ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نمونه/ بقلم جمعی از نویسندگان؛ زیرنظر ناصر مکارم شیرازی.
مشخصات نشر : طهران. : دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۵۳.
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، ۱۳۵۳.
یادداشت : کتابنامه.
شماره کتابشناسی ملی : ۵۴۲۴۵
محتوای سوره"قمر"
این سوره ویژگی سورههای مکی که بحثهای داغ از مبدء و معاد است در بر دارد،و مخصوصا بیانگر کیفرهای گروهی از اقوام پیشین است که بر اثر لجاجت و عناد و پیمودن راه کفر و ظلم و فساد یکی،پس از دیگر،به عذابهای کوبنده الهی گرفتار و هلاک شدند.
و به دنبال هر یک از این سرگذشتها جمله" وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ ""ما قرآن را برای تذکر سهل و آسان ساختیم آیا کسی هست که پند گیرد"تکرار میکند تا درسی باشد برای مسلمین و کفار.
رویهمرفته محتوای این سوره را در چند بخش میتوان خلاصه کرد:
1-آغاز سوره است که از مساله نزدیکی قیامت و موضوع"شق القمر" و اصرار مخالفان در انکار آیات الهی سخن میگوید.
2-در بخش دیگر از نخستین قوم سرکش و متمرد و لجوج یعنی"قوم نوح"و مساله طوفان به صورت فشردهای بحث میکند.
3-بخش دیگر داستان قوم"عاد"و عذاب دردناک آنها را شرح میدهد.
4-در چهارمین بخش سخن از قوم"ثمود"و مخالفت آنها با پیامبرشان "صالح"است،و همچنین"معجزه ناقه"و بالآخره مجازات آنها با"صیحه آسمانی" است.
5-سپس به سراغ قوم"لوط"میرود،و ضمن اشاره گویا و فشردهای
به کفر و انحراف اخلاقی آنها،به قسمتی از عذاب دردناکشان اشاره میکند.
6-در بخش دیگر سخن بسیار کوتاهی از"آل فرعون"و مجازات آنها آمده.
7-و در آخرین بخش مقایسهای میان این اقوام و مشرکان مکه و مخالفان پیامبر اسلام ص کرده،آینده خطرناکی را که در صورت ادامه این راه در پیش دارند بازگو میکند،و سوره را با شرح قسمتی از مجازات مجرمان در قیامت و پاداشهای عظیم پرهیزگاران پایان میدهد.
آیات سوره غالبا کوتاه و بسیار داغ و تکان دهنده است.
نامگذاری سوره به نام"قمر"به مناسبت نخستین آیه این سوره است که از"شق القمر"بحث میکند.
فضیلت تلاوت این سوره
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام میخوانیم: من قرأ سورة اقتربت الساعة فی کل غب بعث یوم القیامة و وجهه علی صورة القمر لیلة البدر، و من قرأها کل لیلة کان افضل،و جاء یوم القیامة و وجهه مسفر علی وجوه الخلائق: "هر کس سوره اقتربت را یک روز در میان بخواند روز قیامت در حالی برانگیخته میشود که صورتش همچون ماه در شب بدر است،و هر کس آن را هر شب بخواند افضل است،و در قیامت نور و روشنایی صورتش بر سایر خلایق برتری دارد" 1. مسلما این درخشندگی صورت در صحنه قیامت نشانه ایمان قوی و راستینی است که در سایه تلاوت این سوره و تفکر و سپس عمل به آن حاصل شده است نه تلاوت خالی از اندیشه و عمل.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . اِقْتَرَبَتِ اَلسّٰاعَةُ وَ اِنْشَقَّ اَلْقَمَرُ (1) وَ إِنْ یَرَوْا آیَةً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ (2) وَ کَذَّبُوا وَ اِتَّبَعُوا أَهْوٰاءَهُمْ وَ کُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ (3)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-قیامت نزدیک شد و ماه از هم شکافت.
2-و هر گاه نشانه و معجزهای را ببینند اعراض کرده میگویند:این سحری است مستمر! 3-آنها(آیات خدا را)تکذیب کردند و از هوای نفسشان پیروی نمودند و هر امری قرارگاهی دارد.
ماه شکافته شد!
در آیه نخست از دو حادثه مهم سخن به میان آمده:یکی نزدیک شدن قیامت است که عظیمترین دگرگونی را در عالم آفرینش همراه دارد و سرآغازی
است برای زندگی نوین در جهان دیگر،جهانی که عظمت و گستردگی آن برای ما زندانیان عالم دنیا قابل درک و توصیف نیست.
و حادثه دیگر معجزه بزرگ شق القمر است که هم دلیلی است بر قدرت خداوند بزرگ بر هر چیز و هم نشانهای است از صدق دعوت پیغمبر گرامیش.
میفرماید:"قیامت نزدیک شد و ماه از هم شکافت"!( اِقْتَرَبَتِ السّٰاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ ).
قابل توجه اینکه سوره گذشته(سوره نجم)با جملههایی پیرامون نزدیکی قیامت پایان گرفت"ازفت الازفة"و این سوره با همین معنی آغاز میشود و این تاکیدی است بر این موضوع که قیامت نزدیک است گرچه در مقیاس عمر دنیا ممکن است هزاران سال طول بکشد،اما با توجه به مجموع عمر این جهان از یک سو،و با توجه به اینکه تمام عمر دنیا در برابر قیامت لحظه زودگذری بیش نیست منظور از این تعبیر روشن میشود.
ذکر این دو حادثه با هم،همانگونه که جمعی از مفسران گفتهاند،به خاطر آن است که اصولا ظهور پیامبر اسلام ص که آخرین پیامبران الهی است خود از نشانههای نزدیکی قیامت است،لذا در حدیثی از خود پیامبر ص میخوانیم که فرمود:
بعثت انا و الساعة کهاتین "مبعوث شدن من و قیامت همچون این دو است (1)(اشاره به دو انگشت مبارکش که در کنار هم قرار گرفته).
از سوی دیگر شکافتن ماه خود دلیلی است بر امکان به هم ریختن نظام کواکب و نمونه کوچکی است از حوادث عظیمی که در آستانه رستاخیز در این جهان رخ میدهد،چرا که تمامی کواکب و ستارگان و زمین در هم میریزند و عالمی نو به جای آنها ایجاد میشود.
طبق روایات مشهور که بعضی ادعای تواتر آن نیز کردهاند مشرکان نزد
1) 1) تفسیر"فخر رازی"جلد 29 ص 29.
رسول خدا ص آمدند و گفتند:اگر راست میگویی و تو پیامبر خدایی ماه را برای ما دو پاره کن!فرمود:اگر این کار را کنم ایمان میآورید؟عرض کردند آری-و آن شب،شب چهاردهم ماه بود-پیامبر ص از پیشگاه پروردگار تقاضا کرد آنچه را خواستهاند به او بدهد ناگهان ماه به دو پاره شد، و رسول اللّٰه آنها را یک یک صدا میزد و میفرمود:ببینید"! (1).
در اینکه چگونه ممکن است این کره عظیم آسمانی شکافته شود،و وجود چنین حادثهای چه تاثیراتی بر کره زمین و منظومه شمسی میگذارد؟و چگونگی جذب دو نیمه ماه بعد از شکافتن،و اینکه چگونه ممکن است چنین حادثهای رخ داده باشد و تواریخ جهان ذکری از آن به میان نیاورند؟و سؤالات دیگری در این زمینه به خواست خدا در بحث نکات مشروحا از آن سخن خواهیم گفت.
نکتهای که ذکر آن در اینجا لازم است اینکه بعضی از مفسران که تحت تاثیر پارهای از القائات سوء قرار گرفتهاند،و هر گونه انجام عمل خارق عادتی را(جز قرآن)برای پیامبر اسلام ص منکر شدهاند،با توجه به وضوح آیه فوق و کثرت روایاتی که در این زمینه در کتب علمای اسلام نقل شده به زحمت افتادهاند که چگونه این خارق عادت را توجیه کنند و طوری از کنار آن بگذرند که جنبه اعجاز آن نفی شود.
ولی حق این است که مساله"شق القمر"به صورت اعجاز انجام گرفته، و آیات بعد شواهد روشنی بر این امر در بر دارد،چه خوب بود آنها در آن اعتقاد نادرست تجدید نظر میکردند تا بدانند که پیامبر اسلام ص نیز معجزات و خارق عادتی داشته،و اگر آیاتی از قرآن آن را نفی میکند اشاره به"معجزات اقتراحی"است که گروهی بهانهجو مطرح میکردند،نه قصد پذیرش حق
1) 1) "مجمع البیان"و کتب تفسیر دیگر ذیل آیه مورد بحث.
داشتند،و نه بعد از انجام آن تسلیم حق میشدند،ولی معجزاتی که برای تحقیق حقیقت مطالبه میشد از سوی پیغمبر ص انجام میگرفت،و شواهد فراوانی بر این امر در تاریخ زندگی آن حضرت وجود دارد.
*** سپس قرآن میافزاید:"مخالفان لجوج هنگامی که نشان و معجزهای را بر صدق دعوت تو میبینند اعراض کرده،میگویند این سحری است مستمر"! ( وَ إِنْ یَرَوْا آیَةً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ ).
تعبیر به"مستمر"اشاره به این است که آنها معجزات مکرری از پیامبر اسلام ص دیده بودند که شق القمر ادامه آن بود،آنها همه را بر تداوم سحر حمل میکردند،و آن را"سحری مستمر"میپنداشتند،هر چند این تهمت بهانهای بود برای عدم تسلیم در مقابل حق.
بعضی از مفسران"مستمر"را به معنی"قوتمند"تفسیر کردهاند(چنان که میگویند"حبل مریر"یعنی طناب محکم)و بعضی آن را به معنی"گذرا و ناپایدار"تفسیر نموده ولی ظاهر همان تفسیر اول است.
*** در آیه بعد به نکته مخالفت آنها،و همچنین به نتیجه شوم این مخالفت، اشاره کرده،میافزاید:"آنها تکذیب کردند،و از هوای نفسشان پیروی نمودند،و هر امری قرارگاهی دارد"( وَ کَذَّبُوا وَ اتَّبَعُوا أَهْوٰاءَهُمْ وَ کُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ ).
سرچشمه مخالفت آنها و تکذیب پیامبر اسلام ص یا تکذیب معجزات و دلائل او،و همچنین تکذیب رستاخیز و قیامت،پیروی از هوای نفس بود،تعصبها و لجاجتها و خودخواهیها به آنها اجازه نمیداد که در برابر حق تسلیم شوند،
و از سوی دیگر علاقه به بی بند و باری برای کامجویی از لذات بدون هیچ قید و شرط،و آلودگی به هر گناه و ستم،مانع از این بود که دعوت حق را پذیرا شوند،چرا که قبول این دعوت مسئولیت آفرین بود.
آری همیشه چنین بوده،و همواره چنان خواهد بود که مانع بزرگ در مسیر حق"هواپرستی"است.
منظور از جمله" وَ کُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ ":"هر چیز قرارگاهی دارد"این است که هر کس به سزای عمل خویش میرسد،قرارگاه نیکی نیکانند، و قرارگاه شر بدانند.
این تعبیر احتمالا اشاره به این حقیقت است که هیچ چیز در این عالم از میان نمیرود،و هر کار نیک و بدی ثابت و باقی میماند تا انسان جزای آن را ببیند.
این احتمال نیز در تفسیر آیه فوق داده شده است که تکذیبها و اتهامات نمیتواند برای همیشه چهره حق را بپوشاند،بلکه همه چیز به سوی قرارگاه خویش پیش میروند،و چیزی نمیگذرد که چهره زیبای حق آشکار،و چهره زشت و منفور باطل نیز ظاهر میگردد،و این یک سنت الهی در عالم هستی است.
این تفسیرها منافاتی با یکدیگر ندارد،و ممکن است همه آنها در مفهوم آیه جمع باشد.
گرچه بعضی از کوتاهنظران اصرار دارند که این معجزه را طوری توجیه کنند که از صورت یک خارق العاده خارج شود،چنان که گفتهاند:آیه فوق از آینده خبر میدهد،و مربوط به"اشراط ساعت"یعنی حوادث قبل از قیامت است،ولی قرائن متعددی در آیه وجود دارد که تاکید بر وقوع یک اعجاز میکند،از جمله ذکر این موضوع به صورت"فعل ماضی"که نشان میدهد"شق القمر"واقع شده است،همانگونه که نزدیکی رستاخیز با ظهور آخرین پیامبر نیز تحقق یافته.
بعلاوه اگر سخن از معجزه نباشد هیچ تناسبی با نسبت سحر به پیامبر ص که در آیه بعد آمده است ندارد،و همچنین با جمله"و کذبوا و اتبعوا اهوائهم"که خبر از تکذیب آنها میدهد هماهنگ نیست.
افزون بر اینها روایات فراوانی در کتب اسلامی در زمینه وقوع این اعجاز نقل شده که در حد شهرت یا تواتر است،و لذا قابل انکار نمیباشد در اینجا به گفتاری از"فخر رازی"و"طبرسی"دو مفسر معروف اهل سنت و شیعه اشاره میکنیم،فخر رازی میگوید:"عموم مفسران معتقدند مراد از آیه این است که ماه شکافته شد، و روایات صحیحی نیز بر این معنی دلالت میکند،و امکان عقلی آن نیز جای تردید نیست،و از سوی دیگر پیامبر صادق ص از آن خبر داده،بنا بر این باید آن را پذیرفت،اما داستان عدم خرق و التیام در افلاک(طبق عقیده ابطال شده بطلمیوسی)مطلبی بی اساس و غیر علمی است،چرا که با دلائل عقلی ثابت شده که خرق و تخریب در آسمانها کاملا ممکن است".
مرحوم طبرسی نیز در"مجمع البیان"میگوید:مفسران این آیه را
مربوط به معجزه شق القمر در زمان پیامبر اکرم ص میدانند،سپس تنها کسی را که در جهت مخالف این عقیده نام میبرد عطا و حسن و بلخی است که با بی اعتنایی از قول آنها میگذرد".
بعضی نقل کردهاند که"حذیفه"صحابی مشهور داستان شق القمر را در حضور جمع کثیری در مسجد مدائن نقل کرد و هیچکس بر او ایراد نگرفت، با اینکه بسیاری از حاضران عصر پیامبر ص را درک کرده بودند(این حدیث را در المنثور و قرطبی در ذیل آیه مورد بحث آوردهاند).
بنا بر این نه با توجه به خود آیه و قرائن موجود در آن،و نه از نظر روایات،و اقوال مفسران،موضوع شق القمر قابل انکار نیست،البته در اینجا سؤالاتی وجود دارد که به پاسخ آن خواهیم پرداخت.
از سؤالات مهمی که در این بحث مطرح است این است که وقوع انشقاق و شکاف در اجرام آسمانی اصولا امکان دارد؟یا اینکه علم آن را به کلی نفی میکند؟ پاسخ این سؤال با توجه به مطالعات و اکتشافات دانشمندان فلکی چندان پیچیده نیست،زیرا اکتشافات میگوید:چنین چیزی نه تنها محال نیست، بلکه بارها نمونههای آن مشاهده شده،هر چند در هر کدام عوامل خاصی مؤثر بوده است.
به تعبیر دیگر:کرارا در دستگاه منظومه شمسی و سایر کرات آسمانی انشقاقها و انفجارهایی روی داده است که برای نمونه موارد زیر را یادآور میشویم:
-این نظریه از سوی همه دانشمندان پذیرفته شده است که تمام کرات منظومه شمسی در آغاز جزء خورشید بود که بعدا از آن جدا شده،و هر یک در مدار خود به گردش درآمده است.
منتها در باره عامل این جدایی گفتگو است:
"لاپلاس"معتقد است عامل این جدایی"نیروی گریز از مرکز" در منطقه استوایی خورشید بوده،به این معنی که در آن هنگام که خورشید به صورت توده گاز سوزانی بود(و هم اکنون نیز چنین است)و به دور خود گردش میکرد سرعت این گردش در منطقه استوایی سبب شد که قطعاتی از آن جدا گردد،و در فضا پراکنده شود،و به دور مرکز اصلی یعنی خورشید به گردش درآید.
ولی تحقیقات بعضی دیگر از دانشمندان بعد از لاپلاس منتهی به فرضیه دیگری شده که عامل این جدایی را وقوع جزر و مدهای شدیدی در سطح خورشید بر اثر عبور یک ستاره عظیم از نزدیکی آن میشمرد.
طرفداران این فرضیه که حرکت وضعی خورشید را در آن روزگار کافی برای توجیه جدایی قطعاتی از آن نمیدانند دست به سوی این فرضیه دراز کرده،میگویند:این جزر و مد،امواج عظیمی در سطح خورشید به وجود آورد،درست همانند سقوط قطعه سنگ عظیمی در یک اقیانوس،و بر اثر آن قطعاتی از خورشید یکی پس از دیگری به خارج پرتاب شد،و به گرد کره مادر به گردش درآمد.
در هر حال عامل جدایی هر چه باشد مانع از این نیست که همه معتقدند پیدایش منظومه شمسی از طریق انشقاق و جداییها صورت گرفته است.
-"استروئیدها"قطعات سنگهای عظیم آسمانی هستند که به دور منظومه شمسی در گردشند،و گاهی از آنها به کرات کوچک
و"شبه سیارات"تعبیر میکنند،بزرگی چنان است که قطر آن به 25 کیلومتر میرسد،ولی غالبا از این کوچکترند.
دانشمندان عقیده دارند آستروئیدها بقایای سیاره عظیمی هستند که در مداری میان مدار"مریخ"و مدار"مشتری"در حرکت بوده،سپس بر اثر عوامل نامعلومی منفجر و شکافته شده است.
تا کنون بیش از 5 هزار آستروئید کشف و مشاهده شده،و عده زیادی از آنها که بزرگتر هستند نامگذاری،و حجم و مقدار و مدت حرکت آنها به دور خورشید محاسبه شده است،بعضی از فضاشناسان برای آستروئیدها اهمیت خاصی قائلند،و معتقدند احیانا میتوان از آنها به عنوان پایگاهی برای مسافرت به نقاط دور دست فضا استفاده کرد! این نمونه دیگری از انشقاق در اجرام آسمانی است.
-"شهابها"سنگهای بسیار کوچک آسمانی هستند که گاه از اندازه فندق تجاوز نمیکنند،و به هر حال با سرعت شدیدی در مدار خاصی بر گرد خورشید در گردشند،و گاه که مسیر آنها با مدار کره زمین تقاطع پیدا میکند،به سوی زمین جذب میشوند.
این سنگهای کوچک بر اثر شدت برخورد با هوایی که زمین را احاطه کرده،به خاطر سرعت سرسامآوری که دارند،داغ و برافروخته و مشتعل میشوند،و ما به صورت یک خط نورانی زیبا در لابلای جو زمین آنها را مشاهده میکنیم،و از آن به تیر شهاب تعبیر مینمائیم.
و گاه تصور میکنیم که ستاره دور دستی است که سقوط میکند،در حالی که شهاب کوچکی است که در فاصله بسیار نزدیکی آتش گرفته،و سپس خاکستر میشود.
مدار گردش شهابها با مدار زمین در دو نقطه تماس دارد،به همین دلیل
در مردادماه و آبانماه که دو نقطه تقاطع دو مدار است شهابها بیشتر دیده میشوند.
دانشمندان میگویند:اینها بقایای ستاره دنبالهداری است که بر اثر حوادث نامعلومی منفجر و از هم شکافته شده است.
این هم نمونه دیگری از انشقاق در کرات آسمانی.
به هر حال مساله انفجار و انشقاق در کرات آسمانی امری بی سابقه نیست،و هرگز از نظر علم محال نمیباشد تا گفته شود اعجاز به محال تعلق نمیگیرد.
اینها همه در مورد انشقاق است ولی بازگشت آن به حال معمولی بر اثر نیروی جاذبهای که میان دو قطعه وجود دارد کاملا امکانپذیر است.
گرچه در هیئت قدیم که بر محور عقیده"بطلمیوس"و افلاک نهگانه پوست پیازیاش،دور میزد، چنان این افلاک بلورین به هم پیوسته بودند که خرق و التیام آنها از نظر جمعی محال بود،و لذا پیروان این عقیده هم معراج جسمانی را منکر بودند،و هم شق القمر را،چرا که موجب شکافته شدن و سپس التیام در افلاک بود،ولی امروز که فرضیه هیئت بطلمیوسی به دست افسانهها و اسطورههای خیالی سپرده شده،و اثری از آن افلاک نهگانه باقی نمانده،زمینهای برای این سخنان باقی نیست.
شاید این نکته نیاز به یادآوری ندارد که شق القمر تحت یک عامل طبیعی معمولی صورت نگرفت،بلکه جنبه اعجاز داشت،ولی چون اعجاز به محالات تعلق نمیگیرد منظور در اینجا بیان امکان این مطلب بود(دقت کنید).
ایراد دیگری که بعضی از ناآگاهان به مساله"شق القمر"دارند این است که اگر این امر حقیقتی داشت با آن همه اهمیتی که دارد باید در تواریخ جهان ثبت گردد،در حالی که چنین نیست.
ولی برای اینکه روشن شود این ایراد تا چه حد قابل اهمیت است،باید تجزیه و تحلیلی روی جهات مختلف این مساله صورت گیرد:
الف-باید توجه داشت که ماه همواره در نیمی از کره زمین قابل رؤیت است،نه در تمام آن،بنا بر این نیمی از مردم روی زمین از این حساب خارجند.
ب-در نیمی از همین نیم کره نیز اکثریت قریب به اتفاق آنها در خوابند، زیرا بعد از نیمه شب است،به این ترتیب تنها یک چهارم مردم جهان میتوانند از چنین حادثهای با خبر شوند.
ج-در بخش قابل رؤیت نیز هیچ مانعی ندارد که قسمتهای قابل توجهی از آسمان ابری،و چهره ماه با ابر پوشیده شده باشد.
د-حوادث آسمانی در صورتی جلب توجه افراد میکند که یا مانند صاعقهها توأم با سر و صدای شدید باشد،یا مانند خسوف و کسوف کلی نور به طور کامل قطع شود،آن هم برای یک مدت نسبتا طولانی.
به همین دلیل در خسوفهای جزئی و ماه گرفتگیهای مختصر اگر قبلا از طرف منجمین اعلام نشود کمتر کسی با خبر میگردد،و حتی گاه بسیاری از مردم از خسوف کلی نیز بی خبر میمانند.
تنها دانشمندانی که اجرام آسمانی و ماه را رصد میکنند و یا کسانی که تصادفا چشم آنها به آسمان بیفتد ممکن است از چنین جریانی با خبر شوند، و عدهای دیگر را نیز با خبر سازند.
بنا بر این چنین حادثه کوتاه مدتی آن طور که ابتدا تصور میشود مایه جلب توجه عمومی مردم جهان نیست،مخصوصا مردم آن زمان که اصولا برای اجرام آسمانی اهمیت کمتری قائل بودند.
ه-بعلاوه وسائل ثبت مطالب در تاریخ و نشر آن در آن زمانها محدود بود،و حتی تعداد باسوادها بسیار کم بودند،و کتابها خطی بود،مثل امروز نبود که حوادث مهم،برقآسا به وسیله رادیوها و تلویزیونها و مطبوعات در سراسر جهان نشر شود.
با توجه به این جهات و جهات دیگر هرگز نمیتوان از عدم ذکر این حادثه در غیر تواریخ اسلامی تعجب کرد،و آن را دلیل بر نفی آن گرفت.
در اینکه شق القمر در مکه و قبل از هجرت پیامبر ص واقع شده در میان مفسران و روات حدیث بحثی نیست،ولی از بعضی روایات استفاده میشود این امر در آغاز بعثت پیامبر ص بوده (1)در حالی که از بعضی دیگر برمیآید که این امر نزدیک هجرت و در اواخر دوران مکه روی داده است،آنهم بنا به تقاضای حقیقتجویانی بود که از مدینه خدمت پیامبر ص آمدند و در عقبه با او بیعت کردند (2).
و نیز در بعضی روایات میخوانیم که علت پیشنهاد"شق القمر"به پیامبر ص این بود که میگفتند سحر در امور زمینی اثر میگذارد،ما میخواهیم مطمئن شویم که معجزات محمد ص سحر نیست (3).
حتی جمعی از متعصبان لجوج بعد از دیدن این معجزه بزرگ گفتند ما قبول نخواهیم کرد مگر اینکه کاروانهای شام و یمن فرا رسند،و از آنها سؤال کنیم:آیا آنها در مسیر خود چنین چیزی را دیدهاند،اما هنگامی که مسافران گفتند دیدهایم باز ایمان نیاوردند! (1).
آخرین نکتهای که ذکر آن نیز در اینجا لازم است اینکه:این معجزه بزرگ همانند بسیاری از معجزات دیگر در تواریخ و روایات ضعیف با خرافاتی آمیخته شده که چهره آن را در نظر اندیشمندان دگرگون ساخته است،مانند فرود آمدن قطعهای از ماه به روی زمین،ولی باید با دقت این خرافات را از آن جدا کرد تا چهره اصلی معجزه که جنبه علمی دارد لوث نشود.
1) 1) در المنثور جلد 6 صفحه 133.
وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ مِنَ اَلْأَنْبٰاءِ مٰا فِیهِ مُزْدَجَرٌ (4) حِکْمَةٌ بٰالِغَةٌ فَمٰا تُغْنِ اَلنُّذُرُ (5) فَتَوَلَّ عَنْهُمْ یَوْمَ یَدْعُ اَلدّٰاعِ إِلیٰ شَیْءٍ نُکُرٍ (6) خُشَّعاً أَبْصٰارُهُمْ یَخْرُجُونَ مِنَ اَلْأَجْدٰاثِ کَأَنَّهُمْ جَرٰادٌ مُنْتَشِرٌ (7) مُهْطِعِینَ إِلَی اَلدّٰاعِ یَقُولُ اَلْکٰافِرُونَ هٰذٰا یَوْمٌ عَسِرٌ (8)
4-به اندازه کافی برای انزجار از بدیها اخبار(انبیا و امتهای پیشین)به آنها رسیده است.
5-این آیات،حکمت بالغه الهی است اما انذارها(برای افراد لجوج)مفید نیست.
6-بنا بر این از آنها روی گردان و روزی را به یادآور که دعوت کننده الهی مردم را به امر وحشتناکی دعوت میکند(دعوت به حساب اعمال).
7-آنها از قبرها خارج میشوند در حالی که چشمهایشان از وحشت به زیر افتاده و (بی هدف)همچون ملخهای پراکنده به هر سو میدوند! 8-در حالی که(بر اثر وحشت و اضطراب)به سوی این دعوت کننده گردن میکشند و کافران میگویند امروز روز سخت و دردناکی است.
آن روز که همه از قبرها خارج میشوند
به دنبال بحثی که در آیات قبل پیرامون جمعی از کفار که پیامبر اسلام ص را تکذیب کردند و در برابر هیچ معجزهای سر تسلیم فرود نمیآوردند آمده،در آیات مورد بحث تشریح بیشتری در باره اینگونه افراد و همچنین سرنوشت دردناک آنها در قیامت آمده است.
نخست میفرماید:چنان نیست که این گروه بی خبر باشند بلکه"اخباری که میتواند موجب انزجار آنها از زشتیها و بدیها شود به اندازه کافی برای آنها آمده است"( وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ مِنَ الْأَنْبٰاءِ مٰا فِیهِ مُزْدَجَرٌ ).
بنا بر این کمبودی در تبلیغ داعیان الهی نبوده، "هر چه هست از قامت ناساز بیاندام خود آنهاست"نه گوش شنوایی دارند،نه روح حقطلبی،و نه این مقدار از تقوی که آنها را دعوت به تحقیق و تدبر در آیات الهی کند.
منظور از"انباء"(اخبار)همان خبرهای امتهای پیشین و اقوامی است که به عذابهای گوناگون هلاک شدند،و نیز اخبار قیامت و مجازات ظالمان و کافران که در قرآن از روی آنها پرده برداشته شده است.
*** سپس میافزاید:"این آیات حکمت بالغه الهی است،و اندرزهایی است عمیق و رسا،اما این انذارها برای این افراد لجوج مفید نیست،و به حال آنها سودی ندارد"( حِکْمَةٌ بٰالِغَةٌ فَمٰا تُغْنِ النُّذُرُ ) (1)(2).
1) 1) "حکمة بالغة"خبر مبتدای محذوفی است،و در تقدیر"هذه حکمة بالغه" میباشد.
2) 2) "نذر"جمع"نذیر"است(یعنی انذار کنندگان)اعم از آیات الهی، و اخبار امم پیشین و پیامبرانی که صدای آنها به گوش مردم رسیده است،بعضی نیز احتمال دادهاند که"نذر"مصدر و به معنی انذار میباشد،ولی معنی اول مناسبتر است-ضمنا "ما"در"ما تغن النذر"نافیه است نه استفهامیه.
خلاصه اینکه در"فاعلیت فاعل"هیچ نقصی نیست،هر چه هست در قابلیت قابل،و گرنه آیات الهی،پیامبران بزرگ،اخباری که از امم پیشین رسیده، و خبرهایی که از قیامت به آنها داده میشود هر کدام حکمتی بالغ و رساست که میتواند در روح و جان آنها اثر بگذارد اگر کمترین آمادگی روحی وجود داشته باشد. در آیه بعد میفرماید:"اکنون که این بیگانگان از حق ابدا آمادگی پذیرش را ندارند آنها را به حال خود واگذار،و از آنان روی گردان و به سراغ دلهای آماده رو"( فَتَوَلَّ عَنْهُمْ ).
"و روزی را به یادآور که دعوت کننده الهی مردم را به امر وحشتناکی دعوت میکند"دعوت به حساب و بررسی نامه اعمال( یَوْمَ یَدْعُ الدّٰاعِ إِلیٰ شَیْءٍ نُکُرٍ ) (1).
بنا بر این جمله" یَوْمَ یَدْعُ الدّٰاعِ "جمله مستقلی است که از جمله " فَتَوَلَّ عَنْهُمْ "جدا است،هر چند بعضی آن را دنباله جمله قبل دانستهاند میگویند منظور این است در روز قیامت که دعوت کننده الهی را میخواند و آنها دست به دامن تو برای شفاعت میزنند از آنان روی بگردان، ولی این تفسیر بسیار بعید به نظر میرسد.
این"دعوت کننده"خدا است؟یا فرشتگان او؟و یا اسرافیل که با نفخ صور مردم را به رستاخیز دعوت میکند؟و یا همه اینهاست؟مفسران احتمالات
1) 1) "یوم"در آیه فوق متعلق به"اذکر"محذوف است،و بعضی احتمال دادهاند متعلق به"یخرجون"باشد،اما بعید به نظر میرسد.
مختلفی دادهاند،ولی با توجه به آیه 52 سوره اسراء که میفرماید: یَوْمَ یَدْعُوکُمْ فَتَسْتَجِیبُونَ بِحَمْدِهِ :"به خاطر بیاورید روزی را که خداوند شما را از قبرهایتان فرا میخواند شما هم اجابت میکنید در حالی که حمد او میگوئید" معنی اول مناسبتر است،هر چند آیات آینده تناسب بیشتری با این معنی دارد که منظور فرشتگان و ماموران حساب و جزا بوده باشند.
منظور از"شیء نکر"(مطلب ناشناخته)یا حسابرسی دقیق الهی است که تا آن روز برای آنها ناشناخته بوده،و یا عذابهایی است ناشناخته که هرگز باور نمیکردند،و یا همه اینها،چرا که قیامت در همه معیارهایش برای انسانها ناشناخته است (1).
*** در آیه بعد به توضیح بیشتری در همین زمینه پرداخته میگوید:"آنها از قبرهای خارج میشوند در حالی که چشمهایشان از شدت وحشت به زیر افتاده، و بدون هدف همچون ملخهای پراکنده به هر سو میدوند"!( خُشَّعاً أَبْصٰارُهُمْ یَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْدٰاثِ کَأَنَّهُمْ جَرٰادٌ مُنْتَشِرٌ )! نسبت"خشوع"به"چشمها"به خاطر آن است که صحنه آن قدر هولناک است که تاب تماشای آن را ندارند،لذا چشم از آن برمیگیرند و به زیر میاندازند.
و تشبیه به"ملخهای پراکنده"به تناسب این است که توده ملخها بر خلاف بسیاری از پرندگانی که به هنگام حرکت دستجمعی با نظم و ترتیب خاصی حرکت میکنند هرگز نظم و ترتیبی ندارند،در هم فرو میروند و بی هدف به هر سو روانه میشوند،بعلاوه آنها همچون ملخها در آن روز موجوداتی ضعیف
1) 1) "نکر"مفرد است و از ماده"نکاره"به معنی موضوع وحشتناک و ناشناخته است.
و ناتوانند.
آری این کوردلان بیخبر در آن روز چنان وحشتزده میشوند که مانند مستها بی توجه به هر طرف رو میآورند و به یکدیگر میخورند،گویی از خود بی خود شدهاند،چنان که در آیه 2 سوره حج میخوانیم: وَ تَرَی النّٰاسَ سُکٰاریٰ وَ مٰا هُمْ بِسُکٰاریٰ :"در آن روز مردم را مست میبینی و مست نیستند".
در حقیقت این تشبیه همانند مطلبی است که در آیه 4 سوره قارعه آمده است یَوْمَ یَکُونُ النّٰاسُ کَالْفَرٰاشِ الْمَبْثُوثِ :"به خاطر بیاورید روزی را که مردم همچون پروانههای پراکندهای هستند"! *** سپس میافزاید:"هنگامی که آنها به دنبال این دعوت از قبرها خارج میشوند از شدت وحشت به سوی فرشتگان دعوت کننده گردن میکشند" ( مُهْطِعِینَ إِلَی الدّٰاعِ ).
"مهطعین"از ماده"اهطاع"به معنی گردن کشیدن است،و بعضی آن را به معنی خیره نگاه کردن،یا به سوی چیزی به سرعت دویدن،تفسیر کردهاند،و هر یک از این معانی در تفسیر آیه محتمل است،هر چند معنی اول مناسبتر به نظر میرسد،چرا که وقتی انسان صدای وحشتناکی را میشنود فورا گردن میکشد و به مبدء صدا متوجه میشود،البته مانعی ندارد که همه اینها با هم در مفهوم آیه جمع باشد،به این ترتیب که آنها با شنیدن صدای دعوت کننده الهی به سوی او گردن میکشند،سپس خیره نگاه میکنند،و بعد با سرعت به سوی او میروند،و در دادگاه الهی حاضر میشوند.
اینجاست که وحشت از حوادث سخت آن روز سراپای آنها را فرا میگیرد، لذا در دنباله آیه میافزاید:"کافران میگویند:امروز روز سخت و دردناکی است"!( یَقُولُ الْکٰافِرُونَ هٰذٰا یَوْمٌ عَسِرٌ ).
و به راستی روز سختی است،چرا که خداوند نیز بر این معنی صحه گذارده و در آیه 26 سوره فرقان میفرماید: وَ کٰانَ یَوْماً عَلَی الْکٰافِرِینَ عَسِیراً "آن روز روزی است سخت برای کافران".
ولی از این تعبیر استفاده میشود که آن روز برای مؤمنان روز سختی نیست! ***
چرا قیامت روز بسیار سختی است؟
چرا روز سختی نباشد؟در حالی که تمام عوامل ترس و وحشت،مجرمان را احاطه میکند.
از یک سو،هنگامی که نامه اعمالشان به دست آنها داده میشود،فریاد شان برمیخیزد: یٰا وَیْلَتَنٰا مٰا لِهٰذَا الْکِتٰابِ لاٰ یُغٰادِرُ صَغِیرَةً وَ لاٰ کَبِیرَةً إِلاّٰ أَحْصٰاهٰا :"ای وای بر ما!این نامه اعمال کیست که هیچ کار بزرگ و کوچکی نیست مگر اینکه در آن منعکس است"؟(کهف 49).
از سوی دیگر،اگر کمترین کار نیک یا بد انجام داده باشند حساب همه آنها با نهایت دقت بررسی میشود: إِنْ تَکُ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُنْ فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّمٰاوٰاتِ أَوْ فِی الْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللّٰهُ إِنَّ اللّٰهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ :
اگر به اندازه وزن دانه خردلی(عمل نیک یا بد)در دل سنگی یا در گوشهای از آسمانها یا زمین نهفته باشد خداوند آن را برای حساب حاضر میسازد،چرا که خداوند دقیق و آگاه است"(لقمان 16).
از سوی سوم،در آنجا هیچگونه راه جبرانی وجود ندارد،و هیچ عذری مسموع نیست،و راه بازگشت مطلقا بسته است،چنان که قرآن میفرماید:
وَ اتَّقُوا یَوْماً لاٰ تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً وَ لاٰ یُقْبَلُ مِنْهٰا شَفٰاعَةٌ وَ لاٰ یُؤْخَذُ مِنْهٰا عَدْلٌ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ :
"از آن روز بترسید که کسی جای دیگری را در مجازات نمیگیرد، و نه شفاعتی از او پذیرفته میشود،و نه غرامت و بدل قبول خواهد شد،و نه کسی به یاری آنها برمیخیزد"(بقره-48).
و نیز میخوانیم: وَ لَوْ تَریٰ إِذْ وُقِفُوا عَلَی النّٰارِ فَقٰالُوا یٰا لَیْتَنٰا نُرَدُّ وَ لاٰ نُکَذِّبَ بِآیٰاتِ رَبِّنٰا وَ نَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ :"اگر حال آنها را ببینی هنگامی که در برابر آتش دوزخ ایستادهاند و میگویند ای کاش بار دیگر به دنیا باز میگشتیم و آیات پروردگارمان را تکذیب نمیکردیم و از مؤمنان بودیم" (ولی از آنها پذیرفته نمیشود)(انعام 27).
و از سوی چهارم عذاب الهی به اندازهای شدید است که مادران، فرزندان خود را فراموش کرده،بارداران سقط جنین میکنند،و مردم گیج و مست به نظر میرسند در حالی که مست نیستند،ولی عذاب خداوند شدید است" " یَوْمَ تَرَوْنَهٰا تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّٰا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ کُلُّ ذٰاتِ حَمْلٍ حَمْلَهٰا وَ تَرَی النّٰاسَ سُکٰاریٰ وَ مٰا هُمْ بِسُکٰاریٰ وَ لٰکِنَّ عَذٰابَ اللّٰهِ شَدِیدٌ (حج 2).
به این دلیل"گنهکاران به قدری گرفتار اضطراب و وحشت میشوند که دوست دارند هر چه در جهان است بدهند و از عذاب الهی نجات یابند، " یَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ یَفْتَدِی مِنْ عَذٰابِ یَوْمِئِذٍ بِبَنِیهِ وَ صٰاحِبَتِهِ وَ أَخِیهِ وَ فَصِیلَتِهِ الَّتِی تُؤْوِیهِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً ثُمَّ یُنْجِیهِ کَلاّٰ إِنَّهٰا لَظیٰ :"مجرم آرزو میکند برای نجات از عذاب آن روز فرزندانش را بدهد،و همسر و خویشاوندانش را که در مشکلات پناهگاه او بودند،تمام کسانی را که در روی زمین هستند فدا کند تا از عذاب الهی رهایی یابد،اما فایدهای ندارد،آتش برافروخته جهنم
است که در انتظار اوست"(معارج 11 تا 15).
آیا با این اوصاف و اوصاف تکان دهنده دیگری که در سایر آیات قرآن منعکس است ممکن است آن روز،روز سخت و دردناک و اندوهزایی نباشد؟ (خداوند همه ما را در پناه لطفش در آن روز محفوظ دارد).
کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَکَذَّبُوا عَبْدَنٰا وَ قٰالُوا مَجْنُونٌ وَ اُزْدُجِرَ (9) فَدَعٰا رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ (10) فَفَتَحْنٰا أَبْوٰابَ اَلسَّمٰاءِ بِمٰاءٍ مُنْهَمِرٍ (11) وَ فَجَّرْنَا اَلْأَرْضَ عُیُوناً فَالْتَقَی اَلْمٰاءُ عَلیٰ أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ (12) وَ حَمَلْنٰاهُ عَلیٰ ذٰاتِ أَلْوٰاحٍ وَ دُسُرٍ (13) تَجْرِی بِأَعْیُنِنٰا جَزٰاءً لِمَنْ کٰانَ کُفِرَ (14) وَ لَقَدْ تَرَکْنٰاهٰا آیَةً فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ (15) فَکَیْفَ کٰانَ عَذٰابِی وَ نُذُرِ (16) وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا اَلْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ (17)
9-پیش از آنها قوم نوح تکذیب کردند(آری)بنده ما(نوح)را تکذیب کرده و گفتند:
او دیوانه است و(با انواع آزارها)او را(از ادامه رسالتش)بازداشتند.
10-او به درگاه پروردگار عرضه داشت:من مغلوب(این قوم طغیانگر)شدهام،
انتقام مرا از آنها بگیر.
11-در این هنگام درهای آسمان را گشودیم و آبی فراوان و پی در پی فرو بارید.
12-و زمین را شکافتیم و چشمههای زیادی بیرون فرستادیم،و این دو آب به اندازهای که مقدر بود با هم درآمیختند.
13-و او را بر مرکبی که از الواح و میخهایی ساخته شده بود سوار کردیم.
14-مرکبی که تحت نظارت ما حرکت میکرد این کیفری بود برای کسانی که به او کافر شدند.
15-ما این ماجرا به عنوان نشانهای در میان امتها باقی گذاردیم،آیا کسی هست که پند گیرد.
16-(اکنون بنگرید)عذاب و انذارهای من چگونه بود؟! 17-ما قرآن را برای تذکر آسان ساختیم آیا کسی هست که متذکر شود.
ماجرای قوم نوح درس عبرتی بود
سنت قرآن بر این است که در بسیاری از موارد بعد از انذار کفار و مجرمان شرحی از سرگذشت اقوام پیشین و عاقبت دردآلود آنها را بیان میکند،تا به اینها بفهماند که اگر به راه نادرست خویش ادامه دهند سرنوشتی بهتر از آنان ندارند.
در این سوره نیز به دنبال بحثی که در آیات گذشته آمد اشارات کوتاه و در عین حال پر معنی به سرگذشت پنج قوم سرکش از اقوام پیشین میکند که نخستین آنها قوم نوح ع است،میفرماید:
"پیش از آنها قوم نوح پیامبر خود را تکذیب کردند"( کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ ).
"آری آنها بنده ما نوح را تکذیب کردند و گفتند:او مرد دیوانهای است! و سپس با انواع آزارها و شکنجهها او را از ادامه رسالتش منع کردند"
( فَکَذَّبُوا عَبْدَنٰا وَ قٰالُوا مَجْنُونٌ وَ ازْدُجِرَ ).
گاه"به او میگفتند:اگر دست از کار خود برنداری سنگسارت میکنیم" " قٰالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ یٰا نُوحُ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومِینَ "(شعراء 116).
و گاه گلوی او را چنان میفشردند که بی هوش به زمین میافتاد،اما هنگامی که به هوش میآمد میگفت:اللهم اغفر لقومی فانهم لا یعلمون:
"خداوندا قوم مرا ببخش که نمیدانند"! (1).
خلاصه او را از هر طریق توانستند آزار دادند،اما او دست از تبلیغ و هدایت برنداشت.
قابل توجه اینکه در این آیه تکذیب دو بار ذکر شده ظاهرا به این جهت که دفعه اول به صورت سربسته و بار دوم شرح آن است.
تعبیر به"عبدنا"(بنده ما)اشاره به این است که این قوم مغرور و طغیانگر در حقیقت با ما طرف بودند نه با شخص نوح! جمله"و ازدجر"در اصل از"زجر"به معنی دور ساختن و طرد کردن کسی با صدای بلند و فریاد است،ولی به هر گونه عملی که به منظور مانع شدن کسی از ادامه کاری انجام میشود اطلاق میگردد،و جالب اینکه در آیه مورد بحث"قالوا"به صورت"فعل معلوم"آمده،و"و ازدجر"به صورت "فعل مجهول"شاید به این جهت که اعمال آنها در زجر نوح از گفته آنها بدتر و نارواتر بود تا آنجا که خداوند نامی از این گروه نمیبرد و آنها را قابل ذکر نمیشمرد.
*** سپس میافزاید:"هنگامی که نوح از هدایت آنها به کلی مایوس گشت به درگاه الهی عرضه داشت:پروردگارا!این گروه طاغی و مجرم بر من غلبه
1) 1) تفسیر"کشاف"و"ابو الفتوح رازی"ذیل آیات مورد بحث.
کردند،پروردگار انتقام مرا از آنها بگیر"( فَدَعٰا رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ ).
آنها هرگز در دلیل و حجت و برهان بر من غلبه نکردهاند ولی از طریق ظلم و جنایت و تکذیب و انکار،و انواع زجر و فشار بر من غلبه کردند،این قوم دیگر شایسته بقا نیستند از آنها انتقام بگیر و مرا بر آنها پیروز کن (1).
آری این پیامبر بزرگ تا زمانی که امید به هدایت آنها داشت از خدا میخواست آنها را ببخشد،اما هنگامی که به کلی مایوس گشت در باره آنها نفرین نمود.
*** سپس اشاره گویا و تکان دهندهای به کیفیت عذاب آنها کرده میفرماید:
"ما به دنبال این درخواست نوح درهای آسمان را گشودیم،و بارانی شدید و پی در پی فرو بارید"( فَفَتَحْنٰا أَبْوٰابَ السَّمٰاءِ بِمٰاءٍ مُنْهَمِرٍ ).
تعبیر به گشودن درهای آسمان تعبیر بسیار زیبایی است که به هنگام نزول بارانهای شدید به کار میرود،همانگونه در فارسی نیز میگوئیم:گویی درهای آسمان باز شده و هر چه آب است فرو میبارد".
"منهمر"از ماده"همر"(بر وزن صبر)به معنی فرو ریختن شدید اشک یا آب است،این تعبیر در مورد دوشیدن پستان حیوانات تا آخرین قطره نیز به کار میرود.
عجب اینکه در بعضی از گفتههای مفسران آمده است که آنها سالها گرفتار خشکسالی بودند و در انتظار باران،که ناگهان بارانی فرو بارید اما بارانی
1) 1) "انتصر"به معنی یاری طلبیدن است،(همانگونه که در آیه 41 سوره شوری آمده است)ولی در اینجا به معنی انتقام گرفتن تفسیر شده،انتقامی روی حساب عدل و حکمت.بعضی نیز گفتهاند در تقدیر"انتصر لی"بوده است(یعنی مرا یاری کن).
مرگزا نه احیاگر (1).
*** نه تنها از آسمان آب زیادی فرو ریخت که از زمین هم آب جوشید،چنان که در آیه آمده:"و زمین را شکافتیم و چشمههای زیادی از آن بیرون فرستادیم" ( وَ فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُیُوناً ) (2).
"و این دو آب به اندازهای که مقدر بود با هم درآمیختند"و سراسر زمین را فرا گرفتند!( فَالْتَقَی الْمٰاءُ عَلیٰ أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ ).
بعضی از مفسران جمله"قد قدر"را چنین تفسیر کردهاند که این دو آب کاملا به اندازه یکدیگر بود،ولی تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
خلاصه اینکه از سراسر زمین آب جوشیدن گرفت و چشمهها سر برآوردند و از تمامی آسمان آب باریدن گرفت و به هم پیوستند و دریایی عظیم و طوفانی تشکیل دادند.
*** در اینجا قرآن دنباله مساله طوفان را رها ساخته چرا که آنچه باید گفته شود در جملههای قبل جمع است)و به سراغ کشتی نجات نوح رفته،میفرماید "ما نوح را بر مرکبی که از"الواح"و"میخهایی"ساخته شده بود سوار کردیم ( وَ حَمَلْنٰاهُ عَلیٰ ذٰاتِ أَلْوٰاحٍ وَ دُسُرٍ ).
"دسر"جمع"دسار"(بر وزن کتاب)چنان که راغب در مفردات میگوید در اصل به معنی راندن شدید توأم با قهر است،و از آنجا که میخ
با ضربههای شدیدی که بر آن وارد میشود در چوب و مانند آن فرو میرود به آن"دسار"گفتهاند،اما بعضی از مفسران این کلمه را به معنی طناب تفسیر کرده،و اشاره به طنابهای بادبان کشتی و مانند آن میدانند،ولی معنی اول مخصوصا با توجه ذکر"الواح"صحیحتر به نظر میرسد.
به هر حال تعبیر قرآن در اینجا جالب و پر معنی است،چرا که میگوید در میان آن طوفان عظیم و سرتاسری که همه چیز را در کام خود فرو برده بود فرمان نجات نوح و یارانش را به یک مشت میخ و قطعات چوب سپردیم،و آنها این وظیفه را به خوبی انجام دادند!و این قدرت نمایی بزرگی است.
این تعبیر ممکن است ضمنا اشاره به ساده بودن کشتیهای آن زمان نسبت به کشتیهای پیشرفته زمانهای بعد باشد که در آن وقت تشریفات و تشکیلات خاصی نداشت،ولی کشتی نوح با اینحال به اندازه کافی بزرگ بود،و طبق تواریخ سالها برای ساختن آن زحمت کشید،تا بتواند از هر یک از حیوانات مختلف یک جفت در آن جای دهد.
*** سپس خداوند به عنایت خاصش نسبت به کشتی نجات نوح اشاره کرده میفرماید:این کشتی در برابر دیدگان(علم)ما سینه امواج را میشکافت و تحت نظارت و حفاظت ما به حرکت خود ادامه میداد"( تَجْرِی بِأَعْیُنِنٰا ).
تعبیر"باعیننا"(در برابر دیدگان ما)کنایه لطیفی است از توجه مخصوص و مراقبت کامل از چیزی،چنان که در آیه 37 سوره هود نیز در بخش دیگری از همین داستان میخوانیم: وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنٰا وَ وَحْیِنٰا :"به او وحی کردیم که در برابر دیدگان ما و بر طبق وحی ما کشتی را بساز".
بعضی از مفسران این تعبیر را اشاره به انسانهای با شخصیتی دانستهاند که
سوار بر کشتی بودند (1)بنا بر این جمله"تجری باعیننا"یعنی آن کشتی بندگان خالص و مخلص ما را همراه میبرد،ولی با توجه به موارد استعمال این تعبیر در آیات دیگر قرآن تفسیر اول صحیح به نظر میرسد.
این احتمال نیز داده شده که"باعیننا"اشاره به فرشتگانی است که در امر هدایت کشتی نوح دخالت داشتند،ولی این تفسیر نیز به همان دلیلی که در بالا گفته شد ضعیف است.
سپس میافزاید:"تمام اینها کیفری بود برای کسانی که او را تکذیب کردند و کافر شدند"( جَزٰاءً لِمَنْ کٰانَ کُفِرَ ) (2).
آری نوح همانند همه انبیاء از مواهب بزرگ الهی و از نعمتهای عظیم او بود که بیخبران کفرانش کردند،و به آئینش کافر شدند (3).
*** سپس به عنوان نتیجهگیری از این ماجرای عظیم میفرماید:"ما این داستان را به عنوان درس عبرت و نشانهای در میان امتها باقی گذاردیم،آیا کسی هست که پند گیرد و متذکر شود"؟( وَ لَقَدْ تَرَکْنٰاهٰا آیَةً فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ ).
و به راستی که همه گفتنیها در همین ماجرا گفته شده،و آنچه باید انسانی بیدار بفهمد از آن میفهمند.
طبق این تفسیر که موافق آیات قبل و بعد میباشد ضمیر"ترکناها"به
1) 1) "اعین"جمع"عین"است که یکی از معانی آن چشم،و معنی دیگر انسان با شخصیت است،البته معانی دیگری نیز دارد.
2) 2) باید توجه داشت که در اینجا"کفر"به صورت"فعل مجهول"است، و اشاره به نوح میباشد که نسبت به او کافر شدند،نه فعل معلوم و اشاره به کافران.
3) 3) هر گاه در آیه چیزی در تقدیر گرفته نشود نائب فاعل"کفر"شخص نوح میشد که نعمت کفران شدهای بود و هر گاه بگوئیم"کفر به"بوده است اشاره به عدم ایمان به نوح و تعلیمات او است.
قصه طوفان و سرگذشت نوح و مخالفانش باز میگردد،ولی بعضی آن را اشاره به "سفینه نوح"میدانند،زیرا مدتی این کشتی در میان مردم جهان باقیمانده بود،و هر کس چشمش به آن میافتاد تمام ماجرای طوفان نوح در برابرش مجسم میشد،مخصوصا اگر این روایت را بپذیریم که بقایای این کشتی تا عصر پیامبر اسلام ص باقی بوده،و حتی بعضی ادعا میکنند که در عصر ما نیز بقایای آن را در کوههای"آرارات"قفقاز مشاهده کردهاند،این احتمال نیز وجود دارد که آیه اشاره به هر دو معنی باشد،هم داستان نوح ع آیتی بود،و هم کشتی بازماندهاش در میان مردم (1).
*** و در آیه بعد به عنوان یک سؤال تهدیدآمیز و پر معنی نسبت به کافرانی که همان راه کفار زمان نوح را میسپرند میگوید:اکنون(بگوئید)عذاب و انذارهای من چگونه بود"؟!( فَکَیْفَ کٰانَ عَذٰابِی وَ نُذُرِ ).
آیا واقعیت داشت یا داستان و افسانه بود؟! *** و در آخرین آیه مورد بحث بر این حقیقت تاکید میکند که"ما قرآن را برای تذکر آسان ساختیم،آیا کسی هست که پند گیرد و متذکر شود؟! ( وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ ).
آری این قرآن،هیچ پیچیدگی ندارد،و شرائط تاثیر،در آن جمع است،الفاظش شیرین و جذاب تعبیراتش زنده و پر معنی،انذارها و بشارتهایش صریح و گویا،داستانهایش واقعی و پر محتوا،دلائلش قوی و محکم،منطقش
1) 1) در باره ماجرای قوم نوح(ع)بحثهای مشروحی در ذیل آیات 25 تا 49 سوره هود(جلد 9 تفسیر نمونه)صفحه 68 تا 125 آوردهایم.
شیوا و متین،خلاصه آنچه لازمه تاثیر گذاردن یک سخن است در آن جمع است، و به همین دلیل هر زمان دلهای آماده با آن تماس یابد،مجذوب آن میشود و در طول تاریخ اسلام نمونههای عجیب و شگفتانگیزی از تاثیر عمیق قرآن در دلهای آماده دیده میشود،که شاهد گویای این امر است.
ولی چه میتوان کرد هنگامی که نطفه حیاتی یک بذر مرده باشد،اگر در بهترین زمینها آن را جای دهند،و از آب کوثر زیر نظر بهترین باغبانها آبیاری کنند،هرگز نمو نخواهد کرد و گل و گیاهی از آن نمیروید.
کَذَّبَتْ عٰادٌ فَکَیْفَ کٰانَ عَذٰابِی وَ نُذُرِ (18) إِنّٰا أَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی یَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ (19) تَنْزِعُ اَلنّٰاسَ کَأَنَّهُمْ أَعْجٰازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ (20) فَکَیْفَ کٰانَ عَذٰابِی وَ نُذُرِ (21) وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا اَلْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ (22)
18-قوم عاد(نیز پیامبر خود را)تکذیب کردند اکنون(ببینید)عذاب و انذارهای من چگونه بود؟ 19-ما تندباد وحشتناک و سردی را در یک روز شوم مستمر بر آنها فرستادیم.
20-که مردم را،همچون تنههای نخل ریشهکن شده،از جا برمیکند.
21-(اکنون ببینید)عذاب و انذارهای من چگونه بود؟ 22-ما قرآن را برای تذکر آسان کردیم،آیا کسی هست که متذکر شود؟
و همچنین سرنوشت قوم عاد
قوم دیگری که سرگذشت آنها در این سوره به دنبال سرگذشت فشرده قوم نوح ع آمده،"قوم عاد"است،که قرآن به عنوان هشداری به کافران و مجرمان در آیات مورد بحث به طور فشرده به آن اشاره کرده،میگوید:
"قوم عاد نیز پیامبر خود را تکذیب کردند"( کَذَّبَتْ عٰادٌ ).
هر قدر پیامبر آنها،هود ع بر تبلیغات خود میافزود،و از راههای مختلف برای بیدار ساختن آنها تلاش میکرد،آنها بر خیرهسری و لجاجت خود میافزودند،و غرور ناشی از ثروت و امکانات مادی و غفلت ناشی از غرق بودن در شهوات،گوش شنوا و چشم بینا را از آنها گرفته بود.
سرانجام خداوند آنها را با عذاب دردناکی مجازات کرد،لذا در دنباله همین آیه به صورت سربسته میفرماید بنگرید"عذاب و انذارهای من چگونه بود"؟ ( فَکَیْفَ کٰانَ عَذٰابِی وَ نُذُرِ ).
*** سپس در آیات بعد به شرح این اجمال پرداخته،میافزاید:"ما تندباد وحشتناک و سردی را در یک روز شوم که استمرار و ادامه داشت بر آنها فرستادیم" ( إِنّٰا أَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی یَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ ).
"صرصر"از ماده"صر"(بر وزن شر)در اصل به معنی بستن و محکم کردن است،و تکرار آن در واژه"صرصر"برای تاکید است،و از آنجا که این باد هم شدید بوده است و هم سرد،هم پر سوزش و هم پر سر و صدا،این واژه به آن اطلاق شده است.
"نحس"در اصل به معنی سرخی شدیدی است که گاه در افق ظاهر میشود،و همچون،شعله آتش بی دودی است که عرب آن را"نحاس"میگوید، سپس این واژه به هر چیز"شوم"در مقابل"سعد"اطلاق شده است(دقت کنید).
"مستمر"صفتی است برای"یوم"یا"نحس"،در صورت اول مفهومش این است که حوادث آن روز هم چنان استمرار یافت،و چنان که در آیه 7 در سوره حاقه آمده است"هفت شب و هشت روز این عذاب الهی بطور مداوم بر آنها مسلط بود تا همگی را در هم کوبید و کسی را زنده نگذاشت".
و در صورت دوم معنایش این است که نحوست این روز ادامه یافت تا همگی را هلاک کرد.
بعضی نیز نحس را به معنی"پر گرد و غبار تفسیر کردهاند،چرا که این تندباد به قدری غبارآلود بود که یکدیگر را نمیدیدند وقتی از دور نمایان گشت آنها تصور کردند ابر پر بارانی به سوی آنها میآید!اما به زودی فهمیدند که تندبادی است مامور عذاب و هلاک آنها،چنان که در آیه 24 سوره احقاف آمده است: فَلَمّٰا رَأَوْهُ عٰارِضاً مُسْتَقْبِلَ أَوْدِیَتِهِمْ قٰالُوا هٰذٰا عٰارِضٌ مُمْطِرُنٰا بَلْ هُوَ مَا اسْتَعْجَلْتُمْ بِهِ رِیحٌ فِیهٰا عَذٰابٌ أَلِیمٌ .
این دو تفسیر با هم منافاتی ندارد و ممکن است هر دو در معنی آیه جمع باشد.
*** سپس در توصیف این تندباد میفرماید:"مردم را همچون تنههای نخل ریشهکن شده از جا بر میکند"و به هر سو پرتاب مینمود( تَنْزِعُ النّٰاسَ کَأَنَّهُمْ أَعْجٰازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ ).
"منقعر"از ماده"قعر"به معنی پائینترین نقطه چیزی است،و لذا این واژه در معنی ریشهکن ساختن به کار میرود.
این تعبیر یا به خاطر آن است که قوم عاد اندامی قوی و هیکلهایی درشت داشتند،و چنان که بعضی از مفسران گفتهاند برای حفظ خود از تندباد گودالها و پناهگاهی زیرزمینی ساخته بودند،اما قدرت تندباد در آن روز به حدی بود که آنها را از پناهگاههایشان ریشهکن میکرد و به این طرف و آن طرف میافکند!حتی گفتهاند آنها را چنان با سر به زمین میکوبید که سرهایشان از تنها جدا میشد! تعبیر به"اعجاز"جمع"عجز"(بر وزن رجل)به معنی قسمت عقب یا
پائین چیزی است،و تشبیه آنها به قسمت پائین نخلها به خاطر آن است که به گفته بعضی باد به قدری شدید بود که نخست دست و سرهای آنها را کند و با خود برد، و بعد بقیه بدنهایشان همچون نخل بی شاخ و برگ،از زمینی کنده شده به هر گوشه و کنار پرتاب میگشت.
یا به خاطر چیزی است که در بالا اشاره کردیم که باد آنها را با سر به زمین میکوبید و گردنها میشکست و سرها جدا میشد! *** سپس قرآن به عنوان هشدار میگوید:"اکنون بنگرید عذاب و انذارهای من چگونه بود"؟!( فَکَیْفَ کٰانَ عَذٰابِی وَ نُذُرِ ).
ما با اقوام دیگر که راه تکذیب و کبر و غرور و گناه و عصیان را پوییدند چنین رفتار کردیم،شما در باره خود چه میاندیشید که راه آنها را ادامه میدهید؟ *** و باز در پایان این ماجرا میافزاید:"ما قرآن را برای تذکر سهل و آسان ساختیم،آیا کسی هست که پند گیرد و متذکر شود"؟آیا گوش شنوایی در برابر این ندای الهی،و این هشدارها و انذارها وجود دارد؟! ( وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ ).
قابل توجه این که جمله" فَکَیْفَ کٰانَ عَذٰابِی وَ نُذُرِ "در مورد قوم عاد دو بار تکرار شده یکی در آغاز بیان این سرگذشت،و یکی هم در پایان آن، این تفاوت شاید از این جهت است که عذاب این گروه از دیگران شدیدتر و وحشتناکتر بود،هر چند عذابهای الهی همه شدید میباشد.
سعد و نحس ایام
در میان مردم معمول است که بعضی از روزها را روز سعد و مبارک، و بعضی را روز شوم و نحس میشمرند،هر چند در تعیین آن اختلاف بسیار است، سخن اینجا است که این اعتقاد عمومی تا چه حد در اسلام پذیرفته شده؟و یا از اسلام گرفته شده است؟ البته این از نظر عقل محال نیست که اجزاء زمان با یکدیگر تفاوت داشته باشند،بعضی دارای ویژگیهای نحوست،و بعضی ویژگیهای ضد آن،هر چند از نظر استدلال عقلی راهی برای اثبات یا نفی چنین مطلبی در اختیار نداریم، همین اندازه میگوئیم ممکن است ولی از نظر عقل ثابت نیست.
بنا بر این اگر دلائل شرعی از طریق وحی که افقهای وسیعتری را روشن میسازد بر این معنی در دست داشته باشیم قبول آن نه تنها بی مانع بلکه لازم است.
در آیات قرآن تنها در دو مورد اشاره به"نحوست ایام"شده است:
یکی در آیات مورد بحث،و دیگری در آیه 16 سوره فصلت که در باره همین ماجرای قوم عاد سخن میگوید در آنجا میخوانیم: فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی أَیّٰامٍ نَحِسٰاتٍ :"ما تندبادی سخت و سرد در روزهای شومی بر آنها مسلط ساختیم" (1).
1) 1) باید توجه داشت که"نحسات"در این آیه صفت برای"ایام"است،یعنی ایام مزبور توصیف به نحوست شده،در حالی که در آیات مورد بحث( فِی یَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ )"یوم"اضافه به"نحس"شده،و معنی وصفی ندارد منتها به قرینه آیه فوق باید بگوئیم در اینجا از قبیل اضافه"موصوف"به"صفت"است(دقت کنید).
و در نقطه مقابل،تعبیر"مبارک"نیز در بعضی از آیات قرآن دیده میشود، چنان که در باره شب قدر میفرماید إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبٰارَکَةٍ :"ما قرآن را در شبی پر برکت نازل کردیم"(دخان-3).
همانگونه که گفتیم"نحس"در اصل به معنی سرخی فوق العاده افق است که آن را به صورت"نحاس"یعنی"شعله آتش خالی از دود"در میآورد،سپس به همین مناسبت در معنی"شوم"به کار رفته است.
به این ترتیب قرآن جز اشاره سربستهای به این مساله ندارد،ولی در روایات اسلامی به احادیث زیادی در زمینه"نحس و سعد ایام"برخورد میکنیم که هر چند بسیاری از آنها روایات ضعیف است و یا احیانا آمیخته با بعضی روایات مجعول و خرافات میباشد،ولی همه آنها چنین نیست،بلکه روایات معتبر و قابل قبولی در میان آنها بدون شک وجود دارد،چنان که مفسران نیز در تفسیر آیات فوق بر این معنی صحه نهادهاند.
محدث بزرگ مرحوم علامه مجلسی نیز روایات فراوانی در"بحار الانوار" در این زمینه آورده است (1).
آنچه به طور فشرده و خلاصه در اینجا میتوان گفت چند مطلب است:
الف-در روایات متعددی سعد و نحس ایام در ارتباط با حوادثی که در آن واقع شده است تفسیر شده،فی المثل در روایتی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم شخصی از امام ع درخواست کرد تا در باره روز"چهارشنبه"و فال بدی که به آن میزنند و سنگینی آن،بیانی فرماید که منظور کدام چهارشنبه است؟ فرمود"
آخر اربعاء فی الشهر و هو المحاق و فیه قتل قابیل هابیل اخاه...و یوم الاربعاء ارسل اللّٰه عز و جل الریح علی قوم عاد ":"منظور
1) 1) "بحار الانوار"جلد 59 کتاب السماء و العالم صفحه 1 تا 91 و قسمتی بعد از آن.
چهارشنبه آخر ماه است که در محاق اتفاق افتاد،و در همین روز"قابیل"برادرش "هابیل"را کشت...و خداوند در این روز چهارشنبه تندباد را بر قوم عاد فرستاد" (1).
لذا بسیاری از مفسران به پیروی بسیاری از روایات آخرین چهارشنبه هر ماه را روز نحس میدانند،و از آن تعبیر به"اربعاء لا تدور"میکنند (یعنی چهارشنبهای که تکرار نمیشود).
در بعضی دیگر از روایات میخوانیم که روز اول ماه روز سعد و مبارکی است چرا که آدم در آن آفریده شد،همچنین روز 26 چرا که خداوند دریا را برای موسی شکافت (2).
یا این که روز سوم ماه روز نحسی است،چرا که آدم و حوا در آن روز از بهشت رانده شدند،و لباس بهشتی از تن آنها کنده شد (3).
یا این که روز هفتم ماه روز مبارکی است،چرا که نوح سوار بر کشتی شد(و از غرقاب نجات یافت) (4).
یا اینکه در مورد نوروز در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:"روز مبارکی است که کشتی نوح بر جودی قرار گرفت،و جبرئیل بر پیامبر اسلام نازل شد،و روزی است که علی ع بر دوش پیامبر ص رفت بتهای کعبه را شکست،و داستان غدیر خم مصادف با نوروز بود... (5).
این گونه تعبیرات،در روایات فراوان است که سعد و نحس ایام را با بعضی از حوادث مطلوب،یا نامطلوب پیوند میدهد،مخصوصا در مورد روز عاشورا
که بنی امیه به گمان پیروزی بر اهل بیت ع آن را روز مسعودی میشمردند، و در روایات شدیدا از تبرک به آن روز نهی شده،و حتی دستور دادهاند که آن روز را روز ذخیره آذوقه سال و مانند آن نکنند،بلکه کسب و کار را در آن روز تعطیل کرده،و عملا از برنامه بنی امیه فاصله بگیرند مجموع این روایات سبب شده که بعضی مساله سعد و نحس ایام را چنین تفسیر کنند که مقصود اسلام توجه دادن مسلمین به این حوادث است،تا از نظر عمل خود را بر حوادث تاریخی سازنده تطبیق دهند،و از حوادث مخرب و روش بنیانگذاران آنها فاصله گیرند.
این تفسیر ممکن است در مورد قسمتی از این روایات صادق باشد ولی در مورد همه آنها مسلما صادق نیست،چرا که از بعضی از آنها استفاده میشود تاثیر مرموزی در بعضی ایام احیانا وجود دارد که ما از آن آگاهی نداریم.
ب:این نکته نیز قابل دقت است که بعضی در مساله سعد و نحس ایام به اندازهای راه افراط را پوییدهاند که به هر کاری میخواهند دست بزنند قبلا به سراغ سعد و نحس ایام میروند،و عملا از بسیاری فعالیتها باز میمانند، و فرصتهای طلایی را از دست میدهند.
یا این که بجای بررسی عوامل شکست و پیروزی خود و دیگران استفاده از این تجربیات گرانبها در زندگی،گناه همه شکستها را به گردن شومی ایام میاندازند،همانگونه که رمز پیروزیها را در نیکی ایام جستجو میکنند! این یک نوع فرار از حقیقت،و افراط در مساله،و توضیح خرافی حوادث زندگی است که باید از آن به شدت پرهیز کرد،و در این مسائل نه گوش به شایعات میان مردم داد،نه سخن منجمان،و نه گفته فالگیران،اگر چیزی در حدیث معتبر در این زمینه ثابت شود باید پذیرفت،و گرنه بی اعتنا به گفته این و آن باید خط زندگی را ادامه داد،و با تلاش و سعی و کوشش به پیش محکم
گام برداشت،و از توکل بر خدا یاری جست و از لطف او استعانت خواست.
ج:مساله توجه به سعد و نحس ایام علاوه بر اینکه غالبا انسان را به یک سلسله حوادث تاریخی آموزنده رهنمون میشود،عاملی است برای توسل و توجه به ساحت قدس الهی،و استمداد از ذات پاک پروردگار،و لذا در روایات متعددی میخوانیم:در روزهایی که نام نحس بر آن گذارده شده میتوانید با دادن صدقه، و یا خواندن دعا،و استمداد از لطف خداوند،و قرائت بعضی از آیات قرآن، و توکل بر ذات پاک او،به دنبال کارها بروید و پیروز و موفق باشید.
از جمله در حدیثی میخوانیم که یکی از دوستان امام حسن عسکری ع روز سهشنبه خدمتش رسید،امام فرمود:دیروز تو را ندیدم،عرض کرد:
دوشنبه بود،و من در این روز حرکت را ناخوش داشتم!فرمود:
من احب ان یقیه اللّٰه شر یوم الاثنین فلیقرأ فی اول رکعة من صلاة الغداة هل اتی علی الانسان ثم قرأ ابو الحسن(ع)فوقیهم اللّٰه شر ذلک الیوم و لقیهم نضرة و سرورا: "کسی که دوست دارد از شر روز دوشنبه در امان بماند در اولین رکعت نماز صبح سوره هل اتی بخواند،سپس امام ع این آیه از سوره هل اتی را(که تناسب با رفع شر دارد)تلاوت فرمود: فَوَقٰاهُمُ اللّٰهُ شَرَّ ذٰلِکَ الْیَوْمِ ...
"خداوند نیکان را از شر روز رستاخیز نگاه میدارد او به آنها خرمی و طراوت ظاهر و خوشحالی درون عطا میکند" (1).
در حدیث دیگر میخوانیم که یکی از یاران امام ششم ع از آن حضرت پرسید:آیا در هیچ روزی از روزهای مکروه چهارشنبه و غیر آن سفر کردن مناسب است؟امام ع در پاسخ فرمود:سفرت را با صدقه آغاز کن و آیة الکرسی را به هنگامی که میخواهی حرکت کنی تلاوت کن"(و هر کجا میخواهی
1) 1) "بحار الانوار"جلد 59 صفحه 39 حدیث 7.
برو) (1).
در حدیث دیگری نیز آمده است که یکی از یاران امام دهم علی بن محمد الهادی ع میگوید:خدمت حضرت ع رسیدم در حالی که در مسیر راه انگشتم مجروح شده بود،و سواری از کنارم گذشت و به شانه من صدمه زد،و در وسط جمعیت گرفتار شدم و لباسم را پاره کردند،گفتم:خدا مرا از شر تو ای روز حفظ کند،عجب روز شومی هستی!امام فرمود:با ما ارتباط داری و چنین میگویی؟!و روز را که گناهی ندارد گناهکار میشمری؟ آن مرد عرض میکند از شنیدن این سخن به هوش آمدم و به خطای خود پی بردم،عرض کردم ای مولای من من استغفار میکنم،و از خدا آمرزش میطلبم،امام ع افزود:
ما ذنب الایام حتی صرتم تتشامون بها اذا جوزیتم باعمالکم فیها؟:
"روزها چه گناهی دارد که شما آنها را شوم میشمرید هنگامی که کیفر اعمال شما در این روزها دامانتان را میگیرد"؟! راوی میگوید:"عرض کردم من برای همیشه از خدا استغفار میکنم و این توبه من است ای پسر رسول خدا".
امام ع فرمود:
ما ینفعکم و لکن اللّٰه یعاقبکم بذمها علی ما لا ذم علیها فیه،اما علمت ان اللّٰه هو المثیب و المعاقب،و المجازی بالاعمال، عاجلا و آجلا،؟قلت:بلی یا مولای،قال لا تعد و لا تجعل للایام صنعا فی حکم اللّٰه! "این برای تو فایدهای ندارد،خداوند شما را مجازات میکند به مذمت کردن چیزی که نکوهش ندارد،آیا تو نمیدانی که خداوند ثواب و عقاب میدهد،و جزای اعمال را در این سرا و سرای دیگر خواهد داد،سپس افزود:
دیگر این عمل را تکرار مکن و برای روزها در برابر حکم خداوند کار و تاثیری
1) 1) همان مدرک صفحه 28.
قرار مده"! (1).
این حدیث پر معنی اشاره به این است که اگر روزها هم تاثیری داشته باشد به فرمان خدا است،هرگز نباید برای آنها تاثیر مستقلی قائل شد،و از لطف خداوند خود را بی نیاز دانست،و آن گهی نباید حوادثی را که غالبا جنبه کفاره اعمال نادرست انسان دارد به تاثیر ایام ارتباط داد،و خود را تبرئه کرد.و شاید این بیان بهترین راه برای جمع میان اخبار مختلف در این باب است(دقت کنید).
1) 1) "تحف العقول"طبق نقل بحار الانوار جلد 59 صفحه 2(با کمی تلخیص).
کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ (23) فَقٰالُوا أَ بَشَراً مِنّٰا وٰاحِداً نَتَّبِعُهُ إِنّٰا إِذاً لَفِی ضَلاٰلٍ وَ سُعُرٍ (24) أَ أُلْقِیَ اَلذِّکْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنٰا بَلْ هُوَ کَذّٰابٌ أَشِرٌ (25) سَیَعْلَمُونَ غَداً مَنِ اَلْکَذّٰابُ اَلْأَشِرُ (26) إِنّٰا مُرْسِلُوا اَلنّٰاقَةِ فِتْنَةً لَهُمْ فَارْتَقِبْهُمْ وَ اِصْطَبِرْ (27) وَ نَبِّئْهُمْ أَنَّ اَلْمٰاءَ قِسْمَةٌ بَیْنَهُمْ کُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ (28) فَنٰادَوْا صٰاحِبَهُمْ فَتَعٰاطیٰ فَعَقَرَ (29) فَکَیْفَ کٰانَ عَذٰابِی وَ نُذُرِ (30) إِنّٰا أَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ صَیْحَةً وٰاحِدَةً فَکٰانُوا کَهَشِیمِ اَلْمُحْتَظِرِ (31) وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا اَلْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ (32)
23-طایفه ثمود(نیز)انذارهای الهی را تکذیب کردند.
24-و گفتند:آیا ما از بشری از جنس خود پیروی کنیم؟!اگر چنین کنیم در گمراهی و جنون خواهیم بود! 25-آیا از میان ما تنها بر این مرد وحی نازل شده؟نه،او آدم بسیار دروغگوی هوسبازی است.
26-ولی فردا میفهمند چه کسی دروغگوی هوسباز است! 27-ما"ناقه"را برای آزمایش آنها میفرستیم،در انتظار پایان کار آنها باش و صبر کن.
28-و به آنها خبر ده که آب(قریه)باید در میان آنها تقسیم شود(یک روز سهم ناقه، و یک روز برای آنها)و هر یک در نوبت خود باید حاضر شوند.
29-آنها یکی از یاران خود را صدا زدند،او به سراغ این کار آمد و(ناقه را)پی کرد.
30-(اکنون بنگرید)عذاب و انذارهای من چگونه بود؟! 31-ما فقط یک صیحه(صاعقه عظیم)بر آنها فرستادیم و به دنبال آن همگی به صورت گیاه خشکی درآمدند که صاحب چهارپایان در آغل جمعآوری میکند! 32-ما قرآن را برای یادآوری آسان ساختیم آیا کسی هست که متذکر شود.
سرانجام دردناک قوم ثمود
سومین قومی که شرح زندگی آنها به طور فشرده به عنوان درس عبرتی در تعقیب بحثهای گذشته در این سوره مطرح شده است"قوم ثمود"است که در سرزمین"حجر"که در شمال حجاز قرار داشت زندگی داشتند، و پیامبرشان "صالح"نهایت کوشش را در هدایت آنها کرد اما به جایی نرسید.
نخست میفرماید:طایفه ثمود نیز انذارهای الهی را تکذیب کردند، و تهدیدها را به هیچ گرفتند"( کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ ).
گرچه بعضی از مفسران"نذر"را در اینجا به معنی"پیامبران انذار
کننده"گرفتهاند،و تکذیب قوم ثمود را نسبت به صالح به عنوان تکذیب تمام پیامبران شمردهاند،چرا که دعوت تمام انبیاء هماهنگ بود،ولی ظاهر این است که"نذر"در اینجا جمع"انذار"به معنی بیاناتی است که توأم با بیم دادن است که طبعا در کلام هر پیغمبری وجود دارد.
*** سپس به علت تکذیب آنها پرداخته،میافزاید:"آنها گفتند:آیا ما از انسانی از جنس خود پیروی کنیم؟اگر چنین کنیم در گمراهی و جنون خواهیم بود" ( فَقٰالُوا أَ بَشَراً مِنّٰا وٰاحِداً نَتَّبِعُهُ إِنّٰا إِذاً لَفِی ضَلاٰلٍ وَ سُعُرٍ ).
آری کبر و غرور و خودبینی و خودخواهی حجاب بزرگ آنها در برابر دعوت انبیا بود،آنها میگفتند:صالح فردی مانند ما است،دلیلی ندارد که ما از او پیروی کنیم!او چه امتیازی بر ما دارد که رهبر باشد،و ما پیرو و تابع او؟! این همان اشکالی است که امتهای گمراه غالبا به انبیا داشتند که آنها افرادی از جنس ما هستند و به همین دلیل نمیتوانند پیامبر الهی باشند.
جمعی از مفسران تعبیر به"واحدا"چنین استفاده کردهاند که منظور دشمنان صالح این بوده که او یک فرد عادی است،مال و ثروت هنگفت،و یا نژاد و نسب فوق العادهای ندارد،بعضی نیز آن را به این معنی تفسیر کردهاند که او یک نفر است جمعیت و گروهی ندارد،در حالی که یک رهبر باید جمعیتی در اختیار داشته باشد و با این امتیاز دیگران را به پیروی خود بخواند.
ولی تفسیر سومی نیز در اینجا وجود دارد که آنها روی واحد عددی تکیه نمیکردند،بلکه هدفشان واحد نوعی بود،مقصود این بود که او فردی از نوع و جنس ماست و نوع بشر نمیتواند رسالت الهی را بر عهده گیرد بلکه باید پیامبر از جنس فرشتگان باشد،البته جمع میان هر سه تفسیر ممکن است،
ولی به هر حال ادعایی واهی و بی اساس بود.
"سعر"(بر وزن شتر)جمع"سعیر"در اصل به معنی آتش برافروخته و پر هیجان است،و گاه به معنی"جنون"نیز آمده چرا که در حالت جنون، هیجان خاصی به انسان دست میدهد،و لذا به"شتر دیوانه"ناقه مسعوره" میگویند.
این احتمال نیز وجود دارد که قوم ثمود این تعبیر را از پیامبرشان صالح ع گرفته بودند که به آنها میگفت:اگر شما دست از بتپرستی برندارید،و از دعوت من پیروی نکنید،در"ضلال و سعر"(در گمراهی و آتشهای افروخته جهنم)خواهید بود،آنها در پاسخ میگویند:اگر ما از بشری مثل خودمان پیروی کنیم در"ضلال و سعر"خواهیم بود! به هر حال ذکر"سعر"به صورت"جمع"در حقیقت برای تاکید و دوام است،خواه به معنی جنون باشد یا به معنی آتش برافروخته.
*** سپس افزودند به فرض که وحی الهی بر انسانی نازل شود"آیا از میان ما تنها بر این مرد وحی نازل شده"؟!با اینکه افرادی سرشناستر و معروفتر و ثروتمندتر از او پیدا میشود( أَ أُلْقِیَ الذِّکْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنٰا ).
در حقیقت گفتههای قوم ثمود شباهت زیادی با گفتههای مشرکان مکه داشت که گاهی ایراد میکردند مٰا لِهٰذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعٰامَ وَ یَمْشِی فِی الْأَسْوٰاقِ لَوْ لاٰ أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیراً :"چرا این پیامبر غذا میخورد و در بازارها راه میرود؟چرا فرشتهای نازل نشده که همراه او انذار کند"؟ (فرقان-7).
و گاه میگفتند: لَوْ لاٰ نُزِّلَ هٰذَا الْقُرْآنُ عَلیٰ رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ :
"چرا این قرآن بر یکی از مردان بزرگ و ثروتمند مکه و طائف نازل نشده
است"؟!(زخرف-31).
حال که بناست رسول الهی بشر باشد چرا بشری تهیدست و بیکس و کار؟! این کوردلان که گویی در طول تاریخ مطالب را یک نواخت بیخ گوش هم میگفتند گمان میکردند اگر کسی ثروت یا قوم و قبیله و مقام و منصب و نسب معروفی دارد دلیل بر شخصیت او است،در حالی که ستمکارترین مردم غالبا در میان اینگونه افراد بودند.
این احتمال در تفسیر آیه نیز از سوی بعضی از مفسران پذیرفته شده است که آنها میگفتند:آیا فقط وحی بر او نازل شده؟چرا بر همه ما نازل نمیشود مگر ما چه تفاوتی با هم داریم؟همانگونه که در آیه 52 سوره مدثر آمده است: بَلْ یُرِیدُ کُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ یُؤْتیٰ صُحُفاً مُنَشَّرَةً :"بلکه هر یک از آنها انتظار دارد کتابهایی از آسمان بر او نازل شود"! سپس در پایان آیه میگوید:"آنها همین موضوع را دلیل بر کذب پیامبرشان"صالح"گرفتند و گفتند:او آدم بسیار دروغگوی هوسباز و متکبر است"!( بَلْ هُوَ کَذّٰابٌ أَشِرٌ ).
چرا که میخواهد بر ما حکومت کند،و همه چیز را در قبضه خود بگیرد، و بر طبق هوسهایش رفتار کند.
واژه"اشر"وصف است از ماده"اشر"(بر وزن قمر)که به معنی"شدت خوشحالی توأم با هوسبازی"است.
*** ولی قرآن در پاسخ آنها میگوید"فردا میفهمند چه کسی دروغگوی هوسباز است"؟( سَیَعْلَمُونَ غَداً مَنِ الْکَذّٰابُ الْأَشِرُ ).
همان زمان که عذاب الهی فرا رسد و آنها را در هم کوبد و تبدیل به یک مشت خاک و خاکستر شوند،و سپس"مجازات بعد از مرگ"نیز دامانشان را
بگیرد میفهمند این گونه نسبتها شایسته چه کسی بوده است؟و قبایی است برای قامت چه شخصی؟! روشن است که منظور از غدا(فردا)آینده نزدیک است و این تعبیر جالب لطیفی است.
در اینجا ممکن است سؤالی طرح شود و آن اینکه در حال نزول این آیات آنها مجازات خود را مسلما دیده بودند،دیگر جای این ندارد که گفته شود فردا میفهمند دروغگوی هوسباز کیست؟ در پاسخ این سؤال دو جواب میتوان گفت:نخست اینکه این سخن در حقیقت به پیامبر خدا"صالح"گفته شده،و در آن روز و در آن شرائط بیان گردیده و مسلم است که آن روز هنوز عذاب نازل نشده بود.
دیگر اینکه منظور از فردا فردای قیامت است که همه چیز به وضوح آشکار میشود(ولی تفسیر اول مناسبتر و با آیات بعد سازگارتر است).
در اینجا سؤال دیگری مطرح است و آن اینکه مشرکان قوم ثمود قبل از نزول عذاب نیز به واقعیت دعوت صالح پی برده،و معجزه انکارناپذیرش را مشاهده کرده بودند،پس چرا میگوید فردا میفهمند؟.
پاسخ این سؤال نیز با توجه به یک نکته روشن است و آن اینکه:علم همواره مراتبی دارد،در بعضی از مراتب ممکن است طرف مقابل انکار کند، اما گاه به مرحلهای میرسد که دیگر جای انکار نیست،و همه چیز به رأی العین دیده میشود،و منظور از علم در اینجا همین مرحله کامل آن است.
*** سپس به داستان"ناقه"که به عنوان معجزه و سند گویای صدق دعوت صالح ع فرستاده شده بود اشاره کرده،میافزاید:"به صالح وحی کردیم که ما ناقه را برای آزمایش و امتحان برای آنها میفرستیم،در انتظار پایان کار آنها باش
و شکیبایی پیشه کن"( إِنّٰا مُرْسِلُوا النّٰاقَةِ فِتْنَةً لَهُمْ فَارْتَقِبْهُمْ وَ اصْطَبِرْ ).
"ناقه"همان شتر مادهای که به عنوان معجزه صالح فرستاده شد مسلما یک ناقه معمولی نبود،بلکه دارای ویژگیهای خارقالعادهای بود،از جمله اینکه طبق روایت مشهوری این ناقه از دل صخرهای از کوه برآمد،تا معجزه گویایی در برابر منکران لجوج باشد.
"فتنه"چنان که قبلا نیز گفتهایم به معنی بردن طلا در بوته و آتش برای روشن ساختن میزان خلوص آن است،سپس به هر گونه آزمایش و امتحان اطلاق شده.
*** روشن است که قوم ثمود در اینجا در برابر آزمایش بزرگی قرار گرفتند، لذا در آیه بعد میافزاید:"به صالح گفتیم به آنها خبر ده که آب قریه باید در میان آنها تقسیم شود(یک روز از برای ناقه،و یک روز برای اهل قریه)و هر کدام از آنها در نوبت خود باید حضور یابد و دیگر مزاحم او نشود"( وَ نَبِّئْهُمْ أَنَّ الْمٰاءَ قِسْمَةٌ بَیْنَهُمْ کُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ ) (1).
گرچه قرآن در این زمینه توضیحی بیش از این نداده است،ولی بسیاری از مفسران گفتهاند که ناقه صالح روزی که نوبت او بود تمام آب را مینوشید، ولی بعضی دیگر گفتهاند وضع و هیئت آن طوری بود که وقتی کنار آب میآمد حیوانات دیگر فرار میکردند و نزدیک نمیشدند،و لذا چارهای جز این نبود که یک روز آب را در اختیار ناقه قرار دهند،و روز دیگر را در اختیار خودشان.
1) 1) "محتضر"اسم مفعول از ماده"حضور"است،و"شرب"به معنی سهم و نوبت آب است،بنا بر این جمله" کُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ "مفهومش این است که هر نوبتی صاحبش نزد آن حاضر میشود و دیگری حق حضور و مزاحمت را ندارد.
به هر حال این قوم در مضیقه آب قرار گرفتند و تحمل نداشتند که یک روز تمام آب در اختیار"ناقه"باشد و یک روز در اختیار آنها،مخصوصا طبق احتمالی که بعضی از مفسران دادهاند که آب در آبادی آنها خیلی کم بود(هر چند این معنی با آیات 146 تا 148 تناسب ندارد چرا که از آن استفاده میشود این قوم در سرزمینی پر از باغها و چشمهها زندگی میکردند).
*** به هر حال این قوم سرکش و خودخواه و لجوج تصمیم گرفتند"ناقه" را از پای درآورند،در حالی که"صالح"به آنها اخطار کرده بود که اگر آزاری به ناقه برسانند در فاصله کوتاهی عذاب دامانشان را خواهد گرفت،اما آنها بدون اعتنا به این امر"یکی از یاران خود را صدا زدند،و او به سراغ این کار آمد،و ناقه را پی کرد"( فَنٰادَوْا صٰاحِبَهُمْ فَتَعٰاطیٰ فَعَقَرَ ).
"صاحب"در اینجا ممکن است اشاره به یکی از رؤسای قوم عاد باشد، و یکی از اشرار معروف آنها که در تاریخ به عنوان"قدارة بن سالف" (1)از او یاد شده است.
"تعاطی"در اصل به معنی برگرفتن چیزی یا به سراغ مطلبی رفتن است،و نیز به انجام کارهای مهم و خطرناک گفته میشود،یا انجام کارهای پر زحمت، و یا کاری که در مقابل آن عطا و مزدی قرار داده شده است.
همه این تفسیرها در آیه مورد بحث جمع است چرا که اقدام به کشتن ناقه جرات و جسارت زیادی لازم داشت،و هم کاری پر زحمت بود،و قاعدتا در برابر آن اجر و مزدی هم قرار داده بودند.
"عقر"از ماده"عقر"(بر وزن ظلم)در اصل به معنی اساس و ریشه
1) 1) قداره(بر وزن مناره)مردی بود زشت صورت و زشت سیرت و از شومترین افراد در تاریخ بود.
است،و هنگامی که این واژه در مورد شتر به کار رود به معنی کشتن و نحر کردن و یا پی کردن است.
قابل توجه اینکه قرآن در اینجا کشتن ناقه را به یک فرد نسبت داده است،در حالی که در سوره"و الشمس"به همه آنها نسبت میدهد و میفرماید:
فعقروها(قوم ثمود ناقه را کشتند)این به خاطر آن است که آن یک نفر به نمایندگی و به رضایت همه قوم اقدام به این کار کرد،و میدانیم کسی که راضی به فعل دیگری باشد شریک در عمل او است (1).
در بعضی روایات آمده که"قداره"قبلا شراب نوشید،و در حال مستی اقدام بر این عمل زشت و جنایت بزرگ نمود.
در مورد طرز کشتن ناقه نیز اقوال گوناگونی است:بعضی گفتهاند با شمشیر آن را پی کرد،و بعضی گفتهاند در کمین آن پشت صخرهای قرار گرفت نخست آن را با تیر زد و بعد با شمشیر به آن حمله کرد.
*** آیه بعد به عنوان مقدمهای برای ذکر عذاب وحشتناک این قوم سرکش میگوید:"اکنون بنگرید عذاب و انذارهای من چگونه بود"؟!( فَکَیْفَ کٰانَ عَذٰابِی وَ نُذُرِ ).
*** و سپس میافزاید:یک صیحه بر آنها فرستادیم،و به دنبال آن همگی به صورت گیاه خشک شده کوبیدهای درآمدند که صاحب چهارپایان برای حیوانات خود در آغل جمعآوری میکند"!( إِنّٰا أَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ صَیْحَةً وٰاحِدَةً فَکٰانُوا کَهَشِیمِ الْمُحْتَظِرِ ).
1) 1) شرح این مطلب را تحت عنوان"پیوند مکتبی"در جلد 9 صفحه 158 (ذیل آیه 65 سوره هود)بیان کردیم.
"صیحة"در اینجا به معنی صدای عظیمی است که از آسمان برمیخیزد، و ممکن است اشاره به صاعقه وحشتزایی باشد که بر فراز شهر آنها در گرفت، چنان که در آیه 13 سوره فصلت آمده است فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُکُمْ صٰاعِقَةً مِثْلَ صٰاعِقَةِ عٰادٍ وَ ثَمُودَ :"اگر آنها سرپیچی کنند به آنها بگو شما را صاعقهای همچون صاعقه عاد و ثمود انذار میکنم"! "هشیم"از ماده"هشم"(بر وزن خشم)در اصل به معنی شکستن اشیاء سست است،مانند گیاهان،لذا به گیاهان خرد شده که صاحبان گوسفندان برای آنها میکوبند و آماده میکنند هشیم گفته میشود،و گاه به گیاهان خشکی تفسیر شده که زیر دست و پای حیوانات در آغل کوبیده میشود.
"محتظر"در اصل از ماده"حظر"(بر وزن مغز)به معنی"منع" است،و لذا آغلی را که برای گوسفندان و حیوانات درست میکنند که مانع خروج آنها یا حمله حیوانات وحشی گردد"حظیره"مینامند،و"محتظر" (بر وزن محتسب)شخصی است که صاحب چنین مکانی است.
تعبیری که در این آیه در باره عذاب قوم ثمود آمده است بسیار عجیب و پر معنی است،چرا که خداوند برای نابودی این قوم سرکش هرگز لشکریانی از آسمان و زمین نفرستاد،تنها با یک صیحه آسمانی،یک صاعقه گوشخراش، یک موج عظیم انفجار،که همه چیز را در مسیر خود در شعاع وسیعی در هم کوبید و خرد کرد کار آنها را ساخت! قصرها و خانههای آباد آنها همچون"حظیره"گوسفندان شد،و اجساد بیجان و در هم شکسته آنها به صورت گیاه خشک کوبیدهای که زیر دست و پای گوسفندان میریزند درآمد.
درک این معنی برای گذشتگان مشکل بود،اما برای ما که امروز از تاثیر امواج ناشی از انفجار آگاه هستیم که چگونه همه چیز را در مسیر خود متلاشی
و خرد میکند درک آن آسان است،البته صاعقه عذاب الهی با این انفجارهای بشری قابل مقایسه نیست و از اینجا روشن میشود که این صاعقه عظیم چه بلائی بر سر این قوم خیرهسر آورد؟ *** و در آخرین آیه مورد بحث و پایان این سرگذشت دردناک و عبرتانگیز بار دیگر میفرماید:"ما قرآن را برای تذکر و بیداری انسانها آسان نمودیم آیا پند گیرندهای پیدا میشود"؟!( وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ ).
تعبیراتش زنده و روشن،داستانهایش گویا،و انذارها و تهدیدهایش تکاندهنده و بیدارگر است.
کَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ بِالنُّذُرِ (33) إِنّٰا أَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ حٰاصِباً إِلاّٰ آلَ لُوطٍ نَجَّیْنٰاهُمْ بِسَحَرٍ (34) نِعْمَةً مِنْ عِنْدِنٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی مَنْ شَکَرَ (35) وَ لَقَدْ أَنْذَرَهُمْ بَطْشَتَنٰا فَتَمٰارَوْا بِالنُّذُرِ (36) وَ لَقَدْ رٰاوَدُوهُ عَنْ ضَیْفِهِ فَطَمَسْنٰا أَعْیُنَهُمْ فَذُوقُوا عَذٰابِی وَ نُذُرِ (37) وَ لَقَدْ صَبَّحَهُمْ بُکْرَةً عَذٰابٌ مُسْتَقِرٌّ (38) فَذُوقُوا عَذٰابِی وَ نُذُرِ (39) وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا اَلْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ (40)
33-قوم لوط انذارهای(پی در پی پیامبرشان را)تکذیب کردند.
34-ما بر آنها تندبادی که ریگها را به حرکت درمیآورد فرستادیم(و همه را هلاک
کردیم)جز خاندان لوط را که سحرگاهان آنها را نجات دادیم.
35-این نعمتی بود از ناحیه ما،اینگونه کسی را که شکرگزار است پاداش میدهیم.
36-او آنها را در مورد مجازات ما انذار کرد،ولی آنها اصرار بر مجادله و القاء شک داشتند.
37-آنها از لوط خواستند میهمانانش را در اختیار آنان بگذارد!،ولی ما چشمانشان را نابینا و محو کردیم(و گفتیم)بچشید عذاب و انذارهای مرا.
38-سرانجام صبحگاهان در اول روز عذابی مستمر و ثابت به سراغشان آمد.
39-(و گفتیم)اکنون بچشید عذاب و انذارهای مرا.
40-ما قرآن را برای یادآوری آسان کردیم آیا کسی هست که متذکر شود؟
قوم لوط به سرنوشت شومتری مبتلا شدند
در این آیات اشارات کوتاه و تکان دهندهای به داستان قوم لوط و عذاب وحشتناک این جمعیت ننگین و گمراه دیده میشود،و این چهارمین قسمت از سرگذشت اقوام پیشین در این سوره است.
نخست میگوید:"قوم لوط انذارهای پی در پی پیامبرشان را تکذیب کردند"( کَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ بِالنُّذُرِ ).
"نذر"چنان که قبلا نیز اشاره کردیم جمع"انذار"به معنی تهدید و بیم دادن است، و ذکر آن به صیغه جمع ممکن است اشاره به انذارهای پی در پی این پیامبر بزرگ باشد که این قوم لجوج همه آنها را تکذیب کردند،و یا اشاره به انذار حضرت لوط ع و پیامبران پیش از او است،زیرا دعوتهای انبیاء همگی یک حقیقت را تعقیب میکند.
*** سپس در یک جمله کوتاه به گوشهای از عذاب آنها و نجات خانواده حضرت لوط اشاره کرده،میگوید:"ما بر آنها تندبادی که ریگها را به حرکت در
میآورد فرستادیم"( إِنّٰا أَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ حٰاصِباً ).
و همه را در زیر این باران ریگ مدفون ساختیم.
"جز خاندان لوط که ما آنها را سحرگاهان از آن سرزمین بلا رهایی بخشیدیم" ( إِلاّٰ آلَ لُوطٍ نَجَّیْنٰاهُمْ بِسَحَرٍ ).
"حاصب"به معنی تندبادی است که"حصباء"یعنی ریگ و سنگ را به حرکت درمیآورد.
در آیات دیگر قرآن نیز هنگامی که عذاب قوم لوط را میشمرد علاوه بر زلزلهای که شهرهای آنها را زیر و رو کرد سخن از باران سنگ میگوید، چنان که در آیه 82 هود میخوانیم: فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا جَعَلْنٰا عٰالِیَهٰا سٰافِلَهٰا وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهٰا حِجٰارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ :"هنگامی که فرمان ما فرا رسید آن شهر و دیار را زیر و رو کردیم و بارانی از سنگ از گلهای متحجر و متراکم آنها نازل نمودیم".
آیا این دو نوع عذاب بود یکی تندبادی که سنگ و ریگ بیابان را با خود برداشت و بر آنها کوبید،و دیگر بارانی از سنگهای آسمانی،و یا هر دو به یک معنی باز میگردد،چرا که گاهی گردبادهای عظیم در بیابانها تودههایی از سنگ و ریگ را از زمین برداشته با خود به آسمان میبرد و هنگامی که فشار گردباد فرو نشست یک مرتبه آنها را بر نقطه دیگری فرو میریزد؟بعید نیست که در اینجا نیز به فرمان خدا گردبادی ماموریت یافت تا تودههای عظیمی از سنگ و ریگ بیابان را به آسمان برد،و بعد از زلزله ویرانگر بر شهرهای قوم لوط فرو ریزد،و اجساد آلوده آنها را در زیر آن دفن کند،و حتی ویرانههای شهرهای آنها را از صفحه روی زمین محو نماید تا برای همیشه درس عبرتی برای دیگران باشد (1).
1) 1) در این زمینه بحثهای دیگری در جلد 9 صفحه 190 به بعد(ذیل آیه 82 سوره هود)داشتهایم.
ضمنا آیه فوق میگوید:نجات خاندان حضرت لوط به هنگام سحر بود، این به خاطر آن بود که وعده عذاب این قوم ستمگر نیز هنگام صبح بود،لذا در آخر شب به فرمان خدا این خانواده با ایمان(جز همسرش که راه خود را از راه لوط جدا کرده بود)از شهر بیرون رفتند و چیزی نگذشت که زلزله و سپس باران سنگ شروع شد،چنان که در آیه سوره هود آمده: فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ وَ لاٰ یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَکَ إِنَّهُ مُصِیبُهٰا مٰا أَصٰابَهُمْ إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ :در قسمتی از شب با خانوادهات حرکت کن، و هیچیک از شما پشت سرش را نگاه نکند،مگر همسرت که او نیز به همان بلائی که آنها گرفتار میشوند مبتلا خواهد شد،موعد آنها صبح است آیا صبح نزدیک نیست"؟! و از اینجا روشن میشود اینکه بعضی از مفسران به پیروی بعضی از ارباب لغت"سحر"را در اینجا به معنی"بین الطلوعین"تفسیر کردهاند هیچگونه مناسبتی با آیه فوق ندارد (1).
*** در آیه بعد برای تاکید میفرماید:"نجات خاندان لوط نعمتی بود از ناحیه ما،آری این گونه کسی را که شکرگزاری کند پاداش میدهیم" ( نِعْمَةً مِنْ عِنْدِنٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی مَنْ شَکَرَ ) (2).
*** و در آیه بعد این حقیقت را بازگو میکند که لوط قبلا اتمام حجت کرده
"و آنها را از مجازات ما آگاه ساخته بود،ولی آنها در انذارهای الهی تردید کردند،و اصرار بر مجادله و القاء شک و شبهه داشتند"( وَ لَقَدْ أَنْذَرَهُمْ بَطْشَتَنٰا فَتَمٰارَوْا بِالنُّذُرِ ).
"بطش"(بر وزن فرش)در اصل به معنی گرفتن چیزی است با قدرت، و از آنجا که هنگام مجازات قبلا مجرم را با قدرت میگیرند این کلمه به معنی مجازات نیز آمده است.
"تماروا"از ماده"تماری"به معنی گفتگوی طرفینی برای ایجاد شک و القای شبهه و مجادله در برابر حق است،در حقیقت آنها دست به دست هم دادند و از طرق گوناگون برای ایجاد شک و شبهه در افکار عمومی وارد شدند تا اثرات انذارهای این پیامبر بزرگ را خنثی کنند.
*** آنها به القاء شبهات عقیدتی در میان مردم قناعت نکردند بلکه در زشتکاری و وقاحت و بی شرمی کار را به جایی رسانیدند که وقتی فرشتگان مامور عذاب به صورت جوانانی خوش منظر به عنوان میهمان وارد خانه لوط شدند این قوم بی شرم به سراغ آنها آمدند و چنان که آیه بعد میگوید"از لوط خواستند که میهمانانش را در اختیار آنان بگذارد"!( وَ لَقَدْ رٰاوَدُوهُ عَنْ ضَیْفِهِ ).
"لوط"به قدری از این مساله ناراحت شد که حد نداشت و مصرا از آنها خواهش کرد دست از این رسوایی و آبروریزی بردارند،و حتی طبق آیه 71 سوره حجر به آنها وعده داد دختران خود را به ازدواج آنها(در صورت توبه از این اعمال)درآورد،و این نهایت مظلومیت این پیامبر بزرگ را در میان این گروه بی شرم و بی ایمان و فاقد همه چیز نشان میدهد.
ولی چیزی نگذشت که این گروه مهاجم نخستین مجازات خود را دریافت داشتند،چنان که خداوند در دنباله همین آیه میفرماید:"ما چشمهای آنها را نابینا و محو کردیم و به آنها گفتیم بچشید عذاب من و انذارهای مرا"( فَطَمَسْنٰا
أَعْیُنَهُمْ فَذُوقُوا عَذٰابِی وَ نُذُرِ
).
آری اینجا بود که دست قدرت خداوند از آستین عدالت بیرون آمد و به گفته بعضی به جبرئیل فرمان داد که گوشهای از شهپرش را بر چشم آنان بکوبد، فورا همگی نابینا شدند،و حتی گفته میشود که جای چشم آنها به کلی صاف و همانند صورتشان شد! گرچه در آیه سخنی از این معنی به میان نیامده است که چه افرادی به سراغ فرشتگان آمدند ولی مسلما تمام قوم لوط نبودند بلکه اوباشانی که در وقاحت از دیگران پیشی گرفته بودند در این کار پیشقدم شدند،و سرنوشت آنها درس عبرتی برای افرادی دیگر شد،چرا که با همان حال زار به میان جمع برگشتند،اما دلی آماده در آن میان نبود که از این عذاب مقدماتی عبرتی گیرد.
میگویند:اینکه خداوند مجازات آنها را تا هنگام طلوع صبح تاخیر انداخت برای این بود که این حادثه در روز قبل صورت گرفت،و به آنها مجال داد که یک شب دیگر را در باره سرنوشت خود بیندیشند،و نمونهای از عذاب الهی را در وجود این نابینایان بدبخت ببینند،شاید بیدار شوند و توبه کنند،ولی افسوس که حتی طبق روایتی خود این نابینایان نیز عبرت نگرفتند و هنگامی که دست به دیوارها گرفته و به خانه خود برگشتند سوگند یاد کردند که فردا صبح یک نفر از خاندان لوط را زنده نخواهیم گذاشت (1).
*** عاقبت عذاب نهایی فرا رسید،و با زلزلهای ویرانگر که با نخستین شعاع صبحگاهی آن سرزمین را تکان داد شهرهایشان زیر و رو شد،بدنها قطعه قطعه و متلاشی و زیر آوارها فرو رفت،باران شدیدی از سنگ بر آنها فرو ریخت،
1) 1) تفسیر"نور الثقلین"جلد 5 صفحه 185.
و آثار ویرانههای آنها را نیز محو کرد! چنان که آیه بعد به صورت سربسته و فشرده به این معنی اشاره کرده میگوید:
"سرانجام صبحگاهان در اول روز عذابی مستمر و ثابت به سراغ آنها آمد" ( وَ لَقَدْ صَبَّحَهُمْ بُکْرَةً عَذٰابٌ مُسْتَقِرٌّ ).
آری در لحظاتی کوتاه همه چیز پایان گرفت و اثری از آنها باقی نماند.
تعبیر به"بکرة"(آغاز روز)به خاطر این است که"صبحهم"معنی گستردهای دارد که تمام صبح را در بر میگیرد در حالی که منظور آغاز صبح است.
آیا این ماجرا آغاز طلوع فجر بوده،یا آغاز طلوع آفتاب؟دقیقا معلوم نیست ولی شاید تعبیر"بکرة"بیشتر مناسب آغاز طلوع آفتاب باشد.
واژه"مستقر"به معنی ثابت و پابرجاست،و در اینجا ممکن است اشاره به این باشد که این عذاب به قدری کوبنده و قوی و نیرومند بود که هیچ قدرتی مقابله با آن را نداشت.
این معنی نیز گفته شده است که چون این عذاب دنیوی با عذاب برزخی آنها اتصال پیدا کرد از آن تعبیر به"مستقر"شده است.
*** سپس میافزاید:بار دیگر به آنها گفته شد:"اکنون بچشید عذاب من و انذارهای مرا"( فَذُوقُوا عَذٰابِی وَ نُذُرِ ).
تا دیگر در انذارهای پیامبران شک و تردید نکنید.
گرچه این جمله دو بار در این ماجرا ذکر شده ولی پیداست جمله اول اشاره به همان عذاب مقدماتی یعنی نابینا شدن گروهی است که به خانه لوط هجوم آوردند،و بار دوم اشاره به عذاب نهایی یعنی زلزله ویرانگر و باران سنگ
میباشد.
*** و بالآخره در آخرین آیه مورد بحث برای چهارمین بار در این سوره این جمله پر معنی و بیدارگر را تکرار میکنند:"ما قرآن را برای پند گرفتن و یادآوری آسان کردیم،آیا کسی هست که پند گیرد و متذکر شود"( وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ ).
قوم لوط پند نگرفتند،نه از انذارها،و نه از عذاب مقدماتی و هشدار دهنده،آیا دیگران که آلوده همان گناهانند از شنیدن این آیات قرآن به خود میآیند و پشیمان میشوند توبه میکنند؟! ***
وَ لَقَدْ جٰاءَ آلَ فِرْعَوْنَ اَلنُّذُرُ (41) کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا کُلِّهٰا فَأَخَذْنٰاهُمْ أَخْذَ عَزِیزٍ مُقْتَدِرٍ (42) أَ کُفّٰارُکُمْ خَیْرٌ مِنْ أُولٰئِکُمْ أَمْ لَکُمْ بَرٰاءَةٌ فِی اَلزُّبُرِ (43) أَمْ یَقُولُونَ نَحْنُ جَمِیعٌ مُنْتَصِرٌ (44) سَیُهْزَمُ اَلْجَمْعُ وَ یُوَلُّونَ اَلدُّبُرَ (45) بَلِ اَلسّٰاعَةُ مَوْعِدُهُمْ وَ اَلسّٰاعَةُ أَدْهیٰ وَ أَمَرُّ (46)
41-انذارها و هشدارها(یکی پس از دیگری)برای آل فرعون آمد.
42-اما آنها همه آیات ما را تکذیب کردند،و ما آنها را گرفتیم و مجازات کردیم گرفتن شخصی قدرتمند و توانا.
43-آیا کفار شما بهتر از اینها هستند؟یا برای شما اماننامهای در کتب آسمانی نازل شده؟! 44-یا میگویند:ما جماعتی متحد و نیرومند و پیروزیم؟ 45-(ولی بدانند)جمعشان به زودی شکست میخورد و پا به فرار میگذارند.
46-(علاوه بر این)رستاخیز موعد آنها است و مجازات قیامت هولناکتر و تلختر است.
آیا شما از اقوام گذشته برترید؟!
پنجمین و آخرین قومی که در این سلسله به آنها اشاره میشود قوم فرعون است،ولی از آنجا که سرگذشت این قوم به طور مشروح در سورههای مختلف قرآن آمده در اینجا تنها اشاره کوتاه و فشردهای به داستان عبرتانگیز آنها شده است.
میفرماید:"انذارهای ما(یکی پس از دیگری)به سراغ آل فرعون آمد" ( وَ لَقَدْ جٰاءَ آلَ فِرْعَوْنَ النُّذُرُ ).
منظور از"آل فرعون"تنها خاندان و بستگان او نیست،بلکه پیروان او را به طور عموم شامل میشود،زیرا"آل"گرچه غالبا در مورد"اهل بیت و خانواده"به کار میرود ولی احیانا در معنی وسیعی که گفتیم نیز استعمال میشود، و قرائن مقام نشان میدهد که در اینجا منظور همین معنی وسیع است.
"نذر"(بر وزن کتب)جمع"نذیر"به معنی بیم دهنده است خواه انسانی باشد یا حادثهای از حوادث که به انسانها هشدار میدهد و آنها را از عاقبت کارشان بر حذر میدارد در صورت اول ممکن است آیه فوق اشاره به موسی و هارون باشد،و در صورت دوم اشاره به معجزات نه گانه موسی،ولی آیه بعد نشان میدهد که معنی دوم در اینجا مناسب است. (1)
*** آیه بعد از واکنش"آل فرعون"در برابر این دو پیامبر بزرگ الهی
1) 1) باید توجه داشت که"نذر"هم جمع"نذیر"است و هم معنی مصدری یا اسم مصدری دارد،و از آنجا که مصدر نیز به معنی وصفی اطلاق میشود هر دو میتواند به یک مفهوم باز گردد.
و انذارهای آنها پرده برداشته،میگوید:"آنها تمام آیات ما را تکذیب کردند" ( کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا کُلِّهٰا ).
آری این مغروران خودخواه،و این جباران خودکامه و بیدادگر،همه آیات الهی را بدون استثنا انکار کردند،همه را دروغ یا سحر یا حوادث اتفاقی شمردند! "آیات"مفهوم وسیعی دارد که هم دلائل عقلی را شامل میشود،هم معجزات، و هم دلائل نقلی را،اما به قرینه آیه 101 سوره اسراء وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسیٰ تِسْعَ آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ "ما به موسی نه معجزه روشن دادیم"معلوم میشود که در اینجا اشاره به همان معجزات نهگانه است (1).
انسان اگر حقیقتجو باشد دیدن یکی از این معجزات با اخطار قبلی و سپس بر طرف شدن بلا به وسیله دعای پیامبر خدا برای او کافی است،ولی هنگامی که انسان به اصطلاح بر سر دنده لج قرار میگیرد اگر تمام آسمان و زمین آیت خدا شود مؤثر نیست تنها عذاب الهی باید فرا رسد و مغزهایی را که پر از باد غرور است در هم بکوبد.
چنان که در ذیل همین آیه مورد بحث میخوانیم:"ما آنها را گرفتیم و مجازات کردیم،گرفتن کسی که هرگز مغلوب نمیشود و مقتدر و تواناست"
1) 1) "معجزات نه گانه موسی"با توجه به آیات مختلف قرآن عبارت است از: 1-تبدیل شدن عصا به مار عظیم(طه-20)2-"ید بیضاء"و درخشیدن دست موسی همچون یک منبع نور(طه-22)3-طوفانهای کوبنده(اعراف-133)4 و 5 و 6 و 7"ملخ"که بر زراعتها مسلط شد،و"قمل"(یک نوع آفت نباتی)و"ضفادع" (قورباغههایی که از رود نیل برخاستند و در مدت کوتاهی سطح زندگی آنها را پوشاندند) و"دم"رود نیل رنگ خون گرفت(اعراف-133"8 و 9"خشکسالی"و کمبود انواع میوهها(اعراف-130)که شرح هر کدام در ذیل آیات مربوط داده شده است.
( فَأَخَذْنٰاهُمْ أَخْذَ عَزِیزٍ مُقْتَدِرٍ ).
"اخذ"در اصل به معنی گرفتن است،ولی از آنجا که مجرم را برای مجازات کردن قبلا دستگیر میکنند این کلمه به عنوان کنایه از مجازات به کار میرود.
تعبیری که در ذیل این داستان آمده است در سرگذشتهای دیگر نظیر ندارد این به خاطر آن است که فرعونیان بیش از همه به قدرت و عزت خود میبالیدند،و همه جا سخن از نیروی حکومت آنها بود،اما خداوند میگوید:
ما آنها را گرفتیم،گرفتن عزیز مقتدر تا معلوم شود،این قدرت و عزت پوشالی در مقابل عزت و قدرت خدا هیچ و پوچ است،و عجب اینکه همان رود عظیم نیل که سرچشمه تمام ثروت و قدرت و آبادی و تمدن آنها بود مامور نابودی آنها شد، و عجبتر اینکه موجودات کوچکی همچون ملخ،قورباغه،قمل(یک نوع حشره) بر آنها مسلط گشت و آنان را به ستوه آورد و بیچاره کرد.
*** بعد از بیان داستان اقوام پیشین و عذاب و کیفر امتهای سرکش و مجرم، در آیه بعد مشرکان مکه را مخاطب ساخته میگوید:"آیا کفار شما از کافران پیشین بهترند و یا برای شما اماننامهای در کتب آسمانی نازل شده است" ( أَ کُفّٰارُکُمْ خَیْرٌ مِنْ أُولٰئِکُمْ أَمْ لَکُمْ بَرٰاءَةٌ فِی الزُّبُرِ ) (1).
میان شما و قوم فرعون و قوم نوح و لوط و ثمود چه تفاوتی است؟اگر آنها به خاطر کفر و طغیان و ظلم و گناه گرفتار طوفانها و زلزلهها و صاعقهها شدند چه دلیلی دارد که شما به چنین سرنوشتی مبتلا نشوید؟! آیا شما از آنها بهترید؟یا طغیان و عناد و کفر شما از آنها کمتر است؟
1) 1) ضمیر در"کفارکم"ظاهرا به"مشرکان عرب"بر میگردد،به قرینه جمله " أَمْ لَکُمْ بَرٰاءَةٌ فِی الزُّبُرِ ".
پس چگونه خود را از عذاب الهی مصون میشمرید؟مگر اینکه امان نامهای در کتب آسمانی برای شما آمده باشد،و مسلما چنین ادعایی دروغ است و هیچگونه دلیلی بر آن ندارید.
*** "یا اینکه میگویند:ما جمعیت متحد و نیرومندی هستیم و از مخالفانمان انتقام میگیریم،و بر آنها پیروز میشویم"( أَمْ یَقُولُونَ نَحْنُ جَمِیعٌ مُنْتَصِرٌ ) (1)"جمع"به معنی"مجموع"است،و منظور در اینجا جماعتی است که هدف و قدرت عمل دارند و تعبیر به"منتصر"نیز تاکیدی بر این معنی است، زیرا از ماده"انتصار"و به معنی انتقام گرفتن و پیروز شدن است.
قابل توجه اینکه آیه قبل به صورت"خطاب"بود،اما آیه مورد بحث، و آیات آینده از کفار به صورت"غائب"سخن میگوید،و این یک نوع تحقیر است یعنی شایسته نیستند بیش از این مخاطب به خطاب الهی شوند.
