیم،فرمود:
کلوا الزیت و ادهنوا به فانه من شجرة مبارکة :"روغن زیتون را بخورید و بدن را با آن چرب کنید که از درخت مبارکی است (1).
*** بعد از ذکر این قسمهای پر محتوای چهارگانه به جواب قسم پرداخته چنین میفرماید:"مسلما ما انسان را در بهترین شکل و نظام آفریدیم" ( لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ ).
"تقویم"به معنی در آوردن چیزی به صورت مناسب،و نظام معتدل و کیفیت شایسته است،و گستردگی مفهوم آن اشاره به این است که خداوند انسان را از هر نظر موزون و شایسته آفرید،هم از نظر جسمی،و هم از نظر روحی و عقلی،چرا که هر گونه استعدادی را در وجود او قرار داده،و او را برای پیمودن قوس صعودی بسیار عظیمی آماده ساخته،و با اینکه انسان"جرم صغیری"است،"عالم کبیر"را در او جا داده و آن قدر شایستگیها به او بخشیده که لایق خلعت وَ لَقَدْ کَرَّمْنٰا بَنِی آدَمَ "ما فرزندان آدم را کرامت و عظمت بخشیدیم(سوره اسراء آیه 70)شده است همان انسانی که بعد از اتمام خلقتش میفرماید: فَتَبٰارَکَ اللّٰهُ أَحْسَنُ الْخٰالِقِینَ "پس بزرگ و پر برکت است خدایی که بهترین خلق کنندگان است"! *** ولی همین انسان با تمام این امتیازات اگر از مسیر حق منحرف گردد چنان سقوط میکند که به"اسفل السافلین"کشیده میشود،لذا در آیه بعد میفرماید"سپس ما او را بپائینترین مراحل باز گرداندیم"( ثُمَّ رَدَدْنٰاهُ أَسْفَلَ سٰافِلِینَ ).
1) 1) "همان مدرک"صفحه 182 حدیث 16.
میگویند همیشه در کنار کوههای بلند درههای بسیار عمیق وجود دارد، و در برابر آن قوس صعودی تکامل انسان،قوس نزولی وحشتناکی دیده میشود، چرا چنین نباشد در حالی که موجودی است مملو از استعدادهای سرشار که اگر در طریق صلاح از آن استفاده کند بر بالاترین قله افتخار قرار میگیرد،و اگر این همه هوش و استعداد را در طریق فساد به کار اندازد بزرگترین مفسده را میآفریند و طبیعی است که به"اسفل السافلین"کشیده شود.
*** ولی در آیه بعد میافزاید:"مگر کسانی که ایمان آوردهاند و اعمال صالح انجام دادهاند که برای آنها پاداشی است قطع نشدنی"( إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ ).
"ممنون"از ماده"من"در اینجا به معنی قطع یا نقص است،بنا بر این "غیر ممنون"اشاره به پاداشی دائمی و خالی از هر گونه نقص است،و بعضی گفتهاند منظور خالی از منت بودن است اما معنی اول مناسبتر به نظر میرسد.
بعضی جمله ثُمَّ رَدَدْنٰاهُ أَسْفَلَ سٰافِلِینَ را به معنی ضعف و ناتوانی و کم هوشی فوق العاده دوران پیری تفسیر کردهاند،ولی در این صورت با استثناء آیه بعد سازگار نیست،بنا بر این با توجه به مجموع آیات قبل و بعد همان تفسیر اول درست به نظر میرسد.
*** در آیه بعد این انسان ناسپاس و بی اعتنا به دلائل و نشانههای معاد را مخاطب ساخته،میگوید:"چه چیز سبب میشود که تو بعد از این همه دلائل روز جزا را تکذیب کنی"؟!( فَمٰا یُکَذِّبُکَ بَعْدُ بِالدِّینِ ).
ساختمان وجود تو از یک سو،و ساختمان این جهان پهناور از سوی دیگر، نشان میدهد که زندگی چند روزه دنیا نمیتواند هدف نهایی آفرینش تو و این
عالم بزرگ باشد.
اینها همه مقدمهای است برای جهانی وسیعتر و کاملتر،و به تعبیر قرآن "نشاه اولی"خود خبر از"نشاه اخری"میدهد،چرا انسان متذکر نمیشود ( وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولیٰ فَلَوْ لاٰ تَذَکَّرُونَ )(واقعه 62) (1).
عالم گیاهان پیوسته و در هر سال منظره مرگ و حیات مجدد را در برابر چشم انسان مجسم میسازند،و آفرینشهای پی در پی دوران جنینی هر کدام معاد و حیات مجددی محسوب میشود با اینهمه چگونه این انسان روز جزا را انکار میکند؟ از آنچه گفتیم روشن میشود که مخاطب در این آیه نوع انسان است،و این احتمال که"مخاطب شخص پیامبر اسلام ص باشد و منظور این است که با وجود دلائل معاد چه کسی یا چه چیزی میتواند تو را تکذیب کند"بعید به نظر میرسد.
و نیز روشن شد که منظور از"دین"در اینجا آئین و شریعت نیست بلکه همان جزا و روز جزا است،آیه بعد نیز گواه بر این معنی است.
*** چنان که میفرماید:"آیا خداوند بهترین حکم کنندگان و داوران نیست"؟! ( أَ لَیْسَ اللّٰهُ بِأَحْکَمِ الْحٰاکِمِینَ ).
و اگر دین را به معنی کل شریعت و آئین بگیریم معنی این آیه چنین میشود:
"آیا خداوند احکام و فرمانهایش از همه حکیمانهتر و متقنتر نیست"؟یا اینکه آفرینش پروردگار در مورد انسان از هر نظر آمیخته با حکمت و علم و تدبیر است.
ولی چنان که گفتیم معنی اول مناسبتر به نظر میرسد.
1) 1) در جلد 23 صفحه 239 به بعد هفت دلیل بر مساله"معاد"با استفاده از آیات سوره واقعه بیان شده است.
در حدیثی آمده است موقعی که پیغمبر اکرم ص سوره" وَ التِّینِ "را تلاوت میفرمود وقتی به آیه" أَ لَیْسَ اللّٰهُ بِأَحْکَمِ الْحٰاکِمِینَ "میرسید،میفرمود:
بلی و انا علی ذلک من الشاهدین:"آری خداوند احکم الحاکمین است و من بر این امر گواهم" (1).
***خداوندا!ما نیز گواهی میدهیم که تو احکم الحاکمینی.
پروردگارا!خلقت ما را در بهترین صورت قرار دادهای،توفیقی مرحمت کن تا عمل و اخلاق ما نیز در بهترین صورت باشد.
بارالها!پیمودن راه ایمان و عمل صالح جز به لطف تو میسر نیست،ما را در این راه مشمول الطافت فرما.
آمین یا رب العالمین پایان سوره"تین"
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 512-همین مضمون در تفسیر"روح البیان" و"قرطبی"و"فی ظلال"ذیل آیه مورد بحث آمده است.
محتوی و فضیلت سوره"علق"
مشهور در میان مفسران این است که این سوره نخستین سورهای است که بر پیغمبر گرامی اسلام ص نازل شده،و محتوای آن نیز مؤید همین معنی است، و اینکه بعضی گفتهاند نخستین سوره سوره"حمد"،یا سوره"مدثر"است خلاف مشهور است.
این سوره در آغاز به پیغمبر اکرم ص دستور قرائت و تلاوت میدهد.
و سپس از آفرینش این انسان با عظمت،از یک قطعه خون بی ارزش،سخن میگوید:
و در مرحله بعد از تکامل انسان در پرتو لطف و کرم پروردگار،و آشنایی او به علم و دانش و قلم بحث میکند.
در مرحله بعد،از انسانهای ناسپاسی که علی رغم این همه موهبت و اکرام الهی راه طغیان را پیش میگیرند سخن به میان میآورد.
و سرانجام اشاره به مجازات دردناک کسانی که مانع هدایت مردم و اعمال نیکاند میکند.
و سوره را با دستور"سجده"و"تقرب"به درگاه پروردگار پایان میدهد.
در فضیلت قرائت این سوره از امام صادق ع نقل شده است که فرمود:
من قرأ فی یومه او لیلته اقرأ باسم ربک ثم مات فی یومه او لیلته مات شهیدا و بعثه اللّٰه شهیدا،و احیاه کمن ضرب بسیفه فی سبیل اللّٰه مع رسول اللّٰه!: "هر کس در روز یا شب سوره اقرأ باسم ربک را بخواند،و در همان
شب یا روز بمیرد شهید از دنیا رفته است و خداوند او را شهید مبعوث میکند و در صف شهیدان جای میدهد،و در قیامت همچون کسی است که با شمشیر در راه خدا با پیامبر خدا جهاد کرده است.
این سوره به مناسبت تعبیرهای مختلفی که در آغاز آن است بنام سوره "علق"یا سوره"اقرأ"یا سوره"قلم"نامیده شده (1).
1) 1) تفسیر برهان جلد 4 صفحه 478.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ اَلَّذِی خَلَقَ (1) خَلَقَ اَلْإِنْسٰانَ مِنْ عَلَقٍ (2) اِقْرَأْ وَ رَبُّکَ اَلْأَکْرَمُ (3) اَلَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ (4) عَلَّمَ اَلْإِنْسٰانَ مٰا لَمْ یَعْلَمْ (5)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-بخوان به نام پروردگارت که جهان را آفرید.
2-همان کس که انسان را از خون بستهای خلق کرد.
3-بخوان که پروردگارت از همه بزرگوارتر است.
4-همان کسی که به وسیله قلم تعلیم نمود.
5-و به انسان آنچه را نمیدانست یاد داد.
همانگونه که در شرح محتوای سوره نیز اشاره کردیم به اعتقاد اکثر مفسران این سوره نخستین سورهای است که بر پیغمبر اکرم ص نازل شده است، بلکه به گفته بعضی پنج آیه فوق به اتفاق همه مفسران در آغاز وحی بر رسول اکرم ص نازل شده،مضمون آن نیز مؤید این معنی است.
در روایات آمده است که پیغمبر اکرم ص به کوه"حرا"رفته بود جبرئیل آمد و گفت:ای محمد بخوان!پیامبر ص فرمود:من قرائت کننده نیستم.
جبرئیل او را در آغوش گرفت و فشرد،و بار دیگر گفت:بخوان!پیامبر ص همان جواب را تکرار کرد،بار دوم نیز جبرئیل این کار را کرد،و همان جواب را شنید،و در سومین بار گفت: اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ ...(تا آخر آیات پنجگانه).
این سخن را گفت و از دیده پیامبر ص پنهان شد.
رسول خدا ص که با دریافت نخستین اشعه وحی سخت خسته شده بود به سراغ خدیجه آمد،و فرمود:زملونی و دثرونی:"مرا بپوشانید و جامهای بر من بیفکنید تا استراحت کنم" (1).
"طبرسی"در"مجمع البیان"نیز نقل میکند که رسول خدا ص به خدیجه فرمود هنگامی که تنها میشوم ندایی میشنوم(و نگرانم!).
خدیجه عرض کرد:خداوند جز خیر در باره تو کاری نخواهد کرد،چرا
1) 1) "ابو الفتوح رازی"جلد 12 صفحه 96(با کمی تلخیص)-همین معنی را بسیاری از مفسران عامه و خاصه با شاخ و برگهای بیشتری که بعضی قابل قبول نیست نقل کردهاند.
که به خدا سوگند تو امانت را ادا میکنی،صله رحم بجا میآوری،در سخن گفتن راستگو هستی.
"خدیجه"میگوید:بعد از این ماجرا ما به سراغ"ورقة بن نوفل"رفتیم (او از آگاهان عرب و عموزاده خدیجه بود)"رسول اللّٰه ص آنچه را دیده بود برای"ورقه"بیان کرد،"ورقه"گفت:هنگامی که آن منادی به سراغ تو میآید دقت کن ببین چه میشنوی؟سپس برای من نقل کن.
پیامبر ص در خلوتگاه خود این را شنید که میگوید:ای محمد بگو: بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ -تا- وَ لاَ الضّٰالِّینَ ،و بگو:
لا اله الا اللّٰه،سپس حضرت به سراغ ورقه آمد و مطلب را برای او بازگو کرد.
"ورقه"گفت:"بشارت بر تو،باز هم بشارت بر تو،من گواهی میدهم تو همان هستی که"عیسی بن مریم"بشارت داده است!و تو شریعتی همچون"موسی" داری تو پیامبر مرسلی،و به زودی بعد از این روز مامور به جهاد میشوی و اگر من آن روز را درک کنم در کنار تو جهاد خواهم کرد"!.
هنگامی که"ورقه"از دنیا رفت رسول خدا ص فرمود:"من این روحانی را در بهشت(بهشت برزخی)دیدم در حالی که لباس حریر بر تن داشت،زیرا او به من ایمان آورد و مرا تصدیق کرد" (1).
البته در بعضی از کلمات مفسرین،یا کتب تاریخ،مطالب ناموزونی در باره این فصل از زندگی پیغمبر اکرم ص به چشم میخورد که مسلما از احادیث مجعول و اسرائیلیات است،مثل اینکه پیغمبر بعد از ماجرای نخستین نزول وحی بسیار ناراحت شد و از این ترسید که القائات شیطانی باشد!یا چند بار تصمیم گرفت خود را از کوه به زیر پرتاب کند!و امثال این لاطائلات که نه با مقام شامخ نبوت سازگار است،نه با آنچه در تاریخ از عقل و درایت فوق العاده پیامبر
1) 1) "تفسیر مجمع البیان"جلد 10 صفحه 514
ص و مدیریت و شکیبایی و تسلط بر نفس و اعتماد او ثبت شده است.
به نظر میرسد اینگونه روایات ضعیف و رکیک ساخته و پرداخته دشمنان اسلام است و خواستهاند هم اسلام را زیر سؤال برند و هم شخص پیغمبر اکرم ص را با توجه به آنچه گفته شد به سراغ تفسیر آیات میرویم.
بخوان به نام پروردگارت
در نخستین آیه پیغمبر اکرم ص را مخاطب ساخته میگوید:"بخوان بنام پروردگارت که جهان را آفرید"( اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ ) (1).
بعضی گفتهاند،مفعول در جمله بالا محذوف است و در اصل چنین بود اقرأ القرآن باسم ربک:"قرآن را با نام پروردگارت بخوان"و به همین جهت بعضی این آیه را دلیل بر آن گرفتهاند که بسم اللّٰه جزء سورههای قرآن است (2).
و بعضی با را زائده دانسته،و گفتهاند:منظور این است که نام پروردگارت را بخوان،ولی این تفسیر بعید به نظر میرسد،چرا که مناسب این است گفته شود نام پروردگارت را به یادآور.
قابل توجه اینکه در اینجا قبل از هر چیز تکیه روی مساله"ربوبیت" پروردگار شده است،و میدانیم"رب"به معنی"مالک مصلح"است کسی که هم صاحب چیزی است و هم به اصلاح و تربیت آن میپردازد.
سپس برای اثبات ربوبیت پروردگار روی مساله خلقت و آفرینش جهان
هستی تکیه شده،چرا که بهترین دلیل بر ربوبیت او خالقیت او است،کسی عالم را تدبیر میکند که آفریننده آن است.
این در حقیقت پاسخی است به مشرکان عرب که خالقیت خدا را پذیرفته بودند،اما ربوبیت و تدبیر را برای بتها قائل بودند!به علاوه ربوبیت خداوند و تدبیر او در نظام هستی بهترین دلیل بر اثبات ذات مقدس او است.
*** سپس از میان مخلوقات روی مهمترین پدیده جهان خلقت و گل سرسبد آفرینش یعنی"انسان"تکیه کرده،و آفرینش او را یادآور شده،و میفرماید:
"همان خدایی که انسان را از خون بستهای خلق کرد"( خَلَقَ الْإِنْسٰانَ مِنْ عَلَقٍ ).
"من علق"در اصل به معنی چسبیدن به چیزی است،و لذا به خون بسته و همچنین به"زالو"که برای مکیدن خون به بدن میچسبد"علق"گفتهاند و از آنجا که نطفه بعد از گذراندن دوران نخستین را در عالم جنین،به شکل قطعه خون بسته چسبندهای در میآید که در ظاهر بسیار کم ارزش است،مبدأ آفرینش انسان را در این آیه همین موجود ناچیز میشمرد،تا قدرت نمایی عظیم پروردگار روشن شود که از موجودی چنان بی ارزش مخلوقی چنین پر ارزش آفریده است.
بعضی نیز گفتهاند:منظور از علق در اینجا گل آدم است که آنهم حالت چسبندگی داشت،بدیهی است خدایی که این مخلوق عجیب را از آن قطعه"گل چسبنده"به وجود آورد،شایسته هر گونه ستایش است.
گاه"علق"را به معنی موجود"صاحب علاقه"دانستهاند که اشارهای است به روح اجتماعی انسان،و علقه آنها به یکدیگر که در حقیقت پایه اصلی تکامل بشر و پیشرفت تمدنها را تشکیل میدهد.
بعضی نیز"علق"را اشاره به"نطفه نر"(اسپر)میدانند که شباهت زیادی به"زالو"دارد،این موجود ذرهبینی در آب نطفه شناور است،و به سوی"نطفه زن"در رحم پیش میرود،و به آن میچسبد،و از ترکیب آن دو نطفه کامل انسان به وجود میآید.
درست است که در آن زمان اینگونه مسائل هنوز شناخته نشده بود،ولی قرآن مجید از طریق اعجاز علمی پرده از روی آن برداشته است.
از میان این تفسیرهای چهارگانه تفسیر اول روشنتر به نظر میرسد،هر چند جمع میان چهار تفسیر نیز بی مانع است.
از آنچه گفتیم روشن شد که"انسان"بر طبق یک تفسیر به معنی حضرت آدم و بر طبق سه تفسیر دیگر به معنی مطلق انسانها است.
*** بار دیگر برای تاکید میافزاید:"بخوان که پروردگارت از هر کریمی کریمتر است،و از هر بزرگواری بزرگوارتر "( اِقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ ) (1).
بعضی معتقدند که"اقرأ"دوم تاکیدی است بر"اقرأ"در آیات قبل، و بعضی گفتهاند با آن متفاوت است،در جمله اول منظور قرائت پیامبر ص برای خویش است و در جمله دوم قرائت برای مردم،ولی تاکید مناسبتر به نظر میرسد،زیرا دلیلی بر این تفاوت در دست نیست.
و به هر حال تعبیر این آیه در حقیقت پاسخی است به گفتار پیامبر ص در جواب جبرئیل که گفت:من قرائت کننده نیستم،یعنی"از برکت پروردگار فوق العاده کریم و بزرگوار تو توانایی بر قرائت و تلاوت داری".
1) 1) جمله"و ربک الاکرم"جمله اسمیه استینافیه مرکب از"مبتدا"و"خبر"است.
سپس به توصیف خداوندی که اکرم الاکرمین است پرداخته میفرماید:
"همان کسی که به وسیله قلم تعلیم فرمود"( اَلَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ).
*** "و به انسان آنچه را نمیدانست یاد داد"( عَلَّمَ الْإِنْسٰانَ مٰا لَمْ یَعْلَمْ ).
در حقیقت این آیات نیز پاسخی است به همان گفتار پیامبر ص که فرمود"من قرائت کننده نیستم"یعنی همان خدایی که به وسیله قلم انسانها را تعلیم داد،و به انسان آنچه را نمیدانست آموخت،قادر است که به بندهای درس نخوانده همچون تو نیز قرائت و تلاوت را بیاموزد.
جمله( اَلَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ )تاب دو معنی دارد،نخست اینکه:خداوند نوشتن و کتاب را به انسان آموخت و قدرت و توانایی این کار عظیم را که مبدأ تاریخ بشر،و سرچشمه تمام علوم و فنون و تمدنها است،در او ایجاد کرد.
دیگر اینکه منظور این است که علوم و دانشها را از این طریق و با این وسیله به انسان آموخت.
خلاصه اینکه طبق یک تفسیر منظور تعلیم کتابت است،و طبق تفسیر دیگر منظور علومی است که از طریق کتابت به انسان رسیده است.
و در هر حال تعبیری است پر معنی که در آن لحظات حساس نخستین نزول وحی در این آیات بزرگ و پر معنی منعکس شده است.
این آیات چنان که گفتیم به اعتقاد غالب مفسران یا تمام آنها نخستین آیاتی است که بر قلب پاک پیامبر ص نازل شده است و با تابش نخستین اشعه وحی فصل
تازهای در تاریخ بشریت آغاز شد،و نوع بشر مشمول یکی از بزرگترین الطاف الهی گشت،کاملترین آئینهای الهی که نقطه پایان و ختم ادیان بود،نازل گردید، و پس از نزول تمام احکام و تعلیمات اسلامی به مصداق اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً (مائده-3)دین الهی تکمیل و نعمتش به حد تمام و کمال رسید و اسلام دین مرضی الهی گشت.
موضوع بسیار جالب اینجا است در عین اینکه پیامبر ص"امی"و درس نخوانده بود،و محیط حجاز را یکپارچه محیط جهل و نادانی فرا گرفته بود، در نخستین آیات وحی تکیه بر مساله"علم"و"قلم"است که بلافاصله بعد از نعمت بزرگ خلقت و آفرینش در این آیات ذکر شده است! در حقیقت این آیات نخست از تکامل"جسم"انسان،از یک موجود بیارزش مانند"علقه"،خبر میدهد،و از سوی دیگر از تکامل"روح"به وسیله تعلیم و تعلم مخصوصا از طریق قلم سخن میگوید.
آن روز که این آیات نازل میشد نه تنها در محیط حجاز که محیط جهل بود کسی ارزشی برای قلم قائل نبود در دنیای متمدن آن زمان نیز قلم از اهمیت کمی برخوردار بود.
اما امروز میدانیم که تمام تمدنها و علوم و دانشها و پیشرفتهایی که در هر زمینه نصیب بشر شده بر محور قلم دور میزند،و به راستی"مداد علماء"بر"دماء شهداء"پیشی گرفته،چرا که هم زیربنای خون شهید،و هم پشتوانه آن مرکبهای قلمهای دانشمندان است،و اصولا سرنوشت اجتماعات انسانی در درجه اول به نیش قلمها بسته است.
اصلاحات جوامع انسانی از قلمهای مؤمن و متعهد شروع میشود،و فساد و تباهی اجتماعات نیز از قلمهای مسموم و فاسد مایه میگیرد.
بی جهت نیست که قرآن مجید سوگند به قلم و آنچه با قلم مینویسند یاد
کرده،یعنی هم به"ابزار"و هم به"محصول"آن ابزار،آنجا که میفرماید: ن وَ الْقَلَمِ وَ مٰا یَسْطُرُونَ (قلم-1).
میدانیم دوران زندگی بشر را به دو دوران تقسیم میکنند:
دوران تاریخ.
و دوران قبل از تاریخ.
دوران تاریخ زمانی است که قلم و خواندن و نوشتن ابداع شده بود، و انسان توانسته است چیزی از زندگی خود را با قلم بنگارد و برای آیندگان بیادگار بگذارد،و به این ترتیب تاریخ بشر مساوی است با تاریخ پیدایش قلم و خط!.
در زمینه نقش قلم در حیات انسانها شرح مبسوطی در جلد 24 تفسیر نمونه در آغاز سوره"قلم"داشتهایم.
بنا بر این پایه اسلام از همان آغاز بر علم و قلم گذارده شده،و بی جهت نیست که قومی چنان عقب مانده بقدری در علوم و دانشها پیش رفتند که علم و دانش را-به اعتراف دوست و دشمن-به همه جهان صادر کردند، و به اعتراف مورخان معروف اروپا این نور علم و دانش مسلمین بود که بر صفحه اروپای تاریک قرون وسطی تابید،و آنها را وارد عصر تمدن ساخت.
در این زمینه کتابهای فراوانی از سوی خود آنها تحت عنوان"تاریخ تمدن اسلام"یا"میراث اسلام"نوشته شدهاند.
چقدر نازیباست ملتی این چنین،و آئینی آن چنان،در میدان علم و دانش عقب بمانند و نیازمند دیگران و حتی وابسته به آنها شوند.
آغاز دعوت پیغمبر اکرم ص از ذکر نام خدا شروع شد،" اِقْرَأْ بِاسْمِ
رَبِّکَ
".
و جالب اینکه تمام زندگانی پر بار او آمیخته با ذکر خدا و یاد خدا بود.
ذکر خداوند با هر نفسش توأم بود،برمیخاست،مینشست،میخوابید، راه میرفت،سوار میشد،پیاده میشد،توقف میکرد همه با یاد خدا بود و با نام"اللّٰه".
هنگامی که از خواب بیدار میشد میفرمود:الحمد للّٰه الذی احیانا بعد ما اماتنا و الیه النشور.
"ابن عباس"میگوید:شبی خدمتش خوابیده بودم،هنگامی که از خواب بیدار شد سر به سوی آسمان بلند کرد،و ده آیه آخر سوره آل عمران را تلاوت فرمود: إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاٰفِ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ ...سپس عرضه داشت:
اللهم لک الحمد انت نور السماوات و الارض و من فیهن...اللهم لک اسلمت و بک آمنت و علیک توکلت و الیک انبت...
هنگامی که از خانه بیرون میآمد میفرمود: بسم اللّٰه،توکلت علی اللّٰه، اللهم انی اعوذ بک ان اضل،او اضل،او ازل،او اظلم،او اظلم،او اجهل او یجهل علی.
و هنگامی که وارد مسجد میشد میفرمود: اعوذ باللّٰه العظیم و بوجهه الکریم و سلطانه القدیم من الشیطان الرجیم.
و هنگامی که لباس نوی در تن میکرد میفرمود: اللهم لک الحمد انت کسوتنیه اسئلک خیره و خیر ما صنع له و اعوذ بک من شره و شر ما صنع له.
و هنگامی که به خانه باز میگشت میفرمود: الحمد للّٰه الذی کفانی و آوانی و الحمد للّٰه الذی اطعمنی و سقانی.
و به همین ترتیب تمام زندگی او با یاد خدا و نام خدا و تقاضای الطاف خداوند عجین و آمیخته بود (1).
1) 1) "فی ظلال القرآن"جلد 8 صفحه 619 به بعد(با تلخیص فراوان).
کَلاّٰ إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَیَطْغیٰ (6) أَنْ رَآهُ اِسْتَغْنیٰ (7) إِنَّ إِلیٰ رَبِّکَ اَلرُّجْعیٰ (8) أَ رَأَیْتَ اَلَّذِی یَنْهیٰ (9) عَبْداً إِذٰا صَلّٰی (10) أَ رَأَیْتَ إِنْ کٰانَ عَلَی اَلْهُدیٰ (11) أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْویٰ (12) أَ رَأَیْتَ إِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلّٰی (13) أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اَللّٰهَ یَریٰ (14)
6-چنین نیست که انسان حقشناس باشد مسلما طغیان میکند.
7-به خاطر اینکه خود را بی نیاز میبیند! 8-مسلما بازگشت همه به سوی پروردگار تو است.
9-به من خبر ده آیا کسی که نهی میکند...
10-بندهای را به هنگامی که نماز میخواند(آیا مستحق عذاب الهی نیست)؟ 11-به من خبر ده اگر این بنده بر طریق هدایت باشد، 12-یا مردم را به تقوا دستور دهد(آیا نهی کردن او سزاوار است؟).
13-به من خبر ده اگر(این طغیانگر)تکذیب حق کند و به آن پشت نماید(چه سرنوشت دردناکی خواهد داشت؟).
14-آیا او نمیداند که خداوند همه اعمالش را میبیند؟!
آیا نمیدانی خدا همه اعمالت را میبیند؟
در تعقیب آیات گذشته که در آن اشاره به نعمتهای مادی و معنوی پروردگار نسبت به انسان شده بود،و لازمه یک چنین نعمت گستردهای سپاسگزاری انسان و تسلیم او در برابر خداوند است،در آیات مورد بحث میفرماید:"چنین نیست که نعمتهای الهی روح شکرگزاری را همیشه در انسان زنده کند،بلکه او مسلما طغیان میکند"...( کَلاّٰ إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَیَطْغیٰ ) (1).
*** "به خاطر اینکه خود را مستغنی و بی نیاز میبیند "( أَنْ رَآهُ اسْتَغْنیٰ ) (2).
این طبیعت غالب انسانها است،طبیعت کسانی است که در مکتب عقل
1) 1) طبق آنچه در بالا آوردهایم"کلا"برای ردع است نسبت به چیزی که لازمه مضمون آیات گذشته میباشد،بعضی نیز آن را به معنی"حقا"گرفتهاند،که برای تاکید میباشد.
2) 2) جمله" أَنْ رَآهُ اسْتَغْنیٰ "مفعول لاجله است،و در تقدیر لان...میباشد، و رؤیت در اینجا به معنی علم است و لذا دو مفعول گرفته،این احتمال نیز وجود دارد که به معنی رؤیت حسی باشد،و"استغنی"به منزله"حال"بوده باشد.
و وحی پرورش نیافتهاند که وقتی خود را مستغنی میپندارند،شروع به سرکشی و طغیان میکنند.
نه خدا را بندهاند،نه احکام او را به رسمیت میشناسند،نه به ندای و جدان گوش فرا میدهند،و نه حق و عدالت را رعایت میکنند.
انسان و هیچ مخلوق دیگر هرگز بی نیاز و مستغنی نخواهد شد،بلکه موجودات ممکنه همیشه نیازمند به لطف و نعمتهای خدا هستند،و اگر لحظهای فیض او قطع شود درست در همان لحظه همه نابود میگردند،منتها انسان گاهی به غلط خود را بی نیاز میپندارد،و تعبیر لطیف آیه نیز اشاره به همین معنی است که میگوید:"خود را بی نیاز میبیند"نمیگوید:"بی نیاز میشود".
بعضی معتقدند که منظور از"انسان"در آیه مورد بحث خصوص"ابو جهل" است که از آغاز دعوت پیامبر ص به مخالفت برخاست،ولی مسلما"انسان" در اینجا مفهوم کلی دارد،و امثال ابو جهل مصداقهایی از آن میباشند.
به هر حال چنین به نظر میرسد که هدف آیه این است که پیغمبر ص انتظار نداشته باشد مردم به زودی دعوتش را پذیرا شوند،بلکه باید خود را برای انکار و مخالفت مستکبران طغیانگر،آماده سازد،و بداند راهی پر فراز و نشیب در پیش روی او است.
*** سپس این طاغیان مستکبر را مورد تهدید قرار داده،میفرماید:"مسلما بازگشت همه به سوی پروردگار تو است"( إِنَّ إِلیٰ رَبِّکَ الرُّجْعیٰ ).
و او است که طغیانگران را به کیفر اعمالشان میرساند.
اصولا همانگونه که بازگشت همه چیز به سوی او است،و همه میمیرند و میراث آسمان و زمین برای ذات پاک او میماند: وَ لِلّٰهِ مِیرٰاثُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ
(آل عمران-180)در آغاز نیز همه چیز از ناحیه او بوده،و جای این نیست که انسان خود را بی نیاز بشمرد و مغرور گردد،و طغیان کند.
*** سپس به قسمتی از کارهای طغیانگران مغرور،ممانعت آنها از سلوک راه حق و پیمودن طریق هدایت و تقوی،پرداخته،میافزاید:"به من خبر ده آیا کسی که نهی میکند"...( أَ رَأَیْتَ الَّذِی یَنْهیٰ ).
*** "بندهای را به هنگامی که نماز میخواند"( عَبْداً إِذٰا صَلّٰی ).
آیا چنین کسی مستحق عذاب و کیفر الهی نیست؟! در احادیث آمده است:"ابو جهل"از اطرافیان خود سؤال کرد:آیا محمد در میان شما نیز(برای سجده)صورت به خاک میگذارد؟گفتند:آری،گفت:
سوگند به آنچه ما به آن سوگند یاد میکنیم،اگر او را در چنین حالی ببینم با پای خود گردن او را له میکنم!به او گفتند:ببین،او در آنجا مشغول نماز خواندن است! ابو جهل حرکت کرد تا گردن پیامبر ص را زیر پای خود بفشارد، ولی هنگامی که نزدیک آمد عقب نشینی کرده و با دستش گویی چیزی را از خود دور میکرد!،به او گفتند:این چه وضعی است در تو میبینیم؟گفت:ناگهان میان خودم و او خندقی از آتش دیدم و منظره وحشتناک و همچنین بال و پرهایی مشاهده کردم! در اینجا پیغمبر خدا ص فرمود:قسم به کسی که جانم در دست او است اگر به من نزدیک شده بود فرشتگان خدا بدن او را قطعه قطعه میکردند و عضو عضو او را میربودند"!
اینجا بود که آیات فوق نازل شد (1).
طبق این روایات آیات فوق در آغاز بعثت نازل نشده،بلکه وقتی نازل شد که دعوت اسلام برملا شده بود،و لذا عدهای معتقدند تنها پنج آیه نخستین این سوره در آغاز بعثت نازل شده و بقیه با فاصله قابل ملاحظهای بوده است.
ولی به هر حال این شان نزول هرگز مانع گستردگی مفهوم آیه نیست.
*** در آیه بعد برای تاکید بیشتر میافزاید:"به من خبر ده اگر این بنده نمازگزار بر طریق هدایت باشد"...( أَ رَأَیْتَ إِنْ کٰانَ عَلَی الْهُدیٰ ).
*** "یا مردم را به تقوی دستور دهد"...( أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْویٰ ).
آیا نهی کردن او سزاوار است؟و آیا مجازات چنین کسی جز آتش دوزخ میتواند باشد؟! *** "به من خبر ده اگر این شخص طغیانگر که رهروان راه حق را از نماز و هدایت و تقوی باز میدارد،اگر تکذیب حق کند و از آن روی گرداند چه سرنوشت دردناکی خواهد داشت"؟! ( أَ رَأَیْتَ إِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلّٰی ) (2).
1) 1) تفسیر"مجمع البیان"جلد 10 صفحه 515.
2) 2) جملههای"رأیت"در سه آیه بالا به گفته بسیاری از مفسران به معنی"اخبرنی" است که ما آن را در فارسی"به من بگو"ترجمه کردهایم،و جواب شرطهایی که در این آیات آمده محذوف است،و در تقدیر چنین است کیف یکون حاله و مجازاته و عذابه؟:سرنوشت چنین انسانی و مجازات و عذاب او چگونه خواهد بود"؟!
"آیا او نمیداند که خداوند همه اعمال او را میبیند"و همه را برای حساب و جزا ثبت و ضبط میکند؟!( أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللّٰهَ یَریٰ ).
تعبیر به قضیه شرطیه در آیات فوق اشاره به این است که این طغیانگر مغرور لا اقل این احتمال را باید بدهد که پیامبر اسلام ص بر طریق هدایت است،و دعوتش دعوت به سوی تقوی است،همین احتمال برای اینکه جلو طغیان او را بگیرد کافی است.
بنا بر این مفهوم این آیات تردید در هدایت و دعوت پیامبر ص به سوی تقوی نمیباشد،بلکه اشاره به نکته ظریف بالاست.
بعضی از مفسران ضمیر در"کان"و"أمر"را به همان شخص نهی کننده مانند"ابو جهل"باز گرداندهاند،بنا بر این مفهوم آیات چنین میشود:اگر او هدایت را بپذیرد و به جای منع از نماز دعوت به تقوی کند چقدر به حال او مفید است؟ ولی تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
عالم هستی محضر خدا است
توجه به این واقعیت که هر کاری را انسان انجام میدهد در پیشگاه خدا است،و اصولا"تمام عالم هستی محضر خدا است"،و چیزی از اعمال و حتی نیات آدمی از او پنهان نیست،میتواند روی برنامه زندگی انسان اثر زیاد بگذارد، و او را از خلافکاریها باز دارد،مشروط بر اینکه ایمان به این مطلب واقعا در دل او جای گیرد و به صورت یک باور قطعی در آید.
در حدیثی میخوانیم:
اعبد اللّٰه کانک تراه فان لم تکن تراه فانه یراک:
"خدا را آن چنان عبادت کن که گویی او را میبینی و اگر تو او را نمیبینی او تو را به خوبی میبیند".
نقل میکنند بیدار دلی بعد از گناهی توبه کرده بود،و پیوسته میگریست، گفتند:چرا اینقدر گریه میکنی؟مگر نمیدانی خداوند متعال غفور است؟ گفت:آری،ممکن است او عفو کند،ولی این خجلت و شرمساری که او مرا دیده چگونه از خود دور سازم؟! گیرم که تو از سر گنه درگذری زان شرم که دیدی که چه کردم چکنم؟! ***
کَلاّٰ لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ لَنَسْفَعاً بِالنّٰاصِیَةِ (15) نٰاصِیَةٍ کٰاذِبَةٍ خٰاطِئَةٍ (16) فَلْیَدْعُ نٰادِیَهُ (17) سَنَدْعُ اَلزَّبٰانِیَةَ (18) کَلاّٰ لاٰ تُطِعْهُ وَ اُسْجُدْ وَ اِقْتَرِبْ (19)
15-چنان نیست که او خیال میکند اگر دست از کار خود بر ندارد ناصیهاش(موی پیش سرش)را گرفته(و به سوی عذاب میکشانیم).
16-همان ناصیه دروغگوی خطا کار! 17-سپس هر که را میخواهد صدا بزند(تا یاریش کند).
18-ما هم به زودی ماموران دوزخ را صدا میزنیم! 19-چنان نیست که او میپندارد،هرگز او را اطاعت مکن و سجده نما و تقرب جوی.
سجده کن و تقرب جوی!
به دنبال بحثی که در آیات گذشته پیرامون طغیانگران کافر و مزاحمت آنها نسبت به پیغمبر اکرم ص و نمازگزاران آمده بود،در این آیات آنها را زیر رگبار شدیدترین تهدیدها گرفته میفرماید:
"چنان نیست که او میپندارد"(گمان میکند میتواند پا بر گردن پیغمبر به هنگام سجده بگذارد و او را از این برنامه الهی باز دارد)(کلا).
"اگر دست از این جهل و غرور خود برندارد،موی جلو سر او را گرفته و به سوی عذاب میکشانیم( لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ لَنَسْفَعاً بِالنّٰاصِیَةِ ).
*** "همان پیش سر دروغگوی خطا کار"!( نٰاصِیَةٍ کٰاذِبَةٍ خٰاطِئَةٍ ).
لنسفعا از ماده"سفع"(بر وزن عفو)به گفته بعضی از مفسران معانی مختلفی دارد:گرفتن و به شدت کشیدن،سیلی به صورت زدن،چهره را سیاه کردن(آن سه قطعه سنگی را که به هنگام گذاردن دیگ بر روی آتش پایههای دیگ را تشکیل میدهد نیز"سفع"مینامند چرا که سیاه و دود آلوده است) و بالآخره علامت گذاردن و خوار کردن (1).
و از همه مناسبتر در اینجا همان معنی اول است،هر چند در آیه مورد بحث معانی دیگر نیز احتمال دارد.
به هر حال آیا منظور این است که این ماجرا در قیامت واقع میشود که موی پیش سر امثال ابو جهل را میگیرند و به سوی آتش دوزخ میکشانند،یا در دنیا تحقق مییابد،و یا هر دو؟!بعید نیست هر دو باشد،و شاهدش روایت زیر است.
در روایتی میخوانیم:هنگامی که سوره الرحمن نازل شد پیغمبر ص به یارانش فرمود:چه کسی از شما این سوره را بر رؤسای قریش میخواند؟ حاضران در پاسخ کمی سکوت کردند،چرا که از آزار سران قریش بیمناک بودند.
"عبد اللّٰه بن مسعود"برخاست و گفت:ای رسول خدا!من این کار را
1) 1) "فخر رازی"جلد 32 صفحه 23.
میکنم...ابن مسعود که جثهای کوچک داشت و از نظر جسمانی ضعیف بود برخاست و نزد سران قریش آمد،آنها را در گرد کعبه جمع دید،تلاوت سوره الرحمن را آغاز کرد.
"ابو جهل"برخاست و چنان سیلی به صورت او زد که گوش او پاره شد، و خون جاری گشت! ابن مسعود گریان به خدمت پیامبر ص آمد،هنگامی که چشم پیامبر ص بر او افتاد،ناراحت شد،سر را به زیر انداخت و در غم و اندوه عمیقی فرو رفت.
ناگهان جبرئیل نازل شد در حالی که خندان و مسرور بود،فرمود:ای جبرئیل چرا میخندی در حالی که ابن مسعود گریان است؟عرض کرد به زودی دلیل آن را خواهی دانست.
این ماجرا گذشت،هنگامی که مسلمانان روز جنگ بدر پیروز شدند ابن مسعود در میان کشتههای مشرکان گردش میکرد،چشمش به ابو جهل افتاد،در حالی که آخرین نفسهای خود را میکشید،ابن مسعود روی سینه او قرار گرفت هنگامی که چشمش به او افتاد،گفت:ای چوپان ناچیز!بر جایگاه بلندی قرار گرفتهای!ابن مسعود گفت الاسلام یعلو و لا یعلی علیه:
"اسلام برتری میگیرد و چیزی بر اسلام برتری نخواهد گرفت".
ابو جهل به او گفت به دوستت محمد بگو:احدی در زندگی در نظر من از او مبغوضتر نبود و حتی در حال مرگم! هنگامی که این سخن به گوش پیغمبر ص رسید فرمود:فرعون زمان من،از فرعون موسی بدتر بود، چرا که او در واپسین لحظات عمر گفت:من ایمان آوردم،ولی این طغیانش بیشتر شد! سپس ابو جهل رو به ابن مسعود کرد و گفت:سر مرا با این شمشیر قطع
کن که تیزتر است،هنگامی که ابن مسعود سرش را جدا کرد نمیتوانست آن را بردارد و به خدمت رسول خدا آورد(موی پیش سر او را گرفت و روی زمین کشید و خدمت پیامبر آورد،و مضمون آیه در این دنیا نیز تحقق یافت) (1).
"ناصیة"موی پیش سر است،و گرفتن ناصیه در جایی گفته میشود که بخواهند کسی را با ذلت و خواری به سوی کاری برند،زیرا هنگامی که موی پیش سر کسی را میگیرند قدرت هر گونه حرکت از او سلب میشود،و چارهای جز تسلیم ندارد.
البته کلمه"ناصیه"هم در مورد افراد،و هم اشیاء نفیس،به کار میرود، همانگونه که ما در فارسی تعبیر به"پیشانی جمعیت"یا"پیشانی ساختمان" میکنیم.
تعبیر به" نٰاصِیَةٍ کٰاذِبَةٍ خٰاطِئَةٍ "اشاره به شخصی است که صاحب این ناصیه است که هم دروغگو بود و هم خطا کار،همچون ابو جهل.
*** در روایتی از ابن عباس آمده است که روزی ابو جهل نزد رسول خدا ص آمد در حالی که حضرت نزدیک مقام ابراهیم مشغول نماز بود،صدا زد مگر من تو را از این کار نهی نکردم؟حضرت ص بر او بانگ زد و او را از خود راند.
ابو جهل گفت:ای محمد!بر من بانگ میزنی،و مرا میرانی؟تو نمیدانی قوم و عشیره من در این سرزمین از همه بیشتر است (2).
در اینجا آیه بعد نازل شد"این جاهل مغرور تمام قوم و عشیره خود را صدا زند و از آنها یاری بطلبد"( فَلْیَدْعُ نٰادِیَهُ ).
*** "ما هم ماموران دوزخ را صدا میزنیم"( سَنَدْعُ الزَّبٰانِیَةَ ).
تا معلوم شود که این غافل بیخبر کاری از او ساخته نیست،و در چنگال ماموران عذاب همچون پر کاهی در وسط یک طوفان سهمگین است! "نادی"از ماده"ندا"(صدا زدن)به معنی مجلس عمومی است،و گاه به مرکز تفریح نیز نادی گفته میشود،چون در آنجا افراد یکدیگر را صدا میزنند و ندا میکنند.
بعضی گفتهاند:از"ندا"به معنی بخشش گرفته شده،چون در آنجا از یکدیگر پذیرایی میکنند.
"دار الندوة"که به مجلس مشورتی معروف قریش گفته میشد نیز از همین معنی گرفته شده.
ولی در اینجا منظور از"نادی"جماعتی است که در آن مجلس جمع میشوند،یا به تعبیر دیگر قوم و عشیره و دوستانی است که امثال ابو جهل در کارهای خود بر نیروی آنها تکیه میکردند.
"زبانیة"جمع"زبنیه"(به کسر زا)در اصل به معنی مامورین انتظامی، از ماده"زبن"(بر وزن متن)به معنی دفع کردن و صدمه زدن و دور ساختن است،و در اینجا به معنی فرشتگان عذاب و ماموران دوزخ است.
*** در آخرین آیه این سوره که آیه سجده است میفرماید:"چنان نیست که او میپندارد و اصرار بر ترک سجده تو دارد"(کلا).
"هرگز او را اطاعت مکن و به درگاه پروردگارت سجده کن و به او تقرب جوی"( لاٰ تُطِعْهُ وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ ).
ابو جهلها کوچکتر از آنند که بتوانند مانع سجده تو شوند،و یا در راه پیشرفت آئینت سنگ بیندازند و مانع ایجاد کنند،تو با توکل بر پروردگار و نیایش و عبادت و سجده،در این مسیر گام بردار و هر روز به خدای خود نزدیک و نزدیکتر شو.
ضمنا از این آیه به خوبی استفاده میشود که"سجده"باعث قرب انسان در درگاه خدا است،و لذا در حدیثی از رسول خدا ص میخوانیم که فرمود:
اقرب ما یکون العبد من اللّٰه اذا کان ساجدا"نزدیکترین حالت بنده به خداوند زمانی است که در سجده باشد".
البته میدانیم طبق روایات اهل بیت عصمت ع چهار سجده واجب در قرآن داریم"الم سجده"و"فصلت"و"النجم"و در اینجا(سوره علق)و بقیه سجدههای قرآن مستحبّ است.
طغیان و احساس بی نیازی
غالب مفاسد دنیا از قشرهای مرفه و مستکبر سرچشمه میگیرد،و همیشه در صف اول مبارزه در مقابل انبیاء آنها بودند،همانها که گاه قرآن از آنان به "ملا"تعبیر کرده(اعراف 60)و گاه به"مترفین"(سبا 34)و گاه به "مستکبرین"(مؤمنون 67)که اولی اشاره به جمعیت اشرافی است که ظاهرشان چشمها را پر میکند و درونشان تهی و خالی است،و دومی اشاره به کسانی است که در ناز و نعمت به سر میبرند و مست و مغرورند و از درد و رنج دیگران بیخبر و سومی به آنها که بر مرکب کبر و غرور سوار و از خدا و خلق دورند.
و سرچشمه همه اینها احساس بی نیازی و غنا است،و این از ویژگیهای
افراد کم ظرفیت است که وقتی به نعمت و مال و مقامی میرسند،چنان مست میشوند و احساس بی نیازی میکنند که خدا را هم به دست فراموشی میسپارند.
در حالی که میدانیم از نسیمی دفتر ایام بر هم میخورد و تمام اموال انسان در کمتر از یک ساعت ممکن است نابود شود،یا سیل و زلزله و صاعقهای همه را بر باد دهد،و سلامت او نیز با گلوگیر شدن یک جرعه آب چنان به خطر بیفتد که مرگ را با چشم خود ببیند.
این چه غفلتی است که دامن گروهی را میگیرد و خود را بی نیاز میپندارند، و بر مرکب سرکش غرور سوار شده صحنه اجتماع را جولانگاه خود قرار میدهند.
پناه بر خدا از این جهل و نادانی!و از این بیخبری و خیره سری! برای از میان رفتن چنین حالتی کافی است که انسان کمی به ضعف بی حساب خود،و قدرت عظیم پروردگار،بیندیشد،و کمی تاریخ گذشتگان را و رق بزند و سرگذشت اقوامی را که از او قویتر و نیرومندتر بودند ببیند،تا از مرکب غرور پیاده شود.
*** خداوندا!ما را از کبر و غرور که عامل اصلی دوری از تو است حفظ کن.
پروردگارا!لحظهای در دنیا و آخرت ما را به خودمان وامگذار.
بارالها!به ما چنان قدرتی مرحمت کن که بینی این مستکبران مغرور که سد راه تواند بر خاک بمالیم و نقشههایشان نقش بر آب کنیم.
آمین یا رب العالمین پایان سوره"علق"
محتوی و فضیلت سوره قدر
محتوای این سوره چنان که از نامش نیز پیدا است بیان نزول قرآن مجید در شب قدر است،و سپس بیان اهمیت شب قدر و برکات و آثار آن.
در اینکه این سوره در"مکه"نازل شده،یا مدینه؟مشهور میان مفسران "مکی"بودن آن است،ولی بعضی احتمال دادهاند که در مدینه نازل شده است، زیرا در روایتی آمده که پیغمبر اکرم ص در خواب دید که"بنی امیه"از منبر او بالا رفتهاند،این امر بر پیامبر گران آمد و ناراحت شد،سوره قدر نازل گردید و پیامبر را تسلی دارد(لذا بعضی لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ را ناظر به مدت حکومت بنی امیه که حدود یکهزار ماه بود میدانند)و میدانیم مسجد و منبر در مدینه تشکیل شد نه در مکه (1).
ولی معروف چنان که گفتیم"مکی"بودن است،و این روایت ممکن است از قبیل تطبیق باشد نه شان نزول:
در فضیلت تلاوت این سوره همین بس که از پیغمبر اکرم ص نقل است که فرمود:
من قرأها اعطی من الاجر کمن صام رمضان و احیا لیلة القدر:
"هر کس آن را تلاوت کند مانند کسی است که ماه رمضان را روزه گرفته، و شب قدر را احیا داشته است" (2).
در حدیث دیگری از امام باقر ع میخوانیم:
من قرأ انا انزلناه بجهر کان کشاهر سیفه فی سبیل اللّٰه،و من قرأها سرا کان کالمتشحط بدمه فی سبیل اللّٰه "کسی که سوره انا انزلناه را بلند و آشکار بخواند مانند کسی است که در
راه خدا شمشیر کشیده و جهاد میکند،و کسی که بطور پنهان بخواند مانند کسی است که در راه خدا به خون آغشته است" (1).
واضح است این همه فضیلت از آن کسی نیست که آن را میخواند و حقیقتش را درک نمیکند،بلکه از آن کسی است که میخواند و میفهمد و به محتوایش جامه عمل میپوشاند،قرآن را بزرگ میشمرد و آیاتش را در زندگی پیاده میکند.
1) 1) همان مدرک.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةِ اَلْقَدْرِ (1) وَ مٰا أَدْرٰاکَ مٰا لَیْلَةُ اَلْقَدْرِ (2) لَیْلَةُ اَلْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ (3) تَنَزَّلُ اَلْمَلاٰئِکَةُ وَ اَلرُّوحُ فِیهٰا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ (4) سَلاٰمٌ هِیَ حَتّٰی مَطْلَعِ اَلْفَجْرِ (5)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-ما آن(قرآن)را در شب قدر نازل کردیم.
2-و تو چه میدانی شب قدر چیست؟! 3-شب قدر بهتر از هزار ماه است!
4-فرشتگان و"روح"در آن شب به اذن پروردگارشان برای(تقدیر)هر کار نازل میشوند.
5-شبی است مملو از سلامت(و برکت و رحمت)تا طلوع صبح!
شب قدر شب نزول قرآن!
از آیات قرآن به خوبی استفاده میشود که قرآن مجید در ماه مبارک رمضان نازل شده است:" شَهْرُ رَمَضٰانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ "(بقره 185) و ظاهر این تعبیر آن است که تمام قرآن در این ماه نازل گردید.
و در نخستین آیه سوره قدر میافزاید:"ما آن را در شب قدر نازل کردیم" ( إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ ).
گر چه در این آیه صریحا نام قرآن ذکر نشده ولی مسلم است که ضمیر " إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ "به قرآن باز میگردد و ابهام ظاهری آن برای بیان عظمت و اهمیت آن است.
تعبیر به إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ (ما آن را نازل کردیم)نیز اشاره دیگری به عظمت این کتاب بزرگ آسمانی است که خداوند نزول آن را به خودش نسبت داده مخصوصا با صیغه متکلم مع الغیر که مفهوم جمعی دارد و دلیل بر عظمت است.
نزول آن در شب"قدر"همان شبی که مقدرات و سرنوشت انسانها تعیین میشود دلیل دیگری بر سرنوشتساز بودن این کتاب بزرگ آسمانی است.
از ضمیمه کردن این آیه با آیه سوره بقره نتیجهگیری میشود که شب قدر در ماه مبارک رمضان است،اما کدام شب است؟از قرآن چیزی در این مورد استفاده نمیشود،ولی روایات در این باره بحث فراوان کردهاند که در پایان تفسیر این سوره به خواست خدا در این زمینه و مسائل دیگر سخن خواهیم گفت.
در اینجا سؤالی مطرح است و آن اینکه هم از نظر تاریخی و هم از نظر ارتباط محتوای قرآن با حوادث زندگی پیغمبر اکرم ص مسلم است که این کتاب آسمانی به طور تدریجی و در طی 23 سال نازل گردید،این امر چگونه با آیات فوق که میگوید در ماه رمضان و شب قدر نازل شده است سازگار میباشد؟ پاسخ این سؤال-به گونهای که بسیاری از محققان گفتهاند این است که قرآن دارای دو نزول بوده است.
نزول دفعی که در یک شب تمام آن بر قلب پاک پیغمبر اکرم ص یا بیت المعمور یا از لوح محفوظ به آسمان دنیا نازل گردید.
و نزول تدریجی که در طول بیست و سه سال دوران نبوت انجام گرفت(شرح این مطلب را ذیل آیه 3 سوره دخان جلد 21 تفسیر نمونه صفحه 148 به بعد بیان کردهایم).
بعضی نیز گفتهاند آغاز نزول قرآن در لیلة القدر بوده نه تمام آن ولی این بر خلاف ظاهر آیه است که میگوید ما قرآن را در شب قدر نازل کردیم.
قابل توجه اینکه:در باره نازل شدن قرآن در بعضی از آیات تعبیر به "انزال"و در بعضی تعبیر به"تنزیل"شده است،و از پارهای از متون لغت استفاده میشود که"تنزیل"معمولا در جایی گفته میشود که چیزی تدریجا نازل گردد، ولی"انزال"مفهوم وسیعتری دارد که نزول دفعی را نیز شامل میگردد (1)این تفاوت تعبیر که در آیات قرآن آمده میتواند اشاره به دو نزول فوق باشد.
*** در آیه بعد برای بیان عظمت شب قدر میفرماید:"تو چه میدانی شب قدر
1) 1) مفردات راغب ماده نزل
چیست؟"( وَ مٰا أَدْرٰاکَ مٰا لَیْلَةُ الْقَدْرِ ).
*** و بلافاصله میگوید:"شب قدر شبی است که از هزار ماه بهتر است" ( لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ ).
این تعبیر نشان میدهد که عظمت این شب به قدری است که حتی پیغمبر اکرم ص با آن علم وسیع و گستردهاش قبل از نزول این آیات به آن واقف نبود.
میدانیم هزار ماه بیش از هشتاد سال است،به راستی چه شب با عظمتی است که به اندازه یک عمر طولانی پر برکت ارزش دارد.
در بعضی از تفاسیر آمده است که پیغمبر اکرم ص فرمود:"یکی از بنی اسرائیل لباس جنگ در تن کرده بود و هزار ماه از تن بیرون نیاورد و پیوسته مشغول(یا آماده)جهاد فی سبیل اللّٰه بود،اصحاب و یاران تعجب کردند و آرزو داشتند چنان فضیلت و افتخاری برای آنها نیز میسر میشد،آیه فوق نازل گشت و بیان کرد که"شب قدر از هزار ماه برتر است" (1).
در حدیث دیگری نیز آمده است که پیغمبر اکرم ص از چهار نفر از بنی اسرائیل که هشتاد سال عبادت خدا را بدون عصیان انجام داده بودند سخن به میان آورد،اصحاب آرزو کردند که ای کاش آنها هم چنین توفیقی پیدا میکردند آیه فوق در این زمینه نازل شد (2).
در اینکه عدد هزار در اینجا برای"تعداد"است یا"تکثیر"؟بعضی گفتهاند:برای تکثیر است،و ارزش شب قدر از هزاران ماه نیز برتر میباشد، ولی روایاتی که در بالا نقل کردیم نشان میدهد که عدد مزبور برای تعداد است،
و اصولا عدد همیشه برای تعداد است مگر اینکه قرینه روشنی بر تکثیر باشد. سپس به توصیف بیشتری از آن شب بزرگ پرداخته،میافزاید:فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان برای تقدیر هر کار نازل میشوند" ( تَنَزَّلُ الْمَلاٰئِکَةُ وَ الرُّوحُ فِیهٰا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ ).
با توجه به اینکه"تنزل"فعل مضارع است،و دلالت بر استمرار دارد (در اصل"تتنزل"بوده)روشن میشود که شب قدر مخصوص به زمان پیغمبر اکرم ص و نزول قرآن مجید نبوده،بلکه امری است مستمر و شبی است مداوم که در همه سال تکرار میشود.
در اینکه منظور از روح کیست؟بعضی گفتهاند:"جبرئیل امین"است که "روح الامین"نیز نامیده میشود،و بعضی"روح"را به معنی"وحی"تفسیر کردهاند،به قرینه آیه 52 سوره شوری""و کَذٰلِکَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا ":"همانگونه که بر پیامبران پیش وحی فرستادیم بر تو نیز به فرمان خود وحی کردیم".
بنا بر این مفهوم آیه چنین میشود:"فرشتگان با وحی الهی در زمینه تعیین مقدرات در آن شب نازل میشوند".
در اینجا تفسیر سومی وجود دارد که از همه نزدیکتر به نظر میرسد،و آن اینکه"روح"مخلوق عظیمی است ما فوق فرشتگان،چنان که در حدیثی از امام صادق ع نقل شده است که شخصی از آن حضرت سؤال کرد:"آیا روح همان جبرئیل است"؟امام ع در پاسخ فرمود:"
جبرئیل من الملائکة، و الروح اعظم من الملائکة،ا لیس ان اللّٰه عز و جل یقول:تنزل الملائکة و الروح"؟ "جبرئیل از ملائکه است،و روح اعظم از ملائکه است،مگر خداوند
متعال نمیفرماید:ملائکه و روح نازل میشوند"؟ (1).
یعنی به قرینه مقابله،این دو با هم متفاوتند،تفسیرهای دیگری نیز برای کلمه"روح"در اینجا ذکر شده چون دلیلی برای آنها نبود از آن صرفنظر گردید.
منظور از" مِنْ کُلِّ أَمْرٍ "این است که فرشتگان برای تقدیر و تعیین سرنوشتها و آوردن هر خیر و برکتی در آن شب نازل میشوند،و هدف از نزول آنها انجام این امور است.
یا اینکه هر امر خیر و هر سرنوشت و تقدیری را با خود میآورند (2).
بعضی نیز گفتهاند منظور این است که آنها به امر و فرمان خدا نازل میشوند،ولی مناسب همان معنی اول است.
