ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نمونه/ بقلم جمعی از نویسندگان؛ زیرنظر ناصر مکارم شیرازی.
مشخصات نشر : طهران. : دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۵۳.
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، ۱۳۵۳.
یادداشت : کتابنامه.
شماره کتابشناسی ملی : ۵۴۲۴۵
محتوای سوره زخرف:
سوره زخرف از سورههای مکی است تنها در مورد آیه 45 این سوره جمعی از مفسران گفتگو کرده،آن را مدنی دانستهاند،شاید به این دلیل که بحث آن بیشتر مربوط به اهل کتاب است،و یا مربوط به داستان معراج،و هر کدام از این دو باشد متناسب با"مدینه"است،و به خواست خدا در تفسیر این آیه مطلب را روشن خواهیم کرد.
به هر حال طبیعت سورههای مکی که بیشتر بر محور اعتقادات اساسی اسلامی دور میزند و از مبدء و معاد و نبوت و قرآن و انذار و بشارت بحث میکند در آن منعکس است.
مباحث این سوره را به طور فشرده میتوان در هفت بخش خلاصه کرد:
بخش اول:سرآغاز سوره است که از اهمیت قرآن مجید و نبوت پیامبر اسلام ص و برخورد نامطلوب افراد نادان در برابر این کتاب آسمانی سخن میگوید.
بخش دوم:قسمتی از دلائل توحید را در"آفاق"و نعمتهای گوناگون خداوند را بر انسانها برمیشمرد.
بخش سوم:همین حقیقت را از طریق مبارزه با شرک و نفی نسبتهای ناروا به خداوند و مبارزه با تقلیدهای کورکورانه،و خرافاتی همچون تنفر از دختران یا ملائکه را دختران خدا پنداشتند تکمیل میکند.
در بخش چهارم:برای مجسم ساختن این حقایق قسمتی از سرگذشت انبیای پیشین و اقوام آنها را نقل میکند،و مخصوصا روی زندگی ابراهیم ع
و موسی ع و عیسی ع تکیه میکند.
در بخش پنجم:مساله معاد و پاداش مؤمنان و سرنوشت شوم کفار مطرح شده و با تهدیدها و انذارهای قوی مجرمان را هشدار میدهد.
بخش ششم:این سوره که از مهمترین بخشهای آن است ناظر به ارزشهای باطلی است که حاکم بر افکار افراد بیایمان بوده و هست که به خاطر این ارزشهای بی اساس در ارزیابی خود در باره مسائل مهم زندگی گرفتار انواع اشتباه میشوند، تا آنجا که انتظار دارند قرآن مجید نیز بر یک مرد ثروتمند نازل شده باشد، چرا که شخصیت را در ثروت میشمردند،قرآن مجید در آیات متعددی از این سوره این تفکر احمقانه را درهم میکوبد،و ارزشهای والای اسلامی و انسانی را مشخص میکند.
بخش هفتم:که در غالب سورهها وجود دارد بخشی است از مواعظ و اندرزهای مؤثر و پر بار برای تکمیل کردن بخشهای دیگر،تا مجموع آیات سوره را به صورت معجون شفا بخش کامل در آورد و نیرومندترین تاثیر را در شنونده بگذارد.
نام سوره از آیه 35 سوره گرفته شده که از ارزشهای مادی و"زخرف" (طلا و مانند آن)سخن میگوید.
فضیلت تلاوت سوره
در احادیث اسلامی در کتب مختلف تفسیر و حدیث فضیلت بسیاری برای تلاوت این سوره ذکر شده،از جمله:در حدیثی از پیامبر اسلام میخوانیم: من قرء سورة الزخرف کان ممن یقال له یوم القیامة یٰا عِبٰادِ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ وَ لاٰ أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ ادخلوا الجنة بغیر حساب: "کسی که سوره زخرف را تلاوت کند از کسانی است که روز قیامت به این خطاب مخاطب میشود: ای بندگان من!امروز نه ترسی بر شما است،و نه غمی،بدون حساب وارد بهشت شوید" 1. البته خطاب یٰا عِبٰادِ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ وَ لاٰ أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ همان چیزی است که در آیه 68 این سوره آمده،و جمله"ادخلوا الجنة"از آیه 70 گرفته شده،و جمله"بغیر حساب"از لوازم کلام و آیات دیگر قرآن است. در هر صورت این بشارت بزرگ و فضیلت بی حساب تنها با تلاوت خالی از اندیشه و ایمان و عمل حاصل نمیشود،چرا که تلاوت مقدمهای است برای اندیشه، و"ایمان"و"عمل"ثمرهای از آن است.
سوره زخرف از سورههای مکی است تنها در مورد آیه 45 این سوره جمعی از مفسران گفتگو کرده،آن را مدنی دانستهاند،شاید به این دلیل که بحث آن بیشتر مربوط به اهل کتاب است،و یا مربوط به داستان معراج،و هر کدام از این دو باشد متناسب با"مدینه"است،و به خواست خدا در تفسیر این آیه مطلب را روشن خواهیم کرد.
به هر حال طبیعت سورههای مکی که بیشتر بر محور اعتقادات اساسی اسلامی دور میزند و از مبدء و معاد و نبوت و قرآن و انذار و بشارت بحث میکند در آن منعکس است.
مباحث این سوره را به طور فشرده میتوان در هفت بخش خلاصه کرد:
بخش اول:سرآغاز سوره است که از اهمیت قرآن مجید و نبوت پیامبر اسلام ص و برخورد نامطلوب افراد نادان در برابر این کتاب آسمانی سخن میگوید.
بخش دوم:قسمتی از دلائل توحید را در"آفاق"و نعمتهای گوناگون خداوند را بر انسانها برمیشمرد.
بخش سوم:همین حقیقت را از طریق مبارزه با شرک و نفی نسبتهای ناروا به خداوند و مبارزه با تقلیدهای کورکورانه،و خرافاتی همچون تنفر از دختران یا ملائکه را دختران خدا پنداشتند تکمیل میکند.
در بخش چهارم:برای مجسم ساختن این حقایق قسمتی از سرگذشت انبیای پیشین و اقوام آنها را نقل میکند،و مخصوصا روی زندگی ابراهیم ع
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>حم (1) وَ اَلْکِتٰابِ اَلْمُبِینِ (2) إِنّٰا جَعَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (3) وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ اَلْکِتٰابِ لَدَیْنٰا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ (4) أَ فَنَضْرِبُ عَنْکُمُ اَلذِّکْرَ صَفْحاً أَنْ کُنْتُمْ قَوْماً مُسْرِفِینَ (5) وَ کَمْ أَرْسَلْنٰا مِنْ نَبِیٍّ فِی اَلْأَوَّلِینَ (6) وَ مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ نَبِیٍّ إِلاّٰ کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (7) فَأَهْلَکْنٰا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشاً وَ مَضیٰ مَثَلُ اَلْأَوَّلِینَ (8)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-حم.
2-سوگند به این کتابی که حقایقش آشکار است.
3-که ما آن را قرآنی فصیح و عربی قرار دادیم تا شما آن را درک کنید.
4-و آن در کتاب اصلی(لوح محفوظ)نزد ما است که بلند پایه و حکمت آموز است.
5-آیا این ذکر(قرآن)را از شما بازگیریم به خاطر اینکه قومی اسرافکارید؟ 6-چه بسیار از پیامبران را که(برای هدایت)در اقوام پیشین فرستادیم.
7-ولی هیچ پیامبری به سراغشان نمیآمد مگر اینکه او را استهزا میکردند.
8-ما کسانی را که نیرومندتر از اینها بودند هلاک کردیم،و داستان پیشینیان قبلا گذشت.
گناه شما مانع رحمت ما نیست!
در آغاز این سوره باز با"حروف مقطعه"(حم)روبرو میشویم،این چهارمین سورهای است که با"حم"آغاز شده،سه سوره دیگر نیز با همین دو حرف شروع میشود که مجموعا این هفت سوره"خانواده حم"را تشکیل میدهد که به ترتیب مؤمن-فصلت-شوری-زخرف-دخان-جاثیه،و احقاف است.
در باره"حروف مقطعه"قبلا بطور مشروح بحث کردهایم(به جلد اول آغاز سوره بقره، جلد دوم اول آل عمران،جلد ششم اول اعراف و جلد بیستم آغاز سوره فصلت در مورد حم مراجعه فرمائید).
*** در دومین آیه به قرآن مجید سوگند یاد کرده میفرماید:"قسم به این کتاب آشکار" (وَ الْکِتٰابِ الْمُبِینِ) .
سوگند به این کتابی که حقایقش آشکار،و مفاهیمش روشن،و دلائل
صدقش نمایان،و راههای هدایتش واضح و مبین است.
*** که"ما آن را قرآنی عربی قرار دادیم تا شما آن را درک کنید"( إِنّٰا جَعَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ) (1).
عربی بودن قرآن یا به معنی نزول آن به زبان عرب است که از گستردهترین زبانهای جهان برای بیان حقایق میباشد،و به خوبی میتواند ریزهکاریهای مطالب را با ظرافت تمام منعکس سازد.
و یا به معنی"فصاحت"آن است(چرا که یکی از معانی عربی همان "فصیح"است)اشاره به این که آن را در نهایت فصاحت قرار دادیم تا حقایق خوبی از لابلای کلمات و جملههایش ظاهر گردد،و همگان آن را به خوبی درک کنند.
جالب اینکه در اینجا قسم و جواب قسم هر دو یک چیز است،به قرآن سوگند یاد میکند که این کتاب عربی قرار داده شده تا همگان به محتوایش پی برند شاید اشاره به این است که چیزی والاتر از قرآن نبود که به آن سوگند یاد شود، والاتر از قرآن خود قرآن است چرا که کلام خدا است و کلام خدا بیانگر ذات پاک او است.
تعبیر به"لعل"(شاید،و به این امید...)نه بخاطر این است که خداوند در تاثیر قرآن تردیدی داشته،یا سخن از امید و آرزویی در میان باشد که رسیدن به آن مشکل است،نه،این تعبیر اشاره به تفاوت زمینههای فکری و اخلاقی شنوندگان آیات قرآن است و اشاره به این است که نفوذ قرآن شرایطی دارد که با کلمه"لعل"اجمالا به آن اشاره شده(شرح بیشتر این معنی را در جلد سوم
1) 1) واو در"و الکتاب المبین"برای قسم است،و جواب این قسم جمله " إِنّٰا جَعَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا "میباشد.
ذیل آیه 200 آل عمران گفتهایم).
*** سپس به بیان اوصاف سهگانه دیگری در باره این کتاب آسمانی پرداخته میگوید:"و آن در کتاب اصلی،در لوح محفوظ نزد ما است که بلند پایه و والا مقام و حکمت آموز است"( وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتٰابِ لَدَیْنٰا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ ).
در نخستین توصیف اشاره به این میکند که قرآن مجید در"ام الکتاب" در نزد پروردگار ثبت و ضبط است،چنان که در آیه 22 سوره"بروج"نیز میخوانیم: بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِیدٌ فِی لَوْحٍ مَحْفُوظٍ :"آن قرآن مجید است که در لوح محفوظ قرار دارد".
اکنون بهبینیم منظور از"ام الکتاب"یا"لوح محفوظ"چیست؟ واژه"ام"در لغت به معنی اصل و اساس هر چیزی است و اینکه عرب به مادر"ام"میگوید بخاطر آن است که ریشه خانواده و پناهگاه فرزندان است، بنا بر این"ام الکتاب"(کتاب مادر)به معنی کتابی است که اصل و اساس همه کتب آسمانی میباشد،و همان لوحی است که نزد خداوند از هر گونه تغییر و تبدیل و تحریفی محفوظ است،این همان کتاب"علم پروردگار"است که نزد او است و همه حقایق عالم و همه حوادث آینده و گذشته و همه کتب آسمانی در آن درج است و هیچکس به آن راه ندارد جز آنچه را که خدا بخواهد افشا کند.
این توصیف بزرگی است برای قرآن که از علم بی پایان حق سرچشمه گرفته و اصل و اساسش نزد او است.
و به همین دلیل در توصیف دوم میگوید:"این کتابی است والا مقام" (لعلی).
و در توصیف سوم میفرماید:"حکمت آموز و مستحکم و متین و حساب شده است"(حکیم).
چیزی که از علم بی پایان حق سرچشمه گیرد باید واجد این اوصاف باشد.
بعضی والا بودن و علو مقام قرآن را از این نظر دانستهاند که بر تمام کتب آسمانی پیشی گرفته،و همه را نسخ کرده،و در بالاترین مرحله اعجاز است.
بعضی دیگر مشتمل بودن قرآن را بر حقایقی که از دسترس افکار بشر بیرون است(علاوه بر حقایقی که همه کس از ظاهر آن میفهمد)مفهوم دیگری از علو قرآن شمردهاند.
این مفاهیم تضادی با هم ندارد و همه آنها در مفهوم"علی"(والا مقام) جمع است.
این نکته نیز قابل توجه است که"حکیم"معمولا وصف برای شخص است،نه برای کتاب،اما چون این کتاب آسمانی خود معلمی بزرگ و حکمت آموز است این تعبیر در مورد آن بسیار بجا است.
البته"حکیم"به معنی مستحکم و خلل ناپذیر نیز آمده است،و جمیع این مفاهیم در واژه مزبور جمع است و در مورد قرآن صادق میباشد،چرا که قرآن حکیم به تمام این معانی است.
*** در آیه بعد،منکران،و اعراض کنندگان از قرآن،را مخاطب ساخته میگوید:"آیا ما این قرآن را که مایه بیداری و یادآوری شما است از شما باز گیریم به خاطر اینکه قومی اسرافکار و افراطی هستید"؟!( أَ فَنَضْرِبُ عَنْکُمُ الذِّکْرَ صَفْحاً أَنْ کُنْتُمْ قَوْماً مُسْرِفِینَ ).
درست است که شما در دشمنی و مخالفت با حق،چیزی فروگذار نکردهاید، و مخالفت را به حد افراط و اسراف رساندهاید ولی لطف و رحمت خداوند به قدری وسیع و گسترده است که اینها را مانع بر سر راه خود نمیبیند،باز هم این کتاب بیدارگر آسمانی و آیات حیاتبخش آن را پی در پی بر شما نازل میکند،تا دلهایی
که اندک آمادگی دارند،تکان بخورند و به راه آیند،و این است مقام رحمت عامه و رحمانیت پروردگار که دوست و دشمن را در برمیگیرد.
جمله" أَ فَنَضْرِبُ عَنْکُمُ "به معنی"ا فنصرف عنکم"(آیا از شما باز داریم و منصرف سازیم)آمده است،چرا که وقتی سوار میخواهد مرکبش را از طریقی به جانب دیگری ببرد،آن را با شلاق میزند،و لذا کلمه"ضرب"در این گونه موارد بجای"صرف"(منصرف ساختن)به کار میرود (1).
"صفح"در اصل به معنی جانب و طرف چیزی است،و به معنی عرض و پهنا نیز میآید،و در آیه مورد بحث به معنی اول است،یعنی آیا ما این قرآن را که مایه یادآوری است از سوی شما به جانب دیگری متمایل سازیم؟ "مسرف"از ماده"اسراف"به معنی تجاوز از حد است،اشاره به اینکه مشرکان و دشمنان پیامبر ص در مخالفت و عداوت خود،هیچ حد و مرزی را به رسمیت نمیشناختند.
*** سپس به عنوان شاهد و گواه بر آنچه گفته شد،و هم تسلی و دلداری پیامبر ص،و در ضمن تهدیدی برای منکران لجوج در عبارتی کوتاه و محکم میفرماید:
"چه بسیار از پیامبران را که برای هدایت در اقوام پیشین فرستادیم"( وَ کَمْ أَرْسَلْنٰا مِنْ نَبِیٍّ فِی الْأَوَّلِینَ ).
*** "ولی هیچ پیامبری به سراغشان نمیآمد مگر اینکه او را به باد استهزاء و مسخره میگرفتند"( وَ مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ نَبِیٍّ إِلاّٰ کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ ).
این مخالفتها و سخریهها هرگز مانع لطف الهی نبود،این فیضی است که
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث.
از ازل تا به ابد ادامه یافته،وجودی است که بر همه بندگان میکند،و اصلا آنها را برای رحمت آفریده است وَ لِذٰلِکَ خَلَقَهُمْ (هود-119).
به همین دلیل اعراض و لجاجت شما هرگز مانع لطف او نخواهد بود، و پیامبر ص و مؤمنان راستین هم نباید دلسرد شوند که این اعراض از حق و پیروی از شهوات و هوی و هوس نیز سابقه طولانی دارد! *** اما برای اینکه تصور نکنند که لطف بی حساب خداوند مانع مجازات آنها در پایان کار خواهد شد که مجازات نیز خود،مقتضای حکمت او است،در آیه بعد میافزاید:"ما کسانی را که نیرومندتر از اینها بودند هلاک و نابود کردیم" ( فَأَهْلَکْنٰا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشاً ).
"و داستان پیشینیان قبلا گذشت"( وَ مَضیٰ مَثَلُ الْأَوَّلِینَ ).
در آیاتی که قبلا بر تو نازل کردهایم،نمونههای زیادی از این اقوام سرکش و طغیانگر مطرح شدهاند،و شرح حال آنها از طریق وحی،بی کم و کاست بر تو نازل گردیده،در میان آنها اقوامی بودند که از مشرکان عرب بسیار نیرومندتر بودند،با امکانات و ثروت و نفرات و لشگر و استعداد فراوان،اقوامی همچون فرعون و فرعونیان،زورمندانی همچون قوم عاد و ثمود،اما بروید ویرانههای شهرهای آنها را ببینید،و سرگذشت آنها را در تاریخ بخوانید،و از همه روشنتر آنچه را در قرآن در باره آنها نازل شده است بررسی کنید تا بدانید شما طاغیان لجوج از عذاب دردناک الهی هرگز در امان نیستید.
"بطش"(بر وزن فرش)چنان که"راغب"در"مفردات"میگوید:به معنی"گرفتن چیزی است با قدرت"و در اینجا با کلمه"اشد"نیز همراه شده که نشانه قدرت و نیروی بیشتری است.
ضمیر در"منهم"به مشرکان عرب بازمیگردد که در آیات قبل مخاطب
-بودند،اما در اینجا به صورت غائب از آنها یاد میشود،چرا که لایق ادامه خطاب الهی نیستند.
بعضی از مفسران بزرگ جمله" مَضیٰ مَثَلُ الْأَوَّلِینَ "(سرانجام کار اقوام پیشین قبلا گذشت)را اشاره به مطالبی دانستهاند که در سوره قبل(سوره شوری) پیرامون گروهی از آنها آمده است،ولی هیچ دلیلی بر این محدودیت در دست نیست،بخصوص اینکه در سوره شوری کمتر اشارهای به سرگذشت اقوام پیشین شده،در حالی که در سورههای دیگر قرآن بحثهای مشروحی پیرامون آنها آمده است.
به هر حال این آیه شبیه چیزی است که در آیه 78 سوره قصص گذشت: أَ وَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ قَدْ أَهْلَکَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَکْثَرُ جَمْعاً :"آیا قارون نمیدانست که خداوند اقوامی را پیش از او نابود کرد که از او نیرومندتر و ثروتمندتر بودند"؟! و یا آنچه در آیه 21 سوره"مؤمن"گذشت در آنجا که به مشرکان عرب هشدار داده میگوید: أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ کٰانُوا مِنْ قَبْلِهِمْ کٰانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ آثٰاراً فِی الْأَرْضِ فَأَخَذَهُمُ اللّٰهُ بِذُنُوبِهِمْ وَ مٰا کٰانَ لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وٰاقٍ :"آیا در زمین سیر نکردند تا ببینند پایان کار کسانی که قبل از آنها بودند چه شد؟آنها از اینان نیرومندتر و مؤثرتر در زمین بودند،اما خداوند آنها را به گناهشان گرفت و کسی نبود که آنان را از عذاب الهی نگهدارد".
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ اَلْعَزِیزُ اَلْعَلِیمُ (9) اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَلْأَرْضَ مَهْداً وَ جَعَلَ لَکُمْ فِیهٰا سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (10) وَ اَلَّذِی نَزَّلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً بِقَدَرٍ فَأَنْشَرْنٰا بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً کَذٰلِکَ تُخْرَجُونَ (11) وَ اَلَّذِی خَلَقَ اَلْأَزْوٰاجَ کُلَّهٰا وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنَ اَلْفُلْکِ وَ اَلْأَنْعٰامِ مٰا تَرْکَبُونَ (12) لِتَسْتَوُوا عَلیٰ ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ إِذَا اِسْتَوَیْتُمْ عَلَیْهِ وَ تَقُولُوا سُبْحٰانَ اَلَّذِی سَخَّرَ لَنٰا هٰذٰا وَ مٰا کُنّٰا لَهُ مُقْرِنِینَ (13) وَ إِنّٰا إِلیٰ رَبِّنٰا لَمُنْقَلِبُونَ (14)
9-هر گاه از آنها سؤال کنی چه کسی آسمانها و زمین را آفریده؟مسلما میگویند:خداوند قادر و دانا آنها را آفریده است.
10-همان کسی که زمین را گاهواره و محل آرامش شما قرار داد و برای شما در آن راههایی آفرید تا هدایت شوید(و به مقصد رسید).
11-و آن کسی که از آسمان آبی فرستاد به مقدار معین،و به وسیله آن سرزمین مرده را حیات بخشیدیم،و همین گونه در قیامت زنده میشوید! 12-و همان کسی که همه زوجها را آفرید،و برای شما از کشتیها و چهارپایان مرکبهایی قرار داد که بر آن سوار شوید.
13-تا بر پشت آنها به خوبی قرار گیرید،سپس نعمت پروردگارتان را هنگامی که بر آنها سوار شدید متذکر شوید،و بگوئید پاک و منزه است کسی که این را مسخر ما ساخت و گرنه ما توانایی آن را نداشتیم.
14-و ما به سوی پروردگارمان بازمیگردیم.
بخشی از دلائل توحید
از اینجا بحث پیرامون توحید و شرک شروع میشود،نخست از فطرت و سرشت آنها برای اثبات توحید کمک میگیرد،و بعد از دلائل موجود در نظام عالم هستی،و ضمن بیان پنج نمونه از مواهب پروردگار،حس شکرگزاری آنها را برمیانگیزد،و بعد به ابطال اعتقاد خرافی آنها پیرامون بتها و انواع شرک میپردازد.
در قسمت اول میفرماید:"هر گاه از آنها سؤال کنی چه کسی آسمانها و زمین را آفریده مسلما در پاسخ میگویند خداوند عزیز و علیم" (وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ ).
این تعبیر که در چهار آیه از آیات قرآن مجید با تفاوت مختصری آمده است
(عنکبوت آیه 61،لقمان آیه 25،زمر آیه 38،و زخرف آیه مورد بحث) (1)از یک سو دلیل بر فطری بودن خداشناسی و تجلی نور الهی در سرشت انسانها است.
و از سوی دیگر دلیل بر این است که مشرکان به این حقیقت که خالق آسمانها و زمین خدا است معترف بودند،و جز در موارد نادری برای معبودان خود خالقیت قائل نبودند.
و از سوی سوم این اعتراف پایهای است برای ابطال عبودیت بتها،چرا که شایسته عبادت کسی است که خالق و مدبر عالم باشد،نه موجوداتی که هیچ سهمی در این قسمت ندارند،بنا بر این اعتراف آنها به خالقیت"اللّٰه"دلیل دندانشکنی بر بطلان مذهب فاسدشان بود.
تعبیر به"عزیز و حکیم"که بیانگر قدرت مطلقه پروردگار و علم و حکمت او است گر چه یک تعبیر قرآنی است ولی مطلبی نبوده که مشرکان منکر آن باشند،چرا که لازمه اعتراف به خالقیت اللّٰه نسبت به آسمان و زمین،وجود این دو صفت برای خدا است،آنها حتی برای بتهایشان علم و قدرت قائل بودند تا چه رسد به خداوند که بتها را واسطه میان خود و او میدانستند.
*** سپس به پنج قسمت از نعمتهای بزرگ خدا که هر یک نمونهای از نظام آفرینش و آیتی از آیات خدا است اشاره میکند.
نخست از زمین شروع کرده میفرماید:"همان خداوندی که زمین را برای شما گاهواره و محل آرامش قرار داد"( اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ مَهْداً ).
واژههای"مهد و مهاد"هر دو به معنی محلی است که برای نشستن و خوابیدن
1) 1) در دو مورد دیگر از قرآن نیز اعتراف آنها به"خالقیت خداوند"نقل شده منتهی در یک مورد در باره نزول باران از آسمان(عنکبوت-63)و در مورد دیگر خالقیت خداوند نسبت به خود آنها آمده است(زخرف-87).
و استراحت آماده شده است،و در اصل به محلی گفته میشود که کودک را در آن میخوابانند،خواه گاهواره باشد یا غیر آن.
آری خداوند زمین را گاهواره انسان قرار داد،و در حالی که چندین نوع حرکت دارد در پرتو قانون جاذبه،و قشر عظیم هوایی که آن را از هر سو فراگرفته،و عوامل گوناگون دیگر،چنان آرام است که ساکنان آن کمترین ناراحتی احساس نمیکنند،و میدانیم نعمت آرامش و امنیت پایه اصلی بهرهگیری از نعمتهای دیگر است،بدیهی است اگر این عوامل مختلف دست به دست هم نمیدادند هرگز این آرامش وجود نداشت.
و برای بیان نعمت دوم میافزاید:"او برای شما در زمین راههایی قرار داد تا هدایت شوید و به مقصد برسید"( وَ جَعَلَ لَکُمْ فِیهٰا سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ ).
این نعمت که بارها در قرآن مجید به آن اشاره شده است(سوره طه آیه 53،سوره انبیا آیه 31،و سوره نحل آیه 15)از نعمتهایی است که بسیار از آن غافلند،زیرا میدانیم تقریبا سراسر خشکیها را چینخوردگیهای بسیار فراگرفته و کوههای بزرگ و کوچک و تپههای مختلف آن را پوشانده است، و جالب اینکه در میان بزرگترین سلسله جبال دنیا غالبا بریدگیهایی وجود دارد که انسان میتواند راه خود را از میان آنها پیدا کند،و کمتر اتفاق میافتد که این کوهها به کلی مایه جدایی بخشهای مختلف زمین گردند،و این یکی از اسرار نظام آفرینش و از مواهب الهی بر بندگان است.
از این گذشته بسیاری از قسمتهای زمین بوسیله راههای دریایی به یکدیگر مربوط میشوند که این خود نیز در عمومیت مفهوم آیه وارد است (1).
1) 1) کلمه"سبل"جمع"سبیل"هم به راههای خشکی اطلاق میشود،هم به راههای دریایی چنان که در بخش 42 دعای جوشن میخوانیم:یا من فی البر و البحر سبیله.
از آنچه گفتیم روشن شد که منظور از جمله" لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ "هدایت یافتن به مقصود و پیدا کردن مناطق مختلف زمین است،هر چند بعضی آن را اشاره به هدایت یافتن در امر توحید و خداشناسی دانستهاند(البته جمع میان هر دو معنی نیز بی مانع است).
*** سومین موهبت را که مساله نزول آب باران و احیاء زمینهای مرده است در آیه بعد به این صورت مطرح میکند"همان خدایی که از آسمان آبی فرستاد به اندازه معینی"( وَ الَّذِی نَزَّلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً بِقَدَرٍ ).
"و به وسیله آن سرزمین مردهای را حیات بخشیدیم"( فَأَنْشَرْنٰا بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً ).
"و همین گونه که زمینهای مرده با نزول باران زنده میشوند شما نیز بعد از مرگ زنده،و از قبرها خارج خواهید شد" (کَذٰلِکَ تُخْرَجُونَ ).
تعبیر به"قدر"اشاره لطیفی است به نظام خاصی که بر نزول باران حکمفرما است به اندازهای میبارد که مفید و ثمر بخش است و زیانبار نیست.
درست است که گاهی سیلابها براه میافتد و زمینهایی را ویران میکند اما این از حالات استثنایی است و جنبه هشدار دارد،ولی اکثریت قریب باتفاق بارانها سودمند و مفید و سود بخش است،اصولا پرورش تمام درختان و گیاهان و گلها و مزارع پر ثمر از برکت همین نزول به اندازه باران است،و اگر نزول باران نظامی نداشت اینهمه برکات عائد نمیشد.
در قسمت دوم آیه روی جمله"انشرنا"که از ماده"نشور"به معنی گستردن است تکیه شده که رستاخیز جهان نباتات را مجسم میسازد:زمینهای خشکیده که بذرهای گیاهان را همچون اجساد مردگان در قبرها در دل خود پنهان داشته،با نفخه صور"نزول باران"به حرکت درمیآیند،تکانی میخورند و مردگان گیاه سر از خاک برمیدارند و محشری برپا میشود که خود نمونهای
است از رستاخیز انسانها که در آخر همین آیه و در آیات متعدد دیگری از قرآن مجید به آن اشاره شده است.
*** در چهارمین مرحله بعد از ذکر نزول باران و حیات گیاهان به آفرینش انواع حیوانات اشاره کرده میگوید:"آن خدایی که همه زوجها را آفرید" ( وَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوٰاجَ کُلَّهٰا ).
تعبیر به"زوجها"کنایه از انواع حیوانات است،به قرینه گیاهان که در آیات قبل آمد،هر چند بعضی از مفسران آن را اشاره به تمام انواع موجودات اعم از حیوان و گیاه و جماد دانستهاند،چرا که قانون زوجیت در همه آنها حاکم است،و هر یک جنس مخالفی دارد،آسمان و زمین،شب و روز،نور و ظلمت، شور و شیرین،خشک و تر،خورشید و ماه،بهشت و دوزخ،جز ذات خداوند پاک که یگانه و یکتا است،و هیچگونه دوگانگی در ذات مقدسش راه ندارد.
ولی همانگونه که گفتیم قرائن موجود نشان میدهد که منظور"ازواج حیوانات"است،و میدانیم قانون زوجیت قانون حیات در همه جانداران میباشد و افراد نادر و استثنایی مانع از کلیت قانون نیست.
بعضی نیز"ازواج"را به معنی اصناف حیوانات گرفتهاند،همچون پرندگان و چهارپایان و آبزیان و حشرات و غیر آنها.
در پنجمین مرحله که آخرین نعمت را در این سلسله بیان میکند سخن از مرکبهایی است که خداوند برای پیمودن راههای دریایی و خشکی در اختیار بشر گذارده،میفرماید:"او برای شما از کشتیها و چهارپایان مرکبهایی قرار داد که بر آن سوار شوید"( وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الْفُلْکِ وَ الْأَنْعٰامِ مٰا تَرْکَبُونَ ).
این یکی از مواهب و اکرامهای خداوند نسبت به نوع بشر است که در
انواع دیگر از موجودات زنده دیده نمیشود که خداوند انسان را بر مرکبهایی حمل کرده،که در سفرهای دریا و صحرا به او کمک میکنند.
همان گونه که در آیه 70 سوره اسراء آمده است: وَ لَقَدْ کَرَّمْنٰا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ الطَّیِّبٰاتِ وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلیٰ کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِیلاً :"ما بنی آدم را گرامی داشتیم و آنها را در خشکی و دریا (بر مرکبهای راهوار)حمل کردیم،و از انواع روزیهای پاکیزه به آنها روزی دادیم،و بر سایر خلق خود برتری بخشیدیم".
و به راستی وجود این مرکبها فعالیت انسان و گسترش زندگی او را چندین برابر میکند،و حتی مرکبهای سریع السیر امروز که با استفاده از خواص موجودات مختلف در اختیار انسان قرار گرفته نیز از الطاف آشکار خدا است، وسائلی که چهره حیات او را به کلی دگرگون ساخته و به همه چیز سرعت بخشیده،و برای او همه گونه آسایش به ارمغان آورده است.
*** آیه بعد هدف نهایی آفرینش این مراکب را چنین بازگو میکند:"منظور این است که بر پشت این مرکبها به خوبی قرار گیرید،سپس نعمت پروردگارتان را متذکر شوید،و بگوئید پاک و منزه است خدایی که اینها را مسخر ما ساخت، و گرنه ما توانایی نگهداری آن را نداشتیم"( لِتَسْتَوُوا عَلیٰ ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ إِذَا اسْتَوَیْتُمْ عَلَیْهِ وَ تَقُولُوا سُبْحٰانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنٰا هٰذٰا وَ مٰا کُنّٰا لَهُ مُقْرِنِینَ ).
جمله" لِتَسْتَوُوا عَلیٰ ظُهُورِهِ "اشاره به این است که این مراکب را به گونهای آفریده است که شما میتوانید به خوبی بر آنها سوار شوید و به راحتی به مقصد برسید (1).
1) 1) ضمیر در"علی ظهوره"به"ما"موصوله برمیگردد که در جمله"ما ترکبون" آمده است و کشتیها و چهارپایان را شامل میشود و مفرد بودن آن به خاطر ظاهر لفظ است.
در این آیه دو هدف برای آفرینش این مرکبهای دریایی و صحرایی بیان شده:نخست یادآوری نعمتهای پروردگار به هنگام استقرار بر آنها،و دیگر منزه شمردن خداوندی که اینها را مسخر فرمان انسان ساخته،کشتیها را چنان آفریده که بتواند سینه امواج را بشکافد و به سوی مقصد حرکت کند،و چهارپایان را رام و تسلیم در برابر انسان قرار داده است.
"مقرنین"از ماده"اقران"به معنی قدرت و توانایی داشتن بر چیزی است، بعضی از ارباب لغت نیز گفتهاند به معنی"ضبط کردن"و نگهداری چیزی میباشد، و در اصل به معنی قرین چیزی واقع شدن بوده که لازمه آن توانایی بر نگهداری و ضبط آن است (1).
بنا بر این جمله"و ما کُنّٰا لَهُ مُقْرِنِینَ "مفهومش این است که اگر لطف پروردگار و مواهب او نبود ما هرگز توانایی بر ضبط و نگهداری این مرکبها نداشتیم،بادهای مخالف کشتیها را دائما واژگون میساخت،و ما را از رسیدن به ساحل نجات باز میداشت،و این حیوانات نیرومند که قدرت آنها به مراتب از انسان بیشتر است اگر روح تسلیم بر آنها حاکم نمیشد هرگز انسان نمیتوانست حتی نزدیک آنها برود،به همین دلیل گهگاهی که یکی از این حیوانات خشمگین شده،روح تسلیم را از دست میدهند مبدل به موجودات خطرناکی میگردند که چندین نفر قدرت مقابله با آنها را ندارد،در صورتی که در حال دعای ممکن است دهها یا صدها راس از آنها را به ریسمانی ببندند و دست بچهای بسپارند تا"برد هر جا که خاطر خواه او است".
گویی خداوند با این حالات استثنایی چهارپایان میخواهد نعمت حال عادی آنها را روشن سازد.
1) 1) در"لسان العرب"آمده است"اقرن له و علیه":اطاق و قوی علیه و اعتلا و فی التنزیل العزیز وَ مٰا کُنّٰا لَهُ مُقْرِنِینَ ای مطیقین.
در آخرین آیه مورد بحث گفتار مؤمنان راستین را به هنگام سوار شدن بر مرکب اینگونه تکمیل میکند:"و ما به هر حال به سوی پروردگارمان بازمیگردیم"( وَ إِنّٰا إِلیٰ رَبِّنٰا لَمُنْقَلِبُونَ ).
این جمله اشارهای به مساله معاد است بعد از بحثهایی که پیرامون توحید در این آیات گذشت چرا که همیشه توجه به آفریدگار و مبدء انسان را متوجه معاد نیز میسازد.
و نیز اشارهای است به این معنی که مبادا هنگام سوار شدن و تسلط بر این مرکبهای راهوار مغرور شوید،و در زرق و برق دنیا فرو روید،باید به هر حال به یاد آخرت باشید،چرا که حالت غرور مخصوصا در این موقع فراوان دست میدهد و کسانی که مرکبهای خود را وسیله برتریجویی و تکبر بر دیگران قرار میدهند کم نیستند.
و از سوی سوم سوار شدن بر مرکب و انتقال از جایی به جای دیگر ما را به انتقال بزرگمان از این جهان به جهان دیگر متوجه میسازد،آری ما سرانجام به سوی خدا میرویم.
یاد خدا به هنگام بهرهگیری از نعمتها
از نکات جالبی که در آیات قرآن به چشم میخورد این است که دعاهایی به مؤمنان تعلیم داده که به هنگام بهرهگیری از مواهب الهی بخوانند،دعاهایی که با محتوای سازندهاش روح و جان انسان را میسازد و آثار غرور و غفلت را میزداید.
به نوح دستور میدهد: فَإِذَا اسْتَوَیْتَ أَنْتَ وَ مَنْ مَعَکَ عَلَی الْفُلْکِ فَقُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی نَجّٰانٰا مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ :"هنگامی که تو و کسانی که با تو هستند بر کشتی سوار شدید بگو:ستایش خدایی را که ما را از قوم ستمگر نجات بخشید"(مؤمنون-28).
و نیز به او دستور میدهد که برای تقاضای نزول در منزلگاه پر برکت بگوید: رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلاً مُبٰارَکاً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ :"پروردگارا!مرا در منزلگاهی پر برکت فرود آر،و تو بهترین فرودآورندگانی"(مؤمنون-29).
و در آیات مورد بحث نیز خواندیم که دستور شکر نعمتهای پروردگار و تسبیح او را به هنگام قرار گرفتن بر مرکبها میدهد.
و هر گاه این خلق و خوی انسان گردد که به هنگام بهرهگیری از هر نعمتی بیاد منعم حقیقی و مبدء آن نعمت باشد،نه در ظلمت غفلت فرو میرود و نه در پرتگاه غرور میافتد،بلکه مواهب مادی برای او پلی میشوند به سوی خدا!.
در حالات پیامبر اسلام ص آمده است که هر گاه پای خود را در رکاب میگذارد میفرمود: "بسم اللّٰه" ،و هنگامی که بر مرکب استقرار مییافت میفرمود:
الحمد للّٰه علی کل حال، سُبْحٰانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنٰا هٰذٰا وَ مٰا کُنّٰا لَهُ مُقْرِنِینَ وَ إِنّٰا إِلیٰ رَبِّنٰا لَمُنْقَلِبُونَ
(1) .
در روایت دیگری از امام مجتبی حسن بن علی ع آمده است که مردی در حضور آن حضرت به هنگام سوار شدن بر مرکب گفت: سُبْحٰانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنٰا هٰذٰا ،امام فرمود:اینچنین به تو دستور داده نشده است،دستور این است که بگویی
الحمد للّٰه الذی هدانا للاسلام،الحمد للّٰه الذی من علینا بمحمد(ص) و الحمد للّٰه الذی جعلنا من خیر امة اخرجت للناس،ثم تقول: سُبْحٰانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنٰا هٰذٰا
(2) .
اشاره به اینکه در آیه تنها دستور به گفتن سُبْحٰانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنٰا هٰذٰا داده نشده بلکه قبلا دستور تذکر و یادآوری نعمتهای بزرگتر خداوند داده شده:
نعمت هدایت به سوی اسلام،نعمت نبوت پیامبر ص،نعمت قرار گرفتن در زمره بهترین امتها،سپس تسبیح خداوند بر تسخیر این مرکب! قابل توجه اینکه از پارهای از روایات استفاده میشود که هر کس این جمله را ( سُبْحٰانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنٰا هٰذٰا وَ مٰا کُنّٰا لَهُ مُقْرِنِینَ وَ إِنّٰا إِلیٰ رَبِّنٰا لَمُنْقَلِبُونَ ) به هنگام سوار شدن بر مرکب بگوید به فرمان خدا آسیبی به او نخواهد رسید!.
این مطلب در حدیثی در کتاب کافی از ائمه اهل بیت ع نقل شده است (1).
چقدر تفاوت است میان این تعلیمات سازنده اسلام با آنچه از گروهی هوسران و مغرور دیده میشود که مرکبهای خود را وسیله خودنمایی و فخرفروشی و گاه وسیلهای برای انواع گناهان قرار میدهند،چنان که"زمخشری"در "کشاف"از بعضی از سلاطین نقل میکند که او سوار بر مرکب مخصوصش شده بود،و از شهری به شهر دیگر میرفت،و یک ماه در میان آن دو فاصله بود،آن قدر شراب میخورد که هرگز پیمودن راه را متوجه نشد،تنها هنگامی از مستی به هوش آمد که به مقصد رسیده بود! ***
1) 1) نور الثقلین جلد 4 صفحه 593.
وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبٰادِهِ جُزْءاً إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَکَفُورٌ مُبِینٌ (15) أَمِ اِتَّخَذَ مِمّٰا یَخْلُقُ بَنٰاتٍ وَ أَصْفٰاکُمْ بِالْبَنِینَ (16) وَ إِذٰا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِمٰا ضَرَبَ لِلرَّحْمٰنِ مَثَلاً ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ کَظِیمٌ (17) أَ وَ مَنْ یُنَشَّؤُا فِی اَلْحِلْیَةِ وَ هُوَ فِی اَلْخِصٰامِ غَیْرُ مُبِینٍ (18) وَ جَعَلُوا اَلْمَلاٰئِکَةَ اَلَّذِینَ هُمْ عِبٰادُ اَلرَّحْمٰنِ إِنٰاثاً أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُکْتَبُ شَهٰادَتُهُمْ وَ یُسْئَلُونَ (19)
15-آنها برای خداوند از میان بندگانش جزئی قرار دادند(و ملائکه را دختران خدا خواندند)انسان کفران کننده آشکاری است! 16-آیا از میان مخلوقاتش دختران را برای خود انتخاب کرده،و پسران را برای شما؟! 17-در حالی که هر گاه یکی از آنها را به همان چیزی که برای خداوند رحمن شبیه قرار داده(به تولد دختر)بشارت دهند صورتش از فرط ناراحتی سیاه میشود، و مملو از خشم میگردد!
18-آیا کسی را که در لابلای زینتها پرورش مییابد و به هنگام جدال قادر به تبیین مقصود خود نیست(فرزند خدا میخوانید)؟! 19-آنها فرشتگان را که بندگان خدایند مؤنث پنداشتند،آیا به هنگام آفرینش آنها شاهد و حاضر بودند؟این گواهی آنها نوشته میشود و از آن بازخواست خواهند شد!
چگونه ملائکه را دختران خدا میخوانید؟!
بعد از تحکیم پایههای توحید از طریق برشمردن نشانههای خداوند در نظام هستی و نعمتها و مواهب او،در آیات مورد بحث به نقطه مقابل آن یعنی مبارزه با شرک و پرستش غیر خدا پرداخته نخست به سراغ یکی از شاخههای آن یعنی پرستش فرشتگان میرود و میفرماید:"آنها برای خداوند از میان بندگانش جزئی قرار دادند"( وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبٰادِهِ جُزْءاً ).
فرشتگان را دختران خدا و معبودان خود پنداشتند،خرافه زشتی که در میان بسیاری از بت پرستان رواج داشت.
تعبیر به"جزء"هم بیانگر این است که آنها فرشتگان را فرزندان خدا میشمردند زیرا همیشه فرزند جزئی از وجود پدر و مادر است که به صورت نطفه از آنها جدا میشود،و با هم ترکیب میگردد،و هستهبندی فرزند از آن آغاز میشود.
و نیز بیان کننده پذیرش عبودیت آنها است چرا که فرشتگان را جزئی از معبودان در مقابل خداوند تصور میکردند.
این تعبیر در ضمن یک استدلال روشن بر بطلان اعتقاد خرافی مشرکان است، چرا که اگر فرشتگان فرزندان خدا باشند لازمهاش این است که خداوند جزء
داشته باشد،و نتیجه آن ترکیب ذات پاک خدا است،در حالی که دلائل عقلی و نقلی گواه بر بساطت و احدیت وجود او است،چرا که جزء مخصوص به موجودات امکانیه است.
سپس میافزاید:"انسان کفران کننده آشکاری است"( إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَکَفُورٌ مُبِینٌ ).
این همه نعمتهای الهی سراسر وجود او را احاطه کرده که پنج بخش آن در آیات پیشین گذشت با اینحال بجای اینکه سر بر آستان خالق و ولی نعمت خود بساید راه کفران پیش گرفته به سراغ مخلوقاتش میرود.
*** در آیه بعد برای محکوم کردن این تفکر خرافی از ذهنیات و مسلمات خود آنها استفاده میکند،چرا که آنها جنس مرد را بر زن ترجیح میدادند،و اصولا دختر را ننگ خود میشمردند،میفرماید:"آیا از میان مخلوقاتش دختران را برای خود انتخاب کرده و پسران را برای شما"؟!( أَمِ اتَّخَذَ مِمّٰا یَخْلُقُ بَنٰاتٍ وَ أَصْفٰاکُمْ بِالْبَنِینَ ).
به پندار شما مقام دختر پائینتر است،چگونه خود را بر خدا ترجیح میدهید؟سهم او را دختر،و سهم خود را پسر میپندارید؟! درست است که زن و مرد در پیشگاه خدا در ارزشهای والای انسانی یکسانند، ولی گاه استدلال به ذهنیات مخاطب تاثیری در فکر او میگذارد که وادار به تجدید نظر میشود.
*** باز همین مطلب را به بیان دیگری تعقیب کرده میگوید:"هر گاه یکی از آنها را به همان چیزی که برای خداوند رحمن شبیه قرار داده بشارت دهند صورتش از فرط ناراحتی سیاه میشود،و مملو از خشم و غضب میگردد"!
( وَ إِذٰا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِمٰا ضَرَبَ لِلرَّحْمٰنِ مَثَلاً ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ کَظِیمٌ ).
منظور از" بِمٰا ضَرَبَ لِلرَّحْمٰنِ مَثَلاً "همان فرشتگانی است که آنها را دختران خدا میدانستند،و در عین حال معبود خود قرار میدادند،و شبیه و مانند او! واژه"کظیم"از ماده"کظم"(بر وزن نظم)به معنی گلوگاه است، و به معنی بستن گلوی مشک آب بعد از پر شدن نیز آمده،و لذا این کلمه در مورد کسی که قلبش مملو از خشم یا غم و اندوه است به کار میرود.
این تعبیر به خوبی حاکی از تفکر خرافی مشرکان ابله در عصر جاهلیت در مورد تولد فرزند دختر است که چگونه از شنیدن خبر ولادت دختر ناراحت میشدند در عین حال فرشتگان را دختران خدا میدانستند! *** باز در ادامه این سخن میافزاید:"آیا کسی را که در لابلای زینتها پرورش مییابد،و به هنگام گفتگو و کشمکش در بحث و مجادله نمیتواند مقصود خود را بخوبی اثبات کند فرزند خدا میدانید و پسران را فرزند خود"؟!( أَ وَ مَنْ یُنَشَّؤُا فِی الْحِلْیَةِ وَ هُوَ فِی الْخِصٰامِ غَیْرُ مُبِینٍ ) (1).
در اینجا قرآن دو صفت از صفات زنان را که در غالب آنها دیده میشود و از جنبه عاطفی آنان سرچشمه میگیرد مورد بحث قرار داده،نخست علاقه شدید آنها به زینتآلات،و دیگر عدم قدرت کافی بر اثبات مقصود خود به هنگام مخاصمه و جر و بحث بخاطر حیا و شرم.
بدون شک زنانی هستند که تمایل چندانی به زینت ندارند،و نیز بدون شک علاقه به زینت در"حد اعتدال"عیبی برای زنان محسوب نمیشود،
1) 1) "ینشو"از ماده"نشاء"به معنی ایجاد چیزی است،و در اینجا به معنی تربیت شدن و پرورش یافتن است و"حلیة"به معنی زینت و"خصام"بحث و مجادله و کشمکش بر سر چیزی است.
بلکه در اسلام روی آن تاکید شده است،منظور اکثریتی است که در غالب جوامع بشری عادت به تزیین افراطی دارند گویی در میان زینت به وجود میآیند و پرورش مییابند.
و نیز بدون شک در میان زنان افرادی پیدا میشوند که از نظر قدرت منطق و بیان بسیار قوی هستند،ولی نمیتوان انکار کرد که اکثریت آنها به خاطر شرم و حیا در مقایسه با مردان به هنگام بحث و مخاصمه و جدال قدرت کمتری دارند.
هدف بیان این حقیقت است که چگونه شما دختران را فرزند خدا میپندارید و پسران را از آن خود میشمرید؟! *** در آخرین آیه مورد بحث مطلب را با صراحت بیشتری مطرح کرده، میفرماید:"آنها فرشتگان را که بندگان خدایند مؤنث پنداشتند"(و دختران خدا معرفی کردند)( وَ جَعَلُوا الْمَلاٰئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ إِنٰاثاً ).
آری آنها بندگان خدا هستند،سر بر فرمان او دارند،و تسلیم اراده اویند، چنان که در آیه 26 و 27 سوره"حج"نیز آمده است: بَلْ عِبٰادٌ مُکْرَمُونَ لاٰ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ :"آنها بندگان شایسته خدا هستند که هرگز در سخن بر او پیشی نمیگیرند و همواره به فرمان او عمل میکنند".
تعبیر به"عباد"در واقع جواب پندار آنها است،زیرا اگر مؤنث بودند باید"عبادات"گفته شود،ولی باید توجه داشت که"عباد"هم جمع مذکر است،و هم به موجودهایی که خارج از مذکر و مؤنث باشند مانند فرشتگان نیز اطلاق میشود،همانگونه که در مورد خداوند نیز ضمیرهای مفرد مذکر به کار میرود در حالی که ما فوق همه اینها است.
قابل توجه اینکه در این جمله"عباد"به"الرحمن"اضافه شده،این
تعبیر ممکن است اشاره به این باشد که غالب فرشتگان مجریان رحمت خداوند و تدبیر کنندگان نظامات عالم هستی که سراسر رحمت است میباشند.
اما چرا این خرافه در میان عرب جاهلی پیدا شد؟و چرا هم اکنون رسوبات آن در مغزهای گروهی باقیمانده،تا آنجا که فرشتگان را به صورت زن و دختر ترسیم میکنند،حتی به اصطلاح"فرشته آزادی"را وقتی مجسم میسازند در چهره زنی با قیافه و موهای فراوان ترسیم میکنند! این پندار ممکن است از اینجا سرچشمه گرفته باشد که فرشتگان از نظر مستورند و زنان نیز غالبا مستور بودهاند،حتی در مورد بعضی از مؤنثهای مجازی در لغت عرب نیز این معنی دیده میشود که خورشید را مؤنث مجازی میدانند، و ماه را مذکر.چرا که قرص خورشید معمولا در میان امواج نور خود پوشیده است و نگاه کردن به آن به آسانی ممکن نیست،ولی قرص ماه چنین نمیباشد.
یا اینکه لطافت وجود فرشتگان سبب شده که آنها را همجنس زنان که نسبت به مردان موجودات لطیفتری هستند بدانند،و عجب اینکه بعد از اینهمه مبارزه اسلام با این تفکر خرافی باز هم هنگامی که میخواهند زنی را به خوبی توصیف کنند میگویند او یک فرشته است،ولی در مورد مردان کمتر این تعبیر به کار میرود،کلمه"فرشته"نیز نامی است که برای زنان انتخاب میکنند! سپس به صورت استفهام انکاری در پاسخ آنها میفرماید:"آیا به هنگام آفرینش فرشتگان حاضر بودند و از طریق حضور خود به این امر پیبردهاند"؟! ( أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ ).
و در پایان آیه میافزاید:"گواهی آنها بر این عقیده بی اساس در نامههای اعمالشان ثبت میشود،و روز قیامت مورد سؤال قرار میگیرند"( سَتُکْتَبُ شَهٰادَتُهُمْ وَ یُسْئَلُونَ ).
آنچه در آیات فوق خواندیم به صورت دیگری در سوره نحل(آیات 57
تا 59)نیز آمده است،و ما در آنجا بحثهای مشروحی پیرامون عقائد عرب جاهلی در مورد مساله"وئاد"(زنده به گور کردن دختران)و اصولا عقیده آنها پیرامون جنس زن و نیز نقش اسلام در احیا و شخصیت و ارزش مقام زن آوردهایم"(جلد 11 صفحه 269 تا 277).
وَ قٰالُوا لَوْ شٰاءَ اَلرَّحْمٰنُ مٰا عَبَدْنٰاهُمْ مٰا لَهُمْ بِذٰلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَخْرُصُونَ (20) أَمْ آتَیْنٰاهُمْ کِتٰاباً مِنْ قَبْلِهِ فَهُمْ بِهِ مُسْتَمْسِکُونَ (21) بَلْ قٰالُوا إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلیٰ أُمَّةٍ وَ إِنّٰا عَلیٰ آثٰارِهِمْ مُهْتَدُونَ (22)
20-آنان گفتند اگر خدا میخواست ما آنها را پرستش نمیکردیم،ولی به این امر یقین ندارند،و جز دروغ چیزی نمیگویند.
21-یا اینکه ما کتابی پیش از این به آنها دادهایم و آنها به آن تمسک میجویند؟ 22-بلکه آنها میگویند ما نیاکان خود را بر مذهبی یافتیم و ما نیز به آثار آنها هدایت شدهایم.
آنها دلیلی جز تقلید از نیاکان جاهل ندارند؟
در آیات گذشته نخستین پاسخ منطقی به عقیده خرافی بتپرستان که فرشتگان را دختران خدا میپنداشتند داده شد،و آن اینکه برای اثبات یک ادعا قبل از هر چیز مشاهده و رؤیت و حضور در صحنه لازم است،در حالی که هیچیک از بتپرستان هرگز نمیتوانند مدعی شوند که به هنگام آفرینش فرشتگان در آن صحنه شاهد و ناظر بودهاند.
آیات مورد بحث همین معنی را پیگیری کرده،به ابطال این خرافه زشت از طرق دیگری میپردازد،نخست یکی از دلائل واهی آنها را به طور فشرده همراه با جواب آن نقل کرده میگوید:"آنان گفتند:اگر خدا میخواست ما آنها را هرگز پرستش نمیکردیم"این خواست او بوده است که ما به پرستش آنان پرداختهایم!( وَ قٰالُوا لَوْ شٰاءَ الرَّحْمٰنُ مٰا عَبَدْنٰاهُمْ ).
این تعبیر ممکن است به این معنی باشد که آنها معتقد به جبر بودند، و میگفتند هر چه از ما صادر میشود به اراده خداوند است،و هر کاری انجام میدهیم مورد رضایت او است.
یا اینکه اگر اعمال و عقائد ما مورد رضای او نبود باید از آن نهی میکرد، و چون نهی نکرده است دلیل بر خشنودی او است! در حقیقت آنها برای توجیه عقائد فاسد و خرافی خود دست به خرافات دیگری میزدند،و برای پندارهای دروغین خود دروغهای دیگری به هم میبافتند در حالی که هر کدام از دو احتمال بالا مقصود آنها باشد فاسد و بی اساس است.
درست است که در عالم هستی چیزی بی اراده خدا واقع نمیشود ولی این به معنی جبر نیست،زیرا نباید فراموش کرد که خدا خواسته است ما مختار و صاحب آزادی اراده باشیم تا ما را بیازماید،و پرورش دهد.
و درست است که خدا باید اعمال بندگان را مورد نقد قرار دهد،ولی نمیتوان انکار کرد که همه انبیای الهی هر گونه شرک و دوگانه پرستی را نفی کردند.
از این گذشته عقل سلیم انسان نیز این خرافات را انکار میکند،مگر "عقل"،پیامبر خداوند در درون وجود انسان نیست؟ و در پایان این آیه با این جمله کوتاه به این استدلال واهی بتپرستان پاسخ میگوید:"آنها به چنین چیزی که ادعا میکنند علم ندارند،و جز دروغ چیزی
نمیگویند"( مٰا لَهُمْ بِذٰلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَخْرُصُونَ ).
آنها حتی به مساله جبر و یا رضایت خداوند به اعمالشان علم و ایمان ندارند بلکه مانند بسیاری از هواپرستان و مجرمان دیگر هستند که برای تبرئه خویشتن از گناه و فساد موضوع جبر را پیش میکشند و میگویند:دست تقدیر ما را به این راه کشانیده! در حالی که خودشان نیز میدانند دروغ میگویند،و اینها بهانهای بیش نیست،و لذا اگر کسی حقوقی از آنها را پایمال کند هرگز حاضر نیستند از مجازات او چشم بپوشند به این عنوان که او در کار خود مجبور بوده است! "یخرصون"از ماده"خرص"(بر وزن غرس)در اصل به معنی تخمین زدن است.
نخست در مورد تخمین مقدار میوه بر درختان،سپس به هر گونه حدس و تخمین اطلاق شده،و از آنجا که حدس و تخمین گاه نادرست از آب درمیآید این واژه به معنی دروغ نیز به کار رفته،و در آیه مورد بحث از همین قبیل است.
به هر حال از آیات متعددی از قرآن مجید برمیآید که بتپرستان برای توجیه عقائد خرافی خود کرارا به مساله مشیت الهی استدلال میکردند،از جمله اینکه آنها اشیایی را حرام و اشیایی را بر خود حلال کرده بودند،و آن را به خدا نسبت میدادند،چنان که در آیه 148 انعام آمده است: سَیَقُولُ الَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا أَشْرَکْنٰا وَ لاٰ آبٰاؤُنٰا وَ لاٰ حَرَّمْنٰا مِنْ شَیْءٍ :"به زودی مشرکان میگویند اگر خدا میخواست نه ما مشرک میشدیم و نه نیاکان ما،و چیزی را تحریم نمیکردیم".
در آیه 35 نحل نیز همین معنی تکرار شده است: وَ قٰالَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا عَبَدْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ نَحْنُ وَ لاٰ آبٰاؤُنٰا وَ لاٰ حَرَّمْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ .
قرآن مجید در ذیل آیه سوره انعام آنها را تکذیب کرده،میفرماید: کَذٰلِکَ کَذَّبَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتّٰی ذٰاقُوا بَأْسَنٰا :"اینگونه کسانی که پیش از آنها بودند دروغ گفتند و طعم کیفر ما را چشیدند"و در ذیل آیه سوره نحل تصریح میکند فَهَلْ عَلَی الرُّسُلِ إِلاَّ الْبَلاٰغُ :"مگر بر رسولان الهی جز ابلاغ رسالت چیزی هست"؟! و در ذیل آیه مورد بحث نیز چنان که دیدیم آنها را به تخمین دروغین نسبت میدهد که در حقیقت همه به یک ریشه بازمیگردد.
*** در آیه بعد به دلیل دیگری که ممکن است آنها به آن استدلال کنند اشاره کرده،میگوید:"یا اینکه ما کتابی را پیش از این کتاب به آنها دادهایم و آنها به آن تمسک میجویند"؟!( أَمْ آتَیْنٰاهُمْ کِتٰاباً مِنْ قَبْلِهِ فَهُمْ بِهِ مُسْتَمْسِکُونَ ) (1).
یعنی آنها برای اثبات این ادعا باید یا به دلیل عقل متمسک شوند،یا به نقل،در حالی که نه دلیلی از عقل دارند،و نه دلیلی از نقل،تمام دلائل عقلی دعوت به توحید میکند،و همه انبیا و کتب آسمانی نیز دعوت به توحید کردند.
*** در آخرین آیه مورد بحث به بهانه اصلی آنان اشاره کرده که آنهم در واقع خرافهای بیش نیست که پایه خرافه دیگری شده است،میفرماید:"بلکه آنها میگویند:ما نیاکان خود را بر مذهبی یافتیم و ما نیز به آثار آنها هدایت شدهایم" ( بَلْ قٰالُوا إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلیٰ أُمَّةٍ وَ إِنّٰا عَلیٰ آثٰارِهِمْ مُهْتَدُونَ ).
در حقیقت آنها دلیلی جز"تقلید کورکورانه"از پدران و نیاکان خود
1) 1) "ام"در اینجا متصله است،و عطف بر" أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ "میباشد،و ضمیر در من قبله به قرآن بازمیگردد و اینکه بعضی احتمال دادهاند که"ام منقطعه"باشد و یا ضمیر به"رسول"بازگردد چندان با قرائن در آیه متناسب نیست.
نداشتند،و عجب اینکه خود را با این تقلید هدایت یافته میپنداشتند،در حالی که در مسائل اعتقادی و زیربنای فکری هیچ انسان فهمیده و آزادهای نمیتواند متکی بر تقلید باشد آنهم به صورت تقلید"جاهل از جاهل"چرا که میدانیم نیاکان آنها نیز هیچ علم و دانشی نداشتند،مغزهای آنها مملو از خرافات و اوهام بود،و جهل حاکم بر افکار و اجتماعشان،چنان که قرآن در آیه 170 بقره میگوید: أَ وَ لَوْ کٰانَ آبٰاؤُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لاٰ یَهْتَدُونَ :"آیا نه اینست که پدران آنها چیزی نمیفهمیدند و هدایتی نداشتند"؟! تقلید تنها در مسائل فرعی و غیر زیربنایی صحیح است،آنهم تقلید از عالم یعنی رجوع جاهل به عالم،همانگونه که در مراجعه بیمار به طبیب،و افراد غیر متخصص به صاحبان تخصص دیده میشود،بنا بر این تقلید آنها به دو دلیل باطل و محکوم بوده است.
واژه"امت"چنان که راغب در مفردات میگوید به جماعتی میگویند که یک نوع ارتباط به یکدیگر دارند،یا از نظر دین،یا وحدت مکان،یا زمان، خواه آن حلقه اتصال اختیاری باشد یا اجباری(و از همین رو گاهی به معنی "مذهب"به کار رفته مانند آیه مورد بحث،ولی معنی اصلی آن همان جماعت و گروه است و اطلاق این کلمه بر مذهب نیازمند به قرینه است) (1).
1) 1) در جمله" إِنّٰا عَلیٰ آثٰارِهِمْ مُهْتَدُونَ ""مهتدون"خبر"ان"و"علی آثارهم"متعلق به آن است،و اینکه بعضی احتمال دادهاند"علی آثارهم"خبر اول و"مهتدون" خبر دوم باشد بعید به نظر میرسد.
وَ کَذٰلِکَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلاّٰ قٰالَ مُتْرَفُوهٰا إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلیٰ أُمَّةٍ وَ إِنّٰا عَلیٰ آثٰارِهِمْ مُقْتَدُونَ (23) قٰالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُکُمْ بِأَهْدیٰ مِمّٰا وَجَدْتُمْ عَلَیْهِ آبٰاءَکُمْ قٰالُوا إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کٰافِرُونَ (24) فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُکَذِّبِینَ (25)
23-همین گونه در هیچ شهر و دیاری پیش از تو پیامبری انذارکننده نفرستادیم مگر اینکه ثروتمندان مست و مغرور گفتند ما پدران خود را بر مذهبی یافتیم و به آثار آنها اقتدا میکنیم.
24-(پیامبرشان)گفت:آیا اگر من آئینی هدایتبخشتر از آنچه پدرانتان را بر آن یافتید آورده باشم(باز هم انکار میکنید؟!)گفتند(آری)ما به آنچه شما به آن مبعوث شدهاید کافریم! 25-لذا ما از آنها انتقام گرفتیم بنگر پایان کار تکذیبکنندگان چگونه بود.
سرانجام کار این مقلدان چشم و گوش بسته!
این آیات بحث آیات گذشته را در زمینه بهانه اصلی مشرکان برای بتپرستی که مساله تقلید نیاکان بود ادامه میدهد.
نخست میگوید:این تنها ادعای مشرکان عرب نیست،"همین گونه ما در هیچ شهر و دیاری پیش از تو پیغمبری انذارکننده نفرستادیم مگر اینکه ثروتمندان مست و مغرور گفتند:ما پدران خود را بر مذهبی یافتیم،و ما به آثار آنان اقتدا میکنیم"( وَ کَذٰلِکَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلاّٰ قٰالَ مُتْرَفُوهٰا إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلیٰ أُمَّةٍ وَ إِنّٰا عَلیٰ آثٰارِهِمْ مُقْتَدُونَ ).
از این آیه بخوبی استفاده میشود که سردمداران مبارزه با انبیا و آنها که مساله تقلید از نیاکان را مطرح میکردند و سخت روی این مساله ایستاده بودند همان"مترفون"بودند، همان ثروتمندان مست و مغرور و مرفه،زیرا"مترف" از ماده"ترفه"(بر وزن لقمه)به معنی فزونی نعمت است،و از آنجا که بسیاری از متنعمان غرق شهوات و هوسها میشوند کلمه مترف به معنی کسانی که مست و مغرور به نعمت شده و طغیان کردهاند آمده (1)،و مصداق آن غالبا پادشاهان و جباران و ثروتمندان مستکبر و خودخواه است،آری آنها بودند که با قیام انبیا به دوران خودکامگیهایشان پایان داده میشد،و منافع نامشروعشان به خطر میافتاد، و مستضعفان از چنگال آنها رهایی مییافتند و به همین دلیل با انواع حیل و بهانهها به تخدیر و تحمیق مردم میپرداختند و امروز نیز بیشترین فساد دنیا از همین"مترفین" سرچشمه میگیرد که هر جا ظلم و تجاوز و گناه و آلودگی است آنجا حضور فعال دارند.
قابل توجه اینکه در آیه قبل خواندیم که آنها میگفتند:" إِنّٰا عَلیٰ آثٰارِهِمْ مُهْتَدُونَ ":"ما بر آثار آنها هدایت یافتهایم"و در اینجا از قول آنها میگوید:
" إِنّٰا عَلیٰ آثٰارِهِمْ مُقْتَدُونَ ":"ما به آثار آنها اقتدا کردهایم"گر چه هر دو تعبیر در حقیقت به یک معنی باز میگردد،ولی تعبیر اول اشاره به دعوی حقانیت مذهب نیاکان است،و تعبیر دوم اشاره به اصرار و پافشاری آنها بر پیروی و اقتدای
1) 1) در"لسان العرب"میخوانیم:اترفته النعمه،ای اطغته.
به نیاکان.
به هر حال این آیه یک نوع تسلی خاطری است برای پیامبر اسلام ص و مؤمنان که بدانند بهانهجویی مشرکان چیز تازهای نیست،این همان راهی است که همه گمراهان در طول تاریخ پیمودهاند! *** آیه بعد و پاسخی را که انبیای پیشین به آنها میدادند به وضوح بیان میکند و میگوید:"پیامبرشان به آنان گفت:آیا اگر من آئینی روشنتر و هدایت کنندهتر از آنچه پدرانتان را بر آن یافتید آورده باشم باز هم آن را انکار میکنید"؟! ( قٰالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُکُمْ بِأَهْدیٰ مِمّٰا وَجَدْتُمْ عَلَیْهِ آبٰاءَکُمْ ) (1).
این مؤدبانهترین تعبیری است که میتوان در مقابل قومی لجوج و مغرور بیان کرد که عواطف آنها به هیچوجه جریحه دار نشود،نمیگوید آنچه را شما دارید دروغ و خرافه است و حماقت،بلکه میگوید:آنچه من آوردهام از آئین نیاکان شما هدایتکنندهتر است،بیایید بنگرید و مطالعه کنید.
اینگونه تعبیرات قرآنی ادب در بحث و محاجه را مخصوصا در مقابل جاهلان مغرور به ما میآموزد.
ولی با اینهمه بقدری آنها غرق در جهل و تعصب و لجاج بودند که این گفتار حساب شده و مؤدبانه نیز در آنها مؤثر واقع نشد،آنها فقط در پاسخ انبیایشان "گفتند:ما به آنچه شما به آن مبعوث هستید کافریم"!( قٰالُوا إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کٰافِرُونَ ).
بی آنکه کمترین دلیلی برای مخالفت خودشان بیاورند،و بی آنکه کمترین
1) 1) این جمله محذوفی دارد و در تقدیر چنین است ا تتبعون آبائکم و لو جئتکم بدین اهدی من دین آبائکم(تفسیر کشاف-مراغی-قرطبی و روح المعانی).
تفکر و اندیشهای در پیشنهاد متین انبیا و رسولان الهی کنند.
*** بدیهی است چنین قوم طغیانگر و لجوج و بی منطقی شایسته بقا و حیات نیست،و دیر یا زود باید عذاب الهی نازل گردد و این خار و خاشاکها را از سر راه بردارد،لذا در آخرین آیه مورد بحث میفرماید:"لذا ما از آنها انتقام گرفتیم و سخت مجازاتشان کردیم"( فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ ).
گروهی را با طوفان،و گروهی را با زلزله ویرانگر،و جمعی را با تندباد و صاعقه،و خلاصه هر یک از آنها را با فرمانی کوبنده درهم شکستیم و هلاک کردیم.
و در پایان آیه برای اینکه مشرکان مکه نیز عبرت گیرند روی سخن را به پیامبر ص کرده میگوید:"بنگر پایان کار تکذیبکنندگان چگونه بود"؟! ( فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ ).
جمعیت مشرکان لجوج مکه نیز باید در انتظار چنین سرنوشت شومی باشند! ***
وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِی بَرٰاءٌ مِمّٰا تَعْبُدُونَ (26) إِلاَّ اَلَّذِی فَطَرَنِی فَإِنَّهُ سَیَهْدِینِ (27) وَ جَعَلَهٰا کَلِمَةً بٰاقِیَةً فِی عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (28) بَلْ مَتَّعْتُ هٰؤُلاٰءِ وَ آبٰاءَهُمْ حَتّٰی جٰاءَهُمُ اَلْحَقُّ وَ رَسُولٌ مُبِینٌ (29) وَ لَمّٰا جٰاءَهُمُ اَلْحَقُّ قٰالُوا هٰذٰا سِحْرٌ وَ إِنّٰا بِهِ کٰافِرُونَ (30)
26-به خاطر بیاور هنگامی را که ابراهیم به پدرش(عمویش آذر)و قومش گفت من از آنچه شما میپرستید بیزارم! 27-مگر آن خدایی که مرا آفریده که او هدایتم خواهد کرد.
28-او کلمه توحید را کلمه باقیه در اعقاب خود قرار داد تا به سوی خدا بازگردند.
29-ولی ما این گروه و پدران آنها را از مواهب دنیا بهرهمند ساختیم تا حق و فرستاده آشکار الهی به سراغشان آمد.
30-اما هنگامی که حق به سراغشان آمد گفتند این سحر است و ما نسبت به آن کافریم!
توحید سخن جاویدان انبیاء
در این آیات اشاره کوتاهی به سرگذشت ابراهیم و ماجرای او با قوم بتپرست
بابل شده است،تا بحث نکوهش تقلید را که در آیات قبل آمده بود تکمیل کند، زیرا اولا ابراهیم ع بزرگترین نیای عرب بود که همه او را محترم میشمردند و به تاریخش افتخار میکردند،هنگامی که او پردههای تقلید را میدرد اینها نیز اگر راست میگویند باید به او اقتدا کنند.
اگر بنا هست تقلیدی از نیاکان شود چرا از بتپرستان تقلید کنند؟ از ابراهیم پیروی نمایند.
ثانیا:بتپرستانی که ابراهیم در مقابل آنها قیام کرد به همین استدلال واهی(پیروی از پدران)تکیه میکردند،و ابراهیم هرگز آن را از آنها نپذیرفت، چنان که قرآن در سوره انبیاء آیه 53 و 54 میگوید: قٰالُوا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا لَهٰا عٰابِدِینَ قٰالَ لَقَدْ کُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ :"بتپرستان گفتند:ما پدران خود را دیدیم که آنها را عبادت میکنند(ابراهیم)گفت مسلما شما و پدرانتان در گمراهی آشکاری بودهاید"! ثالثا:این یک نوع دلداری برای پیامبر اسلام ص و مسلمانان نخستین است که بدانند اینگونه مخالفتها و بهانهجوئیها همیشه بوده است،نباید سست و مایوس شوند.
نخست میفرماید:"به خاطر بیاور هنگامی که ابراهیم به پدرش(عمویش آذر)و قوم بتپرستش گفت من از آنچه شما میپرستید بیزارم"!( وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِی بَرٰاءٌ مِمّٰا تَعْبُدُونَ ) (1).
*** و از آنجا که بسیاری از بتپرستان خدا را نیز پرستش میکردند ابراهیم بلافاصله او را استثناء کرده،میگوید:"مگر آن خدایی که مرا آفریده که او
1) 1) "براء"(بر وزن سوار)مصدر و به معنی"تبری"است،و در اینگونه موارد معنی وصفی به طوری مؤکد و مبالغه دارد(مانند زید عدل)و چون مصدر است مفرد و جمع مذکر و مؤنث در آن یکسان میباشد.
هدایتم خواهد کرد"( إِلاَّ الَّذِی فَطَرَنِی فَإِنَّهُ سَیَهْدِینِ ).
او در این عبارت کوتاه هم استدلالی برای انحصار عبودیت به پروردگار ذکر میکند زیرا معبود کسی است که خالق و مدبر است،و همه قبول داشتند که خالق خدا است و هم اشاره به مساله هدایت تکوینی و تشریعی خدا است که قانون لطف آن را ایجاب میکند (1).
نظیر همین معنی در سوره شعراء از آیه 77 تا 82 نیز آمده است.
*** ابراهیم نه تنها در حیات خود طرفدار اصل توحید و مبارزه با هر گونه بتپرستی بود،بلکه تمام تلاش و کوشش خود را به کار گرفت که کلمه توحید همیشه در جهان باقی و برقرار بماند،چنان که در آیه بعد میگوید:"او کلمه توحید را کلمه باقیه در فرزندان و اعقاب خود قرار داد تا به سوی خدا بازگردند" ( وَ جَعَلَهٰا کَلِمَةً بٰاقِیَةً فِی عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ ) (2).
جالب اینکه امروز تمام ادیانی که در کره زمین دم از توحید میزنند از تعلیمات توحیدی ابراهیم ع الهام میگیرند،و سه پیامبر بزرگ الهی"موسی" ع و"عیسی" ع و محمد ص از دودمان او هستند،و این دلیل صدق پیشگویی قرآن در این زمینه است.
درست است که قبل از ابراهیم ع انبیای دیگری همچون نوح ع با شرک
1) 1) طبق این تفسیر استثنا در جمله" إِلاَّ الَّذِی فَطَرَنِی "متصل است،چرا که بسیاری از بتپرستان منکر خداوند نبودند،بلکه غیر او را با او شریک میدانستند،ولی این احتمال نیز داده شده است که استثنا منقطع باشد،و"الا"به معنی"لکن"چرا که تعبیر به "ما تعبدون"اشاره به بتها است،زیرا در مورد خداوند این تعبیر معمول نیست (دقت کنید).
2) 2) "عقب"در اصل به معنی پاشنه پا است،ولی بعدا به صورت گستردهای در فرزندان و فرزند فرزندان به کار رفته است.
و بتپرستی مبارزه کردند و جهانیان را به سوی توحید دعوت نمودند،ولی کسی که به این کلمه استقرار بخشید،و پرچم آن را همه جا برافراشت ابراهیم ع بتشکن بود.
او نه تنها در زمان خود کوشش فراوان برای تداوم خط توحید نمود بلکه در دعاهای خویش نیز از ساحت قدس پروردگار همین معنی را طلب کرد و عرضه داشت: وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنٰامَ :"من و فرزندانم را از اینکه پرستش بتها کنیم دور دار"(ابراهیم-35).
در اینجا تفسیر دیگری نیز وجود دارد،و آن اینکه ضمیر در"جعل" به خداوند بازمیگردد،و مفهوم جمله چنین میشود:خداوند کلمه توحید را در دودمان ابراهیم باقی و برقرار ساخت.
ولی بازگشت ضمیر به خود ابراهیم ع(تفسیر اول)مناسبتر به نظر میرسد،زیرا جملههای قبل،از ابراهیم و کارهای او سخن میگوید،و مناسب است که این هم جزء کارهای ابراهیم باشد،به خصوص اینکه در آیات متعددی از قرآن روی این معنی تکیه شده است که ابراهیم اصرار داشت فرزندان و اعقابش بر آئین الهی باقی بمانند،چنان که در سوره بقره آیه 131 و 132 میخوانیم: إِذْ قٰالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قٰالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعٰالَمِینَ وَ وَصّٰی بِهٰا إِبْرٰاهِیمُ بَنِیهِ وَ یَعْقُوبُ یٰا بَنِیَّ إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفیٰ لَکُمُ الدِّینَ فَلاٰ تَمُوتُنَّ إِلاّٰ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ :"به خاطر بیاورید هنگامی را که پروردگار ابراهیم به او گفت:اسلام بیاور و تسلیم در برابر حق باش،او گفت:در برابر پروردگار جهانیان تسلیمم،و ابراهیم فرزندان خود را به این آئین توحید وصیت کرد همچنین یعقوب و گفت:ای فرزندان من خداوند این دین را برای شما برگزیده است،جز به آئین اسلام از دنیا نروید".
و اگر تصور شود تعبیر به"جعل"به معنی آفرینش و خلقت است و مخصوص خدا است تصور نادرستی است،چرا که"جعل"بر اعمال انسانها و غیر انسانها
نیز اطلاق میشود و در قرآن نمونههای فراوانی دارد، فی المثل در مورد افکندن یوسف در چاه که از ناحیه برادران صورت گرفت قرآن تعبیر به جعل(قرار دادن) کرده است فَلَمّٰا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فِی غَیٰابَتِ الْجُبِّ (یوسف-15) از آنچه گفتیم روشن شد که ضمیر مفعولی در"جعلها"به کلمه توحید و شهادت لا اله الا اللّٰه بازمیگردد که از جمله إِنَّنِی بَرٰاءٌ مِمّٰا تَعْبُدُونَ :"من از آنچه شما میپرستید بیزارم"استفاده میشود،و خبر از تلاشهای ابراهیم برای تداوم خط توحید در نسلهای آینده میدهد.
در روایات متعددی که از طرق اهل بیت ع رسیده مرجع ضمیر،مساله امامت قلمداد شده است،و طبعا ضمیر فاعلی هم به خدا برمیگردد،یعنی خداوند مساله امامت را در دودمان ابراهیم تداوم بخشید،همانگونه که از آیه 124 سوره بقره استفاده میشود که وقتی خداوند به ابراهیم فرمود من تو را امام قرار دادم، او تقاضا کرد که در فرزندانش نیز امامان باشند،خداوند دعای او را اجابت کرد به استثنای کسانی که آلوده ظلم و ستم میشوند: قٰالَ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قٰالَ لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ .
ولی مشکل در بدو نظر این است که در آیه مورد بحث سخنی از امامت در میان نیست مگر اینکه گفته شود جمله"سیهدین"(خداوند مرا هدایت میکند)را اشاره به این معنی بدانیم،چرا که هدایت پیامبر و امامان نیز شعاعی از هدایت مطلقه الهی است،و حقیقت امامت با حقیقت هدایت یکی است.
و از آن بهتر که گفته شود مساله امامت در کلمه توحید درج است چرا که توحید شاخههایی دارد که یکی از شاخههایش توحید در حاکمیت و ولایت و رهبری است،و میدانیم امامان ولایت و رهبری خود را از سوی خدا میگیرند، نه اینکه از خود استقلالی داشته باشند،و به این ترتیب این روایات از قبیل بیان یک مصداق و شاخه از مفهوم کلی" جَعَلَهٰا کَلِمَةً بٰاقِیَةً "محسوب میشود،
بنا بر این منافات با تفسیری که در آغاز گفتیم ندارد (دقت کنید) (1).
این نکته نیز قابل توجه است که مفسران در تفسیر"فی عقبه"احتمالات متعددی دادهاند بعضی آن را به تمام"ذریه و دودمان ابراهیم"تا پایان جهان تفسیر کردهاند،و بعضی آن را مخصوص به قوم ابراهیم و امت او دانستهاند،و بعضی به آل محمد ص تفسیر کردهاند،اما ظاهر این است که مفهوم آن وسیع و گسترده است و تمام دودمانش را تا پایان جهان شامل میشود،و تفسیر به آل محمد ص از قبیل بیان مصداق روشن است.
*** آیه بعد در حقیقت پاسخ به سؤال متعددی است و آن اینکه:با اینحال چگونه خداوند مشرکان مکه را عذاب نمیکند؟مگر در آیات قبل نخواندیم فانتقمنا منهم:"ما از اقوام گذشته که انبیا را تکذیب کردند و در کار خود اصرار ورزیدند انتقام گرفتیم"؟!.
در پاسخ میگوید:"بلکه ما این گروه(مشرکان مکه)و پدران آنها را از مواهب دنیا بهرهمند ساختیم تا حق و فرستاده آشکار الهی به سراغ آنان آمده" ( بَلْ مَتَّعْتُ هٰؤُلاٰءِ وَ آبٰاءَهُمْ حَتّٰی جٰاءَهُمُ الْحَقُّ وَ رَسُولٌ مُبِینٌ ).
ما تنها به حکم عقل به بطلان شرک و بتپرستی و حکم وجدانشان به توحید قناعت نکردیم،و برای اتمام حجت آنها را مهلت دادیم تا این کتاب آسمانی که سراسر حق است،و این پیامبر بزرگ محمد ص برای هدایت آنان قیام کند.
به تعبیر دیگر جمله"لعلهم یرجعون"در آیه گذشته نشان میدهد که هدف از تلاشهای ابراهیم ع این بود که همه دودمان او به خط توحید باز گردند،در حالی که عرب مدعی بود از دودمان ابراهیم است و با اینحال بازنگشت،
1) 1) نویسنده نور الثقلین این احادیث را در جلد 4 صفحه 596 و 597 نقل کرده است،و در تفسیر برهان جلد 4 صفحه 138 و 139 نیز آمده است.
ولی خداوند باز هم به آنها مهلت داد تا پیامبر بزرگ و کتاب جدیدی بیاید تا از این خواب گران بیدار شوند و گروه عظیمی بیدار شدند.
*** ولی عجب اینکه:"هنگامی که حق(قرآن)به سراغ آنها آمد بجای اینکه به اصلاح و جبران خطاهای گذشته خویش پردازند گروه کثیری به مخالفت برخاستند و گفتند:این سحر است و ما نسبت به آن کافریم"( وَ لَمّٰا جٰاءَهُمُ الْحَقُّ قٰالُوا هٰذٰا سِحْرٌ وَ إِنّٰا بِهِ کٰافِرُونَ ).
آری قرآن را سحر خواندند،و پیامبر بزرگ خدا را ساحر،و اگر باز نمیگشتند عذاب الهی دامانشان را میگرفت.
وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَ هٰذَا اَلْقُرْآنُ عَلیٰ رَجُلٍ مِنَ اَلْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ (31) أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنٰا بَیْنَهُمْ مَعِیشَتَهُمْ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ رَفَعْنٰا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجٰاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّکَ خَیْرٌ مِمّٰا یَجْمَعُونَ (32)
31-و گفتند چرا این قرآن بر مرد بزرگی(مرد ثروتمندی)از این دو شهر(مکه و طائف) نازل نشده است؟! 32-آیا آنها رحمت پروردگارت را تقسیم میکنند؟ما معیشت آنها را در حیات دنیا در میان آنان تقسیم کردیم و بعضی را بر بعضی برتری دادیم تا یکدیگر را تسخیر و با هم تعاون کنند،و رحمت پروردگارت از تمام آنچه جمع آوری میکنند بهتر است.
چرا قرآن بر یکی از ثروتمندان نازل نشده؟
در آیات قبل سخن از بهانهجوئیهای مشرکان در برابر دعوت پیامبران بود، گاه آن را سحر میخواندند و گاه به تقلید نیاکانشان متوسل شده به سخن خدا پشت میکردند در آیات مورد بحث به یکی دیگر از بهانههای واهی و بی اساس آنان اشاره کرده میفرماید:"آنها گفتند چرا این قرآن بر مرد بزرگی از این
دو شهر(مکه و طائف)مردی ثروتمند و سرشناس!نازل نشده است"؟!( وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَ هٰذَا الْقُرْآنُ عَلیٰ رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ ).
آنها از یک نظر حق داشتند سراغ چنین بهانههایی بروند،زیرا از دیدگاه آنها معیار ارزش انسانها مال و ثروت و مقام ظاهری و شهرت آنان بود،این سبک مغزان تصور میکردند ثروتمندان و شیوخ ظالم قبائل آنها مقربترین مردم در درگاه خدا هستند،لذا تعجب میکردند که این موهبت نبوت و رحمت بزرگ الهی،چرا بر یکی از این قماش افراد نازل نشده است؟و به عکس بر یتیم و فقیر و تهیدستی به نام محمد ص نازل شده،این باور کردنی نیست! آری آن نظام ارزشی نادرست چنین استنباطی هم به دنبال داشت،و بلای بزرگ جوامع بشری و عامل اصلی انحراف فکری آنها همین نظامات ارزشی غلط است که گاه حقایق را کاملا واژگون نشان میدهد.
حامل این دعوت الهی باید کسی باشد که روح تقوی سراسر وجودش را پر کرده باشد،انسانی آگاه،با اراده،مصمم،شجاع،عادل،و آشنا به درد محرومان و مظلومان،این است ارزشهایی که برای حمل این رسالت آسمانی لازم است، نه لباسهای زیبا و قصرهایی گرانبها و مجلل و انواع زینتها و تجملات،مخصوصا هیچیک از پیغمبران خدا دارای چنین شرائطی نبودند،مبادا ارزشهای اصیل با ارزشهای دروغین اشتباه شود.
در اینکه منظور بهانهجویان کدام شخص در مکه و طائف بود؟در میان مفسران گفتگو است،ولی غالبا"ولید بن مغیره"را از مکه"و عروة بن مسعود ثقفی"را از طائف شمردهاند،هر چند بعضی نام"عتبة بن ربیعه"از مکه و"حبیب بن عمر ثقفی"از طائف را نیز به میان آوردهاند.
ولی گفتار آنها ظاهرا روی شخص معینی دور نمیزد بلکه هدف آنها اشاره به یکی از افراد پرپول و سرشناس و قوم و قبیلهدار بوده است.
*** قرآن مجید برای کوبیدن این طرز تفکر زشت و خرافی پاسخهای دندانشکنی میگوید،و دیدگاه الهی و اسلامی را کاملا مجسم میسازد،نخست میگوید:
"آیا آنها رحمت پروردگارت را تقسیم میکنند"؟!( أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ ).
تا به هر کس بخواهند نبوت بخشند،و کتاب آسمانی بر او نازل کنند، و به هر کس مایل نباشند نکنند،آنها اشتباه میکنند،رحمت پروردگار تو را خود او تقسیم میکند،و او از همه کس بهتر میداند چه کسی شایسته این مقام بزرگ است،چنان که در آیه 124 سوره انعام نیز آمده است اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ "خدا بهتر میداند رسالت خود را در کجا قرار دهد".
از این گذشته اگر تفاوت و اختلافی از نظر سطح زندگی در میان انسانها وجود دارد هرگز دلیل تفاوت آنها در مقامات معنوی نیست،بلکه:"ما معیشت آنها را در حیات دنیا در میان آنان تقسیم کردیم،و بعضی را بر بعضی برتری دادیم، تا آنها یکدیگر را تسخیر کنند به یکدیگر خدمت نمایند"( نَحْنُ قَسَمْنٰا بَیْنَهُمْ مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ رَفَعْنٰا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجٰاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیًّا ).
آنها فراموش کردهاند که زندگی بشر یک زندگی دستجمعی است،و اداره این زندگی جز از طریق تعاون و خدمت متقابل امکانپذیر نیست،هر گاه همه مردم در یک سطح از نظر زندگی و استعداد،و در یک پایه از نظر مقامات اجتماعی باشند اصل تعاون و خدمت به یکدیگر و بهرهگیری هر انسانی از دیگران متزلزل میشود.
بنا بر این نباید این تفاوت آنها را بفریبد،و آن را معیار ارزشهای انسانی پندارند.
"بلکه رحمت پروردگار تو از تمام آنچه گردآوری میکنند(از مال و جاه و مقام)برتر و بهتر است"( وَ رَحْمَتُ رَبِّکَ خَیْرٌ مِمّٰا یَجْمَعُونَ ).
بلکه تمام این مقامها و ثروتها در برابر رحمت الهی و قرب پروردگار به اندازه بال مگسی وزن و قیمت ندارد.
تعبیر به"ربک"که در این آیه دو بار تکرار شده اشاره لطیفی است به لطف خاص پروردگار در مورد پیغمبر گرامی اسلام ص و پوشاندن لباس نبوت و خاتمیت بر قامت رسای او.
پاسخ به دو سؤال مهم
در اینجا سؤالهایی مطرح است که غالبا به هنگام مطالعه آیه فوق به نظر میرسد،و از سوی دشمنان اسلام نیز دستاویزی برای حمله به جهان بینی اسلامی شده است.
نخست اینکه چگونه قرآن استخدام و تسخیر انسان را به وسیله انسان امضا کرده؟،آیا این قابل قبول نظام طبقاتی اقتصادی(طبقه استثمار کننده و استثمار شونده)نیست.
از این گذشته اگر ارزاق و معیشتها از سوی خدا تقسیم شده،و تفاوتها همه از ناحیه او است،پس تلاش و کوششهای ما چه ثمری میتواند داشته باشد آیا این به معنی خاموش شدن شعلههای تلاش و جهاد برای زندگی نیست؟ پاسخ این سؤالها با دقت در متن آیه روشن میشود:
کسانی که چنین ایرادی میکنند تصورشان این است که مفهوم آیه چنین است که گروه معینی از بشر گروه دیگری را مسخر خود سازد،آنهم تسخیر به معنی بهرهکشی کردن ظالمانه،در حالی که مطلب چنین نیست بلکه منظور استخدام
عمومی مردم نسبت به یکدیگر است،به این معنی که هر گروهی امکانات و استعدادها و آمادگیهای خاصی دارند که در یک رشته از مسائل زندگی میتوانند فعالیت کنند،طبعا خدمات آنها در آن رشته در اختیار دیگران قرار میگیرد، همانگونه که خدمات دیگران در رشتههای دیگر در اختیار آنها قرار میگیرد، خلاصه استخدامی است متقابل،و خدمتی است طرفینی،و به تعبیر دیگر هدف تعاون در امر زندگی است و نه چیز دیگر.
ناگفته پیداست که اگر همه انسانها از نظر هوش،و استعداد روحی و جسمی،یکسان باشند هرگز نظامات اجتماعی سامان نمییابد،همانگونه که اگر سلولهای تن انسان از نظر ساختمان و ظرافت و مقاومت همه شبیه هم بودند نظام جسم انسان مختل میشد،سلولهای بسیار محکم استخوان پاشنه پا کجا و سلولهای ظریف شبکه چشم کجا؟،هر کدام از این دو ماموریتی دارند که بر طبق آن ساخته شدهاند.
مثال زندهای که برای این موضوع میتوان گفت همان استخدام متقابلی است که در دستگاه تنفس،و گردش خون،و تغذیه،و سایر دستگاههای بدن انسان است که مصداق روشن" لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیًّا "است(منتها در شعاع فعالیتهای داخلی بدن)آیا چنین تسخیری میتواند اشکال داشته باشد؟!.
و اگر گفته شود جمله" رَفَعْنٰا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجٰاتٍ "دلیل بر عدم عدالت اجتماعی است،میگوئیم این در صورتی است که"عدالت"به معنی "مساوات"تفسیر شود،در حالی که حقیقت عدالت آن است که هر چیز در یک سازمان در جای خود قرار گیرد،آیا وجود سلسله مراتب در یک لشکر یا یک سازمان اداری،و یک کشور دلیل بر وجود ظلم در آن دستگاه است.
ممکن است افرادی در مقام شعار کلمه"مساوات"را بدون توجه به مفهوم واقعی آن در همه جا به کار برند،ولی در عمل هرگز نظم بدون تفاوتها امکانپذیر
نیست،اما هرگز وجود این تفاوتها نباید بهانهای برای استثمار انسان به وسیله انسان گردد،همه باید آزاد باشند که نیروهای خلاق خود را به کار گیرند و نبوغ خود را شکوفا سازند و از نتائج فعالیتهای خود بی کم و کاست بهره گیرند،و در مورد نارساییها باید آنها که قدرت دارند برای بر طرف ساختن آن بکوشند.
و اما در مورد سؤال دوم که چگونه ممکن است با وجود معین بودن روزی شعله جهاد و تلاش و کوشش را روشن نگاهداشت؟اشتباه از اینجا پیدا شده که گاه گمان کردهاند خداوند برای تلاش و کوشش انسان هیچ نقشی قائل نشده است.
درست است که خداوند استعدادها را برای فعالیتهای مختلف به طور متفاوت آفریده،و درست است که عواملی بیرون از اراده انسان در مسیر زندگی او مؤثر است،ولی با اینحال یکی از عوامل بنیادی را نیز تلاش و کوشش او قرار داده است و با بیان اصل أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعیٰ (نجم-39)این مطلب را روشن ساخته که بهره انسان در زندگی ارتباط نزدیکی با سعی و تلاش او دارد.
به هر حال نکته باریک و دقیق اینجاست که انسانها همچون ظروف یک دستی نیستند که در یک کارخانه ساخته میشود،یک شکل،یک نواخت،یک اندازه، و با یک نوع فایده،و اگر چنین بود حتی یک روز هم نمیتوانستند با هم زندگی کنند.
و نه مانند پیچ و مهرههای یک ماشین هستند که سازنده و مهندسش آن را تنظیم کرده و به طور اجباری به کار خود ادامه دهند،بلکه هم آزادی اراده دارند،و هم مسئولیت و وظیفه،در عین تفاوت استعدادها و شایستگیها،و این معجون خاصی است که انسانش مینامند،و خردهگیریها و ایرادها غالبا از عدم شناخت این انسان سرچشمه میگیرد.
کوتاه سخن اینکه خداوند هیچ انسانی را بر انسانهای دیگر در تمام جهات
امتیاز نبخشیده،بلکه جمله" رَفَعْنٰا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجٰاتٍ "اشاره به امتیازهای مختلفی است که هر گروهی بر گروه دیگر دارد،و تسخیر و استخدام هر گروه نسبت به گروه دیگر درست از همین امتیازات سرچشمه میگیرد و این عین عدالت و تدبیر و حکمت است (1).
1) 1) در این زمینه بحث مشروحی در جلد سوم ذیل آیه 32 سوره نساء(صفحه 363)و بحث دیگری در جلد ششم ذیل آیه 165 سوره انعام(صفحه 69)داشتهایم.
وَ لَوْ لاٰ أَنْ یَکُونَ اَلنّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً لَجَعَلْنٰا لِمَنْ یَکْفُرُ بِالرَّحْمٰنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعٰارِجَ عَلَیْهٰا یَظْهَرُونَ (33) وَ لِبُیُوتِهِمْ أَبْوٰاباً وَ سُرُراً عَلَیْهٰا یَتَّکِؤُنَ (34) وَ زُخْرُفاً وَ إِنْ کُلُّ ذٰلِکَ لَمّٰا مَتٰاعُ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقِینَ (35)
33-اگر تمکن کفار از مواهب مادی سبب نمیشد که همه مردم امت واحد گمراهی شوند ما برای کسانی که کافر میشدند خانههایی قرار میدادیم با سقفهایی از نقره و نردبانهایی که از آن بالا روند! 34-و برای خانههای آنها درها و تختهایی(زیبا و نقرهگون)قرار میدادیم که بر آن تکیه کنند.
35-و انواع وسائل تجملی،ولی تمام اینها متاع زندگی دنیاست و آخرت نزد پروردگارت از آن پرهیزگاران است.
قصرهای باشکوه با سقفهای نقرهای!(ارزشهای دروغین).
این آیات هم چنان بحث پیرامون نظام ارزشی اسلام و عدم معیار بودن مال و ثروت و مقامات مادی را ادامه میدهد.
در نخستین آیه میفرماید:"اگر بهرهمند شدن کفار از انواع مواهب مادی سبب نمیشد که همه مردم تمایل به کفر پیدا کنند و امت واحد گمراهی گردند، ما برای کسانی که به خداوند رحمن کافر میشدند خانههایی با سقفهایی از نقره قرار میدادیم"( وَ لَوْ لاٰ أَنْ یَکُونَ النّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً لَجَعَلْنٰا لِمَنْ یَکْفُرُ بِالرَّحْمٰنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ ) (1).
خانههایی که چندین طبقه داشته باشد،"و برای آنها پلهها و نردبانهای جالبی قرار میدادیم که از آن بالا روند"( وَ مَعٰارِجَ عَلَیْهٰا یَظْهَرُونَ ) (2).
جمعی از مفسران گفتهاند منظور پلههایی از نقره است،و عدم تکرار کلمه "فضة"(نقره)به خاطر وضوح آن است،ولی گویا آنها وجود پلهها را به تنهایی دلیل بر اهمیت خانهها ندانستهاند در حالی که چنین نیست،اصل وجود پلههای فراوان دلیل بر عظمت بنا و داشتن طبقات متعدد است.
"سقف"(بر وزن شتر)جمع"سقف"است و بعضی آن را جمع"سقیفه" به معنی مکان مسقف میدانند ولی قول اول مشهورتر است.
*** سپس میافزاید"علاوه بر این،برای خانههای آنان درها و تختهایی قرار میدادیم که بر آن تکیه کنند"( وَ لِبُیُوتِهِمْ أَبْوٰاباً وَ سُرُراً عَلَیْهٰا یَتَّکِؤُنَ ).
ممکن است این جمله اشاره به درها و تختهای نقره باشد که چون در آیه قبل در مورد سقفها آمده در اینجا از تکرار آن خودداری شده،و نیز ممکن است
وجود درها و تختهای متعدد(با توجه به اینکه ابوابا و سررا نکره است و در اینجا برای اهمیت آمده)خود دلیل بر عظمت آن قصرها باشد،زیرا هرگز برای یک خانه محقر درهای متعدد نمیگذارند،این مخصوص قصرها و خانههای مجلل است،و همچنین وجود تختهای بسیار.
*** باز به این هم اکتفاء نکرده میافزاید:علاوه بر همه اینها"انواع وسائل تجملی و زینتآلات برای آنها قرار میدادیم"( وَ زُخْرُفاً ) (1).
تا زندگی مادی و پر زرق و برقشان از هر نظر تکمیل گردد،قصرهایی مجلل و چند اشکوبه با سقفهایی از نقره،و درها و تختهای متعدد،و انواع وسائل زینتی، و هر گونه نقش و نگار آن چنان که مطلوب و مقصود و معبود دنیاپرستان است.
سپس میافزاید:"اما همه اینها متاع زندگی دنیای مادی است و آخرت نزد پروردگارت از آن پرهیزگاران است"( وَ إِنْ کُلُّ ذٰلِکَ لَمّٰا مَتٰاعُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقِینَ ).
"زخرف"در اصل به معنی هر گونه زینت و تجمل توأم با نقش و نگار است،و از آنجا که یکی از مهمترین وسائل زینت طلا است به آنهم"زخرف" گفته شده است،و اینکه به سخنان بیهوده"مزخرف"میگویند به خاطر زرق و برقی است که به آن میدهند.
کوتاه سخن اینکه این سرمایههای مادی و این وسائل تجملاتی دنیا به قدری
1) 1) بعضی"زخرفا"را عطف بر"سقفا"دانسته،و اشاره به وسائل زینتی مستقلی میدانند که در اختیار اینگونه افراد گذارده میشود،و بعضی عطف بر"من فضة" دانستهاند و در اصل"من زخرف"بوده،سپس منصوب به"نزع خافض"شده،در این صورت مفهوم جمله چنین میشود که سقفها و درها و تختهای خانههای آنها را بعضی از طلا و بعضی از نقره قرار میدادیم(دقت کنید).
در پیشگاه پروردگار بیارزش است که میبایست تنها نصیب افراد بیارزش همچون کفار و منکران حق باشد،و اگر مردم کمظرفیت و دنیاطلب به سوی بیایمانی و کفر متمایل نمیشدند خداوند این سرمایهها را تنها نصیب این گروه منفور و مطرود میکرد،تا همگان بدانند مقیاس ارزش و شخصیت انسان این امور نیست.
به راستی تعبیری رساتر از آنچه در آیات فوق آمده برای درهم شکستن ارزشهای دروغین پیدا نمیشود،برای دگرگون ساختن جامعهای که محور سنجش شخصیت افراد در آن تعداد شتران،مقدار درهم و دینار،و تعداد غلامان و کنیزان و خانهها و وسائل تجملی است،تا آنجا که تعجب میکنند چرا محمد یتیم و از نظر مادی فقیر به نبوت برگزیده شده،اساسیترین کار این است که این چهارچوبهای غلط ارزشی درهم شکسته شود،و بر ویرانه آن ارزشهای اصیل انسانی،تقوی و پرهیزگاری،و علم و دانش،ایثار و فداکاری،شهامت و گذشت بنا شود،در غیر این صورت همه اصلاحات،روبنایی و سطحی،و ناپایدار خواهد بود.
و این همان کاری است که اسلام و قرآن و شخص پیامبر اسلام ص به عالیترین وجهی انجام داد،و به همین دلیل جامعهای که از عقب افتادهترین و خرافیترین جوامع بشری بود در مدتی کوتاه،آن چنان رشد و نمو کرد که در صف اول قرار گرفت.
جالب اینکه در حدیثی از پیغمبر گرامی ص در تکمیل این برنامه میخوانیم:
لو وزنت الدنیا عند اللّٰه جناح بعوضة ما سقی الکافر منها شربة ماء:
"اگر دنیا به اندازه بال مگسی نزد خدا وزن داشت خداوند به کافر حتی یک شربت آب نمینوشانید" (1).
امیر مؤمنان علی ع نیز در"خطبه قاصعه"سخن را در این زمینه به اوج رسانده میفرماید:
"موسی بن عمران با برادرش وارد بر فرعون شدند در حالی که لباسهای پشمین در دست داشتند و در دست هر کدام عصای(چوپانی)بود،با او شرط کردند که اگر تسلیم فرمان خدا شود حکومت و ملکش باقی میماند،و عزت و قدرتش دوام خواهد یافت،اما او گفت:آیا از این دو تعجب نمیکنید که با من شرط میکنند که بقای ملک و دوام عزتم بستگی به خواسته آنها دارد،در حالی که فقیر و بیچارگی از سر و وضعشان میبارد!(اگر راست میگویند)پس چرا دستبندهایی از طلا به آنها داده نشده است"؟ "این سخن را فرعون به خاطر بزرگ شمردن طلا،و جمعآوری آن، و تحقیر پشمینهپوشی گفت".
"اگر خدا میخواست به هنگام بعثت پیامبرانش درهای گنجها و معادن طلا و باغهای سبز و خرم را به روی آنان بگشاید میگشود،و اگر اراده میکرد پرندگان آسمان و حیوانات وحشی زمین را همراه آنان گسیل میداشت،ولی اگر این کار را میکرد آزمایش مردم از میان میرفت و پاداش و جزا بیاثر میشد"!.
و در قسمت دیگری از همین خطبه میفرماید:
1) 1) تفسیر کشاف جلد 4 صفحه 250.
"مگر نمیبینید خداوند انسانها را،از زمان آدم تا آخر جهان،با سنگهایی که نه زیانی میرساند و نه سودی،نه میبیند و نه میشنود،آزمایش نموده،این سنگها را خانه مقدس خود(کعبه)قرار داده،و آن را موجب پایداری و قوام مردم ساخته است،آن را در پر سنگلاخترین مکانها،و بیگیاهترین نقاط روی زمین، در تنگنای درههایی مستقر ساخته،در میان کوههای خشن،شنهای متراکم، چشمههای کم آب،آبادیهای جدا و پر فاصله که هیچ مرکبی به راحتی در آن زندگی نمیکند،و سپس آدم و فرزندانش را فرمان داد که به آن سو توجه کنند و آن را مرکز تجمع خود سازند...".
"اگر خدا میخواست خانه مقدسش و محل انجام مناسک حج را در میان باغها و نهرها و زمینهای هموار و پر درخت و آباد که دارای خانهها و کاخهای بسیار و آبادیهای به هم پیوسته،در میان گندمزارها و باغهای پر گل و گیاه،در میان بستانهای زیبا و سرسبز و پرآب،در وسط باغستانی بهجتزا با جادههای راحت و آباد،قرار دهد،توانایی داشت، ولی در این حالت آزمایش و امتحان سادهتر بود و پاداش و جزا نیز کمتر(و مردم به ارزشهای فریبنده ظاهری مشغول میشدند و از ارزشهای واقعی الهی غافل میگشتند) (1).
به هر حال اساس انقلاب اسلامی انقلاب ارزشهاست،و اگر مسلمانان امروز در شرائطی سخت و ناگوار تحت فشار دشمنان بیرحم و خونخوار قرار گرفتهاند به خاطر همین است که آن ارزشهای اصیل را رها ساخته،بار دیگر ارزشهای جاهلی در میان آنان رونق گرفته است،مقیاس شخصیت مال و مقام دنیا شده، و علم و تقوا و فضیلت را به فراموشی سپردهاند،در زرق و برق مادی فرو رفته،و از اسلام بیگانه شدهاند،و تا چنین است باید کفار این خطای بزرگ را بپردازند،
1) 1) "نهج البلاغه"خطبه 192(خطبه قاصعه).
و تا تحول را از ارزشهای حاکم بر وجودشان شروع نکنند مشمول الطاف الهی نخواهند شد که إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ (رعد-11).
با مطالعه آیات فوق پیرامون تحقیر شدید زینتهای ظاهری،و ثروت و مقام مادی،این سؤال مطرح میشود که پس چرا قرآن مجید در جای دیگر میگوید: قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّٰهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ الطَّیِّبٰاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا خٰالِصَةً یَوْمَ القیمة کذلک نفصل الآیات لقوم یعلمون:
"بگو چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگان خود آفریده و طیبات را حرام کرده است؟بگو:اینها در زندگی دنیا برای کسانی است که ایمان آوردهاند (اگر چه دیگران نیز با آنها مشارکت دارند ولی)در قیامت خالص برای آنها خواهد بود،اینچنین آیات خود را برای کسانی که میفهمند شرح میدهیم" (اعراف-32).
یا در جای دیگر میفرماید: یٰا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ :
"ای فرزندان آدم!زینت خود را به هنگام رفتن به مسجد برگیرید"(اعراف-31).
چگونه این دو گروه از آیات با هم سازگار است؟! در پاسخ باید به این نکته توجه داشت که هدف در آیات مورد بحث شکستن ارزشهای دروغین است،هدف این است که مقیاس شخصیت انسانها را ثروت و زینت آنها نشمارند،نه اینکه امکانات مادی بد چیزی است،مهم این است که به آنها به صورت یک ابزار نگاه شود نه یک هدف متعالی و نهایی.
وانگهی اینها در صورتی ارزش دارد که در حد معقول و شایسته و خالی از هر گونه اسراف و تبذیر باشد،نه ساختن کاخهایی از طلا و نقره و گرد آوردن
زینتهای انبوهی از سیم و زر! و از اینجا روشن میشود که نه بهرهمند بودن گروهی از کفار و ظالمان از این مواهب مادی دلیل بر شخصیت آنها است،و نه محروم بودن مؤمنان از آن، و نه استفاده از این امور در حد معقول،به صورت یک ابزار،ضرری به ایمان و تقوای انسان میزند،و این است تفکر صحیح اسلامی و قرآنی.
وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ اَلرَّحْمٰنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطٰاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ (36) وَ إِنَّهُمْ لَیَصُدُّونَهُمْ عَنِ اَلسَّبِیلِ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ (37) حَتّٰی إِذٰا جٰاءَنٰا قٰالَ یٰا لَیْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ بُعْدَ اَلْمَشْرِقَیْنِ فَبِئْسَ اَلْقَرِینُ (38) وَ لَنْ یَنْفَعَکُمُ اَلْیَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّکُمْ فِی اَلْعَذٰابِ مُشْتَرِکُونَ (39) أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ اَلصُّمَّ أَوْ تَهْدِی اَلْعُمْیَ وَ مَنْ کٰانَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (40)
36-هر کس از یاد خدا رویگردان شود شیطانی را به سراغ او میفرستیم و همواره قرین او باشد.
