ghaemiyeh.com
سرشناسه:شهرستانی، علی، ۱۳۳۷ -
عنوان قراردادی:وضوءالنبی: البحثالتاریخی... .فارسی
عنوان و نام پدیدآور:وضوی پیامبر صلیالله علیه و آله: بحث تاریخی: تاریخ اختلاف مسلمانان در وضو، و اسباب و انگیزههای آن/ نویسنده سیدعلی شهرستانی؛ مترجم سیدهادی حسینی.
مشخصات نشر:تهران: دلیل ما، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری:۶۳۸ ص.
فروست:سلسله پژوهشهایی درباره وضو؛ ۱.
شابک:۱۹۰۰۰۰ ریال:978-964-397-791-7
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه:ص.[۶۰۷]-۶۳۸؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:وضو -- تاریخ
موضوع:فقه تطبیقی
شناسه افزوده:حسینی، سیدهادی، ۱۳۴۳ - ، مترجم
رده بندی کنگره:BP۱۸۵/۵/ش۹و۶۳۰۴۱ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی:۲۹۷/۳۵۲
شماره کتابشناسی ملی:۲۷۲۳۷۴۲
سلسله پژوهشهایی درباره وضو (1)
وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله
بحث تاریخی
تاریخ اختلاف مسلمانان در وضو ، و اسباب و انگیزههای آن
نویسنده
سید علی شهرستانی
مترجم
سید هادی حسینی
پیش گفتار مترجم ··· 11
مقدمه ··· 19
1 . بُعد تاریخی ··· 41
2 . بُعد روایی ··· 41
3 . بُعد قرآنی و لغوی ··· 42
4 ـ بُعد فقهی و لغوی ··· 43
بحثهای مقدماتی : تاریخ اختلاف مسلمانان در وضو و اسباب و انگیزههای آن ··· 47
بخش اول : وضو در عهد پیامبر و خُلفا ··· 49
درآمد ··· 51
وضو در عهد پیامبر صلیاللهعلیهوآله ··· 54
دوران ابوبکر (11 ـ 13ه) ··· 58
روزگار عُمَر بن خطاب (13 ـ 23ه) ··· 60
دوره عثمان (23 ـ 25 ه) ··· 64
دو حدیث بنیادین ··· 64
سخنی درباره این دو حدیث ··· 65
پیدایش اختلاف در وضو ··· 67
آغازگر اختلاف ··· 79
یک : برخورد قاطع و بازدارنده ··· 91
دو : یاری خواستن ··· 92
سه : احتجاج و مناظره ··· 92
شیوههای عثمان در اعلام وضوی جدید ··· 100
راز رویکرد وضویی عثمان ··· 114
بدعت در وضو چرا ؟ ··· 120
1 . وَلید بن عُقْبَه و شرابخواری ··· 129
2 . نگرش والیان عثمان در اموال مسلمانان ··· 130
3 . عثمان و اذان سوم روز جمعه ··· 131
5 . دادن فدک و خمس آفریقا به مروان بن حکم ··· 135
موضعگیری صحابه علیه سیاست عثمان و بدعتهای او ··· 136
نتیجهگیری ··· 144
توجیهات تغییر سیاست عثمان در شش سال پایانی خلافت ··· 152
تأکید عثمان بر وضوی غَسْلی ··· 157
نتیجه ··· 165
مروری دوباره ··· 171
این مردمان ، کیاناند و چه منزلتی دارند ؟ ··· 183
«مردمان» در دیگر بدعتهای عثمان ··· 184
1 . نماز در مِنی ··· 184
2 . عَفو عُبَید اللّه بن عُمَر ··· 189
3 . رَدّ شهود و تعطیل حدود ··· 191
4 . مقدم داشتن خطبه بر نماز عید فطر و قربان ··· 195
روایات ساختگی ··· 202
فشرده سخن ··· 207
دوران امام علی علیهالسلام (35 ـ 40ه) ··· 208
1 . معارضه صحابه با وضوی عثمان ··· 208
2 . موضع عملی امام علی علیهالسلام نسبت به وضوی بِدْعی ··· 210
3 . موضع قولی امام علی علیهالسلام نسبت به وضوی بِدْعی ··· 226
4 . تدوین وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله در دوران امام علی علیهالسلام ··· 235
دو اصطلاح ··· 241
وضوی نیکو ··· 245
وضوی کامل ··· 246
سخن پایانی ··· 248
بخش دوم : وضو در دوران امویان و عباسیان ··· 251
اشاره ··· 253
دوره امویان (40 ـ 132ه) ··· 254
رویکرد امویان به فقه عثمان ··· 255
1 . نماز در مِنی ··· 255
2 . ازدواج همزمان با دو خواهر از طریق مِلْک ··· 256
3 . واگذاشتن تکبیر مستحب در نماز ··· 257
4 . تلبیه (لَبَّیک گفتن) ··· 259
ترفندهای امویان ··· 263
حال و روز مردم در حکومت امویان ··· 275
اختلاف مردم با دولت در وضو ··· 283
1 . عبد الرَّحمن بن ابی بکر و عایشه ··· 283
2 . عبد اللّه بن عباس و رُبَیِّع بنت مُعَوِّذ ··· 286
3 . اَنس بن مالک و حجّاج بن یوسف ثَقفی ··· 288
نتیجهگیری ··· 290
رأی و نظریه سازی ··· 293
خبری باژگونه ··· 297
پرسشهایی که پاسخ میطلبد ··· 304
بازگشتی به مطالب پیشین ··· 311
چکیده و چند دیدگاه ··· 324
عبادت رافضه در فضای سیاسی حاکم ··· 330
بزرگان دو مکتب در عهد اُمَوی ··· 333
این رویکرد چرا ؟ ··· 337
اسامی بعضی از صحابیانِ وضوی مَسْحی ··· 340
عَبّاد بن تمیم بن عاصم مازنی ··· 340
اَوس بن اَبی اَوس ثَقَفی ··· 341
رِفاعَة بن رافع ··· 343
وضوی بعضی از تابعان و اهل بیت علیهمالسلام ··· 346
عُرْوَة بن زُبیر و وضو ··· 346
حسن بَصری و وضو ··· 348
ابراهیم نَخَعی و وضو ··· 355
شَعْبی ··· 359
عِکْرِمَه ··· 364
امام باقر علیهالسلام ··· 367
چکیده ··· 370
وضوی زیدیّه ··· 375
وحدت فقهی علویان ··· 375
1 . وقت نماز عصر نزد طالبیان ··· 375
2 . مسح بر پاافزار ··· 383
3 . حَیَّ عَلَی خیر العَمَل ··· 385
4 . نماز بر میت ··· 388
توجیه اختلافها ··· 392
وحدت مواضع دینی ··· 397
موضع امام سجاد علیهالسلام در وضو ··· 402
نکته اول ··· 403
نکته دوم ··· 406
نکته سوم ··· 407
مروری دوباره ··· 408
عامل دوم ··· 409
عامل سوم ··· 414
تفاوت وضوی زید با وضوی زیدیّه ··· 419
چکیده ··· 422
دوران عباسی اول (132 ـ 232 هجری) ··· 425
نقش حاکمان در فقه ··· 427
تغییر بعضی از مفاهیم روایی ··· 432
خط مشی سیاست عباسیان ··· 434
نفس زکیه و منصور ··· 436
مناظرهای میان امام صادق علیهالسلام و ابو حنیفه ··· 441
پایبندی حکام به فقه مغایر با علویان ··· 447
دیدگاه دیگر (1) ··· 451
دیدگاه دیگر (2) ··· 474
منصور و وضو ··· 482
مهدی عباسی و وضو ··· 489
رشید و وضو ··· 493
عباسیان و پایه گذاری مذاهب چهارگانه ··· 495
مذهب ابو حنیفه ··· 495
مذهب مالک ··· 499
مذهب شافعی ··· 503
مذهب احمد بن حنبل ··· 506
وضوی ثلاثی غَسْلی در دوره عباسیان ··· 511
1 . فقه حَنَفی ··· 516
2 . فقه مالکی ··· 517
3 . فقه شافعی ··· 521
4 . فقه حَنبلی ··· 522
وضوی ثُنایی مَسْحی در دوره عباسیان ··· 527
روایت اول ··· 528
روایت دوم ··· 529
روایت سوم ··· 530
روایت چهارم ··· 531
روایت پنجم ··· 531
روایت ششم ··· 532
روایت هفتم ··· 532
روایت هشتم ··· 533
روایت نهم ··· 533
خلاصه ··· 536
موارد اختلافی وضو در دوران اُموی ··· 538
مسائل اختلافی وضو در دوران عباسی ··· 544
اسامی بعضی از مُؤیدان وضوی مَسْحی در عهد عباسی ··· 558
1 . سید جمال الدین اَسد آبادی ··· 564
2 . عبد المتعال صعیدی (از عالمان الأزهر) ··· 565
3 . عبد الدائم بقری اَنصاری ··· 565
4 . عزّ الدین عبد السلام ··· 566
5 . جمال الدین بن جوزی ··· 567
6 . دِهْلَوی ··· 567
سخن پایانی ··· 587
پیوست ··· 589
حسین بن عُلْوان ··· 592
عَمْرو بن خالد واسطی ··· 593
منابع و مآخذ ··· 607
عنوان «تشریع و ملابسات اَحکام» حوزه گستردهای از تغییرها ، تحریفها ، تصحیفها ، افزودنها و کاستنها ، ترفندهای حاکمان (تهمتها ، شایعات ، گنده ساختن بعضی از سخنان و اشخاص و قالب تراشی برای آنها ، دروغپردازی ، افسانه پراکنی ، تخریب شخصیتها ، ...) حدیث سازی و سند بافی ، معنای لغات ، وجوه مختلف قرائتها و به طور کلی مناقشات سندی و متنی روایات و بسیاری از مسائل دیگر را در بر میگیرد با این رویکرد که میبایست متن در بسترهای سیاسی و تاریخی و تفسیری و فضای صدور و توجه به چگونگی کاربرد واژهها ، وارسی و بازکاوی شود و نوع گزینش روایات(1)و تدوین و تنظیم آنها در گذشته ،(2)از نظر دور نماند .
تأخیری که در تدوین حدیث پس از دوران پیامبر صلیاللهعلیهوآله به وجود آمد و سامانِ نخستین کتاب حدیثی اهل سنت (المُوَطَّأ) بر اساس خواست حاکمان(3)(و سازگار با اندیشهها و نیتها و اعتقادات و فرهنگ و آداب و رسومی که نظام حاکم رواج آن را در میان مردم میپسندید) و مقاصدی که در نظر داشتند ، همراه با پیشگیری و سرکوبِ هر
صدای دیگری که این روند را بر نمیتافت ،(1)از بزرگترین آفتها و آسیبهای جبران ناپذیری است که بر پیکره تعالیم اصیل پیامبر و فرهنگ اسلام وارد آمد و از زوایای بسیاری بر آن تأثیر نهاد .
به حاشیه راندنِ فرهنگ اهل بیت علیهمالسلام و دشمنی همه جانبه با این خاندان که آموزههای دین و احکام شریعت و اعتقادات حق را از زبان آبا و اجدادشان و به نقل از پیامبر صلیاللهعلیهوآله و وحی واگویه میکردند ، و قتل و کشتار و تبعید و شکنجه آنها ، به شرایط تقیهای شدیدی انجامید که به نوبه خود ـ از زاویه دیگر ـ وارسی نصوص را در غربال ملابسات ، ضروری میسازد .(2)
همه اینها ـ بر اساس قراین و شواهد و روایات دیگر ـ در راستای نجات جان این اشخاص صورت گرفت و این تعالیم ، تقیهای صادر شد .
فرمان روایی قدرت طلبان و دنیامداران و فرومایگان و لذت طلبان و شیطان صفتانی که دین را بازیچه خود ساختند و از تعالیم و احکام آن ، چیزی در چنته ذهن خود نداشتند و از حقیقت اسلام و روح شریعت ، بویی نبرده بودند و خلافت را نوعی حکومت دنیایی و سیطره بر مردمان میانگاشتند و به رأی گرایی و ... در راستای استوار سازی (فرمان رواییشان) روی آوردند و حرف و سخن خود را دین قلمداد کردند و گفته و سیره خود را به جای سنت اصیل پیامبر و فرمایشات آن حضرت نشاندند و در رواج آن کوشیدند ، در بستر تشریع و قانونگذاری اسلام ، بلای خانمان سوزی گردید که برای همیشه مسیر کج و بیراهه را در آیین ناب محمدی رقم زد .
در هیاهوی همین ملابسات و ورود آرا و افکار شخص حاکم و عالمان نمایان
1) 1 . نقل شده است که در ایام حج ، جار میزدند : کسی جز مالک برای مردم فتوا ندهد (متن کتاب ، ص479) .
2) 2 . امام صادق علیهالسلام به داود زُرْبی دستور میدهد که اعضای وضو را سه بار بشوید ، بوسه ، لمس آلت و ... را ناقض وضو میشمارد ؛ امام کاظم علیهالسلام برای علی بن یقطین وضوی اهل سنت را مینویسد و از او میخواهد که بدین شیوه وضو بگیرد .
درباری و نفوذیهای بیگانگان ـ به ویژه مسلمان نمایان یهودی ـ به حوزه دین ، و سنتْ انگاشته شدن نظرات آنها بود که بسیاری از احکام دین باژگونه گشت و در بدیهیترین مسائل آن ، اختلافات عمیق و گستردهای روی داد و مسلمانان دچار پراکندگی شدند و فرقههای گوناگونی به وجود آمد .
مسئله وضو ، نیز از کشمکشهای میان جریان حاکم و نصِ اصیل ، مصون نماند و از این روست که به رغم سالها وضوی پیامبر در معرض دید صحابه ، هم اکنون چند وضوی متفاوت در جوامع اسلامی نمود دارد که شیوه هر کدام از دیگری متمایز میباشد .
استاد سید علی شهرستانی از بزرگ اندیشمندانی است که باب وارسی متن را به همراه ملابسات تشریع گشود تا انواع دخل و تصرفها و کج رویها و ناخالصیها و زنگارها و رأیگراییها را بنمایاند و پردههایی را که بر چهره دین و احکام شریعت سایه افکنده است ، کنار زند و واقع گرایانه آنچه را راست و درست به نظر میرسد ، در دسترس محققان و همه کسانی قرار دهد که در پی حق و حقیقتاند .
وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله اولین موسوعه از این مجموعه است که استاد آن را از نگاه تاریخی ، روایی ، قرآنی ، فقهی و لغوی وارسی میکند و در این بررسی از ملابسات بسیاری پرده بر میدارد و حقایق فراوانی را مینمایاند .
از بحثهای نوآورانه و تحسین برانگیز استاد ، طرح مسئله «نسبة الخبر إلیه» (نسبت خبر به شخص) است . در این روش ، استاد اَخباری را که در عرصه ملابسات ـ در بحث وضو ـ مطرحاند ، در بوته نقد میگذارد و آن را در کنار دیگر اخبار مینهد و با خط مشیها و باورهای اعتقادی صحابه یا شخصی که خبر را به وی نسبت دادهاند میسنجد و با سیره عملی و رفتار و کردار او محک میزند ، و زمانی به چنین نسبتی تن میدهد و صحتِ خبر را میپذیرد که با قامتِ زندگی شخصِ مد نظر ، و نگرش و بینش
کلی او همخوانی و تناسب داشته باشد و گرنه ، استاد آن نسبت را به صحابه مذکور یا اهل بیت علیهمالسلام بر نمیتابد ، هر چند در ظاهر ، سند آن صحیح به نظر آید .
از ابتکارات استاد ، بسنده ندانستن وارسیها و مناقشات سندی و دلالتهای متنی اَحادیث ، در مسائل اختلافی است .
استاد ، این رویکرد را بسیار مهم میشمارد و خود بدان پایبند است و همه دانشوران را فرا میخواند که در این عرصه ، تنها به بررسی سند و دلالت اکتفا نکنند ، بلکه با توجه به نقش حُکّام در تغییر و تحریف دین و انحراف در متون حدیثی و سیاستها و برنامه و ترفندها و خواستههای قدرت طلبان ، به وارسی نصوص بپردازند و از جریانات تاریخی و آثار تفسیری و لغوی و ... و فضای وحشت و ترس و تقیه ، غافل نمانند و متن را در بستر کل فرهنگ اسلامی و حوادث تلخ و غم باری که بر دین گذشته است بجویند و با ژرفنگری از لابلای همه این ملابسات ، سخنِ حق و حدیثِ صحیح و درست را بیابند .
استاد از شخصی به نام «حُمران بن اَبان» پرده بر میدارد ، همو که بسیاری از روایاتِ وضوی غَسْلی عثمان را روایت میکند . این یهودی زاده ، کسی است که در سال سوم خلافت عثمان ، به آیین اسلام گروید و از اسیران «عین التَّمر» به شمار میآید .
حُمران تازه مسلمان ، به شدت از حامیان وضوی غَسْلی عثمان میشود و با شیوههای ماهرانهای به تبلیغ آن میپردازد و با تقویت پایههای حکومت اُموی ، رازدار عثمان میگردد و چنان شخصیتی مییابد و به مقامی میرسد که معاویه و مروان برایش لُنگ میاندازند و مشت و مالش میدهند و عبا بر دوشش راست میکنند !
وجود حُمران در روایات وضویی و نقش برجسته او در آنها به شدت مسئله برانگیز است و استاد شهرستانی ، این شخصیت مرموز را از زوایای گوناگون میکاود و در این میان ، ناگفتههای بسیاری رخ مینماید ؛ از جمله اینکه آدابی شبیه وضوی حُمران
(شستنِ پاها) ، در تورات (سِفر خروج ، فصل 40 ، آیه 31) یافت میشود .
افزون بر روش جدیدی که استاد در عرصه تشریع و ملابسات احکام پیش روی پژوهشگران مینهد ، بحثها ، متون و نقل قولهای قدیم و جدیدی که استاد از درون میراث فرهنگی اسلام بیرون میکشد ، بسیار ارزشمندند و با رویکردهای دیگر میتوانند آموزههای سودمندی در زمینههای علوم مختلف (پدیدهشناسی فقه و مذهب ، روانشناسی قدرت و خلافت ، تاریخ پژوهی و ...) به شمار آیند .
این متون ، در زمینه بحثهای فقه مقارن و مقایسه نصوص نیز بسیار کار سازند . با مطالعه آنها بسا آذرخشهایی در پهنه فقه حاکم در گذشته رخ نماید که با واکاوی آن بتوان به لایههای نهفته و پوشیده بسیاری دست یافت و به پشت صحنه جریانهای مرموز بعضی از رویدادها و خط مشیها پی بُرد .
این یادکرد بجاست که این کتاب نیز ـ مانند دیگر آثار علامه شهرستانی ـ آکنده از نکات بدیع و تحلیلهای ژرف و تیزبینانه و کارساز و روشنگر و درس آموزی است که استاد در ذیل بعضی از احادیث و متون تاریخی میآورد و در واقع ، پشت پرده بسیاری از جریانات سیاسی و عوام فریبی و صحنه سازیهای حاکمان ستمگر را به خواننده مینمایاند و اهداف شوم آنها را (که دغدغه دین نداشتند و تنها تشنه قدرت و شیفته کامروایی و لذت بودند) میشناساند .
طرح مسئله وضو ـ بدین شیوه ـ و اینکه آغازگر اختلاف در وضو ، عثمان بود و پیش از او ، اثری از اختلاف در متون اسلامی به چشم نمیخورد و قرائنی به آن رهنمون نیست ، نخستین بار از سوی استاد شهرستانی تبیین شد و کتاب «وضوء النبی» (وضوی پیامبر) پیشتاز و سردمدار این میدان است که برای اولین بار در سال 1414 هجری به چاپ رسید و پس از انتشار آن ، آثاری از این سو و آن سو ، زینت بخش محافل علمی گشت .
در عظمت کار استاد و محتوای غنی و قالب گیرا و زبان علمی و تأثیرگذار و مطالب پویا و ناب کتاب و اصالت متون و معیارهای استوار و راهگشای آن ، همین بس که در کانون توجه بزرگان و رجال علم قرار گرفت . عالمانِ فرهیخته با دقت به مطالعه و وارسی آن پرداختند و از کنار و گوشه جهان (لندن ، دمشق ، صنعا) تقریظهای پیاپی سوی استاد روانه شد .(1)
مراکز علمی داخل ایران نیز کتاب را ستودند که در میان آنها تقریظ بزرگْ مردِ عرصه تحقیق و آیتِ سترگ الهی ، دانشمند تیزبین و نواندیش ، علامه سید مرتضی عسکری رحمهالله (2)درخشش ویژه دارد و عنایت و لطف ایشان را نسبت به کتاب و استاد شهرستانی گویاست ، آنجا که مینویسد :
لقد تَصَفَّحْتُ کتابَیْکَ وُضوءَ النّبی ـ المَدْخل ـ وَمنع تدوین الحدیث ، فَوَجَدْتُ فیهما بُحُوثاً مُتْقَنَةً رَصینَةً ، لَمْ یَسْبِقْکَ إلیها أَحَدٌ ، عَلَی کثرة ما کُتِبَ فی کلِّ واحدٍ منهما ؛
کتاب «وضوء النبی» و «منع تدوین الحدیث» شما را از نظر گذراندم ، در این دو کتاب بحثهای استوار و متینی را یافتم . با وجود کثرت نوشتهها در هر کدام از آنها ، هیچ کس بر شما ـ به این وارسیها ـ سبقت نگرفته است .
و تقریظ ریاستِ وقت دانشگاه امام صادق علیهالسلام آیة اللّه مهدوی کنی (حفظه اللّه) که مینگارد :
کتاب وضوء النبی ، که در جای خود ، الحقّ کتاب مفید و سودمند و بر اساس تحقیق و استقراء و نظراتِ دقیق نگاشته شده است .
جای بسی افتخار است که ترجمه چاپ جدید کتاب «وضوء النبی» (وضوی
پیامبر صلیاللهعلیهوآله ) که با اضافات بسیاری همراه است و ویرایش نوینی از آن ـ که در آینده نزدیک به چاپ میرسد ـ با قلم این جانب به انجام رسید و بزرگواری و مهرورزی استاد ـ چونان همیشه ـ مددکارم گشت و دشواریها را بر من آسان نمود .
در پایان ، لازم میدانم زحمتهای آقای سیّد سعید معلّمپور را در تایپ این کتاب ـ بدین صورت زیبا و چشم نواز ـ ارج نهم و الطاف ایزد منان را برای ایشان خواستار باشم .
آرزومندم خدای بزرگ بر ما منت نهد و در سامانِ هرچه بیشتر سلسله بحثهای تشریع و ملابسات احکام (که موسوعه «وضوء النبی» سرآغاز آن است) به استاد شهرستانی ، طول عمر و سلامت و توفیق روزافزون ارزانی دارد و این گونه بحثها ، همه واقع گرایان و حق جویان و رهپویان صراط دانش را سودمند افتد .
مشهد مقدس ، ذی حجه 1432
سید هادی حسینی
محققانِ پیشین ، در پژوهشهای تاریخی و حدیثیشان ، دو شیوه را میپیمودند :
1 . بررسی سند .
2 . نقد دلالت .
لیکن در نوشتههای اندیشمندانِ معاصر و فقهای اسلام ، بیشتر روش اول را شاهدیم .
میدانیم که نقدِ متن و وارسی آن ، چیز جدید و نوپیدایی نیست که زاییده عصرهای پسین باشد ، بلکه شیوهای است که پیشینیان آن را در پیش گرفتند و صحابه و تابعان و بسیاری از فقها ، بدان عمل کردند .
حاکم در المستدرک علی الصحیحین در کتاب عتق ، به اسناد از عُرْوَة بن زُبَیر ، روایت میکند که گفت :
به عایشه خبر رسید که ابو هُرَیره میگوید ، پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : «اگر در راه خدا [ به سربازی ] تازیانهای دهم و [ از ثواب این کار ] بهرهمند شوم برایم دوست داشتنیتر است از اینکه زنازادهای را آزاد سازم» ، «زنازاده ، بدترین آن سه نفر است» ، «مُرده ، به گریه بستگان ، شکنجه میشود» .
عایشه گفت : خدا ابو هُرَیره را رحمت کناد ! بد شنید و بد بیان داشت ! آن گاه که این آیه نازل شد : « فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ * وَمَا أَدْرَاکَ مَا الْعَقَبَةُ * فَکُّ
رَقَبَةٍ »(1)(به آن گردنه دشوار درنیامد ! میدانی آن راه سخت [ که گذرنامه سرای سعادت است ] کدام است ؟! بندهای را آزاد ساختن) گفتند : ای رسول خدا ، بردهای نداریم که آزاد سازیم جز اینکه کسانی از ما کنیزکانِ سیاهی دارند که در خدمتْ کوتاهی نمیکنند ، اگر آنان را به زنا واداریم و فرزندانی آورند ، میتوانیم آنها را آزاد کنیم [ و به این رستگاری که خدا فرموده دست یابیم ] .
پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : اگر تازیانهای [ به مجاهدی ] در راه خدا دهم [ که با آن مرکبش را براند و بر دشمن بتازد ] و [ بدین وسیله از ثواب آن [ بهرهمند شوم ، برایم محبوبتر است از اینکه کنیزی را به زنا وادارم ، سپس فرزندش را [ که برده است ] آزاد کنم .
اما این حدیث که : «زنازاده ، بدترین آن سه تاست» معنای دیگری دارد ؛ یکی از منافقان پیامبر را آزار میرساند ، آن حضرت فرمود : «چه کسی شر این را کم میکند ؟» گفتند : ای رسول خدا ، او زنازاده است ! پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : او بدترین آن سه تن است ، خدای متعال میفرماید : « وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَی » ؛(2)گناه کسی را دیگری بر دوش نمیکشد .
و نیز اینکه : «میت به گریه زندگان عذاب میشود» این معنای ظاهری ، مقصود نمیباشد . رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به خانه یک یهودی گذشت که مرده بود و بستگانش بر وی میگریستند ، آن حضرت فرمود : در حالی بر او میگریند که او اهل عذاب است ، خدا میفرماید : « لاَ یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْسا إِلاَّ وُسْعَهَا » ؛(3)خدا هیچ کس را جز به اندازه توانش تکلیف نمیکند .(4)
چنان که عایشه به نقد ابو هُرَیْرَه میپرداخت ، عُمَر و عبد اللّه (فرزند عُمَر) و مُغِیْرَة بن شُعْبَه را نقد میکرد . ابو هُرَیره ، از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت آورده که : «هر که مردهای را حمل کند ، باید وضو بگیرد» عایشه گفت : آیا مردگانِ مسلمانان ، نجساند ؟ اگر شخص چوبی را بر دوش کشد ، چه چیزی بر اوست ؟(1)
آن سه تن ، از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت کردند که : «مُردَه به گریه بستگانش بر او ، عذاب میشود» عایشه گفت : خدا عُمَر را رحمت کناد ! به خدا سوگند ، رسول خدا نفرمود که : «خدا مؤمن را به گریه بستگانش بر او ، عذاب میکند» لیکن فرمود : «خدا عذاب کافر را با گریه خانوادهاش بر او ، افزون میسازد» همین شما را بس که قرآن میفرماید : « وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَی » ؛(2)گناه کسی را دیگری بر دوش نمیکشد .
در این هنگام ابن عباس گفت : [ در قرآن میخوانیم که ] « أَضْحَکَ وَأَبْکَی » ؛(3)خدا میخنداند و میگریاند .(4)
یعنی گریاندن اشخاص به دستِ خداست ! اگر چنین است چرا میت ، به گریه بستگانش بر او ، شکنجه بیند ؟!
سپس عایشه سبب ورود حدیث مذکور را در نقدِ سخن ابن عُمَر بیان داشت ، گفت : خدا ابو عبد الرَّحمان را رحمت کناد ! چیزی را شنید و خوب به خاطر نسپرد ! رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بر جنازه یک یهودی گذشت که [ خاندانش ] بر وی میگریستند ، فرمود : شما [ بر او ] میگریید ، در حالی که او عذاب میشود !(5)
1) 1 . الإجابة لإیراد ما استدرکته عائشه (زرکشی) 1 : 122 ؛ و بنگرید به ، السنن الکبری (بیهقی) 1 : 307 ، حدیث 1368 .
2) 2 . سوره زمر (39) آیه 7 .
3) 3 . سوره نجم (53) آیه 43 .
4) 4 . صحیح مسلم 2 : 642 ، حدیث 929 ؛ و بنگرید به ، صحیح بخاری 1 : 432 ، حدیث 1226 .
5) 5 . صحیح مسلم 2 : 642 ، حدیث 931 ؛ و بنگرید به ، شرح معانی الآثار 4 : 294 .
مشاهده میکنیم که عایشه ، گاه روش نقد کنایهای را در پیش میگیرد ، از جمله :
ابو هُرَیره و ابن عُمَر و بعضی از صحابه روایت کردهاند [ که پیامبر فرمود ] : «اگر درون یکی از شما پر از چرک و خون شود ، برایش بهتر است از اینکه آکنده از شعر گردد» .(1)
عایشه ـ به کنایه ـ این حدیث را به نقد میکشید و میگفت : پیامبر صلیاللهعلیهوآله برای حَسّان در مسجد منبری میگذارْد ، حَسّان بر آن میایستاد و به تمسخرِ کسانی میپرداخت که پیامبر را ریشخند میکردند و آن حضرت میفرمود : تا هنگامی که حَسّان از رسول خدا دفاع کند ، روح القُدُس با اوست .(2)
در حدیث دیگر ، عایشه احتمال میداد که خبر مذکور ، چنین باشد : اگر درونتان پر از چرک و خون باشد ، بهتر است از اینکه آکنده از شعری باشد که دیگران به ریشخند گرفته شوند .(3)
همچنین عایشه ، اشتباهات عُمَر را یادآور میشد . عُمَر از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روایت کرد که آن حضرت از نماز ، بعد از نماز صبح تا طلوع خورشید و بعد از نماز عصر تا هنگام غروب ، نهی کرد .(4)عایشه گفت : عُمَر ، به اشتباه افتاد [ پیامبر صلیاللهعلیهوآله چنین سخنی نگفت ] آن حضرت نهی کرد از اینکه انسان در انتظار طلوع و غروب خورشید ، برای انجامِ نماز باشد .(5)
1) 1 . صحیح بخاری 5 : 2279 ، حدیث 5802 (از ابن عمر) و حدیث 5803 (از ابو هریره) ؛ مسند احمد 1 : 175 ، حدیث 1506 (از سعد بن ابی وقاص) و 3 : 8 ، حدیث 11072 (از ابو سعید خدری) .
2) 2 . سنن ابی داود 4 : 302 ، حدیث 5015 ؛ مسند ابی یعلی 8 : 67 ، حدیث 4591 ؛ المعجم الکبیر 4 : 37 ، حدیث 3580 .
3) 3 . مسند احمد 1 : 177 ، حدیث 1535 ؛ مسند سعد 1 : 142 ، حدیث 81 .
4) 4 . صحیح مسلم 1 : 566 ، حدیث 826 ؛ المصنَّف (ابن اَبی شیبه) 2 : 133 ، حدیث 7342 .
5) 5 . صحیح مسلم 1 : 571 ، حدیث 8333 ؛ مسند احمد 6 : 124 ، حدیث 24975 .
نیز از عبد اللّه بن عُمَر روایت شده که با اشاره ، خطای پدرش را گوشزد کرد و گفت که پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : همان گونه که اصحابم نماز میگزارند ، نماز میخوانم ؛ هیچ کس را از اینکه بخواهد در ساعتی از شب و روز نماز گزارد ، باز نمیدارم جز اینکه نباید طلوع و غروب خورشید را [ برای انجام نماز ] انتظار بکشید .(1)
عایشه نیز از نقد صحابه مصون نماند ، وی به «رضاع کبیر»(2)قائل شد .(3)زنان پیامبر صلیاللهعلیهوآله این دیدگاه او را برنتافتند و به او گفتند : با رضاع کبیر ، کسی بر ما محرم نمیشود و ما این را رخصتی میدانیم که رسول خدا تنها در حق «سالم» اجازه داد .(4)
افزون بر اینها ، امام علی علیهالسلام حکمِ عُمَر را درباره رجمِ زنی که شش ماهه فرزند زایید ، نابجا شمرد و به قرآن استدلال کرد که فرمود : « وَالْوَالِدَاتُ یُرْضِعْنَ أَوْلاَدَهُنَّ حَوْلَیْنِ کَامِلَیْنِ »(5)(مادران دو سال کامل ، فرزندانشان را شیر دهند) و « وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلاَثُونَ شَهْرا »(6)(مدتِ حمل و شیر دهی ، سی ماه است) پس دو سال ، زمان شیر دهی است و شش ماه ، مدت بارداری . با این بیانِ امام ، عُمَر آن زن را رها ساخت .(7)
یا زنی را مینگریم که بر حکمِ عُمَر درباره «مَهر» اعتراض میکند و میگوید : ای
1) 1 . صحیح بخاری 1 : 213 ، حدیث 564 ؛ الجمع بین الصحیحین 2 : 196 ، حدیث 1301 .
2) 2 . رضاع کبیر : شیر خواری کودک بزرگتر از دو سال از شخصی به جز مادر ، با شرایطی که در رضاع صغیر (کودک زیر دو سال) معتبر است (م) .
3) 3 . یعنی رضاع کبیر ، در محرم شدن ، به منزله رضاع صغیر است . بعضی این سخن را به آنچه از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت شده ، نادرست دانستهاند ؛ چرا که فرمود : «بعد از پایان زمان شیردهی ، رضاعی پدید نمیآید» و فرمود : «رضاع زمانی است که استخوان را محکم سازد و گوشت برویاند» . بنگرید به ، شرح زرقانی 3 : 313 ، حدیث 2 ؛ بدائع الصنائع 4 : 5 .
4) 4 . صحیح مسلم 2 : 1078 ، حدیث 1454 ؛ سنن ابن ماجه 1 : 626 ، حدیث 1947 ؛ سنن بیهقی 7 : 459 ، حدیث 15426 و15428 .
5) 5 . سوره بقره (2) آیه 233 .
6) 6 . سوره احقاف (46) آیه 15 .
7) 7 . معرفة السنن و الآثار 6 : 66 ، حدیث 4683 ؛ سنن بیهقی 7 : 442 ، حدیث 15326 .
امیرمؤمنان ، آیا مردم را بازداشتی از اینکه در مَهر زنان از چهارصد درهم فراتر روند ؟ عُمَر گفت : آری . آن زن گفت : مگر آنچه را خدا در قرآن نازل کرد ، نشنیدی ؟ عُمَر گفت : کدام آموزه ؟! آن زن گفت : اینکه فرمود : « وَآتَیْتُمْ إِحْدَاهُنَّ قِنطَارا »(1)(اگر به یکی از زنان به اندازه پوست گاوی آکنده [ از طلا ] چیزی دادید ، باز مستانید) عُمَر گفت : پروردگارا ، پوزش ! همه مردم از عُمَر فقیهترند ...(2)
چنان که امام علی علیهالسلام خوردنِ عثمان را ـ که در حالِ احرام بود ـ از صیدِ مُحل (کسی که از احرام درآمده است) خطا شمرد ، روایت شده است :
عثمان به همراه علی علیهالسلام حج گزارد . گوشتی را که شخص مُحِل شکار کرده بود ، برایش آوردند ، عثمان از آن خورد و علی علیهالسلام به آن لب نزد . عثمان گفت : به خدا سوگند ، نه ما صید کردیم و نه به آن دستور دادیم و نه اشاره داشتیم ! علی علیهالسلام فرمود : خدای متعال میفرماید : « وَحُرِّمَ عَلَیْکُمْ صَیْدَ الْبَرِّ مَا دُمْتُمْ حُرُما » ؛(3)تا زمانی که در [ لباس ] اِحرامید [ گوشت [ شکار حیوانات خشکی بر شما حرام است .(4)
و آن گاه که عثمان درباره مردی که با زنش آمیزش کرد و انزال رخ نداد ، فتوا داد که : وضوی نماز بگیرد و آلتش را بشوید ،(5)امام علیهالسلام برآشفت(6)و فرمود :
آیا [ در آمیزش جنسی ] حَد و رَجْم را واجب میدانید و صاعی از آب را دریغ میورزید ؟! هرگاه ختنهگاه به هم رسند [ و آلت مرد به اندازه
1) 1 . سوره نساء (4) آیه 20 .
2) 2 . بنگرید به ، سنن بیهقی 7 : 233 ، حدیث 14113 ؛ مجمع الزوائد 4 : 284 .
3) 3 . سوره مائده (5) آیه 96 .
4) 4 . تفسیر طبری 7 : 70 ؛ کنز العمال 5 : 101 ، حدیث 12800 ؛ الدر المنثور 3 : 199 .
5) 5 . صحیح بخاری 1 : 111 ، حدیث 288 ؛ صحیح مسلم 1 : 270 ، حدیث 347 .
6) 6 . همچنین امام علیهالسلام نظر بعضی از اصحاب رأی را نمیپذیرفت ؛ بنگرید به ، مسند احمد 5 : 15 ، حدیث 21134 ؛ تحفة الأحوذی 1 : 311 .
ختنهگاه در مهبل زن فرو رود ] غُسل بر وی واجب میشود .(1)
ابن عباس نیز ، به نقد ابو هُرَیره میپرداخت . وی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روایت میکرد که : «اگر دست به چیزی زدید که با آتش تماس یافته ، وضو بگیرید» ابن عباس گفت : آیا بعد از لمسِ آبِ داغ باید وضو گرفت ؟!(2)
یعنی اگر وضو برای لمسِ آنچه با آتش تماس داشته ، واجب باشد ، با استعمال آبِ داغ وضو واجب است ، در حالی که هیچ کس به آن قائل نیست . معهود در شریعت این است که با خروج چیز نجس از انسان ، وضو از بین میرود ، نه با مصرف چیزهای حلال و پاک . چگونه ممکن است پیامبر صلیاللهعلیهوآله خوراکهای حلال و پاک را ناقض وضو ، بداند ؟!
بعضی احتمال دادند که لَمسِ فَرْج (شرمگاه زن و آلتِ مرد) از نواقض وضوست ؛ از آنهاست عرب بیابان نشینی که در این باره از پیامبر صلیاللهعلیهوآله پرسید و آن حضرت پاسخ داد : آیا جز این است که آن ، پارهای از گوشت او یا اندامِ جنسی [ و بخشی از بدن [ اوست ؟!(3)
[ حقایق فراوانی را در این زمینه میتوان خاطر نشان ساخت ] ما بعضی از این متون را آوردیم تا روشِ سَلَف را در تعامل با احکام و روایاتِ صحابه ، بنمایانیم و یادآور شویم که آنان بعضی از احادیث را بر نمیتافتند ؛ چرا که با اصول ثابتِ شریعت ، ناسازگاری داشت و با عقل و فطرتِ آدمی جور در نمیآمد . همین چند مورد ، میتواند شاهد خوبی برای اصالت این روش در میان پیشینیان باشد .
اکنون میپرسیم : آیا میتوانیم این شیوه را به نویسندگان معاصر تعمیم دهیم و
کاربرد آن را توصیه کنیم یا اینکه این کار ـ فقط ـ برای صحابه جایز بود ، و ما نباید در این میدان درآییم ؟!
استاد احمد اَمین (آنجا که به خط مشی علمای جدید میپردازد) میگوید :
عالمان ، برای جَرْح و تعدیل ، قواعدی دارند (که اینجا محل ذکر آن نیست) اما میتوان گفت که آنان به نقد سند (بیشتر از نقد متن) عنایت داشتهاند . کمتر میتوانیم به نقد متنِ احادیثِ منسوب به پیامبر صلیاللهعلیهوآله دست یابیم از این نظر که با ظرف زمانی آن حضرت سازگار نمیافتد یا با حوادث تاریخی مسلم در تناقض است یا در عبارتِ حدیث نوعی تعبیر فلسفی هست که با تعبیراتی که از پیامبر در ذهن داریم ، نمیخواند یا شروط و قیود موجود در حدیث ، به یک متنِ فقهی بیشتر شبیه است و ...
در این عرصه ، به یک صدمِ آنچه در جَرْح و تعدیل رجال ، پرداختهاند ، دست نمییابیم حتی شخصِ بخاری (با وجود گرانقدری و تیز بینیاش) در ثبتِ احادیث که رویدادهای تاریخی و مشاهدات تجربی ، نادرستی آنها را گویاست ، بر وارسی رجال ـ به تنهایی ـ بسنده میکند .(1)
دکتر صلاح الدین ادلبی ، سخن احمد اَمین را در ضحی الإسلام این گونه خلاصه میکند :
به کتاب احمد امین ضحی الإسلام نیک بنگرید ! مُحَدِّثان ، عنایتِ زیادی به نقد خارجی [ نقد بیرون از متن حدیث ] داشتند و این عنایت را در نقد داخلی [ نقد متنِ حدیث ] به کار نمیبردند .
محدثان ، نهایتِ تلاش را در نقد حدیث ، نسبت به جَرْح و تعدیل راویان به کار میبرند و اینکه آیا راویانِ حدیث ثقهاند یا ناثقه ، و درجه ثقه بودنِ آنها چه
1) 1 . فجر الإسلام : 217 ـ 218 .
مقدار است ، آیا راوی و مروی عنه ، یکدیگر را ملاقات کردهاند یا دیداری نداشتهاند ؟
و به این اعتبار ، حدیث را به صحیح و حَسَن و ضعیف ، و مُرسَل و منقطع و شاذ و غریب (و غیر آن) تقسیم میکنند .
لیکن آنان در نقد داخلی ، بحث را زیاد نمیگسترانند و به این نمیپردازند که آیا متن حدیث با واقع مطابق است یا نه ؟!
همچنین محدثان ، بیشتر وقتها ، به انگیزههای سیاسی که گاه به جعلِ حدیث میانجامد ، نمیپردازند . از این روست که نمیبینیم آنان در بسیاری از احادیث ، بدان خاطر که دولت اموی یا عباسی یا علوی را پشتیبانی میکنند ، به شک افتند و بسترهای اجتماعی را در عهد پیامبر و خلفای راشدین و امویها و عباسیها (و اختلافاتی که رخ داد) به طور کامل نمیکاوند تا دریابند آیا حدیث با این بسترها (که گفته میشود در آنها پدید آمده) همراهی دارد یا نه ؟
و در موارد بسیاری ، زمینههای شکلگیری شخصیتِ راوی (و انگیزههایی که میتوانست او را به حدیث سازی وادارد) از وارسیها به دور میماند .(1)
دکتر صلاح الدین بیان میدارد که اگر مُحَدِّثان ، رویکردی شایان توجه به نقد متن میداشتند و آن را (همچون وارسیهای سندی) از هر نظر بررسی میکردند ، از احادیث فراوانی پرده برداشته میشد و ساختگی بودنِ آنها نمایان میگشت ؛ مانند بسیاری از احادیثِ فضائل که در ستایش اشخاص و قبیلهها و امتها و مکانهایند و منتسبان به آنها سوی ساختِ این احادیث شتافتند و این متون حجمِ زیادی از کتابهای حدیثی را دربرگرفته است .
1) 1 . منهج نقد المتن : 12 .
وی ، سپس سخن ابن خلدون را میآورد که مینویسد :
در جاهای بسیاری مُورِّخان و مفسران و ناقلان [ حدیث ] در حکایتها و رخدادها به اشتباه افتادند ؛ چرا که تنها بر نقل (خواه استوار باشد یا نااستوار) اعتماد کردند و آن را بر اُصول [ و قواعد معتبر در این عرصه [عرضه نداشتند و با نظایرشان نسنجیدند و با معیار حکمت و آگاهی بر سرشتِ موجودات و نظر استوار و با بصیرت در اَخبار ، به ارزیابی آنها نپرداختند . از این رو ، گمراه شدند و در وادی پندار و اشتباه ، سرگردان ماندند .(1)
در کتاب ظهر الإسلام (اثر احمد اَمین) میخوانیم :
از اشکالات بر مُحَدِّثان این است که عنایتِ آنها به سند ، بیشتر از رویکردشان به متن است . گاه متنی را که به راستی آشفته است میپذیرند با اینکه عقل و واقع آن را بر نمیتابد ، بلکه بعضی از محدثان ، بدان جهت که در سند خدشهای نمییابند ، چنین حدیثی را صحیح میشمارند .
بخاری و مسلم هم ، از این آسیب ، مصون نماندهاند .
بسا اگر حدیث با اصول اسلام محک بخورد ، پذیرفته نشود ، هر چند سندِ آن صحیح باشد .(2)
خلاصه سخن ، این است :
وارسی سند حدیث ـ به تنهایی ـ برای اثباتِ صحت آن ، کفایت نمیکند ، بلکه باید متن حدیث را نیز بررسی کنیم تا شبههها و نارساییها و ضعفها از بین برود . هرگاه «سند» درست و «متن» استوار بود ، حدیث صحیح است .
در این باره ، میتوانیم از زندگی روزانهمان مثالی بیاوریم :
هرگاه شخصی از فرد دیگری برایت خبری را نقل کند ، نخستین چیزی که به ذهنت میرسد این است که با نگاه به حالِ گوینده و امانت داری و رفتارش (و دیگر ملاحظاتی که در این راستا لازم است) نسبت به راست گویی خبر دهنده ، اطمینان یابی . سپس باید به خودِ خبر بنگری و آن را با سخنان و حالاتِ گوینده بسنجی ، اگر آنها با اطلاعاتی که از او داری ، هماهنگ درآمد ، به صدقِ آن خبر و اطمینان بدان ، شک نمیکنی و گرنه باید در پذیرش آن خبر درنگ ورزی ، نه به جهت شک در گوینده (چرا که اطمینان داری که او راست گوست) بلکه برای شبههای که در خبر دیدهای و میتواند مرجعِ آن اشتباه یا فراموشی گوینده باشد یا به رازی در خبر برگردد که به جهتی آن را بیان نمیدارد .
به همین علت ، بر ماست که در خبرها درنگ ورزیم تا به درستی آنها اطمینان یابیم و شتاب زده آنها را دروغ ندانیم .
هرگاه این رویه [ شتابزدگی ] را در پیش گیریم ، برای کسی که به ما خبر داده است ، حرف درآوردهایم [ و بر او دروغ بستهایم ] در حالی که او را تصدیق میکنیم و به وی اطمینان داریم .
عین این رویکرد ، برای علما در احادیث پیامبر 9 روی داده است .(1)
سید مرتضی (در پاسخ آنچه از امام صادق علیهالسلام درباره قدرتِ خدا ـ در کافی ـ روایت شده) میگوید :
بدان که اقرار به آنچه روایات دربردارند ، واجب نمیباشد . حدیثِ روایت شده در کتابهای شیعه و کتابهای همه مخالفانِ ما ، دربردارنده انواعِ خطاها و باطلهای محالی است که نباید به ذهن آید . از مواردی که
1) 1 . نقد الحدیث 1 : 431 ـ 432 ، دکتر حسین الحاج حسین ، مؤسسه الوفاء ، بیروت .
بطلان و فسادِ آن با دلیل به اثبات میرسد ، تشبیه ، جبر ، رؤیتِ خدا [ با چشم [ و قائل شدن به صفات قدیم است .
یاوههای بی شماری از این دست ، در اَحادیث هست ؛ به همین خاطر [ نخست ] باید حدیث را بر عقل عرضه داشت و هرگاه [ از اشکالاتِ عقلی [ مصون ماند ، آن را بر دلایل صحیح (مانند قرآن و آنچه معنای قرآن در آن هست) عرضه کرد ، پس از سلامت [ از این مرحله [میتوان خبر را حق دانست و گوینده را صادق شمرد .
به هر خبری که ممکن است حق باشد و از طریقِ یک نفر رسیده ، نمیتوان قطع یافت که گوینده راست گوست .(1)
به این ترتیب ، ضرورتِ وارسی متن را دریافتیم ؛ چرا که واقعیات ، خطای بعضی از متون [ حدیثی ] را مینمایاند و فضاهای سیاسی ساختگی بودن شمار دیگری از آنها را آشکار میسازد . اگر متن با ظرف زمانی و بستری که راوی در آن میزیسته ، مقایسه گردد و ملابساتِ سیاسی و اجتماعی حاکم در آن زمان و انگیزههای ناقلانِ حدیث ، بیان شود و بر اصول اسلام و فطرتِ آدمی (به دور از رسوبهای طایفهای و گرایشهای اقلیمی) عرضه گردد . متون ـ خود ـ خویشتن را مینمایانند و خواننده در مییابد که بسیاری از آنها تحت نظارتِ حاکمان سامان یافتهاند و آرای فقهی و سیاسی آنان را باز میگویند یا اینکه برخاسته از مسائل اجتماعی و اقلیمیاند و تحتِ شرایط خاصی شکل گرفتهاند .
این احادیث و احکام ، تا زمان حاضر ، در کتابهای بزرگان مذاهب اسلامی ، باقیاند و پژوهشگران و ناقدان به وارسی و نقد آنها نپرداختهاند .
شایان ذکر است که نقد متن ، در صدر اسلام ، پدیدهای رایج به شمار میرفت و
1) 1 . رسائل المرتضی 1 : 409 .
بعضی از صحابه و تابعان ، به آن عمل کردند و در کلماتِ فقها و محدثان دوره نخست ، آن را مینگریم .
به عنوانِ نمونه ، آغاز این حدیث ابو هُرَیره که میگوید : «هرگاه یکی از شما به سجده رود ، چونان شتر زانو بر زمین نزند ، دستهایش را پیش از زانوها بر زمین نهد»(1)با پایانِ آن ناسازگاری دارد ؛ زیرا اگر نمازگزار ، دستهایش را پیش از زانوها بر زمین گذارد ، به خوابیدنِ شتر میماند ، چرا که شتر ابتدا دو دستش را بر زمین مینهد و پاهایش ایستادهاند و آن گاه که بر میخیزد با پاهایش بلند میشود و دستانش بر زمین است .(2)
چنان که مُحَدِّثان از عایشه روایت کردهاند که پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : «حیض (خون روش) کیفری است برای زنان» در حالی که این خبر ، در تعارض با اَحادیثی است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله آن را یک روندِ طبیعی برای زنان میشناساند [ که نشانگر تکاملِ دستگاه جنسی زنان و از شگفتیهای ساختار بدنی انسان به شمار میآید ] و ربطی به عقوبتِ زنان ندارد .
در مسیر حج پیامبر صلیاللهعلیهوآله دید که عایشه میگرید ، پرسید : تو را چه شده است آیا عادت شدهای ؟ گفت : آری . پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود :
هذا أمرٌ کَتَبَهُ اللَّهُ عَلَی بَناتِ آدم فَاقْضی ما یَقْضَی الحاجّ ؛(3)
1) 1 . سنن ابی داود 1 : 222 ، حدیث 840 ؛ سنن دارمی 1 : 347 ، حدیث 1321 ؛ مسند احمد 2 : 381 ، حدیث 8942 .
2) 2 . در شرح سنن ابن ماجه ، جلد1 ، ص63 ، میخوانیم : پوشیده نماند که آغاز این حدیث بر خلافِ آخر آن میباشد ، زیرا هرگاه شخص دستش را پیش از زانوها بر زمین گذارد ، چون شتر زانو میزند و در حدیث از آن نهی شده است . و اینکه گفتهاند زانوهای انسان در پاهاست و زانوی چهار پایان در دستها ، از سوی صاحب قاموس رد شده و گفته : این سخن اشتباه و خطاست و بر خلاف نظر لغویان میباشد .
3) 3 . صحیح بخاری 5 : 2110 ، حدیث 5228 (و صفحه 2113 ، حدیث 5239) ؛ سنن ابن ماجه 2 : 988 ، حدیث 2963 .
این امری است که خدا بر دختران آدم ، جاری ساخت . آنچه را حج گزار انجام میدهد ، به جای آور .
نزدیک به این سخن را برای اُمّ سَلَمَه بیان فرمود .(1)
همچنین ملاحظه میکنیم که ابو هُرَیره از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت میکند که : «خدا خاک را در روز شنبه آفرید و کوهها را در روز یکشنبه و درختان را در روز دوشنبه ، ...» و همین گونه میشمارد تا آفرینش جهان را در هفت روز به پایان میبرد .(2)
این سخن ، بر خلاف صریح تعالیم قرآنی است که در هفت آیه در هفت سوره قرآن بیان میدارد خدای سبحان ، عالَم را در شش روز آفرید .(3)
باری ، مناقشه در دلالتِ متن ، رویکردی است که سَلَف بدان عمل کردند و عقل ، انسان را به آن فرا میخواند و سیره فقها و تابعان به شمار میرود و به زمان و دوره ویژهای اختصاص ندارد و این رخصت ، منحصر به صحابه ـ فقط ـ نمیباشد ؛ زیرا شریعت اسلام ، آیین فطرت و عقل است و اوامر و نواهی ، تابع مصالح و مفاسدند . خردمندانه نمینماید که شرع مقدس ، اجتهاد در احکام را به بعضی اجازه دهد و از بعضی دیگر دریغ ورزد .
آری ، آنجا که مؤیدی از قرآن یا سنت در میان نباشد ، خدا بر نمیتابد که احادیث در برابر احکامِ عقل ، قربانی شوند . این روند را شریعت نمیپسندد ؛ چرا که احکام شرعی ، امور توقیفی و تعبُّدیاند .
صدور قرآن ، قطعی است . پس جای سخن در آن نیست . اما صدور سنت ، ظنی
1) 1 . سنن دارمی 1 : 259 ، حدیث 1044 ؛ المعجم الکبیر 23 : 263 ، حدیث 555 .
2) 2 . صحیح مسلم 4 : 2149 ، حدیث 2789 ؛ مسند احمد 2 : 327 ، حدیث 8323 ؛ المعجم الأوسط 3 : 303 ، حدیث 3232 ؛ التاریخ الکبیر 1 : 413 ، ترجمه 1317 .
3) 3 . سوره اعراف ، آیه 54 ؛ سوره یونس ، آیه 3 ؛ سوره هود ، آیه 7 ؛ سوره فرقان ، آیه 59 ؛ سوره سجده ، آیه 4 ؛ سوره حدید ، آیه 4 ؛ سوره ق ، آیه 38 .
میباشد . از این رو ، باید در سند و دلالتِ آن درنگ ورزید و فضای سیاسی حاکم در آن زمان را در نظر گرفت و بر اصول ثابتِ شریعت آن را عرضه داشت و در این مناقشات ، نمیتوان جنبهای را بر جنبه دیگر ترجیح داد ، بلکه میبایست هر دو جانب (هم سند و هم متن) را لحاظ کرد تا بتوانیم در این میان ، حجت را بپیراییم .
اما رواج بحث سندی ـ طبق اصول مذهبِ خاص ـ به دور از نقد متن ، به پژوهشگر علمی کمک نمیکند و نمیتواند او را به فقه اسلامی ـ آن گونه که بایسته است ـ برساند .
افزون بر این ، ناقدانِ متن ، بر این باورند که کارشان از افراط و تفریط به دور است و قربانی ساختن حدیث در برابر سلطان عقل ، شریعت را از تعبّد به احکام خدا خارج میسازد و همان حکومتِ هوای نفس در حدیث میباشد ، نه سنجش حدیث در ترازوی عقل .(1)
همزمان با این رویکرد ، آنان به هر حدیثی که با اصول مسلم شرعی و فطرت بشری مخالف میباشد و صحت آن در جوامع حدیث ثبت است ، تن نمیدهند ؛ چرا که اعتقاد به درستی این احادیث و قطع به صدور آنها از پیامبر صلیاللهعلیهوآله دستاویزی برای کسانی میشود که میخواهند شأنِ مقدس اسلام را پایین آورند .
بعضی از بزرگان ، برای تصحیح بعضی از این احادیث (احادیث مخالف عقل و فطرت) به مناقشات لفظی و تأویلاتِ بعیدی دست یازیدهاند و همین توجیهات ، دستاویزی به دستِ مغرضان داده است تا اصالت فکر اسلامی را زیر سؤال ببرند و بر سنتِ پیامبر صلیاللهعلیهوآله بتازند .
اگر در پژوهشهامان ، هر دو جانب (سند و متن) را لحاظ کنیم ، دو کفه ترازو برابر [ و تعادل برقرار ] میشود و میتوان حکم الهی را که با عقل و فطرت همسوست ،
1) 1 . بنگرید به ، ضحی الإسلام 3 : 85 .
دریافت . در شریعت ، چیزی که وجدانِ آدمی آن را برنتابد ، وجود ندارد و احکامِ شرعی میان مذاهب ، بر حکمِ واحد [ حکم عقل و فطرت ] اتحاد مییابند .
بعضی از شیوع این رویکرد در پژوهشهای حدیثی بیمناکاند و میگویند این شیوه ، به خروج بعضی از احادیث [ از متون و شریعت ] میانجامد .
دکتر اَدلبی در منهج نقد المتن به آنان خطاب میکند و مینویسد :
نسبت به کسانی که به تنگ شدن دایره شروطِ روایتِ صحیح و عدم سختگیری در آن تمایل دارند و بر این باورند که باید دائره آن را توسعه داد تا روایاتِ مقبول (خواه صحیح و خواه حَسَن) را دربرگیرد [ باید گفت : [ پارسایی این اَفراد ، آنان را واداشته که مبادا به ضعفِ روایتی حکم کنند و در حقیقت ، آن روایت از پیامبر صلیاللهعلیهوآله رسیده باشد .
این اشخاص در نیافتهاند که در امر حدیث ، زیاده و کم ، میزان نیست . در اینجا فحص و تیزبینی مهم است .
افزون بر این ، احادیثی که صدور آنها از پیامبر صلیاللهعلیهوآله ثابت است ، ما را به هر خیری هدایت میکند و از هر شری دور میسازد و برای هدایتیابی ، نیاز به هیچ کس جز او نداریم .
اما موضوع پارسایی ، به راستی ، مهم است . اما آیا بپرهیزیم از اینکه مبادا حدیثی از پیامبر باشد و ما آن را به حساب نیاوریم ، و بیمی از این نداشته باشیم که آنچه را سخن پیامبر نیست ، به عنوان حدیثِ آن حضرت نقل کنیم ؟!
حقیقت این است که هر دو طرف این قضیه ، اهمیت دارد ، لیکن باید دید بر هر کدام از آنها چه چیزهایی مترتب است تا دریابیم خطرِ کدامشان بیشتر است ؟
به نظر میرسد وارد ساختنِ آنچه حدیث نیست در متونِ حدیثی ، زیادتی
در نص به شمار میرود و بسا حکمی را افزون سازد و با این کار ، بیم آن هست که انسان تحت وعید شدیدی درآید که پیامبر صلیاللهعلیهوآله بر کسانی که بر او دروغ بندند ، هشدار داد .
و از آن سوی ، بیرون آوردنِ آنچه حدیث هست از نصوص حدیثی ، نقصی در متون میباشد و بسا حکمی از بین برود و در این روند ، بیم آن میرود که انسان تحتِ وعید سختی درآید که پیامبر صلیاللهعلیهوآله بر کسانی که علمی را کتمان کنند ، نهیب زد .
لیکن در یک مجموعه کامل شامل ، نظائر و موارد مشابهی هست که میتوان در جاهای بسیاری بر آنها استدلال کرد و مقصود را دریافت و نقصانها را جبران نمود .
بنابراین ، خطر ترس از نقصان اگر از خطر ترس از زیادت کمتر نباشد ، بیشتر از آن نیست (و دانای حقیقی خداست) .(1)
باری ، ما نمیخواهیم به یکی از این دو دیدگاه گرایش یابیم و دیدگاه دیگر را باطل سازیم ، بلکه بر لزوم وارسی هر دو سوی این قضیه (سند و متن) در بحثهای علمی تأکید داریم و اینکه مورِّخ یا فقیه نباید به یکی از آنها بسنده کند و دیگری را وانهد و بررسی سند روایات بی شناختِ ملابسات تاریخی و جغرافیایی و سیاسی حکم ، برای پژوهشگر علمی سودمند نمیباشد و آگاهی مجتهد ـ و حتی مکلَّف ـ بر تاریخ تشریع و تکاملِ حکم و ملابسات صدور آن ، رویکرد جدیدی را در اختیارش قرار میدهد و پیشاپیش او ، افقهای گستردهای را میگشاید .
ما این شیوه را بدان جهت در پژوهشهامان به کار گرفتیم که این گونه وارسیها در مراکز علمی ما و دانشگاههای اسلامی رایج شود و سیر تکاملی یابد . آرزومندیم که
1) 1 . منهج نقد المتن : 23 .
آنان در استوار سازی این رویکرد و تکامل آن ما را یاری رسانند و در این وارسیهای فقهی ـ تنها ـ به پژوهشهای سندی (بی شناختِ ملابسات تاریخی و سیاسی حکم) بسنده نکنند .
به نظر ما طرح مانند این پژوهشها سطحِ بحثهای فقهی و اصولی را ـ در میان مذاهب اسلامی ـ ارتقا میبخشد و نقطه نظراتِ مسلمانان را به هم دیگر نزدیک میسازد و روح آزاد اندیشی را بین آنها ریشهدار میکند و به گرایشهای احساسی مختلف پایان میدهد و با دور ساختنِ آنها از عرصه بحثهای علمی ، اجازه نمیدهد که پس ماندههای فرهنگی طایفهای و رسوبهای ذهنی ، در مثل این گونه بحثهای علمی نظری ، حکم براند .
اگر مانند این روش را در همه ابواب فقه ، در پیش گیریم به آسانترین راه و سالمترین شیوه ، به حقیقت فقه اسلامی میرسیم و بر تاریخ تشریع و ملابساتِ آن آگاه میشویم و پشت پرده بعضی از احکام بر ایمان روشن میگردد و حکم خدای یگانه را ـ که همه در پی آنند ـ میشناسیم .
امیدواریم که در بحثمان ، اهلِ جَدَل و در زمره کسانی نباشیم که به آن اندازه که هواداری از آرا و مذاهبشان برایشان اهمیت دارد ، شناختِ واقع بر ایشان مهم نیست .
به نظر میرسد که طرح آرام و واقع گرایانه این اندیشهها ، همراه با ارائه انواع رویکردها در میانِ مسلمانان ، عاملی در تقریب مذاهب اسلامی به یکدیگر باشد و سطحِ بینشهای علمی را بین آنها بالا برد ؛ چرا که مردم [ در عرصههای دینی و فرهنگی ] از روی جهل و ناآگاهی با هم دشمنی میورزند ، و با روشن شدن نقاطِ قوت و ضعفِ دیدگاهشان ، بسا موجِ نارواگویی یا تکفیرِ دیگران ، فروکش کند .
پژوهش ما در چگونگی وضوی پیامبر ، برای دستیابی به این هدف است ، و در ورای آن ، جز جنبه علمی و توسعه اُفق تفاهمِ سازنده میان علمای مسلمان را
نمیجوییم .
این بررسی ، مناقشه علمی پیراستهای به شمار میرود که در آن ، اندیشهها با درنگ و واقعنگری طرح میشود و قصدِ تشکیک به فقه مذهبی یا جریحهدار کردن عقیده طایفهای را نداریم ، بلکه تنها یک نظریه علمی است که بر اساس شواهد تاریخی و فقهی به آن دست یافتهایم و با اینکه به صحتِ آن اعتقاد داریم ، عدم خطا در آن را ادعا نمیکنیم .
از برادرمان انتظار داریم که با این طرح ، آن گونه برخورد کنند که ما در تعامل با آنیم و به همان اندازه که احتمال خطا در آن میدهند برای صحت مُدعا نیز بهرهای قرار دهند و پیش از مراجعه به منابع ، بهتان نزنند و ما را به یاوهبافی نسبت ندهند .
در نوشتار حاضر ، جنبههای فقهی و فتوا ، لحاظ نشده است و به جزئیات مسائل و فروع آنها (مانند : موجبات وضو و نواقض آن ، مستحبات وضو) نپرداختهایم و به این گونه بحثها به اندازهای اشاره کردهایم که در وارسی کیفیت وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله و شرایط و ملابساتی که این حکم شرعی را دربرگرفتهاند و انگیزههای اختلاف در آن ، سودمند میافتاد . سپس به خط مشی جدیدی در پژوهش فقه (به ویژه فقه اختلافی) فراخواندهایم .
به نظر ما ، محاکمه نص یا نقد کلام صحابی (از خلالِ متن و مناقشات مطرح در آن) به معنای تفسیق یا تکفیر او نیست ، هر چند آموزههایی از قرآن یا سنت ، آن را تأیید کند یا متون تاریخی و رویدادهای سیاسی حاکم در زمانِ صدور نص ، مؤید آن باشد . همچنین اینکه سخن کسی را میآوریم ، بدان معنا نیست که ما به درستی همه گفتههای وی اعتقاد داریم و آرا و اندیشههایش را پذیرفتهایم .
پدیده جعلِ حدیث ، از دوران پیامبر صلیاللهعلیهوآله وجود داشت ، لیکن (چنان که میگویند) بعد از قتلِ عثمان و تقسیم مسلمانان به گروهها و احزاب ، انتشار یافت . بجاست
نصوصِ این مرحله و مابعد آن ، واکاوی شود ؛ به ویژه آن گاه که احتمال دهیم هواهای سیاسی در آن دخیلاند یا امکانِ اشتباه صحابی (یا راوی) در نقل حدیث یا اشتباهِ وی در فهمِ احکام ، هست ؛(1)چرا که دریافتیم بعضی از احادیث صحابه ، بعضِ دیگر را تخطئه میکرد و بعضی از فتوا دهندگان (به جهت قوتِ دلیل ناقد و موافقت سخنِ او با قرآن و عقل) از آرایشان برمیگشتند .
آرای فراوانی در شریعت هست که لازم است در اطرافِ آن تحقیق شود و دلالتِ آنها محل تأمل قرار گیرد ؛ با اینکه بعضی از آنها [ در ظاهر ] از مسلمات بدیهیاند و امکانِ تشکیک در آنها نمیباشد ، لیکن اگر آنها را بر قرآن عرضه داریم و با حوادث تاریخی و روایاتِ دیگر مقایسه شوند ، خودشان گویایند به اینکه قابل تشکیکاند .
ما مطمئنیم که اگر این ادله و شواهد بر صاحب آن رأی یا ناقلِ حدیث ، ارائه میشد ، میتوانست او را از رأیش باز گرداند (چنان که بزرگان صحابه و تابعان ، به این کار دست یازیدند) اما ترکِ مناقشه در روایات و عدم بررسی آنها ، بلکه انداختنِ هالهای از تقدیس بر همه احادیثِ [ کتابهای ] صحاح و لزوم تعبُّد به آنها و سپس تأویل تراشی برای آنها را وجدان انسانی برنمیتابد و شرع و عقل این رویه را نمیپذیرد .
مُسلم بن حَجّاج در مقدمه کتاب صحیح خود ، از محمد بن سیرین (یکی از فضلای تابعان) نقل میکند که درباره فتنه ، بیان داشت :
افراد از اِسناد نمیپرسیدند ، چون فتنه روی داد ، گفتند : رجالتان را نام ببرید تا [ مردم ] به اهل سنت بنگرند و حدیث آنان را بگیرند ، و به اهلِ بدعت بنگرند و حدیثشان را نستانند .(2)
همین سخن ، برای ما ثابت میکند که وارسی شخصیتهای این دوره زمانی ـ به طور ویژه ـ ضرورت دارد .(1)
یا بتواند عمّار را منحرف سازد که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دربارهاش فرمود : سر تا پای عمّار آکنده از ایمان است . (حلیة الأولیاء 1 : 140 ؛ کنز العمال 11 : 331 ، حدیث 33541) .
آیا درست است که صحابیای همچون عبد اللّه بن مسعود را که پیامبر بر سرش دست کشید و فرمود : «تو نوجوانی دانش آموختهای» (المعجم الصغیر 1 : 310 ، حدیث 513 ؛ مسند احمد 1 : 462 ، حدیث 4412 ؛ طبقات ابن سعد 3 : 151) از کسانی قرار دهیم که از عبد اللّه بن سبا اثر پذیرفتند .
این فتوای عایشه به چه معناست که میگوید : «نَعْثَل را بکشید ! او کافر شده است» آیا فتوا به قتلِ صحابی مسلمان و خلیفهای چون عثمان ، جایز است ؟!
اگر تن دهیم به اینکه اینان از پیروان ابن سبا بودند و به سخن او فریب خوردند ، درباره موضع شخصِ زیرکی همچون عَمْرو بن عاص ، چه میتوانیم بگوییم که مردم را علیه عثمان میشوراند ؟! (انساب الأشراف 6 : 192 ؛ الکامل فی التاریخ 3 : 55 ؛ البدایة والنهایة 7 : 170) .
چگونه معقول است که عثمان در برابر یک شخص یهودی همچون عبد اللّه بن سبا ، ساکت بماند در حالی که میبیند او مردم را بر ضد او میآشوباند ؟ با اینکه وی ، ابوذر را به «رَبَذَه» تبعید کرد و عمار بن یاسر را چنان زد که باد فتق گرفت .
چه کنیم با کسانی که علیه عثمان مجهز شدند و در میانشان کسانِ زیادی از بدریها حضور داشتند ؟!
به نامه آن دسته از اصحاب پیامبر که در مدینه بودند چه کنیم که به شهرها نوشتند : اگر میخواهید جهاد کنید ، بشتابید ؛ چرا که دین محمد را این خلیفه تباه ساخت ! بیایید و آن را به پا دارید (الکامل فی التاریخ 3 : 58) .
در «تاریخ طبری 3 : 400 ـ 401» میخوانیم : اصحاب پیامبر به کسانی از آنها که در سرزمینهای دیگر بودند ، نوشتند : ... شما برای جهاد در راه خدای بزرگ [ از خانههاتان ] بیرون شدید [ و سیطره ] دین محمد را خواستارید . اشخاصی را که بر جای گذاشتید ، دین محمد را فاسد ساختند و وانهادند ! بیایید دین محمد را به پا دارید ...)
به نظر نگارنده ، میتوان اختلافاتِ مسلمانان را به تصرفات عثمان و سیرتِ زشت او و نزدیک ساختنِ عشیره و قبیلهاش را به خود (که به کینهوری صحابه بر او انجامید) و پروراندنِ اشخاص گمنامی همچون حُمران بن اَبان (در جلد دوم این پژوهش ، به تفصیل در این باره سخن خواهیم گفت) ، نسبت داد ، نه به نقشهایی که برای عبد اللّه بن سبا تراشیدهاند (مهاجر غریبی که عشیره و قبیلهای در حجاز نداشت) زیرا چگونه ممکن است به این شخصِ ناآشنا اجازه دهند که با آرای خلیفه مسلمانان مخالفت ورزد ؟!
1) 1 . ما آنچه را که بعضی از نویسندگان ابراز داشتهاند که «عبد اللّه بن سبا» همان کسی است که میان مسلمانان اختلاف افکند ، باور نداریم ؛ چرا که وی یک شخص یهودی بود که در زمانِ عثمان اسلام آورد . چگونه ممکن است وی به این اندازه بر صحابیان بلند مرتبه اثر گذارد و کسانی چون ابوذر را بفریبد که پیامبر صلیاللهعلیهوآله دربارهاش فرمود : آسمان سایه نیفکند و زمین به خود ندید شخصی را که راستگوتر از ابوذر باشد . (سنن ترمذی 5 : 669 ، حدیث 3802 ؛ مسند احمد 5 : 197 ، حدیث 21772 و جلد 6 : 442 ، حدیث 27533) .
بنابراین ، بحث سندی ـ به تنهایی ـ در پژوهشهای فقهی بسنده نیست ؛ به ویژه در احادیثی که در زمانِ فتنه بزرگ (یا آنچه بدان وابسته بود و ارتباط داشت) صادر شد مگر هنگامی که این روایات با همتایانشان مقایسه شوند و ظروف سیاسی حاکم در آن زمان ، لحاظ گردند .
اگر خواننده ، بر رویکرد منفی بعضی از این روایات ، پی ببرد ، در پیمودنِ این شیوه برای شناخت احکام شرعی و محاکمه نصوص ، با ما همراه میشود .
از خوانندگانِ گرامی میخواهم که پیش از خواندنِ همه ابواب کتاب (و آگاهی بر رویکردها در آنها) درباره ما به داوری ننشینند و آرزومندیم از کسانی نباشند که با پژوهشهای علمی همچون کتابهای طنز و داستان برخورد میکنند ؛ چند صفحه از اول کتاب را میخوانند و به وسط آن میپرند و گاه چنان کتاب را به کنار مینهند که گویا به عمق کتاب دست یافتهاند و نظراتِ نویسنده آن را میدانند .
همچنین انتظار دارم رفیق نیمه راه نباشند و در هر چهار بُعد این پژوهش ما را همراهی کنند و رنج راه را همچون ما به جان بخرند و شتاب نورزند ، سپس به آنچه میخواهند قضاوت کنند .
از عالمانِ بزرگ و دانشوران و اندیشمندان و همه کسانی که در این سفر علمی با ما همدماند ، خواستارم که نظراتشان را برای ما هدیه کنند و ما را بر نقاط ضعف این
پژوهش بیاگاهانند .
ما با آمادگی کامل ، حاضریم هر نقد سازندهای را ـ که به ما برسد ـ بپذیریم به شرط آنکه حرفشان منطقی و علمی باشد (نه دشنام و ناسزا) و از واقع نگری بیرون نروند ؛ چرا که نقد سازنده ، روح دشمنی را از انسان دور میکند و گوینده را بر نقاط ضعف آگاه میسازد و خود بزرگ بینی را از او میزداید و با این رویکرد ، ادله در دسترس مردم هست ، آنان مختارند هر کدام را که خواهند برگیرند ؛ درباره دانش پژوهان این جمله ورد زبان است که : آنان فرزندانِ دلیلاند ، به هر کجا دلیل روی آورد ، گرایش مییابند .
مسئله وضو را ما از چهار بُعد وارسی کردهایم :
جنبه تاریخی ، بحثهای مقدماتی به شمار میآید که به منزله پیش درآمد این پژوهش است . در این بُعد ، با وارسی تاریخ اختلاف مسلمانان در وضو ، از عهد پیامبر تا پایانِ دوران عباسی اول (سال 232ه) زمانِ اختلاف و انگیزههای آن را مشخص ساختهایم و به مسائل پشت پرده آن (و چیزهای نوپیدایی از سوی خلفا که با آن همراه شد) اشاره داریم .
در این راستا ، از سویی اختلاف نقلهای بعضی از صحابه را آوردهایم و از دیگر سو ، تعالیم اهل بیت علیهمالسلام و سخنانِ بعضی دیگر از صحابه را در ویژگی وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله خاطر نشان ساختهایم و این کار ، بر اساسِ معیارهای رجال و درایه نزد هر دو طرف (شیعه و سنی) صورت گرفته است همراه با اشاره به بعضی اصولِ اختلاف و عواملی که در تصحیح این یا آن اثر ، پیروی شد بدونِ آنکه به نقل صحابی و اهل بیت اذعان شود مگر هنگامی که سیره عمومی و مبانی فقهی و دیگر سخنان ، با آن همسو باشد و این را ما «نسبةُ الخَبَر إلیه» (نسبتِ خبر به او) نامیدهایم .
این بُعد ، در دو قسمت میباشد :
قسم اول ، مناقشه روایات جمهور اهل سنت (از نظر سند و دلالت و نسبت) است و آنچه را صحابه در وصف وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله بیان داشتهاند . اینان عبارتاند از : عثمان بن عفّان ، عبد اللّه بن عباس ، عبد اللّه بن زید بن عاصِم مازِنی ، عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص ، رُبَیِّع بنتِ مُعَوِّذ ، علی بن اَبی طالب ، عبد اللّه بن اَنس ، عایشه .
قسم دوم ، مناقشه روایات اهل بیت علیهمالسلام در وصف وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله به لحاظِ شست و شو و مسح (از نظر سند و دلالت و نسبت) است ، و بیان ظروف و اسبابی که گاه آنان را به شستنِ پاها وامیداشت .
و در پایان ، کوشیدهایم میانِ آنچه در کتابهای صحاح و سُنَن در وصف وضوی پیامبر آمده و آنچه در روایات اهل بیت است ، سازگاری ایجاد کنیم و یکسانی این دو گونه نقل از پیامبر را ـ در حد توان ـ بنمایانیم و چگونگی وضوی آن حضرت را پیش مردم بیان داریم و عواملی را یادآور شویم که بعضی از صحابه را واداشت تا قاطعانه حکایت کنند که رسول خدا پاهایش را میشست ، بی آنکه میانِ مقدمه و ذی المقدمه [ شستن پا برای وضو و شستن به عنوان وضو ] را تمیز دهند .
تأکید میکنیم که جلد دوم این پژوهش ، نکات مهمی را دربردارد و میتوانیم آن را تلاش برجستهای بشماریم که بر دامنه دانشِ پژوهشگران معلوماتی را میافزاید که پیش از این ، بدان آگاه نبودند .
خدا را شاکریم از اینکه ما را از نعمت و فضل خویش بهرهمند ساخت و توفیقمان داد و بر ما منت نهاد تا بتوانیم وجه صحیح وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله را (پس از 15 قرن از تاریخ اسلام) در کتابهای اهل سنت ، به دست آوریم .
در این جهت ، مهمترین اسباب اختلاف فقها را بیان کردهایم که همان اختلاف آنها
در قرائتهای قرآنی است ؛ چرا که مشربهای فقهی در این زمینه به اختلاف قرائتها ، مختلف میشود .
در آغاز این بحث ، راز تأکید عثمان را بر قرائتِ مصحفِ خودش (یعنی مصحف زید بن ثابت) و پرهیز از دیگر قرائتها ، روشن ساختهایم و اینکه چرا او میکوشید مسلمانان را بر همین یک قرائت وادارد با اینکه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به قرائت اُمّ عَبْد (عبد اللّه بن مسعود) تأکید میکرد و مصحفهای ابوبکر و عُمَر و علی علیهالسلام و اُبَیّ و ابو موسی اشعری و ... وجود داشتند .
اینکه عثمان قرآنها را سوزاند و ابن مسعود را تبعید کرد و بعدها قاریان بر حَجّاج بن یوسف شوریدند ، نیازمند بحث و بررسیاند و ما این واکاویها را به منزله مقدمه برای جنبه قرآنی مسئله وضو ، آوردهایم .
سپس به قرائتهای سه گانه آیه وضو (جَرّ ، نَصب ، رَفع) میپردازیم و بر استدلالی که برای شستن شده ، مناقشه داریم و مطابق زنجیره زمانی وفاتِ مفسران و علمای نحو ، دلایل و شواهدی را بیان میکنیم ، از زمان ابو اَسود دُئلی تا عصر حاضر .
این بُعد را ما در سه فصل و یک خاتمه ، ارائه کردهایم .
آرزومندیم که احادیثِ «ویلٌ للأعقاب مِنَ النّار» (وای بر پاشنهها از آتش) و دیگر ادله مددکار آن و دلایلی را که از آنها در شستن پاها استفاده شده (از نظر سند و دلالت) به نقد کشیم و مقدار حجیتِ این احادیث را در الزامِ مکلّف به شستن پاها ، در این بُعد از بحث ، نشان دهیم .
هر چند این جنبه از بحث تا حدی در جواب سه گانه پیشین ، وارسی شده است ، لیکن میکوشیم آن را از زاویه دیگری توضیح دهیم و فرق میان شستن و مسح را روشن سازیم و حدّ صورت و آرنجها و قوزک پاها را بیان داریم و این راز را بگشاییم که چرا
خدای متعال آن گونه که به « إلی الکعبین » (تا برآمدگی روی پاها) تصریح کرد ، «إلی المرفقین» نفرمود یا چنان که « إلی المرافق » (تا آرنجها) گفت ، «إلی الکعاب» نیاورد .
همه اینها ، همراه با ارائه اقوال و ادله فقهای مذاهب ، در بیان حکم هریک از اعضای وضو میباشد . ما به مناقشه ادله مطرح در این زمینه میپردازیم و در نقل اقوال و عرضه آراء ، موضع بی طرفانه را در پیش میگیریم و نظر خود را با شواهد و دلایل تقویت میکنیم .
بدین ترتیب ، این مسئله فقهی را از همه جوانب میکاویم و با این کار ، روش جدیدی را در پژوهشهای فقه اختلافی کلامی ، پیش رو مینهیم .
آرزومندیم که این وارسی ، پژوهشگران را مقبول افتد و رضایتِ خاطر آنان را به دست آورد و هسته و کانونی برای کارهای آیندهشان در فروعِ دیگر فقهی باشد .
در همین جا ـ پیشاپیش ـ از همگان طلب بخشش دارم و از اینکه در بحثها گاه تکرار را شاهدند ، پوزش میخواهم . این تکرار ، به جدید و تازه بودن طرح و خط مشی ، باز میگردد و به لزوم وارسی تنگاتنگِ ملابسات احکام شرعی با ادله آنها .
باری ، به جهت اهمیتِ زیادی که وضو دارد ، بررسی آن را در اولویت قرار دادم و بدان خاطر که نخستین باب از ابواب فقه به شمار میرود ، بلکه دشوارترین مسائل اختلافی میان مسلمانان ، در آن هست ؛ چرا که همه مذاهب اسلامی بر شستن پاها متفقاند و تنها شیعه به وجوبِ مسح پا معتقد است و چنین چیزی را ما در فروع فقهی دیگر نمییابیم ؛ زیرا در دیگر جاها ، دیدگاه فقهای امامیه ، در میان مذاهب دیگر قائل دارد ؛ گاه در مذهب حنفی و گاه در شافعی و گاه در مالکی و گاه در فقه حنبلی .
لیکن مسئله وضو ، چنین نیست . همه بر خلافِ مذهب اهل بیت علیهمالسلام قائلاند و همین ما را واداشت که آن را در نوک پیکان وارسیهامان قرار دهیم . با خود میگفتم اگر در این بحث کامیاب شوم ـ به خواست خدا ـ در بحثهای فراوان دیگر ، توفیق یارم
خواهد بود .
از عالمان ارجمند و همه کسانی که با فقه و حدیث و تاریخ و لغت سر و کار دارند ، میخواهم که به این دکترین اهتمام ورزند و در قبول یا رد آنچه نوشتهایم ، عجله نکنند مگر بعد از مطالعه محورهای چهارگانهای که در آن ارائه کردهایم ؛ چرا که این بحثها به هم مرتبط و در هم تنیدهاند ، نمیتوان به قرائت یک جنبه آن ـ بی شناخت رویکرد ما در جانب دیگر آن ـ بسنده کرد .
اکنون ، به بحثهای مقدماتی این پژوهش میپردازیم .
تاریخ اختلاف مسلمانان در وضو
و اسباب و انگیزههای آن
آیا در وضو دو تشریع روی داد ؟
هستههای نخستین اختلاف در وضو
چه زمانی این اختلاف رخ داد ؟
چگونه این اختلاف شکل گرفت ؟
چه کسی آن را آغازید ؟
اختلاف کنندگان در چه جایگاهیاند ؟
آیا سند و متن با هم متفقاند یا خیر ؟
مفردات اختلاف وضویی چیست ؟
بسیار پیش میآید که بعضی از سببِ اختلاف میان مذاهب اسلامی ، در احکام شرعی میپرسند ؛ علی رغم آنکه مصادر حکم شرعی (کتاب ، سنت ، اجماع) نزد همه ، یکی است .
آیا منشأ این کار ، به اختلاف آنها در تعریف این ادله و نحوه دلالتِ آنها برمیگردد یا برخاسته از تردید در حجیتِ قیاس ، استحسان ، مَصالحه مُرسله ، عُرف و ... است ؟
و یا برگشتِ آن به دیدگاههایی است که درباره مقتضای اصل عملی و دلیل لفظی دارند ؟
و یا کانونِ این اختلافات ، گرایش فردی و فشارهای سیاسی و ... میباشد ؟
بی گمان ، همه اینها در پیدایی اختلاف نقش دارند و جزئی از علت (و نه تمامِ آن) را تشکیل میدهند . ما در صدد پاسخ یابی برای این سؤالات نیستیم ، آنچه برای ما مهم است و صاحب نظران را بدان فرا میخوانیم ، وارسی فقه بر اساسِ روشهای جدید است و اینکه نباید در تحقیقاتشان بر مناقشه نصوص شرعی و دلالتِ آنها (به دور از وارسی ریشههای مسئله و ملابساتِ مختلفی که آن را در برگرفته) بسنده کنند ؛ چرا که پژوهش فقه همراه با ملاحظه ظروف تاریخی و سیاسی و اجتماعی [ تنها [ روشی است که بحث علمی را به خدمت میگیرد و [ فقیه را ] به معرفتِ حقیقی میرساند .
چنان که بحثِ جدّی و امانت علمی ، میطلبد که آراء مختلف و اقوال گوناگون را ـ
از هر گوشه و کنار ـ بجوییم و نگرشها را از زاویه محدود مذهبی فراتر بریم و از چارچوبی که در آن زندانی شدهاند آزاد سازیم و به عالَم وسیعی درآوریم ؛ چرا که تنگ نظری و نبود آزادْاندیشی ، راههای تفاهم و شکوفایی افکار را میبندد و در نتیجه ما را از چیدن میوههای ارتباط با دیگران و گفت و گو با آنان ، محروم میسازد .
اکنون ، امر عبادی مهمی پیش روی ماست . نگاهها را به آن معطوف میداریم تا مقدارِ عمقِ ریشههای اختلاف و ماهیتِ آن ، در یک مصداق ، برای ما روشن گردد و بسا از خلالِ آن ، نمودهای چهره اختلاف در بسیاری از احکام شرعی ، آشکار گردد .
این امر عبادی ، وارسی کیفیتِ وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله است و اینکه چگونه میان مسلمانان در این امر مهم ، اختلاف روی داد ؟!
چرا در چیزی مانند وضو ، اختلاف شد ؛ کاری که پیامبر صلیاللهعلیهوآله هر روز ـ پیش روی مسلمانان ـ به مدت بیست و سه سال ، آن را انجام میداد ؟
وضویی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله بر آن تأکید داشت و آن را شرط نماز قرار داد (که ستون دین است) آن حضرت فرمود : «لا صَلاةَ إلاّ بِطَهُور»(1)(نماز ، بی وضو نمیشود) ، «الوضوءُ شَطْرُ الإیمان»(2)(وضوء جزئی از ایمان است) .
بنابراین ، وضو ، یک امر عبادی است . پیامبر صلیاللهعلیهوآله در حضور مسلمانان ، به آن دست مییازید و آنان ، بعد از آموزش عملی و بیانِ قولی پیامبر صلیاللهعلیهوآله آن حضرت را میپیرویدند . این کار ، امری پوشیده نبود و تشریع موقت به شمار نمیآمد که به فاصله زمانی ویژهای (و نه در همه ایام) مختص باشد تا نشانههایش از بین برود و آب و رنگش مخفی بماند و به گونهای که به اختلاف در آن بینجامد .
اگر امر ، چنین است ، پس انگیزههای اختلاف در آن چیست ؟ حقیقت بیانِ پیامبر صلیاللهعلیهوآله در این مسئله مهم ، کدام است ؟
برای پاسخ به این دو پرسش (و دیگر سؤالات) باید بحث به شکل دقیقی ویرایش یابد تا پذیرای روشِ علمی جدید ، گردد و لازم است به هر آنچه در این زمینه وارد شدهـ با دقت و پیرایش ـ تن داد . این روند را ما در وارسیهامان به کار میگیریم تا از امور پیچیدهای که در این عبادت راه یافته (و آن را موضوع پذیرش و رد قرار داده است) پرده برداریم ؛ از این رو ، میگوییم :
مسلمانان به پیروی از اختلاف صحابه ـ در نقل و بیان وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله ـ دو دسته مختلف شدند و دو خط مشی بنیادین را در پیش گرفتند .(1)برای هریک از آن دو (بر اساسِ آنچه از سلف به ما رسیده است) پیروان و یارانی از صحابه و تابعین ، وجود دارد . سپس امامان و مذاهب از آنچه به نظرشان درست میآمد و عقیده یافتند ، دفاع کردند و برای آن ، ادله و براهینی را به پا داشتند .
لیکن بجاست پیش از فرو رفتن در فراز و نشیب بحث و مناقشه ادله و اندازه حجیت آنها ، برای آمادگی در این موضوع ، به مقدمهای بپردازیم و در آن ، تاریخ اختلاف در وضو و اسباب و انگیزههای آن را بررسی کنیم .
در این راستا ، از وضوی مسلمانان در صدر اول اسلام ، شروع میکنیم و از رهگذرِ آن ، ریشههای این اختلاف را روشن میسازیم .
1) 1 . این دو روش ، در وضوی مذاهب چهار گانه اهل سنت و وضوی شیعه امامیه ، خلاصه میشود ؛ یکی از آنها پاها و اعضای وضو را سه بار میشوید و گاه برداشتن آب را برای مالیدن به سر مجاز میشمارد ، و دیگری بر لزوم مسح پا عقیده دارد و بر این باور است که هر که دو بار وضو بگیرد ، خدا دو بهره [ از رحمتش ] به او بخشد و شستن سه باره اعضا بدعت میباشد و آب بر سر ریختن جایز نیست ؛ چرا که حکم مسح را که آیه وضو بیان میکند ، به کلی ساقط میسازد [ و در این حالت ، سر شسته میشود ، نه آنکه مسح گردد ] .
بی گمان مسلمانان در صدر اول اسلام ، همان گونه وضو میگرفتند که پیامبر صلیاللهعلیهوآله وضو میساخت ، هیچ اختلافی میان آنها ذکر نشده است . اگر اختلافی یافت میشد ، نشانهای که به آن اشاره کند ، به ما میرسید و کتابهای حدیث و سیره و اخبار ، آن را نقل میکردند ؛ چرا که قانونگذار میان امت به سر میبُرد و در پیِ تعلیم و ارشاد برای امتِ نوپایش بود ؛ چنان که فرمود : «صَلُّوا کما رَأَیْتُمُونی اُصَلِّی»(1)(همان گونه که میبینید من نماز میخوانم نماز گزارید) یا «خُذُوا عَنِّی مناسِککُم»(2)(مناسک [ و اعمال عبادی [خود را از من بیاموزید) .
بعید به نظر میرسد که در این امر عبادی ، میان مسلمانان اختلاف روی داده باشد ؛ همهشان برای دریافتِ دین [ و آداب و اعمال و فرامین آن ] به یک شخص مراجعه میکردند و از او حرف شنوی داشتند ؛ خدای سبحان میفرماید :
« فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَالرَّسُولِ » ؛(3)
اگر در چیزی اختلاف یافتید ، آن را به خدا و رسول بازگردانید .
مشاهده عملکرد پیامبر صلیاللهعلیهوآله را میتوان بر این افزود ، فعلی که «سُنّت» به شمار میرود و هر پوشیدگی و ابهام را از میان برمیدارد .
از دیگر سو [ میدانیم ] که اختلاف در بسیاری از امور امت ، زاییده عصرهای پسین (و پس از عهد پیامبر صلیاللهعلیهوآله ) میباشد . دکتر محمد سلام مدکور ، مینویسد :
در عصر پیامبر صلیاللهعلیهوآله میان صحابه در احکام فقهی ، اختلاف راه نیافت . آن
حضرت در میانشان بود و شریعت را برای آنها بیان میکرد .
اما پس از وفات پیامبر ، اسباب گوناگونی به اختلاف نظر و تباینِ گرایشها ، انجامید و گاه سیاست در این امر ، نقش داشت .(1)
آری ، گاه گفتهاند : سبب اختلاف امت در وضو ، وجودِ دو تشریع از سوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله به نحو تخییر است که آن حضرت ، هر دو شیوه را انجام میداد و اشارهای به [ دلیل ] آن نکرد ؛ یعنی گاه آن گونه وضو میگرفت که عثمان ،(2)عبد اللّه بن زید بن عاصم ،(3)رُبَیِّع (دختر مُعَوِّذ) ،(4)عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص ،(5)از پیامبر روایت میکند .
و گاه وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله همان وضویی است که علی علیهالسلام ،(6)رِفاعة بن رافع ،(7)اَوس بن اَبی اَوس ،(8)عَبّاد بن تمیم بن عاصم ،(9)و ... از آن حضرت ، روایت کردهاند .
اگر این مطلب ثابت شود ، هر دو شیوه وضو صحیح است و مکلَّف میتواند هر شیوه را که خواست انجام دهد و دیگری را رها کند و در این صورت ، وضو ، به دیگر احکام تخییری میماند .
لیکن این احتمال ، بسیار بعید است ؛ زیرا میدانیم مشروعیتِ احکام شرعی (خواه تعیینی باشند و خواه تخییری) برگرفته از کتابِ خدا و سنت است . به عنوان مثال ، بر کَفّاره قسم ، دلیلِ قرآنی هست که میفرماید : « فَکَفَّارَتُهُ إِطْعَامُ عَشَرَةِ مَسَاکِینَ مِنْ
1) 1 . مناهج الإجتهاد فی الإسلام : 144 .
2) 2 . صحیح بخاری 1 : 71 ، حدیث 158 ؛ صحیح مسلم 1 : 204 ، حدیث 226 .
3) 3 . صحیح بخاری 1 : 80 ، حدیث 183 ؛ صحیح مسلم 1 : 210 ، حدیث 235 .
4) 4 . سنن اَبی داود 1 : 31 ، حدیث 183 ؛ سنن بیهقی 1 : 64 ، حدیث 304 ؛ الإصابة 7 : 641 ترجمه 11166 .
5) 5 . صحیح بخاری 1 : 33 ، حدیث 60 ؛ صحیح مسلم 1 : 214 ، حدیث 241 .
6) 6 . صحیح ابن حِبّان 4 : 170 ، حدیث 1340 ؛ صحیح ابن خُزَیمه 1 : 101 ، حدیث 202 .
7) 7 . سنن ابن ماجه 1 : 156 ، حدیث 460 ؛ سنن دار قطنی 1 : 95 ، حدیث 4 .
8) 8 . سنن اَبی داود 1 : 41 ، حدیث 160 ؛ سنن بیهقی 1 : 286 ، حدیث 1271 .
9) 9 . صحیح ابن خزیمه 1 : 101 ، حدیث 201 ؛ کنز العمال 9 : 186 ، حدیث 26822 .
أَوْسَطِ مَا تُطْعِمُونَ أَهْلِیکُمْ أَوْ کِسْوَتُهُمْ أَوْ تَحْرِیرُ رَقَبَةٍ » ؛(1)کفّاره سوگند ، خوراک دادن به ده مسکین است (از سطحِ متوسط غذاهایی که به مصرف خانوادهتان میرسانید) یا پوشاندن لباس بر آنان یا آزاد کردن یک بنده .
در پرتو این آیه ، در مییابیم که حکم کفّاره قسم ، تخییری است ؛ پذیرایی از ده مستمند یا پوشاندن لباس بر آنها یا آزاد سازی یک برده .
در کَفّاره روزه ماه رمضان ، حدیث اَعرابی(2)و روایت ابو هُرَیره ،(3)دلالت دارند و نسبت به دیگر احکام تخییری ، حکم بر همین منوال است .
اما درباره وضو ، نه دلالت قرآنی هست و نه نصی از سنت نبوی ، و نه نقلی از صحابی داریم که دلالت کند پیامبر وضو را تخییری انجام میداد و حتی یک روایت (هر چند ضعیف) از سوی شیعه و سنی در دسترس نیست که بر تخییر ، رهنمون باشد .
آنچه هست ، صدور یک گونه وضو از پیامبر صلیاللهعلیهوآله است . اگر آن حضرت در وضو ، دو شیوه را به کار میبست ، معقول نمینمود که راوی حدیثِ «غَسل» (شستن پا) ندیده باشد که پیامبر بر پاها مسح میکشد و به عکس .
این حقیقت ، عدم لحاظِ تخییر را در وضو ، ثابت میکند .
آری ، در نقلِ فعل رسول خدا صلیاللهعلیهوآله اختلاف است . بعضی بر این باورند که آن حضرت ، پاهایش را شست و بعضی دیگر بر این عقیدهاند که پیامبر بر پاها مسح کشید و هر کدام از این دو ، بر نظرِ خویش ، به قرآن و سنت ، استناد میکنند .
اگر پژوهشگر ، اقوال علمای اسلام را جست و جو کند ، در مییابد که «وضو» نزد آنان تعیینی است ، نه تخییری ؛ بیشتر پیروانِ مذاهبِ چهارگانه اهل سنت به لزوم شستنِ پاها قائلاند (نه چیز دیگر) اما شیعه امامیه ، جز مَسح را بر نمیتابد .
هر کدام از این دو (افزون بر ادعای استظهار ادعاشان از قرآن) آن را به فعلِ پیامبر صلیاللهعلیهوآله نسبت میدهند ، که در روایاتِ صحیح آنها آمده است .
اما کسانی که به جمع (میانِ غَسْل و مَسْح)(1)یا تخییر(2)قائلاند ، بر این اساس که پیامبر صلیاللهعلیهوآله میان آن دو جمع کرد یا به یکی از این دو روش مخیّر ساخت یا آیه قرآن به جمع یا تخییر فرا میخواند ، گرایش ندارند ، بلکه از آن رو قائل به جمعاند که این شیوه ، مطابق با احتیاط است یا احتیاط ، طریق نجات میباشد ، زیرا نزدشان ثابت است که در قرآن «مَسْح» وارد شده و در سنت «غَسْل» (شستن) به چشم میخورد ، پس از باب احتیاط باید هر دو را پاس داشت ، نه اینکه بر این اساس باشد که پیامبر صلیاللهعلیهوآله میان هر دو روش جمع کرد یا جمع میان آن دو ، از پیامبر روایت شده است .
نسبت به قائل به تخییر نیز ، ماجرا به همین نحو است . آموزه «مَسْح» و «غَسْل» نزد وی با هم برابرند اگر مکلّف ، به هر کدام از آن دو عمل کند ، معذور است ؛ زیرا هیچ یک از آن دو ـ نزد وی ـ بر دیگری رجحان ندارد تا او را ملزم به آن سازد .
بنابراین ، ادعای تخییر ، تنها رأی گروهی اندک از فقهای پیشین ماست و اجماع مرکّب میان مسلمانان را (بر اینکه وضو یا مَسْحی است و یا غَسْلی میباشد) نمیتوان با نظریه این گروه ناچیز ، از بین بُرد ، بلکه ادلهای در اینجا هست که بر اساسِ آنها یکی از دو طرف را ترجیح میدهیم و در نتیجه معنایی برای «تخییر» باقی نمیماند .
تاریخ ، اختلافی را در وضو ـ میان مسلمانان ـ در این دوران ، نقل نمیکند و این ، به جهتِ نزدیکی آن به عهد پیامبر صلیاللهعلیهوآله است . اگر اختلافی میبود ، آشکار میشد ، بلکه تحقیق ، نبودِ اختلاف را گویاست ؛ چرا که حکم وضو ، مانند دیگر احکام شرعی (عاریه ، شُفعه ، عتق ...) نمیباشد که امکانِ ادعای بی خبری یا نفهمی حکمِ آن رَوَد به این دلیل که این احکام ، چندان محل ابتلا نبودند و از اهمیتی که در وضو نهفته ، تهیاند .
وضو ، کاری است که مسلمان ، روزانه چند بار به آن دست مییازد و مهمترین امور عبادی بر آن توقف دارد . اختلاف در امری این چنین ، دهشتآور و تعجب برانگیز است و شگفتی آنجا فزونی میگیرد که وقوع آن را همراه با فقدانِ دلیل یا نص شرعی (که بر آن دلالت کند) تصوّر کنیم .
در اینجا با تأکید میگوییم : وضو ، از اموری است که قاعده «لو کان لَبانَ» (اگر میبود ، آشکار میشد) بر آن منطبق میشود . عدم ورود نص [ در آن ] از عدم وجود اختلاف خبر میدهد و فقدان واکنشی از سوی صحابه (یا چیزی شبیه آن) در امر وضو ، شاخصِ استقرارِ وضع ، میان مسلمان در این زمینه و تعبُّد آنها به سیره پیامبر است .
علی رغم آنکه ما با دقت ، کتابهای تاریخ را ورق زدیم تا یک نشانه را بیابیم که ما را به اختلاف مسلمانان در یکی از احکام وضو ـ در این دوره ـ رهنمون باشد ، به اثر قابل ذکری دست نیافتیم .
باری ، عدم بیانی برای وصفِ وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله از سوی خلیفه اول ، دلیل دیگری بر استقرارِ امت بر وضوی نبوی است ؛ زیرا وضو ، از بدیهیاتی گشت که احتیاج به آموزش در آن احساس نمیشد ، بلکه از امور معروف ، واضح و متداولی بود که به تأکید خلیفه بر تعلیم و بیان کیفیتِ وضو و تکرارِ آن ، نیاز نداشت .
اگر در آن زمان اختلافی رخ میداد یا چیزی که بیان و توضیح را میطلبید ، نمود مییافت ، ابوبکر (برای قطع ریشه اختلاف) ویژگی وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله را برای مردم تبیین میکرد ؛ به ویژه آن گاه که بر فعلِ فرزندانِ ابوبکر (محمد ،(1)
لیکن در «الغارات 1 : 244 ـ 245» که به چاپ رسیده ، به جای مسح پاها «غسل الرجلین» (شستن دو پا) ثبت است !
تفصیل کلام در این زمینه ، خواهد آمد .
عبد الرَّحمن ،(2)عایشه(3)) پی ببریم و اینکه وضوی آنان با وضوی مخالفانِ عثمان ، هماهنگ است .میدانیم که ابوبکر با «اهل رَدّه» جنگید با این توجیه که آنان میان نماز و زکات جدایی انداختند ، چگونه میتوانست کسی را که به تحریف وضو دست مییازید پذیرا باشد (اگر آن در عهد وی رخ میداد) ؟!
اینها قراین جدیاند که بر عدم وجود اختلاف در زمانِ وی دلالت دارند ؛ زیرا اگر اختلافی میبود ، در مصادر معتبر وارد میشد ؛ چنان که در موارد مشابه ، ثبت چنین اختلافهایی را در منابع میبینیم .
1) 1 . شیخ مفید (م413ه) در کتاب «امالی : 367» از ابو اسحاق همدانی (ابراهیم بن محمد ثقفی ، صاحب کتاب الغارات) روایت میکند که گفت : علی علیهالسلام به محمد بن ابوبکر نوشت «وانظر إلی الوضوء فإنّه من تمام الصلاة» (به وضو بنگر که آن از تمامِ نماز است) سپس امام چگونگی وضو را برایش بیان میکند و در آن ، مسح بر پاها هست .
2) 2 . صحیح مسلم 1 : 213 ، حدیث 240 ؛ مسند احمد 6 : 113 ؛ نیز بنگرید به بحث «دوره امویان» در همین پژوهش .
3) 3 . این را در بحثِ «دوره امویان» روشن خواهیم ساخت .
با اینکه همه جا را گشتیم و تاریخ اختلاف مسلمانان را در وضو ـ در این دوران ـ وارسی کردیم بر نشانهای به وجود اختلافِ جوهری میانِ مسلمانان (در این زمینه) دست نیافتیم به جز در مسئله ناچیزی که درباره جواز مسح بر پاافزار و عدمِ آن است .
در تفسیر عیّاشی ، از زُرارة بن اَعْیَن و ابوحنیفه ، از ابوبکر بن حَزْم ، آمده است که گفت :
مردی وضو گرفت و از روی کفش بر پا مسح کشید ، و به مسجد درآمد و نماز گزارْد .
علی علیهالسلام آمد و بر گردنش پا نهاد و فرمود : وای بر تو ! بی وضو نماز میخوانی ؟!
آن مرد گفت : عُمَر مرا به این کار امر کرد !
امام علیهالسلام دستش را گرفت و پیش عُمَر بُرد ، با صدای بلند فرمود : بنگر بر تو چه روایت میکند ؟!
عُمَر گفت : آری ، من او را دستور دادم ؛ رسول خدا [ بر کفش [مسح میکرد .
علی علیهالسلام پرسید : پیش از نزولِ سوره مائده یا بعدِ آن ؟
عُمَر گفت : نمیدانم .
علی علیهالسلام فرمود : چرا به چیزی که نمیدانی فتوا میدهی ؟! قرآن ، بر مسح بر پاافزار پیشی گرفت .(1)
در این حدیث ، اشاراتِ فراوانی هست . آنچه در این مقام برای ما مهم است عبارت «ما یَرْوی هذا علیک» (چه چیز بر تو روایت میکند) به جای «ما یَرْوی هذا عنک» (چه چیز از تو
1) 1 . تفسیر عیاشی 1 : 297 ، حدیث 46 .
روایت میکند) میباشد .
از سخنِ امام علی علیهالسلام به دست میآید که آن حضرت ، این شخص را متهم ساخت که سخنِ خودش را به عُمَر نسبت میدهد ؛ زیرا بدیهی مینمود که متنِ سنت ، مَسح بر پاهاست ، نه بر پاافزار .(1)
به زودی روشن خواهیم ساخت که محدثان در تحریف اخبار وضو ، نقش زیادی داشتند و این کار ، از طریق شرحِ عناوین ابواب فقهی بر اساس فهم مذهبیشان صورت گرفت ؛ چرا که روایات مسح بر پاها را تحتِ باب مسح بر پاافزار ، آوردند و این ، خیانت بزرگی است .
از ظاهر قول امام میتوان دریافت که مسح بر پا ـ نزد همگان ـ در نهایتِ وضوح بود و گرنه انکارِ آن حضرت درست نبود و نمیتوانست ادعا کند که سخنِ آن مرد چرند است .
طَبَرانی ـ به سند خود ـ از ابن عباس نقل میکند که گفت :
سعد و عبد اللّه بن عُمَر ، نزد عُمَر ، درباره مسح بر پاافزار سخن میگفتند . عُمَر به عبد اللّه ، گفت : سعد از تو فقیهتر است .
عبد اللّه گفت : ای سعد ، انکار نمیکنیم که رسول خدا بر پاافزار مسح میکرد ، لیکن آیا هنگامی که مائده نازل شد ، بر پاافزار مسح میکرد ؟ این سوره ، هر چیزی را استوار ساخت و بعد از سوره برائت ، آخرین سوره قرآن است .(2)
ما درصدد سامان بحث ، در راستای جواز مسح بر پاافزار یا عدم آن نیستیم . سخنِ ما این است که : اختلاف [ در این زمینه ] مکتبِ وضوئی کاملی را پدید نیاورد ، بیشتر روایاتی که از عُمَر درباره وضو رسیده ، بر مدار یک نقطه میچرخد و حالت معینی از
حالات وضو را بیان میدارد و بر اختلاف دیگری میان اصحاب ـ در آن زمان ـ دست نیافتیم .
اختلافی که هم اکنون در وضو هست ، در آن روزگار وجود نداشت ؛ مثل اینکه آیا حکم شستن دستها از سر انگشتان تا آرنج میباشد یا به عکس است ؟ آیا باید همه سر را مسح کشید یا مسح بعضی از سر جایز میباشد ؟ حکمِ مسحِ گردن چیست ؟ آیا از آداب وضوست یا خیر ؟ و ...
عدم نقلِ وضوی بیانی از سوی عُمَر و عدم تأکید او بر آموزش وضو برای مسلمانان ، دلیل بر این است که اختلاف میان مسلمانان [ در وضو ] اندک بود و دو مکتب و دو نوع وضو را (که امروزه شاهدیم) تشکیل نداد ؛ زیرا اگر چنین بود ، عُمَر در ارشاد مردم میکوشید و آنان را به وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرا میخواند .
بر اساسِ آنچه کتابهای سیره و تاریخ ، نقل کردهاند ، عُمَر بدان خاطر که ابراهیم بن عبد الرّحمان بن عوف ، لباسِ حریر پوشید ، پیراهنش را درید(1)و بر فرزندِ او عبد الرّحمان اوسط (که به ابو شَحْمَة کنیت داشت) به جهتِ شرب خمر ، برای بار دوم ـ در حالی که وی مریض بود ـ حَدّ جاری کرد .(2)عُمَر ـ تنها ـ به سبب غزلِ زن آوازه خوانی ، برخورد تندی با یک جوان کرد(3)
هَل مِن سَبیل إلی خَمْر فَأَشْرَبَها *** َم هل سَبیل إلی نَصْر بن حَجّاج
ـ آیا میتوان به بادهای دست یافت که سر بکشم ؟ آیا راهی برای وصالِ نَصْر بن حَجّاج هست ؟!
عُمَر این را شنید و نصر را از مدینه ، سوی بصره بیرون راند .
بنگرید به ، حلیة الأولیاء 4 : 322 ؛ الإصابة 6 : 485 ، ترجمه 8445 .
(و دیگر موضعگیریها) .هنگامی که اهتمام عُمَر به احکام شریعت بدین پایه است ، اگر میان مسلمانان در وضو اختلاف درگرفته بود ، چرا از سوی او شاهد وضوی بیانی نیستیم ؟!
والیان به نقل اخبار میگساری (و دیگر چیزها) از شهرها به خلیفه اهتمام داشتند ، چرا نقل خبری درباره وضو را نمیبینیم ؟!
اگر وقوع اختلاف در وضو در این دوران ، درست باشد ، سکوت عُمَر در این زمینه چگونه ممکن است ؟! وضو از واجباتی است که بسیاری از عبادات (نماز ، حج و ...) بر آن متوقفاند .
بنابراین ، پیدایش گرایش وضویی مخالف با سنت پیامبر و فعل آن حضرت را ـ در عهد عُمَر ـ بعید میشماریم ؛ چرا که اگر میبود ، نقل میشد . عدم توجه عُمَر به این مسئله مهم و حساس ، دلیل استقرار مسلمانان بر وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله است .
عَیْنی در عُمدة القاری عُمَر را از راویان وضوی مَسْحی از پیامبر ، میشمارد ؛ زیرا میگوید : «ومنها حدیث عُمَر ...» از آنهاست حدیث عُمَر ، که ابن شاهین در کتابِ ناسخ و منسوخ آورده است .(1)
1) 1 . عمدة القاری 2 : 240 . وی پس از این سخن ، در آن به جهتِ «عبد اللّه بن لَهِیْعَه» خدشه میکند . در بحث روایی به مناقشه این خبر ، خواهیم پرداخت .
عُثمان بن عَفّان ـ از میانِ خلفای سهگانه نخست ـ تنها خلیفهای است که ویژگی وضوی پیامبر را به طور کامل ، حکایت میکند و برای ما از پیامبر صلیاللهعلیهوآله وضوی بیانی را بر زبان میآورد .
بُخاری و مُسلم ـ به سندشان از ابن شهاب ـ روایت کردهاند که ، عَطاء بن یزید لَیْثی به او خبر داد که حُمْران (مولای عثمان) او را خبر داد که :
عثمان بن عَفّان [ آب ] وضویی خواست ، سپس وضو گرفت . دو کفِ دستش را سه بار شست ، سپس مضمضه و استنشاق کرد ، آن گاه سه بار صورتش را شست و پس از آن ، سه بار به شستن دست راست تا آرنج پرداخت و دست چپ را هم مثل این شست و آن گاه سرش را مسح کرد . پس از این کار ، سه بار پای راستش را تا قوزک پا شست و پای چپ را همین گونه شست .
سپس گفت : به این شیوه که من وضو گرفتم ، دیدم که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله وضو گرفت و آن گاه فرمود :
هرکس به همین شیوه من وضو بگیرد ، سپس برخیزد و دو رکعت نماز گزارد ، و در این میان ، حدیثِ نفس نکند ، گناهانِ گذشتهاش آمرزیده شود .
1 . مُتَّقی هندی ، از ابو مالک دمشقی نقل کرده است که گفت :
حُدِّثتُ أَنَّ عثمان بن عَفّان ، اخْتُلِفَ فی خلافته فی الوضوء ؛(1)
برایم روایت شده است که در خلافتِ عثمان ، در وضوء اختلاف پدید آمد .
2 . مسلم در صحیح خود از قُتَیْبَة بن سعید و احمد بن عَبْدَه ضَبِّی
1) 1 . کنز العمال 9 : 193 ، حدیث 26890 .
آورده است که گفتند : برای ما حدیث کرد عبد العزیز (که همان دراوَرْدی است) از زید بن اَسْلَم ، از حُمران (بنده آزاد شده عثمان) که گفت : برای عثمان آب وضویی آوردم ، وی وضو گرفت ، سپس گفت :
إنَّ ناسا یَتَحَدَّثونَ عن رسول اللّه بأحادیث ، لا أَدْری ما هی ! إلاّ أَنّی رَأَیتُ رسولَ اللّه تَوَضَّأَ مثلَ وضوئی هذا ، ثُمَّ قال : مَن تَوَضَّأَ هکذا غُفِرَ له ما تَقَدَّم مِن ذَنبه ؛(1)
مردمانی احادیثی را از پیامبر روایت میکنند که نمیدانم چیستند ! جز اینکه دیدم پیامبر مانند این وضویم وضو گرفت ، سپس فرمود : هرکه این گونه وضو بگیرد ، گناهان گذشتهاش آمرزیده شود .
این جلد از موسوعه وضو ، به بُعد تاریخی آن اختصاص دارد و پیداست که مُورِّخی که در پی استقراء و تحلیل است از هر سخنی که او را سودمند افتد ، کمک میگیرد ؛ گاه از اَخباری که تاریخ نویس باز میگوید ، بهره میبرد یا از روایتِ مُحدِّث استفاده میکند یا به کلام فقیه متکلم مدد میجوید ، و گاه شاهدی از بیت شاعری را شکار میکند یا از هر چیز دیگری که به دستش آید ، سود میبرد .
ما در این پژوهش ، گاه یک امر تاریخی را از متنِ روایی یا کتابی که در قرنهای نخست سامان یافته ، بیرون میکشیم . از آنجا که این دو حدیث در قرن دوم و سوم هجری صادر شدهاند از نظر تاریخی حایز اهمیتاند ؛ زیرا مُتَّقی هندی در سال 975 هجری و سُیُوطی در 911 هجری درگذشتند و این دو ، این خبر را از سُنَن سعید بن منصور نقل میکنند که در سال 227 هجری از دنیا رفت و او ، از ابو مالک دمشقی تابعی
1) 1 . صحیح مسلم 1 : 207 ، حدیث 229 ؛ مسند اَبی عوانه 1 : 190 ، حدیث 602 ؛ کنز العمال 9 : 184 ، حدیث 26797 .
روایت میکند که در صحابی بودنش اختلاف است .(1)
این حدیث ، به وضوح بیان میدارد که اختلافِ مسلمانان در امر وضو ، در خلافتِ عثمان ، ورد زبان شد .
نسبت به خبر مسلم بن حَجّاج قُشَیری نیز حال چنین است . او از امامان حدیث میباشد و نَصّ وی صریح است که این اختلاف در عهد عثمان روی داد ؛ زیرا وی از قُتَیبة بن سعید (م204ه) روایت میکند و قُتَیبه و احمد بن عَبْدَه ، از عبد العزیز بن محمد بن عبید دَراوَرْدِی (م187ه) حدیث میآورد و عبد العزیز از زید بن اَسْلَم (م136ه) نقل میکند و زید از حُمران ، و او از عثمان .
بدین ترتیب ، این دو خبر ، صرف نظر از ارزش حدیثیشان ، به لحاظ تاریخی ارزشمندند و نقل ما تنها به خاطر اعتبار حدیثی آن دو و عدم اعتبارشان نیست ، بلکه برای جایگاه تاریخی آنها نزد ما و هر پژوهشگری است . پس هر آنچه در این بخش خواهد آمد ، با این رویکرد است ، نه استدلال بر آنها بر اساسِ ضوابط و معیارهای رجالی و درایت حدیث .
این نکتهای است که دوست میدارم خواننده ـ پیش از شروع بحث ـ بدان توجه کند .
اکنون به تحلیل این دو حدیث و چگونگی استفاده از آن دو ـ به لحاظ تاریخی ـ میپردازیم تا تاریخ اختلاف مسلمانان را در وضو و نزاعهایی را که در اطرافِ آن هست ، بشناسیم .
1) 1 . در «تاریخ دمشق 67 : 197» آمده است که وی در میان صحابه ذکر شده ، ولی ثابت نشده که صحابی باشد ؛ در «الجرح و التعدیل 9 : 434» وی شخصی مجهول به شمار آمده است .
دو متنِ پیش گفته ، ما را بر امور زیر آگاه میسازد :
یک : این دو حدیث ، از پیدایش اختلاف میانِ مسلمانان در وضو ، خبر میدهد و اینکه آنان دو خط مشی متمایز یافتند :
الف) وضوی خلیفه ، عثمان بن عفّان .
ب) وضوی گروهی از مسلمانان .
هر کدام از این دو ، با انتساب وضویشان به پیامبر ، عمل خود را مشروع میدانستند . گروهی از مردم (آن چنان که عثمان میگوید) از پیامبر صلیاللهعلیهوآله حدیث میکردند ، اما خلیفه ، به آنچه خود دید استدلال میکند و میپندارد که وضوی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله همان وضوی اوست ؛ چرا که میگوید : دیدم که رسول خدا چونان من وضو گرفت .
دو : نص اول ، بیان میدارد که اختلاف در وضو ، در عهد عثمان رخ داد ؛ زیرا ابو مالک میگوید : «برایم حدیث شده است که در خلافتِ عثمان ، در وضو اختلاف پدید آمد» . این ـ خود ـ اشاره دارد به اینکه پیش ازین دوران ، اختلافی در وضو وجود نداشت .
در آینده درخواهیم یافت که عثمان در بخشی از خلافتِ خویش ، همچون دیگر مردم وضو میگرفت .(1)و این وضوی جدیدش ، شبیه نماز او در «مِنی» است که نماز را در آن تمام به جای آورد ، بعد از آنکه در عهد پیامبر و در روزگار ابوبکر و عُمَر و در بخشی از خلافتِ خود ، آن را شکسته میخواند .
همچنین عثمان ، اذانِ سومی را در روز جمعه ، افزود و خطبه را در نماز عید فطر و قربان [ که بعد از نماز است ] پیش از نماز خواند .
سه : این عبارتِ خلیفه که «مردمانی حدیث میکنند» مشروعیت فعل آنان را
1) 1 . بنگرید به ، کنز العمال 9 : 436 ، حدیث 26863 .
میرساند که از رسول خدا مروی است ؛ زیرا عثمان ، روایتِ آنها را در وصفِ وضو ، دروغ نمیشمارد ، بلکه به این سخن که «لا أدری» (نمیدانم) بسنده میکند .
بدین ترتیب ، وضوی آن مردمان [ که عثمان نسبت به حدیث آنان خود را به نفهمی میزند ] همان وضوی پیامبر است ؛ چرا که معقول نمینماید مسلمانان وضویی را حدیث کنند و خود بدان عامل نباشند ، به ویژه آن گاه که حدیثشان بر خلاف عمل (و وضوی) کسی باشد که بر مسلمانان حکم میراند ، اما مردم ، وضوی او را نمیپذیرند و آن را وضوی پیامبر نمیشمارند .
پوشیده نماند که اختلاف میان مردم و خلفا ، اختلافی فکری و ریشهدار بود ؛ زیرا خُلفا از تدوین حدیث پیامبر صلیاللهعلیهوآله و نقل آن باز میداشتند به عکس گروهی از صحابه که به تدوین و تحدیث میپرداختند ، هر چند شمشیر آخته بر گردنشان نهند .(1)
بنگرید به ، تاریخ دمشق 66 : 194 ؛ سنن دارمی 1 : 146 ؛ سیر أعلام النبلاء 2 : 64 ؛ طبقات ابن سعد 2 : 354 .
در «حلیة الأولیاء 1 : 161» آمده است که جوانی از قریش [ از مزدوران حکومت ] بالای سر ابوذر بود و گفت : مگر امیرالمؤمنین تو را از فتوا نهی نکرد ؟!
در «فتح الباری 1 : 161» ابن حجر میگوید : کسی که به ابوذر خطاب کرد ، مردی از قریش بود و عثمان او را از حدیث بازداشت .
بخاری در «صحیح بخاری 1 : 37» این حدیث را میآورد بی آنکه نهی عثمان را ذکر کند و به آن جوان قریشی که مراقب ابوذر بود ، اشاره نماید .
در شرح حال سهل بن سعد ساعدی آمده است : حجاج دستور داد که بر دست جابر بن عبد اللّه انصاری و بر گردن سهل بن سعد ساعدی و اَنس بن مالک ، مُهر نهند . با این کار میخواست آنان را ذلیل سازد و مردم از آنها دوری کنند و حدیث نشوند . بنگرید به ، الاستیعاب 2 : 664 ، رقم 1089 ؛ اُسد الغابه 2 : 366 .
چهار : جمله «ناسا» (مردمانی) یا «لا أدری ما هی» (نمیدانم که آنها چیست) حاکی
1) 1 . مانند سخن ابوذر که گفت : «لو وَضَعْتُم الصَمْصامة علی هذه ـ وَأَشار إلی قفاه ـ ثمّ ظَنَنْتُ أَنّی أُنفِذُ کلمةً سَمِعْتُها مِن رسول اللّه قبلَ أن تُجیزوا عَلَیّ لاَءَنْفَذْتُها» ؛ اگر شمشیر تیز برگردنم نهید و من احساس کنم که سخنی را که از رسول خدا شنیدهام باید بگویم ، پیش از آنکه سر از بدنم جدا سازید ، آن را بر زبان آورم [ صحیح بخاری (یک جلدی) : 91 ، ذیل حدیث 67 ] .
از ناچیز انگاری این مردمان از سوی خلیفه است و اینکه آنها صحابیانی بی نام و نشاناند . آیا به راستی چنین بود ؟ یا عثمان با این شیوه میخواست با آنان درافتد و سرشتِ ستیزهجویی ، میطلبید که خلیفه ، آنان را ناچیز بداند .
چرا اختلاف در این دوران روی داد و در عهد ابوبکر و عُمَر دیده نمیشود ؟ چرا صحابه ، بدعت و دین سازی را به عثمان نسبت میدهند و این گونه نسبتها را درباره شیخین نمیبینیم ؟
اگر قائل شویم که این وضوی جدید را عثمان پدید آورد ، سبب و انگیزهاش از چنین رویهای چه بود ؟ با اینکه میدانست این کار ، اعتراض صحابه را در پی خواهد داشت .
آیا وضو ، از امور مالی یا سیاسی یا حکومتی است تا با آن ، بر اساسِ مصلحتِ حکومت و سرزمینها ، برخورد شود ؟
چگونه ممکن است گروهی از مردم ، بر شعور مسلمانان بی باکانه بتازند و به وضویی دست یازند که بر خلافِ وضوی خلیفه و وضویی است که مسلمانان ، مدتها به آن پایبند بودند ؟!
آیا معقول است که آنان دو دستگی میانِ مسلمانان را آغازیده باشند و با وجود این ، کتابهای سیره و تاریخ از آنها بی خبر بماند و اسامیشان را خاطر نشان نسازد ؟!
چرا رویارویی بزرگانِ صحابه را با آنان نمینگریم و وضوهای بیانی از سوی آنها بروز نمینماید تا این خط مشی بدعتآمیز جدید را درهم شکند ؟
به چه سبب ، خلیفه میگوید : «نمیدانم ...» آیا به راستی او نمیدانست ؟
چگونه وی ـ با اینکه از مسلمانانِ نخست و خلیفه کنونی آنان بود ـ از این وضو ، بی خبر ماند ؟
اگر عثمان ، در این باره چیزی نمیدانست ، چگونه به خود اجازه داد اَحادیثِ
کسانی را که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت میکردند ، مجهول بداند ؟ و اگر میدانست که آنان بر پیامبر دروغ میبندند و آنچه را نادرست است به او نسبت میدهند ، چرا آنان را شهره نساخت و به زندان نیفکند ؟
این سؤالات و پرسشهای دیگر را در لابلای این پژوهش ـ به خواست خدا ـ پاسخ خواهیم گفت .
لیکن شایان توجه در این عرصه این است که خلیفه ـ خود ـ عهدهدار مسئله وضو شد ، سببِ این کار چه بود ؟
چرا روایتِ عثمان ـ در حکایت وضوی پیامبر ـ بیشترین و صحیحترین روایت مورد اعتماد (در ابواب فقه و کتابهای حدیث) به شمار میرود ؟ با اینکه میدانیم صورتِ وضو ، از بزرگان صحابه (که در رکاب پیامبر بودند و گرد آن حضرت میچرخیدند و روزگار گذراندند و به صدها تن میرسیدند) نقل نشده است .
چرا از اینان که صاحب بیشترین روایاتاند ، کیفیت وضو نقل نشده است ؟ با اینکه بسیاری از آنها اهل فقه و علم و گنجه آثار بودند و به دقایقِ امور توجه داشتند ، و همین کساناند که نظر اسلام را در عرصههای مختلف حیات ، برای ما بیان کردهاند .
آیا معقول است که مُقرَّبان و صاحبانِ احادیث فراوان ، در بیانِ چگونگی وضو ساکت بمانند (اگر در آن امر پوشیدهای باشد که بیان و توضیح بخواهد) ؟!
چرا عثمان ، ذاتا به وضو تأکید دارد (نه فروع اسلامی دیگر) ؟
آیا این تأکید ، از سوی عثمان است یا حُمران (برده آزاد شده او) اصرار دارد که آن را میانِ مسلمانان نشر دهد ؟
چرا مسئله وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله در وقتی تحریک میشود که خلیفه از مشکلات و بحرانهای شدید در اداره سیاسی و سیاستِ مالی و مکتب فقهیاش (بلکه در طرز تفکر و دیگر شئون خویش) درماند ؟
آیا حالتِ طبیعی اقتضا نداشت که نصوص بیانیِ حاکی از وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله در حالتِ استقرار اوضاع و از سوی صحابهای چون اشخاص زیر ، صادر میشد ؛ از اَمثالِ : اَنس بن مالک ، عبد اللّه بن مسعود ، عمّار یاسر ، ابوذر غِفاری ، جابر بن عبد اللّه انصاری ، اُبَیّ بن کعب ، مُعاذ بن جَبَل ، سلمان محمدی ، ابو موسی اَشعری ، بِلال بن رَباح ، ابو رافع ، زنانِ پیامبر ، موالی آن حضرت ، و دیگر کسانی که پیوسته در رکابِ پیامبر بودند .
اعتراضِ اَنس بن مالک (خادم پیامبر) بر حجّاج در اهواز (هنگامی که حجاج در توجیه وضوی غَسْلی بیان داشت که آلودگی را بهتر میزداید) به چه معناست ؟
چرا بر وضوی بیانی از سوی عبد اللّه بن مسعود دست نمییابیم با اینکه وی صاحب ظرف وضوی پیامبر و نعلین(1)
بخاری در «صحیح بخاری 3 : 1368 ، حدیث 3532» از ابو درداء نقل میکند که : ابن اُمّ عبد [ عبد اللّه بن مسعود ] صاحب نعلین و وساده و آفتابه پیامبر .
و مسواک(2)و اَسْترِ آن حضرت است ؟اِصرار عثمان را بر تبعید عَمّار و ابوذر (و دیگر صحابه) به چه چیز میتوانیم حمل کنیم ؟
چرا حَجّاج بر دست جابر بن عبد اللّه انصاری و اَمثالِ وی (اگر آنچه را روایت میکردند خشنودشان میساخت) مُهر میزند [ و اجازه نقل حدیث نمیدهد ] ؟
از همه مهمتر ، چرا عثمان کودکی از صحابه همچون زید بن ثابت را پیش میاندازد و ابن مسعود را (که ششمین مسلمان است) پس میزند ، در حالی که مینگریم عبد اللّه بن عَمْرو از پیامبر روایت میکند که فرمود : «قرآن را از چهار تن برگیرید : ابن
مسعود ، اُبَیّ بن کَعْب ، مُعاذ بن جَبَل ، سالم غلام اَبو حُذَیفه»(1)و در میان آنها زید بن ثابت را نام نبرد .
چرا وضوی غَسْلی به گروه محدودی (مانند : عثمان ، عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص ، رُبَیِّع بنت مُعَوِّذ و ...) اختصاص دارد ؟
چرا روایاتِ این وضو ، بیشتر از سوی کسانی صادر شده که به دین سازی و بدعت متهماند ، و کسانی که به دو بارِ شتر [ یا دو لنگه خورجین ] از کتابهای یهود در جنگ «یرموک» دست یافتند ،(2)و آنان که در آن کتابها نظر افکندند و به آنها توجه کردند (به تعبیر ذَهَبی درباره عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص)(3)و از کسانی بودند که در برابر سخن پیامبر ـ در عهد آن حضرت ـ اجتهاد ورزیدند .
افزون بر این ، طبیعتِ اشیا فراوانی احادیث وضو را در روایاتِ اشخاصِ کثیر الحدیث ـ که نزد پیامبر قرب و منزلت داشتند ـ اقتضا میکرد (با آگاهی بر اینکه ابن مسعود ، از عثمان و عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص ، بیشتر حدیث دارد و پیشتر از آن دو اسلام آورد) اگر وضوی بیانی از رسول خدا ضرورت داشت ، چرا در کتابهای صحاح و سُنَن ، ابن مسعود آن را برای ما حکایت نمیکند ؟
به نظر میرسد در ورای این مسئله امر پوشیدهای هست ؛ به ویژه بعد از آنکه در این باب ، از شیخین وضوی بیانی را نمینگریم ، با اینکه آن دو ، بسیاری اوقات به مصلحت استدلال میکردند و نیز در عهد پیامبر صلیاللهعلیهوآله اجتهاد ورزیدند ؛ چنان که هر دوشان ـ همچون عثمان ـ کم حدیثاند ، لیکن در بیان وضوی پیامبر ـ طبق رأیشان ـ به
اجتهاد دست نیازیدند و مصلحتی بر وضوی خاصی پای نفشردند .
آیا ابوبکر و عمر ، از بزرگان قوم و از سابقان در اسلام نبودند ؟ آیا فقیهتر و فرانگرتر از عثمان به شمار نمیآمدند و در ضبطِ روایت ، دقیقتر نیستند ؟
اگر امر چنین است ، چگونه میتوان پذیرفت که آن دو ، موضوع عبادیِ بدین پایه از اهمیت را واگذارند ؛ با اینکه در تعلیم احکام شرعی به مسلمانان و رساندنِ آموزههای دین به آنها ، به سخت کوشی و شدت عمل ، مشهورند .
هرگاه بپذیریم که نبردهای معروف به «جنگهای ردّه» و فتح عراق و بحرین (و دیگر جاها) ابوبکر را از اهتمام به بعضی از مسائل شرعی بازداشت ، نسبت به عُمَر ، این سخن جا ندارد ؛ چرا که مشهور است که وی تازیانهاش را بر دوش میانداخت و در بازارها و راهها و کوچهها میگشت تا اگر فسادی دید ، اصلاح کند و احکام و آداب و سنن لازم را به مردم بیاموزد .