تعبیر به"ربهم"که در آن تکیه روی مساله ربوبیت و تدبیر جهان شده است. تناسب نزدیکی با کار این فرشتگان دارد که آنها برای تدبیر و تقدیر امور نازل میشوند و کار آنها نیز گوشهای از ربوبیت پروردگار است. و در آخرین آیه میفرماید:"شبی است آکنده از سلامت و خیر و رحمت تا طلوع صبح"( سَلاٰمٌ هِیَ حَتّٰی مَطْلَعِ الْفَجْرِ ).
هم قرآن در آن نازل شده،هم عبادت و احیاء آن معادل هزار ماه است، هم خیرات و برکات الهی در آن شب نازل میشود،هم رحمت خاصش شامل حال بندگان میگردد،و هم فرشتگان و روح در آن شب نازل میگردند.
بنا بر این شبی است سرتاسر سلامت،از آغاز تا پایان،حتی طبق بعضی از
روایات در آن شب شیطان در زنجیر است و از این نظر نیز شبی است سالم و توأم با سلامت.
بنا بر این اطلاق"سلام"که به معنی سلامت است بر آن شب(به جای اطلاق سالم)در حقیقت نوعی از تاکید است همانگونه که گاه میگوئیم فلان کس عین عدالت است.
بعضی نیز گفتهاند که اطلاق"سلام"بر آن شب به خاطر این است که فرشتگان پیوسته به یکدیگر یا به مؤمنان سلام میکنند،یا به حضور پیامبر ص و جانشین معصومش میرسند و سلام عرضه میدارند.
جمع میان این تفسیرها نیز امکانپذیر است.
به هر حال شبی است سراسر نور و رحمت و خیر و برکت و سلامت و سعادت و بی نظیر از هر جهت.
در حدیثی آمده است که از امام باقر سؤال شد:"آیا شما میدانید شب قدر کدام شب است؟فرمود:
کیف لا نعرف و الملائکة تطوف بنا فیها :
"چگونه نمیدانیم،در حالی فرشتگان در آن شب در گرد ما دور میزنند"! (1).
در داستان ابراهیم ع آمده است که چند نفر از فرشتگان الهی نزد او آمدند و بشارت تولد فرزند برای او آوردند و بر او سلام کردند(هود-69) میگویند لذتی که ابراهیم ع از سلام این فرشتگان برد با تمام دنیا برابری نداشت،اکنون باید فکر کرد که وقتی گروه گروه فرشتگان در شب قدر نازل میشوند و بر مؤمنان سلام میکنند چه لذت و لطف و برکتی دارد؟! وقتی ابراهیم ع را در آتش نمرودی افکندند فرشتگان آمدند و بر او سلام کردند ،و آتش بر او گلستان شد،آیا آتش دوزخ به برکت سلام فرشتگان بر مؤمنان در شب قدر"برد"و"سلام"نمیشود؟
1) 1) "تفسیر برهان"جلد 4 صفحه 488(حدیث 29).
آری این نشانه عظمت امت محمد ص است که در آنجا بر خلیل ع نازل میشوند و در اینجا بر این امت اسلام (1).
در پاسخ این سؤال،که چرا این شب،شب قدر نامیده شده؟سخن بسیار گفتهاند،از جمله اینکه:
1-شب قدر به این جهت"قدر"نامیده شده که جمیع مقدرات بندگان در تمام سال در آن شب تعیین میشود،شاهد این معنی سوره دخان است که میفرماید: إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبٰارَکَةٍ إِنّٰا کُنّٰا مُنْذِرِینَ فِیهٰا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ :
"ما این کتاب مبین را در شبی پر برکت نازل کردیم،و ما همواره انذار کننده بودهایم،در آن شب که هر امری بر طبق حکمت خداوند تنظیم و تعیین میگردد" (دخان-3 و 4).
این بیان هماهنگ با روایات متعددی است که میگوید:در آن شب، مقدرات یک سال انسانها تعیین میگردد،و ارزاق و سرآمد عمرها،و امور دیگر، در آن لیله مبارکه تفریق و تبیین میشود.
البته این امر هیچگونه تضادی با آزادی اراده انسان و مساله اختیار ندارد، چرا که تقدیر الهی به وسیله فرشتگان بر طبق شایستگیها و لیاقتهای افراد،و میزان ایمان و تقوی و پاکی نیت و اعمال آنها است.
یعنی برای هر کس آن مقدر میکنند که لایق آن است،یا به تعبیر دیگر زمینههایش از ناحیه خود او فراهم شده،و این نه تنها منافاتی با اختیار ندارد
1) 1) "تفسیر فخر رازی"جلد 32 صفحه 36.
و بلکه تاکیدی بر آن است.
2-بعضی نیز گفتهاند آن شب را از این جهت شب قدر نامیدهاند که دارای قدر و شرافت عظیمی است (نظیر آنچه در آیه 74 سوره حج آمده است مٰا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ "آنها قدر خداوند را نشناختند").
3-گاه نیز گفتهاند به خاطر آن است که قرآن با تمام قدر و منزلتش بر رسول والا قدر،و به وسیله فرشته صاحب قدر نازل گردید.
4-یا اینکه شبی است که مقدر شده قرآن در آن نازل گردد.
5-یا اینکه کسی که آن شب را احیا بدارد صاحب قدر و مقام و منزلت میشود.
6-یا اینکه در آن شب،آن قدر فرشتگان نازل میشوند که عرصه زمین بر آنها تنگ میشود،چون تقدیر به معنی-تنگ گرفتن نیز آمده است مانند وَ مَنْ قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ (طلاق-7).
جمع میان تمام این تفسیرها در مفهوم گسترده"لیلة القدر"کاملا ممکن است هر چند تفسیر اول از همه مناسبتر و معروفتر است.
2-شب قدر کدام شب است؟ در اینکه"لیلة القدر"در ماه رمضان است تردیدی نیست،چرا که جمع میان آیات قرآن همین معنی را اقتضا میکند،از یک سو میگوید:قرآن در ماه رمضان نازل شده(بقره-185)و از سوی دیگر میفرماید:در شب قدر نازل گردیده(آیات مورد بحث).
ولی در اینکه کدام شب از شبهای ماه رمضان است؟گفتگو بسیار است، و در این زمینه تفسیرهای زیادی شده،از جمله شب اول،شب هفدهم،شب نوزدهم،شب بیست و یکم،شب بیست و سوم،شب بیست و هفتم،و شب بیست و نهم.
ولی مشهور و معروف در روایات این است که در دهه آخر ماه رمضان و شب
بیست و یکم یا بیست و سوم است،لذا در روایتی میخوانیم که در دهه آخر ماه مبارک پیغمبر اکرم ص تمام شبها را احیا میداشت و مشغول عبادت بود.
و در روایتی از امام صادق ع آمده است که"شب قدر شب بیست و یکم یا بیست و سوم است"،حتی هنگامی که راوی اصرار کرد کدامیک از این دو شب است و گفت:اگر من نتوانم هر دو شب را عبادت کنم کدامیک را انتخاب نمایم؟! امام ع تعیین نفرمود،و افزود،ما ایسر لیلتین فیما تطلب:"چه آسان است دو شب برای آنچه میخواهی"! (1).
ولی در روایات متعددی که از طرق اهل بیت ع رسیده است بیشتر روی شب بیست و سوم تکیه شده،در حالی که روایات اهل سنت بیشتر روی"شب بیست و هفتم"دور میزند.
در روایتی از امام صادق ع نیز نقل شده که فرمود:
التقدیر فی لیلة القدر تسعة عشر،و الإبرام فی لیلة احدی و عشرین و الامضاء فی لیلة ثلاث و عشرین.
"تقدیر مقدرات در شب نوزدهم،و تحکیم آن در شب بیست و یکم،و امضاء در شب بیست و سوم است (2)و به این ترتیب بین روایات جمع میشود.
ولی به هر حال هالهای از ابهام شب قدر را به خاطر جهتی که بعدا به آن اشاره میشود،فرا گرفته است.
بسیاری معتقدند مخفی بودن شب قدر در میان شبهای سال،یا در میان شبهای
ماه مبارک رمضان برای این است که مردم به همه این شبها اهمیت دهند،همانگونه که خداوند رضای خود را در میان انواع طاعات پنهان کرده تا مردم به همه طاعات روی آورند،و غضبش را در میان معاصی پنهان کرده تا از همه بپرهیزند، دوستانش را در میان مردم مخفی کرده تا همه را احترام کنند،اجابت را در میان دعاها پنهان کرده تا به همه دعاها رو آورند،اسم اعظم را در میان اسمائش مخفی ساخته تا همه را بزرگ دارند،و وقت مرگ را مخفی ساخته تا در همه حال آماده باشند.
و این فلسفه مناسبی به نظر میرسد.
ظاهر آیات این سوره نشان میدهد که شب قدر مخصوص زمان نزول قرآن و عصر پیامبر اسلام ص نبوده،بلکه همه سال تا پایان جهان تکرار میشود.
تعبیر به فعل مضارع(تنزل)که دلالت بر استمرار دارد،و همچنین تعبیر به جمله اسمیه" سَلاٰمٌ هِیَ حَتّٰی مَطْلَعِ الْفَجْرِ "که نشانه دوام است نیز گواه بر این معنی است.
بعلاوه روایات بسیاری که شاید در حد تواتر باشد نیز این معنی را تایید میکند.
ولی آیا در امتهای پیشین نیز بوده است یا نه.
صریح روایات متعددی این است که این از مواهب الهی بر این امت میباشد، چنان که در حدیثی از پیغمبر اکرم ص آمده است که فرمود:
ان اللّٰه وهب لامتی لیلة القدر لم یعطها من کان قبلهم :خداوند به امت من شب قدر را بخشیده و احدی از امتهای پیشین از این موهبت برخوردار نبودند" (1).
1) 1) "در المنثور"جلد 6 صفحه 371
در تفسیر آیات فوق نیز بعضی از روایات دلالت بر این مطلب دارد.
ظاهر این است که بهتر بودن این شب از هزار ماه،به خاطر ارزش عبادت و احیای آن شب است،و روایات فضیلت لیلة القدر و فضیلت عبادت آن که در کتب شیعه و اهل سنت فراوان است این معنی را کاملا تایید میکند.
علاوه بر این،نزول قرآن در این شب،و نزول برکات و رحمت الهی در آن، سبب میشود که از هزار ماه برتر و بالاتر باشد.
در حدیثی از"امام صادق" ع آمده است که به"علی بن ابی حمزه ثمالی" فرمود:"فضیلت شب قدر را در شب بیست و یکم و بیست و سوم بطلب،و در هر کدام از این دو یکصد رکعت نماز بجای آور،و اگر بتوانی هر دو شب را تا طلوع صبح احیا بدار و در آن شب غسل کن".
"ابو حمزه"میگوید:عرض کردم:"اگر نتوانم ایستاده اینهمه نماز بخوانم؟ فرمود:نشسته بخوان،عرض کردم:اگر نتوانم؟فرمود:در بستر بخوان، و مانعی ندارد در آغاز شب خواب مختصری بکنی و بعد مشغول عبادت شوی، درهای آسمان در ماه رمضان گشوده است،و شیاطین در غل و زنجیرند،و اعمال مؤمنین مقبول است و چه ماه خوبی است ماه رمضان"؟! (1).
از آنجا که در شب قدر سرنوشت انسانها برای یک سال،بر طبق لیاقتها و
1) 1) "نور الثقلین"جلد 5 صفحه 626 قسمتی حدیث 58.
شایستگیهای آنها،تعیین میشود،باید آن شب را بیدار بود،و توبه کرد و خودسازی نمود و به درگاه خدا رفت و لیاقتی بیشتر و بهتر برای رحمت او پیدا کرد.
آری در لحظاتی که سرنوشت ما تعیین میشود نباید انسان در خواب باشد، و از همه چیز غافل و بیخبر که در این صورت سرنوشت غمانگیزی خواهد داشت! قرآن چون یک کتاب سرنوشتساز است،و خط سعادت و خوشبختی و هدایت انسانها در آن مشخص شده است باید در شب قدر،!شب تعیین سرنوشتها، نازل گردد،و چه زیبا است رابطه میان"قرآن"و"شب قدر"؟و چه پر معنی است پیوند این دو با یکدیگر؟ ***
میدانیم آغاز ماههای قمری در همه بلاد یکسان نیست،و ممکن است در منطقهای امروز اول ماه باشد و در منطقه دیگری دوم ماه،بنا بر این شب قدر نمیتواند یک شب معین در سال بوده باشد،چرا که فی المثل شب بیست و سوم در مکه ممکن است شب بیست و دوم در ایران و عراق باشد،و به این ترتیب قاعدتا هر کدام باید برای خود شب قدری داشته باشند،آیا این با آنچه از آیات و روایات استفاده میشود که شب قدر یک شب معین است سازگار است؟! پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن میشود و آن اینکه:
شب همان سایه نیم کره زمین است که بر،نیم کره دیگر میافتد،و میدانیم این سایه همراه گردش زمین در حرکت است،و یک دوره کامل آن در بیست و چهار ساعت انجام میشود،بنا بر این ممکن است شب قدر یک دوره کامل شب به دور زمین باشد،یعنی مدت بیست و چهار ساعت تاریکی که تمام نقاط زمین
را زیر پوشش خود قرار میدهد شب قدر است که آغاز آن از یک نقطه شروع میشود و در نقطه دیگر پایان میگیرد(دقت کنید).
***خداوندا!به ما آن چنان بیداری و آگاهی عطا کن که از فضیلت لیلة القدر بهره کافی گیریم.
پروردگارا!چشم امید ما به لطفت دوخته است مقدرات ما را بر وفق آن تعیین فرما.
بارالها!ما را از محرومان این ماه قرار مده که محرومیتی از آن بالاتر نیست.
آمین یا رب العالمین پایان سوره"قدر" آخر ماه مبارک رمضان 1407
محتوی و فضیلت سوره بینة
مشهور این است که این سوره در مدینه نازل شده است،و محتوای آن نیز گواه بر همین معنی است،چرا که در آن مکرر از اهل کتاب بحث شده، و میدانیم سر و کار مسلمانان با اهل کتاب بیشتر در مدینه بود.
از این گذشته سخن از نماز و زکات هر دو به میان آمده،درست است که زکات در مکه تشریع شده بود،ولی رسمیت و گسترش آن در مدینه بود.
به هر حال این سوره اشاره به رسالت جهانی پیغمبر اکرم ص و آمیخته بودن آن با دلائل و نشانههای روشن،میکند،رسالتی که قبلا آن را انتظار میکشیدند ولی هنگامی که به سراغشان آمد گروهی به خاطر اینکه منافع مادیشان به خطر میافتاد به آن پشت کردند.
در ضمن این حقیقت را نیز در بردارد که اصول دعوت انبیاء،مانند ایمان و توحید و نماز و روزه،اصولی است ثابت و جاودانی که در همه ادیان آسمانی وجود داشته است.
و در بخش دیگری از این سوره موضعگیریهای مختلف اهل کتاب و مشرکان را در برابر اسلام مشخص میکند که آن گروه که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند بهترین مخلوقاتند،و آن گروه که راه کفر و شرک و گناه پیش گرفتند بدترین مخلوقات محسوب میشوند.
این سوره دارای نامهای متعددی است که به تناسب الفاظ آن انتخاب شده، اما از همه معروفتر سوره"بینه"و"لم یکن"و"قیمة"است.
در حدیثی از پیغمبر اکرم ص در فضیلت تلاوت این سوره چنین نقل شده:
"اگر مردم میدانستند چه برکاتی این سوره دارد خانواده و اموال را رها کرده،به فرا گرفتن آن میپرداختند"! مردی از قبیله"خزاعه"عرض کرد:ای رسول خدا!تلاوت آن چه اجر و پاداشی دارد؟ فرمود:"هیچ منافقی آن را قرائت نمیکند،و نه کسانی که شک و تردید در دلشان است،به خدا سوگند فرشتگان مقرب از آن روز که آسمانها و زمین آفریده شده است آن را میخوانند،و لحظهای در تلاوت آن سستی نمیکنند، هر کس آن را در شب بخواند خداوند فرشتگانی را مامور میکند که دین و دنیای او را حفظ کنند،و آمرزش و رحمت برای او بطلبند،و اگر در روز بخواند به اندازه آنچه روز آن را روشن میکند و شب آن را تاریک میسازد ثواب به او میدهند" (1).
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 521
سوره بینه
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>لَمْ یَکُنِ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ وَ اَلْمُشْرِکِینَ مُنْفَکِّینَ حَتّٰی تَأْتِیَهُمُ اَلْبَیِّنَةُ (1) رَسُولٌ مِنَ اَللّٰهِ یَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً (2) فِیهٰا کُتُبٌ قَیِّمَةٌ (3) وَ مٰا تَفَرَّقَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُمُ اَلْبَیِّنَةُ (4) وَ مٰا أُمِرُوا إِلاّٰ لِیَعْبُدُوا اَللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ اَلدِّینَ حُنَفٰاءَ وَ یُقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُوا اَلزَّکٰاةَ وَ ذٰلِکَ دِینُ اَلْقَیِّمَةِ (5)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-کافران از اهل کتاب و مشرکان(میگفتند)ما دست از آئین خود بر نمیداریم تا دلیل روشنی برای ما بیاید! 2-پیامبری از سوی خدا که صحیفههای پاکی را بر ما بخواند.
3-و در آن نوشتههای صحیح و پر ارزش باشد.
4-ولی اهل کتاب(در دین خدا)اختلاف نکردند مگر بعد از آنکه دلیل روشن برای آنان آمد.
5-در حالی که به آنها دستوری داده نشده بود جز اینکه خدا را پرستش کنند با کمال اخلاص،و از شرک به توحید باز گردند،نماز را برپا دارند،و زکات را ادا کنند،و این است آئین مستقیم و صحیح و پایدار.
این است آئین جاویدان
در آغاز سوره به وضع اهل کتاب(یهود و نصاری)و مشرکان عرب قبل از ظهور اسلام پرداخته میگوید:"آنها مدعی بودند ما دست از آئین خود بر نمیداریم تا دلیل روشنی و پیامبر مسلمی برای ما بیاید"( لَمْ یَکُنِ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ وَ الْمُشْرِکِینَ مُنْفَکِّینَ حَتّٰی تَأْتِیَهُمُ الْبَیِّنَةُ ).
*** پیامبری که از سوی خدا باشد،و صحیفههای پاک و پاکیزهای را بر ما بخواند" ( رَسُولٌ مِنَ اللّٰهِ یَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً ).
*** "صحیفههایی که در آن نوشتههای درست و موزون و ثابت و پر ارزش باشد"
( فِیهٰا کُتُبٌ قَیِّمَةٌ ).
*** آری آنها قبل از ظهور پیغمبر اسلام ص چنین ادعایی را داشتند،ولی بعد از ظهور او و نزول کتاب آسمانیش صحنه عوض شد،و آنها در دین خدا اختلاف کردند"و اهل کتاب اختلاف نکردند مگر بعد از آنکه دلیل روشن و پیامبر راستین و آشکار برای آنها آمد،( وَ مٰا تَفَرَّقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُمُ الْبَیِّنَةُ ).
به این ترتیب آیات فوق ادعای اهل کتاب و مشرکان را بازگو میکند که در آغاز اصرار داشتند که اگر پیامبری با دلائل روشن برای دعوت ما بیاید پذیرا میشویم.
ولی بعد از آمدنش از این قول خود سرباز زدند،و با او به مقابله و ستیز برخاستند،جز گروهی که طریق ایمان را پیش گرفتند.
بنا بر این آیه فوق شبیه چیزی است که در سوره بقره آیه 89 آمده است: وَ لَمّٰا جٰاءَهُمْ کِتٰابٌ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ وَ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَی الَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مٰا عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الْکٰافِرِینَ :
"هنگامی که از طرف خداوند کتابی برای آنها آمد که موافق نشانههایی بود که با خود داشتند،و پیش از آن به خود نوید فتح میدادند،هنگامی که این کتاب و پیامبری را که از قبل شناخته بودند نزد آنها آمد کافر شدند،پس لعنت خدا بر کافران باد".
میدانیم اهل کتاب انتظار چنین ظهوری را داشتند،و قاعدة مشرکان عرب که اهل کتاب را از خود عالمتر و آگاهتر میدانستند نیز در این برنامه با آنها همصدا بودند،ولی بعد از تحقق آرزوهایشان مسیر خود را تغییر دادند و به صف مخالفان پیوستند.
جمعی از مفسران اعتقاد دیگری در تفسیر این آیات دارند،و آن اینکه:
منظور این است که آنها واقعا نه بر حسب ادعا از آئین خود دست بر نمیداشتند و منفک و جدا نمیشدند،تا دلیل روشنی به سراغشان آید.
ولی مفهوم این سخن آن است که بعد از آمدن چنین دلیل روشنی ایمان آوردند،در حالی که آیات بعد نشان میدهد این مطلب چنین نبود،مگر اینکه گفته شود منظور ایمان آوردن گروهی از آنها است هر چند در اقلیت باشند، و به اصطلاح از قبیل"موجبه جزئیه"است ولی به هر حال این تفسیر بعید به نظر میرسد،و شاید به همین دلیل "فخر رازی"در تفسیر خود آیه نخست را از پیچیدهترین آیات قرآن میشمرد که در تضاد با آیات بعد است،و بعد برای حل مشکل طرقی ذکر میکند که بهترین آن همان است که ما در بالا آوردیم.
در اینجا تفسیر سومی نیز وجود دارد و آن اینکه:منظور این است که خداوند مشرکان و اهل کتاب را به حال خود رها نمیکند،تا زمانی که به آنان اتمام حجت نماید،و بینهای بفرستد،و راه را به آنان نشان دهد و لذا پیامبر اسلام ص را برای هدایت آنها فرستاد.
در حقیقت این آیه اشاره به قاعده لطف است که در علم کلام مطرح میباشد که خداوند برای هر قوم و ملتی دلائل روشن را برای اتمام حجت خواهد فرستاد (1).
به هر حال منظور از"بینه"در اینجا دلیل روشن است که مصداق آن طبق آیه دوم شخص"رسول اللّٰه"است،در حالی که قرآن مجید را بر زبان داشت.
1) 1) باید توجه داشت که"منفکین"جمع"منفک"ممکن است اسم فاعل باشد یا اسم مفعول،بنا بر تفسیر اول و دوم معنی اسم فاعلی دارد،و بنا بر تفسیر سوم معنی اسم مفعولی(دقت کنید).
"صحف"جمع"صحیفه"به معنی اوراقی است که چیزی بر آن مینویسند،و منظور از آن در اینجا محتوای اوراق است،زیرا میدانیم پیغمبر اکرم ص هرگز چیزی را از روی اوراق نمیخواند.
و منظور از"مطهره"پاک بودن آن از هر گونه شرک و کذب و دروغ و باطل است،و مطهر از اینکه شیاطین جن و انس در آن دخالت کنند.
همانگونه که در آیه 42 فصلت آمده است: لاٰ یَأْتِیهِ الْبٰاطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لاٰ مِنْ خَلْفِهِ :"هیچگونه باطلی نه از پیش رو،و نه از پشت سر،به سراغ آن نمیآید".
جمله" فِیهٰا کُتُبٌ قَیِّمَةٌ "اشاره به این است که در این صحف آسمانی مطالبی نوشته شده که از هر گونه انحراف و اعوجاج و کجی برکنار است.
بنا بر این"کتب"به معنی"مکتوبات"است و یا به معنی احکام و مقرراتی که از ناحیه خداوند تعیین شده است،زیرا کتابت به معنی تعیین حکم نیز آمده، چنان که میفرماید: کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیٰامُ کَمٰا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ "روزه بر شما مقرر شد همانگونه که بر پیشینیان مقرر گردید"(بقره 183).
و به این ترتیب"قیمة"به معنی صاف و مستقیم،یا محکم و پابرجا،یا ارزشمند و پربها،و یا همه این مفاهیم در آن جمع است.
این احتمال نیز داده شده که چون قرآن تمام محتوای کتب پیشین را با اضافات فراوانی در بر دارد و لذا گفته شده که در آن کتب قیمه گذشته است.
قابل توجه اینکه در آیه اول"اهل کتاب"مقدم بر"مشرکان"ذکر شدهاند،و در آیه چهارم تنها سخن از اهل کتاب است و از مشرکان سخنی به میان نیامده،در حالی که آیه ناظر به هر دو است.
این تعبیرات ظاهرا به خاطر آن است که اهل کتاب در این برنامهها اصل و اساس بودند،و مشرکان تابع آنها،و یا به خاطر آن است که اهل کتاب
در خور مذمت بیشتری بودند،چرا که آنها علما و دانشمندان فراوانی داشتند، و از این نظر در سطحی بالاتر از مشرکان قرار گرفته بودند،بنا بر این مخالفت آنها زشتتر و ناپسندتر بود و در خور سرزنش فراوان.
*** سپس"اهل کتاب"و به تبع آنها"مشرکان"را مورد ملامت قرار داده، میگوید:چرا در این آئین جدید اختلاف کردند،بعضی مؤمن و بعضی کافر شدند،"در حالی که در این آئین دستوری به آنها داده نشده است جز اینکه خدا را پرستش کنند،و عبادت او را از عبادت غیر او خالص سازند،و از هر گونه شرک باز گردند و متمایل به توحید شوند،نماز را بر پا دارند و زکات را ادا کنند" ( وَ مٰا أُمِرُوا إِلاّٰ لِیَعْبُدُوا اللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفٰاءَ وَ یُقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُوا الزَّکٰاةَ ) (1).
سپس میافزاید:
"و این است آئین مستقیم و پایدار"( وَ ذٰلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ ).
در اینکه منظور از" وَ مٰا أُمِرُوا "...در اینجا چیست جمعی گفتهاند منظور این است که اهل کتاب در آئین خودشان مساله توحید و نماز و زکات وجود داشته و اینها مسائلی است ثابت،ولی آنها به این دستورات نیز وفادار نماندهاند.
دیگر اینکه در آئین اسلام دستوری جز توحید خالص و نماز و زکات و مانند
1) 1) جمله"و ما امروا"ممکن است"جمله حالیه"و یا"استینافیه"باشد و"لام"در لیعبدوا"لام غرض"است،و منظور در اینجا هدف و نتیجهای است که به بندگان باز میگردد نه هدف و نتیجهای که به خدا برگردد،آن چنان که بعضی از مفسران پنداشتهاند،و به خاطر آن"لام غرض"را منکر شدهاند،اصولا تمام افعال خدا معلل بالاغراض است،اما اغراضی که به بندگان بر میگردد،و بعضی"لام"را در اینجا به معنی "ان"دانستهاند مانند یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُبَیِّنَ لَکُمْ (نساء-26).
آن نیامده،و اینها اموری هستند شناخته شده،چرا از قبول آن سر باز میزنند؟ و در پذیرش آن اختلاف میکنند.
معنی دوم نزدیکتر به نظر میرسد،زیرا به دنبال آیه قبل که سخن از اختلاف آنها در پذیرش آئین جدید میگفت مناسب همین است که"امروا" ناظر به آئین جدید باشد.
از این گذشته معنی اول تنها در باره اهل کتاب صادق است و مشرکان را شامل نمیشود،در حالی که معنی دوم همگان را شامل میشود.
منظور از"دین"که باید آن را برای خدا خالص کنند به عقیده بعضی از مفسران همان"عبادت"است،و جمله" إِلاّٰ لِیَعْبُدُوا اللّٰهَ "که قبل از آن ذکر شده نیز همین معنی را تایید میکند ولی این احتمال وجود دارد که منظور مجموعه دین و شریعت باشد،یعنی آنها مامور شده بودند که خدا را پرستش کنند و دین و آئین خود را در تمام جهات خالص گردانند،این معنی با گستردگی مفهوم"دین"سازگارتر است، و جمله بعد" وَ ذٰلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ "که دین را به معنی وسیع مطرح کرده همین معنی را تایید میکند.
"حنفا"جمع"حنیف"از ماده"حنف"(بر وزن کنف)به گفته"راغب" در"مفردات"به معنی تمایل یافتن از گمراهی به سوی راه مستقیم است،و عرب تمام کسانی را که"حج"بجا میآوردند یا"ختنه"میکردند"حنیف"مینامید، اشاره به اینکه آنها بر آئین ابراهیم بودهاند"و احنف"به کسی گفته میشود که پای او کج باشد.
رویهمرفته از کتب مختلف لغت چنین به دست میآید که این واژه در اصل به معنی انحراف و کجی بوده،منتها در قرآن و اخبار اسلامی به معنی انحراف از شرک به سوی توحید و هدایت به کار رفته است.
انتخاب این تعبیر ممکن است در اصل به این دلیل باشد که جامعههای بتپرست هر کسی که آئین آنها را رها میکرد و به سوی توحید گام بر میداشت او را"حنیف"(منحرف)میشمردند،و تدریجا این تعبیر برای پویندگان راه توحید به عنوان یک تعبیر رائج شناخته شد که در حقیقت مفهومش انحراف از"ضلالت"به"هدایت"بود،و لازمه آن همان توحید خالص و اعتدال کامل و اجتناب از هر گونه افراط و تفریط است،ولی نباید فراموش کرد که اینها معانی ثانوی این کلمه است.
جمله" وَ ذٰلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ " (1)اشاره به آن است که این اصول یعنی توحید خالص و نماز(توجه به خالق)و زکات(توجه به خلق)از اصول ثابت و پابرجای همه ادیان است،بلکه میتوان گفت اینها در متن فطرت آدمی قرار دارد.
زیرا از یک سو سرنوشت انسان بر مساله توحید است،و از سوی دیگر فطرتش او را دعوت به شکر منعم و معرفت و شناخت او میکند،و از سوی سوم روح اجتماعی و مدنیت انسان او را به سوی کمک به محرومان فرا میخواند.
بنا بر این ریشه این دستورات به صورت کلی در اعماق همه فطرتها جای دارد،لذا در متن تعلیمات همه انبیای پیشین و پیامبر اسلام ص قرار گرفته است.
1) 1) باید توجه داشت که"دین القیمة"به صورت اضافه است،نه وصف،و مفهومش این است که این دینی است که در کتب قیمه(مستقیم و پر ارزش)پیشین آمده، یا دینی است که در آن احکام مستقیم و پر ارزش اسلام منعکس شده،بنا بر این مؤنث بودن قیمة به خاطر آن است که وصف"کتب"یا"ملة"و شریعت میباشد(دقت کنید).
إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ وَ اَلْمُشْرِکِینَ فِی نٰارِ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا أُولٰئِکَ هُمْ شَرُّ اَلْبَرِیَّةِ (6) إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ هُمْ خَیْرُ اَلْبَرِیَّةِ (7) جَزٰاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّٰاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً رَضِیَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذٰلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ (8)
6-کافران از اهل کتاب و مشرکان در دوزخند،جاودانه در آن میمانند،آنها بدترین مخلوقاتند.
7-(اما)کسانی که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند بهترین مخلوقات(خدا) هستند.
8-پاداش آنها نزد پروردگارشان باغهای بهشت جاویدان است که نهرها از زیر درختانش جاری است،همیشه در آن میمانند،هم خدا از آنها خشنود است و هم آنها از خدا خشنود،و این(مقام والا)برای کسی است که از پروردگارش بترسد.
بهترین و بدترین مخلوقات!
در آیات گذشته آمده بود که کفار اهل کتاب و مشرکان در انتظار این بودند که دلیل روشنی از سوی خداوند سراغ آنها بیاید،ولی بعد از آمدن"بینه" متفرق و پراکنده شدند و هر کدام راهی را پیش گرفتند.
در آیات مورد بحث به دو گروه"کافران"و"مؤمنان"در برابر این دعوت الهی،و سرانجام کار هر یک از آنها اشاره میکند.
نخست میفرماید:"کسانی که از اهل کتاب و مشرکان به این آئین جدید کافر شدند در آتش دوزخند،جاودانه در آن میمانند،آنها بدترین مخلوقاتند"! ( إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ وَ الْمُشْرِکِینَ فِی نٰارِ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا أُولٰئِکَ هُمْ شَرُّ الْبَرِیَّةِ ).
تعبیر به"کفروا"اشاره به کفرشان در مقابل آئین اسلام است،و گر نه کفر و شرک قبلی آنها مطلب تازهای نیست.
تعبیر أُولٰئِکَ هُمْ شَرُّ الْبَرِیَّةِ (آنها بدترین مخلوقاتند)تعبیر تکاندهندهای است که نشان میدهد در میان تمام جنبندگان و غیر جنبندگان موجودی مطرودتر از کسانی که بعد از وضوح حق و اتمام حجت راه راست را رها کرده در ضلالت گام مینهند یافت نمیشود،و این در حقیقت شبیه چیزی است که در آیه 22 سوره انفال آمده است: إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّٰهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لاٰ یَعْقِلُونَ :
"بدترین جنبندگان نزد خداوند افرادی هستند که نه گوش شنوا دارند و نه زبان گویا و نه اندیشه بیدار"! و یا آنچه در سوره اعراف آیه 179 آمده که بعد از ذکر گروه دوزخیان با همین اوصاف میفرماید: أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ :
"آنها همچون چهارپایانند،بلکه گمراهتر،آنها غافلانند".
آیه مورد بحث مطلبی فراتر از اینها نیز دارد چرا که آنها را بدترین مخلوقات معرفی کرده،و این در حقیقت به منزله بیان دلیلی است برای خلود آنها در آتش دوزخ.
چرا آنها بدترین مخلوقات نباشند در حالی که تمام درهای سعادت به رویشان گشوده شده و از روی کبر و غرور و عناد و لجاج آگاهانه به مخالفت برخاستند.
مقدم داشتن"اهل کتاب"بر"مشرکان"در این آیه نیز ممکن است به خاطر این باشد که آنها دارای کتاب آسمانی و علما و دانشمندان بودند و نشانههای پیغمبر اسلام در کتب آنها صریحا آمده بود،بنا بر این مخالفت آنها زشتتر و بدتر بود.
*** در آیه بعد به گروه دوم که نقطه مقابل آنها هستند و در قوس صعودی قرار دارند اشاره کرده میفرماید:"کسانی که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند آنها بهترین مخلوقات خدا هستند"( إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ ).
*** سپس پاداش آنها را در چند جمله کوتاه چنین بیان میکند:"جزای آنها نزد پروردگارشان باغهای بهشت جاویدان است که نهرها از زیر درختانش پیوسته جاری است،در حالی که همیشه در آن میمانند( جَزٰاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّٰاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً ).
"هم خدا از آنها خشنود است و هم آنها از خدا خشنود"( رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ).
و این مقام والا و پاداشهای مهم و بی نظیر از آن کسی است که از پروردگارش بترسد"( ذٰلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ ).
قابل توجه اینکه در مورد مؤمنان سخن از انجام اعمال صالح نیز به میان آمده که در حقیقت میوه درخت ایمان است،اشاره به اینکه ادعای ایمان به تنهایی کافی نیست،بلکه اعمال انسان باید گواه بر ایمان او باشد،ولی کفر به تنهایی هر چند توأم با عمل ناصالحی نیز نباشد مایه سقوط و بدبختی است،گذشته از این کفر معمولا مبدأ انواع گناهان و جنایات و اعمال خلاف نیز میشود.
تعبیر" أُولٰئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ "به خوبی نشان میدهد که انسانهای مؤمن و صالح العمل حتی از فرشتگان برتر و بالاترند،چرا که آیه مطلق است،و هیچ استثنایی در آن نیست،آیات دیگر قرآن نیز گواه بر این معنی میباشد،مانند آیات سجود فرشتگان بر آدم،و آیه و لَقَدْ کَرَّمْنٰا بَنِی آدَمَ (اسراء-70).
به هر حال در این آیه نخست از پاداش مادی و جسمانی آنها که باغهای پر نعمت بهشتی است سخن به میان آمده،و بعد از پاداش معنوی و روحانی آنان که هم خدا از آنان راضی است و هم آنان از خدا راضی.
آنها از خدا راضیاند چرا که هر چه خواستهاند به آنها داده،و خدا از آنها راضی است چرا که هر چه او خواسته انجام دادهاند،و اگر هم لغزشی بوده به لطفش صرفنظر کرده،چه لذتی از این برتر و بالاتر که احساس کند مورد قبول و رضای معبود و محبوبش واقع شده،و به لقای او واصل گردیده است. دارند هر کس از تو مرادی و مطلبی مقصود ما ز دنیا و عقبی لقای تو است! آری بهشت جسم انسان،باغهای جاویدان آن جهان است،ولی بهشت جانش رضای خدا و لقای محبوب است.
جمله" ذٰلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ "نشان میدهد که تمام این برکات از"خوف
و خشیت و ترس از خدا"سرچشمه میگیرد،چرا که همین ترس انگیزه حرکت به سوی هر گونه اطاعت و تقوی و اعمال صالح است.
بعضی از مفسران با ضمیمه کردن این آیه به آیه 28 سوره فاطر إِنَّمٰا یَخْشَی اللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ الْعُلَمٰاءُ "تنها دانشمندان از خدا میترسند"چنین نتیجه گرفتهاند که بهشت در واقع حق مسلم دانشمندان و آگاهان است.
البته با توجه به اینکه خشیت مراتب و مراحلی دارد و علم و دانش و آگاهی نیز دارای سلسله مراتب است مفهوم این سخن روشن میشود.
ضمنا بعضی عقیده دارند که مقام"خشیت"مقامی برتر از مقام"خوف" است،زیرا خوف به هر گونه ترس گفته میشود ولی خشیت ترسی است توأم با تعظیم و احترام.
در روایات فراوانی که از طرق اهل سنت و منابع معروف آنها،و همچنین در منابع معروف شیعه نقل شده،آیه" أُولٰئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ "(آنها بهترین مخلوقات خدا هستند)به علی ع و پیروان او تفسیر شده است.
"حاکم حسکانی نیشابوری"که از دانشمندان معروف اهل سنت در قرن پنجم هجری است این روایات را در کتاب معروفش"شواهد التنزیل"با اسناد مختلف نقل میکند،و تعداد آن بیش از بیست روایت است که به عنوان نمونه چند روایت را از نظر میگذارنیم:
1-"ابن عباس"میگوید:هنگامی که آیه إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ نازل شد پیغمبر اکرم ص به علی ع فرمود:
هو انت و شیعتک تاتی انت و شیعتک یوم القیامة راضیین مرضیین،و یاتی عدوک غضبانا مقحمین:
"منظور از این آیه تو و شیعیانت هستید که در روز قیامت وارد عرصه محشر میشوید در حالی که هم شما از خدا راضی و هم خدا از شما راضی است و دشمنت خشمگین وارد محشر میشود و به زور به جهنم میرود"(در بعضی از نسخههای حدیث مقمحین آمده است که به معنی بالا نگاهداشتن سر به وسیله غل و زنجیر میباشد) (1).
2-در حدیث دیگری از"ابو برزه"آمده است که وقتی پیغمبر اکرم ص این آیه را قرائت کرد،فرمود:
هم انت و شیعتک یا علی،و میعاد ما بینی و بینک الحوض: "آنها تو و شیعیانت هستید،ای علی!و وعده من و شما کنار حوض کوثر است"! (2).
3-در حدیث دیگری از"جابر بن عبد اللّٰه انصاری"آمده است که ما خدمت پیغمبر اکرم ص کنار خانه خدا نشسته بودیم علی ع به سوی ما آمد، هنگامی که چشم پیامبر ص به او افتاد فرمود:قد اتاکم اخی:"برادرم به سراغ شما میآید"سپس رو به کعبه کرد:
فقال و رب هذه البنیة!ان هذا و شیعته هم الفائزون یوم القیامة: "به خدای این کعبه قسم که این مرد و شیعیانش در قیامت رستگارانند"سپس رو به سوی ما کرد و افزود:
"
اما و اللّٰه انه اولکم ایمانا باللّٰه،و اقومکم بامر اللّٰه،و اوفاکم بعهد اللّٰه و اقضاکم بحکم اللّٰه و اقسمکم بالسویة،و اعدلکم فی الرعیة،و اعظمکم عند اللّٰه مزیة ".
قال"جابر":فانزل اللّٰه:"
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ
"فکان علی اذا اقبل قال اصحاب محمد(ص)قد اتاکم خیر البریة بعد رسول اللّٰه.
"به خدا سوگند او قبل از همه شما به خدا ایمان آورد،و قیام او به فرمان خدا بیش از همه شما است،وفایش به عهد الهی از همه بیشتر،و قضاوتش به حکم اللّٰه افزونتر،و مساواتش در تقسیم(بیت المال)از همه زیادتر،عدالتش در باره رعیت از همه فزونتر،و مقامش نزد خداوند از همه بالاتر است.
جابر میگوید:در اینجا خداوند آیه إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ را نازل فرمود و از آن به بعد هنگامی که علی ع میآمد یاران محمد ص میگفتند:بهترین مخلوق خدا بعد از رسول اللّٰه آمد"! (1).
نزول این آیه در کنار خانه کعبه منافات با مدنی بودن سوره ندارد،زیرا ممکن است از قبیل نزول مجدد،و یا تطبیق بوده باشد،بعلاوه بعید نیست که نزول این آیات در سفرهایی که پیغمبر اکرم ص از مدینه به مکه آمده است واقع شده باشد،به خصوص اینکه راوی روایت"جابر بن عبد اللّٰه انصاری"است که در مدینه به حضرت ملحق شد،و اطلاق مدنی بر اینگونه آیات بعید نیست.
بعضی از این احادیث را"ابن حجر"در کتاب"صواعق"آورده و بعضی را محمد"شبلنجی"در"نور الأبصار" (2).
"جلال الدین سیوطی"در"در المنثور"نیز قسمت عمده روایت اخیر را از"ابن عساکر"از"جابر بن عبد اللّٰه"نقل کرده است (3).
4-در"در المنثور"از"ابن عباس"آمده است که وقتی آیه إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ "نازل شد پیغمبر اکرم ص به علی فرمود:هو انت و شیعتک یوم القیامة راضیین مرضیین:"آن تو و شیعیان تو در قیامت میباشید که هم شما از خدا خشنود هستید و هم خدا از شما خشنود" (1)! 5-نامبرده در حدیث دیگری از"ابن مردویه"از علی ع نقل میکند که پیغمبر اکرم ص به من فرمود:
ا لم تسمع قول اللّٰه: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ ؟انت و شیعتک و موعدی و موعدکم الحوض،اذا جئت الامم للحساب،تدعون غرا محجلین:
"آیا این سخن خدا نشنیدهای که میفرماید:کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند بهترین مخلوقاتند؟این تو و شیعیان تو هستید،و وعدهگاه من و شما کنار حوض کوثر است،هنگامی که من برای حساب امتها میآیم و شما دعوت میشوید در حالی که پیشانی سفید و شناخته شدهاید" (2).
بسیاری دیگر از دانشمندان اهل سنت نیز همین مضمون را در کتب خود نقل کردهاند از جمله"خطیب خوارزمی"در"مناقب"و"ابو نعیم اصفهانی"در "کفایة الخصام"و"علامه طبری"در"تفسیر معروفش"و ابن صباغ مالکی در "فصول"المهمه"و"علامه شوکانی"در"فتح الغدیر"و"شیخ سلیمان قندوزی" در"ینابیع المودة"و آلوسی در"روح المعانی"ذیل آیات مورد بحث و جمعی دیگر.
کوتاه سخن اینکه حدیث فوق از احادیث بسیار معروف و مشهور است که از سوی غالب دانشمندان و علمای اسلام پذیرفته شده،و این فضیلتی است بزرگ و بی نظیر برای علی ع و پیروانش.
ضمنا از این روایات به خوبی این حقیقت آشکار میشود که واژه"شیعه"
از همان عصر رسول خدا ص به وسیله آن حضرت در میان مسلمین نشر شد، و اشاره به پیروان خاص امیر مؤمنان علی ع است،و آنها که گمان میکنند تعبیر"شیعه"از تعبیراتی است که قرنها بعد به وجود آمده سخت در اشتباهند.
بعضی از علمای اصول فقه به آیه و ما أُمِرُوا إِلاّٰ لِیَعْبُدُوا اللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ برای لزوم"قصد قربت"در عبادات،و اینکه اصل در اوامر تعبدی بودن است نه توصلی استدلال کردهاند،و این منوط به آن است که"دین"در اینجا به معنی"عبادت"بوده باشد،تا دلیل بر لزوم اخلاص در عبادات گردد و"امر" را در این آیه به طور مطلق قرار دهیم تا مفهومش لزوم قصد قربت در همه اوامر باشد(مگر مواردی که به دلیلی خارج شده)در حالی که مفهوم آیه ظاهرا هیچیک از اینها نیست،بلکه مقصود اثبات توحید در مقابل شرک است،یعنی آنها جز به توحید دعوت نشدهاند و با این حال ارتباطی با احکام فرعی ندارد.
از آیات این سوره به خوبی استفاده میشود که هیچ مخلوقی در عالم فاصله قوس صعودی و نزولیش به اندازه انسان نیست،اگر دارای ایمان و اعمال صالح باشد(توجه داشته باشید که"عملوا الصالحات"همه اعمال صالح را شامل میشود نه بعضی را)برترین خلق خدا است،و اگر راه کفر و ضلالت و لجاج و عناد را بپوید چنان سقوط میکند که بدترین خلق خدا میشود! این فاصله عظیم میان"قوس صعودی"و"نزولی"انسان گر چه مساله
حساس و خطرناکی است،ولی دلالت بر عظمت مقام نوع بشر و قابلیت تکامل او دارد،و طبیعی است که در کنار چنین قابلیت و استعداد فوق العادهای امکان تنزل و سقوط فوق العاده نیز باشد.
***خداوندا!برای رسیدن به مقام شامخ خیر البریة از لطف تو استمداد میطلبیم.
پروردگارا!ما را از شیعیان و پیروان آن بزرگ مردی قرار ده که برای این عنوان از همه شایستهتر است.
بارالها!چنان اخلاصی مرحمت کن که جز تو را نپرستیم و به غیر تو عشق نورزیم.
آمین یا رب العالمین پایان سوره بینه
محتوی و فضیلت سوره"زلزله"
در اینکه این سوره در"مکه"نازل شده است،یا در مدینه؟در میان مفسران گفتگو است:بسیاری آن را مدنی میدانند،در حالی که بعضی معتقدند در"مکه"نازل شده،لحن آیات آن که در باره"معاد"و"اشراط الساعة" (نشانههای وقوع رستاخیز)سخن میگوید،به آیات مکی شبیهتر است،ولی در حدیثی آمده که"ابو سعید خدری"وقتی این سوره نازل شده از پیغمبر اکرم سؤالی در باره آیه فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ ...کرد،و میدانیم"ابو سعید"در مدینه به مسلمانان ملحق شد (1).
اما مدنی بودن یا مکی بودن این سوره تاثیری در مفاهیم و تفسیر آن ندارد.
به هر حال این سوره عمدة بر سه محور دور میزند:
نخست از"اشراط الساعة"و نشانههای وقوع قیامت بحث میکند،و در دنبال آن سخن از شهادت زمین به تمام اعمال آدمی آمده است.
در بخش سوم از تقسیم مردم به دو گروه"نیکوکار"و"بدکار"و رسیدن هر کس به اعمال خود سخن میگوید.
در فضیلت این سوره تعبیرات مهمی در روایات اسلامی آمده،از جمله در حدیثی از پیغمبر اکرم ص میخوانیم:
من قرأها فکانما قرأ البقرة و اعطی من الاجر کمن قرأ ربع القرآن: "هر کس آن را تلاوت کند گویی سوره بقره را قرائت کرده،و پاداش او به اندازه کسی است که یک چهارم قرآن را تلاوت
1) 1) "روح المعانی"جلد 30 صفحه 208.
کرده باشد" (1).
و در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:"هرگز از تلاوت سوره"اذا زلزلت الارض"خسته نشوید،چرا که هر کس آن را در نمازهای نافله بخواند هرگز به زلزله گرفتار نمیشود،و با آن نمیمیرد،و به صاعقه و آفتی از آفات دنیا تا هنگام مرگ گرفتار نخواهد شد" (2).
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>إِذٰا زُلْزِلَتِ اَلْأَرْضُ زِلْزٰالَهٰا (1) وَ أَخْرَجَتِ اَلْأَرْضُ أَثْقٰالَهٰا (2) وَ قٰالَ اَلْإِنْسٰانُ مٰا لَهٰا (3) یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبٰارَهٰا (4) بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحیٰ لَهٰا (5) یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ اَلنّٰاسُ أَشْتٰاتاً لِیُرَوْا أَعْمٰالَهُمْ (6) فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ (7) وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ (8)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-هنگامی که زمین شدیدا به لرزه در آید.
2-و زمین بارهای سنگینش را خارج سازد! 3-و انسان میگوید زمین را چه میشود(که اینگونه میلرزد)؟ 4-در آن روز زمین تمام خبرهای خود را بازگو میکند.
5-چرا که پروردگارت به او وحی کرده است.
6-در آن روز مردم به صورت گروههای مختلف از قبرها خارج میشوند تا اعمالشان به آنها نشان داده شود.
7-پس هر کس به اندازه سنگینی ذرهای کار خیر انجام داده آن را میبیند.
8-و هر کس به اندازه ذرهای کار بد کرده آن را میبیند.
آن روز که انسان تمام اعمالش را میبیند!
همانگونه که در بیان محتوای سوره اشاره شد آغاز این سوره همراه است با بیان بعضی از حوادث هولانگیز و وحشتناک پایان این جهان و شروع رستاخیز.
نخست میفرماید:"هنگامی که زمین شدیدا به لرزه در آید"( إِذٰا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزٰالَهٰا ) (1).
1) 1) "اذا"در اینجا شرطیه است،و در اینکه جزای شرط چیست؟احتمالات متعددی دادهاند،بعضی جزای آن را" یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبٰارَهٰا "میدانند،بعضی یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ النّٰاسُ أَشْتٰاتاً و بعضی جزا را محذوف دانستهاند،به این ترتیب که مردم سؤال میکردند متی الساعة(قیامت کی واقع میشود؟)در جواب فرمود:هنگامی که آن زلزله عظیم واقع شود یعنی در آن زمان قیامت رخ میدهد.
و چنان زیر و رو شود که"بارهای سنگینی را که در درون دارد خارج سازد" ( وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقٰالَهٰا ).
تعبیر به"زلزالها"(زلزلهاش)یا اشاره به این است که در آن روز تمام کره زمین به لرزه در میآید(بر خلاف زلزلههای معمولی که همه آنها موضعی و مقطعی است)و یا اشاره به زلزله معهود یعنی زلزله رستاخیز است (1)و (2).
در اینکه منظور از"اثقال"(بارهای سنگین)چیست؟مفسران تفسیرهای متعددی ذکر کردهاند:بعضی گفتهاند منظور انسانها هستند که با زلزله رستاخیز از درون قبرها به خارج پرتاب میشوند،نظیر آنچه در سوره انشقاق آیه 4 آمده است" وَ أَلْقَتْ مٰا فِیهٰا وَ تَخَلَّتْ ".
و بعضی گفتهاند:گنجهای درون خود را بیرون میریزد،و مایه حسرت دنیاپرستان بیخبر میگردد (3).
این احتمال نیز وجود دارد که منظور بیرون فرستادن مواد سنگین و مذاب درون زمین است که معمولا کمی از آن به هنگام آتشفشانها و زلزلهها بیرون میریزد،در پایان جهان آنچه در درون زمین است به دنبال آن زلزله عظیم به بیرون پرتاب میشود.
1) 1) در صورت اول"اضافه"معنی عموم میرساند،و در صورت دوم معنی عهد را.
2) 2) "زلزال"به کسر"زا"معنی مصدری دارد،و زلزال(به فتح زای)معنی اسم مصدری دارد،و این وضع معمولا در افعالی میآید که به صورت مضاعف به کار میرود مانند"صلصال"و"وسواس".
3) 3) "اثقال"جمع"ثقل"(بر وزن فکر)به معنی"بار"است،و بعضی آن را جمع"ثقل"(بر وزن عمل)به معنی وسائل خانه یا وسائل مسافر دانستهاند،ولی معنی اول مناسبتر به نظر میرسد.
تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد هر چند جمع میان این تفاسیر نیز بعید نیست.
*** به هر حال،در آن روز انسان از دیدن این صحنه بی سابقه،سخت متوحش میشود،و میگوید:"چه میشود که زمین اینگونه به لرزه در آمده است،و آنچه در درون داشته بیرون ریخته"؟( وَ قٰالَ الْإِنْسٰانُ مٰا لَهٰا ).
گر چه بعضی"انسان"را در اینجا به خصوص انسانهای کافر تفسیر کردهاند که در مساله معاد و رستاخیز شک و تردید داشتهاند،ولی ظاهر این است که انسان در اینجا معنی گستردهای دارد که همگان را شامل میشود،زیرا تعجب از اوضاع و احوال زمین در آن روز مخصوص به کافران نیست.
آیا این تعجب،و سؤال ناشی از آن،مربوط به"نفخه اولی"است یا "دوم"؟.
ظاهر این است که همان نفخه اولی است که نفخه پایان جهان است،زیرا زلزله عظیم در پایان جهان رخ میدهد.
این احتمال نیز داده شده است که منظور نفخه رستاخیز و زنده شدن مردگان،و بیرون ریختن آنها از درون زمین میباشد،زیرا آیات بعد نیز همه مربوط به نفخه دوم است.
ولی از آنجا که در آیات قرآن کرارا حوادث این دو نفخه با هم ذکر شده، تفسیر اول با توجه به بیان زلزله وحشتناک پایان جهان مناسبتر به نظر میرسد، و در این صورت منظور از"اثقال"زمین معادن و گنجها و مواد مذاب درون آن است.
و از آن مهمتر اینکه:"زمین در آن روز تمام خبر خود را باز میگوید" ( یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبٰارَهٰا ).
آنچه از خوبیها و بدیها،و اعمال خیر و شر،بر صفحه زمین واقع شده است،همه را برملا میسازد،و یکی از مهمترین شهود اعمال انسان در آن روز همین زمینی است که ما اعمال خود را بر آن انجام میدهیم،و شاهد و ناظر ما است.
در حدیثی از پیغمبر اکرم ص میخوانیم که فرمود،"ا تدرون ما اخبارها"؟:"آیا میدانید منظور از اخبار زمین در اینجا چیست"؟ قالوا:اللّٰه و رسوله اعلم:"گفتند:خدا و پیغمبرش آگاهتر است"فرمود:
اخبارها ان تشهد علی کل عبد و امة بما عملوا علی ظهرها،تقول عمل کذا و کذا،یوم کذا،فهذا اخبارها: "منظور از خبر دادن زمین این است که اعمال هر مرد و زنی را که بر روی زمین انجام دادهاند خبر میدهد،میگوید:
فلان شخص در فلان روز فلان کار را انجام داد،این است خبر دادن زمین"! (1).
در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم ص میخوانیم:
حافظوا علی الوضوء و خیر اعمالکم الصلاة،فتحفظوا من الارض فانها امکم،و لیس فیها احد یعمل خیرا او شرا الا و هی مخبرة به!: "مواظبت بر وضو کنید،و بهترین اعمال شما نماز است،و مراقب زمین باشید که مادر شما است،هیچ انسانی کار خیر یا شری بجا نمیآورد مگر اینکه زمین از آن خبر میدهد"! (2).
از"ابو سعید خدری"نقل شده که میگفت:هر گاه در بیابان هستی صدایت را به اذان بلند کن،چرا که از رسول خدا ص شنیدم که میفرمود:
لا یسمعه جن و لا انس و لا حجر الا یشهد له: "هیچ جن و انس و قطعه سنگی آن را نمیشنود مگر اینکه برای او(در قیامت)گواهی میدهد" (3).
آیا راستی زمین به فرمان خدا زبان میگشاید و تکلم میکند؟یا اینکه منظور ظاهر شدن آثار اعمال انسان بر صفحه زمین است؟زیرا میدانیم هر عملی که انسان انجام دهد،خواه ناخواه در اطراف او آثاری بجا میگذارد،هر چند امروز برای ما محسوس نباشد،درست همانند آثاری که از خطوط انگشتان یک دوست یا دشمن بر روی دستگیره درمیماند،و در آن روز همه این آثار ظاهر میشود،و سخن گفتن زمین چیزی جز این ظهور بزرگ نیست،همانگونه که گاه به یک شخص خوابآلود میگوئیم چشمان تو میگوید که دیشب نخوابیدهای، یعنی آثار بیخوابی در آن نمایان است.
به هر حال این موضوع عجیبی نیست،چرا که هم امروز با پیشرفت علم و دانش بشر ابزار و وسائلی اختراع شده که در همه جا،و هر لحظه،میتواند صدای انسان را ضبط کند،یا از انسان و اعمالش عکسبرداری نماید،و به عنوان یک سند مسلم در دادگاه مطرح شود،به گونهای که قابل هیچگونه انکار نباشد.
اگر در گذشته بعضی از شهادت زمین تعجب میکردند امروز یک نوار نازک یا یک دستگاه ضبط که به صورت یک دکمه به لباس دوخته میشود میتواند مسائل بسیاری بازگو کند.
جالب اینکه در حدیثی از علی ع میخوانیم که فرمود:
صلوا المساجد فی بقاع مختلفة،فان کل بقعة تشهد للمصلی علیها یوم القیامة: "در قسمتهای مختلف مساجد نماز بخوانید،زیرا هر قطعه زمینی در قیامت برای کسی که روی آن نماز خوانده گواهی میدهد" (1).
و در حدیث دیگری آمده است که امیر مؤمنان علی ع هنگامی که بیت- المال را تقسیم میکرد و خالی میشد،دو رکعت نماز بجا میآورد و میفرمود:
1) 1) "لئالی الاخبار"جلد 5 صفحه 79(چاپ جدید).
اشهدی انی ملأتک بحق،و فرغتک بحق:(روز قیامت)"گواهی ده که من تو را به حق پر کردم و به حق خالی کردم"! (1).
*** در آیه بعد میافزاید:"این به خاطر آن است که پروردگار تو به زمین وحی کرده"( بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحیٰ لَهٰا ) (2).
و زمین در اجرای این فرمان کوتاهی نمیکند،تعبیر"اوحی"در اینجا به خاطر آن است که چنین سخن گفتن اسرارآمیز بر خلاف طبیعت زمین است و این جز از طریق یک وحی الهی ممکن نیست.
بعضی گفتهاند:منظور این است که به زمین وحی میکند آنچه در درون دارد بیرون بریزد.
ولی تفسیر اول صحیحتر و مناسبتر به نظر میرسد.
*** سپس میفرماید:"در آن روز مردم به صورت گروههای مختلف از قبرها خارج شده،در عرصه محشر وارد میشوند،تا اعمالشان به آنها نشان داده شود"! ( یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ النّٰاسُ أَشْتٰاتاً لِیُرَوْا أَعْمٰالَهُمْ ).
"اشتات"جمع"شت"(بر وزن شط)به معنی متفرق و پراکنده است، این اختلاف و پراکندگی ممکن است به خاطر این باشد که اهل هر مذهبی جداگانه وارد عرصه محشر میشوند،یا اهل هر نقطهای از مناطق زمین جدا وارد میشوند،و یا اینکه گروهی با صورتهای زیبا و شاد و خندان،و گروهی
با چهرههای عبوس و تیره و تاریک در محشر گام مینهند.
یا هر امتی همراه امام و رهبر و پیشوایشان هستند،همانگونه که در آیه 71 سوره اسراء آمده: یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ :"روزی که هر گروهی را با پیشوایشان فرا میخوانیم".