37-و آنها(شیاطین)این گروه را از راه خدا بازمیدارند،در حالی که گمان میکنند هدایت یافتگان حقیقی آنها هستند.
38-تا زمانی که نزد ما حاضر شود میگوید:ای کاش میان من و تو فاصله مشرق و مغرب بود،چه بد همنشینی هستی تو! 39-هرگز این گفتگوها امروز به حال شما سودی ندارد،چرا که ظلم کردید،و همه
در عذاب مشترکید.
40-آیا تو میتوانی سخن خود را به گوش کران برسانی یا کوران و کسانی را که در ضلال مبین هستند هدایت کنی.
همنشین شیاطین!
از آنجا که در آیات پیشین سخن از دنیاپرستانی بود که همه چیز را بر معیارهای مادی ارزیابی میکنند،در آیات مورد بحث از یکی از آثار مرگبار دلبستگی به دنیا که بیگانگی از خدا است سخن میگوید.
میفرماید:"هر کس از یاد خدا روگردان شود شیطانی را به سراغ او میفرستیم، و همواره با او قرین خواهد بود"!( وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمٰنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطٰاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ ) (1)(2).
آری غفلت از ذکر خدا و غرق شدن در لذات دنیا،و دلباختگی به زرق و برق آن،موجب میشود که شیطانی بر انسان مسلط گردد و همواره قرین او باشد، و رشتهای در گردنش افکنده،"میبرد هر جا که خاطرخواه او است"! بدیهی است جای این ندارد که کسی تصور جبر از این آیه کند،چرا که این نتیجه اعمالی است که خود آنها انجام دادهاند،بارها گفتهایم اعمال انسان،مخصوصا غرق شدن در لذات دنیا و آلوده شدن به انواع گناهان،نخستین
1) 1) "یعش"از ماده"عشو"(بر وزن نشر)هنگامی که با"الی"متعدی شود (عشوت الیه)به معنی هدایت یافتن به وسیله چیزی است با چشمانی ضعیف،هنگامی که با"عن"متعدی شود(عشو عنه)به معنی اعراض کردن و رویگردان شدن از چیزی است، و در آیه مورد بحث منظور همین است(لسان العرب ماده عشو).
2) 2) "نقیض"از ماده"قیض"(بر وزن فیض)در اصل به معنی پوست روی تخم مرغ است سپس به معنی مستولی ساختن چیزی بر چیز دیگر آمده.
تاثیرش این است که پرده بر قلب و چشم و گوش انسان میافتد،او را از خدا بیگانه میکند،و شیاطین را بر او مسلط میسازد،و تا آنجا ادامه مییابد که گاهی راه بازگشت به روی او بسته میشود،چرا که شیاطین و افکار شیطانی از هر سو او را احاطه میکنند،و این نتیجه عمل خود انسان است هر چند نسبت آن به خداوند نیز به عنوان"سبب الاسباب"بودن صحیح میباشد،این همان چیزی است که در آیات دیگر قرآن به عنوان"تزیین شیطان"( فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ )(نحل-63)یا ولایت شیطان"( فَهُوَ وَلِیُّهُمُ الْیَوْمَ )(نحل-63) تعبیر شده است.
قابل توجه اینکه جمله"نقیض"با توجه به مفهوم لغوی آن هم دلالت بر استیلاء شیاطین دارد،و هم قرین بودن آنها،در عین حال جمله"هو له قرین" بعد از آن آمده تا این معنی را تاکید کند که شیاطین از اینگونه افراد هرگز جدا نمیشوند! تعبیر به"رحمان"اشاره لطیفی است به اینکه آنها چگونه از خدایی که رحمت عامش همگان را فراگرفته رویگردان میشوند،و از یاد او غافل میگردند؟.
آیا چنین کسانی جز این سرنوشتی میتوانند داشته باشند که همنشین شیاطین، و محکوم فرمان آنها گردند.
بعضی از مفسران احتمال دادهاند که"شیاطین"در اینجا معنی وسیعی دارد که حتی شیاطین انس را شامل میشود،و آن را اشاره به"رؤسا و سردمداران ضلالت"دانستهاند که مستولی و مسلط بر غافلان از یاد خدا میشوند و با آنها قرین هستند،و این توسعه بعید نیست.
*** سپس به دو امر مهم که شیاطین در باره این غافلان انجام میدهند اشاره
کرده میفرماید:"آنها این گروه را از راه خدا بازمیدارند"( وَ إِنَّهُمْ لَیَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِیلِ ) (1).
هر وقت اراده بازگشت کنند سنگی بر سر راه آنها میافکنند و مانعی ایجاد میکنند تا هرگز به صراط مستقیم بازنگردند.
و آن چنان طریق گمراهی را در نظر آنها زینت میدهند که:"گمان میکنند هدایت یافتگان حقیقی آنها هستند"!( وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ ).
همانگونه که در آیه 38 سوره عنکبوت در باره"عاد"و"ثمود"میخوانیم: وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَ کٰانُوا مُسْتَبْصِرِینَ :
"شیطان اعمالشان را در نظرشان زینت داد و آنها را از راه بازداشت در حالی که قبلا راه را پیدا کرده بودند".
*** خلاصه این وضع هم چنان ادامه پیدا میکند انسان غافل و بیخبر در گمراهی خویش،و شیاطین در اضلال او تا هنگامی که پردهها کنار میرود،و چشم حقیقت بین او باز میشود،"زمانی که نزد ما حاضر میشود میبیند ولی و قرینش هم چنان با او است،همان کسی که عامل همه بدبختیهای او بوده!فریاد میزند و میگوید:
ای کاش میان من و تو فاصله مشرق و مغرب بود!چه بد قرین و همنشینی هستی تو"! ( حَتّٰی إِذٰا جٰاءَنٰا قٰالَ یٰا لَیْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ فَبِئْسَ الْقَرِینُ ).
همه عذابها یک طرف،و همنشینی با این قرین سوء یک طرف،همنشینی با شیطانی که هر وقت به قیافه نفرتانگیز او مینگرد تمام خاطرههای گمراهی و بدبختیش در نظرش مجسم میگردد،کسی که زشتیها را در نظرش زیبا جلوه میداد،و بیراهه را شاهراه،و گمراهی را هدایت،ای وای که او برای همیشه
1) 1) ضمیر جمع در"انهم"و جمله بعد به"شیاطین"برمیگردد،هر چند قبلا به صورت مفرد آمده چون در واقع معنی جمعی را داشته است.
قرین و هم بند او است!.
آری صحنه قیامت تجسمی است گسترده از صحنههای این جهان و قرین و دوست و رهبر اینجا با آنجا یکی است،حتی به گفته بعضی از مفسران هر دو را با یک زنجیر میبندند!.
پیداست که منظور از"مشرقین"(دو مشرق)"مشرق"و"مغرب"است زیرا طبق عادت عرب به هنگامی که میخواهند از دو جنس مختلف تثنیه بسازند لفظ را از یکی انتخاب میکنند مانند"شمسین"(اشاره به خورشید و ماه) و"ظهرین"(اشاره به نماز ظهر و عصر)و"عشائین"(اشاره به نماز مغرب و عشاء).
تفسیرهای دیگری نیز ذکر کردهاند که به هیچوجه در آیه مورد بحث مناسب به نظر نمیرسد،مانند مشرق آغاز زمستان و مشرق آغاز تابستان،هر چند در موارد دیگری مناسب است.
به هر حال این تعبیر کنایهای است از دورترین فاصلهای که به تصور میگنجد چرا که"دوری مشرق و مغرب"ضرب المثل معروفی است در این زمینه.
*** ولی این آرزو هرگز به جایی نمیرسد،و میان آنها و شیاطین هرگز جدایی نمیافتد،لذا در آیه بعد میافزاید:"هرگز این گفتگو و ندامت امروز به حال شما سودی ندارد،چرا که شما ظلم کردید،و در نتیجه همه در عذاب مشترکید" ( وَ لَنْ یَنْفَعَکُمُ الْیَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّکُمْ فِی الْعَذٰابِ مُشْتَرِکُونَ ).
باید عذاب این همنشین سوء را با عذابهای دیگر برای همیشه ببینید (1).
1) 1) به این ترتیب فاعل"ینفع"همان گفتار سابق است که آرزو میکردند فاصله میان آنها و شیاطین فاصله مغرب و مشرق باشد،و جمله اذ ظلمتم بیان علت عدم نفع است، و جمله أَنَّکُمْ فِی الْعَذٰابِ مُشْتَرِکُونَ نتیجه این ظلم و ستم است.
و به این ترتیب امید آنها را در مورد جدایی از شیاطین برای همیشه مبدل به یاس میکند و چه طاقتفرساست تحمل این همنشینی؟! در تفسیر این آیه احتمالات دیگری نیز داده شده از جمله اینکه گاه انسان از دیدن دردمندان دیگر دردش تخفیف پیدا میکند،چرا که معروف است البلیة اذا عمت طابت:"هنگامی که بلا عمومی شد گوارا میشود!"اما به اینها گفته میشود در آنجا چنین تسلی خاطری نیست چنان غرق عذابید که عذاب شیطان هم بند شما مایه تسلی شما نخواهد شد (1).
این احتمال را نیز دادهاند که گاه مصیبتی فرا میرسد و انسان پیامدهای آن را میان خود و دوستان تقسیم میکند،و بار مصیبت سبک میشود،ولی در آنجا این مساله نیز وجود ندارد،چرا که هر کدام سهم وافری از عذاب الهی دارند بیآنکه از دیگری چیزی کاسته شود!.
ولی با توجه به اینکه این آیه تکمیلی است برای آیه قبل همان تفسیر اول که انتخاب کردیم مناسبتر است.
*** در اینجا قرآن این گروه را به حال خود میگذارد و روی سخن را به سوی پیامبر ص کرده از غافلان کوردلی که پیوسته او را تکذیب میکردند،و از قماش همان گروهی بودند که در آیات قبل از آنها سخن گفته شد،بحث کرده، میفرماید:"آیا تو میتوانی سخن خود را به گوش کران برسانی؟و یا کوران را هدایت کنی؟و کسانی را که در ضلال مبین هستند و احساس نمیکنند به راه راست دعوت نمایی"؟!( أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ أَوْ تَهْدِی الْعُمْیَ وَ مَنْ کٰانَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ ).
شبیه این معنی در آیات دیگری از قرآن مجید نیز آمده است،که افراد
1) 1) بنا بر این تفسیر جمله" أَنَّکُمْ فِی الْعَذٰابِ مُشْتَرِکُونَ "فاعل"ینفع" خواهد بود،نه نتیجه آن.
لجوج و هدایت ناپذیر،و هواپرستان بیبصیرت و غرق گناه را،به کران و کوران، و گاه به مردگان،تشبیه کرده است.
در آیه 42 سوره یونس میخوانیم: أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ وَ لَوْ کٰانُوا لاٰ یَعْقِلُونَ :
"آیا تو میتوانی صدای خود را به گوش کران برسانی هر چند تعقل نمیکنند" و در آیه 80 نمل آمده است: إِنَّکَ لاٰ تُسْمِعُ الْمَوْتیٰ وَ لاٰ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعٰاءَ إِذٰا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ :"تو نمیتوانی سخنت را به گوش مردگان برسانی،و نمیتوانی کران را هنگامی که روی برمیگردانند و پشت میکنند متوجه سخنان خودسازی" همچنین آیات دیگر.
این تعبیرات همه به خاطر آن است که قرآن برای انسان"دو نوع گوش و چشم و حیات"قائل است:گوش و چشم و حیات ظاهر،و گوش و چشم و حیات باطن.
و مهم بخش دوم از درک و دید و حیات است،که وقتی از کار بیفتد،نه پند و اندرز مفید خواهد بود و نه انذار و هشدار! قابل توجه اینکه:در آیات گذشته،این گروه از مردم،به افرادی تشبیه شده بودند که چشمانی ضعیف و دید محدود دارند،و در آیه اخیر آنها را به کران و کوران تشبیه میکند،این به خاطر آن است که انسان هنگامی که مشغول به دنیا میشود به کسی میماند که چشمانش درد مختصری پیدا کرده هر قدر اشتغالش به دنیا بیشتر،و تمایلش به مادیات شدیدتر،و بیاعتنائیش به روحانیات فزونتر میگردد،از آن درد چشم به نقصان دید،و از آن،به مرحله کوری میرسد این همان چیزی است که دلائل قطعی در زمینه تشدید روحیات منفی و مثبت در انسان و رسوخ ملکات در وجود او بر اثر تکرار و اصرار بر عمل به ثبوت رسانده است و قرآن نیز همین ترتیب را رعایت فرموده (1).
1) 1) "تفسیر کبیر فخر رازی"جلد 27 صفحه 214 و 215).
فَإِمّٰا نَذْهَبَنَّ بِکَ فَإِنّٰا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ (41) أَوْ نُرِیَنَّکَ اَلَّذِی وَعَدْنٰاهُمْ فَإِنّٰا عَلَیْهِمْ مُقْتَدِرُونَ (42) فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذِی أُوحِیَ إِلَیْکَ إِنَّکَ عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (43) وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ (44) وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رُسُلِنٰا أَ جَعَلْنٰا مِنْ دُونِ اَلرَّحْمٰنِ آلِهَةً یُعْبَدُونَ (45)
41-هر گاه تو را از میان آنها ببریم حتما آنها را مجازات خواهیم کرد.
42-یا اگر زنده بمانی و آنچه را از عذاب آنان وعده دادهایم به تو ارائه دهیم باز ما بر آنها مسلطیم.
43-آنچه را بر تو وحی شده محکم بگیر که تو بر صراط مستقیم هستی.
44-و این مایه یادآوری تو و قوم تو است و به زودی سؤال خواهید شد.
45-از رسولانی که قبل از تو فرستادیم بپرس،آیا غیر از خداوند رحمان معبودانی برای پرستش آنها قرار دادیم؟!
آنچه را بر تو وحی شده محکم بگیر
در تعقیب آیات گذشته که از کفار لجوج و هدایتناپذیر و ستمگر سخن
میگفت،در آیات مورد بحث،روی سخن را،به پیامبر گرامی اسلام ص کرده،این گروه را شدیدا تهدید و پیامبر ص را تسلی و آرامش خاطر میبخشد میفرماید:"هر گاه تو را از میان آنها ببریم،حتما از آنها انتقام خواهیم گرفت و مجازاتشان میکنیم"!( فَإِمّٰا نَذْهَبَنَّ بِکَ فَإِنّٰا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ ).
منظور از بردن پیامبر ص از میان آن قوم،خواه وفات پیامبر ص باشد و یا هجرت او از مکه به مدینه،در هر حال اشاره به این است که اگر تو هم شاهد و ناظر نباشی، و آنها به راه خود هم چنان ادامه دهند ما شدیدا آنها را مجازات میکنیم،چرا که"انتقام"در اصل به معنی مجازات و کیفر دادن است،هر چند از آیات متعدد دیگری که در همین معنی در قرآن نازل شده استفاده میشود که منظور از بردن پیامبر ص وفات او است،چنان که در آیه 46 سوره یونس آمده است: وَ إِمّٰا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ الَّذِی نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ فَإِلَیْنٰا مَرْجِعُهُمْ ثُمَّ اللّٰهُ شَهِیدٌ عَلیٰ مٰا یَفْعَلُونَ :"اگر ما پارهای از مجازاتهایی را که به آنها وعده دادهایم در حال حیاتت به تو نشان دهیم یا تو را از دنیا ببریم و آنها را نبینی،در هر حال بازگشتشان به سوی خداست و خداوند گواه اعمالی است که آنها انجام میدهند.
همین معنی در سوره رعد آیه 40،و سوره غافر آیه 77 نیز آمده است، و به این ترتیب تفسیر آیه به مساله هجرت مناسب به نظر نمیرسد.
*** سپس میافزاید:"اگر هم زنده بمانی و آنچه را از عذاب به آنان وعده دادهایم به تو نشان دهیم باز ما بر آنها مسلط هستیم"( أَوْ نُرِیَنَّکَ الَّذِی وَعَدْنٰاهُمْ فَإِنّٰا عَلَیْهِمْ مُقْتَدِرُونَ ).
به هر حال آنها در چنگال قدرت ما هستند چه در میان آنها باشی و چه نباشی،و مجازات و انتقام الهی در صورت ادامه کارهایشان حتمی است،چه در
حیات تو باشد و چه بعد از وفات تو،دیر و زود دارد اما تخلف ندارد.
این تاکیدهای قرآنی ممکن است از یک سو اشاره به بیصبری کفار باشد که میگفتند:"اگر راست میگویی پس چرا بلا بر ما نازل نمیشود"؟!و از سوی دیگر انتظار مرگ پیامبر را میکشیدند به گمان اینکه هر گاه پای او در میان نباشد همه چیز پایان مییابد.
*** بعد از این هشدارها به پیامبر اکرم ص دستور میدهد"آنچه را بر تو وحی شده محکم بگیر که تو بر صراط مستقیم قرار داری"!( فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذِی أُوحِیَ إِلَیْکَ إِنَّکَ عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ).
کمترین اعوجاج و کجی در کتب و برنامه تو نیست،و عدم پذیرش گروهی از آنان دلیل بر نفی حقانیت تو نخواهد بود تو با نهایت جدیت به راه خویش ادامه ده،بقیه با ما است.
*** سپس میافزاید"این قرآنی که بر تو وحی شده مایه یادآوری تو و قوم تو است" ( وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ ).
هدف از نزول آن بیدار ساختن انسانها و آشنا نمودن آنها به وظائفشان است.
"و به زودی مورد سؤال قرار خواهید گرفت"که با این برنامه الهی و این وحی آسمانی چه کردید؟!( وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ ).
مطابق این تفسیر"ذکر"در آیه فوق به معنی"ذکر اللّٰه"و آشنایی و آگاهی بر تکالیف دینی است،همان گونه که در آیات 5 و 36 این سوره نیز به همین معنی آمده است،مانند بسیاری دیگر از آیات قرآن.
اصولا یکی از نامهای قرآن مجید همان"ذکر"است،ذکر به معنی
یادآوری و ذکر اللّٰه،و کرارا این جمله را در سوره قمر میخوانیم: وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ :"ما قرآن را برای یادآوری سهل و آسان ساختیم، آیا کسی هست که متذکر شود"(آیات 17-22-32 و 40 سوره قمر).
از این گذشته جمله"و سوف تسئلون"گواهی میدهد که منظور سؤال از عمل به این برنامه الهی است.
اما با اینهمه عجیب این است که بسیاری از مفسران تفسیر دیگری برای این آیه برگزیدهاند که تناسبی با آنچه گفتیم ندارد از جمله گفتهاند معنی آیه این است که"این قرآن مایه شرف و آبرو یا ذکر خیر برای تو و قوم تو است، و عرب و قریش یا امت تو را شرافت میبخشد،چرا که به لغت آنان نازل شده است و به زودی از این نعمت الهی سؤال میشود" (1).
درست است که قرآن مجید آوازه پیامبر اسلام ص و عرب بلکه همه مسلمانان را در جهان بلند ساخت،و بیش از چهارده قرن است که نام پیامبر ص را به عظمت هر صبح و شام بر ماذنهها میبرند،و قوم بینام و نشان عرب جاهلی در سایه آن نام و نشان یافت و امت اسلامی در پرتو آن در جهان بلند آوازه شد.
و نیز درست است که"ذکر"گاه به این معنی در قرآن مجید آمده،ولی بدون شک معنی اول در آیات قرآنی گستردهتر و با هدف نزول قرآن و آیات مورد بحث سازگارتر است.
بعضی از مفسران آیه 10 سوره انبیا را شاهد بر تفسیر دوم گرفتهاند لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ کِتٰاباً فِیهِ ذِکْرُکُمْ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ :"ما کتابی بر شما نازل کردیم که وسیله تذکر شما در آن است آیا اندیشه نمیکنید"؟! (2).
در حالی که آن آیه نیز متناسب تفسیر اول است چنان که در جلد سیزدهم تفسیر نمونه ذیل همان آیه شرح دادهایم (1).
روایاتی در ذیل این آیه در منابع حدیث وارد شده است که در بحث نکات خواهد آمد.
*** سپس برای نفی بتپرستی و ابطال عقائد مشرکین به دلیل دیگری پرداخته، میگوید:"از رسولانی که قبل از تو فرستادیم بپرس،آیا غیر از خداوند رحمن، معبودهایی برای پرستش آنها قرار دادیم"؟!( وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رُسُلِنٰا أَ جَعَلْنٰا مِنْ دُونِ الرَّحْمٰنِ آلِهَةً یُعْبَدُونَ ).
اشاره به اینکه تمام انبیای الهی دعوت به توحید کردهاند،و همگی به طور قاطع بتپرستی را محکوم نمودهاند،بنا بر این پیامبر اسلام در مخالفتش با بتها کار بیسابقهای انجام نداده،بلکه سنت همیشگی انبیا را احیا نموده است،این بتپرستان و مشرکانند که بر خلاف مکتب تمام انبیا گام برمیدارند.
مطابق این تفسیر،سؤال کننده هر چند پیامبر اسلام ص است،ولی منظور تمام امت و حتی مخالفان او هستند.
و کسانی که مورد سؤال واقع میشوند پیروان انبیای پیشینند،پیروان راستین و مورد اطمینان آنها،و حتی افراد عادی آنها،چرا که از مجموعه سخنان آنها"خبر متواتر"به دست میآید که بیانگر مکتب توحیدی انبیاء است.
لازم به یادآوری است که حتی منحرفان از اصل توحید(مانند مسیحیان
1) 1) امر دیگری که ممکن است دلیل بر تفسیر مشهور بوده باشد کلمه"قوم"است که در آیه فوق آمده،زیرا قرآن مایه تذکر جهانیان است،نه تنها قوم پیامبر(ص)و یا ملت اسلام،ولی این سخن نیز قابل جواب است چرا که این گروه قبل از دیگران از تذکرات قرآن بهرهمند شدند و به همین دلیل روی آنها تکیه شده است.
امروز که طرفدار تثلیثند)باز دم از توحید میزنند،و میگویند تثلیث ما با توحید که آئین همه انبیا است منافاتی ندارد!و به این ترتیب مراجعه به این امتها برای ابطال دعوی مشرکان کافی است.
ولی جمعی از مفسران احتمال دیگری در تفسیر آیه با الهام از بعضی از روایات دادهاند (1)و آن اینکه سؤال کننده شخص پیغمبر ص و سؤال شونده خود انبیای پیشین هستند،سپس افزودهاند که این موضوع در شب معراج تحقق یافت،چرا که پیامبر ص با ارواح انبیای پیشین تماس گرفت،و برای تاکید امر توحید این سؤال را مطرح نمود،و پاسخ شنید.
بعضی نیز افزودهاند که در غیر شب معراج هم این ارتباط برای پیامبر ص ممکن بوده،چرا که فاصلههای زمانی و مکانی در ارتباط پیامبر اسلام ص با ارواح انبیا هرگز مانعی ایجاد نخواهد کرد،و آن بزرگوار در هر لحظه و هر مکان میتوانست با آنها ارتباط گیرد.
البته این تفسیرها هیچ مشکل عقلی ندارد،ولی از آنجا که هدف از آیه نفی مذهب مشرکان است نه آرامش روح پیامبر ص،چرا که پیامبر ص در مساله توحید چنان غرق بود و از شرک بیزار که نیازی به سؤال نداشت،و برای استدلال در مقابل مشرکان تماس روحانی پیامبر ص با ارواح انبیای پیشین قانع کننده نبود،لذا تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد،و تفسیر دوم ممکن است اشاره به بطون آیه باشد نه ظاهر آن،چرا که آیات قرآن ظاهری دارد و بطونی.
این موضوع نیز قابل توجه است که از میان نامهای خداوند در آیه فوق
1) 1) این روایت در تفسیر"قرطبی"و تفسیر"فخر رازی"و"مجمع البیان"از ابن عباس نقل شده است،و در تفسیر"نور الثقلین"دو روایت مفصل در این زمینه از کتاب "احتجاج"و"تفسیر علی بن ابراهیم"نقل شده است(به جلد 4 صفحه 605 تا 607 مراجعه شود).
روی نام"رحمن"تکیه شده،اشاره به اینکه چگونه ممکن است خداوندی را که رحمت عامش همه را فرا گرفته رها کنند و به سراغ بتهایی بروند که مبدأ هیچ سود و زیانی نیستند.
قوم پیامبر کیانند؟
در اینکه منظور از"قوم"در آیه"و إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ "چه اشخاصی هستند؟سه احتمال وجود دارد:
نخست مجموع امت اسلامی،و دیگر قوم عرب،و سوم قبیله قریش.
و از آنجا که"قوم"در منطق قرآن در بسیاری از موارد به امتهای انبیاء یا اقوام معاصر آنها اطلاق شده به نظر میرسد که در آیه فوق نیز همین معنی مورد نظر باشد.
بنا بر این قرآن مایه ذکر و آگاهی است برای همه امت اسلامی(طبق تفسیر اول)و مایه افتخار و شرف است برای همه آنها(طبق تفسیر دوم).
ولی در روایات متعددی که از منابع اهل بیت رسیده میخوانیم که ائمه معصومین میفرمودند که منظور از"قوم"در این آیه ما خاندان پیغمبریم (1).
اما بعید نیست که اینها از قبیل بیان مصداقهای روشن بوده باشد،خواه مفهوم قوم مجموع امت اسلامی بوده باشد،و یا قوم عرب،و یا طائفه پیامبر اسلام، در هر صورت ائمه اهل بیت ع از واضحترین مصداقهای آن محسوب میشوند.
1) 1) این احادیث را مؤلف تفسیر"نور الثقلین"در جلد 4 صفحه 64 و 65 گردآوری کرده است.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَقٰالَ إِنِّی رَسُولُ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (46) فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ بِآیٰاتِنٰا إِذٰا هُمْ مِنْهٰا یَضْحَکُونَ (47) وَ مٰا نُرِیهِمْ مِنْ آیَةٍ إِلاّٰ هِیَ أَکْبَرُ مِنْ أُخْتِهٰا وَ أَخَذْنٰاهُمْ بِالْعَذٰابِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (48) وَ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا اَلسّٰاحِرُ اُدْعُ لَنٰا رَبَّکَ بِمٰا عَهِدَ عِنْدَکَ إِنَّنٰا لَمُهْتَدُونَ (49) فَلَمّٰا کَشَفْنٰا عَنْهُمُ اَلْعَذٰابَ إِذٰا هُمْ یَنْکُثُونَ (50)
46-ما موسی را با آیات خود به سوی فرعون و درباریان او فرستادیم(به آنها)گفت:
من فرستاده پروردگار عالمیانم.
47-ولی هنگامی که او آیات ما را برای آنها آورد از آن میخندیدند.
48-ما هیچ آیه(و معجزهای)به آنها نشان نمیدادیم مگر اینکه از دیگری بزرگتر (و مهمتر)بود،و آنها را با مجازات هشدار دادیم شاید بازگردند.
49-(هنگامی که گرفتار بلا شدند)گفتند:ای ساحر!پروردگارت را به عهدی که با تو
کرده بخوان(تا ما را از این درد و رنج برهاند)که ما هدایت خواهیم یافت.
50-اما موقعی که عذاب را از آنها بر طرف میساختیم پیمان خود را میشکستند!
فرعونیان مغرور و پیمانشکن
در این آیات به گوشهای از ماجرای پیغمبر خدا"موسی بن عمران" و برخورد او با"فرعون"اشاره شده،تا پاسخی باشد به گفتار بیاساس مشرکان که"اگر خدا میخواست پیامبری بفرستد چرا مردی را از ثروتمندان مکه و طائف برای این ماموریت بزرگ انتخاب نکرد"؟ زیرا"فرعون"نیز همین ایراد را به موسی داشت،و منطق او عینا همین منطق بود،فرعون او را به خاطر لباس پشمینهاش و نداشتن زیورآلات طلا مورد ملامت و سرزنش قرار داد.
در آیه نخست میفرماید:"ما موسی را با آیات و نشانههای خود به سوی فرعون و اطرافیان و درباریان او فرستادیم"( وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ ).
"موسی به آنها گفت من فرستاده پروردگار جهانیانم"( فَقٰالَ إِنِّی رَسُولُ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
منظور از"آیات"معجزاتی است که موسی در دست داشت،و حقانیت خود را به وسیله آن اثبات میکرد که مهمترین آنها معجزه"عصا"و"ید بیضا"بود.
و"ملاء"(بر وزن خلاء)چنان که قبلا هم گفتهایم از ماده"ملا"(بر وزن خلع)به معنی گروهی است که هدف مشترکی را تعقیب میکنند و ظاهر آنها چشم پر کن است،این کلمه در قرآن مجید معمولا به اشراف و ثروتمندان یا درباریان گفته میشود.
تکیه بر عنوان"رب العالمین"در حقیقت از قبیل بیان مدعا توأم با دلیل
است،زیرا تنها کسی که پروردگار جهانیان است و مالک و مربی آنها است شایسته عبودیت است،نه مخلوقات محتاج و نیازمندی همچون فراعنه و بتها! *** اکنون ببینیم اولین برخورد فرعون و فرعونیان با دلائل منطقی و معجزات روشن موسی چه بود؟قرآن در آیه بعد میگوید:"هنگامی که موسی با آیات ما به سراغ آنها آمد همگی از آن میخندیدند"( فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ بِآیٰاتِنٰا إِذٰا هُمْ مِنْهٰا یَضْحَکُونَ ).
این نخستین برخورد همه طاغوتها و جاهلان مستکبر در برابر رهبران راستین است،جدی نگرفتن دعوت و دلائل آنها،و همه را به سخریه و مضحکه پاسخ گفتن،تا به دیگران بفهمانند که اصلا دعوت آنها قابل بررسی و مطالعه و جوابگویی نیست،و ارزش یک برخورد جدی را ندارد.
*** اما ما برای اتمام حجت آیات خود را یکی بعد از دیگری فرستادیم"و هیچ آیهای و معجزهای به آنها نشان نمیدادیم مگر اینکه از دیگری بزرگتر و مهمتر بود" ( وَ مٰا نُرِیهِمْ مِنْ آیَةٍ إِلاّٰ هِیَ أَکْبَرُ مِنْ أُخْتِهٰا ) (1).
خلاصه نشانههای خود را که هر یک از دیگر مهمتر و گویاتر و کوبندهتر بود به آنها ارائه دادیم،تا هیچ بهانهای برای آنها باقی نماند،و از مرکب غرور و نخوت و خودخواهی پیاده شوند.
و به این ترتیب بعد از معجزه"عصا"و"ید بیضا"معجزات"طوفان" و"جراد"و"قمل"و"ضفادع" و غیر اینها (2)را به آنها نشان دادیم.
سپس میافزاید:آنها را به عذابها و مجازاتهای هشدار دهنده گرفتار نمودیم شاید بیدار شوند و به راه حق بازگردند"( وَ أَخَذْنٰاهُمْ بِالْعَذٰابِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ ).
خشکسالی و قحطی و کمبود میوهها چنان که در آیه 130 سوره اعراف آمده، وَ لَقَدْ أَخَذْنٰا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِینَ وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمَرٰاتِ به سراغ آنها آمد.
گاه رنگ آب نیل به"رنگ خون"درآمد که نه برای شرب قابل استفاده بود،و نه برای کشاورزی،و گاه آفات نباتی غلات آنها را نابود کرد.
این حوادث تلخ و دردناک گر چه موقتا آنها را بیدار میکرد و دست به دامن موسی میزدند هنگامی که طوفان حادثه فرو مینشست همه چیز را به دست فراموشی میسپردند و موسی را آماج انواع تیرهای تهمت قرار میدادند.
*** چنان که در آیه بعد میخوانیم:"آنها گفتند ای ساحر!پروردگارت را به عهدی که با تو کرده است بخوان،تا ما را از این درد و رنج و بلا و مصیبت رهایی بخشد،و مطمئن باش که ما راه هدایت را پیش خواهیم گرفت"!( وَ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا السّٰاحِرُ ادْعُ لَنٰا رَبَّکَ بِمٰا عَهِدَ عِنْدَکَ إِنَّنٰا لَمُهْتَدُونَ ).
چه تعبیر عجیبی؟از یک سو ساحرش میخوانند،و از سوی دیگر برای رفع بلا دست به دامنش میزنند!و از سوی سوم به او وعده قبول هدایت میدهند! و عدم تناسب این امور سهگانه در ظاهر با یکدیگر،سبب تفسیرهای گوناگونی شده است:
بعضی گفتهاند"ساحر"در اینجا به معنی"عالم"است،چرا که در آن زمان و مخصوصا در محیط مصر ساحران را محترم میشمردند،و به عنوان دانشمندانی به آنها مینگریستند.
بعضی احتمال دادهاند سحر در اینجا به معنی انجام یک کار مهم است،
همانگونه که در تعبیرات روزمره میگوئیم:فلان کس در کار خود آن قدر ماهر است گویی سحر میکند!.
و گاه گفتهاند منظور ساحر در افکار گروهی از مردم است.
و امثال این تفسیرها.
اما کسانی که با طرز فکر و سخن گفتن جاهلان از خود راضی،و مستکبران مغرور و طاغوتهای مستبد آشنا باشند،میدانند آنها از اینگونه تعبیرات ضد و نقیض فراوان دارند،و تعجب نیست که در آغاز ساحرش بخوانند،سپس دست به دامنش بزنند،و در پایان وعده قبول هدایت میدهند.
بنا بر این ظاهر تعبیرات آیه را باید حفظ کرد و نیازی به توجیه و تفسیرهای دیگر به نظر نمیرسد.
و به هر حال از لحن آنها پیدا بوده که در عین احساس نیاز به موسی ع وعده دروغین به او میدادند،و حتی به هنگام بیچارگی و عرض حاجت باز از مرکب غرور پیاده نمیشدند،به همین جهت تعبیر به"ربک"(پروردگارت)و "بما عهد عندک"(به عهدی که با تو کرده)کردند،و هرگز نگفتند پروردگار ما،و وعدهای که به ما فرموده،با اینکه موسی ع به آنها صریحا گفته بود من فرستاده پروردگار عالمیانم،نه پروردگار خودم.
آری سبک مغزان مغرور هنگامی که بر اریکه قدرت مینشینند چنین است منطقشان و راه و رسمشان.
*** ولی به هر حال موسی به خاطر این تعبیرات نیشدار و موهن هرگز دست از هدایت آنها برنداشت،و از خیره سری آنها مایوس و خسته نشد،هم چنان به کار خود ادامه داد بارها دعا کرد تا طوفان بلاها فرونشیند و فرو نشست،اما چنان که آیه بعد میگوید:"هنگامی که عذاب را از آنها بر طرف میساختیم آنها پیمانهای خود
را میشکستند و به لجاجت و انکار خود ادامه میدادند"( فَلَمّٰا کَشَفْنٰا عَنْهُمُ الْعَذٰابَ إِذٰا هُمْ یَنْکُثُونَ ).
اینها همه درسهایی است زنده و گویا برای مسلمانان و تسلیت خاطری است برای شخص پیامبر ص که از لجاجت و سرسختی مخالفان هرگز خسته نشوند، و گرد غبار یاس و نومیدی بر روح و جانشان ننشیند و بدانند:"رگ رگ است این آب شیرین و آب شور"و با استقامت و پایمردی هر چه بیشتر به راه خود ادامه دهند،همانگونه که موسی ع و بنی اسرائیل ادامه دادند و سرانجام بر فرعونیان پیروز گشتند.
و نیز هشداری است به دشمنان لجوج و سرسخت که آنها هرگز از فرعون و فرعونیان قویتر و قدرتمندتر نیستند،سرانجام کار آنها را ببینند و در عاقبت کار خویش بیندیشند.
وَ نٰادیٰ فِرْعَوْنُ فِی قَوْمِهِ قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ لَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَ هٰذِهِ اَلْأَنْهٰارُ تَجْرِی مِنْ تَحْتِی أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ (51) أَمْ أَنَا خَیْرٌ مِنْ هٰذَا اَلَّذِی هُوَ مَهِینٌ وَ لاٰ یَکٰادُ یُبِینُ (52) فَلَوْ لاٰ أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جٰاءَ مَعَهُ اَلْمَلاٰئِکَةُ مُقْتَرِنِینَ (53) فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطٰاعُوهُ إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْماً فٰاسِقِینَ (54) فَلَمّٰا آسَفُونٰا اِنْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنٰاهُمْ أَجْمَعِینَ (55) فَجَعَلْنٰاهُمْ سَلَفاً وَ مَثَلاً لِلْآخِرِینَ (56)
51-فرعون در میان قوم خود ندا داد و گفت:ای قوم من!آیا حکومت مصر از آن من نیست،و این نهرها تحت فرمان من جریان ندارد؟آیا نمیبینید؟! 52-من از این مردی که خانواده و طبقه پستی است و هرگز نمیتواند فصیح سخن بگوید برترم! 53-اگر راست میگوید چرا دستبندهای طلا به او داده نشده؟!یا اینکه چرا فرشتگان همراه او نیامدهاند؟(تا گفتارش را تایید کنند).
54-او قوم خود را تحمیق کرد و از وی اطاعت کردند.
55-اما هنگامی که ما را به خشم آوردند از آنها انتقام گرفتیم و همه را غرق کردیم.
56-و آنها را پیشگامان(در عذاب)و عبرتی برای دیگران قرار دادیم.
اگر پیامبر است چرا دستبند طلا ندارد؟!
منطق موسی از یک سو،و معجزات گوناگونش از سویی دیگر،و بلاهایی که بر سر مردم مصر فرود آمد و به برکت دعای موسی ع برطرف شد از سوی سوم تاثیر عمیقی در محیط گذاشت، و افکار تودههای مردم را نسبت به فرعون متزلزل ساخت و تمام نظام مذهبی و اجتماعی آنها را زیر سؤال برد.
اینجا بود که فرعون با سفسطهبازی و مغلطهکاری میخواست جلو نفوذ موسی ع را در افکار مردم مصر بگیرد،دست به دامن ارزشهای پستی میزند که بر آن محیط حاکم بود،و خود را با این ارزشها با موسی مقایسه میکند تا برتری خویش را به ثبوت رساند،چنان که قرآن در آیات مورد بحث میگوید:
"فرعون در میان قوم خود ندا داد که ای قوم من!آیا حکومت سرزمین پهناور مصر از آن من نیست؟و این نهرهای عظیم تحت فرمان من قرار ندارد؟ و از قصر و مزارع و باغهای من نمیگذرد؟آیا نمیبینید؟"( وَ نٰادیٰ فِرْعَوْنُ فِی قَوْمِهِ قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ لَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَ هٰذِهِ الْأَنْهٰارُ تَجْرِی مِنْ تَحْتِی أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ ) (1).
ولی موسی چه دارد؟هیچ،یک عصا و یک لباس پشمینه!آیا شخصیت از آن او است یا از آن من؟آیا او سخن حق میگوید یا من میگویم؟چشمهای خود را باز کنید و درست مطلب را بنگرید.
و به این ترتیب فرعون ارزشهای قلابی را به چشم مردم مصر کشید،و همانند بتپرستان عصر جاهلیت در برابر پیغمبر اسلام ص مال و مقام را ارزشهای
1) 1) "واو"در جمله"و هٰذِهِ الْأَنْهٰارُ تَجْرِی مِنْ تَحْتِی "ممکن است عاطفه باشد(عطف بر"ملک مصر"و ممکن است حالیه باشد(تفسیر کشاف)ولی احتمال اول مناسبتر به نظر میرسد.
واقعی انسانی گرفت.
تعبیر به نادی(ندا داد)نشان میدهد که فرعون مجلس عظیمی از سرشناسان مملکت تشکیل داد و با صدایی رسا و بلند همه را مخاطب ساخته و این جملهها را بازگو نمود،یا اینکه دستور داد که ندای او را به عنوان یک بخشنامه در سرتاسر کشور منعکس کنند.
تعبیر به"انهار"جمع"نهر"با اینکه منظور از آن رود نیل است به خاطر آن است که این رود عظیم که همانند دریای پهناوری است به شعبههای بسیار زیادی تقسیم میشد،و سراسر مناطق آباد مصر را مشروب میساخت.
بعضی از مفسران گفتهاند رود نیل 360 شاخه داشت که مهمترین آنها "نهر الملک""نهر طولون""نهر دمیاط"و"نهر تنیس"بود.
چرا فرعون مخصوصا روی شاخههای نیل تکیه میکند برای اینکه تمام آبادی مصر و ثروت و قدرت و تمدن آنها از نیل سرچشمه میگرفت،لذا فرعون به آن مینازد و بر موسی فخر میفروشد! تعبیر به" تَجْرِی مِنْ تَحْتِی "به این معنی نیست که رود نیل از زیر قصر من میگذرد،آن گونه که جمعی از مفسران گفتهاند،چرا که رود نیل از آن عظیمتر بود که از زیر قصر فرعون بگذرد،اگر منظور از کنار قصر او باشد بسیاری از قصرهای مصر چنین بود،و غالب آبادیها در دو حاشیه این شط عظیم قرار داشت،بلکه منظور این است این رود تحت فرمان من است و نظام تقسیم آن بر آبادیها طبق مقرراتی است که من اراده میکنم.
*** سپس میافزاید:"بدون شک من از این فرد که مقام و نژادی پست دارد، و هرگز نمیتواند فصیح سخن بگوید برترم"( أَمْ أَنَا خَیْرٌ مِنْ هٰذَا الَّذِی هُوَ
مَهِینٌ وَ لاٰ یَکٰادُ یُبِینُ
) (1).
و به این ترتیب دو افتخار بزرگ برای خود(حکومت مصر،و مالکیت نیل)و دو نقطه ضعف برای موسی(فقر،و لکنت زبان)بیان کرد.
در حالی که موسی هرگز در آن زمان لکنت زبان نداشت،چرا که خداوند دعای او را مستجاب کرد و سنگینی زبانش را بر طرف ساخت،چرا که به هنگام بعثت عرضه داشت وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِی (خداوندا گره را از زبان من بگشا) (طه-27)و مسلما دعایش مستجاب شد و قرآن نیز گواه بر آن است.
نداشتن ثروت فراوان و لباسهای مجلل و کاخهای پر زرق و برق که معمولا از طریق ظلم و ستم بر محرومان حاصل میشود نه تنها عیب نیست بلکه افتخار است و کرامت و ارزش.
تعبیر به"مهین"(پست)ممکن است اشاره به طبقات اجتماعی آن زمان باشد که ثروتمندان و اشراف قلدر را طبقه بالا،و زحمتکشان کم درآمد را طبقه پست میپنداشتند،و یا اشاره به نژاد موسی باشد که از بنی اسرائیل بود،و قبطیان فرعونی خود را آقا و سرور آنها میپنداشتند.
*** سپس فرعون به دو بهانه دیگر متشبث شده گفت:"چرا دستبندهایی از طلا به او داده نشده؟!یا اینکه چرا فرشتگان همراه او نیامدهاند تا گفتار او را تصدیق کنند"؟!( فَلَوْ لاٰ أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جٰاءَ مَعَهُ الْمَلاٰئِکَةُ مُقْتَرِنِینَ ) (2).
اگر خداوند او را رسول خود قرار داده چرا همچون رسولان دیگر به او دستبند طلا نداده و یار و معاونانی برای او قرار نداده است؟.
میگویند فرعونیان عقیده داشتند که رؤسا باید دستبند و گردنبند طلا زینت خود کنند،لذا از اینکه موسی چنین زینتآلاتی همراه نداشت،و بجای آن لباس پشمینه چوپانی در تن کرده بود اظهار تعجب میکند،و چنین است حال جمعیتی که معیار سنجش شخصیت در نظر آنها طلا و نقره و زینتآلات است.
اما پیامبران الهی با کنارهگیری از این مسائل مخصوصا میخواستند این ارزشهای کاذب و دروغین را ابطال کنند،و ارزشهای اصیل انسانی یعنی علم و تقوی و پاکی را جانشین آن سازند،چرا که تا نظام ارزشی یک جامعه اصلاح نشود آن جامعه هرگز روی سعادت به خود نخواهد دید.
به هر حال این بهانه فرعون درست شبیه بهانهای بود که در چند آیه قبل از قول مشرکان مکه نقل شده که میگفتند چرا قرآن بر یکی از ثروتمندان مکه و طائف نازل نشده؟! بهانه دوم همان بهانه معروفی است که بسیاری از امم گمراه و سرکش در برابر پیامبران مطرح میکردند:گاه میگفتند:چرا او انسان است و فرشته نیست؟و گاه میگفتند:اگر انسان است لا اقل چرا فرشتهای همراه او نیامده؟ در حالی که رسولان مبعوث به انسانها باید از جنس خود آنها باشند تا نیازها و مشکلات و مسائل آنها را لمس کنند،و به آن پاسخ گویند،و بتوانند از جنبه عملی الگو و اسوهای برای آنها باشند (1).
لازم به یادآوری است که"اسورة"جمع"سوار"(بر وزن هزار)به معنی دستبند است،خواه از طلا باشد یا نقره،و اصل آن از واژه فارسی"دستواره"
1) 1) در جلد پنجم تفسیر نمونه ذیل آیه 9 سوره انعام بحث مشروحی در این زمینه آمده است(صفحه 159).
گرفته شده(اساور نیز جمع جمع است).
*** در آیه بعد قرآن به نکته لطیفی اشاره میکند،و آن اینکه:فرعون از واقعیت امر چندان غافل نبود،و به بیاعتباری این ارزشها کم و بیش توجه داشت، ولی"او قوم خود را تحمیق کرد،و عقول آنها را سبک شمرد و از وی اطاعت کردند"! ( فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطٰاعُوهُ ).
اصولا راه و رسم همه حکومتهای جبار و فاسد این است که برای ادامه خودکامگی باید مردم را در سطح پائینی از فکر و اندیشه نگهدارند،و با انواع وسائل آنها را تحمیق کنند،آنها را در یک حال بیخبری از واقعیتها فرو برند و ارزشهای دروغین را جانشین ارزشهای راستین کنند،و دائما آنها را نسبتا به واقعیتها شستشوی مغزی دهند.
چرا که بیدار شدن ملتها و آگاهی و رشد فکری ملتها بزرگترین دشمن حکومتهای خودکامه و شیطانی است که با تمام قوا با آن مبارزه میکنند! این شیوه فرعونی یعنی استخفاف عقول با شدت هر چه تمامتر در عصر و زمان ما بر همه جوامع فاسد حاکم است،اگر فرعون برای نیل به این هدف وسائل محدودی در اختیار داشت طاغوتیان امروز با استفاده از وسائل ارتباط جمعی، مطبوعات،فرستندههای رادیو تلویزیونی،و انواع فیلمها،و حتی ورزش در شکل انحرافی،و ابداع انواع مدهای مسخره،به استخفاف عقول ملتها میپردازند، تا در بیخبری کامل فرو روند و از آنها اطاعت کنند،به همین دلیل دانشمندان و متعهدان دینی که خط فکری و مکتبی انبیا را تداوم میبخشند وظیفه سنگین در مبارزه با برنامه"استخفاف عقول"بر عهده دارند که از مهمترین وظائف آنها است.
جالب اینکه آیه فوق را با این جمله تکمیل و پایان میدهد"آنها گروهی
فاسق بودند"( إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْماً فٰاسِقِینَ ).
اشاره به اینکه این قوم گمراه اگر فاسق و خارج از اطاعت فرمان خدا و حکم عقل نبودند تسلیم چنین تبلیغات و ترهاتی نمیشدند،و اسباب گمراهی خود را به دست خویش فراهم نمیساختند،به همین دلیل آنها هرگز در این گمراهی معذور نبودند،درست است که فرعون عقل آنها را دزدید و به طاعت خویش واداشت،ولی آنها نیز با"تسلیم کورکورانه"موجبات این دزدی را فراهم ساختند.
آری آنها فاسقانی بودند که از فاسقی تبعیت میکردند.
*** این بود جنایات فرعون و فرعونیان و مغلطهکاریهایشان در مقابل فرستاده الهی موسی ع اما اکنون ببینیم بعد از آن همه وعظ و ارشاد و اتمام حجتها از طرق گوناگون،و عدم تسلیم آنها در مقابل حق،سرانجام کار آنها به کجا رسید؟!.
میفرماید:"هنگامی که ما را با اعمالشان به خشم آوردند از آنها انتقام گرفتیم،و همه را غرق نمودیم"!( فَلَمّٰا آسَفُونٰا انْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنٰاهُمْ أَجْمَعِینَ ).
خداوند مخصوصا از میان تمام مجازاتها مجازات غرق را برای آنها انتخاب نمود،چرا که تمام عزت و شوکت و افتخار و قدرتشان با همان رود عظیم نیل و شاخههای بزرگ و فراوانش بود که فرعون از میان تمام منابع قدرتش روی آن تکیه کرد، و گفت أَ لَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَ هٰذِهِ الْأَنْهٰارُ تَجْرِی مِنْ تَحْتِی "آیا حکومت مصر از آن من نیست،و این نهرها تحت فرمان من نمیباشد"؟!آری باید همان چیزی که مایه حیات و قدرت آنها است عامل فنا و نابودی و گورستانشان گردد تا همگان عبرت گیرند! (1).
1) 1) -چنان که شاعر گوید: در سر داری که باشدت سرداری هم در سر آن روی که در سر داری !
"آسفونا"از ماده"اسف"هم به معنی"اندوه"آمده و هم"غضب"بلکه به گفته راغب در مفردات گاه به"اندوه توأم با غضب"گفته میشود،و گاه به هر یک از این دو جداگانه،چرا که حقیقت آن هیجانی درونی است که انسان را به انتقام دعوت میکند،هر گاه نسبت به زیردستان باشد در شکل غضب ظاهر میشود،هر گاه نسبت به بالادستان باشد به صورت اندوه آشکار میگردد،لذا وقتی از ابن عباس در باره"حزن"و"غضب"سؤال کردند گفت ریشه هر دو یکی است اما لفظ آن مختلف است! (1).
بعضی از مفسران"آسفونا"را به معنی"آسفوا رسلنا"(فرستادگان ما را محزون و غمگین ساختند)تفسیر کردهاند،ولی این تفسیر بعید به نظر میرسد و ضرورتی برای چنین خلاف ظاهری وجود ندارد.
این نکته نیز قابل توجه است که نه حزن و اندوه در باره خداوند مفهومی دارد و نه خشم به آن معنی که در میان ما معروف است،بلکه خشم و غضب خداوند به معنی"اراده مجازات"،و رضایت او به معنی"اراده ثواب"است.
*** در آخرین آیه مورد بحث به عنوان یک نتیجهگیری از مجموع این سخن میفرماید:"ما آنها را پیشگامان در عذاب و عبرتی برای دیگران قرار دادیم" ( فَجَعَلْنٰاهُمْ سَلَفاً وَ مَثَلاً لِلْآخِرِینَ ).
"سلف"در لغت به معنی هر چیز متقدم است،و لذا به نسلهای پیشین"سلف" و به نسلهای بعد از آنها"خلف"اطلاق میشود،و به معاملاتی که به صورت پیشخرید انجام میگیرد نیز"سلف"میگویند چرا که قیمت آن قبلا پرداخته میشود.
1) 1) مفردات راغب ماده"اسف".
و"مثل"به سخنی میگویند که در میان مردم به عنوان عبرت رائج و جاری میشود،و از آنجا که ماجرای زندگی فرعون و فرعونیان و سرنوشت دردناک آنها درس عبرت بزرگی بود در این آیه به عنوان"مثل"برای اقوام دیگر یاد شده است.
وَ لَمّٰا ضُرِبَ اِبْنُ مَرْیَمَ مَثَلاً إِذٰا قَوْمُکَ مِنْهُ یَصِدُّونَ (57) وَ قٰالُوا أَ آلِهَتُنٰا خَیْرٌ أَمْ هُوَ مٰا ضَرَبُوهُ لَکَ إِلاّٰ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ (58) إِنْ هُوَ إِلاّٰ عَبْدٌ أَنْعَمْنٰا عَلَیْهِ وَ جَعَلْنٰاهُ مَثَلاً لِبَنِی إِسْرٰائِیلَ (59) وَ لَوْ نَشٰاءُ لَجَعَلْنٰا مِنْکُمْ مَلاٰئِکَةً فِی اَلْأَرْضِ یَخْلُفُونَ (60) وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّٰاعَةِ فَلاٰ تَمْتَرُنَّ بِهٰا وَ اِتَّبِعُونِ هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ (61) وَ لاٰ یَصُدَّنَّکُمُ اَلشَّیْطٰانُ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ (62)
57-و هنگامی که در باره فرزند مریم مثلی زده شد قوم تو از آن میخندیدند(و مسخره میکردند).
58-و گفتند آیا خدایان بهترند یا او؟(مسیح،اگر معبودان ما در دوزخند مسیح نیز در دوزخ است چرا که معبود واقع شده!)ولی آنها این مثل را جز از طریق
جدال برای تو نزدند،آنها گروهی کینهتوز و پرخاشگرند.
59-او فقط بندهای بود که ما نعمت به او بخشیدیم و نمونه و الگویی برای بنی اسرائیلش قرار دادیم.
60-و هر گاه بخواهیم بجای شما در زمین ملائکهای قرار میدهیم که جانشین(شما) گردند.
61-و او سبب آگاهی بر روز قیامت است(نزول عیسی گواه نزدیکی رستاخیز است)هرگز در آن تردید نکنید و از من پیروی کنید که این راه مستقیم است.
62-و شیطان شما را(از راه خدا)باز ندارد که او دشمن آشکار شما است.
در سیره ابن هشام چنین آمده است:رسول خدا روزی با"ولید بن مغیره" در مسجد نشسته بود"نضر بن حارث"نیز آمد و در کنار آنها نشست،گروهی از سران قریش نیز در مجلس بودند پیامبر ص با آنها سخن گفت،"نضر"به مقابله برخاست،پیامبر ص با دلائل منطقی(پیرامون بطلان بتپرستی)او را محکوم ساخت،سپس این آیه را بر آنها خواند" إِنَّکُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَهٰا وٰارِدُونَ لَوْ کٰانَ هٰؤُلاٰءِ آلِهَةً مٰا وَرَدُوهٰا وَ کُلٌّ فِیهٰا خٰالِدُونَ ...":
"شما و آنچه غیر از خدا میپرستید هیزم جهنم خواهید بود و همگی در آن وارد میشوید،اگر اینها خدایان بودند هرگز وارد دوزخ نمیشدند،و همگی در آن جاودانه خواهند بود".
بعد از این ماجرا پیامبر ص از جا برخاست و رفت،در این هنگام"عبد اللّٰه بن زبعری"آمد و به آن جمع پیوست،"ولید"به"عبد اللّٰه"گفت:"نضر بن حارث"در مقابل محمد درمانده شد،و پاسخی نداشت بدهد،محمد گمان میکند ما و همه معبودهایمان هیزم دوزخیم!.
"عبد اللّٰه"گفت:به خدا سوگند اگر من او را میدیدم پاسخش را میدادم،
از او بپرسید آیا درست است که همه معبودان با عابدانشان در دوزخند؟اگر چنین است ما فرشتگان را میپرستیم،و یهود"عزیر"را و نصاری"عیسی بن مریم" را(چه عیبی دارد که ما با فرشتگان و پیامبرانی چون عزیر و مسیح باشیم!).
این پاسخ برای"ولید"و کسانی که در مجلس بودند جالب آمد،و معتقد بودند که دلیل دندانشکنی است،این سخن را خدمت پیامبر ص گفتند، رسول اللّٰه فرمود:"آری هر کس دوست داشته باشد که معبود واقع شود او هم با عابدانش در دوزخ خواهد بود،این بتپرستان در حقیقت شیاطین را میپرستیدند، و هر چیز را که شیطان به آنها دستور میداد".
اینجا بود که آیه شریفه(سوره انبیاء-101)نازل شد" إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنیٰ أُولٰئِکَ عَنْهٰا مُبْعَدُونَ ":"کسانی که وعده نیکی از قبل به آنها دادهایم(بندگان با ایمانی که هرگز راضی نبودند معبود واقع شوند)از آن دور نگهداشته میشوند"...و نیز آیه وَ لَمّٰا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ مَثَلاً إِذٰا قَوْمُکَ مِنْهُ یَصِدُّونَ (آیه مورد بحث)نازل گردید (1).
این آیات که پیرامون مقام عبودیت حضرت مسیح ع و نفی گفتار مشرکان در باره الوهیت او و بتها سخن میگوید تکمیلی است برای بحثهایی که در آیات گذشته پیرامون دعوت موسی و مبارزه او با بتپرستان فرعونی آمد،و هشداری است به مشرکان عصر پیامبر ص و همه مشرکان جهان.
گر چه این آیات سربسته سخن میگوید،ولی با قرائنی که در خود آیات و آیات دیگر قرآن وجود دارد محتوای آن علی رغم تفسیرهای گوناگونی که
1) 1) سیره ابن هشام جلد اول صفحه 385(با کمی تلخیص).
مفسران ذکر کردهاند پیچیده نیست.
نخست میفرماید:"هنگامی که در باره فرزند مریم مثلی زده شد قوم تو از آن میخندیدند و رویگردان میشدند"( وَ لَمّٰا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ مَثَلاً إِذٰا قَوْمُکَ مِنْهُ یَصِدُّونَ ) (1).
این مثل چه بوده؟و چه کسی آن را در مورد عیسی بن مریم بیان کرده است؟ این همان سؤالی است که در پاسخ آن میان مفسران گفتگو است،و کلید فهم تفسیر آیه نیز در آن نهفته است،ولی دقت در آیات بعد روشن میسازد که "مثل"از ناحیه مشرکان بوده،و در ارتباط با بتها بیان شده است،زیرا در آیات بعد میخوانیم: مٰا ضَرَبُوهُ لَکَ إِلاّٰ جَدَلاً :"آنها این مثال را فقط از روی مجادله بیان کردند".
با توجه به این حقیقت و آنچه در شان نزول آمده روشن میشود که منظور از مثال همانست که مشرکان به عنوان استهزاء به هنگام شنیدن آیه شریفه إِنَّکُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ :"شما و آنچه را غیر از خدا میپرستید هیزم دوزخید"(انبیا-98)گفتند و آن این بود که عیسی بن مریم نیز معبود واقع شده و به حکم این آیه باید در دوزخ باشد چه بهتر که ما و بتهایمان نیز همسایه عیسی باشیم!گفتند و خندیدند و مسخره کردند! *** سپس:"گفتند:آیا خدایان ما بهتر است یا مسیح"؟!( وَ قٰالُوا أَ آلِهَتُنٰا خَیْرٌ أَمْ هُوَ ).
1) 1) "یصدون"از ماده"صد"(در صورتی که فعل مضارعش با کسر صاد بوده باشد)به معنی خندیدن و فریاد کشیدن و سر و صدا راه انداختن است(که معمولا به هنگام استهزا دست به دست هم میدهند)(به لسان العرب ماده"صدد"مراجعه شود).
هنگامی که او دوزخی باشد،خدایان ما که از او بالاتر نیستند!.
ولی بدان آنها حقیقت را میدانند"و این مثل را جز از روی جدال برای تو نزدهاند"( مٰا ضَرَبُوهُ لَکَ إِلاّٰ جَدَلاً ).
"بلکه آنها گروهی کینهتوز و پرخاشگرند"،و برای جلوگیری از حق به باطل متوسل میشوند( بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ ) (1).
آنها به خوبی میدانند تنها معبودانی وارد دوزخ میشوند که راضی به عبادت عابدان خود بودند،همچون فرعون که آنها را به عبادت خود دعوت مینمود، نه مانند مسیح ع که از عمل آنها بیزار بوده و هست.
*** بلکه"او فقط بندهای بود که ما نعمت خود را بر او ارزانی داشتیم"و او را به نبوت و رهبری خلق مبعوث کردیم"( إِنْ هُوَ إِلاّٰ عَبْدٌ أَنْعَمْنٰا عَلَیْهِ ).
"و او را نمونه و الگویی برای بنی اسرائیل قرار دادیم"( وَ جَعَلْنٰاهُ مَثَلاً لِبَنِی إِسْرٰائِیلَ ).
تولدش از مادر بدون پدر آیتی از آیات خدا بود،سخن گفتنش در گاهواره آیت دیگر،و معجزاتش هر یک نشانه بارزی از عظمت خداوند و مقام نبوت او بود.
او در تمام عمرش به مقام عبودیت پروردگار اعتراف داشت،و همه را به عبودیت او دعوت کرد،و همانگونه که خودش میگوید:"ما دام که در میان امت بود اجازه انحراف از مسیر توحید به کسی نداد"،بلکه خرافه الوهیت مسیح ع یا تثلیث را بعد از او به وجود آوردند (2).
1) 1) "خصمون"جمع"خصم"(بر وزن فطن)به معنی کسی است که بسیار خصومت و مجادله میکند.
2) 2) در تفسیر آیات فوق احتمالات دیگری دادهاند که در مجموع هیچکدام با محتوای آیات سازگار نیست: 1-بعضی گفتهاند منظور از"مثلی"که مشرکان زدند این است که آنها بعد از ذکر مسیح و سرگذشت او در آیات قرآن گفتند محمد زمینهسازی میکند که ما را به عبودیت خود دعوت کند! قرآن در مقام دفاع از پیامبر(ص)میگوید:نه مسیح مدعی الوهیت بود و نه او مدعی خواهد بود. 2-بعضی دیگر گفتهاند منظور از"مثل"در آیات فوق تشبیهی است که خداوند در آیه 59 سوره آل عمران در مورد مسیح و آدم ذکر کرده آنجا که میفرماید:" إِنَّ مَثَلَ عِیسیٰ عِنْدَ اللّٰهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ قٰالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ ":مثل عیسی نزد خداوند همچون آدم است که او را از خاک آفرید،سپس فرمود موجود باش،و او موجود شد"(اگر عیسی بدون پدر متولد شد جای تعجب نیست آدم بدون پدر و مادر به فرمان خدا از خاک تولد یافت). 3-بعضی دیگر احتمال دادهاند که منظور از"مثل"گفتار مشرکان بود که میگفتند وقتی مسیحیان حضرت مسیح را پرستش کنند معبودان ما که از او برترند چرا لایق پرستش نباشند؟. ولی توجه در خصوصیاتی که در آیات فوق مطرح شده نشان میدهد که هیچیک از این تفسیرهای سهگانه درست نیست زیرا آیات به خوبی نشان میدهد که اولا مثل از ناحیه مشرکان بوده،ثانیا مطلبی بوده است جنجال برانگیز،و از نظر آنها خندهدار،ثالثا چیزی بوده که بر خلاف مقام عبودیت مسیح(ع)بوده است،و رابعا هدف آنها را که جدال بر سر یک امر دروغین بوده است تامین میکرد،و این ویژگیها تنها با تفسیری که در متن گفتیم سازگار است نه با غیر آن.
جالب اینکه در روایات متعددی که از طریق شیعه و اهل سنت نقل شده میخوانیم که پیغمبر به علی ع فرمود:
ان فیک مثلا من عیسی،احبه قوم فهلکوا فیه،و ابغضه قوم فهلکوا فیه،فقال المنافقون ا ما رضی له مثلا الا عیسی،فنزلت قوله تعالی وَ لَمّٰا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ مَثَلاً إِذٰا قَوْمُکَ مِنْهُ یَصِدُّونَ :
"در تو نشانهای از عیسی است،گروهی او را دوست داشتند(و آن چنان
غلو کردند که خدایش خواندند)و به همین جهت هلاک شدند،و گروهی او را مبغوض داشتند(همچون یهود که کمر به قتلش بستند)آنها نیز هلاک شدند، (گروهی نیز تو را به مقام الوهیت میرسانند،و گروهی کمر بر عداوتت میبندند و هر دو دوزخی خواهند بود)هنگامی که منافقان این سخن را شنیدند از روی استهزا گفتند:آیا مثال دیگری برای او جز عیسی پیدا نکرد،در این هنگام بود که آیه فوق نازل شد: وَ لَمّٰا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ مَثَلاً ...".
آنچه در بالا گفتیم متن روایتی است که حافظ"ابو بکر بن مردویه"از علمای معروف اهل سنت در کتاب"مناقب"(طبق نقل کشف الغمه صفحه 95) آورده است.
همین مضمون را با تفاوت مختصری"میرمحمد صالح کشفی ترمذی"در"مناقب مرتضوی"آورده.
جمعی دیگر از دانشمندان اهل سنت و علمای بزرگ شیعه در کتابهای متعددی این ماجرا را گاه بدون ذکر آیه فوق،و گاه با ذکر آیه نقل کردهاند (1).
قرائن موجود در آیات نشان میدهد که این حدیث معروف از قبیل تطبیق است نه شان نزول،و به تعبیر دیگر شان نزول آیه همان داستان عیسی و گفتگوی مشرکان عرب و بتهای آنها است،اما چون ماجرایی شبیه آن برای علی ع بعد از آن گفتار تاریخی پیغمبر ص روی داد،پیامبر ص این آیه را در اینجا تلاوت فرمود که این ماجرا از جهات مختلفی همانند مصداق آن بود.
*** در آیه بعد برای اینکه توهم نکنند خدا نیازی به عبودیت و بندگی آنها دارد که اصرار بر ایمانشان میکند میفرماید:"اگر ما بخواهیم بجای شما
1) 1) برای اطلاع بیشتر به کتاب"احقاق الحق"جلد 3 صفحه 398 به بعد،و تفسیر"نور الثقلین جلد 4 صفحه 609 به بعد و تفسیر"مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث مراجعه فرمائید.
فرشتگانی در زمین قرار میدهیم که جانشین شما باشند"( وَ لَوْ نَشٰاءُ لَجَعَلْنٰا مِنْکُمْ مَلاٰئِکَةً فِی الْأَرْضِ یَخْلُفُونَ ).
فرشتگانی که سر بر فرمان حق دارند،و جز اطاعت و بندگی او کاری را نمیشناسند.
جمعی از مفسران تفسیر دیگری برای آیه برگزیدهاند که بر طبق آن مفهوم آیه چنین است"اگر ما بخواهیم فرزندان شما را فرشتگانی قرار میدهیم که جانشین شما در زمین گردند".
بنا بر این تعجب نکنید که مسیح بدون پدر متولد گردد خداوند حتی قادر است فرشته را که نوع جداگانهای است از انسان بیافریند (1).
و از آنجا که تولد فرشته از انسان چندان مناسب به نظر نمیرسد بعضی از مفسران بزرگ آن را به تولد فرشتهصفتان تفسیر کردهاند،و گفتهاند منظور این است تعجب نکنید بندهای همچون مسیح قدرت بر زنده کردن مردگان و شفای بیماران به فرمان خدا داشته باشد و در عین حال بندهای مخلص و مطیع فرمان او باشد،خدا میتواند از فرزندان شما کسانی را بیافریند که تمام خلق و خوی فرشتگان را داشته باشند (2).
ولی تفسیر اول از همه با ظاهر آیه سازگارتر است،و این تفسیرها بعید به نظر میرسد (3).
1) 1) تفسیر اول را"طبرسی"در"مجمع البیان"و"شیخ طوسی"در"تبیان"و"ابو الفتوح رازی"و بعضی دیگر برگزیدهاند،اما تفسیر دوم را قرطبی و فخر رازی و آلوسی در روح المعانی و زمخشری در کشاف و مراغی به عنوان تنها معنی آیه یا یکی از دو معنی آیه نقل کردهاند.
2) 2) "المیزان"ذیل آیه مورد بحث.
3) 3) مطابق تفسیر اول"من"برای"بدلیت"است،و بنا بر تفسیر دوم و سوم من "نشویه"میباشد.
آیه بعد اشاره به یکی دیگر از ویژگیهای حضرت مسیح ع است میفرماید:
"او(عیسی)سبب آگاهی بر روز قیامت است"( وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّٰاعَةِ ).
یا از این جهت که تولد او بدون پدر دلیلی است بر قدرت بی پایان خداوند که مساله زندگی بعد از مرگ در پرتو آن حل میشود.
و یا از این نظر که نزول حضرت مسیح ع از آسمان طبق روایات متعدد اسلامی در آخر زمان صورت میگیرد و دلیل بر نزدیک شدن قیام قیامت است.
جابر بن عبد اللّٰه میگوید:از پیامبر شنیدم که میفرمود:
ینزل عیسی بن مریم فیقول امیرهم تعال صل بنا،فیقول:لا،ان بعضکم علی بعض امراء تکرمة من اللّٰه لهذه الامة: "حضرت عیسی نازل میشود و امیر مسلمانان(منظور از این امیر حضرت مهدی(عج)است به طوری که از احادیث دیگر استفاده میشود) میگوید:بیا تا با تو نماز بگذاریم،میگوید:نه بعضی از شما امام و امیر بعض دیگرید و این احترامی است که خدا برای این امت قائل شده(سپس مسیح به مهدی اقتدا میکند) (1).
در حدیث دیگری از پیامبر ص میخوانیم که فرمود:
کیف انتم اذا نزل فیکم ابن مریم و امامکم منکم "چگونه خواهید بود هنگامی که فرزند مریم در میان شما نازل شود در حالی که امام شما از خود شما است" (2).
به هر حال اطلاق کلمه"علم"بر حضرت مسیح یک نوع تاکید و مبالغه است،اشاره به اینکه نزول او حتما از نشانههای رستاخیز است.
این احتمال نیز داده شده است که مرجع ضمیر در"انه"به"قرآن"بازگردد که بر طبق آن معنی آیه چنین میشود:نزول قرآن به خاطر اینکه آخرین کتب
آسمانی است دلیلی بر نزدیکی رستاخیز است،و از قیام قیامت خبر میدهد.
ولی محتوای آیات قبل و بعد که در باره عیسی است تفسیر اول را تقویت میکند.
به هر حال به دنبال آن میفرماید:قیام قیامت قطعی است و وقوع آن نزدیک است"و هرگز شک و تردید از ناحیه آن به خود راه ندهید"( فَلاٰ تَمْتَرُنَّ بِهٰا ).
نه از نظر عقیده،و نه از نظر عمل همچون غافلان از قیامت رفتار نکنید.
"و از من پیروی کنید که این راه مستقیم است"( وَ اتَّبِعُونِ هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ ).
چه راهی از این مستقیمتر که شما را از آینده خطرناکی که در پیش دارید با خبر میسازد،و راه نجات از خطرات را در روز بعث به شما نشان میدهد؟ *** ولی شیطان میخواهد پیوسته شما را در غفلت و بیخبری نگهدارد،به هوش باشید"شیطان شما را از راه خدا و از توجه به سرنوشتتان در رستاخیز باز ندارد، چرا که او دشمن آشکاری برای شما است"( وَ لاٰ یَصُدَّنَّکُمُ الشَّیْطٰانُ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ).
او عداوت و دشمنی خود را از روز نخست یک بار به هنگام وسوسه پدر و مادرتان آدم و حوا و اخراج آنها از بهشت نشان داد،و بار دیگر به هنگامی که سوگند یاد نمود که همه فرزندان آدم جز"مخلصین"را گمراه خواهد ساخت، چگونه در برابر چنین دشمن قسم خوردهای خاموش مینشینید،و به او اجازه میدهید که بر قلب و روح شما مسلط گردد،و با وسوسههای مداومش شما را از راه حق باز دارد؟! ***
وَ لَمّٰا جٰاءَ عِیسیٰ بِالْبَیِّنٰاتِ قٰالَ قَدْ جِئْتُکُمْ بِالْحِکْمَةِ وَ لِأُبَیِّنَ لَکُمْ بَعْضَ اَلَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ فَاتَّقُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ (63) إِنَّ اَللّٰهَ هُوَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ (64) فَاخْتَلَفَ اَلْأَحْزٰابُ مِنْ بَیْنِهِمْ فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْ عَذٰابِ یَوْمٍ أَلِیمٍ (65)
63-هنگامی که عیسی با دلائل روشن به سراغ آنها آمد گفت من برای شما حکمت آوردهام و آمدهام تا پارهای از اموری را که در آن اختلاف دارید تبیین کنم،تقوای الهی پیشه کنید و از من اطاعت نمائید.
64-خداوند پروردگار من و پروردگار شماست،او را پرستش کنید که راه راست همین است.
65-ولی گروههایی از میان آنها ظهور کردند که(در باره مسیح)اختلاف نمودند(و بعضی او را خدا پنداشتند)وای بر آنها که ستم کردند از عذاب روز دردناک.
آنها که در باره مسیح غلو کردند
در آیات گذشته به گوشهای از ویژگیهای زندگی حضرت مسیح ع اشاره شد،و آیات بحث آن را ادامه میدهد،و مخصوصا روی دعوت حضرت مسیح به توحید خالص و نفی هر گونه شرک تکیه میکند.
نخست میفرماید:"هنگامی که عیسی با در دست داشتن بینات(معجزات و آیات الهی)آمد،گفت:من برای شما حکمت آوردهام و آمدهام تا بعض اموری را که در آن پیوسته اختلاف دارید برای شما تبیین کنم"( وَ لَمّٰا جٰاءَ عِیسیٰ بِالْبَیِّنٰاتِ قٰالَ قَدْ جِئْتُکُمْ بِالْحِکْمَةِ وَ لِأُبَیِّنَ لَکُمْ بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ ).
به این ترتیب سرمایه عیسی"بینات"یعنی آیات الهی و معجزات بود که از یک سو حقانیت او را تبیین میکرد،و از سوی دیگر حقایق مربوط به مبدأ و معاد و نیازهای زندگی بشر را.
در این عبارت حضرت مسیح ع محتوای دعوت خود را"حکمت"توصیف میکند،و میدانیم ریشه اصلی"حکمت"به معنی"جلوگیری کردن از چیزی به منظور اصلاح آن"است،و سپس به تمام عقائد حق،و برنامههای صحیح زندگی که انسان را از هر گونه انحراف در ایمان و عمل بازمیدارد،و به تهذیب نفس و اخلاق او میپردازد،اطلاق شده است،و به این ترتیب حکمت در اینجا معنی وسیعی دارد که هم"حکمت علمی"را میگیرد و"هم حکمت عملی"را.
این حکمت علاوه بر اینها هدف دیگری نیز به دنبال دارد و آن بر طرف ساختن اختلافاتی است که وجود آنها نظام جامعه را به هم میریزد،و مردم را سرگردان و بیچاره میکند،و لذا حضرت مسیح در متن سخنانش روی این مساله تکیه مینماید.
در اینجا سؤالی مطرح است که غالب مفسران نیز به آن توجه کردهاند
و آن اینکه چرا میگوید:آمدهام که بعضی از اموری را که در آن اختلاف دارید تبیین کنم،چرا همه آن را تبیین نمیکند؟!.
از این سؤال جوابهای متعددی داده شده که از همه مناسبتر این است:
اختلافاتی که مردم دارند دو گونه است:بخشهایی است که در سرنوشت آنها از نظر اعتقاد و عمل،و از نظر فرد و جامعه مؤثر است،در حالی که بخش دیگر اختلافاتی است در اموری که هرگز سرنوشتساز نیست،مانند نظرات مختلفی که در باره پیدایش منظومه شمسی و آسمانها،و چگونگی افلاک و ستارگان، و ماهیت روح آدمی،و حقیقت حیات و مانند اینها.
روشن است انبیاء ماموریت دارند که به اختلافات در بخش اول از طریق تبیین واقعیتها پایان دهند،ولی هرگز مامور نیستند که هر گونه اختلافی را هر چند تاثیری در سرنوشت آدمی نداشته باشد پایان دهند.
این احتمال نیز وجود دارد که تبیین پارهای از اختلافات نتیجه و غایت دعوت انبیاء است یعنی آنها سرانجام موفق میشوند پارهای از اختلافات را حل کنند،ولی حل همه اختلافات در دنیا امکانپذیر نیست،و به همین دلیل در آیات متعددی از قرآن مجید یکی از ویژگیهای قیامت را پایان گرفتن تمام اختلافات بیان میکند،در آیه 92- نحل میخوانیم: وَ لَیُبَیِّنَنَّ لَکُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ مٰا کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ :"به طور مسلم در روز قیامت آنچه را در آن اختلاف داشتید برای شما تبیین میکند"(همین معنی در آیات 55 آل عمران-48 مائده-164 انعام -69 حج،و غیر آن آمده است) (1).
1) 1) بعضی دیگر از مفسران گفتهاند که"بعض"در اینجا به معنی"کل"است! و یا تعبیر به بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ اضافه موصوف به صفت است،و یا اینکه این تعبیر اشاره به آن است که من تنها امور دین را برای شما تبیین میکنم،نه اختلافهایتان را در امر دنیا،ولی هیچیک از این تفسیرها قابل توجه نیست.
و در پایان آیه میافزاید:"اکنون که چنین است و محتوای دعوت من این است تقوای الهی پیشه کنید و مرا اطاعت نمائید"( فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ ).
*** سپس برای اینکه هر گونه ابهامی را در زمینه عبودیت خود بر طرف سازد میگوید:"به طور قطع خداوند پروردگار من و پروردگار شما است"( إِنَّ اللّٰهَ هُوَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ ).
قابل توجه اینکه کلمه"رب"را دو بار در این آیه تکرار میکند،یک بار در مورد خود،و یک بار در مورد مردم،تا روشن سازد من و شما یکسانیم،و پروردگار شما و من یکی است.
من نیز در تمام وجود و هستیم همانند شما نیازمند به خالق و مدبری هستم، او مالک من و راهنمای من است.
و برای تاکید بیشتر اضافه میکند:"اکنون که چنین است او را پرستش کنید"( فَاعْبُدُوهُ ).
چرا که غیر او لایق پرستش نیست،همه مربوبند و او رب است،و همه مملوکند و او مالک.
باز هم سخن خود را با جمله دیگری تاکید میکند تا جای هیچ بهانهای باقی نماند میگوید"این است صراط مستقیم"( هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ ) (1).
آری راه راست همان راه عبودیت و بندگی پروردگار است،راهی است که انحراف و اعوجاج در آن نیست،همانگونه که در آیه 61 سوره یس آمده است: وَ أَنِ اعْبُدُونِی هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ :"آیا با شما عهد نکردم که مرا پرستش کنید
1) 1) نظیر همین آیه با مختصر تفاوتی در سوره مریم آیه 36،و سوره انعام آیه 51، آمده است،و تکرار این معنی تاکیدی است بر این حقیقت که عیسی در مورد عبودیت خود به همه آنها اتمام حجت کرد.
این است راه مستقیم".
*** اما عجب اینکه با اینهمه تاکیدات باز هم"در میان گروههای زیادی که بعد از عیسی ع پیدا شدند احزابی ظهور کردند که در باره عیسی اختلاف داشتند" ( فَاخْتَلَفَ الْأَحْزٰابُ مِنْ بَیْنِهِمْ ) (1).
بعضی او را خدا میپنداشتند که به زمین نازل شده! بعضی دیگر فرزند خدایش میخواندند.
بعضی او را یکی از اقنومهای سهگانه(سه ذات مقدس اب و ابن و روح القدس)میدانستند.
تنها گروهی که در اقلیت بودند او را بنده خدا و فرستاده او میشمردند، ولی سرانجام عقیده اکثریت غالب شد و مساله تثلیث و خدایان سهگانه جهان مسیحیت را فرا گرفت.
در این زمینه حدیث تاریخی جالبی نقل کرده که در جلد سیزدهم صفحه 70 ذیل آیه 36 سوره مریم آوردهایم.
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که اختلاف تنها در میان مسیحیان نبود،بلکه در میان یهود و پیروان مسیح در مورد او اختلاف درگرفت،پیروانش در باره او غلو کردند و او را به مقام الوهیت رساندند،در حالی که دشمنانش او و مادرش مریم پاکدامن را به بدترین اتهامات متهم ساختند،و اینگونه است راه و رسم جاهلان،گروهی در افراطند،و گروهی در تفریط،و یا به گفته امیر مؤمنان علی ع بعضی"محب غال"هستند و بعضی"مبغض قال"آنجا که فرمود:
هلک فی رجلان محب غال و مبغض قال:"دو گروه در باره من هلاک شدند
1) 1) ضمیر در"بینهم"به کسانی بازمیگردد که مسیح(ع)آنها را در آیه قبل مخاطب ساخته و به عبودیت خداوند دعوت کرده است.
دوستان غلو کننده که مرا خدا پنداشتند،و دشمنان تهمت زننده که نسبتهای ناروا به من دادند"! (1).
و چه شباهت دارد حالات این دو بزرگوار! در پایان آیه آنها را به عذاب دردناک روز قیامت تهدید کرده،میفرماید:
"وای بر کسانی که ستم کردند،و از صراط مستقیم منحرف شدند،وای بر آنها از عذاب روز دردناک"( فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْ عَذٰابِ یَوْمٍ أَلِیمٍ ) (2).
آری روز قیامت روز دردناکی است،طول حسابش دردناک،عذاب و مجازاتش دردناک،حسرت و اندوهش دردناک،رسوایی و فضیحتش نیز دردناک است.
هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاَّ اَلسّٰاعَةَ أَنْ تَأْتِیَهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ (66) اَلْأَخِلاّٰءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ اَلْمُتَّقِینَ (67) یٰا عِبٰادِ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْکُمُ اَلْیَوْمَ وَ لاٰ أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ (68) اَلَّذِینَ آمَنُوا بِآیٰاتِنٰا وَ کٰانُوا مُسْلِمِینَ (69)
66-آنها چه انتظاری میکشند؟جز اینکه قیامت ناگهان به سراغ آنها آید در حالی که خبر ندارند.
67-دوستان در آن روز دشمن یکدیگرند مگر پرهیزگاران.
68-ای بندگان من!امروز نه ترسی بر شماست و نه اندوهگین میشوید.
69-آنها که به آیات ما ایمان آوردند و تسلیم بودند.
در آیات پیشین سخن از بتپرستان لجوج،و همچنین منحرفان و مشرکان امت عیسی بود،و در آیات مورد بحث پایان کار آنها را مجسم میکند.
نخست میفرماید:"اینها چه چیزی را انتظار میکشند،جز اینکه ناگهان قیامت به سراغ آنها آید در حالی که متوجه نیستند"؟!( هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاَّ السّٰاعَةَ أَنْ تَأْتِیَهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ ).
این سؤال که به صورت استفهام انکاری طرح شده در حقیقت بیان حال واقعی اینگونه افراد است،مثل اینکه در مقام مذمت فردی که گوش به نصیحت هیچ ناصح مشفقی فرا نمیدهد و عوامل نابودی خود را به دست خویش فراهم میسازد میگوئیم:او تنها در انتظار مرگ خویش است! منظور از"ساعة"در این آیه مانند بسیاری دیگر از آیات قرآن روز قیامت است،چرا که حوادث آن به سرعت تحقق مییابد،و گویی همه در یک ساعت رخ میدهد.
البته این کلمه گاهی به معنی لحظه پایان دنیا نیز آمده است،و از آنجا که این دو فاصله زیادی با هم ندارند ممکن است این تعبیر هر دو مرحله را شامل شود.
به هر حال قیام قیامت که با پایان گرفتن ناگهانی دنیا شروع میشود به دو وصف در آیه فوق توصیف شده است نخست همین"ناگهانی بودن"آن است (بغتة)،و دیگر عدم آگاهی عموم مردم از زمان وقوع آن میباشد.
ممکن است چیزی ناگهانی رخ دهد ولی قبلا انتظار آن را داشته باشیم و برای مقابله با مشکلات آن آماده شویم،اما بدبختی آنجاست که حادثه فوق العاده سخت و کوبندهای به طور ناگهانی واقع شود و ما از آن به کلی غافل باشیم.
حال مجرمان درست اینگونه است،چنان غافلگیر میشوند که طبق بعضی از روایات از پیغمبر گرامی اسلام ص:
تقوم الساعة و الرجلان یحلبان النعجة، و الرجلان یطویان الثوب ،ثم قرأ(ص): هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاَّ السّٰاعَةَ أَنْ تَأْتِیَهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ :
فرمود:"قیامت به طور ناگهانی رخ میدهد در حالی که(هر کس به کار زندگی خویش مشغول است)مردانی مشغول دوشیدن گوسفندانند،و مردان دیگری مشغول گستردن پارچه(و گفتگو برای خرید و فروش)سپس حضرت آیه فوق
را تلاوت فرمود هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاَّ السّٰاعَةَ أَنْ تَأْتِیَهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ (1).
و چه دردناک است که انسان در برابر چنین رخدادی که هیچ راه بازگشت ندارد اینچنین غافلگیر گردد و بدون هیچگونه آمادگی در امواج آن فرو رود.
*** سپس از حالت دوستانی که در مسیر گناه و فساد،و یا زرق و برق دنیا،دست مودت به هم میدهند پرده برداشته میگوید:"همه دوستان در آن روز دشمن یکدیگرند مگر پرهیزگاران"!( اَلْأَخِلاّٰءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقِینَ ) (2).
این آیه که توصیفی از صحنههای قیامت است به خوبی نشان میدهد که منظور از"ساعت"در آیه قبل نیز روز رستاخیز است،روز از هم گسستن پیوندهای دوستی،مگر پیوندهایی که برای خدا و به نام خدا برقرار شده است.
تبدیل شدن اینگونه دوستیها به عداوت در آن روز طبیعی است،چرا که هر کدام از آنها دیگری را عامل بدبختی و بیچارگی خود میشمرد:تو بودی که این راه را به من نشان دادی و مرا به سوی آن دعوت کردی،تو بودی که دنیا را در نظر من زینت دادی و مرا به آن تشویق نمودی،آری تو بودی که مرا غرق غفلت و غرور ساختی و از سرنوشتم بیخبر کردی،هر یک از آنها به دیگری اینگونه مطالب را میگوید.
تنها پرهیزگارانند که پیوند دوستی آنها جاودانی است،چرا که بر محور ارزشهای جاودانی دور میزند،و نتایج پربارش در قیامت آشکارتر میشود و آن
را استحکام بیشتری میبخشد.
طبیعی است که دوستان در امور زندگی کمک یکدیگرند اگر دوستی بر اساس شر و فساد باشد شریک در جرم یکدیگرند،و اگر بر اساس خیر و صلاح باشد شریک در پاداش یکدیگر میباشند،بنا بر این جای تعجب نیست که دوستی از قسم اول در آنجا تبدیل به دشمنی گردد،و از قسم دوم به دوستی محکمتر.
امام صادق ع میفرماید:
الا کل خلة کانت فی الدنیا فی غیر اللّٰه عز و جل فانها تصیر عداوة یوم القیامة :"بدانید هر دوستی که در دنیا برای خاطر خدا نباشد در قیامت تبدیل به عداوت و دشمنی میشود" (1). آیه بعد در حقیقت تفسیری است برای اوصاف و حالات"متقین"و بیانی است از سرنوشت پرافتخار آنها.
در آن روز خداوند به آنها میگوید:"ای بندگان من!امروز نه ترسی بر شما است،و نه غم و اندوهی خواهید داشت"( یٰا عِبٰادِ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ وَ لاٰ أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ ).
چه پیام جالبی؟!پیامی بدون واسطه از سوی خداوند،پیامی که با بهترین توصیفها آغاز میشود،ای بندگان خدا!پیامی که مهمترین نگرانی انسان را در آن روز پرنگرانی زائل میکند،پیامی که هر گونه غم و اندوه از گذشته را از دل میزداید،آری این پیام دارای چهار مزیت بالا است.
*** در آخرین آیه مورد بحث این پرهیزگاران و بندگان گرامی را با دو جمله دیگر مشخصتر ساخته،میفرماید:"همانها که به آیات ما ایمان آوردند و در برابر فرمان و دستور ما تسلیم بودند"( اَلَّذِینَ آمَنُوا بِآیٰاتِنٰا وَ کٰانُوا مُسْلِمِینَ ).
1) 1) تفسیر"علی بن ابراهیم"طبق نقل"نور الثقلین"جلد 4 صفحه 612.
آری آنها هستند که به چنان خطاب پرافتخاری مخاطب و مشمول چنان نعمتهایی میشوند.
در حقیقت دو جمله فوق تعریف گویایی از اعتقاد و عمل آنها است،"ایمان" مبانی استوار اعتقادی آنها را روشن میسازد،و"اسلام"تسلیمشان را در عمل در برابر فرمان حق و اجراء دستورات او.
اُدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ أَنْتُمْ وَ أَزْوٰاجُکُمْ تُحْبَرُونَ (70) یُطٰافُ عَلَیْهِمْ بِصِحٰافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَکْوٰابٍ وَ فِیهٰا مٰا تَشْتَهِیهِ اَلْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ اَلْأَعْیُنُ وَ أَنْتُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (71) وَ تِلْکَ اَلْجَنَّةُ اَلَّتِی أُورِثْتُمُوهٰا بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (72) لَکُمْ فِیهٰا فٰاکِهَةٌ کَثِیرَةٌ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ (73)
70-(به آنها خطاب میشود)وارد بهشت شوید شما و همسرانتان در نهایت شادمانی.
71-ظرفها(ی غذا)و جامها(ی شراب طهور)از طلا گرداگرد آنها میگردانند،و در آن(بهشت)آنچه دل میخواهد و چشم از آن لذت میبرد وجود دارد،و شما در آن همیشه خواهید ماند.
72-این بهشتی است که شما وارث آن میشوید به خاطر اعمالی که انجام میدادید.
73-برای شما در آن میوههای فراوان است که از آن تناول میکنید.
آنچه دل بخواهد و چشم از دیدنش لذت برد...
این آیات پاداش بندگان خالص خدا و مؤمنان صالحی را که در آیات قبل توصیف آنها به میان آمده بود بیان میکند،و بهشت جاویدان را با هفت نعمت ارزنده به آنها نوید میدهد.
نخست میفرماید:از سوی خداوند بزرگ و منان به آنها خطاب میشود "وارد بهشت شوید"( اُدْخُلُوا الْجَنَّةَ ).
به این ترتیب پذیرایی کننده واقعی از آنها خدا است که از میهمانان خودش دعوت کرده میگوید:بفرمائید و وارد بهشت شوید! سپس به نخستین نعمت اشاره کرده،میافزاید"شما و همسرانتان" ( أَنْتُمْ وَ أَزْوٰاجُکُمْ ).
روشن است بودن در کنار همسران با ایمان و مهربان هم برای مردان لذت بخش است و هم برای زنانشان که اگر در اندوه دنیا شریک بودند در شادی آخرت نیز شریک باشند.
بعضی ازواج را در اینجا به معنی همردیفان و دوستان و نزدیکان تفسیر کردهاند که اگر آنهم باشد خود نعمت بزرگی است،ولی ظاهر آیه همان معنی نخست است.
سپس اضافه میکند"همگی غرق سرور و شادی باشید،آن چنان که سرور و شادمانی که آثارش در چهرههای شما پرتوافکن باشد"( تُحْبَرُونَ ).
"تحبرون"از ماده"حبر"(بر وزن فکر)به معنی اثر مطلوب است، و گاه به زینت و آثار شادمانی که در چهره ظاهر میشود نیز اطلاق شده،و اگر به"علماء""احبار"(جمع حبر بر وزن ابر)گفته میشود به خاطر آثاری است که از آنها در میان مجتمعات بشری باقی میماند،چنان که امیر مؤمنان علی ع فرمود:
العلماء باقون ما بقی الدهر اعیانهم مفقودة و امثالهم فی القلوب موجوده :"دانشمندان تا پایان جهان زندهاند شخص آنها در میان نیست اما آثارشان در قلبها موجود است" (1).
1) 1) "نهج البلاغه"کلمات قصار جمله 147.
و در سومین نعمت میفرماید"ظرفهای غذا و جامهای شراب طهور از طلا مملو از بهترین غذا و شرابهای بهشتی به وسیله خدمتکاران مخصوص گرداگرد آنها میگردانند"( یُطٰافُ عَلَیْهِمْ بِصِحٰافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَکْوٰابٍ ).
آنها در بهترین ظروف،و از بهترین غذا،در نهایت آرامش و آسایش و صفا، و بدون هیچ درد سر پذیرایی میشوند.
"صحاف"جمع"صحفة"(بر وزن صفحه)در اصل از ماده"صحف" به معنی گستردن گرفته شده،و در اینجا به معنی ظرفهای بزرگ و وسیع است.
"اکواب"جمع"کوب"به معنی ظروف آب است که دستهای در آن نباشد و به تعبیر امروز"جام"یا"قدح"است.
گر چه در آیه فوق تنها سخن از ظرفهای طلا به میان آمده،و از غذا و نوشیدنیهای آن بحثی نشده،ولی پیداست ظرفهای خالی را هرگز برای پذیرایی اطراف میهمانها نمیگردانند.
در مرحله چهارم و پنجم به دو نعمت دیگر اشاره میکند که تمام نعمتهای مادی و معنوی جهان در آن جمع است میفرماید:"در بهشت آنچه دل میخواهد و چشم از آن لذت میبرد موجود است"( وَ فِیهٰا مٰا تَشْتَهِیهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْیُنُ ).
به گفته مرحوم طبرسی در مجمع البیان اگر تمام خلایق جمع شوند تا توصیف انواع نعمتهای بهشتی را کنند هرگز قادر نخواهند بود چیزی بر آنچه در این جمله آمده بیفزایند.
چه تعبیری از این زیباتر و جامعتر؟تعبیری به گستردگی عالم هستی، و به وسعت آنچه امروز در ذهن ما میگنجد یا نمیگنجد،تعبیری که ما فوق آن تعبیری نمیتوان یافت.
جالب اینکه مساله خواست دل از لذت چشم جدا بیان شده است،و این جدایی پرمعنی است:
آیا از قبیل ذکر خاص بعد از عام است؟از این جهت که"لذت نظر" اهمیت فوق العادهای دارد که از لذات دیگر برتر و بالاتر است،یا از این نظر که جمله"ما تشتهیه الانفس"لذات ذائقه و شامه و سامعه و لامسه را بیان میکند، ولی جمله تلذ الاعین بیانگر لذت چشم است؟.
بعضی نیز عقیده دارند که جمله"ما تشتهیه الانفس"اشاره به تمام لذات جسمانی است،در حالی که جمله"تلذ الاعین"بیانگر لذات روحانی است، چه لذتی در بهشت بالاتر از اینکه انسان با چشم قلب به جمال بی مثال پروردگار نگاه کند که یک لحظه آن از تمام نعمتهای مادی بهشت برتر است.
بدیهی است هر قدر شوق یار بیشتر باشد لذت دیدار بیشتر است.
سؤال:
در اینجا سؤالی برای مفسران مطرح شده است،و آن اینکه آیا عمومیت و گسترش مفهوم این آیه دلیل بر این است که اگر مطالبی را که در دنیا حرام است در آنجا تقاضا کنند خداوند به آنها میدهد؟.
پاسخ:طرح این سؤال در حقیقت به خاطر عدم توجه به یک نکته است و آن اینکه محرمات و زشتیها در حقیقت همچون غذایی است نامناسب برای روح انسان،و مسلما روح سالم اشتهای چنین غذایی نمیکند،و این ارواح بیمار است که گاه به سموم و غذاهای نامناسب متمایل میشود.
بیمارانی را میبینیم که در هنگام مرض حتی تمایل به خوردن خاک و یا اشیاء دیگری از این قبیل پیدا میکنند،اما به مجرد اینکه بیماری بر طرف شود آن اشتهای کاذب ساقط میگردد،آری بهشتیان هرگز تمایل به چنان اعمالی پیدا نخواهند کرد،چرا که تمایل و کشش روح نسبت به آنها از ویژگیهای ارواح بیمار دوزخی است.
این سؤال شبیه چیزی است که در حدیث وارد شده است که یک اعرابی نزد
پیامبر ص آمد و عرض کرد آیا در بهشت شتر هم پیدا میشود؟زیرا من بسیار به شتر علاقمندم!.
پیامبر ص که میداند در آنجا نعمتهایی است که با وجود آن،مرد اعرابی شتر خود را فراموش خواهد کرد،در پاسخ با عبارتی کوتاه و پرمعنی میفرماید:
یا اعرابی ان ادخلک اللّٰه الجنة اصبت فیها ما اشتهت نفسک و لذت عینک!:
"ای اعرابی اگر خدا ترا وارد بهشت کند آنچه دلت بخواهد و چشمت از دیدنش لذت برد در آنجا خواهی یافت"! (1).
و به تعبیر دیگر آنجا عالمی است که انسان کاملا با واقعیتها هماهنگ میشود و به گفته شاعر: آنچه بینی دلت همان خواهد! و آنچه خواهد دلت همان بینی! به هر حال از آنجا که ارزش نعمت هنگامی است که جاودانی باشد،در ششمین توصیف،بهشتیان را از این نظر آسوده خاطر ساخته،میفرماید:"شما جاودانه در آن خواهید ماند"( وَ أَنْتُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ).
مبادا فکر زوال نعمت خاطر آنها را مکدر سازد و از آینده نگران کند.
*** در اینجا برای اینکه روشن شود اینهمه نعمتهای بهشتی را به"بها"میدهند و به"بهانه"نمیدهند میافزاید"این بهشتی است که شما وارث آن میشوید به خاطر اعمالی که انجام میدادید"( وَ تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِی أُورِثْتُمُوهٰا بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
جالب اینکه از یک سو مقابله با اعمال را مطرح میکند،و از سوی دیگر "ارث"را که معمولا در جایی به کار میرود که نعمتی بی خون دل و بدون تلاش و زحمت به انسان برسد،اشاره به اینکه اعمال شما پایه اصلی نجات شماست،ولی آنچه دریافت میدارید در مقایسه با اعمالتان آن قدر برتری دارد که گویی همه را
1) 1) "روح البیان"جلد 8 صفحه 391.
رایگان از فضل الهی به دست آوردهاید!.
بعضی نیز این تعبیر را اشاره به همان مطلبی میدانند که قبلا گفتهایم که هر انسانی مسکنی در بهشت و جایگاهی در دوزخ دارد،بهشتیان وارث منازل دوزخیان میشوند، و دوزخیان وارث منازل بهشتیان! اما تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
*** در آخرین و هفتمین نعمت سخن از میوههای بهشتی است که از بهترین نعمتهای الهی میباشد،میفرماید:"برای شما در بهشت میوههای فراوانی است که از آنها تناول میکنید"( لَکُمْ فِیهٰا فٰاکِهَةٌ کَثِیرَةٌ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ ).
در حقیقت ظرفها و جامها بیانگر انواع غذاها و نوشیدنیها بود،اما میوهها خود حساب جداگانهای دارد که در آخرین آیه مورد بحث به آن اشاره شده است.
جالب اینکه با تعبیر"منها"این حقیقت را بیان میکند که میوههای بهشتی آن قدر فراوان است که شما تنها جزئی از آن را تناول میکنید،و به این ترتیب مجموعه فناناپذیری است،و درختانش همیشه پر بار و پر ثمر است.
در حدیثی چنین آمده:
لا ینزع رجل فی الجنة ثمرة من ثمرها الا نبت مثلاها مکانها: "هیچ انسانی میوهای از درختان بهشتی نمیچیند مگر اینکه دو چندان جای آن میروید" (1).
اینها بخشی از نعمتهای جانپرور بهشتی بود که در انتظار کسانی است که ایمانی روشن و اعمالی شایسته و صالح دارند.
1) 1) تفسیر روح البیان جلد 8 صفحه 392.
إِنَّ اَلْمُجْرِمِینَ فِی عَذٰابِ جَهَنَّمَ خٰالِدُونَ (74) لاٰ یُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ (75) وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰکِنْ کٰانُوا هُمُ اَلظّٰالِمِینَ (76) وَ نٰادَوْا یٰا مٰالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنٰا رَبُّکَ قٰالَ إِنَّکُمْ مٰاکِثُونَ (77) لَقَدْ جِئْنٰاکُمْ بِالْحَقِّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کٰارِهُونَ (78) أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنّٰا مُبْرِمُونَ (79) أَمْ یَحْسَبُونَ أَنّٰا لاٰ نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوٰاهُمْ بَلیٰ وَ رُسُلُنٰا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ (80)
74-مجرمان در عذاب دوزخ جاودانه میمانند.
75-هرگز عذاب از آنها تخفیف نمییابد و آنها در آنجا از همه چیز مایوسند.
76-ما به آنها ستم نکردیم آنها خود ستمکار بودند.
77-آنها فریاد میکشند ای مالک دوزخ!آرزو داریم پروردگارت ما را بمیراند(تا آسوده شویم!)میگوید:شما در اینجا ماندنی هستید! 79-بلکه آنها تصمیم محکم بر توطئه گرفتند ما نیز اراده محکمی(در باره آنها)داریم.
80-آنها چنین میپندارند که ما اسرار پنهانی و سخنان درگوشی آنها را نمیشنویم آری رسولان(و فرشتگان)ما نزد آنها هستند و مینویسند.
در این آیات سرنوشت مجرمان و کافران در قیامت تشریح شده تا در مقایسه با سرنوشت شوقانگیزی که مؤمنان فرمانبردار پروردگار داشتند هر دو بعد مطلب روشنتر گردد.
نخست میفرماید:"مجرمان در عذاب دوزخ جاودانه خواهند ماند" ( إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی عَذٰابِ جَهَنَّمَ خٰالِدُونَ ) "مجرم"از ماده"جرم"در اصل به معنی قطع کردن است که در مورد قطع میوه از درخت،و همچنین قطع خود درختان نیز به کار میرود ولی بعدا در مورد انجام هر گونه اعمال بد به کار رفته است،شاید به این تناسب که انسان را از خدا و ارزشهای انسانی جدا میسازد.
ولی مسلم است که در اینجا همه مجرمان را نمیگوید،بلکه مجرمانی که راه کفر پیش گرفتهاند منظور است،به قرینه ذکر مساله خلود و عذاب جاودان و هم به قرینه مقابله با مؤمنانی که در آیات قبل سخن از آنها بود،و اینکه بعضی از مفسران گفتهاند همه مجرمان را شامل میشود بسیار بعید است.
*** ولی از آنجا که ممکن است"عذاب دائم"با گذشت زمان تخفیف یابد، و تدریجا از شدت آن کاسته گردد در آیه بعد میافزاید:"هرگز عذاب از آنها
تخفیف نخواهد یافت،و هیچگونه راه نجاتی برای آنان نیست،و آنها از همه جا مایوس خواهند بود"( لاٰ یُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ ).
و به این ترتیب عذاب آنان هم از نظر زمان دائمی است،و هم از نظر شدت،چرا که"فتور"همانگونه که راغب میگوید به معنی سکون بعد از حدت،و نرمش بعد از شدت،و ضعف بعد از قوت است.
"مبلس"از ماده"ابلاس"در اصل به معنی اندوهی است که از شدت ناراحتی به انسان دست میدهد،و از آنجا که چنین اندوهی انسان را به سکوت دعوت میکند ماده"ابلاس"به معنی سکوت و بازماندن از جواب نیز به کار رفته،و از آنجا که در شدائد سخت،انسان از نجات خود مایوس میشود،این ماده در مورد یاس نیز به کار رفته است،و نامگذاری"ابلیس"به این نام به خاطر همین معنی است که مایوس از رحمت خدا است.
به هر حال در این دو آیه روی سه نکته تکیه شده:مساله خلود،عدم تخفیف عذاب،و اندوه و یاس مطلق،و چه دردناک است عذابی که با این امور سهگانه آمیخته باشد.
*** در آیه بعد این نکته را خاطر نشان میسازد که این عذاب دردناک الهی چیزی است که آنها خود برای خویش فراهم ساختهاند میفرماید:"ما به آنها ستمی نکردهایم ولی آنها خود ستمکار بودهاند"( وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰکِنْ کٰانُوا هُمُ الظّٰالِمِینَ ).
در حقیقت همانگونه که در آیات پیشین سرچشمه آن همه نعمتهای بی پایان را اعمال مؤمنان پرهیزگار معرفی کرد،در اینجا نیز سرچشمه این عذاب جاودان را اعمال خود آنها میشمرد.
چه ظلم و ستمی از این بالاتر که انسان آیات الهی را تکذیب کند،و تیشه
بر ریشه سعادت خود زند" وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ "(سوره صف-7).
آری قرآن سرچشمه اصلی همه سعادتها و شقاوتها را خود انسان و اعمال او میشمرد نه مسائل پنداری که گروهی برای خود درست کردهاند.
*** سپس به بیان گوشه دیگری از بیچارگی آنها پرداخته میگوید:"آنها فریاد میکشند که ای مالک دوزخ!آرزو داریم پروردگارت ما را بمیراند تا از این عذاب دردناک آسوده شویم"!( وَ نٰادَوْا یٰا مٰالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنٰا رَبُّکَ ).
با اینکه هر کس از مرگ میگریزد و خواهان ادامه حیات است،اما گاهی چنان مصائب بر انسان فشار میآورد که از خدا تمنای مرگ میکند، و این چیزی است که اگر در دنیا برای بعضی واقع شود در آنجا برای مجرمان جنبه عمومی دارد و همگی تمنای مرگ میکنند.
اما چه سود که مالک دوزخ به آنها پاسخ میگوید"شما در اینجا ماندنی هستید"!و نجاتی حتی از طریق مرگ وجود ندارد( قٰالَ إِنَّکُمْ مٰاکِثُونَ ) (1).
و عجب اینکه به گفته بعضی از مفسران مالک دوزخ این پاسخ را با نهایت بی اعتنایی بعد از هزار سال!به آنها میگوید،و چه دردناک است این بی اعتنایی (2).
ممکن است گفته شود این چه تقاضایی است که آنها میکنند با اینکه یقین دارند مرگ و میری در کار نیست،ولی باید توجه داشت که اینگونه درخواستها
1) 1) "ماکثون"از ماده مکث در اصل به معنی توقف توأم با انتظار است،و شاید این تعبیر از سوی مالک دوزخ یک نوع استهزاء است همانطور که گاه شخص غیر مستحق تقاضای چیزی میکند میگوئیم منتظر باش!.
2) 2) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث،البته بعضی عدد سالهای فاصله را یکصد سال و چهل سال نیز گفتهاند،هر چه باشد دلیل بر بی اعتنایی است.
از یک انسان بیچاره که از همه جا قطع امید کرده طبیعی است،آری آنها وقتی تمام راههای نجات را به روی خود مسدود میبینند چنین فریادی از دل برمیکشند! اما چرا آنها خودشان مستقیما تقاضای مرگ از خدا نمیکنند،بلکه به مالک دوزخ میگویند از پروردگارت بخواه تا به ما مرگ دهد؟برای اینکه آنها در آن روز از خدای خود محجوبند،چنان که در آیه 15 مطففین میخوانیم کَلاّٰ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ ،لذا تقاضای خود را وسیله فرشته عذاب مطرح میکنند،یا به علت اینکه او فرشته است و نزد خداوند مقرب است.
*** در آیه بعد که در حقیقت علتی است برای خلود آنها در آتش دوزخ میگوید:
"ما حق را برای شما آوردیم،ولی اکثر شما از حق کراهت دارید و در برابر آن تسلیم نیستید"( لَقَدْ جِئْنٰاکُمْ بِالْحَقِّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کٰارِهُونَ ).
در اینکه سخن از ناحیه مالک دوزخ است و منظور از"ما"جمعیت فرشتگان است که مالک دوزخ خود در زمره آنها میباشد،یا گفتار خداوند است؟مفسران دو نظر متفاوت اظهار داشتهاند.
البته سوق کلام ایجاب میکند که دنباله گفتار"مالک دوزخ"باشد،ولی محتوای خود آیه تناسب با گفتار خداوند دارد،شاهد دیگر بر این سخن آیه 73 سوره زمر است: وَ قٰالَ لَهُمْ خَزَنَتُهٰا أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَتْلُونَ عَلَیْکُمْ آیٰاتِ رَبِّکُمْ :
"خازنان دوزخ به آنها میگویند:آیا فرستادگانی از میان خود شما به سراغ شما نیامدند که آیات پروردگارتان را برای شما بخوانند؟ در اینجا خازنان دوزخ رسولان را آورنده حق میشمرند نه خودشان را.