به هر حال،اگر آنها ادعای چنین قدرتی کنند آن نیز ادعای بی اساسی است،چرا که"آل فرعون"و"قوم عاد و ثمود"و امثال آنان که از اینها قویتر بودند در برابر عذاب الهی همچون پر کاه در برابر یک طوفان عظیم کمترین مقاومتی از خود نشان ندادند تا چه رسد به این گروه اندک و فاقد همه چیز! *** سپس به عنوان یک پیشگویی قاطع برای رد سخنان آنها،میافزاید آنها بدانند"جمعشان به زودی شکست میخورد و فرار میکنند"
1) 1) با اینکه"نحن"ضمیر جمع است خبر آن"جمیع"به صورت مفرد آمده و همچنین"منتصر"که خبر بعد از خبر یا صفتی است برای جمیع،و این به خاطر آن است که"جمیع"هر چند لفظا مفرد است ولی از نظر معنی جمع میباشد.
( سَیُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ یُوَلُّونَ الدُّبُرَ ) (1).
جالب اینکه"سیهزم"از ماده"هزم"(بر وزن جزم)در اصل به معنی فشار دادن جسم خشک است به حدی که متلاشی شود،و به همین مناسبت در متلاشی شدن لشکر و در هم شکستن آن به کار رفته است.
این تعبیر ممکن است اشارهای به این نکته باشد که اگر چه آنها ظاهرا متحد و منسجمند،ولی چون موجوداتی خشک و فاقد انعطافند در برابر یک فشار قوی درهم میشکنند،بر عکس مؤمنان که صلابتی توأم با انعطاف دارند که اگر تندباد حوادث کمر آنها را خم کند به زودی قامت راست کرده و باز هم در برابر حادثه میایستند.
"دبر"به معنی پشت در مقابل"قبل"به معنی پیش رو است،و ذکر این کلمه در اینجا برای بیان پشت کردن به میدان جنگ به طور کامل است.
این پیشگویی در میدان بدر و سایر جنگهای اسلامی جامع عمل به خود پوشید،و سرانجام جمعیت قدرتمند کفار متلاشی شدند و فرار کردند.
*** در آخرین آیه مورد بحث میافزاید:"تنها شکست و ناکامی در دنیا بهره آنها نیست،بلکه"رستاخیز موعد آنها است و مجازاتهای قیامت هولناکتر و تلختر است"( بَلِ السّٰاعَةُ مَوْعِدُهُمْ وَ السّٰاعَةُ أَدْهیٰ وَ أَمَرُّ ).
و به این ترتیب آنها باید هم در انتظار شکست تلخی در این دنیا باشند، و هم شکست تلختر و وحشتانگیزتر در آخرت.
"ادهی"از ماده"دهو"و"دهاء"به معنی مصیبت و حادثه بزرگ است که راه خلاص و علاج و درمان ندارد،و گاه به معنی شدت هوشیاری نیز آمده
1) 1) با اینکه مناسب است"یولون الادبار"گفته شود بجای آن"یولون الدبر" گفته شده،زیرا این کلمه معنی جنس دارد که در حکم جمع است.
است، اما در آیه مورد بحث به معنی اول میباشد.
آری آنها در قیامت گرفتار چنان سرنوشتی میشوند که راه فراری برای آن نیست.
یک پیشگویی صریح و اعجازآمیز
بدون شک آن زمان که این آیات در مکه نازل شد مسلمانان در اقلیت شدید و دشمن در اوج قدرت بود،و هرگز پیشبینی پیروزی سریع مسلمانان بر آنها قابل باور نبود،ولی مدت کوتاهی گذشت که مسلمانان هجرت نمودند و آن قدر قدرت پیدا کردند که در نخستین برخورد مسلحانه خود با دشمن در میدان بدر ضربه بسیار و سهمگینی بر آنان وارد ساختند،آن چنان که هرگز انتظارش را نداشتند،و چند سالی از ماجرای بدر بیشتر نگذشت که نه فقط کفار مکه،بلکه تمام جزیره عربستان در مقابل آنها تسلیم شدند! آیا این خبر غیبی از آینده آن هم با این قاطعیت و صراحت معجزه نیست؟ میدانیم یکی از جنبههای اعجاز قرآن مشتمل بودن بر خبرهای غیبی است،که یک نمونهاش آیه مورد بحث میباشد.
إِنَّ اَلْمُجْرِمِینَ فِی ضَلاٰلٍ وَ سُعُرٍ (47) یَوْمَ یُسْحَبُونَ فِی اَلنّٰارِ عَلیٰ وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ (48) إِنّٰا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنٰاهُ بِقَدَرٍ (49) وَ مٰا أَمْرُنٰا إِلاّٰ وٰاحِدَةٌ کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ (50) وَ لَقَدْ أَهْلَکْنٰا أَشْیٰاعَکُمْ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ (51) وَ کُلُّ شَیْءٍ فَعَلُوهُ فِی اَلزُّبُرِ (52) وَ کُلُّ صَغِیرٍ وَ کَبِیرٍ مُسْتَطَرٌ (53) إِنَّ اَلْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ نَهَرٍ (54) فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ (55)
47-مجرمان در گمراهی و شعلههای آتشند.
48-در آن روز که در آتش دوزخ به صورتشان کشیده میشوند(و به آنها گفته میشود) بچشید آتش دوزخ را.
49-ما هر چیزی را به اندازه آفریدیم.
50-و فرمان ما یک امر بیش نیست،همچون یک چشم بر هم زدن! 51-ما کسانی را که در گذشته شبیه شما بودند هلاک کردیم آیا کسی هست که متذکر شود.
52-و هر کاری را انجام دادند در نامههای اعمالشان ثبت است.
53-و هر کار کوچک و بزرگی نوشته میشود.
54-پرهیزگاران در باغها و نهرهای بهشتی جای دارند.
55-در جایگاه صدق نزد خداوند مالک مقتدر.
در جایگاه صدق نزد خداوند مقتدر!
این آیات در حقیقت ادامه بحث آیات قبل پیرامون کیفیت حال مشرکان و مجرمان در قیامت است،آخرین آیه از آیات گذشته این حقیقت را بیان کرد که روز قیامت میعاد آنهاست و آن روز مصیبتبار و تلخی است،تلختر از مصائب و شکستهای دنیا.
در نخستین آیه مورد بحث به بیان علت این امر پرداخته،میگوید:
"مجرمان در گمراهی و شعلههای آتش دوزخند"( إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی ضَلاٰلٍ وَ سُعُرٍ ) (1).
*** "در آن روز در آتش دوزخ به صورتشان کشیده میشوند،و به آنها گفته
1) 1) "سعر"چنان که ذیل آیه 24 همین سوره اشاره کردهایم دو معنی دارد نخست اینکه جمع"سعیر"به معنی آتش برافروخته است،دیگر اینکه به معنی جنون و هیجان زدگی و برافروختگی توأم با از دست دادن اعتدال فکری است،و در آیه مورد بحث ممکن است به معنی اول باشد،و یا به معنی دوم،در این صورت مفهوم آیه چنین است: آنها میگفتند ما اگر از انسانی همانند خود پیروی کنیم گمراه و دیوانهایم قرآن میگوید: روز قیامت میفهمند که با انکار و تکذیب انبیا در گمراهی و جنون بودهاند!
میشود بچشید و لمس کنید آتش دوزخ را"دوزخی که پیوسته آن را انکار میکردید و دروغ و افسانه میپنداشتید( یَوْمَ یُسْحَبُونَ فِی النّٰارِ عَلیٰ وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ ).
"سقر"(بر وزن سفر)در اصل به معنی تغییر رنگ بدن و متاذی شدن از تابش آفتاب و مانند آن است،و از آنجا که جهنم این دگرگونی و آزار را به نحو شدید دارد یکی از نامهای آن"سقر"است،و مراد از"مس"همان تماس گرفتن و لمس کردن است،بنا بر این به دوزخیان گفته میشود بچشید حرارت سوزانی را که از لمس آتش دوزخ حاصل میشود،بچشید و نگوئید اینها دروغ و خرافه و اسطوره است.
بعضی معتقدند که"سقر"نام تمام دوزخ نیست بلکه بخش خاصی از دوزخ است که سوزندگی فوق العاده عجیبی دارد،چنان که در روایتی از امام صادق ع نقل شده:"درهای است به نام"سقر"که جایگاه متکبران است،و هر گاه نفس بکشد دوزخ را میسوزاند"! (1).
*** و از آنجا که ممکن است خیال شود که این عذابها با آن معاصی هماهنگ نیست،در آیه بعد میافزاید:"ما هر چیزی را به اندازه آفریدیم"( إِنّٰا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنٰاهُ بِقَدَرٍ ).
آری هم عذابهای دردناک آنها در این دنیا روی حساب است،و هم مجازاتهای شدید آنها در آخرت،نه تنها مجازاتها که هر چیزی را خدا آفریده روی حساب و نظام حساب شدهای است،زمین و آسمان،موجودات زنده و بیجان،اعضای پیکر انسان،و وسائل و اسباب حیات زندگی هر کدام روی حساب و اندازه لازم
1) 1) "تفسیر صافی"ذیل آیات مورد بحث.
است،و چیزی در این عالم بی حساب و کتاب نیست،چرا که آفریده آفریدگار حکیمی است.
*** سپس میفرماید:نه تنها اعمال ما از روی حکمت است،بلکه توأم با نهایت قدرت و قاطعیت نیز میباشد،زیرا"فرمان ما یک امر بیش نیست و چنان با سرعت انجام میگیرد همانند یک چشم بر هم زدن"!( وَ مٰا أَمْرُنٰا إِلاّٰ وٰاحِدَةٌ کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ ).
آری هر چیز را اراده کنیم میگوئیم:"کن":"موجود باش"آن نیز بلافاصله موجود میشود،(حتی کلمه"کن"هم به اصطلاح از باب ضیق بیان است،و الا اراده و مشیت خداوند همان و تحقق مراد او همان).
بنا بر این آن روز که فرمان برپا شدن قیامت را صادر میکنیم با یک چشم بر هم زدن همه چیز در مسیر رستاخیز قرار میگیرد،و حیات نوین در کالبدها دمیده میشود.
همچنین آن روز که اراده کنیم که مجرمان را به وسیله صاعقهها و صیحههای آسمانی یا زمین لرزهها و طوفانها و تندبادها مجازات کنیم،و یا اراده عذاب آنها داشته باشیم یک فرمان بیشتر لازم نیست،بلافاصله همه اینها حاصل میشود.
اینها همه هشداری است برای گناهکاران تا بدانند خداوند در عین حکیم بودن قاطع است،و در عین قاطعیت،حکیم،و از مخالفت فرمانش بر حذر باشند.
*** آیه بعد بار دیگر مجرمان و کفار را مخاطب ساخته و توجه آنها را به سرنوشت اقوام پیشین معطوف میدارد،و میگوید:"ما افرادی را در گذشته
که شبیه شما بودند هلاک و نابود کردیم،آیا کسی هست که متذکر شود و پند گیرد" ( وَ لَقَدْ أَهْلَکْنٰا أَشْیٰاعَکُمْ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ ).
"اشیاع"جمع"شیعه"به معنی کسانی است که از سوی فردی به هر طرف میروند و امور مربوط به او را نشر و شیاع میدهند،و او را تقویت میکنند و اگر شیعه به معنی پیرو استعمال میشود نیز از همین جهت است.
مسلما اقوام پیشین،پیرو مشرکان مکه و مانند آنها نبودند،بلکه قضیه بر عکس بود،اما از آنجا که طرفداران یک نفر"شبیه"او هستند این واژه در معنی"شبیه و مانند"نیز به کار میرود.
این را نیز نباید نادیده گرفت که این گروه از کفار مکه از برنامههای پیشینیان نیرو میگرفتند،و از خط مکتب آنها استفاده میکردند،و به همین جهت بر اقوام پیشین اشیاع(شیعهها)اطلاق شده است.
به هر حال این آیه بار دیگر این حقیقت را تاکید میکند که وقتی اعمال و رفتار و اعتقادات شما با آنها یکی است،دلیلی ندارد که شما سرنوشتی جز سرنوشت آنها داشته باشید بیدار شوید و پند گیرید.
*** سپس به این اصل اساسی اشاره میکند که با مرگ اقوام پیشین اعمال آنها نابود نشد،بلکه"هر کاری را انجام دادند در نامههای اعمالشان ثبت است" ( وَ کُلُّ شَیْءٍ فَعَلُوهُ فِی الزُّبُرِ ).
همین گونه اعمال شما نیز ثبت و ضبط میشود،و برای یوم الحساب محفوظ است.
"زبر"جمع"زبور"به معنی"کتاب"است،و در اینجا اشاره به نامه اعمال آدمیان میباشد،بعضی نیز احتمال دادهاند که منظور از آن"لوح محفوظ"
باشد،ولی این معنی با صیغه جمع سازگار نیست.
*** سپس برای تاکید بیشتر میافزاید:"و هر کار صغیر و کبیری بدون استثنا نوشته میشود"( وَ کُلُّ صَغِیرٍ وَ کَبِیرٍ مُسْتَطَرٌ ).
بنا بر این حساب اعمال در آن روز یک حساب جامع و کامل است، چنان که وقتی نامه اعمال مجرمان به دست آنها داده میشود فریاد برمیآورند:
که ای وای بر ما!این چه کتابی است که هیچ عمل کوچک و بزرگی نیست مگر آن را شماره کرده"!" وَ یَقُولُونَ یٰا وَیْلَتَنٰا مٰا لِهٰذَا الْکِتٰابِ لاٰ یُغٰادِرُ صَغِیرَةً وَ لاٰ کَبِیرَةً إِلاّٰ أَحْصٰاهٰا "(سوره کهف آیه 49).
"مستطر"از ماده"سطر"در اصل به معنی"صف"میباشد،خواه انسانهایی که در یک صف ایستادهاند،یا درختانی که در یک صف قرار دارند، یا کلماتی که بر صفحه کاغذ در یک صف ردیف شدهاند،و از آنجا که بیشتر در معنی اخیر به کار میرود معمولا این معنی از آن به ذهن میرسد.
و به هر حال این هشدار دیگری است به این افراد گنهکار و غافل و بیخبر.
*** و از آنجا که سنت قرآن مجید بر این است که صالحان و طالحان و نیکان و بدان را در مقایسه با یکدیگر معرفی میکند،چرا که در مقایسه تفاوتها چشمگیرتر و آشکارتر است در اینجا نیز بعد از ذکر سرنوشت کافران مجرم اشاره کوتاهی به سرنوشت مسرتبخش و روحپرور پرهیزکاران کرده،میفرماید:
"پرهیزکاران در میان باغها و نهرهای بهشتی و فضای گسترده و فیض وسیع خداوند جای دارند"( إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ نَهَرٍ ).
"نهر"(بر وزن قمر)و همچنین نهر(بر وزن قهر)هر دو به معنی مجرای
آب فراوان است و به همین مناسبت گاهی به فضای گسترده یا فیض عظیم و نور گسترده"نهر"(بر وزن قمر)گفته شده است.
این واژه در آیه مورد بحث(قطع نظر از حدیث آینده)ممکن است به همان معنی اصلی یعنی نهر آب بوده باشد،و مفرد بودن آن مشکلی ایجاد نمیکند،چرا که معنی جنس و جمع دارد بنا بر این هماهنگ"جنات"جمع"جنت"است.
و نیز ممکن است اشاره به وسعت فیض الهی و نور و روشنایی گسترده بهشت و فضای وسیع آن باشد،و یا به هر دو معنی،اما در حدیثی که در المنثور از پیغمبر گرامی اسلام ص نقل شده میخوانیم:النهر الفضاء و السعة لیس بنهر جار "نهر به معنی فضا و گستردگی است نه به معنی نهر جاری" (1).
*** آخرین آیه مورد بحث که آخرین آیه سوره"قمر"است توضیح بیشتری برای جایگاه متقین داده،چنین میگوید:"آنها در جایگاه صدق و حق و راستی نزد خداوند مالک قادر قرار دارند"( فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ ).
چه توصیف جالبی در این آیه از جایگاه پرهیزگاران شده است؟ دو ویژگی دارد که همه امتیازات در آن جمع است:نخست اینکه آنجا جایگاه صدق است و هیچگونه باطل و بیهودگی در آن راه ندارد،سراسر حق است و تمام وعدههای خداوند در باره بهشت در آنجا عینیت پیدا میکند،و صدق آنها آشکار میشود.
دیگر اینکه:در جوار و قرب خدا است،همان چیزی که از کلمه"عند" (نزد)استفاده میشود که اشاره به نهایت قرب و نزدیکی و معنوی است نه جسمانی، آن هم نسبت به خداوندی که هم مالک است و هم قادر،هر گونه نعمت و موهبتی در قبضه قدرت و در فرمان حکومت و مالکیت او است،و به همین دلیل در پذیرایی
1) 1) تفسیر"در المنثور"جلد 6 صفحه 139.
این میهمانان گرامی فروگذار نخواهد کرد،و تنها خودش میداند چه مواهبی برای آنها آماده ساخته است.
قابل توجه اینکه:در این دو آیه که سخن از مواهب و پاداشهای بهشتیان است نخست از مواهب مادی آنها که باغهای وسیع و نهرهای جاری است سخن میگوید،سپس از پاداش بزرگ معنوی آنها که حضور در پیشگاه قرب ملیک مقتدر است،تا انسان را مرحله به مرحله آماده کند،و روح او را به پرواز درآورد و در شور و نشاط فرو برد،به خصوص که تعبیراتی همچون"ملیک"و"مقتدر" و نیز"مقعد صدق"همگی دلالت بر دوام و بقای این حضور و قرب معنوی دارد.
جمله إِنّٰا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنٰاهُ بِقَدَرٍ در عین فشردگی از حقیقت مهمی در عالم خلقت پرده برمیدارد،حقیقتی که بر سراسر جهان هستی حاکم است،و آن اندازهگیری دقیق در همه کائنات جهان است.
هر قدر علم و دانش بشری پیشرفت میکند به این اندازهگیری دقیق آشناتر میشود،این اندازهگیری دقیق نه تنها در موجودات ذرهبینی که در کرات عظیم آسمانی نیز حاکم است.
فی المثل میشنویم فضانوردان با محاسبات دقیق علمی که وسیله صدها نفر کارشناس متخصص بوسیله مغزهای الکترونیکی انجام میگیرد موفق میشوند، درست در همان منطقهای از کره ماه که میخواستند بنشینند،با اینکه ظرف چند روزی که سفینه فضایی فاصله زمین و ماه را میپیماید همه چیز دگرگون میشود، ماه هم بدور خود میگردد و هم بدور زمین،و جای آن بکلی عوض میشود،
و حتی در لحظه پرتاب سفینه نیز زمین هم بدور خود و هم بدور آفتاب با سرعت فوق العادهای در حرکت است،ولی از آنجا که تمام این حرکات گوناگون حساب و اندازه دقیقی دارد که مطلقا از آن تخلف نمیکند،فضانوردان موفق میشوند که با محاسبات پیچیده درست در منطقه مورد نظر فرود آیند! ستارهشناسان میتوانند از دهها سال قبل،خسوف و کسوفهای جزئی و کلی را که در نقاط مختلف زمین روی میدهد دقیقا پیشبینی کنند،اینها همه نشانه دقت در اندازهگیریهای جهان بزرگ است.
در موجودات کوچک،در مورچگان ریز با آن اندامهای پیچیده و متنوع و رگها و اعصاب،ظرافت این اندازهگیری خیره کننده است،و هنگامی که به موجودات کوچکتر،یعنی جانداران ذرهبینی،میکربها،ویروسها،آمیبها میرسیم ظرافت این اندازهگیری اوج میگیرد،و در آنجا حتی یک هزارم میلیمتر و کوچکتر از آن تحت حساب است،و از آن فراتر هنگامی که به داخل اتم وارد میشویم تمام این مقیاسهای اندازهگیری را باید دور بریزیم،و اندازهها به قدری کوچک میشود که به فکر هیچ انسانی نمیگنجد.
این اندازهگیری تنها در مساله کمیتها نیست، کیفیتهای ترکیبی از این اندازهگیری نیز دقیقا برخوردار است،نظامی که بر روح و روحیات انسان و امیال و غرائز او حاکم است،نیز اندازهگیری دقیقی در مسیر خواستههای فردی و اجتماعی انسان دارد که اگر کمترین دگرگونی در آن رخ دهد نظام زندگی فردی و اجتماعی او به هم میریزد.
در عالم طبیعت،موجوداتی هستند که آفت یکدیگرند،و هر کدام ترمزی در برابر دیگری محسوب میشود.
پرندگان شکاری از گوشت پرندگان کوچک تغذیه میکنند،و از اینکه آنها از حد بگذرند،و تمام محصولات را آسیب برسانند جلوگیری مینمایند،
و لذا عمر طولانی دارند.
ولی همین پرندگان شکاری،بسیار کم تخم میگذارند،و کم جوجه میآورند،و تنها در شرایط خاصی زندگی میکنند،اگر بنا بود با این عمر طولانی جوجههای فراوان بیاورند،فاتحه تمام پرندگان کوچک خوانده میشد.
این مساله دامنه بسیار گستردهای در جهان حیوانات و گیاهان دارد که مطالعه آن انسان را به عمق" إِنّٰا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنٰاهُ بِقَدَرٍ "آشناتر میسازد.
ممکن است از آیه مورد بحث و شبیه آن این توهم،یا سوء استفاده پیش آید که اگر همه چیز را خداوند روی اندازه و حسابی آفریده است پس اعمال و افعال ما نیز مخلوق او است،و بنا بر این از خود اختیاری نداریم.
ولی چنان که قبلا نیز گفتهایم گرچه اعمال ما به تقدیر و مشیت الهی است و هرگز خارج از محدوده قدرت و اراده او نیست ولی او مقدر ساخته که ما در اعمال خود مختار باشیم،و لذا برای ما تکلیف و مسئولیت قائل شده که اگر اختیار نداشتیم تکلیف و مسئولیت نامفهوم و بی معنی بود بنا بر این اگر ما در اعمال خود فاقد اراده و مجبور باشیم این بر خلاف تقدیر الهی است.
ولی در مقابل افراط"جبریون"گروهی به تفریط و تندروی در جهت مقابل افتادهاند که آنها را"قدریون"و مفوضه مینامند،آنها صریحا میگویند:
اعمال ما به دست ما است،و خدا را مطلقا به اعمال ما کاری نیست،و به این ترتیب قلمرو حکومت الهی را محدود ساخته و خود را مستقل پنداشته،و راه شرک را میپویند.
حقیقت این است که جمع میان این دو اصل(توحید و عدل)نیاز به دقت و ظرافت خاصی دارد،اگر توحید را به این معنی تفسیر کنیم که خالق همه چیز حتی اعمال ما خداست،بطوری که ما هیچ اختیاری نداریم"عدل"خدا را انکار کردهایم،چرا که گنهکاران را مجبور بر معاصی ساخته و سپس آنها را مجازات میکند.
و اگر عدل را به این معنی تفسیر کنیم که خدا هیچ دخالتی در اعمال ما ندارد او را از حکومتش خارج ساختهایم و در دره"شرک"سقوط کردهایم.
"امر بین الامرین"که ایمان خالص و صراط مستقیم و خط میانه است این است که معتقد باشیم ما مختاریم ولی مختار بودنمان نیز به اراده خدا است و هر لحظه بخواهد میتواند از ما سلب اختیار نماید و این همان مکتب اهل بیت ع است.
قابل توجه این که در ذیل آیات مورد بحث روایات متعددی در مذمت از این دو گروه در کتب تفسیر اهل سنت و شیعه وارد شده است:
از جمله در حدیثی میخوانیم که پیغمبر اکرم فرمود"
صنفان من امتی لیس لهم فی الاسلام نصیب:المرجئة و القدریة،انزلت فیهم آیة فی کتاب اللّٰه، إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی ضَلاٰلٍ وَ سُعُرٍ . ..":"دو گروه از امتم هستند که سهمی در اسلام ندارند!جبریها،و قدریها و در باره اینها آیه إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی ضَلاٰلٍ وَ سُعُرٍ ..."گنهکاران در گمراهی و جنون و شعلههای آتشاند..."نازل شده" (1).
"مرجئه"از ماده"ارجاء"به معنی تاخیر انداختن است و این اصطلاحی است که در مورد جبریون به کار میرود چرا که آنها اوامر الهی را نادیده
1) 1) در تفسیر روح المعانی این حدیث را از بخاری،ترمذی،ابن ماجه،ابن عدی،و ابن مردویه از ابن عباس نقل کرده است جلد 27 صفحه 81-نظیر همین حدیث را قرطبی در تفسیرش آورده است(جلد 9 صفحه 6318).
گرفته،و رو به سوی معصیت میآورند به گمان این که مجبورند،یا این که معتقدند مرتکبین گناهان کبیره سرنوشتشان روشن نیست و آن را به قیامت میاندازند (1).
و در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم:"
نزلت هذه فی القدریة" ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ إِنّٰا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنٰاهُ بِقَدَرٍ "این آیات در باره قدریه نازل شده در قیامت به آنها گفته میشود آتش دوزخ را بچشید ما هر چیزی را روی حساب و اندازه آفریدیم (2)(اشاره به این که منظور از اندازه و حساب این است که برای هر گناهی مجازات دقیقی معین ساختهایم،و این یکی دیگر از تفسیرهای آیه است، و یا این که شما که منکر تقدیر الهی بودید و خود را قادر بر هر چیز میپنداشتید و خدا را از قلمرو اعمال خود بیرون فکر میکردید اکنون قدرت خدا را ببینید،و بچشید عذاب انحراف خود را).
میدانیم در میان"علت تامه"و"معلول"هیچگونه فاصله زمانی وجود ندارد،و لذا در اصطلاح فلاسفه،تقدم علت را بر معلول تقدم رتبی میدانند، و در مورد اراده خداوند نسبت به امر ایجاد و خلقت که روشنترین مصداق علت تامه یا مصداق منحصر به فرد علت تامه است،این معنی روشنتر میباشد.
و لذا اگر آیه وَ مٰا أَمْرُنٰا إِلاّٰ وٰاحِدَةٌ :(امر ما یک کلمه بیش نیست)را به کلمه"کن"تفسیر کردهاند،از تنگی بیان است،و الا کلمه"کن"نیز ترکیبی است از کاف و نون و نیاز به زمان دارد،و حتی"فاء"در"فیکون"که
معمولا بیانگر نوعی زمان است از جهت تنگی بیان میباشد، و حتی تشبیه "کلمح بالبصر" (1)(یک چشم بر هم زدن)در آیه 77 سوره نحل هنگامی که سخن از امر الهی در باره رستاخیز میگوید و آن را تشبیه به"لمح بصر"میکند میافزاید: أَوْ هُوَ أَقْرَبُ "از یک چشم بر هم زدن نیز نزدیکتر است"! به هر حال در اینجا سخن از زمان به خاطر تعبیرات روزمره ما است،و به خاطر آن است که قرآن به زبان ما با ما سخن میگوید،و گرنه خداوند و اوامرش ما فوق زمان است ضمنا تعبیر به"واحدة"ممکن است اشاره به این معنی باشد که یک فرمان کافی است و نیاز به تکرار ندارد،و یا اشاره به اینکه فرمان او در باره کوچک و بزرگ و صغیر و کبیر و حتی آفرینش مجموع آسمانهای گسترده با یک ذره خاک فرق نمیکند.
اصلا کوچک و بزرگ و مشکل و آسان در مقیاس فکر محدود و قدرت ناچیز ماست،و آنجا که سخن از قدرت بی انتها مطرح است،این مفاهیم به کلی از میان میرود و همه یک رنگ و یک شکل میشوند(دقت کنید).
در اینجا"یک سؤال"پیش میآید که اگر معنی جمله فوق این است که همه چیز آنا وجود پیدا میکند،این امر با مشاهده تدریجی بودن حوادث جهان سازگار نیست.
ولی"پاسخ"این سؤال با توجه به یک نکته روشن میشود،و آن اینکه:
فرمان او همه جا یک کلمه است که از یک چشم بر هم زدن نیز سریعتر میباشد ولی محتوای فرمان متفاوت است،اگر به جنین فرمان داده که در نه ماه دوران خود را تکمیل کند یک لحظه کم و زیاد نخواهد شد،و فوریت آن به این است که درست در رأس این مدت تکمیل گردد،و اگر فرمان به کره زمین داده،که
1) 1) "لمح"(بر وزن مسح)در اصل به معنی درخشیدن برق است سپس به معنی نگاه سریع آمده است.
در 24 ساعت یک بار بدور خود بچرخد فرمانش تخلف ناپذیر است،و به تعبیر دیگر برای تاثیر فرمان او هیچ زمانی لازم نیست،این محتوای فرمان است که با توجه به سنت تدریجی بودن عالم ماده و خاصیت و طبیعت حرکت،زمان به خود میپذیرد.
قابل توجه اینکه سوره قمر با وحشت و اضطراب و هشدار به نزدیک شدن قیامت آغاز شده،و با آرامش مطلقی که برای مؤمنان راستین در جایگاه صدق در نزد ملیک مقتدر بیان فرموده پایان میگیرد،و چنین است راه و رسم تربیت که از اضطراب و وحشت شروع میشود،و به آرامش کامل منتهی میگردد، افکار پریشان را جمع میکند،هوسهای سرکش را رام مینماید،خوف و اضطراب درونی را از عوامل فنا و نابودی و ضلال برطرف میسازد و در جوار ابدیت پروردگار و در پیشگاه رحمت و قرب او غرق آرامش و سکینه و اطمینان میکند.
و به راستی توجه به اینکه خداوند مالک بی منازع و حاکم بی مانع در سرتاسر عالم هستی است،و توجه به اینکه او مقتدر است و قدرتش در همه چیز نافذ است به انسان آرامش بینظیری میبخشد.
بعضی از مفسران نقل کردهاند که این دو نام مقدس(ملیک و مقتدر)تاثیر عمیقی در اجابت دعا دارد،به طوری که یکی از روات نقل میکند که من وارد مسجد شدم در حالی که گمان میکردم صبح شده،ولی معلوم شد مقدار زیادی از شب باقی مانده و احدی در مسجد غیر از من نبود،ناگهان حرکتی از پشت سرم شنیدم ترسیدم اما دیدم ناشناسی صدا میزند ای کسی که قلبت مملو از ترس است وحشت نکن و بگو:اللهم انک ملیک مقتدر،ما تشاء من امر یکون سپس هر چه میخواهی بخواه او میگوید من این دعای کوتاه را
خواندم و چیزی از خدا نخواستم مگر اینکه انجام شد (1).
***خداوندا!تو ملیک و مقتدری ما را چنان توفیقی مرحمت فرما که در سایه ایمان و عمل و تقوا در جایگاه صدق،در جوار قرب و رحمتت قرار گیریم.
پروردگارا!ما ایمان داریم روز رستاخیز روزی است وحشتناک و برای گناهکاران تلخ و ناگوار،در آن روز تنها امید ما به لطف و کرم تو است.
بار الها!به ما روحی بیدار و عقلی هشیار مرحمت کن تا از سرنوشت پیشینیان درس عبرت گیریم و راهی را که به هلاک آنها انجامید نپیمائیم.پایان سوره قمر 7 ربیع الثانی 1406.
29\9\1364
1) 1) "روح المعانی"جلد 27 صفحه 83.
محتوای سوره الرحمن
این سوره به طور کلی بیانگر نعمتهای مختلف"معنوی"و"مادی" خداوند است که بر بندگان خود ارزانی داشته،و آنها را غرق در آن ساخته است،به طوری که میتوان نام این سوره را"سوره رحمت"یا"سوره نعمت" گذارد،و به همین دلیل با نام مبارک"الرحمن"که"رحمت واسعه الهی"را بازگو میکند آغاز شده،و با جلال و اکرام خداوند پایان گرفته است،و 31 بار جمله" فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ "که به وسیله آن از بندگانش اقرار بر نعمتهای خود میگیرد در آن ذکر شده.
بنا بر این از یک نظر مجموع سوره یک بخش به هم پیوسته پیرامون نعمتهای خداوند منان است،و اما از نظر دیگر میتوان محتوای آن را به چند بخش تقسیم کرد:
"بخش اول"که مقدمه و آغاز سوره است از نعمتهای بزرگ خلقت، تعلیم و تربیت،حساب و میزان،وسائل رفاهی انسان،و غذاهای روحی و جسمی او سخن میگوید.
"بخش دوم"توضیحی است بر مساله چگونگی آفرینش انس و جن.
"بخش سوم"بیانگر نشانهها و آیات خداوند در زمین و آسمان است.
در"بخش چهارم"از نعمتهای دنیوی فراتر رفته،سخن از نعمتهای جهان دیگر است که با دقت و ظرافت خاصی ریزهکاریهای نعمتهای بهشتی اعم از باغها، چشمهها،میوهها،همسران زیبا و باوفا،و انواع لباسها،توضیح داده شده است.
و بالآخره در"بخش پنجم"این سوره اشاره کوتاهی به سرنوشت مجرمان و قسمتی از مجازاتهای دردناک آنها آمده است،ولی از آنجا که اساس سوره بر بیان رحمت الهی است در این قسمت توضیح زیادی داده نشده،به عکس نعمتهای بهشتی که به طور مشروح و گسترده آمده است آن چنان که دلهای مؤمنان را غرق سرور و امید کرده،غبار غم را از دل برمیدارد،و نهال شوق را در خاطر مینشاند.
تکرار آیه" فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ "آن هم در مقطعهای کوتاه آهنگ جالب و زیبایی به سوره داده،و چون با محتوای زیبایش آمیخته میشود و جاذبه خیره کنندهای پیدا میکند،لذا جای تعجب نیست که در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص نقل شده است که فرمود:
لکل شیء عروس و عروس القران سورة الرحمن جل ذکره: "برای هر چیزی عروسی است، و عروس قرآن سوره الرحمن است" (1).
قابل توجه اینکه واژه"عروس"گرچه در زبان فارسی به خصوص زن اطلاق میشود،ولی در فرهنگ عرب به مرد و زن هر دو ما دام که در مراسم عروسی هستند اطلاق میگردد (2).
و از آنجا که مرد و زن در چنین مراسمی در بهترین و زیباترین حالات و کاملترین احترامات قرار دارند این واژه به موجودات بسیار زیبا و گرامی اطلاق میشود.
علت انتخاب نام"الرحمن"برای این سوره و نیز تناسبش ناگفته پیداست.
فضیلت تلاوت سوره الرحمن
از آنجا که این سوره حس شکرگزاری را در انسانها به عالیترین وجهی برمیانگیزد،و بیان نعمتهای مادی و معنوی دنیا و آخرت شوق طاعت و بندگی را در دل او افزایش میدهد فضیلتهای فراوانی برای تلاوت آن در روایات آمده است،البته تلاوتی که در اعماق روح انسان نفوذ کند و مبدأ حرکت گردد نه مجرد لقلقه زبان. از جمله در حدیثی از رسول خدا میخوانیم: من قرأ سورة الرحمن رحم اللّٰه ضعفه و ادی شکر ما انعم اللّٰه علیه: "هر کس سوره الرحمن را بخواند خداوند به ناتوانی او(در ادای شکر نعمتها)رحم میکند،و حق شکر نعمتهایی را که به او ارزانی داشته خودش ادا میکند" 1. در حدیث دیگری در"ثواب الاعمال"از امام صادق ع میخوانیم: "تلاوت سوره الرحمن،و قیام به آن را هرگز رها نکنید،چرا که این سوره در قلوب منافقان هرگز استقرار نمییابد،و خداوند آن را در قیامت در صورت انسانی قرار میدهد که زیباترین چهره،و خشبوترین رائحه را دارد،سپس در جایی قرار میگیرد که از همگان به خداوند متعال نزدیکتر است!خداوند از این سوره میپرسد:چه کسی در زندگی دنیا به محتوای تو قیام داشت و تلاوت تو را ادامه میداد؟ در پاسخ میگوید:خداوندا!فلان و فلان در اینحال صورتهای آنها سپید میشود،خدا به آنها میفرماید:اکنون هر که را میخواهید شفاعت کنید، آنها تا آنجا که آرزو دارند شفاعت میکنند،و برای هیچکس شفاعت نمیکنند مگر اینکه به آنها گفته میشود وارد بهشت شوید و هر کجا میخواهید ساکن گردید"! 1. و در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است: من قرأ سورة الرحمن فقال عند کل" فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ "لا بشیء من آلائک رب اکذب، فان قرأها لیلا ثم مات مات شهیدا،و ان قرأها نهارا فمات مات شهیدا: هر کس سوره الرحمن را بخواند و هنگامی که به آیه" فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ "میرسد بگوید لا بشیء من الائک رب اکذب:"خداوندا هیچیک از نعمتهای تو را انکار نمیکنم"اگر این تلاوت در شب باشد و در همان شب بمیرد شهید خواهد بود،و اگر در روز باشد و در همان روز بمیرد نیز شهید خواهد بود"! 2. ***
این سوره به طور کلی بیانگر نعمتهای مختلف"معنوی"و"مادی" خداوند است که بر بندگان خود ارزانی داشته،و آنها را غرق در آن ساخته است،به طوری که میتوان نام این سوره را"سوره رحمت"یا"سوره نعمت" گذارد،و به همین دلیل با نام مبارک"الرحمن"که"رحمت واسعه الهی"را بازگو میکند آغاز شده،و با جلال و اکرام خداوند پایان گرفته است،و 31 بار جمله" فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ "که به وسیله آن از بندگانش اقرار بر نعمتهای خود میگیرد در آن ذکر شده.
بنا بر این از یک نظر مجموع سوره یک بخش به هم پیوسته پیرامون نعمتهای خداوند منان است،و اما از نظر دیگر میتوان محتوای آن را به چند بخش تقسیم کرد:
"بخش اول"که مقدمه و آغاز سوره است از نعمتهای بزرگ خلقت، تعلیم و تربیت،حساب و میزان،وسائل رفاهی انسان،و غذاهای روحی و جسمی او سخن میگوید.
"بخش دوم"توضیحی است بر مساله چگونگی آفرینش انس و جن.
"بخش سوم"بیانگر نشانهها و آیات خداوند در زمین و آسمان است.
در"بخش چهارم"از نعمتهای دنیوی فراتر رفته،سخن از نعمتهای جهان دیگر است که با دقت و ظرافت خاصی ریزهکاریهای نعمتهای بهشتی اعم از باغها، چشمهها،میوهها،همسران زیبا و باوفا،و انواع لباسها،توضیح داده شده است.
ص :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . اَلرَّحْمٰنُ (1) عَلَّمَ اَلْقُرْآنَ (2) خَلَقَ اَلْإِنْسٰانَ (3) عَلَّمَهُ اَلْبَیٰانَ (4) اَلشَّمْسُ وَ اَلْقَمَرُ بِحُسْبٰانٍ (5) وَ اَلنَّجْمُ وَ اَلشَّجَرُ یَسْجُدٰانِ (6)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-خداوند رحمن.
2-قرآن را تعلیم فرمود.
3-انسان را آفرید.
4-و به او بیان را تعلیم کرد.
5-خورشید و ماه بر طبق حساب منظمی میگردند.
6-و گیاه و درخت برای او سجده میکنند.
سرآغاز نعمتهای الهی
از آنجا که این سوره-همان گونه که گفتیم-بیانگر انواع نعمتها و مواهب بزرگ الهی است با نام مقدس"رحمن"که رمزی از رحمت واسعه او است آغاز میشود،چرا که اگر صفت"رحمانیت"او نبود اینچنین خوان نعمت را برای دوست و دشمن نمیگستراند.
لذا میفرماید"خداوند رحمن"( اَلرَّحْمٰنُ ) (1).
*** "قرآن را تعلیم فرمود"( عَلَّمَ الْقُرْآنَ ).
و به این ترتیب نخستین و مهمترین نعمت را همان"تعلیم قرآن"بیان میکند،چه تعبیر جالب و پرمحتوایی؟چرا که اگر درست بیندیشیم این قرآن مجید سرچشمه همه مواهب،و وسیله وصول به هر نعمت،و بهرهگیری از تمام نعمتهای معنوی و مادی است،و جالب اینکه بیان نعمت"تعلیم قرآن"را حتی قبل از مساله"خلقت انسان"و"تعلیم بیان"ذکر کرده،در حالی که از نظر ترتیب طبیعی باید نخست اشاره به مساله آفرینش انسان،و بعد نعمت تعلیم بیان، و سپس نعمت تعلیم قرآن شود،اما عظمت قرآن ایجاب کرده که بر خلاف این ترتیب طبیعی نخست از آن سخن گوید.
این آیه در ضمن پاسخی است به مشرکان عرب که وقتی پیامبر ص نام "رحمن"بیان کرد و آنها را دعوت به سجده برای خداوند رحمن نمود آنها به
1) 1) "الرحمن"مبتداست،و"علم القران"خبر آن،و"خلق الانسان"خبر بعد از خبر است،در ترکیب این جمله احتمالات دیگری نیز داده شده که چون قابل ملاحظه نبود از ذکر آن خودداری شد.
عنوان بهانهجویی گفتند و ما الرحمن"رحمن چیست"(فرقان-60).
قرآن میگوید خداوند رحمن کسی است که قرآن را تعلیم فرموده، انسان را آفریده،و تعلیم بیان به او کرده است.
به هر حال نام"رحمن"بعد از نام"اللّٰه"گستردهترین مفهوم را در میان نامهای پروردگار دارد،زیرا میدانیم خداوند دارای دو رحمت است:"رحمت عام"و"رحمت خاص"نام"رحمن"اشاره به"رحمت عام"او است که همگان را شامل میشود،و نام"رحیم"اشاره به"رحمت خاص"او است که مخصوص اهل ایمان و طاعت است،و شاید به همین دلیل نام"رحمن"بر غیر خدا هرگز اطلاق نمیشود(مگر اینکه با کلمه"عبد"همراه باشد)ولی وصف"رحیم"به دیگران نیز گفته میشود،چرا که هیچکس دارای رحمت عام جز او نیست،اما رحمت خاص هر چند به صورت ضعیف در میان انسانها و موجودات دیگر نیز وجود دارد.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
الرحمن اسم خاص بصفة عامة و الرحیم اسم عام بصفة خاصة: "رحمن اسم خاص است اما صفت عام دارد" (یعنی نامی است مخصوص خدا که رحمتش همگان را شامل میشود)ولی رحیم اسمی است عام به صفت خاص(یعنی توصیفی است که برای خدا و خلق هر دو به کار میرود همانگونه که قرآن مجید پیغمبر اسلام را به عنوان رءوف رحیم معرفی کرده است.(توبه-128)اما مفهوم آن رحمت ویژه و معینی است.
در اینکه خداوند قرآن را به چه کسی تعلیم کرده؟مفسران تفسیرهای گوناگونی ذکر کردهاند:گاه گفتهاند به جبرئیل و فرشتگان،و گاه به شخص پیامبر اسلام ص و گاه به همه انسانها و حتی جن.
و از آنجا که این سوره بیانگر رحمتهای الهی به جن و انس است و لذا 31 بار بعد از ذکر بحثهایی از این نعمتها از آنها سؤال میکند"کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"مناسب همان تفسیر آخر است که خدا این
قرآن را به وسیله پیامبر بزرگش محمد ص به جن و انس تعلیم فرمود (1).
*** بعد از ذکر نعمت بی مثال قرآن به مهمترین نعمت در سلسله بعد پرداخته، میفرماید:"انسان را آفرید"( خَلَقَ الْإِنْسٰانَ ).
مسلما منظور از انسان در اینجا نوع انسان است نه حضرت"آدم"،چرا که در چند آیه بعد در باره او جداگانه سخن میگوید،و نه شخص پیامبر اسلام ص هر چند حضرت برترین و والاترین مصداق آن است.
گستردگی نعمت بیان که بعد از آن میآید نیز شاهد دیگری بر عمومیت معنی انسان است،بنا بر این تفسیرهای دیگر جز آنچه گفته شد صحیح به نظر نمیرسد.
و به راستی آفرینش انسان این مجموعه شگرف عالم هستی،این خلاصه موجودات،این"عالم صغیر"که"عالم کبیر"در آن درج است،نعمتی است بی نظیر و بی مانند چرا که هر یک از ابعاد وجود او خود نعمت بزرگی است.
گرچه آغاز وجودش یک نطفه بی ارزش،و یا صحیحتر یک موجود ذرهبینی که در آن نطفه بی ارزش شناور است،بیش نیست،ولی در سایه ربوبیت پروردگار آن چنان مراحل تکامل را طی میکند که به مقام شریفترین موجود عالم خلقت ارتقا مییابد.
ذکر نام انسان بعد از قرآن نیز قابل دقت است،چرا که قرآن مجموعه اسرار هستی به صورت تدوین است،و انسان خلاصه این اسرار به صورت تکوین
1) 1) در اینکه مفعول اول"علم"حذف شده یا مفعول دوم در میان مفسران گفتگو است، ولی مناسب آن است که مفعول اول حذف شده باشد و در تقدیر چنین است"علم الانس و الجن القرآن"و اینکه بعضی احتمال دادهاند که"علم"یک مفعول بیشتر نگرفته و به معنی قرار دادن علامت است بسیار بعید به نظر میرسد.
است،و هر کدام نسخهای است از این عالم بزرگ و پهناور! *** آیه بعد به یکی از مهمترین نعمتها بعد از نعمت آفرینش انسان،اشاره کرده میافزاید:"خداوند بیان را به او تعلیم کرد"( عَلَّمَهُ الْبَیٰانَ ).
"بیان"از نظر مفهوم لغت معنی گستردهای دارد،و به هر چیزی گفته میشود که مبین و آشکار کننده چیزی باشد،بنا بر این نه فقط نطق و سخن را شامل میشود که حتی کتابت و خط و انواع استدلالات عقلی و منطقی که مبین مسائل مختلف و پیچیده است همه در مفهوم بیان جمع است،هر چند شاخص این مجموعه همان"سخن گفتن"است.
گرچه ما به خاطر عادت به سخن گفتن آن را مساله سادهای فکر میکنیم، ولی در حقیقت سخن گفتن از پیچیدهترین و ظریفترین اعمال انسان است، بلکه میتوان گفت هیچ کاری به این ظرافت و پیچیدگی نیست! زیرا از یک سو دستگاههای صوتی برای ایجاد اصوات مختلف با یکدیگر همکاری میکنند،ریه هوا را در خود جمع میکند و آن را تدریجا از حنجره بیرون میفرستد،تارهای صوتی به صدا در میآیند،و صداهای کاملا متفاوت که بعضی نشانه رضا و دیگری خشم و دیگری استمداد و دیگری تکلم و دیگری محبت یا عداوت است ایجاد میکنند،سپس این صداها با کمک زبان و لبها و دندانها و فضای دهان،حروف الفبا را با سرعت و ظرافت خاصی به وجود میآورند، و به تعبیر دیگر آن صدای ممتد و یک نواخت که از حنجره بیرون میآید به اشکال و اندازههای مختلف بریده میشود و حروف از آن تشکیل میگردد.
از سوی دیگر مساله وضع لغات پیش میآید که انسان بر اثر پیشرفت فکری لغات گوناگون برای انواع نیازهای مادی و معنویش وضع میکند، و عجب اینکه هیچگونه محدودیتی برای انسان در وضع لغات نیست،و تعداد
زبانهای موجود در دنیا به قدری زیاد است که دقیقا نمیتوان آنها را احصا کرد، و حتی با گذشت زمان لغات و زبانهای جدیدی تدریجا تشکیل میشود.
بعضی تعداد زبانهای موجود در دنیا را سه هزار زبان!میدانند،و بعضی این عدد را بالاتر از این ذکر کردهاند (1)ولی به نظر میرسد که هدف،شمارش اصول السنه بوده و گرنه اگر زبانهای محلی را در نظر بگیریم مطلب از این هم فراتر خواهد بود تا آنجا که گاه دیده شده دو روستای مجاور با دو زبان مختلف محلی صحبت میکنند.
از سوی سوم مساله تنظیم جملهبندیها و استدلالات یا بیان احساسات از طریق عقل و فکر پیش میآید که روح بیان و نطق است،و به همین دلیل سخن گفتن مخصوص انسانهاست.
درست است که بسیاری از حیوانات برای تفهیم نیازهایشان اصوات مختلفی ایجاد میکنند،ولی تعداد این اصوات بسیار محدود و گنگ و مبهم است،در حالی که بیان به صورت گسترده و نامحدود در اختیار انسانها قرار دارد،چرا که خداوند قدرت فکری لازم را برای سخن گفتن به آنها بخشیده است.
از اینها که بگذریم اگر نقش"بیان"را در تکامل و پیشرفت زندگی انسانها،و پیدایش و ترقی تمدنها در نظر بگیریم یقین خواهیم کرد که اگر این نعمت بزرگ نبود انسان هرگز نمیتوانست تجربیات و علوم خود را به سادگی از نسلی به نسل دیگر منتقل سازد،و باعث پیشرفت علم و دانش و تمدن و دین و اخلاق گردد،و اگر یک روز این نعمت بزرگ از انسانها گرفته شود جامعه انسانی به سرعت راه قهقرا را پیش خواهد گرفت،و هر گاه بیان را به معنی وسیع آن که شامل خط و کتابت و حتی انواع هنرها میشود تفسیر کنیم نقش
1) 1) "دائرة المعارف"فرید وجدی جلد 8 صفحه 364 ماده"لغت".
فوق العاده مهم آن در زندگی انسانها روشنتر میگردد.
اینجاست که میفهمیم چرا بعد از نعمت خلقت انسان سخن از تعلیم بیان در این سوره رحمن که مجموعهای است از مواهب پروردگار به میان آمده.
*** سپس به سراغ چهارمین نعمت بزرگ از مواهب خداوند رحمن رفته، میگوید:"خورشید و ماه بر طبق حساب منظمی جریان دارند"( اَلشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبٰانٍ ) (1).
اصل وجود خورشید از بزرگترین نعمتها برای انسان است،چرا که بدون نور و حرارت حاصل از آن زندگی در منظومه شمسی غیر ممکن است، و سابقا نیز گفتهایم هر جنبش و حرکتی در کره خاکی ما صورت میگیرد سر چشمه اصلی آن نور و حرارت خورشید است،نمو و رشد گیاهان و تمام مواد غذایی،بارش بارانها،وزش بادها،همه ببرکت این موهبت الهی است.
ماه نیز به سهم خود نقش مهمی را در حیات انسان ایفا میکند،علاوه بر اینکه چراغ شبهای تاریک او است،جاذبه آن که سرچشمه جزر و مد در اقیانوسهاست عاملی است برای بقاء حیات در دریاها و مشروب ساختن بسیاری از سواحل که رودخانهها در مجاورت آن به دریا میریزند.
و افزون بر همه اینها نظام ثابت حرکت این دو حرکت(یا به تعبیر دیگر حرکت ماه به دور زمین و حرکت زمین به دور خورشید)که سبب پیدایش منظم شب و روز سال و ماه و فصول مختلف است،سبب نظم زندگی انسانها و برنامه ریزی برای امور تجاری و صنعتی و کشاورزی است که اگر این سیر منظم نبود
1) 1) "حسبان"بر وزن"غفران"مصدر است،و به معنی حساب و نظم و ترتیب میباشد،و آیه محذوفی دارد و در تقدیر چنین است:و الشمس و القمر تجریان بحسبان".
زندگی بشر هرگز نظام نمییافت.
نه تنها حرکت این کرات آسمانی نظام بسیار دقیقی دارد،بلکه مقدار جرم و جاذبه آنها و فاصلهای که از زمین،و از یکدیگر،دارند همه روی حساب و"حسبان"است،و به طور قطع هر کدام از این امور به هم بخورد اختلالات عظیمی در منظومه شمسی و به دنبال آن در نظام زندگی بشر رخ میدهد.
و عجب اینکه به هنگامی که اجزای این منظومه از کره خورشید جدا شد بسیار پریشان و نامنظم به نظر میرسید ولی سرانجام در شکل کنونی تثبیت شد یکی از دانشمندان علوم طبیعی در این زمینه چنین میگوید:
"منظومه شمسی ما از مخلوط(ظاهرا)در هم بر هم مواد و مصالحی که با حرارت 12 هزار درجه از خورشید جدا شده،و با سرعتی غیر قابل تصور در فضای بیپایان پراکنده گشته،به وجود آمده است.
اما در همین آشفتگی ظاهری و انقلاب جوی چنان نظم و ترتیب دقیق و منظمی ایجاد شده که امروز حتی دقایق و لحظات حوادث آینده آن را میتوانیم پیشبینی کنیم،و نتیجه این نظام و ترتیب آن است که اوضاع فلکی ما هزار میلیون سال است که به همین حال باقیمانده (1).
این نکته نیز قابل توجه است که خورشید هر چند در وسط منظومه شمسی ظاهرا بدون حرکت ثابت مانده است،ولی نباید فراموش کرد که آن هم به اتفاق تمام سیارات و اقمارش در دل کهکشانی که به آن تعلق دارد به سوی نقطه معینی(ستاره معروف وگا)در حرکت و این حرکت نیز نظم و سرعت معینی دارد.
1) 1) راز آفرینش انسان صفحه 28.
در پنجمین موهبت بزرگ از آسمان به زمین نظر میافکند،و میفرماید:
"و گیاه و درخت برای او سجده میکنند"( وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدٰانِ ).
"نجم"گاه به معنی ستاره میآید،و گاه به معنی گیاهان بدون ساقه و در اینجا به قرینه"شجر"(درخت)منظور معنی دوم یعنی گیاهان بدون ساقه است (1).
اصولا این واژه در اصل به معنی طلوع است،و اگر به این گیاهان "نجم"میگویند به خاطر آن است که از زمین سر بر میآورند،و اگر به ستاره "نجم"گفته میشود نیز به خاطر طلوع آن است.
میدانیم تمام مواد غذایی انسانها در اصل از گیاهان گرفته میشود،با این تفاوت که قسمتی را انسان مستقیما مصرف میکند،و قسمت دیگری صرف تغذیه حیواناتی میشود که جزء مواد غذایی انسانها است،این معنی حتی در مورد حیوانات دریایی نیز صادق است،زیرا آنها نیز از گیاهان بسیار کوچکی تغذیه میکنند که میلیونها میلیون از آن در هر گوشه و کنار دریا در پرتو نور آفتاب میروید و در لابلای امواج در حرکت است.
به این ترتیب"نجم"انواع گیاهان کوچک و خزنده(مانند بوته کدو خیار و امثال آنها)و"شجر"و انواع گیاهان ساقهدار مانند غلات و درختان میوه و غیر آن را شامل میشود.
و تعبیر"یسجدان"(این دو سجده میکنند)اشاره به تسلیم بی قید و شرط آنها در برابر قوانین آفرینش،و در مسیر منافع انسانهاست،مسیری که خدا برای آنها تعیین کرده،و آن را بی کم و کاست میپیمایند.
در ضمن اشاره به اسرار توحیدی آنها نیز هست،چرا که در هر برگ و هر دانه گیاهی آیات عجیبی از عظمت و علم پروردگار وجود دارد،و"هر
1) 1) راغب در مفردات میگوید:النجم ما لا ساق له من النبات.
ورقی دفتری است معرفت کردگار"! (1).
البته این احتمال نیز داده شده که منظور از نجم در آیه فوق ستارگان آسمان باشد،ولی آنچه در بالا گفتیم با قرائن موجود در آیه متناسبتر و سازگارتر است.
نظری به چند روایت
در منابع اسلامی ذیل آیات فوق روایاتی نقل شده که از قبیل تفسیر کلی به مصداق روشن است،و هر کدام قسمتی از آیات را تبیین میکند از جمله:
در حدیثی از امام صادق میخوانیم که در تفسیر"علمه البیان"فرمود:
البیان الاسم الاعظم الذی به علم کل شیء: "بیان همان اسم اعظم است که به وسیله آن همه چیز دانسته میشود" (2).
در باره اسم عظم و تفسیر آن بحثی در جلد 7 صفحه 30(ذیل آیه 180 سوره اعراف)داشتیم.
در حدیث دیگری از امام علی بن موسی الرضا ع آمده است که منظور از " اَلرَّحْمٰنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ "این است که خداوند قرآن را به پیامبر ص تعلیم فرمود،و منظور از" خَلَقَ الْإِنْسٰانَ "آفرینش امیر مؤمنان علی ع و" عَلَّمَهُ الْبَیٰانَ "بیان تمام اموری است که مردم به آن نیازمندند.
روشن است که روایات فوق عمومیت مفاهیم این آیات را محدود نمیکند هر چند ما را به مصادیق روشن آن رهنمون میگردد.
وَ اَلسَّمٰاءَ رَفَعَهٰا وَ وَضَعَ اَلْمِیزٰانَ (7) أَلاّٰ تَطْغَوْا فِی اَلْمِیزٰانِ (8) وَ أَقِیمُوا اَلْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لاٰ تُخْسِرُوا اَلْمِیزٰانَ (9) وَ اَلْأَرْضَ وَضَعَهٰا لِلْأَنٰامِ (10) فِیهٰا فٰاکِهَةٌ وَ اَلنَّخْلُ ذٰاتُ اَلْأَکْمٰامِ (11) وَ اَلْحَبُّ ذُو اَلْعَصْفِ وَ اَلرَّیْحٰانُ (12) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (13)
7-و آسمان را برافراشت و میزان و قانون(در آن)گذاشت.
8-تا در میزان طغیان نکنید(و از مسیر عدالت منحرف نشوید).
9-وزن را بر اساس عدل بر پا دارید و در میزان کم نگذارید.
10-و زمین را برای خلایق آفرید.
11-که در آن میوهها و نخلهای پر شکوفه است.
12-و دانههایی که همراه با ساقه و برگی است که به صورت کاه درمیآید،و گیاهان خوشبو.
13-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید شما ای گروه انس و جن؟
این آیات همچنین ادامه بیان نعمتهایی است که در آیات پیشین آمده بود، و چنان که گفتیم در آن آیات به پنج نعمت بزرگ که از مهمترین مواهب الهی است اشاره شده،بنا بر این در نخستین آیه مورد بحث به ششمین نعمت که نعمت آفرینش آسمان است اشاره کرده،میفرماید:"خداوند آسمان را برافراشت" ( وَ السَّمٰاءَ رَفَعَهٰا ).
"آسمان"در این آیه خواه به معنی"جهت بالا"باشد یا"کواکب آسمانی" و یا"جو زمین"(یعنی قشر عظیم هوایی که گرداگرد این کره را فرا گرفته و همچون سپری از زمین در مقابل اشعه زیانبار کیهانی و سنگهای آسمانی حفظ میکند،و نیز گرمای آفتاب و رطوبت برخاسته از دریا را برای تشکیل ابرها و نزول باران در خود نگاه میدارد)هر کدام باشد موهبتی است بزرگ و نعمتی است بی نظیر،چرا که بدون آن زندگی کردن برای انسان محال است و یا ناقص.
آری نور و روشنایی که مایه گرما و هدایت و حیات و حرکت است از سوی آسمان میآید،باران از طریق آسمان میبارد،و نزول وحی نیز از آسمان است.
(در این صورت آسمان مفهوم اعم از مادی و معنوی دارد).
از همه اینها گذشته این آسمان برافراشته با تمام مفاهیمش آیت عظیمی از آیات خدا است،و در طریق معرفتش به انسانها بهترین کمک را میکند، و هنگامی که"اولو الالباب"در آن میاندیشند بی اختیار میگویند رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً :"پروردگارا این دستگاه با عظمت را بیهوده نیافریدهای" (آل عمران-191).
سپس به سراغ نعمت هفتم میرود،و میفرماید:"خداوند میزان را قرار
داد"( وَ وَضَعَ الْمِیزٰانَ ).
"میزان"به معنی هر گونه وسیله سنجش است،سنجش حق از باطل، سنجش عدالت از ظلم و ستم،و سنجش ارزشها و سنجش حقوق انسانها در مراحل و مسیرهای مختلف اجتماعی.
"میزان"هر قانون تکوینی و دستور تشریعی را شامل میشود،چرا که همه وسیله سنجشند.
درست است که"میزان"در لغت به معنی ترازو و وسیله وزن کردن سنگینی اجسام است،اما مسلما میزانی که در این آیه،بعد از ذکر آفرینش آسمان به آن اشاره شده مفهوم گستردهای دارد که هر وسیله سنجش و همه قوانین تکوین و تشریع را فرا میگیرد،نه فقط وسیله سنجش وزن اجناس.
اصولا برافراشته بودن آسمان و نظم دقیقی که بر ملیونها کره آسمانی حاکم است بدون میزان و قوانین حساب شدهای امکانپذیر نیست.
و اینکه میبینیم در بعضی از عبارات"میزان"به معنی"قرآن"یا به معنی "عدل"یا به معنی"شریعت"یا"ترازو"تفسیر شده است در حقیقت هر کدام اشاره به مصداقی از این مفهوم کل و گسترده است.
*** در آیه بعد نتیجهگیری جالبی از این موضوع کرده میافزاید:"هدف از قرار دادن میزان در عالم هستی این است که شما هم میزان را رعایت کنید و در آن طغیان ننمائید"( أَلاّٰ تَطْغَوْا فِی الْمِیزٰانِ ).
شما نیز بخشی از این عالم عظیم هستید و هرگز نمیتوانید به صورت یک وصله ناهمرنگ در این جهان بزرگ زندگی کنید،عالم نظام و میزانی دارد، شما هم باید نظام و میزان داشته باشید.
اگر میزان و قانون از عالم بزرگ برچیده شود راه فنا و نابودی پیش
میگیرد،و اگر زندگی شما هم فاقد نظم و میزان باشد رو به فنا خواهید رفت.
چه تعبیر جالبی که از کل عالم هستی به انسان منتقل میشود،و قوانین حاکم بر آن عالم کبیر را با قوانین حاکم بر زندگی انسان عالم صغیر هماهنگ میشمرد،و این است حقیقت توحید که اصول حاکم همه جا یکی است.
*** بار دیگر روی مساله عدالت و وزن تکیه کرده میگوید:"شما وزن را بر اساس عدالت برپا دارید و در میزان کم و کسر نگذارید"( وَ أَقِیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لاٰ تُخْسِرُوا الْمِیزٰانَ ).
قابل توجه اینکه در این آیات سه بار"میزان"ذکر شده است،با اینکه ممکن بود در مرحله دوم و سوم از ضمیر استفاده شود،این نشان میدهد که "میزان"در این سه آیه به سه معنی متفاوت است که استفاده از ضمیر جوابگوی آن نیست،و تناسب آیات نیز چنین ایجاب میکنند چرا که در مرحله اول سخن از میزان و معیار و قوانینی است که خداوند در سراسر عالم هستی قرار داده است.
و در مرحله دوم سخن از عدم طغیان انسانها در تمام موازین زندگی فردی و اجتماعی است که طبعا دایره محدودتری دارد.
و در مرحله سوم روی مساله وزن به معنی خاص آن تکیه کرده،و دستور میدهد که در سنجش و وزن اشیاء به هنگام معامله چیزی کم و کسر نگذارند، و این مرحله محدودتر است.
به این ترتیب انسجام جالبی در آیات به صورت سلسله مراتب در مساله میزان و سنجش به کار رفته است،که از دایرههای بزرگ به دوائر کوچکتر
منتقل میشود (1).
اهمیت میزان به هر معنی در زندگی و حیات انسان چنان است که هر گاه همین مصداق محدود و کوچکش یعنی"ترازو"را یک روز از زندگی حذف کنیم برای مبادله اشیاء گرفتار چه دردسرها و هرج و مرجها دعوا و نزاعها خواهیم شد.
به همین نسبت هر گاه مفاهیم گستردهتر آن حذف شود نابسامانی افزونتر و بی حساب است.
از آنچه گفتیم روشن میشود اینکه در بعضی از روایات"میزان"به وجود "امام" ع تفسیر شده به خاطر آن است که وجود مبارک امام معصوم وسیلهای است برای سنجش حق از باطل و معیاری است برای تشخیص حقایق،و عامل مؤثری است برای هدایت (2)همچنین تفسیر میزان به"قرآن مجید"نیز ناظر به همین معنی است.
و به هر حال با توجه به اینکه همه این آیات در مقام ذکر نعمتهای الهی است روشن میشود که وجود"میزان"چه در کل جهان هستی و چه در جامعه انسانیت و روابط اجتماعی،و چه در کار و کسب و تجارت همه از نعمتهای گرانبهای خداوند است.
1) 1) "فخر رازی"در تفسیرش میگوید:میزان در آیه اول اسم آلت است(به معنی وسیله سنجش)و در آیه دوم معنی مصدری دارد(یعنی وزن کردن)و در آیه سوم معنی مفعولی دارد و به معنی"جنس موزون"است.
2) 2) این حدیث در تفسیر"علی بن ابراهیم"از امام علی بن موسی الرضا(ع) روایت شده است،و حدیث مفصل است ما تنها مضمون گوشهای از آن را نقل کردیم (تفسیر علی بن ابراهیم جلد 2 صفحه 343).
سپس از آسمان به زمین میآید و میفرماید:"خداوند زمین را برای زندگی انسانها آفرید"( وَ الْأَرْضَ وَضَعَهٰا لِلْأَنٰامِ ).
"انام"را بعضی به معنی"انسانها"و بعضی به معنی"انس و جن"و گاه آن را به معنی"هر موجود ذی روح"تفسیر کردهاند.
البته جمعی از ارباب لغت و مفسران آن را به مطلق"خلق"نیز تفسیر کردهاند ولی قرائن موجود و خطابهای سوره که متوجه انس و جن است نشان میدهد که منظور از آن در اینجا همان انس و جن است.
آری این کره خاکی که در اینجا به عنوان یک موهبت مهم الهی ذکر شده و در آیات دیگر از آن به عنوان"مهاد"(گهواره)یاد کرده،قرارگاه مطمئن و آرام و آمادهای است که برای غالب ما اهمیتش در حالت عادی درک نمیشود، اما هنگامی که یک زمین لرزه کوچک همه چیز را به هم میریزد،و یا یک آتشفشان،شهری را زیر مواد مذاب و دود آتش دفن میکند،به این حقیقت پی میبریم که این زمین آرام چه نعمت و برکتی است،مخصوصا اگر به آنچه دانشمندان در باره سرعت حرکت زمین به دور خود،و به دور آفتاب،گفتهاند بیندیشیم اهمیت این آرامش در عین حرکت سریع و سرسامآورش،نه یک حرکت بلکه انواع مختلف حرکت،روشنتر میشود (1).
تعبیر به"وضع"در مورد زمین در برابر"رفع"در مورد"آسمان" علاوه بر لطف خاصی که در این مقابله است اشاره پر معنایی به تسلیم بودن زمین و منابع آن در مقابل انسان است،همانگونه که در آیه 15 سوره ملک میخوانیم: هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فِی مَنٰاکِبِهٰا وَ کُلُوا مِنْ رِزْقِهِ
1) 1) سرعت حرکت زمین را به دور خورشید(حرکت انتقالی)35 کیلومتر در ثانیه!ذکر کردهاند،و سرعت سیر آن را به گرد خود در حدود 1600 کیلومتر در ساعت (در مناطق استوایی)است.
:"او کسی است که زمین را"رام"و"مسخر"شما قرار دارد،در جادهها و طرق مختلف آن حرکت کنید،و از رزق الهی که در آن آفریده شده است استفاده کنید".
و به این ترتیب هشتمین نعمت بزرگ را در این سلسله مشخص میسازد.
*** در آیه بعد به سراغ نهمین و دهمین نعمت که بخشی از مواد غذایی انسان را تشکیل میدهد رفته،میگوید:"در زمین میوهها و نخلهای پر شکوفه است" ( فِیهٰا فٰاکِهَةٌ وَ النَّخْلُ ذٰاتُ الْأَکْمٰامِ ).
"فاکهة"به معنی هر گونه میوه است(چنان که راغب در مفردات گفته) و اینکه بعضی آن را به معنی همه میوهها به استثنای خرما و رطب تفسیر کردهاند دلیلی ندارد جز اینکه"نخل"به صورت جداگانه در آیه ذکر شده است، در حالی که ممکن است این تکرار به خاطر اهمیتی باشد که در نخل و خرما است، در ذیل آیه 11 سوره نحل و آیه 25 سوره مریم بحث مشروحی در باره فوائد خرما از نظر غذایی و مواد مختلف حیاتبخش آن داشتهایم) (1).
"اکمام"جمع"کم"(بر وزن جن)به غلافی میگویند که میوه را میپوشاند و"کم"(بر وزن قم)به معنی آستین است که دست را میپوشاند، و"کمه"(بر وزن قبه)به معنی شب کلاهی است که سر را میپوشاند (2).
انتخاب این توصیف در مورد میوه درخت نخل که در آغاز در غلافی پنهان
است،و سپس غلاف میشکافد و خوشه نخل به طرز جالبی بیرون میریزد،ممکن است به خاطر زیبایی خیره کننده آن باشد،و یا به خاطر منافعی که در همان غلاف نهفته است و دارای عصاره اسانس مخصوصی است که هم جنبه غذایی دارد و هم دارویی،و از همه گذشته این غلاف همچون رحم مادر،فرزندان نخل را تا مدتی در خود پرورش میدهد،و از آفات حفظ میکند،و هنگامی که توانستند راه خود را در برابر هوا و نور آفتاب ادامه دهند غلاف جدا میشود و کنار میرود.
از همه گذشته وضع خاص میوه این درخت که نخست در غلاف است و بعد به صورت خوشهای بیرون میآید چیدن آن را سهل و آسان میسازد،و اگر بنا بود درخت نخل با آن طول قامت میوههای پراکنده فی المثل همچون درخت سیب داشت چیدنش بسیار مشکل بود.
*** و سرانجام از یازدهمین و دوازدهمین مواهبش بدینگونه سخن میگوید:
"و در زمین دانههایی است همراه با ساقه و برگهایی که به صورت کاه درمیآید و همچنین گیاهان خوشبو و معطر"( وَ الْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَ الرَّیْحٰانُ ).
دانههای غذایی خوراک انسان،و برگهای تر و خشکش خوراک حیواناتی است که در خدمت انسان،و از شیر و گوشت و پوست و پشم آنها بهره میگیرد، و به این ترتیب چیزی از آن بیفایده و دور ریختنی نیست.
و از سوی دیگر گیاهان خوشبو و گلها را نیز در زمین آفریده که مشام جسم و جان را معطر میکند،و روح را آرامش و نشاط میبخشد،و به این وسیله نعمتهایش را بر انسان تمام کرده است.
"حب"به هر گونه دانه میگویند و"عصف"(بر وزن اسب)به معنی
برگها و اجزایی است که از گیاهان جدا میشوند و گاه به وسیله بادها به هر سو پراکنده میگردد،و به"کاه"نیز گفته شده است.
برای"ریحان"معانی زیادی گفتهاند،از جمله:گیاهان خوشبو،و هر گونه روزی است،و در اینجا مناسب همان معنی اول است.
*** پس از ذکر این نعمتهای گوناگون مادی و معنوی در آخرین آیه مورد بحث جن و انس را مخاطب ساخته،میگوید:"کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید"؟!( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
نعمتهایی که یکی از دیگری گرانبهاتر و پرارزشتر است،نعمتهایی که سراسر زندگی شما را در برگرفته،و هر یک نشانه روشنی از قدرت و لطف و مهر پروردگار است،چگونه ممکن است اینها را تکذیب کرد؟! این استفهام،استفهام تقریری است که در مقام اقرار گرفتن میآورند، و لذا در روایتی که در آغاز سوره خواندیم به ما دستور داده شده است که بعد از ذکر این جمله عرضه داریم:پروردگارا!ما هیچیک از نعمتهای تو را تکذیب نمیکنیم""لا بشیء من آلائک رب اکذب".
گرچه در آیات گذشته تنها سخن از انسانها به میان آمده است و مطلقا سخنی از طایفه جن در میان نبود،ولی آیات بعد نشان میدهد که مخاطب در ضمیر"تثنیه"(کما)این دو گروهند.
به هر حال خداوند با این جمله انس و جن را در برابر این واقعیت قرار میدهد که پیرامون این مسائل بیندیشند،و بعد بی آنکه نیاز به تعلیم دیگری باشد از عقل خود این سؤال را بکنند که"آیا هیچیک از این نعمتهای الهی قابل انکار است"و اگر نیست چرا ولی نعمت خود را نشناسند؟چرا شکر منعم
را وسیله شناخت او قرار ندهند؟و چرا در آستان مقدسش سر تعظیم فرود نیاورند؟! تعبیر به"ای"اشاره به این است که هر یک از این نعمتها دلیل بر مقام ربوبیت پروردگار و لطف و احسان او است،تا چه رسد به مجموع آنها.
کمی دقت در نعمتهای دوازدهگانه فوق(نعمت قرآن،خلقت انسان، تعلیم بیان،حساب منظم زمان،آفرینش گیاهان و انواع اشجار،آفرینش آسمان،حاکمیت قوانین،آفرینش زمین با ویژگیهایش،خلقت میوهها،خلقت نخل،آفرینش حبوبات،و خلقت گلها و گیاهان معطر)با جزئیات و ریزهکاریها و اسراری که در هر یک نهفته است کافی است که حس شکرگزاری را در انسان برانگیزد،و او را به دنبال عرفان و شناخت مبدأ این نعمتها بفرستد.
و به همین دلیل خداوند متعال از بندگانش بعد از ذکر این نعمتها نسبت به یک یک آنها اقرار میگیرد،و این جمله را در آیات آینده نیز بعد از ذکر نعمتهای دیگر تکرار میکند که مجموعا 31 بار میشود.
این تکرار نه تنها منافاتی با فصاحت ندارد بلکه خود یکی از فنون فصاحت است،این درست به آن میماند که پدری فرزند فراموشکارش را مخاطب ساخته میگوید:آیا فراموش کردی کودکی خرد و ناتوان بودی؟چه خون جگرها برای پرورش تو خوردم؟ آیا فراموش کردی بیمار شدی و بهترین طبیبان را برای تو حاضر ساخته؟ و برای دارو و درمانت چه زحمتها که نکشیدم.
آیا فراموش کردی هنگامی که به مرحله جوانی رسیدی و نیاز به همسر داشتی پاکترین همسران را برای تو انتخاب کردم؟ آیا فراموش کردی آن زمان که نیاز به خانه و زندگی و وسائل داشتی همه چیز را برای تو فراهم ساختم؟ پس این سرکشی و طغیان و بی مهری و بی وفایی از چیست؟ خداوند منان نیز نعمتهای گوناگونش را به این بشر فراموشکار یادآور میشود،و به دنبال هر بخش از این نعمتها از او سؤال میکند"کدامیک از اینها را میتوانی انکار کنی"؟! پس این نافرمانی و طغیان از چیست؟در حالی که اطاعت من نیز رمز تکامل و پیشرفت خود شما است،و از آن چیزی عائد پروردگارتان نمیشود.
در بدن ما بیش از بیست فلز و شبه فلز به کار رفته است که هر کدام با کیفیت خاص و کمیت معینی است،و هر گاه کمترین تغییری در میزان و معیار آنها رخ دهد سلامت ما به خطر میافتد،فی المثل در فصل گرما که انسان زیاد عرق میکند گاه گرفتار گرمازدگی میشود،و بی آنکه بیماری دیگری داشته باشد ممکن است تا سرحد مرگ پیش رود،در حالی که علت آن مساله بسیار سادهای است و آن کم شدن آب بدن و نمک خون میباشد،و درمان آن چیزی جز نوشیدن آب و خوردن نمک اضافی نیست! این یک نمونه ساده از نظم و حساب در ساختمان تن ماست،گاه اندازه گیریها در ساختمان موجودهای ظریفتر همچون سلولها،و از آن ظریفتر اتمها به قدری دقیق و ظریف است که یک هزارم،و گاه یک میلیونیم میلیمتر،یا میلی
گرم،سرنوشتساز است،تا آنجا که دانشمندان ناچارند برای این محاسبههای دقیق از مغزهای الکترونیکی استفاده کنند.
این در نظام تکوین است،در جریانهای اجتماعی نیز انحراف از قانون عدالت،بسیار میشود که ملتی را در کام نیستی فرو میبرد.
قرآن مجید در چهارده قرن قبل با تعبیراتی که در آیات فوق خواندیم پرده از روی این حقیقت برداشته،و با جمله"و اَلسَّمٰاءَ رَفَعَهٰا وَ وَضَعَ الْمِیزٰانَ أَلاّٰ تَطْغَوْا فِی الْمِیزٰانِ "همه گفتنیها را گفته است،و طغیان و سرپیچی از قوانین تشریعی را همسنگ طغیان و سرپیچی از قوانین تکوینی که حاکم بر آسمانهاست شمرده.
چه تصویر جالبی قرآن در این آیات از جهان هستی،و از عالم انسانیت ارائه میدهد؟نه تنها این جهان که جهان آخرت نیز"یوم الحساب"است، و روز"نصب موازین"بلکه در آنجا حساب و میزان به درجات دقیقتر از اینجا است،و به همین دلیل در روایات اسلامی به ما دستور داده شده است که حساب خودمان را برسیم پیش از آنکه به حسابمان برسند،و خویشتن را در میزان سنجش بگذاریم پیش از آنکه ما را وزن کنند"حاسبوا انفسکم قبل ان تحاسبوا و زنوها قبل ان توزنوا".
خَلَقَ اَلْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ کَالْفَخّٰارِ (14) وَ خَلَقَ اَلْجَانَّ مِنْ مٰارِجٍ مِنْ نٰارٍ (15) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (16) رَبُّ اَلْمَشْرِقَیْنِ وَ رَبُّ اَلْمَغْرِبَیْنِ (17) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (18)
14-انسان را از گل خشکیدهای همچون سفال آفرید.
15-و جن را از شعلههای مختلط و متحرک آتش! 16-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟ 17-او پروردگار دو مشرق و پروردگار دو مغرب است.
18-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟
خداوند بعد از ذکر نعمتهای گذشته از جمله آفرینش انسان به صورت سربسته،در آیات مورد بحث نخست به شرحی پیرامون آفرینش انس و جن میپردازد شرحی که هم نشانه قدرت عظیم او است و هم درسهای عبرتی برای همگان در بردارد.
میفرماید:"او انسان را از گل خشکیدهای که همچون سفال بود آفرید" ( خَلَقَ الْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ کَالْفَخّٰارِ ).
"صلصال"در اصل به معنی"رفت و آمد صدا در اجسام خشک"است، سپس به خاکهای خشکیده که وقتی اشاره به آن میکنند صدا میکند"صلصال" گفته شده است،باقیمانده آب در ظرف را نیز"صلصه"مینامند چرا که به هنگام حرکت به این طرف و آن طرف صدا میکند.
بعضی نیز گفتهاند"صلصال"به معنی"گل بدبو"(لجن)است ولی معنی اول مشهورتر و معروفتر است.
"فخار"از ماده"فخر"گرفته شده و به معنی کسی است که بسیار فخر میکند،و از آنجا که اینگونه اشخاص آدمهایی تو خالی و پر سر و صدا هستند این کلمه به کوزه و هر گونه"سفال"به خاطر سر و صدای زیادی که دارد اطلاق شده! (1).
از آیات مختلف قرآن و تعبیرات گوناگونی که در باره مبدأ آفرینش انسان آمده به خوبی استفاده میشود که انسان در آغاز خاک بوده(سوره حج آیه 5) سپس با آب آمیخته شده،و به صورت گل در آمده(انعام-2)و بعد به صورت "گل بدبو"(لجن)درآمد(حجر-28)سپس حالت"چسبندگی"پیدا کرد (صافات-11)و بعدا به صورت"خشکیده"درآمد،و حالت"صلصال کالفخار" به خود گرفت(آیه مورد بحث).
این مراحل از نظر بعد زمانی چه اندازه طول کشید؟و انسان در هر مرحلهای چقدر توقف کرد؟و این حالتهای انتقالی تحت چه عواملی به وجود آمد؟اینها مسائلی است که از علم و دانش ما مخفی است،و تنها خدا میداند و بس،
1) 1) "مفردات"راغب.
آنچه مسلم است اینکه تعبیرات مزبور بیانگر یک واقعیت است که با مسائل تربیتی انسان پیوند مهمی دارد،و آن اینکه ماده اولیه انسان بسیار بی ارزش و بی مقدار،و از حقیرترین مواد روی زمین بوده،اما خداوند بزرگ از چنین ماده بی ارزشی چنان مخلوق پر ارزشی ساخت که گل سرسبد جهان آفرینش شد.
و در ضمن اشارهای است به این معنی که ارزش واقعی انسان را همان "روح الهی"و نفخه ربانی که در آیات دیگر قرآن(مانند آیه 25 سوره حجر) آمده تشکیل میدهد،تا با شناخت این حقیقت راه تکامل خود را به خوبی دریابد، و بداند از کدامین مسیر باید برود تا ارزش واقعی خویشتن را در عالم هستی باز یابد.
*** سپس به آفرینش"جن"پرداخته،میگوید:"و جن را از شعلههای مختلط و متحرک آتش آفرید"( وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مٰارِجٍ مِنْ نٰارٍ ).
"مارج"در اصل از"مرج"(بر وزن مرض)به معنی اختلاط و آمیزش است،و در اینجا منظور اختلاط شعلههای مختلف آتش میباشد،زیرا هنگامی که آتش شعلهور میشود گاه به رنگ سرخ،گاه به رنگ زرد،گاه به رنگ آبی،گاه به رنگ سفید درمیآید.
بعضی گفتهاند که معنی"تحرک"نیز در آن هست(از"امرجت الدابة" یعنی"حیوان را در چراگاه رها کردم"زیرا یکی از معانی"مرج"همان مرتع است).
باز در اینجا دقیقا برای ما روشن نیست که آفرینش"جن"از این آتشهای رنگارنگ چگونه بوده است؟همانگونه که خصوصیات دیگر آن نیز از طریق فجر صادق یعنی قرآن مجید و وحی آسمانی برای ما ثابت شده است،محدود
بودن معلومات ما در برابر مجهولات هرگز به ما اجازه نمیدهد که این حقایق را انکار کنیم یا نادیده بگیریم،بعد از آن که از طریق وحی اثبات گردد،هر چند علم به آن راهی نیابد.
(به خواست خدا شرح بیشتر در باره آفرینش جن و خصوصیات این مخلوق در تفسیر سوره جن خواهد آمد) به هر حال بیشترین موجوداتی که ما با آن سر و کار داریم آب و خاک و باد و آتش است،خواه آنها را چون قدماء بسیط و عنصر بدانیم،و یا همچون دانشمندان امروز مرکب از اجزای گوناگون،ولی در هر صورت مبدأ آفرینش"انسان" آب و خاک بوده،در حالی که مبدأ آفرینش"جن"باد و آتش است،و این دوگانگی مبدأ آفرینش سرچشمه تفاوتهای زیادی میان این دو است.
*** باز به دنبال نعمتهایی که در آغاز آفرینش انسان بوده این جمله را تکرار میکند:"پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
*** در آیه بعد به بیان یکی دیگر از نعمتهای الهی پرداخته،میگوید:
او پروردگار دو مشرق و پروردگار دو مغرب است"( رَبُّ الْمَشْرِقَیْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَیْنِ ).
درست است که خورشید در هر روزی از ایام سال از نقطهای طلوع و در نقطهای غروب میکند،و به این ترتیب به تعداد روزهای سال مشرق و مغرب دارد،ولی با توجه به حد اکثر"میل شمالی"آفتاب،و"میل جنوبی"آن در حقیقت
دو مشرق و دو مغرب دارد،و بقیه در میان این دو میباشد (1).
این نظام که مبدأ پیدایش فصول چهارگانه سال با برکات فراوانی است در حقیقت تاکید و تکمیلی است برای آنچه در آیات قبل آمده،آنجا که سخن از حساب سیر خورشید و ماه در میان است،و همچنین سخن از وجود میزان در آفرینش آسمانها،و در مجموع هم بیانگر نظام دقیق آفرینش و حرکت زمین و ماه و خورشید میباشد،و هم اشارهای است به نعمتها و برکاتی که از این رهگذر عائد انسان میشود.
بعضی دو مشرق و دو مغرب را در اینجا به طلوع و غروب"خورشید" و طلوع و غروب"ماه"تفسیر کردهاند و آن را مناسب با آیه گذشته"و الشمس و القمر بحسبان"میدانند،ولی معنی اول مناسبتر به نظر میرسد،به خصوص اینکه در بعضی از روایات اسلامی به آن اشاره شده است.
از جمله در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم که در تفسیر این آیه فرمود:
ان مشرق الشتاء علی حده،و مشرق الصیف علی حده،اما تعرف ذلک من قرب الشمس و بعدها؟: "مشرق(آغاز)زمستان جداگانه است، و مشرق(آغاز)تابستان جداگانه است آیا نمیبینی که خورشید در این دو فصل نزدیک و دور میشود(اشاره به بالا آمدن خورشید در آسمان در فصل تابستان و پائین رفتن در فصل زمستان است) (2).
1) 1) توضیح اینکه:از آنجا که محور زمین نسبت به سطح مدار آن مایل است و زاویهای در حدود 23 درجه تشکیل میدهد و با همین حال به گرد آفتاب میگردد طلوع و غروب آفتاب دائما متغیر به نظر میرسد و از 23 درجه میل اعظم شمالی(در آغاز تابستان) تا 23 درجه میل اعظم جنوبی(در آغاز زمستان)در تغییر است که مدار اول را مدار "رأس السرطان"و مدار دوم را مدار"رأس الجدی"گویند،و این است دو مشرق و دو مغرب آفتاب و بقیه مدارات در درون این دو مدار قرار دارد.
2) 2) تفسیر"نور الثقلین"جلد 5 صفحه 190.
از آنچه گفتیم این نکته به خوبی روشن شد که چرا در بعض آیات قرآن آمده است فَلاٰ أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشٰارِقِ وَ الْمَغٰارِبِ :"سوگند به پروردگار مشرقها و مغربها"(معارج-40).
زیرا در آنجا اشاره به تمام مشرقها و مغربهای خورشید در عرض سال است،در حالی که در آیه مورد بحث تنها به نهایت قوس صعودی و نزولی آن اشاره میکند.
*** به هر حال بعد از ذکر این نعمت باز جن و انس را مخاطب ساخته میگوید:
"کدامین نعمت از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟!( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
مَرَجَ اَلْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیٰانِ (19) بَیْنَهُمٰا بَرْزَخٌ لاٰ یَبْغِیٰانِ (20) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (21) یَخْرُجُ مِنْهُمَا اَللُّؤْلُؤُ وَ اَلْمَرْجٰانُ (22) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (23) وَ لَهُ اَلْجَوٰارِ اَلْمُنْشَآتُ فِی اَلْبَحْرِ کَالْأَعْلاٰمِ (24) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (25)
19-دو دریای مختلف را در کنار هم قرار داد،در حالی که با هم تماس دارند.
20-اما در میان آن دو برزخی است که یکی بر دیگری غلبه نمیکند! 21-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟ 22-از آن دو لؤلؤ و مرجان خارج میشود.
23-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟ 24-و برای او است کشتیهای ساخته شدهای که در دریا به حرکت درمیآیند که همچون کوهی هستند! 25-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟
دریاها با ذخائر گرانبهایشان
در ادامه شرح نعمتهای پروردگار سخن از دریاها به میان میآورد، اما نه همه دریاها بلکه کیفیت خاصی در پارهای از دریاها که هم پدیدهای است عجیب و نشانهای است از قدرت بی پایان حق،و هم وسیلهای است برای پدید آمدن بعضی از متاعهای مورد استفاده انسانها.
میفرماید:"دو دریای مختلف را در کنار هم قرار داد در حالی که با هم تماس دارند"( مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیٰانِ ).
*** "اما در میان آن دو برزخی است که مانع از طغیان و غلبه یکی بر دیگری میباشد"( بَیْنَهُمٰا بَرْزَخٌ لاٰ یَبْغِیٰانِ ).
ماده"مرج"(بر وزن فلج)به معنی مخلوط کردن و یا فرستادن و رها نمودن است،و در اینجا به معنی فرستادن و در کنار هم قرار دادن میباشد،به قرینه جمله" بَیْنَهُمٰا بَرْزَخٌ لاٰ یَبْغِیٰانِ ".
منظور از این دو دریا به گواهی آیه 53 سوره"فرقان"دو دریای آب "شیرین"و"شور"است،آنجا که میفرماید وَ هُوَ الَّذِی مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ هٰذٰا عَذْبٌ فُرٰاتٌ وَ هٰذٰا مِلْحٌ أُجٰاجٌ وَ جَعَلَ بَیْنَهُمٰا بَرْزَخاً وَ حِجْراً مَحْجُوراً :
"او کسی است که دو دریا را در کنار هم قرار داد یکی گوارا و شیرین است و دیگری شور و تلخ،و در میان آنها برزخی قرار داد تا با هم مخلوط نشوند".
اما در اینکه این دو دریای شیرین و شور کجاست که بر یکدیگر غلبه نمیکنند؟و این برزخی که میان آن دو قرار دارد چیست؟در میان مفسران گفتگو بسیار است،و بعضی تعبیراتی دارند که نشان میدهد وضع دریاهای زمین
در آن زمان برای آنها کاملا مشخص نبوده است،از جمله اینکه گفتهاند:منظور از این دو دریا دریای فارس و دریای روم است،در حالی که امروز میدانیم این هر دو دریا آب شور دارد و برزخی در میان آن دو نیست.
یا اینکه گفتهاند:منظور دریای آسمان است،و دریای زمین که اولی شیرین و دومی شور است،در حالی که میدانیم دریایی در آسمان وجود ندارد جز ابرها و بخاراتی که از اقیانوسهای زمین برمیخیزد.
یا اینکه گفتهاند:منظور از دریای شیرین آبهای زیرزمینی است،که با آبهای دریاها مخلوط نمیشود،و برزخ میان این دو دیوارهای این مخازن آنها است.
در حالی که میدانیم در زیرزمین چیزی به صورت دریا کمتر یافت میشود، بلکه ذرات آب در لابلای ذرات خاک و شن مرطوب مخفی و پنهان است هنگامی که در نقطهای چاه میکنند این رطوبتها تدریجا جمع شده و آب ظاهر میگردد، بعلاوه لؤلؤ و مرجان که در آیات بعد به آن اشاره شده از آبهای زیرزمینی به دست نمیآید.
پس منظور از این دو دریا چیست؟ سابقا در تفسیر سوره فرقان به این واقعیت اشاره کردیم که رودخانههای عظیم آب شیرین هنگامی که به دریاها و اقیانوسها میریزند معمولا دریایی از آب شیرین در کنار ساحل تشکیل میدهند و آب شور را به عقب میرانند و عجب اینکه تا مدت زیادی این دو آب شیرین و شور به خاطر تفاوت درجه غلظت به هم آمیخته نمیشوند.
در مسافرت با هواپیما در مناطقی که این رودخانهها به دریا میریزند منظره دریاهای آب شیرین و شور که در کنار هم قرار دارند و از هم جدا هستند به خوبی از بالا نمایان است،و هنگامی که کناره این آبها به یکدیگر مخلوط
شوند آبهای شیرین تازه جای آنها را میگیرند،به طوری که این دو دریای جدا از هم دائما جلب توجه میکند.
جالب اینکه به هنگام مد دریا که سطح اقیانوس بالا میآید آبهای شیرین به عقب رانده میشود،بی آنکه با آب شور مخلوط گردد(مگر در مواقع خشکسالی و کم آبی)و قسمت زیادی از خشکی را میپوشانند،لذا ساحلنشینان در این مناطق با مهار کردن این آبهای شیرین نهرهای زیادی در منطقه ساحلی به وجود میآورند که به وسیله آن زمینهای فراوانی مشروب میشود.
این نهرها که از برکت جزر و مد ساحلی و تاثیر آن در آب این نهرها به وجود میآید در شبانهروز دو بار از آب شیرین پر و خالی میشود،و وسیله بسیار مؤثری برای آبیاری مناطق وسیعی هستند.
در باره این دو دریا تفسیر جالب دیگری از ناحیه بعضی گفته شده که منظور از آن احتمالا جریان"گلف استریم"است که شرح آن را به خواست خدا در نکات ذیل همین آیات بیان خواهیم کرد.
*** بار دیگر بندگان را مخاطب ساخته و در برابر این نعمتها از آنها سؤال کرده،میفرماید:"کدامین نعمت از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟! ( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
*** سپس در ادامه همین سخن میافزاید:"از آن دو دریا لؤلؤ و مرجان خارج میشود"!( یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجٰانُ ).
*** "کدامین نعمت از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟!( فَبِأَیِّ
آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ
).
***"لؤلؤ"و"مرجان"دو وسیله جالب زینتی است و در طب و معالجه بیماریها نیز مورد استفاده قرار میگیرد،ضمنا مال التجاره و کالای خوبی است که از آن عوائد زیادی به دست میآید،و روی همین جهات به عنوان دو نعمت در آیات فوق به آن اشاره شده است.
اما"لؤلؤ"که در فارسی آن را"مروارید"گویند دانه شفاف و قیمتی است که در درون صدف در اعماق دریاها پرورش مییابد،و هر قدر درشتتر باشد گرانبهاتر است،و در طب موارد استعمال گستردهای دارد،اطبای پیشین داروهایی از آن برای تقویت قلب و اعصاب،و برطرف کردن انواع خفقان،و حالت ترس و وحشت،و تقویت کبد،و رفع بدبویی دهان،و سنگهای کلیه و مثانه و یرقان تهیه میکردند،حتی در بیماریهای چشم نیز از آن استفاده مینمودند (1).
"مرجان"بعضی آن را به معنی لؤلؤهای کوچک تفسیر کردهاند،ولی حقیقت چیز دیگر است،"مرجان"موجود زندهای است شبیه شاخه کوچک درخت که در اعماق دریاها میروید،و تا مدتها دانشمندان آن را نوعی"گیاه" میپنداشتند،ولی بعدا روشن شد که نوعی حیوان است،هر چند به صخرههای کف دریا میچسبد،و گاه منطقه وسیعی را میپوشاند و تدریجا افزوده میشود، و جزائری تشکیل میدهد که به"جزائر مرجانی"معروف است.
مرجان معمولا در آبهای ساکن نشو و نما میکند،و صیادان آن را از سواحل "دریای احمر"و"مدیترانه"و بعضی نقاط دیگر صید میکنند.
بهترین نوع مرجان زینتی"مرجان سرخ رنگ"است و هر قدر سرختر باشد قیمتیتر است،و تشبیهات شعرا در اشعارشان نیز بر همین اساس است،
1) 1) "تحفه حکیم مؤمن"و"دائرة المعارف دهخدا"و منابع دیگر.
و بدترین نوع مرجان"مرجان سفید"است که به طور فراوان یافت میشود، و در میان این دو،"مرجان سیاه"قرار دارد.
"مرجان"نیز علاوه بر جنبه زینت استعمال طبی دارد،و خواص زیادی برای آن ذکر کردهاند،از جمله از آن داروهایی میسازند که برای تقویت قلب،دفع سم افعی،تقویت اعصاب،معالجه اسهال،و خونریزیهای رحم،بهرهگیری میکنند، و گفتهاند برای بیماری صرع نیز مفید است (1).
ذکر این نکته نیز لازم است که بعضی از مفسران تصریح کردهاند که لؤلؤ و مرجان تنها در آب شور پرورش میکند و لذا در تفسیر آیه" یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجٰانُ "(از آن دو لؤلؤ و مرجان بیرون میآید)به زحمت افتادهاند، و گفتهاند منظور یکی از آن دو است(مانند آیه 31 زخرف).
ولی ما هیچ دلیلی بر این معنی نداریم،بلکه بعضی تصریح کردهاند که لؤلؤ و مرجان در آبهای شیرین و شور هر دو یافت میشود.
*** باز در ادامه همین بخش از نعمتها به مساله کشتیها که در حقیقت بزرگترین و مهمترین وسیله حمل و نقل بشر در گذشته و حال بوده است اشاره کرده، میفرماید:"برای خدا است کشتیهای ساخته شدهای که در دل دریا به حرکت در میآیند که همچون کوهی هستند"!( وَ لَهُ الْجَوٰارِ الْمُنْشَآتُ فِی الْبَحْرِ کَالْأَعْلاٰمِ ).
"جوار"جمع"جاریه"توصیفی است برای"سفن"به معنی"کشتیها" که به خاطر اختصار از عبارت حذف شده،زیرا آنچه بیشتر مورد توجه است همین جریان و حرکت کشتیهاست،به همین جهت روی همین وصف تکیه شده است(دقت کنید).
1) 1) دائرة المعارف فرید وجدی و کتب دیگر.
و اینکه"کنیز"را"جاریه"میگویند به خاطر حرکت و کوشش او در انجام خدمات است،و نیز اگر به دختر جوان"جاریه"گفته میشود به خاطر جریان نشاط جوانی در وجود است.
"و منشآت"جمع"منشا"اسم مفعول از"انشاء"به معنی ایجاد است و جالب اینکه در عین تعبیر به منشآت که حکایت از مصنوع بودن کشتی به وسیله انسان میکند میفرماید"و له"(از برای خدا است...)اشاره به اینکه مخترعان و سازندگان کشتی از خواص خداداد که در مصالح مختلفی که در کشتیها به کار میرود استفاده میکنند همچنین از خاصیت سیال بودن آب دریاها،و نیروی وزش بادها بهره میگیرند،و خدا است که در آن مواد،و در دریا و باد این خواص و آثار را آفریده.
و لذا در جای دیگر قرآن تعبیر به"تسخیر"شده وَ سَخَّرَ لَکُمُ الْفُلْکَ لِتَجْرِیَ فِی الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ :"خداوند کشتی را مسخر فرمان شما کرد که به فرمانش در دریا به حرکت درآید"(ابراهیم 32).
بعضی"منشا"را از ماده"انشاء"به معنی"مرتفع ساختن"تفسیر کردهاند، و آن را اشاره به کشتیهای بادبانی میدانند که از برافراشتن بادبانها و قرار دادن آنها در مسیر بادها به عنوان نیروی محرک کشتیها استفاده میکردند.
"اعلام"جمع"علم"(بر وزن قلم)به معنی"کوه"است هر چند در اصل به معنی علامت و اثری است که از چیزی خبر میدهد،و چون کوهها از دور نمایان هستند از آنها تعبیر به"علم"شده است همانگونه که پرچم را نیز علم میگویند.
به این ترتیب قرآن روی کشتیهای بزرگ که بر صفحه اقیانوسها و دریاها حرکت میکنند تکیه کرده است،و بر خلاف آنچه بعضی تصور میکنند کشتیهای بزرگ مخصوص عصر موتور و بخار نیست،در داستان جنگهای یونانیان
و کشورهای دیگر میخوانیم که از کشتیهای بسیار بزرگ نیروبر استفاده میکردند.
*** و بار دیگر این سؤال پر معنی را تکرار کرده و میفرماید:"کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
همانگونه که دیدیم در این بخش از آیات به مساله دریا و اهمیت آن در زندگی بشر اشاره شده است،میدانیم دریاها تقریبا سه چهارم سطح کره روی زمین را فرا گرفته است،و منبع عظیمی برای مواد غذایی،دارویی،زینتآلات، و طریق مهمی برای حمل و نقل انسانها و کالاها است،و از همه مهمتر نزول بارانها،و تعدیل هوا،و حتی بخشی از وزش بادها از برکات دریاها است.
اگر سطح دریاها کمتر یا بیشتر از آنچه اکنون هست بود یا کره زمین به خشکی میگرائید و یا آن چنان مرطوب میشد که جای زندگی نبود! لذا قرآن بارها و به تعبیرات مختلف،انسانها را به این نعمت بزرگ توجه داده و آنها را به اندیشه وا میدارد،گاه میگوید:"خداوند دریا را برای شما تسخیر کرد": سَخَّرَ لَکُمُ الْبَحْرَ (جاثیه 12).
و گاه میگوید:"کشتیها را برای شما تسخیر کرد": سَخَّرَ لَکُمُ الْفُلْکَ (ابراهیم 32).
و گاه میگوید:"آنچه در روی زمین است مسخر شما ساخت": سَخَّرَ لَکُمْ مٰا فِی الْأَرْضِ (حج 65).
از همه اینها گذشته دریا دیار عجائب است،کوچکترین گیاهان ذرهبینی،
و بلندترین درختان عالم در دریاها میرویند،همچنین کوچکترین حیوانات و عظیمترین حیوانات غولپیکر در دریاها زندگی میکنند! زندگی در اعماق دریاها در آنجا که نه نوری وجود دارد و نه غذایی، به قدری شگفتانگیز است که انسان از مطالعه آن سیر نمیشود،و عجب اینکه حیوانات در آنجا از خودشان نور پخش میکنند،و مواد غذایی آنها در سطح آب ساخته میشود و تهنشین میکند،و اندام آنها چنان محکم و مقاوم و توأم با فشار داخلی ساخته شده که در مقابل آن فشار عظیم آب،که اگر انسان به حال عادی در آنجا قرار گیرد استخوانهایش تبدیل به آرد میشود،مقاومت میکند! ***
اگر تعجب نکنید در سراسر اقیانوسهای جهان رودهای عظیمی در حرکت است که یکی از نیرومندترین آنها"گلف استریم"نام دارد.
این رود عظیم از سواحل آمریکای مرکزی حرکت میکند و سراسر اقیانوس اطلس را میپیماید و به سواحل اروپای شمالی میرسد.
این آبها که از مناطق نزدیک به خط استوا حرکت میکنند گرم هستند، و حتی رنگ آنها گاه با رنگ آبهای مجاور متفاوت است،و عجب اینکه عرض همین رود عظیم دریایی(گلف استریم)در حدود 150 کیلومتر،و عمق آن چند صد متر میباشد!سرعت آن در بعضی از مناطق به قدری است که در یک روز 160 کیلومتر راه را طی میکند.
تفاوت درجه حرارت این آبها با آبهای مجاور در حدود 10 تا 15 درجه است،و لذا حاشیه غربی آن را دیوار سرد مینامند.
"گلف استریم"بادهای گرمی به وجود میآورد،و مقدار قابل توجهی
از حرارت خود را به طرف کشورهای شمالی قاره اروپا میبرد،و هوای آن کشورها را بسیار مطبوع میکند،و شاید اگر این جریان نبود زندگی در آن کشورها بسیار سخت و طاقتفرسا بود.
باز تکرار میکنیم"گلف استریم"یکی از این رودهاست،و در آبهای پنج قاره جهان نظیر این جریان دریایی فراوان است.
و عامل اصلی آن تفاوت حرارت منطقه استوایی زمین و مناطق قطبی است که این حرکت را در آب دریاها به وجود میآورد.
این موضوع را با یک تجربه ساده میتوان دریافت:اگر ظرف بزرگ آبی داشته باشیم در یک طرف آن قطعه یخی قرار دهیم،و در طرف دیگر قطعه آهن داغی،و روی سطح آب کمی کاه بریزیم،میبینیم جریانی در سطح این آب پیدا میشود و آبها آهسته از آن منطقه گرم به سوی منطقه سرد حرکت میکنند، عین این ماجرا در کل دریاهای جهان روی میدهد،و سرچشمه پیدایش این رودهای دریایی است.
عجب اینکه این رودهای عظیم دریایی با آبهای اطراف خود کمتر آمیخته میشوند و هزاران کیلومتر راه را به همان صورت میپیمایند و مصداق" مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیٰانِ بَیْنَهُمٰا بَرْزَخٌ لاٰ یَبْغِیٰانِ "را به وجود میآورند! و از آن جالبتر اینکه در محل برخورد این آبهای گرم با آبهای سرد مجاور، پدیدهای رخ میدهد که برای انسان بسیار پر سود است،زیرا در محل تقاطع این آبهای گرم و سرد یک نوع حالت بی حسی یا مرگ دستجمعی برای حیوانات ذرهبینی که در میان آب معلق هستند به وجود میآید،و از این راه ماده غذایی فراوان و بی حساب جمع میشود که سبب جلب دستههای بزرگ ماهیان میگردد، و به این ترتیب این منطقه یکی از بهترین مناطق صید ماهی در کره زمین است (1).
1) 1) دائرة المعارف"فرهنگنامه"جلد 12 صفحه 1228 و نشریه"بندر و دریا شماره 4 صفحه 100 و منابع دیگر.
و لذا یکی از تفسیرها برای آیات فوق همین است و منافاتی با سایر تفسیرها ندارد و جمع میان همگی ممکن است.
در حدیثی از امام صادق ع نقل شده است که در تفسیر آیه مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیٰانِ ...فرمود:"
علی و فاطمه(ع)بحران عمیقان،لا یبغی احدهما علی صاحبه، یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجٰانُ ،قال:الحسن و الحسین(ع) ":
"علی و فاطمه دو دریای عمیقند که هیچیک بر دیگری تجاوز نمیکند، و از این دو دریا لؤلؤ و مرجان یعنی حسن و حسین خارج شدهاند" (1).
در تفسیر"در المنثور"همین معنی از بعضی از صحابه پیامبر ص نقل شده است (2).
مرحوم"طبرسی"نیز در"مجمع البیان"آن را با مختصر تفاوتی نقل کرده است میدانیم قرآن مجید دارای بطونی است و یک آیه ممکن است چندین معنی، و یا دهها معنی داشته باشد،و آنچه در این حدیث آمده است از بطون قرآن میباشد که منافاتی با معنی ظاهر آن ندارد.
کُلُّ مَنْ عَلَیْهٰا فٰانٍ (26) وَ یَبْقیٰ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو اَلْجَلاٰلِ وَ اَلْإِکْرٰامِ (27) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (28) یَسْئَلُهُ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ (29) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (30)
26-تمام کسانی که روی آن(زمین)هستند فانی میشوند.
27-و تنها ذات ذو الجلال و گرامی پروردگارت باقی میماند.
28-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟ 29-تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند از او تقاضا میکنند،و او هر روز در شان و کاری است.
30-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟
باز در ادامه شرح نعمتهای الهی در این آیات میافزاید:"تمام کسانی که بر روی زمین زندگی میکنند فانی میشوند"( کُلُّ مَنْ عَلَیْهٰا فٰانٍ ).
اما چگونه"مساله فنا"میتواند در زمره نعمتهای الهی قرار گیرد؟ ممکن است از این نظر باشد که این فنا به معنی فنای مطلق نیست،بلکه دریچهای است به عالم بقا و دالان و گذرگاهی است که شرط وصول به سرای جاویدان عبور از آن است.
دنیا با تمام نعمتهایش زندانی است برای مؤمن،و خروج از این دنیا آزاد شدن از این زندان تنگ و تاریک است.
و یا از این نظر که ذکر نعمتهای فراوان گذشته ممکن است مایه غفلت و غرق شدن گروهی در زندگی دنیا و انواع خوردنیها و نوشیدنیها و لؤلؤ و مرجان و مرکبهای راهوارش گردد، لذا یادآوری میکند که این دنیا جای بقا نیست، مبادا دلبستگی به اینها پیدا کنید،و از آنها در مسیر پروردگار بهره نگیرید که این تذکر خود نعمتی است بزرگ.
ضمیر در"علیها"به زمین باز میگردد که در آیات قبل اشارهای به آن بود،بعلاوه از قرائن نیز روشن است.
منظور از"من علیها"(کسانی که بر زمین هستند)انس و جن میباشند، هر چند بعضی از مفسران احتمال دادهاند که حیوانات و جنبندگان و موجودات زنده دیگر را نیز شامل میشود،ولی ظاهر تعبیر"من"که معمولا برای صاحبان عقل میآید همان معنی اول است.
درست است که مساله"فنا"منحصر به انس و جن نیست،و نه حتی منحصر به موجودات زمینی،بلکه طبق تصریح قرآن تمام اهل آسمانها و همه موجودات فانی میشوند،" کُلُّ شَیْءٍ هٰالِکٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ "(قصص 88)ولی از آنجا که سخن از ساکنان زمین در میان بوده در این آیه تنها آنها را مطرح کرده است.
*** در آیه بعد میافزاید"تنها ذات ذو الجلال و گرامی پروردگار تو باقی
میماند"( وَ یَبْقیٰ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلاٰلِ وَ الْإِکْرٰامِ ).
"وجه"از نظر لغت به معنی صورت است که به هنگام مقابله با کسی با آن مواجه و روبرو میشویم،ولی هنگامی که در مورد خداوند به کار میرود منظور ذات پاک او است.
بعضی نیز"وجه ربک"را در اینجا به معنی صفات پروردگار دانستهاند که از طریق آن،برکات و نعمتها بر انسانها نازل میشود،همچون علم و قدرت و رحمت و مغفرت.
این احتمال نیز داده شده است که منظور اعمالی است که به خاطر خدا انجام داده میشود،بنا بر این همه فانی میشوند تنها چیزی که باقی میماند اعمالی است که از روی خلوص نیت و برای رضای او انجام گرفته است.
ولی معنی اول از همه مناسبتر به نظر میرسد.
اما" ذُو الْجَلاٰلِ وَ الْإِکْرٰامِ "که توصیفی است برای"وجه"اشاره به صفات جمال و جلال خدا است،زیرا ذو الجلال از صفاتی خبر میدهد که خداوند"اجل" و برتر از آن است(صفات سلبیه)و"اکرام"به صفاتی اشاره میکند که حسن و ارزش چیزی را ظاهر میسازد و آن"صفات"ثبوتیه خداوند مانند علم و قدرت و حیات او است.
بنا بر این معنی آیه رویهمرفته چنین میشود تنها ذات پاک خداوندی که متصف به صفات ثبوتیه و منزه از صفات سلبیه است در این عالم باقی و برقرار میماند.
بعضی از مفسران نیز"صاحب اکرام"بودن خداوند را اشاره به الطاف و نعمتهایی میدانند که با آن اولیای خود را اکرام و گرامی میدارد،جمع میان معانی در آیه فوق نیز ممکن است.
در حدیثی میخوانیم که مردی در حضور پیامبر ص مشغول نماز بود
سپس چنین دعا کرد:اللهم انی اسئلک بان لک الحمد،لا اله الا انت المنان، بدیع السماوات و الارض،ذو الجلال و الاکرام یا حی یا قیوم.
پیامبر ص به اصحاب و یارانش فرمود:میدانید خدا را با چه نامی خواند؟عرض کردند:خدا و رسولش آگاهتر است،فرمود:
و الذی نفسی بیده لقد دعا اللّٰه باسمه الاعظم الذی اذا دعی به اجاب،و اذا سئل به اعطی:
"قسم به آن کس که جانم به دست او است خدا را به اسم اعظمش خواند که هر گاه کسی خدا را به آن بخواند اجابت میکند،و هر گاه به وسیله آن از او تقاضا کند عطا میفرماید" (1).
*** بار دیگر خلایق را مخاطب ساخته میفرماید:"کدامین نعمت از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟!( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
*** محتوای آیه بعد در واقع نتیجهای است از آیات قبل،زیرا میفرماید:
"تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند همواره نیازهای خود را از او میخواهند، و از او سؤال میکنند" ( یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
چرا چنین نباشد؟در حالی که همه فانیاند و او باقی است،نه تنها در پایان جهان همه کائنات جز ذات پاک پروردگار راه فنا میپویند که الان نیز همه در برابر او فانی هستند،و بقائشان بسته به بقاء او و مشیت او است،و اگر لحظهای نظر لطفش را از کائنات برگیرد"فرو ریزند قالبها"! با این حال مگر کسی جز او هست که اهل آسمانها و زمین از وی تقاضا کنند؟!
1) 1) تفسیر"روح المعانی"جلد 27 صفحه 95.
تعبیر به"یساله"به صورت"فعل مضارع"دلیل بر این است که این سؤال و تقاضا دائمی است،و همگی به زبان حال از آن مبدأ فیاض دائما فیض میطلبند، هستی میخواهند،و حوائج خود را تمنا میکنند،و این اقتضای ذات موجود ممکن است که نه تنها در"حدوث"بلکه در"بقاء"نیز وابسته و متکی به واجب الوجودند.
سپس میافزاید:"هر روز خداوند در شان و کاری است"( کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ ).
آری خلقت او دائم و مستمر است،و پاسخگویی او به نیازهای سائلان و نیازمندان نیز چنین است،و هر روز طرح تازهای ابداع میکند.
یک روز اقوامی را قدرت میدهد،روز دیگری آنها را بر خاک سیاه مینشاند،یک روز سلامت و جوانی میبخشد،روز دیگر ضعف و ناتوانی میدهد، یک روز غم و اندوه را از دل میزداید،روز دیگر مایه اندوهی میآفریند، خلاصه هر روز طبق حکمت و نظام احسن،پدیده تازه و خلق و حادثه جدیدی دارد.
توجه به این حقیقت،از یک سو نیاز مستمر ما را به ذات پاک او روشن میکند،و از سوی دیگر پردههای یاس و نومیدی را از دل کنار میزند.
و از سوی سوم غرور و غفلت را در هم میشکند.
آری او هر روز در شان و کاری است.
گرچه مفسران هر کدام گوشهای از این معنی گسترده را به عنوان تفسیر آیه ذکر کردهاند:
بعضی تنها آمرزش گناهان،و بر طرف ساختن اندوهها،و تعالی و سقوط اقوام را.
و بعضی تنها مساله آفرینش و رزق و حیات و مرگ و عزت و ذلت را.
بعضی دیگر تنها مساله آفرینش و مرگ انسانها را عنوان نموده،و گفتهاند:
خداوند در هر روز سه لشکر دارد:لشکری از اصلاب پدران به ارحام مادران منتقل میشوند،و لشکری از رحم مادران به عالم دنیا گام مینهند،و لشکری از این دنیا روانه قبر میشوند.
ولی همانگونه که گفتیم آیه مفهوم گستردهای دارد که هر گونه آفرینش تازه و خلقت جدید و دگرگونی و تحول را در این جهان در بر میگیرد.
در روایتی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:که در یکی از خطبههایش فرمود:
الحمد للّٰه الذی لا یموت و لا تنقضی عجائبه لانه کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ من احداث بدیع لم یکن: "حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که هرگز نمیمیرد،و شگفتیهای خلقتش پایان نمیگیرد،چرا که هر روز در شان و کاری است،و موضوع تازهای میآفریند که هرگز نبوده (1).
و در حدیث دیگری از رسول خدا ص میخوانیم که در تفسیر این آیه فرمود:
من شانه ان یغفر ذنبا،و یفرج کربا و یرفع قوما،و یضع آخرین:
"از کارهای او این است که گناهی را میبخشد،و ناراحتی و رنجی را برطرف میسازد،گروهی را بالا میبرد،و گروه دیگری را پائین میآورد" (2).
این نکته نیز لازم به یادآوری است که"یوم"در اینجا به معنی روز در مقابل شب نیست،بلکه هم دورانهای طولانی را شامل میشود،و هم ساعات و لحظات را،و مفهومش این است که خداوند متعال هر زمان در شان و کاری است.
بعضی نیز شان نزولی برای آیه ذکر کردهاند که این آیه رد بر گفتار
یهود است که معتقد بودند خداوند روز"شنبه"همه کارها را تعطیل میکند! و هیچ حکم و فرمانی نمیدهد! (1)!قرآن میگوید:برنامه آفرینش و تدبیر او لحظهای تعطیلبردار نیست.
*** و باز به دنبال این نعمت مستمر و پاسخگویی به نیازهای همه مخلوقات و اهل آسمانها و زمین تکرار میکند که:"کدامین نعمت از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟!( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
اینکه در آیات فوق خواندیم همه کس جز خدا فانی میشود به معنی نابودی مطلق نیست،به این معنی که حتی روح انسان نیز نابود میشود، و یا خاکهای حاصل از جسم او معدوم میگردد،چرا که آیات قرآن تصریح به وجود برزخ تا روز رستاخیز میکند (2)و از سوی دیگر بارها میگوید که مردگان در قیامت از قبرها برمیخیزند (3).
و استخوانهای پوسیده و"عظم رمیم"به فرمان خدا لباس حیات در تن میپوشند (4).
و اینها همه گواه برای این است که فنا در این آیه و آیات مشابه به معنی به هم ریختن نظام جسم و جان،و قطع پیوندها،و بر هم خوردن نظم عالم خلقت
و جانشین شدن عالم دیگری به جای آن است.
گفتیم آیه" کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ "هم امید آفرین است،هم غرورشکن، و هم نشانه دوام خلقت و استمرار آفرینش،به همین دلیل گاهی پیشوایان اسلام برای امید بخشیدن به افراد مخصوصا روی این آیه تکیه میکردند،چنان که در داستان تبعید دردناک"ابو ذر"به"ربذه"میخوانیم:علی ع با جملههای بسیار گیرا و پر معنی به هنگام بدرقه او به او دلداری داد،سپس امام حسن ع فرزند رشید امیر مؤمنان او را به عنوان"عمو"خطاب کرد و جملههای دیگری افزود، بعد از او سالار شهیدان امام حسین ع زبان به سخن گشود و فرمود:
یا عماه!ان اللّٰه تعالی قادر ان یغیر ما قد تری،اللّٰه کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ ، و قد منعک القوم دنیاهم و منعتهم دینک...فاسال اللّٰه الصبر و النصر. ..