و یا اینکه مؤمنان با مؤمنان و کافران با کافران محشور میشوند.
جمع میان این تفسیرها کاملا ممکن است زیرا مفهوم آیه گسترده است.
"یصدر"از ماده"صدر"(بر وزن صبر)به معنی خارج شدن شتران از آبگاه است که به صورت انبوه و هیجان زده بیرون میآیند به عکس"ورود"که به معنی داخل شدن آنها در آبگاه است و در اینجا کنایه از خروج اقوام مختلف از قبرها و آمدنشان در محشر برای حسابرسی است.
این احتمال نیز داده شده که منظور خروجشان از محشر،و حرکت به سوی جایگاهشان در بهشت و دوزخ است.
معنی اول با آیات گذشته تناسب بیشتری دارد.
منظور از جمله لیروا اعمالهم:"تا اعمالشان را به آنها نشان دهند" مشاهده جزای اعمال است.
یا مشاهده نامه اعمال که هر نیک و بدی در آن ثبت است.
یا مشاهده باطنی به معنی معرفت و شناخت چگونگی اعمالشان است.
و یا به معنی"تجسم اعمال"و مشاهده خود اعمال است.
تفسیر اخیر با ظاهر آیه از همه موافقتر است،و این آیه یکی از روشنترین آیات بر مساله تجسم اعمال محسوب میشود که در آن روز اعمال آدمی به صورتهای مناسبی تجسم مییابد و در برابر او حضور پیدا میکند،و همنشینی با آن مایه نشاط یا رنج و بلا است.
سپس به سرانجام کار هر یک از این دو گروه مؤمن و کافر،نیکوکار و بدکار، اشاره کرده میفرماید:"پس کسی که به اندازه سنگینی ذرهای کار خیر انجام داده آن را میبیند"( فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ ).
*** "و هر کس به اندازه سنگینی ذرهای کار بد کرده آن را میبیند"!( وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ ).
باز در اینجا تفسیرهای مختلفی ذکر شده که آیا جزای اعمال را میبیند و یا نامه اعمال را مشاهده میکند و یا خود عمل را.
ظاهر این آیات نیز تاکید مجددی است بر مساله"تجسم اعمال"و مشاهده خود عمل،اعم از نیک و بد در روز قیامت که حتی اگر سر سوزنی کار نیک یا بد باشد در برابر صاحب آن مجسم میشود و آن را مشاهده میکند.
"مثقال"در لغت هم به معنی ثقل و سنگینی آمده،و هم ترازویی که با آن سنگینی اشیاء را میسنجند،و در اینجا به همان معنی اول است.
برای"ذرة"نیز در لغت و کلمات مفسران تفسیرهای گوناگونی ذکر شده است:گاه به معنی مورچه کوچک،و گاه گرد و غباری که وقتی دست را بر زمین بگذاریم و برداریم به آن میچسبد،و گاه به معنی ذرات بسیار کوچک غبار که در فضا معلق است و به هنگامی که آفتاب از روزنهای به اطاق تاریک میتابد آشکار میگردد تفسیر شده است.
میدانیم امروز کلمه"ذره"را به"اتم"نیز اطلاق میکنند و بمب اتمی را"القنبلة الذریة"میگویند،"اتم"به قدری کوچک است که نه با چشم عادی،و نه با دقیقترین میکروسکوپها قابل مشاهده نیست،و تنها آثار آن را مشاهده میکنند،و حجم و وزن آن با محاسبات علمی قابل سنجش است،و به قدری کوچک است که چند میلیون روی نوک سوزنی جای میگیرد!
مفهوم ذره هر چه باشد منظور در اینجا کوچکترین وزنها است.
به هر حال این آیه از آیاتی است که پشت را میلرزاند و نشان میدهد که حسابرسی خداوند در آن روز فوق العاده دقیق و حساس است،و ترازوهای سنجش عمل در قیامت آن قدر ظریف است که حتی کوچکترین اعمال انسانی را وزن میکنند و به حساب میآورند.
نه تنها از آیات اخیر این سوره که از آیات مختلف قرآن به خوبی استفاده میشود که در حسابرسی اعمال در قیامت فوق العاده دقت و موشکافی میشود،در آیه 16 سوره لقمان میخوانیم: یٰا بُنَیَّ إِنَّهٰا إِنْ تَکُ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُنْ فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّمٰاوٰاتِ أَوْ فِی الْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللّٰهُ إِنَّ اللّٰهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ :"پسرم!اگر به اندازه سنگینی دانه خردلی(عمل نیک یا بد)باشد و در دل سنگی یا در گوشهای از آسمانها یا زمین پنهان گردد،خداوند آن را(در قیامت)برای حسابرسی میآورد،خداوند دقیق و آگاه است".
"خردل"دانه بسیار کوچکی از گیاه معروفی است که ضرب المثل در کوچکی میباشد.
این تعبیرات نشان میدهد که در آن حسابرسی بزرگ کوچکترین کارها محاسبه میشود،ضمنا این آیات هشدار میدهد که نه گناهان کوچک را کم اهمیت بشمرند،و نه اعمال خیر کوچک را،چیزی که مورد محاسبه الهی قرار میگیرد هر چه باشد کم اهمیت نیست.
لذا بعضی از مفسران گفتهاند این آیات زمانی نازل شد که بعضی از یاران
پیغمبر اکرم ص نسبت به انفاق اموال کم بی اعتنا بودند،و میگفتند:اجر و پاداش بر چیزهایی داده میشود که ما آن را دوست داریم،و اشیاء کوچک چیزی نیست که مورد علاقه ما باشد،و همچنین نسبت به گناهان کوچک بی اعتنا بودند، آیات نازل شد و آنها را به خیرات کوچک ترغیب کرد،و از گناهان کوچک بر حذر داشت.
در اینجا سؤالی مطرح است و آن اینکه مطابق این آیات انسان همه اعمال خود را در قیامت اعم از نیک و بد کوچک و بزرگ میبیند،این معنی چگونه با آیات"احباط"و"تکفیر"و"عفو"و"توبه"سازگار است؟زیرا آیات"احباط" میگوید:بعضی از اعمال مانند"کفر"تمام"حسنات"انسان را از بین میبرد لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ (زمر-65)و طبق آیات"تکفیر"گاهی "حسنات""سیئات"را از بین میبرد إِنَّ الْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئٰاتِ (هود-114).
و آیات"عفو"و"توبه"میگوید:در سایه عفو الهی یا توبه کردن، گناهان محو میشوند،این مفاهیم چگونه با مساله مشاهده تمام اعمال نیک و بد تطبیق میکند؟ در پاسخ این سؤال باید به یک نکته توجه کرد و آن اینکه:دو اصلی که در آیات فوق آمده است که میگوید انسان هر ذرهای از کار نیک و بد را میبیند به صورت یک قانون کلی است،و میدانیم هر قانون ممکن است استثناهایی داشته باشد،آیات"عفو"و"توبه"و"احباط"و"تکفیر"در حقیقت به منزله استثناء است در این قانون کلی.
پاسخ دیگر اینکه:در مورد"احباط"و"تکفیر"در حقیقت موازنه و کسر
و انکساری رخ میدهد،و درست مانند"مطالبات"و"بدهیها"است که از یکدیگر کسر میشود،هنگامی که انسان نتیجه این موازنه را میبیند در حقیقت تمام اعمال نیک و بد خود را دیده است،همین سخن در مورد"عفو"و"توبه"نیز جاری است،چرا که عفو بدون لیاقت و شایستگی صورت نمیگیرد،و توبه خود نیز یکی از اعمال نیک است.
بعضی در اینجا جواب دیگری گفتهاند که صحیح به نظر نمیرسد و آن اینکه افراد کافر نتیجه اعمال خوب خود را در این دنیا میبینند،همانگونه که افراد مؤمن کیفر اعمال بد خود را در این جهان میبینند.
ولی ظاهر این است که آیات مورد بحث مربوط به قیامت است نه دنیا بعلاوه این کلیت ندارد که هر مؤمن و کافری نتیجه اعمالش را در دنیا ببیند.
از"عبد اللّٰه بن مسعود"نقل شده است که محکمترین آیات قرآن مجید همین آیات" فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ " میباشد و از آن تعبیر به"جامعه"میکرد و به راستی ایمان عمیق به محتوای آن کافی است که انسان را در مسیر حق وادارد،و از هر گونه شر و فساد بازدارد، لذا در حدیثی آمده است که مردی خدمت پیغمبر اکرم ص آمد عرض کرد:علمنی مما علمک اللّٰه:"از آنچه خداوند به تو تعلیم داده به من بیاموز".
پیغمبر اکرم ص او را به مردی از یارانش سپرد،تا قرآن به او تعلیم کند،و او سوره" إِذٰا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ "را تا به آخر به او تعلیم داد،آن مرد از جا برخاست و گفت:همین مرا کافی است(و در روایت دیگری آمده تکفینی هذه الایة:"همین یک آیه مرا کفایت میکند")!
پیغمبر اکرم ص فرمود:او را به حال خود بگذار که مرد فقیهی شد! (و طبق روایتی فرمود رجع فقیها:او فقیه شد و بازگشت!)دلیل آن هم روشن است زیرا کسی که میداند که اعمال ما حتی به اندازه یک"ذره"یا یک دانه"خردل" مورد محاسبه قرار میگیرد امروز به حساب خود مشغول میشود،و این بزرگترین اثر تربیتی روی او دارد (1).
با این حال در روایت دیگری از"ابو سعید خدری"آمده است که وقتی آیه " فَمَنْ یَعْمَلْ ..."نازل شد عرض کردم ای رسول خدا آیا من همه اعمالم را میبینم؟فرمود:آری.گفتم:آن کارهای بزرگ را؟فرمود:بله،گفتم:کارهای کوچک کوچک را؟فرمود:بله،عرض کردم:"ای وای بر من!مادرم بنشیند و برای من عزاداری کند"! فرمود:"بشارت باد بر تو ای ابو سعید!چرا که"حسنات"به ده برابر حساب میشود،تا هفتصد برابر،و خدا برای هر کس بخواهد آن را هم مضاعف میکند،و اما هر گناه به اندازه یک گناه مجازات دارد،یا خداوند عفو میکند و بدان احدی با عملش نجات نخواهد یافت!(جز اینکه کرم خدا شامل او گردد) عرض کردم حتی تو هم ای رسول خدا؟!فرمود:حتی من،مگر اینکه خداوند مرا مشمول رحمتش سازد"! (2).
***خداوندا!جایی که پیامبرت با آن عظمت تنها به عفو تو دل بسته است تکلیف ما روشن است.
پروردگارا!اگر اعمال ما معیار نجات ما باشد وای به حال ما،و اگر کرم تو یار ما باشد خوشا بحال ما؟! بارالها!آن روز که تمام اعمال کوچک و بزرگ در برابر ما مجسم میشود ما تنها به لطف عمیم تو چشم دوختهایم.
آمین یا رب العالمین پایان سوره زلزله
محتوی و فضیلت سوره و العادیات:
در اینکه این سوره در"مکه"نازل شده است یا در"مدینه"؟در میان مفسران سخت گفتگو است،بسیاری آن را"مکی"شمردهاند،در حالی که جمعی آن را"مدنی"میدانند.
کوتاه بودن مقطع آیات،و تکیه بر سوگندها،و همچنین تکیه بر مساله معاد قرائنی است که مکی بودن سوره را تایید میکند.
ولی از سوی دیگر مضمون سوگندهای این سوره که تناسب زیادی با مسائل جهاد دارد-چنان که انشاء اللّٰه مشروحا بیان خواهد شد-و همچنین روایاتی که میگوید این سوره بعد از جنگ"ذات السلاسل"نازل شده است.
(جنگی که در سال هشتم هجرت واقع شد و در آن گروه کثیری از کفار به اسارت درآمدند،و آنها را با طنابها محکم بستند و لذا آن را"ذات السلاسل" نامیدهاند و شرح آن در تفسیر آیات به خواست خدا خواهد آمد)گواه بر مدنی بودن این سوره است،حتی اگر سوگندهای آغاز این سوره را ناظر به حرکت حجاج به سوی منی و مشعر بدانیم نیز تناسب با مدینه دارد.
درست است که مراسم حج با اکثر شاخ و برگهایش در میان عرب جاهلی نیز-به خاطر اقتدا به سنت ابراهیم-رواج داشت ولی آنها چنان با خرافات آمیخته شده بود که بعید به نظر میرسد قرآن به آن سوگند یاد کرده باشد.
با توجه به مجموع این جهات ما"مدنی"بودن آن را ترجیح میدهیم.
از آنچه گفتیم ضمنا محتوای سوره نیز روشن شد که در آغاز سوگندهای بیدار کنندهای را ذکر میکند،و بعد از آن سخن از پارهای از ضعفهای نوع انسان همچون کفر و بخل و دنیاپرستی به میان میآورد،و سرانجام با اشاره کوتاه
و گویایی به مساله معاد،و احاطه علمی خداوند به بندگان،سوره را پایان میدهد.
در فضیلت تلاوت این سوره از پیغمبر اکرم ص آمده است:
من قرأها اعطی من الاجر عشر حسنات،بعدد من بات بالمزدلفة،و شهد جمعا:
"هر کس آن را تلاوت کند به عدد هر یک از حاجیانی که(شب عید قربان)در "مزدلفه"توقف میکنند و در آنجا حضور دارند ده حسنه به او داده میشود (1)و (2)در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم:
من قرأ و العادیات و أدمن قراءتها بعثه اللّٰه مع امیر المؤمنین(سلام اللّٰه علیه)یوم القیامة خاصه، و کان فی حجره و رفقائه :"هر کس سوره و العادیات را بخواند،و بر آن مداومت کند،خداوند روز قیامت او را با امیر مؤمنان(سلام اللّٰه علیه)مبعوث میکند، و در جمع او و میان دوستان او خواهد بود. (3)
از بعضی از روایات نیز استفاده میشود که سوره و العادیات معادل نصف قرآن است (4).
ناگفته پیدا است که اینهمه فضیلت برای آنها است که آن را برنامه زندگی خویش قرار دهند و به تمام محتوای آن ایمان دارند و عمل میکنند.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>وَ اَلْعٰادِیٰاتِ ضَبْحاً (1) فَالْمُورِیٰاتِ قَدْحاً (2) فَالْمُغِیرٰاتِ صُبْحاً (3) فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً (4) فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً (5) إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ (6) وَ إِنَّهُ عَلیٰ ذٰلِکَ لَشَهِیدٌ (7) وَ إِنَّهُ لِحُبِّ اَلْخَیْرِ لَشَدِیدٌ (8) أَ فَلاٰ یَعْلَمُ إِذٰا بُعْثِرَ مٰا فِی اَلْقُبُورِ (9) وَ حُصِّلَ مٰا فِی اَلصُّدُورِ (10) إِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ یَوْمَئِذٍ لَخَبِیرٌ (11)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-سوگند به اسبان دوندهای که نفس زنان(به سوی میدان جهاد)پیش رفتند.
2-و سوگند به آنها(که بر اثر برخورد سمشان به سنگهای بیابان)جرقههای آتش افروختند.
3-و با دمیدن صبح بر دشمن یورش بردند.
4-و گرد و غبار به هر سو پراکنده کردند.
5-و(ناگهان)در میان دشمن ظاهر شدند.
6-که انسان در برابر نعمتهای پروردگارش ناسپاس و بخیل است.
7-و او خود نیز بر این معنی گواه است.
8-او علاقه شدیدی به مال دارد.
9-آیا نمیداند روزی که تمام آنچه در قبرهاست زنده میشود.
10-و آنچه در درون سینهها است آشکار میگردد.
11-در آن روز پروردگارشان از آنها کاملا با خبر است.
در حدیثی آمده است که این سوره بعد از جنگ"ذات السلاسل"نازل شد و ماجرا چنین بود:
در سال هشتم هجرت به پیغمبر اکرم ص خبر دادند که دوازده هزار سوار در سرزمین"یابس"جمع شده،و با یکدیگر عهد کردهاند که تا پیامبر
ص و علی ع را به قتل نرسانند و جماعت مسلمین را متلاشی نکنند از پای ننشینند! پیغمبر اکرم ص جمع کثیری از یاران خود را به سرکردگی بعضی از صحابه به سراغ آنها فرستاد،ولی بعد از گفتگوهایی بدون نتیجه بازگشتند، سرانجام پیغمبر اکرم ص علی ع را با گروه کثیری از مهاجر و انصار به نبرد آنها اعزام داشت،آنها به سرعت به سوی منطقه دشمن حرکت کردند و شبانه راه میرفتند،و صبحگاهان دشمن را در حلقه محاصره گرفتند،نخست اسلام را بر آنها عرضه داشتند چون نپذیرفتند هنوز هوا تاریک بود که به آنها حمله کردند و آنان را درهم شکستند،عدهای را کشتند،و زنان و فرزندانشان را اسیر کردند،و اموال فراوانی به غنیمت گرفتند.
سوره"و العادیات"نازل شد در حالی که هنوز سربازان اسلام به مدینه باز نگشته بودند،پیغمبر خدا ص آن روز برای نماز صبح آمد،و این سوره را در نماز تلاوت فرمود،بعد از پایان نماز اصحاب عرض کردند:این سورهای است که ما تا به حال نشنیده بودیم!.
فرمود:آری،علی ع بر دشمنان پیروز شد،و جبرئیل دیشب با آوردن این سوره به من بشارت داد.
چند روز بعد علی ع با غنائم و اسیران به مدینه وارد شد (1)بعضی معتقدند که این یکی از مصادیق روشن آیه است نه شان نزول.
1) 1) بحار الانوار جلد 21 صفحه 66 به بعد و"مجمع البیان"جلد 10 صفحه 528 و بعضی تواریخ دیگر.
سوگند به جهادگران بیدار!
گفتیم این سوره با سوگندهای بیدارگری آغاز شد،نخست میفرماید:
"به اسبان دوندهای که نفسزنان(به سوی میدان جهاد)پیش رفتند سوگند" ( وَ الْعٰادِیٰاتِ ضَبْحاً ) (1).
یا به شتران حاجیان که از سرزمین عرفات به مشعر الحرام و از مشعر نفس زنان به سوی منی حرکت میکنند سوگند.
"عادیات"جمع"عادیة"از ماده"عدو"(بر وزن صبر)در اصل به معنی گذشتن و جدا شدن است،خواه قلبا بوده باشد که آن را"عداوت"گویند و یا در حرکت خارجی که آن را"عدو"(دویدن)میخوانند،و گاه در معاملات است که آن را"عدوان"مینامند،و در اینجا منظور همان دویدن با سرعت است.
"ضبح"(بر وزن مدح)به معنی صدای نفسهای تند و سریع اسب است که هنگام دویدن از او به گوش میرسد.
همانگونه که در بالا اشاره کردیم در تفسیر این آیه دو نظر وجود دارد:
نخست اینکه منظور سوگند به اسبهایی است که با سرعت به سوی میدان جهاد پیش میروند،و از آنجا که جهاد امر مقدسی است این حیوانات نیز در این مسیر مقدس آن چنان ارزش پیدا میکنند که شایسته است سوگند به آنها یاد شود.
1) 1) در اینجا قاعدتا باید گفته شود"و العادیات عدوا"ولی از آنجا که لازمه عدو(دویدن)نفس زدن میباشد به جای آن"ضبحا"گفته شده،بعضی نیز گفتهاند آیه جمله محذوفی دارد و در تقدیر چنین است و العادیات یضبحن ضبحا.
تفسیر دیگر سوگند به شترانی است که در فریضه بزرگ حج در میان مواقف و اماکن مقدس به سرعت حرکت میکنند،و به همین دلیل دارای قداستی هستند شایسته سوگند.
در حدیثی آمده است که"ابن عباس"میگوید:"در حجر اسماعیل در کنار خانه کعبه بودم،مردی آمد در باره آیه" وَ الْعٰادِیٰاتِ ضَبْحاً "از من سؤال کرد،من گفتم:"منظور اسبانی است که در راه جهاد حمله میکنند،و شبانگاه به محل استراحت بازمیگردند،و سربازانی که آتش روشن میکنند و برای خود غذا درست میکنند".
آن مرد از من دور شد و به سراغ علی بن ابی طالب ع رفت در حالی که در کنار زمزم بود و از همین آیه از آن حضرت سؤال کرد.
فرمود:آیا از کسی قبل از من این آیه را پرسیدهای عرض کرد آری، از ابن عباس پرسیدهام او گفت منظور اسبانی است که در راه جهاد حمله میکنند، فرمود:برو و او را صدا کن نزد من بیاید.
هنگامی که خدمت حضرت علی ع آمدم فرمود:چرا مردم را به چیزی که نمیدانی فتوا میدهی؟اولین غزوه در اسلام بدر بود و با ما جز دو اسب نبود:
اسبی از"زبیر"و اسبی از"مقداد"چگونه"عادیات"به معنی"اسبان"است؟! نه،مقصود شترانی است که از"عرفات"به"مشعر"و از"مشعر"به"منی" میروند.
ابن عباس میگوید این را که شنیدم از نظر خود بازگشتم و نظر امیر مؤمنان علی ع را پذیرفتم (1).
این احتمال نیز وجود دارد که"عادیات"دارای معنی وسیعی است که
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 529 این روایت را"قرطبی"نیز در تفسیرش آورده است،جلد 10 صفحه 7245
هم اسبان مجاهدان را شامل میشود،و هم شتران حاجیان را،و منظور از روایت فوق این است که نباید معنی آن را محدود به اسبان کرد چرا که این معنی همه جا صادق نیست،مصداق واضحترش شتران حجاج است.
این تفسیر از جهاتی مناسبتر به نظر میرسد.
*** سپس میافزاید:"سوگند به آنها که جرقههای آتش افروختند" ( فَالْمُورِیٰاتِ قَدْحاً ).
اسبان مجاهدانی که چنان با سرعت به سوی میدان نبرد حرکت میکنند که از اثر برخورد سم آنها به سنگهای بیابان جرقهها میپرد،یا شترانی که به سرعت به مواقف حج میدوند و سنگها و ریگها از زیر پای آنها پریده و بر اثر برخورد به سنگهایی دیگر تولید جرقه میکند.
یا طوائف و گروههایی که در مواقف حج برای تهیه غذا آتش میافروزند، یا کنایه از کسانی است که آتش جنگ و جهاد را برمیافروزند و یا زبانهایی که با بیان کوبنده خود آتش به دل دشمن میزنند،و یا منظور کسانی است که به گفته بعضی از مفسران در انجام حاجات مردم تلاش میکنند و مقصود خود را پیش میبرند همانگونه که آتش از سنگ آتشزنه بیرون میآید ولی این احتمالات بسیار بعید به نظر میرسد و ظاهر آیه همان دو تفسیر نخست است.
"موریات"جمع"موریه"از ماده"ایراء"به معنی آتش افروختن و "قدح"به معنی زدن سنگ یا چوب و یا آهن و چخماق به یکدیگر برای تولید جرقه است.
*** سپس در سومین سوگند میفرماید:"قسم به آنها که با دمیدن صبح
بر دشمن حمله کردند"( فَالْمُغِیرٰاتِ صُبْحاً ).
رسم عرب-چنان که"طبرسی"در"مجمع البیان"میگوید-بر این بوده که شبانگاه نزدیک منطقه دشمن رفته و کمین میکردند تا صبحگاهان حمله کنند.
در شان نزول این آیات(یا یکی از مصداقهای روشن آن)خواندیم که لشگریان اسلام به فرماندهی علی ع از تاریکی شب استفاده کرده و به سوی میدان نبرد پیش رفتهاند و در نزدیکی قبیله دشمن کمین کرده،صبحگاهان همچون صاعقه بر آنها یورش بردند،و پیش از آنکه دشمن بتواند عکس العملی از خود نشان دهد قدرت آنها را درهم شکستند.
و اگر سوگندها را اشاره به شتران حاجیان بدانیم منظور از این آیه هجوم قافلههای شتران در صبحگاهان عید از"مشعر"به"منی"است.
"مغیرات"جمع"مغیرة"از ماده"اغارة"به معنی هجوم و حمله به دشمن است،و از آنجا که گاهی این هجوم و حمله به منظور گرفتن اموال صورت میگیرد،گاه این واژه به معنی معمول در فارسی،یعنی غارت کردن و گرفتن اموال دیگران به کار میرود.
بعضی گفتهاند در ماده این لغت،هجوم و حمله با اسب نهفته شده است،ولی موارد استعمال آن به خوبی نشان میدهد که اگر در آغاز،این قید وجود داشته،تدریجا حذف گردیده است.
و اینکه بعضی احتمال دادهاند،منظور از"مغیرات"در اینجا"قبائل و طوائف مهاجم"است که به سوی میدان نبرد،و یا با عجله به سوی منی حرکت میکنند،بعید به نظر میرسد،چرا که آیه" وَ الْعٰادِیٰاتِ ضَبْحاً "مسلما توصیفی برای اسبها یا شتران بود،نه صاحبان آنها،این آیه نیز ادامه همان است.
*** سپس به یکی دیگر از ویژگیهای این مجاهدان و مرکبهای آنها اشاره کرده میافزاید:"آن چنان بر دشمن هجوم سریع میبرند که به سبب آن گرد و غبار را به هر سو پخش کردند"( فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً ) (1).
یا اینکه بر اثر هجوم شتران حاجیان از مشعر الحرام به سوی منی،گرد و غبار از هر سو پراکنده میشود.
"اثرن"از ماده"اثاره"به معنی پراکندن"غبار"یا"دود"است،و گاه به معنی"هیجان آوردن"نیز به کار رفته است،همچنین گاه به معنی پخش شدن امواج صوت در فضا آمده.
"نقع"(بر وزن نفع)به معنی"غبار"است،و اصل این ماده به معنی فرو رفتن آب یا فرو رفتن در آب است و از آنجا که فرو رفتن در"غبار"نیز شباهت با آن دارد،این کلمه،بر آن اطلاق شده،"نقیع"به آب راکد گفته میشود *** و در آخرین ویژگی از ویژگیهای آنها میفرماید:"آنها در همان بامداد در میان دشمن ظاهر شدند"( فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً ) (2).
چنان هجوم آنها غافلگیرانه و برقآسا بود که در چند لحظه صفوف
1) 1) ضمیر در"به"به"عدو"(دویدن)که از جمله" وَ الْعٰادِیٰاتِ ضَبْحاً "استفاده میشود برمیگردد،بنا بر این باء در آن به معنی"سببیت"است،یعنی به سبب این دویدن، گرد و غبار فضا را پر میکند،بعضی نیز احتمال دادهاند که به زمان یا مکانی برگردد که این تاخت و تاز در آن انجام میشود،بنا بر این"باء"به معنی ظرفیت است،ولی صحیح همان معنی اول میباشد.
2) 2) در باره مرجع ضمیر"به"و معنی باء در اینجا مطلب همان است که در آیه سابق گفته شد.
دشمن را از هم شکافته و به قلب آنها هجوم بردند،و جمعیت آنها را از هم متلاشی کردند،و این نتیجه همان سرعت عمل و بیداری و آمادگی و شهامت و شجاعت است.
و یا اشاره به ورود حاجیان از"مشعر"به قلب"منی"است.
بعضی نیز گفتهاند:منظور،قرار دادن دشمن در حلقه محاصره است، ولی این تفسیر،در صورتی صحیح است که جمله"فوسطن"با تشدید سین خوانده شود در حالی که قرائت مشهور چنین نیست،بنا بر این صحیح همان معنی اول است.
رویهمرفته در یک جمعبندی نهایی به اینجا میرسیم که سوگند به اسبهایی یاد شده که نخست با سرعت،نفسزنان به سوی میدان جهاد پیش میروند،و سپس سرعت آنها بیشتر میشود،آن چنان که از ضربات سم آنها بر سنگها جرقههایی برمیخیزد و تاریکی شب را میشکافد،و در مرحله بعد که به نزدیکی منطقه دشمن میرسند،آنها را غافلگیر ساخته،و هنگام روشن شدن هوا بر آنها هجوم میبرند،آن چنان هجومی-که گرد و غبار را در فضا پراکنده میکند و سرانجام به قلب جمعیت دشمن وارد شده،صفوف آنها را از هم متلاشی میکنند.
سوگند به این اسبهای پر قدرت! سوگند به این سواران شجاع! سوگند به نفسهای مرکبهای مجاهدان! سوگند به آن جرقههای آتشین که از سم آنها برمیخیزد! سوگند به آن هجوم غافلگیرانهشان! سوگند به آن ذرات گرد و غباری که در فضا پخش میکنند!.
و سرانجام سوگند به ورودشان در قلب صفوف دشمن و متلاشی کردن آنها
و پیروزی درخشانشان! گر چه تمام آنچه گفته شده در معنی این سوگندها نیامده،ولی در دلالت ضمنی کلام همه اینها جمع است.
و از اینجا روشن میشود که جهاد آن چنان عظمتی دارد که حتی نفسهای اسبهای مجاهدین شایسته سوگند است،و همچنین جرقههای ناشی از برخورد سمشان به سنگها،و همچنین گرد و غباری که در فضا پخش میکنند،آری گرد و غبار صحنه جهاد هم پر ارزش و با عظمت است.
بعضی گفتهاند منظور از این سوگندها احتمالا نفوسی است که میتوانند کمالات خود را به دیگران منتقل سازند،و جرقههای دانش را با افکار خود ظاهر کنند،و بر هوا و هوس هجوم برند.و شوق الهی را در خود و دیگران پراکنده کنند،و سرانجام در قلب ساکنان علیین جای گیرند (1).
ولی پیدا است که اینها را نمیتوان به عنوان تفسیر آیات فوق پذیرفت، بلکه اینها تشبیهاتی است که به تناسب تفسیر آیه به ذهن میرسد.
*** بعد از این سوگندهای عظیم به پاسخ قسم،یعنی چیزی که سوگندها به خاطر آن یاد شده است پرداخته،میفرماید:"مسلما انسان نسبت به نعمتهای پروردگارش ناسپاس و بخیل است"( إِنَّ الْإِنْسٰانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ ).
همان انسان تربیت نایافته،همان انسانی که انوار معارف الهی و تعلیمات انبیا بر قلبش نتافته،و بالآخره همان انسانی که خود را تسلیم غرائز و شهوات سرکش نموده است او مسلما"ناسپاس"و"بخیل"است.
"کنود"به زمینی میگویند که چیزی از آن نمیروید،و به انسان
1) 1) تفسیر بیضاوی صفحه 465.
ناسپاس و بخیل نیز اطلاق میشود.
مفسران برای کنود معانی زیادی گفتهاند،"ابو الفتوح رازی"حدود پانزده معنی در این زمینه نقل کرده است،ولی غالبا شاخ و برگ همان معنی اصلی است که در بالا آوردهایم از جمله اینکه:
1-کنود کسی است که مصائبش را با آب و تاب میشمرد،ولی نعمتها را فراموش میکند.
2-کنود کسی است که نعمتهای خدا را تنها میخورد،و از دیگران منع میکند،چنان که در حدیثی از پیغمبر اکرم ص میخوانیم:"ا تدرون من الکنود" "میدانید کنود کیست"؟!عرض کرد خدا و رسولش آگاهتر است.
فرمود:الکنود الذی یاکل وحده،و یمنع رفده،و یضرب عبده:
"کنود کسی است که تنها غذا میخورد،و از عطا و بخشش به دیگران خودداری میکند،و بنده زیردستش را میزند" (1).
3-کنود کسی است که در مشکلات و مصائب با دوستان خود همدردی نمیکند.
4-کسی که خیرش بسیار کم است.
5-کسی که وقتی نعمتی به او برسد از دیگران دریغ میدارد و اگر گرفتار مشکلی گردد ناشکیبایی و جزع میکند.
6-کسی که نعمتهای الهی را در معصیت صرف میکند.
7-کسی که نعمت خدا را انکار میکند.
ولی همانگونه که گفتیم همه این معانی مصداقها و شاخ و برگهای همان ناسپاسی و بخل است.
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 530.
تعبیر به"انسان"در اینگونه موارد به معنی انسانهای شرور هواپرست سرکش و طغیانگر است،و بعضی آن را به انسان کافر تفسیر کردهاند،و گرنه مسلما هر انسانی چنین نیست،بسیارند کسانی که سپاسگزاری و عطا و بخشش با روحشان عجین شده،و از کفران و بخل بیزارند،همچنین انسانهایی که در پرتو ایمان به خدا از وادی خودخواهی و خودپرستی گام بیرون نهاده،و در آسمان معرفت اسماء و صفات پروردگار و تخلق به اخلاق الهی به پرواز درآمدهاند.
*** سپس میافزاید:"خود او نیز بر این معنی گواه است "( وَ إِنَّهُ عَلیٰ ذٰلِکَ لَشَهِیدٌ ).
چرا که انسان نسبت به نفس خویش بصیرت دارد،و اگر صفات درونی خود را از هر کس بتواند پنهان کند از خدا و و جدان خویش نمیتواند مخفی دارد، خواه به این حقیقت اعتراف کند یا نه! بعضی نیز گفتهاند ضمیر در"انه"به"خدا"برمیگردد،یعنی خداوند گواه وجود صفت کنود در انسان است.
ولی با توجه به آیات قبل و بعد که ضمائر مشابه آن در این آیات به انسان برمیگردد این احتمال بسیار بعید به نظر میرسد،هر چند بسیاری از مفسران این تفسیر را ترجیح دادهاند.
این احتمال نیز داده شده که منظور شهادت انسان بر گناهان و عیوب خود در قیامت است،چنان که از بسیاری از آیات قرآن استفاده میشود.
این تفسیر نیز در اینجا هیچ دلیلی ندارد،زیرا آیه مفهوم گستردهای دارد که شهادت و گواهی او را بر کفران و بخل خویش در این دنیا نیز شامل میشود.
درست است که گاهی انسان از شناخت خویش عاجز میگردد،و به اصطلاح و جدان خود را فریب میدهد،و تسویل و تزیین شیطانی صفات مذمومش را در نظرش زیبا جلوهگر میسازد،ولی در خصوص مورد کفران و بخل مطلب آن قدر واضح است که نمیتواند بر آن پردهپوشی کند و و جدان خود را بفریبد.
*** باز در آیه میافزاید:"او علاقه شدیدی به مال و مادیات دارد"( وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ ) (1).
و همین علاقه شدید و افراطی او به مال و ثروت سبب بخل و ناسپاسی و کفران او میشود.
البته"خیر"معنی وسیعی دارد که هر گونه نیکی را شامل میشود، و مسلما علاقه به بسیاری از نیکیها همچون علم و دانش و تقوی و بهشت و سعادت مطلب مذمومی نیست که قرآن با تعبیر فوق از آن نکوهش کند،و لذا مفسران آن را در اینجا به معنی"مال"تفسیر کردهاند که هم قرینه مقام و آیه گذشته گواه بر آن است،و هم بعضی آیات دیگر قرآن،مانند آیه 180 سوره بقره که میفرماید: کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذٰا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ لِلْوٰالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ :"بر شما مقرر شده است که اگر کسی از شما مالی از خود بگذارد،برای پدر و مادر و نزدیکان وصیت کند".
مسلما اطلاق"خیر"بر"مال"به خاطر آن است که در حد ذات خود چیز خوبی است،و میتواند وسیله انواع خیرات گردد،ولی انسان ناسپاس و بخیل
1) 1) "لام"در"لحب الخیر"ممکن است"لام تعدیه"باشد و یا لام علت،بنا بر اول تفسیرش همان است که در بالا آمد،و بنا بر دوم مفهوم آیه چنین میشود انسان به علت حب مال بخیل است ولی مسلما تفسیر اول مناسبتر است.
آن را از هدف اصلیش بازداشته،و در مسیر خودخواهی و خودکامگی به کار میگیرد.
*** سپس به صورت یک استفهام انکاری توأم با تهدید میفرماید:"آیا این انسان ناسپاس و بخیل و دنیاپرست نمیداند هنگامی که تمام آنچه در قبرهاست زنده میشوند..."؟( أَ فَلاٰ یَعْلَمُ إِذٰا بُعْثِرَ مٰا فِی الْقُبُورِ ).
*** "و هنگامی که آنچه در درون سینهها از کفر و ایمان و اخلاص و ریا کبر و غرور و تواضع نیات خیر و سوء است آشکار میگردد":( وَ حُصِّلَ مٰا فِی الصُّدُورِ ).
*** "در آن روز پروردگارشان از آنها و اعمال و نیاتشان آگاه است"و بر طبق آن به آنها کیفر میدهد( إِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ یَوْمَئِذٍ لَخَبِیرٌ ).
"بعثر"از ماده"بعثرة"(بر وزن منقبة)در اصل به معنی زیر و رو کردن و بیرون آوردن و استخراج نمودن است،و از آنجا که به هنگام احیای مردگان، قبرها زیر و رو میشود،و آنچه در درون آنها است ظاهر میگردد،این تعبیر در آیات فوق در مورد رستاخیز به کار رفته است.
تعبیر به" مٰا فِی الْقُبُورِ "(با توجه به اینکه"ما"معمولا برای غیر ذوی العقول میآید)یا به خاطر آن است که نظر به حالتی دارد که هنوز مردگان خاکند،و یا به خاطر ابهامی است که بر آنها حاکم است که معلوم نیست چه اشخاصی هستند؟ تعبیر به"قبور"(قبرها)منافاتی با این ندارد که گروهی از مردم اصولا قبر ندارند،فی المثل در دریا غرق میشوند،یا قبرشان بعد از مدتی از میان
میرود و خاکهایشان متفرق میشود،زیرا نظر به غالب مردم است که دارای قبر هستند،بعلاوه قبر در اینجا میتواند معنی وسیعی داشته باشد یعنی محلی که خاکهای انسانها در آنجا قرار دارد،هر چند به صورت قبر معمولی نباشد.
"حصل"از ماده"تحصیل"در اصل به معنی بیرون آوردن"مغز"از "پوست"است،همچنین به تصفیه معادن،و خارج کردن طلا و امثال آن از سنگ معدن اطلاق میشود،سپس در معنی وسیعی یعنی مطلق استخراج و مجزا ساختن به کار رفته است،و در آیه مورد بحث منظور جداسازی خیر و شری است که در دلها نهفته شده،اعم از ایمان و کفر،یا صفات حسنه و رذیله،و یا نیات خوب و بد که در آن روز آنها از یکدیگر جدا و ظاهر و آشکار میشود،و هر کس بر طبق آن به پاداش کیفر خود میرسد.
همانگونه که در آیه 9 سوره طارق آمده است: یَوْمَ تُبْلَی السَّرٰائِرُ :"در آن روز که اسرار درون آشکار گردد".
تعبیر به"یومئذ"و تکیه بر این معنی که خداوند"در آن روز"از اعمال و اسرار مکنون دلهای آنها با خبر است،با اینکه میدانیم خدا همیشه از این مسائل آگاه میباشد،به خاطر آن است که آن روز،روز جزا است،و آنها را بر اعمال و عقائدشان جزا میدهد.
به گفته بعضی از مفسران این تعبیر مانند آن است که کسی در مقام تهدید به دیگری میگوید ساعرف لک أمرک"به زودی عملت را به تو معرفی خواهم کرد"در حالی که هم امروز نیز چنین معرفی موجود است،منظور آن است که نتیجه آن را به تو خواهم داد.
آری خداوند همیشه و در همه حال از اسرار درون و برون به طور کامل آگاه است،ولی اثر این آگاهی در قیامت و به هنگام پاداش و کیفر ظاهرتر و آشکارتر میگردد،و این هشداری است به همه انسانها که اگر به راستی به آن
ایمان داشته باشند سد نیرومندی در میان آنان و گناهان ایجاد میکند،اعم از گناهان آشکار و پنهان،و گناهان برون و درون، و اثر تربیتی این اعتقاد بر کسی پنهان نیست.
از سؤالاتی که پیرامون این سوره مطرح میشود این است که چه ارتباطی میان سوگند به اسبهای مجاهدان و جمله" إِنَّ الْإِنْسٰانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ "وجود دارد؟ زیرا بررسی آیات قرآن به ما نشان میدهد که همواره نوعی ارتباط در میان قسمها و مقسم به(آنچه به آن قسم یاد میشود)موجود است و اصولا بلاغت و فصاحت قرآن نیز چنین مطلبی اقتضا میکند.
در باره آیات مورد بحث ممکن است رابطه چنین باشد که قرآن میگوید انسانهایی یافت میشوند ایثارگر که در مسیر جهاد بیپروا پیش میروند،و از هیچگونه فداکاری مضایقه ندارند،جان و مال خود را در راه خدا میدهند، با این حال چگونه بعضی آن همه بخیل و ناسپاسند،و در برابر نعمتهای حق نه حمد خدا میگویند و نه در راه او ایثار میکنند؟ درست است که قسم به اسبها خورده شده است،ولی میدانیم که اهمیت آنها از این نظر است که ابزاری برای مجاهدان هستند در واقع سوگند به جهاد مجاهدان است(همچنین اگر سوگند به شتران حاجیان و زوار خانه خدا باشد).
بعضی نیز گفتهاند که ارتباط از این رو حاصل میشود که این حیوانات در طریق رضای حق به سرعت پیش میروند پس تو ای انسان چرا تسلیم او نیستی،
تو که اشرف مخلوقاتی،و شایستهتری؟! ولی مناسبت اول روشنتر است.
ممکن است کسانی از جمله إِنَّ الْإِنْسٰانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ چنین استفاده کنند که حالت"کنود"بودن،یعنی ناسپاسی و بخل، جزء طبیعت همه انسانها است،سپس این سؤال پیش میآید که این امر با و جدان بیدار و شعور فطری که انسان را دعوت به شکر منعم و ایثار میکند چگونه میتواند سازگار باشد؟ نظیر این سؤال در آیات زیادی از قرآن مجید که انسان را با نقاط ضعف واضحی توصیف میکند مطرح میشود.
در یک جا انسان"ظلوم و جهول"شمرده شده(احزاب-72).
در جای دیگر"هلوع"(کم ظرفیت)(معارج-19).
و در جای دیگر یؤوس و کفور(مایوس و ناسپاس)(هود-9).
و در جای دیگر طغیانگر(علق-6)توصیف شده است.
آیا به راستی همه این نقاط ضعف در طبیعت انسان نهفته است؟با اینکه قرآن تصریح میکند که خدا بنی آدم را گرامی داشته،و بر همه خلایق برتری بخشیده،: وَ لَقَدْ کَرَّمْنٰا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ الطَّیِّبٰاتِ وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلیٰ کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِیلاً (اسراء-70).
پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن میشود،و آن اینکه:انسان دارای دو بعد وجودی است،و به همین دلیل میتواند در قوس صعودیش به"اعلی علیین"رسد،و در قوس نزولیش به اسفل سافلین کشیده شود.
اگر تحت تربیت مربیان الهی قرار گیرد،و از پیام عقل الهام پذیرد
و خودسازی کند،مصداق" وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلیٰ کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِیلاً "میشود.
و اگر به ایمان و تقوی پشت کند،و از خط اولیای خدا خارج گردد،به صورت موجودی"ظلوم"و"کفار"و"یؤوس"و"کفور"و"هلوع"و"کنود" درمیآید.
و به این ترتیب هیچگونه تضادی در میان این آیات وجود ندارد،منتها هر کدام به یکی از ابعاد وجود انسان نگاه میکند.
آری در درون فطرت انسان ریشه تمام خوبیها و نیکیها و افتخارات و فضائل نهفته است،همانگونه که انسان آمادگی برای نقطه مقابل این فضائل نیز دارد، و لذا هیچ موجودی در عالم آفرینش در میان قوس صعودی و نزولیش اینقدر فاصله نیست(دقت کنید).
در قرآن مجید سخن از مساله جهاد و عظمت مجاهدان راه خدا بسیار به میان آمده،ولی شاید در هیچ جا مساله با این عظمت ترسیم نشده است که حتی نفس زدن اسبهای آنها،و جرقههای سم این ستوران و گرد و غبار ناشی از حرکت سریع آنان،آن قدر با عظمت شناخته شده که مورد قسم قرار گرفته.
مخصوصا روی سرعت عمل آنها که یکی از مهمترین عوامل پیروزی در جنگها است تکیه شده،و نیز روی اصل غافلگیری که یکی دیگر از عوامل موفقیت در جنگ است تکیه گردیده است.
و اینها همه آموزشی است در زمینه برنامه"جهاد".
قابل توجه اینکه در شان نزول این سوره نیز آمده است که علی ع دستور داد در تاریکی شب مرکبها را آماده کنند،خوراک لازم به آنها بدهند و زین بر آنها
نهند و به حالت آماده باش کامل درآیند،هنگامی که پرده تاریکی شب شکافته شد فورا نماز صبح را با یاران خود بجا آورد،و بلا فاصله به دشمن حمله کرد،دشمن وقتی بیدار شد که زیر دست و پای اسبهای مجاهدین اسلام قرار گرفته بود.
این حمله سریع و غافلگیرانه،هم تعداد تلفات را به حد اقل رساند،و هم در ساعاتی کوتاه به جنگ خاتمه داد،و جالب اینکه همه این مسائل در آیات این سوره به طرز ظریفی منعکس شده است.
بدیهی است نه اسب خصوصیت دارد،و نه مساله جرقه ناشی از برخورد سم آنها به سنگهای بیابان و نه گرد و غبار پای آنها آنچه موضوعیت دارد مساله جهاد،و سپس ابزار آن است که تمام وسائل جنگی امروز را شامل میشود همانگونه که در آیه 60 سوره انفال در کنار"رباط الخیل"(اسبهای ورزیده) سخن از"قوه"و(نیرو)به صورت کلی به میان آمده.
*** خداوندا!توفیق جهاد و ایثار در راه رضایت را به ما مرحمت کن.
پروردگارا!نفس سرکش تمایل به ناسپاسی و کفر دارد،ما را از خطرات آن حفظ فرما.
بارالها!تو از اسرار درون و برون همه کس آگاهی،و از اعمال ما با خبری، با لطف و عنایت خود با ما رفتار کن.
آمین یا رب العالمین پایان سوره و العادیات
محتوی و فضیلت سوره قارعه
این سوره به طور کلی از معاد و مقدمات آن سخن میگوید،با تعبیراتی کوبنده و بیانی تکان دهنده،و انذار و هشداری صریح و روشن،و سرانجام انسانها را به دو گروه تقسیم میکند! گروهی که اعمالشان در میزان عدل الهی سنگین است،و پاداششان زندگانی سراسر رضایتبخش در جوار رحمت حق و گروهی که اعمالشان سبک و کم وزن است و سرنوشتشان آتش داغ و سوزان جهنم.
نام این سوره یعنی"قارعة"از آیه اول آن گرفته شده است.
در فضیلت آن همین بس که در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم:
من قرأ القارعة آمنه اللّٰه من فتنة الدجال ان یؤمن به،و من قیح جهنم یوم القیامة ان شاء اللّٰه: "کسی که سوره"قارعه"را بخواند خداوند متعال او را از فتنه"دجال"و ایمان آوردن به او حفظ میکند،و او را در قیامت از چرک جهنم دور میدارد انشاء اللّٰه" (1).
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 530.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>اَلْقٰارِعَةُ (1) مَا اَلْقٰارِعَةُ (2) وَ مٰا أَدْرٰاکَ مَا اَلْقٰارِعَةُ (3) یَوْمَ یَکُونُ اَلنّٰاسُ کَالْفَرٰاشِ اَلْمَبْثُوثِ (4) وَ تَکُونُ اَلْجِبٰالُ کَالْعِهْنِ اَلْمَنْفُوشِ (5) فَأَمّٰا مَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِینُهُ (6) فَهُوَ فِی عِیشَةٍ رٰاضِیَةٍ (7) وَ أَمّٰا مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِینُهُ (8) فَأُمُّهُ هٰاوِیَةٌ (9) وَ مٰا أَدْرٰاکَ مٰا هِیَهْ (10) نٰارٌ حٰامِیَةٌ (11)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-آن حادثه کوبنده، 2-و چه حادثه کوبندهای؟! 3-و تو چه میدانی که حادثه کوبنده چیست؟ 4-روزی که مردم مانند پروانههای پراکنده به هر سو میدوند.
5-و کوهها مانند پشم رنگین حلاجی شده میگردد.
6-(در آن روز)کسی که ترازوهای اعمالش سنگین است.
7-در یک زندگی خشنود خواهد بود.
8-و اما کسی که ترازوهایش سبک است.
9-پناهگاهش"هاویه"(دوزخ)است.
10-و تو چه میدانی هاویه چیست؟ 11-آتشی است سوزان.
حادثه کوبنده!
در این آیات که در وصف قیامت است،نخست میفرماید:"آن حادثه کوبنده"...( اَلْقٰارِعَةُ ). "چه حادثه کوبندهای است"؟!( مَا الْقٰارِعَةُ ).
"و تو چه میدانی که حادثه کوبنده چیست"؟( وَ مٰا أَدْرٰاکَ مَا الْقٰارِعَةُ ).
"قارعة"از ماده"قرع"(بر وزن فرع)به معنی کوبیدن چیزی بر چیزی است،به گونهای که صدای شدید از آن برخیزد تازیانه و چکش را نیز به همین مناسبت"مقرعة"گویند بلکه به هر حادثه مهم و سخت"قارعة"گفته میشود (تاء تانیث در اینجا ممکن است اشاره به تاکید باشد).
با تعبیراتی که در آیه دوم و سوم آمده که حتی به پیامبر اکرم ص میگوید تو چه میدانی آن حادثه سخت و کوبنده چیست، روشن میشود که این حادثه کوبنده بقدری عظیم است که ابعادش به فکر هیچکس نمیرسد.
به هر حال بسیاری از مفسران گفتهاند که"قارعة"یکی از نامهای قیامت است،ولی درست روشن نساختهاند که آیا این تعبیر اشاره به مقدمات قیامت میباشد که عالم دنیا درهم کوبیده میشود،خورشید و ماه تاریک میگردد،و دریاها برافروخته میشود،اگر چنین باشد انتخاب نام"قارعة"برای این حادثه دلیلش روشن است.
و یا اینکه منظور مرحله دوم،یعنی مرحله زنده شدن مردگان،و طرح نوین در عالم هستی است،و تعبیر به"کوبنده"به خاطر آن است که وحشت و خوف و ترس آن روز دلها را میکوبد.
آیاتی که بعد از آن آمده بعضی تناسب با حادثه تخریب جهان دارد، و بعضی متناسب با زنده شدن مردگان است،ولی رویهمرفته احتمال اول مناسبتر به نظر میرسد،هر چند در این آیات هر دو حادثه پشت سر یکدیگر ذکر شده است(مانند بسیاری دیگر از آیات قرآن که از قیامت خبر میدهد).
*** سپس در توصیف آن روز عجیب میگوید:"همان روزی که مردم مانند
پروانههای پراکنده و حیران و سرگردان به هر سو میروند"( یَوْمَ یَکُونُ النّٰاسُ کَالْفَرٰاشِ الْمَبْثُوثِ ).
"فراش"جمع"فراشة"بسیاری آن را به معنی"پروانه"میدانند، بعضی نیز آن را به معنی"ملخ"تفسیر کردهاند،و ظاهرا این معنی از آیه 7 سوره قمر که مردم را در آن روز به ملخهای پراکنده تشبیه میکند گرفته شده ( کَأَنَّهُمْ جَرٰادٌ مُنْتَشِرٌ )و گرنه معنی لغوی آن همان"پروانه"است.
به هر حال تشبیه به"پروانه"به خاطر آن است که پروانهها معمولا خود را دیوانهوار به آتش میافکنند و میسوزانند،بدکاران نیز خود را در آتش جهنم میافکنند.
این احتمال نیز دارد که تشبیه به پروانه اشاره به حیرت و سرگردانی خاصی است که در آن روز بر همه انسانها مستولی میشود.
و اگر"فراش"به معنی ملخها باشد تشبیه مزبور به خاطر این است که میگویند بسیاری از پرندگان به هنگام حرکت دستجمعی در مسیر معینی پرواز میکنند،جز ملخها که در حرکت گروهی مسیر مشخصی ندارند و هر کدام به سویی پیش میروند! باز این سؤال در اینجا مطرح است که این حیرت و سرگردانی و پراکندهگی و وحشت و اضطراب بر اثر حوادث هولناک پایان جهان است،و یا آغاز قیامت و حشر و نشر؟ پاسخ این سؤال از آنچه در بالا گفتیم روشن میشود.
*** سپس به سراغ یکی دیگر از اوصاف آن روز رفته میافزاید:"و کوهها مانند پشم رنگین حلاجی شده خواهد بود"( وَ تَکُونُ الْجِبٰالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ ).
"عهن"(بر وزن ذهن)به معنی پشم رنگ شده است.
و"منفوش"از ماده"نفش"(بر وزن نقش)به معنی گستردن پشم است که معمولا به وسیله ابزار مخصوص حلاجی و زدن پشم انجام میگیرد.
سابقا گفتهایم که طبق آیات مختلف قرآن کوهها در آستانه قیامت نخست به حرکت درمیآیند بعد درهم کوبیده و متلاشی میگردند و سرانجام به صورت غباری در آسمان درمیآیند که در آیه مورد بحث آن را تشبیه به پشمهای رنگین حلاجی شده کرده است،پشمهایی که همراه تندباد حرکت کنند و تنها رنگی از آنها نمایان باشد،و این آخرین مرحله متلاشی شدن کوهها است.
این تعبیر ممکن است اشاره به رنگهای مختلف کوهها نیز باشد،چرا که کوههای روی زمین هر کدام رنگ خاصی دارند.
به هر حال این جمله گواه بر آن است که آیات فوق از مراحل نخستین قیامت یعنی مرحله ویرانی و پایان جهان سخن میگوید.
*** بعد به مرحله حشر و نشر و زنده شدن مردگان و تقسیم آنها به دو گروه پرداخته،میفرماید:"اما کسی که ترازوهای عملش سنگین است..." ( فَأَمّٰا مَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِینُهُ ).
*** "او در یک زندگی سراسر رضایتبخش خواهد بود"( فَهُوَ فِی عِیشَةٍ رٰاضِیَةٍ ).
*** "و اما کسی که ترازوهایش سبک است"...( وَ أَمّٰا مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِینُهُ ).
"جایگاه و پناهگاهش دوزخ است"( فَأُمُّهُ هٰاوِیَةٌ ).
*** "و تو چه دانی"هاویه"و دوزخ چیست"؟!( وَ مٰا أَدْرٰاکَ مٰا هِیَهْ ) (1).
*** "آتشی است سوزان"!( نٰارٌ حٰامِیَةٌ ).
"موازین"جمع"میزان"به معنی وسیله سنجش است،این واژه نخست در وزنهای مادی به کار رفته،سپس در موازین و مقیاسهای معنوی نیز استعمال شده است.
بعضی معتقدند که اعمال انسان در آن روز به صورت موجودات جسمانی و قابل وزن درمیآید،و راستی آنها را با ترازوهای سنجش اعمال میسنجند.
این احتمال نیز داده شده که خود نامه اعمال را وزن میکنند اگر اعمال صالحی در آن نوشته شده است سنگین است و گرنه سبک وزن،یا بی وزن است.
ولی ظاهرا نیازی به این توجیهات نیست،میزان حتما به معنی ترازوی ظاهری که دارای کفههای مخصوص است نمیباشد،بلکه به هر گونه وسیله سنجش اطلاق میشود،چنان که در حدیثی میخوانیم:
ان امیر المؤمنین و الأئمة من ذریته(ع)هم الموازین: "امیر مؤمنان و امامان از دودمانش ترازوهای سنجشند" (2).
و در حدیثی از امام صادق ع آمده است که وقتی از معنی"میزان" سؤال کردند.در پاسخ فرمود:المیزان العدل!:"ترازوی سنجش همان عدل
است" (1).
به این ترتیب وجود اولیاء اللّٰه یا قوانین عدل الهی مقیاسهایی هستند که انسانها و اعمالشان را بر آنها عرضه میکنند،و به همان اندازه که با آنها شباهت و مطابقت دارند وزنشان است! روشن است که منظور از"سبکی"و"سنگینی"میزان به معنی سنگینی خود ترازوهای سنجش نیست،بلکه وزن چیزهایی است که با آن میسنجند.
ضمنا تعبیر به"موازین"به صورت صیغه جمع به خاطر آن است که اولیای حق و قوانین الهی هر کدام یکی از میزانهای سنجشند،و از این گذشته تنوع صفات و اعمال آدمی ایجاب میکند که هر کدام را با میزانی بسنجند،و الگوها و ترازهای سنجش متفاوت باشد.
"راغب"در"مفردات"میگوید:"میزان در قرآن مجید گاهی به صورت مفرد، و گاه به صورت جمع آمده،در صورت اول ناظر به کسی است که حساب میکند،یعنی خداوند یکتا،و در صورت دوم ناظر به حساب شوندگان است".
بعضی از مفسران نیز گفتهاند که موازین جمع"موزون"است،یعنی عملی که آن را وزن میکنند،بنا بر این سنگین و سبک بودن موازین به معنی سنگین و سبک بودن خود اعمال است،نه سبک و سنگین بودن ترازوها (2).
البته نتیجه هر دو یکی است ولی از دو راه مختلف.
در این زمینه شرح بیشتری در ذیل آیه 8 و 9 سوره اعراف(جلد 6 صفحه
90)و همچنین ذیل آیه 105 کهف(جلد 12 صفحه 567)و ذیل آیه 102 سوره مؤمنون(جلد 14 صفحه 328)ذکر کردهایم.
تعبیر به" عِیشَةٍ رٰاضِیَةٍ "(زندگی خشنود)تعبیر بسیار جالب و رسایی است از زندگی پر نعمت و سراسر آرامش بهشتیان در قیامت،این زندگی آن قدر رضایتبخش است که گویی خودش"راضی"است یعنی بجای اینکه"مرضیة"گفته شود برای تاکید هر چه بیشتر بجای اسم مفعول،"اسم فاعل"به کار رفته است (1).
و این امتیاز بزرگ مخصوص زندگی آخرت است،چرا که زندگی دنیا هر قدر مرفه و پر نعمت و توأم با امن و امان و رضایت و خشنودی باشد باز از عوامل ناخشنودی خالی نیست،تنها زندگی آخرت است که سراسر رضایت و خشنودی و آرامش و امنیت و مایه جمعیت خاطر میباشد.
تعبیر به"ام"در جمله" فَأُمُّهُ هٰاوِیَةٌ "به خاطر این است که"ام"به معنی "مادر"است،و میدانیم مادر پناهگاهی است برای فرزندان که در مشکلات به او پناه میبرند،و نزد او میمانند،و در اینجا اشاره به این است که این گنهکاران خفیف المیزان محلی برای پناه گرفتن جز دوزخ نمییابند،وای به حال کسی که پناهگاهش"جهنم"باشد! بعضی نیز گفتهاند معنی"ام"در اینجا"مغز"است،زیرا عرب به مغز سر"ام الرأس"میگوید،بنا بر این معنی آیه چنین میشود که آنها را با سر در جهنم میافکنند،ولی این احتمال بعید به نظر میرسد زیرا در این صورت آیه
1) 1) بعضی نیز"راضیة"را به معنی(ذات رضا)دانستهاند،یا اینکه چیزی در تقدیر میگیرند،و میگویند منظور رضایت صاحبان آنها است،ولی از میان سه تفسیر تفسیری که در بالا ذکر شد از همه مناسبتر است.