چنان که گفتهاند : وی به قضایای مسلمانان و احکام آنها اهتمام میورزید و هرگاه بعضی از مسائل بر او دشوار میگشت ، بزرگانِ صحابه را گرد میآورد و از آنان نظر میخواست و در آن مسئله با آنان بحث میکرد .
[ در این جلسات مشورت ] عُمَر ، احکام جدید و رویدادها را با کسانی مانند علی علیهالسلام ، عبد اللّه بن عباس ، زُبَیر ، طَلْحه ، عبد اللّه بن مسعود (و دیگر بزرگان صحابه) مطرح میساخت .
اگر در آن زمان ، اختلاف یا اِبهامی در وضو بود ، چرا این مسئله مهم ، در مجالس این دسته از صحابه ، راه نیافت ؟!
این امر ، استقرار مسلمانان را در وضو (به همان گونه که در عهد پیامبر وجود داشت) نشان میدهد ، بلکه این مسئله به پایهای از بداهت و شیوع بود که از اَوّلیّات رسالت محمدی و از مُسلَّمات آن (بی کمترین شک و تردید یا شبههای) به شمار
میآمد .
روشن است صحابیای که وضو را نشناسد یا از چگونگی آن بپرسد ، شخصی بی خیال و سهل انگار در دین به شمار میرود ، بلکه این سؤال او ، از تشکیک در نماز و عباداتش خبر میدهد و چنین کسی تنها ادعای همنشینی با پیامبر را دارد (نه چیز دیگر) زیرا چگونه ممکن است شخصی با پیامبر مصاحبت داشته باشد و در عین حال ، وضو و اصول دین و فروع آن و آداب و سنن و واجباتش را نداند ، با اینکه پیامبر صلیاللهعلیهوآله 23 سال در میانِ آنان به سر بُرد .
اگر به ما بگویند : یکی از فقهای مسلمان در زمان حاضر ، تفاصیل وضو را نمیداند یا در این زمینه پرس و جو میکند ، ما در این حالت ، آنچه را درباره او گویند تصدیق نمیکنیم یا او را به جهل و نادانی متهم میسازیم ، به رغم آنکه وی با عصر رسالت 14 قرن ، فاصله دارد .
چگونه میتوان این ناآگاهی را درباره یک صحابی تصوّر کنیم ؟! بلکه درباره صحابهای که با پیامبر صلیاللهعلیهوآله زیستند و در سفر و حَضَر ، با او همدم بودند و به چشم خود میدیدند که آن حضرت عبادات و مناسکی را که خدای متعال (بر او و بر مسلمانان) واجب ساخت ، چگونه به جا میآوَرَد .
آری ، گاه یک صحابی و تابعی و فقیه ، به خاطر سالمندی ، چیزی را از یاد میبُرد ؛ چنان که برای عثمان پیش آمد ، چرا که از قَتاده نقل شده که گفت : حُمران بن اَبان با عثمان نماز میگزارد ، هرگاه عثمان خطا میکرد ، صواب را بر زبانش میانداخت .(1)
انکار نمیکنیم که وصف وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله از سوی راوی یا پرسش او از خصوصیاتِ احکام ، گاه برای تعلیمِ دیگران بود ، لیکن میپرسیم : چرا در کنار عثمان (که از صحابه کم حدیث به شمار میرود و ملازمانی اطراف اویند که از سوی مسلمانان
1) 1 . تهذیب الکمال 7 : 304 ؛ تاریخ مدینه دمشق 15 : 177 ؛ تاریخ الإسلام 5 : 396 و6 : 53 .
بیشتر سؤال برانگیزند) احادیث وضو را صحابهای که دارای روایاتِ فراواناند (و کسانی که در تاریخ اسلام نقش مهمی دارند) از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت نمیکنند ؟
و از این رو ـ و بر اساسِ آنچه آوردیم ـ با اطمینان میگوییم : اختلاف میان مسلمانان در وضو ، در مرحله آغازین تاریخ اسلام ، به راه نیفتاد ، بلکه در دوران عثمان پدید آمد ، همو که چندین روایت بیانی ـ در وصف وضوی پیامبر ـ از او رسیده است ؛ به ویژه روایاتی که برده آزاد شدهاش ، حُمران بن اَبان تمری ، از وی روایت میکند و دارای چندین طریق و سندند .
چنان که این وضو ، از رویکردهایی است که با روحیه عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص ، همنواست همان شخصی که همه روزها روزه میگرفت و شب زندهدار بود و با زنان همبستر نمیشد . پیامبر صلیاللهعلیهوآله از او خواست که دو روز در میان روزه بگیرد ، عبد اللّه گفتم : طاقتم بیش از این است ! پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : با فضیلتتر از این ، وجود ندارد .(1)
و در حدیث دیگر آمده است که گفت : با پیامبر بگو مگو کردم و چانه زدم تا اینکه فرمود : محبوبترین روزهها را ـ در نزد خدا ـ پیشه کن ، روزه برادرم داود ! یک روز در میان روزه بگیر .(2)
گفتهاند : عبد اللّه ، در آخر عُمر پشیمان شد ؛ زیرا از وی نقل شده که گفت : به پیری زودْرس و ضعف و ناتوانی گرفتار آمدم ، آرزو میکردم کاش خانواده و اموالم را غرامت میدادم و رخصت پیامبر را (که در هر ماه ، سه روز روزه ، پیشنهاد فرمود) میپذیرفتم .(3)
1) 1 . صحیح بخاری 2 : 697 ، حدیث 1875 و3 : 1256 ، حدیث 3236 ؛ صحیح مسلم 2 : 812 ، حدیث 1159 ؛ سنن اَبی داود 2 : 322 ، حدیث 2427 .
2) 2 . الطبقات الکبری 4 : 264 ؛ و بنگرید به ، صحیح ابن حبّان 8 : 400 ، حدیث 3638 ؛ صحیح ابن خزیمه 3 : 293 ، حدیث 1205 .
3) 3 . حلیة الأولیاء 1 : 284 ؛ سیر اَعلام النُبلاء 3 : 91 ؛ مسند احمد 2 : 200 ؛ الطبقات الکبری 4 : 264 .
ذَهَبی ـ پس از سخنی طولانی ـ بر حدیث پیشین ، این گونه تعلیق میزند :
اگر شخصِ عابد ، هر روز ، یک ختم قرآن کند ، شیوهای بر خلافِ آیین یکتاپرستی اسلام را (که دینی آسان و سادهگیر است) در پیش گرفته است و نمیتواند بیشتر آدابی را که گفتیم به جا آورد و درآنچه میخواند نیک بیندیشد و تدبر کند .
این سید عابد صاحب(1)است که در سالمندی میگوید : کاش رخصت پیامبر را میپذیرفتم ! او پیوسته با پیامبر درباره توانمندیاش در روزه گرفتن چانه میزد تا آنجا که پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : یک روز در میان روزه بگیر ، که روزه برادرم داود است .
و از آن حضرت ثابت است که فرمود : برترین روزهها ، روزه داود است و از روزه همیشگی نهی کرد و به خوابیدنِ بخشی از شب ، امر فرمود و بیان داشت که : من میخوابم و برمیخیزم و روزه میگیرم و افطار میکنم و به ازدواج با زنان (و زناشویی با آنها) دست مییازم و گوشت میخورم ؛ هر که از سنتم روی گرداند ، از من نیست .
هر که در اَوراد و شیوه بندگی ، خود را به سنت پیامبر واندارد ، پشیمان میشود و به رهبانیت [ خود ساخته و فلاکت آور ] میافتد و مزاجش به هم میریزد [ و جسم و روحش آسیب میبیند ] و خیر فراوانی را که میتوانست با پیروی سنت پیامبر مهربان و دل سوز به مؤمنان و حریص بر نفع ایشان ، به دست آورد ، از کف میدهد .
پیامبر صلیاللهعلیهوآله پیوسته امت را به بهترین اعمال ، رهنمون میشد و آنان را از دنیا گریزی و رهبانیت [ و زُهد خود سرانهای ] که بدان برانگیخته نشده بود ، بر حذر میداشت .
1) 1 . مقصود از سید عابد صاحب ، عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص است .
روزه پی در پی (در طول ماه) روزه وِصال (وصل کردن روزه امروز به روزه فردا و عدم افطار در شب) بیشتر شب را به عبادت سپری ساختن (مگر در دهه پایانی ماه رمضان) با وجود توانمندی ، تن به ازدواج ندادن ، نخوردن گوشت (و دیگر اوامر و نواهی) از شریعت اسلام به شمار نمیآید و پیامبر صلیاللهعلیهوآله از آنها نهی کرد .
عابدی که ناآگاهانه به این کارها دست یازد ، بهانهای دارد و از پاداش بی نصیب نماند .
و عابدی که آثار و اَحادیث پیامبر بداند و مرکب نفس ، فراتر از آن براند ، خود بفریبد و فضلی در میان نبیند .
محبوبترین اعمال نزد خدای متعال آن است که پایدار باشد ، هر چند اندک به شمار آید .
خدا ما و شما را متابعتِ نیک [ از پیامبر ] عنایت کند و از هواپرستی و مخالفت باز دارد .(1)
مسلم در صحیح خود از عُبید بن عُمَیر روایت میکند که گفت :
به عایشه خبر رسید که عبد اللّه بن عَمْرو ، از زنان میخواهد که هنگام غسل ، موها را بپراکنند و در میان آنها آب جاری سازند [ تا آب غسل به همه جای سر و موها برسد ] .
عایشه گفت : شگفتا از ابن عَمْرو ! او که زنان را به چنین کاری فرا میخواند ، چرا امرشان نمیکند که سرهاشان را بتراشند ؟! من و پیامبر از یک ظرف آب برمیداشتیم و غسل میکردیم ، من سه مشت آب بیشتر بر سر نمیریختم [ پیامبر این را میدید و دستور خاصی به من نفرمود ] .(2)
باری ، بعید نمینماید که عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص (و کسانی مانند او که در عهد پیامبر اجتهاد میورزیدند) پشت صحنه وضوی غَسْلی ـ در کنار عثمان ـ باشند .
این صحابی ـ و اَمثالِ وی ـ شیفته تقرّب به خدا بودند و عبادت هرچه بیشتر و پُر مایهتر را بهترین راه برای این کار میانگاشتند ؛ پاهاشان را ـ به جای مسح ـ میشستند ، چون از پیامبر صلیاللهعلیهوآله شنیدند که فرمود : «أَفْضَلُ الأَعمال ، أَحْمَزُها»(1)(برترین اعمال ، پر مشقتترین آنهاست) و با این رویکرد ، نص صریحِ قرآن ـ که به مسح پاها امر میکند ـ(2)و نهی پیامبر از رهبانیت در اسلام و جایز نبودن تعمُّق در دین را بر نمیتافتند .
در حالی که اسلام ، تسلیم در برابر گفتههای خدا و پیامبر است ، نه اجتهاد بی در و پیکر ، در هر گزاره دینی .
همه اینها ما را وا میدارد که در روایاتِ وضوی عثمان و عبد اللّه بن عَمْرو ، جانب احتیاط را در پیش گیریم ؛ چرا که ابن کثیر از پذیرش همه احادیثِ عبد اللّه بن عَمْرو ، بر حذر میدارد (زیرا احتمال آن هست که وی آنها را از کتابهایی که از یهود به چنگ آوَرْد ، گرفته باشد) و پس از نقل روایتی از او ، درباره بنای کعبه ، مینویسد :
این روایت ، از احادیثی است که تنها ابن لَهِیْعَه آن را نقل میکند . وی شخصی ضعیف است (دانای حقیقی خداست) بیشتر به نظر میرسد که سند این روایت بر «عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص» موقوف باشد و او آن را از دو بار شتر از کتابهای یهود نقل میکند(3)که در جنگ «یَرْموک» به آنها دست یافت
1) 1 . أَحْمَز : سختتر و دشوارتر بر نفس . بنگرید به ، مرقاة المفاتیح 6 : 500 ؛ بدائع الصنایع 2 : 79 ؛ حاشیة العطار علی جمع الجوامع 2 : 425 .
2) 2 . در بحث قرآنی ، این سخن را روشن خواهیم ساخت .
3) 3 . این جمله ، ترجمه عبارتِ «ویکون مِنَ الزَّامِلَتَیْن اللَّتَیْن اَصابَها یَوم الیرموک» میباشد . در «لسان العرب ، ماده زمل» از «فَرَّاء» نقل شده که میگوید : «الزّامِلَة : البَعیر الذی یُحْمَل علیه الطَّعامُ والمتاع» (زامله ، شتری است که خوراک و کالا بر آن حمل میشود) ابن سِیدَه میگوید : «الزّامِلَة ، الدابّة التی یُحْمَلْ علیها مِن الإبل وغیرها» (زامله ، حیوانی است که بر آن بار حمل کنند ، شتر و غیر آن) (م) .
و از کتابهای اهل کتاب آن را بیان میدارد ؛ چرا که وی تعالیم این کتابها را حدیث میکرد .(1)
از این رو ، اَخبار وضو ، شبیه اَخبار بنای کعبه است ؛ به جهت وجود آنها در تورات (بر اساس آنچه در آینده روشن خواهیم ساخت) و وضوی دانشمندان یهود به آنها .
اگر پژوهشگر ، در روایات عبد اللّه بن عَمْرو و عثمان ، خردمندانه بنگرد ، در مییابد که این اَخبار ، دربردارنده اشاراتِ فراوانی است که بر پیدایش اختلاف در زمان عثمان دلالت دارد و به نقش عبد اللّه بن عَمْرو و حُمران بن اَبان ، در استوار سازی وضوی غَسْلی ، پی میبرد .
افزون بر این ، عثمان (یا برده آزاد شدهاش حُمران) از هر فرصتی که پیش میآمد استفاده میکردند تا وضوی پیامبر را به مردم بنمایانند !! هدف آنان را از این کار نمیتوان دریافت مگر اینکه شخص آغازگر این اختلاف را شناسایی کنیم و ببینیم که آیا وضوی او ، همان وضوی پیامبر بود یا اینکه آن را از پیش خود ساخت ؟ چطور مسلمانان را در وضو ، به دو دستگی افکند ؟ چرا به این کار دست یازید ؟
به بعضی از پرسشهای پیشین باز میگردیم و میگوییم :
فرض مبنایی این است که گرایشهای انحرافی یا خطاهای فکری (که خطاهای رفتاری و عملی را در پی دارد) از افتادنها و لغزشهای مردمان عامی ، بر میخیزد و نقشِ حاکم در این عرصه ، قوام بخشی به آموزههای درست است و اینکه خطاها را اصلاح کند و از اندیشههای تک روانه یا از رفتارها و عملکردهای جدایی طلب ، باز دارد .
آشکارا شاهدیم که ملتها در مراحل مختلف سیر تکاملیشان ، از کسانی که بر خویش میگمارند (یا از اشخاصی که بر مسند قدرتاند) انتظار دارند که کژیها را
1) 1 . تفسیر ابن کثیر 1 : 384 ؛ عمدة القاری 9 : 211 .
راست کنند و استوانههای [ فرهنگ ] جامعه را استوار سازند و راه و روش آنان را پاس دارند و مراقبت کنند و از افکار و اندیشههاشان دفاع نمایند .
لیکن شاخصها و نشانهها در مسئله وضو ، ما را بر خلاف این روند ، سوق میدهد ؛ زیرا این بار ، مخالفانِ عثمان از بزرگانِ صحابه و فقهای اسلاماند(1)و در میان آنها شخصی را نمیتوان یافت که از نظر فقه و علم و پافشاری بر قوام بخشی جامعه و پاس داشتِ اصول و ارکان دین اسلام (از دستِ تحریف و التقاط و مشتبه سازی) از عثمان ، کمتر باشد .
اینان ، جزو عوامِ مردم نیستند که فراوان به اشتباه میافتند و درک دینی درست و لازم را ندارند و نیز از صحابیانِ متأخِّر نمیباشند که زمان اندکی را با پیامبر صلیاللهعلیهوآله زیستند ، بلکه به عکس ، به اندازهای شکوه و عظمت دارند که شأنشان فراتر از نیازمندی به کسی است که آنان را به پا دارد و بر آنچه از پیامبر صلیاللهعلیهوآله دیدهاند و روایت کردهاند ، نظارت کند .(2)
از اموری که مدعای ما را بیشتر روشن میسازد (و تأکیدی است بر اینکه عثمان و عبد اللّه بن عَمْرو ، در پس پرده مسئله وضو بودند) جدولِ آماری نامِ راویانِ وضوی ثلاثی غَسْلی(3)
یک : وضوی ثلاثی غَسلی (سه بار شستن اعضای وضو ، به همراه شستن سر و پا) که همان وضوی عثمان است .
دو : وضوی ثنایی مَسْحی (دو بار شستن اعضای وضو ، به همراه مسح سر و پا) که وضوی مخالفان عثمان میباشد .
این دو اصطلاح را از آنجا گرفتیم که عثمان صحابه را بر وضوی خود شاهد گرفت .
است . با نگاهی به این جدول ، در مییابیم که این مرویات ـ که سندشان نزد جمهور اهل سنت صحیح به شمار میرود ـ تنها در اشخاص ذیل منحصرند :1 . عثمان بن عفّان .
2 . عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص .
3 . عبد اللّه بن زید بن عاصم .
4 . رُبَیِّع بنت مُعَوِّذ .
پیداست که روایت عبد اللّه بن زید عاصم در وضوی ثلاثی غَسْلی ، با روایت دیگری تعارض دارد که ابن اَبی شَیْبَه از وی روایت میکند به اینکه : رسول خدا سرش و پاهایش را دو بار مسح کشید .(1)
روایت رُبَیِّع ـ دختر مُعَوِّذ ـ نیز تهی از اشکال نیست . ابن عباس در وضوی غَسْلی او مناقشه کرد و گفت : [ بعضی از ] مردم جز شستن پا را بر نمیتابند ، در حالی که در کتاب خدا جز مَسح بر پاها را نمییابیم .(2)
این سخن ، بیانگر آن است که نقلِ رُبَیِّع ، از سوی اهل بیت پذیرفته نشد .
و این ـ خود ـ بدان معناست که راویان وضوی ثلاثی غَسْلی در عثمان و عبد اللّه بن عَمْرو ، منحصرند ، هر چند شایع ساختند که عبد اللّه بن زید بن عاصم مازنی ، سردمدار این وضوست ، در حالی که به زودی در خواهیم یافت که مذهب وی ، مَسح بر پاهاست نه شستن آنها .
روایاتی که نزد اهل سنت ، صحیحاند ، همین هاست . در این مسئله روایات دیگری نیز وجود دارد که از نظر سند و نسبت ، نزد آنان ، ضعیف میباشند و باید به مناقشه آنها پرداخت .
از این روایات ، حدیثی است که از علی و ابن عباس در شستن پاها روایت شده است ، که افزون بر نامعتبر بودن سند آن ، با روایاتِ صحیح و متواتری از آن دو تعارض
دارد که بر وضوی ثُنایی مسحی ، رهنموناند .(1)
این دو نفر ، بر کسانی که وضوی ثلاثی غَسْلی را به پیامبر صلیاللهعلیهوآله نسبت میدادند ، بر میآشفتند . همین ، خود تأکیدی است بر اینکه وضوی خودشان ، ثُنایی مَسْحی بود .
پیش از این ، اعتراض ابن عباس بر رُبَیِّع (بنت مُعَوِّذ) گذشت . امام علی علیهالسلام با کسانی که کف پا را اَولی به مسح از روی پا میدانستند ، احتجاج کرد و نیز اَنس بن مالک با حجّاج بن یوسف ثَقَفی ، به محاجه پرداخت .
باید دانست که اصحاب رویکرد وضویی جدید ، بسیاری از دیدگاههای خود را به کسانی همچون امام علی علیهالسلام ، طلحه ، زُبیر (و دیگر صحابهای که وضوی غَسْلی را بر نمیتابند) نسبت میدهند .
تِرمِذی ، اسامی کسانی که وضوی بیانی را از پیامبر روایت کردهاند ، میشمارد و پس از نقل حدیثی از علی علیهالسلام مینویسد :
در این باب ، احادیثی رسیده است از عثمان ، و عبد اللّه بن زید ، و ابن عباس ، و عبد اللّه بن عَمْرو ، و رُبَیِّع ، و عبد اللّه بن اَنیس ، و عایشه .(2)
حال پنج نفر از این اشخاص (اندکی پیش) روشن شد . از این تعداد ، تنها دو نفر باقی میماند :
عبد اللّه اَنیس
عایشه
مبارکفوری (در شرح خویش بر سنن ترمذی) پس از اِرجاع اَحادیث این باب به منابعِ آنها در کتابهای صحاح و سنن ، مینویسد :
و اما حدیث عبد اللّه بن اَنیس [ بر ساخته کسی است که آن را نقل میکند
و ] همو که آن را آورده ، باید در آن بنگرد . و اما به حدیث عایشه ، من دست نیافتم .(1)
شایان ذکر است که : حدیث عبد اللّه بن اَنیس را طبرانی در «المعجم الأوسط 4 : 258 ، حدیث 4133» (و به نقل از آن ، مجمع الزوائد 1 : 233) آورده است ؛ و حدیث عائشه ، ممکن است همان حدیثی باشد که نسائی در «المجتبی 1 : 72 ، حدیث 100» روایت میکند و در آن ، نام این دو شخص نیست .
بدین ترتیب ، میتوانیم یک شناختِ اجمالی بر احادیث این باب به دست آوریم و دریابیم که راویان وضوی غَسْلی ، به عثمان و عبداللّه بن عَمْرو ، منحصر میشود (چنان که در آینده ، به نقش عثمان و حُمران بن اَبان ـ هوادار عثمان ـ در نشر این وضو ، بیشتر پی خواهید برد) .
در بیشتر احکام دین [ از جمله در وضو ] فرض بر این است که راویانِ آن از صحابه و رُواتِ پیشین ـ که به پیامبر نزدیک بودند ـ باشند ، کسانی که از تعالیمِ آن حضرت بیشترین بهرهها را بُردند و روایات فراوانی از آنها در دست است ، نه اینکه اَحادیث وضو ، به عثمان و چند نفر (که به راستی اندکاند) اختصاص یابد ؛ کسانی که از تعالیمِ اهل کتاب اثر پذیرفتند ؛ هواداران عثمان ، مثل حُمران و ... رجالی از قریش مثل عبد اللّه بن عَمْروبن عاص بن هُصَیْص بن کَعْب بن لُؤَی قُرَشی سَهْمی !
آری ، اگر آغازگرِ اختلاف وضویی ، گروهی از صحابه میبودند ، روند طبیعی اقتضا داشت که راویان حدیث (بزرگان صحابه و فقهای آنها) رویاروی این گروه بایستند و آنچه را از پیامبر دیده و شنیدهاند ، روایت کنند .
در حالی که در میانِ روایات این دسته از صحابه ، اَحادیثی را نمییابیم که با روایاتِ عثمان سازگار باشد ، آنچه هست بر خلافت مرویات عثمان است و یا بر آنها مُهر تأیید نمیزند و در مجموع ، همه آنها با یک دهمِ آنچه عثمان ـ به تنهایی ـ در مسئله وضو بیان میدارد ، برابری نمیکند و این خود ، به واقعیت نهفتهای رهنمون است ! آن ناپیدا ،
1) 1 . تحفة الأحوذی لشرح الترمذی 1 : 136 ، باب وضوء النبی .
چه میتواند باشد ؟
جدول ذیل ، اسامی صحابهای میباشد که روایات فراوان دارند و شمار اَحادیث آنها در وضوی بیانی (و توصیفی را که آنان از وضوی پیامبر دارند) در آن ، نمودار است .
با نگاهی به این فهرست ، میتوان به صحت آنچه ما میگوییم (و بدان قائلیم) پی بُرد .
شماره نام صحابی مجموع احادیثی که از روایات صحابی ملاحظات
ردیف صحابی روایت شده در وضوی بیانی
1 ابوهُرَیْرَه دَوْسی 5374 ــ
2 عبد اللّه بن عُمَر بن خطّاب 2630 ــ
3 اَنس بن مالک 2286 ــ
4 عایشه 1210 1 یک روایت را به عایشه نسبت دادهاند،
مبارکفوری انکار میکند که این وضوی حکایت
شده از او ، وضوی بیانی باشد .
5 عبد اللّه بن عباس 1660 îابن عباس ، چندین حدیث دارد ، که بعضی از
آنها مَسْحی و بقیه آنها غَسْلی است .(1)
6 ابو سعید خُدری 1170 ــ
7 جابر بن عبد اللّه انصاری 1540 ــ
8 عبد اللّه بن مسعود 848 ــ
9 عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص 700 îوی چند روایت مَسْحی و غَسْلی دارد .
10 علی بن اَبی طالب 537 îامام علی علیهالسلام دارای شماری از اَحادیث در
این زمینه است که بعضی از آنها ثنایی مَسْحی و بقیه آنها غَسلیاند .(2)
11 عُمَر بن خَطاب 527 ــ
12 اُمّ سَلَمة ، اُمّ المؤمنین 378 ــ
13 ابو موسی اَشعری 360 ــ
14 بَراء بن عازِب 305 ــ
15 ابوذر غِفاری 281 ــ
16 سَعْد بن اَبی وَقّاص 271 ــ
17 ابو اُمامَه باهلی 250 ــ
18 حُذَیْفَة بن یمان 200 ــ
19 سَهْل بن سعد 188 ــ
20 عُبادة بن صامت 181 ــ
21 عِمران بن حُصَین 180 ــ
22 ابو دَرداء 179 ــ
23 ابو قَتاده 170 ــ
24 بُرَیْدَه اَسْلَمی 167 ــ
25 اُبَیِّ بن کعب 164 ــ
26 معاویة بن اَبی سفیان 163 ــ
27 مُعاذ بن جَبَل 155 ــ
28 عثمان بن عفّان 146 îعثمان، نزدیک به بیست حدیث، درباره وضو دارد.
29 جابر بن سَمُرَه انصاری 146 ــ
30 ابوبکر 142 ــ
با ملاحظه این جدول آماری ،(1)به دست میآید که هیچ یک از صحابه پُر حدیث و خلفای سهگانه (ابو بکر و عُمَر و علی) و زنانِ پیامبر و موالیان آن حضرت ، در وضوی
1) 1 . تسلسل ذکر شده در این جدول ، از کتاب «أسماء الصحابة الرواة وما لکل واحد منهم من العدد» (اثر ابن حزم اندلسی) گرفته شده است ، اما شمار روایات آنها در وضوی بیانی ، بر اساس بررسی آماری نگارنده است .
بیانی ، روایتی را بیان نکردهاند مگر امام علی علیهالسلام و عبد اللّه بن عباس ؛ و این خود ، مایه شگفتی است و توضیح میطلبد !
آیا بدان جهت بود که این دو پس از عثمان زیستند و وضوی او را مخالف وضوی پیامبر دیدند ؛ از این رو ، وضوی صحیح پیامبر را برای مردم روایت کردند ؟
همین ، خود تأکیدی است بر اینکه در زمان ابوبکر و عُمَر ، اختلافی در وضو ، وجود نداشت .
یا اینکه این دو ، از اهل بیت پیامبر و از صحابیان گرانقدری به شمار میآمدند که آنچه را عثمان از پیامبر نقل میکرد ، نمیپذیرفتند .
بعید به نظر نمیرسد که امام علی علیهالسلام و ابن عباس ، به فتوای بعضی از اهل رأی ـ که میکوشیدند وضوی غسلی را رایج سازند ـ پی بُردند ؛ مانند عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص و رُبَیِّع (دختر مُعَوِّذ) و اَمثال این دو ، از موالیان عثمان که با امویان رابطه داشتند (مانند حُمران بن اَبان و ابن دارَه) کسانی که با این و آن ، خلوت میکردند و وضوی عثمان را بر ایشان شرح میدادند .
این کارها و اَمثال آن ، علی علیهالسلام و ابن عباس و ... را برانگیخت وضوی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را نقل کنند و بر خط مشی دیگران و اَشخاصی که این وضوی انحرافی را شایع میساختند ، برآشوبند .
از عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص ، حکایت شده است که از دعوت کنندگان به شستن سه بار اعضای وضو بود و جایگزینی برای آن ، بر نمیتافت و از پیامبر روایتی را حکایت میکردند که با روایاتِ دیگری که از آن حضرت صادر شده است ، ناسازگاری داشت ؛ این سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآله که فرمود : «فَمَن زادَ أو نَقَصَ ، فَقَد ظَلَمَ» ؛ هر که بیش از این ، بر وضو بیفزاید یا از آن بکاهد ، ستم کرده است .
تأکید رُبَیِّع بر شستن پاها ، سپس تشکیک وی در مقدار آب وضوی پیامبر (به مُد یا
یک مد و یک چهارم مُد) و این ، بعد سؤال ابن عباس از ظرفی است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله به آن وضو میگرفت و مقدار آبی که این ظرف میتوانست دربرگیرد .
پیداست که یک مُد آب برای شستن سه بار اعضای وضو ، کفایت نمیکند ؛ به ویژه اگر شستن پاها از آن ، منظور باشد ،(1)و دهها پرسشِ مطرح دیگر .
و امّا روایاتِ عثمان به 146 حدیث میرسد ، که نزدیک به بیست حدیث وی درباره وضوست(2)و این روایات ، به طُرُق مختلف و اسنادهای گوناگون ، در جوامع حدیثی پراکندهاند .
ابن کثیر (م774ه) در جامع المسانید والسنن احادیث عثمان را میشمارد و رقم میزند و به 213 حدیث میرساند .
هفت حدیث در دعا و رجا (امیدواری) ، یازده حدیث در باب مُحَرَّمات اِحرام ، بیست و دو حدیث در مرگ و تشییع جنازه و ولایت بر فرزندان نابالغ و آنچه در قتل عثمان حکایت شده است ، دوازده حدیث در حقوق و واجبات ، پنج حدیث در ایمان ـ اسلام و تواضع ـ صبر ، بیست و پنج حدیث در احکام روزه و نماز و حج و زکات و دیگر طاعات به جز وضو ، هشت حدیث در داد و ستد و معاملات ، ده حدیث در فضل قرآن و لزوم یادگیری آن ، شانزده حدیث در مساجد و لشکرکشی و بیعت ، یازده حدیث در جهاد و مرزبانی و حراست و حدود ، هفت حدیث در لباس و زینت و شهادت .
اما در وضو ، بیش از بیست حدیث از عثمان رسیده است ؛ همه این احادیث در حالی است که وضو ، جزئی از واجب به شمار میرود و مانند نماز ، حج ، زکات ، همه واجب نمیباشد تا گنجایش کثرتِ فروع و روایات را یابد ، چنان که وضو ، چونان داد و
ستد و معاملات و ازدواج (که فراوان در معرض پرس و جویند) نیست .
اکنون فهرستِ شمار این روایاتِ وضوئی ـ نزد ابن کثیر ـ را میآوریم با این پیش آگاهی که نسبت هفده درصد روایات (به عنوان احادیث وضو) نسبت ناچیزی نمیباشد . عثمان ، دوازده سال بر مسند خلافت و فتوا تکیه زد و به عنوان خلیفه ، داماد پیامبر ، صاحب دو نور (یعنی شوهر دو دختر پیامبر) لَقب یافت و از پیشتازانِ نخستین و کسانی به شمار میآمد که با پیامبر صلیاللهعلیهوآله هم عصر شدند و در بیشتر دوران رسالت ، با آن حضرت ، به سر بُردند .
این روایاتِ انبوه او در وضو ، چه معنایی میدهد ؟ با اینکه وضو ، از اموری است که هرگز به روایت نیاز ندارد ؛ زیرا پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : «صَلُّوا کما رَأَیْتُمونی أُصَلِّی» ؛ آن گونه که میبینید من نماز میگزارم ، نماز گزارید .
روایاتی را که در این فهرست میآوریم ، بر اساسِ شمارههای ابن کثیر است ، هر چند ما بر اساسِ راوی اخیر از عثمان ، آنها را مرتب کردیم .
روایاتِ حُمران از عثمان ـ در ترتیب ابن کثیر ـ ذیل شمارههای 40 تا 43 ، 45 تا 55 ، 57 تا 59 و 63 ، آمده است .
روایتِ اَبان بن عثمان ، از عثمان ، ذیل رقم 15 .
روایت ابو النظر از عثمان ، در شمارههای 30 و 199 .
روایتِ بُسر از عثمان ، در شمارههای 32 و 33 .
روایتِ ابن دارَه ، در شماره 74 .
روایت شَقیق بن سَلَمَه ، در شمارههای 92 و 96 و 97 .
روایت ابن اَبی مُلَیکه ، در شماره 115 .
روایت ابن بَیْلَمانی از جدش ، در شماره 122 .
روایت عطا از عثمان ، در شمارههای 134 و 135 .
روایت شخصی از اهل مدینه ، از عثمان ، در شماره 205 .
روایت مردی از انصار ، از عثمان ، در شمارههای 206 و 207 .
روایت عُمَر بن میمون ، از عثمان ، در شماره 145 .
روایت مالک بن اَبی عامر اَصبحی ، از عثمان ، در شماره 151 .
آری ، این روایاتِ وضویی با این نسبت زیاد و شگفت آور ، از عثمان صادر شده است با اینکه مجموعه روایات او نسبت به بزرگان و فقهای صحابه (کسانی که عثمان در این رویکرد وضویی با آنان مخالفت میورزد) اندکاند .
از این روست که این دیدگاه رجحان مییابد که بگوییم : تنها عثمان (نه دیگر صحابه و فقها) است که اندیشه وضوی ثلاثی غَسْلی را دربرمیگیرد و آن را میپروراند و رواج میدهد .
از شگفتیهای حیرت آور این است که روایاتِ عثمان در وضوی بیانی ، حتی از احادیث ابو هُرَیره در این زمینه ، فراتر میرود ؛ همو که معروف است به اینکه هیچ خُرد و کلا نی را وانگذاشت مگر اینکه از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت کرد و مجموع روایاتش به رقم بالای 5374 حدیث میرسد .(1)
و نیز روایات وضویی عثمان ، فزونتر از احادیث کسانی است که صاحب شمار بسیاری از احادیثاند ؛ مانند : ابن عُمَر (2630) حدیث ، جابر بن عبد اللّه انصاری (1540) حدیث ، عایشه (1210) حدیث ، اَنس (2286) حدیث ، ابو سعید خُدری (1170) حدیث ، عبد اللّه بن مسعود (848) حدیث ، عُمَر بن خطّاب (527) حدیث و ...
از این پدیده ، جز تأکید آنچه ما گفتیم به دست نمیآید ؛ یعنی این شیوه وضویی را
1) 1 . حدیث ابوهُرَیره را در میزان حِلْیت مؤمن و چگونگی وضوئش ، در بحث قرآنی خواهیم آورد . برای آگاهی به روایات او ، بنگرید به ، جلد دوم این پژوهش ، در عنوان دوران انتقالی .
عثمان بنیاد نهاد و پیش از وی ، متعارف نبود و پس از تأسیس ، مکتب وضویی جداگانهای گشت که بر خلاف سیره مسلمان در وضو (به پیروی از وضوی پیامبر) پدیدار شد ؛ به ویژه هنگامی که در مییابیم بیشتر راویان از عثمان و کثرت طُرُقشان از او ، افراد خاصاند و نام ده تن از آنها چنین است :
1 . حُمران بن اَبان .
2 . ابو سَلَمَة بن عبد الرَّحمان .
3 . ابن اَبی مُلَیکه .
4 . شَقیق بن سَلَمَة (اَبو وائل) .
5 . ابن دارَه .
6 . عبد الرَّحمان بَیْلَمانی .
7 . جَدّ عُمَر بن عبد الرَّحمان بن سعید مخزومی .
8 . بِشر بن سعید .
9 . ابو نَضْر سالم .
10 . عطاء بن اَبی رَباح .
امام علی علیهالسلام در زمان خلافتش کوشید در برابر وضوی عثمانی بایستد و با هر آنچه در توان داشت (نقلِ روایت ، اقدام عملی ، نامه به کارگزارانش در شهرها)(1)وضوی صحیح را تبیین کند ، لیکن ـ با همه این کارها ـ روایاتِ وضویی آن حضرت ، به شمار روایاتی که ویژه عثمان است (نه کس دیگر) نمیرسد و راویان از آن حضرت ، به این مقدار نمیباشد .
به اندکی پیش باز میگردیم و میگوییم : اگر به تعبیر عثمان «مردمانی» اختلاف در وضو را میآغازیدند ، راویان پُر حدیث (با حساسیتی که داشتند و به انگیزه پاسداری
1) 1 . در بحث «موضع عملی امام علی علیهالسلام نسبت به وضوی بِدْعی» این موضوع ، خواهد آمد .
از دین) به بیان وضوی پیامبر میپرداختند [ و اختلاف را از میان میبردند ] چنان که پیش از آن ، با کسانی که از دادنِ زکات خودداری میکردند ، چنین رویهای را در پیش گرفتند و با این اقدام ، تکلیف را از دوشِ خلیفه ـ برای رویارویی با آنان ـ برمیداشتند .
از بزرگان صحابه ، روایاتِ فراوانی در کیفر مانعان زکات و حرمت نپرداختنِ آن رسیده است ، از آنهاست : علی بن اَبی طالب ، ابو هُرَیره دَوسی ، عبد اللّه بن مسعود ، جابر بن عبد اللّه انصاری ، ابو ذر غفاری ، اَنس بن مالک (و دیگر صحابه سرشناس) .
این کار ، یک روند طبیعی در همه اَدیان و مذاهب ، در طول قرنهاست و در عرصههای مختلف دین (به ویژه در ابواب فقهی و مسائل شرعی) سیره مسلمانان بر آن جاری میباشد .
چرا جریانِ این قاعده عرفی را در اینجا نمییابیم و خلافِ آن را شاهدیم ؟
آیا همین ـ خود ـ شک و تردید و نااطمینانی به روایات عثمان (و یاران او) را دامن نمیزند و حساسیت دینی و امانتداری ، ما را وانمیدارد که در پی حقیقت ماجرا برآییم ؟
میگوییم : اگر به جز عثمان ، شخص دیگری به اختلاف در وضو ، دست مییازید ، خلیفه با قدرت اجرایی که داشت میتوانست به یکی از راههای سهگانه زیر ، درگیریها را پایان بخشد :
همان شیوهای که عُمَر با صَبیغ در پیش گرفت ؛ صَبیغ بن عِسْل حنظلی را چنان کتک زد که سرش به خون آلایید ، آن گاه او را بر پالانی چوبین نشاند و به «بصره» تبعید کرد و از حقوق بیت المال محرومش ساخت و مردم را از هم نشینی با او بازداشت و [ با این رفتار ] وی که برای خود شخصیتی داشت به پستی و زبونی افتاد . همه اینها بدان
سبب صورت گرفت که وی از متشابهات قرآن پرسید !(1)
این شیوه را امام علی علیهالسلام برنمیتافت . آن گاه که ابن کَوَّاء از آیات متشابه همچون « الذاریات » ، « والمرسلات » ، « والنازعات » (و مانند آنها) پرسید (همان سؤالهایی که صَبیغ از عُمَر پرسید و به خاطر آنها تازیانه خورد) امام علیهالسلام به وی پاسخ داد .
آری ، عثمان ، که شیوه زور را ـ در کمترین چیزها ـ با مخالفانش در قلمرو گسترده به کار میگرفت ، چرا در برخورد با مخالفانِ وضوییاش این روش را به کار نبرد ؟ با اینکه فضای عمومی جامعه بر این باور بود که خلیفه با مخالفان درمیافتد و خطاکاران را اَدب میکند و منحرفان را به آنچه مصلحت بداند (دینی یا دنیایی) کیفر میدهد .
عثمان میتوانست از همه مسلمانان یاری بطلبد که به آنچه این دسته از مردم در دین وارد کردهاند ، پایان دهند و این را بر منبر پیامبر صلیاللهعلیهوآله اعلان میداشت (چنان که ابوبکر با اهل رَدّه و مدعیان نبوت ، همین کار را کرد) و این یاری خواهی را به گروه اندکی ـ برای گواهی دادن به وضویش ـ محدود نمیساخت ؛ یعنی عثمان میبایست از فهم عرفی عمومی مسلمانان (برای سرکوب این بدعت) استفاده میکرد .
عثمان میتوانست از این «بعضی از مردم» دلیل بخواهد تا ادعای دروغین آنها را روشن سازد ؛ زیرا بر فرض بدعت بودن وضوی آنها ، دلیلی بر ادعاشان یافت نمیشد و مردم پی میبردند که شیوه وضویی آنها پیوندی با دین ندارد و از قلمرو شریعت بیرون است(2)و بدین ترتیب اَربابان این وضو ، در برابر وضوی عمومی مسلمانان
1) 1 . سنن دارمی 1 : 66 ـ 67 ، حدیث 144 و148 ؛ تاریخ دمشق 23 : 408 ، ترجمه 2846 ؛ الإصابة فی تمییز الصحابة 3 : 458 ، ترجمه 4127 ؛ مسند احمد 2 : 539 ، حدیث 10970 ؛ الدر المنثور 2 : 152 ؛ فتح القدیر 1 : 319 .
2) 2 . مانند رفتار ابن عباس با خوارج ؛ برای آگاهی کامل به آن ، بنگرید به ، مسند احمد 1 : 86 ؛ المستدرک علی الصحیحین 2 : 165 ، حدیث 2657 ؛ البدایة والنهایة 7 : 279 ـ 281 .
درمیماندند و دیدگاه آنها به ریشخند گرفته میشد و از میان میرفت ؛ چرا که قدرت حاکم به همراه توده صحابه ، بر ضد آنها ، پشتیبان هم بودند .
دهشت آور ـ در اینجا ـ این است که عثمان هیچ یک از این راهها را به کار نمیگیرد ، و عجیبتر اینکه به عکسِ این راه چارهها پناه میبرد و رفتارش به گونهای است که گویا متهمی انگشت نما میباشد ؛ چرا که موضع دفاعی ـ به خود ـ میگیرد و به هر خُرد و کلا نی چنگ میآویزد تا از بینش خود پشتیبانی کند و چنان مینمایاند که گویا وضو از عباداتِ آشکار در شریعت اسلامی نیست و پیامبر صلیاللهعلیهوآله در معرض دید مسلمانان وضو نگرفت و آنان برای دست یابی به قطرات آب وضوی آن حضرت ، از یکدیگر پیشی نمیجستند !
آری ، عثمان به طریقه نخست گرایش داشت ، لیکن نه آن گونه که مصلحت دین و ملت اقتضا میکرد ، بلکه میخواست دیدگاه مخصوص خودش را استحکام بخشد و در این راستا ، استفاده از قدرت ، بهترین شیوه به نظرش میآمد تا افکارش را در دلها بنشاند و معارضانش را ـ در دورانِ دوازده ساله حکومتش ـ زمین گیر سازد ؛ زیرا وی قدرت را شیوهای کامیابتر و کارسازتر میدانست و به همین جهت ، در مسائل ساده و کم اهمیت آن را به کار میبست و در سطحی گسترده برای سرکوب معارضان فکریاش ، آن را در اختیار میگرفت ؛ با اینکه احتمال میرفت آنان به حق نزدیکتر باشند و عثمان ، صدها فرسنگ از حق به دور افتاده است .
با گشوده بودن باب گفت و گو و مناظره ـ به طور کامل ـ هر دو دیدگاه در یک سطح میبودند یا نظریه عثمان برتر مینمود ، به کارگیری قدرت در این سطح گسترده ، چه توجیه درستی میتوانست داشته باشد ؟!
ما در این مجال اندک ، نمیخواهیم آمار همه جانبهای را درباره سیاست اعمالِ زوری که عثمان با صحابه در پیش گرفت ، ارائه دهیم ، هر چند خواننده به بعضی از
آنها پی خواهد برد ، از جمله اینکه عثمان در سال 33 هجری ، گروهی از کوفیان را به شام روانه ساخت ؛ زیرا بر سیاستِ سعید بن عاص (که قریش را [ بر دیگران ] برتری داد و زمینهای آباد و سرسبز عراق را بوستان قریش ساخت) اعتراض کردند .(1)
بنگرید به ، الکامل فی التاریخ 3 : 32 ، حوادث سال 33 هجری ؛ الأغانی 2 : 167 .
عثمان ، پیش از این ماجرا ، ابوذر را به «رَبَذَه» تبعید کرد ،(2)و ابن مسعود را از قرائت قرآن بازداشت ،(3)
به خدا سوگند ، من اسلام آوردم و نطفه او هنوز در پشت شخصی کافر بود ! ای اهل عراق ، مصحفهایی را که نزدتان هست ، کتمان کنید ؛ خدا میفرماید : « وَمَن یَغْلُلْ یَأْتِ بِما غَلَّ یَوْمَ الْقِیَامَةِ » (سوره آل عمران : 161) ؛ هر که خیانت کند ، در رستاخیز ، خیانت خویش را به همراه میآورد .
خدا را با قرآنهاتان ملاقات کنید . ترمذی میگوید : سند این حدیث «حَسَن» است .
و عمّار یاسر را کتک زد و چنان شرمگاهش را لگدمال ساخت که به فتق دچار شد .(4)گفتهاند : چون عثمان خبر مرگ ابوذر را دریافت ، گفت : «خدا او را رحمت کناد !» عمّار بن یاسر گفت : آری ، رحمتِ خدا از سوی همه ما بر او باد !
این سخن ، بر عثمان گران آمد ، گفت : سنگ دیگران را به سینه میزنی !(5)خیال میکنی بر تبعید او پشیمان شدم ؟ دستور داد او را بیرون اندازند ، عمّار به عقب هُل
1) 1 . طَبَری در تاریخش مینویسد : کسانی را که عثمان به شام تبعید کرد ، 9 نفر بودند : از آنهاست مالک اشتر ، ثابت بن قَیْس ، کمیل بن زیاد ، صَعْصَعة بن صَوْحان (تاریخ طبری 3 : 365 ، حوادث سال 33 هجری) .
2) 2 . المعارف : 195 ؛ المستدرک علی الصحیحین 3 : 52 ، حدیث 4373 ؛ تاریخ یعقوبی 2 : 172 ، باب أیام عثمان بن عفان ؛ تاریخ الإسلام 2 : 632 و3 : 407 و411 ؛ سیر اعلام النبلاء 2 : 57 و71 .
3) 3 . سنن ترمذی 5 : 285 ، حدیث 3104 . از زُهری روایت شده که گفت : به من خبر داد عبید اللّه بن عبد اللّه بن عُتْبَه که : عبد اللّه بن مسعود ، خوش نداشت زید بن ثابت ، مصحفها را بنویسد ، گفت : ای مسلمانان ، آیا از کتابت قرآن دست شستهاید و این شخص عهدهدار آن شده است ؟!
4) 4 . اَنساب الأشراف 6 : 163 ؛ شرح نهج البلاغه 3 : 47 و50 .
5) 5 . این ضرب المثل به جای عبارتِ «یا عاضّ أَیْرِ أبیه» (آلت پدرت را میجوی) گذاشته شد .
داده شد . عثمان گفت : به همان جای ابوذر برو ! چون عمّار آماده شد که برود ، بنی مخزوم پیش علی علیهالسلام آمدند و از او خواستند که با عثمان در این باره ، سخن کند .
علی علیهالسلام به وی گفت : ای عثمان ، از خدا بترس ! مسلمانی نیکوکار را تبعید کردی و او [ در غربت ] جان سپرد و اکنون میخواهی دیگری را نفی بلد کنی ؟! میان آن حضرت و عثمان سخن بالا گرفت تا آنجا که عثمان به علی گفت : تو از عمّار به تبعید سزاوارتری ! علی علیهالسلام فرمود : اگر میخواهی همین کار را بکن !
مهاجران گرد آمدند و به عثمان گفتند : [ این چه رویهای است که در پیش گرفتهای ! ] هرگاه کسی با تو حرفی میزند [ که خوشایندت نمیافتد ] او را تبعید و آواره میسازی ! این شیوهای را که تو دنبال میکنی ، کار درستی نیست ، از عَمّار دست بردار .(1)
آری ، اگر امام علی و مهاجران با سیاستِ اعمالِ فشار و زور ، به مخالفت برنمیخاستند ، عثمان از عمّار دست برنمیداشت ؛ زیرا وی از این سیاست ، به عنوان راهی برای تحمیل نظراتش بهره میجُست .
همه این برخوردهای شدید و کوبندهای که عثمان بر ضدّ بزرگان صحابه و فقها و عابدان و زاهدان و پارسایانِ آنها به کار میبست ، بدان خاطر بود که آنان :
در قضیه قرائتِ قرآن ، با عثمان مخالفت ورزیدند ؛ چنان که در ماجرای ابن مسعود و شکستن دندههای وی ، ملاحظه میشود .
در کیفیت توزیع اموال و ثروتهای عمومی جامعه ، شیوه عثمان را برنمیتافتند ؛ چنان که در برخورد عثمان با ابوذر (و دیگران) شاهدیم .
برخی از آنها زیر بار فتوای کَعْب الأحبار نمیرفت ، فتوایی که با دیدگاه خلیفه همسو بود ؛ چنان که در پس زدن نظر کعب از سوی ابوذر ، این مسئله به چشم
1) 1 . اَنساب الأشراف 6 : 168 .
میخورد و ابوذر به کعب برمیآشوبد و میگوید : ای یهودی زاده ، تو را با دین ما چه کار ؟!(1)
بعضی از آنها فضلی برای فرزندان ابن عاص نمیدید ؛ و در اینجا همین بس ، که کسانی نسبت به آنها عیب میگرفتند یا حدیثی بر ضد آنها روایت میکردند .
و ماجراهای فراوانی از این دست .
و این چنین ، شکی برای هیچ کس باقی نمیماند که فشار و خشونتی که عثمان بر ضد بزرگانِ صحابه و اندیشمندان آنها به کار گرفت ، در راستای دفاع از دیدگاههایش بود .
با توجه به ثبوت این امر ، میپرسیم :
چرا هیچ اعمال قدرتی از سوی عثمان در برابر مخالفانش در مسئله وضو ، نمیبینیم با اینکه ادعا دارد وضویش همان وضوی پیامبر است ؟!
اگر ادعای عثمان درست میبود ، میبایست وضوی مسلمانان ، همان وضوی خلیفه باشد و با وضوی آنان ، وضوی «بعضی از مردم» در هم میشکست و مسلمانان آن بعض را کفایت میکردند و هزینه درگیری با آنها به دوش عثمان نمیافتاد و ناگزیر نمیشد همواره ، وضوی خویش را بنمایاند .
این نتیجهگیری وقتی بیشتر روشن میشود که به آنچه از عثمان نقل شده توجه کنیم ؛ اینکه مراقب جزئیات اوضاع بود و ستمگران و منحرفان را کیفر میداد .(2)
یک بار ، شخصی به عباس بن عبد المطَّلب توهین کرد . عثمان او را کتک زد و این
1) 1 . تاریخ طبری 3 : 336 ؛ الکامل فی التاریخ 3 : 11 حوادث سنه 30 ؛ حلیة الأولیاء 1 : 160 ؛ تاریخ دمشق 66 : 197 ترجمه8495 .
2) 2 . چنان که با کبوترپرانها و آنان که گُروهه (جسم دایرهای شکل کوچک که از گل میسازند) میانداختند ، برخورد کرد و شخصی را گماشت که آنان را از این کار باز دارد (بنگرید به ، تاریخ طبری 2 : 680 ؛ الکامل فی التاریخ 3 : 70 ، حوادث سنه 35) .
اقدامِ او زیبا و بجا جلوه نمود ، عثمان گفت : مگر میشود رسول خدا عمویش را گرامی بدارد و من اجازه دهم به او اهانت کنند ! هر که به این کار دست یازد و هر کس بدان خرسند باشد ، با پیامبر مخالفت کرده است .(1)
چگونه میان غیرت دینی عثمان و پاسداری شدید او از احترام به عموی پیامبر صلیاللهعلیهوآله (چرا که وی به چشم خود دید که پیامبر صلیاللهعلیهوآله عمویش را بزرگ میداشت و ارج مینهاد و همین کار ، او را واداشت که حکم دهد توهین کننده به او و خرسند به آن ، مخالف پیامبر است) و میان عملکردی که وی در وضو در پیش گرفت ، سازگاری دهیم ؟!
با توجه به این پیشینه ، از عثمان چه انتظاری درباره کسانی میرفت که با شیوه پیامبر در طول 23 سال از عمرش (که بارها آن را تکرار کرد و بر آن تأکید نمود و سخن خدا را به مردم رساند که وضو نیمی از ایمان است و نماز بر آن توقف دارد) مخالفت کنند ؟
این مخالفت ، بسی مهم و سنگین مینمود ، اما عثمان هیچ اقدام کوبندهای را بر ضد مخالفانِ وضویش به کار نبست ؛ با اینکه این معارضه وضویی ، ورد زبانها بود و وضوی ضد وضوی عثمان ، علیه او بر میآشفت ؛ چرا که عثمان میگوید : «مردمانی حدیث میکنند ...» .(2)
آری ، عثمان ، موضعی را که ابوبکر در بسیج مسلمانان بر ضد مانعان زکات در پیش گرفت ، نپیمود ؛ ابوبکر ، بی آنکه از خود ملایمت نشان دهد و از صُلح و آشتی سخن به
1) 1 . تاریخ طبری 3 : 429 ، حوادث سنه 35 ؛ تاریخ دمشق 26 : 372 ، ترجمه 3106 .
2) 2 . با این سخن ، درمی یابیم که عثمان با فراخوان عمومی ، مسلمانان را به یاری نطلبید ، بلکه اشخاص ویژهای در نظر گرفت و از آنها نصرت خواست (همچون کسی که بذر اندیشهای جدیدی را میپاشد و برای آن یاور میخواهد) از این رو ، شاهد گرفتن در اینجا ، از شاهد گرفتن در برابر عموم مردم جداست ، و یاری خواستن از افراد جزئی و محدود با فراخوان عمومی از همگان ، فرق میکند .
میان آورد ، با این افراد جنگید ، حتی آنان را مرتد و بی دین خواند . آنها ـ با رغبت یا از ترس شمشیر ـ به پرداخت زکات و تسلیم آن به ابوبکر ، تن دادند و آن گاه که ابوبکر نظرش را در این زمینه با مسلمانان در میان نهاد ، بسیاری به او گرویدند ، علی رغم آنکه بعضی از آنها [ مانند مالک بن نُوَیره ] از پیامبر اجازه داشتند که زکات و صدقات را بگیرند و میان نیازمندان و مستمندان قومشان توزیع کنند .(1)
هرگاه با تیزبینی ژرفای تاریخ را بکاویم ، در مییابیم که حتی خواص عثمان و بله قربان گویان حکومتش (مانند : زید بن ثابت و مُغِیرة بن شُعبه) جرأت نکردند وضوهایی شبیه وضوی خلیفهشان را بیان دارند ، بلکه از هیچ یک از آنها واکنشی در مقابله با مکتب مردمان دیگر در وضوی پیامبر ، نرسیده است .
عثمان (با تنی چند از موالیان و یارانش) بر وضویی که از پیامبر دیده بود تأکید داشت و به زور آن را به پیامبر صلیاللهعلیهوآله نسبت میداد و بعد از آنکه توانست این گروه اندک را برای مصلحتِ خویش در سیطرهاش درآورد ، درصدد برآمد بر رویکرد وضوییاش هالهای از عنایت و اهتمام افکند .
بسا این گروه اندک ، از نظر تأثیرگذاری و واقع ، در برابر انبوه کسانی که رویاروی عثمان ایستادند (و با همه توان و احساس مسئولیت ، بر سر عثمان بانگ میزدند و از او میخواستند که به کتاب و سنت بازگردد) چیزی به شمار نیاید .(2)
اگر دین بر اساس رأی (و نظر شخصی و ظاهر بینی) باشد کف پا از روی آن ، به مسح اَولیتر است جز اینکه من دیدم پیامبر روی پاها را مسح میکشید .
و سخن انس بن مالک که گفت : حجّاج ، دروغ میگوید ! در قرآن ، مسح نازل شده است .
این دسته از صحابه ، با این سخنان ، در برابر خلیفه و یارانش میایستادند .
1) 1 . در این زمینه ، بنگرید به ، الإصابه 5 : 755 ، ترجمه 7702 ؛ نیل الأوطار 4 : 176 ؛ الإکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول اللّه 3 : 12 ؛ المنتظم 4 : 77 ؛ تاج العروس ، ماده «ن و ر» .
2) 2 . مانند موضعگیری ابن عباس در مقابل رُبَیِّع بنت مُعَوِّذ ، و موضعگیری امام علی علیهالسلام در برابر اصحاب رأی و این سخن آن حضرت که فرمود :
با همه اینها ، عثمان نتوانست حتی با یک شخص از پیروان مکتب دیگر وضویی مناظره کند تا دیدگاه وضویی او را در حضور مسلمانان باطل سازد ، بلکه نتوانست یکی از آنان را به صراحت نام ببرد تا او را ـ در برابر آنچه از پیامبر روایت میکرد ـ در کانونِ واکنشهای مسلمانان قرار دهد .
ابو عَلْقَمَه ، از عثمان بن عَفّان نقل میکند که وی روزی آبی برای وضو خواست ، سپس اصحاب پیامبر را فراخواند ، آن گاه با دست راست بر دست چپ آب ریخت و آن را سه بار شست ، پس از آن ، سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کرد ، آن گاه سه بار صورتش را شست ، سپس دو دستش را تا آرنج ، سه بار سه بار ، شست ، آن گاه سرش را مسح کشید و پس از آن ، پاهایش را شست و شو داد و آنها را تمیز ساخت ، سپس گفت :
رسول خدا را دیدم که همانند این وضویی که گرفتم و شما دیدید ، وضو گرفت و آن گاه فرمود : هرکس وضوی نیکویی بگیرد و سپس دو رکعت نماز گزارد ، مانند روزی که از مادر زاده شده ، از گناهان پاک میشود .
پس از آن عثمان [ رو به شخصی کرد و ] گفت : ای فلا نی ، آیا چنین است ؟ او پاسخ داد : آری . آن گاه [ به شخص دیگری رو کرد و ] گفت : ای فلا نی ، آیا چنین است ؟ او هم گفت : آری .
و به همین ترتیب ، تنی چند از صحابه را شاهد گرفت ، سپس گفت : سپاس خدای را که با من بر این شیوه از وضو موافقت کردید .(1)
این حدیث ما را بر بعضی از شیوههایی که عثمان در استوار سازی رویکرد وضوییاش میپیمود ، آگاه میسازد که همان دعوت از بعضی از صحابه در فاصلههای زمانی پیاپی بود تا وضویش را به آنها بنمایاند .
اکنون میپرسیم :
آیا صحابه نیازمند تماشای وضوی خلیفه بودند یا اینکه آنها را بر وضویش شاهد
1) 1 . سنن دار قطنی 1 : 85 ، کتاب الطهارة ، باب ما روی فی الحث علی ... حدیث 9 ؛ کنز العمال 9 : 192 ، حدیث 26813 ؛ و بنگرید به ، مسند بزار 2 : 89 ، ترجمه 443 .
میگرفت تا دهان مخالفان را ببندد ؟
چگونه میتوانیم تصور کنیم که پس از گذشت نیم قرن از ظهور اسلام ، یک صحابی ، وضوی پیامبر را نداند ؟ اگر چنین باشد ، چطور میتوانیم او را صحابی بنامیم ؟ اگر اختلاف در وضو ، در زمان عثمان پدید نیامد ، این تلاش پر شتاب از سوی او ، برای آموزش وضویش از چه روست ؟
چرا ابوبکر و عُمَر ، این کار را نکردند ؟ اگر ـ به روایتی ـ میان مسلمانان اختلاف روی داد و تعلیم وضو برای مسلمانان ضروری مینمود ، آیا ابوبکر و عُمَر ، برای این امر ، شایستهتر نبودند ؟ به چه سبب وضوی آموزشی ، بیشتر با وضوی غَسْلی همراه است ؟
روایت کردهاند که امام علی علیهالسلام سرزده به ابن عباس ، فرمود : «آیا نمیخواهی نشانت دهم پیامبر چگونه وضو میگرفت ؟»(1)سپس وضوی غَسْلی را از آن حضرت نقل میکنند با اینکه ابن عباس ـ حتی بعد از شهادتِ امام علی ـ آشکارا وضوی مَسْحی میگرفت و موضعگیریهایش با رُبَیِّع (دختر مُعَوِّذ) که وضوی غَسْلی را بیان میداشت ، مشهور میباشد . آیا میتوان پذیرفت که دانشمند این امت ، کسی که با پیامبر در یک غرفه (زیر یک سقف) میخوابید ، وضو گرفتن را نداند و امام علی علیهالسلام وضوی غَسْلی (و نه مَسْحی) را همین طوری و بی سؤال قبلی ، به او تعلیم دهد ؟ یا ابن عباس وضوی اشتباهی بگیرد و امام علیهالسلام شیوه درست وضو را به او بیاموزاند ؟
درباره امام حسین علیهالسلام نیز این ماجرا نقل شده است ؛ در بعضی اَخبار میخوانیم : امام علی علیهالسلام بعدها ، وضوی غَسْلی را به امام حسین علیهالسلام تعلیم داد ،(2)نه مَسْحی را !
این اخبار ما را برمیانگیزاند که از بحث و تحقیق دست برنداریم . اکنون به خبر
پیشین باز میگردیم تا جاهای استفاده از آن را مدّ نظر قرار دهیم که میتوان فشرده آنها را در ضمن چند امر بیان داشت :
یک : نیرومندی مخالفان عثمان و سعی خلیفه در یاری خواهی از بعضی اصحاب و خواص ، برای تأیید آنچه وی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت میکند .
دو : ضعف موضع عثمان و ناتوانی وی در برابر «گروهی از مردم» که این امر از دو نکته به دست میآید :
1 . در پیش گرفتن سیاست دفاعی (نه تهاجمی) چنان که در حدیث حُمران مینگریم ؛ این سخن عثمان که میگوید : «مردم روایاتی را بیان میدارند که من واقعیت آنها را نمیدانم جز اینکه دیدم پیامبر ، همچون من وضو گرفت» و آنچه را ابو عَلْقَمه روایت میکند که : «عثمان گروهی از اصحاب پیامبر را فراخواند» ، «به آنان گفت : سپاس خدای را که بر این کار ، مرا موافقت کردید» .
و دیگر نصوصی که بر ضعف خلیفه دلالت دارند و به زودی خواهد آمد .
افزون بر این ، عثمان موالیانش (مانند حُمران و ابن دارَه) را بسیج میکرد تا اخبار وضوی او را نقل کنند و بیان دارند که وضوی پیامبر همین است و این را میان مردم نهادینه سازند یا موالیان عثمان جداگانه به تعلیمِ وضوی پیامبر ـ طبق روایت عثمان ـ دست مییازیدند .
بَیْهَقی از محمّد بن عبد اللّه بن اَبی مریم روایت میکند که ابن دارَه ، صدای مضمضه او را شنید ، وی را صدا زد تا وضوی خلیفه را به او بیاموزاند و [ پس از انجام وضو به شیوه عثمان ] گفت : این است وضوی پیامبر .(1)
دار قُطنی ـ به اسناد از محمد بن ابی عبد اللّه بن اَبی مریم ـ از ابن دارَه روایت کرده است که گفت : بر منزل عثمان درآمدم ، صدای مضمضهام را شنید ، گفت : ای محمد !
1) 1 . سنن بیهقی 1 : 62 ، حدیث 298 .
گفتم : بلی ، گفت : آیا از پیامبر صلیاللهعلیهوآله برایت حدیث نکنم ؟ گفتم : چرا ، گفت :
رسول خدا را دیدم که در «مقاعد»(1)بود و آبی را [ جهت وضو [برایش آوردند ، آن حضرت سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کرد و صورتش را سه بار شست و دستانش را تا آرنج سه بار شست و شو داد و سرش را سه بار مسح کشید و هر کدام از پاها را سه بار شست .
سپس عثمان گفت : وضوی پیامبر این چنین بود ، دوست داشتم آن را به شما بنمایانم .(2)
در حدیث دیگر ، از عُمَر بن عبد الرّحمان نقل شده که گفت : جَدّم برایم حدیث کرد که :
عثمان با گروهی از یارانش بیرون آمد تا اینکه بر «مقاعد» نشست ، آبِ وضویی خواست ، آن گاه دستش را سه بار شست ، و سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کرد و سه بار صورت و سه بار دستها را تا آرنج شست و سرش را یک بار مسح کشید و پاها را سه بار شست و شو داد .
سپس گفت : رسول خدا را دیدم که این چنین وضو گرفت ، من وضو داشتم ، لیکن دوست داشتم به شما نشان دهم که پیامبر چگونه وضو میگرفت .(3)
جوامع حدیثی و کتابهای صحاح ، اَحادیث دیگری را آوردهاند که عثمان در «مقاعد» و «باب الدرب» مینشست تا وضوی پیامبر را به مردم تعلیم دهد .
1) 1 . مقاعد ، دکانهای نزدیک خانه عثماناند ؛ و گفتهاند : مقاعد ، پلهکانهایند ؛ و گفتهاند : مقاعد ، جایی نزدیک مسجد بود که عثمان برای رسیدگی به نیازهای مردم و تعلیم وضو (و مانند آن) در آنجا مینشست (شرح النووی علی صحیح مسلم 3 : 114 ، باب فضل الوضوء) .
2) 2 . سنن دار قطنی 1 : 91 ، باب تجدید الماء للمسح ، حدیث 4 .
3) 3 . سنن دار قطنی 1 : 93 ، حدیث 8 .
2 . عثمان جرأت نکرد آن مردمان را به دروغ گویی یا بدعت گذاری یا تشریع ، متهم سازد ، بلکه به این سخن که «نمیدانم اینها چیست» بسنده کرد ؛ چرا که میدانست وضوی این دسته از مردم ، همان وضوی پیامبر است و اینکه آن را از پیامبر صلیاللهعلیهوآله حدیث میکنند ، آشکارا بر مشروعیت وضوی آنان دلالت دارد و وضوی آنان ، همان وضویی است که در عهد پیامبر صورت میگرفت .
اگر عثمان یک دلیل ـ هر چند ضعیف ـ در اختیار میداشت در طعنه بر مخالفانش کوتاهی نمیکرد و با تندی و شدت به ردّ آنان میپرداخت و در حالی که پیوسته با مخالفان درگیر بود ، ناچار نمیشد که بگوید «نمیدانم این اَحادیث از کجاست ؟!»
آیا از شخصی که زمان زیادی با پیامبر صلیاللهعلیهوآله در مدینه زیسته است ، این سخن عجیب نیست که بگوید : «نمیدانم این اَحادیث چیست ؟»
بنابراین ، تجاهلِ عثمان را در برابر نیرومندی معارضانش ، باید دلیل ضعفِ او شمرد .
از آنچه پیش از این گذشت ، روشن شد که عثمان در برابر معارضان خویش در مسئله وضو منطق قدرت و زور را (که به طور عام در برخورد با مخالفانش به کار میبست) در پیش نگرفت و با آنان در نهایت نرمی و متانت رفتار میکرد با آنکه آنها از سرسختترین دشمنانش بودند و میتوانستند افکار عمومی را بر ضدِّ وی برانگیزند .
در این راستا میبینیم عثمان هنگامی که یکی از صحابه او را در وضویش همراهی میکند ، از خوش حالی میخواهد به پرواز درآید و خدا را بر این همگامی سپاس میگوید .(1)
آری ، روش خلیفه در بیشتر اوقات این بود که هنگامِ توصیف وضوی پیامبر ، توضیحی را در ذیلِ آن بیاورد . همین پدیده ، پژوهشگران را به تحقیق برمیانگیزاند ،
1) 1 . سنن دار قطنی 1 : 85 ، باب ما روی فی الحث علی المضمضة ... حدیث 9 .
زیرا این پرسش به ذهن میآید که : این همه تأکید از چه روست ؟ چرا این توضیح اضافی را در روایات بیانی نقل شده از دیگر صحابه درباره وضو ، نمینگریم ؟ راز اختصاص این تذییل به روایاتِ عثمان (و نه دیگر صحابه) چیست ؟
عثمان از سردمداران مکتب مخالف خویش دلیل نخواست (مطالبه دلیل همان شیوه سوم برای بازداشتن و ردّ بود) و از این کار چشم پوشید ؛ زیرا میدانست که آنان از سویی ـ به لحاظِ نوعی و کمی ـ جریان فکری قوی و بزرگی را نمایندگی میکردند(1)و از دیگر سو ، عثمان توان احتجاج با آنها را نداشت .
بزرگان مکتب مخالف با عثمان ، از نظر مصاحبت با پیامبر و سابقه و پیشینه در اسلام و تفقه در دین ، منزلت والایی داشتند ، آنان چگونگی وضوی پیامبر را از آغاز تشریع تا زمان رحلت آن حضرت سوی آفریدگار متعال ـ به چشم خویش ـ دیده بودند و آن را برای مسلمانان نقل میکردند و علی رغمِ مخالفتِ خلیفه با آن ، بر وضویی که از پیامبر به یاد داشتند ، ادامه میدادند .
شگفتی بیشتر اینجاست که عثمان بر صحتِ وضو و سلامت فهم خویش ، ادله و برهانهایی را برای مسلمانان ارائه نداد ، بلکه در نقل خویش ، تنها به این بسنده کرد که دید رسول خدا صلیاللهعلیهوآله همچون وضوی او ، وضو میگرفت و به شاهد آوردن کسانی که در صحت نقل او را همراهی میکردند ، پناه آورد و بعید نمینماید که خلیفه معارضانش را به زور به این شهادت واداشته باشد .
در بیشتر اوقات ، عثمان این رویه را میپیمود ؛ زیرا صحابه را بر روایات و مفاهیم ثابت شاهد میگرفت تا از رهگذر آنها به مفاهیم اختلافی نقب زند .
مقرّب داشتن پیامبر اهل بیت را ـ به پیروی از قرآن ـ نمیتواند دلیلی برای عثمان به
1) 1 . این امر با وارسی جنبه روایی ـ در جلد دوم و سوم این موسوعه ـ در بحث «مناقشه روایات صحابه درباره ویژگی وضوی پیامبر» روشن خواهد شد .
شمار رود تا آن را دست مایه خود قرار دهد و خویشاوندانش (آل اَبی اُمیه) را مُقَرَّب سازد ، لیکن عثمان با اجتهاد ـ از پیش خود ساختهاش ـ این کار را کرد و برای ردّ مخالفانش به این گونه رفتارها دست مییازید .
از سالم بن اَبی جَعْد روایت شده که گفت :
عثمان گروهی از اَصحاب پیامبر را ـ که در میانشان عَمّار بن یاسر بود ـ فرا خواند ، گفت : از شما چیزی را میپرسم و دوست دارم مرا تصدیق کنید ! شما را به خدا سوگند ، آیا نمیدانید که خدا قریش را بر سایر مردم برگزید و بنی هاشم را بر دیگر قریشیان برتری داد ؟!
آنان خاموش ماندند و سخنی بر زبان نیاوردند .
عثمان گفت : اگر کلیدهای بهشت به دست من بود ، آنها را به بنی اُمیه میدادم تا آخرین نفر آنها به بهشت درآید ، سپس سوی طلحه و زبیر پیک فرستاد که نزدش حاضر شوند [ آن گاه عثمان سخن را سوی جایگاه عمّار سوق داد و ] گفت : آیا برایتان از عَمّار سخن نگویم ؟! پیش رسول خدا رفتم آن حضرت دستم را گرفت و در سرزمین بَطحاء قدم میزدیم تا اینکه بر پدر و مادر عمار ـ و خود او ـ گذرمان افتاد که شکنجه میشدند ، پدر عمار گفت : ای رسول خدا ، روزگار ما چنین است ! پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : بُردبار باش ! سپس فرمود : پروردگارا ! آل یاسر را بیامرز .(1)
همه اینها خبر از این میدهد که عثمان خود را در موضع اندیشمندی میدید که فکر جدیدی را مطرح میسازد که گروه بزرگی از صحابه با آن مخالفاند .
وی وضویش را به روایاتی که میان مسلمانان ، اتفاق نظر است مُدَلَّل میسازد و شاهد میگیرد و در این میان میکوشد ذهن آنها را از چیز معلوم و مُسَلّم ، به اثباتِ شیء
1) 1 . مسند احمد 1 : 62 ، حدیث 439 .
مجهولی انتقال دهد .
از حُمران نقل شده که گفت :
آب وضویی برای عثمان آوردم ، وی برای نماز وضو گرفت ، سپس گفت : شنیدم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میفرمود : هرکه وضو بگیرد و آن را پاکیزه به جای آورد ، گناهان گذشتهاش پوشانده میشود .
سپس رو به اصحابش کرد و گفت : ای فلا نی ، آیا آن را از رسول خدا شنیدی ؟ (تا اینکه به سه نفر از یارانش این خطاب را کرد) همهشان گفتند : آن را شنیدیم و به خاطر سپردیم .(1)
از عَمْرو بن میمون روایت شده که گفت ، شنیدم عثمان میگفت :
رسول خدا فرمود : هر که آن چنان وضو بگیرد و نماز بخواند که امر شده است ، از گناهان بیرون میآید مانند روزی که مادرش او را به دنیا آورد .
سپس گروهی از اصحاب پیامبر را شاهد گرفت که آیا پیامبر این را نفرمود ؟ آنان گفتند : آری .(2)
عثمان در «مَقاعِد» مینشست و وضو میگرفت و وضویش را به اَحادیث اِسباغ و اِحسان در وضو (وضوی کامل و نیکو گرفتن) مُذَیّل میساخت و این کار را در «باب الدرب» تکرار میکرد و کسانی را که با او هم رأی بودند و بینش او را داشتند ، بر این کار شاهد میگرفت تا نظاره گران قانع شوند که وضوی عثمان همان «اِحسان» و «اِسباغ» است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله به آن فرا خواند .
این نشانهها رهنمون است بر اینکه عثمان این فهم جدید را اختراع کرد و بسا وی از بعضی از روشن فکرانی اثر پذیرفت که از تمدنهای مجاور آمدند (از موالیان عثمان یا
غیر آنها) زیرا ادله شرعیای که در ذهن عثمان جرقه زد ، او را واداشت ابعاد جدیدی را در وضو مطرح سازد که پیش از آن در ذهن مسلمان معروف نبود .
اندیشه عثمان و دیدگاه وضویی او میان توده مسلمانان رخنه کردو از سوی بعضی پذیرفته شد ؛ زیرا به نظافت اهمیت داده میشد و قداست در آن رخ مینمود و عنایت فزونتری به وضو و شست و شو و مسح میگشت .
پیداست که این وضو ، با روحیه وسواسیهایی همچون عثمان و عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص همخوانی داشت و نیز با طبیعت جغرافیایی عراق و وجود نهرهای فراوان ، نه جزیرة العرب که آب در آن کیمیاست .
نمیتوان از سبب خنده عثمان و تبسّم او قبل از وضوهای ثلاثیاش (که در نهایتِ وسواس انجام میگرفت) پرده برداشت و به این نیت او نمیتوان پی برد که از حاضران میخواست که از سبب خندهاش بپرسند (کسانی که هیچ توجیه دور و نزدیکی برای آن نمیدیدند) مگر پس از اینکه دریابیم عثمان از هر فرصتی استفاده میکرد تا نگاه حاضران را به وضویش جلب کند تا او را از اندازه صحتی که در این زمینه به نظرش میآمد ، بپرسند .
از اینجاست که دور پاسخهای او به میان میآید ، جوابهایی که با آنها میخواست بیشترین مؤیدان ممکن را برای مکتب وضوییاش به دست آورد .
از حُمران نقل شده که گفت :
عثمان آب وضویی خواست و وضو گرفت ، سپس خندید ! گفت : آیا نمیپرسید از چه رو خندیدم ؟
گفتند : ای امیر مؤمنان ، چه چیز تو را خنداند ؟
عثمان گفت : دیدم رسول خدا همان گونه که من وضو ساختم ، وضو گرفت ؛ مضمضه و استنشاق کرد و سه بار صورتش را شست و سه بار
دستها را شست و شو داد و سر و پشت پایش را مسح کشید .(1)
و نیز از حُمران روایت شده که گفت :
نزد عثمان بودم ، آب وضویی خواست و وضو گرفت . چون از وضو فارغ شد ، گفت : رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چنان که من وضو ساختم ، وضو گرفت ، سپس تبسّم کرد و فرمود : آیا میدانید از چه رو خندیدم ؟
گفتند : خدا و رسولش داناتر است .
فرمود : بنده مسلمان هرگاه وضو بگیرد و وضویش را کامل به جا آورد ، سپس به نماز ایستد و نماز را کامل گزارد ، از گناهان مانند روزی که از مادر زاده شد ، بیرون میآید .(2)
از حُمران نقل شده که گفت :
عثمان را دیدم که آبی خواست ، سه بار کف دستهایش را شست ، مضمضه و استنشاق کرد و سه بار صورت و سه بار دستها را تا آرنج شست و شو داد و سر و روی پاها را مسح کشید ، سپس خندید و گفت : نمیپرسید چه چیز مرا خنداند ؟
گفتیم : چه چیز تو را به خنده درآورد ای امیر مؤمنان ؟
گفت : این امر مرا خنداند که بنده هرگاه صورتش را بشوید ، خدا هر خطایی را که با صورت مرتکب شده ، پاک میکند و آن گاه که دستها را تا آرنج شست و شو دهد خدا گناهانی را که با دست انجام داده ، بزداید و زمانی که سرش را مسح کشد ، خدا گناهان سر را میآمرزد و هنگامی که
پاهایش را تطهیر کند ، خدا گناهانی را که با پاها انجام داده ، از بین میبرد .(1)
این متن (تا زمانِ صدور این اخبار از خلیفه) دلالت دارد که عثمان سر و روی پاهایش را مسح میکشید ، ما در آینده ، این ادعا را به روایات دیگری تقویت خواهیم کرد .(2)
اما موضوع تبسّم عثمان و خنده او (آن گونه که عثمان ادعا میکند و از سیاق حدیث به دست میآید) بیانگر شادیاش از پاداشی که وضو نزد خدا دارد ، نمیباشد ، بلکه سخن عثمان به امر پنهانی اشاره دارد ؛ او میخواست صحابهای را که در آنجا حضور داشتند بیازماید که درباره شستنِ سه بار اعضای وضو چه واکنشی دارند ، دید که آنان خاموش ماندند .
اینکه عثمان از مردم میپرسد «نمیخواهید بدانید از چه رو خندیدم» تحریک برانگیز است ، چرا او به این تحریک دست یازید ؟
بسا نصوص پیشین (و و این سخن عثمان که گفت : «مردمانی اَحادیثی میآورند که نمیدانم چیستند») نقطه عطفی در تاریخ وضو به شمار آید و به منزله سرآغازی برای تغییرات کلی در آن باشد و سه بار شستن ، به عنوان سنت قلمداد شود .
زیرا به اعتقاد نگارنده ، این کار با تأثیر پذیری عثمان از مولایش حُمران صورت گرفت ، وی با صائبیها و مجوسیان عراق معاشرت داشت ، کسانی که در طهارت ، سه بار اندامهاشان را میشستند . عثمان میخواست این را تعمیم دهد و عملکردی را که از پیامبر دیده بود ، سنتِ آن حضرت به شمار آورد ، در حالی که هرگاه پیامبر صلیاللهعلیهوآله این کار را انجام میداد ، در پی آن میفرمود : «این ، وضوی آن حضرت و وضوی پیامبران
1) 1 . مسند احمد 1 : 58 ، حدیث 415 ؛ حلیة الأولیاء 2 : 297 ، ترجمه97 ؛ کنز العمال 9 : 193 ، حدیث 26886 (متن از این مأخذ است) .
2) 2 . در جلد دوم ، خواهیم آورد که چگونه راویان ، جمله «وظَهْر قَدَمَیْه» (پشت پاهایش را) به جمله «وطَهَّرَ قدمیه» (پاهایش را تطهیر کرد) تحریف کردند تا شستن پا را از آن به دست آورند .
پیشین است» و این سخن بدان معناست که عمومیت دادن آن بر همه مسلمانان جایز نمیباشد ؛ چرا که دین خدا ، دین آسانگیری است و نه سختگیری .
آری ، عثمان میخواست تأثیر آنچه را حُمران حکایت میکرد و آنچه را [ ادعا میکرد خودِ ] او دیده است و از رسول خدا روایت میکرد ، در جان مسلمانان بیازماید و بر این اعتقاد بود که این وضو ، از سوی بعضی پذیرفته میشود و بعضی به مخالفت با آن بر میخیزند ؛ چرا که تعمّق و وسواس بیش از حد در وضوست .
وی میخواست بر تأثیر این وضوی جدید و میزان روی آوری صحابه به آن ، پی ببرد ، اینکه آیا با انتقاد آنان رو به رو میشود یا نه ؟ و هرگاه زمینه برایش فراهم آمد ، شستن پاها و غیر آن را ، بر آن ملحق سازد .
روایتِ مصنّف ابن اَبی شَیبه (که پیش از این ذکر شد) اثبات میکند که خنده عثمان برای پاداشی که مؤمن در این وضو دریافت میدارد ، نبود ؛ زیرا در آن سخنی از اَجر در میان نیست و از این رو نمیتوانیم قطعی حکم کنیم که سبب خنده عثمان ، ریختن گناهان از وضو گیرنده است و این ، به جهت شناختی است که از ملابسات امور داریم .
نمیدانیم اگر از سبب خنده عثمان و از ربط میان خنده و وضو سؤال میشد ، او چه پاسخی میداد ؟!
چرا دیگر صحابهای که وضوی پیامبر را بیان میدارند ، احادیثشان را با اَ لفاظ «اِسباغ» (وضوی کامل) و «اِحسان» (نیکو وضو گرفتن) نمیآرایند (چنان که عثمان این کار را میکرد) ؟
چرا هیچ یک از آنها کسی را بر وضوشان شاهد نمیگیرد ؟
چرا آنان قبل و بعد از وضو ، لبخند نمیزنند ، چه رسد به خنده ؟
چرا تنها عثمان خنده پیامبر را در اَحادیث وضو نقل میکند ، نه دیگر صحابه ؟
آیا این امر ، جای حیرت و شگفتی نیست ؟
احمد در مسندش ، دو روایت درباره وضوی عثمان میآورد که در آنها عثمان خندهاش را نسبت میدهد به اینکه وی دید پیامبر بعد از وضویش خندید و به اصحاب فرمود : «آیا نمیپرسید چه چیز مرا خنداند ؟» و بدین وسیله خندهاش را توجیه میکند و هر توهمی را که به ذهن شنونده آید ، میزداید .
در حالی که میدانیم نقل عبارت «بنده هرگاه آب وضویی بخواهد و با آن صورتش را بشوید ، خدا هر گناهی را که با چهره انجام داده ، پاک میسازد و هرگاه دستها را تا آرنج بشوید ، گناهانی را که با دست انجام داده ، از بین میرود ...» خندهآور نمیباشد .
تعلیل خنده عثمان به اینکه دید پیامبر در مکانی که او در آن وضو گرفت ، خندید ، تأکید بیشتر بر شرعیت وضوی ثلاثی است و توجیهی برای خندهها و تبسّمها و دنبالههایی به شمار میرود که نظارهگر تیزبین را آگاه میسازد به اینکه عثمان در پی اِحداث چیزی در وضوست و میخواهد نگاهها را به رویکرد وضوییاش جلب کند .
نکته شایان ذکر ـ در اینجا ـ این است که اغلب روایاتِ نقل شده از عثمان (که روایات نقل شده در صحاح نیز از آنهاست) به مولایش حُمران بن اَبان ، اختصاص دارد ، همو که در یکی از معابد یهود در «عین التَّمر» به اسارت درآمد و نزد آنان علوم شریعت یهود را میآموخت .(1)
حُمران بن اَبان ، به جز روایات وضویی عثمان ، روایات معتبر دیگری ندارد که در ابواب کتابهای صحاح و سنن آمده باشد و همین ، این نظریه را رجحان میبخشد و پشتیبانی میکند که مؤسس مکتب وضویی جدید ، عثمان است یا کسانی که در اطراف عثماناند (مانند حُمران و ابن دارَه) از تابعان وامانده [ و بی اهمیتی ] که احادیث وضویی آنها در جوامع حدیثی به جهت جایگاه عثمان (نزد مُدوِّنان حدیث در عهد
1) 1 . تاریخ دمشق 2 : 87 ؛ المعارف (ابن قتیبه) : 248 ؛ نزهة الألباب (ابن حجر) : 448 ؛ المنتظم 4 : 107 ؛ تاریخ طبری 2 : 576 ـ 578 ؛ الکامل فی التاریخ 2 : 394 ؛ و بنگرید به تاریخ یعقوبی 3 : 133 .
عُمَر بن عبدالعزیز) راه یافته است .
این دسته از راویان گاه از کسانیاند که از اهل کتاب اثر پذیرفتند (مانند عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص) یا تحت نفوذ یهود بودند و اسلام آنها مشکوک است (مانند حُمران) اَمثال اینان ، به مکتب وضویی جدید ، متعهد شدند و تبلیغ آن را در میانِ محدثان بر دوش گرفتند و این و آن را به وضویی که از عثمان مشاهده کردند ، خبر دادند و به وصف وضوی پیامبر [ به شیوه عثمان ] پرداختند .
این روند ، بزرگان صحابه و تابعان را واداشت که از حکایت وضوی عثمان (که از سنت پیامبر به دور بود) فاصله بگیرند .
تاکنون ثابت شد که مکتب وضویی جدید به دست عثمان پدید آمد و پرورش یافت و «مردمانی» (به تعبیر عثمان) آغازگر اختلاف در وضو نبودند و تنها به خواستِ عثمان تن نمیدادند و وضویی را که مشروع میدانستند ، آشکار میساختند . عثمان با همه توان فکری و تبلیغی خود ، دست به کار شد پایگاهی به دست آورد تا او را در آنچه از پیامبر دیده یا شنیده ، تأیید کند .
راز اینکه عثمان به حُمران رو میکند و میگوید : «مردمانی اَحادیثی بر زبان میآورند ...» در چیست ؟ در حالی که شاهدیم حُمران در وضوی عثمان شک ندارد یا درباره مشروعیت وضوی جدید او ، چیزی نمیپرسد یا وی وضوی مردمانی را (که در خط مخالفِ وضوی عثماناند) مطرح نمیکند یا در صدد یاری آن بر نمیآید .
همه ماجرا این است که حُمران ، آبی را برای عثمان میآورد ، وی وضو میگیرد ، سپس میگوید : «مردمانی ، حدیث میکنند ...» پس چرا عثمان ، بی هیچ پیشینه هشدار دهندهای ، به این خبر دست مییازد ؟!
در بحثهای پیشین آوردیم که عثمان ، روی پاها را مسح میکشید ،(1)بعضی از روایاتی که بر این حقیقت دلالت داشت (و در کتابهای سنن و مسانید آمده و بیشتر آنها از حُمران است) در گذشته بیان شد .
گفتیم که عثمان با خندهاش میخواست واکنش صحابه را در [ سه بار ] شستن اعضای وضو ، بداند و دریابد که آیا آنان با وی مخالفت میکنند یا نه ؟
همچنین یادآور شدیم که عثمان ، صحابه را بر وضوی خود شاهد میگرفت و اَحادیثش را به آنچه از پیامبر شنیده یا دیده بود ، میآراست تا از بیان امر معلومی به اثبات چیز مجهولی دست یازد .
این رویکردها (مانند دیگر موضعگیریهای عثمان) بعضی از صحابه را میآزرد ؛ زیرا آنان ندیده بودند که رسول خدا چنین کاری کرده باشد و نشنیده بودند که به این کار فرا خواند .
مسلمانان یا از ترس و یا به جهت حفظ وحدت اسلامی ، ناچار میشدند در این
1) 1 . چنان که در خبر ابن اَبی شیبه آمده است ؛ بنگرید به ، المصنّف 1 : 16 ، کتاب الطهارات ، باب فی الوضوء کم مرّة هو ، حدیث 56 ؛ مسند احمد 1 : 58 ، حدیث 415 ؛ مسند بزّار 2 : 17 ، حدیث 419 (از مسلم بن یسار) .
رویکردها عثمان را همراهی کنند ، حتی دستهای از مردم از امام علی علیهالسلام خواستند که با عثمان درباره این بدعتهای پیاپی و فراوان ، گفت و گو کند .
امام علی علیهالسلام بر عثمان درآمد و فرمود :
إِنَّ النّاسَ وَرائی ، وَقد اسْتَسْفَرُونی بَیْنَکَ وَبَیْنَهم ، وَوَاللَّهِ ما أَدْرِی ما أَقُولُ لَکَ ! ما أَعْرِفُ شَیئا تَجْهَلَهُ وَلا أَدُلَّکَ عَلَی أَمْرٍ لا تَعْرِفُهُ .
إِنَّکَ لَتَعْلَمُ ما نَعْلَمُ ؛ ما سَبَقْناکَ إلی شَیْءٍ فَنُخْبِرُکَ عَنْهُ وَلا خَلَوْنا بِشَیْءٍ فَنُبَلِّغَکَهُ وَقَدْ رَأَیْتَ کَما رَأَیْنا وَسَمِعْتَ کَما سَمِعْنا وَصَحِبْتَ رَسُولَ اللَّهِ کَما صَحِبْنا .
وَما ابنُ أَبی قُحافة وَلا ابنُ الخَطَّاب أَوْلی بِعَمَلِ الحَقِّ مِنْکَ وَأَنْتَ أَقْرَبُ إلی رَسُولِ اللَّهِ وَشِیْجَة رَحِمٍ مِنْهُما وَقَد نِلْتَ مِنْ صَهْرِهِ ما لَمْ یَنالا .
فَاللَّهَ اللَّهَ فی نَفْسِکَ فَإِنَّکَ ما تُبَصِّرُ مِن عَمیً وَلا تُعَلِّمُ مِنْ جَهْلٍ وَإِنَّ الطُّرُقَ لَواضِحَة وَإِنَّ أَعلامَ الدِّینِ لَقائِمةٌ .
فَاعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ عِبادَ اللَّهِ ـ عِنْدَ اللَّهِ ـ إمامٌ عادِلٌ هُدِیَ وَهَدَی فَأَقامَ سُنَّةً مَعْلُومَةً وَأَماتَ بِدْعَةً مَجْهولة ، وَأَنَّ السننَ لَنَیِّرَةٌ لَها أَعْلامٌ وَأنَّ البِدَعَ لَظاهِرَةٌ لَها أَعْلامٌ .
وَإِنَّ شَرَّ النّاسِ ـ عِنْدَ اللَّهِ ـ إمامٌ جائرٌ ضَلَّ وَضُلَّ به ، فَأَماتَ سُنَّةَ مَأْخُوذَة وَأَحْیا بِدْعَةَ مَتْرُوکَة .
وَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّه یَقُول : یُؤْتی یَومَ القیامةِ بِالإمامِ الجائِر وَلَیْسَ مَعَهُ نَصیرٌ وَلا عاذِر ، فَیُلْقی فی نارِ جَهَنَّمَ فَیَدُورُ فیها کَما تَدُورُ الرَّحی ثُمَّ یَرْتَبِطُ فی قَعْرِها ؛(1)
1) 1 . نهج البلاغة 2 : 69 خ164 ؛ نیز بنگرید به ، تاریخ طبری 3 : 376 ، احداث سنه 34هـ ؛ البدایة والنهایة 7 : 168 ؛ الکامل فی التاریخ 3 : 43 ، احداث سنه 34هـ .
«مردم ، پشت سر مناند و مرا میانِ تو و خودشان میانجی کردهاند . به خدا ، نمیدانم با تو چه بگویم ؟! چیزی نمیدانم که تو آن را ندانی ، تو را به چیزی راه نمینمایم که آن را نشناسی .
تو میدانی آنچه ما میدانیم . ما بر تو در چیزی سبقت نجستهایم تا تو را از آن آگاه کنیم . جدا از تو چیزی نشنیدهایم تا خبر آن را به تو برسانیم ؛ دیدی چنان که ما دیدیم ، شنیدی چنان که ما شنیدیم ، با رسول خدا بودی ، چنان که ما بودیم .
پسر ابو قُحافه و پسر خَطاب در کار حق از تو سزاوارتر نبودند . تو از آنان به رسول خدا نزدیکتری ، که خویشاوند پیامبری ، داماد او شدی و آنان نشدند .
خدا را خدا را ، خویشتن را بپای ! به خدا تو کور نیستی تا بینایت کنند ، نادان نیستی تا تو را تعلیم دهند . راهها هویداست و نشانههای دین برپاست .
بدان که فاضلترین بندگان خدا ـ نزد او ـ امامی است دادگر ، هدایت شده و راهبر ، که سنّتی را که شناخته است برپا دارد و بدعتی را که ناشناخته است بمیراند . سنتها روشن است و نشانههایش هویداست و بدعتها آشکار است و نشانههایش برپاست .
و بالاترین مردم نزد خدا ، امامی است ستمگر ، خود گمراه و موجب گمراهی کسی دیگر ، که سنّت پذیرفته را بمیراند و بدعت واگذارده را زنده گرداند .
و من از رسول خدا شنیدم که گفت : روز رستاخیز ، امام ستمگر را بیاورند و او را نه یاری بود ، نه کسی که از سوی او پوزش خواهد ، پس او را در دوزخ افکنند و در آن چنان گردد که سنگ آسیا گردد ، سپس او را در ته دوزخ استوار ببندند» .(1)
روایاتِ دیگری است که بر این حقیقت دلالت دارد و اینکه اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله برای کسب رضایتِ خدا عثمان را به قتل رساندند و به جهتِ بدعتهایی که در دین
1) 1 . نهج البلاغه (ترجمه شهیدی) : 167 ـ 169 ، خطبه 164 .
پدید آورد ، او را کیفر دادند .(1)
میتوانیم بیان داریم که اَخبار مَسح سر و پا ، از شش سال اول خلافت عثمان ، از وی بروز یافت ؛ به ویژه در سه سال اول که از بدعت گذاریهایش در دین ، اثری نیست ، اما در سه سال دوم ، به سه بار شستن اعضای وضو به همراه مسح روی پا ، دست یازید .
اَخبار شستن پاها ، در شش سال پایانی حکومت عثمان ، صادر شد ؛ در این هنگام بود که اصحاب او را به بدعت گذاری در دین ، متهم ساختند و ما در آینده به عوامل تغییر سیاست عثمان در این سالها اشاره خواهیم کرد و انگیزههای طرح وضوی غَسْلی را از سوی او ـ به طور ویژه ـ باز خواهیم گفت .
در پرتو آنچه گذشت ، احتمال میدهیم که عثمان میخواست سؤالی را که ممکن است در ذهن «حُمران» خَلَجان کند ، برطرف سازد (اینکه : چرا خلیفه هم اکنون پاهایش را میشوید در حالی که در همین گذشته نزدیک آنها را مسح میکشید ؟!) از این رو ، عثمان به حُمران خطاب کرد و گفت :
مردمانی در وضو اَحادیثی را بر زبان میآورند که برایم روشن نیست جز اینکه دیدم پیامبر صلیاللهعلیهوآله همچون وضوی من ، وضو میگرفت .
جمله «إلاّ أَنّی رَأَیْتُ رسولَ اللَّهِ یَتَوضَّأُ نحو وضوئی هذا» (پیامبر را دیدم که مانند همین وضوی من ، وضو میساخت) اشاره است به اینکه عثمان برای عمل جدیدش که بر خلاف سیره صحابه (و نیز عملکرد خود او در شش سال اول خلافتش) بود ، مشروعیت میجُست .
یا وی میخواست آنچه را که حُمران برایش حکایت میکرد ، به اسلام اِسناد دهد و تقویت سازد ؛ اینکه عثمان ، به چشم خود دید پیامبر اعضای وضو را سه بار شست و
1) 1 . تاریخ طبری 3 : 376 ؛ البدایة والنهایة 7 : 168 .
پاهایش را آب کشید (همان گونه که در دیگر اَدیان این کار مرسوم است) .
از مؤیدات این سخن ، اختصاص حدیث فوق به حُمران بن اَبان(1)
وی در سال 75 هجری درگذشت و در جریانات سیاسی و دینی عصر خود ، نقش مهمی را بازی کرد .
برای آگاهی درباره سیره این شخص ، به جلد دوم این پژوهش مراجعه کنید ؛ نیز به ، تهذیب الکمال 3 : 21 ، ترجمه 31 ؛ تهذیب التهذیب 3 : 21 ، ترجمه 31 ؛ تاریخ دمشق 15 : 172 ، ترجمه 1741 .
است ؛ همو که در «عین التَّمْر» به اسارت درآمد و از کسانی است که با یهود و ستاره پرستان میزیست و دیده بود که خاخامهای یهود ـ در عراق ـ هنگام ورود در معبد (برای عبادت) پاهاشان را میشویند .آری ، حُمران در عهد ابوبکر و عُمَر ، بر دین یهود باقی ماند و تنها در سال سوم خلافت عثمان بود که به اسلام درآمد و این بدان معناست که حُمران دیده بود که عثمان بر پاها مسح میکشید سپس دریافت که وی پاها را میشوید (یعنی حُمران دید که عثمان در شش سال نخست خلافت بر پاها مسح میکشید و در شش سال بعد آنها را میشست) و این ، یعنی عثمان بود که وضو را تغییر داد و وضوی جدیدی را ـ به دلایلی که به نظرش آمد ـ بنا نهاد .
بعید نمینماید که عثمان از حکایتِ مشاهدات حُمران درباره وضوی دیگر اَدیان موجود در عراق ، اثر پذیرفته باشد و به تدریج این مکتب وضویی به ذهنش آمده است .(2)
پس از همه اینها ، میتوانیم بیان داریم که منشأ اختلاف و توجیهاتی که وضو را
1) 1 . نام وی ، حُمران بن اَبان (و گفتهاند : حمران اُبی ، و گفتهاند : حمران بن أبّا) بن ، خالد بن عَمْرو ، بن عقیل ، بن عامر ، بن جَنْدَلَة ، بن جَذِیْمَة ، بن کَعْب ، بن سعد ، بن اَسلم ، بن اَوس مَناة ، بن النَمِر ، بن قاسط ، بن هِنْب ، بن أقصی النَمِری ، مَدَنی ، برده آزاد شده عثمان بن عفان (و گفتهاند از موالی غیر عرب بود) .
2) 2 . در جلد دوم ، بحث «مناقشه در روایات عثمان» این مطلب را روشن خواهیم ساخت .
بحرانی ساخت ، همه ، به عثمان برمیگردد که چه بسا وی تحتِ تأثیر تلقینهای حُمران و عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص قرار گرفت . حُمران از موالیان عثمان بود و عبد اللّه ، از کسانی است که در جنگ «یَرْموک» به دو بار شتر [ یا یک خورجین ] از کتابهای یهود دست یافت و روایات نهفته در آنها را آورد تا از این طریق ، وضوی غَسْلی را استوار سازد .
لیکن این دیدگاه به نظر رجحان دارد که نخستین بدعت گذار در وضو ، عثمان است ؛ زیرا وی با کنایه و صراحت ، رویاروی مخالفانش ایستاد و در مناسبتهای مختلف خود را به زحمت میانداخت تا دلایل صحت وضویش را بیان دارد .
این کار ، پس از آن صورت میگرفت که وی وضویش را به پیامبر صلیاللهعلیهوآله نسبت میداد و میگفت : «شنیدم رسول خدا میفرمود : ... وضوی کامل بگیرید ... وضو را نیکو و شایسته به جای آورید» و عباراتی مشابه اینها که بتوان در راستای پشتیبانی از دیدگاه سه بار شستن اعضای وضو ، آنها را به کار گرفت به این اعتبار که تکرار دفعاتِ شستنِ اعضا ، نهایت «اِسباغ» وضوست ؛ چنان که وی از «احسانِ وضو» فزونی نظافت اعضا را فهمید و شستن پاها را از مَسح بسنده دانست ؛ زیرا این کار هم مسح است و هم چیزی افزون بر مسح یا بدان جهت که کف پا از روی آن بیشتر میآلاید ، و این رویکرد را در تعلیلهای پیروان عثمان مشاهده میکنیم .
چکیده سخن این است که در مسئله وضو ، میان عثمان و صحابه ، کشمکش افتاد و کسی که سنگ بنای این درگیری را نهاد ، شخص عثمان بود .
بعید به نظر نمیرسد که بعضی از این روایات ، بعدها از زبان عثمان افزوده شده باشد و خود وی از آنها مبراست و بسا نه این باشد و نه آن ، بلکه امر سومی است .
به هر حال ، این امر نیازمند وارسی و تحقیق است . برای آنکه واقع نگر باشیم باید رویدادها را جداگانه بررسی و تحلیل کنیم . بدین شیوه ، امید است به هدف دست یابیم .
اکنون به آنچه در پیش مطرح کردیم ، باز میگردیم :
چگونه عثمان از سیره پیامبر صلیاللهعلیهوآله روی برتافت و وضویی را آورد که با وضوی مسلمانان مغایرت داشت ؟
سببی که عثمان را بر این تصمیم برانگیخت چه بود ؟ با اینکه میدانست این روند ، معارضه صحابه را در پی خواهد داشت و بسا به اموری بینجامد که فرجامِ آن خوشایند نیست .
برای پاسخ به این سؤال ، هر چند به اجمال ، سامان مقدمهای لازم است که در آن انگیزههای اختلاف مسلمانان در دوره عثمان و اسباب قتل او را یادآور شویم .
مُورِّخان اجماع دارند که قتل عثمان به خاطر بدعتهایی بود که او پدید آورد و این بدعتها را به بذل و بخشش مالی به خویشاوندانش تفسیر میکنند و مناصب و اموالی که در اختیار آنها قرار داد .(1)
لیکن آیا این بدعتها ـ به تنهایی ـ میتواند عامل قتلِ عثمان باشد ؟ یا اینکه در اینجا عوامل دیگری است که تاریخ نویسان آن را نیاوردهاند ؟
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه درباره بدعتهای عثمان مینگارد :
اینها گرچه بدعتاند ، جز اینکه به پایهای نمیرسند که ریختن خون عثمان مباح شود . بر آنان واجب بود که عثمان را از خلافت خلع کنند ؛ چرا که برای این کار شایستگی نداشت و نباید در قتل او شتاب میکردند .(2)
هرگاه این مطلب درست باشد ، سبب قتل عثمان چیست ؟
اثر انگیزههای مالی و سیاسی در گسترش آتش اختلاف و تحریک امت بر ضدّ عثمان ، انکار شدنی نیست ، لیکن ـ با وجود این ـ سبب دیگری در قتل عثمان احتمال
میرود که در پشت صحنه نهفته است و پژوهشگران و محققان درباره آن بحث نکردهاند .
زیرا شیوه ناشایست مالی عثمان ، قتل او را واجب نمیساخت . خبر ثابت از وی هست که اموال انبوهی را سوی همه سرشناسان سرازیر میساخت تا آنجا که بعضی احتمال دادهاند نرمی و طبع سخاوتمندانه و کریمانهاش به قتل او انجامید و بخششهای فراوان عثمان به دشمنانش کمتر از آنچه به خویشاوندانش تخصیص میداد ، نبود .
روایت شده که طلحه از عثمان پنجاه هزار [ دینار ] قرض گرفت ، روزی به عثمان گفت : مالت را فراهم ساختهام ، کسی را بفرست آن را بستاند . عثمان ، همه آن را به طلحه بخشید .(1)
در جای دیگر آمده است :
عثمان دویست هزار [ دینار ] به طلحه صله داد ، چهار پایان و بندگان طلحه فزونی یافت و تنها درآمد غلاّت وی از عراق ـ به تنهایی ـ روزانه هزار دینار بود .(2)
ابن سعد در طبقات مینویسد :
زمانی که طلحه مُرد ، میراثش به سی میلیون درهم میرسید ، که دو میلیون و دویست هزار درهم و دویست هزار دینار از آنها نقد بود .(3)
بعید به نظر میرسد که طلحه (با این همه بهرهمندی) از مخالفانِ سیاستِ مالی عثمان باشد ؛ از این رو این سؤال مطرح است که سبب مخالفتِ طلحه با عثمان چه
بود ؟ آیا طمع در حکومت او را بر این کار واداشت یا غیرت دینیاش او را در صف مخالفانِ عثمان درآورد ؟
نگارنده بر این باور است که چشم داشت به تختِ حکومت ، پشت صحنه موضعگیری طلحه بود و همین را عایشه نیز انتظار میکشید .
اما در خصوص عبد الرّحمان بن عوف ، باید گفت که عثمان با وعده حکومت میکوشید دل او را به دست آورد و وصیت نامهای نیز در این زمینه نوشت ، لیکن نمیخواست این وصیت نشر یابد ؛ زیرا در صحیح بخاری خبری آمده که اشاره دارد عثمان قصد داشت خلافت را به زُبَیر بن عَوّام بسپارد(1)(بر خلاف آنچه که برای کاتب خود ، حُمران بن اَبان ، دیکته کرد) .
در تاریخ الاسلام و سیر أعلام النبلاء و الکاشف (که همه آنها از ذَهَبی است) میخوانیم :
عثمان خون دماغ شد [ و از این بیماری به تنگ آمد ] حُمران را خواست و گفت : بنویس که خلافت بعد از من ، برای عبد الرّحمان است .(2)
در فتح الباری و تاریخ دمشق آمده است :
عثمان از کاتب خویش ـ حُمران ـ خواست این مطلب را بنویسد و کتمان دارد . حُمران پیش عبد الرّحمان چاپلوسی کرد [ و آن را فاش ساخت ] . عبد الرَّحمان عثمان را بر این کار [ اینکه به حُمران اعتماد کرده و این راز را با او در این میان نهاده و مکتوب ساخته است ] سرزنش نمود . عثمان بر حُمران خشمگین شد و او را از مدینه به بصره تبعید کرد .(3)
1) 1 . صحیح بخاری 3 : 1362 ، حدیث 3512 و3513 .
2) 2 . تاریخ المدینة (ابن شبه) 2 : 138 ـ 139 ؛ تاریخ الإسلام 3 : 395 ، و جلد 5 : 396 ـ 397 ؛ سیر أعلام النُبَلاء 1 : 88 ، و جلد 4 : 183 .
3) 3 . فتح الباری 7 : 80 ؛ تاریخ دمشق 15 : 178 (در این مأخذ آمده است که عثمان از حُمران خواست که هیچ کس را از این ماجرا با خبر نسازد) .
امام علی علیهالسلام در سخنی با ابن عوف (آن گاه که در «یوم الدار» دست بیعت به عثمان داد) به این حقیقت ، اشاره میکند و میفرماید :
حرّکَکَ الصَهْرُ وَبَعَثَکَ عَلَی ما صَنَعْتَ ، واللَّه ما أَمَّلْتَ منه إلاّ ما أَمَّلَ صاحِبُک مِن صاحبه ؛ دَقَّ اللَّه بینکما عِطْرَ مَنْشِم ؛(1)
اینکه داماد عثمان بودی تحریکت کرد و بر این کار واداشت ، به خدا سوگند [ با این بیعت ] همان آرزویی در سرت بود که عُمَر از ابوبکر [ در پی بیعت با او ] انتظار داشت ، خدا میانتان عِطر مَنْشِم بپاشد .(2)
در روایت دیگری است که امام علیهالسلام به عبد الرحمان فرمود :
[ از این سخن ] بگذر ! عثمان را به خلافت برگزیدی تا بعد از وی آن را به چنگ آوری ! خدا عِطر مَنْشِم را میانتان بپراکند [ و شرارت را بگستراند ] .(3)
از سویی ، معروف است که ابن عوف ، ثروت هنگفت و اموال فراوانی داشت ؛ هزار شتر ، صد اسب ، ده هزار گوسفند و زمینی که با آبیاری بیست شتر آبکش کشت میشد . هریک از چهار زنِ او ، سهمشان را از میراثی که بر جای گذاشت ، بیرون آوردند ، هشتاد و چهار هزار شد .(4)
1) 1 . شرح نهج البلاغة 1 : 188 ؛ الإرشاد 1 : 287 .
2) 2 . مَنْشِم ، نام زنی عطّار در مکه بود که «خُزاعه» و «جُرهم» هرگاه سوی جنگ رهسپار میشدند ، از عطرِ وی به خود میزدند و هرگاه چنین میکردند ، کار زارشان شدت مییافت و کشتار فراوانی بر جای میگذاشت «اَشَأَم من عطر مَنْشِم» ضرب المثلی است که در گسترش شرارت ، بر زبان میآید (المنجد ، فرائد الأدب ، حرف «ع») (م) .
3) 3 . شرح نهج البلاغه 9 : 55 ؛ السقیفه و فدک (جوهری) : 89 .
4) 4 . مروج الذهب 2 : 333 ، باب ذکر خلافة عثمان ؛ ابن سعد در «الطبقات الکبری 3 : 163» میافزاید : در میراث عبد الرحمان ، پارههایی از طلا بود که با تبر قطعه قطعه میشد ، حتی دست اشخاص در این کار ، تاول زد .
اما درباره داراییهای زبیر بن عوّام ، هرچه خواهی بگوی که اموالش فزون از شمار بود .(1)
زبیر «غابه» را به یکصد و هفتاد هزار خرید و فرندش عبد اللّه ، آن را یک میلیون و ششصد هزار فروخت .
وی سپس میافزاید : زبیر چهار زن داشت ، ثلث اموالش برداشته شد [ سپس میراثش را تقسیم کردند ] به هر زن یک میلیون و دویست هزار رسید .
ابن سعد در «الطبقات الکبری 3 : 108 ـ 110 ، باب ذکر وصیة الزبیر ...» مینویسد : زبیر در مصر ، در اسکندریه ، در کوفه ، سرزمینهایی داشت و در بصره خانههایی را مالک بود و غلاتی از اَطرافِ مدینه برایش میآمد .
بنابراین ، نمیتوان انتقاد ابن عوف از عثمان را به حساب طمع در حکومت و مال انگاشت ، هر چند طمعِ «طلحه» و «زُبیر» در حکومت ، بعید نمینماید .
مال به اندازهای بخشش میشد که گروه فراوانی را راضی نگه دارد . عثمان نخستین کسی است که به اِقطاع دست یازید ؛ به عبد اللّه بن مسعود ، سعد بن اَبی وقّاص ، طلحه ، زُبیر ، خَبّاب بن اَرَتّ ، خارجه ، عَدی بن حاتِم ، سعید بن زید ، خالد بن عُرْفُطَه (و دیگران) زمینهای ویژهای را واگذارْد .(2)
از ابن سیرین نقل شده که گفت :
در زمانِ عثمان به قدری مال فراوان شد که کنیز به [ درهمهای [هم وزن خودش فروخته میشد ، و اسب به صد هزار درهم ، و نخل به هزار درهم .(3)
1) 1 . بخاری در «صحیح بخاری 3 : 1138 ، حدیث 2961» میگوید : زبیر کشته شد و جز زمینهایی بر جای نگذاشت که «غابه» (بیشه زار) از آنهاست ، و یازده خانه در مدینه ، و دو خانه در بصره ، و یک خانه در کوفه ، و یک خانه در مصر .
2) 2 . تاریخ المدینه (ابن شبه) 2 : 133 ـ 134 ، حدیث 1783 ـ 1785 و1787 .
3) 3 . الإستیعاب 3 : 1041 ؛ تهذیب الکمال 19 : 451 ، ترجمه 3847 ؛ الکاشف 2 : 11 ، ترجمه 3726 ؛ تاریخ المدینه 2 : 134 ، حدیث 1788 . وی این سخن را به عبد اللّه بن سعدی قرشی عامری صحابی (م97هـ) نسبت داده است .
اگر این نقلها درست باشد ، انگیزه شورشگران چه بود ؟
اگر گفته شود : طمع در حکومت ، عامل قیامِ مردم بود ، تصوّر آن نسبت به بعضی معقول است امّا قیام همه مردم به طمعِ حکومت ، محال میباشد . افزون بر اینکه طمعورزان باید برای برانگیختن افکار عمومی به اموری استناد میکردند ؛ بدعتهای مالی و نزدیک ساختن پسر عموها به خود ، موجب ارتداد و قتل نیست ، پس نکتههای مهمی که مخالفان علیه عثمان بر آنها استناد میجستند ، چه بود ؟
در اینجا اموری برای ما آشکار میشود که طَبَری و دیگران (از باب رعایت حال توده مردم !) از بیانِ آن ترسیدهاند .
طَبَری مینویسد :
بسیاری از عواملی را که قاتلان عثمان آنها را دستاویز قتل وی ساختند ، آوردیم و از بسیاری از آنها (به [ دلیل مصالحی که به نظرمان آمد و ] جهاتی که چشم پوشی از آنها را اقتضا داشت) صرف نظر کردیم .(1)
و در جای دیگر مینگارد :
(برایم حدیث کرد یزید بن ظَبْیان همدانی که) محمد بن ابوبکر چون بر مصر ولایت یافت ، به معاویه نامه نوشت . وی [ یعنی یزید بن ظَبْیان [ مکاتباتی را که میان آن دو روی داد ، آورده است . من ذکر آنها را خوش نداشتم ؛ چرا که مطالبی در آنهاست که عامه مردم تاب شنیدنش را ندارند .(2)
ابن اثیر درباره عوامل قتل عثمان مینویسد :
بسیاری از انگیزههایی را که مردم دستاویز قتل عثمان ساختند ، رها
کردیم ؛ به علتهایی که به این کار فرا میخواند .(1)
خلیفة بن خیاط عُصْفُری از ابو عبیده و علی بن محمد (و غیر این دو) نقل کرده است که آن دو درباره هجوم خالد با نیروهایش بر «عین التَّمْر» گفتند : خالد به عین التَّمْر آمد ، آنان را محاصره کرد تا اینکه به حکم وی گردن نهادند، سپس آنها را کشت و اسیر ساخت... در گروهی که شمارشان به چهل نفر میرسید، و من خوش ندارم نامشان را بیاورم (تاریخ خلیفه بن خیاط : 79).
اکنون ، سؤال را تکرار میکنیم و آن گونه که طَبَری ادعا میکند ما نمیخواهیم افکار عمومی را برانگیزیم یا چیزی را بیاوریم که آنها دوست نمیدارند ، بلکه میخواهیم به دور از احساسها و عواطف ، به حقیقت دست یابیم و واقع را بشناسیم ؛ زیرا رویدادهای تاریخی را باید همان گونه که هستند وارسی کنیم و شایسته نیست گرایشها و عواطف در آنها نقش بیافرینند .
ما دوست نداریم همچون طَبَری و ابن اثیر و خلیفة بن خیاط (و اَمثال آنها) باشیم ، کسانی که رویداد تاریخی را به جهت سببهای پنهانی [ و مصلحت اندیشیهای خودشان ] بی دنباله نقل میکنند و باکی ندارند از اینکه بخشی از آن را نیاورند ، هر چند این کار ، به تحریف واقعیت و دگرگون سازی حقیقت ، بینجامد .
طَبَری ـ در تاریخ خود ـ مینویسد :
در این سال (سال 30 هجری) ماجرای ابوذر و معاویه و کوچ دادن معاویه او را از شام به مدینه ، روی داد . در سبب کوچاندن ابوذر ، امور فراوانی ذکر شده است و من نمیپسندم بیشتر آنها را بیاورم .
اما کسانی که معاویه را ـ در این کار ـ معذور میدارند ، در این زمینه داستانی را یادآور میشوند که «سری» [ بن یحیی ] آن را برایم نوشت [ و در آن [ذکر میکند که سیف بن عُمَر از عطیّه از یزید فَقْعَسی ... برای شعیب نقل کرد ...(2)
ابن اثیر مینگارد :
در این باره امور فراوانی ذکر شده است (اینکه : معاویه ابوذر را دشنام داد و تهدید به قتل کرد و او را از شام به مدینه بر مرکبی بی سایبان [ یا بر شتری با پالانی چوبی ] روانه ساخت ، و تبعید ابوذر از مدینه بر وجهی زشت و نفرت آور) که نقل آنها صحیح نمیباشد و اگر این خبرها درست آید ، باید عثمان را معذور داشت ؛ چرا که امام میبایست رعیت خویش را اَدب کند (و دیگر عذرها که میتوان آورد) نه اینکه این کارها را سبب طعن بر وی قرار داد .(1)
این نقل طَبَری چه معنایی میدهد که عذر تراشان معاویه و خبر سیف بن عُمَر را میآورد و از اسباب فراوان دیگر ، خودداری میکند ؟!
چرا ابن اثیر نمیپسندد که ماجرای ابوذر را نقل کند و اینکه معاویه او را دشنام داد و به قتل تهدید کرد و بر مرکبی بی سایبان [ یا بر شتری با پالانی چوبی ] راهی مدینه ساخت ، در حالی که نقل این ماجرا از سوی همه مُورّخان متواتر است .
آیا این موضعگیریها از سوی آنها در راستای خدمت به سلطان و حکومت نبود ؟ و دور ساختن امت از حقیقت به شمار نمیآید ؟
خواننده چه نتیجهای خواهد گرفت اگر دو متن (ماجرای قتل عثمان و ماجرای تبعید ابوذر) را در تاریخ طبری و ابن اثیر با هم مقایسه کند ؟ آیا این کار ، روی آوری به یک سمت (و نه سوی دیگر) نیست ؟ زیرا طَبَری ، دیگر انگیزههای قتل عثمان را از بیم عامه مردم نمیآورد ، اما ـ در اینجا ـ نمیپسندد که اندکی از عوامل تبعید ابوذر را (به همان علت پیشین) نقل کند ، لیکن طَبَری ، اَخبار عذرتراشان معاویه را با همه جزئیاتش میآورد ؛ گویا میخواهد کفه آنها را رجحان بخشد ! چرا وی به این کار دست
1) 1 . الکامل فی التاریخ 3 : 10 ، اَحداث سنه 30ه ، باب فی تسییر أبی ذر ...
مییازد ؟
آیا بعد از آگاهی بر این گزارشها ، میتوانیم به توجیهاتی که طَبَری و دیگران ، در عدم نقل اسباب قتل عثمان آوردهاند ، اطمینان کنیم ؟
آری ، ناسازگاری اهداف این متون ، ما را در کلام طَبَری و دیگران به شک میاندازد و روح حقیقت جویی و یافتن عواملی غیر از آنچه را که مورخان ذکر کردهاند ، در ما برمیانگیزد .
بدین ترتیب انقلاب مردم ـ به نظر ما ـ تنها به جهات مالی محض نبود (هر چند فسادهای مالی در آن نقش بزرگی ایفا کرد) بلکه انگیزه دینی را در خود نهفته داشت و حتی مسئله برگزیدنِ عثمان خویشاوندان و خاندانش را ، بدان جهت که نزدیکانِ اویند ، نبود ، بلکه به خاطر ناپیراستگی این مقربانِ خلیفه ، صحابه آزرده شدند و ترسیدند که مبادا شریعت ـ در آیندهای نزدیک ـ به دستِ این بردگان آزاد شده تبهکار روز فتح مکه (که با روح اسلام و اهداف آن آشنایی نداشتند) بیفتد .
آری ، نزدیک ساختن عثمان ، خویشاوندانش را به خود ، تنها بدان جهت که آنان فامیل عثمان بودند ، دغدغه آور نشد ، بلکه این آلودگی آنها و دعوتشان به چیزهایی که حجت خدایی بر آنها وجود نداشت ، نگرانیها را برانگیخت .
سادهاندیشان ، ممکن است ما را به فزونی ادعاها و اقوال متهم سازند و این به جهت هالهای از قداست است که برای خلفا در ذهن خویش ترسیم کردهاند ، لیکن با مطالعه متونی که اندکی بعد خواهد آمد و اقوال صحابه ، درخواهند یافت که آنچه را بر زبان میآوریم ثابت و مستند ، در مصادر معتبر هست .
اینک بعضی از اعتراضات صحابه را بر عثمان بنگرید که از آنها رایحه نفرتشان از عثمان به مشام میرسد و اینکه اختلاف آنها با عثمان ، امور مالی محض نبود . در پایان ، دیدگاه جدیدی را در قتل عثمان ارائه خواهیم داد که تاکنون مطرح نشده است .
اکنون با بیانِ بعضی از رویدادهایی همراه میشویم که میتوان از رهگذر آنها به شمار انبوه مخالفان عثمان و انگیزههای دشمنی با او ، پی بُرد .
عثمان ، سعد بن اَبی وقّاص را از ولایت «کوفه» عزل کرد و به جای وی برادر [ مادری ] اش ولید را بر آن گمارد . ولید ، شراب آشامید و به مسجد درآمد و با مردم دو رکعت نماز گزارد ، سپس گفت : [ میخواهید چند رکعت ] بیشتر برایتان بخوانم ؟!
ابن مسعود گفت : خدا تو را خیر ندهد و کسی را که تو را سوی ما فرستاد خیر نرساند ! و مشتی ریگ برگرفت و به صورت ولید پاشید . مردم [ هم ] او را ریگ باران کردند و ولید در حالی که ریگها سویش سرازیر میشد و تلو تلو میخورد ، وارد قصر شد .(1)
گروهی از کوفیان برای پیگیری این ماجرا سوی عثمان رهسپار شدند و او را از آن باخبر ساختند .
ابن عوف گفت : او را چه میشود ؟ آیا جن زده شده است ؟
آنان پاسخ دادند : نه ، لیکن شراب میآشامد و هشیار نیست .
عثمان از جُنْدَب بن زُهیر پرسید : تو دیدی که برادرم شراب میآشامید ؟ وی گفت : پناه بر خدا ! لیکن گواهی میدهم که او را مست یافتم و دیدم که از دهانش شراب بیرون میآمد و من انگشترش را از دستش بیرون آوردم و او مست بود و نفهمید .
سپس عثمان ، آن کوفیان را تهدید کرد ، آنان سوی عایشه به راه افتادند و ماجرایی را که میان آنها و عثمان رخ داد ، برایش باز گفتند . عایشه ، داد زد : عثمان حدود را باطل ساخت و به تهدید شهود پرداخت !...
1) 1 . السیرة الحلبیّة 2 : 513 ؛ و بنگرید به ، اَنساب الأشراف 6 : 142 (در این مأخذ ، ماجرا به عَتّاب بن عِلاقَه نسبت داده شده است) .
عثمان پاسخ داد : آیا سرکشان عراق و تبهکاران آنها پناهگاهی جز خانه عایشه نیافتند ؟! عایشه لنگه کفش پیامبر را برافراشت و گفت : سنت رسول خدا ـ صاحب این نعل ـ ترک شد !
مردم این صدا را شنیدند و به مسجد آمدند و مسجد پر از جمعیت شد ؛ بعضی میگفتند : مرحبا به عایشه ! و بعضی ابراز میکردند که زنان را به این کارها چه کار ؟! تا اینکه با ریگها و لنگه کفشها به جان هم افتادند و این اولین درگیری بعد از پیامبر بود که در میانِ مسلمانان به وقوع پیوست .(1)
این یکی از موارد اعتراض امت بر عثمان به شمار میآید که در درون خود ، دغدغههای دینی بسیاری را نهفته دارد ، از جمله :
گماردنِ شخصی فاسد بر مسلمانان .
تهدید شاهدان از سوی عثمان .
اجرا نکردن حدّ بر کسی که سزاوار حدّ شرعی است .
برنتافتن عزل مسئولی که صلاحیت ولایت بر مردم را ندارد .
همه اینها حقوق اسلامیاند و مسلمانان حق دارند آنها را مطالبه کنند .
عثمان ، سعید بن عاص را به جای ولید بن عُقْبَه ، بر «کوفه» گمارد . هنگامی که سعید به کوفه آمد ، گروهی از [ سرانِ ] آنها را برگزید تا شبها نزدش گفت و شنود کنند ، روزی [ و در یکی از آن شبها ] سعید گفت : سواد [ زمینهای آباد و سرسبز [ کوفه ، ملک قریش و بنی امیه است .
1) 1 . الأغانی 5 : 143 ؛ و بنگرید به ، أنساب الأشراف 6 : 143 ـ 144 ؛ مروج الذهب 2 : 334 ـ 336 ؛ صحیح مسلم 3 : 1331 ، حدیث 1707 ؛ البدء و التاریخ 5 : 201 ؛ فصل 20 ؛ تخریج الأحادیث و الآثار (زیلعی) 3 : 333 ـ 334 ، باب سورة الحجرات (در این کتاب ، مصادر خبر گردآوری شده است) ؛ الوافی بالوفیات 27 : 276 ـ 277 ، ترجمه 3 .
مالک اشتر ، بر این نگرش اشتباه او برآشفت و گفت : آیا میپنداری زمینهایی که خدا با شمشیرهای ما ملکِ مسلمانان ساخت ، بوستانِ تو و قوم توست ؟!
مسئول انتظامات سعید [ با خشم ] گفت : آیا سخن امیر را رد میکنی ؟!
نَخَعیها در حضور سعید ، بر رئیس پلیس او حملهور شدند [ و او را چنان زدند که بر زمین افتاد ] و پایش را کشیدند [ و به گوشهای انداختند ] .
این کار ، بر سعید گران آمد ، درباره برخورد با آنها به عثمان نامه نوشت ، عثمان دستور داد آنها را به شام تبعید کند .(1)
در این رویداد نیز اموری بر خلاف شریعت اسلامی است که اگر پژوهنده ، نیک بیندیشد آن را درمییابد ، و نمیارزد که نگارنده خود را به زحمت اندازد و آنها را شرح دهد .
بَلاذُرِی در انساب الأشراف ، از سائب بن یزید نقل میکند که :
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هنگامی که برای نماز روانه میشد ، مُؤذِّن اَذان میداد و اقامه میگفت . در روزگار ابوبکر و عُمر و در نیمه نخستِ خلافت عثمان ، امر بر همین منوال بود . سپس عثمان ـ در سال هفتم خلافتش ـ اذانِ سومی را ندا داد ، مردم بر این کار خُرده گرفتند و آن را بدعت شمردند .(2)
1) 1 . بنگرید به ، تاریخ طبری 3 : 365 ؛ الکامل فی التاریخ 3 : 32 ، باب فی ذکر تسییر من تسیّر من أهل الکوفه إلی الشام ؛ تاریخ ابن خلدون 2 : 589 ، باب بدء الإنتفاض علی عثمان ؛ تاریخ الإسلام 3 : 431 ، احداث سنه 35ه .
2) 2 . انساب الأشراف 6 : 150 ولایة سعید بن العاص علی الکوفه ؛ و بنگرید به ، احکام القرآن (جصّاص) 5 : 336 سورة الجمعة ؛ فتح الباری 2 : 394 ، باب الأذان یوم الجمعة ؛ تحفة الأحوزی 3 : 40 ، باب ما جاء فی أذان یوم الجمعة .
در اعتراضات صحابه بر عثمان آمده است که وی اموری را آورد که در عهد پیامبر و شیخین ، سابقه نداشت .
ابن اَبی شَیْبَه از طریق ابن عُمَر نقل میکند که گفت :
اذان اول ، در روز جمعه بدعت است .(1)
از زُهْری روایت شده که :
نخستین کسی که اذان اول را [ در روز جمعه ] بدعت نهاد ، عثمان است ، این اذان ، برای بازاریان ندا میشد .(2)
از آنچه گذشت و از اعتراضاتِ صحابه بر عثمان ، میتوان دریافت که آنان به امور شرعی اهتمام داشتند و عثمان ، چیزهایی را بدعت گذارْد که در عهد پیامبر و دو خلیفه پیشین ، متعارف نبود و همین ، ادعای ما را روشن میسازد که شورش علیه عثمان ، عِرق دینی را در خود نهفته داشت و تنها به خاطر قوم و خویش بازی عثمان ، روی نداد .
4 . عثمان و نماز در مِنی
از بدعتهای عثمان ، تمام خواندن نماز در «مِنی» است . گروهی از صحابه (از جمله عبد الرَّحمان بن عوف) بر این کار اعتراض کردند .
طَبَری و ابن اثیر (و دیگران) از عبد الملک بن عَمْرو بن اَبی سفیان ثَقَفی ، از عمویش نقل کردهاند که گفت : عثمان نماز [ ظهر ] را در «مِنی» چهار رکعت گزارد ، شخصی پیش عبد الرّحمان بن عوف آمد و گفت : برادرت را دریاب ، با مردم چهار رکعت گزارد !
عبد الرَّحمان ، با اصحابش نماز [ ظهر ] را دو رکعت گزارد ، سپس سوی عثمان روانه شد ، بر او درآمد و پرسید : مگر تو در این مکان با رسول خدا دو رکعت
نگزاردی ؟ گفت : چرا . پرسید : مگر با عُمَر دو رکعت نخواندی ؟ گفت : آری . پرسید : مگر در دوره آغازین خلافتت دو رکعت نگزاردی ؟ پاسخ داد : چنین است .
عثمان گفت : ای ابا محمّد ، خوب گوش کن ! با خبر شدم که بعضی از حاجیانِ یمنی نیز مردمانِ سطحی نگر و درشتْ خوی ، در همین سال گذشته ، گفتند : نماز برای شخصی که در مکه اقامت دارد ، دو رکعت است ! این پیشوایتان عثمان است که نماز [ چهار رکعتی ] را دو رکعت میخواند !
من در مکه زن گرفتم ، به نظرم آمد از بیمی که بر [ دین ] مردم دارم ، این نماز را چهار رکعت بخوانم ، و [ نیز بدان جهت که ] بار دیگر در مکه زنی را به همسری اختیار کردم و در طائف مالی دارم و بسا از مالم سرکشی کنم و بعد از انجامِ مناسک در آنجا سکنا گزینم .
عبد الرّحمان گفت : هیچ یک از اینها معذورت نمیدارد ؛ اینکه میگویی : «[ از مکه ] زن گرفتم» [ اکنون ] زنت در مدینه است ، هرگاه بخواهی او را بیرون میآوری و هرگاه بخواهی او را [ به مدینه ] میبری ، او زنِ توست ، هر جا ساکن شوی سکونت میورزد .
و اینکه میگویی : «در طایف مالی دارم» میانِ تو و طایف ، سه شب راه است و تو از اهل طایف نمیباشی .
و اما اینکه : «حاجیان یمن و دیگران ، در بازگشت میگویند : این امامتان عثمان است ، با اینکه مسافر نیست ، نماز چهار رکعتی را دو رکعت گزارد» بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله وحی نازل میشد و در آن زمان اسلام در میان مردم اندکی رواج یافته بود ، زمان ابوبکر هم مثل زمان پیامبر گذشت ، سپس دوره عُمَر فرا رسید و اسلام همه جا گسترش یافت ، عُمَر تا هنگام مرگ ، در «منی» با مردم دو رکعت نماز گزارد .