تعبیر به"حق"معنی گستردهای دارد که همه حقایق سرنوشتساز را شامل میشود هر چند در درجه اول مساله توحید و معاد و قرآن قرار دارد.
این تعبیر در حقیقت اشاره به این است که شما تنها با پیامبران الهی مخالف
نبودید اصلا شما مخالف حق بودید،و این مخالفت،عذاب جاویدان را برای شما به ارمغان آورد.
*** در آیه بعد گوشهای از کراهت و بیزاری آنها را از حق و طرفداری آنها را از باطل منعکس ساخته،میفرماید:"بلکه آنها تصمیم محکمی بر توطئه گرفتند ما نیز اراده محکم و تغییرناپذیری در باره آنها داریم"( أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنّٰا مُبْرِمُونَ ) (1)آنها توطئهها چیدند تا نور اسلام را خاموش کنند،و پیامبر ص را به قتل رسانند،و از هر طریقی بتوانند ضربه بر مسلمین وارد کنند.
ما نیز اراده کردهایم آنها را در این جهان و جهان دیگر سخت کیفر دهیم.
بعضی از مفسران شان نزول این آیه را مساله توطئه قتل پیامبر ص قبل از هجرت دانستهاند که در آیه وَ إِذْ یَمْکُرُ بِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا ...(انفال-30) نیز به آن اشاره شده است (2).
ولی ظاهر این است که این مطلب از قبیل تطبیق است نه شان نزول.
*** آیه بعد در حقیقت بیان یکی از علل توطئهگریهای آنها است،میفرماید:
"بلکه آنها چنین میپندارند که ما اسرار پنهانی سخنان درگوشی آنها را نمیشنویم"! ( أَمْ یَحْسَبُونَ أَنّٰا لاٰ نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوٰاهُمْ ).
ولی چنین نیست،هم ما میشنویم،و هم"رسولان و فرشتگان ما نزد آنان حاضر و ناظرند و پیوسته سر و نجوای آنها را مینویسند"( بَلیٰ وَ رُسُلُنٰا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ ).
"سر"به معنی مطلبی است که انسان در دل پنهان میکند،و یا تنها
با دوستان رازدارش مطرح میسازد،و"نجوی"به معنی سخنان درگوشی است.
آری خداوند نه تنها سخنان آهسته آنها را که در مجالس مخفی و یا درگوشی میگویند میشنود،بلکه از حدیث نفس و گفتگویی که در دل با خویشتن دارند نیز آگاه است،چرا که پنهان و آشکار برای او تفاوتی ندارد،فرشتگانی که مامور ثبت اعمال و گفتار انسانها هستند نیز پیوسته این سخنان را در نامه اعمالشان ثبت میکنند،هر چند بدون آن نیز حقایق روشن است،تا در دنیا و آخرت کیفر اعمال و گفتار و توطئههای خود را ببینند.
قُلْ إِنْ کٰانَ لِلرَّحْمٰنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ اَلْعٰابِدِینَ (81) سُبْحٰانَ رَبِّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ رَبِّ اَلْعَرْشِ عَمّٰا یَصِفُونَ (82) فَذَرْهُمْ یَخُوضُوا وَ یَلْعَبُوا حَتّٰی یُلاٰقُوا یَوْمَهُمُ اَلَّذِی یُوعَدُونَ (83) وَ هُوَ اَلَّذِی فِی اَلسَّمٰاءِ إِلٰهٌ وَ فِی اَلْأَرْضِ إِلٰهٌ وَ هُوَ اَلْحَکِیمُ اَلْعَلِیمُ (84) وَ تَبٰارَکَ اَلَّذِی لَهُ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا وَ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلسّٰاعَةِ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (85)
81-بگو اگر برای خداوند فرزندی بود من نخستین مطیع او بودم.
82-منزه است پروردگار آسمانها و زمین،پروردگار عرش،از توصیفی که آنها میکنند.
83-آنها را به حال خود واگذار تا در باطل غوطهور باشند،و سرگرم بازی،تا روزی را که به آنها وعده داده شده است ملاقات کنند(و نتیجه کار خود را ببینند).
84-او کسی است که در آسمان معبود است و در زمین معبود و او حکیم و علیم است.
85-پر برکت و زوال ناپذیر است کسی که مالک و حاکم آسمانها و زمین و آنچه در میان آن دو است میباشد،و آگاهی از قیام قیامت فقط نزد او است و به سوی او باز میگردید.
بگذار در باطل خود غوطهور باشند
از آنجا که در آیات گذشته،مخصوصا در آغاز سوره،گفتگو از مشرکان عرب و اعتقادشان به وجود فرزند برای خدا در میان بود،و فرشتگان را دختران خدا میپنداشتند،و نیز در چند آیه قبل از مسیح ع و دعوت او به توحید خالص و عبودیت پروردگار،سخن به میان آمد،در آیات مورد بحث از طریق دیگری برای نفی این عقاید باطل وارد شده میفرماید: "به آنها که دم از وجود فرزندی برای خدا میزنند بگو اگر برای خداوند رحمن فرزندی باشد من نخستین کسی بودم که به او احترام میگذاردم و از وی اطاعت میکردم"( قُلْ إِنْ کٰانَ لِلرَّحْمٰنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعٰابِدِینَ ).
زیرا از همه شما ایمان و اعتقادم به خدا بیشتر و معرفت و آگاهیم فزونتر است،و من قبل از شما به فرزند او احترام میگذارم و از وی اطاعت میکنم.
اگر چه مضمون این آیه برای گروهی از مفسران پیچیده آمده و به توجیهات مختلفی پرداختهاند که بعضی بسیار عجیب به نظر میرسد (1)ولی محتوای آیه
1) 1) مثل اینکه بعضی از مفسرین"ان"را به معنی نفی و انا اول العابدین را به معنی نخستین عبادت کننده خدا گرفتهاند که طبق این تفسیر معنی آیه چنین میشود: "برای خداوند هرگز فرزندی نیست و من نخستین عبادت کننده خدا هستم"!بعضی دیگر "عابدین"را به معنی ابا کننده از عبادت گرفتهاند که معنی چنین میشود:"اگر خدا فرزندی داشته باشد من هرگز پرستش چنین خدایی نخواهم کرد چرا که با داشتن فرزند نمیتواند خدا باشد"واضح است که اینگونه تفسیرها به هیچوجه با ظاهر آیه سازگار نیست.
هیچگونه پیچیدگی ندارد،و این روش جالبی است که در برابر افراد لجوج به کار میرود،مثل اینکه به شخصی که از روی اشتباه میگوید فلان کس از همه اعلم است در حالی که هیچ علم و دانشی ندارد میگوئیم:اگر او اعلم باشد اولین کسی که از وی پیروی میکند ما هستیم،تا او در اندیشه فرو رود و به فکر یافتن استدلالی بر مدعای خویش بیفتد و بعدا که سرش به سنگ خورد از خواب غفلت بیدار شود.
منتها در اینجا به دو نکته باید توجه داشت:
نخست اینکه:عبادت همه جا به معنی پرستش نیست،گاه نیز به معنی اطاعت و تعظیم و احترام میآید،و در اینجا به همین معنی است،زیرا به فرض محال که خدا فرزندی داشته باشد دلیلی بر پرستش آن فرزند وجود ندارد،ولی چون به هر حال طبق این فرض محال فرزند خدا است باید مورد احترام و اطاعت قرار گیرد.
دیگر اینکه از نظر ادبیات عرب در اینگونه موارد معمولا کلمه"لو"به جای"ان"به کار میرود که دلیل بر محال بودن است اگر در آیه مورد بحث چنین کاری نشده تنها به خاطر مماشات و هماهنگی در سخن با طرف مقابل است.
به این ترتیب پیغمبر اکرم ص برای اینکه آنها را مطمئن کند که محال است خدا فرزندی داشته باشد میگوید اگر او فرزندی داشت من قبل از شما او را محترم میشمردم.
*** بعد از این سخن به دلیل روشنی بر نفی این ادعاهای واهی پرداخته،میفرماید:
"منزه است پروردگار آسمانها و زمین،پروردگار عرش از توصیفی که آنها میکنند" ( سُبْحٰانَ رَبِّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّٰا یَصِفُونَ ).
کسی که مالک و مدبر آسمانها و زمین است،و پروردگار عرش عظیم میباشد،
چه نیازی به فرزند دارد؟او وجودی است بیانتها و محیط بر تمام عالم هستی، و مربی همه عالم آفرینش،فرزند برای کسی لازم است که میمیرد و ادامه نسل او از طریق فرزند است.
فرزند برای کسی لازم است که نیاز به کمک و انس برای موقع ناتوانی و تنهایی دارد.
بالآخره وجود فرزند دلیل بر جسم بودن و قرار گرفتن در محدوده زمان و مکان است.
پروردگار عرش و آسمان و زمین که از همه اینها منزه و پاک است،نیازی به فرزند ندارد.
تعبیر به"رب العرش"بعد از"رب السماوات و الارض"در حقیقت از قبیل ذکر عام بعد از خاص میباشد،زیرا"عرش"چنان که قبلا هم گفتهایم به مجموعه عالم هستی که تخت حکومت خداوند بزرگ است گفته میشود.
این احتمال نیز وجود دارد که"عرش"اشاره به عالم ما وراء طبیعت باشد در مقابل"سماوات و ارض"که اشاره به عالم ماده است.
(برای توضیح بیشتر در باره معنی عرش به جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 200 ذیل آیه 255 و از آن گستردهتر در جلد بیستم ذیل آیه 7 سوره مؤمن مراجعه فرمائید).
*** سپس به عنوان بیاعتنایی و تهدید این لجوجان که خود نوعی دیگر از روش بحث با این قماش افراد است میافزاید:"اکنون که چنین است آنها را به حال خود واگذار تا در باطل غوطهور باشند،و سرگرم بازی!تا روزی را که به آنها وعده داده شده است ملاقات کنند"(و میوههای تلخ اعمال و افکار زشت
و ننگین خود را بچینند)( فَذَرْهُمْ یَخُوضُوا وَ یَلْعَبُوا حَتّٰی یُلاٰقُوا یَوْمَهُمُ الَّذِی یُوعَدُونَ ).
روشن است که منظور از این روز موعود همان روز قیامت است،و اینکه بعضی احتمال دادهاند منظور لحظه مرگ است بسیار بعید به نظر میرسد،چرا که مجازات اعمال در قیامت است نه در لحظه مرگ.
این همان یوم موعودی است که در سوره بروج آیه 2 به آن سوگند یاد شده است وَ الْیَوْمِ الْمَوْعُودِ "سوگند به روز موعود"(روز رستاخیز).
*** دو آیه بعد ادامه سخن پیرامون مساله توحید است که از یک نظر نتیجهای است برای آیات قبل و از یک نظر دلیلی برای تحکیم و تکمیل آن است،و در آن هفت توصیف برای خداوند آمده است که همه در تحکیم مبانی توحید مؤثر است.
نخست در مقابل مشرکان که برای آسمان و زمین اله و معبود جداگانه قائل بودند،و حتی خدای دریا،و خدای صحرا،خدای جنگ،و خدای صلح،و خدایان مختلفی مطابق انواع موجودات در پندار خود ساخته بودند میفرماید:"او کسی است که در آسمان معبود است و در زمین معبود"( وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّمٰاءِ إِلٰهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلٰهٌ ).
چرا که با قبول ربوبیت او در آسمانها و زمین که در آیات قبل آمده مساله الوهیت نیز ثابت میشود،زیرا معبود واقعی کسی است که رب و مدیر و مدبر عالم است.
نه ارباب انواع،نه فرشتگان،نه حضرت مسیح ع،و نه بتها هیچکدام شایسته پرستش و عبودیت نیستند،چرا که مقام ربوبیت ندارند،آنها به نوبه خود مخلوق و مربوب و روزیخوار خوان اویند،آنها نیز او را پرستش میکنند.
سپس در توصیف دوم و سوم میافزاید"او حکیم و علیم است"( وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْعَلِیمُ ).
تمام کارهایش روی حساب و حکمت است،و از همه چیز آگاه و با خبر، و به این ترتیب اعمال بندگان را به خوبی میداند و بر طبق حکمتش آنها را پاداش و کیفر میدهد.
*** در چهارمین و پنجمین توصیف از برکات فراوان و دائم وجود او و مالکیتش نسبت به آسمان و زمین سخن میگوید و میفرماید:"پر برکت و زوال ناپذیر است کسی که مالک آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو است میباشد"( وَ تَبٰارَکَ الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا ).
"تبارک"از ماده"برکت"به معنی داشتن خیر فراوان،و یا ثبات و بقاء، و یا هر دو است و در مورد خداوند هر دو صادق است چرا که هم وجودش جاودانی و برقرار،و هم سرچشمه خیرات فراوان است.
اصولا خیر فراوان بدون ثبات مفهوم کاملی ندارد چرا که خیرات و نیکیها هر قدر فراوان باشد اما موقت و زودگذر فراوان است.
و بالآخره در ششمین و هفتمین توصیف میافزاید:"آگاهی از قیام قیامت مخصوص ذات او است،و همگی به سوی او بازمیگردید"( وَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّٰاعَةِ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ).
بنا بر این اگر خیر و برکتی میخواهید از او بخواهید،نه از بتها و سرنوشت شما در قیامت به دست او است،و مرجع شما در آن روز تنها خدا است،و بتها و معبودان دیگر هیچ نقشی در این امور ندارند.
1-در این آیات سماوات و ارض(آسمانها و زمین)سه بار تکرار شده است یک بار به عنوان بیان ربوبیت پروردگار و تدبیر و تصرف او،و یک بار به عنوان الوهیت پروردگار،و یک بار هم مالکیت و حاکمیت او،و این هر سه با هم مربوط و در حقیقت علت و معلول یکدیگرند،او"مالک"است و به همین دلیل"رب"است، و در نتیجه"اله"است و توصیف او به"حکیم"و"علیم"نیز تکمیلی است برای همین معانی.
***2-از بعضی از روایات اسلامی استفاده میشود که تعبیر آیات فوق هُوَ الَّذِی فِی السَّمٰاءِ إِلٰهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلٰهٌ دستاویزی برای بعضی از زنادقه و مشرکان شده بوده است،و با سفسطه آن را چنین تفسیر میکردند که در آسمان معبودی است و در زمین معبود دیگری،در حالی که آیه فوق عکس آن را میگوید:او کسی است که هم در آسمان معبود است و هم در زمین یعنی همه جا معبود او است.
با اینحال هنگامی که این مطلب را به عنوان یک سؤال در برابر امامان معصوم طرح میکردند آنها با جوابهای نقضی و حلی به آنها پاسخ میگفتند.
از جمله در کتاب کافی از"هشام بن حکم"نقل شده است که"ابو شاکر دیصانی" (1)به من گفت در قرآن آیهای است که سخن ما را میگوید!گفتم:
کدام آیه؟گفت همین آیه هُوَ الَّذِی فِی السَّمٰاءِ إِلٰهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلٰهٌ و من ندانستم چگونه به او پاسخ بگویم.
1) 1) "ابو شاکر دیصانی"یکی از علمای فرقه دیصانیه بود که عقیده دوگانه پرستی داشتند و قائل به خدای نور و خدای ظلمت بودند(دائرة المعارف دهخدا ماده (دیصان).
در آن سال به زیارت خانه خدا مشرف شدم و نزد امام صادق ع آمدم، و ماجرا را عرض کردم،فرمود:این کلام ملحد خبیثی است،هنگامی که بازگشتی از او بپرس نام تو در کوفه چیست؟میگوید:فلان،بگو نام تو در بصره چیست؟ میگوید:فلان،سپس بگو:پروردگار ما نیز همین گونه است در آسمان اله، و معبود،او است،و در زمین هم اله و معبود او است،و همچنین در دریاها و در صحراها و در هر مکانی اله و معبود او است.
هشام میگوید هنگامی که بازگشتم به سراغ"ابو شاکر"رفتم،و این پاسخ را به او دادم،گفت:این سخن از تو نیست این را از حجاز آوردهای"! (1).
مفسر بزرگ"طبرسی"در مورد تکرار لفظ"اله"در آیه مورد بحث دو علت ذکر کرده یکی مساله تاکید بر الوهیت پروردگار در همه جا،و دیگر اشاره به اینکه فرشتگان آسمان او را عبادت میکنند،و انسانهای روی زمین نیز او را میپرستند،بنا بر این او معبود فرشتگان و انسانها و همه موجودات در زمین و آسمانها است.
1) 1) "اصول کافی"جلد اول کتاب التوحید"باب الحرکة و الانتقال"حدیث 10.
وَ لاٰ یَمْلِکُ اَلَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ اَلشَّفٰاعَةَ إِلاّٰ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (86) وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَیَقُولُنَّ اَللّٰهُ فَأَنّٰی یُؤْفَکُونَ (87) وَ قِیلِهِ یٰا رَبِّ إِنَّ هٰؤُلاٰءِ قَوْمٌ لاٰ یُؤْمِنُونَ (88) فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلاٰمٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ (89)
86-آنها را که غیر از او میخوانید قادر بر شفاعت نیستند مگر کسانی که شهادت به حق دادهاند،و به خوبی آگاهند.
87-و اگر از آنها سؤال کنی چه کسی آنها را آفریده؟قطعا میگویند:خدا،پس چگونه از عبادت او منحرف میشوید؟ 88-آنها چگونه از شکایت پیامبر که میگوید:پروردگارا!اینها قومی هستند که ایمان نمیآورند(غافل میشوند؟).
89-اکنون که چنین است از آنها روی برگردان و بگو سلام بر شما،اما به زودی خواهند دانست!.
در این آیات که آخرین آیات سوره زخرف است هم چنان سخن در باره
ابطال عقیده شرک و سرانجام تلخ مشرکان است،و با دلائل دیگری بطلان اعتقاد آنها را آشکار میسازد،نخست میفرماید:اگر آنها به گمان شفاعت به سراغ این معبودان میروند باید بدانند که"معبودانی که آنها غیر از خدا میخوانند مالک و قادر بر هیچگونه شفاعتی نیستند"( وَ لاٰ یَمْلِکُ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفٰاعَةَ ).
"شفاعت"در پیشگاه خداوند تنها به اذن و فرمان او است،و خداوند حکیم هرگز چنین اذن و فرمانی را به این سنگ و چوبهای بیارزش و فاقد عقل و شعور نداده است.
ولی از آنجا که در میان معبودان آنها فرشتگان و مانند آنان وجود داشتند در ذیل آیه آنها را استثنا کرده میفرماید:"مگر کسانی که شهادت به حق دادهاند"( إِلاّٰ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ ).
همانها که توحید و یگانگی خدا را در تمام مراحل پذیرفتهاند و در برابر حق به طور کامل تسلیمند،آری این گروه به اذن پروردگار مالک شفاعتند.
ولی چنان نیست که آنها برای هر کس،هر چند بتپرست و مشرک و منحرف از آئین توحید باشد شفاعت کنند،بلکه"آنها به خوبی میدانند برای چه کسی اجازه شفاعت دارند"( وَ هُمْ یَعْلَمُونَ ).
به این ترتیب امید آنها را از شفاعت فرشتگان به دو دلیل قطع میکند:
نخست اینکه آنها خود شهادت به وحدانیت خدا میدهند،و به همین دلیل اجازه شفاعت پیدا کردهاند،و دیگر اینکه آنها محل و مورد شایسته شفاعت را به خوبی میشناسند (1).
1) 1) طبق این تفسیر استثنای إِلاّٰ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ "استثنای متصل"است،ولی اگر منظور از جمله اَلَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفٰاعَةَ خصوص بتها باشد"استثنا منقطع" میشود،ولی معنی اول مخصوصا با توجه به"الذین"که برای عاقل،یا تغلیبی از عاقل و غیر عاقل است مناسبتر به نظر میرسد.
بعضی جمله" وَ هُمْ یَعْلَمُونَ "را مکمل" إِلاّٰ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ "دانستهاند که مطابق آن مفهوم جمله چنین میشود تنها کسانی حق شفاعت دارند که به توحید شهادت دهند و از حقیقت آن آگاه باشند ولی تفسیر اول مناسبتر است.
و به هر حال این آیه شرط عمده شفعاء را در پیشگاه خدا مشخص میسازد، آنها کسانی هستند که گواهان حقند،و حق را در تمام مراحل میشناسند،و از روح توحید به خوبی آگاهند،و از شرائط شفاعت شوندگان نیز با خبرند.
*** سپس از معتقدات خود مشرکان گرفته،به آنها پاسخ دندانشکن میدهد و میگوید:"اگر از آنها سؤال کنی چه کسی آنها را آفریده است؟به طور مسلم میگویند:اللّٰه"!( وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ ).
کرارا گفتهایم در میان مشرکان عرب و غیر عرب کمتر کسی پیدا میشد که بتها را خالق و آفریننده بداند،بلکه آنها بتها را به عنوان وساطت و شفاعت در پیشگاه خدا،و یا به عنوان اینکه سمبل و نشانهای هستند از وجودهای مقدس اولیاء اللّٰه،به ضمیمه این بهانه که معبود ما باید موجود محسوسی باشد تا با آن انس بگیریم،پرستش میکردند،لذا هر گاه در باره خالق از آنها سؤال میشد خالق را"اللّٰه"معرفی میکردند.
قرآن بارها این حقیقت را یادآور میشود که پرستش تنها برای خالق و مدبر این عالم شایسته است،و شما که خالق و مدبر را او میدانید راهی جز این ندارید که عبودیت و الوهیت را نیز مخصوص او بشمرید.
لذا در پایان آیه به عنوان ملامت و سرزنش میگوید اکنون که چنین است چگونه از عبادت خدا به سوی غیر او بازگردانده و منحرف میشوند"؟!(فانی یؤفکون).
آیه بعد از شکایت پیامبر در پیشگاه خدا از این قوم لجوج و بیمنطق سخن گفته،میفرماید:"آنها چگونه از شکایت پیامبر در پیشگاه خداوند که میگوید:
ای پروردگار من اینها گروهی هستند که ایمان نمیآورند غافل میشوند"؟ ( وَ قِیلِهِ یٰا رَبِّ إِنَّ هٰؤُلاٰءِ قَوْمٌ لاٰ یُؤْمِنُونَ ).
او میگوید:من شب و روز با آنها سخن گفتم،از طریق بشارت و انذار وارد شدم،سرگذشت دردناک اقوام پیشین را برای آنها برشمردم،آنها را تهدید به عذاب تو کردم،و تشویق به رحمتت در صورت بازگشت از این راه انحرافی،خلاصه آنچه در توان داشتم بیان کردم و آنچه گفتنی بود گفتم،اما با اینهمه سخنان گرم من در قلب سرد آنها اثر نگذاشت و ایمان نیاوردند،تو میدانی و آنها (1).
*** و در آخرین آیه به او دستور میدهد:اکنون که چنین است از آنها روی برگردان( فَاصْفَحْ عَنْهُمْ ).
در عین حال اعراض تو به معنی قهر و جدایی توأم با خشونت و پرخاشگری نباشد
1) 1) در اینکه"قیله"عطف بر چیست؟گفتگوی بسیار در میان مفسران است بعضی آن را معطوف بر الساعة در سه آیه قبل میدانند،بنا بر این مفهوم جمله چنین میشود:"خدا از قیامت آگاه است و از شکایت پیامبر نسبت به کفار"بعضی دیگر آن را معطوف بر"علم الساعة" دانستهاند(با این قید که علم قبل از"قیله"به عنوان مضاف محذوف در تقدیر است)که تفاوت چندانی از نظر معنی با تفسیر اول ندارد و جمعی و او را واو قسم دانستهاند و احتمالات دیگری که نقل همه آنها به طول میانجامد،در اینجا احتمال دیگری است که شاید از همه آنچه در این زمینه گفته شده است بهتر باشد و آن اینکه معطوف بر محذوف جمله"انی یؤفکون"است،و در تقدیر چنین میشود:انی یؤفکون عن عبادته و عن قیله یا رب ان هؤلاء قوم لا یؤمنون:"آنها چگونه از عبادت خداوند منحرف میشوند و چگونه شکایت پیامبر را از این قوم بیایمان نادیده میگیرند".
بلکه"به آنها بگو سلام بر شما"( وَ قُلْ سَلاٰمٌ ).
نه سلامی به عنوان دوستی و تحیت،بلکه به عنوان جدایی و بیگانگی، این سلام در حقیقت شبیه سلامی است که در آیه 63 سوره فرقان آمده است، وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ الْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً :"هنگامی که جاهلان آنها را با سخنان زشت خود مورد خطاب قرار دهند در پاسخ آنها میگویند:"سلام"سلامی که نشانه بیاعتنایی توأم با بزرگواری است.
با این حال آنها را با جملهای پرمعنی تهدید میکند،تا گمان نکنند این جدایی و وداع دلیل بر آن است که خدا کاری با آنها ندارد،میفرماید:"اما به زودی خواهند دانست"( فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ ).
آری خواهند دانست چه آتش سوزان و عذاب دردناکی با لجاجتهای خود برای خویشتن فراهم ساختهاند؟! بعضی شان نزولی برای آیه" وَ لاٰ یَمْلِکُ الَّذِینَ یَدْعُونَ ..."ذکر کردهاند، و آن اینکه:"نضر بن حارث"و چند نفر از قریش گفتند:اگر آنچه را محمد ص میگوید حق است ما نیازی به شفاعت او نداریم،ما فرشتگان را دوست داریم و ولی خود میشماریم،آنها سزاوارتر به شفاعتند،در اینجا بود که آیه فوق نازل شد(و به آنها اخطار کرد که ملائکه برای احدی در قیامت شفاعت نمیکنند مگر برای کسانی که گواهی به حق بدهند یعنی مؤمنان" (1)(2).
و در اینجا سوره زخرف پایان مییابد.
***پروردگارا!ارتباط و پیوند ما را با خودت و اولیائت روز به روز محکمتر
گردان تا مشمول شفاعتشان شویم.
خداوندا!ما را از هر گونه شرک جلی و خفی محفوظ و برکنار دار.
بارالها!روز قیامت با اوصافی که در کتاب آسمانیت بیان کردهای روز سخت و طاقتفرسایی است در آن روز با فضلت با ما معامله کن نه با عدلت آمین رب العالمین.
پایان سوره زخرف 3\رجب\1405 5\1\1364
محتوای سوره دخان
این سوره پنجمین سوره از سورههای هفتگانه حوامیم است،و به حکم اینکه از سورههای مکی است محتوای عمومی آنها را،یعنی بحث از مبدء و معاد و قرآن،به نحو کامل در بر دارد،و آیاتش در این زمینهها آن چنان تنظیم شده است که ضربات کوبنده و بیدار کنندهای بر قلبهای خفته و غافل وارد میسازد و آنها را به ایمان و تقوا و حق و عدالت فرا میخواند.
بخشهای این سوره را میتوان در هفت بخش خلاصه کرد:
1-آغاز سوره از حروف مقطعه و سپس بیان عظمت قرآن است،با این اضافه که نزول آن را در شب قدر برای اولین بار بیان میکند.
2-در بخش دیگری از توحید و یگانگی خدا و بیان بعضی از نشانههای عظمت او در جهان هستی است.
3-بخش مهمی از آن از سرنوشت کفار،و انواع کیفرهای دردناک آنها سخن میگوید.
4-در بخش دیگری برای بیدار ساختن این غافلان قسمتی از سرگذشت موسی ع و بنی اسرائیل در مقابل فرعونیان و شکست سخت آنها،و نابودی و هلاکشان،گفتگو میکند.
5-مساله قیامت و عذابهای دردناک دوزخیان و پاداشهای جالب و روحپرور پرهیزکاران قسمت دیگری از آیات این سوره را تشکیل میدهد.
6-موضوع هدف آفرینش،و بیهوده نبودن خلقت آسمان و زمین از موضوعات
دیگری است که در آیات این سوره مطرح شده است.
7-سرانجام،سوره را با بیان عظمت قرآن همانگونه که آغاز شده بود پایان میدهد.
و از آنجا که در آیه دهم این سوره سخن از"دخان مبین"به میان آمده این سوره به عنوان سوره"دخان"نام گرفته است.
فضیلت تلاوت این سوره
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام آمده است من قرأ سورة الدخان لیلة الجمعة و یوم الجمعة بنی اللّٰه له بیتا فی الجنة: "کسی که سوره دخان را شب و روز جمعه بخواند خداوند خانهای در بهشت برای او بنا میکند" 1. و هم از آن حضرت روایت شده: من قرأ سورة الدخان فی لیلة،اصبح یستغفر له سبعون الف ملک: "کسی که سوره دخان را در شبی بخواند صبح میکند در حالی که هفتاد هزار فرشته برای او استغفار میکنند" 2. در حدیث دیگری از"ابو حمزه ثمالی"از امام باقر ع چنین نقل شده: من قرأ سورة الدخان فی فرائضه و نوافله بعثه اللّٰه من الامنین یوم القیامة، و اضله تحت ظل عرشه،و حاسبه حسابا یسیرا،و اعطی کتابه بیمینه: "کسی که سوره دخان را در نمازهای فریضه و نافله بخواند خداوند او را در زمره کسانی که روز قیامت در امنیت به سر میبرند مبعوث میکند و او را در سایه عرشش قرار میدهد،و حساب را بر او آسان میگیرد و نامه اعمالش را به دست راستش میدهد" 3. ***
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>حم (1) وَ اَلْکِتٰابِ اَلْمُبِینِ (2) إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبٰارَکَةٍ إِنّٰا کُنّٰا مُنْذِرِینَ (3) فِیهٰا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ (4) أَمْراً مِنْ عِنْدِنٰا إِنّٰا کُنّٰا مُرْسِلِینَ (5) رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ إِنَّهُ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (6) رَبِّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِنْ کُنْتُمْ مُوقِنِینَ (7) لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ یُحْیِی وَ یُمِیتُ رَبُّکُمْ وَ رَبُّ آبٰائِکُمُ اَلْأَوَّلِینَ (8)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-حم.
2-سوگند به این کتاب آشکار.
3-که ما آن را در شبی پربرکت نازل کردیم،ما همواره انذار کننده بودهایم.
4-در آن شب که هر امری بر طبق حکمت خداوند تنظیم میگردد.
5-فرمانی بود از ناحیه ما،ما(محمد"ص"را)فرستادیم.
6-اینها همه بخاطر رحمتی است از سوی پروردگارت که او شنونده و داناست.
7-پروردگار آسمانها و زمین و آنچه در میان آنهاست،اگر اهل یقین هستید.
8-هیچ معبودی جز او نیست،زنده میکند و میمیراند،پروردگار شما و پروردگار پدران نخستین شماست.
در ابتدای این سوره نیز همانند چهار سوره گذشته و دو سوره آینده که مجموعا هفت سوره را تشکیل میدهد با حروف مقطعه(حم)روبرو میشویم، در باره تفسیر حروف مقطعه به طور کلی در گذشته فراوان بحث کردهایم (1).
و در مورد خصوص حم در آغاز نخستین سوره از سورههای حوامیم(سوره مؤمن)و آغاز"سوره فصلت"بحث شده است.
قابل توجه اینکه بعضی از مفسران در اینجا"حم"را به عنوان سوگند تفسیر کردهاند که با سوگند دیگری که بعد از آن آمده و به قرآن قسم یاد شده دو سوگند پی در پی و متناسب را تشکیل میدهد،سوگند به حروف الفبا همچون
1) 1) به جلد اول آغاز سوره بقره،و جلد دوم آغاز سوره آل عمران،و جلد ششم آغاز سوره اعراف،مراجعه فرمائید.
حم،و سوگند به این کتاب مقدس که از این حروف تشکیل یافته است.
*** در دومین آیه این سوره چنان که گفتیم به"قرآن مجید"سوگند یاد کرده میفرماید"قسم به این کتاب آشکار"( وَ الْکِتٰابِ الْمُبِینِ ).
کتابی که محتوایش روشن،معارفش آشکار،تعلیماتش زنده،احکامش سازنده،و برنامههایش حساب شده است،کتابی که خود دلیل حقانیت خویش است، آفتاب آمد دلیل آفتاب (1).
*** اما ببینیم این سوگند برای چه منظوری ذکر شده است؟آیه بعد این حقیقت را روشن ساخته میگوید:"بطور مسلم ما قرآن را(که سند حقانیت پیامبر اسلام است)در شبی پربرکت نازل کردیم"( إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبٰارَکَةٍ ).
"مبارک"از ماده"برکت"به معنی سودمند و جاویدان و پردوام است.
این کدام شب است که مبدأ خیرات و سرچشمه خوبیهای پایدار میباشد؟ غالب مفسران آن را به شب قدر تفسیر کردهاند،شب پربرکتی که مقدرات جهان بشریت با نزول قرآن رنگ تازهای به خود گرفت،شبی که سرنوشت خلایق و مقدرات یکسان در آن رقم زده میشود،آری قرآن در شبی سرنوشتساز،بر قلب پاک پیامبر نازل شد.
این نکته لازم به تذکر است که ظاهر آیه این است که تمام قرآن در شب قدر نازل گردید.
1) 1) در باره فلسفه سوگندهای قرآن و هدف اصلی از آن در تفسیر جزء آخر قرآن مجید ذیل آیات فراوانی که در آن سوگندهای مکرر دیده میشود به خواست خدا بحث خواهیم کرد.
اما هدف اصلی از نزول آن چه بود؟همان است که در ذیل همین آیه به آن اشاره شده میفرماید:"ما همواره انذار کننده بودیم"( إِنّٰا کُنّٰا مُنْذِرِینَ ).
این یک سنت همیشگی ماست که فرستادگان خود را برای بیم دادن ظالمان و مشرکان ماموریت میدهیم،و فرستادن پیامبر اسلام با این کتاب مبین نیز آخرین حلقه از این سلسله است.
درست است که پیامبران از یک سو انذار میکنند،و از سوی دیگر بشارت میدهند،اما چون پایه اصلی دعوت آنها را در مقابل قوم ظالم و مجرم بیشتر بیم و انذار تشکیل میدهد غالبا از آن سخن گفته شده است.
1-میدانیم قرآن در طی بیست و سه سال دوران نبوت پیامبر نازل شده است، و از این گذشته محتوای قرآن محتوایی است که ارتباط و پیوند با حوادث مختلف زندگی پیامبر ص و مسلمانان در طول این 23 سال دارد که اگر از آن بریده شود نامفهوم خواهد بود.
با اینحال چگونه قرآن به طور کامل در شب قدر نازل شده است؟ در پاسخ این سؤال بعضی قرآن را به معنی آغاز نزول قرآن تفسیر کردهاند، بنا بر این مانعی ندارد که آغاز آن در شب قدر باشد،و دنبال آن در طول 23 سال.
ولی چنان که گفتیم این تفسیر با ظاهر آیه مورد بحث و آیاتی دیگر از قرآن مجید سازگار نیست.
برای یافتن پاسخ این سؤال باید توجه داشت که از یک سو در آیه میخوانیم "قرآن در لیله مبارکه نازل شده است".
از سوی دیگر در آیه 185 سوره بقره آمده است شَهْرُ رَمَضٰانَ الَّذِی أُنْزِلَ
فِیهِ الْقُرْآنُ "ماه رمضان را روزه بدارید،ماهی که قرآن در آن نازل شده است".
و از سوی سوم در سوره قدر میخوانیم: إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ "ما آن را در شب قدر نازل کردیم".
از مجموع این آیات به خوبی استفاده میشود که آن شب مبارکی که در آیه مورد بحث به آن اشاره شده شب قدر در ماه مبارک رمضان است.
از این که بگذریم از آیات متعددی استفاده میشود که پیامبر ص قبل از نزول تدریجی قرآن از آن آگاهی داشت،مانند آیه 114 سوره طه و لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضیٰ إِلَیْکَ وَحْیُهُ :"پیش از آنکه وحی در باره قرآن بر تو نازل شود نسبت به آن عجله مکن".
و در آیه 16 سوره قیامة آمده است: لاٰ تُحَرِّکْ بِهِ لِسٰانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ :"زبان خود را برای عجله به قرآن حرکت مده".
از مجموع این آیات میتوان نتیجه گرفت که قرآن دارای دو نوع نزول بوده است: اول"نزول دفعی"و جمعی که یک جا از سوی خداوند بر قلب پاک پیامبر ص در ماه رمضان و شب قدر نازل گردیده،دوم"نزول تدریجی" که بر حسب شرائط و حوادث و نیازها در طی 23 سال نازل شده است.
شاهد دیگر این سخن اینکه در بعضی از آیات قرآن تعبیر به"انزال" و در بعضی دیگر تعبیر به"نزول"شده است،از پارهای از متون لغت استفاده میشود که"تنزیل"معمولا در مواردی گفته میشود که چیزی تدریجا نازل شود و به صورت پراکنده و تدریجی،اما"انزال"مفهوم وسیعی دارد که هم نزول تدریجی را شامل میشود و هم نزول دفعی را (1).
و جالب اینکه در تمام آیات فوق که سخن از نزول قرآن در شب قدر و ماه مبارک رمضان است تعبیر به"انزال"شده که با"نزول دفعی"هماهنگ است،در حالی
1) 1) به مفردات راغب ماده"نزل"مراجعه شود.
که در موارد دیگری که سخن از"نزول تدریجی"در میان است تنها تعبیر به"تنزیل" شده است.
اما این"نزول دفعی"بر قلب پیامبر ص چگونه بوده؟آیا به شکل همین قرآن فعلی با آیات و سورههای مختلف؟.
یا مفاهیم و حقایق آنها به صورت فشرده و جمعی؟.
دقیقا روشن نیست،همین قدر از قرائن فوق میفهمیم که یک بار این قرآن در یک شب بر قلب پاک پیامبر ص نازل شده است و یک بار تدریجی در 23 سال.
شاهد دیگر برای این سخن اینکه تعبیر به قرآن در آیه فوق ظهور در مجموع قرآن دارد،درست است که واژه"قرآن"به"کل"و"جزء"آن هر دو اطلاق میشود،ولی نمیتوان انکار کرد که ظاهر این کلمه به هنگامی که قرینه دیگری همراه آن نباشد مجموع قرآن است،و اینکه بعضی آیه مورد بحث را به آغاز نزول قرآن تفسیر کردهاند،و گفتهاند نخستین آیات قرآن در ماه رمضان و شب قدر نازل شده،خلاف ظاهر آیات است.
و از آن ضعیفتر قول کسانی است که میگویند:چون سوره حمد که عصاره و خلاصهای از مجموع قرآن است در شب قدر نازل شده،تعبیر به إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ گردیده است! تمام این احتمالات مخالف ظاهر آیات است،چرا که ظاهر آن این است که تمام قرآن در شب قدر نازل شده.
تنها چیزی که در اینجا باقی میماند این است که در روایات متعددی که در تفسیر علی بن ابراهیم از امام باقر و امام صادق و امام ابو الحسن(موسی بن جعفر) ع نقل شده میخوانیم که در تفسیر إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبٰارَکَةٍ فرمودند:
هی لیلة القدر،انزل اللّٰه عز و جل القرآن فیها الی البیت المعمور جملة واحدة، ثم نزل من البیت المعمور علی رسول اللّٰه(ص)فی طول عشرین سنة:
"منظور از این شب مبارک شب قدر است که خداوند همه قرآن را یک جا در آن شب به"بیت المعمور"نازل کرد،سپس در طول بیست سال از"بیت المعمور" بر رسول اللّٰه تدریجا نازل فرمود(توجه داشته باشید که در اینجا نیز در مورد نزول دفعی تعبیر به"انزل"و در مورد نزول تدریجی تعبیر به"نزل"شده است) (1).
در اینکه"بیت المعمور"کجا است در روایات متعددی که شرح آن به خواست خدا در ذیل آیه 4 سوره طور خواهد آمد تصریح شده است که خانهای است به محاذات خانه کعبه در آسمانها که عبادتگاه فرشتگان است،و هر روز هفتاد هزار فرشته وارد آن میشوند،و تا قیامت به آن باز نمیگردند.
ولی در اینکه"بیت المعمور"در کدام آسمان است؟روایات مختلف است، در بسیاری از آنها آسمان چهارم،و در بعضی آسمان نخست(آسمان دنیا)و در بعضی آسمان هفتم آمده است.در حدیثی که مرحوم طبرسی در"مجمع البیان" در تفسیر سوره طور از علی ع نقل کرده چنین میخوانیم:
هو بیت فی السماء الرابعة بحیال الکعبه معمرة الملائکة بما یکون منها فیه من العبادة،و یدخله کل یوم سبعون الف ملک ثم لا یعودون الیه ابدا: "آن خانهای است در آسمان چهارم در مقابل کعبه که فرشتگان با عبادت خود آن را معمور و آباد میکنند، هر روز هفتاد هزار فرشته وارد آن میشوند و تا ابد به آن بازنمیگردند! (2).
ولی در هر حال نزول قرآن در شب قدر بطور کامل به بیت المعمور هرگز
1) 1) تفسیر"نور الثقلین"جلد 4 صفحه 620-در این حدیث نزول قرآن به طور تدریجی در بیست سال ذکر شده،در حالی که میدانیم دوران نبوت که قرآن در آن نازل میشد در بیست و سه سال بود،ممکن است این تعبیر از اشتباه راوی و یا غلط در نسخههای حدیث باشد.
2) 2) "مجمع البیان"جلد 9 صفحه 163-مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار جلد 58 صفحه 55 به بعد روایات مربوط به"بیت المعمور"را جمعآوری کرده است.
منافات با آگاهی پیامبر ص از آن ندارد چرا که او را به لوح محفوظ که مکنون علم خدا است راه نیست،امام به عوالم دیگر آگاهی دارد.
و به تعبیر دیگر آنچه از آیات گذشته استفاده کردیم که قرآن دو بار بر پیامبر ص نازل شده یک بار"نزول دفعی"در شب قدر،و بار دیگر"نزول تدریجی"در طول 23 سال منافاتی با حدیث فوق که میگوید در شب قدر بر بیت- المعمور نازل شد ندارد.چرا که قلب پیغمبر از"بیت المعمور"آگاه است.
با توجه به آنچه در پاسخ این سؤال گفته شد پاسخ سؤال دیگری که میگوید:اگر قرآن در شب قدر نازل شده پس چگونه طبق روایات مشهور آغاز بعثت پیغمبر در 27 ماه رجب صورت گرفته است؟روشن گردید.
زیرا نزول آن در ماه رمضان جنبه جمعی داشته،در حالی که نزول اولین آیات در 27 رجب مربوط به نزول تدریجی آن است و به این ترتیب مشکلی از این نظر پیش نمیآید.
*** آیه بعد توصیف و توضیحی است برای شب قدر،میگوید:"شب قدر شبی است که هر امری از امور بر طبق حکمت الهیه تفصیل و تبیین میشود"( فِیهٰا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ ).
تعبیر به"یفرق"اشاره به این است که همه امور و مسائل سرنوشتساز در آن شب مقدر میشود،و تعبیر به"حکیم"بیانگر استحکام این تقدیر الهی و تغییر ناپذیری و حکیمانه بودن آن است،منتها این صفت در قرآن معمولا برای خدا ذکر میشود ولی توصیف امور دیگر به آن از باب تاکید است (1).
این بیان هماهنگ با روایات بسیاری است که میگوید در شب قدر مقدرات
1) 1) در"المیزان"تفسیر دیگری برای این آیه ذکر شده که خلاصهاش این است:امور این جهان دارای دو مرحله است:مرحله اجمال و ابهام که از آن تعبیر به"حکیم"شده، و مرحله تفصیل و کثرت که از آن تعبیر به"یفرق"شده است(جلد 18 صفحه 140).
یک سال همه انسانها تعیین میگردد،و ارزاق،و سرآمد عمرها،و امور دیگر،در آن شب تفریق و تبیین میشود.
شرح این سخن و مسائل دیگری در زمینه شب قدر،و عدم تضاد آن با آزادی اراده انسانها به خواست خدا مبسوطا در تفسیر"سوره قدر"خواهد آمد.
*** در آیه بعد برای تاکید بر این معنی که قرآن از ناحیه خدا است میفرماید:
"نزول قرآن در شب قدر فرمانی بود از ناحیه ما،و ما پیامبر اسلام را مبعوث کرده و فرستادهایم"( أَمْراً مِنْ عِنْدِنٰا إِنّٰا کُنّٰا مُرْسِلِینَ ) (1).
*** سپس برای بیان علت اصلی نزول قرآن و ارسال پیامبر و مقدرات شب قدر میافزاید:"همه اینها به خاطر رحمتی است از سوی پروردگارت"( رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ ) (2).
آری رحمت بیکران او ایجاب میکند که بندگان را به حال خود رها نکند،و برنامه و راهنما برای آنها بفرستد،تا در مسیر پرپیچ و خم تکامل و سیر الی اللّٰه آنها را رهنمون گردد،اصولا تمام عالم هستی از رحمت بیدریغش سرچشمه
1) 1) در اینکه جمله أَمْراً مِنْ عِنْدِنٰا ...چه محلی از اعراب دارد؟و ناظر به کدامیک از بحثهای آیات گذشته است؟احتمالات گوناگونی دادهاند،مناسبتر این است که" أَمْراً مِنْ عِنْدِنٰا "حال از ضمیر مفعولی انا انزلناه بوده باشد،یعنی قرآن را فرستادیم در حالی که امری است از ناحیه ما،و در این صورت با جمله إِنّٰا کُنّٰا مُرْسِلِینَ که از ارسال پیامبر(ص) سخن میگوید کاملا هماهنگ است،این احتمال نیز وجود دارد که توضیحی بر" کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ " باشد،و نصب آن بر اختصاص است و در معنی چنین است:اعنی بهذا الامر امرا حاصلا من عندنا.
2) 2) " رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ ""مفعول لاجله"است برای انا انزلناه یا برای یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ و یا هر دو.
گرفته است،و انسانها بیش از همه مشمول این رحمتند.
در ذیل همین آیه و آیات بعد اوصاف هفتگانهای برای خداوند میشمرد که همگی بیانگر مقام توحید او است میفرماید:"او سمیع و علیم است" ( إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ).
تقاضای بندگان را میشنود به اسرار درون دلهای آنها آگاه است.
*** سپس در بیان سومین توصیف میفرماید:"خداوندی که پروردگار آسمانها و زمین و آنچه در میان آن دو قرار گرفته است میباشد،اگر شما یقین دارید" ( رَبِّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِنْ کُنْتُمْ مُوقِنِینَ (1)(2).
از آنجا که بسیاری از مشرکان به خدایان و ارباب متعددی قائل بودند، و برای هر نوع از انواع موجودات ربی میپنداشتند،و تعبیر بربک(پروردگار تو) در آیه قبل ممکن بود چنین توهمی را برای آنها ایجاد کند که پروردگار پیامبر ص غیر از رب موجودات دیگر است،در این آیه با جمله رَبِّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا خط بطلان بر همه میکشد و اثبات میکند که پروردگار همه موجودات عالم یکی است.
جمله" إِنْ کُنْتُمْ مُوقِنِینَ ":(اگر شما یقین دارید)که به صورت جمله شرطیه آمده است در اینجا سؤالانگیز است که آیا ربوبیت پروردگار عالم مشروط به چنین شرطی است؟ ولی ظاهر این است که منظور از ذکر این جمله بیان یکی از دو معنی و یا هر دو معنی است:نخست اینکه"اگر شما طالب یقین هستید راه این است که در
ربوبیت مطلقه پروردگار بیندیشید".
دیگر اینکه"اگر شما اهل یقین میباشید بهترین مورد برای پیدا کردن یقین همین جاست"اگر شما که آثار ربوبیت خداوند را در تمام عالم هستی میبینید، و دل هر ذرهای را که بشکافید نشانهای از این ربوبیت در آن مییابید،به ربوبیت او یقین پیدا نکنید،به چه چیز میتوانید در عالم ایمان و یقین پیدا کنید؟! *** در چهارمین و پنجمین و ششمین توصیف میفرماید معبودی جز او نیست او زنده میکند و او میمیراند"( لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ یُحْیِی وَ یُمِیتُ ) (1).
حیات و مرگ شما به دست او است،و پروردگار شما و همه جهانیان او است،بنا بر این معبودی جز او نمیتواند وجود داشته باشد،آیا کسی که نه مقام ربوبیت دارد،و نه مالک حیات و مرگ است،میتواند معبود واقع شود؟! و در هفتمین و آخرین توصیف میافزاید:"او پروردگار پدران نخستین شما است"( وَ رَبُّ آبٰائِکُمُ الْأَوَّلِینَ ).
اگر میگوئید بتها را میپرستید به خاطر اینکه نیاکانتان آنها را پرستش میکردند،بدانید پروردگار آنها نیز خداوند یگانه یکتا است،و علاقه شما به نیاکانتان نیز ایجاب میکند که جز بر آستان خداوند یکتا سر فرود نیاورید، و اگر آنها راه و رسمی غیر از این داشتهاند مسلما در اشتباه بودهاند.
روشن است مساله حیات و مرگ از شئون تدبیر پروردگار است،اگر مخصوصا آن را ذکر کرده هم از جهت اهمیت فوق العاده آن میباشد،و هم اشارهای است ضمنی به مساله معاد،این نخستین بار نیست که قرآن روی مساله حیات و مرگ تکیه میکند،بلکه بارها آن را به عنوان یکی از افعال مخصوص پروردگار بیان
1) 1) جمله"لا اله الا هو"ممکن است استینافیه باشد،و یا خبر مبتدای محذوفی،و در تقدیر هو لا اله الا هو میباشد،ولی احتمال اول مناسبتر است.
داشته،چرا که سرنوشتسازترین مساله در زندگی انسانها و در عین حال پیچیدهترین مسائل عالم هستی و روشنترین دلیل بر قدرت خداوند همین مساله حیات و مرگ است.
رابطه قرآن با شب قدر
قابل توجه اینکه در آیات فوق به طور اشاره،و در آیات سوره قدر با صراحت این معنی آمده است که قرآن در شب قدر نازل شده،و چه پرمعنی است این سخن؟ شبی که مقدرات بندگان و مواهب و روزیهای آنها تقدیر میشود در چنین شبی قرآن بر قلب پاک پیامبر ص نازل میگردد،آیا این سخن بدان معنی نیست که مقدرات و سرنوشت شما با محتوای این کتاب آسمانی پیوند و رابطه نزدیک دارد؟! آیا مفهوم این کلام آن نیست که نه تنها حیات معنوی شما که حیات مادی شما نیز با آن رابطه ناگسستنی دارد؟پیروزی شما بر دشمنان،سربلندی و آزادی و استقلال شما،آبادی و عمران شهرهای شما همه با آن گره خورده است.
آری در آن شبی که مقدرات تعیین میشد قرآن نیز در آن شب نازل گردید!.
بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ یَلْعَبُونَ (9) فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی اَلسَّمٰاءُ بِدُخٰانٍ مُبِینٍ (10) یَغْشَی اَلنّٰاسَ هٰذٰا عَذٰابٌ أَلِیمٌ (11) رَبَّنَا اِکْشِفْ عَنَّا اَلْعَذٰابَ إِنّٰا مُؤْمِنُونَ (12) أَنّٰی لَهُمُ اَلذِّکْریٰ وَ قَدْ جٰاءَهُمْ رَسُولٌ مُبِینٌ (13) ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قٰالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ (14) إِنّٰا کٰاشِفُوا اَلْعَذٰابِ قَلِیلاً إِنَّکُمْ عٰائِدُونَ (15) یَوْمَ نَبْطِشُ اَلْبَطْشَةَ اَلْکُبْریٰ إِنّٰا مُنْتَقِمُونَ (16)
9-ولی آنها در شکند و(با حقایق)بازی میکنند.
10-منتظر روزی باش که آسمان دود آشکاری پدید آورد!.
11-همه مردم را فرا میگیرد،این عذاب دردناکی است.
12-(میگویند)پروردگارا!عذاب را از ما برطرف کن که ایمان میآوریم.
13-چگونه و از کجا متذکر میشوند با اینکه رسول آشکار(با معجزات و منطق روشن)
به سراغ آنها آمد؟.
14-سپس از او رویگردان شدند و گفتند:دیوانهای است که دیگران به او تعلیم میدهند!.
15-ما کمی عذاب را برطرف میسازیم ولی باز به کارهای خود برمیگردید! 16-ما از آنها انتقام میگیریم در آن روز که آنها را با قدرت خواهیم گرفت،آری ما از آنها انتقام میگیریم.
آن روز که دودی کشنده همه آسمان را فرا میگیرد
از آنجا که در آیات گذشته سخن از این در میان بود که اگر آنها طالب یقین باشند اسباب تحصیل یقین فراوان و فراهم است،در نخستین آیه مورد بحث میافزاید:آنها جویای یقین و طالب حق نیستند،"بلکه آنها در شکند و با حقایق بازی میکنند"!( بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ یَلْعَبُونَ ).
اگر آنها در حقانیت این کتاب آسمانی و نبوت تو تردید دارند به خاطر این نیست که مساله پیچیدهای است،بلکه از این جهت است که آن را جدی نمیگیرند،و با شوخی به آن برخورد میکنند،گاه مسخره و استهزا میکنند و گاه خود را به نادانی و بیخبری میزنند، و هر روز با یک نوع بازی خود را سرگرم میسازند.
"یلعبون"از ماده"لعاب"به گفته راغب به معنی آب دهان است به هنگامی که راه میافتد،و از آنجا که انسان موقع بازی و شوخی هدف مهمی از کار خود ندارد تشبیه به بزاق شده است که بیاراده از دهان انسان بیرون ریزد.
به هر حال این یک واقعیت است که برخورد جدی با مسائل انسان را در شناخت واقعیتها کمک میکند،و برخوردهای غیر جدی پرده بر روی آنها میافکند.
در آیه بعد به تهدید این منکران لجوج و سرسخت پرداخته در حالی که روی سخن را به پیامبر کرده،میگوید:"منتظر روزی باش که آسمان دود آشکاری پدید میآورد"!( فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّمٰاءُ بِدُخٰانٍ مُبِینٍ ).
*** "دودی که تمام مردم را فرا میگیرد"!(یغشی الناس).
"و سپس به آنها گفته میشود این عذاب دردناک الهی است"!( هٰذٰا عَذٰابٌ أَلِیمٌ ).
*** وحشت و اضطراب تمام وجود آنها را فرا میگیرد،پردههای غفلت از مقابل چشمشان کنار میرود،و به اشتباه بزرگ خود واقف میشوند رو به درگاه خدا میآورند و میگویند:"پروردگارا عذاب را از ما برطرف گردان که ایمان میآوریم"!( رَبَّنَا اکْشِفْ عَنَّا الْعَذٰابَ إِنّٰا مُؤْمِنُونَ ).
*** ولی او دست رد بر سینه این نامحرمان میزند و میفرماید:"اینها چگونه و از کجا متذکر میشوند و از راه خود بازمیگردند با اینکه رسول آشکار با معجزات و دلائل روشن به سراغ آنها آمد"؟!( أَنّٰی لَهُمُ الذِّکْریٰ وَ قَدْ جٰاءَهُمْ رَسُولٌ مُبِینٌ ).
رسولی که هم خودش آشکار بود و هم تعلیمات و برنامهها و دلائل و معجزاتش همه مبین و واضح بود.
*** اما آنها بجای اینکه سر بر فرمان او نهند و به خداوند یگانه ایمان آورند و دستوراتش را به جان پذیرا شوند"از او رویگردان شدند و گفتند:او دیوانهای است که دیگران این مطالب را به او القا کردهاند"!( ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قٰالُوا
مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ
).
گاه میگفتند یک"غلام رومی"داستانهای انبیاء را شنیده به او تعلیم میدهد،و این آیات ساخته و پرداخته او است! وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ،إِنَّمٰا یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسٰانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَ هٰذٰا لِسٰانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ :"ما میدانیم که آنها میگویند بشری به او تعلیم میدهد در حالی که زبان کسی که این نسبت الحادی را به او میدهند عجمی است و این قرآن عربی آشکار است"(نحل -103).
و گاه میگفتند او گرفتار اختلال حواس شده است،و این سخنان زائیده آن است از دست دادن تعادل فکری است.
*** سپس میافزاید:"ما کمی عذاب را از شما برطرف میسازیم ولی عبرت نمیگیرید،و بار دیگر به کارهای خود بازمیگردید"( إِنّٰا کٰاشِفُوا الْعَذٰابِ قَلِیلاً إِنَّکُمْ عٰائِدُونَ ).
و از اینجا روشن میشود که اگر به هنگام گرفتاری در چنگال عذاب از کرده خود پشیمان شوند و تصمیم بر تجدید نظر میگیرند موقت و زودگذر است، همین که طوفان حوادث فرو نشست برنامههای پیشین تکرار میگردد.
*** و در آخرین آیه مورد بحث میفرماید:"ما از آنها انتقام میگیریم روزی روز مجازات بزرگ و سخت است،آری ما از آنها انتقام میگیریم"( یَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْکُبْریٰ إِنّٰا مُنْتَقِمُونَ ) (1).
1) 1) در ترکیب این جمله احتمالات فراوانی دادهاند،آنچه بیشتر از سوی مفسران پذیرفته شده است و با لحن آیه نیز مناسب میباشد این است که:"یوم"متعلق است به فعل"ننتقم"که از جمله"انا منتقمون"فهمیده میشود،بنا بر این در تقدیر چنین است:"ننتقم منهم یوم نبطش البطشة الکبری انا منتقمون.
"بطش"(بر وزن نقش)به معنی گرفتن چیزی است با قدرت،و در اینجا به معنی گرفتن برای مجازات شدید است،و توصیف"بطشة"به"کبری"اشاره به مجازات سخت و سنگینی است که در انتظار این گروه میباشد.
خلاصه اینکه به فرض که مجازاتهای مقطعی آنها تخفیف یابد یا قطع شود مجازات سخت و نهایی در انتظار آنها است،و راه گریزی از آن ندارند.
"منتقمون"از ماده"انتقام"چنان که قبلا نیز گفتهایم به معنی مجازات کردن است،هر چند کلمه انتقام در استعمالات روزمره کنونی معنی دیگری میبخشد که توأم با فرونشاندن آتش خشم و سوز دل است،ولی در معنی لغوی آن این امور وجود ندارد.
"منظور از"دخان مبین"چیست"؟
در اینکه منظور از دخان(دود)که در این آیات به عنوان نشانهای از عذاب الهی مطرح شده است چیست؟در میان مفسران گفتگو است،و در اینجا دو نظریه عمده وجود دارد:
1-اشاره به مجازاتی است که کفار قریش در عصر پیامبر ص به آن مبتلا شدند،زیرا حضرت در حق آنها نفرین کرد و عرضه داشت
اللهم سنین کسنی یوسف! "خداوندا سالهای قحطی و خشکی را همانند سالهای زمان یوسف دامنگیر آنها کن"!.
بعد از این ماجرا چنان قحطسالی در محیط مکه رخ داد که از گرسنگی و تشنگی هنگامی که به آسمان نگاه میکردند گویی در میان آنها و آسمان دود و دخانی وجود داشت،کار آن قدر بر آنان سخت شد که مردارها و استخوانهای حیوانات مرده را میخوردند.
خدمت پیامبر ص آمدند و گفتند:ای محمد!تو به ما دستور صله رحم میدهی در حالی که خویشاوندان تو در این ماجرا نابود شدند،اگر این عذاب از ما برطرف گردد ما ایمان خواهیم آورد).
پیامبر ص در حق آنها دعا کرد،فراوانی و نعمت نصیبشان شد و بلا و عذاب برطرف گردید،اما از این ماجرا عبرت نگرفتند و باز به سوی کفر برگشتند (1).
مطابق این تفسیر"بطشه کبری"که مجازات سخت و سنگین است به معنی ماجرای جنگ بدر گرفته شده که این گروه مشرک ضربات سنگین و خرد کنندهای را در جنگ بدر از مسلمانان دریافت داشتند!.
طبق این تفسیر دخانی در حقیقت وجود نداشته،بلکه آسمان در نظر مردم گرسنه و تشنه تیره و تار جلوه میکند،بنا بر این ذکر"دخان"در اینجا جنبه مجازی دارد،و اشاره به آن حالت سخت و دردناک است.
بعضی گفتهاند اصولا در ادبیات عرب"دخان"کنایه از شر و بلای فراگیر است (2).
بعضی دیگر معتقدند به هنگام خشکسالی و کمی باران گرد و غبار تیره و تاری معمولا صفحه آسمان را میپوشاند که از آن در اینجا تعبیر به"دخان" شده است،زیرا باران است که گرد و غبارها را فرو مینشاند و هوا را صاف میکند (3).
با تمام این اوصاف ذکر کلمه"دخان"طبق این تفسیر جنبه مجازی
خواهد داشت.
2-منظور از"دخان مبین"همان دود غلیظی است که در پایان جهان و در آستانه قیامت صفحه آسمان را میپوشاند،و نشانه فرا رسیدن لحظات آخر دنیاست و سرآغاز عذاب الیم الهی برای ظالمان و مفسدان است.
در اینجا این گروه ستمگر از خواب غفلت بیدار میشوند و تقاضای رفع عذاب و بازگشت به زندگی عادی دنیا میکنند که دست رد به سینه آنها زده میشود.
مطابق این تفسیر دخان معنی حقیقی خود را دارد،و مضمون این آیات همان است که در آیات دیگر قرآن آمده که گنهکاران و کافران در آستانه قیامت یا در خود قیامت تقاضای برطرف شدن عذاب و بازگشت به دنیا میکنند ولی از آنها پذیرفته نمیشود (1).
تنها مشکلی که این تفسیر دارد این است که با جمله إِنّٰا کٰاشِفُوا الْعَذٰابِ قَلِیلاً إِنَّکُمْ عٰائِدُونَ :"ما کمی عذاب را برطرف میسازیم اما شما بار دیگر باز میگردید"سازگار نیست،چرا که در پایان جهان یا در قیامت مجازات الهی تخفیف نمییابد تا مردم به حالت کفر و گناه بازگردند.
اما اگر این جمله را به صورت یک قضیه شرطیه معنی کنیم هر چند کمی مخالف ظاهر است مشکل برطرف میشود،زیرا مفهوم آیه چنین میشود:هر گاه ما کمی عذاب را از اینها برطرف کنیم باز راه نخست را پیش میگیرند که در حقیقت شبیه آیه 28 سوره انعام است وَ لَوْ رُدُّوا لَعٰادُوا لِمٰا نُهُوا عَنْهُ :"اگر آنها به دنیا بازگردند باز اعمالی را که از آن نهی شدند تکرار میکنند".
از این گذشته تفسیر البطشة الکبری(مجازات سخت و سنگینی)به حوادث روز بدر بعید به نظر میرسد،اما با مجازاتهای قیامت کاملا متناسب
1) 1) به آیات 27-30 سوره انعام مراجعه شود.
است (1).
شاهد دیگر برای تفسیر دوم روایاتی است که از شخص پیامبر اسلام ص نقل شده که"دخان"را تفسیر به دودی کرده که در آستانه رستاخیز جهان را فرا میگیرد،مانند روایتی که"حذیفه بن یمان"از پیامبر ص نقل میکند که چهار چیز را از نشانههای نزدیک شدن قیامت ذکر فرمود:اول ظهور دجال و دیگر نزول عیسی،و سوم آتشی که از قعر سرزمین"عدن"برمیخیزد و"دود".
حذیفه سؤال میکند:یا رسول اللّٰه(ص)و ما الدخان فتلا رسول اللّٰه(ص)
فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّمٰاءُ بِدُخٰانٍ مُبِینٍ
،یملأ ما بین المشرق و المغرب،یمکث اربعین یوما و لیلة،اما المؤمن فیصیبه منه کهیئة الزکمة،و اما الکافر بمنزلة السکران یخرج من منخریه و اذنیه و دبره.
"ای رسول خدا!منظور از این دخان چیست؟پیامبر ص در پاسخ آیه شریفه فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّمٰاءُ بِدُخٰانٍ مُبِینٍ را تلاوت فرمود،سپس افزود:
دودی است که میان مشرق و مغرب را پر میکند و چهل شبانه روز باقی میماند، اما مؤمن حالتی شبیه زکام به او دست میدهد،و اما کافر شبیه مست خواهد شد، و دود از بینی و گوشها و پشت او بیرون میآید" (2).
در حدیث دیگری از"ابو مالک اشعری"از رسول خدا ص آمده است:
ان ربکم أنذرکم ثلاثا:الدخان یاخذ المؤمن منه کالزکمة،و یاخذ الکافر فینفخ حتی یخرج من کل مسمع منه،و الثانیة الدابة،و الثالثة الدجال:
"پروردگار شما،شما را به سه چیز انذار کرده است:دخان(دود)که اثرش در مؤمن همچون زکام است،و اما کافر تمام جسمش باد میکند و دود از تمام منافذ بدنش بیرون میآید،و دوم دابة الارض،و سوم دجال" (3).
در باره دابة الارض در جلد 15 صفحه 551 ذیل آیه 82 نمل توضیح کافی داده شده است.
شبیه همین معنی در مورد"دخان"از"ابو سعید خدری"از پیغمبر اکرم نقل شده است (1).
در روایاتی که از طرق اهل بیت نقل شده نظیر همین تعبیرات بلکه مشروحتر دیده میشود:از جمله در روایتی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم که میگوید رسول خدا فرمود:
عشر قبل الساعة لا بد منها:السفیانی،و الدجال،و الدخان،و الدابة، و خروج القائم(ع)،و طلوع الشمس من مغربها،و نزول عیسی،و خسف بالمشرق و خسف بجزیرة العرب،و نار تخرج من قعر عدن تسوق الناس الی المحشر:
"ده نشانه است که قبل از قیامت به هر حال ظاهر میشود سفیانی،دجال، دخان،دابة الارض،قیام حضرت مهدی ع،طلوع آفتاب از مغرب،نزول عیسی، زلزله فرو برندهای در مشرق،و زلزلهای همانند آن در جزیرة العرب،و آتشی که از اعماق عدن برمیخیزد و مردم را به سوی محشر میراند" (2).
از مجموع آنچه گفته شد نتیجه میگیریم که تفسیر دوم مناسبتر است.
وَ لَقَدْ فَتَنّٰا قَبْلَهُمْ قَوْمَ فِرْعَوْنَ وَ جٰاءَهُمْ رَسُولٌ کَرِیمٌ (17) أَنْ أَدُّوا إِلَیَّ عِبٰادَ اَللّٰهِ إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ (18) وَ أَنْ لاٰ تَعْلُوا عَلَی اَللّٰهِ إِنِّی آتِیکُمْ بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ (19) وَ إِنِّی عُذْتُ بِرَبِّی وَ رَبِّکُمْ أَنْ تَرْجُمُونِ (20) وَ إِنْ لَمْ تُؤْمِنُوا لِی فَاعْتَزِلُونِ (21)
17-ما قبل از اینها قوم فرعون را آزمودیم و رسول بزرگواری به سراغ آنها آمد.
18-که ای بندگان خدا آنچه را به شما دستور داده است انجام دهید و در برابر من تسلیم شوید که من فرستاده امینی برای شما هستم 19-و در برابر خداوند تکبر نورزید که من برای شما دلیل روشنی آوردهام.
20-و من به پروردگار خود و پروردگار شما پناه میبرم از اینکه مرا متهم(یا سنگسار)کنید.
21-و اگر به من ایمان نمیآورید لا اقل از من کنارهگیری کنید(و مانع ایمان آوردن مردم نشوید).
اگر ایمان نمیآورید لا اقل مانع دیگران نشوید
در تعقیب آیات گذشته که سخن از سرکشی مشرکان عرب و عدم تسلیم آنها در مقابل حق میگفت،در آیات مورد بحث به نمونهای از امم پیشین که آنها نیز همین مسیر را طی کردند و سرانجام به عذابی دردناک و شکستی فاحش مبتلا شدند، اشاره میکند،تا هم تسلی خاطری باشد برای مؤمنان و هم تحدیدی برای منکران لجوج.
و آن داستان موسی و فرعون است،میفرماید:"ما قبل از اینها قوم فرعون را آزمودیم"( وَ لَقَدْ فَتَنّٰا قَبْلَهُمْ قَوْمَ فِرْعَوْنَ ).
"فتنا"از ماده"فتنه"در اصل به معنی قرار دادن طلا در کوره آتش برای تصفیه از ناخالصیهاست،سپس به هر گونه امتحان و آزمایشی که برای آزمودن میزان خلوص انسانها انجام میگردد اطلاق شده است،آزمایشی که سرتاسر زندگی انسانها و جوامع بشری را فرا میگیرد،و به تعبیر دیگر تمام دوران زندگی انسان در دنیا در این آزمایشها سپری میشود که این جهان دار آزمون است.
قوم فرعون با داشتن حکومتی نیرومند و ثروتی سرشار و امکاناتی وسیع در اوج قدرت میزیستند،و این قدرت عظیم آنها را مغرور کرد و آلوده انواع گناه و ظلم و ستم شدند.
"در این هنگام رسول بزرگواری به سراغ آنها آمد"(و جاءهم رسول کریم).
"کریم"از نظر خلق و خوی،"کریم"از نظر ارزش و بزرگواری در پیشگاه حق،و"کریم"از نظر اصل و نسب،و این رسول کسی جز موسی بن عمران ع
نبود (1).
*** موسی با لحنی بسیار مؤدبانه و دلپذیر و آکنده از محبت آنها را مخاطب قرار داد و گفت:"هدف از آمدن من این است که شما ای بندگان خدا در برابر من که فرستاده او هستم تسلیم شوید و آنچه را به شما دستور داده است ادا کنید" ( أَنْ أَدُّوا إِلَیَّ عِبٰادَ اللّٰهِ ) (2).
مطابق این تفسیر"عباد اللّٰه"مخاطب است،و منظور از آن فرعونیان میباشند،گر چه این تعبیر در آیات قرآن در مورد بندگان خوب به کار میرود ولی در موارد متعددی نیز بر کفار و گنهکاران برای دلجویی و جذب قلوب آنها به سوی حق اطلاق شده است (3).
بنا بر این منظور از"ادوا"(ادا کنید)اطاعت فرمان خدا و انجام دستورات او است.
جمعی از مفسرین تفسیر دیگری برای این جمله ذکر کردهاند گفتهاند منظور از"عباد اللّٰه"بنی اسرائیل است،و منظور از"ادوا"سپردن آنها به دست موسی و رفع اسارت و بردگی از آنهاست، شبیه آنچه در آیه 17 سوره شعرا آمده است: أَنْ أَرْسِلْ مَعَنٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ :"پیشنهاد من این است که بنی اسرائیل را
1) 1) طبق گفته"مفردات":"کریم"هنگامی که به عنوان توصیف خداوند به کار رود،و خدای کریم گفته شود،به معنی احسان و انعام آشکار او است،و هنگامی که انسانی به آن توصیف شود به معنی اخلاق و افعال شایستهای است که از او ظاهر میشود (البته این وصف در قرآن مجید برای امور دیگری نیز آمده است،مانند کتاب کریم،کل زوج کریم،رزق کریم،مقام کریم،اجر کریم).
2) 2) "ان"در جمله أَنْ أَدُّوا إِلَیَّ عِبٰادَ اللّٰهِ برای تفسیر است نسبت به فعل مقدری که از کلام سابق فهمیده میشود،و تقدیر چنین است جئتکم ان ادوا الی عباد اللّٰه.
3) 3) مانند 17 فرقان و 13 سبا و 58 فرقان و غیر آن.
با ما بفرستی"(نظیر همین معنی در 105 اعراف و 47 طه نیز آمده است).
مطلبی که با این تفسیر سازگار نیست جمله ادوا است که معمولا در مورد ادا کردن اموال و امانات و تکالیف به کار میرود،نه در مورد تحویل دادن اشخاص (این موضوع با ملاحظه موارد استعمال این واژه به خوبی روشن میشود).
به هر حال در دنباله آیه برای نفی هر گونه اتهام از خود میافزاید:"من برای شما رسول امینی هستم"( إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ ).
این تعبیر در حقیقت به عنوان پیشگیری از نسبتهای ناروایی است که فرعونیان به او دادند.مانند نسبت سحر،قصد برتری جویی و حکومت بر سرزمین مصر،و بیرون راندن صاحبان اصلی آن سرزمین که در آیات مختلف به آن اشاره شده است.
*** سپس موسی ع بعد از دعوت آنها به اطاعت خداوند یا آزاد ساختن بنی اسرائیل میگوید:ماموریت دیگر من این است که به شما بگویم:"در برابر خداوند تکبر نورزید و استکبار نکنید و حد خویش نگهدارید که من برای شما دلیل روشنی بر گفتههای خود آوردهام"( وَ أَنْ لاٰ تَعْلُوا عَلَی اللّٰهِ إِنِّی آتِیکُمْ بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ ).
هم معجزات آشکار،و هم دلائل منطقی روشن.
منظور از"عدم علو"در برابر خداوند،هر گونه عملی است که با اصول بندگی سازگار نیست،از مخالفت و نافرمانی گرفته،تا اذیت و آزار فرستادگان پروردگار،و یا ادعای الوهیت و ربوبیت و مانند آن.
*** و از آنجا که مستکبران دنیاپرست هر کس را در جهت مخالف منافع نامشروع خود ببینند از هیچگونه تهمت و ناسزا،و حتی قتل و اعدام،فرو گذار نمیکنند،
موسی ع به عنوان پیشگیری میافزاید:"من به پروردگار خود و پروردگار شما پناه میبرم از اینکه مرا متهم یا سنگسار کنید"( وَ إِنِّی عُذْتُ بِرَبِّی وَ رَبِّکُمْ أَنْ تَرْجُمُونِ ).
این تعبیر ممکن است اشاره به این باشد که من از تهدیدهای شما باک ندارم، و تا آخرین نفس ایستادهام و خدا حافظ و نگاهبان من است،این گونه تعبیرات قاطعیت بیشتری به دعوت رهبران الهی میداده و اراده دشمنان را تضعیف و بر استقامت دوستان میافزوده،چرا که میدانستند رهبرشان تا آخرین مرحله مقاومت میکند.
تکیه روی مساله"رجم"(سنگسار کردن)ممکن است از اینجا سرچشمه گرفته باشد که بسیاری از رسولان الهی را قبل از موسی ع تهدید به"رجم" کردند،از جمله نوح: قٰالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ یٰا نُوحُ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومِینَ ای نوح اگر خودداری نکنی سنگسار خواهی شد(شعرا-116).
و ابراهیم ع آنجا که آذر او را تهدید کرد و گفت: لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّکَ (مریم-46)و شعیب در آنجا که بتپرستان تهدیدش کردند وَ لَوْ لاٰ رَهْطُکَ لَرَجَمْنٰاکَ (هود-91):"اگر به خاطر احترام قبیلهات نبود ترا سنگسار میکردیم".
انتخاب سنگسار از میان انواع قتل به خاطر آن است که از همه سختتر است،و به گفته بعضی از ارباب لغت این کلمه به معنی مطلق قتل نیز آمده است (1).
این احتمال نیز از سوی بسیاری از مفسران داده شده که"رجم"به معنی متهم ساختن و دشنام دادن است،زیرا این واژه در این معنی نیز به کار میرود و در حقیقت پیشگیری از تهمتهایی است که بعدا به موسی زدند.
استعمال این کلمه در معنی گستردهای که هر دو معنی را شامل میشود نیز
1) 1) "لسان العرب"ماده"رجم".
ممکن است.
*** در آخرین آیه مورد بحث آخرین سخنش را به آنها میگوید که:"اگر به من ایمان نمیآورید لا اقل مرا رها کنید،و کنارهگیری کنید و مزاحم ایمان آوردن مردم نشوید"( وَ إِنْ لَمْ تُؤْمِنُوا لِی فَاعْتَزِلُونِ ).
زیرا موسی ع اطمینان داشت که با در دست داشتن آن معجزات باهرات و دلائل قوی و سلطان مبین،و وعدههای الهی،به پیشرفت خود در میان قشرهای مختلف مردم ادامه خواهد داد،و انقلابش به زودی به ثمر خواهد نشست،لذا همین اندازه قانع بود که آنها سد راهش نشوند و مزاحمش نگردند.
ولی مگر ممکن است جباران مغرور که قدرت شیطانی و منافع نامشروعشان را در خطر میبینند خاموش بنشینند و چنین پیشنهادی را بپذیرند؟آیات آینده دنباله این ماجرا را بیان خواهد کرد.
فَدَعٰا رَبَّهُ أَنَّ هٰؤُلاٰءِ قَوْمٌ مُجْرِمُونَ (22) فَأَسْرِ بِعِبٰادِی لَیْلاً إِنَّکُمْ مُتَّبَعُونَ (23) وَ اُتْرُکِ اَلْبَحْرَ رَهْواً إِنَّهُمْ جُنْدٌ مُغْرَقُونَ (24) کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ (25) وَ زُرُوعٍ وَ مَقٰامٍ کَرِیمٍ (26) وَ نَعْمَةٍ کٰانُوا فِیهٰا فٰاکِهِینَ (27) کَذٰلِکَ وَ أَوْرَثْنٰاهٰا قَوْماً آخَرِینَ (28) فَمٰا بَکَتْ عَلَیْهِمُ اَلسَّمٰاءُ وَ اَلْأَرْضُ وَ مٰا کٰانُوا مُنْظَرِینَ (29)
22-(موسی)به پیشگاه پروردگارش عرضه داشت که اینها قومی مجرمند.
23-(به او دستور داده شد)بندگان مرا شبانه حرکت ده که آنها به تعقیب شما میآیند
24-(هنگامی که از دریا گذشتید)دریا را آرام و گشاده بگذار که آنها لشکر غرق شدهای خواهند بود.
25-چه بسیار باغها و چشمهها که از خود به جای گذاشتند.
26-و زراعتها و قصرهای جالب و گرانقیمت! 27-و نعمتهای فراوان دیگر که در آن متنعم بودند.
28-اینچنین بود ماجرای آنها و ما اینها را میراث برای اقوام دیگر قرار دادیم.
29-نه آسمان بر آنها گریست و نه زمین و نه به آنها مهلتی داده شد.
کاخها و باغها و گنجها را گذاردند و رفتند!
موسی ع از تمام وسائل هدایت برای نفوذ در دلهای تاریک این مجرمان استفاده کرد،ولی هیچ اثری در فرعونیان نبخشید،هر دری را میتوانست کوبید ولی"عاقبت زان در برون نامد سری"! لذا مایوس شد و چارهای جز نفرین به آنها ندید،چرا که قوم فاسدی که هیچ امیدی به هدایتشان نباشد حق حیات از نظر نظام آفرینش ندارند،باید عذاب الهی فرود آید و آنها را درو کند و صفحه زمین را از لوث وجودشان پاک سازد.
لذا نخستین آیه مورد بحث میگوید:"موسی به پیشگاه پروردگارش عرضه داشت که اینها قومی مجرم و گنهکارند"( فَدَعٰا رَبَّهُ أَنَّ هٰؤُلاٰءِ قَوْمٌ مُجْرِمُونَ ).
چه نفرین مؤدبانهای؟نمیگوید خداوندا آنها را چنین و چنان کن،بلکه همین اندازه میگوید:خداوندا اینها گروهی مجرمند که امیدی به هدایتشان باقی نمانده.
خداوند نیز دعای او را اجابت کرد،و به عنوان مقدمه نزول عذاب بر فرعونیان و نجات بنی اسرائیل به موسی ع چنین دستور داد:"بندگان مرا شبانه حرکت ده که فرعون و لشکریانش به تعقیب شما خواهند پرداخت"( فَأَسْرِ بِعِبٰادِی لَیْلاً إِنَّکُمْ مُتَّبَعُونَ ).
اما نگران نباش،لازم است آنها شما را تعقیب کنند تا به سرنوشتی که در انتظار آنها است گرفتار آیند.
موسی ع مامور است شبانه بندگان مؤمن خدا یعنی بنی اسرائیل را که به او ایمان آورده بودند،و جمعی از مردم مصر را که قلبهایی آمادهتر داشته و دعوت او را لبیک گفتهاند با خود حرکت دهد،و به ساحل نیل آید،و به طرز اعجازآمیزی از نیل بگذرد و راهی سرزمین موعود یعنی فلسطین گردد.
درست است که حرکت موسی و پیروانش شبانه صورت گرفت،اما مسلما حرکت جمعیت عظیمی مانند آنها نمیتوانست برای مدتی طولانی از نظر فرعونیان مخفی بماند،شاید چند ساعتی بیشتر نگذشته بود که جاسوسان فرعون خبر این حادثه عظیم و به اصطلاح فرار دستجمعی بردگان را به گوش او رساندند،فرعون دستور داد با لشکری عظیم آنها را تعقیب کنند،و جالب اینکه همه این مطالب با یک اشاره کوتاه و موجز در آیات فوق آمده است"انکم متبعون"(شما تعقیب خواهید شد).
*** آنچه در اینجا به عنوان اختصار حذف شده در آیات دیگری از قرآن در عباراتی کوتاه بیان شده است،چنان که در آیه 77 طه میخوانیم: وَ لَقَدْ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ مُوسیٰ أَنْ أَسْرِ بِعِبٰادِی فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً لاٰ تَخٰافُ دَرَکاً وَ لاٰ تَخْشیٰ :"به موسی وحی کردیم که بندگانم را شبانه بیرون ببر،و برای آنها راهی خشک در دریا بگشا،نه از تعقیب دشمنان خواهی ترسید،و نه از غرق
شدن در دریا"!.
سپس در آیات مورد بحث میافزاید:"هنگامی که از دریا همگی به سلامت گذشتید دریا را در آرامش و گشاده بگذار"( وَ اتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْواً ).
منظور از دریا در این آیات همان رود عظیم نیل است.
مفسران و ارباب لغت برای"رهو"(بر وزن سهو)دو معنی ذکر کردهاند:
"آرام بودن"و"گشاده و باز بودن"و جمع هر دو معنی در اینجا نیز بیمانع است.
اما چرا چنین دستوری به موسی ع داده شد؟طبیعی است که موسی ع و بنی اسرائیل مایل بودند هنگامی که خود از دریا گذشتند بار دیگر آبها سر بر سر هم بگذارند و این فاصله عظیم را پر کنند،تا آنها با سرعت و به سلامت دور شوند و به سرزمین موعود روی آورند،ولی به آنها دستور داده شد که به هنگام گذشتن از دریای نیل عجله نکنید،بگذارید فرعون و لشکریانش تا آخرین نفر وارد شوند،چرا که فرمان مرگ و نابودی آنها به امواج خروشان نیل داده شده است!.
لذا در پایان آیه میافزاید:"آنها لشکری هستند که غرق خواهند شد" ( إِنَّهُمْ جُنْدٌ مُغْرَقُونَ ).
این فرمان حتمی خدا در مورد این گروه مغرور و طغیانگر است که باید همگی در همان رود عظیم نیل که تمام ثروت و قدرتشان از آن سرچشمه میگرفت دفن شوند،و عامل حیاتشان،با یک فرمان الهی،تبدیل به عامل مرگشان گردد.
آری هنگامی که فرعون و لشکریانش به ساحل نیل رسیدند بنی اسرائیل از سوی دیگر بیرون آمده بودند،با اینکه پیدایش چنین جادهای در وسط دریای نیل کافی بود که هر کودک ابجد خوانی را متوجه تحقق یک اعجاز بزرگ الهی سازد، ولی کبر و غرور به آن خیرهسران اجازه درک این واقعیت آشکار را نداد تا به اشتباهات خویش واقف گردند و رو به درگاه خدا آورند،شاید گمان میکردند تغییر
شکل نیل هم به فرمان فرعون است!و شاید همین سخن را به پیروانش نیز گفت و شخصا وارد جاده شد و پیروانش تا آخرین نفر به دنبال او آمدند،ولی ناگهان امواج نیل همانند ساختمان فرسودهای که پایههای آن را بشکند یکباره فرو ریخت و همگی غرق شدند.
نکتهای که در این آیات به خوبی جلب توجه میکند اختصار فوق العاده آن در عین گویا بودن است که با حذف جملههای اضافی که از قرائن یا جملههای دیگر فهمیده میشود داستان مشروحی را در سه آیه یا سه جمله کوتاه بازگو کرده است،همین اندازه میگوید: "موسی به درگاه پروردگار عرضه داشت که اینها مجرمند،به او گفته شد بندگانم را شبانه حرکت ده و شما تعقیب خواهید شد، دریا را گشاده و آرام رها کن که آنها لشکری غرق شده هستند"! تعبیر به"غرق شده"با اینکه هنوز غرق نشده بودند اشاره به قطعی و حتمی بودن این فرمان الهی است.
*** اکنون ببینیم بعد از غرق فرعون و فرعونیان چه ماجراهای عبرتانگیزی تحقق یافت قرآن در آیات بعد میراث عظیم آنها را که به بنی اسرائیل رسید طی پنج موضوع که فهرست تمام زندگی آنهاست بیان کرده:
نخست میفرماید:"چه بسیار باغها و چشمهها که از خود بجا گذاشتند و رفتند"!( کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ ).
باغها،و چشمهها،دو سرمایه از جالبترین و ارزندهترین اموال آنها بود، چرا که مصر به ببرکت نیل سرزمینی حاصلخیز و پر باغ بود،این چشمهها ممکن است اشاره به چشمههایی باشد که از دامن بعضی از کوهها سرازیر میشد و یا شعبههایی باشد که از نیل سرچشمه میگرفت و از باغهای سرسبز و خرم آنها
میگذشت.و اطلاق چشمه(عین)بر این شعبهها بعید نیست.
*** سپس میافزاید:"و زراعتها،و قصرهای جالب و زیبا و پر ارزش" ( وَ زُرُوعٍ وَ مَقٰامٍ کَرِیمٍ ).
و این دو سرمایه مهم دیگر آنها بود،زراعتهای عظیمی که در بستر نیل در سرتاسر مصر از انواع و اقسام مواد خوراکی و غیر خوراکی و محصولاتی که هم خود از آن استفاده میکردند و هم به خارج صادر میکردند،و اقتصاد آنها بر محور آن میچرخید،و همچنین قصرها و مساکن آباد که یکی از مهمترین وسائل زندگی انسان مسکن مناسب است.
البته"کریم"و پر ارزش بودن این قصرها از نظر ظاهری و از دیدگاه خود آنها بود،و گرنه در منطق قرآن اینگونه مسکنهای پر زرق و برق طاغوتی و غفلت زا کرامتی ندارد.
بعضی نیز احتمال دادهاند که منظور از"مقام کریم"مجالس جشن و شادمانی، و یا منابری باشد که مداحان و شعرا بالای آن میرفتند و فرعون را ستایش میکردند،ولی معنی اول از همه مناسبتر به نظر میرسد.
*** و از آنجا که غیر از امور مهم چهارگانه فوق،وسائل تنعم فراوان دیگری داشتند،به همه آنها نیز در یک جمله کوتاه اشاره کرده میگوید:"و نعمتهای فراوان دیگری که در آن متنعم بودند و در ناز و نعمت زندگی میکردند" ( وَ نَعْمَةٍ کٰانُوا فِیهٰا فٰاکِهِینَ ) (1)(2).
1) 1) "نعمة"(به فتح نون)به معنی"تنعم"و به کسر نون به معنی"انعام"است، جمعی از مفسرین و ارباب لغت به این معنی تصریح کردهاند،در حالی که جمعی دیگر معتقدند هر دو یک معنی دارد،و هر گونه منافع قابل توجهی را شامل میشود.
2) 2) "فاکهین"گاه به معنی استفاده کردن از"فواکه"و میوهها،و گاه به معنی گفتگوهای فکاهی و سرورانگیز،و گاه به معنی هر گونه تنعم و تلذذ تفسیر شده است،و معنی اخیر از همه جامعتر است.
*** سپس میافزاید:آری"اینچنین بود ماجرای آنها،و ما همه این سرمایهها و ما ترک فرعونیان را میراث برای اقوام دیگری قرار دادیم"!( کَذٰلِکَ وَ أَوْرَثْنٰاهٰا قَوْماً آخَرِینَ ) (1).
منظور از" قَوْماً آخَرِینَ "بنی اسرائیل است،چرا که در آیه 59 سوره شعراء به آن تصریح شده است،و تعبیر به"ارث"اشاره به این است که آنها بدون درد سر و خون جگر اینهمه اموال و ثروتها را به چنگ آوردند،همانگونه که انسان ارث را بیزحمت به چنگ میآورد.
قابل توجه اینکه آیه فوق و آیه همانند آن در سوره"شعراء"نشان میدهد که بنی اسرائیل بعد از غرق فرعونیان به سرزمین مصر بازگشتند،و وارث میراث فراعنه شدند و در آنجا حکومت کردند،و مسیر حوادث نیز همین را اقتضا میکند که بعد از فرو ریختن پایههای قدرت فرعونیان در مصر،موسی ع هرگز اجازه نمیداد آن کشور گرفتار خلا سیاسی گردد.
اما این سخن با آنچه در آیات قرآن آمده است که بنی اسرائیل بعد از نجات از چنگال فرعونیان به سوی سرزمین موعود سرزمین فلسطینی حرکت کردند که حوادث آن در قرآن مشروحا آمده منافات ندارد،ممکن است گروهی از آنها در سرزمین مصر که به دست آنها افتاده بود به عنوان نمایندگانی از سوی موسی ع اقامت کرده باشند،و گروه بیشتری راهی دیار فلسطین شدهاند.
(توضیح بیشتر پیرامون این سخن را در جلد 15 صفحه 239"ذیل آیه 59 شعرا"مطالعه فرمائید).
1) 1) "کذلک"خبر مبتدای محذوفی است و در تقدیر الامر کذلک میباشد،و این تعبیر برای تاکید گفته میشود،بعضی احتمالات دیگر در ترکیب آن نیز دادهاند.
*** در آخرین آیه مورد بحث میفرماید:"نه آسمان بر آنها گریست و نه زمین،و نه به هنگام نزول بلا به آنها مهلتی داده شد"!( فَمٰا بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّمٰاءُ وَ الْأَرْضُ وَ مٰا کٰانُوا مُنْظَرِینَ ).
گریه نکردن آسمان و زمین بر آنها ممکن است کنایه از حقارت آنها و عدم وجود یار و یاور و دلسوز برای آنها باشد،زیرا در میان عرب معمول است.
هنگامی که میخواهند اهمیت مقام کسی را که مورد مصیبتی واقع شده بیان کنند میگویند:"آسمان و زمین بر او گریه کردند و خورشید و ماه برای فقدان او تاریک شدند".
این احتمال نیز داده شد که منظور"گریستن اهل آسمانها و زمین است" زیرا آنها برای مؤمنان و مقربان درگاه خداوند گریه میکنند،نه برای جبارانی همچون فرعونیان.
بعضی نیز گفتهاند:گریه آسمان و زمین یک گریه حقیقی است که به صورت نوعی دگرگونی و سرخی مخصوص(علاوه بر سرخی همیشگی به هنگام طلوع و غروب)خودنمایی میکند.
چنان که در روایتی میخوانیم:
لما قتل الحسین بن علی بن ابی طالب(ع) بکت السماء علیه و بکائها حمرة اطرافها: "هنگامی که حسین بن علی ع شهید شد آسمان بر او گریه کرد،و گریه او سرخی مخصوصی بود که در اطراف آسمان نمایان شد"! (1).
در روایت دیگری از امام صادق ع میخوانیم:
بکت السماء علی یحیی بن زکریا،و علی الحسین بن علی(علیهما السلام)اربعین صباحا،و لم تبک الا علیهما،قلت و ما بکائها قالت کانت تطلع حمراء و تغیب حمراء:
1) 1) "مجمع البیان"جلد 9 صفحه 65(ذیل آیات مورد بحث).
"آسمان بر یحیی بن زکریا(که از سوی طاغوت زمان خود به طرز بسیار رقتباری شهید شد)و بر حسین بن علی ع چهل روز گریه کرد،و بر دیگری جز آن دو گریه نکرده است،راوی میگوید:سؤال کردم گریه آسمان چه بود؟فرمود:
به هنگام طلوع و غروب سرخی مخصوصی در آسمان ظاهر میشد" (1).
اما در حدیثی که از پیامبر ص نقل شده میخوانیم:
ما من مؤمن الا و له باب یصعد منه عمله و باب ینزل منه رزقه فاذا مات بکیا علیه: "هیچ مؤمنی نیست مگر اینکه دری در آسمان دارد که عملش از آن بالا میرود،و دری که روزیش از آن نازل میشود،هنگامی که میمیرد این دو در بر او گریه میکنند"! (2).
در میان این روایات منافاتی نیست،زیرا در مورد شهادت امام حسین ع و یحیی بن زکریا ع مساله جنبه عمومی در تمام آسمان داشته،و آنچه در روایت اخیر ذکر شد جنبه موضعی دارد (3).
به هر حال میان این تفسیرها تضادی نیست،و میتواند همه در مفهوم آیه جمع باشد.
آری برای مرگ"تبهکاران""نه چشم فلک گریان"و نی خاطر خورشید پژمان"گشت آنها موجودات خبیثی بودند که گویی هیچ ارتباطی با عالم هستی و جهان بشریت نداشتهاند،هنگامی که این بیگانگان از عالم طرد شدند کسی جای خالی آنها را احساس نکرد،نه در صحنه زمین،نه بر پهنه آسمان،و نه در اعماق قلوب انسانها،و به همین دلیل هیچکس قطره اشکی بر مرگ آنها
فرو نریخت.
سخن را در این آیات با نقل روایتی از امیر مؤمنان علی ع پایان میدهیم:
در روایتی آمده است هنگامی که امیر مؤمنان علی ع بر مدائن گذشت و آثار کسری(انوشیروان و شاهان ساسانی)را مشاهده کرد که نزدیک به فروریختن است یکی از کسانی که در خدمتش بود این شعر را به عنوان عبرت قرائت کرد: جرت الریاح علی رسوم دیارهم فکانهم کانوا علی میعاد! :"بادها بر آثار باقیمانده سرزمینشان وزیدن گرفت(و چیزی جز صدای باد در میان قصر آنها به گوش نمیرسد)-گویی آنها همگی وعدهگاهی داشتند و به سوی وعدهگاهشان شتافتند"!.
امیر مؤمنان علی فرمود:چرا این آیه را نخواندی: کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ وَ مَقٰامٍ کَرِیمٍ وَ نَعْمَةٍ کٰانُوا فِیهٰا فٰاکِهِینَ ...فَمٰا بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّمٰاءُ وَ الْأَرْضُ وَ مٰا کٰانُوا مُنْظَرِینَ (1).
1) 1) "سفینة البحار"جلد 2 صفحه 531(ماده مدن).
وَ لَقَدْ نَجَّیْنٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ مِنَ اَلْعَذٰابِ اَلْمُهِینِ (30) مِنْ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ کٰانَ عٰالِیاً مِنَ اَلْمُسْرِفِینَ (31) وَ لَقَدِ اِخْتَرْنٰاهُمْ عَلیٰ عِلْمٍ عَلَی اَلْعٰالَمِینَ (32) وَ آتَیْنٰاهُمْ مِنَ اَلْآیٰاتِ مٰا فِیهِ بَلٰؤُا مُبِینٌ (33)
30-ما بنی اسرائیل را از عذاب ذلتبار نجات بخشیدیم.
31-از فرعون،که مردی متکبر و از اسرافکاران بود.
32-ما آنها را با علم خویش بر جهانیان برگزیدیم و برتری دادیم.
33-و آیاتی(از قدرت خویش)به آنها دادیم که آزمایش آشکاری در آن بود(ولی آنها کفران کردند و مجازات شدند).
بنی اسرائیل در بوته آزمایش
در آیات گذشته سخن از غرق و هلاکت فرعونیان و نابودی قدرت و شوکت آنها و انتقال آن به دیگران بود،آیات مورد بحث از نقطه مقابل آن سخن یعنی از نجات و رهایی بنی اسرائیل چنین سخن میگوید:
"ما بنی اسرائیل را از عذاب خوارکننده رهایی بخشیدیم"( وَ لَقَدْ نَجَّیْنٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ مِنَ الْعَذٰابِ الْمُهِینِ ).
از شکنجههای سخت و طاقتفرسای جسمی و روحی که تا اعماق جان
آنها نفوذ میکرد،از سر بریدن نوزادان پسر،و زنده نگه داشتن دختران برای خدمتکاری و هوسرانی،از بیگاری و کارهای بسیار سنگین و مانند آن،و چه دردناک است سرنوشت قوم و ملتی که در چنگال چنین دشمن خونخوار و دیو سیرتی گرفتار شوند.
*** آری خداوند این قوم مظلوم را در پرتو قیام الهی موسی بن عمران ع از چنگال این ظالمان سفاک تاریخ رهایی بخشید،لذا به دنبال آن میافزاید:
"از چنگال فرعون"( مِنْ فِرْعَوْنَ ).
"چرا که او مردی متکبر و از اسرافکاران و متجاوزان بود"!( إِنَّهُ کٰانَ عٰالِیاً مِنَ الْمُسْرِفِینَ ).
منظور از"عالی"در اینجا علو مقام نیست،بلکه اشاره به برتریجویی او و علو در اسراف و تجاوز است،چنان که در آیه 4 سوره قصص نیز آمده است: إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاٰ فِی الْأَرْضِ "فرعون در زمین برتریجویی کرد"(تا آنجا که حتی دعوی خدایی نمود و خویشتن را رب اعلی نامید).
"مسرف"از ماده"اسراف"به معنی هر گونه تجاوز از حد در اعمال و گفتار است،و به همین دلیل در آیات مختلف قرآن در مورد تبهکارانی که ظلم و فساد را از حد میگذراندند واژه"مسرف"به کار رفته است،و نیز به مطلق گناهان اسراف گفته شده،چنان که در آیه 53 سوره زمر میخوانیم: قُلْ یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ :"بگو ای بندگان من که بر خود اسراف کردهاید از رحمت خدا نومید نشوید"!.
*** در آیه بعد به یکی دیگر از مواهب خداوند بر بنی اسرائیل اشاره کرده، میگوید:"ما آنها را از روی علم خویش بر جهانیان در آن عصر و زمان برتری
دادیم و برگزیدیم"( وَ لَقَدِ اخْتَرْنٰاهُمْ عَلیٰ عِلْمٍ عَلَی الْعٰالَمِینَ ).
ولی آنها قدر این نعمتها را ندانستند و کفران کردند و مجازات شدند.
و به این ترتیب آنها"امت برگزیده عصر خویش"بودند،زیرا منظور از "عالمین"مردم جهان در آن عصر و زمان است نه در تمام قرون و اعصار،چرا که قرآن صریحا در سوره آل عمران آیه 110 خطاب به امت اسلامی میفرماید: کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ ..."شما بهترین امتی بودید که به سود مردم قدم به عرصه وجود گذاشتید".
همان گونه که در مورد سرزمینهایی که بنی اسرائیل وارث آن شدند در آیه 137 سوره اعراف میفرماید: وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کٰانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشٰارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغٰارِبَهَا الَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا :"ما این قوم مستضعف را وارث مشرقها و مغربهای پربرکت زمین کردیم".
روشن است بنی اسرائیل در آن زمان وارث تمام جهان نشدند،و منظور شرق و غرب منطقه خودشان است.
البته بعضی از مفسران معتقدند که بنی اسرائیل بعضی مزایا داشتند که در طول تاریخ منحصر به خودشان بوده از جمله کثرت انبیاء چرا که از هیچ قومی این قدر پیامبر برنخاسته است.
ولی این سخن علاوه بر اینکه مزیت مطلق آنها را ثابت نمیکند،مزیتی نمیتواند باشد،چرا که ممکن است کثرت قیام انبیاء را از میان آنها دلیل بر نهایت سرکشی و تمرد این قوم بدانیم،همان گونه که حوادث مختلف بعد از قیام موسی ع نشان میدهد که با این پیامبر بزرگ چه نکردند؟!.
به هر حال آنچه در بالا در تفسیر آیه آوردیم چیزی است که از سوی بسیاری از مفسران در مورد شایستگی نسبی بنی اسرائیل پذیرفته شده است.
ولی با توجه به اینکه این جمعیت لجوج طبق گفته قرآن همواره پیامبران
خود را آزار میدادند،و با سرسختی و تعصب خاصی در برابر احکام الهی میایستادند، و حتی زمانی که تازه از نیل رهایی یافته بودند پیشنهاد بتسازی به موسی کردند!، ممکن است گفته شود منظور از آیه فوق بیان امتیاز نیست بلکه بیان حقیقت دیگری است،و معنی آیه چنین است:"با وجود اینکه ما علم داشتیم که آنها از مواهب الهی سوء استفاده میکنند برتری به آنها دادیم تا آنان را بیازمائیم" چنان که از آیه بعد نیز استفاده میشود که خداوند مواهب دیگری نیز به آنها داد تا آنها را بیازماید.
به این ترتیب این گزینش الهی نه تنها دلیل بر مزیت آنها نیست بلکه یک مذمت ضمنی نیز در آن درج است چرا که حق این نعمت را ادا نکردهاند و از عهده امتحان برنیامدند.
*** در آخرین آیه مورد بحث به بعضی از مواهب دیگر که خدا به آنها داده بود اشاره کرده،میفرماید:"ما آیات و نشانههایی از عظمت و قدرت خویش به آنان دادیم که در آن آزمایش آشکاری بود"( وَ آتَیْنٰاهُمْ مِنَ الْآیٰاتِ مٰا فِیهِ بَلٰؤُا مُبِینٌ ).
گاه در بیابان"سینا"و در وادی"تیه"ابرها را بر سر آنها سایهافکن ساختیم،گاه مائده مخصوص"من و سلوی"را بر آنها نازل کردیم،گاه از دل سنگ سخت چشمه آب برای آنها جاری نمودیم،و گاه نعمتهای معنوی و مادی دیگری نصیبشان کردیم.
اما همه اینها برای آزمایش و امتحان بود،زیرا خداوند گروهی را با مصیبت آزمایش میکند و گروهی را با نعمت،چنان که در آیه 168 سوره اعراف میخوانیم: وَ بَلَوْنٰاهُمْ بِالْحَسَنٰاتِ وَ السَّیِّئٰاتِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ :"ما بنی اسرائیل را با نیکیها و بدیها آزمودیم شاید از راه غلط بازگردند".
شاید هدف از ذکر این سرگذشت بنی اسرائیل برای مسلمانان نخستین این است که آنها از انبوه دشمنان و قدرت عظیمشان نهراسند و مطمئن باشند خداوندی که فراعنه قدرتمند را درهم کوبید،و بنی اسرائیل را وارث ملک و حکومت آنها ساخت در آیندهای نه چندان دور چنین پیروزی را نصیب شما خواهد کرد،ولی همانگونه که آنها با این مواهب آزمایش شدند شما نیز سخت در کوره امتحان قرار خواهید گرفت تا روشن شود بعد از قدرت و پیروزی،شما چه خواهید کرد؟! و این اخطاری است به همه امتها و ملتها در مورد پیروزیها و مواهبی که از لطف الهی به دست میآورند،که دام امتحان در این هنگام سخت است.
إِنَّ هٰؤُلاٰءِ لَیَقُولُونَ (34) إِنْ هِیَ إِلاّٰ مَوْتَتُنَا اَلْأُولیٰ وَ مٰا نَحْنُ بِمُنْشَرِینَ (35) فَأْتُوا بِآبٰائِنٰا إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (36)
34-اینها(مشرکان)میگویند:
35-مرگ ما جز همان مرگ اول نیست(و هرگز زنده نخواهیم شد) 36-اگر راست میگوئید پدران ما را زنده کنید(تا گواهی دهند)
جز همین مرگ چیزی در کار نیست!
بعد از ترسیم صحنهای از زندگی فرعون و فرعونیان و عاقبت کفر و انکارشان در آیات گذشته،بار دیگر سخن از مشرکان به میان میآورد،و تردید آنها را در مساله معاد که در آغاز سوره آمده بود به شکل دیگری چنین بازگو میکند:
"اینها چنین میگویند"( إِنَّ هٰؤُلاٰءِ لَیَقُولُونَ ).
*** "مرگ ما جز همان مرگ اول نیست،و ما هرگز بار دیگر زنده نخواهیم شد"( إِنْ هِیَ إِلاّٰ مَوْتَتُنَا الْأُولیٰ ) (1).
1) 1) در اینکه مرجع ضمیر"هی"چیست؟بعضی از مفسران آن را به موتة برگرداندهاند، که از سیاق کلام استفاده میشود،بنا بر این معنی آیه چنین است ما الموتة الا موتتنا الاولی (تفسیر تبیان و مجمع البیان و کشاف)در حالی که بعضی دیگر مرجع ضمیر را"عاقبة و نهایة" دانستهاند،بنا بر این معنی چنین است:ما عاقبة امرنا الا الموتة الاولی(روح المعانی و المیزان)البته از نظر نتیجه چندان تفاوتی در کار نیست.
و آنچه محمد ص پیرامون معاد و حیات بعد از مرگ و پاداش و کیفر و بهشت و دوزخ میگوید هیچکدام واقعیت ندارد،اصلا حشر و نشری در کار نیست! در اینجا سؤالی پیش میآید که چرا"مشرکان"تنها بر مرگ نخست تکیه میکنند که مفهومش عدم وجود مرگ دیگری بعد از این مرگ است،در حالی که منظور آنها نفی حیات،بعد از مرگ میباشد،نه انکار مرگ دوم،و به تعبیر دیگر انبیاء خبر از حیات بعد از مرگ میدادند نه خبر از مرگ دوباره.
در پاسخ میگوئیم منظور عدم وجود حالت دیگری بعد از مرگ است یعنی ما فقط یک بار میمیریم و همه چیز تمام میشود و بعد از آن نه حیات دیگری است و نه مرگی،هر چه هست همین یک مرگ است(دقت کنید) (1).
در حقیقت مفهوم این آیه شباهت زیادی با مفهوم آیه 29 سوره انعام دارد که میگوید: وَ قٰالُوا إِنْ هِیَ إِلاّٰ حَیٰاتُنَا الدُّنْیٰا وَ مٰا نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ :"آنها گفتند زندگی تنها همین زندگی دنیاست و ما هرگز برانگیخته نخواهیم شد"! *** سپس سخن آنها را نقل میکند که برای اثبات مدعای خود به دلیل واهی و بیاساسی دست زده و میگفتند:"اگر راست میگوئید که بعد از مرگ حیاتی در کار است پس پدران ما را زنده کنید و نزد ما بیاورید تا بر صدق گفتار شما گواهی دهند"!( فَأْتُوا بِآبٰائِنٰا إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ).
بعضی گفتهاند گوینده این سخن"ابو جهل"بود رو به سوی پیامبر ص کرد و گفت:اگر راست میگویی جدت"قصی بن کلاب"را زنده کن چون او
1) 1) مفسران در تفسیر این جمله احتمالات دیگری نیز ذکر کردهاند که همه بعید به نظر میرسد،از جمله اینکه"موتة اولی"را به معنی"موت قبل از حیات این جهان"دانستهاند، بنا بر این مفهوم جمله چنین میشود مرگی که بعد از آن حیات است تنها مرگی است که قبلا داشتیم و همگی خاک بودیم،اما مرگ دوم ما هرگز حیاتی بعد از آن نیست.
مرد راستگویی بود تا در باره حوادث بعد از موت از او سؤال کنیم (1).
بدیهی است اینها همه بهانه بود،گر چه سنت الهی بر این نیست که مردگان را در این جهان زنده کند تا اخبار آن جهان را به این جهان آورند ولی به فرض که چنین کاری از سوی پیامبر اسلام ص صورت میگرفت باز این بهانهجویان نغمه دیگری ساز میکردند،و آن را مثلا سحر دیگری مینامیدند،همانگونه که بارها معجزه خواستند و پیامبر ص به آنها ارائه داد در عین حال انکار کردند.