بعد" وَ مٰا أَدْرٰاکَ مٰا هِیَهْ "(تو چه میدانی آن چیست)مفهوم درستی نخواهد داشت.
"هاویة"از ماده"هوی"به معنی افتادن و سقوط کردن است،و آن یکی از نامهای"دوزخ"میباشد،چرا که گنهکاران در آن سقوط میکنند، و نیز اشاره به عمق آتش دوزخ است.
و اگر"ام"را در اینجا به معنی"مغز"بگیریم"هاویه"به معنی سقوط کننده میباشد،ولی تفسیر اول صحیحتر و مناسبتر به نظر میرسد.
"حامیة"از ماده"حمی"(بر وزن نفی)به معنی شدت حرارت است و "حامیة"در اینجا اشاره به سوزندگی فوق العاده آتش دوزخ است.
به هر حال این جمله که میفرماید:"تو چه میدانی هاویه چیست؟هاویه آتش سوزان است"تاکیدی است بر این معنی که عذاب قیامت و آتش دوزخ فوق تصور همه انسانها است.
اسباب سنگینی میزان اعمال
بدون شک،ارزش همه اعمال نیک و صالحات یکسان نیست،و با هم تفاوت زیادی دارند،و به همین جهت در روایات مختلف اسلامی،روی پارهای از اعمال خیر،تکیه بیشتری شده است،و آنها اسباب سنگینی میزان و ترازوی عمل در قیامت شمردهاند.
از جمله در حدیثی،از پیامبر اکرم ص میخوانیم که در تفسیر لا اله الا اللّٰه فرمود:
یعنی بوحدانیته لا یقبل اللّٰه الاعمال الا بها،و هی کلمة التقوی یثقل اللّٰه بها الموازین یوم القیامة :"لا اله الا اللّٰه"اشاره به وحدانیت خداوند
است و هیچ عملی بدون آن پذیرفته نمیشود،و این کلمه تقوی است که ترازوی سنجش اعمال را در قیامت سنگین میکند" (1).
در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی ع در باره شهادت به وحدانیت خداوند و نبوت پیغمبر اکرم ص آمده است:
خف میزان ترفعان منه و ثقل میزان توضعان فیه: "ترازوی سنجشی که شهادتین از آن برداشته شود سبک است،و میزانی که شهادتین در آن گذارده شود سنگین است" (2).
و در حدیث دیگری از امام باقر ع یا امام صادق ع میخوانیم:
ما فی المیزان شیء اثقل من الصلاة علی محمد و آل محمد :"در میزان عمل چیزی سنگینتر از درود فرستادن بر محمد و آل محمد نیست"و در ذیل روایت میفرماید:"افرادی در قیامت در پای میزان عمل قرار میگیرند و کفه اعمالشان سبک است،سپس درود بر محمد و آل محمد را در آن مینهند و سنگین میشود (3).
جالب اینکه در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم:
من کان ظاهره ارجح من باطنه خف میزانه!: "هر کس ظاهرش از باطنش بهتر باشد میزان عملش در قیامت سبک خواهد بود"! (4).
این بحث را با سخنی از سلمان فارسی که در حقیقت چکیده وحی و سنت است پایان میدهیم،در این حدیث میخوانیم:"کسی از طریق تحقیر به سلمان گفت:تو کیستی؟و چیستی؟ارزشی نداری سلمان در پاسخ گفت:
اما اولی و اولک فنطفة قذرة و اما آخری و آخرک فجیفة منتنة فاذا کان یوم القیامة و نصبت الموازین فمن ثقلت موازینه فهو الکریم و من خفت موازینه فهو اللئیم:
"اما آغاز وجود من و تو نطفه آلودهای بوده،و پایان من و تو مرداری گندیده بیش نیست،هنگامی که روز قیامت فرا رسد و ترازوهای سنجش اعمال نصب گردد،هر کس ترازوی عملش سنگین بود شریف و بزرگوار است،و هر کس ترازوی عملش سبک بود پست و لئیم است" (1).
***خداوندا!ترازوی عمل ما را با محبت محمد و آل محمد سنگین فرما.
پروردگارا!وصول به"عیشة راضیة"جز با لطف تو میسور نیست، خودت در این راه به ما کمک کن.
بارالها!آتش دوزخت سخت سوزان است و ما را تاب تحمل نیست،آن را با آب مرحمت و کرمت بر ما خاموش گردان.
آمین یا رب العالمین پایان سوره"قارعة"
1) 1) نور الثقلین ج 5 صفحه 660 حدیث 14.
محتوی و فضیلت سوره"تکاثر"
بسیاری از مفسران معتقدند که این سوره در"مکه"نازل شده،بنا بر این سخنی که در باره تفاخر در آن آمده قاعدة مربوط به قبائل قریش است که با امور موهومی بر یکدیگر فخر و مباهات میکردند.
ولی بعضی-مانند مرحوم طبرسی در مجمع البیان-معتقدند در مدینه نازل شده،و آنچه از تفاخر در آن آمده ناظر به یهود یا دو طائفه از انصار است ولی مکی بودن سوره با توجه به شباهت زیادی که با سورههای مکی دارد صحیحتر به نظر میرسد.
محتوای این سوره در مجموع نخست سرزنش و ملامت افرادی است که بر اساس یک مطالب موهوم بر یکدیگر تفاخر میکردند،سپس هشداری نسبت به مساله معاد و قیامت و آتش دوزخ،و سرانجام هشداری در زمینه مساله سؤال و بازپرسی از نعمتها میدهد.
نام این سوره از آیه اول آن گرفته شده.
و در فضیلت تلاوت آن در حدیثی از پیغمبر اکرم ص میخوانیم:
و من قرأها لم یحاسبه اللّٰه بالنعیم الذی انعم علیه فی دار الدنیا،و اعطی من الاجر کانما قرء الف آیة: "کسی که آن را بخواند خداوند در برابر نعمتهایی که در دنیا به او داده او را مورد حساب قرار نمیدهد و پاداشی به او میدهد که گویی هزار آیه قرآن را تلاوت کرده (1).
و در حدیثی از امام صادق ع آمده است که خواندن این سوره در نمازهای
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 532
فریضه و نافله ثواب شهادت شهیدان دارد" (1).
بدیهی است اینهمه ثواب از آن کسی است که آن را بخواند و در برنامه زندگی به کار گیرد و روح و جان خود را هماهنگ با آن بسازد.
1) 1) "همان مدرک"(با تلخیص)
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>أَلْهٰاکُمُ اَلتَّکٰاثُرُ (1) حَتّٰی زُرْتُمُ اَلْمَقٰابِرَ (2) کَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ (3) ثُمَّ کَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ (4) کَلاّٰ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ اَلْیَقِینِ (5) لَتَرَوُنَّ اَلْجَحِیمَ (6) ثُمَّ لَتَرَوُنَّهٰا عَیْنَ اَلْیَقِینِ (7) ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ اَلنَّعِیمِ (8)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-تفاخر و تکاثر شما را به خود مشغول داشته(و از خدا غافل کرده).
2-تا آنجا که زیارت قبرها رفتید(و قبور مردگان خود را برشمردید).
3-چنین نیست که شما خیال میکنید به زودی خواهید دانست.
4-باز چنان نیست که شما میپندارید به زودی خواهید دانست.
5-چنان نیست که شما خیال میکنید اگر شما علم الیقین(به آخرت)داشتید(به سراغ این موهومات و تفاخرها نمیرفتید).
6-شما قطعا جهنم را خواهید دید! 7-سپس(با ورود در آن)آن را به عین الیقین مشاهده خواهید کرد.
8-سپس در آن روز همه شما از نعمتهایی که داشتهاید سؤال خواهید شد.
همانگونه که اشاره کردیم مفسران معتقدند که این سوره در باره قبائلی نازل شد که بر یکدیگر تفاخر میکردند،و با کثرت نفرات و جمعیت یا اموال و ثروت خود بر آنها مباهات مینمودند تا آنجا که برای بالا بردن آمار نفرات قبیله به گورستان میرفتند و قبرهای مردگان هر قبیله را میشمردند!.
منتها بعضی آن را ناظر به دو قبیله از قبائل قریش در مکه میدانند،و بعضی دو قبیله از قبائل انصار پیامبر ص در مدینه و بعضی تفاخر یهود را بر دیگران،هر چند مکی بودن آن صحیحتر به نظر میرسد.
ولی مسلم است که این شان نزولها هر چه باشد هرگز مفهوم آیه را محدود نمیکند.
بلای تکاثر و تفاخر!
در این آیات نخست با لحنی ملامت بار میفرماید:"تفاخر و مباهات بر یکدیگر شما را از خدا و قیامت به خود مشغول داشت"( أَلْهٰاکُمُ التَّکٰاثُرُ ).
*** "تا آنجا که به زیارت و دیدار قبرها رفتید،و قبور مردگان خود را برشمردید"( حَتّٰی زُرْتُمُ الْمَقٰابِرَ ).
این احتمال نیز در تفسیر آیه داده شده است که"تکاثر"و"تفاخر" آن چنان آنها را به خود مشغول داشته که تا لحظه ورود در قبر نیز ادامه دارد.
ولی معنی اول با تعبیر" زُرْتُمُ الْمَقٰابِرَ "و همچنین شان نزولها و خطبه نهج البلاغه که به خواست خدا بعدا به آن اشاره میشود سازگارتر است.
"الهاکم"از ماده"لهو"به معنی سرگرم شدن به کارهای کوچک و غافل ماندن از اهداف و کارهای مهم است،"راغب"در"مفردات"میگوید:
"لهو"چیزی است که انسان را به خود مشغول داشته،و از مقاصد و اهدافش بازمیدارد.
"تکاثر"از ماده"کثرت"به معنی تفاخر و مباهات و فخرفروشی بر یکدیگر است (1).
"زرتم"از ماده"زیارة"و"زور"(بر وزن قول)در اصل به معنی قسمت بالای سینه است،سپس به معنی ملاقات کردن و روبرو شدن به کار رفته است،و
1) 1) در استعمالات روزمره فارسی"تکاثر"به معنی ثروتاندوزی استعمال میشود در حالی که این معنی در ریشه لغوی آن نیست،ولی در بعضی از روایات که بعدا به آن اشاره میکنیم چنین استعمالی آمده است.
"زور"(بر وزن قمر)به معنی کج شدن قسمت بالای سینه است،و از آنجا که دروغ نوعی انحراف از حق است،به آن،"زور"(بر وزن نور)اطلاق میشود.
"مقابر"جمع"مقبرة"به معنی محل قبر میت است،و زیارت کردن مقابر در اینجا یا کنایه از مرگ است(طبق بعضی از تفاسیر)و یا به معنی رفتن به سراغ قبرها برای شمارهکردن و تفاخر نمودن(طبق تفسیر مشهور).
و همانگونه که گفتیم معنی دوم صحیحتر به نظر میرسد،و یکی از شواهد آن سخنی است که از امیر مؤمنان علی ع در این زمینه در نهج البلاغه آمده است که بعد از تلاوت" أَلْهٰاکُمُ التَّکٰاثُرُ حَتّٰی زُرْتُمُ الْمَقٰابِرَ "فرمود:
یا له مراما ما ابعده؟ و زورا ما اغفله؟و خطرا ما أفظعه؟لقد استخلوا منهم ای مدکر و تناوشوهم من مکان بعید،ا فبمصارع آبائهم یفخرون؟ام بعد ید الهلکی یتکاثرون؟یرتجعون منهم اجسادا خوت،و حرکات سکنت،و لان یکونوا عبرا احق من ان یکونوا مفتخرا!:
"شگفتا!چه هدف بسیار دوری؟و چه زیارت کنندگان غافلی؟و چه افتخار موهوم و رسوایی؟به یاد استخوان پوسیده کسانی افتادهاند که سالها است خاک شدهاند،آنهم چه یادآوری؟با این فاصله دور به یاد کسانی افتادهاند که سودی به حالشان ندارند،آیا به محل نابودی پدران خویش افتخار میکنند؟ و یا با شمردن تعداد مردگان و معدومین خود را بسیار میشمرند؟آنها خواهان بازگشت اجسادی هستند که تار و پودشان از هم گسسته،و حرکاتشان به سکون مبدل شده.
این اجساد پوسیده اگر مایه عبرت باشند سزاوارتر است تا موجب افتخار گردند"! (1).
1) 1) "نهج البلاغه"خطبه 221
این خطبه که تنها به قسمتی از آن در اینجا اشاره کردهایم بقدری تکان دهنده و گویا و صریح است که"ابن ابی الحدید"معتزلی میگوید:من به کسی که همه امتها به او سوگند یاد میکنند قسم میخورم که از پنجاه سال پیش تا کنون بیش از هزار بار این خطبه را خواندهام،و در هر بار در درون قلبم لرزش و ترس و پند و موعظه تازهای پدید آمده،و در روحم به سختی اثر گذارده، اعضاء و جوارحم به لرزه افتاده،و هرگز نشده که در آن تامل کنم جز اینکه در آن حال به یاد مرگ خانواده و بستگان و دوستانم افتادهام و درست برایم مجسم شده که من همانم که امام ع توصیف فرموده است.
چقدر واعظان و خطبا و گویندگان و افراد فصیح در این باره سخن گفته اند،و من گوش فرا دادهام،و در سخنان آنها دقت کردهام،ولی در هیچیک تاثیر سخن امام ع را نیافتهام!.
این تاثیری که سخن او در قلب من میگذارد یا از ایمانی سرچشمه میگیرد که به گوینده آن تعلق دارد،و یا نیت یقین و اخلاص او سبب شده است که اینچنین در ارواح نفوذ کند،و در قلوب جایگزین شود" (1).
او در قسمت دیگری از سخنانش میگوید:ینبغی لو اجتمع فصحاء العرب قاطبة فی مجلس و تلی علیهم ان یسجدوا له!:"سزاوار است اگر فصحاء عرب همگی در مجلسی اجتماع کنند و این خطبه برای آنها خوانده شود در برابر آن سجده کنند،و در همین جا اشاره به گفتار معاویه در باره فصاحت امیر مؤمنان علی ع میکند که میگوید:و اللّٰه ما سن الفصاحة لقریش غیره:
"به خدا هیچکس فصاحت را برای قریش غیر او پایهگذاری نکرد"! ***
1) 1) شرح"نهج البلاغه""ابن ابی الحدید"جلد 11 صفحه 153
در آیه بعد آنها را با این سخن مورد تهدید شدید قرار داده،میفرماید:
"چنین نیست که شما میپندارید و با آن تفاخر میکنید،شما به زودی نتیجه این تفاخر موهوم خود را خواهید دانست"( کَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ ).
*** باز برای تاکید میافزاید:"سپس چنین نیست که شما میپندارید،به زودی خواهید دانست"( ثُمَّ کَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ ).
جمعی از مفسران این دو آیه را تکرار و تاکید یک مطلب دانستهاند و هر دو به صورت سربسته از عذابهایی که در انتظار این مستکبران متفاخر است خبر میدهد.
در حالی که بعضی دیگر اولی را اشاره به عذاب قبر و برزخ که انسان بعد از مرگ،با آن روبرو میشود دانستهاند،و دومی را اشاره به عذاب قیامت.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع آمده است که فرمود:"
ما زلنا نشک فی عذاب القبر حتی نزلت أَلْهٰاکُمُ التَّکٰاثُرُ ،الی قوله کَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ ،یرید فی القبر، ثُمَّ کَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ ،بعد البعث ":
گروهی از ما پیوسته در باره عذاب قبر در شک بودند تا اینکه سوره " أَلْهٰاکُمُ التَّکٰاثُرُ "نازل شد تا آنجا که فرمود: کَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ منظور از آن عذاب قبر است،سپس میفرماید: ثُمَّ کَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ منظور عذاب قیامت است" (1).
در تفسیر کبیر فخر رازی این مطلب از یکی از یاران علی ع بنام"زر بن جیش"نقل شده که میگوید:ما از عذاب قبر در شک بودیم تا از علی ع
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 534
شنیدیم که میفرمود:"این آیه دلیل بر عذاب قبر است" (1).
*** سپس میافزاید:"اینچنین نیست که شما تفاخر کنندگان میپندارید اگر شما به آخرت ایمان داشتید و با علم الیقین آن را میدانستید هرگز به سراغ این امور نمیرفتید و تفاخر و مباهات به این مسائل باطل نمیکردید"( کَلاّٰ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ ) (2).
*** باز برای تاکید و انذار بیشتر میافزاید:"شما قطعا جهنم را خواهید دید" ( لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ ).
*** "سپس با ورود در آن،آن را به عین الیقین مشاهده خواهید کرد" ( ثُمَّ لَتَرَوُنَّهٰا عَیْنَ الْیَقِینِ ).
*** "سپس در آن روز همه شما قطعا از نعمتهایی که داشتهاید سؤال خواهید شد".
( ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ ).
باید در آن روز روشن سازید که این نعمتهای خداداد را در چه راهی مصرف کردهاید؟و از آنها برای اطاعت الهی یا معصیتش کمک گرفتهاید،یا
نعمتها را ضایع ساخته هرگز حق آن را ادا ننمودهاید؟ ***
از آیات فوق استفاده میشود که یکی از عوامل اصلی تفاخر و تکاثر و فخر فروشی همان جهل و نادانی نسبت به پاداش و کیفر الهی و عدم ایمان به معاد است.
از این گذشته جهل انسان به ضعفها و آسیبپذیریهایش،به آغاز پیدایش و سرانجامش،از عوامل دیگر این کبر و غرور و تفاخر است،به همین دلیل قرآن مجید برای درهم شکستن این تفاخر و تکاثر سرگذشت اقوام پیشین را در آیات مختلف بازگو میکند که چگونه اقوامی با داشتن امکانات و قدرت فراوان با وسائل سادهای نابود شدهاند.
با وزش بادها،با یک جرقه آسمانی(صاعقه)،با یک زمین لرزه،با نزول باران بیش از حد،خلاصه با"آب"و"باد"و"خاک"و گاه با"سجیل"و"پرندگان کوچک"،نابود شدند و از میان رفتند.
با اینحال اینهمه تفاخر و غرور برای چیست؟!.
عامل دیگری برای این امر همان احساس ضعف و حقارت ناشی از شکستها است که افراد برای پوشاندن شکستهای خود پناه به تفاخر و فخرفروشی میبرند، و لذا در حدیثی از امام صادق ع
ما من رجل تکبر او تجبر الا لذلة وجدها فی نفسه: "هیچکس تکبر و فخرفروشی نمیکند مگر به خاطر ذلتی که در نفس خود مییابد" (1)و لذا هنگامی که احساس کند به حد کمال رسیده است
1) 1) "اصول کافی"جلد 2 صفحه 236 باب الکبر حدیث 17
نیازی در این تفاخر نمیبیند.
در حدیث دیگری از امام باقر ع میخوانیم:
ثلاثة من عمل الجاهلیة:
الفخر بالانساب،و الطعن فی الاحساب،و الاستسقاء بالانواء: "سه چیز است که از عمل جاهلیت است:تفاخر به نسب،و طعن در شخصیت و شرف خانوادگی افراد،و طلبیدن باران به وسیله ستارگان" (1).
در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:
اهلک الناس اثنان:خوف الفقر،و طلب الفخر: "دو چیز مردم را هلاک کرده:ترس از فقر(که انسان را وادار به جمع مال از هر طریق و با هر وسیله میکند)و تفاخر" (2).
و به راستی از مهمترین عوامل حرص و بخل و دنیاپرستی و رقابتهای مخرب و بسیاری از مفاسد اجتماعی همین ترس بی دلیل از فقر و تفاخر و برتریجویی در میان افراد و قبائل و امتها است.
و لذا در حدیثی از پیغمبر اکرم ص میخوانیم که فرمود:
ما اخشی علیکم الفقر و لکن اخشی علیکم التکاثر: "من از فقر بر شما نمیترسم ولی از تکاثر بیم دارم" (3).
"تکاثر"همانگونه که قبلا اشاره کردیم در اصل به معنی تفاخر است، ولی گاه به معنی فزونطلبی و جمع مال آمده چنان که در حدیثی از پیغمبر اکرم ص میخوانیم:
التکاثر،(فی)الاموال جمعها من غیر حقها،و منعها من حقها،و شدها فی الاوعیة :تکاثر جمع آوری اموال از طرق نامشروع،و خودداری از
ادای حق آن و بستن آنها در خزینهها و صندوقها است" (1).
این بحث دامنهدار را با حدیث پر معنایی از پیغمبر اکرم ص پایان میدهیم، او در تفسیر" أَلْهٰاکُمُ التَّکٰاثُرُ "فرمود:
یقول ابن آدم مالی مالی،و ما لک من مالک الا ما اکلت فافنیت او لبست فابلیت او تصدقت فامضیت: "انسان میگوید مال من،مال من!در حالی که مال تو تنها همان غذایی است که میخوری،و لباسی که میپوشی،و صدقاتی که در راه خدا انفاق میکنی"! (2)و این نکتهای است بسیار جالب که بهره هر کس از اموال فراوانی که جمع آوری میکند و گاه کمترین دقتی در حلال و حرام بودن آن ندارد چیزی جز همان مختصری که میخورد و مینوشد و میپوشد،و یا در راه خدا انفاق میکند نیست،و میدانیم:آنچه را شخصا مصرف میکند،ناچیز است و چه بهتر که از طریق انفاق بهره خود را بیشتر کند.
"یقین"نقطه مقابل"شک"است،همانگونه که علم نقطه مقابل جهل است، و به معنی وضوح و ثبوت چیزی آمده است،و طبق آنچه از اخبار و روایات استفاده میشود به مرحله عالی ایمان"یقین"گفته میشود،امام باقر ع فرمود:
"ایمان یک درجه از اسلام بالاتر است،و تقوی یک درجه از ایمان بالاتر،و یقین یک درجه برتر از تقوا است"سپس افزود:"و لم یقسم بین الناس شیء اقل من الیقین":"در میان مردم چیزی کمتر از یقین تقسیم نشده است"!
راوی سؤال میکند یقین چیست؟میفرماید:التوکل علی اللّٰه،و التسلیم للّٰه،و الرضا بقضاء اللّٰه،و التفویض الی اللّٰه!:"حقیقت یقین توکل بر خدا، و تسلیم در برابر ذات پاک او،و رضا به قضای الهی،و واگذاری تمام کارهای خویش به خداوند است" (1).
برتری مقام یقین از مقام تقوی و ایمان و اسلام چیزی است که در روایات دیگر نیز روی آن تاکید شده است (2).
در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم:
من صحة یقین المرأ المسلم ان لا یرضی الناس بسخط اللّٰه،و لا یلومهم علی ما لم یؤته اللّٰه...ان اللّٰه بعدله و قسطه جعل الروح و الراحة فی الیقین و الرضا و جعل الهم و الحزن فی الشک و السخط: "از نشانههای صحت یقین مردم مسلمان این است که مردم را با خشم الهی از خود خشنود نکند،و آنها را بر چیزی که خداوند به او نداده است ملامت ننماید(آنها را مسئول محرومیت خود نشمارد)...خداوند به خاطر عدل و دادش آرامش و راحت را در یقین و رضا قرار داده،و اندوه و حزن را در شک و ناخشنودی"! از این تعبیرات و تعبیرات دیگر به خوبی استفاده میشود که وقتی انسان به مقام یقین میرسد آرامش خاصی سراسر قلب و جان او را فرا میگیرد.
ولی با این حال برای یقین مراتبی است که در آیات فوق و آیه 95 سوره واقعه( إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ حَقُّ الْیَقِینِ )به آن اشاره شده است و آن سه مرحله است (3).
1-علم الیقین و آن این است که انسان از دلائل مختلف به چیزی ایمان آورد مانند کسی که با مشاهده دود ایمان به وجود آتش پیدا میکند.
2-عین الیقین،و آن در جایی است که انسان به مرحله مشاهده میرسد و با"چشم"خود مثلا آتش را مشاهده میکند.
3-حق الیقین و آن همانند کسی است که وارد در آتش شود و سوزش آن را لمس کند،و به صفات آتش متصف گردد،و این بالاترین مرحله یقین است.
محقق طوسی در یکی از سخنان خود میگوید:"یقین"همان اعتقاد جازم مطابق و ثابت است که زوال آن ممکن نیست،و در حقیقت از دو علم ترکیب یافته،علم به معلوم،و علم به اینکه خلاف آن علم محال است، و دارای چند مرتبه است:"علم الیقین"و"عین الیقین"و"حق الیقین" (1).
در حقیقت مرحله اول جنبه عمومی دارد و مرحله دوم،برای پرهیزگاران است و مرحله سوم مخصوص خاصان و مقربان.
و لذا در حدیثی آمده است که خدمت پیغمبر اکرم ص عرض کردند:
شنیدهایم بعضی از یاران عیسی روی آب راه میرفتند؟!فرمود:لو کان یقینه اشد من ذلک لمشی علی الهواء:اگر یقینش از آن محکمتر بود بر هوا راه میرفت"! مرحوم"علامه طباطبائی"بعد از ذکر این حدیث میافزاید:همه چیز بر محور یقین به خداوند سبحان،و محو کردن اسباب جهان تکوین از استقلال در تاثیر دور میزند،بنا بر این هر قدر اعتقاد و ایمان انسان به قدرت مطلقه الهیه بیشتر گردد اشیاء جهان به همان نسبت در برابر او مطیع و منقاد خواهد شد (2).
و این است رمز رابطه یقین و تصرف خارق العاده در عالم آفرینش.
جمله" لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ "دارای دو تفسیر است:نخست اینکه منظور مشاهده دوزخ در آخرت است،که مخصوص کفار،و یا برای عموم جن و انس است،چرا که طبق بعضی آیات قرآن همگی از کنار جهنم باید بگذرند.
دیگر اینکه منظور مشاهده آن با شهود قلبی در همین عالم دنیا است،و در این صورت این جمله جواب قضیه شرطیه است،میفرماید:"اگر شما"علم الیقین"میداشتید"جهنم"را در همین جهان با چشم دل مشاهده میکردید" چرا که میدانیم بهشت و دوزخ هم اکنون آفریده شدهاند و وجود خارجی دارند.
ولی همانگونه که قبلا نیز اشاره کردهایم تفسیر اول با آیات بعد که سخن از روز قیامت میگوید مناسبتر است،بنا بر این یک قضیه قطعی و غیر مشروط است.
در آخرین آیه این سوره خواندیم که مسلما همه شما روز قیامت از نعمتها بازپرسی خواهید شد،بعضی گفتهاند منظور از این نعمت"سلامت"و"فراغت خاطر"است، و بعضی آن را"تندرستی"و"امنیت"میدانند و بعضی همه نعمتها را مشمول آیه شمردهاند.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:
النعیم الرطب،و الماء البارد ":"نعیم رطب و آب خنک است"! در حالی که در حدیث دیگری میخوانیم که"ابو حنیفه"از"امام صادق" ع در باره تفسیر این آیه سؤال کرد،امام ع سؤال را به او برگرداند،
و فرمود:"نعیم به عقیده تو چیست"؟عرض کرد:غذا است و طعام و آب خنک، فرمود:اگر خدا بخواهد تو را روز قیامت در پیشگاهش نگهدارد تا از هر لقمهای که خوردهای،و هر جرعهای که نوشیدهای،از تو سؤال کند باید بسیار در آنجا بایستی"!عرض کرد:"پس نعیم چیست"؟ فرمود:"ما اهل بیت هستیم که خداوند به وجود ما به بندگانش نعمت داده،و میان آنها بعد از اختلاف الفت بخشیده،دلهای آنان را به وسیله ما به هم پیوند داده،و برادر خود ساخته،بعد از آنکه دشمن یکدیگر بودند،و به وسیله ما آنها را به اسلام هدایت کرده"...آری نعیم همان پیامبر ص و خاندان او است" (1).
تفسیر این روایات ظاهرا مختلف،چنین است که"نعیم"یک معنی بسیار گسترده دارد که همه مواهب الهی را اعم از"معنوی"مانند دین و ایمان و اسلام و قرآن و ولایت،و انواع نعمتهای"مادی"را اعم از فردی و اجتماعی شامل میشود،منتها نعمتهایی که اهمیت بیشتری دارند مانند نعمت"ایمان و ولایت" بیشتر از آنها سؤال میشود که آیا حق آنها ادا شده یا نه؟و ظاهرا روایاتی که نعمتهای مادی را از شمول این آیه نفی میکند ناظر به این معنی است که شما نباید مصداقهای مهمتر را رها کرده به مصداقهای کوچکتر روی آورید،و در حقیقت هشداری است به مردم در زمینه سلسله مراتب مواهب و نعمتهای الهی و اینکه در برابر آنها مسئولیت سنگین دارند.
و چگونه ممکن است از این نعمتها سؤال نشود در حالی که سرمایههای بزرگی هستند که در اختیار بشر قرار داده شده،و باید از هر کدام دقیقا قدر- دانی کنند و شکر آن را بجای آورند،و در موارد خود صرف کنند.
1) 1) مجمع البیان جلد 10 صفحه 535.
خداوندا!نعمتهای بی پایانت مخصوصا نعمت ایمان و ولایت را بر ما مستدام دار.
پروردگارا!توفیق ادای حق اینهمه نعمت را به ما مرحمت فرما.
بارالها!بر این نعمتهای بزرگ بیفزا و آنها را هرگز از ما سلب مکن.
آمین یا رب العالمین پایان سوره تکاثر
محتوی و فضیلت سوره"و العصر"
معروف این است که این سوره در"مکه"نازل شده،هر چند بعضی احتمال "مدنی"بودن آن را نیز دادهاند،مقاطع کوتاه آیات سوره،و لحن آن،نیز شاهد مکی بودن آن است.
به هر حال جامعیت این سوره به حدی است که به گفته بعضی از مفسران تمام علوم و مقاصد قرآن در این سوره خلاصه شده است،و به عبارت دیگر:این سوره در عین کوتاه بودن برنامه جامع و کاملی برای سعادت انسان تنظیم و ارائه نموده است.
نخست از سوگند پر معنی به"عصر"شروع میشود که تفسیر آن را به زودی خواهید دید،سپس سخن از زیانکار بودن همه انسانها که در طبیعت زندگی تدریجی نهفته است به میان میآورد،بعد فقط یک گروه را از این اصل کلی جدا میکند،آنها که دارای برنامه چهار مادهای زیر هستند:
ایمان،عمل صالح،سفارش یکدیگر به حق،و سفارش یکدیگر به صبر و این چهار اصل،در واقع برنامههای اعتقادی و عملی و فردی و اجتماعی اسلام را در برمیگیرد.
در باره فضیلت تلاوت این سوره در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
من قرأ" وَ الْعَصْرِ "فی نوافله بعثه اللّٰه یوم القیامة مشرقا وجهه ضاحکا سنه قریرة عینه حتی یدخل الجنة: "هر کس سوره"و العصر"را در نمازهای نافله بخواند خداوند او را در قیامت برمیانگیزد در حالی که صورتش نورانی، چهرهاش خندان و چشمش(به نعمتهای الهی)روشن است،تا داخل بهشت
شود"! (1)و معلوم است که اینهمه افتخار و سرور و شادمانی از آن کسی است که این اصول چهارگانه را در زندگی خود پیاده کند،نه فقط به خواندن قناعت نماید.
1) 1) "تفسیر مجمع البیان"جلد 10 صفحه 545.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>وَ اَلْعَصْرِ (1) إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَفِی خُسْرٍ (2) إِلاَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ (3)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-به عصر سوگند، 2-که انسانها همه در زیانند.
3-مگر کسانی که ایمان آورده،و اعمال صالح انجام دادهاند و یکدیگر را به حق سفارش کرده،و یکدیگر را به شکیبایی و استقامت توصیه نمودهاند.
تنها راه نجات
در ابتدای این سوره با قسم تازهای روبرو میشویم،میفرماید:"به عصر سوگند"!( وَ الْعَصْرِ ).
واژه"عصر"در اصل به معنی"فشردن"است،و سپس به وقت عصر اطلاق شده،به خاطر اینکه برنامهها و کارهای روزانه در آن پیچیده،و فشرده میشود.
سپس این واژه به معنی مطلق"زمان"و دوران تاریخ بشر و یا بخشی از زمان،مانند عصر ظهور اسلام و قیام پیغمبر اکرم ص،و امثال آن استعمال شده است،و لذا در تفسیر این سوگند مفسران احتمالات زیادی گفتهاند:
1-بعضی آن را اشاره به همان وقت"عصر"میدانند،به قرینه اینکه در بعضی دیگر از آیات قرآن به آغاز روز سوگند یاد شده است مانند" وَ الضُّحیٰ " (سوره ضحی آیه 1)-یا- وَ الصُّبْحِ إِذٰا أَسْفَرَ (مدثر-34).
این سوگند به خاطر اهمیتی است که این موقع از روز دارد چرا که زمان زمان دگرگونی نظام زندگی و حیات انسانها است،کارهای روزانه پایان میگیرد،پرندگان و حیوانات به لانههای خود بازمیگردند،خورشید سر در افق مشرق فرو میکشد،و هوا تدریجا رو به تاریکی میرود.
این دگرگونی انسان را به قدرت لا یزال الهی که بر این نظام حاکم است متوجه میسازد،و در حقیقت نشانهای از نشانههای توحید و آیتی از آیات پروردگار است که شایسته سوگند میباشد.
2-بعضی دیگر آن را اشاره به سراسر زمان و تاریخ بشریت دانستهاند که مملو از درسهای عبرت،و حوادث تکان دهنده و بیدارگر است،و روی همین جهت آن چنان عظمتی دارد که شایسته سوگند الهی است.
3-بعضی روی قسمت خاصی از این زمان مانند عصر قیام پیغمبر اکرم ص یا عصر قیام مهدی ع که دارای ویژگی و عظمت خاصی در تاریخ بشر بوده و هست انگشت گذارده،و سوگند را ناظر به آن میدانند (1).
4-بعضی نیز به همان ریشه لغوی این واژه برگشته،و سوگند را ناظر به انواع فشارها و مشکلاتی میدانند که در طول زندگی انسانها رخ میدهد، آنها را از خواب غفلت بیدار میکند،به یاد خداوند بزرگ میاندازد،و روح استقامت را پرورش میدهد.
5-بعضی دیگر آن را اشاره به"انسانهای کامل"میدانند که عصاره عالم هستی و جهان آفرینشند.
6-بالآخره بعضی آن را ناظر به"نماز عصر"شمردهاند،به خاطر اهمیت ویژهای که در میان نمازها دارد،زیرا آنها"صلاة وسطی"را که در قرآن روی آن تاکید خاصی به عمل آورده نماز عصر میدانند.
با اینکه تفسیرهای فوق با هم تضادی ندارد و ممکن است همه در معنی آیه جمع باشد و سوگند به تمام این امور مهم یاد شود،ولی در میان آنها از همه مناسبتر همان عصر به معنی زمان و تاریخ بشر است،چرا که بارها گفتهایم سوگندهای قرآن همواره متناسب با مطلبی است که سوگند به خاطر آن یاد شده، و مسلم است که خسران انسانها در زندگی نتیجه گذشتن زمان عمر آنها است، و یا عصر قیام پیغمبر خاتم ص به خاطر اینکه برنامه چهار مادهای ذیل سوره در چنین عصری نازل گردیده.
از آنچه گفته شد عظمت آیات قرآن و گستردگی مفاهیم آن به خوبی
1) 1) در حدیثی از امام صادق(ع)میخوانیم که در تفسیر آیه وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَفِی خُسْرٍ فرمود: العصر عصر خروج القائم :"منظور از عصر عصر قیام حضرت مهدی (سلام اللّٰه علیه)است"(نور الثقلین)جلد 5 صفحه 666 حدیث 5.
روشن میشود که یک کلمه از آن تا چه حد پر معنی و شایسته تفسیرهای عمیق و گوناگونی است.
*** در آیه بعد اشاره به چیزی میکند که این سوگند مهم برای آن یاد شده است میفرماید:"به طور مسلم همه انسانها در زیانند"( إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَفِی خُسْرٍ ).
سرمایههای وجودی خود را چه بخواهند یا نخواهند از دست میدهند، ساعات و ایام و ماهها و سالهای عمر به سرعت میگذرد،نیروهای معنوی و مادی تحلیل میرود،و توان و قدرت کاسته میشود.
آری انسان،همانند کسی است که سرمایه عظیمی در اختیار داشته باشد، و بی آنکه بخواهد هر روز بخشی از آن سرمایهها را از او بگیرند،این طبیعت زندگی دنیا است،طبیعت زیان کردن مداوم! یک قلب استعداد معینی برای ضربان دارد،وقتی آن استعداد و توان پایان گرفت قلب خود به خود میایستد،بی آنکه عیب و علت و بیماری در کار باشد، و این در صورتی است که بر اثر بیماری قبلا از کار نیفتد همچنین سایر دستگاههای وجودی انسان و سرمایههای استعدادهای مختلف او.
"خسر"(بر وزن عسر)و"خسران"چنان که"راغب"در"مفردات" میگوید:به معنی کم شدن سرمایه است،گاه به انسان نسبت داده میشود و میگویند فلان کس زیان کرد،و گاه به خود عمل نسبت داده میشود و میگویند:
تجارتش زیان کرد،این واژه غالبا در سرمایههای برونی مانند مال و مقام به کار میرود،و گاه در سرمایههای درونی مانند صحت و سلامت و عقل و ایمان و ثواب و این همان است که خداوند متعال به عنوان"خسران مبین"(زیان آشکار) از آن یاد فرموده آنجا که میگوید: إِنَّ الْخٰاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ
أَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ أَلاٰ ذٰلِکَ هُوَ الْخُسْرٰانُ الْمُبِینُ زیانکاران واقعی کسانی هستند سرمایه وجود خود و خانواده خویش را در قیامت از دست میدهند،بدانید خسران مبین همین است"(زمر-15) (1).
"فخر رازی"در تفسیر این آیه سخنی نقل میکند که حاصلش چنین است:
"یکی از بزرگان پیشین میگوید:معنی این سوره را من از مرد یخفروشی آموختم،فریاد میزد و میگفت:ارحموا من یذوب رأس ماله ارحموا من یذوب رأس ماله!:"رحم کنید به کسی که سرمایهاش ذوب میشود،رحم کنید به کسی که سرمایهاش ذوب میشود"!پیش خود گفتم این است معنی إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَفِی خُسْرٍ :عصر و زمان بر او میگذرد و عمرش پایان میگیرد،و ثوابی کسب نمیکند و در این حال زیانکار است" (2).
به هر حال از نظر جهانبینی اسلام دنیا یک بازار تجارت است همانگونه که در حدیثی از امام هادی ع علی بن محمد النقی میخوانیم:
الدنیا سوق ربح فیها قوم و خسر آخرون :"دنیا بازاری است که جمعی در آن سود میبرند و جمع دیگری زیان (3).
آیه مورد بحث میگوید همه در این بازار بزرگ زیان میکنند مگر یک گروهی که برنامه آنها در آیه بعد بیان شده است.
*** آری تنها یک راه برای جلوگیری از این خسران عظیم و زیان قهری و اجباری وجود دارد،فقط یک راه که در آخرین آیه این سوره به آن اشاره شده است،
میفرماید"مگر کسانی که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند،و یکدیگر را به طرفداری و انجام حق سفارش کردند،و یکدیگر را به صبر و استقامت توصیه نمودند"( إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ ).
و به تعبیر دیگر چیزی که میتواند جلو این زیان بزرگ را بگیرد و آن را به منفعت و سودی عظیم مبدل کند آن است که در برابر از دست دادن این سرمایه،سرمایهای گرانبهاتر و ارزشمندتر به دست آورد که نه تنها جای خالی آن سرمایه پر شود،بلکه دهها و صدها و هزاران بار از آن بیشتر و بهتر باشد.
هر نفسی که انسان میزند یک گام به مرگ نزدیکتر میشود چنان که امیر مؤمنان علی ع در آن عبارت نورانیش فرمود:نفس المرء خطاه الی أجله "نفسهای انسان گامهای او به سوی مرگ است" (1).
بنا بر این،هر ضربانی که قلب انسان میزند او را یک قدم به پایان عمر نزدیکتر میسازد،و به این ترتیب باید در برابر این زیان قطعی کاری کرد که جای خالی پر شود.
گروهی سرمایههای نفیس عمر و زندگی را از دست میدهند و در برابر آن مالی مختصر یا بسیار،خانهای محقر یا کاخی زیبا،فراهم میسازند.
گروهی تمام این سرمایه را برای رسیدن به مقامی از دست میدهند.
و گروههایی آن را در مسیر عیش و نوش و لذات زودگذر مادی.
مسلما هیچیک از اینها نمیتواند بهای آن سرمایه عظیم باشد،بهای آن فقط و فقط رضای خدا و مقام قرب او است.
یا همان گونه که امیر مؤمنان علی ع فرموده
انه لیس لانفسکم ثمن الا الجنة فلا تبیعوها الا بها: "برای وجود شما بها و قیمتی جز بهشت نیست،مبادا
1) 1) "نهج البلاغه"کلمات قصار جمله 74.
آن را به کمتر از آن بفروشید" (1).
و یا همانگونه که در دعای ماه رجب از امام صادق ع آمده است:
خاب الوافدون علی غیرک و خسر المتعرضون الا لک: "آنها که بر غیر تو وارد شوند مایوس خواهند شد،و آنها که به سراغ غیر تو آیند زیانکارند"! و بی جهت نیست که یکی از نامهای قیامت"یوم التغابن"است،همانگونه که در آیه 9 سوره"تغابن"آمده است ذٰلِکَ یَوْمُ التَّغٰابُنِ :"آن روز معلوم میشود چه کسانی مغبون شده و زیان کردهاند".
حسن مطلب،و لطف مساله اینجا است که از یک سو خریدار سرمایههای وجود انسان خداوند بزرگ است" إِنَّ اللّٰهَ اشْتَریٰ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ..."(توبه-111).
از سوی دیگر سرمایههای کم را نیز خریداری میکند:" فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ "(زلزال-7).
و از سوی دیگر بهای عظیم در برابر آن میپردازد،و گاه ده برابر و گاه تا هفتصد برابر و گاه بیشتر" فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللّٰهُ یُضٰاعِفُ لِمَنْ یَشٰاءُ " (بقره 261)و همانگونه که در دعا وارد شده است یا من یقبل الیسیر و یعفو عن الکثیر:"ای خدایی که حسنات کم را میپذیری و گناهان بسیار را می- بخشی".
و از سوی چهارم با اینکه تمام سرمایهها را خودش در اختیار گذاشته، آن قدر بزرگوار است که برمیگردد و همانها را با گرانترین قیمت خریداری میکند! ***
1) 1) "نهج البلاغه"کلمات قصار جمله 456.
برنامه چهار مادهای خوشبختی
قابل توجه اینکه قرآن برای نجات از آن خسران عظیم برنامه جامعی تنظیم کرده که در آن بر چهار اصل تکیه شده است:
اصل اول در این برنامه مساله"ایمان"است که زیربنای همه فعالیتهای انسان را تشکیل میدهد،چرا که تلاشهای عملی انسان از مبانی فکری و اعتقادی او سرچشمه میگیرد،نه همچون حیوانات که حرکاتشان به خاطر انگیزههای غریزی است.
و به تعبیر دیگر اعمال انسان تبلوری است از عقائد و افکار او،و به همین دلیل تمام انبیای الهی قبل از هر چیز به اصلاح مبانی عقیدتی امتها میپرداختند، مخصوصا با شرک که سرچشمه انواع رذائل و بدبختیها و پراکندگیها است به مبارزه میپرداختند.
جالب اینکه"ایمان"در اینجا به طور مطلق ذکر شده است،تا شامل ایمان به همه مقدسات گردد،یعنی از ایمان به خدا و صفات او گرفته،تا ایمان به قیامت و حساب و جزا و کتب آسمانی و انبیای الهی و اوصیای آنها.
در اصل دوم به میوه درخت بارور و پر ثمره ایمان پرداخته از"اعمال صالح" سخن میگوید.
چه تعبیر وسیع و پر محتوایی،آری"صالحات"همان"اعمال شایسته" نه فقط عبادات،نه تنها انفاق فی سبیل اللّٰه،نه فقط جهاد در راه خدا،نه تنها کسب علم و دانش،بلکه هر کار شایستهای که وسیله تکامل نفوس و پرورش اخلاق و قرب الی اللّٰه و پیشرفت جامعه انسانی در تمام زمینهها شود.
این تعبیر حتی کارهای کوچکی همچون برداشتن یک سنگ مزاحم را از سر
راه مردم شامل میشود،تا نجات میلیونها میلیون انسان از گمراهی و ضلالت و نشر آئین حق و عدالت در تمام جهان.
و اگر در حدیثی از امام صادق ع"اعمال صالح "به"مواسات و مساوات با برادران دینی"تفسیر شده از قبیل بیان مصداق روشن است.
ممکن است گاهی اوقات اعمال صالح از بعضی از انسانهای غیر مؤمن سر زند ولی مسلما ریشهدار و پایدار و گسترده نیست،چرا که از انگیزههای عمیق الهی سرچشمه نمیگیرد،و از جامعیت برخوردار نیست.
قرآن در اینجا"صالحات"را مخصوصا به صورت"جمع"آورده،جمعی که"با الف و لام"همراه است،و معنی عموم دارد.و بیانگر این حقیقت است که راه جلوگیری از آن خسران طبیعی و قهری بعد از ایمان،انجام همه اعمال صالح است،نه تنها قناعت به یک یا چند عمل صالح،و به راستی اگر ایمان عمیقا در جان انسان جای گیرد،چنین آثاری را از خود ظاهر میسازد.
ایمان تنها یک اندیشه و اعتقاد در زوایای روح و فاقد هر گونه تاثیر نیست، ایمان تمام وجود انسان را به رنگ خود درمیآورد.
ایمان همانند چراغ پر نوری است که درون اطاقی روشن شود نه تنها فضای اطاق را نورانی میکند،بلکه شعاع آن از تمام دریچههای اطاق به بیرون میافتد،و هر کس از خارج بگذرد به خوبی میفهمد آنجا چراغ پر نوری روشن است.
همین گونه وقتی چراغ ایمان در سرای در قلب انسان روشن شود نور آن از"زبان"و"چشم"و"گوش"و"دست و پای انسان"منعکس میشود، حرکات هر کدام از آنها نشان میدهد نوری در قلب است که اشعهاش بیرون تافته.
به همین دلیل در آیات قرآن غالبا"عمل صالح"همراه"ایمان"به عنوان
"لازم و ملزوم"یکدیگر آمده است،در آیه 97 سوره نحل میخوانیم: مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حیاة طیبة:"هر فردی از مرد یا زن عمل صالحی انجام دهد در حالی که ایمان دارد ما او را با حیات پاکیزهای زنده میکنیم"و در آیه 100 سوره مؤمنون میخوانیم:تاسف بدکاران بعد از جدایی از این عالم در این است که چرا عمل صالحی انجام ندادهاند،و لذا با اصرار زیاد تقاضای بازگشت برای انجام عمل صالح میکنند: رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صٰالِحاً فِیمٰا تَرَکْتُ .
و در آیه 51 سوره مؤمنون آمده است که خداوند به رسولانش دستور میدهد"از طیبات تناول کنید و عمل صالح بجا آورید"" یٰا أَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّبٰاتِ وَ اعْمَلُوا صٰالِحاً ".
و از آنجا که ایمان و اعمال صالح هرگز تداوم نمییابد مگر اینکه حرکتی در اجتماع برای دعوت به سوی حق و شناخت و معرفت آن از یک سو،و دعوت به استقامت و صبر در طریق انجام این دعوت از سوی دیگر صورت پذیرد،به دنبال این دو اصل،به دو اصل دیگر اشاره میفرماید که در حقیقت ضامن اجرای دو اصل اساسی"ایمان"و"عمل صالح"است.
در اصل سوم به مساله"تواصی به حق"یعنی دعوت همگانی و عمومی به سوی حق اشاره میکند،تا همگان حق را از باطل به خوبی بشناسند و هرگز آن را فراموش نکنند در مسیر زندگی از آن منحرف نگردند.
"تواصوا"از ماده"تواصی"همانگونه که راغب در مفردات آورده به معنی آن است که بعضی بعض دیگر را سفارش کنند و"حق"به معنی"واقعیت"یا"مطابقت با واقعیت"است،در کتاب "وجوه قرآن"دوازده معنی و مورد استعمال برای این کلمه در قرآن مجید ذکر شده است،مانند خدا،قرآن اسلام،توحید،عدل،صدق،آشکار بودن،
واجب بودن و مانند اینها،ولی همه آنها به ریشهای که در بالا گفتیم باز میگردد.
به هر حال جمله" تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ "معنی بسیار وسیعی دارد که هم"امر به معروف و نهی از منکر"را شامل میشود،و هم"تعلیم و ارشاد جاهل"و "تنبیه غافل"و"تشویق"و"تبلیغ"ایمان و عمل صالح را.
بدیهی است کسانی که یکدیگر را به حق سفارش میکنند،خود باید طرفدار حق و عامل به آن باشند.
در اصل چهارم مساله شکیبایی و"صبر"و استقامت و سفارش کردن یکدیگر به آن مطرح است،چرا که بعد از مساله شناخت و آگاهی،هر کس در مسیر عمل در هر گام با موانعی روبرو است اگر استقامت و صبر نداشته باشد هرگز نمیتواند احقاق حق کند،و عمل صالحی انجام دهد و یا ایمان خود را حفظ کند.
آری احقاق حق،و اجرای حق،و ادای حق در جامعه جز با یک حرکت و تصمیمگیری عمومی و استقامت و ایستادگی در برابر موانع ممکن نیست.
"صبر"در اینجا نیز معنی وسیع و گستردهای دارد که هم صبر بر اطاعت را شامل میشود،و هم صبر در برابر انگیزههای معصیت،و هم صبر در برابر مصائب و حوادث ناگوار،و از دست دادن نیروها و سرمایهها و ثمرات (1).
با توجه به آنچه در بالا در مورد این اصول چهارگانه که به حق جامعترین برنامه حیات و سعادت انسانها است گفته شد روشن میشود که چرا در روایات آمده است که"وقتی اصحاب و یاران پیغمبر اکرم ص به یکدیگر میرسیدند پیش از آنکه از هم جدا شوند سوره"و العصر"را میخواندند،و محتوای بزرگ
1) 1) در باره حقیقت"صبر"و مراحل و شعب آن بحث مشروحی در جلد اول ذیل آیه 153 سوره بقره داشتهایم.
این سوره کوچک را یادآور میشدند،سپس با یکدیگر خدا حافظی کرده به سراغ کار خود میرفتند" (1).
و به راستی اگر مسلمانان امروز همین اصول چهارگانه را در زندگی فردی و اجتماعی خود اجرا کنند مشکلات و نابسامانیهای آنها حل میشود، عقبماندگیها جبران میگردد،و ضعفها و شکستها به پیروزی مبدل میشود، و شر اشرار جهان از آنها قطع میگردد.
***خداوندا!صبر و استقامت و توفیق تواصی به حق و صبر را به ما مرحمت کن.
پروردگارا!همه ما در خسرانیم،و جبران این خسران جز با لطف تو میسر نیست.
بارالها!ما دوست داریم که به این دستورات چهارگانهای که در این سوره دادهای عامل باشیم خودت توفیق را رفیق راه ما گردان.
آمین یا رب العالمین پایان سوره و العصر
1) 1) "در المنثور"جلد 6 صفحه 392.
محتوی و فضیلت سوره"همزه"
این سوره که از سورههای مکی است از کسانی سخن میگوید که تمام هم خود را متوجه جمع مال کرده،و تمام ارزشهای وجودی انسان را در آن خلاصه میکنند،سپس نسبت به کسانی که دستشان از آن خالی است به دیده حقارت مینگرند و آنها را به باد استهزا میگیرند.
این ثروتاندوزان مستکبر،و خودخواهان حیلهگر چنان از باده کبر و غرور مست میشوند که از تحقیر دیگران و عیبجویی و استهزا و غیبت آنها لذت میبرند و با آن تفریح میکنند.
و در پایان سوره از سرنوشت دردناک آنها سخن میگوید که چگونه به صورت حقارتآمیزی در دوزخ پرتاب میشوند،و آتش سوزان جهنم قبل از هر چیز بر قلب آنها مسلط میگردد،و روح و جان آنها را که کانون اینهمه کبر و غرور و اینهمه شرارت بود به آتش میکشد،آتشی سوزان و مستمر و طولانی.
در فضیلت تلاوت این سوره در حدیثی از پیغمبر اکرم ص آمده است:
من قرأ سورة الهمزة اعطی من الاجر عشر حسنات بعدد من استهزأ بمحمد (ص)و اصحابه: "هر کس این سوره را تلاوت کند به عدد هر یک از کسانی که محمد و یارانش را استهزاء کردند ده حسنه به او داده میشود" (1).
و در حدیثی از امام صادق میخوانیم:هر کس آن را در نماز فریضهای بخواند فقر از او دور میشود،روزی به او رو میآورد،و مرگهای زشت و بد از او دفع میگردد" (2).
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ (1) اَلَّذِی جَمَعَ مٰالاً وَ عَدَّدَهُ (2) یَحْسَبُ أَنَّ مٰالَهُ أَخْلَدَهُ (3) کَلاّٰ لَیُنْبَذَنَّ فِی اَلْحُطَمَةِ (4) وَ مٰا أَدْرٰاکَ مَا اَلْحُطَمَةُ (5) نٰارُ اَللّٰهِ اَلْمُوقَدَةُ (6) اَلَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی اَلْأَفْئِدَةِ (7) إِنَّهٰا عَلَیْهِمْ مُؤْصَدَةٌ (8) فِی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ (9)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-وای بر هر عیبجوی مسخره کنندهای! 2-همان کس که مال را جمع آوری و شماره کرده(بی آنکه حساب مشروع و نامشروع کند).
3-گمان میکند که اموالش سبب جاودانگی او است! 4-چنین نیست که او میپندارد،به زودی در حطمه(آتشی خردکننده)پرتاب میشود.
5-و تو چه میدانی حطمه چیست؟ 6-آتش برافروخته الهی است.
7-آتشی که از دلها سرمیزند! 8-این آتش بر آنها به صورت دربسته است.
9-در ستونهای کشیده و طولانی!
جمعی از مفسران چنین گفتهاند که آیات این سوره در باره"ولید بن مغیره"نازل شده است که در پشت سر پیغمبر اکرم ص غیبت میکرد،و در پیش رو طعن و استهزاء مینمود.
بعضی دیگر آن را در باره افراد دیگری از سران شرک و دشمنان کینه توز و سرشناس اسلام مانند"اخنس بن شریق"و"امیة بن خلف"و"عاص بن وائل"دانستهاند.
ولی چنانچه این شان نزولها را بپذیریم باز عمومیت مفهوم آیات شکسته نمیشود،بلکه شامل تمام کسانی است که دارای این صفاتند.
وای بر عیبجویان و غیبت کنندگان!
این سوره با تهدیدی کوبنده آغاز میشود میفرماید:"وای بر هر عیبجوی مسخره کنندهای!"( وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ ) آنها که با نیش زبان و حرکات،دست و چشم و ابرو در پشت سر و پیش رو، دیگران را استهزاء کرده،یا عیبجویی و غیبت میکنند،یا آنها را هدف تیرهای طعن و تهمت قرار میدهند.
"همزه"و"لمزة"هر دو صیغه مبالغه است (1)اولی از ماده"همز" در اصل به معنی"شکستن"است و از آنجا که افراد عیبجو و غیبت کننده شخصیت دیگران را درهم میشکنند به آنها"همزه"اطلاق شده.
و"لمزة"از ماده"لمز"(بر وزن رمز)در اصل به معنی غیبت کردن و عیبجویی نمودن است.
در اینکه آیا این دو واژه به یک معنی است،و اشاره به غیبت کنندگان و عیبجویان میکند؟یا در میان این دو فرقی است؟مفسران احتمالات زیادی دادهاند،بعضی آنها را به یک معنی گرفتهاند،و بنا بر این ذکر این دو با هم برای تاکید است.
ولی بعضی گفتهاند"همزه"به معنی غیبت کننده و"لمزه"به معنی عیبجو است.
بعضی دیگر"همزه"را به معنی کسانی که با اشارت دست و سر عیبجویی
1) 1) صیغه مبالغه غیر از اوزان ششگانه معروف به وزنهای دیگر نیز میآید،از جمله همین وزن است که اشباه و نظائری نیز در لغت عرب دارد مانند"ضحکه"به معنای کسی که بسیار خندان است.
میکنند و"لمزه"را به معنی کسانی که با زبان این کار را انجام میدهند دانستهاند.
بعضی"اولی"را اشاره به عیبجویی روبرو،و"دومی"را به عیبجویی پشت سر میدانند.
بعضی اولی را به معنی عیبجویی آشکار،و دومی را عیبجویی پنهان و با اشاره چشم و ابرو شمردهاند.
و گاه گفته شده هر دو به معنی کسی است که مردم را با القاب زشت و زننده یاد میکند.
و بالآخره در سخنی از"ابن عباس"آمده است که در تفسیر این دو چنین میگفت:هم المشاؤون بالنمیمة،المفرقون بین الاحبة،الناعتون للناس بالعیب:
"آنها کسانی هستند که سخنچینی میکنند،و میان دوستان جدایی میافکنند، و مردم را با عیوب توصیف میکنند" (1).
گویا ابن عباس این سخن را از حدیثی که از پیغمبر اکرم ص نقل شده است استفاده کرده،آنجا که فرمود:
الا انبئکم بشرارکم؟قالوا:بلی یا رسول اللّٰه(ص)قال:المشاؤون بالنمیمة،المفرقون بین الاحبة،الباغون للبراء المعایب: "آیا شما را از شریرترین افراد خبر دهم؟گفتند:آری ای رسول خدا!فرمود:آنها که بسیار سخنچینی میکنند،در میان دوستان جدایی میافکنند،و برای افراد پاک و بیگناه در جستجوی عیوبند" (2).
ولی از مجموع کلمات ارباب لغت استفاده میشود که این دو واژه به یک معنی است،و مفهوم وسیعی دارد که هر گونه عیبجویی و غیبت و طعن و استهزاء به وسیله زبان و علائم و اشارات و سخنچینی و بدگویی را شامل میشود.
به هر حال تعبیر به"ویل"تهدید شدیدی است نسبت به این گروه، و اصولا آیات قرآن موضعگیری سختی در برابر اینگونه افراد نموده،و تعبیراتی دارد که در باره هیچ گناهی مانند آن دیده نمیشود،مثلا بعد از آنکه منافقان کوردل را به خاطر سخریه مؤمنان به عذاب الیم تهدید میکند،میفرماید: اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاٰ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّةً فَلَنْ یَغْفِرَ اللّٰهُ لَهُمْ :
"چه برای آنها استغفار کنی و چه نکنی،حتی اگر هفتاد بار برای آنها استغفار کنی خداوند آنها را هرگز نمیبخشد"(توبه 80).
شبیه همین معنی در باره منافقانی که پیغمبر اکرم ص را استهزا میکردند در سوره منافقون آیه 5 آمده است.
اصولا آبرو و حیثیت اشخاص از نظر اسلام بسیار محترم است،و هر کاری که موجب تحقیر مردم گردد گناه بزرگی است،در حدیثی از پیغمبر اکرم ص آمده است:اذل الناس من اهان الناس:"ذلیلترین مردم کسی است که به مردم توهین کند"! (1).