عثمان گفت : این دیدگاه و فتوا ، رأیی است که خود پسندیدم .(1)
در انساب الأشراف آمده است : برایم حدیث کرد محمد بن سعد ، از واقدی ، از محمد بن عبد اللّه ، از زُهری ، از سالم بن عبد اللّه ، از پدرش ، که گفت :
با رسول خدا در «مِنی» [ نماز چهار رکعتی را ] دو رکعت گزاردم و نیز با ابوبکر و عُمَر و دوره آغازین خلافت عثمان ، سپس عثمان آن را چهار رکعت گزارد ، مردم در این زمینه خرده گرفتند و به عیب گویی از او پرداختند .
از عثمان خواسته شد که از این عقیده بازگردد ، لیکن وی از روش خویش دست نکشید .(2)
طَبَری ـ در تاریخ خود ـ از واقدی از عُمَر بن صالح بن نافع ، از صالح (از موالیان تَوْءمه) روایت میکند که گفت ، شنیدم ابن عباس میفرمود :
نخستین چیزی که مردم بر عثمان عیب گرفتند این بود که وی در زمانِ خلافتش در «مِنی» نماز [ چهار رکعتی را ] دو رکعت میگزارد تا اینکه در سال ششم خلافت آن را تمام به جا آورد ، بسیاری از اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله این کار را زشت شمردند و سرزنش گران در زمینه به خردهگیری پرداختند تا آنجا که یکی از آنها پیش عثمان آمد و گفت : نه امر تازهای رخ داده و نه عهدی کهنه شده است ! زمان پیامبر را به یاد داری که [ در «منی» نماز چهار رکعتی را ] دو رکعت گزارد ، سپس ابوبکر و آن گاه عُمَر بر همین شیوه رفتار کردند و تو نیز در دوره نخست خلافتت بر این رویه بودی ، چه شد که از آن بازگشتی ؟!
عثمان پاسخ داد : رأیی است که به اجتهاد خود آن را دریافتم .(3)
ابن قُتَیْبة در المعارف و مَقْدِسی در البدء و التاریخ آوردهاند :
از چیزهایی که کینه توزی را علیه عثمان برانگیخت این بود که «فَدَک» را به مروان واگذارد .(1)
مسلمانان ، این بدعت را بر خلافِ عمل شیخین و ادله شرعی شمردند ؛ زیرا اگر فدک (آن گونه که ابوبکر ادعا میکرد) جزو اموالِ عمومی مسلمانان بود ، چرا عثمان آن را به مروان اختصاص داد ؟
و اگر میراثِ خاندان پیامبر بود (چنان که زهرا در خطبهاش به آن احتجاج کرد) چگونه فرزندان زهرا را از آن بازداشتند ؟!
نسبت به خمس افریقا ماجرا چنین است ،(2)از چه رو عثمان آن را به ملکیت مروان درآورد ؟!
این اعتراض ، وجهه دینی داشت ؛ زیرا میبینیم مردم به عثمان و نیز بر کارگزارانش (به جهت افکار و اصولی که بدعت گذاردند و تعالیم و مفاهیمی را که زیر پا میگذاشتند) برمیآشوبند . این بدعتها و خودسریها ، در شریعت پیامبر صلیاللهعلیهوآله ریشه نداشت و ابوبکر و عُمَر به آنها دست نیازیدند .
اینها بعضی از اموری است که آوردیم تا برای خواننده وجه دیگری روشن شود که عَلَمهای مخالفتِ مسلمانان را علیه عثمان برافراشت و از این انتقام ، امور دینی استنباط میشد و اینکه عثمان بدعتهایی پدید آورد که آنان به خاطر نداشتند .
بسا سبب بعضی از این بدعتها ، فتواهای جدید (و بی سابقه) عثمان بود که تحتِ تأثیر موالیانش (اَمثال حُمران بن اَبان و دیگران ، که خالد آنها را از عراق به مدینه آورد) بروز یافت ؛ چرا که اینان از روشن فکران و نویسندگانی بودند که پنهانی و نامرئی ، میکوشیدند اسلام را دینی ناقص جلوه دهند و سخنانشان را تحت پوشش شعار مصلحت مطرح میساختند و با زبان خیرخواهانی امین ، میان مردم ظاهر میشدند .
با مطالعه مواضع و مناصب این موالیان در دولتِ نوپای اسلامی (به ویژه بعد از قتل عثمان) میتوان به نقش تخریبی آنها پی برد .
خاطر نشان میسازیم که صحابه گناه اصلی را بر گردن عثمان و تصرّفات ناشایستِ او میانداختند و اینکه وی این بدعتها و کارهای بی پیشینه را در دین ایجاد کرد ، نه اینکه گناه را به گردن این ضعفای پر نفوذ [ و تازه به دوران رسیدهها ، اَمثال حُمران و ... [ اندازند .
نیز با مطالعه اَقوال صحابه در برابر بدعتهای عثمان ، انسان به این نظر قطعی میرسد که آنان کینه عثمان را به دل گرفتند و از خلافتِ وی ناخرسند بودند .
اینک بعضی از سخنانِ آنها را در این عرصه میآوریم .
1 . طَلْحَة بن عبد اللّه
بَلاذُرِی آورده است که طلحه به عثمان گفت :
تو بدعتهایی را [ در دین ] پدید آوردی که مردم آنها را به یاد نداشتند .(1)
ثَقَفی ـ در تاریخش ـ و ابن اَعثم در الفتوح مینگارد که طلحه به پا خاست و به عثمان گفت :
ای عثمان ، مردم ، به خاطر این بدعتها و کارهای بی سابقهای که به آنها
1) 1 . انساب الأشراف 6 : 156 ، باب فی امر المسیّرین ...
دست یازیدی ، تو را سفیه میدانند و خلافتِ تو را خوش ندارند ، و این بدعتها جایی در ذهن آنها ندارد ؛ اگر به راه آیی برایت بهتر است و اگر روی برتابی ، زیان کارتر از تو ـ در دنیا و آخرت ـ کسی نیست .(1)
روایت شده که طلحه به مالک بن اَوس گفت :
ای مالک ، من عثمان را اندرز دادم و او نپذیرفت ! بدعتهایی پدید آورد و کارهایی کرد که چارهای نیافت جز اینکه آنها را تغییر دهد .(2)
2 . زُبَیر بن عَوّام
در شرح نهج البلاغه آمده است که زُبیر میگفت :
عثمان را بکشید که دینتان را تغییر داد !
گفتند : پسرت در آستانه در از او حمایت میکند !
زُبَیر گفت : بدم نمیآید که عثمان به قتل رسد ، هر چند این کار را با کشتنِ فرزندم بیاغازند .(3)
3 . عبد اللّه بن مسعود
در انساب الأشراف آمده است :
چون ابن مسعود ، کلیدهای بیت المال را جلو ولید بن عُقْبَه انداخت ، گفت : هرکه [ دین خدا را ] تغییر دهد ، خدا آنچه را که در دستِ اوست تغییر میدهد ، و هرکه [ دین خدا را به چیز دیگر ] جایگزین سازد ، خدا بر وی خشم میگیرد !
1) 1 . الفتوح 2 : 395 ، باب فی ذکر قدوم العَنَزِی علی عثمان ؛ بحارالأنوار 31 : 285 ، باب 25 ، طعن 20 .
2) 2 . بنگرید به ، بحارالأنوار 3 : 287 ، باب20 ؛ در «الإمامة والسیاسة 1 : 40 ، باب رجوع محمد بن اَبی بکر به مدینه» آمده است : طلحه ـ هنگامی که عثمان او را شاهد گرفت ـ این گونه گفت : بدان جهت که تو دین را دگرگون ساختی و تغییر دادی .
3) 3 . شرح نهج البلاغه 9 : 36 شرح خطبه 137 .
سردمدارتان را جز بر این رویه نمیبینم که به تغییر و تبدیل دست یازید .
آیا شخصی همچون سعد بن اَبی وَقّاص را از ولایت بر کنار میسازد و ولید بن عُقْبَة را به جای آن میگمارد ؟!(1)
ابن مسعود ، پیوسته این سخن را بر زبان جاری میساخت :
راستترین سخن ، کتابِ خداست و بهترین هدایت ، رهنمون محمد است و بدترین چیزها ، اموریاند که [ در دین سابقه ندارند و ] نو پیدایند ، و پیدایش هر امر بی پیشینه [ در دین ] بدعت به شمار میرود و هر بدعتی گمراهی است و هر شخصِ گمراهی در دوزخ جای دارد .(2)
4 . عَمّار بن یاسر
مورّخان آوردهاند که عمّار ـ در جنگ صِفّین ـ خطبه خواند و گفت :
ای بندگان خدا ، با من سوی گروهی برخیزید که میپندارند خون خواه کسیاند که به خویش ستم کرد ، بر بندگان خدا به چیزی که در کتابِ خدا نبود ، حکم راند ؛ او را انسانهای شایستهای به قتل رساندند که تجاوزگری را بر نمیتافتند و به نیکوکاری فرا میخواندند . اینان که اگر دنیاشان بسامان باشد باکی از فروپاشی و نابودی دین ندارند ، گویند : چرا عثمان را کشتید ؟ گوییم : به خاطر بدعتهایی که گذارد ...(3)
در کتاب صِفِّین ـ در ماجرایی که میان عَمْرو بن عاص و عمّار گذشت ـ آمده است :
عَمْرو پرسید : چرا عثمان را کشتید ؟
عمّار پاسخ داد : عثمان میخواست دین ما را دگرگون سازد ، از این رو او
را کشتیم .
عَمْرو گفت : شنیدید ! او به قتل عثمان اعتراف کرد !
عمّار گفت : پیش از تو ، فرعون این سخن را بر زبان آورد ؛ چرا که [ به اطرافیانش ] گفت : « أَلاَ تَسْتَمِعُون »(1)؛ آیا نشنیدید [ موسی چه گفت ] ؟!(2)
5 . عَمْرو بن عاص
علی رغم اینکه ابن عاص ، پس از قتل عثمان ، برای خون خواهی او یاری میطلبید ، در دوران حیاتِ عثمان ، به انتقاد از وی میپرداخت ؛ آن گاه که عثمان ، عمّار را کتک زد ، گفت :
این ، منبر پیامبرتان است و این ، جامه اوست و این موی اوست که [ هنوز ] در میانتان هست و نپوسیده است در حالی که شما [ دین او را [ دگرگون ساختید و تغییر دادید !
عثمان ، چنان [ از این سخن ] به خشم آمد که نمیدانست چه میگوید .(3)
شایان ذکر است که عمرو بن عاص از کسانی است که مردم را بر عثمان میشوراند ؛ زیرا عثمان از امارتِ مصر اورا عزل کرد . مورخان آوردهاند که عَمْرو بن عاص هنگامی که در محاصره اول عثمان حضور یافت ، به عثمان گفت : ای عثمان ، مردم را به هلاکت کشاندی ، از خدا بترس و توبه کن ! عثمان به او گفت : ای پسر نابغه ، برای اینکه تو را از ولایت مصر برداشتم ، طاغیان را بر من میشورانی !
ابن عاص ، به فلسطین رفت و در آنجا به سامان اموالش پرداخت و مردم ـ حتی چوپانان ـ را علیه عثمان تحریک میکرد . چون خبر قتل عثمان به وی رسید ، گفت : من ، ابو عبد اللّهام ! هرگاه زخمی زنم آن را میخراشم .
برای آگاهی بیشتر ، بنگرید به : انساب الأشراف 6 : 192 ، باب فی اَمر عَمْرو ؛ تاریخ طبری 3 : 392 ؛ الکامل فی التاریخ 3 : 55 ، احداث سنه 35ه ؛ تاریخ دمشق 55 : 26 ، ترجمه 6863 .
6 . سعد بن اَبی وَقّاص
ابن قُتَیبه ، پاسخی را که سعد بن اَبی وقّاص پیرامون دفاعهای عثمان داده ، میآورد :
سعد گفت : ما از یاری عثمان دست کشیدیم و اگر میخواستیم از او دفاع میکردیم ، لیکن عثمان [ دین را ] تغییر داد و [ خودش نیز ] تغییر یافت ، هم به خوبیها دست یازید و هم مرتکب بدیها شد ؛ اگر کار خوب کردیم [ که به یاری عثمان برنخاستیم ] باکی بر ما نخواهد بود و اگر این رفتارمان ناشایست باشد ، از خدا آمرزش میطلبیم !(1)
7 . هاشم مِرْقال
هاشم مِرْقال ، به جوان شامی ، گفت :
تو را چه به ابن عفّان ؟! اصحاب محمد و فرزندانِ اَصحابش و قاریان قرآن او را به قتل رساندند ؛ چرا که [ در دین ] بدعت گذارْد و با حکمِ قرآن مخالفت ورزید .
اَصحاب محمد ، اهل دیناند و برای نظر در امور مسلمانان ، از تو و اصحابت اَولیترند . گمان نمیکنم که امر این امت و امر دین ، به اندازه یک چشم به هم زدن ، نیازمند تو باشد .(2)
8 . مالک اشتر
در نامه مالک اشتر به عثمان آمده است :
از مالک بن حارث ، به خلیفه گرفتار خطاکار ، رویگردان از سنت پیامبر ، آن
که حکم قرآن را انداخت پشتِ سر ، اما بعد ...(1)
و این سخن مالک که گفت : عثمان [ دین را ] تغییر داد و دگرگون ساخت .(2)
9 . عایشه
بعد از آنکه عثمان هر کاری که دلش خواست با عمّار کرد ، این سخن از عایشه مشهور است که گفت :
چه زود سنت پیامبرتان را ترک کردید ؟! این موی پیامبر و کفش اوست که هنوز نپوسیده است !(3)
پس از آنکه گروه اهل عراق (برای شکایت از عثمان) پیش عایشه آمدند ، گفت :
سنت رسول خدا ـ صاحب این کفش ـ وانهاده شد !(4)
ابو الفداء مینویسد :
عایشه با کسانی همراه بود که عملکردهای عثمان را برنمیتافتند . وی پیراهن پیامبر را برافراشت و میگفت : این پیراهن و موی اوست که [ هنوز [ نپوسیده است در حالی که دینش از میان رفت .(5)
یعقوبی میآورد که عایشه گفت :
این ، لباسِ رسول خداست که [ هنوز ] کهنه نشده است در حالی که عثمان سنتش را کهنه ساخت .(6)
1) 1 . انساب الأشراف 6 : 159 ، باب المسیرین من ... ؛ و بنگرید به ، الفتوح 1 : 399 ، باب فی جواب الأشتر ...
2) 2 . انساب الأشراف 6 : 157 ؛ الفتوح 1 : 396 ، فی خبر الأشتر و خروجه ...
3) 3 . انساب الأشراف 6 : 162 ، فی امر عمار ... ؛ شرح نهج البلاغه 3 : 49 .
4) 4 . الأغانی 5 : 143 ، باب فی ما وقع بین عثمان ... ؛ الغدیر 8 : 123 .
5) 5 . تاریخ ابی الفداء 1 : 172 .
6) 6 . تاریخ یعقوبی 2 : 175 ایام عثمان ؛ شرح نهج البلاغه 6 : 215 .
عایشه ، نخستین کسی است که عثمان را «نَعْثَل»(1)
و گفتهاند : نَعْثَل [ به معنای ] پیرمرد احمق است ، و گویند : نام مرد دراز ریشی در مصر ، نعثل بود و عثمان به وی شباهت داشت (الفائق 4 : 52 ؛ النهایة فی غریب الأثر 5 : 79) .
نامید و به قتلش حکم کرد .(2)10 . محمد بن اَبی بکر
ابن سعد و ابن عساکر و ابن کثیر و بلاذُرِی (و دیگران) آوردهاند که محمد بن ابی بکر به عثمان گفت :
ای نَعثل ، تو بر چه دینی هستی ؟
عثمان گفت : بر دین اسلامم ، نَعثل نیستم ، امیر مؤمنانم .
گفت : [ حکم ] کتابِ خدا را تغییر دادی !
عثمان گفت : میان من و شما ، کتاب خدا [ حاکم ] باشد .
محمد بن ابی بکر ، پیش آمد و ریش عثمان را گرفت و گفت : روز قیامت از ما نمیپذیرند که بگوییم : « رَبَّنَا إِنّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَکُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبیلاَ » ؛(3)پروردگارا ، ما رئیسان و بزرگانمان را پیرویدیم ، آنان ما را به گمراهه کشاندند .
و عثمان را با دستش از خانه (به عرصه منزل) بیرون کشید .
عثمان میگفت : ای فرزند برادر ، پدرت ریش مرا نمیگرفت ...(4)
1) 1 . ابن ناصر الدین دمشقی میگوید : نعثل ، یکی از یهودیان مدینه بود که عثمان به وی شباهت داشت ؛ بنگرید به ، توضیح المشتبه 1 : 57 .
2) 2 . با این سخن که «بکشید نَعْثل را» ، «خدا بکشد نَعْثَل را» (الفتوح 1 : 421) یا این سخن که : بکشید نعثل را که کافر شده است (تاریخ طبری 3 : 477 ؛ الکامل فی التاریخ 3 : 100 ، احداث سنه 36ه ؛ کتاب الفتنه و وقعة الجمل : 115) .
3) 3 . سوره احزاب (33) آیه 67 .
4) 4 . الطبقات الکبری 3 : 73 ذکر مقتل عثمان ؛ تاریخ دمشق 39 : 403 و 408 ـ 409 ، ترجمه 4619 ؛ البدایة والنهایة 7 : 185 ، احداث سنه 35ه (متن از این مأخذ است) .
11 . کَعب بن عبده
هنگامی که عثمان ادعا کرد که وی کتاب خدا را بهتر از او میداند ، کعب بن عبده ، گفت :
ای عثمان ، کتاب خدا برای کسانی است که به آن دست یابند و آن را بخوانند ! ما در قرائتِ قرآن با تو شریکیم ؛ هرگاه خواننده به آنچه در قرآن است عمل نکند ، قرآن ، حجتی علیه اوست .(1)
12 . ابوذر غفاری
از ابوذر نقل شده که گفت :
به خدا سوگند ، کارهای بدعتآمیزی رخ داد که برای ما ناآشناست ! و اللّه ، آنها در کتاب خدا و سنت پیامبر وجود ندارد !
به خدا سوگند ، حقی را میبینم که میخاموشد ، و باطلی را که جان مییابد ، و راستی را که تکذیب میشود ، و گزینشی را که از سر تقوا نیست و شخص نیکوکاری را که دیگران را به جای او برگزینند .(2)
13 . عبد الرّحمان بن عوف
وی ، یکبار به عثمان گفت : «آنچه را که دربارهات دروغ میپنداشتیم ، راست درآمد ! از بیعتی که با تو کردم ، به خدا پناه میبرم» .(3)
این سخن ، اشاره است به اِخبار امام علی علیهالسلام در «روز شورا» که فرمود :
أما ! إنّی أَعْلَم أَنَّهم سَیُوَلُّونَ عثمانَ ، وَلَیُحْدِثَنَّ البِدَعَ وَالأَحْداثَ ، وَلَئِنْ بَقِیَ لأُذکِّرَنَّکَ وَإن قُتلَ أو ماتَ لَیَتَداوَلُنَّها بَنی أُمیّة بینهم ، وإن کنتُ حیّا لَتَجدُنی حَیْثُ تَکْرَهُون ؛(4)
هان ! میدانم که آنان عثمان را [ به خلافت ] خواهند گمارد ؛ او به بدعتها و کارهای بی سابقهای دست مییازد ، اگر باقی ماند به یادت خواهم آورد و اگر به قتل رسد یا بمیرد ، بنی امیه آن را دست به دست میکنند ؛ اگر زنده ماندم ، مرا در جایی که خوش ندارید ،(1)خواهی یافت .
و این سخن عبد الرّحمان که به امام علی علیهالسلام گفت :
اگر میخواهی شمشیرت را برگیر و من نیز شمشیرم را میگیرم ! عثمان با عهدی که به من سپرد ، مخالفت ورزید .(2)
از متونی که گذشت ، به روشنی به دست آمد که صحابه از عثمان و عملکرد او (در نزدیک ساختن خویشاوندان و بخشش مناصب و اموال به آنها) ناخرسند بودند و از اینکه عثمان موالیان و اُمَویها را به خود نزدیک میساخت ، ناخشنود شدند و دیدگاه آنان بر خلافِ نگرشهای فکری عثمان و فتواهای دین مدارانه او بود .
از این رو ، صحابه ، عثمان را به بدعت گذاری و بر ساختههای دینی متهم ساختند و آوردنِ چیزهایی که در کتاب خدا و سنت پیامبر یا در سیره ابوبکر و عُمَر ، ریشه نداشت .
صحابه ـ خود ـ اهل فقاهت بودند و زبان دین را میدانستند و به اصطلاحاتِ مکتب و عباراتِ آن و نقلهای شرعیاش ، از دیگران بیشتر آگاهی داشتند .
دو واژه «بدعت» و «اِحداث» بر ایجاد چیزی دلالت دارند که پیش از آن نبود و در شریعت محمدی برای مسلمانان آشنا نمینمود . نسبت به دیگر چیزها نیز حال چنین است ؛ زیرا این تعبیرها را در سخنان صحابه مینگریم : «عثمان به اموری دست یازید
که در کتابِ خدا و سنت پیامبرش نیست» ، «هرگاه قاری قرآن به تعالیم آن عمل نکند ، قرآن حجتی بر اوست» یا سخن اشتر که مینویسد : «به خلیفه گرفتار خطاکار ، که از سنت بر پیامبر روی برتافت و حکم قرآن را به دور انداخت» .
فساد مالی عثمان و قوم و خویش بازیاش و خطاهایی از این دست را ـ در اصطلاح ـ «بدعت» و «اِحداث» نمینامند . اینها مخالفت با شریعت و عدم پایبندی دینی یا رویگردانی از سیره پیامبرند یا الفاظ و تعبیرهایی مشابه اینها .
اگر بپذیریم که در این گونه کارها ، لفظ «بدعت» و «احداث» به کار میرود ، به اولویت ـ لفظ مذکور ـ فتواهای جدید عثمان و دیدگاههای فقهی بر ساخته او را شامل میشود ؛ مانند : تمام خواندنِ نماز در «مِنی» ، مقدم داشتن خطبه عید فطر و قربان بر نماز ، و دیگر آرای فقهی او که پیشتر از سوی خود او (و نیز از سوی صحابه هم زیست او) سابقه نداشت .
عباراتِ تند صحابه درباره عثمان که او را به بدعت گذاری و دین سازی متهم ساختند ، همراه با گشایش چارطاق در فتنه ـ در روزگار او ـ و در پایان قتل وی ، بی هیچ شک و تردیدی بر متقاعد شدن افکار عمومی بر عزل عثمان از خلافت و برنتافتن اجتهادات او ، دلالت دارد و از آنجا که عثمان به اراده امت (و کناره گرفتن از خلافت) تن نداد و گفت : «پیراهن خلافتی را که خدا بر من پوشانید در نمیآورم»(1)مردم قتلش را جایز شماردند و ریختن خونش را حلال دانستند و از خطابات شارع مقدس خود را مصون یافتند که میفرماید :
« وَلاَ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ » ؛(2)
نفسی را که خدا حرام ساخت ، جز به حق ، مکشید .
« مَن قَتَلَ نَفْسا بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الأَرْضِ فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعا » ؛(1)
هرکس شخصی را نه برای قصاص یا تباهی آفرینی در زمین [ بلکه بی گناه [ به قتل رساند ، چنان است که همه مردم را کشته است .
« وَمَن یَقْتُلْ مُؤْمِنا مُتَعَمِّدا فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدا فِیهَا وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابا عَظِیما » ؛(2)
هرکه مؤمنی را به عمد بکشد ، کیفرش دوزخ است ، جاودان در آن بماند و خدا بر او خشم گیرد و او را لعن کند و برایش عذاب بزرگی آماده سازد .
امت در آن زمان ، چه کسانی بودند ؟ آیا جز این است که بیشتر آنها را صحابه تشکیل میدادند ؟!
پافشاری صحابه بر عدم دفن عثمان ؛ مانند این سخن یکی از آنها(3)که گفت : «لا وَاللّه ، لا تَدْفِنُوه فی بَقیع رَسولِ اللّه»(4)(شما را به خدا ، او را در بقیع رسول خدا دفن نکنید) با اینکه میدانستند پیامبر بر دفن مردگانِ مؤمن و غسل و کفن و نماز بر آنها تأکید داشت و حرمتِ مرده مسلمان را همچون حرمتِ زنده آنان میانگاشت .
در قبال این ماجرا ، یکی از این دو روش را میتوانیم در پیش گیریم ؛ یا به انحراف همه صحابه از راه صواب و بی موا لاتی آنها قائل شویم و بگوییم آنان به تعالیم قرآن و سفارشهای پیامبر صلیاللهعلیهوآله عمل نکردند ، یا انحراف عثمان را بپذیریم و بر این اعتقاد
1) 1 . سوره مائده (5) آیه 32 .
2) 2 . سوره نساء (4) آیه 93 .
3) 3 . وی ، جبلة بن عَمْرو بن اَوس ساعدی انصاری ، از فقهای صحابه است که در «اُحُد» حضور یافت و در «صِفِّین» با امام علی علیهالسلام بود و در سال 50 هجری با معاویة بن خَدیج ، در جنگ افریقا شرکت جُست و در مصر سکنا گزید تا در گذشت (الإصابة فی تمییز الصحابة 1 : 457 ، ترجمه 1081 ؛ الإستیعاب 1 : 235 ـ 236 ؛ تاریخ الإسلام 4 : 28) .
4) 4 . الإمامة والسیاسة (تحقیق زینی) 1 : 46 (و با تحقیقِ علی شیری ، صفحه65) .
باشیم که وی دیدگاه صحابه را برنتافت و خودسرانه اجتهاد ورزید و به نظر اصحاب اهمیت نداد .
اگر به عدالت صحابه قائل شویم و ـ بنابر نظر بعضی از اهل سنت ـ بپذیریم که آنان بر رأی خطا اتفاق نظر نمییابند ، باید به قول دوم بگرویم ؛ به ویژه آن گاه که در میان مخالفان ، کسانی را میبینیم که گفتهاند آنها جزو ده نفریاند که مژده بهشت به آنها داده شد ؛ مانند سعد بن اَبی وَقّاص ، طَلْحه ، زُبَیر و دیگر بزرگان صحابه که احادیثی در ارجمندی و عظمتِ منزلتشان ، وارد شده است ؛ امثال : ابن مسعود ، ابوذر ، عمّار .
امّا اگر ساحت عثمان را از گناه و انحراف پاک شماریم ، باید به فسق صحابه تن دهیم و این را هرگز اهل سنت بر نمیتابند ؛ زیرا خطای یک شخص (با جزم به اینکه معصوم نمیباشد) معقول است ، لیکن متهم ساختن بسیاری از صحابه ـ برای حفظ شخصیتِ یک نفر همچون عثمان ـ به دور از منطق و وجدان مینماید ؛ به ویژه آنکه در میان آن جمع ، کسی باشد که در حدیث اشاره شده وی با «حق» همراه است ،(1)
نیز از پیامبر نقل شده که فرمود : هرگاه مردم با هم اختلاف کنند ، ابن سمیّه با حق همراه است (المعجم الکبیر 10 : 95 ، حدیث 10071 ؛ تاریخ الإسلام 3 : 575 ؛ مجمع الزوائد 7 : 243) .
و کسانی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله بهشت را به آنها مژده داد ؛ چونان : عمّار ، ابوذر ، ...(2)شگفت اینجاست که ابن حَزم بعد از اقرار به صحت اخباری که درباره عمّار رسیده
1) 1 . مسند بزّار 9 : 342 . از پیامبر نقل شده که به علی فرمود : تو «فاروق» هستی ، حق و باطل را از هم جدا میسازی (تاریخ بغداد 7 : 235 ؛ تاریخ دمشق 14 : 320) در «مجمع الزوائد 7 : 449» میخوانیم که پیامبر فرمود : علی با حق است یا حق با علی است .
2) 2 . در «صحیح بخاری 1 : 172 ، حدیث 436» از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل شده که فرمود : «افسوس ! گروهی سرکش عمّار را به قتل میرساند ؛ عمّار آنها را به بهشت فرا میخواند و آنان عمّار را به دوزخ دعوت میکنند» و در «الدر المنثور 2 : 94» آمده است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله به ابوذر فرمود : «آیا دوست داری با من بیعت کنی و بهشت سرای تو باشد !» و در «سنن ترمذی 5 : 667» از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل شده که فرمود : «بهشت سوی سه کس اشتیاق دارد : علی و عمّار و سلمان» و در «حلیة الأولیاء 1 : 142» آمده است که : بهشت به چهار نفر مشتاق است و مقداد را بر آن سه تن ، میافزاید .
است (مانند این سخن که : «دریغا ! گروه سرکش عمّار را میکشد» ، «هرکه با عمّار دشمنی ورزد ، خدا او را دشمن میدارد و هرکه بر عمّار کینه توزد ، خدا بر او کینه ورزد») میگوید :
ابو الغادیة ، یَسار بن سَبُع سلمی ، عمّار را به قتل رساند . وی در «بیعت رضوان» حضور یافت و از شاهدان الهی است که خدا دانست در قلبش چه میگذرد و سکینهاش را بر او نازل کرد و از وی خشنود شد .
ابو الغادیة [ در قتل عمّار ] تأویل میشود به اینکه : وی به خطا اجتهاد کرد و بر عمّار تاخت و یک پاداش دارد و این شخص ، مانند قاتلان عثمان به شمار نمیرود ؛ چرا که جایی برای اجتهاد آنها نیست ، زیرا عثمان ، کسی را نکشت ، محارب و قاتل نبود ، به دفاع نپرداخت ، زنای محصنه نکرد و مرتد نشد تا با تأویل ، جنگ با او جایز باشد .
بلکه قاتلانِ عثمان ، فاسقانِ محاربی بودند که خون محترمی را به عمد ـ بی هیچ تأویلی ـ از روی ظلم و عدوان ، بر زمین ریختند ؛ آنان تبهکار و ملعوناند .(1)
از ابن حَزْم ، میپرسیم : اگر ابو الغادیه ـ با تأویل ـ مجتهدی است که یک پاداش دارد ، چرا قاتلان عثمان ، از مجتهدان نباشند در حالی که میانِ آنها بزرگان صحابه و قاریان امت و عایشه (همسر پیامبر) هست .
این سخن ابن حَزْم به چه معناست که میگوید : «این کار ، مانند عملکرد قاتلان عثمان نیست ؛ زیرا مجالی برای اجتهادشان در قتل عثمان نمیباشد ، چرا که او کسی را نکشت ...» آیا بدین معناست که این امور (قتل ، زنای محصنه ، ارتداد ...) در صحابی والامقام ، عمّار بن یاسر ، وجود داشت و همینها اجتهاد در قتل او را اجازه داد ؟!
1) 1 . الفصل فی الملل و النحل 4 : 125 .
اگر فرض کنیم که قاتلان عثمان ، فاسقانی ملعون بودند ، از چه رو ابن حَزْم (و دیگر بزرگان اهل سنت) ادعا میکنند که همه اهل بیعتِ رضوان ، بهشتیاند ؟ با اینکه عبد الرّحمان بن عُدَیْس بَلَوی (که از بیعت کنندگانِ رضوان است) در میان قاتلان عثمان میباشد ، بلکه از سردمداران آنهاست !
روشن است که هرکس در بیعت رضوان حضور یافت ، آمرزیده نیست . در میانِ آنان کسانی (مانند ابو الغادیه) یافت میشوند که پیامبر صلیاللهعلیهوآله تصریح کرد دوزخیاند ؛ زیرا فرمود : قاتل عمار و کسی که جامه و سلاح او را از تنش برباید ، در دوزخ جای دارد .
و از آنها کسانی دشمنی با امام علی علیهالسلام را بعد از پیامبر صلیاللهعلیهوآله سرلوحه کار خود قرار دادند و خواه ناخواه ، جایشان جهنم است .
منافاتی میان خشنودی خدا (هنگام وجود سبب آن) و خشمِ الهی (هنگام صدور رفتاری که خشم خدا را برانگیزد) نیست ؛ چنان که میان ایمان و ارتداد از سوی یک شخص ، ناسازگاری وجود ندارد ؛ گاه خدا از شخصی به خاطر کار شایستهای که انجام میدهد ، خشنود میگردد و گاه به جهت عمل نادرستی که از وی بروز مییابد ، بر او خشمگین میشود .
رضایت الهی مشروط بر این است که آدمیان بر عهد خدا پایدار بمانند و از راه دین تا پایان زندگیشان ، انحراف نیابند .
خدای سبحان ، با این آیات (و اَمثال آنها) به هیچ کس ، سند عفو مادام العمر نداده است .
خدا از آنان به جهت هجرت و سبقت سوی اسلام و ایمانشان به خدا و قیامت ، خشنود گشت . اما آن گاه که بعضی از سابقان نخستین ، مرتد میشدند ؛ مانند عبد اللّه بن جَحْش (که از سابقان در هجرت به حبشه است) یا عبد اللّه بن سعد بن اَبی سَرْح (که بر اساس بعضی از روایات ، کاتب وحی بود ؛ همو که عثمان پناهش داد تا دست عدالت به وی نرسد ؛ چرا که سوی مشرکانِ قریش بازگشت و خدا و پیامبر را ریشخند میکرد) یا رَجّال بن عُنْفُوة بن
نَهْشَل (که مرتد شد و در دشمنی با اسلام به مُسَیْلِمَه کذّاب ، پیوست) خشم الهی علیه آنها بر میافروخت .
این نمونهها ، تأکیدی است بر اینکه رضای الهی ، مطلق نمیباشد ، بلکه در گرو پایداری افراد بر ایمان است .
بنابراین ، صحابه از عملکرد عثمان ناخرسند بودند و از برادران مؤمن خویش در شهرها یاری میطلبیدند تا آنان را از این امر برهانند .
در تاریخ طبری میخوانیم :
چون سال 34 رسید ، اصحاب پیامبر به یکدیگر نامه نوشتند که : بیایید ! اگر اراده جهاد دارید ، جای جهاد نزد ماست .(1)
و در الکامل آمده است :
مخالفان عثمان ، فراوان شدند و زشتترین عیبها را بر او میگرفتند ، و اَصحاب پیامبر این رفتار را میدیدند و این خُردهها را میشنیدند و در میانِ آنها هیچ کس آنها را باز نمیداشت و از عثمان دفاع نمیکرد مگر چند نفر که از آنهاست : زید بن ثابت (همو که عثمان صحابه را به قرائتِ او فراخواند) ابو اُسَیْد ساعدی ، کَعْب بن مالک ، حَسّان بن ثابت .
مردم ، گرد آمدند و با علی بن اَبی طالب سخن گفتند ؛ علی ، بر عثمان درآمد و گفت : پشتِ سر من مردمانیاند که با من درباره تو سخن کردند ! به خدا ، نمیدانم با تو چه بگویم ! چیزی را نمیدانم که تو از آن بی خبر باشی و بر امری رهنمونت نتوانم که آن را نشناسی ؛ آنچه را ما میدانیم تو ـ خود ـ میدانی ...(2)
بنابراین ، معترضان ، همان مردم بودند که جهاد علیه عثمان را خواستار شدند و به یکدیگر ـ برای این کار ـ نامه نوشتند . آنان ، گروه اندکی به شمار نمیآمدند که از مصر و بصره و کوفه (چنان که بعضی از نویسندگان ادعا کردهاند) آمده باشند .
به فرض که این گونه باشد ، آیا معقول است که همه صحابه (که بیشتر آنها اصحاب بدر بودند) دم فرو بندند و از رویارویی با مخالفان دست کشند ، در حالی که خلیفه مسلمانان را در خطر میدیدند ، و هیچ یک از آنها این افراد را باز ندارد و از خلیفه دفاع نکند ؟!
آیا این سکوت آنها ، ناچیز انگاری و تحقیر صحابه به شمار نمیآید ؟ کسانی که روزهای سختی را با پیامبر سپری ساختند و از امتحانات سرافراز بیرون آمدند .
اگر عثمان در ادعایش بر حق میبود ، آیا خردمندانه مینماید که صحابه از این گروه اندک که در برابر وضوی عثمان ایستادند ، بترسند ؟ با اینکه صفحات درخشانی در تاریخ از جهاد جانانه آنان سراغ داریم .
عثمان به چه کارهایی دست یازید که صحابه را به چنین رفتاری واداشت ، تا آنجا که طلحه گفت : و اگر روی بر تابی ، کسی زیانکارتر از تو ـ در دنیا و آخرت ـ نیست .(1)
پشت صحنه ترک یاری عثمان ، چیز مهمی نهفته است که همان عمل نکردن وی به قرآن و سنت و سیره شیخین است و تغییر و تبدیل احکام الهی و بر ساختن احکامی که مسلمانان آنها را به یاد نداشتند .
1) 1 . الفتوح 1 : 395 .
هر کس بی طرفانه سیره عثمان را پیگیری کند ، میتواند به آنچه ما دست یافتهایم ، برسد ؛ اینکه عثمان ـ به ویژه در شش سال آخر خلافتش ـ دریافت که مردم او را دست کم میانگارند و منزلت و هاله قداستی را که برای ابوبکر و عُمَر قائلاند ، برای وی بر نمیتابند ، بلکه به او به دیده شخصی مینگرند که سیره آن دو را میپیماید و آنچه را در عهد آنها بنا نهاده شده ، اجرا میکند و دست نشاندهای بیش به شمار نمیرود .
عثمان ـ خود ـ در آغازِ خلافت ، از محدثان خواست جز آنچه را که ابوبکر و عُمَر بدان عمل کردهاند ، حدیث نکنند ؛(1)زیرا همین در ضمنِ پیمانی بود که ابن عوف (در روز شورا) از او ستاند .
عثمان ، با گذشتِ شش سال از خلافتش از خود میپرسید :
چرا عُمر حق داشته باشد که به تشریع دست یازد یا برای مصلحتی که به نظرش میآید ، امر و نهی کند (چنان که در نماز تراویح و صیغه زنان ، این کار را کرد) و من حق نداشته باشم که خطبه را بر نماز عید فطر و قربان مقدم دارم یا اذان سومی را در روز جمعه ندا دهم ؟!
چگونه است که مردم اجتهادات عُمَر و سیره او را میپسندند و به کارهای من تن نمیدهند ؟!
آن دو چه امتیازات و ویژگیهایی داشتند که من ندارم ؟!
چرا باید پیرو سیاست و اجتهاد ابوبکر و عُمَر باشم و همچون آنها نتوانم بعضی از اصول را ترسیم کنم ؟!
آیا سابقه آنها در اسلام و درایتشان به امور و منزلتشان نسبت به پیامبر ، از من ویژهتر و نزدیکتر بود ؟!
1) 1 . الطبقات الکبری 2 : 336 ؛ تاریخ دمشق 39 : 180 ؛ کنز العمال 10 : 131 ، حدیث 29490 (به نقل از محمود بن لبید) .
آیا آنان بیشتر از من اموالشان را در راه خدا بخشیدند و به یاری دین شتافتند ؟!
اگر ابوبکر و عُمَر از این موهبت بهرهمندند و به این شرافت دست یافتند که رابطه خویشاوندی با پیامبر برقرار سازند و دخترشان را به او بدهند و هر کدام پیوند نوری با آن حضرت یابند ، من که با دو دختر پیامبر ازدواج کردم و از دو جهت به این پیوند نورانی دست یازیدم و «ذو النُّورین» (صاحب دو نور) هستم !
چرا حتماً باید پیرو دو خلیفه پیشین باشم و شخصیت مستقلی برای من نباشد ؟
عثمان بر این امر تأکید داشت و اشاره میکرد که به جهت نزدیکی با بنی امیه ، یاران بیشتری دارد و از عُمَر در این عرصه توانمندتر است .
وی ، خطاب به معترضان گفت :
به خدا سوگند ، چیزهایی را بر من عیب میگیرید که مثل آن را برای ابن خطّاب گردن نهادید ! او لگدمالتان کرد و دست رویتان بلند ساخت و با زبانش شما را کوبید ! [ و از بیم خشمِ او ] بر آنچه دوست داشتید یا خوشایندتان نبود ، تن دادید .
اما من ، نرمی نشان دادم ، و بر دوشم سوارتان کردم و دست و زبانم را از شما بازداشتم ! از این رو ، بر من جرأت یافتید [ و جسارت میکنید ] .
بدانید که به خدا ، نفراتِ من توانمندتر و بیشتر و برای یاری آمادهترند ! اگر فرایشان بخوانم ، سویم میشتابند . برای هریک از شما هماورد [ سرکوب کننده ] در نظر گرفتهام و از نیروهای احتیاطی هم غافل نماندهام و قدرتم را به شما نشان خواهم داد .
مرا به خویی واداشتید که دوست نداشتم آن را بروز دهم و به زبانی که نمیپسندیدم آن را به کار گیرم .(1)
1) 1 . تاریخ طبری 3 : 377 ، احداث سنه 34ه ؛ الکامل فی التاریخ 3 : 44 ؛ المنتظم 5 : 45 ، فی اجتماع المنحرفین علی عثمان .
آری ، این پرسشها را عثمان در ذهن خویش مرور میکرد ؛ زیرا میدید مردم ، به هر خواسته عُمَر تن دادند و سیره ابوبکر و عُمَر را بی چون و چرا پذیرفتند و خط مشی آن دو را گردن نهادند ، پس چرا به کارهای او و عزل و نصبهایش اعتراض دارند و آنها را بدعت و دین سازی میشمارند ؟! مگر این او نبود که مسجد الحرام(1)و مسجد النبی(2)را توسعه داد ، برای مهمانان منزلهایی ساخت(3)و دریافتهای مالی مردم را افزود ،(4)و از زیادی اموال ، ماهانه سه درهم به بردگان کوفه پرداخت بی آنکه صاحبانشان از اَرزاقِ آنها بکاهند(5)(و دیگر کارهایی که به نفع مردم انجام داد) .
در تاریخ طَبَری (و دیگر جاها) آمده است که عثمان ، هنگام توسعه مسجد الحرام ، به کسانی که خانههاشان خراب شده بود و بهای آن را نمیپذیرفتند ، گفت :
میدانید چه میکنید ؟! شکیباییام شما را بر من جری ساخت ! اگر این کار را عُمَر میکرد ، بر سرش فریاد نمیکشیدید .(6)
مردمی که بر سیاست عثمان اعتراض داشتند ، افزون بر دو دلی و قانع نبودن به کارهایش ، او را به تغییر سنتِ پیامبر صلیاللهعلیهوآله متهم میساختند .
هنگامی که عثمان میخواست مسجد النبی را گسترش دهد (از خود عثمان رسیده که) مردم گفتند :
مسجد رسول خدا را میگستراند و سنتِ آن حضرت را تغییر میدهد .(7)
1) 1 . اَخبار مکه (فاکهی) 2 : 158 ؛ الإصابة 4 : 71 ، ترجمه عثمان .
2) 2 . البدء و التاریخ 4 : 86 ، فصل 13 ؛ البدایة و النهایة 7 : 154 ، احداث سنه 29ه ؛ النجوم الزاهره 1 : 86 ، فی ذکر ولایة ابن اَبی سرح ...
3) 3 . تاریخ طبری 3 : 327 ، احداث سنه 30ه ؛ الوافی بالوفیات 15 : 275 ، ترجمه 3 .
4) 4 . تاریخ طبری 3 : 307 ؛ الإکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول اللّه 4 : 408 .
5) 5 . تاریخ طبری 3 : 328 ، احداث سنه 30ه .
6) 6 . تاریخ یعقوبی 2 : 165 ؛ تاریخ طبری 3 : 310 ؛ تاریخ الإسلام 3 : 315 .
7) 7 . أنساب الأشراف 6 : 150 ، فی أمر الحمی ...
خلیفه (چنان که گفتیم) در حالتِ روانی بحرانی به سر میبُرد . از سویی اعتراضات مردم را علیه خود میشنید در حالی که در گذشته خود شاهد بود که مردم در برابر اجتهاداتِ عُمَر ، سکوت اختیار میکردند ، بلکه آنها را میپسندیدند و علی رغم آنکه بعضی از آنها از آنچه او تشریع کرد ، شدیدتر و جسورانهتر بود ، شیوه زندگیشان ساختند .
از سوی دیگر ، عثمان نمیتوانست از سیره ابوبکر و عُمَر ، روی برتابد ؛ چرا که با ابن عوف و مسلمانان در روز شورا ، پیمان بسته بود که به روش آن دو ، رفتار کند .
اما هم اکنون ، او از نظر روانی آمادگی اجرای آن را نداشت ؛ چرا که اعتراضها پشت سر هم ، علیه او درگرفت . عثمان (در شش سال پایانی خلافتش) کوشید سیاستش را تغییر دهد و روش معینی را در پیش گیرد .
در این راستا ، وی همراه با سیاستِ اعمال فشار پیشین [ در دوران عُمَر ] به طرح آرای جدیدی بر خلاف سیره ابوبکر و عُمَر و سنت پیامبر صلیاللهعلیهوآله پرداخت با این اعتقاد که طرح این نوساختهها مردم را سرگرم میسازد و از وارسی بدتدبیریها و گماردن خویشان و نزدیکانش در مسئولیتها و واگذاری حکومت و اموال به آنها (نه دیگر مسلمانان) باز میدارد .
عثمان امیدوار بود که مسلمانان به مناقشه در اجتهادات او میپردازند و این احکام نزد سادهلوحان ، جایگاهی به دست میآورد ؛ چرا که در آنها جانب قداست و زهد و حیرت لحاظ شده است .
آنچه بیشتر در این دین سازیها به چشم میخورد ، لحاظِ زیادت در آنهاست . نماز در «مِنی» و اذان سوم در روز جمعه ، وضوی غَسْلی (و دیگر برساختهها) دارای فزونی است و توده مردم سوی اعمالی میشتابند که در آنها زیادت باشد و بر این باورند که این اعمال ، قداست افزاست ؛ به ویژه آن گاه که با استحساناتی خردپسند پشتیبانی
شوند .
مسلمان عادی ، آن اندازه که استحسانها برایش جذاب است ، به ریشههای مسئله و مشروعیتِ آن ـ در کتاب و سنت ـ نمینگرد . اگر وضو ، پاکیزگی است ، این کار با شستن ، بهتر از مسح به دست میآید یا اینکه بعدها گفتند : «شستن هم مسح است و هم چیزی زیاده بر آن» و استحسانهای دیگری مشابه این .
دریافتیم که عثمان در اعتراض به نماز چهار رکعتیاش در «مِنی» گفت : «این رأیی است که خود بر آن شدم»(1)با اینکه میدانست پیامبر و دو خلیفه پیشین ، نماز را در «مِنی» شکسته میخواندند و خود او نیز در دورهای از خلافتش همین رویه را داشت .
عثمان میخواست بدعتی را که گذارْد ، تقویت کند . از این رو از امام علی علیهالسلام خواست که چونان او نماز گزارد .
در کتاب کافی آمده است که عثمان خود را به مریضی زد تا با این کار ، بدعتش را استوار سازد به مؤذن خویش گفت :
پیش علی برو و بگو نماز عصر را با مردم گزارد .
مؤذن ، نزد امام علی علیهالسلام آمد و گفت : امیر مؤمنان فرمانت داد که نماز عصر را با مردم گزاری .
امام علیهالسلام فرمود : در این صورت ، جز دو رکعت نخواهم گزارد ، چنان که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله همین گونه نماز خواند .
مؤذن ، پیش عثمان رفت و او را به آنچه علی علیهالسلام فرمود ، خبر داد .
عثمان گفت : سوی او برو و بگو : تو را به این کارها چه ، برو و همان گونه که امر شدی نماز گزار .
علی علیهالسلام فرمود : به خدا سوگند ، این کار را نمیکنم .
1) 1 . بنگرید به ، تاریخ طبری 3 : 323 ؛ البدایة و النهایة 7 : 154 ، احداث سنه 29ه .
عثمان ـ خود ـ بیرون آمد و با مردم نماز را چهار رکعت گزارد .(1)
همه این متون ، اشاره دارد به اینکه عثمان میخواست در اسلام رویکردی را ایجاد کند که دارای نشانههای خاص او باشد ؛ وی در برابر نص ، اجتهاد ورزید با اینکه میدانست پیامبر ، خلافِ آن را انجام داد و در این راستا ، میخواست خاندانِ پیامبر و صحابه را برای استوار سازی بدعتِ خویش به کار گیرد .
اینها بعضی از برساختههای عثمان به شمار میروند که بر خلافِ سنت پیامبر و سیره ابوبکر و عُمَرند و او با این باور به آنها دست یازید که از اعتراضات مردم نجاتش دهد ، لیکن این کارها ـ از دیدگاه امام علی علیهالسلام ـ مهمترین عامل قتل او را فراهم آورد ؛ چرا که فرمود : «وأَجْهَزَ علیه عَمَلُه»(2)(عملکرد عثمان ، مردم را بر او شوراند) .
این سخن نائله کَلْبی (همسر عثمان) است که هنگامِ یورشِ مهاجمان بر عثمان ، گفت : «میخواهید بکشیدش و میخواهید از او دست بدارید ! او همه شب را به یک رکعت ـ که در آن قرآن را تلاوت میکرد ـ زنده میداشت» .(3)
همین ، تأکیدی است بر اینکه : هجومِ شورشیان بر عثمان ، بُعد دینی داشت ، در صلاحیت و تقوا و لیاقتِ عثمان برای اداره امت اسلامی ، به شک افتادند و «نائله» میخواست این دو دلی را از میان بردارد و تأکید کرد که عثمان قرآن را تلاوت میکرد و سراسر شب را در یک رکعت به صبح میرساند و این خود ، عمقِ ایمان و شدت تقوای او را گویاست .
سخن در این باره را با آنچه حُمران از عثمان روایت میکند میآغازیم که در ذیل آن
آمده است :
عثمان گفت : دیدم که رسول خدا ، چونان همین وضوی من وضو گرفت ، سپس رسول خدا فرمود : هر که مانند این وضویم وضو گیرد ، آن گاه دو رکعت نماز [ خالص برای خدا ] گزارد و در آن حدیث نفس نکند ، گناهان گذشتهاش آمرزیده میشود .(1)
نیز این حدیث با لفظ «رأیتُ رسولَ اللّه تَوَضَّأَ نحو وضوئی هذا» (رسول خدا را دیدم که مانند همین وضوی من وضو گرفت) در منابع زیر آمده است :
صحیح بخاری 2 : 282 ، حدیث 1832 (از عَبْدان ، از عبد اللّه ، از مَعْمَر ، از زُهْری ، از عَطا ، از حُمْران ، از عثمان) ؛ صحیح مسلم 1 : 204 ، حدیث 226 (از ابن وَهْب ، از یونس ، از زُهْری ، از عطاء) و صفحه 205 ، حدیث 226 (از یعقوب بن ابراهیم ، از پدرش ، از زُهْری) ؛ سنن نسائی (المجتبی) 1 : 64 ، حدیث 84 (از مَعْمَر ، از زُهْری ...) و صفحه 80 ، حدیث 116 (از یونس ، از زُهْری ...) ؛ مسند احمد 1 : 59 ، حدیث 418 (از ابراهیم بن سعد ، از زُهری ...)
طَبَرانی ، طریق دیگری دارد که آن را در «المعجم الأوسط 7 : 38 ، حدیث 6783» از مسلم بن یَسار ، از حُمْران ، روایت میکند .
در سنن دارمی ، میخوانیم : «مَن تَوَضَّأَ وضوئی هذا» ؛(2)هرکه [ مانند ] همین وضوی من وضو بگیرد .
در سنن ابی داود و سنن نسائی و مسند احمد ، آمده است : «مَن تَوَضَّأَ مثلَ وضوئی
1) 1 . صحیح بخاری 1 : 72 ، حدیث 162 (از ابو یمان ، از شُعیب ، از زُهْری ، از عَطاء بن یزید ، از حُمران ، از عثمان) ؛ صحیح ابنِ حبّان 3 : 343 ، حدیث 1060 (به اسناد از شُعیب ، از زُهْری ...) ؛ مصنّف عبد الرزّاق 1 : 44 ، حدیث 139 (از مَعْمَر ، از زُهْری ...) ؛ السنن الکبری (نسائی) 1 : 82 ، حدیث 91 (به اسناد از شُعیب ، از زُهْری ...) ؛ سنن بیهقی 1 : 48 ، حدیث 218 (به اسناد از لیث بن سعد ، از عقیل ، از زُهْری) ، و صفحه 49 ، حدیث 225 (به اسناد از یونس بن یزید ، از زُهْری ...) .
2) 2 . سنن دارمی 1 : 188 ، حدیث 693 (از مَعْمَر ، از زُهْری ، از عطاء ، از حُمران) ؛ در «مسند احمد 1 : 68 ، حدیث 489 این حدیث به طریق دیگری آمده است (از ابن اسحاق ، از محمد بن ابراهیم تیمی ، از مُعاذ بن عبد الرحمن ، از حُمران) ؛ مسند بزّار 2 : 79 ، حدیث 429 (از مَعْمَر ، از زُهْری ، از عطاء لیثی ، از حُمران) .
هذا» ؛(1)
برای این حدیث ، طریق دیگری است که از حُمران روایت شده و در منابع زیر آمده است : سنن ابن ماجه 1 : 105 ، حدیث 285 (از شقیق بن سلمه ، از حُمران) ؛ مسند احمد 1 : 64 ، حدیث 459 (از مُعاذ بن عبد الرحمان) ؛ مسند بزّار 2 : 89 ، حدیث 443 (از اَبو عَلْقَمَة ـ بنده آزاد شده عثمان ـ از عثمان) ؛ مسند بزّار 2 : 81 ، حدیث 431 (از زید بن اَسلم ، از حُمران) و صفحه 84 ، حدیث 436 (از مُعاذ بن الرحمان ، از عثمان) .
هرکس مثل همین وضوی من ، وضو بگیرد .در صحیح مسلم ، عبارت چنین است : «إلاّ أنّی رأیتُ رسولَ اللّه تَوَضَّأَ مثلَ وضوئی هذا» (جز اینکه دیدم رسول خدا مثل وضوی من ، وضو گرفت) سپس پیامبر فرمود : هر که این چنین وضو بگیرد ، گناهان گذشتهاش آمرزیده میشود و نماز و رفتنش به مسجد ، نافله (افزون بر این صواب) است .(2)
در نص دیگری در سُنن اَبی داود میخوانیم : «رَأَیْتُ رسولَ اللّه تَوَضَّأَ مثلَ ما رَأَیْتُمونی تَوَضَّأْتُ» ؛(3)رسول خدا را دیدم که وضو گرفت مثلِ وضویی که من گرفتم و شما دیدید .
در سُنن دار قُطنی میخوانیم : «رأیتُ رسولَ اللّه فَعَلَ کما فَعَلْتُ» ؛(4)رسول خدا را دیدم که همان کاری را که من کردم ، انجام داد .
1) 1 . سنن اَبی داود 1 : 26 ، حدیث 106 (از عبد الرزّاق ، از مَعْمَر ، از زُهْری ، از عَطاء ، از حُمْران) لفظ حدیثی که عبد الرزاق آورده ، چنین است : «یتوضَّأ نحو وضوئی» (مانند وضوی من ، وضو بگیرد) ؛ سنن نسائی (المجتبی) 1 : 65 ، حدیث 85 (از شعیب ، از زُهری ...) .
2) 2 . صحیح مسلم 1 : 207 ، حدیث 229 (از عبد العزیز دَراوَرْدی ، از زید بن اَسلم ، از حُمران ، از عثمان ، از پیامبر) ؛ مسند بزّار 2 : 81 ، حدیث 432 (از احمد بن اَبان ، گفت : برای ما حدیث کرد عبد العزیز بن محمد ، از زید بن اَسلم ...) ؛ مسند ابو عوانه 1 : 190 ، حدیث 602 (از یزید بن سنان و صَغانی و یعقوب بن سفیان ، گفتند : برای ما حدیث کرد ابن اَبی مریم [ گفت : ] به ما خبر داد ابو غَسّان [ گفت : ] برای ما حدیث کرد زید بن اَسلم ...
3) 3 . سنن اَبی داود 1 : 27 ، حدیث 109 (به اسناد از عبد اللّه بن عُبَید بن عُمَیر ، از ابی عَلْقَمَه ، از عثمان) ؛ سنن بیهقی 1 : 47 ، حدیث 215 .
4) 4 . سنن دار قطنی 1 : 86 ، حدیث 13 (از شَقیق بن سَلَمَه ، از عثمان) ؛ سنن بیهقی 1 : 63 ، حدیث 299 ؛ صحیح ابن خُزیمه 1 : 78 ، حدیث 152 .
در این احادیث ، نکاتی هست که در تأیید آنچه ادعا کردیم ، میتوان از آنها استفاده کرد ؛ اینکه عثمان میخواست یک مکتب وضویی را در ضمن نقشه و برنامه کلیاش در شریعت بنیان نهد .
یک : جمله «رَأَیتُ رسولَ اللّه تَوَضَّأَ نحو وضوئی هذا» (دیدم که رسول خدا مانند همین وضویم وضو گرفت) یا این سخن عثمان «مثل وضوئی هذا» (مانند این وضوی من) که در چندین حدیث تکرار شده است ، دلالت دارد که عثمان با مردم اختلاف داشت و وضوی جدیدی را ساخت و فعل خود را معیار و قاعده در وضو قرار داد ؛ زیرا میگوید : «رَأَیتُ رسولَ اللّه تَوَضَّأَ نحو وضوئی هذا» و نمیگوید : «تَوَضَّأْتُ کما رأیتُ رسولَ اللّه تَوَضَّأَ» ؛ وضو گرفتم همان گونه که دیدم رسول خدا وضو ساخت .
اگر این موضوع ، یک مسئله عادی بود و عنایت به تشریع در آن مدّ نظر قرار نمیگرفت ، باید عبارتِ دوم (و جملاتی مشابه آن را) بر زبان میآورْد .
در طرحِ عبارتی این چنین بر زبانِ عثمان ، اشاره روانی نهفتهای به این [ واقعیت [ است که او میخواست بر وضوی [ ثلاثی غسلیاش ] تأکید ورزد ؛ از این روست که وضوی پیامبر را به وضوی خویش بر میگرداند ، نه اینکه به فعلِ پیامبر صلیاللهعلیهوآله اقتدا کند .
دو : سخنی را که عثمان از زبانِ پیامبر باز میگوید که فرمود : «مَن تَوَضَّأَ مثلَ وضوئی هذا» (هر که مثل همین وضویم وضو بگیرد) یا «نحو وضوئی هذا» (مانند این وضوی من) بدان معناست که پیامبر صلیاللهعلیهوآله بیش از یک نوع وضو داشت ؛ میپرسیم : آیا [ به راستی [ پیامبر صلیاللهعلیهوآله در وضو ، چند روش داشت ؟ چرا آن حضرت [ در این میان ] بر وضوی ثلاثی تأکید کرد و آن را وضویی قرار داد که گناهان به آن (نه دیگر وضوها) آمرزیده میشود ؟
در حالی که میدانیم ابن عُمَر از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روایت کرده است که فرمود : «مَن تَوَضَّأَ مَرَّتَیْن ، أعطاهُ اللّه کِفْلَیْن» (هر که با دو بار شستن وضو بگیرد ، خدا دو بهره به او بخشد)
سپس به بیان وضوی ثلاثی پرداخت و فرمود : «هو وُضوئی ووُضوء الأَنبیاء مِن قبلی» (این وضو ، وضوی من است و وضوی پیامبرانِ قبل از من) .
این سخن بدان معناست که وضوی ثلاثی را نمیتوان به همه مؤمنان عمومیت داد ، بلکه ویژه پیامبر صلیاللهعلیهوآله و انبیای پیش از آن حضرت است .
لیکن عثمان و عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص (و امثال این دو) خواستند آن را حکمی عام برای همه مسلمانان قرار دهند و این ، عین بدعت و دین سازی است در حالی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله ـ با سخن پیشین ـ میخواهد به مردم بگوید : خود را به بیش از آنچه خدا شما را بدان فرا خواند ، به زحمت میندازید ؛ زیرا این کار بر شما واجب نمیباشد . هر کس با یک بار شستن وضو بگیرد ، واجب الهی را انجام داده است و هر که با دو بار شستن این کار را انجام دهد ، خدا دو بهره [ و پاداش ] ارزانیاش دارد .
بنابراین ، توقّفِ غُفران الهی ، بر وضوی ثلاثی (چنان که برای همگان روشن میباشد) محل تأمل است .
سه : این عبارت که «لا یُحَدِّث فیهما نَفْسَه بشیء» (در آن دو رکعت ، دل را به چیزی [ جز خدا ] مشغول ندارد) دربردارنده پیرایش ادعای عثمان [ از نارواها ] و صیانت از آن است . وی میخواهد مؤمن مسلمان را به وضوی پیشنهادیاش به گونهای وادارد که بی دغدغه خاطر یا شک در مشروعیت ، آن را بپذیرد ؛ چنین تعبّدی آمرزش گناهان را در پی دارد ، نه غیر آن .
پیروانِ عثمان ، بر وضوی ثلاثی غَسْلی ـ با همه ابزارها و توان ـ تأکید داشتند . از آن جمله است آنچه عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص (همو که از شرایعِ پیشین اثر پذیرفت و دو بار شتر [ یا یک خورجین ] از کتابهای یهود نزدش بود) روایت میکند .
عَمْرو بن شُعَیب ، از پدرش ، از جدش ، از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت میکند که آن حضرت پس از آنکه وضوی ثلاثی غَسْلی گرفت ، فرمود :
هر که بر این بیفزاید یا از آن بکاهد ، بد کرده و [ به خویشتن ] ستم روا میدارد (یا ستم ورزیده و به کار ناشایستی دست یازیده است) .(1)
در سنن ابن ماجَه آمده است :
به راستی که بد کرده یا پا فراتر نهاده یا ظلم نموده است .(2)
در این روایت (مانند دیگر اَحادیثِ پیشین) اشارهای است به نقش مُحَدِّثان و اَنصار عثمان ، بر وضوی غَسْلی او .
اگر [ از اشکالات گوناگون چشم پوشیم و ] بپذیریم که زیاده بر شستنِ سوم در وضو ، تجاوز و ظلم است ، عبارتِ «یا بکاهد» به چه معناست ؟!
آیا از طریق صحابه (اَمثال : ابن عباس ،(3)عُمَر ،(4)جابر ،(5)بُرَیده ،(6)ابو رافع ،(7)ابن فاکهه(8)) نرسیده است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله «مَرَّة مَرَّة» (با یک بار شستن) وضو میگرفت ؟
آیا ابو هُرَیْرَه ،(9)جابر ،(10)عبد اللّه بن زید ،(11)اُبَیّ بن کعب(12)(و دیگران) روایت نکردهاند که پیامبر صلیاللهعلیهوآله «مَرَّتَیْن مَرَّتَیْن» (با دو بار شستن) وضو میساخت ؟
این روایت ابن عُمَر از پیامبر صلیاللهعلیهوآله به چه معناست که درباره وضو گیرندهای که یک بار
1) 1 . سنن اَبی داود 1 : 33 ، حدیث 135 ؛ سنن بیهقی 1 : 79 ، حدیث 379 .
2) 2 . سنن ابن ماجه 1 : 146 ، حدیث 422 ؛ سنن بیهقی 1 : 79 ، حدیث 378 .
3) 3 . صحیح بخاری 1 : 70 ، حدیث 156 .
4) 4 . سنن ترمذی 1 : 60 ـ 61 ، ذیل حدیث 42 .
5) 5 . سنن ابن ماجه 1 : 34 ، حدیث 410 .
6) 6 . مسند رویانی 1 : 65 ، حدیث 9 ؛ سنن بیهقی 1 : 162 ، حدیث 735 .
7) 7 . المعجم الأوسط 1 : 278 ، حدیث 907 .
8) 8 . مسند ابن جعد 1 : 495 ، حدیث 3447 .
9) 9 . سنن اَبی داود 1 : 34 ، حدیث 136 .
10) 10 . سنن ترمذی 1 : 65 ، حدیث 45 .
11) 11 . صحیح بخاری 1 : 70 ، حدیث 157 .
12) 12 . سنن ابن ماجه 1 : 145 ، حدیث 419 .
اعضا را بشوید ، فرمود : «هذا وضوء مَن لا تُقْبَل لَه صلاةٌ إلاّ به»(1)(این وضوی کسی است که نماز جز بدان پذیرفته نیست) و درباره کسی که دو بار اندامهای وضو را بشوید ، فرمود : «هذا وضوءُ مَنْ یُضاعَف له الأَجْر مَرَّتَیْن» ؛(2)این وضوی کسی است که پاداشش دو چندان گردد .
یا این سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآله که در حدیث دیگر ، درباره وضوی ثلاثی فرمود : «وَمَن تَوَضَّأَ دونَ هذا ، کفاه» ؛(3)هر که به کمتر از این وضو بگیرد ، او را بسنده است .
بنابراین ، معنای «أو نَقَصَ فَقَد أَساءَ وظَلَمَ» (هر که از سه بار کمتر بشوید ، بدی و ستم [ بر خویش ] روا داشته است) چه میباشد ؟!
از سویی مینگریم که پیامبر صلیاللهعلیهوآله درباره وضویی که در آن یک بار اعضا شسته شود ، میفرماید : «این وضویی است که نماز جز بدان پذیرفته نشود» و در وضو با دو بار شستن اعضا میفرماید : «پاداش این وضو دو برابر است» و در روایت دیگر است که «کِفْلَیْن»(4)(این شخص ، دو بهره دارد) و از سویی دیگر شاهدیم که عَمْرو بن شُعَیْب (از پدرش ، از جدش ، عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص) از پیامبر روایت میکند که فرمود : هر که اعضای وضو را از سه بار کمتر بشود ، بدی [ بر خود ] روا داشته یا ظلم کرده است .
چگونه میتوان این روایات را با هم سازگار ساخت ؟
آیا رسول خدا صلیاللهعلیهوآله گاه با دو بار شستن و گاه با سه بار شستن (چنان که در حدیث عبد اللّه بن زید بن عاصم هست) وضو نمیگرفت ؟ و آیا عالمان روایت نکردهاند که این کار ، اشکالی ندارد ؟
این اَحادیث ، چگونه با این سخن آن حضرت سازگاری دارد که فرمود : «هر که از
سه بار شستن بکاهد ...» ؟ آیا پیامبر صلیاللهعلیهوآله کاری ناشایست انجام داد و ستم ورزید ؟!
چنین است که احتمال میدهیم این احادیث ، از سوی یاران عثمان (همچون عَمْرو بن شُعَیب ، از پدرش ...) ساخته شد یا عبد اللّه بن عَمْرو ، آن را بر زبان آوَرْد تا وضوی عثمان را استوار سازد و بیان دارد که پایبندی به این وضو (بی هیچ زیادی یا کمی) الزامی است ، بلکه نباید کمترین شبههای به دل راه داد یا در مشروعیتِ آن شک کرد .
هر که احادیث وضو را مرور کند ، از خود میپرسد : چرا روایات بیانی عثمان از ویژگی وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله با ذیلی همراه است که از آن حضرت روایت شده و این ذیل گاه «اِسباغ» (کامل گرفتن وضو) است و گاه «اِحسان» (نیکو بجا آوردنِ وضو) و گاه «آمرزش گناهان» میباشد و گاه دیگر چیزهاست ؛ مانند «هرکه از سه بار شستن اعضا بکاهد ، بدی و ظلم کرده است» و این عباراتِ اضافی را در احادیثی که دیگر صحابه درباره وصف وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت کردهاند ، نمینگریم ؟!
چرا عبارتِ «لا تُقبل الصَّلاةُ إلاّ به» (نماز جز به این وضو پذیرفته نیست) در ذیلِ احادیث عثمان نیست ؟! عبارتی که خود او ـ در زمان خلافتش ـ از پیامبر صلیاللهعلیهوآله درباره وضوی مسحی حکایت میکند .
آری ، علمای اهل سنت در توجیه این حدیث ، حیران شدهاند .(1)
ابن حجر در فتح الباری مینویسد :
مُسْلِم این حدیث را در زمره روایات «مُنْکر» عَمْرو بن شُعیب میشمارد ؛ زیرا ظاهر این حدیث ، نکوهش کمتر از سه بار شستن است .(2)
وی سپس مینگارد :
1) 1 . بنگرید به کلام نَووی در المجموع 1 : 438 ـ 439 ؛ تلخیص الحبیر 1 : 83 ، حدیث 82 ؛ مغنی المحتاج 1 : 59 ؛ نیل الأوطار 1 : 209 ؛ تحفة الأحوزی 1 : 114 ؛ عون المعبود 1 : 157 ؛ سُبُل الهدی والارشاد 8 : 50 ـ 51 .
2) 2 . فتح الباری 1 : 233 ، کتاب الوضوء ، باب ما جاء فی قول اللّه عزّ وجلّ « إذا قمتم ... » .
شگفت اینجاست که شیخ ابو حامد اسفرایینی از بعضی از علما حکایت میکند که کمتر از سه بار شستن جایز نمیباشد !
گویا وی به ظاهر حدیث مذکور ، تمسک کرده است .(1)
آنچه را ما مطرح کردیم ، بعضی از شواهد بدعت گذاری عثمان و عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص در وضوست . اگر این شواهد در کنار هم قرار گیرند ، به آنچه میخواهیم اشاره کنیم ، رهنموناند ؛ اینکه : عثمان و همراهانش ، میکوشیدند مکتب وضویی جدید ، بلکه بهتر است بگوییم مکتب فقهی تازهای را بنیان نهند .
مهمترین انگیزههای عثمان را در دست یازی به وضوی جدید ، میتوان در امور زیر گرد آورد :
1 . عثمان خود را (مانند ابوبکر و عُمَر) شایسته تشریع میدانست ؛ زیرا شأنش را کمتر از آن دو نمیشمرد . چرا آن دو فتوا به رأی دهند و برای او این کار ، روا نباشد ؟ با اینکه همه شان پیرو مکتب اجتهاد و رأیاند و هر یک ، خلیفهای به شمار میآیند که مقتداست .
2 . از آنجا که عثمان از پیروان مکتب اجتهاد و رأی بود ، به خود حق میداد به طرح افکارش بپردازد و آنها را برای مسلمانان تشریع کند . وی این کار را با آنچه از فعل پیامبر (بنابر آنچه خود او حکایت میکند) به نظرش آمد ، عملی ساخت و آن را سنت شمرد .
در حالی که آنچه را وی نقل میکند ، خبر از این میدهد که سه بار شستن اعضای وضو ، به پیامبر صلیاللهعلیهوآله اختصاص دارد ؛ چرا که فرمود : «این وضوی من و وضوی انبیای قبل از من است» به عکس یک بار شستن و دو بار شستن [ که حکم عمومی برای همگان است ] .
1) 1 . فتح الباری 1 : 234 ؛ نیز بنگرید به جلد دوم این پژوهش (مرحله انتقالی در وضوی عثمان) .
مؤید این سخن ، قول ابن عباس است که گفت :
رسول خدا ، بندهای مأمور بود . آن حضرت ، ما را به چیزی (سوای مردم) اختصاص نداد مگر سه حکم : از ما خواست وضو را کامل به جا آوریم ، صدقه نخوریم ، خر را بر اسب نجهانیم .(1)
از اَنس رسیده که گفت :
پیامبر صلیاللهعلیهوآله برای هر نمازی وضو میگرفت .
پرسیدم : شما چه کار میکنید ؟
اَنس گفت : ما را یک وضو (تا زمانی که حَدَثی روی ندهد) بسنده است .(2)
از اینها میتوان دریافت که چیزهایی ممکن است به پیامبر اختصاص یابد و بر مردم واجب نباشد ؛ مانند دو سوم شب را بیدار ماندن و به عبادت سپری ساختن (و اَمثال آن) که ویژه پیامبر است و بر هیچ یک از مسلمانان واجب نیست ، اما عثمان (تحتِ تأثیر حُمران ـ از موالیانش ـ یا به جهت وسواس در پاکیزگی) خواست این نگرش را عمومیت دهد و سنتی سازد که بر اساسِ رأی او (و استحسانی از سوی حُمران) باید آن را پیروید .
عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص ، نیز همین رویه را داشت ؛ زیرا در محضر پیامبر به اجتهاد دست یازید و در مسئله «روزه دهر» ، «ختم قرآن» ، «نزدیکی با زنان» (بر اساس آنچه در پیش گذشت) به چانه زنی پرداخت .
از این رو ، بعید نمینماید که عبد اللّه بن عَمْرو ـ مثل عثمان ـ سه بار شستن اعضای وضو را پاکیزهتر و تمیز کنندهتر شمارد ؛ چرا که هر دو اَخباری را در سیاق نفس خود ، روایت میکنند .
3 . معروف است که عثمان نسبت به ظواهر دین ، سخت گیر بود (این گونه سختگیری ، مورد نهی است) حتی گفتهاند که او هر روز یک بار غسل میکرد ،(1)
ابن حزم در «المحلی 2 : 16» مینویسد : با صحیحترین سندها ثبت شده که عثمان هر روز غسل میکرد . بدون شک ، روز جمعه ، یکی از روزهاست .
از روایت مسلم گاه به دست میآید که عثمان ، هر روز پنج بار غسل میکرد ؛ زیرا در آغاز حدیث میخوانیم که حُمران گفت : برای عثمان آب شست و شویش را میگذاشتیم ؛ «فَما أَتی علیه یومٌ إلاّ وَهُو یُفیضُ عَلَیه نُطْفَةً» این جمله را به غسل هر روزِ او تفسیر کردهاند (صحیح مسلم 1 : 207 ، حدیث 231) .
نَووی در «شرح صحیح مسلم 3 : 115» مینگارد : مقصود این است که عثمان ، روزی را بی غسل سپری نمیساخت ، و اینکه وی از غسل دست نمیکشید به جهت محافظت او برای فزونی پاکیزگی است .
اگر معنای صدر حدیث ، غسل کردن باشد ، ذیل حدیث ، پاکیزگی و غسل پنج بار او را در هر روز گویاست ؛ زیرا پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : «هرگاه مسلمانی خود را پاک سازد و طهارتی را که خدا بر او واجب ساخته ، تمام و کمال به جا آورد و نمازهای پنج گانه را بخواند ، هر طهارتی کفاره گناهانی است که میان دو نماز از او بروز یافته است» .
در راستای یک نواختی صدر روایت با ذیل آن ، باید به غسل پنج بار در روز عثمان قائل شد ، لیکن آنان ذیل حدیث را بر وضو و صدر آن را بر غسل حمل کردهاند .
و هنگام وضو ، سلام مؤمن را پاسخ نمیداد .(2)عثمان خود میگوید : از زمانی که با پیامبر صلیاللهعلیهوآله بیعت کرده به آلتِ خویش دست نکشیده است .(3)نیز گفتهاند : عثمان ، مردی پاکیزه و اهل نظافت بود .(4)هنگام ساخت مسجد النبی ـ در مدینه ـ یک خشت را به دست میگرفت و آن را از لباسش دور نگه میداشت و آن گاه که خشت را مینهاد ، دو دستش را فوت میکرد و به جامهاش مینگریست ، اگر گرد و خاکی بر آن نشسته بود ، آن را میزدود (به عکس عمّار بن یاسر که با وجود ضعف
1) 1 . از حُمران نقل شده که گفت : عثمان از زمانی که اسلام آورد ، هر روز یک بار غسل میکرد (مسند احمد 1 : 67 ، حدیث 484 ؛ کنز العمال 9 : 184 ، حدیث 26803 ؛ البدایة والنهایة 7 : 211) .
2) 2 . سنن دار قطنی 1 : 92 ، باب تجدید الماء للمسح ، حدیث 5 .
3) 3 . المعجم الکبیر 5 : 192 ، حدیث 5061 ؛ السنّة (ابن اَبی عاصم) 2 : 858 ، حدیث 11770 .
4) 4 . بنگرید به ، العقد الفرید 5 : 90 ، به نقل از اُمّ سلمه .
بدنی ، دو خشت را برمیداشت) و دیگر حالاتِ عثمان که خوی وسواسی او را در فزونی نظافت و تمیزی گویاست .
طبیعی است که این نظافت و پاکیزگی ، با طبیعتِ جغرافیایی سرزمین بین النهرین و وجود نهرهای دجله و فرات در آن ، هماهنگی دارد ؛ به ویژه شهر «عین التَّمر» عراق که آبها و چشمهها در آن فراواناند و همچنین ادیان و مذاهبی در عراق که به شست و شو با آب اهمیت میدهند ؛ دینهایی همچون صائبیها که فرقهای از آنها به «مُغَسِّلَه» معروفاند یا مجوس (زردشتیها) که پاهاشان را روزانه سه بار میشویند وضوی فرزندانِ موسی و حاخامات یهود که هنگام ورود به مَعْبَد در «بابل» قدمهاشان را شست و شوی میدهند ، و غیر اینها .(1)
آری ، وضوی غسلی با وضعیتِ جزیرة العرب و کمبود آب در آن ، سازگاری ندارد و نیز با این حقیقت که اسلام ، دین آسان سازی است (نه سختگیری) و دیگر اموری که به عدم همخوانی اسلام با دیدگاهِ وضوی عثمان ، اشاره دارد و به امکان تحریک افکار عمومی علیه عثمان ـ به جهت پافشاری بر رأی خودش ـ رهنمون است ، ماجرایی که سرانجام تحقق یافت .
4 . استفاده عثمان از احادیث ثابت از پیامبر صلیاللهعلیهوآله مانند : «هر که وضویی نیکو سازد ، سپس نماز گزارد ، گناهان میان این وضو و نمازش ، آمرزیده میشود» ،(2)«وضو را کامل به جا آورید» ، «وای بر پاشنهها از آتش» برای استوار ساختن اندیشهاش .
زیرا عثمان به وضو ، به عنوان طهارت و نظافت مینگریست و از این روست که در نگاه او سه بار شستن اعضا و شست و شوی جاهای مسح ، پاکیزگی و طهارت بیشتری در پی دارد .
5 . پیش از این اشاره کردیم که شورش علیه عثمان ، انگیزه دینی را در خود نهفته
داشت و انقلابیها از عثمان میخواستند که به قرآن و سنت عمل کند . موضعگیری آنان بر ضد عثمان ، گویای آن است که آنان در ایمان عثمان به شک افتادند ، بلکه او را مرتد دانستند ، در حالی که عثمان بر ایمان خود تأکید داشت و پیشینه خود را در اسلام خاطر نشان میساخت .
شگفت اینجاست که عثمان ، مخالفانش را بر این موضعگیریها شاهد میگرفت .
در مسند احمد از عَمْرو بن جاوان نقل شده که گفت :
اَحنف میگوید : به قصد حج روانه شدیم و بر مدینه گذشتیم . در منزلگاه بودیم که شخصی آمد و گفت : مردم در مسجد برآشفتهاند ! من و دوستم سوی مسجد رفتیم ، دیدیم که مردم دور چند نفر جمع شدهاند . از میان آنها راه باز کردم تا به آنها رسیدم ، دریافتم که علی بن ابی طالب ، زُبَیر ، طلحه و سعد بن اَبی وقّاص است .
دیری نپایید که دیدم عثمان آمد و پرسید : آیا اینجا علی هست ؟ گفتند : آری . پرسید : آیا اینجا زُبَیر هست ؟ گفتند : آری . پرسید : آیا اینجا طلحه هست ؟ گفتند : آری . پرسید : آیا اینجا سعد هست ؟ گفتند : آری .
عثمان گفت : شما را به خدایی که جز او خدایی نیست سوگند ، آیا به یاد ندارید که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود : هر که فضای خالی پشتِ خانه بنی فلان را بخرد ، خدا او را میآمرزد ! من آن را خریدم و به پیامبر خبر دادم ، آن حضرت فرمود : آن را جزو مسجد قرار ده و پاداشش برای تو باشد ؟ گفتند : آری .
عثمان گفت : شما را به خدای یکتا سوگند ، آیا به یاد ندارید که پیامبر فرمود : چه کسی «بِئْر رُومَه» را میخرد ؟ من آن را به فلان مقدار خریدم و ماجرا را به اطلاع پیامبر رساندم ، فرمود : آن را برای آب آشامیدن
مسلمانان قرار ده و اجرش مال تو باشد ؟ گفتند : آری .
عثمان گفت : شما را به خدای یگانه سوگند ، آیا به یاد ندارید که در «جیش العُسْرَه» پیامبر به چهرهها نگریست و فرمود : هر کس اینان را تجهیز کند [ و برای جهاد آمادهشان سازد ] خدا او را میآمرزد ! من برایشان ساز و برگ لازم را فراهم آوردم تا آنجا که افسار و پابند را از قلم نینداختم ؟ گفتند : آری .
عثمان گفت : خدایا شاهد باش ، پروردگارا شاهد باش ! سپس از آنجا رفت .(1)
نیز بنگرید به ، تاریخ طبری 2 : 671 ، احداث سنه 35 ؛ تاریخ المدینه 2 : 234 ؛ مسند بزّار 2 : 44 ـ 45 ، حدیث 389 .
عثمان با یادآوری این امور ، میخواست به قداست خویش اشاره کند و آتش قیام را از خود دور کند . عین این مسئله ، مبالغه وی در وضوست ، فزونی قداست را در وضو اظهار داشت تا مردم را از قتل خویش منصرف سازد ، لیکن درد را با درد معالجه کرد ، نه با دوا .
6 . عثمان قصد داشت مردم را به اختلافات فقهی و دست دوم ، سرگرم سازد تا به سیاستهای ناشایست مالی و اداری او نپردازند . ابن عوف ، ابن ابی وقّاص و علی (و دیگر بزرگان صحابه) به مناقشه آرای جدید عثمان پرداختند و تلاش و وقت زیادی را در این راه صرف کردند جز اینکه این کارها فرجام نیکی برای عثمان در پی نداشت و از این رو ، امام علی علیهالسلام فرمود : عملکرد عثمان ، مردم را بر او شوراند .
7 . از بزرگترین و عمیقترین انگیزهها در تغییر سیاست عثمان ، این بود که بنی امیه دورش را گرفتند و بزرگان صحابه از همکاری با او دست کشیدند . این امر ، به ایجاد
1) 1 . مسند احمد 1 : 70 ، حدیث 511 ؛ سنن نسائی (المجتبی) 6 : 46 ، حدیث 3882 ، و صفحه 233 ، حدیث 3606 ـ 3607 ؛ سنن دار قطنی 4 : 195 ، حدیث 1 ؛ مصنف ابن ابی شیبه 6 : 359 ، حدیث 32023 ، و جلد 7 : 540 ، حدیث 37798 .
شکاف وسیعی [ میان صحابه و عثمان ] انجامید و نوعی خلأ فقهی و اعتقادی را پدید آورد که جز با امویان و کارگزاران آنها (مانند : مروان بن حکم ، کَعْب الأحبار ، حُمران بن اَبان) پر شدنی نبود .
8 . وجود حالت تسلیم ، نزد بسیاری از صحابه ، به عثمان جرأت داد که از طرح آنچه به نظرش میآید بیمی به دل راه ندهد ؛ زیرا نهایتِ مخالفت آنان به این سخن عثمان میانجامید که : «رأیی است که خود ابراز داشتم» یا این سخن صحابه که : «اختلاف شر برانگیز است» یا «عثمان امام است با او مخالفت نمیکنم» و این ، یعنی سرانجام ، دیگران آنچه را وی مطرح میساخت ، میپذیرفتند .
اینها مهمترین نکاتی بودند که خلیفه و خلافت را از محتوا و اُبُهت و قداستش ، تهی ساخت و عثمان را به آرای فقهی اشتباه و سیاستهای غیر اصولی (که بعضی از آنها با تأثیر از اهل کتاب سامان یافت) کشاند و ثمره آن ، به صورت روی بر تافتن از سیره پیامبر و ترک عمل به قرآن ، نمایان شد .
دانستیم که یورش بر عثمان ، دغدغه دینی را در خود نهفته داشت و فشرده آن این است که عثمان به قرآن و سنت ، پایبند نبود و اموری را بدعت گذارد که در عهد پیامبر صلیاللهعلیهوآله سابقه نداشت و جزو عملکردهای ابوبکر و عُمَر به شمار نمیآمد .
واقدی به اسناد از صُهْبان (از موالی اَسْلَمِیِّن) در حدیثی طولانی آورده است که :
ابوذر به عثمان گفت : سنت ابوبکر و عُمَر را در پیش گیر ، هیچ کس بر تو حرفی ندارد .
عثمان به او گفت : بی مادر ، تو را چه به این دخالتها !
ابوذر گفت : و اللّه ، جز امر به معروف و نهی از منکر ، بهانهای برایم نیابی !
عثمان خشمگین شد و گفت : درباره این پیر دروغگو ، نظر دهید ؛ او را بزنم یا به زندان افکنم یا بکشم (چون او میان مسلمانان تفرقه میاندازد) یا او را از سرزمینهای اسلامی تبعید کنم ...
ابوذر به او پاسخ داد : ای عثمان ، مگر رفتار پیامبر را ندیدی و از سیره ابوبکر و عُمَر بی خبری ! آیا آنان این گونه بودند ؟... همچون جبّارانی بر من میتوپی !
عثمان گفت : از سرزمین ما بیرون رو !
ابوذر گفت : چقدر در کنار تو ماندن برایم نفرت آور است ! کجا بروم ...(1)
سیاست عثمان با صحابه ، این چنین بود . کسی که به خاطر خدا میخواست او را نصیحت کند ، به تفرقه افکنی میانِ مسلمانان (در ورای این نصیحت) متهم میشد و به خشم خلیفه گرفتار میآمد و تبعید میگشت .
آیا انگیزه نصیحت ، امر به معروف و نهی از منکر نبود ؟ آیا ابوبکر به جماعت مسلمانان نگفت : «بر شما گمارده شدم و بهتر از شما نیستم ؛ اگر کار خوبی کردم ، کمکم کنید و اگر به کار ناشایست دست یازیدم ، به راه راستم وادارید» .(2)
آیا عُمَر ، همین سیره را در پیش نگرفت ؟
چرا عثمان ، خط مشی دو خلیفه پیشین را نمیپذیرد ؟ چرا در احکام شرعی با صحابه مشورت نمیکند (چنان که ابوبکر و عُمَر این کار را انجام میدادند) بلکه در احکام بدعت میگذارد و دست به تشریع میزند بی آنکه احدی جلو او بایستد .
صحابه ، همواره برای وحدت امت اسلامی ، میکوشیدند ، لیکن عثمان از این نرمش دینی آنها سوء استفاده کرد و برای استوار سازی پایههای سیاست خاصِ خود ، به دخالت در امور پرداخت .
از ابن عوف نقل شده که علی رغم مخالفت با عثمان ، در اتمام نماز در «مِنی» و اعتراض بر او ، آن گاه که از نزد عثمان بیرون آمد ، به ابن مسعود برخورد ، ابن مسعود
گفت : اختلاف مایه شر است ؛ با خبر شدم که عثمان در «مِنی» چهار رکعت گزارد ، من هم با اصحابم نماز را چهار رکعت گزاردم .
ابن عوف گفت : به من هم خبر رسید که وی چهار رکعت گزارد ، من با اصحابم دو رکعت گزاردم . اما اکنون به همین که تو میگویی پایبند خواهم شد ؛ یعنی نماز را با او چهار رکعت میگزاریم .(1)
به ابن مسعود گفتند : مگر حدیث نمیکنی که پیامبر در «مِنی» دو رکعت گزارد و ابوبکر دو رکعت خواند ؟ ابن مسعود گفت : چرا ، اکنون هم آن را حدیث میکنم ، لیکن عثمان امام است ، او را مخالفت نمیکنم ، اختلاف مایه شر است .(2)
به ابن مسعود گفتند : بر عثمان خُرده گرفتی که نماز را در «منی» چهار رکعت گزارد ، آن گاه خودت همین کار را کردی ؟!
ابن مسعود گفت : اختلاف ، مایه شر است .(3)
در طبقات ابن سعد میخوانیم : گروهی از اهل کوفه به ابوذر (که در «رَبَذه» به سر میبرد) گفتند : این مردک [ عثمان ] هرچه خواست با تو کرد ، آیا پرچمی را میافرازی تا زیر بیرق تو با او بجنگیم ؟
ابوذر گفت : نه ، اگر عثمان از خاور مرا به باختر تبعید کند ، گوش بفرمانم و اطاعت میکنم .(4)
بر اساس آنچه کتابهای صحاح و سنن آوردهاند ، رفتار صحابه با عثمان در شش
1) 1 . تاریخ طبری 3 : 323 ، احداث سنه 29ه ؛ الکامل فی التاریخ 2 : 294 .
2) 2 . سنن بیهقی 3 : 144 ، حدیث 5221 ؛ معرفة السنن و الآثار 2 : 426 ، حدیث 1595 ؛ تاریخ دمشق 39 : 254 .
3) 3 . سنن ابی داود 2 : 199 ، حدیث 1960 ؛ سنن بیهقی 3 : 143 ـ 144 ، حدیث 5219 ـ 5220 .
4) 4 . فتح الباری 3 : 274 ؛ نیز بنگرید به ، مصنّف ابن ابی شیبه 7 : 524 ، حدیث 37702 ؛ الطبقات الکبری 4 : 277 .
سال اول حکومتش ، چنین بود . اما آن گاه که دین را در خطر دیدند ، سیاست عمومی آنها تغییر کرد و در مقابل او ایستادند و فتوا به قتلش دادند .
پیش از این ، سخن عایشه گذشت که گفت : «این نَعْثَل را بکشید که کافر شده است» و سخنان دیگر اَشخاص ، که درباره عثمان بر زبان آوردند .
ثَقَفی ـ در تاریخ خود ـ از سعید بن مُسَیَّب ، نقل کرده است که : مقداد و عمّار ، پشت سر عثمان نماز نمیخواندند و او را امیر مؤمنان نمینامیدند .
از این رو ـ به نظر نگارنده ـ انقلاب ، به جهت مسائل شخصی نبود و تنها در اختلاسِ خویشاوندانِ عثمان از بیت المال و به کار گماشتن فاسقان و شکنجه صحابه و باز گرداندنِ طرد شدگان (و دیگر بدعتهایی که ذکر شد) منحصر نمیشد ، بلکه میتوان انگیزه انقلاب را عنصر دینی دانست که همان عمل نکردن عثمان به کتاب و سنت است و بدعت گذاری و تغییر و تبدیل در دین خدا و دست یازی به چیزهایی که در شریعت نبود و مقدم داشتن موالیانش و برگرفتنِ احکام از اهل کتاب .
این کارها و اَمثال آنها ، بعضی از صحابه را واداشت که با ریختن خون عثمان ، سوی خدا تقرُّب جویند ، بلکه بعضی از صحابه را مینگریم که وصیت میکند بعد از مرگ ، عثمان بر او نماز نگزارد ،(1)
ابن مسعود نیز ، شبیه این سخن ، وصیت کرد ؛ بنگرید به ، شرح نهج البلاغه 3 : 42 .
و دیگری که سخن دیگری را در این راستا بر زبان میآورد و به همین ترتیب چهارمی و پنجمی و ...در تاریخ المدینه آمده است : عبد اللّه بن مسعود گفت : شادمانم نمیسازد اینکه
1) 1 . انساب الأشراف 6 : 172 ، باب قول عبد الرحمان ... ؛ در «شرح نهج البلاغه 3 : 28» آمده است که عبد الرحمان وصیت کرد که عثمان بر او نماز نگزارد ، زُبیر یا سعد بن ابی وقّاص ، بر او نماز خواند . وی آن گاه که بدعتهای عثمان یکی پس از دیگری رخ نمود ، سوگند یاد کرد که هرگز با او سخن نگوید .
تیرم سوی عثمان به خطا رود و مانند کوه اُحُد برایم طلا باشد .(1)
در انساب الأشراف میخوانیم : آن گاه که عثمان به عیادت ابن مسعود آمد ، یکی از کسانی که نزد عبد اللّه بن مسعود حضور داشت ، گفت : خون عثمان حلال است .(2)
حَجّاج بنِ غزیه انصاری ، گفت : به خدا سوگند ، اگر از عُمر عثمان به اندازه عصر تا شب ، باقی نباشد ، به ریختن خونش سوی خدا تَقرُّب میجوییم .(3)
شعبة بن حَجّاج ، از سعد بن ابراهیم بن عبد الرّحمان بن عوف ، روایت میکند که گفت ، پرسیدم : چگونه اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله مردم را از ریختنِ خون عثمان باز نداشتند ؟ وی پاسخ داد : اصحاب پیامبر ـ خود ـ او را به قتل رساندند .(4)
از ابو سعید خُدْری روایت شده که درباره قتل عثمان از او سؤال شد که آیا کسی از اصحاب پیامبر در آنجا حضور داشت ؟ وی پاسخ داد : آری ، 800 نفر از اَصحاب در آنجا بودند .(5)
از عبد الرَّحمان بن عوف ، روایت شده که به علی علیهالسلام گفت : اگر میخواهی شمشیرت را برگیر و من هم شمشیر به دست میگیرم [ و با هم علیه عثمان برآشوبیم [ چرا که او با پیمانی که به من سپرد مخالفت ورزید .(6)
واقدی از ابن عُمَر روایت کرده است که گفت : به خدا سوگند ، در میان ما وجود
1) 1 . تاریخ المدینه 2 : 152 ، حدیث 1844 ؛ مصنف ابن ابی شیبه 6 : 364 ، حدیث 32058 ؛ کُلثوم خُزاعی میگوید : شنیدم ابن مسعود گفت :... کلثوم میگوید : وی اراده قتل عثمان را داشت . در «المعجم الکبیر 9 : 169 ، حدیث 8838» آمده است که کلثوم گفت : به گمانم ابن مسعود ، میخواست عثمان را بکشد .
2) 2 . انساب الأشراف 6 : 148 ، باب امر عبد اللّه بن مسعود .
3) 3 . انساب الأشراف 6 : 211 ، باب مقتل عثمان ...
4) 4 . شرح نهج البلاغه 23 : 27 ـ 28 ؛ و بنگرید به ، انساب الأشراف 6 : 171 .
5) 5 . همان .
6) 6 . همان .
ندارد کسی که ذلیل ساز یا کشنده عثمان نباشد .(1)
سعد بن ابی وقّاص میگوید : ما از یاری عثمان دست کشیدیم ، اگر میخواستیم [ میتوانستیم ] از او دفاع کنیم .(2)
این دو متن اخیر ، به امکان یاری رسانی اَصحاب به عثمان اشاره دارد ، لیکن آنان از این کار خودداری کردند ، چرا ؟!
در برابر این واقعیت ، یا باید سعد و ابن عُمَر را فاقد غیرت دینی بدانیم و یا به مشروع بودن جواز قتل عثمان قائل شویم ، راه سومی وجود ندارد .
از نشانههایی که دلالت دارد بر اینکه شورش علیه عثمان ، انگیزه دینی داشت ، نامههای اصحاب پیامبر (که در مدینه به سر میبردند) به دیگر سرزمینهاست که در آنها میخوانیم :
شما برای ماندگاری دین محمد [ و گسترش آن ] به جهاد در راه خدا برخاستید ، کسی که بر شما خلیفه است (و در الکامل آمده : خلیفه شما) دین محمد را تباه ساخت و وانهاد ... [ سوی مدینه ] بشتابید و دین محمد را به پا دارید .(3)
و در نامه مهاجرانِ نخستین ، به صحابه و تابعانی که در «مصر» بودند ، آمده است :
سوی ما بیایید و خلافت الهی را پیش از آنکه به دست نااهل افتد ، دریابید . کتاب خدا دگرگون شد ، سنت پیامبر تغییر یافت و احکام ابوبکر و عُمَر [ به دیگر چیزها ] جایگزین گشت !
باقی مانده اصحاب پیامبر و تابعان نیک کردار را به خدا سوگند میدهیم که سوی ما بیایند و حق را بگیرند و به ما ارزانی دارند .
اگر به خدا و رستاخیز ایمان دارید ، حق را به همان شیوه روشنی که پیامبر و خلفا بر جای گذاشت به پا دارید ...(1)
به طُرُق مختلف و با سندهای فراوان ، روایت شده که عمّار میگفت : سه چیز بر کفر عثمان شهادت میدهد و من چهارمی آنهایم ، من از آن سه کوبندهترم ؛ چرا که خدا میفرماید : « وَمَن لَمْ یَحْکُم بِمَا أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکَافِرُونَ »(2)(هرکس بر اساس آنچه خدا نازل کرده ، حکم نکند ، تردیدی در کفرش باقی نمیماند) و من شهادت میدهم که عثمان به غیر آنچه خدا نازل کرد ، حکم راند .(3)
از زید بن اَرقم ـ از طُرُق مختلف ـ نقل شده که به او گفتند : به کدام برهان عثمان را کافر شمردید ؟ پاسخ داد : به سه چیز ؛ مال خدا را میان ثروتمندان دست به دست گردانید ، مهاجرانِ اصحاب پیامبر را به منزله کسانی قرار داد که با خدا و رسول درافتادند ، به غیر کتاب خدا عمل کرد .(4)
واقعیتهای تاریخی فراوانی اشاره دارد به اینکه عمل نکردنِ عثمان به کتاب و سنت و سیره ابوبکر و عُمَر ، نقش بزرگی در قتل او داشت . بی اعتنایی به قرآن و سنت را نمیتوان به نزدیک ساختنِ خویشاوندانِ نالایق ، تخصیص داد ، هر چند عمل نکردن به سنت ، در ضمن عمل نکردن به قرآن در میآید .
تشریع احکام ، از سوی عثمان (چنان که در آیه وضو شاهدیم) بر خلافِ صراحتِ قرآن صورت گرفت ؛ همگان متفقاند که نزول وحی ، مسح سر و پاها را ـ در وضو ـ گویاست ، لیکن آنان (بر اساس آنچه عثمان و عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص از پیامبر روایت میکند) آیه را به تأویل بردند و گفتند که سنت ، بر شستن جاری است .
بر اساس تحقیق نگارنده ، این نسبت به پیامبر صلیاللهعلیهوآله درست نمیباشد و سنت آن حضرت ـ به پیروی از قرآن ـ مسح است ، نه شستن .
به این ترتیب ، میتوان گفت که بدعتهای عثمان و در آوردن او چیزهایی را در دین که جزو آن نبود [ به قتلش انجامید ، و همین ] اَوْلی است از آنچه در تفسیر «احداث» و «ابداع» و «تبدیل» گفتهاند .
بسا کسی بپرسد که چگونه بر این نتیجهگیری اطمینان کنیم در حالی که امام علی علیهالسلام درباره قتل عثمان میفرماید :
لو أمَرْتُ به لَکُنْتُ قاتلاً أو نَهَیْتُ عنه لکنتُ ناصراً ؛(1)اگر به یورش بر عثمان فرمان میدادم ، قاتل او بودم یا اگر مردم را از عثمان باز میداشتم ، یاورش به شمار میآمدم .
ما قَتَلْتُ عثمان ولا مالاَءْتُ علی قتله ؛(2)عثمان را من نکشتم و به قتلش چشم ندوختم .
قَتَلَه اللّه وأنا معه ؛(3)عثمان را خدا کشت و من با خدا بودم .
این سخنان ، با آنچه شما بدان دست یافتید ، همخوانی ندارد ؛ زیرا اگر عثمان در دین بدعت میگذارد و بر کناری او از خلافت واجب میشد ، امام علیهالسلام خود عهدهدار قتل او میگشت و این سخنان را بر زبان نمیآورد ، نیز در تاریخ مشهور نمیشد که آن حضرت وقتی عثمان را در محاصره دید ، حسن و حسین را به دفاع از او فرستاد .
این عملکرد امام علیهالسلام را چگونه توجیه میکنید ؟
پاسخ این شبهه را میتوان در چهار نکته بیان داشت :
اول : این سه سخن ، بر همکاری امام علیهالسلام با عثمان و روا نبودن قتل او ، دلالت ندارد . جمله «ما قَتَلْتُ عثمان» (من عثمان را نکشتم) معنایی دارد که اندکی بعد به آن خواهیم پرداخت ، بلکه در جمله «أو نَهَیْتُ عنه لکنتُ ناصراً» (اگر مردم را از عثمان باز
میداشتم ، یاری رسانِ او شمرده میشدم) عکس این مطلب را مینماید ؛ چرا که دفاع از عثمان را یاریاش میداند که امام علیهالسلام آن را بر نمیتافت .
بر این اساس ، امام علیهالسلام [ مردم را ] به کشتنِ عثمان فرا نمیخواند و [ نیز ] از آن باز نمیداشت . این سخن امام علیهالسلام آن گاه بر زبان آمد که دید مخالفانِ عثمان در مدینه با کسانی که از دیگر شهرها برای کشتن عثمان آمده بودند ، همدست شدند و یک جبهه را تشکیل دادند و اقدام آنان تکلیف واجب را از دوش امام برداشت ؛ زیرا برکناری حاکم فاسد ، واجب کفایی است ، اگر گروهی عهدهدار آن شوند ، از دیگران ساقط میشود . اگر در اینجا کسی بر عزل عثمان پیش قدم نمیشد ، امام ـ خود ـ دخالت میکرد و کار خلیفه را یکسره میساخت .
دوم : این سخن امام که فرمود : «ما قتلتُ عثمان و لا مالاَءْتُ عَلَی قَتْله» (من عثمان را نکشتم و به قتل او چشم ندوختم) خاطر نشان میسازد که جمعیتِ انبوهی برای قتل خلیفه یورش آوردند به گونهای که بعضی از صحابه گفتند : «ما منّا إلاّ خاذلٌ أو قاتلٌ» (هیچ یک از ما نبود که خوار کننده یا قاتل عثمان نباشد) و اقدام این جمع ، تکلیف واجب را از دوش امام برداشت و لزوم اقدام علیه عثمان را منتفی ساخت و او را وانداشت که مانند چنین تصمیمی را صادر کند ، هر چند این جریان را میدید و آن را بر میتافت ؛ چرا که با اراده الهی سازگار بود .
به فرض محال ، اگر امام میخواست شورشگران را اندرز دهد ، از او نمیپذیرفتند ؛ زیرا بارها از عثمان عهد و پیمان محکم گرفته بود که از این اعمال دست بردارد ، لیکن عثمان پیاپی ، تعهداتش را میشکست و مسیر بدعتهایش را میپیمود .(1)
بنابراین ، امام علیهالسلام به قتل عثمان فرمان نداد و انگیزهای ـ به این معنا ـ برای آن نداشت ، هر چند در دل ، آن را اقدامی بایسته میانگاشت ؛ چون موافقت با حکم خدا
1) 1 . بنگرید به ، انساب الأشراف 5 : 63 ـ 64 ، و دیگر منابع تاریخی .
را دربرداشت .
سوم : در جمله «قَتَلَهُ اللّه وَأَنا مَعَه» (خدا او را کُشت و من با اویم) اشاره است به اینکه خدا ـ به جهت بدعتهای پیاپی عثمان ـ به قتل او حکم کرد و این کار را واجب ساخت و من همان را خواهم که خدا خواهد .
پیداست که خدای متعال ـ در ظاهر ـ عثمان را نکشت . اضافه قتل به خدا به معنای حکم الهی و رضایتش به این کار است و امتناعی ندارد که امام علی علیهالسلام خودش حکم الهی را بر زبان نیاورد و بر اجرای حکم خدا ، مدد نرساند و در آن همراهی نکند .
این معنا ـ به صراحت ـ در روایت ضُبَیْعی آمده است ، میگوید :
به ابن عباس گفتم : پدرم خبر داد که علی میفرمود : هان ! هر که مرا از خونِ عثمان میپرسد ، بدانید که خدا عثمان را کشت و من به همراه [ حکم [ خدایم .
ابن عباس گفت : پدرت راست گفت ! آیا معنای سخن امام را میدانی ؟... مقصود آن حضرت این است که خدا او را به قتل رساند و دل مشغولی من اجرای حکم خداست .(1)
همه اینها ، در صورتی است که صدور این سخنان از امام علی علیهالسلام صحت داشته باشد .
چهارم : در اینکه امام علی علیهالسلام حسن و حسین علیهماالسلام را برای دفاع از عثمان فرستاد ، مورّخان اختلاف دارند ؛ بعضی در صحت این خبر تردید کردهاند و برخی آن را نفی میکنند و به فرض صحت ، امام علیهالسلام دو فرزندش را فرستاد تا آب و غذا به عثمان برساند و این ، یک منش اسلامی است که بروز آن از سوی امام علیهالسلام بعید نمینماید .
میدانیم که شخصِ سزامند مرگ یا خلع از خلافت ، نباید از آب و غذا محروم ماند .
1) 1 . شرح نهج البلاغه 3 : 66 .
امام علی علیهالسلام ـ در جنگ صِفّین ـ اهل شام را از دسترسی به آب محروم نساخت با اینکه توانایی این کار را داشت .(1)
باری ، بعید به نظر نمیرسد که امام علی علیهالسلام از کسانی به شمار آید که ریختن خون عثمان را جایز میدانستند ، گرچه آن حضرت بر این کار فرا نخواند و دستور قتل عثمان را نداد .
میتوان این سخنان امام علیهالسلام را به نصوص و اقوالی که ـ پیش از این ـ از صحابه نقل کردیم ، افزود .
اکنون این مقدمه را رها میکنیم تا پژوهش حاضر را پیگیریم . امیدواریم به آنچه آوردیم ، به کسی گزند نرسانده باشیم ، بلکه این نگرشی است که طَبَری و ابن اثیر و خلیفة بن خَیّاط (و دیگر مورخان) ما را به طرح آن واداشت و احتمال میدهیم همین ، یکی از عواملی باشد که آنان از باب مماشات با عامّه ، از نقل آن میترسیدند .
نگارنده بر این باور است که مناقشه در متون و دستیابی به حقیقت ، یک ضرورت علمی است و باید در همه اخبار تاریخی آن را پی گرفت و طرح یک دیدگاه یا ترجیح نگرشی بر دیگری ـ در این گونه پژوهشها ـ عیب نیست ؛ زیرا این ادلهاند که پژوهشگر را به اَخذ نظریهای یا طرح یا ترجیح آن وامیدارند .
اما این کار از سوی تاریخ نگاران ، به نهایت زشت به شمار میرود ؛ چنان که میبینیم طَبَری و ابن اثیر [ تنها ] خبر کسانی که معاویه را [ در آزار و دشنام به ابوذر و عثمان را ] در تبعید ابوذر معذور میدارند (با اینکه اخبار دیگری در این زمینه هست) میآورند یا ابن اثیر با وجود تواتر نقل این حادثه ، صدور آن را بعید میداند(2)یا خلیفة بن خَیّاط ، خوش ندارد
کسانی را نام ببرد که با حُمران بن اَبان اسیر شدند .(1)
زیرا اینان مُورّخاند و شأن تاریخ نگار این است که در نقل بی طرف باشد و به سمت و سوی خاص گرایش نیابد یا خبر موثّق یا مسندی را که به او میرسد ، کتمان نکند .
نامه صحابیان مدینه به دیگر سرزمینها ، و نامه مهاجران به صحابه در مصر ، و سخنان صحابه و مواضع آنان در برابر بدعتهای عثمان ، و تقرُّب جستن به خدا با ریخن خون او و ... تقویت کننده یکدیگرند و نظر نگارنده را رجحان میبخشند که شورش علیه عثمان ـ در درون خود ـ انگیزه دینی را نهفته داشت و عثمان ، به جهت بدعتهایی که نهاد به قتل رسید ، هر چند نقش فسادهای مالی و اقتصادی را نمیتوان نادیده انگاشت .
پیداست که کسی نگفته است که عُمَر یا امام علی علیهالسلام به سبب بدعتهاشان به قتل رسیدند ، بلکه میبینیم مسلمانان بر آنها میگریند و جنازهشان را تشییع میکنند و بر آن دو نماز میگزارند و با حزن و اندوه ، به خاک میسپارند و قاتلانشان را دستگیر میکنند .
در حالی که نمیبینیم کسی بر عثمان بگرید ، بلکه او را به جهت کارهایی که در شش سال اخیر خلافتش کرد ، کافر شمردند و به بدعت گذاری متهم ساختند و بعد از قتل از دفن او دست کشیدند و پس از گذشت سه روز ، او را در قبرستان یهود «حُشّ کَوْکَب» دفن کردند .(2)
چرا مسلمانان این رفتار را با او در پیش گرفتند ؟ این سؤالی است که پاسخ میطلبد و ما فشردهای از پاسخ را آوردیم و به بعضی از رشتههای پنهانی اشاره کردیم که به قتل عثمان انجامید .
ما از دیگران نمیخواهیم که به آنچه طرح کردیم بگروند ، آنان مختارند که ایده ما را بپذیرند یا رد کنند .
در بحث پیشین ، زمان اختلاف در وضو و جنبههای آن را مشخص ساختیم . برای کامل شدنِ آن ، بجاست مقصود از «مردمان» را در حدیث وضوی عثمان دریابیم .
تعیین قطعی نام اینان ، به راستی ، دشوار است ، لیکن شواهد و قراین گویاست به اینکه آنان از فقهای درجه یک صحابه بودند که در بسیاری از دیدگاهها و موضعگیریها با عثمان درافتادند .
بر اساس شواهد و قراین زیر ، میتوان به اسامی بعضی از آنها پی بُرد :
1 . به طور اجمالی ،(1)بعضی از اجتهاداتِ عثمان را در ماجراهای مختلف آوردیم ، سپس نامهای کسانی را که در این رویدادها با عثمان مخالف بودند ، شمردیم .
2 . فهرست اسامی کسانی را که با اجتهادات عثمان مخالفت ورزیدند ، ذکر کردیم تا نام مخالفانِ مشهوری که عثمان را در رخدادهای فراوانی تخطئه کردند ، بشناسیم .
3 . به این «مردمان» نظر افکندیم که آیا آنان روایاتِ همسو با وضوی عثمان را بر زبان میآوردند یا از مخالفانِ وضوی او بودند .
1) 1 . این مسئله را به تفصیل و همه جانبه وارسی کرده بودم ، لیکن برای پرهیز از طولانی شدن ، در اینجا نیاوردیم .
پیش از این ، خاطر نشان ساختیم که پژوهش ما بر بیان ملابسات احکام و گردآوری لایههای پنهان رویدادها ، مبتنی است و این امر ، ما را به قضایای گوناگونی مرتبط میسازد که گاه برای کشف بعضی از این نقاط پنهان ، ناچاریم آنها را تکرار کنیم .
بارها خبر اتمام نماز عثمان را در «مِنی» و دیگر بدعتهای او را آوردیم و در هر مرتبه ، رویکرد خاصی مدّ نظر قرار گرفت ، لیکن در اینجا با بازخوانی این اَخبار ، میخواهیم بر اسامی مخالفان عثمان در این جریانات پی ببریم ، سپس آن را در بحث حاضر ، تطبیق کنیم .
با این دیدگاه جدید عثمان ، عبد الرّحمان بن عوف ، به مناقشه پرداخت و در حدیثی طولانی ، پندارهای دروغین او را آشکار ساخت .(1)
همچنین ابو هُرَیره ، ابن عُمَر و حتّی عایشه ، با عثمان مناقشه کردند .
اینان نماز در سفر را دو رکعت میدانستند ، لیکن عایشه (چنان که در آینده ، در خواهیم یافت) بعد از قتل عثمان ، آن را تمام خواند و چهار رکعت گزارد .(2)
از ابن عباس روایت شده که گفت :
رسول خدا ، در کمال امنیت راهی «مِنی» شد و جز خدا از اَحدی بیم نداشت ، در آنجا دو رکعت نماز میگزارد تا اینکه [ به مکه ] باز میآمد .
سپس ابوبکر راهی «مِنی» شد و جز خدا از هیچ کس نمیترسید ، در آنجا
1) 1 . حدود 40 صفحه قبل ، این حدیث را آوردیم .
2) 2 . بنگرید به ، زاد المعاد 1 : 473 ، فصل فی هدیته صلیاللهعلیهوآله فی سفره وعبادته . در این مأخذ میخوانیم : ابن حزم در المحلی مینویسد : و اما کاری را که عثمان و عایشه کردند ، تأویل ویژهای از پیش خودشان بود ، دیگر صحابه با آن دو مخالفت ورزیدهاند (بنگرید به ، المحلی 4 : 269 ، باب صلاة المسافر) .
تا زمان برگشت [ به مکه ] دو رکعت میگزارد .
پس از او ، عُمَر سوی «مِنی» بیرون آمد و از کسی جز خدا هراس نداشت ، در آنجا دو رکعت میگزارد تا اینکه باز میگشت .
عثمان نیز در دو ثلث حکومتش یا در بخشی از آن ، همین رویه را داشت ، سپس آن را چهار رکعت گزارد و پس از او ، بنی اُمَیّه ، همین رویه را در پیش گرفتند .(1)
از عُرْوَه ، از پدرش روایت شده که گفت :
رسول خدا نماز چهار رکعتی را در «مِنی» دو رکعت میگزارد ، ابوبکر آن را در «مِنی» دو رکعت میگزارد ، عُمَر آن را در «مِنی» دو رکعت میخواند ، عثمان ـ در پارهای از زمان ـ آن را دو رکعت میگزارد ، سپس آن را تمام خواند .(2)
در پی اعتراض مردم به این عملکرد عثمان ، وی اعتراف کرد که این دو رکعت خواندن ، سنتِ پیامبر و سیره ابوبکر و عُمَر نمیباشد .(3)
بنابراین ، فتوای جدیدی که عثمان در نماز مسافر مطرح ساخت ، از مخالفتِ افراد زیر به دست میآید : علی بن ابی طالب ،(4)عبد الرّحمان بن عوف ،(5)عبد اللّه بن مسعود ،(6)ابو هُرَیره ، و پیش از همه اینها ، پیامبر صلیاللهعلیهوآله و ابوبکر و عُمَر و خود عثمان در دوره آغازین خلافتش .
اینان ، نماز را در «مِنی» شکسته میخواندند و میتوان آنها را از مخالفان رأی جدید عثمان به شمار آورد .
1) 1 . مصنف عبد الرزاق 2 : 518 ، حدیث 4277 ؛ کنز العمال 8 : 113 ، حدیث 22720 .
2) 2 . الموطأ 1 : 402 ، حدیث 902 ؛ الإستذکار 4 : 335 ، حدیث 869 .
3) 3 . سنن بیهقی 3 : 144 ، حدیث 5223 به نقل از حمید بن عبد الرّحمان بن عوف ، از عثمان .
4) 4 . مصنّف ابن ابی شیبه 2 : 200 ، حدیث 8113 و صفحه 204 ، حدیث 8168 ؛ مسند بزّار 3 : 79 ، حدیث 845 .
5) 5 . پیش از این ، مأخذ این سخن ، ذکر شد .
6) 6 . مصنّف عبد الرزاق 2 : 561 ، حدیث 4466 ؛ المعجم الکبیر 9 : 289 ، حدیث 9459 .
همچنین صحابه برجسته زیر ، با عثمان در این کار مخالفت ورزیدند :
عبد اللّه بن عباس ،(1)
ابن عباس میگفت : برای مسافر نمازی است و برای مقیم نمازی ؛ سزاوار نیست که مقیم ، نماز مسافر را گزارد و مسافر ، نماز مُقیم را به جا آورد (بنگرید به ، مصنّف عبد الرزاق 2 : 561 ، حدیث 4466) .
عبد اللّه بن عُمَر ،(2)در «المطالب العالیه 5 : 99 ، حدیث 736» میخوانیم : به اسناد صحیح روایت شده که از عبد اللّه بن عُمَر درباره نماز در سفر سؤال شد ، وی پاسخ داد : دو رکعت است ، دو رکعت است ؛ هر که با سنت مخالفت ورزد ، کافر است .
عِمران بن حُصَیْن ،(3)اَنس بن مالک ،(4)عایشه ،(5)ابو جُحَیْفَه ،(6)ابوذر .(7)بعضی از تابعان ، مانند : عُروة بن زُبَیر ،(8)حَفص بن عُمَر(9)(و دیگران) نیز در زمره مخالفاناند .
1) 1 . سنن نسائی 3 : 121 ، حدیث 1452 . در «مسند احمد 1 : 349» از ابن عباس نقل شده که گفت : هر که در سفر نماز را چهار رکعت گزارد ، مانند کسی است که در حضر ، نماز [ چهار رکعتی ] را دو رکعت بخواند .
2) 2 . صحیح مسلم 1 : 482 ، حدیث 694 ؛ مصنف ابن ابی شیبه 3 : 256 ، حدیث 13978 . در این مأخذ آمده است : ابن عُمَر ، هرگاه [ در مِنی ] با امام نماز میگزارد ، چهار رکعت میخواند و هرگاه به تنهایی نماز میخواند ، آن را دو رکعت میگزارد .
3) 3 . سنن ترمذی 2 : 430 ، حدیث 545 ؛ سنن ابی داود 2 : 9 ، حدیث 1229 .
4) 4 . صحیح بخاری 1 : 369 ، حدیث 1039 ؛ صحیح مسلم 1 : 480 ، حدیث 690 ؛ سنن ترمذی 2 : 431 ، حدیث 546 .
5) 5 . صحیح بخاری 1 : 369 ، حدیث 1040 ؛ صحیح مسلم 1 : 478 ، حدیث 685 (مسلم از سه طریق حدیث را روایت کرده است) .
6) 6 . سنن نسائی 1 : 235 ، حدیث 470 ؛ مصنف ابن ابی شیبه 2 : 204 ، حدیث 8165 و صفحه 205 ، حدیث 8175 ؛ المعجم الکبیر 22 : 101 ، حدیث 247 ؛ کنز العمال 8 : 113 ، حدیث 22716 (از ابن نجار) .
7) 7 . مسند احمد 5 : 165 ، حدیث 21495 ؛ مجمع الزوائد 2 : 157 .
8) 8 . بنگرید به ، الموطأ 1 : 402 ، حدیث 902 .
9) 9 . مسند احمد 3 : 159 ؛ مجمع الزوائد 2 : 155 .
از این رو ، مخالفانِ عثمان ، در دیدگاه فقهی جدیدش ـ تمام خواندن نماز در مِنی ـ اشخاص ذیلاند :
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله .
ابوبکر .
عُمَر .
علی بن ابی طالب علیهالسلام .
عبد الرّحمان بن عوف .
عبد اللّه بن عباس .
ابو هُرَیْرَه .
عبد اللّه بن مسعود .
عبد اللّه بن عُمَر .
اَنس بن مالک .
ابو ذر .
عمران بن حُصَین .
ابو جُحَیْفَه .
عائشه (دختر ابوبکر) .
عبد اللّه بن زُبیر .
حَفْص بن عُمَر .
احادیثی که با دیدگاه نمازی عثمان ، معارضاند ـ به راستی ـ فراواناند و گردآوری و شمارش همه آنها دشوار است . ما راویانِ احادیث «قصر النبی الصّلاة بِمنی» (شکسته خواندن پیامبر نماز را در مِنی) را از مخالفان نظر فقهی عثمان شمردیم و چنین است حال نسبت به فعل پیامبر و ابوبکر و عُمَر .
ابن حَجَر عَسْقلا نی مینگارد :
احمد و بیهقی ، حدیث عثمان را آوردهاند که : وی در «مِنی» نماز را چهار رکعت گزارد ، مردم این کار را بر او برنتافتند .(1)
از ابن عباس ، شبیه این سخن روایت شده است .(2)
باری مخالفان عثمان ، مردمان بسیاری از صحابه و تابعان بودند و جریان نیرومندی را در برابر رویکرد جدید خلیفه ، تشکیل میدادند ، لیکن عثمان ، قدرت را به دست داشت و برخورد شدید با مخالفان را در پیش گرفت و این روند ، فقهای صحابه را واداشت که ساکت بمانند یا از هراسِ برخورد تند عثمان ، در بعضی از فتاوی او را همراهی کنند یا از بیم کشانده شدنِ این اختلاف ـ در دراز مدت و آینده ـ به نتایجی بد فرجام ، دم فرو بندند . از این روست که میبینیم آنان (با اینکه علمِ قطعی به بطلان ادعای عثمان و بی پایه بودن استناد او دارند) مانند وی ، نماز را در «مِنی» چهار رکعت میگزارند و این کار یا از بیم جان است یا برای جلوگیری از فتنه ؛ چرا که مخالفت ، شر آفرین است .(3)
اعتراضات صحابه بر عثمان ، رهنمون است به اینکه آنان برای خلیفه ، حق بدعت گذاری در دین و تشریع چیزهایی را که در شریعت اسلام جایز نبود ، قائل نبودند ، هر چند به جهت ترس یا طمع (یا هر چیز دیگری) با وی همراه میشدند .
حتی کسانی که در بدعتهای پیشین با عثمان همراهی میکردند ، در آنچه از پیامبر صلیاللهعلیهوآله در وضو روایت میکند ، همگام نمیشوند ، بلکه این اخبار به گروه اندکی از افراد منحصر است که تعداد آنها از شمار انگشتان دست فراتر نمیرود و سرآمد آنان «حُمران بن اَبان» است که در سال سوم خلافت عثمان ، مسلمان شد ؛ همو که در هنگامِ
بیعت یهود ، به اسارت درآمد .(1)
ثابت است که قصاص از مهمترین حدودی میباشد که شریعت در راستای اقامه عدالت و بازداشتن تجاوزگران از جنایت ، بر آن تأکید دارد .
هنگامی که عُمَر شنید فرزندش عُبَید اللّه با «هُرْمُزان» چه کرده است ، گفت :
اگر من مُردم از عُبَید اللّه بخواهید که بیّنه (دو شاهد عادل) بیاورد که هرمزان مرا کشته است ؛ اگر بَیِّنه اقامه کرد ، خون من در ازای ریختن خون اوست و اگر بَیِّنَه نیاورد ، عُبَیْد اللّه را بر قتلِ هُرْمُزان قصاص کنید .(2)
عثمان ـ پیش از آنکه خلافت به چنگش افتد ـ به همین فتوای فقهی عقیده داشت . از ابی وَجْزَه ، از پدرش روایت شده که گفت :
در آن روز ، عُبَیْد اللّه را دیدم که با عثمان درافتاد و عثمان میگفت : خدا تو را بکشد ! مردی را کشتی و دختر خردسالی (دختر ابولؤلؤ) را و دختر دیگری (جُفَینه) را که در ذمه پیامبر بود !
ابی وَجْزَه میگوید : در شگفتم از اینکه عثمان هنگامی که ولایت یافت ، چگونه از او دست برداشت .(3)
بعد از قبضه خلافت ، عثمان در این کار درنگ ورزید و به نظرش آمد که قتل فرزند عُمر را در پی قتل او ، روا نداند و به حسب ادعای فقهی ، خود را ولی دم میدانست ، از عُبَید اللّه گذشت و او را قصاص نکرد(4)و دیهاش را از بیت المال پرداخت .
1) 1 . سخن درباره حُمران ـ پیش از این ـ گذشت و در جلد دوم ، به تفصیل در این زمینه بحث خواهیم کرد .
2) 2 . سنن بیهقی 8 : 61 ، حدیث 15862 ؛ تاریخ دمشق 38 : 63 ، ترجمه عبید بن عُمَر .
3) 3 . الطبقات الکبری 3 : 357 ، باب ذکر استخلاف عُمَر ، و جلد 5 : 15 ـ 16 ؛ تاریخ دمشق 38 : 64 ؛ تاریخ الإسلام 3 : 297 .
4) 4 . سنن بیهقی 8 : 61 ، حدیث 15862 ؛ الطبقات الکبری 5 : 15 ـ 16 .
عَمْرو بن عاص ، عثمان را بر این دیدگاه برانگیخت ، با این برهان که ماجرای قتل ، پیش از خلافتِ او رخ داده است .
به این ترتیب ، عثمان با نظر هریک از اشخاص زیر مخالفت کرد :
عُمَر .(1)
علی بن ابی طالب علیهالسلام .(2)
مقداد بن عَمْرو .(3)
زیاد بن لَبید بَیاضی انصاری .(4)
سَعْد بن اَبی وقّاص .(5)
بزرگانی از اصحاب پیامبر .(6)
مهاجران و انصار .(7)
1) 1 . سنن بیهقی 8 : 61 ، حدیث 15862 ؛ تاریخ دمشق 38 : 63 .
2) 2 . انساب الأشراف 6 : 130 ، امر الشوری و بیعة عثمان ؛ الطبقات الکبری 5 : 17 . در این دو مأخذ میخوانیم که علی[ علیهالسلام ] فرمود : این فاسق را قصاص کن ، که به فاجعه بزرگی دست یازید ؛ مسلمانی را بی گناه کشت .
3) 3 . تاریخ یعقوبی 2 : 163 ـ 164 .
4) 4 . تاریخ طبری 3 : 301 ؛ الکامل فی التاریخ 2 : 467 ، احداث سنه 23 ه ؛ البدایة و النهایة 7 : 149.
5) 5 . الطبقات الکبری 5 : 16 ، الطبقة الأولی من اَهل المدینة ... ؛ تاریخ طبری 3 : 302 ؛ الکامل فی التاریخ 2 : 466 ، قصة الشوری .
6) 6 . از آنهاست عمار بن یاسر ، ذهبی در «تاریخ الإسلام 3 : 306» میآورد : هنگامی که عُمَر به آن مصیبت دچار شد ، عمار پیش عُمَر رفت و گفت : امروز در اسلام بدعتی رخ داد ! عُمَر پرسید : چه بدعتی ؟ عمار گفت : عبید اللّه ، هرمزان را به قتل رساند . عُمر گفت : «إنّا للّه وإنّا إلیه راجعون» (ما از خداییم و سوی او باز میگردیم) او را نزد من آورید ، و [ عمر ] او را زندانی ساخت .
7) 7 . الطبقات الکبری 5 : 17 (از زُهْری روایت شده که گفت : مهاجران و انصار ، هم عقیده بودند و عثمان را بر قتل عبید اللّه برمیانگیختند) نیز بنگرید به ، تاریخ دمشق 38 : 65 ، ترجمه عُبَید اللّه بن عُمَر .
روایت شده که عثمان ، شهادتِ کسانی را که به شرابخواری وَلید بن عُقْبَه ، گواهی دادند ، نپذیرفت و از اجرای حدّ بر او جلوگیری کرد .
اشخاص ذیل ، در این ماجرا با او مخالفت ورزیدند :
علی بن ابی طالب علیهالسلام .(3)
مسعودی روایت میکند که : عثمان ، شاهدان را راند و به سینهشان زد و گفت : از پیش چشمم دور شوید ! آن دو نزد علی آمدند ... (مروج الذهب 2 : 336 ، باب عمال عثمان) .
طَلْحَه ، زُبیر ، عایشه .(4)
صَعْب بن جَثَّامَة .(5)
جُنْدَب بن زُهَیر .(6)
ابو حَبِیْبَه غفاری .(7)
1) 1 . الطبقات الکبری 5 : 15 . ابن سعد میگوید : مهاجران نخست ، گردآمدند و قتل اینان را به دست عبید اللّه ، بس گران دانستند و بر وی سخت گرفتند و او را [ از خود ] راندند .
2) 2 . بنگرید به ، الطبقات الکبری 5 : 17 ؛ تاریخ یعقوبی 2 : 163 ؛ شرح نهج البلاغه 3 : 60 .
3) 3 . انساب الأشراف 6 : 144 . از واقدی نقل شده که گفت : گفتهاند عثمان بعضی از شهود را تازیانه زد ، آنان نزد علی آمدند و از این کار شکایت کردند . علی بر عثمان درآمد و گفت : حدود را تعطیل کردی و گروهی را که علیه برادرت شهادت دادند ، تازیانه زدی و حکم خدا را واژگون ساختی .
4) 4 . انساب الأشراف 6 : 144 از ابو اسحاق روایت شده که گفت : شاهدان پیش عایشه آمدند و ماجرایی را که میان آنها و عثمان روی داد و عثمان آنها را از خود راند ، باز گفتند ، عایشه ندا داد : همانا عثمان حدود را باطل ساخت و شهود را تهدید کرد .
5) 5 . تاریخ طبری 3 : 329 ؛ المعرفة و التاریخ 3 : 321 ؛ تهذیب التهذیب 4 : 369 ، ترجمه 736 (وی یکی از صحابه چهار گانهای بود که نزد عثمان شهادت داد) .
6) 6 . انساب الأشراف 6 : 144 ؛ و بنگرید به ، فتح الباری 7 : 57 .
7) 7 . همان .
ابو زَیْنب بن عوف اَزْدی .(1)
گروهی از اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله .(2)
پارهای از فتواهای فقهی عثمان در «وضو» و «نماز در مِنی» و «قصاص و حدود» ، شمار بزرگی از صحابه و تابعانی را مینمایاند که با عثمان مخالفت ورزیدند . در اَ لفاظ مورّخان و راویان ـ در مواقع بسیاری ـ از اینان به لفظ «الناس» (مردمانی) تعبیر آورده شده است تا شمار انبوهِ کسانی را که با مکتب عثمان درافتادند و آرای فقهی او را برنتافتند ، گویا باشد . این کار ، شبیه شمار معارضان عثمان در وضوست .
این مخالفان ، دلایل قاطعی را ارائه میداند و بر عثمان احتجاج میکردند که حدود الهی را اجرا نمیکند و نگرش فقهی و نظر او ، بر خلاف آموزههایی است که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله سراغ دارند و با تعالیم قرآنی پشتیبانی میشود .
مانند این را در سخن ابن عباس و اَنس بن مالک و علی بن ابی طالب ، میتوان دید ؛ زیرا آنان به قرآن و سنتِ مُسلَّم پیامبر ، بر خطای عثمان در شستنِ پاها ، تمسک میکردند ؛ چرا که شستن پاها با آنچه که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله در وضو رسیده و ثابت و مشهور است و صریح تعلیمِ قرآنی ، مطابقت ندارد ؛ زیرا پیامبر صلیاللهعلیهوآله با یک «مُد» آب ، وضو میگرفت و با یک «صاع» غسل میکرد .
وضویی را که عثمان بدان فرا میخواند ، به یقین ، بیش از یک مُد آب لازم داشت ؛ زیرا نیازمندِ چندین «رطل» آب ، بود و این اندازه آب ، در سرزمین خشک مکه به آسانی فراهم نمیآمد ، جایی که نبی خدا ، ابراهیم میفرماید :
« رَبَّنَا إنِّی أَسْکَنتُ مِن ذُرِّیَّتی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ » ؛(3)پروردگارا من ذریهام را در سرزمینی غیر قابل کشت ، ساکن ساختم .
همچنین وضوی عثمان با این حقیقت همخوانی ندارد که دین خدا ، دین آسان سازی است ، و نه سختگیری .