عقیده مشرکان در باره معاد
مشرکان مخصوصا مشرکان عرب رویه واحدی در مسائل اعتقادی خود نداشتند،و در عین اشتراک در اصل عقیده شرک در خصوصیات اعتقادی بسیار متفاوت بودند.
گروهی نه خدا را قبول داشتند و نه معاد را،اینها کسانی هستند که قرآن سخن آنان را چنین نقل میکند: مٰا هِیَ إِلاّٰ حَیٰاتُنَا الدُّنْیٰا نَمُوتُ وَ نَحْیٰا وَ مٰا یُهْلِکُنٰا إِلاَّ الدَّهْرُ :"جز این زندگی دنیا چیزی در کار نیست،گروهی میمیرند و نسل دیگری به وجود میآیند،و تنها طبیعت است که ما را میمیراند"!(جاثیه-24).
جمع دیگری خدا را قبول داشتند و بتها را شفعای درگاه او میدانستند اما معاد را منکر بودند همان کسانی که میگفتند: مَنْ یُحْیِ الْعِظٰامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ :
"چه کسی میتواند استخوانهای پوسیده را زنده کند"؟(یس-78)آنها برای بتها حج بجا میآوردند،و قربانی میکردند،و معتقد به حلال و حرام بودند،و اکثر مشرکان عرب در این زمره جای داشتند.
1) 1) "مجمع البیان"جلد 9 صفحه 66 و بعضی تفاسیر دیگر.
ولی شواهد متعددی در دست است که نشان میدهد آنها به نوعی بقای روح معتقد بودند،خواه به صورت تناسخ و انتقال ارواح به بدنهای تازه یا به شکل دیگر (1).
مخصوصا اعتقاد آنها به پرندهای بنام"هامه"معروف است،در داستانهای عرب آمده است که در میان عرب کسانی بودند که اعتقاد داشتند روح انسان پرندهای است که در جسم او منبسط شده،هنگامی که انسان از دنیا میرود یا کشته میشود از جسم او بیرون میآید و اطراف جسد او به صورت وحشتناکی طواف کرده و در کنار قبر او ناله میکند،و معتقد بودند که این پرنده در آغاز کوچک است سپس بزرگ میشود تا به اندازه جغد میگردد،و او دائما در وحشت به سر میبرد و جایگاهش خانههای خالی،ویرانهها،قبرها و جایگاه کشتگان است!.
و نیز آنها معتقد بودند که اگر کسی مقتول شده باشد"هامه"بر قبر او فریاد میزند:"اسقونی فانی صدیة"!:"سیرابم کنید که سخت تشنهام"! (2).
اسلام قلم بطلان بر تمام این عقائد خرافی کشید،و لذا در حدیث معروفی از پیامبر ص نقل شده که فرمود:لا هامة:"هامه دروغ است" (3).
به هر حال آنها گر چه عقیده به معاد و بازگشت انسان به زندگی بعد از مرگ نداشتند ولی به نظر میرسد که به یک نوع تناسخ و بقاء ارواح قائل بودند.
اما به هر صورت معاد جسمانی را به گونهای که قرآن میگوید که خاکهای انسان دو مرتبه جمعآوری شود و به حیات و زندگی جدیدی بازگردد و روح و جسم هر دو معاد مشترک داشته باشند به کلی منکر بودند،نه فقط انکار میکردند بلکه از آن وحشت داشتند،که قرآن با بیانات مختلفی آن را برای آنها توضیح داده و اثبات کرده است.
أَ هُمْ خَیْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ وَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ أَهْلَکْنٰاهُمْ إِنَّهُمْ کٰانُوا مُجْرِمِینَ (37) وَ مٰا خَلَقْنَا اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا لاٰعِبِینَ (38) مٰا خَلَقْنٰاهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (39)
37-آیا آنها بهترند یا قوم تبع و کسانی که پیش از آنان بودند؟ما آنها را هلاک کردیم چرا که مجرم بودند.
38-ما آسمانها و زمین و آنچه در میان این دو است بیهدف نیافریدیم.
39-ما آن دو را فقط به حق آفریدیم،ولی اکثر آنها نمیدانند.
سرزمین یمن که در جنوب جزیره عربستان قرار دارد از سرزمینهای آباد و پر برکتی است که در گذشته مهد تمدن درخشانی بوده است،پادشاهانی بر آن حکومت میکردند که"تبع"(جمع آن"تبابعه")نام داشتند،به خاطر اینکه مردم از آنها"تبعیت"میکردند و یا از این نظر که یکی بعد از دیگری روی کار میآمدند.
به هر حال"قوم تبع"جمعیتی بودند با قدرت و نیروی فراوان و حکومت پهناور و گسترده.
در آیات فوق به دنبال بحثی که پیرامون مشرکان مکه و لجاجت و انکار
آنها نسبت به معاد آمده با اشاره به سرگذشت"قوم تبع"آنها را تهدید میکند که نه تنها عذاب الهی در قیامت در انتظارشان است که در این دنیا نیز سرنوشتی همچون قوم گنهکار و کافر تبع پیدا خواهند کرد.
میفرماید:"آیا آنها بهترند،یا قوم تبع،و کسانی که پیش از آنان بودند؟! ما آنها را هلاک کردیم،چرا که مجرم بودند"( أَ هُمْ خَیْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ وَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ أَهْلَکْنٰاهُمْ إِنَّهُمْ کٰانُوا مُجْرِمِینَ ).
روشن است که مردم حجاز از سرگذشت"قوم تبع"که در همسایگی آنها میزیستند کم و بیش اطلاع داشتند،و لذا در آیه شرح بیشتری پیرامون آنها نمیدهد،همین اندازه میگوید بترسید از اینکه سرنوشتی همانند آنها و اقوام دیگری که در گرداگرد شما در مسیرتان به سوی شام و در سرزمین مصر نزدیک شما زندگی داشتند پیدا کنید.
به فرض که شما قیامت را منکر شوید،ولی آیا میتوانید عذابهایی را که بر این اقوام مجرم و سرکش نازل شد انکار نمائید؟!.
منظور از" اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ "اقوامی همچون قوم نوح و عاد و ثمود است.
در باره قوم تبع در نکات به خواست خدا بحث خواهیم کرد.
*** سپس بار دیگر به مساله معاد بازمیگردد و با استدلال لطیفی این واقعیت را اثبات کرده،میگوید:"ما آسمانها و زمین و آنچه را در میان این دو است بیهوده و بیهدف نیافریدیم"( وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا لاٰعِبِینَ ) (1).
1) 1) "لاعب"از ماده"لعب"به گفته راغب به معنی عملی است که بدون قصد صحیح انجام شود،ضمنا باید توجه داشت که تثنیه در"ما بینهما"به خاطر این است که منظور جنس آسمان و زمین است.
آری این آفرینش عظیم و گسترده هدفی داشته است،اگر به گفته شما مرگ نقطه پایان زندگی است،و بعد از چند روز خواب و خور و شهوت و امیال حیوانی،زندگی پایان میگیرد،و همه چیز تمام میشود،این آفرینش لعب و لغو و بیهوده خواهد بود.
باور کردنی نیست که خداوند قادر حکیم این دستگاه عظیم را تنها برای این چند روز زندگی زودگذر و بیهدف و توأم با انواع درد و رنج آفریده باشد، این با حکمت خداوند هرگز سازگار نخواهد بود.
بنا بر این مشاهده وضع این جهان نشان میدهد که مدخل و دالانی است برای جهانی عظیمتر و ابدی،چرا در این باره اندیشه نمیکنید.
این حقیقت را قرآن کرارا در سورههای مختلف بازگو کرده است.
در سوره انبیا آیه 16 در همین زمینه میگوید: وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا لاٰعِبِینَ .
و در سوره واقعه آیه 62 میگوید وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولیٰ فَلَوْ لاٰ تَذَکَّرُونَ (شما نشاه اولی را مشاهده کردید چگونه متذکر نمیشوید؟).
به هر حال در صورتی آفرینش این جهان هدفدار خواهد شد که جهان دیگری پشت سر آن باشد،و به همین دلیل مکتبهای الحادی و منکران معاد معتقد به بیهودگی و پوچی آفرینش هستند.
*** سپس برای تاکید این سخن میافزاید:"ما آن دو را جز به حق نیافریدیم" ( مٰا خَلَقْنٰاهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ ).
حق بودن این دستگاه ایجاب میکند که هدف معقولی داشته باشد،و آن بدون وجود جهان دیگر ممکن نیست،بعلاوه حق بودن آن اقتضا دارد که افراد نیکوکار و بدکار یکسان نباشند،و از آنجا که ما در این جهان کمتر مشاهده
میکنیم که هر یک از این دو گروه جزای مناسب کار خویش را دریابند حق ایجاب میکند که حساب و کتاب و پاداش و کیفری در جهان دیگری در کار باشد،تا هر کس جزای مناسب عمل خویش را بیابد.
خلاصه اینکه"حق"در این آیه اشاره به هدف صحیح آفرینش و آزمایش انسانها و قانون تکامل و همچنین اجرای اصول عدالت است.
"ولی غالب آنها این حقایق را نمیدانند"( وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
چرا که اندیشه و فکر خود را به کار نمیگیرند،و گرنه دلائل مبدء و معاد واضح و آشکار است.
قوم تبع چه کسانی بودند؟
تنها در دو مورد از قرآن مجید واژه"تبع"آمده است،یکی در آیات مورد بحث و دیگری در"آیه 14 سوره ق"آنجا که میگوید: وَ أَصْحٰابُ الْأَیْکَةِ وَ قَوْمُ تُبَّعٍ کُلٌّ کَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وَعِیدِ :"صاحبان سرزمینهای پر درخت قوم شعیب،و قوم تبع،هر کدام رسولان خدا را تکذیب کردند و تهدید الهی در باره آنها تحقق یافت".
همانگونه که قبلا نیز اشاره شد"تبع"یک لقب عمومی برای ملوک و شاهان یمن بود مانند"کسری"برای سلاطین ایران و"خاقان"برای شاهان ترک و"فرعون"برای سلاطین مصر و"قیصر"برای سلاطین روم.
این تعبیر(تبع)از این نظر بر ملوک یمن اطلاق میشد که مردم را به پیروی خود دعوت میکردند،یا یکی بعد از دیگری روی کار میآمدند.
ولی ظاهر این است که قرآن از خصوص یکی از شاهان یمن سخن میگوید، (همانگونه که فرعون معاصر موسی ع که قرآن از او سخن میگوید شخص
معینی بود)و در بعضی از روایات آمده که نام او"اسعد ابو کرب"بود.
جمعی از مفسران معتقدند که او شخصا مرد حقجو و مؤمنی بود و تعبیر به "قوم تبع"در دو آیه از قرآن را دلیل بر این معنی گرفتهاند،زیرا در این دو آیه از شخص او مذمت نشده بلکه از قوم او مذمت شده است.
روایتی که از پیامبر ص نقل شده نیز شاهد این معنی است در این روایت میخوانیم که فرمود:
لا تسبوا تبعا فانه کان قد اسلم: "به"تبع"بد نگوئید چرا که او اسلام آورد" (1).
و در حدیث دیگری از امام صادق ع آمده است:
ان تبعا قال للاوس و الخزرج کونوا هاهنا حتی یخرج هذا النبی،اما انا لو ادرکته لخدمته و خرجت معه: "شما در اینجا بمانید تا این پیامبر خروج کند،اگر من زمان او را درک میکردم کمر خدمت او را میبستم و با او قیام میکردم"! (2).
در روایت دیگری آمده است هنگامی که"تبع"در یکی از سفرهای کشورگشایی خود نزدیک"مدینه"آمد برای علمای یهود که ساکن آن سرزمین بودند پیام فرستاد که من این سرزمین را ویران میکنم تا هیچ یهودی در آن نماند، و آئین عرب در اینجا حاکم شود.
"شامول"یهودی که اعلم علمای یهود در آنجا بود گفت ای پادشاه این شهری است که هجرتگاه پیامبری از دودمان اسماعیل است که در مکه متولد میشود،سپس بخشی از اوصاف پیامبر اسلام ص را برشمرد،"تبع"که گویا سابقه ذهنی در این باره داشت گفت:بنا بر این من اقدام به تخریب این شهر نخواهم کرد (3).
حتی در روایتی در ذیل همین داستان آمده است که او به بعضی از قبیله اوس و خزرج که همراه او بودند دستور داد که در این شهر بمانید و هنگامی که پیامبر موعود خروج کرد او را یاری کنید و فرزندان خود را به این امر توصیه نمائید،حتی نامهای نوشت و به آنها سپرد و در آن اظهار ایمان به پیامبر اسلام ص کرد (1).
نویسنده"اعلام قرآن"چنین نقل کرده است که:"تبع یکی از پادشاهان جهانگشای یمن بود که تا هند لشکرکشی کرد،و تمام کشورهای آن منطقه را به تصرف خویش درآورد.
ضمن یکی از لشکرکشیها وارد مکه شد،و قصد داشت کعبه را ویران کند، بیماری شدیدی به او دست داد که اطباء از درمان او عاجز شدند.
در میان ملازمان او جمعی از دانشمندان بودند،و رئیس آنان حکیمی به نام "شامول"بود،او گفت،بیماری تو به خاطر قصد سوء در باره خانه کعبه است، و هر گاه از این فکر منصرف گردی و استغفار کنی شفا خواهی یافت.
"تبع"از تصمیم خود بازگشت و نذر کرد خانه کعبه را محترم دارد و هنگامی که بهبودی یافت پیراهنی از برد یمانی بر کعبه پوشاند".
"در تواریخ دیگر نیز داستان پیراهن کعبه نقل شده به اندازهای که به حد تواتر رسیده است،این لشکرکشی و مساله پوشاندن پیراهن به کعبه در قرن پنجم میلادی اتفاق افتاده،و هم اکنون در شهر مکه محلی است که دار التبابعة نامیده میشود" (2).
ولی به هر حال بخش عمده سرگذشت شاهان تبابعه یمن از نظر تاریخی خالی از ابهام نیست،چرا که در باره تعداد آنها،و مدت حکومتشان،اطلاعات
زیادی در دست نداریم،و گاه به روایات ضد و نقیض در این زمینه برخورد میکنیم، آنچه بیشتر در کتب اسلامی اعم از تفسیر و تاریخ و حدیث مطرح شده پیرامون همان سلطانی است که قرآن در دو مورد به او اشاره کرده است.
إِنَّ یَوْمَ اَلْفَصْلِ مِیقٰاتُهُمْ أَجْمَعِینَ (40) یَوْمَ لاٰ یُغْنِی مَوْلًی عَنْ مَوْلًی شَیْئاً وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ (41) إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ اَللّٰهُ إِنَّهُ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلرَّحِیمُ (42)
40-روز جدایی(حق از باطل)وعدهگاه همه آنهاست.
41-روزی که هیچ دوستی کمترین کمکی به دوستش نمیکند و از هیچ سو یاری نمیشوند.
42-مگر کسی که خدا او را مورد رحمت قرار داده،و او عزیز و رحیم است.
روز جداییها!(یوم الفصل)
آیات مورد بحث در حقیقت نتیجهگیری آیات گذشته در مورد مساله معاد است که در آنها از طریق"حکمت آفرینش این جهان"برای وجود رستاخیز استدلال شده بود.
در نخستین آیه از این استدلال چنین نتیجهگیری میکند که:"یوم الفصل و روز جداییها وعدهگاه همه آنهاست"( إِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ مِیقٰاتُهُمْ أَجْمَعِینَ ).
چه تعبیر جالبی است از روز رستاخیز"یوم الفصل"روزی که حق از باطل جدا میشود،و صفوف نیکوکاران و بدکاران مشخص میگردد،و انسان حتی از
نزدیکترین دوستانش جدا میشود،آری آن روز وعدهگاه همه مجرمان است (1).
*** سپس به شرح کوتاهی در باره این روز جدایی پرداخته میگوید:در همان روزی که هیچ کس به فریاد دیگری نمیرسد،و هیچ دوستی کمترین کمکی به دوستش نمیکند،و از هیچ سو یاری نمیشوند"!( یَوْمَ لاٰ یُغْنِی مَوْلًی عَنْ مَوْلًی شَیْئاً وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ ).
آری آن روز روز فصل و جدایی است،روزی است که انسان از همه چیز جز عملش جدا میشود،و مولی به هر معنی که باشد دوست،سرپرست،ولی نعمت، خویشاوند،همسایه،یاور،و مانند آن،توانایی حل کوچکترین مشکلی را از مشکلات قیامت برای کسی ندارد.
"مولی"از ماده"ولاء"در اصل به معنی ارتباط دو چیز با یکدیگر است به طوری که بیگانهای در میان نباشد،و برای آن مصداقهای زیادی است که در کتب لغت به عنوان معانی مختلف این واژه آمده،که همه آنها در ریشه و معنی اصلی آن مشترکند (2).
1) 1) در اینکه مرجع ضمیر در"میقاتهم"کیست؟مفسران احتمالات گوناگونی دادهاند:بعضی به همه انسانها بازگرداندهاند،و بعضی به خصوص اقوامی که در آیات قبل به آنها اشاره شد،یعنی قوم تبع و گردنکشان قبل از آنها،ولی معنی اول صحیحتر به نظر میرسد.
2) 2) برای مولی معانی زیادی در لغت ذکر شده که بعضی آنها را بالغ بر بیست و هفت معنی میدانند: 1-رب 2-عمو 3-عموزاده 4-پسر 5-خواهرزاده 6-آزاد کننده 7-آزاد شده 8-بنده 9-مالک 10-تابع 11-کسی که مورد نعمت قرار گرفته 12-شریک 13-هم پیمان 14-دوست 15-همسایه 16-میهمان 17-داماد 18-نزدیکان 19-نعمت بخش 20-از دست رفته 21-سرپرست 22-کسی که سزاوارتر است 23-آقا 24-دوستدار 25-یاری کننده 26-متصرف 27-متولی(الغدیر جلد 1 صفحه 362).
نه تنها دوستان به فریاد هم نمیرسند،و خویشاوندان گرهی از کار یکدیگر نمیگشایند،بکله نقشهها نیز نقش بر آب،و چارهجوییها به بنبست،و تیرها به سنگ میخورد چنان که در آیه 46 طور میخوانیم: یَوْمَ لاٰ یُغْنِی عَنْهُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ :"آن روز روزی است که چارهجوییهای آنان مشکلی را حل نمیکند و یاری نمیشوند".
در اینکه چه تفاوتی در میان"لا یغنی""و لا هم ینصرون"است؟بهترین سخن این است که گفته شود:اولی اشاره به این است که هیچکس نمیتواند مشکل دیگری را به تنهایی و مستقلا در آن روز حل کند،و دومی اشاره به این است حتی نمیتوانند با همکاری یکدیگر مشکلات را حل نمایند،زیرا نصرت در جایی گفته میشود که شخصی به کمک دیگری بشتابد و او را یاری دهد تا با همکاری هم بر مشکلات پیروز گردند.
*** تنها یک گروه مستثنا هستند همانگونه که در آیه بعد میگوید:"مگر کسی که خدا او را مورد رحمت قرار داده است،چرا که خداوند توانا و رحیم است" ( إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ اللّٰهُ إِنَّهُ هُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ ).
بدون شک این رحمت الهی بیحساب نیست و تنها شامل مؤمنانی میشود که دارای عمل صالحند،و اگر لغزشی از آنها سر زده نیز در حدی نیست که پیوندهای آنها را از خداوند بریده باشد،اینها هستند که دست به دامن لطف الهی میزنند، از دریای کرمش بهرهمند،و از چشمه رحمتش سیراب،و از شفاعت اولیایش برخوردار میگردند.
و از اینجا روشن میشود که نفی هر گونه دوست و ولی و یاور در آن روز با مساله شفاعت منافات ندارد،زیرا شفاعت نیز جز به اذن پروردگار و فرمان او حاصل نمیشود.
جالب اینکه توصیف به عزیز بودن و رحیم بودن در کنار هم قرار گرفته که اولی اشاره به نهایت قدرت و شکستناپذیری او،و دومی اشاره به رحمت بی پایان او است،و مهم این است که رحمت در عین قدرت باشد.
در بعضی از روایات اهل بیت ع نقل شده که منظور از جمله" إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ اللّٰهُ "وصی پیامبر ص امیر مؤمنان ع و پیروان مکتب او هستند (1).
1) 1) "نور الثقلین"جلد 4 صفحه 629.ناگفته پیدا است که هدف بیان مصداق روشن است.
إِنَّ شَجَرَةَ اَلزَّقُّومِ (43) طَعٰامُ اَلْأَثِیمِ (44) کَالْمُهْلِ یَغْلِی فِی اَلْبُطُونِ (45) کَغَلْیِ اَلْحَمِیمِ (46) خُذُوهُ فَاعْتِلُوهُ إِلیٰ سَوٰاءِ اَلْجَحِیمِ (47) ثُمَّ صُبُّوا فَوْقَ رَأْسِهِ مِنْ عَذٰابِ اَلْحَمِیمِ (48) ذُقْ إِنَّکَ أَنْتَ اَلْعَزِیزُ اَلْکَرِیمُ (49) إِنَّ هٰذٰا مٰا کُنْتُمْ بِهِ تَمْتَرُونَ (50)
43-درخت زقوم...
44-غذای گنهکاران است.
45-همانند فلز گداخته در شکمها میجوشد.
46-جوششی همچون آب سوزان.
47-این کافر مجرم را بگیرید و به میان دوزخ پرتابش کنید.
48-سپس بر سر او از عذاب سوزان بریزید!
49-(به او گفته میشود)بچش که(به پندار خود)بسیار قدرتمند و محترم بودی! 50-این همان چیزی است که پیوسته در آن تردید میکردید.
درخت زقوم!.
در این آیات توصیف وحشتناک و تکان دهندهای از عذابهای دوزخی منعکس شده که بحث آیات قبل را در مورد"یوم الفصل"و روز رستاخیز تکمیل میکند.
میفرماید:"درخت زقوم..."( إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ ).
*** "غذای گناهکاران است"!( طَعٰامُ الْأَثِیمِ ).
اینها هستند که از این گیاه تلخ و بد بو و بد طعم و کشنده میخورند.
"زقوم"به طوری که در تفسیر آیه 62 سوره صافات نیز گفتیم به گفته مفسران و اهل لغت نام گیاهی تلخ و بد بو و بد طعم است که دارای برگهای کوچکی است و در سرزمین"تهامه"از جزیرة عرب میروید و مشرکان با آن آشنا بودند، گیاهی است که شیره تلخی دارد که وقتی به بدن اصابت کند متورم میشود (1).
بعضی معتقدند که در اصل به معنی"بلعیدن" (2)و بعضی میگویند به معنی "هر نوع غذای تنفرآمیز دوزخیان"است (3).
در حدیثی آمده است هنگامی که این واژه در قرآن نازل شد کفار قریش گفتند چنین گیاهی در سرزمین ما وجود ندارد،چه کسی از شما معنی"زقوم" را میدانید؟در آنجا مردی از اهل افریقا بود گفت:"زقوم"در لغت ما به
معنی"کره و خرما"است(شاید منظور او نیز استهزا بود)وقتی ابو جهل این سخن را شنید از روی سخریه صدا زد،کنیز!"مقداری کره و خرما بیاور تا زقوم کنیم"!میخوردند و مسخره میکردند،و میگفتند محمد ما را به اینها میترساند. (1).
ضمنا باید توجه داشت که"شجره"در لغت عرب و استعمالات قرآنی گاه به معنی"درخت"و گاه به معنی مطلق"گیاه"میآید.
"اثیم"از ماده"اثم"به معنی کسی است که بر گناه مداومت میکند و در اینجا منظور کفار لجوج و تجاوز کار و پر گناه است. سپس میافزاید:"همانند فلز گداخته در شکم گنهکاران میجوشد"! ( کَالْمُهْلِ یَغْلِی فِی الْبُطُونِ ).
*** "جوششی همچون آب سوزان"( کَغَلْیِ الْحَمِیمِ ).
"مهل"به گفته بسیاری از مفسران و ارباب لغت،فلز مذاب و گداخته است و به گفته بعضی دیگر همچون راغب در مفردات به معنی"تفاله و دردی تهنشین شده روغن"است که چیزی است بسیار نامطلوب ولی معنی اول مناسبتر به نظر میرسد.
"حمیم"به معنی آب داغ و جوشان و گاه به دوستان صمیمی و گرم نیز اطلاق میشود،و در اینجا منظور همان معنی اول است.
به هر حال هنگامی که گیاه زقوم وارد شکم آنها میشود،حالت حرارت فوق العادهای ایجاد کرده،و همچون آبی جوشان غلیان پیدا میکند،و بجای اینکه این غذا مایه قوت و قدرت گردد بدبختی و عذاب و درد و رنج میآفریند.
*** سپس میفرماید:به ماموران دوزخ خطاب میشود:"این کافر پر گناه را
1) 1) "تفسیر قرطبی"جلد 8 صفحه 5529(ذیل آیه 62 سوره صافات).
بگیرید،و به میان دوزخ پرتابش کنید"!( خُذُوهُ فَاعْتِلُوهُ إِلیٰ سَوٰاءِ الْجَحِیمِ ).
"فاعتلوه"از ماده"عتل"(به وزن قتل)به معنی گرفتن و کشیدن و پرتاب کردن است،کاری که ماموران با مجرمان سرکشی که در برابر هیچ قانونی سر تسلیم فرود نمیآورند انجام میدهند.
"سواء"به معنی وسط است،چرا که فاصله آن نسبت به اطراف،مساوی است،و بردن اینگونه اشخاص به وسط جهنم به خاطر آن است که حرارت، طبعا شدیدتر و شعلههای آتش از هر سو آنها را احاطه میکند.
*** باز به یکی دیگر از مجازاتهای دردناک آنها اشاره کرده میگوید:
"سپس به ماموران دوزخ دستور داده میشود،که بر سر او،از عذاب سوزان بریزید"( ثُمَّ صُبُّوا فَوْقَ رَأْسِهِ مِنْ عَذٰابِ الْحَمِیمِ ) (1).
به این ترتیب هم از درون میسوزند و هم از بیرون تمام وجودشان را آتش فرا میگیرد،و در وسط آتش نیز آب سوزان بر آنها میریزند.
نظیر همین معنی در آیه 19 سوره حج آمده است:" یُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمِیمُ ".
*** و بعد از این همه عذابهای دردناک جسمانی مجازات جانکاه روانی آنها شروع میشود:به این مجرم گناهکار سرکش و بیایمان گفته میشود:"بچش،تو همان کسی هستی که به گمان خود از همه قدرتمندتر و محترمتر بودی"( ذُقْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ ).
تو بودی که بینوایان را در بند و زنجیر کشیده بودی،و بر آنها ظلم و ستم
1) 1) "عذاب الحمیم"از قبیل"اضافه بیانیه"است،یعنی این آب سوزان،عذابی است که بر آنها فرو میریزند.
روا میداشتی،برای خود قدرتی شکست ناپذیر و احترامی فوق العاده قائل بودی.
آری این تو بودی که با آن همه غرور هر جنایتی را مرتکب شدی،اکنون بچش نتیجه اعمالت را که در برابر چشمان تو مجسم شده است،و همانگونه که جسم و جان مردم را سوزاندی اکنون درون و برونت در آتش قهر الهی و با آب سوزان میسوزد.
در حدیثی آمده است پیغمبر گرامی اسلام ص روزی دست ابو جهل را گرفت و فرمود:"اولی لک فاولی":"منتظر باش ابو جهل!منتظر باش"! ابو جهل ناراحت شد و دست خود را کشید و گفت:بای شیء تهددنی؟ ما تستطیع انت و صاحبک ان تفعلا بی شیئا!انی لمن اعز هذا الوادی و اکرمه!:
مرا به چه چیز تهدید میکنی؟نه تو و نه صاحبت(خدا)قادر نیستید با من کاری کنید!در سراسر این سرزمین مکه من از همه نیرومندتر و گرامیترم" آیه فوق ناظر به همین معنی است،میگوید:هنگامی که او را در آتش دوزخ میافکنند،به او میگویند بچش!ای مرد نیرومند گرامی سرزمین مکه"! (1).
*** و در آخرین آیه مورد بحث میافزاید:به آنها خطاب میشود:"این همان چیزی است که پیوسته در باره آن شک و تردید میکردید"( إِنَّ هٰذٰا مٰا کُنْتُمْ بِهِ تَمْتَرُونَ ).
چقدر در آیات مختلف قرآن با انواع دلائل،واقعیت و حقانیت این روز به شما گوشزد شد،مگر به شما نگفتیم:رستاخیز را در عالم گیاهان بنگرید " کَذٰلِکَ الْخُرُوجُ ":رستاخیز شما نیز همین گونه است؟!(ق-11)
1) 1) "تفسیر مراغی"جلد 25 صفحه 135(ذیل آیات مورد بحث)و"تفسیر روح المعانی"و"تفسیر کبیر فخر رازی".
مگر نگفتیم:همانگونه که باران زمینهای مرده را زنده میکند حشر و نشر شما به همین سادگی است؟!( کَذٰلِکَ النُّشُورُ "(فاطر-9).
مگر نگفتیم:مساله احیای مردگان برای خدا بسیار آسان است؟! " وَ ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ یَسِیرٌ "(تغابن-7).
مگر نگفتیم:آیا آفرینش نخستین برای ما مشکل بود که در رستاخیز تردید میکنید؟" أَ فَعَیِینٰا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ "(سوره ق آیه 15).
خلاصه از طرق مختلف حقیقت برای شما بازگو شد،افسوس که گوش شنوا نداشتید!.
کیفرهای جسمانی و روحانی
میدانیم طبق صریح قرآن مجید معاد هم جنبه جسمانی دارد و هم روحانی، و طبیعی است که مجازاتها و پاداشها نیز باید دارای هر دو جنبه باشد،لذا در آیات قرآن و روایات اسلامی به هر دو قسمت اشاره شده است،منتها از آنجا که توجه توده مردم به جنبههای جسمانی بیشتر است شرح و توضیح بیشتری در مورد مجازاتها و پاداشهای جسمانی دیده میشود،ولی اشارات به پاداش و کیفر معنوی نیز کم نیست.
نمونه این مطلب را در آیات فوق دیدیم که ضمن برشمردن چند قسمت از کیفرهای دردناک جسمانی اشارهای کوتاه و پر معنی به کیفر روحانی سرکشان مستکبر نیز شده است.
در آیات دیگر قرآن نیز اشاره به پاداشهای روحانی دیده میشود:در یک جا میفرماید: وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اللّٰهِ أَکْبَرُ :"خشنودی و رضایتمندی خداوند از
همه این پاداشها برتر است"(توبه-72).
در جای دیگر میفرماید: سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ :"برای آنها سلام و تهنیت است از ناحیه پروردگار رحیم و مهربان"(یس-85).
و بالآخره در جای دیگر میگوید: وَ نَزَعْنٰا مٰا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْوٰاناً عَلیٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِینَ :هر گونه حسد و کینه و عداوت را از دلهای آنها برمیکنیم،همه برادرند و بر تختها رو به روی یکدیگر قرار دارند" (حجر-47).
ناگفته پیداست که لذات معنوی آن هم در آن عالم وسیع و گسترده غالبا قابل توصیف نیست،و لذا در آیات قرآن معمولا به صورت سربسته به آنها اشاره شده است و اما کیفرهای روحی در شکل تحقیرها،سرزنشها،تاسف و اندوهها منعکس است که نمونهای از آن را در آیات فوق خواندیم.
إِنَّ اَلْمُتَّقِینَ فِی مَقٰامٍ أَمِینٍ (51) فِی جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ (52) یَلْبَسُونَ مِنْ سُندُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ مُتَقٰابِلِینَ (53) کَذٰلِکَ وَ زَوَّجْنٰاهُمْ بِحُورٍ عِینٍ (54) یَدْعُونَ فِیهٰا بِکُلِّ فٰاکِهَةٍ آمِنِینَ (55) لاٰ یَذُوقُونَ فِیهَا اَلْمَوْتَ إِلاَّ اَلْمَوْتَةَ اَلْأُولیٰ وَ وَقٰاهُمْ عَذٰابَ اَلْجَحِیمِ (56) فَضْلاً مِنْ رَبِّکَ ذٰلِکَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِیمُ (57)
51-پرهیزکاران در جایگاه امن و امانی هستند.
52-در میان باغها و چشمهها.
53-آنها لباسهایی از حریر نازک و ضخیم میپوشند،و در مقابل یکدیگر مینشینند.
54-اینچنینند بهشتیان،و آنها را با"حور العین"تزویج میکنیم.
55-آنها هر نوع میوهای را بخواهند در اختیارشان قرار میگیرد،و در نهایت امنیت به سر میبرند.
56-هرگز مرگی جز همان مرگ اول(که در دنیا چشیدهاند)نخواهند چشید و خداوند آنها را از عذاب دوزخ حفظ میکند.
57-این فضل و بخششی است از سوی پروردگارت،و این پیروزی بزرگی است.
پرهیزگاران و انواع نعمتهای بهشتی
از آنجا که در آیات گذشته کیفرهای دردناک دوزخیان مطرح بود در این آیات مواهب و پاداشهای بهشتیان را میشمرد تا از قرینه مقابله اهمیت هر یک از این دو آشکارتر گردد.
این پاداشها در هفت قسمت خلاصه شده:
نخست اینکه:"پرهیزگاران در جایگاه امن و امانی هستند"( إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی مَقٰامٍ أَمِینٍ ) (1).
بنا بر این هیچگونه ناراحتی و ناامنی به آنها نمیرسد،و در امنیت کامل از آفات و بلاها،از غم و اندوهها،از شیاطین و طاغوتها به سر میبرند.
*** سپس به ذکر نعمت دوم پرداخته،میگوید:"آنها در میان باغها و چشمهها به سر میبرند،و جایگاه آنها از هر سو با درختان و چشمهها احاطه شده"( فِی جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ ).
تعبیر به"جنات"(باغهای پر درخت)ممکن است اشاره به تعدد باغهایی باشد که هر یک از بهشتیان در اختیار دارند،و یا اشاره به مقامهای مختلف آنان باشد چرا که باغهای بهشت نیز همه یکسان نیست و به تفاوت درجات بهشتیان متفاوت است.
1) 1) قابل توجه اینکه"امین"را به عنوان وصفی برای مقام و جایگاه ذکر کرده گویی جایگاه بهشتیان خود امین است،و هیچگونه خیانتی را نسبت به آنها مرتکب نمیشود، اینگونه تعبیرات معمولا برای تاکید و مبالغه میآید.
در مرحله سوم به لباسهای زیبای آنها اشاره کرده میافزاید:"آنها لباسهایی از حریر لطیف و نازک و ضخیم میپوشند،و در برابر یکدیگر بر تختها جای دارند" ( یَلْبَسُونَ مِنْ سُندُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ مُتَقٰابِلِینَ ).
"سندس"به پارچههای ابریشمین نازک و لطیف میگویند،و بعضی قید زربافت را نیز به آن افزودهاند.
"استبرق"به معنی پارچههای ابریشمی ضخیم است،و جمعی از اهل لغت و مفسران آن را معرب کلمه فارسی"استبر یا ستبر"(به معنی ضخیم)میدانند، این احتمال نیز هست که ریشه آن عربی باشد و از"برق"(به معنی تلالؤ)گرفته شده است،به خاطر درخشندگی خاصی که این گونه پارچهها دارد.
البته در بهشت گرما و سرمای شدیدی وجود ندارد تا به وسیله پوشیدن لباس دفع شود،بلکه اینها اشاره به لباسهای متنوع و گوناگون بهشتی است،و همانگونه که قبلا گفتهایم الفاظ و کلمات ما که برای رفع حاجت در زندگی روزمره دنیا وضع شده قادر نیست مسائل آن جهان بزرگ و کامل را توصیف کند،بلکه تنها میتواند اشاراتی به آن باشد.
بعضی نیز تفاوت این لباسها را اشاره به تفاوت مقام قرب بهشتیان دانستهاند.
ضمنا متقابل بودن بهشتیان با یکدیگر و حذف هر گونه تفاوت و برتری- جویی در میان آنها اشارهای است به روح انس و اخوتی که بر جلسات آنها حاکم است،جلساتی که جز صفا و روحانیت و معنویت در فضای آن چیزی وجود ندارد.
*** در مرحله چهارم نوبت به همسران آنها میرسد میگوید:"آری اینچنینند بهشتیان،و حور العین را به همسری آنها درمیآوریم"( کَذٰلِکَ وَ زَوَّجْنٰاهُمْ بِحُورٍ عِینٍ ).
"حور"جمع"حوراء"و"احور"به کسی میگویند که سیاهی چشم او کاملا مشکی و سفیدی آن کاملا شفاف است!.
"عین"(بر وزن چین)جمع"اعین"و"عیناء"به معنی درشت چشم است.
از آنجا که زیبایی انسان بیش از همه در چشمان او است،در اینجا چشمان زیبای حور العین را توصیف میکند،و البته در آیات دیگر قرآن زیبائیهای دیگر آنها نیز به"طرز زیبایی"مطرح شده است.
*** سپس به ذکر پنجمین نعمت بهشتیان پرداخته میافزاید:"آنها هر نوع میوهای را بخواهند تقاضا میکنند در اختیارشان قرار میگیرد و در نهایت امنیت هستند"( یَدْعُونَ فِیهٰا بِکُلِّ فٰاکِهَةٍ آمِنِینَ ).
حتی مشکلاتی که در بهرهگیری از میوههای دنیا وجود دارد برای آنها وجود نخواهد داشت،میوهها همگی نزدیک و در دسترسند،بنا بر این زحمت و رنج چیدن میوه از درختان بلند در آنجا نیست: قُطُوفُهٰا دٰانِیَةٌ (حاقه-23).
انتخاب هر گونه میوهای را بخواهند به دست آنهاست: وَ فٰاکِهَةٍ مِمّٰا یَتَخَیَّرُونَ (واقعه-20).
بیماریها و ناراحتیهایی که گاه بر اثر خوردن میوهها در این دنیا پیدا میشود در آنجا وجود ندارد،و نیز بیمی از فساد و کمبود و فنای آنها نیست،و از هر نظر فکر آنها راحت و در امنیتند.
به هر حال اگر غذای دوزخیان"زقوم"است و در درون آنان همچون آب جوشان میجوشد،طعام بهشتیان میوههای لذتبخش و خالی از هر گونه ناراحتی است.
*** جاودانگی بهشت و نعمتهای بهشتی ششمین موهبت الهی بر متقین است،چرا
که آنچه فکر انسان را به هنگام وصال ناراحت میکند بیم فراق است،لذا میفرماید: "آنها هیچ مرگی جز همان مرگ اول که در دنیا چشیدند نخواهند چشید"!( لاٰ یَذُوقُونَ فِیهَا الْمَوْتَ إِلاَّ الْمَوْتَةَ الْأُولیٰ ).
جالب اینکه قرآن مساله جاودانه بودن نعمتهای بهشت را با تعبیرات مختلف بیان کرده است،گاه میگوید:خالدین فیها"جاودانه در باغهای بهشت خواهند ماند" (1).
و گاه میگوید: عَطٰاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ "این عطائی است قطعنشدنی" (هود-108).
در اینکه چرا تعبیر به مرگ نخستین(الموتة الاولی)شده است مطالبی است که در"نکات"خواهد آمد.
سرانجام هفتمین و آخرین نعمت را در این سلسله چنین بیان میکند:
"و خداوند آنها را از عذاب دوزخ حفظ کرده است"( وَ وَقٰاهُمْ عَذٰابَ الْجَحِیمِ ).
کمال این نعمتها در این است که احتمال عذاب و فکر مجازات بهشتیان را به خود مشغول نمیدارد و نگران نمیکند.
اشاره به اینکه اگر پرهیزگاران لغزشهایی هم داشتهاند خدا به لطف و کرمش آنها را بخشیده،و به آنها اطمینان داده است که از این نظر نگرانی به خود راه ندهند،و به تعبیر دیگر غیر از معصومین خواه ناخواه لغزشی دارند و تا مشمول عفو الهی نشوند از آن بیمناکند این آیه به آنها از این نظر امنیت کامل میبخشد.
در اینجا سؤالی مطرح است و آن اینکه بعضی از مؤمنان مدت زمانی به خاطر گناهشان در دوزخ میمانند تا پاک شوند و سپس به بهشت میآیند،آیا آیه
1) 1) این تعبیر در آیات زیادی از قرآن مجید وارد شده است،از جمله آل عمران 15، آل عمران 136،نساء 13،نساء 122،مائده 85،و غیر آن.
فوق شامل حال آنها نمیشود؟ در پاسخ میتوان گفت:آیه از پرهیزگاران بلند پایهای سخن میگوید که از همان ابتدا قدم در بهشت مینهند،و اما از گروه دیگر ساکت است.
این احتمال نیز وجود دارد که این دسته نیز بعد از ورود در بهشت دیگر بیمی از بازگشت به دوزخ ندارند،و در امن و امانند،یعنی آیه فوق حال آنها را بعد از ورود در بهشت ترسیم میکند.
*** در آخرین آیه مورد بحث اشاره به تمام این نعمتهای هفتگانه کرده،به صورت یک جمعبندی میگوید:"همه اینها به عنوان فضل و بخششی از سوی پروردگار تو است و این فوز عظیم و پیروزی بزرگی است که شامل حال پرهیزگاران میشود"( فَضْلاً مِنْ رَبِّکَ ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ ) (1).
درست است که پرهیزگاران حسنات بسیاری در دنیا انجام دادهاند،ولی مسلما پاداش عادلانه آن اعمال ناچیز اینهمه نعمت بیپایان و جاودانی نیست این فضل خدا است که اینهمه پاداش را در اختیار آنها گذارده.
از این گذشته،اگر فضل الهی در دنیا شامل حال آنها نبود هرگز نمیتوانستند آن حسنات را بجا آورند،او به آنها عقل و دانش داد،او پیامبران الهی و کتب آسمانی را فرستاد،و او توفیق هدایت و عمل را شامل حالشان کرد.
آری بهرهگیری از این توفیقات بزرگ و رسیدن به آن همه پاداش در پرتو این توفیقات،"فوز عظیم"و پیروزی بزرگی است که جز در سایه لطف او حاصل نمیشود.
1) 1) در باره اعراب"فضلا"چند احتمال داده شده است:نخست اینکه"مفعول مطلق"برای فعل محذوفی است(فضلهم فضلا)دیگر اینکه"مفعول لاجله"است، و یا حال.
مرگ نخستین چیست؟
در آیات فوق خواندیم که بهشتیان هیچ مرگی جز مرگ نخستین را نمیچشند،در اینجا سه سؤال مطرح است.
نخست اینکه منظور از مرگ اول چیست؟اگر مرگی است که پایان زندگی دنیا را تشکیل میدهد چرا میگوید:بهشتیان جز مرگ اول را نمیچشند، در حالی که آن را قبلا چشیدهاند(و باید به صورت فعل ماضی گفته شود نه مضارع).
در پاسخ این سؤال بعضی"الا"را در إِلاَّ الْمَوْتَةَ الْأُولیٰ به معنی بعد گرفتهاند و گفتهاند معنی آیه این میشود که بعد از مرگ نخستین مرگ دیگری را نخواهند چشید.
بعضی در اینجا تقدیری قائل شدهاند و گفتهاند تقدیر چنین است: إِلاَّ الْمَوْتَةَ الْأُولیٰ التی ذاقوها:"مگر مرگ نخستین که آن را از قبل چشیدهاند" (1).
سؤال دیگر اینکه چرا تنها سخن از مرگ نخستین به میان آمده در حالی که میدانیم انسان دو مرگ را میچشد،مرگی در پایان زندگی دنیا،و مرگی بعد از حیات برزخی.
در پاسخ این سؤال جوابهایی گفتهاند که هیچیک قابل قبول نیست،و نیاز به ذکر آن نمیبینیم،بهتر این است که گفته شود حیات و مرگ برزخی هیچ شباهتی به حیات و مرگ معمولی ندارد،بلکه به مقتضای معاد جسمانی حیات قیامت از جهاتی شبیه حیات دنیا است،منتها در سطحی بسیار بالاتر و والاتر،و لذا به بهشتیان گفته میشود جز مرگ نخستین که در دنیا داشتید دیگر مرگی در
1) 1) بنا بر این استثناء فوق نیز"استثناء منقطع"است،زیرا چنین مرگی را بهشتیان نمیچشند بلکه قبلا چشیدهاند(دقت کنید).
کار نخواهد بود،و چون حیات و مرگ برزخی مطلقا با آن شباهتی ندارد سخنی از آن به میان نیامده است (1).
سومین سؤال اینکه نبودن مرگ در قیامت منحصر به بهشتیان نیست، دوزخیان نیز مرگی ندارند،پس چرا در آیه روی بهشتیان تکیه شده است؟ مرحوم طبرسی در"مجمع البیان"جواب جالبی دارد،میگوید:این به خاطر آن است که بشارتی برای بهشتیان باشد که حیات جاویدان گوارایی دارند،اما برای دوزخیان که هر لحظه از حیاتشان برای آنها مرگی است و گویی پیوسته میمیرند و زنده میشوند این سخن مفهومی ندارد.
به هر حال تعبیر به"لا یذوقون"(نمیچشند)در اینجا اشاره به این است که حتی کمترین آثاری از آثار مرگ نیز برای بهشتیان پیدا نمیشود.
جالب اینکه در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم:"خداوند روز قیامت به بعضی از بهشتیان میگوید:
و عزتی و جلالی،و علوی و ارتفاع مکانی، لانحلن له الیوم خمسة اشیاء...الا انهم شباب لا یهرمون،و اصحاء لا یسقمون، و اغنیاء لا یفتقرون،و فرحون لا یحزنون،و احیاء لا یموتون، ثم تلی هذه الایة: لاٰ یَذُوقُونَ فِیهَا الْمَوْتَ إِلاَّ الْمَوْتَةَ الْأُولیٰ :
"به عزت و جلالم سوگند،و به علو و بلندی مقامم قسم،من پنج چیز را به او میبخشم...آنها همیشه جوانند و پیر نمیشوند،تندرستند و بیمار نمیگردند، توانگرند و فقیر نخواهند شد،خوشحالند و اندوهی به آنها راه نمییابد،و همیشه زندهاند و نمیمیرند،سپس این آیه را تلاوت فرمود: لاٰ یَذُوقُونَ فِیهَا الْمَوْتَ إِلاَّ الْمَوْتَةَ الْأُولیٰ (2).
فَإِنَّمٰا یَسَّرْنٰاهُ بِلِسٰانِکَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (58) فَارْتَقِبْ إِنَّهُمْ مُرْتَقِبُونَ (59)
58-ما آن(قرآن)را بر زبان تو آسان ساختیم تا متذکر شوند.
59-(اما اگر پذیرا نشدند)منتظر باش آنها نیز منتظرند(تو منتظر پیروزی الهی و آنها منتظر عذاب و شکست باشند).
منتظرش باش که آنها نیز منتظرند!
گفتیم:"سوره دخان"با بیان عظمت و عمق آیات قرآن شروع شده است،و با آیات فوق که آن هم بیانگر تاثیر عمیق آیات قرآن است پایان میگیرد،تا آغاز سوره با انجامش هماهنگ باشد،و آنچه در میان این آغاز و انجام بیان شده نیز تاکیدی است بر مواعظ و اندرزهای قرآن.
میفرماید:"ما این قرآن را بر زبان تو آسان کردیم تا آنها متذکر شوند" ( فَإِنَّمٰا یَسَّرْنٰاهُ بِلِسٰانِکَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ ).
با اینکه محتوایش فوق العاده عمیق و ابعادش بسیار گسترده است،ساده، روان،همه کس فهم،و قابل استفاده برای همه قشرهاست،مثالهایش زیبا،تشبیهاتش طبیعی و رسا،داستانهای واقعی و آموزنده،دلائلش روشن و محکم،بیانش ساده و فشرده و پر محتوا،و در عین حال شیرین و جذاب،تا در اعماق قلوب انسانها نفوذ کند،بیخبران را آگاه،و دلهای آماده را متذکر سازد.
بعضی از مفسران تفسیر دیگری برای این آیه ذکر کردهاند که مطابق آن منظور این است:تو با اینکه درس نخواندهای به سهولت و راحتی میتوانی این
آیات پر محتوا را که بیانگر وحی و اعجاز الهی است قرائت کنی.
ولی تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد،و در واقع این آیه شبیه آیهای است که در سوره قمر چند بار تکرار شده است: وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ :"ما قرآن را برای تذکر سهل و آسان ساختیم آیا کسی هست که پند گیرد و متذکر شود"؟.
*** ولی از آنجا که با همه این اوصاف باز گروهی در برابر کلام حق تسلیم نمیشوند در آخرین آیه آنها را مورد تهدید قرار داده،میگوید:"اگر با اینهمه آنها پذیرا نشوند تو منتظر باش،آنها نیز منتظرند"!( فَارْتَقِبْ إِنَّهُمْ مُرْتَقِبُونَ ).
تو منتظر وعدههای الهی در زمینه پیروزی بر کفار باش،و آنها منتظر شکست باشند.تو منتظر مجازات دردناک الهی در باره این قوم لجوج و ستمگر باش، آنها نیز در پندار خود انتظار شکست و ناکامی تو را میکشند،تا معلوم شود کدامیک از این دو انتظار صحیح است؟ بنا بر این هرگز نباید از این آیه چنین نتیجهگیری کرد که خداوند به پیامبرش دستور میدهد به کلی دست از تبلیغ آنها بکشد،و تلاشها و کوششهایش را متوقف سازد،و تنها به انتظار قناعت کند،بلکه این یک نوع تهدید است که برای بیدار ساختن افراد لجوج به کار میرود.
1-"ارتقب"در اصل از"رقبة"(بر وزن طلبه)به معنی"گردن"گرفته شده است،و از آنجا که افرادی که منتظر چیزی هستند پیوسته گردن میکشند به معنی انتظار و مراقبت از چیزی آمده است.
2-آیات فوق به خوبی نشان میدهد که قرآن مجید تعلق به قشر و گروه
خاصی ندارد،بلکه برای فهم و تذکر و پندگیری عموم است،بنا بر این آنها که قرآن را در پیچ و خم مفاهیم مبهم و مسائل نامفهومی قرار میدهند که درک آن تعلق به قشر خاصی دارد و حتی آن قشر هم چیزی از آن نمیفهمند در حقیقت از روح قرآن غافلند.
قرآن باید در زندگی همه مردم حضور داشته باشد،در شهر و روستا، در خلوت و جمع،در دبستان و دانشگاه،در مسجد و میدان جنگ،و در همه جا، چرا که"خداوند آن را سهل و ساده و روان ساخته تا همگان متذکر شوند".
و نیز این آیه قلم بطلان بر افکار کسانی که قرآن را در طرز تلاوت و پیچ و خم قواعد تجوید خلاصه کرده،و تنها همتشان ادای الفاظ آن از مخارج و رعایت آداب وقف و وصل است میکشد،و میگوید همه اینها برای تذکر است تذکری که عامل حرکت و سازندگی در عمل بشود،رعایت ظواهر الفاظ در جای خود صحیح ولی هدف نهایی معانی است نه الفاظ.
3-در حدیثی از امام صادق ع آمده است:
لو لا تیسیره لما قدر احد من خلقه ان یتلفظ بحرف من القرآن،و انی لهم ذلک و هو کلام من لم یزل و لا یزال!: "اگر خداوند قرآن را آسان بر زبانها نساخته بود کسی قدرت نداشت تلفظ به حرفی از حروف آن کند،و چگونه میتوانستند در حالی که قرآن سخن خداوند ازلی و ابدی است"؟(و چنین کلامی آن قدر ابهت و عظمت دارد که تلفظ به آن برای بندگان بدون لطف الهی ممکن نیست) (1).
***پروردگارا!ما را از کسانی قرار ده که از قرآن این کلام بزرگ و بینظیرت پند میگیرند،و زندگی خود را در تمام ابعاد با آن هماهنگ میسازند.
خداوندا!از آن امنیت که به پرهیزگاران عنایت میکنی و قلب و جان
1) 1) تفسیر"روح البیان"جلد 8 صفحه 433.
آنها را در برابر طوفان حوادث آرامش میبخشی به ما مرحمت فرما.
بارالها!مواهبت بیشمار،و رحمتت بیحساب،و مجازاتت دردناک است، اعمال ما چیزی نیست که ما را مشمول لطفت و بر کنار از کیفرت سازد،ما را با همان فضلی که به متقین وعده دادهای مشمول عنایاتت قرار ده،و گرنه هرگز به آغوش بهشت جاودانت راه نخواهیم یافت.
پایان سوره دخان سهشنبه 25 رجب المرجب 1405 27\1\1364
محتوای سوره جاثیه
این سوره که ششمین سوره از سورههای"حوامیم"است از سورههای مکی است،و زمانی نازل شد که درگیری شدیدی میان"مسلمانان"و"مشرکان"بر فضای اجتماعی مکه حاکم بود،و به همین دلیل بیشتر روی مسائل مربوط به توحید، و مبارزه با شرک،و تهدید ظالمان به دادگاه قیامت،و توجه به مساله ثبت اعمال، و همچنین توجه به سرنوشت اقوام سرکش پیشین میپردازد،و میتوان محتوای این سوره را در هفت بخش خلاصه کرد:
1-عظمت قرآن مجید و اهمیت آن.
2-بیان گوشهای از دلائل توحید در برابر مشرکان.
3-ذکر پارهای از ادعاهای طبیعی مسلکان و پاسخ قاطع به آن.
4-اشاره کوتاهی به سرنوشت بعضی از اقوام پیشین همچون بنی اسرائیل به عنوان گواهی بر مباحث این سوره.
5-تهدید شدید نسبت به گمراهانی که اصرار و پافشاری بر عقائد انحرافی خود دارند.
6-دعوت به عفو و گذشت در عین قاطعیت و عدم انحراف از مسیر حق.
7-اشارات گویایی به حوادث تکاندهنده قیامت،مخصوصا نامه اعمال که تمامی کارهای انسان را بیکم و کاست در برمیگیرد.
این سوره با اوصاف و نامهای بزرگ خداوند همچون"عزیز"و"حکیم" آغاز میشود و با آن نیز ختم میگردد،نام این سوره"جاثیه"است به تناسب آیه 28 این سوره(جاثیه یعنی کسی که به زانو در آمده)و اشاره به وضع بسیاری
از مردم در صحنه قیامت در دادگاه عدل الهی است.
مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"نام دیگری نیز برای این سوره نقل کرده که چندان مشهور نیست و آن"شریعت"است به تناسب آیه 18 این سوره.
فضیلت تلاوت سوره جاثیه
در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم: من قرأ حامیم الجاثیة ستر اللّٰه عورته و سکن روعته عند الحساب: "کسی که سوره جاثیه را بخواند(و البته در آن اندیشه کند و در زندگی خود به کار بندد)خداوند عیوب او را روز قیامت میپوشاند،و ترس و وحشت او را به آرامش مبدل میسازد" 1. در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم: من قرأ سورة الجاثیة کان ثوابها ان لا یری النار ابدا،و لا یسمع زفیر جهنم و لا شهیقها،و هو مع محمد(ص): "هر کس سوره جاثیه را(با فکر و اندیشهای که مقدمه عمل باشد)تلاوت کند ثوابش این است که هرگز آتش دوزخ را نبیند و صدای ناله جهنم را نمیشنود و همنشین محمد ص خواهد بود" 2.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>حم (1) تَنْزِیلُ اَلْکِتٰابِ مِنَ اَللّٰهِ اَلْعَزِیزِ اَلْحَکِیمِ (2) إِنَّ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ لَآیٰاتٍ لِلْمُؤْمِنِینَ (3) وَ فِی خَلْقِکُمْ وَ مٰا یَبُثُّ مِنْ دٰابَّةٍ آیٰاتٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ (4) وَ اِخْتِلاٰفِ اَللَّیْلِ وَ اَلنَّهٰارِ وَ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مِنْ رِزْقٍ فَأَحْیٰا بِهِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا وَ تَصْرِیفِ اَلرِّیٰاحِ آیٰاتٌ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (5) تِلْکَ آیٰاتُ اَللّٰهِ نَتْلُوهٰا عَلَیْکَ بِالْحَقِّ فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَ اَللّٰهِ وَ آیٰاتِهِ یُؤْمِنُونَ (6)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-حم.
2-این کتاب از سوی خداوند عزیز و حکیم نازل شده است.
3-بدون شک در آسمانها و زمین نشانههای فراوانی است برای آنها که اهل ایمانند.
4-و همچنین در آفرینش شما،و جنبندگانی که در سراسر زمین منتشر ساخته،نشانههایی است برای جمعیتی که اهل یقینند.
5-و نیز در آمد و شد شب و روز و رزقی که خداوند از آسمان نازل کرده،و به وسیله آن زمین را بعد از مردنش حیات بخشیده،و همچنین در وزش بادها نشانههای روشنی است برای جمعیتی که اهل تفکرند.
6-اینها آیات الهی است که ما آن را به حق بر تو تلاوت میکنیم،اگر آنها به این آیات ایمان نیاورند به کدام سخن بعد از سخن خدا و آیاتش ایمان میآورند؟!.
همه جا نشانههای او است
گفتیم این سوره ششمین سورهای است که با حروف مقطعه"حم"آغاز شده، و با سوره بعد یعنی سوره"احقاف"مجموعا سورههای هفتگانه حوامیم را تشکیل میدهد.
در مورد تفسیر"حروف مقطعه"کرارا در آغاز سورههای"بقره"و"آل عمران" و"اعراف"و همچنین سورههای حم بحث کردهایم.
مفسر معروف طبرسی در آغاز این سوره میافزاید:بهترین سخن این است که گفته شود"حم"نام این سوره است،سپس از بعضی از مفسران نقل میکند "نامگذاری این سوره به"حم"برای اشاره به این است که این قرآن که سراپا اعجاز است از حروف الفبا تشکیل شده".
آری این کتابی که نور است و هدایت است و راهنما و راهگشا و معجزه
جاویدان پیامبر اسلام است از ترکیب همین حروف ساده به وجود آمده،و این نهایت عظمت است که چنان امر مهمی از چنین وسیله سادهای تشکیل گردد.
*** و شاید به همین دلیل بلافاصله از عظمت قرآن یاد کرده،میگوید "این کتاب از سوی خداوند عزیز و حکیم نازل شده است"( تَنْزِیلُ الْکِتٰابِ مِنَ اللّٰهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ ) (1).
"عزیز"به معنی قدرتمند و شکست ناپذیر،و"حکیم"به معنی کسی که از اسرار همه چیز آگاه است و تمام افعالش روی حساب و حکمت میباشد.
روشن است که برای نازل کردن اینچنین کتاب،حکمتی بیپایان،و قدرتی نامحدود لازم است،که جز در خداوند متعال وجود ندارد.
جالب اینکه این آیه به همین صورت در آغاز چهار سوره قرآن آمده است که سه سوره از سورههای حوامیم(مؤمن،جاثیه و احقاف)و یک سوره از غیر حوامیم(سوره زمر)است،این تکرار و تاکید به این منظور است که توجه همگان را به عمق اسرار قرآن و عظمت محتوای آن جلب کند،تا هیچ تعبیری را در آن ساده نینگارند،و هیچ کلمهای را بیحساب فکر نکنند،و به هیچ حدی از فهم و درک آن قانع نشوند.
این نکته نیز قابل توجه است که گاهی توصیف به"عزیز"برای خود قرآن ذکر شده،مانند وَ إِنَّهُ لَکِتٰابٌ عَزِیزٌ :"قرآن کتابی است قدرتمند و شکست- ناپذیر"(فصلت 41)دست بیهودهگویان به دامنش دراز نمیشود و گذشت زمان از ارزش آن نمیکاهد،و حقایق آن به کهنهگی نمیگراید تحریفگران را
1) 1) "تنزیل الکتاب"خبر مبتدای محذوفی است و در تقدیر"هذا تنزیل الکتاب" میباشد،ضمنا"تنزیل"مصدری است که در اینجا به معنی اسم مفعول است،و از قبیل اضافه"موصوف"به"صفت"میباشد و در تقدیر"هذا کتاب منزل..."است.
رسوا میکند و در مسیر زمان همواره پیش میتازد.
و گاه برای نازل کننده قرآن مانند آیه مورد بحث،و هر دو صحیح است.
*** سپس به بیان آیات و نشانههای عظمت خدا در آفاق و انفس پرداخته، میگوید:"در آسمانها و زمین نشانههای فراوانی است برای آنها که اهل ایمانند و طالب حقند"(ان فی السماوات و الارض لآیات للمؤمنین).
عظمت آسمانها از یک سو،و نظام شگفتانگیز آنها که میلیونها سال میگذرد و برنامههای آنها بدون کمترین انحراف و دگرگونی ادامه مییابد از سوی دیگر،و ساختمان زمین و عجائب آن از سوی سوم هر یک آیتی از آیات خدا است.
زمینی که به گفته بعضی از دانشمندان 14 نوع حرکت دارد،و با سرعت سرسامآوری به گرد خود میگردد،و نیز حرکتی سریع به گرد خورشید،و حرکت دیگری همراه خانواده منظومه شمسی در دل کهکشان دارد،و به مسافرتی بیانتها مشغول است،با اینحال چنان آرام است که مهد آسایش انسان و همه موجودات زنده است،و ابدا احساس نمیشود که حتی به مقدار سر سوزنی حرکت میکند! نه چنان سخت است که نتوان در آن زراعت کرد و خانه بنا نمود،و نه چنان نرم است که قابل استقرار و بقا نباشد.
انواع منابع و معادن و وسائل حیات برای میلیاردها انسان گذشته و امروز و آینده در آن فراهم شده،و آن قدر زیبایی دارد که انسان را مسحور و مفتون خود میسازد کوهها و دریاها و جو زمین نیز هر کدام آیتی است اسرارآمیز ولی این نشانههای توحید و عظمت آفریدگار را تنها در اختیار مؤمنان یعنی طالبان حق و پویندگان راه"اللّٰه"قرار میدهد،و کوردلان بیخبر و مغرور از درک آن محرومند.
سپس از این آیات"آفاقی"به"آیات انفسی"پرداخته،میگوید:"و در آفرینش شما و جنبندگانی که در سراسر زمین پراکنده ساخته نیز نشانههایی است برای جمعیتی که اهل یقینند"( وَ فِی خَلْقِکُمْ وَ مٰا یَبُثُّ مِنْ دٰابَّةٍ آیٰاتٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ ).
در حقیقت همانگونه که در عبارت معروف و منسوب به امیر مؤمنان علی ع آمده است:"این انسان جرم صغیری است که عالم کبیری در او خلاصه شده" و آنچه در عالم کبیر وجود دارد نمونهای از آن در درون جسم و جان او است.
خصلتها و صفاتش معجونی است از خصائل و صفات مجموعه جنبندگان و موجودات زنده،و تنوع خلقتش عصارهای است از مجموعه حوادث این جهان بزرگ.
ساختمان یک سلول او به اندازه ساختمان یک شهر عظیم صنعتی اسرارانگیز است،و آفرینش یک موی او با ویژگیها و خصوصیات مختلفی که با سرپنجه علم و دانش کشف شده است خود آیتی بزرگ از آیات الهی است.
وجود هزاران کیلومتر رگهای کوچک و بزرگ و مویرگهای فوق العاده ظریف در بدن او،و هزار کیلومتر رشتههای ارتباطی و سیمهای مخابراتی سلسله اعصاب،و چگونگی ارتباط آنها با مرکز فرماندهی فوق العاده پیچیده و اسرارآمیز و در عین حال قوی و نیرومند در مغز،و طرز کار هر یک از دستگاههای داخلی بدن، و هماهنگی عجیب آنها به هنگام بروز حوادث ناگهانی،و دفاع سرسختانه نیروهای محافظ تن در برابر هجوم عوامل خارجی،هر یک به تنهایی آیتی است.
و از انسان گذشته صدها هزار نوع جنبنده از حیوانات ذرهبینی گرفته تا حیوانات غولپیکر،با ویژگیها و ساختمانهای کاملا متنوع و رنگارنگ که گاه برای مطالعه یک نوع از آنها باید جمعی از دانشمندان تمام عمر خود را مصروف کنند،و با اینکه هزاران کتاب در باره اسرار آفرینش آنها نوشته شده هنوز آنچه در باره آنها میدانیم در برابر آنچه نمیدانیم بسیار کم است،آری هر یک به نوبه
خود آیتی و نشانهای از علم و حکمت و قدرت بیپایان مبدأ آفرینش است.
ولی چرا گروهی دهها سال در لابلای این آیات رفت و آمد دارند،و کمترین آگاهی حتی از یکی از آنها ندارند؟دلیلش همان است که قرآن میگوید:
"این آیات مخصوص طالبان ایمان و یقین و صاحبان اندیشه و فکر است"برای آنها که درهای قلب خود را گشوده و با تمام وجود تشنه یقین و علم و دانشند،حتی کمترین حرکت و کوچکترین موجود را از نظر دور نمیدارند،و ساعتها در آن میاندیشند،و از آن نردبانی میسازند برای ارتقاء به سوی"اللّٰه"و دفتری برای "معرفت کردگار"و با او به راز و نیاز میپردازند و جام دل را از باده عشقش لبریز میکنند.
*** در آیه بعد از"سه موهبت بزرگ"که هر یک نقش مهمی در حیات انسان و موجودات زنده دیگر دارد،و هر یک آیتی از آیات خدا است،نام میبرد:مساله "نور"و"آب"و"هوا"میفرماید:"در آمد و شد شب و روز،و رزقی را که خداوند از آسمان نازل کرده و به وسیله آن زمین را بعد از مرگش حیات بخشیده،و همچنین در وزش بادها،نشانههایی است برای جمعیتی که تعقل و اندیشه میکنند"( وَ اخْتِلاٰفِ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ وَ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ السَّمٰاءِ مِنْ رِزْقٍ فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا وَ تَصْرِیفِ الرِّیٰاحِ آیٰاتٌ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ ).
مساله نظام"نور و ظلمت"و آمد و شد شب و روز که هر یک با نظم خاصی جانشین و خلیفه دیگری میشود بسیار حساب شده و شگفتانگیز است،هر گاه روز دائمی بود یا فوق طولانی آن قدر حرارت بالا میرفت که تمام موجودات زنده میسوختند،و هر گاه شب جاویدان بود و یا بسیار طولانی همه از شدت سرما منجمد میشدند!.
این احتمال در تفسیر آیه نیز وجود دارد که اختلاف به معنی جانشینی
یکدیگر نباشد بلکه اشاره به همان تفاوتی است که شب و روز در فصول سال پیدا میکنند و بر اثر آن محصولات مختلف،گیاهان و میوهها و نزول برف و باران و برکات دیگر عائد انسانها میشود.
جالب اینکه دانشمندان میگویند با تمام تفاوتی که مناطق مختلف روی زمین از نظر طول شب و روز دارند اگر مجموع ایام سال را حساب کنیم تمام مناطق دقیقا به اندازه هم از نور آفتاب بهره میگیرند! (1).
در مرحله دوم از رزق حیاتبخش آسمانی،یعنی باران،سخن به میان آمده که نه در لطافت طبعش کلامی است،و نه در قدرت احیاگریش سخنی،و همه جا نشانه زندگی و طراوت و زیبایی است.
چرا چنین نباشد در حالی که قسمت اصلی بدن انسان و بسیاری از جانداران دیگر و گیاهان را همین آب تشکیل میدهد.
و در مورد سوم سخن از وزش بادها است بادهایی که هوای پراکسیژن زنده را جابجا میکنند،و در اختیار جانداران میگذارند،هوای آلوده به کربن را برای تصفیه به دشتها و جنگلها و صحراها میفرستند،و پس از تصفیه به شهرها و آبادیها میبرند،و عجب اینکه این دو دسته از موجودات زنده یعنی"حیوانات" و"گیاهان"درست بر ضد هم عمل میکنند،اولی اکسیژن را میگیرد و گاز کربن میدهد،و دومی کربن را میگیرد و اکسیژن میدهد تا تعادل در نظام حیات برقرار گردد،و با گذشت زمان ذخیره هوای مفید زمین نابود نشود.
وزش بادهایی که علاوه بر این،تلقیحگر گیاهان،و بارور کننده آنها، و افشاننده انواع بذرها در سرزمینهای مختلف،و پرورش دهنده مراتع طبیعی
1) 1) در زمینه"اختلاف شب و روز"در سورههای بقره در جلد اول ذیل آیه 164، و در جلد سوم آل عمران ذیل آیه 190،و در جلد هشتم ذیل آیه 6 یونس،و در جلد 16 ذیل آیه 71 سوره قصص بحثهای مشروحی آمده است.
و جنگلها،و موج آفرین در دل اقیانوسهاست،موجی که به دریا حیات و حرکت میبخشد،و آب را از عفونت و فساد حفظ میکند،و نیز همین بادها کشتیها را بر صفحه اقیانوسها به حرکت درمیآورد (1).
جالب اینکه در آیات فوق نخست سخن از آیات آسمان و زمین میگوید، و در پایان میفرماید:در اینها نشانههایی برای"مؤمنان"است،سپس از آفرینش موجودات زنده سخن به میان میآورد،و میگوید:در این آیاتی برای"اهل یقین"است،و بعد از نظام نور و ظلمت و باد و باران بحث میکند،و میگوید:
در اینها نشانههایی برای"اهل تعقل"است.
این تفاوت تعبیر ممکن است به خاطر این باشد که انسان سه مرحله را در مسیر معرفة اللّٰه میپیماید تا به مقصد رسد،نخست مرتبه"تفکر"سپس مرحله "یقین"و علم و بعد از آن مرحله"ایمان"و به اصطلاح عقد قلب است،و از آنجا که از نظر شرافت ایمان مرحله اول،یقین مرحله دوم،و تفکر مرحله سوم است این ترتیب در آیات ذکر شده،هر چند از نظر وجود خارجی،تفکر در مرتبه اول، سپس یقین،و بعد ایمان است،و به تعبیر دیگر آنها که اهل ایمانند از مشاهده آیات الهی به این مرحله عالی صعود میکنند و آنها که نیستند لا اقل به مرحله یقین و یا حد اقل به مرحله تفکر درآیند.
مفسران در این زمینه وجوه دیگری نیز ذکر کردهاند که آنچه گفتیم مناسبتر است.
*** سپس در آخرین آیه مورد بحث به عنوان یک جمع بندی نسبت به بحثهای گذشته،و بیان عظمت و اهمیت آیات قرآن،میفرماید:"اینها آیات الهی است که ما آن را به حق بر تو تلاوت میکنیم( تِلْکَ آیٰاتُ اللّٰهِ نَتْلُوهٰا عَلَیْکَ بِالْحَقِّ ).
1) 1) در زمینه آثار باد و باران در جلد شانزدهم ذیل آیات 46 تا 50 سوره روم (صفحه 463)بحثهای مشروحی آمده است.
آیا کلمه"تلک"اشاره به آیات قرآنی است؟یا آیات و نشانههای خداوند در آفاق و انفس که در آیات قبل به آن اشاره شده؟هر دو احتمال را دادهاند.
ولی ظاهرا به قرینه تعبیر به"تلاوت"منظور آیات قرآنی است،منتها همین آیات قرآنی بیانگر نشانههای خدا در سراسر عالم هستی است و به این ترتیب هر دو تفسیر قابل جمع است(دقت کنید).
به هر حال"تلاوت"از ماده"تلو"بر وزن(فکر)یعنی سخنی را پشت سر سخن دیگری آوردن،بنا بر این تلاوت آیات قرآن همان قرائت آیات پشت سر یکدیگر است.
تعبیر به"حق"اشاره به محتوای این آیات و هم اشاره به حقانیت نبوت پیامبر ص و وحی الهی است،و به عبارت دیگر:این آیات آن چنان گویا و مستدل است که دلیل حقانیت آن و آورنده آن در خودش نهفته است.
به راستی اگر آنها به این آیات ایمان نیاورند به چه چیز ایمان خواهند آورد؟و لذا در پایان آیه میافزاید:"این گروه کافر به کدام سخن بعد از سخن خدا و آیاتش ایمان میآورند"؟!( فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَ اللّٰهِ وَ آیٰاتِهِ یُؤْمِنُونَ ) (1).
به گفته طبرسی در مجمع البیان"حدیث"اشاره به داستانهای عبرتانگیز اقوام پیشین و سرگذشت پندآموز آنهاست،در حالی که"آیات"به دلائلی گفته میشود که صحیح را از باطل جدا میسازد و آیات قرآن مجید از هر دو سخن میگوید.
آری به راستی قرآن مجید آن چنان محتوایی از نظر استدلال و براهین
1) 1) تعبیر به"بعد اللّٰه"محذوفی دارد که در تقدیر چنین است" فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَ حدیث اللّٰه".
توحیدی و همچنین از نظر پند و اندرز دارد که هر دلی کمترین آمادگی در آن باشد،و هر سری شوری از حق داشته باشد او را به سوی خدا و پاکی و تقوا دعوت میکند،هر گاه این آیات بینات در کسی اثر نبخشد هرگز امیدی به هدایت او نیست.
وَیْلٌ لِکُلِّ أَفّٰاکٍ أَثِیمٍ (7) یَسْمَعُ آیٰاتِ اَللّٰهِ تُتْلیٰ عَلَیْهِ ثُمَّ یُصِرُّ مُسْتَکْبِراً کَأَنْ لَمْ یَسْمَعْهٰا فَبَشِّرْهُ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ (8) وَ إِذٰا عَلِمَ مِنْ آیٰاتِنٰا شَیْئاً اِتَّخَذَهٰا هُزُواً أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ (9) مِنْ وَرٰائِهِمْ جَهَنَّمُ وَ لاٰ یُغْنِی عَنْهُمْ مٰا کَسَبُوا شَیْئاً وَ لاٰ مَا اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَوْلِیٰاءَ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ (10)
7-وای بر هر دروغگوی گنهکار! 8-که پیوسته آیات الهی را میشنود که بر او تلاوت میشود اما از روی تکبر اصرار بر مخالفت دارد گویی اصلا آن را نشنیده است،چنین کسی را به عذاب دردناک بشارت ده! 9-و هر گاه از بعضی آیات ما آگاه شود آن را به باد استهزاء میگیرد،برای آنها عذاب خوار کنندهای است.
10-و پشت سر آنها دوزخ است،و هرگز آنچه را به دست آوردهاند آنها را از عذاب
الهی رهایی نمیبخشد،و نه اولیائی که غیر از خدا برای خود برگزیدند،و عذاب دردناکی برای آنهاست.
وای بر دروغگوی گنهکار!
آیات گذشته نشان میداد که گروهی هستند که سخنان الهی با انواع دلائل توحیدی و مواعظ و اندرزها را میشنوند ولی در آنها اثر نمیکند.
آیات مورد بحث از این گروه و عواقب اعمال آنها به طور مشروح سخن میگوید.
نخست میفرماید:"وای بر هر دروغگوی گنهکار"!( وَیْلٌ لِکُلِّ أَفّٰاکٍ أَثِیمٍ ) "افاک"صیغه مبالغه است،و به معنی کسی است که بسیار دروغ میگوید، و گاه به کسی که دروغ بزرگ میگوید هر چند زیاد هم نباشد گفته شده.
"اثیم"از ماده"اثم"به معنی مجرم و گنهکار است،و آن نیز معنی مبالغه را میدهد.
از این آیه به خوبی روشن میشود که موضعگیری خصمانه در برابر آیات الهی کار کسانی است که سر تا پا آلوده گناه و کذب و دروغند،نه پاک نهادان راستگو.
*** سپس به چگونگی موضعگیریهای آنها اشاره کرده،میافزاید:"پیوسته آیات الهی را که بر او تلاوت میشود میشنود اما بر اثر تکبر همواره اصرار بر مخالفت دارد گویی اصلا آن را نشنیده"( یَسْمَعُ آیٰاتِ اللّٰهِ تُتْلیٰ عَلَیْهِ ثُمَّ یُصِرُّ مُسْتَکْبِراً کَأَنْ لَمْ یَسْمَعْهٰا ). (1).
1) 1) " یَسْمَعُ آیٰاتِ اللّٰهِ "ممکن است"جمله مستانفه"باشد و یا"وصف"دیگری برای"کل".
و به این ترتیب آلودگی به گناه و دروغ،و همچنین کبر و خودبینی سبب میشود که اینهمه آیات را نشنیده گیرد و خود را به کرگوشی زند،همانگونه که در آیه 7 سوره لقمان نیز آمده است:" وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِ آیٰاتُنٰا وَلّٰی مُسْتَکْبِراً کَأَنْ لَمْ یَسْمَعْهٰا کَأَنَّ فِی أُذُنَیْهِ وَقْراً :"هنگامی که آیات ما بر او خوانده میشود مستکبرانه روی برمیگرداند،گویی آن را نشنیده،گویی اصلا گوشهایش سنگین است.
و در پایان آیه آنها را شدیدا به کیفر سختی تهدید کرده،میگوید:"چنین کسی را به عذاب دردناک بشارت ده"!( فَبَشِّرْهُ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ ).
همانگونه که او دل پیامبر و مؤمنان را بدرد آورده ما نیز او را به عذاب دردناکی مبتلا میسازیم،چرا که عذاب قیامت تجسمی است از اعمال امروز انسانها! گر چه بعضی از مفسران شان نزولی برای این آیه و آیه بعد ذکر کرده و آن را اشاره به"ابو جهل"و یا"نظر بن حارث"میدانند که داستانها و افسانههایی از عجم جمعآوری کرده بودند تا مردم را سرگرم سازند،و از آئین حق بازدارند، ولی پیداست که نه تنها مخصوص آنها نیست بلکه اختصاص به مشرکان عرب نیز ندارد،همه مجرمان دروغگوی مستکبر را در هر عصر و زمان شامل میشود همانها که آیات الهی و پیام پیامبران و سخنان پیشوایان بزرگ را نشنیده میگیرند، چرا که با شهوات و خواستههای انحرافی آنها هماهنگ نیست،و افکار شیطانی آنها را تایید نمیکند،و با عادات غلط و تقلیدهای کورکورانه آنها موافق نیست، آری همه اینها را نیز به عذاب دردناک بشارت ده.
با اینکه"عذاب"تناسبی با"بشارت"ندارد این تعبیر به عنوان سخریه و تحقیر این گروه ذکر شده است.
سپس میافزاید:"و هر گاه این مستکبر لجوج چیزی از آیات ما را بداند و از آن آگاه شود آن را به باد استهزا میگیرد"( وَ إِذٰا عَلِمَ مِنْ آیٰاتِنٰا شَیْئاً اتَّخَذَهٰا هُزُواً ) (1).
در حقیقت این جاهلان خودخواه دارای دو حالتند:حالت اول اینکه غالبا آیات الهی را میشنوند و نادیده میگیرند و با بیاعتنایی میگذرند گویی اصلا نشنیدهاند،حالت دوم اینکه اگر بشنوند و بخواهند به آن اعتنا کنند و عکس العملی نشان دهند کاری جز استهزا و مسخره کردن ندارند،و همه آنها در این دو برنامه مشترکند،گاه آن و گاه این(بنا بر این هیچگونه تضادی در میان این آیه و آیه قبل وجود ندارد).
جالب اینکه نخست میگوید:"اگر چیزی از آیات ما را بداند".ولی بعدا نمیگوید آنچه را دانسته استهزا میکند بلکه میگوید همه آیات ما را (چه آنها را که دانسته و چه آنها را که ندانسته)به استهزا و سخریه میگیرد!.
و این نهایت جهل و بیخبری است که انسان چیزی را انکار یا مسخره کند که اصلا نفهمیده است،و این بهترین دلیل لجاج و عناد آنها است.
و در پایان آیه مجازات این گروه را چنین بیان میکند:"برای آنها عذاب خوار کنندهای است"( أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِینٌ ).
چرا چنین نباشد در حالی که آنها میخواستند با استهزاء آیات الهی مقام و شخصیتی برای خود کسب کنند،اما خداوند به کیفر این کار آنها را پست و موهون و بیمقدار میکند،و آنها را به طرزی خوار کننده و خفتآور در عذاب قیامت گرفتار میسازد،آنها را به صورت بر زمین میکشند و با غل و زنجیر، همراه با ملامت و سرزنش فرشتگان عذاب،به دوزخ میبرند.
1) 1) توجه داشته باشید ضمیر"اتخذها"به"شیئا"برنمیگردد بلکه به"آیاتنا" بازمیگردد.
و از اینجا روشن میشود که چرا در آیه گذشته عذاب به"الیم"توصیف شده و در اینجا به"مهین" و در آیه آینده به"عظیم"در حقیقت هر یک متناسب است با کیفیت گناه آنها! *** آیه بعد این"عذاب مهین"را چنین شرح میدهد:"پشت سر آنها دوزخ است"( مِنْ وَرٰائِهِمْ جَهَنَّمُ ).
تعبیر به پشت سر،با اینکه دوزخ جلو آنها قرار دارد،و در آینده به آن میرسند،ممکن است از این نظر باشد که آنها اقبال به دنیا کرده،و آخرت و عذاب الهی را نادیده گرفته و پشت سر انداختهاند،و این تعبیر معمول است که انسان به هر چیزی بیاعتنایی کند میگویند:آن را پشت سر انداخته،قرآن مجید میگوید: إِنَّ هٰؤُلاٰءِ یُحِبُّونَ الْعٰاجِلَةَ وَ یَذَرُونَ ورائهم یوما ثقیلا:"آنها زندگی عاجل دنیا را دوست میدارند و آن روز سنگین قیامت را پشت سر میاندازند"(دهر 27) جمعی از مفسران نیز گفتهاند کلمه"وراء"از ماده"موارات".هر چیزی است که از انسان پوشیده باشد،هم به پشت سر گفته میشود و هم به پیش رو آنجا که دور باشد و پنهان،و به این ترتیب کلمه"وراء"مفهوم جامعی دارد که به دو مصداق متضاد اطلاق میشود. (1)
این تفسیر نیز بعید به نظر نمیرسد که بگوئیم:تعبیر به"وراء"اشاره به مساله علت و معلول است،فی المثل میگوئیم:اگر فلان غذای ناباب را بخوری پشت سر آن بیماری است،یعنی خوردن غذا علت آن بیماری میباشد،در اینجا نیز اعمال آنها عامل و سبب"عذاب"مهین دوزخ است.
1) 1) بعضی نیز گفتهاند که"وراء"اگر به فاعل اضافه شود به معنی پشت سر،و اگر به مفعول اضافه شود به معنی پیش رو است(روح البیان جلد 8 صفحه 439)ولی دلیلی برای این مطلب در دست نیست.
و به هر حال در دنبال آیه میافزاید:اگر آنها گمان میکنند اموال سرشار، و بتها و خدایان ساختگیشان،گرهی از کار آنها میگشاید سخت در اشتباهند، چرا که"هرگز آنچه را به دست آوردند آنها را از عذاب الهی نجات نمیبخشد و نه اولیائی را که برای خود ساختند و برگزیدند"( وَ لاٰ یُغْنِی عَنْهُمْ مٰا کَسَبُوا شَیْئاً وَ لاٰ مَا اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَوْلِیٰاءَ ).
و چون هیچ راه فرار و نجاتی نیست باید در آتش قهر و غضب الهی بمانند "و برای آنها عذاب عظیمی است"( وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ ).
آنها آیات الهی را کوچک شمردند خداوند عذاب آنها را بزرگ میکند، آنها بزرگی فروختند خدا نیز عذاب عظیم به آنها میدهد!.
این عذاب از هر نظر عظمت دارد هم جاودانی است هم شدید است هم توأم با تحقیر میباشد،و هم تا اعماق استخوان و جان گنهکاران نفوذ میکند،آری گناه عظیم در برابر خداوند عظیم کیفرش عذاب عظیم است.
هٰذٰا هُدیً وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ لَهُمْ عَذٰابٌ مِنْ رِجْزٍ أَلِیمٌ (11) اَللّٰهُ اَلَّذِی سَخَّرَ لَکُمُ اَلْبَحْرَ لِتَجْرِیَ اَلْفُلْکُ فِیهِ بِأَمْرِهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (12) وَ سَخَّرَ لَکُمْ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ جَمِیعاً مِنْهُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (13) قُلْ لِلَّذِینَ آمَنُوا یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لاٰ یَرْجُونَ أَیّٰامَ اَللّٰهِ لِیَجْزِیَ قَوْماً بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ (14) مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسٰاءَ فَعَلَیْهٰا ثُمَّ إِلیٰ رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ (15)
11-این(قرآن)مایه هدایت است،و کسانی که به آیات پروردگارشان کافر شدند عذابی سخت و دردناک دارند.
12-خداوند همان کسی است که دریا را مسخر شما کرد تا کشتیها به فرمانش در آن حرکت کنند و بتوانید از فضل او بهره گیرید،و شاید شکر نعمتهایش را بجا آورید.
13-او آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است همه را از سوی خودش مسخر شما ساخته، در این نشانههای مهمی است برای کسانی که اهل فکرند.
14-به مؤمنان بگو:کسانی را که امید به ایام اللّٰه(روز رستاخیز)ندارند مورد عفو قرار دهد تا خداوند در آن روز هر قومی را به اعمالی که انجام میدادند جزا دهد.
15-کسی که عمل صالحی بجا آورد برای خود بجا آورده است و کسی که کار بد میکند به زیان خود او است،سپس همه شما به سوی پروردگارتان بازمیگردید.
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار!
به دنبال بحثهایی که در باره عظمت آیات الهی در آیههای گذشته آمد آیات مورد بحث نیز همین معنی را تعقیب کرده میگوید:"این قرآن مجید مایه هدایت است"(هذا هدی).
حق را از باطل جدا میسازد،صحنه زندگی انسان را روشن میکند، و دست رهروان راه حق را گرفته به سرمنزل مقصود میرساند.
"اما برای کسانی که آیات پروردگارشان را انکار کردند عذابی است سخت و دردناک"( وَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ لَهُمْ عَذٰابٌ مِنْ رِجْزٍ أَلِیمٌ ).
"رجز"(بر وزن حرص)چنان که"راغب"در"مفردات"گفته در اصل به معنی اضطراب و لرزش و بینظمی است،مخصوصا هنگامی که شتر بیمار میشود به گونهای که از فرط ناتوانی گامهای خود را نزدیک و نامنظم برمیدارد عرب به این حالت"رجز"میگوید.
به بیماری طاعون و بلاهای سخت،و یا برف و تگرگ شدید،و وسوسههای شیاطین و مانند آن نیز این کلمه اطلاق میشود،چرا که همه آنها باعث اضطراب
و تزلزل و بینظمی است و اگر به اشعار جنگی"رجز"(بر وزن غرض)میگویند به خاطر مقطعهای کوتاه و نزدیک به هم میباشد(یا به خاطر تزلزل و اضطرابی که بر پیکر دشمن میافکند).
*** سپس رشته سخن را به بحث توحید که در آیات نخستین این سوره مطرح شده میکشاند،درسهای مؤثری از توحید خداشناسی به مشرکان میدهد.
گاه در عواطف آنها چنگ زده و میگوید:"خداوند همان کسی است که دریا را برای شما مسخر کرد تا کشتیها به فرمانش در آن حرکت کنند،و بتوانید از فضل او بهره گیرید،شاید شکر نعمتهایش را بجا آورید"( اَللّٰهُ الَّذِی سَخَّرَ لَکُمُ الْبَحْرَ لِتَجْرِیَ الْفُلْکُ فِیهِ بِأَمْرِهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ).
چه کسی در ماده اصلی کشتیها این خاصیت را آفریده که در آب فرو نمیرود؟ و چه کسی آب را بستر نرمی برای حرکت آنها قرار داده که به راحتی در آن پیش میرود؟و چه کسی به نیروی باد فرمان داده که به صورت منظم بر صفحه اقیانوسها بوزد،و کشتیها را به حرکت درآورد؟(یا اینکه نیروی بخار را جانشین باد سازد و این مرکبهای عظیم را با سرعت زیاد به جریان اندازد).
میدانیم بزرگترین و مهمترین وسیله نقلیه انسان در گذشته و امروز کشتیهای کوچک و بزرگ و غولپیکر بوده است که در طول سال میلیونها انسان و بیش از آن اموال تجارتی را از دورترین نقاط جهان به مناطق مختلف میبرد، و گاه به اندازه یک شهر کوچک وسعت،و ساکنان دارد،و وسائل و اموال در آن است!.
راستی اگر این نیروهای سهگانه نبودند،چگونه انسان میتوانست با مرکبهای ساده معمولی مشکلات حمل و نقل خود را حل کند؟هر چند مرکبهای ساده نیز از نعمتهای او است و در جای خود کارساز.
جالب اینکه در آیه 32 سوره ابراهیم میفرماید: وَ سَخَّرَ لَکُمُ الْفُلْکَ لِتَجْرِیَ فِی الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ :"کشتیها را مسخر شما کرد تا به فرمانش در دریا حرکت کند".
اما در اینجا میگوید:"دریا را مسخر شما کرد تا کشتیها در آن به حرکت درآیند"زیرا در آنجا بیشتر نظر روی تسخیر دریاها است،لذا به دنبال آن و سَخَّرَ لَکُمُ الْأَنْهٰارَ (نهرها را مسخر شما ساخت)میگوید،اما در اینجا نظر به تسخیر کشتیهاست،و به هر حال هر دو به فرمان خدا مسخر انسانند و در خدمت او.
هدف از این تسخیر آن است که"ابتغاء فضل الهی"کنید که معمولا این تعبیر در مورد تجارت و فعالیتهای اقتصادی میآید،و البته نقل و انتقال مسافرین و جا به جا شدن آنها نیز در آن نهفته است.
و هدف از این بهرهگیری از فضل الهی تحریک حس شکرگزاری انسانها است،تا عواطف آنها برای شکر منعم بسیج شود،و به دنبال آن در مسیر معرفة اللّٰه قرار گیرند.
واژه"فلک"(کشتی)چنان که قبلا هم گفتهایم هم به معنی مفرد و هم جمع استعمال میشود.
شرح بیشتر در باره تسخیر دریاها،و کشتیها،و منافع و برکات آنها را ذیل آیه 14 سوره نحل(جلد 11 صفحه 179 به بعد)مطالعه فرمائید.
*** بعد از بیان نعمت کشتیها که تماس نزدیکی با زندگی روزمره انسانها دارد به مساله تسخیر سایر موجودات به طور کلی پرداخته،میگوید:"آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمین است همه را از ناحیه خودش مسخر شما ساخت" ( وَ سَخَّرَ لَکُمْ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً مِنْهُ ).
آن قدر به شما شخصیت و ارزش و عظمت داد که تمام موجودات عالم هستی را مسخر و در مسیر منافع شما قرار داد،آفتاب و ماه،باد و باران،کوهها و درهها، جنگلها و صحراها،درختان و حیوانات،معادن و منابع زیر زمینی،و خلاصه همه این موجودات را به خدمت شما دعوت کرد، و همه را سرگشته و فرمانبردار شما ساخت،تا از مواهب او بهره گیرید و به غفلت نخورید.
قابل توجه اینکه میفرماید:جمیعا منه:"همه اینها با تمام ویژگیها و اختلافاتی که دارند از سوی اویند و به فرمان او در خدمت شما" (1).
با توجه به اینکه همه مواهب از ناحیه او است و خالق و مدبر و پروردگار همه ذات پاک او میباشد پس چرا انسان به سراغ غیر او رود؟و سر بر آستان مخلوقات ضعیف بگذارد؟و از معرفت منعم حقیقی غافل بماند؟ لذا در پایان آیه میافزاید:"در این نشانههای مهمی است برای کسانی که تفکر و اندیشه میکنند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ).
در آیه قبل از عواطف انسانها استفاده میشد،و در اینجا از عقول و اندیشههای آنها،چه خدای مهربانی که با هر زبان ممکن با بندگانش سخن میگوید،گاه با زبان دل،و گاه با زبان فکر،و هدف در همه اینها یک چیز بیش نیست،و آن بیداری انسانهای غافل و به حرکت درآوردن آنها در سیر الی اللّٰه است.
در باره تسخیر موجودات مختلف جهان بحث مشروحی ذیل آیات 31 تا 33 سوره ابراهیم(جلد 10 صفحه 349 به بعد)آوردهایم.
1) 1) در مورد اعراب و ترکیب"جمیعا منه"احتمالات متعددی داده شده است: زمخشری در کشاف دو احتمال میدهد نخست اینکه"جمیعا منه"حال برای"ما فی السموات و الارض"است،یعنی همه اینها مسخر شماست در حالی که از ناحیه اوست،دیگر اینکه خبر مبتدای محذوفی است و در تقدیر چنین است"هی منه جمیعا"بعضی نیز احتمال دادهاند که تاکید برای"ما فی السماوات و ما فی الارض"بوده باشد.
سپس به ذکر یک دستور اخلاقی در برخورد با کفار میپردازد تا بحثهای منطقی سابق را به این وسیله تکمیل کند روی سخن را به پیامبر ص کرده میفرماید:"به مؤمنان بگو کسانی را که امید به ایام اللّٰه(روز رستاخیز)ندارند مورد عفو قرار دهند،و نسبت به آنها سخت نگیرند"( قُلْ لِلَّذِینَ آمَنُوا یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لاٰ یَرْجُونَ أَیّٰامَ اللّٰهِ ).
ممکن است آنها بر اثر دور بودن از مبادی ایمان و تربیت الهی برخوردهای خشن و نامطلوب،و تعبیرات زشت و زنندهای داشته باشند،شما باید با بزرگواری و سعه صدر با اینگونه اشخاص برخورد کنید،مبادا بر لجاجت خود بیفزایند، و فاصله آنها از حق بیشتر شود،این حسن خلق و گذشت و سعه صدر هم از فشار آنها میکاهد،و هم ممکن است عاملی برای جذب آنان به ایمان گردد.
نظیر این دستور کرارا در آیات قرآن آمده است،مانند: فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلاٰمٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ :"از آنها صرفنظر کن و بگو سلام بر شما،اما بزودی نتیجه کار خود را خواهند دانست"!(زخرف-89).
اصولا در برخورد با افراد نادان،سختگیری و اصرار مجازات غالبا نتیجه مطلوبی ندارد،و بیاعتنایی و بزرگواری در برابر آنها وسیلهای برای بیدار ساختن و عاملی برای هدایت است.
البته این یک قاعده کلی نیست زیرا انکار نمیتوان کرد که مواردی نیز پیش میآید که چارهای جز خشونت و مجازات نمیباشد،ولی این در اقلیت است.
نکته دیگر اینکه همه روزها روزهای خدا است ولی در عین حال"ایام اللّٰه" به ایام مخصوصی اطلاق شده است چرا که نشانه اهمیت و عظمت آن است.
این تعبیر در دو مورد از قرآن مجید آمده،یکی در آیه مورد بحث،و دیگر در آیه سوره ابراهیم که در آنجا معنی وسیعتر و گستردهتری دارد.
در احادیث اسلامی"ایام اللّٰه"به روزهای مختلفی تفسیر شده است،از جمله
در تفسیر علی بن ابراهیم آمده که ایام اللّٰه سه روز است روز قیام مهدی ع، روز مرگ،و روز رستاخیز (1).
در حدیث دیگری از پیامبر اکرم ص میخوانیم:
ایام اللّٰه نعمائه، و بلائه ببلائه سبحانه "ایام اللّٰه روزهای نعمتهای او،و آزمایشهای او به وسیله بلاها است" (2).
به هر حال این تعبیر نشانه اهمیت روز قیامت است،روز حاکمیت آشکار خداوند بر همه کس و همه چیز،و روز عدل و داد بزرگ.
ولی برای اینکه اینگونه افراد از این بزرگواری و عفو و گذشت سوء- استفاده نکنند در پایان آیه میافزاید:"این به خاطر آن است که خداوند در آن روز هر قومی را به اعمالی که انجام میدادند جزا دهد"( لِیَجْزِیَ قَوْماً بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ ).
جمعی از مفسران این جمله را تهدیدی برای کفار و مجرمان دانستهاند در حالی که بعضی دیگر آن را بشارتی نیز برای مؤمنان در برابر این عفو و گذشت شمردهاند.
ولی مانعی ندارد که هم تهدید آن گروه باشد و هم بشارت به این گروه، چنان که در آیه بعد نیز به همین معنی اشاره شده است.
*** میفرماید:"کسی که عمل صالحی بجا آورد به سود خود بجا آورده است، و کسی که کار بدی انجام دهد به زیان خود او است،سپس همه شما به سوی پروردگارتان بازمیگردید"و نتیجه اعمال خود را مییابید( مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسٰاءَ فَعَلَیْهٰا ثُمَّ إِلیٰ رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ ).
این تعبیر که در آیات قرآن کرارا و با عبارات مختلف آمده است پاسخی
است به آنها که میگویند اطاعت و عصیان ما برای خدا چه سود و زیانی دارد؟ و این چه اصراری است که در زمینه اطاعت و نهی از معصیت او میشود؟! این آیات میگوید:همه اینها سود و زیانش متوجه خود شماست،این شما هستید که در پرتو اعمال صالح تکامل مییابید،و به آسمان قرب خدا پرواز میکنید،و این شما هستید که بر اثر جرم و گناه سقوط کرده در پرتگاه غضب و بعد از رحمت او گرفتار لعنت ابدی میشوید.
تمام برنامههای تکلیفی،و ارسال رسل،و انزال کتب،نیز همه برای همین منظور است.
لذا قرآن در یک جا میگوید: وَ مَنْ یَشْکُرْ فَإِنَّمٰا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ :"کسی که شکرگزاری کند به نفع خودش شکر گزارده و کسی که کفران کند خداوند غنی و حمید است"(لقمان-12).
در جای دیگر میگوید:من اِهْتَدیٰ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّمٰا یَضِلُّ عَلَیْهٰا :
"کسی که هدایت یابد به نفع خود او است و کسی که گمراه شود ضلالتش به زیان خود او است"(زمر-41) و در جای دیگر میخوانیم: وَ مَنْ تَزَکّٰی فَإِنَّمٰا یَتَزَکّٰی لِنَفْسِهِ وَ إِلَی اللّٰهِ الْمَصِیرُ :"کسی که پاکی گزیند به نفع خود او است،و بازگشت همه به سوی خدا است"(فاطر-18).
خلاصه،این گونه تعبیرات بیانگر این واقعیت است که دعوت"داعیان الی اللّٰه"در تمام ابعادش خدمت گستردهای است به انسانها،نه خدمتی است به خدا که از همه چیز بینیاز است،و نه به پیامبرانش که اجر آنها فقط بر خدا است، توجه به این واقعیت عامل مؤثری برای حرکت به سوی اطاعت و پرهیز از گناه است.
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْحُکْمَ وَ اَلنُّبُوَّةَ وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ اَلطَّیِّبٰاتِ وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلَی اَلْعٰالَمِینَ (16) وَ آتَیْنٰاهُمْ بَیِّنٰاتٍ مِنَ اَلْأَمْرِ فَمَا اِخْتَلَفُوا إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ اَلْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ إِنَّ رَبَّکَ یَقْضِی بَیْنَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ فِیمٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ (17) ثُمَّ جَعَلْنٰاکَ عَلیٰ شَرِیعَةٍ مِنَ اَلْأَمْرِ فَاتَّبِعْهٰا وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَ اَلَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ (18) إِنَّهُمْ لَنْ یُغْنُوا عَنْکَ مِنَ اَللّٰهِ شَیْئاً وَ إِنَّ اَلظّٰالِمِینَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیٰاءُ بَعْضٍ وَ اَللّٰهُ وَلِیُّ اَلْمُتَّقِینَ (19) هٰذٰا بَصٰائِرُ لِلنّٰاسِ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ (20)
16-ما بنی اسرائیل را کتاب آسمانی و حکومت و نبوت بخشیدیم،و از روزیهای پاکیزه به آنها عطا کردیم،و آنها را بر جهانیان(و مردم عصر خویش)برتری بخشیدیم.
17-و دلائل روشنی از امر نبوت و شریعت در اختیار آنها قرار دادیم،آنها اختلاف نکردند
مگر بعد از علم و آگاهی،و این اختلاف به خاطر ستم و برتریجویی بود،اما پروردگارت روز قیامت در میان آنها در آنچه اختلاف داشتند داوری میکند.
18-سپس تو را بر شریعت و آئین حقی قرار دادیم از آن پیروی کن و از هوسهای سرکش کسانی که آگاهی ندارند پیروی مکن! 19-آنها هرگز نمیتوانند تو را در برابر خداوند بینیاز کنند و از عذابش برهانند، و ظالمان یار و یاور یکدیگرند،اما خداوند یار و یاور پرهیزگاران است.
20-این(قرآن و شریعت آسمانی)وسائل بینایی و مایه هدایت و رحمت است برای مردمی که به آن یقین دارند.
اینهمه موهبت به بنی اسرائیل دادیم ولی...
در تعقیب بحثهایی که در آیات گذشته پیرامون انواع نعمتهای خداوند و شکرگزاری و عمل صالح آمده،در این آیات نمونهای از زندگی بعضی اقوام پیشین را که مشمول نعمتهای خداوند شدند اما کفران کردند شرح میدهد.
میفرماید:"ما به بنی اسرائیل کتاب آسمانی و حکومت و نبوت دادیم،و از روزیهای پاکیزه به آنها عطا کردیم،و آنان را بر جهانیان(هم عصر خود)برتری بخشیدیم"( وَ لَقَدْ آتَیْنٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ الْکِتٰابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ الطَّیِّبٰاتِ وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلَی الْعٰالَمِینَ ).
در این آیه مجموعا پنج موهبت را که خداوند به بنی اسرائیل عطا کرده، بیان میکند که به ضمیمه موهبت دیگری که در آیه بعد میآید مجموعا شش نعمت بزرگ است.
نخست مساله کتاب آسمانی یعنی"تورات"است،که مبین معارف دینی و حلال و حرام و طرق هدایت و سعادت بود.
دوم مقام حکومت و قضاوت،زیرا میدانیم آنها سالیانی دراز حکومتی
نیرومند و گستردهای داشتند،نه تنها داود و سلیمان که عده کثیری از بنی اسرائیل در عصر خود،زمامدارانی نیرومند بودند.
"حکم"در تعبیرات قرآن معمولا به معنی قضاوت و داوری است،ولی از آنجا که مقام قضاء،همیشه جزئی از برنامه حکومت است و قاضی بدون پشتوانه قدرت حکومت کاری از او ساخته نیست،دلالت التزامی بر مساله زمامداری نیز دارد.
در آیه 44 مائده در باره تورات میخوانیم: یَحْکُمُ بِهَا النَّبِیُّونَ الَّذِینَ أَسْلَمُوا :
"پیامبرانی که در برابر فرمان خدا تسلیم بودند،بوسیله تورات در میان مردم داوری میکردند".
سومین نعمت الهی بر آنها مقام"نبوت"بود که خداوند انبیای بسیاری را از آنها برگزید.
در روایتی آمده است:"عدد انبیای بنی اسرائیل بالغ بر هزار نفر میشد" (1).
و در روایت دیگری انبیای بنی اسرائیل چهار هزار نفر ذکر شده است (2).
اینها همه از مواهب پروردگار بر آنها بود.
در چهارمین مرحله سخن از مواهب مادی میگوید،سخنی جامع و فراگیر، میفرماید:"از انواع روزیهای پاکیزه به آنها عطا کردیم"( وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ الطَّیِّبٰاتِ ).
پنجمین و آخرین موهبت،برتری و قدرت بلا منازع آنها بود چنان که در پایان آیه میافزاید:"و ما آنها را بر جهانیان برتری بخشیدیم"( وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلَی الْعٰالَمِینَ ).
بدون شک منظور از"عالمین"،در اینجا مردم همان عصر است،زیرا آیه
110 آل عمران با صراحت میگوید: کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ :"شما مسلمانان بهترین امتی بودید که به سود انسانها قدم به عرصه وجود گذاشتید".
و نیز میدانیم پیامبر گرامی اسلام ص،برترین پیامبران است،بنا بر این امت او نیز،امت برترند،چنان که در آیه 89 سوره نحل آمده: وَ یَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنٰا بِکَ شَهِیداً عَلیٰ هٰؤُلاٰءِ :"به خاطر بیاور روزی را که از هر امتی،گواهی از خودشان بر آنها مبعوث میکنیم،و تو را گواه بر همه آنها قرار میدهیم".
*** در آیه بعد به ششمین موهبت بزرگی که خدا به این قوم حقنشناس داد اشاره کرده میگوید:"ما دلائل روشنی از امر نبوت و شریعت در اختیار آنها گذاردیم"( وَ آتَیْنٰاهُمْ بَیِّنٰاتٍ مِنَ الْأَمْرِ ).
"بینات"ممکن است اشاره به معجزات روشنی باشد که خداوند به موسی بن عمران ع و سایر انبیای بنی اسرائیل بخشید،و یا اشاره به دلائل و براهین منطقی آشکار و قوانین و احکام متقن.
بعضی از مفسران احتمال دادهاند که این تعبیر اشاره به نشانههای روشنی است که خداوند در باره پیامبر اسلام ص در اختیار آنها گذارد که با آن میتوانستند پیامبر خاتم را همچون فرزندان خود بشناسند" اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ یَعْرِفُونَهُ کَمٰا یَعْرِفُونَ ابنائهم"(بقره-146).
ولی مانعی ندارد که تمام این معانی در آیه جمع باشد.
به هر حال با وجود این مواهب بزرگ و دلائل بین و روشن جایی برای اختلاف وجود نداشت،ولی این کفران کنندگان به زودی دست به اختلاف زدند، چنان که قرآن در دنباله همین آیه میگوید:"آنها اختلاف نکردند مگر بعد از آنکه علم و آگاهی به سراغشان آمد و سرچشمه این اختلاف همان حب ریاست
و برتری جویی بود"( فَمَا اخْتَلَفُوا إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ ).
آری آنها پرچم طغیان برافراشتند،و هر گروهی به جان گروه دیگر افتاد،حتی عوامل وحدت و انسجام را وسیله اختلاف و تفرقه قرار دادند،و به دنبال آن قدرتشان به ضعف گرائید،ستاره عظمتشان افول کرد،حکومت آنها متلاشی شد و در دنیا دربدر شدند.
بعضی نیز گفتهاند منظور اختلافی است که آنها بعد از آگاهی کافی از صفات پیامبر اسلام ص در مورد او داشتند.
قرآن در پایان آیه آنها را با این عبارت هشدار میدهد:"پروردگار تو روز قیامت در میان آنها در باره آنچه اختلاف نمودند داوری میکند"( إِنَّ رَبَّکَ یَقْضِی بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فِیمٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ ).
و به این ترتیب با کفران نعمت و ایجاد اختلاف هم عظمت و قدرت خود را در دنیا از دست دادند و هم مجازات آخرت را برای خود خریدند.
*** بعد از بیان مواهبی که خداوند به بنی اسرائیل داده بود و کفران کردند، سخن از موهبت عظیمی به میان میآورد که به پیامبر اسلام ص و مسلمین ارزانی داشت،میفرماید"سپس ما تو را بر شریعت و مسیری به سوی آئین حق قرار دادیم" ( ثُمَّ جَعَلْنٰاکَ عَلیٰ شَرِیعَةٍ مِنَ الْأَمْرِ ).
"شریعت"به معنی راهی است که برای رسیدن به آب در کنار نهرهایی که سطح آب از ساحل نهر پائینتر است احداث میکنند،سپس به هر راهی که انسان را به مقصد و مقصودش میرساند اطلاق شده است،بکار گرفتن این تعبیر در مورد آئین حق به خاطر آن است که انسان را به سرچشمه وحی و رضایت الهی و سعادت جاویدان که همچون آب حیات است میرساند،این واژه یک بار در قرآن بکار رفته و تنها در مورد اسلام است.
منظور از"الامر"در اینجا همان دین و آئین حق است که در آیه گذشته نیز به آن اشاره شده بود آنجا که فرمود:( بَیِّنٰاتٍ مِنَ الْأَمْرِ ).