شرح بیشتری در این زمینه ذیل آیه 11 و 12 سوره حجرات(جلد 22 صفحه 177 تا 195)آوردهایم.
*** سپس به سرچشمه این عمل زشت(عیبجویی و استهزاء)که غالبا از کبر و غرور ناشی از ثروت مایه میگیرد)پرداخته،میافزاید:"همان کسی که مال را جمع آوری و شماره کرده"بی آنکه حساب مشروع و نامشروع آن را کند ( اَلَّذِی جَمَعَ مٰالاً وَ عَدَّدَهُ ).
آن قدر به مال و ثروت علاقه دارد که پیوسته آنها را میشمرد،و از برق درهم و دینار،و پولهای دیگر،لذت میبرد و شادی میکند.
1) 1) "بحار الانوار"جلد 75 صفحه 142
هر درهم و دیناری برای او بتی است،نه تنها شخصیت خویش که تمام شخصیتها را در آن خلاصه میبیند،و طبیعی است که چنین انسان گمراه و ابلهی مؤمنان فقیر را پیوسته به باد سخریه بگیرد.
"عدده"در اصل از ماده"عد"به معنی شمارش است،بعضی نیز احتمال دادهاند که از"عده"(بر وزن غده)به معنی آماده کردن این اموال و ذخیره نمودن برای مشکلات و روز مبادا است.
بعضی نیز آن را به امساک و نگهداری تفسیر نمودهاند.
ولی معنی اول از همه ظاهرتر است.
به هر حال آیه ناظر به ثروتاندوزانی است که مال را نه به عنوان یک وسیله بلکه به عنوان یک هدف مینگرند،و در جمعآوری آن هیچ قید و شرطی قائل نیستند،از حلال و حرام و تجاوز بر حقوق دیگران،از طریق شرافتمندانه و یا طرق پست و رذیلانه آن را جمعآوری میکنند،و آن را تنها نشانه عظمت و شخصیت میدانند.
آنها مال را برای رفع نیازهای زندگی نمیخواهند،و به همین دلیل هر قدر بر اموالشان افزوده شود حرصشان بیشتر میگردد،و گرنه مال در حدود معقول و از طرق مشروع نه تنها مذموم نیست،بلکه در قرآن مجید گاهی از آن به عنوان"فضل اللّٰه"تعبیر شده،آنجا که میفرماید: وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ (جمعه-10)و در جای دیگر از آن تعبیر به خیر میکند: کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذٰا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ :"بر شما مقرر شده که وقتی مرگ یکی از شما فرا رسد اگر خیری از خود به یادگار گذارده وصیت کند".
چنین مالی مسلما نه مایه طغیان است،نه وسیله تفاخر،نه بهانه استهزای دیگران،اما مالی که معبود است و هدف نهایی است،و صاحبان آن را همچون "قارون"دعوت به طغیان میکند ننگ است و ذلت،و مصیبت است و نکبت،
و مایه دوری از خدا و خلود در آتش دوزخ است.
***و غالبا جمعآوری کمیت زیادی از این مال جز با آلودگیهای فراوان ممکن نمیشود.
لذا در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا ع میخوانیم:که فرمود:
لا یجتمع المال الا بخمس خصال:بخل شدید،و امل طویل،و حرص غالب،و قطیعة رحم،و ایثار الدنیا علی الآخرة: "مال جز با پنج خصلت در یک جا جمع نمیشود:بخل شدید،آرزوهای دور و دراز،حرص غالب، قطع رحم،و مقدم داشتن دنیا بر آخرت" (1).
زیرا کسانی که سخاوتمندند و گرفتار آرزوهای دور و دراز نیستند مراقب حلال و حرامند،به ارحام خود کمک میکنند،و غالبا اموال نزد آنها جمع نمیشود،هر چند درآمدشان زیاد باشد.
*** در آیه بعد میافزاید:"این انسان زراندوز و مالپرست گمان میکند اموالش سبب جاودانگی او است"( یَحْسَبُ أَنَّ مٰالَهُ أَخْلَدَهُ ) (2).
جالب اینکه"اخلد"در اینجا به صورت"فعل ماضی"آمده،یعنی او گمان میکند اموالش او را به صورت یک موجود جاودانه در آورده است،نه مرگ میتواند به سراغ او آید،نه بیماریها و حوادث جهان مشکلی برای او ایجاد میکند،چرا که مشکلگشا در نظرش تنها مال و ثروت است و این مشکلگشا
را در دست دارد.
چه پندار غلط و خیال خامی؟اموالی که آن قدر در اختیار قارون بود که کلید گنجهایش را چندین مرد زورمند به زحمت برمیداشت،ولی به هنگام حمله عذاب الهی نتوانستند مرگ او را ساعتی به تاخیر اندازند،و خداوند او و گنجهایش را در یک لحظه با یک زمین لرزه مختصر در زمین فرو برد: فَخَسَفْنٰا بِهِ وَ بِدٰارِهِ الْأَرْضَ (قصص-81).
اموالی که نمونه کاملش در دست فراعنه مصر بود،ولی به مصداق" کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ وَ زُرُوعٍ وَ مَقٰامٍ کَرِیمٍ وَ نَعْمَةٍ کٰانُوا فِیهٰا فٰاکِهِینَ ":
"چه بسیار باغها و چشمهها از خود به جای گذاشتند و زراعتها و قصرهای جالب و گرانقیمت و نعمتهای فراوان دیگر که در آن متنعم بودند"(دخان-25 تا 27) ولی همه اینها به آسانی در عرض ساعتی به دیگران رسید:" کَذٰلِکَ وَ أَوْرَثْنٰاهٰا قَوْماً آخَرِینَ "(دخان-28).
و لذا در قیامت که پردهها کنار میرود آنها به اشتباه بزرگشان پی میبرند و فریادشان بلند میشود: مٰا أَغْنیٰ عَنِّی مٰالِیَهْ هَلَکَ عَنِّی سُلْطٰانِیَهْ :"مال و ثروتم هرگز مرا بی نیاز نکرد،قدرت من نیز از دست رفت"(حاقه-28 و 29).
اصولا انسان از فنا و نیستی متنفر است،و طرفدار خلود و جاودانگی است، و همین علاقه درونی به ما در مباحث معاد کمک میکند که بدانیم انسان برای جاودانگی آفریده شده است،و الا غریزه عشق به جاودانگی در او نبود.
ولی این انسان مغرور و خودخواه و دنیاپرست گاه جاودانگی خود را در اموری میبیند که درست مایه فنا و نیستی او است،فی المثل مال و مقام را که غالبا دشمنان بقای او هستند وسیله جاودانگی میشمرد.
از این بیان روشن شد که پندار جاودانگی به وسیله مال دلیلی برای جمع مال،و جمع مال نیز عاملی برای استهزاء و سخریه دیگران در نظر این کوردلان
محسوب میشود.
*** قرآن در پاسخ این گروه میفرماید:"چنان نیست که او میپندارد" ( کَلاّٰ ).
"بلکه به زودی با کمال ذلت و حقارت در آتشی خرد کننده پرتاب میشود"! ( لَیُنْبَذَنَّ فِی الْحُطَمَةِ ).
*** بعد"حطمة"را چنین تفسیر میکند:"و تو چه میدانی حطمه چیست"؟! ( وَ مٰا أَدْرٰاکَ مَا الْحُطَمَةُ ).
*** "آتش برافروخته الهی است"( نٰارُ اللّٰهِ الْمُوقَدَةُ ).
*** "آتشی که از دلها سرمیزند"و نخستین جرقههایش در قلوب ظاهر میشود! ( اَلَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ ).
"لینبذن"از ماده"نبذ"(بر وزن سبز)به گفته"راغب"در"مفردات"در اصل به معنی دور انداختن چیزی به خاطر حقارت و بی ارزشی آن است.
یعنی خداوند،این مغروران خودخواه خود برتربین را در آن روز به صورت موجوداتی ذلیل و بی ارزش در آتش دوزخ پرتاب میکند،تا نتیجه کبر و غرور خود را ببینند.
"حطمه"صیغه مبالغه از ماده"حطم"به معنی درهم شکستن چیزی است،و این نشان میدهد که آتش سوزان دوزخ به شدت اعضای آنها را درهم میشکند،ولی از بعضی از روایات استفاده میشود که"حطمه"نام تمام جهنم
نیست بلکه نام بخش فوق العاده سوزانی از آن است (1).
فهم این معنی که آتش به جای سوزاندن،اعضا را درهم بشکند شاید در گذشته مشکل بود،ولی امروز که مساله شدت تاثیر امواج انفجار بر همه ما واضح شده که چگونه ممکن است امواج ناشی از یک انفجار مهیب نه تنها انسانها بلکه میلههای محکم آهن و ستونهای عظیم ساختمانها را درهم بشکند مطلب عجیبی نیست.
تعبیر به"نار اللّٰه"(آتش الهی)دلیل بر عظمت آن است و تعبیر به"موقدة" دلیل بر فروزان بودن همیشگی آن است.
عجیب اینکه این آتش بر خلاف تمام آتشهای دنیا که نخست پوست را میسوزاند و سپس به داخل نفوذ میکند،اول بر دلها شراره میزند،و درون را میسوزاند،نخست قلب را،و بعد مغز و استخوان را،و سپس به خارج سرایت میکند.
این چه آتشی است که اولین جرقههایش بر دل آدمی ظاهر میشود؟این چه آتشی است که درون را قبل از برون میسوزاند؟همه چیز قیامت عجیب است و با این جهان تفاوت بسیار دارد،حتی درگیری آتش سوزانش!.
چرا چنین نباشد؟در حالی که قلبهای آنها کانون کفر و کبر و غرور بود و مرکز حب دنیا و ثروت و مال.
چرا آتش قهر و غضب الهی قبل از هر چیز بر قلوب آنها مسلط نشود در حالی که آنها دل مؤمنان را در این دنیا با سخریهها و عیبجویی و غیبت و تحقیر سوزاندند،عدالت الهی ایجاب میکند که آنها کیفری همانند اعمالشان را ببینند.
1) 1) "نور الثقلین"جلد 3 صفحه 17 و 19 حدیث 60 و 64
در آخرین آیات این سوره میفرماید:این آتش سوزان بر آنها به صورت دربسته است"!( إِنَّهٰا عَلَیْهِمْ مُؤْصَدَةٌ ).
"مؤصده"از ماده"ایصاد"به معنی بستن در و محکم کردن آن است، و لذا به اطاقکهایی که در درون کوهها.برای جمع اموال بوجود میآورند"وصید" میگفتند.
در حقیقت همانگونه که آنها اموال خود را در گاوصندوقها و مخازن در بسته نگاه میداشتند خداوند هم آنها را در عذاب در بسته دوزخ که راه خلاص و نجاتی از آن نیست زندانی میکند!.
*** و سرانجام میگوید:
"آنها در ستونهای کشیده و طولانی قرار خواهند داشت"( فِی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ ) "عمد"جمع"عمود"به معنی ستون یا هر شیء طولانی مانند قطعات چوب و آهن است،و"ممددة"به معنی کشیده و طویل است.
جمعی از مفسران این تعبیر را اشاره به میخهای عظیم آهنین دانستهاند که درهای جهنم محکم با آنها بسته میشود،به گونهای که راه خروج مطلقا از آن وجود ندارد،و بنا بر این تاکیدی است بر آیه قبل که میگوید درهای جهنم را بر آنها میبندند و از هر طرف محصورند.
بعضی نیز آن را اشاره به نوعی از وسائل عذاب و مجازات دانستهاند،شبیه چیزی که در میان ما به"کند و زنجیر"معروف است،و آن قطعه چوب یا آهن سنگینی است که دو فرورفتگی در آن به اندازه مچ پاها وجود دارد،پا را در آن مینهادند،و با میلهای روی آن را گرفته و قفل میکردند،به طوری که شخص قدرت بر حرکت نداشت،و این جزای شکنجههای آنها نسبت به مردم بیگناه در این دنیا است.
بعضی نیز تفسیر سومی به کمک اکتشافات اخیر برای آن ذکر کردهاند، و آن این که شعلههای سوزان جهنم به صورت ستونهای کشیده و طولانی بر آنها مسلط میشود آنها میگویند در اکتشافات اخیر ثابت شده که اشعه مخصوص ایکس(رونتگن)بر خلاف اشعههای دیگر که به صورت مخروطی پخش میشود به صورت استوانهای درست همچون ستون منتشر میگردد،و عجیب اینکه این اشعه در تمام وجود انسان نفوذ میکند،و حتی بر قلب مسلط میشود،و به همین دلیل برای عکسبرداری از اعضای داخلی از آن استفاده میکنند،معلوم میشود اشعهای از آتش سوزان جهنم برمیخیزد که بی شباهت به اشعه فوق نیست (1).
ولی از میان این تفاسیر مناسبتر همان تفسیر اول است(البته بنا بر بعضی از این تفاسیر جمله" فِی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ "بیان حالت دوزخ و در بعضی دیگر بیان حال دوزخیان است ***
"خود برتربینی"بلای عظیمی است که خمیر مایه بسیاری از معاصی محسوب میشود،غفلت از خدا،کفران نعمتها،غرق شدن در عیاشی و هوسبازی،تحقیر دیگران،و استهزای مؤمنان،همه از آثار شوم این صفت رذیله است،افراد کم ظرفیت همین که به نوایی میرسند،چنان گرفتار کبر و غرور میشوند که مطلقا ارزشی برای دیگران قائل نیستند،و همان سبب جدایی آنها از جامعه،و جدایی جامعه از آنها میشود.
در عالمی از پندار فرو میروند،خود را تافتهای جدا بافته میپندارند و
1) 1) "طنطاوی"ذیل آیات مورد بحث
حتی از مقربان خدا میشمارند،و همین سبب میشود که عرض و آبرو و حتی جان دیگران در نظر آنها،بی ارزش و بی مقدار باشد،به"همز"و"لمز"مشغول میشوند، و با عیبجویی و مذمت دیگران،به گمان خود بر عظمت خویش میافزایند! جالب اینکه در بعضی از روایات اینگونه افراد به"عقرب"تشبیه شدهاند، که کارشان نیش زدن است،(و اگر نیش عقرب نه از ره کین است،نیش آنها از راه کینهتوزیهاست).
در حدیثی آمده است که پیغمبر اکرم ص فرمود:"من در شب معراج گروهی از دوزخیان را دیدم که گوشت از پهلویشان جدا میکردند و به آنها میخوراندند!،از جبرئیل پرسیدم اینها کیانند؟!گفت:هؤلاء الهمازون من امتک،اللمازون!:"اینها عیبجویان و استهزاء کنندگان از امت تواند" (1)همانگونه که در بالا اشاره کردیم،بحث مشروحی در این زمینه ذیل آیات سوره حجرات داشتهایم.
در باره مال و ثروت،نظرات متفاوتی در جهت افراط و تفریط وجود دارد، بعضی چنان اهمیتی برای آن قائلند که حلال تمام مشکلاتش میدانند،تا آنجا که طرفداران این عقیده در اشعار خود داد سخن در این زمینه دادهاند،از جمله شاعر عرب:میگوید: فصاحت سحبان و خط ابن مقلة و حکمة لقمان و زهد بن ادهم اذا اجتمعت فی المرء و المرء مفلس فلیس له قدر بمقدار درهم!
1) 1) "نور الثقلین"جلد 5 صفحه 667 حدیث 5
:"فصاحت"سحبان"(فصیح معروف عرب)و خط"ابن مقله"(خطاط معروف)و حکمت"لقمان"و زهد"ابراهیم بن ادهم"اگر در انسانی جمع شود و مفلس و بی پول باشد قدر و مقامی حتی به مقدار یک درهم نخواهد داشت"! و لذا جای تعجب نیست که این گروه دائما به جمع اموال پردازند و آنی راحت ننشینند و هیچ قید و شرطی برای آن قائل نباشند و حلال و حرام در نظرشان یکسان باشد.
در نقطه مقابل این گروه جمعیتی هستند که برای مال و ثروت،کمترین ارزشی قائل نیستند،فقر را میستایند و برای آن ارج قائلند،حتی مال را مزاحم تقوی و قرب خدا میدانند! ولی در برابر این دو عقیده که در طرف"افراط"و"تفریط"قرار دارد آنچه از قرآن مجید و روایات اسلامی استفاده میشود،این است که مال خوب است اما به چند شرط:نخست اینکه:"وسیله"باشد و نه"هدف".
دیگر اینکه انسان را"اسیر"خود نسازد،بلکه انسان"امیر"بر آن باشد.
سوم اینکه از طرق مشروع به دست آید و در راه رضای خدا مصرف گردد.
علاقه به چنین مالی نه تنها دنیاپرستی نیست بلکه دلیلی بر علاقه به آخرت است،و لذا در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:هنگامی که حضرت ذهب و فضه(طلا و نقره)را لعن و نفرین فرمود:یکی از یاران تعجب کرد و در این سؤال نمود امام ع فرمود:
لیس حیث تذهب الیه انما الذهب الذی ذهب بالدین و الفضة التی افاضت الکفر: "منظور از ذهب چیزی است که دین را از بین برد و منظور از فضه چیزی است که سرچشمه کفر و بی ایمانی میشود" (1).
1) 1) بحار الانوار جلد 73 صفحه 141 حدیث 17.
در حدیث دیگری از امام امیر مؤمنان ع میخوانیم:
السکر اربع سکرات سکر الشراب،و سکر المال،و سکر النوم،و سکر الملک: "مستی چهار- گونه است،مستی شراب،مستی مال،مستی خواب و مستی قدرت"! (1).
در حدیث دیگری از امام صادق ع آمده است که مردی خدمتش آمد و عرض کرد پدر و مادرم به فدایت باد،مرا موعظهای کن،فرمود:
ان کان الحسنات حقا فالجمع لما ذا؟و ان کان الخلف من اللّٰه عز و جل حقا فالبخل لما ذا؟!:
"اگر حسنات حق است و به آن ایمان داریم،جمع مال برای چیست؟(چرا در راه خدا انفاق نکنیم)و اگر پاداش و جبران الهی حق است،بخل برای چیست"؟ (2).
بسیاری هستند تا پایان عمر به جمع آوری مال مشغولند،و سرانجام برای دیگران وامیگذارند،حسابش را آنها باید بدهند و بهرهاش نصیب دیگران است لذا در حدیثی میخوانیم از امیر مؤمنان علی ع سؤال کردند،من اعظم الناس حسرة؟:"چه کسی حسرتش از همه بیشتر است"؟! فرمود:من رأی ماله فی میزان غیره،و ادخله اللّٰه به النار و ادخل وارثه به الجنة!:"کسی که اموال خود را در ترازوی سنجش اعمال دیگران ببیند،خداوند او را به خاطر اموالش وارد دوزخ کند،و وارث او را به خاطر آن وارد بهشت سازد"! (3).
و در حدیث دیگری از امام صادق ع در تفسیر آیه" کَذٰلِکَ یُرِیهِمُ اللّٰهُ أَعْمٰالَهُمْ حَسَرٰاتٍ عَلَیْهِمْ :"اینگونه خداوند اعمال آنها را مایه حسرتشان قرار میدهد"فرمود:
هو الرجل یدع المال لا ینفقه فی طاعة اللّٰه بخلا ثم یموت
فیدعه لمن یعمل به فی طاعة اللّٰه او فی معصیته :"این در باره کسی است که مالی را وامیگذارد و به خاطر بخل،در راه طاعت الهی انفاق نمیکند، سپس میمیرد و آن را برای کسی مینهد که در طاعت الهی یا در معصیتش مصرف میکند".
سپس امام ع افزود اگر در طریق اطاعت خدا صرف کند آن را در میزان عمل دیگری میبیند و حسرت میخورد،چرا که مال مال او بوده،و اگر در معصیت الهی صرف کند سبب تقویت او شده تا گناه کند(و باز عقوبت و حسرتش متوجه او است) (1).
آری موضعگیری انسانها در برابر اموال مختلف است گاه از آن بت خطرناکی میسازند و گاه وسیله سعادت بزرگی.
این سخن را با حدیث پر معنایی از"ابن عباس"پایان میدهیم،او میگوید:
ان اول درهم و دینار ضربا فی الارض نظر الیهما ابلیس فلما عاینهما اخذهما فوضعهما علی عینیه،ثم ضمهما الی صدره،ثم صرخ صرخة،ثم ضمهما الی صدره،ثم قال:انتما قرة عینی!و ثمرة فؤادی ما ابالی من بنی آدم اذا احبوکما ان لا یعبدوا وثنا!حسبی من بنی آدم ان یحبوکما:
"هنگامی که نخستین سکه درهم و دینار در جهان زده شد ابلیس نگاهی به آنها افکند وقتی آنها را تماشا کرد آن دو را گرفت و بر چشمانش گذاشت،سپس برداشت و به سینهاش چسباند!بعد فریاد عاشقانهای کشید!دگر بار به سینهاش چسباند،سپس گفت:شما(خطاب به درهم و دینار)نور چشمان منید و میوه دل من!اگر انسانها شما را دوست دارند برای من مهم نیست که بتپرستی نکنند.همین که شما را دوست دارند برای من کافی است"(چرا که شما برترین بت هستید) (2).
***خداوندا!ما را از مستی مال و مقام و دنیا و شهوات حفظ کن.
پروردگارا!ما را از سلطه شیطان و بندگی درهم و دینار رهایی بخش.
بارالها!آتش دوزخ سخت شکننده است و رهایی از آن جز به لطف تو ممکن نیست ما را مشمول لطفت فرما.
آمین یا رب العالمین پایان سوره همزه
محتوی و فضیلت سوره"فیل"
این سوره چنان که از نامش پیدا است اشاره به داستان تاریخی معروفی میکند که در سال تولد پیغمبر اکرم ص واقع شده،و خداوند خانه"کعبه" را از شر لشکر عظیم کفاری که از سرزمین یمن سوار بر فیل آمده بودند حفظ کرد.
این سوره یادآور آن داستان عجیب است که بسیاری از مردم مکه آن را به خاطر داشتند،زیرا در گذشته نزدیکی واقع شده بود.
یادآوری این داستان هشداری است به کفار مغرور و لجوج که بدانند در برابر قدرت خدا کمترین قدرتی ندارند،خداوندی که لشکر عظیم فیل را با آن پرندگان کوچک،و آن سنگریزههای نیمبند(حجارة من سجیل)در هم کوبید قدرت دارد که این مستکبران لجوج را نیز مجازات کند.
نه قدرت آنها عظیمتر از قدرت"ابرهه"بود،و نه لشکر و نفرات آنها هرگز به آن حد میرسید،یعنی شما که این ماجرا را با چشم خود دیدید چرا از مرکب غرور پائین نمیآیید؟! در فضیلت تلاوت این سوره در حدیثی از امام صادق ع آمده است:"هر کسی سوره"فیل"را در نماز واجب بخواند در قیامت هر کوه و زمین هموار و کلوخی برای او شهادت میدهد که او او نمازگزاران است،و منادی صدا میزند در باره بنده من راست گفتید،شهادت شما را به سود یا زیان او میپذیرم بندهام را بدون حساب داخل بهشت کنید او کسی است که من وی را دوست
دارم و عملش را نیز دوست دارم" (1).
بدیهی است اینهمه فضیلت و ثواب و پاداش عظیم از آن کسی است که با خواندن این آیات از مرکب غرور پیاده شود و در طریق رضای حق گام بردارد.
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 539.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحٰابِ اَلْفِیلِ (1) أَ لَمْ یَجْعَلْ کَیْدَهُمْ فِی تَضْلِیلٍ (2) وَ أَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْراً أَبٰابِیلَ (3) تَرْمِیهِمْ بِحِجٰارَةٍ مِنْ سِجِّیلٍ (4) فَجَعَلَهُمْ کَعَصْفٍ مَأْکُولٍ (5)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-آیا ندیدی پروردگارت با اصحاب فیل(لشگر ابرهه که به قصد نابودی کعبه آمده بودند)چه کرد؟! 2-آیا نقشه آنها را در ضلالت و تباهی قرار نداد؟ 3-و بر سر آنها پرندگانی را گروه گروه فرستاد.
4-که با سنگهای کوچکی آنها را هدف قرار میدادند.
5-در نتیجه آنها را همچون کاه خورده شده قرار داد.
در حدیثی از امام علی بن الحسین ع میخوانیم:"ابو طالب همواره با شمشیرش از پیغمبر اکرم ص دفاع میکرد تا آنجا که میفرماید:(روزی) ابو طالب عرض کرد فرزند برادر!آیا تو مبعوث به همه مردم شدهای،یا تنها به قوم خودت؟ پیغمبر ص فرمود:نه،مبعوث به جمیع انسانها شدهام،از سفید و سیاه عربی و عجمی،سوگند به کسی که جانم در دست او است که من همه انسانهای سفید پوست و سیاه پوست را به این آئین دعوت میکنم،و تمام کسانی که بر قله کوهها و دریاها هستند به این آئین فرا میخوانم،و من تمام زبانهای فارس و روم را دعوت میکنم.
هنگامی که این سخن به گوش قریش رسید تعجب کردند و گفتند آیا گوش به سخنان فرزند برادرت نمیدهی که چه میگوید؟به خدا سوگند اگر مردم فارس و روم این سخنان را بشنوند ما را از سرزمینمان میربایند!و سنگهای خانه کعبه را قطعه قطعه جدا میکنند!اینجا بود که خداوند آیه شریفه وَ قٰالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدیٰ مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنٰا أَ وَ لَمْ نُمَکِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً یُجْبیٰ إِلَیْهِ ثَمَرٰاتُ کُلِّ شَیْءٍ :"آنها گفتند اگر ما هدایت را با بپذیریم ما را از سرزمینمان میربایند!،آیا ما آنها را در حرم امنی که ثمرات هر چیز را به سوی آن میآورند جای ندادیم؟(قصص-57).
و در باره این سخن آنها که خانه کعبه را متلاشی میکنند سوره"فیل"را نازل کرد"(و به آنها گوشزد نمود که هیچکس قادر بر چنین کاری نیست) (1)
1) 1) "روضه الواعظین"(مطابق نقل نور الثقلین جلد 5 صفحه 669 حدیث 8)
مفسران و مورخان این داستان را به صورتهای مختلفی نقل کردهاند، و در سال وقوع آن نیز گفتگو دارند،اما اصل داستان آن چنان مشهور است که در ردیف اخبار متواتر قرار گرفته،و ما آن را طبق روایات معروف که از "سیره ابن هشام"و"بلوغ الارب"و"بحار الانوار"و"مجمع البیان" خلاصه کردهایم میآوریم:
"ذو نواس"پادشاه،مسیحیان نجران را که در نزدیکی آن سرزمین میزیستند تحت شکنجه شدید قرار داد،تا از آئین مسیحیت بازگردند،(قرآن این ماجرا را به عنوان اصحاب الاخدود در سوره"بروج"آورده،و ما آن را در تفسیر همان سوره مشروحا بیان کردیم).
بعد از این جنایت بزرگ مردی بنام"دوس"از میان آنها جان سالم به در برد،و خود را به"قیصر روم"که بر آئین مسیح بود رسانید،و ماجرا را برای او شرح داد.
از آنجا که فاصله میان"روم"و"یمن"زیاد بو"قیصر"نامهای به"نجاشی" سلطان"حبشه"نوشت تا انتقام نصارای نجران را از"ذو نواس"بگیرد،و نامه را با همان شخص برای"نجاشی"فرستاد.
"نجاشی"سپاهی عظیم بالغ بر هفتاد هزار نفر به فرماندهی شخصی بنام "اریاط"روانه یمن کرد"ابرهه"نیز یکی از فرماندهان این سپاه بود.
"ذو نواس"شکست خورد،و"اریاط"حکمران یمن شد،بعد از مدتی، ابرهه بر ضد او قیام کرد و او را از بین برد و بر جای او نشست.
خبر این ماجرا به نجاشی رسید،او تصمیم گرفت"ابرهه"را سرکوب کند،ابرهه برای نجات خود موهای سر را تراشید،و با مقداری از خاک یمن
به نشانه تسلیم کامل نزد نجاشی فرستاد و اعلام وفاداری کرد.
نجاشی چون چنین دید او را بخشید و در پست خود ابقا نمود.
در این هنگام"ابرهه"برای اثبات خوش خدمتی کلیسای بسیار زیبا و مهمی بنا کرد که مانند آن در آن زمان در کره زمین وجود نداشت،و به دنبال آن تصمیم گرفت مردم جزیره عربستان را به جای"کعبه"به سوی آن فرا خواند،و تصمیم گرفت آنجا را کانون حج عرب سازد،و مرکزیت مهم مکه را به آنجا منتقل کند.
برای همین منظور مبلغان بسیاری به اطراف،و در میان قبائل عرب و سرزمین حجاز فرستاد،اعراب که سخت به"مکه"و"کعبه"علاقه داشتند و آن را از آثار بزرگ"ابراهیم"خلیل میدانستند احساس خطر کردند.
طبق بعضی از روایات گروهی آمدند و مخفیانه"کلیسا"را آتش زدند، و طبق نقل دیگری بعضی آن را مخفیانه آلوده و ملوث ساختند،و به این ترتیب در برابر این دعوت بزرگ عکس العمل شدید نشان دادند و معبد"ابرهه"را بی اعتبار کردند.
"ابرهه"سخت خشمگین شد،و تصمیم گرفت خانه"کعبه"را به کلی ویران سازد،تا هم انتقام گرفته باشد،و هم عرب را متوجه معبد جدید کند،با لشگر عظیمی که بعضی از سوارانش از"فیل"استفاده میکردند عازم مکه شد.
هنگامی که نزدیک مکه رسید کسانی را فرستاد تا شتران و اموال اهل مکه را به غارت آورند،و در این میان دویست شتر از"عبد المطلب" غارت شد.
"ابرهه"کسی را به داخل مکه فرستاد و به او گفت بزرگ مکه را پیدا کند،و به او بگوید:"ابرهه"پادشاه"یمن"میگوید:من برای جنگ نیامدهام،
تنها برای این آمدهام که این خانه کعبه را ویران کنم،اگر شما دست به جنگ نبرید نیازی به ریختن خونتان ندارم! فرستاده"ابرهه"وارد مکه شد و از رئیس و شریف"مکه"جستجو کرد، همه"عبد المطلب"را به او نشان دادند،ماجرا را نزد"عبد المطلب"بازگو کرد "عبد المطلب"نیز گفت:ما توانایی جنگ با شما را نداریم،و اما خانه کعبه را خداوند خودش حفظ میکند.
فرستاده ابرهه به عبد المطلب گفت،باید با من نزد او بیایی،هنگامی که عبد المطلب وارد بر ابرهه شد،او سخت تحت تاثیر قامت بلند و قیافه جذاب و ابهت فوق العاده عبد المطلب قرار گرفت،تا آنجا که"ابرهه"برای احترام او را از جا برخاست و روی زمین نشست،و"عبد المطلب"را در کنار دست خود جای داد، زیرا نمیخواست او را روی تخت در کنار خود بنشاند،سپس به مترجمش گفت از او بپرس حاجت تو چیست؟ مترجم گفت:حاجتم این است که دویست شتر را از من به غارت بردهاند دستور دهید اموالم را بازگردانند.
ابرهه سخت از این تقاضا در عجب شد،و به مترجمش گفت:به او بگو هنگامی که تو را دیدم عظمتی از تو در دلم جای گرفت،اما این سخن را که گفتی در نظرم کوچک شدی تو در باره دویست شترت سخن میگویی،اما در باره "کعبه"که دین تو و اجداد تو است و من برای ویرانیش آمدهام مطلقا سخنی نمیگویی؟! "عبد المطلب"گفت:انا رب الإبل،و ان للبیت ربا سیمنعه!:
"من صاحب شترانم،و این خانه صاحبی دارد که از آن دفاع میکند"(این سخن، ابرهه را تکان داد و در فکر فرو رفت).
"عبد المطلب"به مکه آمد،و به مردم اطلاع داد که به کوههای اطراف
پناهنده شوند،و خودش با جمعی کنار خانه کعبه آمد تا دعا کند و یاری طلبد، دست در حلقه در خانه کعبه کرد و اشعار معروفش را خواند: لا هم ان المرء یمنع رحله فامنع رحالک لا یغلبن صلیبهم و محالهم ابدا محالک! جروا جمیع بلادهم و الفیل کی یسبوا عیالک لاهم ان المرء یمنع رحله فامنع عیالک و انصر علی آل الصلیب و عابدیه الیوم آلک (1)"خداوندا!هر کس از خانه خود دفاع میکند تو خانهات را حفظ کن"! "هرگز مباد روزی که صلیب آنها و قدرتشان بر نیروهای تو غلبه کنند".
"آنها تمام نیروهای بلاد خویش و فیل را با خود آوردهاند تا ساکنان حرم تو را اسیر کنند".
خداوندا!هر کس از خانواده خویش دفاع میکند تو نیز از ساکنان حرم امنت دفاع کن".
"و امروز ساکنان این حرم را بر آل صلیب و عبادت کنندگانش یاری فرما".
سپس عبد المطلب به یکی از درههای اطراف مکه آمد و در آنجا با جمعی از قریش پناه گرفت،و به یکی از فرزندانش دستور داد بالای کوه ابو قبیس بروند ببیند چه خبر میشود.
فرزندش به سرعت نزد پدر آمد و گفت:پدر!ابری سیاه از ناحیه دریا (دریای احمر)به چشم میخورد که به سوی سرزمین ما میآید،عبد المطلب
1) 1) مورخان و مفسران اشعار فوق را مختلف آوردهاند،آنچه در بالا آمد خلاصهای است از ترکیب از نقلهای مختلف.
خرسند شد صدا زد:یا معشر قریش!ادخلوا منازلکم فقد آتاکم اللّٰه بالنصر من عنده:"ای جمعیت قریش!به منزلهای خود بازگردید که نصرت الهی به سراغ شما آمد"این از یک سو.
از سوی دیگر ابرهه سوار بر فیل معروفش که"محمود"نام داشت با لشگر انبوهش برای درهم کوبیدن کعبه از کوههای اطراف سرازیر مکه شد، ولی هر چه بر فیل خود فشار میآورد پیش نمیرفت،اما هنگامی که سر او را به سوی یمن بازمیگرداندند به سرعت حرکت میکرد،ابرهه از این ماجرا سخت متعجب شد و در حیرت فرو رفت.
در این هنگام پرندگانی از سوی دریا فرا رسیدند،همانند پرستوها و هر یک از آنها سه عدد سنگریزه با خود همراه داشت،یکی به منقار و دو تا در پنجهها،تقریبا به اندازه نخود،این سنگریزهها را بر سر لشگریان ابرهه فرو ریختند،و به هر کدام از آنها اصابت میکرد هلاک میشد،و بعضی گفتهاند:
سنگریزهها به هر جای بدن آنها میافتاد سوراخ میکرد و از طرف مقابل خارج میشد.
در این هنگام وحشت عجیبی بر تمام لشگر ابرهه سایه افکند،آنها که زنده مانده بودند پا به فرار گذاشتند،و راه یمن را سؤال میکردند که بازگردند، ولی پیوسته در وسط جاده مانند برگ خزان به زمین میریختند.
خود"ابرهه"نیز مورد اصابت سنگی واقع شد و مجروح گشت،و او را به صنعاء(پایتخت یمن)بازگرداندند و در آنجا چشم از دنیا پوشید.
بعضی گفتهاند اولین بار که بیماری حصبه و آبله در سرزمین عرب دیده شد آن سال بود.
تعداد فیلهایی را که ابرهه با خود آورده بود بعضی همان فیل"محمود" و بعضی هشت فیل و بعضی ده،و بعضی دوازده نوشتهاند.
و در همین سال مطابق مشهور پیغمبر اکرم(ص)تولد یافت،و جهان به نور وجودش روشن شد،و لذا جمعی معتقدند که میان این دو رابطهای وجود داشته.
به هر حال اهمیت این حادثه بزرگ بقدری بود که آن سال را"عام الفیل" (سال فیل)نامیدند و مبدأ تاریخ عرب شناخته شد" (1).
با ابرهه گو کز پی تعجیل نیاید!
در نخستین آیه این سوره پیغمبر اکرم ص را مخاطب ساخته میفرماید:
"آیا ندیدی پروردگارت با اصحاب فیل چه کرد"؟( أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحٰابِ الْفِیلِ ).
آنها با آن همه لشگر و قدرت آمده بودند تا خانه خدا را ویران سازند، و خداوند با لشگری به ظاهر بسیار کوچک و ناچیز،آنها را درهم کوبید،فیلها را با پرندههای کوچک و سلاحهای پیشرفته آن روز را با سنگریزه"سجیل" از کار انداخت،تا ضعف و ناتوانی این انسان مغرور و خیرهسر را در برابر قدرت الهی ظاهر و آشکار سازد.
تعبیر به ا لم تر(آیا ندیدی؟)با اینکه این حادثه زمانی رخ داد که پیامبر ص دیده به جهان نگشوده بود،و یا مقارن تولد آن حضرت بود به خاطر آن است که حادثه مزبور بسیار نزدیک به عصر پیغمبر اکرم ص بود و بعلاوه بقدری مشهور و معروف و متواتر بود که گویی پیغمبر با چشم مبارکش آن را مشاهده
1) 1) "سیره ابن هشام"جلد 1 صحفه 38 تا 62 و"بلوغ الارب"جلد 1 صحفه 250 تا 263 و"بحار الانوار"جلد 15 صفحه 130 به بعد و"مجمع البیان"جلد 10 صفحه 542.
کرده بود،و جمعی از معاصران پیامبر مسلما آن را با چشم خود دیده بودند.
تعبیر به"اصحاب الفیل"به خاطر همان چند فیلی است که آنها با خود از یمن آورده بودند،تا مخالفان را مرعوب ساخته و شترها و اسبها از مشاهده آن رم کنند و در میدان جنگ نمانند (1).
*** سپس میافزاید:"آیا خداوند نقشه آنها را در ضلالت و تباهی قرار نداد"؟! ( أَ لَمْ یَجْعَلْ کَیْدَهُمْ فِی تَضْلِیلٍ ).
آنها قصد داشتند خانه کعبه را خراب کنند،به این امید که به کلیسای یمن مرکزیت بخشند،و تمام قبائل عرب را متوجه آنجا سازند،اما آنها نه تنها به مقصد خود نرسیدند،بلکه این ماجرا که آوازهاش در تمام جزیره عربستان پیچید بر عظمت مکه و خانه کعبه افزود،و در دلهای مشتاقان را بیش از پیش متوجه آن ساخت و به آن دیار امنیت بیشتری بخشید.
و منظور از"تضلیل"که همان گمراه ساختن است این است که آنها هرگز به هدف خود نرسیدند.
*** سپس بر شرح این ماجرا پرداخته،میفرماید:"خداوند پرندگانی را گروه گروه بر سر آنها فرستاد"( وَ أَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْراً أَبٰابِیلَ ).
"ابابیل"بر خلاف آنچه در زبانهای مشهور است نام آن پرنده نبود،بلکه معنی وصفی دارد،بعضی آن را به معنی"جماعات متفرقه"دانستهاند،به این معنی که پرندگان مزبور"گروه،گروه"از هر طرف به سوی لشکر فیل آمدند.
1) 1) "فیل"گر چه در اینجا مفرد است،ولی معنی جنس و جمع دارد.
این کلمه معنی جمعی دارد که بعضی مفرد آن را"ابابله"به معنی گروهی از پرندگان یا اسبها و شتران دانستهاند،و بعضی میگویند جمعی است که مفرد از جنس خود ندارد.
به هر حال"طیر"در اینجا معنی جمعی دارد و این دو واژه"طیر"و"ابابیل" مجموعا به معنی پرندگان گروه گروه است(نه اینکه ابابیل نام آن پرندگان باشد).
در اینکه این پرنده چه پرندهای بوده است؟همانطور که در شرح داستان آوردهایم مشهور این است پرندگانی شبیه به پرستو و چلچله بودند که از طریق دریای احمر برخاستند و به سراغ لشگر فیل آمدند.
*** در آیه بعد میافزاید:"این پرندگان آن لشگر را با سنگهای کوچکی از سجیل(گلهای متحجر)هدف قرار میدادند"( تَرْمِیهِمْ بِحِجٰارَةٍ مِنْ سِجِّیلٍ ) (1).
و چنان که در شرح این ماجرا از تواریخ و تفاسیر و روایات نقل کردیم هر یک از این پرندگان کوچک سه سنگریزه به اندازه نخود یا کوچکتر با خود داشتند،که یکی را با منقار و دو تا را با پاهای خویش حمل میکردند،و این سنگهای کوچک بر هر کس فرود میآمد او را از هم متلاشی میساخت! *** چنان که در آیه بعد میفرماید:"آنها را مانند کاه خورده شده قرار داد"! ( فَجَعَلَهُمْ کَعَصْفٍ مَأْکُولٍ ).
"عصف"(بر وزن حذف)به معنی برگهایی است که بر ساقه زراعت است و سپس خشکیده و کوبیده شده است،و به تعبیری دیگر به معنی"کاه"است،
1) 1) "سجیل"کلمهای است فارسی که از"سنگ"و"گل"گرفته شده است، بنا بر این چیزی است که نه همچون سنگ سخت است و نه همچون گل سست است.
و بعضی آن را به معنی پوسته گندم هنگامی که در خوشه است تفسیر کردهاند.
و در اینجا مناسب همان معنی اول است.
تعبیر به"ماکول"اشاره به آن است که این کاه در زیر دندانهای حیوان بار دیگر کوبیده شده،و کاملا از هم متلاشی گشته،سپس معده حیوان نیز آن را برای سومین بار خرد کرده است،و این نشان میدهد که سنگ ریزهها بر هر کس فرو میافتاد او را کاملا از هم متلاشی میکرد! این تعبیر علاوه بر اینکه دلیل بر شدت متلاشی شدن آنها است اشارهای به بی ارزش بودن و ضعف و ناتوانی این گروه و جمعیت طغیانگر و مستکبر و ظاهرا نیرومند است.
جالب اینکه قرآن مجید این داستان مفصل و طولانی را در چند جمله کوتاه و کوبنده،در نهایت فصاحت و بلاغت،آورده است،و در واقع روی نقطههایی انگشت گذارده که به اهداف قرآن،یعنی بیدار ساختن گردنکشان مغرور و نشان دادن ضعف انسان در برابر قدرت عظیم خداوند کمک میکند.
این ماجرا نشان میدهد که معجزات و خوارق عادات-بر خلاف آنچه بعضی پنداشتهاند-لزومی ندارد که بر دست پیامبر و امام ظاهر شود،بلکه در هر شرائطی که خدا بخواهد و لازم بداند انجام میگیرد،هدف آن است که مردم به عظمت خداوند و حقانیت آئین او آشنا شوند.
این مجازات عجیب و اعجازآمیز،با مجازات اقوام گردنکش دیگر یک فرق روشن دارد،زیرا مجازاتی همچون طوفان نوح،زلزله و سنگباران قوم
لوط،تندباد قوم عاد،و صاعقه قوم ثمود،یک سلسله حوادث طبیعی بودند که فقط وقوع آنها در آن شرائط خاص معجزه بود.
ولی داستان نابودی لشگر ابرهه به وسیله سنگریزههایی که از منقار و پاهای آن پرندگان کوچک فرو میافتاد چیزی نیست که شبیه حوادث طبیعی باشد.
برخاستن آن پرندگان کوچک،و آمدن به سوی آن لشکر مخصوص، و همراه آوردن سنگریزهها و نشانهگیری خاص آنها و متلاشی شدن بدنهای افراد یک لشگر عظیم با آن سنگهای کوچک همه اموری هستند خارق عادت،ولی میدانیم اینها در برابر قدرت خداوند بسیار ناچیز است.
خداوندی که در درون همین سنگریزهها قدرت اتمی آفریده که اگر آزاد شود انفجار عظیمی تولید میکند،برای او آسان است که در آنها خاصیتی بیافریند که اندام لشگر ابرهه را همانند"عصف ماکول"(کاه درهم کوبیده و خورده شده)قرار دهد.
هیچ نیازی نیست که مانند بعضی از مفسران مصری برای توجیه این حادثه بگوئیم که سنگها حامل میکربهای وبا،یا حصبه و آبله بودهاند (1).
و اگر در بعضی از روایات آمده که از بدنهای مصدومین مانند مبتلایان به آبله خون و چرک میآمد دلیل بر این نیست که آنها حتما به آبله مبتلا شده بودند.
همچنین نیازی به آن نیست که بگوئیم این سنگریزهها اتمهای فشردهای بودند که خلاء موجود در میان آنها را از میان رفته،و فوق العاده سنگین بودند که، بطوری که به هر کجا فرود میآمدند سوراخ میکردند.
1) 1) "تفسیر عبده"جزء عم صفحه 158 مراجعه شود.
اینها همه توجیهاتی است که برای طبیعی جلوه دادن این حادثه ذکر شده، و ما نیازی به اینها نمیبینیم ،همین اندازه میدانیم که این سنگها دارای چنان خاصیت عجیبی بود که بدنها را متلاشی میکرد،بیش از این اطلاعی از آن در دست نیست،و به هر حال در برابر قدرت خداوند هیچ کاری مشکل نمیباشد (1).
قابل توجه اینکه خداوند قدرت خود را در برابر مستکبران و گردنکشان در این ماجرا به عالیترین وجهی نشان داده است،شاید مجازاتی سختتر از مجازات لشکر ابرهه در دنیا پیدا نشود که جمعی چنان درهم کوبیده شوند که به صورت کاه خرد شده و خورده شده(عصف ماکول)درآیند.
برای نابودی جمعیتی با آن همه قدرت و شوکت از سنگریزههایی سست، و از پرندههای ضعیف و کوچکی همانند پرستو استفاده شود،این هشداری است به همه گردنکشان و مستکبران جهان،تا بدانند در برابر قدرت او تا چه حد ناتوانند؟! حتی گاه میشود خداوند این ماموریتهای بزرگ را به دست موجودات کوچکتری میسپرد،مثلا میکربی را که هرگز با چشم دیده نمیشود ماموریت میدهد در یک مدت کوتاه به سرعت توالد و تناسل کند،و اقوام نیرومندی را به یک بیماری خطرناک مسری مانند"وبا"و"طاعون"مبتلا سازد و در مدتی کوتاه همه را مانند برگ خزان بر زمین ریزد.
سد عظیم"مارب"در"یمن"-چنان که در تفسیر سوره سبا گفتیم-وسیله
1) 1) و اگر در بعضی از تواریخ آمده است که اولین بار که حصبه و آبله در بلاد عرب دیده شد در همان سال بود دلیلی بر این معنی نمیشود.
پیدایش عمران و آبادی فراوان و تمدن عظیم و نیرومندی شد،و به دنبال آن طغیان این قوم فزون گشت،ولی فرمان نابودی آن به طوری که در بعضی از روایات آمده است به یک یا چند موش صحرایی سپرده شد!تا در آن سد عظیم نفوذ کنند و سوراخی در آن به وجود آوردند.بر اثر نفوذ آب تدریجا این سوراخ بزرگ و بزرگتر شد،سرانجام سد عظیم درهم شکست،و آبی که پشت آن متراکم بود تمام آن آبادیها و خانهها و کاخها را ویران ساخت،و آن جمعیت عظیم نابود یا در مناطق دیگر پراکنده و سرگردان شدند،و این است قدرت نمایی خداوند بزرگ.
از سوره آینده(سوره لایلاف)به خوبی استفاده میشود که یکی از اهداف سوره فیل یادآوری خاطره بزرگ نعمتهای عظیم خداوند به قریش است تا به آنها نشان دهد که اگر لطف پروردگار نبود نه آثاری از این کانون مقدس یعنی مکه و کعبه وجود داشت،و نه از قریش،شاید از مرکب کبر و غرور فرود آیند،و به دعوت پیغمبر اکرم ص گردن نهند.
از سوی دیگر این ماجرا که مقارن میلاد مسعود پیغمبر اکرم ص واقع شد در حقیقت زمینهساز آن ظهور بزرگ بود،و پیامآور عظمت این قیام،و این همان چیزی است که مفسران از آن تعبیر به"ارهاص"کردهاند (1).
و از سوی سوم تهدیدی است که به همه گردنکشان جهان اعم از قریش
1) 1) "ارهاص"به معنی معجزاتی است که قبل از قیام پیامبر واقع میشود،و زمینهساز دعوت او است این واژه در اصل به معنی"پایهگذاری"و اولین ردیف سنگ و آجری است که در زیر دیوار مینهند،و به معنی آماده شدن"ایستادن"نیز آمده است.
و غیر آنها که بدانند هرگز نمیتوانند در برابر قدرت پروردگار بایستند،چه بهتر که پندار خام را از سر بدر کنند و سر بر فرمان او نهند و تسلیم حق و عدالت گردند.
و از سوی چهارم اهمیت این خانه بزرگ را نشان میدهد که وقتی دشمنان "کعبه"توطئه نابودی آن را در سر میپروراندند،و میخواستند مرکزیت این سرزمین ابراهیمی را به جای دیگر منتقل کنند خداوند چنان گوشمالی به آنها داد که برای همگان مایه عبرت شد و بر اهمیت این کانون مقدس افزود.
و از سوی پنجم خداوندی که دعای ابراهیم خلیل را در باره امنیت این سرزمین مقدس اجابت فرمود و آن را تضمین نمود،در این ماجرا نشان داد که مشیتش بر این قرار گرفته که این کانون توحید و عبادت همیشه مرکز امنی باشد.
جالب توجه اینکه ماجرای"اصحاب فیل"چنان در میان عرب مسلم بود که سرآغاز تاریخی برای آنها شد،و همانگونه که گفتیم قرآن مجید با تعبیر زیبای"ا لم تر"(آیا ندیدی؟)آن هم خطاب به پیغمبر اکرم ص که در آن زمان نبود و ندید از آن یاد میکند که نشانه دیگری بر مسلم بودن این ماجرا است.
از اینها گذشته هنگامی که پیغمبر اکرم ص این آیات را برای مشرکان مکه خواند احدی آن را انکار نکرد،هر گاه مطلب مشکوکی بود لا اقل گروهی اعتراض میکردند،و اعتراض آنها مانند سایر اعتراضهایشان در تاریخ ثبت میشد،به خصوص اینکه قرآن با جمله" أَ لَمْ تَرَ "مطلب را ادا کرده.
در ضمن عظمت این خانه مقدس با این اعجاز مسلم تاریخی به ثبوت میرسد.
***خداوندا!ما را توفیقی مرحمت فرما که این کانون بزرگ توحید را پاسداری کنیم.
پروردگارا!دست کسانی را که قصد دارند تنها به حفظ ظواهر این کانون مقدس قناعت کنند،اما پیام حقیقتش را نشنیده بگیرند از این مرکز قطع کن.
بارالها!زیارتش را با آگاهی و عرفان کامل نصیب همه مشتاقان فرما.
آمین یا رب العالمین پایان سوره فیل
محتوی و فضیلت تلاوت سوره"قریش"
این سوره در حقیقت مکمل سوره"فیل"محسوب میشود و آیات آن دلیل روشنی بر این مطلب است.
محتوای این سوره بیان نعمت خداوند بر قریش و الطاف و محبتهای او نسبت به آنهاست،تا حس شکرگزاری آنها تحریک شود و به عبادت پروردگار این بیت عظیم که تمام شرف و افتخارشان از آن است قیام کنند.
همانگونه که در آغاز سوره"و الضحی"گفتیم آن سوره و سوره"ا لم نشرح"در حقیقت یک سوره محسوب میشود،همچنین سوره"فیل"و سوره "قریش"چرا که اگر درست در محتوای آن دو دقت کنیم پیوند مطالب آنها بقدری است که میتواند دلیل بر وحدت آن دو بوده باشد.
به همین دلیل برای خواندن یک سوره کامل در هر رکعت از نماز اگر کسی سورههای فوق را انتخاب کند باید هر دو را با هم بخواند.
برای توضیح بیشتر در این زمینه به کتب فقهی(کتاب صلاة بحث قرائت) مراجعه شود (1).
در فضیلت تلاوت این سوره همین بس که در حدیثی(از پیغمبر اکرم ص نقل شده که فرمود:
من قرأها اعطی من الاجر عشر حسنات،بعدد من طاف بالکعبة،و اعتکف بها: "کسی که آن را بخواند به تعداد هر یک از کسانی که
1) 1) مرحوم"شیخ حر عاملی"در کتاب"وسائل"روایات مربوط به این مطلب را در جلد 4 صفحه 743(باب 10 از ابواب قرائت نماز)آورده است.
در گرد خانه کعبه طواف کرده،یا در آنجا معتکف شده،ده حسنه به او میدهد". (1)
مسلما چنین فضیلتی از آن کسانی است که در پیشگاه خداوندی که پروردگار کعبه است سر تعظیم فرود آورده،او را عبادت کنند،و احترام این خانه را پاسداری کرده و پیامش را با گوش جان بشنوند و به کار بندند.
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 543.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>لِإِیلاٰفِ قُرَیْشٍ (1) إِیلاٰفِهِمْ رِحْلَةَ اَلشِّتٰاءِ وَ اَلصَّیْفِ (2) فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هٰذَا اَلْبَیْتِ (3) اَلَّذِی أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ (4)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-(مجازات اصحاب الفیل)به خاطر این بود که قریش(به این سرزمین مقدس)الفت گیرند(و مقدمات ظهور پیامبر فراهم شود).
2-الفت آنها در سفرهای زمستانه و تابستانه است.
3-پس(به شکرانه این نعمت بزرگ)باید پروردگار این خانه را عبادت کنند.
4-همان کس که آنها را از گرسنگی نجات داد و از ناأمنی رهایی بخشید.
پروردگار این خانه را باید عبادت کرد
از آنجا که در سوره گذشته(سوره فیل)شرح نابودی اصحاب الفیل و و لشکریان"ابرهه"که به قصد نابود کردن خانه کعبه و متلاشی ساختن این کانون مقدس الهی آمده بودند آمد،در اولین آیه این سوره که در واقع"تکمله"ای است برای سوره"فیل"میفرماید:ما لشکر فیل را نابود کردیم،و آنها را همچون کاه درهم کوبیده شده متلاشی ساختیم"تا قریش به این سرزمین مقدس الفت گیرند"و مقدمات ظهور پیامبر اسلام ص فراهم گردد( لِإِیلاٰفِ قُرَیْشٍ ) (1).
"ایلاف"مصدر است و به معنی الفت بخشیدن،و"الفت"به معنی اجتماع توأم با انسجام و انس و التیام است،و اینکه بعضی"ایلاف"را به"مؤالفت و عهد و پیمان"تفسیر کردهاند،نه تناسبی با این واژه دارد که مصدر باب افعال است،و نه به محتوای آیات این سوره.
به هر حال منظور ایجاد الفت میان قریش و سرزمین مقدس مکه،و خانه کعبه است،زیرا آنها و تمام اهل مکه به خاطر مرکزیت و امنیت این سرزمین در آنجا سکنی گزیده بودند،بسیاری از مردم حجاز هر سال به آنجا میآمدند،مراسم حج را بجا میآوردند،و مبادلات اقتصادی و ادبی داشتند،و از
1) 1) "لام"در"لایلاف"به معنی علت است،و"جار و مجرور"متعلق است به "جعل"در سوره گذشته در آیه" فَجَعَلَهُمْ کَعَصْفٍ مَأْکُولٍ "و یا یکی دیگر از افعالی که در آن سوره بود،بعضی نیز این جار و مجرور را متعلق به جمله فَلْیَعْبُدُوا که در آیات بعد آمده است میدانند،ولی این احتمال با مفهوم آیات چندان سازگار نیست و معنی اول بهتر است.
برکات مختلف این سرزمین استفاده مینمودند.
همه اینها در سایه امنیت ویژه آن بود،اگر با لشکرکشی ابرهه و امثال او این امنیت خدشهدار میشد یا خانه کعبه ویران میگشت دیگر کسی با این سرزمین الفتی پیدا نمیکرد.
واژه"قریش"به طوری که بسیاری از مفسران و ارباب لغت گفتهاند در اصل به معنی نوعی از حیوانات بزرگ دریایی است که هر حیوانی را به آسانی میخورد!این عبارت از"ابن عباس"معروف است که وقتی از او سؤال کردند:چرا قریش را"قریش"مینامند؟در پاسخ چنین گفت:
لدابة تکون فی البحر من اعظم دوابه یقال لها القریش،لا تمر بشیء من الغث و السمین الا اکلته!:"این به خاطر آن است که در اصل نام حیوانی از بزرگترین حیوانات دریا است که به هیچ حیوان لاغر و چاقی نمیگذرد مگر اینکه آن را میبلعد"! سپس از اشعار عرب برای سخن خود شاهد میآورد.
بنا بر این انتخاب این نام برای قبیله فوق به خاطر قدرت و قوت این قبیله، و سوء استفادههایشان از این قدرت بوده است.
ولی بعضی آن را از ماده"قرش"(بر وزن فرش)به معنی"اکتساب"دانستهاند چرا که این قبیله غالبا به تجارت و کسب مشغول بودند.
بعضی نیز این ماده را به معنی"بازرسی و تفتیش"میدانند،و از آنجا که قریش از حال حجاج خبر میگرفتند،و گاه به کمک آنها میشتافتند،این واژه برای آنها انتخاب شده.
"قرش"در لغت به معنی اجتماع نیز آمده است،و چون این قبیله از اجتماع و انسجام خاصی برخوردار بودند این نام برای آنها انتخاب شده.
ولی به هر حال نام قریش امروز هرگز مفهوم جالبی را تداعی نمیکند، و با اینکه آنها قبیله پیغمبر اکرم ص بودند،از سر سختترین دشمنان اسلام محسوب میشدند،که از هیچ کارشکنی و عداوت و دشمنی فروگذار نکردند، حتی آن روز که قدرت آنها با پیروزی اسلام درهم شکست به توطئههای پنهانی ادامه دادند،و بعد از رحلت پیغمبر اکرم ص نیز حوادث دردناکی آفریدند که تاریخ اسلام هرگز آن را فراموش نخواهد کرد،میدانیم"بنی امیه"و "بنی عباس"که بارزترین نمونههای حکومت جبار و طاغوتی بودند از قریش برخاستند.
قرائن نیز نشان میدهد که در جاهلیت عرب نیز سعی و تلاش در استثمار و استعمار مردم داشتند،و به همین دلیل هنگامی که اسلام آزادیبخش طلوع کرد و منافع نامشروع آنها به خطر افتاد با تمام قدرت به مبارزه برخاستند،اما قدرت عظیم اسلام سرانجام آنها را درهم کوبید.
*** در آیه بعد میافزاید:"هدف این بود که خداوند قریش را در سفرهای زمستانه و تابستانه الفت بخشد"( إِیلاٰفِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتٰاءِ وَ الصَّیْفِ ) (1)(2)
1) 1) " إِیلاٰفِهِمْ "بدل از"ایلاف"در آیه قبل است،و ضمیر"هم"مفعول اول، و" رِحْلَةَ الشِّتٰاءِ "مفعول ثانی و به عقیده بعضی معنی ظرفیت دارد،و ممکن است"منصوب بنزع خافض"باشد،و در تقدیر چنین است"ایلافهم من رحلة الشتاء و الصیف"(معنی دوم و سوم مناسبتر به نظر میرسد).