"ای عمو!خداوند متعال قادر است که این شرائط را دگرگون سازد،و او هر روز در شان و کار تازهای است،آنها تو را مزاحم دنیای خود دیدند و تو را بازداشتند،و تو آنها را مزاحم دین خود دیدی و از آن بازداشتی...از خدا شکیبایی و پیروزی بطلب" (1).
و نیز میخوانیم هنگامی که امام حسین ع به سوی کربلا میآمد وقتی به منزلگاه"صفاح"رسید"فرزدق شاعر"حضرت را ملاقات کرد،امام ع فرمود:بین لی خبر الناس خلفک:"بگو ببینم مردم پشت سرت چگونه بودند(اشاره به مردم عراق است)عرض کرد:الخبیر سالت،قلوب الناس معک، و سیوفهم مع بنی امیه!و القضاء ینزل من السماء و اللّٰه یفعل ما یشاء:
"از شخص آگاهی سؤال کردی،بدان دلهای مردم با تو است،اما شمشیرهایشان
1) 1) الغدیر جلد 8 صفحه 301.
با بنی امیه است!اما فرمان الهی از آسمان نازل میشود و خداوند هر چه را صلاح بداند و اراده کند انجام میدهد".
امام حسین ع فرمود:صدقت للّٰه الامر یفعل ما یشاء،و کل یوم ربنا فی شان:"راست گفتی خدا هر چه را مشیت کند انجام میدهد،و پروردگار ما هر روز در شان و کاری است" (1).
اینها همه نشان میدهد که این آیه آیهای است امیدبخش برای مؤمنان.
جالب اینکه میگویند:یکی از امراء از وزیر خود از تفسیر این آیه سؤال کرد اما او اظهار بیاطلاعی نمود و تا فردای آن روز مهلت خواست.
هنگامی که محزون و غمناک به منزل آمد غلام سیاه(با معرفتی)داشت سؤال کرد:چه خبر است؟ماجرا را گفت،غلام اظهار داشت به سراغ امیر برو اگر مایل باشد من تفسیر آیه را برای او بازگو میکنم،امیر او را خواست و از وی سؤال کرد،در پاسخ گفت:
ای امیر!شانه ان یولج اللیل فی النهار،و یولج النهار فی اللیل، و یخرج الحی من المیت،و یخرج المیت من الحی،و یشفی سقیما و یسقم سلیما،و یبتلی معافا،و یعافی مبتلی،و یعز ذلیلا،و یذل عزیزا،و یفقر غنیا و یغنی فقیرا:"شان خداوند این است که شب و روز را یکی بعد از دیگری میآورد،و میبرد،از دل مرده زنده خارج میکند،و از زنده مرده،بیماری را شفا میدهد،و سالمی را بیمار میکند،تندرستی را مبتلا میسازد،و مبتلایی را عافیت میبخشد،ذلیلی را عزت میدهد،و عزیزی را ذلیل میکند،ثروتمندی را فقیر میسازد و فقیری را غنی میکند"! امیر گفت:فرجت عنی فرج اللّٰه عنک:"مشکلی را برای من گشودی
1) 1) "کامل ابن اثیر"جلد 4 صفحه 40.
خداوند مشکلت را بگشاید"و بعد او را اکرام کرد و انعام داد (1).
بعضی از طرفداران"حرکت جوهری"به آیاتی از قرآن استدلال کرده و یا لا اقل آن را اشارهای بر مقصود خود میدانند،از جمله همین آیه" کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ "است.
توضیح اینکه:قدمای فلاسفه معتقد بودند حرکت تنها در چهار مقوله عرضیه امکانپذیر است(مقولههای"این"و"کم"و"کیف"و"وضع") و به تعبیر سادهتر ممکن است یک جسم از نظر مکان تغییر محل دهد،و یا نمو کرده بر کمیتش افزوده شود،و یا فی المثل رنگ و بو و طعم آن(همچون یک سیب بر درخت)تغییر یابد،و یا در جای خود و به دور خویش بگردد(مانند حرکت وضعی زمین)ولی معتقد بودند هرگز در جوهر و ذات جسم حرکت امکانپذیر نیست،چرا که در هر حرکتی باید ذات متحرک ثابت باشد،و عوارض آن دگرگون شود،و گرنه حرکت مفهومی نخواهد داشت.
ولی فلاسفه متاخرین این نظریه را رد کردند و معتقد به حرکت جوهری شدند،و گفتند:اساس حرکت در ذات و جوهر است که آثار آن در عوارض ظاهر میشود.
نخستین کسی که این نظر را به صورت مشروح و مستدل عرضه کرد"ملا صدرای شیرازی"بود،او گفت:تمام ذرات کائنات و جهان ماده یکپارچه حرکت است، و یا به تعبیر دیگر ماده اجسام وجودی است سیال که دائما ذاتش دگرگون میشود،و هر لحظه وجود تازهای است که با وجود قبل فرق دارد،اما چون این
1) 1) "تفسیر قرطبی"جلد 9 صفحه 6337.
دگرگونیها با هم اتصال دارد یک شیء محسوب میشود،بنا بر این ما هر لحظه وجود تازهای هستیم،اما این وجودات متصل و مستمر است،و صورت واحدی دارد،یا به تعبیر دیگر:ماده دارای چهار بعد است:طول و عرض و عمق و بعد دیگری که نامش را"زمان"میگذاریم،و این زمان چیزی جز مقدار حرکت در جوهر نیست(دقت کنید).
اشتباه نشود حرکت جوهری ارتباطی با مساله حرکت درون اتمها ندارد، چرا که آن حرکتی است در مکان و حرکتی است در عرض.
حرکت جوهری مفهوم بسیار عمیقتری دارد که ذات و هویت جسم را شامل میشود،و عجب اینکه در اینجا متحرک عین حرکت میشود،و اشیاء دالانی میشوند برای خودشان!(دقت کنید).
آنها برای اثبات این مقصد دلائل متعددی دارند که اینجا جای شرح آن نیست،ولی بد نیست که به نتیجه این عقیده فلسفی اشاره کنیم نتیجهاش این است که ما مساله خداشناسی را از هر زمان روشنتر درک کنیم،چرا که خلقت و آفرینش تنها در آغاز دنیا نبوده،بلکه هر ساعت و هر لحظهای آغازی است، و دائما خداوند دست در کار خلقت و آفرینش جدیدی است،و دائما ما وابسته او و مستفیض از فیض ذات او هستیم،و کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ را نیز به این معنی تفسیر کردهاند،البته مانعی ندارد که آن هم جزئی از مفهوم گسترده آیه باشد.
سَنَفْرُغُ لَکُمْ أَیُّهَ اَلثَّقَلاٰنِ (31) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (32) یٰا مَعْشَرَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ إِنِ اِسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطٰارِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ فَانْفُذُوا لاٰ تَنْفُذُونَ إِلاّٰ بِسُلْطٰانٍ (33) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (34) یُرْسَلُ عَلَیْکُمٰا شُوٰاظٌ مِنْ نٰارٍ وَ نُحٰاسٌ فَلاٰ تَنْتَصِرٰانِ (35) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (36)
31-به زودی به حساب شما میپردازیم ای دو گروه انس و جن.
32-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟ 33-ای گروه جن و انس!اگر میتوانید از مرزهای آسمانها و زمین بگذرید،ولی هرگز قادر نیستید مگر با نیرویی(الهی).
34-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟ 35-شعلههایی از آتش بی دود،و دودهایی متراکم،بر شما میفرستد،و نمیتوانید از کسی یاری بطلبید!
36-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟!
اگر میتوانید از مرزهای آسمانها بگذرید!
نعمتهایی که تا کنون در آیات این سوره مطرح شده مربوط به این جهان بوده است،ولی در آیات مورد بحث از محاسبه قیامت و بعضی دیگر از خصوصیات معاد سخن میگوید که در عین تهدید بودن برای مجرمان وسیله تربیت و آگاهی و بیداری و هم وسیله تشویق و دلگرمی مؤمنان است،و به همین جهت نعمت محسوب میشود،لذا بعد از ذکر هر کدام همان سؤال را که در باره نعمتها است تکرار میکند.
نخست میفرماید:"به زودی به حساب شما میپردازیم ای انس و جن"! ( سَنَفْرُغُ لَکُمْ أَیُّهَ الثَّقَلاٰنِ ) (1)(2).
آری در آن روز خداوند عالم قادر دقیقا همه اعمال و گفتار و نیات انس و جن را مورد بررسی و حساب دقیق قرار داده،و کیفر و پاداش مناسب را برای آنها تعیین میکند.
با اینکه خداوند هر گاه به چیزی بپردازد از چیز دیگری غافل نمیشود و در آن واحد احاطه علمی به همه کائنات دارد و هرگز چیزی او را از چیز دیگر
1) 1) باید توجه داشت در رسم الخط قدیمی قرآن مجید در چند مورد"ایها"به صورت "ایه"نوشته شده است که آیه مورد بحث و دو آیه دیگر(نور-31 و زخرف-49) میباشد،در حالی که در موارد دیگر رسم الخط"ایها"با الف کشیده آخر ثبت شده است، و به نظر میرسد که این بر اساس ضابطهای در رسم الخط قدیم بوده است.
2) 2) با اینکه"الثقلان"تثنیه است،ضمیر در"لکم"به صورت"جمع"آمده،به خاطر اینکه اشاره به دو گروه است.
مشغول نمیسازد"لا یشغله شان عن شان"ولی با اینحال تعبیر به"سنفرغ" جالب است،چرا که این تعبیر معمولا در موردی گفته میشود که شخصی تمام کارهای خود را رها میکند،تا با حواس جمع به کاری بپردازد،و این تنها در مورد مخلوقاتی است که به حکم محدودیت هر گاه توجه به چیزی کنند از چیز دیگر باز میمانند.
ولی این تعبیر در مورد خداوند چیزی جز تاکید هر چه بیشتر بر مساله رسیدگی به حساب نخواهد بود،به گونهای که هیچ مثقال ذرهای از قلم نخواهد افتاد،و چه عجیب است که خداوند بزرگ حساب بندگان کوچک خود را بر عهده گیرد،و چه هولناک و وحشتناک است یک چنین محاسبه؟! "ثقلان"از ماده"ثقل"(بر وزن کبر)به معنی بار سنگین است، و به معنی وزن نیز آمده است،اما"ثقل"(بر وزن خبر)معمولا به متاع و بار مسافر گفته میشود،و اطلاق آن بر گروه جن و انس به خاطر سنگینی معنوی آنهاست،چرا که خداوند به آنها از نظر عقل و شعور و علم و آگاهی وزن و ارزش خاصی داده است،هر چند از نظر جسمی نیز در مجموع سنگینی قابل ملاحظهای دارند، و لذا در"آیه 2 سوره زلزال"میخوانیم: وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقٰالَهٰا که یکی از معانی آن خروج انسانها از قبرها به هنگام رستاخیز است،ولی به هر حال این تعبیر آیه مورد بحث بیشتر توجه به جنبه معنوی دارد،به خصوص اینکه در مورد گروه جن به نظر میرسد از نظر جسمی وزن چندانی نداشته باشند.
این نکته نیز قابل تذکر است که ذکر خصوص این دو گروه به خاطر آن است که عمده کسانی که مکلف به تکالیف الهی هستند همینها میباشند.
*** و بعد از ذکر این معنی باز این سؤال را تکرار میفرماید:کدامین یک از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
*** در تعقیب آیه گذشته که از مساله حساب دقیق الهی سخن میگفت باز جن و انس را مخاطب ساخته میگوید:"ای جمعیت جن و انس!هر گاه به راستی میخواهید از مجازات و کیفر الهی برکنار مانید اگر میتوانید از مرزهای آسمانها و زمین بگذرید،و از حیطه قدرت او خارج شوید،ولی هرگز قادر بر این کار نیستید مگر با نیرویی الهی،و چنین نیروی الهی نیز در اختیار شما نیست" ( یٰا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطٰارِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا لاٰ تَنْفُذُونَ إِلاّٰ بِسُلْطٰانٍ ).
به این ترتیب شما هرگز یارای فرار از دادگاه عدل خدا و پیامدهای آن را ندارید،هر جا بروید ملک خدا است،و هر کجا باشید محل حکومت او است، آری این موجود ضعیف و ناتوان کجا میتواند از عرصه قدرت خداوند بگریزد همانگونه که امیر مؤمنان علی ع در دعای روحپرور کمیل عرضه میدارد:
و لا یمکن الفرار من حکومتک.
"معشر"در اصل از"عشر"به معنی"عدد ده"گرفته شده است،و چون عدد ده یک عدد کامل است واژه"معشر"به جمعیت کاملی گفته میشود که از اصناف و طوائف مختلف تشکیل گردد.
"اقطار"جمع"قطر"به معنی اطراف چیزی است.
"تنفذوا"از ماده نفوذ در اصل به معنی پاره کردن و عبور کردن از چیزی است،و تعبیر به"من اقطار"اشاره به این است که جوانب آسمانها را بشکافید و از آن بگذرید،و به خارج آنها سفر کنید.
ضمنا مقدم داشتن"جن"در اینجا ممکن است به خاطر این باشد که آنها آمادگی بیشتری برای سیر آسمانها دارند.
در اینکه آیه فوق مربوط به قیامت است،یا دنیا،و یا هر دو؟در میان مفسران گفتگو است،و چون آیات قبل و بعد از آن ناظر به رویدادهای سرای دیگر است به نظر میرسد که این آیه نیز مربوط به فرار از چنگال عدالت الهی در قیامت باشد.
ولی بعضی با توجه به جمله" لاٰ تَنْفُذُونَ إِلاّٰ بِسُلْطٰانٍ "(نمیتوانید بگذرید مگر با قدرت و نیرو)آن را اشاره به مسافرتهای فضایی بشر دانستهاند که قرآن شرط آن را داشتن سلطه علمی و صنعتی بر این کار دانسته است.
این احتمال نیز داده شده که هم ناظر به رستاخیز باشد،و هم ناظر به دنیا، یعنی نه در اینجا قادرید بدون قدرت در اقطار آسمان نفوذ کنید،و نه در آنجا، منتها،در اینجا وسیله محدودی در اختیار شما قرار دارد،اما در آنجا هیچ وسیلهای نیست.
بعضی نیز تفسیر چهارمی برای آن گفتهاند که منظور نفوذ فکری و علمی در اقطار آسمانها است که با قدرت استدلال برای بشر امکانپذیر است.
ولی تفسیر اول از همه مناسبتر به نظر میرسد و مؤید آن بعضی از اخباری است که در منابع اسلامی در این زمینه نقل شده از جمله در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:"روز قیامت خداوند بندگان را در محل واحدی جمع میکند و به فرشتگان آسمان پائین وحی میفرستد فرود آیید،آنها که دو برابر جمعیت روی زمین از جن و انس هستند فرود میآیند،سپس اهل آسمان دوم که آنها نیز دو برابر همه میباشند فرود میآیند،و به همین ترتیب فرشتگان هفت آسمان فرود میآیند و همچون هفت حجابی گرداگرد انس و جن را احاطه میکنند،اینجاست که منادی صدا میزند:ای جمعیت جن و انس اگر میتوانید از اقطار آسمانها و زمین بگذرید،اما هرگز نمیتوانید جز با قدرت الهی و در اینجا میبینند اطراف آنها را هفت گروه عظیم از فرشتگان فرا گرفتهاند(و راهی
برای فرار از چنگال عدالت نیست) (1)جمع میان تفاسیر نیز امکانپذیر است.
*** باز در اینجا دو گروه را مخاطب ساخته،میگوید:"کدامین یک از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟!( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
درست است که تهدید فوق به ظاهر در مسیر مجازات و کیفر است،ولی از آنجا که ذکر آن هشداری است به همه انسانها،و عاملی است برای اصلاح و تربیت،طبعا لطف و نعمتی محسوب میشود.و اصولا وجود حساب در هر دستگاه نعمت بزرگی است چرا که به خاطر آن سرهای همه به حساب خواهد بود! *** آیه بعد برای تاکید آنچه در آیه قبل دائر بر عدم قدرت انس و جن بر فرار از چنگال عدالت آمده،میافزاید:"شعلههایی از آتش بی دود،و دودهایی متراکم بر شما میفرستد(و آن چنان شما را از هر سو احاطه میکنند که راهی برای فرار نیست)و در این هنگام نمیتوانید از کسی یاری بطلبید"( یُرْسَلُ عَلَیْکُمٰا شُوٰاظٌ مِنْ نٰارٍ وَ نُحٰاسٌ فَلاٰ تَنْتَصِرٰانِ ).
از یک سو فرشتگان شما را احاطه کردهاند و از سوی دیگر شعلههای گرم و سوزان آتش و دودهای تیره و تار و خفقانآور اطراف محشر را فرا میگیرد و راهی برای گریز نیست.
"شواظ"-به گفته"راغب"در"مفردات"و"ابن منظور"در"لسان العرب" و بسیاری از مفسران-به معنی شعلههای بی دود آتش است،و بعضی آن را به معنی زبانههای آتش که از خود آتش به ظاهر بریده میشود و سبز رنگ است تفسیر کردهاند،و در هر حال این تعبیر اشاره به شدت حرارت آن است.
1) 1) "تفسیر صافی"صفحه 517،تفسیر مجمع البیان جلد 9 صفحه 205.
و"نحاس"به معنی دود(و یا شعلههای قرمز رنگ و دودآلود آتش)است که به رنگ مس در میآید،بعضی نیز آن را به معنی"مس مذاب"تفسیر کردهاند که ظاهرا هیچ تناسبی با آیه مورد بحث ندارد،زیرا سخن از موجودی در میان است که انسان را در قیامت احاطه کند و از فرار از دادگاه عدل الهی بازدارد.
و چه عجیب است دادگاه قیامت که انسان از هر سو در احاطه کامل ماموران الهی و آتش سوزان و دود کشنده قرار گرفته،و راهی جز حضور در آن دادگاه و تسلیم در برابر حکم آن محکمه ندارد.
*** باز میفرماید:"کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟! ( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
تعبیر به نعمت در اینجا نیز به خاطر همان لطفی است که در آیه قبل به آن اشاره شد.
فَإِذَا اِنْشَقَّتِ اَلسَّمٰاءُ فَکٰانَتْ وَرْدَةً کَالدِّهٰانِ (37) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (38) فَیَوْمَئِذٍ لاٰ یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لاٰ جَانٌّ (39) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (40) یُعْرَفُ اَلْمُجْرِمُونَ بِسِیمٰاهُمْ فَیُؤْخَذُ بِالنَّوٰاصِی وَ اَلْأَقْدٰامِ (41) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (42) هٰذِهِ جَهَنَّمُ اَلَّتِی یُکَذِّبُ بِهَا اَلْمُجْرِمُونَ (43) یَطُوفُونَ بَیْنَهٰا وَ بَیْنَ حَمِیمٍ آنٍ (44) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (45)
37-در آن هنگام که آسمان شکافته شود،و همچون روغن مذاب گلگون گردد(حوادث هولناکی رخ میدهد که تاب تحمل آن را نخواهید داشت).
38-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟! 39-در آن روز هیچکس از انس و جن از گناهش سؤال نمیشود.
40-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟ 41-بلکه مجرمان با قیافههایشان شناخته میشوند،و آن گاه آنها را با موهای پیش سر، و پاهایشان،میگیرند(و به دوزخ میافکنند).
42-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟ 43-این همان دوزخی است که مجرمان آن را انکار میکردند.
44-امروز در میان آن آب سوزان در رفت و آمدند! 45-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟
در تعقیب آیات گذشته که بعضی از حوادث رستاخیز را بازگو میکرد، این آیات هم چنان ادامه همان بحث و ذکر خصوصیات دیگری از صحنه قیامت، و چگونگی حساب،و مجازات،و کیفر است.
نخست میفرماید:"هنگامی که آسمان شکافته شود،و همانند روغن مذاب گلگون گردد،حوادث هولناکی واقع میشود که هیچکس را یارای تحمل آن نیست"( فَإِذَا انْشَقَّتِ السَّمٰاءُ فَکٰانَتْ وَرْدَةً کَالدِّهٰانِ ) (1).
از مجموع آیات"قیامت"به خوبی استفاده میشود که در آن روز نظام کنونی جهان به کلی در هم میریزد،و حوادث بسیار هولانگیز در سرتاسر عالم رخ میدهد،کواکب و سیارات و زمین و آسمان دگرگون میشوند، و مسائلی که تصور آن امروز برای ما مشکل است واقع میگردد،و از جمله چیزی است که در آیه فوق آمده است که کرات آسمانی از هم میشکافد و به
1) 1) در اینکه"اذا"در این جمله شرطیه است یا فجائیه است و یا ظرفیه احتمالات متعددی داده شده ولی بهتر همان اول است و جزای شرط محذوف میباشد و ممکن است در تقدیر چنین باشد فاذا انشقت السماء فکانت وردة کالدهان کان اهوال لا یطیقها البیان.
رنگ سرخ و به صورت مذاب همچون روغن در میآید.
"وردة"و"ورد"به معنی"گل"است و از آنجا که گلها غالبا سرخ رنگند معنی سرخ را در اینجا تداعی میکند.
این واژه به معنی اسبهای سرخ رنگ نیز آمده،و از آنجا که اینگونه اسبها در فصول سال تغییر رنگ میدهند در فصل بهار کمی زرد رنگ و در فصل زمستان سرخ رنگ،و در شدت سرما تیره رنگ میشوند،دگرگونیهایی که صحنه آسمان در قیامت پیدا میکند به آن تشبیه شده است که گاه همچون شعله آتش سرخ و سوزان،و گاه زرد رنگ،و گاه سیاه دودآلود و تیره و تار میشود.
"دهان"(بر وزن کتاب)به معنی روغن مذاب،و گاه به معنی دردی است که در روغن تهنشین میکند،و غالبا رنگهای مختلفی دارد.این تشبیه ممکن است از این نظر باشد که رنگ آسمان به صورت روغن مذاب گلگون در میآید،و یا اشاره به ذوب شدن کرات آسمانی،و یا رنگهای مختلف آن بوده باشد بعضی"دهان"را به معنی"چرم سرخ رنگ"نیز تفسیر کردهاند،و در هر صورت این تشبیهات تنها میتواند شبحی از آن صحنه هولناک را مجسم سازد، چرا که در واقع شباهتی به هیچ حادثهای از حوادث این دنیا ندارد، و صحنههایی است که تا کسی نبیند نمیداند.
*** و از آنجا که اعلام وقوع این حوادث هولناک در صحنه قیامت،و یا قبل از آن هشداری است به همه مجرمان و مؤمنان،و لطفی است از الطاف الهی، بعد از آن همان جمله سابق را تکرار فرموده،میگوید:"کدامین نعمت از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟!( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
*** در آیه بعد،از حوادث تکوینی قیامت،به وضع انسان گنهکار در آن روز،
پرداخته،میافزاید:"در آن روز هیچ کس از انس و جن از گناهش پرسش نمیشود" ( فَیَوْمَئِذٍ لاٰ یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لاٰ جَانٌّ ).
چرا سؤال نمیکنند؟برای اینکه همه چیز در آن روز آشکار است،یوم البروز است،و در چهره انسانها همه چیز خوانده میشود.
ممکن است تصور شود که این آیه با آیاتی که تصریح و تاکید بر مساله سؤال از بندگان در قیامت میکند تضاد دارد،مانند"آیه 24 صافات" و قفوهم انهم مسئولون:"آنها را متوقف سازید که باید از آنها سؤال شود" و"آیه 92-93 سوره حجر" فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ :
"به پروردگارت سوگند که از همه آنها سؤال میکنیم از کارهایی که انجام میدادند".
ولی با توجه به یک نکته این مشکل حل میشود و آن اینکه قیامت یک روز بسیار طولانی است،و انسان از مواقف و گذرگاههای متعددی باید بگذرد و در هر صحنه و موقفی باید مدتی بایستد،طبق بعضی از روایات این مواقف پنجاه موقف است،در بعضی از این مواقف مطلقا سؤالی نمیشود،بلکه"رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون"چنان که در آیات بعد خواهد آمد.
و در بعضی از مواقف مهر بر دهان انسان گذارده میشود و اعضای بدن به شهادت برمیخیزند (1).
در بعضی از انسانها دقیقا پرسش میشود (2).
و در بعضی دیگر انسانها به جدال و دفاع و مخاصمه برمیخیزند (3)خلاصه
هر صحنهای شرایطی دارد و هر صحنه از صحنه دیگر خوفناکتر است.
*** و باز در تعقیب آن همگان را مخاطب ساخته میگوید"کدامین نعمت از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید"؟!( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
*** آری در آن روز سؤال نمیشود،بلکه"مجرمان با قیافههایشان شناخته میشوند"( یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیمٰاهُمْ ) (1).
گروهی دارای چهرههای بشاش نورانی و درخشانند که بیانگر ایمان و عمل صالح آنهاست،و گروهی دیگر صورتهایی سیاه و تاریک و زشت و عبوس دارند که نشانه کفر و گناه آنهاست،چنان که در آیات 38 تا 41 سوره عبس میخوانیم:
" وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ ضٰاحِکَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ وَ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ عَلَیْهٰا غَبَرَةٌ تَرْهَقُهٰا قَتَرَةٌ :"در آن روز چهرههایی درخشان و نورانیند،و چهرههایی تاریک،که سیاهی مخصوصی آن را پوشانیده".
سپس میافزاید:"آن گاه آنها را با موهای پیش سر،و پاهایشان میگیرند، و به دوزخ میافکنند"!( فَیُؤْخَذُ بِالنَّوٰاصِی وَ الْأَقْدٰامِ ).
"نواحی"جمع"ناحیه"چنان که راغب در مفردات میگوید:در اصل به معنی موهای پیش سر و از ماده"نصا"(بر وزن نصر)به معنی اتصال و پیوستگی است،و"اخذ به ناصیه"به معنی گرفتن موی پیش سر است،و گاه کنایه از غلبه کامل بر چیزی میآید.
1) 1) "سیما"در اصل به معنی"علامت و نشانه"است،و هر گونه علامت و نشانهای را که در صورت و یا سایر نقاط بدن آنها باشد شامل میشود،ولی از آنجا که علائم خوشحالی و بد حالی بیشتر در صورت نمایان میگردد به هنگام ذکر این لفظ غالبا صورت تداعی میشود.
"اقدام"جمع"قدم"به معنی پاها است.
گرفتن مجرمان با موی پیش سر،و پاها،ممکن است به معنی حقیقی آن باشد که ماموران عذاب این دو را میگیرند و آنها را از زمین برداشته،با نهایت ذلت به دوزخ میافکنند،و یا کنایه از نهایت ضعف و ناتوانی آنها در چنگال ماموران عذاب الهی است،که این گروه را با خواری تمام به دوزخ میبرند، و چه صحنه دردناک و وحشتناکی است آن صحنه؟ *** باز از آنجا که یادآوری این مسائل در زمینه معاد هشدار و لطفی است به همگان میافزاید:"کدامین نعمت از نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید"؟! ( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
*** در آیه بعد میفرماید:"این همان دوزخی است که مجرمان پیوسته آن را انکار میکنند"( هٰذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی یُکَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ ).
در اینکه مخاطبین حاضران در محشرند و این سخن در قیامت به آنها گفته میشود؟و یا مخاطب شخص پیامبر ص میباشد،و در دنیا به او گفته شده است؟ مفسران تفسیرهای مختلفی دارند،ولی قرائنی در آیه وجود دارد که معنی دوم را تقویت میکند زیرا تعبیر به فعل مضارع(یکذب)و استفاده از جمله غائب با عنوان"مجرمون"بیانگر این است که خداوند به پیامبرش ص میگوید:
این اوصاف دوزخی است که همواره مجرمان در این دنیا آن را انکار میکنند، و یا اینکه مخاطب همه انس و جن هستند که به آنها هشدار میدهد جهنمی که مجرمان آن را انکار میکنند دارای چنین اوصافی است که میشنوید،باید به هوش باشید،عاقبت کارتان به آنجا نرسد.
*** باز در توصیف جهنم و عذابهای دردناک آن میافزاید:"مجرمان در میان
دوزخ و آب سوزان در رفت و آمدند"( یَطُوفُونَ بَیْنَهٰا وَ بَیْنَ حَمِیمٍ آنٍ ).
"آن"و"آنی"در اینجا به معنی آبی است که در نهایت حرارت و سوزندگی باشد،و در اصل از ماده"انا"(بر وزن رضا)به معنی وقت گرفته شده،زیرا آب سوزان به وقت و مرحله نهایی خود رسیده است.
به این ترتیب آنها از یک سو در میان شعلههای سوزان جهنم میسوزند و تشنه میشوند و تمنای آب میکنند،و از سوی دیگر آب جوشان به آنها میدهند (یا بر آنها میریزند)و این مجازاتی است دردناک.
از بعضی از آیات قرآن استفاده میشود که چشمه سوزان حمیم در کنار جهنم است که نخست دوزخیان را در آن میبرند و سپس در آتش دوزخ میافکنند:
" یُسْحَبُونَ فِی الْحَمِیمِ ثُمَّ فِی النّٰارِ یُسْجَرُونَ "(مؤمن 71 و 72).
تعبیر به" یَطُوفُونَ بَیْنَهٰا وَ بَیْنَ حَمِیمٍ آنٍ "در آیه مورد بحث نیز متناسب با همین معنی است.
*** باز به دنبال این هشدار و اخطار شدید بیدار کننده که لطفی است از ناحیه خداوند،میفرماید:"کدامین نعمت از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟! ( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
وَ لِمَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ جَنَّتٰانِ (46) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (47) ذَوٰاتٰا أَفْنٰانٍ (48) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (49) فِیهِمٰا عَیْنٰانِ تَجْرِیٰانِ (50) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (51) فِیهِمٰا مِنْ کُلِّ فٰاکِهَةٍ زَوْجٰانِ (52) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (53) مُتَّکِئِینَ عَلیٰ فُرُشٍ بَطٰائِنُهٰا مِنْ إِسْتَبْرَقٍ وَ جَنَی اَلْجَنَّتَیْنِ دٰانٍ (54) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (55)
46-و برای کسی که از مقام پروردگارش بترسد دو باغ بهشت است.
47-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟ 48-آن دو باغ بهشتی دارای انواع نعمتها و درختان پر طراوت است.
49-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟ 50-در آنها دو چشمه،دائما در جریان است.
51-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟ 52-در آن دو از هر میوهای دو نوع وجود دارد.
53-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟ 54-این در حالی است که آنها بر فرشهایی تکیه کردهاند که آستر آنها از پارچههای ابریشمین است و میوههای رسیده آن دو باغ بهشتی در دسترس است.
55-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟
این دو بهشت در انتظار خائفان است
در این آیات دوزخیان را به حال خود رها کرده،به سراغ بهشتیان میرود، و از نعمتهای دلپذیر و بی نظیر و شوقانگیز بهشت قسمتهایی را بر میشمرد،تا در مقایسه با کیفرهای شدید و دردناک دوزخیان اهمیت هر کدام روشنتر گردد.
میفرماید:برای کسی که از مقام پروردگارش بترسد دو باغ بهشت است" ( وَ لِمَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ جَنَّتٰانِ ).
"خوف از مقام پروردگار"یا به معنی خوف از مواقف قیامت و حضور در پیشگاه او برای حساب است،و یا به معنی خوف از مقام علمی خدا و مراقبت دائمی او نسبت به همه انسانها است (1).
1) 1) در صورت اول مقام اسم مکان است و در صورت دوم مصدر میمی.
تفسیر دوم مناسب چیزی است که در آیه 33 سوره رعد آمده که میفرماید: أَ فَمَنْ هُوَ قٰائِمٌ عَلیٰ کُلِّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ :"آیا کسی که بالای سر همه ایستاده حافظ و مراقب اعمال همگان است همچون کسی است که این صفات را ندارد".
و در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که در تفسیر این آیه فرمود:
من علم ان اللّٰه یراه،و یسمع ما یقول،و یعلم ما یعمله من خیر او شر،فیحجزه ذلک عن القبیح من الاعمال،فذلک الذی خاف مقام ربه،و نهی النفس عن الهوی. "کسی که میداند خدا او را میبیند،و آنچه میگوید میشنود،و آنچه را از خیر و شر انجام میدهد میداند،و این توجه او را از اعمال قبیح باز میدارد این کسی است که از مقام پروردگارش خائف است،و خود را از هوای نفس بازداشته" (1).
در اینجا تفسیر سومی است که منظور ترس از خدا است نه به خاطر آتش دوزخ و طمع در نعیم بهشت،بلکه تنها به خاطر"مقام پروردگار و جلال او" خائف است.
و نیز تفسیر چهارمی وجود دارد که منظور از"مقام پروردگار"مقام عدالت او است،چرا که ذات مقدس او مایه خوف نیست،بلکه خوف از عدالت او است و خوف از عدالت نیز بازگشت به خوف از اعمال خود انسان میکند، زیرا کسی که پاک است از محاسبهاش چه باک است؟مجرمان هنگامی که از کنار محکمه و دادگاه و زندان میگذرند ترسانند،اما برای پاکان فرق نمیکند که آنجا دادگاه است یا هر مکان دیگر.
1) 1) "اصول کافی"طبق نقل نور الثقلین جلد 5 صفحه 197-از ذیل حدیث چنین بر میآید که امام این سخن را در تفسیر آیه" وَ أَمّٰا مَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَویٰ "-سوره نازعات 40-فرموده،هر چند محتوای هر دو آیه یکی است.
البته خوف از پروردگار سرچشمههای مختلفی دارد:گاه همان اعمال ناپاک و افکار آلوده است،و گاه مقربان به خاطر قرب به ذات پاکش کمترین ترک اولی و غفلت مایه وحشت آنها است،و گاه بدون همه اینها هنگامی که تصور آن ذات نامحدود و عظمت بی انتها را میکنند در مقابل او احساس حقارت کرده و حالت خوف به آنها دست میدهد،این خوفی است که از نهایت معرفت پروردگار حاصل میشود و مخصوص عارفان و مخلصان درگاه او است.
این تفسیرهای چهارگانه با هم تضادی ندارند و ممکن است در مفهوم آیه جمع باشد.
و اما"جنتان"(دو باغ بهشت)ممکن است بهشت اول بهشت مادی و جسمانی باشد و بهشت دوم بهشت معنوی و روحانی،چنان که در آیه 15 سوره آل عمران آمده است: لِلَّذِینَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اللّٰهِ ".
در این آیه علاوه بر بهشت جسمانی که نهرها از زیر درختانش میگذرد و همسران پاک در آن هستند از بهشت معنوی که خشنودی خدا است سخن میگوید.
یا اینکه بهشت اول به عنوان پاداش اعمال به آنها داده میشود،و بهشت دوم به عنوان تفضل،چنان که در آیه 38 نور آمده است: لِیَجْزِیَهُمُ اللّٰهُ أَحْسَنَ مٰا عَمِلُوا وَ یَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ :"هدف این است که خداوند پاداش بهترین اعمال آنها را بدهد و از فضلش بر آن بیفزاید".
یا اینکه یک بهشت برای اطاعت،و دیگری برای ترک معصیت است.
و یا یکی برای ایمان و عقیده،و دیگری برای اعمال صالح و مانند آن.
یا اینکه چون مخاطب جن و انس هستند هر یک از این دو بهشت به گروهی از آنها تعلق دارد.
البته هیچیک از این تفسیرها دلیل خاصی ندارد و در عین حال همه آنها ممکن است در آیه جمع باشد،آنچه مسلم است خداوند باغهای متعددی از بهشت در اختیار بندگان صالح میگذارد که در آن رفت و آمد دارند،دوزخیان "در میان آتش و آب سوزان در طوافند"و اینها در باغهای بهشت.
*** باز به دنبال این نعمت بزرگ همگان را مخاطب ساخته میگوید:
"کدامین نعمت از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟!( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
*** سپس در توصیف این دو بهشت میافزاید:"آنها دارای انواع نعمتها و درختان پر شاخه با طراوتند"( ذَوٰاتٰا أَفْنٰانٍ ).
"ذواتا"تثنیه"ذات"به معنی"صاحب"و دارنده است (1).
"افنان"جمع"فنن"(بر وزن قلم)در اصل به معنی شاخههای تازه و پر برگ است،و گاه به معنی"نوع"نیز به کار میرود،و در آیه مورد بحث در هر یک از این دو معنی ممکن است استعمال شده باشد،در صورت اول اشاره به شاخههای با طراوت درختان بهشتی است،بر عکس درختان دنیا که دارای شاخههای پیر و جوان و خشکیده هستند.
و در صورت دوم اشاره به تنوع نعمتهای بهشت و انواع مواهب آن است،
1) 1) به عقیده بعضی اصل"ذات"که مفرد مؤنث است"ذوات"بوده که واو به عنوان تخفیف حذف شده،و به شکل"ذات"درآمده،و از آنجا که تثنیه کلمات را به صورت اصلی برمیگرداند در اینجا"ذواتان"شد و به هنگام اضافه نون آن حذف گردیده است،در"مجمع البحرین"آمده که"اصل"ذو""ذوا"(بر وزن عصا)بوده" و بنا بر این تعجب نیست که مؤنث آن ذوات باشد.
استعمال در هر دو معنی نیز بی مانع است.
این احتمال نیز وجود دارد که درختان بهشتی به گونهای هستند که در یک درخت شاخههای مختلفی است و بر هر شاخه نوعی از میوهها.
*** و به دنبال این نعمت باز همان سؤال تکرار میشود که"کدامین نعمت از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟!( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ) *** از آنجا که یک باغ سرسبز و خرم و پر طراوت،علاوه بر درختان،باید چشمههای آب جاری داشته باشد در آیه بعد میافزاید:"در آن دو بهشت دو چشمه به طور مداوم جریان دارد"( فِیهِمٰا عَیْنٰانِ تَجْرِیٰانِ ).
*** باز در برابر این نعمت همان سؤال مطرح میشود:"کدامین نعمت از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
گرچه در آیه فوق سخنی از چگونگی این دو چشمه به میان نیامده،تنها تعبیری از آن به عنوان"نکره"دیده میشود که در اینگونه موارد دلیل بر عظمت و اهمیت است،ولی بعضی از مفسران این دو چشمه را به چشمههای"سلسبیل" و"تسنیم"که به ترتیب در آیههای"18 دهر"،و"27 مطففین"آمده تفسیر کردهاند و گاه گفته شده یکی از این دو چشمه چشمه"شراب طهور"و چشمه دوم چشمه"عسل مصفی"است که هر دو در آیه 15 سوره محمد آمده است.
و اگر ما"جنتان"را در آیات گذشته به معنی بهشت معنوی و مادی تفسیر کنیم طبعا این دو چشمه نیز یکی معنوی(همچون چشمه معرفت)و دیگری چشمه مادی(همچون چشمههای آب زلال یا شیر و عسل و شراب طهور است)ولی
دلیل خاصی برای هیچیک از این تفاسیر در دست نیست.
*** در آیه بعد که نوبت به میوههای این دو باغ بهشتی میرسد،میفرماید:
"در آنها از هر میوهای دو نوع وجود دارد"( فِیهِمٰا مِنْ کُلِّ فٰاکِهَةٍ زَوْجٰانِ ).
نوعی که در دنیا نمونه آن را دیدهاید،و نوعی که هرگز شبیه و نظیر آن را در این جهان ندیدهاید.
بعضی از مفسران نیز آن را به دو نوع تابستانی و زمستانی و یا خشک و تر و یا کوچک و بزرگ تفسیر کردهاند،ولی هیچیک از اینها دلیل روشنی ندارد این اندازه مسلم است که میوههای بهشتی کاملا متنوع و گوناگون میباشد،و هر کدام از دیگری بهتر و جالبتر است.
*** باز میافزاید:"کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟! ( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
*** در آیات پیشین سه قسمت از ویژگیهای این دو باغ بهشتی مطرح شد، اکنون به سراغ ویژگی چهارم میرویم که میفرماید:"این در حالی است که بهشتیان بر فرشهایی نشسته و تکیه کردهاند که آستر آنها از پارچههای ابریشمین است"( مُتَّکِئِینَ عَلیٰ فُرُشٍ بَطٰائِنُهٰا مِنْ إِسْتَبْرَقٍ ) (1).
معمولا انسان وقتی تکیه میکند که در محیطی آرام و در نهایت امنیت باشد،این تعبیر نشانه آرامش کامل روح بهشتیان است.
"فرش"(بر وزن شتر)جمع"فراش"به معنی فرشهایی است که
1) 1) "متکئین"حال است برای بهشتیان که در آیات قبل به عنوان" وَ لِمَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ جَنَّتٰانِ "ذکر شده است.
گسترده میشود.
"بطائن"جمع"بطانه"به معنی آستر است و"استبرق"به معنی حریر ضخیم است.
جالب توجه اینکه:در اینجا گرانقیمتترین پارچهای که در دنیا تصور میشود آستر این فرشها ذکر شده،اشاره به اینکه قسمت روئین آن چیزی است که از لطافت و زیبایی و جذابیت در وصف نمیگنجد،چرا که معمولا در دنیا آستر را به خاطر اینکه ظاهر نمیشود از جنس کم اهمیتی تهیه میکنند، و به این ترتیب کماهمیتترین جنسهای آن جهان پرارزشترین جنس این جهان است،اکنون باید فکر کرد که متاع پر ارزش آن چگونه است.
قدر مسلم این است که مواهب الهی در سرای دیگر چیزی نیست که در الفاظ ما بگنجد،و یا حتی قدرت تصور آن را داشته باشیم،تنها شبحی از دور، در لابلای این گونه آیات پر معنی برای ما تجلی میکند.
این نکته نیز قابل توجه است که در آیات دیگر قرآن میخوانیم که بهشتیان بر"ارائک"(تختهای سایباندار)و"سریر"(تختهای بدون سایبان) تکیه میکنند،اما در اینجا میگوید:تکیه بر فرشها دارند،ممکن است اینها همه به خاطر تنوع در لذات بهشتی باشد که گاهی بر آن و گاهی بر این تکیه میزنند و نیز ممکن است این فرشهای گرانبها را بر آن تختها بگسترانند، و یا اشاره به مسائل مهمتری است که درک آن برای ما ساکنان دنیا ممکن نیست.
و بالآخره در پنجمین نعمت به چگونگی نعمتهای این باغ بهشتی اشاره کرده میگوید:"میوههای رسیده این دو بهشت در دسترس است"( وَ جَنَی الْجَنَّتَیْنِ دٰانٍ ).
آری زحمتی که معمولا در چیدن میوههای دنیا وجود دارد در آنجا به هیچوجه نیست.
"جنی"(بر وزن بقا)به معنی میوهای است که موقع چیدن آن فرا رسیده، و"دان"در اصل"دانی"و به معنی نزدیک است.
*** و باز همگان را در اینجا مخاطب ساخته میگوید:"کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
فِیهِنَّ قٰاصِرٰاتُ اَلطَّرْفِ لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لاٰ جَانٌّ (56) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (57) کَأَنَّهُنَّ اَلْیٰاقُوتُ وَ اَلْمَرْجٰانُ (58) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (59) هَلْ جَزٰاءُ اَلْإِحْسٰانِ إِلاَّ اَلْإِحْسٰانُ (60) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (61)
56-در باغهای بهشتی زنانی هستند که جز به همسران عشق نمیورزند و هیچ انس و جن قبلا با آنها تماس نگرفته است.
57-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟ 58-آنها همچون یاقوت و مرجانند! 59-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟ 60-آیا جزای نیکی جز نیکی خواهد بود؟ 61-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟
همسران زیبای بهشتی
در آیات گذشته پنج قسمت از مواهب و ویژگیهای این دو باغ بهشتی عنوان شده بود،در اینجا به سراغ ششمین نعمت میرویم،و آن همسران پاک بهشتی است،میفرماید:"در این قصرهای بهشتی زنانی هستند که جز به همسران خود چشم ندوخته،و جز به آنها عشق نمیورزند"( فِیهِنَّ قٰاصِرٰاتُ الطَّرْفِ ) (1).
"و هیچ انس و جن قبلا با آنها تماس نگرفته است"( لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لاٰ جَانٌّ ) (2).
بنا بر این آنها دوشیزهاند،و دست نخورده،و پاک از هر نظر.
از"ابو ذر"نقل شده است که"همسر بهشتی به شوهرش میگوید:سوگند به عزت پروردگارم که در بهشت چیزی را بهتر از تو نمییابم،سپاس مخصوص خداوندی است که مرا همسر تو،و تو را همسر من قرار داد" (3).
"طرف"(بر وزن حرف)به معنی پلک چشمها است،و از آنجا که به هنگام نگاه کردن پلکها به حرکت در میآید کنایه از نگاه کردن است، بنا بر این تعبیر به"قاصرات الطرف"اشاره به زنانی است که نگاهی کوتاه دارند، یعنی فقط به همسرانشان عشق میورزند،و این یکی از بزرگترین امتیازات همسر است که جز به همسرش نیندیشد و به غیر او علاقه نداشته باشد.
1) 1) ضمیر جمع در"فیهن"ممکن است به"قصور بهشتی"باز گردد،و یا به "باغهای مختلف آن دو بهشت"و یا به"نعمتها و مواهب آن".
2) 2) " لَمْ یَطْمِثْهُنَّ "از ماده"طمث"در اصل به معنی خون عادت ماهیانه است به معنی زوال بکارت آمده،و در اینجا اشاره به این است که زنان بکر بهشتی هرگز همسرانی نداشتهاند.
3) 3) مجمع البیان جلد 9 صفحه 208.
باز در تعقیب این نعمت بهشتی تکرار میکند:"کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
*** سپس به توصیف بیشتری از این همسران بهشتی پرداخته،میگوید:
"آنها همچون یاقوت و مرجانند"!( کَأَنَّهُنَّ الْیٰاقُوتُ وَ الْمَرْجٰانُ ).
به سرخی و صفا و درخشندگی"یاقوت"و به سفیدی و زیبایی شاخ"مرجان" که هنگامی که این دو رنگ(یعنی سفید و سرخ شفاف)به هم آمیزند زیباترین رنگ را به آنها میدهند.
"یاقوت"سنگی است معدنی و معمولا سرخ رنگ،و"مرجان"حیوانی است دریایی شبیه شاخههای درخت که گاه به رنگ سفید و گاه قرمز یا رنگهای دیگر است،و در اینجا ظاهرا منظور نوع سفید آن است (1).
*** بار دیگر به دنبال این نعمت بهشتی میفرماید:"کدامین نعمت از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
*** و در پایان این بحث میگوید:"آیا جزای نیکی جز نیکی خواهد بود" ( هَلْ جَزٰاءُ الْإِحْسٰانِ إِلاَّ الْإِحْسٰانُ ) (2).
آیا آنها که در دنیا کار نیک کردهاند جز پاداش نیک الهی انتظاری در باره آنها میرود؟ گرچه در روایات اسلامی یا تفسیر مفسران احسان در این آیه تنها به معنی "توحید"یا به معنی"توحید و معرفت"یا به معنی"اسلام"تفسیر شده،ولی
پیداست که اینها هر کدام مصداق روشنی از این مفهوم گسترده است که هر گونه نیکی را در عقیده و گفتار و عمل شامل میشود.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:
آیة فی کتاب اللّٰه مسجلة،قلت و ما هی؟قال قول اللّٰه عز و جل:" هَلْ جَزٰاءُ الْإِحْسٰانِ إِلاَّ الْإِحْسٰانُ " جرت فی الکافر و المؤمن،و البر و الفاجر،و من صنع الیه معروف فعلیه ان یکافئ به و لیس المکافاة ان تصنع کما صنع حتی تربی،فان صنعت کما صنع کان له الفضل بالابتداء!:
"آیهای در قرآن است که عمومیت و شمول کامل دارد.
راوی میگوید:عرض کردم کدام آیه است؟فرمود:این سخن خداوند متعال که میفرماید: هَلْ جَزٰاءُ الْإِحْسٰانِ إِلاَّ الْإِحْسٰانُ :که در باره کافر و مؤمن نیکوکار و بدکار جاری میشود(که پاسخ نیکی را باید به نیکی داد)و هر کس به او نیکی شود باید جبران کند،و راه جبران این نیست که به اندازه او نیکی کنی،بلکه باید بیش از آن باشد،زیرا اگر همانند آن باشد نیکی او برتر است،چرا که او آغازگر بوده"! (1).
بنا بر این پاداش الهی در قیامت نیز بیش از عمل انسان در دنیا خواهد بود، طبق همان استدلالی که امام در حدیث فوق فرموده است.
"راغب"در"مفردات"میگوید:"احسان"چیزی برتر از عدالت است، زیرا عدالت این است که انسان آنچه بر عهده او است بدهد،و آنچه متعلق به او است بگیرد،ولی احسان این است که بیش از آنچه وظیفه او است انجام دهد،و کمتر از آنچه حق او است بگیرد.
1) 1) تفسیر عیاشی(طبق نقل نور الثقلین جلد 5 صفحه 199 و تفسیر مجمع البیان جلد 9 صفحه 208).
باز در اینجا از بندگان اقرار میگیرد که"کدامین نعمت از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
چرا که این قانون یعنی جزای احسان به احسان خود نعمتی است بزرگ از ناحیه خداوند بزرگ،و نشان میدهد که پاداش او در برابر اعمال بندگان نیز درخور کرم او است نه درخور اعمال آنها،تازه اگر آنها عملی دارند و اطاعتی میکنند آنهم به توفیق و لطف خدا است و برکاتش نیز به خودشان میرسد.
نیکی پاداش نیکی است
آنچه در آیه فوق خواندیم" هَلْ جَزٰاءُ الْإِحْسٰانِ إِلاَّ الْإِحْسٰانُ "یک قانون عمومی در منطق قرآن است که خدا و خلق و همه بندگان را شامل میشود.
عمومیت این قانون به همه مسلمانان تعلیم میدهد که هر نیکی را از هر کسی باشد جبران کنند،و به گفته امام صادق ع جبران آن نیست که همانندش را انجام دهند،بلکه باید برتر باشد،و گرنه آنکه ابتدا به احسان کرده است برتری خواهد داشت! در مورد اعمال ما در پیشگاه خداوند مساله شکل دیگری به خود میگیرد، چرا که طرف خداوند کریمی است که امواج رحمتش سرتاسر عالم هستی را فرا گرفته،و اکرام و انعامش شایسته ذات او است،نه هموزن اعمال بندگان، بنا بر این جای تعجب نیست که در تاریخ امم کرارا میخوانیم که افرادی با انجام کار کوچکی از روی اخلاص مشمول عنایات بزرگی شدهاند،از جمله اینکه:
بعضی از مفسران نقل کردهاند"یکی از مسلمانان پیر زن کافری را دید که دانههایی برای پرندگان در وقت زمستان میپاشید،به او گفت از امثال تو
این عمل پذیرفته نمیشود،او در پاسخ گفت من این کار را میکنم خواه پذیرفته شود یا نشود،این ماجرا گذشت بعد از مدتی او را در حرم کعبه دید گفت:
ای مرد خداوند به برکت یک مشت دانه برای پرندگان نعمت اسلام را به من ارزانی داشت" (1).
1) 1) "روح البیان"جلد 9 صفحه 310.
وَ مِنْ دُونِهِمٰا جَنَّتٰانِ (62) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (63) مُدْهٰامَّتٰانِ (64) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (65) فِیهِمٰا عَیْنٰانِ نَضّٰاخَتٰانِ (66) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (67) فِیهِمٰا فٰاکِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمّٰانٌ (68) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (69)
62-و پائینتر از آنها دو بهشت دیگر است.
63-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟ 64-هر دو کاملا خرم و سرسبزند! 65-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟ 66-در آنها دو چشمه در حال فوران است.
67-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟
68-در آنها میوههای فراوان و درخت نخل و انار است.
69-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟
دو بهشت دیگر با اوصاف شگفتآورش
در ادامه بحث گذشته که پیرامون دو بهشت خائفان با ویژگیهای و الا سخن میگفت در این آیات از دو بهشت سخن میگوید که در مرحله پائینتری و طبعا برای افرادی است که در سطح پائینتری از ایمان و خوف از پروردگار قرار دارند،و به تعبیر دیگر هدف بیان وجود سلسله مراتب به تناسب ایمان و عمل صالح است.
نخست میفرماید:"و پائینتر از آنها دو بهشت دیگر است"( وَ مِنْ دُونِهِمٰا جَنَّتٰانِ ).
برای این جمله دو تفسیر ذکر کردهاند نخست همان که در بالا گفتیم تفسیر دیگر اینکه:تعبیر"من دونهما"یعنی غیر از آن دو بهشت،دو بهشت دیگر برای همان مؤمنان است که به عنوان تنوع در میان این باغهای بهشتی در گردشند،چرا که طبع آدمی تنوع طلب است و از آن لذت میبرد.
ولی با توجه به لحن این آیات،و همچنین روایاتی که در تفسیر آن وارد شده تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص میخوانیم که در تفسیر این آیه فرمود:
جنتان من فضة،آنیتهما و ما فیهما،جنتان من ذهب آنیتهما و ما فیهما:
"دو بهشت که بنای آنها و هر چه در آنها است از نقره است،و دو بهشت است که بنای آنها و هر چه در آنها است از طلا است"(تعبیر به طلا و نقره ممکن است اشاره به تفاوت ارزش مواهب آنها باشد) (1).
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث.
در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم که در تفسیر همین آیه فرمود:
لا تقولن الجنة واحدة،ان اللّٰه یقول:" وَ مِنْ دُونِهِمٰا جَنَّتٰانِ "و لا تقولن درجة واحدة ان اللّٰه یقول:"درجات بعضها فوق بعض"انما تفاضل القوم بالاعمال: "نگو بهشت یکی است،چرا که خداوند میگوید:"غیر از آن دو بهشت،دو بهشت دیگر است"،و نگو درجه واحدی است،چرا که خداوند میفرماید:"درجاتی است که بعضی بالاتر از بعض دیگر است"و این تفاوت به خاطر اعمال میباشد" (1).
روی همین اصل در حدیثی از پیامبر ص آمده است:
جنتان من ذهب للمقربین،و جنتان من و رق لاصحاب الیمین: "دو بهشت از طلا است برای مقربان،و دو بهشت از نقره برای اصحاب الیمین" (2).
*** سپس میافزاید:"کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید" ( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
*** بعد به پنج ویژگی این دو بهشت که بعضی با آنچه در باره دو بهشت سابق گفته شد شباهت دارد و بعضی متفاوت است پرداخته،میگوید:"هر دو کاملا خرم و سرسبزند"( مُدْهٰامَّتٰانِ ).
"مدهامتان"از ماده"ادهیمام"و از ریشه"دهمه"(بر وزن تهمه) در اصل به معنی"سیاهی"و"تاریکی شب"است،سپس به سبز پر رنگ نیز اطلاق شده است،و از آنجا که چنین رنگی نشانه نهایت شادابی و طراوت گیاهان
و درختان است این تعبیر بیانگر نهایت خرمی آن دو بهشت است.
*** باز در اینجا اضافه میکند:"کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
*** در آیه بعد به توصیف دیگری پرداخته،میگوید:"در آنها دو چشمه در حال فوران است"( فِیهِمٰا عَیْنٰانِ نَضّٰاخَتٰانِ ).
"نضاختان"از ماده"نضخ"به معنی فوران آب میباشد.
*** دگر بار از جن و انس به صورت یک استفهام انکاری میپرسد:"کدامین نعمت از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟!( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
*** آیه بعد در باره میوههای این دو بهشت چنین میگوید:"در آنها میوههای فراوان و درخت خرما و انار است"( فِیهِمٰا فٰاکِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمّٰانٌ ).
بدون شک"فاکهة"مفهوم گستردهای دارد و همه انواع میوه را شامل میشود،ولی اهمیت خرما و انار سبب شده که بالخصوص از آن دو نام برده شود، و اینکه بعضی از مفسران پنداشتهاند که این دو میوه در مفهوم"فاکهة"داخل نیست اشتباه است،زیرا علمای لغت آن را انکار کردهاند،و اصولا عطف"خاص" بر"عام"در مواردی که امتیازی موجود باشد کاملا معمول است،چنان که در آیه 98 سوره بقره میخوانیم: مَنْ کٰانَ عَدُوًّا لِلّٰهِ وَ مَلاٰئِکَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِیلَ وَ مِیکٰالَ فَإِنَّ اللّٰهَ عَدُوٌّ لِلْکٰافِرِینَ :"کسی که دشمن خدا و ملائکه و فرستادگان او و جبرئیل باشد(کافر است و)خداوند دشمن کافران میباشد".
در اینجا"جبرئیل"و"میکائیل"که دو نفر از فرشتگان بزرگ خدا هستند بعد از ذکر"ملائکه"به طور عام مورد توجه قرار گرفتهاند.
*** باز همان سؤال را تکرار کرده،میفرماید:"کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
ارزش میوهها
قابل توجه اینکه در آیات فوق از میان غذاهای بهشتی مخصوصا روی میوهها تکیه شده و از میان تمام میوهها به خصوص خرما و انار را نام میبرد، و عجب اینکه بجای"خرما""درخت نخل"گفته شده،ولی در مورد انار نام خود میوه آمده است،و لا بد هر کدام نکتهای دارد.
اما ذکر خصوص میوهها از میان غذاهای بهشتی بخاطر اهمیتی است که میوهها در تغذیه دارند،تا آنجا که انسان را موجودی"میوهخوار"نامیدهاند، و نقش میوهها در طراوت و شادابی و نشاط انسان نه تنها از نظر علمی بلکه از نظر تجربه عمومی مردم نیز آشکار است.
و اما ذکر درخت نخل بجای میوه آن ممکن است از این نظر باشد که درخت نخل علاوه بر میوهاش از جهات مختلف مورد استفاده است در حالی که درخت انار چنین نیست،از برگهای نخل انواع وسائل زندگی،از فرش گرفته تا کلاه و لباس و وسیله حمل و نقل و تخت خواب میبافند،و از الیاف آن استفادههای مختلف میکنند،بعضی از قسمتهای آن خواص دارویی دارد و حتی از تنه آن به عنوان ستون برای بعضی عمارتها یا پل برای عبور از نهرها استفاده میکنند.
و اما انتخاب این دو میوه از میان میوههای بهشتی به خاطر تنوع این دو میباشد:یکی غالبا در مناطق گرم میروید،و دیگری در مناطق سرد،یکی
ماده قندی دارد،و دیگری ماده اسیدی،یکی از نظر طبیعت گرم است و دیگری از نظر طبیعت سرد،یکی غذا است و دیگری برطرف کننده تشنگی.
در باره مواد حیاتی موجود در خرما و انواع ویتامینهای آن که امروز کشف شده و بالغ بر 13 ماده حیاتی و 5 نوع ویتامین است و همچنین سایر خواص آن ذیل آیه 25 سوره مریم تحت عنوان یک غذای نیروبخش سخن گفتهایم (1).
و اما"انار"که در بعضی از روایات اسلامی به عنوان بهترین میوهها (سید الفاکهة)معرفی شده (2).
دانشمندان غذاشناس مطالب بسیاری گفتهاند،از جمله روی قدرت پاک کنندگی خون و وجود مقدار قابل ملاحظهای"ویتامین ث"در آن تکیه کردهاند.
فوائد فراوان دیگری برای انار(شیرین و ترش)در کتب آمده است از جمله تقویت معده،دفع تبهای صفرایی،یرقان،جرب(بیماری خارش)تقویت دید چشم،رفع جراحات مزمن،تقویت لثه،دفع اسهال است.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
اطعموا صبیانکم الرمان، فانه اسرع لشبابهم: "به کودکان خود انار دهید که موجب رشد سریع آنها است" (3).
و در حدیث دیگری آمده است:
فانه اسرع لالسنتهم: "زودتر به سخن میآیند (4).
و در حدیث دیگری از امام باقر و امام صادق ع آمده است که فرمودند
ما علی وجه الارض ثمرة کانت احب الی رسول اللّٰه(ص)من الرمان: "هیچ میوهای در روی زمین نزد رسول خدا محبوبتر از انار نبود" (1).
1) 1) "کافی"جلد 6 صفحه 352.
فِیهِنَّ خَیْرٰاتٌ حِسٰانٌ (70) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (71) حُورٌ مَقْصُورٰاتٌ فِی اَلْخِیٰامِ (72) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (73) لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لاٰ جَانٌّ (74) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (75) مُتَّکِئِینَ عَلیٰ رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِیٍّ حِسٰانٍ (76) فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ (77) تَبٰارَکَ اِسْمُ رَبِّکَ ذِی اَلْجَلاٰلِ وَ اَلْإِکْرٰامِ (78)
70-و در آن باغهای بهشتی زنانی هستند نیکو خلق و زیبا.
71-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟ 72-حوریانی که در خیمههای بهشتی مستورند.
73-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟
74-زنانی که هیچ انس و جن قبلا با آنها تماس نگرفته(و دوشیزهاند).
75-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟ 76-این در حالی است که این بهشتیان بر تختهایی تکیه زدهاند که با بهترین و زیباترین پارچههای سبز رنگ پوشانده شده.
77-پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟ 78-پر برکت و زوال ناپذیر است نام پروردگار صاحب جلال و جمال تو.
باز هم همسران بهشتی
در ادامه شرح نعمتهای دو بهشتی که در آیات سابق آمده است در این آیات نیز به قسمتهای دیگر از این مواهب اشاره شده است.
نخست میفرماید:"در این دو بهشت نیز زنانی هستند نیکو خلق و زیبا" ( فِیهِنَّ خَیْرٰاتٌ حِسٰانٌ ) (1).
زنانی که جمع میان"حسن سیرت"و"حسن صورت"کردهاند،چرا که"خیر"غالبا در مورد صفات نیک و جمال معنوی به کار میرود و"حسن" غالبا در زیبایی و جمال ظاهر.
در روایاتی که در تفسیر این آیه وارد شده صفات نیک بسیاری برای همسران بهشتی شمرده شده که میتواند اشارهای به صفات عالی زنان دنیا نیز باشد،و الگویی برای همه زنان محسوب شود،از جمله خوش زبان بودن،نظافت و پاکی،آزار نرسانیدن،نظری به بیگانگان نداشتن و مانند آن.
1) 1) ضمیر"فیهن"که جمع مؤنث است ممکن است به مجموع چهار بهشت باز گردد که در آیات گذشته آمده بود،و نیز ممکن است به دو بهشتی که اخیرا به آن اشاره شد باز گردد به اعتبار باغهای متعدد و قصرهای گوناگونی که دارد و این تفسیر مناسبتر است چرا که حساب آنها را از هم جدا کرده است.
خلاصه اینکه تمام صفات کمال و جمالی که در یک همسر مطلوب است در آنها جمع است،و آنچه خوبان همه دارند آنها تنها دارند،و به همین دلیل قرآن در یک تعبیر کوتاه و پر معنی از آنها به عنوان"خیرات حسان"تعبیر کرده است (1).
*** و به دنبال ذکر این نعمت باز میافزاید:"کدامیک از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
*** سپس در ادامه توصیف این زنان بهشتی اضافه میکند:"آنها حوریانی هستند که در خیمههای بهشتی مستورند"( حُورٌ مَقْصُورٰاتٌ فِی الْخِیٰامِ ).
"حور"جمع"حوراء"و"احور"به کسی میگویند که سیاهی چشمش کاملا مشکی و سفیدی آن کاملا شفاف است،و گاه به زنان سفید چهره نیز اطلاق شده است.
تعبیر به"مقصورات"اشاره به این است که آنها تنها تعلق به همسرانشان دارند و از دیگران مستور و پنهانند.
"خیام"جمع"خیمه"است،ولی به طوری که در روایات اسلامی آمده خیمههای بهشتی شباهتی به خیمههای این جهان ندارند،از نظر گستردگی و وسعت و زیبایی.
این نکته نیز قابل توجه است که"خیمه"طبق آنچه علمای لغت و بعضی
1) 1) "خیرات"بعضی گفتهاند جمع"خیره"(بر وزن سیده)است که به خاطر تخفیف آن را"خیرات"گفتهاند،و بعضی آن را جمع"خیره"(بر وزن حیره)دانستهاند، و در هر حال معنی وصفی دارد نه معنی"افعل التفضیل"چرا که افعل التفضیل جمع بسته نمیشود.
از مفسران گفتهاند تنها به معنی خیمههای پارچهای که در میان ما معروف است نمیباشد،بلکه به خانههای چوبی و یا حتی هر خانه مدوری کلمه"خیمه" اطلاق میشود،و گاه گفته شده"خیمه"عبارت است از هر خانهای که از سنگ و مانند ساخته نشده است (1).
*** و بار دیگر همان سؤال پر معنی را تکرار کرده میگوید:"کدامین نعمت از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
*** آیه بعد توصیف دیگری است در باره حوریان بهشتی،میفرماید:"هرگز پیش از این جن و انس دیگری با آنها تماس نگرفته،و دوشیزهاند"( لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لاٰ جَانٌّ ) (2).
البته چنان که از آیات دیگر قرآن استفاده میشود زنان و مردانی که در این دنیا همسر یکدیگرند هر گاه هر دو با ایمان و بهشتی باشند در آنجا به هم ملحق میشوند،و با هم در بهترین شرائط و حالات زندگی میکنند (3).
و حتی از روایات استفاده میشود که مقام این زنان برتر از حوریان بهشت است (4)به خاطر عبادات و اعمال صالحی که در این جهان انجام دادهاند.
*** سپس میفرماید:"کدامین نعمت از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
*** در آخرین توصیفی که در این آیات از نعمتهای بهشتی کرده،میگوید:
"ساکنان این دو بهشت در حالی هستند که تکیه بر تختهایی زدهاند که با بهترین و زیباترین پارچههای سبز رنگ پوشانده شده است"( مُتَّکِئِینَ عَلیٰ رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِیٍّ حِسٰانٍ ).
"رفرف"در اصل به معنی برگهای گسترده درختان است و سپس به پارچههای زیبای رنگارنگ که بی شباهت به منظره باغها نیست اطلاق شده (1).
"عبقری"در اصل به معنی هر موجود بی نظیر یا کم نظیر است،و لذا به دانشمندانی که وجود آنها در میان مردم نادر است"عباقرة"میگویند، بسیاری معتقدند کلمه"عبقر"در آغاز اسمی بوده که عرب برای شهر پریان انتخاب کرده بود،و از آنجا که این شهر موضوع ناشناخته و نادری بوده،هر موضوع بی نظیر را به آن نسبت میدهند و"عبقری"میگویند،بعضی نیز گفتهاند که "عبقر"شهری بود که بهترین پارچههای ابریشمین را در آن میبافتند (2).
ولی به هر حال ریشه اصلی فعلا متروک شده،و عبقری به صورت یک کلمه مستقل به معنی"نادر الوجود"یا"عزیز الوجود"به کار میرود،و با اینکه مفرد است گاهی معنی جمعی نیز میدهد(مانند آیه مورد بحث).
و"حسان"جمع"حسن"(بر وزن چمن)به معنی خوب و زیبا است.
به هر حال این تعبیرات همه حاکی از این است که بهشت همه چیزش ممتاز است،میوهها،غذاها،قصرها،فرشها و خلاصه هر چیزش در نوع خود بی نظیر و بی مانند است،بلکه باید گفت این تعبیرات نیز هرگز نمیتواند آن
مفاهیم بزرگ و بی مانند را در خود جای دهد،و تنها شبحی از آن را در ذهن ما ترسیم میکند.
*** سپس برای آخرین بار(و سی و یکمین مرتبه)این سؤال را از انس و جن و از تمام افراد میکند:"کدامین نعمت از نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید"؟! ( فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ ).
نعمتهای معنوی؟یا نعمتهای مادی؟نعمتهای این جهان؟یا نعمتهای بهشتی؟ نعمتهایی که سر تا پای وجود شما را فرا گرفته و دائما غرق در آنید،و گاه بر اثر غرور و غفلت همه آنها را به دست فراموشی میسپرید،و از بخشنده اینهمه نعمتها و کسی که در انتظار نعمتهایش در آینده هستید غافل میشوید؟کدامیک را منکر هستید؟ *** و در آخرین آیه این سوره میفرماید:"پر برکت و زوال ناپذیر است نام پروردگارت که صاحب جلال و اکرام است"( تَبٰارَکَ اسْمُ رَبِّکَ ذِی الْجَلاٰلِ وَ الْإِکْرٰامِ ).
"تبارک"از ریشه"برک"(بر وزن درک)به معنی سینه شتر است،و از آنجا که شتران هنگامی که در جایی میخوابند و ثابت میمانند سینه خود را به زمین میچسبانند این واژه به معنی ثابت ماندن و پایدار و با دوام بودن به کار رفته است،و نیز از آنجا که سرمایه با دوام و زوال ناپذیر فوائد زیاد دارد به موجود پرفایده"مبارک"گفته میشود،و شایستهترین کسی که این عنوان برای او سزاوار است ذات پاک خداوند است که سرچشمه همه خیرات و برکات میباشد.
این تعبیر به خاطر آن است که در این سوره انواع نعمتهای الهی،در زمین و آسمان،در خلقت بشر،و در دنیا و آخرت آمده است،و از آنجا که اینها همه
از وجود پر برکت پروردگار افاضه میشود،مناسبترین تعبیر همان است که در این آیه آمده است.
زیرا منظور از"اسم"در اینجا اوصاف پروردگار است،مخصوصا صفت"رحمانیت"که منشأ همه این برکات است،و به تعبیر دیگر افعال خداوند از صفات او سرچشمه میگیرد،اگر عالم هستی را با نظام آفرید و در همه چیز میزان قرار داد"حکمت"او ایجاب میکرد،و اگر قانون عدالت را در همه چیز حکمفرما فرمود"علم و عدل"او ایجاب میکند،و اگر مجرمان را در انواع مجازاتهایی که در این سوره اشاره شد گرفتار میسازد"منتقم"بودنش اقتضا مینماید،و اگر مؤمنان صالح را مشمول انواع مواهب معنوی و مادی در این جهان و جهان دیگر قرار میدهد"فضل و رحمت"واسعه او ایجاب میکند، بنا بر این"اسم"او اشاره به"صفات"او است،و صفات او هم عین ذات پاک او است.
تعبیر به" ذِی الْجَلاٰلِ وَ الْإِکْرٰامِ "اشارهای است به تمام صفات جمال و جلال او(ذی الجلال اشاره به صفات سلبیه،و ذی الاکرام اشاره به صفات ثبوتیه است).
جالب اینکه این سوره با نام خداوند"رحمن"آغاز شد،و با نام پروردگار ذُو الْجَلاٰلِ وَ الْإِکْرٰامِ پایان میگیرد،و هر دو هماهنگ با مجموعه محتوای سوره است.
1-در آیه 37 این سوره بعد از ذکر نعمتهای مختلف معنوی و مادی دنیا میفرماید:" وَ یَبْقیٰ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلاٰلِ وَ الْإِکْرٰامِ "و در پایان سوره بعد از ذکر انواع نعمتهای بهشتی میفرماید" تَبٰارَکَ اسْمُ رَبِّکَ ذِی الْجَلاٰلِ وَ الْإِکْرٰامِ "
این دو تعبیر بیانگر این واقعیت است که همه خطوط به ذات پاک او منتهی میشود، و هر چه هست از ناحیه او است،دنیا از ناحیه او است،و عقبی نیز از ناحیه او است،و جلال و اکرام او همه چیز را فرا گرفته.
***2-در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص میخوانیم:شخصی در محضرش دعا میکرد و میگفت:یا ذا الجلال و الاکرام:"ای خداوندی که صاحب جلال و اکرامی"پیامبر ص فرمود:قد استجیب لک فسل:"اکنون که خدا را به این نام خواندی دعایت مستجاب شد هر چه میخواهی بخواه"! (1).
و در حدیث دیگری آمده است که پیامبر ص مردی را مشاهده کرد که ایستاده و مشغول نماز بود،بعد از رکوع و سجود و تشهد دعا کرد و در دعایش چنین گفت:
اللهم انی اسئلک بان لک الحمد لا اله الا انت وحدک لا شریک لک المنان بدیع السماوات و الارض،یا ذا الجلال و الاکرام،یا حی یا قیوم،انی اسئلک...
پیامبر ص فرمود:
لقد دعا اللّٰه باسمه العظیم الذی اذا دعی به اجاب،و اذا سئل به اعطی: "این مرد خدا را به نام عظیمی خواند که هر گاه به آن دعا شود اجابت میکند و اگر به وسیله آن سؤال کنند عطا میفرماید" (2).
***3-در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم که در تفسیر آیه" تَبٰارَکَ اسْمُ رَبِّکَ ذِی الْجَلاٰلِ وَ الْإِکْرٰامِ "فرمود:
نحن جلال اللّٰه و کرامته التی اکرم اللّٰه العباد بطاعتنا: "ما جلال خداوند و کرامت او هستیم که بندگان را به اطاعت ما گرامی داشته است" (3).
روشن است که اهل بیت پیامبر ص جز به سوی خدا دعوت نمیکنند، و جز به اطاعت او نمیخوانند،و هادیان راه و کشتیهای نجات در این دریای متلاطم زندگی دنیا هستند،و بنا بر این یکی از مصداقهای جلال و اکرام الهی محسوب میشوند،چه اینکه خداوند به وسیله اولیائش مردم را مشمول نعمت هدایت میسازد.
***4-بعضی نقل کردهاند که نخستین بخشی از قرآن مجید که در مکه بر قریش آشکار خوانده شد آیات آغاز همین سوره"الرحمن"بود،"عبد اللّٰه بن مسعود" میگوید:یاران رسول خدا ص جمع شدند و گفتند تا کنون قریش از قرآن هیچ نشنیدهاند،در میان ما کیست که قرآن را آشکارا بر آنها بخواند،من گفتم آن کس منم!گفتند:ما میترسیم تو را آزار دهند،بهتر این است که کسی این کار را بر عهده گیرد که قبیله نیرومندی داشته باشد تا از او دفاع کنند.
گفتم مرا به حال خود بگذارید خداوند مدافع من است.
روز دیگر"ابن مسعود"در وسط روز در کنار مقام ابراهیم قرار گرفت و در حالی که قریش در مجلس خود نشسته بودند برخاست و با صدای بلند شروع کرد: بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ اَلرَّحْمٰنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ ...و هم چنان ادامه داد،قریش خاموش شدند و گوش فرا دادند سپس گفتند:این مرد بی سر و پا چه میگوید؟! بعضی گفتند:او قسمتی از سخنانی را که محمد آورده است تلاوت میکند،برخاستند و محکم بر صورت او کوبیدند،ولی او هم چنان به تلاوت سوره تا آنجا که خدا میخواست ادامه داد.
سپس به سوی اصحاب پیامبر ص برگشت در حالی که آثار زخم بر صورتش نمایان بود،گفتند ما از همین بر تو میترسیدیم! ابن مسعود گفت:هرگز این دشمنان خدا در نظر من این اندازه کوچک
نبودند،اگر میخواهید فردا هم ادامه میدهم ابدا ترس ندارم،گفتند:نه،همین مقدار کافی است،آنچه را که آنها نمیخواستند بر آنها خواندی (1).
به همین دلیل"ابن مسعود"را نخستین کسی میشمرند که قرآن را در مکه آشکارا برای مشرکان خواند (2).
***خداوندا!تو ذو الجلال و الاکرامی،به جلال و اکرامت سوگند که ما را از نعمتها و مواهب بهشتی محروم مگردان.
پروردگارا!دایره رحمتت بسیار گسترده است هر چند ما عملی که شایسته آن باشد انجام ندادهایم آنچه لایق مقام رحمانیت تو است با ما رفتار کن.
بار الها!ما هیچیک از نعمتهای تو را تکذیب نمیکنیم،و خود را همواره غرق احسان تو میدانیم،آنها را بر ما مستدام دار!آمین یا رب العالمین.
8\ج 1\1406 هجری قمری 29\10\1364 شمسی
محتوای سوره واقعه
در"تاریخ القرآن"از"ابن ندیم"نقل شده که سوره"واقعه"چهل و چهارمین سورهای است که بر پیغمبر اکرم ص نازل شد (1)قبل از آن سوره "طه"،و بعد از آن"شعرا"بوده است.
این سوره همانگونه که از لحن آن پیدا است،و مفسران نیز تصریح کردهاند، در مکه نازل شده است،هر چند بعضی گفتهاند آیه 81 و 82 در مدینه نازل گردیده، ولی دلیلی برای این گفته در دست نیست،و نشانهای در آیات مزبور بر این ادعا وجود ندارد.
سوره واقعه چنان که از نامش پیدا است از قیامت و ویژگیهای آن سخن میگوید،و این معنی در تمام آیات 96 گانه سوره مساله اصلی است،اما از یک نظر میتوان محتوای سوره را در هشت بخش خلاصه کرد:
1-آغاز ظهور قیامت و حوادث سخت و وحشتناک مقارن آن.
2-گروهبندی انسانها در آن روز و تقسیمشان به"اصحاب الیمین"و"اصحاب الشمال"و"مقربین".
3-بحث مشروحی از مقامات مقربین و انواع پاداشهای آنها در بهشت.
4-بحث مشروحی در باره گروه دوم یعنی اصحاب الیمین و انواع مواهب الهی بر آنها.
5-بحث قابل ملاحظهای در باره"اصحاب الشمال"و مجازاتهای دردناک آنها در دوزخ.
1) 1) تاریخ القرآن ابو عبد اللّٰه زنجانی صفحه 59.
6-ذکر دلائل مختلفی پیرامون مساله معاد از طریق بیان قدرت خداوند، و خلقت انسان از نطفه ناچیز،و تجلی حیات در گیاهان،و نزول باران،و فروغ آتش،که در ضمن نشانههایی از توحید نیز محسوب میشود.
7-ترسیمی از حالت احتضار و انتقال از این جهان به جهان دیگر که آن خود نیز از مقدمات رستاخیز است.
8-نظر اجمالی دیگری روی پاداش و کیفر مؤمنان و کافران و سرانجام سوره را با نام پروردگار عظیم پایان میدهد.
فضیلت تلاوت این سوره
در باره تلاوت این سوره روایات زیادی در منابع اسلامی ذکر شده است، از جمله در حدیثی از رسول خدا میخوانیم:" من قرأ سورة الواقعه کتب لیس من الغافلین ":"کسی که سوره واقعه را بخواند نوشته میشود که این فرد از غافلان نیست" 1. چرا که آیات سوره آن قدر تکاندهنده و بیدار کننده است که جایی برای غفلت انسان باقی نمیگذارد. به همین دلیل در حدیث دیگری از پیامبر ص میخوانیم:وقتی از آن حضرت سؤال کردند:چرا با این سرعت آثار پیری در چهره مبارک شما ظاهر شده است؟در پاسخ فرمود: شیبتنی هود،و الواقعه،و المرسلات،و عم یتساءلون: "سورههای هود و واقعه و مرسلات و عم مرا پیر کرد"! 2(چرا که در این سورهها اخبار تکاندهندهای از قیامت و رستاخیز و حوادث هولناک و مجازات مجرمان آمده،همچنین داستانهای تکاندهندهای از سرگذشت اقوام پیشین و بلاهایی که بر آنها نازل شد). در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم: من قرأ فی کل لیلة جمعة الواقعة احبه اللّٰه،و حببه الی الناس اجمعین،و لم یر فی الدنیا بؤسا ابدا،و لا فقرا و لا فاقة و لا آفة من آفات الدنیا،و کان من رفقاء امیر المؤمنین ع: "هر کس سوره واقعه را در هر شب جمعه بخواند خداوند او را دوست دارد و نزد همه مردم محبوب میکند،و هرگز در دنیا ناراحتی نمیبیند،و فقر و فاقه و آفتی از آفات دنیا دامنگیرش نمیشود،و از دوستان امیر مؤمنان علی ع خواهد بود" 1. در حدیث دیگری آمده است که عثمان بن عفان به عنوان عیادت وارد بر عبد اللّٰه بن مسعود شد در همان بیماری که با آن از دنیا رفت،پرسید:از چه ناراحتی؟گفت:از گناهانم،گفت:چه میل داری؟گفت:رحمت پروردگارم! گفت:اگر موافق باشی طبیب برای تو بیاوریم؟گفت:طبیب بیمارم کرده، گفت:اگر مایل باشی دستور دهم عطای تو را از بیت المال بیاورند،گفت:آن روز که نیازمند بودم به من ندادی و امروز که بینیازم به من میدهی؟! گفت:مانعی ندارد برای دخترانت باشد،گفت:آنها هم نیازی ندارند، چرا که من سفارش کردم سوره"واقعه"را بخوانند،من از رسول خدا ص شنیدم که میفرماید:من قرأ سورة الواقعة کل لیلة لم تصبه فاقة ابدا:"هر کس سوره واقعه را هر شب بخواند هرگز فقیر نخواهد شد" 2. و به همین دلیل در روایت دیگری سوره واقعه سوره"غنی"نامیده شده است 1. روشن است که تنها نمیتوان با لقلقه زبان اینهمه برکات را در اختیار گرفت،بلکه باید به دنبال تلاوت فکر و اندیشه،و به دنبال آن حرکت و عمل باشد.
در"تاریخ القرآن"از"ابن ندیم"نقل شده که سوره"واقعه"چهل و چهارمین سورهای است که بر پیغمبر اکرم ص نازل شد (1)قبل از آن سوره "طه"،و بعد از آن"شعرا"بوده است.
این سوره همانگونه که از لحن آن پیدا است،و مفسران نیز تصریح کردهاند، در مکه نازل شده است،هر چند بعضی گفتهاند آیه 81 و 82 در مدینه نازل گردیده، ولی دلیلی برای این گفته در دست نیست،و نشانهای در آیات مزبور بر این ادعا وجود ندارد.
سوره واقعه چنان که از نامش پیدا است از قیامت و ویژگیهای آن سخن میگوید،و این معنی در تمام آیات 96 گانه سوره مساله اصلی است،اما از یک نظر میتوان محتوای سوره را در هشت بخش خلاصه کرد:
1-آغاز ظهور قیامت و حوادث سخت و وحشتناک مقارن آن.
2-گروهبندی انسانها در آن روز و تقسیمشان به"اصحاب الیمین"و"اصحاب الشمال"و"مقربین".
3-بحث مشروحی از مقامات مقربین و انواع پاداشهای آنها در بهشت.
4-بحث مشروحی در باره گروه دوم یعنی اصحاب الیمین و انواع مواهب الهی بر آنها.
5-بحث قابل ملاحظهای در باره"اصحاب الشمال"و مجازاتهای دردناک آنها در دوزخ.
ص :
1) 1) ثواب الاعمال(طبق نقل نور الثقلین جلد 5 صفحه 203).
در"تاریخ القرآن"از"ابن ندیم"نقل شده که سوره"واقعه"چهل و چهارمین سورهای است که بر پیغمبر اکرم ص نازل شد (1)قبل از آن سوره "طه"،و بعد از آن"شعرا"بوده است.
این سوره همانگونه که از لحن آن پیدا است،و مفسران نیز تصریح کردهاند، در مکه نازل شده است،هر چند بعضی گفتهاند آیه 81 و 82 در مدینه نازل گردیده، ولی دلیلی برای این گفته در دست نیست،و نشانهای در آیات مزبور بر این ادعا وجود ندارد.
سوره واقعه چنان که از نامش پیدا است از قیامت و ویژگیهای آن سخن میگوید،و این معنی در تمام آیات 96 گانه سوره مساله اصلی است،اما از یک نظر میتوان محتوای سوره را در هشت بخش خلاصه کرد:
1-آغاز ظهور قیامت و حوادث سخت و وحشتناک مقارن آن.
2-گروهبندی انسانها در آن روز و تقسیمشان به"اصحاب الیمین"و"اصحاب الشمال"و"مقربین".
3-بحث مشروحی از مقامات مقربین و انواع پاداشهای آنها در بهشت.
4-بحث مشروحی در باره گروه دوم یعنی اصحاب الیمین و انواع مواهب الهی بر آنها.
5-بحث قابل ملاحظهای در باره"اصحاب الشمال"و مجازاتهای دردناک آنها در دوزخ.
ص :
1) 1) "روح المعانی"جلد 27 صفحه 111.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . إِذٰا وَقَعَتِ اَلْوٰاقِعَةُ (1) لَیْسَ لِوَقْعَتِهٰا کٰاذِبَةٌ (2) خٰافِضَةٌ رٰافِعَةٌ (3) إِذٰا رُجَّتِ اَلْأَرْضُ رَجًّا (4) وَ بُسَّتِ اَلْجِبٰالُ بَسًّا (5) فَکٰانَتْ هَبٰاءً مُنْبَثًّا (6) وَ کُنْتُمْ أَزْوٰاجاً ثَلاٰثَةً (7) فَأَصْحٰابُ اَلْمَیْمَنَةِ مٰا أَصْحٰابُ اَلْمَیْمَنَةِ (8) وَ أَصْحٰابُ اَلْمَشْئَمَةِ مٰا أَصْحٰابُ اَلْمَشْئَمَةِ (9) وَ اَلسّٰابِقُونَ اَلسّٰابِقُونَ (10) أُولٰئِکَ اَلْمُقَرَّبُونَ (11) فِی جَنّٰاتِ اَلنَّعِیمِ (12) ثُلَّةٌ مِنَ اَلْأَوَّلِینَ (13) وَ قَلِیلٌ مِنَ اَلْآخِرِینَ (14)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-هنگامی که واقعه عظیم(قیامت)بر پا شود، 2-هیچکس نمیتواند آن را انکار کند.
3-گروهی را پائین میآورد و گروهی را بالا میبرد.
4-این در هنگامی است که زمین به شدت به لرزه در میآید.
5-و کوهها در هم کوبیده میشود.
6-و به صورت غبار پراکنده در میآید.
7-و شما به سه گروه تقسیم خواهید شد.
8-نخست"اصحاب میمنه"هستند،چه اصحاب میمنهای؟ 9-گروه دیگر اصحاب شومند،چه اصحاب شومی؟ 10-و سومین گروه پیشگامان پیشگام! 11-آنها مقربانند 12-در باغهای پر نعمت بهشت جای دارند
13-گروه کثیری از امتهای نخستین هستند 14-و اندکی از امت آخرین!
واقعه عظیم!
مسائل مربوط به قیامت در قرآن مجید معمولا با ذکر حوادث عظیم و انقلابی و کوبنده در آغاز آن توأم است،و این در بسیاری از سورههای قرآن که بحث از قیامت میکند کاملا به چشم میخورد،در این سوره واقعه که بر محور معاد دور میزند نیز همین معنی کاملا در نخستین آیاتش مشهود است.
در آغاز میفرماید:"هنگامی که واقعه عظیم قیامت بر پا شود"( إِذٰا وَقَعَتِ الْوٰاقِعَةُ ) (1).
*** "هیچکس نمیتواند آن را انکار کند"( لَیْسَ لِوَقْعَتِهٰا کٰاذِبَةٌ ).
چرا که حوادث پیش از آن به قدری عظیم و شدید است که آثار آن در تمام ذرات جهان آشکار میشود.
"واقعة"به صورت سربسته اشاره به مساله رستاخیز است و از آنجا که وقوعش حتمی است از آن تعبیر به"واقعه"شده،و حتی بعضی آن را یکی از نامهای قیامت شمردهاند.
واژه"کاذبة"را در اینجا بعضی به معنی مصدری گرفتهاند،اشاره به اینکه وقوع قیامت آن چنان ظاهر و آشکار خواهد بود که هیچگونه جای تکذیب
1) 1) "اذا"منصوب به"ظرفیت"است،و ناصب آن"لیس"است که در آیه دوم آمده،مثل اینکه میگوئیم:یوم الجمعة لیس لی شغل،این احتمال نیز داده شده که ناصب آن"اذکر"مقدر بوده باشد،و یا جمله"کان کذا و کذا"(کشاف ذیل آیه مورد بحث)ولی احتمال اول از همه مناسبتر است.
و گفتگو ندارد،بعضی نیز آن را به معنی ظاهریش که اسم فاعل است تفسیر کردهاند و گفتهاند در برابر وقوع رستاخیز تکذیب کنندهای وجود نخواهد داشت (1).
*** به هر حال رستاخیز نه تنها با دگرگونی کائنات توأم است بلکه انسانها هم دگرگون میشوند همانگونه که در آیه بعد میفرماید:"گروهی را پائین میآورد و گروهی را بالا میبرد"!( خٰافِضَةٌ رٰافِعَةٌ ) (2).
مستکبران گردنکش و ظالمان صدرنشین سقوط میکنند،و مستضعفان مؤمن و صالح بر اوج قله افتخار قرار میگیرند،عزیزان بی دلیل ذلیل میشوند، و محرومان بی جهت عزیز میگردند،گروهی در قعر جهنم سقوط میکنند، و گروه دیگری در اعلا علیین بهشت جای میگیرند،و این است خاصیت یک انقلاب بزرگ و گسترده الهی! و لذا در روایتی از امام علی بن الحسین ع میخوانیم که در تفسیر این آیه فرمود:"
خافضة":خفضت و اللّٰه باعداء اللّٰه فی النار،"رافعة":رفعت و اللّٰه اولیاء اللّٰه الی الجنة: "رستاخیز خافضه است چرا که به خدا سوگند دشمنان خدا را در آتش ساقط میکند،و رافعه است چرا که به خدا سوگند اولیاء اللّٰه را به بهشت بالا میبرد"! (3).
*** سپس به توصیف بیشتری در این زمینه پرداخته میگوید:"این در هنگامی
است که زمین به شدت به لرزه درآید"( إِذٰا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا ).
*** این زلزله به قدری عظیم و شدید است که"کوهها در هم کوبیده و خرد میشود"( وَ بُسَّتِ الْجِبٰالُ بَسًّا ).
*** "و به صورت غبار پراکندهای در میآید"( فَکٰانَتْ هَبٰاءً مُنْبَثًّا ).
"رجت"از ماده"رج"(بر وزن حج)به معنی حرکت دادن شدید است و"رجرجة"به اضطراب گفته میشود.
"بست"از ماده"بس"(بر وزن حج)در اصل به معنی نرم کردن آرد به وسیله آب است.
"هباء"به معنی غبار است و"منبث"به معنی پراکنده،بعضی گفتهاند "هباء"آن غبارهای بسیار کوچکی است که در فضا معلق است و در حال عادی دیده نمیشود مگر زمانی که نور آفتاب از روزنهای به درون محل تاریکی بتابد.
اکنون باید اندیشید که آن زلزله و انفجار تا چه حد سنگین است که میتواند کوههای عظیم را که در صلابت و استحکام ضرب المثلند آن چنان متلاشی کند که تبدیل به غبار پراکنده کند،و فریادی که از این انفجار عظیم برمیخیزد از آن هم وحشتناکتر است.
به هر حال در آیات قرآن در باره وضع کوهها در آستانه قیامت تعبیرات گوناگونی دیده میشود که در حقیقت مراحل مختلف انفجار عظیم کوهها را نشان میدهد.
گاه میگوید:"کوهها به حرکت در میآیند وَ تَسِیرُ الْجِبٰالُ سَیْراً (طور-10).
و گاه میگوید:"کوهها از جا کنده میشوند" وَ إِذَا الْجِبٰالُ نُسِفَتْ (مرسلات-10).
و گاه میفرماید:"برداشته میشوند و در هم کوبیده میشوند" فَدُکَّتٰا دَکَّةً وٰاحِدَةً (حاقه-14).
و زمانی میگوید:به تلی از شن متراکم تبدیل خواهند شد" وَ کٰانَتِ الْجِبٰالُ کَثِیباً مَهِیلاً (مزمل-14).
و گاه میفرماید:"به صورت غبار پراکندهای در میآیند"!(آیه مورد بحث).
و سرانجام میگوید:"همچون پشم زدهشدهای در فضا پخش میشوند" که تنها رنگی از آن دیده میشود وَ تَکُونُ الْجِبٰالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ (قارعه-5).
البته هیچکس جز خدا دقیقا نمیداند مسیر این حوادث چگونه است؟ و شاید با الفاظ و در قالب سخنان ما قابل توصیف نباشد،ولی این اشارات پر معنی همگی حاکی از عظمت این انفجار بزرگ است.
*** بعد از بیان وقوع این واقعه عظیم و رستاخیز بزرگ به چگونگی حال مردم در آن روز پرداخته،و قبل از هر چیز آنها را به سه گروه تقسیم کرده، میگوید:"و شما در آن روز سه دسته خواهید بود"( وَ کُنْتُمْ أَزْوٰاجاً ثَلاٰثَةً ).
میدانیم"زوج"همیشه به جنس مذکر و مؤنث گفته نمیشود،بلکه به اموری که قرین هم هستند نیز زوج اطلاق میشود،و از آنجا که اصنافی از مردم در قیامت و حشر و نشر قرین یکدیگرند به آنها ازواج اطلاق شده است.
*** در مورد دسته اول میفرماید:"نخست اصحاب میمنه هستند،چه اصحاب
میمنهای"؟!( فَأَصْحٰابُ الْمَیْمَنَةِ مٰا أَصْحٰابُ الْمَیْمَنَةِ ) (1).
منظور از"اصحاب المیمنه"کسانی هستند که نامه اعمالشان را به دست راستشان میدهند و این امر در قیامت رمزی و نشانهای برای مؤمنان نیکوکار و اهل نجات است،چنان که بارها در آیات قرآن به آن اشاره شده.
یا اینکه"میمنه"از ماده"یمن"به معنی سعادت و خوشبختی گرفته شده،و به این ترتیب گروه اول گروه سعادتمندان و خوشبختانند.
و با توجه به اینکه در آیه بعد گروه دوم را به عنوان"اصحاب المشئمة" (از ماده"شوم"معرفی میکند مناسب همین تفسیر اخیر است) (2).
تعبیر به"ما اصحاب المیمنة"(چه گروه خوشبختی؟)برای بیان این حقیقت است که حد و نهایتی برای خوشبختی و سعادت آنها متصور نیست،و این بالاترین توصیفی است که در اینگونه موارد امکان دارد،مثل این است که میگوئیم:"فلان کس انسان است،چه انسانی"؟! *** سپس به ذکر گروه دوم پرداخته،میافزاید:"گروه دیگری اصحاب شوم هستند چه اصحاب شومی"؟!( وَ أَصْحٰابُ الْمَشْئَمَةِ مٰا أَصْحٰابُ الْمَشْئَمَةِ ).
گروهی بدبخت و تیرهروز و بیچاره و بینوا که نامههای اعمالشان را به دست چپشان میدهند که خود نشانه و رمزی است برای تیرهبختی و جرم و جنایت آنها.
تعبیر به"ما اصحاب المشئمة"نیز در اینجا نهایت بدبختی و شقاوت آنها را
1) 1) در ترکیب این جمله احتمالات متعددی دادهاند که از همه مناسبتر این است که گفته شود"اصحاب المیمنة"مبتدا است و"ما"استفهامیه مبتدای دوم،و"اصحاب المیمنه"خبر آن است،و مجموعا خبر مبتدای اول میباشد و"فاء"در آغاز جمله به عنوان تفریع و تفسیر است.
2) 2) هر چند در آیات بعد بجای اصحاب المشئمة،اصحاب الشمال آمده است.
منعکس میسازد.
*** سرانجام گروه سوم را چنین توصیف میکند:"و پیشگامان پیشگام" ( وَ السّٰابِقُونَ السّٰابِقُونَ ) (1).
*** "آنها مقربانند"!( أُولٰئِکَ الْمُقَرَّبُونَ ).
"سابقون"کسانی هستند که نه تنها در ایمان پیشگامند،که در اعمال خیر و صفات و اخلاق انسانی نیز پیشقدمند،آنها"اسوه"و"قدوه"مردمند،و امام و پیشوای خلقند،و به همین دلیل مقربان درگاه خداوند بزرگند.
بنا بر این اگر بعضی از مفسران پیشگام بودن آنها را تنها به سبقت در طاعة اللّٰه(اطاعت خدا)یا نمازهای پنجگانه،یا جهاد،یا هجرت،یا توبه،و امثال آن تفسیر کردهاند،هر کدام گوشهای از این مفهوم وسیع را مورد توجه قرار دادهاند،و گرنه این کلمه اینها و غیر اینها از خیرات و برکات را شامل میشود، و نیز اگر در روایات اسلامی گاه"سابقون"به چهار نفر"هابیل"و"مؤمن آل فرعون"و"حبیب نجار"که هر کدام در امت خود پیشگام بودند،و همچنین امیر مؤمنان علی بن ابی طالب ع که نخستین مسلمان از مردان بود تفسیر شده، در حقیقت بیان مصداقهای روشن آن است،و به معنی محدود ساختن مفهوم آیه
1) 1) در ترکیب این آیه و آیه بعد احتمالات فراوانی داده شده:نخست اینکه "السابقون"اول مبتدا است،و دومی توصیف یا تاکید آن است،و"اولئک المقربون" مبتدا و خبر میباشد که مجموعا خبر است برای"السابقون"،بعضی نیز احتمال دادهاند که"السابقون السابقون"مبتدا و خبر است،و شبیه شعر معروف ابو النجم است که میگوید:"انا ابو النجم،و شعری شعری"که در واقع یک نوع توصیف عالی است،این احتمال نیز داده شده که"السابقون"اول به معنی سابقون در ایمان،و سابقون دوم به معنی سابقون به سوی بهشت بوده باشد که باز هم مبتدا و خبر خواهد بود.
نیست (1).
در حدیث دیگری آمده است که رسول خدا فرمود:
ا تدرون من السابقون الی ظل اللّٰه یوم القیامة؟: "آیا میدانید چه کسانی پیشگامان به سوی سایه لطف پروردگار در قیامتند"؟!اصحاب عرض کردند:خدا و رسولش آگاهتر است،فرمود:
الذین اذ اعطوا الحق قبلوه،و اذا سالوه بذلوه،و حکموا للناس کحکمهم لانفسهم: "آنها کسانی هستند که وقتی حق به آنها داده شود پذیرا میگردند،و هنگامی که از حق سؤال شوند آن را در اختیار میگذارند، و در باره مردم آن گونه حکم میکنند که در باره خودشان"! (2).
در بعضی از روایات نیز به پیامبران مرسل و غیر مرسل تفسیر شده است (3).
در حدیثی نیز میخوانیم که ابن عباس میگوید:از رسول خدا ص در باره این آیه سؤال کردم،فرمود:جبرئیل به من چنین گفته است:
ذلک علی ع و شیعته هم السابقون الی الجنة،المقربون من اللّٰه بکرامته لهم:
"آنها علی ع و پیروان او هستند که پیشگامان به سوی بهشت و مقربان درگاه خدایند به خاطر احترامی که خدا برای آنها قائل شده است" (4).
ولی اینها نیز در حقیقت بیان مصداقهای روشنی از مفهوم گسترده فوق است،مفهومی که همه پیشگامان را در هر امت و ملتی شامل میشود.
*** سپس در یک جمله کوتاه مقام والای مقربان را روشن ساخته،میگوید:
"مقربان در باغهای پر نعمت بهشتند"( فِی جَنّٰاتِ النَّعِیمِ ) (1).
تعبیر به"جنات النعیم"انواع نعمتهای مادی و معنوی بهشت را شامل میشود.
ضمنا این تعبیر میتواند اشاره به این باشد که باغهای بهشت تنها کانون نعمت است بر خلاف باغهای دنیا که گاه وسیله زندگی و زحمت است،همانگونه که حال مقربان در آخرت با حالشان در دنیا متفاوت است،زیرا مقام والایشان در این دنیا توأم با مسئولیتهایی است در حالی که در سرای دیگر تنها مایه نعمت است.
بدیهی است منظور از"قرب"در اینجا"قرب مقامی"است نه"قرب مکانی"چرا که خداوند مکان ندارد و از ما به ما نزدیکتر است.
*** آیه بعد به چگونگی تقسیم نفرات آنها در امم گذشته و این امت اشاره کرده،میگوید:"گروه کثیری از امتهای نخستینند"( ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ ).
*** "و گروه اندکی از امت آخرین"( وَ قَلِیلٌ مِنَ الْآخِرِینَ ).
"ثلة"چنان که"راغب"در"مفردات میگوید"در اصل به معنی قطعه مجتمع از پشم است،سپس به معنی جماعت و گروه به کار رفته است.
بعضی نیز آن را از"ثل عرشه"(تختش فرو ریخت و حکومتش قطع شد) گرفته و آن را به معنی"قطعه"میدانند،و در اینجا به قرینه مقابله با"قلیل من الآخرین"به معنی قطعه عظیم است.
1) 1) " فِی جَنّٰاتِ النَّعِیمِ "(جار و مجرور)ممکن است متعلق به"مقربین"باشد، و یا متعلق به محذوفی که"حال"است برای"مقربین"و در تقدیر چنین است"کائنین فی جنات النعیم"و یا خبر بعد از خبر.
طبق این دو آیه گروه زیادی از مقربان از امتهای پیشینند،و تنها کمی از آنها از امت محمد ص میباشند.
ممکن است در اینجا این سؤال پیش بیاید که چگونه این مساله با اهمیت فوق العاده امت اسلامی سازگار است،با اینکه خدا آنها را بهترین امت خطاب کرده و فرموده: " کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ "...(آل عمران 110).
پاسخ این سؤال با توجه به دو نکته روشن میشود:نخست اینکه منظور از مقربان همان سابقون و پیشگامان در ایمانند،مسلم است که در امت اسلامی پیشگامان در پذیرش اسلام در صدر اول گروه اندکی بودند که نخستین آنها از مردان علی ع و از زنان خدیجه بود در حالی که کثرت پیامبران پیشین و تعداد امتهای آنها و وجود پیشگامان در هر امت،سبب میشود که آنها از نظر تعداد فزونی یابند.
دیگر اینکه کثرت عددی دلیل بر کثرت کیفی نیست،و به تعبیر دیگر ممکن است تعداد سابقون این امت کمتر باشند ولی از نظر مقام بسیار برتر، همانگونه که در میان خود پیامبران نیز تفاوت است: تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنٰا بَعْضَهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ "ما بعضی از رسولان را بر بعض دیگری برتری دادیم" (بقره-253).
ذکر این نکته نیز لازم به نظر میرسد که ممکن است بعضی از مؤمنان در زمره پیشگامان در ایمان نباشند،اما دارای صفات و ویژگیهای دیگری باشند که آنها را همردیف سابقون قرار میدهد و از نظر پاداش و اجر همردیف آنها هستند،لذا در بعضی از روایات از امام باقر ع چنین نقل شده که فرمود:
نحن السابقون السابقون و نحن الآخرون: "ما پیشگامان پیشگام،و ما آخرون هستیم" (1).
1) 1) تفسیر صافی ذیل آیات مورد بحث.
و در روایتی از امام صادق ع آمده است که به جمعی از پیروان خود خطاب کرد و فرمود:
انتم السابقون الاولون،و السابقون الآخرون، و السابقون فی الدنیا الی ولایتنا،و فی الآخرة الی الجنة: "شما سابقون نخستین و سابقون آخرین هستید،در دنیا پیشگام در ولایت ما بودید و در آخرت پیشگام در بهشتید" (1).
این نکته نیز لازم به یادآوری است که بعضی تعبیر به "اولین"و"آخرین" را به"اولین امت اسلام"و"آخرین امت اسلام"تفسیر کردهاند،طبق این تفسیر همه مقربان از امت اسلامند.
اما این تفسیر نه با ظاهر آیات سازگار است،و نه با روایاتی که در ذیل این آیات وارد شده که افرادی از امم پیشین را بالخصوص به عنوان"سابقون اولین"معرفی کرده است.
1) 1) تفسیر صافی ذیل آیات مورد بحث.
عَلیٰ سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ (15) مُتَّکِئِینَ عَلَیْهٰا مُتَقٰابِلِینَ (16) یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدٰانٌ مُخَلَّدُونَ (17) بِأَکْوٰابٍ وَ أَبٰارِیقَ وَ کَأْسٍ مِنْ مَعِینٍ (18) لاٰ یُصَدَّعُونَ عَنْهٰا وَ لاٰ یُنْزِفُونَ (19) وَ فٰاکِهَةٍ مِمّٰا یَتَخَیَّرُونَ (20) وَ لَحْمِ طَیْرٍ مِمّٰا یَشْتَهُونَ (21) وَ حُورٌ عِینٌ (22) کَأَمْثٰالِ اَللُّؤْلُؤِ اَلْمَکْنُونِ (23) جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (24) لاٰ یَسْمَعُونَ فِیهٰا لَغْواً وَ لاٰ تَأْثِیماً (25) إِلاّٰ قِیلاً سَلاٰماً سَلاٰماً (26)
15-آنها(مقربان)بر تختهایی که صف کشیده و به هم پیوسته است قرار دارند.
16-در حالی که بر آن تکیه کرده و روبروی یکدیگرند.
17-نوجوانانی جاودانی(در شکوه و طراوت)پیوسته گرداگرد آنها میگردند.
18-با قدحها و کوزهها و جامهایی از نهرهای جاری بهشتی(و شراب طهور)! 19-اما شرابی که از آن درد سر نمیگیرند و نه مست میشوند.
20-و میوههایی از هر نوع که مایل باشند.
21-و گوشت پرنده از هر نوع که بخواهند.
22-و همسرانی از حور العین دارند.
23-همچون مروارید در صدف پنهان! 24-اینها پاداشی است در برابر اعمالی که انجام میدادند.
25-در آن باغهای بهشت نه لغو و بیهودهای میشنوند نه سخنان گناهآلود.
26-تنها چیزی که میشنوند"سلام"است"سلام"!
نعمتهای بهشتی که در انتظار مقربان است
این آیات انواع نعمتهای بهشتی را که نصیب گروه سوم یعنی مقربان میشود بازگو میکند،نعمتهایی که هر یک از دیگری دلانگیزتر و روحپرورتر است،نعمتهایی که میتوان آنها را در هفت بخش خلاصه کرد:
نخست میفرماید:"آنها بر تختهایی که صف کشیده و به هم پیوسته است قرار دارند"( عَلیٰ سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ ).
*** "در حالی که تکیه بر آن کردهاند و روبروی یکدیگر قرار گرفته و مجلسی پر از انس و سرور دارند"( مُتَّکِئِینَ عَلَیْهٰا مُتَقٰابِلِینَ ).
"سرر"جمع"سریر"از ماده"سرور"به معنی تختهایی است که
صاحبان نعمت در مجالس انس و سرور بر آن مینشینند (1).
"موضون"از ماده"وضن"(بر وزن وزن!)در اصل به معنی بافتن زره است،سپس به هر منسوجی که تار و پود آن محکم است اطلاق شده،و در اینجا منظور تختهایی است که کاملا در کنار هم قرار گرفته و به هم پیوسته است،یا خود این تختها دارای بافت مخصوصی است از لؤلؤ و یاقوت و مانند آن،چنان که جمعی از مفسران گفتهاند.
و در هر حال ساختمان این تختها،و طرز قرار گرفتن آنها،و مجلس انسی که بر آنها تشکیل میشود و سرور و شادمانی در آن موج میزند،با هیچ بیانی قابل توصیف نیست.
در قرآن مجید کرارا از تختهای بهشتی و مجالس دستجمعی بهشتیان توصیفهای جالبی شده که نشان میدهد یکی از مهمترین لذات آنها همین جلسات انس و انجمنهای دوستانه است،اما موضوع سخن آنها و نقل محفلشان چیست؟کسی به درستی نمیداند،آیا از اسرار آفرینش سخن میگویند و شگفتیهای خلقت خداوند؟یا از اصول معرفت و اسماء و صفات حسنای او؟و یا حوادثی که در این جهان رخ داده؟یا از مصائب جانکاهی که از آن راحت و آسوده شدند؟و یا امور دیگری که ما در شرائط زندگی این دنیا قادر بر درک آن نیستیم؟کسی نمیداند.
*** سپس از دومین موهبت آنها سخن گفته،میفرماید:"نوجوانانی که همواره در شکوه و طراوت جوانی به سر میبرند گرداگرد آنها میگردند و در خدمت آنها هستند"( یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدٰانٌ مُخَلَّدُونَ ).
تعبیر به"یطوف"از ماده"طواف"اشاره به خدمت مداوم آنها است،
1) 1) مفردات"راغب"ماده سر.
و تعبیر به"مخلدون"با اینکه همه اهل بهشت"مخلد"و جاودانی هستند اشاره به جاودانگی نشاط جوانی و طراوت و زیبایی آنها است.
در اینکه این نوجوانان کیانند؟تفسیرهای گوناگونی برای آن ذکر کردهاند:
بعضی گفتهاند آنها فرزندان مردم دنیا هستند که پیش از بلوغ چشم از دنیا بسته،و چون کار نیک و بدی نداشتهاند به لطف پروردگار چنین منصبی را یافتهاند،البته آنها از این کار خود بیشترین لذت را میبرند که در خدمت مقربان درگاه خدایند.
در حدیثی از علی ع این معنی نقل شده است.
ولی در تفسیر دیگری میخوانیم:که اینها اطفال مشرکینند که به خاطر بی گناهی دارای چنین مرتبهای شدهاند،چرا که اطفال مؤمنان به پدران و مادران خود ملحق میشوند.
و در تفسیر سومی میخوانیم که آنها خدمتکارانی هستند بهشتی که خداوند مخصوصا آنان را برای این هدف آفریده است.
*** "این نوجوانان زیبا با قدحها و کوزهها و جامهای پر از شراب طهور که از نهرهای جاری بهشتی برداشته شده در اطراف آنها میگردند و آنان را سیراب میکنند"( بِأَکْوٰابٍ وَ أَبٰارِیقَ وَ کَأْسٍ مِنْ مَعِینٍ ) (1).
1) 1) "اکواب"جمع"کوب"به معنی"قدح"یا ظرفی است که دستهدار نباشد، "اباریق"جمع"ابریق"در اصل از ریشه فارسی"آبریز"گرفته شده به معنی ظروفی است که دارای دسته و لوله برای ریزش مایعات است،و"کاس"به جام لبریز گفته میشود و"معین"از ماده"معن"(بر وزن صحن)به معنی جاری است.
اما نه شرابی که عقل و هوش را ببرد و مستی آورد،بلکه هنگامی که بهشتیان آن را مینوشند"نه درد سر میگیرند و نه مست میشوند"( لاٰ یُصَدَّعُونَ عَنْهٰا وَ لاٰ یُنْزِفُونَ ) (1).
تنها یک حالت نشئه روحانی توصیف ناپذیر به آنها دست میدهد که تمام وجودشان را در لذتی بی نظیر فرو میبرد! *** سپس به چهارمین و پنجمین قسمت از نعمتهای مادی مقربان در بهشت اشاره کرده،میگوید:"نوجوانان بهشتی هر نوع میوهای که آنها مایل باشند به آنها تقدیم میکنند"( وَ فٰاکِهَةٍ مِمّٰا یَتَخَیَّرُونَ ) (2).
*** "و گوشت پرندگان از هر نوع که بخواهند"( وَ لَحْمِ طَیْرٍ مِمّٰا یَشْتَهُونَ ).
مقدم داشتن میوه بر گوشت،به خاطر آن است که از نظر تغذیه بهتر و عالیتر است،به علاوه میوه قبل غذا لطف دیگری دارد.
البته از بعضی دیگر از آیات قرآن استفاده میشود که شاخههای درختان بهشتی کاملا در دسترس بهشتیان است،به طوری که به آسانی میتوانند از هر گونه میوهای شخصا تناول کنند این معنی،در باره غذاهای دیگر بهشتی
1) 1) "یصدعون"از ماده"صداع"(بر وزن حباب)به معنی سردرد است،این واژه در اصل از"صدع"به معنی شکافتن است و از آنجا که انسان وقتی به سردرد شدید دچار میشود گویی میخواهد از شدت درد سر او بشکافد این کلمه در این معنی به کار رفته است،و"ینزفون"از ریشه"نزف"(بر وزن حذف)به معنی کشیدن تمام آب چاه به طور تدریجی است،و در مورد مستی و از دست دادن عقل نیز به کار میرود.
2) 2) "فاکهة"و"لحم"هر دو معطوف است بر"اکواب"و به این ترتیب از چیزهایی است که وسیله"ولدان مخلدون"به"مقربان"اهداء میشود.
نیز مسلما صادق است،ولی شک نیست،که وقتی خدمتکارانی آن چنان غذاهایی این چنین را برای آنها بیاورند لطف و صفای دیگری دارد،و به تعبیر دیگر این یک نوع احترام و اکرام بیشتر نسبت به بهشتیان و رونق و صفای افزونتر برای مجالس انس آنها است،حتی در مجالس معمول دنیا نیز بسیار میشود که با وجود قرار داشتن میوه و غذا در دسترس میهمانان،میزبان شخصا به آنها تعارف میکند، و این نوعی احترام و محبت محسوب میشود.
و البته در میان انواع گوشتها،گوشت پرندگان برتری دارد لذا روی آن تکیه شده است.
این نکته نیز قابل ذکر است که در مورد میوه تعبیر به"یتخیرون" (انتخاب میکنند)و در مورد گوشت تعبیر به"یشتهون"(اشتها دارند)شده است بعضی از مفسران خواستهاند در میان این دو تعبیر،تفاوتی قائل شوند،ولی بیشتر به نظر میرسد که هر دو ناظر به یک معنی است با دو عبارت متفاوت،منظور این است بهشتیان هر نوع غذایی را بپسندند از سوی خدمتکاران بهشتی در اختیارشان گذاشته میشود.
*** سپس به ششمین نعمت که همسران پاک و زیبا است اشاره کرده،میگوید:
"و همسرانی از حور العین دارند"( وَ حُورٌ عِینٌ ) (1).
*** "همچون مروارید در صدف پنهان"!( کَأَمْثٰالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَکْنُونِ ).
1) 1) گرچه بعضی تصور کردهاند"حور عین"عطف به"غلمان مخلدون"است و بنا بر این آنها نیز گرداگرد بهشتیان در گردشند،ولی با توجه به عدم تناسب این معنی مخصوصا با جلسات دستجمعی بهشتیان ظاهر این است مبتدا برای خبر محذوفی میباشد و در تقدیر چنین است و لهم حور عین:"برای آنها حور العین است".
"حور"چنان که قبلا نیز گفتهایم جمع"حوراء"و"احور"،به کسی میگویند که سیاهی چشمش کاملا مشکی و سفیدیش کاملا شفاف است.
و"عین"جمع"عیناء"و"اعین"به معنی درشت چشم است،و از آنجا که بیشترین زیبایی انسان در چشمان او است روی این مساله مخصوصا تکیه شده است.
بعضی نیز گفتهاند که"حور"از ماده"حیرت"گرفته شده،یعنی آن چنان زیبا هستند که چشمها از دیدن آنها حیران میشود (1).
"مکنون"به معنی پوشیده است،و در اینجا منظور پوشیده بودن در صدف است،زیرا مروارید به هنگامی که در صدف قرار دارد و هیچ دستی به آن نرسیده از همیشه شفافتر و زیباتر است،بعلاوه ممکن است اشاره به این معنی باشد که آنها از چشم دیگران کاملا مستورند،نه دستی به آنها رسیده،و نه چشمی بر آنها افتاده است! *** بعد از ذکر این شش موهبت جسمانی میافزاید:"اینها همه پاداشی است در برابر اعمال صالحی که انجام میدادند"( جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
تا تصور نشود این نعمتهای بیشمار بهشتی بی حساب به کسی داده میشود، و یا ادعای ایمان و عمل صالح برای نیل به آنها کافی است،نه،عمل مستمر و خالص لازم است تا این الطاف نصیب انسان شود(توجه داشته باشید که" یَعْمَلُونَ " فعل مضارع است و معنی استمرار را دارد).
*** هفتمین و آخرین نعمت آنها که جنبه معنوی دارد این است که:"آنها در باغهای بهشت نه لغو و بیهودهای میشنوند،نه سخنان گناهآلود"
1) 1) "ابو الفتوح رازی"جلد 11 ذیل آیه مورد بحث.
( لاٰ یَسْمَعُونَ فِیهٰا لَغْواً وَ لاٰ تَأْثِیماً ).
نه در آنجا دروغ و تهمت و افترا وجود دارد،و نه استهزاء و غیبت،نه کلمات نیشدار،نه تعبیرات گوشخراش،نه سخنان لغو و بیهوده و بی اساس، هر چه هست در آنجا لطف و صفا و زیبایی و متانت و ادب و پاکی است و چه عالی است محیطی که سخنان آلوده در آن نباشد، و اگر درست فکر کنیم بیشترین ناراحتی ما در زندگی این دنیا نیز از همین سخنان لغو و بیهوده و گناهآلود و زخم زبانها و جراحات اللسان است! *** سپس میافزاید:"تنها چیزی که در آنجا میشنوند سلام است سلام"! ( إِلاّٰ قِیلاً سَلاٰماً سَلاٰماً ) (1).