و از آنجا که این مسیر،مسیر نجات و پیروزی است به دنبال آن به پیامبر ص دستور میدهد"از آن پیروی کن"( فَاتَّبِعْهٰا ).
و نیز از آنجا که نقطه مقابل آن چیزی جز پیروی از هوا و هوس جاهلان نیست،در آخر آیه میافزاید:"و از هوا و هوسهای کسانی که آگاهی ندارند پیروی مکن"( وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
در حقیقت دو راه بیش نیست،"راه انبیاء و وحی"و"راه هوا و هوسهای جهال"،اگر کسی به اولی پشت کند در مسیر دوم خواهد افتاد،و اگر کسی به آن روی آورد از خط انبیاء جدا خواهد شد،و به این ترتیب قرآن قلم بطلان بر هر برنامه هدایتی که از سرچشمه وحی مدد نمیگیرد کشیده است.
قابل توجه اینکه بعضی از مفسران گفتهاند:رؤسای قریش نزد پیامبر ص آمدند و عرض کردند.بیا و به آئین نیاکانت بازگرد که هم از تو افضل بودند و هم سالمندتر! در آن زمان پیامبر ص هنوز در مکه بود،آیه فوق نازل شد (1)و به آنها پاسخ گفت که راه وصول به حق وحی آسمانی است که بر تو نازل شده،نه آنچه هوا و هوس این جاهلان اقتضا میکند.
همیشه رهبران راستین به هنگامی که آئین جدید و پاک و نوینی را عرضه میکردند با این وسوسه جاهلان روبرو بودند که تو بهتر میفهمی یا نیاکان و بزرگان و پیشکسوتان قبل از تو؟و اصرار داشتند آنها نیز همان روشهای خرافی را ادامه دهند که اگر اینگونه پیشنهادها عملی میشد هرگز انسان گامی
1) 1) تفسیر کبیر"فخر رازی"جلد 27 صفحه 265.
به سوی تکامل برنمیداشت.
*** آیه بعد در حقیقت علتی است برای نهی از تسلیم شدن در برابر پیشنهاد مشرکان میگوید:"آنها هرگز نمیتوانند تو را در برابر خداوند بینیاز کنند و از عذابش برهانند"( إِنَّهُمْ لَنْ یُغْنُوا عَنْکَ مِنَ اللّٰهِ شَیْئاً ).
هر گاه از آئین باطل آنها پیروی کنی و عذاب الهی دامان تو را بگیرد هرگز نمیتوانند به کمک تو بشتابند،و یا اگر خداوند نعمتی را از تو سلب کند آنها قادر به جبران آن نخواهند بود،گر چه روی سخن در این آیات به پیامبر است ولی منظور همه مؤمنان میباشند.
سپس میافزاید:ظالمان یار و یاور و دوست و ولی یکدیگرند"( إِنَّ الظّٰالِمِینَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیٰاءُ بَعْضٍ ).
همه از یک قماشند و در یک مسیر و سر و ته یک کرباس،و همگی ضعیف و ناتوانند.
اما گمان نکن که تو و افراد با ایمان که اکنون در اقلیت هستید یار و یاوری ندارید"خداوند ولی پرهیزگاران است"( وَ اللّٰهُ وَلِیُّ الْمُتَّقِینَ ).
درست است آنها ظاهرا جمعیتی عظیم و قدرت و ثروت قابل ملاحظهای دارند ولی در برابر قدرت بیانتهای حق ذره ناچیزی بیش نیستند.
*** در آخرین آیه مورد بحث به عنوان تاکید بر آنچه گذشت و دعوت به پیروی از این آئین الهی میگوید:"این قرآن و شریعت وسیله بینایی و مایه هدایت و رحمت برای مردمی است که اهل یقین هستند"( هٰذٰا بَصٰائِرُ لِلنّٰاسِ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ ).
"بصائر"جمع"بصیرت"به معنی بینایی است،هر چند این واژه بیشتر
در مورد بینشهای فکری و عقلی استعمال میشود،ولی گاه به تمام اموری که مایه درک و فهم مطلب است اطلاق میگردد.
جالب اینکه میگوید"این قرآن و شریعت بیناییهایی است"یعنی عین بینایی است،آنهم نه یک بینایی که بینائیها،نه در یک بعد که در همه ابعاد زندگی به انسان بینش صحیح میدهد.
نظیر همین تعبیر در آیات دیگر قرآن از جمله آیه 104 سوره انعام آمده است قَدْ جٰاءَکُمْ بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ :"بیناییهایی از سوی پروردگارتان برای شما آمد".
در اینجا سه موضوع در آیه مطرح شده:"بصائر"،"هدایت"و"رحمت" که به ترتیب علت و معلول یکدیگرند،آیات روشنگر و شریعت بینا کننده انسان را به سوی هدایت میبرد،و هدایت نیز مایه رحمت پروردگار است.
جالب اینکه"بصائر"را برای عموم مردم ذکر میکند،اما هدایت و رحمت را مخصوص کسانی که اهل یقینند،و باید چنین باشد زیرا آیات قرآن مخصوص قوم و گروهی نیست،بلکه تمام انسانها که در مفهوم"الناس"جمعند در آن شریکند، بیهیچگونه محدودیتی از نظر زمان و مکان،ولی طبیعی است هدایت فرع بر یقین، و رحمت الهی نیز مولود آن است،و شامل حال همه نمیشود.
به هر حال اینکه میگوید:قرآن عین بصیرت و عین هدایت و رحمت است تعبیر زیبایی است که از عظمت و تاثیر و عمق این کتاب آسمانی حکایت میکند برای آنها که رهرو راهند و جستجوگر حقند.
أَمْ حَسِبَ اَلَّذِینَ اِجْتَرَحُوا اَلسَّیِّئٰاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَوٰاءً مَحْیٰاهُمْ وَ مَمٰاتُهُمْ سٰاءَ مٰا یَحْکُمُونَ (21) وَ خَلَقَ اَللّٰهُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ وَ لِتُجْزیٰ کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ (22) أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اَللّٰهُ عَلیٰ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلیٰ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلیٰ بَصَرِهِ غِشٰاوَةً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اَللّٰهِ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ (23)
21-آیا کسانی که مرتکب سیئات شدند گمان کردند که ما آنها را همچون کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند قرار میدهیم که حیات و مرگشان یکسان باشد؟چه بد داوری میکنند.
22-و خداوند آسمانها و زمین را به حق آفریده است،تا هر کس در برابر اعمالی که انجام داده است جزا داده شود،و به آنها ستمی نخواهد شد.
23-آیا دیدی کسی را که معبود خود را هوای نفس خویش قرار داده؟و خداوند او را با آگاهی(بر اینکه شایسته هدایت نیست)گمراه ساخته،و بر گوش و قلبش
مهر زده،و بر چشمش پردهای افکنده،با اینحال چه کسی میتواند غیر از خدا او را هدایت کند؟آیا متذکر نمیشوید؟!
حیات و مرگ این دو گروه یکسان نیست
در تعقیب آیات گذشته که سخن از دو گروه"مؤمنان"و"کافران"،یا "پرهیزگاران"و"مجرمان"در میان بود در نخستین آیه مورد بحث این دو را در یک مقایسه اصولی در برابر هم قرار داده میگوید:"آیا کسانی که مرتکب سیئات شدند گمان کردند آنها را همچون کسانی قرار میدهیم که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادهاند که حیات و مرگشان یکسان باشد"؟!( أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئٰاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ سَوٰاءً مَحْیٰاهُمْ وَ مَمٰاتُهُمْ ).
"چه بد داوری میکنند"!( سٰاءَ مٰا یَحْکُمُونَ ).
مگر ممکن است نور و ظلمت،علم و جهل،خوب و بد، ایمان و کفر یکسان باشد؟مگر امکان دارد بازتاب و ثمره و نتیجه این امور نامساوی،مساوی گردد؟ هرگز چنین نیست،مؤمنان صالح العمل از مجرمان بیایمان در همه چیز جدا هستند،و ایمان و کفر و اعمال نیک و بد سرتاسر زندگی و مرگ هر یک از آنها را به رنگ خود درمیآورد.
این آیه همانند آیه 28 سوره"ص"است که میفرماید:"آیا کسانی را که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند همچون"مفسدان در ارض" قرار دهیم؟یا پرهیزگاران را همچون فاجران"؟( أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجّٰارِ ).
یا همانند آیه 35 و 36 سوره قلم که میگوید:"آیا مسلمانان را همچون مجرمان قرار میدهیم؟چه میشود شما را چگونه داوری میکنید"؟!( أَ فَنَجْعَلُ
الْمُسْلِمِینَ کَالْمُجْرِمِینَ مٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ ).
"اجترحوا"از ماده"جرح"در اصل به معنی جراحت و اثری که بر اثر بیماری و آسیبهاست که به بدن انسان میرسد،و از آنجا که ارتکاب گناه گویی روح او را مجروح میسازد ماده"اجتراح"به معنی انجام گناه نیز به کار رفته،و گاه در معنی وسیعتری،یعنی هر گونه اکتساب،استعمال میشود، و اعضای بدن را از این نظر"جوارح"گویند که انسان به وسیله آن مقاصد خود را انجام میدهد و آنچه میخواهد به دست میآورد و کسب میکند.
به هر حال این آیه میگوید:این یک پندار غلط است که تصور کنند ایمان و عمل صالح،یا کفر و گناه،تاثیری در زندگی انسان نمیگذارد،چنین نیست زندگی و مرگ این دو گروه کاملا با هم متفاوت است.
مؤمنان در پرتو ایمان و عمل صالح از آرامش خاصی برخوردارند بطوری که سختترین حوادث زندگی تاثیری در روح آنها نمیگذارد،در حالی که افراد بیایمان و آلوده دائما در اضطرابند،اگر در نعمتند بیم زوال آن پیوسته آنها را رنج میدهد،اگر در مصیبت و ناراحتیند قدرت مقابله با آن را ندارند،چنان که در آیه 82 سوره انعام میخوانیم: اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ "آنها که ایمان آوردند و ایمان خود را به شرک نیالودند امنیت از آن آنها است،و آنها هدایت یافتگانند".
افراد با ایمان به وعدههای الهی دلگرمند و مشمول عنایات خاص اویند، چنان که در آیه 51 سوره مؤمن میخوانیم: إِنّٰا لَنَنْصُرُ رُسُلَنٰا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهٰادُ :
"ما رسولان خود و کسانی را که ایمان آوردهاند در حیات دنیا و روز قیامت که گواهان بپا میخیزند یاری میکنیم".
نور هدایت قلب گروه اول را روشن میسازد و با گامهای استوار به سوی
هدف مقدسشان پیش میروند اَللّٰهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ :"خداوند ولی کسانی است که ایمان آوردند آنها را از ظلمتها به سوی نور هدایت میکند"(بقره-257).
اما گروه دوم نه هدف مشخصی برای زندگی مییابند،و نه برنامه روشنی و در میان امواج ظلمات سرگردانند، وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیٰاؤُهُمُ الطّٰاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمٰاتِ :"کسانی که کافر شدند ولی آنها طاغوت و شیطان است،و آنها را از نور به سوی ظلمتها میبرند".
این در حیات و زندگی این جهان است،و اما به هنگام مرگ که دریچهای است به عالم بقا،و دروازهای است برای آخرت،چنان که قرآن در آیه 32 نحل میگوید:"پرهیزگاران کسانی هستند که فرشتگان قبض روح آنها میکنند در حالی که پاک و پاکیزهاند،به آنها میگویند سلام بر شما باد،وارد بهشت شوید به خاطر اعمالی که انجام میدادید"( اَلَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
در حالی که با مجرمان بیایمان طور دیگری سخن میگویند چنان که در آیههای 27 و 27 همان سوره نحل آمده است:"کافران کسانی هستند که فرشتگان قبض روح آنها میکنند در حالی که به خود ستم کردهاند،در این هنگام از روی بیچارگی و اظهار تسلیم میگویند:ما کار بدی انجام نمیدادیم،آری خداوند به آنچه انجام میدادید آگاه است-اکنون از درهای دوزخ وارد شوید و جاودانه در آن خواهید ماند چه بد جایگاهی است جایگاه متکبران"" اَلَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ ظٰالِمِی أَنْفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا السَّلَمَ مٰا کُنّٰا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ بَلیٰ إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ- فَادْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا فَلَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرِینَ ".
خلاصه،تفاوت در میان این دو گروه در تمام شؤون زندگی و مرگ و عالم
برزخ و قیامت موجود است (1).
*** آیه بعد در حقیقت تفسیر و تعلیلی است برای آیه قبل،میفرماید:"خداوند آسمانها و زمین را به حق آفریده است"( وَ خَلَقَ اللّٰهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ ).
"و هدف آن است که هر کس در برابر اعمالی که انجام داده است جزا داده شود،و به آنها ظلم و ستمی نخواهد شد"( وَ لِتُجْزیٰ کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ ).
سراسر عالم نشان میدهد که آفریننده این جهان آن را بر محور حق قرار داده،و در همه جا حق و عدالت حاکم است.
با اینحال چگونه ممکن است مؤمنان صالح العمل و مجرمان بیایمان را یکسان قرار دهد،و این امر به صورت استثنایی در قانون خلقت درآید؟ طبیعی است آنها که هماهنگ با این قانون حق و عدالت حرکت میکنند باید از برکات عالم هستی و الطاف الهی بهرهمند شوند،و آنها که بر ضد آن گام برمیدارند باید طعمه آتش سوزان قهر و غضب خدا شوند،و عدالت همین را ایجاب میکند.
1) 1) در تفسیر آیه فوق احتمالات دیگری از سوی مفسران نیز داده شده است،از جمله اینکه منظور از جمله" سَوٰاءً مَحْیٰاهُمْ وَ مَمٰاتُهُمْ "این است که مجرمان بیایمان مرگ و زندگیشان یکسان است،نه در حالت حیات خیر و برکت و طاعتی دارند و نه در حال مرگ،زندهاند اما همچون مردگانند(به این ترتیب هر دو ضمیر به مجرمان برمیگردد) دیگر اینکه منظور از حیات زندگی روز رستاخیز است یعنی چنان نیست که مؤمنان و افراد بیایمان در هنگام مرگ و به هنگام زنده شدن در قیامت یکسان باشند،ولی ظاهر آیه همان است که در بالا آوردهایم:
و از اینجا روشن میشود که"عدالت"به معنی"مساوات و برابری"نیست، بلکه عدالت آن است که هر کسی بر طبق شایستگیهایش از مواهب بیشتری بهره گیرد.
*** آخرین آیه مورد بحث نیز توضیح و تعلیل دیگری است برای عدم مساوات کافران و مؤمنان،میفرماید:"آیا مشاهده کردی کسی را که معبود خود را هوا و هوس خویش قرار داده"؟!( أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ ).
"و چون خدا میدانسته شایستگی هدایت ندارد او را گمراه ساخته" ( وَ أَضَلَّهُ اللّٰهُ عَلیٰ عِلْمٍ ).
"بر گوش و قلبش مهر زده،و بر چشمش پردهای افکنده"،تا در وادی ضلالت همواره سرگردان بماند( وَ خَتَمَ عَلیٰ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلیٰ بَصَرِهِ غِشٰاوَةً ).
"با اینحال چه کسی میتواند غیر از خدا او را هدایت کند"( فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللّٰهِ ).
"آیا با اینهمه متذکر نمیشوید"؟و تفاوت چنین کسی را با آنها که در پرتو نور حق راه خود را یافتهاند نمیفهمید؟( أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ ).
در اینجا این سؤال مطرح است که چگونه ممکن است انسان هوای نفس خویش را معبود خود سازد؟ ولی روشن است هنگامی که فرمان خدا را رها کرد،و به دنبال خواست دل و هوای نفس افتاد،و اطاعت آن را بر اطاعت حق مقدم شمرد،این همان پرستش هوای نفس است،چرا که یکی از معانی معروف"عبادت و پرستش"اطاعت است.
چنان که بارها در قرآن مجید،در مورد شیطان،یا احبار و علمای یهود آمده که"گروهی عبادت شیطان میکنند"(یس-60)و در باره یهود میگوید:
"علمای خود را رب و پروردگار خویش قرار دادهاند"(توبه-31).
در حدیث نیز آمده است که امام باقر و امام صادق ع فرمودند:
اما و اللّٰه ما صاموا لهم،و لا صلوا،و لکنهم احلوا لهم حراما و حرموا علیهم حلالا،فاتبعوهم و عبدوهم من حیث لا یشعرون: "به خدا سوگند آنها(یهود و نصاری)برای پیشوایان خود نماز و روزه بجا نیاوردند،ولی پیشوایانشان حرامی را برای آنها حلال،و حلالی را حرام کردند،و آنها پذیرفتند و پیروی نمودند،و بیآنکه توجه داشته باشند آنها را عبادت و پرستش کردند"! (1).
ولی بعضی از مفسران این تعبیر را اشاره به بت پرستان قریش میدانند که به هر چیز دل میبستند از آن بتی میساختند و در برابر آن عبادت میکردند و هر گاه جسم دیگری را مییافتند که جلب توجهشان را مینمود بت اول را کنار گذاشته از دومی بت میساختند!و به این ترتیب معبود آنها چیزی بود که هوای نفس آنها بپسندد (2).
ولی تعبیر" مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ ":"کسی که معبود خود را هوای نفس خویش قرار دهد"با تفسیر اول هماهنگتر است.
در مورد جمله" أَضَلَّهُ اللّٰهُ عَلیٰ عِلْمٍ "تفسیر معروف همان است که در بالا گفتیم یعنی"خداوند با علم به اینکه استحقاق هدایت ندارند آنها را گمراه کرده است اشاره به اینکه آنها با دست خود تمام چراغهای هدایت را شکسته،و راههای نجات را بروی خود بسته،و پلهای بازگشت را پشت سر خود ویران کردهاند،در چنین شرایطی خداوند لطف و رحمتش را از آنها بر میگیرد و حس تشخیص نیک و بد را از آنها سلب میکند،گویی قلب و
گوششان را در محفظهای گذاشته،و بسته و مهر کرده است و بر چشم آنها پرده سنگینی افکنده.
اینها در حقیقت آثار چیزی است که برای خود برگزیدهاند،و نتیجه شوم معبودی است که برای خود انتخاب کردهاند.
راستی چه بت خطرناکی است هواپرستی که تمام درهای رحمت و طرق نجات را به روی انسان میبندد،و چه گویا و پر معنی است حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام نقل شده:ما عبد تحت السماء اله ابغض الی اللّٰه من الهوی!:
"هرگز در زیر آسمان معبودی مبغوضتر نزد خدا از هوای نفس پرستش نشده است"! (1).
ولی بعضی از مفسران گفتهاند:این جمله اشاره به آن است که این هواپرستان لجوج با علم و آگاهی از طریق هدایت راه ضلالت را پیش میگیرند،چرا که علم و دانش همیشه با هدایت همراه نیست،و ضلالت نیز همیشه همراه جهل نمیباشد.
علمی مایه هدایت است که انسان به لوازم آن ملتزم باشد،و همراه آن گام بردارد،تا به سرمنزل مقصود برسد،چنان که قرآن درباره گروهی از کفار لجوج میگوید: وَ جَحَدُوا بِهٰا وَ اسْتَیْقَنَتْهٰا أَنْفُسُهُمْ :"آنها آیات خدا را انکار کردند در حالی که در دل به حقانیت آن یقین داشتند"!(نمل-14) (2).
ولی تفسیر اول با توجه به اینکه مرجع ضمیرها در آیه خداوند است مناسبتر است،زیرا میفرماید خدا او را گمراه کرده،و بر گوش و قلبش مهر زده است.
از آنچه گفتیم به خوبی روشن میشود که در آیه هیچ نشانهای از مذهب جبر نیست،بلکه تاکیدی است بر اصل اختیار و تعیین سرنوشت انسان به دست خودش.
درباره مهر نهادن خداوند بر قلب و گوش انسان،و پرده افکندن بر دل او،بحثهای بیشتری در جلد اول ذیل آیه 7 سوره بقره آوردهایم (1).
در حدیث خواندیم که مبغوضترین معبودی که مورد پرستش واقع شده است نزد خداوند بت هوی و هوس است.
در این سخن هیچگونه مبالغه نیست،چرا که بتهای معمولی موجوداتی بیخاصیتند، ولی بت هوی و هوس اغوا کننده،و سوق دهنده به سوی انواع گناه و انحراف است.
به طور کلی میتوان گفت این بت خصوصیاتی دارد که آن را مستحق این نام "منفورترین بتها"کرده است.
زشتیها را در نظر انسان زینت میدهد،تا آنجا که انسان به اعمال زشت خود میبالد و به مصداق وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً (کهف-104) به عنوان یک صالح به آن افتخار میکند! ***
،چرا که تا پایگاهی در درون انسان وجود نداشته باشد شیطان قدرت بر وسوسهگری ندارد و پایگاه شیطان چیزی جز هواپرستی نیست،همان چیزی که خود شیطان به خاطر آن
1) 1) جلد اول تفسیر نمونه صفحه 81 به بعد ذیل آیه 7 سوره بقره.
سقوط کرد،و از صف فرشتگان و مقام قرب الهی طرد شد.
مهمترین وسیله هدایت را که درک صحیح حقایق است از انسان میگیرد و پرده بر چشم و عقل آدمی میافکند،چنان که در آیات مورد بحث بعد از ذکر مساله هواپرستی صریحا به این موضوع اشاره شده است،آیات دیگر قرآن نیز گواه بر این حقیقت است.
همانگونه که پیشوای هویپرستان یعنی شیطان به چنین سرنوشت شومی گرفتار شد،و به حکمت خداوند در مساله امر به سجده بر آدم اعتراض نمود و آن را غیر حکیمانه پنداشت!
آن قدر شوم و دردناک است که گاه یک لحظه هواپرستی یک عمر پشیمانی ببار میآورد،و گاه یک لحظه هواپرستی محصول تمام عمر انسان و حسنات اعمال صالح او را بر باد میدهد.
لذا در آیات قرآن و روایات اسلامی روی این امر تاکید و هشدار داده شده است.
در حدیث معروف پیامبر ص آمده است:
ان اخوف ما اخاف علی امتی الهوی و طول الامل،اما الهوی فانه یصد عن الحق،و اما طول الامل فینسی الآخرة!: "خطرناکترین چیزی که بر امتم از آن میترسم هواپرستی و آرزوهای دراز است چرا که هواپرستی انسان را از حق بازمیدارد و آرزوی دراز آخرت را به فراموشی میسپارد" (1).
و در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:که در پاسخ این سؤال ای سلطان اغلب و اقوی؟:"کدام سلطان ستمگر غالبتر و نیرومندتر است"؟ فرمود:الهوی (2).
و در حدیث دیگری از امام زین العابدین ع آمده است که خداوند میفرماید:
و عزتی و عظمتی،و جلالی و بهایی،و علوی و ارتفاع مکانی،لا یؤثر عبد هوای علی هواه الا جعلت همه فی آخرته،و غناه فی قلبه،و کففت عنه ضیعته، و ضمنت السماوات و الارض رزقه،و اتته الدنیا و هی راغمة: "به عزت و عظمتم سوگند به جلال و نورانیت و مقام بلندم قسم که هیچ بندهای خواست مرا بر هوی خود مقدم نمیدارد مگر اینکه همت او را در آخرت و بینیازی او را در قلبش قرار میدهم،و امر معاش را بر او آسان میسازم،و روزی او را بر آسمانها و زمین تضمین میکنم و مواهب دنیا با تواضع به سراغ او میآید"! (1).
و در حدیثی از امام صادق ع آمده است:
احذروا اهوائکم کما تحذرون اعدائکم،فلیس شیء اعدی للرجال من اتباع اهوائهم و حصائد السنتهم:
"از هوای نفس بترسید همانگونه که از دشمنان بیم دارید،چرا که چیزی برای انسان دشمنتر از پیروی هوای نفس و آنچه بر زبان جاری میشود نیست. (2).
و بالآخره در حدیثی دیگر از امام صادق ع آمده است که فرمود:
انی لارجو النجاة لهذه الامة لمن عرف حقنا منهم الا لاحد ثلاثة:صاحب سلطان جائر،و صاحب هوی،و الفاسق المعلن: "من امید نجات را برای این امت برای آنها که حق ما را بشناسند دارم،مگر برای سه گروه:دوستان سلاطین جور، و هویپرستان،و گنهکاری که آشکارا گناه میکند(و باک ندارد) (3).
و در این زمینه آیات و روایات بسیار فراوان و پر بار است.
این سخن را با جمله پرمعنایی که بعضی به صورت شان نزول نقل کردهاند، و گواه زندهای بر مقصود ما است پایان میدهیم،یکی از مفسران میگوید:شبی از شبها"ابو جهل"در حالی که"ولید بن مغیره"با او همراه بود به طواف
خانه کعبه پرداخت،و در ضمن طواف در باره پیامبر اسلام ص با هم سخن میگفتند،ابو جهل گفت و اللّٰه انی لاعلم انه صادق"به خدا سوگند که من میدانم او راست میگوید"! فورا ولید به او گفت:خاموش باش!تو از کجا این سخن را میگویی؟ ابو جهل گفت:ای ولید ما او را در کودکی و جوانی صادق امین مینامیدیم، چگونه بعد از تمام عقل و کمال رشد او را کذاب و خائن بنامیم؟باز تکرار میکنم:"میدانم او راست میگوید"! ولید گفت:پس چرا او را تصدیق نمیکنی و ایمان نمیآوری؟ گفت:میخواهی دختران قریش بنشینند و بگویند از ترس شکست،تسلیم برادرزاده ابو طالب شدم؟!.
سوگند به بتهای"لات"و"عزی"که هرگز از او پیروی نخواهم کرد! اینجا بود که آیه وَ خَتَمَ عَلیٰ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ :"خدا بر گوش و قلب او مهر نهاده" نازل شد (1).
1) 1) تفسیر مراغی جلد 25 صفحه 27.
وَ قٰالُوا مٰا هِیَ إِلاّٰ حَیٰاتُنَا اَلدُّنْیٰا نَمُوتُ وَ نَحْیٰا وَ مٰا یُهْلِکُنٰا إِلاَّ اَلدَّهْرُ وَ مٰا لَهُمْ بِذٰلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَظُنُّونَ (24) وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ مٰا کٰانَ حُجَّتَهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا اِئْتُوا بِآبٰائِنٰا إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (25)
24-آنها گفتند:چیزی جز همین زندگی دنیا در کار نیست،گروهی از ما میمیرند و گروهی جای آنها را میگیرند،و جز طبیعت و روزگار ما را هلاک نمیکند،آنها به این سخن که میگویند یقین ندارند،بلکه تنها گمان بیپایهای دارند.
25-و هنگامی که آیات روشن ما بر آنها خوانده میشود دلیلی در برابر آن ندارند جز اینکه میگویند اگر راست میگوئید پدران ما را زنده کنید و بیاورید(تا گواهی دهند!).
عقاید دهریین
در این آیات بحث دیگری پیرامون منکران توحید است،منتها در اینجا تنها از گروه خاصی از آنها یعنی"دهریین"نام میبرد که مطلقا وجود صانع حکیم را در عالم هستی انکار میکردند،در حالی که اکثر مشرکان ظاهرا به خدا ایمان داشتند و بتها را شفیعان درگاه او میدانستند،میفرماید:"آنها گفتند چیزی جز
همین زندگی ما در دنیا در کار نیست،گروهی از ما میمیرند و گروهی زنده میشوند"و جای آنها را میگیرند،و نسل بشر همچنین تداوم مییابد ( وَ قٰالُوا مٰا هِیَ إِلاّٰ حَیٰاتُنَا الدُّنْیٰا نَمُوتُ وَ نَحْیٰا ).
"و چیزی جز دهر و گذشت روزگار ما را هلاک نمیکند"( وَ مٰا یُهْلِکُنٰا إِلاَّ الدَّهْرُ ).
و به این ترتیب هم"معاد"را انکار میکردند و هم"مبدأ"را،جمله نخست ناظر به انکار معاد است و جمله بعد ناظر به انکار مبدأ.
قابل توجه اینکه شبیه این تعبیر در دو آیه دیگر قرآن نیز آمده است،در سوره انعام آیه 29 میخوانیم: وَ قٰالُوا إِنْ هِیَ إِلاّٰ حَیٰاتُنَا الدُّنْیٰا وَ مٰا نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ و در سوره مؤمنون آیه 37 آمده: إِنْ هِیَ إِلاّٰ حَیٰاتُنَا الدُّنْیٰا نَمُوتُ وَ نَحْیٰا وَ مٰا نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ ،ولی در هر دو مورد تکیه بر انکار معاد است تنها در آیه مورد بحث هم معاد انکار شده و هم مبدأ.
روشن است اینکه آنها روی معاد بیشتر تکیه میکردند به خاطر وحشتی بود که از آن داشتند،و تاثیری که ممکن بود در تغییر مسیر زندگی هوسآلود آنها داشته باشد.
مفسران برای جمله"نموت و نحیا"(میمیریم و زنده میشویم)چند تفسیر ذکر کردهاند:نخست همان که در بالا گفتیم:بزرگسالان میروند،و نوزادان قدم به عرصه حیات میگذارند و جای آنها را میگیرند.
دیگر اینکه:جمله از قبیل تاخیر و تقدیم است،و در معنی چنین است ما زنده میشویم و سپس میمیریم و جز این حیات و مرگ چیز دیگری در کار نیست! سوم اینکه:بعضی میمیرند و بعضی زنده میمانند(هر چند سرانجام همه خواهند مرد).
چهارم اینکه:ما در آغاز مرده و بیجان بودیم،سپس لباس حیات بر ما
پوشیده شد اما از همه مناسبتر همان تفسیر اول است.
به هر حال این اعتقاد که فاعل حوادث این عالم دهر و روزگار است،و یا به تعبیر جمعی دیگر گردش افلاک و اوضاع کواکب میباشد عقیده جمعی از مادیین در اعصار گذشته بود که سلسله حوادث را منتهی به افلاک میکردند،و معتقد بودند هر چه در جهان ما رخ میدهد به سبب آنهاست (1)حتی گروهی از فلاسفه دهری و مانند آنها معتقد به ثبوت عقل برای افلاک بودند،و تدبیر این جهان را به دست آنها میدانستند.
این اعتقادات خرافی با گذشت زمان تدریجا از میان رفت،مخصوصا با پیشرفت علم هیئت ثابت شد چیزی بنام"افلاک"(کرات تو بر توی پوست پیازی بلورین)اصلا وجود خارجی ندارد،و ستارگان عالم بالا نیز کم و بیش ساختمانی مانند کره زمین دارند،منتها بعضی خاموشند و کسب نور از کرات دیگر میکنند، و بعضی در حال اشتعال و نور افشانی هستند.
دهریین گاه در حوادث تلخ و ناگوار به دهر بدگویی میکردند و آن را سب و دشنام میدادند و عجب اینکه بقایای آن نیز در ادبیات امروز دیده میشود که بعضی از شاعران خداپرست به"دهر غدار"و"چرخ کج مدار"بد میگویند و بر روزگار نفرین میفرستند که چرا چنین و چنان کرده است.
در شعر معروف آمده است: فلک به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس! دیگری میگوید:
1) 1) بعضی احتمال پنجمی در تفسیر این جمله دادهاند و آن اینکه اشاره به عقیده تناسخ است که جمعی از بتپرستان آن را قبول داشتند و میگفتند ما پیوسته میمیریم سپس در کالبدهای دیگر در همین جهان زنده میشویم ولی این تفسیر با جمله وَ مٰا یُهْلِکُنٰا إِلاَّ الدَّهْرُ که تنها سخن از هلاکت میگوید سازگار نیست(دقت کنید).
روزگار است اینکه گه عزت دهد گه خار دارد
چرخ بازیگر از این بازیچهها بسیار دارد!
در مورد دهر نیز گفتهاند: دهر چون نیرنگ سازد چرخ چون دستان کند مغز را آشفته سازد عقل را حیران کند! ولی در احادیث اسلامی از پیغمبر گرامی اسلام نقل شده:
لا تسبوا الدهر فان اللّٰه هو الدهر: "روزگار را دشنام ندهید چرا که خداوند روزگار است" (1).
اشاره به اینکه روزگار لفظی بیش نیست،کسی که مدبر این جهان و گرداننده این عالم است خدا است،اگر به مدبر و گرداننده این جهان بدگویی کنید بدون توجه به خداوند قادر متعال بدگویی کردهاید! شاهد گویای این سخن حدیث دیگری است که به عنوان حدیث قدسی نقل شده است خداوند میفرماید:
یؤذینی ابن آدم یسب الدهر،و انا الدهر!بیدی الامر،اقلب اللیل و النهار!: "این سخن فرزندان آدم مرا آزار میدهد که به دهر دشنام میگویند،در حالی که دهر منم!همه چیز به دست من است و شب و روز را من دگرگون میسازم" (2).
ولی در بعضی از تعبیرات دهر به معنی"ابناء روزگار"و"مردم زمانه"به کار رفته که بزرگان از بیوفایی آنها شکوه کردهاند،شبیه شعر معروفی که از امام حسین ع در شب عاشورا نقل شده که فرمود: یا دهر اف لک من خلیل کم لک بالاشراق و الاصیل من صاحب و طالب قتیل و الدهر لا یقنع بالبدیل
"ای روزگار اف بر تو باد که دوست خوبی نبودی چه اندازه صبحگاهان و شامگاهان از دوستان و طالبان ما را به قتل رساندی و روزگار هرگز قانع به گرفتن بدل و عوضی نمیشود و به این ترتیب برای دهر دو معنی وجود دارد:دهر به معنی"افلاک و روزگار" که مورد توجه دهریین بوده و آن را حاکم بر نظام هستی و زندگی انسانها میپنداشتند، و دهر به معنی"مردم عصر و زمان و ابناء روزگار".
مسلما دهر به معنی اول پنداری بیش نیست،و اگر باشد اشتباه در تعبیر است که بجای نام خداوند متعال که حاکمیت بر تمام عالم وجود دارد نام"دهر" را میبرند،ولی دهر به معنی دوم چیزی است که بسیاری از پیشوایان و بزرگان آن را مذمت کردهاند،چرا که مردم عصر خود را فریبکار،بیوفا،و متلون میدانستند.
به هر حال قرآن مجید در پاسخ این بیهودهگویان جمله کوتاه و پرمحتوایی بیان کرده که در مورد دیگری از قرآن نیز به چشم میخورد،میفرماید:"آنها به این سخن که میگویند معادی نیست و مبدأ جهان نیز دهر است یقین ندارند، بلکه تنها گمان بیپایهای دارند"( وَ مٰا لَهُمْ بِذٰلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاّٰ یَظُنُّونَ ).
شبیه این معنی در آیه 28 سوره نجم در مورد کسانی که فرشتگان را دختران خدا میپنداشتند آمده است: وَ مٰا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لاٰ یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً :"آنها به این سخن یقین ندارند آنها تنها از گمان بیاساس خود پیروی میکنند،و گمان به هیچوجه بینیاز از حق نمیکند".
همین معنی در مورد نسبت قتل به حضرت مسیح(نساء-157)و اعتقاد مشرکان عرب در باره بتها(یونس-66)نیز آمده است.
و این سهلترین دلیلی است که در مقابل اینگونه افراد ذکر میشود که شما هیچ شاهد و گواه منطقی برای اثبات مدعای خویشتن ندارید تنها بر گمان
و تخمین پندارها تکیه میکنید.
*** در آیه بعد به یکی از بهانهجوئیهای بیاساس این گروه در مورد معاد اشاره کرده،میگوید:"هنگامی که آیات بینات و آشکار ما بر آنها خوانده میشود تنها دلیلی که در برابر آن دارند این است که میگویند:اگر راست میگوئید پدران ما را زنده کنید و بیاورید تا بر صدق گفتار شما گواهی دهند ( وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ مٰا کٰانَ حُجَّتَهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا ائْتُوا بِآبٰائِنٰا إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ) (1).
آنها مدعی بودند اگر زنده شدن مردگان حق است به عنوان نمونه نیاکان ما را زنده کنید تا ببینیم و باور کنیم،و از آنها سؤال کنیم که بعد از مرگ چه خبر است؟آیا گفته شما را تصدیق میکنند؟! آری این تنها دلیل آنها بود،دلیلی سست و واهی،چرا که خداوند قدرت خویش را بر احیای مردگان از طرق مختلف به انسانها نشان داده است:
پیدایش نخستین انسان از خاک،تحولهای عجیب نطفه در رحم،آفرینش آسمان و زمین پهناور،زنده شدن زمینهای مرده بعد از نزول باران که در آیات قرآن به عنوان اسناد زندهای بر امکان رستاخیز آمده،بهترین دلیل بر این معنی است، چه نیازی به مطلب دیگری در این زمینه است؟ از این گذشته،آنها عملا نشان داده بودند که جز بهانهجویی هدفی ندارند و به فرض که چنین صحنهای مقابل چشمشان انجام میگرفت بلافاصله میگفتند این سحر است،همانگونه که در موارد مشابه آن گفتند.
تعبیر به"حجت"(دلیل)در مورد این گفتار بیاساس آنها در حقیقت کنایه از این است که آنها دلیلی جز بیدلیلی ندارند.
1) 1) "حجتهم"در آیه فوق خبر"کان"و ان قالوا...اسم آن است.
قُلِ اَللّٰهُ یُحْیِیکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یَجْمَعُکُمْ إِلیٰ یَوْمِ اَلْقِیٰامَةِ لاٰ رَیْبَ فِیهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (26) وَ لِلّٰهِ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ یَوْمَ تَقُومُ اَلسّٰاعَةُ یَوْمَئِذٍ یَخْسَرُ اَلْمُبْطِلُونَ (27) وَ تَریٰ کُلَّ أُمَّةٍ جٰاثِیَةً کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعیٰ إِلیٰ کِتٰابِهَا اَلْیَوْمَ تُجْزَوْنَ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (28) هٰذٰا کِتٰابُنٰا یَنْطِقُ عَلَیْکُمْ بِالْحَقِّ إِنّٰا کُنّٰا نَسْتَنْسِخُ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (29) فَأَمَّا اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ فَیُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِی رَحْمَتِهِ ذٰلِکَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْمُبِینُ (30) وَ أَمَّا اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَ فَلَمْ تَکُنْ آیٰاتِی تُتْلیٰ عَلَیْکُمْ فَاسْتَکْبَرْتُمْ وَ کُنْتُمْ قَوْماً مُجْرِمِینَ (31)
26-بگو خداوند شما را زنده میکند،سپس میمیراند،بار دیگر در روز قیامت که در آن تردیدی نیست جمعآوری میکند،ولی اکثر مردم نمیدانند.
27-مالکیت و حاکمیت آسمانها و زمین برای خدا است و آن روز که قیامت برپا میشود اهل باطل زیان میبینند.
28-در آن روز هر امتی را میبینی(که از شدت ترس و وحشت)بر زانو نشسته،هر امتی به سوی کتابش خوانده میشود و(به آنها میگویند)امروز جزای آنچه را انجام میدادید به شما میدهند.
29-این کتاب ماست که به حق با شما سخن میگوید(و اعمال شما را بازگو میکند) ما آنچه را انجام میدادید مینوشتیم! 30-اما کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پروردگارشان آنها را در رحمت خود وارد میکند،این پیروزی بزرگ است.
31-اما کسانی که کافر شدند به آنها گفته میشود مگر آیات من بر شما خوانده نمیشد و شما استکبار کردید و قوم مجرمی بودید.
در آن دادگاه عدل همه به زانو درمیآیند!
این آیات در حقیقت پاسخ دیگری است به سخن دهریین که منکر مبدأ و معاد بودند و در آیات قبل به گفتار آنها اشاره شد.
نخست میفرماید:"بگو:خداوند شما را زنده میکند،سپس میمیراند بار دیگر حیات میبخشد و برای حساب در روز قیامت،روزی که در آن شک و تردیدی نیست جمعآوری میکند"( قُلِ اللّٰهُ یُحْیِیکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یَجْمَعُکُمْ إِلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ لاٰ رَیْبَ فِیهِ ).
آنها نه خدا را قبول داشتند و نه روز جزا را،و محتوای این آیه در حقیقت استدلال برای هر دو قسمت است،چرا که روی مساله حیات نخستین تکیه شده، و به تعبیر دیگر:آنها اصل وجود حیات نخستین و پیدایش موجودات زنده را موجودات بیجان را نمیتوانستند انکار کنند،و این از یک سو دلیلی است برای وجود عقل و علم کل،مگر ممکن است مساله حیات و زندگی با آن نظم شگرف،
و اسرار پیچیده،و چهرههای گوناگون که عقل همه دانشمندان در آن مات و مبهوت مانده،بدون وجود خداوند قادر و عالم حاصل شود؟ به همین دلیل در آیات مختلف قرآن روی مساله حیات به عنوان یکی از آیات توحید تکیه شده است.
از سوی دیگر،کسی که قادر بر حیات نخستین است چگونه قادر بر اعاده آن نیست.
اما تعبیر به"لا ریب فیه"(هیچ شکی در آن نیست)در مورد قیامت که از وقوع آن خبر میدهد نه از امکانش ممکن است اشارهای به قانون عدالت پروردگار باشد،چرا که بطور قطع در این جهان همه حقداران به حق خود نمیرسند،و همه متجاوزان و ستمگران کیفر خود را نمیبینند،و اگر دادگاه عدل قیامت نباشد عدالت پروردگار مفهومی نخواهد داشت.
و از آنجا که بسیاری از مردم در این دلائل تامل و دقت نمیکنند در پایان آیه میافزاید:"ولی اکثر مردم نمیدانند"( وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
یکی از نامهای قیامت که در آیه فوق از آن یاد شده"یوم الجمع"است چرا که تمام خلق اولین و آخرین،و تمام قشرها و اصناف انسانها،همه در آن روز یک جا جمع میشوند(این تعبیر در چند آیه دیگر قرآن نیز آمده است از جمله شوری-7 و تغابن-9 است).
*** آیه بعد دلیل دیگری بر مساله معاد است که شبهه آن را در آیات دیگر قرآن خواندهایم،میفرماید:"مالکیت و حاکمیت آسمانها و زمین از آن خدا است"( وَ لِلّٰهِ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
او که مالک و حاکم بر تمام پهنه عالم هستی است،مسلما قدرت بر احیای مردگان را دارد،و چنین کاری در برابر قدرت او هرگز مشکل نیست.
او این جهان را مزرعهای برای قیامت،و تجارتخانه پرسودی برای عالم پس از مرگ قرار داده است،لذا در پایان آیه میافزاید:"آن روز که قیامت برپا میشود اهل باطل زیان میبینند"( وَ یَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ یَوْمَئِذٍ یَخْسَرُ الْمُبْطِلُونَ ).
چرا که سرمایه عمر را از کف داده،و تجارتی نکرده،و"جز حسرت و اندوه متاعی نخریدند".
حیات و عقل و هوش و مواهب زندگی سرمایههای انسان در این بازار تجارت است،باطلگرایان آنها را با متاع زودگذری که نسبت به آن هیچ ارزشمند نیست مبادله میکنند،و روز رستاخیز که تنها قلب سلیم و ایمان و عمل صالح به کار میآید زیانکار بودن خود را با چشم مشاهده میکند.
"یخسر"از ماده"خسران"به معنی از دست دادن سرمایه است،و به گفته"راغب"در"مفردات"گاه به خود و انسان نسبت داده میشود،و میگویند:
"خسر فلان":"فلان کس زیان کرد"و گاه به تجارت او نسبت میدهند و میگویند:
"خسرت تجارته":"تجارتش زیان کرد"گر چه ابناء دنیا این تعبیر را تنها در مورد مال و مقام و مواهب مادی به کار میبرند ولی مهمتر از خسران مادی از دست دادن سرمایه عقل و ایمان و ثواب است.
"مبطل"از ماده"ابطال"در لغت معانی مختلفی دارد باطل کردن چیزی دروغ گفتن،شوخی و استهزاء نمودن،و امر باطلی را مطرح کردن،تمام این معانی در مورد آیه فوق قابل قبول است.
آنها که حق را باطل کردهاند،و آنها که مرام و عقیده باطل را رواج دادهاند،و آنها که در برابر پیامبران الهی دروغ گفتهاند،و سخنان آنها را به باد استهزا گرفتهاند زیان و خسران خود را در آن روز خواهند دید.
آیه بعد صحنه قیامت را به طرز بسیار گویایی ترسیم میکند،میگوید:
"در آن روز هر امتی را میبینی که بر سر زانو نشسته است"( وَ تَریٰ کُلَّ أُمَّةٍ جٰاثِیَةً ).
از بعضی تعبیرات که در کلمات مفسران بزرگ آمده است چنین استفاده میشود که در گذشته ارباب دعوا در محضر قضات به این صورت مینشستند،تا از دیگران مشخص شوند،در قیامت نیز همه در آن دادگاه بزرگ بر سر زانو مینشینند تا محاکمه آنها صورت پذیرد.
و نیز ممکن است این تعبیر نشانه آمادگی آنها برای پذیرش هر فرمان و حکم باشد،چرا که افرادی که به حالت آماده باش نشستهاند بر سر زانو مینشینند.
و یا اینکه اشاره به ضعف و ناتوانی و هراس و وحشتی است که آنها را فرا میگیرد(جمع همه این معانی در مفهوم آیه نیز ممکن است).
"جاثیه"معانی دیگری نیز دارد از جمله"جمعیت انبوه و متراکم"یا "گروه گروه"و میتواند اشاره به تراکم انسانها در دادگاه عدل الهی،و یا نشستن هر امت و گروه به صورت جداگانه باشد،ولی معنی اول مشهورتر و مناسبتر است.
سپس دومین صحنه از صحنههای قیامت را به این صورت بیان میکند که:
"هر امتی به سوی کتابش خوانده میشود و به آنها میگویند:امروز جزای آنچه را انجام میدادید به شما میدهند"( کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعیٰ إِلیٰ کِتٰابِهَا الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
این کتاب همان نامه اعمالی است که تمام نیکیها و بدیها،زشتیها و زیبائیهای گفتار و کردار انسانها در آن ثبت است،و به گفته قرآن:لا یُغٰادِرُ صَغِیرَةً وَ لاٰ کَبِیرَةً إِلاّٰ أَحْصٰاهٰا :"هیچ کار کوچک و بزرگی نیست،مگر اینکه آن را ثبت کرده و برشمرده است"(کهف-49).
تعبیر" کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعیٰ إِلیٰ کِتٰابِهَا "نشان میدهد که علاوه بر نامه اعمالی
که برای هر انسانی جداگانه موجود است هر امتی نیز نامه اعمالی متعلق به جمع و گروه خود دارد،این معنی با توجه به اینکه انسان دارای دو نوع اعمال است "اعمال فردی"و"اعمال جمعی و گروهی"مطلب عجیبی به نظر نمیرسد،و وجود دو گونه نامه اعمال از این نظر کاملا طبیعی است (1).
تعبیر"تدعی"نشان میدهد که از آنها دعوت میشود که بیانیه و نامه اعمال خود را بخوانند،این شبیه همان مطلبی است که در آیه 14 سوره اسراء آمده است: اِقْرَأْ کِتٰابَکَ کَفیٰ بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً :"نامه اعمالت را بخوان،کافی است که خود حسابگر خویش باشی"! *** بار دیگر از سوی خداوند به آنها خطاب میشود و به عنوان تاکید میگوید:
"این کتاب ما است که به حق با شما سخن میگوید،و اعمال شما را بازگو میکند"!( هٰذٰا کِتٰابُنٰا یَنْطِقُ عَلَیْکُمْ بِالْحَقِّ ).
آن روز که شما هر چه میخواستید انجام میدادید هرگز باور نمیکردید که اعمالتان در جایی ثبت شود،ولی"ما دستور داده بودیم که تمام اعمالی را که انجام میدادید بنویسند"( إِنّٰا کُنّٰا نَسْتَنْسِخُ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
"نستنسخ"از ماده"استنساخ"در اصل از"نسخ"گرفته شده که به معنی زائل کردن چیزی به وسیله چیز دیگر است،مثلا گفته میشود:"نسخت الشمس الظل"(خورشید سایه را از میان برد).
سپس در مورد نوشتن کتابی از روی کتاب دیگر به کار رفته است بیآنکه کتاب اول نابود شود.
1) 1) بعضی از مفسران احتمال دادهاند که منظور از"کتاب"در آیه فوق"کتاب آسمانی"است که بر آن امت نازل شده،ولی ظاهر آیه مخصوصا با توجه به آیه بعد همان نامه اعمال است و اکثر مفسران نیز بر همین عقیده هستند.
در اینجا این سؤال پیش میآید که اگر خدا فرمان داده است اعمال آدمی را"استنساخ"کنند باید قبل از آن کتابی باشد که از روی آن کتاب،نامه اعمال نوشته شود،لذا بعضی معتقدند که نامه اعمال همه انسانها قبلا در لوح محفوظ نوشته شده است،و فرشتگان حافظ اعمال آدمی،آن را از روی لوح محفوظ استنساخ میکنند.
اما این معنی چندان متناسب با آیه مورد بحث نیست،آنچه مناسب است یکی از دو معنی است یا"استنساخ"در اینجا به معنی اصل کتابت است(چنان که بعضی از مفسران گفتهاند)و یا خود اعمال آدمی همچون کتابی است تکوینی که فرشتگان حافظان اعمال از روی آن نسخه برداری،و عکس برداری میکنند، لذا در آیات دیگر قرآن نیز به جای این تعبیر تعبیر به"کتابت"آمده است، در آیه 12 سوره یس میخوانیم: إِنّٰا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتیٰ وَ نَکْتُبُ مٰا قَدَّمُوا وَ آثٰارَهُمْ "ما مردگان را زنده میکنیم و تمام آنچه را از پیش فرستادهاند و آثار آنها را مینویسیم" (1).
در باره انواع کتابهای ثبت اعمال(نامه اعمال شخصی،نامه اعمال امتها، کتاب جامع و عمومی همه انسانها)در ذیل آیه 12 سوره یس(جلد 18 صفحه 333)بحث بیشتری آمده است.
1) 1) در روایتی از امیر مؤمنان علی(ع)آمده است: ان للّٰه ملائکة ینزلون فی کل یوم یکتبون فیه اعمال بنی آدم "خداوند فرشتگانی دارد که همه روز از آسمان نازل میشوند و اعمال بنی آدم را مینویسند"شیخ طوسی در"تبیان"ذیل آیه مورد بحث بعد از نقل روایت فوق میفرماید:"منظور از"نستنسخ"این است که به فرشتگان حافظ اعمال دستور میدهیم اعمالی را که موجب استحقاق ثواب یا عقاب است از این گروه بگیرند و ثبت کنند و بقیه را ملغی سازند،چون گروه اول همه اعمال را مینویسند"(تبیان جلد 9 صفحه 260).
در آیه بعد مرحله نهایی دادرسی قیامت را بیان میکند،آنجا که هر گروهی به نتیجه اعمال خود میرسند،میفرماید:"اما کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پروردگارشان آنها را در رحمت خود وارد میکند" ( فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ فَیُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِی رَحْمَتِهِ ).
ذکر"فاء تفریع"در اینجا دلیل بر این است که نتیجه نگاهداری حساب اعمال و آن دادگاه عدل الهی همین است که مؤمنان در رحمت الهی وارد میشوند.
طبق این آیه،ایمان به تنهایی کافی نیست که از این موهبت عظیم برخوردار شوند بلکه عمل صالح نیز شرط آن است.
تعبیر به"ربهم"(پروردگارشان)که از لطف مخصوص خداوند حکایت میکند با تعبیر به"رحمت"بجای"بهشت"تکمیل میشود.
و جمله پایان آیه که میفرماید:"این پیروزی آشکار است"( ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْمُبِینُ )به اوج کمال میرسد.
"رحمت الهی"مفهوم وسیعی دارد که دنیا و آخرت را در برمیگیرد،و در آیات قرآن بر معانی زیادی اطلاق شده است،گاه بر مساله هدایت،گاه نجات از چنگال دشمن،گاه باران پر برکت،گاه به نعمتهای دیگری همچون نعمت نور و ظلمت،و در موارد بسیاری نیز به بهشت و مواهب خدا در قیامت اطلاق شده است.
جمله"ذلک الفوز المبین"یک بار دیگر در سوره انعام آیه 16 تکرار شده است،منتها در آنجا"فوز مبین"(پیروزی آشکار)در مورد کسانی است که از عذاب الهی رهایی مییابند: مَنْ یُصْرَفْ عَنْهُ یَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمَهُ وَ ذٰلِکَ الْفَوْزُ الْمُبِینُ اما در اینجا در باره کسانی است که در بهشت و رحمت الهی وارد میشوند،و در واقع هر دو پیروزی بزرگ است:نجات از عذاب،و دخول در کانون رحمت حق.
در اینجا ممکن است این سؤال پیش آید که آیا مؤمنانی که فاقد عمل صالح هستند وارد بهشت نمیشوند؟ پاسخ این است که وارد میشوند اما بعد از آنکه مجازات خود را در دوزخ ببینند و پاک شوند،تنها کسانی بعد از حسابرسی مستقیما به این کانون رحمت راه مییابند که علاوه بر ایمان سرمایه عمل صالح نیز داشته باشند.
واژه"فوز"به طوری که راغب در مفردات میگوید به معنی"پیروزی توأم با سلامت"است،و در 19 مورد از آیات قرآن به کار رفته،گاه توصیف به"مبین"شده و گاه توصیف به"کبیر"اما در غالب آیات توصیف به"عظیم" شده و معمولا در مورد بهشت است،ولی بعضا در مورد توفیق اطاعت پروردگار و آمرزش گناهان و مانند آن نیز استعمال شده است.
*** در آیه بعد سرنوشت گروه دیگری را که نقطه مقابل این گروهند یادآور شده،میفرماید:"اما کسانی که کافر شدند به آنها گفته میشود مگر آیات من بر شما خوانده نمیشد و شما استکبار میکردید و تسلیم حق نمیشدید،و قومی مجرم و گناهکار بودید"( وَ أَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوا أَ فَلَمْ تَکُنْ آیٰاتِی تُتْلیٰ عَلَیْکُمْ فَاسْتَکْبَرْتُمْ وَ کُنْتُمْ قَوْماً مُجْرِمِینَ ).
قابل توجه اینکه در این آیه تنها سخن از کفر است،و اما اعمال سوء به عنوان یک عامل دخول در عذاب الهی ذکر نشده،این به خاطر آن است که مساله کفر به تنهایی موجب عذاب است،و یا به خاطر اینکه تعبیر به"مجرمین" در ذیل آیه برای بیان این معنی کافی است.
نکته دیگر اینکه در اینجا سخنی از مجازات دوزخ به میان نیامده،اما سخن از توبیخ و سرزنش پروردگار است که بزرگترین مجازات محسوب میشود و دوزخ در برابر آن از اهمیت کمتری برخوردار است.
این نکته نیز قابل توجه است که از این آیه استفاده میشود که بدون بعثت پیامبران و ارسال رسل و نزول آیات الهی(و به اصطلاح تاکید احکام عقل به احکام شرع)مجازاتی از سوی خداوند رحمان انجام نخواهد شد،و این نهایت لطف و مرحمت او است.
آخرین نکته اینکه مشکل بزرگ این گروه از یک سو مساله"استکبار" در برابر آیات الهی است،و از سوی دیگر و تداوم جرم و گناه"است که از جمله کُنْتُمْ قَوْماً مُجْرِمِینَ استفاده میشود.
وَ إِذٰا قِیلَ إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ وَ اَلسّٰاعَةُ لاٰ رَیْبَ فِیهٰا قُلْتُمْ مٰا نَدْرِی مَا اَلسّٰاعَةُ إِنْ نَظُنُّ إِلاّٰ ظَنًّا وَ مٰا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ (32) وَ بَدٰا لَهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا عَمِلُوا وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (33) وَ قِیلَ اَلْیَوْمَ نَنْسٰاکُمْ کَمٰا نَسِیتُمْ لِقٰاءَ یَوْمِکُمْ هٰذٰا وَ مَأْوٰاکُمُ اَلنّٰارُ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ (34) ذٰلِکُمْ بِأَنَّکُمُ اِتَّخَذْتُمْ آیٰاتِ اَللّٰهِ هُزُواً وَ غَرَّتْکُمُ اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا فَالْیَوْمَ لاٰ یُخْرَجُونَ مِنْهٰا وَ لاٰ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ (35) فَلِلّٰهِ اَلْحَمْدُ رَبِّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ رَبِّ اَلْأَرْضِ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (36) وَ لَهُ اَلْکِبْرِیٰاءُ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (37)
32-و هنگامی که گفته میشد وعده خداوند حق است و در قیامت هیچ شکی نیست،شما میگفتید:ما نمیدانیم قیامت چیست؟ما تنها گمانی در این باره داریم،و به هیچوجه یقین نداریم! 33-و سیئات اعمالشان برای آنها آشکار میشود،و سرانجام آنچه را استهزا میکردند بر آنها واقع میگردد.
34-و به آنها گفته میشود:امروز شما را فراموش میکنیم همانگونه که شما دیدار امروز را فراموش کردید،و جایگاه شما دوزخ است،و هیچ یاوری ندارید! 35-این به خاطر آن است که شما آیات خدا را به سخریه گرفتید و زندگی دنیا شما را مغرور کرد،امروز آنها از دوزخ خارج نمیشوند،و هیچگونه عذری از آنها پذیرفته نیست.
36-بنا بر این حمد و ستایش مخصوص خدا است،پروردگار آسمانها و پروردگار زمین، و پروردگار همه جهانیان.
37-و برای او است کبریا و عظمت در آسمان و زمین و او عزیز و حکیم است.
آن روز که اعمال سوء انسان آشکار میشود.
نخستین آیه مورد بحث در حقیقت توضیحی است برای آنچه در آخرین آیات گذشته به صورت اجمال بیان شده بود،توضیحی است بر مساله استکبار کافران در برابر آیات الهی و دعوت انبیا،میفرماید:"هنگامی که گفته میشد وعده الهی حق است و در قیامت هیچ شکی نیست شما میگفتید:ما نمیدانیم قیامت چیست؟ما تنها گمانی در این باره داریم و به هیچوجه یقین نداریم"( وَ إِذٰا قِیلَ إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ وَ السّٰاعَةُ لاٰ رَیْبَ فِیهٰا قُلْتُمْ مٰا نَدْرِی مَا السّٰاعَةُ إِنْ نَظُنُّ إِلاّٰ ظَنًّا وَ مٰا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ ).
تعبیر" مٰا نَدْرِی مَا السّٰاعَةُ ":"نمیدانیم قیامت چیست"؟در حالی که
مفهوم قیامت برای آنها پیچیده نبود،و اگر شکی داشتند تنها نسبت به وجود آن بود،نشان میدهد که آنها در مقام استکبار و بیاعتنایی بودند،و اگر روح حقطلبی میداشتند هم ماهیت روز قیامت امر روشنی بود هم دلیل بر وجود آن.
و از اینجا پاسخ سؤالی که در اینجا مطرح شده که اگر آنها به راستی در شک و تردید بودند مسئولیت و گناهی ندارند،روشن میشود،چرا که این شک و تردید نه بخاطر عدم وضوح حق بود،بلکه از مساله کبر و غرور و لجاجت و عناد ناشی میشد.
این احتمال نیز وجود دارد که هدفشان از ضد و نقیضگوئیها سخریه و استهزا بوده است.
*** آیه بعد سخن از مجازات و کیفر آنها میگوید،کیفری که شباهت با مجازاتهای قراردادی دنیای ما ندارد،میفرماید:"در آنجا سیئات اعمالشان برای آنها آشکار میشود"( وَ بَدٰا لَهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا عَمِلُوا ).
زشتیها و بدیها تجسم مییابند،جان میگیرند،و در برابر آنها آشکار میشوند،و همدم و همنشین آنها هستند،و دائما آزارشان میدهند! "و سرانجام آنچه را استهزا میکردند بر آنها واقع میشود"( وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ ) (1).
*** و از همه دردناکتر اینکه از سوی خداوند رحمن و رحیم به آنها خطاب میگردد:"و گفته میشود:امروز شما را فراموش میکنیم همانگونه که شما دیدار امروز را به فراموشی سپردید"!( وَ قِیلَ الْیَوْمَ نَنْسٰاکُمْ کَمٰا نَسِیتُمْ لِقٰاءَ یَوْمِکُمْ هٰذٰا )
1) 1) "حاق"از ماده"حوق"در اصل به معنی وارد شدن و نازل شدن و اصابت کردن و احاطه نمودن است،بعضی گفتهاند که اصل آن"حق"(به معنی تحقق یافتن)بوده است که قاف اول تبدیل به واو و سپس به الف شده است!
.
این تعبیری است که به صورتهای مختلف در قرآن مجید کرارا آمده است:
در آیه 51 اعراف میخوانیم: فَالْیَوْمَ نَنْسٰاهُمْ کَمٰا نَسُوا لِقٰاءَ یَوْمِهِمْ هٰذٰا :
"امروز آنها را به فراموشی میسپریم آن گونه که آنها لقای امروز را فراموش کردند".
و در آیه 14 الم سجده نیز همین معنی به شکل دیگری آمده است.
بدون شک فراموشی برای ذات پاک خداوند که علمش محیط به تمام عالم هستی است مفهومی ندارد،این کنایه لطیفی است از بیاعتنایی و نادیده گرفتن یک انسان مجرم و گنهکار،حتی در تعبیرات روزمره ما نیز دیده میشود،میگوئیم:
فلان دوست بیوفا را برای همیشه فراموش کن،یعنی همچون یک انسان فراموش شده با او رفتار نما،مهر و محبت و دیدار و دلجویی و احوالپرسی را در باره او ترک کن و هرگز به سراغ او مرو.
این تعبیر ضمنا تاکید دیگری است بر مساله"تجسم اعمال"و"تناسب مجازات و جرم"چرا که نسیان قیامت سبب میشود خدا آنها را در قیامت به فراموشی بسپارد،و چه دردناک و جانکاه است این مصیبت بزرگ که خداوند رحیم و مهربان کسی را به فراموشی بسپارد و از تمام الطافش محروم کند.
مفسران در اینجا تفسیرهای مختلفی برای این نسیان ذکر کردهاند که تقریبا روح همه آنها همان معنی جامع فوق است لذا نیازی به تکرار آنها نمیبینیم.
ضمنا منظور از فراموش کردن لقای روز قیامت فراموش کردن لقای کلیه مسائل و حوادثی است که در آن روز تحقق مییابد،اعم از حساب و کتاب و غیر آن که همواره منکر آن بودند،این احتمال نیز دارد که منظور فراموش کردن لقای خداوند در آن روز است چرا که روز قیامت به عنوان"یوم لقاء اللّٰه"در قرآن
مجید معرفی شده که منظور از آن شهود باطنی است.
در دنباله آیه میافزاید:"به آنها گفته میشود:جایگاه شما دوزخ است"! ( وَ مَأْوٰاکُمُ النّٰارُ ).
و اگر گمان میکنید کسی به یاری شما میشتابد قاطعانه به شما میگوئیم "هیچ یار و یاوری برای شما نیست"( وَ مٰا لَکُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ ).
*** اما چرا و به چه دلیل شما گرفتار چنین سرنوشتی شدید؟"این به خاطر آن است که آیات خدا را به سخریه گرفتید و زندگی دنیا شما را مغرور کرد" ( ذٰلِکُمْ بِأَنَّکُمُ اتَّخَذْتُمْ آیٰاتِ اللّٰهِ هُزُواً وَ غَرَّتْکُمُ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا ).
اصولا این دو از یکدیگر جدا نیست:"غرور"و"استهزا"افراد مغرور و خود برتربین که دیگران را با چشم حقارت نگاه میکنند غالبا آنها را به باد استهزا و سخریه میگیرند،سرچشمه اصلی غرور نیز متاع زندگی دنیا و قدرت و ثروت و پیروزیهای گذرا و موقت آن است که افراد"کمظرفیت"را چنان غافل میسازد که حتی برای دعوت فرستادگان الهی کمترین ارزشی قائل نخواهند شد،و حتی زحمت مطالعه دعوت آنها را به خود نمیدهند.
و در پایان آیه بار دیگر آنچه را که در آیه قبل آمده بود به تعبیر دیگری تکرار و تاکید کرده،میگوید:"امروز آنها از آتش دوزخ خارج نمیشوند، و هیچگونه عذری از آنها پذیرفته نیست"( فَالْیَوْمَ لاٰ یُخْرَجُونَ مِنْهٰا وَ لاٰ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ ) (1).
در آنجا سخن از ماوی و جایگاه ثابت آنها بود و در اینجا سخن از عدم خروج آنها از دوزخ است،در آنجا میفرمود یاوری ندارند،و در اینجا میگوید
1) 1) در مورد معنی"یستعتبون"و ریشه اصلی آن ذیل آیه 57 سوره روم(جلد 16 صفحه 486)توضیح لازم را دادهایم.
عذری از آنها پذیرفته نمیشود،و در نتیجه راه نجاتی برای آنها نیست.
*** در پایان این سوره برای تکمیل بحث توحید و معاد که بیشترین مباحث این سوره را در برمیگرفت،ضمن دو آیه وحدت ربوبیت و عظمت خداوند و قدرت و حکمت او را بیان میکند،و پنج وصف از صفات خدا را در این قسمت منعکس میسازد.
نخست میگوید:"پس تمام حمد و ستایش مخصوص خدا است" ( فَلِلّٰهِ الْحَمْدُ ).
چرا که او"پروردگار همه آسمانها،و پروردگار زمین،و پروردگار همه جهانیان است"( رَبِّ السَّمٰاوٰاتِ وَ رَبِّ الْأَرْضِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
"رب"به معنی مالک و مدبر،و حاکم و مصلح است،بنا بر این هر خیر و برکتی است از ناحیه ذات پاک او است و به همین دلیل تمام ستایشها به او باز میگردد،حتی ستایش گل،و صفای چمن،و صفای نسیم،و زیبایی ستارگان ستایش او است که همه از ذات پاکش سرچشمه میگیرد و با لطف و عنایتش پرورش مییابد.
جالب اینکه یک بار میگوید:پروردگار آسمانها،بار دیگر پروردگار زمین، و سرانجام پروردگار همه جهان هستی و جهانیان،تا اعتقاد به ارباب انواع و خدایان مختلفی را که برای موجودات گوناگون قائل بودند درهم بکوبد، و همه را به سوی توحید ربوبی دعوت کند.
*** بعد از بیان توصیف ذات پاک او به مقام"حمد"و"ربوبیت"در سومین توصیف
میافزاید:"و برای او است کبریاء و عظمت و علو و رفعت در آسمانها و زمین" ( وَ لَهُ الْکِبْرِیٰاءُ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
چرا که آثار عظمتش در پهنه آسمان و سراسر زمین و تمام جهان آشکار است.
در آیه قبل سخن از مقام ربوبیت یعنی مالکیت و تدبیر او در عالم هستی بود، و در اینجا سخن از عظمت او است که هر قدر در آفرینش آسمان و زمین دقت کنیم به این حقیقت آشناتر خواهیم شد.
و بالآخره در چهارمین و پنجمین توصیف میگوید:"او قادر شکست ناپذیر و حکیم علی الاطلاق است"( وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ).
و به این ترتیب مجموعه"علم و قدرت و عظمت و ربوبیت و محمودیت"که مجموعهای از مهمترین صفات و اسماء حسنای او است تکمیل میگردد.
و گویی اشاره به این میکند:له الحمد فاحمدوه،و هو الرب فاشکروا له، و له الکبریاء فکبروه،و هو العزیز الحکیم فاطیعوه:"حمد از آن او است پس حمدش را بجا آورید،و پروردگار او است پس شکرش کنید،و عظمت برای او است پس او را تکبیر گوئید،و او عزیز و حکیم است پس تنها او را اطاعت کنید".
به این ترتیب سوره جاثیه که با توصیف خداوند به"عزیز و حکیم"آغاز شده با همین اوصاف پایان مییابد،و سراسر محتوای آن نیز گواه بر عزت و حکمت بیپایان او است.
***پروردگارا!به کبریا و عظمتت سوگند،و به مقام ربوبیت و عزت و حکمتت سوگند که ما را در طریق اطاعت فرمانت ثابت قدم بدار.
خداوندا!هر گونه حمد و ستایش از آن تو است و هر موفقیتی نصیب
ماست آن هم از برکت الطاف بیکران تو است،این نعمتها را بر ما مستدام دار و افزون فرما.
بارالها!ما همه غرق احسان توایم،توفیق ادای شکرت را مرحمت کن آمین یا رب العالمین.
پایان سوره جاثیه 14 شعبان 1405 15\2\1364
محتوای سوره احقاف
این سوره از سورههای مکی است(هر چند جمعی از مفسران نزول بعضی از آیات آن را در مدینه تایید کردهاند که در شرح آن آیات بحث خواهیم کرد) و به حکم شرائط زمان و مکان نزولش که زمان مبارزه با شرک،و دعوت به توحید و معاد و مسائل زیر بنائی اسلام بوده،در همین محورها سخن میگوید،و در یک جمعبندی فشرده میتوان گفت این سوره اهداف زیر را تعقیب میکند:
1-بیان عظمت قرآن.
2-مبارزه قاطع بر ضد هر گونه شرک و بتپرستی.
3-توجیه مردم در مساله معاد و دادگاه عدل پروردگار.
4-ضمنا به عنوان هشدار به مشرکان و مجرمان گوشهای از داستان قوم عاد را که ساکن سرزمین"احقاف"بودند بیان میدارد(نام سوره نیز از همین جا گرفته شده است).
5-اشاره به گسترش و عمومیت دعوت پیامبر اسلام تا آنجا که غیر از انسانها یعنی طایفه جن را نیز شامل میشود.
6-تشویق مؤمنان و انذار کافران و ایجاد مبادی خوف و رجاء.
7-دعوت پیامبر اسلام به صبر و استقامت هر چه بیشتر و اقتدار به سیره انبیای بزرگ پیشین.
فضیلت این سوره
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص در فضیلت این سوره آمده است: من قرأ سورة الاحقاف اعطی من الاجر بعدد کل رمل فی الدنیا عشر حسنات، و محی عنه عشر سیئات،و رفع له عشر درجات: "هر کس سوره احقاف را بخواند به ازاء هر دانه شن که در این دنیا است ده حسنه به او داده میشود،و ده سیئه محو میگردد،و ده درجه بر درجات او افزوده میشود" 1. از آنجا که"احقاف"جمع"حقف"(بر وزن رزق)به معنی شنهای روان است که بر اثر وزش باد در بیابانها به صورت مستطیل و کج و معوج روی هم انباشته میشود،و سرزمین قوم عاد را از این جهت"احقاف"میگفتند که ریگستانی به این صورت بود تعبیر حدیث فوق ناظر به همین معنی است. بدیهی است اینگونه حسنات و درجات تنها به خاطر تلاوت الفاظ نیست بلکه تلاوتی است سازنده و بیدارگر در مسیر ایمان و تقوی،و محتوای سوره احقاف به راستی چنین اثری را دارد،اگر انسان طالب حقیقت و آماده عمل باشد. در حدیث دیگری از امام صادق ع آمده است: من قرأ کل لیلة او کل جمعة سورة الاحقاف لم یصبه اللّٰه عز و جل بروعة فی الحیاة الدنیا،و آمنه من فزع یوم القیامة ان شاء اللّٰه: "هر کس سوره احقاف را هر شب،یا هر جمعه، بخواند خداوند وحشت دنیا را از او برمیدارد،و از وحشت روز قیامت نیز در امان میدارد" 2. ***
این سوره از سورههای مکی است(هر چند جمعی از مفسران نزول بعضی از آیات آن را در مدینه تایید کردهاند که در شرح آن آیات بحث خواهیم کرد) و به حکم شرائط زمان و مکان نزولش که زمان مبارزه با شرک،و دعوت به توحید و معاد و مسائل زیر بنائی اسلام بوده،در همین محورها سخن میگوید،و در یک جمعبندی فشرده میتوان گفت این سوره اهداف زیر را تعقیب میکند:
1-بیان عظمت قرآن.
2-مبارزه قاطع بر ضد هر گونه شرک و بتپرستی.
3-توجیه مردم در مساله معاد و دادگاه عدل پروردگار.
4-ضمنا به عنوان هشدار به مشرکان و مجرمان گوشهای از داستان قوم عاد را که ساکن سرزمین"احقاف"بودند بیان میدارد(نام سوره نیز از همین جا گرفته شده است).
5-اشاره به گسترش و عمومیت دعوت پیامبر اسلام تا آنجا که غیر از انسانها یعنی طایفه جن را نیز شامل میشود.
6-تشویق مؤمنان و انذار کافران و ایجاد مبادی خوف و رجاء.
7-دعوت پیامبر اسلام به صبر و استقامت هر چه بیشتر و اقتدار به سیره انبیای بزرگ پیشین.
فضیلت این سوره
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص در فضیلت این سوره آمده است: من قرأ سورة الاحقاف اعطی من الاجر بعدد کل رمل فی الدنیا عشر حسنات، و محی عنه عشر سیئات،و رفع له عشر درجات: "هر کس سوره احقاف را بخواند به ازاء هر دانه شن که در این دنیا است ده حسنه به او داده میشود،و ده سیئه محو میگردد،و ده درجه بر درجات او افزوده میشود" 1. از آنجا که"احقاف"جمع"حقف"(بر وزن رزق)به معنی شنهای روان است که بر اثر وزش باد در بیابانها به صورت مستطیل و کج و معوج روی هم انباشته میشود،و سرزمین قوم عاد را از این جهت"احقاف"میگفتند که ریگستانی به این صورت بود تعبیر حدیث فوق ناظر به همین معنی است. بدیهی است اینگونه حسنات و درجات تنها به خاطر تلاوت الفاظ نیست بلکه تلاوتی است سازنده و بیدارگر در مسیر ایمان و تقوی،و محتوای سوره احقاف به راستی چنین اثری را دارد،اگر انسان طالب حقیقت و آماده عمل باشد. در حدیث دیگری از امام صادق ع آمده است: من قرأ کل لیلة او کل جمعة سورة الاحقاف لم یصبه اللّٰه عز و جل بروعة فی الحیاة الدنیا،و آمنه من فزع یوم القیامة ان شاء اللّٰه: "هر کس سوره احقاف را هر شب،یا هر جمعه، بخواند خداوند وحشت دنیا را از او برمیدارد،و از وحشت روز قیامت نیز در امان میدارد" 2. ***
ص :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>حم (1) تَنْزِیلُ اَلْکِتٰابِ مِنَ اَللّٰهِ اَلْعَزِیزِ اَلْحَکِیمِ (2) مٰا خَلَقْنَا اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا عَمّٰا أُنْذِرُوا مُعْرِضُونَ (3)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-حم.
2-این کتاب از سوی خداوند عزیز و حکیم نازل شده است.
3-ما آسمانها و زمین و آنچه در میان این دو است جز به حق و برای سرآمد معینی نیافریدیم.
اما کافران از آنچه انذار میشوند رویگردان هستند.
آفرینش این جهان بر اساس حق است
این سوره آخرین سوره از سورههای هفتگانه"حم"است که مجموعا "حوامیم"نام دارد.
در تفسیر"حروف مقطعه"عموما،و"حم"خصوصا،مطالب زیادی در آغاز سورههای"بقره"و"آل عمران"و"اعراف"و سورههای گذشته"حم"داشتیم که
نیازی به تکرار ندارد.
همین قدر میگوئیم که این آیات تکاندهنده و حرکتآفرین و پرمحتوای قرآن از حروف ساده الفبا،از حا و میم،و مانند آن،ترکیب یافته،و در عظمت خداوند همین بس که چنان ترکیب عظیمی را از چنین مفردات سادهای به وجود آورده که اگر تا دامنه قیامت در اسرار آن اندیشه کنند باز هم مطالب ناگفته بسیار دارد.
*** و شاید به همین جهت بلافاصله میافزاید:"این کتاب از سوی خداوند عزیز و حکیم(قادر و توانا)نازل شده است"( تَنْزِیلُ الْکِتٰابِ مِنَ اللّٰهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ ).
این همان تعبیری است که در آغاز سه سوره از سورههای"حم"آمده است(مؤمن و جاثیه و احقاف).
مسلم است قدرتی شکست ناپذیر و حکمتی بیکران لازم است تا چنین کتابی را نازل کند.
*** سپس از کتاب"تدوین"به کتاب"تکوین"پرداخته،و از عظمت و حقانیت آسمانها و زمین سخن میگوید،و میفرماید:"ما آسمانها و زمین و آنچه را میان این دو است جز به حق نیافریدیم"( مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ ).
نه در کتاب آسمانیش کلمهای بر خلاف حق است،و نه در مجموعه عالم خلقتش چیزی ناموزون و مخالف حق یافت میشود،همه موزون،همه سنجیده، و همه همراه و توأم با حق است.
اما این آفرینش همانگونه که سرآغازی داشته سرانجامی نیز دارد،و لذا
در دنباله آیه میافزاید:"ما برای آن سرآمد معینی قرار دادیم"( وَ أَجَلٍ مُسَمًّی ).
که با فرارسیدن آن دنیا فانی میشود،و چون این جهان توأم با حق و دارای هدف است،طبعا باید به دنبال آن جهانی دیگر که نتائج اعمال در آن بررسی میشود وجود داشته باشد،بنا بر این حقانیت این جهان خود دلیل بر وجود معاد است،و گرنه پوچ و بیهوده بود و توأم با ظلم و ستم فراوان.
اما با اینکه قرآن حق است،و آفرینش جهان نیز حق"کافران لجوج از آنچه انذار شدهاند رویگردان هستند"( وَ الَّذِینَ کَفَرُوا عَمّٰا أُنْذِرُوا مُعْرِضُونَ ).
از یک سو آیات قرآن پی در پی آنها را انذار و بیم میدهد که دادگاه بزرگی در پیش دارید،و از سوی دیگر جهان آفرینش با نظامات خاص خود نیز هشدار میدهد که حسابی در کار است،اما این غافلان بیخبر نه به این توجهی میکنند،و نه به آن.
تعبیر به"معرضون"از ماده"اعراض"اشاره به این است که اگر با آیات تکوین و تدوین روبرو و مواجه شوند حقایق را درک میکنند اما آنها صورت خود را برمیگردانند،و از حق گریزانند مبادا در روند تقالید و تخیلات و هوی و هوس آنها دگرگونی ایجاد کند.
قُلْ أَ رَأَیْتُمْ مٰا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَرُونِی مٰا ذٰا خَلَقُوا مِنَ اَلْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ اِئْتُونِی بِکِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ هٰذٰا أَوْ أَثٰارَةٍ مِنْ عِلْمٍ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (4) وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ یَدْعُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مَنْ لاٰ یَسْتَجِیبُ لَهُ إِلیٰ یَوْمِ اَلْقِیٰامَةِ وَ هُمْ عَنْ دُعٰائِهِمْ غٰافِلُونَ (5) وَ إِذٰا حُشِرَ اَلنّٰاسُ کٰانُوا لَهُمْ أَعْدٰاءً وَ کٰانُوا بِعِبٰادَتِهِمْ کٰافِرِینَ (6)
4-به آنها بگو به من خبر دهید معبودهایی را که غیر از خدا پرستش میکنید نشان دهید چه چیزی از زمین را آفریدهاند؟یا شرکتی در آفرینش آسمانها دارند؟کتابی آسمانی پیش از این،یا اثر علمی از گذشتگان برای من بیاورید(که دلیل صدق گفتار شما باشد)اگر راست میگوئید.
5-چه کسی گمراهتر است از آنها که غیر خدا را پرستش میکنند که اگر تا قیامت هم آنان را بخوانند پاسخشان نمیگویند،و اصلا صدای آنها را نمیشنوند! 6-و هنگامی که مردم محشور میشوند معبودهای آنها دشمنانشان خواهند بود،حتی عبادت آنها را انکار میکنند.
گمراهترین مردم؟
در آیات گذشته سخن از آفرینش آسمانها و زمین در میان بود که همه اینها از خداوند عزیز و حکیم است،لازمه این سخن آن است که جز او معبودی در جهان نیست چرا که تنها کسی شایسته عبودیت است که خالق و مدبر عالم باشد، و این دو در ذات پاک او جمع است.
و برای تکمیل این بحث در آیات مورد بحث روی سخن را به پیامبر ص کرده،میفرماید:"به این مشرکان بگو:به من خبر دهید معبودهایی را که غیر از خدا پرستش میکنید نشان دهید چه چیز از زمین را آفریدهاند"؟! ( قُلْ أَ رَأَیْتُمْ مٰا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَرُونِی مٰا ذٰا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ ).
"یا اینکه شرکتی در آفرینش آسمانها و مالکیت و تدبیر آنها دارند" ( أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّمٰاوٰاتِ ).
هنگامی که شما قبول دارید بتها هیچگونه دخالتی نه در آفرینش موجودات زمینی دارند،و نه در آفرینش خورشید و ماه و ستارگان و موجودات عالم بالا، و خودتان با صراحت میگوئید"خالق همه اینها اللّٰه است" (1).
با اینحال چگونه برای حل مشکلات یا جلب برکات دست به دامن"بتها" این موجودات بیخاصیت و فاقد عقل و شعور میزنید؟! و اگر فرضا میگوئید آنها شرکتی در امر خلقت و آفرینش داشتهاند "کتابی از کتب آسمانی پیشین که گفتار شما را تصدیق کند،یا آثاری علمی از علمای گذشته که گواهی بر این معنی دهد برای من بیاورید اگر راست میگوئید" ( اِئْتُونِی بِکِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ هٰذٰا أَوْ أَثٰارَةٍ مِنْ عِلْمٍ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ).
1) 1) این معنی در چهار آیه از قرآن آمده است شرح بیشتر پیرامون این مطلب را در ذیل آیه 25 سوره زخرف در همین جلد از تفسیر نمونه مطالعه فرمائید.
کوتاه سخن اینکه:دلیل یا جنبه نقلی دارد و از طریق وحی آسمانی است یا عقلی و منطقی،و یا شهادت و گواهی دانشمندان،شما که در ادعاهای خود در مورد بتها نه متکی به وحی و کتاب آسمانی هستید،و نه میتوانید شرکت آنها را در آفرینش آسمان و زمین اثبات کنید،تا از این دلیل عقلی برای الوهیت آنها استفاده نمائید،و نه اثری از علوم پیشینیان گفته شما را تایید میکند،پس معلوم میشود آئین و مسلک شما چیزی جز مشتی از خرافات زشت و پندارهای دروغین نیست.
بنا بر این جمله" أَرُونِی مٰا ذٰا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ ..."اشاره به دلیل عقل و جمله" اِئْتُونِی بِکِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ هٰذٰا "اشاره به وحی آسمانی و تعبیر به" أَثٰارَةٍ مِنْ عِلْمٍ "اشاره به سنت انبیای گذشته و اوصیای آنان یا آثار دانشمندان پیشین است (1).
علمای لغت و مفسران برای"اثارة"(بر وزن حلاوة)چند معنی ذکر کردهاند:"باقیمانده چیزی""روایت"و"علامت"ولی ظاهر این است که همه به یک معنی بازمیگردد، و آن اثری است که از چیزی باقی میماند،و دلیل بر وجود آن است.
شبیه همین گفتگو و مؤاخذه و محاکمه بتپرستان در آیه 40 سوره فاطر آمده است،آنجا که میگوید: قُلْ أَ رَأَیْتُمْ شُرَکٰاءَکُمُ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَرُونِی مٰا ذٰا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّمٰاوٰاتِ أَمْ آتَیْنٰاهُمْ کِتٰاباً فَهُمْ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْهُ بَلْ إِنْ یَعِدُ الظّٰالِمُونَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً إِلاّٰ غُرُوراً .
قابل توجه اینکه در مورد زمین میگوید: مٰا ذٰا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ (چه
1) 1) در حدیثی که در اصول کافی از امام باقر(ع)نقل شده میخوانیم که در تفسیر جمله" أَوْ أَثٰارَةٍ مِنْ عِلْمٍ "فرمود: انما عنی بذلک علم اوصیاء الانبیاء (مقصود دانشی است که از اوصیای پیامبران پیشین باقیمانده)(نور الثقلین جلد 5 صفحه 9).
چیز از زمین را آفریدهاند؟)و در مورد آسمانها میگوید: أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّمٰاوٰاتِ (یا اینکه در آفرینش آسمانها شرکتی دارند؟)یعنی در هر دو جا سخن از شرکت است،زیرا شرک در عبادت باید از شرک در خالقیت و تدبیر نشات گیرد.
در اینجا این سؤال پیش میآید که اگر مشرکان معمولا امر خلقت را منحصرا مربوط به اللّٰه میدانستند مطالبه یکی از این دلائل سهگانه از آنها برای چیست؟.
در پاسخ میتوان گفت که این مطالبه از گروه اندکی است که احتمالا در میان بتپرستان بودهاند و بتان را سهیم در آفرینش میدانستند،یا اینکه مساله به صورت فرضی مطرح شده،یعنی اگر فرضا به فکر چنین ادعایی در زمینه شرکت بتها در آفرینش جهان بیفتید هیچگونه دلیل عقلی و نقلی و عقلایی بر ادعای خود ندارید.
*** سپس برای بیان عمق گمراهی این مشرکان میافزاید:"چه کسی گمراهتر است از آنها که موجودی غیر از خدا را پرستش میکنند که اگر تا قیامت هم آنان را بخوانند پاسخشان نمیگویند"؟( وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ یَدْعُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ مَنْ لاٰ یَسْتَجِیبُ لَهُ إِلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ ).
نه تنها پاسخ آنها را نمیدهند،اصلا سخنانشان را نمیشنوند"و از دعا و ندای آنها غافلند"!( وَ هُمْ عَنْ دُعٰائِهِمْ غٰافِلُونَ ).
بعضی از مفسران مرجع ضمیر را در این آیه بتهای بیجان دانستهاند به تناسب اینکه بیشترین معبودهای مشرکان عرب همین بتها بودند،و بعضی اشاره به فرشتگان و انسانهایی که معبود واقع شدند میدانند،چرا که عبادت کنندگان فرشتگان و جن در میان عرب کم نبودند،تعبیرات مختلف این آیه که مناسب ذوی العقول است این معنی را تایید میکند.
ولی هیچ مانعی ندارد که آیه را به مفهوم گستردهاش تفسیر کنیم و تمام این معبودها اعم از بیجان و جاندار،ذوی العقول و غیر ذوی العقول در مفهوم آیه جمع باشد،و تعبیرهای مناسب ذوی العقول به اصطلاح از باب"تغلیب"است.
اینکه میگوید تا روز قیامت به سخن آنها پاسخ نمیگویند مفهومش این نیست که در قیامت جوابشان را میدهند-آن چنان که بعضی پنداشتهاند-بلکه این یک تعبیر رائج است که برای نفی ابد به کار میرود،فی المثل میگوئیم:اگر تا روز قیامت هم به فلان کس اصرار کنی به تو وام نمیدهد یعنی هرگز چنین کاری انجام نخواهد شد،نه اینکه در قیامت خواسته تو را عملی میکند.
نکته آن نیز معلوم است،زیرا هر گونه فعالیت و تلاش و کوشش و اجابت دعوت در این دنیا مفید است،هنگامی که دنیا پایان میگیرد زمینه همه این امور کلا برچیده میشود.
*** و از آن اسفبارتر اینکه:"هنگامی که مردم مشرک در قیامت محشور میشوند معبودهای آنها دشمنان آنها خواهند بود حتی عبادت آنها را انکار میکنند"! ( وَ إِذٰا حُشِرَ النّٰاسُ کٰانُوا لَهُمْ أَعْدٰاءً وَ کٰانُوا بِعِبٰادَتِهِمْ کٰافِرِینَ ).
معبودهایی که عقل دارند رسما به دشمنی برمیخیزند،حضرت مسیح ع از عابدان خود بیزاری میجوید،و فرشتگان نیز تبری میجویند،حتی شیاطین و جن نیز اظهار تنفر میکنند،و آنها که بیعقل بودند خداوند حیات و عقل به آنها میبخشد تا به سخن درآیند و مراتب دشمنی و نفرت خود را از این عابدان اظهار کنند.
نظیر این معنی در آیات دیگر قرآن نیز آمده است،از جمله در آیه 14 سوره فاطر،خطاب به مشرکان،میخوانیم: إِنْ تَدْعُوهُمْ لاٰ یَسْمَعُوا دُعٰاءَکُمْ وَ لَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجٰابُوا لَکُمْ وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ وَ لاٰ یُنَبِّئُکَ مِثْلُ خَبِیرٍ :
"هر گاه آنها را بخوانید صدای شما را نمیشنوند و اگر بشنوند اجابت نمیکنند و روز قیامت شرک و عبادت شما را انکار میکنند و هیچکس چون خداوند آگاه، تو را با خبر نمیسازد"! در اینجا نیز تمام مسائلی که در آیات مورد بحث آمده با تفاوت مختصری تکرار شده است.
اما چگونه معبودان عبادت عابدان را انکار میکنند در حالی که جای انکار نیست؟ ممکن است اشاره به این باشد که آنها در حقیقت هوای نفس خویش را میپرستیدند نه معبودان را چرا که سرچشمه"بتپرستی""هویپرستی"است.
این نکته نیز قابل توجه است که عداوت و دشمنی معبودها نسبت به عابدان در قیامت مطلبی نیست که تنها در اینجا روی آن تکیه شده باشد،در آیه 25 سوره عنکبوت از قول ابراهیم ع قهرمان بتشکن نیز میخوانیم: وَ قٰالَ إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَوْثٰاناً مَوَدَّةَ بَیْنِکُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا ثُمَّ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ یَکْفُرُ بَعْضُکُمْ بِبَعْضٍ وَ یَلْعَنُ بَعْضُکُمْ بَعْضاً :"ابراهیم گفت شما غیر از خدا بتهایی برای خود برگزیدهاید که مایه دوستی میان شما در زندگی دنیا باشد،اما در قیامت هر یک به دیگری کافر میشوید و یکدیگر را لعن میکنید"!.
در آیه 82 سوره مریم نیز آمده است کَلاّٰ سَیَکْفُرُونَ بِعِبٰادَتِهِمْ وَ یَکُونُونَ عَلَیْهِمْ ضِدًّا :"به زودی آنها عبادت عابدان را انکار میکنند و بر ضد آنها خواهند بود".
وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَهُمْ هٰذٰا سِحْرٌ مُبِینٌ (7) أَمْ یَقُولُونَ اِفْتَرٰاهُ قُلْ إِنِ اِفْتَرَیْتُهُ فَلاٰ تَمْلِکُونَ لِی مِنَ اَللّٰهِ شَیْئاً هُوَ أَعْلَمُ بِمٰا تُفِیضُونَ فِیهِ کَفیٰ بِهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِیمُ (8) قُلْ مٰا کُنْتُ بِدْعاً مِنَ اَلرُّسُلِ وَ مٰا أَدْرِی مٰا یُفْعَلُ بِی وَ لاٰ بِکُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا یُوحیٰ إِلَیَّ وَ مٰا أَنَا إِلاّٰ نَذِیرٌ مُبِینٌ (9) قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کٰانَ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ وَ کَفَرْتُمْ بِهِ وَ شَهِدَ شٰاهِدٌ مِنْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ عَلیٰ مِثْلِهِ فَآمَنَ وَ اِسْتَکْبَرْتُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِینَ (10)
7-هنگامی که آیات بینات ما بر آنها خوانده میشود کافران در برابر حقی که برای آنها آمده میگویند:این سحر آشکار است.
8-بلکه میگویند:این آیات را بر خدا افترا بسته،بگو:اگر من آن را به دروغ به خدا نسبت داده باشم(لازم است مرا رسوا کند و)شما نمیتوانید در برابر خداوند از من دفاع کنید،او کارهایی را که شما در آن وارد میشوید بهتر میداند،همین بس که خداوند گواه میان من و شما باشد،و او غفور و رحیم است.
9-بگو:من پیامبر نوظهوری نیستم،و نمیدانم خداوند با من و با شما چه خواهد کرد؟ من تنها از چیزی پیروی میکنم که بر من وحی میشود،و جز بیم دهنده آشکاری نیستم.
10-بگو:به من خبر دهید اگر این قرآن از سوی خدا باشد و شما به آن کافر شوید در حالی که شاهدی از بنی اسرائیل بر آن شهادت دهد،و او ایمان آورد و شما استکبار کنید(چه کسی از شما گمراهتر خواهد بود)خداوند قوم ظالم را هدایت نمیکند.
بگو من پیامبر نوظهوری نیستم
این آیات هم چنان از وضع مشرکان گفتگو میکند،و به چگونگی برخورد آنها با آیات الهی اشاره کرده،میگوید:"هنگامی که آیات روشن ما بر آنها خوانده میشود کافران در مورد حقی که به سوی آنها آمده است میگویند این سحر آشکار است"( وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَهُمْ هٰذٰا سِحْرٌ مُبِینٌ ).
آنها از یک سو نمیتوانند نفوذ سریع و عمیق و جاذبه عجیب قرآن را در اعماق دلها انکار کنند،و از سوی دیگر حاضر نیستند در برابر حقانیت و عظمت آن سر فرود آورند،لذا این نفوذ را با یک تفسیر انحرافی به عنوان"سحر آشکار" مطرح میکنند که خود اعتراف ضمنی روشنی است به تاثیر فوق العاده قرآن در قلوب انسانها! بنا بر این"حق"در آیه فوق اشاره به همان"آیات قرآن"است،هر چند
بعضی آن را به معنی"نبوت"یا"اسلام"یا"معجزات دیگر پیامبر"ص تفسیر کردهاند،اما با توجه به آغاز آیه تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
*** ولی آنها تنها به این تهمت قناعت نمیکنند،پا را از آن فراتر نهاده، با صراحت"میگویند:این آیات را بر خدا افترا بسته"( أَمْ یَقُولُونَ افْتَرٰاهُ ).
در اینجا خداوند به پیامبرش دستور میدهد که با دلیل روشنی به آنها پاسخ گوید میفرماید:"به آنها بگو:اگر مطلب آن طور باشد که شما میپندارید و من این سخن را افترا بستهام بر او لازم است که مرا رسوا کند،و شما نمیتوانید در برابر خداوند از من دفاع کنید"( قُلْ إِنِ افْتَرَیْتُهُ فَلاٰ تَمْلِکُونَ لِی مِنَ اللّٰهِ شَیْئاً ) (1).
چگونه ممکن است خداوند این"آیات بینات"و این معجزه جاودانی را بر دست دروغگویی ظاهر سازد؟!این از حکمت و لطف خداوند دور است.
همانگونه که در آیه 44 تا 47 سوره"حاقه"آمده است: وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنٰا بَعْضَ الْأَقٰاوِیلِ لَأَخَذْنٰا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ثُمَّ لَقَطَعْنٰا مِنْهُ الْوَتِینَ فَمٰا مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حٰاجِزِینَ "اگر او(پیامبر اسلام)نسبتهای ناروایی به ما دهد ما او را با قدرت خود میگیریم،و رگ قلب او را قطع میکنیم،و احدی از شما نمیتواند مانع این کار گردد و از او دفاع کند".
بنا بر این چگونه ممکن است من به خاطر شما دست به چنین کار خطرناکی بزنم؟،و چگونه باور میکنید من چنین دروغی را بگویم و خدا مرا زنده بگذارد، و معجزات بزرگی در اختیارم قرار دهد؟ سپس به عنوان تهدید میافزاید:"اما خداوند بهتر از هر کس کارهایی را
1) 1) جمله"ان افتریته"جمله شرطیه است که جزای آن محذوف شده و در تقدیر چنین است:"ان افتریته اخذنی و عاجلنی بالعقوبة".
که شما در آن وارد میشوید میداند"و به موقع شما را سخت کیفر میدهد ( هُوَ أَعْلَمُ بِمٰا تُفِیضُونَ فِیهِ ) (1).
آری او این نسبتهای ناروا را که به من میدهید،و در برابر فرستاده او قیام کردهاید،و با سمپاشی مردم را از ایمان به حق بازمیدارید،همه را میداند.
و در جمله بعد به عنوان تاکید بیشتر توأم با برخوردی مؤدبانه میافزاید:
"همین بس که خداوند میان من و شما گواه باشد"( کَفیٰ بِهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ ).
او صدق دعوت من،و تلاش و کوششهایم را در ابلاغ رسالت میداند،و دروغ و افترا و کارشکنی شما را نیز میبیند،و همین برای من و شما کافی است.
و برای اینکه راه بازگشت را نیز به آنها نشان دهد در پایان آیه میافزاید:
"او غفور و رحیم است"( وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ).
توبهکاران را میبخشد،و آنها را مشمول رحمت واسعه خود میسازد.
*** در آیه بعد میافزاید:"بگو من پیامبر نوظهوری نیستم که با سایر پیامبران متفاوت باشم"( قُلْ مٰا کُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ ).
"و نمیدانم خداوند با من چه میکند،و با شما چه خواهد کرد"؟! ( وَ مٰا أَدْرِی مٰا یُفْعَلُ بِی وَ لاٰ بِکُمْ ).
"تنها از آنچه بر من وحی میشود پیروی میکنم"( إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا یُوحیٰ إِلَیَّ ).
1) 1) "ما"در جمله"ما تفیضون فیه"ممکن است موصوله،و به معنی نسبتهای ناروایی باشد که به پیامبر میدادند،بنا بر این ضمیر"فیه"به آن بازمیگردد،و اگر مصدریه باشد ضمیر"فیه"به"قرآن"یا"حق"برمیگردد،و در این صورت"تفیضون" به معنی ورود در کاری به قصد افساد است.
"و جز بیم دهنده آشکاری نیستم"( وَ مٰا أَنَا إِلاّٰ نَذِیرٌ مُبِینٌ ).
این جملههای کوتاه و پرمعنی،پاسخی است به بسیاری از ایرادات مشرکان، از جمله اینکه گاه از بعثت پیامبر ص به عنوان اینکه یک بشر چگونه ممکن است با خدا ارتباط پیدا کند تعجب میکردند.
گاه میگفتند:چرا او غذا میخورد و در کوچه و بازار راه میرود؟ گاه تقاضای معجزات عجیب و غریب داشتند،و هر یک تمنایی مینمودند.
گاه انتظار داشتند که پیامبر ص کانونی از علم غیب باشد و همه حوادث آینده را برای آنها بازگو کند.
و بالآخره گاه از اینکه او دعوت به توحید و یگانگی معبود میکند تعجب میکردند.
این آیه اشارهای اجمالی به پاسخ همه این گفتگوها و بهانهجوئیها است.
میگوید:من نخستین پیامبر نیستم که دعوت به توحید کردهام،پیش از من پیامبران زیادی آمدند که همه آنها از جنس بشر بودند،لباس میپوشیدند و غذا میخوردند،هیچیک از آنها مدعی علم غیب مطلق نبود،بلکه میگفتند:
ما از حوادث غیب آن مقدار میدانیم که خدا به ما تعلیم داده است.
و هیچیک از آنها در برابر"معجزات اقتراحی"و پیشنهادهای هوسآلود مردم تسلیم نشدند.
تا همگان بدانند پیامبر ص نیز بندهای است از بندگان خدا،علم و قدرت او نیز محدود است به آنچه خدا میخواهد،علم و قدرت مطلق تنها از آن پروردگار است،اینها واقعیتهایی است که میبایست مردم بدانند تا به ایرادهای نابجا پایان دهند.
اینها همه به دنبال بحثی است که در آیات قبل آمد که گاه پیامبر ص را به سحر متهم میساختند،و گاه به افتراء،که سرچشمه این نسبتهای ناروا نیز
همان توهماتی بودند که با این آیه به آن پاسخ گفته شد.
و از اینجا روشن میشود که مفاد این آیه با آیات دیگری که نشان میدهد پیامبر ص از غیب آگاهی دارد،مانند آنچه در سوره فتح در باره فتح مکه، و ورود در مسجد الحرام آمده(آیه 27 سوره فتح)و یا آنچه در مورد مسیح ع آمده که میفرمود: أُنَبِّئُکُمْ بِمٰا تَأْکُلُونَ وَ مٰا تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ :"من شما را به آنچه میخورید و در خانهها ذخیره میکنید خبر میدهم"(آل عمران-44) و امثال اینها منافات ندارد،چرا که آیه مورد بحث نفی"علم غیب مطلق"میکند، نه"مطلق علم غیب"،به تعبیر دیگر این آیه نفی علم غیب استقلالی میکند،ولی آن آیات از علم غیب به برکت تعلیم الهی سخن میگوید.
شاهد این گفتار آیه 26 و 27 سوره"جن"است: عٰالِمُ الْغَیْبِ فَلاٰ یُظْهِرُ عَلیٰ غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّٰ مَنِ ارْتَضیٰ مِنْ رَسُولٍ :"خدا عالم الغیب است،و هیچکس را بر مکنون علم خود آگاه نمیکند مگر رسولانی که مورد رضایت اویند".
بعضی از مفسران برای آیه مورد بحث شان نزولی آوردهاند و گفتهاند:
هنگامی که فشار مشکلات بر یاران پیامبر ص در مکه زیاد شد،حضرت در خواب دید که به سرزمینی هجرت میکند که دارای نخلستان و درختان و آب فراوان است،این را برای یاران خود بازگو کرد،آنها همه خوشحال شدند و فکر کردند،به زودی گشایشی در برابر آزار مشرکان پیدا خواهد شد مدتی صبر کردند،اما اثری از آن ندیدند،عرض کردند ای رسول خدا!آنچه را فرمودی ندیدیم،کی به آن سرزمینی که در خواب دیدی مهاجرت خواهیم کرد؟پیامبر ص ساکت شد،در این هنگام آیه فوق نازل گردید: وَ مٰا أَدْرِی مٰا یُفْعَلُ بِی وَ لاٰ بِکُمْ :"من نمیدانم خدا با من و شما چه خواهد کرد" (1).
ولی این شان نزول بعید به نظر میرسد زیرا مخاطب در این آیات دشمنان
1) 1) تفسیر"فخر رازی"جلد 28 صفحه 8.
پیامبرند،نه دوستان او اما ممکن است از قبیل تطبیق باشد یعنی به هنگام مطرح کردن این سؤال از ناحیه دوستانش پیامبر ص به این آیه تمسک جست،و به آنها پاسخ گفت.
*** در آخرین آیه مورد بحث برای تکمیل آنچه در آیات قبل آمده میافزاید:
"بگو:به من خبر دهید اگر این قرآن از سوی خدا باشد و شما به آن کافر شوید، در حالی که شاهدی از بنی اسرائیل بر آن شهادت دهد،و او ایمان بیاورد و شما تکبر کنید و تسلیم نشوید،چه کسی از شما گمراهتر خواهد بود؟!مسلما خداوند قوم ظالم را هدایت نمیکند"( قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کٰانَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ وَ کَفَرْتُمْ بِهِ وَ شَهِدَ شٰاهِدٌ مِنْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ عَلیٰ مِثْلِهِ فَآمَنَ وَ اسْتَکْبَرْتُمْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ ) (1).
در این که این شاهد بنی اسرائیلی که بوده است که بر حقانیت قرآن مجید گواهی داده،در میان مفسران گفتگو است.
بعضی گفتهاند منظور موسی بن عمران است که در عصر خود خبر از ظهور پیامبر اسلام و نشانههای او داد.
ولی این احتمال با توجه به جمله فامن و استکبرتم که نشان میدهد این شاهد بنی اسرائیلی به پیامبر اسلام ایمان آورده در حالی که مشرکان استکبار کردند سازگار نیست،زیرا ظاهر جمله نشان میدهد که این شاهد در عصر پیامبر اسلام ص بوده و به حضرتش ایمان آورده در حالی که دیگران راه استکبار را پیش گرفتند.
بعضی دیگر گفتهاند این مرد یکی از علمای اهل کتاب بوده که در مکه
1) 1) جزای جمله شرطیه( إِنْ کٰانَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ )محذوف است و در تقدیر چنین است"من اضل منکم".
میزیسته،هر چند پیروان مذهب یهود و نصاری در مکه کمتر بودند،ولی چنان نیست که احدی از آنها در آنجا نبوده،با این حال معلوم نیست این عالم بنی اسرائیلی چه کسی بوده؟و نامش چه بوده است؟ این تفسیر با توجه به اینکه عالم معروفی از اهل کتاب در مکه در عصر ظهور پیامبر ص وجود نداشته و تواریخ از آن نامی به میان نیاوردهاند نیز چندان مناسب به نظر نمیرسد (1).
البته این تفسیر و تفسیر سابق این امتیاز را دارد که با مکی بودن تمام سوره احقاف سازگار است.
تفسیر سومی که از سوی اکثر مفسران پذیرفته شده این است که این شاهد دانشمند معروف یهود"عبد اللّٰه بن سلام"بود که در مدینه ایمان آورد و به مسلمین پیوست.
در حدیثی آمده است که پیامبر ص با بعضی از یارانش در مدینه در یکی از اعیاد یهود،وارد کنیسه(معبد آنها)شدند،آنها از ورود پیامبر ص ناخشنود بودند،پیامبر ص فرمود:ای جمعیت یهود دوازده نفر از خودتان را به من نشان دهید که گواهی بر وحدانیت خدا و نبوت محمد ص بدهند تا خداوند غضبش را از تمام یهودیان جهان برگیرد.
آنها ساکت شدند و احدی پاسخ نگفت،پیامبر ص سه بار این مطلب را تکرار کرد،و در هر سه بار همه سکوت کردند،سپس فرمود:شما از بیان حق ابا کردید،ولی به خدا سوگند"حاشر"و"عاقب"(القابی که در توراة برای پیامبر آمده بود)منم،خواه ایمان بیاورید یا تکذیبم کنید.
سپس پیامبر ص بازگشت اما هنوز قدم بیرون نگذاشته بود که مردی پشت
1) 1) تعبیر"شاهد"به صورت نکره در اینجا برای تعظیم است و نشان میدهد او شخص معروف و بزرگی بوده است.
سر او آمد و گفت ای محمد!بایست،پیامبر ص ایستاد،سپس رو به جمعیت یهود کرد و گفت:مرا چگونه آدمی میدانید؟ گفتند:به خدا سوگند ما در میان خود مردی آگاهتر از تو و پدر و جدت نسبت به کتاب آسمانی خود نداریم،سپس افزود:من خدا را گواه میگیرم که او همان پیامبری است که در تورات و انجیل آمده است! یهود هنگامی که چنین دیدند گفتند:تو دروغ میگویی و کلمات زشت و بدی به او نثار کردند.
رسول خدا ص فرمود:شما دروغ میگوئید،انکار شما بعد از اقرارتان هرگز پذیرفته نخواهد شد(و این مرد کسی جز عبد اللّٰه بن سلام نبود).
و در اینجا آیه فوق( قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کٰانَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ ...)نازل گشت (1).
طبق این تفسیر این آیه در مدینه نازل شده است هر چند سوره سوره مکی است،و این منحصر به آیه مورد بحث نیست،در سورههای دیگر از قرآن نیز احیانا آیات مکی در لابلای سورههای مدنی یا بالعکس دیده میشود که نشان میدهد گاه پیامبر ص دستور میداده آیهای را که تناسب با مفاد سورهای داشته بدون توجه به تاریخ نزول آن در ضمن آیات آن سوره قرار دهند.
این تفسیر از جهاتی مناسبتر به نظر میرسد.
1) 1) تفسیر"مراغی"جلد 26 صفحه 14.