2) 2) "رحلة"در اصل از"رحل"(بر وزن شهر)به معنی پوششی است که برای سوار شدن مینهند سپس به همین مناسبت آن را به خود شتر و یا مسافرتهایی که با آن یا وسیله دیگری انجام داده میشود اطلاق کردهاند.
ممکن است منظور الفت بخشیدن قریش به این سرزمین مقدس باشد که آنها در طول سفر تابستانه و زمستانه خود عشق و علاقه به این کانون مقدس را از دل نبرند،و به خاطر امنیتش به سوی آن بازگردند،نکند تحت تاثیر مزایای زندگی سرزمین یمن و شام واقع شوند و"مکه"را خالی کنند.
و یا اینکه منظور ایجاد الفت میان قریش و سایر مردم در طول این دو سفر بزرگ است،چرا که بعد از داستان ابرهه مردم با دیده دیگری به آنها مینگریستند،و برای کاروان قریش احترام و اهمیت و امنیت قائل بودند.
قریش هم نیاز به این امنیت در طول راه داشت،و هم نیاز به آن در سرزمین مکه،و خداوند در سایه شکست لشکر ابرهه هر دو امنیت را به آنها بخشید.
میدانیم زمین"مکه"باغ و زراعتی نداشت،دامداری آن نیز محدود بود،بیشترین درآمد از طریق همین کاروانهای تجاری تامین میشد،در فصل زمستان به سوی جنوب یعنی سرزمین یمن که هوای آن نسبة گرم بود روی میآوردند،و در فصل تابستان به سوی شمال و سرزمین شام که هوای ملایم و مطلوبی داشت،و اتفاقا هم سرزمین یمن و هم سرزمین شام از کانونهای مهم تجارت در آن روز بودند،و مکه و مدینه حلقه اتصالی در میان آن دو محسوب میشد.
البته قریش با کارهای خلافی که انجام میدادند مستحق اینهمه لطف و محبت الهی نبودند،اما چون مقدر بود از میان قبیله،و از آن سرزمین مقدس،اسلام و پیغمبر اکرم ص طلوع کند،خداوند این لطف را در حق آنها انجام داد.
*** در آیه بعد چنین نتیجه میگیرد که قریش با اینهمه نعمت الهی که به برکت
کعبه پیدا کردهاند"باید پروردگار این خانه را عبادت کنند"نه بتها را ( فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هٰذَا الْبَیْتِ ).
*** "همان خداوندی که آنها را از گرسنگی نجات داد و اطعام کرد،و از ناأمنی رهایی بخشید و امنیت داد"( اَلَّذِی أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ ) (1).
از یک سو به آنها رونق تجارت عطا فرمود،و جلب منفعت نمود،و از سوی دیگر ناأمنی را از آنها دور کرد و دفع ضرر فرمود،و اینها همه با شکست لشگر "ابرهه"فراهم گشت،و در حقیقت استجابت دعای ابراهیم بنیانگذار کعبه بود، ولی آنها قدر اینهمه نعمت را ندانستند،و این خانه مقدس را به بتخانهای تبدیل کردند،و عبادت بتان را بر پرستش خدای خانه مقدم داشتند،و سرانجام ثمره شوم اینهمه ناسپاسی را دیدند.
***خداوندا!ما را توفیق عبادت و بندگی و سپاسگزاری نعمتها،و پاسداری این بیت عظیم،مرحمت فرما.
پروردگارا!این مرکز بزرگ اسلامی را روز به روز پر شکوهتر، و حلقه اتصال مسلمین جهان قرار ده.
بار الها!دست همه دشمنان خونخوار و آنها که از این مرکز بزرگ سوء استفاده میکنند از آن قطع کن! آمین یا رب العالمین پایان سوره قریش
1) 1) بعضی از مفسران این آیه را دو آیه دانسته و مجموع آیات این سوره را پنج آیه حساب کردهاند،ولی مشهور و معروف آن است که یک آیه است و مجموع آیات سوره چهار آیه میباشد.
محتوی و فضیلت سوره"ماعون"
این سوره به عقیده بسیاری از مفسران از سورههای"مکی"است،و لحن آیات آن که در مقاطع کوتاه و کوبنده،از قیامت و اعمال منکران آن سخن میگوید گویای همین مطلب است.
رویهمرفته در این سوره صفات و اعمال منکران قیامت در پنج مرحله بیان شده،که آنها به خاطر تکذیب این روز بزرگ چگونه از"انفاق"در راه خدا،کمک به"یتیمان"،و"مسکینان".سرباز میزنند،و چگونه در مورد "نماز"مسامحهکار و ریاکارند،و از کمک به"نیازمندان"رویگردانند؟ در شان نزول این سوره بعضی گفتهاند:در باره"ابو سفیان"نازل شده که هر روز دو شتر بزرگ نحر میکرد،و خود و اطرافیان یارانش از آن استفاده مینمودند اما روزی یتیمی آمد و تقاضای چیزی کرد او با عصایش بر او زد و او را دور کرد بعضی دیگر گفتهاند که آیه در باره"ولید بن مغیره"یا"عاص بن وائل" نازل شده است.
در فضیلت تلاوت این سوره در حدیثی از امام باقر ع آمده است که
من قرأ أَ رَأَیْتَ الَّذِی یُکَذِّبُ بِالدِّینِ فی فرائضه و نوافله قبل اللّٰه صلاته و صیامه،و لم یحاسبه بما کان منه فی الحیاة الدنیا: "هر کس این سوره را در نمازهای فریضه و نافلهاش بخواند خداوند نماز و روزه او را قبول میکند،و او را در برابر کارهایی که در زندگی دنیا از او سرزده است مورد محاسبه قرار نمیدهد" (1).
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 546.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>أَ رَأَیْتَ اَلَّذِی یُکَذِّبُ بِالدِّینِ (1) فَذٰلِکَ اَلَّذِی یَدُعُّ اَلْیَتِیمَ (2) وَ لاٰ یَحُضُّ عَلیٰ طَعٰامِ اَلْمِسْکِینِ (3) فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ (4) اَلَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ (5) اَلَّذِینَ هُمْ یُرٰاؤُنَ (6) وَ یَمْنَعُونَ اَلْمٰاعُونَ (7)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-آیا کسی که روز جزا را پیوسته انکار میکند مشاهده کردی؟ 2-او همان کسی است که یتیم را با خشونت میراند.
3-و دیگران را به اطعام مسکین تشویق نمیکند.
4-پس وای بر نمازگزارانی که...
5-نماز خود را به دست فراموشی میسپارند.
6-آنها که ریا میکنند.
7-و دیگران را از ضروریات زندگی منع مینمایند.
اثرات شوم انکار معاد
در این سوره نخست پیغمبر اکرم ص را مخاطب قرار داده و اثرات شوم انکار روز جزا را در اعمال منکران بازگو میکند.
"آیا دیدی کسی را که روز جزا را پیوسته انکار میکند"؟!( أَ رَأَیْتَ الَّذِی یُکَذِّبُ بِالدِّینِ ).
سپس بی آنکه در انتظار پاسخ این سؤال بماند میافزاید.
*** "او همان کسی است که یتیم را با خشونت میراند"!( فَذٰلِکَ الَّذِی یَدُعُّ الْیَتِیمَ ).
*** "و دیگران را به اطعام مسکین و مستمند تشویق نمیکند"( وَ لاٰ یَحُضُّ عَلیٰ طَعٰامِ الْمِسْکِینِ ).
منظور از"دین"در اینجا"جزا"یا"روز جزا"است،و انکار روز جزا و دادگاه بزرگ آن،بازتاب وسیعی در اعمال انسان دارد که در این سوره به پنج قسمت از آن اشاره شده است از جمله:"راندن یتیمان با خشونت،"و"عدم تشویق دیگران به اطعام افراد مسکین"است یعنی نه خود انفاق میکند و نه دیگران را دعوت به این کار مینماید.
بعضی نیز احتمال دادهاند که منظور از"دین"در اینجا قرآن یا تمام آئین اسلام است،ولی معنی اول مناسبتر به نظر میرسد،و نظیر آن را در سوره"انفطار" آیه 9 کَلاّٰ بَلْ تُکَذِّبُونَ بِالدِّینِ ،و سوره"تین"آیه 7 فَمٰا یُکَذِّبُکَ بَعْدُ بِالدِّینِ نیز
آمده است که به قرینه آیات دیگر آن سورهها منظور از دین روز جزا است.
"یدع"از ماده"دع"(بر وزن حد)به معنی دفع شدید و راندن توأم با خشونت و عنف است.
و"یحض"از ماده"حض"به معنی تحریض و ترغیب دیگران بر چیزی است،"راغب"در"مفردات"میگوید:"حص"تشویق در حرکت و سیر است،ولی"حض"چنین نیست (1).
از آنجا که"یحض"و"یدع"به صورت فعل"مضارع"آمده نشان میدهد که این کار مستمر آنها است در مورد یتیمان و مستمندان.
باز در اینجا این نکته جلب توجه میکند که در مورد یتیمان مساله عواطف انسانی بیشتر مطرح است تا اطعام و سیر کردن،چرا که بیشترین رنج یتیم از دست دادن کانون عاطفه و غذای روح است،و تغذیه جسمی در مرحله بعد قرار دارد.
و باز در این آیات به مساله اطعام"مستمندان"که از مهمترین کارهای خیر است برخورد میکنیم،تا آنجا که میفرماید:اگر خود قادر به اطعام مستمندی نیست دیگران را به آن تشویق کند.
تعبیر به"فذلک"(با توجه به اینکه"فا"در اینجا معنی سببیت را میبخشد)اشاره به این نکته است که فقدان ایمان به معاد سبب این خلافکاریها میشود،و به راستی چنین است،آن کس که آن روز بزرگ و آن دادگاه عدل، و آن حساب و کتاب و پاداش و کیفر را در اعماق جان باور کرده باشد،آثار مثبتش در تمام اعمال او ظاهر میشود،ولی آنها که ایمان ندارند اثر آن در جرأتشان بر گناه و انواع جرائم کاملا محسوس است.
*** در سومین وصف این گروه،میفرماید:"وای بر نمازگزاران"( فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ ).
1) 1) "مفردات"ماده"حض".
"همان نمازگزارانی که نماز خود را به دست فراموشی میسپرند" ( اَلَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ ).
نه ارزشی برای آن قائلند،و نه به اوقاتش اهمیتی میدهند،و نه ارکان و شرائط و آدابش را رعایت میکنند.
"ساهون"از ماده"سهو"در اصل به معنی خطایی که از روی غفلت سرزند،خواه در فراهم کردن مقدماتش مقصر باشد یا نه،البته در صورت اول معذور نیست،و در صورت دوم معذور است،ولی در اینجا منظور سهو توأم با تقصیر است.
باید توجه داشت که نمیفرماید"در نمازشان سهو میکنند"چون سهو در نماز به هر حال برای هر کس واقع میشود،بلکه میفرماید"از اصل نماز سهو میکنند"و کل آن را به دست فراموشی میسپرند.
روشن است این مطلب اگر یک یا چند بار اتفاق بیفتد ممکن است از قصور باشد،اما کسی که پیوسته نماز را فراموش میکند و آن را به دست فراموشی میسپارد،پیدا است که برای آن اهمیتی قائل نیست،و یا اصلا به آن ایمان ندارد، و اگر گهگاه نماز میخواند از ترس زبان مردم و مانند آن است.
در این که منظور از"ساهون"در اینجا چیست؟علاوه بر آنچه در بالا گفتیم تفسیرهای دیگری نیز کردهاند،از جمله اینکه منظور تاخیر انداختن نماز از وقت فضیلت است.
و یا اینکه منظور اشاره به منافقانی است که نه برای نماز ثوابی معتقد بودند و نه برای ترک آن عقاب.
یا اینکه منظور کسانی است که در نمازهای خود ریا میکنند(در حالی
که این معنی در آیه بعد میآید).
البته جمع میان این معانی ممکن است هر چند تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
به هر حال وقتی فراموش کنندگان نماز شایسته ویل هستند آنها که به کلی ترک نماز گفته و تارک الصلاة هستند چه حالی خواهند داشت؟! *** در چهارمین مرحله به یکی دیگر از بدترین اعمال آنها اشاره کرده، میفرماید:"آنها کسانی هستند که پیوسته ریا میکنند "( اَلَّذِینَ هُمْ یُرٰاؤُنَ ).
*** و در آخرین مرحله میافزاید:"آنها دیگران را از ضروریات زندگی منع میکنند"( وَ یَمْنَعُونَ الْمٰاعُونَ ).
مسلما یکی از سرچشمههای تظاهر و ریاکاری عدم ایمان به روز قیامت، و عدم توجه به پاداشهای الهی است،و گرنه چگونه ممکن است انسان پاداشهای الهی را رها کند و رو به سوی خلق و خوش آیند آنها آورد؟! "ماعون"از ماده"معن"(بر وزن شان)به معنی چیز کم است،و بسیاری از مفسران معتقدند که منظور از آن در اینجا اشیاء جزئی است که مردم مخصوصا همسایهها از یکدیگر به عنوان عاریه یا تملک میگیرند،مانند مقداری نمک،آب،آتش(کبریت)ظروف و مانند اینها.
بدیهی است کسی که از دادن چنین اشیایی به دیگری خودداری میکند آدم بسیار پست و بی ایمانی است،یعنی آنها به قدری بخیلاند که حتی از دادن این اشیاء کوچک مضایقه دارند،در حالی که همین اشیاء کوچک گاه نیازهای بزرگی را برطرف میکند،و منع آن،مشکلات بزرگی در زندگی مردم ایجاد مینماید.
جمعی نیز گفتهاند منظور از"ماعون"زکات است،چرا که زکات نسبت به اصل مال غالبا بسیار کم است،گاه ده درصد،و گاه پنج درصد،و گاه دو و نیم درصد است.
البته"منع زکات"نیز یکی از بدترین کارها است،چرا که"زکات" بسیاری از مشکلات اقتصادی جامعه را حل میکند.
در روایتی از امام صادق ع آمده است که در تفسیر ماعون فرمود:
هو القرض یقرضه،و المتاع یعیره،و المعروف یصنعه: "ماعون وامی است که انسان به دیگری میدهد،و وسائل زندگی است که به عنوان عاریه در اختیار دیگران میگذارد،و کمکها و کارهای خیری که انسان انجام میدهد" (1)در روایت دیگری از همان حضرت این معنی نقل شده،و در ذیل آن آمده است که راوی گفت:ما همسایگانی داریم که وقتی وسائلی را به آنها عاریه میدهیم آن را میشکنند و خراب میکنند،آیا گناه است به آنها ندهیم؟ فرمود:در این صورت مانعی ندارد (2).
در معنی"ماعون"احتمالات دیگری نیز گفتهاند،تا آنجا که در تفسیر قرطبی بالغ بر دوازده قول در این زمینه نقل شده که بسیاری از آنها را میتوان در هم ادغام کرد و مهم همان است که در بالا آوردیم.
ذکر این دو کار پشت سر یکدیگر(ریاکاری و منع ماعون)گویی اشاره به این است که آنها آنچه برای خدا است به نیت خلق بجا میآورند،و آنچه برای خلق است از آنها دریغ میدارند،و به این ترتیب هیچ حقی را به حق دارش نمیرسانند.
این سخن را با حدیثی از پیغمبر اکرم ص پایان میدهیم،فرمود:
من منع الماعون جاره منعه اللّٰه خیره یوم القیامة،و وکله الی نفسه،و من وکله الی نفسه فما اسوء حاله؟!: "کسی که وسائل ضروری و کوچک را از همسایهاش دریغ دارد خداوند او را از خیر خود،در قیامت منع میکند،و او را به حال خود وامیگذارد،و هر کسی خدا او را به خود واگذارد،چه بد حالی دارد؟ (1).
در این سوره کوتاه،مجموعهای از صفات رذیله که در هر کس باشد نشانه بی ایمانی و پستی و حقارت او است آمده،و قابل توجه اینکه همه آنها را فرع بر تکذیب دین،یعنی جزا یا روز جزا قرار داده است، تحقیر یتیمان،ترک اطعام گرسنگان،غفلت از نماز،ریاکاری،و عدم همکاری با مردم حتی در دادن وسائل کوچک زندگی این مجموعه را تشکیل میدهد، و به این ترتیب افراد بخیل و خودخواه،و متظاهری را منعکس میکند که نه پیوندی با"خلق"دارند،و نه رابطهای با"خالق"افرادی که نور ایمان و احساس مسئولیت در وجودشان نیست نه به پاداش الهی میاندیشند و نه از عذاب او بیمناکند.
ارزش هر عمل بستگی به"انگیزه"آن دارد،و یا به تعبیر دیگر از دیدگاه
1) 1) "نور الثقلین"جلد 5 صفحه 679 حدیث 20.
اسلام،اساس هر عمل را،"نیت"تشکیل میدهد،آن هم"نیت خالص".
اسلام قبل از هر چیز پرونده نیت را مورد بررسی قرار میدهد،و لذا در حدیث معروفی از پیغمبر اکرم ص آمده است که:
انما الاعمال بالنیات،و لکل امرء ما نوی: "هر عملی بستگی به نیت او دارد،و بهره هر کس مطابق نیتی است که در عمل دارد".
و در ذیل این حدیث آمده است:آن کس که برای خدا جهاد کند اجرش بر خداوند بزرگ است،و کسی که برای متاع دنیا پیکار کند،یا حتی نیت به دست آوردن"عقال"(طناب کوچکی که پای شتر را با آن میبندند)کرده باشد بهرهاش فقط همان است" (1).
اینها همه به خاطر آن است که"نیت"همیشه به عمل شکل میدهد،آن کس که برای خدا کاری انجام میدهد،شالوده آن را محکم میکند،و تمام تلاش او این است که مردم از آن بهره بیشتر گیرند،ولی کسی که برای تظاهر و ریاکاری عملی انجام میدهد،تنها به ظاهر و زرق و برق آن میپردازد،بی آنکه به عمق و باطن و شالوده و بهرهگیری نیازمندان اهمیت دهد.
جامعهای که به ریاکاری عادت کند،نه فقط از خدا و اخلاق حسنه و ملکات فاضله دور میشود،بلکه تمام برنامههای اجتماعی او از محتوا تهی میگردد، و در یک مشت ظواهر فاقد معنی خلاصه میشود،و چه دردناک است سرنوشت چنین انسان،و چنین جامعهای؟! روایات در مذمت"ریا"بسیار زیاد است،تا آنجا که آن را نوعی شرک نامیدهاند،و ما در اینجا به ذکر سه روایت تکان دهنده قناعت میکنیم:
1-در حدیث از پیغمبر اکرم ص آمده است:
سیاتی علی الناس
1) 1) "وسائل الشیعه"جلد اول صفحه 35(ابواب مقدمه العبادات باب 5 حدیث 10).
زمان تخبث فیه سرائرهم،و تحس فیه علانیتهم،طمعا فی الدنیا لا یریدون به ما عند ربهم،یکون دینهم ریاء،لا یخالطهم خوف،یعمهم اللّٰه بعقاب فیدعونه دعاء الغریق فلا یستجیب لهم!:
"زمانی بر مردم فرا میرسد که باطنهای آنها زشت و آلوده میشود،و ظاهرشان زیبا،به خاطر طمع در دنیا این در حالی که علاقهای به پاداشهای پروردگارشان ندارند،دین آنها ریا میشود،و خوف خدا،در دل آنها وجود ندارد،خداوند همه آنها را به عذاب سختی گرفتار میکند،و هر قدر خدا را مانند شخص غریق بخوانند هرگز دعایشان مستجاب نمیشود" (1).
2-در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم که به یکی از یارانش به نام"زراره"فرمود.
من عمل للناس کان ثوابه علی الناس یا زراره! کل ریاء شرک!: "کسی که برای مردم عمل کند ثوابش بر مردم است،ای زراره!هر ریایی شرک است"! (2).
3-در حدیث دیگری از پیامبر اکرم ص آمده است:
ان المرائی یدعی یوم القیامة باربعة اسماء:یا کافر!یا فاجر!یا غادر! یا خاسر!حبط عملک،و بطل اجرک،فلا خلاص لک الیوم،فالتمس اجرک ممن کنت تعمل له!: "شخص ریاکار در روز قیامت با چهار نام صدا زده میشود:ای کافر!ای فاجر!ای حیلهگر!وای زیانکار!عملت نابود شد، و اجرت باطل گشت،امروز هیچ راه نجاتی نداری،پاداش خود را از کسی بخواه که از برای او عمل کردی"! (3).
خداوندا!خلوص نیت،سخت مشکل است،خودت ما را در این راه یاری فرما.
پروردگارا!آن چنان ایمانی به ما مرحمت کن که جز به ثواب و عقاب تو نیندیشیم و رضا و خشنودی و غضب خلق در راه تو برای ما یکسان باشد.
بارالها!هر خطایی در این راه تا کنون کردهایم بر ما ببخش.
آمین یا رب العالمین پایان سوره ماعون ***
محتوی و فضیلت سوره"کوثر"
مشهور این است که این سوره در"مکه"نازل شده است ولی بعضی احتمال مدنی بودن آن را دادهاند،این احتمال نیز داده شده است که این سوره دو بار نازل شده یک بار در مکه و بار دیگری در مدینه،ولی روایاتی که در شان نزول این سوره وارد شده،قول مشهور را که این سوره مکی است تایید میکند.
در شان نزول این سوره میخوانیم:"عاص بن وائل"که از سران مشرکان بود،پیغمبر اکرم ص را به هنگام خارج شدن از مسجد الحرام ملاقات کرد، و مدتی با حضرت گفتگو نمود،گروهی از سران قریش در مسجد نشسته بودند و این منظره را از دور مشاهده کردند،هنگامی که"عاص بن وائل"وارد مسجد شد به او گفتند:با که صحبت میکردی؟گفت:با این مرد"ابتر"! این تعبیر را به خاطر این انتخاب کرد که"عبد اللّٰه"پسر پیغمبر اکرم ص از دنیا رفته بود،و عرب کسی را که پسر نداشت"ابتر"(یعنی بلا عقب)مینامید، و لذا قریش این نام را بعد از فوت پسر پیغمبر برای حضرت انتخاب کرده بود(سوره فوق نازل شد و پیغمبر اکرم ص را به نعمتهای بسیار و کوثر بشارت داد،و دشمنان او را ابتر خواند) (1).
توضیح اینکه:پیغمبر اکرم ص دو فرزند پسر از بانوی اسلام خدیجه داشت:یکی"قاسم"و دیگری"طاهر"که او را"عبد اللّٰه"نیز مینامیدند،و این هر دو در مکه از دنیا رفتند،و پیغمبر اکرم ص فاقد فرزند پسر شد،این موضوع زبان بدخواهان قریش را گشود،و کلمه"ابتر"را برای حضرتش انتخاب
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 549.
کردند (1).
آنها طبق سنت خود برای فرزند پسر اهمیت فوق العادهای قائل بودند، او را تداومبخش برنامههای پدر میشمردند،بعد از این ماجرا آنها فکر میکردند با رحلت پیغمبر اکرم ص برنامههای او به خاطر نداشتن فرزند ذکور تعطیل خواهد شد و خوشحال بودند.
قرآن مجید نازل شد و بطرز اعجازآمیزی در این سوره به آنها پاسخ گفت، و خبر داد که دشمنان او ابتر خواهند بود،و برنامه اسلام و قرآن هرگز قطع نخواهد شد،بشارتی که در این سوره داده شده از یک سو ضربهای بود بر امیدهای دشمنان اسلام،و از سوی دیگر تسلی خاطری بود به رسول اللّٰه ص که بعد از شنیدن این لقب زشت و توطئه دشمنان قلب پاکش غمگین و مکدر شده بود.
در فضیلت تلاوت این سوره در حدیثی(از پیغمبر اکرم ص)آمده است:
من قرأها سقاه اللّٰه من انهار الجنة،و اعطی من الاجر بعدد کل قربان قربه العباد فی یوم عید،و یقربون من اهل الکتاب و المشرکین:
"هر کس آن را تلاوت کند خداوند او را از نهرهای بهشتی سیراب خواهد کرد،و به عدد هر قربانی که بندگان خدا در روز عید(قربان)قربانی میکنند، و همچنین قربانیهایی که اهل کتاب و مشرکان دارند،به عدد هر یک از آنان اجری به او میدهد" (2).
نام این سوره(کوثر)از اولین آیه آن گرفته شده است.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>إِنّٰا أَعْطَیْنٰاکَ اَلْکَوْثَرَ (1) فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ اِنْحَرْ (2) إِنَّ شٰانِئَکَ هُوَ اَلْأَبْتَرُ (3)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-ما به تو کوثر(خیر و برکت فراوان)عطا کردیم.
2-اکنون که چنین است برای پروردگارت نماز بخوان و قربانی کن.
3-مسلما دشمن تو ابتر و بلا عقب است.
ما به تو خیر فراوان دادیم
روی سخن در تمام این سوره به پیغمبر اکرم ص است(مانند سوره و الضحی و سوره ا لم نشرح)و یکی از اهداف مهم هر سه سوره تسلی خاطر آن حضرت در برابر انبوه حوادث دردناک و زخم زبانهای مکرر دشمنان است.
نخست میفرماید:"ما به تو کوثر عطا کردیم"( إِنّٰا أَعْطَیْنٰاکَ الْکَوْثَرَ ).
"کوثر"وصف است که از"کثرت"گرفته شده،و به معنی خیر و برکت فراوان است،و به افراد"سخاوتمند"نیز"کوثر"گفته میشود.
در اینکه منظور از"کوثر"در اینجا چیست؟در روایتی آمده است که وقتی این سوره نازل شد پیغمبر اکرم ص بر فراز منبر رفت و این سوره را تلاوت فرمود،اصحاب عرض کردند:این چیست که خداوند به تو عطا فرموده؟گفت:
نهری است در بهشت،سفیدتر از شیر،و صافتر از قدح(بلور)در دو طرف آن قبههایی از در و یاقوت است"... (1).
در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:"کوثر نهری است در بهشت که خداوند آن را به پیغمبرش در عوض فرزندش(عبد اللّٰه که در حیات او از دنیا رفت)به او عطا فرمود.
بعضی نیز گفتهاند:منظور همان"حوض کوثر"است که تعلق به پیامبر ص دارد و مؤمنان به هنگام ورود در بهشت از آن سیراب میشوند (2).
بعضی آن را به نبوت تفسیر کرده،و بعضی دیگر به قرآن،و بعضی به کثرت اصحاب و یاران،و بعضی به کثرت فرزندان و ذریه که همه آنها از نسل دخترش فاطمه زهرا ع به وجود آمدند،و آن قدر فزونی یافتند که از شماره بیرونند،و تا دامنه قیامت یادآور وجود پیغمبر اکرمند،بعضی نیز آن را به "شفاعت"تفسیر کرده و حدیثی از امام صادق در این زمینه نقل نمودهاند (3).
تا آنجا که"فخر رازی"پانزده قول در تفسیر"کوثر"ذکر کرده است، ولی ظاهر این است که غالب اینها بیان مصداقهای روشنی از این مفهوم وسیع
و گسترده است،زیرا چنان که گفتیم"کوثر"به معنی"خیر کثیر و نعمت فراوان" است،و میدانیم خداوند بزرگ نعمتهای فراوان بسیاری به پیغمبر اکرم ص ارزانی داشت که هر یک از آنچه در بالا گفته شد یکی از مصداقهای روشن آن است،و مصداقهای بسیار دیگری نیز دارد که ممکن است به عنوان تفسیر مصداقی برای آیه ذکر شود.
به هر حال تمام مواهب الهی بر شخص پیغمبر اکرم ص در تمام زمینهها حتی پیروزیهایش در غزوات بر دشمنان،و حتی علمای امتش که در هر عصر و زمان مشعل فروزان قرآن و اسلام را پاسداری میکنند،و به هر گوشهای از جهان میبرند،همه در این خیر کثیر وارد هستند.
فراموش نباید کرد این سخن را خداوند زمانی به پیامبرش میگوید که که آثار این خیر کثیر هنوز ظاهر نشده بود،این خبری بود از آینده نزدیک و آیندههای دور،خبری بود اعجازآمیز و بیانگر حقانیت دعوت رسول اکرم ص.
*** این نعمت عظیم و خیر فراوان شکرانه عظیم لازم دارد،هر چند شکر مخلوق هرگز حق نعمت خالق را ادا نمیکند، بلکه توفیق شکرگزاری خود نعمت دیگری است از ناحیه او لذا میفرماید:"اکنون که چنین است،فقط برای پروردگارت نماز بخوان و قربانی کن"( فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ ).
آری بخشنده نعمت او است،بنا بر این نماز و عبادت و قربانی که آن هم نوعی عبادت است برای غیر او معنی ندارد،مخصوصا با توجه به مفهوم"رب" که حکایت از تداوم نعمتها و تدبیر و ربوبیت پروردگار میکند.
کوتاه سخن اینکه"عبادت"خواه به صورت نماز باشد،یا قربانی کردن مخصوص"رب"و ولی نعمت است،و او منحصرا ذات پاک خدا است.
این در برابر اعمال مشرکان است که برای بتها سجده و قربانی میکردند، در حالی که نعمتهای خود را از خدا میدانستند!و به هر حال تعبیر"لربک" دلیل روشنی است بر مساله لزوم قصد قربت در عبادات.
بسیاری از مفسران معتقدند که منظور نماز روز عید قربان،و قربانی کردن در همان روز است،ولی ظاهرا مفهوم آیه مفهوم عام و گستردهای است هر چند نماز و قربانی روز عید یکی از مصداقهای روشن آن است.
تعبیر به" وَ انْحَرْ "از ماده"نحر"که مخصوص کشتن شتر است،شاید به خاطر این است که در میان قربانیها شتر از اهمیت بیشتری برخوردار بود، و مسلمانان نخستین علاقه بسیار به آن داشتند،و قربانی کردن شتر بدون ایثار و گذشت ممکن نبود.
در اینجا دو تفسیر دیگر برای آیه فوق ذکر شده است:
1-منظور از جمله" وَ انْحَرْ "رو به قبله ایستادن به هنگام نماز است، چرا که ماده"نحر"به معنی گلوگاه میباشد،سپس عرب آن را معنی"مقابله با هر چیز"استعمال کرده است،و لذا میگویند"منازلنا تتناحر"یعنی:
"منزلهای ما در مقابل یکدیگر است".
2-منظور بلند کردن دستها به هنگام تکبیر و آوردن آن در مقابل گلوگاه و صورت است،در حدیثی میخوانیم:"هنگامی که این سوره نازل شد پیغمبر اکرم ص از جبرئیل سؤال فرمود:این"نحیره" (1)ای که پروردگارم مرا به آن مامور ساخته چیست؟
1) 1) "نحیره"به معنی آخرین روز ماه است،چرا که در آن روز انسان به استقبال ماه نو میرود،و بعضی آن را به معنی آخرین شب و روز ماه گرفتهاند، بنا بر این معنی روایت چنین میشود"این استقبال از ماه آینده که خدا مرا به آن امر کرده چیست؟و لذا جبرئیل گفت"نحیره"نیست.
"جبرئیل"عرض کرد:"این نحیره نیست،بلکه خداوند به تو دستور میدهد هنگامی که وارد نماز میشوی موقع تکبیر،دستها را بلند کن،و همچنین هنگامی که رکوع میکنی یا سر از رکوع برمیداری،و یا سجده میکنی، چرا که نماز ما و نماز فرشتگان در هفت آسمان همین گونه است،و برای هر چیزی زینتی است،و زینت نماز بلند کردن دستها در هر تکبیر است" (1).
و در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که در تفسیر این آیه با دست مبارکش اشاره کرده و فرمود:"منظور این است که دستها را اینگونه در آغاز نماز بلند کنی به طوری که کف آنها رو به قبله باشد" (2).
ولی تفسیر اول از همه مناسبتر است،چرا که منظور نفی اعمال بتپرستان است که عبادت و قربانی را برای غیر خدا میکردند،ولی با این حال جمع میان همه معانی و روایاتی که در این باب رسیده است هیچ مانعی ندارد و به خصوص اینکه در باره بلند کردن دست به هنگام تکبیرات روایات متعددی در کتب شیعه و اهل سنت نقل شده است،به این ترتیب آیه مفهوم جامعی دارد که اینها را نیز شامل میشود.
*** و در آخرین آیه این سوره با توجه به نسبتی که سران شرک به آن حضرت میدادند میفرماید:"تو ابتر و بلا عقب نیستی،دشمن تو ابتر است"!( إِنَّ شٰانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ ).
"شانئ"از ماده"شنئان"(بر وزن ضربان)به معنی عداوت و کینه- ورزی و بد خلقی کردن است،"و"شانئ"کسی است که دارای این وصف باشد.
قابل توجه اینکه:"ابتر"در اصل به معنی"حیوان دم بریده"است (1)و انتخاب این تعبیر از سوی دشمنان اسلام به منظور هتک و توهین بود،و تعبیر "شانئ"بیانگر این واقعیت است که آنها در دشمنی خود حتی کمترین ادب را نیز رعایت نمیکردند،یعنی عداوتشان آمیخته با قساوت و رذالت بود،در حقیقت قرآن میگوید:این لقب خود شما است نه پیغمبر اکرم ص.
از سوی دیگر همانگونه که در شان نزول سوره گفته شد:قریش انتظار مرگ پیامبر ص و برچیده شدن بساط اسلام را داشتند،چرا که میگفتند او بلا عقب است،قرآن میگوید تو بلا عقب نیستی،دشمنان تو بلا عقباند! ***
گفتیم"کوثر"یک معنی جامع و وسیع دارد،و آن"خیر کثیر و فراوان" است،و مصادیق آن زیاد است،ولی بسیاری از بزرگان علمای شیعه یکی از روشنترین مصداقهای آن را وجود مبارک"فاطمه زهرا"(سلام اللّٰه علیها) دانستهاند،چرا که شان نزول آیه میگوید:آنها پیغمبر اکرم ص را متهم میکردند که بلا عقب است،قرآن ضمن نفی سخن آنها میگوید:"ما به تو کوثر دادیم".
از این تعبیر استنباط میشود که این"خیر کثیر"همان فاطمه زهرا ع است، زیرا نسل و ذریه پیامبر ص به وسیله همین دختر گرامی در جهان انتشار یافت نسلی که نه تنها فرزندان جسمانی پیغمبر بودند،بلکه آئین او و تمام ارزشهای
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 548.
اسلام را حفظ کردند،و به آیندگان ابلاغ نمودند،نه تنها امامان معصوم اهل بیت ع که آنها حساب مخصوص به خود دارند،بلکه هزاران هزار از فرزندان فاطمه ع در سراسر جهان پخش شدند که در میان آنها علمای بزرگ و نویسندگان و فقها و محدثان و مفسران والا مقام و فرماندهان عظیم بودند که با ایثار و فداکاری در حفظ آئین اسلام کوشیدند.
در اینجا به بحث جالبی از"فخر رازی"برخورد میکنیم که در ضمن تفسیرهای مختلف کوثر میگوید:
قول سوم این است که این سوره به عنوان رد بر کسانی نازل شده که عدم وجود اولاد را بر پیغمبر اکرم ص خرده میگرفتند،بنا بر این معنی سوره این است که خداوند به او نسلی میدهد که در طول زمان باقی میماند،ببین چه اندازه از اهل بیت را شهید کردند،در عین حال جهان مملو از آنها است، این در حالی است که از بنی امیه(که دشمنان اسلام بودند)شخص قابل ذکری در دنیا باقی نماند،سپس بنگر و ببین چقدر از علمای بزرگ در میان آنها است،مانند باقر و صادق و رضا و نفس زکیه (1)و (2).
این سوره در حقیقت سه پیشگویی بزرگ در بردارد:از یک سو اعطاء خیر کثیر را به پیغمبر نوید میدهد(گر چه"اعطینا"به صورت فعل ماضی است،ولی ممکن است از قبیل مضارع مسلم باشد که در شکل ماضی بیان
شده)و این خیر کثیر تمام پیروزیها و موفقیتهایی را که بعدا نصیب پیغمبر اکرم ص شد،به هنگام نزول این سوره در مکه قابل پیشبینی نبود،شامل میشود.
از سوی دیگر خبر میدهد که پیغمبر ص بلا عقب نخواهد بود،بلکه نسل و دودمان او به طور فراوان در جهان وجود خواهند داشت.
از سوی سوم خبر میدهد که دشمنان او ابتر و بلا عقب خواهند بود،این پیشگویی نیز تحقق یافت،و چنان دشمنانش تار و مار شدند که امروز اثری از آنها باقی نمانده است،در حالی که طوائفی همچون"بنی امیه"و"بنی عباس" که به مقابله با پیغمبر ص و فرزندان او برخاستند روزی آن قدر جمعیت داشتند که فامیل و فرزندان آنها قابل شماره نبود،ولی امروز اگر هم چیزی از آنها باقی مانده باشد هرگز شناخته نیست.
قابل توجه اینکه در اینجا و در آیات فراوان دیگری از قرآن مجید خداوند با صیغه"متکلم مع الغیر"از خود یاد میکند میفرماید:"ما"کوثر را به تو عطا کردیم! این تعبیر و مانند آن برای بیان عظمت و قدرت است،زیرا بزرگان هنگامی که از خود سخن میگویند نه فقط از خود که از مامورانشان نیز خبر میدهند، و این کنایه از قدرت و عظمت و وجود فرمانبردارانی در مقابل اوامر است.
در آیه مورد بحث کلمه"ان"نیز تاکید دیگری است بر این معنی، و تعبیر به"اعطیناک"و نه"آتیناک"دلیل بر این است که خداوند"کوثر"را به حضرتش بخشیده و اعطا فرموده است،و این بشارتی است بزرگ به پیغمبر اکرم
تا در برابر یاوهگوئیهای دشمنان قلب مبارکش آزرده نشود،و در عزم آهنینش فتور و سستی راه نیابد،و بداند تکیهگاه او خدایی است که منبع همه خیرات است و خیر کثیر در اختیار او نهاده.
***خداوندا!ما را از برکات این"خیر کثیر"که به پیامبرت مرحمت فرمودی بی نصیب مگردان.
پروردگارا!تو میدانی ما آن حضرت و ذریه طاهرینش را از صمیم دل دوست داریم،ما را در زمره آنان محشور کن.
بارالها!عظمت او و آئینش بسیار است روز به روز بر این عظمت و عزت و شوکت بیفزای.
آمین یا رب العالمین پایان سوره کوثر
محتوی و فضیلت سوره"کافرون"
این سوره در"مکه"نازل شده،و لحن و محتوای آن گواه روشنی بر این معنی است،همچنین شان نزولی که به خواست خدا بعدا به آن اشاره میشود دلیل دیگری بر این مدعا است،و اینکه بعضی احتمال دادهاند مدنی باشد بسیار بعید به نظر میرسد.
لحن سوره نشان میدهد در زمانی نازل شده که مسلمانان در اقلیت بودند و کفار در اکثریت،و پیغمبر اکرم ص از ناحیه آنها سخت در فشار بود، و اصرار داشتند او را به سازش با شرک بکشانند،پیامبر ص دست رد بر سینه همه آنها میزند،و آنها را به کلی مایوس میکند،بدون آنکه بخواهد با آنها درگیر شود.
این سرمشقی است برای همه مسلمانان که در هیچ شرائطی در اساس دین و اسلام با دشمنان سازش نکنند،و هر وقت چنین تمنایی از ناحیه آنها صورت گیرد آنها را کاملا مایوس کنند،مخصوصا در این سوره دو بار این معنی تاکید شده که "من معبودهای شما را نمیپرستم"و این تاکید برای مایوس ساختن آنها است،همچنین دوباره تاکید شده که"شما هرگز معبود من،خدای یگانه را نمیپرستید"و این دلیلی است بر لجاجت آنها،و سرانجامش این است که "من و آئین توحیدیم،و شما و آئین پوسیده شرک آلودتان"! در باره فضیلت این سوره روایات فراوانی نقل شده که حاکی از اهمیت فوق العاده محتوای آن است از جمله:
در حدیثی(از پیغمبر اکرم ص نقل شده که فرمود:
من قرأ قُلْ یٰا
أَیُّهَا الْکٰافِرُونَ فکانما قرأ ربع القرآن و تباعدت عنه مردة الشیاطین،و برأ من الشرک،و یعافی من الفزع الاکبر: "کسی که سوره"قل یا ایها الکافرون"را بخواند گویی ربع قرآن را خوانده،و شیاطین طغیانگر از او دور میشوند،و از شرک پاک میگردد، و از فزع(روز قیامت)در امان خواهد بود" (1).
تعبیر به"ربع القرآن"شاید به خاطر آن است که حدود یک چهارم قرآن مبارزه با شرک و بتپرستی است،و عصاره آن در این سوره آمده است،و دور شدن شیاطین سرکش به خاطر آن است در این سوره دست رد بر سینه مشرکان زده شده، و میدانیم شرک مهمترین ابزار شیطان است.
نجات در قیامت نیز در درجه اول در گرو توحید و نفی شرک است،همان مطلبی که این سوره بر محور آن دور میزند.
در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم ص میخوانیم:"مردی خدمتش آمد عرض کرد ای رسول خدا!برای این آمدهام که چیزی به من یاد دهی که به هنگام خواب بخوانم،فرمود:
اذا اخذت مضجعک فاقرأ قُلْ یٰا أَیُّهَا الْکٰافِرُونَ ثم نم علی خاتمتها فانها براءة من الشرک: "هنگامی که به بستر رفتی سوره یا ایها الکافرون را بخوان،بعد از آن بخواب که این بیزاری از شرک است" (2).
و نیز در روایتی از رسول خدا ص آمده است که به"جبیر بن مطعم" فرمود:"آیا دوست داری هنگامی که به سفر میروی از بهترین یارانت از نظر زاد و توشه باشی؟گفت:آری پدرم و مادرم فدایت ای رسول خدا! فرمود:این پنج سوره را بخوان:" قُلْ یٰا أَیُّهَا الْکٰافِرُونَ "،و" إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اللّٰهِ وَ الْفَتْحُ "،و" قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ "،و" قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ "،و"
قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النّٰاسِ "،و قرائت خود را با" بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ "آغاز کن (1).
و در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که میفرمود:"پدرم میگفت قُلْ یٰا أَیُّهَا الْکٰافِرُونَ ربع قرآن است،و هنگامی که از آن فراغت مییافت میفرمود:اعبد اللّٰه وحده،اعبد اللّٰه وحده:من تنها خدا را عبادت میکنم من تنها خدا را عبادت میکنم" (2).
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>قُلْ یٰا أَیُّهَا اَلْکٰافِرُونَ (1) لاٰ أَعْبُدُ مٰا تَعْبُدُونَ (2) وَ لاٰ أَنْتُمْ عٰابِدُونَ مٰا أَعْبُدُ (3) وَ لاٰ أَنٰا عٰابِدٌ مٰا عَبَدْتُّمْ (4) وَ لاٰ أَنْتُمْ عٰابِدُونَ مٰا أَعْبُدُ (5) لَکُمْ دِینُکُمْ وَ لِیَ دِینِ (6)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-بگو ای کافران! 2-آنچه را شما میپرستید من نمیپرستم.
3-و نه شما آنچه را من پرستش میکنم میپرستید.
4-و نه من هرگز آنچه را شما پرستش کردهاید میپرستم.
5-و نه شما آنچه را که من میپرستم عبادت میکنید.
6-(حال که چنین است)آئین شما برای خودتان و آئین من برای خودم!
در روایات آمده است که"این سوره در باره گروهی از سران مشرکان قریش نازل شده،مانند"ولید بن مغیره"و"عاص بن وائل"و"حارث بن قیس" و"امیة بن خلف"و...گفتند:ای محمد!تو بیا از آئین ما پیروی کن،ما نیز از آئین تو پیروی میکنیم،و تو را در تمام امتیازات خود شریک میسازیم،یک سال تو خدایان ما را عبادت کن!و سال دیگر ما خدای تو را عبادت میکنیم،اگر آئین تو بهتر باشد ما در آن با تو شریک شدهایم،و بهره خود را گرفتهایم، و اگر آئین ما بهتر باشد تو در آئین ما شریک شده و بهرهات را از آن گرفتهای! پیغمبر ص فرمود:پناه بر خدا که من چیزی را همتای او قرار دهم! گفتند:لا اقل بعضی از خدایان ما را لمس کن و از آنها تبرک بجوی ما تصدیق تو میکنیم و خدای تو را میپرستیم! پیامبر ص فرمود:من منتظر فرمان پروردگارم هستم.
در این هنگام سوره" قُلْ یٰا أَیُّهَا الْکٰافِرُونَ "نازل شد،و رسول اللّٰه به مسجد الحرام آمد،در حالی که جمعی از سران قریش در آنجا جمع بودند بالای سر آنها ایستاد،و این سوره را تا آخر بر آنها خواند آنها وقتی پیام این سوره را شنیدند کاملا مایوس شدند،و حضرت و یارانش را آزار دادند" (1).
1) 1) این شان نزول را بسیاری از مفسران با مختصر اختلافی در عبارات در تفاسیر خود آوردهاند از جمله"طبرسی"در"مجمع البیان""قرطبی"در تفسیرش و"ابو الفتوح رازی"در تفسیر خود و"سیوطی"در"در المنثور".
هرگز با بتپرستان سر سازش ندارم
آیات این سوره پیغمبر اکرم ص را مخاطب ساخته،میفرماید:
"بگو ای کافران"( قُلْ یٰا أَیُّهَا الْکٰافِرُونَ ).
*** "آنچه را شما میپرستید نمیپرستم"( لاٰ أَعْبُدُ مٰا تَعْبُدُونَ ).
*** "و نه شما آنچه را من پرستش میکنم میپرستید"( وَ لاٰ أَنْتُمْ عٰابِدُونَ مٰا أَعْبُدُ ).
به این ترتیب جدایی کامل خط خود را از آنها مشخص میکند،و با صراحت میگوید:من هرگز بتپرستی نخواهم کرد،و شما نیز با این لجاجت که دارید و با تقلید کورکورانه از نیاکان که روی آن اصرار میورزید و با منافع نامشروع سرشاری که از بتپرستان عائد شما میشود هرگز حاضر به خداپرستی خالص از شرک نیستید.
*** بار دیگر برای مایوس کردن کامل بتپرستان از هر گونه سازش بر سر توحید و بتپرستی میافزاید:"و نه من هرگز آنچه را شما پرستش کردهاید میپرستم"( وَ لاٰ أَنٰا عٰابِدٌ مٰا عَبَدْتُّمْ ).
*** "و نه شما آنچه را که من میپرستم عبادت میکنید"( وَ لاٰ أَنْتُمْ عٰابِدُونَ مٰا أَعْبُدُ ).
بنا بر این اصرار بیجا در مصالحه بر سر مساله بتپرستی نکنید که این امر غیر ممکن است.
*** "حال که چنین است آئین شما برای خودتان و آئین من برای خودم" ( لَکُمْ دِینُکُمْ وَ لِیَ دِینِ ).
بسیاری از مفسران تصریح کردهاند که منظور از"کافرون"در اینجا گروه خاصی از سران بتپرستان مکهاند،بنا بر این"الف و لام"در"الکافرون" به اصطلاح برای"عهد"است،نه برای"جمع".
ممکن است دلیل آنها بر این مطلب علاوه بر آنچه در شان نزول گفته شد این باشد که بسیاری از بتپرستان مکه سرانجام ایمان آوردند،بنا بر این اگر میگوید نه شما معبود مرا عبادت میکنید و نه من معبود شما را حتما در مورد آن گروهی از سران شرک و کفر است که تا پایان عمر هرگز ایمان نیاوردند و گرنه بسیاری از مشرکان به هنگام فتح مکه فوج فوج وارد اسلام شدند.
آیا بهتر این نبود گفته شود" یٰا أَیُّهَا الْکٰافِرُونَ "بدون اینکه"قل"در آغاز آن باشد؟و به تعبیر دیگر:پیغمبر ص باید دستور خداوند را اجرا کند و جمله" یٰا أَیُّهَا الْکٰافِرُونَ "را به آنها بگوید:نه اینکه جمله" قُلْ "را نیز تکرار کند.
پاسخ این سؤال با توجه به محتوای سوره روشن است،زیرا مشرکان عرب پیغمبر اکرم ص را دعوت به سازش بر سر بتها کرده بودند.و او میبایست این
مطلب را از خود نفی کند،و بگوید:من هرگز تسلیم شما نمیشوم،و عبادتم را با شرک آلوده نمیکنم اگر کلمه"قل"در آغاز این سوره نباشد سخن سخن خدا خواهد شد،و در این صورت جمله" لاٰ أَعْبُدُ مٰا تَعْبُدُونَ "(من آنچه را شما عبادت میکنید نمیپرستم)و امثال آن مفهومی نخواهد داشت.
بعلاوه چون کلمه"قل"در پیام جبرئیل از سوی خدا بوده،پیغمبر اکرم ص موظف است که برای حفظ اصالت قرآن آن را عینا بازگو کند،و این خود نشان میدهد که"جبرئیل"و"رسول اکرم"ص در نقل وحی الهی کمترین تغییری ندادهاند،و عملا ثابت کردهاند مامورانی هستند گوش بر فرمان الهی، همانگونه که در آیه 15 سوره یونس میخوانیم: قُلْ مٰا یَکُونُ لِی أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقٰاءِ نَفْسِی إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا یُوحیٰ إِلَیَّ :"بگو من حق ندارم که قرآن را از پیش خود تغییر دهم من فقط از چیزی پیروی میکنم که بر من وحی میشود".
میدانیم بتپرستان هرگز خدا را انکار نمیکردند،و طبق صریح آیات قرآن اگر از خالق آسمان و زمین از آنها سؤال میشد میگفتند:خدا است: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ (لقمان 25).
پس چگونه در این سوره میگوید:"نه من معبود شما را میپرستم و نه شما معبود مرا"؟ پاسخ این سؤال نیز با توجه به اینکه بحث از مساله خلقت نیست،بلکه از مساله عبادت است،روشن میشود،بتپرستان خالق جهان را"خدا"میدانستند، ولی معتقد بودند باید بتها را"عبادت"کرد،تا آنها واسطه در درگاه خدا شوند، یا اینکه اصلا ما لایق این نیستیم که خدا را پرستش کنیم،بلکه باید بتهای
جسمانی را پرستش کنیم،اینجاست که قرآن قلم سرخ بر اوهام و پندارهای آنها میکشد،و میگوید عبادت باید فقط برای خدا باشد،نه بتها،و نه هر دو! ***
در اینکه آیا تکرار نفی عبادت بتها از ناحیه پیغمبر ص و نفی عبادت خدا از ناحیه مشرکان،برای چیست؟گفتگو بسیار است.
جمعی معتقدند که این تکرار برای تاکید و مایوس کردن کامل مشرکان، و جدا نمودن مسیر آنها از مسیر اسلام است،و اثبات عدم امکان سازش میان توحید و شرک میباشد،و به تعبیر دیگر چون آنها در دعوت پیغمبر اکرم ص به سوی شرک اصرار میورزیدند و تکرار میکردند قرآن نیز رد آنها را تکرار میکند.
در حدیثی آمده است که"ابو شاکر دیصانی"(یکی از زنادقه عصر امام صادق ع از یکی از یاران امام صادق بنام"ابو جعفر احول"(محمد بن علی نعمانی کوفی معروف به مؤمن طاق)از دلیل تکرار این آیات سؤال کرد و گفت آیا شخص حکیم ممکن است اینچنین تکراری در کلامش باشد؟ ابو جعفر احول چون در اینجا پاسخی نداشت وارد مدینه شد خدمت امام صادق ع رسید،و در این باره سؤال کرد،امام ع فرمود:سبب نزول این آیات و تکرار آن این بود که قریش به رسول خدا پیشنهاد کردند که یک سال تو خدایان ما را بپرست،سال دیگر ما خدای تو را میپرستیم،و همچنین سال بعد تو خدایان ما را بپرست و سال دیگر(سال چهارم)ما خدای تو را میپرستیم، آیات فوق نازل شد و تمام این پیشنهادها را نفی کرد.
هنگامی که ابو جعفر"احول"این پاسخ را برای"ابو شاکر"بیان کرد
او گفت:هذا ما حمله الإبل من الحجاز!:"این باری است که شتران از حجاز آوردهاند" (1)(اشاره به اینکه سخن تو نیست و گفتار امام صادق ع است).
بعضی دیگر گفتهاند:این تکرار به خاطر این است که یکی ناظر به حال میباشد و دیگری ناظر به آینده،یعنی نه در حال و نه در آینده هرگز معبود شما را پرستش نمیکنم! ولی ظاهرا شاهدی برای این تفسیر وجود ندارد.
تفسیر سومی نیز برای این تکرار گفتهاند که"اولی"اختلاف در معبودها را بیان میکند،و دومی اختلاف در عبادت را،یعنی نه معبودهای شما را هرگز میپرستم،و نه چگونگی عبادت من همچون شما است،زیرا عبادت من خالصانه و خالی از هر گونه شرک است.
بعلاوه عبادت شما از بتها از روی تقلید کورکورانه نیاکان است و عبادت من نسبت به خدا از روی تحقیق و شکر است (2).
ولی ظاهر این است که این تکرار برای تاکید است،همانگونه که در بالا توضیح دادهایم و در حدیث امام صادق ع نیز اشاره به آن شده بود.
در اینجا تفسیر چهارمی نیز وجود دارد و آن اینکه در آیه دوم میفرماید:
"آنچه را که شما اکنون میپرستید من پرستش نمیکنم"و در آیه چهارم میفرماید:
"من در گذشته نیز معبودهای شما را نمیپرستیدم تا چه رسد به امروز".
این تفاوت با توجه به اینکه در آیه دوم"تعبدون"به صورت فعل مضارع
و"عبدتم"در آیه چهارم به صورت فعل ماضی است بعید به نظر نمیرسد (1).
هر چند این تفسیر فقط تکرار آیه دوم و چهارم را حل میکند اما تکرار آیه سوم و پنجم هم چنان به قوت خود باقی است (2).
گاهی چنین تصور شده که آخرین آیه این سوره که میگوید:"آئین شما برای خودتان،و آئین من برای خودم"همان مفهوم"صلح کل"را دارد، و به آنها اجازه میدهد که بر آئینشان بمانند،چرا که اصرار بر پذیرش آئین اسلام نمیکند! ولی این پندار بسیار سست و بی اساس است،زیرا لحن آیات به خوبی نشان میدهد که این تعبیر نوعی تحقیر و تهدید است،یعنی آئین شما به خودتان ارزانی باد!و به زودی عواقب نکبتبار آن را خواهید دید،شبیه آنچه در آیه 55 سوره قصص آمده: وَ إِذٰا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قٰالُوا لَنٰا أَعْمٰالُنٰا وَ لَکُمْ أَعْمٰالُکُمْ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ لاٰ نَبْتَغِی الْجٰاهِلِینَ :"مؤمنان هر گاه سخن لغوی را بشنوند از آن روی میگردانند،و میگویند:اعمال ما برای ما و اعمال شما برای خودتان،سلام بر شما(سلام وداع و جدایی)ما طالب جاهلان نیستیم"! شاهد گویای این مطلب صدها آیه قرآن مجید است که شرک را در تمام اشکالش میکوبد،و از هر کاری منفورتر میشمرد،و گناهی نابخشودنی میداند.
جوابهای دیگری از این سؤال نیز دادهاند،مانند اینکه آیه محذوفی دارد و در تقدیر چنین است:لکم جزاء دینکم و لی جزاء دینی،"جزای دین شما برای شما،و جزای دین من برای من".
دیگر اینکه:"دین"در اینجا به معنی جزا است،و آیه نیز هیچ محذوفی ندارد،و مفهومش این است شما جزای خودتان را میگیرید و من هم جزای خودم را (1).
ولی تفسیر و پاسخ اول مناسبتر به نظر میرسد.
آنچه در این سوره آمده در واقع بیانگر این واقعیت است که توحید و شرک دو برنامه متضاد و دو مسیر کاملا جدا میباشد،و هیچ شباهتی با یکدیگر ندارند،توحید انسان را به خدا مربوط میسازد،در حالی که شرک او را از خدا بیگانه میکند.
توحید رمز وحدت و یگانگی در تمام زمینهها است در حالی که شرک مایه تفرقه و پراکندگی در همه شؤون است.
توحید انسان را از عالم ماده و جهان طبیعت بالا میبرد،و در ما ورای طبیعت به وجود بی انتهای الهی پیوند میدهد،در حالی که شرک انسان را در چاه طبیعت سرنگون میسازد،و به موجودات محدود و ضعیف و فانی پیوند میدهد.
به همین دلیل پیغمبر اکرم ص و تمام انبیاء عظام نه تنها یک لحظه با شرک سازش نکردند،بلکه نخستین و مهمترین برنامه آنها مبارزه با آن بود.
1) 1) ضمنا باید توجه داشت که"دین"در جمله"و لی دین"مکسور است و کسره آن دلالت بر یاء محذوف میکند و در واقع"و لی دینی"است.
امروز نیز همه پویندگان راه حق و علماء و مبلغان این آئین باید همین خط را ادامه دهند،و در همه جا برائت و بیزاری خود را از هر گونه شرک و سازش با مشرکان اعلام دارند.
این است راه اصیل اسلام.
***خداوندا!ما را از هر گونه شرک و افکار و اعمال شرک آلود بر کنار دار پروردگارا!وسوسههای مشرکین عصر ما نیز خطرناک است،ما را از گرفتاری دام آنها حفظ کن.
بارالها!به ما آن چنان شجاعت و صراحت و قاطعیتی مرحمت فرما که همچون پیغمبر اکرم ص هر گونه پیشنهاد سازش با کفر و شرک را رد کنیم.
آمین یا رب العالمین پایان سوره کافرون ***
محتوی و فضیلت سوره"نصر"
این سوره در مدینه و بعد از هجرت نازل شده است،و در آن بشارت و نوید از پیروزی عظیمی میدهد که به دنبال آن مردم گروه گروه وارد دین خدا میشوند،و لذا به شکرانه این نعمت بزرگ پیغمبر اکرم ص را دعوت به "تسبیح"و"حمد"الهی و"استغفار"میکند.
گر چه در اسلام فتوحات زیادی رخ داد،ولی فتحی با مشخصات فوق جز "فتح مکه"نبود،به خصوص اینکه طبق بعضی از روایات اعراب معتقد بودند اگر پیامبر اسلام ص مکه را فتح کند و بر آن مسلط گردد این دلیل بر حقانیت او است،چرا که اگر بر حق نباشد خدا چنین اجازهای را به او نمیدهد، همانگونه که به لشکر عظیم"ابرهه"اجازه نداد،به همین دلیل بعد از فتح مکه مشرکان عرب گروه گروه وارد اسلام شدند.
بعضی گفتهاند:این سوره بعد از"صلح حدیبیه"در سال ششم هجرت، و دو سال قبل از"فتح مکه"نازل گردید.
اما اینکه بعضی احتمال دادهاند بعد از فتح مکه در سال دهم هجرت در حجة الوداع نازل شده بسیار بعید است،چرا که تعبیرات سوره با این معنی سازگار نیست،زیرا خبر از یک حادثه مربوط به آینده میدهد،نه گذشته.
یکی از نامهای این سوره.سوره"تودیع"است(تودیع یعنی خدا حافظی)چرا که در آن خبر ضمنی از رحلت پیامبر ص است.