آیا این سلام از ناحیه خداوند است؟یا از ناحیه فرشتگان؟یا خود بهشتیان نسبت به یکدیگر؟و یا همه اینها؟ از همه مناسبتر تفسیر اخیر است چنان که در آیات دیگر قرآن به سلام خداوند و فرشتگان و بهشتیان بر یکدیگر اشاره شده است (2).
آری آنها جز سلام چیزی نمیشنوند،سلام و درود خداوند و ملائکه مقربین او،و سلام و درود خودشان به یکدیگر،در آن جلسات پر شور و پر صفا که لبریز از دوستی و محبت است.
محیط آنها آکنده از سلام و سلامت است،و همین معنی بر تمام وجود آنها
1) 1) "سلاما"مفعول به برای"قیلا"میباشد که مصدر است مانند"قول"یعنی گفتار آنها در آنجا سلام است،این احتمال نیز داده شده است که"سلاما"صفت برای"قیلا" بوده باشد،و یا مفعول به(یا مفعول مطلق)برای فعل محذوفی است،و در تقدیر"یسلمون سلاما"میباشد،ولی معنی اول از همه بهتر است،و سلاما دومی تاکید میباشد.
2) 2) یس آیه 58-رعد 24-یونس-10.
حکومت میکند،هر چه میگویند بر همین محور دور میزند و نتیجه تمام گفتگوها و بحثهای آنها به سلام و صلح و صفا منتهی میشود،اصولا بهشت "دار السلام"و خانه سلامت و أمن و امان است چنان که در آیه 127 انعام میخوانیم " لَهُمْ دٰارُ السَّلاٰمِ عِنْدَ رَبِّهِمْ " (1).
1) 1) توجه داشته باشید که استثناء در آیه" إِلاّٰ قِیلاً سَلاٰماً سَلاٰماً "منقطع است و مفید تاکید میباشد.
وَ أَصْحٰابُ اَلْیَمِینِ مٰا أَصْحٰابُ اَلْیَمِینِ (27) فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ (28) وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ (29) وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ (30) وَ مٰاءٍ مَسْکُوبٍ (31) وَ فٰاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ (32) لاٰ مَقْطُوعَةٍ وَ لاٰ مَمْنُوعَةٍ (33) وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ (34) إِنّٰا أَنْشَأْنٰاهُنَّ إِنْشٰاءً (35) فَجَعَلْنٰاهُنَّ أَبْکٰاراً (36) عُرُباً أَتْرٰاباً (37) لِأَصْحٰابِ اَلْیَمِینِ (38) ثُلَّةٌ مِنَ اَلْأَوَّلِینَ (39) وَ ثُلَّةٌ مِنَ اَلْآخِرِینَ (40)
27-و اصحاب یمین،چه اصحاب یمینی؟ 28-آنها در سایه درختان سدر بیخار قرار دارند.
29-و در سایه درخت طلح پر برگ به سر میبرند(درختی است خوشرنگ و خوشبو).
30-و سایه کشیده و گسترده.
31-و در کنار آبشارها.
32-و میوههای فراوانی.
33-که هرگز قطع و ممنوع نمیشود.
34-و همسرانی گرانقدر.
35-ما آنها را آفرینش نوینی بخشیدیم.
36-و همه را بکر قرار دادهایم.
37-همسرانی که به همسرشان عشق میورزند و خوش زبان و فصیح و هم سن و سالند.
38-اینها همه برای اصحاب یمین است.
39-که گروهی از امتهای نخستینند.
40-و گروهی از امتهای آخرین.
مواهب و نعمتهای اصحاب الیمین
بعد از بیان مواهب معنوی و مادی مقربان،نوبت به"اصحاب الیمین" میرسد،همان جمعیت سعادتمندی که نامه اعمالشان به علامت پیروزی در امتحانات الهی به دست راستشان داده میشود،و در اینجا به شش نعمت از نعم خداوند اشاره میکند که با مقایسه به نعمتهای مقربان که در هفت بخش آمده بود یک
مرحله پائینتر است.
نخست برای بیان بلندی مقام آنها میفرماید:"اصحاب یمین،چه اصحاب یمینی"؟!( وَ أَصْحٰابُ الْیَمِینِ مٰا أَصْحٰابُ الْیَمِینِ ) (1).
و این برترین توصیفی است که از آنها شده،زیرا این تعبیر در مواردی به کار میرود که اوصاف کسی در بیان نگنجد،و به هر حال این تعبیر بیانگر مقام والای اصحاب الیمین است.
*** آیه بعد به نخستین موهبت این گروه اشاره کرده،میگوید:"آنها در سایه درخت سدر بیخار قرار خواهند گرفت"( فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ ) (2).
در حقیقت این رساترین توصیفی است که برای درختان بهشتی در قالب الفاظ دنیوی ما امکان پذیر است،زیرا"سدر"به گفته بعضی از ارباب لغت درختی است تناور که بلندیش گاهی تا چهل متر میرسد،و میگویند تا دو هزار سال عمر میکند(و سایه بسیار سنگین و لطیفی دارد)تنها عیب این درخت این است که خاردار است،ولی با توصیف به"مخضود"(از ماده خضد بر وزن "مجد"به معنی بریدن و گرفتن خار است)این مشکل نیز در درختان سدر بهشتی حل شده.
در حدیثی آمده است که هر گاه بعضی از لغات قرآن برای یاران پیامبر ص مشکل میشد میگفتند خداوند به برکت اعراب بادیهنشین و سؤالات آنها ما را بهرهمند میکند،از جمله اینکه عربی بادیهنشین روزی خدمت
پیامبر ص آمد عرض کرد ای رسول خدا!خداوند متعال در قرآن نام از درخت موذی و آزار دهی برده است،و من فکر نمیکردم در بهشت چنین درختی باشد! فرمود:کدام درخت؟عرض کرد:درخت سدر،زیرا دارای خار است،پیامبر ص فرمود:مگر خداوند نمیفرماید:" فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ "مفهومش این است که خارهای آن را قطع کرده است،و بجای هر خار میوهای قرار داده که هر میوهای هفتاد و دو رنگ ماده غذایی دارد که هیچیک شباهتی به دیگری ندارد"! (1).
*** دومین موهبت این است که"آنها در سایه درختان"طلح متراکم"به سر میبرند"( وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ ).
"طلح"درختی است سبز و خوشرنگ و خوشبو،جمعی گفتهاند همان درختان موز است که برگهای بسیار پهن و سبز و زیبا،و میوهای شیرین و گوارا دارد،و"منضود"از ماده"نضد"به معنی متراکم است.
ممکن است این تعبیر اشاره به تراکم برگها یا تراکم میوهها،و یا هر دو باشد،حتی بعضی گفتهاند،این درختان چنان پر میوه است که ساقه و شاخهها غرق میوه و پوشیده از آن میباشد.
بعضی از مفسران گفتهاند با توجه به اینکه درخت سدر برگهایی بسیار کوچک و درخت موز برگهایی بسیار پهن و بزرگ و گسترده دارند ذکر این دو درخت اشاره لطیفی به تمام درختان بهشتی است که در میان این دو قرار دارد (2).
*** سومین نعمت بهشتی را چنین بیان میکند"و سایه کشیده و گسترده"
( وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ ).
بعضی این سایه گسترده را به حالتی شبیه بین الطلوعین تفسیر کردهاند که سایه همه جا را فرا گرفته است و در حدیثی در روضه کافی این معنی از پیغمبر گرامی اسلام نقل شده است (1).
غرض این است که حرارت آفتاب هرگز بهشتیان را متالم و ناراحت نمیکند، و دائما در سایههای مطبوع و گسترده و روحافزا به سر میبرند.
*** در مرحله چهارم به آبهای بهشتی اشاره کرده میفرماید:"بهشتیان در کنار آبهایی آبشار مانند(که منظره فوق العاده زیبا و دلانگیزی دارد)به سر میبرند"( وَ مٰاءٍ مَسْکُوبٍ ).
"مسکوب"از ماده"سکب"(بر وزن کبک)در اصل به معنی ریزش است،و از آنجا که ریزش آب از بالا به پائین به صورت آبشار بهترین مناظر را ایجاد میکند،زمزمههای آن گوش جان را نوازش میدهد و منظره آن چشم را فروغ میبخشد،این امر یکی از مواهب بهشتیان قرار داده شده است.
*** و البته آن درختها و آن همه آب جاری دائم انواع میوهها را نیز همراه دارد، و لذا در پنجمین نعمت میافزاید:"و میوههای فراوانی"( وَ فٰاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ ). که نه قطع میشود و نه هیچگاه ممنوع میگردد" لاٰ مَقْطُوعَةٍ وَ لاٰ مَمْنُوعَةٍ ).
آری همچون میوههای این جهان نیست که محدود به فصول معینی باشد، و تنها چند هفته یا چند ماه در سال بر درخت ظاهر شود،و نیز همچون میوههای
1) 1) روضه کافی مطابق نقل نور الثقلین جلد 5 صفحه 216.
این جهان نیست که گاه خارها مانع چیدن آن است و گاه بلندی خطرناک درخت مانند نخل،و یا مانعی در وجود خود انسان از تناول آن وجود داشته باشد، و نه میزبان اصلی بهشت که خداوند منان است و ماموران او بخل و منعی دارند بنا بر این هیچ مانعی در کار نیست بلکه"مقتضی کاملا موجود و مانع در هر شکل و هر صورت مفقود است".
*** سپس به نعمت دیگری اشاره کرده،میافزاید:"آنها دارای همسران گرانقدری هستند"( وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ ).
"فرش"جمع"فراش"در اصل به معنی هر گونه فرش یا بستری است که میگسترانند و به همین تناسب گاه به عنوان کنایه از همسر به کار میرود (خواه مرد باشد یا زن).
لذا در حدیث معروف از پیغمبر گرامی آمده است الولد للفراش و للعاهر الحجر:"فرزندی که از زن شوهردار متولد میشود متعلق به همان خانواده است و اگر مرد فاسق و زناکاری در این میان بوده بهرهاش تنها سنگ است" (و احتمال انعقاد فرزند از نطفه او پذیرفته نیست).
بعضی نیز"فرش"را به معنی حقیقی(نه به معنی کنایی)تفسیر کردهاند، و آن را اشاره به فرشها و بسترهای بسیار گرانبها و پر ارزش بهشت دانستهاند،ولی در این صورت ارتباط آیات بعد که حکایت از حوریان و همسران بهشتی میکند از آن قطع میشود.
*** سپس به اوصاف دیگری از همسران بهشتی پرداخته،میگوید:"ما آنها را آفرینش نوینی بخشیدهایم"( إِنّٰا أَنْشَأْنٰاهُنَّ إِنْشٰاءً ).
این جمله ممکن است اشاره به همسران مؤمنان در این دنیا باشد که خداوند آفرینش تازهای در قیامت به آنها میدهد،و همگی در نهایت جوانی و طراوت و جمال و کمال ظاهر و باطن وارد بهشت میشوند که طبیعت بهشت طبیعت تکامل و خروج از هر گونه نقص و عیب است.
و اگر منظور حوریان باشد خداوند آنها را آفرینش نوینی بخشیده به گونهای که هرگز گرد و غبار پیری و ناتوانی بر دامان آنها نمینشیند.ممکن است که تعبیر به انشاء،اشاره به هر دو نیز بوده باشد.
*** سپس میافزاید ما آنها را همگی بکر قرار دادیم،( فَجَعَلْنٰاهُنَّ أَبْکٰاراً ) و شاید این وصف همیشه برای آنها باقی باشد،چنان که بسیاری از مفسران به آن تصریح کردهاند و در روایات نیز به آن اشاره شده،یعنی با آمیزش،وضع آنها دگرگون نمیشود (1).
*** و در اوصاف آنها باز میافزاید:"آنان نسبت به همسرانشان،عشق میورزند و خوش سخن و فصیحند"( عُرُباً ).
"عرب"جمع"عروبة"(بر وزن ضرورة)به معنی زنی است که وضع حالش حکایت از محبتش نسبت به همسر و مقام عفت و پاکیش میکند،زیرا "اعراب"(بر وزن اظهار)به همان معنی آشکار ساختن است،این واژه به معنی فصیح و خوش سخن بودن نیز میآید،و ممکن است هر دو معنی در آیه جمع باشد.
وصف دیگرشان اینکه"آنها هم سن و سال با همسرانشان هستند و همگی در خوبی و جمال ظاهر و باطن همانندند و یک از یک بهتر"( أَتْرٰاباً ).
1) 1) روح المعانی جلد 27 صفحه 123-ضمنا باید توجه داشت که این حالت،با فاء تفریع،عطف بر آیه قبل شده است.
"اتراب"جمع"ترب"(بر وزن"ذهن")به معنی مثل و همانند است و بعضی گفتهاند این معنی از"ترائب"که به معنی دندههای قفسه سینه است گرفته شده زیرا با یکدیگر شباهت دارند.
این شباهت و برابری ممکن است در سن و سال نسبت به همسرانشان باشد، تا به اصطلاح،احساسات یکدیگر را کاملا درک کنند،و زندگی با هم برای آنها لذتبخشتر باشد هر چند گاهی با تفاوت سن و سال نیز چنین است ولی در غالب چنین نیست،و یا همانند در خوبی و زیبایی و حسن ظاهر و باطن،درست شبیه تعبیر معروف که میگویند:"آنها همه خوبند و یک از یک بهتر".
*** سپس میافزاید:"همه این نعمتها برای اصحاب الیمین است"( لِأَصْحٰابِ الْیَمِینِ ).
و این تاکیدی است مجدد بر اختصاص این مواهب(ششگانه)به آنها.
این احتمال نیز داده شده است که این جمله تکمیلی است برای جمله "انا انشاناهن انشاء"یعنی ما آنها را آفرینش نوینی برای اصحاب الیمین دادیم (1).
*** و در پایان این مقال میفرماید:"گروهی از آنان از امتهای نخستینند" ( ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ ).
*** "و گروهی از اقوام آخرینند"( وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِینَ ).
1) 1) در صورت اول عبارت"اصحاب الیمین"خبر مبتدای محذوفی است و در تقدیر چنین است:"هذه کلها لاصحاب الیمین"و در صورت دوم جار مجرور متعلق به "انشاناهن"میباشد،ولی تفسیر اول مناسبتر است.
"ثلة"در اصل به معنی قطعه مجتمع از پشم است،سپس به هر جمعیت انبوه درهم فشرده گفته شده است،و به این ترتیب گروه عظیمی از اصحاب الیمین از امتهای گذشته هستند و گروه عظیمی از امت اسلام،چرا که در میان این است صالحان و مؤمنان،بسیارند،هر چند پیشگامان آنها در قبول ایمان نسبت به پیشگامان امم سابق با توجه به کثرت آن امتها و پیامبرانشان کمترند.
بعضی گفتهاند این دو گروه هر دو از امت اسلامند،گروهی از اولین آنها و گروهی از آخرین آنها،ولی تفسیر اول صحیحتر است.
وَ أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ مٰا أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ (41) فِی سَمُومٍ وَ حَمِیمٍ (42) وَ ظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ (43) لاٰ بٰارِدٍ وَ لاٰ کَرِیمٍ (44) إِنَّهُمْ کٰانُوا قَبْلَ ذٰلِکَ مُتْرَفِینَ (45) وَ کٰانُوا یُصِرُّونَ عَلَی اَلْحِنْثِ اَلْعَظِیمِ (46) وَ کٰانُوا یَقُولُونَ أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ کُنّٰا تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ (47) أَ وَ آبٰاؤُنَا اَلْأَوَّلُونَ (48) قُلْ إِنَّ اَلْأَوَّلِینَ وَ اَلْآخِرِینَ (49) لَمَجْمُوعُونَ إِلیٰ مِیقٰاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (50)
41-و اصحاب شمال چه اصحاب شمالی؟(که نامه اعمالشان به نشانه جرمشان به دست چپ آنها داده میشود).
42-آنها در میان بادهای کشیده و آب سوزان قرار دارند.
43-و در سایه دودهای متراکم و آتشزا!
44-سایهای که نه خنک است و نه مفید.
45-آنها پیش از این در عالم دنیا مست و مغرور نعمت بودند.
46-و بر گناهان بزرگ اصرار داشتند.
47-و میگفتند:هنگامی که ما مردیم و خاک و استخوان شدیم آیا برانگیخته خواهیم شد؟ 48-یا نیاکان نخستین ما؟ 49-بگو اولین و آخرین، 50-همگی در موعد روز معینی جمع میشوند.
کیفرهای دردناک اصحاب شمال
در تعقیب مواهب عظیم گروه مقربان و گروه اصحاب الیمین به سراغ گروه سوم و عذابهای دردناک و وحشتناک آن میرود تا در یک مقایسه وضع حال سه گروه روشن گردد.
میفرماید:"و اصحاب شمال،چه اصحاب شمالی"( وَ أَصْحٰابُ الشِّمٰالِ مٰا أَصْحٰابُ الشِّمٰالِ ).
همانها که نامه اعمالشان به دست چپشان داده میشود که رمزی است برای آن که گنهکار و آلوده و ستمگرند و اهل دوزخ،و همانگونه که در توصیف مقربان و اصحاب الیمین گفتیم این تعبیر برای بیان نهایت خوبی یا بدی حال کسی است،فی المثل میگوئیم سعادتی به ما رو کرد،چه سعادتی؟یا مصیبتی رو کرد،چه مصیبتی؟! *** سپس به سه قسمت از کیفرهای آنها اشاره کرده میگوید:"آنها در میان بادهای کشنده و آب سوزان قرار دارند"( فِی سَمُومٍ وَ حَمِیمٍ ).
"و در سایه دودی شدید و آتشزا"( وَ ظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ ).
باد سوزان کشنده از یک سو،و آب جوشان مرگبار از سوی دیگر،و سایه دود داغ و خفه کننده از سوی سوم،آنها را چنان گرفتار میسازد که تاب و توان را از آنان میگیرد،و اگر هیچ مصیبت دیگری جز این سه مصیبت را نداشته باشند برای کیفر آنها کافی است.
"سموم"از ماده"سم"به معنی باد سوزانی است که در"مسام"(سوراخهای ریز بدن انسان)داخل میشود و او را هلاک میکند(اصولا سم را به این جهت سم میگویند که در تمام ذرات بدن نفوذ میکند).
"حمیم"به معنی شیء داغ،و در اینجا به معنی آب سوزان است که در آیات دیگر قرآن نیز به آن اشاره شده است،مانند آیه 19-حج یُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمِیمُ :"بر سر آنها آب سوزان ریخته میشود".
"یحموم"نیز از همین ماده است و در اینجا به تناسب ظل(سایه)به دود غلیظ و سیاه و داغ تفسیر شده است.
*** سپس برای تاکید میافزاید:سایهای که نه برودت دارد،و نه هیچ فایده" ( لاٰ بٰارِدٍ وَ لاٰ کَرِیمٍ ).
سایبان گاه انسان را از آفتاب حفظ میکند،و گاه از باد و باران و یا منافع دیگری در بردارد،ولی پیدا است این سایبان هیچ یک از این فوائد را ندارد.
تعبیر"کریم"از ماده"کرامت"به معنی مفید فایده است، و لذا در میان عرب معمول است که وقتی میخواهند شخص یا چیزی را غیر مفید معرفی کنند میگویند:"لا کرامة فیه"،مسلم است سایهای که از دود سیاه و خفه کننده است جز شر و زیان چیزی از آن انتظار نمیرود"لا کرامه".
گرچه کیفرهای دوزخیان انواع و اقسام مختلف و وحشتناکی دارد ولی
ذکر همین سه قسمت کافی است که انسان بقیه را از آن حدس بزند.
*** در آیات بعد دلائل گرفتاری اصحاب شمال را به این سرنوشت شوم و وحشتناک در سه جمله نخست خلاصه میکند:
نخست این که"آنها پیش از این در عالم دنیا مست و مغرور نعمت بودند" ( إِنَّهُمْ کٰانُوا قَبْلَ ذٰلِکَ مُتْرَفِینَ ).
"مترف"بطوری که در"لسان العرب"آمده از ماده"ترف"(بر وزن سبب) به معنی تنعم است،و مترف به کسی میگویند که فزونی نعمت او را غافل و مغرور و مست کرده و به طغیان واداشته است (1).
درست است که همه"اصحاب الشمال"در زمره"مترفین"نیستند،ولی هدف قرآن سردمداران آنها است.
همانگونه که امروز هم میبینیم فساد جامعههای بشری از گروه متنعمین مست و مغرور است که عامل گمراهی دیگران نیز میباشند،سرنخ تمام جنگها و خونریزیها و انواع جنایات،و مراکز شهوات،و گرایشهای انحرافی،به دست این گروه است،و به همین جهت قرآن قبل از هر چیز انگشت روی آنها میگذارد.
این احتمال نیز وجود دارد که نعمت معنی گستردهای دارد و منحصر به اموال نیست بلکه جوانی و سلامت و عمر نیز از نعمتهای خدا است که اگر باعث غرور و غفلت گردد سرچشمه اصلی گناهان است،و اصحاب شمال هر یک دارای نوعی از این نعمتها هستند.
*** سپس به دومین گناه آنها اشاره کرده،میافزاید:"آنها بر گناهان بزرگ
1) 1) لسان العرب جلد 9 صفحه 17.
اصرار داشتند"( وَ کٰانُوا یُصِرُّونَ عَلَی الْحِنْثِ الْعَظِیمِ ).
"حنث"در اصل به معنی هر گونه گناه است،ولی در بسیاری از مواقع این واژه به معنی پیمانشکنی و مخالفت سوگند آمده،به خاطر اینکه از مصداقهای روشن گناه است.
بنا بر این ویژگی اصحاب شمال تنها انجام گناه نیست،بلکه اصرار بر گناهان عظیم است،چرا که گناه ممکن است،احیانا از اصحاب یمین نیز سر زند ولی آنها هرگز بر آن اصرار نمیورزند،هنگامی که متذکر میشوند فورا توبه میکنند.
جمعی"حنث عظیم"را در اینجا به معنی"شرک"تفسیر کردهاند، چرا که گناهی از آن عظیمتر وجود ندارد،همان گونه که قرآن میگوید: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ "خداوند هیچگاه شرک را نمیبخشد و کمتر از آن را برای هر کس بخواهد میبخشد" (1).
بعضی نیز آن را به"دروغ"که از اعظم گناهان،و کلید معاصی دیگر است تفسیر کردهاند،مخصوصا هنگامی که توأم با تکذیب انبیاء و قیامت باشد.
ولی ظاهر این است که همه اینها مصداقهایی برای"حنث عظیم"محسوب میشود.
*** و سومین عمل خلاف آنها این بود که میگفتند:آیا هنگامی که مردیم و خاک و استخوان شدیم،بار دیگر برانگیخته خواهیم شد"؟ وَ کٰانُوا یَقُولُونَ أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ کُنّٰا تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ ).
بنا بر این انکار قیامت که خود سرچشمه بسیاری از گناهان است یکی دیگر از اوصاف اصحاب الشمال میباشد،و تعبیر به" کٰانُوا یَقُولُونَ "نشان میدهد
1) 1) نساء آیه 48.
که در انکار قیامت نیز اصرار میورزیدند و پافشاری داشتند.
در اینجا دو مطلب قابل توجه است:نخست اینکه:هنگامی که سخن از "اصحاب الیمین"و"مقربین"در میان بود،شرح اعمال و کارهایی را که سبب آن پاداشها میشد نداد(جز اشاره کوتاهی که در مورد مقربان بود)اما هنگامی که نوبت به"اصحاب الشمال"میرسد، در این باره شرح کافی میدهد تا هم اتمام حجتی باشد و هم بیان این حقیقت که آن مجازاتهای دردناک با اصل عدالت کاملا سازگار است.
دیگر این که سه گناهی که آیات سهگانه فوق به آن اشاره شده در حقیقت میتواند اشاره به نفی اصول سهگانه دین از ناحیه اصحاب شمال باشد:در آخرین آیه تکذیب رستاخیز بود،و در آیه دوم انکار توحید،و در آیه نخست که سخن از"مترفین"میگفت اشارهای به تکذیب انبیاء است،زیرا همانگونه که در آیه 23 زخرف میخوانیم: وَ کَذٰلِکَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلاّٰ قٰالَ مُتْرَفُوهٰا إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلیٰ أُمَّةٍ وَ إِنّٰا عَلیٰ آثٰارِهِمْ مُقْتَدُونَ :اینگونه ما در هیچ شهر و آبادی پیامبری قبل از تو نفرستادیم مگر این که مترفین آنها گفتند ما نیاکان خود را بر آئینی یافتیم و به آثار آنها پایبندیم".
تعبیر به"ترابا و عظاما"ممکن است اشاره به این باشد که گوشتهای ما تبدیل به خاک و استخوانهای ما برهنه میشود،با این حال آفرینش جدید چگونه ممکن است؟و چون فاصله خاک از حیات نوین بیشتر است در آغاز ذکر شده است.
و عجب اینکه آنها صحنههای معاد را با چشم خود در این جهان میدیدند که چگونه بسیاری از موجودات زنده مانند گیاهان میپوسند و خاک میشوند و بار دیگر لباس حیات در تن میکنند،و اصولا کسی که آفرینش نخستین را کرده است چگونه تکرار آن برای او مشکل است،با این حال آنها پیوسته
روی انکار معاد اصرار داشتند (1).
*** آنها به این هم قناعت نمیکردند و برای اظهار تعجب بیشتر میگفتند:
"آیا نیاکان نخستین ما که هیچ اثری از آنها باقی نمانده دوباره زنده میشوند"؟! ( أَ وَ آبٰاؤُنَا الْأَوَّلُونَ ) (2).
همانها که شاید هر ذرهای از خاکشان به گوشهای افتاده است یا جزء بدن موجود دیگری شده است؟ ولی چنان که در پایان سوره یس مشروحا گفته شد در برابر دلائل محکمی که بر مساله معاد دلالت میکند اینها یک مشت بهانههای واهی است.
*** سپس قرآن به پیامبر اسلام ص دستور میدهد که در پاسخ آنها"بگو:
نه فقط شما و پدرانتان،بلکه تمام اولین و آخرین..."( قُلْ إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ ).
*** "همگی در موعد روز معین(روز رستاخیز)جمع میشوند"( لَمَجْمُوعُونَ إِلیٰ مِیقٰاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ ) (3).
"میقات"از ماده"وقت"به معنی زمانی است که برای کار یا وعدهای
1) 1) توجه داشته باشید که تکرار حرف استفهام،و تعبیر به"ان"همه به عنوان تاکید آورده شده.
2) 2) "همزه"در"أ و آبائنا الاولین"همزه استفهام،و"واو"،"واو عاطفه"است که همزه استفهام بر آن مقدم میشود.
3) 3) "الی"در این جمله به خاطر این به کار رفته که قیامت،در پایان این جهان قرار دارد و نیز ممکن است که"الی"در اینجا به معنی لام بوده باشد،همانگونه که در بسیاری از آیات قرآن"لمیقات"آمده است.
تعیین شده،و منظور از میقات در اینجا همان وقت مقرر قیامت است،که در آن روزها همه انسانها در محشر برای رسیدگی به حسابهایشان اجتماع میکنند، گاهی نیز به صورت کنایه،برای مکانی که برای انجام کاری مقرر شده است به کار میرود،مانند"میقاتهای حج"که نام مکانهای خاصی است که از آنجا احرام میبندند.
ضمنا از تعبیرات مختلف این آیه تاکیدهای متعددی در زمینه رستاخیز استفاده میشود(ان-لام-مجموعون به صورت اسم مفعول-و توصیف"یوم" به معلوم بودن).
از این آیه به خوبی استفاده میشود که معاد و رستاخیز همه انسانها در یک روز همراه هم انجام میگیرد،و همین معنی در آیات دیگر قرآن نیز آمده است (1).
و از اینجا به خوبی روشن میشود آنهایی که قیامت را در زمانهای متعدد نسبت به هر امتی جداگانه پنداشتهاند از آیات قرآن کاملا بیگانهاند.
شاید نیاز به تذکر نداشته باشد که منظور از معلوم بودن قیامت،معلوم بودن نزد پروردگار است و گرنه هیچکس حتی انبیاء مرسلین و ملائکه مقربین از وقت آن آگاه نیست.
1) 1) هود آیه 102-مریم آیه 95.
ثُمَّ إِنَّکُمْ أَیُّهَا اَلضّٰالُّونَ اَلْمُکَذِّبُونَ (51) لَآکِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ (52) فَمٰالِؤُنَ مِنْهَا اَلْبُطُونَ (53) فَشٰارِبُونَ عَلَیْهِ مِنَ اَلْحَمِیمِ (54) فَشٰارِبُونَ شُرْبَ اَلْهِیمِ (55) هٰذٰا نُزُلُهُمْ یَوْمَ اَلدِّینِ (56)
51-سپس شما ای گمراهان تکذیب کننده.
52-قطعا از درخت زقوم میخورید 53-و شکمها را از آن پر میکنید 54-و روی آن از آب سوزان مینوشید 55-و همچون شترانی که مبتلا به بیماری عطش شدهاند از آن میآشامید 56-این است وسیله پذیرایی از آنها در قیامت!
بخش دیگری از مجازاتهای این مجرمان گمراه
این آیات هم چنان ادامه بحثهای مربوط به کیفرهای"اصحاب الشمال"است، آنها را مخاطب ساخته چنین میگوید:"سپس شما ای گمراهان تکذیب کننده"
( ثُمَّ إِنَّکُمْ أَیُّهَا الضّٰالُّونَ الْمُکَذِّبُونَ ).
*** "از درخت"زقوم"میخورید"( لَآکِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ ) (1).
*** "و شکمهای خود را از آن پر میکنید"( فَمٰالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ ).
در آیات گذشته تنها از محیط زندگی"اصحاب الشمال"دوزخ سخن به میان آمده بود.
اما در اینجا سخن از ماکول و مشروب آنها است،که درست از این نظر نیز نقطه مقابل مقربان و اصحاب الیمین میباشند.
قابل توجه اینکه مخاطب در این آیات"گمراهان تکذیب کنندهاند"، آنهایی که علاوه بر گمراهی و ضلال دارای روح عناد و لجاج در مقابل حقند و پیوسته به این کار ادامه میدهند.
"زقوم"چنان که قبلا نیز گفتهایم گیاهی است تلخ و بد بو و بد طعم،و شیرهای دارد که وقتی به بدن انسان میرسد ورم میکند،و گاه به هر نوع غذای تنفر آمیز دوزخیان گفته شده است (2).
برای شرح بیشتر در باره"زقوم"به جلد 19 صفحه 70 ذیل آیه 62 سوره صافات،و جلد 21 ذیل آیه 43 سوره دخان مراجعه کنید).
تعبیر به" فَمٰالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ "اشاره به این است که آنها نخست گرفتار حالت گرسنگی شدید میشوند به گونهای که حریصانه از این غذای بسیار ناگوار میخورند و شکمها را پر میکنند.
هنگامی که از این غذای ناگوار خوردند تشنه میشوند،اما نوشابه آنها چیست؟قرآن در آیه بعد میگوید:"شما روی آن غذای ناگوار از آب سوزان مینوشید"!( فَشٰارِبُونَ عَلَیْهِ مِنَ الْحَمِیمِ ) (1).
*** "و چنان حریصانه مینوشید همانند نوشیدن شترانی که به بیماری استسقا مبتلا شدهاند"( فَشٰارِبُونَ شُرْبَ الْهِیمِ ).
شتری که مبتلا به این بیماری میشود آن قدر تشنه میگردد و پی در پی آب مینوشد تا هلاک شود،آری این است سرنوشت"ضالون مکذبون"در قیامت.
"حمیم"به معنی آب فوق العاده داغ و سوزان است،لذا به دوستان گرم و پر محبت"ولی حمیم"میگویند،"حمام"نیز از همین ماده مشتق شده است.
"هیم"(بر وزن میم)جمع"هاؤم"(و بعضی آن را جمع"اهیم"و"هیماء" میدانند)در اصل از"هیام"(بر وزن فرات)به معنی بیماری عطش است که به شتر عارض میشود، این تعبیر در مورد عشقهای سوزان،و عاشقان بیقرار نیز به کار میرود.
بعضی از مفسران"هیم"را به معنی زمینهای شنزار میدانند که هر قدر آب روی آن بریزند در آن فرو میرود و گویی هرگز سیراب نمیشود! *** و در آخرین آیه مورد بحث بار دیگر اشاره به این طعام و نوشابه کرده، میگوید:"این است وسیله پذیرایی از آنها در روز قیامت"!( هٰذٰا نُزُلُهُمْ یَوْمَ الدِّینِ ).
1) 1) قابل توجه اینکه در آیه قبل ضمیر مؤنث(منها)به" شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ "باز میگردد و در این آیه ضمیر مذکر(علیه)چرا که"شجر"هم به معنی مذکر و هم مؤنث به کار میرود و همچنین ثمر(مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث).
و این در حالی است که"اصحاب الیمین در سایههای بسیار لطیف و پر طراوت آرمیدهاند،و از بهترین میوهها و چشمههای آب گوارا،و شراب طهور،مینوشند و سرمست از عشق خدا هستند،"ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا"؟! واژه"نزل"چنان که قبلا گفتهایم به معنی وسیلهای است که با آن از میهمان عزیزی پذیرایی میکنند،و گاه به اولین طعام یا نوشیدنی که برای میهمان میآورند اطلاق میشود،بدیهی است دوزخیان نه میهمانند،و نه زقوم و حمیم وسیله پذیرایی محسوب میشود،بلکه این یک نوع طعنه بر آنها است تا حساب کنند وقتی پذیرایی آنها چنین باشد وای به حال مجازات و کیفر آنان! ***
نَحْنُ خَلَقْنٰاکُمْ فَلَوْ لاٰ تُصَدِّقُونَ (57) أَ فَرَأَیْتُمْ مٰا تُمْنُونَ (58) أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ اَلْخٰالِقُونَ (59) نَحْنُ قَدَّرْنٰا بَیْنَکُمُ اَلْمَوْتَ وَ مٰا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ (60) عَلیٰ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثٰالَکُمْ وَ نُنْشِئَکُمْ فِی مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (61) وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ اَلنَّشْأَةَ اَلْأُولیٰ فَلَوْ لاٰ تَذَکَّرُونَ (62)
57-ما شما را آفریدیم،چرا که آفرینش مجدد را تصدیق نمیکنید؟ 58-آیا از نطفهای که در رحم میریزید آگاهید؟ 59-آیا شما آن را(در دوران جنینی)آفرینش پی در پی میدهید،یا ما آفریدگاریم؟ 60-ما در میان شما مرگ را مقدر ساختیم و هرگز کسی بر ما پیشی نمیگیرد.
61-به این منظور که گروهی را بجای گروه دیگری بیاوریم و شما را در جهانی که نمیدانید آفرینش تازه بخشیم.
62-شما عالم نخستین را دانستید،چگونه متذکر نمیشوید(که جهانی بعد از آن است).
هفت دلیل بر مساله معاد
از آنجا که در آیات گذشته سخن از تکذیب کنندگان معاد در میان بود،
و اصولا تکیه بحثهای این سوره عمدتا روی مساله اثبات معاد،است در این آیات به بحث و بررسی پیرامون ادله معاد میپردازد،رویهمرفته هفت دلیل بر این مساله مهم ارائه میدهد که پایههای ایمان را در این زمینه قوی کرده،قلب انسان را به وعدههای الهی که در آیات گذشته پیرامون مقربان و اصحاب الیمین و اصحاب الشمال آمده بوده مطمئن میسازد.
در مرحله اول میگوید:"ما شما را خلق کردهایم،چرا آفرینش مجدد را تصدیق نمیکنید"؟!( نَحْنُ خَلَقْنٰاکُمْ فَلَوْ لاٰ تُصَدِّقُونَ ) (1).
چرا از رستاخیز و معاد جسمانی بعد از خاک شدن بدن تعجب میکنید؟ مگر روز نخست شما را از خاک نیافریدیم؟مگر"حکم الامثال"واحد نیست؟ این استدلال در حقیقت شبیه همان است که در آیه 78-79 سوره"یس"آمده که قرآن در پاسخ یکی از مشرکان که استخوان پوسیدهای را در دست گرفته بود و میگفت"چه کسی این استخوانها را زنده میکند"!میفرماید: وَ ضَرَبَ لَنٰا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قٰالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظٰامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَهٰا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ :او برای ما مثالی زد،و آفرینش نخستین خود را فراموش کرد و گفت:چه کسی استخوانهای پوسیده را زنده میکند،بگو:همان کس که آن را در آغاز آفرید،و او از همه مخلوقات خود آگاه است".
*** در آیه بعد به دلیل دوم اشاره کرده میفرماید:"آیا از نطفهای که در
1) 1) "لو لا"به اصطلاح برای تحضیض و تحریک بر انجام کاری است،و به گفته بعضی در اصل مرکب از"لم"و"لا"بوده که معنی سؤال و نفی را میرساند،و سپس میم تبدیل به واو شده،این واژه در جایی به کاری میرود که فرد یا افرادی در انجام کاری مسامحه میکنند و به آنها گفته میشود چرا چنین و چنان نمیکنید.
رحم میریزید آگاه هستید"؟!( أَ فَرَأَیْتُمْ مٰا تُمْنُونَ ) (1).
*** "آیا شما در طول مراحل جنینی آن را آفرینشهای مکرر میدهید؟یا ما آفریدگاریم"؟!( أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخٰالِقُونَ ).
چه کسی این نطفه بی ارزش و ناچیز را هر روز به شکل تازهای در میآورد و خلقتی بعد از خلقتی،و آفرینشی بعد از آفرینشی میدهد؟راستی این تطورات شگفتانگیز که اعجاب همه اولو الالباب و متفکران را برانگیخته از ناحیه شما است یا خدا؟آیا کسی که قدرت بر این آفرینشهای مکرر دارد از زنده کردن مردگان در قیامت عاجز است؟! این آیه در حقیقت شبیه آیه 5 سوره حج است که میفرماید: یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَ غَیْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَیِّنَ لَکُمْ وَ نُقِرُّ فِی الْأَرْحٰامِ مٰا نَشٰاءُ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً :"ای مردم اگر در رستاخیز شک دارید(به این نکته توجه کنید که)ما شما را از خاک آفریدیم،سپس از نطفه،و بعد از خون بسته شده،سپس از مضغه(چیزی شبیه به گوشت جویده)که بعضی دارای شکل و خلقت است و بعضی بدون شکل،هدف این است که برای شما روشن سازیم(که بر هر چیز قادریم)و جنینهایی را که بخواهیم تا مدت معینی در رحم مادران قرار میدهیم(و آنچه را بخواهیم ساقط میکنیم)بعد شما را به صورت طفلی بیرون میفرستیم".
از اینها گذشته اگر آنچه را دانشمندان امروز در باره این قطره آب ظاهرا ناچیز دریافتهاند در نظر بگیریم مطلب روشنتر میشود چرا که میگویند آنچه باعث تولید نطفه انسان میشود ترکیبی است از"اسپر"(نطفه مرد)با"اوول"
1) 1) "رأیتم"در اینجا از"رؤیت"به معنی"علم"است نه مشاهده با چشم.
(نطفه زن)و"اسپرها"کرمکهای بسیار کوچک ذرهبینی هستند که در هر مرتبه انزال ممکن است بین دو تا پانصد میلیون اسپر در آن وجود داشته باشد! (یعنی به اندازه جمعیت چندین کشور جهان!) (1).
و عجب اینکه این موجود بسیار کوچک بعد از ترکیب با نطفه زن به زودی رشد میکند و به طور سرسامآوری تکثیر یافته و سلولهای بدن انسان را میسازد و با اینکه سلولها ظاهرا همه مشابهند به زودی از هم جدا میشوند،گروهی قلب انسانی را تشکیل میدهند،و گروهی دست و پا،و گروهی گوش و چشم، و هر یک درست در جای خود قرار میگیرند،نه سلولهای قلب بجای کلیه میروند و نه سلولهای کلیه به جای قلب،نه یاختههای گوش در محل یاختههای چشم قرار میگیرند و نه بر عکس،خلاصه اینکه نطفه در دوران جنینی عوالم پر غوغایی را طی میکند تا به صورت طفلی متولد گردد،و همه اینها در پرتو خالقیت مستمر و مداوم الهی است،در حالی که نقش ساده انسان در این خلقت فقط در یک لحظه تمام میشود و آن لحظه ریختن نطفه است در رحم و بس! آیا این خود دلیل زندهای بر مساله معاد نیست؟که چنین قادر متعالی قدرت بر احیای مردگان را دارد؟! (2).
*** سپس به بیان دلیل سوم پرداخته،میگوید:"ما در میان شما مرگ را مقدر ساختیم،و هرگز کسی بر ما پیشدستی نمیکند"( نَحْنُ قَدَّرْنٰا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ وَ مٰا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ ).
آری ما هرگز مغلوب نخواهیم شد و اگر مرگ را مقدر کردهایم نه به
خاطر این است که نمیتوانیم عمر جاویدان بدهیم.
*** بلکه هدف این بوده است که گروهی از شما را ببریم و گروه دیگری را جای آنها بیاوریم،و سرانجام شما را در جهانی که نمیدانید آفرینش تازه بخشیم"( عَلیٰ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثٰالَکُمْ وَ نُنْشِئَکُمْ فِی مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ).
در تفسیر این دو آیه نظر دیگری غیر از آنچه در بالا گفتیم نیز وجود دارد و آن اینکه آیه دوم بیان هدف آیه اول نیست بلکه دنباله آن است میگوید:
ما هرگز عاجز و مغلوب نیستیم از اینکه گروهی را ببریم و گروه دیگری را جانشین آنها سازیم (1). در مورد جمله" عَلیٰ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثٰالَکُمْ "نیز دو تفسیر وجود دارد:یکی همان تفسیری است که در بالا ذکر کردیم که در میان مفسران مشهور است، و مطابق آن سخن از تبدیل اقوام در این دنیا است،تفسیر دوم میگوید:منظور از"امثال"خود انسانها هستند که در قیامت باز میگردند،و تعبیر به"مثل"به خاطر آن است که انسان با تمام خصوصیاتش باز نمیگردد،بلکه در زمان دیگر و کیفیات تازهای از نظر جسم و روح خواهد بود.
ولی تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد،و به هر حال هدف این است که از مساله مرگ استدلالی برای رستاخیز بیان کند،استدلال را میتوان به این صورت توضیح داد:خداوند حکیم که انسانها را آفریده و مرتبا گروهی میمیرند و گروه دیگری جانشین آنها میشوند هدفی داشته،اگر این هدف تنها زندگی دنیا بوده سزاوار است که عمر انسان جاودان باشد،نه آن قدر کوتاه و آمیخته با هزاران ناملائمات که به آمد و رفتش نمیارزد.
1) 1) طبق تفسیر اول جار و مجرور در" عَلیٰ أَنْ نُبَدِّلَ "متعلق است به"قدرنا" که در آیه قبل آمده،و طبق تفسیر دوم متعلق است به"مسبوقین"(دقت کنید).
بنا بر این قانون مرگ به خوبی گواهی میدهد که اینجا یک گذرگاه است نه یک منزلگاه:یک پل است،نه یک مقصد،چرا که اگر مقصد و منزل بود باید دوام میداشت.
جمله" وَ نُنْشِئَکُمْ فِی مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ "(شما را میآفرینیم به صورتهایی که نمیدانید)ظاهرا اشاره به آفرینش انسان در قیامت است که میتواند هدفی برای مرگ و حیات این دنیا باشد.
بدیهی است چون هیچکس سرای آخرت را ندیده،از اصول و نظاماتی را که بر آن حاکم است بیخبرند،حتی بیان حقیقت آن در قالب الفاظ ما نمیگنجد تنها شبحی از آن را از دور میبینیم.
ضمنا آیه فوق کاملا بیانگر این واقعیت است که شما را در جهان نوین و با اشکال و شرائط تازه میآفرینیم که از آن خبر ندارید (1).
*** در آخرین آیه مورد بحث سخن از چهارمین دلیل معاد است میفرماید:"شما نشئه اولی(این جهان)را دانستید چگونه متذکر نمیشوید که نشئه و عالم دیگری بعد از آن است"( وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولیٰ فَلَوْ لاٰ تَذَکَّرُونَ ).
این دلیل را به دو گونه میتوان بیان کرد:نخست اینکه فی المثل اگر ما از بیابانی بگذریم و در آن قصر بسیار مجلل و باشکوهی با محکمترین و عالیترین مصالح،و تشکیلات وسیع و گسترده،ببینیم،و بعد به ما بگویند اینهمه تشکیلات و ساختمان عظیم برای این است که فقط قافله کوچکی چند ساعتی در آن بیاساید و برود،پیش خود میگوئیم این کار حکیمانه نیست،زیرا
1) 1) بعضی آیه فوق را اشاره به"مسخ اقوام"در این جهان دانستهاند که خداوند آنها را به اشکالی که از آن خبر ندارند مسخ نموده است،ولی این معنی با ظاهر آیه هماهنگ نیست.
برای چنین هدفی مناسب این بود چند خیمه کوچک برپا شود.
دنیای با این عظمت و اینهمه کرات و خورشید و ماه و انواع موجودات زمینی نمیتواند برای هدف کوچکی مثل زندگی چند روزه بشر در دنیا آفریده شده باشد،و گرنه آفرینش جهان پوچ و بی حاصل است،این تشکیلات عظیم برای موجود شریفی مثل انسان آفریده شده تا خدای بزرگ را از آن بشناسد معرفتی که در زندگی دیگر سرمایه بزرگ او است.
این بیان در حقیقت شبیه همان است که در آیه 27 سوره ص در باره معاد آمده است: وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا بٰاطِلاً ذٰلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا :"ما آسمان و زمین و آنچه را در میان آنهاست بیهوده نیافریدهایم این گمان کافران است".
دیگر اینکه صحنههای معاد را در این جهان در هر گوشه و کنار با چشم خود میبینید،همه سال در عالم گیاهان صحنه رستاخیز تکرار میشود،زمینهای مرده را با نزول قطرات حیاتبخش باران زنده میکند،چنان که در آیه 39 سوره فصلت میفرماید: إِنَّ الَّذِی أَحْیٰاهٰا لَمُحْیِ الْمَوْتیٰ "کسی که این زمینهای مرده را زنده میکند هم او است که مردگان را زنده میکند"! در آیه 6 سوره حج نیز به همین معنی اشاره شده است.
دلیلی برای اثبات حجیت قیاس
در اصول فقه ما این مساله مطرح است که نمیتوان احکام شرع را از طریق قیاس ثابت کرد،فی المثل بگوئیم چون زن حائض روزه خود را قضا میکند نماز خود را نیز باید قضا کند(و به اصطلاح باید از کلی به جزئی راه پیدا کرد نه از یک جزء به جزئی دیگر)هر چند علمای اهل سنت غالبا قیاس را به عنوان
یکی از منابع تشریع در فقه اسلامی پذیرفتهاند،هر چند جمعی از آنها در مساله نفی حجیت قیاس با ما موافقند.
جالب اینکه بعضی از طرفداران قیاس از آیه فوق(و لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولیٰ فَلَوْ لاٰ تَذَکَّرُونَ )خواستهاند برای مقصود خود استدلال کنند!چون خداوند میگوید حال نشاة اخری(قیامت)را بر نشاة اولی(دنیا)قیاس کنید.
ولی این استدلال عجیبی است زیرا"اولا"آنچه در آیه فوق آمده یک استدلال عقلی و قیاس منطقی است،چون منکران معاد میگفتند خدا چگونه قدرت دارد استخوان پوسیده را زنده کند؟قرآن در جواب آنها میگوید:همان کسی که قدرت داشت شما را در آغاز بیافریند بعدا نیز چنین قدرتی را دارد، در حالی که قیاس ظنی در احکام شرعی هیچگاه چنین نیست،زیرا ما احاطه به مصالح و مفاسد تمام احکام شرع نداریم.
"ثانیا"آنها که قیاس را ممنوع میدانند"قیاس اولویت"را استثنا کردهاند فی المثل اگر قرآن میگوید:"نسبت به پدر و مادر کمترین سخن خشونت- آمیز نگوئید"به طریق اولی میفهمیم نباید آزار بدنی به آنها برسانیم،آیه مورد بحث از قبیل"قیاس اولویت"است و ربطی به قیاس ظنی مورد نزاع ندارد چرا که در آغاز که هیچ چیزی وجود نداشت خداوند کره زمین و خاک را آفرید و انسان را از آن خاک خلقت کرد،در آخرت حد اقل خاکهای انسان موجود است،و لذا در قرآن مجید در آیه 27 روم میخوانیم:و هو الذی یبدؤا اَلْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ "او کسی است که آفرینش را آغاز کرد سپس آن را باز میگرداند و این کار برای او آسانتر است".
این سخن را با حدیثی پایان میدهیم که فرمود:عجبا کل العجب للمکذب بالنشاة الأخری و هو یری النشاة الاولی،و عجبا للمصدق بالنشاة الآخرة و هو یسعی لدار الغرور:"بسیار شگفتانگیز است کار کسی که نشاه دیگر
را انکار میکند در حالی که نشاه اولی را میبیند و بسیار تعجب آور است کسی که به نشاه آخرت ایمان دارد اما تمام تلاش او برای دنیا است" (1).
1) 1) این حدیث را تفسیر"روح البیان"و"روح المعانی"و"قرطبی"و"مراغی" با تفاوت مختصری به عنوان خبر:و بدون تصریح به نام پیامبر(ص)ذکر کردهاند،ولی ظاهر تعبیراتشان این است که حدیث از پیامبر(ص)است،در کتاب کافی نیز قسمت اول این حدیث از امام علی بن الحسین(ع)نقل شده.
أَ فَرَأَیْتُمْ مٰا تَحْرُثُونَ (63) أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ اَلزّٰارِعُونَ (64) لَوْ نَشٰاءُ لَجَعَلْنٰاهُ حُطٰاماً فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ (65) إِنّٰا لَمُغْرَمُونَ (66) بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ (67)
63-آیا هیچ در باره آنچه کشت میکنید اندیشیدهاید؟ 64-آیا شما آن را میرویانید،یا ما میرویانیم؟ 65-هر گاه بخواهیم آن را تبدیل به کاه درهم کوبیده میکنیم به گونهای که تعجب کنید! 66-(به گونهای که بگوئید:)به راستی ما زیان کردهایم.
67-بلکه ما به کلی محرومیم.
زارع خداوند است یا شما؟!
تا کنون چهار دلیل از دلائل هفتگانهای را که در این سوره برای معاد ذکر شده خواندهایم.
آیات مورد بحث و آیات آینده به سه دلیل دیگر که هر کدام نمونهای از قدرت بی پایان خدا در زندگی انسان است اشاره میکند که یکی مربوط به آفرینش دانههای غذایی و دیگری"آب"و سومی"آتش"است،زیرا سه
رکن اساسی زندگی انسان را اینها تشکیل میدهد،دانههای گیاهی مهمترین ماده غذایی انسان محسوب میشود،و آب مهمترین مشروب،و آتش مهمترین وسیله برای اصلاح مواد غذایی و سایر امور زندگی است.
نخست میفرماید:"آیا هیچ در باره آنچه کشت میکنید اندیشیدهاید"؟! ( أَ فَرَأَیْتُمْ مٰا تَحْرُثُونَ ).
*** "آیا شما آن را میرویانید یا ما میرویانیم"؟( أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزّٰارِعُونَ ).
جالب اینکه در آیه اول تعبیر به"تحرثون"از ماده"حرث"(بر وزن درس)میکند که به معنی کشت کردن(افشاندن دانه و آماده ساختن آن برای نمو است)و در آیه دوم تعبیر به"تزرعونه"از ماده"زراعت"میکند که به معنی رویانیدن است.
بدیهی است کار انسان تنها کشت است،اما رویانیدن تنها کار خدا است، و لذا در حدیثی از پیغمبر اکرم ص نقل شده که فرمود:
لا یقولن احدکم زرعت و لیقل حرثت(فان الزارع هو اللّٰه): "هیچیک از شما نگوید:من زراعت کردم،بلکه گوید کشت کردم"(زیرا زارع حقیقی خدا است) (1).
شرح این دلیل چنین است که انسان کاری را که در مورد زراعت میکند بی شباهت به کار او در مورد تولد فرزند نیست،دانهای را میافشاند و کنار میرود،این خداوند است که در درون دانه یک سلول زنده بسیار کوچک آفریده که وقتی در محیط مساعد قرار گرفت در آغاز از مواد غذایی آماده در خود دانه استفاده میکند،جوانه میزند،و ریشه میدواند،سپس با سرعت عجیبی
1) 1) قسمت اول حدیث در تفسیر"مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث آمده،و قسمت دوم در"روح البیان"اضافه بر آن نقل شده.
از مواد غذایی زمین کمک میگیرد،و دستگاههای عظیم و لابراتوارهای موجود در درون گیاه به کار میافتد و غوغایی برپا میکند ساقه و شاخه و خوشه را میسازد و گاه از یک تخم صدها یا هزاران تخم برمیخیزد (1).
دانشمندان میگویند:تشکیلاتی که در ساختمان یک گیاه به کار رفته از تشکیلات موجود در یک شهر عظیم صنعتی با کارخانههای متعددش شگفتانگیزتر و به مراتب پیچیدهتر است.
آیا کسی که چنین قدرتی دارد از احیای مجدد مردگان عاجز است.
*** در آیه بعد برای تاکید روی این مساله که انسان هیچ نقشی در مساله نمو و رشد گیاهان جز افشاندن دانه ندارد میافزاید"اگر ما بخواهیم این زراعت را تبدیل به یک مشت کاه درهم کوبیده شده میکنیم به گونهای که تعجب کنید"! ( لَوْ نَشٰاءُ لَجَعَلْنٰاهُ حُطٰاماً فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ ).
آری میتوانیم تندباد سمومی بفرستیم که آن را قبل از بستن دانهها خشک کرده درهم بشکند، یا آفتی برای آن مسلط کنیم که محصول را از بین ببرد،و نیز میتوانیم سیل ملخها را بر آن بفرستیم،و یا گوشهای از یک صاعقه بزرگ را بر آن مسلط سازیم،به گونهای که چیزی جز یک مشت کاه خشکیده از آن باقی نماند،و شما از مشاهده منظره آن در حیرت و ندامت فرو روید.
آیا اگر زارع حقیقی شما بودید این امور امکان داشت؟پس بدانید همه این برکات از جای دیگر است.
1) 1) گرچه معمولا در دانه گندم تکثیر تا صدها دانه کمتر دیده شده،ولی همانگونه که در جلد دوم این تفسیر گفتیم طبق گواهی صریح مطبوعات در یکی از شهرستانهای جنوب ایران در بعضی از مزارع بوتههای گندمی بسیار بلند و پر خوشه دیده شد که گاه در یک بوته حدود چهار هزار دانه گندم وجود داشت!
"حطام"از ماده"حطم"(بر وزن حتم)در اصل به معنی شکستن چیزی است،و غالبا به شکستن اشیاء خشک مانند استخوان پوسیده،و یا ساقههای خشک گیاهان اطلاق میشود و در اینجا منظور کاه است.
این احتمال نیز داده شده است که منظور از حطام در اینجا پوسیدن تخمها در زیر زمین و عدم رویش آنها باشد (1).
"تفکهون"از ماده"فاکهة"به معنی میوه است،سپس"فکاهت"به مزاح و شوخی و گفتن لطیفهها که میوه جلسات انس است اطلاق شده،ولی این ماده گاهی به معنی تعجب و حیرت نیز آمده،و آیه مورد بحث از این قبیل است.
این احتمال نیز وجود دارد همانگونه که انسان به هنگام"خشم"گاهی میخندد که نام آن را خنده خشم میگذارند در هنگام مصائب سخت و سنگین نیز به شوخی میپردازد بنا بر این منظور شوخی به خاطر مصیبت است.
*** آری تعجب میکنید و به حیرت فرو میروید و میگوئید:"به راستی که ما زیان کردیم"و سرمایه ز کف دادیم،و چیزی به دست نیاوردیم( إِنّٰا لَمُغْرَمُونَ ) (2)(3).
*** "بلکه ما به کلی محروم و بیچاره هستیم"( بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ ).
آیا اگر زارع حقیقی شما بودید چنین سرنوشتی امکانپذیر بود؟اینها
نشان میدهد که اینهمه آوازهها از او است،و هم او است که از یک دانه ناچیز، گیاهان پر طراوت و گاه صدها یا هزاران دانه تولید میکند،گیاهانی که دانههایش خوراک انسانها،و شاخ و برگش غذای حیوانات،و گاه ریشهها و سایر اجزایش درمان انواع دردهاست.
أَ فَرَأَیْتُمُ اَلْمٰاءَ اَلَّذِی تَشْرَبُونَ (68) أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ اَلْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ اَلْمُنْزِلُونَ (69) لَوْ نَشٰاءُ جَعَلْنٰاهُ أُجٰاجاً فَلَوْ لاٰ تَشْکُرُونَ (70) أَ فَرَأَیْتُمُ اَلنّٰارَ اَلَّتِی تُورُونَ (71) أَ أَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَهٰا أَمْ نَحْنُ اَلْمُنْشِؤُنَ (72) نَحْنُ جَعَلْنٰاهٰا تَذْکِرَةً وَ مَتٰاعاً لِلْمُقْوِینَ (73) فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ اَلْعَظِیمِ (74)
68-آیا به آبی که مینوشید اندیشیدهاید؟ 69-آیا شما آن را از ابر نازل میکنید؟یا ما نازل میکنیم؟ 70-هر گاه بخواهیم این آب گوارا را،تلخ و شور قرار میدهیم،پس چرا شکر نمیکنید؟، 71-آیا در باره آتشی که میافروزید فکر کردهاید؟ 72-آیا شما درخت آن را آفریدهاید؟یا ما آفریدهایم؟ 73-ما آن را وسیله یادآوری(برای همگان)و وسیله زندگی برای مسافران قرار دادهایم.
74-حال که چنین است به نام پروردگار بزرگت تسبیح کن(و او را پاک و منزه بشمار).
این آب و آتش از کیست؟
در این آیات اشاره به ششمین و هفتمین دلیل معاد،در این بخش از آیات سوره واقعه میکند که بیانگر قدرت خداوند بر همه چیز و بر احیای مردگان است.
نخست میفرماید:"آیا به آبی که مینوشید اندیشیدهاید"؟( أَ فَرَأَیْتُمُ الْمٰاءَ الَّذِی تَشْرَبُونَ ).
*** "آیا شما آن را از ابر نازل میکنید؟یا ما نازل میکنیم"؟( أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ ).
"مزن"(بر وزن حزن)آن گونه که"راغب"در"مفردات"میگوید:
به معنی"ابرهای روشن"است،و بعضی آن را به"ابرهای بارانزا"تفسیر کردهاند (1).
این آیات و جدان انسانها را در برابر یک سلسله سؤالها قرار میدهد و از آنها اقرار میگیرد،و در واقع میگوید:آیا در باره این آبی که مایه حیات شما است و پیوسته آن را مینوشید هرگز فکر کردهاید؟ چه کسی به آفتاب فرمان میدهد بر صفحه اقیانوسها بتابد،و از میان آبهای شور و تلخ تنها ذرات آب خالص و شیرین و پاک از هر گونه آلودگی را جدا ساخته، و به صورت بخار به آسمان بفرستد؟ چه کسی به این بخارات دستور میدهد دست به دست هم دهند و فشرده شوند،و قطعات ابرهای بارانزا را تشکیل دهند؟
1) 1) "لسان العرب"ماده"مزن".
چه کسی دستور حرکت به بادها و جابجا کردن قطعات ابرها و فرستادن آنها را بر فراز زمینهای خشک و مرده میدهد؟ چه کسی به طبقات بالای هوا این خاصیت را بخشیده که به هنگام سرد شدن توانایی جذب بخار را از دست دهد،و در نتیجه بخارات موجود به صورت قطرات باران،نرم و ملایم،آهسته و پی در پی،بر زمینها فرود آیند؟ اگر یک سال خورشید اعتصاب کند،بادها از حرکت بایستند،قطعات بالای جو بخارات را مصرانه در خود نگهدارند،و آسمان بر زمین بخیل گردد، آن چنان که زرع و نخیل لب تر نکنند،همه شما از تشنگی هلاک میشوید، و حیوانات و باغها و زراعتهای شما میخشکد.
کسی که این قدرت را دارد که با وسایلی اینچنین ساده آن چنان برکاتی برای شما فراهم سازد،آیا قادر بر احیای مردگان نیست؟ این خود یک نوع احیای مردگان است احیای زمینهای مرده که،هم نشانه توحید و عظمت خدا است و هم دلیل بر رستاخیز و معاد.
و اگر میبینیم در آیات فوق فقط روی آب نوشیدنی تکیه شده و از تاثیر آن در مورد حیات حیوانات و گیاهان سخنی به میان نیامده به خاطر اهمیت فوق العاده آب برای حیات خود انسان است،بعلاوه در آیات قبل اشارهای به مساله زراعت شده بود و نیازی به تکرار نبود.
جالب اینکه اهمیت آب و نقش آن در زندگی بشر نه تنها با گذشت زمان و پیشرفت صنایع و علم و دانش انسان کم نمیشود،بلکه بر عکس،انسان صنعتی نیاز بیشتری به آب دارد،لذا بسیاری از مؤسسات عظیم صنعتی فقط در کنار رودخانههای عظیم قدرت فعالیت دارند.
*** سرانجام در آیه بعد برای تکمیل همین بحث میافزاید:"اگر بخواهیم
این آب گوارا و شیرین را به صورت تلخ و شور قرار میدهیم"( لَوْ نَشٰاءُ جَعَلْنٰاهُ أُجٰاجاً ) (1).
"پس چرا شکر این نعمت بزرگ را بجا نمیآورید"؟( فَلَوْ لاٰ تَشْکُرُونَ ).
آری اگر خدا میخواست به املاح محلول در آب نیز اجازه میداد که همراه ذرات آب تبخیر شوند،و دوش به دوش آنها به آسمان صعود کنند،و ابرهایی شور و تلخ تشکیل داده،قطرههای بارانی درست همانند آب دریا شور و تلخ فرو ریزند!اما او به قدرت کاملهاش این اجازه را به املاح نداد،نه تنها املاح در آب،بلکه میکربهای موذی و مضر و مزاحم نیز اجازه ندارند همراه بخارات آب به آسمان صعود کنند،و دانههای باران را آلوده سازند به همین دلیل قطرات باران هر گاه هوا آلوده نباشد خالصترین،پاکترین،و گواراترین آبها است.
"اجاج"از ماده"اج"(بر وزن حج)در اصل از"اجیج" آتش یعنی برافروختگی و سوزندگی آن گرفته شده است،و به آبهایی که به خاطر شوری یا تلخی و حرارت دهان را میسوزاند اجاج میگویند.
این سخن را با حدیثی از پیغمبر اکرم ص پایان میدهیم در این حدیث میخوانیم:
ان النبی کان اذا شرب الماء قال الحمد للّٰه الذی سقانا عذبا فراتا برحمته و لم یجعله ملحا اجاجا بذنوبنا!: "هنگامی که حضرت آب مینوشید میفرمود:حمد برای خداوندی که به رحمتش ما را از آب شیرین و گوارا سیراب کرد،و آن را به خاطر گناهانمان شور و تلخ قرار نداد"! (2).
*** سرانجام به هفتمین و آخرین دلیل معاد در این سلسله آیات میرسیم و آن
آفرینش آتش است،آتشی که از مهمترین ابزار زندگی بشر،و مؤثرترین وسیله در تمام صنایع است،میفرماید:"آیا هیچ در باره آتشی که میافروزید اندیشیدهاید"؟( أَ فَرَأَیْتُمُ النّٰارَ الَّتِی تُورُونَ ).
*** "آیا شما درخت آن را آفریدهاید یا ما آفریدهایم"؟( أَ أَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَهٰا أَمْ نَحْنُ الْمُنْشِؤُنَ ).
"تورون"از ماده"وری"(بر وزن نفی)به معنی مستور ساختن است و به آتشی که در وسائل آتشافروزی نهفته است و آن را از طریق جرقه زدن بیرون میآورند"وری"و"ایراء"میگویند.
توضیح اینکه:برای افروختن آتش و ایجاد جرقه نخستین که امروز از کبریت و فندک و مانند آن استفاده میکنند در گذشته گاه از آهن و سنگ چخماق بهره میگرفتند،و آنها را به یکدیگر میزدند و جرقه ظاهر میشد،اما اعراب حجاز از دو نوع درخت مخصوص که در بیابانها میروئید و بنام"مرخ" و"عفار"نامیده میشد به عنوان دو چوب آتشزنه استفاده میکردند،اولی را زیر قرار میدادند و دومی را روی آن میزدند،و مانند سنگ و چخماق جرقه از آن تولید میشد.
غالب مفسران آیات فوق را به همین معنی تفسیر کردهاند که خداوند میخواهد از آتشی که در چوب اینگونه درختان نهفته شده و از آن به عنوان آتشزنه استفاده میشود استدلال بر نهایت قدرت خود کند،که در"شجر اخضر" (درخت سبز)آتش و نار آفریده است،در حالی که جان درخت در آب است، آب کجا و آتش کجا؟! آن کس که چنین توانایی دارد که این آب و آتش را در کنار هم بلکه در درون هم نگهداری کند چگونه نمیتواند مردگان را لباس حیات بپوشاند
و در رستاخیز زنده کند؟ شبیه همین دلیل برای معاد در آیات آخر سوره"یس"نیز آمده است، اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نٰاراً فَإِذٰا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ "همان کسی که برای شما از درخت سبز آتش آفرید و شما به وسیله آن آتش میافروزید" (یس 80).
ولی همانگونه که در تفسیر آیه فوق مشروحا بیان کردیم این تعبیر قرآنی میتواند اشاره به دلیل لطیفتری که همان رستاخیز انرژیهاست بوده باشد،و به تعبیر دیگر در اینجا سخن تنها از"آتشزنه"نیست،بلکه سخن از خود آتشگیر یعنی چوب و هیزم که به هنگام سوختن آن همه حرارت و انرژی را آزاد میکند، نیز هست.
توضیح اینکه:از نظر علمی ثابت شده آتشی که امروز به هنگام سوختن چوبها مشاهده میکنیم همان حرارتی است که درختان طی سالیان دراز از آفتاب گرفته،و در خود ذخیره کردهاند،ما فکر میکنیم تابش پنجاه سال نور آفتاب بر بدنه درخت از میان رفته،غافل از اینکه تمام آن حرارت در درخت ذخیره شده،و به هنگامی که جرقه آتش به چوبهای خشک میرسد و شروع به سوختن میکند آن حرارت و نور و انرژی را پس میدهند.
یعنی در اینجا رستاخیز و معادی برپا میشود،و انرژیها مرده از نو زنده میشوند و جان میگیرند،و به ما میگویند:خدایی که رستاخیز ما را فراهم ساخت قدرت دارد که رستاخیز شما انسانها را نیز فراهم سازد! (برای توضیح بیشتر در این زمینه به بحث مشروحی که در جلد 18 صفحه 461 تا 467 بیان کردهایم مراجعه کنید).
جمله"تورون"که به معنی آتش افروختن است گرچه معمولا در اینجا به استفاده از"آتشزنه"تفسیر شده،ولی هیچ مانعی ندارد که آتشگیره(هیزم)
را نیز شامل میشود،زیرا به هر حال آتشی است پنهان که آشکار میگردد.
البته این دو معنی با هم منافات ندارد،معنی اول را عموم مردم میفهمند و معنی دوم که معنی دقیقتری است با گذشت زمان و پیشرفت علم و دانش آشکار گشته.
*** در آیه بعد برای تاکید بحثهای فوق میافزاید:"ما این آتشی را که از این درختان خارج میشود وسیله یادآوری برای همگان و نیز وسیله زندگی برای مسافران قرار دادهایم"( نَحْنُ جَعَلْنٰاهٰا تَذْکِرَةً وَ مَتٰاعاً لِلْمُقْوِینَ ).
بازگشت آتش از درون درختان سبز از یک سو یادآور بازگشت روح به بدنهای بیجان در رستاخیز است،و از سوی دیگر این آتش تذکری است نسبت به آتش دوزخ،چرا که طبق حدیثی پیغمبر گرامی اسلام ص فرمود:
نارکم هذه التی توقدون جزء من سبعین جزءا من نار جهنم این آتشی که برمیافروزید یک جزء از هفتاد جزء آتش دوزخ است"! (1).
و اما تعبیر به"متاعا للمقوین"اشاره کوتاه و پر معنی به فوائد دنیوی این آتش است،زیرا در معنی"مقوین"دو تفسیر آمده،نخست اینکه:از ماده "قواء"(بر وزن کتاب)به معنی بیابان خشک و خالی است،بنا بر این"مقوین" به کسانی میگویند که در بیابانها گام مینهند،و از آنجا که افراد بادیهنشین غالبا فقیرند گاه این تعبیر در معنی"فقیر"نیز به کار رفته است.
تفسیر دوم اینکه:از ماده"قوت"و به معنی"نیرومندان"است،بنا بر این واژه مزبور از لغاتی است که در دو معنی متضاد به کار میرود (2).
درست است که آتش و درختان"آتشزنه"و"آتشگیره"مورد استفاده همگان است،ولی چون مسافران برای دفع سرما و طبخ غذا مخصوصا در سفرهای قدیم به وسیله قافلهها بیش از همه محتاج به آن بودند روی آن تکیه شده است.
استفاده"اقویاء"از آتش نیز به خاطر گستردگی زندگی آنها روشن است،مخصوصا اگر این بحث را گسترش به جهان امروز دهیم که چگونه حرارت ناشی از انواع آتشها دنیای صنعتی را به حرکت در میآورد،و چرخهای عظیم کارخانجات را به گردش وامیدارد که اگر این شعله عظیم(که همه از درختان است،حتی آتشی که از زغال سنگ و یا مواد نفتی گرفته میشود آن هم نیز بلاواسطه یا بالواسطه به گیاهان باز میگردد)روزی خاموش شود نه تنها چراغ تمدن که چراغ زندگی انسانها نیز خاموش خواهد گشت.
بدون شک آتش یکی از مهمترین اکتشافات بشر است در حالی که تمام نقش ایجاد در آن را آفرینش بر عهده گرفته،و نقش انسان در آن بسیار ناچیز و بی ارزش است،و نیز بدون شک از زمانی که آتش کشف شد بشریت در مرحله تازهای از تمدن خود گام نهاد.
آری قرآن مجید در همین یک جمله کوتاه به تمام این حقایق به صورت سربسته اشاره کرده است.
این نکته نیز قابل توجه است که در آیه فوق نخست فایده معنوی آتش که تذکر رستاخیز است مطرح شده،و بعد فایده دنیوی آن،چرا که اولی اهمیت بیشتری دارد بلکه اصل و اساس را تشکیل میدهد.
در مورد ذکر این نعمتهای سهگانه(دانههای غذایی-آب-آتش)ترتیبی رعایت شده که یک ترتیب کاملا طبیعی است،انسان نخست به سراغ دانههای غذایی میرود،بعد آنها را با آب میآمیزد،و سپس آن را با آتش طبخ و آماده برای تغذیه میکند! ***
در آخرین آیه مورد بحث به عنوان نتیجهگیری میفرماید:"حال که چنین است به نام پروردگار بزرگت تسبیح کن و او را پاک و منزه بشمر" ( فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظِیمِ ) (1).
آری خداوندی که اینهمه نعمت را آفریده،و هر کدام یادآور توحید و معاد و قدرت و عظمت او است شایسته تسبیح و تنزیه از هر گونه عیب و نقص است.
او هم"رب"است و پروردگار،و هم"عظیم"است و قادر و مقتدر گرچه مخاطب در این جمله پیامبر ص است ولی ناگفته پیدا است که منظور همه انسانها میباشد.
در اینجا لازم است به چند حدیث پر معنی در ارتباط با آیات فوق از پیامبر ص و امیر مؤمنان علی ع اشاره کنیم:
1-در تفسیر"روح المعانی"در حدیثی از علی ع میخوانیم:"شبی از شبها حضرت به هنگام نماز و خواندن سوره واقعه وقتی به آیه أَ فَرَأَیْتُمْ مٰا تُمْنُونَ أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخٰالِقُونَ رسید،سه بار عرض کرد:بل انت یا رب:
"بلکه تو خالق انسان هستی ای پروردگار"و هنگامی که به آیه أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزّٰارِعُونَ رسید باز سه مرتبه عرض کرد:بل انت یا رب"بلکه زارع حقیقی تویی ای پروردگار"و هنگامی که به آیه أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ رسید باز سه مرتبه عرض کرد:بل انت یا رب:"تویی که باران
1) 1) "باء"در"باسم ربک"ممکن است برای تعدیه باشد(به این ترتیب که فعل متعدی"سبح"به منزله لازم گرفته شده)بعضی نیز احتمال دادهاند که"باء"در اینجا برای"استعانت"،یا"زائده"یا"ملابست"بوده باشد،ولی معنی اول مناسبتر است.
را از ابرها فرو میفرستی ای پروردگار"سپس آیه أَ أَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَهٰا أَمْ نَحْنُ المنشئون را تلاوت فرمود،و سه بار عرض کرد:بل انت یا رب:"تویی که درختان آتشزا را آفریدهای پروردگار" (1).
از این حدیث استفاده میشود که مناسب است انسان در برابر جملههایی که به عنوان استفهام تقریری در قرآن مجید آمده است پاسخ مساعد دهد گویی خدا با او سخن میگوید سپس حقیقت آن را در روح و جان خود زنده کند و تنها به تلاوت بی روح و فاقد اندیشه قناعت نکند.
2-در حدیث دیگری از پیغمبر گرامی اسلام ص آمده است که فرمود:
لا تمنعوا عباد اللّٰه فضل الماء و لا کلاء و لا نارا فان اللّٰه تعالی جعلها متاعا للمقوین و قوة للمستضعفین: "هرگز بندگان خدا را از آب اضافی که در اختیار دارید منع نکنید،و نه از مرتع اضافی،و نه از آتش،چرا که خداوند اینها را وسیله زندگی مسافران و مایه قوت نیازمندان قرار داده است" (2).
3-در حدیث دیگری میخوانیم:"هنگامی که آیه فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظِیمِ نازل شد پیغمبر اکرم ص فرمود:
اجعلوها فی رکوعکم "آن را ذکر رکوع خود قرار دهید"(در رکوع خود بگوئید سبحان ربی العظیم و بحمده) (3).
فَلاٰ أُقْسِمُ بِمَوٰاقِعِ اَلنُّجُومِ (75) وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ (76) إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ (77) فِی کِتٰابٍ مَکْنُونٍ (78) لاٰ یَمَسُّهُ إِلاَّ اَلْمُطَهَّرُونَ (79) تَنْزِیلٌ مِنْ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (80) أَ فَبِهٰذَا اَلْحَدِیثِ أَنْتُمْ مُدْهِنُونَ (81) وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَکُمْ أَنَّکُمْ تُکَذِّبُونَ (82)
75-سوگند به جایگاه ستارگان،و محل طلوع و غروب آنها.
76-و این سوگندی است بسیار بزرگ اگر بدانید! 77-که آن قرآن کریمی است 78-که در کتاب محفوظ جای دارد.
79-و جز پاکان نمیتوانند آن را مس کنند.
80-این چیزی است که از سوی پروردگار عالمیان نازل شده.
81-آیا این سخن را(این قرآن را با اوصافی که گفته شد)سست و کوچک میشمرید؟ 82-و به جای شکر روزیهایی که به شما داده شده آن را تکذیب میکنید؟
تنها پاکان به حریم قرآن راه مییابند
در تعقیب بحثهای فراوانی که در آیات قبل با ذکر هفت دلیل در باره معاد آمد در این آیات سخن از اهمیت قرآن مجید است،چرا که مساله نبوت و نزول قرآن بعد از مساله مبدأ و معاد مهمترین ارکان اعتقادی را تشکیل میدهد، بعلاوه قرآن مجید در زمینه دو اصل توحید و معاد بحثهای عمیقی دارد،و تحکیم پایههای آن تحکیم این دو اصل محسوب میشود.
نخست با یک سوگند عظیم سخن را شروع کرده،میفرماید:"سوگند به جایگاه ستارگان و محل طلوع و غروب آنها"!( فَلاٰ أُقْسِمُ بِمَوٰاقِعِ النُّجُومِ ).
بسیاری از مفسران را عقیده بر این است که"لا"در اینجا به معنی نفی نیست،بلکه زائده،و برای تاکید است،چنان که در آیات دیگر قرآن همین تعبیر در مورد سوگند به روز قیامت،و نفس لوامه،و پروردگار مشرقها و مغربها، و شفق،و مانند آن آمده است.
در حالی که بعضی دیگر"لا"را در اینجا به معنی نفی و اشاره به این میدانند که مطلب مورد قسم از آن پراهمیتتر است که به آن سوگند یاد شود، همانگونه که در تعبیرات روزمره نیز گاه میگوئیم:"ما به فلان موضوع قسم نمیخوریم".
ولی تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد،چرا که در قرآن به ذات پاک خدا صریحا سوگند یاد شده،مگر ستارگان از آن برترند که به آنها قسم یاد شود؟! مفسران در مورد"مواقع النجوم"تفسیرهای متعددی ذکر کردهاند:
نخست همان که در بالا گفتیم یعنی جایگاه ستارگان و مدارات و مسیر آنها.
دیگر اینکه منظور محل طلوع و غروب آنها است.
و دیگر اینکه منظور سقوط ستارگان در آستانه رستاخیز و قیامت است.
بعضی نیز آن را تنها به معنی غروب ستارگان تفسیر کردهاند.
بعضی هم به پیروی پارهای از روایات آن را اشاره به نزول قسمتهای مختلف قرآن در فواصل زمانی متفاوت میدانند(زیرا"نجوم"جمع"نجم"در مورد کارهای تدریجی به کار میرود).
گرچه منافاتی بین این معانی نیست،و ممکن است همه در آیه فوق جمع باشد،ولی تفسیر اول از همه مناسبتر به نظر میرسد،چرا که به هنگام نزول این آیات غالب مردم اهمیت این سوگند را نمیدانستند امروز برای ما روشن شده است که ستارگان آسمان هر کدام جایگاه مشخصی دارد،و مسیر و مدار آنها که طبق قانون جاذبه و دافعه تعیین میشود بسیار دقیق و حساب شده است.
و سرعت سیر آنها هر کدام با برنامه معینی انجام میپذیرد.
این مساله گرچه در کرات دوردست دقیقا قابل محاسبه نیست، اما در منظومه شمسی که خانواده ستارگان نزدیک به ما را تشکیل میدهد دقیقا مورد بررسی قرار گرفته،و نظام مدارات آنها به قدری دقیق و حساب شده است که انسان را به شگفتی وامیدارد.
هنگامی که به این نکته توجه کنیم که طبق گواهی دانشمندان تنها در کهکشان ما حدود یک هزار میلیون ستاره وجود دارد!و در جهان کهکشانهای زیادی موجود است که هر کدام مسیر خاصی دارند،به اهمیت این سوگند قرآن آشناتر میشویم.
در کتاب"اللّٰه و العلم الحدیث"میخوانیم:
"دانشمندان فلکی معتقدند این ستارگانی که از میلیاردها متجاوزند که قسمتی از آنها را با چشم غیر مسلح میتوان دید،و قسمت(بسیار بیشتری)
را جز با تلسکوپها نمیتوان دید.بلکه قسمتی از آنها با تلسکوپ هم قابل مشاهده نیست فقط با وسائل خاصی میتوان از آنها عکسبرداری کرد همه اینها در مدار مخصوص خود شناورند و هیچ احتمال این را ندارد که یکی از آنها در حوزه جاذبه ستاره دیگری قرار گیرد،یا با یکدیگر تصادف کنند،و در واقع چنین تصادفی همانند این است که فرض کنیم یک کشتی اقیانوسپیما در دریای مدیترانه با کشتی دیگری در اقیانوس کبیر تصادف کند در حالی که هر دو کشتی به یک سو و با سرعت واحدی در حرکتند و چنین احتمالی اگر محال نباشد لا اقل بعید است"! (1).
با توجه به این اکتشافات علمی از وضع ستارگان اهمیت سوگند بالا روشنتر میگردد.
*** و به همین دلیل در آیه بعد میافزاید:"و این سوگندی است بسیار بزرگ اگر بدانید"( وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ ).
تعبیر به"لو تعلمون"(اگر بدانید)به خوبی گواهی میدهد که علم و دانش بشر در آن زمان این حقیقت را به طور کامل درک نکرده بود،و این خود یک اعجاز علمی قرآن محسوب میشود که در عصری که شاید هنوز عدهای میپنداشتند ستارگان میخهای نقرهای هستند که بر سقف آسمان کوبیده شدهاند!،یک چنین بیانی،آنهم در محیطی که به حق محیط جهل و نادانی محسوب میشد از یک انسان عادی محال است صادر شود.
*** اکنون ببینیم این قسم عظیم برای چه منظوری ذکر شده؟آیه بعد پرده
1) 1) "اللّٰه و العلم الحدیث"صفحه 33.
از روی آن برداشته،میگوید:"آنچه محمد ص آورده قرآن کریم است" ( إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ ).
و به این ترتیب به مشرکان لجوج که پیوسته اصرار داشتند این آیات نوعی از کهانت است،و یا العیاذ باللّٰه سخنانی است جنونآمیز،یا همچون اشعار شاعران،یا از سوی شیاطین است،پاسخ میگوید که این وحی آسمانی است و سخنی است که آثار و عظمت و اصالت از آن ظاهر و نمایان است،و محتوای آن حاکی از مبدأ نزول آن میباشد و آن چنان این موضوع عیان است که حاجت به بیان نیست.
توصیف"قرآن"به"کریم"(با توجه به اینکه"کرم"در مورد خداوند به معنی احسان و انعام،و در مورد انسانها به معنی دارا بودن اخلاق و افعال ستوده، و به طور کلی اشاره به محاسن بزرگ است (1))نیز اشاره به زیبائیهای ظاهری قرآن از نظر فصاحت و بلاغت الفاظ و جملهها و هم اشاره به محتوای جالب آن است،چرا که از سوی خدایی نازل شده که مبدأ و منشا هر کمال و جمال و خوبی و زیبایی است.
آری هم گوینده قرآن کریم است،و هم خود قرآن،و هم آورنده آن،و هم اهداف قرآن کریم است.
*** سپس به توصیف دوم این کتاب آسمانی پرداخته،میافزاید:"این آیات در کتاب مستوری جای دارد"( فِی کِتٰابٍ مَکْنُونٍ ).
در همان"لوح محفوظ""در علم خدا"که از هر گونه خطا و تغییر و تبدیل محفوظ است.بدیهی است کتابی که از چنان مبدءی سرچشمه میگیرد و نسخه اصلی آن در آنجا است از هر گونه دگرگونی و خطا و اشتباه مصون است.
1) 1) "راغب"در"مفردات"ماده"کرم".
*** و در سومین توصیف میفرماید:"این کتاب را جز پاکان نمیتوانند مس کنند"! ( لاٰ یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ ) (1).
بسیاری از مفسران به پیروی از روایاتی که از امامان معصوم ع وارد شده این آیه را به عدم جواز مس کتابت قرآن بدون غسل و وضو تفسیر کردهاند.
در حالی که گروه دیگری آن را اشاره به فرشتگان مطهری میدانند که از قرآن آگاهی دارند،یا واسطه وحی بر قلب پیامبر ص بودهاند،نقطه مقابل مشرکان که میگفتند:این کلمات را شیاطین بر او نازل کردهاند! بعضی نیز آن را اشاره به این معنی میدانند که حقایق و مفاهیم عالی قرآن را جز پاکان درک نمیکنند،همانگونه که در آیه 2 سوره بقره میخوانیم: ذٰلِکَ الْکِتٰابُ لاٰ رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ :"این کتاب شکی در آن نیست، و مایه هدایت پرهیزکاران است"و به تعبیر دیگر حد اقل پاکی که روح"حقیقت جویی"است برای درک حد اقل مفاهیم آن لازم است،و هر قدر پاکی و قداست بیشتر شود درک انسان از مفاهیم قرآن و محتوای آن افزون خواهد شد.
ولی هیچ منافاتی در میان این سه تفسیر وجود ندارد و ممکن است همه در مفهوم آیه جمع باشد.
*** در چهارمین و آخرین توصیف از قرآن مجید میفرماید:"این قرآن از سوی پروردگار عالمیان نازل شده است"( تَنْزِیلٌ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ) (2).
خدایی که مالک و مربی تمام جهانیان است این قرآن را برای ترتیب انسانها بر قلب پاک پیامبرش نازل کرده است،و همانگونه که در جهان تکوین مالک و مربی او است،در جهان تشریع نیز هر چه هست از ناحیه او میباشد.
*** سپس میافزاید:آیا این قرآن را با این اوصافی که گفته شد سست و کوچک میشمرید"؟!سهل است آن را انکار و تکذیب میکنید؟!( أَ فَبِهٰذَا الْحَدِیثِ أَنْتُمْ مُدْهِنُونَ ).
در حالی که نشانههای صدق و حقانیت از آن به خوبی آشکار است و باید کلام خدا را با نهایت جدیت پذیرفت و به عنوان یک واقعیت بزرگ با آن روبرو شد.
"هذا الحدیث"(این سخن)اشاره به قرآن است و"مدهنون" در اصل از ماده"دهن"به معنی روغن است،و از آنجا که برای نرم کردن پوست تن یا اشیاء دیگر آن را روغن مالی میکنند کلمه"ادهان"به معنی مدارا و ملایمت و گاه به معنی سستی و عدم برخورد جدی آمده است،و نیز از آنجا که افراد منافق و دروغگو غالبا زبانهای نرم و ملایمی دارند این واژه احیانا به معنی تکذیب و انکار نیز به کار رفته است،و هر دو معنی در آیه فوق محتمل است، اصولا انسان چیزی را که باور دارد جدی میگیرد اگر آن را جدی نگرفت دلیل بر این است که باور ندارد.
*** در آخرین آیه مورد بحث میفرماید:"شما به جای اینکه در برابر روزیهای خداداد،مخصوصا نعمت بزرگ قرآن شکر بجا آورید آن را تکذیب میکنید"؟ ( وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَکُمْ أَنَّکُمْ تُکَذِّبُونَ ) (1).
1) 1) طبق این تفسیر در اینجا کلمه"شکر"محذوف است و در تقدیر"و تجعلون" شکر رزقکم انکم تکذبون"میباشد،و یا اینکه"رزق"کنایه از"شکر رزق"است.
بعضی گفتهاند:منظور این است که بهره شما از قرآن تنها تکذیب است، و یا شما تکذیب را وسیله رزق و معاش خود قرار دادهاید (1).
ولی تفسیر اول از دو تفسیر اخیر با آیات پیشین متناسبتر به نظر میرسد، و با شان نزولی که برای این آیه ذکر شد نیز هماهنگتر است،چرا که بسیاری از مفسران از"ابن عباس"نقل کردهاند که در یکی از سفرها همراهان پیامبر ص گرفتار تشنگی شدیدی شدند،پیامبر ص دعا کرد بارانی نازل شد و همه سیراب شدند،ولی در این میان حضرت ص شنید که مردی میگوید:به برکت طلوع فلان ستاره باران نازل گردید!(در عصر جاهلیت عربها معتقد به"انواء"بودند و منظورشان از آن ستارگانی بود که در فواصل مختلفی در آسمان ظاهر میشدند، و عرب جاهلی عقیده داشت همراه ظهور هر یک از این ستارگان بارانی میبارد، و لذا تعبیر میکردند"مطرنا بنوء فلان""این باران از برکت طلوع فلان ستاره است"!و این یکی از مظاهر شرک و بتپرستی و ستارهپرستی بود) (2).
قابل توجه اینکه در بعضی از روایات نقل شده که پیامبر ص کمتر آیات را تفسیر میکرد ولی از جمله مواردی که آن را تفسیر نمود همین آیه بود که فرمود:
"منظور از تَجْعَلُونَ رِزْقَکُمْ أَنَّکُمْ تُکَذِّبُونَ این است که بجای شکر روزیهایتان، تکذیب میکنید" (3).
1) 1) مطابق این دو تفسیر چیزی در تقدیر نیست.
2) 2) این حدیث را"طبرسی"در"مجمع البیان"نقل کرده است،در تفسیر "در المنثور"جلد 6 صفحه 163 و"قرطبی"جلد 9 صفحه 6398 و"مراغی"جلد 27 صفحه 152 و"روح المعانی"جلد 27 صفحه 135 نیز با تفاوتهای مختصری ذیل آیات مورد بحث آمده است.
3) 3) تفسیر"در المنثور"جلد 6 صفحه 163 و"نور الثقلین"جلد 5 صفحه 227.
از چهار توصیفی که در آیات فوق در باره قرآن ذکر شده چنین میتوان نتیجه گرفت که عظمت قرآن از یک سو به خاطر عظمت محتوای آن،و از سوی دیگر عمق معانی،و از سوی سوم قداستی است که جز پاکان و نیکان به آن راه نمییابند،و از سوی چهارم جنبه تربیتی فوق العادهای دارد چرا که از سوی رب العالمین نازل شده است،و هر یک از این چهار موضوع نیاز به بحثهای مفصلی دارد که در ذیل آیات مناسب بیان کردهایم.
در آیات فوق خواندیم که قرآن را جز پاکان مس نمیکنند،و گفتیم این آیه هم به مس ظاهری تفسیر شده هم معنوی و تضادی با هم ندارند،و در مفهوم کلی آیه جمعند.
در قسمت اول در روایات اهل بیت از ابو الحسن امام علی بن موسی الرضا ع نقل شده:
المصحف لا تمسه علی غیر طهر،و لا جنبا،و لا تمس خطه و لا تعلقه، ان اللّٰه تعالی یقول: لاٰ یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ :"قرآن را بدون وضو مس نکن، و نه در حال جنابت،و دست بر خط آن در این حال مگذار،و آن را حمایل نکن، چرا که خداوند متعال فرموده:جز پاکان آن را مس نمیکنند" (1).
همین معنی در حدیث دیگری از امام باقر ع با مختصر تفاوتی نقل شده است (2).
و در منابع اهل سنت نیز آمده است از جمله از طرق مختلف نقل شده که پیغمبر ص فرمود
لا یمس القرآن الا طاهر :"قرآن را جز افراد پاک نباید مس کند" (1).
و در مورد مس معنوی نیز از ابن عباس از پیغمبر گرامی اسلام ص نقل شده که فرمود:"
إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ فِی کِتٰابٍ مَکْنُونٍ
"قال:عند اللّٰه فی صحف مطهره لاٰ یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ قال:المقربون :"این قرآن کریمی است که در کتاب پنهان(لوح محفوظ)قرار دارد،فرمود نزد خداوند در صفحات پاکیزهای است و جز پاکان آن را مس نمیکند،فرمود یعنی مقربان"! (2).
این مطلب از طریق عقل نیز قابل استدلال است،زیرا گرچه قرآن مجید برای هدایت عموم است اما میدانیم افراد زیادی بودند که قرآن را از لبهای مبارک پیامبر ص میشنیدند و این آب زلال حقیقت را در سرچشمه وحی میدیدند اما چون آلوده به تعصب و عناد و لجاجت بودند کمترین بهرهای از آن نگرفتند، اما کسانی که اندکی خود را پاک کردند و با روح حقیقتجویی و تحقیق به سراغ آن آمدند هدایت یافتند،بنا بر این هر قدر پاکی و تقوای انسان بیشتر شود به مفاهیم عمیقتر و بیشتری از قرآن مجید دست مییابد،به این ترتیب آیه در هر دو بعد جسمی و روحانی صادق است ناگفته پیداست که شخص پیامبر ص و ائمه معصومین و ملائکه مقربین روشنترین مصداق مقربانند و حقایق قرآن را از همه بهتر درک میکنند.
فَلَوْ لاٰ إِذٰا بَلَغَتِ اَلْحُلْقُومَ (83) وَ أَنْتُمْ حِینَئِذٍ تَنْظُرُونَ (84) وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَ لٰکِنْ لاٰ تُبْصِرُونَ (85) فَلَوْ لاٰ إِنْ کُنْتُمْ غَیْرَ مَدِینِینَ (86) تَرْجِعُونَهٰا إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (87)
83-پس چرا هنگامی که جان به گلوگاه میرسد(توانایی بازگرداندن آن را ندارید)؟! 84-و شما در این حال نظاره میکنید(و کاری از دستتان ساخته نیست).
85-و ما به او نزدیکتریم از شما ولی نمیبینید.
86-اگر هرگز در برابر اعمالتان جزا داده نمیشوید، 87-پس او را بازگردانید اگر راست میگوئید.
هنگامی که جان به گلوگاه میرسد
از لحظات حساسی که آدمی را سخت در فکر فرو میبرد،لحظه احتضار و پایان عمر انسانها است،در آن لحظه که کار از کار گذشته،و اطرافیان مایوس و نومید به شخص محتضر نگاه میکنند،و میبینند همچون شمعی که عمرش پایان گرفته آهسته آهسته خاموش میشود،با زندگی وداع میگوید،و هیچ
کاری از دست هیچکس ساخته نیست.
آری ضعف و ناتوانی کامل انسان،در این لحظات حساس آشکار میشود، نه تنها در زمانهای گذشته که امروز با تمام تجهیزات فنی و پزشکی و حضور تمام وسائل درمانی،این ضعف و زبونی به هنگام احتضار درست همانند گذشته مشهود و آشکار است.
قرآن مجید در تکمیل بحثهای معاد و پاسخگویی به منکران و مکذبان، ترسیم گویایی از این لحظه کرده،میگوید:"پس چرا هنگامی که جان به گلوگاه میرسد،توانایی بازگرداندن آن را ندارید"؟!( فَلَوْ لاٰ إِذٰا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ ) (1).
*** "و شما در این حال نظاره میکنید و کاری از دستتان ساخته نیست" ( وَ أَنْتُمْ حِینَئِذٍ تَنْظُرُونَ ).
مخاطب در اینجا اطرافیان محتضرند،از یک سو نظاره حال او را میکنند، و از سوی دیگر ضعف و ناتوانی خود را مشاهده مینمایند و از سوی سوم توانایی خدا را بر همه چیز و بودن مرگ و حیات در دست او،و نیز میدانند خودشان هم چنین سرنوشتی را در پیش دارند (2).
*** سپس میافزاید:"در حالی که ما به او نزدیکتریم از شما،و فرشتگان
1) 1) آیه محذوفی دارد که از آیات بعد استفاده میشود و در تقدیر چنین است: "فلو لا اذا بلغت الحلقوم لا ترجعونها و لا تملکون شیئا"(مؤنث بودن فعل در اینجا به خاطر آن است که به"نفس"باز میگردد).
2) 2) اینکه بعضی احتمال دادهاند مخاطب در اینجا شخص محتضر است بسیار بعید به نظر میرسد زیرا آیه بعد به خوبی روشن میسازد که مخاطب اطرافیان او هستند.
ما که آماده قبض روح او هستند نیز نزدیکتر از شما میباشند ولی شما نمیبینید" ( وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَ لٰکِنْ لاٰ تُبْصِرُونَ ).
ما به خوبی میدانیم در باطن جان محتضر چه میگذرد؟و در عمق وجودش چه غوغایی برپا است؟و مائیم که فرمان قبض روح او را در سرآمد معینی صادر کردهایم،ولی شما تنها ظواهر حال او را میبینید،و از چگونگی انتقال او از این سرا به سرای دیگر،و طوفانهای سختی که در این لحظه برپا است بیخبرید.
بنا بر این منظور از این آیه نزدیکی خداوند به شخص محتضر است، هر چند بعضی احتمال دادهاند که منظور نزدیکی فرشتگان قبض ارواح میباشد، ولی تفسیر اول با ظاهر آیه هماهنگتر است.
به هر حال نه تنها در این موقع بلکه در همه حال خداوند از همه کس به ما نزدیکتر است حتی او نزدیکتر از ما به ما است،هر چند ما بر اثر ناآگاهی از او دوریم،ولی ظهور و بروز این معنی در لحظه جان دادن از هر موقع واضحتر است.
*** سپس برای تاکید بیشتر،و روشن ساختن همین حقیقت،میافزاید:"اگر شما هرگز در برابر اعمالتان جزا داده نمیشوید...."( فَلَوْ لاٰ إِنْ کُنْتُمْ غَیْرَ مَدِینِینَ ).
*** "پس او را بازگردانید اگر راست میگوئید"( تَرْجِعُونَهٰا إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ).
این ضعف و ناتوانی شما دلیلی است بر اینکه مالک مرگ و حیات دیگری
است،و پاداش و جزاء در دست او است،و او است که میمیراند و زنده میکند.
"مدینین"جمع"مدین"از ماده"دین"به معنی جزا است،و بعضی آن را به معنی"مربوبین"تفسیر کردهاند،یعنی اگر شما تحت ربوبیت دیگری قرار ندارید و مالک امر خویش هستید او را بازگردانید،این خود دلیل بر این است که تحت حکومت دیگری قرار دارید.
در حقیقت هدف از این آیات بیان قدرت خداوند بر مساله مرگ و حیات است تا از آن پلی به مساله معاد زده شود،و انتخاب لحظه احتضار و مرگ در اینجا به خاطر ظهور ضعف و ناتوانی کامل انسان در این هنگام است با تمام قدرتی که برای خود فکر میکند.
بد نیست در اینجا به حالات بعضی از جباران که در اوج قدرت لحظه مرگشان فرا رسید توجه کنیم تا عمق معنی این آیات روشنتر گردد.
"مسعودی"در"مروج الذهب"در حالات"مامون"و جنگ او با سپاه روم داستانی آورده است که خلاصهاش چنین است:او هنگامی که از میدان جنگ باز میگشت به چشمه"بدیدون"که در منطقه"قشیره"معروف است رسید، و برای استراحت در آنجا فرود آمد،صفا و سردی و درخشندگی آب چشمه،او را در شگفتی فرو برد،و همچنین سرسبزی و طراوت و خرمی آن منطقه،دستور داد چوبهایی از درختان قطع کنند و همچون پلی روی چشمه بزنند،و سقفی از چوب و برگ درختان بالای آن آماده سازند،او در آنجا استراحت کرد و آب از زیر پای او رد میشد،صافی آب به قدری بود که درهمی در درون آب
افکند از قعر آب نقش روی آن خوانده میشد!،ولی به قدری سرد بود که هیچکس نمیتوانست دست خود را در آب فرو برد.
در این هنگام ماهی نسبتا بزرگی به اندازه یک ذراع ظاهر گشت،گویی یکپارچه نقره بود،مامون گفت هر کس آن را بگیرد،شمشیری به او جایزه میدهم،بعضی از خدمتکاران پیشدستی کردند،و آن را گرفتند،هنگامی که نزدیک مامون آوردند ماهی تکانی خورد و از دست خدمتکار او بیرون پرید، و مانند قطعه سنگی در آب افتاد و مختصر آبی بر سینه و گلو و شانههای مامون پاشید،به طوری که لباسش تر شد،خدمتکار بار دیگر پائین رفت و ماهی را گرفت و در مقابل مامون در دستمالی گذارد در حالی که تکان میخورد،مامون گفت:الان باید آن را سرخ و آماده کنید.
اما ناگهان لرزهای بر اندام او افتاد به طوری که قادر بر حرکت نبود، او را با لحافهای متعدد پوشاندند اما باز میلرزید و فریاد میکشید:"سرما، سرما"!برای او آتش افروختند،باز فریادش از سرما بلند بود،ماهی را سرخ کرده برای او آوردند،اما او حتی قادر نبود از آن بچشد،هنگامی که حالش سختتر شد از"بختیشوع"و"ابن ماسویه"(که هر دو از اطباء دربار مامون بودند)درخواست کمک کرد،در حالی که در سکرات مرگ بود،بختیشوع یک دست او را گرفت و ابن ماسویه دست دیگرش را،دیدند نبض او کاملا از اعتدال خارج شده،و خبر از فنا و نابودی و از هم پاشیدگی نظام جسمانی او میدهد،در این حال عرق مخصوصی از بدن او تراوش میکرد که لزج و چسبنده مانند روغن بود!و این دو طبیب در حال او فرو ماندند و اعتراف کردند که چنین چیزی را در کتب طبی هرگز نخواندهاند،ولی هر چه هست دلیل بر نزدیک شدن مرگ او است.
حال مامون سختتر شد،گفت مرا به نقطه بلندی ببرید که مشرف
بر لشکرم باشد تا وضع آنها را بررسی کنم،و در این هنگام شب فرا رسید، هنگامی که از آن نقطه به خیمهها و لشکر خود و آتشهای بسیار زیادی که برافروخته بودند نگاه کرد گفت:یا من لا یزول ملکه ارحم من قد زال ملکه:
"ای خدایی که هرگز حکومتت زوال نمیپذیرد به کسی رحم کن که حکومتش رو به زوال است"بعد او را به بسترش آوردند و کسی را کنار او نشاندند که شهادتین بر زبانش بگذارد،و چون گوشش سنگین شده بود آن مرد صدایش را بلند کرد"ابن ماسویه"گفت:فریاد نزن به خدا سوگند او در این لحظه فرقی بین"خدا"و"مانی"نمیگذارد!.
در این هنگام مامون چشمش را باز کرد و چنان حدقهها از هم باز و سرخ شده بود که سابقه نداشت،میخواست با دستش بر ابن ماسویه بکوبد اما نتوانست، میخواست سخن تندی بگوید اما قدرت نداشت،در همان ساعت جان سپرد (1).
ممکن است بیماری او سابقه قبلی داشته و یا به گفته بعضی از مورخان هر کسی از آب آن چشمه نوشید بیمار میشد،و یا ماهی نوعی ترشحات مسموم داشته، هر چه بود حکومت و قدرتی با آن عظمت در لحظاتی چند فرو ریخت و قهرمان میدانهای بزرگ نبرد در برابر مرگ زانو زد.
هیچکس در آن لحظه توانایی نداشت قدمی برای او بردارد،یا لا اقل او را به منزل اصلیش برساند و تاریخ از این داستانهای عبرتانگیز بسیار به خاطر دارد.
تعبیر جان به گلو رسیدن که در آیات فوق بود( فَلَوْ لاٰ إِذٰا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ ) کنایه از واپسین لحظههای زندگی است و شاید منشا آن این است که غالب اعضای
1) 1) "مروج الذهب"مطابق نقل سفینة البحار جلد 1 صفحه 44.
پیکر مانند دستها و پاها به هنگام مرگ قبل از سایر اعضاء از کار میافتد، و گلوگاه از آخرین اعضایی است که از کار خواهد افتاد.
در آیه 26 سوره قیامت نیز میخوانیم: کَلاّٰ إِذٰا بَلَغَتِ التَّرٰاقِیَ :"کافران ایمان نمیآورند تا زمانی که روح به ترقوه آنها برسد"("ترقوه"استخوانهایی است که اطراف حلق را فرا گرفته است).
فَأَمّٰا إِنْ کٰانَ مِنَ اَلْمُقَرَّبِینَ (88) فَرَوْحٌ وَ رَیْحٰانٌ وَ جَنَّةُ نَعِیمٍ (89) وَ أَمّٰا إِنْ کٰانَ مِنْ أَصْحٰابِ اَلْیَمِینِ (90) فَسَلاٰمٌ لَکَ مِنْ أَصْحٰابِ اَلْیَمِینِ (91) وَ أَمّٰا إِنْ کٰانَ مِنَ اَلْمُکَذِّبِینَ اَلضّٰالِّینَ (92) فَنُزُلٌ مِنْ حَمِیمٍ (93) وَ تَصْلِیَةُ جَحِیمٍ (94) إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ حَقُّ اَلْیَقِینِ (95) فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ اَلْعَظِیمِ (96)
88-اما اگر او از مقربان باشد، 89-در روح و ریحان و بهشت پر نعمت است.
90-و اما اگر از اصحاب یمین باشد،
91-به او گفته میشود:سلام بر تو از سوی دوستانت که از اصحاب الیمین هستند.
92-اما اگر او از تکذیب کنندگان گمراه باشد، 93-با آب جوشان دوزخ از او پذیرایی میشود! 94-سپس سرنوشت او ورود در آتش جهنم است.
95-این همان حق و یقین است.
96-حال که چنین است نام پروردگار بزرگت را منزه بشمار.
سرانجام نیکوکاران و بدکاران
این آیات در حقیقت یک نوع جمعبندی از آیات آغاز سوره و آیات اخیر است،و تفاوت حال انسانها را به هنگامی که در آستانه مرگ قرار میگیرند مجسم میسازد که چگونه بعضی در نهایت آرامش و راحتی و شادی چشم از جهان میپوشند،و جمعی دیگر با مشاهده دورنمای آتش سوزان جهنم با چه اضطراب و وحشتی جان میدهند؟ نخست میفرماید:"کسی که در حالت احتضار و واپسین لحظات زندگی قرار میگیرد اگر از مقربان باشد..."( فَأَمّٰا إِنْ کٰانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ ).
*** "در نهایت راحت و آرامش و روح و ریحان است و در بهشت پر نعمت جای میگیرد"( فَرَوْحٌ وَ رَیْحٰانٌ وَ جَنَّةُ نَعِیمٍ ).
"روح"(بر وزن قول)آن گونه که علمای لغت گفتهاند در اصل به معنی "تنفس"و"ریحان"به معنی شیء یا گیاه خوشبو است،سپس این واژه به هر چیزی که مایه حیات و راحتی است گفته شده،همانگونه که"ریحان"به هر گونه نعمت و روزی خوب و فرحزا اطلاق میگردد،بنا بر این"روح"و"ریحان" الهی شامل تمام وسائل راحتی و آرامش انسان و هر گونه نعمت و برکت الهی
میگردد.
و به تعبیر دیگر میتوان گفت:"روح"اشاره به تمام اموری است که انسان را از ناملائمات رهایی میبخشد تا نفسی آسوده کشد،و اما"ریحان"اشاره به مواهب و نعمتهایی است که بعد از رفع ناملائمات عائد انسان میگردد.
مفسران اسلامی تفسیرهای متعددی برای این دو واژه ذکر کردهاند که شاید بالغ بر ده تفسیر شود.
گاه گفتهاند:"روح"به معنی"رحمت"و"ریحان"هر شرافت و فضیلتی را شامل میشود.
و گاه گفتهاند"روح"نجات از آتش دوزخ و"ریحان"دخول در بهشت است گاه"روح"را به معنی آرامش در قبر و"ریحان"را در بهشت دانستهاند.
گاه"روح"را به معنی"کشف الکروب"(بر طرف ساختن ناراحتیها) و ریحان را به معنی"غفران الذنوب"(آمرزش گناهان)تفسیر کردهاند.
و گاه"روح"را به معنی"انظر الی وجه اللّٰه"و"ریحان"را"استماع کلام اللّٰه"شمردهاند...و مانند اینها.
ولی همانگونه که گفتیم اینها مصادیقی است از آن مفهوم کلی و جامع که در تفسیر آیه ذکر شد.
قابل توجه اینکه بعد از ذکر"روح"و"ریحان"سخن از"جنة نعیم" (بهشت پر نعمت)به میان آورده،که ممکن است اشاره به این باشد که روح و ریحان در آستانه مرگ،و در قبر و برزخ به سراغ مؤمنان میآید و بهشت در آخرت،چنان که در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که در تفسیر این آیه فرمود:
فاما ان کان من المقربین فروح و ریحان یعنی فی قبره،و جنة نعیم یعنی فی الآخرة: "اما اگر از مقربان باشد روح و ریحان از آن او است،
یعنی در قبر،و بهشت پر نعمت برای او است یعنی در آخرت" (1)و (2).
*** سپس میافزاید:"اما اگر از گروه دوم یعنی اصحاب الیمین باشد..." (همان مردان و زنان صالحی که نامه اعمالشان به نشانه پیروزی و قبولی به دست راستشان داده میشود)( وَ أَمّٰا إِنْ کٰانَ مِنْ أَصْحٰابِ الْیَمِینِ ).
*** "به او گفته میشود سلام بر تو از سوی دوستانت که از اصحاب الیمین هستند" ( فَسَلاٰمٌ لَکَ مِنْ أَصْحٰابِ الْیَمِینِ ).
به این ترتیب فرشتگان قبض روح در آستانه انتقال از دنیا سلام یارانش را به او میرسانند،همانگونه که در آیه 26 واقعه در توصیف اهل بهشت خواندیم: إِلاّٰ قِیلاً سَلاٰماً سَلاٰماً .
احتمال دیگری در تفسیر این آیه نیز وجود دارد،و آن اینکه سلام از ناحیه فرشتگان باشد که به او میگویند:سلام بر تو ای کسی که از اصحاب الیمین هستی،یعنی در افتخار و توصیف تو همین بس که در صفت آنان قرار داری (3).
در آیات دیگر قرآن نیز سلام فرشتگان در آستانه مرگ بر مؤمنان آمده است مانند آیه 32 سوره نحل که میفرماید: اَلَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ طَیِّبِینَ
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد 5 صفحه 228 حدیث 103 و 104.
2) 2) "روح"ممکن است خبر باشد برای مبتدای محذوف،و در تقدیر"فجزائه روح"و یا مبتدا برای خبر محذوف است و در تقدیر"فله روح"میباشد و جمله"فروح..." جزای"اما"است و"ان"شرطیه با وجود این جزا مستغنی از جزای دیگری است (دقت کنید).
3) 3) بنا بر این در آیه دو تقدیر است،به این صورت"یقال له سلام لک انک من اصحاب الیمین"ولی بنا بر تفسیر اول تنها یک تقدیر است و آن"یقال له"است.
یقولون سلام علیکم ادخلوا الجنة بما کنتم تعملون:"کسانی که فرشتگان قبض روحشان را میکنند در حالی که پاکیزهاند،به آنها میگویند:سلام بر شما،وارد بهشت شوید به خاطر اعمالی که انجام میدادید".
به هر حال تعبیر"سلام"تعبیر پر معنایی است،خواه از سوی فرشتگان باشد یا از سوی اصحاب الیمین،سلامی است که نشانه روح و ریحان و هر گونه سلامت و آرامش و نعمت است (1).
این نکته نیز لازم به یادآوری است که تعبیر به اصحاب الیمین(کسانی که نامه اعمالشان را به دست راستشان میدهند)به خاطر آن است که معمولا انسان کارهای مهم و ماهرانه را با دست راست انجام میدهد لذا دست راست سمبلی است از قدرت،مهارت،توانایی و پیروزی.
در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم که در ذیل این آیه فرمود:
هم شیعتنا و محبونا: "اصحاب یمین شیعیان ما و دوستان ما هستند" (2).
*** سپس به سراغ گروه سوم میرود که در اوائل سوره از آنها به عنوان اصحاب الشمال یاد شده بود،میفرماید:"اما اگر او از تکذیب کنندگان گمراه باشد..."( وَ أَمّٰا إِنْ کٰانَ مِنَ الْمُکَذِّبِینَ الضّٰالِّینَ ).
*** "با آب جوشان دوزخ و حرارت و سموم آن از او پذیرایی میشود"! ( فَنُزُلٌ مِنْ حَمِیمٍ ) (3).
و"سپس سرنوشت او ورود در آتش جهنم است"( وَ تَصْلِیَةُ جَحِیمٍ ).
آری در همان آستانه مرگ نخستین عذابهای الهی را میچشند،و طعم تلخ کیفرهای قیامت در قبر و برزخ در کام جانشان فرو میرود،و از آنجا که سخن از حال محتضر است مناسب این است که جمله"نزل من حمیم"اشاره به عذاب برزخی باشد"و تصلیة جحیم"اشاره به عذاب قیامت،این معنی در روایات متعددی نیز از ائمه اهل بیت نقل شده است (1).
قابل توجه اینکه در اینجا"مکذبین"و"ضالین"هر دو با هم ذکر شدهاند که اولی اشاره به تکذیب قیامت و خداوند یکتا و نبوت پیامبر ص است و دومی به کسانی که از راه حق منحرف شدهاند.
این تعبیر علاوه بر اینکه معنی تاکید را میرساند میتواند اشاره به این نکته باشد که در میان گمراهان افرادی هستند مستضعف و جاهل قاصر،و عناد و لجاجتی در برابر حق ندارند،آنها ممکن است مشمول الطاف الهی گردند، اما تکذیب کنندگان لجوج و معاند به چنین سرنوشتهایی که گفته شد گرفتار میشوند.
"حمیم"به معنی آب داغ و سوزان یا بادهای گرم و سموم است،و"تصلیة" از ماده"صلی"(بر وزن سعی)به معنی سوزاندن و داخل شدن در آتش است اما "تصلیه"که معنی متعددی را دارد تنها به معنی سوزاندن میآید.
*** و در پایان این سخن،میافزاید:"این همان حق و یقین است"( إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ حَقُّ الْیَقِینِ ).
*** "و حال که چنین است نام پروردگار بزرگت را منزه بشمار و او را
1) 1) "نور الثقلین"جلد 5 صفحه 229.
تسبیح گوی"( فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظِیمِ ).
معروف در میان مفسران این است که"حق الیقین"از قبیل اضافه بیانیه است یعنی آنچه در باره این سه گروه از مقربان و اصحاب الیمین و تکذیب کنندگان گفته شد عین واقعیت و حق و یقین است.
این احتمال نیز وجود دارد که چون یقین دارای مراتبی است،مرحله عالی آن حق الیقین است،یعنی یقین واقعی کامل و خالی از هر گونه شک و شبه و ریب (1).
ضمنا از آنچه گفتیم معلوم شد"هذا"در این آیه اشاره به احوال گروههای سهگانهای است که قبلا ذکر شده،بعضی نیز احتمال دادهاند که به تمام محتوای سوره واقعه یا تمام قرآن اشاره باشد،اما تفسیر اول مناسبتر است.
این نکته نیز قابل توجه است که تعبیر به"فسبح""پس تسبیح کن" (با فاء تفریع)اشاره به این حقیقت است که آنچه در باره این گروههای سهگانه گفته شد عین عدالت است،و بنا بر این خداوندت را از هر گونه ظلم و بیعدالتی پاک و منزه بشمار،و یا اینکه اگر میخواهی به سرنوشت گروه سوم گرفتار نشوی او را از هر گونه شرک و بیعدالتی که لازمه انکار قیامت است پاک و منزه بدان.
بسیاری از مفسران در ذیل آخرین آیه نقل کردهاند که پس از نزول آن پیامبر فرمود:اجعلوها فی رکوعکم:"آن را در رکوع خود قرار دهید" (سبحان ربی العظیم بگوئید)و هنگامی که سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَی نازل شد فرمود:اجعلوها فی سجودکم"آن را در سجده قرار دهید"(سبحان ربی الاعلی بگوئید) (2).
در تفسیر آیه 74 همین سوره نیز شبیه همین روایت را از بعضی از مفسران نقل کردیم.
عالم برزخ
آیا فوق از آیاتی است که اشاره به عالم برزخ دارد زیرا همانگونه که در تفسیر این آیات گفتیم در آستانه مرگ که انسان آماده برای انتقال به جهان دیگر میشود با یکی از حالات زیر روبرو خواهد شد:نعمتها و مواهب و پاداشهای الهی و روح و ریحان،یا کیفرها و مجازاتهای دردناک،و قرائن موجود در آیات نشان میدهد که قسمتی از اینها مربوط به قیامت و قسمت دیگری مربوط به قبر و برزخ است،و این خود دلیل دیگری بر وجود این عالم محسوب میشود.
در حدیثی از رسول خدا ص میخوانیم:"نخستین چیزی که به مؤمن در هنگام وفات بشارت داده میشود روح و ریحان و بهشت پر نعمت است،و نخستین چیزی که به مؤمن در قبرش بشارت داده میشود این است که به او میگویند بشارت باد بر تو به خشنودی خداوند،به بهشت خوش آمدی،خداوند تمام کسانی که تو را تا قبرت تشییع کردهاند همه را آمرزید و شهادت آنها را در باره تو تصدیق کرد،و دعای آنها را برای آمرزشت مستجاب فرمود" (1).
در حدیث دیگری امیر مؤمنان علی ع میفرماید:"هنگامی که انسان در آخرین روز از ایام دنیا و اولین روز از ایام آخرت قرار میگیرد اموال و فرزندان و اعمال او در برابرش مجسم میشوند،او نگاهی به اعمالش میکند، میگوید:من نسبت به شما بی اعتنا بودم هر چند بر دوش من سنگین بودید، الان چه خبری برای من دارید؟عملش میگوید:من همنشین تو در قبر و روز
1) 1) تفسیر در المنثور جلد 6 صفحه 166.
رستاخیزت هستم تا من و تو در پیشگاه پروردگارت حضور یابیم،سپس امام ع افزود:اگر دوست خدا باشد عملش به صورت خشبوترین انسان با زیباترین چهره و جالبترین لباس ظاهر میشود،و میگوید بشارت باد بر تو به آرامش و نعمت و بهشت پر برکت و قدمت خیر مقدم است سؤال میکند تو کیستی؟او در جوابش میگوید:من عمل صالح تو هستم که از دنیا(همراه تو)به سوی بهشت میروم" (1).