هنگامی که عثمان بر مواضع و دیدگاههای خود اصرار میورزید ، بعضی از اینان عملکرد عثمان را وا مینهادند و کینهاش را به دل میگرفتند و برخی دیگر با ناخشنودی ، دم فرو میبستند .
پیداست که اخبار ، شمار دقیقی از آنها را برای ما بیان نمیدارد و اسامی صحابه دیگری را که در برابر بدعتهای عثمان ایستادند ، به تفصیل نمیآورد ، لیکن روایات ونقلها با الفاظ مختلف به آنان اشاره میکند ، مانند :
النّاس (مردم)
ناسٌ مِن اَصحاب النبی (مردمانی از اصحاب پیامبر) .
رَهْط من اصحاب النبی (دستهای از اصحاب پیامبر) .
جمع من الأنصار و المهاجرین (گروهی از انصار و مهاجران) .
و عباراتی همانند اینها .
از لابلای وارسی دقیق روایتها ، میتوان بعضی از این افراد را در این عبارات کلی تشخیص داد ؛ چنان که بر سخنان ابن عباس و اَنس بن مالک و امام علی علیهالسلام دست یافتیم ، اینان کسانی بودند که بر خطای عقیدتی عثمان در شستن پاها ، به قرآن و سنت ثابت پیامبر صلیاللهعلیهوآله تمسک میکردند .
از این رو ، مقصود از «ناس» (گروهی از مردم) در وضو ، یک رویکرد عمومی ، شبیه رویکرد مردم در «ردّ شهود و تعطیل حدود» است ؛ زیرا از طریق زُهْری نقل شده است که :
ابن شاس جُذامی ، مردی از اَنباط شام را کشت . این خبر به عثمان رسید ، دستور داد او را بکشند . زُبَیر و مردمانی از اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله با عثمان سخن
کردند و او را از قتل ابن شاس باز داشتند .
در پی این ماجرا ، عثمان ، دیه آن مرد را هزار دینار قرار داد .(1)
در این متن ، ملاحظه میشود که از اسامی مخالفان عثمان ، جز نام زُبَیر بن عوّام برده نمیشود و دیگر کسان تحتِ عبارت «ناسٌ مِن أَصْحاب رَسُول اللّه» (مردمانی از اصحاب پیامبر) میآید ، لیکن وارسیها ما را رهنمون میسازد به اینکه راویان این حدیث پیامبر صلیاللهعلیهوآله که فرمود : «لا یُقْتَلُ مُسْلِمٌ بِکافر» (مسلمان در برابر کافر به قتل نمیرسد) یا کسانی که نزدیک به این معنا را از پیامبر صلیاللهعلیهوآله یا صحابه نقل کردهاند یا کسانی که در عمل ، به این آموزه ملتزم بودند ، عبارتاند از :
عُمَر بن خطّاب .(2)
علی بن ابی طالب .(3)
مالک اشتر .(4)
قَیْس بن سَعْد بن عُباده .(5)
عایشه .(6)
عبد اللّه بن عباس .(7)
1) 1 . الأم 7 : 321 ؛ مسند الشافعی 1 : 344 ، کتاب الدیات ؛ سنن بیهقی 8 : 33 ، حدیث 15711 .
2) 2 . از عُمَر رسیده که در مثل چنین ماجرایی ، حکم به قصاص را نوشت ، سپس نامه دیگری فرستاد و در آن گفت : «او را نکشید ، لیکن در بند سازید» (تلخیص الحبیر 4 : 15 ـ 16 ، حدیث 1685 ؛ نیل الأوطار 7 : 151 ، باب لا یقتل مسلم بکافر ؛ تحفة الأحوزی 4 : 558) .
3) 3 . صحیح بخاری 3 : 1110 ، حدیث 2882 و جلد 6 : 2531 ، حدیث 6507 و صفحه 2534 ، حدیث 6217 ؛ سنن دارِمی 2 : 249 ، حدیث 2356 .
4) 4 . سنن نسائی (المجتبی) 8 : 24 ، حدیث 4746 ؛ مسند احمد 1 : 119 ، حدیث 959 .
5) 5 . مسند احمد 1 : 122 ، حدیث 993 ؛ سنن بیهقی 8 : 29 ، حدیث 15688 .
6) 6 . کتاب الدیات (ابن ابی عاصم) : 25 ؛ سنن بیهقی 8 : 29 ، حدیث 15693 ؛ مسند ابی یعلی 8 : 197 ، حدیث 4757 .
7) 7 . سنن ابن ماجه 2 : 888 ، حدیث 2660 ؛ کنز العمال 15 : 4 ، حدیث 2659 .
عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص .(1)
عبد اللّه بن عُمَر بن خطّاب .(2)
عِمران بن حُصَین .(3)
گمان میرود که بعضی از اینان از کسانی بودند که با عثمان سخن گفتند و او را از قتلِ مسلمان در برابر ذِمّی باز داشتند و ثابت است که این سخنوران از راویانِ همین حدیث نبوی و از باورمندانِ آن به شمار میآمدند ؛ زیرا معنا ندارد که آنان بی حجتی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله بتوانند با عثمان سخن کنند و او را از این کار باز دارند .
آرای فقهی عثمان ، بر وضوی ثلاثی غسلی ، اتمام نماز برای مسافر ، تسامح در قصاص ، فتوا به عدم اجرای حدّ ، فتوا به قتل مسلمان در برابر ذمّی ، منحصر نشد ، بلکه تا خطبه نماز عید فطر و قربان (نیز) امتداد یافت .
عثمان ، خطبه نماز عید فطر و قربان را بر دو رکعت نماز آن ، مقدم داشت . متن ماجرا ، چنین است :
ابن مُنْذِر ، از عثمان (به اسناد صحیح تا حسن بصری) روایت میکند که گفت :
نخستین کسی که پیش از نماز عید خطبه خواند ، عثمان بود ؛ وی با مردم نماز گزارد ، سپس خطبه خواند ، دید مردم به نماز نرسیدند . از این رو ، به این کار دست یازید (یعنی خطبه را قبل از نماز خواند) .(4)
1) 1 . سنن اَبی داود 4 : 173 ، حدیث 4506 ؛ سنن ابن ماجه 2 : 887 ، حدیث 2659 ؛ سنن ترمذی 4 : 25 ، حدیث 1413 .
2) 2 . صحیح ابن حِبّان 13 : 341 ، حدیث 5996 ؛ احکام القرآن (جصّاص) 1 : 175 ، باب قتل المؤمن بکافر ؛ موارد الظمآن : 415 ، حدیث 1699 .
3) 3 . الأم 7 : 322 ؛ سنن بیهقی 8 : 29 ، حدیث 15692 ؛ و بنگرید به ، المعجم الکبیر 18 : 110 ، حدیث 209 .
4) 4 . فتح الباری 2 : 452 ، باب المشی و الرکوب ... ؛ شرح سنن ابن ماجه 1 : 91 ، حدیث 1275 ؛ تحفة الأحوزی 3 : 61 ، حدیث 531 .
این در حالی است که در سیره پیامبر صلیاللهعلیهوآله ثابت است که آن حضرت ، دو رکعت نماز عید میگزارد ، سپس خطبه میخواند .
از کسانی که این سیره پیامبر را دیدند ، اشخاص زیرند :
عبد اللّه بن عباس .(1)
عبد اللّه بن عُمَر .(2)
و گفتهاند : اول کسی که پیش از نماز عید ، خطبه خواند ، مروان بن حکم بود ؛ و شافعی از عبد اللّه بن یزید خطمی روایت کرده است که معاویه نخستین کسی است که خطبه را بر نماز عید مقدم داشت (بنگرید به ، الأم 1 : 335) .
ابو سعید خُدری .(3)
جابر بن عبد اللّه انصاری .(4)
انس بن مالک .(5)
عبد اللّه بن سائب .(6)
بَراء بن عازِب .(7)
1) 1 . صحیح بخاری 1 : 327 ، حدیث 919 ، و صفحه 332 ، حدیث 936 ؛ و جلد 2 : 525 ، حدیث 1381 ؛ صحیح مسلم 2 : 602 ، حدیث 884 ؛ سنن دارمی 1 : 456 ، حدیث 1603 .
2) 2 . صحیح بخاری 1 : 327 ، حدیث 920 ؛ صحیح مسلم 2 : 605 ، حدیث 888 ؛ مسند احمد 2 : 72 ، حدیث 5394 ؛ سنن ترمذی 2 : 411 ، حدیث 513 . در این مأخذ میخوانیم : حدیث ابن عُمَر ، حدیث حَسَن و صحیح است و اهل علم از اصحاب پیامبر بدان عمل کردهاند .
3) 3 . صحیح بخاری 1 : 326 ، حدیث 913 ؛ صحیح مسلم 2 : 605 ، حدیث 889 ؛ سنن ابی داود 1 : 296 ، حدیث 1140 .
4) 4 . صحیح بخاری 1 : 315 ، حدیث 889 و صفحه 326 ، حدیث 915 ؛ صحیح مسلم 2 : 603 ، حدیث 885 .
5) 5 . المدونة الکبری 1 : 169 ، باب صلاة العیدین .
6) 6 . سنن ابن ماجه 1 : 410 ، حدیث 1290 ؛ سنن ابی داود 1 : 300 ، حدیث 1155 ؛ المستدرک علی الصحیحین 1 : 434 ، حدیث 1093 ؛ سنن نسائی 3 : 185 ، حدیث 1571 .
7) 7 . صحیح بخاری 1 : 328 ، حدیث 922 ؛ سنن نسائی 3 : 184 ، حدیث 1570 .
این اشخاص ، افزون بر خود عثمان است ؛ زیرا وی ، نخست نماز گزارد و آن گاه خطبه خواند ؛ سیره امام علی علیهالسلام همین گونه بود .(1)
از آنچه گذشت به دست آمد که مخالفانِ عثمان از صحابه به شمار میآمدند ، نه از کسانی که تحت تأثیر گرایشهای انحرافی و به دور از واقعیتِ اسلام ، قرار گرفتند و «سبئیّه» (سبایی) نامیده میشدند .
پس از نقلِ بعضی از دیدگاههای عثمان و اسامی مخالفانِ او که از صحابیان برجسته بودند و رونمایی از فتواهای فقهی عثمان که به عکس فقه دیگر صحابه صادر شد ، برایمان روشن گشت که مقصود از «ناس» در روایاتِ وضو ـ به طور مشخص ـ بعضی از صحابیان بزرگ و امثالِ آنهاست و این شخص عثمان است که مکتب وضویی تازهای را بنیان نهاد .
بدین ترتیب ، نسبتِ بدعت گذاری به عثمان در وضو (و دیگر چیزها) دور از ذهن نمینماید و جای شگفتی ندارد . میتوانیم با اطمینان بگوییم که فقه عثمان با فقه صحابه ، همراهی نداشت ؛ زیرا تحتِ تأثیر مبانی اهل کتاب و اقوالِ امثال حُمران بن اَبان ، قرار گرفت و عثمان بر خلاف نص (قرآن و احادیث) به اجتهادات فراوانی دست یازید و بدعتهایی را گذارد و از سنتِ پیامبر و سیره ابوبکر و عمر ، روی برتافت ، بلکه رأی خود را بر اقوال آن دو ، ترجیح داد .
عثمان در فهم و استنباط و ردّ فروع بر اصول ، راهی به خطا پیمود و علل استنباطی و وجوه استحسانیاش ، مورد تأیید و پذیرش قرار نگرفت مگر از سوی گروه اندکی که انگیزههای مختلف (فقهی ، سیاسی ، اجتماعی ، عشایری و ...) آنان را بر این کار
1) 1 . الموطأ 1 : 179 ، ذیل حدیث 5 ؛ مُصَنَّف ابن ابی شیبه 2 : 48 ، حدیث 6 ؛ تاریخ یعقوبی 2 : 162 . ابو عُبَید میگوید : در نماز عید علی حضور یافتم ، وی نماز گزارد ، سپس خطبه خواند .
برمیانگیخت و در خلال بحثهای این موسوعه ، آگاهیهای بیشتری را در این زمینه ، ارائه خواهیم داد .
تعجّبی ندارد که مخالفتِ بزرگان صحابه با وضوی عثمان ، او را ناگزیر ساخته باشد که وضوی خود را به روشهای پیش گفته ، پشتیبانی کند ، لیکن بعضی از صحابهای که با نظر عثمان موافق بودند (مانند عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص) و برخی از تابعان به سازگاری با نوساختههای عثمان دست یازیدند و کوشیدند آن را در میانِ توده مسلمانان بپراکنند یا با نقل امثال عبد اللّه بن عَمْرو ، این سخن پیامبر را که : «هر که بر این بیفزاید یا از آن بکاهد ، ستم کرده است» یا با نقلِ موالیان ویژه عثمان ، امثال حُمران و ابن دارَه .
با این ترفندها برای مردم ، وضوی عثمان را شرح دادند و با گذشت زمان ، طبع بعضی از مسلمانان با این وضوی جدید خو گرفت تا اینکه نوبتِ روزگار معاویه و یاران او فرا رسید (همانها که در گسترش فقه عثمانی نقش زیادی داشتند) تا آنجا که افکار و آرای عثمان ، مکتب فقهی پُر حجمی را پدید آورد ؛ مکتبی که عثمان پایههایش را گذارد و امویان بنای آن را برافراشتند و مبلغانی همچون «ابن شهاب زُهْری» نظریهپردازی کردند و مسلمانان بی شماری پیرو آن شدند .
بعضی احتمال دادهاند که این وضو ، وضوی اُمَوی (و نه عثمانی) است ؛ بدان جهت که عَمْرو بن شُعَیب (از پدرش ، از جدش ، عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص) آن را روایت میکند .
و همچنین روایتِ حُمران بن اَبان (همو که بر اساس تعبیر سلیمان بن عبد الملک ، ربع ارباع [ یکی از چهار رکن ] بنی امیه است) که اخبار صحیح از عثمان درباره وضو ، به او اختصاص دارد و روایت وی سرفصل جوامع حدیثی اهل سنت میباشد و اگر
محدِّث بخواهد در این زمینه به خبر صحیح بسنده کند ، به روایتِ حُمران از عثمان ، بسنده میکند .
نگارنده ، قصد ندارد این دیدگاه را نقد کند یا ترجیح دهد ؛ چرا که بر این باور است که باید فکر و اندیشه را در فهم متونِ حدیثی به کار بُرد ، تا ذهنهامان باز شود و ما را در فهمِ امور یاری رساند .
به اصل موضوع بر میگردیم و میگوییم :
از آنچه گذشت به روشنی به دست آمد که صحابه مخالف با دیدگاه عثمان ، گاه در همه آرای عثمان با او مخالف بودند ، آنان با پشتکار و اخلاص ، میخواستند فقهی را که از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله برگرفته بودند ، به همه مردم برسانند و آرای فقهی نوساختهای را که از سوی عثمان (و رهروانش) بر میخاست ، بر نمیتافتند .
در رأس این مجموعه ، افراد زیر قرار داشتند :
علی بن ابی طالب علیهالسلام .
عبد اللّه بن عبّاس .
طَلْحَة بن عُبَید اللّه .
زُبَیر بن عَوّام .
سعد بن اَبی وَقّاص .
عبد اللّه بن عُمَر .
عایشه بنت ابی بکر .
کسانی که علیه عثمان برآشفتند و به قتل او فتوا دادند و آن را جایز شماردند ، از میان همین افرادند ، بعضی از آنها پشت سر عثمان نماز نمیگزاردند و او را امیر مؤمنان
نمینامیدند ؛ زیرا برخی همچون عبد الرّحمان بن عوف ،(1)
پوشیده نماند که عبد الرّحمان در حال خشم بر عثمان ، از دنیا رفت . ابو هلال عسکری در «الأوائل : 136» میگوید : هنگامی که عثمان در «طمار» یا «زوراء» قصرش را ساخت ، غذایی پخت و مردم ـ از جمله عبد الرّحمان ـ را دعوت کرد . آنان در دعوت عثمان حضور یافتند . چون عبد الرّحمان به ساختمان قصر نگریست ، گفت : ای پسر عفّان ، آنچه را در حقیقت دروغ میپنداشتیم ، راست درآمد . از اینکه با تو بیعت کردم ، از خدا آمرزش میخواهم ! عثمان ، خشمگین شد و به خدمت کار خویش گفت : ای غلام ، این مرد را بیرون کن ! وی را بیرون انداختند عثمان دستور داد کسی با عبد الرّحمان رفت و آمد نکند ؛ از این رو ، کسی با وی همنشین نمیشد جز عبد اللّه بن عباس که پیش عبد الرّحمان میآمد و قرآن و فرائض را از او میآموخت . عبد الرّحمان بیمار شد ، عثمان به عیادتش آمد و با او سخن کرد ، اما عبد الرّحمان تا زمانی که مُرد با عثمان سخن نگفت .
ابن قُتَیبه در «المعارف 1 : 55» مینویسد : عثمان رابطهاش را با عبد الرّحمان بُرید تا اینکه هر دو درگذشتند .
این متون ، بر خلاف بعضی از اقوال است که در تهذیب الکمال آمده و نماز عثمان را بر عبد الرّحمان گویاست .
ابن مسعود(2)(و دیگران) وصیت کردند که پس از مرگ ، عثمان بر آنها نماز نخواند ، و جمعیتی که بر عثمان هجوم آوردند ، از نماز بر او و دفنش در بقیع جلوگیری کردند ،(3)عثمان بعد از سه روز در مقابر یهود (حُشّ کوکب) به خاک سپرده شد ، این رفتارها به چه معناست ؟اینها به سبب بدعتهای پیاپی عثمان در دین بود و اعتمادش بر موالیان و خویشاوندانی که شایستگی این کارها را نداشتند .
1) 1 . مِزّی در «تهذیب الکمال 17 : 328 ، ترجمه 3923» مینگارد : این عوف در سال 33 هجری درگذشت و عثمان بر او نماز گزارد ، و گفتهاند «زُبیر» و نیز گفته شده که فرزند زُبیر بر او نماز خواند .
2) 2 . تاریخ المدینة 2 : 152 ، حدیث 1838 ، از اسماعیل بن ابی خالد ، نقل شده که گفت : عبد اللّه [ ابن مسعود ] به زبیر وصیت کرد و از او خواست که عثمان بر وی نماز نگزارد ، چون درگذشت ، زبیر ، در این کار شتاب ورزید [ و بر وی نماز خواند و به کفن و دفنش پرداخت ] (بنگرید به سنن بیهقی 4 : 29 ، حدیث 6690 ؛ تاریخ دمشق 33 : 61 ، ترجمه 3573) .
3) 3 . بنگرید به ، تاریخ المدینة 1 : 75 ، حدیث 342 ـ 344 ؛ تاریخ طبری 3 : 439 ، احداث سنه 35 هجری .
وارسی واقع گرایانه و با تأمل و به دور از تعصّبِ سلسله رخدادها در عهد عثمان ، مارا بر آن میدارد که بعید بدانیم این صحابیان (با این پیشینه درخشان و مواضع اصولی) تنها به خاطر وخامتِ اوضاع اقتصادی یا به سبب سوء مدیریت در نظام اداری (چنان که بعضی از نویسندگان ادعا میکنند) بر عثمان شوریدند [ باید گفت که ] عامل دینی نیز در این کار نقش داشت .
این توجیه را میتوان از نصوصی ـ که بعضی از آنها گذشت ـ و فراخوانِ صحابه به قتلِ عثمان ، استفاده کرد و همین (بر اساسِ نظر این دسته از صحابه) ارتداد و کفر عثمان را میرساند .
اکنون ، بار دیگر عبارات اصحاب را ـ برای تجدید خاطره ـ جهت تأکید بیشتر مطلب ، میآوریم :
هاشم مِرْقال میگوید : اصحاب محمد و قاریان قرآن ، هنگامی که دیدند عثمان به بدعتهایی دست یازید و بر خلاف قرآن ، حکم کرد ، او را به قتل رساندند ؛ آنان یاوران دین و در خیراندیشی برای مسلمانان ، سزامندترند .(1)
هنگامی که عَمْرو بن عاص از عمّار پرسید ، چرا عثمان را کشتید ؟ عمّار پاسخ داد : او میخواست دین ما را تغییر دهد ، ما هم او را کشتیم .(2)
این سخن عمّار است که گفت : عثمان را بندگان صالح به قتل رساندند ، همانان که عدوان را بر نمیتافتند و به احسان فرا میخوانند .(3)
زُبَیر میگفت : او را بکشید که دینتان را دگرگون ساخت .(4)
این سخن عایشه است که ندا میزد : این نَعْثل را بکشید که کافر شده است .(5)
هواداران مکتب عثمان ، احادیثی را از زبان مخالفانِ عمده خلیفه ، ساختهاند تا از این طریق بتوانند وضوی او را مدد رسانند . از آن جمله است حدیثی که ابو نَضر آن را روایت میکند ، آنجا که میگوید :
عثمان ، در حالی که طلحه و زُبیر و علی و سعد ، در نزدش بودند ، آبی برای وضو خواست و سپس در حالی که آنان نگاه میکردند ، وضو میگرفت .
سه بار صورتش را شست ، آن گاه سه بار بر دست راست و پس از آن ، سه بار بر دست چپ ، با مشت آب ریخت و سپس سرش را مسح کشید و بر پای راستش آب پاشید و آن گاه سه بار آن را شست و پس از آن بر پای چپ آب پاشید و آن گاه سه بار آن را شست .
سپس برای کسانی که در آنجا حضور داشتند ، گفت : شما را به خدا قسم ، آیا میدانید همان گونه که اکنون من وضو گرفتم ، رسول خدا وضو گرفت ؟
آنان گفتند : آری .
عثمان این کار را بدان خاطر انجام داد که درباره وضوی اشخاصی ، چیزهایی به گوشش رسیده بود .(1)
ابو نُعَیم در «المسند المستخرج علی صحیح مسلم 1 : 293 ، حدیث 543» میافزاید که عثمان گفت : «آیا ندیدید که رسول خدا همین گونه وضو گرفت ؟» گفتند : آری .
بیهقی در «السنن الکبری 1 : 78 ، حدیث 376» مینویسد : مسلم این روایت را در صحیح خود ، از قُتَیبه و ابوبکر بن اَبی شیبه و زُهَیر بن حرب (از وکیع ، از سفیان) میآورد و میگوید : در اسناد حدیث «عن اَبی انس» (از ابو انس) آمده است وی همان «مالک بن اَبی عامر اَصبحی» است .
افزون بر این ، بیهقی این روایت را به طرق مختلف ، از ابو نضر ، از بشیر بن سعید ، روایت میکند (بنگرید به ، سنن بیهقی 1 : 79 ، حدیث 377) .
1) 1 . مسند الحارث 1 : 212 ، باب ما جاء فی الوضوء ، حدیث 74 ؛ کنز العمال 9 : 195 ، حدیث 26907 ؛ نزدیک به این مضمون در «صحیح مسلم 1 : 207 ، حدیث 230» به اسناد متصل از سفیان ، از ابی نضر ، از ابی انس ، آمده است که عثمان در «مقاعد» (ساحت مسجد) وضو گرفت و گفت : «آیا نمیخواهید وضوی پیامبر را نشانتان دهم ؟» سپس سه بار سه بار ، وضو گرفت ... سفیان میگوید : ابو نضر گفت از ابی انس [ رسیده که ] گفت : نزد او ، رجالی از اصحاب پیامبر بودند .
این روایت ، افزون بر ساقط بودن آن از نظر سند (منقطع بودن آن به «ابو نَضْر» چنان که بوصیری میگوید)(1)از نظر متن نیز بی اعتبار است و به نظر قوی میآید که این خبر ، تبلیغاتی و سیاسی باشد .
از جمله «وذلک لشیء بَلَغَه عَن وُضوء رجال» (به خاطر خبری که درباره وضوی اشخاصی به گوش عثمان رسید ، به این وضو ، دست یازید) بر میآید که مقصود از آن ، طلحه و زُبیر و علی علیهالسلام و سعدند ، و این کار ، شبیه شاهد گرفتن آنها بر فضائل خویش است !
بنابراین ، نسبت این روایت ، به این صحابیان ، در راستای کاستن از اهمیت قضیه است ؛ زیرا (چنان که دریافتیم) آنها از مخالفانِ سرشناسِ فقه عثمان بودند و در زمره «ناس» (مردمانی) به شمار میآمدند که وضوی عثمان را بر نمیتافتند .
از این دست ، روایات حدیثی است که نسائی ـ به اسناد از شَیْبَه ـ روایت میکند که محمد بن علی [ امام باقر علیهالسلام ] او را خبر داد ، گفت : به من خبر داد پدرم علی (زین العابدین) که حسین بن علی فرمود :
پدرم از من آبی برای وضو خواست ، نزدش آوردم . وی نخست (پیش از آنکه به وضو بپردازد) سه بار کف دستها را شست ، آن گاه سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کرد ، سپس سه بار صورتش را شست و شو داد و پس از آن ، دست راستش را تا آرنج ، سه بار شست و آن گاه دست چپ را همین گونه شست و شو داد ، سپس یک بار سرش را مسح کشید و بعد پای راستش
1) 1 . کنز العمال 9 : 195 ، حدیث 26907 .
را تا برآمدگی روی پا ، سه بار شست و پس از آن ، پای چپ را همین گونه شست .
سپس آن حضرت ایستاد و فرمود : ظرف آب را به من ده ! من ظرفی را که زیادت آب وضو در آن مانده بود ، به دستش دادم ، آن حضرت ، ایستاده از آن آب نوشید .
من [ از این کار ] تعجب کردم ، چون مرا شگفت زده دید ، فرمود : تعجُّب مکن ! پدرت پیامبر را دیدم که مثلِ همین کار را که از من دیدی ، انجام داد .
آن حضرت این سخن را درباره همین وضویش و آشامیدنِ زیادت آب وضویش ـ در حال ایستاده ـ میفرمود .(1)
نشانههای ساختگی بودن ، در این حدیث ، آشکار است و ارزش پاسخ را ندارد ؛ زیرا در صفحات آینده ، ثابت خواهیم کرد که وضوی علی بن حسین علیهالسلام و محمد بن علی علیهالسلام و جعفر بن محمد علیهالسلام و ابن عباس (و دیگر اولاد علی) غیر آن چیزی است که در اینجا از علی بن حسین علیهالسلام نقل شده است .(2)
معنای این سخن چیست که : «من در شگفت ماندم ، چون مرا حیران دید ، گفت : تعجب مکن ،...» ؟!
آیا حسین بن علی علیهالسلام معتقد بود که آشامنده زیادت آب وضو ـ در حال ایستاده ـ بدعت گذار است (چنان که شگفتی او از این کار ، در حدیث دیده میشود) ؟!
یا اینکه وی از آنانی است که نوساختههایی را در دین پدید آوردند و به آشامیدن زیادتِ آب وضو ـ در حال ایستاده ـ عقیده نداشتند ؟ کسانی که حال آنان را در دوران
امام علی علیهالسلام خواهیم شناخت .
یا اینکه امام حسین علیهالسلام از وضوی پدرش در شگفت ماند ! وضویی که برایش آشنا نمینمود و در این خاندان مرسوم نبود !
آری ، پدیده روایت سازی و تزویر ، در دوره امویان ، شیوع یافت و رایج شد . در لابلای مطالب کتاب ، آگاهیهای بیشتری در این زمینه ، ارائه خواهیم داد .
جانکاهتر از این ، خبر ساختگی دیگری است که بیان میدارد امام علی علیهالسلام سوی ابن عباس رفت تا وضوی پیامبر را به او بیاموزاند !
ابو داود و بزّار (و دیگران) از ابن عباس روایت کردهاند که گفت :
علی (یعنی ابن ابی طالب) در حالی که پیشاب کرد [ و بی وضو شد [بر من درآمد . آبی برای وضو خواست و ما تشتکی آب را برایش آوردیم و دمِ دستش گذاشتیم .
فرمود : ای ابن عباس ، آیا نشانت ندهم که پیامبر چگونه وضو میگرفت ؟
گفتم : چرا . آن حضرت ظرف را بر دستش کج کرد و آن را شست ...(1)
ادامه این خبر همان نقل وضوی عثمان از پیامبر صلیاللهعلیهوآله میباشد .
اکنون میپرسیم : آیا با موضعی که از علی علیهالسلام سراغ داریم (پیشوای مکتب وضوی ثنایی مسحی و همو که کیانِ این وضو را به آن ، باز گرداند) این خبر میتواند درست باشد ؟ آیا ـ به راستی ـ ابن عباس (همو که دانشمند امت است) نیازمند شناختِ وضو بود ؟
چگونه این خبر را با آنچه از ابن عباس (در اعتراض بر رُبَیِّع ، بنت مُعَوِّذ) نقل شده سازگار سازیم که گفت : «مردم جز شستن [ پاها ] را بر نمیتابند و در کتاب خدا جز
1) 1 . سنن ابی داود 1 : 29 ، حدیث 117 ؛ مسند بزّار 2 : 111 ، حدیث 464 ؛ سنن بیهقی 1 : 53 ، حدیث 248 (به نقل از ابی داود) .
مَسح [ پاها ] را نمییابم» و این سخن او که گفت : «وضو ، دو شستن [ شستن صورت و دست ] است و دو مَسح [ مسح سر و پاها ] » .(1)
آیا ابن حَجَر ،(2)ابن حَزْم ،(3)ابن قُدامه ،(4)عَیْنی ،(5)ابن عباس ،(6)از صحابیانی به شمار نمیروند که به وجوب مسح پاها قائلاند ؟
باری ، به نظر قوی میآید که «ناس» (مردمانی) که در مسئله وضو ، از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت میکردند ، همان مخالفانِ مشهور عثمان (امثال امام علی و ابن عباس) بودند . در ترجیح این دیدگاه ، به موارد ذیل استناد میکنیم :
1 . مخالفتِ این صحابیان با بیشتر اجتهادات عثمان (چنان که گذشت) .
2 . نیامدنِ اسامی آنها در فهرست کسانی که وضوی ثلاثی غسلی را روایت کردهاند ، همان وضویی که سنگ بنایش را عثمان گذارد و عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص آن را تقویت کرد و حُمران بن اَبان ، آن را انتشار داد .
3 . ورود نامهای بعضی از اینان در فهرست راویان وضوی ثنائی مَسْحی .(7)
1) 1 . در آینده ، نقش حکومت امویان و عباسیان را در اشاعه تحریف در متون حدیثی وضو ، وارسی خواهیم کرد .
2) 2 . ابن حجر در «فتح الباری 1 : 266» و شوکانی در «نیل الأوطار 1 : 208 ـ 209» آوردهاند : نشستن پاها از هیچ یک از صحابه ، ثابت نشده است مگر از علی و ابن عباس و انس .
3) 3 . ابن حزم در «المحلی 2 : 56 ، مسئله 200» مینویسد : گروهی از پیشینیان ، قائل به مسح پاهایند ، از آنهاست : علی بن ابی طالب و ابن عباس .
4) 4 . ابن قدامه در «المغنی 1 : 90 ، مسئله 175» میگوید : از فقهای مسلمانان کسی قائل به مسح نیست مگر علی و ابن عباس ...
5) 5 . عمدة القارئ 2 : 139 ؛ و بنگرید به ، تفسیر طبری 6 : 113 ـ 135 ؛ احکام القرآن (جصاص) 3 : 332 ـ 352 ؛ تفسیر ابن کثیر 2 : 27 ؛ کنز العمال 9 : 208 (در این مأخذ میخوانیم : مذهب امام علی ، مسح است نه غسل) .
6) 6 . در بخش روایی این پژوهش ـ به خواست خدا ـ بر اسامی آنان آگاه خواهیم شد .
7) 7 . در بخش روایی این پژوهش ، اسامی آنان را خواهیم آورد .
باری ، مجموعهای از قراین (که بارزترین آنها ذکر شد) ما را به این نتیجه میرساند که مقصود از «ناس» (مردمانی) در حدیث وضو ، مخالفان عمده عثماناند .
وحدت وضو در زمانِ پیامبر صلیاللهعلیهوآله و ابوبکر و عُمَر .
ظهور اختلاف در وضو ، در روزگار عثمان .
اختلاف عثمان با «ناس» (مردمانی) که از بزرگان صحابه بودند .
آغازگر بحث اختلاف در وضو ، شخصِ عثمان است .
ناخرسندی صحابه از دیدگاه وضویی عثمان .
مخالفت عثمان با سنت پیامبر صلیاللهعلیهوآله و سیره ابوبکر و عُمَر .
بعد از آنکه در بحثهای پیشین به تعیین زمانِ اختلاف در وضو ، دست یافتیم و به جایگاه مخالفان پی بردیم ، میپرسیم :
اگر آنچه را بیان داشتیم درست باشد ، چرا علی علیهالسلام در برابر این بدعت آشکار (با خطبه یا نامه یا اظهار نظری) موضع نگرفت ؟
هرگاه امر چنین باشد ، چه تفسیری میتوان برای آن ارائه داد ؟
افزون بر این ، علاّمه اَمینی (که از بزرگان عالمان شیعه است) و علاّمه مجلسی و دیگر بزرگانی که مثالب عثمان را گرد آوردهاند ، به این مسئله نپرداختهاند و آن را از بدعتهای عثمان ، نشماردهاند !
پاسخ این پرسشها را در ضمن چهار نکته میآوریم :
در بحثهای پیشین روشن ساختیم که معارضه دینیِ نیرومندی در برابر عثمان وجود داشت که در کمین نشسته بود و با اجتهادات عثمان ـ به مناسبتهای گوناگون ـ در میافتاد ، لیکن خلیفه به این مخالفتها اعتنا نمیکرد و در اجرای آرایی که به نظرش میآمد ، مسیر خود را میپیمود و به بگو مگوهایی که بر ضدش گفته میشد ، اهمیت نمیداد .
مسئله وضو ، یکی از این موارد بود . عثمان (چنان که گذشت) در مقاعد و «باب الدرب» در حضور صحابه مینشست و آنان را بر وضوی غَسلیاش شاهد میگرفت سپس خدا را بر موافقت و همراهی آنان ـ با این وضو ـ میستود .
نیز دانستیم که عثمان ـ خود ـ در دورهای از خلافتش ، وضو میگرفت و پاهایش را مسح میکشید ،(1)و هنگام حکایتِ وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله با این شیوه ، میخندید !
1) 1 . بنگرید به ، کنز العمال 9 : 190 و 193 ، حدیث 26863 و26886 .
لیکن سرانجام تلاشهای عثمان ، هیچ و پوچ شد ؛ مخالفان بر او سیطره یافتند و به حیاتش پایان دادند .
کسانی که در نهایت ، عثمان را از صفحه روزگار برچیدند ، جزو گروههای ذیل به شمار میآمدند :
اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله .
قاریان قرآن .
فقهای اسلام .
ده نفری که مژده بهشت به آنها داده شد .
همسران پیامبر
اینان (آن گونه که بعضی از نویسندگان و مُورِّخان ادعا کردهاند) یک گروه سیاسی یا حزب علوی ، نبودند .
اینکه اصحاب ، قاریان ، فقیهان ، همسران پیامبر و دیگران ، پیشتاز رویارویی با بدعتهای عثمان شدند ، چه پیامی را دربردارد ؟!
هنگامی که سردمدار معارضه با عثمان ، امثال این کسان بودند ، آیا لزومی داشت که امام علی علیهالسلام در ردّ این بدعتها ، سخنرانی کند یا نامه بنویسد و به شبیه این کارها دست یازد .
معارضه اینان ، امام علی علیهالسلام را از رویارویی با عثمان ـ در این مسئله ـ بسنده میکرد . آن حضرت ، هنگامی لب به سخن میگشود که دیگران از بیانِ حق دم فرو میبستند . آن گاه که جریان ردّ بر عثمان (در وضو و دیگر چیزها) [ تا این حد ] کوبنده بود و در آن کسانی همچون عبد الرّحمان بن ابی بکر و محمّد بن ابی بکر و عبد اللّه عُمَر ، وجود داشتند ، انگیزه و ضرورتی حس نمیشد که امام علی علیهالسلام بر ضدّ عثمان نصّی را صادر کند ؛ به ویژه آن گاه که دریابیم عموم مسلمانان ـ در عهد عثمان ـ تحت
تأثیر اجتهادات او واقع نشدند ، بلکه بعضی از آنها از رهگذر همین اجتهادها (و دیگر کارهای عثمان) او را کافر شمردند .
و بعید نمینماید که نصوصی از امام علی علیهالسلام در قضیه وضو صادر شد ، لیکن دستان اموی (که تدوین تاریخ و حدیث را در اختیار داشتند) آنها را به بازی گرفت و یا آنها را از اصول حدیثی و متون تاریخی برچید .
با طرح این سؤال ، مطلب را وا میکاویم : آیا مخالفتِ قولی تأثیرگذارتر است یا اقدام عملی ؟ طبیعی است که مخالفتِ عملی مؤثرتر واقع میشود ؛ زیرا در دست یابی به مطلوب ، رساتر است ؛ به ویژه در بحث حاضر که «وضو» فعل میباشد و انجام و نمود عملی آن ، کارسازتر میافتد .
اکنون میگوییم : شواهد فراوانی در لابلای کتابهای حدیث و تفسیر و تاریخ هست که دلالت دارند بر اینکه امام علی علیهالسلام با بدعتهای عثمان ، در عمل مقابله کرد . از آن حضرت نقل شده که در دوران خلافتش در «رَحْبَه» وضو گرفت ، وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله را توصیف نمود ، سپس فرمود :
هذا وضوءُ مَن لَمْ یُحْدِث ؛(1)
این وضوی کسی است که بدعت نگذارد .
این عبارت ، به کسی که بدعت گذارْد ، رهنمون است . این بدعتْ گذار چه کسی است ؟ در کدام یک از دورانهای پیشین این بدعت روی داد ؟ آیا میتوان ابوبکر و عُمَر را از بدعت گذاران شمرد ؟ آیا میتوانیم بگوییم که در زمانِ آنان وضوی بِدْعی پدید آمد ؟!
1) 1 . مسند احمد 1 : 116 ، حدیث 943 و صفحه 139 ، حدیث 1173 ؛ و صفحه 153 ، حدیث 1315 ؛ مسند ابی یعلی 1 : 303 ، حدیث 368 ؛ سنن بیهقی 1 : 75 ، حدیث 359 .
در پرتو بحثهای گذشته ، ثابت کردیم که اختلاف در وضو ، در عهد عثمان روی داد ؛ چرا که ابو مالک دمشقی میگوید :
برایم حدیث شد که در روزگار خلافت عثمان ، در وضو ، اختلاف رخ داد .(1)
و مسلم از حُمران روایت میکند که عثمان وضو گرفت ، سپس گفت :
مردمانی احادیثی از پیامبر بر زبان میآورند ، که نمیدانم چیستند ! جز اینکه دیدم رسول خدا چونان همین وضویم ، وضو گرفت .(2)
پیداست که عثمان با وضوی آن مردمان ، به مخالفت برخاست با اینکه آنان همان وضوی صحیح پیامبر را ادامه میدادند و از بزرگان صحابه شمرده میشدند و دیگر شواهد و ادلهای که پیش از این گذشت .
در اینجا بجاست اشاره کنیم که قائلان وجوب غسلی (شستن پاها به جای مسح آن) مفهوم خبر پیشین را واژگون ساختهاند تا از آن وضوی مذهب خودشان را برداشت کنند .
یکی از آنها میگوید : اینکه علی فرمود : «هذا وضوءُ مَن لم یُحْدِث» یعنی این وضوی کسی است که حَدَثی که طهارت را باطل سازد ، از او سر نزده است ، از این رو ، وضویی که از شستن پا تهی است و تنها دربردارنده مسح میباشد ، حَدَث را از بین نمیبرد .
بر این اساس ، وضو ـ نزد آنان ـ دو نوع است :
الف) وضویی که حَدَث را برطرف میسازد و شاملِ شستن پاهاست .
ب) وضوی تجدیدی ، که حَدَث را از بین نمیبرد و شامل مسح پا یا پاافزار است .(3)
یا دیگری را میبینیم که چیز دیگری را میگوید . اگر بخت یار شد و عُمر مددکار ، ما این اقوال را در بحث فقهی و لُغوی ، خواهیم شکافت .
از سویی معروف است که امام علی علیهالسلام در مسائل دین با صلابت بود و در برابر اجتهادات صحابه (که به رأی و نظر خودشان عمل میکردند و صریح قرآن و فعل پیامبر را وا میگذاشتند) میایستاد و کوتاه نمیآمد .
از آنجا که این وضو ، بدعت در دین شمرده میشد ، امام علیهالسلام نمیتوانست آن را ندیده انگارد ، بلکه سخن حضرت ، بدان اشاره دارد . هنگام نقل احادیث امام علیهالسلام به کلمات و افعال او آگاه خواهیم شد ؛ گفتار و عملکردی که در هم کوبنده خط مشی اجتهاد در برابر نص است و آن را باطل میسازد .
شیخ نجم الدین عسکری ، حدیثی را نقل میکند که احمد ـ در مسندش ـ آن را از ابو مَطَر آورده که گفت :
ما در مسجد با امیرالمؤمنین علی ، نشسته بودیم و آن حضرت در «باب الرَحْبَه» قرار داشت که شخصی آمد و گفت : وضوی رسول خدا را نشانم ده !
نزدیک ظهر بود ، امام قنبر را صدا زد و فرمود : کوزه آبی برایم بیاور ... سپس دو کف دست و صورتش را شست و ساقِ دستانش را آب کشید و یک بار سرش را و پاها را تا برآمدگی روی پا مسح کرد ، آن گاه فرمود : کجاست کسی که از وضوی پیامبر پرسید ؟ وضوی نبی خدا این چنین بود .(1)
لیکن در مسند احمد موجود و همچنین در مسند عبد بن حَمِید (پس از جملات آغازین) آمده است :
... کف دستان وصورت را سه بار شست ، سه بار مضمضه کرد ، سه بار ساق دستها را شست ، یک بار سر را مسح کشید (و فرمود : از صورت آغاز و به
1) 1 . الوضوء فی الکتاب و السنّة 40 ؛ به نقل از مسند احمد 1 : 158 ، حدیث 1355 .
پشت سر ختم میشود) و پاها را تا برآمدگی روی پا ، سه بار مسح کشید .
در کنز العمال واژه «ثلاثاً» (سه بار) ضبط نشده است .(1)
از این حدیث به دست میآید که امام علی علیهالسلام (در دوران خلافت و به تقاضای شخصی) وضوی آموزشی گرفت .(2)
واژه «اَرِنی» (به من بنمایان) که سائل به آن لب میگشاید ، بر وجود اختلاف در وضو ـ در میان امت ـ دلالت دارد و پرسنده از امام علیهالسلام میخواهد که او را بر وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله آگاه سازد . این درخواست ، با بیانِ وضوی مسحی (و نه غَسْلی) از سوی امام همخوانی دارد ؛ چرا که آن حضرت ، پیشوای این مکتب است ، به عکس گروه حاکم که به وسیله راویان و عالمانشان ، میکوشیدند وضوی غَسْلی را استحکام بخشند .
نیز روشن شد که محلّ نزاع میان این دو مکتب وضویی ، این نقل راوی است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله سر و پاهایش را یک بار مسح کشید یا بنابر روایت دیگر ، سه بار این کار را کرد ؟ تا بر این دلالت کند که نزاع در دو مورد زیر است :
الف) مسح [ و شستن اعضا ] یک بار است یا سه بار ؟
ب) حکم پاها ، مسح است یا شستن ؟
امام علی علیهالسلام خواست برای پرسنده بیان دارد که وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله وضوی مشتمل بر مسح پاهاست (نه چیز دیگر) زیرا آن شخص در مقام یادگیری بود و امام در مقام آموزش ؛ از این رو ، معقول نمیباشد که از امام «مسح» بروز یابد و معنای وضوی
1) 1 . بنگرید به ، مسند احمد 1 : 158 ، حدیث 1355 ؛ المنتخب من مسند عبد بن حَمِید 1 : 61 و95 ؛ کنز العمّال 9 : 169 ، حدیث 26908 .
2) 2 . نه اینکه ناگهانی حُمران را مخاطب سازد که : «مردمانی ...» یا به ابن دارَه پیشنهاد کند که وضوی پیامبر را به او بنماید یا در «باب الدرب» و در «مقاعد» بنشیند و صحابه را فراخواند و جلو آنها وضو بگیرد ؛ کارهایی که عثمان با مسلمانان انجام میداد .
تجدیدی را اراده کند (همان که بعضی بدان لب جنباند) یا چیز دیگری مقصود آن حضرت باشد .
حقیقت وقتی بیشتر روشن میشود که این سخن امام را با آنچه از او در جاهای دیگر صادر شده است ، مقایسه کنیم و تأکید آن حضرت را بر لفظ «اِحداث» (بدعت گذاری) و «مُحْدِث» (بدعت گذار) در نظر آوریم .
چنان که پیش از این گفتیم ، امام علیهالسلام با کسانی که در احکام الهی ، به رأی خود عمل میکردند (و عثمان از آنها به شمار میآمد)(1)با همه توان و به شدت ، مقابله میکرد ؛ زیرا در برابر نص صریح قرآن ، رأی (و نظر شخصی) حجیت ندارد .
چنان که صحابه ـ از نظر بندگی خدا ـ از دیگر مردم ، ممتاز نمیباشند ؛ کار خوب یا بدشان به خودشان مربوط است ، همه در برابر تکالیف شرعی که خدا بر دوششان نهاده ، مساویاند و هیچ توجیهی برای ترجیح نظر یک شخص بر دیگری وجود ندارد مگر زمانی که یکی از آن دو با قرآن یا سنت پشتیبانی شود .
از پیامبر صلیاللهعلیهوآله ثابت است که آن حضرت به «رأی» یا «قیاس» قائل نبود . معنای « وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحَی »(2)(پیامبر از روی هوای نفس سخن نمیگوید ، آنچه بر زبان میآورد جز وحیی که به او شده نیست) این است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به چیزی لب نمیگشود مگر آنچه را که خدا در احکام و موضوعات ، به او مینمایاند ؛ چرا که خدا میفرماید « بِمَا أَرَاکَ اللَّهُ » ؛(3)به آنچه خدا تو را نمایانْد .
آری ، امام علی علیهالسلام به رویارویی با این اجتهادات بر میخاست و میکوشید اصحاب رأی را با اشاره و تمثیل ، تخطئه کند .
از آن جمله است سخنی که مُتَّقی هندی از مُصَنَّف عبد الرَّزاق و مُصَنَّف ابن اَبی شَیْبَه و سُنَن ابی داود ، میآورد که همهشان از علی علیهالسلام نقل میکنند که فرمود :
لو کان الدّینُ بالرَّأی ، لَکانَ باطنُ القَدَمَین أَحَقّ بالمَسْح مِن ظاهرهما ، ولکن رَأَیْتُ رسولَ اللّه مَسَحَ ظاهِرَهُما ؛(1)
اگر دین به «رأی» (نظر شخصی) میبود ، کف پا از روی آن به مسح سزامندتر بود ، لیکن رسول خدا را دیدم که پشت پاها را مسح میکشید .
و در تأویل مختلف الحدیث میخوانیم :
من بر این عقیده نبودم که روی پا از کف آن به مسح سزاوارتر است تا اینکه دیدم رسول خدا روی پاهایش را مسح کشید .(2)
و در حدیث دیگر آمده است :
من کف پاها را از پشت آنها به مسح سزامندتر میدانستم تا اینکه دیدم رسول خدا پشت پاها را مسح کشید .(3)
و دیگر روایات ، امثال اینها .
بدین ترتیب چگونگی برخورد امام علی علیهالسلام را با خط اجتهاد بی حد و مرز (و تهی از معیار و قانونمندی) دریافتیم و دانستیم که آن حضرت رأی را در قبالِ فعل پیامبر صلیاللهعلیهوآله بی اعتبار میانگاشت ؛ زیرا عملی مُجزی است که با دلیلی از قرآن و سنت مقرون باشد . امام علیهالسلام مشروعیت مسح را از فعل رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به دست آوَرْد ، هر چند با
1) 1 . کنز العمال 9 : 262 ، حدیث 27609 ؛ سنن ابی داود 1 : 42 ، حدیث 164 ؛ مصنّف عبد الرزاق 1 : 19 ، حدیث 57 (در این مأخذ میخوانیم : اگر نمیدیدم که رسول خدا پشت پاهایش را میشست ...) ؛ مصنّف ابن ابی شیبه 1 : 25 ، حدیث 183 .
2) 2 . تأویل مختلف الحدیث 1 : 56 .
3) 3 . سُنَن ابی داود 1 : 42 ، حدیث 164 ؛ مسند اَبی یَعْلی 1 : 287 ، حدیث 346 ؛ سُنَن بیهقی 1 : 292 ، حدیث 1295 .
نظر شخصی و ذوقیاش به عنوان یک انسان (بر اساسِ این روایات) همسو نباشد ؛ زیرا امام با قول یا فعل پیامبر مخالفت نمیورزد ؛ یعنی امام علیهالسلام میخواست مسئله را طبق آنچه مردم میفهمند ، به تصویر درآورد .(1)
اقدام عملی امام علیهالسلام بر بیان مورد پیش گفته ، محدود نمیشود ، بلکه موضعگیریهای فراوانی را از سوی امام با کسانی شاهدیم که در دین بدعت گذاردند و آنچه را جزو دین نیست در آن گنجاندند و اجتهادات و روایاتشان را ملاک فهم احکام قرار دادند .(2)
یکی از آنها ، مسئله وضوست که در دوران عثمان (نه دیگران) بعضی از مفاهیم در آن مطرح شد و عثمان میخواست صبغه شرعی پر رنگی به آن دهد ، از جمله :
1 . جایز نبودن آشامیدن زیادی آب وضو ، برای وضو گیرنده در حال ایستاده .
2 . عدم جواز جواب سلام ، برای وضو گیرنده در حال وضو .
امام علیهالسلام برای آنکه وجهه شرعی را از این مفاهیم بزداید و آنها را بدعتهایی بنمایاند که در دین وارد شدند ، خود در حال ایستاده از فزونی آب وضویش آشامید و فرمود : «هذا وضوء مَن لم یُحْدِث» ؛ این ، وضوی تهی از بدعت است .
این جمله ، همواره با پدیده «اِحداث» (بدعت گذاری) میآید (چنان که در اینجا دیدیم و در آینده در خواهیم یافت) نه اینکه به معنای رفعِ حَدَث باشد (آن گونه که بعضی ادعا کردهاند) .
برای روشنتر شدن این ادعا ـ به صورت دقیقتر ـ به حدیث ذیل بنگرید :
1) 1 . به چگونگی نگاه عثمان به ویژگی وضوی پیامبر و مطالب پیرامون آن ، در جلد دوم این پژوهش اشاره خواهیم کرد تا آن را با آنچه از امام علی علیهالسلام نقل شده مقایسه کنیم و پایبندی آن حضرت را به قول و فعل پیامبر دریابیم .
2) 2 . در جلد سوم این موسوعه ، هنگام وارسی روایات وضوی امام علی علیهالسلام ، بعضی از این امور را یادآور خواهیم شد .
از محمد بن عبد الرّحمان بَیْلَمانی ، از پدرش نقل شده که گفت :
عثمان را در «مقاعد» دیدم [ که وضو میگرفت (1)] مردی بر او گذشت و بر وی سلام کرد ، عثمان جواب سلام او را نداد ، چون از وضویش فارغ شد [ از آن مرد پوزش خواست ] گفت : جواب سلامت را بدان جهت ندادم که از پیامبر 9 شنیدم که میفرمود :
هر که در وضو ، دستانش را بشوید ، سپس سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کند و سه بار صورتش را بشوید و بر دستها تا آرنج سه بار آب بریزد و سر را مسح بکشد و پاهایش را شست و شو دهد ،(2)
در هنگام وضو ، مردی بر او سلام کرد ، وی تا از وضو فارغ نشد ، جواب سلامش را نداد . چون از وضو فراغت یافت از آن شخص معذرت خواست و گفت : مرا از جواب سلام چیزی باز نداشت جز اینکه شنیدم رسول خدا میفرمود : هر که این چنین وضو بگیرد و در حین وضو سخن نکند ، سپس بگوید : «گواهی میدهم که خدایی جز خدای یکتا نیست و شریکی برای او وجود ندارد ، و محمد بنده و فرستاده اوست ...» گناهان ما بین دو وضویش آمرزیده میشود .
سپس حرف نزند تا بگوید : «گواهی میدهم که خدایی جز اللّه نیست ، یگانه است و شریک ندارد و محمد بنده و فرستاده اوست» گناهانِ میان دو وضویش آمرزیده میشود .(3)نمیدانیم به کدام دلیل شرعی ، عثمان جواب سلام آن مرد را نداد ؟!
آیا خردمندانه مینماید که پیامبر صلیاللهعلیهوآله که الگوی نیکیهاست ، جواب سلام کسی را ندهد ، در حالی که قرآن به صراحت بیان میدارد که :
1) 1 . کنز العمال 9 : 193 ، حدیث 26888 ، به نقل از بَغَوی .
2) 2 . در «سنن دار قُطنی 1 : 92 ، حدیث 5» میخوانیم : دو کف دستش را سه بار سه بار شست ، سه بار استنشاق و سه بار مضمضه کرد و سه بار صورتش را شست و سه بار دستانش را تا آرنج شست و سه بار سرش را مسح کشید و سه بار پاها را شست .
3) 3 . کنز العمال 9 : 193 ، حدیث 26887 ـ 26888 ، به نقل از بغوی در مسند عثمان .
« وَإِذَا حُیِّیتُم بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا » ؛(1)هرگاه شخصی به شما تهنیت گفت ، شما با درودی نیکوتر او را پاسخ دهید یا مثل همان سلام را به او باز گردانید .
چگونه عثمان جواب سلام مسلمان را نمیدهد ، با اینکه میدانیم علمای اسلام اتفاق نظر دارند که جوابِ سلام واجب است ، هر چند انسان در حال نماز باشد .
چرا آن گاه که عثمان وضوی مسحی پیامبر و خنده آن حضرت را حکایت میکند ، این ذیل را نمیآورد ؟
این سخن عثمان به چه معناست که میگوید : «مَن تَوضَّأَ هکذا وَلَمْ یَتَکَلَّم» (هر که این چنین وضو سازد و در حین وضو حرف نزد) ؟! آیا به راستی پیامبر صلیاللهعلیهوآله دو نوع وضو داشت ؟ چرا آن حضرت ، سوی وضوی ثلاثی (نه غیر آن) راهنمایی میکند ؟!
اگر عدم رَدّ جواب سلام (در هنگام وضو) یک تکلیف شرعی است ، چرا عثمان از شخصی که جواب سلام او را نداد ، پوزش میخواهد ؟
این پرسشها را وا مینهیم و آنچه را امام علی علیهالسلام درباره آشامیدن زیادتِ آب وضو ـ در حال ایستاده ـ بر زبان آورد ، پی میگیریم و اینکه چگونه امام علیهالسلام با این خط مشی ، در عمل ، رویارویِ بدعتهای عثمان میایستد و به تصحیح آنها میپردازد .
احمد ـ در مسندش ـ از نَزَّالِ بن سَبْرَه ، روایت کرده است که گفت :
وی دید که علی نماز ظهر را گزارد ، سپس در «رَحْبَه» برای رسیدگی به نیازهای مردم نشست . چون وقت نماز عصر فرا رسید ، تشتکی برایش آوردند . مشتی آب برگرفت و به دو دست و ساقهای آنها ،(2)
اما در سر و پاها ، واژه «مسح» به همان معنای اصلی باقی میماند .
و این ادعا که «مسح» همان «غسل» (شستن) است ، بدون قرینه ، صحیح نمیباشد و در بحث فقهی و لغوی این پژوهش ـ به خواست خدا ـ ردّ آن ، به طور مفصّل ، خواهد آمد .
و صورت و سرو پاهایش کشید ، سپس در حال ایستاده ، فزونی آب وضو را آشامید و فرمود :
إنَّ أُناساً یَکْرَهُون أَن یَشْرَبُوا وَهُم قیام ! وَإنَّ رسولَ اللّه صَنَعَ کما صَنَعْتُ ؛ وهذا وُضوءُ مَن لَمْ یُحْدِث ؛(1)
مردمانی آشامیدن [ زیادتِ آب وضو را ] در حال ایستاده ، مکروه میدانند ! رسول خدا همان کاری را کرد که من انجام دادم ؛ و این وضو ، وضوی کسی است که در دین بدعت نگذارد .
و در حدیث دیگر است که امام علیهالسلام فرمود :
رسول خدا را دیدم که به شیوهای وضو ساخت که شما دیدید من وضو گرفتم ، سپس با زیادتِ آب وضو مسح کشید و فرمود : این وضوی کسی است که بدعت ننهاد .(2)
در حدیث سومی ، میخوانیم :
ظرف آبی برای علی آورده شد ، ایستاده آب آشامید و فرمود : به من خبر رسید که کسانی خوش ندارند یکی از آنها ایستاده آب بنوشد ؛ رسول خدا را دیدم که به مانند همین کار دست یازید ، سپس از آن آب گرفت و [ بر صورت و دستها و سر و پاها ] کشید ، آن گاه فرمود : این وضوی کسی است که بدعت پدید نیاورد .(3)
در طریق دیگر از نَزَّالِ بنِ سَبْرَه ، نقل شده که گفت :
علی را دیدم که نماز ظهر گزارد ، سپس برای رسیدگی به نیازهای مردم نشست . چون وقت نماز عصر رسید ، تشتکی آب برایش آوردند ، کفی از آن برداشت و بر صورت و دستها و سر و پاها کشید ، سپس ایستاده ، فزونی آن را نوشید و گفت : مردمانی این کار را نمیپسندند ، در حالی که رسول خدا را دیدم که این کار را انجام داد .
و این وضوی کسی است که به بدعت [ در دین ] دست نیازید .(1)
همچنین احمد به سندش از رِبْعی بن حِراش ، آورده است که :
علی بن ابی طالب ، در «رَحْبَه» سخنرانی کرد ؛ خدا را ستود و ثنا گفت ، و آنچه را خدا خواست بر زبان آورد .
سپس کوزه آبی خواست ، از آن مضمضه کرد و بر [ اعضای وضو [کشید و زیادی آب کوزه را در حال ایستاده ، آشامید و سپس فرمود : با خبر شدم که کسانی از شما نوشیدن آب را در حال ایستاده ، بر نمیتابند ! این وضوی کسی است که بدعت نگذارد ، و رسول خدا را دیدم که چنین کرد .(2)
بنابراین ، به بعضی از مواضع امام علی علیهالسلام در مواجهه با بر ساختههای بدعت گذاران ، پی بردیم و چگونگی رویارویی آن حضرت را با کسانی که در دین چیزهایی را وارد ساختند که جزو آن نبود ، دریافتیم و دانستیم که آن حضرت با این سخن که «هذا وُضوءُ مَن لَمْ یُحْدِث» خواست بفهماند که این شیوه وضوی او ، وضوی کسی است که در دین بدعت ننهاد .
اما عثمان میخواست که به وضوی ثلاثی غسلیاش قداست بیشتری ببخشد . از
این روست که هنگام وضو سخن نمیگوید ، برای هر نمازی یک وضو میگیرد و به یک وضو در هر روز [ و نیز به یک بار شستن اعضای وضو ] بسنده نمیکند و فزونی آب وضویش را ایستاده نمیآشامد و تأکید دارد که وضو به شیوه او ، باعث آمرزش گناهان میشود .
سزامند است در اینجا واژه «یُحْدِث» را روشن سازیم . این کلمه به معنای آوردن چیز ناشناختهای است که معروف نمیباشد .
در مقاییس اللغة میخوانیم :
«حَدَث» هستی یافتن چیزی است که وجود نداشت ؛ گفته میشود : «حَدَثَ أَمْرٌ بعدَ أَنْ لَمْ یَکُن» ؛ اَمری ـ پس از آنکه نبود ـ حادث شد .(1)
و در الصحاح آمده است :
«حدوث» پیدایش چیزی است که نبود . «استَحْدَثتُ خَبَراً» ؛ یعنی خبر تازهای را یافتم .(2)
مثل این سخن ، در تاج العروس هست .(3)
در التکملة و الذیل میخوانیم :
أَحْدَثَ الرَّجُلُ : ابتَدَعَ ؛ والمُحْدِث : المُبْتَدِع ؛ ومنه الحدیث(4): مَن أَحْدَثَ فیها حَدَثاً وآوی مُحْدِثاً ... ؛(5)
آن مرد ، اِحداث کرد : بدعت گذارْد ؛ مُحْدِث : بدعتْ گذار ؛ و به همین معناست حدیثی که میگوید : هر که در «مدینه» بدعتی نهد یا بدعت گذاری را پناه دهد ...
نیز در این مأخذ آمده است :
مُحْدَثات الأُمور : چیزهایی که هوا پرستان بدعت گذاردند و سَلَف صالح ، این رویهها را نداشتند ؛ از این ماده است حدیثی که میگوید : هر مُحْدَثی بدعت باشد و هر بدعتی ، گمراهی است .(1)
زبان شناسان به معنای «از بین برنده وضو» اشاره نکردهاند مگر صاحب تهذیب اللغة که مینگارد :
یقال : أَحْدَثَ الرَّجُلُ : إذا صَلَّعَ أو فَضَّعَ ؛ أی ضَرط أو خَصَفَ ؛(2)
هنگامی که بادی از شخص خارج شود یا مدفوع کند ، گویند : «حَدَث» از او سرزد .
«غریب الحدیث» نویسان نیز ، این واژه را به معنای بدعت و آوردنِ نو ساختهای در دین ، به کار بردهاند و به معنای «باطل سازنده وضو» نپرداختهاند .
در غریب الحدیث (اثر ابن جوزی) میخوانیم :
«فی الأمم مُحْدَثون» أی : مُلْهَمُون ، أی : یُصِیبُونَ إذا ظَنُّوا ؛
در میان امتها کسانی «مُحْدَث»اند ؛ یعنی به آنها الهام میشود به این معنا که گمانشان درست از آب در میآید .
حسن میگوید : «حادثوا هذه القلوب» یعنی این قلبها را جلا دهید و چرک [ و زنگار ] آنها را بشویید .
«ایّاکم و مُحْدَثاتِ الأُمور» ، مُحدَثات أمور ، چیزهاییاند که هواپرستان برای خود اختراع میکنند و سَلَف صالح بر غیر رویه آناناند .(3)
در النهایة در توضیح حدیث مدینه «مَن أَحْدَثَ فیها حَدَثاً أو آوی مُحْدِثاً» (هر که در مدینه بدعتی پدید آوَرَد یا بدعت گذاری را پناه دهد) آمده است :
«حَدَث» امر حادث ناشناختهای است که مرسوم نیست و در سنت ، معروف نمیباشد .
«مُحْدِث» هم به کسر دال (اسمِ فاعل) و هم به فتح دال (اسم مفعول) روایت شده است .
مُحْدِث ، به معنای کسی است که شخصی جنایت کار را یاری رساند یا او را پناه دهد و از دشمنش در امان دارد و نگذارد خصم او را قصاص کند .
مُحْدَث ، همان امری است که آن را بدعت نهند و معنای پناه دادن به «مُحْدَث» خرسندی و صبر در برابر آن است ؛ هرگاه شخص به بدعت تن دهد و بدعت گذار را تصدیق کند و به انکار او نپردازد ، او را پناه داده است .
و به همین معناست ، حدیث «إیّاکم وَ مُحْدَثات الأمور» (از اُمور از پیش خود ساخته بپرهیزید) «مُحدَثات» جمع «مُحْدَثَه» است به معنای چیزهای که در کتاب و سنت و اجماع ، معروف نمیباشد .(1)
بدین ترتیب دریافتیم که غلبه استعمال در لغت و غریب الحدیث ، کاربرد واژه «اِحداث» در بدعت گذاری در دین است و تجاوز از حد وضو ، یکی از مصادیق بدعت گذاری است .
صدوق در معانی الأخبار از ابراهیم بن مُعَرِّض [ مُعْرِض ] نقل کرده است که گفت : به امام باقر علیهالسلام گفتم : اهل کوفه از علی علیهالسلام روایت میکنند که روزی آن حضرت ادرار کرد ، سپس وضو گرفت ... آن گاه فرمود : «این وضوی کسی است که حَدَثی از او سر نزد !» امام علیهالسلام فرمود : آری ، چنین بود . پرسیدم : کدام حَدَث به پای بول میرسد ؟
1) 1 . النهایه فی غریب الأثر (ابن اثیر) 1 : 351 .
امام علیهالسلام فرمود :
إنّما یعنی بذلک التَعدّی فی الوضوء أَنْ یَزیدَ عَلَی حَدِّ الوضوء ؛(1)
علی علیهالسلام به این سخن ، تنها زیاده روی در وضو را در نظر داشت ؛ اینکه شخص بر حد وضو [ و دستوری که در آن معین شده است ] بیفزاید .
کُلَینی به اسناد خود تا حَمّاد بن عثمان آورده است که گفت :
نزد امام صادق نشسته بودم ، آن حضرت آبی خواست ، کفِ دستش را پر آب کرد و با آن صورتش را شست ، سپس کف دست را پر آب ساخت و دست راستش را شست و آن گاه یک مشت آب برگرفت و دست چپش را شست و سپس سر و پاهایش را مسح کشید و فرمود : «هذا وضوء مَن لَم یُحْدِث حَدَثاً» ؛ این وضوی کسی است که به حَدَثی دست نیازید .
مقصود آن حضرت از این جمله ، تعدّی در وضوست .(2)
پیداست که اهل بیت علیهمالسلام جمله «هذا وُضُوءُ مَن لم یُحْدِثْ» را به معنای فراتر رفتن از حدود الهی ، به کار میبُردند و آنان به سخنان و اصطلاحاتِ خویش از دیگران آگاهترند .
البته انکار نمیکنیم که این واژه در سخن پیامبر به معنای چیزی که وضو را باطل میسازد ، نیز به کار میرود ، لیکن بیشترین استعمالِ آن ـ در اینجا ـ بدعت گذاری در دین را گویاست .
شریعت اسلام ، در مسائل شرعی ، تصریح به واژههای نفرتانگیز را زشت میشمارد و برای رعایت ادب ، واژههای مشابه آنها را به کار میبرد .
رسمِ عربِ اصیل هم ، همین شیوه است ؛ به عنوان نمونه ، آنان به جای لفظ «فَقْحَه»
(حلقه مَعْقَد) واژه «دُبُر» (پشت) را میآورند و در آمیزش جنسی [ میان زن و مرد ] واژه «مُضاجَعَه» (همبستر شدن) ، «مُواقَعَه» (با هم گلاویز شدن) و «جِماع» (با هم جمع شدن) را استعمال میکنند و لفظ «فَرْج» (شرمگاه) را برای اشاره به عضو جنسی زن و مرد ، به کار میگیرند .
بدین ترتیب ، احتمال میرود که آمدنِ «حَدَثَ» و «أَحْدَثَ» در زبانِ شریعت ، برای رعایتِ ادب باشد و خواستهاند از لفظِ «خَرِئَ» (مدفوع کرد) یا «بالَ» (شاشید) یا ... به این دو واژه ، تعبیر آورند .
باری واژه «حَدَث» (چنان که گفتیم) برای چیزی که نبود و بعداً پدید آمد ، وضع شد ، سپس آن را با توجه به ملاحظاتی ، در معنای برطرف سازنده وضو ، به کار گرفتند .
به فرض در روایتِ «... مَن لم یُحْدِث» هر دو معنا احتمال رود ، قائل به این سخن ، نمیتواند آن را ـ فقط ـ وظیفه کسی بداند که میخواهد تجدید وضو کند ؛ زیرا احتمال دیگری نیز مطرح است و آنجا که پای احتمالِ دیگر به میان آید ، جایی برای استدلال باقی نمیماند .
علی رغم همه اینها ، روایتِ «... مَن لم یُحْدِث» به روشنی ، به بدعت گذاری در دین رهنمون است ، این مطلب را میتوان با دو نکته زیر دریافت :
یک : ورود جمله «هذا وضوء مَن لم یُحْدث» در ماجراهایی که رخ داد ، به منزله مؤید و مفسّرِ سخن ماست ؛ چنان که در قضیّه «آشامیدنِ فزونی آب وضو در حال ایستاده» ، امام علیهالسلام به این کار دست یازید تا عملکرد کسانی را تصحیح کند که این شیوه را ناصواب میدانند و آن را سنت بی دینان میشمارند .
دو : جمله «أَرِنی وضوء رسول اللّه» (وضوی پیامبر را به من بنمایان) در حدیث اول و این سخن امام علی علیهالسلام که فرمود : «کجاست آن که از وضوی رسول خدا پرسید» روشن
میسازند که مسح پاها سنت است و رهنموناند به اینکه امام علیهالسلام در برابر اِحداث و بدعت در وضو ، بر آن شد که وضوی پیامبر را بیاموزاند و بیان کند .
این دو قرینه ، روایت را از معنای «شاشیدن» و «مدفوع کردن» منصرف میسازد و در معنای بدعت و ساختن ـ از پیش خود ـ چیزی را که در دین نبوده است ، متعیّن میکند .
بدین ترتیب ، قول کسی را که «حَدَث» را در روایت مذکور ، به معنای امر ناقض طهارت ، میدانست ، و میکوشید حدیث را به تأویل بَرَد ، باطل ساختیم .
صدور بعضی از روایات از زبانِ امام علی علیهالسلام در مسئله وضو (و رواج آنها در میان مردم در دوران آن حضرت) دور از ذهن نمینماید ، لیکن احتمال میدهیم که دستان اموی یا عباسی ، در نابود سازی یا تباه ساختنِ این احادیث ، نقش فعّالی را ایفا کردند ؛ زیرا آشکارا به دشمنی با علی علیهالسلام برخاستند .(1)
از مؤیّدات این ادعا ، نامه امام علی علیهالسلام به محمّد بن ابی بکر و اهل مصر است که در نسخه چاپی الغارات آمده است .
در این نامه ، میخوانیم که امام علی علیهالسلام فرمود :
دو کف دستت را سه بار بشوی ، سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کن و صورتت را سه بار بشوی ، سپس دست را تا آرنج سه بار بشوی و دست چپ را تا آرنج سه بار بشوی و آن گاه سرت را مسح بکش و پس از آن ، سه بار پای راست را بشوی و سپس سه بار پای چپ را بشوی .
همانا من دیدم که پیامبر ، همین گونه وضو گرفت .(2)
لیکن شیخ مفید این روایت را به اسناد از صاحبِ الغارات ، به گونهای دیگر میآورد :
... سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کن ، رویت را بشوی ، سپس دست راست و آن گاه دست چپ را بشوی و پس از آن ، سر و پاهایت را مسح بکش ؛ چرا که خود دیدم رسول خدا همین کار را میکرد .(1)
محدّث نوری ـ در مستدرک الوسائل ـ بعد از نقل روایت اول ، مینگارد :
میگویم : شیخ مفید در کتاب امالیاش مانند این روایت را به اسنادِ زیر از امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت میکند :
از ابو الحسن علی بن مُحَمَّد بن حُبَیْش کاتب ، از حسن بن علی زَعْفَرانی ، از ابو اسحاق ابراهیم بن محمّد ثَقَفی ، از عبد اللّه بن مُحمّد بن عثمان ، از علی بن محمّد بن ابی سَعید ، از فُضَیل بن جَعْد ، از ابو اسحاق هَمْدانی ، از امیر المؤمنین علیهالسلام
جز اینکه در این روایت و در امالی شیخ طوسی ،(2)متن روایت (همان گونه که در نسخه اصل بوده) چنین آمده است :... سپس سر و پاهایت را مسح بکش .
پس روشن شد که در متن چاپی الغارات اهل سنت دست بردهاند ، چرا که آنان این روایت را از همین متنِ چاپی ، نقل میکنند .(3)
علامه مجلسی ، پس از نقل این روایت از امالی مفید بیان میدارد :
استحباب سه بار مضمضه و استنشاق ، میان متأخران مشهور است و بعضی از آنها اعتراف کردهاند که شاهدی برای آن وجود ندارد ، در حالی که این
خبر ، بر استحباب آن ، دلالت میکند .(1)
مجلسی ، در چندین صفحه بعد ، میگوید :
پیش از این گذشت که این روایت میتواند برای سه بار مضمضه و استنشاق ، سند و مدرک باشد ، لیکن در کتاب الغارات دیدم که شستن دیگر اعضای وضو هم سه بار آمده است و همین ، استدلال به این روایت را ضعیف میسازد .(2)
پیداست که واژه «ثلاثاً» (سه بار) بعد از شستن صورت و دستها ، در نقل امالی مفید و امالی شیخ طوسی از کتاب الغارات ، نیامده است . اینکه مجلسی احتجاج به این روایت را (برای استحباب سه بار مضمضه و استنشاق) ضعیف میداند به این دلیل که در روایتِ نسخه چاپی الغارات ، شستن دیگر اعضا هم سه بار ذکر شده است ، چه جهتی دارد ؟ آیا سه بار شستن اعضاء ، به احتجاج آسیب میرساند یا شستن پاها ؟ یا هر دو با هم ؟!
آیا وارسی و تحقیق ما را ملزم میسازد که همه نسخههای الغارات را صحیح بشماریم با اینکه از تعارض و ناسازگاری میان آنها با خبریم ؟
چگونه به متن برگرفته از نسخه چاپی الغارات اطمینان کنیم و متن نقل شده از نسخهای را که نزدیک به هزار سال یا بیشتر بر آن گذشته (و شیخ مفید و شیخ طوسی ، به سندشان آن را روایت کردهاند)(3)وانهیم ؟!
صدور نص موجود در نسخه چاپی الغارات از امام علی علیهالسلام به جهات زیر شک برانگیز است :
یک : ثَقَفی ، در نگاه اهل سنت ، یک شیعه مُتعصِّب است و بعضی وی را به آن توصیف کردهاند .
اگر وی شیعه است ، چگونه بی هیچ اشاره یا یادآوری ، خلافِ آنچه را عقیده دارد و بدان پایبند است ، روایت میکند ؟!
آیا درست است که وی به چنین نقلی دست یازد با اینکه روایاتِ مُعارض با آن را (که این حدیث را تضعیف میکند) میداند ؟
ابن نَدیم ، ثَقَفی را از علمای شیعه میشمارد(1)و شیخ طوسی در رجالش او را در باب «مَن لَمْ یَرْوِ عَنِ الأئمّة»(2)(کسانی که از امامان علیهمالسلام روایت نکردهاند) میآورد و به نقل از وی در الفهرست مینویسد :
ابراهیم بن محمد بن سعید بن هِلال بن عاصم بن سَعْد بن مسعود ثَقَفی ، کوفی تبار است .
و سَعْد بن مسعود ، برادر ابو عُبَید بن مسعود (عموی مختار) میباشد . علی علیهالسلام او را بر مدائن گمارد و هموست که امام حسن علیهالسلام در جنگ «ساباط» به وی پناه آورد .
ابو اسحاق ابراهیم بن محمّد ، به اصفهان آمد و در آن ساکن شد . وی در آغاز زیدی مذهب بود ، سپس به امامت [ همه امامان علیهمالسلام [اعتقاد یافت .(3)
بیشتر رجال شناسان شیعه (مانند : نجاشی ، علامه حلّی ، ابن داود ... و دیگران) شرح حال وی را آوردهاند .(4)
تنی چند از عالمان رجال سُنی ، به خاطر شیعه بودن ابراهیم ، بر وی تاختهاند .
ابن حاتم رازی میگوید : از پدرم شنیدم که میگفت : ابراهیم بن محمد ، شخصی ناشناخته [ غیر قابل اعتماد ] است .(1)
ابو نُعَیْم مینگارد : ابراهیم بن محمد از شیعیان افراطی است ، از اسماعیل بن اَبان (و دیگران) روایت میکند ... به حدیث او اعتنا نکردهاند .(2)
سَمْعانی مینویسد : ابراهیم بن محمد به اصفهان آمد و در این شهر ساکن شد ، از اهل غُلُو در رَفْض است و کتابهایی در تشیُّع دارد .(3)
ذَهَبی ، مینگارد : ابن ابی حاتم میگوید : وی شناخته شده نیست ؛ و بخاری میگوید : حدیث وی صحیح نمیباشد ؛ یعنی حدیثی که از عایشه درباره ذکر کلمه استرجاع [ « إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ » ؛(4)ما از خداییم و سوی او باز میگردیم ] هنگام مصیبت ، روایت میکند .(5)
اگر این سخنان درباره ابراهیم بن محمد ، صحیح باشد ، آیا میتوان صدورِ وضوی ثلاثی غَسْلی را از او در الغارات (بی هیچ گونه یادآوری در این زمینه) راست انگاشت ؟
با توجه به اینکه امامیه (مانند شیخ مفید و شیخ طوسی و دیگران) در نامه امام علی علیهالسلام به محمّد بن ابی بکر ، مسح سر و پاها را از او روایت کردهاند ، میتوان گفت که خبر نسخه چاپی الغارات تحریف شده است .
دو : کتاب الغارات از کتابهایی است که میان اهل سنت دست به دست میگردد و از آن استفاده میکنند . بعید به نظر نمیرسد که آنان از محمّد بن ابراهیم ، خبری سازگار
با مذهبشان روایت کرده باشند ؛ چرا که نسخه نویسان و حاکمان ـ در طول تاریخ ـ در تحریف حقایق ، نقش بزرگی را ایفا کردند .
پیش از این گذشت که طَبَری و ابن اثیر ، از نقل بعضی از روایات (به این دلیل که عامه تحمل شنیدن آنها را ندارند) چشم پوشیدند و بعضی از نصوص را ـ برای رعایت حال عامه ـ تغییر دادند ! و عثمان بعضی از احکام را با اجتهاد خود ، عوض میکرد .
به عنوان نمونه ، طَبَری (و به نقل از وی بسیاری از مؤلفان) به جای این سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآله در حقّ امام علی علیهالسلام که فرمود : «وَوَصیّی وخَلیفَتی فیکم مِنْ بَعْدی» (هرکه مرا در این امر پشتیبانی کند ، وصی من و جانشینم بعد از من در میان شماست) در تفسیر آیه اِنذار ، واژه «کذا و کذا» را میگذارد .(1)
و بنگرید به تاریخ طبری 1 : 542 (چاپ دار الکتب العلمیة ، بیروت) ، باب ذکر الخبر عمّا کان من أمر النبیّ صلیاللهعلیهوآله . در این مأخذ ، طبری ، همه روایت را نقل میکند ؛ اینکه پیامبر صلیاللهعلیهوآله بعد از عرضه رسالتش بر عشیره و خاندانش ، فرمود : «فأیُّکُم یُؤازِرُنی عَلَی هذا الأمر ، عَلَی أن یکونَ أخی وَوَصیِّی وَخَلیفتی فیکم ...» کدام یک از شما مرا در این امر پشتیبانی میکند تا برادر و وصی و جانشین من در میان شما باشد ؟!
در پی نوشت کتاب آراء علماء المسلمین اثر سید مرتضی رضوی (صاحب انتشارات «النجاح» در قاهره و ناشر کتابهای شیعه در مصر) آمده است :
حدود نیم قرن پیش ، دار الکتب مصر در قاهره (با مدیریت استاد علی فکری) دایر گردید تا به وارسی کتابهایی بپردازد که از آنها تأیید شیعه امامیه یا اهل بیت به مشام میرسید .
کمیسیون تحقیق ، همه عباراتی که گرایش شیعی را دربرداشت ، از این کتابها حذف میکرد و (با کمال بی شرمی) در پایان کتابها عبارتِ «تحقیق : کمیته [ ارزشیابی و ] تغییر کتابها» را با امضای رئیس انجمن ، علی فکری ،
1) 1 . تفسیر طبری 19 : 122 ، سوره شعراء ؛ تفسیر ابن کثیر 3 : 352 .
میآوَرْد .(1)
با این سخن ، ثابت میشود که اینان فرزندان همان پدراناند ، و این مردم ، عین همان مردمان میباشند و تصوّر تحریف ، بعید نمینماید و رخ داده است ؛ زیرا نامه امام علی علیهالسلام به محمّد بن اَبی بکر (پس از قتل محمد) به دست معاویه افتاد .
ثَقَفی ـ خود ـ به این حقیقت اشاره میکند . وی بعد از آنکه نامه امام علیهالسلام را به محمّد نقل میکند که امام در آن شرایع دین را برای وی نگاشت ، مینویسد :
ابراهیم ثَقَفی میگوید : برایم حدیث کرد عبد اللّه بن محمّد بن عثمان ، از علی بن محمّد بن اَبی سیف ، از اصحابش که علی علیهالسلام آن گاه که این جواب را برای محمّد بن اَبی بکر فرستاد ، محمّد در آن مینگریست و آن را میآموخت و بر پایه آن حکم میکرد .
چون عَمْرو بن عاص پیروز شد و محمّد را به قتل رساند ، عَمْرو همه نوشتههایی را که نزد محمّد بود گرفت و برای معاویه فرستاد . معاویه در این نامه مینگریست و از آموزههای آن به شگفت میآمد .
وَلید بن عُقْبَه ـ که نزد معاویه بود ـ چون شگفتی معاویه را دید ، گفت : دستور ده این احادیث را بسوزانند .
معاویه به وی گفت : ای ابن اَبی مُعَیْط ، دست نگه دار ! این چه سخنی است که میگویی !
ولید گفت : این چه نظری است که تو داری ؛ آیا خردمندانه است که مردم دریابند اَحادیثِ ابو تراب نزد توست ، آنها را میآموزی و به حکم او قضاوت میکنی ؟! پس چرا با او میجنگی ؟!
معاویه گفت : وای بر تو ! آیا میخواهی که علمی این چنین را بسوزانم ؟ به
1) 1 . آراء علماء المسلمین : 246 (با اندکی تصرف) .
خدا سوگند ، علمی را جامعتر و استوارتر و روشنتر از آن نشنیدم .
ولید گفت : اگر از علم و قضاوتِ علی در شگفتی ، چرا با او میجنگی ؟
معاویه پاسخ داد : اگر ابوتراب ، عثمان را نمیکشت ، و به ما فتوا میداد از او میستاندیم . سپس لحظهای خاموش ماند و آن گاه به کسان حاضر در مجلس اشاره کرد و گفت :
ما باور نداریم که اینها از نوشتههای علی بن ابی طالب باشد ، بلکه بر این عقیدهایم که اینها نوشتههای ابوبکر صدیقاند که نزد فرزندش نهاد ؛ از این رو ، بر اساسِ آنها قضاوت میکنیم و فتوا میدهیم .(1)
این نوشتهها همواره در گنجههای بنی امیه وجود داشت تا اینکه عُمَر بن عبد العزیز به حکومت رسید و او بود که روشن ساخت آنها از احادیث علی بن ابی طالباند .
چون به امام علی علیهالسلام خبر رسید که این نامه به دست معاویه افتاد ، بر آن حضرت ، بسیار گران آمد .(2)
ابو اسحاق (صاحب الغارات) میگوید : برای ما حدیث کرد بکر بن بکر ، از قَیْس بن رَبیع ، از مَیْسَرَة بن حَبیب ، از عَمْرو بن مُرَّة ، از عبد اللّه بن سَلَمه ، که گفت : علی علیهالسلام با ما نماز گزارد ، چون از نماز فارغ شد ، فرمود :
لَقَد عَثَرْتُ عثرةً لا أَعْتَذِرُ سوفَ اَکِیْسُ بَعْدَها وَاسْتَمِرُّ
وَأَجْمَعُ الأمرَ الشَّتیتَ المُنْتَشِر
ـ لغزشی کردم که پشیمانی از آن سودی ندارد ، از این پس ، حواسم را جمع
خواهم کرد و این امری را که پراکنده شد و انتشار یافت ، گرد خواهم آورد .
پرسیدیم : چه شده است ای امیر المؤمنین ؟ این چه سخنی بود که از شما شنیدیم ؟
فرمود : محمّد بن ابی بکر را بر مصر گماشتم ، به من نامه نوشت که سنت را نمیداند ، سنت را نگاشتم و در نامهای برایش فرستادم ؛ وی کشته شد و نامه به دست نااهل افتاد .(1)
آری ، تحریف نصوص و بازی با میراثِ دینی ، همواره بوده و خواهد بود و بعید نمینماید که در آینده نیز ، به آن نیش و چنگال زند .
سه : روایت الغارات (نسخه چاپی) بر خلافِ متنِ اصلی آن است (که در بحثهای پیشین آوردیم) و با آنچه در آینده روشن خواهیم ساخت ، تعارض دارد ؛ اینکه امام علی علیهالسلام پیشوای مکتب وضوی ثنایی مَسْحی است و هموست که این اصالت را به وضو باز گرداند .
امّا آنچه را شیخ مفید و شیخ طوسی از الغارات نقل میکنند ، با مکتب امام علی علیهالسلام و اهل بیت آن حضرت همخوانی دارد و هیچ گونه تعارضی میان آنها نیست و همین سازگاری ، اصالت متنِ مفید و طوسی (نه غیر آن) را رجحان میبخشد ؛ زیرا سند این دو ، نزد ابن هلالِ ثقفی ، یکی است و آنچه را از الغارات نقل میکنند به قرن چهارم یا پنجم هجری بر میگردد ؛ زیرا شیخ مفید در سال 413 هجری و شیخ طوسی در سال 460 هجری درگذشت و نزدیک به دوران صاحب الغارات میزیستند .
نگارنده به نسخهای از امالی که نزدیک به عهد مؤلف بود ، رجوع کردم و در آن دیدم
1) 1 . الغارات 1 : 251 ـ 254 ؛ در «الاستیعاب 3 : 1108» میخوانیم : معاویه ، مسائلی را که برایش پیش میآمد ، مینوشت تا برایش از علی بن ابی طالب بپرسند . چون خبر قتل او را دریافت ، گفت : با مرگ علی ، علم و فقه ، از میان رفت ! برادرش عُتْبَه به او گفت : مبادا اهل شام این سخن را از تو بشنوند !
که امام علیهالسلام به محمّد بن ابی بکر ، مسح پاها را نوشته بود (نه شستن آنها را) باری ، معنا ندارد که امام علیهالسلام شستن پاها را نوشته باشد ؛ زیرا تضاد میان این سخن و مکتبِ علی علیهالسلام را دریافتیم ، چگونه میتوان پذیرفت که امام علیهالسلام برای محمّد شستن پاها را بنویسد و خود و اهل بیت و خواص آن حضرت ، با اقتدا به پیامبر صلیاللهعلیهوآله پاها را مسح بکشند .
بعد از آنکه ثابت شد شستن پاها ـ در وضو ـ بدعتی بود که عثمان بنا نهاد ، نوشتن شستنِ پاها به محمّد ، چه معنایی میدهد ؟ توضیح بیشتر در آینده خواهد آمد .
حاصل آنچه گذشت این است که : نقل شیخ مفید و شیخ طوسی به صواب نزدیکتر است به خلافِ متن چاپی الغارات که بازیچه هواپرستان و متعصِّبان قرار گرفت .
علامه مجلسی رحمهالله از یاد میبرد که واژه «ثلاثاً» (سه بار) جزو اصل کتاب نیست ، بازی حکّام و تحریف نسخه نویسان ، آن را به متن افزود و اگر نقل شیخ مفید و شیخ طوسی از الغارات در دست نبود ، متنِ درست از میان میرفت و امر مشتبه میشد و نسبت وضوی ثلاثی به امام علی علیهالسلام بر دوش ثَقَفی میافتاد ، در حالی که ساحتِ وی از آن پاک است .
بدین ترتیب ، به ساختگی بودن نص چاپی الغارات پی بردیم و بر بعضی از ملابسات تحریف ، در خبر وضوی این کتاب ، دست یافتیم .
در کتابهای تراجم (شرح حال رجال حدیثی و تاریخی) آمده است که عُبَید اللّه و علی دو فرزند ابو رافع (از موالیان پیامبر) جزو کسانی بودند که به دستور امام علی علیهالسلام سنت نبوی را تدوین کردند .
نجاشی مینویسد : علی بن اَبی رافع ، کتابی را در فنون فقه نگاشت (وضو ، نماز و
دیگر ابواب) سپس نجاشی سندش را به این کتاب میآورد .(1)
شرف الدین در المراجعات اسامی کسانی که سنت پیامبر را تدوین کردند ، میشمارد و میگوید :
از آنهاست علی بن اَبی رافع (کسی که در روزگار پیامبر به دنیا آمد و آن حضرت او را علی نامید) وی کتابی در فنون فقه بر اساس مذهب اهل بیت علیهمالسلام دارد .
امامان علیهمالسلام این کتاب را ارج مینهادند و شیعیانشان را به آن ارجاع میدادند .
موسی بن عبد اللّه بن حسن ، میگوید : مردی از پدرم درباره «تشهّد» پرسید . پدرم فرمود : کتاب ابن ابی رافع را بیاور ! [ کتاب را برایش آوردم ، آن را گرفت ] بحث تشهّد را پیدا کرد و بر ما املا نمود .(2)
این گونه نقلها از امامان علیهمالسلام به چه معناست ؟
آیا آنان نمیتوانستند بی مراجعه به کتاب ابن ابی رافع ، احکام شرعی را بیان دارند ؟
این خبر که بیان میدارد ابن ابی رافع کتابی در وضو داشت ، چه دلالت و مفهومی را گویاست ؟
نزدیکترین احتمالی که به ذهن میرسد ، در این خلاصه میشود که امامان علیهمالسلام از این کار اهدافی را در نظر داشتند ، از جمله :
یک : حقیقت را به مردم بیاگاهانند و ابراز دارند که آنچه را از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل میکنند ، ثابتالصدور است .
از آنجا که تدوین حدیث به گروه معیّن و انگشت شماری ، منحصر میشد و کتاب «ابن اَبی رافع» از آن شمار اندک بود ، امامان علیهمالسلام با ارجاع شیعه به این کتاب ، میخواستند به آنها بفهمانند که آنان علیهمالسلام به رأی و قیاس فتوا نمیدهند ، بلکه آنچه را بر زبان میآورند حدیث پیامبر صلیاللهعلیهوآله است که نسل اندر نسل ، آن را به ارث بردهاند .
همه اینها ، بدان خاطر صورت میگرفت که شیعیانشان را از آسیبها مصون دارند و بر ماجراهای پشت پرده ، آگاه سازند .
دو : از این نظر که «وضو» از اموری شمرده میشد که در دوره نخست اسلام تدوین یافت ، احتمال میرود که آنان قصد داشتند شیعیان را بیاگاهانند که این وضوء (مانند آن دسته از احکام شرعی ، که در دوره عثمان و دیگران ، به یاد دارند) امر از پیش خود ساخته ، نیست ، همان وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله میباشد و چنان که آنها مینگرند به خط ابن ابی رافع یا در صحیفه علی علیهالسلام (یا در دیگر مدوّنات حدیثی) وجود دارد .
بر این اساس ، میتوان دریافت که مسئله «وضو» در میان قُدماء ، بحثانگیز مینمود و امامان علیهمالسلام شیعیان را به وارسی این کتابها رهنمون میشدند .
از ابو حنیفه نقل شده است که امام صادق علیهالسلام را «صُحُفی» مینامید ؛ یعنی علمش را از «صُحُف» (صحیفهها) میستاند ! امام علیهالسلام با افتخار و با صراحت بیان میداشت که وی حکمِ خدا را به جز از آنچه از پدرانش از پیامبر صلیاللهعلیهوآله به ارث برده ، روایت نمیکند ، میفرمود :
إنّی رَجُلٌ صُحُفِیٌّ ، فَقَد صَدَقَ ! قَرَأْتُ صُحُفَ آبائی ؛ إبراهیمَ وَ مُوسی ؛(1)
ابو حنیفه راست میگوید ، من مردی صُحُفیام ! صُحُف پدرانم (ابراهیم و موسی) را خواندهام .
1) 1 . علل الشرایع 1 : 89 ؛ و بنگرید به ، الکافی 8 : 363 ـ 364 ، حدیث 553 ؛ مسائل علی بن جعفر : 331 ـ 332 ، مسئله 825 .
این سخن امام علیهالسلام اشاره است به اینکه روایت ، باید با سند معتبر و صحیح به پیامبر برسد [ و گرنه ارزشی ندارد ] .
استاد محمّد عَجّاج اشاره دارد به اینکه نزد جعفر بن محمّد ، رسائل ، احادیث و نسخههایی وجود داشت .(1)
در سخن امام علی علیهالسلام آمده است که آغاز رخداد فتنهها ، پیروی هواها و خواهشهای نفسانی است و بدعت گذاری در احکام ، تا اینکه میفرماید :
وَرَدَدْتُ الوُضوءَ والغُسلَ والصَّلاةَ إلی مواقیتِها وَشَرائِعِها وَمواضِعِها ؛(2)
دردناکتر از همه اینها این است که این بدعتهای درآمده در دین ، به سنت بَدَلی تحول یافت و جایگزین سنتِ اصیل گشت .
و وضو و غسل و نماز را به اوقات و احکام و جای خودشان برگردانم .
بعید به نظر نمیرسد که امام علیهالسلام با این سخن ، میخواهد به بدعتهای عثمان (در وضو و غیر آن) اشاره کند .
تا بدین جا روشن شد که قضیه وضو ، از دوران امام علی علیهالسلام تا اواخر عهد امامان از نسل آن حضرت ، مطرح میشد و بسیاری از اصحاب ائمه و عالمانِ مکتب اهل بیت علیهمالسلام در این زمینه ، رسالهها و کتابهایی نوشتهاند .
از آنهاست ، رسالههای اشخاص ذیل :
علی بن مَهْزِیار اَهوازی .(3)
علی بن حسن بن فَضّال .(4)
1) 1 . السنّة ما قبل التدوین : 358 ؛ تهذیب التهذیب 2 : 88 ، ترجمه 156 .
2) 2 . الکافی 8 : 62 ، رقم21 . این سخن ، به روشنی اشاره دارد به میزان انحرافی که به خاطر مصلحت اندیشیها و هواپرستیها ، گریبانگیر سنت شد ؛ هواهای نفسانی که بر سنت درآمد و در جاهای بسیاری با آن درافتاد .
3) 3 . الفهرست : 152 ، ترجمه 379 .
4) 4 . الفهرست : 156 ، ترجمه 391 .
علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی .(1)
احمد بن حَسَن بن فَضّال .(2)
و دیگران .
و کتابهای این افراد :
علی بن بِلال .(3)
محمّد بن مسعود عَیّاشی .(4)
فَضل بن شاذان نیشابوری .(5)
و نوشتههای دیگران که در اثبات مسح بر پاها یا عدم جواز مسح بر کفش است .
از این رو ، این ادعا که : «حتی یک نص که از علی علیهالسلام در این باب صادر شده باشد وجود ندارد» سخنی بی معنا و تهی از حقیقت است .
اما اینکه علامه مجلسی و علامه امینی (و دیگر بزرگان) آنها را نقل نکردهاند ، موجب تضعیف آنچه ما بدان دست یافتیم ، نمیشود ؛ زیرا آنان ادعا ندارند که همه بدعتهای دیگران را گردآورده و در کتابهاشان گنجاندهاند ، هر چند به مناسبت ، به بعضی از آنها اشاره کردهاند .
افزون بر این ، گوییم :
اوّلاً : بحث علامه امینی به «روز غدیر» اختصاص دارد و بحارالأنوار مجلسی به جمع آوری روایات اهل بیت میپردازد .
ثانیاً : علامه امینی در کتاب الغدیر با روش «علمی ـ تحلیلی» به واکاوی قضیه وضو
نمیپردازد . ما با این شیوه ، همه مسائل پیرامون وضو را گردآوردیم و به تألیف و شرح و تفسیر آن پرداختیم از روایتی که مسلم از حُمران نقل میکند : «إنَّ ناساً یَتَحَدَّثون ...» (مردمانی حدیث میکنند ...) این ماجرا را آغازیدیم و به حقایقی آن را پایان میبریم که خواننده در انتهای پژوهش ، آن را در مییابد .
آری ، علامه امینی رحمهالله متنهای ثابت و منقولی را در این بدعت (که در کتابهای سیره و تاریخ ذکر شدهاند) میآورد و آنها را وارسی میکند و بیش از این ، ادعایی ندارد .
از این رو ، از برادران پژوهشگر میخواهیم که هنگام وارسی مسائل اختلافی میان مذاهب ، شیوه «علمی ـ تحلیلی» را که با شواهد و ادله ثابت مورد اتفاق مسلمانان همراه باشد ، بپیمایند ؛ چرا که این روش به نتایج درخشانی میانجامد که هر خردمند حقیقتجو ، آن را میپذیرد .
در اینجا ، آنچه را در دوران امام علی علیهالسلام مدّ نظرمان بود ، به پایان میبریم .
از آغاز این پژوهش تاکنون دو اصطلاح را به کار گرفتیم :
1 . وضوی ثُلاثی غَسلی = وضوی عثمان .
2 . وضوی ثُنائی مَسحی = وضوی مخالفان عثمان ، که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله حدیث میکردند .
در اینجا بجاست این دو اصطلاح را تعریف کنیم و چگونگی برگرفتن این دو مفهوم را در پژوهشمان بیان داریم و با این بحث ، باب اول از جنبه تاریخی مسئله به پایان میرسد .
نزد حقوق دانان و اهل شریعت «اشهاد» (شاهد آوردن) از اصولِ اثباتِ ادعاست و غالباً در دعاوی مطرح میشود و پشتیبانِ نظرِ مُدّعی (= خواهان) بر خصمِ خویش است و یک حجت (و دلیل) قانونی به شمار میرود که برای فیصله دعوا به آن دست مییازند .
عثمان (چنان که متون حدیثی و تاریخی گویاست) بر این اصل تکیه کرد و آن را به کار گرفت و در این راستا ، صحابه را بر وضویش شاهد گرفت و ادعا کرد که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله اعضای وضو را سه بار میشست . وی میخواست بفهماند که با مردم در مسئله وضو ، اختلاف دارد ؛ زیرا آنها این کار را سنت نمیشمارند .
تأکید عثمان و شاهد گرفتنِ صحابه بر وضوی ثلاثی ، دلالت دارد بر اینکه او میخواست ادعای خویش را به تقریر صحابه استناد دهد و آن را وضوی پیامبر قلمداد کند .
این در حالی است که امام صادق علیهالسلام مشروعیت شستن بار سوم را ـ در وضو ـ
نمیپذیرد و آن را سنت نمیداند ، بلکه «بدعت» میانگارد .(1)
برای توضیح بیشتر ، بعضی از این روایات را میآوریم :
احمد ـ در مسندش ـ آورده است : برایم حدیث کرد عبد اللّه [ گفت : ] برای ما حدیث کرد وَکیع [ گفت : ] برای ما حدیث کرد سفیان ، از اَبی النَصْر ، از اَنس که : عثمان در «مَقاعِد» (ساحت مسجد) سه بار سه بار وضو میگرفت . مردانی از اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله نزدش بودند ، از آنان میپرسید : آیا ندیدید که رسول خدا این چنین وضو میگرفت ؟ میگفتند : آری .(2)
احمد ـ در مسندش ـ میگوید : برای ما حدیث کرد عبد اللّه [ گفت : ] برایم حدیث کرد پدرم [ گفت : ] برای ما حدیث کرد اَشْجَعی [ گفت : ] برای ما حدیث کرد پدرم ، از سفیان ، از سالم اَبی النَصْر ، از بُسْرِ بن سعید ، که گفت : عثمان به «مقاعد» میآمد ، آب وضویی میخواست ؛ سه بار مضمضه و استنشاق میکرد ، سپس صورتش را سه بار میشست و دستانش را سه بار سه بار میشست ، آن گاه سر و پاهایش را سه بار سه بار مسح میکشید ، سپس میگفت : رسول خدا را دیدم که این چنین وضو میگرفت ، ای اشخاص (شماری از اصحاب پیامبر نزدش بودند) آیا چنین
1) 1 . در «تهذیب 1 : 81 ، حدیث 212» و در «الإستبصار 1 : 71 ، حدیث 218» از امام صادق علیهالسلام نقل شده که : «الثالثة بدعة» (شستن بار سوم بدعت است) و در حدیث دیگر ، در «تهذیب الأحکام 1 : 81 ، حدیث 210» و در «الإستبصار 1 : 215» میخوانیم که امام علیهالسلام برای باطل ساختن این بدعت عثمانی ، فرمود : «مَن لم یستیقن أن واحدة من الوضوء تجزیه ، لم یُؤْجَرْ علی الثنتین» ؛ هر که یقین نکند که یک بار شستن اعضا در وضو ، او را بسنده است ، بر دو بار شستن پاداش دریافت نمیدارد .
2) 2 . مسند احمد 1 : 57 ، حدیث 399 ؛ مانند این حدیث در «سنن بیهقی 1 : 78 ، حدیث 376» آمده است ؛ صحیح مسلم 1 : 207 ، حدیث 230 (به اختصار) .
نبود ؟ آنان میگفتند : چرا .(1)
این حدیث اشاره دارد به اینکه بدعت سه بار شستن اعضا ، پیش از بدعتِ شستنِ پاها ، صورت گرفت و به منزله بسترسازی برای طرح آن به شمار میآمد . دلیل این سخن ، روایت دارقطنی است که این روایت را با همین سند میآورد ، لیکن به جای مسح پاها ، شستن پاها را ذکر میکند و مسح سر را بعد از شستن پاها میآورد (بنگرید به ، سنن دارقطنی 1 : 85 ، باب فی الحث علی المضمضه والإستنشاق ، حدیث 10) .
احمد ـ در مسندش ـ میآورد : برای ما حدیث کرد عبد اللّه [ گفت : ] برایم حدیث کرد پدرم [ گفت : ] برای ما حدیث کرد عبد اللّه بن ولید [ گفت : ] برای ما حدیث کرد سُفیان [ گفت : ] برایم حدیث کرد سالم ابو النَصْر ، از بُسْرِ بن سعید ، از عثمان ، که گفت : وی آب وضویی خواست و در «مقاعد» وضو گرفت ... سه بار سه بار وضو ساخت ، سپس به اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : آیا دیدید که رسول خدا همین کار را کرد ؟ گفتند : آری .(2)
مُتَّقی هندی ، از ابو النَضْر ، به دو طریق نقل میکند :
الف) عثمان سه بار سه بار وضو میگرفت ، سپس میگفت : شما را به خدا سوگند ، آیا میدانید که رسول خدا چونان که من وضو گرفتم ، وضو میساخت ؟ میگفتند : چرا .(3)
ب) به لفظِ دیگری آمده است :... عثمان به کسانی که در حضورش بودند ، میگفت : شما را به خدا سوگند ، آیا میدانید که رسول خدا چنان که من الآن وضو گرفتم ، وضو میساخت ؟ میگفتند : آری .
عثمان این کار را بدان خاطر انجام میداد ، که اخباری از وضوی اشخاصی به
گوشش رسیده بود .(1)
دارقُطنی ـ به سندش ـ از عَلْقَمه روایت کرده است که گفت : عثمان ، تنی چند از اصحاب پیامبر را فراخواند ، مشتی آب با دست راست بر دست چپ ریخت و آن را سه بار شست ، سپس سه بار مَضْمَضَه و سه بار استنشاق کرد و آن گاه سه بار صورتش را شست ، پس از آن دستانش را تا آرنج ، سه بار سه بار شست ، سپس سرش را مسح کشید و آن گاه پاهایش را مسح کشید و آن دو را پاکیزه ساخت ، سپس گفت : رسول خدا را دیدم که وضو ساخت ، مثل همین وضویی که شما دیدید من گرفتم ، آن گاه فرمود : هرکس وضو بگیرد و وضوی نیکویی سازد ، سپس دو رکعت نماز گزارد ، مانند روزی که از مادر زاده شده از گناهان پاک میشود .
آن گاه عثمان گفت : فلا نی ، آیا چنین نیست ؟ او گفت : چرا . پرسید : آی فلا نی ، آیا چنین نبود ؟ وی گفت : آری ... تا اینکه تنی چند از اصحاب پیامبر را شاهد گرفت و سپس گفت : سپاس خدای را که مرا بر این حدیث ، همراهی کردید .(2)
از این روایات ، میتوان نتیجه گرفت که «سه بار شستن» (در زمان عثمان) از موارد اختلاف میان مسلمانان بود ؛ زیرا خردمندانه نمینماید که عثمان گروهی از صحابه را بر این کار ، شاهد بگیرد و تا این حد ذهن آنها را بر آن توجه دهد ؛ چنان که در روایتِ احمد ملاحظه میشود که وی گروهی از صحابه را در «باب المقاعد» شاهد گرفت ، یا شماری از صحابه را جدا جدا گواه خواست (که در روایت دارقُطنی هست و دیگر روایاتی که از چیز بی نام و نشانی پرده بر میدارد) بی آنکه در ورای این مسئله «اشهاد»
1) 1 . کنز العمال 9 : 195 ، حدیث 26907 ؛ مسند الحارث 1 : 212 ، باب ما جاء فی الوضوء وفضله ، حدیث 74 ؛ مسند اَبی یعلی 2 : 8 ، حدیث 633 .
2) 2 . سنن دارقطنی 1 : 85 ، باب ما روی فی الحث علی المضمضه و ... ، حدیث 9 ؛ کنز العمال 9 : 192 ، حدیث 26883 ؛ در این مأخذ ، به جای متن دارقطنی ، آمده است : «ثمّ مسح برأسه ، ثمّ غسل رجلیه» ؛ سپس سرش را مسح کشید و پس از آن ، پاهایش را شست .
(گواه گرفتن) حقیقتی نهفته باشد .
محل اختلاف میان عثمان و دیگران ، واضح و روشن است . اگر همه مسلمانان با هم اتفاق نظر داشتند که شیوه وضوی عثمان ، سنت است ، وی نیازی نداشت تا صحابه را شاهد بگیرد .
اما مورد دوم اختلاف (که از متون و روایات نیز به دست میآید) تأکید عثمان بر شستن پاها به جای مسح است که صحابه آن را از پیامبر به خاطر داشتند (چنان که در حدیث ابی عَلْقَمه و دیگر روایات دیده میشود) .
عثمان تعبیرهای «اِسباغ» (وضوی کامل) و «اِحسان» (وضوی نیکو) را که در سخنان پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمده است ، به کار میگرفت و مفهوم خاصی بر آنها میافکند ، سپس از این خواستگاه ، برای نهادینه کردن دیدگاهش بهره میجست و میکوشید با این دو مفهوم ، دیگران را قانع سازد و این دو را تفسیری برای شستن پاها و سه بار شستنِ اعضا قرار دهد .
در صحیح مسلم میخوانیم : برای ما حدیث کرد زُهَیر بن حَرْب [ گفت : ] برای ما حدیث کرد یعقوب بن ابراهیم [ گفت : ] برای ما حدیث کرد پدرم ، از صالح که ابن شهاب گفت :... لیکن عُرْوَه از حُمران حدیث میکند که گفت :... آن گاه که عثمان وضو گرفت ، گفت : به خدا سوگند ، حدیثی برایتان بخوانم که اگر آیهای در قرآن نبود ، به آن لب نمیجنباندم ؛ شنیدم که پیامبر صلیاللهعلیهوآله میفرمود : شخصی که وضویی نیکو سازد ، سپس نماز گزارد ، گناهان میان آن و نمازی که در پی میخواند ، آمرزیده میشود .
عُرْوَه میگوید : آن آیه ، این است : « إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مَا أَنزَلْنَا مِنَ الْبَیِّنَاتِ وَالْهُدَی مِن بَعْدِ مَا بَیَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِی الْکِتَابِ أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَیَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ » ؛(1)کسانی که
1) 1 . سوره بقره (2) آیه 159 .
نشانههای روشن و هدایتی را که پس از تبیین برای مردم ، در کتاب نازل کردیم ، کتمان سازند ، خدا آنها را لَعن کند و لعنت کنندگان هم بر آنان نفرین فرستند .
آیا روایتی مانند این ، نیازمند چنین سوگندهای شدید («واللّه لأُحَدِّثَنَّکم» ؛ به خدا سوگند حدیثی را برایتان باز گویم ، «واللّه لولا آیة» ؛ به خدا قسم ، اگر آیهای در کتاب خدا نبود) است با اینکه مسلمانان بر صدور آن از پیامبر صلیاللهعلیهوآله متفقاند و صحابه آن را نقل کردهاند .
روایتِ «احسان الوضوء» (وضوی نیکو ساختن) از اَنس(1)و عُمَر (و اشخاصِ فراوان دیگر) از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل شده است ، و از احادیثی است که هیچ کس در آن اختلاف ندارد .
از عُمَر ـ به طور ویژه ـ رسیده است : «... هرکه وضو بگیرد و آن را نیکو به جا آورد» ،(2)«هیچ کس نیست که وضو سازد و وضوی نیکو بگیرد ، سپس بگوید ...» ،(3)«پیامبر صلیاللهعلیهوآله مردی را دید که وضو ساخت و به جای ناخنهای پایش آب نرساند ، آن حضرت از وی خواست که باز گردد و وضویش را نیکو انجام دهد» .(4)
پیداست که این روایات عُمَر ، پیش از تحدیث عثمان است .
اگر چنین است ، انگیزه این سوگندهای شدید از سوی عثمان برای چیست ؟ و گواهی گرفتن صحابه و نقل این احادیث ، بر چه چیز دلالت میکند ؟!
1) 1 . به عنوان نمونه ، بنگرید به حدیث ابن ماجه از انس ، از پیامبر صلیاللهعلیهوآله که فرمود : هر که وضو بگیرد و آن را نیکو انجام دهد ، سپس سه بار شهادت به توحید را بر زبان آورد ... (سنن ابن ماجه 1 : 159 ، حدیث 469) .
2) 2 . سنن دارِمی 1 : 96 ، حدیث 716 ؛ سنن نسائی 1 : 92 ، حدیث 148 .
3) 3 . سنن اَبی داود 1 : 43 ، حدیث 169 ؛ سنن ابن ماجه 1 : 159 ، حدیث 470 ؛ و بنگرید به ، صحیح مسلم 1 : 209 ، حدیث 234 .
4) 4 . تفسیر ابن کثیر 2 : 28 سورة المائدة ؛ سنن بیهقی 1 : 97 ، حدیث 121 ، و صفحه 83 ، حدیث 398 .
در این باره ، احادیثی در صحیح مسلم (و همچنین در موطأ مالک) به سه طریق روایت شده است . از ابی عبد اللّه سالم رسیده است که گفت : بر عایشه ـ همسر پیامبر ـ روزی که سعد بن اَبی وقّاص درگذشت ، درآمدم ، عبد الرّحمان ابن اَبی بکر آنجا آمد ، نزد عایشه وضو گرفت . عایشه گفت : ای عبد الرَّحمان ، وضو را کامل به جا آور ؛ چرا که از پیامبر شنیدم که میفرمود : «ویلٌ للأعقاب مِنَ النّار» ؛ وای بر پاشنهها از آتش !(1)
عایشه ـ در خطاب به برادرش ـ میخواست از جمله «اَسْبِغِ الوضوء» (وضو را کامل به جا آور) و همچنین در نقل سخن پیامبر «ویلٌ للأعقاب» (وای بر پاشنهها) لزوم شستن پاها را استفاده کند .
میپرسیم : چه اندازه این دو نص ، مقصود عایشه را گویاست ؟
چرا اینان در لزوم شستن پاها و سه بار شستن اندامهای وضو ، بر مفاهیمی مثلِ «اَسبغوا» (وضو را کامل سازید) و «اَحْسِنوا» (وضویی نیکو بگیرید) و «ویلٌ للأعقاب» (وای از پاشنهها) استناد میکنند و بیشتر احادیث باب «غسل الرجلین» (شستن پاها) در صحاح و مسانید و استدلالی که در آنها به آن شده ، نقل «ویلٌ للأعقاب» است و از وصف وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله در آن خبری نیست ؟! این روند چه معنایی میدهد و بر چه چیز دلالت میکند ؟!
در کتابهای صحاح ، روایات فراوانی درباره محبوبیت «اسباغ الوضوء» (وضوی کامل ساختن) از اشخاص زیر نقل شده است :
علی بن ابی طالب .
عُمَر بن خطّاب .
ابو هُرَیْرَه .
1) 1 . صحیح مسلم 1 : 213 ، حدیث 240 ؛ موطأ مالک 1 : 19 ، حدیث 35 ؛ مسند احمد 6 : 40 ، حدیث 24169 ، از ابی سلمة .
اَنس بن مالک .
ابن عباس .
ابو مالک اشعری .
ابو سعید .
ثَوبان .
لَقِیْطِ بن صَبْرَه .
و دیگر اشخاص .
لیکن هیچ کدام اینها ، کسی را بر صدور این اخبار از پیامبر صلیاللهعلیهوآله شاهد نگرفتند و نیازمند قسم و سوگندهای شدید ، نشدند (چنان که عثمان این کار را میکند) .
در پرتو آنچه گذشت ، روشن شد که عثمان در ورای تأکید بر دو جمله «أَحْسَنَ الوضوء» (وضویی نیکو سازد) و «أَسْبَغَ الوضوء» (وضوی کامل به جا آورد) میخواست چیزی را که در ذهنش جولان داشت ، پاس دهد و آن را به دیگران برساند ؛ زیرا شاهد گرفتن صحابه بر احادیثی که میان مسلمانان مُسلّم است ، نیازمند سوگندهای غلیظ و شدید نمیباشد .
تأکید عثمان ، امری را در خود نهفته داشت ؛ وی میکوشید مفاهیم ثابت نزد مسلمانان را به کار گیرد و از این سکو ، نگرش جدیدش را استوار سازد و با این ترفند ، مردم را سوی خود بکشاند ؛ چرا که عبارت «أَحْسَنَ الوضوء» یا «أسبَغَ الوضوء» (از نگاهی) به فزونی قداست رهنمون است و مسح (مانند شستن) این قدسیت را گویا نمیباشد .
اینجاست که معنای تأکید امام علی علیهالسلام را در ردّ رأی گرایی و قیاس ، میفهمیم و به بیانِ آشکار آن حضرت پی میبریم که احکام شرعی ، برگرفته از کتاب و سنتاند و باید
به نص تن دهند (نه رأی) .
از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت شده که فرمود :
تَعْمَلُ هذه الأُمَّةُ بُرْهَة بکتاب اللّه ، ثُمَّ تَعْمَلُ بُرهة بسنّة رسول اللّه ، ثمّ تَعْمَلُ بالرَّأْی ؛ فإذا عَمِلُوا بالرَّأْی فَقَد ضَلُّوا وَأَضَلُّوا ؛(1)
این امت ، در برههای به قرآن عمل کنند و در برههای دیگر به سنت پیامبر ، سپس به رأی گرایش یابند ؛ آن گاه که به رأی عمل کنند ، خودشان گمراه شوند و دیگران را نیز گمراه سازند .
بدین ترتیب ، رازِ نهی پیامبر را از رأی گرایی ، دریافتیم و به منع امام علی علیهالسلام و امامان از نسل آن حضرت از اخذ به رأی ، پی بردیم . به خواست خدا ، در دو دوره اموی و عباسی ، آگاهیهای بیشتری را ارائه خواهیم داد .
میتوانیم اختلاف میان عثمان و صحابه را که در ماجرای وضو ، با او درافتادند ، به دو مورد زیر مشخص سازیم :
1 . دفعات شستن ؛ زیرا عثمان ، به جای دو بار شستن ، بر سه بار شستن اصرار داشت و صحابه را بر این کار شاهد میگرفت .
2 . شستن پاها به جای مسحِ آن ، و شاهد گرفتن صحابه بر این عمل (چنان که در روایت ابو عَلْقَمه هست) .
شاهد گرفتن صحابه بر سه بار شستن اعضا و شست و شوی پاها ، کانون اختلاف عثمان با مردم به شمار میآید ؛ زیرا عثمان بر این دو مفهوم ، اِصرار داشت . از این رو میتوانیم دو نکته زیرا را بیرون کشیم :
الف) مفهوم وضوی ثلاثی غَسْلی ، برای اشاره به وضوی عثمان .
ب) از مفهومِ مخالفِ نکته فوق ، اصطلاح وضوی ثُنائی مسحی را انتزاع کنیم تا
1) 1 . کنز العمّال 1 : 103 ، حدیث 915 .
اشارهای باشد به وضوی مردمانی که از پیامبر حدیث میکردند و مخالف وضوی عثمان بودند .
باری ، عثمان با آوردن «وضوی ثلاثی غَسْلی» به جای «وضوی ثنایی مَسْحی» ، اَبعاد مکتب وضویی جدیدی را ـ در قبال سنت پیامبر صلیاللهعلیهوآله ـ ترسیم کرد و عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص ، ادعای عثمان را با آنچه در کتابهای یهود دید ، تقویت نمود .
این وضو [ که بر شستن پاها تأکید میورزد ] امروزه ، با آنچه در تورات (کتاب خروج ، فصل40 ، آیه 31)(1)
در این مأخذ ، آمده است : «و حوض را در میان چادرِ جماعت و مذبح قرار داد و آب را جهتِ شست و شو ، بر آن ریخت ؛ و موسی و هارون و پسرانش ، دستها و پایهای ایشان را در آن میشستند» (م) .
آمده است ، سازگاری دارد .ما در بحث لغوی ، با این نصوص و امثال آنها (مانند احادیث «اَحسنوا الوضوء» و «اَسبغوا الوضوء») درنگی خواهیم داشت و انگیزه این خط مشی عثمان و حکومت اموی را شرح میدهیم و میزان استفاده آنها را از این دو اصطلاح (و دیگر ادله تقویت کننده) روشن میسازیم و از نقش آنها در ترویج این مفاهیم ، در راستای استوار ساختن وضوی عثمان پرده بر میداریم .
1) 1 . بنگرید به ، کتاب مقدس (عهد عتیق و عهد جدید) : 183 (ترجمه فاضل خان همدانی ، انتشارات اَساطیر ، چاپ سوم ، 1388) .
وضو در دوران اموی (40 ـ 132ه)
وضو در دوران عباسی اول (132 ـ 232ه)
پیش از پرداختن به مطالب بخش دوم ، لازم است عواملی که دوران اُمَوی و عباسی را از دورههای پیشین متمایز میسازد ، یادآور شویم . این عوامل ، امور ذیلاند :
1 . قداستِ خلافت در این دوران فرو پاشید ، و هالهای از قدسیت که در صدر اول بر خلیفه افکنده میشد ، از میان رفت .
2 . بسیاری از صحابهای که در دوره اُمَویان میزیستند ، از متأخران صحابه بودند ؛ و بیشتر آنها به کاروانِ خلفای سیاسی پیوستند .
3 . در صدر اسلام ، خلیفه میکوشید ظواهر اسلامی را حفظ کند ، در حالی که در این دوران «هدف» استوار سازی حکومت بود و خلافت ، تنها یک منصب سیاسی به شمار میآمد .
4 . به جهت شمار اندک صحابه ، احتمال تغییر در دین ، دور از ذهن نمینمود .
5 . در این دوران ، اموری اصالت یافت که در شریعت اسلام ، اصالت نداشت .
این عوامل ، دست به دست هم دادند و جامعه و افکاری را شکل دادند که با دورانِ خلفای راشدین ، تفاوت جوهری داشت . به همین خاطر ، ما این دوران را جداگانه آوردیم تا بتوان به طور گستردهتر به وارسی آن پرداخت .
بنی امیه با این ترفند که عثمان مظلوم کشته شد ـ و به بهانه خون خواهی او ـ حکومت را به دست گرفتند و فضائل او را نشر دادند و در برابر مخالفانِ عثمان ایستادند و منزلتِ آنان را فرو کاستند و از این رهگذر ، پایبندی به فقه عثمان و انتشار دیدگاههای او را به میان کشیدند علی رغم آنکه بعضی از آنها با آیات گویای قرآن و سنت پیامبر صلیاللهعلیهوآله مخالفت داشت .
برای بار سوم تأکید میکنیم که ما گاه بعضی از روایات را (مانند تمام خواندنِ نماز در «مِنی» از سوی عثمان) به جهت رویکردهای ویژهای ، تکرار میکنیم ؛ زیرا این پژوهش بر بیان ملابساتِ احکام ، مبتنی است ؛ گاه روایتِ اتمام نماز عثمان را میآوریم تا بدعتهای عثمان را بنمایانیم و بیان داریم که وی به اموری دست یازید که در عهد عُمَر و ابوبکر ، سابقه نداشت ، و گاه همین خبر را میآوریم تا اَسامی مخالفان عمده عثمان را از آن بیرون کشیم ، و بار دیگر این خبر را مطرح میسازیم تا ثابت کنیم که چگونه امویان در راستای تحکیم فقه عثمان و شیوه و مکتب او ، گام بر میداشتند .
از این رو ، در هر بار تکرار این متون ، هدف و مقصدی منظور است و نتیجه خاص خودش را در پی دارد .
اکنون قصد داریم از زاویه پذیرش فقه عثمان و آرای او ، بعضی از روایات را مطرح سازیم و به آنها استشهاد کنیم .
احمد ـ به سند خویش ـ از عباد بن عبد اللّه بن زُبیر ، از پدرش نقل کرده است که گفت : چون معاویه با قصد حج به مکه آمد ، همراهش شدیم . نماز ظهر را با ما دو رکعت خواند ، سپس به «دار النَدْوَه» بازگشت .
راوی میگوید : عثمان ، هرگاه به مکه میآمد ، نماز ظهر و عصر و عشا را تمام (چهار رکعت) میگزارد و آن گاه که سوی «مِنی» و «عَرَفات» بیرون میآمد ، این نمازها را شکسته میخواند و هنگامی که از حج فارغ میشد و در «مِنی» اقامت میگزید ، نمازها را تمام میگزارد تا اینکه از مکه خارج میگشت .
چون معاویه ، نماز ظهر را دو رکعت خواند ، مروان بن حکم و عَمْرو بن عثمان ، برخاستند و گفتند : بر پسر عمویت عیبی گرفتی که کسی به این زشتی به شخصیتِ او صدمه نزد ! معاویه پرسید : کدام عیب ؟ گفتند : مگر نمیدانی که او در مکه نماز را تمام میخواند ؟ معاویه گفت : وای بر شما ! من با پیامبر و با ابوبکر و عُمَر ، همین گونه نماز خواندم که دیدید ، از پیش خود کاری نکردم ! آن دو گفتند : پسر عمویت نماز را در مکه تمام میخواند و مخالفتِ تو با نماز وی ، لکه ننگی برای اوست !
راوی میگوید : [ در پی این ماجرا ] معاویه سوی «مِنی» رهسپار شد و نماز را ـ در آنجا ـ با ما چهار رکعت گزارد .(1)
عبد الرزاق در المُصَنَّف از ابن عباس روایت میکند که گفت : رسول خدا و ابوبکر و عُمَر نماز[ های چهار رکعتی ] را [ در «منی» ] دو رکعت میگزاردند . عثمان نیز در دو سوّم یا در بخشی از حکومتش همین رویَّه را داشت ، سپس آنها را چهار رکعت خواند و
1) 1 . مسند احمد 4 : 94 ، حدیث 16903 ؛ مجمع الزوائد 2 : 156 ـ 157 . هیثمی بعد از نقل این روایت مینویسد : احمد آن را روایت کرده و رجال آن ثقهاند ؛ طبرانی ، بخشی از این روایت را در «المعجم الکبیر» آورده است .
پس از وی ، بنی امیه ، سیره او را در پیش گرفتند .(1)
معاویه از نماز عثمان بی خبر نبود ، لیکن زیرکانه میخواست بداند تا چه اندازه دیدگاه عثمان در میان مردم (و به ویژه نزد خویشاوندان و نزدیکانش) نفوذ دارد .
ابن مُنذِر ، از قاسم بن محمّد روایت میکند که یکی از قبایل عرب از معاویه درباره دو خواهر پرسیدند که به ملک شخصی در میآیند ، آیا وی میتواند با هر دو همبستر شود ؟ معاویه گفت : این کار اشکالی ندارد .
این سخن را نُعمان بن بشیر شنید ، به معاویه گفت : تو به فلان مسئله ، فلان فتوا را دادی ؟! پاسخ داد : آری .
نعمان پرسید : اگر شخصی خواهر کنیزش نزدش باشد آیا میتواند [ او را به عقدش درآورد و ] با او آمیزش جنسی کند ؟
معاویه گفت : هان ! به خدا سوگند ، بسی دوست میداشتم [ پیش از این ] این حکم را در مییافتم ؛ به آنان بگو : از این کار بپرهیزند ، چرا که این کار برایشان شایسته نیست . سپس گفت : حرمت ازدواج با دو خواهر ، به خاطر خویشاوندی است ، خواه دو خواهر آزاد باشند یا کنیز .(2)
معاویه با این فتوا ، فقه عثمان را پیروید ؛ زیرا درگذشته عثمان بدان فتوا داده بود .
مالک در المُوَطَّأ از ابن شهاب ، از قُبَیْصَة بن ذُؤَیب ، روایت میکند که شخصی از عثمان درباره دو خواهر پرسید که به ملک انسان در میآیند ، آیا میتواند با آن دو همبستر شود ؟ عثمان گفت : یک آیه آن را حلال ساخت و آیه دیگر حرمتش را بیان داشت ، امّا من این کار را دوست نمیدارم .
آن شخص از پیش عثمان بیرون آمد ، یکی از اصحاب پیامبر را دید و مسئله را از او پرسید ، وی گفت : اگر در حکومت دست داشتم ، سپس کسی را مییافتم که به این کار دست مییازید ، کیفرش میدادم .
ابن شهاب میگوید : باورم این است که این صحابی ، علی بن ابی طالب بود .(1)
طَبَرانی ، از ابو هُرَیْرَه و ابن اَبی شَیْبَه ، از سعید بن مُسَیَّب ، روایت میکند که : نخستین کسی که تکبیر را ترک کرد ، معاویه است .(2)
در الوسائل فی مسامرة الأوائل آمده است : اول کسی که تکبیرها را کاست ، معاویه میباشد ؛ وی هنگامی که میگفت : «سَمِعَ اللّهُ لمن حَمِدَه» (خدا صدای کسانی که او را بستایند میشنود) به سجده میرفت و تکبیر نمیگفت .(3)
ابن ابی شَیْبَه از ابراهیم نقل میکند که گفت : نخستین کسی که از تکبیرها کاست ، زیاد است .(4)
ابن حَجَر عسْقَلا نی در فتح الباری میان این اقوال گرد میآورد و میگوید : این سخن ، با گفته پیشین ناسازگاری ندارد ؛ زیرا زیاد ، به جهت ترک معاویه ، آن را نیاورد و معاویه ، به خاطر ترک عثمان ، آن را ترک کرد .(5)
از مُطَرِّف بن عبد اللّه ، رسیده که گفت : پشت سر علی بن ابی طالب رضیاللهعنه من و عِمران بن حُصَین ، نماز گزاردیم . وی هرگاه به سجده میرفت ، تکبیر میگفت و هرگاه
1) 1 . الموطأ 2 : 538 ، حدیث 1122 ؛ مصنّف عبد الرزاق 7 : 189 ، حدیث 12728 .
2) 2 . بنگرید به ، فتح الباری 2 : 270 ، حدیث 751 ؛ تاریخ دمشق 59 : 203 ، ترجمه 7510 ؛ تاریخ الخلفاء : 200 .
3) 3 . الوسائل فی مسامرة الأوائل : 38 ، رقم 94 .
4) 4 . مصنف ابن ابی شیبه 1 : 218 ، حدیث 2500 و جلد 7 : 248 ، حدیث 35742 .
5) 5 . فتح الباری 2 : 270 ، حدیث 751 .
سر از سجده برمیداشت ، تکبیر میگفت و آن گاه که پس از دو رکعت [ تشهد میخواند و ] بر میخاست ، تکبیر میگفت .
چون نماز پایان یافت ، عُمران بن حُصَین دستم را گرفت و گفت : «این نماز ، مرا به یاد نماز محمد انداخت» یا گفت : «اکنون ، محمد با ما نماز گزارْد» .(1)
در حدیث دیگر از مُطَرِّف بن شِخِّیر از عِمران نقل شده که گفت : پشت سر علی ، نمازی خواندم که مرا به یاد نمازی انداخت که با پیامبر و ابوبکر و عُمَر گزاردم . میگوید : برخاستم و با او نماز خواندم ؛ او هرگاه به سجده میرفت و هرگاه سر از رکوع بلند میکرد ، تکبیر میگفت .
پرسیدم : ای ابو نجید ، نخستین بار چه کسی آن را ترک کرد ؟
پاسخ داد : عثمان ، هنگامی که پیر شد و صدایش ضعیف گشت ، تکبیر را وانهاد .(2)
شافعی در کتاب الأُمّ از طریق اَنس بن مالک روایت کرده است که گفت : معاویه در مدینه نماز گزارْد و قرائت را به جَهْر خواند ؛ «بسم اللّه الرحمن الرّحیم» را برای «اُمّ القرآن» (سوره حمد) آورد ، و برای سوره بعد آن نخواند تا آن سوره پایان یافت . هنگامی که خم میشد [ و به سجده میرفت ] تکبیر نمیگفت [ این کار را ادامه داد ] تا نمازش تمام شد .
چون نماز را سلام داد ، مهاجرانی که صدایش را شنیدند ، از هر سو ندا میدادند : ای معاویه ، از نماز دزدیدی یا فراموش کردی ؟!
بعد از آن ، هرگاه معاویه نماز میگزارد ، «بسم اللّه» را برای سوره بعد از فاتحه ،
میآورد و آن گاه که به سجده میرفت ، تکبیر میگفت .(1)
شافعی این حدیث را از طریق عُبَید بن رِفاعه نیز میآورد ؛(2)و صاحب الانتصار آن را از طریق انس بن مالک (چنان که در البحر الزخار هست) روایت میکند .
بدین ترتیب ، دریافتیم که معاویه ، فقه عثمان را پذیرا شد و در ترک تکبیر مستحب و در جمع میان دو خواهر ـ به مِلْک ـ و در عدم قرائت بسمله برای سوره ، به عثمان اقتدا کرد .
نسائی و بَیْهقی در سُنَن خود از سعید بن جُبَیر ، نقل کردهاند که ابن عباس در «عرفه» بود . پرسید : ای سعید ، چرا صدای لَبَّیک مردم را نمیشنوم ؟! گفتم : از معاویه میترسند .