در حدیثی آمده است هنگامی که این سوره نازل شد و پیغمبر اکرم ص آن را بر یاران خود تلاوت کرد همگی خوشحال و خوشدل شدند،ولی عباس
عموی پیامبر ص که آن را شنید گریه کرد،پیغمبر ص فرمود:ای عمو چرا گریه میکنی؟ عرض کرد گمان میکنم خبر رحلت شما در این سوره داده شدهای رسول خدا!فرمود:مطلب همانگونه است که تو میگویی" (1).
در اینکه از کجای این سوره چنین مطلبی استفاده میشود در میان مفسران گفتگو است،زیرا در ظاهر آیات آن چیزی جز بشارت از فتح و پیروزی نیست، این مفهوم ظاهرا از اینجا استفاده شده که این سوره دلیل بر آن است که رسالت پیامبر ص به پایان رسیده،و آئین او کاملا تثبیت شده است،و معلوم است در چنین حالتی انتظار رحلت از سرای فانی به جهان باقی،کاملا قابل پیشبینی است.
در باره فضیلت تلاوت این سوره در حدیثی(از پیغمبر اکرم ص آمده است):
من قرأها فکانما شهد مع رسول اللّٰه(ص)فتح مکه: "کسی که آن را تلاوت کند همانند این است که همراه پیغمبر ص در فتح مکه بوده است" (2).
در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم:"کسی که سوره إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اللّٰهِ وَ الْفَتْحُ را در نماز نافله یا فریضه بخواند خداوند او را بر تمام دشمنانش پیروز میکند و در قیامت در حالی وارد محشر میشود که نامهای با او است که سخن میگوید،خداوند آن را از درون قبرش همراه او بیرون فرستاده،و آن امان نامهای است از آتش جهنم... (3).
ناگفته پیدا است اینهمه افتخار و فضیلت از آن کسی است که با خواندن این سوره در خط رسول اللّٰه قرار گیرد،و به آئین و سنت او عمل کند،نه تنها به لقلقه زبان قناعت نماید.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اَللّٰهِ وَ اَلْفَتْحُ (1) وَ رَأَیْتَ اَلنّٰاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اَللّٰهِ أَفْوٰاجاً (2) فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اِسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کٰانَ تَوّٰاباً (3)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-هنگامی که یاری خدا و پیروزی فرا رسد.
2-و مردم را ببینی گروه گروه وارد دین خدا میشوند.
3-پروردگارت را تسبیح و حمد کن،و از او آمرزش بخواه که او بسیار توبهپذیر است.
هنگامی که پیروزی نهایی فرا رسد!...
در نخستین آیه این سوره که میفرماید:"هنگامی که یاری خدا و پیروزی فرا رسد"...( إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اللّٰهِ وَ الْفَتْحُ ).
و مردم را به بینی که گروه گروه در دین خدا وارد میشوند"...( وَ رَأَیْتَ النّٰاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللّٰهِ،أَفْوٰاجاً ).
*** به شکرانه این نعمت بزرگ و این پیروزی و نصرت الهی،پروردگارت را تسبیح و حمد کن،و از او آمرزش بخواه که او بسیار توبهپذیر است" ( فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کٰانَ تَوّٰاباً ).
***در این سه آیه کوتاه و پر محتوا،ریزهکاریهای فراوان است که دقت در آنها کمک به فهم هدف نهایی سوره میکند:
1-در آیه اول"نصرت"اضافه به"خداوند"شده است(نصر اللّٰه)تنها در اینجا نیست که این اضافه دیده میشود،در بسیاری از آیات قرآن این معنی منعکس است،از جمله در آیه 214 بقره میخوانیم: أَلاٰ إِنَّ نَصْرَ اللّٰهِ قَرِیبٌ :
"بدانید یاری خدا نزدیک است".
و در آیه 126 آل عمران و 10 انفال آمده است: وَ مَا النَّصْرُ إِلاّٰ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ :"نصرت جز از ناحیه خدا نیست".
اشاره به اینکه به هر حال یاری و پیروزی به اراده حق است.
درست است که برای غلبه بر دشمن باید تامین قوا و تهیه نیرو کرد،ولی یک انسان موحد،نصرت را تنها از ناحیه خدا میداند و به همین دلیل به هنگام پیروزی مغرور نمیشود،بلکه در مقام شکر و سپاس الهی درمیآید.
***2-در این سوره نخست از نصرت الهی،و سپس فتح و پیروزی،و بعد نفوذ
و گسترش اسلام،و ورود مردم دسته دسته در دین خدا سخن به میان آمده، و این هر سه علت و معلول یکدیگرند،تا نصرت و یاری الهی نباشد فتح و پیروزی نیست،و تا فتح و پیروزی نرسد و موانع از سر راه برداشته نشود مردم گروه گروه مسلمان نمیشوند،و البته به دنبال این سه مرحله که هر کدام نعمتی است بزرگ، مرحله چهارم یعنی مرحله شکر و حمد و ستایش خدا فرا میرسد.
و از سوی دیگر نصرت الهی و پیروزی همه برای این است که هدف نهایی یعنی ورود مردم در دین خدا و هدایت همگانی صورت گیرد.
***3-"فتح"در اینجا به صورت مطلق گفته شده،و با قرائنی که قبلا اشاره کردیم بدون شک منظور از آن فتح مکه است که چنین بازتاب گستردهای داشت، و به راستی فتح مکه،فصل نوینی در تاریخ اسلام گشود،چرا که مرکز اصلی شرک متلاشی شد،بتها از میان رفت،امید بتپرستان به یاس و نومیدی مبدل گشت،و موانعی که بر سر راه ایمان مردم به اسلام وجود داشت،برچیده شد.
به همین دلیل فتح مکه را باید مرحله تثبیت اسلام،و استقرار آن در جزیرة العرب،و سپس در جهان دانست،و لذا بعد از فتح مکه دیگر هیچ مقاومتی از ناحیه مشرکان(جز در یک مورد که آن هم به سرعت سرکوب شد)دیده نشد، و مردم از تمام نقاط جزیره برای پذیرش اسلام خدمت پیامبر ص میآمدند.
***4-در ذیل آیه سه دستور مهم به پیغمبر اکرم ص(و طبعا به همه مؤمنان)میدهد که در حقیقت شکرانهای برای این پیروزی بزرگ،و واکنش مناسبی در برابر این نصرت الهی است،دستور به"تسبیح"و"حمد"و"استغفار".
"تسبیح"به معنی منزه شمردن خداوند از هر گونه عیب و نقص است،
و"حمد"برای توصیف او به صفات کمالیه است،و"استغفار"در برابر نقصانها و تقصیرهای بندگان است.
این پیروزی بزرگ سبب شد که افکار شرکآلود زدوده شود،کمال و جمال خداوند ظاهرتر گردد،و گمکردهراهان به سوی حق بازگردند.
این فتح عظیم سبب شد که افراد گمان نکنند خداوند یارانش را تنها میگذارد(پاکی از این نقص)و نیز بدانند که خداوند بر انجام وعدههایش توانا است(موصوف بودن به این کمال)و نیز بندگان به نقص خود در برابر عظمت او اعتراف کنند.
بعلاوه ممکن است به هنگام پیروزی واکنشهای نامطلوبی در انسان پیدا شود و گرفتار"غرور و خود برتربینی"گردد،و یا در برابر دشمن دست به "انتقامجویی و تصفیه حساب شخصی"زند،این سه دستور به او تعلیم میدهد که در لحظه حساس پیروزی بیاد صفات جلال و جمال خدا بیفتد،همه چیز را از او بداند،و در مقام استغفار برآید تا هم غرور و غفلت او زایل گردد، و هم از انتقامجویی بر کنار ماند.
***5-مسلم است پیغمبر اسلام ص همچون همه انبیاء"معصوم"بود پس دستور به استغفار برای چیست؟ در پاسخ این سؤال باید گفت این سرمشقی است برای همه امت زیرا:
اولا:در طول این مبارزه طولانی که سالهای زیادی به طول انجامید (حدود بیست سال)و مسلمانان روزهای بسیار سخت و دردناکی را طی کردند، گاهی آن چنان حوادث پیچیده میشد که جانها به لب میرسید،و در افکار بعضی گمانهای بدی در مورد وعدههای الهی پیدا میشد،همانگونه که قرآن در مورد جنگ"احزاب"میفرماید: وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنٰاجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللّٰهِ الظُّنُونَا
"و دلها به گلوگاه رسیده بود و گمانهای(نامناسبی)در باره خدا داشتید" (احزاب-10).
اکنون که پیروزی فرا رسیده میفهمند که همه آن گمانها و بیتابیها غلط بوده،و باید در مقام"استغفار"برآیند.
ثانیا:انسان هر قدر حمد و ثنای الهی کند باز حق شکر او را ادا نخواهد کرد،و لذا در پایان این حمد و ثنا باید از تقصیر خویش"روی به درگاه خدا آورد"و استغفار کند.
ثالثا:معمولا بعد از پیروزیها وسوسههای شیطان شروع میشود،و حالت"غرور"از یک سو،و تندروی و انتقامجویی از سوی دیگر،به وجود میآید،در اینجا باید به یاد خدا بود،و پیوسته استغفار کرد تا هیچیک از این حالات پیدا نشود،یا اگر پیدا شده بر طرف گردد.
رابعا:همانگونه که در آغاز سوره گفتیم اعلام این پیروزی تقریبا به معنی اعلام پایان ماموریت پیامبر ص و اتمام عمر آن حضرت و شتافتن به لقای محبوب بود،و این حالت مناسب"تسبیح"و"حمد"و"استغفار"است،و لذا در روایات وارد شده است که بعد از نزول این سوره پیغمبر اکرم ص این جمله را بسیار تکرار میفرمود:
سبحانک اللهم و بحمدک،اللهم اغفر لی انک انت التواب الرحیم:
"خداوندا!منزهی،و تو را حمد و ستایش میکنم،خداوندا!مرا ببخش که تو بسیار توبهپذیر و مهربانی" (1).
***6-جمله" إِنَّهُ کٰانَ تَوّٰاباً "بیان علت است برای مساله استغفار،یعنی
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 554.
"استغفار و توبه کن چرا که خداوند بسیار توبهپذیر است".
در ضمن شاید به این مطلب نیز نظر دارد که وقتی خداوند توبه شما را میپذیرد،شما نیز حتی المقدور توبه تقصیرکاران را پس از پیروزی بپذیرید و ما دام که تصمیم خلاف یا آثار توطئهای از آنان ظاهر نباشد آنها را از خود مرانید، و لذا چنان که خواهیم دید پیغمبر اکرم ص در همین ماجرای فتح مکه چهره رأفت و رحمت اسلامی را در مقابل دشمنان کینهتوز شکستخورده،به عالیترین وجهی نشان داد.
تنها پیغمبر اکرم ص نبود که به هنگام پیروزی نهایی بر دشمن به فکر تسبیح و حمد و استغفار بود بلکه در تاریخ سایر انبیاء نیز این مطلب به خوبی نمایان است.
مثلا حضرت"یوسف" ع هنگامی که بر اریکه حکومت مصر نشست، و پدر و مادر و برادران بعد از یک فراق طولانی به دیدار او نائل شدند،عرض کرد: رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ :
"پروردگارا!بخش عظیمی از حکومت را به من بخشیدهای،و مرا از علم تعبیر خوابها آگاه ساختهای،تویی آفریننده آسمانها و زمین و تویی سرپرست من در دنیا و آخرت،مرا مسلمان بمیران و به صالحان ملحق فرما"(یوسف-101).
و پیامبر خدا"سلیمان" ع هنگامی که تخت ملکه سبا را در برابر خود حاضر دید گفت: هٰذٰا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ :"این از فضل پروردگار من است،تا مرا بیازماید،آیا شکر او را بجا میآورم یا کفران میکنم"؟(نمل-40).
فتح مکه بزرگترین پیروزی اسلام
فتح مکه همانگونه که اشاره کردیم فصل جدیدی در تاریخ اسلام گشود، و مقاومتهای دشمن را بعد از حدود بیست سال درهم شکست،در حقیقت با فتح مکه بساط شرک و بتپرستی از جزیره عربستان برچیده شد،و اسلام آماده برای جهش به کشورهای دیگر جهان گشت.
خلاصه این ماجرا چنین بود:بعد از پیمان و صلح حدیبیه مشرکان مکه دست به پیمانشکنی زدند،و آن صلح نامه را نادیده گرفتند،و بعضی از هم پیمانان پیغمبر ص را تحت فشار قرار دادند،هم پیمانهای رسول اللّٰه ص به آن حضرت شکایت کردند رسول اللّٰه ص تصمیم گرفت هم پیمانان خود را یاری کند.
از سوی دیگر تمام شرائط برای برچیدن این کانون بتپرستی و شرک و و نفاق که در مکه به وجود آمده بود فراهم میشد،و این کاری بود که میبایست به هر حال انجام گیرد،لذا پیامبر ص به فرمان خدا آماده حرکت به سوی مکه شد.
فتح مکه در سه مرحله انجام گرفت:نخست مرحله مقدماتی یعنی فراهم کردن قوا و نیروی لازم،و انتخاب شرائط زمانی مساعد،و جمع آوری اطلاعات کافی از موقعیت دشمن و کم و کیف نیروی جسمانی و روحیه آنها بود،مرحله دوم مرحله انجام بسیار ماهرانه و خالی از ضایعات فتح بود و بالآخره مرحله نهایی مرحله پی آمدها و آثار آن بود.
1-این مرحله با کمال دقت و ظرافت انجام گرفت،و مخصوصا رسول خدا ص چنان جاده مکه و مدینه را قرق کرد که خبر این آمادگی بزرگ
به هیچوجه به مکیان نرسید،لذا به هیچگونه آمادگی دست نزدند،و کاملا غافلگیر شدند،و همین امر سبب شد که در آن سرزمین مقدس در این هجوم عظیم و فتح بزرگ تقریبا هیچ خونی نریزد.
حتی یک نفر از مسلمانان ضعیف الایمان بنام"حاطب بن ابی بلتعه"که نامهای برای قریش نوشت و با زنی از طائف"مزینه"بنام"کفود"یا"ساره"مخفیانه به سوی مکه فرستاد، با طریق اعجازآمیزی بر پیغمبر اکرم ص آشکار شد، و علی ع با بعضی دیگر به سرعت به سراغ او اعزام فرمود و آنها زن را در یکی از منزلگاههای میان مکه و مدینه یافتند،و نامه را از او گرفته و خودش را به مدینه بازگرداندند که داستانش در ذیل آیه اول سوره ممتحنه مشروحا بیان شد (1).
به هر حال پیغمبر اکرم ص جانشینی از خود بر مدینه گمارد و روز دهم ماه رمضان سال هشتم هجری به سوی مکه حرکت کرد،و پس از ده روز به مکه رسید.
پیامبر ص در وسط راه عباس عمویش را دید که از مکه به عنوان مهاجرت به سوی او میآید،حضرت به او فرمود اثاث خود را به مدینه بفرست و خودت با ما بیا،و تو آخرین مهاجری.
***2-سرانجام مسلمانان به نزدیکی مکه رسیدند و در بیرون شهر در بیابانهای اطراف در جایی که"مر الظهران"نامیده میشد و چند کیلومتر بیشتر با مکه فاصله نداشت اردو زدند،و شبانه آتشهای زیادی برای آماده کردن غذا(و شاید برای اثبات حضور گسترده خود)در آن مکان افروختند جمعی از اهل مکه این
1) 1) به جلد 24 تفسیر نمونه صفحه 8 مراجعه شود.
منظره را دیده در حیرت فرو رفتند.
هنوز اخبار حرکت پیغمبر اکرم ص و لشگر اسلام بر قریش پنهان بود،در آن شب ابو سفیان سرکرده مکیان و بعضی دیگر از سران شرک برای پیگیری اخبار از مکه بیرون آمدند در این هنگام عباس عموی پیغمبر ص فکر کرد که اگر رسول اللّٰه ص به طور قهرآمیز وارد مکه شود کسی از قریش زنده نمیماند،از پیامبر ص اجازه گرفت و بر مرکب آن حضرت سوار شد،و گفت میروم شاید کسی را ببینم به او بگویم اهل مکه را از ماجرا با خبر کند تا بیایند و امان بگیرند.
عباس حرکت کرد و نزدیکتر آمد اتفاقا در این هنگام صدای"ابو سفیان" را شنید که به یکی از دوستانش بنام"بدیل"میگوید من هرگز آتشی افزونتر از این ندیدم!"بدیل"گفت:فکر میکنم این آتشها مربوط به قبیله"خزاعه" باشد،ابو سفیان گفت:قبیله خزاعه از این خوارترند که اینهمه آتش برافروزند! در اینجا"عباس"ابو سفیان را صدا زد،ابو سفیان عباس را شناخت گفت راستی چه خبر؟ عباس پاسخ داد این رسول اللّٰه ص است که با ده هزار نفر سربازان اسلام به سراغ شما آمدهاند!ابو سفیان سخت دستپاچه شد و گفت:به من چه دستوری میدهی.
"عباس"گفت همراه من بیا و از رسول اللّٰه ص امان بگیر،زیرا در غیر این صورت کشته خواهی شد! و به این ترتیب"عباس""ابو سفیان"را همراه خود سوار بر مرکب رسول اللّٰه ص کرد و با سرعت به سوی پیامبر ص برگشت،از کنار هر گروهی و آتشی از آتشها میگذشت میگفتند این عموی پیغمبر ص است که بر مرکب
او سوار شده،شخص بیگانهای نیست،تا بجایی رسید که عمر بن خطاب بود هنگامی که چشم عمر به ابو سفیان افتاد،گفت:شکر خدا را که مرا بر تو (ابو سفیان)مسلط کرد در حالی که هیچ امانی نداری!فورا خدمت پیغمبر ص آمده و اجازه خواست تا گردن ابو سفیان را بزند.
ولی عباس فرا رسید عرض کرد ای رسول خدا!من به او پناه دادهام.
پیغمبر اکرم ص فرمود:من نیز فعلا به او امان میدهم تا فردا که او را نزد من آوری.
فردا که عباس او را به خدمت پیغمبر خدا ص آورد رسول اللّٰه ص به او فرمود:وای بر تو ای ابو سفیان!آیا وقت آن نرسیده است که ایمان به خدای یگانه بیاوری؟ عرض کرد آری،پدر و مادرم فدایت ای رسول خدا!من شهادت میدهم که خداوند یگانه است و همتایی ندارد،اگر کاری از بتها ساخته بود من به این روز نمیافتادم! فرمود:آیا موقع آن نرسیده است که بدانی من رسول خدایم؟! عرض کرد پدر و مادرم فدایت باد هنوز شک و شبههای در دل من وجود دارد،ولی سرانجام ابو سفیان و دو نفر از همراهانش مسلمان شدند.
پیغمبر اکرم ص به عباس فرمود:ابو سفیان را در تنگهای که گذرگاه مکه است ببر تا لشگریان الهی از آنجا بگذرند و او ببیند.
عباس عرض کرد:ابو سفیان مرد جاهطلبی است،امتیازی برای او قائل شوید،پیغمبر ص فرمود:هر کس داخل خانه ابو سفیان شود در امان است،و هر کس به مسجد الحرام پناه ببرد در امان است،و هر کس در خانه خود بماند و در را به روی خود ببندد او نیز در امان است.
به هر حال هنگامی که ابو سفیان این لشگر عظیم را دید یقین پیدا کرد
که هیچ راهی برای مقابله باقی نمانده است،رو به عباس کرد و گفت:سلطنت فرزند برادرت بسیار عظیم شده!عباس گفت:وای بر تو،سلطنت نیست،نبوت است.
سپس عباس به او گفت با سرعت به سراغ مردم مکه برو و آنها را از مقابله با لشگر اسلام بر حذر دار! ابو سفیان وارد مسجد الحرام شد و فریاد زد ای جمعیت قریش!محمد با جمعیتی به سراغ شما آمده که هیچ قدرت مقابله با آن را ندارید،سپس افزود:هر کس وارد خانه من شود در امان است،هر کس در مسجد الحرام برود نیز در امان است،و هر کس در خانه را به روی خود ببندد در امان خواهد بود.
سپس فریاد زد ای جمعیت قریش!اسلام بیاورید تا سالم بمانید،همسرش "هند"ریش او را گرفت و فریاد زد این پیر مرد احمق را بکشید! ابو سفیان گفت:رها کن،به خدا اگر اسلام نیاوری تو هم کشته خواهی شد،برو داخل خانه باش.
سپس پیغمبر اکرم ص با صفوف لشگریان اسلام حرکت کرد تا به نقطه "ذی طوی"رسید،همان نقطه مرتفعی که از آنجا خانههای مکه نمایان است، پیامبر ص به یاد روزی افتاد که به اجبار از مکه مخفیانه بیرون آمد،ولی میبیند امروز با این عظمت وارد مکه میشود،لذا پیشانی مبارک را به فراز جهاز شتر گذاشت و سجده شکر بجا آورد.
سپس پیغمبر اکرم ص در"حجون"(یکی از محلات مرتفع مکه که قبر خدیجه در آن است)فرود آمد و غسل کرد،و با لباس رزم و اسلحه بر مرکب نشست،در حالی که سوره"فتح"را قرائت میفرمود وارد مسجد الحرام شد و تکبیر گفت،سپاه اسلام نیز همه تکبیر گفتند،به گونهای که صدایشان همه دشت و کوه را پر کرد.
سپس از شتر خود فرود آمد،و برای نابودی بتها نزدیک خانه کعبه آمد، بتها را یکی پس از دیگری سرنگون میکرد و میفرمود: جٰاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبٰاطِلُ إِنَّ الْبٰاطِلَ کٰانَ زَهُوقاً :"حق آمد و باطل زایل شد و باطل زایل شدنی است".
چند بت بزرگ بر فراز کعبه نصب شده بود که دست پیامبر ص به آنها نمیرسید امیر مؤمنان علی ع را امر کرد پای بر دوش مبارکش نهد و بالا رود، و بتها را به زمین افکنده بشکند،علی ع این امر را اطاعت کرد.
سپس کلید خانه کعبه را گرفت و در را بگشود و عکسهای پیغمبران را که بر در و دیوار داخل خانه کعبه ترسیم شده بود محو کرد.
***3-بعد از این پیروزی درخشان و سریع پیغمبر اکرم ص دست در حلقه در خانه کعبه کرد و رو به اهل مکه که در آنجا جمع بودند فرمود و گفت:
"شما چه میگوئید؟و چه گمان دارید؟!در باره شما"چه دستوری بدهم"؟ عرض کردند:ما جز خیر و نیکی از تو انتظار نداریم،تو برادر بزرگوار و فرزند برادر بزرگوار مایی!و امروز به قدرت رسیدهای،ما را ببخش،اشک در چشمان پیامبر ص حلقه زد،صدای گریه مردم مکه نیز بلند شد.
پیغمبر اکرم ص فرمود:من در باره شما همان میگویم که برادرم یوسف گفت،"امروز هیچگونه سرزنش و توبیخی بر شما نخواهد بود،خداوند شما را میبخشد و او ارحم الراحمین است" (1)و به این ترتیب همه را عفو کرد و فرمود:همه آزادید،هر جا میخواهید بروید.
در ضمن پیغمبر خدا ص دستور داده بود که لشگریانش مزاحم هیچکس
1) 1) سوره یوسف آیه 92.
نشوند،و خونی مطلقا ریخته نشود،تنها مطابق روایتی شش نفر را که افرادی بسیار بد زبان و خطرناک بودند استثنا کرده بود.
حتی هنگامی که شنید"سعد بن عباده پرچمدار لشگر شعار انتقام را سر داده،و میگوید:الیوم یوم الملحمة"امروز روز انتقام است"!پیغمبر ص به علی ع فرمود بشتاب پرچم را از او بگیر و تو پرچمدار باش و شعار دهید الیوم یوم المرحمة"امروز روز عفو و رحمت است"! و به این ترتیب مکه بدون خونریزی فتح شد و جاذبه این عفو و رحمت اسلامی که هرگز انتظار آن را نداشتند چنان در دلها اثر کرد که مردم گروه گروه آمدند و مسلمان شدند و صدای این فتح عظیم در تمام جزایر عربستان پیچید و آوازه اسلام همه جا را فرا گرفت.و موقعیت اسلام و مسلمین از هر جهت تثبیت شد (1).
در بعضی از تواریخ آمده است هنگامی که پیغمبر اکرم ص در کنار در خانه کعبه ایستاده بود فرمود:
لا اله الا اللّٰه وحده وحده،انجز وعده،و نصر عبده،و هزم الاحزاب وحده،الا ان کل مال او ماثرة او دم تدعی فهو تحت قدمی هاتین!. ..
"معبودی جز خدا نیست،یگانه است،یگانه،سرانجام به وعده خود وفا کرد،و بندهاش را یاری نمود،و خودش به تنهایی تمام احزاب را درهم شکست،ای مردم!بدانید هر مالی،هر امتیازی،هر خونی مربوط به گذشته و زمان جاهلیت است همه در زیر پاهای من قرار گرفته(یعنی دیگر گفتگویی از خونهایی که در زمان جاهلیت ریخته شد،یا اموالی که به غارت رفت.
نکنید،و همه امتیازات عصر جاهلیت نیز باطل شده است،و به این ترتیب تمام
1) 1) تلخیص از"کامل ابن اثیر"جلد 2 و"تفسیر مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث و کتب دیگر.
پروندههای گذشته بسته شد).
این یک طرح بسیار مهم و عجیب بود که به ضمیمه فرمان عفو عمومی، مردم حجاز را از گذشته تاریک و پرماجرای خود برید،و در پرتو اسلام زندگی نوینی به آنها بخشید که از کشمکشها و جنجالهای مربوط به گذشته کاملا خالی، بود.
و این کار فوق العاده به پیشرفت اسلام کمک کرد و سرمشقی است برای امروز و فردای ما.
خداوندا!تو قادری که بار دیگر آن عظمت دیرین را در پرتو اقتدا به سنت آن حضرت به مسلمانان بازگردانی.
پروردگارا!ما را در زمره یاران راستین پیغمبر اسلام ص قرار ده.
بار الها!به ما توفیقی مرحمت کن که حکومت عدل اسلامی را آن چنان در دنیا بگسترانیم که مردم جهان فوج فوج آن را از دل و جان بپذیرند.
آمین یا رب العالمین پایان سوره نصر ***
محتوی و فضیلت سوره"تبت"
این سوره که در مکه و تقریبا در اوائل دعوت آشکار پیغمبر اکرم ص نازل شده تنها سورهای است که در آن حمله شدیدی با ذکر نام نسبت به یکی از دشمنان اسلام و پیغمبر اکرم ص در آن عصر و زمان(یعنی ابو لهب)شده است،و محتوای آن نشان میدهد که او عداوت خاصی نسبت به پیغمبر اسلام ص داشت،و از هیچگونه کارشکنی و بد زبانی او و همسرش مضایقه نداشتند.
قرآن با صراحت میگوید:هر دو اهل دوزخند،و راه نجاتی برای آنها نیست،و این معنی به واقعیت پیوست،سرانجام هر دو بی ایمان از دنیا رفتند و این یک پیشگویی صریح قرآن است.
و در حدیثی(از پیغمبر اکرم ص)آمده است که فرمود:
من قرأها رجوت ان لا یجمع اللّٰه بینه و بین ابی لهب فی دار واحدة: "کسی که آن را تلاوت کند من امیدوارم خداوند او و ابو لهب را در خانه واحدی جمع نکند" (یعنی او اهل بهشت خواهد بود در حالی که ابو لهب اهل دوزخ است) (1).
ناگفته پیدا است این فضیلت از آن کسی است که با خواندن این سوره خط خود را از خط ابو لهب جدا کند،نه کسانی که با زبان میخوانند ولی ابو لهب وار عمل میکنند.
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 558.
از"ابن عباس"نقل شده:هنگامی که آیه" وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ " نازل شد و پیغمبر ماموریت یافت فامیل نزدیک خود را انذار کند و به اسلام دعوت نماید(دعوت خود را علنی سازد)پیغمبر اکرم ص بر فراز کوه صفا آمد و فریاد زد:یا"صباحاه"!(این جمله را عرب زمانی میگفت که مورد هجوم غافلگیرانه دشمن قرار میگرفت،برای اینکه همه را با خبر سازند و به مقابله برخیزند کسی صدا میزد"یا صباحاه"!انتخاب کلمه"صباح"به خاطر این بود که هجومهای غافلگیرانه غالبا در اول صبح واقع میشد).
هنگامی که مردم مکه این صدا را شنیدند گفتند:کیست که فریاد میکشد؟ گفته شد"محمد"است،جمعیت به سراغ حضرتش رفتند،او قبائل عرب را با نام صدا زد،و با صدای او جمع شدند،فرمود به من به گوئید:اگر به شما خبر دهم که سواران دشمن از کنار این کوه به شما حملهور میشوند،آیا مرا تصدیق خواهید کرد؟ در پاسخ گفتند:ما هرگز از تو دروغی نشنیدهایم.
فرمود:انی نذیر لَکُمْ بَیْنَ یَدَیْ عَذٰابٍ شَدِیدٍ :"من شما را در برابر عذاب شدید الهی انذار میکنم"(شما را به توحید و ترک بتها دعوت مینمایم) هنگامی که ابو لهب این سخن را شنید گفت:تبا لک!أ ما جمعتنا الا لهذا؟!:
"زیان و مرگ بر تو باد!آیا تو فقط برای همین سخن ما را جمع کردی"؟! در این هنگام بود که این سوره نازل شده:" تَبَّتْ یَدٰا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ " زیان و هلاکت بر دستان ابو لهب باد که زیانکار و هلاک شده است.
بعضی در اینجا افزودهاند هنگامی که همسر ابو لهب(نامش"ام جمیل" بود)با خبر شد که این سوره در باره او و همسرش نازل شده،به سراغ پیغمبر اکرم ص آمد در حالی که آن حضرت را نمیدید،سنگی در دست داشت و گفت من شنیدهام"محمد"مرا هجو کرده،به خدا سوگند اگر او را بیابم با همین سنگ بر دهانش میزنم!من خودم نیز شاعرم!سپس به اصطلاح اشعاری در مذمت پیغمبر و اسلام بیان کرد (1).
خطر ابو لهب و همسرش برای اسلام و عداوت آنها منحصر به این نبود، و اگر میبینیم قرآن لبه تیز حمله را متوجه آنها کرده و با صراحت از آنها نکوهش میکند دلائلی بیش از این دارد که بعدا به خواست خدا به آن اشاره خواهد شد.
1) 1) "تفسیر قرطبی"جلد 10 صفحه 7324(با کمی تلخیص)همین مضمون را با تفاوتی"طبرسی"در"مجمع البیان"و"ابن اثیر"در"الکامل جلد 2 صفحه 60" و"در المنثور"و"ابو الفتوح رازی"و"فخر رازی"و"فی ظلال القرآن"در تفسیر این سوره نقل کردهاند:.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>تَبَّتْ یَدٰا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ (1) مٰا أَغْنیٰ عَنْهُ مٰالُهُ وَ مٰا کَسَبَ (2) سَیَصْلیٰ نٰاراً ذٰاتَ لَهَبٍ (3) وَ اِمْرَأَتُهُ حَمّٰالَةَ اَلْحَطَبِ (4) فِی جِیدِهٰا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ (5)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-بریده باد هر دو دست ابو لهب(و مرگ بر او باد.) 2-هرگز مال و ثروت او و آنچه را به دست آورد به حالش سودی نبخشید.
3-و به زودی وارد آتشی میشود که دارای شعله فروزان است.
4-و همچنین همسرش در حالی که هیزم به دوش میکشد، 5-و در گردنش طنابی از لیف خرما است!
بریده باد دست ابو لهب!
همانگونه که در شان نزول سوره گفتیم این سوره در حقیقت پاسخی است به سخنان زشت"ابو لهب"عموی پیغمبر اکرم ص و فرزند عبد المطلب که از دشمنان سرسخت اسلام بود و به هنگام شنیدن دعوت آشکار و عمومی پیغمبر اکرم ص و انذار او نسبت به عذاب الهی گفت:"زیان و هلاکت بر تو باد،آیا برای همین حرفها ما را فرا خواندی"؟! قرآن مجید در پاسخ این مرد بد زبان میفرماید:"بریده باد هر دو دست ابو لهب،یا مرگ و خسران بر او باد"( تَبَّتْ یَدٰا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ ).
"تب"و"تباب"(بر وزن خراب)به گفته"راغب"در"مفردات" به معنی زیان مستمر و مداوم است،ولی"طبرسی"در"مجمع البیان"میگوید:
به معنی زیانی است که منتهی به هلاکت میشود.
بعضی از ارباب لغت نیز آن را به معنی"قطع کردن"تفسیر کردهاند، و این شاید به خاطر آن است که زیان مستمر و منتهی به هلاکت طبعا سبب قطع و بریدگی میشود،و از مجموع این معانی همان استفاده میشود که در معنی آیه گفتهایم.
البته این هلاکت و خسران میتواند جنبه دنیوی داشته باشد،یا معنوی و اخروی،و یا هر دو.
در اینجا این سؤال پیش میآید که چگونه قرآن مجید بر خلاف روش و سیره خود در اینجا نام شخصی را برده،و با این شدت او را مورد حمله قرار داده است؟!
ولی با روشن شدن موضع ابو لهب پاسخ این سؤال نیز روشن میشود.
نام او"عبد العزی"(بنده بت عزی)و کنیه او"ابو لهب"بود،انتخاب این کنیه برای او شاید از این جهت بوده که صورتی سرخ و برافروخته داشت، چون لهب در لغت به معنی شعله آتش است.
او و همسرش"ام جمیل"که خواهر ابو سفیان بود از سختترین و بدزبان ترین دشمنان پیغمبر اکرم ص بودند.
در روایتی آمده است که شخصی بنام"طارق محاربی"میگوید:من در بازار"ذی المجاز"بودم(ذی المجاز نزدیک عرفات در فاصله کمی از مکه است)ناگهان جوانی را دیدم که صدا میزند:"ای مردم!بگوئید:
لا اله الا اللّٰه تا رستگار شوید"،و مردی را پشت سر او دیدم که با سنگ به پشت پای او میزند به گونهای که خون از پاهایش جاری بود،و فریاد میزد:"ای مردم!این دروغگو است،او را تصدیق نکنید"! من سؤال کردم این جوان کیست؟گفتند:"محمد"است که گمان میکند پیامبر میباشد،و این پیر مرد عمویش ابو لهب است که او را دروغگو میداند (1).
در خبر دیگری آمده است که"ربیعة بن عباد"میگوید:من با پدرم بودم رسول اللّٰه ص را دیدم که به سراغ قبائل عرب میرفت،و هر کدام را صدا میزد و میگفت:من رسول خدا به سوی شما هستم،جز خدای یگانه را نپرستید،و چیزی را همتای او قرار ندهید...
هنگامی که او از سخنش فارغ میشد مرد احول خوش صورتی که پشت سرش بود صدا میزد:"ای قبیله فلان!این مرد میخواهد که شما بت لات و عزی،و هم پیمانهای خود را از جن رها کنید،و به سراغ بدعت و ضلالت او
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 559.
بروید،به سخنانش گوش فرا ندهید،و از او پیروی نکنید"! من سؤال کردم او کیست؟گفتند:عمویش ابو لهب است (1).
در خبر دیگری میخوانیم: هر زمان گروهی از اعراب خارج مکه وارد آن شهر میشدند به سراغ ابو لهب میرفتند،به خاطر خویشاوندیش نسبت به پیامبر ص و سن و سال بالای او،و از رسول اللّٰه ص تحقیق مینمودند،او میگفت:محمد مرد ساحری است،آنها نیز بی آنکه پیغمبر ص را ملاقات کنند بازمیگشتند،در این هنگام گروهی آمدند و گفتند:ما از مکه بازنمیگردیم تا او را ببینیم،ابو لهب گفت:ما پیوسته مشغول مداوای جنون او هستیم!مرگ بر او باد! (2).
از این روایات به خوبی استفاده میشود که او در بسیاری از مواقع همچون سایه به دنبال پیغمبر ص بود،و از هیچ کارشکنی فروگذار نمیکرد،مخصوصا زبانی زشت و آلوده داشت،و تعبیرات رکیک و زننده میکرد،و شاید از این نظر سرآمد تمام دشمنان پیغمبر اسلام ص محسوب میشد،و به همین جهت آیات مورد بحث با این صراحت و خشونت او و همسرش ام جمیل را به باد انتقاد میگیرد.
او تنها کسی بود که پیمان حمایت بنی هاشم را از پیغمبر اکرم ص امضاء نکرد،و در صف دشمنان او قرار گرفت،و در پیمانهای دشمنان شرکت نمود.
با توجه به این حقایق دلیل وضع استثنایی این سوره روشن میشود.
*** سپس میافزاید:"هرگز مال و ثروت او و آنچه را به دست آورده،به حال او سودی نبخشیده،و عذاب الهی را از او بازنمیدارد"
( مٰا أَغْنیٰ عَنْهُ مٰالُهُ وَ مٰا کَسَبَ ) (1).
از این تعبیر استفاده میشود که او مرد ثروتمند مغروری بود که بر اموال و ثروت خود در کوششهای ضد اسلامیش تکیه میکرد.
*** در آیه بعد میافزاید:"به زودی وارد آتشی میشود که دارای شعله برافروخته است"( سَیَصْلیٰ نٰاراً ذٰاتَ لَهَبٍ ).
اگر نام او"ابو لهب"بود،آتش عذاب او نیز"ابو لهب"است و شعلههای عظیم دارد(توجه داشته باشید"لهب"در اینجا به صورت نکره و دلالت بر عظمت آن شعله میکند).
نه تنها"ابو لهب"که هیچیک از کافران و بدکاران اموال و ثروت و موقعیت اجتماعیشان آنها را از آتش دوزخ و عذاب الهی رهایی نمیبخشد،چنان که در آیه 88 و 89 سوره شعراء میخوانیم: یَوْمَ لاٰ یَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ إِلاّٰ مَنْ أَتَی اللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ :"قیامت روزی است که نه اموال و نه فرزندان،هیچکدام سودی به حال انسان ندارد،مگر آن کس که با قلب سالم(روحی با ایمان و با تقوی) در محضر پروردگار حاضر شود".
مسلما منظور از آیه" سَیَصْلیٰ نٰاراً ذٰاتَ لَهَبٍ "آتش دوزخ است،ولی بعضی احتمال دادهاند که آتش دنیا را نیز شامل شود.
در روایات آمده است که بعد از جنگ"بدر"و شکست سختی که نصیب مشرکان قریش شد،ابو لهب که شخصا در میدان جنگ شرکت نکرده بود پس
1) 1) "ما"در"ما کسب"ممکن است"موصوله""یا مصدریه"باشد،بعضی برای آن معنی وسیعی قائلند که نه تنها اموال،بلکه فرزندان او را نیز شامل میشود،و "ما"در"ما اغنی عنه"مسلما"ما نافیه"است.
از بازگشت ابو سفیان ماجرا را از او پرسید.
ابو سفیان چگونگی شکست و درهم کوبیده شدن لشگر قریش را برای او شرح داد،سپس افزود: به خدا سوگند ما در این جنگ سوارانی را دیدیم در میان آسمان و زمین که به یاری محمد آمده بودند! در اینجا"ابو رافع"یکی از غلامان"عباس"میگوید:من در آنجا نشسته بودم،دستم را بلند کردم و گفتم:آنها فرشتگان آسمان بودند.
ابو لهب سخت برآشفت و سیلی محکمی بر صورت من زد،و مرا بلند کرده بر زمین کوبید،و از سوز دل خود پیوسته مرا کتک میزد،در اینجا همسر عباس "ام الفضل"حاضر بود چوبی برداشت و محکم بر سر ابو لهب کوبید،و گفت:این مرد ضعیف را تنها گیر آوردهای! سر ابو لهب شکست و خون جاری شد،و بعد از هفت روز بدنش عفونت کرد و دانههایی همچون"طاعون"بر پوست تنش ظاهر شد،و با همان بیماری از دنیا رفت.
عفونت بدن او به حدی بود که جمعیت جرأت نمیکردند نزدیک او شوند، او را به بیرون مکه بردند،و از دور آب بر او ریختند،و سپس سنگ بر او پرتاب کردند تا بدنش زیر سنگ و خاک پنهان شد! (1).
*** در آیه بعد به وضع همسرش"ام جمیل"پرداخته،میفرماید:"همسر او نیز وارد آتش سوزان جهنم میشود،در حالی که هیزم به دوش میکشد" ( وَ امْرَأَتُهُ حَمّٰالَةَ الْحَطَبِ ) (2).
"و در حالی که در گردنش طناب یا گردنبندی از لیف خرما است"! ( فِی جِیدِهٰا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ ).
در اینکه همسر ابو لهب که خواهر"ابو سفیان"و عمه"معاویه"بود در عداوتها و کارشکنیهای شوهرش بر ضد اسلام شرکت داشت حرفی نیست،اما در اینکه قرآن چرا او را حمالة الحطب(زنی که هیزم بر دوش میکشد)توصیف کرده تفسیرهای متعددی ذکر کردهاند:
بعضی گفتهاند این به خاطر آن است که بوتههای خار را بر دوش میکشید، و بر سر راه پیغمبر اسلام ص میریخت تا پاهای مبارکش آزرده شود.
و بعضی گفتهاند این تعبیر کنایه از سخنچینی و نمامی او است،همانگونه که در ادبیات فارسی نیز همین تعبیر در مورد سخنچینی آمده است که میگویند:
میان دو کس جنگ چون آتش است*سخنچین بدبخت هیزمکش است! بعضی نیز آن را کنایه از شدت بخل او میدانند که با آن همه ثروت حاضر نبود کمکی به نیازمندان کند به همین دلیل تشبیه به"هیزمکش"فقیر شده است.
بعضی نیز میگویند او در قیامت بار گناهان گروه زیادی را بر دوش میکشد.
از میان این معانی معنی اول از همه مناسبتر است،هر چند جمع میان آنها نیز بعید نیست.
جید(بر وزن دید)به معنی"گردن"است،و جمع آن"اجیاد"میباشد، بعضی از ارباب لغت معتقدند که"جید"و"عنق"و"رقبه"هر سه معنی مشابهی دارند،با این تفاوت که"جید"به قسمت بالای سینه گفته میشود،و"عنق" به پشت گردن یا همه گردن و"رقبه"به گردن گفته میشود،و گاه به یک انسان نیز میگویند مانند" فَکُّ رَقَبَةٍ "یعنی آزاد کردن انسان (1).
"مسد"(بر وزن حسد)به معنی طنابی است که از الیاف بافته شده.بعضی گفتهاند"مسد"طنابی است که در جهنم بر گردن او مینهند که خشونت الیاف را دارد،و حرارت آتش و سنگینی آهن را! بعضی نیز گفتهاند از آنجا که زنان اشرافی شخصیت خود را در زینت آلات مخصوصا گردن بندهای پر قیمت میدانند،خداوند در قیامت برای تحقیر این زن خودخواه اشرافی گردنبندی از لیف خرما در گردن او میافکند و یا اصلا کنایه از تحقیر او است.
بعضی نیز گفتهاند علت این تعبیر آن است که"ام جمیل"گردنبند جواهر نشان پر قیمتی داشت،و سوگند یاد کرده بود که آن را در راه دشمنی پیغمبر اکرم ص خرج کند،لذا به کیفر این کار خداوند چنین عذابی را برای او مقرر داشته.
میدانیم این آیات در مکه نازل شد،و قرآن با قاطعیت خبر داد که ابو لهب
1) 1) "التحقیق فی کلمات القرآن الکریم"جلد 2 صفحه 158
و همسرش در آتش دوزخ خواهند بود،یعنی هرگز ایمان نمیآورند،و سرانجام چنین شد،بسیاری از مشرکان مکه واقعا ایمان آوردند،و بعضی ظاهرا،اما از کسانی که نه در واقع و نه در ظاهر ایمان نیاوردند این دو نفر بودند، و این یکی از اخبار غیبی قرآن مجید است،و قرآن از اینگونه اخبار در آیات دیگر نیز دارد که فصلی را در اعجاز قرآن تحت عنوان خبرهای غیبی قرآن به خود اختصاص داده،و ما در ذیل هر یک از این آیات بحث مناسب را داشتهایم.
در اینجا سؤالی مطرح است و آن اینکه با این پیشگویی قرآن مجید دیگر ممکن نبوده است ابو لهب و همسرش ایمان بیاورند،و الا این خبر کذب و دروغ میشد.
این سؤال مانند سؤال معروفی است که در باره مساله"علم خدا"در بحث جبر مطرح شده،و آن اینکه میدانیم خداوندی که از ازل عالم به همه چیز بوده،معصیت گنهکاران و اطاعت مطیعان را نیز میدانسته است،بنا بر این اگر گنهکار گناه نکند علم خدا جهل شود! پاسخ این سؤال را دانشمندان و فلاسفه اسلامی از قدیم دادهاند و آن اینکه خداوند میداند که هر کس با استفاده از اختیار و آزادیش چه کاری را انجام میدهد،مثلا در آیات مورد بحث خداوند از آغاز میدانسته است که ابو لهب و همسرش با میل و اراده خود هرگز ایمان نمیآورند نه از طریق اجبار و الزام.
و به تعبیر دیگر عنصر آزادی اراده و اختیار نیز جزء معلوم خداوند بوده، او میدانسته است که بندگان با صفت اختیار،و با اراده خویش چه عملی را انجام میدهند.
مسلما چنین علمی،و خبر دادن از چنان آیندهای تاکیدی است بر مساله
اختیار،نه دلیلی بر اجبار(دقت کنید).
این سوره بار دیگر این حقیقت را تاکید میکند که خویشاوندی در صورتی که با پیوند مکتبی همراه نباشد کمترین ارزشی ندارد،و مردان خدا در برابر منحرفان و جباران و گردنکشان هیچگونه انعطافی نشان نمیدادند هر چند نزدیکترین بستگان آنها بودند.
با اینکه ابو لهب عموی پیغمبر اکرم ص بود و از نزدیکترین نزدیکانش محسوب میشد وقتی خط مکتبی و اعتقادی و عملی خود را از او جدا کرد همچون سایر منحرفان و گمراهان زیر شدیدترین رگبارهای توبیخ و سرزنش قرار گرفت،و به عکس افراد دور افتادهای بودند که نه تنها از بستگان پیغمبر ص محسوب نمیشدند،بلکه از نژاد او و اهل زبان او هم نبودند،ولی بر اثر پیوند فکری و اعتقادی و عملی آن قدر نزدیک شدند که طبق حدیث معروف سلمان منا اهل البیت:"سلمان از خانواده ما است"گویی جزء خاندان پیغمبر شدند (1).
درست است که آیات این سوره تنها از ابو لهب و همسرش سخن میگوید، ولی پیدا است که آنها را به خاطر صفاتشان اینچنین مورد نکوهش قرار میدهد، بنا بر این هر فرد یا گروهی دارای همان اوصاف باشند سرنوشتی شبیه آنها دارند.
1) 1) توضیح بیشتری در این زمینه در جلد نهم صفحه 118 ذیل آیه 46 سوره هود به تناسب شرح حال فرزند نوح(ع)دادهایم
خداوندا!قلب ما را از هر گونه لجاجت و عناد پاک کن.
پروردگارا!ما همه از عاقبت کار بیمناکیم،تو ما را امنیت و آرامش بخش و اجعل عاقبة امرنا خیرا.
بار الها!ما میدانیم در آن دادگاه بزرگ نه مال و ثروت و نه رابطه خویشاوندی سودی نمیبخشد تنها لطف تو کارساز است ما را مشمول الطاف فرما.
آمین یا رب العالمین پایان سوره تبت
محتوی و فضیلت سوره"اخلاص"
این سوره چنان که از نامش پیدا است(سوره اخلاص و سوره توحید)از توحید پروردگار،و یگانگی او سخن میگوید،و در چهار آیه کوتاه چنان توصیفی از یگانگی خداوند کرده که نیاز به اضافه ندارد.
در شان نزول این سوره از امام صادق ع چنین نقل شده:"یهود از رسول اللّٰه ص تقاضا کردند خداوند را برای آنها توصیف کند،پیغمبر ص سه روز سکوت کرد و پاسخی نگفت،تا این سوره نازل شد و پاسخ آنها را بیان کرد".
در بعضی از روایات آمده که این سؤال کننده"عبد اللّٰه بن صوریا"یکی از سران معروف یهود بود،و در روایت دیگری آمده که"عبد اللّٰه بن سلام"چنین سؤالی را از پیغمبر اکرم ص در مکه کرد،سپس ایمان آورد،و ایمان خود را هم چنان مکتوم میداشت.
در روایات دیگری آمده است که مشرکان مکه چنین سؤالی را کردهاند (1).
در بعضی از روایات نیز آمده که سؤال کنندگان گروهی از مسیحیان نجران بودند.
در میان این روایات تضادی وجود ندارد زیرا ممکن است این سؤال از ناحیه همه آنها مطرح شده باشد و این خود دلیلی است بر عظمت فوق العاده این سوره که پاسخگوی سؤالات افراد و اقوام مختلف است.
در فضیلت تلاوت این سوره روایات زیادی در منابع معروف اسلامی آمده
1) 1) "المیزان"جلد 20 صفحه 546
است که حاکی از عظمت فوق العاده آن میباشد از جمله:
در حدیثی از پیغمبر اکرم ص میخوانیم که فرمود:ا یعجز احدکم ان یقرأ ثلث القرآن فی لیلة؟:"آیا کسی از شما عاجز است از اینکه یک سوم قرآن را در یک شب بخواند"؟! یکی از حاضران عرض کرد:ای رسول خدا!چه کسی توانایی بر این کار دارد؟! پیغمبر فرمود:اقرؤا قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ :"سوره قل هو اللّٰه را بخوانید".
در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم:هنگامی که رسول خدا ص بر جنازه"سعد بن معاذ"نماز گزارد فرمود:هفتاد هزار ملک که در میان آنها "جبرئیل"نیز بود بر جنازه او نماز گزاردند!من از جبرئیل پرسیدم او به خاطر کدام عمل مستحق نماز گزاردن شما شد؟ گفت:به خاطر تلاوت" قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ "در حال نشستن،و ایستادن،و سوار شدن،و پیادهروی و رفت و آمد" (1).
و در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم:"کسی که یک روز و شب بر او بگذرد و نمازهای پنجگانه را بخواند و در آن قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ را نخواند به او گفته میشود یا عبد اللّٰه!لست من المصلین!:"ای بنده خدا!تو از نماز گزاران نیستی"! (2).
در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم ص آمده است که فرمود:"کسی که ایمان به خدا و روز قیامت دارد خواندن سوره قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ را بعد از هر نماز ترک نکند،چرا که هر کس آن را بخواند خداوند خیر دنیا و آخرت را برای او جمع میکند،و خودش و پدر و مادر و فرزندانش را میآمرزد" (3).
از روایت دیگری استفاده میشود که خواندن این سوره به هنگام ورود به خانه روزی را فراوان میکند و فقر را دور میسازد (1)در فضیلت این سوره بیش از آن است کهاین مختصر بگنجد، ونقل کردیم تنها قسمتی از آن است.
در اینکه چگونه سوره" قُلْ هُوَ اللّٰهُ "معادل یک سوم قرآن است؟ بعضی گفتهاند به خاطر اینکه قرآن مشتمل بر"احکام"و"عقائد"و"تاریخ"است، و این سوره بخش"عقائد"را به طور فشرده بیان میکند.
بعضی دیگر گفتهاند:قرآن سه بخش است"مبدأ"و"معاد"و"آنچه در میان این دو"قرار دارد،و این سوره بخش اول را شرح میدهد.
این سخن قابل قبول است که تقریبا یک سوم قرآن پیرامون توحید بحث میکند و عصاره آن در سوره توحید آمده.
این سخن را با حدیث دیگری در باره عظمت این سوره پایان میدهیم:
از امام علی بن الحسین ع در باره سوره توحید سؤال کردند،فرمود:
"
ان اللّٰه عز و جل علم انه یکون فی آخر الزمان اقوام متعمقون،فانزل اللّٰه تعالی قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ ،و الآیات من سورة الحدید الی قوله:" وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ "فمن رام وراء ذلک فقد هلک: "خداوند متعال میدانست که در آخر الزمان اقوامی میآیند که در مسائل تعمق و دقت میکنند،لذا سوره قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ ،و آیات آغاز سوره حدید،تا عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ را(پیرامون مباحث توحید و خداشناسی)نازل فرمود،هر کس بیش از آن را طلب کند هلاک میشود" (2).
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ (1) اَللّٰهُ اَلصَّمَدُ (2) لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ (3) وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ (4)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-بگو:خداوند یکتا و یگانه است.
2-خداوندی است که همه نیازمندان قصد او میکنند:
3-نزاد و زاده نشد.
4-و برای او هرگز شبیه و مانندی نبوده است.
او یکتا و بی همتا است
نخستین آیه از این سوره در پاسخ سؤالات مکرری که از ناحیه اقوام یا
افراد مختلف در زمینه اوصاف پروردگار شده بود میفرماید:"بگو او خداوند یکتا و یگانه است"( قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ ) (1)آغاز جمله با ضمیر"هو"که ضمیر مفرد غائب است و از مفهوم مبهمی حکایت میکند،در واقع رمز و اشارهای به این واقعیت است که ذات مقدس او در نهایت خفاء است،و از دسترس افکار محدود انسانها بیرون،هر چند آثار او آن چنان جهان را پر کرده که از همه چیز ظاهرتر و آشکارتر است،چنان که در آیه 53 سوره فصلت میخوانیم: سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی الْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ :"به زودی نشانههای خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان میدهیم تا آشکار گردد که او حق است".
سپس از این حقیقت ناشناخته پرده برمیدارد و میگوید:"او خداوند یگانه و یکتا است".
ضمنا معنی"قل"(بگو)در اینجا این است که این حقیقت را ابراز و اظهار کن.
در حدیثی از امام باقر ع آمده است که بعد از ذکر این سخن فرمود:
کفار و بتپرستان با اسم اشاره به بتهای خود اشاره کرده،میگفتند:"این خدایان ما است ای محمد!تو نیز خدایت را توصیف کن تا او را ببینیم و درک کنیم"خداوند این آیات را نازل کرد: قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ ..."ها"در"هو" اشاره به تثبیت و توجه دادن به مطلب است،"واو"ضمیر غائب است و اشاره
1) 1) جمعی هو را در اینجا"ضمیر شان"گرفتهاند،بنا بر این معنی چنین میشود مطلب چنین است که خداوند یگانه میباشد،ولی بهتر آن است که"هو"اشاره به ذات پاک خداوند که برای سؤال کنندگان نامعلوم و مبهم بوده است باشد بنا بر این"هو"مبتدا "اللّٰه"خبر و"احد"خبر بعد از خبر خواهد بود.
به غائب از دید چشمها و دور از لمس حواس" (1).
در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم که فرمود:در شب جنگ بدر"خضر"را در خواب دیدم،از او خواستم چیزی به من یاد دهد که به کمک آن بر دشمنان پیروز شوم گفت:بگو:یا هو،یا من لا هو الا هو،هنگامی که صبح شد جریان را خدمت رسول اللّٰه ص عرض کردم،فرمود:یا علی! علمت الاسم الاعظم:"ای علی ع اسم اعظم به تو تعلیم شده سپس این جمله ورد زبان من در جنگ بدر بود..." (2).
"عمار یاسر"هنگامی که شنید حضرت امیر مؤمنان ع این ذکر را روز صفین به هنگام پیکار میخواند،عرض کرد این کنایات چیست؟فرمود:
اسم اعظم خدا و ستون توحید است"! (3).
***"اللّٰه"اسم خاص برای خداوند است،و مفهوم سخن امام ع این است که در همین یک کلمه به تمام صفات جلال و جمال او اشاره شده است،و به همین جهت آن اسم اعظم الهی نامیده شده.
این نام جز بر خدا اطلاق نمیشود،در حالی که نامهای دیگر خداوند معمولا اشاره به یکی از صفات جمال و جلال او است مانند عالم و خالق و رازق و غالبا به غیر او نیز اطلاق میشود(مانند رحیم و کریم و عالم و قادر و...) با این حال ریشه آن معنی وصفی دارد،و در اصل مشتق از"وله"به معنی "تحیر"است،چرا که عقلها در ذات پاک او حیران است،چنان که در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع آمده است:
اللّٰه معناه المعبود الذی یاله فیه
الخلق،و یؤله الیه،و اللّٰه هو المستور عن درک الأبصار،المحجوب عن الاوهام و الخطرات:
"اللّٰه مفهومش،معبودی است که خلق در او حیرانند و به او عشق میورزند، اللّٰه همان کسی است که از درک چشمها،مستور است،و از افکار و عقول خلق محجوب" (1).
گاه نیز آن را از ریشه"الاهة"(بر وزن و به معنی عبادت)دانستهاند، و در اصل"الاله"است،به معنی"تنها معبود به حق".
ولی همانگونه که گفتیم ریشه آن هر چه باشد بعدا به صورت"اسم خاص" درآمده،و به آن ذات جامع جمیع اوصاف کمالیه،و خالی از هر گونه عیب و نقص اشاره میکند.
این نام مقدس قریب"هزار بار"در قرآن مجید تکرار شده،و هیچ اسمی از اسماء مقدس او این اندازه در قرآن نیامده است،نامی است که قلب را روشن میکند،به انسان نیرو و آرامش میبخشد،و او را در جهانی از نور و صفا مستغرق میسازد.
***اما واژه"احد"از همان ماده"وحدت"است،و لذا بعضی"احد"و "واحد"را به یک معنی تفسیر کردهاند و معتقدند هر دو اشاره به آن ذاتی است که از هر نظر بی نظیر و منفرد میباشد،در علم یگانه است،در قدرت بی مثال است،در رحمانیت و رحیمیت یکتا است،و خلاصه از هر نظر بی نظیر است.
ولی بعضی عقیده دارند که میان"احد"و"واحد"فرق است"احد"به ذاتی گفته میشود که قبول کثرت نمیکند،نه در خارج و نه در ذهن،و لذا قابل شماره نیست و هرگز داخل عدد نمیشود،به خلاف"واحد"که برای او دوم
1) 1) "بحار الانوار"جلد 3 صفحه 222.
و سوم تصور میشود،یا در خارج،یا در ذهن،و لذا گاه میگوئیم احدی از آن جمعیت نیامد،یعنی هیچکس نیامد،ولی هنگامی که میگوئیم،واحدی نیامد ممکن است دو یا چند نفر آمده باشند (1).
ولی این تفاوت با موارد استعمال آن در قرآن مجید و احادیث چندان سازگار نیست.
بعضی نیز معتقدند:احد اشاره به بساطت ذات خداوند در مقابل اجزاء ترکیبیه خارجیه یا عقلیه(جنس و فصل،و ماهیت و وجود)است،در حالی که واحد اشاره به یگانگی ذات او در برابر کثرات خارجیه میباشد.
در حدیثی از امام محمد باقر ع میخوانیم:"أحد"فردی است یگانه و"احد"و"واحد"یک مفهوم دارد،و آن ذات منفردی است که نظیر و شبیهی برای او نیست،و"توحید"اقرار به یگانگی و وحدت و انفراد او است".