وَ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا لَوْ کٰانَ خَیْراً مٰا سَبَقُونٰا إِلَیْهِ وَ إِذْ لَمْ یَهْتَدُوا بِهِ فَسَیَقُولُونَ هٰذٰا إِفْکٌ قَدِیمٌ (11) وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتٰابُ مُوسیٰ إِمٰاماً وَ رَحْمَةً وَ هٰذٰا کِتٰابٌ مُصَدِّقٌ لِسٰاناً عَرَبِیًّا لِیُنْذِرَ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا وَ بُشْریٰ لِلْمُحْسِنِینَ (12) إِنَّ اَلَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (13) أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ خٰالِدِینَ فِیهٰا جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (14)
11-کافران در باره مؤمنان چنین گفتند:اگر(اسلام)چیز خوبی بود هرگز آنها بر ما پیشی نمیگرفتند!و چون خودشان به وسیله آن هدایت نشدند میگویند این یک
دروغ قدیمی است! 12-و پیش از آن کتاب موسی که پیشوا و رحمت بود(نشانههای آن را بیان کرده)و این کتاب هماهنگ با نشانههای تورات است،در حالی که به زبان عربی و فصیح و گویاست تا ظالمان را انذار کند و نیکوکاران را بشارت دهد.
13-کسانی که گفتند پروردگار ما اللّٰه است،سپس استقامت به خرج دادند نه ترسی برای آنهاست و نه غمی دارند.
14-آنها اهل بهشتند،و جاودانه در آن میمانند،این پاداش اعمالی است که انجام میدادند.
مفسران برای نخستین آیه مورد بحث شان نزولهای متعددی نقل کردهاند:
1-این آیه در مورد"ابو ذر غفاری"است که در مکه اسلام آورد و قبیله او(بنی غفار)نیز به دنبال او ایمان آوردند،(و از آنجا که قبیله بنی غفار بادیهنشین و فقیر بودند کفار قریش که مردانی ثروتمند و شهرنشین بودند گفتند:اگر اسلام چیز خوبی بود این بیسر و پاها بر ما سبقت نمیگرفتند!)در اینجا بود که آیه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
2-یک کنیز رومی در مکه بود به نام ذی النیرة (1)که دعوت پیامبر ص را به سوی اسلام اجابت کرد بزرگان قریش گفتند:اگر آنچه را محمد ص آورده چیز خوبی بود"ذی النیرةها"بر ما مقدم نمیشدند! 3-گروهی از قبایل بادیهنشین مکه پیش از مردم شهر به اسلام روی آوردند، اشراف مکه گفتند:اگر اسلام چیز خوبی بود این شترچرانها!بر ما سبقت نمیگرفتند.
1) 1) "ذی النیرة"از زنانی بود که زود اسلام را پذیرفت و به همین جهت ابو جهل او را شکنجه و آزار میداد.
4-جمعی از مردان پاکدل اما فقیر و تهیدست همچون"بلال"و"صهیب" و"عمار"اسلام را با آغوش باز پذیرفتند،و اشراف مکه گفتند:مگر ممکن است آئین محمد ص چیز خوبی باشد و اینها بر ما پیشی گیرند؟! 5-هنگامی که"عبد اللّٰه بن سلام"و بعضی از یارانش ایمان آوردند جمعی از یهودیان مغرور گفتند:اگر اسلام خوب بود آنها پیشقدم نمیشدند (1).
شان نزولهای چهارگانه اول را در یک جمله میتوان خلاصه کرد و آن اینکه اسلام از طرف قشرهای فقیر و بادیهنشین و تهیدست به سرعت مورد استقبال قرار گرفت،چرا که هم منافع نامشروعی نداشتند که به خطر بیفتد،و هم مغز آنها از باد غرور انباشته نبود،و هم قلبهایی پاکتر از قشر مرفه عیاش و هوسباز داشتند.
این استقبال گرم از ناحیه این گروه که یکی از بزرگترین نقطههای قوت این آئین الهی بود از سوی مغروران مستکبر به عنوان یک نقطه ضعف بزرگ شمرده شد،و گفتند این چه آئینی است که پیروانش انبوهی بادیهنشین فقیر و تهیدست و کنیزان و بردگانند؟!اگر مکتب معقولی بود هرگز نباید افراد سطح پائین و منحط اجتماع از آن استقبال کنند!اما ما که در سطح بالا قرار داریم و چشم و چراغ جامعه هستیم عقب بمانیم! جالب اینکه این طرز تفکر انحرافی امروز هم از رایجترین طرز تفکرها در میان ثروتمندان مغرور و هوسبازان مرفه در مورد مذهب است که میگویند:
مذهب به درد فقرا و پابرهنهها میخورد،و هر دو برای هم خوبند،و ما در سطحی بالاتر و بالاتر قرار داریم! قرآن در آیات مورد بحث پاسخ کافی به آنها داده که در تفسیر آیات میشنوید.
اما پنجمین شان نزولی که در بالا ذکر شد که منظور عبد اللّٰه بن سلام و یاران
1) 1) تفسیر"قرطبی"جلد 9 صفحه 6009.
او هستند هر چند به گفته طبرسی در"مجمع البیان"و"قرطبی"در تفسیرش از اکثر مفسران نقل شده از دو جهت بعید به نظر میرسد.
نخست اینکه تعبیر به" اَلَّذِینَ کَفَرُوا "به طور مطلق معمولا در مورد مشرکان به کار میرود نه اهل کتاب و یهود و نصاری.
دیگر اینکه"عبد اللّٰه بن سلام"مرد کم شخصیتی در میان یهود نبود که در باره او بگویند:اگر اسلام آئین خوبی بود او و یارانش بر ما پیشی نمیگرفتند.
شرط پیروزی ایمان و استقامت است
این آیات هم چنان اعمال و گفتار کافران و انحرافات آنها را مورد بحث و بررسی و نکوهش قرار میدهد،نخست به این گفتار غرورآمیز و دور از منطق آنها اشاره کرده میگوید:"کافران در باره مؤمنان چنین گفتند:اگر ایمان و اسلام چیز خوبی بود هرگز آنها بر ما پیشی نمیگرفتند"!( وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا لَوْ کٰانَ خَیْراً مٰا سَبَقُونٰا إِلَیْهِ ) (1).
اینها یک مشت افراد فقیر و بیسر و پا،روستایی و برده و کم معرفتند! چگونه ممکن است آنها حق را بفهمند و به آن اقبال کنند،ولی ما چشم و چراغهای این جامعه از آن غافل و بیخبر بمانیم؟!
1) 1) در اینکه"لام"در للذین آمنوا چه معنی دارد؟مفسران گفتگو بسیار کردهاند ولی از همه احتمالات مناسبتر این است که"لام"به معنی"فی"باشد،بنا بر این معنی جمله چنین میشود:کافران در باره مؤمنان چنین گفتند...و در این صورت مشکلی از نظر غائب بودن فعل"سبقونا"پیش نمیآید،در حالی که بعضی آن را"لام تعلیل" دانستهاند،و بعضی نیز گفتهاند:الذین آمنوا در اینجا مخاطبند و جمله سبقونا به معنی "سبقتمونا"است!
غافل از اینکه عیب در خود آنها بوده است نه در آئین اسلام،اگر پردههای کبر و غرور بر قلب آنها نیفتاده بود،اگر مست مال و مقام و شهوت نبودند،اگر خود برتربینی و خودمحوری اجازه تحقیق حق به آنها میداد،و همانند تهیدستان پاکدل،حقجو و حق طلب بودند،آنها نیز به سرعت جذب اسلام میشدند.
لذا در پایان آیه با این تعبیر لطیف به آنها پاسخ میگوید:"چون خود آنها به وسیله قرآن هدایت نشدند به زودی میگویند این یک دروغ قدیمی است"!( وَ إِذْ لَمْ یَهْتَدُوا بِهِ فَسَیَقُولُونَ هٰذٰا إِفْکٌ قَدِیمٌ ) (1).
یعنی آنها نخواستند به وسیله قرآن هدایت شوند نه اینکه هدایت قرآن کمبودی داشت.
تعبیر به"افک قدیم"شبیه تهمت دیگری است که از زبان آنها در آیات قرآن نقل شده که میگفتند:اینها أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ (افسانههای پیشینیان)است (فرقان-5).
و نیز تعبیر به"سیقولون"به صورت فعل مضارع دلیل بر این است که آنها به طور مستمر این تهمت را به قرآن میبستند،و آن را پوششی برای عدم ایمان خود قرار میدادند.
*** سپس به دلیل دیگری برای اثبات حقانیت قرآن و نفی تهمت مشرکان که میگفتند این یک دروغ قدیمی است پرداخته میگوید:"از نشانههای صدق
1) 1) "اذ"در این آیه ظرفیه است بعضی آن را متعلق به سیقولون میدانند و میگویند وجود"فاء"مانع نیست ولی بعضی دیگر مانند زمخشری در کشاف معتقدند چون فعل بعد از آن ماضی است و سیقولون مضارع است نمیتواند متعلق به آن باشد بلکه متعلق به محذوفی است و در تقدیر چنین است"و اذ لم یهتدوا به ظهر عنادهم"ولی احتمال اول با معنی آیه بسیار سازگارتر است.
این کتاب بزرگ این است که قبل از آن کتاب موسی در حالی که پیشوای مردم بود و رحمتی از سوی خدا نازل گردید و خبر از اوصاف پیامبر بعد از خود داد، و این قرآن نیز کتابی است هماهنگ با نشانههایی که در تورات آمده"( وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتٰابُ مُوسیٰ إِمٰاماً وَ رَحْمَةً وَ هٰذٰا کِتٰابٌ مُصَدِّقٌ ).
با این حال چگونه میگوئید این یک دروغ قدیمی است؟! کرارا در آیات قرآن روی این نکته تکیه شده است که قرآن تصدیق کننده تورات و انجیل است،یعنی هماهنگ با نشانههایی است که در این دو کتاب آسمانی در باره پیامبر اسلام ص و کتاب آسمانی او آمده است،به قدری این نشانهها دقیق بوده که قرآن میگوید: اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ یَعْرِفُونَهُ کَمٰا یَعْرِفُونَ أَبْنٰاءَهُمْ :"اهل کتاب او را به خوبی میشناسند همانگونه که فرزندان خود را میشناسند"(بقره-146).
نظیر همین معنی که در آیه مورد بحث است در سوره هود آیه 17 نیز آمده است: أَ فَمَنْ کٰانَ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتٰابُ مُوسیٰ إِمٰاماً وَ رَحْمَةً أُولٰئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ :"آیا آن کس که دلیل آشکاری از پروردگارش دارد و به دنبال آن شاهدی از سوی او میآید،و پیش از آن کتاب موسی که پیشوا و رحمت بود گواهی بر آن میدهد همانند کسی است که چنین نباشد"؟!(هود -17).
تعبیر به" إِمٰاماً وَ رَحْمَةً "ممکن است از این جهت باشد که بعد از ذکر امام و پیشوا احیانا مساله تکلیف شاق و خشونت بار به ذهن تداعی میکند به واسطه خاطرهای که از پیشوایان خود داشتند،ولی ذکر"رحمت"این تداعی را اصلاح کرده،میگوید:امامت این امام توأم با رحمت است،حتی اگر تکالیفی آورده آن هم رحمت است،و چه رحمتی برتر از تربیت نفوس آنهاست.
و به دنبال آن میافزاید:"این در حالتی است که این کتاب آسمانی به زبان
عربی فصیح و گویاست"که همگان از آن بهرهمند شوند( لِسٰاناً عَرَبِیًّا ).
و در پایان آیه هدف نهایی از نزول قرآن را در دو جمله کوتاه به این صورت شرح میدهد:"هدف این بوده که ظالمان را انذار و نیکوکاران را بشارت دهد" ( لِیُنْذِرَ الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ بُشْریٰ لِلْمُحْسِنِینَ ).
و با توجه به جمله"ینذر"که فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد روشن میشود که انذار قرآن همچون بشارت آن دائمی و مستمر است،ظالمان و ستمگران را در سراسر تاریخ بیم میدهد و انذار میکند،و به نیکوکاران همواره بشارت میدهد.
قابل توجه اینکه نقطه مقابل"ظالمان"را"نیکوکاران"قرار داده،چرا که"ظلم"در اینجا معنی وسیعی دارد که هر گونه بدکاری و خلافکاری را شامل میشود که طبعا یا ظلم به دیگران است یا ظلم بر نفس.
*** آیه بعد در حقیقت تفسیری است برای"محسنین"(نیکوکاران)که در آیه قبل آمده بود میفرماید:"کسانی که گفتند:پروردگار ما اللّٰه است،سپس استقامت به خرج دادند،نه ترسی برای آنهاست و نه غمی دارند"( إِنَّ الَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ ) (1).
در واقع تمام مراتب ایمان و همه اعمال صالح در این دو جمله جمع است چرا که"توحید"اساس همه اعتقادات صحیح است،و تمام اصول عقائد به ریشه توحید بازمیگردد،و"استقامت"و صبر و شکیبایی نیز ریشه همه اعمال صالح است،زیرا میدانیم تمام اعمال نیک را میتوان در سه عنوان"صبر بر اطاعت"،
1) 1) اَلَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ...مبتداست،و جمله لا خوف علیهم خبر آن است البته فاء بر سر خبر نمیآید،مگر در مواردی که مانند آیه مورد بحث مفهوم شرطیت در جمله باشد.
"صبر بر معصیت"و"صبر بر مصیبت"خلاصه کرد.
بنا بر این"محسنین"کسانی هستند که از نظر اعتقادی در خط توحید، و از نظر عمل در خط استقامت و صبرند.
بدیهی است اینگونه افراد نه ترسی از حوادث آینده دارند،و نه غمی از گذشته.
نظیر همین مطلب در آیه 30 سوره فصلت(با توضیح بیشتری)آمده است.
آنجا که میگوید: إِنَّ الَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ .
این آیه دو چیز اضافه دارد یکی اینکه بشارت عدم خوف و حزن از سوی فرشتگان به آنها داده میشود،در حالی که در آیه مورد بحث این مطلب مسکوت گذارده شده،دیگر اینکه علاوه بر نفی ترس و غم بشارت به بهشت موعود نیز در آیه سوره فصلت آمده در حالی که در محل کلام در آیه بعد به آن اشاره میشود.
به هر حال این دو آیه یک مطلب را تعقیب میکند یکی فشردهتر و دیگری مشروحتر.
در تفسیر علی بن ابراهیم میخوانیم که در تفسیر جمله إِنَّ الَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا فرمود:استقاموا علی ولایة علی امیر المؤمنین(ع)"منظور استقامت بر ولایت امیر مؤمنان علی ع است".
این به خاطر آن است که ادامه خط امیر مؤمنان ع در جهت علم و عمل و عدالت و تقوی مخصوصا در عصرهای تاریک و ظلمانی کار مشکلی است که بدون استقامت امکان پذیر نیست،بنا بر این یکی از مصداقهای روشن آیه مورد بحث محسوب میشود،نه اینکه مفهوم آن منحصر به همین معنی باشد و استقامت در جهاد و اطاعت پروردگار و مبارزه با هوای نفس و شیطان را شامل نشود.
در ذیل آیه 30 سوره فصلت شرح مبسوطی پیرامون مساله"استقامت"
دادهایم (1).
*** و در آخرین آیه مورد بحث مهمترین بشارت را به موحدان نیکوکار میدهد و میفرماید:"آنها اهل بهشتند و جاودانه در آن میمانند"( أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ خٰالِدِینَ فِیهٰا ).
"این به پاداش اعمالی است که انجام میدادند"( جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
ظاهر آیه چنان که بعضی استفاده کردهاند مفهوم حصر را میرساند،یعنی بهشتیان تنها کسانی هستند که در خط توحید و استقامت گام برمیدارند،طبیعی است افراد دیگر که آلوده به گناهانی شدهاند گر چه سرانجام به خاطر ایمانشان بهشتی میشوند ولی در آغاز"اصحاب جنت"نیستند.
تعبیر به"اصحاب"(یاران)اشاره به همنشینی دائم آنها با نعمتهای بهشتی است.
و تعبیر جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ از یک سو دلیل بر این است که"بهشت را به بها میدهند،و به بهانه نمیدهند"و از سوی دیگر اشاره به اصل آزادی اراده و اختیار انسان است.
1) 1) به جلد بیستم تفسیر نمونه سوره فصلت آیه 30 مراجعه فرمائید.
وَ وَصَّیْنَا اَلْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَیْهِ إِحْسٰاناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ کُرْهاً وَ حَمْلُهُ وَ فِصٰالُهُ ثَلاٰثُونَ شَهْراً حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً قٰالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ اَلَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلیٰ وٰالِدَیَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صٰالِحاً تَرْضٰاهُ وَ أَصْلِحْ لِی فِی ذُرِّیَّتِی إِنِّی تُبْتُ إِلَیْکَ وَ إِنِّی مِنَ اَلْمُسْلِمِینَ (15) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ نَتَقَبَّلُ عَنْهُمْ أَحْسَنَ مٰا عَمِلُوا وَ نَتَجٰاوَزُ عَنْ سَیِّئٰاتِهِمْ فِی أَصْحٰابِ اَلْجَنَّةِ وَعْدَ اَلصِّدْقِ اَلَّذِی کٰانُوا یُوعَدُونَ (16)
15-ما به انسان توصیه کردیم که به پدر و مادرش نیکی کند،مادرش او را با ناراحتی حمل میکند،و با ناراحتی بر زمین میگذارد،و دوران حمل و از شیر باز گرفتنش سی ماه است،تا زمانی که به کمال قدرت و رشد برسد،و به چهلسالگی وارد گردد،میگوید:پروردگارا!مرا توفیق ده تا شکر نعمتی را که به من و پدر و مادرم دادی بجا آورم،و عمل صالحی انجام دهم که از آن خشنود باشی،
و فرزندان مرا صالح کن،من به سوی تو بازمیگردم و توبه میکنم،و من از مسلمینم.
16-آنها کسانی هستند که ما بهترین اعمالشان را قبول میکنیم،و از گناهانشان میگذریم، و در میان بهشتیان جای دارند،این وعده صدقی است که وعده داده میشدند.
ای انسان!به مادر و پدر نیکی کن
این آیات و آیات آینده در حقیقت توضیحی است در باره دو گروه"ظالم" و"محسن"که در آیات قبل به سرنوشت آنها اجمالا اشاره شده است.
نخست به وضع"نیکوکاران"پرداخته،و از مساله نیکی به پدر و مادر و شکر زحمات آنها که مقدمهای است برای شکر پروردگار شروع میکند، میفرماید:"ما انسان را توصیه کردیم که در باره پدر و مادرش نیکی کند" ( وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَیْهِ إِحْسٰاناً ) (1).
"وصیت"و"توصیه"به معنی مطلق سفارش است،و مفهوم آن منحصر به سفارشهای مربوط به ما بعد از مرگ نیست،لذا جمعی در اینجا آن را به معنی"امر و دستور و فرمان"تفسیر کردهاند.
سپس به دلیل لزوم حقشناسی در برابر مادر پرداخته میگوید:"مادر، او را با اکراه و ناراحتی حمل میکند،و با ناراحتی بر زمین میگذارد،و دوران
1) 1) "توصیه"معمولا به دو مفعول متعدی میشود،منتها مفعول دوم همراه"باء" یا"الی"خواهد بود،بنا بر این"احسانا"نمیتواند مفعول دوم در آیه فوق باشد، مگر اینکه"وصینا"را به معنی"الزمنا"بدانیم که متعدی به دو مفعول میشود بدون حروف جاره،و یا برای آیه محذوفی قائل شویم و بگوئیم در تقدیر چنین است:"وصینا الانسان بان یحسن بوالدیه احسانا"در این صورت احسانا"مفعول مطلق"برای فعل محذوفی است.
حمل و از شیر باز گرفتنش سی ماه است"( حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ کُرْهاً وَ حَمْلُهُ وَ فِصٰالُهُ ثَلاٰثُونَ شَهْراً ).
"مادر"در طول این سی ماه بزرگترین ایثار و فداکاری را در مورد فرزندش انجام میدهد.
از نخستین روزهای انعقاد نطفه حالت مادر دگرگون میشود،و ناراحتیها پشت سر یکدیگر میآید،حالتی که به حالت"و یار"نامیده میشود و یکی از سختترین حالات مادر است روی میدهد و پزشکان میگویند:بر اثر کمبودهایی است که در جسم مادر به خاطر ایثار به فرزند رخ میدهد.
هر قدر جنین رشد و نمو بیشتر میکند مواد بیشتری از شیره جان مادر میگیرد،و حتی روی استخوانهای او و اعصابش اثر میگذارد،گاه خواب و خوراک و استراحت و آرامش را از او میگیرد،و در آخر دوران حمل راه رفتن و حتی نشست و برخاست برای او مشکل میشود اما با صبر و حوصله تمام و به عشق فرزندی که به زودی چشم به دنیا میگشاید و بر روی مادر لبخند میزند تمام این ناملائمات را تحمل میکند.
دوران وضع حمل که یکی از سختترین لحظات زندگی مادر است فرا میرسد تا آنجا که گاه مادر جان خود را بر سر فرزند مینهد.
به هر حال بار سنگینش را بر زمین گذارده دوران سخت دیگری شروع میشود،دوران مراقبت دائم و شبانهروزی از فرزند،دورانی که باید به تمام نیازهای کودکی پاسخ گوید که هیچگونه قدرت بر بیان نیازهای خود ندارد، اگر دردی دارد نمیتواند محل درد را تعیین کند،و اگر ناراحتی از گرسنگی و تشنگی و گرما و سرما دارد قادر به بیان آن نیست،جز اینکه ناله سر دهد و اشک ریزد،و مادر باید با کنجکاوی و صبر و حوصله تمام یک یک این نیازها را تشخیص دهد و برآورده کند.
نظافت فرزند در این دوران مشکلی است طاقتفرسا،و تامین غذای او که از شیره جان مادر گرفته میشود ایثاری است بزرگ.
بیماریهای مختلفی که در این دوران دامان نوزاد را میگیرد و مادر باید با شکیبایی فوق العاده به مقابله با آنها برخیزد مشکل دیگری است.
اینکه قرآن در اینجا تنها از ناراحتیهای مادر سخن به میان آورده و سخنی از پدر در میان نیست نه بخاطر عدم اهمیت آن است،چرا که پدر نیز در بسیاری از این مشکلات شریک مادر است،ولی چون مادر سهم بیشتری دارد بیشتر روی او تکیه شده است.
در اینجا این سؤال مطرح میشود که در آیه 233 سوره بقره دوران شیرخوارگی دو سال کامل(24 ماه)ذکر شده، وَ الْوٰالِدٰاتُ یُرْضِعْنَ أَوْلاٰدَهُنَّ حَوْلَیْنِ کٰامِلَیْنِ لِمَنْ أَرٰادَ أَنْ یُتِمَّ الرَّضٰاعَةَ :"مادران فرزندان خود را دو سال کامل شیر میدهند،آنها که بخواهند دوران شیر دادن را تکمیل کنند".
در حالی که مجموع"دوران حمل و شیرخوارگی"در آیه مورد بحث فقط سی ماه ذکر شده،مگر ممکن است دوران حمل شش ماه باشد؟ فقهاء و مفسران با الهام از روایات اسلامی در پاسخ گفتهاند:آری حد اقل دوران حمل 6 ماه و حد اکثر دوران مفید رضاع 24 ماه است،حتی از جمعی از پزشکان پیشین همچون"جالینوس"و"ابن سینا"نقل شده که گفتهاند:خود با چشم شاهد چنین امری بودهاند که فرزندی بعد از شش ماه به دنیا آمده است.
ضمنا از این تعبیر قرآنی میتوان استفاده کرد که هر قدر از مقدار حمل کاسته شود باید بر مقدار دوران شیرخواری افزود،به گونهای که مجموعا 30 ماه تمام را شامل گردد،از ابن عباس نیز نقل شده که هر گاه دوران بارداری زن 9 ماه باشد باید 21 ماه فرزند را شیر دهد،و اگر حمل 6 ماه باشد باید 24 ماه شیر دهد.
قانون طبیعی نیز همین را ایجاب میکند،چرا که کمبودهای دوران حمل در دوران شیرخوارگی باید جبران گردد.
سپس میافزاید:"حیات انسان هم چنان ادامه مییابد تا زمانی که به کمال قدرت و نیروی جسمانی رسد،و به مرز چهلسالگی وارد میگردد"( حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً ) (1).
بعضی از مفسران"بلوغ اشد"(رسیدن به مرحله توانایی)را با رسیدن به چهلسالگی هماهنگ،و برای تاکید میدانند،ولی ظاهر این است که"بلوغ اشد"اشاره به"بلوغ جسمانی"و رسیدن به اربعین سنة(چهلسالگی)اشاره به"بلوغ فکری و عقلانی"است،چرا که معروف است،انسان غالبا در چهل سالگی به مرحله کمال عقل میرسد و گفتهاند که غالب انبیا در چهلسالگی مبعوث به نبوت شدند.
ضمنا در اینکه سن بلوغ قدرت جسمانی چه سنی است؟در آن نیز گفتگو است،بعضی همان سن معروف بلوغ را میدانند که در آیه 34 اسراء در مورد یتیمان نیز به آن اشاره شده،در حالی که در بعضی از روایات تصریح شده که سن هیجده سالگی است.
البته مانعی ندارد که این تعبیر در موارد مختلف معانی متفاوتی دهد که با قرائن روشن میشود.
در حدیثی آمده است:
ان الشیطان یجر یده علی وجه من زاد علی الاربعین
1) 1) "حتی"در اینجا غایت برای جمله محذوفی است،و در تقدیر چنین است: و عاش الانسان و استمرت حیاته حتی اذا بلغ اشده،بعضی نیز آن را غایت برای "وصینا"یا برای مساله"مراقبت پدر و مادر"دانستهاند،و این هر دو بعید به نظر میرسد،زیرا نه توصیه خداوند در مورد نیکی به پدر و مادر در چهلسالگی پایان میپذیرد و نه مراقبت پدر و مادر از فرزند تا چهلسالگی ادامه دارد.
و لم یتب،و یقول بابی وجه لا یفلح!: "شیطان دستش را به صورت کسانی که به چهلسالگی برسند و از گناه توبه نکنند میکشد و میگوید پدرم فدای چهرهای باد که هرگز رستگار نمیشود"!(و در جبین این انسان نور رستگاری نیست!) (1).
از ابن عباس نیز نقل شده:من اتی علیه الاربعون سنة فلم یغلب خیره شره فلیتجهز الی النار!:"هر کس چهل سال بر او بگذرد و نیکی او بر بدیش غالب نشود آماده آتش جهنم گردد"! به هر حال قرآن در دنباله این سخن میافزاید:این انسان لایق و با ایمان هنگامی که به چهلسالگی رسید سه چیز را از خدا تقاضا میکند:نخست میگوید:"پروردگارا!به من الهام ده و توفیق بخش تا شکر نعمتی را که به من و پدر و مادرم ارزانی داشتی بجا آورم"( قٰالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلیٰ وٰالِدَیَّ ) (2).
این تعبیر نشان میدهد که انسان با ایمان در چنین سن و سالی هم از عمق و وسعت نعمتهای خدا بر او آگاه میگردد،و هم از خدماتی که پدر و مادر به او کرده است تا به این حد رسیده،چرا که در این سن و سال معمولا خودش پدر یا مادر میشود،و زحمات طاقتفرسا و ایثارگرانه آن دو را با چشم خود میبیند،و بیاختیار به یاد آنها میافتد و بجای آنها در پیشگاه خدا شکرگزاری میکند.
در دومین تقاضا عرضه میدارد:"خداوندا!به من توفیق ده تا عمل صالح بجا آورم،عملی که تو از آن خشنود باشی"( وَ أَنْ أَعْمَلَ صٰالِحاً تَرْضٰاهُ ).
و بالآخره در سومین تقاضایش عرض میکند:"خداوندا!صلاح و درستکاری
را در فرزندان و دودمان من تداوم بخش"( وَ أَصْلِحْ لِی فِی ذُرِّیَّتِی ).
تعبیر به"لی"(برای من)ضمنا اشاره به این است که صلاح و نیکی فرزندان من چنان باشد که نتائجش عائد من نیز بشود.
و تعبیر"فی ذریتی"(در فرزندان من)به طور مطلق،اشاره به تداوم صلاح و نیکوکاری در تمام دودمان او است.
جالب اینکه در دعای اول پدر و مادر را شریک میکند،و در دعای سوم فرزندان را،ولی در دعای دوم برای خود دعا میکند،و اینگونه است انسان صالح که اگر با یک چشم به خویشتن مینگرد با چشم دیگر به افرادی که بر او حق دارند نگاه میکند.
و در پایان آیه دو مطلب را اعلام میدارد که هر کدام بیانگر یک برنامه عملی مؤثر است،میگوید:"پروردگارا!من در این سن و سال به سوی تو بازمیگردم و توبه میکنم"( إِنِّی تُبْتُ إِلَیْکَ ).
به مرحلهای رسیدهام که باید خطوط زندگی من تعیین گردد،و تا به آخر عمر هم چنان ادامه یابد،آری من به مرز چهلسالگی رسیدهام و برای بندهای چون من چقدر زشت و نازیباست که به سوی تو نیایم و خودم را از گناهان با آب توبه نشویم.
دیگر اینکه میگوید:"من از مسلمین هستم"( وَ إِنِّی مِنَ الْمُسْلِمِینَ ).
در حقیقت این دو جمله پشتوانهای است برای آن دعاهای سهگانه و مفهومش این است:چون من توبه کردهام،و تسلیم مطلق در برابر فرمان توام،تو نیز بزرگواری کن و مرا مشمول آن نعمتها بفرما.
*** آیه بعد بیان گویایی است از اجر و پاداش این گروه از مؤمنان شکرگزار صالح العمل و توبهکار که به سه پاداش مهم در آن اشاره شده است.
نخست میفرماید:"آنها کسانی هستند که ما بهترین اعمالشان را قبول میکنیم"( أُولٰئِکَ الَّذِینَ نَتَقَبَّلُ عَنْهُمْ أَحْسَنَ مٰا عَمِلُوا ).
چه بشارتی از این بالاتر که خداوند بزرگ و قادر و منان،عمل بنده ضعیف و ناچیزی را پذیرا شود که این خود گذشته از آثار دیگر افتخاری است بزرگ و موهبتی است عالی و معنوی.
با اینکه خداوند همه اعمال نیک را میپذیرد چرا میگوید:"بهترین اعمال آنها را پذیرا میشود"؟! در پاسخ این سؤال جمعی از مفسران گفتهاند:منظور از بهترین اعمال واجبات و مستحبات است در برابر مباحات که اعمال خوبی است اما چیزی نیست که مورد پذیرش واقع شود،و اجر و ثوابی به آن تعلق گیرد (1).
پاسخ دیگر اینکه خداوند بهترین اعمال آنها را معیار پذیرش قرار میدهد و حتی اعمال درجه دو،و کم اهمیت آنها را به حساب اعمال درجه یک به فضل و رحمتش میگذارد،این درست به آن میماند که خریداری به عنوان فضل و کرم اجناس متفاوتی را که از طرف فروشندهای عرضه شده است به بهای جنس اعلا محاسبه کند،و از فضل و لطف خداوند هر چه گفته شود عجیب نیست.
موهبت دوم پاکسازی آنها است،میگوید:"ما از گناهانشان میگذریم" ( وَ نَتَجٰاوَزُ عَنْ سَیِّئٰاتِهِمْ ).
در حالی که در میان بهشتیان جای دارند( فِی أَصْحٰابِ الْجَنَّةِ ) (2).
و این سومین موهبت الهی نسبت به آنها است که آنان را با این که لغزشهایی
داشتهاند شستشو داده، در کنار نیکان و پاکانی جای میدهد که از مقربان درگاه اویند.
ضمنا از این تعبیر استفاده میشود که منظور از"اصحاب الجنة"در اینجا بندگان مقربی هستند که هرگز گرد و غبار معصیت بر دامانشان ننشسته و این مؤمنان توبهکار بعد از مغفرت الهی در کنار آنها و در سایه آنها جای میگیرند.
و در پایان آیه برای تاکید بر این نعمتها که گفته شد میافزاید:"این وعده صدقی است که پیوسته به آنها داده شده است"( وَعْدَ الصِّدْقِ الَّذِی کٰانُوا یُوعَدُونَ ) (1).
چگونه وعده صدق نباشد در حالی که تخلف از وعده یا به خاطر پشیمانی و نادانی است،و یا از ضعف و ناتوانی،و خداوند از همه این امور منزه است.
این آیات ترسیمی است از یک انسان مؤمن بهشتی که نخست رشد جسمانی و سپس مرحله کمال عقلی خود را پیموده،بعد به مقام شکرگزاری در برابر نعمتهای پروردگار،و شکر زحمات طاقتفرسای پدر و مادر رسیده،و به موقع از لغزشها توبه میکند،و به انجام اعمال صالح و از جمله تربیت فرزندان اهتمام میورزد،و سرانجام به مقام تسلیم مطلق در برابر فرمان الهی صعود میکند، و همین امر سبب میشود که غرق رحمت و غفران و نعمتهای گوناگون خداوند شود.
آری باید یک انسان بهشتی را از این صفاتش شناخت.
اشاره به این
1) 1) "وعد الصدق"مفعول مطلق برای فعل محذوفی است،و در تقدیر چنین است یعدهم وعد الصدق الذی کانوا یوعدون بلسان الانبیاء و الرسل.
است که مساله نیکی به پدر و مادر از اصول انسانی است که حتی کسانی که پایبند به دین و مذهبی نیستند نیز طبق الهام فطرت به آن جذب میشوند،بنا بر این آنها که پشت پا به این وظیفه بزرگ میزنند،نه تنها مسلمان واقعی نیستند که نام انسان برای آنها شایسته نیست.
(با توجه به اینکه نکره در این موارد برای بیان عظمت میآید)اشاره به این است که به فرمان خداوند باید در مقابل خدمات بزرگ پدر و مادر نیکیهای بزرگ و برجسته انجام شود.
شرح درد و رنجهای مادر در راه پرورش فرزند هم بخاطر این است که محسوستر و ملموستر است،و هم بخاطر این که زحمات مادر در مقایسه با پدر از اهمیت بیشتری برخوردار است،و به همین دلیل در روایات اسلامی تاکید بیشتری در مورد مادر شده است.
در حدیثی آمده است که مردی نزد رسول خدا آمد و عرضکرد:
من ابر؟قال:
امک،قال ثم من؟قال امک،قال ثم من؟قال امک،قال ثم من؟قال اباک:
"ای رسول خدا به چه کسی نیکی کنم؟فرمود:به مادرت.
عرض کرد:بعد از او به چه کسی؟فرمود:به مادرت.
برای سومین بار عرض کرد:بعد از او به چه کسی؟باز فرمود:به مادرت.
و در چهارمین بار وقتی این سؤال را تکرار کرد گفت به پدرت"! (1).
در حدیث دیگری آمده است که مردی مادر پیر و ناتوان خود را بر دوش گرفته بود،و به طواف مشغول بود،در همین هنگام خدمت پیامبر ص رسید عرض کرد:هل ادیت حقها:"آیا حق مادرم را اینسان ادا کردهام"؟! پیامبر در جواب فرمود:لا و لا بزفرة واحدة:"نه حتی یک نفس او را
1) 1) "روح المعانی"جلد 26 صفحه 16.
جبران نکردی" (1).
در آیات قرآن اهمیت زیادی به پیوند خانوادگی،و احترام و اکرام پدر و مادر،و نیز توجه به تربیت فرزندان،داده شده است که در آیات فوق به همه اشاره شده است،این بخاطر آن است که جامعه بزرگ انسانی از واحدهای کوچکتری به نام"خانواده"تشکیل میشود،همانگونه که یک ساختمان بزرگ از غرفهها و سپس از سنگها و آجرها تشکیل میگردد.
بدیهی است هر قدر این واحدهای کوچک از انسجام و استحکام بیشتری برخوردار باشد استحکام اساس جامعه بیشتر خواهد بود،و یکی از علل نابسامانیهای اجتماعی جوامع صنعتی عصر ما متلاشی شدن نظام خانوادگی است که نه احترامی از سوی فرزندان وجود دارد،نه محبتی از سوی پدران و مادران،و نه پیوند مهر و عاطفهای از سوی همسران.
منظره دردناک آسایشگاههای بزرگسالان در جوامع صنعتی امروز که مرکز پدران و مادران ناتوانی است که از کار افتادهاند و از خانواده طرد شدهاند شاهد بسیار گویایی برای این حقیقت تلخ است.
مردان و زنانی که بعد از یک عمر خدمت،و تحویل فرزندان متعدد به جامعه در ایامی که نیاز شدیدی به عواطف فرزندان،و کمکهای آنها دارند،به کلی رانده میشوند،و در آنجا در انتظار مرگ روزشماری میکنند،و چشم به در دوختهاند که آشنایی از در درآید،انتظاری که شاید در سال یک یا دو بار بیشتر تکرار نمیشود! به راستی تصور چنین حالتی زندگی را برای انسان از همان آغازش تلخ
1) 1) فی ظلال جلد 7 صفحه 415.
میکند و این است راه و رسم دنیای مادی و تمدن منهای ایمان و مذهب.
جمله" أَنْ أَعْمَلَ صٰالِحاً تَرْضٰاهُ "بیانگر این واقعیت است که عمل صالح چیزی است که موجب خشنودی خدا میشود،و تعبیر"احسن ما عملوا" (بهترین کاری که انجام دادند)که در آیات متعددی از قرآن مجید آمده،بیانگر فضل بیحساب خداوند است که در مقام اجر و پاداش بندگان،بهترین اعمال آنها را معیار قرار میدهد و همه را به حساب آن میپذیرد.
وَ اَلَّذِی قٰالَ لِوٰالِدَیْهِ أُفٍّ لَکُمٰا أَ تَعِدٰانِنِی أَنْ أُخْرَجَ وَ قَدْ خَلَتِ اَلْقُرُونُ مِنْ قَبْلِی وَ هُمٰا یَسْتَغِیثٰانِ اَللّٰهَ وَیْلَکَ آمِنْ إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ فَیَقُولُ مٰا هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِیرُ اَلْأَوَّلِینَ (17) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ حَقَّ عَلَیْهِمُ اَلْقَوْلُ فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ إِنَّهُمْ کٰانُوا خٰاسِرِینَ (18) وَ لِکُلٍّ دَرَجٰاتٌ مِمّٰا عَمِلُوا وَ لِیُوَفِّیَهُمْ أَعْمٰالَهُمْ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ (19)
17-کسی که به پدر و مادرش میگوید:اف بر شما!آیا به من وعده میدهید که من روز قیامت مبعوث میشوم؟در حالی که قبل از من اقوام زیادی بودند(و هرگز مبعوث نشدند)و آنها پیوسته فریاد میکشند و خدا را به یاری میطلبند که وای بر تو!ایمان بیاور که وعده خدا حق است،اما او پیوسته میگوید:اینها چیزی جز افسانههای پیشینیان نیست!
18-آنها کسانی هستند که فرمان عذاب همراه اقوام(کافری)که قبل از آنها از جن و انس بودند در باره آنان مسجل شده،چرا که همگی زیانکار بودند.
19-و برای هر کدام از آنها درجاتی است بر طبق اعمالی که انجام دادهاند،تا خداوند کارهای آنها را بیکم و کاست به آنان تحویل دهد،و به آنها هیچ ستمی نخواهد شد.
پایمال کنندگان حقوق پدر و مادر
در آیات قبل سخن از مؤمنانی در میان بود که در پرتو ایمان و عمل صالح و شکر نعمتهای حق،و توجه به حقوق پدر و مادر و فرزندان،به مقام قرب الهی راه مییابند،و مشمول الطاف خاص او میشوند.
اما در آیات مورد بحث سخن از کسانی است که در نقطه مقابل آنها قرار دارند،افرادی بیایمان و حقنشناس و عاق پدر و مادر،میفرماید:
"و آن کسی که به پدر و مادرش میگوید:اف بر شما!آیا به من وعده میدهید که من روز قیامت مبعوث میشوم؟در حالی که قبل از من اقوام زیادی بودند و مردند و هرگز مبعوث نشدند"!( وَ الَّذِی قٰالَ لِوٰالِدَیْهِ أُفٍّ لَکُمٰا أَ تَعِدٰانِنِی أَنْ أُخْرَجَ وَ قَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ مِنْ قَبْلِی ) (1).
اما پدر و مادر مؤمن در مقابل این فرزند خیرهسر تسلیم نمیشدند"آنها فریاد میکشند و خدا را به یاری میطلبند که وای بر تو ای فرزند!ایمان بیاور
1) 1) و الذی قال...مبتداست و خبر آن به اعتقاد بسیاری از مفسران اولئک الذین...میباشد که در آیه بعد آمده،و مفرد بودن"مبتدا"با جمع بودن"اولئک" منافات ندارد،چرا که منظور از آن جنس است،ولی این احتمال نیز وجود دارد که خبر آن محذوف باشد و در تقدیر چنین است"و فی مقابل الذین مضی وصفهم الذی قال لوالدیه" و در این صورت آیه بعد مستقل است همانگونه که آیه اولئک الذین تتقبل عنهم... استقلال دارد.
که وعده خدا حق است":( وَ هُمٰا یَسْتَغِیثٰانِ اللّٰهَ وَیْلَکَ آمِنْ إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ ).
اما او هم چنان به لجاجت و خیرهسری خود ادامه میدهد،و با تکبر و بی اعتنایی"میگوید:اینها چیزی جز افسانههای پیشینیان نیست"!( فَیَقُولُ مٰا هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ ).
اینکه میگوئید معادی و حساب و کتابی در کار است از خرافات و داستانهای دروغین اقوام گذشته است،و من هرگز در برابر آن تسلیم نخواهم شد.
اوصافی که از این آیه در باره آن گروه استفاده میشود چند وصف است:
بیاحترامی و اسائه ادب نسبت به مقام پدر و مادر،زیرا"اف"در اصل به معنی هر چیز کثیف و آلوده است،و در مقام توهین و تحقیر گفته میشود (1).
بعضی نیز گفتهاند به معنی چرکی است که در زیر ناخن جمع میشود که هم آلوده است و هم ناچیز (2).
دیگر اینکه نه تنها ایمانی به قیامت و روز رستاخیز ندارند بلکه آن را به باد مسخره گرفته،جزء افسانهها و پندارهای خرافی میشمرند.
وصف دیگرشان این است گوش شنوا ندارند،تسلیم در برابر حق نیستند و روحشان از غرور و جهل و خودخواهی انباشته است.
آری پدر و مادر دلسوز او هر چه تلاش و کوشش میکنند که او را از گرداب جهل و بیخبری نجات دهند تا این فرزند دلبند گرفتار عذاب دردناک الهی نشود او هم چنان در کفر خود پافشاری میکند و اصرار میورزد،و سرانجام ناچار او را رها میکنند.
همانگونه که در آیات گذشته پاداش مؤمنان صالح العمل بیان شده،در اینجا سرانجام کار کافران جسور و خیرهسر را نیز بیان کرده،میفرماید:
"آنها کسانی هستند که فرمان عذاب الهی در باره آنان مسجل شده،و همراه اقوام کافر از جن و انس که قبل از آنها بودند گرفتار مجازات دردناک میشوند و اهل دوزخند"( أُولٰئِکَ الَّذِینَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ ) (1).
"چرا که آنها همه از زیانکاران بودند"( إِنَّهُمْ کٰانُوا خٰاسِرِینَ ).
چه زیانی از این بدتر که تمام سرمایههای وجود خود را از دست دادند و خشم و غضب خدا را برای خود خریدند.
در مقایسه این دو گروه دوزخی و بهشتی،در این آیات به این امور برخورد میکنیم.
آنها مدارج رشد تکامل خود را طی میکنند در حالی که اینها همه سرمایههای خویش را از دست میدهند و زیانکارند.
آنها حقشناسند و شکرگزار،حتی در برابر پدر و مادر،اما اینها حق- نشناسند و جسور و بیادب حتی نسبت به والدینشان.
آنها"همراه مقربان خداوند"در بهشتند،و اینها در"زمره اقوام بی- ایمان"در دوزخند،و هر یک به گروه همجنس خود ملحق میشوند.
آنها از لغزشهای خود توبه میکنند و در برابر حق تسلیمند،اما اینها طغیانگرند و سرکش،و خودخواه و متکبر.
قابل توجه اینکه:این گروه لجوج در انحرافات خود بر وضع اقوام پیشین
1) 1) جمله" حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ "اشاره به سخنی است که خداوند در مورد مجازات کافران و مجرمان فرموده،و در تقدیر چنین است:"حق علیهم القول بانهم اهل النار"...و"فی امم"در محل حال است.
تکیه میکنند،و در دوزخ نیز با همانها محشور خواهند بود.
*** در آخرین آیه مورد بحث،نخست به تفاوت درجات و مراتب هر یک از این دو گروه اشاره کرده،میگوید:"برای هر کدام از آنها درجاتی است بر طبق اعمالی که انجام دادهاند"( وَ لِکُلٍّ دَرَجٰاتٌ مِمّٰا عَمِلُوا ) (1).
چنان نیست که بهشتیان یا دوزخیان همه در یک درجه باشند،بلکه آنها نیز به تفاوت اعمالشان،و به تناسب خلوص نیت و میزان معرفتشان،مقامات متفاوتی دارند،و اصل عدالت،دقیقا در اینجا حاکم است.
"درجات"جمع"درجه"معمولا به پلههایی گفته میشود که از آن به سمت بالا میروند و"درکات"جمع"درک"(بر وزن مرگ)به پلههایی گفته میشود،که از آن به طرف پائین حرکت میکنند،لذا در مورد بهشت، درجات،و در مورد دوزخ درکات گفته میشود،ولی در آیه مورد بحث که هر دو با هم ذکر شده با توجه به اهمیت مقام بهشتیان هر دو به عنوان"درجات"آمده و به اصطلاح از باب"تغلیب"است (2).
سپس میافزاید:"هدف این است که خداوند اعمال آنها را بیکم و کاست به آنان تحویل دهد"( وَ لِیُوَفِّیَهُمْ أَعْمٰالَهُمْ ).
این تعبیر اشاره دیگری است به مساله"تجسم اعمال"که در آنجا اعمال آدمی با او خواهد بود،اعمال نیکش مایه رحمت،و آرامش او است،و اعمال
زشتش مایه بلا و ناراحتی و رنج و عذاب.
و در پایان به عنوان تاکید میگوید:"و به آنها هیچ ستمی نخواهد شد" ( وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ ).
چرا که اعمال خودشان را دریافت میدارند،با این حال چگونه ظلم و ستم تصور میشود.
بعلاوه"درجات"و"درکات"آنها دقیقا تعیین شده،و حتی کمترین عمل خوب و بد در سرنوشت آنها مؤثر است،با این شرایط،ظلم معنی ندارد.
چگونه این آیه از سوی بنی امیه تحریف شد؟
در حدیثی آمده است که"معاویه"نامهای به"مروان"(والی مدینه) نوشت تا از مردم برای فرزندش"یزید"بیعت بگیرد،"عبد الرحمن"فرزند "ابو بکر"در مجلس حاضر بود،گفت:معاویه میخواهد این کار را همانند"هرقل" و"کسری"(پادشاهان روم و ایران)انجام دهد که پدران فرزندان خود را (هر چند نااهل و آلوده بودند)بجانشینی خود برمیگزیدند.
مروان از روی منبر فریاد زد خاموش باش،تو همان کسی هستی که این آیه در حق تو آمده است: وَ الَّذِی قٰالَ لِوٰالِدَیْهِ أُفٍّ لَکُمٰا .
"عایشه"حضور داشت رو به او کرد و گفت:دروغ میگویی،من میدانم این آیه در حق چه کسی نازل شده است؟اگر میخواهی تا نام و نسبش را بگویم،ولی رسول خدا پدر تو را لعنت کرده در حالی که در پشت پدر بودی بنا بر این تو نتیجه لعنت رسول خدایی" (1).
1) 1) ابو الفتوح رازی جلد 10 صفحه 159-همین روایت را قرطبی با تفاوت مختصری نقل کرده است(جلد 9 صفحه 6017).
آری گناه"عبد الرحمن"این بود که از یک سو به امیر مؤمنان علی ع عشق میورزید کاری که برای بنی امیه بسیار ناخوشایند بود.
و از سوی دیگر با موروثی شدن خلافت،و تبدیل آن به سلطنت،شدیدا مخالف بود،و بیعت گرفتن برای یزید را نوعی حرکت کسروی و هرقلی میدانست.
لذا از طرف دشمنان قسم خورده اسلام،یعنی آل امیه،مورد حمله واقع شد،و آیات قرآن مجید را در مورد او تحریف کردند.
و چه پاسخ مناسبی عایشه به مروان داد که خداوند پدر تو را لعنت کرد در حالی که تو در پشت او بودی(اشاره به آیه 60 سوره اسراء وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ ) (1).
1) 1) برای تفسیر این آیه به جلد 12 تفسیر نمونه صفحه 171 مراجعه شود-ضمنا باید توجه داشت که"مروان بن حکم"فرزند"ابی العاص"و او هم فرزند"امیه"است.
وَ یَوْمَ یُعْرَضُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی اَلنّٰارِ أَذْهَبْتُمْ طَیِّبٰاتِکُمْ فِی حَیٰاتِکُمُ اَلدُّنْیٰا وَ اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهٰا فَالْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذٰابَ اَلْهُونِ بِمٰا کُنْتُمْ تَسْتَکْبِرُونَ فِی اَلْأَرْضِ بِغَیْرِ اَلْحَقِّ وَ بِمٰا کُنْتُمْ تَفْسُقُونَ (20)
20-آن روز که کافران را بر آتش عرضه میکنند به آنها گفته میشود از طیبات و لذائذ در زندگی دنیای خود استفاده کردید،و از آن بهره گرفتید،اما امروز عذاب ذلت بار به خاطر استکباری که در زمین به ناحق کردید و به خاطر گناهانی که انجام میدادید جزای شما خواهد بود.
زهد و ذخیره برای آخرت
این آیه هم چنان بحث آیات گذشته را پیرامون مجازات کافران و مجرمان ادامه میدهد و گوشههایی از عذابهای جسمانی و روحانی آنها را بازگو کرده، میفرماید:
"آن روز که کافران را به آتش دوزخ عرضه میکنند به آنها گفته میشود از"طیبات"و لذائذ در زندگی دنیا به قدر کافی استفاده کردید،و از آن بهرهمند شدید،اما امروز عذاب ذلتبار به خاطر استکباری که در زمین به ناحق کردید
و به خاطر گناهانی که انجام میدادید جزای شما خواهد بود"( وَ یَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النّٰارِ أَذْهَبْتُمْ طَیِّبٰاتِکُمْ فِی حَیٰاتِکُمُ الدُّنْیٰا وَ اسْتَمْتَعْتُمْ بِهٰا فَالْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذٰابَ الْهُونِ بِمٰا کُنْتُمْ تَسْتَکْبِرُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ بِمٰا کُنْتُمْ تَفْسُقُونَ ) (1).
آری شما غرق در لذات بودید،و جز تمتع از مواهب مادی این جهان چیزی نمیفهمیدید،و به خاطر آزادی بیقید و شرط در این قسمت"معاد"را انکار کردید تا دستتان کاملا باز باشد،و هر گونه ظلم و ستم برای بدست آوردن این مواهب بر دیگران روا داشتید، امروز کیفر آن همه هوسبازیها،و هواپرستیها، و استکبار و فسق خود را میبینید.
این آیه میگوید در قیامت کفار بر آتش عرضه میشوند و شبیه آن در آیه 26 مؤمن در باره عذاب برزخی فرعونیان آمده است اَلنّٰارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهٰا غُدُوًّا وَ عَشِیًّا :"هر صبح و شام آنها بر آتش دوزخ عرضه میشوند".
در حالی که در بعضی دیگر آیات قرآن میخوانیم که"جهنم"بر کافران عرضه میشود:و عرضنا جهنم للکافرین عرضا(در آن روز جهنم را به کافران عرضه میداریم)(کهف-100).
لذا بعضی از مفسران بزرگ گفتهاند:در قیامت دو نوع عرضه است:پیش از حساب آتش را بر مجرمان عرضه میدارند تا وحشت و هراس سراسر وجودشان را فرا گیرد(و این خود یک مجازات روحانی است)و بعد از حساب و فرستادن
1) 1) "یوم""ظرف"است و متعلق به فعل محذوفی است که از جملههای بعد استفاده میشود و در تقدیر چنین است"و یوم یعرض الذین کفروا علی النار یقال لهم اذهبتم طیباتکم...".
آنها به سوی دوزخ آنها را بر عذاب الهی عرضه میدارند (1).
بعضی نیز گفتهاند در عبارت یک نوع"قلب"است و منظور از عرضه داشتن کافران بر آتش همان عرضه داشتن آتش بر کفار است،چرا که آتش عقل و شعوری ندارد تا کافران را به او عرضه کنند،در حالی که عرضه داشتن در مواردی است که طرف دارای درک و شعوری باشد.
ولی این ایراد را میتوان پاسخ گفت چرا که در پارهای از آیات قرآن یک نوع درک و شعور برای دوزخ بیان شده تا آنجا که خداوند با آن سخن میگوید،و او پاسخ میدهد:میفرماید:هل امتلات؟"ای دوزخ آیا پر شدی"؟در پاسخ عرض میکند: هَلْ مِنْ مَزِیدٍ ؟:"آیا بیشتر از این هم وجود دارد"؟!(ق-30).
حق این است که حقیقت عرضه داشتن به معنی رفع موانع میان دو چیز است،تا آنجا که یکی در اختیار دیگری قرار گیرد،و در مورد کافران و دوزخ مطلب چنان است که موانع در میان آن دو بر طرف میشود،و در این صورت هم میتوان گفت:آنها بر آتش عرضه میشوند،و هم آتش بر آنها،و هر دو تعبیر صحیح است.
و به هر حال نیازی نیست که عرضه داشتن را به معنی وارد شدن در آتش بگیریم آن چنان که"طبرسی"در"مجمع البیان"آورده،بلکه این عرضه داشتن خود یک نوع عذاب دردناک و هولناک است که دوزخیان قبل از ورود در آتش تمام قسمتهای جهنم را از بیرون با چشم خود میبینند و سرنوشت شوم خویش را مشاهده میکنند و زجر میکشند.
*** 2-
جمله" أَذْهَبْتُمْ طَیِّبٰاتِکُمْ "به معنی بهرهگیری از لذائذ دنیاست و تعبیر به"اذهبتم"(بردید)به خاطر آن است که این لذائذ و مواهب با
1) 1) تفسیر"المیزان"جلد 18 صفحه 223 ذیل آیات مورد بحث.
بهرهگیری نابود میشوند و از بین میروند.
مسلما تمتع از مواهب الهی در این جهان کار نکوهیدهای نیست،آنچه نکوهیده است غرق شدن در لذات مادی و فراموش کردن یاد خدا و قیامت،یا بهرهگیری گناه آلود و بیقید و شرط از این لذات و غصب حقوق دیگران در این رابطه است.
قابل توجه اینکه این تعبیر تنها در این آیه از قرآن مجید دیده میشود، اشاره به این است که گاه انسان از لذات دنیا چشم میپوشد،یا جز به مقدار لازم برای نیرو گرفتن در کارهای الهی از آنها بهره نمیگیرد،در این صورت گویی این طیبات را ذخیره برای آخرتش کرده است.
ولی بسیار میشود که همچون چهارپایان،بدون قید و شرط از آنها بهره میگیرد و همه را به نابودی میکشاند،و نه تنها چیزی برای آخرت ذخیره نمیکند بلکه کولهباری از گناه نیز برای خود فراهم میسازد،قرآن در باره این گروه میگوید: أَذْهَبْتُمْ طَیِّبٰاتِکُمْ فِی حَیٰاتِکُمُ الدُّنْیٰا .
در بعضی از کتب لغت نقل شده است که منظور از جمله انفقتم طیبات ما رزقتم فی شهواتکم و فی ملاذ الدنیا،و لم تنفقوها فی مرضات اللّٰه:"شما روزیهای پاکیزهای را که داشتید در طریق شهوات خود مصرف کردید و در طریق خشنودی خداوند انفاق نکردید" (1).
"طیبات"معنی وسیع و گستردهای دارد و همه مواهب دنیا را شامل میشود هر چند بعضی از مفسران آن را فقط به معنی نیروی جوانی تفسیر کردهاند ولی حق این است که جوانی تنها یک مصداق میتواند باشد.
1) 1) "مجمع البحرین"ماده"ذهب".
تعبیر به"عذاب الهون"(مجازات توهینآمیز و تحقیر کننده)عکس- العملی است در مقابل استکبار آنها در زمین،چرا که مجازات الهی کاملا متناسب نوع گناه است،آنها که بر خلق خدا و حتی بر انبیاء کبر فروختند و در برابر هیچ قانونی خضوع نکردند باید با ذلت و حقارت تمام کیفر بینند.
در ذیل آیه دو گناه برای این دوزخیان ذکر شده نخست"استکبار در زمین"و دوم"فسق"ممکن است اولی اشاره به عدم ایمان به آیات الهی و بعثت انبیا و رستاخیز باشد،و دومی اشاره به انواع گناهان،یکی از ترک اصول دین سخن میگوید،و دیگری از پایمال کردن فروع دین (1).
تعبیر به"غیر الحق"به این معنی نیست که استکبار دو گونه است "حق"و"ناحق"بلکه این تعبیرات معمولا برای تاکید گفته میشود و نظائر فراوان دارد.
در منابع مختلف حدیث و تفسیر روایات فراوانی از زهد پیشوایان بزرگ اسلام آمده که مخصوصا به آیه مورد بحث در آن استناد شده است،از جمله:
در حدیثی آمده است که روزی عمر در"مشربه ام ابراهیم" (محلی در نزدیکی مدینه)خدمت پیامبر ص آمد در حالی که بر حصیری از برگ خرما خوابیده بود و قسمتی از بدن مبارک او روی خاک قرار داشت،و متکائی از الیاف درخت خرما زیر سر داشت،سلام کرد و نشست،گفت:تو پیامبر خدا و بهترین خلق او هستی،کسری و قیصر بر تختهای طلا و فرشهای ابریشمین میخوابند،ولی
1) 1) تفسیر"المیزان"جلد 18 صفحه 224.
شما اینچنین!پیامبر فرمود:
اولئک قوم اجلت طیباتهم،و هی وشیکة الانقطاع و انما آخرت لنا طیباتنا: "آنها گروهی هستند که طیباتشان در این دنیا به آنها داده شده،و به زودی قطع میشود،ولی طیبات ما برای قیامت ذخیره شده است" (1).
در حدیث دیگری از امام باقر ع میخوانیم:روزی مقداری حلوای مخصوصی خدمتش آوردند،حضرت از خوردن آن امتناع فرمود،عرض کردند آیا آن را حرام میدانی؟!فرمود:نه،
و لکنی اخشی ان تتوق الیه نفسی فاطلبه ثم تلا هذه الایه: أَذْهَبْتُمْ طَیِّبٰاتِکُمْ فِی حَیٰاتِکُمُ الدُّنْیٰا وَ اسْتَمْتَعْتُمْ بِهٰا :"من از این میترسم که نفسم به آن مشتاق گردد،و پیوسته به دنبال آن باشم،سپس این آیه را تلاوت فرمود: أَذْهَبْتُمْ طَیِّبٰاتِکُمْ فِی حَیٰاتِکُمُ الدُّنْیٰا ... (2).
در حدیث دیگری آمده است:
ان امیر المؤمنین(ع)اشتهی کبدا مشویة علی خبز لینه فاقام حولا یشتهیها،ذکر ذلک للحسن(ع)و هو صائم یوما من الایام فصنعها له فلما اراد ان یفطر قربها الیه،فوقف سائل بالباب،فقال:
یا بنی!احملها الیه،لا تقرأ صحیفتنا غدا: أَذْهَبْتُمْ طَیِّبٰاتِکُمْ فِی حَیٰاتِکُمُ الدُّنْیٰا وَ اسْتَمْتَعْتُمْ بِهٰا !:
"امیر مؤمنان علی ع تمایل به خوراکی از جگر بریان با نان نرم داشت یک سال گذشت و به این خواست خود ترتیب اثر نداد،روزی به امام حسن ع دستور تهیه آن را داد در حالی که حضرت صائم بود،خوراک برای افطار آماده شد،هنگامی که میخواست افطار فرماید سائلی بر در خانه آمد،امام ع فرمود:
این غذا را به سائل ده مبادا هنگامی که نامه اعمال ما فردای قیامت خوانده میشود به ما بگویند: أَذْهَبْتُمْ طَیِّبٰاتِکُمْ فِی حَیٰاتِکُمُ الدُّنْیٰا وَ اسْتَمْتَعْتُمْ بِهٰا :"شما طیبات خود را در دنیا گرفتید و به آن متمتع شدید" (3).
وَ اُذْکُرْ أَخٰا عٰادٍ إِذْ أَنْذَرَ قَوْمَهُ بِالْأَحْقٰافِ وَ قَدْ خَلَتِ اَلنُّذُرُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اَللّٰهَ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ (21) قٰالُوا أَ جِئْتَنٰا لِتَأْفِکَنٰا عَنْ آلِهَتِنٰا فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ اَلصّٰادِقِینَ (22) قٰالَ إِنَّمَا اَلْعِلْمُ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ أُبَلِّغُکُمْ مٰا أُرْسِلْتُ بِهِ وَ لٰکِنِّی أَرٰاکُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ (23) فَلَمّٰا رَأَوْهُ عٰارِضاً مُسْتَقْبِلَ أَوْدِیَتِهِمْ قٰالُوا هٰذٰا عٰارِضٌ مُمْطِرُنٰا بَلْ هُوَ مَا اِسْتَعْجَلْتُمْ بِهِ رِیحٌ فِیهٰا عَذٰابٌ أَلِیمٌ (24) تُدَمِّرُ کُلَّ شَیْءٍ بِأَمْرِ رَبِّهٰا فَأَصْبَحُوا لاٰ یُریٰ إِلاّٰ مَسٰاکِنُهُمْ کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْقَوْمَ اَلْمُجْرِمِینَ (25)
21-(سرگذشت هود)برادر قوم عاد را به آنها یادآوری کن،آن زمان که قومش را در سرزمین"احقاف"انذار کرد،در حالی که پیامبران زیادی قبل از او در گذشتههای دور و نزدیک آمده بودند که جز خداوند یگانه را نپرستید،من بر شما از عذاب روز بزرگی میترسم.
22-آنها گفتند:تو آمدهای که ما را(با دروغهایت)از خدایانمان برگردانی،اگر راست میگویی عذابی را که به ما وعده میدهی بیاور.
23-گفت:آگاهی تنها نزد خدا است(و او میداند چه زمانی شما را مجازات کند)من آنچه را به آن فرستاده شدهام به شما ابلاغ میکنم(وظیفه من همین است)ولی شما را قومی میبینم که دائما در جهل هستید.
24-هنگامی که آن را به صورت ابر گستردهای دیدند که به سوی درهها و آبگیرهای آنان در حرکت است(خوشحال شدند)گفتند این ابری است بارانزا(ولی به آنها گفته شد)این همان چیزی است که برای آمدنش شتاب میکردید،تندبادی است (وحشتناک)که عذاب دردناکی در آن است.
25-همه چیز را به فرمان پروردگار درهم میکوبد و نابود میکند،آنها صبح کردند در حالی که چیزی جز خانههای آنها به چشم نمیخورد،این گونه مجرمان را کیفر میدهیم!
قوم عاد و تندباد مرگبار!
از آنجا که قرآن مجید بعد از ذکر قضایای کلی به بیان مصداقهای قابل ملاحظه آن میپردازد تا آن کلیات را پیاده کند،در اینجا نیز بعد از شرح حال مستکبران سرکش و هوسران به ذکر داستان قوم عاد که نمونه واضحی از آن است پرداخته،میگوید:"برای این مشرکان مکه سرگذشت"هود"برادر "قوم عاد"را یادآوری کن"( وَ اذْکُرْ أَخٰا عٰادٍ ).
تعبیر به"اخ"(برادر)برای بیان نهایت دلسوزی و صفای این پیامبر بزرگ نسبت به قوم خویش است،این تعبیر چنان که میدانیم در مورد عدهای از پیامبران بزرگ در قرآن مجید آمده است،آنها برادری دلسوز و مهربان برای اقوام خویش بودند که از هیچ نوع فداکاری مضایقه نکردند.
این تعبیر ممکن است در ضمن اشارهای به ارتباط خویشاوندی میان این پیامبران و اقوامشان نیز باشد.
سپس میافزاید:در آن هنگام که قومش را در سرزمین"احقاف"انذار کرد،در حالی که پیامبران بسیاری قبل از او در گذشتههای دور و نزدیک آمدند و به انذار این اقوام پرداختند"( إِذْ أَنْذَرَ قَوْمَهُ بِالْأَحْقٰافِ وَ قَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ ).
"احقاف"چنان که قبلا هم گفتهایم به معنی شنهای روانی است که بر اثر وزش باد در بیابانها به صورت مستطیل و کج و معوج رویهم انباشته میگردد، و از این تعبیر روشن میشود که سرزمین قوم عاد ریگستان بزرگی بوده.
بعضی آن را در قلب جزیره عربستان میان"نجد"و"احساء"و"حضرموت" و"عمان"دانستهاند (1).
ولی این معنی بعید به نظر میرسد،چرا که از آیات دیگر قرآن(در سوره شعرا)برمیآید که قوم عاد در جایی زندگی داشتند که آب فراوان داشت و درختان جالب،و در قلب جزیره چنین مطلبی بسیار بعید است.
جمعی دیگر از مفسران آن را در قسمت جنوبی جزیره حوالی یمن،یا در سواحل دریای عرب دانستهاند (2).
بعضی نیز احتمال دادهاند که احقاف منطقهای در سرزمین عراق،در مناطق
کلده و بابل بوده (1).
و از"طبری"نقل شده که"احقاف"نام کوهی است در شام (2).
ولی با تناسب به معنی لغوی"احقاف"و با توجه به اینکه سرزمین آنها در عین مصون نبودن از شنهای روان دارای آب و درخت بوده قول کسانی که میگویند این منطقه در جنوب جزیره عربستان و نزدیکی سرزمین یمن بوده است نزدیکتر به نظر میرسد.
جمله وَ قَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ (پیامبران انذارکنندهای از پیش رو و پشت سر"هود"آمده بودند)اشاره به پیامبرانی است که قبل از او مبعوث شدند،گروهی با فاصله کم که قرآن از آنها تعبیر" مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ "کرده و گروهی با فاصله زیاد که از آنها تعبیر به"من خلفه"شده است.
اما اینکه بعضی احتمال دادهاند که منظور از این جمله پیامبرانی است که قبل از هود و بعد از هود آمدهاند بسیار بعید است و یا جمله"و قد خلت"که زمان گذشته را میرساند سازگار نیست.
اکنون ببینیم محتوای دعوت این پیامبر بزرگ چه بود قرآن میافزاید "به آنها گفت جز خداوند یگانه را نپرستید"( أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ ).
سپس آنها را تهدید کرده گفت:"من بر شما از عذاب روز بزرگی میترسم" ( إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ ).
گر چه تعبیر به"یوم عظیم"غالبا به معنی روز قیامت آمده است،ولی گاه در آیات قرآن به روزهای سخت و وحشتناکی که بر امتها گذشته نیز اطلاق شده است.و منظور در اینجا نیز همین معنی است چرا که در دنباله همین آیات میخوانیم"سرانجام قوم عاد در روز سخت و وحشتناکی گرفتار عذاب الهی شدند
و بر باد رفتند".
*** اما این قوم لجوج و سرکش در برابر این دعوت الهی ایستادگی کردند، و به هود "گفتند:آیا تو آمدهای که ما را با دروغهایت از خدایانمان برگردانی" ( قٰالُوا أَ جِئْتَنٰا لِتَأْفِکَنٰا عَنْ آلِهَتِنٰا ) (1).
"اگر راست میگویی عذابی را که به ما وعده میدهی بیاور"!( فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ ).
این دو جمله به خوبی بیانگر انحراف و لجاجت این قوم سرکش است، چرا که در جمله اول میگویند چون دعوت تو بر خلاف معبودانی است که ما به آن خو گرفتهایم و از نیاکانمان به ارث بردهایم دروغ و افترا است.
و در جمله دوم تقاضای عذاب میکنند،عذابی که اگر رخ دهد راه بازگشتی در آن مطلقا نیست،کدام عاقل تمنای چنین عذابی را میکند هر چند به آن یقین نداشته باشد؟ *** ولی"هود"در پاسخ این تقاضای نابخردانه چنین"گفت:علم و آگاهی تنها نزد خداوند است"( قٰالَ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِنْدَ اللّٰهِ ).
او است که میداند در چه زمان،و با چه شرائطی عذاب استیصال نازل میگردد؟نه به تقاضای شما مربوط است،و نه به میل و اراده من،باید هدف که اتمام حجت است حاصل گردد،چرا که حکمتش چنین اقتضا میکند.
سپس افزود:"وظیفه اصلی من این است که آنچه را به آن فرستاده شدم به شما ابلاغ کنم"( وَ أُبَلِّغُکُمْ مٰا أُرْسِلْتُ بِهِ ).
مسئولیت اصلی من همین است،اما تصمیمگیری در مورد اطاعت پروردگار
1) 1) "لتافکنا"از ماده"افک"به معنی دروغ و انحراف از حق است.
با شما است،و اراده و مشیت عذاب نیز با خود او است.
"ولی من شما را گروهی میبینم که پیوسته در جهل و نادانی اصرار دارید" ( وَ لٰکِنِّی أَرٰاکُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ ).
ریشه بدبختی شما نیز همین جهل است،جهلی توأم با لجاجت و کبر و غرور که به شما اجازه مطالعه دعوت فرستادگان خدا را نمیدهد،جهلی که شما را وادار به اصرار بر نزول عذاب الهی و نابودیتان میکند،اگر مختصر آگاهی داشتید حد اقل احتمال میدادید که در برابر تمام احتمالات نفی یک احتمال اثبات نیز باشد که اگر صورت پذیرد چیزی از شما باقی نخواهد ماند.
*** سرانجام نصائح مؤثر و رهبریهای برادرانه"هود"در آن سنگدلان تاثیر نگذاشت،و بجای پذیرش حق سخت در عقیده باطل خود لجاجت کردند،و پافشاری نمودند،و حتی نوح را با این سخن تکذیب میکردند که اگر راست میگویی پس عذاب موعودت چه شد؟ اکنون که اتمام حجت به قدر کافی شده و عدم شایستگی خود را برای ادامه حیات نشان دادهاند حکمت الهی ایجاب میکند که"عذاب استیصال"همان عذاب ریشهکن کننده را بر آنها بفرستد.
ناگهان مشاهده کردند ابری در افق ظاهر گشت،و در آسمان به سرعت گسترده شد.
"هنگامی که این ابر را مشاهده کردند که به سوی درهها و آبگیرهای آنها رو میآورد خوشحال شدند،و گفتند این ابری است بارانزا!"( فَلَمّٰا رَأَوْهُ عٰارِضاً مُسْتَقْبِلَ أَوْدِیَتِهِمْ قٰالُوا هٰذٰا عٰارِضٌ مُمْطِرُنٰا ) (1).
1) 1) "عارض"از ماده"عرض"در اینجا به معنی ابری است که در عرض آسمان گسترده میشود،و شاید این یکی از نشانههای ابرهای بارانزاست که در همان افق پهن میشود و سپس بالا میرود-"اودیة"جمع"وادی"به معنی دره و محل جریان سیلابهاست.
مفسران گفتهاند مدتی باران برای قوم عاد نازل نشد،هوا گرم و خشک و خفهکننده شده بود،هنگامی که چشم قوم عاد به ابرهای تیره و تار و گستردهای که از افقهای دور دست به سوی آسمان آنها در حرکت بود افتاد بسیار مسرور شدند و به استقبال آن شتافتند و در کنار درهها و سیلگیرها آمدند تا منظره نزول باران پر برکت را ببینند و روحی تازه کنند.
ولی به زودی به آنها گفته شد این ابر بارانزا نیست"این همان عذاب وحشتناکی است که برای آمدنش شتاب میکردید"( بَلْ هُوَ مَا اسْتَعْجَلْتُمْ بِهِ ).
"این تندباد شدیدی است که در آن عذاب دردناکی است"( رِیحٌ فِیهٰا عَذٰابٌ أَلِیمٌ ).
ظاهرا گوینده این سخن خداوند بزرگ است،یا حضرت هود به هنگامی که فریادهای شوق و شادی آنها را شنید این سخن را به آنها گفت.
*** آری تندبادی است ویرانگر که"همه چیز را به فرمان پروردگارش درهم میکوبد و نابود میکند"( تُدَمِّرُ کُلَّ شَیْءٍ بِأَمْرِ رَبِّهٰا ).
بعضی از مفسران گفتهاند:منظور از"همه چیز"انسانها و چهارپایان و اموال آنها است.
زیرا در جمله بعد میافزاید:"آنها صبح کردند در حالی که چیزی جز مساکن و خانههای آنها به چشم نمیخورد"( فَأَصْبَحُوا لاٰ یُریٰ إِلاّٰ مَسٰاکِنُهُمْ ).
و این نشان میدهد که مساکن آنها سالم بودند،اما خودشان هلاک شدند، و اجساد و اموالشان نیز به وسیله تندباد به بیابانهای دور دست،و یا در دریا افکنده شد.
بعضی گفتهاند نخستین بار که متوجه شدند این ابر سیاه،تندباد پر گرد و غباری است،زمانی بود که به نزدیک سرزمین آنها رسید،و چهارپایان و چوپانهای
آنها را که در بیابانهای اطراف بود از زمین برداشت،و به هوا برد،خیمهها را از جا میکند و چنان بالا میبرد که به صورت ملخی دیده میشد! هنگامی که این صحنه را دیدند فرار کردند و به خانههای خود پناه بردند و درها را به روی خود بستند،اما باد درها را از جا میکند،و آنها را بر زمین میکوبید(یا با خود میبرد)و"احقاف"همان شنهای روان را بر پیکر آنها گسترد.
در آیه 7 سوره"حاقه"آمده است"این تندباد هفت شب و هشت روز ادامه یافت"،آنها مرتبا زیر تلی از شن و ماسه ناله میکردند،سپس تندباد شنها را با خود برد و بار دیگر بدنهایشان نمایان گشت،و آنها را برگرفت و به دریا ریخت! (1).
و در پایان به این حقیقت اشاره میکند که این سرنوشت مخصوص این قوم گمراه نبود،بلکه"ما اینگونه قوم مجرم را کیفر میدهیم"( کَذٰلِکَ نَجْزِی الْقَوْمَ الْمُجْرِمِینَ ).
این هشداری است به همه مجرمان و گنهکاران و کافران لجوج و خودخواه شما نیز اگر همین مسیر را طی کنید سرنوشتی بهتر از آن نخواهید داشت،گاه بادهایی را که به گفته قرآن"مبشرات بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ "(پیشقراولان باران رحمت او هستند)و کار آنها زنده کردن زمینهای مرده است ماموریت مرگ- آفرینی میدهد.
گاه زمین را که مهد آرامش انسان است با یک زلزله شدید تبدیل به گورستان او میکند.
و گاه بارانی را که مایه حیات همه موجودات زنده است مبدل به سیلابی میگرداند و همه چیز را با آن غرق میکند.
1) 1) تفسیر"فخر رازی"جلد 28 صفحه 28 ذیل آیات مورد بحث،و در تفسیر "قرطبی"نیز همین معنی آمده است(جلد 9 صفحه 6026).
آری ماموران حیات او را عاملان مرگ او میسازد و چه دردناک است چنین مرگی که از دل عامل حیات برخیزد؟به خصوص اینکه همانند قوم هود نشاط و سروری در آغاز بیافریند تا عذابش دردناکتر باشد! و جالب اینکه میگوید:این باد،این امواج لطیف هوا،به فرمان پروردگار همه چیز را درهم میکوبید (1).
1) 1) "تدمر"از ماده تدمیر به معنی هلاک کردن و نابود ساختن است.
وَ لَقَدْ مَکَّنّٰاهُمْ فِیمٰا إِنْ مَکَّنّٰاکُمْ فِیهِ وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ سَمْعاً وَ أَبْصٰاراً وَ أَفْئِدَةً فَمٰا أَغْنیٰ عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَ لاٰ أَبْصٰارُهُمْ وَ لاٰ أَفْئِدَتُهُمْ مِنْ شَیْءٍ إِذْ کٰانُوا یَجْحَدُونَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (26) وَ لَقَدْ أَهْلَکْنٰا مٰا حَوْلَکُمْ مِنَ اَلْقُریٰ وَ صَرَّفْنَا اَلْآیٰاتِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (27) فَلَوْ لاٰ نَصَرَهُمُ اَلَّذِینَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ قُرْبٰاناً آلِهَةً بَلْ ضَلُّوا عَنْهُمْ وَ ذٰلِکَ إِفْکُهُمْ وَ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ (28)
26-ما به آنها(قوم عاد)قدرتی دادیم که به شما ندادیم و برای آنها گوش و چشم و قلب قرار دادیم(اما به هنگام نزول عذاب)نه گوشها و چشمها،و نه عقلهایشان برای آنها سودی نداشت،چرا که آیات خدا را انکار میکردند،و سرانجام آنچه را
استهزا میکردند بر آنها وارد شد.
27-ما اقوامی را که در اطراف شما بودند هلاک کردیم،و آیات خود را به صورتهای گوناگون برای آنها بیان نمودیم شاید بازگردند.
28-پس چرا معبودانی را که غیر از خدا برگزیدند به گمان اینکه آنها را به خدا نزدیک میکند آنها را یاری نکردند؟بلکه از میان آنها گم شدند!این بود نتیجه دروغ آنها و آنچه را افترا میبستند!
شما هرگز از قوم عاد قویتر نیستید!
این آیات در حقیقت نتیجهگیری از آیات گذشته است که در مورد مجازات دردناک قوم عاد سخن میگفت.
مشرکان مکه را مخاطب ساخته،میفرماید:"ما قوم عاد را قوت و قدرتی دادیم که به شما ندادیم"( وَ لَقَدْ مَکَّنّٰاهُمْ فِیمٰا إِنْ مَکَّنّٰاکُمْ فِیهِ ) (1).
هم از نظر قدرت جسمانی از شما نیرومندتر بودند،و هم از نظر مال و ثروت و امکانات مادی از شما تواناتر،اگر بنا بود قدرت جسمانی،و مال و ثروت،و تمدن مادی،بتواند کسانی را از چنگال کیفر الهی رهایی بخشد نباید قوم عاد همچون خار و خاشاک در برابر تندباد به هر سو پرتاب شوند،و از آنها جز مساکن درهم ریخته چیزی باقی نماند! این آیه در حقیقت شبیه همان چیزی است که در سوره"فجر"در باره همین قوم عاد آمده است: أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعٰادٍ إِرَمَ ذٰاتِ الْعِمٰادِ اَلَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهٰا فِی الْبِلاٰدِ :"آیا ندیدی پروردگار تو به قوم عاد چه کرد؟آن قوم بلند قامت،و دارای عمارتهای مرتفع،آن قوم و قبیلهای که مثل و مانند آنها در
1) 1) "ان"در جمله إِنْ مَکَّنّٰاکُمْ فِیهِ نافیه است،و شواهد متعددی از آیات قرآن در دست داریم که در متن آمده است.ولی بعضی آن را ان"شرطیه"یا"زائده"دانستهاند که درست به نظر نمیرسد.
شهرها آفریده نشده بود"(سوره فجر 6-8).
و یا مانند آنچه در آیه 36 سوره ق آمده است: وَ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَشَدُّ مِنْهُمْ بَطْشاً :"چه بسیار اقوامی را که قبل از آنها هلاک کردیم که از این گروه نیرومندتر و صاحب عده و عده بیشتر بودند".
خلاصه اینکه از شما نیرومندترها در برابر طوفان مجازات الهی تاب مقاومت نیاوردند تا چه رسد به شما.
سپس میافزاید:"ما برای آنها گوش و چشم و قلب قرار دادیم"( وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ سَمْعاً وَ أَبْصٰاراً وَ أَفْئِدَةً ) (1).
آنها از نظر درک و دید و تشخیص واقعیتها نیز قوی و نیرومند بودند،مطالب را به خوبی درک میکردند،و از این وسائل خداداد در تامین مقاصد مادی خود کاملا بهره میگرفتند.
"ولی نه گوش و نه چشم و نه عقولشان آنها را به هنگام نزول عذاب الهی به هیچوجه سودی نبخشید،چرا که آیات خدا را انکار میکردند"( فَمٰا أَغْنیٰ عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَ لاٰ أَبْصٰارُهُمْ وَ لاٰ أَفْئِدَتُهُمْ مِنْ شَیْءٍ إِذْ کٰانُوا یَجْحَدُونَ بآیات اللّٰه) (2).
و سرانجام آنچه"استهزا میکردند بر آنها وارد شد"( وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ ).
آری آنها هم مجهز به وسائل مادی بودند،و هم وسائل درک حقیقت،اما
1) 1) قابل توجه اینکه ابصار(چشمها)و افئده(قلبها و عقلها)به صورت جمع آمده در حالی که سمع به صورت مفرد است این تفاوت ممکن است به خاطر این باشد که سمع معنی مصدری دارد و مصدر همیشه به صورت مفرد استعمال میشود و یا به خاطر هماهنگ بودن مسموعات در برابر تفاوت دیدنیها و مدرکات.
2) 2) "من"در"من شیء"زائده و برای تاکید است،یعنی به هیچوجه سودی به حالشان نداشت.
چون از طریق لجاجت و استکبار با آیات الهی برخورد میکردند،و سخنان پیامبران را مورد سخریه قرار میدادند،نور حق به قلوب آنها نفوذ نکرد.
و همین کبر و غرور و دشمنی با حق سبب شد که از وسائل و ابزار هدایت و شناخت همچون چشم و گوش و عقل نتوانند بهره گیرند و راه نجات را بازیابند،و عاقبت به همان سرنوشت شومی که در آیات گذشته اشاره شد گرفتار شدند.
جایی که آنها با آن همه قدرت و امکانات کاری از پیش نبردند و پیکرهای بیجانشان همچون پر کاه بر امواج تندباد قرار گرفت،و با کمال حقارت به هر سو پرتاب شدند،شما که از آنها ضعیفتر و ناتوانترید.
برای خداوند مشکل نیست که شما را نیز به جرم اعمالتان به سختترین عذاب گرفتار کند،و عوامل حیاتتان را مامور مرگ و نابودیتان سازد،این خطابی است به مشرکان مکه،و به همه انسانهای مغرور و ظالم و لجوج در طول همه قرون و اعصار.
به راستی همانگونه که قرآن میگوید ما اولین انسانهایی نیستیم که قدم روی زمین گذاردهایم،قبل از ما اقوام بسیار دیگری زندگی میکردند که دارای امکانات و قدرت زیادی بودند،چه خوب است از تاریخ آنها آئینه عبرتی بسازیم و آینده و سرنوشت خویش را در آن تماشا کنیم.
*** سپس برای تاکید بر این مطلب،و پند و اندرز بیشتر،مشرکان مکه را مخاطب ساخته میگوید:نه تنها قوم عاد بلکه"ما اقوام سرکشی را که در اطراف شما زندگی میکردند هلاک کردیم"( وَ لَقَدْ أَهْلَکْنٰا مٰا حَوْلَکُمْ مِنَ الْقُریٰ ).
اقوامی که سرزمین آنها از شما چندان دور نیست و تقریبا در گرداگرد جزیره عرب جایگاهشان بود،اگر قوم"عاد"در سرزمین"احقاف"در جنوب جزیره زندگی میکردند،قوم"ثمود"در سرزمینی به نام"حجر"در شمال
جزیره،و قوم"سبا"با آن سرنوشت دردناکشان در سرزمین"یمن"،و قوم"شعیب" در سرزمین"مدین"در مسیر شما به سوی شام،و همچنین قوم"لوط"در همین منطقه زندگی داشتند و بر اثر کثرت گناه و عصیان و کفر به عذابهای گوناگون گرفتار شدند.
هر یک از اینها آئینه عبرتی بودند،و هر کدام شاهد و گواه گویایی،چگونه با اینهمه وسائل بیداری باز بیدار نمیشوند؟ بعد اضافه میکند:"ما آیات خود را به صورتهای گوناگون برای آنها بیان کردیم،شاید بازگردند"( وَ صَرَّفْنَا الْآیٰاتِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ ).
گاه معجزات و خارق عادات را به آنها نشان دادیم،گاه از طریق نعمت، و گاه بلاء و مصیبت،گاه از طریق توصیف نیکان،و گاه توصیف مجرمان،و گاه از طریق عذاب استیصال دیگران پند و اندرزها به آنها دادیم،اما کبر و غرور و خودخواهی و لجاج مجال هدایت به آنها نداد! *** در آخرین آیه مورد بحث آنها را مورد سرزنش قرار داده و با این بیان شدیدا محکوم میکند:"پس چرا معبودانی را که غیر خدا برگزیدند به گمان اینکه آنها را به خدا نزدیک میکنند در آن لحظات سخت و حساس به یاری آنها نشتافتند"؟!( فَلَوْ لاٰ نَصَرَهُمُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ قُرْبٰاناً آلهة) (1).
راستی اگر این معبودان بر حق بودند پس چرا پیروان خود را در آن مواقع حساس یاری نکردند،و از چنگال عذابهای هولناک نجاتشان ندادند؟!این خود دلیلی محکم بر بطلان عقیده آنها است که این معبودان ساختگی را پناهگاه روز
1) 1) مفعول اول"اتخذوا"محذوف است و"آلهة"مفعول دوم آن است و"قربانا" حال و در تقدیر چنین است اتخذوهم آلهة من دون اللّٰه حالکونهم متقربا بهم این احتمال نیز وجود دارد که"قربانا"مفعول لاجله باشد-در ترکیب آیه احتمالات دیگری نیز داده شده که قابل ملاحظه نیست.
بدبختی خود میپنداشتند.
سپس میافزاید:"نه تنها به آنان کمکی نکردند،بلکه از میان آنها گم شدند"( بَلْ ضَلُّوا عَنْهُمْ ).
موجوداتی اینچنین بیعرضه و بیارزش که مبدأ هیچ اثر،و مفید هیچ فایدهای نیستند،و به هنگام حادثه گم و گور میشوند،چگونه شایسته پرستش و عبودیتند؟! و در پایان آیه میگوید:"این بود نتیجه دروغ آنها،و آنچه را افترا میبستند"! ( وَ ذٰلِکَ إِفْکُهُمْ وَ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ ).
این هلاکت و بدبختی،این عذابهای دردناک،و این گمشدن معبودان در زمان حادثه،نتیجه دروغها و پندارها و افتراهای آنها بود (1).
1) 1) بنا بر این آیه محذوفی دارد،و در تقدیر چنین است:و ذلک نتیجة افکهم- این احتمال نیز وجود دارد که آیه نیازی به محذوف نداشته باشد در این صورت معنی چنین میشود"این بود دروغ آنها و افتراهایشان"ولی معنی اول مناسبتر به نظر میرسد.
وَ إِذْ صَرَفْنٰا إِلَیْکَ نَفَراً مِنَ اَلْجِنِّ یَسْتَمِعُونَ اَلْقُرْآنَ فَلَمّٰا حَضَرُوهُ قٰالُوا أَنْصِتُوا فَلَمّٰا قُضِیَ وَلَّوْا إِلیٰ قَوْمِهِمْ مُنْذِرِینَ (29) قٰالُوا یٰا قَوْمَنٰا إِنّٰا سَمِعْنٰا کِتٰاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسیٰ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ یَهْدِی إِلَی اَلْحَقِّ وَ إِلیٰ طَرِیقٍ مُسْتَقِیمٍ (30) یٰا قَوْمَنٰا أَجِیبُوا دٰاعِیَ اَللّٰهِ وَ آمِنُوا بِهِ یَغْفِرْ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ وَ یُجِرْکُمْ مِنْ عَذٰابٍ أَلِیمٍ (31) وَ مَنْ لاٰ یُجِبْ دٰاعِیَ اَللّٰهِ فَلَیْسَ بِمُعْجِزٍ فِی اَلْأَرْضِ وَ لَیْسَ لَهُ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءُ أُولٰئِکَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (32)
29-به یاد آور هنگامی که گروهی از جن را به سوی تو متوجه ساختیم که قرآن را استماع کنند،وقتی حضور یافتند به یکدیگر گفتند خاموش باشید و بشنوید،و هنگامی که پایان گرفت به سوی قوم خود بازگشتند و آنها را انذار کردند.
30-گفتند:ای قوم!ما کتابی را استماع کردیم که بعد از موسی نازل شده،هماهنگ با نشانههای کتب قبل از آن،که به سوی حق هدایت میکند و به سوی راه راست.
31-ای قوم ما!دعوت کننده الهی را اجابت کنید و به او ایمان آورید تا گناهانتان را ببخشد و شما را از عذاب الیم پناه دهد.
32-و هر کس به دعوت کننده الهی پاسخ نگوید هرگز نمیتواند از چنگال عذاب الهی در زمین فرار کند،و غیر از خدا یار و یاوری برای او نیست،و چنین کسان در گمراهی آشکارند.
در شان نزول این آیات روایات مختلفی آمده است،از جمله اینکه:
رسول خدا ص از مکه به سوی بازار عکاظ در طائف آمد،و"زید بن حارثه"با او بود،به این منظور که مردم را به سوی اسلام دعوت کند،اما احدی به دعوت او پاسخ نگفت،ناچار به سوی مکه بازگشت تا به محلی رسید که آنجا را وادی جن مینامیدند، در دل شب به تلاوت قرآن پرداخت،جمعی از طائفه جن از آنجا میگذشتند هنگامی که قرائت قرآن پیامبر ص را شنیدند گوش فرا دادند،و به یکدیگر گفتند:ساکت باشید،هنگامی که تلاوت حضرت پایان یافت آنها ایمان آوردند،و به عنوان مبلغانی به سوی قوم خود آمدند،و آنان را به سوی اسلام دعوت کردند،گروهی از آنها ایمان آوردند و با هم به محضر پیامبر ص رسیدند،و پیامبر ص تعلیمات اسلام را به آنها یاد داد،اینجا بود که آیات فوق و آیات سوره جن نازل گردید (1).
1) 1) تفسیر"علی بن ابراهیم"مطابق نقل"نور الثقلین"جلد 5 صفحه 19(با کمی تلخیص).
بعضی دیگر شان نزولی از ابن عباس نقل کردهاند که با شان نزول سابق شباهت دارد،با این تفاوت که"پیامبر ص مشغول نماز صبح بود،و در آن تلاوت قرآن میکرد،گروهی از جن که در حال تحقیق و جستجو بودند،و قطع اخبار آسمان آنان را به وحشت افکنده بود،صدای تلاوت قرآن پیامبر ص را شنیدند و گفتند:علت قطع اخبار آسمان از ما همین است،اینجا بود که سوی قوم خود بازگشتند و آنها را به اسلام دعوت کردند" (1).
مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"شان نزول سومی در اینجا آورده که مساله را با داستان سفر پیامبر ص به طائف مربوط میسازد و خلاصه آن چنین است:
"بعد از وفات ابو طالب کار بر پیامبر ص سخت شد به سوی طائف رفت شاید یارانی پیدا کند،اشراف طائف شدیدا از در تکذیب درآمدند،و آن قدر از پشت سر به پیامبر سنگ زدند که خون از پاهای مبارکش جاری شد،خسته و ناراحت به کنار باغی آمد،و در سایه درخت نخلی نشست،در حالی که خون از پاهای مبارکش میریخت.
باغ متعلق به"عتبة بن ربیعه"و"شیبة بن ربیعة"دو نفر از ثروتمندان قریش بود،پیامبر از مشاهده آنها ناراحت شد،چون دشمنی آنها را از قبل میدانست.
آن دو غلامشان"عداس"را که مردی مسیحی بود با طبقی از انگور خدمت پیامبر ص فرستادند پیغمبر به"عداس"فرمود:از کجایی؟گفت:از نینوا! فرمود:از شهر بنده صالح خدا"یونس"؟ "عداس"گفت:شما از کجا یونس را میشناسید فرمود:من رسول خدایم،خداوند به من خبر داده،"عداس"به حقانیت پیامبر ص پی برد،برای خدا سجده کرد و پای پیامبر ص را بوسه داد.
1) 1) این حدیث را که ما به طور خلاصه آوردیم در صحیح"بخاری"و"مسلم" و مسند"احمد"مشروحا آمده است(مطابق نقل"فی ظلال"جلد 7 صفحه 429).
هنگامی که برگشت"عتبه"و"شیبه"او را سرزنش کردند که چرا این کار را کردی؟!گفت:این مرد صالحی است که مرا از اسرار ناشناخته مردم این سامان در مورد پیامبرمان"یونس"خبر داد،آنها خندیدند و گفتند:مبادا ترا از آئین نصرانیت فریب دهد که او مرد فریبکاری است! پیامبر ص به سوی مکه بازگشت(در حالی که محصول این سفر تنها یک مرد مؤمن بود)تا به نزدیکی نخلی در دل شب رسید مشغول نماز شد گروهی از جن از اهل"نصیبین"یا"یمن"از آنجا میگذشتند،صدای تلاوت قرآن او را در نماز صبح شنیدند و گوش فرا دادند و ایمان آوردند" (1).
طائفه جن ایمان میآورند
در این آیات-چنان که در شان نزول نیز اشاره شد-بحث فشردهای پیرامون ایمان آوردن گروهی از طائفه جن به پیامبر اسلام ص و کتاب آسمانی او آمده است،تا این حقیقت را بر مشرکان مکه بازگو کند که چگونه طائفه به ظاهر دور افتاده جن،به این پیامبری که از انس است و از میان شما برخاسته ایمان آوردند ولی شما هم چنان بر کفر اصرار میورزید و به مخالفت خود ادامه میدهید.
در باره موجودی به نام"جن"و خصوصیات آن بحث مشروحی در تفسیر سوره جن به خواست خدا خواهیم داشت،در اینجا فقط به تفسیر آیات مورد بحث میپردازیم:
در حقیقت داستان"قوم عاد"هشداری برای مشرکان مکه بود و داستان
1) 1) "مجمع البیان"جلد 9 صفحه 92-این داستان را"ابن هشام"نیز در تاریخ خود"السیرة النبویة"با کمی تفاوت آورده است(جلد 2 صفحه 62 و 63).
ایمان طائفه"جن"هشدار دیگری است.
نخست میفرماید:"به خاطر بیاور موقعی که گروهی از جن را به سوی تو متوجه ساختیم که به قرآن گوش فرا دهند"( وَ إِذْ صَرَفْنٰا إِلَیْکَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ ).
تعبیر به"صرفنا"از ماده"صرف"که به معنی منتقل ساختن چیزی از حالتی به حالت دیگر است،ممکن است اشاره به این معنی باشد که طائفه جن قبلا از طریق"استراق سمع"به اخبار آسمانها گوش فرا میدادند،با ظهور پیامبر اسلام از آن بازگردانده شدند و به سوی قرآن روی آوردند.
"نفر"چنان که راغب در"مفردات"گفته به معنی"گروهی از مردان است که میتوانند به اتفاق یکدیگر کوچ کنند".
و مشهور در میان ارباب لغت،جماعتی است از سه تا ده نفر،و بعضی تا چهل نفر نیز گفتهاند(هر چند این تعبیر در زبان فارسی بر یک فرد نیز اطلاق میشود).
سپس میافزاید:"هنگامی که در برابر قرآن حضور یافتند و آیات روحپرور آن را شنیدند به یکدیگر گفتند خاموش باشید و بشنوید"( فَلَمّٰا حَضَرُوهُ قٰالُوا أَنْصِتُوا ).
و این موقعی بود که پیامبر در دل شب یا به هنگام قرائت نماز صبح آیات قرآن را تلاوت میفرمود.
"انصتوا"از ماده"انصات"به معنی"سکوت توأم با استماع و توجه" است.
سرانجام نور ایمان در دل آنها تابیدن گرفت،و حقانیت آیات قرآن را در درون جان خود لمس کردند،لذا"هنگامی که تلاوت قرآن پایان یافت همچون مبلغانی به سوی قوم خود رفتند و آنها را انذار کردند"و از حقیقتی که نصیبشان شده بود آگاه ساختند"( فَلَمّٰا قُضِیَ وَلَّوْا إِلیٰ قَوْمِهِمْ مُنْذِرِینَ ).
و اینچنین است راه و رسم افراد با ایمان که پیوسته طالب آنند دیگران را از حقایقی که خود آگاه شدهاند آگاه سازند،و منابع ایمان خود را در اختیار آنها قرار دهند.
*** آیه بعد بیانگر چگونگی دعوت این گروه از قوم خود به هنگام بازگشت به سوی آنهاست،دعوتی منسجم،حساب شده،کوتاه و پر معنا،"گفتند:ای قوم! ما کتابی را استماع کردیم که بعد از موسی از آسمان نازل شده است"( قٰالُوا یٰا قَوْمَنٰا إِنّٰا سَمِعْنٰا کِتٰاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسیٰ ).
این کتاب اوصافی دارد،نخست اینکه:"کتابهای آسمانی قبل از خود را تصدیق میکند و محتوای آن هماهنگ با محتوای آنهاست،و نشانههایی که در کتب پیشین آمده است در آن به خوبی دیده میشود"( مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ ) (1).
وصف دیگر اینکه"همگان را به سوی حق هدایت مینماید"( یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ ).
به گونهای که هر کس عقل و فطرت خویش را به کار گیرد نشانههای حقانیت را به روشنی در آن مییابد.
و آخرین وصف اینکه:"به سوی راه مستقیم دعوت میکند"( وَ إِلیٰ طَرِیقٍ مُسْتَقِیمٍ ).
تفاوت دعوت به حق،با دعوت به راه مستقیم،ظاهرا در این است که اولی اشاره به اعتقادات حق است،و دومی به برنامههای عملی مستقیم و صحیح.
جمله" أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسیٰ "و جمله" مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ "مؤید این مطلب است که این گروه به کتب آسمانی پیشین مخصوصا کتاب موسی ایمان داشتند
1) 1) تفسیر این جمله را در جلد اول ذیل آیه 41 سوره بقره(صفحه 210 طبع جدید) مشروحا آوردهایم.
و در جستجوی حق بودند،و اگر میبینیم سخنی از کتاب عیسی که بعد از آن نازل شده به میان نیامده نه بخاطر چیزی است که"ابن عباس"گفته که جن مطلقا از نزول انجیل آگاه نبودند،چرا که طائفه جن از اخبار آسمانها با خبر بودند چگونه ممکن است از اخبار زمین تا این حد غافل بمانند؟! بلکه بخاطر این است که تورات کتاب اصلی بود که حتی مسیحیان احکام شرایع خود را از آن گرفته و میگیرند.
*** سپس افزودند:"ای قوم ما!دعوت کننده الهی را اجابت کنید،و به او ایمان آورید"( یٰا قَوْمَنٰا أَجِیبُوا دٰاعِیَ اللّٰهِ وَ آمِنُوا بِهِ ).
که دو پاداش بزرگ به شما ارزانی میدارد:"گناهانتان را میبخشد، و شما را از عذاب الیم پناه میدهد"( یَغْفِرْ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ وَ یُجِرْکُمْ مِنْ عَذٰابٍ أَلِیمٍ ) (1).
منظور از داعی اللّٰه(دعوت کننده الهی)پیامبر اسلام ص است که آنها را به سوی"اللّٰه"رهنمون میشد و از آنجا که بیشترین ترس و وحشت انسان از گناهان و عذاب دردناک قیامت است امنیت در برابر این دو امر را مطرح کردند تا بیش از همه جلب توجه کند.
جمعی از مفسران کلمه"من"در"من ذنوبکم"را"زائده"دانستهاند که تاکیدی است بر آمرزش همه گناهان در سایه ایمان.
ولی بعضی آن را"تبعیضیه"و اشاره به آن دسته از گناهانی میدانند که قبل از ایمان آوردن انجام دادهاند،یا گناهانی که جنبه حق اللّٰه دارد،و نه حق الناس.
ولی مناسبتر همان است که"من"زائده و برای تاکید باشد و آیه شریفه
1) 1) "یجرکم"از ماده"ایجار"به معانی مختلفی آمده است،به فریاد رسیدن، نجات دادن از عذاب،و پناه دادن،و حفظ کردن.
همه گناهان را شامل گردد.
*** در آخرین آیه مورد بحث آخرین سخن مبلغان جن را چنین بازگو میکند:
"آنها به قوم خود گفتند:هر کس دعوت داعی الهی را پاسخ نگوید نمیتواند از چنگال عذاب الهی در زمین فرار کند"( وَ مَنْ لاٰ یُجِبْ دٰاعِیَ اللّٰهِ فَلَیْسَ بِمُعْجِزٍ فِی الْأَرْضِ ).
"و یاور و سرپرستی غیر از خدا برای او نخواهد بود"( وَ لَیْسَ لَهُ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءُ ).
و لذا"این گروه در گمراهی آشکارند"( أُولٰئِکَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ ).
چه گمراهی از این بدتر و آشکارتر که انسان به ستیزهجویی با حق و پیامبر خدا،و حتی با خدا برخیزد که نه در تمام عالم هستی جز او پناهگاهی وجود دارد و نه انسان میتواند از محیط کشورش بگریزد و به جای دیگری فرار کند.
بارها گفتهایم:"معجز"(یا سایر مشتقات این کلمه)در اینگونه موارد به معنی عاجز نمودن از تعقیب و کیفر است،و یا به تعبیر دیگر فرار کردن از چنگال مجازات.
تعبیر به"فی الارض"(در زمین)اشاره به این است که هر جای زمین بروید ملک خدا است،و از حیطه قدرت او خارج نخواهد بود،و اگر سخنی از آسمان نمیگوید به خاطر این است که به هر حال جایگاه جن و انس هر دو روی زمین است.
چنان که گفتیم بحث پیرامون جن و چگونگی حیات این موجود،و خصوصیات
دیگر مربوط به آن،به خواست خداوند در تفسیر سوره جن خواهد آمد،آنچه از آیات مورد بحث استفاده میشود این است که آنها موجوداتی عاقل و صاحب شعورند،و مکلف به تکلیفهای الهی،و دارای دو گروه مؤمن و کافرند،و آگاهی کافی از دعوتهای الهی دارند.
مساله جالب در این آیات مورد بحث روشی است که آنها برای تبلیغ اسلام در میان قوم خود در پیش گرفتند.
آنها پس از حضور در محضر پیامبر ص و شنیدن آیات قرآن،و پیبردن به محتوای آن،به سرعت به سراغ طائفه خود آمدند و به تبلیغ آنها پرداختند.
آنها نخست از حقانیت قرآن سخن گفتند،و با سه دلیل این مطلب را اثبات کردند،سپس به تشویق آنها پرداخته،نجات و رهایی از چنگال عذاب آخرت را در سایه ایمان به این کتاب آسمانی به آنها بشارت دادند،که هم تاکیدی بود بر مساله"معاد"و هم توجهی به ارزشهای اصیل آخرت در برابر ارزشهای ناپایدار دنیا.
در سومین مرحله خطرات ترک ایمان را به آنها گوشزد کردند،و هشداری توأم با استدلال و دلسوزی به آنها دادند،و سرانجام و عاقبت انحراف از این مسیر را که"ضلال مبین"و گمراهی آشکار است گوشزد کردند.
این شیوه تبلیغ شیوهای است مؤثر برای هر کس و هر گروه.
از آیات فوق و همچنین از آیات سوره جن به خوبی برمیآید که این گروه از طائفه جن تنها با شنیدن آیات قرآن مجذوب آن شدند،و هیچ نشانهای بر اینکه آنها تقاضای معجزه دیگری از پیامبر اسلام ص کرده باشند در دست نیست.
آنها همین اندازه را که قرآن مجید هماهنگ با نشانههای کتب پیشین است،و از سوی دیگر دعوت به حق میکند،و از سوی سوم برنامهریزی عملی
آن بر صراط مستقیم است،برای حقانیت آن کافی دانستهاند.
و به راستی مطلب همین است که بررسی محتوای قرآن ما را از هر گونه دلیل دیگر بینیاز میکند.
کتابی که از سوی انسانی درسنخوانده،و در محیطی مملو از جهل و خرافات عرضه شده،دارای چنین محتوایی بلند،معارف و عقائدی پاک،توحیدی خالص، قوانینی محکم و منسجم،استدلالهایی قوی و نیرومند،برنامههایی متین و سازنده، و مواعظ و اندرزهایی روشنگر و عالی باشد آن هم با چنین جاذبه نیرومند و زیبایی خیرهکننده،خود بهترین دلیل بر حقانیت این کتاب آسمانی است که"آفتاب آمد دلیل آفتاب" (1).
1) 1) پیرامون"اعجاز قرآن"در جلد اول تفسیر نمونه ذیل آیه 23 سوره بقره بحث مشروحی داشتهایم.
أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ لَمْ یَعْیَ بِخَلْقِهِنَّ بِقٰادِرٍ عَلیٰ أَنْ یُحْیِیَ اَلْمَوْتیٰ بَلیٰ إِنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (33) وَ یَوْمَ یُعْرَضُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی اَلنّٰارِ أَ لَیْسَ هٰذٰا بِالْحَقِّ قٰالُوا بَلیٰ وَ رَبِّنٰا قٰالَ فَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ (34) فَاصْبِرْ کَمٰا صَبَرَ أُولُوا اَلْعَزْمِ مِنَ اَلرُّسُلِ وَ لاٰ تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ کَأَنَّهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَ مٰا یُوعَدُونَ لَمْ یَلْبَثُوا إِلاّٰ سٰاعَةً مِنْ نَهٰارٍ بَلاٰغٌ فَهَلْ یُهْلَکُ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْفٰاسِقُونَ (35)
33-آیا آنها نمیدانند خداوندی که آسمانها و زمین را آفریده،و از آفرینش آنها ناتوان نشده قادر است مردگان را زنده کند؟آری او بر هر چیز تواناست.
34-روزی را به یادآور که کافران را بر آتش عرضه میدارند(و به آنها گفته میشود) آیا این حق نیست؟میگویند:آری،به پروردگار ما سوگند(که حق است، در این هنگام)میگوید:پس عذاب را به خاطر کفرتان بچشید! 35-بنا بر این صبر کن آن گونه که پیامبران اولو العزم شکیبایی کردند و برای(عذاب)آنها شتاب مکن،هنگامی که وعدههایی را که به آنها داده شد میبینند احساس میکنند که گویی فقط ساعتی از یک روز در دنیا توقف داشتند،این ابلاغی است برای همگان،آیا جز قوم فاسق هلاک میشوند؟
این آیات که آخرین آیات سوره"احقاف"است به بحث پیرامون"معاد" میپردازد،زیرا از یک سو در آخرین آیات گذشته که از زبان مبلغان جن نقل شد اشاره به مساله"معاد"آمده بود.
و از سوی دیگر سوره"احقاف"در بخشهای نخست از مساله توحید و عظمت قرآن مجید و اثبات نبوت پیامبر اسلام سخن میگوید.
و در آخرین بخش از این سوره مساله"معاد"را پیش میکشد،و به این ترتیب اصول سهگانه اعتقادی را تکمیل میکند.
نخست میفرماید:"آیا آنها نمیدانند خداوندی که آسمانها و زمین را آفریده،و از آفرینش آنها هرگز خسته و ناتوان نشده،قادر است که مردگان را زنده کند آری او بر هر چیز تواناست"؟!( أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللّٰهَ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ لَمْ یَعْیَ بِخَلْقِهِنَّ بِقٰادِرٍ عَلیٰ أَنْ یُحْیِیَ الْمَوْتیٰ بَلیٰ إِنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ).
آفرینش آسمانها و زمین با موجودات رنگارنگ و مختلفش نشانه قدرت او بر هر چیز است،چرا که هر چیز به تصور آید او در این عالم آفریده است،با این
حال چگونه ممکن است از تجدید حیات انسانها عاجز باشد؟این دلیلی است دندانشکن بر مساله"امکان معاد".