ابن عباس از خیمهاش بیرون آمد و فریاد زد : «لَبَّیک اللهُمَّ لَبَّیک» (خدایا آمدم ، گوش بفرمانم) هر چند بینی معاویه به خاک مالیده شود ؛ پروردگارا ، بر اینان لعنت فرست ، از سر کینه با علی ، سنت را وانهادند .(3)
سِندی در حاشیه بر سنن نسائی ، مینگارد :
«مِن بُغْض عَلیّ» ؛ یعنی به خاطر دشمنی با او ، یعنی علی به سنتها پایبند بود ، اینان به خاطر کینه توزی با علی ، سنتها را رها کردند .(4)
1) 1 . الأم 1 : 108 . عبد الرزّاق و ابن حِبّان ، این حدیث را از طریق عبد اللّه بن ابی بکر بن حَفْص بن عُمَر بن سعد ، از معاویه ، آوردهاند ؛ بنگرید به ، مصنّف عبد الرزّاق 2 : 92 ، حدیث 2618 ؛ کنز العمّال 8 : 58 ، حدیث 22182 ؛ ثقات ابن حِبّان 5 : 50 ، ترجمه 3803 ؛ نیز بنگرید به ، التدوین فی اخبار قزوین 1 : 154 .
2) 2 . الأم 1 : 108 .
3) 3 . سنن نسائی 5 : 253 ، حدیث 3006 ؛ سنن بیهقی 5 : 113 ، حدیث 9230 ؛ صحیح ابن خُزَیمه 4 : 260 ، حدیث 2830 .
4) 4 . حاشیه سندی 5 : 253 ، حدیث 3006 .
ابن ابی شَیْبَه ، میآورد : رسول خدا تا هنگامِ «رَمْی جمره»(1)لبَّیک میگفت ، و ابوبکر و عُمَر هم ، همین کار را میکردند .(2)
وی ، در میان پیروان این سنت ، عثمان را نام نمیبرد .
از عبد الرَّحمان بن یزید ، نقل شده که گفت : عبد اللّه بن مسعود ، هنگامی که از مَشْعَر سوی «مِنی» آمد ، ندای لبیک سر داد . به او گفتند : این چه کاری است ؟ (و در عبارت مسلم آمده است ، که گفتند : این ، عرب بیابانی است ؟!) ابن مسعود گفت : آیا مردم فراموش کردند یا گمراه شدند ؟ از کسی که بر او سوره بقره نازل شد ، شنیدم که در این مکان میفرمود : «لَبَّیک اللَّهُمَّ لَبّیک» ؛ بارالها ، آمدم و دعوتت را اجابت کردم .(3)
این دو روایت اخیر ، رهنمون است بر اینکه عثمان ، تلبیه را بر نمیتافت ، و مردم را بر ترکِ آن عادت داد تا آنجا که این کار را جزو دین نمیشمردند .
چنان که از روایت نخست به دست آمد ، معاویه ، روش عثمان را در پیش گرفت .
اینها نمونههای ناچیزی از نصوص فراوان پراکنده در کتابهایند و بر التزام معاویه به مکتب عثمان دلالت دارند و گویای آناند که معاویه میکوشید فقه عثمان و آرای او را بر کرسی نشاند .
اکنون میپرسیم :
با توجه به پذیرش مکتب فقهی عثمان از سوی معاویه ، آیا معقول مینماید که او وضوی عثمان را در پیش نگیرد ؟
نقل این همه فضیلت برای عثمان ، برای چیست ؟ آیا مقدمهای برای گرایش به مکتب فقهی عثمان و عمل بر اساس آن نیست ؟
چگونه ممکن است معاویه فقه عثمان را واگذارد (در حالی که او را خلیفه مظلوم
اموی میداند !!) و اجازه دهد که فقه مخالفان عثمان و خودش ، انتشار یابد ؟
در بحثهای آینده ، درخواهیم یافت که معاویه ، رویکرد وضویی عثمان را توسعه داد و شستن پاها را به شستن سر ـ نیز ـ کشاند . وی برای سر ، آب جدیدی را برمیگرفت و بر آن چنان میریخت که از دو طرف سر ، قطرات آب جاری میشد .
ما قصد پرداختن به این بحث را نداریم که : آیا عثمان در میان امویان اثر نهاد یا خود از آنها اثر پذیرفت ، آنچه مورد تأکید ماست وجود وحدت فکری و هدف یکسان و آمیختگی و نزدیکی اندیشهها میان عثمان و قبیلهاش میباشد ؛ هر دو ، خط مشی واحدی دارند و در پی یک هدفاند .
از آنجا که امام علی علیهالسلام یکی از کسانی بود که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله درباره وضو حدیث نقل میکرد ، طبیعی مینمود که حکومت امویان ، به شدت با این مُحَدِّثان برخورد کند ؛ زیرا سیاست آنها (چنان که گفتیم) بر دو پایه تکیه داشت :
1 . پذیرش فقه عثمان و نشر فضایل او .
2 . مخالفت با مکتب امام علی علیهالسلام و بینش فقهی و دیدگاههای آن حضرت .
ما در بعضی از کتابهایمان ، به تفصیل این موضوع را آوردهایم با تأکید بر اینکه بنی اُمیه ـ حتّی در صدر اسلام ـ در طرف مقابل بنی هاشم قرار داشتند ؛ زیرا آنان در کنار مشرکان پایدار ماندند ، اما بنی هاشم ـ در جاهلیت و اسلام ـ از پیامبر صلیاللهعلیهوآله جدا نشدند .
در جلد دوم این پژوهش ، این موضوع را ثابت خواهیم کرد ؛ آنجا که اسامی بیشتر طرف دارانِ وضوی غَسْلی را بیاوریم که همه قُریشی نَسَب و ساکن بصرهاند و بخش بزرگی از آنها از موالیانِ ابوبکر ، عُمَر ، آل اَبی لَهَب ، آل طَلْحه ، و از هوادارانِ ثقیف ، مراد ، عبس ، بنی اُمَیه ، معاویه و ... به شمار میآیند .
بیشتر روایاتِ عثمان را (که نزد اهل سنت ، صحیح است) عطاء بن یزید لَیْثی شامی (شخصی که گمنام و ناشناخته است) از محمّد بن مسلم (معروف به ابن شهاب زُهْری
قرشی) روایت میکند . این امر ، وجود مجموعهای را گویاست که وظیفه نشر وضوی عثمان بر دوش آنها گذاشته شد .
از ویژگیهای روشِ پژوهشی نگارنده ، اشاره به این امور ، همراه با ارائه ادله فقهی و حدیثی و قرآنی است تا خواننده ملابسات این امور را بشناسد و بر مباحث پیرامونی آنها احاطه یابد و نگاهش جامع نگرانه باشد و در چارچوبی تنگ و خاص ، محدود نماند .
در صحیح بخاری آمده است : رسول خدا ـ در جنگ خیبر ـ سهم «ذی القربی» (خویشاوندان پیامبر) را در بنی هاشم و عبد المُطَّلب ، قرار داد . عثمان و جُبَیر بن مُطْعِم ، بر حکم پیامبر صلیاللهعلیهوآله اعتراض کردند ، آن حضرت فرمود :
إنّا بنو هاشم و بنو عَبْد المُطَّلب ، شیءٌ واحد ؛(1)
ما ـ فرزندان هاشم و پسران عبد المُطَّلِب ـ یکی هستیم .
در روایتِ نسائی است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود :
إنَّهم لَمْ یُفارِقُونی فی جاهلیّة ولا إسلام ، وإنّما نَحنُ وهُمْ ، شیءٌ واحد (وشَبَّکَ بینَ أصابِعه) ؛(2)
آنان در دوران جاهلیت و اسلام از ما جدا نشدند (و انگشتان را در هم فرو بُرد) [ و با اشاره به آنها فرمود : ] ما و آنها یکی هستیم .
در این متون ، گوشه زدن به بنی امیه ، و ستایش بنی هاشم و عبد المطّلب نهفته است ؛ زیرا آنان بارِ رسالت را بر دوش کشیدند و با پیامبر صلیاللهعلیهوآله در «شِعْب اَبی طالب» ماندند و با همه توانشان از آن حضرت دفاع کردند و مانند دیگران نبودند که با ناخرسندی به اسلام درآیند .
از اهداف مهم این پژوهش ، روشن ساختن نقش اهل بیت علیهمالسلام و پایداری آنها بر روش صحیح وضو و دیگر مفردات سنتِ پیامبر صلیاللهعلیهوآله میباشد ، با وجود همه ستمها و زورگوییهایی که از سوی حاکمان اموی و عباسی ، به جان پذیرفتند .
اکنون بعضی از خط مشیها و نقشههایی را میآوریم که امویان علیه مکتب امام علی علیهالسلام در پیش گرفتند و با سیره آن حضرت درافتادند .
یک : تشکیک در احادیثی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله در حق امام علیهالسلام فرمود ، و جعل روایاتِ مشابه آن در حق بعضی از صحابه .
در نامه معاویه ، به کارگزارانش آمده است :
پیروان عثمان و دوستداران و ولایت مدارانش و آنان که فضایل و مناقب او را روایت میکنند (و در پیش شما به سر میبرند) دریابید ، به مجالس آنان بروید و آنان را به خود نزدیک سازید و گرامی بدارید و آنچه را هریک از آنها روایت میکند (به همراه نام و نام پدر و عشیرهاش) برایم بفرستید .(1)
و چون این کار رواج یافت و حدیث درباره عثمان فراوان گشت ، معاویه به کارگزارانش نوشت :
هنگامی که این نامهام به دستتان رسید ... مردم را به روایت درباره فضایل صحابه و خلفای نخستین ، فراخوانید و هیچ خبری را که یکی از مسلمانان درباره ابوتراب روایت میکند ، وانگذارید جز اینکه خبر مناقض آن را درباره صحابه بیاورید ؛ چرا که این کار برایم دوست داشتنیتر است و چشمم را روشنتر میسازد و حجت ابوتراب و شیعهاش را بیشتر در هم میکوبد و از
1) 1 . شرح نهج البلاغه 11 : 44 ، فی ذکر بعض ما منی به آل البیت ؛ احتجاج طبرسی 2 : 17 .
نقل مناقب عثمان و فضل او ، بر آنان گرانبارتر است .(1)
دو : تلاش برای نابود سازی هر فضیلت و امتیازی که امام علی علیهالسلام بر دیگر صحابه داشت و او را چون یک مسلمان عادی قلمداد کردن .
از ابن عُمَر روایت شده که گفت :
ما در زمان پیامبر ، هیچ کس را هم سنگ ابوبکر ، سپس عُمَر و آن گاه عثمان ، نمیدانستیم ؛ پس از آنها ، به دیگر اَصحاب نمیپرداختیم و میانشان فرق نمینهادیم .(2)
از محمّد بن حنفیّه (فرزند امام علی علیهالسلام ) روایت شده که گفت :
به پدرم گفتم : بهترین مردم بعد از پیامبر کیست ؟ فرمود : ابوبکر . پرسیدم : سپس که ؟ فرمود : عُمَر . ترسیدم که بعد از عُمَر بگوید «عثمان» [ از این رو پیش دستی کردم و ] گفتم : سپس شمایید ! فرمود : اما من ، یکی از مسلمانانم .(3)
با این روایتها ، قصد کنایه زدن به ابوبکر و عُمَر را نداریم ، بلکه آنها را بدان جهت آوردیم که بر خلاف متون ثابت و صحیح تاریخیاند . علی علیهالسلام هیچ کس را سزاوارتر از خود به خلافت نمیدید ؛ زیرا پیامبر صلیاللهعلیهوآله در «حجة الوداع» او را برگماشت و وصی (و جانشین) خویش ساخت .
نسبت به دیگر مسلمانان نخستین هم ، ماجرا به همین گونه است ؛ آنان درباره خلافت و برتری صحابه نسبت به هم ، نگرش ویژه خود را داشتند .
1) 1 . شرح نهج البلاغه 11 : 45 ، فی ذکر بعض ما منی به آل البیت .
2) 2 . صحیح بخاری 3 : 1352 ، حدیث 3494 ؛ البدایة والنهایة 7 : 206 ؛ الإجابة لإیراد ما استدرکته عایشه (زرکشی) 1 : 62 . زرکشی درباره این خبر مینویسد : ابن عبد البر در کتاب الصحابه ، صحت این خبر را انکار میکند .
3) 3 . صحیح بخاری 3 : 1342 ، حدیث 3468 ؛ سنن ابی داود 4 : 206 ، حدیث 4629 .
اگر این روایات صحیح میبود و همه ، آنها را میدانستند و بر ساخته گرایشهای طایفهای دانسته نمیشد ، چرا ابوبکر به ابو عُبَیده میگوید : «پیش آی [ و دستت را بده تا ] با تو بیعت کنم ؛ چرا که از پیامبر شنیدم تو امین این امتی»(1)و او را بر خود و بر عُمَر مقدم دارد . یا این سخن ابوبکر که میگوید : «بر شما ولایت یافتم و بهتر از شما نیستم» .(2)
آیا این فضیلتِ ابو عُبَیده ، برتریاش را بر ابوبکر دلالت ندارد ؟ یا خبر دوّم ، رهنمون به این حقیقت نیست که در میان امت ، بهتر از ابوبکر هست ؟
این سخن عُمَر ـ قبل از شورا ـ به چه معناست که میگوید : اگر ابو عُبَیْدة بن جَرّاح زنده بود ، او را جانشین خود میکردم و اگر پروردگارم از من میپرسید ، میگفتم : شنیدم پیامبرت میفرمود : «او امینِ این امت است» .
و اگر سالم (از موالیان ابو حُذَیفه) زنده بود ، او را به جانشینیام میگماشتم و آن گاه که خدا از من بازجویی میکرد ، میگفتم : شنیدم پیامبرت میفرمود : «سالم به شدت خدا را دوست میدارد» .(3)
و سخنان دیگری که عُمَر درباره علی و دیگران ، بر زبان آورد .
آیا این روایات دلالت ندارد که «ابو عُبَیده» و «سالم» و ... از عثمان برتر بودند ؟! اگر چنین است ، معنای این سخن ابن عُمَر چیست که میگوید : ما در زمان پیامبر کسی را هم طراز ابوبکر و ... قرار نمیدادیم ؟!
1) 1 . تاریخ اصبهان 2 : 137 ، رقم 1554 ؛ المستدرک علی الصحیحین 3 : 200 ، رقم 5164 ؛ تاریخ دمشق 25 : 463 ، ترجمه 3051 ؛ کنز العمال 5 : 237 ، حدیث 14052 (از ابن شاهین و ابوبکر شافعی در الغیلا نیات) .
2) 2 . الطبقات الکبری 3 : 182 (در این مأخذ ، به جای «أمرکم» ، «علیکم» آمده است) ؛ کتاب الأموال (ابو عبید) : 12 ، حدیث 8 ؛ مصنف عبد الرزاق 11 : 336 ، حدیث 20702 .
3) 3 . تاریخ طبری 3 : 292 ، احداث سنه 23ه ؛ تاریخ دمشق 58 : 404 ، ترجمه 3051 ؛ تاریخ الخلفاء 1 : 136 .
ابن عَوْف ـ در روز شورا ـ به چه منظور میگوید : ای مردم ، در پنهان و آشکار ، درباره امامتان پرس و جو کردم ، این دو شخص را از دست مدهید [ که کسی همتای آن دو نیست ] یا علی و یا عثمان .(1)
سپس در آغاز ، دست بیعت سوی علی علیهالسلام دراز میکند و او را بر عثمان مقدم میدارد .
این سخن عایشه به چه معناست که در پاسخ این سؤال که اگر پیامبر کسی را جانشین خود میساخت ، چه کسی را بر میگزید ؟ از ابوبکر و عُمَر نام بُرد و عثمان را ذکر نکرد بلکه ابو عُبَیده را بر او ترجیح داد .(2)
آیا این موضعگیریها ، امتیازاتی برای علی علیهالسلام و ابو عُبَیده و سالم نمیباشند ؟ و بیان نمیدارند که آنها برتر از عثماناند ؟
این سخن ابن عُمَر چه معنا میدهد که میگوید : «ما در زمان پیامبر کسی را هم شأن ابوبکر و ... نمیشمردیم» یا «میان دیگر اصحاب ، برتری و امتیازی قائل نبودیم» در حالی که در میان صحابه «العَشَرَة المُبَشَّرة» (ده نفری که مژده بهشت به آنها داده شد) وجود داشت ، کسانی که درباره جایگاه بلند و گران قدریشان ، نص صریح داریم ؟!
سه : جعل احادیثی درباره عدالت همه صحابه ، مانند این سخن از زبان پیامبر که «أَصحابی کَالنُّجُوم ، بِأَیِّهم اقْتَدَیْتُمْ اهْتَدَیْتُمْ»(3)(اصحابم چون ستارگاناند ، به هر کدامشان
1) 1 . تاریخ طبری 3 : 301 ، حوادث سنه 23ه ، قصّة الشوری ؛ تاریخ الإسلام 3 : 305 ، بقیّه حوادث سنه 24 ه (در این مأخذ ، به جای «عن إمامکم» ، «علی اَمانتکم» آمده است) .
2) 2 . صحیح مسلم 4 : 1856 ، حدیث 2385 ؛ الجمع بین الصحیحین 4 : 215 ، حدیث 4208 ؛ السنن الکبری (نسائی) 5 : 57 ، حدیث 8208 ؛ کنز العمال 13 : 110 ، حدیث 36751 .
3) 3 . خلاصة البدر المنیر 2 : 431 ، حدیث 2868 . میگوید : این حدیث را عبد بن حَمِید از ابن عُمَر روایت کرده و دیگران از عُمَر و ابو هُرَیره روایت کردهاند و سند همه آنها ضعیف است . بَزّار میگوید : نقل این کلام از پیامبر صحیح نمیباشد ، و ابن حزم میگوید : اما حدیث مذکور ، باطل و دروغ است ، ناپاکان آن را ساختهاند ؛ به جهت وجوه ضروری ، که یکی از آنها طریق نقل نادرست است (الإحکام 5 : 61) .
اقتدا کنید ، هدایت مییابید) و ... تا ابو سفیان ، مروان بن حکم ، حَکَم بن عاص ، مُعاویه ، عبد اللّه بن اَبی سَرْح ، وَلید بن عُقْبَه (و دیگران) را در رتبه امام علی علیهالسلام و حضرت فاطمه علیهاالسلام و ابن عباس و ابوذر و سلمان ، قرار دهند .
و این ترفند ، پس از آن صورت گرفت که از نابود سازی اسلام و ایستادگی در برابر فرزندانِ اسلام و اعتقادات مردم ، درماندند . آنان با طرح این نقشه (و دیگر سیاستها) میخواستند آنچه را درباره بنی امیه گفته شده و لعن و نفرینی را که نسبت به آنان بر زبان پیامبر جاری شده و در قرآن هست ، از بین ببرند .
و فراتر از این ، قصد داشتند ، سخنان این ناپاکان را از مصادر تشریع اسلامی قلمداد کنند تا با سخنان مقربانِ اصحاب پیامبر ، برابری و رقابت کند و همچون آنها مرجع مسلمانان برای دریافت معالم دین باشد .
از پیامبر صلیاللهعلیهوآله ثابت است که بزرگان و سرانِ بنی امیه را لعن میکرد و در قنوت نمازش بر آنان نفرین میفرستاد و میفرمود :
پروردگارا ، ابو سفیان را لعنت کن ، خدایا بر حارث بن هشام لعنت فرست ، بارالها ، سُهیل بن عَمْر را لعن کن ، خداوندا ، بر صَفوان بن اُمَیه نفرین فرست .(1)
آن گاه که ابو سفیان به همراه معاویه میآمد ، از پیامبر صلیاللهعلیهوآله متواتر است که فرمود :
اللّهمّ العَنِ التّابِعَ وَالمتبوع ؛(2)
پروردگارا پیروی کننده و پیروی شونده را لعنت کن .
و در حدیث دیگر است که یزید بن ابو سفیان به همراه آن دو بود ، پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود :
اللّهمّ العَن القائدَ والسّائقَ والرّاکب ؛(1)
خدایا ، جلودار و راننده و سواره را نفرین فرست .
این سخن پیامبر درباره مروان بن حَکَم و پدرش (طرد شده رسول خدا) مشهور است که فرمود :
الوَزَغُ بنُ الوَزَغ ، المَلْعُونُ بنُ المَلْعُون ؛(2)
وَزَغ ، فرزند وَزَغ ؛ ملعون ، پسر ملعون .
امویان ، در تلاش بودند مفهوم بعضی از احادیث نبوی (از جمله احادیث لعن) را تغییر دهند تا لعن شدگان را منزلتی بخشند که جز وارستگان به آن دست نمییابند و با این نقشه میخواستند در آنچه از پیامبر صادر شده ، تردید افکنند و لعن آن حضرت را ناشی از تعصّب قبیلهای بینگارند ؛ چنان که گویا آن حضرت به هیچ اصل ثابتی در زندگی پایبند نبوده است (به خدا پناه میبریم از این سخن) .
از عایشه روایت شده که پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود :
پروردگارا ، من بشرم ؛ هر مسلمانی را که لعن کردم یا ناسزا گفتم ، آن را زکات و پاداش [ برایش ] قرار ده .(3)
ابو هُرَیره نیز روایت میکند که پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود :
همانا من یک نفر از آدمیانم ، هر مؤمنی را که آزردم یا ناسزا گفتم یا لعن کردم یا تازیانه زدم ، آن را برایش نماز و زکات و مایه قربتی قرار ده که بدان روز قیامت سویت تقرّب جوید .(4)
1) 1 . وقعة صفین : 220 .
2) 2 . الفتن (نُعیم بن حماد) 1 : 131 ، حدیث 317 ؛ المستدرک علی الصحیحین 4 : 526 ، حدیث 8477 ؛ السیرة الحلبیّة 1 : 509 .
3) 3 . صحیح مسلم 4 : 2007 ، حدیث 2600 ؛ و بنگرید به ، مصنف ابن اَبی شیبه 6 : 71 ، حدیث 29548 .
4) 4 . صحیح مسلم 4 : 2008 ، حدیث 2601 ؛ مسند احمد 2 : 316 و390 ، حدیث 8184 و9058 .
ما نمیخواهیم در این دو حدیث (و اَمثال این دو که فراواناند) مناقشه کنیم ، بلکه برآنیم تا خواننده را بر نقش امویان آگاه سازیم که چگونه با ترسیم سیمایی برای پیامبر که ارزشها و آداب انسانی را زیر پا مینهد و به حقوق مسلمانان میتازد سپس برایشان از خدا رحمت میطلبد ، میخواستند شخصیت پیامبر صلیاللهعلیهوآله را مسخ کنند .
چگونه ممکن است پیامبر کسی را که سزامند لَعن نیست ، نفرین فرستد ؟! یا آن گونه که در حدیث ابو هُرَیره آمده ، انسان با ایمانی را لعن کند ؟
یا چگونه میتوان این حدیث ابو هُرَیْرَه را با حدیث دیگرش سازگار ساخت که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت میکند که فرمود :
إنّی لم أُبْعَثْ لَعّاناً وإنّما بُعِثْتُ رَحْمَةً ؛(1)
من برای لَعن به این و آن ، برانگیخته نشدم ! مبعوث شدم تا مایه رحمت [ برای همگان ] باشم .
آیا ـ به راستی ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآله برای آن که لعنت میفرستاد ، رحمت میطلبید ؟ چگونه میان لعنت (که به معنای درخواست دوری از رحمتِ خداست) و اینکه این نفرین ، نماز و زکات و رحمت برای ملعون باشد ، سازگاری پدید آوریم ؟!
در این صورت ، چگونه بر عدالت همه صحابه تأکید دارند ؟ و این نگرش به چه منظور است ؟
آیا در میان صحابه ، مؤمنان و منافقان ، وجود نداشتند ؟ آیا بین آنها کسانی نبودند که دوستدار خدا و پیامبرش بودند و کسانی که خدا و پیامبر بر آنها لعنت میفرستاد ؟! چگونه همه را یکسان بینگاریم و در یک سطح قرار دهیم ؟ هدف از این کار چیست ؟ چه کسی از آن سود میبرد ؟ چرا این گزاره را مطرح ساختند و بدان قائلاند ؟
1) 1 . صحیح مسلم 4 : 2006 ، حدیث 2599 . جالب اینجاست که پیامبر (چنان که در حدیث مذکور هست) میپرهیزد از اینکه مشرکان را لعن کند یا بر آنان نفرین فرستد ، پس چگونه ممکن است کسانی را لعن کند که (بنابر ادعای اینان) مؤمناند ؟!
این سخن را بر زبان آوردند [ و نهادینه ساختند ] تا مجاهدان در راه خدا را هم طراز خانه نشینان سازند و مهاجران را هم سطح با کسانی قرار دهند که در روز فتح مکه آزاد شدند [ و از بردگی رهایی یافتند ] و آنان را که در شِعْب ابی طالب ، مسلمانان را محاصره کردند با مسلمانان در محاصره ، دارای منزلتی یکسان بدانند و مشرکان را همپایه مؤمنان سازند و سخن ابن اَبی سَرْح و وَلید و مَروان را مشابه کلام علی علیهالسلام و فاطمه علیهالسلام (و دیگر کسانی که میتوان به آنها اطمینان کرد و قولشان را ستاند) به شمار آورند .
امام علی علیهالسلام این برنامه ریزی و سیاست آنها را خاطرنشان میسازد ، در نامه آن حضرت به معاویه میخوانیم :
و لکن لَیْسَ أُمَیّةُ کهاشم ، و لا حَرْبٌ کَعَبْدِ المُطَّلِب ، و لا أَبو سُفیان کَأَبی طالب ، و لا المُهاجِرُ کَالطَّلیق ، و لا الصَّریحُ کَاللَّصِیقِ ، و لا المُحِقُّ کالمُبْطل ، و لا المُؤمنُ کَالْمُدْغِل ؛(1)
لیکن اُمَیه (نیای شما) همچون هاشم (نیای ما) نیست و حَرْب (جدّ شما) همپایه عبد المُطَّلب (جدّ ما) نمیباشد و ابو سُفیان به پایه ابوطالب نمیرسد و مهاجران چون آزاد شدگان (روز فتح مکه) به شمار نمیآیند و دارنده اصل و نسب درست و پاک ، چونان کسی نیست که اصل و نسب روشن ندارد ، و احیاگر حق ، به حق کُش نمیماند و مؤمن به دَغَل باز شباهت ندارد .
امام علی علیهالسلام در نامه دیگری به معاویه ، مینگارد :
فَسُبحانَ اللّهِ ! ما أَشَدَّ لُزومَکَ للأَهْواء المُبْتَدَعَة وَالحَیْرَةَ المُتَّبَعَة ، مَعَ تَضْییعِ الحَقائق وَاطِّراحِ الوَثائِقِ الَّتی هی للّه طِلْبَةٌ وَعَلَی عباده حُجَّةٌ ؛(2)
شگفتا ! چقدر پایبند گرایشهای بدعتآمیز و پیرو سیرههای کوری ! و در این راستا به تباه ساختن حقایقی دست مییازی و به پیمانهایی پشت میکنی ، که خدا آنها را بازخواست خواهد کرد و بر بندگانش حجت است .
جاحظ ، در اشاره به کسانی که به دیدگاههای امویان معتقدند ، مینویسد :
نوخاسته عصر ما و بدعت گذار دهر ما ، آنان را پیراست و گفت : معاویه را دشنام مدهید که او صحابی پیامبر بود ، ناسزاگویی به معاویه بدعت است ،(1)و هرکس او را دشمن بدارد با سنت مخالفت ورزیده است .
وی پنداشت سنت در این است که انسان از کسانی که سنت را بر نتافتند ، برائت نجوید .(2)
ما نمیخواهیم به طور مفصل در این گونه بحثها وارد شویم ، به همین اشاره بسنده میکنیم که این اندیشه (مانند نگرشهای دیگر آنها) یک دسیسه حکومتی بود که اهداف سیاسی را در خود پنهان داشت .
چهار : دامن زدن به این مسئله که خلافت و نبوت (با هم) در بنی هاشم گرد نمیآید .
پیش از این ، در اجتماع سقیفه این سخن را بر زبانها انداخته بودند(3)با اینکه پیداست مسلمانان و همه مردم ، در برابر حکم خدا مساویاند و پیامبر صلیاللهعلیهوآله به صراحت فرمود : «خُلَفائی اثنا عَشَر کُلُّهم مِنْ قُرَیش»(4)(جانشینان من دوازده نفرند و
1) 1 . اما ناسزاگویی به علی بن ابی طالب ، اشکال ندارد ؛ بنگرید به سخن جاحظ در رسالهای که در پایان کتاب «النزاع و التخاصم (مقریزی) : 94» چاپ شده است .
2) 2 . شیخ المضیرة : 162 .
3) 3 . در این زمینه ، گفت و شنودی میان ابن عباس و عُمَر روی داد ؛ بنگرید به ، تاریخ طبری 3 : 288 ـ 289 ، احداث سنه 23 هجری ؛ الکامل فی التاریخ 2 : 458 ؛ الإیضاح (ابن شاذان) : 169 ؛ و دیگر مصادر .
4) 4 . صحیح بخاری 6 : 2640 ، حدیث 6769 ؛ صحیح مسلم 3 : 1452 ، حدیث 1821 ؛ سنن ترمذی 4 : 501 ، حدیث 2223 .
همهشان از قریشاند) و قرآن به اجتماع نبوت و خلافت گویاست ، آنجا که میفرماید : « وَوَرِثَ سُلَیْمَـانُ دَاوُدَ » ؛(1)سلیمان از داود ارث بُرد .
اینها بعضی از برنامهها و خط مشیهای امویاناند که بر ضدّ امام علی علیهالسلام و بنی هاشم ، به اجرا درآمد . در این عرصه ، آنان ترفندهای فراوانی را در پیش گرفتند که به شمار در نمیآید .
پوشیده نماند که آنان مردم را به لَعن علی علیهالسلام در نمازهاشان و بر منابر فرا میخواندند ،(2)حتی گفتهاند : مجالس واعظان در شام ، با ناسزا به علی علیهالسلام پایان مییافت .(3)
امویان ، شهادت شیعه علی و خاندانِ آن حضرت را برای هیچ کس نمیپذیرفتند و معاویه دستور داد که اسامی آنها را از دیوان [ دفتر بیت المال ] پاک کنند .(4)
گفتهاند : حُجر بن عدی ـ در مسجد ـ بر سر مُغِیره فریاد زد و گفت :
دستور ده حقوق ما را [ از بیت المال ] بپردازند ، آن را از ما بازداشتی و حق نداشتی که چنین کنی و کسان پیش از تو این طمع را نکردند ، رویّهات این شده که حریصانه امیرالمؤمنین را سرزنش میکنی !
بیش از دو سوم مردم [ حاضر در مسجد ] برخاستند و میگفتند : به خدا سوگند ، حجر راست گفت و سخن نیکی بر زبان آورد .(5)
1) 1 . سوره نمل (27) آیه 16 .
2) 2 . بنگرید به ، کتاب المحن (ابن تمام تمیمی) : 350 ـ 351 ، باب ذکر ما امتحن به صعصعة ... ؛ تاریخ یعقوبی 2 : 230 ، باب وفاة الحسن بن علی ؛ البیان و التبیین : 551 ؛ السنّة (ابن اَبی عاصم) 2 : 618 ـ 619 ، حدیث 1427 ؛ المنتظم 7 : 103 ، ترجمه 581 .
3) 3 . تاریخ دمشق 11 : 290 ـ 291 ، ترجمه 1085 ؛ اخبار و حکایات (غسانی) : 52 ـ 53 ، خبر89 .
4) 4 . شرح نهج البلاغه 11 : 45 ؛ و بنگرید به ، کتاب سلیم بن قیس : 318 .
5) 5 . تاریخ طبری 4 : 189 ، احداث سنه 51 هجری ؛ و بنگرید به ، الکامل فی التاریخ 3 : 326 ؛ تاریخ ابن خلدون 3 : 13 ، باب بعث معاویه العُمّال إلی الأمصار .
سیره نویسان نقل کردهاند که عُمَر به مُغِیرة بن شعبه (که فردی یک چشم بود) گفت :
هان ! بدان که بنی اُمیه ، یک چشم اسلام را در میآورند (چنان که این چشم تو درآمده است) سپس آن [ چشم دیگر را ] کور میسازند تا آنجا که شخص نمیداند به کجا میرود و از کجا میآید !(1)
دِهْلَوی در رساله الإنصاف مینویسد :
چون دوران خلفای راشدین سپری شد ، خلافت به قومی رسید که شایستگیاش را نداشتند و از استقلال در فتوا و احکام برخوردار نبودند . از این رو دست به دامان فقها شدند و به ناچار میبایست در همه حال همراه آنان باشند .
گروهی از عالمان طراز اول باقی بودند که هرگاه حاکمان آنان را میطلبیدند ، میگریختند و از این کار روی میگرداندند .
مردمان آن زمان دیدند که با وجود روی آوری امت به این عالمان ، آنان از آنها دوری میگزینند ، برای رسیدن به جاه و مقام ، در پی کسب علم (با پول) برآمدند و در نتیجه ، فقها ـ که پیش از این حاکمان به دنبالشان میآمدند ـ خود به دربار آنها میرفتند و پس از آنکه با روی گردانی از سلاطین ، عزیز بودند ، با روی آوری به آنها ذلیل شدند ، مگر کسی را که خدا توفیق داد .(2)
در روزگاری که سیاست حکومت در برابر علی علیهالسلام و شیعیان آن حضرت ، بدین پایه [ خصمانه ] بود ، آیا میتوان اجرای واقعی سنت پیامبر صلیاللهعلیهوآله را انتظار داشت ؟!(3)
[ در این فضا ، میتوان دریافت ] آن دسته از مردم که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله حدیث میکردند ، چه حالی داشتند ؟ آیا کسی از صحابه باقی ماند که جرأت اقدام و اعتراض داشته باشد ؟!
رویکرد حکومت و موضعِ آن نسبت به وضو ، چه خواهد بود ؟ آیا به مردم اجازه میداد به وضوی منقول از پیامبر دست یازند یا با خشونت (و دیگر شیوههای گمراه ساز) با آنها برخورد میکرد ؟
روشن است که حکومتِ اُمَوی (چنان که گفتیم) فقه عثمان را میپیروید و آن را در دستور کار خود قرار داد و به کارگزاران و قاضیان دستور داد از فقه عثمان پیروی کنند و به نشر آن فرا میخواند .
باری ، خردمندانه نمینماید که آنان از سیاست کلیشان ، در خصوص وضو ، دست بکشند ؛ به ویژه آنکه شخصیتهایی امثال علی علیهالسلام در مقابل آنها قرار داشت ، همو که سرآمد کسانی به شمار میآمد که بر سنت پیامبر ـ در وضو ـ محافظت داشتند و امویان با او حساب ویژهای را در پیش گرفتند .
از این رو ، برای انتشار وضوی عثمانی ، امثال حُمران بن اَبان (از موالیان عثمان) و عَمْرو بن شُعیب (نوه عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص) را به یاری طلبیدند .
افزون بر این ، معروف است که امویان (پس از قتل امام حسین علیهالسلام ) آزار رسانی به شیعیان علی را شدت بخشیدند ، حتی کار بدانجا رسید که فقهای شیعه از فتوا در مسائل مستحدثه دست کشیدند ؛ زیرا دسترسی به ائمّه علیهمالسلام دشوار شد و سیاست فشار و خشونت در همه جا گسترش یافت و این کار ارتباط رهبری را با مردم از میان بُرد .
از این روست که میبینیم عملکرد مردم در وضو (بعد از شهادت امام حسین علیهالسلام ) در برابر مبلغان مکتب عثمان در نشر وضوی غَسْلی ، به تدریج رو به ضعف میگذارد تا
آنجا که وضوی مَسْحی به بعضی از تابعان و اهل بیت پیامبر صلیاللهعلیهوآله (و کسانی که اسامیشان را خواهیم آورد) منحصر میشود .
امیدواریم با طرحِ آنچه گذشت ، توانسته باشیم تصویری فشرده از نالهها و ماتمهایی را که این دوره زمانی دربرداشت ، ترسیم کنیم و واقعیت اُمت و شریعت را بنمایانیم ؛ زیرا فقه اصیل و تاریخ درست ، در لابلای تصرّف و تحریف اموی ، از میان رفت و ما باید «برهانِ لِمّی» را برای کشف مجهول و رسیدن به حقیقت ، به کار گیریم و این کار ، به مدد قرائن و نشانهها شدنی است ، نه بسنده کردن به ظواهر ادله .
یعنی برای دست یابی به علت باید از معلول استفاده کنیم ؛ چرا که بسیاری از متون از میان رفت یا مفاهیم آنها تحریف گشت .
امام سجاد علیهالسلام به حال مؤمنان در مثل چنین دورانی اشاره میکند که چگونه مینگرند کتاب خدا به کناری انداخته شد و سنت پیامبر رها گردید و حکم خدا دگرگون گشت ، آن حضرت در دعایش میفرماید :
اللّهمّ إنَّ هذَا المقامَ لِخُلَفائِک وَأَصْفِیائِک ؛
خدایا ، این مقام ، جایگاه خُلفا و برگزیدگانِ توست .
تا اینکه میفرماید :
حَتّی عادَ صِفْوَتُکَ وَخُلَفاؤُکَ مَغْلُوبین مَقْهورین مُبْتَزِّین ، یَروْنَ حُکْمَکَ مُبَدَّلاً وَکتابکَ مَنْبوذاً وَفَرائضَکَ مُحَرَّفةً عَن جِهاتِ أَشْراعک وَسُنَنَ نَبِیِّکَ مَتْرُوکَة ... ؛(1)
تا اینکه [ در پی حکومت ستمگران ] برگزیدگان و جانشینانت ، سرکوب شدند و در تنگنا افتادند ، حقشان را به زور از آنها ستادند [ چارهای نیافتند جز اینکه
1) 1 . صحیفه سجادیه : 351 ، دعاء
[ دگرگونی حکم تو را بنگرند و اینکه کتابت به کناری افتاد و فریضههایت از مسیر اصلی تحریف گشت و سنتهای پیامبرت ترک گردید .
نیز آن حضرت ـ در آنجا که به شرح اختلافِ امت میپردازد ـ میفرماید :
وَکَیْفَ بِهم ؛ وَقَدْ خالَفُوا الآمِرین ، وَسَبَقَهُم زمانُ الهادِین ، وَوُکِّلوا إلی أَنْفُسِهِمْ ؛ یَتَنَسَّکُونَ فی الضَّلالات ، فی دَیاجیرِ الظُّلُمات ؛(1)
از ایشان چه انتظاری میتوان داشت ؛ با اهل امر و نهی به مخالفت برخاستند ، هدایت گران را درک نکردند ، به خودشان وانهاده شدند ؛ در گمراهی جامه عبادت به تن کردند و در تاریکیهای ظلمانی راه میپیمایند .
تا اینکه میفرماید :
وَقَد انْتَحَلَتْ طَوائفُ مِن هذه الأُمَّة بَعْدَ مُفارِقَتها أَئمَّةَ الدِّین والشَّجَرَة النَّبَویَّةَ ، إخلاصَ الدِّیانَة ، وَأَخَذُوا أَنْفُسَهُم فی مَخائِل الرَّهْبانیَّة ، وَتَغالَوا(2)فی العُلُوم ، وَوَصَفُوا الإسلامَ بِأَحْسَنِ صفاتهم(3)وَتَحَلَّوا بأَحْسَنِ السُّنَّة ، حَتّی إذا طالَ علیهم الأَمَدُ وبَعُدَت علیهم الشُّقَةُ ، وَامْتُحِنُوا بِمِحَنِ الصّادقین ؛ رَجَعُوا عَلَی أَعْقابهم ناکصین عن سبیل الهُدی ، وعَلَمِ النَّجاة ؛(4)
دستههایی از این امت (بعد از جدایی از امامان دین و خاندان نبوت) اخلاص در دیانت را به خود بستند و خویشتن را به نشانههای رهبانیت آراستند و در [ کسب ] علوم [ دین ] زیاده روانه راه پیمودند(5)و با نیکترین ویژگیهاشان اسلام
1) 1 . الصحیفة السجادیة : 351 دعاء 150 ؛ بحارالأنوار 75 : 157 .
2) 2 . در «بحارالأنوار 27 : 193» «تعالوا» ضبط شده است .
3) 3 . در «بحارالأنوار 17 : 193» عبارت چنین است : «ووصفوا الإیمان بأحسن صفاتهم» .
4) 4 . الصحیفة السجادیة : 523 ـ 524 دعاء 219 ؛ و بنگرید به ، کشف الغمّة 2 : 309 ؛ بحارالأنوار 27 : 193 ، حدیث 52 .
5) 5 . در بعضی از نسخهها و منابع ، آمده است : «وتعالوا فی العلوم» ؛ و در علوم به تعالی (و پیشرفت) دست یافتند (م) .
را توصیف کردند و با پسندهترین سنتها [ خود را ] آراسته ساختند .
[ این کار دیری نپایید ] هنگامی که زمان به طول انجامید و مسافت دراز گردید و با محنتهای راست گویان آزموده شدند [ محنتهایی که در آن انسانهای راستین از دغل بازان تمایز مییابند ] به همان پیشینه [ و فرهنگ ناانسانی ] شان باز گشتند و از مسیر هدایت و شاخصهای نجات [ و سعادت ] روی بر گرداندند .
تا اینکه میفرماید :
وَذَهَبَ الآخرونَ إلی التَّقصیر فی أَمْرِنا ، وَاحْتَجُّوا بمتشابه القرآنِ ، فَتَأَوَّلُوه بآرائِهِمْ ، وَاتَّهمُوا مَأْثورَ الخبر ممّا اسْتَحْسَنُوا ، یَقْتَحِمُونَ فی أَغْمارِ الشُّبُهات ، وَدَیاجیرِ الظُّلُمات ، بِغَیْر قَبَس نُور مِنَ الکتاب ، وَلا أَثَرَةِ عِلْم مِن مَظانِّ العلم ، بِتَحْذیرِ مُبَثِّطینَ زَعَمُوا أَنَّهم عَلَی الرُّشد مِن غَیِّهم .
وَإلی مَنْ یَفْزَعُ خَلَفُ هذه الأُمَّة ؟! وَقَد دَرَسَتْ أعلامُ المِلّة وَدانتِ الأُمَّةُ بالفُرْقَة والإختلافِ ، یُکَفِّرُ بَعْضُهم بعضاً وَاللَّه تعالی یَقُول :
« وَلاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَاخْتَلَفُوا مِن بَعْدِمَا جَاءَهُمُ الْبَیِّنَاتُ »(1)
فَمَنِ الموثوق به عَلَی إبلاغِ الحُجَّة وَتَأْویل الحکمة إلاّ أَهْلُ الکتاب وَأَبناءُ أئمَّةِ الهُدی وَمَصابیحُ الدُّجی ؛ الَّذینَ احْتَجَّ اللّهُ بِهِمْ عَلَی عِباده ، وَلَم یَدَعِ الخَلْقَ سُدیً مِن غَیْر حُجَّة .
هَل تَعْرِفُونَهم أو تَجِدُونَهم إلاّ مِن فُروع الشَّجَرَةِ الْمُبارکة وَبَقایا الصَّفْوَة ، الَّذین أَذْهَبَ اللّه عنهم الرِّجْسَ وَطَهَّرهُم تطهیراً ؛ وبَرَّأَهم مِنَ الآفات ، وَافْتَرَضَ مَوَدَّتَهُمْ فی الکتاب ؛(2)
و دیگرانی در امر ما قصور ورزیدند و به متشابهات قرآن احتجاج کردند ، با
آرای خویش آنها را به تأویل بُردند و خبر مأثور (و مستند) را به آنچه به نظرشان پسندیده آمد ، متهم ساختند .
در اعماقِ شبههها و در تاریکی ظلمتها ، بی پاره نوری از کتاب و نشانه علمی از گمان گاه آن (به تحذیر بازدارندگان) فرو رفتند ، پنداشتند که آنان از گمراهی بر راه شدند .
پسینیان این امت ، به کجا پناه برند ؟! عَلَمهای ملت از میان رفت و امت به جدایی و اختلاف افتاد ، بعضیشان بعض دیگر را تکفیر میکنند ، در حالی که خدای متعال میفرماید :
« وَلاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَاخْتَلَفُوا مِن بَعْدِمَا جَاءَهُمُ الْبَیِّنَاتُ » ؛
و چونان کسانی نباشید که بعد از آمدنِ نشانههای روشن ، به تفرقه و اختلاف دچار شدند .
برای ابلاغ حجت و تأویل حکمت [ و آیات متشابه ] چه کسی قابل اعتمادتر از اهل کتاب و فرزندان ائمه هُدی و چراغهای شبهای تار است ؛ کسانی که خدا بر بندگانش به آنها احتجاج ورزید و خلق را بی حجت وانگذاشت .
آیا به جز از شاخسار درختِ خجسته نبوت و بقایای برگزیدگانی که خدا از آنها پلیدی را زدود و پاک و پاکیزه ساخت و از آفتها مصونشان داشت و مودت (و دوستی) آنها را در قرآن واجب ساخت ، کسانِ دیگری را میشناسید یا سراغ دارید ؟!
و آن حضرت به مردی که در یک مسئله فقهی با وی مشاجره کرد ، فرمود :
یا هذا ، إنّک لو صِرْتَ إلی منازِلنا ، لاَءَرَیْناکَ آثارَ جبرئیلَ فی رِحالنا أَفَیکونُ أَحَدٌ أَعْلَمُ بالسُّنَّة مِنّا ؛(1)
1) 1 . نزهة الناظر (حلوانی) : 94 ، رقم 28 ؛ بحارالأنوار 71 : 161 .
ای فلا نی ، اگر به منازلِ ما گذرت میافتاد ، آثار [ رفت و آمد ] جبرئیل را در بار و بنهمان به تو مینمایاندیم ! آیا کسی هست که به سنت از ما داناتر باشد ؟!
و نیز فرمود :
إنَّ دینَ اللّه لا یُصابُ بالعُقُول النّاقِصَة وَالآراءِ الباطِلَة والمَقاییسِ الفاسِدة وَلا یُصاب إلاّ بالتَّسْلیم .
فَمَن سَلَّم لنا سَلِمَ ، وَمَن اقْتَدَی بنا هُدِیَ ، وَمَن کانَ یَعْمَلُ بالقِیاس وَالرَّأْی هَلَکَ .(1)
وَمَن وَجَدَ فی نفسه شیناً (ممّا نَقُوله أو نَقْضی به) حَرَجاً ، کَفَرَ بالَّذی أَنْزَلَ السَّبْعَ المثانی والقرآنَ العظیم ، وهو لا یَعْلَم ؛(2)
همانا دین خدا به عقلهای ناقص و آرای باطل و قیاسهای فاسد ، به دست نمیآید و جز با تسلیم [ در برابر آموزههای آن ] نمیتوان به آن رسید .
پس هر که تسلیم ما شد از آفات مصون ماند ، و هر که از ما پیروید هدایت یافت ؛ و هر که به قیاس و رأی عمل کرد ، هلاک گردید .
و هر که در دل خویش (از آنچه میگوییم یا حکم میکنیم) تنگنا و گرانی احساس کند [ و سختش آید ] ناخودآگاه به کسی که سبع المثانی (سوره حمد) و قرآن عظیم را فرود آورد ، کفر ورزیده است .
امام باقر علیهالسلام سبب تأکید امامان علیهمالسلام و راز ارجاع مسلمانان را سوی آنان روشن میسازد به اینکه آنان وظیفه دارند احکام الهی را برای مردم بیان دارند ، لیکن سیاست ظالمانه و هواهای باطل ، مانع اَخذ احکام از آنها میشود یا آنان را از بیانِ احکام باز میدارد ، آن حضرت میفرماید :
بَلیّةُ النّاس عَلَیْنا عَظیمةٌ ؛ إن دَعَوناهم لَم یَسْتَجیبُوا لَنا ، وإن تَرَکْناهم لم یَهْتَدُوا بغیرنا ؛(1)
محنت مردم بر ما بسی بزرگ است ؛ اگر آنها را فرا خوانیم ما را اجابت نمیکنند ، و اگر واشان گذاریم به غیر ما هدایت نمییابند .
بدین ترتیب ، میتوان دریافت که آثار و نشانههای سیاست به تدریج در شریعت راه یافت و احکام ، دنباله رو هوا و هوس حاکمان گشت و امر و نهی دین ، تحریف شد و حاکمان همان دینی را که خود میخواستند به مردم فتوا میدادند یا عالمان درباری را به کار میگرفتند تا طبق خواست آنها فتوا دهند .
پیش از این ، سخن ابن عباس گذشت که معاویه و پیروانش را لعنت میفرستاد ؛ چرا که از سر دشمنی با علی ، سنت را ترک کردند و میگفت :
اللّهُمّ الْعَنْهم فَقَد تَرَکُوا السُّنَّةَ مِن بُغْضِ عَلیّ ؛(2)
خدایا ، بر ایشان لعنت فرست ، از روی دشمنی با علی ، سنت را واگذاشتند .
یا گفت : خدا فلا نی را لعنت کند ، او از تلبیه در این روز (روز عرفه) نهی میکرد ؛ زیرا علی در این روز ، تلبیه میگفت .(3)
شیخ ابو زُهْرَه ، سیمای حکومت اموی را این گونه ترسیم میکند :
حکومت اموی ، در پنهان سازی آثار علی در قضاوت و فتوا ، نقش مؤثری داشت و باید چنین میکرد ؛ چرا که معقول نمینماید که علی را بالای منبرها لعن کنند و علما را واگذارند احادیث او را بر زبان آورند و فتوا و سخنان علی
1) 1 . ارشاد مفید 2 : 167 ـ 168 ، باب فی فضائل الإمام باقر علیهالسلام ؛ مناقب آل اَبی طالب 3 : 336 ، باب فی إمامة ابی جعفر الباقر علیهالسلام ؛ بحارالأنوار 46 : 288 ، حدیث 1 .
2) 2 . سنن نسائی 5 : 253 ، حدیث 3006 ؛ سنن بیهقی 5 : 113 ، حدیث 9230 .
3) 3 . بنگرید به ، مسند احمد 1 : 217 ، حدیث 1870 ؛ مصنف ابن ابی شیبه 3 : 195 ، حدیث 13384 .
را نقل کنند ؛ به ویژه در مسائلی که به اصل حکومت اسلامی مربوط میشد .(1)
اکنون سؤال گذشته را باز میگوییم : چگونه ممکن است حکومت ، مردمانی را به حال خود واگذارد که در جامعه نقش آفرینی کنند در حالی که پیشوای مکتب آنها علی بود ـ همو که لعنش میکردند ـ و از مخالفان عثمان به شمار میآمدند ؟!
به این ترتیب ، دریافتیم که هر دو رویکرد (مردم و عثمان) انصار و پیروانی در وضو داشتند و از دیدگاه خویش دفاع میکردند ، و از آنجا که نظام حاکم فقه عثمان را پذیرفت و به فضائل او فرا میخواند و نظرات وی را نشر میداد ، طبیعی است که توده مردم (در پی دولت) با نیت پاک و طینت نیک ، به وضوی عثمان رو آورند ؛ زیرا آن به استحسان و رأی نزدیکتر بود ، به ویژه اگر با مشاهداتی پشتیبانی میگشت که وضوی پیامبر را حکایت میکرد ، هر چند راویان ، آن را به صورت اصلیاش باز نمیگفتند (که در آینده ، این موضوع را روشن خواهیم ساخت) .
نشانههای دیگری هست که دلالت دارد اختلاف در وضو (در این دوران) همچنان پابرجا ، باقی ماند و ما بعضی از متونِ اختلافِ مردم را با دولت خواهیم آورد تا خواننده ، بیشتر از آنچه تاکنون دریافته است ، به حقیقت ماجرا پی ببرد .
پیداست که مکتب مردم را در وضو ، باقی مانده صحابه و بعضی از تابعان رهبری میکردند .
اما عایشه ، علی رغمِ مخالفت با سیاست عثمان و فقه او و مردم نمایی ، برای استوار سازی وضوی عثمان ، جانب حکومت را در پیش گرفت و از جمله «اَسْبِغُوا الوضوء» (وضو را کامل بگیرید) و «أَحْسِنُوا الوضوء» (وضوی نیکو به جا آورید) و امثال آن ـ که حکومت در راستای استوار سازی دیدگاه عثمان ، شایع میساخت ـ از روی دشمنی با علی علیهالسلام استفاده میکرد و نیز بدان جهت که شستن پا با استحسان سازگارتر است و به
1) 1 . بنگرید به ، تاریخ المذاهب الإسلامیه (ابو زهره) : 285 ـ 286 .
مذاق آدمی بیشتر میچسبد .
اینان ، به آموزه قرآنی که مسح پاها را گویاست ، اعتنا نکردند ؛ زیرا غالب فقها و مفسران اتفاق نظر دارند که مسح پاها ، با آیه مطابقت دارد ، لیکن میگویند : سنت ، بر شستن پا جاری شده است .
ما در این پژوهش میخواهیم ثابت کنیم که سنت ، بر شستن پا جریان ندارد ، سپس ثابت میکنیم که قرآن به مسح نازل شد و به این ترتیب «مسح پاها» حقیقتِ دومی در قرآن و سنت است .
اما به رأی و استحسان دست نمییازیم ؛ چرا که با قرآن و سنت مخالفت دارد ، در حالی که شیوه اهل سنت بر آن استوار است .
مسلم در صحیح خود ، به سندش از سالم (از موالیان شدّاد) روایت میکند که گفت :
روزی که سعد بن ابی وقّاص درگذشت ، بر عایشه (همسر پیامبر صلیاللهعلیهوآله ) درآمدم ، عبد الرَّحمان بن ابی بکر داخل شد و نزد عایشه وضو گرفت ، عایشه گفت : ای عبد الرّحمان ، وضو را کامل و تمام به جا آور ؛ زیرا از پیامبر شنیدم که میفرمود : «ویلٌ للأعقاب مِن النّار» ؛ وای بر پاشنهها از آتش !(1)
مالک در الموطأ میآورد که به او خبر رسیده که عبد الرّحمان بن ابی بکر ، روزی که سعد بن ابی وقّاص درگذشت ، بر عایشه (همسر پیامبر) درآمد ، آب وضویی خواست ، عایشه به او گفت :
ای عبد الرّحمان ، وضو را کامل به جا آور ، زیرا از رسول خدا شنیدم که میفرمود : وای بر پاشنهها از آتش !(2)
ابن ماجَه ـ به سند خویش ـ از ابو سَلَمَه روایت کرده است :
عایشه ، عبد الرّحمان را در حال وضو گرفتن دید [ به او ] گفت : وضو را کامل ساز ؛ چرا که شنیدم پیامبر میفرمود : وای بر پاشنهها از آتش !(3)
در مسند احمد ، میخوانیم :
1) 1 . صحیح مسلم 1 : 132 ، حدیث 240 ؛ صحیح ابن حِبّان 3 : 342 ، حدیث 1059 (از ابی سَلَمَه) ؛ سنن بیهقی 1 : 69 ، حدیث 329 (از سالم سبلان) .
2) 2 . موطأ مالک 1 : 19 ، حدیث 35 ؛ شرح معانی الآثار 1 : 38 ، باب فرض الرجلین فی وضوء الصلاة .
3) 3 . سنن ابن ماجه 1 : 154 ، حدیث 452 ؛ مصنف عبد الرزاق 1 : 23 ، حدیث 69 ؛ مسند حمیدی 1 : 87 ، حدیث 161 .
عبد الرّحمان ، بد وضو گرفت . عایشه گفت : ای عبد الرّحمان ، وضو را کامل ساز ، زیرا شنیدم رسول خدا میفرمود : در روز قیامت ، وای بر پاشنهها از آتش .(1)
این احادیث ما را به سه نکته آگاه میسازد :
یک : شناخت تاریخ صدورِ روایت و اینکه این ماجرا در اواخر دوران معاویه رخ داد ؛ زیرا سعد بن ابی وقّاص در سال 55 هجری درگذشت ، و عایشه در سال 58 هجری از دنیا رفت .
پس صدور این خبر ، در سالهای پایانی دوران عایشه و معاویه است .
دو : وضوی عبد الرّحمان ، با وضوی عایشه مغایرت داشت ؛ زیرا عایشه به وی میگوید : «وضو را کامل ساز ؛ زیرا از پیامبر شنیدم که میفرمود : وای بر پاشنهها از آتش» و بدان جهت که راوی نقل میکند «عبد الرَّحمان بد وضو گرفت ، عایشه گفت :...» .
باری ، متن روایت ، به اختلاف آشکار در وضوی آن دو ، رهنمون است ؛ زیرا اگر وضوی عبد الرّحمان با وضوی عایشه هماهنگ بود ، نیاز نداشت که عایشه به او تذکر دهد و بگوید : «وای بر پاشنهها از آتش» و انگیزهای برای سخن عایشه پیش نمیآید که به عبد الرّحمان بگوید : وضو را کامل ساز .
سه : عدم دلالت این سخن عایشه («اَسبغِ الوضوء» ؛ وضو را کامل ساز) بر وجوب شستن پاها ؛ زیرا واژه «اِسباغ» (تمام و کامل) و «ویل للأعقاب» (وای بر پاشنهها) دارای معنای کلی است و به این دو کلمه ، نمیتوان بر مطلوب استدلال کرد .
زیرا اگر عایشه از نقلِ آن ، شستن پاها را اراده میکرد (چنان که مسلم و بخاری و
1) 1 . مسند احمد 6 : 112 ، حدیث 24857 .
دیگران استفاده کردهاند) باید میگفت : «پاهایت را بشوی» زیرا من دیدم که پیامبر پاهایش را میشست . از آنجا که وی ندید که پیامبر پاها را در وضو بشوید ، بر وجوب شستن پاها به «وای بر پاشنهها از آتش» استدلال کرد ، نه به دیدن با چشم خود .
چهار : به نظر میرسد این سخن عایشه که گفت «وضو را کامل ساز» و «وای بر پاشنهها از آتش» پیش از ماجرای مرگ عبد الرّحمان روی داد ، همو که از سوی جاسوسهای معاویه ـ در راه مکه ـ مسموم شد و درگذشت .
زیرا از نظر تاریخی روشن است که عبد الرّحمان ، سیاست عایشه را با امویان نمیپسندید ، بلکه با عایشه مخالفت میکرد ؛ چرا که عایشه به پشتیبانی آنها میپرداخت .
عایشه ، از سر کینه توزی با علی علیهالسلام جانب امویان را میگرفت . در کتابهای تاریخی ثبت است که عبد الرّحمان آن گاه که والی مدینه او را به بیعت با یزید فراخواند ، بر وی برآشفت و گفت : میخواهید خلافت را کسروی و هرقلی سازید ، که هرگاه کسرا یا هرقلی هلاک شد ، کسرا یا هرقل دیگر جای او نشیند .(1)
در البدایة و النهایة آمده است :
پس از آنکه عبد الرّحمان و عایشه از بیعت با یزید خودداری کردند ، معاویه صد هزار درهم برای آن دو فرستاد ؛ عبد الرّحمان آنها را رد کرد و نستاند و گفت : «دینم را به دنیایم بفروشم ؟!» و سوی مکه رهسپار شد و در این سفر درگذشت ، وفاتِ وی در شش مایلی مکه رخ داد .(2)
در المستدرک آمده است که چون عبد الرّحمان سوی مکه بیرون آمد ، جاسوسان معاویه به او برخوردند و به او «سم» خوراندند (چنان که پیش از آن ـ در راه مصر ـ مالک
اشتر را مسموم ساختند) سپس زنده در همان جا دفن کردند .(1)
هنگامی که عایشه خبر مرگ برادرش را شنید ، خشمگین شد و بر معاویه اعتراض کرد .
همین ـ خود ـ رهنمون است به اینکه مدارای عایشه با گروه حاکم در وضو ، پیش از مسموم سازی عبد الرّحمان بود (نه بعد از آن) و آن ، در عمل حاصل شد .
ما امثال این امور را روشن خواهیم ساخت با تأکید بر نقش حکومتها و چگونگی تحریف حقایق از سوی آنها ، و مقدار سوء استفاده آنها از اصطلاحات ثانویه (مانند : «أسبغوا الوضوء ؛ وضو را کامل سازید» و «أحسنوا الوضوء ؛ وضوی نیکو به جا آورید») در استوار سازی وضوی عثمان .
ابن ماجه ـ به سندش ـ از رُبَیِّع بنت مُعَوِّذ ، نقل کرده است که گفت : ابن عباس پیشم آمد و درباره این حدیث پرسید (یعنی حدیثی که رُبَیِّع در آن بیان میدارد پیامبر وضو گرفت و پاهایش را شست) ابن عباس گفت :
إنّ النّاسَ أَبَوا إلاّ الغُسْل ، وَ لا أَجِدُ فی کتاب اللّه إلاّ المَسْح ؛(2)
مردم جز شستن را بر نمیتابند ، و من در کتاب خدا جز مَسح را نمییابم .
راجح به نظر میرسد که این حدیث ، در دوره امویان ، صادر شده باشد ؛ زیرا :
یک : بحثهای پیشین ما را بدین جا رساند که اختلاف میان مسلمانان در وضو ، در عهد عثمان رخ داد و در عهد پیامبر و دوران ابوبکر و عُمَر ، یادی از آن نبود .
چنان که این دیدگاه به نظرمان پسندیدهتر آمد که بدعتهای عثمان در شش سال اواخر حکومتش روی داد و از وی روایت کردیم که در آغاز زمامداریاش ، بر پاها مسح
میکشید .
همچنین به این نکته دست یافتیم که مردم از عثمان راضی نبودند و به رأی (و دیدگاه او) تن نمیدادند . احادیث فراوانی از صحابه و مخالفت آنها را با عثمان ، یادآورشدیم .
بنابراین ، سخن ابن عباس که میگوید : «مردم جز شستن پاها را بر نمیتابند» جز با فرض صدور این خبر در عصر اُموی تناسب ندارد ؛ زیرا در این دوران ، مردم پیرو نظر دولت شدند .
دو : احتمال میدهیم که صدور این روایت در اوایل دوران اموی (میان سالهای 40 تا 60 هجری) باشد ؛ به دو جهت :
الف) فضای آزاد و نرمشی که معاویه با بعضی از صحابه در پیش گرفت و این امکان فراهم آمد که ابن عباس با رُبَیِّع مناقشه کند .
ب) تحت فشار و شکنجه واقع شدن ابن عباس پس از قتل امام حسین علیهالسلام و دست کشیدنش از فتوا ، حتی گفتهاند آن گاه که میان ابن زبیر و عبد الملک بن مروان جنگ روی داد ، ابن عباس با محمّد بن حنفیه به مکه رهسپار شد و ابن زبیر از آن دو خواست که با وی بیعت کنند ، اما آن دو نپذیرفتند (کینه توزی ابن زبیر با بنی هاشم ، برای همه روشن است) .
نسبت به مروانیها ، میتوان گفت که ابن عباس با عبد الملک بن مروان (و غیر او) سرسازگاری نداشت . از این رو ، این آزادی در عهد مروانیان برایش فراهم نبود تا با نظر رُبَیِّع مناقشه کند .
با تأکید بر اینکه عبد الملک بن مروان (و دیگر خلفای اموی) از حُمران (از موالیان عثمان) و دیگر موالیانی که وضوی ثلاثی غسلی را انتشار دادند ، دفاع میکردند .
سه : از حدیث پیشین به دست میآید که ابن عباس برای ردّ نقل رُبَیِّع پیش او رفت
نه اینکه چیزی از او بیاموزد ؛ زیرا معقول نمینماید که ابن عباس که عُمری را در بیت نبوّت سپری ساخت ، از زنی حدیث برگیرد که جزو بزرگان صحابه و ارجمندانِ آنها نمیباشد .
ابن عباس ، شخصیتی است که بیان میداشت :
نحنُ أَهْلَ البیت ، شجرةُ النُبُوَّة ، ومُخْتَلَفُ الملائکة ، وَأَهْلُ بیت الرِّسالة ، وَأَهْلُ بیتِ الرَّحْمَة ، وَمَعْدِنُ العِلم ؛(1)
ما خاندان ، درخت نبوتیم و محل رفت و آمد فرشتگان ، و اهل بیت رسالت ، و اهل بیت رحمت ، و خواستگاهِ علم .
از این سخن که ابن عباس به رُبَیِّع میگوید : «مردم جز شستن را نمیپذیرند» به دست میآید که وضوی حکومتی میان مردم حاکم بود (نه وضوی شرعی) و کیفیتِ وضویی را که رُبَیِّع روایت میکرد ، عموم مردم را خشنود میساخت ؛ زیرا پاکیزگی ظاهری و نهایت نظافت را در برداشت ، نه وضوی مشروعی که در قرآن و سنت هست .
طَبَری ـ به سندش ـ از حمید ، آورده است که گفت : ما نزد انس بودیم که موسی بن انس ، بیان داشت : ای اَبا حمزه ، حجّاج در اهواز برایمان خطبه خواند ، ما همراهش بودیم و وضو را یادآور شدیم ، گفت « فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ » (صورت و دستهاتان را بشویید) « وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ »(2)(سر و پاهاتان را مسح بکشید) هیچ چیز آدمی آلودهتر از پاهای او نیست ، کف پا و روی آن و پاشنههای آن را بشویید .
انس گفت :
خدا راست گفت و حجّاج سخن دروغ بر زبان آورد ، خدای متعال میفرماید : « وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ » ؛ سرها و پاهاتان را مسح بکشید .(1)
مثل این روایت را قُرطُبی در تفسیرش میآورد ، نیز یادآور میشود که : اَنس ، هرگاه پاهایش را مسح میکشید ، آنها را تَر میکرد ؛ و از انس روایت شده که : قرآن ، به مسح [ پاها ] نازل شد .(2)
ابن کثیر ـ به سندش ـ از عاصم اَحْوَل ، از انس آورده است که گفت : «قرآن ، به مسح [ پاها ] نازل گردید» سپس میگوید : اسناد این روایت ، صحیح است .(3)
سُیُوطی ، مانند آنچه را طَبَری و قُرطُبی و ابن کثیر آورده ، روایت میکند ، میگوید : ابن جَریر از انس روایت کرده که گفت : قرآن به مسح [ پاها ] نازل شد .(4)
صاحب تفسیر الخازن میگوید : از انس روایت شده که گفت : قرآن به مسح [ پاها [ فرود آمد .(5)
فخر رازی مینگارد :
مردم در مسح پاها و شستن آن دو ، اختلاف دارند ؛ قَفّال در تفسیرش از ابن عباس و اَنس بن مالک نقل میکند که : [ امر ] واجب در آن دو ، مسح میباشد ؛ و مذهب امامیه ، بر همین عقیده است .(6)
در پرتو متونِ پیشین به سه نکته پی میبریم :
اول : حجّاج در الزام مردم به شستن پاها ، رأی [ خود ] را به کار گرفت با این توجیه که پاها در تماس بیشتر با آلودگیهایند .
دیدگاه امام علی علیهالسلام را نسبت به اصحاب رأی نباید از یاد بُرد که فرمود :
لو کانَ الدّینُ بالرأی ، کانَ باطنُ القَدَمَیْن أَوْلی وأحَقّ من ظاهرهما ، ولکن رأیتُ النبیَّ مَسَحَ ظاهِرَهُما ؛(1)
اگر دین به رأی [ و بر اساس سلیقه شخصی ] بود ، کف پاها از روی آن به مسح سزاوارتر بود ، لیکن من دیدم پیامبر روی پاها را مسح میکشید .
بدین ترتیب روشن میشود که در وضو ، دو رویکرد وجود داشت :
الف) رویکرد عثمان = رأی گرایی(2)
به فرض ، روایتی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله این گونه صادر شده باشد ، حکم کلی برای مسلمانان نبود ، بلکه از احکام اختصاصی آن حضرت به شمار میآمد ؛ به همین خاطر ، اصحاب با رأی و دریافت ذهنیِ عثمان ، موافقت نکردند .
ب) رویکرد مردم = تعبُّد محض به آنچه خدا و پیامبر بیان داشت .
دوم : از جمله «إنّ الحَجّاجَ اَمَرَ النّاسَ ...» (حجّاج به مردم دستور داد ...) میفهمیم که حکومت وضوی مبتنی بر فقه عثمان را پذیرفت و با وسایل و امکانات ویژهاش به آن فرا میخواند ؛ همان حکومتی که در تحریف حقایق و تغییر مفاهیم بعضی از احادیث ، سعی خویش را به کار میبست .
1) 1 . مصنّف ابن اَبی شیبه 1 : 208 ؛ کنز العمال 9 : 605 ، حدیث 27609 .
2) 2 . در بخش روایی این پژوهش ثابت خواهیم کرد که وضوی عثمان از رأی محض او صادر شد و حتی آنچه را از وضوی پیامبر روایت میکند ، اجتهاد خودش (در مقابل نص) است ؛ از این روست که با تأییدی از سوی صحابه رو به رو نشد ، بلکه مردمانی حضور داشتند که با آنچه وی از پیامبر روایت میکرد ، به مخالفت برخاستند .
سوم : ادامه یافتن خط مشی وضوی مردم ، حتی در زمان حجّاج ؛ زیرا موسی بن انس میگوید : «ما با او از وضو سخن گفتیم» و سردمداری این رویکرد از سوی بزرگان صحابه ؛ مانند : انس بن مالک (خادم پیامبر) ابن عباس (دانشمند امت) و ...
آرزومندیم ـ اگر خدای متعال بخواهد ـ به عامل شورش قاریان بر حجّاج ، در بحث قرآنی اشاره کنیم .
ایستادگی امثال اینان در برابر خط مشی دولت (علی رغم همه ملابسات و سیاستهای زورگویانه و خشن) از اصالتِ رویکرد و درستی عملکردشان خبر میدهد .
دولت حاکم برای خروج از بُن بست (و دیگر مشکلات) و در راستای تصحیح اجتهادات و آرایی که بر مردم تحمیل میکرد ، اندیشه تدوین سنت پیامبر را پذیرفت تا [ از این طریق ] زمام امور را به دست گیرد و در آینده با مشکلی در نقل احادیث رو به رو نگردد و این مهم را به ابن شهاب زُهْری واگذارْد .(1)
در کنز العمال از انس نقل شده است که گفت :
رسول خدا را دیدم که سه بار سه بار وضو میگرفت و میفرمود : پروردگارم مرا به این کار فرا خواند .(2)
چگونه ممکن است خدا پیامبر را به شستن «سه بار سه بار» امر کند ، در حالی که میدانیم آن حضرت بار دوم را از باب سنت به جا آورد و برای آن پاداش دو برابر را وعده داد و کتابهای صحاح و سنن به تواتر از آن حضرت نقل کردهاند که «دو بار دو بار» وضو میگرفت ؟ آیا بعد از سنت [ امر مستحب ] فرض [ امر واجب ] تصوُّر شدنی است ؟
آیا احتمال نمیرود که این امر ، مختص پیامبر باشد نه مؤمنان ؟!
اگر این احادیث اَنس درستاند ، چرا اسانید آنها را در کتابهایی که در فقه و حدیث مورد اعتمادند (مانند صحیح بخاری و مسلم و صحاح چهارگانه دیگر و شرحهای آنها) نمیبینیم ؟
چرا بیشتر روایاتِ متناقض ، تنها از انس و ابن عباس و علی و جابر بن عبد اللّه انصاری (و امثال اینان) است ؟
اگر انس بن مالک در آخر عمرش پریشان حواس شد و پاسخ فتواها را با تکیه بر عقلش میداد (چنان که محمد بن حسن شیبانی از ابو حنیفه حکایت میکند)(1)ابن عباس و علی و جابر که این گونه نبودند ، چرا احکام مختلف از آنها نقل شده است ؟ آیا اینان میان احکام خلط کردند یا اینکه سیاست حاکم تناقض گویی (بلکه گاه احکام متضاد) را به آنان نسبت میداد ؟!
آری ، اختلاف نقل از یک صحابی ، دلایل فراوانی دارد ، بعضی از آنها را در جلد سوم همین پژوهش آوردهایم .(2)اسباب دیگری نیز هست که اگر خدا عُمری ارزانی دارد و سلامتی مددکارمان شود ، در بحثهای آینده ، به آنها خواهیم پرداخت .
با ژرف نگری در اخبار ، میتوان به نقش سیاست در تحریفِ بسیاری از اُمور پی بُرد .
فخر رازی در تفسیرش روایات متعارضی را که از انس در «بسمله» نقل شده میآورد و اینکه وی گاه آن را جزو سوره میشمارد و زمانی جزئیت آن را نفی میکند و گاه نیز نظری را ـ در این باره ـ ابراز نمیدارد .
فخر رازی ، مینگارد :
میگویم : اَنس و ابن مُغَفَّل ، عدم ذکر « بسم اللَّه الرحمن الرحیم » را به خلفای سهگانه اختصاص داده و علی را نیاوردهاند ، و این دلالت میکند بر اتفاق همه بر اینکه علی « بسم اللّه » را به جهر میخواند .
وی ، سپس به سخن شیخ ابو حامد اسفرایینی میپردازد ، که میگوید :
از انس در این باب شش روایت نقل شده است ، اما حنفیّه ، سه روایت از او آوردهاند :
یکی از آنها این روایت است که گفت : پشت سر پیامبر صلیاللهعلیهوآله و پشت سر ابوبکر و عُمَر و عثمان نماز گزاردم ، آنان نماز را به « الحمد للَّه ربِّ العالمین » شروع میکردند .
دومِ آنها این روایت است که گفت : آنها « بسم اللَّه الرحمن الرحیم » را میآوردند .
سومِ آنها این سخن است که گفت : از هیچ یک از آنها « بسم اللَّه الرحمن الرحیم » را نشنیدم .
این روایات سهگانه ، قول حنفیّه را تقویت میکند .
و سه روایت دیگر قول آنان را نقض میکند :
یکی از آنها حدیثی است که آوردیم ؛ اینکه اَنس روایت میکند : چون معاویه « بسم اللَّه الرحمن الرحیم » را در نماز ترک کرد ، مهاجران و انصار این کار را ناپسند دانستند و جایز نشمردند .
ما بیان کردیم که همین ، دلالت دارد که جهر به این کلمات ، مانند امر متواتری در بین آنها رواج داشت .
روایت دوم ، این است که ابو قِلابَه از اَنس نقل میکند که رسول خدا و ابوبکر و عُمَر ، « بسم اللّه الرحمن الرحیم » را به جهر میخواندند .
و روایت سوم ، این است که از اَنس درباره جهر به « بسم اللّه الرحمن الرحیم » و اخفاتِ آن سؤال شد ، گفت : این مسئله را نمیدانم .
پس ثابت شد که روایت از اَنس ـ در این مسئله ـ بسیار آشفته است و اضطراب دارد و تعارضِ آن از بین نمیرود ؛ از این رو ، باید به دیگر دلالتها رجوع کرد .
و نیز تهمت دیگری در آن وجود دارد و آن اینکه : علی در جهر به «بسمله» مبالغه میکرد ، چون دولت به بنی اُمَیّه رسید ، برای اینکه آثار علی را باطل سازند ، در منع از جهر کوشیدند .
شاید اَنس از آنان بیمناک شد و به همین سبب ، سخنانش در این زمینه ، مضطرب است .
هر چند ما در بسیاری از چیزها شک میکنیم ، اما در این شک نداریم که هرگاه میان قول اَنس و ابن مُغَفَّل و قول علی بن ابی طالب (که در طول عُمر بر عقیدهاش باقی ماند) تعارض واقع شود ، اخذ به قول علی [ علیه السلام [ اولی است .
پس این ، جواب قاطعی در مسئله است .(1)
با این مطلب ، آنچه را ما بیان داشتیم روشن میشود ؛ اینکه امویان ، اندیشههایی را که به نظرشان میآمد به دیگران نسبت میدادند ؛ به امام علی نسبت دادند که وضوی عثمان را به ابن عباس (دانشمند امت) آموخت ! یا طلحه و زُبَیر و سعد و علی ، تأیید کردند که وضوی عثمان ، همان وضوی پیامبر است ! با اینکه آنان از مخالفان عمده عثمان به شمار میآمدند .
یا روایتِ وضوی ثلاثی غَسْلی را به حسین بن علی علیهالسلام نسبت دادند .(2)
در دیگر ابواب فقه ، امر به همین منوال است ؛ چیزهایی را به این دسته از اصحاب نسبت میدهند که با اندیشه و خط مشی آنان ، ارتباطی ندارد ؛ به عنوان نمونه : روایات سکوت در برابر ظلمِ حاکم یا ایستاده ادرار کردن پیامبر را به حُذَیفة بن یمان (و غیر او) منسوب میسازند .(3)
بنگرید به ، مصنف ابن ابی شیبه 7 : 487 ، حدیث 3448 ؛ کنز العمال 5 : 311 ، حدیث 14371 ؛ الجامع (معمر بن راشد) 11 : 344 ، حدیث 20715 .
نیز از انس روایت شده که : بزرگان از اصحاب محمّد صلیاللهعلیهوآله ما را از این کار نهی کردند [ و گفتند که : [ فرمان روایانتان را ناسزا مگویید و به آنان خیانت مورزید و نافرمانیشان نکنید ، از خدا بترسید و بُردبار بمانید .
بنگرید به ، شعب الإیمان 6 : 69 ، حدیث 7523 ؛ تاریخ اصفهان 1 : 258 ، حدیث 421 ؛ کنز العُمال 5 : 310 ، حدیث 14370 (از ابن جَریر) .
این کار ، به چه معناست ؟ آیا بدان خاطر است که حُذَیفه اسامی منافقین را
1) 1 . التفسیر الکبیر 1 : 169 .
2) 2 . سنن نسائی 1 : 69 ، حدیث 95 ؛ امالی محاملی : 218 ، حدیث 203 . در جلد سوم این پژوهش ، پدیده اختلاف نقل از یک صحابی را وارسی کردهایم .
3) 3 . به عنوان نمونه ، از حُذَیفة بن یمان روایت کردهاند : «مبادا یکی از شما گامی سوی صاحب قدرتی بردارد تا او را به خواری افکند ؛ به خدا سوگند ، قومی که سلطان را ذلیل سازند تا روز قیامت ، به ذلت افتند .
میدانست ؟! و صدور این روایات از او ، به منزله مبالغه در سکوت در برابر ظلمِ حاکمان است ؟
به فرض صحت صدور چنین اخباری از حُذَیفه ، این روایات به او اختصاص دارد و به منزله وصیت رسول خدا به حُذَیفه در رسوا نساختن منافقان است در این سخن که فرمود : «إلاّ أن تری کفراً بَوّاحاً» ؛(1)مگر اینکه کفر بسیار آشکاری [ از آنها ] بنگری .
اما عمومیت بخشیدن این کار بر همه مسلمانان و استخراج اصل شرعی از آن ، تحریف سنت و باورِ اصیل اسلامی است که به لزوم رویارویی با ستمگران فرا میخواند و بزرگترین جهاد را در این میداند که : انسان ، کلمه حقی را نزد سلطان ستمگری بر زبان آورد .(2)
چگونه اسلام اجازه میدهد که شخصی فاسق امارت مسلمانان را عهدهدار شود ، در حالی که خدا در قرآن تصریح میکند که « لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ »(3)(عهد من به ستمگران نمیرسد) این بینش به چه معناست ؟
بنابراین ، موضع اَنس بن مالک ، بر اصالت مکتب وضوی ثنائی مَسْحی رهنمون است ؛ زیرا علی رغمِ مخالفت اَنس با امام علی علیهالسلام و عدم شهادت به صدور جمله «مَن کنتُ مولاه»(4)(هر که من مولای اویم) درباره آن حضرت ، با سرسختی تمام از وضوی مردم دفاع میکند .
این رفتار او به چه معناست ؟ آیا بدان جهت نیست که این وضو ـ نزدش ـ ثابت
1) 1 . بنگرید به سنن ابی داود 1 : 6 ، حدیث 23 (از حُذَیفه) ؛ سنن نسائی 1 : 25 ، حدیث 26 ـ 28 (نیز در این باب ، از مغیرة بن شعبه و ابو هُرَیره ، حدیث نقل شده است) .
2) 2 . سنن نسائی 7 : 161 ، حدیث 4209 (از طارق بن شهاب) ؛ مسند احمد 3 : 19 ، حدیث 11159 .
3) 3 . سوره بقره (2) آیه 124 .
4) 4 . نهج البلاغه 4 : 74 ، حکمت 311 ؛ عیون الحکم والمواعظ : 164 ؛ و بنگرید به ، حلیة الأولیاء 5 : 27 ، ترجمه 93 (طلحة بن مصرف) ؛ محاضرات الأدباء 1 : 490 و جلد 2 : 318 .
است و خود دید که پیامبر این گونه وضو میساخت و قرآن ، همین وضو را گویاست ؟!
امویان (از باب ملازمه) در راستای تضعیف این اخبار کوشیدند ؛ از انس روایتی آوردند که به وضوی ثلاثی فرا میخواند تا بدین وسیله ، با روایتی که در وضوی مَسْحی از او ثابت است ، درافتند .
طَبَرانی در المعجم الصغیر ـ به سندش ـ از عُمَر بن اَبان بن مُفَضَّل مَدَنی ، روایت کرده است که گفت :
اَنس بن مالک ، چگونگی وضو را به من نمایاند ؛ ظرف آب دستهداری را گرفت و بر سمت چپش گذاشت و بر دست راستش آب ریخت و آن را سه بار شست ؛ سپس بر دست راستش آب ریخت و سه بار سه بار وضو گرفت و سرش را سه بار مسح کشید و آب جدیدی را برای گوشهایش برگرفت و آن دو را مسح کشید .
پرسیدم : گوشهایت را مسح کشیدی !
گفت : ای جوان ، گوشها جزو سرند ، نه صورت .
سپس گفت : ای جوان ، آیا دیدی و فهمیدی یا دوباره این کار را برایت تکرار کنم ؟
گفتم : کفایتم کرد ، فهمیدم .
گفت : رسول خدا را دیدم که این گونه وضو میگرفت .(1)
در این حدیث ، چند خدشه داریم :
اول : سند این حدیث ، آشفته است ؛ زیرا در آن آمده است : برای ما حدیث کرد جعفر بن حُمَید بن عبد الکریم بن فَرّوخ بن دیزج بن بِلال بن سَعْد انصاری دمشقی
1) 1 . المعجم الصغیر 1 : 201 ، حدیث 322 ؛ المعجم الأوسط 3 : 347 ، حدیث 3362 .
[ گفت : ] برایم حدیث کرد جدّ مادریام ، عُمَر بن اَبان بن مُفَضّل .
1 . این سند ، دلالت دارد بر اینکه حدیثی را که طَبَرانی از اَنس میآورد ، با دو طبقه فاصله است در حالی که میدانیم ، روایتِ حدیثی مثل این را طَبَرانی جز با سه یا چهار واسطه نمیتواند روایت کند .(1)
2 . با این فرض که «بن» را در سند به «عن» تبدیل شود و ضبط درست «عن بلال بن سعد» باشد ، میگوییم : با این نامها ، هیچ کس از «بلال بن سعد» روایت نکرده است ، و او از جدّ مادریاش روایت نمیکند(2)و در کتابهای رجال ، کسی به این نام شناخته شده نیست .
3 . آری ، احتمال میرود راوی این حدیث ، از هواداران حکومت باشد و از کسانی که میخواهند آنچه را به نظرشان میرسد به فقهای درباری نسبت دهند .
ابو زُرْعَه دمشقی میگوید :
بِلال بن سعد ، یکی از علما در خلافت هشام بود و قصّههای زیبایی میگفت .(3)
باری ، چنین اخباری به دل نمیچسبد و نمیتوان به آنها اطمینان یافت .
دوم : راوی خبر گذشته ، از راویان معروف به نقل حدیث و از اهتمام ورزان به آن نمیباشد و همین بس که طَبَرانی دربارهاش میگوید : عُمَر بن اَبان ، به جز این حدیث ،
1) 1 . بدین ترتیب ، حدیث طبرانی ، بر اساس واسطههایی که از سند افتادهاند ـ به حسب اصطلاح ـ «مُعَلَّق» یا «مُرْسَل» یا «مُعْضَل» است و به اتفاق در اینجا حجت نمیباشد .
2) 2 . سُبکی این حدیث را تضعیف میکند ، میگوید : در اسناد آن شیخ طبرانی (جعفر بن حُمَید) و شیخ جعفر ـ عُمَر بن اَبان ـ وجود دارند ، که هر دو افرادی مجهول (ناشناخته)اند ؛ بنگرید به ، طبقات الشافعیه (سبکی) 9 : 280 . ذهبی در «میزان الإعتدال 2 : 132 ، ترجمه 1501» مینویسد : معلوم نیست وی کیست ، حدیث بر ضعفِ او دلالت میکند ؛ در «لسان المیزان 2 : 114 ، ترجمه 463» نیز همین سخن را میآورد .
3) 3 . تاریخ دمشق 10 : 482 ؛ تهذیب الکمال 4 : 292 ؛ تهذیب التهذیب 1 : 441 ، ترجمه 932 ، بلال بن سعد بن تمیم اَشعری .
روایت دیگری را از انس نقل نکرده است .
سوم : اگر از باب جَدَل ، این روایت را صحیح فرض کنیم ، به نظر میرسد صدور آن در زمان حَجّاج و عبد الملک بن مروان باشد ؛ زیرا رویکردها و موضعگیریهای او برایمان آشناست ؛ وی تنها به این جهت به آزار و اذیت صحابه میپرداخت و با آنان در میافتاد که در وضو (و دیگر احکام) از پیامبر صلیاللهعلیهوآله حدیث میکردند و علی رغم همه سختیها بر سنتِ آن حضرت پایدار ماندند .
برای تأیید این گفته ، نقل خبری در این راستا تهی از فایده نیست .
ابن عساکر ـ در تاریخ خود ـ از ابوبکر عیّاش ، از اَعْمَش ، میآورد :
اَنس بن مالک به عبد الملک بن مروان نوشت : ای امیر مؤمنان ، من نُه سال به محمّد خدمت کردم [ در لفظ دیگر است که : من 9 سال در خدمت پیامبر بودم ] و اللّه ، اگر یهود و نصارا شخصی را درک میکردند که پیامبرانشان را خدمت کرد ، او را گرامی میداشتند ، حَجّاج ، بافندگان بصره [ و دریافت مالیات از آنها ] را به من وعده میدهد .
عبد الملک به حجّاج نامه نوشت و از او خواست که از اَنس عذرخواهی کند .
حَجّاج پیش انس آمد ، تا انس از ماجرا با خبر شد ، بیرون آمد و به راه افتاد تا نزدیک حجاج رسید ، گفت : ای ابو حمزه ، آیا از من ناراحت شدی ؟
حجّاج گفت : آیا [ دوست داری ] ناراحت نشوم ؟! از اینکه به بافندگان بصره حوالهات دادهام ، از من شکایت کردی !
انس گفت : ای ابو حمزه ، مَثَل من و تو ، این سخن است که میگوید : «به در بگو تا دیوار بشنود» میخواستم کسی جرأت عتاب بر من را نیابد .(1)
1) 1 . بنگرید به ، تاریخ دمشق 9 : 373 ، ترجمه 829 ؛ تهذیب الکمال 3 : 374 ، ترجمه 568 ؛ المستدرک علی الصحیحین 3 : 664 ، حدیث 6454 (با اختصار) .
با این منطق ، با صحابه مقابله میکردند و میکوشیدند نظراتِ خود را به اجرا درآورند .
با توجه به این واقعیت ، آیا میتوان به آن دسته از احادیث انس (و دیگران) که تحت فشار و سیطره حکام بر زبان آمد ، اطمینان کرد ؟!
چهارم : این سخن راوی که «به انس گفتم : گوشهایت را مسح کشیدی ؟...» میفهماند که راوی این کار را جایز نمیشمرد و مسح گوشها را بر نمیتافت ، بلکه از این کار اَنس ، تکان خورد .
وتأکید انس برای راوی و اینکه گوشها جزو سرند (نه صورت) و همچنین این سخن اَنس که «آیا دیدی و دریافتی یا برایت اعاده کنم ؟ گفتم : بسندهام کرد ، فهمیدم» دلالت دارد بر اینکه مسح گوش جزو سیره مسلمانان نبود و اَنس آن را در حالت خشم وانفعال [ ناچاری ] بر زبان آورد .
به فرض صدور این حدیث صحیح باشد ، احتمال میرود از روایاتی باشد که برای دیدگاه مذهب مالکی به آن استدلال میشود ؛ زیرا آنان بر مسح همه سر تأکید دارند ، بدین جهت که «باء» را در « برؤوسکم » باء الصاق میدانند (نه باء تبعیض) چنان که در بحث قرآنی و فقهی و لغوی این پژوهش ، آن را روشن خواهیم ساخت .
پس این روایت (و غیر آن) برای مذهب مالکی سودمند است و با دیگر مذاهب همخوانی ندارد .
در این روایت ، حکم پاها را نمینگریم که آیا مسح است یا شستن ؟ لیکن از آنجا که ثابت از انس مسح پاهاست (و این کار ، خوشایند حاکمان نبود) آن را رها کردند و از دلالت التزامی و وضوی ثلاثی استفاده کردند که وی پاها را میشوید و مسح نمیکشد .
همه اینها برای آن است که اخبار انس را با حجاج ـ در اهواز ـ و تأکید او را بر مسح پاها تضعیف کنند .
اکنون حدیث دیگری را بررسی میکنیم :
طَبَری در المعجم الصغیر از ابراهیم بن اَبی عَبْلَه ، روایت کرده است که گفت :
از انس بن مالک پرسیدم : چگونه وضو بگیرم ؟
گفت : نمیپرسی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چگونه وضو میگرفت ؟ رسول خدا را دیدم که سه سه [ شستن سه بار اعضای وضو ] وضو میساخت و میفرمود : پروردگارِ بزرگ مرا به همین شیوه ، فرمان داد .(1)
این روایت (مانند دیگر احادیث) وجود اختلاف در وضو را در دوران اموی گویاست و اینکه یکی از محورهای اختلاف ، شستن سه بار اعضای وضو بود .
ما نمیخواهیم در این روایت یا آن روایات ، مناقشه کنیم ، بلکه خاطر نشان میسازیم که سیاستِ اموی و عباسی ، پشت صحنه طرح بعضی از مفاهیم حاکم در آن زمان (در فقه یا در حدیث) بود و این سیاست ، تفسیر قرآن و لغت و دیگر بحثها را در برمیگرفت .
اگر این متون را با روح علمی و تُهی از تعصّب وارسی کنیم ، به حقایق تلخی دست مییابیم که عامه طاقت شنیدن آن را ندارد ؛ زیرا نقش سیاست و بازی آنها با مصادر تشریع (از طریق تدوین آنچه به نفع آنهاست و طرح آنچه خوش ندارند) برایمان ثابت میشود و اینکه حرکتِ نگارش حدیث و لغت و تاریخ (و اموری مشابه اینها) سازگار با خواستههای حکومتها و هوا و هوس آنها ، صورت گرفت .(2)
همه اینها ما را به پیرایش و دقت نظر در ملابسات تشریع و زمانِ تدوین حدیث (و
1) 1 . المعجم الصغیر 1 : 64 ، حدیث 76 . طبرانی میگوید : جز قَتاده کسی این روایت را از ابن ابی عَبْلَه روایت نکرده است ؛ و در «المعجم الأوسط 2 : 159 ، حدیث 1571» میافزاید : این روایت را زبیر بن محمد قرشی ـ به تنهایی ـ از قتاده ، نقل میکند .
2) 2 . هنگام وارسی دوران عباسی اول ، به آگاهیهای بیشتری ـ در این زمینه ـ پی خواهیم برد ؛ نیز نگاه کنید به کتاب «منع تدوین حدیث» اثر نگارنده .
بیان ملابساتی که در سنت راه یافت) وا میدارد .
توسعه دایره این بحثها ، به معنای خروج از واقع نگری در بحث و دامن زدن به امور جانبی (که بدانها نیازی نداریم) نیست ، بلکه تطبیق منهج جدیدی در این عرصه است که مبتنی بر وارسی همه رویدادهای مرتبط با حدیث از همه جنبهها (تاریخی و تشریعی و سیاسی) میباشد و قوامِ این گونه بحثها ، بر شرح ماجراهایی این گونه (و اکتفا نکردن به بررسی سندی بی شناخت ملابسات تشریع) وابسته است .
باری ، خروج و تخطی ما از خط مشیی که بدان معتقدیم ، عیب بزرگی است ؛ زیرا سیمای روشن احکام را نمیتوان دریافت مگر به وسیله این قضایا و مانند آنها .
منعِ تدوین حدیث پیامبر صلیاللهعلیهوآله در دوره ابوبکر و عُمَر ، مقرر شد تا مردم به جهل آنها پی نبرند ، سپس به جهت اسباب و انگیزههایی ، حاکمان تدوین حدیث را در پیش گرفتند .(1)
اکنون ، میپرسیم : حاکمانی که به تدوین سنت پیامبر فرا خواندند ، چه کسانی بودند ؟ آیا اینان ، همان فرزندان ابوسفیان و حَکَم بن عاص و کسانی شبیه آنها ، به شمار نمیآمدند ؟
آیا اینان ، همان افرادی نبودند که رویاروی پیامبر ایستادند و از سر ناچاری به اسلام درآمدند ؟!
چگونه میتوان بنی مروان را بر ودایع نبوت امین دانست ، در حالی که پیامبر بر جد و پدرشان لعنت فرستاد و آن دو را از مدینه بیرون راند ؟!
چگونه میتوان احکام دین را از معاویه ستاند ، همو که به مُغِیره (آن گاه که از وی
1) 1 . بنگرید به ، مصنف ابن عبد الرزاق 11 : 258 ، حدیث 20487 ؛ الطبقات الکبری 2 : 389 ؛ تقیید العلم (خطیب بغدادی) : 107 ؛ سنن دارمی 1 : 122 ، حدیث 404 (سفیان از زُهْری مثل آن را روایت میکند) ؛ جامع بیان العلم و فضله (ابن عبد البر) 1 : 77 ؛ حلیة الأولیاء 3 : 263 ، ترجمه 54 ؛ البدایة و النهایة 9 : 345 .
خواست از آزار بنی هاشم دست بردارد تا نام و یادش ماندگارتر گردد) گفت :
چه آرزوی خامی ! به بقایای کدام نام و یاد دل ببندم ؟! آن برادرِ تیمی به قدرت رسید ، عدالت ورزید و آنچه را از دستش برآمد ، انجام داد ، اما پس از آنکه مُرد ، یادش از میان رفت مگر اینکه کسی یادی از «ابوبکر» کند .
سپس آن مرد عدی فرمان روا شد ، ده سال آنچه را در توان داشت به کار بست ، اما همین که هلاک گردید نامش هم از یادها رخت بربست مگر آنکه گویندهای اسمی از عُمَر به میان آورد .
لیکن به نام ابن اَبی کَبْشَه هر روز پنج بار بانگ زده میشود : «أشهد أنّ محمّداً رسول اللّه» (گواهی میدهم که محمد رسول خداست) !
ای بی پدر ، کدام عمل باقی ماند و کدامین نام و یاد بعد از این شهادت ، دوام میآورد ؟!
به خدا سوگند ، از بنی هاشم دست بر نمیدارم تا همه آنها را به خاک سیاه نشانم .(1)
یا این سخن ابوسفیان که چون شنید مؤذن میگوید : «أشهد أنّ محمّداً رسول اللّه» (گواهی میدهم که محمّد رسول خداست) گفت :
ای فرزند عبد اللّه ، خوشا به حال پدرت ! بلند همت بودی ، برای خود جز این را نپسندیدی که نامت در پی نام پروردگار جهانیان آید .(2)
و آن گاه که معاویه به کوفه درآمد ، گفت :
به خدا سوگند ، برای این با شما نمیجنگم که نماز گزارید و روزه بگیرید و
حج گزارید و زکات بپردازید ، این کارها را خود انجام میدهید ؛ برای امارت بر شما میستیزم ، خدا آن را به من داده و شما بر نمیتابید که من امیرتان باشم .(1)
از پدر معاویه ، سخنانی گستاختر از این ، بر زبان آمده است .(2)
یا چگونه میتوان به روایات آنها [ دل سپرد و ] اطمینان یافت و چگونه آنها را بر گنجینههای نبوت امین بدانیم با اینکه از مکر و حیله و موضعگیری آنها نسبت به پیامبر صلیاللهعلیهوآله آگاهیم و میدانیم که چگونه روح نژادگرایی و تفرقه را میانِ مسلمانان پراکندند ؟
آیا ممکن است کسی به فقه حجّاج اطمینان کند ؟ همو که عبد الملک بن مروان را بر پیامبر ترجیح میداد و زیارت قبر رسول خدا را بر نمیتافت !(3)
چگونه گرفتن احکام از حاکمانی جایز است که سیمای پیامبر صلیاللهعلیهوآله را این گونه ترسیم کردند ؟!
با برخوردی که از بزرگان اُمَوی نسبت به پیامبر صلیاللهعلیهوآله سراغ داریم ، چگونه به سنتی که از سوی آنان تدوین گشت ، دل سپاریم ؟
چرا سلطان ، [ بعضی از ] مُحدِّثان را به تدوین سنّت مجبور ساخت ؟ این اکراه (و اجبار) به چه معناست ؟
1) 1 . بنگرید به ، مصنف ابن ابی شیبه 6 : 187 ، حدیث 30556 ؛ تاریخ دمشق 52 : 380 ، ترجمه 6297 و جلد 59 : 150 ـ 151 ، ترجمه 7510 ؛ البدایة و النهایة 8 : 131 ، احداث سنه 60 ه ؛ سیر اعلام النبلاء 3 : 147 ، ترجمه 40 ؛ مقاتل الطالبیین : 45 (متن از این مأخذ است) .
2) 2 . بنگرید به ، تاریخ طبری 8 : 185 ، احداث سنه 284 ه ؛ شرح نهج البلاغه 2 : 45 .
3) 3 . شرح نهج البلاغه 15 : 242 ؛ العقد الفرید 5 : 42 ، باب من زعم أنّ الحجاج کان کافراً ؛ الکامل فی اللغة (مبرد) 1 : 185 ، باب فی تکفیر الحجّاج .
چرا زُهْری شرم میکند از اینکه سنت را برای سلطان بنویسد و برای مردم آن را ننگارد ؟
آیا هدف حکومت از تدوین حدیث این بود که آنچه را میپسندد ضبط کند و آنچه را خوش ندارد محو و نابود سازد ؟!
وجدان زُهری او را بر چه چیزی ملامت میکرد ؟ اینکه بر اساس دستور حُکام بعضی از احادیث را بنویسد و بعض دیگر را وانهد ؟ یا چیز دیگری در میان بود ؟
حاکمی که زُهری را به این کار واداشت ، اُموی بود یا مروانی ؟ آیا سیاستِ این دو حکومت ـ در این راستا ـ با هم فرق داشت ؟
چرا هدایای پیاپی حاکمان ، سوی فقهای درباری (که به بیعت آنان درمیآمدند) سرازیر میشد ، در حالی که «حُجر» و یارانش را از حقوق بیت المال محروم میساختند ؟
چگونه زُهری ـ بعد از آنکه همکاری با هشام را دوست نداشت ـ نزد هشام منزلت یافت ؟(1)
چرا ابو هُرَیره ، اول راوی اسلام [ از نظر فزونی روایات ] نامیده میشود ، نه دیگر صحابه ؟!
چرا معاویه ، برای عایشه گردنبند طلایی میفرستد که در آن گوهری بود و صد هزار درهم میارزید ، و به دیگر زنان پیامبر صلیاللهعلیهوآله اهمیت نمیدهد ؟(2)
ابو نُعَیم آورده است که : معاویه به عایشه ، لباس و پول و چیزهایی را هدیه کرد که
در صندوقچهاش میگذاشت .(1)
ابن کثیر از عطا روایت میکند که : معاویه برای عایشه (که در مکه به سر میبُرد) گردنبندی فرستاد که قیمتش صد هزار [ درهم ] بود ، و عایشه آن را پذیرفت .(2)
از عُرْوَه روایت شده که معاویه برای عایشه صد هزار [ درهم ] فرستاد .(3)
معاویه را مینگریم که با گستاخی تمام ، بیت المال را به دوستداران عثمان اختصاص میدهد و به سائل میگوید : دین مردم را از آنها خریدم و [ عطا به ] تو را به دینت و نظرت درباره عثمان وانهادم ؟(4)
چگونه ابن عُمَر هدیه معاویه را (که صد هزار درهم بود) میپذیرد و آن گاه که معاویه ، بیعت با یزید را به او یادآور میشود ، میگوید : این را میخواهد [ و با این هدایا میخواهد دینم را بخرد ] در این صورت ، دینم خیلی ارزان است ؟(5)
چگونه ابو هُرَیره لباس خز میپوشد(6)و جامه زربفت(7)و کتانِ رنگآمیزی شده(8)و ابریشم(9)به تن میکند ، پس از آنکه روزگاری پابرهنه بود و جز تن پوشی فرسوده به تن
1) 1 . حلیة الأولیاء 2 : 48 .
2) 2 . تاریخ دمشق 59 : 192 ، ترجمه 7510 ؛ البدایة و النهایه 8 : 137 ، احداث سنه 60ه .
3) 3 . حلیة الأولیاء 2 : 47 ؛ البدایة و النهایة 8 : 136 (احداث سنه 60ه) ؛ تاریخ الإسلام 4 : 248 ؛ تاریخ دمشق 27 : 411 ، ترجمه 3263 ، عبد اللّه بن حسین سلمی .
4) 4 . تاریخ طبری 4 : 180 ، احداث سنه 50 ه ؛ تاریخ دمشق 10 : 279 ، ترجمه 909 (بِشر بن هَلْباء کلبی) ؛ الکامل فی التاریخ 3 : 322 ، احداث سنه 50 ه .
5) 5 . الطبقات الکبری 4 : 182 ؛ الکامل فی التاریخ 3 : 351 (باب ذکر البیعة لیزید ...) ؛ سیر اعلام النبلاء 3 : 225 ، ترجمه 45 ، عبد اللّه بن عمر .
6) 6 . مصنّف ابن ابی شیبه 5 : 150 ، حدیث 24631 ؛ مصنف عبد الرزاق 11 : 76 ، حدیث 19958 و19963 .
7) 7 . الطبقات الکبری 4 : 333 .
8) 8 . صحیح بخاری 6 : 2670 ، حدیث 6893 ؛ سنن ترمذی 4 : 583 ، حدیث 2367 .
9) 9 . حلیة الأولیاء 1 : 384 ؛ تاریخ دمشق 67 : 365 ، ترجمه 8895 ، ابو هریره دَوسی .
نداشت(1)و از گرسنگی میمُرد ؟!(2)
چگونه ابو هُرَیره با «بُسْرَة» (دختر غَزوان) که زنی فرمان رواست ازدواج میکند و سرورِ او میشود ، بعد از آنکه [ روزگاری ] در ازای خوراک شکمش مزدور او بود ؟(3)
چرا برای ابو هُرَیره قصری از عقیق میسازند ،(4)و در «ذو الحَلیفه» زمینهایی به او (و نه دیگر راویان) اختصاص مییابد ؟!(5)
این سخن اَصْمَعی به چه معناست که میگوید : شخصی برایم حدیث کرد ، گفت : پیری بیابان نشین پیش [ ما ] آمد ، حُمران را دید ، پرسید : این ، کیست ؟ گفتند : حُمران بن اَبان است . گفت : این را در حالی دیدم که ردایش بر دوشش کج شده بود ، مروان بن حکم و سعد بن عاص بر یکدیگر پیشدستی میکردند که آن را راست سازند .(6)
از عبد اللّه بن عامر از پدرش روایت شده که گفت : حُمران بن اَبان پایش را دراز کرد ، معاویه و عبد اللّه بن عامر ، بر هم پیشی میجستند که پای حُمران را مالش دهند .(7)
رفتار مروان و سعد بن عاص و عبد اللّه بن عامر و معاویه ، با یکی از موالیان گمنام همچون حُمران ، چه معنایی میدهد ؟ و از چه روست ؟ ازدواج حُمران (که یکی از
1) 1 . الطبقات الکبری 4 : 326 .
2) 2 . صحیح بخاری 5 : 237 ، حدیث 6087 ؛ الطبقات الکبری 4 : 327 و329 ؛ حلیة الأولیاء 1 : 377 ؛ الإصابة 7 : 435 ، ترجمه 10674 ، ابو هریره دوسی .
3) 3 . الطبقات الکبری 4 : 326 ؛ حلیة الأولیاء 1 : 379 و384 ؛ الإصابة 7 ، 537 ، ترجمه 932 بُسْرَة بنت غزوان .
4) 4 . الإصابة 7 : 444 ، ترجمه 10674 ؛ البدایة و النهایة 8 : 114 ، احداث سنه 59 ه .
5) 5 . بنگرید به ، مسند الشامیین 4 : 222 ، حدیث 3136 ؛ فتح الباری 4 : 145 ، باب الصائم یصبح جنباً ؛ شرح مشکل الآثار 2 : 15 ، باب بیان مشکل ما روی عنه صلیاللهعلیهوآله .
6) 6 . انساب الأشراف 6 : 89 ؛ تاریخ طبری 5 : 13 ؛ الوافی بالوفیات 13 : 103 ؛ تهذیب الکمال 7 : 305 ؛ تاریخ دمشق 15 : 177 .
7) 7 . همان .
موالیان عَجَم است) با زنی از بنی سعد ، چه معنایی را دربردارد ؟
چرا بیشتر کسانی که با معاویه همکاری میکردند ، تصریح دارند که دینشان در خطر است و کسانی که این همکاری را برنمیتافتند برای پاسداری از دین ، با معاویه همدست نمیشدند ؟!
ابن حَجَر ذکر میکند که : معاویه برای عبد الرّحمان بن اَبوبکر (وی از فقهای صحابه و از مردمانی است که بر خلافِ وضوی عثمان ، وضو میگرفتند)(1)پس از آنکه از بیعت با یزید سرباز زد ، صد هزار درهم فرستاد . عبد الرّحمان ، آنها را به خود معاویه بازگرداند و از گرفتن آنها روی برتافت و گفت : دینم را به دنیایم بفروشم ؟!(2)
این سخن عایشه به چه معناست که به عبد اللّه بن زُبیر میگوید : مرا در کنار هووهایم به خاک بسپار و در خانه با پیامبر دفنم مکن ؛ چرا که خوش ندارم خود را پاک بنمایانم .(3)
جمله اَخیر ، ترجمه این عبارت است : «فإنّی أکره أن اُزَکّی» . در «فتح الباری 13 : 257» آمده است : «یعنی خوش ندارم کسی بر من ثنایی فرستد که در من نیست» و در «عمدة القاری 25 : 56» میخوانیم : «یعنی عایشه خوش نداشت فردی گمان برد که وی برترین صحابه ، بعد از ابوبکر و عُمَر است» و در «المستدرک علی الصحیحین 4 : 6» آمده است که عایشه گفت : من پس از پیامبر به بدعتی دست یازیدم ، مرا با همسران آن حضرت ، در بقیع دفن کنید (م) .
چگونه است که موضع عایشه از موضع برادرش عبد الرّحمان ، در ماجرای مُرَّة بن ابی عثمان ، متفاوت میشود ؟
مُرّة بن اَبی عثمان از عبد الرّحمان خواست که نامهای به زیاد بنویسد و سفارش او را
1) 1 . بنگرید به ، اصحاب الفتیا من الصحابه (ابن حزم) : 57 ، تحقیق سید کسروی ، چاپ اول ، دار الکتب العلمیه ، بیروت .
2) 2 . الإصابة 4 : 327 ، ترجمه 5155 (عبد الرّحمان بن ابی بکر) این نقل را وی از ابراهیم بن محمد بن عبد العزیز زُهری ، از پدرش ، از جدش میآورد ؛ المستدرک علی الصحیحین 3 : 542 ، حدیث 6015 ؛ تاریخ دمشق 35 : 36 ، ترجمه 3855 ، عبد الرّحمان بن ابی بکر .
3) 3 . صحیح بخاری 6 : 2671 ، حدیث 6896 ؛ و بنگرید به جلد 1 : 496 ، حدیث 1327 .
بکند ، عبد الرّحمان نوشت : «إلی زیاد بن أبیه ، أمّا بعد ...» (به زیاد فرزند پدرش ، اما بعد) مُرّه ترسید آن نامه را برای زیاد ببرد ، پیش عایشه آمد و از او خواست نامه بنویسد ، عایشه نوشت : «از عایشه ، اُمّ المؤمنین ، به زیاد بن ابی سفیان» .
چون مُرَّه نامه را پیش زیاد بُرد [ ابن زیاد آن را خواند و ] به او گفت : فردا با نامهات نزدم بیا .
فردا که شد ، مردم را جمع کرد و گفت : ای غلام ، آن نامه را بخوان ! وی آن را خواند : «از عایشه ، اُمّ المؤمنین ، به زیاد بن اَبی سفیان» سپس زیاد ، حاجت او را برآورد .(1)
در معجم البلدان ماده «نهر مُرّه» میخوانیم : آن گاه زیاد قطعه زمینی به مساحت صد جریب در کنار نهر «اُبُلَّه» را به او واگذارد و دستور داد نهری را برایش حفر کردند ، که به «نهر مُرّه» معروف شد .(2)
در شرح نهج البلاغه آمده است :
عایشه ـ هنگام وفات فاطمه علیهاالسلام ـ برای تعزیت ، پیش بنی هاشم نیامد ، بلکه برای علی علیهالسلام از او سخنانی نقل شد که بر شادیاش دلالت میکرد .(3)
ابو الفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین میآورد :
آن گاه که عایشه خبر قتل علی بن ابی طالب را شنید ، سجده شکر به جا آورد .(4)
عایشه از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت میکند که گفت : هر که میخواهد به دو مرد دوزخی بنگرد ، به این دو نفر نگاه کند ! عایشه نگاه کرد ، ناگهان دید که علی و عباس [ به آن
سوی ] میآیند .(1)
آیا نقل این اخبار درباره عایشه صحت دارد ؟
آیا این اخبار با آنچه در فضل علی علیهالسلام متواتر و مشهور است ، تناقض ندارد ؟
علی علیهالسلام نخستین کسی است که اسلام آورد با مشرکان جنگید و در بستر پیامبر خوابید و تا آخرین لحظات همراه پیامبر ماند تا اینکه آن حضرت را در خاک پوشاند و به دفاع از سنت پیامبر پرداخت ؛ آیا سزامند اوست که گفته شود : وی از اهل دوزخ است ؟!
آیا پاداش کسی که در راه خدا جهاد ورزید و بر خط سنت نبوی پایدار ماند و از مکتب رسالت دفاع کرد ، این است ؟!
چرا در روایت «عایشه» ، معاویه ، مروان ، عبد اللّه بن اَبی سَرْح ، وَلید بن عُقْبَه (و دیگر کسانی که دربارهشان لعن صریح وارد شده) اهل دوزخ نیستند ؟!
چرا ـ در حدیث دیگر ـ عایشه ، علی علیهالسلام را نام نمیبرد ، میگوید : پیامبر میان دو نفر [ که کتف آن حضرت را گرفته بودند ] راه میرفت ؟!(2)
آیا این سخن عایشه ، به جهت کینه و عداوت او با علی علیهالسلام و اهل بیت آن حضرت است ؟ چنان که امام علی علیهالسلام در سخنی به آن تصریح میکند و میفرماید :
و أمّا فلانةُ ، فَأَدْرَکَها رأیُ النساء وَضِغْنٌ غَلا فی صَدْرها کَمِرْجَلِ القین ؛ وَلَو دُعِیَتْ لِتَنالَ مِنْ غیری ما أَتَتْ إِلَیَّ ، لَم تَفْعَل ؛(3)
و اما فلان زن ! رأی زنانه بر او چیره شد و کینهای که چون کوره آهنگری زبانه میکشید ؛ اگر از او خواسته میشد آنچه را در نکوهش و تخریبِ من آورد ، در حق شخصِ دیگر بیاورد ، این کار را نمیکرد .
به آنچه پیش از این درباره حُکّام طرح کردیم ، و نقش آنها در تدوینِ سنّتِ پیامبر صلیاللهعلیهوآله باز میگردیم و اینکه چرا علی رغم وجود بزرگان تابعی و فقها و مجتهدان برجسته ، حاکمان عهدهدار تدوین سنت و صدور فتوا شدند .
حواله به آنها و اخذِ احکام از آنان چه معنا میدهد ؟ آیا آنچه را ابن عُمَر ابراز میدارد سخن حق و راست است ؟ اینکه فتوا و سخن حاکمان ، همان قول خدا و رسول میباشد و خطا در آن راه ندارد ؟
چگونه نگارش سنت از روی اکراه صورت پذیرفت ؟ و مردم مجبور شدند به هر خوب و بدی که بر آنها ارائه میشود ، تن دهند .
در صحیح مسلم آمده است : بُشَیْر عَدَوِیّ ، پیش ابن عباس آمد ، حدیث میکرد و میگفت : «پیامبر فرمود :... پیامبر فرمود :...» ابن عباس نه به حدیث او گوش میداد و نه به وی توجه میکرد .
بُشَیر گفت : ای ابن عباس ، مگر من چه کردهام ؟ میبینم به حدیثم گوش نمیدهی ! از پیامبر برایت حدیث میخوانم و تو اعتنایی نمیکنی !
ابن عباس گفت :
إِنّا کنّا مَرَّةً إذا سَمِعْنا رَجُلاً یقول : قال رسولُ اللّه ، ابْتَدَرَتْهُ أَبْصارُنا وَأَصَغَیْنا إلیه بآذاننا ؛ فَلَمّا رَکِبَ الناسُ الصَّعْبَ والذَّلُول ، لَمْ نَأْخُذْ مِنَ النّاس إلاّ ما نَعْرِفُ ؛(1)
زمانی هرگاه میشنیدیم که شخصی میگفت : «پیامبر فرمود» چشمانمان به او دوخته میشد و گوشهایمان سوی او تیز میگشت ؛ اما چون مردم با بی مبالاتی به هر خوب و بدی روی آوردند [ و هر راست و دروغی را به عنوان سخن
1) 1 . صحیح مسلم 1 : 12 ـ 13 ، باب النهی عن الروایة ... حدیث 17 ؛ صحیح مسلم (یک جلدی) : 50 ، حدیث 21 .
پیامبر ورد زبانشان ساختند ] جز آنچه را که [ به درستیاش ] آگاهیم ، از [ دهان [ مردم نمیستانیم .
و گفتهاند : کتابی را که قضاوتهای علی علیهالسلام در آن بود ، نزد ابن عباس آوردند ، وی به جز اندکی ، بقیه آن را محو ساخت .(1)
در طبقات الفقهاء از سعید بن جُبَیر نقل شده که گفت :
از عبد اللّه بن عُمَر درباره «اِیلاء» (سوگند) پرسیدم ، گفت : آیا میخواهی [ من سخنی بر زبان آورم و تو آن را وردِ زبان سازی و [بگویی : ابن عُمَر گفت : ... ابن عُمَر گفت : ...
گفتم : آری ، قول تو را میپسندم .
ابن عُمَر گفت : [ باید به سخن حاکمان دل سپاری و گوش فرا دهی و قول آنان را باز گویی و بیان داری : ] اولو الأمر ، در این زمینه گفت ؛ بلکه [ سخن آنها را همان قول خدا و پیامبر بدانی ، بگویی : ] در این باره ، خدا و رسولش گفت .(2)
چگونه هنگامِ نبودِ حکم در کتاب و سنت ، آنچه را حاکمان بر میگزینند ، نزد بعضی از مسلمانها حجت شرعی میشود ؟ آیا به راستی این احکام حجتاند ؟
در جامع بیان العلم وفضله (اثر ابن عبد البرّ) از مُسَیَّب بن رافع نقل شده که گفت :
هنگامی که یک مسئله در قضاوت پیش میآمد و در کتاب و سنت حکمی برای آن نبود «صوافی الأُمراء» (فتواهای حکومتی) نامیده میشد و حکم آن به ایشان واگذار میگشت ؛ برای [ فتوا در آن ] اهل علم را گرد میآوردند و آن گاه که بر دیدگاهی اتفاق نظر مییافتند ، همان حق و درست ، به شمار
میآمد .(1)
چرا ابن عُمَر ـ بعد از خود ـ مردم را بر تمسک به فقه عبد الملک بن مروان رهنمون میشود ؛ زیرا به او گفته شد : بعد از شما [ مسائل دین را ] از چه کسی بپرسیم ؟ گفت : مروان فرزند فقیهی دارد ، از او بپرسید .(2)
این مروان ، کیست ؟ آیا همان رانده شدهای نیست که پیامبر او را به همراه پدرش از مدینه بیرون راند ، سپس بعد از یزید ، سر سلسله حاکمان مروانی شد ؟!
آیا آن هنگام که مروان خطبه نماز عید را پیش از نماز خواند ، ابو سعید خُدری بر وی نیاشفت و نگفت : به خدا سوگند [ شریعت محمد را ] تغییر دادید ؟!(3)
آیا میتوان این سخن جَریر بن حازم را راست پنداشت که گفت ، شنیدم نافع میگفت : مدینه را در حالی دیدم که کوشاتر و فقیهتر و قرآن خوانتر از عبد الملک ، در آن نبود !(4)
با اینکه میدانیم این عبد الملک همان فرزند مروان بن حکم (رانده شده پیامبر) است که از پدر و مادر اُموی زاده شد ؛ پدرش ، مروان بن حکم بن عاص است و مادرش عایشه ، دختر معاویة بن مُغِیرة بن اَبی عاص ، همو که در روز جنگ اُحُد بینی حمزه را بُرید(5)و همان کسی است که پیامبر دستور داد گردنش را بزنند .
به کدام منطق ممکن است عبد الملک ، فقیهترین و قرآن خوانترین مردم به شمار آید ؟ با اینکه میدانیم مدینه ـ هیچ گاه ـ از فقها و عالمان تهی نبوده است . آیا به راستی
1) 1 . جامع بیان العلم وفضله 2 : 144 ، باب ما جاء فی ذمّ القول ... ؛ و بنگرید به ، اعلام الموقعین 1 : 84 (در این مأخذ به جای «صوافی الأمراء» ، «صوافی الأمر» آمده است) .
2) 2 . تاریخ بغداد 10 : 3880 ، ترجمه 5568 ، عبد الملک بن مروان ؛ تهذیب الکمال 18 : 410 ، ترجمه 3559 ؛ تهذیب التهذیب 6 : 374 ، ترجمه 781 .
3) 3 . صحیح بخاری 1 : 326 ، حدیث 913 ؛ سنن بیهقی 3 : 208 ، حدیث 5929 .
4) 4 . تهذیب الکمال 18 : 410 ؛ تهذیب التهذیب 6 : 374 ؛ تاریخ بغداد 10 : 388 .
5) 5 . الکامل فی التاریخ 2 : 58 ، باب ذکر غزوة حمراء الأسد ؛ و بنگرید به ، البدایة و النهایة 9 : 63 ، احداث سنه 86 ه .
آن قدر میدان خالی بود که حاکمی همچون عبد الملک ، رهبریِ فقهی و قرآنی مدینه را عهدهدار گردد با این ادعا که کسی فقیهتر و قاریتر از او نیست ؟!
چرا انس ـ آن گاه که در دمشق به سر میبُرد ـ بر شرایع اسلام میگریست ؟!
زُهَری میگوید : بر انس بن مالک ـ در دمشق ـ در حالی درآمدم که گریه میکرد ، پرسیدم : چه چیز تو را میگریاند ؟ گفت : از آیین اسلامی که درک کردم چیزی جز همین نماز را سراغ ندارم [ که بر جای مانده باشد ] و همین نماز هم تباه گشت .(1)
بخاری از غیلان روایت میکند که انس گفت : از آنچه در عهد پیامبر بود چیزی را سراغ ندارم [ که بر جای مانده باشد ] ! گفتند : نماز که پابرجاست ! انس گفت : مگر آنچه را در نماز بود ، ضایع نساختید !(2)
چرا عبادت در این دوران ، جسدی بدون روح و قالبی بی محتواست ؟!
بخاری از اَعْمَش روایت میکند که گفت، شنیدم سالم میگفت، شنیدم اُمّ دَرْداء میگفت: ابو دَرْداء، خشمگین بر من درآمد، پرسیدم: چه چیزی تو را به خشم آورد؟ گفت:
وَاللّه ، ما أَعْرِفُ مِن أُمّةِ مُحمَّد شیئاً إلاّ أَنَّهُمْ یُصَلُّونَ جمیعاً ؛(3)
1) 1 . صحیح بخاری 1 : 198 ، باب تضییع الصلاة عن وقتها ، حدیث 507 ؛ تاریخ دمشق 9 : 335 ، ترجمه 829 ، انس بن مالک .
2) 2 . صحیح بخاری 1 : 197 ، حدیث 506 ؛ البدایة و النهایة ، 9 : 89 ، احداث سنه 93 . در این مأخذ ، آمده است : «قد صَنَعتم فیها ما صَنَعْتم» (آنچه را خواستید با نماز کردید) و مانند آن در دو مأخذ زیر هست ؛ الجمع بین الصحیحین 6 : 613 ، باب افراد البخاری ، حدیث 2015 ؛ الأحادیث المختارة 5 : 103 ، حدیث 1724 .
3) 3 . صحیح بخاری 1 : 232 ، حدیث 622 ؛ مسند احمد 5 : 195 ، حدیث 21747 . در این مأخذ آمده است : «واللّه ما أعرف فیهم شیئاً من أمر محمد» به نظر میرسد معنای حدیث چنین باشد : امور ناپسند و بدعتآمیزی در امت محمد مرا خشمگین ساخت ، به خدا سوگند ، از امری که در امت محمد بر جای مانده ، چیزی را سراغ ندارم جز اینکه همه نماز میخوانند ؛ بنگرید به ، مرقاة المفاتیح 3 : 147 ، فصل سوم .
به خدا سوگند ، از امت محمد چیزی را سراغ ندارم جز اینکه نماز را با هم (به جماعت) میگزارند .
پس از آنکه مواضع این دسته از حاکمان را در شریعت دریافتیم و به گمراه سازی امت توسّط آنها پی بردیم و دانستیم که چگونه طبق نیازها و خواستههای سیاست به تشریع احکام دست مییازند ، آیا میتوانیم به احادیث آنان و اجتهادات حَجّاج و فتواهای عبد الملک و روایات حُمران بن ابان ، اطمینان یابیم و جانمان آرام گیرد ؟!
شگفتا از بازی روزگار ! چگونه اینان به حکومت میرسند و تا آنجا پیش میروند که بر کرسی قضاوت و فتوا مینشینند و پس از آنکه شماری از علمای درباری سوی آنها جذب میشوند [ و به خدمتشان در میآیند ] با سوار شدن بر گرده آنها ، هر چه را خواستند بر زبان میآورند .
سعید بن جُبَیْر میگوید : رَجاء بن حیوة ، از فقیهترین فقهای شام به شمار میآمد ، لیکن هرگاه بجنبانیاش ، او را شامی مییابی ، میگوید : عبد الملک بن مروان در این قضیه ، چنین و چنان قضاوت کرد .(1)
با این سخنان ، گمان دارم درباره عبد الملک و دیدگاهش نسبت به شریعت ، شناخت لازم به دست آمد .
هرگاه حال حُکّام و روزگار شریعت ، چنین باشد ، و بعد از آنکه زورگویان حکومت را قبضه کردند و تحت پوشش اجتهاد و مصلحت ، خط مشی مخالف با پیامبر و سنتش را علنی در پیش گرفتند ، درباره وضوی آن دسته از مردم ، چه میتوان گفت .
اینان ، بر چسبیدن به فقه عثمان تأکید داشتند . از عبد الملک رسیده است که گفت : به مُصْحَفی که امام مظلوم برایتان گرد آورد ، پایبند باشید ، به فرایضی بچسبید که امام
1) 1 . طبقات الفقهاء 1 : 69 ، باب ذکر فقهاء التابعین فی الشام ... ؛ تهذیب الکمال 9 : 154 ، ترجمه 1890 ، رجاء بن حیوة ؛ المعرفة و التاریخ 2 : 216 .
مظلومتان برایتان فراهم ساخت . او در این باره با زید بن ثابت مشورت میکرد (و او چه رایزنِ خوبی برای اسلام بود) این دو ، آنچه را استوار بود ، ماندگار ساختند و آنچه را شاذ مینمود ، از نظر انداختند .(1)
در چنین حال و وضعیتی ، آیا میتوان به روایات این حُکام و پیروانشان درباره وضو ـ که در کتابهای صحاح و سنن هست ـ اطمینان کرد ؟!
اِجبار زُهْری بر تدوینِ سنت ، چه معنایی دارد ؟ چرا وی شرم میکند که احادیث را برای سلطان بنگارد و برای مردم ننویسد ؟
نامه عُمَر بن عبد العزیز به سرزمینها ، از چه روست که مینویسد : بر شما باد به ابن شهاب زُهْری ، هیچ کس را داناتر از او به سنت گذشته نمییابید .(2)
آیا بعد این سخن ، میتوان معنا و مقصود کلام زُهری را پوشیده داشت که میگوید :
اگر علم عایشه را با علم همه زنان دیگر بسنجند ، علمِ عایشه برتر است .(3)
و عطا ـ فقیه درباری ـ میگوید :
عایشه فقیهترین و داناترین مردم بود ، و نظرش در میان عامه مردم از همه نیکوتر مینمود .(4)
چگونه میتوانیم به صحت وضویی اعتماد کنیم که ابو هُرَیره انجام میداد و هراسان بود از اینکه مبادا یکی از مسلمانان او را در حال وضو ببیند .
1) 1 . بنگرید به ، الطبقات الکبری 5 : 233 ، باب فی بقیة الطبقة الثانیة من التابعین ؛ تاریخ دمشق 37 : 35 ، ترجمه 4259 عبد الملک بن مروان (متن از این مأخذ است) ؛ البدایة و النهایة 9 : 64 ، احداث سنه 77 . در این مأخذ به جای «اسقطا» ، «استقصیا» ضبط است .
2) 2 . تاریخ دمشق 55 : 344 ، ترجمه 7001 ، ابن شهاب زُهری ؛ سیر اعلام النبلاء 5 : 235 ، ترجمه 160 .
3) 3 . الإستیعاب 4 : 1883 ، ترجمه 4029 ، عایشه بنت ابی بکر ؛ تهذیب الکمال 35 : 235 ، ترجمه 7885 ؛ الإصابة 8 : 18 ، ترجمه 11457 .
4) 4 . همان .
نسائی ـ به سندش ـ از ابو حازم (م 100 ه) نقل میکند که گفت : در حالی که ابو هُرَیره (م 59 ه) این گونه وضو میساخت ، پشت سرش بودم ، به من گفت : ای بنی فَرُّوخ ،(1)شما اینجا بودید ؟! اگر میدانستم اینجایی ، این گونه وضو نمیگرفتم .(2)
احمد ـ به سندش ـ از نُعَیم [ بن عبد اللّه ] مُجْمِر (م حدود 120 ه) روایت میکند که گفت : با ابو هُرَیره بر پشت [ بام ] مسجد بالا رفتم ، زیر پیراهن ، تَنْ پوشهایی داشت ، آنها را درآورد ، سپس وضو ساخت و صورت و دستانش را شست و دستها را تا بازوها و پاها را تا ساق بالا داد ، سپس گفت ، شنیدم رسول خدا میفرمود :
إنَّ أُمّتی یَأْتُونَ یومَ القیامة ، غُرّاً مُحَجّلین من آثار الوضوء ؛ فَمَنِ اسْتَطاعَ منکم أَنْ یُطیلَ غُرَّته فَلْیَفْعَل ؛(3)
روز قیامت ، امتم در حالی میآیند که از آثار وضو ، پیشانی و پاهاشان سفید [ و درخشان ] است ؛ پس هر که میتواند صورت را [ در وضو ] به گونهای بشوید که بخش بیشتری از پیشانی شسته شود ، این کار را بکند .
آیا این روایات ، دلالت ندارد بر اینکه اجتهادِ آزاد [ و افسار گسیخته ] ابو هُرَیره را بدانجا رساند که شستنِ دستها را تا بازوها و پاها را تا ساق ادامه دهد ، و این کار ، پیش از زمان ابو هُرَیره و نزد دیگر کسان معهود نبود و او این وضو را با هراس و ترس انجام میداد .
آیا این وضو ، امتداد وضوی عثمان و معاویه و ... نمیباشد ؟
آیا این متون ، دلالت ندارد که این وضو در عهد امویان صورت پذیرفت ؟
1) 1 . به کسی که از عرب نیست «بنی فرّوخ» گویند .
2) 2 . سنن نسائی 1 : 93 ، باب حلیة الوضوء ، حدیث 149 .
3) 3 . مسند احمد 2 : 400 ، حدیث 262 . از آنجا که این وضو عجیب است ، بخاری این روایت را در «صحیح بخاری 1 : 63 ، حدیث 136» ناقص میآورد و به قول نُعَیم بسنده میکند که گفت : با ابو هُرَیره بر پشت بام مسجد بالا رفتم ، وضو ساخت و گفت : شنیدم ...
بلکه در اینجا ، ارتباطی میان وضوی ابو هُرَیره و وضوی یهود هست ! چرا کَعْب الأَحبار میگوید : جز ابو هُرَیره کسی را ندیدم که تورات نخوانده ، همه مطالب آن را بداند ؟!
آیا سرزمین «دَوْس» یک منطقه یهودی نشین بود ؟ از این نظر که عُمَر آن گاه که دید ابو هُرَیره از پیامبر صلیاللهعلیهوآله فراوان حدیث بر زبان میآورد ، وی را به تبعید در آنجا تهدید کرد و گفت : از پر گویی در حدیث از پیامبر دست بردار ؛ و گرنه ، تو را به سرزمین «دَوْس» ملحق میکنم .
آیا میتوان این روایت ابو هُرَیره را پذیرفت که از پیامبر نقل میکند که فرمود : از بنی اسرائیل حدیث کنید ، باکی بر شما نیست .
آیا این مواضع ، در راستای تأیید حُکّام و استوار سازی اهداف آنها ، صورت گرفت ؟
آیا این سخن ابن عُمَر صحیح است که گفت : در فتنه نمیجنگم و [ لیکن ] پشت سر هر کس که چیره شد ، نماز میگزارم .(1)
پس ، معنای این سخن خدای متعال چیست که فرمود : « فَقَاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِیءَ إِلَی أَمْرِ اللَّهِ » ؛(2)با کسی که تجاوز کرده بجنگید تا به امر خدا گردن نهد .