در باره عالم برزخ بحث مشروحتری ذیل آیه 100 مؤمنون داشتیم (2).
***پروردگارا!ما را در صف مقربان و اصحاب الیمین و اولیاء و دوستان خاصت قرار ده،و در آستانه مرگ مشمول روح و ریحان و جنت نعیمت بگردان.
خداوندا!عذاب رستاخیزت عذابی است الیم که هیچکس را یارای تحمل آن نیست،و پاداشهای بی حسابت پاداشی است عظیم که هیچکس با عملش مستوجب آن نمیشود،سرمایه ما در آن روز تنها لطف و کرم تو است ای کریم! بارالها!پیش از فرا رسیدن قیامت کبری و فرا رسیدن مرگ که قیامت صغری است ما را بیدار کن تا خود را برای این سفر عظیم که در پیش داریم آماده سازیم.
آمین یا رب العالمین پایان سوره واقعه 6\ج 2\1406 27\11\1364
محتوای سوره حدید
با توجه به اینکه این سوره از سورههایی است که در مدینه نازل شده و حتی ادعای اجماع بر"مدنی"بودن آن کردهاند طبعا خصائص سورههای مدنی را دارا است و علاوه بر تحکیم پایههای عقیدتی به دستورهای عملی متعددی مخصوصا در زمینههای اجتماعی و حکومتی میپردازد که نمونههای آن را در آیات 10 و 11 و 25 به خواست خدا خواهیم دید.
محتوای این سوره را به هفت بخش میتوان تقسیم کرد:
1-آیات نخستین سوره بحث جامع و جالبی پیرامون توحید و صفات خدا دارد و در حدود بیست صفت از صفات الهی در آن منعکس است که درک آنها انسان را در سطح بالای معرفت الهی قرار میدهد.
2-بخش دیگری از عظمت قرآن این نور الهی که در ظلمات شرک تابید سخن میگوید.
3-در بخش سوم از وضع مؤمنان و منافقان در قیامت که گروه اول در پرتو نور ایمان راه خود را به سوی بهشت میگشایند،و گروه دوم در ظلمات شرک و کفر میمانند،بحث میکند.
و به این ترتیب اصول سهگانه اسلام یعنی توحید و نبوت و معاد در این سوره به خوبی منعکس است.
4-در بخش دیگری دعوت به ایمان و خروج از شرک،و سرنوشت جمعی از اقوام کافر پیشین منعکس شده است.
5-بخش مهمی از این سوره پیرامون انفاق در راه خدا و مخصوصا برای
تقویت پایههای جهاد فی سبیل اللّٰه،و بی ارزش بودن اموال دنیا میباشد.
6-در بخشی کوتاه،اما گویا و مستدل،سخن از عدالت اجتماعی به میان آمده که یکی از اهداف مهم انبیا است.
7-و بالآخره در بخش دیگری مساله رهبانیت و انزوای اجتماعی مورد مذمت قرار گرفته،و جدایی خط اسلام از آن مشخص شده است.
البته در لابلای این بحثها نکات دیگری به تناسب آمده،و در نهایت مجموعهای بیدارگر و هدایت آفرین را تشکیل داده است.
ضمنا نامگذاری این سوره به"حدید"به خاطر تعبیری است که در آیه 25 سوره آمده است.
فضیلت تلاوت سوره حدید
در روایات اسلامی نکتههای جالب توجهی پیرامون فضیلت تلاوت این سوره آمده،البته تلاوتی که توأم با فکر،و تفکری که توأم با عمل باشد. در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص میخوانیم: من قرأ سورة الحدید کتب من الذین آمنوا باللّٰه و رسوله: "کسی که سوره حدید را بخواند در زمره کسانی که به خدا و پیامبرش ایمان آوردهاند نوشته خواهد شد" 1. در حدیث دیگری از همان حضرت ص نقل شده که قبل از خواب"مسبحات" را تلاوت میفرمود(مسبحات سورههایی است که با"سبح للّٰه"یا"یسبح للّٰه" آغاز میشود و آن پنج سوره است:سوره حدید،حشر،صف،جمعه و تغابن) و میفرماید:ان فیهن آیة افضل من الف آیة:"در آنها آیهای است که از هزار آیه برتر است"! 2. البته پیامبر ص این آیه را تعیین نفرموده،ولی بعضی از مفسران احتمال دادهاند که منظور آخرین آیه سوره حشر است،هر چند دلیل روشنی برای این معنی در دست نیست 1. در حدیث دیگری از امام باقر ع میخوانیم: من قرأ المسبحات کلها قبل ان ینام لم یمت حتی یدرک القائم(ع)و ان مات کان فی جوار رسول اللّٰه(ص): "کسی که"مسبحات"(سورههای پنجگانه فوق)را بخواند از دنیا نمیرود تا حضرت مهدی ع را درک کند،و اگر قبلا از دنیا برود در جهان دیگر در همسایگی رسول خدا خواهد بود.
با توجه به اینکه این سوره از سورههایی است که در مدینه نازل شده و حتی ادعای اجماع بر"مدنی"بودن آن کردهاند طبعا خصائص سورههای مدنی را دارا است و علاوه بر تحکیم پایههای عقیدتی به دستورهای عملی متعددی مخصوصا در زمینههای اجتماعی و حکومتی میپردازد که نمونههای آن را در آیات 10 و 11 و 25 به خواست خدا خواهیم دید.
محتوای این سوره را به هفت بخش میتوان تقسیم کرد:
1-آیات نخستین سوره بحث جامع و جالبی پیرامون توحید و صفات خدا دارد و در حدود بیست صفت از صفات الهی در آن منعکس است که درک آنها انسان را در سطح بالای معرفت الهی قرار میدهد.
2-بخش دیگری از عظمت قرآن این نور الهی که در ظلمات شرک تابید سخن میگوید.
3-در بخش سوم از وضع مؤمنان و منافقان در قیامت که گروه اول در پرتو نور ایمان راه خود را به سوی بهشت میگشایند،و گروه دوم در ظلمات شرک و کفر میمانند،بحث میکند.
و به این ترتیب اصول سهگانه اسلام یعنی توحید و نبوت و معاد در این سوره به خوبی منعکس است.
4-در بخش دیگری دعوت به ایمان و خروج از شرک،و سرنوشت جمعی از اقوام کافر پیشین منعکس شده است.
5-بخش مهمی از این سوره پیرامون انفاق در راه خدا و مخصوصا برای
ص :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . سَبَّحَ لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (1) لَهُ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ یُحْیِی وَ یُمِیتُ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (2) هُوَ اَلْأَوَّلُ وَ اَلْآخِرُ وَ اَلظّٰاهِرُ وَ اَلْبٰاطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (3)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-آنچه در آسمانها و زمین است برای خدا تسبیح میگویند،و او عزیز و حکیم است.
2-مالکیت(و حاکمیت)آسمانها و زمین از آن او است،زنده میکند و میمیراند،و او بر هر چیز قادر است.
3-اول و آخر و ظاهر و باطن او است،از هر چیز آگاه است.
آیات ژرفاندیشان!
گفتیم این سوره با یک بخش توحیدی که جامع حدود"بیست وصف"از
اوصاف الهی است آغاز میشود،اوصافی که شناخت آنها سطح معرفت انسانی را بالا میبرد و به ذات مقدس او آشنا میکند،اوصافی که هر کدام به گوشهای از صفات جلال و جمال او اشاره دارد،و هر قدر اندیشمندان بیشتر در آن بیندیشند به حقایق تازهای دست مییابند.
چنان که در حدیثی از امام علی بن الحسین ع میخوانیم:"وقتی در باره توحید از حضرتش سؤال کردند در پاسخ فرمود:
ان اللّٰه عز و جل علم انه یکون فی آخر الزمان اقوام متعمقون فانزل اللّٰه تعالی:" قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ "و الآیات من سورة الحدید،الی قوله:"علیم بذات الصدور"،فمن رام وراء ذلک فقد هلک: "خداوند متعال میدانست که در آخر زمان اقوامی میآیند که در مسائل تعمق و دقت میکنند،لذا سوره قل هو اللّٰه احد و آیات آغاز سوره حدید،تا علیم بذات الصدور،را نازل فرمود،پس هر کس ما ورای آن را طالب باشد هلاک میشود" (1).
از این حدیث استفاده میشود که این آیات حد اکثر معرفت ممکن را به تشنهکامان میدهد.
به هر حال،نخستین آیه این سوره از تسبیح و تنزیه خدا شروع کرده میفرماید:"آنچه در آسمانها و زمین است همواره برای خدا تسبیح میگوید، و او است قادری شکست ناپذیر و حکیم علی الاطلاق"( سَبَّحَ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ).
سوره گذشته با امر به تسبیح پایان گرفت،و این سوره با تسبیح الهی شروع میشود،و قابل توجه اینکه در سورههای"مسبحات"که با تسبیح الهی آغاز میشود در سه مورد تسبیح به صورت صیغه ماضی(سبح)آمده است(حدید و حشر و صف)و در دو مورد به صورت صیغه مضارع یعنی یسبح(جمعه و تغابن)،این
1) 1) اصول کافی طبق نقل تفسیر نور الثقلین جلد 5 صفحه 231.
تفاوت تعبیر شاید اشاره به این نکته باشد که در گذشته و آینده و همیشه موجودات این جهان تسبیح ذات اقدس او گفته و میگویند.
حقیقت تسبیح عبارت است از نفی هر گونه عیب و نقص (1)و گواهی همه موجودات جهان به پاکی ذات مقدس او از هر گونه عیب و نقص یا به خاطر این است که آن چنان نظم و حساب و حکمت و عجائب و شگفتیها در نظام همه آنها به کار رفته که جملگی با زبان حال ذکر حق میگویند و تسبیح و ثنای او میخوانند و فریاد میکشند که آفریدگار ما قدرتش بی انتها و حکمتش بی پایان است.
و لذا در پایان آیه جمله"و هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ "آمده است یا اینکه تمامی ذرات جهان از نوعی درک و شعور برخوردارند به گونهای که در عالم خود تسبیح و حمد خدا میگویند هر چند ما بر اثر محدودی اطلاعات از آن بیخبریم.
شرح بیشتر در باره حمد و تسبیح عمومی موجودات جهان را ذیل آیه 44 سوره اسراء(جلد 12 صفحه 133 تا 136)مطالعه فرمائید.
این نکته نیز لازم به یادآوری است که"ما"در جمله" سَبَّحَ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ "معنی وسیع و گستردهای دارد که همه موجودات جهان را اعم از صاحبان عقل و ذی روح و بی روح را شامل میشود (2).
*** بعد از ذکر دو وصف از صفات ذات پاک خداوند یعنی"عزت"و"حکمت" به"مالکیت و تدبیر و تصرفش در عالم هستی"که لازمه قدرت و حکمت است
پرداخته،میافزاید:"برای خدا است مالکیت و حاکمیت آسمانها و زمین" ( لَهُ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
او است که زنده میکند و میمیراند"( یُحْیِی وَ یُمِیتُ ).
"و بر هر کار توانا است"( وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ).
مالکیت خداوند نسبت به عالم هستی مالکیت اعتباری و تشریعی نیست، بلکه مالکیت حقیقی و تکوینی است،یعنی او به همه چیز احاطه دارد و همه جهان در قبضه قدرت او،و تحت اراده و فرمان او است،لذا به دنبال آن سخن از زنده کردن و میراندن و توانایی بر هر چیز به میان آمده است.
و به این ترتیب تا به اینجا شش وصف از اوصاف او در این دو آیه بیان شده است.
تفاوت"عزت"و"قدرت"در این است که عزت بیشتر توجه به درهم شکستن مدافع دارد،و قدرت توجه به ایجاد اسباب،بنا بر این دو وصف مختلف محسوب میشوند،هر چند در ریشه توانایی با هم مشترکند(دقت کنید).
مساله زنده کردن و میراندن(احیاء و اماته)در بسیاری از آیات قرآن مطرح شده است،و در حقیقت این دو موضوع از موضوعاتی است که اسرار پیچیده آن بر هیچکس روشن نیست، نه کسی به درستی از حقیقت حیات با خبر است؟و نه حقیقت مرگ را کسی میداند بلکه آنچه از این دو میدانیم آثار آنها است،و عجب اینکه از همه چیز نزدیکتر به ما حیات و زندگی ما است، در عین حال حقیقت و اسرار آن از همه چیز مخفیتر است! قابل توجه اینکه جمله"یحیی و یمیت"به صورت فعل مضارع دلیل بر استمرار مساله حیات و مرگ در طول همه زمانها است،و اطلاق این دو نه تنها شامل حیات و مرگ انسان در این جهان میشود که شامل هر گونه حیات و مرگ،از عالم فرشتگان گرفته تا موجودات زنده دیگر و حیوانات و گیاهان،
نه تنها حیات دنیا که حیات برزخی و رستاخیز را نیز دربر میگیرد،آری حیات و مرگ در تمام اشکالش به دست قدرت او است.
*** سپس به بیان پنج وصف دیگر پرداخته میفرماید:"او اول است،و آخر است،و ظاهر است،و باطن است،و از همه چیز آگاه است"( هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظّٰاهِرُ وَ الْبٰاطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ).
توصیف به اول و آخر بودن تعبیر لطیفی است از ازلیت و ابدیت او،زیرا میدانیم او وجودی است بی انتها و واجب الوجود،یعنی هستیش از درون ذات او است نه از بیرون،تا پایان گیرد یا آغازی داشته باشد،و بنا بر این از ازل بوده و تا ابد خواهد بود.
او سرآغاز و ابتدای عالم هستی است،و او است که بعد از فنای جهان نیز خواهد بود.
بنا بر این تعبیر به اول و آخر هرگز زمان خاصی را دربر ندارد و اشاره به مدت معینی نیست.
توصیف به ظاهر و باطن نیز تعبیر دیگری از احاطه وجودی او نسبت به همه چیز است،از همه چیز ظاهرتر است چرا که آثارش همه جا را گرفته،و از همه چیز مخفیتر است چون که ذاتش بر کسی روشن نیست.
بعضی از مفسران در اینجا چنین تعبیر کردهاند:الاول بلا ابتداء،و الآخر بلا انتهاء،و الظاهر بلا اقتراب،و الباطن بلا احتجاب:"اولی است که آغاز ندارد،و آخری است که پایان ندارد،ظاهری است که نزدیک نیست،باطنی است که پوشیده نمیباشد".
و بعضی دیگر تعبیر لطیف دیگری دارند:الاول ببره،و الآخر بعفوه،
و الظاهر باحسانه،و توفیقه اذا اطعته،و الباطن بستره اذا عصیته:
"او آغازگری است در نیکیها،و پایانگری است به عفو و بخشش،هنگامی که اطاعتش کنی با احسان و توفیقش بر تو ظاهر میشود،و هنگامی که معصیتش کنی با ستر و پوشش پنهان میگردد".
کوتاه سخن اینکه او به همه چیز احاطه دارد و آغاز و انجام و ظاهر و باطن جهان هستی او است.
بعضی از مفسران"ظاهر"را در اینجا به معنی"غالب"تفسیر کردهاند (از ظهور به معنی غلبه)و در بعضی از خطب"نهج البلاغه"نیز قرینهای بر این معنی دیده میشود آنجا که در باره آفرینش زمین میفرماید:هو الظاهر علیها بسلطانه و عظمته،و هو الباطن لها بعلمه و معرفته"او با سلطه و عظمتش بر آن غلبه دارد،و با علم و معرفتش در باطن آن راه دارد" (1)جمع میان دو تفسیر نیز بی مانع است.
و به هر حال یکی از نتائج این امور همان است که در پایان آیه آمده:
" وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ "زیرا کسی که از آغاز بوده و تا پایان باقی است و در ظاهر و باطن جهان است چنین کسی قطعا از همه چیز آگاه میباشد.
جمع اضداد در صفات خدا
بسیاری از صفات است که در ما انسانها و موجودات دیگر غیر قابل جمع است،و به صورت صفات متضاد جلوه میکند،مثلا اگر من اولین نفر در میان یک جمعیت باشم قطعا آخرین نفر نخواهم بود،اگر ظاهر باشم پنهان نیستم،
1) 1) نهج البلاغه خطبه 186.
و اگر پنهان باشم ظاهر نخواهم بود،همه اینها به خاطر آن است که وجود ما محدود است،و یک وجود محدود جز این نمیتواند باشد،اما هنگامی که سخن به صفات خدا میرسد،اوصاف دگرگون میشوند و تغییر شکل میدهند،در آنجا ظاهر و باطن با هم جمع میشود،و همچنین آغاز و انجام،و با توجه به لا یتناهی بودن ذات مقدسش جای تعجب نیست.
در احادیثی که از شخص پیغمبر گرامی اسلام ص و ائمه اهل بیت ع در این زمینه رسیده توضیحات جالبی دیده میشود که به تفسیر این آیات پر محتوی کمک میکند.
از جمله در حدیثی در"صحیح مسلم"آمده است که پیامبر ص فرمود:
اللهم انت الاول فلیس قبلک شیء،و انت الآخر فلیس بعدک شیء،و انت الظاهر فلیس فوقک شیء،و انت الباطن فلیس دونک شیء: "خداوندا!تو اولی هستی که قبل از تو چیزی نیست،و آخری هستی که بعد از تو چیزی نمیباشد آن چنان ظاهر و غالبی که برتر از تو وجود ندارد،و آن چنان باطن و پنهانی که ما ورای تو چیزی تصور نمیشود" (1).
امیر مؤمنان علی ع میفرماید:
لیس لاولیته ابتداء،و لا لازلیته انقضاء هو الاول لم یزل،و الباقی بلا اجل...الظاهر لا یقال مم؟و الباطن لا یقال فیم؟: "برای اولیت او آغازی نیست،و برای ازلیت او پایانی نخواهد بود، نخستینی است که همواره بوده،و جاویدی است که سرآمدی ندارد،آشکاری است که در بارهاش نتوان گفت از چه چیز پیدا شده؟و پنهانی است که نتوان گفت در کجاست"؟ (2).
امام حسن مجتبی ع نیز در خطبهای میفرماید:
الحمد للّٰه الذی لم
یکن فیه اول معلوم،و لا آخر متناه،...فلا تدرک العقول و اوهامها و لا الفکر و خطراتها،و لا الالباب و اذهانها صفته،فتقول متی؟و لا بدع مما؟ و لا ظاهر علی ما؟و لا باطن فیما؟: "حمد برای خدایی است که نه سرآغاز معلومی دارد،و نه پایان محدودی،عقلها و اندیشهها،افکار و خردها هرگز صفات او را درک نمیکند،هرگز نمیتواند بگوید از چه زمان بوده؟و از چه چیز آغاز شده؟و بر چه چیز ظاهر است؟و در چه پنهان است"؟ (1). به عقل نازی حکیم تا کی؟ به عقل این ره نمیشود طی به کنه ذاتش خرد برد پی اگر رسد خس به قعر دریا! بلکه میتوان گفت: خرد به ذاتش نمیبرد پی و گر رسد خس به قعر دریا! ***
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد 5 صفحه 236.
هُوَ اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ثُمَّ اِسْتَویٰ عَلَی اَلْعَرْشِ یَعْلَمُ مٰا یَلِجُ فِی اَلْأَرْضِ وَ مٰا یَخْرُجُ مِنْهٰا وَ مٰا یَنْزِلُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ مٰا یَعْرُجُ فِیهٰا وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مٰا کُنْتُمْ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (4) لَهُ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ إِلَی اَللّٰهِ تُرْجَعُ اَلْأُمُورُ (5) یُولِجُ اَللَّیْلَ فِی اَلنَّهٰارِ وَ یُولِجُ اَلنَّهٰارَ فِی اَللَّیْلِ وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (6)
4-او کسی است که آسمانها و زمین را در شش روز(شش دوران)آفرید،سپس بر تخت قدرت قرار گرفت(و به تدبیر جهان پرداخت)آنچه را در زمین فرو میرود میداند و آنچه را از آن خارج میشود،و آنچه از آسمان نازل میگردد و آنچه به آسمان بالا میرود،و او با شماست هر جا که باشید و خداوند نسبت به آنچه انجام میدهید بیناست.
5-مالکیت آسمانها و زمین از آن او است،و همه چیز به سوی او باز میگردد.
6-شب را داخل روز میکند،و روز را داخل شب،و او به آنچه بر دلها حاکم است داناست.
او همیشه بر تخت قدرت است
به دنبال اوصاف یازدهگانهای که در آیات قبل در باره ذات پاک پروردگار ذکر شد در این آیات اوصاف دیگری بیان شده.
در نخستین آیه مورد بحث به پنج وصف دیگر از اوصاف جمال و جلال او اشاره شده است.
نخست از مساله خالقیت سخن میگوید و میفرماید:"او کسی است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید"( هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ).
مساله"خلقت در شش روز"هفت مرتبه در قرآن مجید ذکر شده است که نخستین مرتبه در آیه 54 اعراف،و آخرین مورد آن همین آیه مورد بحث (آیه 4 حدید)میباشد.
همانگونه که قبلا نیز گفتهایم منظور از"یوم"(روز)در این آیات روز معمولی نیست،بلکه منظور از آن"دوران"است خواه این دوران کوتاه باشد،و یا طولانی هر چند میلیونها سال به طول انجامد،و این تعبیری است که در لغت عرب و زبانهای دیگر نیز به کار میرود،مثلا میگویند امروز نوبت فلان جمعیت است که حکومت کنند و فردا نوبت دیگران یعنی دوران آنها.
این معنی را با شواهد و شرح مبسوط در جلد ششم ذیل آیه 54 سوره اعراف آوردهایم (1).
البته برای خداوند هیچ مانعی نداشت که تمام عالم را در یک لحظه بیافریند، ولی مسلما اگر چنین بود کمتر عظمت و قدرت و علم آفریدگار ظاهر میگشت
1) 1) "تفسیر نمونه"جلد 6 صفحه 200 به بعد.
ولی هنگامی که آن را در طی میلیاردها سال در دورانهای مختلف و چهرههای گوناگون طبق برنامههای منظم و حساب شده بیافریند دلائل آشکارتری بر قدرت و حکمت او دربر خواهد داشت.
بعلاوه این تدریجی بودن سرمشقی است برای تدریجی بودن سیر تکاملی انسان و عدم عجله و شتاب در رسیدن به اهداف مختلف.
سپس به مساله حکومت و تدبیر جهان پرداخته،میافزاید:"خداوند بعد از آفرینش جهان بر تخت قدرت قرار گرفت"( ثُمَّ اسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ ).
و زمام حکومت و تدبیر جهان را همیشه در دست داشته و دارد.
بدون شک خداوند نه جسم است و نه"عرش"به معنی"تخت سلطنت" میباشد،بلکه این تعبیر کنایهای است لطیف از حاکمیت مطلقه خداوند و نفوذ تدبیر او در عالم هستی.
"عرش"-در لغت به معنی چیزی است که مسقف باشد و گاه به خود سقف نیز گفته میشود-به معنی تختهای بلند همانند تخت سلاطین نیز آمده است ولی به عنوان کنایه از قدرت نیز به کار میرود، همانگونه که در فارسی میگوئیم:"پایههای تختش فرو ریخت"و یا در عربی میگویند"فلان ثل عرشه":کنایه از اینکه قدرتش بر باد رفت (1).
به هر حال بر خلاف آنچه گروهی از ناآگاهان میپندارند که خداوند جهان را آفریده و به حال خود واگذارده،او همیشه زمام حکومت و تدبیر عالم را در کف قدرت دارد،و وابستگی نظامات این جهان بلکه فرد فرد موجودات به ذات پاکش آن چنان است که اگر یک لحظه نظر لطف از آنها برگیرد،و فیضش را قطع کند"فرو ریزند قالبها"!
1) 1) در باره حقیقت عرش توضیحات بیشتری در جلد 6 تفسیر نمونه صفحه 204 (ذیل آیه 54 اعراف)آوردهایم،و در جلد دوم صفحه 200(ذیل آیه 255 بقره).
توجه به این حقیقت به انسان درک و دیدی میدهد که خدا را در همه جا و با همه چیز و در درون جان خود ببیند و احساس کند،و به او عشق ورزد.
سپس شاخه دیگری از علم بیپایانش را بیان کرده،میافزاید:"آنچه را در زمین نفوذ میکند،آنچه از آن برمیآید،و آنچه از آسمان نازل میشود، و آنچه به آسمان بالا میرود،همه را میداند،و از همه با خبر است"( یَعْلَمُ مٰا یَلِجُ فِی الْأَرْضِ وَ مٰا یَخْرُجُ مِنْهٰا وَ مٰا یَنْزِلُ مِنَ السَّمٰاءِ وَ مٰا یَعْرُجُ فِیهٰا ).
گرچه تمام این امور در تعبیر" هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ "که در آیات قبل آمده جمع است،اما شرح این معانی توجه بیشتری به انسان در زمینه وسعت علم خداوند میدهد.
آری او از آنچه در زمین فرو میرود آگاه است:از تمام قطرههای باران.
از امواج سیلابها.
از دانههای گیاهان که با کمک باد یا حشرات در زمین پراکنده میشوند و نفوذ میکنند.
از ریشههای درختان به هنگامی که در جستجوی آب و غذا به اعماق زمین پیش فرو روند.
از انواع معادن و ذخائری که روزی بر صفحه زمین بوده و سپس در آن دفن شده.
از گنجها و دفینهها.
از اجساد مردگان.
از انواع حشراتی که در زمین لانه میسازند.
آری از همه اینها آگاه است.
و نیز از گیاهانی که از زمین برمیآیند.
از چشمههایی که از دل خاک و صخرهها میجوشد.
از معادن و گنجینههایی که ظاهر میشوند.
از انسانهایی که از آن برخاستهاند.
از آتشفشانهایی که از دل زمین زبانه میکشد.
از حشراتی که از لانهها سر برمیآورند.
از گازهایی که از زمین متصاعد میشوند.
و از امواج جاذبه که از درون آن برمیخیزد،خداوند از تمامی اینها جزء به جزء و ذره به ذره آگاه است.
و همچنین آنچه از آسمان نازل میشود:
از دانههای باران گرفته تا اشعه حیاتبخش آفتاب.
از خیل فرشتگان گرفته تا امواج نیرومند وحی و کتب آسمانی.
از اشعه کیهانی گرفته تا شهابها و سنگریزههای سرگردان که به سوی زمین جذب میشوند،او از همه اینها مو به مو آگاه است.
و نیز آنچه به آسمان صعود میکند:اعم از فرشتگان،ارواح انسانها، اعمال بندگان،انواع دعاها،اقسام پرندگان،و بخارات،و ابرها،و غیر اینها، آنچه میدانیم و آنچه نمیدانیم همه در پیشگاه علم او روشن و آشکار است.
اگر کمی در این باره بیندیشیم که در هر لحظه میلیونها میلیون موجود مختلف وارد زمین میشود،و میلیونها میلیون موجود از آن برمیخیزد، و میلیونها میلیون از آسمان نازل میگردد،یا به آسمان صعود میکند،که از شماره و حد و حصر بیرون است،و هیچکس جز خدا نمیتواند آنها را احصا کند آن گاه به وسعت علم پروردگار آشنا میشویم.
و بالآخره در چهارمین و پنجمین توصیف روی نقطه حساسی تکیه کرده، میفرماید:"او با شماست هر جا که باشید" ( وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مٰا کُنْتُمْ ).
"و چون چنین است او به آنچه انجام میدهید بصیر و بینا است"( وَ اللّٰهُ بِمٰا
تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ
).
چگونه او با ما نباشد در حالی که ما نه تنها در وجود که در بقاء خود لحظه به لحظه به او متکی هستیم و از وی مدد میگیریم،او روح عالم هستی است،او جان جهان است،بلکه او برتر از این و آن است! از زمانی که به صورت ذره خاکی در گوشهای افتاده بودیم،و از آن لحظهای که به صورت جنین در شکم مادر قرار داشتیم او با ما بود،و در تمام عمر،و در عالم و برزخ نیز همه جا با ما است،آیا با این حال ممکن است از ما بیخبر باشد؟! راستی این احساس که او همه جا با ما است از یک سو به انسان عظمت و شکوه میبخشد و از سوی دیگر اطمینان و اعتماد به نفس میدهد و شجاعت و شهامت در او میآفریند،و از سوی سوم احساس مسئولیت شدید میبخشد،چرا که او همه جا حاضر و ناظر و مراقب است،و این بزرگترین درس تربیت است،آری این اعتقاد ریشه اصلی تقوی و پاکی و درستکاری انسان است و هم رمز عظمت و بزرگی او.
این یک واقعیت است که او همیشه و همه جا با ما است،نه یک کنایه و مجاز،حقیقتی که از یک سو دلپذیر و دلانگیز و روحپرور است،و از سوی دیگر رعبانگیز و مسئولیت آفرین! لذا در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص نقل شده است که فرمود:
ان من افضل ایمان المرء ان یعلم ان اللّٰه تعالی معه حیث کان: "برترین مرحله ایمان انسان این است که بداند هر جا باشد خدا با او است" (1).
در حدیث دیگری میخوانیم که موسی عرض کرد:این اجدک یا رب؟.
1) 1) در المنثور جلد 6 صفحه 171.
"کجا تو را بیابم ای پروردگار"؟! قال:یا موسی اذا قصدت الی فقد وصلت الی!:"خطاب آمد که ای موسی هر زمان اراده من کنی به من رسیدهای"! (1).
اصولا این"معیت"(همراه بودن خدا با بندگان)به قدری ظریف و دقیق است که هر انسان متفکر و مؤمنی به مقدار اندیشه و ایمانش آن را درک میکند و از عمق آن با خبر میگردد.
*** بعد از مساله حاکمیت و تدبیر سخن به مساله مالکیت او در کل جهان هستی میرسد،میفرماید:"مالکیت آسمانها و زمین از آن او است"( لَهُ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
و سرانجام به مساله مرجعیت او اشاره کرده میافزاید:"و همه کارها به او بازگشت میکند"( وَ إِلَی اللّٰهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ ).
آری وقتی او خالق و مالک و حاکم و مدبر ما است و همه جا با ما میباشد مسلما بازگشت همه ما و همه کارها نیز به سوی او است.
ما رهروان منزل عشق او هستیم که با کولهباری از امید و نیروها از سرمنزل عدم به راه افتادهایم،و تا به اقلیم وجود اینهمه راه آمدهایم،ما از او هستیم و به سوی او باز میگردیم،چرا که مبدأ و منتهی او است.
قابل توجه اینکه در سه آیه قبل نیز عین این توصیف آمده بود:له ملک السماوات و الارض این تکرار ممکن است به آن خاطر باشد که در آنجا تنها از مساله حیات و مرگ موجودات زنده سخن در میان بود،و اینجا دامنه بحث گستردهتر شده و سخن از بازگشت همه امور به سوی او است.
و نیز در آنجا مقدمهای بود برای بیان قدرت خداوند بر همه چیز و در اینجا
1) 1) روح البیان جلد 9 صفحه 351.
مقدمهای برای بازگشت همه چیز به سوی او است که این هر دو لازمه مالکیت خداوند نسبت به آسمانها و زمین است.
تعبیر به"الامور"به صیغه جمع نشان میدهد که نه تنها انسانها که همه موجودات به سوی او در حرکتند حرکتی دائم و توقف ناپذیر! بنا بر این مفهوم آیه منحصر به بازگشت انسانها در آخرت به او نیست، هر چند موضوع معاد یکی از مصادیق روشن آن محسوب میشود.
*** در آخرین آیه مورد بحث به دو وصف دیگر نیز اشاره کرده میفرماید:
"او شب را در روز،و روز را در شب داخل میکند"( یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهٰارِ وَ یُولِجُ النَّهٰارَ فِی اللَّیْلِ ) (1).
آری تدریجا از یکی میکاهد و به دیگری میافزاید و طول شب و روز را در سال تغییر میدهد،همان تغییری که همراه با فصول چهارگانه سال است با تمام برکاتی که برای انسانها در این فصول نهفته است.
این آیه تفسیر دیگری نیز دارد و آن اینکه به هنگام طلوع و غروب آفتاب هرگز تغییر نظام نور و ظلمت دفعة رخ نمیدهد تا برای انسانها و موجودات زنده دیگر موجب انواع مشکلات گردد،بلکه این امر به صورت تدریجی رخ میدهد،و موجودات را آرام آرام از روشنایی روز به تاریکی شب و از تاریکی شب به روشنایی روز منتقل میسازد،و فرا رسیدن شب و روز را از مدتی قبل اعلام میدارد تا همگان خود را آماده کنند.
جمع میان دو تفسیر در مفهوم آیه نیز کاملا ممکن است.
1) 1) "یولج"از ماده"ایلاج"و آن هم از ماده"ولوج"گرفته شده است، "ولوج"به معنی داخل شدن و نفوذ کردن و"ایلاج"به معنی داخل کردن و نفوذ دادن است.
و در پایان میافزاید:"و او به آنچه بر دلها حاکم است آگاه است" ( وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ ).
همانگونه که اشعه حیاتبخش آفتاب و روشنایی روز در اعماق تاریکی شب نفوذ میکند و همه جا را روشن میسازد،علم پروردگار نیز در تمام زوایای قلب و جان انسان نفوذ میکند و همه اسرار آن را روشن میسازد.
قابل توجه اینکه در آیات قبل سخن از آگاهی خداوند نسبت به اعمال ما بود( وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ )و در اینجا سخن از آگاهی او نسبت به نیات و عقائد و افکار ما است( وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ ).
کلمه"ذات"چنان که قبلا هم اشاره کردهایم در لغت عرب به معنی"عین و حقیقت"نیامده است،و این اصطلاحی است از سوی فلاسفه،بلکه"ذات"در لغت به معنی"صاحب چیزی"است،بنا بر این"ذات الصدور"اشاره به نیات و اعتقاداتی است که قلوب انسانها را در اختیار خود گرفته است و بر آن حاکم است(دقت کنید).
و چه زیبا است که انسان تمام این صفات الهی را از اعماق جان باور کند و حضور او را در اعمال و در نیات و عقائد خود احساس نماید،آیا با این احساس امکان دارد از جاده اطاعت و بندگی خارج شده،در طریق عصیان و زشتی گام بگذارد؟! ***
آیات اسم اعظم خدا
میدانیم فلاسفه و متکلمان صفات خدا را به دو دسته تقسیم کردهاند:
"صفات ذات"که بیان اوصاف جمال و جلال او است و"صفات فعل"که بیانگر افعالی است که از ذات مبارکش صادر میشود.
در آیات ششگانهای که در آغاز این سوره آمده و باید طبق حدیث آنها را آیات"ژرفاندیشان"(متعمقین)نام نهاد بیست وصف از اوصاف ذات و افعال آمده،از علم و قدرت و حکمت و ازلیت و ابدیت خداوند گرفته،تا خلقت و تدبیر و مالکیت و حاکمیت و احاطه او نسبت به همه موجودات،و حضورش در همه جا،آن هم با تعبیراتی که به آنها عمق بیشتری میبخشد.
توجه و ایمان به این صفات و تلاش در روشن ساختن شعلهای هر چند کوچک از آنها در وجود خود،ما را در سیر تکاملی و مسیر الی اللّٰه بهترین یار و مددکار است.
در حدیثی از"براء بن عازب"آمده است که میگوید:به علی ع عرض کردم:
یا امیر المؤمنین!اسئلک باللّٰه و رسوله،الا خصصتنی باعظم ما خصک به رسول اللّٰه(ص)،و اختصه به جبرئیل،و ارسله به الرحمن،فقال اذا اردت ان تدعو اللّٰه باسمه الاعظم،فاقرأ من اول سورة الحدید الی آخر ست آیات منها عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ ،و آخر سورة الحشر یعنی اربع آیات،ثم ارفع یدیک فقل یا من هو هکذا،اسالک بحق هذه الاسماء ان تصلی علی محمد (ص)و ان تفعل بی کذا و کذا مما ترید،فو اللّٰه الذی لا اله غیره لتنقلبن بحاجتک ان شاء اللّٰه :
"ای امیر مؤمنان!تو را به خدا و رسولش میخوانم که برترین چیزی که پیامبر ص ویژه تو کرد،و جبرئیل مخصوص او ساخت،و خداوند جبرئیل را به آن فرستاد در اختیار من قرار دهی!فرمود:هنگامی که میخواهی خدا را به نام اعظمش بخوانی از آغاز سوره حدید تا شش آیه،تا عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ را بخوان،و سپس چهار آیه آخر سوره حشر را بعد دو دستت را بلند کن و بگو:
ای خداوندی که چنین هستی تو را به حق این اسماء میخوانم که بر محمد ص درود فرستی و فلان حاجت مرا برآوری-سپس آنچه را میخواهی بگو-سوگند
به خداوندی که معبودی جز او نیست به حاجتت خواهی رسید ان شاء اللّٰه" (1).
در عظمت این آیات و اهمیت محتوای آن،همین حدیث کافی است،ولی نباید فراموش کرد که اسم اعظم الهی تنها الفاظ نیست تخلق به آنها نیز لازم است.
آمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنْفِقُوا مِمّٰا جَعَلَکُمْ مُسْتَخْلَفِینَ فِیهِ فَالَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ أَنْفَقُوا لَهُمْ أَجْرٌ کَبِیرٌ (7) وَ مٰا لَکُمْ لاٰ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ لِتُؤْمِنُوا بِرَبِّکُمْ وَ قَدْ أَخَذَ مِیثٰاقَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (8) هُوَ اَلَّذِی یُنَزِّلُ عَلیٰ عَبْدِهِ آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَی اَلنُّورِ وَ إِنَّ اَللّٰهَ بِکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ (9) وَ مٰا لَکُمْ أَلاّٰ تُنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ لِلّٰهِ مِیرٰاثُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ لاٰ یَسْتَوِی مِنْکُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ اَلْفَتْحِ وَ قٰاتَلَ أُولٰئِکَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ اَلَّذِینَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قٰاتَلُوا وَ کُلاًّ وَعَدَ اَللّٰهُ اَلْحُسْنیٰ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (10) مَنْ ذَا اَلَّذِی یُقْرِضُ اَللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضٰاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ (11)
1) 1) "تفسیر در المنثور"جلد 6 صفحه 171.
7-به خدا و رسولش ایمان بیاورید و از آنچه شما را نماینده(خود)در آن قرار داده انفاق کنید(زیرا)کسانی که از شما ایمان بیاورند و انفاق کنند اجر بزرگی دارند.
8-چرا ایمان نیاورید در حالی که رسول(خدا)شما را میخواند که به پروردگارتان ایمان بیاورید و از شما پیمان گرفته است(پیمانی از طریق فطرت و خرد)اگر آماده ایمان هستید.
9-او کسی است که آیات بینات بر بندهاش(محمد)نازل میکند تا شما را از تاریکیها به نور بیرون برد،و خداوند نسبت به شما مهربان و رحیم است.
10-چرا در راه خدا انفاق نکنید در حالی که میراث آسمانها و زمین همه از آن خدا است (و کسی چیزی را با خود نمیبرد)کسانی که قبل از پیروزی انفاق کردند و(سپس)
پیکار نمودند(با کسانی که بعد از پیروزی انفاق کردند)یکسان نیستند آنها بلند مقامترند از کسانی که بعد از فتح انفاق نمودند و جهاد کردند،و خداوند به هر دو وعده نیک داده است،و خدا به آنچه انجام میدهید آگاه است.
11-کیست که به خدا وام نیکو دهد(و از اموالی که به او ارزانی داشته انفاق کند)تا خداوند آن را برای او چندین برابر کند،و برای او اجر فراوان پر ارزشی است.
ایمان و انفاق دو سرمایه بزرگ نجات و خوشبختی
بعد از بیان قسمتی از دلائل عظمت خداوند در عالم هستی و اوصاف جمال و جلال او،اوصافی که انگیزه حرکت به سوی اللّٰه است،در آیات از آنها نتیجه گیری کرده و همگان را دعوت به ایمان و عمل مینماید.
نخست میفرماید:"به خداوند و رسولش ایمان بیاورید"( آمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ).
این دعوت یک دعوت عام است که شامل همه انسانها میشود،مؤمنان را به ایمانی کاملتر و راسختر،و غیر مؤمنان را به اصل ایمان دعوت میکند،دعوتی که توأم با دلیل است و دلائلش در آیات توحیدی قبل گذشت.
سپس به یکی از آثار مهم ایمان که"انفاق فی سبیل اللّٰه"است دعوت کرده میگوید:"از آنچه خداوند شما را در آن جانشین دیگران ساخته انفاق کنید" ( وَ أَنْفِقُوا مِمّٰا جَعَلَکُمْ مُسْتَخْلَفِینَ فِیهِ ).
دعوت به ایثار و فداکاری و گذشت از مواهبی که انسان در اختیار دارد، منتها این دعوت را مقرون به این نکته میکند که فراموش نکنید"در حقیقت مالک اصلی خدا است"و این اموال و سرمایهها چند روزی به عنوان امانت نزد شما سپرده شده،همانگونه که قبلا در اختیار اقوام پیشین بود.
و به راستی نیز چنین است زیرا در آیات گذشته خواندیم که مالک حقیقی کل جهان خداوند است ایمان به این واقعیت بیانگر همین است که ما امانتدار او هستیم،چگونه ممکن است امانتدار فرمان صاحب امانت را نادیده بگیرد؟! ایمان به این حقیقت به انسان روح سخاوت و ایثار میبخشد،و دست و دل او را در انفاق باز میکند.
تعبیر به"مستخلفین"(جانشینان)ممکن است اشاره به نمایندگی انسان از سوی خداوند در زمین و مواهب آن باشد،و یا جانشینی از اقوام پیشین،و یا هر دو.
و تعبیر به"مما"(از چیزهایی که...)تعبیر عامی است که نه تنها اموال بلکه تمام سرمایهها و مواهب الهی را شامل میشود و همانگونه که قبلا نیز گفتهایم انفاق مفهوم وسیعی دارد که منحصر به مال نیست،بلکه علم و هدایت و آبروی اجتماعی و سرمایههای معنوی و مادی دیگر را نیز شامل میشود.
سپس برای تشویق بیشتر میافزاید:"آنهایی که از شما ایمان بیاورند و انفاق کنند اجر بزرگی دارند"( فَالَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ أَنْفَقُوا لَهُمْ أَجْرٌ کَبِیرٌ ).
توصیف اجر به بزرگی،اشارهای به عظمت الطاف و مواهب الهی،و ابدیت و خلوص و دوام آن است،نه تنها در آخرت که در دنیا نیز قسمتی از این اجر کبیر عائد آنها میشود.
*** بعد از امر به"ایمان"و"انفاق"در باره هر یک از این دو به بیانی میپردازد که به منزله استدلال و برهان است.
نخست به صورت یک استفهام توبیخی علت عدم پذیرش دعوت پیامبر ص را در مورد ایمان به خدا جویا شده،میفرماید:"چه چیز سبب میشود که
ایمان به خدا نیاورید در حالی که رسول او شما را دعوت برای ایمان به پروردگارتان میکند،و در حالی که از شما پیمان گرفته است اگر آماده ایمان هستید"( وَ مٰا لَکُمْ لاٰ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ لِتُؤْمِنُوا بِرَبِّکُمْ وَ قَدْ أَخَذَ مِیثٰاقَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ ).
یعنی اگر به راستی شما آمادگی برای پذیرش حق دارید دلائلش روشن است،هم از طریق فطرت و عقل،و هم از طریق دلیل نقل.
از یک سو پیامبر خدا ص با دلائل روشن و آیات و معجزات باهرات به سراغ شما آمده،و از سوی دیگر خداوند با نشان دادن آثارش در جهان آفرینش و در درون وجودتان یک نوع پیمان تکوینی از شما گرفته به او ایمان بیاورید، اما شما نه اعتنایی به فطرت و عقل خود دارید،و نه توجهی به مساله وحی،معلوم میشود اصلا شما حاضر به ایمان نیستید،و جهل و تعصب و تقلید کورکورانه بر فکر شما چیره شده است.
از آنچه گفتیم روشن شد که منظور از جمله" إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ "این است که"اگر شما حاضر به ایمان آوردن به چیزی و پذیرش دلیلی باشید اینجا جای آن است"چرا که دلائلش از هر نظر آشکار است.
نکته اینجا است که آنها شخص پیامبر ص را میدیدند،و دعوت او را بدون هیچ واسطه میشنیدند،و معجزاتش را با چشم مشاهده میکردند،دیگر چه عذری میتوانست مانع گردد؟ لذا در حدیثی میخوانیم:روزی رسول خدا ص به اصحابش فرمود:
ای المؤمنین اعجب الیکم ایمانا؟قالوا:الملائکة!قال:و ما لهم لا یؤمنون و هم عند ربهم؟قالوا:فالانبیاء!قال فما لهم لا یؤمنون و الوحی ینزل علیهم؟قالوا:فنحن!قال:و ما لکم لا تؤمنون و انا بین اظهرکم!و لکن اعجب المؤمنین ایمانا قوم یجیئون بعدکم یجدون صحفا یؤمنون بما فیها:
"کدامیک از مؤمنان ایمانشان شگفتانگیزتر است؟گفتند:فرشتگان، فرمود:چه جای تعجب که آنها ایمان بیاورند؟آنها در جوار قرب خداوندند گفتند:پس انبیاء،فرمود:با اینکه وحی بر آنها نازل میشود چگونه ایمان نیاورند؟گفتند:پس خود ما!فرمود:چه جای تعجب که شما ایمان بیاورید در حالی که من در میان شما هستم؟(اینجا بود که همه ساکت ماندند و پیامبر فرمود:)ولی از همه اعجابانگیزتر قومی هستند که بعد از شما میآیند و تنها اوراقی را در برابر خود میبینند و به آنچه در آن است ایمان میآورند" (1).
و این یک واقعیت است که افرادی که سالیان دراز بعد از رحلت پیامبر ص قدم به عرصه هستی میگذارند و فقط آثار رسول اللّٰه را در کتب میبینند و به حقانیت دعوتش پی میبرند امتیاز عظیمی بر دیگران دارند.
تعبیر به"میثاق"(پیمان مؤکد)میتواند اشاره به فطرت توحیدی باشد و یا دلائل عقلی که با مشاهده نظام آفرینش بر انسان ظاهر میگردد،و تعبیر "بربکم"(پروردگارتان)که اشارهای به تدبیر الهی در عالم خلقت است شاهد بر این معنا است.
بعضی"میثاق"را در اینجا اشاره به پیمان"عالم ذر"دانستهاند،ولی این معنی بعید به نظر میرسد جز به همان تفسیری که ما برای عالم ذر قبلا ذکر کردهایم (2).
*** آیه بعد برای تاکید و توضیح بیشتر پیرامون همین معنی میافزاید:"او
کسی است که آیات روشن بر بنده خود نازل کرده است،تا شما را از ظلمتهای شرک و جهل و نادانی،به ایمان و توحید و علم،رهنمون گردد،و خداوند نسبت به شما رءوف و مهربان است"( هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ عَلیٰ عَبْدِهِ آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ وَ إِنَّ اللّٰهَ بِکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ ).
جمعی"آیات بینات"را در اینجا به همه"معجزات"تفسیر کردهاند، و گروهی به قرآن،ولی مفهوم آیه گسترده است و همه اینها را شامل میشود، هر چند تعبیر به"نازل کردن"مناسب قرآن است،همان قرآنی که پردههای ظلمت کفر و ضلالت و نادانی را میدرد،و آفتاب ایمان و آگاهی را در درون جان انسان طالع میکند.
تعبیر به"رءوف رحیم"اشاره لطیفی به این حقیقت است که این دعوت مؤکد و پرشور الهی به سوی ایمان و انفاق مظهری از مظاهر رحمت الهیه است که به سراغ همه شما آمده،و تمام برکاتش در این جهان و جهان دیگر عائد خودتان میشود.
در اینکه آیا میان"رءوف"و"رحیم"تفاوتی هست یا نه؟و این تفاوت چگونه است؟در میان مفسران گفتگو است،و مناسبتر از همه این است که "رءوف"اشاره به محبت و لطف خاصش نسبت به مطیعان است در حالی که "رحیم"اشاره به رحمت او در مورد عاصیان است.
بعضی نیز گفتهاند"رأفت"در مورد رحمت قبل از ظهور آن گفته میشود اما"رحمت"تعبیری است که بعد از ظهور بر آن اطلاق میگردد.
*** سپس به استدلالی برای مساله انفاق پرداخته میفرماید:"چرا در راه خدا انفاق نکنید در حالی که میراث آسمانها و زمین از آن او است"؟( وَ مٰا لَکُمْ أَلاّٰ تُنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ لِلّٰهِ مِیرٰاثُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
یعنی سرانجام همه شما چشم از جهان و مواهبش میپوشید،و همه را میگذارید و میروید،پس اکنون که در اختیار شما است چرا بهره خود را نمیگیرید؟! "میراث"در اصل-چنان که راغب در مفردات میگوید به معنی مالی است بدون قرارداد و مانند آن به انسان منتقل میشود،و آنچه از میت به بازماندگان منتقل میشود یکی از مصداقهای آن است که بر اثر کثرت استعمال هنگام ذکر این کلمه همین معنی تداعی میشود.
تعبیر" لِلّٰهِ مِیرٰاثُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ "از این نظر است که نه تنها اموال و ثروتهای روی زمین بلکه آنچه در تمام آسمان و زمین وجود دارد به ذات پاک او بر میگردد،همه خلایق میمیرند و خداوند وارث همه آنها است.
و از آنجا که انفاق در شرائط و احوال مختلف ارزشهای متفاوتی دارد در جمله بعد میافزاید:آنهایی که قبل از"پیروزی"انفاق کردند و پیکار نمودند با کسانی که بعد از فتح این کار را انجام دادند مساوی نیستند"( لاٰ یَسْتَوِی مِنْکُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قٰاتَلَ ) (1).
در اینکه منظور از این"فتح"کدام فتح است میان مفسران گفتگو است، بعضی آن را اشاره به"فتح مکه"در سال هشتم هجرت میدانند،و بعضی آن را اشاره به"فتح حدیبیه"در سال ششم.
البته نظر به اینکه کلمه"فتح"در سوره إِنّٰا فَتَحْنٰا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً به"فتح حدیبیه تفسیر شده است مناسب این است که در اینجا نیز فتح حدیبیه باشد،ولی تعبیر به"قاتل"(پیکار کند)مناسب با فتح مکه است زیرا در حدیبیه پیکاری رخ نداد، اما در فتح مکه پیکاری سریع و کوتاه که با مقاومت چندانی روبرو نشد صورت
1) 1) این آیه محذوفی دارد که از مذکور استفاده میشود،و در تقدیر چنین است "لا یستوی من انفق من قبل الفتح و قاتل و الذین انفقوا بعد الفتح و قاتلوا".
گرفت.
این احتمال نیز وجود دارد که مراد از"الفتح"در این آیه جنس فتح و هر گونه پیروزی مسلمین در جنگهای اسلامی باشد،یعنی:آنها که در مواقع بحرانی از بذل مال و جان ابا داشتند از آنها که بعد از فرونشستن طوفانها به یاری اسلام شتافتند برترند.
لذا برای تاکید بیشتر میافزاید:"این گروه مقامشان برتر و بالاتر از کسانی است که بعد از فتح انفاق کردند و جهاد نمودند"( أُولٰئِکَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِینَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قٰاتَلُوا ).
عجب اینکه جمعی از مفسران که آیه را ناظر به فتح مکه یا حدیبیه میدانند مصداق انفاق کننده را در این آیه ابو بکر دانستهاند،در حالی که بدون شک از زمان هجرت تا آن زمان که 6 تا 8 سال طول کشید و غزوات زیادی رخ داد هزاران نفر در راه اسلام انفاق کردند و پیکار نمودند،چرا که در فتح مکه طبق تواریخ ده هزار نفر شرکت کردند و مسلما از این گروه عده زیادی به برنامههای جنگی کمک مالی نمودند و انفاق فی سبیل اللّٰه کردند، و مسلم است که تعبیر به"قبل"به معنی انفاق در آستانه این فتح است نه در آغاز اسلام و بیست و یک سال قبل! این نکته نیز لازم به یادآوری است که بعضی از مفسران اصرار دارند که انفاق برتر از جهاد است تا با پیشداوریهای آنها هماهنگ شود و شاید ذکر انفاق را در آیه فوق قبل از جهاد گواه بر این مطلب بدانند،در حالی که روشن است مقدم داشتن انفاق مالی به خاطر این است که وسائل و مقدمات و ابزار جنگ به وسیله آن فراهم میگردد،و گرنه بدون شک بذل جان و آمادگی برای شهادت از انفاق مالی برتر و بالاتر است.
به هر حال از آنجا که هر دو گروه با تفاوت درجه مشمول عنایات حقند
در پایان آیه میافزاید:"خداوند به هر دو گروه وعده نیک داده است"( وَ کُلاًّ وَعَدَ اللّٰهُ الْحُسْنیٰ ).
این یک قدردانی برای عموم کسانی است که در این مسیر گام برداشتند و"حسنی"در اینجا مفهوم وسیعی دارد که هر گونه ثواب و پاداش نیک دنیا و آخرت را در برمیگیرد.
و از آنجا که ارزش عمل به خلوص آن است،در پایان آیه میافزاید:
"خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است"( وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ ).
هم از کمیت و کیفیت اعمال شما با خبر است و هم از نیات و میزان خلوص شما.
*** و در آخرین آیه مورد بحث باز هم برای تشویق در مورد"انفاق فی سبیل اللّٰه" از تعبیر جالب دیگری استفاده کرده،میگوید:"کیست که به خدا قرض نیکویی دهد و از اموالی که به او بخشیده است انفاق نماید،تا آن را برای او چندین برابر کند؟و برای او پاداش فراوان و پر ارزشی است"( مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضٰاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ ).
راستی تعبیر عجیبی است خدایی که بخشنده تمام نعمتها است،و همه ذرات وجود ما لحظه به لحظه از دریای بی پایان فیض او بهره میگیرد و مملوک او است،ما را صاحبان اموال شمرده،و در مقام گرفتن وام از ما برآمده،و بر خلاف وامهای معمولی عین همان مقدار باز پس میدهند،او چندین برابر،گاه صدها و گاه هزار برابر، بر آن اضافه میکند و علاوه بر اینها وعده"اجر کریم"که پاداشی است عظیم که جز خدا نمیداند نیز میدهد.
قابل توجه اینکه در آیات گذشته برای تشویق به انفاق-اعم از کمک به موضوع جهاد یا انفاقهای دیگر به نیازمندان-تعبیرات مختلفی دیده میشود که هر یک میتواند عاملی برای حرکت به سوی این هدف باشد.
در آیه هفتم اشاره به مساله استخلاف و جانشینی مردم از یکدیگر،یا از خداوند در این ثروتها است که مالکیت حقیقی را مخصوص خدا میشمرد،و همه را نماینده او در این اموال این بینش میتواند دست و دل انسان را در انفاق باز کند و عاملی برای حرکت در این زمینه باشد.
در آیه دهم تعبیر دیگری آمده که از ناپایداری اموال و سرمایهها و بازماندن آن بعد از همه انسانها حکایت میکند،و آن تعبیر به"میراث"است میگوید،میراث آسمانها و زمین از آن خدا است.
و در آیه یازدهم تعبیر از همه حساستر است:خدا را وام گیرنده،و انسانها را وام دهنده میشمرد،وامی که مساله تحریم ربا در آن راه ندارد و چندین برابر تا هزاران برابر در مقابل آن پرداخته میشود،اضافه بر پاداش عظیمی که در هیچ اندیشهای نمیگنجد! اینها همه برای این است که بینشهای انحرافی و انگیزههای حرص و آز و حسد و خودخواهی و طول امل را که مانع از انفاق است از میان ببرد،و جامعهای بر اساس پیوندهای عاطفی و روح اجتماعی و تعاون عمیق بسازد.
تعبیر به"قرضا حسنا"در آیه فوق اشارهای به این حقیقت است که
وام دادن خود انواع و اقسامی دارد که بعضی را"وام نیکو"و بعضی را وام کم ارزش و یا حتی بی ارزش میتوان شمرد.
قرآن مجید شرائط وام نیکو را در برابر خداوند یا به تعبیر دیگر "انفاق ارزشمند"را در آیات مختلف بیان کرده است،و بعضی از مفسران از جمعآوری آن ده شرط استفاده کردهاند.
1-از بهترین قسمت مال انتخاب شود نه از اموال کم ارزش یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا کَسَبْتُمْ وَ مِمّٰا أَخْرَجْنٰا لَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ لاٰ تَیَمَّمُوا الْخَبِیثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِآخِذِیهِ إِلاّٰ أَنْ تُغْمِضُوا فِیهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ :"ای کسانی که ایمان آوردهاید از اموال پاکیزهای که به دست آوردهاید، یا از زمین برای شما خارج ساختهایم انفاق کنید،و به سراغ قسمتهای ناپاک برای انفاق نروید در حالی که خودتان حاضر نیستید آنها را بپذیرید مگر از روی اغماض، و بدانید خداوند بی نیاز و شایسته ستایش است"(بقره-267).
2-از اموالی که مورد نیاز انسان است باشد،چنان که میفرماید وَ یُؤْثِرُونَ عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَةٌ :"آنها دیگران را بر خود مقدم میدارند هر چند شخصا شدیدا نیازمند باشند".(حشر-9).
3-به کسانی انفاق کند که سخت به آن نیازمندند و اولویتها را در نظر گیرد لِلْفُقَرٰاءِ الَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ :"انفاق شما(مخصوصا)برای نیازمندانی باشد که در راه خدا در محاصره قرار گرفتهاند"(بقره 273).
4-انفاق اگر مکتوم باشد بهتر است: وَ إِنْ تُخْفُوهٰا وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَرٰاءَ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ :"هر گاه آنها را مخفی ساخته و به نیازمندان بدهید برای شما بهتر است"(بقره 271).
5-هرگز منت و آزاری با آن همراه نباشد یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذیٰ :"ای کسانی که ایمان آوردهاید انفاقهای خود
را با منت و آزار باطل نکنید"(بقره 264).
6-انفاق باید توأم با اخلاص و خلوص نیت باشد یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمُ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ :"کسانی که اموالشان را برای جلب خشنودی خداوند انفاق میکنند"(بقره 265).
7-آنچه را انفاق میکند کوچک و کم اهمیت بشمرد هر چند ظاهرا بزرگ باشد: وَ لاٰ تَمْنُنْ تَسْتَکْثِرُ :"به هنگام انفاق منت مگذار و آن را بزرگ مشمر" (مدثر 6) (1).
8-از اموالی باشد که به آن دل بسته است و مورد علاقه او است لَنْ تَنٰالُوا الْبِرَّ حَتّٰی تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّونَ :"هرگز به حقیقت نیکوکاری نمیرسید مگر اینکه از آنچه دوست دارید انفاق کنید"(آل عمران-92).
9-هرگز خود را مالک حقیقی تصور نکند،بلکه خود را واسطهای میان خالق و خلق بداند: وَ أَنْفِقُوا مِمّٰا جَعَلَکُمْ مُسْتَخْلَفِینَ فِیهِ :"انفاق کنید از آنچه خداوند شما را نماینده خود در آن قرار داده است"(حدید 7).
10-و قبل از هر چیز باید انفاق از اموال حلال باشد،چرا که خداوند فقط آن را میپذیرد: إِنَّمٰا یَتَقَبَّلُ اللّٰهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ "خداوند تنها از پرهیزگاران قبول میکند"(مائده 27).
و در حدیث آمده که پیامبر ص فرمود:
لا یقبل اللّٰه صدقة من غلول "خداوند هیچگاه انفاقی را که از طریق خیانت است نمیپذیرد" (2).
آنچه گفته شد در واقع قسمت مهمی از اوصاف و شرائط لازم است، ولی منحصر به اینها نیست،و با دقت و تامل در آیات و روایات اسلامی به شرایط دیگری نیز میتوان دست یافت.
ضمنا آنچه گفته شد بعضی از شرائط"واجب"محسوب میشود(مانند عدم منت و آزار و تظاهر)و بعضی از شرائط کمال است(مانند ایثار به نفس در موقع حاجت خویشتن)که عدم وجود آن ارزش انفاق را از میان نمیبرد هر چند در سطح اعلا قرار ندارد.
و نیز آنچه گفته شد گرچه در مورد انفاق(وام به خداوند)بود،ولی بسیاری از آنها در مورد وامهای معمولی نیز صادق است،و به اصطلاح از شرائط لازم،یا شرط کمال"قرض الحسنه"میباشد.
در باره اهمیت"انفاق در راه خدا"شرح مبسوطی ذیل آیه 261 تا 267 سوره بقره آوردهایم(جلد 2 تفسیر نمونه صفحه 232 تا 257).
بدون شک کسانی که در ایمان و اعمال خیر بر دیگران مقدم میشوند هم شجاعت و آگاهی بیشتری دارند،و هم ایثار و فداکاری فزونتر،و به همین دلیل در پیشگاه خدا یکسان نیستند،و لذا در آیات فوق روی همین مساله تکیه شده بود که کسانی که قبل از فتح(فتح مکه یا حدیبیه،و یا مطلق فتوحات اسلامی) انفاق کردند و جهاد نمودند در پیشگاه خدا با دیگران یکسان نیستند.
در حدیثی از"ابو سعید خدری"نقل شده که میگوید:در سال "حدیبیه"(سال ششم هجرت)ما با رسول خدا بودیم،هنگامی که به"عسفان" (مکانی نزدیک مکه)رسیدیم فرمود:ممکن است در آینده قومی بیایند که اعمال شما را در مقایسه با اعمال خود کوچک بشمرند!
گفتیم:آنها کیانند ای رسول خدا!آیا منظور قریش است؟ فرمود نه!آنها اهل یمن هستند که دلهایی رقیقتر و نرمتر از شما دارند (و اعمالی فزونتر).
گفتیم:آیا آنها از ما بهترند،ای رسول خدا؟! فرمود:اگر برای یکی از آنها کوهی از طلا باشد و در راه خدا انفاق کند به اندازه یک مد (1)یا نصف آن که شما انفاق میکنید پاداش ندارد،بدانید این تفاوتی است میان ما و مردم و شاهد آن،این سخن خدا است: لاٰ یَسْتَوِی مِنْکُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قٰاتَلَ ... (2).
این نکته نیز قابل توجه است که منظور از قرض دادن به پروردگار هر گونه انفاق در راه او است که یکی از مصادیق مهم آن کمک کردن به پیامبر ص و امام مسلمین میباشد تا در مصارف لازم برای اداره حکومت اسلامی به کار گیرد.
لذا در روایتی در کافی از امام صادق ع نقل شده است که فرمود
ان اللّٰه لم یسئل خلقه مما فی ایدیهم قرضا من حاجة به الی ذلک،و ما کان للّٰه من حق فانما هو لولیه "خداوند از بندگانش وامی مطالبه نکرده است به خاطر احتیاج او،آنچه از حقوق برای خدا است برای ولی و نماینده او است" (3)و در حدیث دیگری از امام کاظم ع ذیل آیه مورد بحث( مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّٰهَ ...)آمده است که"
نزلت فی صلة الامام ":"این آیه در مورد هدیه و کمک به امام نازل شده است" (4).
یَوْمَ تَرَی اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ یَسْعیٰ نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمٰانِهِمْ بُشْرٰاکُمُ اَلْیَوْمَ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا ذٰلِکَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِیمُ (12) یَوْمَ یَقُولُ اَلْمُنٰافِقُونَ وَ اَلْمُنٰافِقٰاتُ لِلَّذِینَ آمَنُوا اُنْظُرُونٰا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِکُمْ قِیلَ اِرْجِعُوا وَرٰاءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بٰابٌ بٰاطِنُهُ فِیهِ اَلرَّحْمَةُ وَ ظٰاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ اَلْعَذٰابُ (13) یُنٰادُونَهُمْ أَ لَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ قٰالُوا بَلیٰ وَ لٰکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ اِرْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْکُمُ اَلْأَمٰانِیُّ حَتّٰی جٰاءَ أَمْرُ اَللّٰهِ وَ غَرَّکُمْ بِاللّٰهِ اَلْغَرُورُ (14) فَالْیَوْمَ لاٰ یُؤْخَذُ مِنْکُمْ فِدْیَةٌ وَ لاٰ مِنَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مَأْوٰاکُمُ اَلنّٰارُ هِیَ مَوْلاٰکُمْ وَ بِئْسَ اَلْمَصِیرُ (15)
12-(این پاداش بزرگ)در روزی است که مردان و زنان با ایمان را مینگری که نورشان پیش رو و در سمت راستشان به سرعت حرکت میکند(و به آنها میگویند) بشارت باد بر شما امروز،به باغهایی از بهشت که نهرها زیر درختانش جاری است،جاودانه در آن خواهید ماند و این پیروزی بزرگی است.
13-روزی که مردان و زنان منافق به مؤمنان میگویند:نظری به ما بیفکنید تا از نور شما شعلهای برگیریم،به آنها گفته میشود:به پشت سر خود بازگردید و کسب نور کنید!،در این هنگام دیواری میان آنها زده میشود که دری دارد،درونش رحمت است و برونش عذاب! 14-آنها را صدا میزنند که مگر ما با شما نبودیم؟!میگویند:آری،ولی شما خود را به هلاکت افکندید و انتظار(مرگ پیامبر را)کشیدید،و(در همه چیز)شک و تردید داشتید،و آرزوهای دور و دراز شما را فریب داد تا فرمان خدا فرا رسید، و شیطان شما را در برابر خداوند فریب داد.
15-لذا امروز از شما غرامتی پذیرفته نمیشود،و نه از کافران،و جایگاهتان آتش است، و همان سرپرستتان میباشد و چه بد جایگاهی است.
از آنجا که در آخرین آیه از آیات گذشته خداوند انفاق کنندگان را به اجر کریم نوید داد، در آیات مورد بحث مشخص میکند که این اجر کریم و ارزشمند و با عظمت در چه روزی است؟ میفرماید:"این در همان روزی است که مردان و زنان با ایمان را مینگری که نورشان در پیش رو و در سمت راستشان به سرعت حرکت میکند"( یَوْمَ تَرَی
الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ یَسْعیٰ نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمٰانِهِمْ
).
گرچه مخاطب در اینجا پیامبر ص است،ولی مسلما دیگران هم این صحنه را میبینند،ولی چون شناسایی مؤمنان برای پیامبر ص لازم است تا آنها را مورد تفقد بیشتری قرار دهد با این نشانه آنها را به خوبی میشناسد.
گرچه مفسران در مورد این"نور"احتمالات متعددی دادهاند ولی روشن است که منظور از آن تجسم نور ایمان است،چون تعبیر به"نورهم"(نور مردان و زنان با ایمان)شده است،و جای تعجب نیست،چرا که در آن روز عقائد و اعمال انسانها تجسم مییابد،ایمان که همان نور هدایت است به صورت روشنایی و نور ظاهری مجسم میگردد،و کفر که تاریکی مطلق است،به صورت ظلمت ظاهری مجسم میگردد.
و لذا در آیه 8 سوره تحریم میخوانیم یَوْمَ لاٰ یُخْزِی اللّٰهُ النَّبِیَّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ یَسْعیٰ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ "در آن روز که خداوند پیامبر خود و کسانی را که با او ایمان آوردند خوار نمیکند،نورشان پیش روی آنها حرکت میکند".
در آیات دیگر قرآن نیز آمده است که خداوند"مؤمنان را از ظلمت به سوی نور هدایت میکند".
تعبیر به"یسعی"(از ماده سعی به معنی حرکت سریع)دلیل بر این است که خود مؤمنان نیز با سرعت راه محشر را به سوی بهشت و کانون سعادت جاویدان میپیمایند،چرا که حرکت سریع نور آنها جدا از حرکت سریع خودشان نیست.
قابل توجه اینکه تنها سخن از دو نور در میان آمده(نوری که پیشاپیش روی مؤمنان در حرکت است و نوری که از طرف راست)این تعبیر ممکن است اشاره به دو گروه مختلف از مؤمنان باشد،"گروه مقربان"که صورتی نورانی دارند
و نورشان پیشاپیش آنها حرکت میکند،و"اصحاب الیمین"که نور آنها در سمت راستشان است،چرا که نامه اعمالشان به دست راست آنها داده میشود، و نور از آن برمیخیزد،این احتمال نیز وجود دارد که هر دو اشاره به یک گروه است و نور یمین کنایه از نوری است که از اعمال نیک آنها برمیخیزد و تمام اطراف آنها را روشن میسازد.
به هر حال این نور راهنمای آنها به سوی بهشت برین است،و در پرتو آن راه بهشت را به سرعت میپیمایند.
از سوی دیگر بدون شک این نور الهی چون از ایمان و عمل صالح برمیخیزد با تفاوت مراتب ایمان و عمل صالح مردم متفاوت است،آنها که ایمانی قویتر دارند نورشان فاصله زیادی را روشن میسازد،و آنها که مرتبه ضعیفتری دارند از نور کمتری برخوردارند،تا آنجا که نور بعضی تنها نوک انگشتان پای آنها را روشن میسازد!،چنان که در تفسیر علی بن ابراهیم ذیل آیه مورد بحث اشاره شده است که:یقسم النور بین الناس یوم القیامة علی قدر ایمانهم"نور در میان مردم در روز قیامت به اندازه ایمانشان تقسیم میشود" (1).
اینجاست که به احترام آنها این ندا از فرشتگان برمیخیزد:"بشارت باد بر شما امروز،به باغهایی از بهشت که نهرها زیر درختانش جاری است" ( بُشْرٰاکُمُ الْیَوْمَ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ).
"جاودانه در آن خواهید ماند،و این پیروزی و رستگاری بزرگی است" ( خٰالِدِینَ فِیهٰا ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ ).
*** اما منافقان که در تاریکی وحشتناک کفر و نفاق و گناه قرار گرفتهاند در این هنگام فریادشان بلند میشود و ملتمسانه از مؤمنان تقاضای نور میکنند،
1) 1) "نور الثقلین"جلد 5 صفحه 241 حدیث 60.
اما چیزی جز جواب منفی نمیشنوند،چنان که در آیه بعد میگوید:"روزی که مردان و زنان منافق به مؤمنان میگویند:نظری بر ما بیفکنید تا از نور شما شعلهای برگیریم"( یَوْمَ یَقُولُ الْمُنٰافِقُونَ وَ الْمُنٰافِقٰاتُ لِلَّذِینَ آمَنُوا انْظُرُونٰا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِکُمْ " (1).
اقتباس در اصل از ماده"قبس"به معنی گرفتن شعلهای از آتش است سپس به نمونهگیریهای دیگر نیز اطلاق شده.
منظور از جمله"انظرونا"این است که به ما نگاه کنید تا از نور صورت شما بهره گیریم،و راه خود را پیدا کنیم،یا اینکه نظر لطف و محبتی به ما بیفکنید و سهمی از نور خود به ما دهید،این احتمال نیز وجود دارد که منظور از"انظرونا"انتظار کشیدن باشد،یعنی کمی مهلت دهید تا ما هم به شما برسیم و در پرتو نورتان راه را پیدا کنیم.
اما به هر حال"پاسخی که به آنها گفته میشود این است که به پشت سر خود برگردید و کسب نور کنید"!( قِیلَ ارْجِعُوا وَرٰاءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً ).
اینجا جای تحصیل نور نیست،میبایست آن را از دنیایی که پشت سر گذاشتید،از طریق ایمان و عمل صالح،به دست میآوردید،اما دیگر گذشته و دیر شده است! "در این هنگام ناگهان دیواری در میان این دو گروه زده میشود که دری دارد"( فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بٰابٌ ).
1) 1) "انظرونا"از ماده"نظر"در اصل به معنی اندیشه یا نگاه کردن،برای مشاهده یا درک چیزی است،و گاه به معنی تامل و جستجو نیز میآید،هر گاه با"الی" متعدی شود به معنی افکندن چشم به سوی چیزی است،و هر گاه با"فی"متعدی گردد به معنی تامل و تدبر است و هنگامی که بدون حرف جر متعدی شود و بگوئیم:"نظرته و انظرته و انتظرته"به معنی تاخیر انداختن و یا انتظار کشیدن است.(اقتباس از مفردات راغب).
ولی دو طرف این دیوار عظیم،یا این در،کاملا با هم متفاوت است"درونش رحمت است و بیرونش عذاب"( بٰاطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَةُ وَ ظٰاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذٰابُ ).
"سور"در لغت به معنی دیواری است که در گذشته برای حفاظت به دور شهرها میکشیدند،و در فارسی از آن تعبیر به"بارو"میشود،و در فواصل مختلف نیز برجهایی برای محافظان و نگهبانان داشت،و لذا مجموعا تعبیر به "برج و بارو"میکردند.
قابل توجه اینکه میگوید:"درون آن رحمت،و برون آن عذاب است" یعنی مؤمنان همچون ساکنان شهر در درون این باغ هستند،و منافقان همچون بیگانگان در قسمت بیابانی قرار دارند،قبلا نیز آنها در یک جامعه و در کنار هم زندگی میکردند،اما دیواری عظیم از اعتقادات و اعمال مختلف آنها را از یکدیگر جدا میکرد،در قیامت نیز همین معنی مجسم میگردد.
اما این"در"برای چیست؟ممکن است برای این باشد که منافقان از این در نعمتهای بهشتی را ببینند و حسرت ببرند،یا اینکه افرادی که کمتر آلودهاند پس از اصلاح از آن بگذرند و در کنار مؤمنان قرار گیرند.
*** اما این دیوار چنان نیست که مانع عبور صدا باشد،لذا در آیه بعد میافزاید:
"آنها را صدا میزنند که مگر ما با شما نبودیم"؟!( یُنٰادُونَهُمْ أَ لَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ ).
هم در دنیا با شما در یک جامعه میزیستیم،و هم در اینجا در کنار شما بودیم چه شد که ناگهان از ما جدا شدید،و به روح و رحمت الهی رفتید،و ما را در چنگال عذاب رها کردید؟! "آنها در پاسخ میگویند:آری با هم بودیم"( قٰالُوا بَلیٰ ).
در همه جا با هم بودیم،در کوچه و بازار،در سفر و حضر،گاه همسایه هم بودیم،و یا حتی گاه در یک خانه زندگی میکردیم،ولی از نظر مکتب
و عقیده و عمل فرسنگها با هم فاصله داشتیم،شما خط خود را از ما جدا کرده بودید،و در اصول و فروع از حق بیگانه بودید.
سپس میافزایند:"شما گرفتار خطاهای بزرگی بودید از جمله:
1-"شما خود را به واسطه پیمودن طریق کفر فریب دادید و هلاک کردید" ( وَ لٰکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ ).
2-"پیوسته در انتظار مرگ پیامبر ص و نابودی مسلمین و برچیده شدن اساس اسلام بودید"" وَ تَرَبَّصْتُمْ ".
بعلاوه در انجام هر کار مثبت و هر حرکت صحیح حالت صبر و انتظار داشتید و تعلل مینمودید.
3-"پیوسته در امر معاد و رستاخیز و حقانیت دعوت پیامبر ص و قرآن شک و تردید داشتید"( وَ ارْتَبْتُمْ ).
4-"همواره گرفتار آرزوهای دور و دراز بودید آرزوهایی که هرگز دست از سر شما برنداشت تا فرمان خدا دائر بر مرگتان فرا رسید"( وَ غَرَّتْکُمُ الْأَمٰانِیُّ حَتّٰی جٰاءَ أَمْرُ اللّٰهِ ).
آری این آرزوها لحظهای مجال تفکر صحیح به شما نداد، غرق رؤیاها و پندارها بودید،و در عالمی از وهم و خیال زندگی میکردید،و آرزوی وصول به شهوات و اهداف مادی بر شما چیره بود.
5-"از همه اینها گذشته شیطان فریبکار(که پایگاهش را در وجودتان محکم کرده بود)شما را در برابر خداوند فریب داد"( وَ غَرَّکُمْ بِاللّٰهِ الْغَرُورُ ).
او با وسوسهها شما را مغرور کرد،گاه دنیا را در نظرتان جاودانه جلوه داد،و گاه قیامت را یک حلوای نسیه قلمداد کرد،گاهی شما را به لطف و رحمت الهی مغرور میکرد،و گاه اصلا وجود خداوند بزرگ را زیر سؤال میبرد! این عوامل پنجگانه دست به دست هم دادند و خط شما را به کلی از ما
جدا کردند.
"فتنتم"از ماده"فتنه"به معانی مختلفی آمده است آزمایش و امتحان، فریب دادن،بلا و عذاب،ضلالت و گمراهی و شرک و بتپرستی و در اینجا بیشتر دو معنی آخر یعنی گمراهی و شرک مناسب است.
"تربصتم"از ماده"تربص"در اصل به معنی انتظار کشیدن است، خواه انتظار بلا و مصیبت باشد،یا فراوانی و نعمت،و در اینجا بیشتر مناسب انتظار مرگ پیامبر ص و برچیده شدن اسلام،یا انتظار کشیدن به معنی تعلل ورزیدن در توبه از گناه و انجام هر گونه کار خیر است.
"و ارتبتم"از ماده"ریب"به هر گونه شک و تردید که بعدا پرده از روی آن برداشته میشود اطلاق میگردد،و در اینجا بیشتر مناسب با شک در قیامت و یا حقانیت قرآن است.
گرچه مفهوم الفاظی که در آیه به کار رفته گسترده است ولی ممکن است به ترتیب بیانگر مساله"شرک"،و انتظار"پایان عمر اسلام و پیامبر"ص و سپس شک در"معاد"و بعد از آن آلودگیهای عملی از طریق فریب أمانی و شیطان باشد،بنا بر این جملههای سهگانه نخست ناظر به اصول سهگانه دین است و دو جمله اخیر ناظر به فروع دین.
*** سرانجام مؤمنان در یک نتیجهگیری منافقان را مخاطب ساخته،میگویند:
"امروز از شما غرامتی پذیرفته نمیشود که در برابر آن از عذاب الهی رهایی یابید"( فَالْیَوْمَ لاٰ یُؤْخَذُ مِنْکُمْ فِدْیَةٌ ).
"و نه از کافران"( وَ لاٰ مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا ).
و به این ترتیب کافران نیز سرنوشتی همچون منافقان دارند،و همگی در گرو گناهان و زشتیهای اعمال خویشند،و راه خلاصی ندارند.
و سپس میافزایند:"جایگاهتان آتش است"( مَأْوٰاکُمُ النّٰارُ ).
و"مولی و سرپرستتان همان دوزخ"( هِیَ مَوْلاٰکُمْ ) (1).
"و چه بد جایگاهی است"؟!( وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ ).
معمولا انسانها برای نجات از چنگال مجازات و کیفر در دنیا یا متوسل به غرامت مالی میشوند،و یا از نیروی یاور و شفیعی کمک میطلبند،ولی در آنجا هیچیک از این دو برای منافقان و کافران وجود ندارد.
اصولا در قیامت تمام اسباب و وسائل مادی که در این جهان برای رسیدن به مقاصد معمول است از کار میافتد،و پیوندها بریده میشود،چنان که در آیه 166 بقره میخوانیم:" وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبٰابُ ".
"در آن روز نه دادوستدی هست و نه رابطه دوستی"" یَوْمٌ لاٰ بَیْعٌ فِیهِ وَ لاٰ خُلَّةٌ " (بقره 254).
"نه عوضی گرفته میشود"" وَ لاٰ یُؤْخَذُ مِنْهٰا عَدْلٌ "(بقره 48).
"و نه کسی به فریاد دوستش میرسد"" یَوْمَ لاٰ یُغْنِی مَوْلًی عَنْ مَوْلًی شَیْئاً " (دخان 41) "نه نقشهها و مکرها به جایی میرسد"" یَوْمَ لاٰ یُغْنِی عَنْهُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً " (طور 45).
"و نه رابطه خویشاوندی به درد میخورد"" فَلاٰ أَنْسٰابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ " (مؤمنون 101).
"و خلاصه همه در گرو اعمال خویش و گرفتار اعمال خود هستند" " کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ "(مدثر 38).
و به این ترتیب قرآن روشن میکند که تنها وسیله نجات در آن روز
1) 1) "مولی"در اینجا ممکن است به معنی ولی و سرپرست باشد یا به معنی شخص یا چیزی که برای انسان اولویت دارد.
ایمان و عمل صالح است،حتی دایره شفاعت محدود به کسانی است که سهمی از این دو را داشته باشند نه بیگانگان مطلق،و آنها که پیوندهای خود را به کلی از خدا و اولیاء اللّٰه بریدهاند.
استمدادهای بیحاصل مجرمان در قیامت
از آنجا که بسیاری از مردم به هنگام ورود در عرصه محشر با نظامی که در آنجا حاکم است آشنا نیستند بر این باورند که نظامات دنیا در آنجا نیز حکومت دارد،لذا به آن متوسل میشوند،ولی به زودی میفهمند چه اشتباه بزرگی مرتکب شدهاند؟ گاه مجرمان از مؤمنان استمداد میکنند و میگویند: اُنْظُرُونٰا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِکُمْ "نظری به ما بیفکنید تا شعلهای از ایمان و عمل صالح شما برگیریم" (آیات مورد بحث)اما به زودی با جواب منفی روبرو میشوند که منبع نور اینجا نیست،در دار دنیا بود که غافل و بیخبر از آن گذشتید.
و گاه مجرمان از یکدیگر کمک میطلبند(پیروان از رهبرانشان)و میگویند: فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنّٰا مِنْ عَذٰابِ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ "آیا شما سهمی از عذاب الهی را بجای ما میپذیرید"(ابراهیم 21)که در اینجا نیز با پاسخ منفی روبرو میشوند.
گاه حتی دست به دامن خازنان دوزخ میزنند و میگویند: اُدْعُوا رَبَّکُمْ یُخَفِّفْ عَنّٰا یَوْماً مِنَ الْعَذٰابِ :"از پروردگارتان بخواهید یک روز عذاب را از ما تخفیف دهد"(مؤمن 49).
و گاه از اینهم فراتر رفته از خداوند استمداد میجویند،و عرضه میدارند:
رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا مِنْهٰا فَإِنْ عُدْنٰا فَإِنّٰا ظٰالِمُونَ :"پروردگارا!ما را از این آتش سوزان بیرون آر،اگر بار دیگر بازگشتیم ظالم و ستمگریم"(مؤمنون 107) ولی پیدا است این راه نیز بسته است،چرا که دوران تکلیف سر آمده و آنجا سرای پاداش و کیفر است.
أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اَللّٰهِ وَ مٰا نَزَلَ مِنَ اَلْحَقِّ وَ لاٰ یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ مِنْ قَبْلُ فَطٰالَ عَلَیْهِمُ اَلْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ (16) اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ یُحْیِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا قَدْ بَیَّنّٰا لَکُمُ اَلْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (17) إِنَّ اَلْمُصَّدِّقِینَ وَ اَلْمُصَّدِّقٰاتِ وَ أَقْرَضُوا اَللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً یُضٰاعَفُ لَهُمْ وَ لَهُمْ أَجْرٌ کَرِیمٌ (18)
16-آیا وقت آن نرسیده است که دلهای مؤمنان در برابر ذکر خدا و آنچه از حق نازل شده است خاشع گردد؟و مانند کسانی نباشند که قبلا به آنها کتاب آسمانی داده شد،سپس زمانی طولانی بر آنها گذشت و قلبهای آنها قساوت پیدا کرد،و بسیاری از آنها گنهکارند.
17-بدانید خداوند زمین را بعد از مرگ آن زنده میکند،ما آیات(خود)را برای شما بیان کردیم شاید اندیشه کنید.
18-مردان و زنان انفاق کننده و آنها که(از این طریق)به خدا قرض الحسنه دهند برای آنها مضاعف میشود و پاداش پر ارزشی دارند.
برای نخستین آیه مورد بحث شان نزولهای متعددی نقل شده از جمله اینکه:
آیه مزبور یک سال بعد از هجرت در باره منافقان نازل شده است به خاطر اینکه روزی از سلمان فارسی پرسیدند از آنچه در تورات است برای ما سخن بگو!،چرا که در تورات مسائل شگفتانگیزی است(و به این وسیله میخواستند نسبت به قرآن بی اعتنایی کنند)در این هنگام آیات آغاز سوره یوسف نازل شد،سلمان به آنها گفت این قرآن"احسن القصص"و بهترین سرگذشتها است، و برای شما از غیر آن نافعتر است.
مدتی از تکرار سؤال خودداری کردند باز به سراغ سلمان آمدند و همان خواهش را تکرار کردند:در این هنگام آیه اَللّٰهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتٰاباً مُتَشٰابِهاً مَثٰانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ..."خداوند بهترین سخن را نازل کرده کتابی که آیاتش(از نظر لطف و زیبایی و معنی)همانند یکدیگر است آیاتی مکرر دارد(اما تکراری شوقانگیز)که از شنیدن آیاتش لرزه بر اندام کسانی که در برابر پروردگارشان خاشعند میافتد...".(زمر-23).
باز مدتی از تکرار این سؤال خودداری کردند و بار سوم به سراغ سلمان آمدند و همان درخواست را تکرار کردند:در این هنگام آیه مورد بحث نازل شد(و آنها را مؤاخذه کرد که آیا موقع آن نرسیده است که در برابر نام خدا خشوع کنید و از این سخنان دست بردارید).
در شان نزول دیگری آمده است که یاران پیامبر ص در مکه در خشکسالی و زندگی سختی به سر میبردند هنگامی که مهاجرت کردند به فراوانی و نعمت رسیدند وضع آنها دگرگون شد و قساوت بر قلوب عدهای چیره گشت،در حالی
که لازم بود بر ایمان و یقین و اخلاص آنها به خاطر مصاحبت با قرآن افزوده شود(آیه فوق نازل شد و به آنها هشدار داد) (1).
پارهای از شان نزولهای دیگر نیز در زمینه این آیه به چشم میخورد که چون حکایت از مکی بودن آیه میکند قابل اعتماد نیست،زیرا مشهور این است که تمام این سوره در مدینه نازل شده است.
بعد از ذکر آن همه انذارهای کوبنده و هشدارهای بیدارگر در آیات گذشته و بیان سرنوشت دردناک منافقان و کافران در قیامت در نخستین آیه مورد بحث به صورت یک نتیجهگیری میفرماید:"آیا وقت آن نرسیده است که دلهای افراد با ایمان در برابر ذکر خدا و آنچه از حق نازل شده است خاشع گردد.
و همانند کسانی نباشند که در گذشته کتاب آسمانی به آنها داده شد(مانند یهود و نصاری)سپس در میان آنها و پیامبران فاصله افتاد،عمرهای طولانی یافتند و خدا را فراموش کردند و قلبهای آنها قساوت پیدا کرد،و بسیاری از آنها فاسق و گنهکار بودند"( أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّٰهِ وَ مٰا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لاٰ یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلُ فَطٰالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ ) (2).
1) 1) "مجمع البیان"جلد 9 صفحه 237-در تفسیر"در المنثور"نیز شان نزولهایی از جمله شان نزولی شبیه به شان نزول دوم آمده است(در المنثور جلد 6 صفحه 175)-بیضاوی نیز در تفسیر خود(انوار التنزیل)این شان نزول را آورده است.
2) 2) "یان"از ماده"أنی"(بر وزن امن)و از ماده"انا"(بر وزن ندا)و از ماده "أناء"(بر وزن جفاء)به معنی نزدیک شدن و حضور وقت چیزی است.
"تخشع"از ماده"خشوع"به معنی حالت تواضع و ادب جسمی و روحی است که در برابر حقیقت مهم یا شخص بزرگی به انسان دست میدهد.
روشن است یاد خداوند اگر در عمق جان قرار گیرد و همچنین شنیدن آیاتی که بر پیامبر ص نازل شده است هر گاه به درستی تدبر شود باید مایه خشوع گردد،ولی قرآن گروهی از مؤمنان را در اینجا سخت ملامت میکند که چرا در برابر این امور خاشع نمیشوند؟،و چرا همچون بسیاری از امتهای پیشین گرفتار غفلت و بیخبری شدهاند؟همان غفلتی که نتیجه آن قساوت دل و همان قساوتی که ثمره آن فسق و گناه است! آیا تنها به ادعای ایمان قناعت کردن و از کنار این مسائل مهم به سادگی گذشتن و تن به زندگی مرفه سپردن،در ناز و نعمت زیستن،و پیوسته مشغول عیش و نوش بودن با ایمان سازگار است؟! جمله"طال علیهم الامد"(زمان بر آنها طولانی شد)ممکن است اشاره به فاصله زمانی میان آنها و پیامبرانشان باشد،و یا طول عمر و درازی آرزوها، و یا عدم نزول عذاب الهی در زمان طولانی،و یا همه اینها چرا که هر یک میتواند عاملی برای غفلت و قساوت و آن هم سببی برای فسق و گناه گردد.
در حدیثی از علی ع میخوانیم:
لا تعاجلوا الامر قبل بلوغه فتندموا و لا یطولن علیکم الامد فتقسو قلوبکم: "در هیچکاری قبل از فرا رسیدن زمانش عجله نکنید که پشیمان میشوید،و فاصله میان شما و حق نباید طولانی گردد که قلوب شما قساوت مییابد" (1).
در حدیث دیگری از زبان حضرت عیسی مسیح ع میخوانیم:
لا تکثروا الکلام بغیر ذکر اللّٰه فتقسو قلوبکم،فان القلب القاسی بعید من اللّٰه،
1) 1) "بحار الانوار"جلد 78 صفحه 83 حدیث 85.
و لا تنظروا فی ذنوب العباد کانکم ارباب،و انظروا فی ذنوبکم کانکم عبید، و الناس رجلان:مبتلی،و معافی،فارحموا اهل البلاء،و احمدوا اللّٰه علی العافیة: "بدون ذکر خداوند زیاد سخن مگویید که موجب قساوت قلب است، و قلب قساوتمند از خدا دور است،و به گناهان بندگان همچون ارباب نسبت به بندهاش نگاه نکنید،بلکه به گناهان خویش بنگرید همچون بندهای در برابر مولی،مردم دو دستهاند:گروهی مبتلا،و گروهی اهل عافیت،نسبت به مبتلایان ترحم کنید،و خدا را بر عافیت سپاس گوئید" (1).
*** و از آنجا که زنده شدن قلبهای مرده با ذکر الهی و پیدا کردن حیات معنوی در پرتو خشوع و خضوع در مقابل قرآن،شباهت زیادی به زنده شدن زمینهای مرده به برکت قطرات حیاتبخش باران دارد در آیه بعد میافزاید: "بدانید که خداوند زمین را بعد از مرگ آن زنده میکند"( اِعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا ).
"ما آیات خود را در صحنه آفرینش و نیز در صحنه وحی برای شما تبیین کردیم شاید اندیشه کنید"( قَدْ بَیَّنّٰا لَکُمُ الْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ).
در حقیقت این آیه هم اشارهای است به زنده شدن زمینهای مرده به وسیله باران،و هم زنده شدن دلهای مرده به وسیله ذکر اللّٰه و قرآن مجید که از آسمان وحی بر قلب پاک محمد ص نازل شده است و هر دو شایسته تدبر و تعقل است.
و لذا در روایات اسلامی اشاره به هر دو شده است:
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که در تفسیر این آیه فرمود:
العدل بعد الجور "منظور زنده شدن زمین به وسیله عدالت است بعد از آنکه
1) 1) "مجمع البیان"جلد 9 صفحه 238.
با جور مرده باشد" (1).
و در حدیث دیگری از امام باقر ع میخوانیم که در تفسیر" اِعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا "فرمود:
یحیی اللّٰه تعالی بالقائم بعد موتها،یعنی بموتها کفر اهلها،و الکافر میت!: "خداوند زمین را به وسیله حضرت مهدی ع زنده میکند بعد از آنکه مرده باشد،و منظور از مردن زمین کفر اهل آن است و کافر مرده است"! (2).
ناگفته پیدا است که این تفسیرها در حقیقت بیان مصداقهای روشن آیه است و هرگز مفهوم آیه را محدود نمیکند.
در حدیث دیگری از امام کاظم ع آمده است:
فان اللّٰه یحیی القلوب المیتة بنور الحکمة کما یحیی الارض المیتة بوابل المطر: "خداوند دلهای مرده را به نور حکمت زنده میکند همانگونه که زمینهای مرده را به بارانهای پربرکت" (3).
*** در آیه بعد بار دیگر به مساله انفاق که از میوههای شجره ایمان و خشوع است بازمیگردد،و همان تعبیری را که در آیات قبل خواندیم با اضافاتی تکرار میکند و میفرماید:"مردان و زنانی که در راه خدا انفاق کنند،و آنها که از این طریق به خداوند قرض الحسنه دهند،خداوند آن را مضاعف و چند برابر کرده و برای آنها پاداش پر ارزشی است"( إِنَّ الْمُصَّدِّقِینَ وَ الْمُصَّدِّقٰاتِ وَ أَقْرَضُوا اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً یُضٰاعَفُ لَهُمْ وَ لَهُمْ أَجْرٌ کَرِیمٌ ) (4).
1) 1) "روضه کافی مطابق نقل نور الثقلین جلد 5 صفحه 243.
2) 2) "کمال الدین"مطابق نقل نور الثقلین جلد 5 صفحه 242.
3) 3) "بحار الانوار"جلد 78 صفحه 308.
4) 4) "المصدقین و المصدقات"به معنی"المتصدقین و المتصدقات"است، و عطف"اقرضوا اللّٰه"که"جمله فعلیه"است بر"جمله اسمیه"قبل،به خاطر آن است که این جمله به معنی"الذین اقرضوا اللّٰه"میباشد.
در اینکه چرا مساله"انفاق"به عنوان"قرض الحسنه"به خداوند مطرح شده،و همچنین پاداش مضاعف و اجر کریم برای چیست؟ذیل آیه 11 همین سوره بحث کردیم.
بعضی احتمال دادهاند که منظور از"قرض الحسنه به خداوند"در این آیه و آیات مشابه آن (1)به معنی وام دادن به بندگان است،زیرا خدا نیازی به وام ندارد،این بندگان مؤمن هستند که نیاز به وام دارند،ولی با توجه به سیاق آیات چنین به نظر میرسد که منظور از"قرض الحسنه"در همه این آیات همان "انفاق فی سبیل اللّٰه"است،هر چند وام دادن به بندگان خدا نیز از افضل اعمال است و در آن حرفی نیست.
فاضل مقداد نیز در"کنز العرفان"اشاره به این معنی کرده،هر چند آن را به همه اعمال صالح تفسیر میکند (2).
افراد گنهکاری که با شنیدن این آیه توبه کردند
آیه أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا ...از آیات تکان دهنده قرآن مجید است که قلب و روح انسان را در تسخیر خود قرار میدهد،پردههای غفلت را میدرد و فریاد میزند آیا موقع آن نرسیده است که قلبهای با ایمان در برابر ذکر خدا و از آنچه از حق نازل شده خاشع گردد؟و همانند کسانی نباشند که قبل از آنها
آیات کتاب آسمانی را دریافت داشتند اما بر اثر طول زمان قلبهای آنها به قساوت گرائید؟ لذا در طول تاریخ افراد بسیار آلودهای را میبینیم که با شنیدن این آیه چنان تکان خوردند که در یک لحظه با تمام گناهان خود وداع گفتند، و حتی بعضا در صف زاهدان و عابدان قرار گرفتند،از جمله سرگذشت معروف فضیل بن عیاض است.
"فضیل"که در کتب رجال به عنوان یکی از راویان موثق از امام صادق ع و از زهاد معروف معرفی شده و در پایان عمر در جوار کعبه میزیست و همانجا در روز عاشورا بدرود حیات گفت در آغاز کار راهزن خطرناکی بود که همه مردم از او وحشت داشتند.
از نزدیکی یک آبادی میگذشت دخترکی را دید و نسبت به او علاقهمند شد عشق سوزان دخترک فضیل را وادار کرد که شب هنگام از دیوار خانه او بالا رود و تصمیم داشت به هر قیمتی که شده به وصال او نائل گردد،در این هنگام بود که در یکی از خانههای اطراف شخص بیداردلی مشغول تلاوت قرآن بود و به همین آیه رسیده بود: أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّٰهِ ...این آیه همچون تیری بر قلب آلوده فضیل نشست،درد و سوزی در درون دل احساس کرد،تکان عجیبی خورد،اندکی در فکر رفت این کیست که سخن میگوید؟و به چه کسی این پیام را میدهد؟به من میگوید:ای فضیل! "آیا وقت آن نرسیده است که بیدار شوی،از این راه خطا برگردی،از این آلودگی خود را بشویی،و دست به دامن توبه زنی؟!ناگهان صدای فضیل بلند شد و پیوسته میگفت:بلی و اللّٰه قد آن،بلی و اللّٰه قد آن!:به خدا سوگند وقت آن رسیده است،به خدا سوگند وقت آن رسیده است"! او تصمیم نهایی خودش را گرفته بود،و با یک جهش برقآسا از صف اشقیا
بیرون پرید،و در صفوف سعدا جای گرفت،به عقب برگشت و از دیوار بام فرود آمد،و به خرابهای وارد شد که جمعی از کاروانیان آنجا بودند،و برای حرکت به سوی مقصدی با یکدیگر مشورت میکردند،میگفتند فضیل و دارودسته او در راهند،اگر برویم راه را بر ما میبندند و ثروت ما را به غارت خواهند برد! فضیل تکانی خورد و خود را سخت ملامت کرد،و گفت چه بد مردی هستم!این چه شقاوت است که به من رو آورده؟در دل شب به قصد گناه از خانه بیرون آمدهام،و قومی مسلمان از بیم من به کنج این خرابه گریختهاند! روی به سوی آسمان کرد و با دلی توبهکار این سخنان را بر زبان جاری ساخت:
اللهم انی تبت الیک و جعلت توبتی الیک جوار بیتک الحرام!:"خداوندا من به سوی تو بازگشتم،و توبه خود را این قرار میدهم که پیوسته در جوار خانه تو باشم،خدایا از بدکاری خود در رنجم،و از ناکسی در فغانم،درد مرا درمان کن،ای درمان کننده همه دردها!و ای پاک و منزه از همه عیبها!ای بینیاز از خدمت من!و ای بینقصان از خیانت من!مرا به رحمتت ببخشای، و مرا که اسیر بند هوای خویشم از این بند رهایی بخش"! خداوند دعای او را مستجاب کرد،و به او عنایتها فرمود،و از آنجا بازگشت و به سوی"مکه"آمد،سالها در آنجا مجاور بود و از جمله اولیا گشت! گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی است اسیر عشق تو از هر دو کون آزاد است! (1)بعضی از مفسران نقل کردهاند که یکی از رجال معروف بصره میگوید من از راهی میگذشتم ناگهان صیحهای شنیدم به دنبال آن رفتم مردی را مشاهده کردم بیهوش بر زمین افتاده بود گفتم این چیست؟گفتند:مردی است بیداردل،
1) 1) اقتباس از"سفینة البحار"(جلد 2 صفحه 369)و"روح البیان"جلد 9 صفحه 365،و"تفسیر قرطبی"جلد 9 صفحه 6421.
آیه ای از قرآن را شنید و مدهوش شد،گفتم:کدام آیه؟گفتند: أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّٰهِ ...
ناگهان آن مرد مدهوش که صدای ما را شنید به هوش آمد،و شروع به خواندن این اشعار سوزناک نمود: اما آن للهجران ان یتصرما و للغصن غصن البان ان یتبسما و للعاشق الصب الذی ذاب و انحنی ا لم یان ان یبکی علیه و یرحما کتبت بماء الشوق بین جوانحی کتابا حکی نقش الوشی المنمنما "آیا موقع آن نرسیده است که زمان هجران به سر آید؟! و شاخه بلند و خشبوی امید من خندان شود؟ و آیا زمان آن نیامده که برای عاشق بیقراری که آب شده و منحنی گشته، بر او بگریند و مورد ترحمش قرار دهند؟ آری با آب شوق در درون قلبم نوشتم:
نامهای نوشتم که صفحه زیبا و رنگارنگ و جالبی را حکایت میکند".
سپس گفت:مشکل است،مشکل است،مشکل!این را گفت و بار دیگر مدهوش بر زمین افتاد،او را حرکت دادیم ولی دیدیم جان به جان آفرین تسلیم کرده! (1).
1) 1) تفسیر"روح المعانی"جلد 27 صفحه 156.
وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ أُولٰئِکَ هُمُ اَلصِّدِّیقُونَ وَ اَلشُّهَدٰاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلْجَحِیمِ (19) اِعْلَمُوا أَنَّمَا اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفٰاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکٰاثُرٌ فِی اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَوْلاٰدِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ اَلْکُفّٰارَ نَبٰاتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرٰاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَکُونُ حُطٰاماً وَ فِی اَلْآخِرَةِ عَذٰابٌ شَدِیدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ رِضْوٰانٌ وَ مَا اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ اَلْغُرُورِ (20)
19-کسانی که به خدا و رسولانش ایمان آوردند آنها صدیقین،و شهداء نزد پروردگارشان هستند،بر آنها است پاداش(اعمال)شان،و نور(ایمان)شان،و کسانی که کافر شدند و آیات ما را تکذیب کردند اصحاب دوزخند.
20-بدانید زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی،و تجمل پرستی و تفاخر در میان شما،و افزون طلبی در اموال و فرزندان است،همانند بارانی که محصولش کشاورزان را در شگفتی فرو میبرد سپس خشک میشود به گونهای که آن را زرد رنگ میبینی، سپس تبدیل به کاه میشود،و در آخرت یا عذاب شدید است،یا مغفرت و رضای الهی،و(به هر حال)زندگی دنیا چیزی جز متاع غرور نیست!
دنیا چیزی جز متاع غرور نیست!
در ادامه بحث آیات گذشته پیرامون مؤمنان و اجر و پاداششان در پیشگاه خدا،در آیات مورد بحث میافزاید:"کسانی که ایمان به خدا و رسولان او آوردند آنها صدیقین و شهدا نزد پروردگارشان هستند"( وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ أُولٰئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَ الشُّهَدٰاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ ).
"صدیق"صیغه مبالغه از"صدق"است و به معنی کسی است که سرتاپا راستی است،کسی که علمش گفتارش را تصدیق میکند،و نمونه کامل صداقت است.
"شهداء"جمع"شهید"از ماده"شهود"به معنی"حضور توام با مشاهده" است،خواه با چشم ظاهر باشد یا چشم دل،و اگر به گواه،شاهد و شهید اطلاق میشود به خاطر حضور و مشاهده صحنه است،همانگونه که اطلاق این واژه بر"شهیدان راه خدا"به خاطر حضورشان در میدان جهاد است.
اما در آیه مورد بحث ممکن است به معنی"شهادت بر اعمال"بوده باشد، همانگونه که از آیات دیگر قرآن استفاده میشود که پیامبران گواه اعمال امتهای خود هستند،و پیامبر اسلام ص گواه بر آنها،و بر امت اسلامی است،و مسلمانان نیز شاهد و گواه بر اعمال مردمند (1).
بنا بر این مقام"شهداء"(گواهان بر اعمال)مقام والایی است که برای افراد با ایمان است.
بعضی نیز احتمال دادهاند که"شهداء"در اینجا به همان معنی شهیدان
1) 1) به جلد 14 تفسیر نمونه صفحه 184 ذیل آیه 78 سوره حج و جلد 3 صفحه 391(ذیل آیه 41 سوره نساء)مراجعه فرمائید.
راه خدا است،یعنی افراد مؤمن اجر و پاداش شهیدان را دارند،و به منزله شهداء محسوب میشوند،لذا در حدیثی داریم کسی خدمت امام صادق ع آمد و عرض کرد:"ادع اللّٰه ان یرزقنی الشهادة""از خدا بخواه که شهادت را به من روزی کند"!امام ع فرمود ان المؤمن شهید،و قرا هذه الایة"مؤمن شهید است،سپس همین آیه(و اَلَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ ...)را قرائت فرمود" (1).
البته جمع میان هر دو معنی نیز ممکن است،به خصوص اینکه در قرآن مجید واژه شهید و شهداء غالبا به گواهان بر اعمال و مانند آن اطلاق شده است.
به هر حال خداوند مؤمنان راستین را در اینجا به دو وصف توصیف میکند:
نخست وصف "صدیق"و دیگری"شهید"،و این نشان میدهد که منظور از مؤمنان در آیه مورد بحث مقام بالایی از ایمان است،و الا یک مؤمن عادی چگونه میتواند این دو وصف را به خود اختصاص دهد؟ (2)سپس میافزاید:"برای آنهاست پاداش اعمالشان و نور ایمانشان" ( لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ ).
این تعبیر سربسته اشاره به پاداش عظیم و نور فوق العاده آنهاست.
1) 1) "تفسیر عیاشی"طبق نقل"نور الثقلین"جلد 5 صفحه 244.
2) 2) مطابق تفسیر فوق جمله" أُولٰئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَ الشُّهَدٰاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ " هیچ تقدیری ندارد،و این گروه از مؤمنان را مصداق"صدیقین و شهدا"شمرده،ولی بعضی از مفسران معتقدند که اینها به منزله صدیقین و شهدا هستند نه خود آنها،یعنی اجر و پاداش آنها را دارند نه تمام افتخارات آنها را،و میگویند آیه در تقدیر چنین است:"اولئک لهم مثل اجر الصدیقین و الشهداء"(تفسیر روح المعانی،و المیزان ذیل آیات مورد بحث)و طبعا مرجع ضمیرهای"لهم"و"اجرهم"نیز متفاوت خواهد بود ولی این تفسیر با ظاهر آیه سازگار نیست(دقت کنید).
و در پایان میفرماید:"اما کسانی که کافر شدند و آیات ما را تکذیب کردند اصحاب دوزخند"( وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ الْجَحِیمِ ).
تا با مقابله این دو گروه با یکدیگر مقام والای گروه اول،و انحطاط و بدبختی گروه دوم آشکار گردد.
و از آنجا که در گروه اول،سطح بالای ایمان مطرح بود،در این گروه نیز کفر شدید مطرح است،لذا با تکذیب آیات الهی همراه ذکر شده.
*** و از آنجا که حب و علاقه دنیا سرچشمه هر گناه و"راس کل خطیه"است در آیه بعد ترسیم گویایی از وضع زندگی دنیا و مراحل مختلف،و انگیزههای حاکم بر هر مرحله را ارائه داده،میگوید:"بدانید زندگی دنیا تنها بازی، و سرگرمی،و تجمل پرستی،و تفاخر در میان شما،و افزونطلبی در اموال و فرزندان است"( اِعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفٰاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکٰاثُرٌ فِی الْأَمْوٰالِ وَ الْأَوْلاٰدِ ).
به این ترتیب"غفلت"و"سرگرمی"و"تجمل""تفاخر"و"تکاثر"دورانهای پنجگانه عمر آدمی را تشکیل میدهند.
نخست"دوران کودکی"است که زندگی در هالهای از غفلت و بیخبری و لعب و بازی فرو میرود.
سپس مرحله"نوجوانی"فرا میرسد،و سرگرمی جای بازی را میگیرد، و در این مرحله انسان به دنبال مسائلی است که او را به خود سرگرم سازد و از مسائل جدی دور دارد.
مرحله سوم مرحله"جوانی"و شور و عشق و تجمل پرستی است.
از این مرحله که بگذرد مرحله چهارم فرا میرسد و احساسات"کسب مقام و فخر"در انسان زنده میشود.
و سرانجام به مرحله پنجم میرسد و در این مرحله به فکر افزایش مال و نفرات و جمع ثروت میافتد.
مراحل نخستین تقریبا بر حسب سنین عمر مشخص است ولی مراحل بعد در افراد کاملا متفاوت میباشد،و بعضی از آنها،مانند مرحله تکاثر اموال،تا پایان عمر ادامه دارد،هر چند بعضی معتقدند که هر دورهای از این دورههای پنجگانه هشت سال از عمر انسان را میگیرد،و مجموعا به چهل سال بالغ میگردد، و هنگامی که به این سن رسید شخصیت انسان تثبیت میگردد.
این امر نیز کاملا ممکن است که بعضی از انسانها شخصیتشان در همان مرحله اول و دوم متوقف گردد،و تا پیری در فکر"بازی و سرگرمی و معرکه گیری"باشند،و یا در دوران تجمل پرستی متوقف گردد،و ذکر و فکرشان تا دم مرگ فراهم کردن خانه و مرکب و لباس زینتی باشد،اینها کودکانی هستند در سن کهولت و پیرانی هستند با روحیه کودک! سپس با ذکر یک مثال آغاز و پایان زندگی دنیا را در برابر دیدگان انسانها مجسم ساخته،میفرماید:"همانند بارانی است که از آسمان نازل میشود، و چنان زمین را زنده میکند که گیاهانشان زارعان را در شگفتی فرو میبرد، سپس خشک میگردد،به گونهای که آن را زرد رنگ میبینی،سپس درهم شکسته و خرد و تبدیل به کاه میشود"!( کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفّٰارَ نَبٰاتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرٰاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَکُونُ حُطٰاماً ) (1).
1) 1) "یهیج"از ماده"هیجان"در لغت به دو معنی آمده است:یکی خشک شدن گیاه،و دیگری به حرکت در آمدن و جوش و خروش،ممکن است این دو معنی به یک ریشه باز گردد زیرا هنگامی که گیاه خشک شد آماده جدایی و پراکندگی و حرکت و جوش و خروش میشود!
"کفار"در اینجا به معنی افراد بی ایمان نیست،بلکه به معنی کشاورزان است،زیرا اصل معنی"کفر"به معنی"پوشاندن"است،و چون کشاورز بذر افشانی کرده و آن را زیر خاک میپوشاند از این رو به او"کافر"میگویند،لذا گاهی کفر به معنی قبر نیز آمده است چون بدن میت را میپوشاند،و گاه به شب نیز"کافر"گفته میشود چرا که تاریکیش همه جا را میپوشاند.
در حقیقت آیه مورد بحث همانند آیه 29 سوره فتح که وقتی سخن از نمو فراوان گیاه میکند میگویند:یعجب الزراع:"زارعان را به شگفتی در میآورد" (یعنی بجای"کفار""زارع"گفته شده).
بعضی از مفسران نیز احتمال دادهاند که منظور از کفار در اینجا همان کافران نسبت به خداوند است،و پارهای توجیهات برای آن ذکر کردهاند، ولی این تفسیر چندان مناسب به نظر نمیرسد،زیرا مؤمن و کافر در این شگفتی شریکند.
"حطام"از ماده"حطم"به معنی شکستن و خرد کردن است،و به اجزای پراکنده کاه"حطام"گفته میشود که همراه تند باد به هر سو میدود.
آری مراحلی را که انسان در طی هفتاد سال یا بیشتر طی میکند در چند ماه در گیاهان ظاهر میشود،و انسان میتواند بر لب کشتزار بنشیند و گذشت عمر،و آغاز و پایان آن را در دیداری کوتاه بنگرد.
سپس به بازده عمر و نتیجه و محصول نهایی آن پرداخته میافزاید:"اما در سرای آخرت از دو حال خارج نیست:یا عذاب شدید است و یا مغفرت و رضا و خشنودی او"( وَ فِی الْآخِرَةِ عَذٰابٌ شَدِیدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللّٰهِ وَ رِضْوٰانٌ ).
و سرانجام آیه را با این جمله پایان میدهد:"و زندگی دنیا جز متاع غرور و فریب چیزی نیست"!( وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ الْغُرُورِ ).
"غرور"در اصل از ماده"غر"(بر وزن حر)به معنی اثر ظاهر چیزی
است،و لذا به اثر ظاهر در پیشانی اسب"غرة"گفته میشود،سپس به حالت غفلت اطلاق شده است که در ظاهر انسان هوشیار است،اما در حقیقت بیخبر است، و به معنی فریب و نیرنگ نیز استعمال میشود.
"متاع"به معنی هر گونه وسائل بهرهگیری است،بنا بر این جمله"دنیا متاع غرور است"مفهومش این است که وسیله و ابزاری است برای فریبکاری، فریب دادن خویشتن،و هم فریب دیگران و البته این در مورد کسانی است که دنیا را هدف نهایی قرار میدهند و به آن دل میبندند،و بر آن تکیه میکنند و آخرین آرزویشان وصول به آن است،اما اگر مواهب این جهان مادی وسیلهای برای وصول به ارزشهای والای انسانی و سعادت جاودان باشد هرگز دنیا نیست، بلکه مزرعه آخرت،و قنطره و پلی برای رسیدن به آن هدفهای بزرگ است.
بدیهی است توجه به دنیا و مواهب آن به عنوان یک"گذرگاه"یا یک "قرارگاه"دو جهتگیری مختلف به انسان میدهد که در یکی مایه نزاع و فساد و تجاوز و بیدادگری و طغیان و غفلت است،و در دیگری وسیله بیدادی است و آگاهی و ایثار و فداکاری و برادری و گذشت.
در قرآن مجید جمعی از پیامبران بزرگ و مانند آنان به عنوان"صدق" توصیف شدهاند از جمله إِبْرٰاهِیمَ:إِنَّهُ کٰانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا (سوره مریم آیه 41) در باره"ادریس"پیامبر بزرگ خدا نیز همین تعبیر آمده است(مریم-56) در مورد"مریم"مادر حضرت مسیح نیز میخوانیم: وَ أُمُّهُ صِدِّیقَةٌ (مائده 75).
و در بعضی از آیات قرآن"صدیقین"همردیف پیامبران ذکر شدهاند،
چنان که در آیه 69 نساء میخوانیم: وَ مَنْ یُطِعِ اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولٰئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَدٰاءِ وَ الصّٰالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولٰئِکَ رَفِیقاً :"کسی که خدا و پیامبر را اطاعت کند(در قیامت)همنشینی کسانی خواهد بود که خدا نعمتش را بر آنها تمام کرده،از پیامبران و صدیقین و شهداء و صالحین،و آنها رفیقهای خوبی هستند".
و چنان که گفتیم این واژه صیغه مبالغه از ماده"صدق"است و به کسی گفته میشود که صدق و راستی سراسر وجودش را احاطه کرده،و صداقت در فکر و گفتار و کردار و تمام زندگی او منعکس است،و این اهمیت مقام صدق را نشان میدهد.
و اما"شهداء"چنان که گفتیم گاه به معنی گواهان بر اعمال،و گاه به معنی شهیدان راه خدا است،و در آیه مورد بحث جمع میان هر دو نیز ممکن است.
البته"شهید"در فرهنگ اسلامی منحصر به کسانی نیست که در میدان جهاد کشته میشوند،هر چند آنها از روشنترین مصداق آنند،بلکه تمام کسانی که عقیده حق دارند و در مسیر حق گام بر میدارند و در همین راه از دنیا میروند، طبق روایات اسلامی،در زمره شهدا هستند.
در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم که فرمود:
العارف منکم هذا الامر،المنتظر له،المحتسب فیه الخیر کمن جاهد و اللّٰه مع قائم آل محمد(ص) بسیفه،ثم قال:بل و اللّٰه کمن جاهد مع رسول اللّٰه(ص)بسیفه،ثم قال الثالثة:
بل و اللّٰه کمن استشهد مع رسول اللّٰه(ص)فی فسطاطه!و فیکم آیة من کتاب اللّٰه، قلت:و ای آیة جعلت فداک؟قال:قول اللّٰه عز و جل: وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ أُولٰئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَ الشُّهَدٰاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ ...ثم قال:صرتم و اللّٰه صادقین شهداء عند ربکم: "آن کس از شما که به مساله ولایت آشنا باشد و در انتظار ظهور مهدی ع به سر برد و خود را آماده(حکومت عدل جهانی
او)سازد مانند کسی است که با مهدی آل محمد ص با سلاحش جهاد کرده باشد،سپس فرمود:بلکه به خدا سوگند مانند کسی است که همراه رسول اللّٰه ص با سلاحش جهاد کرده باشد،سپس برای مرتبه سوم افزود:بلکه به خدا سوگند همانند کسی است که با رسول اللّٰه ص و در خیمه او شهید شده باشد!سپس افزود:
در باره شما آیهای از قرآن نازل شده است،راوی میگوید:کدام آیه فدایت شوم؟فرمود:این سخن خداوند که میفرماید:آنها که ایمان به خدا و فرستادگانش آوردهاند صدیقین و شهداء نزد پروردگارشان هستند...سپس افزود:به این ترتیب شما به خدا سوگند هم صدیقین و هم شهداء نزد پروردگارتان هستید" (1)این سخن را با حدیثی از امیر مؤمنان علی ع پایان میدهیم:در آن هنگام که گروهی از یارانش برای فرا رسیدن وقت جهاد و شهادت در راه خدا بیتابی میکردند،این جمله را فرمود:
و لا تستعجلوا بما لم یعجله اللّٰه لکم،فانه من مات منکم علی فراشه و هو علی معرفة حق ربه و حق رسوله و اهل بیته مات شهیدا!: به آن چیزی که خداوند در آن عجله روا نداشته تعجیل مکنید،چرا که هر کس از شما در بستر بمیرد ولی معرفت حق پروردگار و حق پیامبر ص و اهل بیتش را داشته باشد،شهید مرده است" (2).