اصولا بهترین دلیل بر امکان هر چیز وقوع آن است،ما که اینهمه پیدایش موجود زنده و جاندار را از موجودات بیجان میبینیم چگونه میتوانیم در قدرت مطلقه او بر مساله معاد تردید به خود راه دهیم؟ این یکی از دلائل متعدد معاد است که قرآن مجید در آیات مختلف از جمله در آیه 81 سوره یس روی آن تکیه کرده است (1).
*** در آیه بعد صحنهای از مجازات دردناک مجرمان و منکران معاد را مجسم کرده،میفرماید:"روزی را به خاطر بیاورید که کافران را بر آتش عرضه میکنند"( وَ یَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النّٰارِ ).
آری گاه دوزخ را بر کافران عرضه میکنند،و گاه کافران را بر دوزخ و هر کدام هدفی دارد که در چند آیه قبل به آن اشاره شد.
هنگامی که کافران را بر آتش عرضه میکنند و شعلههای سوزان و کوهپیکر و وحشتناک آن را میبینند به آنها گفته میشود:"آیا این حق نیست"( أَ لَیْسَ هٰذٰا بِالْحَقِّ ).
آیا امروز هم میتوانید رستاخیز و دادگاه عدل خدا و پاداش و کیفر او را انکار کنید،و بگوئید این از افسانههای خرافی پیشینیان است؟!.
آنها که چارهای جز اعتراف ندارند"میگویند:آری سوگند به پروردگارمان که این حق است"و جای شک و تردید در آن نیست،ما گمراه بودیم که آن را ناحق میپنداشتیم( قٰالُوا بَلیٰ وَ رَبِّنٰا ).
1) 1) شرح بیشتر پیرامون این موضوع و دلائل مختلف معاد را در ذیل آیات آخر سوره یس(جلد 18 از صفحه 456 تا 490)مطالعه فرمائید.
در این هنگام خداوند یا ماموران عذاب الهی میگویند:"پس بچشید عذاب را به خاطر آنچه انکار میکردید"( قٰالَ فَذُوقُوا الْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ ).
و به این ترتیب در آن روز همه حقایق را با چشم خود میبینند و اعتراف میکنند،اعتراف و اقراری که سودی به حال آنها ندارد،و جز اندوه و حسرت و شکنجه و جدان و آزار روحی نتیجهای نخواهد داشت.
*** در آخرین آیه مورد بحث که آخرین آیه سوره"احقاف"است با توجه به آنچه در مورد معاد و کیفر کافران در آیات قبل گذشت به پیامبر خود دستور میدهد که"صبر کن همانگونه که پیامبران اولوا العزم صبر و شکیبایی کردند".
( فَاصْبِرْ کَمٰا صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ ).
تنها تو نیستی که با مخالفت و عداوت این قوم مواجه شدهای،همه پیامبران اولو العزم با این مشکلات روبرو بودند و استقامت کردند،"نوح" ع پیامبر بزرگ خدا 950 سال دعوت کرد اما جز گروه اندکی به او ایمان نیاوردند، پیوسته آزارش میدادند و به سخریهاش میگرفتند.
"ابراهیم" ع را به میان آتش افکندند و"موسی" ع را تهدید به مرگ نمودند،و قلبش از نافرمانیهای قومش پر خون بود،و عیسی مسیح ع را بعد از آزار بسیار میخواستند به قتل برسانند که خداوند نجاتش داد،خلاصه تا بوده دنیا چنین بوده است،و جز با نیروی صبر و استقامت نمیتوان بر مشکلات پیروز شد.
در این که منظور از پیامبران اولوا العزم چه کسانی هستند در میان مفسران گفتگو بسیار است،و پیش از آنکه در این باره تحقیق کنیم باید معنی"عزم"
را بررسی کرد،زیرا"اولوا العزم"به معنای صاحبان"عزم"است.
"عزم"به معنای اراده محکم و استوار است،"راغب"در"مفردات" میگوید:عزم به معنی تصمیم گرفتن بر انجام کاری است(عقد القلب علی امضاء الامر).
در قرآن مجید گاهی"عزم"در مورد"صبر"به کار رفته،مانند وَ لَمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذٰلِکَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ :"کسی که صبر کند و عفو نماید این از عزم امور است"(شوری 43).
و گاه به معنی"وفای به عهد"مانند: وَ لَقَدْ عَهِدْنٰا إِلیٰ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً :"ما به آدم از قبل عهد کردیم،اما او فراموش کرد و بر سر عهد خود نایستاد"(طه-115).
ولی با توجه به این که پیامبران صاحب شریعت جدید و آئین تازه با مشکلات و گرفتاریهای بیشتری روبرو بودند،و برای مقابله با آن عزم و اراده محکمتری لازم داشتند به این دسته از"پیامبران"،"اولوا العزم"اطلاق شده است،و آیه مورد بحث نیز ظاهرا اشاره به همین معنا است.
در ضمن اشارهای است به این که پیغمبر اسلام ص نیز از همان پیامبران است،زیرا میگوید"تو هم شکیبایی کن آن گونه که پیامبران اولوا العزم شکیبایی کردند".
و اگر بعضی"عزم"و"عزیمت"را به معنی"حکم و شریعت"تفسیر کردهاند به همین مناسبت است،و گرنه"عزم"در لغت به معنی شریعت نیامده است.
به هر حال طبق این معنی"من"در"من الرسل""تبعیضیه"است،و اشاره به گروه خاصی از پیامبران بزرگ است که صاحب شریعت بودهاند،همانها که در آیه 7 سوره احزاب نیز به آنان اشاره شده: وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِنَ النَّبِیِّینَ مِیثٰاقَهُمْ
وَ مِنْکَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْرٰاهِیمَ وَ مُوسیٰ وَ عِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ وَ أَخَذْنٰا مِنْهُمْ مِیثٰاقاً غَلِیظاً :"به خاطر بیاور هنگامی را که از پیامبران پیمان گرفتیم،و از تو و از نوح و ابراهیم و موسی و عیسی بن مریم،از همه آنها پیمان محکمی گرفتیم" (احزاب-7).
در اینجا بعد از ذکر همه انبیاء به صورت جمع،به این پنج پیامبر بزرگ اشاره میکند،و این دلیل بر ویژگی آنها است.
در آیه 13 سوره شوری نیز از آنها سخن میگوید: شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ مٰا وَصّٰی بِهِ نُوحاً وَ الَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ وَ مٰا وَصَّیْنٰا بِهِ إِبْرٰاهِیمَ وَ مُوسیٰ وَ عِیسیٰ :
"آئینی برای شما تشریع کرد که به نوح توصیه کرده بود و آنچه را بر تو وحی فرستادیم و بر ابراهیم و موسی و عیسی سفارش نمودیم".
روایات فراوانی در منابع شیعه و اهل سنت نیز در این زمینه نقل شده است که پیامبران اولوا العزم همین پنج تن بودند،چنان که در حدیثی از امام باقر و امام صادق ع آمده است:
منهم خمسة:اولهم نوح،ثم ابراهیم،ثم موسی،ثم عیسی، ثم محمد(ص)
(1) .
در حدیث دیگری از امام علی بن الحسین آمده است:
منهم خمسة اولوا العزم من المرسلین:نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد(ص)، و هنگامی که راوی سؤال میکند:لم سموا اولوا العزم:"چرا آنها اولوا العزم نامیده شدند"؟ امام در پاسخ میفرماید:
لانهم بعثوا الی شرقها و غربها،و جنها و انسها: "زیرا آنها مبعوث به شرق و غرب و جن و انس شدند" (2).
و باز در حدیثی از امام صادق ع آمده:
سادة النبیین و المرسلین خمسة
و هم اولوا العزم من الرسل و علیهم دارة الرحی نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد(ص).
"بزرگ پیامبران و رسولان پنج نفرند،و آنها پیامبران اولوا العزم هستند و آسیای نبوت و رسالت بر محور وجود آنها دور میزند،آنها نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد ص بودند" (1).
در تفسیر"در المنثور"از ابن عباس نیز همین معنی نقل شده که پیامبران اولوا العزم همین پنج نفرند" (2).
ولی بعضی از مفسران اولوا العزم را اشاره به پیامبرانی میدانند که مامور به پیکار با دشمنان شدند.
بعضی عدد آنها را 313 نفر دانسته (3)و بعضی همه پیامبران را اولوا العزم (صاحبان اراده قوی)میدانند (4)و مطابق این قول"من"در"من الرسل"بیانیه است نه تبعیضیه.
ولی تفسیر اول از همه صحیحتر است و روایات اسلامی آن را تایید میکند.
***سپس قرآن در دنبال این سخن میافزاید:"در باره آنها(کافران)عجله و شتاب مکن"( وَ لاٰ تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ ).
چرا که قیامت به زودی فرا میرسد و آنچه را در باره آن شتاب داشتند با چشم خود میبینند،سخت مجازات میشوند و به اشتباهات خود پی میبرند.
به قدری عمر دنیا در برابر آخرت کوتاه است که"هنگامی که آنها وعدههایی که به آنها داده میشد میبینند احساس میکنند که گویا در دنیا جز ساعتی از یک روز توقف نداشتند"!( کَأَنَّهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَ مٰا یُوعَدُونَ لَمْ یَلْبَثُوا إِلاّٰ سٰاعَةً مِنْ نَهٰارٍ )
.
این احساس کمی عمر دنیا در برابر آخرت یا به خاطر آن است که واقعا این زندگی در برابر آن حیات جاویدان ساعتی بیش نیست،و یا به خاطر این است که دنیا چنان به سرعت بر آنها میگذرد که گویی ساعتی بیش نبوده است،و یا از این جهت که آنها محصول تمام عمر خود را که از آن بهرهبرداری صحیح نکردند بیش از یک ساعت نمیبینند.
اینجا است که سیلاب حسرت بر قلب آنها جاری میشود،اما چه سود که راه بازگشت وجود ندارد.
لذا میبینیم هنگامی که از پیامبر ص"فاصله دنیا و آخرت را سؤال میکنند"و میگویند:کم ما بین الدنیا و الآخرة؟در پاسخ میفرماید:غمضة عین:
"یک چشم بر هم زدن"!سپس میگوید:خداوند فرموده کَأَنَّهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَ مٰا یُوعَدُونَ لَمْ یَلْبَثُوا إِلاّٰ سٰاعَةً مِنْ نَهٰارٍ (1).
این نشان میدهد که تعبیر به"ساعت"نه به معنی مقدار ساعت معمولی است،بلکه اشاره به زمان کم و کوتاه است.
بعد به عنوان هشدار به همه انسانها میافزاید:"این ابلاغی است،برای همه"(بلاغ) (2).
برای تمام کسانی که از خط عبودیت پروردگار خارج شدند،برای کسانی که غرق در زندگی زودگذر دنیا و شهوات آن گشتند،و بالآخره ابلاغی است برای همه ساکنان این جهان ناپایدار.
و در آخرین جمله ضمن یک استفهام پر معنی و تهدیدآمیز میفرماید:"آیا
جز قوم فاسق هلاک میشوند"؟( فَهَلْ یُهْلَکُ إِلاَّ الْقَوْمُ الْفٰاسِقُونَ ).
پیامبر اسلام اسطوره صبر و استقامت بود
زندگی پیامبران بزرگ خدا مخصوصا پیامبر اسلام ص بیانگر مقاومت بیحد و حصر آنها در برابر حوادث سخت،و طوفانهای شدید،و مشکلات طاقتفرسا است،و با توجه به اینکه مسیر حق همیشه دارای اینگونه مشکلات است رهروان راه حق باید از آنها در این مسیر الهام بگیرند.
ما معمولا از نقطه روشن تاریخ اسلام به روزهای تاریک پیشین مینگریم و این نگرش که از"آینده به گذشته"است واقعیتها را طور دیگری مجسم میکند ما باید خود را در آن روز تصور کنیم که پیامبر ص تک و تنها بود،هیچ نشانهای از پیروزی در افق زندگی او به چشم نمیخورد.
دشمنان لجوج برای نابودی او کمر بسته بودند،و حتی خویشاوندان نزدیکش در صف اول این مبارزه قرار داشتند! پیوسته به میان قبائل عرب میرفت،و از آنها دعوت میکرد،اما کسی به دعوت او پاسخ نمیگفت.
سنگسارش میکردند آن چنان که از بدن مبارکش خون میریخت،ولی دست از برنامه خود برنمیداشت.
آن چنان او را در محاصره اجتماعی و اقتصادی و سیاسی قرار دادند که تمام راهها به روی او و پیروان اندکش بسته شد،بعضی از گرسنگی تلف شدند،و بعضی را بیماری از پای درآورد.
یاران اندکش را شکنجه میدادند،شکنجههایی که بر جان و قلب او مینشست.
روزهایی بر پیامبر گذشت که توصیف آن با بیان و قلم مشکل است،هنگامی که برای دعوت مردم به سوی اسلام به"طائف"آمد نه تنها دعوتش را اجابت نگفتند بلکه آن قدر سنگ بر او زدند که خون از پاهایش جاری شد.
افراد نادان را تحریک کردند که فریاد زنند و او را دشنام دهند،ناچار به باغی پناه برد در سایه درختی نشست،و با خدای خودش این چنین راز و نیاز کرد:
اللهم الیک اشکو ضعف قوتی،و قلة حیلتی،و هو انی علی الناس، یا ارحم الراحمین!انت رب المستضعفین،و انت ربی،الی من تکلنی؟الی بعید یتجهمنی؟ام الی عدو ملکته امری؟ان لم یکن بک علی غضب فلا ابالی... ":
"خداوندا!ناتوانی و نارسایی خودم و بیحرمتی مردم را به پیشگاه تو شکایت میکنم،ای کسی که از همه رحیمان رحیمتری،تو پروردگار مستضعفین و پروردگار منی،مرا به که وا میگذاری؟به افراد دور دست که با چهره درهم کشیده با من روبرو شوند؟یا به دشمنانی که زمام امر مرا به دست گیرند؟ پروردگارا!همین اندازه که تو از من خشنود باشی مرا کافی است" (1).
گاه ساحرش خواندند،و گاه دیوانهاش خطاب کردند.
گاه خاکستر بر سرش ریختند،و گاه کمر به قتلش بستند و خانهاش را در میان شمشیرها محاصره نمودند.
اما با تمام این احوال هم چنان به صبر و شکیبایی و استقامت ادامه داد.
و سرانجام میوه شیرین این درخت را چشید،آئین او نه تنها جزیره عربستان که شرق و غرب عالم را در برگرفت،و امروز بانگ اذان که فریاد پیروزی او است هر صبح و شام از چهار گوشه دنیا،و در تمام پنج قاره جهان،به گوش میرسد.
و این است معنی" فَاصْبِرْ کَمٰا صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ ".
1) 1) "سیره ابن هشام"جلد 2 صفحه 61.
و این است راه و رسم مبارزه با شیاطین و اهریمنان و طریق پیروزی بر آنان و نیل به اهداف بزرگ الهی.
با اینحال چگونه عافیتطلبان میخواهند بدون شکیبایی و تحمل رنج و درد به اهداف بزرگ خود نائل شوند؟ چگونه مسلمانان امروز در برابر اینهمه دشمنانی که کمر به نابودی آنها بستهاند میخواهند بدون الهام گرفتن از مکتب اصیل پیغمبر اسلام ص پیروز شوند؟ مخصوصا رهبران اسلامی بیش از همه مامور به این برنامهاند چنان که در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع آمده است:
ان الصبر علی ولاة الامر مفروض لقول اللّٰه عز و جل لنبیه: فَاصْبِرْ کَمٰا صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ ،و ایجابه مثل ذلک علی اولیائه و اهل طاعته،بقوله: لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ :
"صبر و استقامت بر رهبران و زمامداران فریضه است،زیرا خداوند به پیامبرش فرموده: فَاصْبِرْ کَمٰا صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ و همین معنی را بر دوستان و اهل طاعتش نیز فرض کرده است،چرا که میگوید:برای شما در زندگی پیامبر تاسی نیکویی بود(و شما نیز باید همگی به او اقتدا کنید) (1).
***خداوندا!این موهبت بزرگ،این عطیه آسمانی،این صبر و شکیبایی و استقامت در برابر مشکلات را به ما ارزانی فرما! پروردگارا!به ما توفیق ده که این چراغ هدایتی را که پیامبران اولوا العزمت مخصوصا خاتم پیامبران محمد ص با زحمات طاقتفرسا فرا راه بشریت قرار دادند هم چنان فروزان نگهداریم و به شایستگی از آن پاسداری کنیم.
1) 1) "احتجاج طبرسی"مطابق نقل نور الثقلین جلد 5 صفحه 23.
بارالها!میدانیم دشمنان حق متشکل و متحدند،و از هیچ جنایتی ابا ندارند،بیش از آنچه آنها در توان دارند به ما صبر و شکیبایی مرحمت فرما،تا هرگز در برابر انبوه مشکلات زانو نزنیم،و امواج و طوفانها را پشت سر بگذاریم، و این جز با امداد و لطف بیپایان تو ممکن نیست آمین یا رب العالمین.
پایان سوره احقاف جمعه سوم رمضان 1405 مطابق 3\3\1364
محتوای سوره محمد(ص)
این سوره که بخاطر آیه دوم آن که نام پیامبر اسلام در آن ذکر شده سوره محمد ص نام دارد نام دیگرش سوره"قتال"(سوره جنگ)است،و در واقع مساله جهاد و جنگ با دشمنان اسلام مهمترین موضوعی است که بر این سوره سایه افکنده،در حالی که قسمت مهم دیگری از آیات این سوره به مقایسه حال مؤمنان و کفار و ویژگیها و صفات آنها،و همچنین سرنوشتشان در آخرت میپردازد.
به طور کلی محتوای سوره را میتوان در چند بخش خلاصه کرد:
1-مساله ایمان و کفر و مقایسه حال مؤمنان و کافران در این جهان و جهان دیگر.
2-بحثهای گویا و صریحی پیرامون مساله جهاد و پیکار با دشمنان،و دستور در باره اسیران جنگی.
3-قسمت قابل ملاحظه دیگری شرح حال منافقان است که به هنگام نزول این آیات در مدینه فعالیتهای تخریبی زیادی داشتند.
4-بخش دیگر از مساله"سیر در زمین"و بررسی سرنوشت اقوام پیشین به عنوان یک درس عبرت سخن میگوید.
5-در قسمتی از آیات سوره مساله آزمایش الهی به تناسب مساله جنگ مطرح است.
6-در قسمتی دیگر از مساله"انفاق"که آن نیز نوعی جهاد است و در نقطه مقابل آن مساله"بخل"سخن به میان آمده.
7-در بعضی از آیات سوره به همین مناسبت مساله صلح با کفار(صلحی که مایه شکست و ذلت باشد)مطرح و از آن نهی شده است.
رویهمرفته با توجه به اینکه این سوره در مدینه به هنگام درگیری شدید مسلمانان با دشمنان اسلام نازل شده،و به گفته جمعی از مفسران در بحبوحه جنگ
احد یا کمی بعد از آن بوده است،مساله اصلی در آن مساله جنگ است.و بقیه مسائل بر محور آن دور میزد،جنگی سرنوشتساز و مشخص کننده صفوف مؤمنان از کافران و منافقان،جنگی که پایههای اسلام را تقویت میکرد،و دشمنانی را که قصد نابودی اسلام و مسلمین داشتند بر سر جای خود مینشاند.
فضیلت تلاوت سوره
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص آمده است: من قرء سورة محمد (ص)کان حقا علی اللّٰه ان یسقیه من انهار الجنة :"کسی که سوره محمد ص را تلاوت کند بر خدا حق است که او را از نهرهای بهشت سیراب سازد" 1. در کتاب"ثواب الاعمال"از امام صادق ع نیز نقل شده که فرمود: من قرء سورة الذین کفروا(سورة محمد"ص")لم یرتب ابدا،و لم یدخله شک فی دینه ابدا،و لم یبتله اللّٰه بفقر ابدا و لا خوف سلطان ابدا و لم یزل محفوظا من الشرک و الکفر ابدا حتی یموت فاذا مات وکله اللّٰه به فی قبره الف ملک یصلون فی قبره و یکون ثواب صلاتهم له و یشیعونه حتی یوقفوه موقف الا من عند اللّٰه عز و جل و یکون فی امان اللّٰه و امان محمد(ص) :"هر کس سوره محمد ص را بخواند هرگز شک و تردید در دین به خود راه نمیدهد،و هرگز خداوند او را به فقر در دین مبتلا نمیسازد،و هرگز ترسی از سلطانی نخواهد داشت،و همواره تا آخر عمرش از شرک و کفر محفوظ و در امان خواهد بود، و هنگامی که میمیرد خداوند هزار فرشته را مامور میکند که در قبرش نماز بخوانند و ثواب نمازهایشان از آن او است،و این هزار فرشته هم چنان با او هستند تا در عرصه محشر در محل امن و امانی او را متوقف کنند،و پیوسته در امان خدا و محمد ص است" 2. روشن است آنها که محتوای این آیات را در جان خود پیاده کنند و در پیکار با دشمنان سرسخت و بیرحم و بیمنطق،تردید و تزلزل بخود راه ندهند، هم پایههای دین و ایمانشان قوی میشود،و هم ترس و ذلت و فقر از آنها برچیده خواهد شد،و هم در قیامت در جوار رحمت الهی متنعمند. در حدیث دیگری آمده است که امام ع فرمود: من اراد ان یعرف حالنا و حال اعدائنا فلیقرء سورة محمد فانه یراها آیة فینا و آیة فیهم : "هر کس بخواهد حال ما و دشمنان ما را بنگرد سوره محمد را بخواند که آیهای در باره ما است و آیهای در باره آنها" 1.! این حدیث را مفسران اهل سنت مانند"آلوسی"در"روح المعانی" 2و"سیوطی"در"در المنثور" 3نیز نقل کردهاند. و بیانگر این واقعیت است که نمونه اتم ایمان اهل بیت پیامبر ص بودند و نمونه بارز کفر و نفاق بنی امیه درست است که در این سوره تصریحی به عنوان اهل بیت نیامده،و نه به عنوان بنی امیه،ولی چون از دو گروه مؤمن و منافق و ویژگیهای آنها بحث شده است قبل از هر چیز اشاره به آن دو مصداق روشن میکند،و در عین حال مانع از شمول سوره نسبت به سایر افراد مؤمن و منافق نیست. ***
این سوره که بخاطر آیه دوم آن که نام پیامبر اسلام در آن ذکر شده سوره محمد ص نام دارد نام دیگرش سوره"قتال"(سوره جنگ)است،و در واقع مساله جهاد و جنگ با دشمنان اسلام مهمترین موضوعی است که بر این سوره سایه افکنده،در حالی که قسمت مهم دیگری از آیات این سوره به مقایسه حال مؤمنان و کفار و ویژگیها و صفات آنها،و همچنین سرنوشتشان در آخرت میپردازد.
به طور کلی محتوای سوره را میتوان در چند بخش خلاصه کرد:
1-مساله ایمان و کفر و مقایسه حال مؤمنان و کافران در این جهان و جهان دیگر.
2-بحثهای گویا و صریحی پیرامون مساله جهاد و پیکار با دشمنان،و دستور در باره اسیران جنگی.
3-قسمت قابل ملاحظه دیگری شرح حال منافقان است که به هنگام نزول این آیات در مدینه فعالیتهای تخریبی زیادی داشتند.
4-بخش دیگر از مساله"سیر در زمین"و بررسی سرنوشت اقوام پیشین به عنوان یک درس عبرت سخن میگوید.
5-در قسمتی از آیات سوره مساله آزمایش الهی به تناسب مساله جنگ مطرح است.
6-در قسمتی دیگر از مساله"انفاق"که آن نیز نوعی جهاد است و در نقطه مقابل آن مساله"بخل"سخن به میان آمده.
7-در بعضی از آیات سوره به همین مناسبت مساله صلح با کفار(صلحی که مایه شکست و ذلت باشد)مطرح و از آن نهی شده است.
رویهمرفته با توجه به اینکه این سوره در مدینه به هنگام درگیری شدید مسلمانان با دشمنان اسلام نازل شده،و به گفته جمعی از مفسران در بحبوحه جنگ
ص :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ أَضَلَّ أَعْمٰالَهُمْ (1) وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ آمَنُوا بِمٰا نُزِّلَ عَلیٰ مُحَمَّدٍ وَ هُوَ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ کَفَّرَ عَنْهُمْ سَیِّئٰاتِهِمْ وَ أَصْلَحَ بٰالَهُمْ (2) ذٰلِکَ بِأَنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا اِتَّبَعُوا اَلْبٰاطِلَ وَ أَنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّبَعُوا اَلْحَقَّ مِنْ رَبِّهِمْ کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اَللّٰهُ لِلنّٰاسِ أَمْثٰالَهُمْ (3)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-کسانی که کافر شدند و مردم را از راه خدا بازداشتند اعمالشان را نابود میکند.
2-و کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند به آنچه بر محمد(ص)نازل شده،و همه حق است و از سوی پروردگار،نیز ایمان آوردند خداوند گناهانشان را میبخشد و کارشان را اصلاح میکند.
3-این به خاطر آن است که کافران از باطل پیروی کردند و مؤمنان از حقی که از سوی پروردگارشان بود،اینگونه خداوند برای مردم زندگیشان را توصیف میکند.
مؤمنان پیرو حقند و کافران پیرو باطل
این سه آیه در حقیقت مقدمهای است برای یک دستور مهم جنگی که در آیه چهارم داده شده است.
در آیه نخست وضع حال کافران،و در آیه دوم وضع حال مؤمنان را بیان کرده،و در آیه سوم آن دو را با هم مقایسه میکند،تا با روشن شدن این خطوط آمادگی برای پیکار مکتبی با دشمنان بیرحم و ستمگر حاصل شود.
نخست میفرماید:"کسانی که کافر شدند و مردم را از راه خدا بازداشتند خداوند اعمالشان را به نابودی میکشاند و گم میکند"( اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ أَضَلَّ أَعْمٰالَهُمْ ).
این اشاره به سردمداران کفر و مشرکان مکه است که آتشافروزان جنگهای ضد اسلامی بودند،نه تنها خودشان کافر بودند که دیگران را نیز با انواع حیل و نقشهها از راه خدا بازمیداشتند.
گر چه بعضی از مفسران مانند زمخشری در"کشاف""صد"را در اینجا به معنی"اعراض"از ایمان تفسیر کردهاند،در مقابل آیه بعد که از ایمان سخن میگوید،ولی با توجه به موارد استعمال این کلمه در قرآن مجید باید معنی اصلی آن را که همان"منع و جلوگیری"است حفظ کرد.
منظور از"اضل اعمالهم"این است که آن را نابود و حبط میکند،
زیرا گم کردن کنایه از بیسرپرست ماندن چیزی است که لازمه آن از بین رفتن است.
به هر حال بعضی از مفسران این جمله را اشاره به کسانی میدانند که در روز جنگ بدر شترهایی را نحر کرده به مردم انفاق کردند،ابو جهل ده شتر، صفوان ده شتر،و سهل بن عمرو ده شتر برای لشکر سر بریدند (1).
اما چون این اعمال در طریق شرک و برنامههای شیطانی بود همگی حبط شد.
ولی ظاهر این است که محدود به این معنی نیست،بلکه تمام اعمالی را که ظاهرا به عنوان کمک به مستمندان یا میهماننوازی یا غیر آنها انجام میدادند به خاطر عدم ایمانشان همگی حبط میشود.
از این گذشته اعمالی را که آنها برای محو اسلام و درهم شکستن مسلمین انجام میدادند خداوند همه آنها را نیز گم و نابود کرد و از رسیدن به مقصد و هدف بازداشت.
*** آیه بعد توصیفی است از وضع مؤمنان که در نقطه مقابل کفاری که اوصافشان در آیه قبل آمده است قرار دارند میفرماید:"و کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند،و به آنچه بر محمد ص نازل شده که حق است و از سوی پروردگار است نیز ایمان آوردند خداوند گناهانشان را میبخشد و کارشان را در دنیا و آخرت اصلاح میکند"( وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ آمَنُوا بِمٰا نُزِّلَ عَلیٰ مُحَمَّدٍ وَ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ کَفَّرَ عَنْهُمْ سَیِّئٰاتِهِمْ وَ أَصْلَحَ بٰالَهُمْ ) (2).
ذکر"ایمان به آنچه بر پیغمبر اسلام ص نازل شده"بعد از ذکر ایمان
به طور مطلق تاکیدی است بر برنامههای این پیامبر بزرگ،و از قبیل ذکر خاص بعد از عام است،و بیانگر این واقعیت است که بدون ایمان به آنچه بر پیامبر ص نازل شده هرگز ایمان به خدا تکمیل نمیشود.
این احتمال نیز وجود دارد که جمله اول اشاره به ایمان به خدا است، و جنبه اعتقادی دارد،و این جمله اشاره به ایمان به محتوای اسلام و تعلیمات آن حضرت است و جنبه عملی دارد.
و به تعبیر دیگر ایمان به خدا به تنهایی کافی نیست،بلکه باید ایمان به "ما انزل علیه"نیز داشته باشند،ایمان به قرآن،ایمان به جهاد،ایمان به نماز و روزه،ایمان به ارزشهای اخلاقی که بر او نازل شده است.
ایمانی که مبدأ حرکت،و تاکیدی بر عمل صالح بوده باشد.
قابل توجه این است که بعد از ذکر این جمله میگوید:" وَ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ ""در حالی که آنچه بر او نازل شده حق است و از سوی پروردگار".
یعنی ایمان آنها بیحساب و بیدلیل نیست،چون حق را در آن تشخیص دادهاند ایمان آوردهاند.
و تعبیر من ربهم(از سوی پروردگارشان)تاکیدی است بر این واقعیت که همیشه حق از سوی پروردگار است،از او سرچشمه میگیرد و به او بازمیگردد.
قابل توجه اینکه در مقابل دو کیفری که برای کفار بازدارنده از راه خدا ذکر شده بود دو پاداش برای مؤمنان صالح العمل بیان میکند که نخستین آنها پوشاندن لغزشها و بخشودگی خطاهایی است که به هر حال هر انسان غیر معصومی از آن خالی نیست،و دیگر"اصلاح بال"است.
"بال"به معانی مختلفی آمده است به معنی حال،کار،قلب،و به گفته راغب در مفردات به معنی"حالات پر اهمیت"است،بنا بر این"اصلاح بال"به معنی
سر و سامان دادن به تمام شئون زندگی و امور سرنوشتساز میباشد که طبعا هم پیروزی در دنیا را شامل است،و هم نجات در آخرت را،به عکس سرنوشتی که کفار دارند که به حکم"اضل اعمالهم"تلاشها و کوششهایشان به جایی نمیرسد و به جز شکست نصیب و بهرهای ندارند.
و میتوان گفت آمرزش گناهان نتیجه ایمان آنها،و اصلاح بال نتیجه اعمال صالح آنها است.
مؤمنان هم دارای آرامش فکرند،و هم پیروزی در برنامههای عملی که اصلاح بال دامنه گستردهای دارد و همه اینها را شامل است،و چه نعمتی از این بالاتر که انسان روحی آرام و قلبی مطمئن و برنامههایی مفید و سازنده داشته باشد.
*** در آخرین آیه نکته اصلی این پیروزی و آن شکست را در یک مقایسه فشرده و گویا بیان کرده،میفرماید:"این به خاطر آن است که کافران از باطل پیروی کردند،و مؤمنان از حقی که از سوی پروردگارشان بود"( ذٰلِکَ بِأَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا اتَّبَعُوا الْبٰاطِلَ وَ أَنَّ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّبَعُوا الْحَقَّ مِنْ رَبِّهِمْ ).
جان مطلب اینجا است که دو خط"ایمان"و"کفر"از دو خط"حق"و "باطل"منشعب میشود،"حق"یعنی واقعیتهای عینی که از همه بالاتر ذات پاک پروردگار است،و به دنبال آن حقائق مربوط به زندگی انسان،و قوانینی حاکم بر رابطه او با خدا،و روابط آنها با یکدیگر است.
"باطل"یعنی پندارها،خیالها،نیرنگها،افسانههای خرافی،کارهای بیهوده و بیهدف،و هر گونه انحراف از قوانین حاکم بر عالم هستی.
آری مؤمنان پیروی از حق میکنند،به همان معنی که گفته شد و کفار از باطل،و همین دلیل بر پیروزی آنها و شکست اینها است.
قرآن مجید میگوید: وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا بٰاطِلاً :
"آسمان و زمین و آنچه را در میان آن دو است باطل نیافریدهایم(سوره ص-27).
بعضی"باطل"را به معنی"شیطان"،و بعضی به معنی"بیهوده"تفسیر کردهاند، ولی همانگونه که گفتیم"باطل"معنی وسیعی دارد که همه اینها و غیر آن را شامل میشود.
و در پایان آیه میافزاید:"اینگونه خداوند برای مردم مثلهای زندگیشان را بیان میکند"( کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اللّٰهُ لِلنّٰاسِ أَمْثٰالَهُمْ ).
یعنی همین گونه که خطوط زندگی مؤمنان و کفار،و اعتقادات و برنامههای عملی و نتائج کار آنها را در این آیات بیان فرموده،سرنوشت حیات و عاقبت کار آنها را مشخص میسازد.
"راغب"در"مفردات"میگوید:"مثل"به معنی سخنی است که در باره چیزی گفته شود همانند سخنی که در باره مطلب مشابه آن گفته شده،تا یکی دیگر را تبیین کند.
از سخنان دیگر او نیز استفاده میشود که این کلمه گاه به معنی"مشابهت" به کار میرود،و گاه به معنی"توصیف".
و ظاهرا در آیه مورد بحث منظور معنی دوم است،یعنی خداوند اینگونه توصیف حال مردم میکند،همانگونه که در آیه 15 سوره محمد ص آمده: مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ :"توصیف بهشتی که به پرهیزکاران وعده داده شده چنین است..." به هر حال از این آیه به خوبی استفاده میشود که هر اندازه به حق نزدیکتر باشیم به ایمان نزدیکتریم،و به هر اندازه اعتقاد و عمل ما گرایش به باطل داشته باشد از حقیقت ایمان دورتریم و به کفر نزدیکتر!،که خط ایمان و کفر همان خط حق و باطل است.
فَإِذٰا لَقِیتُمُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا فَضَرْبَ اَلرِّقٰابِ حَتّٰی إِذٰا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا اَلْوَثٰاقَ فَإِمّٰا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمّٰا فِدٰاءً حَتّٰی تَضَعَ اَلْحَرْبُ أَوْزٰارَهٰا ذٰلِکَ وَ لَوْ یَشٰاءُ اَللّٰهُ لاَنْتَصَرَ مِنْهُمْ وَ لٰکِنْ لِیَبْلُوَا بَعْضَکُمْ بِبَعْضٍ وَ اَلَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ فَلَنْ یُضِلَّ أَعْمٰالَهُمْ (4) سَیَهْدِیهِمْ وَ یُصْلِحُ بٰالَهُمْ (5) وَ یُدْخِلُهُمُ اَلْجَنَّةَ عَرَّفَهٰا لَهُمْ (6)
4-هنگامی که با کافران در میدان جنگ رو به رو میشوید گردنهایشان را بزنید،و هم چنان ادامه دهید تا به اندازه کافی دشمن را درهم بکوبید،در این هنگام اسیران را محکم ببندید،سپس یا بر آنها منت گذارید(و آزادشان کنید)یا در برابر آزادی از آنها فدیه بگیرید،و این وضع هم چنان ادامه یابد تا جنگ بار سنگین خود را بر زمین نهد،برنامه این است،و هر گاه خدا میخواست خودش آنها را مجازات میکرد،اما میخواهد بعضی از شما را با بعضی دیگر بیازماید،و کسانی که در راه خدا کشته شدند خداوند هرگز اعمالشان را نابود نمیکند.
5-به زودی آنها را هدایت میکند و کار آنها را اصلاح میکند.
6-و آنها را در بهشت(جاویدانش)که اوصاف آن را برای آنان بازگو کرده وارد میکند.
در میدان نبرد قاطعیت لازم است
همانگونه که قبلا گفتیم آیات گذشته مقدمهای بود برای آماده ساختن مسلمانان برای بیان یک دستور مهم جنگی که در آیات مورد بحث مطرح شده است،میفرماید:"هنگامی که با کافران در میدان جنگ روبرو میشوید با تمام قدرت به آنها حمله کنید و گردنهایشان را بزنید"!( فَإِذٰا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقٰابِ ) (1)بدیهی است گردن زدن کنایه از قتل است،بنا بر این ضرورتی ندارد که جنگجویان کوشش خود را برای انجام خصوص این امر به کار برند،هدف این است که دشمن از پای درآید،ولی چون گردن زدن روشنترین مصداق قتل بوده روی آن تکیه شده است.
و به هر حال این حکم مربوط به میدان نبرد است زیرا"لقیتم"از ماده "لقاء"در این گونه موارد به معنی"جنگ"است،قرائن متعددی در خود این آیه مانند مساله"اسارت اسیران"و واژه"حرب"(جنگ)و"شهادت در راه خدا"که در ذیل آیه آمده است گواه بر این معنی است.
کوتاه سخن این که"لقاء"گاه به معنی هر گونه ملاقات استعمال میشود، و گاه به معنی روبرو شدن در میدان جنگ است،و در قرآن مجید نیز در هر دو معنی به کار رفته،و آیه مورد بحث ناظر به معنی دوم است.
1) 1) "ضرب"مصدر است و مفعول مطلق برای فعل مقدری،و در تقدیر چنین است: اضربوا ضرب الرقاب همانگونه که در آیه 12 سوره انفال به آن تصریح شده است " فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْنٰاقِ ".
و از اینجا روشن میشود افرادی که به منظور تبلیغات ضد اسلامی آیه را طوری معنی کردهاند که اسلام میگوید:"با هر کافری روبرو شدی گردنش را بزن"! چیزی جز اعمال غرض و سوء نیت نیست،و گرنه خود این آیه صراحت در مساله روبرو شدن در میدان جنگ دارد.
بدیهی است هنگامی که انسان با دشمنی خونخوار در میدان نبرد روبرو میشود اگر با قاطعیت هر چه بیشتر حملات سخت و ضربات کوبنده بر دشمن وارد نکند خودش نابود خواهد شد،و این دستور یک دستور کاملا منطقی است.
سپس میافزاید:"این حملات کوبنده باید هم چنان ادامه یابد تا به اندازه کافی دشمن را درهم بکوبید،و به زانو درآورید،در این هنگام اقدام به گرفتن اسیران کنید،و آنها را محکم ببندید"( حَتّٰی إِذٰا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثٰاقَ ).
"اثخنتموهم"از ماده"ثخن"(بر وزن شکن)به معنی غلظت و صلابت است و به همین مناسبت به پیروزی و غلبه آشکار و تسلط کامل بر دشمن اطلاق میشود.
گر چه غالب مفسران این جمله را به معنی کثرت و شدت کشتار از دشمن گرفتهاند،ولی چنان که گفتیم این معنی در ریشه لغوی آن نیست،اما از آنجا که گاه جز با کشتار شدید و وسیع دشمن، خطر بر طرف نمیگردد یکی از مصادیق این جمله در چنین شرائطی میتواند مساله کشتار بوده باشد نه مفهوم اصلی آن (1).
به هر حال آیه فوق بیانگر یک دستور حساب شده جنگی است که پیش از درهم شکستن قطعی مقاومت دشمن نباید اقدام به گرفتن اسیران کرد،چرا که پرداختن به این امر گاهی سبب تزلزل موقعیت مسلمانان در جنگ خواهد شد، و پرداختن به امر اسیران و تخلیه آنها در پشت جبهه آنها را از وظیفه اصلی بازمیدارد.
تعبیر به"فشدوا الوثاق"(با توجه به این که"وثاق"به معنی طناب یا هر
1) 1) در"لسان العرب"از"ابن الاعرابی"نقل میکند که"اثخن اذا غلب و قهر".
چیزی است که با آن میبندند)اشاره به محکم کاری در بستن اسیران است،مبادا اسیر از فرصت استفاده کند و خود را آزاد ساخته و ضربه کاری وارد سازد.
در جمله بعد حکم اسیران جنگی را بیان میکند که بعد از خاتمه جنگ باید در مورد آنها اجرا شود،میفرماید:یا بر آنها منت بگذارید،و بدون عوض آزادشان کنید،و یا از آنها فدیه و عوض بگیرید و آزاد نمائید"( فَإِمّٰا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمّٰا فِدٰاءً ).
و به این ترتیب اسیر جنگی را نمیتوان بعد از پایان جنگ به قتل رسانید، بلکه رهبر مسلمین طبق مصالحی که در نظر میگیرد آنها را گاه بدون عوض، گاه با عوض،آزاد میسازد،و این عوض در حقیقت یک نوع غرامت جنگی است که دشمن باید بپردازد.
البته حکم سومی در این رابطه نیز در اسلام هست که اسیران را بصورت بردگان درآورند،ولی آن یک دستور الزامی نمیباشد بلکه در صورتی است که رهبر مسلمین در شرائط و ظروف خاصی آن را لازم ببیند،و شاید به همین دلیل در متن قرآن صریحا نیامده،و تنها در روایات اسلامی منعکس است.
فقیه معروف ما"فاضل مقداد"در"کنز العرفان"میگوید:"آنچه از مکتب اهل بیت نقل شده این است که اگر اسیر بعد از پایان جنگ گرفته شود امام مسلمین مخیر در میان سه کار است:آزاد ساختن بیقید و شرط،و گرفتن فدیه و آزاد کردن، و برده ساختن آنها،و در هر صورت قتل آنها جایز نیست".
او در جای دیگر از سخن خود میگوید:"مساله بردگی از روایات استفاده شده نه از متن آیه" (1).
این مساله در سایر کتب فقهی نیز آمده است (2).
در بحث"بردگی"که ذیل این آیات خواهد آمد باز به این بحث اشاره خواهیم کرد.
سپس در دنباله آیه میافزاید:"این وضع باید هم چنان ادامه یابد،و دشمنان را باید هم چنان بکوبید،و گروهی را به اسارت درآورید تا جنگ بار سنگین خود را بر زمین نهد"( حَتّٰی تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزٰارَهٰا ) (1).
تنها وقتی دست بکشید که توان مقابله دشمن را درهم شکسته باشید، و آتش جنگ خاموش گردد.
"اوزار"جمع"وزر"به معنی"بار سنگین"است،و گاه بر"گناهان" نیز اطلاق میشود،چرا که آنهم بار سنگینی بر دوش صاحبش میباشد.
جالب اینکه این بارهای سنگین در آیه،به"جنگ"نسبت داده شده، میگوید:"جنگ بارهای خود را بر زمین نهد"این بارهای سنگین کنایه از انواع "سلاحها"و"مشکلاتی"است که جنگجویان بر دوش دارند،و با آن روبرو هستند، و تا جنگ پایان نپذیرد این بار بر دوش آنها است.
اما کی جنگ میان اسلام و کفر پایان میگیرد؟این سؤالی است که مفسران پاسخهای متفاوتی به آن دادهاند.
بعضی مانند ابن عباس گفتهاند:تا زمانی است که بتپرستی بر صفحه جهان باقی نماند و آئین شرک برچیده شود.
بعضی دیگر گفتهاند:جنگ اسلام و کفر هم چنان ادامه دارد تا مسلمانان بر "دجال"پیروز شوند،و این به استناد حدیثی است که از رسول گرامی اسلام ص نقل شده که فرمود:
و الجهاد ماض مذ بعثنی اللّٰه الی ان یقاتل آخر امتی الدجال:
"جهاد هم چنان ادامه دارد،از آن روز که خدا مرا مبعوث کرد تا زمانی که
1) 1) "حتی"غایت برای فضرب الرقاب است،احتمالات دیگری نیز داده شده که قابل توجه نیست.
آخر امت من با دجال پیکار کنند" (1).
بحث در باره"دجال"بحث دامنهداری است،ولی اینقدر معلوم است که "دجال"مرد فریبکار یا مردان فریبکاری هستند که در آخر زمان برای منحرف ساختن مردم از اصل توحید و حق و عدالت به فعالیت میپردازند،و مهدی ع با قدرت عظیمش آنها را درهم میکوبد.
و به این ترتیب تا دجالان بر صفحه زمین زندگی میکنند پیکار حق و باطل ادامه دارد! در حقیقت"اسلام"با کفر دو نوع پیکار دارد:یکی پیکارهای مقطعی است مانند غزواتی که پیامبر ص با دشمنان داشت که بعد از پایان هر جنگ شمشیرها به غلاف میرفت،و دیگر پیکار مستمری است که با"شرک و کفر و ظلم و فساد" دارد،و این امری است مستمر تا زمان گسترش حکومت عدل جهانی به وسیله حضرت مهدی ع.
سپس اضافه میکند:"برنامه شما همین گونه است"( ذٰلِکَ ) (2).
"و هر گاه خدا میخواست از طرق دیگر از آنها انتقام میگرفت"( وَ لَوْ یَشٰاءُ اللّٰهُ لاَنْتَصَرَ مِنْهُمْ ).
از طریق صاعقههای آسمانی،زلزلهها،تندبادها،و بلاهای دیگر،ولی در این صورت میدان آزمایش تعطیل میشد،"اما خدا میخواهد بعضی از شما را با بعضی دیگر بیازماید"( وَ لٰکِنْ لِیَبْلُوَا بَعْضَکُمْ بِبَعْضٍ ).
این در حقیقت فلسفه جنگ و نکته اصلی درگیری حق و باطل است،در این پیکارها صفوف مؤمنان واقعی و آنها که اهل عملند از اهل سخن جدا میشوند.
استعدادها شکوفا میگردد،و نیروی استقامت و پایمردی زنده میشود،و هدف
اصلی زندگی دنیا که آزمودگی و پرورش قدرت ایمان و ارزشهای دیگر انسانی است تامین میگردد.
اگر مؤمنان کناری مینشستند و سرگرم زندگی تکراری روزانه بودند، و هر موقع گروه مشرک و ظالمی قیام میکرد خداوند با نیروی غیبی و از طریق اعجاز آنها را درهم میکوبید،جامعهای بیارزش،خمود،سست،ضعیف و ناتوان به وجود میآمد که از ایمان و اسلام نامی بیشتر نداشت.
خلاصه اینکه خداوند برای استقرار آئینش نیازی به پیکار ما ندارد، این ما هستیم که در میدان مبارزه با دشمن پرورش مییابیم و نیازمند به این پیکار مقدسیم.
همین معنی در آیات دیگر قرآن به صورتهای دیگر بازگو شده است،در سوره آل عمران آیه 142 میخوانیم: أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّٰا یَعْلَمِ اللّٰهُ الَّذِینَ جٰاهَدُوا مِنْکُمْ وَ یَعْلَمَ الصّٰابِرِینَ :"آیا چنان پنداشتید که شما با ادعای ایمان وارد بهشت خواهید شد در حالی که هنوز خداوند مجاهدان شما و صابران را مشخص نساخته است"؟ و در آیه قبل از آن آمده: وَ لِیُمَحِّصَ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَمْحَقَ الْکٰافِرِینَ :
"هدف این است که خداوند(در سایه این پیکارها)افراد با ایمان را خالص گرداند و کافران را نابود سازد".
در آخرین جمله آیه مورد بحث از شهیدانی که در این پیکارها جان شیرین خود را از دست میدهند،و حق بزرگی بر جامعه اسلامی دارند،سخن به میان آورده میگوید:"کسانی که در راه خدا کشته شدند خداوند اعمالشان را هرگز نابود نمیکند"( وَ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَلَنْ یُضِلَّ أَعْمٰالَهُمْ ).
زحمات و رنجها و ایثارهای آنها از میان نمیرود،همه در پیشگاه خدا محفوظ است،در این دنیا نیز آثار فداکاریهای آنها باقی میماند،هر بانگ"لا اله
الا اللّٰه"به گوش میرسد محصول زحمات آنها است،و هر مسلمانی در پیشگاه خدا سر به سجده مینهد از برکت فداکاری آنان است،زنجیرهای اسارت با زحمات آنها درهم شکسته شده و آبرو و عزت مسلمین مرهون آنها است.
این یکی از مواهب الهی در مورد شهیدان است.
*** و سه موهبت دیگر در آیات بعد به آن میافزاید.
نخست میگوید:"خداوند آنها را هدایت میکند"( سَیَهْدِیهِمْ ).
هدایت به مقامات عالیه،و فوز بزرگ،و رضوان اللّٰه.
دیگر اینکه"وضع حال آنها را اصلاح مینماید"( وَ یُصْلِحُ بٰالَهُمْ ).
آرامش روح و اطمینان خاطر و نشاط معنویت و روحانیت به آنها میبخشد، و هماهنگ با صفا و معنویت فرشتگان الهی که با آنها همدمند میسازد.
و در جوار رحمتش آنها را به ضیافت خویش دعوت میکند.
*** و آخرین موهبت اینکه:"آنها را در بهشت جاویدانش که اوصافش را برای آنان بازگو کرده است وارد میکند"( وَ یُدْخِلُهُمُ الْجَنَّةَ عَرَّفَهٰا لَهُمْ ).
بعضی از مفسران گفتهاند نه تنها اوصاف کلی بهشت برین و روضه رضوان را برای آنها بیان کرده بلکه اوصاف و نشانههای قصرهای بهشتی آنها را نیز مشخص میسازد به گونهای که وقتی وارد بهشت میشوند یکسر به سوی قصرهای خویش میروند! (1).
بعضی نیز"عرفها"را از ماده"عرف"(بر وزن فکر)به معنی"عطر و بوی خوش"تفسیر کردهاند،یعنی خداوند آنها را وارد بهشتی میکند که سراسر آن را برای میهمانانش معطر ساخته.
1) 1) "مجمع البیان"جلد 9 صفحه 98.
ولی تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
بعضی نیز گفتهاند که اگر این آیات را با آیه و لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتاً (آل عمران-169)ضمیمه کنیم روشن میشود که منظور از "اصلاح بال"همان حیات جاودانی است که شهیدان در سایه آن آماده حضور نزد پروردگار،با کنار رفتن حجابها و پردهها میشوند (1).
در تاریخ ملتها روزهایی پیش میآید که بدون ایثار و فداکاری و دادن قربانیان بسیار خطرات بر طرف نمیشود،و اهداف بزرگ و مقدس محفوظ نمیماند،اینجا است که گروهی مؤمن و ایثارگر باید به میدان آیند،و با نثار خون خود از آئین حق پاسداری کنند،در منطق اسلام به اینگونه افراد"شهید"گفته میشود.
اطلاق"شهید"از ماده"شهود"بر آنها یا به خاطر حضورشان در میدان نبرد با دشمنان حق است،یا به خاطر اینکه در لحظه شهادت فرشتگان رحمت را مشاهده میکنند،و یا به خاطر مشاهده نعمتهای بزرگی است که برای آنها آماده شده،و یا حضورشان در پیشگاه خداوند است آن چنان که در آیه شریفه وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْیٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ (آل عمران-169)آمده است.
در اسلام کمتر کسی به پایه"شهید"میرسد،شهیدانی که آگاهانه و با اخلاص نیت به سوی میدان نبرد حق و باطل رفته،و آخرین قطرات خون پاک خود را نثار میکنند.
1) 1) "المیزان"جلد 18 صفحه 344.
در باره مقام شهیدان روایات عجیبی در منابع اسلامی دیده میشود که حکایت از عظمت فوق العاده ارزش کار شهیدان میکند.
در حدیثی از رسول خدا ص میخوانیم:
ان فوق کل بر برا حتی یقتل الرجل شهیدا فی سبیل اللّٰه: "در برابر هر نیکی،نیکی بهتری وجود دارد تا به شهادت در راه خدا رسد که برتر از آن چیزی متصور نیست" (1).
در حدیث دیگری از آن حضرت نقل شده است:
المجاهدون فی اللّٰه قواد اهل الجنة! :"مجاهدان راه خدا رهبران اهل بهشتند"! (2).
در حدیث دیگری از امام باقر ع میخوانیم:
ما من قطرة احب الی اللّٰه من قطرة دم فی سبیل اللّٰه،او قطرة من دموع عین فی سواد اللیل من خشیة اللّٰه، و ما من قدم احب الی اللّٰه من خطوة الی ذی رحم،او خطوة یتم بها زحفا فی سبیل اللّٰه!:
"هیچ قطرهای محبوبتر در پیشگاه خدا از قطره خونی که در راه او ریخته میشود،یا قطره اشکی که در تاریکی شب از خوف او جاری میگردد،نیست، و هیچ گامی محبوبتر در پیشگاه خدا از گامی که برای صله رحم برداشته میشود، یا گامی که پیکار در راه خدا با آن تکمیل میگردد نمیباشد" (3).
اگر تاریخ اسلام را و رق زنیم میبینیم،قسمت مهمی از افتخارات را شهیدان آفریدهاند،و بخش عظیمی از خدمت را آنان کردهاند.
نه تنها دیروز،امروز نیز فرهنگ سرنوشتساز"شهادت"است که لرزه بر اندام دشمنان میافکند،و آنها را از نفوذ در دژهای اسلام مایوس میکند، و چه پر برکت است فرهنگ شهادت برای مسلمانان،و چه وحشتناک است برای دشمنان اسلام.
ولی بدون شک"شهادت"یک"هدف"نیست،هدف پیروزی بر دشمن و پاسداری از آئین حق است،اما این پاسداران باید آن قدر آماده باشند که اگر در این مسیر ایثار خون نیز لازم شود از آن دریغ ندارند،و این است معنی امت شهیدپرور، نه اینکه شهادت را به عنوان یک هدف طلب کنند.
روی همین جهت در آخر حدیث مفصلی که از امیر مؤمنان ع از رسول خدا ص در باره مقام شهیدان نقل شده میخوانیم:پیامبر ص سوگند یاد کرد:
و الذی نفسی بیده لو کان الانبیاء فی طریقهم لترجلوا لهم لما یرون من بهائهم و یشفع الرجل منهم سبعین الفا من اهل بیته و جیرته :"سوگند به کسی که جانم در دست او است که وقتی شهیدان وارد عرصه محشر میشوند اگر پیامبران در مسیر آنها سوار بر مرکب باشند پیاده میشوند،به خاطر نور و ابهت آنان و هر یک از آنها هفتاد هزار نفر را از خاندان و همسایگان خود شفاعت میکند"! (1).
این نکته نیز قابل توجه است که شهادت در فرهنگ اسلام دو معنی متفاوت دارد:معنی"خاص"و دیگری معنی گسترده و"عام".
معنی خاص شهادت همان کشته شدن در معرکه جنگ در راه خدا است که احکام خاصی در فقه اسلامی دارد،از جمله عدم نیاز شهید به غسل و کفن،بلکه با همان لباس خونین دفن میشود!.
اما معنی وسیع شهادت آن است که انسان در مسیر انجام وظیفه الهی کشته شود،یا بمیرد،هر کس در حین انجام چنین وظیفهای به هر صورت از دنیا برود "شهید"است.
لذا در روایات اسلامی آمده است که چند گروه شهید از دنیا میروند:
1-از پیامبر گرامی اسلام نقل شده
اذا جاء الموت طالب العلم و هو علی
1) 1) "بحار الانوار"جلد 100 صفحه 14.
هذا الحال مات شهیدا: "کسی که در طریق تحصیل علم از دنیا برود شهید مرده است"! (1).
2-امیر مؤمنان علی ع میفرماید:
من مات منکم علی فراشه و هو علی معرفة حق ربه و حق رسوله و اهل بیته مات شهیدا: "کسی که در بستر از دنیا رود اما معرفت حق پروردگار و معرفت واقعی پیامبر او و اهل بیتش را داشته باشد شهید از دنیا رفته است"! (2).
3-در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم:
من قتل دون ماله فهو شهید: "کسی که برای دفاع از مال خود در برابر مهاجمین ایستادگی کند و کشته شود شهید است" (3).
و همچنین کسان دیگری که در مسیر حق کشته میشوند یا میمیرند،و از اینجا عظمت این فرهنگ اسلامی و گسترش آن روشن میشود.
این بحث را با حدیثی از امام علی بن موسی الرضا ع پایان میدهیم:او از پدرانش از رسول خدا ص چنین نقل میکند:
اول من یدخل الجنة الشهید:
"نخستین کسی که داخل بهشت میشود شهید است" (4).
جنگ در اسلام هیچگاه به عنوان یک"ارزش"تلقی نمیشود،بلکه از این نظر که مایه ویرانی و اتلاف نفوس و نیروها و امکانات است یک"ضد ارزش"محسوب میشود،لذا در بعضی از آیات قرآن در ردیف عذابهای الهی قرار گرفته،در سوره
انعام آیه 65 میخوانیم: قُلْ هُوَ الْقٰادِرُ عَلیٰ أَنْ یَبْعَثَ عَلَیْکُمْ عَذٰاباً مِنْ فَوْقِکُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِکُمْ أَوْ یَلْبِسَکُمْ شِیَعاً وَ یُذِیقَ بَعْضَکُمْ بَأْسَ بَعْضٍ :"بگو خداوند قادر است عذابی از طرف بالا(همچون صاعقه)یا از زیر پای شما(همچون زلزله) بر شما بفرستد،یا شما را به صورت دستههای پراکنده قرار دهد،و طعم جنگ و خونریزی را به گروهی از شما وسیله گروه دیگر بچشاند"!.
در اینجا جنگ چیزی در ردیف"صاعقه"و"زلزله"و بلاهای زمینی و آسمانی شمرده شده است.و به همین دلیل در اسلام تا آنجا که امکان دارد از جنگ پرهیز میشود.
ولی آنجا که موجودیت امتی به خطر میافتد،یا اهداف والای مقدسش در معرض سقوط قرار میگیرد،در اینجا جنگ یک ارزش میشود و عنوان"جهاد فی سبیل اللّٰه"به خود میگیرد.
به همین دلیل در اسلام انواعی از جهاد وجود دارد:"جهاد ابتدایی آزادیبخش"،"جهاد دفاعی"،"جهاد برای خاموش کردن آتش فتنه و شرک و بتپرستی"که شرح آنها را در جای دیگر گفتهایم (1).
بنا بر این جهاد اسلامی بر خلاف آنچه دشمنان معاند تبلیغ میکنند هرگز به معنی تحمیل عقیده نیست،و اصولا عقیده تحمیلی در اسلام ارزشی ندارد، بلکه جهاد مربوط به مواردی است که دشمن جنگ را بر امت اسلامی تحمیل میکند،یا آزادیهای خداداد را از او میگیرد،یا میخواهد حقوق او را پایمال کند،و یا ظالمی گلوی مظلومی را میفشارد که بر مسلمانان فرض است به یاری مظلوم بشتابند،هر چند منجر به درگیری با قوم ظالم شود.
در آیات گذشته در یک عبارت ظریف و کوتاه نیز این معنی منعکس شده است آنجا که میگوید کسانی که کافر شدند از باطل پیروی میکنند و مؤمنان
1) 1) جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 14 به بعد(ذیل آیه 193 بقره).
پیرو حقند،و به این ترتیب جنگ،جنگ حق و باطل است،نه وسیلهای برای کشورگشایی و توسعهطلبی و غارت کردن سرمایههای دیگران و زورگویی و قلدری.
و نیز به همین دلیل در روایتی که در تفسیر آیات آوردیم خواندیم که آتش جنگ در جامعه انسانی خاموش نمیشود مگر آن زمان که دجالان درهم کوبیده شوند و محیط روی زمین از لوث وجود آنان پاک گردد.
این نکته قابل توجه است که در اسلام مساله همزیستی مسالمتآمیز با پیروان ادیان آسمانی دیگر مورد تاکید قرار داده شده،و در آیات و روایات و فقه اسلامی بحثهای مشروحی در این زمینه تحت عنوان"احکام اهل ذمه" آمده است.
اگر اسلام طرفدار تحمیل عقیده،و توسل به زور و شمشیر برای پیشرفت اهدافش بود قانون اهل ذمه و همزیستی مسالمتآمیز چه معنی داشت؟ ***
گفتیم مسلمانان هیچگاه پیش از شکست کامل دشمن در میدان نبرد نباید به فکر گرفتن اسیران باشند کاری که به هر حال خطرات سنگینی در بر دارد.
ولی لحن آیات مورد بحث گواهی میدهد که بعد از پیروزی بر دشمن باید بجای کشتن آنها اقدام به اسارت آنان کرد،لذا میگوید:"هنگامی که با دشمن روبرو شدید ضربات سنگین خود را بر آنها وارد کنید".
سپس میافزاید:هنگامی که به قدر کافی نیروی آنها را درهم کوبیدید به گرفتن و بستن آنها به پردازید" فَإِذٰا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقٰابِ حَتّٰی إِذٰا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثٰاقَ ".
به این ترتیب بعد از غلبه باید بجای کشتن آنها را اسیر کرد،کاری که گریزی از آن نیست،چرا که اگر دشمن رها شود باز ممکن است نیروی خود را تجدید سازمان دهد و حمله مجددی را آغاز نماید.
اما بعد از اسارت صحنه دگرگون میشود،و اسیر با تمام جنایاتی که مرتکب شده است به صورت یک امانت الهی در دست مسلمین درمیآید که باید حقوق بسیاری را در باره او رعایت کرد.
قرآن مجید از کسانی که ایثار کردند و غذای خود را به اسیری دادند تجلیل و احترام به عمل میآورد،و میگوید: وَ یُطْعِمُونَ الطَّعٰامَ عَلیٰ حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً :"ابرار و نیکان غذای خود را با آنکه به آن علاقه و نیاز دارند به فقیر و یتیم و اسیر میدهند"(این آیه طبق روایت معروف در مورد حضرت علی و فاطمه و حسن و حسین ع نازل شده که روزهدار بودند و غذای افطار خود را به مسکین و یتیم و اسیر دادند).
حتی در مورد اسیرانی که استثنائا به خاطر خطرناک بودنشان یا به علل ارتکاب جرائم خاصی اعدام میشوند دستور داده شده قبل از اجرای حکم با آنها نیکی شود.چنان که در حدیثی از علی ع میخوانیم:
اطعام الاسیر و الاحسان الیه حق واجب و ان قتلته من الغد: "غذا دادن به اسیر و نیکی نسبت به او حق واجبی است هر چند بنا باشد که فردا او را اعدام کنی" (1).
و احادیث در این زمینه بسیار است (2).
حتی در حدیثی از امام"علی بن الحسین" ع آمده است که فرمود:
اذا اخذت اسیرا فعجز عن المشی و لیس معک محمل فارسله،و لا تقتله،
فانک لا تدری ما حکم الامام فیه: "هنگامی که اسیری گرفتی و او را با خود میآوری اگر از راه رفتن ناتوان شد و مرکبی برای حمل او نداری او را رها کن، و به قتل مرسان،چرا که نمیدانی هنگامی که او را نزد امام آوردی چه حکمی در باره او خواهد کرد" (1).
حتی در حالات پیشوایان اسلام در تاریخ آمده است که آنها از همان غذایی که خودشان تناول میکردند به اسیران میدادند.
اما حکم اسیر همانگونه که در تفسیر آیات گفتیم بعد از خاتمه جنگ یکی از سه چیز است:آزاد کردن بیقید و شرط،آزاد کردن مشروط به پرداخت فدیه(غرامت)و برده ساختن او،و البته انتخاب یکی از این سه امر منوط به نظر امام و پیشوای مسلمین است.و او هم با در نظر گرفتن شرائط اسیران و مصالح اسلام و مسلمین از نظر داخل و خارج آنچه را شایستهتر باشد برمیگزیند و دستور اجرا میدهد.
بنا بر این نه غرامت گرفتن جنبه الزامی دارد نه برده گرفتن،بلکه اینها تابع مصالحی است که امام مسلمین پیش بینی میکند،هر گاه مصلحت نباشد از آن چشم میپوشد و اسیران را بدون غرامت و بردگی آزاد میکند.
در باره فلسفه گرفتن فداء در جلد 7 صفحه 250 به بعد مشروحا بحث کردهایم (ذیل آیه 70 سوره انفال).
گر چه در قرآن مجید مساله"استرقاق"(بردهگیری و بردهداری) به عنوان یک دستور حتمی در مورد اسیران جنگی نیامده است ولی انکار نمیتوان کرد
1) 1) همان مدرک.
که احکامی در قرآن برای بردگان ذکر شده است که اصل وجود بردگی را حتی در زمان پیامبر ص و صدر اسلام اثبات میکند،مانند احکامی که در مورد ازدواج با بردگان،یا احکام محرمیت یا مساله مکاتبه(قرارداد برای آزادی بردگان) که در آیات متعددی از قرآن در سوره نساء-نحل-مؤمنون-نور-روم و احزاب آمده است.
اینجا است که بعضی بر اسلام خرده میگیرند که چرا این آئین الهی با آن همه محتوا و ارزشهای والای انسانی مساله بردگی را به کلی الغاء نکرده،و طی یک حکم قطعی و عمومی آزادی همه بردگان را اعلام ننموده است؟!.
درست است که اسلام سفارش زیادی در مورد بردگان کرده،اما آنچه مهم است آزادی بیقید و شرط آنها است،چرا انسانی مملوک انسان دیگری باشد و آزادی را که بزرگترین عطیه الهی است از دست دهد؟! ***پاسخ:
در یک جمله کوتاه باید گفت که اسلام برنامه دقیق و زمانبندی شده برای آزادی بردگان دارد که بالمال همه آنها تدریجا آزاد میشوند،بیآنکه این آزادی عکس العمل نامطلوبی در جامعه به وجود آورد.
ولی پیش از آنکه به توضیح این طرح دقیق اسلامی بپردازیم ذکر چند نکته را مقدمتا لازم میدانیم.
اسلام هرگز ابداع کننده بردگی نبوده است،بلکه در حالی ظهور کرد که مساله بردگی سراسر جهان را گرفته بود،و با تار و پود جوامع بشری آمیخته بود،حتی بعد از اسلام نیز در تمام جوامع مساله بردگی ادامه یافت،تا حدود یکصد سال قبل که"نهضت آزادی بردگان"شروع شد،چرا که
به خاطر دگرگون شدن نظام زندگی بشر مساله بردگان به شکل قدیمی دیگر قابل قبول نبود.
الغای بردگی نخست از اروپا شروع شد سپس در سایر کشورها از جمله آمریکا و آسیا گسترش یافت.
در انگلستان تا سال 1840 میلادی،و در فرانسه تا سال 1848،و در هلند تا سال 1863،و در آمریکا تا سال 1865 بردگی ادامه داشت،و سپس کنگره "بروکسل"ضمن اعلامیهای تصمیم به الغای بردگی در سراسر جهان گرفت،و این در سال 1890 بود(یعنی کمتر از صد سال قبل).
درست است که غربیها به اصطلاح پیشقدم در الغای بردگی بودند،اما وقتی دقیقا مساله را بررسی میکنیم میبینیم بردگی نه تنها ریشهکن نشد،بلکه به صورت خطرناکتر و وحشتناکتری یعنی در شکل استعمار ملتها و بردگی مستعمرات آشکار گشت، بطوری که هر قدر بردگی فردی رو به ضعف میگذاشت بردگی دستجمعی و استعمار قویتر و نیرومندتر میشد،امپراطوری انگلستان که پیشقدم در الغای بردگی بود پیشقدم در امر استعمار نیز محسوب میشود!.
جنایاتی که استعمارگران غربی در طول مدت استعمار خود انجام دادند نه تنها کمتر از جنایات دوران بردگی نبود،بلکه از شدت و گسترش بیشتری برخوردار بود.
حتی بعد از آزاد شدن مستعمرات باز بردگی ملتها ادامه یافت چرا که این آزادی،آزادی به اصطلاح سیاسی بود،ولی استعمار اقتصادی و فرهنگی هنوز در بسیاری از مستعمرات آزاد شده و غیر آن حکمفرما است.
مخصوصا کشورهای کمونیستی که برای مساله الغای بردگی بیش از همه سینه چاک میکنند خود گرفتار یک نوع بردهداری شرمآور عمومی هستند،
و مردمی که در این کشورها زندگی میکنند مانند بردگان کمترین اختیاری از خود ندارند،و همه چیز آنها را گردانندگان حزب کمونیست تعیین میکنند، و اگر کسی اظهار نظر مخالفی کند یا به اردوگاههای کار اجباری فرستاده میشود، یا در سیاهچال زندان میافتد،و یا اگر از دانشمندان باشد به عنوان"بیمار روانی"!روانه تیمارستانها میگردد.
خلاصه اینکه بردگی تابع اسم نیست،آنچه زشت و ناپسند است مفهوم و محتوای بردگی است،و میدانیم این مفهوم و محتوا در کشورهای استعمار زده و در ممالک کمونیستی به بدترین اشکال پیاده میشود.
نتیجه اینکه الغای بردگی در جهان امروز صوری بوده و در حقیقت تنها یک تغییر شکل است!.
-بردگان در طول تاریخ سرنوشت بسیار دردناکی داشتهاند،به عنوان نمونه بردگان اسپارتها را که به اصطلاح قومی متمدن بودند در نظر میگیریم،به قول نویسنده"روح القوانین" غلامان اسپارتی به قدری بدبخت بودند که تنها غلام یک نفر نبودند،بلکه غلام تمام جامعه محسوب میشدند،و هر کس بدون ترس از قانون میتوانست هر قدر بخواهد غلام خود یا دیگری را آزار و شکنجه دهد،و در حقیقت زندگانی آنها از حیوانات نیز بدتر بود.
از زمانی که بردگان را از کشورهای عقبافتاده صید میکردند تا هنگامی که در بازارهای فروش عرضه میشد بسیاری از آنها میمردند،و باقیمانده وسیلهای بودند برای بهرهگیری بردهفروشان طماع و اندک غذایی که به آنها میدادند برای زنده ماندن و کار کردن بود،و به هنگام پیری و بیماریهای صعب آنها را به حال خود رها میکردند تا به شکل دردناکی جان دهند! لذا نام بردگی در طول تاریخ با انبوهی از جنایات هولناک همراه است.
با روشن شدن این چند نکته به صورت فشرده به طرح اسلام در زمینه آزادی تدریجی بردگان بازمیگردیم.
آنچه غالبا مورد توجه قرار نمیگیرد این است که اگر نظام غلطی در بافت جامعهای وارد شود ریشهکن کردن آن احتیاج به زمان دارد،و هر حرکت حساب نشده نتیجه معکوسی خواهد داشت،درست همانند انسانی که به یک بیماری خطرناک مبتلا شده و بیماریش کاملا پیشرفت نموده است،و یا شخص معتادی که دهها سال به اعتیاد زشت خود خو گرفته،در اینگونه موارد حتما باید از"برنامههای زمان بندی شده"استفاده کرد.
صریحتر بگوئیم:اگر اسلام طبق یک فرمان عمومی دستور میداد همه بردگان موجود در آن را آزاد کنند،چه بسا بیشتر آنها تلف میشدند،زیرا گاه نیمی از جامعه را بردگان تشکیل میدادند،آنها نه کسب و کار مستقلی داشتند،و نه خانه و لانه و وسیلهای برای ادامه زندگی.
اگر در یک روز و یک ساعت معین همه آزاد میشدند یک جمعیت عظیم بیکار ظاهر میگشت که هم زندگی خودش با خطر مواجه بود و هم ممکن بود نظم جامعه را مختل کند،و به هنگامی که محرومیت به او فشار میآورد به همه جا حملهور شود و درگیری و خونریزی به راه افتد.
اینجا است که باید تدریجا آزاد شوند،و جذب جامعه گردند،نه جان خودشان به خطر بیفتد،و نه امنیت جامعه را به خطر اندازند،و اسلام درست این برنامه حساب شده را تعقیب کرد.
این برنامه مواد زیادی دارد که رؤس مسائل آن به طور فشرده و فهرستوار در اینجا مطرح میشود و شرح آن نیاز به کتاب مستقلی دارد:
بردگی در طول تاریخ اسباب فراوانی داشته،نه تنها اسیران جنگی و بدهکارانی که قدرت بر پرداخت بدهی خود نداشتند به صورت برده درمیآمدند که زور و غلبه نیز مجوز برده گرفتن و بردهداری بود،کشورهای زورمند نفرات خود را با انواع سلاحها به ممالک عقب افتاده آفریقایی و مانند آن میفرستادند،و گروه،گروه از آنها را گرفته و اسیر کرده و با کشتیها به بازارهای ممالک آسیا و اروپا میبردند.
اسلام جلو تمام این مسائل را گرفت،تنها در یک مورد اجازه بردهگیری داد و آن در مورد اسیران جنگی بود،و تازه آن نیز جنبه الزامی نداشت،و به طوری که در تفسیر آیات فوق گفتیم اجازه میداد طبق مصالح اسیران را بیقید و شرط یا پس از پرداخت فدیه آزاد کنند.
در آن روز زندانهایی نبود که بتوان اسیران جنگی را تا روشن شدن وضعشان در زندان نگهداشت،و راهی جز تقسیم کردن آنها در میان خانوادهها و نگهداری به صورت برده نداشت.
بدیهی است هنگامی که چنین شرائطی تغییر یابد هیچ دلیلی ندارد که امام مسلمین حکم بردگی را در باره اسیران بپذیرد میتواند آنها را از طریق"من" و"فداء"آزاد سازد،زیرا اسلام پیشوای مسلمین را در این امر مخیر ساخته تا با در نظر گرفتن مصالح اقدام کند،و به این ترتیب تقریبا سرچشمههای بردگی جدید در اسلام بسته شده است.
اسلام برنامه وسیعی برای آزاد شدن بردگان تنظیم کرده است که اگر مسلمانان آن را عمل میکردند در مدتی نه چندان زیاد همه بردگان تدریجا
آزاد و جذب جامعه اسلامی میشدند.
رءوس این برنامه چنین است:
الف-یکی از مصارف هشتگانه زکات در اسلام خریدن بردگان و آزاد کردن آنها است(توبه-آیه 60)و به این ترتیب یک بودجه دائمی و مستمر برای این امر در بیت المال اسلامی در نظر گرفته شده که تا آزادی کامل بردگان ادامه خواهد داشت.
ب-برای تکمیل این منظور مقرراتی در اسلام وضع شده که بردگان طبق قراردادی که با مالک خود میبندند بتوانند از دسترنج خود آزاد شوند(در فقه اسلامی فصلی در این زمینه تحت عنوان"مکاتبه"آمده است) (1).
ج-آزاد کردن بردگان یکی از مهمترین عبادات و اعمال خیر در اسلام است،و پیشوایان اسلام در این مساله پیشقدم بودند،تا آنچه که در حالات علی ع نوشتهاند:اعتق الفا من کدیده:"هزار برده را از دسترنج خود آزاد کردند" (2)! د-پیشوایان اسلام بردگان را به کمترین بهانهای آزاد میکردند تا سرمشقی برای دیگران باشد،تا آنجا که یکی از بردگان امام باقر ع کار نیکی انجام داد امام ع فرمود:
اذهب فانت حر فانی اکره ان استخدم رجلا من اهل الجنة: "برو تو آزادی که من خوش ندارم مردی از اهل بهشت را به خدمت خود درآورم" (3).
در حالات امام سجاد علی بن الحسین ع آمده است:"خدمتکارش آب بر سر حضرت میریخت ظرف آب افتاد و حضرت را مجروح کرد،امام ع سر را
بلند کرد،خدمتکار گفت:و الکاظمین الغیظ حضرت فرمود:"خشمم را فرو بردم"عرض کرد: وَ الْعٰافِینَ عَنِ النّٰاسِ فرمود:"خدا تو را ببخشد"عرض کرد: وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ فرمود:"برو برای خدا آزادی" (1).
ه-در بعضی از روایات اسلامی آمده است:بردگان بعد از هفت سال خود به خود آزاد میشوند،چنان که از امام صادق ع میخوانیم:
من کان مؤمنا فقد عتق بعد سبع سنین، اعتقه صاحبه ام لم یعتقه،و لا یحل خدمة من کان مؤمنا بعد سبعة سنین: "کسی که ایمان داشته باشد بعد از هفت سال آزاد میشود صاحبش بخواهد یا نخواهد و به خدمت گرفتن کسی که ایمان داشته باشد بعد از هفت سال حلال نیست (2).
در همین باب حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص نقل شده که فرمود:
ما زال جبرئیل یوصینی بالمملوک حتی ظننت انه سیضرب له اجلا یعتق فیه:
"پیوسته جبرئیل سفارش بردگان را به من میکرد تا آنجا که گمان کردم به زودی الاجلی برای آنها میشود که به هنگام رسیدن آن آزاد شوند" (3).
و-کسی که برده مشترکی را نسبت به سهم خود آزاد کند موظف است بقیه را نیز بخرد و آزاد کند (4).
و هر گاه بخشی از بردهای را که مالک تمام آن است آزاد کند این آزادی سرایت کرده و خود بخود همه آزاد خواهد شد (5)!
ز-هر گاه کسی پدر یا مادر و یا اجداد و یا فرزندان یا عمو یا عمه یا دایی یا خاله،یا برادر یا خواهر و یا برادرزاده و یا خواهرزاده خود را مالک شود فورا آزاد میشوند.
ج-هر گاه مالک از کنیز خود صاحب فرزندی شود فروختن آن کنیز جائز نیست و باید بعد از سهم ارث فرزندش آزاد شود.
این امر وسیله آزادی بسیاری از بردگان میشد،زیرا بسیاری از کنیزان به منزله همسر صاحب خود بودند و از آنها فرزند داشتند.
ط-کفاره بسیاری از تخلفات در اسلام آزاد کردن بردگان قرار داده شده (کفاره قتل خطا-کفاره ترک عمدی روزه-و کفاره قسم را به عنوان نمونه در اینجا میتوان نام برد).
ی-پارهای از مجازاتهای سخت است که اگر صاحب برده نسبت به بردهاش انجام دهد خود به خود آزاد میشود (1).
در دوران برزخی که بردگان مسیر خود را طبق برنامه حساب شده اسلام به سوی آزادی میپیمایند اسلام برای احیای حقوق آنها اقدامات وسیعی کرده است،و شخصیت انسانی آنان را احیاء نموده، تا آنجا که از نظر شخصیت انسانی هیچ تفاوتی میان بردگان و افراد آزاد نمیگذارد و معیار ارزش را همان تقوا قرار میدهد،لذا به بردگان اجازه میدهد همه گونه پستهای مهم اجتماعی را عهدهدار شوند،تا آنجا که بردگان میتوانند مقام مهم قضاوت را عهدهدار شوند (2).
در عصر پیامبر ص نیز مقامات برجستهای از فرماندهی لشکر گرفته تا
پستهای حساس دیگر به بردگان یا بردگان آزاد شده سپرده شد.
بسیاری از یاران بزرگ پیامبر ص بردگان بودند و یا بردگان آزاد شده،و در حقیقت بسیاری از آنها به صورت معاون برای بزرگان اسلام انجام وظیفه میکردند.
سلمان و بلال و عمار یاسر و قنبر را در این گروه میتوان نام برد،بعد از غزوه بنی المصطلق پیامبر ص با یکی از کنیزان آزاد شده این قبیله ازدواج کرد و همین امر بهانهای آزادی تمام اسرای قبیله شد.
در اسلام دستورات زیادی در باره رفق و مدارا با بردگان وارد شده تا آنجا که آنها را در زندگی صاحبان خود شریک و سهیم کرده است.
پیغمبر اسلام ص میفرمود:کسی که برادرش زیر دست او است باید، از آنچه میخورد به او بخوراند و از آنچه میپوشد به او بپوشاند،و زیادتر از توانایی به او تکلیف نکند (1).
علی ع به غلام خود"قنبر"میفرمود:"من از خدای خود شرم دارم که لباسی بهتر از تو بپوشم،زیرا رسول خدا ص میفرمود:از آنچه خودتان میپوشید بر آنها بپوشانید و از آنچه خود میخورید به آنها غذا دهید" (2).
امام صادق ع میفرماید:"هنگامی که پدرم به غلامی دستور انجام کاری میداد ملاحظه میکرد اگر کار سنگینی بود بسم اللّٰه میگفت و خودش وارد عمل میشد و به آنها کمک میکرد" (3).
خوشرفتاری اسلام نسبت به بردگان در این دوران انتقالی به اندازهای
است که حتی بیگانگان از اسلام نیز روی آن تاکید و تمجید کردهاند.
به عنوان نمونه"جرجی زیدان"در تاریخ تمدن خود چنین میگوید:
"اسلام به بردگان فوق العاده مهربان است پیغمبر اسلام ص در باره بردگان سفارش بسیار نموده،از آن جمله میفرماید:"کاری که برده تاب آن را ندارد به او واگذار نکنید،و هر چه خودتان میخورید به او بدهید".
در جای دیگر میفرماید:"به بندگان خود کنیز و غلام نگوئید،بلکه آنها را"پسرم"و"دخترم"خطاب کنید! قرآن نیز در باره بردگان سفارش جالبی کرده و میگوید:"خدا را بپرستید،برای او شریک مگیرید،با پدر و مادر و خویشان و یتیمان و بینوایان همسایگان نزدیک و دور و دوستان،و آوارگان،و بردگان جز نیکوکاری رفتاری نداشته باشید،خداوند از خودپسندی بیزار است" (1).
اصولا در اسلام خرید و فروش بردگان یکی از منفورترین معاملات است تا آنجا که در حدیثی از پیغمبر اکرم ص آمده است:
شر الناس من باع الناس! "بدترین مردم کسی است که انسانها را بفروشد" (2).
همین تعبیر کافی است که نظر نهایی اسلام را در مورد بردگان روشن سازد و نشان دهد جهتگیری برنامههای اسلامی به کدام سو است.
و از این جالبتر این که یکی از گناهان نابخشودنی در اسلام سلب آزادی و حریت از انسانها و تبدیل آنها به یک متاع است،چنان که در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص آمده است:
ان اللّٰه تعالی غافر کل ذنب الا من جحد مهرا،او اغتصب اجیرا اجره،او باع رجلا حرا: "خداوند هر گناهی را
میبخشد جز(سه گناه):کسی که مهر همسرش را انکار کند،یا حق کارگری را غصب نماید،و یا انسان آزادی را بفروشد" (1)! طبق این حدیث غصب حقوق زنان،و حق کارگران،و سلب آزادی از انسانها سه گناه نابخشودنی است.
همانگونه که در بالا آوردیم اسلام تنها در یک مورد اجازه بردهگیری میدهد و آن در مورد اسیران جنگی است،آن هم هرگز جنبه الزامی ندارد در حالی که در عصر ظهور اسلام،و قرنها بعد از آن بردهگیری از طریق زور و حمله به کشورهای سیاهپوستان و دستگیر کردن انسانهای آزاد،و تبدیل آنها به بردگان،بسیار زیاد بود،و گاهی در مقیاسهای وحشتناک روی آن معامله میشد،بطوری که در اواخر قرن 18 میلادی دولت انگلستان هر سال دویست هزار برده را معامله میکرد،و هر سال یکصد هزار نفر را از آفریقا گرفته و به صورت بردگان به آمریکا میبردند (2).
کوتاه سخن اینکه کسانی که به برنامه اسلام در مورد بردگان خود خردهگیری میکنند از دور سخنی شنیدهاند،و از اصول این برنامه و جهتگیری آن که همان"آزادی تدریجی و بدون ضایعات بردگان"است اطلاع دقیقی ندارند،و یا تحت تاثیر افراد مغرضی قرار گرفتهاند که به گمان خود این را نقطه ضعف مهمی برای اسلام شمرده و روی آن تبلیغات دامنهداری به راه انداختهاند.
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اَللّٰهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدٰامَکُمْ (7) وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمٰالَهُمْ (8) ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کَرِهُوا مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأَحْبَطَ أَعْمٰالَهُمْ (9) أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ دَمَّرَ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ وَ لِلْکٰافِرِینَ أَمْثٰالُهٰا (10) ذٰلِکَ بِأَنَّ اَللّٰهَ مَوْلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ أَنَّ اَلْکٰافِرِینَ لاٰ مَوْلیٰ لَهُمْ (11)
7-ای کسانی که ایمان آوردهاید!اگر خدا را یاری کنید شما را یاری میکند و گامهایتان را استوار میدارد.
8-و کسانی که کافر شدند مرگ بر آنها و اعمالشان نابود باد.
9-این به خاطر آن است که از آنچه خداوند نازل کرده کراهت داشتند لذا خدا
اعمالشان را حبط و نابود کرد.
10-آیا در زمین سیر نکردند تا ببینند عاقبت کسانی که قبل از آنها بودند چه شد؟خداوند آنها را هلاک کرد،و برای کافران امثال این مجازاتها خواهد بود.
11-این به خاطر آن است که خداوند مولا و سرپرست کسانی است که ایمان آوردند، اما کافران مولایی ندارند.
اگر خدا را یاری کنید شما را یاری میکند
این آیات هم چنان ادامه تشویق مؤمنان به مساله پیکار با دشمنان حق است، با تعبیری جالب و رسا آنها را تشویق به"جهاد"میکند میفرماید:"ای کسانی که ایمان آوردهاید اگر خدا را یاری کنید شما را یاری میکند،و گامهایتان را استوار میدارد"( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللّٰهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدٰامَکُمْ ).
تکیه بر مساله"ایمان"اشاره به این است که یکی از نشانههای ایمان راستین پیکار با دشمنان حق است.
تعبیر به یاری کردن خدا به وضوح به معنی یاری کردن آئین او است، یاری کردن پیامبر او،و شریعت و تعلیمات او،و لذا در بعضی دیگر از آیات قرآن یاری کردن خدا و رسولش در کنار یکدیگر قرار داده شده است،در سوره حشر آیه 8 میخوانیم: وَ یَنْصُرُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِکَ هُمُ الصّٰادِقُونَ با اینکه قدرت خداوند بیپایان است،و قدرت مخلوقات در برابر او بسیار ناچیز،ولی باز تعبیر به یاری کردن خداوند میکند،تا اهمیت مساله جهاد و دفاع از آئین حق را روشن سازد،و تعبیری از این با عظمتتر برای این موضوع پیدا نمیشود.
اما ببینیم وعدهای را که خداوند در برابر دفاع از آئینش به مجاهدان
داده چیست؟نخست:میگوید:"شما را یاری میکند"اما از کدام طریق؟ از طریق بسیار،در قلب شما نور ایمان و در روح شما تقوا،در اراده شما قدرت، در فکر شما آرامش میافکند.
از سوی دیگر فرشتگان را به یاری شما میفرستد،حوادث را به نفع شما تغییر مسیر میدهد،قلوب مردم را به شما متمایل میکند،سخنانتان را نافذ، فعالیتهایتان را پر ثمر میسازد،آری یاری خدا جسم و جان و درون و برون را احاطه میکند.
اما در میان تمام اشکال یاری کردن روی مساله"ثبات قدم"تاکید میکند، چرا که ایستادگی در برابر دشمن مهمترین رمز پیروزی است،و برندگان جنگها آنها هستند که ثبات و استقامت بیشتری نشان میدهند.
و لذا در داستان پیکار"طالوت"،فرمانده بزرگ بنی اسرائیل،با"جالوت" آن زمامدار ستمگر و خونخوار و قوی پنجه،میخوانیم:مؤمنان اندکی که با او بودند به هنگامی که در برابر انبوه دشمن قرار گرفتند چنین گفتند:
" رَبَّنٰا أَفْرِغْ عَلَیْنٰا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدٰامَنٰا وَ انْصُرْنٰا عَلَی الْقَوْمِ الْکٰافِرِینَ ":
"پروردگارا!صبر و استقامت را بر ما بریز و گامهای ما را استوار دار و در برابر قوم کافر یاری فرما".
و در آیه بعد از آن میخوانیم: فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللّٰهِ ،"یاران"طالوت" لشکر نیرومند"جالوت"را به فرمان خدا شکست دادند".
آری نتیجه ثبات قدم پیروزی بر دشمن است.
*** و از آنجا که گاهی نیروی متراکم دشمن و انبوه جمعیت و انواع تجهیزات او،فکر مجاهدان راه حق را به خود مشغول میدارد در آیه بعد میافزاید:
"و کسانی که کافر شدند مرگ و سقوط بر آنها و اعمالشان نابود باد"( وَ الَّذِینَ
کَفَرُوا فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمٰالَهُمْ
) (1).
"تعس"(بر وزن نحس)به معنی لغزیدن و برو در افتادن است و اینکه بعضی آن را به"هلاکت و انحطاط"تفسیر کردهاند در واقع لازمه آن است.
و در هر حال مقابله میان این دو بسیار پر معنی است،در باره مؤمنان راستین میفرماید:"گامهایشان را استوار میدارد"اما در باره کافران میگوید:
"لغزش و سقوط بر آنها باد"آنهم به صورت نفرین که گیراتر و گویاتر باشد.
آری هنگامی که افراد بیایمان لغزش میکنند کسی نیست زیر بازوی آنها را بگیرد،و به آسانی در پرتگاهها سقوط خواهند کرد،اما فرشتگان رحمت الهی به یاری مؤمنان میشتابند،و آنها را در لغزشگاهها و پرتگاهها حفظ میکنند،چنان که در جای دیگر میخوانیم: إِنَّ الَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَةُ (فصلت-30).
اعمال مؤمنان پر برکت است،اما اعمال کافران بیبرکت و به سرعت محو و گم میشود.
*** آیه بعد علت سقوط آنها و نابودی اعمالشان را چنین بیان میکند:"این به خاطر آن است که از آنچه خدا نازل کرده است کراهت داشتند،لذا خداوند اعمالشان را حبط و نابود کرده است"( ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کَرِهُوا مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ فَأَحْبَطَ أَعْمٰالَهُمْ ).
خداوند قبل از هر چیز آئین توحید را نازل فرمود اما آنها به آن پشت کرده رو به شرک آوردند،خداوند دستور به حق و عدالت و پاکی و تقوا داد اما آنها
1) 1) "تعسا"مفعول مطلق برای فعل مقدری است و در تقدیر تعسهم تعسا میباشد و جمله"اضل اعمالهم"عطف بر این فعل مقدر است،و هر دو به صورت نفرین است مانند"قاتلهم اللّٰه"و روشن است که نفرین از سوی خداوند به معنی وقوع آن است.
همه را پشت سر افکندند،و به ظلم و فساد روی آوردند،آنها حتی وقتی نام خدای یگانه را میبردند ابراز تنفر میکردند. وَ إِذٰا ذُکِرَ اللّٰهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بالآخرة(زمر-45).
آری هنگامی که آنها از این امور نفرت داشتند طبعا گامی در این مسیر برنمیداشتند و تمام تلاشها و کوششهایشان در مسیر باطل بود،و طبیعی است که چنین اعمالی حبط و نابود گردد.
در حدیثی از امام باقر ع آمده است:
کرهوا ما انزل اللّٰه فی حق علی:
آنها آنچه را که خداوند در حق علی ع نازل کرده بود کراهت داشتند (1).
البته تعبیر"ما انزل اللّٰه"معنی گستردهای دارد که یکی از مصداقهای روشنش مساله ولایت امیر مؤمنان علی ع است،نه اینکه منحصر در آن باشد.
*** و از آنجا که قرآن مجید در بسیاری از موارد نمونههای حسی را به ظالمان سرکش ارائه میدهد در اینجا نیز آنها را به مطالعه احوال اقوام گذشته دعوت کرده میفرماید:"آیا آنها سیر در زمین نکردند تا ببینند عاقبت کسانی که قبل از آنها بودند چگونه بود؟همانها که راه کفر و طغیان را پیش گرفتند و خداوند آنها را درهم کوبید و هلاک کرد"( أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ دَمَّرَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ ).
سپس برای اینکه آنها گمان نکنند سرنوشت دردناکی که برای امتهای طغیانگر پیشین بود جنبه خصوصی داشت میافزاید:"و برای مشرکان و کافران نیز امثال این مجازاتها خواهد بود"( وَ لِلْکٰافِرِینَ أَمْثٰالُهٰا ) (2).
آنها انتظار نداشته باشند که با انجام اعمال مشابه آنها از کیفرهای مشابه
مصون و برکنار بمانند،بروند آثار گذشتگان را بنگرند و آینده خود را در آئینه زندگی آنان ببینید.
قابل توجه این که"دمر"از ماده"تدمیر"در اصل به معنی هلاک کردن است،اما هنگامی که با"علی"ذکر میشود به معنی نابود کردن همه چیز حتی فرزندان و خانواده و اموال مخصوص انسان است (1)و به این ترتیب این تعبیر بیان مصیبت دردناکتری است،مخصوصا با توجه به این که لفظ"علی"معمولا در مورد سلطه به کار میرود،مفهوم جمله این میشود که خداوند هلاک و نابودی را بر سر این اقوام و اموال و آنچه مورد علاقه آنها بود فرو ریخت!.
در مورد"سیر در ارض"که قرآن مجید به عنوان یک برنامه آگاه کننده بارها روی آن تکیه کرده است بطور مشروح در جلد سوم صفحه 102 به بعد بحث کردهایم(ذیل آیه 137 سوره آل عمران)و در جلد 16 صفحه 458.
*** آخرین آیه مورد بحث به ذکر دلیل حمایت همه جانبه پروردگار از مؤمنان و نابودی کافران طغیانگر پرداخته میگوید:"این بخاطر آن است که خداوند مولا و سرپرست مؤمنان است اما کافران مولایی ندارند"( ذٰلِکَ بِأَنَّ اللّٰهَ مَوْلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ أَنَّ الْکٰافِرِینَ لاٰ مَوْلیٰ لَهُمْ ) (2).
"مولی"به معنی"ولی و سرپرست و یار و یاور"است،و به این ترتیب خداوند ولایت و سرپرستی و یاری مؤمنان را بر عهده گرفته،اما کافران را از زیر چتر ولایت خود خارج ساخته است،روشن است کسانی که تحت ولایت ذات پاک او باشند هم در مشکلات یاری میشوند،و هم ثبات قدم دارند،و سرانجام به مقصود خود نائل میشوند،اما آنها که از زیر این پوشش خارجند اعمالشان حبط و نابود
و عاقبت کارشان هلاکت است.
در اینجا سؤالی پیش میآید که در آیه مورد بحث خداوند فقط به عنوان مولای مؤمنان ذکر شده در حالی که در بعضی دیگر از آیات قرآن مانند آیه 30 سوره یونس حتی مولای کافران معرفی شده است: وَ رُدُّوا إِلَی اللّٰهِ مَوْلاٰهُمُ الْحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ .
"آنها به سوی خداوند مولای حقیقی خود بازمیگردند،و بتهایی را که به دروغ شریک خدا میپنداشتند گم و نابود میشود".
پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن میشود و آن این که ولایت عامه خداوند که همان مساله خالقیت و تدبیر او است همگان را فرا میگیرد،ولی ولایت خاصه و عنایت مخصوص او که توأم با انواع حمایتها است تنها شامل حال مؤمنان است (1).
بعضی گفتهاند این آیه امیدبخشترین آیات قرآن است"ارجی آیة فی القرآن"چرا که همه مؤمنان را اعم از عالم و جاهل،زاهد و راغب،کوچک و بزرگ،زن و مرد،و پیر و جوان،تحت حمایت و عنایت خاص پروردگار معرفی میکند،حتی مؤمنان گنهکار را استثنا نمیکند،او در حوادث سخت و مصائب جانکاه نمونههای حمایت خویش را نشان میدهد که هر کس در طول عمر خود این معنی را احساس کرده است و در تواریخ نیز شواهد فراوان دارد.
در حدیثی آمده است که پیامبر ص بعد از یکی از غزوات زیر درختی تنها نشسته بود،مشرکی با شمشیر برهنه بطور غافلگیرانه به حضرت حمله کرد و گفت:
من یخلصک منی:"الان چه کسی میتواند تو را از چنگال من نجات دهد"؟!.
پیامبر ص فرمود:"اللّٰه"و در این هنگام پای مشرک لغزید و بر زمین
1) 1) بعضی مانند آلوسی در"روح المعانی""مولی"را در آیه مورد بحث به معنی "ناصر"و در آیه سوره یونس و مانند آن به معنی"مالک"تفسیر کردهاند.
خورد،و شمشیر از دستش فرو افتاد،پیامبر ص شمشیر را برداشت و فرمود:
الان تو بگو چه کسی تو را از دست من رهایی میبخشد؟!.
در جواب عرض کرد:لا احد!:"هیچ کس"!و سپس ایمان آورد (1).
آری مولای همه مؤمنان او است و کافران مولا و پناهگاهی ندارند.
1) 1) "روح البیان"جلد 8 صفحه 503.
إِنَّ اَللّٰهَ یُدْخِلُ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا یَتَمَتَّعُونَ وَ یَأْکُلُونَ کَمٰا تَأْکُلُ اَلْأَنْعٰامُ وَ اَلنّٰارُ مَثْویً لَهُمْ (12) وَ کَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَةٍ هِیَ أَشَدُّ قُوَّةً مِنْ قَرْیَتِکَ اَلَّتِی أَخْرَجَتْکَ أَهْلَکْنٰاهُمْ فَلاٰ نٰاصِرَ لَهُمْ (13) أَ فَمَنْ کٰانَ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ کَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ وَ اِتَّبَعُوا أَهْوٰاءَهُمْ (14)
12-خداوند کسانی را که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند وارد باغهایی از بهشت میکند که نهرها از زیر درختانش جاری است،در حالی که کافران از متاع زودگذر دنیا بهره میگیرند و همچون چهارپایان میخورند و سرانجام آتش دوزخ جایگاه آنهاست.
13-و چه بسیار شهرهایی که از شهری که تو را بیرون کرد پر قدرتتر بودند،ما همه آنها را نابود کردیم،و یاوری نداشتند!.
14-آیا کسی که دلیل روشنی از سوی پروردگارش دارد همانند کسی است که زشتی اعمالش در نظرش تزیین شده،و از هوای نفس پیروی میکند؟!.
سرنوشت مؤمنان و کفار
از آنجا که آیات گذشته پیرامون پیکار مستمر حق و باطل و ایمان و کفر سخن میگفت آیات مورد بحث در یک مقایسه روشن سرنوشت مؤمنان و کفار را تشریح میکند،تا روشن شود که این دو گروه تنها در زندگی دنیا متفاوت نیستند بلکه در آخرت نیز فوق العاده با هم متفاوتند میفرماید:"خداوند کسانی را که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند وارد باغهایی از بهشت میکند که نهرها از زیر درختان و قصرهایش جاری است"( إِنَّ اللّٰهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ).
"در حالی که کافران از متاع زودگذر این دنیا بهره میگیرند،و همچون چهارپایان میخورند و سرانجام دوزخ جایگاه آنهاست"!( وَ الَّذِینَ کَفَرُوا یَتَمَتَّعُونَ وَ یَأْکُلُونَ کَمٰا تَأْکُلُ الْأَنْعٰامُ وَ النّٰارُ مَثْویً لَهُمْ ) (1).
درست است که هر دو گروه در دنیا زندگی میکنند و از مواهب آن بهرهمند میشوند،ولی تفاوت اینجا است که مؤمنان هدفشان انجام اعمال صالح است، اعمالی مفید و سازنده و برای جلب خشنودی پروردگار.
ولی کافران تمام هدفشان همین خوردن و خوابیدن تمتع بردن از لذات حیات است.
مؤمنان حرکتی آگاهانه دارند و کافران بیهدف زندگی میکنند، و بیهدف میمیرند،درست مانند چهارپایان! مؤمنان در بهرهگیری از مواهب حیات قید و شرط فراوان قائلند،و در مشروعیت و طرق تحصیل آن و چگونگی مصرفش دقیقا میاندیشند،اما کافران
1) 1) کما یاکل...در مقام نصب است برای مفعول مطلق مقدر(یاکلون اکلا کما یاکل الانعام).
چون چهارپایانند که برای آنها تفاوت نمیکند این علف از زمین صاحب آنها است یا غصب؟حق یتیم و بیوهزنی است یا نه؟ مؤمنان با استفاده از هر یک از مواهب مادی به بخشنده این مواهب میاندیشند آیات او را در آنها مینگرند و حق شکر منعم را بجا میآورند،در حالی که کافر غافل و بیخبر به هیچ یک از اینها نمیاندیشد،و پیوسته بار خود را از ظلم و گناه سنگینتر میکند،خود را به هلاکت نزدیکتر میسازد،همانگونه که گوسفندان پرواری هر قدر بیشتر میخورند و فربهتر میشوند به ذبح نزدیکتر میگردند.
بعضی تفاوت بین این دو گروه را چنین گفتهاند:ان المؤمن لا یخلو أکله عن ثلاث:الورع عند الطلب،و استعمال الأدب،و الأکل للسبب،و الکافر یطلب للنهمة و یاکل للشهوة و عیشه فی غفلة."مؤمن خوردنش از سه برنامه خالی نیست ورع در به دست آوردن،و ادب در به کار بردن،و هدف در مصرف کردن، ولی کافر طلبش بیقید و شرط و خوردنش برای شهوت و زندگیش سراسر غفلت است"!.
قابل توجه اینکه در مورد مؤمنان میگوید خداوند آنها را وارد باغهای بهشت میکند اما در مورد کافران میگوید:آتش جایگاه آنها است که تعبیر اول احترام و اعتنایی است نسبت به مقام اهل ایمان، و تعبیر دوم تحقیر و بیاعتنایی نسبت به کفار است که از تحت ولایت او بیرون رفتهاند.
بعضی از مفسران از جمله:و اَلنّٰارُ مَثْویً لَهُمْ (آتش جایگاه آنها است) چنین استفاده کردهاند که آنها هم اکنون در آتشند،زیرا جمله به صورت فعل مضارع و مستقبل نیست،بلکه خبر از حال میدهد،و در حقیقت چنین است،چرا که اعمال و افکار آنها خود آتش است که در آن گرفتارند،و جهنم هم اکنون از هر سو آنها را احاطه کرده،هر چند این حیوانصفتان غافلند.چنان که در آیه 49 سوره توبه میخوانیم: وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکٰافِرِینَ :"جهنم کافران را احاطه
کرده است"!.
در بعضی دیگر از آیات قرآن نیز این دوزخیان به چهارپایان تشبیه شدهاند بلکه از چهارپایان بدتر: أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ (اعراف-179)که شرح مبسوط آن را در جلد هفتم صفحه 19 به بعد آوردهایم.
*** در آیه بعد برای تکمیل این هدف مقایسهای در میان مشرکان مکه و بت پرستان پیشین میکند و با عبارتی گویا آنها را شدیدا مورد تهدید قرار میدهد و در ضمن روی بعضی از جرائم بزرگ آنها که دلیلی بر جواز جنگ با آنها است تکیه کرده،میفرماید:"چه بسیار شهرهایی که از شهری که تو را بیرون کرد قویتر و نیرومندتر بود،ما همه آنها را نابود کردیم و یاوری نداشتند" ( وَ کَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَةٍ هِیَ أَشَدُّ قُوَّةً مِنْ قَرْیَتِکَ الَّتِی أَخْرَجَتْکَ أَهْلَکْنٰاهُمْ فَلاٰ نٰاصِرَ لَهُمْ ).
آنها گمان نبرند که چند روزی دنیا به کامشان است،و آن قدر جسور شدهاند که بزرگترین فرستاده الهی را از مقدسترین شهرها بیرون میکنند همیشه این وضع ادامه خواهد یافت،اینها در مقایسه با قوم عاد و ثمود و فراعنه و لشکر ابرهه موجوداتی ضعیف و ناتوانند،خداوندی که آنها را به آسانی درهم کوبید درهم شکستن آنها نیز برای او بسیار ساده است.
در روایتی از ابن عباس آمده است که چون پیامبر ص از مکه به سوی غار(ثور)رفت،صورت به سوی مکه بازگرداند،و گفت:
انت احب البلاد الی اللّٰه و انت احب البلاد الی و لو لا المشرکون اهلک اخرجونی لما خرجت منک: "تو محبوبترین شهرها نزد خدا و محبوبترین بلاد نزد منی،و هر گاه ساکنان مشرک تو مرا خارج ننموده بودند به میل خود از تو خارج نمیشدم".
در اینجا آیه فوق نازل گشت(به پیامبر ص بشارت نصرت الهی و دشمنان
را تهدید به مجازات کرد) (1).
مطابق این شان نزول این آیه در مکه نازل شده است،ولی به نظر میرسد که این شان نزول مربوط به آیه 85 سوره قصص است که بسیاری از مفسران آن را در آنجا ذکر کردهاند،و تناسب بیشتری نیز با همان آیه دارد،که میفرماید: إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرٰادُّکَ إِلیٰ مَعٰادٍ :"آن کس که قرآن را بر تو فرض کرد تو را به جایگاهت(زادگاهت)بازمیگرداند" (2).
قابل توجه اینکه در اینجا خارج کردن را به شهر مکه نسبت میدهد، در حالی که منظور اهل شهر است،این کنایه لطیفی است که سلطه یک گروه را بر آن شهر مشخص میکند و نظیر آن در موارد دیگری از قرآن مجید نیز آمده است.ضمنا تعبیر به"قریة"همانگونه که بارها گفتهایم به هر گونه شهر و آبادی اطلاق میشود و به معنی روستا نیست.
*** آخرین آیه مورد بحث از مقایسه دیگری بین"مؤمنان"و"کفار"سخن میگوید،از دو گروه متفاوت در همه چیز که یکی دارای ایمان و عمل صالح است و دیگری دارای یک زندگی به تمام معنی حیوانی،از دو گروهی که یکی در زیر چتر ولایت پروردگار قرار گرفته،و دیگری بیمولی و سرپرست، میفرماید:
"آیا کسی که دلیل روشنی از سوی پروردگارش دارد،همانند کسی است که زشتی اعمالش در نظرش تزیین شده،و از هوای نفس پیروی میکند"؟! ( أَ فَمَنْ کٰانَ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ کَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ وَ اتَّبَعُوا أَهْوٰاءَهُمْ ).
گروه اول در مسیر خود از شناخت صحیح و یقین و دلیل و برهان قطعی
برخوردارند،"راه"و"هدف"خود را به روشنی میبیند و به سرعت پیش میروند.اما گروه دوم گرفتار سوء تشخیص و عدم درک واقعیت و تاریکی مسیر و هدف شده،در ظلمات اوهام سرگردانند،و عامل این سرگردانی همان پیروی از هوی و هوسهای سرکش است،چرا که هوا و هوس پرده بر روی عقل و فکر انسان میافکند،زشتیها را زیبا و زیبائیها را زشت نشان میدهد،آن چنان که گاهی به اعمال شرمآور و ننگین خود فخر و مباهات میکند،چنان که در آیه 103 سوره کهف آمده است: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمٰالاً اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً أُولٰئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ وَ لِقٰائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ فَلاٰ نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَزْناً :
"بگو آیا به شما خبر دهیم که زیانکارترین مردم کیانند؟آنها هستند که تلاشهایشان در زندگی دنیا گم و نابود شده با اینحال گمان میکنند کار نیکی انجام میدهند، آنها کسانی هستند که به آیات پروردگارشان و لقای او کافر شدند،به همین دلیل اعمالشان حبط و نابود میشود و روز قیامت میزانی برای آنها برپا نخواهیم کرد"! (چرا که عمل وزنداری ندارند).
"بینة"به معنی دلیل آشکار است و در اینجا اشاره به قرآن و معجزات پیامبر اسلام ص و دلائل عقلی دیگر است.
روشن است استفهام در جمله ا فمن کان..."استفهام انکاری"است،یعنی هرگز این دو گروه یکسان نیستند.