آیا مشروع بودن حکومتِ هر کسی که قویتر است ، در ضمن مفاهیم شریعت الهی است تا نگرش خود را از قانون جنگل برگیرند ؟
چرا امثال این نگرش از سوی ابن عُمَر و ابو هُرَیره (و همتایان آنها) بروز یافت ؟
چگونه بعضی جرأت میکنند به ابن عُمَر کم حدیثی را نسبت دهند در حالی که وی بیش از دو هزار حدیث روایت میکند ؟
آیا ابن عُمَر کم حدیث است یا اُمّ سَلَمه (همسر پیامبر) و ابوذر و عمّار و دیگر کسانی که از مخالفانِ حُکام بودند و بر سنت پاک پیامبر و راه استوار ، محافظت داشتند ؟
آیا واقعیت را باور کنیم یا آنچه را شَعْبی میگوید راست بدانیم که گفت : یک سال با ابن عُمَر هم نشین شدم ، نشنیدم که از رسول خدا حدیث کند ؟(1)
چگونه آنچه را ابن سعد و ذَهَبی از امام باقر علیهالسلام نقل میکنند ، تصدیق کنیم که آن حضرت درباره ابن عُمَر فرمود : «وی با احتیاطترین اصحاب پیامبر از این نظر بود که هرگاه چیزی را از آن حضرت میشنود ، زیاده و کم نمیکرد»(2)در حالی که گفتههای عایشه و متون دیگر ، این خبر را تکذیب میکند ؟
چگونه ابو هُرَیره از ابزارهای فعال در سیاست اُموی شد تا آنجا که میدانست مأمورانِ مالیاتی شام کی میآیند و مردم را به فرمان بری از آنها و ناسزا نگفتن به عاملان حکومت ، فرا میخواند ؟!
عَجّاج راجز میگوید :
ابو هُرَیره ، از من پرسید : از کدام سرزمینی ؟
گفتم : از اهل عراق .
گفت : به زودی کارگزاران زکات و مأموران میآیند که زکات اموالت را بستانند ، هرگاه آنان آمدند ، اموالت را به پیشباز آنها ببر و آن گاه که در میان اموالت درآمدند ، در دورترین مکان باش و آنان را با اموالت تنها گذار [ تا به دل خواه آنچه را میخواهند برگیرند ] .
مبادا آنها را دشنام دهی ، چرا که در این صورت ، اَجرت از بین میرود ، و آنان [ خواه ناخواه ] زکات مالت را میستانند .
و اگر [ بر این گرفتن ] بُردبار بمانی ، این اموال ، ترازوی اعمالت را در قیامت سنگین میسازد .(1)
در کتاب الأموال (اثر ابی عُبید) آمده است :
مردی پیش ابو هُرَیره آمد و گفت : آیا اموال ارزشمندم را از مأموران پنهان سازم ؟ ابو هُرَیره گفت : نه ، هرگاه آنان نزدتان آمدند ، نافرمانی نکنید ؛ و هرگاه پشت کردند و رفتند ، ناسزاشان مگویید که در این صورت ، عصیانگرید و گناه ظالم را کم کردهاید ، لیکن بگو : این مال من است و این حق دولت ، حق را بستان و باطل را رها کن ! اگر مأمور به حرفت گوش داد که حق را میگیرد و اگر از حق تجاوز کرد ، همه آن اموال در روز قیامت ، بر ترازوی اعمالت گرد میآید .(2)
آری ، حاکمان این دیدگاه را [ در میان مردم ] مطرح میکردند تا کسی در برابر تصرّفات (و کارهای بی قید و بند) آنها نایستد و مردم ، کار خدا را به خدا و کار قیصر را به قیصر واگذارند و امت را خواب کنند و رام و اهلیشان سازند تا از دخالت در امور حکومت و حاکم دوری گزینند و [ تنها ] روزهای جمعه برای نماز بیرون آیند .
همه اینها برای این صورت میگرفت که روحِ خیرخواهی را از مردم بگیرند و مردمان بی مسئولیتی پدید آورند تا هیچ یک از آنها در برابر غارت بیت المال مسلمانان به وسیله صاحبان قدرت ، برنخیزند و حاکمان اطمینان خاطر یابند و فضای مناسب برای تاخت و تازهای آنها در حدود الهی فراهم آید و آنان در لهو و لعب فرو روند و در
شبهای مهتابی میان زیبارویان و کنیزکان در قصرهای باشکوهشان ، به عیش و نوش بپردازند و خوشگذرانی کنند .
دردناکتر از همه اینکه : این نگرش در میان مردم پدید آید که هرکس در حالی بمیرد که به این حاکمان وفادار نباشد ـ به حساب دین آنان ـ به مرگِ جاهلیت [ یعنی کافر و بی دین ] مرده است .
در هر حال ، این موضوع شعبههای گوناگون دارد و بس دراز دامن است . روند بحث ناچارمان ساخت که به گوشههایی از آن ـ در این سیاق ـ اشاره کنیم تا فریب کاریهای این حکومتها روشن گردد و خواننده به چهره زشت امویان پی ببرد که چگونه با احکام الهی بازی کردند و فریضهها را از جهات اصلیشان منحرف ساختند تا شریعت تابع هوا و هوس آنان گردد .
آنان از سر کینه توزی با علی ، سنت را وانهادند و دشمنان علی را مقرّب ساختند و مرجع برای حدیث و فتوا قرار دادند ، سپس جمود بر آرای آنها ـ و عدم تخطی از آنها به نظریه دیگری ـ را لازم شمردند .
از این روست که میبینیم معاویه ، چهارصد هزار درهم به سَمُرَة بن جُنْدَب در برابر نقل روایتی توسط او میدهد که مضمونش این است که آیه « وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ »(1)(و از مردم کسانیاند که جان خود را برای کسب رضای خدا میفروشند) در شأن ابن مُلْجَم ـ قاتل علی علیهالسلام ـ نازل شد .(2)
مدائنی درباره دوران معاویه ، مینویسد :
احادیث ساختگی فراوانی و بهتانها [ همه جا ] انتشار یافت و فقیهان و قاضیان و والیان بر اساس آنها رفتار کردند [ در این شرایط ] بلای بزرگ ،
قاریانِ ریاکار و دین نمایانی(1)بودند که اظهار خشوع و عبادت میکردند و احادیثی را [ در مدح حاکمان و توجیه کارهای آنان ] میساختند تا نزد آنها به نان و نوایی برسند و به مجالسشان راه یابند و به اموال و زمین و خانه دست یابند .
[ با گذشت زمان ] این اخبار و احادیث به دست دیندارانی رسید که کذب و بهتان را حلال نمیشمردند [ لیکن از واقعیت ماجرا و پیشینه این روایات بی خبر بودند و ] این احادیث را پذیرفتند و روایت کردند و آنها را حق پنداشتند .
اگر آنان میدانستند که این احادیث ، سخنان یاوه و باطل است ، آنها را روایت نمیکردند و به آنها معتقد نمیشدند .(2)
اکنون آنچه را اَرجانی ـ به طور مرفوع ـ از امام صادق علیهالسلام روایت میکند ، با روشنی و دقت تمام ، برایمان آشکار میگردد . امام علیهالسلام پرسید : آیا میدانی چرا امر شدید که خلافِ قول عامه را برگیرید ؟ [ راوی میگوید ] گفتم : نمیدانم ! فرمود :
إنَّ عَلیّاً لم یکن یُدینُ اللّه بِدین إلاّ خالَفَ علیه الأُمَّةُ إلی غَیْره ، ارادةً لإبطالِ أَمْرِه ؛ وَکانوا یَسْأَلُون أمیرالمؤمنین عَنِ الشَّیْء لا یَعْلَمونَه ، فإذا أَفْتاهُم ، جَعَلُوا لَه ضِدّاً مِنْ عِنْدهم لِیَلْبِسُوا عَلَی النّاس ؛(3)
همانا ، علی علیهالسلام خدا را به دینی نمیپرستید مگر اینکه اُمت ، از روی مخالفت
1) 1 . در برخی از منابع به جای «المستضعفون» ، «المتصنّعون» ثبت است ، ترجمه بر اساس واژه اخیر است (م) .
2) 2 . همان 11 : 46 .
3) 3 . نگاه کنید به ، بحث تعادل و تراجیح (از اصول امامیه) . این حدیث را صدوق در «علل الشرائع 2 : 531 ، باب 315 ، حدیث 1» نقل کرده است و در «وسائل الشیعة 27 : 116 ، حدیث 33357» هست .
با آن حضرت ، به غیر آن رو میآوردند تا امر (ولایت و امامت) او را باطل سازند .
پیش امیر المؤمنین علیهالسلام میآمدند و آنچه را نمیدانستند از او میپرسیدند ، چون آن حضرت ، ایشان را فتوا میداد ، از نزد خود ضد سخن آن حضرت را میساختند تا مسائل دین را بر مردم مشتبه سازند .
آنچه را بیان داشتیم ، میتوان در سه نکته زیر خلاصه کرد :
1 . حکومتِ اموی ، عهدهدار تدوین سنت پیامبر شد . روشن گردید [ که امویان به این بهانه ] چگونه به تحریفِ مفاهیم دست مییازیدند و ارزشی [ ساختگی و دروغین [ را جایگزین ارزش دیگر [ و واقعیتِ اصیل ] میساختند .
در دوران مروانیان این کار شدت یافت و ضربه سنگینی بر پیکره شریعت وارد آمد . پیش از آن ، احکام فقهی از کسانی چون ابن عُمَر ، عایشه و ابو هُرَیره دریافت میشد ، ابن عُمَر ـ بعد از خود ـ مسلمانان را به فقه عبد الملک بن مروان رهنمون ساخت .
2 . تدوین سنت با اجبار از سوی سلطان انجام گرفت و همین برهانی است بر اینکه حکومت در این کار ، خواستهها و اهداف سیاسی را میجُست .
ما در کتاب منع تدوین حدیث بعضی از این اَغراض را آوردهایم . در آغاز ، تدوین آنچه را حکومت میپسندید و حذف آنچه را ناخوشایند میدانست ، دنبال میشد و در پایان به پی ریزی اصولی انجامید که از شریعت و واقعیت تشریع ، فاصله داشت .
دریافتیم که فقه علی علیهالسلام را حُکام بر نمیتافتند و با دیدگاههای آن حضرت ، همسو و هماهنگ نمیشدند .
3 . اندیشه تدوین حدیث از سوی حُکام ، بعد از شورش عمومی بر ضد امویان ، به خون خواهی امام حسین علیهالسلام شکل گرفت ؛ زیرا در پی این واقعه ، مسلمانان به اهل بیت روی میآوردند و بر ضرورت عمل به سنت پای میفشردند .
افزون بر این ، بعضی از صحابه و تابعان ، با التزام به سیره عملی پیامبر صلیاللهعلیهوآله رویاروی حُکام ایستادند .
مجموع این رخدادها ، سردمدارانِ حکومت را واداشت که به طور جدّی در پی تدوین سنت بر اساس خط مشی خودشان برآیند تا بتوانند مشکلاتی را که بسا در
آینده ، مقابل آنها پدید آید ، مهار کنند .
پیش از این گفتیم که رویکرد مردم ، نقل حدیث از پیامبر بود . عثمان ، اعتراف کرد که مخالفانِ وضویش «مردمانیاند که از پیامبر حدیث میکنند» اما مکتب خلیفه و حکومت ، به رأی [ و اجتهاد خود ] پایبند بود و با کسانی که بر اساس نوشتهها ، حدیث میکردند ، درافتاد و مُصحفها و نوشتههاشان را سوزاند .
این دو خط مشی در تضاد با هم بودند ؛ حُکام به اینان اجازه نمیدادند که کلام پیامبر را نقل کنند و به تدوین حدیث آن حضرت بپردازند ؛ زیرا در پی آن مردم آگاه و بیدار میشدند و بر اجتهادات نادرست و خطای خلفا پی میبردند .
اما این دسته از صحابه (علی رغم همه فشارها و ملابسات) احادیث پیامبر صلیاللهعلیهوآله را برای مردم باز میگفتند .
در سنن دارِمی آمده است که مردی پیش ابوذر آمد و به او گفت : مگر از فتوا نهی نشدی ؟! ابوذر سرش را بالا آورد و گفت : مگر تو گماشته بر منی ؟!...
لو وَضَعْتُم الصَمْصامَة عَلَی هذه ـ وأَشارَ إلی قَفاه ـ ثمّ ظَنَنْتُ أَنّی أُنْفِذُ کلمةً سَمِعْتُها مِن رسولِ اللّه قَبْلَ أَن تُجیزوها عَلَیَّ ، فَأَنْفَذْتُها ؛(1)
اگر شمشیر آخته بر گردنم نهید و من احساس کنم که میتوانم پیش از آنکه گردنم را بزنند ، سخنی را که از رسول خدا شنیدهام ، بر زبان آورم [ و به گوش دیگران برسانم ] این کار را خواهم کرد .
معاویه ، گفت : چه شده است ؟! اشخاصی احادیثی را از پیامبر بر زبان میآورند که ما که در کنارش حضور داشتیم و همدمش بودیم ، از او نشنیدیم ... عُبادة بن صامِت برخاست و گفت :
1) 1 . سنن دارِمی 1 : 146 ، باب البلاغ عن رسول اللّه ، حدیث 545 ؛ و بنگرید به ، صحیح بخاری 1 : 37 ، باب قول النبی رُبّ مبلغ ... ، حدیث 67 ؛ تاریخ دمشق 66 : 194 ، ترجمه 8495 ، ابوذر غفاری .
ما آنچه را از رسول خدا شنیدهایم حدیث میکنیم ، هر چند معاویه آن را برنتابد .(1)
معاویه ، میخواست به حجیت احادیث این افراد ، تشکیک کند (تا این تردید ، نسل اندر نسل ، ماندگار شود) اما موضعگیری عُبادة بن صامِت و معارضه وی با معاویه ، تلاشهای او را هیچ و پوچ کرد و روشن ساخت که معاویه ، در پی تحریف شریعت است .
بر اساس آنچه گفتیم ، روشن شد که حُکام چون دیدند رقیبانشان به سلاح حدیث ، مُسَلَّح است ، از این زاویه و از همین کانال ، وارد شدند تا با آنها مانور دهند ، و این امر بدانجا رسید که زُهْری (همو که به حسب بعضی از متون ، بر تدوین حدیث مجبور شد) بگوید : «حضور در مجلسی ، بی نسخهای [ از حدیث ] ذلت است» و به نشر کتابها فرا میخواند .(2)
آری ، حاکمان سیاسی با همه توان میکوشیدند آنچه را ترسیم کردهاند ، به اجرا درآورند و در این راستا به موفقیت فراوانی دست یافتند ؛ بر ساختههای فراوانی را در شمار احادیث درآورند و قصه گویان را به خود نزدیک ساختند تا آنچه را که خوشایندشان است ، روایت کنند .
موضوع وضوی پیامبر از این کلیت بیرون نیست ؛ زیرا موضعِ حُمران یهودی و عَمْرو بن شُعَیْب ناصبی را آشکارا و روشن ، در آن میبینیم ؛ چنان که مواضع دیگری برای یهود و دشمنان اهل بیت ـ در اینجا ـ هست .
طَبَرانی ، آورده است :
معاویه ، کَعْب الأحبار را واداشت تا در «شام» داستان سرایی کند .(3)
شیخ ابو جعفر اسکافی میگوید :
معاویه ، گروهی از صحابه و شماری از تابعان را گماشت تا اخبار زشتی درباره علی بر زبان آورند که طعن او را اقتضا کند و نفرت از آن حضرت را برانگیزاند .
برای این کار ، دستمزد بالایی قرار داد که هر کسی را بدان بر میانگیخت ؛ کسانی چون ابو هُرَیره و عَمْرو بن عاص و مُغیرة بن شُعبه (و از تابعان ، عُرْوَة بن زبیر) روایاتی ساختند که معاویه را خرسند ساخت .(1)
ابن عَرَفَه (معروف به نَفْطَوَیْه) میگوید :
بیشتر احادیث ساختگی در فضایل صحابه ، در روزگار بنی امیه ساخته شد ؛ این کار ، برای تقرّب به آنها صورت میگرفت . بنی امیه گمان میکردند با این ترفند بینی بنی هاشم را به خاک میمالند .(2)
محمّد عَبْدَه مینویسد :
فراگیر شدن بلوای دروغ پراکنی میان مردم ، در دولت بنی امیه ، راست است . در این دوران ، ناقلان فراوان شدند و راست گویان کاستی یافتند و بسیاری از بزرگان صحابه از نقل حدیث دست کشیدند مگر برای کسانی که به حفظ او اعتماد داشتند .(3)
استاد احمد امین مینگارد :
شگفت این است که اگر یک شکل هندسی برای حدیث رسم کنیم ، به هِرَمی میماند که رأس آن ، عهد پیامبر است ، سپس به مرور زمان توسعه
مییابد تا به قاعده هرم میرسیم (که دورترین دوران از عهد پیامبر است) .
در حالی که عکس این حالت (قاعده هرم ، عهد پیامبر و رأس آن به طرف دیگر) خردمندانه مینماید ؛ زیرا صحابه پیامبر ، عارفترین مردم به حدیثِ آن حضرت بودند ، سپس با مرگ بعضی از آنها و فقدان راوی از وی ، میبایست حدیث کاستی یابد و این روند ادامه پیدا کند .
لیکن میبینیم : احادیث دوران اموی ، بیش از روایات عهد خلفای راشدین است و احادیث عصر عباسی بر روایات دوره امویان فزونی مییابد .(1)
احمد امین ، سپس دلیل این امر را پویایی حرکت هجرت در طلب حدیث ، عنوان میکند و تکاپوی یهود و نصارا برای مسخ شریعت اسلام ، بر آن میافزاید و نقش نظام سلطه و اَهدافش را از یاد میبرد که قصد داشتند اسلام را از محتوا تهی سازند و آن را از مجرای اصلیاش منحرف سازند .
جای بسی تأسف است که میبینیم نویسندگانی به حقیقت میرسند ، لیکن [ دست یازی به ] اسرائیلیات را نیرنگ یهود میدانند و تنها ، نقش آنان را در تحریف اسلام خاطر نشان میسازند و از دستانِ اموی که در ورای آن قرار داشت و آنان را بر این کار ترغیب میکرد ، ذکری به میان نمیآورند .
در اینجا میپرسیم : آیا یهودی که با ذلت جزیه میدادند ، بدون پشتیبانی از سوی نظام حاکم میتوانستند نقش تخریبیشان را به کار گیرند ؟
ما با استاد امین ـ در سخن فوق ـ مخالف نیستیم ، لیکن بر ضرورت بیانِ شیوههای پشتیبانی خلفا از یهودیان تأکید داریم تا چهره کریه امویان بیشتر نمایان شود و همه بدانند که در ورای پابرجا سازی هر تحریفی ، امویان دست داشتند .
ما در این پژوهش ، نقش یهود را (که خلفای اموی و عباسی در پشت صحنه آنان را
1) 1 . ضحی الإسلام 2 : 128 ـ 129 .
کارگردانی میکردند) در نهادینه ساختنِ وضوی عثمانی ، روشن خواهیم ساخت و اینکه روایات حُمران بن اَبان ـ همو که عثمان او را از خود راند و اهل بصره حدیثش را ترک کردند ـ در عصرهای متأخر (بیش از آنچه در عهد عثمان و امویان بر زبان میآمد) انتشار یافت ، هیچ معجم حدیثی را نمیتوان دید که حدیث حُمران بن اَبان درباره وضوی عثمان ، در صدر بابِ آن نباشد و این اثبات میکند که خط مشیی او را پشتیبانی میکرد .
با توجه به همه اینها ، آیا درست است که جعل حدیث ، به خوارج و شیعیان و دیگر بدعت گذاران ـ آن گونه که اهل سنت قائلاند ـ منحصر شود ؟!
ابن حَجَر در مقدمه فتح الباری میگوید :
سپس در اَواخرِ تابعان ، تدوین آثار [ و اَحادیث ] و باب بندی اَخبار پدید آمد ؛ زیرا علما در شهرها پراکنده شدند و از سوی خوارج و رافضیها ، بدعت گذاری فراوان شد .(1)
ابن حَجَر به این سخن لب میگشاید و نقش یهود و مسیحیان و بی دینانی را که در صفوف اسلامی رخنه کرده بودند ، یاد نمیکند .
آیا برای رافضیها ـ در زمانی که به شدت از سوی حُکام تحت فشار و تبعید و قتل قرار داشتند ـ این امکان فراهم بود که احادیث را جعل کنند و آنها را میان مسلمانان انتشار دهند ؟!
آیا به راستی سرآغازِ وضع حدیث به دستِ اینان صورت گرفت یا از سوی دیگران روی داد ؟
چگونه ابن حجر بر چند طایفه از مسلمانان حمله میکند و درباره اثر گذاری اهل کتاب و حکام دوستدار آنها در احکام شرعی و گرایش لجام گسیخته آنها در وضع
1) 1 . مقدمة فتح الباری : 6 ؛ قواعد التحدیث : 70 ، باب 2 ، فی معنی الحدیث .
حدیث (به ویژه در عهد عباسی) حرفی بر زبان نمیآورد ؟!
چگونه ابن حجر وضع حدیث را به خوارج و رافضیها نسبت میدهد (با اینکه میدانیم آنان پیوسته از مخالفانِ حُکام بودند) و به بنی امیه که از بیم برقِ شمشیرها اسلام آوردند و از ستیز با اسلام تا آخرین لحظه (پیش از آنکه از روی ناچاری مسلمان شوند) دست نکشیدند ، حدیث سازی را نسبت نمیدهد یا وی جعل حدیث را به یهود منتسب نمیسازد ، همانها که دشمنیشان با مؤمنان از همه شدیدتر است .
آیا رافضیها که از سوی جاسوسان حکومت جباری که با نیروی اسلحه بر مردم سیطره یافته بودند (و در عصر تدوین حکومتی حدیث ، تحت فشار و تعقیب بودند) میتوانستند حدیث جعل کنند و به این گستردگی و شمول ، وحدتِ امت اسلام را از هم بپاشانند ؟!
در فضایی که اگر رافضیها فقه حاکم را برنمیتافتند ، نهیب میزد که : «اگر کسی به سرش چنان [ فکری [است ، به او میگوییم در شمشیر ما فلان [ بُرندگی ] است» ،(1)آیا معقول مینماید که این حکومت به آنها اجازه دهد فقه و حدیث رافضیشان را انتشار دهند ؟
آری ، رافضیها توان آن را نداشتند که آشکارا با جریانِ نیرومند حکومت ، درافتند و عباداتشان را بر اساس سنت پیامبر صلیاللهعلیهوآله جز پنهانی نمیتوانستند به جا آورند .
اکنون خبری را میآوریم تا بیشتر روشن گردد که آنچه را رافضه بدان عمل میکرد ، عمل جمع زیادی از صحابه و تابعان بود و غالب اینها هراس داشتند از اینکه عملی را به جا آورند که نظام سلطه نمیپسندید .
1) 1 . این سخن را عبد الملک بن مروان ، در ضمن خطبهای که در مکه ایراد کرد ، بر زبان آورد ؛ روی سخنش با دشمنان و مخالفان است (بنگرید به ، جمهرة خطب العرب 2 : 192 ، باب خطب عبد الملک بن مروان ، رقم 166) .
احمد ـ به سندش ـ از ابو مالک اَشعری روایت میکند که به قوم خویش گفت :
گرد آیید که با شما نمازی بگزارم که رسول خدا میخواند . چون جمع شدند ، پرسید : آیا در میانتان بیگانهای هست ؟ گفتند : نه ، مگر یکی از خواهرزادههامان . گفت : خواهر زاده قوم ، از خود آنهاست .
ظرفی که در آن آبی بود ، خواست و به وضو دست یازید ؛ مضمضه و استنشاق کرد و سه بار صورت و دستانش را شست ،(1)و سر و پشت پاها را مسح کشید .
سپس با آنها نماز گزارد [ و در آن نماز ] بیست و دو تکبیر گفت .(2)
عبد الرزّاق ، در «المصنّف 2 : 63 ، حدیث 2499 ، از مَعْمَر ، از قتاده» این روایت را میآورد و در آن به جای «مسح سر و پا» ، «شستن پاها» آمده است و به نقل از آن در «المعجم الکبیر 3 : 280 ، حدیث 3411 ، از اسحاق دَبَرِی» [ «دَبَر» نام مکانی است در «یمن» ] و همچنین در «الطبقات الکبری 4 : 458 ، از اَبان از قتاده» .
پیروان سلطان ، این حدیث را در مصادر اخیر ، تغییر دادند و در آن ، وضوی غَسْلی را (شستن پاها) قرار دادند ، لیکن حقیقت بر پژوهشگر پوشیده نمیماند ؛ زیرا در وضوی غَسْلی ، ترس و بیم از [ مأموران حکومت ] معنا ندارد .
ابو مالک اَشعری میخواست نماز پیامبر را با وضوی آن حضرت ، به قومش تعلیم دهد ، لیکن از حُکام و قدرتِ آنها میترسید ؛ از این رو پرسید : «آیا در میانتان بیگانهای هست» تا از نبود نیروهای حکومت مطمئن شود .
این ماجرا ، دلیل بر این است که مسلمانان در پرداختن به عباداتشان آزاد نبودند ، بلکه ناگزیر باید آنچه را حُکام میخواست بیاورند و هر که احکام را از آنان نمیستاند
1) 1 . چگونگی تصوّر شستن بار سوم را نزد قائلان به مسح (خواه از اهل بیت یا از صحابه) در بخش روایی این پژوهش ـ تحت عنوان «دیدگاه توفیقی» ـ روشن خواهیم ساخت .
2) 2 . مسند احمد 5 : 342 ، حدیث 22949 (به اسناد از سعید بن اَبی عَرُوبه از قَتاده) ؛ المعجم الکبیر 3 : 280 ، حدیث 3412 ـ 3414 (به سند از اَبان بن یزید از قَتاده ، و سعید بن اَبی عَرُوبه از قتاده ، و طلحة بن عبد الرحمان از قَتاده) .
(در فرهنگ اینان) «رافضی» (بیرون از دین) به شمار میآمد که فقه را از حُکام بر نمیگیرد و اسلام را بر نمیتابد !!
این روند به روزگاری که در پی آمد اختصاص ندارد ، بلکه در دورههای پیش از آن ، نیز وجود داشت ؛ چنان که مختص به وضو نیست ، تحریف در دست بسته و دست باز نماز خواندن ، «آمین» گفتن [ بعد از قرائت سوره حمد ] و امثال این دو هم ، گاه روی داده است .
از حُذَیْفَة بن یمان رسیده که گفت : ما گرفتار شدیم تا آنجا که شخص جز مخفیانه نمیتوانست نماز گزارد .(1)
از سَهْل بن سَعْد ساعدی (همو که حجّاج در گردنش مُهر نهاد ، چون به نقل اَحادیث میپرداخت)(2)روایت شده که گفت :
کانَ النّاسُ یُؤْمَرُونَ أنْ یَضَعَ الرَّجُلُ الیَدَ الیُمْنی عَلَی ذِراعِهِ الیُسْری فی الصَّلاة ؛(3)
کارگزارانِ حکومت ، امر میکردند که شخصِ نماز گزار دست راستش را بر ساق دست چپش بگذارد .
سخن اَنس گذشت که گفت : هر چیزی ـ حتی نماز را ـ تباه ساختید .(4)
و کلام ابن مسعود که گفت : نماز را در وقتش به جا آورید ، و نمازتان را با اُمَراء نافله قرار دهید .(5)
1) 1 . صحیح مسلم 1 : 91 ؛ صحیح بخاری 2 : 116 .
2) 2 . اُسد الغابة 2 : 366 ؛ تهذیب الکمال 12 : 189 ؛ الإستیعاب 2 : 664 ، ترجمه 1089 ؛ تاریخ طبری 2 : 543 .
3) 3 . صحیح بخاری 1 : 259 ، حدیث 707 ؛ الجمع بین الصحیحین 1 : 558 .
4) 4 . بنگرید به ، صحیح بخاری 1 : 697 ، باب تضییع الصلاة ... ، حدیث 506 .
5) 5 . صحیح مسلم 1 : 378 ، باب الندب إلی وضع الأیدی ... ، حدیث 534 .
و گفته عمران بن حُصَین ـ هنگامی که پشت سر امام علی علیهالسلام نماز گزارد ـ به مُطَرِّف ، که بیان داشت : (این نماز) نماز محمد را به یادم آورد .(1)
و از امام صادق علیهالسلام رسیده است که فرمود :
لا واللَّه ، ما هُم عَلَی شیء ممّا جاءَ به رَسُولُ اللّه إلاّ اسْتِقْبالَ الکَعْبَة فَقَط ؛(2)
به خدا سوگند ، اینان بر چیزی از آنچه رسول خدا آورد ، نیستند مگر تنها رو به قبله ایستادن [ و نماز گزاردن ] .
خاطر نشان میسازیم که وقوع اختلاف میان ابن مسعود و عثمان درباره مُصْحَفها ، و ترک قرائت ابن مسعود و دیگر صحابه از سوی عثمان ، به دلایلی صورت گرفت که در بحث قرآنی به آنها خواهیم پرداخت .
در بحث پیشین بدین جا رسیدیم که اشخاصی [ سرشناس ] همان خط مشی وضوی مردم را (همان کسانی که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله حدیث میآوردند) در دوره امویان ، نمایندگی میکردند و عبارتند از :
عبد الرّحمان بن ابی بکر بن اَبی قُحافه .
عبد اللّه بن عباس (دانشمند امت) .
اَنس بن مالک (خادم پیامبر) .
و آنان که امتداد مکتب وضویی عثمان را نمایندگی میکردند و یاورانِ شیوه وضوی حکومتی بودند ، عبارتند از :
عایشه ، دختر ابوبکر .
رُبَیِّع ، دختر مُعَوِّذ بن عَفْراء .
حجّاج بن یوسف ثقفی .
با آگاهی بر اینکه : عایشه ، در این دوران (علی رغم مخالفت با عثمان در ماجراها و احکام دیگر) به لزومِ شستن پاها فرا میخواند ، نه بدان خاطر که چنین کاری را از پیامبر صلیاللهعلیهوآله دید ، بلکه به جهت این سخن پیامبر که فرمود : «وَیْلٌ للأعقاب مِنَ النّار» ؛ وای بر پاشنهها از آتش .
اگر عایشه میخواست برادرش عبد الرّحمان را به شستن پاها فرا خواند ، میبایست به فعل پیامبر صلیاللهعلیهوآله استدلال کند ، نه بر قولِ آن حضرت ؛ زیرا استدلال بر مطلوب با این جمله ، دشوار است .
آرزومندیم در بحثِ لغوی و قرآنی ، درنگ ژرفی با احادیث «اَسْبِغُوا الوضوء» (وضو را کامل به جا آورید) و «أَحْسِنُوا الوضوء» (وضوی نیکو بگیرید) و «ویلٌ للأَعْقاب مِنَ النّار» (وای بر پاشنهها از آتش) داشته باشیم و مقدار دلالتِ این جملهها را بر شستن پاها و سه بار شستن اعضا وارسی کنیم و در آن ، ارزش روایاتِ «اَحسنوا» را (که از اقسام مصالح [ مرسله ] به شمار میآیند) بسنجیم و چگونگی سوء استفاده حُکام را از این مفاهیم برای استوار سازی وضوی عثمانی ، بنمایانیم .
جای بسی تأسف است که میبینیم فقها احادیث پیشین را ـ بعد از کتاب و سنت ـ دلیل سومی بر لزومِ شستن پاها ، میشمارند . همین این نظر را تقویت میکند که رأی و قیاس و استحسان ، بر مکتب وضوی عثمانی سیطره یافت تا آنجا که این مکتب قالب فقهی به خود گرفت و علما آن را با دلیل پشتیبانی کردند و ضعفهای آن را با تأویل زدودند تا این مکتب را بگسترانند و مردم را بر آن عادت دهند .
تاکنون روشن شد که مقصود عثمان از مردمان (در این سخن که گفت : «مردمانی احادیثی را میآورند که نمیدانم چیستند») افراد ذیلاند [ که با وضوی عثمان مخالف
بودند ] :
علی بن ابی طالب علیهالسلام .
عبد اللّه بن عباس .
طَلْحَة بن عُبَید اللّه .
زُبَیر بن عَوّام .
سعد بن اَبی وقّاص .
عبد اللّه بن عُمَر (پیش از قتل عثمان) .
عایشه ، دختر ابوبکر (پیش از قتل عثمان) .
محمّد بن ابی بکر (چنان که در نامه علی علیهالسلام به او ، هنگامی که وی را بر مصر گماشت ـ به حسب روایت شیخ مفید و شیخ طوسی ـ وجود دارد) .
عبد الرّحمان بن ابی بکر .
اَنس بن مالک .
با این آگاهی که از ابن عُمَر ، وضوی مَسْحی روایت شده است .
طَحاوی ـ به سندش ـ از نافع ، در این باره میآورد :
ابن عُمَر هرگاه با کفش وضو میگرفت ، پشت پاها را مسح میکشید و میگفت : رسول خدا این چنین وضو میساخت .(1)
جز اینکه ابن عُمَر ، در دوره امویان ، خط مشی خود را تغییر داد و اَحادیثی در وضوی غَسْلی ثلاثی اعضا از وی روایت شده است و این احتمال که بسا این اقوال منسوب به وی از سوی اُمویان جعل گردید و ابن عُمَر هرگز به آنها لب نگشود ، منتفی نمیباشد ، هر چند همکاری وی را با دولت بنی اُمَیَّه میپذیریم و امکان این اقوال از زبان خود او ، هست .
1) 1 . شرح معانی الآثار 1 : 35 ، باب فرض الرجلین ... ، و صفحه 97 ، باب المسح علی النعلین .
بنابراین ، وضوی مردم در عهد امویان ، در برابر وضوی هواداران خلیفه و حکومت ، در موضعِ ضعف نبود ، لیکن به تدریج رو به ضعف نهاد تا اینکه به بعضی از تابعان و اهل بیتِ پیامبر صلیاللهعلیهوآله منحصر شد ؛ زیرا دستگاه تبلیغاتی و اجرایی حکومت ، فقه عثمان را استوار میساخت و جبهه مقابل آن را تضعیف میکرد .
پیش از این گذشت که وضوی عبد الرّحمان بن اَبی بکر و برادرش محمّد و همچنین وضوی ابن عُمَر ، مَسْحی بود . همین دلیل و تأکید بر این است که سیره مسلمانان از عهد پیامبر صلیاللهعلیهوآله تا زمان ابوبکر و عُمَر ، وضوی مسحی بود ؛(1)به ویژه با این پشتوانه که در دوره ابوبکر و عُمَر ، اختلاف در وضو وجود نداشت و اکنون فرزندانِ آن دو ، وضوی مسحی میگرفتند .
کلام عَیْنی در عمدة القاری گذشت که احادیث کسانی را که بر پاها مسح میکشیدند ، میآورد تا رد کند ، از آن جمله ، حدیث عُمَر را ذکر میکند که ابن شاهین در کتاب الناسخ و المنسوخ آورده است .(2)
از این رو ، مواضع صحابه و فرزندانِ آنها ، اَمثالِ انس بن مالک و عبد اللّه بن عباس و عبد الرّحمان اَبی بکر ، توجیهپذیر است و علی رغم مخالفت حکام ، به ادامه خط سیر سنت نبوی ـ در این دوران ـ اشاره دارد .
به این ترتیب ، بحث را به بعضی از «عشرة مُبَشَّرَه» (ده نفری که مژده بهشت به آنها داده شد) و همسران پیامبر و خادمان آن حضرت و بعضی از بزرگان صحابه (امثالِ ابن عباس و علی علیهالسلام و دیگران) رساندیم که وضوی ثُنایی مَسْحی را برای ما نقل کردند و آن را سنت واجب العمل پیامبر شمردند .
نیز جهل کسانی روشن شد که این وضو را ـ تنها ـ وضوی رافضه یا شیعه میانگارند .
به بعضی از ماجراهای پشت پرده این مسئله پی بردیم و دریافتیم که وضوی پیامبر و وضوی بزرگان صحابه ، وضوی مسحی بود ، نه اینکه این وضو ، وضوی شمار اندکی از صحابه باشد که به سخن آنها اعتنا نمیشود .
اهل سنت ، از سویی بر لزوم اَخذ [ احکام ] از صحابه ، تمرکز دارند و از دیگر سو ، آنچه را که خوششان نمیآید رها میکنند ، هر چند از جانب سرآمدِ صحابیان باشد .
اکنون میپرسیم : چرا علی رغم مشروعیتِ وضوی مَسْحی در عهد پیامبر صلیاللهعلیهوآله و در دوره ابوبکر و عُمَر تا زمانِ ما (و با وجود آنکه فقها و محدثان ، اَسامی و اقوال مسح کنندگان را در کتابهاشان نقل کردهاند) امروزه در میان مذاهب چهارگانه اهل سنت ، کسی را نمیبینیم که به وضوی مَسْحی قائل باشد ؟
چرا پیروان اهل سنت ، وضوی مَسْحی را بر نمیتابند و به آن ، به دیده شک و ناباوری مینگرند ؟!
چرا قائل به وضوی مَسْحی ، به زندیق و بدعت گذار و خارج از دین متهم میشود با آنکه ثابت است که بزرگان صحابه بدان ملتزم بودند و وضوی مسحی میگرفتند و با دیگر صحابه ـ در این راستا ـ مخالفت میورزیدند ؟! و این اتهام ، به کسی که به راستی در وضو بدعت گذارْد و شیوه بر ساختهای را رواج داد ، زده نمیشود ؟
چگونه ابن کثیر میگوید : «و کسانی از شیعه که مسح پاها را واجب میشمارند (چنان که پاافزار مسح میشود) گمراهاند و دیگران را گمراه میسازند»(1)در حالی که چند سطر پیش از این سخن ، گروهی از صحابه را ـ که بیش از ده نفرند ـ میآورد که از قائلان به وضوی مَسْحیاند ؟
نسبت به شهاب خَفاجی هم همین سخن جاری است که میگوید : بعضی از بدعت
1) 1 . تفسیر ابن کثیر 2 : 26 ـ 27 .
گذاران ، مسح بر پاها را بدون کفش ، جایز میشمارند و به ظاهر آیه استدلال میکنند .(1)
آلوسی مینویسد : پوشیده نماند که در بحث شستن یا مسح پاها ، بگو مگو فراوان است و قدمهای بسیاری لغزیدهاند .
تا اینکه مینگارد :
ما برای خاک مالی بینی شیعه (همانها که از همه راهها ، راه سراسر سیاهی را میپیمایند) در تحقیق این مسئله ، کلام را میگسترانیم .(2)
چگونه اینان بر شیعه ستم روا میدارند ، در حالی که صحاح معروف ، آکنده از مطالبی است که دلالت بر مشروعیت مسح از سوی صحابه و تابعان میکند ؛ و آن گونه که اینان بیان میدارند ، قول شاذ و نادری نیست .
آیا پیروی از یک دیدگاه فقهی که دیگران آن را نمیپسندند ، در قاموس ابن کثیر و خَفاجی (و امثال این دو) ضلالت است ؟
آیا معنای «ضلالت» دوری از راه نمیباشد ؟ آیا ـ به راستی ـ شیعه امامیه از وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله دور افتادهاند یا اینکه به رغم سیاستِ اعمال فشار حُکّام ، بر آن پایدار ماندهاند ؟
آیا مسح بر پاها ، وضوی بدعت گذاران است یا سنت پیامبر به شمار میآید و نص آیه قرآن میباشد ؟
آیا این دسته از صحابه (که وضوی مسحی را روایت میکنند) بر پیامبر دروغ بستند یا آن حضرت ـ پناه بر خدا ـ مردم را در اشتباه انداخت ؟ یا اینکه سیاست وقت با ابزارهای تبلیغاتیاش (و این سخن که «کف پا به آلودگی اَولی است» و مانند آن) در راستای انگیزههایی که در سر داشت ـ در گذر زمان ـ این سنت را دگرگون ساخت ؟!
آیا درگیری آنان با عثمان ، به خاطر ثبات بر سنت پیامبر و تخطئه اجتهاداتِ عثمان نبود ؟
چگونه شیعه را به دوری از مسیرِ سنت متهم میسازند ، در حالی که آنان علی رغم نیرنگ و قساوتِ حکمرانی که به رأی خود عمل میکرد و با اجتهاد از پیش خود به سنت پشت پا میزد ، بر صراط سنت استوار ماندند ؟!
برای یک مجتهد شیعه چه پاسخی دارند اگر [ در فتوا و توجیه عمل و رفتارش [ بگوید : من اجتهاد ورزیدم و پیامبر در احادیث شما (مانند این سخن که : برای مجتهد اگر فتوایش مطابق واقع باشد ، دو پاداش است و اگر به خطا رود ، یک پاداش) عمل مجتهدان را قیمت گذارْد ؟
چگونه مجتهد مأجور (بر اساسِ سخن پیامبر) به گمراهی و گمراه سازی متهم میشود ؟
آیا گرویدن به یک حکم فقهی که دیگران آن را جایز نمیشمارند ، نزد اهل منطق و حق ، گمراهی به حساب میآید ؟!
نقل بگو مگوها و مشاهداتِ عینی اختلاف مردم با حکومت ، برای رسمِ شاخصهای اختلاف میانِ امت ، کافی است و اینکه آنان ـ تا دوران امویان ـ وضوی یکسانی نداشتند ، بلکه برای هر دو مکتب وضویی یاران و پیروانی بود که از آنچه روایت میکردند و به نظرشان میرسید ، دفاع میکردند .
برای روشنتر شدن بهتر این مسئله ، متونِ دیگری را از صحابیانی میآوریم که تاکنون اسم نبردهایم ، تا به ضعف و ناچیزی نسبت دروغی پی ببریم که به مکتب مسح داده میشود و بدان جهت که اثبات کنیم «وضوی مسحی» فعل پیامبر و بزرگان صحابه بود و با وحیی که خدا در قرآن نازل کرده ، مخالفت و تضاد ندارد .
طَحاوی ـ به سندش ـ از عَبّاد بن تمیم ،(1)از عمویش عبد اللّه مازِنی ، آورده است که : پیامبر وضو میگرفت و بر پاها مسح میکشید ، و عُرْوَه ،(2)همین کار را میکرد .(3)
ابن اثیر ـ به سندش ـ از عَبّاد بن تمیم ، از پدرش ، آورده است که گفت : رسول خدا را دیدم که وضو گرفت و آب را بر پایش مسح کشید .(4)
در الإصابة از عَبّاد بن تمیم مازِنی ، از پدرش ، روایت شده که گفت : رسول خدا را دیدم که وضو گرفت و آب را بر پاهایش مسح کشید .
صاحب الإصابة میگوید : بخاری ـ در تاریخ خود ـ و احمد (در مسندش) و ابن اَبی شَیْبَه و ابن ابی عُمَر و بَغَوی و باوردی (و دیگران) همهشان از طریق ابو الأسود ، این روایت را آوردهاند ، و رجال سند این حدیث ، ثقهاند .(5)
شوکانی مینویسد : طَبَرانی از عبادة [ عَبّاد ] بن تمیم ، از پدرش روایت کرده که گفت : رسول خدا را دیدم که وضو میگرفت و بر پاهایش مسح میکشید .(6)
1) 1 . وی فرزند برادر عبد اللّه بن زید بن عاصم مازنی انصاری ، صاحب حدیث وضو ، است .
2) 2 . مقصود از «عُروه» ـ در اینجا ـ ابن زبیر است که اندکی بعد ، ذکر آن خواهد آمد .
3) 3 . شرح معانی الآثار 1 : 35 .
4) 4 . اُسد الغابة 1 : 216 ، ترجمه تمیم بن زید ، برادر عبد اللّه بن زید ....
5) 5 . الإصابة 1 : 370 ، ترجمه 844 ، تمیم بن زید ...
6) 6 . نیل الأوطار 1 : 210 ، باب غسل الرجلین .
در کنز العُمّال از عبادة [ عَبّاد ] بن تمیم ، از پدرش روایت شده که گفت : رسول خدا را دیدم که وضو میساخت و آب را بر ریش و پاهایش میمالید (ابن اَبی شیبه ، احمد در مسندش ، بخاری در تاریخش و عدنی و بَغَوی و باوردی و طَبَرانی در المعجم الکبیر و ابو نُعَیم ؛ ابن حجر در الإصابة میگوید : رجال این حدیث ثقهاند) .(1)
و این چنین میبینیم که «عَبّاد» وضوی مسحی را به دو طریق از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل میکند :
الف) از پدرش ، تمیم بن زید مازنی ، که اسانید آن در بیشتر مصادر آمده است .
ب) از عمویش عبد اللّه بن زید بن عاصم ، که طَحاوی آن را در شرح معانی الآثار میآورد .
از عموی عَبّاد ، روایتی در وضوی ثلاثی غَسْلی وارد نشده است و همین ، تقویت و ترجیحی است بر اینکه وضوی ثنایی مَسْحی روایت شده از عبد اللّه بن زید بن عاصم مازنی (عموی عَبّاد) روایت صحیح است و وضوی ثلاثی غَسْلی منسوب به او ، تضعیف میگردد و ما این مطلب را در جلد سوم این کتاب (در بحث مناقشه در مرویات عبد اللّه بن زید بن عاصم) وارسی خواهیم کرد .
مُتَّقی به سندش تا اَوس بن اَبی اَوس ثَقَفی ، آورده است که وی دید پیامبر بر سر قنات قومی در طائف آمد و وضو گرفت و بر پاهایش مسح کشید .(2)
حازمی ، به سندش تا اَوس ، روایت کرده است که وی دید پیامبر بر سر قنات قومی درآمد و وضو گرفت و بر پاهایش مسح کشید .(3)
طَبَری ، به سندش از اَوس ، آورده است که گفت : رسول خدا را دیدم که به محل ریختنِ خاکروبههای قومی آمد ، وضو گرفت و بر پاهایش مسح کشید .(1)
شوکانی میگوید : ابو داود ، از حدیث اَوس بن اَبی اَوس ثقفی روایت میکند که گفت : وی دید پیامبر سر قنات قومی (در طائف) آمد ، وضو ساخت و بر کفش و پاهایش مسح کشید .(2)
ابن اثیر در اُسد الغابة و احمد ـ در مسندش ـ و مُتَّقی در کنز العمال و دیگران به سندشان از اَوس بن اَبی اوس ، روایت کردهاند که گفت : رسول خدا را دیدم که وضو گرفت و بر پاافزارش مسح کشید ، سپس سوی نماز برخاست .(3)
اختلاف روایات از اَوس ،(4)ما را به یکی از امور سهگانه رهنمون است :
اول : عدم عنایت راویان ، در ضبط حدیث از اَوس ، و احتمال میرود که نقلشان از اَوس این باشد که پیامبر صلیاللهعلیهوآله بر کفش مسح کشید و با تسامح مسح بر پاها را آوردهاند با این اعتقاد که هر دو لفظ بر حقیقت واحد دلالت دارند ، در حالی که مسح بر پاافزار ، غیر از مَسح بر پاهاست .
دوم : تأکید در مسح بر کفش ، از بر ساختههای حُکام باشد ؛ چرا که آنان پس از نزدیک به یک قرن ، به تدوین سنت پرداختند ، بعید نمینماید که در این حدیث ، دست برده باشند و اَمثالِ آن را از پیامبر صلیاللهعلیهوآله ساختهاند .
سوم : به آنچه احمد بن محمّد مغربی در کتاب فتح المتعال فی اَوصاف النعال و شیخ طوسی در تهذیب الأحکام گرویدهاند ، قائل شویم که : وضو در نعال (پاافزارهای)
1) 1 . تفسیر طبری 6 : 134 .
2) 2 . سنن ابی داود 1 : 41 ، باب 62 ، حدیث 120 ؛ نیل الأوطار 1 : 209 ، باب غسل الرجلین .
3) 3 . اُسد الغابة 1 : 140 ، ترجمه اَوس بن اَبی اوس ؛ مسند احمد 4 : 8 ، حدیث 16203 ؛ کنز العمال 9 : 209 ، فصل فی نواقض الوضوء ، حدیث 27041 .
4) 4 . به اینکه گاه مسح بر پاست و گاه بر نعلین (و پابند) .
عربی وضو گیرنده را از مسح بر پاها ـ هنگامی که آن را به پا دارد ـ باز نمیدارد .(1)
بنابراین ، صدور وضوی مسحی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله (چنان که در گذشته روشن ساختیم) ثابت است ، اما قول به زیادت واژه «نَعْلیه» (بر دو پاافزارش) در این روایت (چنان که ابو داود و شوکانی حکایت کردهاند) یا تبدیل لفظ «قَدَمَیه» (دو پایش) به واژه «نَعْلَیه» (دو پاافزارش) آن گونه که در خبر ابن اثیر آمده است ، از اثباتِ مطلوب باز نمیدارد و در حجیت خبر خدشهای وارد نمیسازد .
نزد ابن عَبْدَرَبّه در الإستیعاب سخنی را یافتیم که قول ما را تأیید میکند ؛ زیرا میگوید : برای اَوس بن حُذَیفه (که همان اسمِ ابی اَوس است) احادیثی هست ؛ از جمله مسح بر پاها .(2)
وی به این حدیث اعتراف میکند ، هر چند میگوید : در اسناد این حدیث ، ضعفی وجود دارد .
دارِمی ، به سندش از رِفاعة بن رافع آورده است که وی نزد پیامبر نشسته بود ، آن حضرت فرمود :
نماز برای احدی تمام نمیشود مگر اینکه وضو را (همان گونه که خدای متعال خواسته) کامل به جا آورد ، صورت و دستانش را تا آرنج بشوید و سر و پاهایش را تا قوزک پشت پا مسح کشد .(3)
همچنین طحاوی در شرح معانی الآثار خبر رِفاعه را به طور مسند میآورد .(4)
1) 1 . بنگرید به ، تهذیب الأحکام 1 : 65 ، ذیل حدیث 182 .
2) 2 . الإستیعاب 1 : 120 ، ترجمه اَوس بن اَبی اوس .
3) 3 . سنن دارمی 1 : 350 ، باب فی الذی لا یتم الرکوع ، حدیث 1329 ؛ سنن ابن ماجه 1 : 156 ، باب ما جاء فی الوضوء علی ما أمر تعالی ، حدیث 460 ؛ مثل این روایت در تفسیر طبری هست .
4) 4 . شرح معانی الآثار 1 : 35 .
سُیوطی مینویسد : بَیْهَقی ـ در سنن خویش ـ از رِفاعة بن رافع روایت کرده است که پیامبر به کسی که بد نماز میگزارد ، فرمود :
نماز هیچ یک از شما تمام نیست مگر اینکه وضو را (آن گونه که خدا امر کرده) کامل به جا آورد ، صورت و دستانش را تا آرنج بشوید و سر و پاهایش را تا برآمدگی پشت پا مسح بکشد .(1)
ابو داود ـ در سنن خویش ـ(2)و نسائی(3)و حاکم(4)این حدیث را آوردهاند .
حاکم میگوید : این حدیث ، بر اساس شرط بخاری و مسلم ، صحیح است و ذَهَبی در تلخیص خود ، با حاکم همراه میشود .
عَیْنی مینگارد : این روایت را ابو علی طوسی ، ابو عیسی تِرمذی ، ابوبکر بَزّار ، حدیث «حَسَن» دانستهاند و ابن حِبّان و ابن حَزْم ، آن را حدیث صحیح شمردهاند .(5)
در همه این احادیث جمله «حتّی یُسْبِغَ الوضوءَ کما أَمَرَه اللّهُ» (تا وضو را ـ آن گونه که خدا خواسته ـ کامل به جا آورد) را میبینیم که به مکتب رأی اشاره دارد و اینکه آنان در معنای «اسباغ» (کامل آوردن وضو) به تأویل و اجتهاد دست مییازند .
در بخش «فقهی ـ لغوی» این پژوهش (به خواست خدا) آگاهیهای بیشتری به دست خواهیم داد . پیش از این ، سخن حجاج و توجیه وی را دریافتیم که میگفت : «کف پا به آلودگی نزدیکتر است» یا سخن عایشه به عبد الرّحمان ، که گفت : «رسول خدا فرمود : وای بر پاشنهها از آتش» یا این سخن عایشه که : «رسول خدا فرمود : وضو را کامل به جا آورید» .
عایشه و ابن عُمَر و ابو هُرَیره و عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص ، این دو جمله («اَسْبِغُو الوضوء» و «ویلٌ للأعقاب مِن النّار») را با هم در روایات وضو درآوردند تا بر شستن پاها دلالت کند .
علمای حدیث ، برای «اِدراج» همین حدیث را مثال میزنند .
احتمال میرود پیامبر صلیاللهعلیهوآله با جمله «اَن یُسْبِغَ کما أَمَرَهُ اللّهُ به» (تا وضو را ـ آن گونه که خدا امر کرده ـ کامل به جا آورد) اشاره کرده باشد به اینکه «اِسباغ» (وضوی کامل) با دو بار شستن به دست میآید ، نه بیشتر از آن ؛ زیرا که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله متواتر روایت شده و نزد شیعه و سنی ثابت است که «اِسباغ» با دو بار ، تحقق مییابد ، اما تحققِ اسباغ را با سه مرتبه شستن ، پیامبر نمیپذیرد ؛ چنان که مکتب وضوی مَسْحی و پیروان اهل بیت ، به پیروی از پیامبر و قرآن ، آن را بر نمیتابند .
بجاست ـ در اینجا ـ سخن یکی از حاشیه نویسان سنن ابن ماجَه را بیاوریم ، آنجا که مینویسد :
این سخن پیامبر که فرمود : «یَمْسَح برأسه وَرِجْلَیه» (سر و پاهایش را مسح کشد) بر اساس ادله خارجی ، باید بر شستن حمل شود ؛ چنان که [ « وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ »(1)در ] قرآن بر شستن پاها حمل شده است !
اینها نمونههای دیگری برای وضوهای دیگر صحابهاند که پاها را مسح میکشیدند و تأکید داشتند که وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله مَسْحی بود . آنها را آوردیم تا اتهامات مغرضان را (که سوی سیاه چالها راه میپیمایند) در هم کوبیم .
1) 1 . سوره مائده (5) آیه 6 .
نمونههایی از وضوی بعضی از تابعان و برخی از اهل بیت را میآوریم تا استمرار خط مشی وضوی مسحی ، روشن گردد و ثابت کنیم که مَسح پاها (آن گونه که غرضورزان بیان میدارند) از بدعتهای رافضی و شیعه ، نمیباشد .
خبر عَبّادِ بن تَمیم ، از عمویش زید بن عاصم مازنی (صاحب حدیث وضو) پیش از این ، گذشت که وی روایت کرد به اینکه رسول خدا وضو میگرفت و بر پاهایش مسح میکشید .
در خبر دیگر نیز آمده است که عُروَة بن زبیر همین کار را میکرد ، متن خبر را به جهت ذیلی که دارد ، بار دیگر میآوریم .
طَحاوی ـ به سندش ـ از عَبّاد بن تمیم ، از عمویش روایت میکند که :
إنّ النبیّ توضّأَ ومَسَحَ عَلَی القَدَمین ، وَإنّ عُروة کانَ یَفْعَل ذلک ؛(1)
پیامبر وضو میساخت و بر پاها مسح میکشید ؛ و عُروَه ، همین کار را میکرد .
در این روایت ، عُروة بن زبیر را میبینیم که بر پاها مسح میکشد .
در مُصَنّف عبد الرَزّاق ، از مَعْمَر ، از هِشام بن عُروة ، نقل شده است که پدرش گفت : در آیه « وَأَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْن » (پاهاتان را تا قوزک آن) مسح بر پاها ، به شستن آنها انجامید .(2)
علمای رجال در مدح و ذمّ هشام و در آنچه وی به پدرش نسبت میدهد ، مختلفاند .(3)
یعقوب بن شَیْبَه میگوید : هشام ، شخصی معتبر و ثقه است . بر او چیزی انکار نمیشد مگر بعد از آنکه به عراق رفت ؛ زیرا در آنجا ، به طور گسترده به روایت از پدرش دامن زد ، اهل بلدش آنها را نپذیرفتند .
به نظر میرسد هِشام اهل عراق را خام ساخت که وی جز آنچه را از پدرش شنیده ، روایت نمیکند و این امکان برایش فراهم آمد که احادیثی را که از دیگر اشخاص شنیده بود ـ به ارسال و حذفِ واسطه ـ از پدرش روایت کند .
عبد الرّحمان بن یوسف بن خِراش ، میگوید : مالک ، احادیث هِشام را بر نمیتافت . هشام ، شخصی راست گوست ، اخبارش صحیحاند ، به من خبر رسیده که مالک بر احادیثی که هشام برای اهل عراق بیان داشت ، خرده گرفت .
علی بن محمد باهلی ، از شیخی از قریش نقل میکند که : هشام بن عُروه ، خم شد تا دست ابو جعفر منصور را ببوسد ، ابو جعفر او را از این کار باز داشت و گفت : ای فرزند عُروه ، تو را با نبوسیدن دستمان گرامی میداریم و دستمان را از نبوسیدن دیگران .
شُعْبَه میگوید : هشام حدیث پدرش را در لَمس آلت [ از او ] نشنید ؛ یحیی میگوید : از هشام [ آن را ] پرسیدم ، گفت : پدرم به من خبر داد .
هشام بن عُروه و یکی از موالیان منصور ، در یک روز مردند . منصور برای نماز بر آنها آمد ؛ نخست به عُروَه نماز گزارد و به مذهب قریشی بر او چهار تکبیر گفت [ سپس بر دیگری نماز خواند ] و به مذهب هاشمی بر وی پنج تکبیر گفت .
و در روایتی است که منصور گفت : بر هر کدام بر اساس دیدگاه [ و مذهب خودش [ نماز گزاردیم .
اما عُروة بن زبیر (ابو هشام) برادر عبد اللّه است . میان او برادرش ـ عبد اللّه بن زبیر ـ
بیست سال فاصله سنی وجود داشت .(1)
در پرتو آنچه گذشت ، بعید میدانیم که عُروة بن زبیر از نظرش در مسح بر پاها ، برگردد و به شستن آنها بگرود . آنچه را فرزندش هشام برگرفته [ و از پدرش آن را نقل میکند ] ضعیف میباشد ؛ زیرا حال وی و دلیل و توجیه وی را ـ که همان قرائت قرآنی است ـ دریافتیم و آیه وضو (چنان که در بحث قرآنی روشن خواهیم ساخت) او را سودمند نمیافتد .
حسن بَصری از بزرگانِ تابعان به شمار میرود ، چهارده ساله بود که در «یوم الدار» حضور یافت(2)و در زمانِ عُمَر بن عبد العزیز ، قضاوت را بر عهده گرفت .(3)گفتهاند : پدرش «یَسار» از اُسرای «عین التَّمر» بود .
ابو هلال راسبی ، از خالد بن رَباح هُذَلی نقل میکند که :
از اَنس بن مالک درباره مسئلهای سؤال شد ، گفت : از مولایمان حسن بپرسید . گفتند : ای ابو حمزه ، ما از تو میپرسیم ، تو میگویی : از مولایمان حسن بپرسید ؟! گفت : از مولایمان حسن سؤال کنید ؛ چرا که او شنید ما هم شنیدیم ، او حفظ کرد و ما از یاد بردیم .(4)
ذَهَبی در سیر اَعلام النبلاء مینویسد : شخصی گفته است :
اهل روایات صحیح [ کسانی که جز روایات صحیح را نمیپذیرند ] از روایاتِ فراوانی که در آنها حسن میگوید «از فلا نی» ، روی گرداندهاند ، هر چند ملاقات وی با فلان شخص معین ثابت شده باشد ؛ زیرا حَسَن به «تدلیس» معروف است و از ضعفا
تدلیس میکند و روایاتش به دل نمیچسبد .
ما گرچه ثابت کردیم حسن از سَمُرَه حدیث شنید ، اما این احتمال هست که بیشتر روایاتی را که از سَمُرَه میآورد ، از او نشنیده باشد (و دانای حقیقی خداست) .(1)
اینها بعضی از خردهگیریها بر حسن بصری است ، در ستایش او مطلب بیش از این است . پیش از این ، سخن اَنس بن مالک ، خادم پیامبر (اگر نقل مذکور صحیح باشد) درباره حسن بصری گذشت که به مردم سفارش میکرد به حسن رجوع کنند و میگفت : از مولایمان حسن بپرسید .
زُهْری مینگارد : عُلما چهار نفرند : ابن مُسَیَّب (در مدینه) ، شَعْبی (در کوفه) ، حسن بصری (در بصره) ، مکحول (در شام) .(2)
حسن بصری با حکام ، پیوندی استوار داشت . پدرش ـ به حسب آنچه در بعضی از نصوص آمده است ـ (3)از اسیران «عین التَّمر» بود . گفتهاند که سیاست امویان و مروانیان بر دو ستون بر پا بود : زبانِ حسن و شمشیر حجّاج و اگر این دو نبودند ، دولت مروانی زنده به گور میشد .
اکنون به سؤال درباره موضع حسن بصری در وضو میپردازیم و اینکه آیا وی به مسح پاها فرا میخواند یا به شستن آنها ؟ متونی که از وی نقل شده ، هر دو وجه را در بردارند ، هر چند گرایش وی به شستن نزدیکتر است ، لیکن ـ با تقریب ذیل ـ میتوان وضوی حسن را در ضمن وضوی کسانی شمرد که به مسح قائلاند .
در احتجاج طبرسی ، از ابن عباس نقل شده که گفت : چون علی علیهالسلام از جنگ با اهل بصره فارغ شد ، پالانهای شتر را روی هم گذارد ، بر آن بالا رفت و خطبه خواند ، خدا را ستود و بر او ثنا فرستاد ، سپس فرمود :
ای اهل بصره ، ای دروغ بافان ، ای دردهای درمانناپذیر ، ای پیروان چهار پایان ، ای لشکریان زن (عایشه) تا شترش جان داشت ، او را پاسخ گفتید و چون شتر پی شد گریختید ؛ آبتان تلخ و شور است و دینتان دورویی و اخلاقتان فرو مایگی ...
آن حضرت پس از ایراد خطبه به راه افتاد و ما همراه او حرکت کردیم ، به حسن بصری گذشت ، وی در حال وضو گرفتن بود ، فرمود : ای حسن ، وضو را کامل ساز .
حسن گفت : ای امیر مؤمنان ، دیروز مردمانی را کشتی که به یگانگی خدا و بندگی و رسالت محمد گواهی میدادند ، نمازهای پنجگانه را میگزاردند و وضو را کامل و تام میگرفتند !
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود : آنچه دیدی رخ داد ، چرا یاریگر دشمن علیه ما نشدی ؟
حسن گفت : ای امیر مؤمنان ، به خدا سوگند ، راستش را با تو میگویم . در روز نخست ، بیرون آمدم ، غسل کردم و حنوط مالیدم و رزمْ جامه پوشیدم و شک نداشتم که تخلّف از اُمّ المؤمنین ـ عایشه ـ کفر است ، اما چون به «خُرَیْبَه»(1)رسیدم ، صدایی مرا ندا داد : ای حسن ، کجا میروی ؟! برگرد که قاتل و مقتول [ هر دو ] در دوزخاند ! من هم هراسان برگشتم و در خانهام نشستم .
چون روز دوم شد ، تردید نداشتم که همراهی نکردن با اُمّ المؤمنین ـ عایشه ـ کفر است . از این رو ، حنوط کردم ... و به قصد جنگ بیرون آمدم تا به «خُرَیْبَه» رسیدم ، از پشت سر پیاپی صدایی مرا ندا میداد : ای حسن ، کجا میروی ، کشنده و کشته هر دو در آتشاند !
علی علیهالسلام از حسن پرسید : دانستی آن منادی که بود ؟ گفت : نه . فرمود : آن صدای برادرت شیطان بود و سخن راست بر زبان آورد که قاتل و مقتول آنها [ هر دو ] در دوزخ جای دارند .
1) 1 . خُرَیْبَه : نام یکی از محلههای بصره ، بصره صغرا .
حسن بصری گفت : ای امیر مؤمنان ، اکنون دریافتم که آن قوم در هلاکتاند .(1)
در امالی مفید از حسن بصری روایت شده که گفت :
چون امیرالمؤمنین ـ علی بن ابی طالب ـ به بصره آمد ، در حالی که وضو میگرفتم بر من گذشت ، گفت : «ای جوان ، نیکو وضو ساز ، تا خدا به تو نیکی کند» و رد شد . پشت سرش به راه افتادم ، نگاهی به من انداخت و سویم نگریست و گفت : ای جوان ، حاجتی داری ؟ گفتم : آری ، سخنی مرا بیاموز که سودمندم افتد .
آن حضرت فرمود :
ای جوان ، هر که با خدا راست باشد ، نجات مییابد و هر که بر دینش بترسد ، از هلاکت و سقوط میرهد و هرکس در دنیا پارسایی پیشه کند ، چشمش به ثوابهای الهی روشن میگردد ...(2)
بر اساس خبر احتجاج و این نقل که حسن بصری در «یوم الدّار» حضور داشت و نیز رفتار نرم وی با امویان ، احتمال میرود که حسن بصری از منادیانِ شستن پاها باشد و از کسانی که اصطلاح «اَسبغ الوضوء» (وضو را کامل ساز) را برای آن دلیل میآوردند و امام علی علیهالسلام با این سخن که «ای حسن ، وضو را کامل به جا آور» (چنان که در روایت مفید هست) میخواست شیوه وضویی او را تحقیر کند و ناچیز انگارد .
لیکن این احتمال ، به نهایت بعید به نظر میرسد ؛ زیرا با اخلاق امام و خطابی این چنین با جوانی پانزده ساله ، سازگار نمیافتد ، بلکه در پرتو متونی که بعد از این خواهد آمد ، عکس این ادعا احتمال میرود ؛ زیرا حسن از کسانی به شمار میرود که آب اندکی را برای وضو به کار میبُرد . امام علی علیهالسلام میخواست لزوم اِسباغ و اِحسان در وضو را به او گوشزد کند و اینکه حق هریک از اعضای وضو را ـ خواه شستن باشد یا
مسح ـ به جا آورد . این بیان و توضیح ، وظیفه امام مینمود ، چه حسن بصری از یارانِ عثمان باشد یا از مخالفانِ وضوی او .
در مُصَنَّف ابن اَبی شَیْبَه و عبد الرَّزاق ، سخنی است که اشاره دارد به اینکه حسن بصری قایل به مسح بر پاها بود .
از ابن عُلَیّه ، از یونس ، از حسن ، روایت شده که میگفت : «مقصود از آیه وضو ، مسح بر پاهاست» و میگفت : روی پا و کفِ آن را باید مسح کشید .(1)
از مَعْمَر ، از قَتاده ، از عِکرِمَه و حسن نقل شده که درباره این آیه : « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاَةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرَافِقِ وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ »(2)(ای کسانی که ایمان آوردید ، هرگاه سوی نماز برخاستید ، صورت و دستها را تا آرنج بشویید و سرها و پاهایتان را تا برآمدگی روی پا ، مسح بکشید) گفتند : پاها مسح کشیده میشود .(3)
جَصّاص میگوید : حسن [ « وَأَرْجُلَکُمْ » را در آیه وضو ] «وأَرْجُلِکُمْ» قرائت میکرد و آن را بر مسح پاها تأویل کردهاند .(4)
اینکه گفتیم حسن بصری رابطه محکمی با حُکام داشت یا در زمان عُمر بن عبدالعزیز ، منصب قضاوت را بر عهده گرفت یا پدرش از اسیران «عین التَّمر» است (و دیگر چیزها) بدین معنا نیست که همه نظراتش برگرفته از حکومت است [ بلکه میتوان گفت ] وی گاه از سخنان سلطان تأثیر میپذیرفت و گاه از بیم سلطان ، حکمی میکرد و سخنی را بر زبان میآورد و گاه دیدگاه ویژه خود را ابراز میداشت تا رهنمون باشد بر اینکه نقش وی در فقه ، چونان نقش سُفیان ثَوری و ابوحنیفه و امثال آنهاست
که شخصیت علمی مستقل داشتند .
رابطه گرم این عالمان با دولت ، گاه به جهت ترس آنها از صدمه و آسیب رسانی حاکمان بود و گاه برای نزدیک شدن دیدگاههای آنها به دیدگاه دولت ، صورت میگرفت .
با نقل روایت ذیل از حسن بصری ، میتوان آگاهی فزونتری از این حقیقت به دست آورد و به فضای آکنده از ستمی (از سوی حکام) پی برد که عالمان با آن رو به رو میشدند .
محمد بن موسی حَرَشی میگوید : برای ما حدیث کرد ثُمامَة بن عُبَیْدَه ، گفت : برای ما حدیث کرد عَطیّة بن مُحارِب ، از یونس بن عُبَید ، گفت : از حسن پرسیدم : ای ابو سعید ، تو میگویی : «پیامبر فرمود» در حالی که او را درک نکردی !
حسن گفت : ای فرزند برادر ، از چیزی سؤال کردی که هیچ کس قبل از تو این پرسش را از من نکرد و اگر نزدم عزیز نبودی ، با خبرت نمیساختم . من در روزگاری به سر میبرم که خود میبینی (وی در خدمت کارهای حجاج بود) :
کُلُّ شیءٍ سَمِعْتَنی أَقُول : قالَ رسولُ اللّه ، فهو علیُّ بن أبی طالب ، غَیرَ أَنّی فی زمانٍ لا أَسْتَطیعُ أن أَذْکُرَ علیّاً ؛(1)
هر چیزی را از من میشنوی که میگویم : رسول خدا فرمود ، مقصودم این است که علی فرمود ، جز اینکه در زمانی هستم که نمیتوانم نام علی را بر زبان آورم .
مشهور است که هرگاه کسی میخواست از علی علیهالسلام حدیث کند ، میگفت : «ابو زینب میگوید»(2)[ و شخص جرأت نمیکرد ، نام آن حضرت را بیاورد و گرنه گرفتار
میشد و تحت تعقیب و شکنجه قرار میگرفت ] .
پس از نقل این حدیث ، سزامند است اخبار حسن بصری را (مانند دیگر اخبار تابعان) وارسی کنیم تا شرایط صدور آنها برایمان روشن گردد ؛ زیرا میدانیم که وی در زمانهای بسیاری از قدرت حاکم بیم داشت و از علی علیهالسلام جز به کنایه حدیث نمیکرد .
از این رو ، بعید نمینماید که بعضی از روایات حسن بصری در شرایط سیاسی خاصی صادر شده باشد که خود به آنها ایمان ندارد و از نسبت این اخبار به خود ، میترسد . اینکه به فرزندش دستور داد کتابهایش را بسوزاند ، دلیلی بر این مطلب است .
ذَهَبی در سیر أعلام النبلاء مینگارد : [ روایت شده ] از موسی بن اسماعیل [ گفت : [برای ما حدیث کرد سَهْل بن حُصَین باهلی ، گفت : سوی عبد اللّه بن حسن بصری پیک فرستادم که کتابهای پدرت را برایم بفرست . وی به من پیغام داد که : چون بیماری پدرم شدت یافت ، به من گفت : «کتابها و نوشتههایم را گرد آور» آنها را برایش جمعآوری کردم و نزدش آوردم و نمیدانستم با آنها میخواهد چه کند !
پدرم به خادم گفت : تنور را برافروز ، سپس دستور داد همه آنها را در تنور اندازند ؛ همه آن نوشتهها سوزانده شد به جز یک صحیفه .
فرزند حسن بصری ، تنها کتاب باقی مانده را برایم فرستاد و به من خبر داد که پدرش میگفت : «آنچه را در این صحیفه هست روایت کن» .
بعدها که فرزند حسن را ملاقات کردم ، مثل آنچه را فرستادهام از او به من رساند ، خودش زبانی برایم باز میگفت .(1)
از عُروة بن زبیر رسیده که وی کتابهای فقهیاش را آتش زد ، سپس از این کار
1) 1 . سیر اعلام النبلاء 4 : 584 ، ترجمه 223 ، حسن بصری ؛ و بنگرید به ، الطبقات الکبری 7 : 174 .
پشیمان شد .(1)
از آنچه گذشت به دست میآید که : حسن بصری از بزرگانِ تابعان بود و از کسانی که میتوان او را جزو قائلان وضوی مَسْحی به شمار آورد (چنان که میتوان وی را از قائلان به شستن پاها شمرد) همچنین از سخنانِ حسن ، میتوان دریافت که وی به دو بار شستن اعضا معتقد بود (نه سه بار شستن) و همین ، مسحِ پاها را رجحان میبخشد .
جَصّاص ـ بعد از سخن پیشین ـ مینگارد :
آنچه از حسن بصری در خاطرهها به یاد مانده است ، مَسح سراسر پاست . جز از حسن (از دیگر سَلَف که مسح پاها را جایز دانستهاند) به یاد ندارم که مسح همه پا یا بعض آن را معتقد باشند .(2)
(3) در طبقات ابن سعد در ترجمه ابراهیم ، آمده است :
به ما خبر داد احمد بن عبد اللّه بن یونس ، گفت : برای ما حدیث کرد فُضَیل بن عیاض ، از مُغِیره ، از ابراهیم که گفت : «مَن رَغِبَ عن المَسْح ، فَقَد رَغِبَ عن السُّنّة ، ولا أَعْلَمُ ذلک إلاّ مِنَ الشَّیطان» ؛ هر که از مسح [ سر و پا ] روی گرداند ، از سنت پیامبر روی بر تافته است ؛ و این کار را جز ترفند شیطان نمیدانم .
1) 1 . تهذیب الکمال 20 : 19 ، ترجمه 3905 ، عروة بن زبیر ؛ تاریخ الإسلام 6 : 426 .
2) 2 . احکام القرآن 2 : 349 ، باب غسل الرجلین .
3) 3 . ابراهیم بن یزید بن قَیْس بن اَسود نَخَعی (م 96 هـ) مُفتی کوفه در زمانِ خویش بود . در کودکی ، بر عایشه درآمد ، از داییاش و مسروق و عَلْقَمه و ... روایت میکند ؛ و حَکَم بن عُتیبَه و حماد و ... از او روایت کردهاند . از اَعْمَش نقل شده که گفت : «هرگز ندیدم ابراهیم به رأی خود فتوا دهد» . از عبدالملک بن اَبی سلیمان روایت شده که گفت : شنیدم از سعید بن جُبیر [ درباره حکمی ] سؤال شد ، وی گفت : آیا در حالی که ابراهیم در میانتان هست ، از من فتوا میخواهید ؟! (موسوعة طبقات الفقهاء 1 : 273) (م) .
فُضَیل میگوید : مقصود از «این کار» یعنی ترک مسح .(1)
به ما خبر داد احمد بن عبد اللّه بن یونس ، گفت : برایم حدیث کرد جعفر اَحمر ، از مُغِیره ، از ابراهیم که گفت : «مَن رَغِبَ عن المَسْح ، فقد رَغِبَ عن سُنّة النَّبی» ؛ هر که از مسح [ سر و پا ] روی برتابد ، از سنت پیامبر روی گردانده است .(2)
معروف است که ابراهیم نَخَعی ، از موالیان اهل بیت علیهمالسلام بود .(3)
این سخن بدان معنا نیست که همه اَقوال منسوب به ابراهیم ، از امام علی علیهالسلام برگرفته شده است ، بلکه بسا در میان آنها گفتههایی باشد که به وی نسبت دادهاند و روح او از آنها بی خبر است و گاه در میان آنها سخنانی است که خطا در استنباط او را گویاست .
آنچه در این میان مهم است اشاره به نقش وی در مخالفت با حجّاج ثقفی است که به وضوی غَسْلی فرا میخواند و ابراهیم به شورش اَشعث بر ضدّ حجاج پیوست و به جواز لعن حجاج فتوا داد .(4)
اینکه امام مالک در الموطأ حتی یک حدیث را از ابراهیم نخعی روایت نمیکند(5)و نبود نام ابراهیم در میان رجال الموطأ در کتاب اسعاف المبطأ برجال المُوَطّأ (اثر سُیُوطی) علی رغم گرانقدری ابراهیم و کارآموزدگی وی در حدیث نزد آنها ،(6)به نقش تعصّب ورزی در حدیث و فقه ، رهنمون است .
نسبت به موضعگیری ابراهیم پیرامون ابو هُرَیره ، همین حال جاری است ؛ زیرا ذَهَبی مینویسد : بر شخصیتِ ابراهیم خُرده گرفتهاند ، به جهتِ این سخنش که گفت :
1) 1 . الطبقات الکبر ی6 : 274 ـ 275 .
2) 2 . همان .
3) 3 . در این زمینه ، بنگرید به سخن دکتر رواس قلعجی (موسوعة فقه ابراهیم النخعی 1 : 139) .
4) 4 . الطبقات الکبری 6 : 279 ؛ تاریخ الإسلام 6 : 324 .
5) 5 . به روایت یحیی بن یحیی لیثی .
6) 6 . تهذیب الکمال 2 : 238 ، ترجمه 265 ، ابراهیم نخعی ؛ صفة الصفوة 3 : 86 ، ترجمه 412 .
ابو هُرَیره ، فقیه نمیباشد .(1)
ابراهیم میگفت : اصحاب ما ، احادیث ابو هُرَیره را وا میگذارند و هر حدیثی را از او نمیستانند مگر آنچه را که در بردارنده صفت بهشت یا دوزخ باشد یا بر عملی تشویق کند یا از شرّی که در قرآن آمده ، باز دارد .(2)
در این رویکرد نسبت به ابو هُرَیره ، ابراهیم تنها نیست ، بلکه دسته دیگری از کوفیان، این گونه انتقادها را بر وی دارند .(3)
ثابت شده که خط مشی «عَلْقَمَه» و «ابن مسعود» و «ابراهیم» یکی است ،(4)اگر این نکته را در مقایسه آنها میزان قرار دهیم ، به این حقیقت دست مییابیم که ابراهیم به وضوی مَسْحی قائل بود ؛ زیرا عبد الرزَّاق در مُصَنَّف خود از مَعْمَر از قتاده نقل کرده است که ابن مسعود ، در آیه « وَأَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ »(5)(و پاهاتان را تا قوزک) [ از مسح دست کشید ] و به شستن پاها بازگشت .(6)
این حدیث ، به جهت «تدلیس» ، حدیث «معلول» است ؛ زیرا قَتاده به جز انس از دیگر اصحاب نشنید (بنگرید به ، معرفة علوم الحدیث 1 : 111 ، باب معرفة المدلسین) .
هیثمی در «مجمع الزوائد 1 : 334 ، باب لا یکفر اَحدٌ من اهل القبلة بذنب» تصریح دارد به اینکه قتاده از ابن مسعود ، حدیث نشنید .
در نقل این معنا از ابن مسعود ، عنایتی هست . یا مراد این است که « أرجلکم » به « فاغسلوا » بر میگردد و بر « وجوهکم وأیدیکم » معطوف است ، نه بر « برؤوسکم »(7)
1) 1 . میزان الإعتدال 1 : 204 ، ترجمه 251 ، ابراهیم بن یزید نخعی .
2) 2 . البدایة و النهایة 8 : 109 .
3) 3 . البدایة و النهایة 8 : 110 .
4) 4 . سیر أعلام النبلاء 12 : 196 ، ترجمه 170 ، محمد بن مسلم ؛ تاریخ الإسلام 18 : 411 ؛ موسوعة فقه ابراهیم النخعی 1 : 163 .
5) 5 . سوره مائده (5) آیه 6 .
6) 6 . مصنف عبد الرزاق 1 : 201 ، باب غسل الرجلین ، حدیث 58 ؛ المعجم الکبیر 9 : 246 ، حدیث 9210 .
7) 7 . سوره مائده (5) آیه 6 .
و معنای آن عدم امکان استدلال بر مسح به وسیله آیه وضوست .
در این زمینه ، میان بزرگان بحث گستردهای وجود دارد که در بخش قرآنی این پژوهش ، بدان خواهیم پرداخت ، لیکن در نگاه نخست ، از جمله فوق ، این معنا به ذهن نمیرسد .
یا اینکه ابن مسعود ، پس از آنکه به مسح قائل بود ، به شستن رجوع کرد . اگر این سخن درست باشد ، اذعان به جواز مسح پاها از سوی ابن مسعود ، کجاست تا بگوییم وی از این نظریه برگشت !
مثل این سخن را درباره ابن عباس گفتهاند و اینکه وی « وأرجلکم » را به نصب خواند و تأویل کردهاند به اینکه وی [ از مسح ] به شستن بازگشت .
اینها اقوال و برداشتهای راویان است . اگر رجوع ابن عباس از مَسْح به غَسْل ثابت میبود ، گوشهای محدثان سویش تیز میشد و از وی آن را باز میگفتند و شاگردان ابن عباس آن را حدیث میکردند و در سنن شریعت بدان تصریح میشد .
این در حالی است که محفوظ و ثابت از ابن عباس و از اهل بیت پیامبر ، بر خلافِ این دیدگاه است .
آری ، اینها اقوال پراکندهای هستند که اگر بعضی از آنها در کنار بعض دیگر قرار گیرد ، به نتیجه میرسیم .
از ابراهیم نخعی روایت شده که اسراف در وضو را خوش نداشت و آب دواندن لای موهای ریش را لازم نمیدید و میگفت : سختگیری در وضو ، وسوسه شیطان است ، اگر در این کار فضیلتی بود ، اصحاب محمد صلیاللهعلیهوآله بدان گزینش میشدند .(1)
این سخن ابراهیم است که گفت :
1) 1 . کنز العمال 9 : 207 ، باب مکروه الوضوء ، حدیث 27024 ؛ و بنگرید به ، مصنف ابن ابی شیبه 1 : 68 ، باب المضمضة و ... ، حدیث 728 . در این مأخذ آمده است : «کثرة الوضوء من الشیطان» وضوی زیاد [ مصرف آب فراوان یا وضوی فراتر از حدّ مشروع ] از جانب شیطان [ و ترفند او [ است .
اصحاب پیامبر صورتشان را با آب سیلی نمیزدند و بیشتر از شما در وضو ، آب را نگه میداشتند [ و به یکباره همه آب ظرف را مصرف نمیکردند ] و بر این باور بودند که یک چهارم مُد ، برای وضو کفایت میکند و آنان در پارسایی ، راستتر و در نفس ، بخشندهتر و در هنگام جنگ و سختی ، دل صافتر [ از شما ] بودند .(1)
در این سخن ابراهیم ، گوشهای است به کسانی که در وضو [ بر مصرف آب و اعضا [ میافزایند و فضیلت را در شستن پاها میجویند . ابراهیم درباره آنها میگوید : هر که از مسح روی گرداند ، از سنت روی برتافته است و من این کار را جز وسوسه شیطان نمیدانم .
بدین ترتیب ، ابراهیم میخواست مُدَلَّل سازد که فعل او تابع فعل صحابه است و وی از هواداران مکتب تعبّد محض میباشد (نه مکتب اجتهاد و رأی) و او اگر میدید که صحابه ـ فقط ـ بر ناخن مسح میکشند ، مسح را به همه پاها نمیکشاند یا از آن به شستن روی نمیآورد .
ابو حمزه ، از ابراهیم روایت میکند که گفت :
اگر اصحاب محمد جز بر ناخن مسح نمیکشیدند ، برای کسب فضیلت ، آن را نمیشستم ؛ و برای ناچیز انگاری و تحقیر قومی همین بس که فقه آنان را بجوییم و امرشان را مخالفت ورزیم .(2)
سُیوطی مینویسد : عبد الرزّاق بن همّام و ابن اَبی شَیْبَه (در سننشان) و عبد بن حمید ، و ابن جَریر ـ در تفسیرش ـ از شَعْبی روایت کرده است که گفت :
جبرئیل به مسح بر پاها نازل شد . آیا نمیبینی که در «تیمُّم» اعضایی که شسته میشد ، مسح میگردد و آنها که مسح میگشت ، رها میشود .(1)
طَبَری ـ به سندش ـ از ابو خالد میآورد که : شَعْبی « وأرجلَکم » را «وَأَرجُلِکم» میخواند [ و عطف بر « وامسحوا برُؤوسکم »(2)میگرفت ] .
پیش از این سخن ، مینگارد : گروهی از قاریانِ حجاز و عراق « وأرجلَکم » را در آیه «وَأَرْجُلِکم» قرائت میکنند و آن را به تأویل میبرند [ و میگویند ] خدا بندگانش را به مسح پاها در وضو (نه شستن آنها) امر کرد .
وی سپس اسامی آنان را میآورد و «عامر شَعْبی» را در زمره آنها ذکر میکند .(3)
عبد الرزّاق ـ به سندش ـ از شَعْبی روایت میکند که وی گفت :
أمّا جبرئیل ، فقد نَزَل بالمَسْح عَلَی القَدَمین ؛(4)
اما جبرئیل ، به مسح بر پاها نازل شد .
نیشابوری میگوید : مردم در مسح پاها و شستن آنها ، اختلاف دارند . قَفّال ـ در تفسیرش ـ از ابن عباس و اَنس بن مالک و عِکْرِمَه و شَعْبی و ابو جعفر ، محمد بن علی باقر رضیاللهعنه نقل کرده است که : تکلیف واجب در پاها مسح است ؛ و همین ، مذهب امامیه میباشد .
سپس میگوید : دلیل کسی که مَسح را واجب میداند ، قرائت «أَرْجُلِکم» در آیه وضو ، از باب عطف بر «رُؤوسکم» میباشد .
در اینجا نمیتوان گفت که «أَرجُلِکم» از بابِ مجاورت ، مکسور خوانده میشود .
چنان که در «جُحْرُ ضَبٍّ خَربٍ» (لانه سوسمار ویران است) این قاعده جاری است [ واژه «خربٍ» که خبر «جُحْر» میباشد ـ در اصل ـ مرفوع است ، به جهت مجاورت با «ضَبٍّ» مکسورش خوانند ] .
زیرا در کلام فُصَحای عرب و در حالت عادی ، چنین استعمالی کاربرد ندارد ؛ و نیز این استعمال در جایی بجاست که اشتباه و عطفی در کار نباشد ، به خلاف آیه [ که این استعمال در آن غلط انداز است و نیز «ارجلکم» بر «رُؤوسکم» معطوف است ] .(1)
باری ، شَعْبی (چنان که خواندیم) علی رغم همه فشارهای سیاسی و اجتماعی آن روزگار ، به مسح پاها قائل بود .
ابو نُعَیم ـ به سندش ـ از شَعْبی روایت کرده است که گفت :
مرا دست بسته پیش حجّاج بردند . چون به دروازه قصر رسیدم ، یزید بن اَبی مسلم ، مرا دیدار کرد ، گفت : دریغا ای شعبی ! سینهات آکنده از علم است و امروز جایی برای شفاعت نیست ، نزد امیر ، علیه خود به شرک و نفاق خبر ده ، تو سزامند آنی که نجات یابی .
سپس محمد بن حجّاج مرا دیدار کرد و مانند سخن یزید را به من گفت .
چون بر امیر درآمدم ، گفت : و تو ای شعبی ، از کسانی هستی که بر ما خروج کرد و به نکوهش ما پرداخت !
گفتم : خدا امیر را شایسته بدارد ، منزل ما ماتم سراست ...
آن گاه حجّاج از سهم الإرث خواهر و مادر و جد(2)[ آن گاه که تنها وارثان میت باشند ] پرسید و شعبی اختلاف پنج تن از اصحاب پیامبر (عثمان ، زید ، ابن مسعود ،
1) 1 . تفسیر غرائب القرآن 2 : 577 ؛ تفسیر طبری 6 : 73 ـ 74 .
2) 2 . در بسیاری از منابع «الأخت والأم والجدّ» (خواهر ، مادر ، جد) ضبط است و قراین بعد ، آن را تقویت میکند . در بعضی از منابع ـ از جمله در متن مؤلف ـ «الأخت و أمّ الجدّ» (خواهر و مادر جد) آمده است که به نظر میرسد اشتباه در ضبط میباشد (م) .
علی ، ابن عباس) را در این زمینه بیان داشت ، سپس شروع به شرح کلام ابن عباس کرد .
حجاج از وی پرسید : امیرالمؤمنین ـ یعنی عثمان ـ در این باره چه گفت ؟ شَعْبی فتوای او را بیان کرد .
حجاج گفت : به قاضی دستور دهید این مسئله [ ارث خواهر و مادر و جد ] را بر اساسِ نظری که امیرالمؤمنین ، عثمان ، بر آن رفتار کرده است ، به اجرا درآورد .(1)
سیاست حکومت ـ آشکارا و صریح ـ در این دوران ، چنین است . قاضی در مرافعات باید از رأی عثمان (و نه کس دیگر) پیروی کند و بر اساسِ آن فتوا دهد .
این سخن حجاج که میگوید : «و تو ای شعبی ، از کسانی هستی که علیه ما برخاست و از ما بد گویی کرد»(2)اشاره است به اینکه شعبی از طاعت سلطان بیرون آمد و برای مردم ـ در کنار رأی عثمان ـ دیدگاه دیگران را نقل میکرد و فتوا میداد .
همچنین دریافتیم که شعبی رأیگرایی را دوست نمیداشت ، بلکه بر لزوم پیروی از مأثور ، تأکید میکرد اگر جایی به رأی نظر داد [ این کار ] تحت شرایط خاصی صورت گرفت . در پایان همین جلد ، بیش از این بر سیاست حکام ، پی میبریم و اینکه آنان نقل حدیث پیامبر صلیاللهعلیهوآله را دوست نمیداشتند ، بلکه نقل اجتهادات ابوبکر و عُمَر را ترجیح میدادند ؛ زیرا عثمان ، سنت را در چارچوب «سنتی که ابوبکر و عُمَر بدان عمل کردند» محدود ساخت ، و نیز بدان جهت که سیاستِ حکام با تقویت جایگاه صحابه (و همه آنها را عادلانی به شمار آوردن که باید قولشان را برگرفت) ثبات مییافت و نقل حدیث مخالف با اجتهاداتِ صحابه ، سلطان را خشمگین میساخت .
کلام یزید بن مسلم ، آن گاه که شَعْبی را در دروازه قصر دیدار کرد و گفت : «دریغا ای شعبی ، در سینهات علم فراوانی نهفته است» و سخن شعبی که گفت : «تنها بدین سبب در هلاکت افتادید که آثار و احادیث را واگذاشتید و مقیاسها را برگرفتید»(1)به این حقیقت اشاره دارد .
اگر شَعْبی میان آثار و روایاتِ موجود ـ در نزد خود ـ صحتِ وضویی را که عثمان از پیامبر صلیاللهعلیهوآله وصف میکرد ، میدید ، نمیگفت : «جبرئیل به مسح بر پاها نازل شد» و حقی را که عبد الملک بن مروان بر او داشت ادا میکرد ؛ چرا که در تاریخ ثبت شده که وی نزد عبد الملک از برخورداران بود [ و امکانات فراوانی به دستش افتاد ] .
بنابراین ، پافشاری شَعْبی بر مسح ، دلیل بر اَصالتِ آن است و اینکه وضوی مسحی ، وضوی پیامبر و بزرگان صحابه به شمار میرود ، نه اینکه آن گونه که اینان ادعا میکنند ، تنها وضوی امام علی علیهالسلام و رافضیها باشد .
با توجه به این سخنان ، چگونه شَعْبی ـ که در سلک دولتیها درآمده است ـ به وضوی امام علی علیهالسلام دست مییازد ؛ همو که قسم یاد کرد که علی در حفره گور رفت در حالی که قرآن را [ به یاد نداشت و ] حفظ نکرد .(2)
بلکه شَعْبی هر که را که محبت علی را فریاد میزد و به مناقب و فضائل آن حضرت اشاره میکرد ، دروغ گو میخواند ؛ چنان که با حارث همدانی (و دیگران) به همین کار ، دامن زد .
و این تأکیدی است بر اینکه مسئله وضو ، مسئله علی علیهالسلام و عثمان نیست ، بلکه مسئله عثمان و پیامبر صلیاللهعلیهوآله میباشد ، و فراتر از این ، مسئله عثمان و کلام خداست که بر اساس قولِ غالب مفسران ، [ قرآن ] به مَسْح صراحت دارد .
طَبَری ـ به سندش ـ از یونس روایت میکند که گفت : برای من حدیث کرد کسی که با عِکرمه در «واسط» مصاحبت داشت ، گفت : ندیدم که عِکرمه پاهایش را بشوید ، تا هنگام خروج از «واسط» بر پاها مسح میکشید .(1)
و به سندش از عبد اللّه عَتَکی از عِکرمه آمده است که گفت : بر پاها ، شستن [ تکلیف ] نیست ؛ در آن دو ، مسح نازل شده است .(2)
قُرطُبی ـ پس از سخنی طولانی ـ میگوید : عِکْرِمَه پاهایش را مسح میکشید و میگفت : حکم پاها ، شستن نیست ، درباره آن دو ، مسح نازل شده است .(3)
فخر رازی در تفسیرش سخنی دارد به این مضمون : عِکْرِمَه به وجوب مسح بر پاها (نه شستنِ آنها) عقیده داشت .(4)
در تفسیر نیشابوری میخوانیم : مردم در مسح پاها اختلاف دارند ، از عِکرمه منقول است که : تکلیف واجب در پاها ، مسح است .(5)
عبد الرزّاق ، از مَعْمَر ، از قَتاده ، از عِکْرِمَه و حَسَن ، روایت کرده است که آن دو درباره این آیه « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاَةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرَافِقِ وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ »(6)(ای کسانی که ایمان آوردید ، هرگاه سوی نماز برخاستید ، صورت و دستها را تا آرنج بشویید و سرها و پاها را تا برآمدگی روی پا ، مسح بکشید) گفتند : پاها مسح کشیده میشود .(7)
از عِکْرِمَه ، از ابن عباس نقل شده که گفت : دو شستن و دو مسح واجب شد ، آیا نمیبینید که خدا تیمم را ذکر کرد و آن را [ در موارد و شرایطی واجب ساخت و ] به جای دو عضو غَسْلی قرار داد و دو اندام مَسْحی را واگذاشت .
و شخصی از مَطَر وَرّاق پرسید : چه کسانی به مسح بر پاها قائلاند ؟ وی پاسخ داد : فقهای بسیاری .(1)
جَصّاص در احکام القرآن مینویسد : ابن عباس و حسن و عِکْرِمَه و حمزه و ابن کثیر ، « وأرجلکم » (و پاهاتان را) مکسور قرائت کردهاند و آن را بر مسح ، تأویل بردهاند .(2)
خطیب در الفقیه و المتفقه نقل میکند که عِکْرِمَه ، مسح بر پاافزار را بر نمیتافت ، به او گفتم : از ابن عباس به من خبر رسیده که بر پاافزار مسح میکشید ! عِکْرِمَه ، گفت : ابن عباس هم هرگاه بر خلاف قرآن سخن بگوید ، نباید حرفش را پذیرفت .(3)
از این سخن ، به اصالت مسح ـ نزد عِکْرِمَه ـ پی میبریم و وجود ارتباط میان قول به مسح بر پاها و انکار مسح بر پاافزار را در مییابیم .
در پرتو آنچه گذشت ، روشن شد که موضع عِکْرِمه نسبت به وضو ، دلیل آشکاری است بر اینکه وضوی امام علی علیهالسلام همان وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله است ؛ زیرا اگر وضوی مَسْحی ، وضوی امام علی علیهالسلام به تنهایی بود ، دشمنان آن حضرت (امثال شَعْبی و عِکْرِمَه) هرگز از او پیروی نمیکردند ؛ زیرا معروف است که عِکْرِمه ، نخستین کسی است که دیدگاه خوارج را در مغرب انتشار داد و همو ـ بر خلافِ همه مفسران ـ قائل است که خدای متعال آیه « إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ
وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ »(1)(همانا ولی و سرپرست شما خدا و پیامبر و آن ایمان آورندگانیاند که نماز را به پای میدارند و در حال رکوع زکات میپردازند) را درباره ابوبکر نازل کرد .(2)
نیز عِکْرِمه ، قائل است به اینکه آیه تطهیر درباره زنان پیامبر نازل شد و مشهور است که وی در بازارها فریاد میزد : عقیدهای که شما [ در شأن نزول این آیه ] بدان گرویدهاید ، درست نیست ، این آیه ، فقط درباره زنان پیامبر نازل شد .
همچنین عِکْرِمه (از سر کینه توزی با علی علیهالسلام و اهل بیت آن حضرت) مردم را به مباهله در آیه تطهیر فرا میخواند .(3)
در این زمینه ، جز مُقاتل بن سلیمان و یک نفر دیگر ، با عِکْرِمَه همراهی نکرده است .
عِکْرِمَه ، احادیث دیگری دارد که همه آنها بر دشمنی با امام علی علیهالسلام و تحقیر آن حضرت از سوی وی ، دلالت دارند ، لیکن همه اینها او را وا نمیدارد که در مسئله مسح بر پاها ، با علی علیهالسلام مخالفت ورزد .
باری ، آمدنِ اسامی مردمانی همچون انس بن مالک ، شَعْبی ، عِکْرِمَه ، عُرْوَة بن زُبَیر (و دیگرانی که از دشمنانِ امام علی علیهالسلام اند) در فهرست وضوی ثُنائی مَسْحی ، دلیلی بر اصالت این خط مشی به شمار میرود و اینکه این وضو ، به راستی همان وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله است ، نه اینکه وضوی خاص امام علی و رافضیها ـ آن چنان که آنها میگویند ـ باشد .
کلینی ـ به سندش ـ از زُراره ، نقل کرده است که امام باقر علیهالسلام فرمود : آیا نمیخواهید وضوی پیامبر را برایتان حکایت کنم ؟ گفتیم : چرا .
امام علیهالسلام طشتی خواست که در آن مقداری آب بود . آن را پیش روی خود گذاشت ، سپس آستینهایش را بالا زد ، آن گاه کف دست راست را در آب فرو بُرد و فرمود : «هرگاه دست پاک باشد ، چنین است» دست را پر آب کرد و بر پیشانی نهاد و فرمود : «بسم اللّه» (به نام خدا) و آب را بر اَطراف چانه و ریشش جریان داد . پس از آن ، دستش را ـ یک بار ـ بر صورت و روی پیشانی کشید !
آن گاه دست چپ را در آب فرو بُرد و پر آب ساخت و بر آرنج دستِ راست نهاد و کف دست چپ را بر ساق دست راست کشید تا آب بر اطراف انگشتان جاری شود .
پس از آن ، دست راست را پر آب کرد و بر آرنج دست چپ نهاد و کف دست راست را بر ساق دست چپ کشید تا آب بر اطراف انگشتان جریان یابد .
و پیش سر و پشت پاها را با تَری آب دست چپ و باقی مانده آب و تَری دست راست ، مسح کشید .(1)
در کافی از عُمَر بن اُذَینه ، از زُراره و بُکَیر روایت شده که آن دو از امام باقر علیهالسلام درباره وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله پرسیدند . امام علیهالسلام طشت یا ظرف کوچک آبی خواست ، دست راستش را در آن فرو بُرد و مشتی آب برگرفت و بر صورتش ریخت و با آن ، صورت را شست .
سپس کف دست چپ را در آب فرو بُرد و مشتی آب برگرفت و بر ساق دست راست ریخت و با آن دست راست را از آرنج تا کف دست شست و دست را به طرف آرنج برنگرداند .
1) 1 . الکافی 3 : 25 ، باب صفة الوضوء ، حدیث 4 .
آن گاه کف دست راست را در آب فرو بُرد و آب آن را بر ساق دست چپ از آرنج ریخت و مانند دست راست آن را شست .
پس از آن ، با تری آب کف دست (بی آنکه آب تازهای بردارد) سر و پاهایش را مسح کشید ... امام علیهالسلام انگشتانش را زیر بندهای کفش نمیبرد .
آن گاه امام علیهالسلام فرمود : خدای متعال میفرماید : « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاَةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ » (ای کسانی که ایمان آوردید ، هرگاه سوی نماز پا شدید ، صورت و دستها را بشویید) نباید انسان ، جایی از صورت را نشسته بگذارد . خدا به شستن دستها تا آرنج فرا خواند ، نباید انسان ، جایی از دستها را تا آرنج نشسته باقی نهد ؛ زیرا خدا میفرماید : « فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرَافِقِ » ؛ صورت و دستهاتان را تا آرنج بشویید .
سپس فرمود : « وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ » ؛(1)سر و پاهاتان را تا قوزک روی پا ، مسح بکشید .
هرگاه انسان ، جایی از سر و مقداری از پا (میان کعب تا انگشتان) را مسح بکشد ، کفایت میکند .
پرسیدیم : «کعب» کجاست ؟ فرمود : اینجا (یعنی مفصل پایینتر از استخوان ساق) . پرسیدیم : این برآمدگی ، چیست ؟ فرمود : این ، جزو استخوان ساق است ، کعب (برآمدگی) پایینتر از این است ...(2)
شیخ طوسی ـ به سندش ـ از مُیَسِّر از امام باقر علیهالسلام روایت کرده است که فرمود :
آیا وضوی پیامبر را برایتان حکایت نکنم ؟!... سپس امام کفی از آب برداشت و بر
صورت ریخت ، آن گاه کفی از آب را بر ساق دست ریخت ، پس از آن کف دیگری از آب را بر دستِ دیگر ریخت .
سپس سر و پاهایش را مسح کشید و دستش را پشت پا گذاشت و فرمود : کَعب (قوزک پا) اینجاست ... و به دستش به پایین «عُرقوب» (پی پشتِ پا) اشاره کرد و فرمود : این ، همان «ظُنْبُوب» (پی روی پا) است .(1)
کُلَینی ـ به سندش ـ از محمد بن مسلم ، از امام باقر علیهالسلام روایت کرده است که فرمود :
آیا وضوی پیامبر را برایتان حکایت نکنم ؟ گفتم : چرا . امام علیهالسلام دستش را در ظرف بُرد و آن را نشست ، کفی از آب برداشت و بر صورت ریخت ، سپس دو طرف صورت را دست کشید تا آب به همه آن برسد .
آن گاه با دست راست کفی آب برگرفت و آن را بر دست چپ ریخت ، سپس ساق دست راست را شست .
پس از آن ، با آبی که در دستش باقی بود ، سر و پاها را مسح کشید .(2)
کُلَینی ـ به سندش ـ از زُراره ، روایت میکند که گفت :
امام باقر علیهالسلام وضوی پیامبر را برای ما حکایت کرد . قَدَحی آب خواست ، مشتی از آن برداشت و بر صورت ریخت و همه دو طرف صورت را دست کشید ، سپس دست چپ را در ظرف آب فرو بُرد و آن را بر دست راست ریخت و اَطراف آن را دست کشید ، آن گاه با دست راست ، همین کار را با دست چپ کرد .
پس از آن ، با آبی که در دستش بود (بی آنکه آنها را در ظرف آب فرو برد) سر و پاهایش را مسح کشید .(3)
از احادیث پیشین به دو مطلب پی میبریم :
1 . استمرار اختلاف در وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله تا عهد امام باقر علیهالسلام (که در سال 114 هجری درگذشت) ؛ زیرا زُراره و بُکَیر ، وضوی پیامبر را از آن حضرت جویا میشدند یا خود امام علیهالسلام این وضو را برایشان بیان میداشت ، به جهت این سخن زراره که : «ابوجعفر ، وضوی پیامبر را برای ما حکایت کرد» یا سخن امام باقر علیهالسلام که فرمود : «آیا وضوی پیامبر را برایتان حکایت نکنم» (چنان که در روایت زُراره و محمّد بن مسلم و مُیَسِّر ، هست) .
این دو جمله ، بر اهمیت طرح وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله از سوی ائمه علیهمالسلام (در روزگاری که تعالیم آسمانی در آن تباه شد) رهنمون است . انس و دیگر صحابه ، به خاطرِ تحریفاتی که در شریعت روی داد ، بر حال دین میگریستند ؛ زیرا مردم ـ به مرور زمان ـ به تدریج ، از روی میل یا ترس ، به سیره حکام خو میگرفتند ، چرا که میان صحابه یا تابعان باقی مانده ، کسی که بتواند در برابر اجتهاد حاکمان بایستد ، وجود نداشت .
امام باقر علیهالسلام خواست وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله را برای بعضی از اصحابش حکایت کند تا به عنوان یک سند تاریخی و قانونی ، باقی بماند و با آگاهی مردم بر حقیقتِ ویژگی وضوی پیامبر (از سوی اهل بیت آن حضرت و سیره عملیشان در این زمینه) اشتباه و به هم آمیختگی را از میانِ مردم بزداید .
2 . در پرتو آنچه گذشت ، دریافتیم که وضوی ثُنایی مَسْحی اصالت دارد ؛ زیرا انس بن مالک و شَعْبی و عِکْرِمَه و عُروَه (علی رغم مخالفتشان با علی علیهالسلام ) این وضو را از پیامبر روایت میکردند و بر این باور بودند که وضوی نازل شده از آسمان ، همین وضوست (نه غیر آن) .
حُکام ، علی رغم آنکه با سیاستِ خشونت علیه صحابه و تابعان تحت شعارِ «من
قال برأسه کذا ، قلنا بسیفنا کذا» (اگر کسی با سرش چنین بگوید ، با شمشیرمان چنان گوییم) میخواستند شریعت دل خواه خود را در میان مردم رسوخ دهند ، نتوانستند با وضوی مَسْحی مقابله کنند .
بعد از قتل امام حسین علیهالسلام و حتی در اواخر عهد امویان ، ائمه علیهمالسلام در وضو ، تقیه نمیکردند . با مراجعه به روایات امام باقر علیهالسلام در کتابهای چهارگانه حدیثی ، میتوان دریافت که امام علیهالسلام بی آنکه به سخن این و آن ، اهمیت دهد ، وضوی پیامبر را توصیف مینمود .
اُمویان با وضوی صحابه و تابعان (مانند انس بن مالک ، امام باقر علیهالسلام ، عبد اللّه بن عباس) راه میآمدند و آن گونه که با دیگران خشونت داشتند ، با اینان برخورد زورگویانه را به کار نمیبستند .
حدیث ابومالک اشعری را بیان کردیم که چگونه از بیان وضوی پیامبر یا نماز آن حضرت برای قومش هراسناک بود .
تا نوبت به آنجا رسید که مردم در وضو ، بر فقهای درباری برآشفتند ؛ زیرا آنان را از مسح بر پاها باز میداشتند . مردم ، اعتقاد غالب به مشروعیتِ این وضو را ، به عنوان شیوهای برای رویارویی با آنها برگرفتند .
عبد الرزّاق از ابن جَرِیح روایت میکند که گفت ، از عَطا پرسیدم : چرا همچنان که سر را مسح میکشم ، پاها را مسح نکنم ، خدا هر دو را در قرآن [ به مسح ] گفته است ؟
عَطا گفت : جز به مسح سر و شستن پاها عقیده ندارم ، شنیدم ابوهُرَیره میگفت : وای بر پاشنهها از آتش ... مردمانی به مسح پاها قائلاند ، اما من آنها را میشویم .(1)
طَحاوی از عبدالملک روایت میکند که گفت ، به عطا گفتم : آیا از هیچ کدام از
1) 1 . مصنف عبد الرزاق 1 : 20 ، باب غسل الرجلین ، حدیث 58 .
اصحاب پیامبر مسح پاها به تو رسیده است ؟ پاسخ داد : نه .(1)
میبینیم که عطا ، جزم دارد به اینکه « الکَعْبَیْن » (قوزک پاها) در شستن داخل است با اینکه میداند این کار بر خلاف دیدگاه گروه بزرگی از صحابه میباشد ؛ زیرا از عطا پرسیدند : «چرا چونان که سر را مسح میکشم ، پاها را مسح نکنم ، مسح هر دو ـ با هم ـ در قرآن هست ؟»
ابن جَریح از عَطا درباره « وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ »(2)(و پاهایتان را تا برآمدگی پشت پاها مسح بکشید) پرسید : آیا قوزک پاها در ضمن جایی از پا داخل است که باید شسته شود ؟ عطا پاسخ داد : آری ، شکی در این نیست .(3)
عبد الرزاق از محمد بن مسلم ، از ابراهیم بن مَیْسَرَه ، از عثمان بن اَبی سُوَید روایت میکند که وی برای عُمَر بن عبد العزیز مسح بر پاها را یادآور شد ، گفت : از سه تن از اصحاب محمد به من خبر رسیده (که کمترین آنها پسر عمویت ، مُغِیرة بن شُعبه است) که پیامبر پاها را میشست .(4)
در اینجا احادیث فراوانی از این نمونه است که همه بر وجود خط مشیها و نشانههایی بر هر دو روش ، دلالت میکنند و اینکه خلفا (و کسانی که در خط آنان بودند) بر شستنِ پاها تأکید داشتند و آن را جزو سنت میشمردند .
اما مردم ، بر عطا (که فقیه درباری بود) اعتراض میکردند و مشروعیت مسح بر پاها را نزد عُمَر بن عبد العزیز (خلیفه مسلمانان در آن زمان) یادآور میشدند .
مدارا با صحابه یا تابعان در وضو ، دیری نپایید و سیاست حکّام در دوره عباسیان تغییر یافت ؛ زیرا بعد از آنکه در روایات امام باقر علیهالسلام تقیه را نمینگریم ، در بعضی از
روایات امام صادق و امام کاظم علیهماالسلام پدیده تقیه رخ نمود و این ، خبر میدهد به اینکه حُکام در عهد عباسی سیاست جدیدی را در پیش گرفتند که در بحث آینده ، به اصولِ آن پی خواهیم برد .
بدین ترتیب ، مشروعیتِ مسح بر پاها را دریافتیم و اینکه گروه بزرگی از صحابه و تابعان ، بر پاهاشان مسح میکشیدند و این کار را به پیامبر صلیاللهعلیهوآله منسوب میساختند (و نه به امام علی علیهالسلام ) تا گفته شود به اینکه وضوی مَسْحی ، فقه طائفهای شیعی است ، بلکه این وضو ، فقه نبوی و قرآنی میباشد .
پیش از این ، اسامی ده نفر از قائلان به وضوی مسحی را آوردیم و در اینجا اشخاص دیگری بر آنها میافزاییم :
ابو مالک اشعری .
عَبّادِ بن تمیم مازنی .
تمیم بن زید مازنی .
عبد اللّه بن زید مازنی .(1)
در اینجا روایاتی هست که شستن پاها را گویاست که در جلد سوم این پژوهش به وارسی آنها خواهیم پرداخت .
عُرْوَة بن زبیر .
حَسَن بَصْری .(2)
ابراهیم نَخَعی .
عَلْقَمَة بن قیس .
عبد اللّه بن مسعود .
اَوس بن اَبی اَوس ثقفی .
رِفاعة بن رافع .
شَعْبی .
عِکْرِمَه .
محمّد بن علی باقر علیهالسلام .
اکنون سؤال را تکرار میکنیم و میپرسیم : اگر نسبت وضوی مَسْحی به پیامبر صلیاللهعلیهوآله صحیح میباشد و بزرگان صحابه و تابعان ، به آن دست یازیدهاند ، چرا قائلان به وضوی مسحی ، به بی دینی و کفر متهم میشوند ؟
این هجوم [ ناجوانمردانه ] بر رافضه یا شیعه از چه روست ؟ آیا آنان ، با پیروی از سنت پیامبر ، در این کار معذور نمیباشند ؟!
چرا آنان را به گمراهی و بدعت ، متهم میسازند ؟ آیا بدان خاطر است که بر سنتِ پیامبر پایدارند یا این کار در راستای تعصّب گرایی و پیروی از قدرت حاکم ، صورت میگیرد ؟!
بسا کسی بپرسد : چگونه میتوان به نتیجهگیری شما اطمینان یافت ، در حالی که زیدیه را مینگریم که بر اساس آنچه امام زید بن علی بن حسین ، از پدرش ، از جدش ، از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روایت میکنند ، وضو میگیرند ، و اینکه رسول خدا طبق آنچه عثمان از آن حضرت حکایت میکرد ، وضو میگرفت .
اگر تحلیل شما درست باشد که وضوی عثمان ، یک تشریع سیاسی است ، چگونه امام زید ، به وضوی آنان وضو میگیرد و وضوی جد و آبای خود را وا میگذارد ؟!
پیش از پاسخ به این سؤال ، باید وحدت روایات را نزد طالبیان بیان داریم و اینکه آنان در کلیات با هم متفقاند . از لابلای آن ـ اگر خدا بخواهد ـ به حقیقت وضوی طالبیان دست خواهیم یافت .
از مسائل مسلم تاریخی این است که فرزندان علی بن ابی طالب (خواه حَسَنی باشند و خواه حسینی) دارای فقه یکسانی هستند و در احکام اساسی با هم اختلاف ندارند و فقه آنها از فقه حُکام جداست .
اکنون بعضی از متون را در این زمینه میآوریم :
در مقاتل الطالبیّین آمده است که شخصی بر رشید درآمد و گفت : ای امیر مؤمنان ، نصیحتی دارم .
رشید ، به هَرْثَمه گفت : گوش فرا ده چه میگوید . آن مرد گفت : ای امیر مؤمنان ، درباره اَسرار خلافت است ! رشید به او دستور داد زبان نگشاید ، سپس با او خلوت کرد و به خبرش گوش فرا داد ...
آن شخص گفت : در یکی از کاروان سراهای «حُلْوان» بودم ، ناگهان یحیی بن عبد
اللّه بن حسن بن علی را دیدم که جامه پشمی ستبری بر تن داشت و عبای پشمی قرمز رنگی به دوش انداخته بود . دستهای از مردان با او همراه بودند که هرگاه فرود میآمد ، فرود میآمدند و هرگاه به راه میافتاد بر میخاستند ، و از وی فاصله میگرفتند و به کسانی که آنها را میدیدند وانمود میکردند که او را نمیشناسند ؛ آنان ، یارانش بودند . با هر یک از آنها منشور سفیدی بود که اگر به وی عرضه میشد ، تصدیق میکرد [ که از افراد خودی است ] .
رشید گفت : آیا یحیی را میشناسی ؟ آن مرد گفت : در قدیم او را دیده بودم ، و همان نشانهها باعث شد که دیروز بتوانم او را بشناسم .
رشید گفت : اوصافش را برایم باز گوی . آن شخص گفت : مردی است چهار شانه ، گندمگون و دل نشین ، طاس ، زیبا چشم و شکم گنده .
رشید گفت : خودش است ، چه میگفت ؟ آن مرد گفت : چیزی نشنیدم بگوید ، جز اینکه او را دیدم هنگامی که وقت نماز فرا رسید ، غلامش ـ که او را میشناسم ـ جامهای شسته برایش آورد . وی آن را در گردنش انداخت و جبه پشمی را از تنش درآورد تا آن را بشوید . چون بعد از ظهر شد ، نمازی گزارد که به گمانم نماز عصر بود ؛ دو رکعت اول را طول داد و دو رکعت آخر را کوتاه خواند .
رشید گفت : مرحبا ! خوب حرکات او را به یاد سپردهای ! آن ، نماز عصر است و وقتِ آن نزد این قوم ، بعد از نماز ظهر میباشد . خدا پاداش نیکت دهد و سعیت مشکور باد ! که هستی ؟ و از کدام دیاری ؟
آن شخص گفت : مردی از فرزندان این دولتم و اصل و تبارم از «مَرو» است و در شهر دار السلام [ بغداد ] منزل دارم .
رشید لحظهای درنگ کرد ، سپس گفت ...(1)
1) 1 . مقاتل الطالبیین : 310 ـ 311 .
از این روایت تاریخی ، میتوان فهمید که اختلاف فقهی میان خلیفه و فرزندان حسن (به ویژه در شرایط سیاسی و وقایع اجتماعی) معیار و شاخص شناختِ علویان ، به شمار میآمد . در دوران عباسیان ، در خواهیم یافت که چگونه حکام ، مذهب را به عنوان ابزاری به کار گرفتند تا به وسیله آن ، علویان را از مسلمانان کنار زنند ، بلکه آنها را بیرون از اسلام بشمارند در حالی که اصول حدیثی ثابت میکند که آنان چیزی را که نسل اندر نسل به ارث بردهاند بر زبان میآورند و بیشتر احادیثشان از پیامبر صلیاللهعلیهوآله منقول است .
حاکمان با گرایشها و اهداف سیاسی ، به اختلافات مذهبی میان تودههای مردم دامن میزدند تا شیعه را از دیگران جدا سازند . این سخن رشید که میگوید : «مرحبا ! چقدر خوب به خاطر سپردی ! آن ، نماز عصر است و وقت آن ، نزد شیعه همان زمان میباشد» بیانگر همین حقیقت است .
باری ، امکان ندارد فرزندان امام علی علیهالسلام در یک حکم ضروری که مسلمان در روز پنج بار به آن دست مییازد ، اختلاف کنند . اگر رأی امام زید را در زمینه وقت نماز عصر وارسی کنیم در مییابیم که همان دیدگاه امام صادق علیهالسلام و عبد اللّه بن عباس و دیگر اهل بیت علیهمالسلام است .
در مسند الإمام زید در باب اوقات نماز ، آمده است : برایم حدیث کرد زید بن علی ، از پدرش ، از جدّش ـ خدا از همهشان خشنود باد ـ از علی بن ابی طالب (کرّم اللّه وجهه) که پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود :
امامانی بعد از من بر مردم خواهند آمد که نماز را میمیرانند (مانند مردن بدنها) هرگاه دورانِ آنان را درک کردید ، نماز را در وقتش بگزارید ، و باید نماز شما با آن قوم نافله [ نماز مستحب ] باشد ؛ چرا که ترک نماز از
وقت آن کفر است .(1)
همچنین در این کتاب میخوانیم : شنیدم امام شهید ـ ابو حسین ـ زید بن علی رضیاللهعنه از این سخن خدای متعال سؤال شد : « أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ » (نماز را از هنگام فرا رسیدن ظهر تا درآمدنِ شب به پای دار) زید رضیاللهعنه گفت : «دلوک شمس» هنگام ظهر است و « غَسَقِ اللَّیْلِ » یک سوم شب تا اینکه سفیدی از پایین آسمان برود « وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُودا »(2)(و نماز صبح در معرض دید فرشتگان شب و روز است) ملائکه شب و فرشتگان روز ، آن را مشاهده میکنند .
زید بن علی رضیاللهعنه میگفت : برترین اوقات ، اول آنهاست و اگر آن را به تأخیر اندازی ، اشکالی ندارد .(3)
امام زید ، میخواهد به اوقات سه گانه نماز اشاره کند (چنان که خدای سبحان در قرآن فرمود و شیعه علی علیهالسلام امروزه بدان عمل میکند) و اینکه وقت فضیلتِ نماز عصر ، پس از پایان نماز ظهر است ، همان که امام باقر و صادق علیهماالسلام ابراز داشتهاند .
نیز این احتمال هست که سخن امام زید در خبر اول «فإنّ ترکَ الصَّلاة عَن وقتها کُفر» (نماز را در وقت آن به جا نیاوردن ، کفر است) اشاره به عملکرد امویان و نقش آنها در تغییر اوقات نماز باشد ، و اینکه ایستادگی در برابر این هجوم لازم است و باید مؤمنان را
1) 1 . مسند الإمام زید بن علی : 99 ، باب أوقات الصلاة ؛ مانند این روایت را مسلم و احمد و ابو داود و ترمذی ، آوردهاند ؛ بنگرید به ، صحیح مسلم 1 : 448 ، باب کراهیة تأخیر الصلاة عن وقتها ، حدیث 648 ؛ مسند احمد 5 : 159 ، حدیث 21455 ؛ سنن ابی داود 1 : 117 ، باب إذا أخّر الإمام ... ، حدیث 431 ؛ سنن الترمذی 1 : 332 ، باب ما جاء فی تعجیل الصلاة ، حدیث 176 .
2) 2 . سوره اسراء (17) آیه 78 .
3) 3 . مسند الإمام زید بن علی : 99 ، باب أوقات الصلاة .
فراخواند که هر نمازی را در وقت خودش به جا آورند و بر این سنت پایبند باشند .(1)
چرا که روایاتی در فضیلت گزاردن نماز در وقتش وارد شده است و باید عمل کسانی را که در شریعت بدعت مینهند باطل ساخت و این فراخوانِ پیامبر را اجابت کرد که فرمود :
به زودی کسانی بر شما امیر میشوند که کارهایی آنها را از ادای نماز در وقتش باز میدارد و آن را به تأخیر میاندازند ؛ شما آن را در وقت خودش بخوانید .(2)
در أنساب الأشراف (اثر بَلاذُرِی) آمده است : اهل مصر ، بدان سبب که «ابن اَبی سَرْح» اوقات نماز را به بازی میگرفت ، نمایندگانی را سوی عثمان فرستادند .(3)
در تاریخ المدینة (اثر ابن شِبَّه) میخوانیم : هفتصد نفر از مصریان سوی مدینه روانه شدند ، به مسجد پیامبر درآمدند و پیش اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله درباره شیوهای که ابن اَبی سَرْح با اوقات نماز در پیش گرفته بود ، شکوه کردند .(4)
1) 1 . این گفته امام زید ، از قبیل این سخن امام صادق علیهالسلام است که فرمود : «هر که یقین نیابد که یک بار شستن در وضو او را کفایت میکند ، بر دوبار شستن پاداشی دریافت نمیدارد» (وسائل الشیعه 1 : 436 ، حدیث 144) و این سخن آن حضرت که فرمود : «کسی که به رجعتِ ما ایمان نیاورد و متعه ما را حلال نشمارد ، از ما نیست» (وسائل الشیعة 21 : 8 ، حدیث 26365) یا اینکه امام علی علیهالسلام از باقی مانده آب وضو ـ در حال ایستاده ـ آشامید تا توهم بدعت را در این کار بزداید (الکافی 6 : 382 ؛ وسائل الشیعة 25 : 236 ، حدیث 1781) یا پیامبر بعضی از نمازهای نافله را در ماه رمضان به جا نیاورد تا سنت نشود (صحیح بخاری 1 : 313 ، باب 7 ، حدیث 882 ؛ و ج2 : 707 ، حدیث 1908 ؛ صحیح مسلم 1 : 524 ، حدیث 761) امثال این امور ، در شریعت فراواناند .
2) 2 . مسند احمد 1 : 424 ، حدیث 4030 ؛ مسند احمد 5 : 315 و329 ، حدیث 22738 و22839 .
3) 3 . أنساب الأشراف 6 : 134 ، باب ما أنکروا من سیرة عثمان .
4) 4 . تاریخ المدینة 2 : 214 ، باب فی رجوع أهل مصر ... ؛ تاریخ دمشق 39 : 416 .
در تاریخ ثبت شده که : سلیمان بن عبد الملک ، نمازها را به اوقات خودشان باز گرداند .(1)
در نقل این خبر از خلیفه ، اشاره است به اینکه مسلمانان در مسئله اوقات نماز ، بر حُکام اعتراض داشتند . این اعتراض ، همگانی بود و خلیفه مصلحت دید که درخواستِ آنها را اجابت کند .
بخاری در صحیح خود ـ در باب تضییع نماز از وقتِ آن ـ دو حدیث از انس میآورد ؛ یکی از غَیْلان از انس است که گفت : از آنچه در عهد محمد بود چیزی را سراغ ندارم [ که پابرجا باشد ] گفتند : نماز [ که هست ] گفت : آیا آنچه را در نماز بود ، ضایع نساختید .
خبر دیگر ، از عثمان بن اَبی رَوّاد است که گفت ، شنیدم زُهْری میگفت : بر اَنس بن مالک در حالی که میگریست ، در «دمشق» وارد شدم ، پرسیدم : چرا گریه میکنی ؟ گفت : از آنچه درک کردم چیزی جز همین نماز را سراغ نداشتم ، همین هم ضایع شد .(2)
از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود :
برای هر نمازی دو وقت است ، وقتِ اول ، فضیلتِ فزونتر دارد ؛ وقتِ نماز صبح ، از سپیده دم هست تا زمانی که آسمان روشن شود ، تأخیر آن از این وقت ، عمداً سزاوار نیست .
لیکن [ وقت دوم نماز صبح ، پس از روشن شدن هوا ] وقتِ کسی است که گرفتار شده یا فراموش کرده یا به اشتباه افتاده یا خوابیده است .
وقت نماز مغرب ، از هنگامی است که خورشید پنهان میشود تا زمانی که ستارهها در آسمان پدیدار میشوند .
نباید کسی ، آخرِ وقت را وقت نماز قرار دهد مگر از روی عذر یا علتی .(1)
عُبَید بن زُراره ، از امام صادق علیهالسلام درباره وقت نماز ظهر و عصر ، پرسید ، امام علیهالسلام فرمود :
هنگامی که خورشید به نیمه روز رسد [ و سایه شاخص ، روند بلند شدن را بیاغازد ] وقت نماز ظهر و عصر (هر دو) فرا میرسد جز اینکه نماز ظهر قبل از نماز عصر است ، سپس تا غروب خورشید ، وقت نماز ظهر و عصر ، ادامه دارد .(2)
بعضی از صحابه (از جمله ابن عباس(3)و عایشه) دیدگاه اهل بیت علیهمالسلام را تأیید کردهاند .
عایشه میگوید : رسول خدا نماز عصر را میگزارد ، در حالی که خورشید از حجرهاش بیرون نرفته بود [ و هنوز آفتاب بر خانهاش میتابید ] .
در خبر دیگر ، عایشه میگوید : پیامبر در حالی نماز عصر را گزارد که خورشید [ آفتاب ] در خانهاش میتابید ، سایه در خانهاش بر آفتاب غلبه نداشت .
و نیز از عایشه نقل شده که گفت : پیامبر نماز عصر را در حالی گزارد که خورشید در حجرهام میدرخشید و بعد از آن ، سایه نمایان شد و گسترش یافت .(4)
1) 1 . تهذیب الأحکام 2 : 39 ، باب فی أوقات الصلاة و علامة ... ، حدیث 123 ؛ الإستبصار 1 : 276 ـ 277 ، باب فی وقت الصلاة ، حدیث 1003 .
2) 2 . تهذیب الأحکام 2 : 19 ، باب فی أوقات الصلاة ، حدیث 51 و68 و73 ؛ الإستبصار 1 : 246 ، باب فی اول وقت الظهر و العصر ، حدیث 881 ؛ من لا یحضره الفقیه 1 : 216 ، باب مواقیت الصلاة ، حدیث 647 .
3) 3 . بنگرید به ، صحیح بخاری 1 : 201 ، باب فی تأخیر الظهر إلی العصر ، حدیث 518 ؛ صحیح مسلم 1 : 491 ، باب فی الجمع بین الصلاتین فی الحضر ، حدیث 705 ؛ مسند احمد 1 : 221 ، حدیث 1929 ؛ الموطأ 1 : 143 ، باب الجمع بین الصلاتین فی الحَضَر و السَّفَر ، حدیث 330 ؛ سنن ابن ماجه 1 : 340 ، باب فی الجمع بین الصلاتین ، حدیث 1069 .
4) 4 . صحیح بخاری 1 : 201 ، باب وقت العصر ، حدیث 519 ؛ الجمع بین الصحیحین 4 : 73 ، حدیث 3182 المتفق علیه من مسند عایشه .
بخاری ـ در باب وقت نماز عصر ـ از ابوبکر بن عثمان روایت میکند که گفت : شنیدم اَبو اُمامَه میگفت : با عُمَر بن عبدالعزیز نماز ظهر را گزاردیم ، سپس بیرون شدیم تا اینکه بر اَنس درآمدیم ، او را در حالی یافتیم که نماز عصر را میگزارد . پرسیدم : ای عمو ، این چه نمازی بود که خواندی ؟ گفت : نماز عصر ! این نماز رسول خداست [ که در همین وقت میخواند ] و با او [ در همین زمان ] نماز عصر را میگزاردیم .(1)
و دیگر روایات فراوان ، که در این زمینه هست .
در مقاتل الطالبیین از حسن بن حسین نقل شده است که گفت : من و قاسم بن عبد اللّه (عبد اللّه بن حسین بن علی بن حسین) در حالی که نماز ظهر را خوانده بودیم ، برای غسلِ ابو الفوارس (عبد اللّه بن ابراهیم بن حسین) [ به خانهاش ] درآمدیم . قاسم به من گفت : آیا نماز عصر را بخوانیم ؟ از این بیم داشتیم که مبادا در غسل آن مرد کندی کرده باشیم . من با او نماز عصر را خواندم [ سپس ابو الفوارس را غسل دادیم ] چون از غسل وی فارغ شدیم ، بیرون آمدم و روز را سنجیدم ، آغاز وقت نماز عصر بود ، نماز را اعاده کردم .
[ آن گاه خوابیدم ] کسی در خوابم آمد و گفت : نماز [ عصر ] را دوباره خواندی در حالی که پشت سر قاسم نماز گزاردی ؟! گفتم : در غیر وقتش آن را خوانده بودم ! گفت : قلب قاسم ، هدایت یافتهتر از دلِ توست .(2)
از آنچه گذشت ، روشن شد که موضع طالبیان (خواه حَسنی آنها یا حسینیشان) و همچنین دیدگاه بعضی از صحابه ، مانند عبد اللّه بن عباس (دانشمند امت) و انس بن مالک (خادم پیامبر) و عایشه (همسر پیامبر) و دیگران ، جمع میان نماز ظهر و عصر بود یا جمع میان آن دو را تأیید میکردند ، لیکن این ، ابن اَبی سَرْح (والی عثمان بر مصر) بود که وقت نمازها را تغییر داد .
ابو الفرج اصفهانی ، اخبار کسانی را میآورد که در صفوف یحیی بن عبد اللّه بن حسن ، رخنه کردند ، میگوید : گروهی از اهل کوفه ، با او همراه شدند . در میانشان ابن الحسن بن صالح بن حی وجود داشت . وی در برتری ابوبکر و عُمَر و عثمان (در شش سال امارتش) به مذهب «زیدیّه بُتْرِیَّه» معتقد بود و در بقیه عُمر عثمان ، او را کافر میشمرد .
ابن الحسن [ شراب ] نبیذ میآشامید و بر پاافزار مسح میکشید و با کارهای یحیی مخالفت میورزید و یارانِ او را به تباهی میکشاند .
یحیی بن عبد اللّه میگوید : روزی مُؤذّن اذان داد ، در حالی که من مشغول وضو بودم ، نماز برگزار شد . ابن الحسن منتظرم نماند و با اصحابم نماز گزارد . من سوی آنها آمدم و چون دیدم او نماز میخواند ، در ناحیهای نماز گزاردم و در نماز او شرکت نجستم چون میدانستم که بر پاافزار مسح میکشد .