در آیات مختلف قرآن،گاه زندگی دنیا توصیف"لعب و لهو"شده، مانند وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ :"زندگی دنیا جز بازی و سرگرمی نیست"(انعام-32).
و گاه توصیف به"لعب و لهو و زینت و تفاخر و تکاثر"شده(مانند آیات مورد بحث)و گاه از آن به"متاع غرور"تعبیر شده(مانند آل عمران-185- و آیات مورد بحث)و گاه به عنوان"متاع قلیل"(نساء-77).
و گاه به عنوان امری عارضی و ظاهری و زودگذر(نساء-94).
از مجموعه این تعبیرات و تعبیرهای دیگر قرآن به خوبی دیدگاه اسلام در مورد زندگی مادی و مواهب آن روشن میشود که برای آن ارزشی ناچیز قائل است،و تمایل و دلبستگی به آن را ناشی از حرکتهای بیهدف(لعب)و هدفهای سرگرم کننده(لهو)و تجمل پرستی(زینة)و حب مقام و ریاست و برترجویی بر دیگران(تفاخر)و حرص و آز و افزونطلبی(تکاثر)میشمرد،و عشق به آن را سرچشمه انواع مظالم و گناهان میداند.
اما اگر این مواهب مادی تغییر جهت دهند و نردبانی برای رسیدن به اهداف الهی گردند،سرمایههایی میشوند که خدا آنها را از مؤمنان میخرد و بهشت جاویدان و سعادت ابدی به آنها میبخشد،" إِنَّ اللّٰهَ اشْتَریٰ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ ..."(توبه-111) ***
سٰابِقُوا إِلیٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهٰا کَعَرْضِ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ ذٰلِکَ فَضْلُ اَللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِیمِ (21) مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِی أَنْفُسِکُمْ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا إِنَّ ذٰلِکَ عَلَی اَللّٰهِ یَسِیرٌ (22) لِکَیْلاٰ تَأْسَوْا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاکُمْ وَ اَللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ (23) اَلَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ اَلنّٰاسَ بِالْبُخْلِ وَ مَنْ یَتَوَلَّ فَإِنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْغَنِیُّ اَلْحَمِیدُ (24)
21-بر یکدیگر سبقت گیرید برای رسیدن به مغفرت پروردگارتان و بهشتی که پهنه آن مانند پهنه آسمان و زمین است،و آماده شده برای کسانی که به خدا و رسولانش ایمان آوردهاند،این فضل الهی است به هر کس بخواهد میدهد،و خداوند
صاحب فضل عظیم است.
22-هیچ مصیبتی در زمین و نه در وجود شما روی نمیدهد مگر اینکه همه آنها را قبل از آنکه زمین را بیافرینیم در لوح محفوظ ثبت است و این امر برای خداوند آسان است.
23-این به خاطر آن است که برای آنچه از شما فوت شده تاسف نخورید،و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشید،و خداوند هیچ متکبر فخرفروشی را دوست ندارد.
24-همانها که بخل میکنند و مردم را نیز دعوت به بخل مینمایند،و هر کس(از این فرمان) روی گردان شود(به خدا زیانی نمیرساند)چرا که خداوند بینیاز و شایسته ستایش است.
یک مسابقه بزرگ معنوی
بعد از بیان ناپایداری جهان و لذات آن،و اینکه مردم در سرمایههای کم ارزش این جهان نسبت به یکدیگر تفاخر و تکاثر میجویند،در آیات مورد بحث مردم را به یک مسابقه عظیم روحانی در طریق کسب آنچه پایدار است و سزاوار هر گونه تلاش و کوشش دعوت کرده میفرماید:"برای نیل به آمرزش پروردگارتان و بهشتی که وسعت آن همچون پهنه آسمان و زمین است و آماده برای کسانی است که ایمان به خداوند فرستادگان او آوردهاند بر یکدیگر سبقت جویید" ( سٰابِقُوا إِلیٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهٰا کَعَرْضِ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ ).
در حقیقت مغفرت پروردگار کلید بهشت است همان بهشتی که پهنه آسمان و زمین را فرا میگیرد،و از هم اکنون آماده برای پذیرایی مؤمنان است،تا کسی نگوید بهشت نسیه است،و بر نسیه دل نباید نهاد،گرچه به فرض نسیه بود از هر نقدی نقدتر محسوب میشد،چرا که از سوی خدایی وعده داده شده که قادر
بر همه چیز است،تا چه رسد به اینکه کاملا نقد و الان موجود است.
شبیه همین معنی در آیه 133 سوره آل عمران آمده،با این تفاوت که در اینجا "سابقوا"(از ماده"مسابقه"و در آنجا"سارعوا"(از ماده"مسارعه"به معنی سرعت گرفتن بر یکدیگر)آمده است که با هم قریب الافق هستند(با توجه به مفهوم باب مفاعله که غلبه کردن دو نفر را در مقابل هم مجسم میکند.) تفاوت دیگر اینکه:در آنجا عرضها السماوات و الارض است و در اینجا " کَعَرْضِ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ "و با کمی دقت روشن میشود که این دو تعبیر نیز یک حقیقت را بازگو میکند.
و نیز در آنجا میگوید"آماده برای پرهیزکاران است"و در اینجا میفرماید:
"برای مؤمنان".
از آنجا که پرهیزکاری ثمره درخت ایمان راستین است این دو تعبیر نیز لازم و ملزوم یکدیگرند.
به این ترتیب هر دو آیه یک حقیقت را تعقیب میکند با دو بیان متفاوت، به همین دلیل آنچه از بعضی نقل شده که آیه سوره آل عمران را اشاره به بهشت "مقربان"دانستهاند و آیه مورد بحث را اشاره به بهشت"مؤمنان"صحیح به نظر میرسد.
به هر حال تعبیر به"عرض"در اینجا در مقابل"طول"نیست آن چنان که بعضی از مفسران گفتهاند،و به دنبال آن در جستجوی طول چنان بهشتی هستند که عرضش همچون آسمان و زمین است،و از این نظر به زحمت افتادهاند! بلکه"عرض"در اینگونه استعمالات به معنی وسعت است،مانند تعبیر"پهنه" در فارسی میگوئیم پهنه دشت،یعنی وسعت صحرا.
تعبیر به"مغفرت"و آمرزش قبل از بشارت به بهشت که در هر دو آیه آمده اشاره لطیفی به این حقیقت است که تا انسان پاک از گناه نشود لایق ورود
به بهشت و جوار قرب پروردگار نخواهد بود.
این نکته نیز شایسته توجه است که پیشی گرفتن به سوی مغفرت پروردگار از طریق اسباب آن است،مانند"توبه"و"جبران طاعات فوت شده"و اصولا "اطاعت پروردگار،پرهیز از معاصی"است.
و اگر در بعضی از احادیث با تفاسیر روی بعضی از واجبات و مستحبات تکیه شده مانند"پیشی گرفتن در جماعت در صف اول"و یا"صف اول در جهاد" و یا"تکبیرة الاحرام با امام جماعت"و یا"نماز اول وقت"به خاطر ذکر مثال یا بیان مصداق روشن است و چیزی از گستردگی مفهوم آیه نمیکاهد.
و در پایان آیه میافزاید:"این فضل الهی است که به هر کس بخواهد میدهد و خداوند صاحب فضل عظیم است"( ذٰلِکَ فَضْلُ اللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ ).
یقینا آن چنان بهشت گسترده با آن مواهب عظیمش چیزی نیست که انسان با این اعمال ناچیز به آن برسد،و این تنها فضل و رحمت و لطف الهی است که آن پاداش عظیم را در مقابل این قلیل قرار داده،و از او نیز جز این انتظار نیست.
چرا که پاداشها همیشه به مقیاس اعمال نیست بلکه به مقیاس کرم پاداش دهنده است.
و به هر حال این تعبیر به خوبی نشان میدهد که ثواب و جزا مزد عمل نیست بلکه یک نوع تفضل و رحمت است.
*** سپس برای تاکید بیشتر در زمینه عدم دلبستگی به دنیا،و شاد نشدن به اقبال آن،و غمگین نگشتن به ادبار آن،میافزاید:"هیچ مصیبتی در زمین و در وجود شما واقع نمیشود مگر اینکه همه آنها قبل از آنکه شما و زمین را
بیافرینیم در کتاب(لوح محفوظ)ثبت است،و این امر برای خداوند آسان است" ( مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فِی أَنْفُسِکُمْ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا إِنَّ ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ یَسِیرٌ ) (1).
آری مصائبی که در زمین رخ میدهد همچون زلزلهها و سیلها و طوفانها و آفات مختلف،و همچنین مصائبی که در نفوس انسانها واقع میشود مانند مرگ و میرها،و انواع حوادث دردناکی که دامان انسان را میگیرد همه آنها از قبل مقدر شده است،و در لوح محفوظ ثبت است.
ولی باید توجه داشت که مصائبی که در این آیه به آن اشاره شده،تنها مصائبی است که به هیچوجه قابل اجتناب نیست و مولود اعمال انسانها نمیباشد (و به تعبیر دیگر حصر در اینجا حصر اضافی است).
شاهد این سخن آنکه در آیه 30 سوره"شوری"میخوانیم: وَ مٰا أَصٰابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِمٰا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ :"هر مصیبتی به شما رسد به خاطر اعمالی است که انجام دادهاید،و بسیاری را نیز عفو میکند"! با توجه به اینکه آیات یکدیگر را تفسیر میکنند،هنگامی که این دو آیه در برابر هم قرار گیرد نشان میدهد مصائبی که دامنگیر انسان میشود بر دو گونه است:مصائبی است که مجازات و کفاره گناهان او است و این مصائب بسیارند،ظلمها،بیدادگریها،خیانتها،انحرافات و ندانم کاریها و امثال آن سرچشمه بسیاری از مصائب خود ساخته ما است.
ولی بخشی از مصائب است که ما هیچگونه نقشی در آنها نداریم و به صورت
1) 1) در اینکه مرجع ضمیر در"نبراها"چیست؟احتمالات متعددی دادهاند، بعضی مرجع آن را"زمین"و"انفس"میدانند،و بعضی"مصیبه"و بعضی همه اینها، اما با توجه به لحن آیه مناسب معنی اول است چرا که میخواهد بگوید حتی پیش از آفرینش زمین و آسمان و شما این مصائب پیش بینی شده است.
یک امر حتمی و اجتناب ناپذیر دامان فرد یا جامعهای را میگیرد،حساب این دو از هم جدا است،و لذا بسیاری از انبیاء،و اولیاء و صلحاء گرفتار اینگونه مصائب میشدند،این مصائب فلسفه دقیقی دارد که در بحثهای خداشناسی و عدل الهی و مساله آفات و بلاها به آن اشاره کردهایم.
لذا در حدیثی میخوانیم:هنگامی که امام علی بن الحسین ع را با غل و زنجیر وارد مجلس یزید کردند یزید رو به امام ع کرد و آیه سوره شوری را خواند: مٰا أَصٰابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِمٰا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ (و میخواست چنین وانمود کند که مصائب شما خانواده نتیجه اعمال خودتان است،و از این طریق زخم زبان بزند)اما امام فورا کلام او را نفی کرد و فرمود:کلا،ما نزلت هذه فینا،انما نزلت فینا:ما أَصٰابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فِی أَنْفُسِکُمْ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا :"چنین نیست،این آیه در باره ما نازل نشده،آنچه در باره ما نازل شده آیه دیگری است که میگوید:هر مصیبتی در زمین یا وجود شما رخ دهد پیش از آفرینش شما در لوح محفوظ ثبت شده است(و فلسفه و حکمتی دارد) (1).
بحث مشروحتری در این زمینه ذیل همان آیه 30 سوره شوری(جلد 20 صفحه 440)داشتهایم (2).
شاگردان مکتب ائمه اهل بیت ع نیز همین معنی را از آیه فهمیدهاند، چنان که نقل میکنند هنگامی که"سعید بن جبیر"را نزد"حجاج"آوردند و تصمیم به قتل وی گرفت مردی از حضار گریه کرد،سعید گفت:چرا گریه میکنی؟ در پاسخ گفت به خاطر این مصیبتی که برای تو پیش آمده،گفت گریه نکن این
در علم خدا بوده است که چنین شود،آیا نشنیدهای که خداوند میفرماید: مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فِی أَنْفُسِکُمْ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا (1).
البته تمام حوادثی که در عالم رخ میدهد در لوح محفوظ و علم بیپایان خداوند ثبت است،و اگر در اینجا تنها اشاره به مصائب واقع در زمین و نفوس انسانی شده به خاطر این است که موضوع سخن همین معنی بوده،و چنان که خواهیم دید نتیجهگیری در آیه بعد از همین موضوع میشود.
ضمنا جمله إِنَّ ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ یَسِیرٌ اشاره به این است که ثبت و حفظ اینهمه حوادث در لوح محفوظ با کثرت فوق العادهای که دارد برای خداوند آسان است.
و منظور از"لوح محفوظ"علم بیپایان خداوند است،و یا صفحه جهان خلقت و نظام علت و معلول که آن نیز مصداق علم فعلی خداوند است(دقت کنید).
*** اکنون ببینیم فلسفه تقدیر این مصائب در لوح محفوظ و سپس بیان این حقیقت در قرآن چیست؟آیه بعد پرده از روی این راز مهم برداشته،میگوید:
"این برای آن است که به خاطر آنچه از دست دادهاید غمگین نشوید،و به آنچه خداوند به شما داده شاد و دلبسته نباشید"( لِکَیْلاٰ تَأْسَوْا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاکُمْ ).
این دو جمله کوتاه در حقیقت یکی از مسائل پیچیده فلسفه آفرینش را حل میکند،چرا که انسان همیشه در جهان هستی با مشکلات و گرفتاریها
1) 1) "روح البیان"جلد 9 صفحه 375.
و حوادث ناگواری روبرو است،و غالبا از خود سؤال میکند:با اینکه خداوند مهربان و کریم و رحیم است این حوادث دردناک برای چیست؟! قرآن میگوید:"هدف این بوده که شما دلبسته و اسیر زرق و برق این جهان نباشید".
منظور این بوده که موقعیت این گذرگاه و پلی که نامش دنیا است،و همچنین موقعیت خودتان را در این جهان گم نکنید،دلباخته و دلداده آن نشوید، و آن را جاودانه نپندارید که این دلبستگی فوق العاده بزرگترین دشمن سعادت شما است،شما را از یاد خدا غافل میکند و از مسیر تکامل باز میدارد.
این مصائب زنگ بیدار باشی است برای غافلان و شلاقی است،بر ارواح خفته،و رمزی است از ناپایداری جهان،و اشارهای است به کوتاه بودن عمر این زندگی.
حقیقت این است که مظاهر فریبنده این"دار الغرور"زود انسان را به خود جذب و سرگرم،و از یاد حق غافل میکند،ناگهان بیدار میشود که کاروان رفته،و او در خواب،و بیابان در پیش.
این حوادث که همیشه در زندگی بوده و همیشه خواهد بود،و حتی پیشرفتهای عظیم علم هم نتوانسته و نخواهد توانست جلو حوادث دردناکی همچون زلزلهها، طوفانها،سیلها و بیماریها و امثال آن را بگیرد درسی است از"بیمهری زمانه رسوا"و به انسان فریاد میزند:
" این دشت خوابگاه شهیدان است فرصت شمار وقت تماشا را "! این بدان معنی نیست که انسان به مواهب الهی در این جهان پشت پا بزند،و یا از آنها بهره نگیرد،مهم این است که اسیر آن نگردد،و آن را هدف و بهره اصلی خود نشمرد.
قابل توجه اینکه در مورد آنچه از دست میرود تبدیل به"فاتکم"(از
شما فوت شده)میکند،اما در مورد مواهب و نعمتهای به دست آمده آن را به خدا نسبت میدهد و"بما آتاکم"میگوید،چرا که فوت و فنا در ذات اشیاء افتاده است،این وجود است که از فیض خداوند سرچشمه میگیرد.
آری این مصائب شکننده تفاخر و غرور است،لذا در پایان آیه میافزاید:
"خداوند هیچ متکبر فخرفروشی را دوست ندارد"( وَ اللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ ).
"مختال"از ماده"خیال"گرفته شده و به معنی"متکبر"است،زیرا تکبر از خیال فضیلت،و پندار برتری بر دیگران،پیدا میشود،و"فخور" صیغه مبالغه از ماده"فخر"به معنی کسی است که بسیار بر دیگران فخرفروشی میکند.
تنها کسی گرفتار این حالات میشود که مست ناز و نعمت گردد،ولی وجود آفات و مصائب برای آنها که قابل بیداری و هدایتند این مستی و آثار آن را از بین میبرد.
افراد با ایمان با توجه به اصل فوق هنگامی که به نعمتی از سوی خدا میرسند خود را امانتدار او میدانند،نه از رفتن آن غمگین میشوند نه از داشتن آن مست و مغرور،در حقیقت آنها خود را همچون مسئولان بیت المال میدانند که یک روز اموال زیادی را دریافت،و روز دیگر هزاران هزار پرداخت میکنند،نه از دریافتش ذوق زده میشوند و نه از پرداختش غمگین.
و چه تعبیر جالبی دارد امیر مؤمنان علی ع در باره همین آیه آنجا که میگوید:
الزهد کله بین کلمتین من القرآن:قال اللّٰه تعالی لِکَیْلاٰ تَأْسَوْا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاکُمْ و من لم یاس علی الماضی،و لم یفرح بالاتی فقد اخذ الزهد بطرفیه!:
"تمام زهد در میان دو جمله از قرآن است،آنجا که خداوند متعال میفرماید:
"این برای آن است که به خاطر آنچه از دست دادهاید غمگین نشوید،و به آنچه خدا به شما داده دلبسته و مغرور نباشید"،بنا بر این هر کس بر گذشته تاسف نخورد و به آنچه در دست دارد دلبسته نباشد،زهد را از هر دو طرف در اختیار گرفته" (1).
نکته دیگر اینکه توجه به این اصل که ناکامیها با زندگی انسان از آغاز عجین بوده،و طبق سنت حکیمانهای مقدر شده است،و دنیا پیوسته فراز و نشیب دارد،انسان را برای تحمل شدائد شجاع و در برابر حوادث سخت،صبور و مقاوم میسازد،به او آرامش خاطر میدهد،و از بیتابیها و جزع مانع میگردد.
ولی باز تاکید میکنیم این تنها در مورد مصائب غیر قابل اجتناب است، و گرنه مصیبتها و ناکامیهایی که تنها معلول گناهان و سهلانگاری خود انسان است از این بحث خارج میباشد و راه مقابله با آنها موضعگیری صحیح در برنامههای زندگی است.
این بحث را با سرگذشتی که بعضی از مفسران آوردهاند پایان میدهیم:
"قتیبة بن سعید" (2)میگوید:وارد یکی از قبایل عرب شدم،صحرایی دیدم پر از شترانی که همه مرده بودند که به شماره در نمیآمد،در آنجا پیر زنی بود،پرسیدم این شتران از آن که بوده است؟گفت:آن پیر مرد را که بالای آن تل میبینی که نشسته و پشم میتابد،به سراغ او آمدم،گفتم:اینها همه از آن تو بوده؟!گفت:بنام من بوده است!گفتم:چه شده که به این روزگار افتادهاند؟ او در جواب(بی آنکه اشارهای به آفت و علت مرگ و میر آنها کند)گفت:آن کس که داده بود گرفت،گفتم:(ناراحت نیستی و)در این باب چیزی گفتهای؟
گفت:بلی،این دو بیت را گفتهام: لا و الذی انا عبد من خلائقه و المرء فی الدهر نصب الرزء و المحن ما سرنی ان ابلی فی مبارکها و ما جری من قضاء اللّٰه لم یکن! "سوگند به آن کس که من بندهای از مخلوقات او هستم-که انسان در دنیا هدف مصائب و محنتها است".
"اگر شترانم در خوابگاه خود بودند-و این قضای الهی که اتفاق افتاد رخ نمیداد خوشحال نمیشدم"(من تنها به رضای او راضیم و هر چه او خواسته است همان را میپسندم) (1).
*** آخرین آیه مورد بحث توضیح و تفسیری است بر آنچه در آیه قبل آمده و در حقیقت مختال فخور(متکبر فخرفروش)را معرفی میکند،میفرماید:
"آنها کسانی هستند که بخل میورزند و مردم را نیز به بخل دعوت میکنند" ( اَلَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ النّٰاسَ بِالْبُخْلِ ) (2).
آری لازمه دلبستگی شدید به مواهب دنیا تکبر و غرور است،و لازمه تکبر و غرور بخلکردن،و دعوت دیگران به بخل است،اما بخل کردن به این دلیل که سرمایه کبر و غرور خود را این اموال میداند،و هرگز نمیخواهد آن را از دست دهد،و اما دعوت دیگران به بخل برای این است که اولا اگر دیگران سخاوتمند باشند او رسوا میشود،و ثانیا چون بخل را دوست دارد مبلغ چیزی است که به آن عشق میورزد!
و برای اینکه تصور نشود اصرار و تاکید خداوند در مساله انفاق و ترک بخل و یا حتی تعبیر به آیات گذشته به"وام گرفتن خداوند از بندگان"که همه برای تشویق آنها به انفاق است از نیاز ذات پاک او سرچشمه میگیرد،در پایان آیه میافزاید:"هر کس از این دستور رویگردان شود به خدا زیانی نمیرساند زیرا خداوند بی نیاز و مورد ستایش است"( وَ مَنْ یَتَوَلَّ فَإِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ ).
همه به او نیازمندند و او از همگان بینیاز است،چرا که خزائن و منابع اصلی همه چیز نزد او است،و از آنجا که جامع همه صفات کمال است شایسته هر حمد و ستایش نیز میباشد.
گرچه"بخل"در آیه فوق بیشتر ناظر به بخل در انفاق مالی است،ولی این واژه مفهوم گستردهای دارد که بخل در علم و ادای حقوق و مانند آن را نیز شامل میشود.
لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا بِالْبَیِّنٰاتِ وَ أَنْزَلْنٰا مَعَهُمُ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْمِیزٰانَ لِیَقُومَ اَلنّٰاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا اَلْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ وَ لِیَعْلَمَ اَللّٰهُ مَنْ یَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّ اَللّٰهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ (25)
25-ما رسولان خود را با دلائل روشن فرستادیم،و با آنها کتاب(آسمانی)و میزان(شناسایی حق و قوانین عادلانه)نازل کردیم،تا مردم قیام به عدالت کنند،و آهن را نازل کردیم که در آن قوت شدیدی است،و منافعی برای مردم،تا خداوند بداند چه کسی او و رسولانش را یاری میکنند بیآنکه او را ببینند،خداوند قوی و شکست ناپذیر است.
هدف اصلی بعثت انبیاء
از آنجا که سبقت به سوی رحمت و مغفرت و بهشت پروردگار که در آیات قبل به آن اشاره شده بود نیاز به رهبری"رهبران الهی"دارد در آیه مورد بحث که از پرمحتواترین آیات قرآن است به این معنی اشاره کرده و هدف ارسال انبیاء و برنامه آنها را دقیقا بیان میکند و میفرماید:"ما رسولان خود را با دلائل روشن فرستادیم"( لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا بِالْبَیِّنٰاتِ ).
"و با آنها کتاب آسمانی و میزان فرستادیم"( وَ أَنْزَلْنٰا مَعَهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْمِیزٰانَ ).
"تا مردم به عدل و داد قیام کنند"( لِیَقُومَ النّٰاسُ بِالْقِسْطِ ).
"بینات"(دلائل روشن)معنی گستردهای دارد که شامل"معجزات" و"دلائل عقلی"میشود که انبیا و رسولان الهی با آن مجهز بودند.
منظور از"کتاب"همان کتب آسمانی است،و از آنجا که روح و حقیقت همه یک چیز است تعبیر به"کتاب"به صورت مفرد میکند،هر چند با گذشت زمان و تکامل انسانها،محتوای آن کاملتر میشود.
و اما"میزان"به معنی"وسیله وزن کردن و سنجش"است که مصداق حسی آن ترازوهایی است که وزن اجناس را با آن میسنجند،ولی مسلما در اینجا منظور مصداق معنوی آن است،یعنی چیزی که تمام اعمال انسانها را میتوان با آن سنجید،و آن احکام و قوانین الهی،و یا آئین او به طور کلی است،که معیار سنجش نیکیها و بدیها،و ارزشها و ضد ارزشها است.
به این ترتیب پیامبران با سه وسیله مجهز بودند:دلائل روشن،کتب آسمانی، و معیار سنجش حق از باطل و خوب از بد،و مانعی ندارد که فی المثل قرآن مجید هم"بینه"(معجزه)باشد،و هم کتاب آسمانی،و هم بیان کننده احکام و قوانین، یعنی سه بعد در یک محتوی.
و به هر حال هدف از اعزام این مردان بزرگ با این تجهیزات کامل همان اجرای"قسط و عدل"است.
در حقیقت این آیه به یکی از اهداف متعدد ارسال پیامبران اشاره میکند، زیرا میدانیم انبیا اهداف متعددی را پیگیری میکردند.
تعلیم و تربیت چنان که در آیه 2 سوره جمعه آمده است هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ :
"او کسی است که از میان مردم درس نخوانده رسولی فرستاد تا آیاتش را بر آنها بخواند،و آنها را تزکیه کند،و کتاب و حکمت بیاموزد".
هدف دیگر شکستن غلها و زنجیرهای اسارت است چنان که در آیه 157 سوره اعراف میخوانیم: وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ :
"پیامبر اسلام بارهای سنگین را از دوش آنان را بر میدارد و غل و زنجیرهایی را که بر دست و پا و گردنشان بود میشکند".
هدف دیگر تکمیل ارزشهای اخلاقی است چنان که در حدیث معروف آمده است:بعثت لاتمم مکارم الاخلاق:"من برای تکمیل فضائل اخلاقی مبعوث شدهام" (1).
و بالآخره هدف دیگر"اقامه قسط"است که در آیه مورد بحث به آن اشاره، شده و به این ترتیب اهداف بعثت انبیا را در هدفهای"فرهنگی"و"اخلاقی" و"سیاسی"و"اجتماعی"میتوان خلاصه کرد.
ناگفته پیداست که منظور از"رسولان"در آیه مورد بحث به قرینه" "انزال کتب"همان"انبیاء اولو العزم"و مانند آنها میباشند.
نکته جالب دیگر در جمله" لِیَقُومَ النّٰاسُ بِالْقِسْطِ "این است که از "خود جوشی مردم"سخن میگوید،نمیفرماید:هدف این بوده که انبیاء انسانها را وادار به اقامه قسط کنند،بلکه میگوید:هدف این بوده که مردم مجری قسط و عدل باشند! آری مهم این است که مردم چنان ساخته شوند که خود مجری عدالت گردند،و این راه را با پای خویش بپویند.
ولی از آنجا که به هر حال در یک جامعه انسانی هر قدر سطح اخلاق و اعتقاد و تقوا بالا باشد باز افرادی پیدا میشوند که سر به طغیان و گردنکشی بر میدارند و مانع اجرای قسط و عدل خواهند بود لذا در ادامه آیه میفرماید:
"ما آهن را نازل کردیم که در آن قوت شدیدی است،و نیز منافعی برای مردم"!
1) 1) "بحار الانوار"جلد 71 صفحه 373 باب حسن الخلق ذیل حدیث اول.
( وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ ).
آری تجهیزات سهگانه انبیاء الهی برای اجرای عدالت وقتی میتواند به هدف نهایی برسد که از ضمانت اجرایی آهن و"باس شدید"آن برخوردار باشد.
گرچه بعضی تصور کردهاند که تعبیر"انزلنا"نشان میدهد که"آهن" از کرات دیگر به زمین آمده است ولی حق این است که تعبیر به"انزال"در اینگونه موارد اشاره به مواهبی است که از مقام بالایی به مقامات پائینتر داده میشود، و از آنجا که خزائن همه چیز نزد خدا است و او است که آهن را برای منافع گوناگونش آفریده تعبیر به انزال شده است لذا در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع آمده است که در تفسیر این جمله فرمود:انزاله ذلک خلقه ایاه:"منظور از نازل کردن آهن خلقت آن است) (1).
همانگونه که در آیه 6 سوره زمر در مورد چهار پایان میخوانیم: وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ الْأَنْعٰامِ ثَمٰانِیَةَ أَزْوٰاجٍ :"و برای شما از چهار پایان هشت زوج نازل کرد".
بعضی نیز"انزلنا"را از ماده"نزل"(بر وزن شتر)به معنی چیزی که برای پذیرایی میهمان آماده میکنند تفسیر کردهاند ولی"ظاهر همان معنی اول است.
"باس"در لغت به معنی شدت و قوت و قدرت است و به مبارزه و جنگ نیز باس گفته میشود،و لذا بعضی از مفسران آن را به معنی وسائل جنگی اعم از دفاعی و تهاجمی تفسیر کردهاند،در روایتی از امیر مؤمنان علی ع نقل شده در تفسیر این آیه فرمود:یعنی السلاح و غیر ذلک:"منظور اسلحه و غیر آن است" (2).
روشن است که این از قبیل بیان مصداق است.
منظور از"منافع"هر گونه بهرهای است که انسان از آهن میبرد، و میدانیم اهمیت آهن در زندگی انسانها به اندازهای زیاد است که با کشف آن دوران تازهای در تاریخ بشر شروع شد که به دوران آهن معروف است چرا که با این کشف چهره زندگی انسان در تمام زمینهها دگرگون گشت،و این خود بیانگر ابعاد واژه"منافع"در آیه فوق است.
در قرآن مجید نیز در آیات مختلف اشاره به این معنی شده:در یک جا میگوید هنگامی که ذو القرنین تصمیم بر ساختن سد عظیم خود گرفت گفت: آتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ :"قطعات عظیم آهن برای من بیاورید"(کهف-96).
و هنگامی که خداوند داود را مشمول لطف خود قرار داد آهن را برای او نرم کرد تا بتواند با آن زره بسازد،و از خطرات جنگها و حملات دشمنان بکاهد وَ أَلَنّٰا لَهُ الْحَدِیدَ أَنِ اعْمَلْ سٰابِغٰاتٍ (سبا 10 و 11).
سپس به یکی دیگر از اهداف ارسال انبیاء و نزول کتب آسمانی و همچنین آفرینش وسائلی همچون آهن اشاره کرده،میفرماید:"هدف این است که خداوند بداند چه کسانی او و فرستادگانش را در غیاب او یاری میکنند" ( وَ لِیَعْلَمَ اللّٰهُ مَنْ یَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَیْبِ ).
منظور از علم خداوند در اینجا تحقیق عینی علم او است،یعنی تا آشکار شود چه کسانی به یاری خدا و مکتب او بپا میخیزند و قیام به قسط میکنند و چه کسانی از این وظیفه بزرگ سر باز میزنند در حقیقت مفهوم این آیه شبیه همان است که در آیه 179 سوره آل عمران آمده: مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلیٰ مٰا أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتّٰی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ :
"ممکن نبود که خداوند مؤمنان را به همان صورت که شما هستید واگذارد مگر اینکه ناپاک را از پاک جدا کند"! به این ترتیب مساله آزمون و امتحان انسانها،و جداسازی صفوف و تصفیه،
یکی دیگر از اهداف بزرگ این برنامه بوده است.
تعبیر به"یاری خداوند"مسلما به معنی یاری دین و آئین و نمایندگان او و بسط آئین حق و قسط و عدل است،و گرنه خداوند نیازی به یاری کسی ندارد، و همگان به او نیازمندند،لذا برای اثبات همین معنی آیه را با این جمله پایان میدهد که"خداوند قوی و شکست ناپذیر است"( إِنَّ اللّٰهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ ).
برای او ممکن است با یک اشاره همه جهان را زیر و رو کند و تمامی دشمنان را نابود و اولیائش را پیروز گرداند،ولی هدف اصلی که تربیت و تکامل انسانهاست از این طریق حاصل نمیگردد،لذا آنها را دعوت به یاری آئین حق کرده است.
آیه فوق ترسیم گویایی از چهره اسلام در زمینه تعلیم و تربیت،و گسترش عدل و داد،و اجرای قسط در جامه انسانی است.
نخست از"بینات"و دلائل روشن و"کتب آسمانی"و"معیار سنجش ارزشها،و بیان احکام و قوانین"کمک میگیرد،یعنی پایه را بر انقلاب فکری و فرهنگی میگذارد،و از عقل و منطق استمداد میجوید.
اما اگر اینها مؤثر نیفتاد و کار به بن بست کشید،یعنی زورمندان قلدری پیدا شدند که نه در برابر بینات سر تسلیم فرود میآورند و نه برای کتاب و میزان ارزشی قائلند،در اینجا نوبت به"حدید"که در آن"باس شدید"است میرسد، و با سلاح بر مغز این گردنکشان میکوبند تا در برابر قسط و عدل تسلیم شوند، و البته از یاری مردم با ایمان در این مسیر کمک گرفته میشود.
و اینکه در حدیثی از رسول خدا ص نقل شده که فرمود:
بعثت بالسیف بین یدی الساعة،حتی یعبد اللّٰه وحده لا شریک له و جعل رزقی تحت ظل
رمحی: "من در آستانه رستاخیز مبعوث به شمشیر شدهام تا مردمان خدای یگانه را پرستش کنند،و روزی من در سایه نیزه من است" (1)اشاره به همین است یعنی مامورم سلاح را در مقابل این گروه به کار گیرم نه به عنوان اصل و اساس کار همانگونه که در آیه فوق صریحا آمده است.
در حدیث دیگری از امام باقر ع میخوانیم:
الخیر کله فی السیف، و تحت السیف،و فی ظل السیف "خوبیها تمام در شمشیر است،و زیر شمشیر و در سایه شمشیر"! (2).
و در حدیثی از امام امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:
ان اللّٰه عز و جل فرض الجهاد و عظمه،و جعله نصره و ناصره،و اللّٰه ما صلحت دنیا و لا دین الا به: "خداوند جهاد را واجب کرده و آن را بزرگ شمرده،و آن را یار و یاورش قرار داده،به خدا سوگند نه دنیا و نه دین جز با جهاد اصلاح نمیشود" (3).
این سخن را با حدیث دیگری از رسول خدا پایان میدهیم:فرمود:
لا یقیم الناس الا السیف،و السیوف مقالید الجنة و النار: "مردم را جز شمشیر برپا نمیدارد،و شمشیرها کلیدهای بهشت و دوزخند" (4).
بنا بر این رهبران الهی در یک دست کتب آسمانی،و در دست دیگر شمشیر دارند،نخست مردم را با منطق به سوی حق و عدل دعوت میکنند،هر گاه زورگویانی تسلیم منطق نشوند در برابر آنها به زور متوسل میشوند.
بعضی از مفسران در آیه فوق تحلیلی دارند که خلاصهاش چنین است:
اصول زندگی انسان چهار چیز است کشاورزی بافندگی(صنعت)،مسکن و حکومت،و این به خاطر آن است که انسان نیاز به غذا و لباس و مسکن دارد، و از آنجا که یک موجود اجتماعی است به تنهایی نمیتواند مشکلات زندگی را حل کند،یا به تعبیر دیگر مصالح اجتماع به وسیله اجتماع تامین میشود.
و از آنجا که هر اجتماعی خواه ناخواه خالی از برخورد و تزاحم منافع نیست بنا بر این نیاز به حکومتی دارد که عدالت را در میان آنها اجرا کند، و عجب اینکه این چهار اصل همه نیازمند به حدید و آهن است،و اگر این وسیله نبود زندگی بر انسان بسیار مشکل میشد،و از آنجا که نیاز به آن زیاد است خداوند آن را فراوان و سهل الوصول آفریده است(درست است که فلزات دیگر در زندگی انسان هر کدام نقشی دارند ولی نقش اصلی از آن آهن است) و از اینجا مفهوم" فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ "روشن میشود (1).
1) 1) اقتباس از تفسیر کبیر فخر رازی جلد 29 صفحه 242.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً وَ إِبْرٰاهِیمَ وَ جَعَلْنٰا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا اَلنُّبُوَّةَ وَ اَلْکِتٰابَ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ (26) ثُمَّ قَفَّیْنٰا عَلیٰ آثٰارِهِمْ بِرُسُلِنٰا وَ قَفَّیْنٰا بِعِیسَی اِبْنِ مَرْیَمَ وَ آتَیْنٰاهُ اَلْإِنْجِیلَ وَ جَعَلْنٰا فِی قُلُوبِ اَلَّذِینَ اِتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً وَ رَهْبٰانِیَّةً اِبْتَدَعُوهٰا مٰا کَتَبْنٰاهٰا عَلَیْهِمْ إِلاَّ اِبْتِغٰاءَ رِضْوٰانِ اَللّٰهِ فَمٰا رَعَوْهٰا حَقَّ رِعٰایَتِهٰا فَآتَیْنَا اَلَّذِینَ آمَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ (27)
26-ما نوح و ابراهیم را فرستادیم و در دودمان آنها نبوت و کتاب قرار دادیم بعضی از آنها هدایت یافتهاند،و بسیاری از آنها گنهکارند.
27-سپس به دنبال آنها رسولان دیگر خود را فرستادیم،و بعد از آنها عیسی بن مریم را مبعوث کردیم،و به او انجیل عطا کردیم،در دل کسانی که از او پیروی کردند رافت و رحمت قرار دادیم،و رهبانیتی را که ابداع کرده بودند،و ما بر آنها مقرر نداشته بودیم،گرچه هدفشان جلب خشنودی خدا بود،ولی حق آن را
رعایت نکردند،لذا ما به آنها که ایمان آوردند پاداش دادیم،و بسیاری از آنها فاسقند.
پیامبران را یکی بعد از دیگری فرستادیم
چنان که میدانیم شیوه قرآن این است که بعد از بیان یک سلسله اصول کلی تعلیمات خود اشاره به سرنوشت اقوام پیشین میکند تا شاهد گویایی برای آن باشد،در اینجا نیز بعد از ذکر مسائل پیشین در باره ارسال رسولان همراه بینات و کتاب و میزان،و همچنین لزوم سبقت مردم بر یکدیگر در وصول به غفران پروردگار و سعادت جاویدان،از بعضی از اقوام و پیامبران پیشین نام میبرد و این اصول کلی را در زندگی آنها مجسم میسازد.
نخست از"نوح"و"ابراهیم"که شیخ الانبیا و سر سلسله رسولان حق بودند شروع کرده،میفرماید:"ما نوح و ابراهیم را فرستادیم،و در دودمان آنها نبوت و کتاب آسمانی قرار دادیم"( وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً وَ إِبْرٰاهِیمَ وَ جَعَلْنٰا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَ الْکِتٰابَ ).
اما همگی از این میراث بزرگ و مواهب عظیم خداوند بهره نگرفتند، "گروهی در پرتو آن هدایت یافتند،و بسیاری از آنها فاسق و گنهکار و بیایمانند" ( فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ ).
آری نبوت توام با شریعت و آئین از نوح ع شروع شد،و بعد از او ابراهیم ع پیامبر اولو العزم دیگر،این خط را تداوم بخشید،و هم چنان در طول اعصار و قرون در فرزندان و دودمان آنها ادامه یافت،اما همیشه اقلیتی از این نور هدایت بهره گرفتند در حالی که اکثریت راه خطا پوییدند! ***
سپس اشاره سربستهای به سلسله انبیای دیگر،و آخرین آنها قبل از پیامبر اسلام ص کرده میافزاید:"سپس به دنبال آنها رسولان دیگر خود را آوردیم"( ثُمَّ قَفَّیْنٰا عَلیٰ آثٰارِهِمْ بِرُسُلِنٰا .) یکی بعد از دیگری قیام کردند و چراغ هدایت را فرا راه مردم قرار دادند تا نوبت به حضرت مسیح ع رسید.
"ما بعد از آنها عیسی بن مریم را آوردیم"( وَ قَفَّیْنٰا بِعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ ).
"قفینا"از ماده"قفا"به معنی پشت است،و قافیه را از این رو قافیه میگویند که قسمتهای آخر شعر"مشابه یکدیگر و پشت سر هم قرار میگیرد، و در جمله فوق منظور این است که پیامبران با آهنگی یکسان و یک نواخت، و اهدافی هماهنگ،یکی بعد از دیگری قدم به عرصه وجود گذاشتند،و تعلیمات یکدیگر را تایید و تکمیل کردند، و در حقیقت این تعبیر اشاره زیبایی به"توحید نبوت"است.
سپس به کتاب آسمانی مسیح ع اشاره کرده،میافزاید:"ما به او انجیل عطا کردیم"( وَ آتَیْنٰاهُ الْإِنْجِیلَ ).
بعد از ویژگیهای پیروان او سخن میگوید و میفرماید:"ما در قلوب کسانی که از او پیروی کردند رافت و رحمت قرار دادیم"( وَ جَعَلْنٰا فِی قُلُوبِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً .) بعضی از مفسران این دو واژه(رافت و رحمت)به یک معنی دانستهاند، ولی جمعی از میان این دو تفاوتی قائلند و آن اینکه:"رافت"به معنی محبت در زمینه دفع ضررها است،و"رحمت"به معنی محبت برای جلب منافع است، و لذا غالبا رافت قبل از رحمت ذکر میشود چرا که نخست باید دفع ضرر کرد و سپس به فکر جلب منفعت افتاد،و نیز به همین دلیل در آیه مجازات زناکاران
میفرماید: وَ لاٰ تَأْخُذْکُمْ بِهِمٰا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللّٰهِ "مبادا در اجرای حد و انجام فرمان خدا در مورد آنها گرفتار رافت شوید،و حکم خدا را به دست فراموشی بسپارید" (نور-2).
مساله رافت و رحمت پیروان راستین مسیح چیزی نیست که تنها در این آیه به آن اشاره شده باشد،بلکه در آیه 82 مائده نیز میخوانیم: وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ قٰالُوا إِنّٰا نَصٰاریٰ ذٰلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَ رُهْبٰاناً وَ أَنَّهُمْ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ "نزدیکترین دوستان را به مؤمنان(از غیر مسلمانان)کسانی مییابی که میگویند مسیحی هستیم،این به خاطر آن است که در میان آنها افرادی عالم،و تارک دنیا،هستند،و آنها(در برابر حق) تکبر نمیورزند".
گرچه این آیه بیشتر ناظر به مسیحیان حبشه و شخص"نجاشی"است که به مسلمانان پناه دادند،و با مهر و محبت خاصی به آنها رفتار کردند،ولی به طور کلی اشارهای به رافت و رحمت و عواطف مثبت به مسیحیان راستین دارد، البته نه آن گرگان خونخوار و دیوان آدمنمایی که در عصر ما نام مسیحیت را بر خود گذارده، و دنیا را به خاک و خون و غارت و چپاول کشیدهاند! سپس میافزاید:"در قلوب آنها علاقه به رهبانیتی افکندیم که آن را ابداع کرده بودند و ما آن را بر آنها مقرر نداشته بودیم،هدفشان جلب خشنودی خدا بود ولی حق آن را رعایت نکردند،لذا ما به کسانی از آنها که ایمان آوردند پاداش دادیم،ولی بسیاری از آنها فاسق و گنهکارند"( وَ رَهْبٰانِیَّةً ابْتَدَعُوهٰا مٰا کَتَبْنٰاهٰا عَلَیْهِمْ إِلاَّ ابْتِغٰاءَ رِضْوٰانِ اللّٰهِ فَمٰا رَعَوْهٰا حَقَّ رِعٰایَتِهٰا فَآتَیْنَا الَّذِینَ آمَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ ) (1).
1) 1) در ترکیب این آیه و معنی آن گفتگوی زیادی میان مفسران است،بعضی آن را عطف بر"رافت و رحمت"دانستهاند،و کلمه"حب"را قبل از"رهبانیت"در تقدیر گرفتهاند،چرا که رهبانیت چیزی نیست که در قلب باشد بلکه حب و علاقه آن در قلب است،و جمعی آن را منصوب به فعل مضمری دانستهاند که"ابتدعوها"آن را تفسیر میکند،و در تقدیر چنین است:"ابتدعوها رهبانیة ابتدعوها"و در مورد"الا ابتغاء رضوان اللّٰه"نیز دو نظر است نخست اینکه استثناء منقطع باشد و مفهومش این است "و لکنهم ابتدعوها ابتغاء رضوان اللّٰه"دیگر اینکه استثنای متصل بوده باشد و مفهومش این است که ما نوعی از رهبانیت را بر آنها مقرر داشته بودیم که هدف در آن جلب رضای خدا بود اما آنها رهبانیت را به نوع دیگری تحریف کردند که بر خلاف رضای حق بود، به نظر میرسد که تفسیر اول در هر دو مورد مناسبتر است(دقت کنید).
به این ترتیب آنها نه تنها آئین توحیدی مسیح را رعایت نکردند و آن را با انواع شرک آلودند،بلکه حق آن رهبانیتی را که خودشان ابداع کرده بودند نیز رعایت ننمودند،و به نام زهد و رهبانیت دامها بر سر راه خلق خدا گستردند، و دیرها را مرکز انواع فساد نمودند،و ناهنجاریهایی را در آئین مسیح ع به وجود آوردند.
مطابق این تفسیر"رهبانیت"جزء آئین مسیح نبود،بلکه پیروانش بعد از او آن را ابداع کردند،و در آغاز چهره معتدل و ملایمی داشت،اما بعدا به انحراف گرائید و سر از مفاسد بسیاری در آورد.
اما طبق تفسیر دیگری نوعی رهبانیت و زهد در آئین مسیح بود،آنچه پیروان مسیح بعد از او بدعت گذاردند نوع دیگری از رهبانیت بود که هرگز خداوند برای آنها مقرر نداشته بود (1).
1) 1) تفسیر اول طبق منقطع بودن استثناء است و تفسیر دوم بر طبق متصل بودن آن(دقت کنید)این نکته نیز قابل توجه است که اگر رهبانیت عطف بر رافت و رحمت باشد آن چنان که در متن برگزیدهایم منظور از جعل آن در قلوب همان تمایل قلبی آنان به این مساله است در حالی که منظور از"ما کتبناها"این است که مساله رهبانیت به صورت یک حکم الهی در آئین مسیح نبود هر چند علاقه به آن را خداوند در دل آنها افکنده بود بنا بر این منافاتی با جمله"ابتدعوها"ندارد.
ولی تفسیر اول مشهورتر و از بعضی جهات مناسبتر است.
به هر حال از آیه فوق در مجموع چنین استفاده میشود که رهبانیت در آئین مسیح نبوده و پیروانش آن را بعد از او ابداع کردند،ولی در آغاز نوعی زهدگرایی و از ابداعات نیک محسوب میشد،مانند بسیاری از مراسم و سنتهای حسنهای که هم اکنون در میان مردم رائج است،و کسی نیز روی آن به عنوان تشریع و دستور خاص شرع تکیه نمیکند،ولی این سنت بعدا به انحراف گرائید و آلوده با اموری مخالف فرمان الهی و حتی گناهان زشتی شد، تعبیر قرآن به جمله فما رَعَوْهٰا حَقَّ رِعٰایَتِهٰا "حق آن را رعایت نکردند" دلیل بر این است که اگر حق آن ادا میشد سنت خوبی بود،و تعبیر آیه 82 مائده که از"رهبانها"و"عالمان"مسیحیان راستین با نظر موافق و مثبت یاد میکند نیز شاهد این مدعا است(دقت کنید).
و هر گاه کلمه"رهبانیت"را"رافت و رحمت"بدانیم نیز شاهد دیگری برای این مدعی پیدا میشود،چرا که همردیف رافت و رحمتی میشود که خداوند آن را به عنوان یک صفت پسندیده در قلوب آنها افکنده است.
کوتاه سخن اینکه اگر سنت حسنهای در میان مردم رائج شود که اصول کلی آن(مانند دستور زهد)در آئین حق باشد،و مردم آن سنت را به طور خاص به دستور الهی نسبت ندهند،بلکه آن را مصداقی از مصادیق دستورات کلی بدانند،و حق آن را ادا نمایند کار بدی نیست،بدبختی آنجا شروع میشود که افراطها و تفریطها پیش آید و آن را به سنت سیئهای تبدیل کند.
مثلا هم اکنون در میان ما مراسمی برای عزاداری و سوگواری و اعیاد و وفاتهای پیشوایان بزرگ دین،و همچنین بزرگداشت شهیدان و عزیزانی که از دست میروند در روز شهادت و یا هفتمین و چهلمین و سالگرد آنها معمول است که مصداقی است از دستورات کلی اسلام در مورد تعظیم شعائر،و بزرگداشت
پیشوایان دین و شهیدان و عموم مسلمین،و همچنین مصداقی است از اصل کلی "سوگواری بر شهدای کربلا"و مانند آنها،بیآنکه جزئیات و تفاصیل این مراسم یک دستور خاص شرع تلقی شود،بلکه صرفا به عنوان یک مصداق از آن اصل کلی انجام میشود.
هر گاه در این مراسم از حدود شرع تجاوز نشود و آلوده با گناه و خرافهای نگردد مسلما مصداق" اِبْتِغٰاءَ رِضْوٰانِ اللّٰهِ "و مصداق سنت حسنه است،در غیر این صورت بدعت شوم و سنت سیئهای خواهد بود.
به نظر میرسد"رهبانیت"که از ماده"رهبه"به معنی ترس از خدا گرفته شده در آغاز مصداقی از زهد و بیاعتنایی نسبت به دنیا بود،ولی بعدا به تحریفهای گستردهای کشیده شد و اگر میبینیم اسلام به شدت با این رهبانیت مبارزه میکند نیز به خاطر همین چهره نهایی آن است،چنان که در نکتهها شرح بیشتری به خواست خدا پیرامون آن خواهیم داد.
چنان که گفتیم"رهبانیت"از ماده"رهبه"به معنی خوف و ترس است که در اینجا خوف و ترس از خدا منظور است،و به گفته راغب در مفردات ترسی است که آمیخته با پرهیز و اضطراب باشد و"ترهب"به معنی"تعبد"و عبادت کردن و"رهبانیت"به معنی شدت تعبد است.
آیه فوق را هر گونه تفسیر کنیم نشان میدهد که نوعی رهبانیت مطلوب در میان مسیحیان وجود داشت،هر چند در آئین مسیح چنین دستور الزامی به آنها داده نشده بود،ولی پیروان مسیح آن رهبانیت را از حد و مرز آن بیرون برده
و به انحراف و تحریف کشاندند.
به همین دلیل اسلام به شدت آن را محکوم کرده،و حدیث معروف لا رهبانیة فی الاسلام:"در اسلام رهبانیت وجود ندارد"در بسیاری از منابع اسلامی دیده میشود (1).
از جمله بدعتهای زشت مسیحیان در زمینه رهبانیت"تحریم ازدواج" برای مردان و زنان تارک دنیا بود،و دیگر"انزوای اجتماعی"و پشتپا زدن به وظائف انسان در اجتماع،و انتخاب صومعهها و دیرهای دورافتاده برای عبادت و زندگی در محیطی دور از اجتماع بود،سپس مفاسد زیادی در دیرها و مراکز زندگی رهبانها به وجود آمد که بعدا به گوشهای از آن برای تکمیل این بحث به خواست خدا اشاره خواهیم کرد.
درست است که زنان و مردان تارک دنیا(راهبها و راهبهها)خدمات مثبتی نیز انجام میدادند،از جمله پرستاری بیماران صعب العلاج و خطرناک،همچون جذامیان،و تبلیغ در نقاط بسیار دوردست و در میان اقوام وحشی،و مانند اینها،و همچنین برنامههای مطالعاتی و تحقیقاتی،ولی این امور در برابر کل این برنامه مساله ناچیز و کم اهمیتی بود،و در مجموع مفاسد آن به مراتب برتری داشت.
اصولا انسان موجودی است که برای زندگی در اجتماع ساخته شده، و تکامل معنوی و مادی او نیز در همین است که زندگی جمعی داشته باشد،و لذا هیچیک از مذاهب آسمانی این معنی را از انسان نفی نمیکند،بلکه پایههای آن را محکمتر میسازد.
خداوند در انسان"غریزه جنسی"برای حفظ نسل آفریده،هر چیزی
1) 1) در"مجمع البحرین"در ماده رهب این حدیث آمده است،و در نهایه ابن اثیر ذکر شده.
که آن را به طور مطلق نفی کند مسلما باطل است.
زهد اسلامی که به معنی سادگی زندگی و حذف تجملات و عدم اسارت در چنگال مال و مقام است هیچ ارتباطی به مساله رهبانیت ندارد،زیرا رهبانیت معنی جدایی و بیگانگی از اجتماع است،و زهد به معنی آزادگی و وارستگی به خاطر اجتماعیتر زیستن است.
در حدیث معروفی میخوانیم"عثمان بن مظعون"فرزندش از دنیا رفته بود،بسیار غمگین شد،تا آنجا که خانهاش را مسجد قرار داد و مشغول عبادت شد(و هر کار را جز عبادت ترک گفت)این خبر به رسول خدا ص رسید،او را احضار کرده،فرمود:
یا عثمان!ان اللّٰه تبارک و تعالی لم یکتب علینا الرهبانیة،انما رهبانیة امتی الجهاد فی سبیل اللّٰه! "ای عثمان! خداوند متعال رهبانیت را برای امت من مقرر نداشته،رهبانیت امت من جهاد در راه خدا است" (1).
اشاره به اینکه اگر میخواهی پشت پا به زندگی مادی بزنی این عمل را به صورت منفی و انزوای اجتماعی انجام مده،بلکه در یک مسیر مثبت،یعنی جهاد در راه خدا،آن را جستجو کن.
سپس پیامبر ص بحث مشروحی در باره فضیلت نماز جماعت برای او بیان فرمود که تاییدی است بر نفی رهبانیت و انزوا.
در حدیث دیگری از امام موسی بن جعفر ع میخوانیم:که برادرش "علی بن جعفر"از محضرش پرسید
الرجل المسلم هل یصلح ان یسیح فی الارض او یترهب فی بیت لا یخرج منه؟قال(ع)لا: "آیا برای مرد مسلمان سزاوار است دست به سیاحت بزند،یا رهبانیت اختیار کند،و در خانهای بنشیند
1) 1) بحار الانوار جلد 70 صفحه 114(باب نهی از رهبانیت حدیث 1).
و از آن خارج نگردد؟امام ع در پاسخ فرمود:نه". (1)
توضیح اینکه:سیاحتی که در این روایت از آن نهی شده چیزی همردیف رهبانیت یعنی یک نوع رهبانیت سیار بوده است،به این معنی که بعضی از افراد بیآنکه خانه و زندگی برای خود تهیه کنند،یا کسب و کاری داشته باشند،به صورت جهانگردی بدون زاد و توشه،دائما از نقطهای به نقطه دیگر میرفتند، و با گرفتن کمک از مردم و گدایی زندگی میکردند،و آن را یک نوع زهد و ترک دنیا میپنداشتند،ولی اسلام هم رهبانیت ثابت را نفی کرده است و هم رهبانیت سیار را،آری از نظر تعلیمات اسلام مهم آن است که انسان در دل اجتماع وارسته و زاهد باشد نه در انزوا و بیگانگی از اجتماع! ***
تواریخ موجود مسیحیت نشان میدهد که رهبانیت به صورت فعلی در قرون اول مسیحیت وجود نداشته،و پیدایش آن را بعد از قرن سوم میلادی، هنگام ظهور امپراطوری رومی به نام"دیسیوس"و مبارزه شدید او با پیروان مسیح ع میدانند،آنها بر اثر شکست از این امپراطور(خونخوار)به کوهها و بیابانها پناه بردند" (2).
در روایات اسلامی نیز همین معنی به صورت دقیقتری از پیغمبر گرامی اسلام ع نقل شده که روزی آن حضرت ص به"ابن مسعود"فرمود:"میدانی رهبانیت از کجا پیدا شد"؟عرض کرد:خدا و پیامبرش آگاهترند،فرمود:
بعد از عیسی ع جمعی از جباران ظهور کردند و مؤمنان سه مرتبه با آنها پیکار
نموده و شکست خوردند،لذا به بیابانها متواری شدند،و به انتظار ظهور پیامبر موعود عیسی(حضرت محمد ص)در غارهای کوهها به عبادت مشغول گشتند، بعضی از آنها بر دین خود باقی ماندند و بعضی راه کفر پیش گرفتند.
سپس افزود آیا میدانی رهبانیت امت من چیست؟عرض کرد:خدا و رسولش آگاهترند،فرمود:الهجرة،و الجهاد،و الصلاة،و الصوم،و الحج،و العمرة:
"رهبانیت امت من هجرت و جهاد و نماز و روزه و حج و عمره است" (1).
مورخ مشهور مسیحی"ویل دورانت"در تاریخ معروف خود در جلد 13 بحث مشروحی راجع به رهبانان نقل میکند،او معتقد است پیوستن"راهبهها" (زنان تارک دنیا)به"راهبان"از قرن چهارم میلادی شروع شد و روز به روز کار رهبانیت بالا گرفت تا در قرن دهم میلادی به اوج خود رسید (2).
بدون شک این پدیده اجتماعی،مانند هر پدیده دیگر،علاوه بر ریشههای تاریخی ریشههای روانی نیز دارد که از جمله میتوان به این واقعیت اشاره کرد که اصولا عکس العمل روانی افراد و اقوام مختلف در برابر شکستها و ناکامیها کاملا متفاوت است،بعضی تمایل به انزوا و درونگرایی پیدا میکنند و خود را کاملا از اجتماع و فعالیتهای اجتماعی دور میکشند،در حالی که گروه دیگر از شکست درس استقامت میآموزند و صلابت و مقاومت بیشتری پیدا میکنند، گروه اول به رهبانیت یا چیزی شبیه به آن رو میآورند و گروه دوم به عکس اجتماعیتر میشوند.
انحراف از قوانین آفرینش همیشه واکنشهای منفی به دنبال دارد،بنا بر این جای تعجب نیست که وقتی انسان از زندگی اجتماعی که در نهاد و فطرت او است فاصله بگیرد گرفتار عکس العملهای منفی شدید میشود،لذا رهبانیت به حکم اینکه بر خلاف اصول فطرت و طبیعت انسان است مفاسد زیادی به بار میآورد از جمله:
1-رهبانیت با روح مدنی بالطبع بودن آدمی میجنگد و جوامع انسانی را به انحطاط و عقبگرد میکشاند.
2-رهبانیت نه تنها سبب کمال نفس و تهذیب روح و اخلاق نیست.بلکه منجر به انحرافات اخلاقی،تنبلی،بدبینی،غرور،عجب و خود برتربینی و مانند آن میشود،و به فرض که انسان بتواند در حال انزوا به فضیلت اخلاقی برسد فضیلت محسوب نمیشود،فضیلت آن است که انسان در دل اجتماع بتواند خود را از آلودگیهای اخلاقی برهاند.
3-ترک ازدواج که از اصول رهبانیت است نه فقط کمالی نمیآفریند بلکه موجب پیدایش عقدهها و بیماریهای روانی میگردد.
در دائرة المعارف قرن بیستم میخوانیم:"بعضی از رهبانها تا آن اندازه توجه به جنس زن را عمل شیطانی میدانستند که حاضر نبودند حیوان مادهای را به خانه ببرند!مبادا روح شیطانی آن به روحانیت آنها صدمه بزند"!! اما با اینحال تاریخ فجایع زیادی را از دیرها به خاطر دارد،تا آنجا که به گفته"ویل دورانت"پاپ انیوسان"سوم یکی از دیرها را به عنوان فاحشه خانه توصیف کرد! (1).
1) 1) ویل دورانت جلد 13 صفحه 443.
و بعضی از آنان مرکزی برای اجتماع شکم پرستان و دنیاطلبان و خوشگذرانها شده بود تا آنجا که بهترین شرابها در دیرها پیدا میشد.
البته طبق گواهی تاریخ،حضرت مسیح هرگز ازدواج نکرد،اما این هرگز به خاطر مخالفت او با این امر نبود،بلکه عمر کوتاه مسیح به اضافه اشتغال مداوم او به سفرهای تبلیغی به نقاط مختلف جهان به او اجازه این امر را نداد.
بحث در باره رهبانیت درخور کتاب مستقلی است که اگر بخواهیم به آن بپردازیم از بحث تفسیری بیرون میرویم.
این بحث را با حدیثی از علی ع پایان میدهیم:در حدیثی در ذیل آیه قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمٰالاً اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً :"بگو آیا به شما خبر دهم که زیانکارترین مردم کیانند؟آنها هستند که تلاشهایشان در زندگی دنیا گم شده با این حال گمان میکنند کار نیک انجام میدهند" (1).
علی ع در تفسیر آن فرمود:هم الرهبان الذین حبسوا انفسهم فی السواری:"یکی از مصادیق بارز آن رهبانها هستند که خود را در ارتفاعات کوهها و بیابانها محبوس داشتند و گمان کردند کار خوبی انجام میدهد" (2).
"انجیل"در اصل یک واژه یونانی به معنی"بشارت"یا"آموزش جدید" است،و نام کتابی است که بر حضرت مسیح نازل گردیده.
این واژه 12 بار در قرآن مجید به همین معنی استعمال شده است،و همه جا به صورت مفرد است،ولی قابل توجه اینکه آنچه به نام انجیل امروز معروف است کتابهای زیادی است که از آنها به"اناجیل"تعبیر میشود و معروف از میان آنها انجیلهای چهارگانه"لوقا"و"مرقس"و"متی"و"یوحنا"است و مسیحیان معتقدند که این چهار انجیل به وسیله این چهار تن از یاران مسیح ع یا شاگردان آنها نگاشته شده،و تاریخ تالیف آنها به 38 سال بعد از حضرت مسیح تا حدود یک قرن بعد از او میرسد،و بنا بر این کتاب اصلی مسیح به عنوان یک کتاب آسمانی مستقل به دست فراموشی سپرده شده،و تنها بخشهایی از آن که در حافظه این چهار تن بوده است آمیخته با افکار خودشان در این چهار انجیل تحریر یافته است.
بحث مشروحتری در این زمینه در ذیل آیه 3 آل عمران داشتیم (1).
1) 1) تفسیر نمونه جلد 2 صفحه 311.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (28) لِئَلاّٰ یَعْلَمَ أَهْلُ اَلْکِتٰابِ أَلاّٰ یَقْدِرُونَ عَلیٰ شَیْءٍ مِنْ فَضْلِ اَللّٰهِ وَ أَنَّ اَلْفَضْلَ بِیَدِ اَللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِیمِ (29)
28-ای کسانی که ایمان آوردهاید از خدا بپرهیزید،و به رسولش ایمان،بیاورید،تا دو سهم از رحمتش به شما ببخشد،و برای شما نوری قرار دهد که با آن(در میان مردم و در مسیر زندگی خود)راه بروید،و گناهان شما را ببخشد،و خداوند غفور و رحیم است.
29-تا اهل کتاب بدانند که آنها قادر بر چیزی از فضل خدا نیستند،و فضل(و رحمت) تماما به دست او است،به هر کس بخواهد میبخشد و خداوند دارای فضل عظیم است.
بسیاری از مفسران برای آیات فوق شان نزولی نقل کردهاند که خلاصهاش چنین است:
رسول خدا ص جعفر بن ابی طالب را با هفتاد نفر به سوی نجاشی(به حبشه)فرستاد،او بر نجاشی وارد شد،و وی را دعوت به اسلام کرد،و اجابت نمود و ایمان آورد،به هنگام بازگشت از حبشه چهل تن از اهل آن کشور که ایمان آورده بودند به جعفر گفتند به ما اجازه ده که خدمت این پیامبر ص برسیم و اسلام خود را بر او عرضه بداریم،و همراه جعفر به مدینه آمدند،هنگامی که فقر مالی مسلمانها را مشاهده کردند،به رسول خدا ص عرض کردند ما اموال فراوانی در دیار خود داریم،اگر اجازه فرمائید به کشور خود باز گردیم و اموال خود را همراه بیاوریم و با مسلمانان تقسیم کنیم،پیامبر ص اجازه فرمود رفتند و اموال خود را آوردند،میان خود و مسلمین تقسیم کردند، در این هنگام آیه" اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ یُؤْمِنُونَ ..."(قصص 52 تا 54) نازل گردید و از آنها تمجید کرد.
افرادی از اهل کتاب که ایمان نیاورده بودند هنگامی که این جمله را که در ذیل آیات فوق است شنیدند:" أُولٰئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِمٰا صَبَرُوا :"آنها پاداش خود را به خاطر صبر و استقامتشان دو بار دریافت میدارند" در برابر مسلمانان ایستادند و گفتند:ای مسلمانان کسانی که به کتاب شما و کتاب ما ایمان بیاورند دو پاداش دارند،بنا بر این کسی که تنها به کتاب ما ایمان داشته باشد یک پاداش دارد همانند پاداش شما!بنا بر این به اعتراف خودتان شما فضیلتی بر ما ندارید!اینجا بود که آیات فوق( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ )نازل شد،و اعلام داشت که مسلمانان نیز دو پاداش دارند،علاوه بر نور الهی و مغفرت،و سپس افزود:"اهل کتاب بدانند آنها توانایی بر بدست آوردن چیزی از فضل و رحمت الهی ندارند"! (1).
1) 1) "مجمع البیان"جلد 9 صفحه 244-همین معنی در تفسیر"ابو الفتوح رازی" و"روح المعانی"ذیل آیات مورد بحث با تفاوتهایی نقل شده است.
آنها که دو سهم از رحمت الهی دارند
از آنجا که در آیات گذشته سخن از اهل کتاب و مسیحیان در میان بود، آیات مورد بحث تکمیلی است بر آنچه در آیات قبل آمده است:
نخست میفرماید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید،تقوای الهی پیشه کنید و ایمان به رسول او بیاورید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ ).
در اینکه مخاطب در این آیه کیست؟در میان مفسران دو قول است:
اول اینکه مخاطب،مؤمنانند،منتهی به آنها گفته میشود که ایمان ظاهری کافی نیست،بلکه باید ایمانی عمیق توام با تقوی در عمل داشته باشند، تا پاداشهای متعددی را که در ذیل آیه میآید به دست آوردند.
دیگر اینکه مخاطب،مؤمنان اهل کتابند،یعنی ای کسانی که به انبیاء و کتب پیشین ایمان آوردهاید به پیامبر اسلام ایمان بیاورید و تقوای الهی پیشه کنید تا مشمول انواع پاداشهای او شوید.
آنچه میتواند شاهدی بر تفسیر دوم باشد همان پاداش مضاعفی است که در ذیل آیه آمده،پاداشی برای ایمان به انبیای پیشین،و پاداشی برای ایمان به پیامبر اسلام ص.
ولی این تفسیر علاوه بر اینکه با آیه بعد-چنان که توضیح خواهیم داد- سازگار نیست،با شان نزول آیه،و همچنین با اطلاق" یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا " نیز هماهنگ نمیباشد.
بنا بر این باید قبول کرد که مخاطب همه مؤمنانی هستند که در ظاهر دعوت پیامبر ص را پذیرفته بودند ولی هنوز ایمان راسخ،ایمانی که اعماق جان آنها
را روشن کند و در اعمال آنها ظاهر شود،پیدا نکرده بودند.
سپس در دنباله آیه به سه موهبت بزرگ که در سایه ایمان عمیق و تقوا حاصل میشود اشاره کرده،میفرماید:"اگر چنین کنید خداوند دو سهم و نصیب از رحمتش به شما میدهد،و به شما نور و روشنایی میبخشد،نوری که در پرتو آن راه زندگی را پیدا کنید،و شما را میبخشد،و خداوند غفور و رحیم است" ( یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
"کفل"(بر وزن طفل)به معنی بهرهای است که نیاز انسان را بر طرف کند،و ضامن را از این رو"کفیل"گویند که مشکل طرف مقابل را کفایت کرده و بهره و نصیب او را به او میدهد (1).
به هر حال منظور از این دو بهره همان است که در آیه 201 سوره بقره آمده: رَبَّنٰا آتِنٰا فِی الدُّنْیٰا حَسَنَةً وَ فِی الآخرة حسنة:"خداوندا در دنیا به ما نیکی مرحمت فرما،و در آخرت نیز نیکی عنایت کن".
این احتمال نیز داده شده است که این دو بهره یکی برای ایمان به پیامبر اسلام ص است،و دیگری برای ایمان به انبیای پیشین،چرا که هر مسلمانی موظف است به همه انبیای گذشته و کتب آسمانی آنها مؤمن باشد و همه را محترم بشمارد.
1) 1) بعضی معتقدند که این واژه از"کفل"(بر وزن دکل)گرفته شده و آن چیزی است که بر کفل(قسمت آخر پشت)چهار پایان مینهند،تا شخصی که بر مرکب سوار میشود نیفتد،و لذا به هر چیزی که مایه نگهداری باشد"کفل"گفته میشود،و اگر به ضامن "کفیل"میگویند به خاطر همین معنی است(ابو الفتوح رازی ذیل آیات مورد بحث) ولی از راغب استفاده میشود که این واژه دو معنی دارد یک معنی مطلوب که همان معنی اول است و معنی دیگر شیء پست و بیارزش است تشبیه به کفل چهار پایان چرا که هر کس آنجا سوار شود بیم سقوط او میرود(دقت کنید).
بعضی نیز گفتهاند که منظور اجرهای پی در پی و مضاعف و مداوم است، جمع میان این معانی نیز ممکن است.
در مورد دومین پاداش آنها( وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ )بعضی از مفسران گفتهاند منظور همان نور ایمان است که در قیامت در پیش روی مؤمنان و از سمت راست آنها حرکت میکند،و ظلمات محشر را با آن میشکافند و به سوی بهشت و سعادت ابدی پیش میروند،چنان که در آیه 12 همین سوره آمده است یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ یَسْعیٰ نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمٰانِهِمْ .
در حالی که بعضی دیگر آن را اشاره به نور قرآن میدانند که در دنیا به سراغ مؤمنان میآید،چنان که در آیه 15 مائده میخوانیم:قد جاءکم مِنَ اللّٰهِ نُورٌ وَ کِتٰابٌ مُبِینٌ :"از سوی خداوند نور و کتاب آشکاری برای شما آمد".
ولی ظاهر این است که آیه مفهوم مطلق و گستردهای دارد،نه اختصاصی به دنیا دارد،و نه آخرت،و به تعبیر دیگر ایمان و تقوی سبب میشود که حجابها از قلب مؤمن بر چیده شود،و چهره حقایق را بیپرده ببیند،و در پرتو آن روشن بینی خاصی نصیب او میشود که افراد بیایمان از آن محرومند.و اینکه در روایات اهل بیت ع آمده است که منظور از"نور"در آیه فوق امام معصومی است که مردم به او اقتدا کنند در حقیقت بیان یکی از مصداقهای روشن است (1).
و بالآخره سومین پاداش مؤمنان پرهیزگار همان غفران و آمرزش گناهان است،چرا که بدون آن هیچ موهبتی برای انسان گوارا نیست،نخست باید ایمن از عذاب الهی گردد و سپس با نور ایمان و تقوا راه خویش را پیدا کند،و سرانجام به رحمت مضاعف الهی نائل گردد.
1) 1) این روایات در"نور الثقلین"جلد 5 صفحه 252 و 253 نقل شده است.
آیه بعد که آخرین آیه این سوره است بیان دلیلی است برای آنچه در آیه قبل آمده،میفرماید:"این پاداشهای مضاعف الهی علاوه بر نورانیت و مغفرت به خاطر آن است که اهل کتاب بدانند که آنها قادر بر چیزی از فضل الهی نیستند و اینکه فضل و رحمت همه به دست او است،و به هر کس بخواهد میبخشد و خداوند دارای فضل و رحمت عظیم است"( لِئَلاّٰ یَعْلَمَ أَهْلُ الْکِتٰابِ أَلاّٰ یَقْدِرُونَ عَلیٰ شَیْءٍ مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ وَ أَنَّ الْفَضْلَ بِیَدِ اللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ ) (1).
این پاسخی است به آنها که میگفتند:خداوند به گروهی از اهل کتاب که ایمان به محمد آوردهاند(طبق عقیده مسلمانان)دو پاداش میدهد،بنا بر این ما که ایمان به او نیاوردهایم دارای یک پاداشیم همانند دیگر مسلمانان! قرآن به آنها پاسخ میگوید که مسلمانان عموما دارای دو پاداشند، چرا که همه آنها ایمان به رسول خدا و تمام انبیاء پیشین دارند و اما گروهی از اهل کتاب که ایمان نیاوردهاند هیچ سهمی ندارند تا بدانند که رحمت الهی در اختیار
1) 1) در اینکه"لا"در" لِئَلاّٰ یَعْلَمَ أَهْلُ الْکِتٰابِ "زائده است یا اصلی؟در میان مفسران گفتگو است،بسیاری"لا"را زائده و برای تاکید میدانند(چنان که در بالا گفتیم)و بنا بر اینکه"لا"اصلی باشد معانی گوناگونی برای آیه ذکر شده،از جمله اینکه:منظور این است که اهل کتاب بدانند که آنها هم اگر ایمان و اسلام را پذیرا شوند میتوانند فضل الهی را برای خود فراهم سازند(و به تعبیر دیگر در اینجا نفی در نفی به معنی اثبات میشود)یا اینکه ما اینهمه مواهب را به مسلمانان دادیم تا اهل کتاب تصور نکنند که مسلمین بهرهای از فضل الهی ندارند،ولی با توجه به ذیل آیه که میگوید وَ أَنَّ الْفَضْلَ بِیَدِ اللّٰهِ و همچنین شان نزولی که در بالا آوردهایم زائده بودن"لا"مناسبتر به نظر میرسد،بلکه به عقیده بعضی در تمام مواردی که جمله مشتمل بر معنی منفی باشد"لا"زائده خواهد بود،مانند مٰا مَنَعَکَ أَلاّٰ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ (اعراف 12) وَ مٰا یُشْعِرُکُمْ أَنَّهٰا إِذٰا جاءت لا یؤمنون(انعام 109)(دقت کنید).
آنان نیست که به هر کس بخواهند بدهند و از هر کس بخواهند دریغ دارند! این آیه ضمنا میتواند پاسخی به بلندپروازیها و ادعاهای بیاساس گروهی از یهود و نصاری باشد که بهشت و رحمت الهی را منحصر به خود میدانستند، و دیگران را از آن محروم میپنداشتند: وَ قٰالُوا لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّٰ مَنْ کٰانَ هُوداً أَوْ نَصٰاریٰ تِلْکَ أَمٰانِیُّهُمْ قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ :
"آنها گفتند هیچکس داخل بهشت نمیشود مگر اینکه یهودی یا نصرانی باشد! این آرزوی آنها است،بگو اگر راست میگوئید دلیل خود را بیاورید"؟! ***
رابطه تقوی و روشن بینی
قرآن مجید برای تقوا آثار فراوانی بیان کرده که از جمله آنها برطرف شدن حجابها از فکر و قلب آدمی است.
رابطه"ایمان و تقوا"با"روشن بینی"در آیات مختلف قرآن به آن اشاره شده است،از جمله در آیه 29 انفال میخوانیم یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللّٰهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقٰاناً :"ای کسانی که ایمان آوردهاید اگر تقوای الهی پیشه کنید و از گناهان بپرهیزید خداوند وسیلهای برای شناخت حق از باطل برای شما قرار میدهد".
و در آیه 282 بقره آمده است: وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللّٰهُ :"تقوای الهی پیشه کنید و خداوند شما را علم و دانش میآموزد"و در آیات مورد بحث نیز با صراحت این معنی آمده بود که"اگر ایمان بیاورید و تقوا پیشه کنید خداوند نوری برای شما قرار میدهد که در پرتو آن بتوانید گام بردارید"! رابطه این دو علاوه بر جنبههای معنوی که بعضا برای ما ناشناخته است،
از نظر تحلیل عقلی نیز قابل درک است،چرا که بزرگترین مانع شناخت و مهمترین حجاب بر قلب آدمی هوا و هوسهای سرکش،و آمال و آرزوهای دور و دراز، و اسارت در چنگال ماده و زرق و برق دنیاست،که به انسان اجازه نمیدهد قضاوت صحیح کند،و چهره حقایق را آن چنان که هست ببیند،هنگامی که در پرتو ایمان و تقوا این گرد و غبارها فرو نشست،و این ابرهای تیره و تار و ظلمانی از آسمان روح انسان کنار رفت،آفتاب حقیقت بر صفحه قلب میتابد،و حقایق را آن چنان که هست در مییابد،و لذتی توصیف ناشدنی از این درک صحیح و عمیق نصیب مؤمن میشود،و راه خود را به سوی اهداف مقدسی که دارد میگشاید و پیش میرود.
آری تقوا است که به انسان آگاهی میدهد،همانگونه که آگاهیها به انسان تقوا میبخشد،یعنی این دو در یکدیگر تاثیر متقابل دارند،لذا در حدیث معروفی میخوانیم:لو لا ان الشیاطین یحوطون علی قلوب بنی آدم لنظروا الی ملکوت السموات:"هر گاه شیاطین و خوهای شیطانی بر قلبهای آدمیان مسلط نمیشدند میتوانستند به ملکوت و باطن آسمان و جهان هستی بنگرند".
برای درک بهتر این سخن پای گفتار علی ع مینشینیم فرمود:لا دین مع هوی-لا عقل مع هوی-من اتبع هواه اعماه و اصمه،و اذله و اضله:
"دین با هوای نفس جمع نمیشود...همچنین عقل با هوس یک جا نخواهد بود...
هر کس از هوای نفسش پیروی کند او را کور و کر میکند و ذلیل و گمراه میسازد" (1).
***پروردگارا!ما را از هوای نفس حفظ کن و به ما توفیق تقوی و روشن بینی
1) 1) در این زمینه بحث مشروح دیگری در ذیل آیه 29 انفال داشتهایم جلد 7 صفحه 140.
مرحمت فرما.
خداوندا!تمام فضل و رحمتها به دست تو است ما را از این فضل بی دریغت محروم مگردان.
بارالها!به ما توفیق اقامه حق و عدل و قسط و پاسداری از حریم کتاب و میزان در پرتو بهرهگیری از"بینات"و ایستادگی در برابر افراد زورگو عنایت فرما آمین یا رب العالمین.
پایان سوره حدید 20\رجب المرجب\1406.
11\1\1365
آغاز جزء 28 قرآن مجید
محتوای سوره مجادله
این سوره در مدینه نازل شده است،و طبق طبیعت سورههای"مدنی" بیشتر از احکام فقهی،و نظام زندگی اجتماعی،و روابط با مسلمین و غیر مسلمین سخن میگوید،و مجموع بحثهای آن را میتوان در سه بخش خلاصه کرد:
1-در بخش اول سخن از حکم"ظهار"میگوید که در جاهلیت نوعی طلاق و جدایی دائمی محسوب میشد،و اسلام آن را تعدیل کرد و در مسیر صحیح قرار داد.
2-در بخش دیگری یک سلسله دستورها در باره آداب مجالست از جمله منع از"نجوی"(سخنان در گوشی)و همچنین جا دادن به کسانی که تازه وارد مجلس میشوند.
3-در آخرین بخش،بحث گویا و مشروح و کوبندهای در باره منافقان، و آنها که ظاهرا دم از اسلام میزدند اما با دشمنان اسلام سر و سر داشتند،مطرح کرده،مسلمین راستین را از ورود در حزب شیاطین و منافقین بر حذر میدارد و آنها را به رعایت"حب فی اللّٰه"و"بغض فی اللّٰه"و ملحق شدن به"حزب اللّٰه" دعوت میکند.
نامگذاری سوره به سوره"مجادلة"به خاطر تعبیری است که در آیه نخستین آن آمده است.
فضیلت تلاوت سوره مجادله
در فضیلت این سوره دو روایت از پیغمبر گرامی اسلام ص و امام صادق ع نقل شده است:
در روایت نخست آمده است: من قرأ سورة المجادلة کتب من حزب اللّٰه یوم القیامة: "هر کس سوره مجادله را تلاوت کند(و در آن بیندیشد و به کار بندد)در قیامت در زمره حزب اللّٰه خواهد بود." و در حدیث دوم میخوانیم: من قرا سورة الحدید و المجادلة فی صلاة فریضة و ادمنها لم یعذبه اللّٰه حتی یموت ابدا،و لا یری فی نفسه و لا فی اهله سوءا ابدا،و لا خصاصة فی بدنه: "هر کس سوره حدید و مجادله را در نمازهای فریضه بخواند و آن را ادامه دهد،خداوند هرگز او را در تمام طول زندگی عذاب نمیکند،و در خود و خانوادهاش هرگز بدی نمیبیند،و نیز گرفتار فقر و بد حالی نمیشود". تناسب محتوای این سورهها با پاداشهای فوق روشن است،و این خود نشان میدهد که هدف از تلاوت پیاده کردن محتوای آن در زندگی است نه تلاوتی خالی از اندیشه و عمل. ***
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . قَدْ سَمِعَ اَللّٰهُ قَوْلَ اَلَّتِی تُجٰادِلُکَ فِی زَوْجِهٰا وَ تَشْتَکِی إِلَی اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ یَسْمَعُ تَحٰاوُرَکُمٰا إِنَّ اَللّٰهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ (1) اَلَّذِینَ یُظٰاهِرُونَ مِنْکُمْ مِنْ نِسٰائِهِمْ مٰا هُنَّ أُمَّهٰاتِهِمْ إِنْ أُمَّهٰاتُهُمْ إِلاَّ اَللاّٰئِی وَلَدْنَهُمْ وَ إِنَّهُمْ لَیَقُولُونَ مُنْکَراً مِنَ اَلْقَوْلِ وَ زُوراً وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ (2) وَ اَلَّذِینَ یُظٰاهِرُونَ مِنْ نِسٰائِهِمْ ثُمَّ یَعُودُونَ لِمٰا قٰالُوا فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسّٰا ذٰلِکُمْ تُوعَظُونَ بِهِ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (3) فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیٰامُ شَهْرَیْنِ مُتَتٰابِعَیْنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسّٰا فَمَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ فَإِطْعٰامُ سِتِّینَ مِسْکِیناً ذٰلِکَ لِتُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تِلْکَ حُدُودُ اَللّٰهِ وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (4)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-خداوند قول زنی را که در باره شوهرش به تو مراجعه کرده بود و به خداوند شکایت میکرد شنید(و تقاضای او را اجابت کرد)خداوند گفتگوی شما را با هم(و اصرار آن زن را در باره حل مشکلش)میشنید و خداوند شنوا و بینا است.
2-کسانی که از شما نسبت به همسرانشان"ظهار"میکنند(و میگویند انت علی کظهر امی"تو نسبت به من به منزله مادرم هستی")آنها هرگز مادرانشان نیستند مادرانشان تنها کسانی هستند که آنها را به دنیا آوردهاند،آنها سخنی منکر و زشت و باطل میگویند و خداوند بخشنده و آمرزنده است.
3-کسانی که از همسران خود"ظهار"میکنند سپس به گفته خود باز میگردند باید پیش از آمیزش جنسی آنها با هم بردهای را آزاد کنند،این دستوری است که به آن اندرز داده میشوید،و خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است.
4-و کسی که توانایی(بر آزاد کردن برده)نداشته باشد دو ماه متوالی قبل از آمیزش جنسی روزه بگیرد،و کسی که توانایی این را هم نداشته باشد شصت مسکین را اطعام کند،این برای آن است که به خدا و رسولش ایمان بیاورید،اینها مرزهای الهی است و کسانی که با آن مخالفت کنند عذاب دردناکی دارند.
غالب مفسران برای آیات نخستین این سوره شان نزولی نقل کردهاند که مضمون همه اجمالا یکی است،هر چند در جزئیات با هم متفاوت میباشند،اما
این تفاوت تاثیری در آنچه ما در بحث تفسیری به آن نیاز داریم ندارد.
ماجرا چنین بود که زنی از طایفه انصار بنام"خوله"(نامهای دیگری نیز در روایات دیگر برای او ذکر شده است)که از طایفه"خزرج"و همسرش "اوس بن صامت"بود در یک ماجرا مورد خشم شوهرش قرار گرفت،و او که مرد تند خو و سریع التأثری بود تصمیم بر جدایی از او گرفت،و گفت"انت علی کظهر امی"(تو نسبت به من همچون مادر من هستی!)و این در حقیقت نوعی از طلاق در زمان جاهلیت بود اما طلاقی بود که نه قابل بازگشت بود و نه زن آزاد میشد که بتواند همسری برای خود برگزیند،و این بدترین حالتی بود که برای یک زن شوهردار ممکن بود رخ دهد.
چیزی نگذشت که مرد پشیمان شد و چون"ظهار"(گفتن جمله فوق) در عصر جاهلیت نوعی طلاق غیر قابل بازگشت بود به همسرش گفت:فکر میکنم برای همیشه بر من حرام شدی!زن گفت چنین مگو،خدمت رسول خدا ص برو و حکم این مساله را از او بپرس،مرد گفت من خجالت میکشم،زن گفت:پس بگذار من بروم،گفت:مانعی ندارد.
زن خدمت رسول خدا ص آمد و ماجرا را چنین نقل کرد:ای رسول خدا ص همسرم"اوس بن صامت"زمانی مرا به زوجیت خود برگزید که جوان بودم و صاحب جمال و مال و ثروت و فامیل،اموال من را مصرف کرد، و جوانیم از بین رفت،و فامیلم پراکنده شدند،و سنم زیاد شد،حالا"ظهار" کرده و پشیمان شده،آیا راهی هست که ما به زندگی سابق بازگردیم؟! پیامبر ص فرمود:تو بر او حرام شدهای!عرض کرد یا رسول اللّٰه ص او صیغه طلاق جاری نکرده،و او پدر فرزندان من است،و از همه در نظر من محبوبتر،فرمود:تو بر او حرام شدهای!و من دستور دیگری در این زمینه ندارم.
زن پی در پی اصرار و الحاح میکرد،سرانجام رو به درگاه خدا آورد و عرض کرد:اشکو الی اللّٰه فاقتی و حاجتی،و شدة حالی،اللهم فانزل علی لسان نبیک:"خداوندا!بیچارگی و نیاز و شدت حالم را به تو شکایت میکنم،خداوندا!فرمانی بر پیامبرت نازل کن و این مشکل را بگشا".
و در روایتی آمده است که زن عرضه داشت:اللهم انک تعلم حالی فارحمنی فان لی صبیة صغار،ان ضممتهم الیه ضاعوا،و ان ضممتهم الی جاعوا:"خداوندا!تو حال مرا میدانی،بر من رحم کن،کودکان خردسالی دارم که اگر در اختیار شوهرم بگذارم ضایع میشوند،و اگر خودم آنها را برگیرم گرسنه خواهند ماند"! در اینجا حال وحی به پیامبر ص دست داد،و آیات آغاز این سوره بر او نازل شد که راه حل مشکل"ظهار"را به روشنی نشان میدهد،فرمود همسرت را صدا کن،آیات مزبور را بر او تلاوت کرد،پیامبر ص فرمود:آیا میتوانی یک برده را به عنوان کفاره ظهار آزاد کنی؟عرض کرد:اگر چنین کنم چیزی برای من باقی نمیماند،فرمود:میتوانی دو ماه پی در پی روزه بگیری؟عرض کرد من اگر نوبت غذایم سه بار تاخیر شود چشمم از کار میافتد،و میترسم نابینا شوم،فرمود:آیا میتوانی شصت مسکین را اطعام کنی،عرض کرد نه،مگر اینکه شما به من کمک کنید،فرمود:من به تو کمک میکنم و پانزده صاع(15 من که خوراک شصت مسکین میباشد،هر یک نفر یک مد یعنی یک چهارم من) به او کمک فرمود،او کفاره را داد،و به زندگی سابق باز گشتند (1).
چنان که گفتیم این شان نزول را بسیاری از مفسران از جمله"قرطبی" "روح البیان"،"روح المعانی"،"المیزان"،و"فخر رازی"، "فی ظلال القرآن"،"ابو الفتوح رازی"،"کنز العرفان"و بسیاری از
1) 1) "مجمع البیان"جلد 9 صفحه 246(با کمی تلخیص).
کتب تاریخ و حدیث با تفاوتهایی نقل کردهاند.
"ظهار"یک عمل زشت جاهلی
با توجه به آنچه در شان نزول گفته شد و نیز با توجه به محتوای آیات تفسیر آیات نخستین سوره روشن است،میفرماید:"خداوند قول زنی را که در باره همسرش به تو مراجعه کرده بود،و بحث و مجادله میکرد،شنید،و تقاضای او را اجابت فرمود"( قَدْ سَمِعَ اللّٰهُ قَوْلَ الَّتِی تُجٰادِلُکَ فِی زَوْجِهٰا ).
"تجادل"از"مجادله"از ماده"جدل"گرفته شده که در اصل به معنی تابیدن طناب است،و از آنجا که به هنگام گفتگوهای طرفینی و اصرار آمیز هر یک از دو طرف میخواهد دیگری را قانع کند مجادله بر آن اطلاق شده است.
سپس میافزاید:"آن زن علاوه بر اینکه با تو مجادله داشت به درگاه خداوند نیز شکایت کرد،و از پیشگاهش تقاضای حل مشکل نمود"( وَ تَشْتَکِی إِلَی اللّٰهِ ).
"این در حالی بود که خداوند گفتگوی شما و اصرار آن زن را در حل مشکلش میشنید"( وَ اللّٰهُ یَسْمَعُ تَحٰاوُرَکُمٰا ).
"تحاور"از ماده"حور"(بر وزن غور)به معنی مراجعه در سخن یا در اندیشه است و"محاوره"به گفتگوهای طرفینی اطلاق میشود.
"و خداوند شنوا و بیناست"( إِنَّ اللّٰهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ ).
آری خداوند،آگاه از همه"مسموعات"و"مبصرات"است،بی آنکه نیازی به اعضای بینایی و شنوایی داشته باشد،او همه جا حاضر و ناظر است و همه
چیز را میبیند و هر سخنی را میشنود.
*** سپس به سراغ بیان حکم ظهار میرود،به عنوان مقدمه ریشه این عقیده خرافی با جملههای کوتاه و قاطع در هم میکوبد،میفرماید:"کسانی از شما که نسبت به همسرانشان ظهار میکنند(و به همسرشان میگویند انت علی کظهر امی(تو نسبت به من به منزله مادرم هستی)آنها هرگز مادرشان نیستند، مادرانشان تنها کسانی هستند که آنها را به دنیا آوردهاند"!( اَلَّذِینَ یُظٰاهِرُونَ مِنْکُمْ مِنْ نِسٰائِهِمْ مٰا هُنَّ أُمَّهٰاتِهِمْ إِنْ أُمَّهٰاتُهُمْ إِلاَّ اللاّٰئِی وَلَدْنَهُمْ ).
مادر و فرزند بودن چیزی نیست که با سخن درست شود،یک واقعیت عینی خارجی است که هرگز از طریق بازی با الفاظ حاصل نمیشود،بنا بر این اگر انسان صد بار هم به همسرش بگوید:تو همچون مادر منی!حکم مادر پیدا نمیکند و این یک سخن خرافی و گزافهگویی است.
و به دنبال آن میافزاید:"آنها سخنی منکر و زشت میگویند،و گفتاری باطل و بی اساس"( وَ إِنَّهُمْ لَیَقُولُونَ مُنْکَراً مِنَ الْقَوْلِ وَ زُوراً ) (1).
درست است که گوینده این سخن به اصطلاح قصد"اخبار"ندارد بلکه مقصود او"انشاء"است،یعنی میخواهد این جمله را به منزله صیغه طلاق قرار دهد،ولی به هر حال محتوای این جمله محتوایی است بی اساس،درست شبیه خرافه"پسرخواندگی"که در زمان جاهلیت بود بچههایی را پسر خود میخواندند،و احکام پسر را در باره او اجرا میکردند،که قرآن آن را نیز محکوم کرده،و سخنی باطل و بی اساس شمرده است،و میگوید
1) 1) "زور"در اصل به معنی انحناء بالای سینه است،و به معنی منحرف شدن نیز آمده،و از آنجا که سخن دروغ و باطل انحراف از حق دارد به آن"زور"میگویند، و نیز به همین دلیل این واژه به بت نیز اطلاق میشود.
ذٰلِکُمْ قَوْلُکُمْ بِأَفْوٰاهِکُمْ :"این سخنی است که تنها با دهان میگوئید"و هیچ واقعیتی در آن نیست(احزاب-4).
مطابق این آیه"ظهار"عملی است حرام و منکر،ولی از آنجا که تکالیف الهی اعمال گذشته را شامل نمیشود،و از لحظه نزول حاکمیت دارد،در پایان آیه میفرماید:"خداوند بخشنده و آمرزنده است"( وَ إِنَّ اللّٰهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ ).
بنا بر این اگر مسلمانی قبل از نزول این آیات مرتکب این عمل شده نباید نگران باشد،خداوند او را میبخشد.
بعضی از فقها و مفسران معتقدند که الان هم ظهار گناهی است بخشوده، همانند گناهان صغیره که خداوند وعده عفو-در صورت ترک کبائر-نسبت به آن داده است (1)ولی دلیلی بر این معنی وجود ندارد،و جمله بالا نمیتواند گواه آن باشد.
اما به هر حال مساله کفاره به قوت خود باقی است.
در حقیقت این تعبیر شبیه همان است که در آیه 5 سوره احزاب آمده که بعد از نهی از مساله پسرخواندگی،میافزاید: وَ لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنٰاحٌ فِیمٰا أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَ لٰکِنْ مٰا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُکُمْ وَ کٰانَ اللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً :"گناهی بر شما نیست در خطایی که در این مورد از شما سر میزند،ولی آنچه را از روی عمد بگوئید خداوند مؤاخذه میکند،و خداوند غفور و رحیم است"یعنی در مورد خطاها و گذشتهها.
در اینکه میان"عفو"و"غفور"چه تفاوتی است؟بعضی گفتهاند:
"عفو"اشاره به بخشش خداوند است،"غفور"اشاره به پوشش گناه است،زیرا ممکن است کسی گناهی را ببخشد اما هرگز آن را مکتوم ندارد،ولی خداوند
1) 1) "کنز العرفان"جلد 2 صفحه 290 در"المیزان"نیز اشارهای به این معنی دیده میشود.
هم میبخشد و هم مستور میسازد.
بعضی نیز"غفران"را به معنی پوشاندن شخص از عذاب معنی کردهاند که مفهوم آن با"عفو"متفاوت است هر چند در نتیجه یکی است.
*** ولی از آنجا که این سخن زشت و زننده چیزی نبود که از نظر اسلام نادیده گرفته شود لذا کفاره نسبتا سنگینی برای آن قرار داده تا از تکرار آن جلوگیری کند،میفرماید:"کسانی که نسبت به همسران خود ظهار میکنند،سپس به گفته خود باز میگردند،باید پیش از آمیزش جنسی آنها با هم بردهای را آزاد کنند"( وَ الَّذِینَ یُظٰاهِرُونَ مِنْ نِسٰائِهِمْ ثُمَّ یَعُودُونَ لِمٰا قٰالُوا فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسّٰا ).
در تفسیر جمله" ثُمَّ یَعُودُونَ لِمٰا قٰالُوا ":"سپس بازگشت به گفته خود میکنند"مفسران احتمالات زیادی دادهاند و فاضل مقداد در"کنز العرفان" شش تفسیر برای آن ذکر کرده است،ولی ظاهر آن(مخصوصا با توجه به جمله " مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسّٰا ")این است که از گفته خود نادم و پشیمان میشوند و قصد بازگشت به زندگی خانوادگی و آمیزش جنسی دارند،در روایات ائمه اهل بیت ع نیز به این معنی اشاره شده است (1).
تفسیرهای دیگری برای این جمله گفته شده است که چندان مناسب با معنی آیه و ذیل آن نیست،مانند اینکه مراد از"عود"تکرار ظهار است،یا اینکه منظور از"عود"بازگشت به سنت جاهلیت در اینگونه امور است،و یا اینکه"عود"به معنی تدارک و جبران این عمل میباشد،و مانند اینها (2).
"رقبة"در اصل به معنی گردن است ولی در اینجا کنایه از انسان میباشد و این به خاطر آن است که گردن از حساسترین اعضای بدن محسوب میشود، همانگونه که گاهی واژه"راس"(سر)را به کار میبرند و منظور انسان است، مثلا به جای پنج نفر پنج"سر"گفته میشود.
سپس میافزاید:"این دستوری است که به آن اندرز داده میشوید" ( ذٰلِکُمْ تُوعَظُونَ بِهِ ).
گمان نکنید که چنین کفارهای در مقابل"ظهار"کفاره سنگین و نامتعادلی است،زیرا این سبب اندرز و بیداری و تربیت نفوس شما است،تا بتوانید خود را در برابر اینگونه کارهای زشت و حرام کنترل کنید.
اصولا تمام کفارات جنبه بازدارنده و تربیتی دارد،و ای بسا کفارههایی که جنبه مالی دارد تاثیرش از غالب تعزیرات که جنبه بدنی دارد بیشتر است.
و از آنجا که ممکن است بعضی با بهانههایی شانه از زیر بار کفاره خالی کنند و بدون اینکه کفاره دهند با همسر خود بعد از ظهار آمیزش جنسی داشته باشند،در پایان آیه میافزاید:"خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است" ( وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ ).
هم از ظهار آگاه است و هم از ترک کفاره و هم از نیات شما! *** و نیز از آنجا که آزاد کردن یک برده برای همه مردم امکان پذیر نیست، همانگونه که در شان نزول آیه دیدیم"اوس بن صامت"که این آیات نخستین بار در باره او نازل گردید خدمت پیامبر ص عرضه داشت من قادر بر پرداختن چنین کفاره سنگینی نیستم،و اگر چنین کنم تمام هستی خود را باید از دست بدهم،و نیز ممکن است انسان از نظر مالی قادر به آزاد کردن برده باشد اما بردهای برای این کار پیدا نشود،همانگونه که در عصر ما چنین است،لذا جهانی
و جاودانگی بودن اسلام ایجاب میکند که در مرحله بعد جانشینی برای آزادی بردگان ذکر شود به همین دلیل در آیه بعد میفرماید:"و هر کس توانایی بر آزادی برده نداشته باشد دو ماه پی در پی قبل از آمیزش جنسی روزه بگیرد" ( فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیٰامُ شَهْرَیْنِ مُتَتٰابِعَیْنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَمَاسّٰا ).
این کفاره نیز اثر عمیق بازدارندهای دارد،بعلاوه از آنجا که روزه در تصفیه روح و تهذیب نفوس اثر عمیق دارد میتواند جلو تکرار اینگونه اعمال را در آینده بگیرد.
البته ظاهر آیه این است که هر شصت روز پی در پی انجام شود،و بسیاری از فقهای اهل سنت نیز بر طبق آن فتوا دادهاند،ولی در روایات ائمه اهل بیت ع آمده است که اگر کمی از ماه دوم را(حتی یک روز)به دنبال ماه اول روزه بگیرد مصداق شهرین متتابعین و دو ماه پی در پی خواهد بود و این تصریح حاکم بر ظهور آیه است (1).
این نشان میدهد که منظور از"تتابع"در آیه فوق و آیه 92 سوره نساء (کفاره قتل خطاء)پی در پی بودن فی الجمله است و البته چنین تفسیری تنها از امام معصوم ع که وارث علوم پیامبر ص است مسموع میباشد،و این نوع روزه گرفتن تسهیلی است برای مکلفان(شرح بیشتر پیرامون این موضوع را در کتب فقهی در کتاب الصوم،و ابواب ظهار،و کفاره قتل خطاء،باید مطالعه کرد) (2).
ضمنا منظور از جمله" فَمَنْ لَمْ یَجِدْ "(کسی که نباید)این نیست که مطلقا
چیزی در بساط نداشته باشد،بلکه منظور این است زائد بر نیازها و ضرورتهای زندگی چیزی ندارد که بتواند با آن بردهای را بخرد و آزاد کند.
و از آنجا که بسیاری از مردم نیز قادر به انجام کفاره دوم یعنی دو ماه متوالی روزه نیستند،جانشین دیگری برای آن ذکر کرده،میفرماید:"و هر- گاه کسی نتواند دو ماه متوالی روزه بگیرد شصت مسکین را اطعام کند"( فَمَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ فَإِطْعٰامُ سِتِّینَ مِسْکِیناً ).
ظاهر از"اطعام"این است که به اندازهای غذا دهد که در یک وعده سیر شود،اما در روایات اسلامی در یک"مد"طعام(یک چهارم من یا حدود 750 گرم)تعیین شده است هر چند بعضی از فقهاء آن را معادل دو مد(یک کیلو و نیم)تعیین کردهاند (1).
سپس در دنباله آیه بار دیگر به هدف اصلی اینگونه کفارات اشاره کرده میافزاید:"این برای آن است که به خدا و رسولش ایمان بیاورید( ذٰلِکَ لِتُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ).
آری جبران گناهان به وسیله کفارات پایههای ایمان را محکم میکند، و انسان را نسبت به مقررات الهی علما و عملا پایبند میسازد! و در پایان آیه برای اینکه همه مسلمانان این مساله را یک امر جدی تلقی
1) 1) مشهور در میان فقهای ما(چنان که گفتیم)همان یک"مد"است،و دلیل آن روایات بسیاری است که شاید در سرحد تواتر باشد،بعضی در کفاره قتل خطا وارد شده و بعضی در کفاره قسم،و بعضی در کفاره ماه مبارک رمضان،به ضمیمه اینکه هیچیک از فقهاء فرقی میان انواع کفارات نگذاشتهاند،ولی از مرحوم شیخ طوسی در"خلاف"و"مبسوط" و"نهایه"و"تبیان"نقل شده که مقدار آن دو مد است،و در این زمینه به روایت ابو بصیر که در کفاره ظهار آمده است و حد آن را دو مد تعیین میکند استدلال کرده،ولی این روایت یا باید مخصوص کفاره ظهار باشد و یا اگر قبول کنیم که فقهاء فرقی میان کفارات نگذاشتهاند -همانگونه که به راستی چنین است-باید حمل بر استحباب شود.
کنند میگوید:"این احکام،حدود و مرزهای الهی است،و کسانی که با آن به مخالفت برخیزند و کافر شوند عذاب دردناکی دارند"( وَ تِلْکَ حُدُودُ اللّٰهِ وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ).
باید توجه داشت که واژه"کفر"معانی مختلفی دارد که یکی از آنها"کفر عملی"یعنی معصیت و گناه است،و در آیه مورد بحث همین معنی اراده شده، همانگونه که در آیه 97 سوره آل عمران در مورد کسانی که فریضه حج را بجا نمیآورند میفرماید: وَ لِلّٰهِ عَلَی النّٰاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطٰاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعٰالَمِینَ :"بر مردم لازم است آنها که استطاعت دارند برای خدا آهنگ خانه او کنند،و هر کس کفر ورزد(و حج را ترک کند)به خود ستم کرده چرا که خداوند از همه جهانیان بی نیاز است".
"حد"به معنی چیزی است که در میان دو شیء مانع گردد،و لذا به مرزهای کشورها"حدود"گفته میشود،و قوانین الهی را از این رو حدود الهی میگویند که عبور از آن مجاز نیست،شرح بیشتری در این زمینه در جلد اول ذیل آیه 187 سوره بقره داشتهایم.
1-"ظهار"که در دو آیه از قرآن مجید(آیه مورد بحث و آیه 4 سوره احزاب)به آن اشاره شده،از کارهای زشت عصر جاهلیت بود که مرد هنگامی که از همسرش ناراحت میشد برای اینکه او را در مضیقه و فشار قرار دهد میگفت:انت علی کظهر امی(تو نسبت به من همچون مادرم هستی) (1)و به
1) 1) "ظهر"در عبارت فوق چنان که بعضی از مفسران گفتهاند به معنی پشت نیست،بلکه کنایه از رابطهای است که از ناحیه زوجیت حاصل میشود،بنا بر این معنی جمله چنین میشود:"همسری با تو همچون همسری مادرم میباشد"(به لسان العرب ماده"ظهر"و تفسیر کبیر فخر رازی مراجعه شود).
دنبال آن معتقد بودند که آن زن برای همیشه بر همسرش حرام میشود،و حتی نمیتواند همسر دیگری انتخاب کند!و هم چنان بلاتکلیف میماند، اسلام این موضوع را-چنان که دیدیم-محکوم میکند و دستور کفاره را در باره آن صادر نموده است.
بنا بر این هر گاه کسی نسبت به همسرش ظهار کند،همسرش میتواند با مراجعه به حاکم شرع او را موظف سازد که یا رسما از طریق طلاق از او جدا شود و یا به زندگی زناشویی بازگردد،اما پیش از بازگشت باید کفارهای را که در آیات فوق خواندیم بدهد،یعنی در صورت توانایی یک برده را آزاد کند، و اگر نتوانست دو ماه پی در پی روزه بگیرد،و اگر آن هم مقدور نبود،شصت مسکین را اطعام کند،یعنی این کفاره جنبه تخییری ندارد بلکه جنبه ترتیبی دارد.
2-ظهار از گناهان کبیره است،و لحن آیات فوق شاهد گویای این مطلب میباشد،و اینکه بعضی آن را از صغائر شمرده و مورد عفو میدانند نظر نادرستی است.
3-هر گاه کسی قادر به ادای کفاره در هیچ مرحله نباشد،آیا میتواند تنها به توبه و استغفار قناعت کند و به زندگی زناشویی بازگردد؟در میان فقهاء اختلاف نظر است،جمعی به اتکاء حدیثی که از امام صادق ع نقل شده (1)معتقدند در کفارات دیگر،توبه و استغفار به هنگام عدم قدرت کافی است،ولی در کفاره ظهار کفایت نمیکند،و باید از طریق طلاق میان آن دو،جدایی افکند.
در حالی که جمعی دیگر معتقدند در اینجا نیز استغفار و توبه،جانشین کفاره میشود و دلیل آنها روایت دیگری است که از امام صادق ع در این زمینه نقل شده است (2).
بعضی نیز معتقدند در صورت امکان هیجده روز روزه بگیرد کافی است (1).
جمع میان روایات نیز بعید نیست به این ترتیب که در صورت عدم توانایی به هر شکل و صورت،میتواند استغفار کرده به زندگی زناشویی بازگردد، هر چند مستحبّ است که در چنین صورتی از همسرش جدا گردد(زیرا اینگونه جمع،با توجه به معتبر بودن سند هر دو حدیث،جمعی است شناخته شده و در فقه نظائر فراوانی دارد).
4-بسیاری از فقهاء معتقدند اگر چند بار ظهار کند(یعنی جمله مزبور را با قصد جدی تکرار نماید)باید چند کفاره بدهد هر چند در مجلس واحدی صورت گیرد مگر اینکه منظور او از تکرار تاکید باشد،نه ظهار جدید.
5-هر گاه قبل از دادن کفاره با همسرش آمیزش جنسی کند باید دو کفاره بدهد،کفارهای برای ظهار،کفارهای برای آمیزش جنسی قبل از دادن کفاره ظهار،و این حکم در میان فقهاء مورد اتفاق است،البته آیات فوق از این مساله ساکت است ولی در روایات اهل بیت ع به آن اشاره شده است (2).
6-برخورد قاطع اسلام با مساله ظهار بیانگر این واقعیت است که اسلام هرگز اجازه نمیدهد حقوق زن به وسیله مردان خودکامه با استفاده از رسوم و عادات ظالمانه مورد تجاوز قرار گیرد بلکه هر سنت غلط و خرافی را در این زمینه هر قدر در میان مردم محکم باشد در هم میشکند.
7-آزادی یک برده که نخستین کفاره ظهار است علاوه بر این که تناسب جالبی با مساله مبارزه با بردگی زن در چنگال مردان خودکامه دارد نشان میدهد که اسلام میخواهد از تمام طرق ممکن به بردگی بردگان پایان دهد،
لذا نه تنها در کفاره"ظهار"که در کفاره"قتل خطا"و همچنین در کفاره"روزه ماه رمضان"(کسی که عمدا روزه خورده باشد)و همچنین کفاره"مخالفت با سوگند"یا"شکستن نذر"این امر وارد شده است که این خود وسیله مؤثری است برای تحقق بخشیدن به برنامه آزادی نهایی بردگان.
إِنَّ اَلَّذِینَ یُحَادُّونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ کُبِتُوا کَمٰا کُبِتَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ قَدْ أَنْزَلْنٰا آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ مُهِینٌ (5) یَوْمَ یَبْعَثُهُمُ اَللّٰهُ جَمِیعاً فَیُنَبِّئُهُمْ بِمٰا عَمِلُوا أَحْصٰاهُ اَللّٰهُ وَ نَسُوهُ وَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ (6) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ مٰا یَکُونُ مِنْ نَجْویٰ ثَلاٰثَةٍ إِلاّٰ هُوَ رٰابِعُهُمْ وَ لاٰ خَمْسَةٍ إِلاّٰ هُوَ سٰادِسُهُمْ وَ لاٰ أَدْنیٰ مِنْ ذٰلِکَ وَ لاٰ أَکْثَرَ إِلاّٰ هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ مٰا کٰانُوا ثُمَّ یُنَبِّئُهُمْ بِمٰا عَمِلُوا یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ إِنَّ اَللّٰهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (7)
5-کسانی که با خدا و رسولش دشمنی میکنند خوار و ذلیل میشوند،آن گونه که پیشینیان آنها خوار و ذلیل شدند،ما آیات روشنی نازل کردیم،و برای کافران عذاب
خوار کنندهای است.
6-در آن روز که خداوند همه آنها را برمیانگیزد،و از اعمالی که انجام دادند با خبر میسازد،اعمالی که خداوند آن را احصا نمود و آنها فراموش کردند،و خداوند بر هر چیز شاهد و ناظر است.
7-آیا نمیدانی که خداوند آنچه را در آسمانها و آنچه در زمین است میداند،هیچگاه سه نفر با هم نجوی نمیکنند مگر اینکه خداوند چهارمین آنها است،و هیچگاه پنج نفر با هم نجوی نمیکنند مگر اینکه خداوند ششمین آنها است،و نه تعدادی کمتر و نه بیشتر از آن مگر اینکه او همراه آنها است هر جا که باشند،سپس روز قیامت آنها را از اعمالشان آگاه میسازد،چرا که خداوند به هر چیزی دانا است.
آنها که با خدا دشمنی میکنند
از آنجا که آخرین جمله از آیات گذشته به همگان اخطار میکرد که حدود الهی را رعایت کنند،و از آن تجاوز ننمایند،در آیات مورد بحث از کسانی سخن میگوید که نه تنها از این حدود تجاوز کرده بلکه به مبارزه با خدا و پیامبر او ص بر خاستهاند،و سرنوشت آنها را در این دنیا و جهان دیگر روشن میسازد.
نخست میفرماید:"کسانی که با خدا و رسولش دشمنی میکنند خوار و ذلیل میشوند،همانگونه که پیشینیان آنها خوار و ذلیل شدند"( إِنَّ الَّذِینَ یُحَادُّونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ کُبِتُوا کَمٰا کُبِتَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ).
"یحادون"از ماده"محاده"به معنی مبارزه مسلحانه و استفاده از حدید (آهن)است،و به مبارزه غیر مسلحانه نیز گفته میشود.
بعضی گفتهاند"محاده"در اصل به معنی ممانعت است از ماده"حد" که به معنی مانع میان دو شیء است،و لذا به دربان"حداد"میگویند،و هر-
دو معنی از نظر نتیجه به هم نزدیک است هر چند از دو ریشه متفاوت گرفته شده.
"کبتوا"از ماده کبت(بر وزن ثبت)به معنی مانع شدن توام با عنف و ذلیل کردن است،اشاره به اینکه خداوند مجازات کسانی را که با او و پیامبرش به مبارزه برمیخیزند ذلت و خواری قرار میدهد و آنها را از لطف بیکرانش منع میکند (1).
این تعبیر نظیر تعبیری است در آیه 114 بقره آمده است که در باره افرادی که مردم را از مساجد و عبادت خدا باز میدارند و به مبارزه با آئین حق برمیخیزند، میفرماید: لَهُمْ فِی الدُّنْیٰا خِزْیٌ وَ لَهُمْ فِی الآخرة عذاب عظیم:"برای آنها خواری در دنیا است و در آخرت عذاب دردناکی دارد.
و یا آنچه در آیه 33 سوره مائده در باره کسانی که به محاربه با خدا و رسولش برمیخیزند و در زمین فساد میکنند آمده است که میفرماید: ذٰلِکَ لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیٰا وَ لَهُمْ فِی الآخرة عذاب عظیم:"این برای آنها مایه خواری در دنیاست و در آخرت عذاب عظیمی دارند".
سپس میافزاید:"ما آیات روشنی نازل کردیم"( وَ قَدْ أَنْزَلْنٰا آیٰاتٍ بَیِّنٰاتٍ ).
بنا بر این به قدر کافی اتمام حجت شده و عذر و بهانهای برای مخالفت باقی نمانده است،و با این حال اگر مخالفت کنند باید مجازات شوند.
نه تنها در این دنیا مجازات میشوند بلکه"برای کافران عذاب خوار کننده در قیامت است" ( وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ مُهِینٌ ).
به این ترتیب در جمله قبل به عذاب دنیوی آنها اشاره شده،و در این
1) 1) بعضی از مفسران"کبتوا"را به عنوان نفرین گرفتهاند،و از آنجا که نفرین از سوی خداوندی که قادر بر همه چیز است دلیل بر تحقق آن میباشد نتیجه آن ذلت و خواری این گروه در دنیا است،ولی ظاهر تعبیر آیه این است که جمله خبریه است نه انشائیه.
جمله به عذاب اخروی آنها،و شاهد بر این معنی جمله" کَمٰا کُبِتَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ "(آن چنان که پیشینیان آنها خوار شدند)میباشد،آیه بعد نیز بر این معنی گواهی میدهد.
به هر حال این تهدید الهی در مورد کسانی که در برابر پیامبر ص و قرآن ایستاده بودند به وقوع پیوست،و در جنگهای بدر و خیبر و خندق و غیر آن با ذلت و شکست روبرو شدند،و سرانجام فتح مکه طومار قدرت و شوکت آنها را در هم پیچید و اسلام در همه جا پیروز گشت.
*** آیه بعد در توصیف زمان وقوع عذاب اخروی آنها چنین میگوید:"این در روزی خواهد بود که خداوند همه آنها را برمیانگیزد و از اعمالی که انجام دادند با خبر میسازد"( یَوْمَ یَبْعَثُهُمُ اللّٰهُ جَمِیعاً فَیُنَبِّئُهُمْ بِمٰا عَمِلُوا ) (1).
آری"خداوند همه اعمال و کردار آنها را احصار و شماره کرده،هر چند خود آنها آن را به فراموشی سپردند"( أَحْصٰاهُ اللّٰهُ وَ نَسُوهُ ).
و به همین دلیل هنگامی که چشم آنها به نامه اعمالشان میافتد فریادشان بلند میشود: مٰا لِهٰذَا الْکِتٰابِ لاٰ یُغٰادِرُ صَغِیرَةً وَ لاٰ کَبِیرَةً إِلاّٰ أَحْصٰاهٰا :"این نامه از کیست که هیچ کار کوچک و بزرگی نیست مگر اینکه آن را ثبت و ضبط کرده است"(کهف 49).
و این خود عذاب دردناکی است که خداوند گناهان فراموش شده آنها را به یادشان میآورد و در صحنه محشر در برابر خلایق رسوا میشوند.
و در پایان آیه میفرماید:"خداوند بر همه چیز شاهد و در همه جا حاضر
1) 1) "یوم"ظرف است،و متعلق به"للکافرین"یا به"مهین"میباشد و احتمال اول مناسبتر است،و بسیاری از مفسران همان را برگزیدهاند،و اینکه بعضی احتمال دادهاند متعلق به"اذکر"محذوف بوده باشد بسیار بعید به نظر میرسد.
است"( وَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ ).
این در حقیقت به منزله دلیلی است بر آنچه در جمله قبل ذکر شد.