در ذیل همین حدیث میخوانیم:"واحد از عدد نیست،بلکه واحد پایه اعداد است،عدد از دو شروع میشود،بنا بر این معنی"اللّٰه احد"یعنی معبودی که انسانها از ادراک ذات او عاجزند،و از احاطه به کیفیتش ناتوان،او در الهیت فرد است و از صفات مخلوقات برتر" (2).
در قرآن مجید نیز"واحد"و"احد"هر دو به ذات پاک خداوند اطلاق شده است.
جالب اینکه در توحید صدوق آمده است که مردی اعرابی در روز جنگ "جمل"برخاست عرض کرد:ای امیر مؤمنان!آیا میگویی خداوند واحد است؟واحد به چه معنی؟ ناگهان مردم از هر طرف به او حمله کردند،و گفتند:ای اعرابی!این
چه سؤالی است؟مگر نمیبینی فکر امیر مؤمنان تا چه حد مشغول مساله جنگ است؟هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد! امیر مؤمنان ع فرمود:او را به حال خود بگذارید،زیرا آنچه را که او میخواهد همان چیزی است که ما از این گروه دشمن میخواهیم"(او از توحید سؤال میکند،ما هم مخالفان خود را به توحید کلمه دعوت میکنیم).
سپس فرمود:ای اعرابی!اینکه میگوئیم خدا"واحد"است چهار معنی میتواند داشته باشد که دو معنی آن در باره خدا صحیح نیست،و دو معنی آن صحیح است.
اما آن دو که صحیح نیست:وحدت عددی است این برای خدا جائز نمیباشد(بگوئیم او یکی است و دو تا نیست،زیرا مفهوم این سخن آن است که دومی برای او تصور میشود ولی وجود ندارد،در حالی که مسلما برای ذات بی نهایت حق دومی تصور نمیشود)چرا که چیزی که ثانی ندارد داخل در باب اعداد نمیشود،آیا نمیبینی که خداوند کسانی را که گفتند:" إِنَّ اللّٰهَ ثٰالِثُ ثَلاٰثَةٍ "(خدا سومی از سه نفر است)تکفیر کرده؟ دیگر از معانی واحد که بر خدا روا نیست این است که به معنی واحد نوعی باشد،مثل اینکه میگوئیم فلان کس یکی از مردم است،این نیز بر خدا روا نیست(چرا که خدا نوع و جنسی ندارد)مفهوم این سخن تشبیه است و خدا از هر گونه شبیه و نظیر برتر و بالاتر است.
اما آن دو مفهومی که در باره خدا صادق است نخست اینکه گفته شود خداوند واحد است یعنی در اشیاء عالم شبیهی برای او نیست،آری پروردگار ما چنین است.
دیگر اینکه گفته شود پروردگار ما احدی المعنی است یعنی ذات او تقسیمپذیر نیست، نه در خارج و نه در عقل،و نه در وهم،آری خداوند بزرگ
چنین است" (1)کوتاه سخن اینکه خداوند احد و واحد است و یگانه و یکتا است نه به معنی واحد عددی،یا نوعی و جنسی،بلکه به معنی وحدت ذاتی،و به عبارت روشنتر وحدانیت او به معنی عدم وجود مثل و مانند و شبیه و نظیر برای او است.
دلیل این سخن نیز روشن است:او ذاتی است بی نهایت از هر جهت، و مسلم است که دو ذات بی نهایت از هر جهت غیر قابل تصور است،چون اگر دو ذات شد هر دو محدود میشود،این کمالات آن را ندارد،و آن کمالات این را (دقت کنید).
*** در آیه بعد در توصیف دیگری از آن ذات مقدس یکتا میفرماید:"او خداوندی است که همه نیازمندان قصد او میکنند"( اَللّٰهُ الصَّمَدُ ).
برای"صمد"در روایات و کلمات مفسران و ارباب لغت معانی زیادی ذکر شده است:
"راغب"در"مفردات"میگوید:صمد به معنی آقا و بزرگی است که برای انجام کارها به سوی او میروند،و بعضی گفتهاند:"صمد"به معنی چیزی است که تو خالی نیست بلکه پر است.
در"مقاییس اللغة"آمده است که"صمد"دو ریشه اصلی دارد:یکی به معنی"قصد"است،و دیگری به معنی"صلابت و استحکام"و اینکه به خداوند متعال صمد گفته میشود به خاطر این است که بندگانش قصد درگاه او میکنند.
و شاید به همین مناسبت است که معانی متعدد زیر نیز در کتب لغت برای
1) 1) "بحار الانوار"جلد 3 صفحه 206 حدیث 1.
صمد ذکر شده است:شخص بزرگی که در منتهای عظمت است،و کسی که مردم در حوائج خویش به سوی او میروند کسی که برتر از او چیزی نیست، کسی که دائم و باقی بعد از فنای خلق است.
لذا امام حسین بن علی ع در حدیثی برای"صمد"پنج معنی بیان فرموده:
"صمد"کسی است که در منتهای سیادت و آقایی است.
"صمد"ذاتی است دائم ازلی و جاودانی.
"صمد"وجودی است که جوف ندارد.
"صمد"کسی است که نمیخورد و نمیآشامد.
"صمد"کسی است که نمیخوابد (1).
در عبارت دیگری آمده است"صمد کسی است که قائم به نفس است و بی نیاز از غیر".
"صمد"کسی است که تغییرات و کون و فساد ندارد.
از امام علی بن الحسین ع نقل شده است که فرمود"صمد"کسی است که شریک ندارد،و حفظ چیزی برای او مشکل نیست،و چیزی از او مخفی نمیماند" (2).
بعضی نیز گفتهاند:"صمد"کسی است که هر وقت چیزی را اراده کند میگوید موجود باش،آن هم فورا موجود میشود".
در حدیثی آمده است که اهل"بصره"نامهای به محضر امام حسین ع نوشتند،و از معنی"صمد"سؤال کردند،امام ع در پاسخ آنها فرمود:
" بسم اللّٰه الرحمن الرحیم ،اما بعد در قرآن مجادله و گفتگو بدون آگاهی نکنید،چرا که من از جدم رسول اللّٰه شنیدم میفرمود:هر کس بدون علم سخن بگوید باید در محلی از آتش که برای او تعیین شده جای گیرد،خداوند خودش"صمد"را تفسیر فرموده است:" لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ ":نه زاد،و نه زاده شد و احدی مانند او نیست،...آری خداوند"صمد" کسی است که از چیزی به وجود نیامده،و در چیزی وجود ندارد،و بر چیزی قرار نگرفته،آفریننده اشیاء و خالق آنها است،همه چیز را به قدرتش به وجود آورده،آنچه را برای فنا آفریده به ارادهاش از هم متلاشی میشود،و آنچه را برای بقاء خلق کرده به علمش باقی میماند،این است خداوند صمد..." (1).
و بالآخره در حدیث دیگری میخوانیم که"محمد بن حنفیه"از"امیر مؤمنان"علی ع در باره"صمد"سؤال کرد حضرت ع فرمود:
تاویل صمد آن است که او نه اسم است و نه جسم،نه مانند و نه شبیه دارد،و نه صورت و نه تمثال نه حد و حدود،نه محل و نه مکان،نه"کیف"و نه"این" نه اینجا و نه آنجا،نه پر است و نه خالی،نه ایستاده است و نه نشسته،نه سکون دارد و نه حرکت،نه ظلمانی است نه نورانی،نه روحانی است و نه نفسانی، و در عین حال هیچ محلی از او خالی نیست،و هیچ مکانی گنجایش او را ندارد، نه رنگ دارد و نه بر قلب انسانی خطور کرده،و نه بو برای او موجود است،همه اینها از ذات پاکش منتفی است" (2).
این حدیث به خوبی نشان میدهد که"صمد"مفهوم بسیار جامع و وسیعی دارد که هر گونه صفات مخلوقات را از ساحت مقدسش نفی میکند،چرا که
اسمهای مشخص و محدود،و همچنین جسمیت و رنگ و بو و مکان و سکون و حرکت و کیفیت و حد و حدود و مانند اینها،همه از صفات ممکنات و مخلوقات است،بلکه غالبا اوصاف جهان ماده است،و میدانیم خداوند از همه اینها برتر و بالاتر است.
در اکتشافات اخیر آمده است که تمام اشیاء جهان ماده،از ذرات بسیار کوچکی بنام"اتم"تشکیل یافته،و"اتم"خود نیز مرکب از دو قسمت عمده است:هسته مرکزی،و الکترونهایی که به دور آن در گردش است، و عجب اینکه در میان آن هسته و الکترونها فاصله زیادی وجود دارد(البته زیاد در مقایسه با حجم اتم)به طوری که اگر این فاصله برداشته شود اجسام به قدری کوچک میشوند که برای ما حیرتآور است.
مثلا اگر فاصلههای اتمی ذرات وجود یک انسان را بردارند و او را کاملا فشرده کنند ممکن است به صورت ذرهای درآید که دیدنش با چشم مشکل باشد ولی با این حال تمام وزن بدن یک انسان را دارا است(مثلا همین ذره ناچیز 60 کیلو وزن دارد).
بعضی با استفاده از این اکتشاف علمی و با توجه به اینکه یکی از معانی "صمد"وجودی است که تو خالی و اجوف نیست،چنین نتیجه گرفتهاند که قرآن میخواهد با این تعبیر هر گونه جسمانیتی را از خدا نفی کند،چرا که تمام اجسام از اتم تشکیل یافتهاند،و اتم تو خالی است،و به این ترتیب آیه میتواند یکی از معجزات علمی قرآن باشد.
ولی نباید فراموش کرد که"صمد"در اصل لغت به معنی شخص بزرگی است که همه نیازمندان به سوی او میروند و از هر نظر پر و کامل است،و ظاهرا بقیه معانی و تفسیرهای دیگری که برای آن ذکر شده،به همین ریشه باز میگردد.
سپس در آیه بعد به رد عقائد"نصاری"و"یهود"و"مشرکان عرب"که برای خداوند فرزندی،یا پدری قائل بودند،پرداخته،میفرماید:نزاد و زاده نشده" ( لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ ).
در مقابل این بیان،سخن کسانی است که معتقد به تثلیث(خدایان سهگانه) بودند،خدای پدر،و خدای پسر،و روح القدس! نصاری"مسیح"را پسر خدا،و یهود"عزیر"را پسر او میدانستند وَ قٰالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّٰهِ وَ قٰالَتِ النَّصٰاریٰ الْمَسِیحُ ابْنُ اللّٰهِ ذٰلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوٰاهِهِمْ یُضٰاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قٰاتَلَهُمُ اللّٰهُ أَنّٰی یُؤْفَکُونَ :
"یهود گفتند عزیر پسر خدا است!و نصاری گفتند مسیح پسر خدا است! این سخنی است که با زبان خود میگویند که همانند گفتار کافران پیشین است، لعنت خدا بر آنها باد چگونه از حق منحرف میشوند"؟!(توبه-30).
مشرکان عرب نیز معتقد بودند که ملائکه دختران خدا هستند! وَ خَرَقُوا لَهُ بَنِینَ وَ بَنٰاتٍ بِغَیْرِ عِلْمٍ :"آنها برای خدا پسران و دخترانی به دروغ و از روی جهل ساختند"!(انعام-100).
از بعضی روایات استفاده میشود که تولد در آیه" لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ "معنی وسیعتری دارد،و هر گونه خروج اشیاء مادی و لطیف را از او،و یا خروج آن ذات مقدس از اشیاء مادی و لطیف دیگر را نفی میکند.
چنان که در همان نامهای که امام حسین ع در پاسخ اهل"بصره"در تفسیر صمد مرقوم فرمود،جمله" لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ "چنین تفسیر شده:" لَمْ یَلِدْ " یعنی چیزی از او خارج نشد،نه اشیاء مادی مانند فرزند،و سایر اشیایی که از مخلوقین خارج میشود(مانند شیر از پستان مادر)و نه چیز لطیف،مانند نفس، و نه عوارض گوناگون،مانند خواب و خیال و اندوه و حزن و خوشحالی و خنده
و گریه و خوف و رجاء و شوق و ملالت و گرسنگی و سیری،خداوند برتر از این است که چیزی از او خارج شود.
و نیز برتر از آن است که او متولد از شیء مادی و لطیف گردد...مانند خارج شدن موجوده زندهای از موجود دیگر،و گیاه از زمین،و آب از چشمه و میوه از درختان،و خارج شدن اشیاء لطیف از منابعش،مانند دیدن از چشم، و شنیدن از گوش،و استشمام از بینی،و چشیدن از دهان،و سخن از زبان، و معرفت و تشخیص از دل، و جرقه آتش از سنگ" (1).
مطابق این حدیث تولد معنی گستردهای دارد که هر گونه خروج و نتیجه- گیری چیزی از چیزی را شامل میشود،و این در حقیقت معنی دوم آیه است و معنی اول و ظاهر آن همان بود که در آغاز گفته شد،بعلاوه معنی دوم با تحلیل روی معنی اول کاملا قابل درک است،زیرا اگر خداوند فرزند ندارد به دلیل آن است که از عوارض ماده بر کنار میباشد.همین معنی در باره سایر عوارض ماده صادق است(دقت کنید).
*** و بالآخره در آخرین آیه این سوره مطلب را در باره اوصاف خدا به مرحله کمال رسانده،میفرماید:"و برای او هرگز احدی شبیه و مانند نبوده است" ( وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ ) (2).
"کفو"در اصل به معنی همطراز در مقام و منزلت و قدر است،و سپس به هر گونه شبیه و مانند اطلاق میشده است.
مطابق این آیه تمام عوارض مخلوقین،و صفات موجودات،و هر گونه
نقص و محدودیت،از ذات پاک او منتفی است،این همان توحید ذاتی و صفاتی است،در مقابل توحید عددی و نوعی که در آغاز تفسیر این سوره به آن اشاره شد.
بنا بر این او نه شبیهی در ذات دارد،نه مانندی در صفات،و نه مثلی در افعال،و از هر نظر بی نظیر و بی مانند است.
امیر مؤمنان علی ع در یکی از خطبههای نهج البلاغه میفرماید:"
لم یلد" فیکون مولودا،"و لم یولد"فیصیر محدودا...و لا"کفء"له فیکافئه، و لا نظیر له فیساویه "او کسی را نزاد که خود نیز مولود باشد،و از کسی زاده نشد تا محدود گردد،...مانندی ندارد تا با او همتا گردد،و شبیهی برای او تصور نمیشود تا با او مساوی باشد" (1).
و این تفسیر جالبی است که عالیترین دقایق توحید را بازگو میکند (سلام اللّٰه علیک یا امیر المؤمنین).
توحید،یعنی یگانگی ذات خداوند و عدم وجود هر گونه همتا و شبیه برای او،گذشته از دلائل نقلی و آیات قرآن مجید،با دلائل عقلی فراوان نیز قابل اثبات است که در اینجا قسمتی از آن را به صورت فشرده میآوریم:
و خلاصهاش این است که خداوند وجود مطلق است،و هیچ قید و شرط و حدی برای او نیست،چنین وجودی مسلما نامحدود
1) 1) "نهج البلاغه"خطبه 186.
خواهد بود،چرا که اگر محدودیتی پیدا کند باید آلوده به عدم گردد،و ذات مقدسی که هستی از آن میجوشد هرگز مقتضی عدم و نیستی نخواهد بود و چیزی در خارج نیست که عدم را بر او تحمیل کند بنا بر این،محدود به هیچ حدی نمیباشد.
از سوی دیگر دو هستی نامحدود در عالم تصور نمیشود،زیرا اگر دو موجود پیدا شود حتما هر یک از آنها فاقد کمالات دیگری است،یعنی کمالات او را ندارد،و بنا بر این هر دو محدود میشوند،و این خود دلیل روشنی است بر یگانگی ذات واجب الوجود(دقت کنید).
هنگامی که به این جهان پهناور نگاه میکنیم در ابتدا عالم را به صورت موجوداتی پراکنده میبینیم،زمین و آسمان و خورشید و ماه و ستارگان و انواع گیاهان و حیوانات،اما هر چه بیشتر دقت کنیم میبینیم اجزاء و ذرات این عالم چنان به هم مربوط و پیوسته است که مجموعا یک واحد منسجم را تشکیل میدهد،و یک سلسله قوانین معین بر سراسر این جهان حکومت میکند.
هر قدر پیشرفت علم و دانش بشری بیشتر میشود وحدت و انسجام اجزای این جهان آشکارتر میگردد،تا آنجا که گاهی آزمایش روی یک نمونه کوچک (مانند افتادن یک سیب از درخت)سبب میشود قانون بزرگی که بر تمام عالم هستی حکومت میکند کشف گردد(همانگونه که در باره"نیوتن"و"قانون جاذبه"اتفاق افتاد).
این وحدت نظام هستی،و قوانین حاکم بر آن،و انسجام و یکپارچگی در میان اجزای آن نشان میدهد که خالق آن یکتا و یگانه است.
دلیل دیگری که برای اثبات یگانگی ذات خداوند ذکر کردهاند و قرآن در آیه 22 سوره انبیاء الهامبخش
آن است برهان تمانع است،میفرماید: لَوْ کٰانَ فِیهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّٰهُ لَفَسَدَتٰا فَسُبْحٰانَ اللّٰهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّٰا یَصِفُونَ :"اگر در زمین و آسمان خدایانی جز خداوند یگانه بود زمین و آسمان به فساد کشیده میشد،و نظام جهان به هم میخورد، پس منزه است خداوندی که پروردگار عرش است از آنچه آنها توصیف میکنند"! توضیح این دلیل را در جلد 13 صفحه 381 تحت عنوان"برهان تمانع" مشروحا؟ذکر کردهایم.
-این دلیل دیگری برای اثبات توحید است،چرا که اگر دو واجب الوجود در عالم بود هر دو باید منبع فیض باشند،چرا که یک وجود بی نهایت کامل ممکن نیست در نور افشانی بخلورزد،زیرا عدم فیض برای وجود کامل نقص است،و حکیم بودن او ایجاب میکند که همگان را مشمول فیض خود قرار دهد.
این فیض دو شاخه دارد:فیض تکوینی(در عالم خلقت)،و فیض تشریعی (در عالم هدایت)بنا بر این اگر خدایان متعددی وجود داشت باید فرستادگانی از نزد همه آنها بیایند،و فیض تشریعی آنها را برای همگان برسانند.
حضرت علی ع در وصیت نامهاش برای فرزند گرامیش امام مجتبی ع میفرماید:
و اعلم یا بنی انه لو کان لربک شریک لاتتک رسله و لرأیت آثار ملکه و سلطانه،و لعرفت افعاله و صفاته،و لکنه اله واحد کما وصف نفسه:
"بدان فرزندم اگر پروردگارت همتایی داشت فرستادگان او به سراغ تو میآمدند و آثار ملک و سلطان او را مشاهده میکردی،و به افعال و صفاتش آشنا میشدی ولی او معبود یکتا است همانگونه که خودش توصیف کرده است" (1).
1) 1) نهج البلاغه وصیت به امام مجتبی(بخش نامهها:نامه 31).
اینها همه دلائل یگانگی ذات او است،اما دلیل بر عدم وجود هر گونه ترکیب و اجزاء در ذات پاک او روشن است،زیرا اگر برای او اجزاء خارجیه باشد طبعا نیازمند به آنها است،و نیاز برای واجب الوجود غیر معقول است.
و اگر"اجزاء عقلیه"(ترکیب از ماهیت و وجود یا از جنس و فصل) منظور باشد آن نیز محال است،زیرا ترکیب از"ماهیت"و"وجود"فرع بر محدود بودن است،در حالی که میدانیم وجود او نامحدود است و ترکیب از "جنس"و"فصل"فرع برداشتن ماهیت است چیزی که ماهیت ندارد جنس و فصل هم ندارد.
معمولا برای توحید چهار شاخه ذکر میکنند:
(آنچه در بالا شرح داده شده).
یعنی صفات او از ذاتش جدا نیست،و نیز از یکدیگر جدا نمیباشد،فی المثل"علم"و"قدرت"ما،دو وصف است که عارض بر ذات ما است،ذات ما چیزی است و علم و قدرت ما چیز دیگر،همانگونه که"علم" و"قدرت"نیز در ما از هم جدا است،مرکز علم روح ما است،و مرکز قدرت جسمانی بازو و عضلات ما،ولی در خداوند نه صفاتش زائد بر ذات او است،و نه جدا از یکدیگرند،بلکه وجودی است تمامش علم،تمامش قدرت،تمامش ازلیت و ابدیت.
اگر غیر از این باشد لازمهاش ترکیب است،و اگر مرکب باشد محتاج به اجزاء میشود و شیء محتاج هرگز واجب الوجود نخواهد بود.
یعنی هر وجودی،هر حرکتی،هر فعلی در عالم است به ذات
پاک خدا برمیگردد،مسبب الاسباب او است و علت العلل ذات پاک او میباشد،حتی افعالی که از ما سر میزند به یک معنی از او است،او به ما قدرت و اختیار و آزادی اراده داده،بنا بر این در عین حال که ما فاعل افعال خود هستیم،و در مقابل آن مسئولیم،از یک نظر فاعل خداوند است،زیرا همه آنچه داریم به او بازمیگردد (لا مؤثر فی الوجود الا اللّٰه).
یعنی تنها باید او را پرستش کرد و غیر او شایسته عبودیت نیست،چرا که عبادت باید برای کسی باشد که کمال مطلق و مطلق کمال است،کسی که از همگان بی نیاز است،و بخشنده تمام نعمتها،و آفریننده همه موجودات،و این صفات جز در ذات پاک او جمع نمیشود.
هدف اصلی از عبادت،راه یافتن به جوار قرب آن کمال مطلق،و هستی بی پایان،و انعکاس پرتوی از صفات کمال و جمال او در درون جان است که نتیجهاش فاصله گرفتن از هوی و هوسها،و روی آوردن به خودسازی و تهذیب نفس است.
این هدف جز با عبادت"اللّٰه"که همان کمال مطلق است امکانپذیر نیست.
"توحید افعالی"نیز به نوبه خود شاخههای زیادی دارد که در اینجا به شش قسمت از مهمترین فروع آن اشاره میکنیم:
همانگونه که قرآن میگوید: قُلِ اللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ :"بگو خداوند
آفریدگار همه چیز است"(رعد-16).
دلیل آنهم روشن است وقتی با دلائل گذشته ثابت شد واجب الوجود یکی است،و همه چیز غیر از او ممکن الوجود است،بنا بر این خالق همه موجودات نیز یکی خواهد بود.
یعنی مدبر و مدیر و مربی و نظامبخش عالم هستی تنها خدا است،چنان که قرآن میگوید: قُلْ أَ غَیْرَ اللّٰهِ أَبْغِی رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ کُلِّ شَیْءٍ :"آیا غیر خدا را پروردگار خود بطلبم در حالی که او پروردگار همه چیز است"؟! (انعام-164).
دلیل آن نیز وحدت واجب الوجود و توحید خالق در عالم هستی است.
چنان که قرآن میگوید: وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْکٰافِرُونَ :"هر کس که به آنچه خدا نازل کرده است حکم نکند کافر است" (مائده-44).
زیرا وقتی ثابت کردیم مدیر و مدبر او است،مسلما غیر او صلاحیت قانونگذاری نخواهد داشت،چون غیر او در تدبیر جهان سهمی ندارد تا قوانینی هماهنگ با نظام تکوین وضع کند.
خواه"مالکیت حقیقی"یعنی سلطه تکوینی بر چیزی باشد،یا"مالکیت حقوقی"یعنی سلطه قانونی بر چیزی اینها همه از او است،چنان که قرآن میگوید: وَ لِلّٰهِ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ "مالکیت و حاکمیت آسمانها و زمین
مخصوص خدا است"(آل عمران-189).
و نیز میفرماید: وَ أَنْفِقُوا مِمّٰا جَعَلَکُمْ مُسْتَخْلَفِینَ فِیهِ "انفاق کنید از اموالی که خداوند شما را نماینده خود در آن قرار داده"(حدید-7).
دلیل آن هم همان توحید در خالقیت است،وقتی خالق همه اشیاء او است طبعا مالک همه اشیاء نیز ذات مقدس او است بنا بر این هر ملکیتی باید از مالکیت او سرچشمه گیرد.
مسلما جامعه بشری نیاز به حکومت دارد،چون زندگی دستجمعی بدون حکومت ممکن نیست،تقسیم مسئولیتها،تنظیم برنامهها،اجرای مدیریتها، و جلوگیری از تعدیات و تجاوزها،تنها به وسیله حکومت میسر است.
از طرفی اصل آزادی انسانها میگوید هیچکس بر هیچکس حق حکومت ندارد،مگر آنکه مالک اصلی و صاحب حقیقی اجازه دهد،و از همین جاست که ما هر حکومتی را که به حکومت الهی منتهی نشود مردود میدانیم،و نیز از همین جاست که مشروعیت حکومت را از آن پیامبر ص و سپس امامان معصوم ع و بعد از آنها برای فقیه جامع الشرائط میدانیم.
البته ممکن است مردم به کسی اجازه دهند که بر آنها حکومت کند، ولی چون اتفاق تمام افراد جامعه عادتا غیر ممکن است چنین حکومتی عملا ممکن نیست (1).
البته نباید فراموش کرد که توحید ربوبیت مربوط به عالم تکوین است
1) 1) لذا اگر حکومت از طریق آراء عمومی و اکثریت تعیین شود باید از طریق فقیه جامع الشرائط تنفیذ گردد تا مشروعیت الهیه پیدا کند.
و توحید قانونگذاری و حکومت به عالم تشریع.
قرآن مجید میگوید: إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ :"حکم و حکومت تنها از آن خدا است"(انعام-57).
یعنی تنها مقام"واجب الاطاعه"در جهان،ذات پاک خدا است،و مشروعیت اطاعت از هر مقام دیگری باید از همین جا سرچشمه گیرد،یعنی اطاعت او اطاعت خدا محسوب میشود.
دلیل آن هم روشن است وقتی حاکمیت مخصوص او است مطاع بودن هم مخصوص او است،و لذا ما اطاعت انبیاء ع و ائمه معصومین و جانشینان آنها را پرتوی از اطاعت خدا میشمریم،قرآن میگوید: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ :
"ای کسانی که ایمان آوردهاید اطاعت کنید خدا و رسول او و صاحبان امر(امامان معصوم)را(نساء-59).
و نیز میفرماید: مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطٰاعَ اللّٰهَ :"هر کس رسول خدا را اطاعت کند خدا را اطاعت کرده است"(نساء-80).
البته بحثهای فوق هر کدام در خور شرح و بسط فراوان است و ما به ملاحظه این که از شکل بحث تفسیری خارج نشویم آنها را فشرده بیان کردیم.
*** خداوندا!ما را در تمام عمر به خط توحید ثابت بدار.
پروردگارا!شاخههای شرک همچون شاخههای توحید زیاد است و نجات
از شرک جز با لطف تو میسر نیست،ما را مشمول الطافت گردان.
بارالها!ما را با توحید زندهدار،و با توحید بمیران،و با حقیقت توحید محشور بگردان.
آمین یا رب العالمین پایان سوره اخلاص ***
محتوی و فضیلت سوره"فلق"
جمعی معتقدند که این سوره در مکه نازل شده است هر چند جمعی دیگر از مفسران آن را"مدنی"میدانند.
محتوای این سوره تعلیماتی است که خداوند به پیغمبر اکرم ص خصوصا و به سایر مسلمانان عموما،در زمینه پناه بردن به ذات پاک او از شر همه اشرار میدهد،تا خود را به او بسپارند،و در پناه او از شر هر موجود صاحب شر در امان بدارند.
در باره شان نزول این سوره روایاتی در غالب کتب تفسیر نقل شده که مطابق آنها پیغمبر اکرم ص به وسیله بعضی از یهود مورد سحر قرار گرفته، و بیمار شده بود،جبرئیل نازل شد و محل ابزار سحر را که در چاهی پنهان کرده بودند نشان داد،آن را بیرون آوردند،سپس این سوره را خواندند،و حال پیغمبر اکرم ص بهبود یافت.
ولی مرحوم طبرسی و بعضی دیگر از محققان اینگونه روایات را که سند آن فقط به دو نفر"ابن عباس"و"عایشه"منتهی میشود زیرا سؤال قرار دادند، زیرا:
اولا سوره طبق مشهور مکی است و لحن آن نیز لحن سورههای مکی را دارد،در حالی که درگیری پیامبر ص با یهود در مدینه بوده است و این خود دلیلی است بر عدم اصالت اینگونه روایات.
از سوی دیگر اگر پیغمبر اکرم ص به این آسانی مورد سحر ساحران قرار گیرد تا آنجا که بیمار شود و در بستر بیفتد،به آسانی ممکن است او را از مقاصد بزرگش بازدارند،مسلما خداوندی که او را برای چنان ماموریت و رسالت
عظیمی فرستاده از نفوذ سحر ساحران حفظ خواهد کرد،تا مقام والای نبوت بازیچه دست آنها نشود.
از سوی سوم اگر بنا شود سحر در جسم پیغمبر ص اثر بگذارد ممکن است این توهم در مردم پیدا شود که سحر در روح او نیز مؤثر است،و ممکن است افکارش دستخوش سحر ساحران گردد،و این معنی اصل اعتماد به پیامبر ص را در افکار عمومی متزلزل میسازد.
و لذا قرآن مجید این معنی را نفی میکند که پیغمبر"مسحور"شده باشد میفرماید: وَ قٰالَ الظّٰالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاّٰ رَجُلاً مَسْحُوراً اُنْظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الْأَمْثٰالَ فَضَلُّوا فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلاً :"ظالمان گفتند شما از یک انسان سحره شدهای پیروی میکنید،ببین چگونه برای تو مثلها زدند و گمراه شدند؟آن چنان که نمیتوانند راه را پیدا کنند"!(فرقان 8 و 9).
"مسحور"در اینجا خواه به معنی کسی باشد که از نظر عقلی سحر شده یا در جسمش،در هر صورت گواه بر مقصود ما است.
به هر حال با چنین روایات مشکوکی نمیتوان قداست مقام نبوت را زیر سؤال برد،و در فهم آیات بر آنها تکیه کرد.
در باره فضیلت این سوره از پیغمبر اکرم ص نقل شده است که فرمود:
انزلت علی آیات لم ینزل مثلهن:المعوذتان: "آیاتی بر من نازل شده که همانند آنها نازل نشده است،و آن دو سوره"فلق"و"ناس"است" (1).
و در حدیث دیگری از امام باقر ع میخوانیم:"کسی که در نماز"وتر" سوره"فلق"و"ناس"و" قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ "را بخواند به او گفته میشود ای بنده خدا بشارت باد بر تو خدا نماز وتر تو را قبول کرد" (2).
و باز در روایتی از پیغمبر اکرم ص میخوانیم که به یکی از یارانش فرمود میخواهی دو سوره به تو تعلیم کنم که برترین سورههای قرآن است؟ عرض کرد:آری ای رسول خدا!حضرت معوذتان(سوره فلق و سوره ناس)را به او تعلیم کرد،سپس آن دو را در نماز صبح قرائت نمود و به او فرمود:
هر گاه برمیخیزی و میخوابی آنها را بخوان (1).
روشن است اینها برای کسانی است که روح و جان و عقیده و عمل خود را با محتوای آن هماهنگ سازند.
1) 1) "نور الثقلین"جلد 5 صفحه 716 و"مجمع البیان"جلد 10 صفحه 567.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلْفَلَقِ (1) مِنْ شَرِّ مٰا خَلَقَ (2) وَ مِنْ شَرِّ غٰاسِقٍ إِذٰا وَقَبَ (3) وَ مِنْ شَرِّ اَلنَّفّٰاثٰاتِ فِی اَلْعُقَدِ (4) وَ مِنْ شَرِّ حٰاسِدٍ إِذٰا حَسَدَ (5)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-بگو پناه میبرم به پروردگار سپیده صبح.
2-از شر تمام آنچه آفریده است.
3-و از شر هر موجود مزاحمی هنگامی که وارد میشود.
4-و از شر آنها که در گرهها میدمند(و هر تصمیمی را سست میکنند).
5-و از شر هر حسودی هنگامی که حسد میورزد.
پناه میبرم به پروردگار سپیده دم!
در نخستین آیه به شخص پیغمبر ص به عنوان یک الگو و پیشوا چنین
دستور میدهد:"بگو:پناه میبرم به پروردگار سپیده صبح"که دل سیاهی شب را میشکافد( قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ ).
*** "از شر تمام آنچه آفریده است"( مِنْ شَرِّ مٰا خَلَقَ ).
از شر همه موجودات شرور،انسانهای شرور،جن و حیوانات و حوادث و پیشامدهای شر و از شر نفس اماره.
"فلق"(بر وزن شفق)از ماده"فلق"(بر وزن خلق)در اصل به معنی شکافتن چیزی و جدا کردن بعضی از بعضی دیگر است،و از آنجا که به هنگام دمیدن سپیده صبح پرده سیاه شب میشکافد،این واژه به معنی طلوع صبح،به کار رفته،همانگونه که"فجر"نیز به همین مناسبت بر طلوع صبح اطلاق میشود.
بعضی آن را به معنی همه موالید و تمام موجودات زنده اعم از انسان و حیوان و گیاه میدانند،چرا که تولد این موجودات که با شکافتن دانه و تخم و مانند آن صورت میگیرد از عجیبترین مراحل وجود آنها است،و در حقیقت هنگام تولد جهش عظیمی در آن موجود رخ میدهد و از جهانی به جهان دیگری گام مینهد.
در آیه 95 انعام میخوانیم: إِنَّ اللّٰهَ فٰالِقُ الْحَبِّ وَ النَّویٰ یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَیِّتِ مِنَ الْحَیِّ "خداوند شکافنده دانه و هسته است،زنده را از مرده خارج میسازد،و مرده را از زنده".
بعضی نیز مفهوم"فلق"را از این هم گستردهتر گرفتهاند،و آن را به هر گونه آفرینش و خلقت اطلاق کردهاند،چرا که با آفرینش هر موجود پرده عدم شکافته میشود و نور وجود آشکار میگردد.
هر یک از این معانی سهگانه(طلوع صبح-تولد موجودات زنده-آفرینش هر موجود)پدیدهای است عجیب که دلیل بر عظمت پروردگار و خالق و مدبر
آن است،و توصیف خداوند به این وصف دارای مفهوم و محتوای عمیقی است.
در بعضی از احادیث نیز آمده که"فلق"چاه یا زندانی در دوزخ است، و همچون شکافی در دل جهنم خودنمایی میکند.
این روایت ممکن است اشاره به مصداقی از مصداقهای آن باشد نه اینکه مفهوم گسترده"فلق"را محدود کند.
تعبیر به" مِنْ شَرِّ مٰا خَلَقَ "مفهومش این نیست که آفرینش الهی در ذات خود شری دارد،چرا که آفرینش همان ایجاد است،و ایجاد و وجود خیر محض است،قرآن میگوید: اَلَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ "همان خدایی که هر چه را آفرید نیکو آفرید"(الم سجده-7).
بلکه شر هنگامی پیدا میشود که مخلوقات از قوانین آفرینش منحرف شوند و از مسیر تعیین شده جدا گردند،فی المثل نیش و دندان برنده حیوانات یک حربه دفاعی برای آنها است که در برابر دشمنانشان به کار میبرند همانند سلاحی که ما در مقابل دشمن از آن استفاده میکنیم،اگر این سلاح به مورد به کار رود خیر است،اما اگر نابجا و در برابر دوست مصرف گردد شر است.
وانگهی بسیاری از امور است که ما در ظاهر آنها را شر حساب میکنیم ولی در باطن خیر است مانند حوادث و بلاهای بیدارگر و هشدار دهنده که انسان را از خواب غفلت بیدار ساخته و متوجه خدا میکند اینها مسلما شر نیست.
*** سپس در توضیح و تفسیر این مطلب میافزاید:"و از شر هر موجود مزاحمی هنگامی که وارد میشود "( وَ مِنْ شَرِّ غٰاسِقٍ إِذٰا وَقَبَ ).
"غاسق"از ماده"غسق"(بر وزن شفق)به گفته"راغب"در"مفردات" به معنی شدت ظلمت شب است که در همان نیمه شب حاصل میشود،و لذا قرآن مجید به هنگام اشاره به پایان وقت نماز مغرب میفرماید: إِلیٰ غَسَقِ
اللَّیْلِ ،و اینکه در بعضی از کتب لغت"غسق"به معنی تاریکی آغاز شب تفسیر شده،بعید به نظر میرسد،بخصوص اینکه ریشه اصلی این لغت به معنی امتلاء(پر شدن)و سیلان است،و مسلما تاریکی شب هنگامی پر و لبریز میشود که به نیمه رسد،یکی از مفاهیمی که لازمه این معنی است هجوم و حملهور گشتن است،لذا در این معنی نیز استعمال شده.
بنا بر این معنی"غاسق"در آیه مورد بحث یا"فرد مهاجم"است،یا هر"موجود شرور"که از تاریکی شب برای حمله کردن استفاده میکند، زیرا نه فقط حیوانات درنده و گزنده شب هنگام از لانهها بیرون میآیند و زیان میرسانند،بلکه افراد شرور و ناپاک و پلید نیز غالبا از تاریکی شب برای مقاصد سوء خود استفاده میکنند.
"وقب"(بر وزن شفق"از ماده"وقب"(بر وزن نقب)به معنی حفره و گودال است،سپس فعل آن به معنی ورود در گودال به کار رفته،گویی موجودات شرور و زیانآور از تاریکی شب استفاده کرده،و با ایجاد حفرههای زیانبار برای تحقق بخشیدن به مقاصد پلید خود اقدام میکنند،یا اینکه این تعبیر اشاره به"نفوذ کردن"است.
*** بعد میافزاید:"و از شر آنها که در گرهها میدمند"( وَ مِنْ شَرِّ النَّفّٰاثٰاتِ فِی الْعُقَدِ ).
"نفاثات"از ماده"نفث"(بر وزن حبس)در اصل به معنی ریختن مقدار کمی از آب دهان است،و از آنجا که این کار با دمیدن انجام میگیرد، "نفث"به معنی"نفخ"(دمیدن)نیز آمده است.
ولی بسیاری از مفسران"نفاثات"را به معنی"زنان ساحره"تفسیر
کردهاند(نفاثات جمع مؤنث است و مفرد آن"نفاثة"صیغه مبالغه از"نفث" میباشد)آنها اورادی را میخواندند و در گرههایی میدمیدند و به این وسیله سحر میکردند،ولی جمعی آن را اشاره به زنان وسوسهگر میدانند که پی در پی در گوش مردان،مخصوصا همسران خود،مطالبی را فرو میخوانند تا عزم آهنین آنها را در انجام کارهای مثبت سست کنند،و وسوسههای این گونه زنان در طول تاریخ چه حوادث مرگباری که بار نیاورده،و چه آتشها که بر نیفروخته و چه عزمهای استواری را که سست نساخته است.
فخر رازی میگوید زنان به خاطر نفوذ محبتهایشان در قلوب رجال،در آنان تصرف میکنند (1).
این معنی در عصر و زمان ما از هر وقت ظاهرتر است زیرا یکی از مهمترین وسائل نفوذ جاسوسها در سیاستمداران جهان استفاده از زنان جاسوسه است که با این"نفاثات فی العقد"قفلهای صندوقهای اسرار را میگشایند و از مرموزترین مسائل با خبر میشوند و آن را در اختیار دشمن قرار میدهند.
بعضی نیز نفاثات را به"نفوس شریره"،و یا"جماعتهای وسوسهگر"که با تبلیغات مستمر خود گرههای تصمیمها را سست میسازند تفسیر نمودهاند.
بعید نیست که آیه مفهوم عام و جامعی داشته باشد که همه اینها را شامل شود حتی سخنان سخنچینها،و نمامان که کانونهای محبت را سست و ویران میسازند.
البته باید توجه داشت که قطع نظر از شان نزول سابق نشانهای در آیه نیست که منظور از آن خصوص سحر ساحران باشد،و به فرض که آیه را چنین تفسیر کنیم دلیل بر صحت آن شان نزول نمیباشد،بلکه تنها دلیل بر این است
1) 1) "تفسیر فخر رازی"جلد 32 صفحه 196.
که پیغمبر اکرم ص از شر ساحران به خدا پناه میبرد،درست مثل اینکه افراد سالم از بیماری سرطان به خدا پناه میبرند هر چند هرگز مبتلا به آن نشده باشند.
*** در آخرین آیه این سوره میفرماید:و از شر هر حسودی هنگامی که حسد میورزد"( وَ مِنْ شَرِّ حٰاسِدٍ إِذٰا حَسَدَ ).
این آیه نشان میدهد که حسد از بدترین و زشتترین صفات رذیله است، چرا که قرآن آن را در ردیف کارهای حیوانات درنده و مارهای گزنده،و شیاطین وسوسهگر قرار داده است.
در آغاز این سوره به پیغمبر اکرم ص دستور میدهد که از شر تمام مخلوقات شرور به خدا پناه برد،سپس در توضیح آن اشاره به سه گونه شر میکند شر مهاجمین تاریکدل که از تاریکیها استفاده میکنند و حملهور میشوند.
شر وسوسهگرانی که با سخنان و تبلیغات سوء خود ارادهها،ایمانها،عقیدهها محبتها و پیوندها را سست میکنند.
و شر حسودان.
از این اجمال و تفصیل چنین استفاده میشود که عمده شرور و آفات از همین جا سرچشمه میگیرد و مهمترین منابع شر و فساد این سه منبع است و
این بسیار پر معنی و قابل تامل میباشد.
قابل توجه اینکه در نخستین آیه این سوره به پیامبر ص دستور میدهد که به پروردگار"فلق"پناه برد،از شر تمام موجودات ذی شر،انتخاب"رب فلق" شاید به خاطر این است که موجودات شرور نور و روشنایی سلامت و هدایت را قطع میکنند،ولی پروردگار فلق شکافنده ظلمتها و تاریکیها است.
در جلد اول ذیل آیه 102 و 103 سوره"بقره"بحثهای مفصلی در باره حقیقت سحر در زمانهای گذشته و امروز،و حکم سحر از نظر اسلام.و چگونگی تاثیر آن بحثهای مشروحی داشتیم،و در آن مباحث تاثیر سحر را به طور اجمال پذیرفتهایم،ولی نه به آن صورتی که پندارگرایان و افراد خرافی از آن سخن میگویند،برای توضیح بیشتر به همان بحث مراجعه فرمائید.
اما نکتهای که ذکر آن در اینجا لازم است این است که اگر در آیات مورد بحث به پیغمبر ص دستور میدهد که از سحر ساحران یا مانند آن به خدا پناه برد،مفهومش این نیست که پیغمبر ص مورد سحر آنها قرار گرفته،بلکه درست به این میماند که پیغمبر ص از هر گونه اشتباه و خطا و گناه نیز به خدا پناه میبرد،یعنی با استفاده از لطف خدا از این خطرات مصون میماند و اگر لطف خدا نبود امکان تاثیر سحر در حق او بود،این از یک سو.
از سوی دیگر سابقا گفتیم دلیلی نداریم که منظور از" اَلنَّفّٰاثٰاتِ فِی الْعُقَدِ " ساحران باشد.
"حسد"یک خوی زشت شیطانی است که بر اثر عوامل مختلف مانند ضعف ایمان و تنگ نظری و بخل در وجود انسان پیدا میشود،و به معنی درخواست و آرزوی زوال نعمت از دیگری است.
حسد سرچشمه بسیاری از گناهان کبیره است.
حسد همانگونه که در روایات وارد شده است ایمان انسان را میخورد و از بین میبرد همانگونه که آتش هیزم را! همانگونه که امام باقر ع میفرماید:
ان الحسد لیأکل الایمان کما تاکل النار الحطب
(1) .
در حدیث دیگری از امام صادق آمده است
آفة الدین الحسد و العجب و الفخر :آفت دین"حسد"است و"خود بزرگبینی"و"تفاخر" (2).
این به خاطر آن است که حسود در واقع معترض به حکمت خدا است که که چرا به افرادی نعمت بخشیده؟و مشمول عنایت خود قرار داده است؟همانگونه که در آیه 54 نساء میخوانیم: أَمْ یَحْسُدُونَ النّٰاسَ عَلیٰ مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ .
کار حسد ممکن است به جایی رسد که حتی برای زوال نعمت از شخص محسود خود را به آب و آتش زند و نابود کند،چنان که نمونهاش در داستانها و تواریخ معروف است.
در نکوهش حسد همین بس که نخستین قتلی که در جهان واقع شد از ناحیه"قابیل"نسبت به برادرش"هابیل"بر اثر انگیزه"حسد"بود.
"حسودان"همیشه یکی از موانع راه انبیا و اولیا بودهاند،و لذا قرآن
مجید به پیامبر ص دستور میدهد که از شر حاسدان به خدا و رب فلق پناه برد.
گر چه مخاطب در این سوره و سوره بعد شخص پیامبر ص است ولی مسلما منظور الگو و نمونه است و همه باید از شر حسودان به خدا پناه برند.
خداوندا!ما نیز از شر حسودان به ذات مقدس تو پناه میبریم.
پروردگارا!از تو میخواهیم که خود ما را نیز از حسد نسبت به دیگران حفظ نمایی.
بارالها!ما را از شر نفاثات فی العقد و وسوسهگران در راه حق نیز محفوظ بدار.
آمین یا رب العالمین پایان سوره فلق ***
محتوی و فضیلت سوره"ناس"
انسان همیشه در معرض وسوسههای شیطانی است،و شیاطین جن و انس کوشش دارند در قلب و روح او نفوذ کنند،هر قدر مقام انسان در علم بالاتر رود و موقعیت او در اجتماع بیشتر گردد،وسوسههای شیاطین شدیدتر میشود،تا او را از راه حق منحرف سازد و با فساد عالمی عالمی را بر باد دهد.
این سوره به پیغمبر اکرم ص به عنوان یک سرمشق و پیشوا و رهبر دستور میدهد که از شر همه وسوسهگران به خدا پناه برد.
محتوای این سوره از جهتی شبیه سوره"فلق"است،هر دو ناظر به پناه بردن به خداوند بزرگ از شرور و آفات میباشد،با این تفاوت که در سوره فلق انواع مختلف شرور مطرح شده،ولی در این سوره فقط روی شر وسوسهگران ناپیدا(وسواس خناس)تکیه شده است.
در اینکه این سوره در مکه نازل شده است یا در مدینه؟باز در میان مفسران گفتگو است،گروهی آن را"مکی"میدانند،و جمعی آن را"مدنی" میشمرند،ولی لحن آیاتش با سورههای مکی موافقتر است.
و با توجه به اینکه این سوره و سوره فلق طبق روایات با هم نازل شده، و سوره فلق به عقیده جمع کثیری مکی است این سوره نیز میتواند مکی بوده باشد.
در فضیلت تلاوت این سوره روایات متعددی وارد شده از جمله اینکه در حدیثی میخوانیم که پیغمبر اکرم ص شدیدا بیمار شد،جبرئیل و میکائیل(دو فرشته بزرگ خدا)نزد او آمدند،جبرئیل نزد سر پیامبر نشست و میکائیل نزد
پای او،جبرئیل سوره"فلق"را تلاوت کرد،و پیغمبر را با آن در پناه خدا قرار داد،و میکائیل سوره" قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النّٰاسِ "را (1).
در روایتی که از امام باقر ع نقل شده و قبلا به آن اشاره کردیم،میخوانیم:
"هر کسی در نماز وتر"معوذتین"(سوره فلق و ناس)و" قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ "را بخواند به او گفته میشود ای بنده خدا!بشارت باد بر تو که خداوند نماز وتر تو را قبول کرد"! (2)***
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلنّٰاسِ (1) مَلِکِ اَلنّٰاسِ (2) إِلٰهِ اَلنّٰاسِ (3) مِنْ شَرِّ اَلْوَسْوٰاسِ اَلْخَنّٰاسِ (4) اَلَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ اَلنّٰاسِ (5) مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنّٰاسِ (6)
بنام خداوند بخشنده مهربان 1-بگو پناه میبرم به پروردگار مردم.
2-به مالک و حاکم مردم.
3-به خدا و معبود مردم 4-از شر وسواس خناس.
5-که در سینههای انسانها وسوسه میکند.
6-خواه از جن باشد یا از انسان
پناه میبرم به پروردگار مردم!
در این سوره که این آخرین سوره قرآن مجید است روی سخن را به شخص پیامبر ص به عنوان سرمشق و مقتدا و پیشوای مردم کرده،میفرماید:
"بگو پناه میبرم به پروردگار مردم"( قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النّٰاسِ ).
*** "به مالک و حاکم مردم"( مَلِکِ النّٰاسِ ).
*** "به خدا و معبود مردم"( إِلٰهِ النّٰاسِ ).
قابل توجه اینکه در اینجا روی سه وصف از اوصاف بزرگ خداوند (ربوبیت و مالکیت و الوهیت)تکیه شده است که همه آنها ارتباط مستقیمی به تربیت انسان،و نجات او از چنگال وسوسهگران دارد.
البته منظور از پناه بردن به خدا این نیست که انسان تنها با زبان این جمله را بگوید،بلکه باید با فکر و عقیده و عمل نیز خود را در پناه خدا قرار دهد، از راههای شیطانی،برنامههای شیطانی،افکار و تبلیغات شیطانی،مجالس و محافل شیطانی،خود را کنار کشد،و در مسیر افکار و تبلیغات رحمانی جای دهد، و گرنه انسانی که خود را در معرض طوفان آن وسوسهها عملا قرار داده،تنها با خواندن این سوره و گفتن این الفاظ بجایی نمیرسد.
با گفتن"رب الناس"اعتراف به ربوبیت پروردگار میکند،و خود را تحت تربیت او قرار میدهد.
با گفتن" مَلِکِ النّٰاسِ "خود را ملک او میداند،و بنده سر بر فرمانش میشود.
و با گفتن" إِلٰهِ النّٰاسِ "در طریق عبودیت او گام مینهد،و از عبادت غیر او پرهیز میکند،بدون شک کسی که به این صفات سهگانه مؤمن باشد،و خود را با هر سه هماهنگ سازد از شر وسوسهگران در امان خواهد بود.
در حقیقت این اوصاف سهگانه سه درس مهم تربیتی،سه برنامه پیشگیری، و سه وسیله نجات از شر وسوسهگران است و انسان را در مقابل آنها بیمه میکند.
*** لذا در آیه بعد میافزاید:"از شر وسواس خناس( مِنْ شَرِّ الْوَسْوٰاسِ الْخَنّٰاسِ ).
*** "همان کسی که در سینههای انسانها وسوسه میکند"( اَلَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النّٰاسِ ).
*** "وسوسهگرانی از جن یا از انسان"( مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّٰاسِ ).
واژه"وسواس"به گفته"راغب"در"مفردات"در اصل صدای آهستهای است که از به هم خوردن زینت آلات برمیخیزد! سپس به هر صدای آهسته گفته شده،و بعد از آن به خطورات و افکار بد و نامطلوبی که در دل و جان انسان پیدا میشود،و شبیه صدای آهستهای است که در گوش فرو میخوانند اطلاق گردیده.
"وسواس"معنی مصدری دارد،ولی گاهی به معنی"فاعل"(وسوسهگر) نیز میآید،و در آیه مورد بحث به همین معنی است.
"خناس"صیغه مبالغه از ماده"خنوس"(بر وزن خسوف)به معنی جمع شدن و عقب رفتن است،این به خاطر آن است که شیاطین هنگامی که نام خدا برده میشود عقب نشینی میکنند،و از آنجا که این امر غالبا با پنهان شدن توأم است این واژه به معنی"اختفاء"نیز آمده است.
بنا بر این مفهوم آیات چنین است:"بگو من از شر وسوسهگر شیطان صفتی که از نام خدا میگریزد و پنهان میگردد به خدا پناه میبرم".
اصولا"شیاطین"برنامههای خود را با مخفی کاری میآمیزند،و گاه چنان در گوش جان انسان میدمند که انسان باور میکند فکر،فکر خود او است،و از درون جانش جوشیده،و همین باعث اغوا و گمراهی او میشود! کار شیطان تزیین است و مخفی کردن باطل در لعابی از حق،و دروغ در پوستهای از راست،و گناه در لباس عبادت،و گمراهی در پوشش هدایت.
خلاصه هم خودشان مخفی هستند،و هم برنامههایشان پنهان است،و این هشداری است به همه رهروان راه حق که منتظر نباشند شیاطین را در چهره و قیافه اصلی ببینند،یا برنامههایشان را در شکل انحرافی مشاهده کنند،هرگز چنین نیست،آنها وسواس خناسند،و کارشان حقه و دروغ و نیرنگ و ریا کاری و ظاهرسازی و مخفی کردن حق.
اگر آنها در"چهره اصلی"ظاهر شوند،اگر آنها"باطل"را با"حق" نیامیزند،و اگر آنها"صریح و صاف"سخن بگویند به گفته علی ع لم یخف علی المرتادین:"مطلب بر پویندگان راه خدا مخفی نمیشود"! آنها همیشه قسمتی از"این"میگیرند،و قسمتی از"آن"،و به هم آمیزند تا بر مردم مسلط شوند چنان که امیر مؤمنان ع در ادامه همین سخن میفرماید:"فهنالک یستولی الشیطان علی اولیائه" (1)
1) 1) "نهج البلاغه"خطبه 50.
تعبیر" اَلَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النّٰاسِ "و انتخاب لفظ"وسوسه"و لفظ "صدور"(سینهها)نیز تاکیدی بر این معنی است.
اینها همه از یک سو،از سوی دیگر جمله" مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّٰاسِ "هشدار میدهد که"وسواسان خناس"تنها در میان یک گروه و یک جماعت،و در یک قشر و یک لباس نیستند،در میان جن و انس پراکندهاند و در هر لباس و هر جماعتی یافت میشوند،باید مراقب همه آنها بود و باید از شر همه آنها به خدا پناه برد.
دوستان ناباب،همنشینهای منحرف،پیشوایان گمراه و ظالم،کارگزاران جباران و طاغوتیان،نویسندگان و گویندگان فاسد،مکتبهای الحادی و التقاطی ظاهر فریب،وسائل ارتباط جمعی وسوسهگر،همه اینها و غیر اینها در مفهوم گسترده"وسواس خناس"واردند که انسان باید از شر آنها به خدا پناه برد.
هر لحظه امکان انحراف برای انسان وجود دارد،و اصولا وقتی خداوند به پیامبرش ص دستور میدهد که از شر"وسواس خناس"به خدا پناه برد دلیل بر امکان گرفتار شدن در دام خناسان و وسوسهگران است.
با اینکه پیغمبر اکرم ص به لطف الهی و با امدادهای غیبی،و سپردن خویشتن به خدا از هر گونه انحراف بیمه شده بود ولی با این حال این آیات را میخواند،و به او از شر وسواسان خناس پناه میبرد با این حال تکلیف دیگران روشن است.
اما نباید مایوس شد،چرا که در مقابل این وسوسهگران مخرب،فرشتگان آسمان بیاری بندگان مؤمن،و رهروان راه حق میآیند،آری مؤمنان تنها
نیستند،فرشتگان بر آنها نازل میشود و آنها را کمک میکنند:" إِنَّ الَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَةُ "(فصلت-30).
ولی به هر حال هرگز نباید مغرور شد،و خود را بی نیاز از موعظه و پند و تذکر و امدادهای الهی دانست،باید همیشه به او پناه برد همیشه بیدار بود و همیشه هشیار.
*** 2-در اینکه چرا"ناس"در سه آیه تکرار شده بعضی گفتهاند به خاطر این است که در هر مورد به یک معنی است.
ولی ظاهر این است که برای تاکید روی عمومیت این صفات سهگانه خداوند است و در هر سه مورد معنی واحدی دارد.
***3-در روایتی از پیغمبر اکرم ص میخوانیم:
ما من مؤمن الا و لقلبه فی صدره اذنان:اذن ینفث فیها الملک،و اذن ینفث فیها الوسواس الخناس فیؤید اللّٰه المؤمن بالملک،فهو قوله سبحانه: وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ :
"هر مؤمنی،قلبش دو گوش دارد،گوشی که فرشته در آن میدمد،و گوشی که وسواس خناس در آن میدمد،خداوند مؤمن را به وسیله فرشته تایید میکند و این است معنی آیه" وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ " (1).
در حدیث پر معنی و تکان دهندهای از امام صادق ع میخوانیم:"هنگامی که آیه وَ الَّذِینَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللّٰهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ :"کسانی که وقتی کار بدی انجام دهند یا به خویشتن ستم کنند خدا را یاد میآورند و برای گناهانشان استغفار میکنند"نازل شد،ابلیس بالای
1) 1) "مجمع البیان"جلد 10 صفحه 571.
کوهی در مکه رفت،و با صدای بلند فریاد کشید،و سران لشگرش را جمع کرد.
گفتند:ای آقای ما!چه شده است که ما را فرا خواندی؟ گفت:این آیه نازل شده(آیهای که پشت مرا میلرزاند و مایه نجات بشر است)چه کسی میتواند با آن مقابله کند؟ یکی از شیاطین بزرگ گفت:من میتوانم،نقشهام چنین است و چنان! ابلیس طرح او را نپسندید!دیگری برخاست و طرح خود را ارائه داد باز هم مقبول نیفتاد! در اینجا"وسواس خناس"برخاست و گفت:من از عهده آن برمیآیم.
ابلیس گفت:از چه راه؟ گفت:آنها را با وعدهها و آرزوها سرگرم میکنم،تا آلوده گناه شوند، و هنگامی که گناه کردند توبه را از یادشان میبرم! ابلیس گفت:تو میتوانی از عهده این کار برآیی(نقشهات بسیار ماهرانه و عالی است)و این ماموریت را تا دامنه قیامت به او سپرد" (1).
***خداوندا!ما را از شر همه این وسوسهگران و از شر تمام"وسواسان خناس حفظ فرما.
پروردگارا!دام سخت است،و دشمن بیدار است و نقشههایش مخفی و پنهان،و جز با لطف تو نجات ممکن نیست.
بارالها!نمیدانیم چگونه شکر این نعمت بزرگ را به درگاه تو بگزاریم که بر ما منت نهادی و این افتخار بزرگ و توفیق را نصیب کردی که در این
1) 1) المیزان جلد 20 صفحه 557.
ساعت و بعد از حدود 15 سال این تفسیر را به پایان برسانیم.
***خدایا!تو میدانی در این لحظه نشاطی توصیفناپذیر،شادمانی و شعفی آمیخته با شکر در سراسر وجود ما موج میزند،احساسی که با هیچ بیانی توانایی شرح و شکر آن را نداریم،دست به درگاهت برمیداریم و عرض میکنیم:
آفریدگارا!ممکن است در تفسیر این آیات گرفتار لغزشهایی شده باشیم، تو همه آنها را بر ما ببخش،و امیدواریم بندگان تو نیز بر ما ببخشند.
و در آخرین جمله عرض میکنیم:
ای خدای رحیم و مهربان این خدمت ناچیز را از همه ما بکرمت قبول فرما،و ذخر معاد و روز جزای ما قرار ده و آخر دعوانا ان الحمد للّٰه رب العالمین پایان سوره ناس و پایان جلد 27 ***در تاریخ 14\4\1366 برابر با هشتم ذیقعده 1407 قمری تفسیر نمونه پایان یافت