چون ابن الحسن نماز گزارد ، به یارانش گفت : چرا جانمان را در همراهی با شخصی به کشتن اندازیم که به نماز با ما عقیده ندارد و ما نزد او از کسانی به شمار میآییم که مذهب آنها را نمیپسندد .(1)
زید بن علی ، از پدرش ، از جدش حسین بن علی (رضی اللّه عنهما) روایت کرده است که گفت : ما فرزندان فاطمه (رضی اللّه عنها) بر پاافزار و عمامه و کلاه و روسری و بدن پوش ، مسح نمیکشیم .(2)و سخن جدش علی بن ابی طالب را روایت میکند که «سَبَقَ الکتاب الخُفّین» ؛(3)کتاب خدا بر مسح بر پاافزار پیشی جست .(4)
ابن مَصْقَلَه روایت میکند که از امام باقر علیهالسلام درباره مَسح بر پاافزار پرسید ، آن حضرت فرمود : عُمَر ، سه روز آن را برای مسافر و یک شبانه روز برای مُقیم (کسی که در وطن است) جایز میدانست ؛ و پدرم ، در سَفَر و حَضَر ، آن را جایز نمیشمرد .
چون از نزد آن حضرت بیرون آمدم و بر آستانه در ایستادم ، فرمود : پیش آی ! به آن حضرت رو آوردم ، فرمود :
إنَّ القومَ کانُوا یَقولُونَ بِرأیهم ، فَیُخَطَئُون ویُصیبُون ؛ وکانَ أبی لا یَقولُ بِرأیه ؛(1)
آنان ، بر اساس رأی خود فتوا میدادند ، گاه به خطا میرفتند و گاه حرفِ صواب بر زبان میآوردند ؛ پدرم به رأی خود سخن نمیگفت [ بلکه بر اساس کتاب و سنت ، نظر میداد ] .
دیدگاه اهل بیت علیهمالسلام از سوی ابن عباس و عایشه تأیید شده است ؛ زیرا نقل شده که هر یک از آن دو میگفتند : «اگر پاهایم قطع شود برایم محبوبتر است از اینکه بر پاافزار مسح کشم» و «مَسح بر پوست خر از مسح بر کفش ، نزد من پسندیدهتر است»(2)و ...
اما در خصوص ابن عُمَر ، عطا میگوید : ابن عُمَر در مسح بر پاافزار ، با مردم مخالفت میورزید ، لیکن نمرد تا اینکه با آنان همسو شد .(3)
بدین ترتیب روشن شد که فقه فرزندان حسن و امام زید و امام باقر علیهالسلام و حتی فقه عبد اللّه بن عباس ، در مسح بر پاافزار ، یکسان بود و میانشان کمترین اختلافی یافت نمیشد ، لیکن فقیهنمایان درباری ، مسح بر پاافزار را به امام علی علیهالسلام و فرزندانش نسبت دادند و پا را از این فراتر نهادند و جزئیات مسئله را به آنها منسوب ساختند .
پیداست که این نسبتها باطل و پوچ است و با اصول مکتب اهل بیت علیهمالسلام سازگاری و هماهنگی ندارد .
ابو الفرج اصفهانی روایت میکند : اسحاق بن عیسی بن علی ـ در دوران موسی الهادی ـ والی مدینه شد . شخصی از تبار عُمَر بن خطاب را (که به عبد العزیز بن عبد اللّه معروف بود) به جای خود گمارد . عبد العزیز بر طالبیان ستم روا میداشت و بد رفتاری میکرد و در این زورگویی ، کار را بدانجا رساند که هر روز باید پیش او میآمدند و خویشتن را میشناساندند و این کار در «مقصوره» (سرای قصر) صورت میگرفت .
برای هر کدام از آنها ضامنی از نزدیکان و خویشاوندانش گرفت ؛ حسن بن محمد بن عبد اللّه بن حسن را ، حسین بن علی و یحیی بن عبد اللّه بن حسن ، ضمانت کرد ...
سپس روز جمعه آنان را فراخواند ... نام حسن بن محمد را برد ، حاضر نبود ، به یحیی و حسین بن علی [ عتابآمیز ] گفت : او را باید پیش من بیاورید و گرنه شما را زندانی میسازم ، سه روز است که خود را معرفی نکرده است ! یا از شهر بیرون رفته یا خود را پنهان ساخته است .
حسین به او گفت : ما به او دسترسی نداریم ، او مانند دیگر مردم در پی کاری رفته است [ غیبت چند نفر امر طبیعی است ، اگر راست میگویی ] در پی آل عُمَر بن خطّاب بفرست و آن گونه که ما را گرد آوردهای آنان را نیز گردآور ، سپس یکایک آنها را از نظر بگذران ، اگر در میان آنان بیش از غیبت حسن نیافتی ، رفتار تو نسبت به ما از روی انصاف است .
عُمَری سوگند یاد کرد که زنش سه طلاقه و بردگانش آزاد باشد [ اگر حسین را رها کند مگر اینکه تا فردا حسن را نزد او آورد ، و گرنه با سوارانش ] به بازار او بتازد و آنجا را ویران کند و به آتش کشد ، و حسین را هزار تازیانه بزند ...
یحیی برآشفت و سوگند یاد کرد که حسن را نزد او خواهد آورد . سوی حسن بن محمد پیغام فرستاد که بیاید .
یحیی و سلیمان و ادریس (فرزندانِ عبد اللّه بن حسن) و عبد اللّه بن حسن اَفطس ، ابراهیم بن اسماعیل طباطبا ، عُمَر بن حسن بن علی بن حسن بن حسین بن حسن ، عبد اللّه بن اسحاق بن ابراهیم بن حسن بن حسن بن علی ، عبد اللّه بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب آمدند .
در پی جوانان و موالیانشان فرستادند [ آنها هم آمدند ] از این رو ، 26 نفر از فرزندان علی ، ده نفر از حاجیان و گروهی از موالی گرد آمدند .
چون مؤذن برای اذان صبح بانگ زد ، به مسجد درآمدند ، آن گاه ندا دادند «أحد ، أحد» عبد اللّه بن اَفْطَس بر مناره بالا سری پیامبر ـ جایگاه جنایز ـ بالا رفت و از مُؤذّن خواست به «حَیَّ عَلَی خیر العَمَل» اذان دهد ، مؤذن چون چشمش به شمشیر [ آخته [ در دست او افتاد ، به آن اذان داد .
عُمَری صدای اذان را شنید ، احساس شورش کرد ، به هراس افتاد و ترسان گریخت .
حسین نماز صبح را با مردم گزارد و شاهدان عادلی را که عُمَری بر آوردنِ حسن گرفته بود و نیز حسن را فرا خواند و به شهود گفت : این شخص ، حسن است . او را آوردم ، شما نیز عُمَری را بیاورید و گرنه به خدا ، من سوگند خویش گزاردم و آنچه بر عهده گرفتم به جا آوردم .
هیچ یک از طالبیان از دستور او روی برنتافتند مگر حسن بن جعفر بن حسن بن حسن (که وی پوزش خواست و حسین او را مجبور نکرد) و موسی بن جعفر بن محمد ، که حسین به او گفت : تو راحت باش .(1)
در مسند الإمام زید آمده است : برایم حدیث کرد زید بن علی رضیاللهعنه از پدرش علی بن
1) 1 . مقاتل الطالبیین : 295 (با تلخیص) .
حسین رضیاللهعنه که وی در اذانش میگفت : «حَیَّ عَلی خیر العمل ، حَیَّ عَلی خیر العَمَل» ؛(1)بشتابید سوی بهترین عمل .
از حسین بن علی (شهید فَخّ) روایت شده است که به «حَیَّ علی خیر العمل» اَذان میداد .(2)
قُوشْچی (در شرح تجرید ، بحث امامت) میگوید : عُمَر ـ در حالی که بر منبر [ پیامبر ] تکیه زده بود ، گفت : ای مردم ، سه چیز در عهد پیامبر بود و من از آنها نهی میکنم و حرامشان میسازم و بر آنها کیفر میدهم ؛ صیغه زنان ، متعه حج ، و «حَیَّ علی خیر العَمَل» .
سپس قُوشْچی از سوی خلیفه پوزش میطلبد و مینویسد : این کار ، خدشهای را در خلیفه بر نمیانگیزاند ؛ چرا که مخالفت مجتهد با غیر خودش در مسائل اجتهادی بدعت نمیباشد .(3)
عذری که وی برای عُمَر میتراشد ، بی معناست ؛ زیرا اگر عُمَر معذور بود ، چرا خود را مُلزم ساخت دیگران را کیفر دهد و گفت : هر که به این کار دست یازد ، مجازاتش میکنم .
و اگر بانگ حیعله سوم (در اذان) جایز نبود ، چرا ابن عُمَر و اُمامة بن سَهْل (و دیگران) در اذان خود «حَیَّ علی خیر العمل» را میآوردند (چنان که ابن حَزْم در المُحَلّی آن را حکایت میکند)(4)؟!
به این ترتیب ، دریافتیم که طالبیان ـ همگی ـ در پی فرصت مناسب بودند تا به سنت پیامبر صلیاللهعلیهوآله فراخوانند و مردم را سوی آن باز گردانند .
ابن نَبّاح در اذانش بانگ میزد : «حَیَّ علی خیر العمل ، حَیَّ علی خیر العمل» علی علیهالسلام هنگامی که او را [ در حالِ این بانگ ] میدید ، میفرمود :
مَرحباً بالقائلین عدلاً ، وبالصلاة مرحباً وأهلاً ؛(1)
مرحبا به عدل گویان ، مرحبا و خوشامدا به نماز .
این حدیث (و دیگر متون) دلالت دارد بر اینکه پیروان سنت پیامبر صلیاللهعلیهوآله در دوران امام علی علیهالسلام اندک بودند ؛ زیرا بیشتر آنان (به جز اهل بیت و بعضی از صحابه) گوش به سخن عُمَر داشتند و سیره او را میپیمودند و بر آن خو گرفته بودند .
در این زمینه ، نگارنده بحث عمیق و مفصلی دارد که تحت عنوان «حَیّ علی خیر العمل ، الشرعیة والشعاریة»(2)به چاپ رسیده است .
علویان ، در شمار تکبیرات [ در نماز ] بر میت با دیگران اختلاف داشتند و تأکید میکردند که این نماز ، پنج تکبیر دارد ؛ اما عُمَر ـ به جهت اختلافی که مردم داشتند ـ آنان را بر چهار تکبیر گرد آورد .
در مقاتل الطالبیین آمده است : برایم حدیث کرد یحیی بن علی (و دیگران) گفتند : برای ما حدیث کرد عُمر بن شِبّه ، گفت : برای ما حدیث کرد ابراهیم بن محمّد بن عبد اللّه بن اَبی الکرام جعفری ، گفت : ابراهیم بن عبد اللّه بن حسن بر جنازهای ـ در بصره ـ نماز گزارد ، بر آن چهار تکبیر فرستاد . عیسی بن زید ، به او گفت : تکبیر خاندانت را میدانستی ، چرا یکی از آن کاستی ؟
ابراهیم گفت : این کار ، مردم را گرد میآورد ، ما به اجتماع [ و گردآوری ] آنها [ به
سوی خود ] نیازمندیم و در ترک یک تکبیر ـ ان شاء اللّه ـ ضرری نیست !
عیسی از ابراهیم جدا شد و کناره گرفت [ این ماجرا ] به گوش ابو جعفر منصور رسید ، پیکی را سوی عیسی فرستاد و از او خواست زیدیه را وادارد که ابراهیم را یاری نکنند . عیسی این کار را نکرد و ماجرا پایان نیافت تا اینکه ابراهیم به قتل رسید و عیسی بن زید ، خود را پنهان ساخت .
به منصور گفتند : آیا در پی عیسی بر نمیآیی ؟ گفت : به خدا سوگند ، بعد از محمد و ابراهیم ، در پی مردی از آنها برنخواهم آمد ! آیا به دست خود ، کاری کنم که آنان پرآوازه شوند ؟!(1)[ و به زیانم بینجامد ] .(2)
در متن مذکور ، اموری شایان ژرف نگری است :
الف) اعتراضِ عیسی به ابراهیم : تکبیر خاندانت را میدانستی ، چرا یکی از آن کم کردی ؟
ب) پاسخ ابراهیم به عیسی : این کار ، مردم را گرد میآورد ، ما به اجتماع آنها محتاجیم .
ج) اینکه ابراهیم گفت : در ترک یک تکبیر ـ ان شاء اللّه ـ ضرری نیست ، و عیسی از ابراهیم جدا شد و کناره گرفت .
د) ماجرا به گوش منصور رسید . وی سوی عیسی پیک فرستاد [ و گفت حاضر است خواستههای عیسی را برآورد ، به شرط اینکه ] وی زیدیه را از پیرامون ابراهیم بپراکند .
دیدگاه فقهی عیسی را روایات زیر ، تأیید میکند :
مرا حدیث کرد زید بن علی ، از پدرش ، از جدش علی ـ درباره نماز میت ـ که
فرمود : در تکبیر اول ، حمد و ثنای الهی را به جای میآوری ؛ در تکبیر دوم ، بر پیامبر صلوات میفرستی ؛ در تکبیر سوم ، برای خود و مردان و زنان با ایمان ، دعا میفرستی ؛ در تکبیر چهارم ، برای میت دعا میکنی و آمرزش میخواهی ؛ در تکبیر پنجم ، تکبیر میگویی و سلام میدهی .(1)
احمد ـ در مسندش ـ از عبد الأعلی ، روایت میکند که گفت : پشت سر زید بن اَرقم ، بر جنازهای نماز گزاردم ، وی پنج تکبیر گفت . ابو عیسی (عبد الرَّحمان بن اَبی لیلا) برخاست ، دست او را گرفت و پرسید : فراموش کردی [ که باید چهار تکبیر گفت ] ؟! زید بن ارقم پاسخ داد : نه ، من پشت سر خلیلم ابوالقاسم نماز گزاردم ، او پنج تکبیر گفت ، و من آن را هرگز ترک نخواهم کرد .(2)
این خبر از زید بن ارقم ، به چند طریق ، روایت شده است . ایوب بن نعمان ، ایوب بن سعید بن حمزه ، مرقع تمیمی ، ابو سلمان (همهشان) از زید بن ارقم روایت میکند (بنگرید به ، سنن دارقطنی 2 : 73 ، باب 5 ، حدیث 5 ـ 6 و8 ؛ المعجم الکبیر 5 : 199 ، حدیث 5081 ؛ مسند احمد 4 : 371 ، حدیث 19331 .
بَغَوی از طریق ایّوب بن نُعمان ، از زید بن اَرقم ، مثل این روایت را نقل کرده است .(3)
طَحاوی ـ به سندش ـ از یحیی بن عبد اللّه تمیمی آورده است که گفت : با عیسی (از موالیان حُذَیفة بن یمان) بر جنازهای نماز گزاردم ، وی بر آن پنج تکبیر گفت ، سپس رو به ما کرد و گفت : خطا نکردم و از یاد نبردم ، لیکن تکبیر گفتم همان گونه که مولا و ولی نعمتم (حُذَیفة بن یمان) بر جنازهای نماز گزارد و بر آن ، پنج تکبیر گفت ، سپس رو به ما کرد و بیان داشت : به اشتباه نیفتادم و فراموشم نشد ، لیکن آن گونه که رسول خدا
تکبیر گفت ، تکبیر گفتم .(1)
بعد از این روایات ، به بعضی اخباری که درباره فرزندان علی علیهالسلام وارد شده ، دست یافتم و اینکه آنان بر میت ، پنج تکبیر میگفتند .
در مقاتل الطالبیین آمده است : حسن بن علی ، بر امام علی نماز گزارد ، و پنج تکبیر گفت .(2)
پوشیده نماند که دستبرد در اَخبار و جعل احادیث معارضِ ساختگی ، یکی از ترفندهای امویان بود تا بتوانند روایات صحیح سنت [ پیامبر ] را پیش بخش بزرگی از امت فرهیخته پیامبر صلیاللهعلیهوآله تضعیف کنند .
مواضع اهل بیت علیهمالسلام بر صفحات تاریخ ثبت شدند تا با روشنی تمام رهنمون باشند بر اینکه اصول و خط مشی آنها یکی است و یک روز هم ، از مکتب علی علیهالسلام منحرف نشدند ، همان مکتبی که تجسّم راستینِ آرمانهایی است که پیامبر میخواست و آنها را با فعل و قول و تقریرش بیان داشت .
آنچه را آوردیم ، نمونههای تطبیقی این اندیشه است و محققان میتوانند مسائل دیگری را به آن بیفزایند ؛ مانند : دستْ باز نماز خواندن ، آمین نگفتن در نماز و امثال اینها .
پدیده تشکیک در فقه علویان و نقل روایات متناقض از آنها ، یک ترفند حکومتی بود که سنگ بنای آن را امویان نهادند و عباسیان بر اساس آن مشی کردند (افقهای این ساز و کار را در آینده ، روشن خواهیم ساخت) .
از همه اینها به دست میآید که فقه امام زید از فقه عبد اللّه بن حسن و امام باقر و امام صادق علیهماالسلام جدا نیست ، بلکه همهشان سلاله خاندان نبوت و فرزندان علی و
زهرایند و ارتباط و همبستگی دینی میانشان لحاظ شده است (بعضی از روایات را در این زمینه آوردیم) .
اگر مذهب زید ، غیر از مذهب امام باقر و صادق علیهماالسلام بود ، برای او از خدا طلب رحمت نمیکردند و در کتابهای رجال شیعه ، بدین پایه از شکوه و بزرگی یاد نمیشد و دربارهاش نمیگفتند که «زید ، ناسخ قرآن را از منسوخ آن باز میشناخت و سرور خاندان خویش بود» و با عباراتی این چنین ـ که در متونِ دینی و تاریخی فراوان به چشم میخورد ـ او را نمیستودند .
نسبت به فرزندان و ذریّه امام حسن علیهالسلام نیز چنین است . هنگامی که امام صادق علیهالسلام دید ابراهیم و خاندان او را در کجاوهها میرانند ، برایشان دعا کرد و دیدگانش پر از اشک شد .(1)
با ملاحظه سند صحیفه سجادیه میتوان این حقیقت را با روشنترین شاخصها دریافت ؛ زیرا صحیفهای که از عبد اللّه بن حسن به جا ماند ، همانند صحیفهای بود که نزد امام صادق علیهالسلام وجود داشت ؛ زیرا راوی میگوید : در آن نگاه کردم [ با شگفتی دیدم که ] آن دو [ کتاب ] یکی هستند و یک حرف از آن دو را نیافتم که بر خلاف حرفی باشد که در صحیفه دیگر هست .
خط مشیی وجود داشت که اقوال مخالف با فقه امام باقر و صادق علیهماالسلام را به امام زید و یحیی (و دیگران) منسوب میساخت ؛ زیدیها تحت تأثیر این اقوال قرار گرفتند و به انگیزههای فراوانی به این روایات عمل کردند که در بحث ذیل ، مهمترین توجیهات این اختلاف را (که میان این دو گروه پدید آمد) وارسی میکنیم .
1 . سیطره روح انقلابی بر فرزندان حسن و زیدیها .
1) 1 . مقاتل الطالبیین : 148 ـ 149 .
2 . تلاش حُکام برای ایجاد شکاف در صفوف علویان و گسترش آن .
3 . کامیابی فقهای اهل سنت در جذب زیدیها .
نخستین عامل ، سیطره روح انقلابی بر دودمانِ امام حسن علیهالسلام و خاندانِ زید و سوء استفاده حاکمان و دسیسه گران از این روحیه ، برای تشکیک در سخنان امام صادق علیهالسلام میباشد . آنان کلمات امام باقر و امام صادق علیهماالسلام را برای بنی حسن ، ناشی از حسادت و رقابت با آنها یا ترس از جنگ و کشته شدن (و مشابه آن) مینمایاندند و تفسیر مُغرضانه و نادرست از این سخنان ، ارائه میدادند .
لیکن هر کس در اقوال امام باقر و صادق علیهماالسلام نیک بنگرد ، رنگ و بویی از انگیزههای پست و ذلت بار را احساس نمیکند . سخنان آنها در تخطئه قیام محمد (نفس زکیه) یا نهضت زید بن علی یا ... در حد روشنگری و کشف و اخبار از ناکامی و بی ثمر بودنِ تلاشهای آنهاست ؛ زیرا شرایط حاکم در آن زمان ، انقلاب و قیام را بر نمیتافت و این حقیقت را امامان علیهمالسلام با تیزبینیشان و معارفی که نسل اندر نسل از پدرانشان ـ نسبت به وقایع و رخدادها ـ به ارث برده بودند ، میدانستند .
در مقاتل الطالبیین از ابن داحَه ، نقل شده که گفت :
جعفر بن محمّد [ امام صادق علیهالسلام ] به عبد اللّه بن حسن گفت : به خدا سوگند ، حکومت به تو و فرزندانت نمیرسد . این امارت برای این شخص (سفاح) است ، سپس برای این شخص (منصور) و آن گاه برای فرزندانش که از پی اویند . این حکومت در میان اینان ـ پیوسته ـ هست تا کودکانشان حکم برانند و با زنان [ در کارها ] مشورت کنند .
عبد اللّه گفت : ای جعفر ، به خدا سوگند ، خدا تو را بر [ علم ] غیبِ خویش آگاه نساخت ، تو این سخن را از روی حسادت بر فرزندم ، بر زبان آوردی !
آن حضرت فرمود : نه به خدا ! به فرزندت حسادت نورزیدم ، این شخص (یعنی ابو
جعفر منصور) او را بر «احجار الزَّیت» (نام محلی در مدینه) به قتل میرساند ، سپس ـ بعد از او ـ برادرش را در «طفوف» (نام محلی) در حالی که پاهای اسبش داخل آب است ، میکُشد !
پس از این سخن ، امام علیهالسلام خشمگین ـ در حالی که عبایش را [ بر دوش ] میکشید ـ برخاست . ابوجعفر منصور ، در پی آن حضرت روان شد و گفت : ای ابو عبد اللّه ، دانستی چه چیزی را بر زبان آوردی ؟!
امام علیهالسلام فرمود : آری ، به خدا سوگند ، میدانستم چه میگویم و این کار ، رخ خواهد داد .(1)
هنگامی که از دیگران کرامت بروز مییابد ، از کسانی که علم و دین و آثارشان برگرفته از نبوت است و عنایت خدا شامل حالشان شده که از اصل و تنه با کرامت (که خود گواه شاخسار پاک و گواراست) برخاستهاند چه گمانی میتوان داشت .
راوی ، میگوید : چون ابو جعفر به خلافت رسید ، جعفر را «صادق» نامید و هرگاه او را نام میبرد ، میگفت : صادق (کسی که جز راستی بر زبان نیاورد) جعفر بن محمّد ، چنین و چنان گفت و این لَقب ، بر آن حضرت باقی ماند .(2)
در کتاب الاقبال سید بن طاووس ، نامهای که امام صادق علیهالسلام برای عرض تسلیت به عبد اللّه بن حسن (به خاطر آنچه برایش پیش آمد) نوشت ، آمده است . در این نامه ، میخوانیم :
إلی الخَلَف الصالح والذُرّیة الطَیّبَة من وُلد أَخیه وابن عمّه ، أما بعد ؛(3)
1) 1 . ابن خلدون در «مقدمة ابن خلدون 1 : 344 ، فصل53» درباره امام صادق علیهالسلام میگوید : این مطلب ، صحیح و درست است که آن حضرت ، بعضی از خویشاوندانش را به وقایعی که پیش رو داشتند خبر داد و آنها همان گونه که او میگفت ، راست از کار در میآمد . یحیی (پسر عمویش) را از محل کشته شدنش بیم داد ، اما وی نافرمانی کرد ، بیرون آمد [ و به قیام دست یازید ] و در «جوزجان» (چنان که معروف است) به قتل رسید .
2) 2 . مقاتل الطالبیین : 172 ـ 173 .
3) 3 . اقبال الأعمال 3 : 83 .
به خلف و ذریه پاک از نسل برادرش و پسر عمویش ، اما بعد ...
با توجه به این سخن ، میتوان دریافت که اختلاف میان عبد اللّه بن حسن ، و جعفر بن محمّد ، اختلافِ مذهبی نبود ، بلکه از بد فهمی بنی الحسن و زیدیه ، نسبت به دیدگاههای امام صادق علیهالسلام بر میخاست ؛ زیرا این سخن امام صادق علیهالسلام که میفرماید : «إلی الخَلَف الصالح» (به جانشین نیک) اشاره دارد به اینکه وی از راه مستقیم ، انحراف نیافت .
نسبت به امام زید (فرزند امام سجاد علیهالسلام ) نیز ماجرا به همین گونه است .
در تاریخ دمشق از عَمْرو بن قاسم ، نقل شده که : جعفر بن محمد ، عمویش زید را یاد میکرد و برای او از خدا رحمت میطلبید و میفرمود : و اللّه ، او سالار [ بزرگ ما [ بود ، به خدا سوگند ، برای دنیا و آخرتمان ، مثل او در میان ما نماند .(1)
در الخطط المقریزیّة از جعفر بن محمد ، رسیده که برای گروهی که از بیعت زید بن علی ، بیزاری میجستند ، فرمود : «بَرِئَ اللّه مِمَّن یَبْرَأُ منه» ؛(2)خدا نفرت دارد از هر کسی که از عمویم زید ، بیزاری جوید .
ابن حَجَر ، در ترجمه حکیم بن عیّاش ، در الإصابة میآورد :
مردی پیش جعفر بن محمّد صادق آمد ، به او گفت : شنیدهای که حکیم بن عیّاش ـ در کوفه ـ شما را ریشخند میکند ؟ آن حضرت پرسید : آیا چیزی از حرفهای او ، آویزه گوشت هست ؟ گفت : شنیدم میسرود :
صَلَبنا لکم زیداً عَلَی جِذْع نَخْلَة *** ولم نَرَ مهدیّاً عَلَی الجِذع یُصْلَبُ
وَقِسْتُم بعثمان علیّاً سفاهَةً *** وعثمان خیرٌ مِن عَلیّ وَأَطْیَبُ
ـ زیدتان را بر تنه درخت خرما به دار آویختیم ، مهدی ای را ندیدیم که بر تنه درخت بر دار
آویزند .
ـ از روی نابخردی ، عثمان را با علی مقایسه کردند ، عثمان بسی بهتر از علی و پاکیزهتر از اوست .
امام ، دستانش را که میلرزید ، بالا برد و فرمود : «خدایا اگر این بندهات دروغ میبافد ، سگت را بر او مسلط ساز» .
بنو امیه او را به کوفه فرستادند ، شامگاهی که حکیم از کوفه بیرون آمد ، شیر او را درید . خبر این ماجرا به گوش جعفر رسید ، به سجده افتاد و فرمود : «سپاس خدای را که آنچه را به ما وعده داد ، به انجام رساند» .(1)
از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود :
خدا کشنده زید را لعنت کند و خوار سازد و به ذلت افکند . از آنچه بر ما اهل بیت ، بعد از درگذشت پیامبر فرود آمد ، سوی خدا شکوه میکنیم و علیه دشمنانمان از او یاری میخواهیم که او بهترین یاری رسان است .(2)
در عیون اخبار الرضا علیهالسلام آمده است :
آن گاه که زید بن موسی بن جعفر ، علیه مأمون قیام کرد و مأمون بر او ظفر یافت ، به جهت مکانتِ امام رضا علیهالسلام مأمون او را بخشید و به آن حضرت عرض کرد : ای ابو الحسن ، اگر برادرت شورید و آنچه را از دستش بر میآمد ، انجام داد ، پیش از او «زید بن علی» به پا خاست و به قتل رسید . اگر به خاطر تو نبود ، او را میکشتم ، جرمی را که او مرتکب شد ، کار کوچکی نیست !
امام رضا علیهالسلام فرمود : ای امیر مؤمنان ، برادرم زید را با «زید بن علی» مقایسه نکن ! او
از علمای آل محمّد بود ، به خاطر خدا به خشم آمد و با دشمنان خدا جهاد کرد تا کشته شد . پدرم حدیث کرد که از پدرش جعفر شنید که میفرمود : خدا عمویم زید را رحمت کند او به خشنود سازی آل محمد فرا میخواند و اگر پیروز میشد به این دعوت وفادار میماند ، برای قیام با من مشورت کرد ، گفتم : ای عمو ، اگر میپسندی که در کُناسَه به دارت آویزند ، کاری را که میخواهی بکن .(1)
در این سخن امام صادق علیهالسلام اشاره به خبر پیامبر و امام علی و امام حسین (و غیر آنها) است که : مردی از فرزندانش در کُناسَه به دار آویخته میشود .(2)
از آنچه گذشت روشن شد که مذهب امام زید ، با مذهب امام باقر و صادق علیهماالسلام مخالفت ندارد و ماجرا نسبت به فرزندان امام حسن علیهالسلام نیز چنین است (گرچه در بعضی از موضعگیریهای سیاسی با هم اختلاف داشتند) زیرا امکان ندارد زید با برادر بزرگتر خود ، امام محمّد باقر علیهالسلام مخالفت کند ، هر دوی آنها فرزند امام علی بن حسین بن علی علیهالسلام اند و همه به فضل و والا قدری و جایگاه بلند آن دو در فقه و شریعت ، شهادت میدهند .
از امام زید ، روایت شده که گفت : هر که جهاد میخواهد ، سوی من آید ؛ هر که علم میخواهد ، سوی فرزند برادرم بشتابد .(3)
از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود : آن که قیام کرد ، امام شمشیر است ؛ و آن که [ به قیام دست نیازید و ] در خانه نشست ، امامِ علم میباشد .(4)
1) 1 . عیون اخبار الرضا علیهالسلام 2 : 255 ، باب 25 ، حدیث 1 .
2) 2 . بنگرید به ، الکافی 1 : 357 ، باب ما یضل به بین دعوی المحق ... ، حدیث 16 ؛ عیون أخبار الرضا علیهالسلام 2 : 225 ، باب 25 ، حدیث 4 .
3) 3 . کفایة الأثر : 306 ، باب زید بن علی لم یدع الإمامة لنفسه ؛ بحارالأنوار 46 : 199 ، حدیث 73 .
4) 4 . بنگرید به ، جهاد الشیعه : 190 ، اثر خانم سمیره لیثی .
در کتابهای زیدیه میخوانیم : امام جعفر صادق علیهالسلام آن گاه که عمویش زید میخواست از مدینه سوی کوفه رهسپار شود ، به او گفت : ای عمو ، من با شمایم [ و همراهتان میآیم ] . زید گفت : مگر نمیدانی که قائم ما برای قاعد ماست [ و به پشت گرمی او به پا میخیزد ]و قاعدمان برای قائم ما [ در خانه مینشیند تا نهضت پایدار بماند ] ! اگر من و تو [ هر دومان با هم ] بیرون آییم ، چه کسی جانشین ما میانِ خانوادهمان باشد ؟! از این رو ، جعفر به دستور عمویش ـ زید ـ در مدینه ماند .(1)
این رهنمود ، روشن میسازد که اهل بیت علیهمالسلام در دو زمینه علمی و سیاسی ، با حُکّام رو به رو میشدند و پیداست که اختلاف در روش و اسلوب ، به معنای اختلاف در عقیده و اصول تشریع نیست و اهل بیت علیهمالسلام بر این باور بودند که در عرصه تبیین احکام و سیاست ، حفظ هر دو شیوه و به کارگیری آنها لازم است تا این رویارویی با گذشت ایام ، استمرار یابد .
درست است که قیام و قعود ، دو خط متوازیاند ، لیکن هدف مشترکی را نشانه میروند که همان دوام راه سنت پیامبر است . به همین سبب ، در سراسر تاریخ شیعه همواره دو جریان ، حاکم است . جریان انقلابی و برانداز ، و جریان منتظر و محافظ ؛ و از این دو جریان مثبت و منفی است (چنان که دانشمندان فیزیک میگویند) نور پدید میآید . نسبت به «حرکت» نیز امر چنین است ؛ حرکت تحقق نمییابد مگر اینکه یک پا به جلو برداشته شود و پای دیگر عقب بماند ، هر دوی این کار ، برای حرکت و پیشرفت ضروری است .
صدور بعضی از روایات از امام صادق علیهالسلام درباره زید یا دیگر اشخاص ، به معنای تشکیک در قیام آنها نیست ، بلکه از یک موضع تاکتیکی حکایت دارد که شرایط خاص
1) 1 . رسائل العدل و التوحید (یحیی بن حسن) : 81 ؛ بنگرید به ، الإمام علی الرضا ، اثر دکتر محمد بن علی بار .
سیاسی آن زمان اقتضا داشت . به همین خاطر پیامبر صلیاللهعلیهوآله موضع امام حسن و امام حسین علیهماالسلام هر دو را صحیح انگاشت و فرمود : آن دو اماماند ، چه قیام کنند و چه در خانه نشینند .
بنابراین ، وحدت فکری و مذهبی و خط سیاسی میان دودمانِ امام حسن علیهالسلام و زیدیه و جعفریه ، انفکاکناپذیر است . اگر این گونه نبود ، یحیی بن عبد اللّه بن حسن ، جعفر بن محمّد صادق را به «حبیبی» (محبوب من) خطاب نمیکرد .
در مقاتل الطالبیین میخوانیم : یحیی ، صادق را «حبیبی» (محبوبم) مینامید ، و هرگاه از او حدیث میکرد ، میگفت : برای من حدیث کرد حبیبم ، جعفر بن محمد .(1)
و صادق ، همان گونه به فرزندش موسی و اُمّ ولدی که نزد او بود ، به اموری وصیت کرد ، به یحیی هم وصیت کرد .(2)
آیا این کلمات ، بر وحدت هدف ، و نزدیکی اندیشه و استدلال ، دلالت ندارد ؟
اگر آن دو با هم متحد نبودند ، چگونه «ابو السرایا» ولایت یمن را به ابراهیم (فرزند موسی بن جعفر) سپرد و زید (فرزند دیگر آن حضرت را) بر ولایتِ اهواز گمارد ؟(3)
از چه رو ، علی بن جعفر (فرزند امام صادق علیهالسلام ) در زمان منصور ، در برابر جعفری (والی بصره) میایستد ؟(4)
اگر این دو با هم هم عقیده نبودند ، خبر ذیل را چگونه تفسیر کنیم که در آن آمده است :
برای ما حدیث کرد ابراهیم بن اسحاق قَطّان ، گفت شنیدم حسین بن علی (شهید
فَخّ) و یحیی بن عبد اللّه ، میگفتند : ما به پانخاستیم مگر اینکه با خاندانمان مشورت کردیم و به مشاوره با موسی بن جعفر پرداختیم ، او ما را به قیام فراخواند .(1)
و آن گاه که سپاهیان ، سرهای شهدای فَخّ را پیش موسی و عباس آوردند و نزدشان گروهی از فرزندان حسن و حسین حضور داشتند ، هیچ یک از آنها جز موسی بن جعفر لب به سخن نگشود .
به امام علیهالسلام گفتند : این ، سر حسین است !
آن حضرت فرمود : آری « إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ »(2)(ما از خداییم و سوی او باز میگردیم) به خدا سوگند ، او مسلمان زیست ، نیکوکار ، روزه دار ، شب زنده دار ، اهل امر به معروف و نهی از منکر ، بود . در میان خاندانش ، نظیر نداشت .
آنان ، پاسخی برای گفتن نیافتند .(3)
اگر اینان (تا آن تاریخ) با هم اختلاف فقهی میداشتند ، آیا ممکن بود مثل چنین سخنی از سوی امام کاظم علیهالسلام دربارهاش صادر شود ؟ و آیا امکان داشت که یحیی بن عبد اللّه بن حسن ، امام صادق علیهالسلام را «حبیبم» خطاب کند ؟
و همچنین نسبت به حسین بن علی (شهید فَخّ) و یحیی که گفتند : ما با مشورت با خاندانمان و رایزنی با موسی بن جعفر ، دست به قیام زدیم ، او ما را به این کار فرمان داد .
در پرتو این سخنان ، آیا میتوان میان وضوی بنی الحسن و زیدیّه ، جدایی انداخت ؟
آیا آن دو ، دو خط متضاد را میپیمودند یا در وضو با هم اتفاق نظر داشتند ؟
آیا وضوی علی بن حسین و زید بن علی و عبد اللّه بن حسن ، با وضوی عثمان و
عبد اللّه بن عَمْرو بن عاص و رُبَیِّع (دختر مُعَوِّذ) همسو بود یا آنان به شیوه مردمِ [ مخالف با عثمان ] وضو میگرفتند و به آنچه امام علی علیهالسلام و اَوس بن اَبی اوس و عبد اللّه بن عباس از پیامبر صلیاللهعلیهوآله حکایت میکردند ، عقیده داشتند ؟
هر کس در کتابهای حدیث و رجال ، موضوع وضو را جست و جو کند ، بر حقیقت آشکاری دست مییابد که فشرده آن چنین است :
بنی هاشم بر پاافزار مسح نمیکشیدند و در وضو ، پاها را نمیشستند ، بلکه مردم را به مسح پا فرا میخواندند و در برابر کسانی که شستن پاها را به پیامبر صلیاللهعلیهوآله نسبت میدادند ، مواضع اعتراضی داشتند ، از جمله :
الف) اعتراض ابن عباس بر رُبَیِّع بنت مُعَوِّذ .
ب) کلامِ امام علی علیهالسلام در «رَحْبَه» که فزونی آب وضو را در حال ایستاده نوشید ، سپس فرمود : «این وضوی کسی است که بدعت نگذارد» و روی سخنش با اصحاب رأی بود .
ج) اعتراض امام علی علیهالسلام به رأی گرایان با این سخن که : اگر [ احکام ] دین بر اساس رأی [ و سلیقه شخصی ] بود ، کف پا از روی آن ، اَوْلی به مسح بود جز اینکه دیدم پیامبر این چنین وضو گرفت .
د) فرستادن امام سجاد علیهالسلام عبد اللّه بن محمّد بن عقیل را پیش رُبَیِّع (دختر مُعَوِّذ) تا او را از وضویی که از پیامبر حکایت میکند ، بپرسد ، رُبَیِّع گفت : پسر عمویت (مقصودش ابن عباس است) نزدم آمد و از وضوی پیامبر پرسید ... (اندکی بعد این روایت خواهد آمد) .
ه) روایاتی از امامان علیهمالسلام را که در دوره عباسیان (بخش پایانی این پژوهش) خواهیم آورد و اینکه آنان شستن سه باره اعضای وضو و شستن پاها را بدعت میشمردند و فعل پیامبر نمیدانستند و بر کسانی که به رأی خود این مکتب را رواج دادند ، اعتراض داشتند .
باری ، پدیده شستن پاها (چنان که دریافتیم) یک دیدگاه حکومتی بود و شرعیتِ خود را از قرآن به دست نیاورد ؛(1)زیرا ابن عباس بر رُبَیِّع برآشفت و گفت : «مردم جز شستن پاها را بر نمیتابند و من در کتاب خدا جز مسح پاها را نمییابم» و قول انس بن مالک و شَعْبی و عِکْرِمَه (و دیگران) که : «قرآن ، به مسح نازل شد» و دیگر نصوصی که پیش از این گذشت .
از حدیث زیر ، میتوانیم موضع امام سجاد علیهالسلام را در وضو ، حدس بزنیم و دریابیم : بیهقی در السنن الکبری از سفیان بن عُیَیْنَه روایت کرده است که گفت :
برای ما حدیث کرد عبد اللّه بن محمد بن عقیل که [ گفت : ] علی بن حسین او را سوی رُبَیِّع (بنت مُعَوِّذ) فرستاد تا از وضوی پیامبر بپرسد .
رُبَیِّع ، حدیثی را در وصف وضوی پیامبر بیان کرد و در آن گفت : سپس پیامبر پاهایش را شست ...
در پایان ، رُبَیِّع گفت :
وقد أَتانی ابنُ عمّ لک ـ تعنی ابن عبّاس ـ فَأَخْبَرْتُه ، فقال : ما أجِدُ فی کتاب اللّه إلاّ غَسْلَتَیْن وَمَسْحَتَین ؛(2)
پسر عمویت (مقصودش ابن عباس است) نزدم آمد ، او را به این وضو خبر دادم ، گفت : در کتاب خدا جز دو شستن [ شستن صورت و دستها ] و دو مسح [ مسح سر و پاها ] را نمییابم .
در این حدیث ، اشارات عدیدهای هست ، نکات زیر (که به کار ما میآید) از آن جملهاند :
این نص در دوره امویان ، صادر شده است ؛ زیرا عبد اللّه بن محمّد بن عقیل در سال 145(1)و امام سجاد علیهالسلام در سال 92 هجری درگذشت .(2)با توجه به این دو تاریخ ، میتوان دریافت که عبد اللّه بن محمد در عهد اموی به دنیا آمد .
عبد اللّه بن محمد ـ از نظر سِن ـ از امام سجاد علیهالسلام کوچکتر بود و موقعیتِ اجتماعی کمتری را نسبت به او داشت . با توجه به تفاوت سال وفات ، طبقه نویسان ، ابن عقیل را در طبقه چهارم تابعان و علی بن حسین [ امام سجاد علیهالسلام ] را در طبقه دوم ثبت کردهاند .(3)
امام سجاد علیهالسلام پسر عمویش عبد اللّه بن محمد را پیش رُبَیِّع نفرستاد تا به حکم وضو پی ببرد ؛ زیرا معقول نمیباشد که آن حضرت یا عبد اللّه (که فرزندان پیامبرند و در خاندانِ نبوت زیستند) حکم یک امر عبادی را که مسلمان در روز بارها انجام میدهد ، ندانند . چگونه معقول است که امام سجاد علیهالسلام در این سن از عُمر ، وضو را نداند در حالی که پدرش امام حسین علیهالسلام است و عمویی همچون امام حسن علیهالسلام و محمد بن حنفیه دارد .
افزون بر این ، امام سجاد علیهالسلام یکی از ائمه مسلمانان و از فقهای مدینه و بزرگ اهل بیت بود .
آیا میتوان پذیرفت که این ماجرا برای فرا گرفتن وضو بود در حالی که راوی این خبر ، ابن شهاب زُهْری ، درباره آن حضرت میگوید :
ما کان أکثر مجالستی مع علی بن حسین ، وما رأیتُ أحداً أفقه منه ؛(1)
هم نشینی من با علی بن حسین زیاد بود ، هیچ کس را فقیهتر از او ندیدم .
عبد اللّه محمد قُرَشی ، میگوید : علی بن حسین ، هنگامی که وضو میگرفت ، رنگ از رخسارش میپرید ، خانوادهاش به او میگفت : این چه حالتی است که به تو دست میدهد ؟ وی میفرمود :
أَتَدْری بَیْنَ یَدَیّ مَن أُرید أن أَقومَ ؛(2)
آیا میدانی در پیشگاه چه کسی میخواهم بایستم ؟!
کسی که چنین حالتی دارد ، آیا میتوان پذیرفت که حکم وضو را نداند ؛ عبد اللّه بن محمد را پیش رُبَیِّع بفرستد تا وضوی پیامبر را از او بپرسد تا آن را برگیرد ؟!
عبد اللّه بن محمد بن عقیل کیست ؟ آیا فرزند زینب صغری (دختر امام علی علیهالسلام ) نمیباشد و داییاش محمد بن حنفیه نیست و ... آیا میتوان پذیرفت که مثل چنین شخصیتی حکم وضو را نداند ؟
اگر این روایت صحیح باشد ، هدف از این فرستادن و پرسش ، چیست ؟
روشن است که فرستادن امام سجاد علیهالسلام پسر عمویش عبد اللّه بن محمد را سوی رُبَیِّع و سؤال درباره وضو از او ، پرسش آموزشی (چنان که بعضی تصور کردهاند) نمیباشد ، بلکه استفهام انکاری از سوی آنهاست بر آنچه که رُبَیِّع ادعا میکرد ، بدین معنا که : چگونه ممکن است ما ـ که اهل بیت نبوتیم ـ آنچه را که رُبَیّع از پیامبر روایت میکند ، ندانیم ؟!
این ادعا با سخن رُبَیّع تأکید میشود که گفت : «پیش از این ، یکی از عموزادگانت
نزدم آمد» و رُبیِّع ، وصف وضوی پیامبر را بیان نداشت ؛ زیرا موضع ابن عباس اعتراضی بود و چنین است موضع عبد اللّه بن محمّد بن عقیل .
اینکه امام سجاد علیهالسلام خود پیش رُبَیّع نیامد از این خبر میدهد که آن حضرت نمیخواست با این آمدن ، به وضوی او مشروعیت بخشد . همین که آن حضرت ، عبد اللّه را (که در آن زمان سن کمی داشت) فرستاد ، برای اینکه اعتراض بر این امر را بنمایاند ، کفایت میکرد .
بعضی با نقل روایت از عبد اللّه بن محمّد بن عقیل از رُبَیِّع که پیامبر صلیاللهعلیهوآله «سرش را ـ پیش سر و پشت آن و بناگوشها و گوشها را ـ یک بار مسح کشید»(1)خواستهاند اثبات کنند که عبد اللّه از قائلان به مسح همه سر است ؛ چنان که امام مالک بدان قائل است .
این سخن رُبَیّع که «یکی از پسر عموهایت نزدم آمد» به روشنی تمام ، اشاره دارد به اینکه رُبیِّع جوهره سؤال ابن عقیل را میدانست و بدان توجه داشت که این سؤال ، پرسش انکاری است ، نه حقیقی .
رُبیِّع با بازگویی این مطلب میخواست بفهماند که این وضو بر اساس دیدگاه او ثابت است ، هر چند علویان آنچه را او میگوید ، جایز نشمارند .
در سند این روایت ، بعضی از رجال اموی قرار گرفته است که شایانِ اعتماد نیستند ؛ مانند محمد بن عَجْلان قُرَشی (از موالیان فاطمه ، دختر ولید بن عُتْبَه) همو که علمای رجال در مدح وی ، اغراق کردهاند ، حتی از فرزندش عبد اللّه نقل شده که گفت : مادرم ، سه سال ، پدرم را باردار بود !(2)
آنچه در حدیث عبد اللّه بن محمد بن عقیل از رُبَیِّع ـ در حکم مسح سر ـ نقل شده ، در دیگر وضوهای بیانی حکایت شده از عثمان (و غیر او) نیامده است مگر در یکی از دو حدیث عبد اللّه بن زید بن عاصم مازنی و آنچه از معاویه اجتهاداً روایت شده است .
بنابراین ، نمیتوان گفت این کار سنت قابل پیروی است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله آن را به نحو تشریع انجام داد .
افزون بر این ، آنچه جابر ـ از طریق عبد اللّه بن محمّد بن عقیل ـ از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل میکند این است که گفت : «پیامبر هنگامی که وضو میگرفت ، آب بر آرنج خویش میگرداند»(1)یا «رسول خدا را دیدم که آب را بر آرنجهایش میچرخاند» .
این عبارتها ، حقیقت دیگری را بیان میدارد که بر خلاف روایاتی است که در جوامع حدیثی به آن حضرت نسبت دادهاند که از سر انگشتان تا آرنج وضو میگرفت ؛ زیرا کسی که آب را بر آرنجهایش میچرخاند ، میخواهد آغاز شست و شو از آنجا باشد ، نه اینکه بخواهد فقط سر انگشتان را با آرنجها بشوید و از این روست که راوی فعل پیامبر را مشخص میسازد که آن حضرت هنگامی که وضو میساخت آب را بر آرنجهایش میچرخاند .
به خاطر این مواضع ابن عقیل است که میبینیم ابن سعد ، عبد اللّه بن محمّد بن عقیل را در طبقه چهارم ذکر میکند و دربارهاش مینویسد : وی احادیث ناشناختهای دارد ، به حدیث او احتجاج نمیشود ، دارای علم فراوانی است .(2)
حسن بن علی حُلْوانی ، از علی بن مَدائنی ، از بِشر بن عُمَر زَهْرانی نقل میکند که گفت : مالک ، از عبد اللّه بن محمد ، روایت نمیکرد .(1)
یعقوب بن شَیْبَه ، از علی بن مَدائنی حدیث میکند که گفت : مالک در کتابهایش ابن عقیل و ابن ابی فَرْوَه را در نیاورد .(2)
چرا مالک روایات ابن عقیل را نمیآورد ؟ آیا به خاطر عدم صداقت اوست یا به جهت مواضعی است که امام مالک نسبت به عباسیان دارد و آنان از طالبیان ناخرسندند یا به دلایل دیگری است ؟
چرا ابن سعد ، حدیث ابن عقیل را وا مینهد با اینکه به فراوانی علمِ او شهادت میدهد ؟! و چگونه ابن عقیل را با ابن اَبی فروه زندیق (بی دین) مقایسه میکند ؟(3)
آیا اینکه مالک حدیثی را از ابن عقیل روایت نمیکند ـ به راستی ـ دلیل بر ضعف اوست ؟ اگر چنین باشد ، امام علی علیهالسلام در منطق مدائنی و مالک (و کسانی که بر این باورند) ضعیفترین اشخاص است ؛ زیرا مالک در الموطأ از علی علیهالسلام یک حدیث هم نقل نمیکند و این کار را توجیه میکند به اینکه وی [ علی علیهالسلام ] در مدینه نبود .(4)
چگونه است که میبینیم امام مالک درخواست منصور را برای نگارش المُوَطّأ میپذیرد با اینکه میداند اَعلم از او هست ؟(5)
این سخن منصور به او به چه معناست که میپرسد : آیا احادیث ابن عُمَر را گنجاندی ؟ مالک میگوید : آری . منصور میگوید : قول ابن عُمَر را برگیر ، هر چند بر
1) 1 . ضعفاء العقیلی 2 : 299 ، ترجمه 872 ؛ تهذیب الکمال 16 : 80 ؛ تهذیب التهذیب 6 : 13 .
2) 2 . الکامل فی ضعفاء الرجال (ابن عدی) 4 : 128 ، ترجمه 969 ؛ تاریخ دمشق 32 : 262 ، ترجمه 3520 .
3) 3 . بر اساس آنچه در جلد دوم خواهیم آورد .
4) 4 . بنگرید به ، مقدمة موطأ مالک ، به قلم دکتر محمد کامل حسین (و دیگران) .
5) 5 . بنگرید به منبع پیشین و دیگر کتابهای تراجم ، پیرامون امام مالک .
خلافِ نظر علی و ابن عباس باشد .(1)
آیا دو مکتب در نقل حدیث از پیامبر صلیاللهعلیهوآله وجود داشت ؛ یکی ابن عُمَر و هواداران حُکام و دیگری علی و ابن عباس ؟ این گونه روایات ، بر چه چیزی رهنمون است ؟ آیا به راستی ابن عقیل را تضعیف میکند ؟
اگر ابن عقیل نزد امام مالک ضعیف و دروغگوست ، چرا مذهب مالکیه حدیث او را در خصوص مسح همه سر ، میپذیرند و دیگر اَحادیث او را وا مینهند ؟ این ، یک پرسش [ مهم ] است [ که پاسخ میطلبد ] .
به اصل موضوع باز میگردیم تا بر وحدت فکری و فقهی و سیاسی طالبیان تأکید کنیم .
خط مشی امام سجاد علیهالسلام و ابن عقیل و ابن عباس و امام علی علیهالسلام را در وضو دانستیم و از لابلای آن توانستیم به وضوی امام زید (فرزند امام سجاد علیهالسلام ) پی ببریم و اینکه او با رُبَیِّع همسو نبود .
مواضع دیگر بنی هاشم (مانند ابن عباس) را نقل کردیم که وضویشان را از پدرانشان فرا گرفتند .
شیخ ابو زُهْرَه در کتاب تاریخ المذاهب الإسلامیه پیرامون امام زید ، مینویسد :
پدرش در سال 94 هجری (یعنی هنگامی که زید در چهاردهمین بهار عمر خویش بود) درگذشت . زید از برادرش محمد باقر روایت دریافت کرد ؛ همو که از نظر سن به اندازهای از او بزرگتر بود که بتواند برایش پدری کند ؛ زیرا امام جعفر بن محمد باقر در سن امام زید به سر میبُرد (خدای از همهشان خشنود باد) .
1) 1 . الطبقات الکبری 4 : 147 .
معقول نمیباشد که امام زید در 14 سالگی همه علم اهل بیت را [ در خود ] گرد آورده باشد ، ناگزیر باید بخشی از آن را از برادرش فرا میگرفت که علم پدرش را به طور کامل دریافته بود .
امام باقر ، در فضل و علم ، امام بود . علمای بسیاری از او دانش آموختند و از وی حدیث کردند ؛ از آنان است ابو حنیفه (شیخ فقهای عراق) .
حضرت باقر به اوج امامتِ علمی دست یافت تا آنجا که علما را بر اساس اقوالشان و خطا و صوابی که در آن بود ، ارزیابی میکرد .(1)
اکنون میپرسیم : نقل وضوی موافق با عثمان ، از امام زید بر چه اساسی است ؟ آیا به راستی امام زید آن را از پدرش ، از جدّش برای اصحابش روایت کرد ؟ یا اینکه این اخبار فراوان از زید ، بدون شناخت ملابسات حکم شرعی ، سامان یافته است ؟
با طرح عامل دوم و سوم ، از اسباب اختلاف طالبیان ، پاسخِ این سؤال و دیگر پرسشها را ـ به خواست خدا ـ روشن خواهیم ساخت .
(2) عامل دوم ، دامن زدن حکام به آتش اختلاف است که [ با تزِ تفرقه بینداز و حکومت کن ] میکوشیدند اختلاف میان طالبیان را بگسترانند و میانشان جدایی اندازند تا با تضعیف آنها بتوانند از نظر فکری و سیاسی آنان را در خود هضم کنند و بر ایشان سلطه یابند .
پیش از این ، خبر ابن الحسن بن صالح بن حیّ با یحیی بن عبد اللّه بن حسن درباره «مسح بر کفش» گذشت که چگونه یحیی در امر او مخالفت ورزید و یارانش را به تباهی کشاند ؛ چنان که در این خبر ، اشاره است به اینکه یحیی بن عبد اللّه (و دیگر اهل بیت)
نماز پشت سر کسی را که بر پاافزار مسح میکشید ، مشروع نمیدانستند و همچنین به بسنده کردن چهار تکبیر در نماز میت ، عقیده نداشتند .
[ بنابراین ] هرگاه از آنان سخن و رفتاری بروز مییافت که بر خلاف مذهبشان مینمود ، از باب امتثال امر پیامبر صلیاللهعلیهوآله صورت میگرفت که لازم است وحدت صفوف اسلامی را پاس داشت و به جزئیات شریعت خود را سرگرم نساخت و مواضع این گونه آنان ، دلالت ندارد که فعل مذکور ، سنت پیامبر میباشد .
آری ، ابن الحسن بن صالح بن حَیّ ، میخواست در صفوف اصحاب یحیی ، بذر تفرقه را بپاشاند و احساسات آنها را برانگیزاند ، با این سخن که : «چرا خود را با همراهی کسی به کشتن دهیم که به نماز با ما عقیده ندارد و ما نزد او از کسانی به شمار میرویم که مذهبشان را نمیپسندد» .
امام یحیی ، نماز پشت سر ابن الحسن را بر نمیتافت ؛ زیرا وی حقوق امارت و اخوت را رعایت نمیکرد و میکوشید میان مجاهدان ، تفرقه بپراکند .
ابن الحسن بن صالح ، از اختلافات مذهبی برای برانگیختن شکاف میان انقلابیون ، استفاده کرد ؛ همان چیزی که در کانون اهداف حاکمان و تلاشهای آنان قرار داشت و برای ایجاد آن ، اموال هنگفتی را هزینه میکردند .
یحیی بن عبد اللّه ، متن دیگری را از نقش تخریبی ابن حیّ ، در صفوف انقلابیون ، حکایت میکند ـ چنان که در مقاتل الطالبیین آمده است ـ میگوید :
در یکی از روزها ، عسلی به من هدیه شد . گروهی از یارانم آنجا بودند ، آنها را به خوردنِ آن دعوت کردم . در پی این ماجرا «ابن حَیّ» درآمد ، گفت : این کار ، خود گزینشی است ! آیا تو و بعضی از یارانت عسل بخورند و بعضی دیگر محروم باشند ؟!
به او گفتم : این ، هدیهای است که برایم فرستاده شده است ، از فَیْء (اموال عمومی) نیست که این کار در آن جایز نباشد .
ابن حیّ ، گفت : چنین نیست ! اگر تو حکومت را به چنگ آوری ، خودگزینی میکنی و عدالت نمیورزی .(1)
و کارهای تخریبی دیگری ـ شبیه این اعتراض ـ از «ابن حَی» بروز یافت .
در مقاتل الطالبیین میخوانیم :
ادریس بن عبد اللّه از واقعه فَخّ رهید . رشید ، در پی او بود تا خبری از وی به دست آورد . چون دریافت که ادریس سوی آفریقا رهسپار شده و به مصر درآمده است ، بسیار اندوهگین گشت ؛ چرا که امکان دستگیریاش وجود نداشت .
رشید ، از این موضوع به یحیی بن خالد شکوه کرد ، وی گفت : من از پس او بر میآیم و سلیمان بن جَریر جَزَری را (که از متکلّمان زیدیّه بُتْرِیَّه بود و از سردمداران آنها به شمار میآمد) فرا خواند . او را برانگیخت و به هر آنچه دوست میداشت از سوی خلیفه وعده داد به شرط اینکه نیرنگی برای ادریس به کار بندد تا او را بکشد و عطر مسمومی را به او داد و شخصی را همراهش ساخت . وی آن عطر را گرفت و از نزد او باز آمد .
سلیمان ، شهر به شهر راه پیمود تا اینکه به ادریس بن عبد اللّه رسید و مذهبش را به او پیوند داد و گفت : چون سلطان مذهبم را دریافت ، در جست و جویم برآمد ، من هم نزد تو آمدم !
[ با این ترفند وی توانست دل ادریس را به دست آورد ] ادریس با وی انس یافت و او را [ برای تبلیغ آیین خود ] برگزید .
1) 1 . مقاتل الطالبیین : 311 .
سلیمان ، مردی شیرین سخن و خوش سیما بود ، در مجلس بربرها مینشست و به مذهب زیدیه احتجاج میورزید و سوی اهل بیت مردم را فرا میخواند (چنان که [ در گذشته ] همین کار را انجام میداد)(1)از این رو نزد ادریس ، موقعیتی یافت تا اینکه فرصت مناسب را به دست آورد .
سلیمان ، به ادریس گفت : فدایت شوم ! این شیشه ، عطر خوش بویی است که برایت از عراق با خود آوردهام ، در این سرزمین ، آن را نمیتوان یافت . ادریس آن را پذیرفت ، خود را به آن خوشبو ساخت و آن را بویید .
سلیمان ، سوی رفیق همراهش باز آمد ، از قبل دو اسب را آماده ساخته بودند ، بر آنها سوار شدند و به تاخت از آنجا بیرون رفتند .
ادریس از شدت اثر سم بی هوش افتاد و نزدیکانش از ماجرای او بی خبر بودند سوی راشد (از موالیانش) فرستادند ، وی ساعتی به معالجه ادریس پرداخت و در ماجرای او به فکر فرو رفت .
ادریس از حالت غش به درآمد ، آن روز را به سر آورد و شامگاه درگذشت و راشد دریافت که سلیمان این کار را کرده است . از این رو ، با گروهی در پی او برآمد ...(2)
این شیوه ، یکی از راههای تصفیه حساب خونین ، نزد حکام بود . پیش از این ، روش آنان را دریافتیم که چگونه از مذهب به عنوان سلاحی بر ضد طالبیان سوء استفاده میکردند .
سلیمان بن جَریر ، با اینکه از متکلمان زیدیه بُتْرِیَّه و از صاحب منصبان در میان آنها بود ، در ضمنِ برنامه حاکمان درآمد [ و برای دسیسههای آنان نقش ایفا نمود ] .
این جمله سلیمان که به ادریس گفت : «سلطان چون مذهبم را دانست ، در جست و
جویم برآمد» اشاره دارد به اینکه فقه طالبیان ، غیر از فقه سلطان بود و حُکام ، شریعت را برای مصالح سیاسی به کار میگرفتند تا طالبیان را از روی عباداتشان شناسایی کنند .
از لابلای موضع سلیمان ، به این نکته میرسیم که وی از نفوذیان فکری در میان صفوف زیدیه بود . به همین خاطر ، سلطان او را برای نیرنگ و خیانت به طالبیان ، به خدمت گرفت .
با توجه به این ماجرا ، روشن میشود که حاکمان راههایی را برای تسلّط بر زیدیّه ، در پیش میگرفتند ، از جمله :
1 . گنجاندن عالم نماها در میان صفوف آنان ، که کار اصلیشان ، تلاش در راستای دور ساختن فاصله انقلاب زید از فقه امام علی علیهالسلام بود .
2 . پراکندن نعرههای طایفهای بین صفوف زیدیّه [ و شاخه شاخه کردن آنها ] .
3 . دست یازی به ایجاد شکاف اختلاف میان طالبیان و دیگران .
و ترفندهای فراوان دیگر .
اما علویان ، در حدّ توان ، میکوشیدند بر وحدت سیاسی و فکریشان محافظت کنند . از اموری که منصور را به عتاب زیدیه واداشت ، همکاری آنها با بنی حسن بود ، این سخن اوست که گفت :
مرا با بنی زید چکار ! از ما چه میخواهند ؟ آیا قاتلان پدر آنها را نکشتیم و به خون خواهیاش بر نیامدیم و سینه آنها را نسبت به دشمنانشان ، شفا نبخشیدیم .(1)
چگونه علویان بر عباسیان خرده نگیرند در حالی که به چشم خود نقش تخریبی آنها را که ضد مسلمانان به کار میگرفتند ، میدیدند ؛ ساز و کارهای پست و کینه توزانهای که به مراتب فراتر از نقش ویرانگر امویان و کارهای آنان ، به شمار میآمد .
1) 1 . مقاتل الطالبیین : 269 .
عامل سوم ، پیوستن بعضی از فقها به قیام زید بود . در کتابهای تاریخ مشهور است که نُعمان بن ثابت (ابو حنیفه) از مؤیدان قیامهای علویان (مانند قیام زید بن علی در کوفه ، محمد ـ نفس زکیه ـ در مدینه ، برادر وی ابراهیم در بصره) و از کسانی دانسته میشد که مردم را به خروج علیه سلطان فاسد ، فرا میخواند .
طبیعی است که این موضعگیریها بر نفوس مجاهدان (که نسبت به ابو حنیفه ، حالت مهربانانه و محبتآمیزی داشتند) اثر مینهاد .
افزون بر این ، اصول فقه ابو حنیفه ، با رأی همنواست و آن را قیاس استوار میدارد . وی با مخالفانِ فقهیاش [ با همین رویکرد ] مجادله میکرد و رگههایی از رأی را بیان میداشت که اعجاب بسیاری از مردم را بر میانگیخت .
نیز ، ابو حنیفه در کوفه میزیست و میدید که بیشتر کوفیان ـ به لحاظ فکری ـ علویاند . از این رو ، بر خود لازم میدید که در کنار رأی و استدلال به قیاس ، باید به سلاح حدیث و مأثور نیز خود را مجهز سازد .
ابو حنیفه ، میدانست که از سوی حُکام بر سر حدیث چه آمد و در عین حال ، خود را نیازمند حدیث صحیح یافت . از این رو ، به مدینه رفت تا بر گستره احادیث صحیح خود (حدیث امام باقر و امام صادق علیهماالسلام ) بیفزاید تا جایگاه اجتماعیاش را در کوفه ـ بیش از گذشته ـ تقویت کند .
رونلدسن (خاور شناس) مینویسد :
شیعه به جهت روابط دوستانهای که ابو حنیفه با امام صادق داشت ، او را احترام میکردند و بزرگ میشماردند . این خرسندی آنها زمانی فزونی یافت که ابو حنیفه ، درباره عباسیان گفت : اگر آنان بخواهند مسجدی بسازند و از او بخواهند که آجرهای آن را بشمارد ، این کار را نخواهد کرد ؛ چرا که
آنان فاسقاند و شخص فاسق برای عهدهدار شدن منصب امامت ، لیاقت ندارد .(1)
لیکن امام باقر و صادق علیهماالسلام بر شیعیانِ خود از ابو حنیفه بیم داشتند و به آنان اشاره میکردند که نسبت به آرای ابو حنیفه جانب احتیاط و بیم را در پیش گیرند ؛ زیرا این دیدگاهها با اصول مکتب آنان (مکتب سنت و تعبّد) سازگاری ندارد ، بلکه با اجتهاد ابو حنیفه بر پایه رأی و قیاس ، همسوست . در حالی که در باور اهل بیت علیهمالسلام دین خدا (یعنی تشریع احکام) با قیاس (برگرفته از محاسبات عقلی) به دست نمیآید .(2)
[ شایان ذکر است که ] قول به رأی ، به طور قطع ، دلالت ندارد که قائل آن [ از هوادارانِ حکومت است و ] تحت تأثیر حکومت ، آن را ابراز میدارد یا گوینده آن ، از پیروان سیاست اموی است ، بلکه فقیه گاه با نظر سلطان موافق است و گاه با آن هم عقیده نمیباشد . آنچه را در مسئله وضوی عثمان گفتیم ، از این نمونه است ؛ گرایش ابو حنیفه به وضوی عثمان ، بدان معنا نیست که وی آن را از روی سیاست بر زبان آوَرْد ، بلکه وی این رویکرد را بدان جهت پذیرفت که با اصولی که برای خویش ترسیم کرد و فقه خود را بر آن بنیان نهاد ، سازگار است .
بنابراین ، هماهنگی دیدگاهها میان ابو حنیفه و حکومت ، بدان معنا نیست که وی آنها را برای جلب رضایت امویان یا عباسیان ، بر زبان آوَرْد . بسا وی از باب محبت به عثمان و اعتقاد به صحت صدور این اَخبار از پیامبر ، آنها را گفته باشد . معروف است که ابو حنیفه ، تنها کسی در کوفه بود که برای عثمان رحمت میطلبید .(3)
1) 1 . عقیدة الشیعة : 143 .
2) 2 . بنگرید به ، وسائل الشیعة 27 : 40 ـ 60 .
3) 3 . مؤید این سخن ، روایتی است که ابن عبد البر از سعید بن اَبی عُروه میآورد ، میگوید : به کوفه آمدم و در مجلس ابو حنیفه حضور یافتم ، وی عثمان را نام برد و بر او رحمت فرستاد (الإنتقاء فی فضل الثلاثة الأئمة الفقهاء : 130 ؛ و نیز بنگرید به ، تاریخ المذاهب الإسلامیة : 261) .
توضیح آنچه بیان شد ، با تقریر دیگر چنین است :
بر وضوی عثمان تا روزگار قیام زید ، بیش از یک قرن میگذشت . معقول نمیباشد که این وضو ، آثار و نشانههایش را بر حدیث و مواضعِ تابعان و فقها بر جای نگذاشته باشد ؛ به ویژه آنکه حکومت سعی داشت فقه عثمان را تبیین کند و آرای او را نشر دهد .
افزون بر این ، مکتب وضویی عثمان ، بر اساسِ رأی و استحسان بنا شد و این نگرش در بعضی از اصول با بینش ابو حنیفه یکسان بود .
گرایش ابو حنیفه به وضوی ثلاثی غَسْلی ، از روی اعتقاد وی به صحت این احادیث نقل شده و سازگاری آنها با اصول مذهبش بود ، نه به خاطر اثر پذیری از رویکرد دولتی حاکم در آن زمان ؛ زیرا ابو حنیفه ، نزد عَطاء بن رَباح (در مکه) و نافع ـ از موالیان ابن عُمَر در مدینه ـ حضور یافت و از عاصم بن اَبی نَجُود ، عَطیه عوفی ، عبد الرّحمان بن هُرمُز (از موالیان ربیعة بن حارث) ، زیاد بن عِلاقَه ، هِشام بن عُروه (و دیگران) حدیث آموخت و بیشتر اینان نگرش و بینش یکسانی دارند . ابو حنیفه از این اشخاص و اخباری را که در وضوی غَسْلی (و امثال آن) روایت میکردند ، اثر پذیرفت .
بر این اساس ، زیدیه ، به جهت روابط و مواضعی که ابو حنیفه برایشان آشکار ساخت از فقه حنفی متأثر شدند و به آن چنگ آویختند و آنچه را امام زید از فقه پدرانش از پیامبر برایشان ترسیم کرد ، وانهادند .
این کار ، به دو دلیل صورت گرفت :
الف) پس از شهادت امام زید ، کوفه از علمای زیدیه ، تهی شد و طالبیان به درگیری و نبرد با ظالمان سرگرم شدند و زمینه مناسبی برای ابو حنیفه فراهم آمد تا از نظر فقهی آنان را دربرگیرد ؛ چرا که به لحاظ موقعیت و مسائل سیاسی به آنان نزدیک بود .
ب) دور بودن زیدیه از فقهای علوی موجود در مدینه (مانند : عبد اللّه بن حسن و
امام صادق علیهالسلام ) و تلاش نفوذیها برای رخنه در صفوف انقلابیون تا روح تفرقه را میان آنها بپراکند و دست زدن به این شایعه که «عبد اللّه بن حسن» فقیه نمیباشد و رجوع به او جایز نیست ، و از جعفر بن محمد نمیتوان مسائل دین را آموخت ؛ زیرا از جهاد به همراه زید دست کشید و شبهاتی مشابه این ، که رجوع فقهی را به ابو حنیفه منحصر میساخت .
در جامعهشناسی ثابت شده که اختلاف میان خویشاوندان و نزدیکان (خواه در مسائل اعتقادی باشد و خواه فامیلی) از اختلاف میان بیگانگان ، بیشتر به نظر میآید . اگر ـ به عنوان نمونه ـ اختلاف میان شیعه و سنی را (در عقاید و غیر آن) ملاحظه کنیم ، در مییابیم که وقت زیادی از مسلمانان گرفته است با اینکه نظرات آنها به هم نزدیک است و از اصول یکسانی برگرفته میشود و در بسیاری از عرصهها و اصول با هم متحدند ، در حالی که مانند این رویارویی را میان مسلمان و یهودی یا مسلمان و مسیحی (با وجود اختلافشان در بسیاری از مسائل) نمیبینیم .
در مقایسه با اختلاف میان بیگانگان ، نیز امر چنین است .
از آنجا که فقه زیدی از فقه عترت ، سرچشمه میگرفت و امام صادق علیهالسلام پسر عموی زید بود ، نفوذیهایی که در صفوف زیدیه رخنه کردند ، میکوشیدند از طریق بالا بردن سطح توقّعات و طرح بعضی از شبهات ، رابطه میانِ زیدیه و جعفریه را تیره سازند تا بزرگان طالبیان را در مدینه از چشم زیدیه بیندازند و بدین ترتیب ، گرد آمدن پیرامون آنها آسان شود و بتوانند از نظر فکری آنان را پوشش دهند .
باری ، پیوسته چنین است که خویشاوند از خویش خود (بیشتر از بیگانه یا کسی که با او هم عقیده نیست) انتظار دارد که او را همراهی کند و یاری رساند و در کنارش باشد و آن گاه که این همکاری را (علی رغم عذرها و دلایلی که او دارد) لمس نکند ، اندک اندک از وی فاصله میگیرد و بسا امر بدانجا رسد که او را در ضمن دشمنان و کینه
توزانش قرار دهد ؛ به ویژه آن گاه که دوری مسافت میان کوفه و مدینه را در نظر آوریم و وجود بزرگانی همچون ابو حنیفه در کوفه ، که وجدان شیعه را آن گونه که میخواستند تحریک میکردند .
به خاطر همه اینهاست که نشانههای فقه حنفی را آشکارا بر فقه زیدی مینگریم و میتوانیم ادعا کنیم که بیش از دو سوم آن از ابو حنیفه برگرفته شده است .
شیخ محمد بخیت (مفتی سرزمین مصر در زمان خود) در تقریظ بر مسند الإمام زید بن علی این حقیقت را بیان میدارد ، میگوید :
اما بعد ، من بر مجموعه فقهی که امام عبد العزیز بن اسحاق گرد آورده است ، نگریستم . مجموعهای که با سند صحیح ، منسوب است به امام شهید ، زید بن علی ـ زین العابدین ـ بن حسین بن علی بن ابی طالب (داماد پیامبر و همسر بتول ، پاره تن رسول) و آن را بر راویاش حضرت استاد شیخ عبد الواسع خواندم و مجموعهای یافتم که مسائل فقهی و احکام شرعی در آن گرد آمدهاند و به آیات قرآنی و احادیث نبوی مستند است . بیشتر احکامِ آن با مذهب امام اعظم ابو حنیفه ، همخوانی دارد .
از آنجا که مذهب زیدیه در علوم شرعی ، در دیار مصر مشهور نیست ...(1)
باری ، احتمال میرود که آمدن ابو حنیفه به مدینه (افزون بر تقویت جایگاهی اجتماعیاش در کوفه) برای ایجاد شکاف در میان شیعیان و تفکر آنها باشد .
امام صادق علیهالسلام شیعیان را به تمرکز به روایات مأثور فرا خواند و از رأی و قیاس بر حذر داشت و حلقههای درسی را سامان بخشید و اشخاصی را برای پاسخ گویی به مسائل عقیدتی و تفسیر و فقه و مناظره ، آماده ساخت و فرمود : «لَیْتَ السِّیاط عَلَی
1) 1 . مسند الإمام زید بن علی : 36 (مقدمه) . مامقانی در «تنقیح المقال 1 : 336» در ترجمه حسین بن عُلْوان ، از وحید بهبهانی نقل میکند که گفت : زیدیه ، در فروع ، مثل عامهاند .
رؤوس أَصحابی حتّی یَتَفَقَّهُوا» ؛(1)جای آن هست که بر سر اصحابم تازیانه برافرازم تا [ در مسائل دین ] عقل و بینش خود را به کار اندازند .
آن حضرت ، به طور ویژه ، بر فقه (آموختن احکام دین) تأکید داشت .
و این ساز و کارها ، اقدام ابو حنیفه را در تلاش برای رخنه در فقه شیعه ، ناکام ساخت . بر خلاف زیدیه که به جنگ و نبرد مسلحانه مشغول شدند و امامانی از اهل بیت در میانشان نبود و اینها به ایجاد شکاف و خلأ فقهی آنها انجامید و ناگزیر به فقه ابو حنیفه پناه آوردند .
آنچه امروزه میانِ زیدیّه متداول است ، وضوی امام زید نمیباشد ؛ زیرا این وضو ، وضوی برادرش و وضوی پدرش (امام سجاد علیهالسلام ) و وضوی جدش (امام علی علیهالسلام ) و وضوی برادرش (امام باقر علیهالسلام ) و وضوی فرزند برادرش (امام صادق علیهالسلام ) و وضوی عمو زادهاش (عبد اللّه بن محمّد بن عقیل) و وضوی عبد اللّه بن عباس و دیگر طالبیان ، نیست (اشخاص بسیاری در نسبت مسند الإمام زید به زید رحمهالله شک کردهاند) بلکه این وضو ـ طبق مبانی و اصولی که نزد ابو حنیفه ثابت است ـ وضوی ابو حنیفه به شمار میرود .
مانند این حکم شرعی ، در فقه زیدیه ، فراوان به چشم میخورد . محقق مسند الإمام زید همه اینها را به ظلم امویان نسبت میدهد .
وی ، علی رغم افت و خیزها در اسلوب ، مینویسد :
از چیزهایی که در میان مردم عادت شد و سبب آن را در نیافتند ، عدم نگارشِ واژه «آل» (آل محمّد) در کتابهاشان هنگامِ صلوات بر آن حضرت است ، سبب عدم ذکر آن این است که امویان در ذکر آن سخت میگرفتند
1) 1 . المحاسن 1 : 229 ، حدیث 165 ؛ بحارالأنوار 1 : 213 ، حدیث 12 .
(چنان که مشهور است آنان شیعیان را میکشتند و به سرزمینهای دور آواره میساختند) حتی حجاج از نقل حدیث از علی (کرّم اللّه وجهه) منع کرد . حسن بصری و گروهی از تابعان آن گاه که حدیثی را در جمع مردم روایت میکردند از ترس شمشیر حجّاج نمیتوانستند نام علی را بر زبان آورند ، میگفتند : ابو زینب از پیامبر روایت کرد .
این عدم ذکر آل ، میان مردم به صورت عادت درآمد .
اکنون ـ شکر خدا ـ مانع از میان رفته است و آن زمان ترسناک رخت بربست . کتابهای چاپ هند و بعضی از کتابهای مصری چاپ جدید (و امثال این کتابها که اهل آن فهمیده و روشن اندیشاند) در صلوات ، بعد از ذکر پیامبر «آل» را میآورند و آن را جزو صلوات قرار میدهند .
صلواتی که در آن آل پیامبر نیاید ، صلوات بی دنباله و ناقص نامیده میشود ؛ چنان که در حدیث آمده است که پیامبر فرمود : صلوات «بَتْراء» (ناکامل) بر من نفرستید ! گفتند : ای رسول خدا ، صلوات «بَتْراء) (دُم بریده) چیست ؟ فرمود : اینکه بر من صلوات فرستید و بر آلِ من صلوات نفرستید .
دارقُطْنی و بَیْهقی در حدیثی آوردهاند که پیامبر فرمود : هر که بر من صلوات فرستد و بر اهل بیتم صلوات نفرستد ، از او پذیرفته نمیشود .
مسلم و غیر او ، روایت کرده است ...(1)
عبد الحلیم جندی در کتاب الإمام الصادق مینگارد :
مذهب ابو حنیفه ، به مذهب زیدی نزدیکتر است تا مذهب حنفی و دیگر مذاهب اهل سنت (چنان که گفتهاند) .(2)
به فرض از باب جدل ، بپذیریم که امام زید در وضو پاهایش را میشست (با اینکه ما عدمِ وقوع آن را روشن ساختیم) این کار ، بر مشروعیت آن و اینکه سنت پیامبر باشد ، دلالت ندارد ؛ زیرا موقعیت امام زید ، موضع امام عادلی است که باید خود را به همه فضائل یک رهبر کار آزموده و مجاهد (که ضد حاکمان ستمگر به پاخاسته) بیاراید و از سرگرم ساختن اصحابش به جزئیات و فروع فقهی ـ از بیم اینکه مبادا میانشان اختلاف افتد و دشمنان از آن سوء استفاده کنند و بر آنان عیب گیرند ـ به شدت بپرهیزد ، بلکه امام میبایست کاری کند که پیروانش با هم اتحاد یابند و در امام زید ، چنین امری رخ داد ، بیشتر فرقههای اسلامی (حتی مُرْجِئَه و خوارج) پیرامونش گرد آمدند .
احتمال دارد که امام زید ، برای رعایتِ حالِ بیشتر لشکریان و برای حفظ وحدت در میان آنها ـ و از باب تقدیم مهم بر اَهم ـ به وضوی غَسْلی دست یازید ، هر چند به مشروعیتِ آن اعتقاد نداشت .
مانند این گونه موضعگیری ، در سخن ابراهیم بن عبد اللّه بن حسن ـ در نماز بر میت ـ لحاظ شد ، آنجا که گفت : چهار تکبیر بر میت ، بهتر اینان را گرد میآورد و ما به اجتماع آنان نیازمندیم و در ترک یک تکبیر ـ اگر خدا بخواهد ـ ضرری نیست .(1)
و مثل آن ، در کلام ابن مسعود و ابن عوف و دیگر صحابهای که بر خلاف اعتقادشان با عثمان نماز گزاردند ، آمده است .
چنان که از امام صادق علیهالسلام در لزوم خواندنِ نماز جماعت با اهل سنت (از باب حفظ وحدت در صفوف مسلمانان) روایات فراوانی رسیده است ؛ مانند : «وَمَن صَلّی مَعَهم فی الصَّفّ الأوّل ، کَمَن صَلّی خَلْفَ رَسول اللّه فی الصَّفّ الأوّل» ؛(2)هر که در صف اول با آنان
نماز گزارد ، مانند کسی است که در صف اول ، پشت سر رسول خدا نماز گزارد .
و اینکه فرمود : ای اسحاق ، آیا با آنان در مسجد نماز میگزاری ؟ گفتم : آری ، فرمود : «صَلِّ مَعَهم ، فإنَّ المُصَلِّی معهم فی الصَّفِّ الأَوّل کالشّاهر سَیْفَه فی سبیل اللّه» ؛(1)با آنان نماز بخوان ؛ زیرا کسی که با آنان در صف اول نماز گزارد ، مانند کسی است که شمشیرش را در راه خدا بر میافرازد .
و این سخن که : «إذا صَلَّیْتَ معهم ، غُفِرَ لک بعَدَدِ مَن خالَفَکَ» ؛(2)هرگاه با آنان نماز گزاری ، به شمار [ همه ] مخالفانت [ که مذهب و عقیده تو را ندارند ] گناهانت آمرزیده میشود .
موضع امام زید ـ در وضو ـ نمیتواند بر خلاف موضعِ امام صادق علیهالسلام و بنی حسن باشد ، بلکه فقه همه آنها یکی است و چنان که دیدیم دعوت و تأکیدشان بر وحدت میان مسلمانان در امور گوناگون و مختلف است و اگر اختلافی میان آنها رخ داد ، تحتِ تأثیراتِ خاص در عصرهای پسین پدید آمد و میتوان فشرده آن را در نکات زیر دانست :
1 . سیطره روح انقلابی بر بنی حسن و زیدیه و اثر پذیرفتن از اقوال کسانی که میانِ آنان رخنه کردند و باور آنها به این شبههها ؛ مانند این شبهه که : جعفر بن محمد از جهاد به همراه زید و نفس زکیه و ... دست کشید و در خانه نشست ، سخن او را نباید پذیرفت .
2 . نقش حکام در گسترش شکاف میان زیدیه و امام صادق علیهالسلام بلکه بستر سازی ـ به صورت غیر مستقیم ـ برای روی آوری به فقه ابو حنیفه .
3 . پیدایش خلأ فقهی میان زیدیه ، پس از قتل امام زید (در سال 120ه) و نبود
امامی برای آنها به مدت سی سال (یعنی تا سال 150ه) .
در این فاصله زمانی ، اندیشه حنفی توانست در میان صفوفِ فقه زیدی رسوخ کند .
گفتیم که زیدیه ، به دو جهت به فقه ابو حنیفه تن داد :
الف) نزدیکی مکانی و سیاسی ابو حنیفه و رفتار نرم او با مجاهدان از زمان امام زید و حتی قیام محمد (نفس زکیه) در مدینه و برادرش در بصره .
ب) نبود فقیهی از اهل بیت در کوفه ، و اگر هم یحیی بن زید را فقیهی از اهل بیت پنداریم ، وی تنها پنج سال بعد از پدرش زیست و زیدیه او را واگذاشتند .
و اگر احمد بن عیسی بن زید را از فقهای زیدیه در آن عصر بشماریم ، بیشتر فقه وی برگرفته از شاگردان ابو حنیفه ، است .
نسبت به قاسم بن ابراهیم رَسِّی حسنی و یحیی بن حسن بن قاسم (و دیگر بزرگان علویان) ماجرا همین گونه است .
آنچه حقیقت پیش گفته را تأکید میکند (اینکه فقه زیدی دگرگون شد و از آراء امام زید به دور افتاد) آشفتگی مبانی فقه زیدی ، در زمان کنونی است . مشاهده میشود که این فقه تلفیق و آمیختهای از مبانی چند مذهب است و فقیه و [ دانش آموخته ] اصولی با نگاه در کتابهای مورد اعتماد آنها ، نمیتواند به فقه زیدی پی ببرد .
در اینجا سخن پیرامون وضو در دوره امویان را به پایان میبریم و به وارسی تاریخ وضو و ملابسات آنها تا پایان عصر عباسی اول میپردازیم .
عهد عباسیان ، بیش از پنج قرن ادامه یافت و آکنده از رویدادهای سیاسی و جریانهای فکری و حرکتهای علمی و مظاهر تمدنی است . در این فرصت اندک ضرورتی نمیبینیم که به تفصیل سیمایی از آن را به دست دهیم و دیدگاهی همه جانبهنگری را در این زمینه بیان داریم ، بلکه به سخن در دوره نخست عباسی (132 تا 232ه) بسنده میکنیم ؛ زیرا بیشتر مذاهب فقهی چهارگانه اهل سنت در این دوران پایه گذاری شد .
با توجه به عنایت حکام به جنبههای فرهنگی و تلاش آنها در تدوین علوم ، دوست داریم به یکی از این موضوعهای فراوان پُر دامنه ، دست یازیم . این کار به جهت ارتباط این موضوع با بحث ما ـ در اینجا ـ و دیگر پژوهشهایی است که در فقه کلامی مقارن ، پی خواهیم گرفت .
معروف است که حرکت عباسیان ـ در آغاز امر ـ یک حرکت دینی بود که به «الرضا من آل محمد» (خشنود سازی خاندان پیامبر) فرا میخواند . این شعار ـ در عمل ـ همه دستههای معارض اسلامی بر ضد امویان را در برگرفت ؛ زیرا یک شعار مردمی بود که از دلِ امت بر میخاست و مردم از زمان قتل امام حسین علیهالسلام در کربلا و اسارت خاندانِ آن حضرت به شام تا سقوط دولت امویان ، این شعار را دریافتند و با آن عجین شدند .
عباسیان خود را پشتِ شعار «الرضا من آل محمد» (رضایت خاندان پیامبر را به دست آوردن) پنهان ساختند تا مسیر قیام را منحرف سازند و با دو رویی و شیطنت ،
خود را برآورنده آرزوهای گروههای مردم مؤمنی نمایاندند که این خواسته را داشتند .
بی گمان دعوت تحتِ این شعار ، با این هدف صورت میگرفت که حکومت از آنِ خاندان پیامبر است که امام علی و فرزندان مبارک آن حضرتاند که در گذشته به ستم گرفتار آمدند و انواع آزارها و مصیبتها و محنتها را به جان خریدند ؛ به امام حسن زهر خوراندند ، امام حسین را کشتند و به امام علی ناسزا گفتند و ...
بانگِ این شعار ، یعنی مردم جایگاه اهل بیت را میشناسند و میکوشند تا حق به حق دار برسد .
جز اینکه عمو زادگانِ اهل بیت ـ هنگامی که به حکومت رسیدند ـ برای علویان ، سپر را وارونه گرفتند و به تحریف معنای آل دست یازیدند و بیان داشتند که این لقب و شعار ، برای آنهاست (نه علویان) چرا که مقصود از «آل محمد» آنهایند . سپس درصدد تقویت مدعاشان به شاهدی در پی شاهد دیگر ، برآمدند و حاکمانی که بر مسند قدرت تکیه زدند ، شاعران را به سرودن شعر در این زمینه ، برانگیختند و قصیدهها یکی پس از دیگری سروده شد .(1)
پوشیده نماند که بر اساس نوشتههای تاریخی ، عباس بن عبد المُطَّلِب (جدّ عباسیان اول) و فرزندش عبد اللّه ، از حامیان و مدافعان امام علی علیهالسلام بودند ، بلکه به وصایت پیامبر برای امام علی علیهالسلام تصریح میکردند .
در متون تاریخی آمده است که عباس بن عبدالمُطَّلب از بیعت ابوبکر تخلّف ورزید ،(2)و در اجتماع سقیفه شرکت نجست ، بلکه برای پشتیبانی امام علی علیهالسلام در کنار
1) 1 . تاریخ بغداد 13 : 142 ، ترجمه 7127 ، مروان بن سلیمان .
2) 2 . بنگرید به ، تاریخ طبری 2 : 448 . در این مأخذ میخوانیم : «شخصی از زُهْری پرسید : آیا علی شش ماه با ابوبکر بیعت نکرد ؟ زُهری پاسخ داد : نه ، و هیچ کدام از بنی هاشم ـ تا زمانی که علی با ابوبکر بیعت نکرد ـ دست بیعت به او ندادند» حال عباس که بزرگ بنی هاشم به شمار میآمد ، معلوم است .
آن حضرت باقی ماند و به تجهیز پیامبر پرداخت تا اینکه او را به خاک سپردند ،(1)موضعگیری او در «شورا» نیز همین رویکرد را داشت .(2)
نگارنده ، ضرورتی نمیبیند که این امور را شرح و بسط دهد ، و در این زمینه ـ تنها ـ به ماجرایی که میان مهدی عباسی و شریک قاضی روی داد ، بسنده میکنیم .
مهدی ، از شریک قاضی پرسید : درباره علی چه میگویی ؟ گفت : آنچه را جدت عباس و عبد اللّه ، درباره او گفتند ! پرسید : چه گفتند ؟ گفت : عباس در حالی درگذشت که علی نزد او برترینِ صحابه به شمار میرفت و بر این باور بود که بزرگان مهاجران ، از آن حضرت درباره شأن نزول آیهها سؤال میکردند و آن حضرت ، به هیچ کس نیاز نیافت تا اینکه به خدا پیوست .
و امّا عبد اللّه ، پیشاپیش آن حضرت ، با دو دست شمشیر میزد و در جنگها سرداری نفوذناپذیر و سالاری فرمان بردار بود . اگر او به ستم امامت میکرد ، پدرت ، پیش از همه ، از یاری او دست میکشید ؛ زیرا دین خدا را میدانست و به احکام الهی آگاهی داشت .
در پی این سخن ، مهدی خاموش ماند و در فکر فرو رفت و پس از این مجلس ، دیری نپایید که شریک را از قضاوت برکنار ساخت .(3)
1) 1 . طبقات ابن سعد 2 : 279 ، باب ذکر غسل رسول اللّه و تسمیة من غسله ، ابن سعد در این باب ، علی و عباس و فضل بن عباس و عقیل بن اَبی طالب و صالح (از موالیان پیامبر) و شقران را نام میبرد ؛ و در صفحه 291 مینویسد : عباس و دو فرزندش (فضل و قُثَم) و علی ، در گور پیامبر ، داخل شدند ؛ و در صفحه 298 ، مینگارد : عباس ، پیش ابو طلحه انصاری پیک فرستاد که برای پیامبر [ در قبر ] «لَحَد» درست کند (بنگرید به ، تاریخ ابن خلدون 2 : 487 ؛ سمط نجوم العوالی 3 : 515) .
2) 2 . طبقات ابن سعد 2 : 246 .
3) 3 . تاریخ بغداد 9 : 292 ، ترجمه 4838 ، شریک بن عبد اللّه ؛ سمط النجوم العوالی 3 : 392 ؛ وفیات الأعیان 2 : 467 ، ترجمه 291 .
این واقعیت ما را وا میدارد که حال وضو را در این دوران وارسی کنیم و اینکه آیا وضو از سیاست اثر پذیرفت یا از تأثیرات حکومتی به دور ماند ؟ این کار را بعد از مقدمهای پی خواهیم گرفت که در آن به واکاوی تاریخی عهد عباسی اول بپردازیم و نقش حکام را در پیدایش مذاهب فقهی و پشتیبانی از آنها بنمایانیم و ظلمی را که بر علویان رفت و چند برابر ستمی بود که آنان در عهد امویان کشیدند ، دریابیم ، تا آنجا که شاعر میسراید :
یا لیتَ جورَ بنی مروان عادَ لَنا ولیتَ عدلَ بنی العبّاس فی النار(1)
ـ ای کاش ستم مروانیان باز میگشت ، و ای کاش عدل عباسیان [ پایان مییافت و [در دوزخ سرنگون میشد .
و نیز این بیت که :
تاللّه ما فَعَلَت علوج أُمیّة مِعشارَ ما فَعَلَت بنو العبّاس(2)
ـ به خدا سوگند ، ستمی را که [ دیوصفتان ] بنی امیه کردند به یک صدم ظلمِ بنی عباس نمیرسد .
شاید آنچه را آوردیم در شناخت واقعیت اجتماعی و سیاسی امت ، کمک کند و ما را بر ملابسات و اختلاف مسلمانان در احکام شرعی آگاه سازد .
از دستاوردهای واکاوی این گونه بحثها این است که نگرش دقیقی پیش روی فقیه و محقق پژوهشگر (و کسانی که به مسائل اختلافی میان مسلمانان توجه دارند ، و دیگران) قرار میدهد و از اموری پرده بر میدارد که پیش از آن در عرصه فقه و شریعت وارسی نشدهاند با اینکه سزامند بود این گونه بحثها در گذشته (به ویژه در فروع فقهی اختلافی) بررسی میشدند .
جستار حاضر ، نخستین گام در این باب است . آرزومندیم که پژوهشهای دیگری از سوی بزرگان ، در پی این تحقیق ، به انجام رسد [ و زینت بخش محافل علمی گردد ] .
این جستار را که درباره وضو ارائه کردهایم ، پژوهشی جدید به شمار میآید و تاکنون نمونهای کاربردی ، بر آن پیشی نگرفته است .
تحقیق گسترده در بعضی از زمینهها (به ویژه در تاریخ پیدایش مذاهب گوناگون و بیان اسباب اختلاف میان مسلمانان) به نهایت ضروری است ؛ زیرا خردمندانه نمینماید که مسلمانان تا این حد در بیان حکم خدا (که یکی است) و قرآن (که همه بر آن اتفاق نظر دارند) و آنچه از سوی پیامبر تبیین شده (که نزد همگان معروف میباشد) با هم اختلاف یابند ، سپس امکان صحت همه این نقلها از پیامبر صلیاللهعلیهوآله مطرح شود با این سخن که : «صحابه ـ همه ـ عادلاند» یا عمل به قول هریک از صحابه ، عذر آور است ؛ چرا که فرمود : «أصحابی کالنُّجُوم ، بأَیِّهم اقْتَدَیْتُم اهْتَدَیتم» ؛ اصحابم همچون ستارگاناند ، به هریک از آنها اقتدا کنید ، هدایت مییابید .
چگونه میتوان این پایه از اختلاف را در میانِ امتی صحیح و بجا دانست که بهترین اُمتهایند ؛ زیرا خدای متعال فرمود : « کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلْنَّاسِ »(1)(شما بهترین امتی هستید که برای مردم بیرون آمد [ و پا به عرصه این عالم گذاشت ]) و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله احکام را برای آنها بیان داشت .
آیا این گونه اجتهاد [ تفرقهانگیز ] اجتهاد مطلوب است یا مذموم ؟ آیا به راستی همه رأیها و نظرها حجت میباشد ؟ آیا همه قواعدی که در فقه ترسیم شدهاند ، قواعد صحیح و استوارند و خطا و اشتباه در آنها راه ندارد ؟
یا اینکه در این میان ، بعضی از مفاهیم و دیدگاهها ، خاستگاه حکومتی دارند و میبایست در آنها درنگ ورزید و بار دیگر در ادله آنها نگریست ؟
1) 1 . سوره آل عمران (3) آیه 110 .
این رویکرد ، همان چیزی است که میخواهیم در حدّ توان آن را توضیح دهیم و بشکافیم .
آیا آنچه را درباره اختلاف امت گفتهاند ، سخن درستی است ؛ اینکه این اختلاف ، مایه رحمت برای مؤمنان است ؛ چرا که مختارند هر مذهبی را که خواستند برگیرند ؟!
چگونه این مفهوم با آنچه از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت شده ، سازگار میافتد که فرمود : «سَتَفْرَقُ أُمَّتی إلی نَیِّفٍ وَسَبْعین فِرقةً ، فرقةٌ ناجیةٌ ، والباقی فی النّار» ؛(1)به زودی امتم به هفتاد و اندی فرقه تقسیم میشود ، یک فرقه نجات مییابند و بقیه دوزخیاند .
این فرقه نجات یافته ، کدام فرقه است ؟
چگونه از میانِ همه فرقهها ، تنها یکی اهل نجات است و در عین حال ، عمل همه آنها صحیح میباشد ؟! چرا ـ به عنوان نمونه ـ پیامبر نفرمود : همه فرقهها نجات مییابند و تنها یکی از آنها دوزخی است ؟!
اگر نگوییم میان این دو دسته از روایات تناقض هست ، آیا بینِ آنها درگیری و تضاد وجود ندارد ؟
حکمِ خدای یگانه و آنچه در قرآن نازل شد ، چیست ؟
آیا مفهوم «إختلافُ أُمَّتی رَحْمَة» (اختلاف امتم مایه رحمت است) به راستی همان چیزی است که فقهای اهل سنت میگویند ؟ یا آنچه را امام صادق علیهالسلام در پاسخ به اعتراضِ شخصی در این زمینه ، بیان داشت ، میتواند معنای این جمله باشد ؟
آن شخص گفت : اگر اختلاف امت رحمت باشد ، پس اجتماعشان مایه عذاب است ؟!
امام صادق علیهالسلام در تفسیر این حدیث فرمود : آن گونه که تو فکر میکنی و گروهی
1) 1 . بنگرید به ، مسند الربیع 1 : 36 ، حدیث 41 ؛ سنن دارمی 2 : 314 ، حدیث 2518 .
میپندارند ، نیست . مقصود پیامبر ، آمد و شد میان مردم است ؛ یعنی بعضی با هدف علم آموزی ، سوی بعضِ دیگر میرود و افکار و اندیشههای او را به نظاره مینشیند .
امام علیهالسلام به آیه نفر استدلال کرد که میفرماید : « فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَلِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ » ؛(1)چرا از هر فرقهای ، گروهی رهسپار نمیشوند تا مسائل دین را بیاموزند و درک و بینش لازم را به دست آورند و هرگاه سوی آنها بازگشتند ، آنان را بیم دهند بدان امید که پروای دین کنند .
سپس امام علیهالسلام فرمود :
پیامبر ، مسافرت به شهرها را در نظر داشت ، نه اختلاف در دین خدا را ؛ دین خدا یکی است ، دین خدا یکی است .(2)
در پرتو این تفسیر ، در مییابیم که خدای متعال پیامبر را فرستاد تا میان مردم وحدت اعتقادی پدید آورد ، نه اینکه با اختلاف پراکنی آنها را به جان هم اندازد (آن گونه که خواستِ حُکام است) .
قرآن ، از همه میخواهد که به ریسمان الهی چنگ آویزند و هر تفرقهای را (خواه در فقه باشد یا در عقیده) به دور اندازند و آشکارا بیان میدارد که صراطِ الهی ، راه راست [ و روشن ] است ، هیچ گونه پوشیدگی و پیچیدگی در آن نیست ؛ چرا که فرمود : « وَأَنَّ هذَا صِرَاطِی مُسْتَقِیما فَاتَّبِعُوهُ وَلاَتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَن سَبِیلِهِ ذلِکُمْ وَصَّاکُم بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ » ؛(3)این راه من ، راه مستقیمی است آن را بپیمایید و راههای [ گوناگون و انحرافی [ را مپیروید که از راه خدا پراکنده میشوید ؛ خدا این را به شما سفارش میکند ، شاید بپرهیزید .
خلفای عباسی ـ به ویژه در دوره نخست ـ دور ساختن فرزندان علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام و جدا ساختن همیشگی آنها را از تودههای مسلمان ، به عنوان خط مشی کلی سیاست آینده خود ، برگزیدند . نشانههای این نقشه و برنامه آنان ، فراوان است ، به اجمال ، بعضی از آنها را تقدیم میداریم :
1 . تأکید بر اینکه خلافت بنی عباس ، شرعیت دارد و مقصود از «آل» در احادیث پیامبر صلیاللهعلیهوآله آنهایند .
عباسیان ، از این احادیث ، برای خود شرافت میجستند و برای مشروع نمایاندن کارها و درستی ادعاهای دینیشان ، از آن استفاده میکردند . آنان مُدعی بودند که میخواهند خواستههای پیامبر را به اجرا درآورند و سنت و دین او را زنده سازند ؛ از این رو ، به القابی که این معنا را گویا باشد ، خود را مُلَقَّب ساختند .
لقبهای «الهادی» (هدایتگر) ، «المهدی» (هدایت شده» ، «الرشید» (رشد یافته) ، «المنصور» (یاری شده) ، «الناصر لدین اللّه» (یاریگر دین خدا) ، «المُعزّ لدین اللّه» (عزیز کننده دین خدا) ، «المتوکِّل عَلَی اللّه» (توکل کننده بر خدا) بر خود نهادند تا خویشتن را زیر سپر این القاب مصون دارند و نگذارند مردم به آنها القاب زشت دهند .(1)
همه این ماجراها دلالت دارند بر اینکه آنان خدا و دین را در خدمت اهداف سیاسیشان درآوردند تا آنجا که ادعا کردند با وجود «عمو» دختر ارث نمیبرد تا از این طریق ، فرزندان فاطمه علیهاالسلام را از هر چیزی محروم سازند و عباس بن عبد المُطَّلب (عموی پیامبر) وارث شرعی آن حضرت به شمار آید و پس از او ، این ارث به فرزندان عباس رسد .
1) 1 . ابن خلدون در مقدمهاش ، صفحه 228 ، مینویسد : بنی عباس برای اسامی بزرگانشان ، حجابی پدید آوردند تا بر سر زبانهای کوچه بازاری نیفتند و از ابتذال حفظ شوند ؛ از این رو ، به «سفاح» ، «منصور» ، «مهدی» ، «هادی» ، «رشید» ، ... خود را ملقب ساختند .
2 . توسعه دایره نقد و مناقشه علمی میان فقها و فرزندان علی علیهالسلام و تنظیم حلقههای علمی میان مذاهب کلامی ، در راستای دامن زدن به شبههها و تشکیک در اسلام تا چهره عالمان اهل بیت و فقهای بنی فاطمه را مخدوش سازند و سپس از نظر اجتماعی و علمی و سیاسی آنان را از اعتبار بیندازند .
3 . فراخوان به ترجمه کتابهای یونانی و هندی و فارسی و وارد کردنِ بعضی از علوم آنها (مانند فلسفه با شبهات برهانی و عقلی ای که داشت) در ضمن علوم اسلامی ، به همان انگیزه پیشین و سرگرم ساختن پیشوایان مسلمان به پاسخ گویی به این مسائل و دور کردنِ آنها از میدان مبارزه سیاسی و نبرد مسلحانه ضد قدرت حاکم ، تا همواره تحت نظارت و سیطره حکومت قرار گیرند و بتوانند مراقب آنها باشند .
4 . چسباندن تهمت بی دینی به مخالفان
در تاریخ آمده است : شریک بن عبد اللّه قاضی به نماز پشت سر مهدی اعتقاد نداشت . مهدی او را به حضور فرا خواند و با وی سخن کرد و در میان حرفها ، به او گفت : ای زنازاده ! شریک گفت : ای امیر مؤمنان ، تندروی مکن ! مادرم ، روزه دار و شب زنده دار بود ! مهدی به او خطاب کرد : ای زندیق ، تو را خواهم کشت ! شریک خندید و گفت : ای امیر مؤمنان زندیقها نشانههایی دارند که به آنها شناخته میشوند ؛ شراب میآشامند و با آوازه خوانان دمسازند ! مهدی سر به دامن فرو بُرد و چیزی بر زبان نیاورد .(1)
5 . تلاش برای تقویت توانمندی علمی اولاد خلفا و اختصاصِ مربیانی برای آنها که هر چیزی را یادشان دهند تا بتوانند با ابتکار راهها و ترفندهای سیاسی جدید مناسب با زمانشان ، از نظام فرمان رواییشان پاسداری کنند .
بدین ترتیب دریافتیم که حرکت علمی در دورانِ عباسیان ، خالصانه در خدمت نشر
1) 1 . البدایة و النهایة 10 : 153 ، احداث سنه 169 ه .
علم و دین نبود ، بلکه در دورن خود انگیزههای سیاسی را نهفته داشت و در پروژه تلاش خلفا برای جذب فقها و محدثان و قاریان و شاعران ، مسائل سیاسی و اجرای اهدافی که حکومت در سر میپروراند (و قصد داشت در شریعت وارد کند) لحاظ میگردید و نقش داشت .
سوء استفاده حکام از شریعت در راستای مصلحت حکومت و نظام ، یکباره رخ نداد ، بلکه بذر آن در اواخر عهد ابوبکر و عُمَر پاشیده شد و برنامهای است که در آن دوران ترسیم گشت و در زمان امویان به بار نشست و در عصر عباسیان میوه داد .
با نگاهی به نامه محمد (نفس زکیه) به منصور ، میتوان دریافت که درگیری میان آنان در مفاهیم دینی بود و محمد خود را به حکومت ، شایستهتر میدید ؛ زیرا محمد از خاندان پیامبر به شمار میآمد .
منصور به محمد (نفس زکیه) امان داد ، محمد در نامهای به او نوشت :
این حق ، از آن ماست . شما آن را با آبروی ما ادعا کردید و به وسیله شیعیان ما آن را به چنگ آوردید و به فضل ما [ از آن ] بهرهمند شدید . پدر ما ـ علی ـ وصی پیامبر و امام بود ، چگونه شما ولایت او را به ارث بردید در حالی که فرزندانش زندهاند ؟!(1)
سپس محمد (نفس زکیه) به انتساب خویش به فاطمه (دختر پیامبر) و به خدیجه (مادر مؤمنان) و به حسن و حسین (نوههای پیامبر) بر منصور ، میبالد و امان نامهای را که منصور به وی عرضه داشت ، به سُخره میگیرد ؛ زیرا میداند که منصور به عهد و پیمایش وفادار نمیماند ؛ چرا که پیش از آن ، دو بار با محمد بن عبد اللّه بیعت کرد ، سپس آن را شکست ؛ یک بار در مکه و در مسجد الحرام و بار دیگر هنگامی که از
1) 1 . مقاتل الطالبیین : 142 و 162 ؛ عمدة الطالب : 104 .
خانهاش بیرون میآمد و منصور اَفسار اسب محمد را گرفته بود و میگفت : این شخص ، مهدی ما خاندان است .(1)
محمد ، میخواست منصور و عهد و پیمانهایش را به ریشخند گیرد ، گفت :
من به حکومت از تو سزامندترم و به عهد و پیمان وفادارتر ؛ زیرا به کسانِ قبل از من عهد سپردی و امان دادی ؛ کدام امان را به من میدهی ، امانِ ابن هُبَیره ؟ یا امانِ عمویت عبد اللّه بن علی ؟ یا امانِ ابو مسلم ؟!(2)
و آن گاه که نامه محمد به منصور رسید ، به شدت خشمناک شد و به فکر افتاد که همه تکیهگاههای محمد را از او باز گیرد و مفاهیمی را که طالبیان بر آن استناد میکنند تغییر دهد ؛ از جمله اینکه آنان اولاد فاطمهاند ، و باید خلافت در میان آنها باشد ، یا پیامبر صلیاللهعلیهوآله پس از خود ، به علی وصیت کرده [ و او را جانشین خود ساخته ] است و ...
به ویژه بعد از آنکه منصور یقین یافت مردم به بنی عباس ، به عنوان رعیت (افرادی عادی و معمولی) مینگرند . در نامه منصور به عمویش «عبدالصمد بن علی» آمده است :
ما میان قومی زندگی کردیم که دیروز ما را رعایا میدیدند و امروز خلفا .(3)
منصور ، هنگامی که در پاسخ نامه محمد (نفس زکیه) بر قضایای زیر تمرکز کرد ، میخواست این اصول را تغییر دهد :
یک : نفی اینکه نفس زکیه ، فرزند رسول خدا باشد ؛ چرا که خدای متعال فرمود :
« مَا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِن رِّجَالِکُمْ »(1)(محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست) بلکه نفس زکیه ، فرزند دختر رسول خداست و این نسبت ، مجوّزی برای میراث مالی و وراثت در خلافت نمیباشد ، بلکه جوازی برای امامت ، به دست نمیدهد .
دو : منصور در جوابش به محمد ، یادآور میشود که : مسلمانان ، ابوبکر و عُمَر و عثمان را به عنوان خلیفه برگزیدند ، نه علی را تا با این سخن بینی محمد و دیگر طالبیان را به خاک بمالد .
این سخن منصور ، به نقش حکومت عباسیان در دور ساختن امام علی و مکتب آن حضرت از میان مردم اشاره دارد . آنان امام علی علیهالسلام را خلیفه چهارم بعد از پیامبر نمیشمردند تا اینکه بعدها در دوران احمد بن حنبل ، آن حضرت ، خلیفه چهارم به شمار آمد .
در مقابل این خط مشی ، رویکرد آنان را به منزلتْ بخشی به ابوبکر و عُمَر و عثمان (بلکه به هریک از صحابه ، به جز علی علیهالسلام ) میبینیم و محبوبیتِ پیمودنِ روش آنان .
امویان ، بدان جهت که عثمان از خودشان بود ، او را بر دیگر خلفای راشدین رجحان بخشیدند و شیوه او را گرامی داشتند و از سر کینه توزی با امام علی علیهالسلام او را از چشم آنها انداختند و در نتیجه فقه علی و خط اصیل سنت در آن روزگار ، کنار زده شد .
و آن گاه که عباسیان زمام قدرت را به دست گرفتند ، مکتب ابوبکر و عُمَر را پروراندند و از روی دشمنی با امویان ، عثمان را از نظر انداختند و نیز به خاطر دشمنی با علویان ، با مکتب علی علیهالسلام در افتادند .
بدین ترتیب ، سنت پیامبر (که همان مکتب علی است) در طول حکومت امویان و عباسیان ، تحت فشار و ستم قرار گرفت . از این روست که پیروان مکتب آل البیت در طول قرنها ، کمتر از دیگراناند و این ، به خاطر شرایط سیاسی سختی است که بر آنها
1) 1 . سوره احزاب (33) آیه 40 .
گذشت .
سه : از نامه منصور و اصول سیاست او به دست میآید که وی ، یاری از فقها و نزدیک ساختن آنها را به خود ، ضروری یافت تا از این رهگذر ، مشروعیت کسب کند و در تنگناها بتواند به راه حلهای مناسب و توجیهات لازم دست یازد ؛ زیرا با منزلت بخشی به فقها و علما ، همزمان هم قدرت شرعی و هم قدرتِ اجرایی را به چنگ میآورد .
این روش منصور (که شخصی زیرک بود) در چگونگی سوء استفاده از شریعت ، شگفتی ندارد ، سیره حکام قبل از وی نیز همین بود . آنان با اهرم شریعت ، مخالفان و دشمنانشان را شناسایی میکردند .
پیش از این گذشت که چگونه ابن اَبی سَرْح (والی عثمان بر مصر) با همین راهکار ، محمد بن ابی حُذَیفه را که از مخالفان عثمان بود ، تشخیص داد ؛ چرا که وی را به احکامی پایبند یافت (مانند تکبیرة الاحرام ، جهر قرائت و بسمله) که عثمان ، به آنها دست نمییازید .(1)
نیز دریافتیم که صحابه بر سیاست ابن اَبی سَرْح و سوء استفاده وی از اوقات نماز ، اعتراض کردند و بدان سبب که ابن ابی سَرْح اوقات نماز را تغییر داد ، نمایندگانی را پیش عثمان فرستادند ،(2)و ابن اَبی سَرْح ، این کار را نیز به عنوان شیوهای برای شناسایی مخالفان در پیش گرفت .
باری ، حکام میخواستند مخالفان اعتقادی و فقهیشان را شناسایی کنند و این کار را با استفاده از بعضی از مسائل عبادی که در میان صحابه مورد اختلاف بود ، انجام میدادند ؛ زیرا کسی که به سنت اصیل پیامبر پایبند بود ، نمیتوانست از اعتقادش
دست بکشد مگر اینکه در حالت خاصی قرار میگرفت که باید برای نجات جان ، مرامش را پوشیده میداشت .
بنابراین ، فراخوان به التزام به احکام حکومتی و پیروی از حاکم (هر چند به پشتت تازیانه زند و مالت را بستاند) یک دعوت سلطه جویانه بود که هسته آن در اواخر عهد ابوبکر و عُمَر و دوران عثمان ، کاشته شد ، سپس در عصر امویان رشد کرد و در زمان عباسیان به بار نشست .
این معنا را ماجراهای بسیاری ، تأکید میکند ، از جمله :
دعوت عبد اللّه بن عُمَر ، مردم را به روی آوری به فقه عبد الملک بن مروان .(1)
سخن سعید بن جُبَیر درباره رجاء بن حیوة (یکی از فقهای هفت گانه در دوره امویان) که گفت : هیچ شخص شامی را فقیهتر از او نیافتم جز اینکه وقتی از او پرس و جو کردم او را شامیای یافتم که میگفت : عبد الملک بن مروان ، چنین و چنان ، حکم داد .(2)
منادی دولت اموی ، فریاد میزد : هیچ کس جز عطاء بن رَباح ، نباید فتوا دهد .(3)
منادی عباسیان ، ندا میداد : هان ! برای مردم هیچ کس فتوا ندهد مگر مالک بن
1) 1 . فَسَوی ، میگوید : برای ما حدیث کرد سعید بن اَسد ، گفت : برای ما حدیث کرد ضَمْرَة از رجاء بن اَبی سَلَمَه ، از عُبادة بن نُسَیّ که گفت : به ابن عُمَر گفتند : شما بزرگان قریش ، نزدیک است که از میان بروید ، بعد از شما [ مسائل دین را ] از که بپرسیم ؟ ابن عُمَر گفت : مروان ، فرزند فقیهی دارد ، از او سؤال کنید (المعرفة والتاریخ 1 : 312 ؛ تاریخ بغداد 10 : 388 ، ترجمه 5568 ، عبد الملک بن مروان ؛ سیر أعلام النبلاء 4 : 274 ، ترجمه 89 ؛ تهذیب الکمال 18 : 410 ، ترجمه 3559) .
2) 2 . بنگرید به ، المعرفة والتاریخ 2 : 216 ؛ تهذیب الکمال 9 : 154 ، ترجمه 1890 ، رجاء بن حیوة ؛ تهذیب التهذیب 3 : 229 ، ترجمه 500 ؛ طبقات الفقهاء : 69 .
3) 3 . أخبار مکه (فاکهی) 2 : 347 ، حدیث 1643 ؛ تاریخ دمشق 40 : 3850 ، ترجمه 4705 ، عطاء بن ابی رباح ؛ تهذیب الکمال 20 : 78 ، ترجمه 3933 .
انس و ابن ابی ذئب .(1)
فرستادن نافع دَیْلَمی (از موالیان ابن عمر) به مصر تا سُنَن را به آنها بیاموزاند .(2)
انتصاب سلیمان بن اَبی موسی و مکحول ، برای صدور فتوا ، در دمشق .(3)
به همه اینها میتوانیم قول ذَهَبی را بیفزاییم که درباره عبد اللّه بن ذَکْوان ، بیان میدارد که وی بعضی از امور بنی امیه را عهده دار شد .(4)
با توجه به این مطالب ، روشن شد که حُکام در راستای مصالح سیاسی و کشف مخالفان ، از شریعت سوء استفاده میکردند و عباسیان ـ در تعاملشان با این مسئله ـ از امویان زیرکتر بودند ؛ زیرا آرای خود را زیر پوشش بحثهای علمی و مناظرههای آزاد ، در میآوردند تا از آب گل آلود ماهی بگیرند (به عکس امویان که با امور به قوت و شدت ، برخورد میکردند) .
ابو حنیفه ، داستان گفت و گویش با امام صادق علیهالسلام را نقل میکند ، میگوید :
ابو جعفر منصور ، به من گفت : «ای ابو حنیفه ، مردم به جعفر بن محمد فریفته شدهاند ، مسائل سختی را برای او آماده کن !» من چهل مسئله را آماده ساختم و با هم در «حِیْرَه»(5)دیدار کردیم .
سپس میگوید : بر ابو جعفر منصور درآمدم در حالی که جعفر بن محمد در سمت
1) 1 . کتاب «ما رواه الأکابر عن مالک بن انس» (مروزی) : 61 ؛ تاریخ الإسلام 11 : 331 ؛ وفیات الأعیان 4 : 135 ، ترجمه 550 ، مالک بن انس .
2) 2 . الطبقات الکبری 1 : 144 ؛ تاریخ دمشق 61 : 434 ، ترجمه 7828 ، نافع مولی ابن عمر ؛ تهذیب الکمال 29 : 304 ، ترجمه 6373 .
3) 3 . شذرات الذهب 1 : 156 ؛ تاریخ دمشق 60 : 197 ، ترجمه 7622 ، مکحول شامی .
4) 4 . بنگرید به ، تاریخ دمشق 34 : 443 ترجمه 3836 ، عبدالرحمان بن ضحاک ؛ التحفة اللطیفة 2 : 474 ، ترجمه 3755 ؛ خلاصه تذهیب تهذیب الکمال : 196 .
5) 5 . مقصود از «حِیره» در اینجا شهری در نزدیکی کوفه (کوفه قدیم) است (م) .
راست او بود . چون به آن دو نگاه کردم ، هیبتی از جعفر در دلم افتاد که از منصور ، چنین هیبتی مرا فرا نگرفت . سلام کردم و اجازه خواستم و نشستم .
منصور به جعفر رو کرد و گفت : ای ابو عبد اللّه ، این شخص ابو حنیفه است ! آن حضرت گفت : آری . سپس منصور رو به من کرد و گفت : ای ابو حنیفه ، مسائل خود را از ابو عبد اللّه بپرس .
من سؤالهایم را مطرح ساختم و او پاسخ میگفت ، میفرمود : «شما [ در این مسئله ] چنین میگویید ، و اهل مدینه چنان میگویند و ما فلان دیدگاه را داریم» وی گاه طبق نظر ما پاسخ میداد و گاه بر اساسِ نگرش اهل مدینه ، سخنی بیان میکرد و گاه با همهمان مخالفت میورزید .
به همین ترتیب ، هر چهل مسئله را پرسیدم و او در یکی از آنها هم در نماند .
سپس ابو حنیفه میگوید :
داناترین مردم کسی است که به مسائل اختلافی مردم ، آگاهتر باشد .(1)
این حدیث ، ما را به امور زیر آگاه میسازد :
1 . سوء استفاده منصور از ابو حنیفه ، علی رغم آنکه وی ـ در ظاهر ـ از مخالفان حُکام به شمار میآمد و شغل قضاوت را در دوره امویان و عباسیان نپذیرفت ، اما هنگامی که به وی تحتِ چهار چوب مناقشه علمی میان پیشوایان و بیان اقتدار فقهی ، این پیشنهاد داده شد ، ابو حنیفه در مناظره شرکت جُست با اینکه میدانست امام صادق علیهالسلام از فقهای اهل بیت و از فرزندان امام علی علیهالسلام است و از شخصیتهایی که مشهور بود خود منصور ـ در نهان ـ به آنها احترام مینهد و به فضل و علم آنها اعتراف دارد .
1) 1 . بنگرید به ، تهذیب الکمال 5 : 79 ، ترجمه 950 ، جعفر بن محمد ؛ تاریخ الإسلام 9 : 89 ، ترجمه 4 ؛ سیر أعلام النبلاء 6 : 258 ، ترجمه 117 .
این سخن ابو حنیفه که «هیبتی از جعفر مرا گرفت که از منصور چنین هیبتی در دلم نیفتاد» همین حقیقت را مینمایاند و دلالت میکند که فراهم آوردن چهل مسئله ، به درخواست حکومت و به بهانه نشر علم و انتشار معارف ، صورت گرفت .
آنچه را از ابو حنیفه در کتابهای ما روایت شده ، از یاد نمیبریم و اعتماد وی به رأی خودش که میگفت : «علی میگوید و من میگویم ، صحابه میگوید و من میگویم»(1)وی خود را به منزله صحابه و اهل بیت علیهمالسلام یا بالاتر از آنها میدید .
2 . این ملاقات ، از سوی منصور برای ابو حنیفه آماده شد ؛ زیرا میگوید : «ابو جعفر به من گفت : ای ابو حنیفه ، مردم شیفته جعفر بن محمد شدهاند ، مسائل سختی را برای او آماده کن» و سخن منصور که به ابو حنیفه گفت : «پرسشهایت را برای ابو عبد اللّه مطرح ساز» و ابو حنیفه گفت : «آنها را عرضه میداشتم و او مرا پاسخ میفرمود» .
از این سخن ، میتوان دریافت که سؤالها به دست ابو حنیفه بود و به آنها مبادرت میورزید و امام صادق علیهالسلام هیچ آگاهی پیشینهای نسبت به مسائلی که ابو حنیفه مطرح میساخت ، نداشت تا ـ بر اساس عرف مرسوم ـ در آنها بنگرد و جواب لازم را آماده سازد .
این سخن ابو حنیفه که گفت : «آن حضرت ، در هیچ مسئلهای در نماند» و این سخنش که : «داناترین مردم ، کسی است که به مسائل اختلافی مردم داناتر باشد» تأکید دارد بر اینکه امام صادق علیهالسلام اَعلَم اهل زمانِ خویش بود .
3 . این جمله که : «مرا پاسخ میگفت و میفرمود : شما چنین میگویید و اهل مدینه چنان میگویند و نظر ما این است» از وجود سه خط مشی فکری ـ در شریعت ـ خبر میدهد :
قول اهل عراق .
1) 1 . الکافی 1 : 57 ، حدیث 13 ؛ وسائل الشیعه 27 : 38 ، حدیث 33153 .
دیدگاه اهل مدینه .
بینش اهل بیت علیهمالسلام .
دو مکتب عراق و مدینه (چنان که درخواهیم یافت) در برابر مکتب اهل بیت علیهمالسلام قرار داشتند ؛ زیرا اهل بیت پیرو آثار و احادیث بودند و دیگران بر اساس رأی خود فتوا میدادند . اینان با نظام سلطه اختلاف نداشتند ، بلکه همواره پذیرای نظرات حکومت بودند و به همراهی آنان فرا میخواندند و فرمانبری از سلطان را ـ خواه نیکوکار باشد یا بدکار ـ واجب میدانستند و نماز را ـ که ستون دین است ـ پشت سر حاکم فاسق جایز میشمردند .
سخن ابو حنیفه که گفت : «گاه آن حضرت ما را میپیروید و گاه از اهل مدینه پیروی میکرد و گاه هم با رأی ما و هم با دیدگاه آنان ، مخالفت میورزید» تأکید دارد بر اینکه همه احادیث روایت شده از پیامبر در کتابها ، صحیح نمیباشند و نسبت همه آنها به پیامبر درست نیست . امام صادق علیهالسلام که از اهل بیت است (و اهل خانه به آنچه در آن است از دیگران آگاهتر میباشد) گاه با اهل عراق همسو میشود ، چون روایات آنها از پیامبر در آن زمینه صحیح است ، و گاه با اهل مدینه ـ به جهت درستی نقل آنها ـ موافقت میکند و گاه با هر دو گروه مخالفت میورزد و دیدگاه اهل بیت رسالت را در آن زمینه ابراز میدارد .
بنابراین ، موافقت امام علیهالسلام با یکی از این دو مکتب بر وجود ریشههایی از مکتب اهل بیت در نزد آنها دلالت دارد و اینکه آنان (چنان که بعضی ادعا میکنند) گروهی ناچیز و جدا از مسلمانان نبودند .
با این سخن ، کلام دکتر محمد کامل حسین ، رد میشود که در مقدمهاش بر موطأ مالک مینویسد : شیعه از طریق حضرت صادق علیهالسلام احادیثی را روایت میکنند که آنها
را جز در کتابهای شیعه نمییابیم .(1)
چنان که سخن ابن سعد در الطبقات ناپذیرفتنی است که پیرامون امام باقر علیهالسلام مینگارد : وی شخصی ثقه (راستگو و شایان اعتماد) به شمار میآمد ، دارای علم و احادیث فراوانی بود . کسی که بتوان بر سخن او احتجاج کرد ، از وی روایت نمیکند .(2)
سخن ابو حنیفه ، این دو دیدگاه را باطل و پوچ میسازد و واقعیت فقهی مسلمانان آن را بر نمیتابد و رهنمون است بر اینکه این دو سخن ، مایهای از حقیقت را در برندارد و تنها تعصّب محض و تهمتی ناروا بر فقه مسلمانان میباشد .
بدین ترتیب ، روشن شد که فقه امام صادق علیهالسلام از فقه صحابه ، بیگانه نیست [ و کمتر از آن نمیباشد ] چرا که بخشی از آن را نزد انس مییابیم و بخشی از آن را نزد عایشه و بخش دیگر را نزد حُذَیفه ، و فقه آنان و آنچه را قائلاند ، نزد این و آن ، میتوان یافت .
با توجه به این حقیقت ، میتوانیم ابراز داریم که فقه امام صادق علیهالسلام همان فقه رسول خداست ؛ زیرا گاه آن را نزد ابو حنیفه مییابیم و گاه نزد مالک و گاه نزد شخص دیگر .(3)
اما آن گاه که بنگریم دیدگاه آن حضرت ، از دیگران جداست و سخن دیگری را ابراز میدارد ، باید پیرامون آن به بحث و بررسی بپردازیم (چنان که مسئله وضو ، چنین است) تا ملابساتی را که در این میان است (رسوبهای حکومتی ، گرایشهای اقلیمی ، شرایط اجتماعی و ...) روشن سازیم .
استاد ابو زُهْره ، پس از نقل ماجرای ابو حنیفه با امام صادق علیهالسلام بر آن تعلیق میزند و میگوید :
ابو حنیفه سخن راستی را بر زبان آورد ؛ چرا که آگاهی به اختلاف فقها و دلایل آرای آنها و شیوههای استنباطشان ، به دست یابی به محکمترین رأیها میانجامد ، خواه از میان این دیدگاهها باشد یا غیر آنها .
بعد از این کار ، میزان صحیحی به دست میآید که رأیها با آن سنجیده میشوند و فقهی رخ مینماید که نه فقه عراق است و نه فقه مدینه ، بلکه شکل دیگری غیر این دو است ، هر چند همه اینها در پرتو کتاب خدا و سنت پیامبر میباشد .(1)
عباسیان در اجرای نقشهشان که میخواستند امام صادق علیهالسلام را تحقیر کنند و بر آن حضرت چیرگی علمی به دست آورند ، ناکام ماندند و به اهداف خویش (آن گونه که در نظر داشتند) دست نیافتند ؛ زیرا منزلت علمی و معنوی امام علیهالسلام به مراتب از دیگران بالاتر بود ، که گوشهای از آن ، در سخن ابو حنیفه گذشت .
بلکه این مناقشات ، منزلت علمی و اجتماعی امام صادق علیهالسلام را اوج داد و روز به روز روی آوری به آن حضرت ، فزونی یافت . قبایل بنی اسد ، مُخارق ، طَیّ ، سلیم ، غَطْفان ، غِفار ، اَزْد ، خُزاعه ، خَثْعَم ، مخزوم ، بنی ضَبَّه ، بنی حارث ، بنی عبد المطَّلب ، جگر گوشههاشان را برای علم آموزی ، سوی امام میفرستادند ،(2)بلکه بزرگان علما و محدثان ، مانند یحیی بن سعید انصاری ، ابن جَرِیْح ، مالک بن اَنس ، ابو حنیفه ، ثوری ، ابن عُیَیْنَه ، شُعبه ، ایّوب سَجِستانی ، فُضَیل بن عیاض یَرْبُوعی (و دیگران) نزد امام صادق علیهالسلام میآمدند تا بر گستره علم خویش بیفزایند .(3)
هیچ کس را در این میان نمیتوان یافت که به علم امام صادق علیهالسلام اعتراض کند و بر جایگاه آن حضرت خدشه وارد سازد . همه اعتراف دارند که مدرسه آن حضرت ، بهترین عالمان و گزیدهترین مجتهدان و شخصیتهای زبده علمی و دینی را بیرون داد و تمدن اسلامی و به ویژه تفکر عربی ، وامدار این اَبر مرد است .
منصور ، برای تضعیف مکانتِ علمی و اجتماعی امام صادق علیهالسلام تلاشهای خود را به کار بُرد جز اینکه کوششهایش بی ثمر ماند ، لیکن بعد از این ناکامی ، پاپیچ شیعیان امام علی علیهالسلام و امام صادق علیهالسلام شد تا آنان را از چشمها بیندازد .
نقل شده است که پیش از تأسیس بغداد ، منصور به همراه پانصد تن از لشکریانش به کوفه آمد . وی میپنداشت که کوفیان از پیروان محمد بن عبد اللّه (نفس زکیه)اند . دستور داد مردم لباسهاشان را به رنگ سیاه درآورند . گفتهاند رنگرزان نمیتوانستند از عهده این کار برآیند و بقّالها جامههای خود را با مُرکَّب سیاه میکردند و سیاه میپوشیدند .(1)
نیز نقل شده که وی ـ در آغاز خلافتش ـ از درگیری فکری پدید آمده میان اهل عراق و مدینه ، سوء استفاده نمود . به تقویت عراقیان پرداخت و از ابو حنیفه و یارانش پشتیبانی کرد و موالیان را به کار گرفت تا از این طریق ، بینی عرب ، به ویژه مَدَنیها را (که به مشروع نبودن خلافت بنی عباس زبان درازی کردند) به خاک بمالد .
پژوهشگران میدانند که تقویت مکتب اهل رأی ـ در برابر مکتب تعبد و پیروان احادیث مأثور ـ بُعد سیاسی داشت و یک برنامه موقت به شمار میآمد و از سیاست کلی و دائمی حاکمان نبود . منصور (چنان که در مناظره ابو حنیفه با امام صادق علیهالسلام دیدیم) این شیوه را به کار بُرد و با نزدیک سازی ابو حنیفه به خود ، هدفی را که در سر
1) 1 . مقاتل الطالبیین : 212 .
داشت به انجام رساند .
لیکن منصور ، بعد از مدتی سیاستش را با فقها تغییر داد و کوشید آنان را به هم نزدیک سازد . از مالک بن انس خواست که کتاب موطأ را بنویسد و به او گفت : ای ابو عبد اللّه ، علم [ آثار و احادیث ] را یکسان ساز .
مالک گفت : اصحاب پیامبر در سرزمینها پراکنده شدند ، هرکس در شهر خود بر اساسِ نظر خودش فتوا میدهد ؛ اهل مکه دیدگاهی برای خود دارد ، و اهل مدینه را قولی هست و اهل عراق دارای نظری میباشند که با اینها فرق میکند .
منصور گفت : از اهل عراق هیچ خوب و بدی را نپذیرم ، علم اصیل نزد اهل مدینه است آن را برای مردمان ماندگار ساز .(1)
این جمله منصور که : «أمّا أهلُ العراق ، فلا أَقْبَلُ مِنْهم صَرْفاً ولا عَدْلاً» (اما اهل عراق ، هیچ امر واجب یا مستحب ـ یا هیچ ریز و درشتی ـ را از آنان نمیپذیرم) اشاره به ناامیدی منصور از آنهاست ؛ زیرا آنان عقیده علوی داشتند و نیز بدان جهت که ابوحنیفه در میانشان میزیست که با حکام سرسازگاری نداشت .
لیکن این امر مانع از آن نبود که میان عراقیان کسانی یافت شوند که بر بعضی از امامان اهل بیت علیهمالسلام دروغ بندند یا غلو کنند .