آری حضور خداوند در همه جا،و در هر زمان،و در درون و برون ما، ایجاب میکند که نه فقط اعمال بلکه نیات و عقائد ما را احصا کند،و در آن روز بزرگ که"یوم البروز"است همه را بازگو فرماید،تا هم خود انسان و هم دیگران بدانند،اگر عذاب و مجازات سختی در کار است دلیلش چیست؟ *** سپس برای تاکید بر حضور خداوند در همه جا و آگاهی او بر همه چیز سخن را به مساله"نجوی"(گفتگوهای در گوشی)میکشد و میفرماید:"آیا نمیدانی که خداوند آنچه را در آسمانها و آنچه در زمین است میداند"( أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ ).
گرچه روی سخن در اینجا به پیامبر است ولی مقصود عموم مردم میباشد (1).
و این در حقیقت مقدمهای است برای بیان مساله نجوی و سخنان در گوشی.
سپس میافزاید:"هیچگاه سه نفر با هم در گوشی صحبت نمیکنند،مگر اینکه خداوند چهارمین آنهاست،و هیچگاه پنج نفر با هم نجوی نمیکنند مگر اینکه خداوند ششمین آنهاست"( مٰا یَکُونُ مِنْ نَجْویٰ ثَلاٰثَةٍ إِلاّٰ هُوَ رٰابِعُهُمْ وَ لاٰ خَمْسَةٍ إِلاّٰ هُوَ سٰادِسُهُمْ ) (2).
"و نه تعدادی کمتر و نه بیشتر از آن،مگر اینکه او همراه آنهاست هر جا باشند"( وَ لاٰ أَدْنیٰ مِنْ ذٰلِکَ وَ لاٰ أَکْثَرَ إِلاّٰ هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ مٰا کٰانُوا ).
"سپس روز قیامت آنها را از اعمالشان آگاه میسازد چرا که خداوند به هر چیزی دانا است" ثُمَّ یُنَبِّئُهُمْ بِمٰا عَمِلُوا یَوْمَ الْقِیٰامَةِ إِنَّ اللّٰهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ).
در این آیه چند نکته جلب توجه میکند.
1-"نجوی"و"نجات"در اصل به معنی مکان بلندی است که به خاطر ارتفاعش از اطراف جدا شده،و از آنجا که هر گاه انسان بخواهد دیگری بر سخنانش آگاه نشود به نقطهای میرود که از دیگران جدا باشد به سخنان در گوشی "نجوی"گفتهاند،و یا از این نظر که نجوی کننده میخواهد اسرار خود را از اینکه در دسترس دیگران قرار گیرد"نجات"بخشد.
2-بعضی معتقدند که"نجوی"حتما باید میان سه نفر یا بیشتر باشد و اگر دو نفر باشند به آن"سرار"(بر وزن کنار)گفته میشود،ولی این بر خلاف ظاهر خود آیه است،چرا که جمله" وَ لاٰ أَدْنیٰ مِنْ ذٰلِکَ "اشاره به کمتر از سه نفر یعنی دو نفر میکند،البته هنگامی که دو نفر با هم نجوی میکنند حتما باید شخص ثالثی در آن نزدیکی حضور داشته باشد،و الا لزومی برای نجوی نیست،اما این سخن ارتباطی با آنچه گفتیم ندارد.
3-قابل توجه اینکه در آیه فوق نخست از نجوای سه نفری و بعد پنج نفری سخن میگوید،و اما از نجوای چهار نفری که در میان این دو قرار دارد سخنی به میان نیامده است،گرچه همه اینها از باب مثال است ولی بعضی از مفسران وجود مختلفی برای آن ذکر کردهاند که از همه مناسبتر این است که منظور رعایت فصاحت در کلام و عدم تکرار است زیرا اگر میفرمود هر سه نفری که به نجوی بنشینند خداوند چهارمین آنها است و هر چهار نفری که به نجوی بنشینند خداوند پنجمین آنها است عدد"چهار"تکرار میشد، و این از فصاحت دور است بعضی نیز گفتهاند که این آیات در باره گروهی از منافقان نازل شده که درست به همین عدد یعنی عدد سه و پنج نفر بودند.
4-منظور از اینکه خداوند چهارمین یا ششمین آنهاست این است که او در همه جا حاضر و ناظر و از همه چیز آگاه است،و گرنه ذات پاکش نه مکان دارد و نه هرگز توصیف به اعداد میشود،و یگانگی او نیز وحدت عددی نیست بلکه به این معنی است که شبیه و نظیر و مثل و مانند ندارد.
5-این نکته نیز قابل توجه است که در ذیل آیه سخن را از نجوی فراتر برده و میفرماید:"خداوند همه جا با مردم است و آنها را از اعمالشان روز قیامت با خبر میسازد"و آیه را با احاطه علمی خداوند پایان میدهد،همانگونه که شروع آیه نیز از احاطه علمی خداوند نسبت به همه چیز است.
6-بعضی از مفسران برای آیه شان نزولی از"ابن عباس"نقل کردهاند که در باره سه نفر به نام"ربیعه"و"حبیب"و"صفوان"نازل شده،آنها با هم سخن میگفتند،یکی از آنها به دیگری گفت:آیا خدا آنچه را ما میگوئیم میداند؟دومی گفت مقداری را میداند و مقداری را نمیداند!سومی گفت اگر مقداری را میداند همه را میداند!(آیه فوق نازل شد و اعلام کرد که خداوند در هر نجوی حاضر است و از همه چیز در زمین و آسمان آگاه است،تا این غافلان کوردل از اشتباه خود در آیند) (1).
حضور خداوند در هر نجوی
همان گونه که گفتیم خداوند نه جسم است نه عوارض جسمانی دارد و به همین دلیل زمان و مکانی برای او تصور نمیشود،ولی در عین حال اگر تصور کنیم ممکن است جایی باشد که خدا در آنجا حاضر و ناظر نباشد او را محدود ساختهایم.
1) 1) "تفسیر فخر رازی"جلد 29 صفحه 265.
به تعبیر دیگر او احاطه علمی به همه چیز دارد در عین اینکه مکانی برای او متصور نیست بعلاوه فرشتگان او همه جا حاضرند و همه اعمال و اقوال را میشنوند و ثبت میکنند.و لذا در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع در تفسیر این آیه میخوانیم:
انما اراد بذلک استیلاء امنائه بالقدرة التی رکبها فیهم علی جمیع خلقه و ان فعلهم فعله: "منظور این است که امناء خداوند با قدرتی که به آنها بخشیده بر تمام مخلوقاتش سلطه دارند و چون کار آنها کار او است این حضور به وی نسبت داده شده است" (1).
البته این یک بعد قضیه است،و اما در بعد دیگر حضور ذات خداوند مطرح است،چنان که در حدیث دیگری میخوانیم که یکی از بزرگان علمای مسیحیت از امیر مؤمنان علی ع پرسید:خداوند کجا است؟فرمود:
هو هاهنا و هاهنا و فوق و تحت،و محیط بنا و معنا،و هو قوله:" مٰا یَکُونُ مِنْ نَجْویٰ ثَلاٰثَةٍ إِلاّٰ هُوَ رٰابِعُهُمْ . ..""او در اینجاست و در آنجا،و در بالا و در پائین،و محیط به ما است،و همه جا با ما است،و این است که خداوند میگوید:سه نفر با هم نجوی نمیکنند مگر اینکه خداوند چهارمین آنها است..." (2).
و در حدیث معروف"اهلیلجه"از امام صادق ع میخوانیم:اینکه خداوند"سمیع"نامیده شده به خاطر آن است که سه نفر با هم نجوی نمیکنند مگر اینکه او چهارمین آنها است...سپس افزود:
یسمع دبیب النمل علی الصفا!و خفقان الطیر فی الهواء!لا یخفی علیه خافیة و لا شیء مما ادرکه الاسماع و الأبصار،و ما لا تدرکه الاسماع و الأبصار،ما جل من ذلک و ما دق، و ما صغر و ما کبر صدای راه رفتن مورچه را بر سنگ سخت میشنود،و صدای برخورد بالهای پرندگان را در هوا،چیزی بر او پنهان نمیماند،و آنچه را
گوشها و چشمها درک میکنند و آنچه را درک نمیکنند از کوچک و بزرگ همه برای او ظاهر و آشکار است" (1).
1) 1) همان مدرک صفحه 258 حدیث 21.
أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ نُهُوا عَنِ اَلنَّجْویٰ ثُمَّ یَعُودُونَ لِمٰا نُهُوا عَنْهُ وَ یَتَنٰاجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ اَلْعُدْوٰانِ وَ مَعْصِیَةِ اَلرَّسُولِ وَ إِذٰا جٰاؤُکَ حَیَّوْکَ بِمٰا لَمْ یُحَیِّکَ بِهِ اَللّٰهُ وَ یَقُولُونَ فِی أَنْفُسِهِمْ لَوْ لاٰ یُعَذِّبُنَا اَللّٰهُ بِمٰا نَقُولُ حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ یَصْلَوْنَهٰا فَبِئْسَ اَلْمَصِیرُ (8) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا تَنٰاجَیْتُمْ فَلاٰ تَتَنٰاجَوْا بِالْإِثْمِ وَ اَلْعُدْوٰانِ وَ مَعْصِیَةِ اَلرَّسُولِ وَ تَنٰاجَوْا بِالْبِرِّ وَ اَلتَّقْویٰ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ اَلَّذِی إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ (9) إِنَّمَا اَلنَّجْویٰ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ لِیَحْزُنَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ لَیْسَ بِضٰارِّهِمْ شَیْئاً إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ عَلَی اَللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ (10)
8-آیا ندیدی کسانی را که از نجوی نهی شدند سپس به کاری که از آن نهی شدند باز میگردند و برای انجام گناه و تعدی و نافرمانی رسول خدا به نجوی میپردازند، و هنگامی که نزد تو میآیند تو را تحیتی میگویند که خدا به تو نگفته است، و در دل میگویند چرا خداوند ما را به خاطر گفتههایمان عذاب نمیکند؟جهنم برای آنها کافی است!وارد آن میشوند و بد جایگاهی است! 9-ای کسانی که ایمان آوردهاید هنگامی که نجوی میکنید به گناه و تعدی و معصیت رسول خدا نجوی نکنید،و به کار نیک و تقوی نجوی کنید،و از مخالفت خدایی که بازگشت و جمع شما به سوی او است بپرهیزید.
10-نجوی تنها از ناحیه شیطان است،میخواهد با آن مؤمنان غمگین شوند،ولی نمیتواند ضرری به آنها برساند جز به فرمان خدا،بنا بر این مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند.
در مورد نخستین آیه مورد بحث دو شان نزول نقل شده که هر کدام مربوط به یک قسمت از آیه است:
نخست اینکه:جمعی از یهود و منافقان در میان خودشان جدا از مؤمنان نجوی میکردند و سخنان در گوشی میگفتند و گاه با چشمهای خود اشارههای ناراحت کنندهای به مؤمنان داشتند،مؤمنان هنگامی که این منظره را دیدند گفتند:ما فکر میکنیم خبر ناراحت کننده از بستگان و عزیزان ما که به جهاد رفتهاند به آنها رسیده و از آن سخن میگویند،و همین باعث غم و اندوه مؤمنان میشد،هنگامی که این کار را تکرار کردند مؤمنان شکایت به رسول خدا ص نمودند،پیامبر ص دستور داد که هیچکس در برابر مسلمانان با دیگری نجوی نکند،اما آنها گوش ندادند،باز هم تکرار کردند،آیه فوق نازل شد
(و آنها را سخت بر این کار تهدید کرد) (1).
در صحیح"بخاری"و"مسلم"و بسیاری از کتب تفسیر نقل شده که گروهی از یهود خدمت پیامبر ص آمدند و بجای"السلام علیک"گفتند:"السام علیک"یا ابا القاسم(که مفهومش مرگ بر تو یا ملالت و خستگی بر تو)بود پیامبر ص در جواب آنها فرمود:و علیکم!(همین بر شما باد!)عایشه میگوید! من متوجه این مطلب شدم و گفتم:علیکم السام و لعنکم اللّٰه و غضب علیکم:
"مرگ بر شما،خدا لعنت کند شما را،و غضب کند"! پیامبر به من فرمود:مدارا کن و از خشونت و بدگویی بپرهیز،گفتم:
مگر نمیشنوی میگویند:"مرگ بر تو"فرمود:مگر تو هم نشنیدی که من در جواب"علیکم"گفتم،اینجا بود که خداوند آیه فوق را نازل کرد که هنگامی که این گروه نزد شما میآیند تحیتی میگویند که خدا چنان تحیتی به شما نگفته است (2).
نجوی از شیطان است؟
بحث در این آیات هم چنان ادامه بحثهای نجوی است که در آیات گذشته بود.
نخست میفرماید:"آیا ندیدی کسانی را که از نجوی نهی شدند سپس به کاری که از آن نهی شدهاند باز میگردند،و برای انجام گناه و تعدی و نافرمانی رسول خدا ص به نجوی میپردازند"( أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ نُهُوا عَنِ النَّجْویٰ ثُمَّ یَعُودُونَ لِمٰا نُهُوا عَنْهُ وَ یَتَنٰاجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ وَ مَعْصِیَةِ الرَّسُولِ ).
از این تعبیر به خوبی استفاده میشود که قبلا به آنها هشدار داده شده بود
که از نجوی بپرهیزند،کاری که ذاتا تولید بدگمانی در دیگران و نگرانی میکند،ولی آنها نه تنها به این دستور گوش فرا ندادند،بلکه محتوای نجوای خود را انجام گناه و اموری بر خلاف دستور خدا و پیامبر ص انتخاب کردند.
تفاوت میان"اثم"و"عدوان"و"معصیة الرسول"از این نظر است که"اثم"شامل گناهانی میشود که جنبه فردی دارد(مانند شرب خمر) و"عدوان"ناظر به اموری است که موجب تعدی بر حقوق دیگران است، و اما"معصیة الرسول"مربوط به فرمانهایی است که شخص پیامبر ص به عنوان رئیس حکومت اسلامی در زمینه مصالح جامعه مسلمین صادر میکند.
بنا بر این آنها در نجواهای خود هر گونه عمل خلاف را مطرح میکردند، اعم از اعمالی که در رابطه با خودشان بود یا دیگران و یا حکومت اسلامی و شخص پیامبر ص.
تعبیر به"یعودون"و"یتناجون"که به صورت فعل مضارع آمده است نشان میدهد که این کار را پیوسته تکرار میکردند،و قصدشان ایجاد ناراحتی در قلوب مؤمنان بود.
به هر حال،آیه فوق به عنوان یک اخبار غیبی پرده از روی اعمال خلاف آنها برداشت،و خط انحرافی آنان را فاش کرد.
در ادامه این سخن به یکی دیگر از اعمال خلاف منافقان و یهود اشاره کرده،میافزاید:"و هنگامی که نزد تو میآیند تحیتی میگویند که خداوند چنان تحیتی به تو نگفته است"( وَ إِذٰا جٰاؤُکَ حَیَّوْکَ بِمٰا لَمْ یُحَیِّکَ بِهِ اللّٰهُ ).
"حیوک"از ماده"تحیت"در اصل از"حیات"گرفته شده،و به معنی دعا کردن برای سلامت و حیات دیگری است.
منظور از"تحیت الهی"در این آیه همان جمله السلام علیک(یا "سلام اللّٰه علیک")میباشد که شبیه آن در آیات قرآن در مورد پیامبران
و بهشتیان و غیر آنها کرارا آمده است:از جمله در آیه 181 سوره صافات میخوانیم: وَ سَلاٰمٌ عَلَی الْمُرْسَلِینَ "سلام بر تمام رسولان پروردگار".
و اما تحیتی که خداوند نگفته بود و مجاز نبود جمله"السام علیک" (مرگ بر تو،یا ملالت و خستگی بر تو)بوده است،این احتمال نیز وجود دارد که اشاره به تحیت عصر جاهلیت باشد که میگفتند:"انعم صباحا"(صحبت توأم با راحتی باد)و"انعم مساء""عصرت توام با راحتی باد"بی آنکه در کلام خود توجهی به خدا کنند و از او سلامت و خیر برای طرف مقابل بطلبند.
این امر گرچه در جاهلیت معمول بود اما تحریم آن ثابت نیست و تفسیر آیه فوق به آن بعید است.
سپس میافزاید:آنها نه فقط مرتکب این گناهان بزرگ میشوند،بلکه آن چنان از باده غرور سرمست هستند که"در دل میگویند اگر اعمال ما بد است و خدا میداند پس چرا ما را به خاطر گفتههایمان کیفر نمیدهد"؟! ( وَ یَقُولُونَ فِی أَنْفُسِهِمْ لَوْ لاٰ یُعَذِّبُنَا اللّٰهُ بِمٰا نَقُولُ ).
به این ترتیب هم عدم ایمان خود را به نبوت پیامبر ص ثابت کردند و هم عدم ایمان به احاطه علمی خداوند.
ولی قرآن در یک جمله کوتاه به آنها چنین پاسخ میگوید:"جهنم برای آنها کافی است و نیازی به مجازات دیگر نیست،همان جهنمی که به زودی وارد آن میشوند و چه بد جایگاهی است"( حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ یَصْلَوْنَهٰا فَبِئْسَ الْمَصِیرُ ).
البته این تعبیر نفی عذاب دنیوی را در باره آنها نمیکند،ولی این حقیقت را آشکارا میگوید که اگر هیچ کیفری جز عذاب جهنم نباشد برای آنها کفایت میکند و کیفر همه اعمال خود را یک جا در دوزخ خواهند دید.
*** و از آنجا که مؤمنان نیز گهگاه به خاطر ضرورتها یا تمایلاتی به نجوی
میپرداختند در آیه بعد روی سخن را به آنها کرده،و برای اینکه در این کار آلوده به گناهان منافقان و یهود نشوند میفرماید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید هنگامی که نجوی میکنید به گناه و تعدی و معصیت رسول خدا نجوی نکنید، محتوای نجوای شما باید پاک و الهی باشد،به کارهای نیک و تقوی نجوی کنید" ( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا تَنٰاجَیْتُمْ فَلاٰ تَتَنٰاجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ وَ مَعْصِیَةِ الرَّسُولِ وَ تَنٰاجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْویٰ ).
"و از مخالفت خدا بپرهیزید،همان خدایی که بازگشت و جمع همه شما به سوی او است"( وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِی إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ ).
از این تعبیر به خوبی استفاده میشود که اصل نجوی اگر در میان مؤمنان باشد،سوء ظنی بر نیانگیزد،و تولید نگرانی نکند و محتوای آن توصیه به نیکیها و خوبیها باشد مجاز است.
ولی هر گاه از کسانی همچون یهود و منافقان سر زند که هدفشان آزار مؤمنان پاکدل است نفس این عمل زشت و حرام است تا چه رسد به اینکه محتوای آن نیز شیطانی باشد.
*** لذا در آیه بعد که آخرین آیه مورد بحث است میافزاید:"نجوی تنها از ناحیه شیطان میباشد"( إِنَّمَا النَّجْویٰ مِنَ الشَّیْطٰانِ ).
"تا مؤمنان ناراحت و غمگین شوند"( لِیَحْزُنَ الَّذِینَ آمَنُوا ).
"ولی باید بدانند که شیطان جز به اذن پروردگار نمیتواند به مؤمنان زیان برساند"( وَ لَیْسَ بِضٰارِّهِمْ شَیْئاً إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ ).
چرا که هر مؤثری در عالم هستی است تاثیرش به فرمان خدا است،حتی سوزاندن آتش و برندگی شمشیر که اگر جلیل نهی کند حتی فرمان خلیل را نمیبرند.
"بنا بر این مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند،و از هیچ چیز جز او نترسند و بر غیر او دل ننهند"( وَ عَلَی اللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ).
آنها با روح توکل و اعتماد بر خدا به خوبی میتوانند بر تمام این مشکلات پیروز شوند و نقشههای پیروان شیطان را نقش بر آب کنند و توطئههای آنها را در هم بکوبند.
این عمل از نظر فقه اسلامی احکام مختلفی بر حسب اختلاف شرائط دارد، و به اصطلاح به احکام خمسه تقسیم میشود،یعنی گاه حرام است و این در صورتی است که موجب اذیت و آزار و هتک حیثیت مسلمانی گردد(همانگونه که در آیات فوق به آن اشاره شده بود)و چنین نجوایی نجوای شیطانی است که هدفش غمگین ساختن مؤمنان است.
در مقابل گاه حکم وجوب به خود میگیرد،و این در صورتی است که مساله سری لازمی در میان باشد که افشای آن خطرناک،و عدم ذکر آن نیز موجب تضییع حق و یا خطری برای اسلام و مسلمین است.
و گاه متصف به استحباب میشود و آن در جایی است که انسان برای انجام کارهای نیک و بر و تقوی به سراغ آن رود،و همچنین حکم کراهت و اباحه.
ولی اصولا هر گاه هدف مهمتری در کار نباشد نجوی کردن کار پسندیدهای نیست،و بر خلاف آداب مجلس است زیرا نوعی بی اعتنایی یا بی اعتمادی نسبت به دیگران محسوب میشود لذا در حدیثی از پیغمبر اکرم ص میخوانیم:
اذا کنتم ثلاثه فلا یتناجی اثنان دون صاحبهما،فان ذلک یحزنه: "هنگامی که سه نفر باشید دو نفر از شما جدای از شخص سوم به نجوی نپردازد چرا که
این امر نفر سوم را غمگین میکند" (1).
در حدیث دیگری از ابو سعید(خدری)میخوانیم که میگوید:ما برای اجرای دستورات پیامبر ص در شبها که گاهی مطلب لازمی پیش میآید به تناوب در نزدیکی اقامتگاه آن حضرت مراقب بودیم،یک شب عده زیادی گرد هم آمده بودند و آهسته سخن میگفتیم،پیامبر ص بیرون آمد و فرمود:ما هذه النجوی؟ا لم تنهوا عن النجوی؟:"این سخنان در گوشی چیست؟آیا شما از نجوی نهی نشدهاید"؟! (2).
از روایات متعددی نیز استفاده میشود که شیطان برای غمگین ساختن مؤمنان از هر وسیلهای استفاده میکند،نه فقط از نجوی بلکه گاه در عالم خواب صحنههایی در برابر چشم او مجسم میکند که موجب اندوه او شود و دستور داده شده است که مؤمنان در اینگونه موارد با پناه بردن به ذات پاک خدا و توکل بر او اینگونه القائات شیطانی را از خود دور کنند (3).
معمولا هنگام ورود در مجالس مردم به یکدیگر سخنانی که حاکی از احترام و محبت است میگویند و آن را"تحیت"مینامند،از آیات فوق استفاده میشود که تحیت نیز باید جنبه الهی داشته باشد،همانگونه که همه آداب و رسوم معاشرت باید چنین باشد،در تحیت علاوه بر احترام و اکرام طرف مقابل باید
یادی از خدا نیز دیده شود،همانگونه که در سلام سلامتی طرف را از خداوند تقاضا میکنیم.
در تفسیر"علی بن ابراهیم"ذیل آیات مورد بحث آمده است که جمعی از یاران پیامبر ص هنگامی که نزد او میآمدند"انعم صباحا،و انعم مساء" (صحبت توأم با راحتی باد،یا عصرت توام با راحتی باد)میگفتند،و این تحیت عصر جاهلیت بود،قرآن از این کار نهی کرد و رسول خدا به آنها فرمود:خداوند به ما تحیتی بهتر از آن دستور داده که آن تحیت اهل بهشت است"السلام علیکم" (1)که به معنی سلام اللّٰه علیکم میباشد.
امتیاز سلام اسلامی در این است که از یک سو توأم با ذکر خدا است،و از سوی دیگر در آن سلامت همه چیز اعم از دین و ایمان و جسم و جان مطرح است، نه تنها راحتی و رفاه و آسایش (2).
در باره حکم تحیت و سلام و آداب آن ذیل آیه 86 سوره نساء بحث مشروحی داشتهایم(به جلد 4 تفسیر نمونه صفحه 41 به بعد مراجعه شود).
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا قِیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی اَلْمَجٰالِسِ فَافْسَحُوا یَفْسَحِ اَللّٰهُ لَکُمْ وَ إِذٰا قِیلَ اُنْشُزُوا فَانْشُزُوا یَرْفَعِ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (11)
11-ای کسانی که ایمان آوردهاید هنگامی که به شما گفته شود مجلس را وسعت بخشید (و به تازه واردها جا دهید)وسعت بخشید،خداوند(بهشت را)برای شما وسعت میبخشد،و هنگامی که گفته شود برخیزید برخیزید،اگر چنین کنید خداوند آنها را که ایمان آوردهاند و کسانی را که از علم بهره دارند درجات عظیمی میبخشد.
"طبرسی"در"مجمع البیان"و"آلوسی"در"روح المعانی"و جمعی دیگر از مفسران نقل کردهاند که پیامبر ص در یکی از روزهای جمعه در "صفه"(سکوی بزرگی که در کنار مسجد پیامبر ص قرار داشت)نشسته بود و گروهی نزد حضرت حاضر بودند،و جا تنگ بود،پیامبر ص عادتش این بود که مجاهدان بدر را اعم از مهاجر و انصار احترام فراوان میکرد،در این هنگام گروهی از بدریون وارد شدند،در حالی که دیگران قبل از آنها اطراف پیامبر ص را پر کرده بودند،هنگامی که مقابل پیامبر ص رسیدند
سلام کردند،پیامبر ص پاسخ فرمود سپس به حاضران سلام کردند آنها نیز پاسخ گفتند،آنها روی پای خود ایستاده بودند،و منتظر بودند حاضران به آنها جا دهند ولی هیچکس تکان نخورد! این امر بر پیامبر ص سخت آمد،رو به بعضی از کسانی که اطراف او نشسته بودند کرد و فرمود:فلان و فلانی برخیزید،چند نفر را از جا بلند کرد تا واردین بنشینند(و این در حقیقت نوعی ادب آموزی و درس احترام گذاردن به پیشکسوتان در ایمان و جهاد بود).
ولی این مطلب بر آن چند نفر که از جا برخاستند ناگوار آمد،به طوری که آثارش در چهره آنها نمایان گشت،منافقان(که از هر فرصتی استفاده میکردند)گفتند پیامبر ص رسم عدالت را رعایت نکرد،کسانی را که عاشقانه نزدیک او نشسته بودند به خاطر افرادی که بعدا وارد مجلس شدند از جا بلند کرد،در اینجا آیه فوق نازل شد(و قسمتی از آداب نشستن در مجالس را برای آنها شرح داد) (1).
احترام به پیشکسوتان در مجالس
در تعقیب دستوری که در آیات گذشته در مورد ترک نجوی در مجالس، و محدود ساختن آن به موارد معین آمده،در این آیه یکی دیگر از آداب مجلس را بازگو کرده،میفرماید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید هر گاه به شما گفته شود به مجلس وسعت بخشید و به تازه واردها جا دهید اطاعت کنید"
1) 1) تفسیر"روح المعانی"جلد 28 صفحه 25 و"مجمع البیان"جلد 9 صفحه 252،(مفسران دیگر مانند"فخر رازی""قرطبی"و"سیوطی"در در المنثور و"فی ظلال"نیز در ذیل آیه مورد بحث همین مطلب را با مختصر تفاوتی نقل کردهاند).
( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا قِیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجٰالِسِ فَافْسَحُوا ) (1).
"که اگر چنین کنید خداوند جای شما را در بهشت وسعت میبخشد، و در این جهان به قلب و جان و رزق و روزی شما نیز وسعت میدهد"( یَفْسَحِ اللّٰهُ لَکُمْ ).
"تفسحوا"از ماده"فسح"(بر وزن قفل)به معنی مکان وسیع است، بنا بر این"تفسح"به معنی توسعه دادن میباشد و این یکی از آداب مجلس است که وقتی تازه واردی داخل میشود حاضران جمع و جورتر بنشینند،و برای او جا باز کنند،مبادا سرگردان،و احیانا خسته و شرمنده شود،این موضوع یکی از وسائل تحکیم پیوندهای محبت و دوستی است،بر عکس نجوی که در آیات قبل به آن اشاره شده بود که از عوامل نفرت و بدبینی و دشمنی است.
قابل توجه است که قرآن مجید این کتاب بزرگی آسمانی که به منزله قانون اساسی مسلمین است حتی بسیاری از جزئیات مسائل اخلاقی و زندگی دستجمعی مسلمانان را ناگفته نگذارده و در لابلای دستورات مهم و بنیادی به این جزئیات نیز اشاره میکند،تا مسلمانان تصور نکنند تنها پایبند بودن به اصول کلی برای آنها کافی است.
جمله" یَفْسَحِ اللّٰهُ لَکُمْ "(خداوند به شما وسعت میبخشد)را جمعی از مفسران به توسعه مجالس بهشتی تفسیر کردهاند،و این پاداشی است که خداوند برای افرادی که در این جهان این آداب را رعایت کنند میدهد،ولی از آنجا که آیه مطلق است و قید و شرطی در آن نیست،مفهوم گستردهای دارد،و هر گونه
1) 1) تفاوت دو تعبیر"تفسحوا"و"فافسحوا"که یکی از باب"تفعل"و دیگری از باب ثلاثی مجرد است ممکن است از این جهت باشد که اولی دارای نوعی تکلف و دومی خالی از آن است یعنی هر گاه گویندهای بگوید زحمت کشیده به تازه وارد جا دهید آنها بدون احساس زحمت جا دهند!(دقت کنید).
وسعت بخشیدن الهی را،چه در بهشت،و چه در دنیا،و در روح و فکر،در عمر و زندگی،و در مال و روزی را شامل میشود،و از فضل خدا تعجب نیست که در برابر یک چنین کار کوچکی چنان پاداش عظیمی قرار دهد که پاداش به قدر کرم او است نه به قدر اعمال ما.
و از آنجا که گاهی مجلس آن چنان مملو است که بدون برخاستن بعضی جا برای دیگران پیدا نمیشود،و یا اگر جایی پیدا میشود مناسب حال آنها نیست در ادامه آیه میافزاید:"هنگامی که به شما گفته شود برخیزید برخیزید" ( وَ إِذٰا قِیلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا ) (1).
نه تعلل جویید و نه به هنگامی که برمیخیزید ناراحت شوید،چرا که گاه تازه واردها از شما برای نشستن سزاوارترند به خاطر خستگی مفرط،یا کهولت سن،و یا احترام خاصی که دارند،و یا جهات دیگر،اینجاست که باید حاضران ایثار کنند و این ادب اسلامی را رعایت نمایند،همانگونه که در شان نزول خواندیم پیامبر ص به جمعی از کسانی که نزدیک او نشسته بودند دستور داد جای خود را به جمعی از تازه واردان که از مجاهدان بدر بودند،و از نظر علم و فضیلت بر دیگران برتری داشتند بدهند.
بعضی از مفسران با توجه به اینکه"انشزوا"(برخیزید)در اینجا نیز مطلق است آن را به معنی گستردهتری تفسیر کردهاند که هم شامل برخاستن از مجلس میشود،و هم قیام برای جهاد و نماز و کارهای خیر دیگر،ولی با توجه به جمله قبل که قید"فی المجالس"دارد ظاهر این است که این جمله نیز مقید
1) 1) "انشزوا"از ماده"نشز"(بر وزن نصر)به معنی زمین بلند گرفته شده،لذا این واژه در معنی برخاستن نیز استعمال میشود،زن"ناشزه"به زنی میگویند که خود را برتر از این میداند که اطاعت همسرش کند،این واژه گاه به معنی زنده کردن نیز آمده است زیرا این امر سبب میشود که از جا برخیزد.
به همان قید است که از تکرار آن به سبب وجود قرینه پرهیز شده است.
سپس به بیان پاداش انجام این دستور الهی پرداخته میافزاید:"اگر چنین کنید خداوند کسانی را از شما که ایمان آوردهاند و بهره از علم دارند درجات عظیمی میبخشد"( یَرْفَعِ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ ) (1).
اشاره به اینکه اطاعت این دستورات دلیل بر ایمان و علم و آگاهی است، و نیز اشاره به اینکه اگر پیغمبر اکرم ص به بعضی دستور داد از جا برخیزند و به تازه واردان جا دهند برای یک هدف مقدس الهی و احترام به پیشگامان در ایمان و علم بوده است.
تعبیر به"درجات"(به صورت نکره و با صیغه جمع)اشاره به درجات عظیم و والایی است که خداوند به اینگونه افرادی که علم و ایمان را تواما دارا هستند میدهد،در حقیقت کسانی که به تازه واردان در کنار خود جا دهند درجهای دارند و آنها که ایثار کنند و جای خود را به آنها بسپارند و از علم و معرفت بهره داشته باشند درجات بیشتر دارند.
و از آنجا که گروهی این آداب را با طیب خاطر و از صمیم دل انجام میدهند، و گروه دیگری با کراهت و ناخشنودی،و یا برای ریا و تظاهر،در پایان آیه میافزاید:"خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است"( وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ ).
گرچه آیه در مورد خاصی نازل شده،ولی با این حال مفهوم عامی دارد و نشان میدهد آنچه مقام آدمی را نزد خدا بالا میبرد،دو چیز است:1-ایمان
1) 1) "یرفع"در آیه فوق"مجزوم"است به خاطر صیغه امر که قبل از آن واقع شده که در حقیقت مفهوم شرط را میبخشد و"یرفع"به منزله جزای آن شرط است.
2-علم.
میدانیم مقام"شهید"در اسلام والاترین مقام است،در عین حال در حدیثی از پیامبر اکرم ص میخوانیم:
فضل العالم علی الشهید درجة،و فضل الشهید علی العابد درجه...و فضل العالم علی سائر الناس کفضلی علی ادناهم!:
"عالم یک درجه از شهید بالاتر است،و شهید یک درجه از عابد...و برتری عالم بر سایر مردم مانند برتری من بر کوچکترین آنها است (1).
در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:
من جاءته منیته و هو یطلب العلم فبینه و بین الانبیاء درجة!: "کسی که مرگ او فرا رسد در حالی که در طلب علم است،میان او و پیامبران یک درجه فاصله است"! (2).
میدانیم در شبهای ماهتابی مخصوصا شب چهاردهم ماه که"بدر کامل" است،ستارگان در نور ماه محو میشوند،و جالب اینکه در مقایسه عالم و عابد در حدیث دیگری از پیامبر ص آمده
فضل العالم علی العابد کفضل القمر لیلة البدر علی سائر الکواکب: "برتری عالم بر عابد همچون برتری ماه در شب بدر،بر سایر ستارگان است" (3).
جالب اینکه عابد عبادتی را انجام میدهد که هدف آفرینش انسان است ولی از آنجا که روح عبادت معرفت است عالم بر او برتری فوق العاده دارد.
آنچه در باره برتری عالم بر عابد در روایات فوق آمده،منظور از آن فاصله عظیم میان این دو است،و لذا در حدیث دیگری تفاوت میان این دو بجای یک درجه،یکصد درجه ذکر شده که فاصله هر درجه با درجه دیگر،مقدار حرکت سریع اسب در هفتاد سال است! (4).
این نیز واضح است که مقام شفاعت در قیامت از آن هر کس نیست،بلکه مقام مقربان درگاه خدا است،اما در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم:
یشفع یوم القیامة ثلاثة الانبیاء ثم العلماء ثم الشهداء: "سه گروه در قیامت شفاعت میکنند،پیامبران،علما و شهیدان"! (1).
در حقیقت موفقیت در طریق تکامل و جلب خشنودی خدا و قرب او مرهون دو عامل است:ایمان و علم یا آگاهی و تقوی که هیچکدام بدون دیگری برای هدایت و پیروزی کافی نیست.
در قرآن مجید کرارا در کنار مسائل مهم اشاراتی به آداب اسلامی مجالس شده است از جمله آداب تحیت،و ورود در مجلس،آداب دعوت به طعام،آداب سخن گفتن با پیامبر ص و آداب جا دادن به تازه واردان مخصوصا افراد با فضیلت و پیشگام در ایمان و علم است (2).
و این به خوبی نشان میدهد که قرآن برای هر موضوعی در جای خود اهمیت و ارزش قائل است،و هرگز اجازه نمیدهد آداب انسانی معاشرت به خاطر بی اعتنایی افراد زیر پا گذارده شود.
در کتب احادیث صدها روایت درباره آداب معاشرت با دیگران از پیامبر ص و ائمه معصومین ع نقل شده است،و مرحوم"شیخ حر عاملی"آنها را در کتاب"وسائل"جلد هشتم در 166 باب گردآوری کرده است،ریزهکاریهایی
که در این روایات است نشان میدهد اسلام تا چه حد در این باره باریک بین و حتی سختگیر است.
در این روایات حتی طرز نشستن، سخن گفتن،تبسم کردن،مزاح نمودن اطعام کردن،طرز نامه نوشتن،و حتی طرز نگاه کردن به دوستان نیز مورد توجه قرار گرفته،و دستورهایی در زمینه هر یک داده شده است که نقل آنها ما را از بحث تفسیری خارج میکند،تنها به یک حدیث از امیر مؤمنان علی ع در اینجا قناعت میکنیم:
لیجتمع فی قلبک الافتقار الی الناس و الاستغناء عنهم،یکون افتقارک الیهم فی لین کلامک،و حسن سیرتک،و یکون استغنائک عنهم فی نزاهة عرضک و بقاء عزک: "باید در قلب تو نیاز به مردم و بی نیازی از آنها جمع باشد نیازت در نرمی سخن،و حسن سلوک تجلی کند،و بینیازیت در حفظ آبرو و عزت نفس" (1).
1) 1) "وسائل الشیعه"جلد 8 صفحه 401.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا نٰاجَیْتُمُ اَلرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْوٰاکُمْ صَدَقَةً ذٰلِکَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ أَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (12) أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْوٰاکُمْ صَدَقٰاتٍ فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تٰابَ اَللّٰهُ عَلَیْکُمْ فَأَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّکٰاةَ وَ أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ اَللّٰهُ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ (13)
12-ای کسانی که ایمان آوردهاید هنگامی که میخواهید با رسول خدا نجوی کنید قبل از آن صدقهای(در راه خدا)بدهید،این برای شما بهتر و پاکیزهتر است،و اگر توانایی نداشته باشید خداوند غفور و رحیم است.
13-آیا ترسیدید فقیر شوید که از دادن صدقات قبل از نجوی خودداری کردید؟اکنون که این کار را نکردید و خداوند توبه شما را پذیرفت نماز را بر پا دارید و زکات را ادا کنید و خدا و پیامبرش را اطاعت نمائید و(بدانید)خداوند از آنچه انجام میدهید با خبر است.
مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"و جمعی دیگر از مفسران معروف در شان نزول این آیات چنین نقل کردهاند:جمعی از اغنیاء خدمت پیامبر ص میآمدند و با او نجوی میکردند(این کار علاوه بر این که وقت گرانبهای پیغمبر ص را میگرفت مایه نگرانی مستضعفین و موجب امتیازی برای اغنیاء بود)در اینجا خداوند نخستین آیات فوق را نازل کرد و به آنها دستور داد که قبل از نجوی کردن با پیامبر ص صدقهای به مستمندان بپردازند،اغنیاء وقتی چنین دیدند از نجوی خودداری کردند،آیه دوم نازل شد(و آنها را ملامت کرد و حکم آیه اول را نسخ نمود) و اجازه نجوی به همگان داد(ولی نجوی در مورد کار خیر و اطاعت پروردگار) (1).
بعضی از مفسران نیز تصریح کردهاند که هدف گروهی از نجوی کنندگان این بود که از این راه برتری بر دیگران کسب کنند پیامبر ص هم روی بزرگواری خاص خود در عین این که ناراحت بود از آنها ممانعت نمیکرد تا این که قرآن آنها را از این کار نهی نمود (2).
یک آزمون جالب
در بخشی از آیات گذشته سخن از مساله نجوی بود آیات مورد بحث ادامه و تکمیلی است برای همان مطلب.
نخست میفرماید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید هنگامی که میخواهید با رسول خدا نجوی کنید پیش از آن صدقهای در راه خدا بدهید"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا نٰاجَیْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْوٰاکُمْ صَدَقَةً ).
چنان که در شان نزول گفتیم این دستور به خاطر آن بود که گروهی از مردم مخصوصا از اغنیا مرتبا مزاحم پیامبر ص میشدند و با او نجوی میکردند، کاری که مایه اندوه دیگران،و یا کسب امتیاز بی دلیلی برای اینان بود،بعلاوه موجب تضییع اوقات گرانبهای پیامبر ص میشد،حکم فوق نازل گشت و آزمونی بود برای آنها و نیز کمکی به مستمندان و وسیله مؤثری برای کم شدن این مزاحمتها.
سپس میافزاید:"این برای شما بهتر و پاکیزهتر است"( ذٰلِکَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ أَطْهَرُ ).
اما"خیر"بودن این صدقه هم برای متمکنان بود،زیرا موجب ثوابی میشد،و هم برای نیازمندان،چرا که وسیله کمکی به آنها محسوب میگشت.
و اما"اطهر"بودنش از این نظر بود که قلوب اغنیا را از حب مال میشست، و قلوب نیازمندان را از کینه و ناراحتی،زیرا هنگامی که نجوی از صورت مجانی در میآید و نیاز به دادن صدقهای داشت طبعا کمتر میشد همان گونهای که شد و این یک نوع پاکیزگی برای محیط فکری و اجتماعی مسلمانان بود.
ولی از آنجا که اگر وجوب صدقه قبل از نجوی عمومیت میداشت فقرا از طرح مسائل مهم یا نیازهای خود در برابر پیامبر ص به صورت نجوی محروم میشدند،در ذیل آیه حکم صدقه را از این گروه برداشته میفرماید:
"اگر توانایی نداشته باشید خداوند غفور و رحیم است"( فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ).
و به این ترتیب آنها که تمکن مالی داشتند دادن صدقه قبل از نجوی برای
آنان واجب بود،و آنها که نداشتند بدون آن میتوانستند با پیامبر ص نجوی کنند.
*** جالب اینکه دستور فوق تاثیر عجیبی گذاشت و آزمون جالبی شد و همگی جز یک نفر از دادن صدقه و نجوی خودداری کردند،و او امیر مؤمنان علی ع بود اینجا بود که آنچه لازم بود روشن شود شد و آنچه باید مسلمانان از این دستور بفهمند و درس گیرند گرفتند،لذا آیه بعد نازل گردید و این حکم را نسخ کرد و فرمود:"آیا ترسیدید فقیر شوید که از دادن صدقه قبل از نجوی خودداری کردید"؟!( أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْوٰاکُمْ صَدَقٰاتٍ ).
معلوم میشود حب مال در دل شما از علاقه به نجوای پیامبر ص بیشتر است،و نیز معلوم میشود در این نجواها غالبا مسائل حیاتی مطرح نمیشد، و گرنه چه مانعی داشت که این گروه قبل از نجوی صدقهای میدادند و نجوی میکردند،به خصوص اینکه مقدار خاصی برای صدقه نیز تعیین نشده بود و میتوانستند با مبلغ کمی این مشکل را حل کنند.
سپس میافزاید:"اکنون که این کار را نکردید،و خود به تقصیر خویشتن پی بردید و خداوند شما را بخشید،و توبه شما را پذیرفت،نماز را بر پا دارید و زکات را ادا کنید،و خدا و پیامبرش را اطاعت نمائید،و بدانید خداوند از آنچه انجام میدهید با خبر است"( فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تٰابَ اللّٰهُ عَلَیْکُمْ فَأَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ وَ أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ اللّٰهُ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ ).
تعبیر به"توبه"نشان میدهد که آنها در نجواهای قبلی مرتکب گناهی شده بودند،خواه به خاطر تظاهر و ریا،و یا آزار پیامبر ص و یا ایذاء مؤمنان فقیر.
گرچه در این آیه سخنی صریحا در باره جواز نجوی بعد از این ماجرا
نیامده،ولی تعبیر آیه نشان میدهد که حکم سابق برداشته شد.
اما دعوت به اقامه نماز و اداء زکات و اطاعت خدا و پیامبر ص به خاطر اهمیت آن است و نیز اشارهای است به اینکه اگر بعد از این نجوا میکنید باید در مسیر اهداف بزرگ اسلامی و در طریق اطاعت از خدا و رسول ص باشد.
غالب مفسران شیعه و اهل سنت نوشتهاند تنها کسی که به این آیه عمل کرد امیر مؤمنان علی ع بود چنان که طبرسی در روایتی از خود حضرت نقل میکند که فرمود:
آیة من کتاب اللّٰه لم یعمل بها احد قبلی،و لا یعمل بها احد بعدی کان لی دینار فصرفته بعشرة دراهم فکنت اذا جئت الی النبی(ص)تصدقت بدرهم:
"آیهای در قرآن است که احدی قبل از من و بعد از من به آن عمل نکرده و نخواهد کرد،من یک دینار داشتم آن را به ده درهم تبدیل کردم و هر زمان میخواستم با رسول خدا ص نجوا کنم درهمی را صدقه میدادم" (1).
همین مضمون را"شوکانی"از"عبد الرزاق"و"ابن المنذر"و"ابن ابی حاتم"و"ابن مردویه"نقل کرده است (2).
"فخر رازی"نیز این حدیث را که تنها کسی که به آیه فوق عمل کرد
علی ع بود از جمعی از محدثان از ابن عباس نقل کرده است (1).
در"در المنثور"نیز روایات متعددی در ذیل آیات فوق در همین معنی آمده است (2).
در تفسیر"روح البیان"از"عبد اللّٰه فرزند عمر بن خطاب"نقل میکند که میگفت:کان لعلی(ع)ثلاث،لو کانت لی واحدة منهن کانت احب الی من حمر النعم:تزویجه فاطمه(ع)،و اعطائه الرایة یوم خیبر،و آیة النجوی!:
"علی ع سه فضیلت داشت که اگر یکی از آنها برای من حاصل میشد بهتر بود از شتران سرخ موی(این تعبیر در میان عرب برای اشاره به گرانبهاترین اموال به کار برده میشد،و آن را به صورت ضرب المثل به هنگام بیان بسیار نفیس بودن چیزی ذکر میکردند)نخست تزویج پیامبر ص فاطمه(سلام اللّٰه علیها)را به او بود،و دیگر دادن پرچم به دستش در روز خیبر،و دیگر آیه نجوی" (3).
ثبوت این فضیلت بزرگ برای علی ع در غالب کتب تفسیر و حدیث آمده و چنان مشهور و معروف است که نیازی به شرح بیشتر نیست.
چرا وجوب صدقه قبل از نجوی کردن با پیامبر ص تشریع شد و بعد از مدت کوتاهی نسخ گردید؟
پاسخ این سؤال را به خوبی میتوان از قرائن موجود در آیه فوق و شان نزول آن به دست آورد،هدف آزمایشی بود،برای افراد پر ادعایی که از این طریق اظهار علاقه خاصی به پیامبر ص میکردند،معلوم شد این اظهار علاقهها تنها در صورتی است که نجوی مجانی باشد،اما هنگامی که نیاز به بذل مقداری مال داشت خاموش شدند.
از این گذشته،این حکم برای همیشه در مسلمانان اثر گذارد،و نشان داد تا ضرورتی نباشد نباید وقت گرانبهای پیامبر ص و دیگر رهبران بزرگ اسلامی را با نجوی گرفت،و وسیله ناخشنودی مردم را فراهم ساخت،و در حقیقت کنترلی بود برای نجواها در آینده.
بنا بر این حکم مزبور از آغاز جنبه موقتی داشته،و پس از آنکه هدف آن تامین گردید نسخ شد،زیرا ادامه آن نیز مشکلی ایجاد میکرد،چرا که گاه مسائل ضروری پیش میآمد که لازم بود به طور خصوصی با پیامبر ص در میان گذارده شود،چنانچه حکم صدقه باقی میماند ای بسا این ضرورتها از دست میرفت،و افراد یا جامعه اسلامی زیان میدیدند.
به طور کلی در موارد نسخ،حکم همیشه از اول جنبه محدود و موقت داشته،هر چند مردم از این معنی احیانا آگاه نبوده و آن را همیشگی تصور میکردند.
بدون شک علی ع در زمره ثروتمندان اصحاب پیامبر ص نبود،زندگی ساده و زاهدانهای داشت،با این حال برای احترام به این حکم الهی در همان مدت کوتاه چند بار صدقه داد و مسائل ضروری را از طریق نجوی با پیامبر ص در میان نهاد،و چنان که گفتیم این مساله در میان مفسران و ارباب حدیث مسلم
است.
ولی بعضی با قبول این موضوع،اصرار دارند فضیلت بودن آن را انکار کنند.
از جمله اینکه میگویند اگر بزرگان صحابه اقدام به این کار نکردند نیازی به آن ندیدند،و یا وقت کافی نداشتند،یا فکر میکردند مبادا باعث ناراحتی فقرا و وحشت اغنیا گردد!بنا بر این فضیلتی برای علی ع محسوب یا موجب سلب فضیلتی از دیگران نمیگردد! (1).
ولی گویا آنها در متن آیه دوم دقت نکردهاند که خداوند به عنوان سرزنش میفرماید: أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْوٰاکُمْ صَدَقٰاتٍ "آیا از فقر ترسیدید و بخل کردید که قبل از نجوی صدقهای ندادید"و حتی در ذیل آیه تعبیر به توبه میکند که ظاهرا ناظر به همین معنی است،از این تعبیر روشن میشود که اقدام بر صدقه و نجوی با پیامبر ص کار مطلوبی بوده است و گرنه سرزنش و توبه نداشت.
بدون شک جمعی از اصحاب سرشناس پیامبر ص قبل از این ماجرا با پیامبر ص نجوی داشتند،(چون افراد عادی و دور افتاده کمتر اقدام به چنین کاری میکردند) ولی همین صحابه معروف بعد از دستور صدقه از این کار خودداری نمودند،تنها کسی که به این دستور احترام گذارد و جامه عمل به آن پوشانید علی ع بود چه میشود که ما ظاهر آیات و روایاتی که در این زمینه است و در کتب مختلف اسلامی نقل شده بپذیریم و با احتمالات ضعیف و بی اساس یک واقعیت را نادیده نگیریم،و با عبد اللّٰه بن عمر که این فضیلت را همردیف با تزویج فاطمه ع و پرچمداری روز فتح خیبر و برتر از"حمر النعم"قرار داده همصدا شویم؟! ***
1) 1) به"تفسیر فخر رازی"و"روح البیان"ذیل آیات مورد بحث مراجعه شود.
در اینکه حکم بالا یعنی وجوب صدقه قبل از نجوی با رسول خدا ص چقدر به طول انجامید و نسخ شد؟نقلهای مختلفی است:بعضی آن را یک ساعت، و بعضی یک شب،و بعضی ده روز ذکر کردهاند،و ظاهر همان قول سوم است چرا که یک ساعت و یک شب برای یک چنین امتحانی هرگز کافی نبود،چرا که میتوانستند متعذر شوند که در این مدت کوتاه موجبی برای نجوی پیش نیامد،ولی مدت ده روز میتواند حقایق را روشن سازد،و زمینهای برای ملامت و سرزنش متخلفان فراهم کند.
و اما در مورد مقدار صدقه نه در آیه مقداری برای آن ذکر شده و نه در روایات اسلامی،هر چند از عمل علی ع بر میآید که حتی یک درهم نیز کافی بوده است.
أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ تَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ مٰا هُمْ مِنْکُمْ وَ لاٰ مِنْهُمْ وَ یَحْلِفُونَ عَلَی اَلْکَذِبِ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (14) أَعَدَّ اَللّٰهُ لَهُمْ عَذٰاباً شَدِیداً إِنَّهُمْ سٰاءَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (15) اِتَّخَذُوا أَیْمٰانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ فَلَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ (16) لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ أَمْوٰالُهُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُهُمْ مِنَ اَللّٰهِ شَیْئاً أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (17) یَوْمَ یَبْعَثُهُمُ اَللّٰهُ جَمِیعاً فَیَحْلِفُونَ لَهُ کَمٰا یَحْلِفُونَ لَکُمْ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلیٰ شَیْءٍ أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ اَلْکٰاذِبُونَ (18) اِسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ اَلشَّیْطٰانُ فَأَنْسٰاهُمْ ذِکْرَ اَللّٰهِ أُولٰئِکَ حِزْبُ اَلشَّیْطٰانِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اَلشَّیْطٰانِ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (19)
14-آیا ندیدی کسانی را که طرح دوستی با جمعیتی که مورد خشم خدا بود ریختند؟اینها نه از شما هستند و نه از آنان!آنها سوگند دروغ یاد میکنند(که از شما هستند) در حالی که خودشان میدانند(دروغ میگویند).
15-خداوند عذاب شدیدی برای آنها فراهم ساخته،زیرا اعمالی را که انجام میدهند بد است.
16-آنها سوگندهای خود را سپری قرار دادند و مردم را از راه خدا بازداشتند،لذا برای آنها عذاب خوار کنندهای است.
17-اموال و اولادشان به هیچوجه آنها را از عذاب الهی حفظ نمیکند،آنها اصحاب آتشند و جاودانه در آن میمانند.
18-به خاطر بیاورید روزی را که خدا همه آنها را برمیانگیزد آنها برای خدا نیز سوگند (دروغ)یاد میکنند همانگونه که(امروز)برای شما سوگند میخورند،و گمان میکنند(با این سوگندهای دروغ)کاری میتوانند انجام دهند بدانید آنها دروغگویانند.
19-شیطان بر آنها چیره شده و یاد خدا را از خاطر آنها برده است،آنها حزب شیطانند بدانید حزب شیطان زیانکارانند.
حزب شیطان!
این آیات بخشی از توطئههای منافقان را برملا میسازد،و آنها را با نشانههایشان به مسلمانان معرفی میکند،و ذکر این معنی بعد از آیات نجوی شاید به این
مناسبت است که در میان نجوی کنندگان با پیامبر ص افراد منافقی نیز وجود داشتند که از این کار به عنوان پوششی برای توطئههای خود و اظهار نزدیکی به پیامبر اکرم ص استفاده میکردند و همین امر سبب شد که قرآن به صورت یک امر کلی با آن برخورد کند.
نخست میفرماید:"آیا ندیدی کسانی را که با قومی که خداوند آنها را غضب کرده بود طرح دوستی ریختند"؟!( أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ تَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ ).
این قوم"مغضوب علیهم"ظاهرا همان قوم یهود است که در آیه 60 سوره مائده به همین عنوان معرفی شده،آنجا که در باره یهود میگوید: قُلْ هَلْ أُنَبِّئُکُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذٰلِکَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللّٰهِ مَنْ لَعَنَهُ اللّٰهُ وَ غَضِبَ عَلَیْهِ ..."بگو آیا شما را از کسانی که وضعشان از این هم بدتر است با خبر کنم آنها کسانی هستند که خداوند آنها را لعنت کرده و مورد غضب قرار داده..." سپس میافزاید:"اینها نه از شما هستند و نه از آنان"(یهود)( مٰا هُمْ مِنْکُمْ وَ لاٰ مِنْهُمْ ).
نه در مشکلات و گرفتاریها یاور شما هستند،و نه دوست صمیمی آنها، بلکه منافقانی هستند که هر روز چهره عوض میکنند،و هر لمحه به شکلی در میآیند.
البته این تعبیر منافاتی با آیه 51 سوره مائده ندارد که میگوید: وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ :"هر کس از شما آنها را دوست دارد از آنها است"زیرا منظور از آن این است که آنها در حکم دشمنان شما محسوب میشوند هر چند حقیقتا جزء آنها هم نباشد.
باز در ادامه همین سخن میافزاید:"آنها برای اثبات وفاداری خود نسبت به شما قسم یاد میکنند اما سوگندی دروغ که خودشان هم میدانند"!
( وَ یَحْلِفُونَ عَلَی الْکَذِبِ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ ).
این راه و رسم منافقان است که پیوسته برای پوشانیدن چهره زشت و منفور خود به سوگندهای دروغ پناه میبرند،در حالی که عملشان بهترین معرف آنها است.
*** بعد به عذاب دردناک این منافقان لجوج اشاره کرده،میفرماید:"خداوند عذاب شدیدی برای آنها فراهم ساخته است"( أَعَدَّ اللّٰهُ لَهُمْ عَذٰاباً شَدِیداً ).
و بدون شک این عذاب عادلانه است"چرا که آنها اعمال بدی انجام میدادند" ( إِنَّهُمْ سٰاءَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
*** سپس برای توضیح بیشتر در مورد نشانههای این منافقان میگوید:"آنها سوگندهای خود را سپری قرار دادهاند تا مردم را از راه خدا باز دارند" ( اِتَّخَذُوا أَیْمٰانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ ) (1).
قسم یاد میکنند که مسلمانند و هدفی جز اصلاح ندارند در حالی که زیر پوشش این قسم به انواع فساد و خرابکاری و توطئه مشغولند،و در حقیقت از نام مقدس خدا برای جلوگیری از راه خدا بهره میگیرند.
آری سوگندهای دروغ یکی از نشانههای منافقان است که علاوه بر اینجا در سوره منافقین نیز ضمن بیان اوصاف آنها ذکر شده است(سوره منافقین آیه 2).
و در پایان آیه میافزاید:"به همین دلیل برای آنها عذاب خوار کنندهای است"( فَلَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ ).
1) 1) "جنة"در اصل از ماده"جن"(بر وزن فن)به معنی پوشاندن چیزی است و از آنجا که سپر انسان را در مقابل ضربات دشمن میپوشاند به آن"جنة"و"مجن" و"مجنة"میگویند.
آنها میخواستند با این سوگندهای دروغین آبرو برای خود فراهم کنند ولی خدا آنها را به عذاب خوار کنندهای مبتلا میسازد و قبلا فرمود"عذاب شدید" برای آنها است(آیه 15 همین سوره)زیرا قلوب مؤمنان راستین را شدیدا به درد میآورند.
ظاهر این است که هر دو عذاب مربوط به آخرت است و چون با دو وصف مختلف(مهین و شدید)ذکر شده تکرار نیست،زیرا توصیف عذاب به این دو وصف در قرآن مجید معمولا در عذابهای آخرت است هر چند بعضی از مفسران احتمال دادهاند که اولی مربوط به دنیا یا عذاب قبر و دومی مربوط به عذاب آخرت میباشد.
*** و از آنجا که منافقان غالبا به اموال و فرزندان(سرمایههای اقتصادی و نیروهای انسانی)خود برای حل مشکلات تکیه میکنند قرآن در آیه بعد میگوید:"اموال و اولادشان،آنها را به هیچوجه از عذاب الهی حفظ نمیکند" ( لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ أَمْوٰالُهُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُهُمْ مِنَ اللّٰهِ شَیْئاً ) (1).
بلکه همین اموال طوق لعنتی بر گردن آنها میشود و مایه عذاب دردناکشان چنان که در آیه 180 آل عمران میخوانیم: سَیُطَوَّقُونَ مٰا بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ و همچنین فرزندان گمراه آنها باعث عذاب آنها میگردد،و اگر در میان آنها افرادی مؤمن و نیکوکار باشند از آنها بیزاری میجویند.
آری روز قیامت روزی است که هیچ پناهگاهی جز خدا نیست،و هر چه
1) 1) بعضی از مفسران در اینجا کلمه"عذاب"را در تقدیر گرفتهاند و گفتهاند منظور "من عذاب اللّٰه"است(قرطبی و روح البیان و کشاف)ولی این احتمال نیز وجود دارد که آیه هیچ تقدیری نداشته باشد و مراد از"من اللّٰه"این است که بجای خدا پناهگاه دیگری نمییابند.
غیر او است از کار میافتد،چنان که در آیه 166 بقره میخوانیم: وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبٰابُ "دست آنها از هر گونه وسیله و سببی قطع میشود".
و باز در پایان آیه آنها را با این جمله تهدید میکند:"آنها اصحاب دوزخند و جاودانه در آن میمانند"( أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ).
و به این ترتیب گاهی عذاب آنها را به عنوان"شدید"توصیف کرده و گاهی "مهین"و خوار کننده،و گاه جاودانه بودن که هر یک از این اوصاف به تناسب وصفی از اوصاف آنها و اعمالشان است.
*** و عجب اینکه این منافقان در قیامت هم دست از منافقگری خود بر نمیدارند چنان که در آیه بعد آمده است:"به خاطر بیاورید روزی را که خدا همه آنها را برمیانگیزد،و اعمالشان را بر آنها عرضه میدارد،و در دادگاه عدلش از آنها سؤال میکند،ولی آنان برای خدا نیز سوگند دروغ یاد میکنند همانگونه که برای شما سوگند میخورند"( یَوْمَ یَبْعَثُهُمُ اللّٰهُ جَمِیعاً فَیَحْلِفُونَ لَهُ کَمٰا یَحْلِفُونَ لَکُمْ ) (1).
قیامت تجلیگاه اعمال و روحیات انسان در این دنیا است،و از آنجا که منافقان این روحیه را همراه خود به قبر و برزخ بردهاند در صحنه قیامت نیز آشکار میشود،و با اینکه میدانند خداوند علام الغیوب است،و چیزی بر او مخفی نیست، ولی باز بر طبق عادت گذشته سوگند دروغین یاد میکند.
البته این منافات با اعتراف آنها به گناهانشان در بعضی از مواقف آن دادگاه عدل الهی ندارد،چرا که قیامت منزلگاهها و مواقف مختلفی دارد،و در هر کدام
1) 1) "یوم"ظرف است و متعلق به"اذکر"محذوفی است،و یا متعلق به ما قبل آن یعنی"لهم عذاب مهین"یا"اولئک اصحاب النار"میباشد ولی احتمال اول مناسبتر است.
برنامهای است.
سپس میافزاید:"آنها گمان میکنند که با این سوگندهای دروغ میتوانند سودی برای خود جلب کنند و یا زیانی را دفع نمایند"( وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلیٰ شَیْءٍ ).
البته این یک پندار موهوم و خیال خام بیش نیست،ولی از آنجا که در دنیا به این کار عادت کرده بودند که خطرات و ضررها را با سوگندهای دروغین از خود دفع نمایند و منافعی برای خود کسب کنند این ملکات زشت در آنجا نیز جان میگیرد و خودنمایی میکند.
و سرانجام آیه را با این جمله پایان میدهد:"بدانید آنها دروغگویانند" ( أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ الْکٰاذِبُونَ ).
این اعلام ممکن است مربوط به دنیا باشد و یا مربوط به قیامت،و یا هر دو و به این ترتیب کوس رسوایی آنها را همه جا میزنند.
*** در آخرین آیه مورد بحث سرنوشت نهایی این منافقان تیرهدل را چنین بیان میکنند:"شیطان بر آنها مسلط شده،و آنها را به سرعت میراند،و به همین جهت یاد خدا را از خاطر آنها برده است"( اِسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطٰانُ فَأَنْسٰاهُمْ ذِکْرَ اللّٰهِ ).
به همین دلیل"آنها حزب شیطانند"( أُولٰئِکَ حِزْبُ الشَّیْطٰانِ ).
"بدانید حزب شیطان زیانکارانند"( أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطٰانِ هُمُ الْخٰاسِرُونَ ) "استحوذ"از ماده"حوذ"(بر وزن موز)در اصل به معنی قسمت پشت ران شتر است،و از آنجا که ساربان به هنگام راندن شترها بر پشت رانهای آنها میزند این واژه به معنی تسلط یافتن و به سرعت راندن آمده است.
آری منافقان دروغگو و مغرور به مال و مقام سرنوشتی جز این ندارند که
در بست در اختیار شیطان و وسوسههای او قرار میگیرند،و خدا را به کلی فراموش میکنند،نه تنها منحرف میشوند که در زمره عمال شیطان و اعوان و انصار و لشکر و حزب او برای گمراه ساختن دیگران قرار میگیرند.
امیر مؤمنان علی ع در باره آغاز وقوع فتنهها و اختلافها میفرماید:
ایها الناس!انما بدأ وقوع الفتن اهواء تتبع،و احکام تبتدع،یخالف فیها کتاب اللّٰه،یتولی فیها رجال رجالا،فلو ان الباطل خلص لم یخف علی ذی حجی،و لو ان الحق خلص لم یکن اختلاف،و لکن یؤخذ من هذا ضغث،و من هذا ضغث،فیمزجان،فیجیئان معا فهنالک استحوذ الشیطان علی اولیائه،و نجی الذین سبقت لهم من اللّٰه الحسنی:
"ای مردم آغاز وقوع فتنهها آراء باطلی است که از آن پیروی میکنند، و بدعتهایی است که بر خلاف حکم قرآن گذارده میشود،و گروهی از مردم به دوستی گروهی دیگر،و تبعیت آنها در این امور میپردازند،اگر باطل به صورت خالص خودنمایی میکرد از دیده هیچ صاحب عقلی پنهان نمیماند، و هر گاه حق از آمیزش به باطل خالص میشد اختلافی رخ نمیداد،ولی بخشی از این میگیرند و بخشی از آن،و ممزوج میکنند،اینجا است که شیطان بر دوستان خود چیره میشود،و آنهایی که توفیق الهی یارشان شده رهایی مییابند" (1).
همین تعبیر در کلام امام حسین سید الشهداء ع در کربلا دیده میشود که وقتی صفوف اهل کوفه را همچون شب تاریک،و سیل خروشانی،در مقابل خود دید،فرمود:"عجب بندگان بدی هستید!اظهار اطاعت خدا و ایمان به رسول کردید ولی اکنون آمدهاید ذریه پیامبر ص را به قتل برسانید،
لقد استحوذ علیکم الشیطان فانساکم ذکر اللّٰه العظیم: "شیطان بر شما چیره شده،یاد
1) 1) "اصول کافی"طبق نقل تفسیر نور الثقلین جلد 5 صفحه 267.
خدای بزرگ را از خاطرتان برده،سپس افزود مرگ بر شما و بر آنچه میخواهید، إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ " (1).
در باره حزب شیطان و حزب اللّٰه ذیل آیات آینده به خواست خدا مشروحا بحث خواهیم کرد.
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد 5 صفحه 266.
إِنَّ اَلَّذِینَ یُحَادُّونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِکَ فِی اَلْأَذَلِّینَ (20) کَتَبَ اَللّٰهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی إِنَّ اَللّٰهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ (21) لاٰ تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ یُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کٰانُوا آبٰاءَهُمْ أَوْ أَبْنٰاءَهُمْ أَوْ إِخْوٰانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولٰئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ اَلْإِیمٰانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ یُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا رَضِیَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولٰئِکَ حِزْبُ اَللّٰهِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اَللّٰهِ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (22)
20-کسانی که با خدا و رسولش دشمنی میکنند آنها در زمره ذلیلترین افرادند.
21-خداوند چنین مقرر داشته که من و رسولانم پیروز میشویم چرا که خداوند قوی و شکست ناپذیر است.
22-هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز قیامت دارد نمییابی که با دشمنان خدا و رسولش
دوستی کنند،هر چند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندان آنها باشند،آنها کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه قلوبشان نوشته و با روحی از ناحیه خودش آنها را تقویت فرموده،آنها را در باغهایی از بهشت داخل میکند که نهرها از زیر درختانش جاری است،جاودانه در آن میمانند خدا از آنها خشنود و آنها نیز از خدا خشنودند آنها حزب اللهاند بدانید حزب اللّٰه پیروز است.
حزب اللّٰه پیروز است!
در آیات گذشته سخن از منافقان و دشمنان خدا و بخشی از صفات و نشانههای آنها بود.
در ادامه همین بحث در این آیات که آخرین آیات سوره مجادله است نشانههای دیگری از آنها را مطرح میکند،و سرنوشت حتمی آنها را که شکست و نابودی است روشن میسازد.
نخست میفرماید"کسانی که با خدا و رسولش دشمنی میکنند آنها در زمره ذلیلترین افرادند"( إِنَّ الَّذِینَ یُحَادُّونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِکَ فِی الْأَذَلِّینَ ) (1).
*** آیه بعد در حقیقت دلیلی است برای این معنی،میفرماید:"خدا چنین مقرر داشته که من و رسولانم پیروز میشویم"( کَتَبَ اللّٰهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی ).
"چرا چنین نباشد،در حالی که خداوند قوی و شکست ناپذیر است" ( إِنَّ اللّٰهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ ).
1) 1) "یحادون"از ماده"محاده"به معنی"مبارزه مسلحانه و غیر مسلحانه" و یا به معنی"ممانعت است"(ذیل آیه 5 همین سوره توضیح بیشتری در این باره دادهایم).
به همان اندازه که خداوند قدرتمند است دشمنانش ضعیف و ذلیلند،و اگر میبینیم در آیه قبل تعبیر به"اذلین"(ذلیلترین افراد)شده دلیلش همین بوده است.
تعبیر به"کتب"(نوشته است)تاکیدی است بر قطعی بودن این پیروزی، و جمله"لاغلبن"با"لام تاکید"و"نون تاکید ثقلیه"نشانه مؤکد بودن این پیروزی است به گونهای که هیچ جای شک و تردید برای هیچکس نداشته باشد.
این شبیه همان چیزی است که در آیه 173-171 سوره"صافات"آمده است، وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنٰا لِعِبٰادِنَا الْمُرْسَلِینَ- إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ- وَ إِنَّ جُنْدَنٰا لَهُمُ الْغٰالِبُونَ :"وعده قطعی ما برای بندگان مرسل ما از قبل مسلم شده که آنها یاری میشوند،و لشکر ما در تمام صحنهها پیروزند"! در طول تاریخ این پیروزی فرستادگان الهی در چهرههای گوناگونی نمایان شده:در عذابهای مختلفی همچون طوفان نوح،و صاعقه عاد و ثمود، و زلزلههای ویرانگر قوم لوط،و مانند آن،و در پیروزی در جنگهای مختلف، مانند غزوات"بدر"و"حنین"و فتح"مکه"و سایر غزوات پیامبر اسلام ص.
و از همه مهمتر در پیروزی منطقی آنها بر مکاتب شیطانی و دشمنان حق و عدالت بوده است،و از اینجا پاسخ سؤال کسانی که میگویند:اگر این وعده قطعی است پس چرا بسیاری از رسولان الهی و امامان معصوم ع و مؤمنان راستین را شهید کردند و هرگز پیروز نشدند؟!روشن میشود.
این ایراد کنندگان در حقیقت معنی"پیروزی"را درست تشخیص ندادهاند، فی المثل ممکن است تصور کنند امام حسین ع در کربلا شکست خورد،زیرا خود و یارانش شهید شدند،در حالی که میدانیم او به هدف نهائیش که رسوایی بنی امیه و بنیان گذاردن مکتب آزادگی،و درس دادن به همه آزادگان جهان بود رسید،و هم اکنون به عنوان سرور شهیدان عالم(سید الشهداء)و سر سلسله
آزادگان جهان انسانیت،بر افکار قشر عظیمی از انسانها با پیروزی حکومت میکند (1).
این نیز لازم به یادآوری است که همین حکم،یعنی پیروزی قطعی، طبق وعده خداوند در مورد پیروان خط انبیاء و اولیاء نیز ثابت است،یعنی پیروزی آنها نیز از سوی خدا تضمین شده است،چنان که در آیه 51 مؤمن میخوانیم: إِنّٰا لَنَنْصُرُ رُسُلَنٰا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهٰادُ :"ما قطعا رسولان خود و کسانی را که ایمان آوردهاند در زندگی دنیا و روزی که گواهان بپا میخیزند(روز رستاخیز)یاری میدهیم"،مسلما هر کس را خدا یاری دهد پیروز است.
ولی نباید فراموش کرد که این وعده حتمی خداوند بی قید و شرط نیست، شرط آن ایمان و آثار ایمان است،شرط آن این است که سستی به خود راه ندهند،و از مشکلات نهراسند و غمگین نشوند،چنان که در آیه 139 آل عمران میفرماید: وَ لاٰ تَهِنُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ .
شرط دیگر آن این است که دگرگونیها را از خود شروع کنند چرا که خداوند نعمتهای هیچ قوم و ملتی را تغییر نمیدهد مگر تغییری در خود آنها پیدا شود، ذٰلِکَ بِأَنَّ اللّٰهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَهٰا عَلیٰ قَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ (انفال 53).
باید دست به رشته محکم الهی بزنند و صفوف خود را متحد کنند،نیروهای خود را بسیج نمایند،نیات را خالص گردانند و مطمئن باشند دشمن هر قدر قوی و نیرومند و آنها هر قدر به ظاهر کم جمعیت و کم توان باشند سرانجام با جهاد
1) 1) برای توضیح بیشتر در این زمینه به تفسیر نمونه جلد 19 صفحه 187 به بعد، ذیل آیه 171"صافات"مراجعه فرمائید.
و کوشش و توکل بر پروردگار پیروز میشوند.
جمعی از مفسران شان نزولی برای آیه فوق ذکر کردهاند که:گروهی از مسلمانان هنگامی که فتح بعضی از آبادیهای حجاز را دیدند گفتند به زودی خداوند روم و ایران را برای ما نیز فتح خواهد کرد،منافقان گفتند:تصور میکنید ایران و روم مانند بعضی از روستاهای حجازند که شما آنها را فتح کردید؟آیه فوق نازل شد و این پیروزی را به آنها وعده داد! *** در آخرین آیه مورد بحث که آخرین آیه از سوره مجادله،و از کوبندهترین آیات قرآن است،به مؤمنان هشدار میدهد که جمع میان"محبت خدا"و "محبت دشمنان خدا"در یک دل ممکن نیست،و باید از میان این دو یکی را برگزینند،اگر راستی مؤمنند باید از دوستی دشمنان خدا بپرهیزند و الا ادعای مسلمانی نکنند میفرماید:"هیچ گروهی را که ایمان به خدا و روز قیامت دارد نمییابی که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کنند،هر چند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندان آنها باشند"( لاٰ تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کٰانُوا آبٰاءَهُمْ أَوْ أَبْنٰاءَهُمْ أَوْ إِخْوٰانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ ).
آری در یک دل دو محبت متضاد نمیگنجد،و آنها که دم از هر دو میزنند یا ضعیف الایمانند،و یا منافق،و لذا میبینیم که در غزوات اسلامی در صف مخالف جمعی از بستگان و خویشاوندان مسلمین بودند،ولی چون خطشان را از خط الهی جدا کرده،و به صفوف دشمنان حق پیوسته بودند،با آنها پیکار کردند، و حتی جمعی از آنها را کشتند.
محبت پدران و فرزندان و برادران و اقوام بسیار خوب است،و نشانه زنده
بودن عواطف انسانی است،اما هنگامی که این محبت رو در روی محبت خدا قرار گیرد ارزش خود را از دست میدهد.
البته افراد مورد علاقه انسان تنها این چهار گروه که در آیه ذکر شدهاند نمیباشد،ولی اینها نزدیکترین افراد انسانند،و با توجه به آنها حال بقیه نیز روشن میشود.
لذا در آیه مورد بحث سخنی از همسران و اموال و تجارت و خانههای مورد علاقه به میان نیامده،در حالی که"در آیه 24 سوره توبه"همه اینها مورد توجه قرار گرفته،میفرماید:" قُلْ إِنْ کٰانَ آبٰاؤُکُمْ وَ أَبْنٰاؤُکُمْ وَ إِخْوٰانُکُمْ وَ أَزْوٰاجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ وَ أَمْوٰالٌ اقْتَرَفْتُمُوهٰا وَ تِجٰارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسٰادَهٰا وَ مَسٰاکِنُ تَرْضَوْنَهٰا أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهٰادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّٰی یَأْتِیَ اللّٰهُ بِأَمْرِهِ وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفٰاسِقِینَ :
"بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و قبیله شما،و اموالی که به دست آوردهاید،و تجارتی که از کسادش میترسید،و مساکن مورد علاقه شما، در نظرتان از خدا و پیامبرش و جهاد در راه او محبوبتر است در انتظار این باشید که خدا عذابش را بر شما نازل کند،خدا جمعیت نافرمانبردار را هدایت نمیکند".
دلیل دیگر عدم ذکر امور دیگر در آیه مورد بحث ممکن است شان نزولهایی باشد که برای آیه ذکر کردهاند،از جمله اینکه"حاطب بن ابی بلتعه"نامهای به اهل مکه نوشت و به آنها هشدار داد که ممکن است رسول خدا ص برای فتح مکه حرکت کند،هنگامی که این مساله برملا شد عذر آورد که من اقوامی در مکه در چنگال کفار دارم خواستم به مردم مکه خدمتی کنم تا اقوامم در امان باشند! (1).
1) 1) "مجمع البیان"جلد 9 صفحه 255.
بعضی نیز گفتهاند:آیه در باره"عبد اللّٰه بن ابی"نازل شده که فرزندی با ایمان داشت،روزی دید پیامبر ص آب مینوشد عرض کرد کمی از آب را در ظرف بگذارید تا به پدرم بدهم شاید خدا قلبش را پاک کند،هنگامی که نیم خورده آب نوشیدنی پیامبر ص را برای او آورد او از نوشیدن خودداری کرد و حتی جمله بسیار زشت و زننده و توهین آمیزی نسبت به رسول اللّٰه ص گفت،پسرش نزد پیامبر ص آمد و اجازه قتل پدر را خواست،پیامبر ص اجازه نداد و فرمود:با او مدارا کن(ولی در دل از اعمال او بیزار باش).
سپس به پاداشهای بزرگ این گروه که قلبشان به طور کامل در اختیار عشق خدا است پرداخته،و پنج موضوع را که بعضی به صورت امداد و توفیق است، و بعضی به صورت نتیجه و سرانجام کار بیان میکند:
در بیان قسمت اول و دوم میفرماید:"آنها کسانی هستند که خدا خط ایمان را بر صفحه قلوبشان نوشته،و با روحی از ناحیه خودش آنان را تقویت فرموده است"( أُولٰئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمٰانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ ).
بدیهی است این امداد و لطف الهی هرگز با اصل آزادی اراده و اختیار انسان منافات ندارد،چرا که گامهای نخستین یعنی"ترک محبت دشمنان خدا" از سوی خود آنان برداشته شده،سپس امدادهای الهی به صورت"استقرار ایمان" که از آن تعبیر به"کتابت"و نوشتن شده به سراغ آنان میآید.
آیا این روح الهی که خداوند مؤمنان را با آن تایید میکند تقویت پایههای ایمان است یا دلائل عقلی یا قرآن و یا فرشته بزرگ خدا که روح نام دارد؟احتمالات و تفسیرهای مختلفی ذکر شده ولی جمع میان همه اینها نیز امکان پذیر است خلاصه این روح یک نوع حیات معنوی جدید است که خداوند بر مؤمنان افاضه میکند.
و در سومین مرحله میفرماید:"خداوند آنها را در باغهایی از بهشت
داخل میکند که نهرها از زیر درختان و قصورش جاری است،و جاودانه در آن میمانند"( وَ یُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا ).
و در چهارمین مرحله میافزاید:"خداوند از آنها خشنود است و آنها نیز از خدا خشنودند"( رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ).
در برابر مواهب مادی قیامت و جنات و حور و قصور این بزرگترین پاداش روحانی است که به این گروه از مؤمنان داده میشود،آنها احساس میکنند که خدا از آنان راضی است و این رضایت مولا و معبودشان که آنها را پذیرفته، و در کنف حمایت خویش قرار داده،و بر بساط قربش آنها را نشانده،لذتبخشترین احساسی است که به آنها دست میدهد،و نتیجهاش خشنودی کامل آنها از خدا است.
آری هیچ نعمتی به پایه این خشنودی دو جانبه نمیرسد،و این کلیدی است برای مواهب و نعمتهای دیگر،چرا که وقتی خدا از کسی خشنود باشد هر چه تقاضا کند به او میدهد که او هم کریم است و هم قادر و توانا.
چه تعبیر جالبی؟میفرماید"هم خدا از آنها راضی است و هم آنها از خدا راضی"یعنی مقامشان به قدری بالا رفته است که نامشان در کنار نام خدا، و رضایتشان در کنار رضایت او قرار گرفته است.
و در آخرین مرحله به صورت یک اعلام عمومی که حاکی از نعمت و موهبت دیگری است میفرماید:"آنها حزب اللهاند،بدانید حزب اللّٰه پیروز است" ( أُولٰئِکَ حِزْبُ اللّٰهِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ).
نه تنها پیروزی در سرای دیگر و نیل به انواع نعمتهای مادی و معنوی در قیامت،بلکه همانگونه که در آیات قبل نیز آمد در این دنیا نیز به لطف الهی بر دشمنان پیروزند،و در پایان جهان نیز حکومت حق و عدالت در دست آنها است.
در دو آیه از قرآن مجید اشاره به"حزب اللّٰه"شده(آیه مورد بحث و آیه 56 سوره مائده)و در یک آیه اشاره به"حزب شیطان"،در هر دو مورد که از حزب خدا سخن میگوید روی مساله"حب فی اللّٰه و بغض فی اللّٰه" و ولایت اولیای حق تکیه کرده است،در آیه سوره مائده بعد از بیان مساله "ولایت"و حکم به وجوب اطاعت خدا و اطاعت رسول و آن کس که در حال نماز زکات پرداخته(امیر مؤمنان علی ع)میفرماید: وَ مَنْ یَتَوَلَّ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْغٰالِبُونَ .
در آیات مورد بحث نیز روی قطع رابطه دوستی از دشمنان خدا تکیه میکند،بنا بر این خط حزب اللّٰه همان خط ولایت و بریدن از غیر خدا و پیامبر و اوصیای او است.
در مقابل به هنگام توصیف"حزب شیطان"که در آیات قبل در همین سوره به آن اشاره شده،بارزترین نشانههای آنها را همان نفاق و دشمنی با حق و فراموشی یاد خدا و دروغ و نیرنگ میشمرد.
قابل توجه این است که در یک مورد میگوید:" فَإِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْغٰالِبُونَ "و در مورد دیگر میفرماید:" أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ " و با توجه به اینکه"فلاح"نیز همراه با پیروزی و غلبه بر دشمن است هر دو آیه به یک معنی باز میگردد،با این قید که"فلاح و رستگاری"مفهومی عمیقتر از مفهوم"غلبه و پیروزی"دارد،چرا که وصول به هدف را نیز مشخص میکند.
و بر عکس حزب شیطان را به زیانکاری و شکست و ناکامی در برنامهها
و بازماندن از مقصد توصیف مینماید.
مساله ولایت به معنی خاص،و حب فی اللّٰه و بغض فی اللّٰه به معنی عام، مسالهای است که در روایات اسلامی روی آن تاکید فراوان شده است،تا آنجا که سلمان فارسی به امیر مؤمنان علی ع عرض میکند:هر زمان خدمت پیامبر ص رسیدم دست بر شانه من زد و اشاره به تو کرد و فرمود:"ای سلمان این مرد و حزبش پیروزند"!(
یا ابا الحسن ما اطلعت علی رسول اللّٰه الا ضرب بین کتفی و قال یا سلمان هذا و حزبه هم المفلحون ) (1).
و در مورد دوم یعنی ولایت عامه در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص میخوانیم:
ود المؤمن للمؤمن فی اللّٰه من اعظم شعب الایمان: "دوستی مؤمن نسبت به مؤمن برای خدا از مهمترین شعبههای ایمان است" (2).
و در حدیث دیگری آمده است که"خداوند به موسی وحی فرستاد آیا هرگز عملی برای من انجام دادهای؟عرض کرد:آری برای تو نماز خواندهام، روزه گرفتهام،انفاق کردهام،و به یاد تو بودهام،فرمود:اما نماز برای تو نشانه حق است،و روزه سپر آتش،و انفاق سایهای در محشر،و ذکر نور است، کدام عمل را برای من بجا آوردهای ای موسی؟!عرض کرد:خداوندا خودت مرا در این مورد راهنمایی فرما،فرمود:هل والیت لی ولیا؟و هل عادیت لی عدوا قط؟فعلم موسی ان افضل الاعمال الحب فی اللّٰه و البغض فی اللّٰه! "آیا هرگز به خاطر من کسی را دوست داشتهای؟و به خاطر من کسی را دشمن داشتهای؟اینجا بود که موسی دانست برترین اعمال حب فی اللّٰه و بغض فی اللّٰه
است(دوستی برای خدا و دشمنی برای خدا) (1).
و در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:
لا یمحض رجل الایمان باللّٰه حتی یکون اللّٰه احب الیه من نفسه و ابیه و امه و ولده و اهله و ماله و من الناس کلهم: "هیچکس ایمانش به خدا خالص نمیشود مگر آن زمانی که خداوند در نظرش محبوبتر از جانش و پدر و مادر و فرزند و خانواده و مالش و همه مردم باشد" (2).
روایات در این رابطه،هم در جانب مثبت(دوستی دوستان خدا)و هم در طرف منفی(دشمنی با دوستان خدا)بسیار است که ذکر همه آنها به طول میانجامد،بهتر است این سخن را با حدیث پر معنای دیگری از امام باقر ع پایان دهیم،فرمود:
اذا اردت ان تعلم ان فیک خیرا،فانظر الی قلبک فان کان یحب اهل طاعة اللّٰه عز و جل و یبغض اهل معصیته ففیک خیر،و اللّٰه یحبک،و اذا کان یبغض اهل طاعة اللّٰه،و یحب اهل معصیته،لیس فیک خیر،و اللّٰه یبغضک،و المرء مع من احب: "اگر بخواهی بدانی آدم خوبی هستی نگاهی به قلبت کن،اگر اهل طاعت خدا را دوست داری،و اهل معصیتش را دشمن،بدان آدم خوبی هستی،و خدا تو را دوست دارد،و اگر اهل طاعتش را دشمن داری و اهل معصیتش را دوست،چیزی در تو نیست،و خدا تو را دشمن دارد،و انسان همیشه با کسی است که او را دوست دارد"! (3).
چنان که در آیات فوق دیدیم خداوند برای کسانی که عشق او را بر همه چیز مقدم شمرند و هر علاقهای را تحت الشعاع علاقه به او قرار دهند،دوستان او را
دوست دارند و دشمنان او را دشمن،پنج پاداش بزرگ مقرر داشته که سه پاداشش را در همین جهان به آنها میدهد و دو پاداش را در قیامت.
نخستین موهبت در این جهان،استقرار و ثبات ایمان آنها است،چنان نقش ایمان را بر قلوبشان میزند که دست حوادث و طوفانهای زندگی نتواند آن را محو سازد،و از این گذشته با روح تازهای آنها را تایید و تقویت میکند، و در مرحله سوم آنها را در حزب خویش جای میدهد و بر دشمنان پیروز میسازد.
در آخرت نیز بهشت جاویدان با تمام نعمتهایش در اختیار آنها قرار میدهد، و علاوه بر آن،خشنودی مطلق خویش را از آنان اعلام میدارد.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
ما من مؤمن الا و لقلبه اذنان فی جوفه:اذن ینفث فیها الوسواس الخناس!و اذن ینفث فیها الملک! فیؤید اللّٰه المؤمن بالملک،فذلک قوله وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ :"هر مؤمنی قلبش دو گوش دارد،گوشی که در آن"وسواس خناس"میدمد،و گوشی که فرشته در آن میدمد،خداوند مؤمن را به وسیله فرشته تقویت میکند،و این همان است که میفرماید:" وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ " (1).
و در حدیث دیگری از امام باقر ع در تفسیر کلام پیامبر گرامی اسلام ص که میفرماید:اذا زنی الرجل فارقه روح الایمان(هنگامی که انسان زنا کند روح ایمان در آن حال از او جدا میشود)آمده است:این روح ایمان همان است که خداوند در قرآن فرموده: وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ (2)از احادیث فوق،گستردگی معنی"روح ایمان"و شمول آن نسبت به فرشته و مرتبه عالی روح انسانی روشن میشود،در ضمن این حقیقت را نیز نشان
میدهد که با وجود این مرحله از روح ایمان انسان آلوده گناهانی همچون زنا و شرب خمر و امثال آن نمیشود.
***خداوندا!اگر این روح ایمان را به ما عنایت کنی بزرگترین لطف را در حق این بندگان ضعیفت فرمودهای و دیگر غمی ندارند.
پروردگارا!ما را به دوستی دوستانت و دشمنی دشمنانت موفق دار،و از دوستی با دشمنانت و دشمنی با دوستانت بر کنار فرما! بار الها!تو وعده پیروزی به مؤمنان راستین دادهای و آنها را حزب اللّٰه شمردهای،اجازه ورود در این حزب را به ما مرحمت فرما و پیروزیت را شامل حال ما گردان(آمین رب العالمین).
پایان سوره مجادله جمعه 8 شعبان 1406
محتوای سوره حشر:
این سوره که بیشتر ناظر به داستان مبارزه مسلمانان با جمعی از یهود به نام"یهود بنی نضیر"است و سرانجام منتهی به بیرون راندن همه آنها از مدینه و پاکسازی این سرزمین مقدس شد،از سورههای مهم و بیدارگر و تکان دهنده قرآن مجید است،و تناسب بسیار نزدیکی با آخرین آیات سوره قبل دارد که وعده پیروزی در آن به"حزب اللّٰه"داده شده است،و در حقیقت این یک نمونه روشن آن پیروزی است.
محتوای این سوره را میتوان در شش بخش خلاصه کرد:
در"بخش اول"که تنها یک آیه است و مقدمهای برای مباحث مختلف این سوره محسوب میشود سخن از تسبیح و تنزیه عمومی موجودات در برابر خداوند عظیم و حکیم است.
در"بخش دوم"که از آیه 2 تا آیه 10(مجموعا 9 آیه)است ماجرای درگیری مسلمان را با یهود پیمانشکن مدینه بازگو میکند.
در"بخش سوم"که از آیه 11 تا 17 را تشکیل میدهد داستان منافقان مدینه آمده است که با یهود در این برنامه همکاری نزدیک داشتند.
"بخش چهارم"که چند آیه بیشتر نیست مشتمل بر یک سلسله اندرزها و نصایح کلی نسبت به عموم مسلمانان است و در حقیقت به منزله نتیجهگیری از ماجراهای فوق میباشد.
"بخش پنجم"که فقط یک آیه است(آیه 21)توصیف بلیغی است از قرآن مجید و بیان تاثیر آن در پاکسازی روح و جان.
و بالآخره در بخش ششم که آخرین بخش این سوره است و از آیه 22 شروع و به 24 ختم میشود قسمت مهمی از اوصاف جمال و جلال خدا و اسماء حسنای او را بر میشمرد که به انسان در طریق معرفة اللّٰه کمک شایان میکند.
ضمنا نام این سوره از آیه دوم آن گرفته شده که سخن از"حشر"یعنی اجتماع یهود برای کوچ کردن از مدینه،و یا حشر مسلمین برای بیرون راندن آنها به میان آمده است،و از اینجا روشن میشود که این حشر ارتباطی با حشر در قیامت ندارد.
بعضی نام این سوره را سوره"بنی نضیر"گفتهاند،چرا که قسمت عمده آیاتش پیرامون آنها است.
و بالآخره این سوره نیز یکی از سورههای مسبحات است،که با تسبیح خداوند شروع شده،و اتفاقا پایان آن نیز با تسبیح الهی است.
فضیلت تلاوت این سوره
برای این سوره فضیلت بسیار گفته شده از جمله در حدیثی از پیغمبر گرامی ص میخوانیم: من قرأ سورة الحشر لم یبق جنة و لا نار و لا عرش و لا کرسی و لا حجاب و لا السماوات السبع و لا الارضون السبع و الهوام و الریاح و الطیر و الشجر و الدواب و الشمس و القمر و الملائکة الا صلوا علیه،و استغفروا له و ان مات من یومه او لیلته مات شهیدا!: "هر کس سوره حشر را بخواند تمام بهشت و دوزخ و عرش و کرسی و حجاب و آسمانها و زمینهای هفتگانه و حشرات و بادها و پرندگان و درختان و جنبندگان و خورشید و ماه و فرشتگان همگی بر او رحمت میفرستند،و برای او استغفار میکنند،و اگر در آن روز یا در آن شب بمیرد شهید مرده است" 1. و در حدیث دیگری از امام صادق میخوانیم من قرأ اذا امسی الرحمن و الحشر وکل اللّٰه بداره ملکا شاهرا سیفه حی یصبح: "هر کس سوره الرحمن و حشر را به هنگام غروب بخواند خداوند فرشتهای را با شمشیر برهنه مامور حفاظت خانه او میکند" 2. بدون شک اینها همه آثار اندیشه در محتوای سوره است که از قرائت آن ناشی میشود و در زندگی انسان پرتوافکن میگردد.
این سوره که بیشتر ناظر به داستان مبارزه مسلمانان با جمعی از یهود به نام"یهود بنی نضیر"است و سرانجام منتهی به بیرون راندن همه آنها از مدینه و پاکسازی این سرزمین مقدس شد،از سورههای مهم و بیدارگر و تکان دهنده قرآن مجید است،و تناسب بسیار نزدیکی با آخرین آیات سوره قبل دارد که وعده پیروزی در آن به"حزب اللّٰه"داده شده است،و در حقیقت این یک نمونه روشن آن پیروزی است.
محتوای این سوره را میتوان در شش بخش خلاصه کرد:
در"بخش اول"که تنها یک آیه است و مقدمهای برای مباحث مختلف این سوره محسوب میشود سخن از تسبیح و تنزیه عمومی موجودات در برابر خداوند عظیم و حکیم است.
در"بخش دوم"که از آیه 2 تا آیه 10(مجموعا 9 آیه)است ماجرای درگیری مسلمان را با یهود پیمانشکن مدینه بازگو میکند.
در"بخش سوم"که از آیه 11 تا 17 را تشکیل میدهد داستان منافقان مدینه آمده است که با یهود در این برنامه همکاری نزدیک داشتند.
"بخش چهارم"که چند آیه بیشتر نیست مشتمل بر یک سلسله اندرزها و نصایح کلی نسبت به عموم مسلمانان است و در حقیقت به منزله نتیجهگیری از ماجراهای فوق میباشد.
"بخش پنجم"که فقط یک آیه است(آیه 21)توصیف بلیغی است از قرآن مجید و بیان تاثیر آن در پاکسازی روح و جان.
ص :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . سَبَّحَ لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (1) هُوَ اَلَّذِی أَخْرَجَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ مِنْ دِیٰارِهِمْ لِأَوَّلِ اَلْحَشْرِ مٰا ظَنَنْتُمْ أَنْ یَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مٰانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اَللّٰهِ فَأَتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ اَلرُّعْبَ یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ بِأَیْدِیهِمْ وَ أَیْدِی اَلْمُؤْمِنِینَ فَاعْتَبِرُوا یٰا أُولِی اَلْأَبْصٰارِ (2) وَ لَوْ لاٰ أَنْ کَتَبَ اَللّٰهُ عَلَیْهِمُ اَلْجَلاٰءَ لَعَذَّبَهُمْ فِی اَلدُّنْیٰا وَ لَهُمْ فِی اَلْآخِرَةِ عَذٰابُ اَلنّٰارِ (3) ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ یُشَاقِّ اَللّٰهَ فَإِنَّ اَللّٰهَ شَدِیدُ اَلْعِقٰابِ (4) مٰا قَطَعْتُمْ مِنْ لِینَةٍ أَوْ تَرَکْتُمُوهٰا قٰائِمَةً عَلیٰ أُصُولِهٰا فَبِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ لِیُخْزِیَ اَلْفٰاسِقِینَ (5)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-آنچه در آسمانها و زمین وجود دارد برای خدا تسبیح میگوید،و او عزیز و حکیم است.
2-او کسی است که کافران اهل کتاب را در اولین برخورد(با مسلمانان)از خانههایشان بیرون راند،گمان نمیکردید آنها خارج شوند،و خودشان نیز گمان میکردند که دژهای محکمشان آنها را از عذاب الهی مانع میشود،اما خداوند از آنجا که گمان نمیکردند به سراغشان آمد،و در قلب آنها ترس و وحشت افکند، به گونهای که خانههای خود را با دست خویش و با دست مؤمنان ویران میکردند، پس عبرت بگیرید ای صاحبان چشم! 3-و اگر نه این بود که خداوند جلای وطن را بر آنها مقرر داشته بود آنها را در همین دنیا مجازات میکرد،و برای آنها در آخرت نیز عذاب آتش است.
4-این به خاطر آن است که آنها با خدا و رسولش دشمنی کردند و هر کس با خدا دشمنی
کند عذاب الهی(در حق او)شدید است.
5-هر درخت با ارزش نخل را قطع و یا آن را به حال خود واگذار کردید،همه به فرمان خدا بود،و هدف این بود که فاسقان را خوار و رسوا کند.
مفسران و محدثان و ارباب تواریخ در مورد این آیات شان نزول مفصلی ذکر کردهاند که فشرده آن چنین است:
در سرزمین مدینه سه گروه از یهود زندگی میکردند"بنی نضیر" و"بنی قریظه"و"بنی قینقاع"و گفته میشود که آنها اصلا اهل حجاز نبودند ولی چون در کتب مذهبی خود خوانده بودند که پیامبری از سرزمین مدینه ظهور میکند،به این سرزمین کوچ کردند،و در انتظار این ظهور بزرگ بودند.
هنگامی که رسول خدا ص به مدینه هجرت فرمود با آنها پیمان عدم تعرض بست،ولی آنها هر زمان فرصتی یافتند از نقض این پیمان فروگذار نکردند.
از جمله از اینکه بعد از جنگ"احد"(غزوه احد در سال سوم هجرت واقع شد)"کعب بن اشرف"با چهل مرد سوار از یهود به مکه آمدند و یکسر به سراغ قریش رفتند و با آنها عهد و پیمان بستند که همگی متحدا بر ضد محمد ص پیکار کنند،سپس ابو سفیان با چهل نفر از مکیان،و کعب بن اشرف یهودی با چهل نفر از یهود وارد مسجد الحرام شدند،و در کنار خانه کعبه پیمانها را محکم ساختند،این خبر از طریق وحی به پیامبر ص رسید.
دیگر اینکه پیامبر ص روزی با چند نفر از بزرگان و یارانش به سوی قبیله بنی نضیر که در نزدیکی مدینه زندگی میکردند آمد و میخواست از آنها
کمک یا وامی بگیرد برای پرداختن دیه دو مقتول از طایفه بنی عامر که به دست "عمرو بن امیه"(یکی از مسلمانان)کشته شده بود،و شاید پیامبر ص و یارانش میخواستند در زیر این پوشش وضع"بنی نضیر"را از نزدیک بررسی کنند،مبادا مسلمانان غافلگیر شوند.
پیامبر ص در بیرون قلعه یهود بود و با"کعب بن اشرف"در این زمینه صحبت کرد،در این هنگام در میان یهودیان بذر توطئهای پاشیده شد،و با یکدیگر گفتند شما این مرد را در چنین شرایط مناسبی گیر نمیآورید،الان که در کنار دیوار شما نشسته است یک نفر پشت بام رود و سنگ عظیمی بر او بیفکند و ما را از دست او راحت کند!یکی از یهود بنام"عمرو بن جحاش"اعلام آمادگی کرد و به پشت بام رفت رسول خدا ص از طریق وحی آگاه شد برخاست و به مدینه آمد،بی اینکه با یاران خود سخنی بگوید،آنها تصور میکردند پیامبر ص باز بر میگردد اما بعدا آگاه شدند که پیامبر ص در مدینه است،آنها نیز به مدینه برگشتند،و اینجا بود که پیمانشکنی یهود بر رسول خدا ص مسلم شد،و دستور آماده باش برای جنگ به مسلمانان داد.
در بعضی از روایات نیز آمده که یکی از شعرای بنی نضیر به هجو و بدگویی پیامبر ص پرداخت و این خود دلیل دیگری بر پیمانشکنی آنها بود.
پیامبر ص برای اینکه ضربه کاری قبلا به آنها بزند به محمد بن مسلمه که با کعب بن اشرف بزرگ یهود آشنایی داشت دستور داد او را به هر نحو بتواند به قتل برساند و او با مقدماتی این کار را کرد.
کشته شدن"کعب بن اشرف"تزلزلی در یهود ایجاد کرد به دنبال آن رسول خدا ص دستور داد مسلمانان برای جنگ با این قوم پیمانشکن حرکت کنند،هنگامی که آنها با خبر شدند به قلعههای مستحکم و دژهای نیرومند خود پناه بردند،و درها را محکم بستند،پیامبر ص دستور داد بعضی درختان
نخل را که نزدیک قلعهها بود بکنند یا بسوزانند.
این کار شاید به این منظور صورت گرفت که یهودان را که علاقه شدیدی به اموال خود داشتند از قلعه بیرون کشد و پیکار رودررو انجام گیرد،این احتمال نیز داده شده که این نخلها مزاحم مانور سریع ارتش اسلام در اطراف قلعهها بود و میبایست بریده شود.
به هر حال این کار فریاد یهود را بلند کرد گفتند ای محمد!تو پیوسته از اینگونه کارها نهی میکردی،پس این چه برنامهای است؟آیه پنجم این سوره (از آیات فوق)نازل شد و به آنها پاسخ گفت که این یک دستور خاص الهی بود.
محاصره چند روز طول کشید و پیامبر ص برای پرهیز از خونریزی به آنها پیشنهاد کرد که سرزمین مدینه را ترک گویند و از آنجا خارج شوند،آنها نیز پذیرفتند،مقداری از اموال خود را برداشته و بقیه را رها کردند،جمعی به سوی "اذرعات"شام و تعداد کمی به سوی"خیبر"و گروهی به"حیره"رفتند،و باقیمانده اموال و اراضی و باغات و خانههای آنها به دست مسلمانان افتاد.
هر چند تا آنجا که میتوانستند،خانههای خود را به هنگام کوچ کردن تخریب کردند.
و این ماجرا بعد از غزوه احد به فاصله ششماه،و به عقیده بعضی بعد از غزوه بدر به فاصله ششماه اتفاق افتاد (1).
1) 1) "مجمع البیان"و"تفسیر علی بن ابراهیم"،"تفسیر قرطبی"و"نور الثقلین" ذیل آیات مورد بحث(با اقتباس و تلخیص).
پایان توطئه یهود بنی نضیر در مدینه
این سوره با تسبیح و تنزیه خداوند و بیان عزت و حکمت او شروع میشود، میفرماید:"آنچه در آسمانها و زمین است برای خدا تسبیح میگوید،و او عزیز و حکیم است"( سَبَّحَ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ).
و این در حقیقت مقدمهای است برای بیان سرگذشت یهود"بنی نضیر" همانها که در شناخت خدا و صفاتش گرفتار انواع انحرافات بودند،و همانها که تکیه بر قدرت و عزت خویش میکردند و در برابر پیامبر اسلام ص به توطئه برخاستند.
تسبیح عمومی موجودات زمین و آسمان اعم از فرشتگان و انسانها و حیوانات و گیاهان و جمادات ممکن است با زبان قال باشد یا با زبان حال،چرا که نظام شگفتانگیزی که در آفرینش هر ذرهای به کار رفته با زبان حال بیانگر علم و قدرت و عظمت و حکمت خدا است.
و از سوی دیگر به عقیده جمعی از دانشمندان هر موجودی در عالم خود سهمی از عقل و درک و شعور دارد هر چند ما از آن آگاه نیستیم،و به همین دلیل با زبان خود تسبیح خدا میگوید،هر چند گوش ما توانای شنوایی آن را ندارد، سرتاسر جهان غلغله تسبیح و حمد او است هر چند ما نامحرمان از آن بیخبریم، اما آنها که از جمادی سوی جان جان رفتهاند و برای آنان از غیب چشمی باز شده،با تمامی موجودات جهان همرازند،و نطق آب و گل را به خوبی میشنوند، چرا که این نطق محسوس اهل دل است!
به ذکرش هر چه خواهی در خروش است
دلی داند چنین معنی که گوش است
نه بلبل بر گلش تسبیحخوان است
که هر خاری به توحیدش زبان است!
شرح بیشتر پیرامون این سخن ذیل آیه 44 سوره اسراء آمده است(جلد 12 صفحه 133-140).
*** بعد از بیان این مقدمه به داستان رانده شدن یهود بنی نضیر از مدینه پرداخته میفرماید:"خداوند کسی است که کافران اهل کتاب را در اولین اجتماع و برخورد با مسلمانان از خانههایشان بیرون کرد"!( هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ مِنْ دِیٰارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ ).
"حشر"در اصل به معنی حرکت دادن جمعیت و خارج ساختن آنها از قرارگاهشان به سوی میدان جنگ و مانند آن است،و منظور از آن در اینجا اجتماع و حرکت مسلمانان از مدینه به سوی قلعههای یهود،و یا اجتماع یهود برای مبارزه با مسلمین است،و از آنجا که این نخستین اجتماع در نوع خود بود در قرآن به عنوان"لاول الحشر"نامیده شده،و این خود اشاره لطیفی است به برخوردهای آینده با یهود"بنی نضیر"و یهود"خیبر"و مانند آنها.
و عجب اینکه جمعی از مفسران احتمالاتی در آیه دادهاند که هیچ تناسبی با محتوای آن ندارد،از جمله اینکه:منظور حشر اول در مقابل حشر روز قیامت از قبرها به سوی محشر است،و عجبتر اینکه بعضی این آیه را دلیل بر این گرفتهاند که حشر در قیامت در سرزمین شام واقع میشود که یهود از مدینه به سوی آن رانده شدند!و گویا همه این احتمالات ضعیف ناشی از کلمه"حشر"
است،در حالی که این واژه به معنی حشر در قیامت نیست بلکه به هر گونه اجتماع و خروج از قرارگاه و حاضر شدن در میدان اطلاق میشود،چنان که در آیه 17 سوره نمل میخوانیم: وَ حُشِرَ لِسُلَیْمٰانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّیْرِ :"لشکریان سلیمان از جن و انس و پرندگان نزد او جمع شدند".
و همچنین در مورد اجتماع برای مشاهده مبارزه موسی با ساحران فرعونی میخوانیم: وَ أَنْ یُحْشَرَ النّٰاسُ ضُحًی "قرار ما این است که همه مردم هنگامی که روز بالا میآید جمع شوند"(طه-59).
سپس میافزاید:شما هرگز گمان نمیکردید که آنها از این دیار خارج شوند و آنها نیز گمان داشتند که دژهای محکمشان از شکست آنها و عذاب الهی مانع میشود"( مٰا ظَنَنْتُمْ أَنْ یَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مٰانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللّٰهِ ).
آنها چنان مغرور و از خود راضی بودند که تکیهگاهشان دژهای نیرومند و قدرت ظاهریشان بود،این تعبیر آیه نشان میدهد که یهود بنی نضیر در مدینه از امکانات وسیع و تجهیزات فراوانی بهرهمند بودند،به گونهای که نه خودشان باور میکردند به این آسانی مغلوب شوند و نه دیگران،ولی از آنجا که خدا میخواست به همه روشن سازد که چیزی در برابر اراده او قدرت مقاومت ندارد حتی بدون آنکه جنگی رخ دهد آنها را از آن سرزمین بیرون راند! لذا در ادامه آیه میفرماید:"اما خداوند از آنجا که گمان نمیکردند به سراغشان آمد،و در قلبشان وحشت و ترس افکند،به گونهای که خانههای خود را با دست خویش و با دست مؤمنان ویران میکردند"( فَأَتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ بِأَیْدِیهِمْ وَ أَیْدِی الْمُؤْمِنِینَ ).
آری خدا این لشکر نامرئی،یعنی لشکر ترس را که در بسیاری از
جنگها به یاری مؤمنان میفرستاد بر قلب آنها چیره کرد،و مجال هر گونه حرکت و مقابله را از آنها سلب نمود،آنها خود را برای مقابله با لشکر برون آماده کرده بودند،بیخبر از آنکه خداوند لشکری از درون به سراغشان میفرستد،و چنان آنها را در تنگنا قرار میدهد که خودشان با دشمن برای تخریب خانههایشان همکاری کنند.
درست است که کشته شدن رئیس آنها"کعب بن اشرف"قبل از این ماجرا وحشتی بر دل آنها افکنده بود،ولی مسلما منظور از آیه این نیست آن چنان که بعضی از مفسران گمان کردهاند-بلکه این یک نوع امداد الهی بوده که بارها در جنگهای اسلامی به یاری مسلمین میشتافت.
جالب اینکه مسلمانان از بیرون،دژهای آنها را ویران میکردند که به داخل آن راه یابند،و یهود از درون ویران میکردند تا به صورت سالم به دست مسلمانان نیفتد،و نتیجه این همکاری ویران شدن استحکامات آنها بود! در مورد این آیه تفسیرهای دیگری نیز گفته شده،از جمله اینکه:یهود از داخل،دیواره دژها را ویران میکردند تا فرار کنند و مسلمانان از بیرون تا به آنها دست یابند(ولی این احتمال بعید است).
و نیز گفته شده که این آیه معنی کنایی دارد مثل اینکه میگوئیم فلان کس خانه و زندگیش را با دست خودش ویران کرد،یعنی بر اثر نادانیها و لجاجتها سبب بر باد دادن زندگی خود شد.
یا اینکه منظور یهود از تخریب بعضی از خانهها این بود که دهانه کوچههای داخل قلعه را ببندند تا مانع پیشروی مسلمانان شوند و در آینده نیز نتوانند در آن سکنی گزینند.
یا اینکه قسمتی از خانههای داخل دژ را خراب کردند تا در صورت کشیده شدن میدان نبرد به داخل دژ جای کافی برای جنگیدن داشته باشند.
یا اینکه در بنای بعضی از خانهها مصالح گرانقیمتی وجود داشت آنها را تخریب کردند تا آنچه قابل حمل بود ببرند،ولی تفسیر اول از همه مناسبتر است.
در پایان آیه به عنوان یک نتیجهگیری کلی میفرماید:"پس عبرت بگیرید ای صاحبان چشم"!( فَاعْتَبِرُوا یٰا أُولِی الْأَبْصٰارِ ).
"اعتبروا"از ماده"اعتبار"در اصل از"عبور"گرفته شده که به معنی گذشتن از چیزی است به سوی چیز دیگر،و اینکه به اشک چشم"عبرة" گفته میشود به خاطر عبور قطرات اشک از چشم است،و"عبارت"را از این رو عبارت میگویند که مطالب و مفاهیم را از کسی به دیگری منتقل میکند، و اطلاق"تعبیر خواب"بر تفسیر محتوای آن به خاطر این است که انسان را از ظاهر به باطن آن منتقل میسازد.
و به همین مناسبت به حوادثی که به انسان پند میدهد"عبرت"میگویند، چرا که انسان را به یک سلسله تعالیم کلی رهنمون میگردد و از مطلبی به مطلب دیگر منتقل میکند.
تعبیر به"اولی الأبصار"(صاحبان چشم)اشاره به کسانی است که حوادث را به خوبی میبینند،و با چشم باز موشکافی میکنند،و به عمق آن میرسند.
(واژه"بصر"معمولا به عضو بینایی و"بصیرت"به درک و آگاهی درونی گفته میشود) (1).
در حقیقت"اولی الأبصار"کسانی هستند که آمادگی گرفتن درسهای عبرت دارند،لذا قرآن به آنها هشدار میدهد که از این حادثه بهرهبرداری لازم کنید.
شک نیست که منظور از گرفتن"عبرت"این است که حوادث مشابه را که از نظر حکم عقل یکسانند بر هم مقایسه کنند،مانند مقایسه حال کفار
1) 1) مفردات راغب.
و پیمانشکنان دیگر بر یهود بنی نضیر،ولی هرگز این جمله ارتباطی با"قیاسات ظنی"که بعضی در استنباط احکام دینی از آن استفاده میکنند ندارد، و تعجب است که بعضی از فقهای اهل سنت برای اثبات این مقصود از آیه فوق استفاده کردهاند هر چند بعضی دیگر بر آن ایراد گرفتهاند.
خلاصه اینکه:منظور از عبرت و اعتبار در آیه فوق انتقال منطقی و قطعی از موضوعی به موضوع دیگر است نه عمل کردن به پندار و گمان.
به هر حال به راستی که سرنوشت این قوم یهود با آن قدرت و عظمت و شوکت،و با آن امکانات و استحکامات فراوان سرنوشت عبرتانگیزی بود، که حتی بدون آنکه دست به اسلحه ببرند در مقابل جمعیت مسلمانان که هرگز در ظاهر به پای آنها نمیرسیدند تسلیم شدند،خانههای خود را با دست خویش ویران کردند،و اموالشان را برای مسلمانان نیازمند بجا گذاردند،و در نقاط مختلف پراکنده شدند،در حالی که طبق نقل تواریخ از آغاز به این جهت در سرزمین مدینه سکنی گزیده بودند که پیامبر موعود کتب خویش را درک کنند،و در صف اول یارانش قرار گیرند! و در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
کان اکثر عبادة ابی ذر رحمه اللّٰه التفکر و الاعتبار: "بیشترین عبادت ابو ذر تفکر و عبرت گرفتن بود" (1).
اما مع الاسف بسیارند کسانی که باید همه حوادث دردناک را خودشان بیازمایند،و طعم تلخ شکستها را شخصا بچشند،و هرگز از وضع دیگران عبرت نمیگیرند.
امیر مؤمنان علی ع میفرماید:السعید من وعظ بغیره:"سعادتمند
1) 1) کتاب خصال مطابق نقل نور الثقلین جلد 5 صفحه 274.
کسی است که از دیگران پند و عبرت گیرد"! (1).
*** آیه بعد میافزاید:"اگر نه این بود که خداوند بر آنها مقرر داشته بود که جلای وطن کنند و منطقه را ترک گویند آنها را در همین دنیا مجازات میکرد"( وَ لَوْ لاٰ أَنْ کَتَبَ اللّٰهُ عَلَیْهِمُ الْجَلاٰءَ لَعَذَّبَهُمْ فِی الدُّنْیٰا ) بدون شک جلای وطن و رها کردن قسمت عمده سرمایههایی که یک عمر فراهم کرده بودند خود برای آنها عذابی دردناک بود،بنا بر این منظور از جمله فوق این است که اگر این عذاب برای آنها مقدر نشده بود عذاب دیگری که همان قتل و اسارت به دست مسلمانان بود بر سر آنها فرود میآمد،خدا میخواست آنها در جهان آواره شوند، و ای بسا این آوارگی برای آنها دردناکتر بود، زیرا هر وقت به یاد آن همه دژها و خانههای مجلل و مزارع و باغات خود میافتادند که در دست دیگران است و خودشان بر اثر پیمانشکنی و توطئه بر ضد پیامبر خدا ص در مناطق دیگر محروم و سرگردانند گرفتار آزار و شکنجههای روحی فراوانی میشدند.
آری خدا میخواست این گروه مغرور و فریبکار و پیمانشکن را گرفتار چنین سرنوشت دردناکی کند.
اما این تنها عذاب دنیای آنها بود،لذا در پایان این آیه میافزاید:و برای آنها در آخرت نیز عذاب آتش است"( وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذٰابُ النّٰارِ ).
چنین است دنیا و آخرت کسانی که پشت پا به حق و عدالت زنند و بر مرکب غرور و خود خواهی سوار گردند.
*** و از آنجا که ذکر این ماجرا علاوه بر بیان قدرت پروردگار و حقانیت
1) 1) نهج البلاغه خطبه 86.
پیغمبر اکرم ص باید هشداری برای تمام کسانی باشد که اعمالی مشابه یهود بنی نضیر دارند تا مساله در آنها خلاصه نشود در آیه بعد مطلب را تعلیم داده، میافزاید:"این مجازات دنیا و آخرت از آن جهت دامنگیرشان شد که با خدا و رسولش به دشمنی برخاستند"( ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ ).
"و هر کس به دشمنی با خدا بر خیزد خداوند مجازاتش میکند زیرا خدا شدید العقاب است"( وَ مَنْ یُشَاقِّ اللّٰهَ فَإِنَّ اللّٰهَ شَدِیدُ الْعِقٰابِ ) (1).
"شاقوا"از ماده"شقاق"در اصل به معنی شکاف و جدایی میان دو چیز است،و از آنجا که همیشه دشمن در طرف مقابل قرار میگیرد و خود را جدا میسازد به عمل او"شقاق"میگویند.
عین همین آیه با تفاوت بسیار جزئی در سوره انفال آیه 13 بعد از داستان جنگ بدر و در هم شکسته شدن مشرکان آمده است که بیانگر عمومیت محتوای آن از هر نظر است.
قابل توجه اینکه:در آغاز آیه دشمنی با خدا و رسول را مطرح میکند و در ذیل آیه تنها سخن از دشمنی با خدا است،اشاره به اینکه دشمنی با رسول خدا ص نیز با دشمنی خدا یکی است و از هم جدا نیست.
تعبیر به"شدید العقاب"هیچ منافاتی با"ارحم الراحمین"بودن خداوند ندارد،زیرا آنجا که جای عفو و رحمت است"ارحم الراحمین"است، و آنجا که جای مجازات و عقوبت است"اشد المعاقبین"است چنان که در دعا آمده است و ایقنت انک انت ارحم الراحمین فی موضع العفو و الرحمة و اشد المعاقبین فی موضع النکال و النقمة (2).