در اینکه چه کسی اعمال سوء هواپرستان را در نظرشان تزیین میکند؟ خداوند،یا خود آنها،یا شیاطین؟باید گفت:همه اینها صحیح است،چرا که در آیات قرآن به هر سه نسبت داده شده است،در آیه 4 سوره نمل میفرماید: إِنَّ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ زَیَّنّٰا لَهُمْ أَعْمٰالَهُمْ :"کسانی که ایمان به آخرت نمیآورند اعمالشان را در نظرشان زینت میدهیم"و در آیات متعددی
از جمله 38 عنکبوت آمده است: وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ ،و در آیه مورد بحث با توجه به جمله"و اتبعوا اهوائهم"به ظاهر این است که این تزیین ناشی از پیروی هوی و هوس است،و این معنی کاملا قابل درک است که هوی و هوس حس تشخیص و درک صحیح واقعیتها را از انسان میگیرد.
البته نسبت دادن آن به"شیطان"نیز صحیح است چرا که او به هوا و هوسها دامن میزند و پیوسته انسان را وسوسه میکند.
و اگر به خداوند نسبت داده شده نیز به خاطر این است که او"مسبب الاسباب" است،و هر سببی اثری دارد از ناحیه او است،او به آتش سوزندگی داده، و به هوی و هوس تاثیر پردهپوشی بر حقائق، و قبلا هم این تاثیر را اعلام نموده است و به این ترتیب ریشه اصلی مسئولیت به خود انسان بازمیگردد.
بعضی جمله" فَمَنْ کٰانَ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ "را اشاره به پیامبر ص و جمله بعد را ناظر به کفار مکه میدانند،ولی ظاهر این است که آیه معنی گستردهای دارد که اینها از مصادیق آن است.
مَثَلُ اَلْجَنَّةِ اَلَّتِی وُعِدَ اَلْمُتَّقُونَ فِیهٰا أَنْهٰارٌ مِنْ مٰاءٍ غَیْرِ آسِنٍ وَ أَنْهٰارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهٰارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشّٰارِبِینَ وَ أَنْهٰارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّی وَ لَهُمْ فِیهٰا مِنْ کُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ وَ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ کَمَنْ هُوَ خٰالِدٌ فِی اَلنّٰارِ وَ سُقُوا مٰاءً حَمِیماً فَقَطَّعَ أَمْعٰاءَهُمْ (15)
15-توصیف بهشتی که به پرهیزگاران وعده داده شده چنین است که در آن نهرهایی از آب صاف و خالص است که بدبو نشده.و نهرهایی از شیر که طعم آن دگرگون نگشته،و نهرهایی از شراب(طهور)که مایه لذت نوشندگان است،و نهرهایی از عسل مصفی،و برای آنها در آن از تمام انواع میوهها وجود دارد(و از همه بالاتر)آمرزشی است از سوی پروردگارشان،آیا چنین کسانی همانند کسانی هستند که همیشه در آتش دوزخند و از آب جوشان نوشانده میشوند که امعاء آنها را از هم متلاشی میکند؟!
توصیف دیگری از بهشت
این آیه هم چنان توصیفی است برای سرنوشت دو گروه کافر و مؤمن که یکی دارای اعمال صالح و دیگری اعمال زشت و ننگینی است که در نظرش تزیین شده.
در این آیه از شش نوع مواهب بهشتیان،و دو نوع کیفرهای سخت و دردناک دوزخیان،پرده برداشته و عاقبت کار این دو گروه را مشخص میکند.
در میان نعمتهای بهشتیان از چهار نهر که هر کدام مایع و محتوایی مخصوص به خود دارد نام میبرد،و سپس سخن از میوههای بهشتی است،و سرانجام از بعضی مواهب معنوی سخن میگوید.
نخست میفرماید:"بهشتی که به پرهیزگاران وعده داده شده در آن نهرهایی است از آب صاف و خالص که هیچگونه دگرگونی در بوی آن حاصل نشده است" ( مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِیهٰا أَنْهٰارٌ مِنْ مٰاءٍ غَیْرِ آسِنٍ ) (1).
"آسن"به معنی"بدبو"است،بنا بر این" مٰاءٍ غَیْرِ آسِنٍ "یعنی آبی که بر اثر طول ماندن یا غیر آن بوی آن دگرگون نشده است،این نخستین قسمت از نهرهای بهشتی است که در آن صرفا آب زلال خوشبو و خوش طعم جاری است.
سپس میافزاید:"و نهرهایی از شیر که طعم آن دگرگون نگشته است" ( وَ أَنْهٰارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ ).
اصولا آنجا جای فساد و تباهی نیست و مواد غذایی بهشتی با گذشت زمان دگرگون نمیشود،این عالم دنیا است که به خاطر وجود انواع میکربهای مخرب مواد غذایی به سرعت به سوی فساد میرود.
بعد به سراغ سومین قسمت از نهرهای بهشتی رفته،میگوید:"و نهرهایی از شراب طهور که مایه لذت نوشندگان است"!( وَ أَنْهٰارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشّٰارِبِینَ ).
و بالآخره چهارمین و آخرین قسمت از نهرهای بهشتی را به این صورت بیان
1) 1) در باره ترکیب این آیه شریفه مفسران بحثهای فراوانی دارند از همه مناسبتر این است که گفته شود:"مثل الجنة"مبتدا است و خبر آن محذوف است و در تقدیر چنین میباشد" مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ جنة فیها انهار"در حقیقت این آیه شبیه آیه 35 سوره رعد است که میگوید:" مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ".
میکند:"و نهرهایی از عسل مصفا"( وَ أَنْهٰارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّی ).
علاوه بر این نهرهای گوناگون که هر کدام به منظوری آفریده شده در پنجمین موهبت سخن از انواع میوههای بهشتی به میان آورده میافزاید:"و برای آنها در بهشت از تمام انواع میوهها موجود است"( وَ لَهُمْ فِیهٰا مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ ) (1).
میوههای رنگارنگ با طعمها و عطرهای متفاوت،آنچه در تصور بگنجد یا انواعی که امروز حتی تصورش برای ما ممکن نیست،همه در اختیار آنها است.
و بالآخره در ششمین موهبت که بر خلاف مواهب مادی قبلی،جنبه معنوی و روحانی دارد میگوید"و برای آنها است آمرزشی از سوی پروردگارشان" ( وَ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ ).
رحمتی عظیم و گسترده که تمام لغزشهای آنها را میپوشاند،و به آنها اطمینان و آرامش میبخشد،و محبوب درگاه حق میکند،و مصداق: رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذٰلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ هم خدا از آنها راضی است و هم آنها از خدا راضی و این پیروزی بزرگی است(مائده-119)میشوند.
و به این ترتیب مؤمنان پاکدل و صالح از انواع مواهب مادی و معنوی در بهشت جاویدان در جوار رحمت الهی برخوردارند.
اکنون ببینیم گروه مقابل آنها چه سرنوشتی خواهند داشت؟در دنباله آیه میفرماید:
آیا این گروه همانند کسانی هستند که در آتش دوزخ خلود دارند،و از آب جوشان و سوزانی نوشانیده میشوند که امعاء آنها را از هم متلاشی میکند"؟!
1) 1) جمله محذوفی دارد و در تقدیر چنین است"لهم فیها انواع من کل الثمرات".
( کَمَنْ هُوَ خٰالِدٌ فِی النّٰارِ وَ سُقُوا مٰاءً حَمِیماً فَقَطَّعَ أَمْعٰاءَهُمْ ) (1).
"امعاء"جمع"معی"(بر وزن سعی)و"معا"(بر وزن غنا)به معنی روده است و گاه به تمام آنچه در درون شکم وجود دارد نیز گفته میشود و پاره شدن آنها اشاره به شدت سوزندگی و حرارت این نوشابه وحشتناک دوزخی است.
از آیات قرآن مجید به خوبی استفاده میشود که در بهشت نهرها و چشمههای گوناگونی است که هر کدام دارای فایده و لذتی است که چهار نمونه آن در آیه فوق آمده و نمونههای دیگری نیز در سوره دهر است که به خواست خدا در تفسیر آن خواهد آمد.
تعبیر به"انهار"در مورد این چهار نوع نشان میدهد که از هر کدام آنها یک نهر نیست بلکه"نهرها"است.
بارها گفتهایم نعمتهای بهشتی چیزی نیست که با الفاظ روزمره زندگی دنیا بتوان در باره آن سخن گفت،این الفاظ کوچکتر از آن است که بتواند ترسیم کامل و گویایی از آن بکند،بلکه تنها میتواند شبحی کم رنگ از آن حقایق بزرگ در اذهان ما ترسیم کند.
در آیه مورد بحث به نهرهای"آب"و"شیر"و"شراب طهور"و"عسل" اشاره شده که ممکن است اولی برای رفع تشنگی است،دومی تغذیه،سومی نشاط،و چهارمی لذت و قوت میآفریند.
1) 1) باز در ترکیب این جمله بحثهای زیادی شده و مناسبتر از همه این است آیه تقدیری دارد و آن چنین است"ا فمن هو خالد الجنة التی هذه صفاته کمن هو خالد فی النار".
جالب این که از آیات دیگر قرآن استفاده میشود که همه بهشتیان از همه این نوشیدنیها نمینوشند بلکه سلسله مراتبی دارند که به تناسب آن بهرهمند میشوند در سوره مطففین آیه 28 میخوانیم: عَیْناً یَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ :"چشمهای است که مقربان درگاه خدا از آن مینوشند".
ناگفته پیدا است که خمر و شراب بهشتی هیچگونه ارتباطی با خمر و شراب آلوده دنیا ندارد،همانگونه که قرآن در توصیف آن در جای دیگر گفته است: لاٰ فِیهٰا غَوْلٌ وَ لاٰ هُمْ عَنْهٰا یُنْزَفُونَ :"آن خمر و شراب نه مایه فساد عقل است و نه موجب مستی میشود"و جز هوشیاری و نشاط و لذت روحانی چیزی در آن نیست(صافات-47).
در توصیف نهرهای بهشتی در یک مورد با"غیر آسن"(بوی آن تغییر نیافته)و در مورد دیگر"لم یتغیر طعمه"(طعم آن دگرگون نشده)آمده است و این نشان میدهد که نوشابهها و غذاهای بهشتی همیشه به همان طراوت و تازگی روز نخست است،چرا چنین نباشد؟در حالی که دگرگونی مواد غذایی و تغییر یا فساد آنها بر اثر تاثیر میکربهای فاسد کننده است،و اگر اینها نبودند در این دنیا نیز همه به همان حالت نخست باقی میماندند،اما چون در بهشت جایی برای موجودات فاسد کننده نیست همه چیز آن همیشه صاف و پاک و سالم و تازه است.
در آیه مورد بحث و بسیاری دیگر از آیات قرآن از میان غذاهای بهشتی بیشتر روی میوهها تکیه شده است میوههای متنوعی که باب همه ذائقهها است
و این نشان میدهد که میوه مهمترین غذای بهشتی است،حتی بهترین و سالمترین غذای انسان در این دنیا نیز میوه است.
5-
تعبیر به"سقوا"(نوشانیده میشوند)به صورت فعل مجهول بیانگر این واقعیت است که آب سوزان حمیم را به زور،و نه به دلخواه،به آنها مینوشانند که بجای سیر آب شدن در آن آتش سوزان،امعاء آنها را متلاشی میکند و همانطور که طبیعت دوزخ است باز به حال اول برمیگردد چرا که در آنجا مرگی نیست!.
وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ حَتّٰی إِذٰا خَرَجُوا مِنْ عِنْدِکَ قٰالُوا لِلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ مٰا ذٰا قٰالَ آنِفاً أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ طَبَعَ اَللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ وَ اِتَّبَعُوا أَهْوٰاءَهُمْ (16) وَ اَلَّذِینَ اِهْتَدَوْا زٰادَهُمْ هُدیً وَ آتٰاهُمْ تَقْوٰاهُمْ (17) فَهَلْ یَنْظُرُونَ إِلاَّ اَلسّٰاعَةَ أَنْ تَأْتِیَهُمْ بَغْتَةً فَقَدْ جٰاءَ أَشْرٰاطُهٰا فَأَنّٰی لَهُمْ إِذٰا جٰاءَتْهُمْ ذِکْرٰاهُمْ (18) فَاعْلَمْ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اَللّٰهُ وَ اِسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ مُتَقَلَّبَکُمْ وَ مَثْوٰاکُمْ (19)
16-گروهی از آنان به سخنانت گوش فرا میدهند اما هنگامی که از نزد تو خارج میشوند به کسانی که خداوند به آنها علم و دانش بخشیده(از روی استهزا)میگویند.
این مرد الان چه گفت؟آنها کسانی هستند که خداوند بر قلبهایشان مهر نهاده، و از هوای نفسشان پیروی کردهاند(لذا چیزی نمیفهمند).
17-کسانی که هدایت یافتهاند خداوند بر هدایتشان میافزاید،و روح تقوی به آنها میبخشد.
18-آیا آنها جز این انتظاری دارند که قیامت ناگهان برپا شود(آن گاه ایمان آورند) در حالی که هم اکنون نشانههای آن آمده است،اما هنگامی که بیاید تذکر و ایمان آنها سودی نخواهد داشت.
19-پس بدان که معبودی جز اللّٰه نیست،و برای گناه خود و مردان و زنان با ایمان استغفار کن،و خداوند محل حرکت و قرارگاه شما را میداند.
این آیات ترسیمی از وضع منافقان در برخوردشان با وحی الهی و آیات و سخنان پیامبر ص و مساله جنگ و مبارزه با دشمنان اسلام است.
در سورههای مدنی سخن از منافقان بسیار آمده در حالی که در سورههای مکی از آنها خبری نیست،چرا که مساله نفاق بعد از پیروزی اسلام و قدرت و سلطه آن بود،زیرا مخالفان در موضع ضعیفتر قرار گرفتند آن چنان که مخالفت خود را نمیتوانستند آشکارا بیان کنند لذا ظاهرا خود را به لباس اسلام درآورده تا از خشم مسلمین راستین در امان بمانند،ولی در باطن به انواع توطئهها مشغول بودند،یهود مدینه که از قدرت نظامی و اقتصادی قابل ملاحظهای برخوردار بودند نیز پشتوانهای برای منافقین محسوب میشدند.
به هر حال آنها در صف مؤمنان راستین جای داشتند،و در نماز جمعه یا
در محضر پیامبر ص شرکت میکردند،ولی عکس العملهایشان در برابر آیات قرآن بیانگر قلبهای بیمارشان بود.
در نخستین آیه مورد بحث میگوید:"گروهی از آنان نزد تو میآیند، به سخنانت گوش فرا میدهند،اما هنگامی که از نزد تو بیرون میروند به مؤمنانی که خداوند به آنها علم و دانش بخشیده از روی استهزاء و تحقیر میگویند:این مرد الان چه گفت"؟!( وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ حَتّٰی إِذٰا خَرَجُوا مِنْ عِنْدِکَ قٰالُوا لِلَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مٰا ذٰا قٰالَ آنِفاً ).
منظورشان از این مرد پیامبر ص بود.
تعبیر آنها در مورد شخص پیامبر ص و سخنان پر محتوای آن حضرت به قدری زشت و زننده و تحقیرآمیز بود که نشان میداد آنها اصلا به وحی آسمانی ایمان نیاوردهاند.
"آنفا"از ماده"انف"به معنی"بینی"است،و از آنجا که بینی در صفحه صورت انسان برجستگی خاصی دارد این کلمه در باره افراد شریف یک قوم به کار میرود، و نیز در مورد زمان مقدم بر زمان حال این تعبیر به کار رفته،همانگونه که در آیه مورد بحث آمده است.
ضمنا تعبیر به" لِلَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ "نشان میدهد که یکی از مشخصات مؤمنان داشتن آگاهی کافی است آری علم است که سرچشمه ایمان است،و هم زائیده و محصول ایمان.
ولی قرآن در پایان آیه پاسخ دندانشکنی به آنها گفته،میفرماید:
"سخنان پیامبر ص نامفهوم نبوده و پیچیدگی خاصی ندارد،بلکه کسانی هستند که خداوند بر قلبهایشان مهر نهاده و از هوا و هوسهایشان پیروی کردهاند لذا چیزی از آن نمیفهمند"!( أُولٰئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ وَ اتَّبَعُوا أَهْوٰاءَهُمْ ).
در حقیقت جمله دوم علتی است برای جمله نخست یعنی هواپرستی قدرت ادراک حقائق و حس تشخیص را از آدمی میگیرد،و پرده بر قلب او میافکند به طوری که قلوب هواپرستان همانند ظرفی میشود که در آن را بسته و مهر و موم کردهاند،نه چیزی وارد آن میشود و نه چیزی از آن خارج میگردد.
*** نقطه مقابل آنها مؤمنان راستین هستند که آیه بعد در باره آنها میگوید:
"کسانی که هدایت یافتهاند خداوند بر هدایتشان میافزاید،و روح تقوا و پرهیزکاری به آنها میبخشد"( وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زٰادَهُمْ هُدیً وَ آتٰاهُمْ تَقْوٰاهُمْ ).
آری آنها نخستین گامهای هدایت را شخصا برداشته،و عقل و خرد و فطرت خویش را در این راه به کار گرفتهاند،سپس خداوند طبق وعدهای که داده است مجاهدان راهش را هدایت و راهنمایی بیشتر میکند،نور ایمان به قلب آنها میافکند،و از شرح صدر و روشنبینی بهرهمندشان میسازد،این از نظر اعتقاد و ایمان و اما از نظر عمل روح تقوا را در آنها زنده میکند،آن چنان که از گناه متنفر میشوند و به طاعت و نیکی عشق میورزند.
آنها در هر دو جنبه درست نقطه مقابل منافقانی هستند که در آیه قبل به آنها اشاره شده،از یک سو بر دلهای آنها مهر است و چیزی نمیفهمند،و از سوی دیگر در عمل همواره پیرو هوای نفسند،اما مؤمنان روز به روز بر هدایتشان افزوده میشود و در مقام عمل بر تقوایشان.
*** در آیه بعد به عنوان هشداری به این گروه بی ایمان استهزاء کننده، میفرماید:"آیا آنها جز این انتظاری دارند که قیامت ناگهان برپا شود آن گاه ایمان بیاورند،در حالی که هم اکنون نشانههای آن آمده است،اما هنگامی که قیامت رسما برپا شود دیگر بیداری و تذکر و ایمان آنها سودی نخواهد داشت"!
( فَهَلْ یَنْظُرُونَ إِلاَّ السّٰاعَةَ أَنْ تَأْتِیَهُمْ بَغْتَةً فَقَدْ جٰاءَ أَشْرٰاطُهٰا فَأَنّٰی لَهُمْ إِذٰا جٰاءَتْهُمْ ذِکْرٰاهُمْ ).
آری آنها آن موقعی که باید ایمان بیاورند و مفید است سرسختی و لجاجت به خرج میدهند،و در برابر حق تسلیم نمیشوند،بلکه به سخریه و استهزاء برمیخیزند،ولی آن زمان که حوادث هولناک و آغاز قیامت جهان را به لرزه درمیآورد اینگونه افراد به وحشت میافتند،و اظهار خضوع و ایمان میکنند در حالی که هیچ سودی به حالشان ندارد.
این عبارت درست به این میماند که به دیگری میگوئیم آیا انتظار داری هنگامی که کار از کار گذشت و بیمارت مشرف بر مرگ شد طبیب و دارو بیاوری؟! پس بیا پیش از آنکه فرصت از دست برود قدمی بردار،قدمی سودمند و مؤثر.
"اشراط"جمع"شرط"(بر وزن شرف)به معنی"علامت"است، بنا بر این"اشراط الساعة"اشاره به نشانههای نزدیک شدن قیامت است.
در اینکه منظور از نشانههای نزدیک شدن رستاخیز در اینجا چیست؟مفسران بحثهای فراوانی دارند،و حتی رسالههای مختصر و مفصلی در این زمینه نگاشته شده.
اما بسیاری معتقدند منظور از"اشراط الساعة"در آیه مورد بحث قیام شخص پیامبر اسلام ص است،به شهادت حدیثی که از خود آن حضرت نقل شده که فرمود:
بعثت انا و الساعة کهاتین و ضم السبابة و الوسطی :"بعثت من و قیامت مانند این دو است اشاره به دو انگشت مبارکش کرد،انگشت اشاره و انگشت وسط که در کنار یکدیگرند" (1).
و بعضی مساله"شق القمر"و پارهای دیگر از حوادث عصر پیامبر ص را
1) 1) "مجمع البیان"،"تفسیر قرطبی"،"تفسیر فی ظلال"،و تفاسیر دیگر ذیل آیات مورد بحث(با مختصر تفاوتی در تعبیر).
نیز جزء"اشراط الساعة"شمردهاند.
احادیث متعددی در این زمینه نیز وارد شده که مخصوصا شیوع بسیاری از گناهان در میان مردم به عنوان نشانههای نزدیک شدن قیامت معرفی شده است.
مانند حدیثی که شیخ مفید در"روضة الواعظین"از پیامبر ص نقل کرده که فرمود:
من اشراط الساعة ان یرفع العلم،و یظهر الجهل،و یشرب الخمر و یفشد الزنا: "از نشانههای قیامت برچیده شدن علم،و آشکار شدن جهل،و شرب خمر و کثرت زنا است" (1).
حتی حوادث مهم و مؤثری همانند قیام حضرت مهدی(ارواحنا فداه) به عنوان"اشراط الساعة"شمرده شده است.
اما این نکته لازم به یادآوری است که ما گاهی از"اشراط الساعة" به طور مطلق بحث میکنیم که نشانههای نزدیک شدن قیامت چیست؟،و گاه در مورد خصوص آیه.
در مورد آیه مطلب همان است که گفتیم،و اما در باره نشانههای نزدیک شدن قیامت به طور مطلق بحثها و روایات فراوانی است که در کتب معروف اسلامی آمده است،و در بحث نکات اشاره خواهیم کرد (2).
در اینجا این سؤال پیش میآید که چگونه قیام پیامبر ص را از
نشانههای نزدیکی قیامت شمردهاند؟در حالی که 15 قرن میگذرد و هنوز از قیامت خبری نیست؟ پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن میشود و آن اینکه:باقی مانده دنیا را در مقایسه با گذشته آن باید محاسبه کرد،و در چنین مقایسهای آنچه از عمر دنیا باقی مانده چیز مهمی نیست،چنان که در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص آمده است که روزی بعد از عصر و نزدیک غروب آفتاب برای یارانش خطبه میخواند فرمود:
و الذی نفس محمد(ص)بیده مثل ما مضی من الدنیا فیما بقی منها الا مثل ما مضی من یومکم هذا فیها بقی منه،و ما بقی منه الا الیسیر: "سوگند به کسی که جان محمد ص به دست او است آنچه از دنیا گذشته نسبت به آنچه باقی مانده مانند مقداری است که امروز شما گذشته نسبت به آنچه باقی مانده است و میبینید که جز مقدار کمی باقی نمانده است" (1).
*** آخرین آیه مورد بحث به عنوان نتیجهگیری از گفتگوهایی که در آیات قبل پیرامون ایمان و کفر و سرنوشت مؤمنان و کافران آمده بود،میفرماید:
"پس بدان که معبودی جز اللّٰه نیست"( فَاعْلَمْ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اللّٰهُ ).
یعنی روی خط توحید محکم بهایست که داروی شفابخش و بهترین وسیله نجات همین توحید است که آثار آن در آیات قبل بیان شد.
بنا بر این مفهوم این سخن آن نیست که پیامبر ص از توحید آگاه نبوده بلکه منظور ادامه این خط است،درست شبیه آنچه در تفسیر سوره حمد در آیه اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ گفتهاند که مفهومش هدایت نیافتن نیست بلکه مفهومش این است که ما را بر خط هدایت ثابت بدار.
1) 1) روح المعانی جلد 26 صفحه 48.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور تفکر بیشتر در امر توحید،و ارتقاء به مقامات بالاتر است،چرا که این مسالهای است که هر چه در آن بیشتر بیندیشند و آیات خدا را بیشتر مطالعه کنند به مرحله عالیتری میرسند، و بررسی آنچه در آیات قبل در مورد ایمان و کفر گفته شد خود عاملی است برای افزایش ایمان و کفر.
سومین تفسیر این است که منظور از آن جنبههای عملی توحید است یعنی بدان تنها پناهگاه در عالم او است،به او پناه بر،و حل مشکلاتت را فقط از او بخواه،و از انبوه دشمنان هرگز وحشت مکن.
این تفسیرهای سهگانه منافاتی با هم ندارند و ممکن است در مفهوم آیه جمع شود.
به دنبال این مساله عقیدتی باز به سراغ مساله تقوا و پاکی از گناه رفته، میافزاید:"برای گناه خود و مردان و زنان با ایمان استغفار کن"(و اِسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ ).
پیدا است پیامبر ص به حکم مقام عصمت هرگز مرتکب گناهی نشده، اینگونه تعبیرها یا اشاره به مساله"ترک اولی"و"حسنات الأبرار سیئات المقربین" است،و یا سرمشقی است برای مسلمانان.
در حدیثی آمده است که"حذیفة یمان"میگوید:"من مرد تندزبانی بودم و نسبت به خانوادهام تندی مینمودم،عرض کردم ای رسول خدا!میترسم عاقبت زبانم مرا دوزخی کند!"پیامبر ص فرمود:
فاین انت من الاستغفار؟انی لاستغفر اللّٰه فی الیوم مائة مرة!: "از استغفار غفلت مکن،حتی خود من هر روز یکصد مرتبه استغفار میکنم"!(در بعضی از روایات نیز هفتاد مرتبه آمده است) (1).
1) 1) "مجمع البیان"جلد 9 صفحه 102(ذیل آیات مورد بحث).
اگر دیگران از گناهان و معاصی خود استغفار میکنند پیغمبر اکرم ص از آن لحظهای که از یاد خدا غافل مانده و یا کار خوبتری را رها کرده و به سراغ خوب رفته است.
این نکته نیز قابل توجه است که در اینجا خداوند برای مؤمنین و مؤمنات شفاعت کرده،و دستور استغفار به پیامبرش داده،تا آنها را مشمول رحمت خود کند،و از اینجا عمق مساله"شفاعت"در دنیا و آخرت،و همچنین مشروعیت و اهمیت مساله"توسل"ظاهر میشود.
و در ذیل آیه به عنوان بیان علت میفرماید:"خداوند محل حرکت و قرارگاه شما را میداند"( وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ مُتَقَلَّبَکُمْ و مثویکم).
از ظاهر و آشکار و درون و برون و سر و نجوای شما با خبر است،و حتی از اندیشهها و نیات شما در حرکات و سکونتان کاملا آگاهی دارد،به همین دلیل باید به سوی او بروید و از درگاه او طلب عفو کنید.
"متقلب"به معنی جایگاه رفت و آمد و"مثوی"به معنی محل استقرار است (1).
ظاهر این است که این دو کلمه مفهوم وسیعی دارد که تمام حرکات و سکون آدمی را چه در دنیا و چه در آخرت،چه در دوران جنینی و چه در قبور، را شامل میشود،هر چند بسیاری از مفسران معانی محدودی برای آن نمودهاند.
بعضی گفتهاند منظور حرکات انسان در روز و سکونت او در شب است.
بعضی دیگر گفتهاند منظور مسیر انسان در دنیا،و قرارگاه او در آخرت است.
1) 1) بنا بر این"متقلب"اسم مفعول است که در اینجا به معنی اسم مکان آمده،ولی جمعی آن را"مصدر میمی"میدانند،که به معنی انتقال از حالی به حالی میباشد.ولی معنی اول با توجه به قرینه مقابله با"مثوی"که مسلما اسم مکان است مناسبتر است.
بعضی دگرگونی انتقال انسان را در صلب پدران و رحم مادران،و ثبات او را در قبر مطرح کردهاند.
و بالآخره بعضی حرکات او را در سفر و آرامش او را در حضر عنوان نمودهاند.
ولی همانگونه که گفتیم آیه مفهوم گستردهای دارد که همه اینها را شامل میشود.
اشراط الساعة چیست؟
همانگونه که گفتیم"اشراط"جمع"شرط"به معنی"علامت"است، و"اشراط الساعة"نشانههای نزدیک شدن قیامت را میگویند که در منابع شیعه و اهل سنت در روایات بسیاری از آن بحث شده،و در قرآن مجید تنها در همین مورد به آن اشاره شده است.
یکی از مشروحترین و جامعترین احادیث در این زمینه حدیثی است که ابن عباس از پیغمبر گرامی اسلام ص در داستان حجة الوداع نقل کرده که بسیاری از مسائل را به ما میآموزد،و حاوی نکات فراوانی است،و روی همین جهت تمام آن را ذیلا میآوریم:
او میگوید:ما با پیامبر اسلام ص در"حجة الوداع"بودیم(حجة الوداع آخرین حجی است که پیامبر در سال آخر عمر خود بجا آورد)حضرت حلقه در خانه کعبه را گرفت و رو به ما کرده فرمود:آیا شما را از"اشراط الساعة"آگاه کنم؟-و سلمان در آن روز از همه به پیامبر ص نزدیکتر بود-عرض کرد آری ای رسول خدا ص.
فرمود:از نشانههای قیامت تضییع نماز،پیروی از شهوات،تمایل به هواپرستی،گرامی داشتن ثروتمندان،فروختن دین به دنیا است،و در این هنگام است که قلب مؤمن در درونش آب میشود،آن چنان که نمک در آب،از اینهمه زشتیها که میبیند و توانایی بر تغییر آن ندارد.
سلمان گفت آیا چنین امری واقع میشود ای رسول خدا.
فرمود:آری سوگند به آن کس که جانم به دست او است،ای سلمان! در آن زمان زمامدارانی ظالم،وزرایی فاسق،کارشناسانی ستمگر،و امنایی خائن بر مردم حکومت میکنند.
"سلمان"پرسید آیا این امر واقع میشود ای رسول خدا؟!.
فرمود:آری سوگند به آن کس که جانم در دست او است،ای سلمان!در آن هنگام زشتیها زیبا،و زیبائیها زشت میشود،امانت به خیانتکار سپرده میشود، و امانتدار خیانت میکند،دروغگو را تصدیق میکنند و راستگو را تکذیب!.
"سلمان"سؤال میکند:آیا چنین چیزی واقع میشود ای رسول خدا؟! فرمود:آری سوگند به کسی که جانم در دست او است،ای سلمان!در آن روز حکومت به دست زنان،و مشورت با بردگان خواهد بود،کودکان بر منابر مینشینند،و دروغ،ظرافت،و زکات،غرامت،و بیت المال،غنیمت محسوب میشود!.
مردم به پدر و مادر بدی میکنند،و به دوستانشان نیکی،و ستاره دنبالهدار در آسمان ظاهر میشود.
سلمان گفت:آیا این امر واقع میشود ای رسول خدا؟! فرمود:آری سوگند به کسی که جانم به دست او است،ای سلمان!در آن زمان زن با شوهرش شریک تجارت میشود(و هر دو تمام تلاش خود را در بیرون خانه و برای ثروتاندوزی به کار میگیرند) باران کم،و صاحبان کرم خسیس، و تهیدستان حقیر شمرده میشوند.در آن هنگام بازارها به یکدیگر نزدیک
میگردد،یکی میگوید چیزی نفروختم،و دیگری میگوید سودی نبردم،و همه زبان به شکایت و مذمت پروردگار میگشایند!.
"سلمان"گفت:آیا این امر واقع میشود ای رسول خدا؟!.
فرمود:آری سوگند به کسی که جانم در دست اوست،ای سلمان!در آن زمان اقوامی به حکومت میرسند که اگر مردم سخن بگویند آنها را میکشند، و اگر سکوت کنند همه چیزشان را مباح میشمرند،اموال آنها را غارت میکنند و احترامشان را پایمال و خونهایشان را میریزند،و دلها را پر از عداوت و وحشت میکنند،و همه مردم را ترسان و خائف و مرعوب میبینی!.
"سلمان"عرض کرد:آیا این امر واقع میشود ای رسول خدا؟!.
فرمود آری،قسم به آن کسی که جانم به دست او است،ای سلمان!در آن هنگام چیزی از مشرق چیزی از مغرب میآورند(قوانینی از شرق و قوانینی از غرب)و امت من متلون میگردد!وای در آن روز بر ضعفای امت از آنها،و وای بر آنها از عذاب الهی،نه بر صغیر رحم میکنند،نه احترام به کبیر میگذارند، و نه گنهکاری را میبخشند،بدنهایشان همچون آدمیان است اما قلوبشان قلوب شیاطین!.
"سلمان"گفت:آیا این امر واقع میشود ای رسول خدا ص؟!.
فرمود:آری قسم به آن کس که جانم در دست او است،ای سلمان!در آن زمان مردان به مردان قناعت میکنند،و زنان به زنان،و بر سر پسران به رقابت برمیخیزند همانگونه که برای دختران در خانوادههایشان!.مردان، خود را شبیه زنان و زنان خود را شبیه مردان میکنند،و زنان بر زین سوار میشوند(و به خودنمایی میپردازند)بر آنها لعنت خدا باد!.
"سلمان"عرض کرد:آیا این امر واقع میشود ای رسول خدا ص؟!.
فرمود:آری سوگند به کسی که جانم در دست او است،ای سلمان!در
آن زمان به تزیین مساجد میپردازند،آن چنان که معابد یهود و نصارا را تزیین میکنند،قرآنها را میآرایند(بیآنکه به محتوای آن عمل کنند)منارههای مساجد طولانی،و صفوف نمازگزاران فراوان،اما دلها نسبت به یکدیگر دشمن و زبانها مختلف است!.
"سلمان"گفت:آیا این امر واقع میشود ای رسول خدا؟!.
فرمود:آری سوگند به کسی که جانم در دست او است،ای سلمان!در آن هنگام پسران امت مرا با طلا تزیین میکنند،و لباسهای ابریشمین حریر و دیباج میپوشند،و از پوستهای پلنگ برای خود لباس تهیه میکنند!.
"سلمان"عرض کرد:آیا این امر واقع شدنی است ای رسول خدا؟!.
فرمود:آری سوگند به کسی که جانم به دست او است،ای سلمان!در آن هنگام زنا آشکار میگردد،معاملات با غیبت و رشوه انجام میگیرد،دین را فرو مینهند و دنیا را برمیدارند.
"سلمان"گفت:آیا این امری شدنی است ای رسول اللّٰه ص؟!.
فرمود:آری سوگند به کسی که جانم به دست او است،ای سلمان!در آن هنگام طلاق فزونی میگیرد،و حدی برای خدا اجرا نمیشود،اما با این حال به خدا ضرر نمیزنند(خودشان زیان میبینند).
"سلمان"عرض کرد:آیا این امری شدنی است ای رسول خدا؟!.
فرمود:آری،سوگند به کسی که جانم به دست او است،ای سلمان!در آن هنگام زنان خواننده،و آلات لهو و نوازندگی آشکار میشود،و اشرار امتم به دنبال آن میروند.
"سلمان"گفت:آیا این شدنی است ای رسول خدا؟! فرمود آری سوگند به کسی که جانم به دست او است،ای سلمان!در آن هنگام اغنیای امتم برای تفریح به حج میروند،و طبقه متوسط برای تجارت،
و فقرای آنها برای ریا و تظاهر!در آن زمان اقوامی پیدا میشوند که قرآن را برای غیر خدا فرا میگیرند،و با آن همچون آلات لهو رفتار میکنند،و اقوامی روی کار میآیند که برای غیر خدا علم دین فرا میگیرند،فرزندان نامشروع فراوان میشود،و قرآن را به صورت غنا میخوانند،و برای دنیا بر یکدیگر سبقت میگیرند.
سلمان عرض کرد:آیا این امر واقع میشود ای رسول خدا؟!.
فرمود:آری،سوگند به کسی که جانم به دست او است،ای سلمان!این در زمانی است که پردههای حرمت دریده میشود،گناه فراوان،بدان بر نیکان مسلط میگردند،دروغ زیاد میشود،لجاجت آشکار،و فقر فزونی میگیرد، و مردم با انواع لباسها بر یکدیگر فخر میفروشند،بارانهای بیموقع میبارد، قمار و آلات موسیقی را جالب میشمرند،و امر به معروف و نهی از منکر را زشت میدانند.
به گونهای که مؤمن در آن زمان از همه امت خوارتر است قاریان قرآن و عبادت کنندگان پیوسته به یکدیگر بدگویی میکنند،و آنها را در ملکوت آسمانها افرادی پلید و آلوده میخوانند.
"سلمان"عرض کرد:آیا این امر واقع میشود ای رسول خدا ص؟!.
فرمود:آری،سوگند به کسی که جانم در دست او است،ای سلمان!در آن هنگام ثروتمند رحمی بر فقیر نمیکند، تا آنجا که نیازمندی در میان جمعیت به پا میخیزد و اظهار حاجت میکند،و هیچکس چیزی در دست او نمینهد!.
"سلمان"گفت:آیا این امر شدنی است ای رسول خدا؟!.
فرمود:آری سوگند به کسی که جانم به دست او است،ای سلمان!در آن هنگام"رویبضة"سخن میگوید!.
سلمان عرض کرد:پدر و مادرم فدایت باد ای رسول خدا!"رویبضة"
چیست؟ فرمود:کسی در باره محروم سخن میگوید که هرگز سخن نمیگفت (و کسی اظهار نظر میکند که مجال اظهار نظر به او نمیدادند).
در این هنگام طولی نمیکشد که فریادی از زمین برمیخیزد،آن چنان که هر گروهی خیال میکنند این فریاد در منطقه آنها است.
باز مدتی که خدا میخواهد به همان حال میمانند،سپس در این مدت زمین را میشکافند و زمین پارههای دل خود را بیرون میافکند،فرمود منظورم طلا و نقره است،سپس به ستونهای مسجد با دست مبارکش اشاره کرد و گفت:همانند اینها!و در آن روز دیگر طلا و نقرهای به درد نمیخورد(و فرمان الهی فرا میرسد)این است معنی سخن پروردگار" فَقَدْ جٰاءَ أَشْرٰاطُهٰا " (1).
1) 1) تفسیر"علی بن ابراهیم"مطابق نقل"نور الثقلین"و"تفسیر صافی"(ذیل آیه مورد بحث).
وَ یَقُولُ اَلَّذِینَ آمَنُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَتْ سُورَةٌ فَإِذٰا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ مُحْکَمَةٌ وَ ذُکِرَ فِیهَا اَلْقِتٰالُ رَأَیْتَ اَلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ نَظَرَ اَلْمَغْشِیِّ عَلَیْهِ مِنَ اَلْمَوْتِ فَأَوْلیٰ لَهُمْ (20) طٰاعَةٌ وَ قَوْلٌ مَعْرُوفٌ فَإِذٰا عَزَمَ اَلْأَمْرُ فَلَوْ صَدَقُوا اَللّٰهَ لَکٰانَ خَیْراً لَهُمْ (21) فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی اَلْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحٰامَکُمْ (22) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمیٰ أَبْصٰارَهُمْ (23) أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ أَمْ عَلیٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا (24)
20-کسانی که ایمان آوردهاند میگویند چرا سورهای نازل نمیشود؟(که در آن فرمان جهاد باشد)اما هنگامی که سوره محکمی نازل میگردد که در آن نامی از جنگ است منافقان بیماردل را میبینی همچون کسی که در آستانه مرگ قرار گرفته به تو نگاه میکنند،پس مرگ و نابودی برای آنها بهتر است.
21-اما اگر آنها اطاعت کنند و سخن سنجیده و شایسته بگویند برای آنها بهتر است،و اگر آنها هنگامی که فرمان جهاد قطعیت پیدا میکند به خدا راست گویند(و از در صدق و صفا درآیند)برای آنها بهتر است.
22-اما اگر رویگردان شوید آیا جز این انتظار میرود که در زمین فساد کنید و قطع رحم نمائید.
23-آنها کسانی هستند که خداوند از رحمت خویش دورشان ساخته،گوشهایشان را کر و چشمهایشان را کور نموده است.
24-آیا آنها در قرآن تدبر نمیکنند؟یا بر دلهایشان قفل نهاده شده است.
از نام جهاد نیز وحشت دارند!
در این آیات موضعگیریهای مختلف"مؤمنان"و"منافقان"را در برابر فرمان جهاد روشن میسازد،و تکمیلی است بر بحثهایی که در باره این دو گروه در آیات قبل آمد.
نخست میفرماید:"مؤمنان پیوسته میگویند چرا سورهای نازل نمیشود"؟! ( وَ یَقُولُ الَّذِینَ آمَنُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَتْ سُورَةٌ ).
سورهای که در آن فرمان جهاد باشد،و تکلیف ما را در برابر دشمنان سنگدل و خونخوار و بیمنطق روشن سازد،سورهای که آیاتش نور هدایت بر قلب ما بپاشد،و روح و جان ما را با فروغش روشن نماید.
این وضع حال مؤمنان راستین.
و اما منافقان"هنگامی که سوره محکم و استواری نازل میگردد که در آن نامی از جنگ و جهاد است،منافقان بیماردل را میبینی که همچون کسی که در آستانه مرگ قرار گرفته با نگاهی مات و مبهوت،و چشمانی که حدقه آنها از کار ایستاده به تو مینگرند"!( فَإِذٰا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ مُحْکَمَةٌ وَ ذُکِرَ فِیهَا الْقِتٰالُ رَأَیْتَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ نَظَرَ الْمَغْشِیِّ عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ ).
از شنیدن نام جنگ چنان وحشت و اضطراب سر تا پای آنها را فرا میگیرد که نزدیک است قالب تهی کنند!فکرشان از کار میافتد،سیاهی چشم از حرکت بازمیایستد،و همچون کسانی که نزدیک است قبض روحشان شود نگاهی بیحرکت و خیره،بیآنکه پلکهای چشم بهم خورد،دارند،و این گویاترین تعبیری است از حال منافقان ترسو و بزدل!.
چرا برخورد مؤمنان و منافقان این چنین متفاوت نباشد در حالی که گروه اول به خاطر ایمان محکمشان هم به لطف و عنایت و یاری پروردگار امیدوارند، و هم از شهادت در راه او پروا ندارند.
میدان جهاد برای آنها میدان اظهار عشق به محبوب،میدان شرف و فضیلت،میدان شکوفایی استعدادها،و میدان پایداری و مقاومت و پیروزی است، و در چنین میدانی ترس معنی ندارد.
اما برای"منافقان"میدان مرگ و نابودی و بدبختی است،میدان شکست و جدایی از لذات دنیا است،میدانی است تاریک و ظلمانی،با آیندهای وحشتناک و مبهم!.
منظور از"سورة محکمة"به عقیده بعضی از مفسران سورههایی است که در آن مساله جهاد مطرح میشود،ولی دلیلی بر این تفسیر در دست نیست،بلکه ظاهر این است که"محکم"در اینجا به همان معنی مستحکم و استوار و قاطع و خالی از هر گونه ابهام است که گاه در مقابل آن عنوان متشابه قرار میگیرد،و البته
آیات جهاد چون معمولا از قاطعیت فوق العادهای برخوردار است تناسب بیشتری با مفهوم این واژه دارد،اما منحصر به آن نیست.
تعبیر به اَلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ :"کسانی که در قلبهایشان بیماری است" تعبیری است که در لسان قرآن معمولا برای "منافقین"به کار میرود،و اینکه بعضی از مفسران احتمال دادهاند منظور افراد"ضعیف الایمان"است،نه با سایر آیات قرآن سازگار میباشد و نه با آیات قبل و بعد آیه مورد بحث که همه از منافقان سخن میگوید.
به هر حال،در پایان آیه در یک جمله کوتاه میگوید:"وای بر آنها که مرگ و نابودی برای آنها از زندگی بهتر است"( فَأَوْلیٰ لَهُمْ ).
جمله"اولی لهم"در ادبیات عرب معمولا به عنوان تهدید و نفرین و آرزوی ناراحتی و بدبختی برای کسی میآید (1).
بعضی نیز آن را به معنی الموت اولی لهم(مرگ برای آنها بهتر است) تفسیر کردهاند،و جمع میان آنها چنان که در تفسیر آیه آوردیم نیز مانعی ندارد.
*** در آیه بعد میافزاید:"اگر آنها اطاعت کنند،و از فرمان جهاد سرپیچی نمایند و سخنان نیک و سنجیده و شایسته بگویند برای آنها بهتر است"( طٰاعَةٌ وَ قَوْلٌ مَعْرُوفٌ ) (2).
تعبیر به"قول معروف"ممکن است در مقابل سخنان ناموزون و منکری
باشد که منافقان بعد از نزول آیات جهاد سرمیدادند،گاه میگفتند:" لاٰ تَنْفِرُوا فِی الْحَرِّ ":در این گرمای شدید به سوی میدان جهاد نروید"(توبه-81).
و گاه میگفتند:"خدا و پیامبرش جز وعدههای دروغین پیروزی چیزی به ما وعده ندادهاند"!" وَ إِذْ یَقُولُ الْمُنٰافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ مٰا وَعَدَنَا اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ إِلاّٰ غُرُوراً (سوره احزاب-12).
و گاه برای سست کردن افراد با ایمان و بازداشتن از میدان نبرد میگفتند:
هلم الینا"به سوی ما بیا و خوش باش"!(احزاب-18).
نه تنها مردم را تشویق به جهاد نمیکردند بلکه در تضعیف روحیه آنها سخت میکوشیدند.
سپس میافزاید:"اگر آنها هنگامی که برنامهها محکم میشود و فرمان جهاد قطعیت مییابد به خدا راست گویند و از در صدق و صفا درآیند برای آنها بهتر است"( فَإِذٰا عَزَمَ الْأَمْرُ فَلَوْ صَدَقُوا اللّٰهَ لَکٰانَ خَیْراً لَهُمْ ).
هم در این دنیا باعث سربلندی آنها است،و هم در آخرت به پاداش و ثواب بزرگ و فوز عظیم نائل میشوند.
جمله"عزم الامر"در اصل اشاره به محکم شدن کار است ولی به قرینه آیات قبل و بعد منظور از آن"جهاد"میباشد.
*** در آیه بعد میافزاید:"اما اگر راه مخالفت را پیش گیرید،و از فرمان خدا و عمل به کتاب او رویگردان شوید،آیا جز این انتظاری میرود که در زمین فساد کنید و قطع رحم نمائید"( فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحٰامَکُمْ ) (1).
1) 1) گر چه کمتر کسی از مفسران در ترکیب این آیه بحث کرده است لکن چنین به نظر میرسد که ان تولیتم جمله شرطیه است که در میان اسم عسی و خبر آن قرار گرفته و جزای ان شرطیه مجموع جمله(فهل عسیتم ان تفسدوا فی الارض) است و در تقدیر چنین بوده ان تولیتم عن کتاب اللّٰه فهل یترقب منکم الا الفساد فی الارض.
زیرا اگر از قرآن و توحید روی گردان شوید قطعا به سوی جاهلیت باز میگردید،و برنامههای جاهلی چیزی جز"فساد در زمین""قتل و غارت و خونریزی"، "کشتن خویشاوندان و دختران"نبود.
این در صورتی است که"تولیتم"از ماده"تولی"به معنی رویگردان شدن باشد،ولی بسیاری از مفسران این احتمال را دادهاند که از ماده"ولایت"به معنی "حکومت"است،یعنی اگر زمام حکومت به دستتان بیفتد چیزی جز تباهی و خونریزی و قطع رحم از شما انتظار نمیرود.
گویا جمعی از منافقان برای فرار از میدان جهاد این بهانه را درست کرده بودند که ما چگونه قدم به میدان نبرد بگذاریم و خونریزی کنیم و خویشاوندان خود را به قتل برسانیم"و مفسد فی الارض"باشیم؟!.
قرآن در پاسخ آنها میگوید:"مگر آن روز که حکومت در دست شما بود جز فساد و خونریزی و قطع رحم کار داشتید؟!اینها بهانه است،هدف از جنگ در اسلام خاموش کردن آتش فتنه است،نه فساد و تباهی در زمین،هدف برچیدن بساط ظلم و ستم است نه قطع رحم.
در بعضی از روایات که در منابع اهل بیت ع آمده است میخوانیم:"این آیه در باره بنی امیه است که وقتی زمام حکومت را به دست گرفتند نه بر صغیر رحم کردند و نه بر کبیر،حتی خویشاوندان خود را به خاک و خون کشیدند"! (1).
روشن است که بنی امیه از ابو سفیان گرفته تا فرزندان و نوادههای او همه مصداق روشن این آیه بودند،منظور از روایت نیز همین است در حالی که آیه مفهوم گستردهای دارد که همه منافقان ظالم و مفسد را شامل میشود.
*** در آیه بعد سرنوشت نهایی این گروه منافق و بهانهجوی مفسد را چنین
1) 1) "نور الثقلین"جلد 5 صفحه 40.
بیان میکند:"آنها کسانی هستند که خداوند از رحمت خویش دورشان ساخته، گوشهایشان را کر و چشمهایشان را کور نموده است"،نه حقیقتی را میشنوند و نه واقعیتی را میبینند( أُولٰئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمیٰ أَبْصٰارَهُمْ ).
آنها جهاد اسلامی را که بر معیار حق و عدالت است قطع رحم و فساد فی الارض میپندارند،اما آن همه جنایاتی را که در جاهلیت مرتکب شدند و خونهای بیگناهانی را که در دوران حکومتشان ریختند و نوزادان معصومی را که با دست خود زیر خاک پنهان کردند مطابق با حق و عدالت!،لعنت خدا بر آنها باد که نه گوش شنوا دارند و نه چشم بینا!.
در روایتی از امام علی بن الحسین ع میخوانیم که به فرزندش امام باقر ع فرمود:"
ایاک و مصاحبة القاطع لرحمة،فانی وجدته ملعونا فی کتاب اللّٰه عز و جل فی ثلاث مواضع:قال اللّٰه عز و جل فَهَلْ عَسَیْتُمْ . ..":"فرزندم از دوستی با افرادی که پیوند خویشاوندی را قطع کرده و نسبت به ارحام خود بد رفتاری میکنند بر حذر باش که من آنها را در سه آیه از قرآن ملعون یافتم، سپس آیه مورد بحث را تلاوت فرمود..." (1).
"رحم"در اصل به معنی"جایگاه جنین"در شکم مادر است،سپس این تعبیر به تمام خویشاوندان اطلاق شده است به خاطر اینکه از رحم واحدی نشات گرفتهاند.
در حدیث دیگری از رسول خدا میخوانیم:ثلاثة لا یدخلون الجنة مدمن خمر و مدمن سحر و قاطع رحم:"سه گروهند که هرگز داخل بهشت نمیشوند،شرابخواران،ساحران و قاطعان رحم" (2).
ناگفته پیدا است لعن و طرد خداوند نسبت به این گروه،و همچنین گرفتن قدرت درک حقایق از آنها،هرگز مستلزم جبر نیست،چرا که اینها مجازات اعمال خود آنها و واکنش کردار و رفتارشان است.
*** در آخرین آیه مورد بحث به ذکر علت واقعی انحراف این قوم نگونبخت پرداخته،میگوید:"آیا آنها در آیات قرآن تدبر نمیکنند(تا حقیقت را دریابند و وظائف خود را انجام دهند)یا بر دلهای آنها قفل نهاده شده است"؟!.
( أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلیٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا ).
آری عامل بیچارگی آنها یکی از دو چیز است یا در قرآن،این برنامه هدایت الهی و این نسخه کامل شفابخش،تدبر نمیکنند،و یا اگر تدبر میکنند بر اثر هواپرستی و اعمالی که از قبل انجام دادهاند قفلها بر دلهای آنها است، به گونهای که هیچ حقیقتی در آن نفوذ نمیکند.
و به تعبیر دیگر اگر کسی راه خود را در ظلمات گم میکند،یا چراغی به دست ندارد و یا چشمش نابینا است که اگر هم چراغ باشد و هم چشم بینا یافتن راه همه جا آسان است.
"اقفال"جمع"قفل"در اصل از ماده"قفول"به معنی بازگشت کردن یا "قفیل"به معنی اشیاء خشک است،و از آنجا که وقتی در را به بندند و بر آن قفل زنند هر کس بیاید از آنجا بازمیگردد،و همانند موجود خشک و صلب چیزی در آن نفوذ نمیکند این کلمه به این ابزار مخصوص گفته شده است.
آیات مختلف قرآن این حقیقت را فاش میگوید که این کتاب بزرگ آسمانی تنها برای تلاوت نیست،بلکه هدف نهایی از آن"ذکر"(یادآوری)
"تدبر"(بررسی عواقب و نتائج کار)"انذار"،"خارج کردن انسانها از ظلمات به نور"و"شفا و رحمت و هدایت"است.
در آیه 50 سوره انبیاء میخوانیم: وَ هٰذٰا ذِکْرٌ مُبٰارَکٌ أَنْزَلْنٰاهُ :این یادآوری پر برکتی است که ما نازل کردهایم".
در آیه 29 سوره(ص)میخوانیم: کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ مُبٰارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیٰاتِهِ :"این کتاب پربرکتی است که بر تو نازل کردهایم تا در آیاتش تدبر کنند".
و در آیه 19 سوره انعام آمده است: وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هٰذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ :"این قرآن به من وحی شده است تا شما و تمام کسانی را که این پیام به آنها میرسد به وسیله آن انذار کنم".
و در آیه 1 سوره ابراهیم میفرماید: کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النّٰاسَ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ :"این کتابی است که بر تو نازل کردیم تا مردم را به وسیله آن از ظلمتها به سوی نور خارج سازی".
و بالآخره در آیه 82 سوره اسراء آمده است: وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ :"آیاتی از قرآن نازل میکنیم که مایه شفا و رحمت برای مؤمنان است".
و به این ترتیب باید قرآن مجید در متن زندگی مسلمانان قرار گیرد و آن را قدوه و اسوه خویش قرار دهند دستوراتش را مو به مو اجرا کنند،و تمام خطوط زندگی خویش را با آن هماهنگ سازند.
اما متاسفانه برخورد گروهی از مسلمانان با قرآن برخورد با یک مشت اوراد نامفهوم است،تنها به تلاوت سرسری میپردازند،و در نهایت به تجوید و مخارج حروف و زیبایی صوت اهمیت میدهند،و بیشترین بدبختی مسلمانان از همین جاست که قرآن را از شکل یک برنامه جامع زندگی خارج ساخته و تنها
به الفاظ آن قناعت کردهاند.
قابل توجه اینکه در آیات مورد بحث با صراحت میگوید این منافقان بیماردل در قرآن تدبر نکردند که به این روز سیاه افتادند.
"تدبر"از ماده"دبر"(بر وزن ابر)به معنی بررسی نتائج و عواقب چیزی است،به عکس تفکر که بیشتر به بررسی علل و اسباب چیزی گفته میشود،و به کاربردن هر دو تعبیر در قرآن مجید پر معنی است.
اما نباید فراموش کرد که بهرهگیری از قرآن نیاز به یک نوع خودسازی دارد،هر چند خود قرآن نیز به خودسازی کمک میکند،چرا که اگر بر دلها قفلها باشد،قفلهایی از هوی و هوس،کبر و غرور،لجاجت و تعصب،اجازه ورود نور حق به آن نمیدهد،در آیات مورد بحث به همین امر نیز اشاره شده است.
و چه زیبا میگوید امیر مؤمنان علی ع در خطبهای که پیرامون صفات پرهیزگاران فرموده:
اما اللیل فصافون اقدامهم،تالین لاجزاء القرآن یرتلونها ترتیلا،یحزنون به انفسهم،و یستثیرون به دواء دائهم،فاذا مروا بآیة فیها تشویق رکنوا الیها طمعا،و تطلعت نفوسهم الیها شوقا،و ظنوا انها نصب اعینهم،و اذا مروا بآیة فیها تخویف اصغوا الیها مسامع قلوبهم، و ظنوا ان زفیر جهنم و شهیقها فی اصول آذانهم:
"آنها شب هنگام بر پا ایستاده،قرآن را شمرده و با تدبر تلاوت میکنند، و جان خود را با آن محزون میسازند،داروی درد خود را از آن میگیرند، هر گاه به آیهای رسند که در آن تشویق است با علاقه فراوان به آن روی میآورند، و چشم جانشان با شوق بسیار در آن خیره میشود،و آن را همواره نصب العین خود میسازند،و هر گاه به آیهای رسند که در آن بیم و انذار است گوشهای دل خود را برای شنیدنش باز کرده،فکر میکنند صدای ناله آتش سوزان دوزخ و به هم خوردن زبانههایش در گوش جانشان طنینانداز است" (1).
1) 1) نهج البلاغه خطبه 193 معروف به خطبه حمام.
در تفسیر جمله" أَمْ عَلیٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا "از امام صادق ع چنین آمده است:
ان لک قلبا و مسامع،و ان اللّٰه اذا اراد ان یهدی عبدا فتح مسامع قلبه، و اذا اراد به غیر ذلک ختم مسامع قلبه،فلا یصلح ابدا و هو قول اللّٰه عز و جل: أَمْ عَلیٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا :"برای تو قلبی است و گوشهایی که(راه نفوذ در آن است)و خداوند هر گاه بخواهد بندهای را(بخاطر تقوایش)هدایت کند،گوشهای قلب او را میگشاید،و هنگامی که غیر از این بخواهد بر گوشهای قلبش مهر مینهد،به گونهای که هرگز اصلاح نخواهد شد،و این معنی سخن خداوند است " أَمْ عَلیٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا " (1).
1) 1) نور الثقلین جلد 5 صفحه 41.
إِنَّ اَلَّذِینَ اِرْتَدُّوا عَلیٰ أَدْبٰارِهِمْ مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَیَّنَ لَهُمُ اَلْهُدَی اَلشَّیْطٰانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلیٰ لَهُمْ (25) ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا لِلَّذِینَ کَرِهُوا مٰا نَزَّلَ اَللّٰهُ سَنُطِیعُکُمْ فِی بَعْضِ اَلْأَمْرِ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ إِسْرٰارَهُمْ (26) فَکَیْفَ إِذٰا تَوَفَّتْهُمُ اَلْمَلاٰئِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبٰارَهُمْ (27) ذٰلِکَ بِأَنَّهُمُ اِتَّبَعُوا مٰا أَسْخَطَ اَللّٰهَ وَ کَرِهُوا رِضْوٰانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمٰالَهُمْ (28)
25-کسانی که بعد از روشن شدن حق پشت کردند شیطان اعمال زشتشان را در نظرشان زینت داده،و آنها را با آرزوهای طولانی فریفته است.
26-این بخاطر آن است که آنها به کسانی که نزول وحی الهی را کراهت داشتند گفتند ما در بعضی از امور از شما پیروی میکنیم،در حالی که خداوند اسرار آنها را میداند.
27-حال آنها چگونه خواهد بود هنگامی که فرشتگان(مرگ)بر صورت و پشت آنها میزنند(و قبض روحشان میکنند).
28-این بخاطر آن است که آنها از آنچه خداوند را به خشم میآورد پیروی کردند و آنچه را موجب خشنودی او است کراهت داشتند لذا اعمالشان را حبط و نابود کرد.
چرا در قرآن تدبر نمیکنند؟!
این آیات هم چنان به بحث پیرامون منافقان و موضعگیریهای مختلف آنها ادامه میدهد،میفرماید:"کسانی که بعد از روشن شدن حق بازگشتند و پشت کردند،شیطان اعمال زشتشان را در نظرشان زینت داده،و آنها را به آرزوهای دور و دراز فریفته است"( إِنَّ الَّذِینَ ارْتَدُّوا عَلیٰ أَدْبٰارِهِمْ مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَی الشَّیْطٰانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلیٰ لَهُمْ ).
گر چه بعضی احتمال دادهاند که این آیه پیرامون جمعی از کفار اهل کتاب سخن میگوید که قبل از قیام پیامبر اسلام ص نشانههای او را بر اساس کتب آسمانیشان میشمردند و سخت در انتظار او بودند،اما بعد از قیام او و روشن شدن این نشانهها به او پشت کردند و شهوات و منافع مادی،مانع ایمانشان شد.
ولی قرائنی که در آیات قبل و بعد است به خوبی نشان میدهد این آیه نیز در باره منافقان سخن میگوید که نزدیک آمدند و دلائل حقانیت پیامبر ص را به وضوح دیدند و شنیدند،ولی به خاطر هواپرستی و تسویلات شیطانی به آن پشت کردند.
"سول"از ماده"سؤل"(بر وزن قفل)به معنی حاجتی است که نفس آدمی نسبت به آن حریص است (1)و"تسویل"معنی ترغیب و تشویق نسبت به اموری که
1) 1) و لذا بعضی آن را به معنی"امید و آرزو"تفسیر کردهاند،چنان که در آیه 36 طه نیز میخوانیم: قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یٰا مُوسیٰ .
به آن حریص است،و نسبت این امر به شیطان به خاطر وسوسههایی است که او در جان انسان میکند،و مانع هدایت او میشود.
جمله و املی لهم از ماده"املاء"به معنی ایجاد طول امل و آرزوهای دور و دراز است که انسان را به خود مشغول داشته و از حق بازمیدارد.
*** آیه بعد علت این تسویلات و تزیینات شیطانی را چنین شرح میدهد:"این بخاطر آن است که آنها به کسانی که از نزول وحی الهی به پیامبر ص اسلام ناراحت بودند گفتند ما در بعضی از امور از شما پیروی میکنیم"( ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا لِلَّذِینَ کَرِهُوا مٰا نَزَّلَ اللّٰهُ سَنُطِیعُکُمْ فِی بَعْضِ الْأَمْرِ ).
کار منافق همین است که به دنبال افراد سرخورده و مخالف میگردد،و اگر در تمام جهات با او قدر مشترک نداشته باشد به همان مقدار که وجوه مشترک موجود است همکاری،بلکه اطاعت میکند.
منافقان مدینه نیز به سراغ یهود آمدند،یهود"بنی نضیر"و"بنی قریظه" که پیش از بعثت پیامبر از مبلغان اسلام بودند،اما بعد از ظهورش بخاطر حسد و کبر و به خطر افتادن منافعشان ظهور اسلام را ناخوشایند دانستند،و از آنجا که مخالفت با پیامبر اسلام و توطئه ضد او قدر مشترکی در میان منافقان و یهود بود قول همکاری به آنها دادند.
تعبیر" فِی بَعْضِ الْأَمْرِ "شاید اشاره به این است که ما تنها در این قسمت با شما همکاری میکنیم،ولی شما با بتپرستی مخالفید،و معتقد به رستاخیز هستید، ما در این امور با شما همراه نیستیم (1).
این سخن شبیه چیزی است که در آیه 11 سوره حشر آمده:
1) 1) در تفسیر این آیه احتمالات متعدد دیگری نیز داده شده که هیچکدام با آیات قبل و بعد سازگار نیست،لذا از ذکر آنها صرف نظر شد.
أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ نٰافَقُوا یَقُولُونَ لِإِخْوٰانِهِمُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَکُمْ وَ لاٰ نُطِیعُ فِیکُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّکُمْ :
"آیا ندیدید منافقان را که به برادران کافرشان از اهل کتاب میگویند اگر شما از این بلاد کوچ کنید ما هم با شما میآئیم،و از هیچکس در مخالفت با شما اطاعت نخواهیم کرد،و اگر با شما پیکار کنند یاریتان خواهیم کرد"! در پایان آیه آنها را با عبارتی کوتاه تهدید کرده،میگوید:"خداوند مخفی کاریها و اسرار آنها را میداند"( وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ إِسْرٰارَهُمْ ).
هم از کفر باطنی آنها و نفاقشان آگاه است،و هم از توطئهچینها با کمک یهود،و به موقع آنها را مجازات خواهد کرد.
و نیز از آنچه یهود از حسادت و دشمنی و عناد مخفی میداشتند آگاه است آنها طبق گواهی کتابشان چنان از نشانههای پیامبر اسلام ص آگاه بودند که او را همچون فرزند خود میشناختند،و این نشانهها را قبلا برملا میگفتند،ولی بعد از ظهورش همه را مخفی و پنهان کردند خدا از این پنهانکاری آگاه است.
در حدیثی از امام باقر و امام صادق ع آمده است که منظور از " کَرِهُوا مٰا نَزَّلَ اللّٰهُ ""بنی امیه"هستند که نزول فرمان خداوند را در باره ولایت علی ع ناخوش داشتند (1).
روشن است که این نوعی تطبیق و بیان مصداق است نه انحصار مفهوم آیه.
*** آیه بعد در حقیقت توضیحی است برای این تهدید سربسته میفرماید:
"حال آنها چگونه خواهد بود هنگامی که فرشتگان مرگ روحشان را قبض
1) 1) "مجمع البیان"جلد 9 صفحه 105.
میکنند در حالی که بر صورت و پشت آنها میزنند"( فَکَیْفَ إِذٰا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبٰارَهُمْ ) (1).
آری این فرشتگان مامورند که در آستانه مرگ مجازات آنها را شروع کنند تا طعم تلخ کفر و نفاق و لجاجت و عناد را بچشند،به صورت آنها میکوبند، برای این که رو به سوی دشمنان خدا رفتهاند،و بر پشت آنها میزنند بخاطر این که به آیات الهی و پیامبرش پشت کردند.
این معنی شبیه چیزی است که در آیه 50 سوره انفال در باره کفار و منافقین آمده است: وَ لَوْ تَریٰ إِذْ یَتَوَفَّی الَّذِینَ کَفَرُوا الْمَلاٰئِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبٰارَهُمْ وَ ذُوقُوا عَذٰابَ الْحَرِیقِ :"اگر ببینی کافران را هنگامی که فرشتگان مرگ جان آنها را میگیرند،و بر صورت و پشت آنها میزنند، و میگویند:بچشید عذاب سوزنده را...".
*** در آخرین آیه مورد بحث باز به بیان علت این عذاب الهی در آستانه مرگ آنها پرداخته میگوید:"این عذاب و کیفر به خاطر آن است که آنها از آنچه خداوند را به خشم میآورد پیروی کردند،و آنچه را موجب خشنودی او است کراهت داشتند،لذا خداوند اعمالشان را حبط و نابود کرد"( ذٰلِکَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا مٰا أَسْخَطَ اللّٰهَ وَ کَرِهُوا رِضْوٰانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمٰالَهُمْ ).
چرا که شرط قبولی اعمال و هر گونه تلاش و کوشش رضای خدا است، بنا بر این طبیعی است که اعمال کسانی که اصرار در خشم خدا دارند و مخالف با رضای او هستند نابود گردد،و با دست خالی،و کولهبار عظیمی از گناهان این جهان را وداع گویند.
حال این گروه درست مخالف وضعی است که مؤمنان دارند که فرشتگان
1) 1) "کیف"خبر مبتدای محذوفی است و در تقدیر چنین است"فکیف حالهم..."
رحمت در آستانه مرگ به استقبال آنها میآیند،با روی گشاده به آنها میگویند:
سلام بر شما باد،هم اکنون وارد بهشت شوید بخاطر اعمالی که انجام میدادید:
" اَلَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ".(نحل-33).
قابل توجه این که در مورد خشم الهی جمله به صورت فعلیه آمده است ( مٰا أَسْخَطَ اللّٰهَ )و در مورد خشنودی او به صورت اسمیه( رِضْوٰانَهُ ).
بعضی از مفسران گفتهاند این تفاوت تعبیر لطیفهای در بردارد،و آن اینکه خشم خدا گاهگاه است،و رضا و رحمتش مستمر است و مدام.
این نکته نیز روشن است که خشم و غضب و سخط در مورد خداوند به معنی تاثر نفسانی نیست،همانگونه که رضای او نیز به معنی انبساط روح نمیباشد، بلکه همانگونه که در حدیث امام صادق ع آمده"
غضب اللّٰه عقابه و رضاه ثوابه ":"خشم خدا عقاب او است،و رضای او ثواب او" (1).
1) 1) توحید صدوق طبق نقل المیزان جلد 18 صفحه 266.
أَمْ حَسِبَ اَلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَنْ لَنْ یُخْرِجَ اَللّٰهُ أَضْغٰانَهُمْ (29) وَ لَوْ نَشٰاءُ لَأَرَیْنٰاکَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِیمٰاهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ اَلْقَوْلِ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ أَعْمٰالَکُمْ (30) وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتّٰی نَعْلَمَ اَلْمُجٰاهِدِینَ مِنْکُمْ وَ اَلصّٰابِرِینَ وَ نَبْلُوَا أَخْبٰارَکُمْ (31)
29-آیا کسانی که در دلهایشان بیماری است گمان کردند خدا کینههایشان را ظاهر نمیکند؟! 30-و اگر ما بخواهیم آنها را به تو نشان میدهیم تا آنها را با قیافههایشان بشناسی، هر چند میتوانی از طرز سخنانشان آنها را بشناسی،و خداوند اعمال شما را میداند.
31-ما همه شما را قطعا آزمایش میکنیم تا معلوم شود مجاهدان واقعی و صابران از میان شما کیانند؟و اخبار شما را بیازمائیم.
منافقان را از لحن گفتارشان میتوان شناخت
در این آیات باز هم به بحثی دیگر از صفات و نشانههای منافقین اشاره میکند
و مخصوصا بر این معنی تاکید دارد که اینها تصور نکنند برای همیشه میتوانند چهره درونی خود را از پیامبر ص و مؤمنان مکتوم دارند،و خود را از رسوایی بزرگ برهانند.
نخست میگوید:"آیا کسانی که در دلهایشان بیماری است گمان کردند خدا کینههای شدیدشان را ظاهر نمیسازد"؟!( أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَنْ لَنْ یُخْرِجَ اللّٰهُ أَضْغٰانَهُمْ ) (1).
"اضغان"جمع"ضغن"(بر وزن حرص،و همچنین بر وزن عقد)به معنی کینه شدید است.
آری آنها در درون دل کینه شدیدی نسبت به پیامبر ص و مؤمنان داشته و همیشه منتظر فرصتی بودند که ضربهای بر آنها وارد کنند،قرآن به آنان هشدار میدهد،تصور نکنند همیشه میتوانند چهره واقعی خود را مکتوم دارند.
*** لذا در آیه بعد میافزاید:"اگر بخواهیم آنها را به تو نشان میدهیم،تا آنها را با قیافههایشان بشناسی"!( وَ لَوْ نَشٰاءُ لَأَرَیْنٰاکَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِیمٰاهُمْ ).
در چهرههای آنها علامتی میگذاریم که با مشاهده آن علامت از نفاقشان آگاه شوی،و به"رأی العین"آنها را ببینی.
سپس میافزاید:"هر چند الان هم میتوانی از طرز سخنانشان آنها را بشناسی" ( وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ ).
"راغب"در"مفردات"میگوید:"لحن"عبارت از این است که سخن را از قواعد و سنن خود منحرف سازند،یا اعراب خلافی به آن دهند،و یا از صورت صراحت به کنایه و اشاره بکشانند،و منظور در آیه مورد بحث همان معنی
1) 1) بعضی"ام"را در آیه فوق"استفهامیه"دانستهاند،و بعضی"منقطعه"به معنی "بل"ولی معنی اول مناسبتر به نظر میرسد.
سوم است یعنی این منافقان بیماردل را از کنایهها و نیشها و تعبیرات موذیانه و منافقانهشان میتوان شناخت.
هر جا سخن از جهاد است آنها به نحوی در تضعیف اراده مردم میکوشند، هر جا سخن از حق و عدالت است آن را به سوی دیگری منحرف میسازند،و آنجا که از نیکان و پاکان و پیشگامان اسلام سخن به میان میآید به نحوی میکوشند آنها را لکهدار و کم اعتبار کنند.
لذا در حدیث معروفی از"ابو سعید خدری"نقل شده است که میگوید:
لحن القول بغضهم علی بن ابی طالب،و کنا نعرف المنافقین علی عهد رسول اللّٰه ببغضهم علی بن ابی طالب:"منظور از"لحن القول"بغض علی بن ابی طالب ع است،و ما منافقان را در عصر پیامبر ص از طریق عداوت با علی ع میشناختیم" (1).
آری این یکی از نشانههای بارز منافقان بود که نسبت به اولین مؤمن از میان مردان،و نخستین پیشگام جانباز اسلام عداوت میورزیدند.
اصولا ممکن نیست انسان چیزی را در دل داشته باشد و بتواند برای مدت طولانی آن را چنان مکتوم دارد که حتی در کنایات و اشارات و لحن کلام او ظاهر نشود،لذا در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:
ما اضمر احد شیئا
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث-ضمنا مضمون این حدیث را جمعی از بزرگان"اهل سنت"در کتابهای خود نقل کردهاند از جمله"احمد"در کتاب"فضائل" و"ابن عبد البر"در"استیعاب"و"ذهبی"در"تاریخ اول الاسلام"و"ابن اثیر" در"جامع الاصول"و"علامه گنجی"در"کفایة الطالب"و"محب الدین طبری" در"ریاض النضرة"و"سیوطی"در"در المنثور"و"آلوسی"در"روح المعانی" و گروه دیگری در کتابهای خود آوردهاند،و نشان میدهد یکی از روایات مسلمی است که از پیغمبر گرامی اسلام نقل شده(برای توضیح بیشتر به"احقاق الحق"جلد سوم صفحه 110 به بعد مراجعه فرمائید).
الا ظهر فی فلتات لسانه و صفحات وجهه: "هیچکس چیزی را در دل پنهان نمیکند مگر اینکه در سخنانی که از دهان او ناآگاه میپرد و صفحه صورتش آشکار میشود" (1).
در آیات دیگر قرآن سخنان موذیانه منافقان که مصداق این لحن القول است،یا حرکات مشکوک آنها،نقل شده است،و شاید به همین دلیل بعضی از مفسران گفتهاند که بعد از نزول آیه مورد بحث دیگر پیامبر ص به خوبی منافقان را از نشانههای آنها میشناخت.
شاهد گویای این سخن اینکه به آن حضرت دستور داده شد که هر گاه یکی از آنها از دنیا برود بر او نماز نخواند،و کنار قبرش برای دعا و طلب آمرزش نایستد:" وَ لاٰ تُصَلِّ عَلیٰ أَحَدٍ مِنْهُمْ مٰاتَ أَبَداً وَ لاٰ تَقُمْ عَلیٰ قَبْرِهِ " (توبه-84).
مخصوصا از مواقعی که منافقان به خوبی چهره واقعی خود را آشکار میکردند موقع جهاد بود،قبل از جنگ به هنگام جمعآوری کمکها و آماده شدن برای میدان نبرد،و در میدان جنگ به هنگام حملات شدید دشمن،و بعد از جنگ به هنگام تقسیم غنائم که در آیات فراوانی از قرآن مجید مخصوصا در سوره توبه و احزاب به آنها اشاره شده است،و کار به جایی رسیده بود که حتی افراد عادی مسلمانان نیز منافقان را در این صحنهها میشناختند.
امروز هم شناختن منافقان از لحن قول و موضعگیریهای خلافشان در مسائل مهم اجتماعی،و مخصوصا در بحرانها یا جنگها کار مشکلی نیست و با کمی دقت از گفتار و رفتارشان شناسایی میشوند.و چه خوب است مسلمانان بیدار باشند و از این آیه الهام گیرند و این گروه خطرناک و کینهتوز را بشناسند و افشا کنند.
در پایان آیه میافزاید:"خداوند اعمال همه شما را میداند"
1) 1) "نهج البلاغه"کلمات قصار جمله 26.
( وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ أَعْمٰالَکُمْ ).
هم اعمال مخفی و آشکار مؤمنان،و هم اعمال منافقان را،به فرض که بتوانند چهره اصلی خود را از مردم پنهان دارند آیا از خدا که در ظاهر و باطن و خلوت و جلوت با آنها است میتوانند مکتوم دارند؟! *** در آیه بعد برای تاکید بیشتر و نشان دادن طرق شناخت مؤمنان از منافقان میافزاید:"ما همه شما را قطعا آزمایش میکنیم،تا معلوم شود مجاهدان واقعی شما و صابران کیانند"و مجاهدنماها و سست عنصران منافق کیان؟! ( وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتّٰی نَعْلَمَ الْمُجٰاهِدِینَ مِنْکُمْ وَ الصّٰابِرِینَ ).
گر چه این آزمایش دامنه وسیع و گستردهای دارد و صبر و شکیبایی در انجام همه وظائف را شامل میشود ولی به تناسب کلمه مجاهدین،و آیات قبل و بعد بیشتر منظور آزمایش در میدان جهاد است،و راستی میدان جهاد میدان آزمایش بزرگ و سختی است،و کمتر کسی میتواند چهره واقعی خود را در چنین میدانهایی از نظرها مستور دارد.
و در ذیل آیه میفرماید:علاوه بر اینکه شما را میآزمائیم"اخبار شما را نیز آزمایش میکنیم"( وَ نَبْلُوَا أَخْبٰارَکُمْ ).
بسیاری از مفسران گفتهاند که مراد از"اخبار"در اینجا اعمال انسانها است،چرا که وقتی عملی از انسان سرمیزند به صورت"خبر"در میان مردم پخش میشود،بعضی نیز گفتهاند منظور از"اخبار"در اینجا اسرار درونی است، چرا که اعمال مردم از این اسرار خبر میدهد.
این احتمال نیز وجود دارد که"اخبار"در اینجا به معنی خبرهایی است که مردم از وضع خود یا از تعهدات خویش میدهند،مثلا منافقان با پیامبر ص عهد کرده بودند که پشت به میدان نبرد نکنند در حالی که عهد و پیمان
خود را شکستند: وَ لَقَدْ کٰانُوا عٰاهَدُوا اللّٰهَ مِنْ قَبْلُ لاٰ یُوَلُّونَ الْأَدْبٰارَ (احزاب-15).
و نیز"بعضی از آنها از پیامبر ص اجازه بازگشت از میدان جهاد میطلبیدند و میگفتند خانههای ما بدون حفاظ است در صورتی که بدون حفاظ نبود هدفشان این بود که فرار کنند"! وَ یَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِنْهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنٰا عَوْرَةٌ وَ مٰا هِیَ بِعَوْرَةٍ إِنْ یُرِیدُونَ إِلاّٰ فِرٰاراً (احزاب-13).
به این ترتیب خداوند هم اعمال انسانها را میآزماید و هم گفتار و اخبار آنها را.
مطابق این تفسیر این دو جمله در آیه مورد بحث دو معنی متفاوت دارد، در حالی که طبق تفسیرهای قبل تاکید یکدیگر است.
به هر حال این نخستین بار نیست که خداوند به مردم اعلام میکند که شما را میآزمائیم تا صفوفتان از هم مشخص شود،و مؤمنان راستین از ضعیف الایمانها و منافقان شناخته شوند،در آیات فراوانی از قرآن این مساله ابتلاء و امتحان مطرح شده است.
مسائل مربوط به آزمایش الهی را در جلد اول ذیل آیه 155 بقره(صفحه 524 تا 535)بحث کردهایم و همچنین در جلد 16 آغاز سوره عنکبوت مشروحا آمده است.
ضمنا جمله:" حَتّٰی نَعْلَمَ الْمُجٰاهِدِینَ مِنْکُمْ "(تا مجاهدان شما را بشناسیم) به این معنی نیست که خداوند از این گروه آگاهی ندارد بلکه منظور تحقق این معلوم الهی است و مشخص شدن این گونه افراد است،یعنی تا این علم الهی تحقق خارجی یابد و عینیت حاصل کند و صفوف مشخص شود.
إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ شَاقُّوا اَلرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَیَّنَ لَهُمُ اَلْهُدیٰ لَنْ یَضُرُّوا اَللّٰهَ شَیْئاً وَ سَیُحْبِطُ أَعْمٰالَهُمْ (32) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ لاٰ تُبْطِلُوا أَعْمٰالَکُمْ (33) إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ ثُمَّ مٰاتُوا وَ هُمْ کُفّٰارٌ فَلَنْ یَغْفِرَ اَللّٰهُ لَهُمْ (34)
32-کسانی که کافر شدند و مردم را از راه خدا بازداشتند و بعد از روشن شدن حق به مخالفت با رسول خدا برخاستند هرگز زیانی به خدا نمیرسانند،و به زودی اعمالشان را نابود میکند.
33-ای کسانی که ایمان آوردهاید اطاعت کنید خدا،و اطاعت کنید رسول خدا را، و اعمال خود را باطل مسازید! 34-کسانی که کافر شدند و مردم را از راه خدا بازداشتند سپس در حال کفر از دنیا رفتند خدا هرگز آنها را نخواهد بخشید.
آنها که در حال کفر بمیرند هرگز بخشوده نخواهند شد
بعد از بحثهای گوناگونی که پیرامون وضع منافقان در آیات گذشته بیان شد،این آیات پیرامون جمع دیگری از کفار بحث میکند،و میفرماید:"کسانی که کافر شدند و مردم را از راه خدا بازداشتند و بعد از روشن شدن حق به مخالفت با رسول خدا برخاستند،هرگز زیانی به خدا نمیرسانند،و اعمالشان را حبط و نابود میکند"(حتی اگر کار خیری هم انجام دادهاند چون با ایمان قرین نبوده حبط میشود)( إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ وَ شَاقُّوا الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدیٰ لَنْ یَضُرُّوا اللّٰهَ شَیْئاً وَ سَیُحْبِطُ أَعْمٰالَهُمْ ).
این گروه ممکن است همان مشرکان مکه باشند،و یا کفار یهود مدینه، و یا هر دو،زیرا تعبیر به"کفر"و"صد عن سبیل اللّٰه"(بازداشتن مردم از راه خدا) و"شاقوا الرسول"(مخالفت و دشمنی با پیامبر) در مورد هر دو گروه در آیات قرآن آمده است.
تعبیر به"تبیین هدایت"در مورد مشرکان مکه از طریق معجزات بود،و در مورد کفار اهل کتاب از طریق کتاب آسمانیشان.
حبط اعمال آنها یا اشاره به کارهای نیکی است که احیانا انجام میدادند، مانند میهماننوازی،انفاق و کمک به ابن السبیل،و یا اشاره به عقیم ماندن نقشههای آنها بر ضد اسلام است.
به هر حال این گروه دارای سه وصف بودند"کفر"و"صد عن سبیل اللّٰه" و"دشمنی و عداوت با پیامبر"که یکی مخالفت با خدا بود،و دیگری با بندگان خدا،و دیگری با رسول خدا.
*** در آیه بعد روی سخن را به مؤمنان کرده،و بعد از بیان خطوط منافقین
و کفار خط آنها را نیز چنین تبیین میکند:"ای کسانی که ایمان آوردهاید! اطاعت کنید خدا و اطاعت کنید رسول خدا را،و اعمال خود را باطل مسازید" ( یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ لاٰ تُبْطِلُوا أَعْمٰالَکُمْ ).
در حقیقت برنامه مؤمنان در همه چیز نقطه مقابل گروه کافر و منافق است آنها مخالفت فرمان خدا میکنند،و اینها اطاعت،آنها به عداوت و دشمنی با پیامبر ص برمیخیزند و اینها فرمانبردارند،آنها اعمالشان بر اثر کفر و ریا و منت و مانند آن نابود میشود اما اینها با ترک این امور پاداش اعمالشان در پیشگاه خدا محفوظ است.
به هر حال لحن آیه نشان میدهد که در میان مؤمنان آن روز نیز افرادی بودهاند که در مساله اطاعت خداوند و رسول و حفظ اعمالشان از باطل شدن کوتاهیهایی داشتهاند که خداوند با این آیه به آنها اخطار میکند.
شاهد این سخن شان نزولی است که بعضی از مفسران در باره این آیه نقل کردهاند که"بنی اسد"اسلام آوردند و خدمت پیامبر ص عرضه داشتند ما تو را بر خود مقدم داشتهایم،و جان و خانواده خویش را در اختیار تو گذاردهایم،ولی از لحن گفتارشان یک نوع منتگذاری استفاده میشد، آیه فوق نازل گشت و به آنها در این زمینه هشدار داد.
بعضی از فقها به جمله اخیر( وَ لاٰ تُبْطِلُوا أَعْمٰالَکُمْ )برای حرمت شکستن نماز استدلال کردهاند،ولی همانگونه که آیات قبل و بعد،و خود آیه مورد بحث گواهی میدهد مربوط به این معنی نیست،بلکه هدف عدم ابطال از طریق شرک و ریاء و منت و امثال آن است.
*** آخرین آیه مورد بحث توضیح و تاکیدی است برای آنچه در آیات قبل پیرامون کفار آمده است،و در ضمن راه بازگشت را به آنها که مایل باشند نشان
میدهد،میفرماید:"کسانی که کافر شدند و مردم را نیز از پیمودن راه خدا باز داشتند سپس در همان حال کفر از دنیا رفتند خدا هرگز آنها را نخواهد بخشید"! ( إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ ثُمَّ مٰاتُوا وَ هُمْ کُفّٰارٌ فَلَنْ یَغْفِرَ اللّٰهُ لَهُمْ ).
چرا که با مرگ درهای توبه بسته میشود،اینها بار سنگین کفر خودشان و اضلال و گمراهی دیگران را هر دو بر دوش میکشند،چگونه امکان دارد خداوند آنها را ببخشد؟.
و به این ترتیب در مجموع این آیات،از سه گروه سخن به میان آمده است:منافقان،کفار،و مؤمنان،و صفات هر کدام و سرنوشت هر یک مشخص شده است.
عوامل نابودی ثواب عمل
از نکات حساسی که در آیات مختلف قرآن از جمله آیه مورد بحث،به آن هشدار داده شده این است که مؤمنان مراقب باشند که اعمالشان همچون کفار حبط و نابود نشود.
و به تعبیر دیگر اصل عمل مطلبی است،و نگاهداری آن مطلبی مهمتر،یک عمل پاک و سالم و مفید عملی است که از آغاز سالم و بیعیب باشد و محافظت و مراقبت از آن تا پایان عمر بشود.
عواملی که اعمال آدمی را به خطر میافکند یا نابود میسازد بسیار است از جمله:
1-"منت گذاردن و آزار دادن"است،چنان که قرآن میگوید: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذیٰ کَالَّذِی یُنْفِقُ مٰالَهُ
رِئٰاءَ النّٰاسِ وَ لاٰ یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ :"ای کسانی که ایمان آوردهاید انفاقها و بخششهای خود را با منت و آزار باطل نسازید،همانند کسی که مال خود را برای نشان دادن به مردم انفاق میکند و ایمان به خدا و روز قیامت ندارد" (بقره-264).
در اینجا دو عامل بطلان عمل یکی"منت و آزار"و دیگری"ریا و کفر" مطرح شده است که اولی بعد از عمل میآید،و دومی مقارن آن،و اعمال نیک را به آتش میکشند.
2-"عجب"عامل دیگری است برای نابودی آثار عمل،چنان که در حدیث آمده است
العجب یاکل الحسنات کما تاکل النار الحطب :"عجب حسنات انسان را میخورد همانگونه که آتش هیزم را"! (1).
3-"حسد"نیز یکی از این گونه اعمال است که در باره آن نیز تعبیری شبیه به"عجب"آمده که همچون آتش،حسنات را نابود میکند،پیغمبر گرامی اسلام ص فرمود:
ایاکم و الحسد فان الحسد یاکل الحسنات کما تاکل النار الحطب
(2) .
اصولا همانگونه که حسنات،سیئات را از بین میبرد( إِنَّ الْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئٰاتِ )(سوره هود-114)همچنین گاهی سیئات،حسنات را به کلی از اثر میاندازد.
4-مساله حفظ ایمان تا پایان عمر مهمترین شرط بقای آثار عمل است چرا که قرآن به صراحت میگوید:"کسانی که بیایمان از دنیا بروند تمام اعمالشان حبط و نابود میشود" (3).
از اینجا است که به اهمیت و مشکلات مساله نگهداری اعمال پی میبریم، و لذا در حدیثی از امام باقر ع آمده که فرمود:
الا بقاء علی العمل اشد من العمل،قال و ما الإبقاء علی العمل؟قال یصل الرجل بصلة و ینفق نفقة للّٰه وحده و لا شریک له،فکتب له سرا ثم یذکرها فتمحی فتکتب له علانیة، ثم یذکرها فتمحی و تکتب له ریاء!:
"نگهداری عمل از خود عمل سختتر است".
راوی سؤال میکند منظور از نگهداری عمل چیست.
پاسخ فرمود انسان بخششی میکند و یا انفاقی در راه خداوند یکتا و به عنوان یک انفاق پنهانی برای او ثبت میشود،سپس در جایی آن را مطرح میکند این انفاق پنهانی حذف میشود و بجای آن انفاق آشکار نوشته میشود، دگر بار در جایی دیگر آن را مطرح میکند باز حذف میشود و به عنوان ریاء نوشته میشود"! (1).
آیه مورد بحث اشاره سربستهای به همه این امور کرده میگوید:
و لا تبطلوا اعمالکم (2).
فَلاٰ تَهِنُوا وَ تَدْعُوا إِلَی اَلسَّلْمِ وَ أَنْتُمُ اَلْأَعْلَوْنَ وَ اَللّٰهُ مَعَکُمْ وَ لَنْ یَتِرَکُمْ أَعْمٰالَکُمْ (35)
35-هرگز سست نشوید و دشمنان را به صلح(ذلتبار)دعوت نکنید در حالی که شما برترید و خداوند با شماست و چیزی از ثواب اعمالتان را هرگز کم نمیکند
صلح بیجا و ذلتبار!
در تعقیب آیات گذشته پیرامون مسئله جهاد این آیه به یکی از نکات مهم پیرامون"جهاد"اشاره میکند و آن اینکه افراد سست و ضعیف الایمان برای فرار از زیر بار جهاد و مشکلات میدان جنگ غالبا مساله صلح را مطرح میکنند،مسلما صلح بسیار خوب است اما در جای خود،صلحی که تامین اهداف والای اسلامی کند،و حیثیت و عظمت و آبروی مسلمین را حفظ نماید، نه صلحی که آنها را به خواری و ذلت کشاند.
لذا میفرماید:"اکنون که دستورهای گذشته را شنیدید سست نشوید و دشمنان را دعوت به صلح نکنید در حالی که شما برترید"( فَلاٰ تَهِنُوا وَ تَدْعُوا إِلَی السَّلْمِ وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ ) (1).
یعنی حالا که نشانههای پیروزی و برتری شما آشکار شده چگونه با پیشنهاد صلح که مفهومش عقبنشینی و شکست است پیروزیهای خود را عقیم میگذارید؟ این در حقیقت صلح نیست،این تسلیم و سازشی است که از سستی و زبونی سرچشمه
1) 1) "تدعوا"مجزوم است و عطف بر"لا تهنوا"میباشد و در معنی چنین است "لا تهنوا و لا تدعوا الی السلم".
میگیرد،این یک نوع عافیتطلبی زشتی است که عواقب دردناک و خطرناک به بار میآورد.
و در ذیل آیه برای تقویت روحیه مسلمین مجاهد میافزاید:"و خدا با شما است،و ثواب اعمالتان را هرگز نمیکاهد"( وَ اللّٰهُ مَعَکُمْ وَ لَنْ یَتِرَکُمْ أَعْمٰالَکُمْ ) کسی که خدا با او است همه عوامل پیروزی را در اختیار دارد،هرگز احساس تنهایی نمیکند،ضعف و سستی به خود راه نمیدهد،به نام صلح،تسلیم دشمن نمیشود،و فراوردههای خونهای شهیدان را در لحظات حساس به باد نمیدهد.
"لن یترکم"از ماده"وتر"(بر وزن سطر)به معنی منفرد است، و لذا به کسانی که بعضی از بستگان نزدیکشان کشته میشود و آنها تنها میمانند "وتر"(بر وزن فکر)میگویند،و به معنی نقصان و کمبود نیز آمده است و در آیه مورد بحث کنایه زیبایی از این مطلب است که خداوند شما را تنها نمیگذارد و اجر و پاداش اعمالتان را همراه شما میکند.
به خصوص اینکه میدانید هر گامی در راه جهاد بردارید برای شما ثبت میشود،نه تنها چیزی از پاداشتان را کم نمیگذارد که از فضل و کرمش نیز بر آن میافزاید.
از آنچه گفتیم روشن شد که آیه مورد بحث هیچ تضادی با آیه 61 سوره انفال ندارد،آنجا که میفرماید وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهٰا وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ :"اگر آنها تمایل به صلح نشان دهند تو نیز از در صلح درآ،و بر خدا تکیه کن که او شنوا و دانا است"تا یکی را ناسخ دیگری قرار دهیم.
بلکه هر یک از این دو ناظر به مورد خاصی است،یکی اشاره به"صلح معقول"و دیگری"صلح نابجا"است،یکی صلحی است که منافع مسلمین را
کاملا تامین میکند،و دیگری صلحی است که از ناحیه مسلمانان ضعیف و سست در آستانه پیروزیها مطرح میگردد.
و لذا به دنبال آیه سوره انفال میگوید: وَ إِنْ یُرِیدُوا أَنْ یَخْدَعُوکَ فَإِنَّ حَسْبَکَ اللّٰهُ :"اما اگر آنها بخواهند با مطرح کردن صلح تو را فریب دهند و نیرنگی در کار باشد هرگز تسلیم مشو،و نگرانی به خود راه مده،چرا که خداوند پشتیبان تو است.
امیر مؤمنان علی ع در فرمان مالک اشتر به هر دو قسم از صلح اشاره کرده، میفرماید:
و لا تدفعن صلحا دعاک الیه عدوک و للّٰه فیه رضا :هر گاه دشمن تو را به صلحی دعوت کند که رضای خدا در آن بوده باشد پیشنهاد صلح را رد مکن (1)مطرح شدن صلح از ناحیه دشمن از یک سو و توام بودن با رضای خدا از سوی دیگر،تقسیم شدن صلح را به دو قسم که در بالا گفتیم نشان میدهد.
به هر حال امرای مسلمین باید در تشخیص موارد صلح و جنگ که از پیچیده- ترین و ظریفترین مسائل سرنوشتساز است فوق العاده دقیق و هوشیار باشند،چرا که کمترین اشتباه محاسبه در این جهت عواقب مرگباری را به دنبال دارد.
1) 1) "نهج البلاغه"نامه 53.
إِنَّمَا اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا یُؤْتِکُمْ أُجُورَکُمْ وَ لاٰ یَسْئَلْکُمْ أَمْوٰالَکُمْ (36) إِنْ یَسْئَلْکُمُوهٰا فَیُحْفِکُمْ تَبْخَلُوا وَ یُخْرِجْ أَضْغٰانَکُمْ (37) هٰا أَنْتُمْ هٰؤُلاٰءِ تُدْعَوْنَ لِتُنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ فَمِنْکُمْ مَنْ یَبْخَلُ وَ مَنْ یَبْخَلْ فَإِنَّمٰا یَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ وَ اَللّٰهُ اَلْغَنِیُّ وَ أَنْتُمُ اَلْفُقَرٰاءُ وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لاٰ یَکُونُوا أَمْثٰالَکُمْ (38)
36-زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی است و اگر ایمان آورید و تقوی پیشه کنید پاداشهای شما را به نحو کامل میدهد و(در برابر آن)چیزی از اموال شما نمیطلبد.
37-چرا که هر گاه اموال شما را مطالبه کند،و حتی اصرار نماید،بخل میورزید، و کینه و خشم شما را آشکار میسازد! 38-آری شما همان جمعیتی هستید که دعوت برای انفاق در راه خدا میشوید و بعضی از
شما بخل میورزند،و هر کس بخل کند نسبت به خود بخل کرده است،و خداوند بینیاز است و شما همه نیازمندید و هر گاه سرپیچی کنید خداوند گروه دیگری را بجای شما میآورد که مانند شما نخواهند بود.
اگر سرپیچی کنید این رسالت را به گروه دیگری میدهد
گفتیم سوره"محمد"ص سوره"جهاد"است،از مساله جهاد آغاز شده و با مساله جهاد پایان میگیرد.
آیات مورد بحث که آخرین آیات این سوره است نیز به یکی دیگر از مسائل زندگی انسانها در این رابطه میپردازد،و برای تشویق و تحریک هر چه بیشتر مسلمانان در زمینه اطاعت خداوند عموما و مساله جهاد خصوصا بیارزش بودن زندگی دنیا را مطرح میکند،زیرا یک عامل مهم بازدارنده از جهاد،سرگرم شدن و دلبستگی به زندگی مادی دنیا است.
میفرماید:"زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی است"( إِنَّمَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ ).
"لعب"(بازی)به کارهایی گفته میشود که دارای یک نوع نظم خیالی برای وصول به یک هدف خیالی است،و لهو(سرگرمی)به هر کاری گفته میشود که انسان را به خود مشغول داشته و از مسائل اصولی منحرف سازد.
و به راستی زندگی دنیا"بازی"و"سرگرمی"است،نه از آن کیفیتی حاصل میشود و نه حالی،نه دوامی دارد و نه بقایی،لحظاتی است زودگذر، و لذاتی است ناپایدار و توأم با انواع دردسر! به دنبال آن میافزاید:"و اگر ایمان آورید و تقوا پیشه کنید خداوند پاداشهای شما را به نحو کامل و شایسته میدهد،و در برابر آن اموال شما را نمیطلبد" ( وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا یُؤْتِکُمْ أُجُورَکُمْ وَ لاٰ یَسْئَلْکُمْ أَمْوٰالَکُمْ ) (1).
1) 1) جمله"لا یسئلکم"مجزوم،و عطف است بر جزاء جمله شرطیه یعنی"یؤتکم".
نه خداوند در برابر هدایت و راهنمایی و آن همه پاداشهای عظیم در دنیا و آخرت مالی از شما میطلبد،و نه پیامبرش،اصولا خدا نیازی ندارد،و نیاز پیامبرش نیز فقط به خدا است.
و اگر مقدار ناچیزی از اموالتان به عنوان زکات و حقوق شرعی دیگر گرفته میشود آنهم برای خود شما مصرف میگردد،برای نگهداری یتیمان و مستمندان و ابن السبیل شما،و برای دفاع از امنیت و استقلال کشورتان و برقراری نظم و آرامش و تامین نیازمندیها و عمران و آبادی شهر و دیار شما است.
بنا بر این همین مقدار نیز برای خود شما است که خدا و پیامبرش از همگان بینیازند،و به این ترتیب تناقضی بین مفهوم آیه و آیات انفاق و زکات و مانند آن وجود ندارد.
در تفسیر جمله وَ لاٰ یَسْئَلْکُمْ أَمْوٰالَکُمْ و رفع تناقض احتمالات متعدد دیگری نیز دادهاند:
بعضی گفتهاند:در برابر هدایت و پاداش چیزی از اموالتان را طلب نمیکند.
بعضی دیگر گفتهاند:کل اموال شما را نمیطلبد،و تنها قسمتی از آن را میخواهد.
بعضی نیز گفتهاند:این جمله اشاره به این است که اموال همه از آن خدا است گر چه"چند روزی این امانت نزد ما است".
ولی از همه مناسبتر همان تفسیر اول است.
به هر حال نباید فراموش کرد که بخشی از جهاد،"جهاد با اموال"است و اصولا هر گونه نبرد با دشمن نیاز به هزینههایی دارد که باید از سوی مسلمانان با ایمان و پرهیزگار و آنها که وابسته و دلبسته به دنیا نیستند گردآوری شود و آیات مورد بحث در حقیقت زمینههای فکری و فرهنگی را برای این مساله
آماده میکند.
*** در آیه بعد برای نشان دادن میزان دلبستگی غالب مردم به اموال و ثروتهای شخصی میافزاید:"هر گاه اموال شما را مطالبه کند،و حتی اصرار ورزد بخل میکنید،بلکه از آن بالاتر کینهها و خشم شما را آشکار میسازد"!( إِنْ یَسْئَلْکُمُوهٰا فَیُحْفِکُمْ تَبْخَلُوا وَ یُخْرِجْ أَضْغٰانَکُمْ ).
"یحفکم"از ماده احفاء به معنی اصرار در مطالبه و سؤال است،و در اصل از حفا به معنی پابرهنه راه رفتن است.این تعبیر کنایه از کارهایی است که انسان تا آخرین حد آن را پیگیری میکند،لذا"احفاء شارب"به معنی اصلاح کردن سبیل در کوتاهترین حد است.
و"اضغان"جمع"ضغن"چنان که قبلا هم اشاره کردیم به معنی"کینه شدید"است.
خلاصه اینکه آیه بیانگر دلبستگی شدید بسیاری از مردم به مسائل مالی است و در حقیقت یک نوع ملامت و سرزنش آنها و در عین حال تشویق به ترک این وابستگی است،تا آنجا که اگر خدا نیز از آنها مطالبه کند خشم و کینه او را به دل میگیرند! و به این ترتیب با این تازیانه ملامت روح خفته انسانها را بیدار میسازد، تا زنجیر اسارت و بردگی اموال را از گردن خویش بردارند و آن چنان شوند که در راه دوست از همه چیز بگذرند،و همه را بر پای او نثار کنند،در عوض ایمان و تقوا و رضا و خشنودی او را بطلبند.
*** آخرین آیه مورد بحث که آخرین آیه سوره محمد ص است تاکید دیگری است بر آنچه در آیات گذشته پیرامون مسائل مادی و دلبستگیهای مردم به آن
و انفاق در راه خدا آمده است.
میفرماید:"بدانید شما همان جمعیتی هستید که دعوت برای انفاق در راه خدا میشوید،بعضی از شما این فرمان الهی را اطاعت میکنند در حالی که بعضی بخل میورزند( هٰا أَنْتُمْ هٰؤُلاٰءِ تُدْعَوْنَ لِتُنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَمِنْکُمْ مَنْ یَبْخَلُ ).
در اینجا این سؤال مطرح میشود که در آیات قبل گفته شد خداوند اموال شما را مطالبه نمیکند چگونه در این آیه دستور به انفاق فی سبیل اللّٰه داده شده است؟ ولی دنباله خود آیه در حقیقت به این سؤال از دو راه پاسخ میدهد:نخست میگوید:"کسی که در انفاق بخل کند نسبت به خود بخل کرده است" ( وَ مَنْ یَبْخَلْ فَإِنَّمٰا یَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ ) (1).
چرا که نتیجه انفاقها هم در دنیا به خود شما بازمیگردد،زیرا فاصلههای طبقاتی کم میشود آرامش و امنیت در جامعه حکمفرما میگردد،محبت و صفا و صمیمیت جای کینه و عداوت را میگیرد این پاداش دنیوی شما است.
و هم در آخرت در برابر هر درهم و دیناری مواهب و نعمتهایی به شما ارزانی میدارد که هرگز به فکر بشری خطور نکرده است،بنا بر این هر قدر بخل کنید به خودتان بخل کردهاید! به تعبیر دیگر مساله انفاق در اینجا بیشتر ناظر به انفاق برای جهاد است و تعبیر به فی سبیل اللّٰه نیز تناسب با همین معنی دارد،و واضح است که هر گونه کمک به پیشرفت امر جهاد ضامن حفظ موجودیت و استقلال و شرف یک جامعه است.
1) 1) واژه بخل گاهی با عن متعدی میشود و گاه با علی در صورت اول معنی منع دارد و در صورت دوم اضرار.
پاسخ دیگر اینکه"خداوند غنی و بینیاز است و شما همه نیازمندید" ( وَ اللّٰهُ الْغَنِیُّ وَ أَنْتُمُ الْفُقَرٰاءُ ).
او هم از انفاق شما بینیاز است،و هم از اطاعتتان،این شما هستید که در دنیا و آخرت نیاز به لطف و رحمت و پاداش او دارید.
اصولا موجودات امکانیه و ما سوی اللّٰه سر تا پا فقر و نیازند،و غنی بالذات تنها خدا است،آنها حتی در اصل وجودشان دائما وابسته به اویند،و لحظه به لحظه از منبع لا یزال فیض وجود او مدد میگیرند که اگر یک لحظه از آنها قطع فیض کند هستی همه بر باد میرود"و فرو ریزند قالبها"! آخرین جمله هشداری است به همه مسلمانان که قدر این نعمت بزرگ و موهبت عظیم را بدانید که خداوند شما را پاسدار آئین پاکش قرار داد تا حامیان دین و یاوران پیامبر او باشید،اگر به این نعمت بزرگ ارج ننهید"و اگر رویگردان شوید این ماموریت را به گروه دیگری میسپارد گروهی که همانند شما نخواهند بود"!( وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لاٰ یَکُونُوا أَمْثٰالَکُمْ ).
آری این بار هرگز بر زمین نمیماند،اگر شما به اهمیت موقفتان پی نبرید،و این رسالت عظیم را نادیده بگیرید،خداوند قوم دیگری را برمیانگیزد و این رسالت عظیم را بر دوش آنها میافکند،قومی که در ایثار و فداکاری و بذل جان و مال و انفاق فی سبیل اللّٰه به مراتب از شما برتر و بالاتر باشند! این تهدید بزرگی است که نظیر آن در آیه 54 سوره مائده نیز آمده است: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللّٰهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَی الْکٰافِرِینَ یُجٰاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ لاٰ یَخٰافُونَ لَوْمَةَ لاٰئِمٍ :
"ای کسانی که ایمان آوردهاید!هر کس از شما از آئین خود بازگردد (به خدا زیانی نمیرساند)خداوند در آینده جمعیتی را میآورد که آنها را دوست
دارد و آنها نیز خدا را دوست دارند،در برابر مؤمنان متواضع،و در برابر کافران نیرومند و شکست ناپذیر،مردانی که در راه خدا جهاد میکنند و هرگز از سرزنش سرزنش کنندگان هراسی به خود راه نمیدهند"(مائده-53).
جالب توجه این که اکثر مفسران در ذیل آیه مورد بحث نقل کردهاند که بعد از نزول این آیه جمعی از اصحاب رسول خدا ص عرض کردند:من هؤلاء الذین ذکر اللّٰه فی کتابه:"این گروهی که خداوند در این آیه به آنها اشاره کرده کیانند"؟! در این هنگام سلمان نزدیک پیامبر ص نشسته بود،پیامبر دست بر پای سلمان (و طبق روایتی بر شانه سلمان)زد و فرمود:"
هذا و قومه،و الذی نفسی بیده لو کان الایمان منوطا بالثریا لتناوله رجال من فارس: "منظور این مرد و قوم او است،سوگند به آن کس که جانم به دست او است اگر ایمان به ثریا بسته باشد گروهی از مردان فارس آن را به چنگ میآورند"! این حدیث و مشابه آن را محدثان معروف اهل سنت مانند محدث معروف بیهقی و ترمذی در کتب معروف خود آوردهاند،و مفسران معروف شیعه و اهل سنت بر آن اتفاق دارند،مانند:نویسنده تفسیر قرطبی،روح البیان،و مجمع البیان و فخر رازی و مراغی و ابو الفتوح رازی و مانند آنها.
در تفسیر"در المنثور"در ذیل همین آیه نیز چندین حدیث در همین زمینه آورده است (1).
حدیث دیگری از امام صادق ع نقل شده که مکمل حدیث فوق است فرمود:
و اللّٰه ابدل بهم خیرا منهم،الموالی :"به خدا سوگند که خداوند به این وعده خود وفا کرده و گروهی را از غیر عرب بهتر از آنها جانشین آنها فرمود" (2).
اگر با دقت و خالی از هر گونه تعصب به تاریخ اسلام و علوم اسلامی بنگریم، و سهم عجم،و مخصوصا ایرانیان را در میدانهای جهاد و مبارزه با دشمنان از یک سو، و تنقیح و تدوین علوم اسلامی را از سوی دیگر بنگریم به واقعیت این حدیث پی خواهیم برد و شرح این سخن بسیار است.
***خداوندا!ما را در مسیر جهاد و ایثار و فداکاری در طریق آئین پاکت استوار و ثابت قدم بدار.
بارالها!این افتخار بزرگی را که به ما مرحمت فرمودی که داعیان آئین پاک تو باشیم هرگز از ما سلب مکن.
پروردگارا!در این هنگام که طوفانهای شدید از شرق و غرب برای محو آثار آئین پاکت درگرفته،به ما قدرت بیشتر،ایمان محکمتر،ایثار فزونتر و اخلاص فراوانتر مرحمت فرما! آمین یا رب العالمین جمعه 17 ماه رمضان(روز فتح بدر)سال 1405 مطابق 17\3\64 پایان سوره محمد(ص)و پایان جلد 21 تفسیر نمونه