*** در آخرین آیه از آیات مورد بحث به پاسخ ایرادی میپردازد که یهود بنی نضیر-چنان که در شان نزول نیز گفتیم-به پیامبر ص متوجه میساختند، در آن موقع که دستور داد قسمتی از نخلهای نزدیک قلعههای محکم یهود را ببرند(تا محل کافی برای نبرد باشد،یا برای اینکه یهود ناراحت شوند و از قلعهها بیرون آیند و درگیری در خارج قلعه روی دهد)آنها گفتند:ای محمد! مگر تو نبودی که از اینگونه کارها نهی میکردی؟آیه نازل شد و گفت:"هر درخت با ارزش نخل را قطع یا به حال خود واگذار کردید همه به فرمان خدا بود"!( مٰا قَطَعْتُمْ مِنْ لِینَةٍ أَوْ تَرَکْتُمُوهٰا قٰائِمَةً عَلیٰ أُصُولِهٰا فَبِإِذْنِ اللّٰهِ ) (1).
و"هدف این بود که فاسقان را خوار و رسوا کند"( وَ لِیُخْزِیَ الْفٰاسِقِینَ ).
"لینة"از ماده"لون"به یک نوع عالی از درخت خرما میگویند، و بعضی آن را از ماده"لین"به معنی نرمی به نوعی از درخت خرما تفسیر کردهاند که شاخههایی نرم و نزدیک زمین و میوهای نرم و لذیذ دارد.
گاه"لینه"به"الوان"و انواع مختلف درخت نخل یا"نخله کریمه" تفسیر شده است که تقریبا همه به یک چیز بر میگردد.
به هر حال بعضی گفتهاند:اقدام به قطع قسمتی از درختان نخل"بنی نضیر" از سوی بعضی از مسلمانان روی داد،در حالی که بعضی دیگر مخالف بودند، در اینجا آیه فوق نازل شد و میان آنها فصل خصومت کرد (2).
بعضی دیگر گفتهاند:آیه ناظر به عمل دو نفر از اصحاب است که یکی به هنگام قطع درختان نخل درختان خوب را میبرید تا یهود را به خشم آورد
(و از قلعه فرود آیند)و دیگری نخلهای کم ارزش را میبرید تا آنچه پر ارزش است برای استفاده آینده باقی بماند،و به همین جهت در میان آنها اختلاف افتاد آیه نازل شد و گفت هر دو به اذن الهی بوده است (1).
ولی ظاهر آیه این است که مسلمانان بعضی از درختان"لینه"(نوع خوب)را بریدند و بعضی از همانها را رها ساختند،و این عمل باعث ایراد یهود شد و قرآن به آنها پاسخ گفت تا روشن شود این کار از روی هوای نفس نبوده، بلکه یک دستور الهی در این زمینه صادر شده بود که در شعاع محدود این کار عملی گردد،تا بیش از حد ضایعاتی رخ ندهد.
در هر صورت این حکم یک استثنا در قانون معروف اسلامی است که میگوید به هنگام حمله به دشمن نباید درختان را قطع کرد،و حیوانات را کشت،و زراعتها را آتش زد،این تنها مربوط به موردی بوده است که برای بیرون کشیدن دشمن از قلعه،و یا فراهم ساختن میدان جنگ و مانند آن ضرورت داشته،و در هر قانون کلی استثنائات جزئی ضروری غالبا وجود دارد،همانگونه که اصل کلی بر نخوردن گوشت مردار است،ولی به هنگام اجبار و اضطرار "اکل میته"مجاز است.
جمله" وَ لِیُخْزِیَ الْفٰاسِقِینَ "(تا فاسقان را خوار و رسوا کند)نشان میدهد که لا اقل یکی از اهداف این کار خوار نمودن دشمن و در هم شکستن روحیه آنها بوده است.
1) 1) "تفسیر فخر رازی"جلد 29 صفحه 283.
در حالی که اهل دنیا برای کسب پیروزی بر نیروهای ظاهری و مادی خویش تکیه میکنند،تکیهگاه خداپرستان ارزشهای معنوی و امدادهای الهی آنها است که نمونهای از آن را در داستان شکست"بنی نضیر"و بیرون راندن آنها از مدینه در آیات فوق ملاحظه کردیم.
در این آیات خواندیم که یکی از عوامل مؤثر پیروزی همان ترس و وحشتی بود که خدا بر دلهای آنها افکند تا آنجا که خانههای خود را با دست خود ویران میکردند،و حاضر شدند از اموال خود چشم بپوشند و از آن دیار بیرون روند.
نظیر این معنی چند بار در آیات قرآن مجید آمده است از جمله در داستان گروه دیگری از یهود بنام"بنی قریظه"که مسلمانان بعد از جنگ احزاب در یک درگیری شدید با آنها روبرو شدند نیز آمده است،میفرماید: وَ أَنْزَلَ الَّذِینَ ظٰاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ مِنْ صَیٰاصِیهِمْ وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِیقاً :"خداوند گروهی از اهل کتاب را که از مشرکان عرب حمایت کردند از دژهای محکمشان فرود آورد،و در دلهای آنها ترس و وحشت افکند،تا آنجا که گروهی را به قتل رساندید و گروهی را اسیر کردید" (احزاب 26).
همین معنی در داستان جنگ بدر نیز آمده است که میگوید: سَأُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ :"من به زودی در دلهای کافران وحشت میافکنم".
قسمتی از این وحشت که حکم یک لشکر نامرئی الهی را دارد طبیعی است هر چند قسمتی از آن اسرار آمیز است،و روابط آن با وسائل عادی بر ما مکشوف
نیست،آنچه طبیعی است اینکه مؤمنان در هر حال خود را پیروز میدانند خواه کشته و شهید شوند و خواه دشمن را در هم بکوبند،و کسی که منطقش این است ترس و وحشتی به خود راه نمیدهد،بلکه چنین انسان اعجوبهای برای دشمنش وحشتانگیز است،همانگونه که در دنیای امروز نیز کشورهای بزرگی را میبینیم که با داشتن پیشرفتهترین سلاحها،و بزرگترین ارتشها،از گروهی اندک مؤمنان راستین ستیزهجوی وحشت دارند،و دائما میکوشند با آنها درگیر نشوند.
در حدیثی از رسول خدا ص میخوانیم که فرمود:
نصرت بالرعب مسیرة شهر!: "من از جانب خدا به وسیله ترس و وحشت دشمنان یاری شدهام به فاصله یک ماه (1).
یعنی نه تنها کسانی که در میدان نبرد با من رو برو میشوند وحشت دارند بلکه در نقاطی که دشمن از من یک ماه راه فاصله دارد وحشت و اضطراب حاکم است! در مورد لشکریان حضرت مهدی(عج)نیز میخوانیم که سه لشکر او را یاری میکنند:الملائکة،و المؤمنون،و الرعب!:"فرشتگان و مؤمنان و ترس و وحشت"! (2).
در حقیقت آنها سعی میکنند از برون ضربه نخورند اما خداوند از درون آنها را متلاشی میکند،و میدانیم ضربه درونی جانکاهتر و جبران ناپذیر است، چرا که اگر تمام سلاحها و ارتشهای دنیا در اختیار کسی باشد ولی روحیه نبرد نداشته باشد محکوم به شکست و نابودی است.
تاریخ اسلام از همان آغاز با توطئههای آنها آمیخته شده بود و در بسیاری از حوادث دردناک آنها را داخل صحنه یا در پشت صحنه مشاهده میکنیم،و عجب اینکه آنها به عشق پیامبر موعود به سرزمین حجاز آمدند،ولی بعد از این ظهور بزرگ از دشمنان سرسخت شدند و هم امروز نیز در بیشتر توطئههای ضد اسلامی یهود را در صحنه و یا در پشت صحنه مشاهده میکنیم،و این عبرتی است برای صاحبان بصیرت! و همانگونه که تاریخ پیغمبر اکرم ص نشان میدهد تنها طریق دفع آنان برخورد قاطعانه است،به خصوص"صهیونیستها"که در منطقشان هیچگونه مدارا و عدل و انصاف نیست،زبانشان زور است،و جز با زور و قدرت نمیتوان با آنها سخن گفت،ولی با این حال از مؤمنان راستین بیش از هر چیز میترسند، و اگر مسلمانان امروز همانند یاران پیامبر ص از ایمان و استقامت و قاطعیت کافی برخوردار باشند ترس و وحشت آنها بر دلهای این دشمنان خونخوار چیره میشود،و میتوان با همین لشکر الهی آنها را از زمینهای اشغال شده بیرون راند و این درسی است که رسول اللّٰه ص در چهارده قرن قبل به ما داده است.
وَ مٰا أَفٰاءَ اَللّٰهُ عَلیٰ رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمٰا أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَ لاٰ رِکٰابٍ وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (6) مٰا أَفٰاءَ اَللّٰهُ عَلیٰ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ اَلْقُریٰ فَلِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی اَلْقُرْبیٰ وَ اَلْیَتٰامیٰ وَ اَلْمَسٰاکِینِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِیلِ کَیْ لاٰ یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ اَلْأَغْنِیٰاءِ مِنْکُمْ وَ مٰا آتٰاکُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ شَدِیدُ اَلْعِقٰابِ (7)
6-آنچه را خدا به رسولش از آنها(از یهود)بازگرداند چیزی است که شما برای به دست آوردن آن(زحمتی نکشیدید)نه اسبی تاختید و نه شتری،ولی خداوند رسولان خود را بر هر کس بخواهد مسلط میسازد،و خدا بر هر چیز قادر است.
7-آنچه را خداوند از اهل این آبادیها به رسولش باز گرداند از آن خدا،و رسول، و خویشاوندان او و یتیمان،و مستمندان،و در راه ماندگان است،تا(این اموال عظیم)دست به دست میان ثروتمندان شما نگردد،آنچه را رسول خدا برای
شما آورده بگیرید و اجرا کنید،و آنچه را از آن نهی کرده خودداری نمائید، و از مخالفت خدا بپرهیزید که خداوند شدید العقاب است.
از آنجا که این آیات تکمیلی است بر آیات گذشته که داستان شکست یهود بنی نضیر را بازگو میکرد شان نزول آن نیز ادامه همان شان نزول است.
توضیح اینکه بعد از بیرون رفتن یهود"بنی نضیر"از مدینه،باغها و زمینهای کشاورزی و خانهها و قسمتی از اموال آنها در مدینه باقیماند،جمعی از سران مسلمین خدمت رسول خدا ص رسیدند و طبق آنچه از سنت عصر جاهلیت به خاطر داشتند عرض کردند:برگزیدههای این غنیمت،و یک چهارم آن را برگیر و بقیه را به ما واگذار،تا در میان خود تقسیم کنیم!آیات فوق نازل شد و با صراحت گفت:چون برای این غنائم،جنگی نشده و مسلمانان زحمتی نکشیدهاند تمام آن تعلق به رسول اللّٰه(رئیس حکومت اسلامی)دارد(و او هر گونه صلاح بداند تقسیم میکند و چنان که بعدا خواهیم دید پیامبر ص این اموال را در میان مهاجرین که دستهای آنها در سرزمین مدینه از مال دنیا تهی بود و تعداد کمی از انصار که نیاز شدیدی داشتند تقسیم کرد) (1).
حکم غنائمی که بدون جنگ به دست میآید
این آیات چنان که گفتیم حکم غنائم بنی نضیر را بیان میکند،و در عین حال روشنگر یک قانون کلی در زمینه تمام غنائمی است که بدون دردسر و زحمت
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث،و تفاسیر دیگر.
و رنج عائد جامعه اسلامی میشود که در فقه اسلامی به عنوان"فیء"یاد شده است.
میفرماید:"آنچه را خداوند به رسولش از آنها باز گرداند،چیزی است که شما برای تحصیل آن نه اسبی تاختید،و نه شتری( وَ مٰا أَفٰاءَ اللّٰهُ عَلیٰ رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمٰا أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَ لاٰ رِکٰابٍ ) (1).
"افاء"از ماده"فیء"در اصل به معنی"رجوع و بازگشت"است، و اینکه بر این دسته از غنائم"فیء"(بر وزن شیء)اطلاق شده شاید به خاطر آن است که خداوند تمام مواهب این جهان را در اصل برای مؤمنان،و قبل از همه برای پیغمبر گرامیش که اشرف کائنات و خلاصه موجودات است آفریده، و افراد غیر مؤمن و گنهکار در حقیقت غاصبان این اموالند(هر چند بر حسب قوانین شرعی یا عرفی مالک محسوب شوند)هنگامی که این اموال به حاصبان حقیقی باز میگردد شایسته عنوان"فیء"است.
"اوجفتم"از ماده"ایجاف"به معنی راندن سریع است که معمولا در جنگها اتفاق میافتد.
"خیل"به معنی اسبها است(جمعی است که مفرد از جنس خود ندارد) (2)
1) 1) "ما"در"ما افاء اللّٰه""موصوله"است،و"مبتدا"و"ما"در"فما اوجفتم علیه"نافیه است،و مجموع این جمله خبر است،این احتمال نیز داده شده که اولین"ما"شرطیه و دومی با جمله بعد از آن جواب شرط است(آمدن"فا"بر سر خبر در جایی که شبیه شرط باشد بی مانع است).
2) 2) "راغب"در"مفردات"میگوید"خیل"در اصل از ماده"خیال"به معنی پندار و تصورات ذهنی است،و"خیلاء"به معنی تکبر و خود برتر بینی است چرا که از یک نوع تخیل فضیلت ناشی میشود،و از آنجا که وقتی انسان بر اسب سوار میشود غالبا یک نوع غرور و کبر احساس میکند لفظ خیل بر اسب اطلاق شده است،قابل توجه اینکه "خیل"هم به اسبها گفته میشود هم به سواران.
"رکاب"از ماده"رکوب"معمولا به معنی شتران سواری میآید.
هدف از مجموع جمله این است که در تمام مواردی که برای به دست آوردن غنیمت هیچ جنگی رخ ندهد غنائم در میان جنگجویان تقسیم نخواهد شد،و به طور کامل در اختیار رئیس مسلمین قرار میگیرد،او هم با صلاحدید خود در مصارفی که در آیه بعد میآید مصرف میکند.
سپس میافزاید:چنان نیست که پیروزیها همیشه نتیجه جنگهای شما باشد،"ولی خداوند رسولان خود را بر هر کس بخواهد مسلط میسازد، و خداوند بر همه چیز تواناست"( وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ).
آری پیروزی بر دشمن سرسخت و نیرومندی همچون یهود بنی نضیر با امدادهای غیبی خداوند صورت گرفت،تا بدانید خداوند بر همه چیز قادر است، و میتواند در یک چشم بر همزدن قومی نیرومند را زبون سازد،و گروهی اندک را بر آنها مسلط کند،و تمام امکانات را از گروه اول به گروه دوم منتقل نماید.
اینجاست که مسلمانان میتوانند در چنین میدانهایی هم درس معرفة اللّٰه بیاموزند،و هم نشانههای حقانیت پیامبر ص را ببینند،و هم برنامه اخلاص و اتکاء به ذات پاک خدا را در تمام مسیر راهشان یاد گیرند.
در اینجا سؤالی مطرح میشود و آن اینکه غنائم یهود بنی نضیر بدون جنگ در اختیار مسلمانان قرار نگرفت بلکه لشکر کشی کردند و قلعههای یهود را در حلقه محاصره قرار دادند،و حتی گفته میشود درگیری مسلحانه محدودی نیز رخ داد.
در پاسخ میگوئیم قلعههای بنی نضیر چنان که گفتهاند فاصله چندانی از مدینه نداشت(بعضی از مفسران فاصله را دو میل،کمتر از 4 کیلومتر،ذکر کردهاند)و مسلمانان پیاده به سوی قلعهها آمدند،بنا بر این زحمتی متحمل نشدند
اما وقوع درگیری مسلحانه از نظر تاریخی ثابت نیست،محاصره نیز چندان به طول نیانجامید،بنا بر این میتوان گفت در حقیقت چیزی که بتوان نام آن را نبرد گذاشت رخ نداد و خونی بر زمین ریخته نشد.
*** آیه بعد مصرف"فیء"را که در آیه قبل آمده است به وضوح بیان میکند و به صورت یک قاعده کلی میفرماید:"آنچه را خداوند از اهل این آبادیها به رسولش بازگردانده است از آن خدا،و رسول،و خویشاوندان او و یتیمان و مستمندان و در راه ماندگان است"( مٰا أَفٰاءَ اللّٰهُ عَلیٰ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُریٰ فَلِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ ).
یعنی این همانند غنائم جنگهای مسلحانه نیست که تنها یک پنجم آن در اختیار پیامبر ص و سایر نیازمندان قرار گیرد،و چهار پنجم از آن جنگجویان باشد.
و نیز اگر در آیه قبل گفته شد که تمام آن متعلق به رسول خدا است مفهومش این نیست که تمام آن را در مصارف شخصی مصرف میکند،بلکه چون رئیس حکومت اسلامی،و مخصوصا مدافع و حافظ حقوق نیازمندان است قسمت عمده را در مورد آنها صرف میکند.
در این آیه به طور کلی شش مصرف برای"فیء"ذکر شده:
1-سهم خداوند،بدیهی است خداوند مالک همه چیز است،و در عین حال به هیچ چیز نیازمند نیست،و این یک نوع نسبت تشریفی است تا گروههای دیگر که بعد از آن ذکر شدهاند هیچ نوع احساس حقارت نکنند و سهم خود را همردیف سهم خدا محسوب دارند،و ذرهای از شخصیت آنها در افکار عمومی
کاسته شود.
2-سهم پیامبر ص است که طبعا نیازمندیهای شخصی او و سپس نیازمندیهای مقامی او و انتظاراتی را که مردم از او دارند تامین میکند.
3-سهم ذوی القربی است که بدون شک در اینجا منظور خویشاوندان پیامبر ص و بنی هاشم است که از گرفتن زکات که جزء اموال عمومی مسلمین است محرومند (1).
و اصولا معنی ندارد که منظور خویشاوندان عموم مردم باشد چرا که در این صورت همه مسلمانان را بدون استثناء شامل میشود،زیرا همه مردم خویشاوندان یکدیگرند.
در اینکه آیا در ذوی القربی نیاز و فقر شرط است یا نه در میان مفسران گفتگو است هر چند با قرائنی که در پایان این آیه و آیه بعد است شرط بودن آن صحیحتر به نظر میرسد.
4 و 5 و 6-سهم یتیمان و مسکینان و در راه ماندگان است،در اینکه این سه گروه تنها از بنی هاشم باید باشند،یا عموم یتیمان و مستمندان و ابن السبیلها را شامل میشود؟در میان مفسران گفتگو است.
عموم فقهای اهل سنت و مفسران آنها معتقدند که این مساله تعمیم دارد در حالی که روایاتی که از طریق اهل بیت ع رسیده است در این زمینه مختلف میباشد،از بعضی استفاده میشود که این سه سهم نیز مخصوص یتیمان و مستمندان و ابن السبیل بنی هاشم است،در حالی که در بعضی از روایات تصریح شده که این
1) 1) این تفسیر را نه تنها مفسران شیعه که بسیاری از مفسران اهل سنت نیز به آن تصریح کردهاند،مانند فخر رازی در"تفسیر کبیر"،برسوئی در"روح البیان" سید قطب در"فی ظلال القرآن"و مراغی در تفسیرش و آلوسی در"روح المعانی".
حکم عمومیت دارد از امام باقر ع چنین نقل شده که فرمود:
کان ابی یقول لنا سهم رسول اللّٰه و سهم ذی القربی،و نحن شرکاء الناس فیما بقی:
"سهم رسول خدا و ذی القربی از آن ما است،و ما در باقیمانده این سهام با مردم شریکیم" (1). آیه 8 و 9 همین سوره که توضیحی است برای این آیه نیز گواهی میدهد که این سهم مخصوص بنی هاشم نیست،زیرا در آن سخن از عموم فقرای مهاجرین و انصار است.
علاوه بر این مفسران نقل کردهاند که پیامبر ص بعد از ماجرای"بنی نضیر"اموالی را که از آنها باقی مانده بود در میان"مهاجران"که عموما در شرایط سختی در مدینه زندگی میکردند و سه نفر از طایفه"انصار"که سخت نیازمند بودند تقسیم کرد،و این دلیل بر عمومیت مفهوم آیه است،و اگر بعضی از روایات با آن سازگار نباشد باید ظاهر قرآن را ترجیح داد (2).
سپس به فلسفه این تقسیم حساب شده پرداخته،میافزاید:"این به خاطر آن است که این اموال عظیم دست به دست میان ثروتمندان شما نگردد،و نیازمندان از آن محروم نشوند"!( کَیْ لاٰ یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الْأَغْنِیٰاءِ مِنْکُمْ (3).
جمعی از مفسران برای این جمله مخصوصا شان نزولی ذکر کردهاند که
1) 1) "مجمع البیان"جلد 9 صفحه 261-"وسائل الشیعه"جلد 6 صفحه 368 (حدیث 12 از باب 1 ابواب انفال).
2) 2) "وسائل الشیعه"جلد 6 صفحه 356(حدیث 4-باب 1 از ابواب انفال).
3) 3) "دولة"(به فتح دال و به ضم دال)به یک معنی است هر چند بعضی میان این دو فرق گذاشتهاند،اولی را مخصوص اموال و دومی را مربوط به جنگ و مقام دانستهاند، و یا اولی را اسم مصدر و دومی را مصدر شمردهاند،و به هر حال با ماده"تداول"که به معنی دست به دست کردن است ریشه مشترک دارد.
قبلا نیز اجمالا به آن اشاره شد،و آن اینکه بعد از ماجرای بنی نضیر جمعی از رؤسای مسلمین خدمت پیامبر ص آمدند و عرض کردند:برگزیده خود،و یک چهارم از این غنائم را برگیر،و بقیه را در اختیار ما بگذار،تا در میان خود تقسیم کنیم،آن گونه که در زمان جاهلیت قبل از اسلام بود!آیه فوق نازل شد و به آنها اخطار کرد:نباید این اموال دست به دست میان اغنیا بگردد! این آیه یک اصل اساسی را در اقتصاد اسلامی بازگو میکند و آن اینکه جهتگیری اقتصاد اسلامی چنین است که در عین احترام به"مالکیت خصوصی" برنامه را طوری تنظیم کرده که اموال و ثروتها متمرکز در دست گروهی محدود نشود که پیوسته در میان آنها دست به دست بگردد.
البته این به آن معنی نیست که ما پیش خود قوانین وضع کنیم و ثروتها را از گروهی بگیریم و به گروه دیگری بدهیم،بلکه منظور این است که اگر مقررات اسلامی در زمینه تحصیل ثروت و همچنین مالیاتهایی همچون خمس و زکات و خراج و غیر آن و احکام بیت المال و انفال درست پیاده شود خود به خود چنین نتیجهای را خواهد داد که در عین احترام به تلاشهای فردی مصالح جمع تامین خواهد شد،و از دو قطبی شدن جامعه(اقلیتی ثروتمند و اکثریتی فقیر) جلوگیری میکند.
و در پایان آیه میفرماید:"آنچه را رسول خدا برای شما آورده است بگیرید،و اجرا کنید،و آنچه را از آن نهی کرده از آن خودداری نمائید و تقوای الهی را پیشه کنید که خداوند شدید العقاب است"( وَ مٰا آتٰاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ شَدِیدُ الْعِقٰابِ ).
این جمله هر چند در ماجرای غنائم بنی نضیر نازل شده،ولی محتوای آن یک حکم عمومی در تمام زمینهها و برنامههای زندگی مسلمانها است،و سند روشنی است برای حجت بودن سنت پیامبر ص.
بر طبق این اصل همه مسلمانان موظفند اوامر و نواهی پیامبر ص را به گوش جان بشنوند و اطاعت کنند،خواه در زمینه مسائل مربوط به حکومت اسلامی باشد، یا مسائل اقتصادی،و یا عبادی،و غیر آن،به خصوص اینکه در ذیل آیه کسانی را که مخالفت کنند به عذاب شدید تهدید کرده است.
اموالی که تحت عنوان"فیء"در اختیار رسول اللّٰه ص به عنوان رهبر حکومت اسلامی قرار میگرفت اموال فراوانی بود که شامل کلیه اموالی میشد که از غیر طریق جنگ در اختیار مسلمین واقع میشد،این اموال میتوانست نقش مهمی در تعدیل ثروت در محیط اسلامی ایفا کند،چرا که بر خلاف سنت جاهلی هرگز در میان ثروتمندان اقوام و قبائل تقسیم نمیشد،بلکه مستقیما در اختیار رهبر مسلمانان بود،و او نیز با توجه به اولویتها آن را تقسیم میکرد.
و چنان که در بحث انفال گفتهایم"فیء"بخشی از انفال است بخش دیگر آن تمام اموالی است که مالک مشخص ندارد که شرح آن در فقه اسلامی آمده و بالغ بر دوازده موضوع میشود،و به این ترتیب حجم بیشتری از مواهب الهی از این طریق در اختیار حکومت اسلامی،و سپس در اختیار نیازمندان قرار میگیرد (1).
1) 1) موضوعات دوازدهگانه انفال به این ترتیب است 1-زمینهایی که اهلش آن را ترک گفته و از آنجا رفتهاند(مانند اراضی یهود بنی نضیر)2-زمینهایی که صاحبانش با میل خود آن را به رئیس مسلمانان واگذار کردهاند(مانند فدک)3-اراضی موات 4-سواحل دریاها 5-بلندی کوهها 6-درهها 7-بیشهها و جنگلها 8-اموال برگزیده شاهان که در جنگها به دست مسلمین میافتد 9-آنچه را پیشوای مسلمین از میان غنائم برای خود انتخاب میکند 10-غنائمی که به وسیله جنگهایی که بدون اذن پیشوای مسلمین است به دست میآید 11-معادن 12-میراث کسی که وارثی ندارد(البته در بعضی از موارد فوق در میان فقها گفتگو است،ولی اکثریت قاطع این موارد را قبول دارند،برای توضیح بیشتر به کتب فقهی مراجعه شود).
از آنچه گفتیم این نکته روشن میشود که در میان آیه اول و دوم که در بالا ذکر کردیم تضادی وجود ندارد،هر چند آیه اول ظاهرا"فیء"را در اختیار شخص پیامبر میگذارد و در آیه دوم مصارف ششگانهای برای آن ذکر میکند، زیرا این مصارف ششگانه ذکر اولویتهایی است که پیامبر ص در مورد اموالی که در اختیار دارد باید رعایت کند،و به تعبیر دیگر پیغمبر اکرم ص اینهمه ثروت را برای شخص خودش نمیخواهد بلکه به عنوان رهبر و رئیس حکومت اسلامی در هر موردی لازم است صرف میکند.
این نکته نیز قابل توجه است که این حق بعد از پیامبر ص به امامان معصوم ع و بعد از آنها به نواب آنها یعنی مجتهدان جامع الشرائط میرسد، چرا که احکام اسلام تعطیل بردار نیست،و حکومت اسلامی از مهمترین مسائلی است که مسلمانان با آن سر و کار دارند و قسمتی از پایههای این حکومت بر مسائل اقتصادی نهاده شده است و بخشی از مسائل اقتصادی اصیل اسلامی همینها است.
در اینجا ممکن است این سؤال مطرح شود که چگونه خداوند دستور میدهد که همه مردم بدون استثنا آنچه را پیامبر ص میگوید بی قید و شرط بپذیرند؟!.
ولی با توجه به اینکه ما پیامبر را معصوم میدانیم،و این حق فقط برای او و جانشینان معصوم او است پاسخ سؤال روشن میشود.
جالب توجه اینکه در روایات زیادی به این مساله اشاره شده است که اگر خداوند چنین اختیاراتی را به پیامبرش داده به خاطر آن است که او را کاملا آزموده و خلق عظیم و اخلاق فوق العاده دارد که چنین حقی را به او تفویض فرموده است (1).
"فدک"یکی از دهکدههای آباد اطراف مدینه در حدود 140 کیلومتری نزدیک خیبر بود که در سال هفتم هجرت که قلعههای خیبر یکی پس از دیگری در برابر رزمندگان اسلام سقوط کرد و قدرت مرکزی یهود در هم شکست ساکنان فدک از در صلح و تسلیم در برابر پیامبر ص در آمدند و نیمی از زمین و باغهای خود را به آن حضرت واگذار کردند،و نیم دیگری را برای خود نگه داشتند و در عین حال کشاورزی سهم پیامبر ص را نیز بر عهده گرفتند و در برابر زحماتشان حقی از آن میبردند.
با توجه به آیه"فیء"در این سوره،این زمین مخصوص پیغمبر گرامی اسلام ص بود و میتوانست در مورد خودش یا مصارف دیگری که در آیه 7 همین سوره اشاره شده مصرف کند،لذا پیامبر آن را به دخترش فاطمه"علیها سلام اللّٰه"بخشید،و این سخنی است که بسیاری از مورخان و مفسران شیعه و اهل سنت به آن تصریح کردهاند،از جمله در"تفسیر در المنثور"از ابن عباس نقل شده هنگامی که آیه و آتِ ذَا الْقُرْبیٰ حَقَّهُ "(روم 38)نازل شد پیامبر ص فدک را به فاطمه بخشید(أقطع رسول اللّٰه فاطمة فدکا) (2).
و در کتاب"کنز العمال"که در حاشیه مسند احمد آمده در مساله صله رحم از"ابو سعید خدری"نقل شده هنگامی که آیه فوق نازل شد پیامبر ص فاطمه ع را خواست و فرمود:یا فاطمه لک فدک:"ای فاطمه!فدک از آن تو است" (1).
حاکم نیشابوری نیز در تاریخش همین معنی را آورده است (2).
ابن ابی الحدید نیز در شرح نهج البلاغه داستان فدک را به طور مشروح ذکر کرده (3)و همچنین کتب فراوان دیگر.
ولی بعد از پیامبر ص کسانی که وجود این قدرت اقتصادی را در دست همسر علی ع مزاحم قدرت سیاسی خود میدیدند و تصمیم داشتند یاران علی ع را از هر نظر منزوی کنند به بهانه حدیث مجعول"نحن معاشر الانبیاء لا نورث"آن را مصادره کردند،و با اینکه فاطمه ع رسما متصرف آن بود و کسی از"ذو الید"مطالبه شاهد و بینه نمیکند از او شاهد خواستند،حضرت ع نیز اقامه شهود کرد که پیغمبر ص شخصا فدک را به او بخشیده،اما با اینهمه اعتنا نکردند،در دورانهای بعد هر یک از خلفا که میخواستند تمایلی به اهل بیت نشان دهند فدک را به آنها باز میگرداندند،اما چیزی نمیگذشت که دیگری آن را مجددا مصادره میکرد!و این عمل بارها در زمان خلفای"بنی امیه"و"بنی عباس"تکرار شد.
داستان فدک و حوادث گوناگونی که در رابطه با آن در صدر اسلام و دورانهای بعد روی داد از دردناکترین و غمانگیزترین و در عین حال عبرتانگیزترین فرازهای تاریخ اسلام است که مستقلا باید مورد بحث و بررسی دقیق
قرار گیرد تا از حوادث مختلف تاریخ اسلام پرده بردارد.
قابل توجه اینکه محدث اهل سنت مسلم بن حجاج نیشابوری در کتاب معروفش"صحیح مسلم" داستان مطالبه فاطمه ع فدک را از خلیفه اول مشروحا آورده و از عایشه نقل میکند که بعد از امتناع خلیفه از تحویل دادن فدک فاطمه ع از او قهر کرد و تا هنگام وفات یک کلمه با او سخن نگفت (صحیح مسلم جلد 3 صفحه 1380 حدیث 52 از کتاب الجهاد).
لِلْفُقَرٰاءِ اَلْمُهٰاجِرِینَ اَلَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ وَ أَمْوٰالِهِمْ یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اَللّٰهِ وَ رِضْوٰاناً وَ یَنْصُرُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِکَ هُمُ اَلصّٰادِقُونَ (8) وَ اَلَّذِینَ تَبَوَّؤُا اَلدّٰارَ وَ اَلْإِیمٰانَ مِنْ قَبْلِهِمْ یُحِبُّونَ مَنْ هٰاجَرَ إِلَیْهِمْ وَ لاٰ یَجِدُونَ فِی صُدُورِهِمْ حٰاجَةً مِمّٰا أُوتُوا وَ یُؤْثِرُونَ عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَةٌ وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (9) وَ اَلَّذِینَ جٰاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا اِغْفِرْ لَنٰا وَ لِإِخْوٰانِنَا اَلَّذِینَ سَبَقُونٰا بِالْإِیمٰانِ وَ لاٰ تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنٰا غِلاًّ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنٰا إِنَّکَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ (10)
8-این اموال برای مهاجرانی است که از خانه و کاشانه و اموال خود بیرون رانده شدند، آنها فضل الهی و رضای او را میطلبند،و خدا و رسولش را یاری میکنند،
و آنها راستگویانند.
9-و برای کسانی که در دار الهجرة(سرزمین مدینه)و در خانه ایمان،قبل از مهاجران، مسکن گزیدند،آنها کسانی را که به سویشان هجرت کنند دوست میدارند و در دل خود نیازی به آنچه به مهاجران داده شده احساس نمیکنند،و آنها را بر خود مقدم میدارند هر چند شدیدا فقیر باشند،کسانی که خداوند آنها را از بخل و حرص نفس خویش بازداشته رستگارند.
10-و کسانی که بعد از آنها آمدند و میگویند:پروردگارا!ما و برادرانمان را که در ایمان بر ما پیشی گرفتند بیامرز،و در دلهایمان حسد و کینهای نسبت به مؤمنان قرار مده، پروردگارا!تو مهربان و رحیمی.
سه گروه مهاجران و انصار و تابعان و صفات برجسته هر کدام
این آیات ادامه بحث آیات گذشته پیرامون مصارف ششگانه"فیء"(اموال و غنائمی که از غیر طریق جنگ عائد مسلمین میشود)میباشد،و در حقیقت تفسیری برای یتیمان و مسکینها و ابن السبیلها و بیش از همه تفسیر"ابن السبیل" است،چرا که بیشترین رقم مسلمانان مهاجر را در آن روز آنها تشکیل میدادند که در وطن و بلاد خود مسکین نبودند اما به خاطر مهاجرت تهیدست شده بودند.
میفرماید:"این اموال برای مهاجرانی است که از خانه و کاشانه و اموال خود بیرون رانده شدند"( لِلْفُقَرٰاءِ الْمُهٰاجِرِینَ الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ وَ أَمْوٰالِهِمْ ) (1).
"آنها فضل خداوند و رضای او را میطلبند و خدا و رسولش را یاری میکنند و آنها راستگویانند"( یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّٰهِ وَ رِضْوٰاناً وَ یَنْصُرُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِکَ هُمُ الصّٰادِقُونَ )
1) 1) "للفقراء"بدل است،و تفسیری است برای"ابن السبیل".
.
در اینجا سه وصف مهم برای مهاجران نخستین بیان کرده که در"اخلاص" و"جهاد"و"صدق"خلاصه میشود.
نخست مساله"ابتغاء فضل خدا و رضای او"را مطرح میکند که بیانگر این واقعیت است که هجرت آنها نه برای دنیا و هوای نفس،بلکه برای جلب خشنودی پروردگار و ثواب او بوده است.
بنا بر این"فضل"در اینجا به معنی"ثواب"است،و"رضوان"همان خشنودی پروردگار است که مرحله والاتری از تمنای ثواب میباشد،همانگونه که در آیات متعددی از قرآن نیز به همین معنی آمده،از جمله در آیه 29 سوره فتح در آنجا که اصحاب رسول اللّٰه را با این عبارت توصیف میکند تَرٰاهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّٰهِ وَ رِضْوٰاناً :"آنها را پیوسته در حال رکوع و سجود میبینی در حالی که فضل خدا و رضای او را میطلبند".
حتی تعبیر به"فضل"ممکن است اشاره به این نکته باشد که آنها اعمالشان را ناچیزتر از آن میدانند که استحقاق ثوابی بیاورد بلکه ثواب را یک انعام الهی میشمرند! جمعی از مفسران"فضل"را در اینجا به معنی رزق و روزی دنیا تفسیر کردهاند چرا که در بعضی از آیات دیگر قرآن نیز به همین معنی آمده،ولی با توجه به اینکه مقام،مقام بیان اخلاص مهاجران است این معنی مناسب نیست، بلکه مناسب همان پاداش الهی است.
البته این احتمال بعید نیست که فضل اشاره به نعمتهای جسمانی بهشت باشد و رضوان به نعمتهای معنوی و روحانی ولی هر چه هست مربوط به آخرت است نه دنیا.
دیگر اینکه آنها پیوسته در خدمت آئین حق و یاری رسول او هستند
و لحظهای از جهاد در این راه دست بر نمیدارند.
(توجه داشته باشید جمله"ینصرون"فعل مضارع و دلیل بر استمرار است).
به این ترتیب آنها اهل سخن و ادعا نیستند،بلکه ایمان خود را با جهاد مستمر ثابت کردهاند.
و در سومین مرحله آنها را به صدق و راستی توصیف کرده که با توجه به گستردگی مفهوم این تعبیر،صداقت آنها را در همه چیز منعکس میکند، هم در دعوی ایمان صادقند،هم در ادعای محبت به رسول خدا ص،و هم در زمینه طرفداری از آئین حق.
ناگفته پیداست که این اوصاف برای یاران پیامبر ص در زمان نزول این آیات است،ولی میدانیم که در میان آنها افرادی بودند که بعدا تغییر مسیر دادند و خود را از افتخارات بزرگ این آیه محروم ساختند،همانند کسانی که آتش جنگ"جمل"را در بصره و"صفین"را در شام روشن ساختند،و در برابر خلیفه رسول اللّٰه که به اتفاق مسلمین لازم الاطاعه بود قیام کردند،و خونهای هزاران نفر مسلمان را بر خاک ریختند،افراد دیگری مانند آنها.
*** در آیه بعد به یکی دیگر از مصارف این اموال پرداخته و در ضمن آن توصیف بسیار جالب و بلیغی در باره طایفه انصار میکند،و بحثی را که در آیه قبل در باره مهاجران بود با آن تکمیل نموده،میفرماید:"و کسانی که در دار الهجره(سرزمین مدینه)و در خانه ایمان قبل از مهاجران مسکن گزیدند" ( وَ الَّذِینَ تَبَوَّؤُا الدّٰارَ وَ الْإِیمٰانَ مِنْ قَبْلِهِمْ ).
قابل توجه اینکه"تبوءوا"از ماده"بواء"(بر وزن دواء)در اصل به معنی مساوات اجزاء مکان است،و به تعبیر دیگر صاف و مرتب کردن یک مکان
را"بواء"میگویند،این تعبیر کنایه لطیفی است از این معنی که جمعیت انصار مدینه قبل از آنکه پیامبر ص و مهاجران وارد این شهر شوند زمینههای هجرت را فراهم کردند،و همانگونه که تاریخ میگوید آنها دو بار در عقبه(گردنهای نزدیک مکه)آمده،و مخفیانه با پیامبر خدا ص بیعت کردند،و به صورت مبلغانی به سوی مدینه بازگشتند،و حتی یکی از مسلمانان مکه را بنام "مصعب بن عمیر"به عنوان مبلغ همراه خود به مدینه آوردند تا افکار عمومی را برای هجرت پیامبر ص آماده سازند.
بنا بر این نه تنها خانههای ظاهری را آماده پذیرایی مهاجران کردند که خانه دل و جان و محیط شهر خود را تا آنجا که میتوانستند آماده ساختند.
تعبیر"من قبلهم"نشان میدهد که اینها همه قبل از هجرت مسلمانان مکه بوده است،و مهم همین است.
مطابق این تفسیر انصار مدینه نیز جزء مستحقین این اموال بودند،و این منافات با آنچه از پیغمبر اکرم ص نقل شده است که تنها به دو یا سه نفر از طایفه انصار از اموال بنی نضیر بخشید،ندارد،زیرا ممکن است در میان انصار افراد مسکین و فقیر غیر از آن چند نفر نبوده،در حالی که شرط قبول این اموال فقر و نیاز بوده است،به عکس مهاجرین که اگر هم مصداق فقیر نبودهاند مصداق"ابن السبیل"محسوب میشدند (1).
سپس به سه توصیف دیگر که بیانگر کل روحیات انصار میباشد پرداخته، چنین میگوید:
"آنها چنان هستند که هر مسلمانی را به سوی آنها هجرت کند دوست
1) 1) اما مطابق تفسیر دیگری" وَ الَّذِینَ تَبَوَّؤُا الدّٰارَ "مبتدا است و"یحبون" خبر آن میباشد،و مجموعا جمله مستقلی را تشکیل میدهد و ارتباطی با جمله قبل که در باره مصرف"فیء"است ندارد،ولی روشن است که تفسیر اول مناسبتر میباشد.
دارند"( یُحِبُّونَ مَنْ هٰاجَرَ إِلَیْهِمْ ).
و در این زمینه تفاوتی میان مسلمانان از نظر آنها نیست،بلکه مهم نزد آنان مساله ایمان و هجرت است،و این دوست داشتن یک ویژگی مستمر آنها محسوب میشود.
"دیگر اینکه آنها در درون سینههای خود نیازی نسبت به آنچه به مهاجران داده شده احساس نمیکنند"( وَ لاٰ یَجِدُونَ فِی صُدُورِهِمْ حٰاجَةً مِمّٰا أُوتُوا ).
نه چشم داشتی به غنائمی که به آنها داده شده است دارند،و نه نسبت به آنها حسد میورزند و نه حتی در درون دل احساس نیاز به آنچه به آنها اعطا شده میکنند،و اصلا این امور به خیال آنها نمیگذرد،و این نهایت بلندنظری و بزرگواری انصار را نشان میدهد.
و در مرحله سوم میافزاید:"آنها مهاجران را بر خود مقدم میدارند هر چند شدیدا فقیر باشند"( وَ یُؤْثِرُونَ عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَةٌ ) (1).
و به این ترتیب"محبت"و"بلندنظری"و"ایثار"سه ویژگی پر افتخار آنها است.
مفسران در شان نزول این آیه داستانهای متعددی نقل کردهاند،"ابن عباس" میگوید:پیغمبر گرامی اسلام ص روز پیروزی بر یهود بنی نضیر به انصار فرمود:"اگر مایل هستید اموال و خانههایتان را با مهاجران تقسیم کنید، و در این غنائم با آنها شریک شوید،و اگر میخواهید اموال و خانههایتان از آن شما باشد و از این غنائم چیزی به شما داده نشود"؟!
1) 1) "خصاصة"از ماده"خصاص"(بر وزن اساس)به معنی شکافهایی است که در دیوار خانه به وجود میآید و از آنجا که فقر در زندگی انسان ایجاد شکاف میکند از آن تعبیر به"خصاصة"شده است.
انصار گفتند:هم اموال و خانههایمان را با آنها تقسیم میکنیم،و هم چشم داشتی به غنائم نداریم،و مهاجران را بر خود مقدم میشمریم،آیه فوق نازل شد و این روحیه عالی آنها را ستود (1).
در حدیث دیگری میخوانیم:کسی خدمت پیامبر ص آمد و عرض کرد:
گرسنهام،پیغمبر ص دستور داد از منزل غذایی برای او بیاورند،ولی در منزل حضرت غذا نبود،فرمود:چه کسی امشب این مرد را میهمان میکند؟ مردی از انصار اعلام آمادگی کرد،و او را به منزل خویش برد،اما جز مقدار کمی غذا برای کودکان خود چیزی نداشت،سفارش کرد غذا را برای میهمان بیاورید،و چراغ را خاموش کرد و به همسرش گفت:کودکان را هر گونه ممکن است چاره کن تا خواب روند،سپس زن و مرد بر سر سفره نشستند و بی آنکه چیزی از غذا در دهان بگذارند دهان خود را تکان میدادند،میهمان گمان کرد آنها نیز همراه او غذا میخورند،و به مقدار کافی خورد و سیر شد،و آنها شب گرسنه خوابیدند،صبح خدمت پیامبر ص آمدند پیامبر ص نگاهی به آنها کرد و تبسمی فرمود(و بی آنکه آنها سخنی بگویند)آیه فوق را تلاوت کرد و ایثار آنها را ستود.
در روایاتی که از طرق اهل بیت ع رسیده میخوانیم:میزبان علی ع و کودکان فرزندان او،و کسی که کودکان را گرسنه خواباند بانوی اسلام فاطمه زهرا ع بود (2).
باید توجه داشت که داستان اول ممکن است شان نزول آیه باشد،ولی دومی نوعی تطبیق پیامبر ص است که در مورد این میهمانی ایثارگرانه آیه را تلاوت فرمود،بنا بر این نزول آیات در مورد انصار منافاتی با میزبان بودن علی ع ندارد.
بعضی نیز نوشتهاند این آیه در مورد جنگجویان"احد"نازل شده که هفت نفر از آنها سخت تشنه و مجروح بودند،کسی آبی به مقدار نوشیدن یک نفر آورد و سراغ هر یک رفت به دیگری حواله داد،و او را بر خود مقدم شمرد،و سرانجام همگی تشنه جان سپردند و خداوند این ایثارگری آنها را ستود (1).
ولی روشن است که این آیه در داستان"بنی نضیر"نازل شده،اما به خاطر عمومیت مفهوم آن قابل تطبیق بر موارد مشابه است.
و در پایان آیه برای تاکید بیشتر روی این اوصاف کریمه،و بیان نتیجه آن میافزاید:"و کسانی که خداوند آنها را از بخل و حرص نفس خویش باز- داشته،رستگارانند"( وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ).
"شح"چنان که"راغب"در"مفردات"میگوید به معنی بخل توأم با حرص است که به صورت عادت در آید.
"یوق"از ماده"وقایة"گرچه به صورت فعل مجهول است اما پیداست که فاعل آن در اینجا خدا است،یعنی هر کس خداوند او را از این صفت مذموم نگاهداری کند رستگار است.
در حدیثی میخوانیم که امام صادق ع به یکی از اصحاب خود فرمود:
ا تدری ما الشحیح:"آیا میدانی شحیح کیست"؟! او در جواب عرض میکند:هو البخیل:"منظور بخیل است".
امام فرمود:
الشح اشد من البخل،ان البخیل یبخل بما فی یده، و الشحیح یشح بما فی ایدی الناس و علی ما فی یده،حتی لا یری فی ایدی الناس شیئا الا تمنی ان یکون له بالحل و الحرام،و لا یقنع بما رزقه اللّٰه عز و جل!:
"شح از بخل شدیدتر است،"بخیل"کسی است که در مورد آنچه دارد
1) 1) همان مدرک.
بخل میورزد،ولی"شحیح"هم نسبت به آنچه در دست مردم است بخل میورزد و هم آنچه خود در اختیار دارد،تا آنجا که هر چه را در دست مردم ببیند آرزو میکند آن را به چنگ آورد،خواه از طریق حلال باشد یا حرام و هرگز قانع به آنچه خداوند به او روزی داده نیست" (1). در حدیث دیگری میخوانیم:
لا یجتمع الشح و الایمان فی قلب رجل مسلم!،و لا یجتمع غبار فی سبیل اللّٰه و دخان جهنم فی جوف رجل مسلم!:
"بخل و حرص و ایمان در قلب مرد مسلمان جمع نمیشود،همانگونه که غبار راه جهاد و دود جهنم در درون یک انسان مجتمع نمیگردد" (2).
کوتاه سخن اینکه:از آیه فوق به خوبی استفاده میشود که ترک بخل و حرص انسان را به رستگاری میرساند،در حالی که آلودگی به این صفت مذموم کاخ سعادت انسان را ویران میسازد.
*** در آخرین آیه مورد بحث سخن از گروه سومی از مسلمین به میان میآورد که با الهام از قرآن مجید در میان ما به عنوان"تابعین"معروف شدهاند،و بعد از مهاجران و انصار که در آیات قبل سخن از آنها به میان آمد سومین گروه عظیم مسلمین را تشکیل میدهند:
میفرماید:"و کسانی که بعد از آنها آمدند میگویند:پروردگارا!ما و برادران ما را که در ایمان بر ما پیشی گرفتند بیامرز،و در دلهایمان حسد و کینهای نسبت به مؤمنان قرار مده،پروردگارا!تو مهربان و رحیمی" (و الذین جاءوا مِنْ بَعْدِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنٰا وَ لِإِخْوٰانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونٰا بِالْإِیمٰانِ وَ لاٰ تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنٰا غِلاًّ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنٰا إِنَّکَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ ).
گرچه بعضی از مفسران مفهوم این جمله را محدود به کسانی کردهاند که بعد از پیروزی اسلام و فتح مکه به مسلمانان پیوستند،ولی هیچ دلیلی بر این محدودیت نیست،بلکه تمام مسلمین را تا دامنه قیامت شامل میشود، و به فرض که آیه ناظر به آن گروه خاص باشد از نظر ملاک و معیار و نتیجه عمومیت دارد،و به این ترتیب آیات سهگانه فوق تمام مسلمین عالم را که در سه عنوان"مهاجرین"و"انصار"و"تابعین"خلاصه میشوند شامل میگردد.
جمله" وَ الَّذِینَ جٰاؤُ ..."ظاهرا عطف بر" لِلْفُقَرٰاءِ الْمُهٰاجِرِینَ " است و بیانگر این واقعیت میباشد که اموال"فیء"منحصر به نیازمندان مهاجرین و انصار نیست،بلکه سایر نیازمندان مسلمین را در طول تاریخ شامل میشود.
این احتمال نیز داده شده که جمله مستقلی باشد(به این ترتیب که و الذین جاءوا مبتدا و یقولون خبر است)ولی تفسیر اول با توجه به هماهنگی آن با آیات قبل مناسبتر به نظر میرسد.
قابل توجه اینکه در اینجا نیز اوصاف سهگانهای برای تابعین ذکر میکند:
نخست اینکه آنها به فکر اصلاح خویش و طلب آمرزش و توبه در پیشگاه خداوندند.
دیگر اینکه نسبت به پیشگامان در ایمان همچون برادران بزرگتری مینگرند که از هر نظر مورد احترامند،و برای آنها نیز تقاضای آمرزش از پیشگاه خداوند میکنند.
سوم اینکه آنها میکوشند هر گونه کینه و دشمنی و حسد را از درون دل خود بیرون بریزند،و از خداوند رءوف و رحیم در این راه یاری میطلبند،و به این ترتیب"خودسازی"و"احترام به پیشگامان در ایمان"و"دوری از کینه
و حسد"از ویژگیهای آنها است.
"غل"(بر وزن سل)چنان که قبلا نیز گفتهایم در اصل به معنی نفوذ مخفیانه چیزی است،و لذا به آب جاری در میان درختان"غلل"میگویند،و از آنجا که حسد و عداوت و دشمنی به طرز مرموزی در قلب انسان نفوذ میکند به آن"غل"گفته شده،بنا بر این"غل"تنها به معنی"حسد"نیست بلکه مفهوم وسیعی دارد که بسیاری از صفات مخفی و زشت اخلاقی را شامل میشود.
تعبیر به"اخوان"(برادران)و استمداد از خداوند رءوف و رحیم در پایان آیه همه حاکی از روح محبت و صفا و برادری است که بر کل جامعه اسلامی باید حاکم باشد و هر کس هر نیکی را میخواهد تنها برای خود نخواهد،بلکه تلاشها و تقاضاها همه به صورت جمعی و برای جمع انجام گیرد،و هر گونه کینه و عداوت و دشمنی و بخل و حرص و حسد از سینهها شسته شود و این است یک جامعه اسلامی راستین.
صحابه در میزان قرآن و تاریخ
در اینجا بعضی از مفسران بدون توجه به اوصافی که برای هر یک از"مهاجران" و"انصار"و"تابعین"در آیات فوق آمده باز اصرار دارند که همه"صحابه" را بدون استثنا پاک و منزه بشمرند،و کارهای خلافی که احیانا در زمان خود پیامبر ص یا بعد از او از بعضی از آنان سر زده با دیده اغماض بنگرند،و هر کس را در صف مهاجران و انصار و تابعین قرار گرفته چشم بسته محترم و مقدس بدانند.
در حالی که آیات فوق پاسخ دندانشکنی به این افراد میدهد،و ضوابط
"مهاجران"راستین و"انصار"و"تابعین"را دقیقا معین میکند.
در"مهاجران"اخلاص،و جهاد،و صدق را میشمرد.
و در"انصار"محبت نسبت به مهاجران،و ایثار،و پرهیز از هر گونه بخل و حرص را ذکر میکند.
و در"تابعین"خودسازی و احترام به پیشگامان در ایمان،و پرهیز از هر گونه کینه و حسد را بیان مینماید.
با این حال ما چگونه میتوانیم کسانی را که فی المثل در جنگ جمل حضور یافتند،و روی امام خود شمشیر کشیدند،نه اخوت اسلامی را رعایت کردند، و نه سینهها را از غل و کینه و حسد و بخل پاک ساختند،و نه سبقت در ایمان علی ع را محترم شمردند محترم بشمریم و هر گونه انتقاد از آنها را گناه بدانیم و چشم بسته در برابر سخنان این و آن تسلیم شویم؟! بنا بر این ما در عین احترام به پیشگامان در خط ایمان پرونده اعمال آنها را چه در عصر پیامبر ص،و چه در طوفانهای شدیدی که بعد از او در جامعه اسلامی در گرفت،دقیقا تحت بررسی قرار میدهیم،و بر اساس معیارهایی که در همین آیات از قرآن دریافتهایم،در باره آنها قضاوت و داوری میکنیم، پیوند خود را با آنها که بر سر عهد و پیمان خود باقی ماندند محکم میسازیم، و از آنها که در عصر پیامبر ص یا بعد از او رابطه خود را گسستند میبریم، این است یک منطق صحیح و هماهنگ با حکم قرآن و عقل.
أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ نٰافَقُوا یَقُولُونَ لِإِخْوٰانِهِمُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَکُمْ وَ لاٰ نُطِیعُ فِیکُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّکُمْ وَ اَللّٰهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ (11) لَئِنْ أُخْرِجُوا لاٰ یَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لاٰ یَنْصُرُونَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَیُوَلُّنَّ اَلْأَدْبٰارَ ثُمَّ لاٰ یُنْصَرُونَ (12) لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِی صُدُورِهِمْ مِنَ اَللّٰهِ ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ یَفْقَهُونَ (13) لاٰ یُقٰاتِلُونَکُمْ جَمِیعاً إِلاّٰ فِی قُریً مُحَصَّنَةٍ أَوْ مِنْ وَرٰاءِ جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدِیدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِیعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتّٰی ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ یَعْقِلُونَ (14)
11-آیا منافقان را ندیدی که پیوسته به برادران کفارشان از اهل کتاب میگفتند:هر گاه شما را(از وطن)بیرون کنند ما هم با شما خواهیم بود،و سخن هیچکس را در باره شما اطاعت نخواهیم کرد،و اگر با شما پیکار شود یاریتان خواهیم کرد،و خداوند شهادت میدهد که آنها دروغگویانند! 12-اگر آنها را بیرون کنند با آنان بیرون نمیروند،و اگر با آنها پیکار شود یاریشان نخواهند کرد،و اگر یاریشان کنند پشت به میدان کرده فرار میکنند،سپس کسی آنها را یاری نمیکند.
13-وحشت از شما در دلهای آنها بیش از ترس از خدا است،این به خاطر آن است که آنها گروهی نادانند.
14-آنها هرگز با شما به صورت دستجمعی نمیجنگند جز در دژهای محکم یا از پشت دیوارها!پیکارشان در میان خودشان شدید است(اما در برابر شما ناتوانند) به ظاهرشان مینگری آنها را متحد میبینی در حالی که دلهای آنها پراکنده است این به خاطر آن است که قومی بیعقلند!
بعضی از مفسران شان نزولی برای آیات فوق نقل کردهاند که خلاصهاش چنین است:
جمعی از منافقان مدینه مانند"عبد اللّٰه بن ابی"و یارانش مخفیانه کسی را به سراغ یهود"بنی نضیر"فرستادند و گفتند:شما محکم در جای خود بایستید، از خانههای خود بیرون نروید،و دژهای خود را محکم سازید،ما دو هزار نفر یاور از قوم خود و دیگران داریم و تا آخرین نفس با شما هستیم،طایفه بنی قریظه و سایر هم پیمانهای شما از قبیله غطفان نیز با شما همراهی میکنند.
همین امر سبب شد که یهود"بنی نضیر"بر مخالفت پیامبر ص تشویق
شوند،اما در این هنگام یکی از بزرگان"بنی نضیر"بنام"سلام"به"حیی بن اخطب"که سرپرست برنامههای"بنی نضیر"بود گفت:اعتنایی به حرف "عبد اللّٰه بن ابی"نکنید،او میخواهد تو را تشویق به جنگ محمد ص کند، و خودش در خانه بنشیند و شما را تسلیم حوادث نماید"حییی"گفت:ما جز دشمنی محمد ص و پیکار با او چیزی را نمیشناسیم،"سلام"در پاسخ او گفت:به خدا سوگند من میبینم سرانجام ما را از این سرزمین بیرون میکنند، و اموال و شرف ما بر باد میرود کودکان ما اسیر،و جنگجویان ما کشته میشوند (1).
آیات فوق سرانجام این ماجرا را بازگو میکند.
بعضی معتقدند این آیات قبل از ماجرای یهود"بنی نضیر"نازل شده و حکایت از حوادث آینده این ماجرا میکند،و به همین دلیل آن را از خبرهای غیبی قرآن میشمرند.
لحن آیات که به صورت فعل مضارع ذکر شده گرچه این نظر را تایید میکند ولی پیوند این آیات با آیات پیشین که بعد از ماجرای شکست بنی نضیر و تبعید آنها نازل گردیده نشان میدهد که این آیات نیز بعد از این ماجرا نازل شده و تعبیر به فعل مضارع به عنوان حکایت حال است(دقت کنید).
نقش منافقان در فتنههای یهود
بعد از بیان ماجرای طایفه یهود"بنی نضیر"در آیات گذشته،و شرح
1) 1) "روح البیان"جلد 9 صفحه 439-همین معنی با تفاوتهایی در"تفسیر در المنثور"جلد 6 صفحه 199 آمده است.
حال سه گروه از مؤمنان یعنی"مهاجرین"و"انصار"و"تابعین"با ویژگیهای هر کدام،در آیات مورد بحث به شرح حال گروه دیگری یعنی منافقان و نقش آنها در این ماجرا میپردازد،تا وضع حال همه را در مقایسه با یکدیگر روشنتر سازد،و این روش قرآن است که برای معرفی گروهها آنها را در مقایسه با یکدیگر قرار میدهد.
نخست روی سخن را به پیامبر ص کرده میفرماید:"آیا منافقان را ندیدی که پیوسته به برادران کفارشان از اهل کتاب میگفتند:اگر شما را از وطن بیرون کنند ما هم با شما خواهیم بود،و سخن هیچکس را در باره شما اطاعت نخواهیم کرد،و اگر هم با شما پیکار شود شما را یاری خواهیم کرد" ( أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ نٰافَقُوا یَقُولُونَ لِإِخْوٰانِهِمُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَکُمْ وَ لاٰ نُطِیعُ فِیکُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّکُمْ ).
و به این ترتیب این گروه از منافقان به طایفه یهود سه مطلب را قول دادند که در همه دروغ میگفتند:نخست اینکه اگر شما را از این سرزمین بیرون رانند ما هم بعد از شما در اینجا نمیمانیم تا جای خالی شما را ببینیم! دیگر اینکه اگر دستوری بر ضد شما صادر شود از هر کس و هر مقام باشد،نه حالا،هیچوقت اطاعت نمیکنیم! سوم اینکه اگر پای کارزار به میان آید ما دوش به دوش شما ایستادهایم، و در یاری شما هیچگونه تردیدی به خود راه نمیدهیم! آری اینها قولهایی بود که منافقان قبل از این ماجرا به یهود دادند،ولی حوادث بعد نشان داد که همه دروغ بود.
و به همین دلیل قرآن با صراحت میگوید:"خداوند شهادت میدهد که آنها دروغگویانند"( وَ اللّٰهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ ).
چه تعبیر تکان دهندهای که با انواع تاکیدها همراه است،ذکر خداوند به عنوان شاهد و گواه،و آوردن جمله به صورت جمله اسمیه،و نیز استفاده از"ان"و"لام تاکید"همه نشان میدهد که "دروغ"و"نفاق"چنان به هم آمیخته است که جدایی در میان این دو ممکن نیست،همیشه منافقان دروغگو بودهاند،و غالبا دروغگویان منافقند.
تعبیر به"اخوانهم"(برادرانشان)نشان میدهد که رابطه و پیوند بسیار نزدیکی میان"منافقان"و"کفار"است،همانگونه که در آیات قبل روی رابطه اخوت در میان مؤمنان تکیه شده بود با این تفاوت که مؤمنان در اخوت خود صادقند،و لذا از هیچگونه ایثار و فداکاری مضایقه نمیکنند و به عکس منافقان هیچگونه وفاداری و همدردی ندارند،و در سختترین لحظات دست از برادران خود بر میدارند و این است تفاوت اخوت مؤمنان و کافران.
جمله" وَ لاٰ نُطِیعُ فِیکُمْ أَحَداً أَبَداً "(ما هرگز سخن هیچکس را در مورد شما اطاعت نخواهیم کرد)اشاره به این است که توصیهها و هشدارها و اخطارهای محمد را در مورد شما کاملا نادیده خواهیم گرفت.
*** سپس برای توضیح بیشتر در باره دروغگویی آنها میافزاید:"اگر یهود را بیرون کنند این منافقان با آنها بیرون نمیروند"( لَئِنْ أُخْرِجُوا لاٰ یَخْرُجُونَ مَعَهُمْ ).
"و اگر با آنها پیکار شود یاریشان نخواهند کرد"( وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لاٰ- یَنْصُرُونَهُمْ ).
"و به فرض که به گفته خود عمل کنند و به یاریشان برخیزند به زودی پشت به میدان کرده فرار میکنند"!( وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَیُوَلُّنَّ الْأَدْبٰارَ ).
"و بعد از آن هرگز یاری نخواهند داشت"( ثُمَّ لاٰ یُنْصَرُونَ ).
لحن قاطع و کوبنده این آیات لرزه بر اندام هر منافق و مخالفی میافکند، به خصوص اینکه آیه گرچه در مورد خاصی نازل شده ولی به طور مسلم مخصوص آن نیست،این یک اصل کلی است در رابطه"منافقان"با"سایر دشمنان اسلام" و همکاری نزدیک آنان با یکدیگر و وعد وعیدهایی که به هم میدهند،و بی پایه بودن تمام این قول و قرارها است.
این امر نه تنها در گذشته تاریخ اسلام رخ داد که امروز هم نمونههای زنده آن را در همکاری منافقان در کشورهای اسلامی با دشمنان اسلام به چشم میبینیم،و در فردا و فرداها نیز صادق است،و مسلما اگر مؤمنان راستین به وظائف خود عمل کنند بر آنها پیروز خواهند شد و نقشههاشان نقش بر آب میگردد.
*** در آیه بعد به تشریح علت این شکست پرداخته،میگوید:"وحشت از شما در دلهای آنها بیش از خوف از خدا است"( لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِی صُدُورِهِمْ مِنَ اللّٰهِ ).
چون از خدا نمیترسند از همه چیز وحشت دارند،مخصوصا از دشمنان مؤمن و مقاومی چون شما.
"این به خاطر آن است که آنها گروهی نادان هستند"( ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ یَفْقَهُونَ ).
رهبة در اصل به معنی ترسی است که توأم با اضطراب و پرهیز باشد، و در حقیقت ترس و وحشتی است عمیق و ریشهدار که آثار آن در عمل ظاهر گردد.
گرچه آیه فوق در مورد یهود"بنی نضیر"و عوامل شکست آنها در برابر مسلمین نازل شده ولی محتوای آن یک حکم کلی و عمومی است،چرا که در قلب
انسان هرگز دو خوف با هم جمع نمیشود،ترس از خدا،و ترس از ما سوی اللّٰه،زیرا همه چیز مسخر فرمان خدا است،و هر کس از خدا بترسد و از قدرت او آگاه باشد دلیلی ندارد که از غیر او ترسان باشد،و سرچشمه همه این بدبختیها جهل و نادانی و عدم درک حقیقت توحید است.
اگر مسلمانان امروز به معنی واقعی کلمه،"مسلمان"و"مؤمن" و"موحد"باشند نه تنها از قدرتهای بزرگ نظامی و صنعتی دنیای امروز به خود وحشتی راه نمیدهند،بلکه آن قدرتها از آنها میترسند،چنان که نمونههای زنده آن را با چشم میبینیم که با آن همه سلاح و وسائل پیشرفته باز از"ملتی کوچک ولی مؤمن و از جان گذشته"در وحشتند.
نظیر همین معنی در آیه 151 سوره آل عمران نیز آمده است: سَنُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ بِمٰا أَشْرَکُوا بِاللّٰهِ مٰا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطٰاناً وَ مَأْوٰاهُمُ النّٰارُ وَ بِئْسَ مَثْوَی الظّٰالِمِینَ :"به زودی در دلهای کافران رعب و وحشت میافکنیم،چرا که بدون دلیل چیزهایی را برای خدا شریک قرار دادند، و جایگاه آنها آتش است،و چه بد جایگاهی است قرارگاه ظالمان"! *** سپس به بیان نشانه روشنی از این ترس درونی پرداخته،میافزاید:"آنها هرگز با شما به صورت دسته جمعی جز در دژهای محکم یا از پشت دیوارها نمیجنگند،و از رویارویی با شما وحشت دارند"( لاٰ یُقٰاتِلُونَکُمْ جَمِیعاً إِلاّٰ فِی قُریً مُحَصَّنَةٍ أَوْ مِنْ وَرٰاءِ جُدُرٍ ).
"قری"جمع"قریه"به معنی آبادی است،اعم از شهر یا روستا،و گاه به معنی انسانهای مجتمع در یک محل نیز آمده است.
"محصنة"از ماده"حصن"(بر وزن جسم)به معنی دژ میباشد، بنا بر این"قری محصنه"به آبادیهایی گفته میشود که به وسیله برج و بارو یا
کندن خندق یا موانع دیگر از هجوم دشمن در امان است.
"جدر"جمع"جدار"به معنی دیوار است،و ریشه اصلی این لغت به معنی ارتفاع و بلندی است.
آری آنها چون از دژ ایمان و توکل بر خدا بیرون هستند جز در پناه دیوارها و قلعههای محکم جرأت جنگ و رویارویی با مؤمنان ندارند!.
سپس میافزاید:اما این نه بخاطر آن است که آنها افرادی ضعیف و ناتوان و ناآگاه به فنون جنگند"بلکه به هنگامی که درگیری در میان خودشان رخ میدهد پیکارشان شدید است"( بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدِیدٌ ).
اما در برابر شما صحنه دگرگون میشود،و رعب و وحشت و اضطراب عجیبی بر آنها حکمفرما میگردد.
البته این نیز تقریبا یک اصل کلی است در مورد پیکار همه اقوام بی ایمان در میان خودشان،و سپس پیکار با مؤمنان و نمونههای آن را در تاریخ معاصر کرارا دیدهایم که وقتی افراد بیخبر از خدا به جان هم افتاده،چنان محکم یکدیگر را کوبیدهاند که انسان در جنگجویی آنها شک نمیکند،اما هنگامی که در مقابل گروهی مؤمن و آماده"شهادت فی سبیل اللّٰه"قرار میگیرند فورا خود را به پشت سلاحها و سنگرها و دژهای مستحکم میکشند و وحشت سر تا پای آنها را فرا میگیرد،و به راستی اگر مسلمانان،ایمان و ارزشهای اسلامی را زنده و حاکم کنند باز در مقابل دشمنان از چنین عامل برتری برخوردار خواهند بود.
و در ادامه همین آیه،به عامل دیگری برای شکست و ناکامی آنها پرداخته، میفرماید:"به ظاهر آنها که مینگری آنها را متحد و متفق تصور میکنی، در حالی که دلهای آنها پراکنده است،و این به دلیل آن است که قومی هستند ناآگاه و فاقد تعقل"( تَحْسَبُهُمْ جَمِیعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتّٰی ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ یَعْقِلُونَ ).
"شتی"جمع"شتیت"یعنی"متفرق".
راستی که قرآن در تحلیل مسائل بسیار دقیق و الهام بخش است،میگوید:
"تفرقه و نفاق درونی"ناشی از"جهل و بیخبری و نادانی"است،چرا که"جهل" عامل شرک است،و شرک عامل پراکندگی،و پراکندگی سبب شکست،و به عکس"علم"عامل توحید در عقیده و عمل و اتفاق و هماهنگی است که آنهم به نوبه خود سرچشمه پیروزیها است.
و به این ترتیب انسجام ظاهری افراد بی ایمان و پیمان وحدت نظامی و اقتصادی آنها هرگز نباید ما را فریب دهد،چرا که در پشت این پیمانها و شعارهای وحدت،دلهای پراکندهای قرار دارد،و دلیل آن هم روشن است،زیرا هر کدام حافظ منافع مادی خویشند،و میدانیم منافع مادی همیشه در تضاد است،در حالی که وحدت و انسجام مؤمنان بر اساس اصولی است که تضاد در آن راه ندارد، یعنی اصل ایمان و توحید و ارزشهای الهی،بنا بر این هر جا شکست و ناکامی دامن مسلمین را بگیرد طبق آیات فوق دلیلش این است که از حقیقت ایمان فاصله گرفتهاند و تا باز نگردند وضع آنها دگرگون نخواهد شد.
کَمَثَلِ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِیباً ذٰاقُوا وَبٰالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (15) کَمَثَلِ اَلشَّیْطٰانِ إِذْ قٰالَ لِلْإِنْسٰانِ اُکْفُرْ فَلَمّٰا کَفَرَ قٰالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخٰافُ اَللّٰهَ رَبَّ اَلْعٰالَمِینَ (16) فَکٰانَ عٰاقِبَتَهُمٰا أَنَّهُمٰا فِی اَلنّٰارِ خٰالِدَیْنِ فِیهٰا وَ ذٰلِکَ جَزٰاءُ اَلظّٰالِمِینَ (17) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ مٰا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ (18) وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اَللّٰهَ فَأَنْسٰاهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ (19) لاٰ یَسْتَوِی أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ وَ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ هُمُ اَلْفٰائِزُونَ (20)
15-کار این گروه از یهود همانند کسانی است که کمی قبل از آنها بودند،طعم تلخ کار خود را چشیدند و برای آنها عذاب دردناک است.
16-کار آنها همچون شیطان است که به انسان گفت کافر شو(تا مشکلات تو را حل کنم!) اما هنگامی که کافر شد گفت:من از تو بیزارم،من از خداوندی که پروردگار عالمیان است بیم دارم! 17-سرانجام کار آنها این شد که هر دو در آتش دوزخند،جاودانه در آن میمانند،و این است کیفر ستمکاران! 18-ای کسانی که ایمان آوردهاید!از مخالفت خدا بپرهیزید،و هر انسانی باید بنگرد تا چه چیز را برای فردایش از پیش فرستاده،و از خدا بپرهیزید که خداوند از آنچه انجام میدهید آگاه است.
19-و همچون کسانی که خدا را فراموش کردند و خدا نیز آنها را به"خود فراموشی" گرفتار کرد نباشید،و آنها فاسق و گنهکارند.
20-هرگز اصحاب دوزخ و اصحاب بهشت یکسان نیستند،اصحاب بهشت رستگار و پیروزند.
با طناب پوسیده شیطان به چاه نروید!
این آیات هم چنان ادامه بحث پیرامون داستان یهود بنی نضیر و منافقان است و با دو تشبیه جالب،موقعیت هر کدام از این دو گروه را مشخص میسازد:
نخست میفرماید:"داستان یهود بنی نضیر همچون کسانی است که در گذشته نزدیک پیش از آنها بودند همانها که در این دنیا نتیجه تلخ کار خود را چشیدند و در قیامت عذاب دردناک دارند"( کَمَثَلِ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِیباً ذٰاقُوا وَبٰالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ) (1).
اما این گروه چه کسانی بودند که سرگذشت عبرتانگیزی قبل از ماجرای بنی نضیر داشتند بطوری که فاصله زیادی میان این دو حادثه نبود؟
1) 1) این جمله خبر برای مبتدای محذوفی است و در تقدیر چنین است:"مثلهم کمثل الذین من قبلهم".
جمعی آنها را همان مشرکان مکه میدانند که در غزوه بدر،طعم تلخ شکست را با تمام وجودشان چشیدند،و ضربات سربازان اسلام،آنها را از پای در آورد، زیرا حادثه"بدر"فاصله زیادی با ماجرای"بنی نضیر"نداشت چون ماجرای بنی نضیر-چنان که قبلا اشاره کردیم-بعد از جنگ"احد"رخ داد،و ماجرای بدر قبل از احد به فاصله یک سال واقع شد،بنا بر این در میان این دو حادثه، فاصله زیادی نبود.
در حالی که بسیاری از مفسران آن را اشاره به ماجرای یهود"بنی قینقاع" میدانند که بعد از ماجرای بدر واقع شد،و منجر به بیرون راندن این گروه از یهود از مدینه گردید،البته این تفسیر مناسبتر به نظر میرسد،چرا که تناسب بیشتری با یهود بنی نضیر دارد،زیرا یهود"بنی قینقاع"نیز مانند یهود"بنی نضیر"افرادی ثروتمند و مغرور و در میان خود جنگجو بودند،و پیامبر ص و مسلمانان را -چنان که در نکات مشروحا به خواست خدا خواهیم گفت-با نیرو و قدرت خود تهدید میکردند،ولی سرانجام چیزی جز بدبختی و دربدری در دنیا و عذاب الیم آخرت عائدشان نشد.
"وبال"به معنی عاقبت شوم و تلخ است،و در اصل از"وابل"به معنی باران سنگین گرفته شده زیرا بارانهای سنگین معمولا خوفناک است،و انسان از عاقبت تلخ آن هراسان میباشد،چرا که غالبا سیلهای خطرناکی به دنبال دارد.
*** سپس به تشبیهی در باره منافقان پرداخته،میگوید:"داستان آنها نیز همانند داستان شیطان است که به انسان گفت کافر شو تا مشکلات تو را حل کنم، اما هنگامی که کافر شد گفت من از تو بیزارم،من از خداوندی که پروردگار عالمیان است بیم دارم"( کَمَثَلِ الشَّیْطٰانِ إِذْ قٰالَ لِلْإِنْسٰانِ اکْفُرْ فَلَمّٰا کَفَرَ قٰالَ إِنِّی
بَرِیءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخٰافُ اللّٰهَ رَبَّ الْعٰالَمِینَ
) (1).
در اینکه منظور از"انسان"در این آیه کیست؟آیا مطلق انسانهایی است که تحت تاثیر شیطان قرار گرفته،فریب وعدههای دروغین او را میخورند و راه کفر میپویند،و سرانجام شیطان آنها را تنها گذاشته و از آنان بیزاری میجوید؟ یا منظور انسان خاصی است همانند"ابو جهل"و پیروان او که در جنگ بدر به وعدههای فریبنده شیطان دلگرم شدند،و عاقبت طعم تلخ شکست را چشیدند،چنان که در آیه 48 سوره انفال میخوانیم: وَ إِذْ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ وَ قٰالَ لاٰ غٰالِبَ لَکُمُ الْیَوْمَ مِنَ النّٰاسِ وَ إِنِّی جٰارٌ لَکُمْ فَلَمّٰا تَرٰاءَتِ الْفِئَتٰانِ نَکَصَ عَلیٰ عَقِبَیْهِ وَ قٰالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکُمْ إِنِّی أَریٰ مٰا لاٰ تَرَوْنَ إِنِّی أَخٰافُ اللّٰهَ وَ اللّٰهُ شَدِیدُ الْعِقٰابِ :"و به یاد آورید هنگامی که شیطان اعمال مشرکان را در نظرشان جلوه داد،و گفت هیچکس امروز بر شما پیروز نمیگردد،و من همسایه و پناه دهنده شما هستم،ولی هنگامی که مجاهدان اسلام و فرشتگان حامی آنها را دید به عقب برگشت،و گفت من از شما بیزارم،من چیزی را میبینم که شما نمیبینید،من از خدا میترسم!،و خداوند شدید العقاب است"! و یا اینکه منظور از"انسان"همان"برصیصا"عابد بنی اسرائیل است که فریب شیطان را خورد و کافر شد،و در لحظات حساس شیطان از او بیزاری جست و از او جدا شد که شرح آن به خواست خدا خواهد آمد.
1) 1) گرچه تعبیر به"کمثل"در این آیه و آیه قبل شبیه یکدیگر است،و به همین دلیل بعضی از مفسران هر دو را ناظر به یک گروه دانستهاند،ولی قرائن به خوبی گواهی میدهد که اولی ناظر به وضع یهود بنی نضیر است،و دومی ناظر به وضع منافقان،و به هر حال این عبارت نیز خبر مبتدای محذوفی است و در تقدیر چنین است"مثلهم کمثل الشیطان...".
ولی تفسیر اول با مفهوم آیه سازگارتر است و تفسیر دوم و سوم میتواند بیان مصداقی از آن مفهوم گسترده باشد، و به هر حال عذابی را که شیطان از آن اظهار وحشت میکند ظاهرا عذاب دنیا است،و بنا بر این ترس او جدی است نه شوخی و استهزا،و بسیارند کسانی که از مجازاتهای نزدیک میترسند ولی نسبت به مجازاتهای دراز مدت بی اعتنا هستند.
آری چنین است حال منافقان که دوستان خود را با وعدههای دروغین و نیرنگ به وسط معرکه میفرستند،سپس آنها را تنها گذارده فرار میکنند چرا که در نفاق وفاداری نیست.
*** در آیه بعد سرانجام کار این دو گروه:"شیطان و اتباعش"،و"منافقان و دوستانشان از اهل کفر"را روشن ساخته،میافزاید:"سرانجام کار آنها این شد که هر دو در آتش دوزخند،جاودانه در آن میمانند،و این است کیفر ظالمان"! ( فَکٰانَ عٰاقِبَتَهُمٰا أَنَّهُمٰا فِی النّٰارِ خٰالِدَیْنِ فِیهٰا وَ ذٰلِکَ جَزٰاءُ الظّٰالِمِینَ ) (1).
این یک اصل کلی است که عاقبت همکاری کفر و نفاق،و شیطان و یارانش، شکست و ناکامی و عذاب دنیا و آخرت است،در حالی که همکاری مؤمنان و دوستانشان همکاری مستمر و جاودانی و سرانجامش پیروزی و برخورداری از رحمت واسعه الهی در هر دو جهان است.
*** در آیه بعد روی سخن را به مؤمنان کرده،به عنوان یک نتیجهگیری از ماجرای شوم و دردناک"بنی نضیر"و منافقان و شیطان،میفرماید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید از مخالفت خدا بپرهیزید،و هر انسانی باید بنگرد تا چه
1) 1) "عاقبتهما"خبر"کان"و منصوب است و"انهما فی النار"بجای اسم کان است و"خالدین"حال است برای ضمیر"هما".
چیز را برای فردای قیامت از پیش فرستاده است"؟( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ مٰا قَدَّمَتْ لِغَدٍ ) (1).
سپس بار دیگر برای تاکید میافزاید:"از خدا بپرهیزید که خداوند از آنچه انجام میدهید آگاه است"( وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ ).
آری تقوی و ترس از خداوند سبب میشود که انسان برای فردای قیامت بیندیشد،و اعمال خود را پاک و پاکیزه و خالص کند.
تکرار امر به تقوی،چنان که گفتیم،برای تاکید است،چرا که انگیزه تمام اعمال صالح و پرهیز از گناه همین تقوی و خدا ترسی است.
ولی بعضی احتمال دادهاند که امر اول به تقوی ناظر به اصل انجام اعمال است و امر دوم به کیفیت خلوص آنها،یا اینکه اولی ناظر به انجام کارهای خیر است(به قرینه جمله"ما قدمت لغد")و دومی ناظر به پرهیز از گناهان و معاصی است،یا اینکه اولی اشاره به توبه از گناهان گذشته است و دومی تقوی برای آینده ولی در آیات قرینهای بر این تفسیرها وجود ندارد،و تاکید مناسبتر به نظر میرسد.
تعبیر به"غد"(فردا)اشاره به قیامت است چرا که با توجه به مقیاس عمر دنیا به سرعت فرا میرسد،و ذکر آن به صورت نکره برای اهمیت آن است.
تعبیر به"نفس"(یک نفر)ممکن است در اینجا به معنی هر یک نفر بوده باشد،یعنی هر انسانی باید به فکر فردای خویش باشد،و بدون آنکه از دیگران انتظاری داشته باشد که برای او کاری انجام دهند خودش تا در این دنیا است آنچه را میتواند از پیش بفرستد.
1) 1) در اینکه"ما"در"ما قدمت لغد"موصوله است یا استفهامیه؟مفسران دو احتمال دادهاند،و آیه شریفه تاب هر دو را دارد،هر چند استفهامیه مناسبتر به نظر میرسد.
این تفسیر نیز در مورد تعبیر فوق گفته شده که اشاره به کم بودن افرادی است که به فکر فردای قیامتند،مثل اینکه میگوئیم یک نفر پیدا شود که به فکر نجات خویش باشد،ولی تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد،و خطاب "یا ایها الذین آمنوا"و"عمومیت امر به تقوی"دلیل بر عمومیت مفهوم آیه است.
*** آیه بعد به دنبال دستور به تقوی و توجه به معاد،تاکید بر یاد خدا کرده، چنین میفرماید:"همچون کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند،و خدا نیز آنها را به خود فراموشی گرفتار کرد"( وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللّٰهَ فَأَنْسٰاهُمْ أَنْفُسَهُمْ ).
اصولا خمیر مایه تقوی دو چیز است:یاد خدا یعنی توجه به مراقبت دائمی اللّٰه و حضور او در همه جا و همه حال،و توجه به دادگاه عدل خداوند و نامه اعمالی که هیچ کار صغیر و کبیری وجود ندارد مگر اینکه در آن ثبت میشود،و به همین دلیل توجه به این دو اصل(مبدأ و معاد)در سر لوحه برنامههای تربیتی انبیاء و اولیاء قرار داشته،و تاثیر آن در پاکسازی فرد و اجتماع کاملا چشمگیر است.
قابل توجه اینکه قرآن در اینجا صریحا میگوید:فراموش کردن خدا سبب"خود فراموشی"میشود،دلیل آن نیز روشن است،زیرا از یک سو فراموشی پروردگار سبب میشود که انسان در لذات مادی و شهوات حیوانی فرو رود، و هدف آفرینش خود را به دست فراموشی بسپارد و در نتیجه از ذخیره لازم برای فردای قیامت غافل بماند.
از سوی دیگر فراموش کردن خدا همراه با فراموش کردن صفات پاک او است که هستی مطلق و علم بی پایان و غنای بی انتها از آن او است و هر چه غیر
او است وابسته به او و نیازمند به ذات پاکش میباشد،و همین امر سبب میشود که انسان خود را مستقل و غنی و بی نیاز بشمرد،و به این ترتیب واقعیت و هویت انسانی خویش را فراموش کند (1).
اصولا یکی از بزرگترین بدبختیها و مصائب انسان خود فراموشی است، چرا که ارزشها و استعدادها و لیاقتهای ذاتی خود را که خدا در او نهفته و از بقیه مخلوقات ممتازش ساخته،به دست فراموشی میسپرد،و این مساوی با فراموش کردن انسانیت خویش است،و چنین انسانی تا سرحد یک حیوان درنده سقوط میکند،و همتش چیزی جز خواب و خور و شهوت نخواهد بود! و اینها همه عامل اصلی فسق و فجور بلکه این خود فراموشی بدترین مصداق فسق و خروج از طاعت خدا است،و به همین دلیل در پایان آیه میگوید:
"چنین افراد فراموشکار فاسقند"( أُولٰئِکَ هُمُ الْفٰاسِقُونَ ).
این نکته نیز قابل توجه است که نمیگوید خدا را فراموش نکنید،بلکه میگوید:مانند کسانی که خدا را فراموش کردند و خدا آنها را به خود فراموشی گرفتار ساخت نباشید،و این در حقیقت یک مصداق روشن حسی را نشان میدهد که میتوانند عاقبت فراموش کردن خدا را در آن ببینند.
این آیه ظاهرا نظر به منافقان دارد که در آیات قبل به آنها اشاره شده بود،یا یهود بنی نضیر،و یا هر دو.
نظیر همین معنی در آیه 67 توبه در مورد خصوص منافقان آمده است، آنجا که میفرماید: اَلْمُنٰافِقُونَ وَ الْمُنٰافِقٰاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمُنْکَرِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَ یَقْبِضُونَ أَیْدِیَهُمْ نَسُوا اللّٰهَ فَنَسِیَهُمْ إِنَّ الْمُنٰافِقِینَ هُمُ الْفٰاسِقُونَ :"مردان و زنان منافق همه از یک گروهند،آنها امر به منکر، و نهی از معروف میکنند،و دستها را از انفاق و بخشش میبندند،خدا را
1) 1) المیزان جلد 19 صفحه 253.
فراموش کردند،خدا نیز آنها را(از رحمتش)فراموش کرده،منافقان قطعا فاسقند.
با این تفاوت که در آنجا فراموش کردن خدا سبب قطع رحمت او ذکر شده،و در اینجا سبب خود فراموشی که هر دو به یک نقطه منتهی میشود (دقت کنید).
*** در آخرین آیه مورد بحث به مقایسه این دو گروه(گروه مؤمنان با تقوی، و متوجه به مبدأ و معاد،و گروه فراموشکاران خدا که گرفتار خود فراموشی شدهاند)پرداخته،میگوید:"اصحاب دوزخ و اصحاب بهشت یکسان نیستند" ( لاٰ یَسْتَوِی أَصْحٰابُ النّٰارِ وَ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ ).
نه در این دنیا،نه در معارف،نه در نحوه تفکر،نه در طرز زندگی فردی و جمعی و هدف آن،و نه در آخرت و پاداشهای الهی،خط این دو گروه در همه جا،و همه چیز،از هم جدا است،یکی به یاد خدا و قیامت و احیای ارزشهای والای انسانی،و اندوختن ذخائر برای زندگی جاویدان است،و دیگری غرق شهوات و لذات مادی و گرفتار فراموشی همه چیز و اسیر بند هوا و هوس (1).
و به این ترتیب انسان بر سر دو راهی قرار دارد یا باید به گروه اول بپیوندد یا به گروه دوم و راه سومی در پیش نیست.
و در پایان آیه به صورت یک حکم قاطع میفرماید:"فقط اصحاب بهشت رستگار و پیروزند"( أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفٰائِزُونَ ).
نه تنها در قیامت رستگار و پیروزند که در این دنیا نیز پیروزی و آرامش و نجات از آن آنها است،و شکست در هر دو جهان نصیب فراموشکاران است.
1) 1) حذف متعلق(متعلق"لا یستوی")دلیل بر عموم است.
در حدیثی از رسول خدا ص میخوانیم که"اصحاب الجنة"را به کسانی تفسیر فرمود که از او اطاعت کردند و ولایت علی ع را پذیرا شدند، و"اصحاب النار"را به کسانی که ولایت علی ع را ناخوش داشتند و نقض عهد کردند و با او پیکار نمودند (1).
و البته این یکی از مصادیق روشن مفهوم آیه است و از عمومیت مفهوم آیه نمیکاهد.
آنچه در آیات فوق در مورد پیمانشکنی منافقان و تنها گذاردن دوستان خود در لحظات سخت و حساس آمده مطلبی است که بارها در زندگی خود نمونههای آن را دیدهایم.
آنها مثل شیطان اغواگر به وسوسه این و آن میپردازند،و قول هر گونه مساعدت و کمک به آنها میدهند،و آنان را به میدان حوادث میفرستند و آلوده انواع گناه میکنند،اما در بحرانیترین حالات آنها را در وسط میدان رها کرده برای حفظ جان یا منافع خویش فرار میکنند! و این است سرنوشت کسانی که با منافقان همکار و هم پیمانند.
نمونه زنده آن در عصر ما پیمانهایی است که قدرتهای بزرگ و شیاطین زمان ما با سران دولتهایی که به آنها وابستهاند امضا میکنند،و بارها دیدهایم این دولتهای وابسته که همه چیز خود را در طبق اخلاص گذارده و نثار آن حامیان شیطان صفت کردهاند در حوادث سخت کاملا تنها مانده،و از همه جا .
1) 1) "نور الثقلین"جلد 5 صفحه 292
رانده شدهاند،و اینجاست که به عمق پیام قرآنی آشناتر میشویم که میگوید:
" کَمَثَلِ الشَّیْطٰانِ إِذْ قٰالَ لِلْإِنْسٰانِ اکْفُرْ فَلَمّٰا کَفَرَ قٰالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخٰافُ اللّٰهَ رَبَّ الْعٰالَمِینَ :""کار آنها مانند شیطان است که به انسان گفت کافر شو و هنگامی که کافر شد گفت من از تو بیزارم،من از خداوندی که پروردگار عالمیان است بیم دارم"! ***
بعضی از مفسران و ارباب حدیث در ذیل این آیات روایتی پر معنی از عابدی از بنی اسرائیل بنام"برصیصا"نقل کردهاند که میتواند درس بزرگی برای همه افراد باشد تا هرگز با طناب پوسیده شیطان و منافقان به چاه نروند که رفتن همان،و سرنگون شدن در قعر چاه همان! و خلاصه داستان چنین است:
در میان بنی اسرائیل عابدی بود بنام"برصیصا"که زمانی طولانی عبادت کرده بود،و به آن حد از مقام قرب رسیده بود که بیماران روانی را نزد او میآوردند و با دعای او سلامت خود را باز مییافتند،روزی زن جوانی را از یک خانواده با شخصیت به وسیله برادرانش نزد او آوردند،و بنا شد مدتی بماند تا شفا یابد،شیطان در اینجا به وسوسهگری مشغول شد،و آن قدر صحنه را در نظر او زینت داد تا آن مرد عابد به او تجاوز کرد!چیزی نگذشت که معلوم شد آن زن باردار شده(و از آنجا که گناه همیشه سرچشمه گناهان عظیمتر است) زن را به قتل رسانید،و در گوشهای از بیابان دفن کرد! برادرانش از این ماجرا با خبر شدند که مرد عابد دست به چنین جنایت هولناکی زده،این خبر در تمام شهر پیچید،و به گوش امیر رسید،او با گروهی
از مردم حرکت کرد تا از ماجرا با خبر شود،هنگامی که جنایات عابد مسلم شد او را از عبادتگاهش فرو کشیدند،پس از اقرار به گناه دستور داد او را به دار بیاویزند،هنگامی که بر بالای چوبه دار قرار گرفت شیطان در نظرش مجسم شد،گفت:من بودم که تو را به این روز افکندم!و اگر آنچه را میگویم اطاعت کنی موجبات نجات تو را فراهم خواهم کرد! عابد گفت چه کنم؟گفت:تنها یک سجده برای من کن کافی است!عابد گفت:در این حالتی که میبینی توانایی ندارم،شیطان گفت:اشارهای کفایت میکند،عابد با گوشه چشم،یا با دست خود،اشارهای کرد و سجده به شیطان آورد و در دم جان سپرد و کافر از دنیا رفت! (1).
آری چنین است سرانجام وسوسههای شیاطین،و منافقانی که در خط آنها هستند.
در آیات فوق روی این مساله تکیه شده بود که انسان باید بنگرد تا کدامین ذخیره را از پیش برای فردای قیامت خود فرستاده است" وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ مٰا قَدَّمَتْ لِغَدٍ "و در حقیقت سرمایه اصلی انسان در صحنه قیامت کارهایی است که از پیش فرستاده،و گرنه غالبا کسی به فکر انسان نیست که برای او چیزی بعد از مرگ او بفرستد،و یا اگر بفرستند ارزش زیادی ندارد.
لذا در حدیثی از رسول خدا ص میخوانیم که فرمود در راه خدا انفاق کنید هر چند به اندازه یک من خرما یا کمتر،و یا یک مشت و یا کمتر باشد
1) 1) مجمع البیان جلد 9 صفحه 265،تفسیر قرطبی جلد 9 صفحه 6518-در تفسیر روح البیان این ماجرا به صورت مشروحتری آمده است(جلد 9 صفحه 446).
و یا حتی به نیمی از یک دانه خرما!و اگر کسی آن را هم نیابد با سخنان پاکیزه دلهایی را شاد کند،چرا که در قیامت هنگامی که در پیشگاه خدا قرار میگیرید به شما میفرماید آیا در باره تو چنین و چنان نکردم؟آیا گوش و چشم در اختیارت قرار ندادم؟آیا مال و فرزند به تو نبخشیدم؟و بنده عرض میکند:آری،و در اینجا خداوند متعال میگوید:پس نگاه کن ببین چه برای خود از قبل فرستادهای؟فینظر قدامه و خلفه و عن یمینه و عن شماله فلا یجد شیئا یقی به وجهه من النار!:"او نگاهی به پیش و پشت سر و طرف راست و چپ میافکند چیزی نمییابد که بتواند با آن صورتش را از آتش دوزخ حفظ کند"! (1).
در حدیث دیگری میخوانیم:پیامبر ص با بعضی از یارانش نشسته بود، گروهی از قبیله"مضر"وارد شدند که شمشیر بر کمر داشتند(و آماده جهاد در راه خدا بودند)اما لباس درستی در تن آنها نبود،هنگامی که پیامبر ص آثار نیازمندی و گرسنگی را در چهره آنها دید رنگ صورتش دگرگون شد، به مسجد آمد و بر فراز منبر رفت،حمد و ثنای الهی بجا آورد و فرمود:خداوند این آیه را در قرآن مجید نازل کرده است: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ مٰا قَدَّمَتْ لِغَدٍ ...سپس افزود در راه خدا انفاق کنید پیش از آنکه قدرت از شما سلب شود،و در راه خدا صدقه دهید قبل از آنکه مانعی در این راه ایجاد گردد،آنها که دینار دارند از دینار،و آنها که درهم دارند از درهم،و آنها که گندم و جو دارند از گندم و جو،چیزی از انفاق را کوچک نشمرید هر چند به نیمی از یک دانه خرما باشد.
مردی از انصار برخاست و کیسهای در دست مبارک پیامبر ص نهاد آثار خوشحالی و سرور در صورت حضرت نمایان شد،فرمود:هر کس سنت حسنهای بگذارد،و مردم به آن عمل کنند پاداش آن و پاداش تمام کسانی که به آن عمل
1) 1) نور الثقلین جلد 5 صفحه 292.
میکنند نصیب او خواهد شد،بی آنکه چیزی از پاداش آنها کاسته شود،و هر کس سنت سیئهای بگذارد گناه آن و گناه همه کسانی که به آن عمل میکنند بر او خواهد بود،بی آنکه از گناه آنها کاسته شود،مردم برخاستند آن کس که دینار داشت دینار آورد،و آنکه درهم داشت درهم،و هر کس طعام و چیز دیگری داشت خدمت پیامبر ص آورد،و به این ترتیب مقدار قابل ملاحظهای کمک نقدی و غیر نقدی نزد حضرت جمع شد و در میان آن نیازمندان تقسیم کرد (1).
همین معنی در آیات دیگر قرآن کرارا مورد تاکید قرار گرفته از جمله در آیه 110 سوره بقره میخوانیم: وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ وَ مٰا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ :"نماز را بر پا دارید،و زکات را ادا کنید،و هر کار خیری را برای خود از پیش میفرستید آن را نزد خدا خواهید یافت خدا نسبت به اعمال شما بینا است".
1) 1) تفسیر"در المنثور"جلد 6 صفحه 201.
لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا اَلْقُرْآنَ عَلیٰ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اَللّٰهِ وَ تِلْکَ اَلْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ (21) هُوَ اَللّٰهُ اَلَّذِی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ عٰالِمُ اَلْغَیْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ هُوَ اَلرَّحْمٰنُ اَلرَّحِیمُ (22) هُوَ اَللّٰهُ اَلَّذِی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْمَلِکُ اَلْقُدُّوسُ اَلسَّلاٰمُ اَلْمُؤْمِنُ اَلْمُهَیْمِنُ اَلْعَزِیزُ اَلْجَبّٰارُ اَلْمُتَکَبِّرُ سُبْحٰانَ اَللّٰهِ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (23) هُوَ اَللّٰهُ اَلْخٰالِقُ اَلْبٰارِئُ اَلْمُصَوِّرُ لَهُ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنیٰ یُسَبِّحُ لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (24)
21-اگر این قرآن را بر کوهی نازل میکردیم میدیدی که در برابر آن خشوع میکند و از خوف خدا میشکافد!و اینها مثالهایی است که برای مردم میزنیم تا در آن
بیندیشند.
22-او خدایی است که معبودی جز او نیست،از پنهان و آشکار آگاه است،و او رحمان و رحیم است.
23-او خدایی است که معبودی جز او نیست،حاکم و مالک اصلی او است،از هر عیب منزه است،به کسی ستم نمیکند،به مؤمنان امنیت میبخشد،و مراقب همه چیز است،او قدرتمندی است شکست ناپذیر که با اراده نافذ خود هر امری را اصلاح میکند،او شایسته بزرگی است.خداوند منزه است از آنچه شریک برای او قرار میدهند.
24-او خداوندی است خالق،و آفرینندهای بی سابقه،و صورتگری است(بی نظیر) برای او نامهای نیک است،و آنچه در آسمانها و زمین است تسبیح او میگویند، و او عزیز و حکیم است.
در تعقیب آیات گذشته که از طرق مختلف برای نفوذ در قلوب انسانها استفاده میکرد، و مسائل سرنوشتساز انسانها را در زندهترین صورتش بیان نمود در این آیات که آخرین آیات سوره حشر و ناظر به همه آیات قرآن مجید است پرده از روی این حقیقت بر میدارد که نفوذ قرآن به قدری عمیق است که اگر بر کوهها نازل میشد آنها را تکان میداد،اما عجب از این انسان سنگدل که گاه میشنود و تکان نمیخورد! نخست میفرماید:"اگر این قرآن را بر کوهی نازل میکردیم مشاهده میکردی که در برابر آن خشوع میکند،و از خوف خدا میشکافد"( لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ عَلیٰ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ ).
"و اینها مثالهایی است که برای مردم میزنیم تا در آن بیندیشند" ( وَ تِلْکَ الْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ ).
بسیاری از مفسران این آیه را به صورت تشبیه تفسیر کردهاند و گفتهاند هدف این است که این کوهها با همه صلابت و استحکامی که دارند اگر عقل و احساس میداشتند و این آیات بجای قلب انسانها بر آنها نازل میشد چنان به لرزه در میآمدند که از هم میشکافتند،اما گروهی از انسانهای قساوتمند و سنگدل میشنوند و کمتر تغییری در آنها رخ نمیدهد(جمله وَ تِلْکَ الْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ را گواه بر این تفسیر گرفتهاند).
بعضی دیگر آن را بر ظاهرش حمل کردهاند و گفتهاند:تمام موجودات این جهان،از جمله کوهها،برای خود نوعی درک و شعور دارند و اگر این آیات بر آنها نازل میشد به راستی از هم متلاشی میشدند،گواه این معنی را آیه 74 سوره بقره میدانند که در توصیف گروهی از یهود میگوید: ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ فَهِیَ کَالْحِجٰارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجٰارَةِ لَمٰا یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهٰارُ وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْمٰاءُ وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ :
"سپس دلهای شما بعد از این ماجرا سخت شد،همچون سنگ!و یا سختتر! چرا که پارهای از سنگها میشکافد و از آنها نهرها جاری میشود،و پارهای از آنها شکاف بر میدارد و آب از آن تراوش میکند و پارهای از خوف خدا به زیر میافتد"! تعبیر به"مثل"ممکن است به معنی"توصیف"باشد،چنان که این کلمه در قرآن مجید کرارا به این معنی آمده است،بنا بر این تعبیر مزبور منافاتی با این تفسیر ندارد.
قابل توجه اینکه نخست میگوید:کوهها خاشع و خاضع در مقابل قرآن میگشتند،و سپس میافزاید:از هم شکافته میشدند،اشاره به اینکه قرآن تدریجا در آنها نفوذ میکرد،و هر زمان آثار تازهای از تاثیر قرآن در آنها
نمایان میگشت،تا آنجا که تاب و توان را از دست میدادند،و همچون عاشق بیقراری واله و شیدا میشدند و سپس از هم میشکافتند (1).
*** در آیات بعد ذکر قسمت مهمی از اوصاف جمال و جلال خدا که توجه به هر یک در تربیت نفوس و تهذیب قلوب تاثیر عمیق دارد میپردازد،و ضمن سه آیه 15 صفت و به تعبیر دیگر 18 صفت از اوصاف عظیم او را ضمن سه آیه بر میشمرد و هر آیه با بیان توحید الهی و نام مقدس"اللّٰه"شروع میشود و انسان را به عالم نورانی اسماء و صفات حق رهنمون میگردد.
میفرماید:"او خدایی است که معبودی جز او نیست،از غیب و شهود آگاه است و او رحمان و رحیم است"( هُوَ اللّٰهُ الَّذِی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ عٰالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ هُوَ الرَّحْمٰنُ الرَّحِیمُ ).
در اینجا قبل از هر چیز روی مساله توحید که خمیر مایه همه اوصاف جمال و جلال و ریشه اصلی معرفت الهی است تکیه میکند،و بعد از آن روی علم و دانش او نسبت به غیب و شهود.
"شهادت"و"شهود"-چنان که راغب در مفردات میگوید-حضور توأم با مشاهده است،خواه با چشم ظاهر باشد یا با چشم دل.بنا بر این هر جا قلمرو احاطه حسی و علمی انسان است"عالم شهود"است،و آنچه از این قلمرو بیرون است"عالم غیب"محسوب میگردد،ولی همه اینها در برابر علم خدا یکسان است چرا که وجود بی پایان او همه جا حاضر و ناظر است،و بنا بر این جایی از قلمرو علم و حضور او بیرون نیست.
1) 1) "متصدع"از ماده"صدع"به معنی شکافتن اشیاء سفت و محکم است، مانند آهن و شیشه،و اگر به سر درد"صداع"میگویند به خاطر این است که گویی میخواهد سر انسان را از هم بشکافد.
و لذا در آیه 59 سوره انعام میخوانیم: وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ الْغَیْبِ لاٰ یَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ :"کلیدهای غیب تنها نزد او است و جز او کسی آن را نمیداند.
توجه به این نام الهی سبب میشود که انسان او را همه جا حاضر و ناظر بداند و تقوای الهی پیشه کند.
سپس روی رحمت عامه او که همه خلایق را شامل میشود(رحمن)و رحمت خاصهاش که ویژه مؤمنان است(رحیم)تکیه شده،تا به انسان امید بخشد.
و او را در راه طولانی تکامل و سیر الی اللّٰه که در پیش دارد یاری دهد که قطع این مرحله بی همراهی لطف او نمیشود و ظلمات است و خطر گمراهی دارد.
و به این ترتیب علاوه بر صفت توحید،سه وصف از اوصاف عظیمش در این آیه بیان شده که هر کدام به نوعی الهام بخش است.
*** در آیه بعد علاوه بر تاکید روی مساله توحید هشت وصف دیگر ذکر کرده،میفرماید:"او خدایی است که معبودی جز او نیست"( هُوَ اللّٰهُ الَّذِی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ).
"حاکم و مالک اصلی او است"( اَلْمَلِکُ ).
"از هر عیب و نقص پاک و مبرا است"( اَلْقُدُّوسُ ).
"هیچگونه ظلم و ستم بر کسی روا نمیدارد،و همه از ناحیه او در سلامتند" ( اَلسَّلاٰمُ ) (1).
1) 1) بعضی از مفسران"سلام"را در اینجا به معنی سلامت از هر گونه عیب و نقص و آفت معنی کردهاند ولی با توجه به اینکه این معنی در کلمه"قدوس"که قبلا آمده مندرج است و بعلاوه"سلام"در قرآن مجید معمولا به مساله سلامت بخشیدن به دیگران آمده و اصولا کلمه"سلام"که به هنگام ملاقات به دیگر گفته میشود و به معنی اظهار دوستی و بیان روابط سالم با طرف مقابل است آنچه در بالا ذکر کردیم مناسبتر به نظر میرسد (دقت کنید).
اصولا دعوت او به سوی سلامت است" وَ اللّٰهُ یَدْعُوا إِلیٰ دٰارِ السَّلاٰمِ "(یونس 25)و هدایت او نیز متوجه به سلامت میباشد:" یَهْدِی بِهِ اللّٰهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ السَّلاٰمِ "(مائده 16) و قرارگاهی را که برای مؤمنان فراهم ساخته نیز خانه سلامت است:" لَهُمْ دٰارُ السَّلاٰمِ عِنْدَ رَبِّهِمْ "درود و تحیت بهشتیان نیز چیزی جز"سلام"نیست:" إِلاّٰ قِیلاً سَلاٰماً سَلاٰماً "(واقعه 26).
سپس میافزاید:"او دوستانش را امنیت میبخشد،و ایمان مرحمت میکند" " اَلْمُؤْمِنُ " (1).
"او حافظ و نگاهدارنده و مراقب همه چیز است"( اَلْمُهَیْمِنُ ) (2).
"او قدرتمندی است که هرگز مغلوب نمیشود( اَلْعَزِیزُ ).
"او با اراده نافذ خود به اصلاح هر امر میپردازد"( اَلْجَبّٰارُ ).
این واژه که از ماده"جبر"گرفته شده،گاه به معنی قهر و غلبه و نفوذ
1) 1) بعضی از مفسران"مؤمن"را در اینجا به معنی"صاحب ایمان"تفسیر کردهاند، اشاره به اینکه اولین کسی که به ذات پاک خدا و صفاتش و رسولانش ایمان دارد خود او است،ولی آنچه در بالا ذکر کردیم مناسبتر است.
2) 2) در اصل این واژه دو قول در میان مفسران و ارباب لغت وجود دارد بعضی آن را از ماده"هیمن"میدانند که به معنی مراقبت و حفظ و نگاهداری است،و بعضی آن را از ماده"ایمان"میدانند که همزه آن تبدیل به"ها"شده است به معنی آرامش بخشیدن،این واژه دو بار در قرآن مجید،یک بار در باره خود قرآن(مائده-48)و یک بار در توصیف خداوند در آیه مورد بحث به کار رفته و در هر دو مورد مناسب همان معنی اول است(لسان العرب،تفسیر فخر رازی و روح المعانی). ابو الفتوح رازی ذیل آیه مورد بحث از"ابو عبیده"نقل میکند که در کلام عرب تنها پنج اسم است که بر این وزن آمده:(مهیمن)مسیطر(مسلط)و مبیطر(دام پزشک)و مبیقر(کسی که راه خود را میگشاید و پیش میرود)و مخیمر(نام کوهی است).
اراده میآید،و گاه به معنی جبران و اصلاح،و راغب در مفردات هر دو معنی را به هم آمیخته،میگوید:اصل جبر اصلاح کردن چیزی است با غلبه و قدرت این واژه هنگامی که در مورد خداوند به کار رود بیانگر یکی از صفات بزرگ او است که با نفوذ اراده و کمال قدرت به اصلاح هر فسادی میپردازد،و هر گاه در مورد غیر او به کار رود معنی مذمت را دارد،و به گفته"راغب"به کسی گفته میشود که میخواهد نقصان و کمبود خود را با ادعای مقاماتی که شایسته آن نیست"جبران"کند،این واژه در قرآن مجید در ده مورد به کار رفته که نه مورد آن در باره افراد ظالم و گردنکش و مفسد است، و تنها یک مورد آن در باره خداوند قادر متعال(آیه مورد بحث)میباشد.
سپس میافزاید:"او شایسته بزرگی است و چیزی برتر و بالاتر از او نیست" ( اَلْمُتَکَبِّرُ ).
"متکبر"از ماده"تکبر"به دو معنی آمده است:یکی ممدوح که در مورد خداوند به کار میرود،و آن دارا بودن بزرگی و کارهای نیک و صفات پسندیده فراوان است،و دیگری نکوهیده و مذموم که در مورد غیر خدا به کار میرود و آن این است که افراد کوچک و کم مقدار ادعای بزرگی کنند، و صفاتی را که ندارند به خود نسبت دهند،و از آنجا که عظمت و بزرگی تنها شایسته مقام خدا است این واژه به معنی ممدوحش تنها در باره او به کار میرود و هر گاه در غیر مورد او به کار رود به معنی مذموم است.
و در پایان آیه،بار دیگر روی مساله توحید که سخن با آن آغاز شده بود تکیه کرده،میفرماید:"خداوند منزه است از آنچه شریک برای او قرار میدهند"( سُبْحٰانَ اللّٰهِ عَمّٰا یُشْرِکُونَ ).
با توضیحی که داده شد روشن میشود که هیچ موجودی نمیتواند در صفاتی
که در اینجا آمده است شریک و شبیه و نظیر او باشد.
*** و در آخرین آیه مورد بحث در تکمیل این صفات به شش وصف دیگر اشاره کرده چنین میفرماید:"او خداوندی است آفریننده"( هُوَ اللّٰهُ الْخٰالِقُ ).
"خداوندی که مخلوقات را بی کم و کاست،و بدون شبیهی از قبل،ایجاد کرد" ( اَلْبٰارِئُ ) (1).
"آفریدگاری که به هر موجودی صورت خاصی بخشید"( اَلْمُصَوِّرُ ).
و سپس از آنجا که اوصاف خداوند منحصر به این اوصاف نیست،بلکه اوصافش همچون ذاتش بی پایان است،میافزاید:"برای او نامهای نیک است" ( لَهُ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنیٰ ).
و به همین دلیل از هر گونه عیب و نقص،منزه و مبری است،"و تمام موجوداتی که در آسمان و زمین هستند برای او تسبیح میگویند"و او را از هر عیب و نقصی پاک میشمرند( یُسَبِّحُ لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
و سرانجام برای تاکید بیشتر،روی موضوع نظام آفرینش به دو وصف دیگر از اوصافش که یکی از آنها قبلا آمد،اشاره کرده،میفرماید:"او عزیز و حکیم است"( وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ).
اولی نشانه کمال قدرت او بر همه چیز،و غلبه بر هر مانع است،و دومی اشاره به علم و آگاهی از نظام آفرینش و تنظیم برنامه دقیق در امر خلقت و تدبیر
1) 1) بارئ از ماده برء(بر وزن قفل)در اصل به معنی بهبودی و رهایی از امور ناخوش آیند است،و لذا بارئ به کسی گفته میشود که چیزی را بدون کم و کاست و کاملا موزون ایجاد کند،بعضی نیز آن را از ماده بری(بر وزن نفی)به معنی تراشیدن چوب گرفتهاند که آن نیز به منظور موزون ساختن آن انجام میگیرد.بعضی از ارباب لغت نیز تصریح کردهاند که بارئ کسی است که چیزی را بی سابقه و بدون نمونه قبلی،ابداء کند.
است.
و به این ترتیب در مجموع این آیات سهگانه علاوه بر مساله توحید که دو بار تکرار شده هفده وصف از اوصاف خدا آمده است به این ترتیب:
1-عالم الغیب و الشهاده.
2-رحمان.
3-رحیم.
4-ملک.
5-قدوس.
6-سلام.
7-مؤمن.
8-مهیمن.
9-عزیز.
10-جبار.
11-متکبر.
12-خالق.
13-بارئ.
14-مصور.
15-حکیم.
16-دارای اسماء الحسنی.
17-کسی که همه موجودات عالم تسبیح او میگویند.
که با وصف توحید او،مجموعا هیجده صفت میشود(توجه داشته باشید، توحید دو بار و عزیز نیز دو مرتبه ذکر شده است).
در میان مجموع این صفات،یک نوع نظم بندی خاصی در سه آیه دیده میشود:
در آیه نخست از عمومیترین اوصاف ذات(علم)و عمومیترین اوصاف
فعل(رحمت)که ریشه همه افعال خداوندی است بحث میکند.
در آیه دوم،سخن از حاکمیت او و شئون این حاکمیت است،و صفاتی همچون"قدوس"و"سلام"و"مؤمن"و"جبار"و"متکبر"،با توجه به معانی آنها که در بالا ذکر کردیم همه از ویژگیهای این حاکمیت مطلقه الهی است.
و در آخرین آیه از مساله خلقت و آنچه مربوط به آن است،مانند نظم بندی و صورت بندی و قدرت و حکمت بحث میکند.
و به این ترتیب،این آیات دست پویندگان راه معرفت اللّٰه را گرفته منزل به منزل پیش میبرد، از ذات پاک او شروع میکند،و بعد به عالم خلقت میآورد، و باز در این سیر الی اللّٰه از مخلوق نیز به سوی خالق میبرد،قلب را مطهر اسماء و صفات الهی و مرکز انواع ربانی میکند و در لابلای این معارف و انوار،او را میسازد و تربیت مینماید شکوفههای تقوا را بر شاخسار وجودش ظاهر ساخته و لایق قرب جوارش میکند،تا با تمام ذرات جهان همصدا شود،و تسبیحگویان نغمه سبوح و قدوسی سر دهد.
لذا جای تعجب نیست که در روایات اسلامی اهمیت فوق العادهای به این آیات داده شده که در نکات به خواست خدا به آن اشاره میشود.
تاثیر قرآن،در قلوب و افکار،واقعیتی است انکار ناپذیر،و در طول تاریخ اسلام شواهد زیادی بر این معنی دیده میشود،و عملا ثابت شده که سختترین دلها با شنیدن آیاتی چند،آن چنان نرم میشد که یکباره خود را به اسلام میسپرد، تنها افراد لجوج و معاند از این معنی مستثنی بودند،آنهایی که هیچ جایی برای هدایت در وجودشان نبود.
لذا در آیات فوق خواندیم که میفرماید:اگر این قرآن بر کوهها نازل میشد خاضع و از هم شکافته میگردید،و اینها همه نشانه جاذبه این کلام الهی است که ما نیز به هنگام تلاوت آن با حضور قلب این معنی را احساس میکنیم.
آیات آخر این سوره که مشتمل بر بخش مهمی از اسماء و صفات الهی است آیاتی است فوق العاده با عظمت و الهام بخش،و درس بزرگ تربیت است برای انسانها چرا که به آنها میگوید:اگر قرب خدا میطلبید و خواهان عظمت و کمال هستید شعلهای از این صفات را در وجود خود زنده کنید.
در بعضی از روایات آمده است که اسم اعظم خدا،در آیات آخر سوره حشر است (1).
و در حدیث دیگری از رسول خدا ص میخوانیم:
من قرء آخر الحشر غفر له ما تقدم من ذنبه و ما تاخر: "هر کس آخر سوره حشر را بخواند،گناهان گذشته و آینده او بخشوده میشود"! (2).
و باز در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است:
من قرء لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ -الی آخرها-فمات من لیلته مات شهیدا! "هر کس آیات لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ را تا آخر بخواند و در همان شب بمیرد،شهید مرده است"! (3).
یکی از اصحاب میگوید:از رسول خدا ص در باره اسم اعظم خدا سؤال کردم،فرمود:
علیک باخر الحشر و اکثر قراءتها: "بر تو باد که آخر سوره حشر را بخوانی و زیاد بخوان"!بار دیگر همین سؤال را تکرار کردم،حضرت همان پاسخ را تکرار فرمود" (4).
حتی در حدیثی آمده است:"
انها شفاء من کل داء الا السام،و السام الموت: "این آیات شفاء هر دردی است مگر مرگ! (1).
خلاصه اینکه:"روایات در این زمینه در کتاب شیعه و اهل سنت،فراوان است که همگی بر عظمت این آیات،و لزوم تفکر و اندیشه در محتوای آن، دلالت دارد.
قابل توجه اینکه:این سوره همانگونه که با تسبیح خداوند و نام"عزیز و حکیم"،آغاز میشود،با نام"عزیز و حکیم"نیز پایان میگیرد،چرا که هدف نهایی سوره شناخت خدا و تسبیح او و آشنایی با اسماء و صفات مقدس او است.
در باره"اسماء حسنی"که در آیات فوق اشاره شده بحث مشروحی ذیل آیه 18 سوره اعراف گذشت (2).
***خداوندا!به عظمت اسماء و صفات سوگند،که قلوب ما را در برابر قرآن مجید خاضع و خاشع بگردان.
پروردگارا!دام شیطان،سخت است،و اگر لطف تو یار نشود نجات از آن مشکل،ما را در پناه لطف از وسوسههای شیاطین،محفوظ دار.
بار الها!روح ایثار و تقوی و بر کناری از هر گونه بخل و کینه و حسد به ما مرحمت کن،و ما را از خود خواهی و خودپسندی بر کنار فرما.
آمین یا رب العالمین (پایان سوره حشر) (و پایان جلد 23) آخر شعبان 1406 20\2\1365 شمسی