از یونس بن عبد الرَّحمان (از اصحاب امام رضا علیهالسلام ) نقل شده که گفت :
به عراق آمدم و در آن دستهای از اصحاب ابو جعفر (امام باقر علیهالسلام ) را یافتم . اصحاب ابو عبد اللّه فراوان بودند ، از تک تک آنها حدیث شنیدم و کتابهاشان را فرا گرفتم و بعد از آن ، به امام رضا علیهالسلام عرضه داشتم ، آن حضرت احادیثی از آنها را انکار کرد .(2)
از جعفر بن طَیّار نقل شده که بعضی از خطبههای پدرش را بر امام صادق علیهالسلام عرضه
میداشت . هنگامی که به جایی از آن رسید ، امام علیهالسلام فرمود : دست نگه دار و خاموش باش ! سپس فرمود :
در چیزهایی که بدان دست مییابید و نمیدانید چیستند ، جز دست نگه داشتن و درنگ و ردّ آنها به ائمه هُدی ، وظیفه ندارید تا امامان ، معنای مد نظر را به شما بنمایانند و پرده دیدِ تار شما را بزدایند ، خدای متعال میفرماید : « فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِن کُنتُم لاَ تَعْلَمُونَ » ؛(1)اگر نمیدانید از اهل ذکر (آنان که علم راستین را در خاطر دارند) بپرسید .(2)
امامان علیهمالسلام از سویی پیروانشان را ملزم میساختند که صحیفهها را بر آنان عرضه دارند و از دیگر سو ، آنها را به امثال اَبان بن تَغْلِب و مؤمن طاق و محمد بن مسلم و ... رهنمون میشدند .
برای رویارویی با فقه اهل عراق ، میبینیم که منصور ، عنایت ویژهای به مالک میورزد و از او میخواهد که کتاب الموطأ را بنویسد .
در خبر دیگری آمده است که منصور به مالک گفت :
اگر خدا بخواهد ، مردم را به علم و کتابهای تو واداریم و آنها را در شهرها بپراکنیم و مردم را موظف سازیم که با این آموزهها مخالفت نورزند و به غیر آن حکم ندهند .(3)
صاحب کتاب موقف الخلفاء العباسیّین من أئمة المذاهب الأربعة مینگارد :
هرگاه در آن دسته از نظرات مالک که به ماجرای رتبه بندی میان خلفای راشدین مربوط میشود ، نیک بنگریم ، در مییابیم که امام مالک در این
زمینه رأی منحصر به فردی دارد . وی بر این باور است که خلفای راشدین سه نفرند (نه چهار نفر) ابوبکر و عُمَر و عثمان ، و مردم در مرتبه پایینتر از آنهایند .
اما علی [ علیهالسلام ] به نظر مالک ، یکی از صحابه است و بر آنها هیچ نوع فزونی (و برتری) ندارد .(1)
بعضی از نویسندگان ، سبب چرخش سیاست منصور را سوی مُحَدِّثان و نزدیک ساختن مالک را به خود و درخواست نگارش الموطأ را از او (اینکه به مالک گفت : احادیث را بنویس و سامان بخش ، هیچ کس داناتر از تو نیست)(2)به این نسبت دادهاند که وی از فزونی نفوذ سیاسی و علمی امام صادق علیهالسلام هراس داشت ؛ زیرا گرد آمدن چهار هزار راوی نزد آن حضرت ـ در هر روز ـ که از آن حضرت علم میآموختند ، بر خلیفه آسان تمام نمیشد . تقویت این حلقه درسی ، به معنای تضعیف برنامههای حکومتی و سیاست کلی حکومت در شهرها به شمار میآمد .(3)
در «الکافی 1 : 31 ، حدیث 8» از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود : «دوست داشتم با تازیانه بر سر اصحابم میایستادم تا فقه بیاموزند» .
این اقوال (و دیگر سخنان) برای تعلیم و پرورش امت بر اساس سنت صحیح و عدم اثر پذیری آنها از حکومتهاست .
لیکن افزون بر آنچه گفتهاند ، به نظر میرسد این درخواست از عامل سیاسی دیگری نیز مایه میگرفت که شرایط سیاسی حاکم در آن زمان بر ایشان دیکته کرد (به ویژه بعد از قیام نفس زکیّه در مدینه و برادرش ابراهیم در بصره) منصور بعد از پیروزی به محمد و برادرش ابراهیم ، سیاست ضد علویاش را شدت بخشید . در آینده
نمونههایی از این سیاست را ـ که بر ایجاد فضای ترس و وحشت مبتنی بود ـ خواهیم آورد و نشان میدهیم که چگونه حاکمان از روی عبادات و فقه اشخاص ، مخالفان و دشمنانشان را شناسایی میکردند .
از این رو ، احتمال میرود که درخواست تدوین سنت از سوی منصور ، در راستای پایه گذاری فقه و حدیث و یکسان سازی آثار ، صورت گرفت تا فقه طالبیان را از بطن جامعه و رخدادهای جاری دور سازد و نظرات آنها را ـ در میان دیگر آراء ـ دیدگاههای شاذ و ناچیز به شمار آورد .
معروف است که مالک به نگارش و سامان الموطأ مشغول شد و هنوز آن را به پایان نرسانده بود که منصور مُرد ؛(1)یعنی وی در اواخر دوران منصور آن را نگاشت .
بجاست برای تصویر محنتهایی که بر اهل بیت علیهمالسلام گذشت و بیان ملابسات صدور اخبار از آنها (در وضو و دیگر احکام) فضای سیاسی آن روزگار را بیشتر روشن سازیم .
در بیشتر کتابهای تاریخی آمده است که سُفیان ثَوری ، در سال 140 هجری (یا 144ه) در «مِنی» منصور را دیدار کرد و بر اسراف و تبذیر او ، اعتراض نمود . منصور به او گفت : میخواهی مثل تو باشم ؟ ثَوری گفت : مثلِ من مباش ، لیکن کمتر از آنی باش که هستی و بالاتر از آنی که من هستم .
منصور گفت : بیرون شو ! ثَوری از نزد منصور بیرون شد و به کوفه آمد . جور و ستمی را که منصور بر مسلمانان روا میداشت ، باز میگفت . منصور مدتی حرفهای گزنده او را تحمل کرد ، سپس دستور داد او را دستگیر کنند .
سُفیان ، مخفی شد و آن گاه که در سال 158 هجری منصور درگذشت ، سفیان گمان
1) 1 . بنگرید به ، حیاة مالک (ابو زهره) : 180 ؛ ترتیب المدارک 1 : 192 .
کرد که اختلاف میان او و حکومت با منصور دفن گردید . در دورانِ زندگی مخفیانه در مکه ، در سختی و تنگنا میزیست ، پیش مهدی آمد و همچون توده مردم بر او سلام کرد .
مهدی به وی گفت : ای سفیان ، از این سوراخ به آن سوراخ میخزی ، خیال میکنی که اگر ما بخواهیم گزندت برسانیم ، نمیتوانیم ! اکنون در چنگِ مایی ، آیا نمیترسی که به خواست دلمان دربارهات حکمی دهیم ؟!
سفیان گفت : اگر حکم [ ظالمانهای ] در حق من صادر کنی ، خدای قادر متعال (که میان حق و باطل ، فرق میگذارد) دربارهات حکم کند !
ربیع ـ که بالای سر سفیان ایستاده بود ـ به مهدی گفت : آیا به نادانی مثل این شخص رو میدهی که با کسی همچون شما ، بگو و مگو کند ؟! اجازهام ده ، گردنش را بزنم .
مهدی گفت : خاموش باش ، وای بر تو ! آیا این و اَمثالِ او جز این را میخواهند که آنان را بکشیم و در ازای سعادت آنها به شقاوت افتیم . قضاوت کوفه را برایش بنویس با این شرط که در حکمی بر او اعتراض نکند .(1)
حاکمان با سپردن منصب قضاوت به فقها میخواستند شخصیت آنها را پایمال سازند . آنچه را نقل کردیم ، بهترین شاهد در این زمینه است .
چنان که آنان اصول سنت حکومتی را برای پیروانشان ترسیم میکردند . ذَهَبی در تذکرة الحفّاظ از شُعیب بن حَرْب نقل میکند که وی از سفیان ثَوری خواست که حدیث سنت را برایش باز گوید ، سفیان گفت ، بنویس : بسم اللّه الرحمن الرحیم ، قرآن ، کلامی است غیر مخلوق ...
تا اینکه گفت : ای شُعیب ، آنچه را نوشتی سودت نمیبخشد مگر اینکه به مسح بر
1) 1 . به عنوان نمونه ، بنگرید به ، مروج الذهب 3 : 322 ـ 323 ، باب ذکر ایام محمد المهدی ؛ حلیة الأولیاء 7 : 43 ؛ سیر أعلام النبلاء 7 : 263 ترجمه 82 ؛ الوافی بالوفیات 15 : 175 ؛ وفیات الأعیان 2 : 390 .
پاافزار اعتقاد یابی ، و باور کنی که آهسته خواندنِ «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم» از آشکار ساختن آن ، فضیلتِ بیشتر دارد و حتی به «قَدَر» ایمان آوری و نماز پشتِ سر هر نیکوکار و بدکار را جایز شماری و بدانی که دوران جهاد تا روز قیامت ، سپری شد و به کارهای سلطان باید تن داد و صبور ماند ، خواه ستم کند و خواه عدالت ورزد .
پرسیدم : ای ابو عبد اللّه ، حکمِ همه نمازها چنین است ؟ گفت : نه ، نماز جمعه و نماز عید فطر و قربان را پشت سر هرکس که رسیدی بخوان ، اما در دیگر نمازها اختیار با توست ، میتوانی نماز نگزاری مگر پشتِ سر کسی که به او اعتماد داری و میدانی که از اهل سنت است .(1)
این متن ، خواننده را آگاه میسازد بر اینکه اصول سیاست حاکمان بر مخالفت با روش و فقه امام علی علیهالسلام مبتنی بود و در این سخن سفیان که گفت : «ای شُعیب ، آنچه را نوشتی سودت نمیبخشد مگر اینکه به مسح بر پاافزار اعتقاد یابی» اشاره است به اینکه سنت حکومتی ، مسح بر کفشها و اخفات «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم» بود .
همه این احکام ، مخالفت با فقه علی علیهالسلام و مکتب اوست ، بلکه تأکید دارد بر اینکه باید از سلطان فرمان بُرد ، خواه نیکوکار باشد و خواه تبهکار .
از محمد بن مسلم روایت شده که گفت ، شنیدم امام باقر علیهالسلام میفرمود :
لَیْس عند أَحَدٍ مِنَ النّاس حقٌّ وصوابٌ ولا أَحَد مِنَ النّاس یَقْضی بِقَضاء حَقّ ، إلاّ ما خَرَجَ مِن عندنا أهل البیت ؛ وَإذا تَشَعَّبَت بهم الأُمور ، کانَ الخَطأ منهم والصَّوابُ مِن علی ؛(2)
نزد هیچ کس حق و صوابی نیست و هیچ یک از مردم به قضاوتِ حق حکم نمیکند مگر اینکه از ناحیه ما بیرون آمده است و آن گاه که در امور پراکندگی پیش
آید ، خطا از سوی مردم است و صواب از [ تعالیم ] علی .
سیاستِ حاکمان پیش از منصور و بعد از او ، در برابر اهل بیت علیهمالسلام بر ارعاب و ترغیب استوار بود . با مطالعه این نقل ، میتوان به زیرکی منصور پی بُرد که چگونه با هرشخصی بر اساس روحیاتش رفتار میکرد .
اکنون متن دیگری را میآوریم که در آن شیوه دشمن آزمایی و چگونگی جاسوسی در میان آنها را روشن میسازد . نقل این گزارشها تصوری را به خواننده میدهد که بسا نزدیک به واقع باشد .
روزی منصور ، عُقْبَة بن مسلم بن نافع را ـ که از مردمان «اَزْد» بود ـ برای طرح موضوعی به حضور خواست و به او گفت : تو را بلند همت و با عرضه میبینم ! امری هست که سخت مرا میآزارد ، همواره در پی شخصی برای انجام آن بودم و تو را خواستم و در این مأموریت امیدم به توست . اگر از عهده آن برآیی ، نزد من منزلت خواهی یافت و بلند پایهات گردانم .
عُقْبَه گفت : امیدوارم در عمل ثابت کنم که لیاقت این خوش گمانی امیر مؤمنان را دارم .
منصور گفت : خود را مخفی ساز و امرت را پوشیده دار و در فلان روز پیشم بیا . عُقبه در همان زمان معین ، پیش وی رفت ، منصور گفت : این عموزادگان ما ، کاری ندارند جز اینکه برای فرمان روایی نقشه بکشند تا آن را از چنگ ما بربایند ، شیعیانی در خراسان به فلان قریه دارند که با ایشان مکاتبه میکنند و صدقات اموال و هدایایی از تولیدات بلادشان را برای آنها میفرستند . جامهها و هدایا و مقداری طلا بردار و به همراه نامهای از اهل آن آبادی ، به طور ناشناس ، سوی ایشان رهسپار شو ؛ اگر دیدی که از نظرشان دست کشیدهاند ، به خدا سوگند ، چه کسی از آنان محبوبتر و نزدیکتر ! و اگر دریافتی که بر همان دیدگاه براندازی حکومتِ مایند ، رفتار
محتاطانهای را در پیش گیر و در لباس زاهدان و اهل عبادت و خشوع درآی و به آنان نزدیک شو تا عبد اللّه بن حسن را ملاقات کنی ؛ اگر او تو را پس زد ـ که این کار را خواهد کرد ـ بُردبار بمان و بار دیگر به ملاقاتِ او برو و این کار را آن قدر ادامه بده تا به تو انس گیرد و دلش را به دست آوری ، پس آن گاه که حرف دلش را با تو در میان نهاد ، سوی من بشتاب .
عُقْبَه برای این مأموریت رهسپار شد تا بر عبد اللّه درآمد و نامه را به وی داد . عبد اللّه آن را انکار نمود و اموال و هدایا را رد کرد و گفت : این افراد را نمیشناسم ! عقبه ، آن قدر رفت و آمد تا سرانجام عبد اللّه نامه و هدایا را پذیرفت و با عقبه همدم شد .
عُقْبَه از عبد اللّه ، جواب نامه را خواست ، وی گفت : من برای کسی نامه نمینویسم ، لیکن تو نامهام سوی آنها باش ، به آنان سلام برسان و بگو که دو فرزندم در فلان وقت ، قیام خواهند کرد .
عُقْبَه ، به راه افتاد تا نزد منصور درآمد و او را از ماجرا با خبر ساخت .(1)
باری ، منصور ، عبد اللّه بن حسن و دو فرزندش ـ محمد و ابراهیم ـ و دیگر طالبیان را در چندین ماجرا آزمود و میخواست به نظر آنها درباره اموال و سیاست پی ببرد . عبد اللّه بن حسن و دو پسرش و دیگران با ترفندهای عباسیان گول خوردند . از خاندان علوی ، امام صادق علیهالسلام تنها کسی بود که در دام نیرنگ آنها نیفتاد و راهکارهای آنها نتوانست آن حضرت را بفریبد .(2)
مورخان نقل کردهاند که منصور سعی میکرد دل امام صادق علیهالسلام را به دست آورد و او را به نظام جذب کند ، یک بار به آن حضرت نوشت : چرا مانند دیگر مردم ، پیش ما نمیآیی ؟!
امام صادق علیهالسلام پاسخ داد :
چیزی نداریم که به خاطر آن از تو بترسیم و از امر آخرت چیزی نزدت نیست تا به تو امید بندیم ، در نعمتی نیستی که آن را شادباش گوییم و حکومت را بلا و مصیبتی نمیدانی تا تو را تسلیت دهیم ، نزد تو چه کنیم ؟!
منصور نوشت : با ما مصاحبت کنی و اندرزمان دهی !
امام صادق علیهالسلام پاسخ داد :
هرکه دنیا را بخواهد ، تو را نصیحت نمیکند و هر که خواهان آخرت باشد با تو همدم نمیشود .(1)
این شیوهها ، سودی نبخشید و نتیجه نداد ؛ زیرا امام صادق علیهالسلام منصور را شخصی میدانست که با احکام بازی میکند و شریعت را پلی قرار داده تا (همانند امویان) از طریق آن به مقاصدش دست یابد .
چگونه امام صادق علیهالسلام با شخصی این چنین همکاری کند ، در حالی که پیوسته با تجربه پخته خود در برابر استتار و کمین و تحریف عباسیان ایستاد و این کار را با استفاده از فقه حاکم و اشخاصی که داشت ، به بار نشاند و تأکید میکرد که باید در مقابل ستمگران پایدار ماند .
در کتابهای فقهی و حدیثی امامیه ، ابوابی هست که به کراهیت نشستن پیش قاضیان ستمگر اشاره دارد(2)و از اظهار نظر در قرآن به رأی بیم میدهد(3)و شیعه را ترغیب میکند که فقهشان را همراه فقه دیگران نقل کنند .
از امام صادق علیهالسلام رسیده که به مُعاذ بن مسلم نحوی ، گفت : به من خبر رسیده که در
1) 1 . کشف الغمه 2 : 427 (به نقل از تذکره ابن حمدون) ؛ بحارالأنوار 47 : 148 ؛ مستدرک الوسایل 12 : 307 ، باب تحریم مجاورة اهل المعاصی ... ، حدیث 14161 ، و جلد 13 : 128 ، باب تحریم صحبة الظالمین ، حدیث 14979 .
2) 2 . الکافی 7 : 410 ، حدیث 1 ؛ وسائل الشیعة 27 : 219 ، حدیث 33634 .
3) 3 . وسائل الشیعة 27 : 202 ، حدیث 33597 .
مسجد جامع مینشینی و برای مردم فتوا میدهی ؟
مُعاذ ، گفت : آری ، میخواستم پیش از آنکه بیرون روم ، این مسئله را بپرسم . من ، در مسجد مینشینم ، شخصی میآید درباره چیزی سؤال میکند ، او را میشناسم که از مخالفانِ شماست ، طبق آنچه آنها انجام میدهند ، پاسخ وی را میدهم ؛ شخص دیگری میآید که میدانم از محبان یا از اهل مودت شماست ، او را به آنچه از شما رسیده جواب میگویم ؛ و شخصی میآید که او را نمیشناسم و نمیدانم کیست و چه عقیدهای دارد ، در پاسخ او میگویم : از فلا نی چنین رسیده و از فلان شخص چنان و از فلان کس دیگر ، چنین و چنان ، و در این میان ، قول شما را در میان اقوال میآورم .
امام علیهالسلام به من فرمود : همین کار را بکن ، من هم همین شیوه را دارم .(1)
در الکافی از اسماعیل بن فَضْل هاشمی رسیده است که گفت : از امام صادق علیهالسلام درباره «مُتْعَه» (صیغه) پرسیدم ، فرمود : با عبد الملک بن جَرِیح دیدار کن و از او بپرس که در نزدش علم فراوانی هست .
او را ملاقات کردم ، احادیث بسیاری را درباره حلال بودن متعه برایم املا کرد . در میان آنچه ابن جَریح روایت نمود ، این نکته بود که در «مُتْعَه» وقت و عدد ، شرط نیست [ در هر زمان و به هر تعداد ـ که شخص بخواهد ـ میتواند زن صیغه کند ] .
تا اینکه میگوید : آن نوشته را پیش امام صادق علیهالسلام آوردم ، فرمود : راست گفت و آن را امضا نمود .(2)
1) 1 . علل الشرایع 2 : 531 ، حدیث 2 ؛ رجال کشی 2 : 524 ، حدیث 470 ؛ وسائل الشیعة 27 : 148 ، حدیث 33451 .
2) 2 . الکافی 5 : 451 ، حدیث 6 ؛ وسائل الشیعة 27 : 138 ، حدیث 33420 . در «الکافی 1 : 351 ، حدیث 8» از ابو الحسن علیهالسلام روایت شده که به ابن عم واقِفی فرمود : برو و فقه بیاموز و حدیث به دست آور ! پرسید : از چه کسی ؟ فرمود : از فقهای اهل مدینه ، فراگیر ، سپس آن را بر من عرضه دار .
آری ، چون منصور دریافت که نمیتواند با امام صادق علیهالسلام به توافق برسد و از جذب فکری و سیاسی علویان (به ویژه بعد از قتل نفس زکیه) درماند ، سیاست خویش را نسبت به ایشان تغییر داد و راهکارِ گمراه سازی و خشونت را به عنوان اصولِ سیاستِ خویش برگرفت .
سیاستِ شکنجه و سختگیری نسبت به علویان ، پس از سرکوبی قیام نفس زکیه در «مدینه» و ابراهیم در «بصره» شدت یافت و منصور فرزندان عبد اللّه بن حسن و برادرانش و اهل بیتش را در «رَبَذَه» گرد آورد و بر آنها غل و زنجیر انداخت و چنان به تازیانهشان گرفت که پوست و گوشتشان به هم آمیخت و غرق در خون شدند .
سپس آنها را بر خشنترین مرکبها نشاند و سوی عراق و کوفه رهسپار ساخت و در آن زندانِ تنگ و تاریک افکند که روز و شب را از هم باز نمیشناختند و اوقات نماز را نمیدانستند مگر به وسیله جزءهای قرآنی که علی بن حسن بن حسن بن حسن ، تلاوت میکرد .(1)
و نگهبانانی سنگ دل (که از اخلاق انسانی به دور بودند) بر آنان گمارْد که به دستور وی آنها را شکنجه میدادند ؛ چنان که امر کرد اَجساد مردگان در زندان رها شوند ، بوی گند مردگان [ و عفونت برخاسته از تجزیه جسد آنها ] زندانیان را از پا در میآورد و آنان یکی پس از دیگری در کنار برادر مردهشان به خاک میافتادند .
مسعودی ، مینگارد :
چون ابراهیم بن عبد اللّه ، کشته شد . منصور ، سر ابراهیم را به همراه ربیع [ و به وسیله او ] برای پدرش ـ که در زندان بود ـ فرستاد . پدر ابراهیم نماز میخواند ، ادریس (برادر ابراهیم) گفت : ای ابو محمد ، در نمازت شتاب کن ! [ وی نمازش را خواند [ سوی او رو کرد و سر فرزندش را گرفت و گفت : ای ابو القاسم ، خوشامدی ! به خدا
1) 1 . بنگرید به ، مقاتل الطالبیین : 129 ـ 131 .
سوگند ، تو از کسانی هستی که خدا دربارهشان فرمود : « الَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَلاَ یَنقُضُونَ الْمِیثَاقَ * وَالَّذِینَ یَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن یُوصَلَ » ؛(1)کسانی که به عهد خدا وفا میکنند و پیمان نمیشکنند ، آنان که پیوندهایی را استوار میدارند که خدا خواسته است .
ربیع ، پرسید : ابو القاسم ، در نظر او چگونه شخصی است ؟ عبد اللّه ، پاسخ داد : آن گونه که شاعر گفت :
فتیً کان یَحْمیه مِنَ الذُلّ سَیْفُه وَیَکْفیه أَن یَأْتی الذُّنُوب اجتنابُها
ـ جوانمردی که شمشیرش او را سرافراز میداشت و نمیگذاشت تن به ذلت سپارد ؛ و او را همین بس که پرهیز از گناهان دغدغهاش بود .
سپس رو به ربیع کرد و گفت : به اَربابت بگو ، دوران گرفتاری ما و روزگار نعمت و رفاه تو [ هر دو ] سپری خواهد شد ، وعده ما به قیامت .
آنان در آن زندان [ همچنان در بند ] ماندند و به اوقات نماز ، جز با تلاوت اَجزاء قرآن پی نمیبردند .(2)
فرجامِ کارشان این شد که منصور فرمان داد زندان را بر سر آنان خراب کنند تا مزه مرگ را در حالی بچشند که به غل و زنجیر بسته شدهاند و دست بعضی از آنها با میخ به دیوار کوبیده شده است و خاک و سنگ سقف و دیوارها روی سرشان آوار میشود .
مورخان (از جمله طَبَری) آوردهاند که :
چون منصور آهنگ حج کرد (مهدی در «ری» به سر میبرد) «رَیْطَه» دختر ابو عباس ، زن مهدی را فرا خواند و آنچه را خواست ، وصیت کرد و با رَیْطَه عهد نمود و کلیدهای خزائن خود را به او سپرد که به مهدی دهد .
چون مهدی از «ری» به «مدینة السلام» (بغداد) آمد ، رَیْطَه کلیدها را به او داد و به او
گفت که منصور از وی پیمان ستانده که [ یکی از درها را ] هیچ کس نگشاید مگر اینکه صحت خبر مرگ او را دریابد .
آن گاه که ، خبر مرگ منصور رسید و مهدی خلافت را بر عهده گرفت ، به همراه «رَیْطَه» آن در را گشود ، ناگهان سوله بزرگی نمایان گشت که گروهی از کشتههای طالبیان در آن قرار داشتند و در گوشهاشان رقعههایی دیده میشد که نَسب آنها در آن نوشته شده بود ؛ کودکان و مردان جوان و پیر بسیاری در آنجا به چشم میخوردند ، چون مهدی آن صحنه را دید وحشت کرد و دستور داد گودالی کندند و آنها را در آن دفن کردند و بر روی آن تختگاهی ساختند .(1)
عباسیان ، با این شیوهها میخواستند بر علویان سیطره فکری و سیاسی بیابند .
میدانیم که شیعیان ارزشی برای سلطان ستمگر قائل نبودند ؛ زیرا چنین حاکمی به حکم شریعت چنگ نمیآویزد و از ظلم دست نمیکشد و از حرامهای الهی نمیپرهیزد .
از سویی شیعیان ، خلافت را حق اهل بیت علیهمالسلام میدانستند و اینکه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به آنان وصیت کرد [ و جانشین خود ساخت ] چرا که آنان به امر او فرا میخوانند و در راه خدا [ و عمل به احکام الهی و انجام وظایف دینی ] از سرزنش هیچ ملامتگری ، باکی ندارند .
این معنا و مفهوم را خلفای عباسی بر نمیتافتند ؛ زیرا به آنان به چشم دشمنانی مینگریستند که تسلیم ناپذیرند و ارعاب در آنها کارگر نمیافتد و شیعیان را رافضیهایی میشماردند که باید شکنجه شوند ؛ زیرا رویگردانی از خواستههای حکومت ، یعنی «رفض» (و ردّ آنها) و رفض (بر نتافتن اوامر حکومت) در بیشتر موارد مترادف بود یا کیفر و مایه عبرت شدن ، طرف داری از دشمنان خلیفه و حزب گرایی ،
1) 1 . تاریخ طبری 6 : 344 ، احداث سنه 158ه .
بستن تهمتها به شخص و اتهامِ خروج از دین به او .
حکومت عباسی ، به سیاستِ مقدم داشتن ابوبکر و عُمَر و بیرون دانستن علی از میان خلفای چهارگانه ، بسنده نکرد . پس از آنکه از جذب امام به خود نومید شد و نتوانست در عقیده و افکار امام صادق علیهالسلام خدشه وارد سازد ، به آن حضرت بهتان زد و ادعا کرد که وی به «خدایی» قایل است و خود را پیامبر میداند یا میگوید که وحی بر من نازل میشود (و چیزهایی شبیه اینها) .
تهمتِ نزول وحی بر آن حضرت و اینکه او خداست (و غیر آن) از سختترین مشکلاتی است که امام صادق علیهالسلام با آن رو به رو شد ؛ زیرا بعضی از مردمان ساده اندیش و سطحی نگر ، این شایعات حکومتی را باور میکردند و بر سر زبانهاشان میافتاد ؛ چرا که ملکات باهره ، اندیشههای بلند فقهی و کرامات قدسی را نزد آن حضرت (که دوستش میداشتند) مییافتند .
صائد هندی ، محمد بن مِقْلاس [ مِقْلاص ] ، وَهْب بن وَهْب قاضی ، مُغیرة بن سعید ، سالم بن اَبی حَفْصه عِجْلی (و دیگران) از کسانیاند که احادیث غلوآمیزی را پیرامون ائمه علیهمالسلام انتشار میدادند .(1)
عُمَر بن حفص بن غیاث ، میگوید : فضل بن ربیع به پدرم نوشت : «از جعفر بن محمد ، چیزی را حدیث مکن» . به پدرم گفتم : ابو بُحْتَری در بغداد ، چیزهای عجیبی را از جعفر بن محمد حدیث میکند و کسی او را از این کار باز نمیدارد ! پدرم گفت : فرزندم ، به کسی که به جعفر دروغ ببندد ، کاری ندارند ؛ اما خوش ندارند کسی سخنان راست او را بر زبان آورد (بنگرید به ، الجرح و التعدیل 9 : 25 ، ترجمه 116 ، وهب بن وهب بُحْتَری) .
امام صادق علیهالسلام به تکذیب آنها پرداخت و یک قاعده کلی را در راستای شناخت معارف ائمه برای اصحابش مطرح ساخت و فرمود :
لا تَقْبَلُوا عَلَینا حَدیثاً إلاّ وافَقَ القرآنَ والسُنَّةَ ، أَو تَجِدُون معه شاهداً مِن
1) 1 . افزون بر این ، حکومت عباسی ، راویان را از نقل روایت صحیح از امام صادق علیهالسلام باز میداشت ، اما به نقل دروغها و چیزهای عجیب از زبان امام ، کاری نداشت .
أَحادیثنا المُتَقَدِّمة ؛ فإنَّ المُغیرة بن سعید ـ لَعَنَه اللّه ـ دَسَّ فی کُتُب أصحابِ أبی ، أحادیثَ لم یُحَدِّث بها أَبی ، فَاتَّقُوا اللّه ولا تَقْبَلُوا عَلَینا ما خالَفَ قولَ رَبِّنا وَسُنَّةَ نَبِیِّنا ؛(1)
هیچ حدیثی را از ما نپذیرید مگر اینکه با قرآن و سنت سازگار باشد یا شاهدی از احادیث پیشین ما برای آن بیابید ؛ چرا که مُغیرة بن سعید (لعنت خدا بر او باد) در کتابهای اصحاب پدرم ، احادیثی را گنجاند که پدرم آنها را حدیث نکرد .
از خدا بترسید و آنچه را که بر خلاف سخن پروردگار و سنت پیامبرمان است [ و دشمنان ، آنها را بر ما بستهاند و به عنوان گفتههای ما بر شما عرضه میدارند [ نپذیرید .
با این گونه احادیث ، ائمه علیهمالسلام میکوشیدند تهمتها و بهتانهایی را که دشمنان به آنها میزدند ، دفع کنند و سادهاندیشان و غافلان را آگاه سازند تا در برابر شایعات مزدورانِ حکومت و غرض ورزان ، پایدار بمانند .
اکنون به بحث پیرامون حرکت علمی در عهد عباسیان و سعی آنها برای جذب سیاسی و فکری فقها ، باز میگردیم .
علی رغم تلاشهای پیوسته خلفا ، آنان در جذب امام صادق علیهالسلام و ابو حنیفه به بدنه حکومت ، ناکام ماندند . اما امام مالک به همکاری با نظام سلطه پرداخت و پس از در هم کوبی قیام نفس زکیه و برادرش ابراهیم ، در سلک آنان درآمد و کتاب الموطَّأ را برای آنها تدوین کرد .
میدانیم که مالک (پیش از آنکه حکومت به او توجه کند و بها دهد) این مکانت و منزلت را نداشت . پدرش ـ انس بن مالک بن ابی عامر ـ نزد علما معروف نبود و تاریخ از زندگی او و زمان وفاتش چیزی را آشکار نمیسازد ، همه آنچه را دربارهاش گفتهاند ،
1) 1 . اختیار معرفة الرجال 2 : 489 ، حدیث 401 ؛ بحارالأنوار 2 : 250 ، حدیث 62 ؛ معجم رجال الحدیث 19 : 300 ، ترجمه 12587 ، مغیرة بن سعد .
این است که وی برادر «نضر» بود . این هم به خاطر شهرت «نَضْر بن اَنس» (برادر مالک) است ، همو که از ابن عباس روایت میکند .
بکر بن عبد اللّه بن شَرود [ شروس ] صنعانی ، نقل میکند :
نزد مالک بن انس آمدیم ، او از رَبیعة الرَّأی (استاد و معلم مالک) برایمان حدیث میکرد و ما احادیث بیشتری را خواستار میشدیم .
روزی به ما گفت : [ از من که شاگرد ربیعهام ، این گونه خواهان زیادتید ] با خود ربیعه چه خواهید کرد ؟ او هم اکنون در رواق خوابیده است .
ما نزد ربیعه رفتیم ، او را از خواب بیدار ساختیم ...
به او گفتیم : چگونه است که مالک به تو [ و علمت ] احاطه دارد و خودت به خویشتن احاطه نداری ؟
ربیعه گفت : آیا نمیدانید که مثقالی از دولت ، از باری از علم ، بهتر است .(1)
در این متن ، اشارهای است به نقش سیاست و حکومت در استوار سازی مذاهب و مقدم داشتنِ مفضول با وجود فاضل .(2)
در تاریخ بغداد آمده است که ابو العباس دستور داد به «رَبیعة الرَّأی» جایزهای بدهند ، وی آن را رد کرد و نپذیرفت ؛ به وی پنج هزار درهم داد تا با آن پول کنیزی [ برای خود ] بخرد ، ربیعه از قبول آن خودداری ورزید .(3)
منصور نتوانست امام صادق و ابو حنیفه را از خط مشیی که برای خود ترسیم کردند (که همان قطع رابطه با حکومت بود) باز دارد ، لیکن پس از درگذشت ابو حنیفه و به مرور زمان ، توانست مکتب حنفی را جذب حکومت کند .
1) 1 . تاریخ بغداد 8 : 424 ، ترجمه 4531 ، ربیعة بن عبد الرّحمان ... ؛ طبقات الفقهاء (ابو اسحاق) : 24 ؛ المنتظم 7 : 350 ، ترجمه 732 .
2) 2 . این روزگار ، بر سر مذاهب اسلامی درآمد ؛ بنگرید به ، الإمام الصادق و المذاهب الأربعه 1 : 183 .
3) 3 . تاریخ بغداد 8 : 425 ، ترجمه 4531 ؛ صفة الصفوة 2 : 151 ، ترجمه 183 .
این کار ، با نزدیک ساختن [ شاگردان ابوحنیفه ] ابو یوسف و محمد بن حسن شیبانی و حسن بن زیاد لُؤلُوی ، و واگذاری مقام قضاوت و فتوا به آنان عملی شد .
لیکن علی رغم این چاره اندیشیها ، نتوانستند صفوف شیعه را بشکافند ؛ زیرا امامان اهل بیت علیهمالسلام رهبری آن را بر عهده داشتند و هر بدعتی را از اندیشه شیعی میزدودند و سیاست عصیان اجتماعی را برای آنها ترسیم کردند و شیعیان را رهنمون شدند به اینکه به پیروی از سلطان فاسق تن ندهند و تأکید داشتند که مرافعه سوی حکام و اعتماد بر آنها جایز نمیباشد و میفرمودند : «الفقهاءُ أُمناء الرُّسُل ، فإذا رَأَیْتُم الفقهاء قد رَکِبُوا إلی السَّلاطین فَاتَّهِمُوهم»(1)(فقها امینان پیامبراناند ، هرگاه دیدید که در دامن سلاطین افتادهاند ، آنان را [ به سازش ] متهم سازید) و علی رغم آنکه به شدت زیر نظر بودند ، به امر به معروف و نهی از منکر فرا میخواندند .
اینها ـ همه ـ راهکارهای هدفمندی برای بیداری امت و آگاهی آنها به حقیقت است ؛ زیرا عدم همکاری ، یعنی دست رد به سینه حکام و ناشایستی آنها برای عهدهدار شدن حکومت و رسیدن به این باور که آنان حاکمان ستمگرند و باید علیه آنان به پاخاست .
از رهنمودهای امام صادق علیهالسلام است که میفرمود :
أیّما مُؤْمِنٍ قَدَّمَ مُؤمناً فی خُصُومةٍ إلی قاضٍ أَو سُلطانٍ جائرٍ ، فَقَضَی عَلَیه بغیر حُکمِ اللَّهِ ، فَقَد شَرَکَه فی الإثم ؛(2)
هرگاه مؤمنی در درگیری با مؤمنی او را پیش قاضی یا سلطان ستمگر بکشاند و آن قاضی یا سلطان ، به غیر فرمان الهی حکم براند ، آن مؤمن در گناه آن قاضی شریک است .
ما أُحِبُّ أَنِّی عَقَدْتُ لهم عُقْدَةً أو وَکَیْتُ لَهُم وِکاءً ... وَلا مَدَّةً بِقَلَمٍ ! إِنَّ أَعوانَ الظَّلَمَةَ ـ
یومَ القیامة ـ فی سُرادِقٍ مِن نارٍ ، حَتّی یَحْکُمَ اللّه بینَ العباد ؛(1)
دوست ندارم گرهی برای ستمگران بزنم و دهانه مشکی را برایشان ببندم و نوک قلمی در جوهر فرو برم ! همانا یاوران ستمگران ـ در روز قیامت ـ در پردههای آتشیناند [ و حسابرسی از آنها ] تا زمانی که خدا میان بندگان حکم کند [ به تأخیر میافتد ] .
مَن حَکَمَ فی دِرْهَمَیْن بِغَیْرِ ما أَنزَلَ اللّهُ فَقَد کَفَرَ ؛ هرکه در دو درهم به غیر آنچه خدا نازل کرده حکم کند ، کفر ورزیده است .
راوی میگوید : پرسیدم : به آنچه خدا نازل کرد ، کافر شده یا به آنچه بر محمد نازل شد ؟
امام علیهالسلام فرمود : وَیْلَک إذا کَفَرَ بما أُنْزِلَ عَلَی مُحَمَّدٍ ، فقد کَفَرَ بما أَنْزَلَ اللَّهُ ؛(2)
وای بر تو ! هرگاه به آنچه بر محمد نازل شد کفر ورزد ، به آنچه خدا فرود آورد ، کفر ورزیده است .
أَیُّما رَجُلٍ کانَ بَیْنَهُ وَبَیْنَ أَخٍ له مُماراةٌ فی حَقٍّ ، فَدَعاهُ إلی رَجُلٍ مِن إخوانکم لِیَحْکُمَ بَیْنَهُ وَبَینَه ، فَأَبی إلاّ أن یُرافِعَه إلی هؤلاء ، کانَ بِمَنْزِلَةِ الّذینَ قال اللّه ـ عزّ وجلّ ـ فیهم : « أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَمَا أُنْزِلَ مِن قَبْلِکَ یُرِیدُونَ أَن یَتَحَاکَمُوا إِلَی الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَن یَکْفُروا بِهِ »(3)؛(4)
هرگاه میان شخصی و برادر دینیاش در حقی مشاجرهای رخ دهد و آن شخص او را به مردی از برادران دینیتان دعوت کند که میان آن دو حکم کند ، اما او جز به مرافعه پیش حاکمان ستمگر
1) 1 . الکافی 5 : 107 ، باب عمل السلطان و جوائزهم ، حدیث 7 ؛ وسائل الشیعة 17 : 179 ، باب تحریم معونة الظالمین ولو بمدة قلم ... ، حدیث 6 .
2) 2 . تفسیر عیّاشی 1 : 324 ، حدیث 127 ؛ وسائل الشیعة 27 : 35 ، حدیث 33150 ؛ جامع أحادیث الشیعة 25 : 26 ، حدیث 42 .
3) 3 . سوره نساء (4) آیه 60 .
4) 4 . الکافی 7 : 411 ، باب کراهیة الإرتفاع ... ، حدیث 2 ؛ من لا یحضره الفقیه 3 : 4 ، حدیث 3220 (متن از این مأخذ است) ؛ وسائل الشیعة 27 : 12 ، باب الأول من أبواب صفات القاضی ، حدیث 33080 .
تن ندهد ، به منزله کسانی است که خدای بزرگ دربارهشان فرمود : «آیا نمینگری به کسانی که میپندارند به آنچه سوی تو و پیامبرانِ پیش از تو نازل شده ، ایمان آوردند [ در عین حال [ محاکمه سوی طاغوت را خواستارند ، با اینکه امر شدند که به آن کفر ورزند» .
از امام صادق علیهالسلام درباره یک قاضی سؤال شد که میان دو آبادی داوری میکند و از سلطان برای قضاوت ، مواجب میستاند ، آن حضرت پاسخ داد :
إنَّ ذلک سُحْتٌ وَأَنَّ العاملَ بالظُّلم والمُعین له والرّاضی به شرکاء ثلاثَتُهم ؛(1)
این کار ، حرام است . کارگزار ستمگران و یاری رسانان آنها و کسانی که به این روند خرسندند ـ هر سه گروه ـ در گناه شریکاند .
همه این احادیث ، به دوری جستن از حاکم ستمگر فرا میخواند .
باری ، شیعه «رافضه» نامیده شدند بدان جهت که همکاری با حاکمان را بر نمیتافتند [ و به جرگه آنان در نمیآمدند ] نه آن سان که مددکاران ظالمان بوق و کرنا میکنند و دلیل این نامگذاری را رفضِ اسلام (پس زدن اسلام) از سوی شیعه میانگارند .
شیخ محمد جواد مُغْنِیه مینویسد :
با این بیان ، سر اول و تفسیر درستی برای سخن احمد امین و دیگر اهل سنت مییابیم . اینکه [ میگویند : ] «تشیُّع پناهگاه همه کسانی بود که میخواستند اسلام را ویران سازند» .
زیرا اسلام ، در منطق احمد امین و اسلافش ، در شخص حاکم (خواه ستمگر باشد و خواه عادل) تجسُّم مییابد . هر که با حکومت در افتد و بر حاکم بشورد ، از دایره اسلام بیرون میآید .
1) 1 . الکافی 2 : 333 ، باب الظلم ، حدیث 16 ؛ الخصال : 107 ، باب الثلاثة ، حدیث 72 ؛ وسائل الشیعة 16 : 56 ، باب تحریم الرضا بالظلم ... ، حدیث 20965 ، و جلد 16 : 139 ، باب وجوب انکار المنکر ... ، حدیث 21182 .
در منطق شیعه ، سلطان ستمگر ، از اسلام و شریعت ، خارج است . هر که علیه چنین حاکمی قیام کند ، دیندار است و در عمل به قرآن و سنت پایدار .(1)
این متون ، بر تضاد نگرش و اهداف ، میان نظام سلطه و اهل بیت علیهمالسلام دلالت دارند و صدور این گونه روایات از امامان علیهمالسلام در آن دوران ، به معنای نامشروع بودن آن حکومتها به شمار میآمد .
طبیعی است که این رویکرد ، حکام را به ستوه میآورد ؛ زیرا قدرت قانونگذاری و اجرایی را در دست خود میدیدند و با نظراتی که ابراز میداشتند ، میکوشیدند اعتماد مردم را به دست آورند ، حال چگونه به اینان اجازه دهند کسانی را در برگیرند [ و پیرامون خویش گردآورند ] که ارزشی برای سلطان قائل نیستند ؟!
بنابراین ، مخالفت شیعه با کسانی که بعد از پیامبر ـ در ظاهر ـ جانشین او شدند ، تنها به خاطر غصب خلافت و نامشروع بودن آنها نبود ، بلکه جهل و ناآگاهی آنان به قرآن و سنت ، نیز مزید علت شد .
اکنون ، بعضی از روایاتی را میآوریم که این معنا را تأکید میکند .
از اسحاق بن عَمّار ، از امام صادق علیهالسلام نقل شده که فرمود :
اینان ، میپندارند فقیه و عالماند ، و همه آنچه را امت نیاز دارد ، فرا گرفتهاند ، در حالی که همه علم پیامبر را نیاموختند و همه علم پیامبر به آنها نرسید و آن را در نیافتند ، و به همین دلیل ، وقتی حلال و حرام و احکامی را از آنها میپرسند ، اثر (و حدیثی) از پیامبر را در خاطر ندارند تا به آن پاسخ دهند و شرم دارند که مردم به آنان نسبت جهل و ناآگاهی دهند و خوش ندارند پرسش شوند و در جواب درمانند و در نتیجه مردم علم را در معدن و خاستگاه آن [ که همان عالمان و امامان اهل بیتاند ] بجویند . از این روست که رأی و قیاس را در دین خدا به کار میبرند و آثار و احادیث را وا میگذارند و به بدعتها روی میآورند ، در حالی که پیامبر فرمود «کُلُّ بِدْعَةٍ ضَلالة» ؛ هر بدعتی گمراهی
1) 1 . الشیعه و الحاکمون : 29 .
است .
اگر اینان ، هر گاه از دین خدا پرسش میشدند و اثری از پیامبر را نزد خود نمییافتند [ تا بر اساس آن پاسخ دهند ] آن مسئله را به خدا و پیامبر و اولو الأمر باز میگرداندند ، کسانی از آل محمّد (که آن را استنباط میکردند) میدانستند .(1)
از امام باقر علیهالسلام روایت شده که ـ در حدیثی طولانی ـ فرمود :
خدا علم را [ دست مایه ] جهل قرار نداد و امر آن را به هیچ کس از خلقش واننهاد ... لیکن از فرشتگانش رسولانی فرستاد و به او گفت : چنین و چنان بگو ؛ آنان را به آنچه دوست میداشت امر کرد و از آنچه نمیپسندید ، بازداشت ...
هرکس والیان امر خدا و دریابندگانِ علم او را در غیر برگزیدگان (که از خاندانِ انبیایند) گذارْد ، امر خدا را سرپیچید و نادانان و هدایت نایافتگانی را ـ که میپندارند اهل استنباط علم الهیاند ـ بر سرکار نشاند .
این جاهلانِ کج اندیش ، به خدا و پیامبر دروغ بستند ، و از وصیت و طاعت او روی برگرداندند و شایستگان خدا را آنجا که او نشاند ، نگذاردند . خودْ گمراهند و پیروانشان را گمراه ساختند و روز قیامت ، حجتی ندارند .
از امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت شده که فرمود :
از نفرت انگیزترین مردمان ـ در نزد خدا ـ شخصی است که در میان نادانان ، تفالههای جهل را دست مایه خویش قرار داد ، اسیر فضای تاریک روشن فتنه گشت [ و این فضا او را فریفت ] انسان نماها او را «عالِم» نامند ، در حالی که یک روز را هم به سلامت از جهل در وادی علم سپری نساخت .
سپیده دم بر میخیزد و با تلاش فراوان ، چیزهایی را ـ انبوه ـ گرد میآورد که اندکش بهتر از زیادت آنهاست . چون از آن آبهای گندیده سیراب شد و مطالب بی فایده را [ در ذهنش ] انباشت ، به عنوان قاضی بر کرسی قضاوت ـ میان مردم ـ مینشیند و تعهد
1) 1 . تفسیر عیّاشی 2 : 331 ، حدیث 46 ؛ وسائل الشیعة 27 : 61 ، حدیث 33199 .
میسپارد که دعواهایی را فیصله دهد که بر دیگران مشتبه میگشت و راه خلاصی نمییافتند .
اگر با قاضی پیشین مخالفت میورزد ، ایمن نیست که قاضی بعدی حکم او را نقض نکند (چنان که او حکم قاضی گذشته را برنتافت) .
و اگر با مسائل دشوار و پیچیدهای رو به رو شود ، به رأی خود ، چیزهایی را میبافد ، سپس به آنها قطع مییابد . عملکرد او در میان شبههها ، همچون [ تقلاّی مگس در ] دام عنکبوت است ، نمیداند حرکتش درست است یا به خطا میرود .
گمان ندارد در چیزهایی که نمیداند [ و در عرصههایی که نمیشناسد ] علمی باشد و در ورای آنچه او بدان رسیده ، بتوان مذهبی را یافت . اگر با قیاسی حکم را صادر کند [ و به خطای خویش پی ببرد ] نظرش را تکذیب نمیکند و اگر امری بر او پوشیده ماند ، جهل خود را کتمان میدارد تا به او نسبت نادانی ندهند و آن گاه با گستاخی [ به دل خواه خویش ، بی استناد درست و پشتوانه علمی ] حکم صادر میکند .
باری ، او کلید تاریکیها [ و سردرگمیها ] و موجْ سوارِ شبههها و رهروِ افتان و خیزان جهالتهاست ؛ از ندانستههایش پوزش نمیخواهد تا سلامت بماند و به علمِ قطعی چنگ نمیزند تا سودمندش افتد ؛ روایات را چنان میپاشد که باد گیاهان خشکیده را [ به این سو و آن سو میزند ] .
صاحبان میراثها [ که به حکم ناعادلانه او از دست رفت ] از او میگریند و صاحبان خونهای [ به ناحق ریخته شده ] از او شیون دارند . ناموسهای حرام به قضاوت او حلال میشود و زناشوییهای حلال به حکم او حرام میگردد .
سینهاش از علم راستین آکنده نیست تا بتواند پاسخ گوی مسائلی باشد که بر او وارد میآید ، و اهلیتِ کاری را که به واسطه دست یابی به علم حق ادعا میکند ، ندارد .(1)
1) 1 . الکافی 1 : 55 ، حدیث 6 ؛ نهج البلاغه 1 : 47 ، خطبه 16 ؛ وسائل الشیعة 27 : 39 ، حدیث 33155 .
سلطه این خلفا بر حکومت و فتوا به رأی آنان ، امامان اهل بیت علیهمالسلام را (از امام علی علیهالسلام تا امام عسکری علیهالسلام ) میآزرْد .
امام عسکری علیهالسلام در حدیثی طولانی میفرماید :
... هرکه در قرآن به رأی خویش نظر دهد و تصادفی سخنش درست از کار درآید ، در اینکه از غیر اهلش آن را ستانده ، نادانی را در پیش گرفته است و اگر سخنش به خطا رود ، باید جایگاهش را در دوزخ آماده سازد .(1)
از ابو بصیر روایت شده که گفت ، به امام صادق علیهالسلام گفتم :
مسائلی بر ما وارد میشود ، که از کتاب و سنت چیزی در آن باره سراغ نداریم ، آیا از خودمان نظر دهیم ؟ امام علیهالسلام فرمود : نه ، بدان که (در این صورت) اگر نظرت صواب باشد پاداش نداری و اگر به خطا رود ، بر خدا دروغ بستهای .(2)
آری ، نظام حاکم این سخنان امامان علیهمالسلام را خروج از طاعت میشمرد و از اینجا بود که اتهامات سوی ائمه و شیعیان آنها سرازیر شد و عقاید ناسالم و خروج از اسلام را به آنها تهمت زدند ، سپس از واعظان درباری خواستند که بر آنان بتازند و منزلت آنها را پایین آورند و این کار را به عنوان یک ضرورت سیاسی برآمده از واقعیات اجتماعی قلمداد کردند .
تهمت غلو در امامان و پیامدهایی که به همراه آن بود ، از راهکارهای سیاسی نظام حاکم بود و در پس پرده ، خود آنان قرار داشتند . آنان به شایعاتی که درباره امام صادق علیهالسلام پراکندند ، بسنده نکردند ، بلکه به دیگر مخالفان سیاسیشان (مانند سفیان ثَوری و ابو حنیفه) نیز تهمتهایی زدند .
زیرا ابو حنیفه ـ چنان که گفتهاند ـ از قیامهای علویان (مانند قیام زید بن علی ، محمد نفس زکیه ، ابراهیم) حمایت میکرد و گفته شده که در بعضی از مسائل ، به
دیدگاه امام علی علیهالسلام فتوا میداد و میگفت که خلافت ، حق فرزندان علی و فاطمه است ، و علی در جنگ با اهل جمل ، بر حق بود ؛(1)علی ، به عدل راه پیمود و در پیکار با تجاوزگران ، از همه مسلمانان داناتر بود ، آن حضرت با کسی جز به حق نجنگید ، تنها زمانی به پیکار با طلحه و زبیر دست یازید که بیعت خود را شکستند .(2)
ابو حنیفه ، با نقل این سخنان ، میخواست به سیاست حکام در حدیث اشاره کند و اینکه وی ، به بسیاری از این احادیث حکومتی اهمیتی نمیدهد ؛ زیرا به جعل حدیث از زبان پیامبر و صحابه ، از سوی حاکمان ، آگاهی دارد .
با این شناخت ، ابو حنیفه بسیاری از احادیث را نادیده میانگاشت ، نه آن گونه که مُنذری در مقدمه بر کتاب الترغیب و الترهیب بیان میدارد که ابو حنیفه ، بدان جهت احادیث را وانهاد که زندیقان روزگار او حدیث جعل میکردند و مُحَدِّثان غافل آنها را روایت میکردند .(3)
آری ، از علی بن حسین بن زیاد از حَریز (که از اصحاب امام صادق علیهالسلام به شمار میآید) نقل شده که ابو حنیفه از او پرسید : آیا تو چیزی را جز با [ استناد ] به روایت بر زبان نمیآوری ؟ علی بن حسین بن زیاد پاسخ داد : آری [ چنین است ] .(4)
این سخن ما پیرامون ابو حنیفه ، بدان معنا نیست که وی یکی از شیعیان است یا امام صادق از او خشنود بود یا در حقش دعا میکرد یا نگرشهای اعتقادی و فقهی او را صحیح میانگاشت یا از او حدیث میستاند ، بلکه میخواهیم بیان داریم که بسیاری از طعنها به ابو حنیفه ، به سبب مواضع ضد حکومتی و تأیید علویان از سوی وی (و
1) 1 . فقهای حجاز و عراق (از دو فرقه حدیث و رأی) از جمله مالک ، شافعی ، ابو حنیفه ، اَوزاعی و گروه بزرگی از متکلمان و مسلمانان ، اجماع دارند که علی علیهالسلام در پیکار با اهل صفین بر حق بود ، چنان که در جنگ با اهل جمل ، به صواب راه پیمود و آنان که با آن حضرت درافتادند ، ستمگران متجاوزند (بنگرید به ، فیض القدیر 6 : 366 ، به نقل از قادر جرجانی در کتاب الإمامه) .
2) 2 . مناقب ابی حنیفه (خوارزمی) 2 : 83 ، چاپ حیدر آباد .
3) 3 . بنگرید به ، الترغیب و الترهیب 1 : 13 ، مقدمه .
4) 4 . رجال کشی 2 : 384 رقم 718 ؛ وسائل الشیعة 27 : 147 .
نیز تأیید دیگر دشمنانی که در مقابل خط اعتقادی و فقهی حکومت قرار داشتند) به او زده شد ، و گرنه اهل بیت علیهمالسلام قیاس را بر نمیتافتند و احکام مبتنی بر آن را مردود میشمردند .
استاد عبد الحلیم جندی میگوید :
اگر حکومت در مییافت که ابو حنیفه ، مذهب تشیّع را پذیرفته است ، او را وا نمیگذاشت که چندین سال در کوفه (مرکز علمی اهل سنت) تدریس کند .(1)
گفت و گوهای فراوانی میان امام صادق علیهالسلام و ابو حنیفه روی داد که رد آرای قیاسی او را تأکید میکند ؛(2)
فرمود : ای ابو حنیفه ، علم بزرگی را ادعا کردی ! وای بر تو ، این علم را خدا قرار نداد مگر نزد اهل کتاب ، کسانی که قرآن بر آنها نازل شد ، وای بر تو ! این علم نزد کسی نیست به جز نزد ذریه ویژه پیامبرمان محمد ... ای ابو حنیفه ، اگر از تو مسئلهای را بپرسند که در کتاب خدا نیست و آثار و سنت در آن باره سخنی نگفتهاند ، چه میکنی ؟ گفت : خدا شما را به صلاح بدارد ، قیاس میورزم و به رأی خود در آن عمل میکنم .
امام علیهالسلام فرمود : ای ابو حنیفه ، نخستین کسی که قیاس کرد ، ابلیس ملعون بود ، او در برابر پروردگار متعال دست به قیاس زد و گفت : « أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِن نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِینٍ » (من از آدم بهترم ، مرا از آتش آفریدی و او را از گل) . ابو حنیفه ، خاموش ماند .
امام علیهالسلام پرسید : ای ابو حنیفه ، بول پلیدتر است یا جنابت ؟ گفت : بول . فرمود : پس چرا مردم در پی جنابت غسل میکنند ، نه بول ؟! ابو حنیفه : ساکت ماند . امام علیهالسلام پرسید : ای ابو حنیفه ، نماز برتر است یا روزه ؟ گفت : نماز . فرمود : پس چرا زن حائض ، روزههایش را قضا میکند و نمازهایش را قضا نمیکند ؟! ابو حنیفه ، حرفی نزد .
برای آگاهی بیشتر به این گونه روایات ، بنگرید به ، وسائل الشیعة 27 : 40 ـ 60 .
چنان که علمای شیعه و اصحاب ائمه علیهمالسلام در ردّ قیاس ، کتابهای بسیاری را نوشتند .1) 1 . بنگرید به ، ابو حنیفه : 213 .
2) 2 . در «علل الشرایع 1 : 89 ، حدیث 5» آمده است که : امام صادق علیهالسلام از ابو حنیفه پرسید : تو فقیه عراقی ؟ گفت : آری . فرمود : بر چه اساس به آنان فتوا میدهی ؟ گفت : بر پایه کتاب خدا و سنت پیامبرش . فرمود : ای ابو حنیفه ، کتاب خدا را آن گونه که بایسته است میشناسی ؟ ناسخ و منسوخ آن را میدانی ؟ گفت : آری .
آنچه در اینجا شایان تأکید است ، نقش سیاست در جذب فکری و سیاسی فقهاست و پراکندنِ تبلیغات و تهمتهای زشت بر ضد کسانی که امکان جذبشان وجود نداشت .
آنان ، نیروها و علمای دیگر را به کار میگرفتند تا به آنها چیزهایی را که نگفتهاند ، نسبت دهند یا حرفهای آنها را تحریف سازند یا با گنده کردن و مبالغه ، آن سخنان را در قالب و رنگی بریزند که گوینده از آن ، به دور است .
حاکمان ، میخواستند بیان دارند که ابو هُرَیْرَه ، راویِ روایات اسلام است و ابن عُمر ، فقیه اسلام میباشد (امثال این دو بودند که خط مشی حاکمان را تغذیه میکردند) سخن ابن عُمَر و ارجاع مردم به فقه عبد الملک بن مروان ، از سوی او ، پیش از این گذشت و نیز سؤال منصور از مالک بن انس که چرا از میان اقوال به قول ابن عُمَر دست مییازد و این سفارش منصور به مالک که گفت : به سخن ابن عُمَر بچسب ، هر چند بر خلاف دیدگاه علی و ابن عباس باشد .(1)و در متنِ دیگری است که گفت : از علی و ابن عباس ، تقلید مکن .(2)
نیز دریافتیم که در دوران عباسی ، قبل از مالک و ابو یوسف ، فقهای حکومت ، ابن شُبْرُمَه و ابن اَبی لیلا بودند و این دو ، تا دوران متأخر باقی ماندند . حکام توانستند ابو یوسف را به خود نزدیک سازند و دلش را به دست آورند تا از این رهگذر بر پیروان حنفیّه تأثیر گذارند . ابو یوسف ، نخستین کسی در اسلام است که به منصب «قاضی القضات» گماشته شد .(3)
بیشتر مُورّخان تصریح کردهاند که ابو یوسف ، به جهت فقر مالی ، با دیدگاه استادش
1) 1 . الطبقات الکبری 4 : 147 .
2) 2 . الإمام الصادق و المذاهب الأربعه 1 : 504 ـ 505 ؛ أوجز المسالک إلی موطأ مالک 1 : 30 ـ 31 .
3) 3 . البدایة و النهایة 10 : 180 (در این مأخذ ، افزوده است : به او قاضی قضات دنیا گفته میشد) ؛ تاریخ الإسلام 12 : 501 ، ترجمه 4 ، ابو یوسف القاضی = یعقوب ابراهیم انصاری کوفی .
در عهدهدار شدن مناصب حکومتی ـ در دولت عباسیان ـ مخالفت ورزید .(1)
ابن شُبْرُمَه و ابن ابی لیلا(2)و همتایان آنها ، از اواخر دوره امویان تا زمان ابو العباس سفّاح و بخشی از خلافتِ منصور ، از فقهای حکومت بودند . منصور ، با نزدیک ساختن مالک به خود و دادن جایگاه برتر به او (و یکسان سازی حدیث و فقه به دست مالک) از نفوذ دیگران کاست .
از اواخر عهد منصور تا اواخر دوران هارون ، حکومت توانست بر مکتب رأی و مکتب حدیث ، سیطره یابد . این کار با نزدیک ساختن ابو یوسف و محمد بن حسن شیبانی در بغداد (و واگذاری منصب قضاوت به آنها) وجود مالک در رکاب آنان در مدینه ـ پیش از آن ـ صورت گرفت .
پس از این گذر سریع (که در آن بعضی از دیدگاهها را بیان کردیم) به طرح نگرش دیگری دست مییازیم که میتواند سبب نامگذاری مذهب شیعه دوازده امامی به مذهب جعفری باشد .
اینکه گفتهاند امام علیهالسلام در فاصله زمانی پایان حکومت امویان و آغاز خلافت عباسیان میزیست و این دوران ، زمان مناسبی برای نشر مذاهب به شمار میآمد ، یگانه دلیل در این زمینه نیست ، بلکه امور دیگری ـ در اینجا ـ به چشم میخورد ، که نقشِ حکام در احکام شرعی و جذب فقها و محدثان و قاریان (و غیر آنها) از سوی آنان ، یکی از عوامل مهم در این راستاست .
1) 1 . تاریخ بغداد 14 : 252 ، ترجمه 7558 ؛ طبقات الحنفیه (ابو الوفا قرشی) : 256 ؛ المنتظم 9 : 80 .
2) 2 . در «تهذیب الأحکام 6 : 220 ، حدیث 521» از امام صادق علیهالسلام روایت شده که به ابن اَبی لیلا فرمود : بر چه اساس قضاوت میکنی ؟ گفت : به آنچه از پیامبر و علی و ابو بکر و عمر رسیده است . فرمود : آیا از پیامبر به تو رسیده که علی قاضیترین شماست ؟ گفت : آری . فرمود : با اینکه این را میدانی ، چگونه به غیر دیدگاه علی حکم میدهی ؟!
امام صادق علیهالسلام آن گاه که دید حاکمان طبق ضوابط خاص خودشان به تدوین حدیث پرداختند ، سپس مذاهب [ چهارگانه اهل سنت ] را پایه گذاری کردند و محدثان و قاریان و شاعران را به حکومت نزدیک ساختند و به حرکت علمی اهتمام ورزیدند ، برایش روشن شد که این اقدام حکومت ، یک انقلاب فرهنگی بر ضد اصول اعتقادی و فقهی و تاریخی مسلمانان است .
ابو حنیفه ، افکارش را در کوفه (مرکز علویان) منتشر میساخت و میان اندیشههای او و نگرشهایی که مطرح میساخت ، آموزههایی دیده میشد که با صریح سخن پیامبر مخالفت داشت .
مالک ، بر پایگاه اسلام سیطره یافت و در مدینه ، برای مردم فتوا میداد .(1)
لیث بن سعد ، در «مصر» فتوا میداد . گفتهاند اهل مصر ، از عثمان بد گویی میکردند ، در میانشان لیث پرورش یافت و به فضائل عثمان لب گشود .(2)
اَوزاعی در «شام» برای مردم فتوا میداد ، همو که به انحراف از اهل بیت علیهمالسلام شناخته میشد .(3)
در هر شهر و سرزمینی ، فقه خاص و اعتقاد ویژهای شکل گرفت که در موارد بسیاری ، کم و بیش از اصول نبوی و آرای فقهی صحیح ، به دور مینمود .
چون امام صادق علیهالسلام پشتیبانی حکومت را ـ به اشاره و تصریح ـ از این فقها دید ، خطر را احساس کرد و ضرورت برخورد با جنگ فکری و انقلاب فرهنگی ای را (که شبیخون حکومت عباسی بر ضد مکتب علوی ، به شمار میآمد) دریافت .
امام علیهالسلام با تمام جدیت ، رویارویی با این یورش را آغازید . اصحابش را به
1) 1 . بنگرید به ، سیر اعلام النبلاء 8 : 61 ، ترجمه 10 ، مالک بن انس .
2) 2 . تاریخ بغداد 13 : 7 ، ترجمه 6966 ، لیث بن سعد ؛ تهذیب الکمال 24 : 271 ، ترجمه 5016 .
3) 3 . بنگرید به ، سیر أعلام النبلاء 7 : 128 ـ 129 ، ترجمه 48 ، عبد الرّحمان بن عَمْرو اوزاعی ؛ تاریخ الإسلام 9 : 494 ، ترجمه 4 ؛ تذکرة الحفاظ 1 : 181 ، ترجمه 177 .
رویآوری به فقه و یادگیری احکام فراخواند و از آنجا که بیم داشت شیعیان از خطوط فکری فعال در آن زمان تأثیر پذیرند ، آنچه را از کلام پیامبر صلیاللهعلیهوآله به آن حضرت رسیده بود ، روشن میساخت و اسناد آنها را با «عَنْعَنَه» به پیامبر میرساند تا دستاویزِ مغرضان برای خدشه در سخن آن حضرت ، نشود .
با این مطلب ، دلیل عدم مشارکت امام صادق علیهالسلام در قیامهای علویان ، تلویحاً روشن گشت ؛ زیرا امام علیهالسلام عهدهدار مسئولیتی شد که به مراتب از آنچه جنگ جویان بر دوش داشتند مهمتر بود ؛ چرا که آنان مرزهای زمینی را پاس میداشتند و امام علیهالسلام به دفاع و مراقبت از مرزهای عقیدتی و فکری ، برخاست .
در تاریخ ثبت است که امام صادق علیهالسلام بحثهای علمی و فعالیتهای معارفی مورد نیاز را میان اصحابش تقسیم کرد :
به اَبان بن تَغْلِب دستور داد که در مسجد بنشیند و برای مردم فتوا دهد .
پاسخ گویی به مسائل قرآنی و علوم قرآن را به حُمْران بن اَعْیَن واگذارْد .
زُراره را برای مناظرههای فقهی ، معین ساخت .
مُؤمن طاق را برای گفت و گو پیرامون مسائل کلامی انتخاب کرد .
طَیّار را برای مناظره در امامت (و غیر آن) برگزید .
هِشام بن حکم را به مناظره در امامت و عقاید ، رهنمون شد .
درون کتابها آکنده از گفت و شنود و مناظرات آنهاست . فهرست نویسان به اسامی کسانی اشاره کردهاند که در هریک از این میدانها ، کتاب نوشتهاند . شمار نگاشتههای آنها در عرصه حدیث ـ به تنهایی ـ به چهار صد اثر میرسد ، همانها که به اصول چهار صدگانه معروفاند و فقهی شیعی بر پایه آنها میچرخد .(1)
1) 1 . چهار صد کتاب که به چهار صد مؤلف از اصحاب امام باقر و صادق علیهماالسلام و اصحاب دیگر امامان علیهمالسلام ـ بر اساس نظر بعضی از عالمان ـ مربوط میشود (بنگرید به «منع تدوین حدیث» اثر نگارنده) پژوهشی در این زمینه داریم که امیدواریم به چاپ برسد .
بی گمان ، نظام حاکم پشتِ طرح بعضی از آرای فقهی ای بود که طالبیان نمیپذیرفتند ؛ زیرا در طرح این نگرشها ، اصالت بخشی به خط مشی و فقه حکومت و شناسایی مخالفان ، رخ مینمود و احکام فقهی بهترین عرصه برای پی بردن به رافضیها و کسانی به شمار میآمد که دیدگاههای حکومت را بر نمیتافتند .
پیش از این گذشت ماجرای آن شخصی که پیش رشید آمد و از مخفی گاهِ یحیی بن عبد اللّه بن حسن خبر داد و در پی جمع میان نماز ظهر و عصر ، او را شناسایی کرد و رشید به او گفت : «مرحبا ، خوب به خاطر سپردی ، آن نماز عصر است و وقتِ آن در نگاه این قوم ، همان زمان میباشد» .
و سخن سلیمان بن جَریر که به ادریس بن عبد اللّه بن حسن گفت : سلطان به خاطر خبری که از مذهبم به او دادهاند ، مرا خواست ، من هم نزد تو آمدم ...
چنان که ـ پیش از آن ـ حدیث ابو مالک اشعری را آوردیم و اینکه چگونه از آوردن نماز رسول اللّه بیم داشت ، پرسید آیا در میان شما بیگانهای هست ؟ گفتند ، نه جز یک خواهر زاده . ابو مالک گفت : خواهر زاده قوم ، از خود آنهاست ...
و موارد فراوان دیگر ، که همه آنها تأکید دارند بر اینکه فقه اسلامی از دو طریق تغذیه میشد :
1 . سلطان ستمکار تحریفگر شریعت و همکارانش
2 . طالبیان ، که این خط به امام صادق علیهالسلام و خاندانِ آن حضرت ، منحصر میشد .
فقها و محدثان و قاریان ، بیشتر بر مدار سلطان دور میزدند ، قواعد را ترسیم میکردند و خلیفه را بر برون رفتها آگاه میساختند . خلیفه عالمانی را که در خدمت اهدافش در میآمدند ، به خود نزدیک میساخت و کسانی که همکاری با او را بر نمیتافتند ، از خود میراند و طرد میکرد .
مورخان نقل کردهاند که رشید به یحیی بن عبد اللّه بن حسن ، امان داد ، سپس بر
وی ظفر یافت و درصدد برآمد امانش را نقض کند . از این رو ، برای جایز شمردن این پیمان شکنی ، از فقها کمک ساخت . جزئیات این ماجرا را ابو الفرج اصفهانی ، چنین تعریف میکند :
سپس رشید ، فقها را گرد آورد . در میان آنها محمد بن حسن (صاحب ابو یوسف قاضی) حسن بن زیاد لُؤلؤی ، ابو البَخْتَری وَهْب بن وَهْب ، وجود داشتند . همه شان در یک مجلس جمع شدند . مسرور کبیر ، امان نامه را پیش آنها آورد . نخست محمد بن حسن در آن نگریست ، گفت : این امانی است مؤکد ، حیلهای در آن نتوان یافت .
یحیی آن امان نامه را ـ در مدینه ـ بر مالک و ابن دراوَرْدی (و دیگران) نشان داده بود ، آنها آن را امان نامه مؤکدی یافته بودند که هیچ نقصی ندارد .
مسرور ، بر سر محمد بن حسن بانگ زد و گفت : آن را به من ده ! امان نامه را گرفت و به حسن بن زیاد لؤلؤی داد ، او با صدای ضعیف گفت : این ، امان است . ابو البختری (وَهْب بن وهب) آن را از دست حسن چنگ زد و گفت : این امان نامه ، باطل است و نقض شده است ! یحیی بن عبد اللّه به شورش دست یازید و از فرمانبری سرپیچید و خونها بر زمین ریخت ، او را بکش ، خونش به گردنِ من !
مسرور بر رشید درآمد و او را به ماجرا خبر داد . رشید گفت : برو و به او بگو : اگر این امان نامه باطل است ، او را به دست خود پاره کن . مسرور آمد و پیام را رساند . ابو البَخْتَری به مسرور گفت : ای ابو هاشم ، تو آن را پاره کن . مسرور گفت : اگر بر این باوری که این امان نامه ، شکسته شده ، خودت آن را پاره کن .
در این هنگام ابو البَخْتَری ، چاقویی گرفت و در حالی که دستانش میلرزید ، آن نامه را از هم درید و پاره پاره کرد .
مسرور ، او را پیش رشید آورد . رشید از جا جهید و با خوش حالی آن را از دستش گرفت ، در حالی که به او میگفت : ای مبارک ، ای خجسته !
و به ابو البَخْتَری ، یک میلیون و ششصد هزار [ درهم ] بخشید و او را بر منصب قضاوت گمارد و دیگران را مرخص کرد و محمد بن حسن را زمان درازی از فتوا بازداشت و بر اجرای آنچه میخواست در حق یحیی بن عبد اللّه ، انجام دهد ، موافقت همه را به دست آورد(1).(2)
حاکمان ، با این شیوهها ، فقها را برای تغییر احکام شرعی به کار میگرفتند .
آری ، سیاست عباسیان (همچون دیگر سیاستها) بر ارعاب و تشویق ، مبتنی بود و طالبیان ـ فرزندان علی علیهالسلام ـ بیش از همه به ستم آنان گرفتار آمدند .
ماجرایی را که از زبان یحیی بن حسین بن زید بن علی بن حسین (که میخواست عمویش عیسی بن زید را ببیند) نقل میکنیم ، تأکیدی است بر این ادعا .
یحیی بن حسین بن زید میگوید : به پدرم گفتم : پدر جان ، میل دارم عمویم ، عیسی بن زید را ببینم ؛ زیرا برای چون منی زشت است که بزرگی از خاندانش چون او را دیدار نکند . پدرم مدتی از این کار طفره میرفت و میگفت : این امر برای او سنگین تمام میشود ، میترسم با این دیدار ، خانهاش را به جای دیگر انتقال دهد و به زحمت افتد ؛ چرا که نمیپسندد بار دیگر به دیدارش روی .
من پیوسته با پدرم نرمی و چرب زبانی میکردم و مهر میورزیدم تا اینکه راضی شد به این کار تن دهد . مرا سوی کوفه رهسپار ساخت و گفت : هنگامی که آنجا رسیدی از خانههای «بنی حی» بپرس ، چون بدان سو رهنمون شدی ، راهی فلان کوچه شو ، در وسط آن کوچه ، دری است چنین و چنان ، آن را به یاد بسپار و دور از آن ، در سرِ کوچه بنشین ، نزدیک غروب ، پیری بلند قامت با صورت و بینی کشیده ، سویت خواهد آمد
که اثر سجده بر پیشانی دارد و جامهای پشمین پوشیده است و با شتر سقایی میکند [ از کار برگشته و شتر را میراند ] قدمی از قدم بر نمیدارد مگر اینکه ذکر خدای بزرگ را بر زبان میآورد و اشکهایش سرازیر میگردد .
برخیز و بر او سلام کن و او را در آغوش گیر ، او از تو میهراسد (چنان که وحش از انسان میرمد) خود را به وی بشناسان و انتسابت را بازگوی ، آرام میگیرد و طولانی با تو سخن کند و از همه ما بپرسد و از حال و روزگارش تو را خبر دهد و از همنشینی با تو آزرده خاطر نشود .
نزد او زیاد نمان و به خدایش بسپار ، او از اینکه دوباره نزدش بازگردی ، پوزش میخواهد . خواهش او را در این زمینه بپذیر ؛ چرا که اگر سویش باز گردی ، خود را از تو پنهان سازد ، و از تو برمد و از آنجا نقل مکان کند و در این کار به مشقت افتد .
گفتم : همان گونه که خواستی ، عمل خواهم کرد .
سپس مرا به کوفه فرستاد ، خداحافظی کردم و بیرون آمدم . چون به کوفه رسیدم ، بعد از عصر ، به کوچه «بنی حی» روانه شدم ، پس از شناسایی دری که پدرم برایم توصیف کرد ، بیرون از آن نشستم . چون خورشید غروب کرد ، ناگهان او را دیدم که میآمد و شتر را میراند و همان گونه بود که پدرم برایم وصف نمود ؛ قدمی را بر نمیداشت و نمینهاد مگر اینکه لبانش به ذکر خدا میجنبید و اشکهایش در چشمهایش حلقه میزد و گاه سرازیر میشد .
برخاستم ، او را در آغوش گرفتم ، از من ترسید (چنان که وحش از انسان میرمد) گفتم : ای عمو ، من یحیی بن حسین بن زید ، پسر برادرت هستم ! مرا در بغل گرفت و چنان گریست که [ با خود ] گفتم جانش [ از قفس تن ] درآمد !
سپس شترش را خواباند و کنار من نشست و از یکایک مردان و زنان و کودکان خانواده میپرسید و من اخبار آنان را برایش شرح میدادم و او میگریست .
آن گاه ، گفت : فرزندم ، من با این شتر آب میکشم و بخشی از اُجرت این کار را ـ که به دست میآورم ـ به صاحب شتر میپردازم و به باقی مانده آن روزگار میگذرانم . بسا مانعی مرا از آب کشی باز میدارد ، به صحرا (یعنی پشت کوفه) میروم ، و سبزیهایی را که مردم دور انداختهاند ، میچینم و قوت خود میکنم .
با دختر این مرد ازدواج کردم و او تا هم اکنون نمیداند که من کیستم . زنم دختری به دنیا آورد ، وی رشد یافت و به سن بلوغ رسید و او نیز مرا نشناخت و ندانست که من کیم !
مادرش به من گفت : دخترت را به پسر فلان سقا (یکی از همسایگانمان که سقایی میکند) بده ، او داراتر از ماست ، دخترت را خواستگاری کرده و بر این کار اصرار دارد . من نتوانستم به او بگویم که این کار جایز نمیباشد و آن مرد ، همتای این دختر نیست ؛ زیرا در این صورت رازم فاش میشد [ و مرا میشناختند ] .
زنم بر این کار اصرار داشت و من پیوسته کفایت امرم را از خدا میخواستم تا اینکه بعد از اَیّامی آن دختر مُرد . بر هیچ چیزی در دنیا آن گونه که برای آن دختر افسوس خوردم ، دچار تأسف نشدم ؛ چرا که درگذشت و ندانست که چه نسبتی با رسول خدا دارد .
سپس سوگندم داد که برگردم و دیگر بار سوی او باز نروم ، و با من خداحافظی کرد .
بعد از آن ، چون به همان جایی که انتظار او را کشیدم باز آمدم تا او را ببینم [ دیگر [ او را ندیدم و آن ملاقات ، آخرین دیدار من با او بود .(1)
آری ، روزگار طالبیان این چنین ، بلکه بدتر از اینها بود . به همین نگاه تاریخی مختصر بسنده میکنیم و به سخن درباره وضو باز میگردیم و به نقش طالبیان در استوار سازی آنچه از وضوی پیامبر از پدرانشان شنیدند (علی رغم تحریفات حاکمان و آنچه را آنان میخواستند با ترغیب و ترهیب جا بیندازند) میپردازیم .
1) 1 . مقاتل الطالبیین : 271 .
در کتاب رجال کشی از حمدویه و ابراهیم (دو فرزند نصیر) نقل شده که گفتند : برای ما حدیث کرد محمد بن اسماعیل رازی ، گفت : برای ما حدیث کرد احمد بن سلیمان ، گفت : برایم حدیث کرد داود رَقّی ، گفت : بر ابو عبد اللّه (امام صادق علیهالسلام ) درآمدم ، به او گفتم : فدایت شوم ! اعضای وضو را چند بار باید شست ؟
فرمود : خدا یک بار را واجب ساخت ، پیامبر ـ به جهت ضعفِ [ باور ] مردم ـ یک بار دیگر بر آن افزود ، هر که آنها را سه بار سه بار بشوید نمازی برای او نمیباشد .
در این میان ، داود بن زُرْبی آمد و همین سؤال را از امام پرسید ، امام علیهالسلام فرمود : باید هر یک از اعضا را سه بار سه بار بشوید و به کمتر از آن ، نمازی از وی پذیرفته نیست .
داود میگوید : بدنم به لرزه افتاد و میخواست افکار شیطانی به ذهنم آید که امام علیهالسلام تغییر رنگ چهره و حالت مرا دریافت و فرمود : ای داود ، آرام باش ! این ، همان پوشاندن عقیده [ تقیه ] است و در غیر این صورت ، سر را به باد دادن !
از نزد آن حضرت بیرون آمدیم . منزل ابن زُربی کنار باغ منصور بود . به وی خبر داده بودند که او «رافضی» (شیعه) است و با جعفر بن محمد آمد و شد دارد .
منصور گفت : من به وضوی جعفر بن محمد آگاهم ، اگر چون او وضو بگیرد ، این سخن برایم ثابت میشود و او را خواهم کشت .
از این رو ، هنگام آماده شدن داود برای نماز ـ به گونهای که متوجه نشود ـ او را زیر نظر گرفت . داود بن زُرْبی (همان گونه که امام به او امر کرد) اعضای وضو را ـ به طور کامل ـ سه بار سه بار میشست . هنوز وضو را به پایان نرسانده بود که منصور پیکی سویش فرستاد و او را فرا خواند .
داود بن زُربی میگوید : چون بر منصور درآمدم ، به من مرحبا گفت و بیان داشت
کهای داود ، گزارش باطلی از تو به من رسید ، تو آن گونه نیستی ! وضویت را نگریستم ، چون وضوی رافضه نبود ، مرا حلال کن و دستور داد صد هزار در هم به او بدهند .
داود رَقِّی میگوید : به همراه داود بن زُرْبی به دیدار امام علیهالسلام رفتیم ، وی به امام گفت : فدایت شوم ! خون ما را در دنیا حفظ کردی ، امید داریم به یُمنِ برکتِ شما وارد بهشت شویم .
امام علیهالسلام فرمود : خدای تو و همه برادرانِ با ایمانت را بهشتی گرداند ، و به وی فرمود : آنچه بر تو گذشت برای داود رقّی بازگوی تا ذهنش آرام گیرد .
داود ، همه آن ماجرا را بیان کرد .
امام علیهالسلام فرمود : بدین علت ، آن فتوا را دادم ؛ چرا که وی در آستانه قتل قرار گرفته بود !
سپس فرمود : ای داود بن زُرْبی ، اکنون اعضای وضو را دو بار دو بار بشوی و بر آن میفزا و گرنه ، نمازت پذیرفته نیست .(1)
حکومت و حاکمان ، با دامن زدن به اختلافات فقهی گذشته میان صحابه ، و پذیرش آرای مخالفان علی علیهالسلام و فرزندانِ آن حضرت ، میکوشیدند افکار عمومی را ضد پیروان علی علیهالسلام و آنان که به فقه امام صادق علیهالسلام پایبندی داشتند ، برانگیزانند با این برهان که آنان به خواست همگانی تن نمیدهند و به آنچه مردم اُنسی با آن ندارند ، دست مییازند و خروج از جماعت ، فسق است .
امام صادق علیهالسلام نمیخواست بهانهای به دستِ حاکمان دهد تا شیعیان و موالیانش را به باد انتقاد گیرند و آن حضرت ، با در پیش گرفتن تقیه ، میخواست شیعیانش از
1) 1 . رجال کشی 2 : 601 ، حدیث 564 ؛ تهذیب الأحکام 1 : 82 ، حدیث 214 ؛ الإستبصار 1 : 71 ، حدیث 11219 (به طریق دیگر) ؛ وسائل الشیعة 1 : 443 ، حدیث 1172 .
آسیب قدرت حاکم مصون مانند .(1)
اینکه از امام صادق علیهالسلام نقل شده است که گوشها(2)و گردنش را(3)مسح میکشید و برای مسح سر ، آب تازهای را بر میگرفت ،(4)بلکه همه سرش را مسح میکرد(5)و پاهایش را میشست ،(6)همگی بر تقیه حمل میشود ؛ زیرا مکتب وضویی او برای ما معلوم است و ثابت شده که آن حضرت ، این اعمال را در وضو بر نمیتافت .
سبب صدور این گونه روایات را ، در حدیثی که نَصْر خَثْعَمی از آن حضرت روایت میکند ، میتوان یافت . میگوید : شنیدم امام صادق علیهالسلام میفرمود :
مَن عَرَفَ إنّا لا نَقُول إلاّ حقّاً ، فَلْیَکْتَفِ بما یَعْلَمُ مِنّا ، فإن سَمِعَ منّا خلافَ ما یَعْلَم ، فَلْیَعْلَم أَنَّ ذلک [ جاء ] دِفاعٌ منّا عنه ؛(7)
کسی که میداند ما جز سخن حق نمیگوییم ، به آنچه از ما میداند بسنده کند . اگر خلاف آنچه را که از ما میداند ، شنید ، بداند که آن سخن را برای دفاع از او بر زبان راندهایم .
1) 1 . در «الکافی 1 : 53 ، حدیث 15» از محمد بن حسن بن اَبی خالد شَیْنُولَه ، روایت شده که گفت ، به ابو جعفر ثانی گفتم : فدایت شوم ! مشایخ ما از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام روایت در اختیار داشتند ، تقیه شدید بود ، از این رو کتابهاشان را کتمان ساختند و از آنها روایت نکردند ، چون درگذشتند ، کتابهاشان به دست ما رسید [ چه کنیم ؟ ] امام علیهالسلام فرمود : آنها را حدیث کنید ، آنها حق (و درست) است .
2) 2 . تهذیب الأحکام 1 : 62 ، حدیث 169 ؛ الإستبصار 1 : 64 ، حدیث 188 ؛ وسائل الشیعة 1 : 405 ، حدیث 1052 .
3) 3 . تهذیب الأحکام 1 : 91 ، حدیث 242 ؛ وسائل الشیعة 1 : 411 ، حدیث 1070 .
4) 4 . وسائل الشیعة 1 : 408 ، حدیث 1060 ـ 1062 .
5) 5 . تهذیب الأحکام 1 : 62 ، حدیث 170 ؛ الإستبصار 1 : 60 ، حدیث 176 ؛ وسائل الشیعة 1 : 412 ، حدیث 1071 .
6) 6 . تفسیر عیّاشی 1 : 301 ، حدیث 58 ؛ مستدرک الوسائل 1 : 327 ، باب اجزاء الغَرفة الواحدة فی الوضوء ، حدیث 4 ؛ بحارالأنوار 77 : 284 ، حدیث 35 .
7) 7 . الکافی 1 : 53 ، حدیث 6 ؛ وسائل الشیعة 27 : 108 ، حدیث 33336 .
فشار دستگاه حاکم بر امام صادق علیهالسلام (و دیگر امامان اهل بیت علیهمالسلام ) بر وضو منحصر نمیشد ، بلکه از مردم میخواستند که به فقه مالک بن انس چنگ بزنند ؛ چرا که منصور به مالک گفت : «تا مردم را به علمِ تو [ و احادیثی که گرد میآوری ] واداریم» یا اینکه گفت : «تا علم [ و احادیث ] را یک دست سازیم» .
نظام سلطه ، فتوا را ـ در ایام حج ـ به مالک منحصر ساخت و منادی صدا میزد که : جز مالک ، کسی مردم را فتوا ندهد !
مالک بر کسانی که با رأی او و اجماع اهل مدینه مخالف بودند ، اعتراض کرد ؛ زیرا به لَیْث بن سعد ، نوشت : خدای تو را رحمت کناد ! بدان که از تو به ما خبر رسیده که به چیزهای مختلفی برای مردم فتوا میدهی ، و فتواهایت بر خلاف فتوای مردمانی است که نزد ما و در شهر مایند ...(1)
این سیاستِ همراه با تهدید و فشار ، امام صادق علیهالسلام را وا میداشت که «بوسه» ، «لمس داخل مقعد» ، «لَمس آلت» را ناقضِ وضو شمارد .(2)فقهای شیعه این اخبار را بر تقیه حمل کردهاند و بر این اخبار (مانند دیگر اخبار تقیه) برهان آوردهاند که به خودی خود ، دلالت دارند که تقیهای صادر شدهاند ؛ چرا که بر خلافِ آیات قرآن و احادیث صحیح و ثابت دیگری میباشد که از امامان علیهمالسلام روایت شده است .
در تهذیب و استبصار از سَماعه رسیده که : از امام صادق علیهالسلام درباره مردی سؤال شد که آلت یا فرج یا پایینتر از آن را در حال نماز ، لَمس میکند ، آیا باید دوباره وضو بگیرد ؟ امام علیهالسلام فرمود : این کار ، اشکالی ندارد . اینها اعضای جسد اویند .(3)
در تفسیر عیاشی از قَیْس بن رُمّانَه روایت شده که به امام صادق علیهالسلام گفت : وضو میگیرم ، سپس کنیزم را فرا میخوانم ، دستم را میگیرد ، بلند میشوم ، نماز میگزارم ؛
آیا باید [ دوباره ] وضو بگیرم ؟ امام علیهالسلام فرمود : نه . گفت : اینان میپندارند که این کار «لَمس» است ! فرمود : نه ، به خدا [ مقصود از ] لمس [ در آیه قرآن ] آمیزش جنسی است .
سپس فرمود : ابو جعفر (امام باقر علیهالسلام ) در سالمندی وضو میگرفت ، سپس جاریه [ کنیزش ] را صدا میزد ، وی دستِ آن حضرت را میگرفت ، او بر میخاست و نماز میگزارد .(1)
آری ، صدور مانند این روایات از امام صادق علیهالسلام دلالت دارد بر اینکه وضع دینی [ در آن روزگار ] در حالت عادی نبود . به فرض صدور روایاتی از آن حضرت ، به نظر میرسد این روایات ، در سه سال پایانی عُمر شریف امام علیهالسلام بروز یافت ؛ یعنی بعد از سرنگونی قیام نفس زکیه (در مدینه) و برادرش ابراهیم ـ در بصره ـ زیرا نشانههای براندازی این دو قیام ، امام را بر میانگیخت که در مرحله بالایی از تقیه به سر برد .
آگاهان به رویدادهای جاری در عهد عباسی (به ویژه در نیمه دوم ، از دوران منصور تا اواخر دوران هارون) میدانند ما چه میگوییم ؛ چنان که آشنایان به شیوههای حکام و ارعاب آنها ضد اولاد علی علیهالسلام و شیعه آن حضرت ، میزان ظلمی را که در آن زمان بر اهل بیت فرود آمد ، درک میکنند .
پیش از این ، خبر «رَیْطَه» و جسدهای هاشمیان در آن خزانه و تسلیم آن به مهدی عباسی ، گذشت و نیز خبر یحیی بن عبد اللّه بن حسن و اینکه عمویش عیسی نمیتوانست آشکار سازد که دخترش از ذریه پیامبر است و او نمیتواند او را به همسری آن سقّا درآورد .
چنان که قبل از آن خواندیم که منصور برای ذلیل ساختن بنی حسن ، چه رفتاری را با آنان در پیش گرفت . آنها را در درون زندانی تاریک افکند که اوقات نماز را جز با
1) 1 . تفسیر عیاشی 1 : 243 ـ 142 .
تلاوتِ جُزْءهای قرآنِ علی بن حسن بن حسن بن حسن ، نمیشناختند .
کسی که بر این امور پی ببرد ، درک میکند که «تقیه» یگانه راه بقای فقه علویان و مکتب آنها به شمار میآمد .
شایان ذکر است که «تقیه» (آن گونه که بعضی مطرح کردهاند) «نفاق» (دو رویی) نمیباشد ؛ زیرا نفاق ، اظهار ایمان به همراه کتمان کفر است . اما تقیه ، اظهار همراهی و موافقت (برای حفظ خون و آبرو و چیزهایی مشابه آن) و عمل بر خلاف واقع به همراه کتمان ایمان ، در راستای تضمین استمرار خط مشی اصیل اسلامی است .
به عبارت دیگر ، منافقان ، کسانیاند که چیزی را که در قلب بدان اعتقاد ندارند ، بر زبان میآورند ؛ مانند : « وَإِذَا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوْا قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْا إِلَی شَیَاطِینِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَکُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِئُونَ » ؛(1)هنگامی که با مؤمنان رو به رو شوند ، گویند ایمان آوردیم و آن گاه که با شیطانهاشان خلوت کنند ، گویند : ما با شماییم ، آنها را ریشخند میکنیم .
این کار ، ایمان ظاهری + کفر باطنی = نفاق .
اما مَثَل اهل تقیه ، مَثَل مؤمن آل فرعون است ؛ به دلیل این سخن خدای متعال : « وَقَالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمَانَهُ » ؛(2)مردی از آل فرعون که ایمانش را کتمان میداشت ، گفت ...
بیشتر علما به تقیه عمل کردهاند و آن را اجازه دادهاند :
از ابو حنیفه ، ثبت است که در حال ناچاری و اجبار ، تهمت زنا به زنان پاک دامن ، ترک نماز ، افطار روزه در ماه رمضان ـ تقیهای ـ مباح است .
همچنین نسبت به مالک ، نقل شده که در درگاه امویان و عباسیان تقیه میکرد و هنگام سخن درباره طلاق اجباری ، به آیه « إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً »(3)(مگر اینکه از ایشان
بیم خاصی داشته باشید) بر جواز تقیه ، استدلال کرد .
شافعی ، کفاره را بر انسانی که از روی ناچاری مجبور شده به خدا سوگند دروغ یاد کند ، واجب نمیدانست .
نَووی شافعی ، بر این فتوا بود که دستِ سارقی که با زور ، وادار به دزدی شده است ، نباید قطع گردد .
نسبت به مذاهب حنفی ، ظاهری ، طَبَری ، زیدی ، نیز حال چنین است [ همه آنان تقیه را جایز میشمارند ] .(1)
بنابراین ، مشروعیت تقیه در تاریخ ثابت است . پیامبر صلیاللهعلیهوآله در رفتار با مشرکان ، بدان عمل کرد (ماجرای عمّار مشهور است) خبر مؤمن آل فرعون ، پیش از این گذشت .
ما اطمینان داریم به اینکه : مسلمانی که [ در زبان ] به تقیه تن نمیدهد ، اگر به ظلم و تهدید گرفتار آید و در شرایطی که شیعه میزیست ، به سر برد ، به طور حتم ، در عمل آن را تجربه میکند و از این رو ، تقیه ، حقیقتی فطری است که انسان در امور مهم و سرنوشت ساز و در ناملایمات زندگی آن را به کار میبندد ، و امام صادق علیهالسلام از این قاعده کلی بیرون نمیباشد .
1) 1 . بنگرید به ، کتاب «واقع التقیّة عند الفرق الإسلامیة من غیر الشیعة الإمامیة» استاد عمیدی ، آرای علمای مسلمان را پیرامون تقیه ، در این کتاب میآورد .
مهدی عباسی (پس از آنکه عیسی بن موسی ـ ولی عهد منصور ـ از اینکه ولایت عهدی را به محمد مهدی ، فرزند منصور ، بسپارد ، خودداری میورزید) در سال 158 هجری خلافت را به دست گرفت . وی سیاستش را با نگاه به ستمها [ و حق و حقوقهایی که پایمال شده بود ] آغازید ، از قتل و کشتار دست کشید ، زندانیان سیاسی را آزاد ساخت ، حتی میبینیم که حسن بن زید ، با سینهای گشاده و خاطری آسوده با مهدی بیعت میکند .
مهدی دید که حجاز (به ویژه بعد از قتل محمد ، نفس زکیّه) یکی از مراکز اساسی حرکت شیعه گشته است . در سال 160 هجری به آنجا سفر کرد تا دل مردم آنجا را به دست آورد و آنان در فعالیتهای علویان شرکت نکنند . مهدی در حجاز ، سیاست جدیدی را آغازید و عفو عمومی اعلام کرد و در نزدیکی به آنان گشاده دستیهای بسیاری را بروز داد (حتی گفتهاند شمار جامههایی که به اهالی مکه هدیه نمود ، به صد و پنجاه هزار لباس میرسید) اموال هنگفتی را صرف آنان ساخت و به اماکن مقدس آنجا اهتمام ورزید .
شیعیان ، نسبت به سیاست مهدی ، احتیاط را در پیش گرفتند و در تعامل با او مراقب بودند ؛ زیرا آنان میدانستند که منصور ، مهدی را چنین اندرز میداد :
فرزندم ، مال انبوهی را برایت فراهم آوردم که خلیفهای قبل از من ، چنین مالی را گرد نیاورد ، موالیانی برایت جمع کردم که خلیفهای پیش از من ، چنین موالیانی را جمع نکرد ، شهری را برایت ساختم که مانند آن در دوران اسلامی بنا نشد ؛ بیمی بر تو ندارم مگر از دو شخص : عیسی بن موسی (ولی عهد سابق منصور) و عیسی بن زید (برادر حسن ، همو که در آغاز خلافتِ مهدی با او بیعت کرد) .
اما عیسی بن موسی ، عهد و پیمانهایی به من داد که آنها را پذیرفتم ، به خدا سوگند ، اگر بیم آن نبود که ممکن است سخنی را [ درباره تو ] بر زبان آورد ، از او بر تو نمیترسیدم [ به هر حال ] دل نگران او مباش .
و اما عیسی بن زید ، اگر این اموال را هزینه کنی و این موالی را به کشتن دهی و این شهر را ویران سازی تا او را به چنگ آوری ، تو را ملامت نمیکنم .(1)
شایان ذکر است که عیسی ، پس از آنکه همراه ابراهیم در بصره با عباسیان جنگید تا اینکه ابراهیم کشته شد ، کوفه را مرکز فعالیتهای سیاسی خود قرار داد . عباسیان ، تحرکات شیعه را زیر نظر داشتند تا به مخفی گاه عیسی و دیگر مجاهدان ، پی ببرند . آنها میکوشیدند از رهگذر شیوه عباداتی که شیعه انجام میدادند ، بر آنها دست یابند .
پیش از این گذشت که چگونه آنان یحیی را شناسایی کردند و سلیمان بن جَریر ، پیش ادریس آمد و گفت : سلطان ، به مذهبم پی برده و مرا خواسته است .
برای اینکه این مطلب به خوبی استوار گردد ، خبر دیگری را از عیسی بن زید میآوریم تا آنچه را درباره ستم بر طالبیان گفتیم ، تأکید شود ، سپس به روایت وضو در این دوران ، بر میگردیم .
در مقاتل الطالبیین از مُنْذِر بن جعفر عبدی ، از پسرش ، نقل شده که گفت :
من و حسن و علی بن صالح ـ دو فرزند حَیّ ـ و عبد ربّه بن عَلْقَمَة و جناب بن نِسْطاس (بعد از قتل ابراهیم) به همراه عیسی بن زید ، به عنوان سفر حج از شهر بیرون آمدیم .
عیسی ، در هیئت ساربانان خود را در میان ما پوشیده میداشت . شبی در «مکه» در مسجد الحرام گرد آمدیم . عیسی بن زید و حسن بن صالح پیرامون (بخشهایی از) سیره با هم مذاکره میکردند ، وی با عیسی در مسئلهای اختلاف پیدا کرد (غالباً آنان با
1) 1 . تاریخ طبری 6 : 345 ، احداث سنه 158ه .
هم اختلاف نداشتند) چون فردا شد ، عبد ربّه بن عَلْقَمَه بر مادر آمد و گفت : شفای آنچه در آن اختلاف داشتید ، رسید . این سفیان ثَوری است که آمده است !
همه برخاستند و سوی او به راه افتادند ، در حالی که در مسجد نشسته بود ، نزدش آمدند ، بر او سلام کردند ، سپس عیسی بن زید از آن مسئله پرسید ، وی گفت : پاسخ این مسئله را نمیتوانم بدهم ؛ زیرا در آن چیزی است که به سلطان بر میگردد (ناگفته نماند که ثَوری از مخالفان حکومت بود و از اَنظار خود را پوشیده میداشت) .
حسن به او گفت : وی ، عیسی بن زید است ! ثَوری به «جناب بن نِسْطاس» نگاه کرد که آیا این سخن را تأیید میکند ؟! جناب به او گفت : آری ، او عیسی بن زید است .
سُفیان ، از جا پرید و پیش عیسی نشست و او را در آغوش گرفت و به شدت گریست و از اینکه خواستهاش را رد کرد ، پوزش خواست ، سپس مسئله را ـ در حالی که گریه میکرد ـ پاسخ داد .
و به ما رو کرد و گفت : حبّ بنی فاطمه و دل واپسی برای آنها (به جهت هراس و قتل و آوارگیشان) هر کسی را که در قلبش ذرهای ایمان باشد ، میگریاند .
آن گاه به عیسی گفت : پدرم به فدایت ، برخیز ! خود را مخفی ساز تا چیزی را که از اینان بیم داریم به تو نرسد . ما هم برخاستیم و پراکنده شدیم .(1)
بدین ترتیب برایمان وحدت کلمه طالبیان (خواه حسنی و خواه حسینی) ثابت شد و اینکه فقه آنها از فقه حکام جدا بود و حاکمان ، شریعت را برای شناسایی آنها به کار میگرفتند . ما بعضی از شواهد را آوردیم ، اکنون حدیث دیگری را در این سیاق میآوریم :
شیخ طوسی ، به اسناد از داود بن زُربی ، روایت میکند که گفت :
از امام صادق علیهالسلام درباره وضو پرسیدم ، فرمود : اعضای وضو را سه بار
1) 1 . مقاتل الطالبیین : 275 .
بشوی ... مگر اهل بغداد و سپاه آنان را نمینگری ؟! گفتم : چرا .
داود میگوید : روزی در خانه مهدی وضو میگرفتم ، کسانی که از آنان بی خبر بودم ، مرا زیر نظر داشتند .
مهدی گفت : هر که میپندارد تو رافضی (شیعه) هستی ـ در حالی که این گونه وضو میگیری ـ دروغ گوست !
با خود گفتم : و اللّه ، امام علیهالسلام به همین جهت مرا به این وضو امر کرد .(1)
مهدی عباسی ، کیست ؟ مقصود امام علیهالسلام از این سخن چیست که میگوید : «ألیس تشهد بغداد وعساکرهم» ؛ آیا بغداد و سپاهیانش را نمیبینی ؟!
طَبَری ، متنی را نقل میکند که ما را در شناخت مهدی و کینه توزی او نسبت به علی علیهالسلام بسنده میکند . در این متن ، آمده است :
قاسم بن مُجاشِع تمیمی ، وصیت خود را بر مهدی عرضه داشت . در آن ، بعد از شهادت به توحید و نبوت ، آمده بود : «و شهادت میدهم که علی بن ابی طالب ، وصی رسول خدا و وارث امامت ، پس از اوست» . مهدی ، چون به این جمله رسید ، وصیت را پرت کرد ، و در آن نظر نینداخت .(2)
در کتاب ارشاد شیخ مفید ، از محمد بن فضل ، روایت شده که گفت :
روایات اصحاب ما در مسح پاها مختلف بود که آیا از سر انگشتان تا برآمدگی روی پا است یا عکس آن ؟ [ به همین خاطر ] علی بن یَقْطین به امام کاظم علیهالسلام نامه نوشت که : فدایت شوم ! اصحاب ما در مسح پاها اختلاف دارند ، اگر صلاح میدانید با خطِ خود ، حکمی را بنویسید تا بدان عمل کنم ؟
امام علیهالسلام نوشت : اختلافی را که در وضو یادآور شدی ، دریافتم ؛ در این باره به تو امر میکنم که سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کنی ، صورتت را سه بار بشوی و ناخن را میان ریش بِدَوان ، و دستت را تا آرنج سه بار شست و شو ده ، و همه سرت را مسح بکش و نیز ظاهر و باطن گوشهایت ، و پاهایت را تا برآمدگی مچ سه بار بشوی ، و این شیوه وضو را مخالفت مَوَرز .
چون این نامه به دست علی بن یقطین رسید ، از وضویی که امام برایش ترسیم کرد (و اجماع شیعه بر خلافِ آن بود) در شگفت ماند . با خود گفت : مولایم به آنچه گفته داناتر است و من ، امر او را فرمانبردارم .
علی بن یقطین ـ در وضو ـ بر همین دستور امام علیهالسلام بر خلاف اجماع شیعه ، عمل میکرد تا امر آن حضرت را امتثال کند .
از علی بن یقطین ، نزد رشید ، سخن چینی شد . گفتند : او رافضی و مخالفِ توست !
رشید به بعضی از خواصِ خود گفت : سخن درباره علی بن یقطین ، نزدِ من زیاد بر زبان میآید ؛ اتهام میزنند که او بر خلافِ ماست و به رَفْض (تشیّع) گرایش دارد ! در حالی که من در خدمتِ او [ به ما ] کوتاهی نمیبینم ، بارها او را آزمودم و اتهامی را که بر او میزنند برایم آشکار نشد ! دوست دارم به گونهای که خودش نفهمد عقیدهاش را
دریابم و دلم نسبت به او صاف شود .
گفتند : ای امیر مؤمنان ، رافضیها ، در وضو ، با اهل سنت مخالفاند ؛ آن را سبک به جا میآورند و به شستنِ پا عقیده ندارند ، او را به گونهای که خودش متوجه نشود ، به وضو گرفتن امتحان کن .
رشید گفت : آری ، این کار ، امر او را روشن میسازد .
رشید مدتی ابن یقطین را از کارهای بیرون معاف کرد و به شغلی در خانه واداشت . هنگامی که وقت نماز فرا میرسید ، وی در حجرهای خلوت برای وضو و نماز میرفت .
[ روزی ] آن گاه که وقت نماز درآمد ، رشید پشت دیوار آن حجره ، مخفیانه ایستاد .
ابن یقطین ، آبی برای وضو خواست و چونان که امام فرموده بود ، وضو ساخت و رشید او را مینگریست . چون رشید وضو گرفتن وی را دید ، نتوانست خود را کنترل کند ، بیرون پرید و صدا زد : ای ابن یقطین ، دروغ گفت آن که پنداشت تو رافضی هستی !
به این ترتیب ، منزلت ابن یقطین نزد هارون فزونی یافت .
بعد از این ماجرا ، نامهای از امام کاظم علیهالسلام به دستش رسید که در آن ، آمده بود :
ای علی بن یقطین ، اکنون آن گونه وضو بگیر که خدا امر کرد ؛ یک بار صورتت را به عنوان فریضه بشوی و بار دیگر برای کمال و تمام ، دستها را نیز تا آرنج همین گونه شست و شو بده ، و سر و پاها را از زیادی آب وضویت مسح بکش . بیمی که بر تو میرفت ، زایل شد (والسلام) .(1)
1) 1 . الإرشاد 2 : 227 ـ 229 ؛ أعلام الوری 2 : 21 ـ 22 ؛ بحارالأنوار 48 : 38 ـ 39 ، حدیث 14 ؛ وسائل الشیعة 1 : 444 ـ 445 ، حدیث 1173 .
پیش از این ، آوردیم که حکومت عباسی به فقه مخالف آل البیت علیهمالسلام عنایت داشت و عباسیان دو خط مشی اَثَر (حدیث) و رأی را پوشش میدادند ؛ زیرا در انتشار مذهب آل البیت علیهمالسلام تضعیف خط حکومتی رقم میخورد و به تقویتِ رقیبانی میانجامید که منصب خلافت را ویژه خود میدانستند .
زیر بال گرفتنِ خط مشی اثر و رأی ، حکومتِ آنان را نیرومند میساخت و از این طریق میتوانستند حکومت خود را مشروع جلوه دهند ؛ زیرا پیشوایانِ خط مشی اهل بیت علیهمالسلام به شرعیتِ خلافت عباسی عقیده نداشتند ، بر خلاف رهبران خط مشی اثر و رأی که وارد تشکیلات آنها شدند و در آغوش آنان پرورش یافتند و منصب قضاوت را بر عهده گرفتند .
دولت عباسی ، از توانمندیها و نیروهای علمی خط مشی اثر و رأی ، به سود خود بهره بُرد . از این رو بر طرد آرای خط مشی آل البیت تأکید داشت ، هر چند عبد اللّه بن عباس (جد اعلای آنها) از رهبران و داعیانِ آن بود .
بعد از همه اینها [ اکنون ] بر آنیم نگاهی سریع به مذاهب چهارگانه اهل سنت بیندازیم ، مذاهبی که در آن روزگار در برابر مکتب امام علی علیهالسلام و عبد اللّه بن عباس (و به طور کلی مذهب اهل بیت علیهمالسلام ) پایه گذاری شد تا از رهگذر این مرور سریع ، تصوری اجمالی از آنها به دست آوریم و اینکه چگونه این مذهبها وضوی ثلاثی غَسْلی را (که حکومت عباسی بر آن متمرکز شد) یکی از نقاط اختلافی قرار دادند که میتوان از طریق آن ، مخالفان اعتقادی و فقهی حکومت را شناسایی کرد .
نخستین مذهبی که در این دوران مینگریم (و پیشتر از همه) مذهب ابو حنیفه است . وی از اولین فقیهانی میباشد که برای بیعت با ابو العباس سفّاح ، پیش قدم شد
(در ضمن فقهایی که با او بیعت کردند) چرا که مردم مشتاق حکومتی بودند که به پاداری عدل و سنت را به ایشان نوید دهد و آنان را از ستم امویان رهایی بخشد .
لیکن به سرعت ، انحراف عباسیان را دریافت و دانست که آنان در پی خریدن بعضی از فقها و علمایند . به همین جهت ، از قدرت حاکم فاصله گرفت و علی رغم ترفندهایی که برای جذب او در پی گرفته شد ، پیشنهاد منصب قضاوت را از سوی منصور عباسی نپذیرفت و هر اندازه بیشتر به او اصرار کردند ، وی خود را از آنان دورتر ساخت و بر قضاوت ، دست رد زد تا آنجا که به زندان افتاد و شکنجه شد ، و گفتهاند : وی به دستِ عباسیان ، با زهر از پا درآمد .(1)
در هر حال ، ابو حنیفه برای سلطان (و برای دیگر کسان) آرای فقهیاش را تدوین نکرد مگر پاره ورقهایی که به نام «الفقه الأکبر» در عقاید ، به وی منسوب است و درستی آن ، قطعی و یقینی نیست .(2)
بعضی از مورخان این کتاب را به ابو مطیع (حکم بن عبد اللّه بلخی) نسبت دادهاند که شخصی فقیه و از هم قطاران ابو حنیفه است (بنگرید به ، شذرات الذهب 1 : 357 ؛ العلو للعلی الغفار (ذهبی) 1 : 134 ، خبر363) .
نظام حاکم بعد از درگذشت ابو حنیفه ، توانست دو تن از بزرگترین شاگردانِ او را به خود جذب کند ؛ ابو یوسف قاضی و محمد بن حسن شیبانی ، دو نفری که هر رأیی را که در مییافتند به ابو حنیفه ، نسبت میدادند !
ابو یوسف ، در زمان مهدی عباسی (در سال 158 هجری) به نظام سلطه عباسی پیوست و بر این پیمان ، تا روزگار هادی و رشید ، پایدار ماند .
مُوَرِّخان ، در سبب پیوستن ابو یوسف به رشید و استواری این ارتباط آوردهاند که : یکی از فرماندهان سوگند خود را شکست ، فقیهی را میجُست که در این زمینه ، از او
فتوا بخواهد . ابو یوسف را آوردند ، وی فتوا داد که سوگند نشکسته است . آن فرمانده ، دینارهایی را به ابو یوسف بخشید و در نزدیک خود ، خانهای برایش گرفت و با وی در ارتباط شد .
روزی آن فرمانده ، بر رشید درآمد ، او را غمگین یافت ، از سبب اندوهش پرسید ، رشید گفت : یک مسئله دینی مرا محزون ساخته است ، فقیهی برایم بیاب تا از او بپرسم . فرمانده ، ابو یوسف را پیش رشید آورد .
ابو یوسف میگوید : چون به بارگاه هارون درآمدم ، در راه ورودی بین خانهها ، جوان خوش چهرهای را دیدم که نشانه شاهزاده بودن بر او نمایان مینمود ،(1)وی در یکی از حجرههای سالن زندانی بود با انگشتش به من اشاره کرد و کمک خواست ، مقصودش را در نیافتم .
چون پیش رشید حضور یافتم ، سلام کردم و ایستادم . رشید پرسید : نامت چیست ؟ گفتم : خداوند امیر مؤمنان را به سلامت دارد ، نامم یعقوب است . پرسید : چه میگویی درباره امامی که دیده مردی زنا میکند ؟ آیا او را حد بزند ؟ گفتم : اجرای حد [ بر او ] واجب نیست .
یعقوب میگوید : چون این را گفتم ، رشید ، سجده [ شکر ] کرد . در دلم افتاد که وی بعضی از پسرانش را در حال زنا دیده است و آن که با اشاره از من کمک میخواست ، همان پسر زناکار است .
سپس رشید سر برداشت و پرسید : از کجا این حکم را میگویی ؟ گفتم : زیرا پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : «ادرؤوا الحُدودَ بالشُّبَهات» (حدود را با شبههها بردارید) و این شبههای است که حدّ با آن ساقط میشود .
رشید پرسید : با وجود دیدن ، چه جای شبهه است ؟ گفتم : دیدن ، بیش از این
1) 1 . به نظر میرسد که وی «امین» (فرزند رشید) بود .
نیست که شخص به آنچه رخ میدهد ، علم مییابد ، و حکم در حدود با علم ، به اجرا در نمیآید .
رشید پرسید : چرا ؟ گفتم : زیرا «حد» حق خدای متعال است . امام به اقامه حد مأمور است ، گویا این کار [ که حق خدا بود ] حق او [ امام ] میشود و کسی نمیتواند حقش را با استناد به اینکه علم دارم ، بستاند و به چنگ آورد . مسلمانان اجماع دارند که «حد» با اقرار و بیّنه (گواهی شاهدان عادل) به اجرا در میآید ، و بر اجرای آن به وسیله علم ، اجماع نکردهاند .
رشید ، بار دیگر به سجده افتاد ، و دستور داد مال هنگفتی به من دهند ، و من در زمره فقهایی درآیم که حقوق ماهیانه دریافت میدارند ، و در دربار هارون ، بمانم .
ابو یوسف ، میگوید : در حال بیرون آمدن بودم که هدیه آن جوان و مادرش و بستگانش به من رسید و از آنها ، سرمایه داراییام فراهم آمد و افزون بر حقوقی که آن فرمانده به من میداد ، حقوق خلیفه هم عایدم شد .
در دربار ماندم ؛ یکی از من فتوا میخواست و دیگری با من مشورت میکرد ، به این یکی فتوا میدادم و به آن دیگری نظر خویش را میگفتم . بدین ترتیب در میان آنها حرمت و جایگاهی یافتم و هدایای آنها به من میرسید و حالم تقویت میشد .
سپس خلیفه مرا خواست و در امور ویژهاش از من استفتا میکرد و با من انس گرفت ، حالم با او پیوسته تقویت شد تا اینکه منصب «قاضی القضات» را به من سپرد .(1)
این ، حال مشهورترین شاگردان ابو حنیفه است که فقه او را انتشار داد و به تدوین آرای او پرداخت . نقش دولت را در اخذ فتوا و عمل به رأی او دریافتیم و اینکه حکومت او را به منصب «قاضی القضات» گمارد و از او خواست که در خدمت دربار
1) 1 . نشوار المحاضرة 1 : 305 (متن از این مأخذ است) ؛ وفیات الأعیان 6 : 381 ، ترجمه 824 ، ابو یوسف القاضی ؛ المنتظم 9 : 74 ، ترجمه 988 .
باشد و برای مردم فتوا دهد .
دومین شاگرد برجسته ابو حنیفه ، محمد بن حسن شیبانی است که نزد وی درس آموخت و حضور یافت و حدیث شنید ، لیکن رأی گرایی بر او چیره شد .
شیبانی به بغداد آمد و در این شهر به تدریس پرداخت ، سپس به «رَقَّه» رهسپار شد . هارون در این شهر به سر میبُرد ، قضاوت «رَقَّه» را به او سپرد و با هارون به «ری» آمد و در این شهر درگذشت .
وی ، پا در رکاب حکومت عباسیان بود و در فقه کتابهای فراوانی نگاشت . از آن جمله است کتاب الجامع الصغیر (مطالب این کتاب به نقل از ابو یوسف ، از ابو حنیفه است) و الجامع الکبیر .
شیبانی کتابهای فقهی دیگری نیز دارد ، از جمله : المبسوط فی فروع الفقه ، الزیادات ، المخارج مِنَ الحیل ، الأصل ، الحجّة علی أهل المدینة (و دیگر کتابها) .(1)
وضعیت تدوین نزد اصحاب ابو حنیفه (و مسائلی که طایفه بزرگی از مسلمانان بر مذهب اویند) چنین است .
با توجه به این مطالب ، روشن میشود که چگونه نظام حاکم در نشر یک مذهب و از بین بردن مذهب دیگر ، نقش میآفرید و شغل قضاوت و روی آوردن بعضی از حاکمان به علما ، نقش بزرگی در آشنایی مردم با آن مذهب یا فقیه داشت . فزونی شمار پیروان این یا آن مذهب ، به عوامل جانبی و سیاسی بر میگشت (نه به پایههای قوام بخش یک مذهب و دلایلِ قوی آن) بستگی به این داشت که پیشوایان آن مذهب با منویات و اهدافِ حاکمان ، همراهی پهلو به پهلو داشته باشند .
پس از آنکه منصور ، از جذب ابو حنیفه ناامید شد ، به مالک روی آورد تا برای او
1) 1 . الأعلام 6 : 80 .
المُوَطَّأ را بنویسد ، و به او نوید داد که مردم را بر این کتاب وا میدارد و علم [ آثار و احادیث ] را یکدست میسازد .
پس از مرگ منصور ، مهدی عباسی توانست هر دو خط مشی [ رأی و اَثَر ] را جذب کند ؛ زیرا منصب قضاوت را به ابو یوسف واگذارد و او را به خود نزدیک ساخت ، در حالی که پیش از آن ، منصور ، مالک را به دست آورده بود ؛ زیرا در بحثهای پیشین دریافتیم که چگونه مالک در خدمت منصور ، فانی شد .
از مالک نقل شده که به منصور گفت :
اگر خدا تو را شایسته خلافت نمیدید ، امر امت را در اختیارت نمینهاد (بعد از پیامبر ، فرمان روایی از مردم میگرفت و به اهل بیت او میسپرد) خدا تو را بر آنچه بر عهدهات سپرده است ، یاری رساند و شکر این نعمت را ارزانیات دارد و تو را کمک کند ...(1)
در پیش گرفتن این رویکرد از سوی مالک ـ در راستای مصلحت حاکمان ـ استادش ربیعة الرَّأی را واداشت که از مالک فاصله بگیرد و او را خوش ندارد ؛ چرا که ربیعه ، چاپلوسی سلطان را نمیکرد و همکاری با درباریان را بر نمیتافت . از این رو ، مردم نیز ـ به پیروی از حکومت ـ ربیعة الرأی را ترک گفتند و پیرامون مالک گرد آمدند .
از منصور ، رسیده که به مالک گفت :
ای ابو عبد اللّه ، این علم را سامان بخش و از آن کتابی فراهم آور و [ در آن کتاب ] از سختگیریهای ابن عُمَر و آسانگیریهای ابن عباس و روایات شاذ ابن مسعود ، بپرهیز ؛ راه میانه (و آنچه را که ائمه و صحابه بر آن اتفاق نظر دارند) در پیش گیر .
اگر خدا بخواهد ، مردم را به علمِ تو واداریم و کتابهایت را در شهرها
1) 1 . اخبار أبی حنیفه (ابو عبد اللّه صیمری) : 69 .
بپراکنیم و از آنان عهد ستانیم که با روایاتِ این کتاب مخالفت نورزند و به غیر آن ، قضاوت نکنند .(1)
مالک ، این خواسته منصور را پذیرفت و الموطأ را نگاشت ، با اینکه میدانست اهل عراق به آنچه بنویسد ، تن نمیدهند ، لیکن منصور ، مالک را آسوده خاطر ساخت که وی با زور و اعمال قدرت ، آنان را بر عمل به این کتاب وا میدارد .
به این ترتیب ، الموطأ قانون اساسی حکومت شد و نخستین کتاب حدیثی که در دولت عباسیان به نگارش درآمد .
قَزّاز روایت میکند که الموطأ را نزد مالک خواند تا آن را بر رشید بیاموزاند و بیان دارد .
قَزّاز ، چهل هزار مسئله از مالک فرا گرفته بود .(2)
رشید به کارگزارش ـ در مدینه ـ دستور داد که بدونِ نظر مالک ، به امری فیصله ندهد ، و مشهور است که رشید پیش مالک بر زمین مینشست تا حدیث او را بشنود .
ابن حَزْم ، مینگارد :
دو مذهب ، در آغاز انتشار امرشان ، به وسیله ریاست و قدرت ، انتشار یافتند ؛ یکی از آنها مذهب ابو حنیفه است ؛ زیرا هنگامی که ابو یوسف قضاوت را به دست گرفت ، تنها قاضیانی را میگماشت که از اصحاب وی و از منتسبانِ به مذهب او بودند .
مذهب دوم ، مذهب مالک است ...(3)
ملاحظه میشود که چگونه فقه پیامبر صلیاللهعلیهوآله از سوی حکامی تدوین شد که
دغدغهای جز حکومت نداشتند ! و چگونه آنان از فقها در راستای ترجیح آرای مخالف با فقه طالبیان (و پیروانِ مکتب تعبُّد محض) بهره بردند تا در عرصه جامعه ، این فقه (و نه فقه اهل بیت) حاکم باشد و شیوه زندگی مردم بر اساس آن ، شکل گیرد .
مالک به منصور اطمینان داد که فقه او در میان مردم باقی خواهد ماند و اهل بیت در آن سهمی ندارند . در سخنی به منصور گفت :
ای امیر مؤمنان ، این کار را مکن ! این سرزمین را که من بسندهام ، در شام هم مردی است که او را میشناسی (مقصود اَوزاعی است) اهل عراق هم که اهل عراقاند [ و خود مختار ] .(1)
این جمله که : «وأمّا الشّام ، ففیه الرَّجُل الَّذی عَلِمْتَه» (و اما شام ، در آن شخصی است که نگرش او را میدانی) یعنی وجود اَوزاعی در شام ، شخصی که عداوت و کینه توزیاش را با اهل بیت میدانی و همین ، مطلوب میباشد ؛ یعنی بی مقدمه ، به نتیجه دست یافتهای .
معروف است که منصور ، اَوزاعی را بزرگ میداشت و از آنجا که انحرافش را از اهل بیت میدانست با وی نامه نگاری میکرد .
دِهْلَوی در حجة اللّه البالغة مینگارد :
هر مذهبی که اصحابش مشهور بودند و قضاوت و فتوا به آنان واگذار شد و کتابهاشان میان مردم شهرت یافت و آشکارا بر کرسی تدریس نشستند ، در همه سرزمینها گسترش پیدا کردند ، پیوسته ـ در هر زمانی ـ انتشار یافت [ و ماندند ] .
و هر مذهبی که اصحابش گمنام بودند و قضاوت و فتوا را به دست
1) 1 . بنگرید به ، الموطأ 1 : 27 ، مقدمه .
نگرفتند و مردم به آنها رغبت نشان ندادند ، پس از مدتی از میان رفت .(1)
این سخن ، نسبت به مذاهب حکومتی است و گرنه ، به مذهب اهل بیت علیهمالسلام اجازه داده نشد به دست مردم افتد ، بلکه از روی مناسک دینی و عبادات شرعی ، پیروان این مذهب را شناسایی میکردند . آنان از مخالفان نظام سلطه ، به شمار میآمدند .
مشهورترین کتابهای مذهب مالکی عبارتاند از : المُدَوَّنه ، الواضحة ، العتیبة ، الموازنة .
شافعی به فقه مالکی پیوست و از کودکی المُوَطَّأ را حفظ کرد . دوست داشت نزد مالک برسد . از والی مکه ، نامهای برای والی مدینه ستاند تا او را پیش مالک ببرد . چون به مدینه رسید و آن نامه را به والی داد ، والی گفت : پای برهنه و پیاده ، از مدینه تا خود مکه راه بپیمایم ، برایم آسانتر است از اینکه در خانه مالک بروم . احساس ذلت نمیکنم مگر زمانی که در خانه او میایستم .(2)
از این سخن به دست میآید که شافعی ، بعد از آنکه مالک سرشناس شد و نزد عباسیان منزلت یافت ، خواهان ارتباط با او شد ، حتی والی مدینه بیان داشت که در برابر مالک و ایستادن به در خانه او ، احساس خواری و کوچکی میکند .
شاگردی شافعی پیش مالک نزدیک به نُه سال ، طول کشید . پس از مرگ مالک ، شافعی به شدت در تنگدستی افتاد و به مکه بازگشت . این ایام ، با آمدن والی «یمن» به حجاز مصادف شد . بعضی از قریشیان با والی یمن گفت و گو کردند ، والی شافعی را با خود بُرد و یکی از کارهایش ـ ولایت نجران ـ را به او سپرد .
سپس پیش رشید به شافعی تهمت زدند که گرایش علوی دارد و دست به کار قیام
علیه حکومت است . او را در غل و زنجیر بستند و به بغداد فرستادند . از تهمتِ همدستی با علویان رهایی یافت و اخلاصِ وی نسبت به حکومت ثابت شد . دوستش محمد بن حسن شیبانی (همو که سه سال با شافعی نزد مالک درس میآموخت و وی را میشناخت) شهادت داد که شافعی ، شخصی مورد اعتماد و از پیروان دولت است [ با این شهادت ] شافعی از بند رهایی یافت .(1)
بعد از این ماجرا ، علاقه و ارتباط شافعی با شیبانی ، پایدار شد و نزد وی آرای ابو حنیفه را در زمینه رأی و قیاس ، فرا گرفت .
بنابراین ، شافعی از دو مکتب درس آموخت : مکتب رأی و قیاس را از محمد بن حسن شیبانی آموخت ، و مکتب اثر و حدیث را از مالک بن اَنس فرا گرفت . دستاورد این آموختهها ، مکتب جدیدی شد که شافعی (پس از آنکه در سال 199ه با امیر عباس بن عبد اللّه بن عباس ـ امیر مصر ـ از بغداد به مصر بازگشت) آن را در مصر اشاعه داد .(2)
شافعی در تقویت بنای مکتب خود ، به مالک تاخت ؛ چرا که احادیث صحیح را به جهت سخن یکی از صحابه یا تابعان یا رأی خودش ، واگذاشت ؛ چنان که به ابو حنیفه و اصحابش حمله کرد ؛ زیرا در حدیث شرط میکردند که باید مشهور باشد و قیاس را بر خبر واحد ـ هر چند سندش صحیح بود ـ مقدم میداشتند و این کار آنان را برنتافت که بعضی اخبار را بدان جهت که مشهور نبود رها ساختند و به احادیث ناصحیح به این دلیل که مشهورند ، عمل کردند .
مالکیها از شافعی رنجیدند و از وی دور شدند ؛ زیرا وی آرای پیشینی را که خود ـ درگذشته ـ به آنها قائل بود و بیشتر آنها با نظر مالک همخوانی داشت ، تغییر داد و در پرتو قیاس و رأی آمیخته با حدیث ، دیدگاه جدیدی را به جای آنها گذاشت . چون
مذهب جدید شافعی استقرار یافت ، بعضی از عوام اصحاب مالک بر او یورش آوردند و او را به قتل رساندند .(1)
طعنهایی بر شافعی زدهاند ؛ مانند :
عدم نقل بخاری و مسلم ، حدیثی از شافعی را در صحیح خودشان .
احمد بن حنبل از شافعی نقل میکند که گفت : شما به اخبار صحیح از ما داناترید .(2)
سخن ابو حاتم رازی که گفت : شافعی فقیه بود ، نه مُحَدِّث .(3)
لیکن احتمال میرود که این طعنها ، از روی تعصب باشد . اینکه بخاری و مسلم از شافعی حدیث نمیکنند ، دلیلی برای خدشه بر او نیست ؛ زیرا این کار ، بر مدارِ واقع نمیچرخد . حدیث صحیح آن است که نزد آن دو صحیح به شمار میآید ، هر چند بر خلاف واقع باشد . از این روست که در جاهای بسیاری از اشخاص ضعیف یا کسانی که به دروغ گویی شناخته شدهاند ، روایت میکنند و این روایات به منزله روایات صحیح شمرده میشود .
خدشه بر بخاری ، تنها به این اشکال منحصر نیست ، وی از امام هادی علیهالسلام نیز روایت نمیکند با اینکه آن حضرت از معاصران او ـ در بغداد ـ میباشد .
بعید نمینماید که عدم روایت بخاری و مسلم از شافعی (و دیگر طعنهایی که به شافعی زدهاند) به دلیل این سخن او باشد که گفت : علی بن اَبی طالب ، در عصر خویش ، امام حق بود و معاویه و اصحابش ، گروه سرکش بودند .
آری ، شافعی احکام یاغیان ، و چگونگی تعامل با آنها را از امام علی علیهالسلام فرا گرفت ؛
1) 1 . کتاب المحن (ابو عرف تمیمی) : 445 ؛ معجم الأدباء 5 : 215 ، ترجمه 813 ، شافعی .
2) 2 . حلیة الأولیاء 9 : 170 ؛ تاریخ دمشق 51 : 385 ، ترجمه 6071 ، شافعی .
3) 3 . المقصد الأرشد 2 : 369 ، ترجمه 894 ، شافعی ؛ طبقات الحنابله 1 : 281 ، ترجمه 389 (در این مأخذ آمده است : شافعی فقیه بود ، و نسبت به حدیث ، شناختی نداشت) .
چنان که ـ علی رغم ایستادگی حکام بر ضد او ـ محبت خود را نسبت به آل محمد ابراز میداشت و مشهور است که میسرود :
إنْ کانَ رَفْضاً حُبُّ آل مُحمّد فَلْیَشْهَد الثَّقَلان أَنِّی رافضی(1)
ـ اگر حُبّ (دوست داشتن) خاندان پیامبر «رفض» است ، انس و جن (آدمی و پری) باید شهادت دهند که من رافضیام .
این موضعگیریها را حکام بر نمیتافتند و به نظر نگارنده ، همین رویکردها باعث شد که طعنهای مذکور (و امثال آن) را به شافعی بزنند .
احمد بن حنبل در دوران مهدی عباسی در سال 164 هجری به دنیا آمد و در بغداد رشد و پرورش یافت و در پانزده سالگی به علم آموزی روی آورد و به سرزمینها سفر کرد و از شیوخ ، حدیث نوشت و از شافعی علم آموخت و رابطه استواری را با او برقرار ساخت و در زمان سکونتِ شافعی در بغداد ، ملازم او شد .
احمد ، نخستین کسی است که از قاضی ابو یوسف (متوفای سال 182 هجری) درس فرا گرفت و خود تصریح میکند که اولین نفری میباشد که از او حدیث نگاشت جز اینکه مدتِ زیادی با او نماند و به فقه حدیثی روی آورد که [ در آن روزگار ] هشیم بن بَشیر واسطی آن را رهبری میکرد ، احمد همراه هُشَیم ماند تا اینکه وی در سال 183 هجری درگذشت .
همچنین احمد از مُحَدِّثان بسیاری حدیث دریافت کرد و با خود عهد بست که به مکتب حدیث پایبند باشد و با مکتب رأی و قیاس مخالفت ورزد . مُوَطّأ مالک را چهار بار ، پیش عبد الرحمان بن مهدی (محدِّث بصره) خواند و شیفته شافعی بود .
1) 1 . حلیة الأولیاء 9 : 153 ؛ تاریخ دمشق 9 : 20 ، ترجمه 751 ، ابو سعید استرآبادی واعظ ؛ طبقات الشافعیة الکبری 1 : 299 .
احمد در سال 198 هجری ، در مسجد خَیْف ، بر کرسی نقل حدیث تکیه زد ؛ و گفتهاند : وی تا به چهل سالگی نرسید (یعنی تا سال 204 هجری) فتوا نداد و تدریس نکرد .
احمد بن حنبل ، از همان کودکی ، عباسیان را تأیید میکرد . درباره آنها دو حدیث آورده است که تنها او نقل میکند و در آنها به ظهور ابو العباس سفّاح و دولت عباسیان و پرچمهای سیاه آنها ، بشارت میدهد .(1)وی میگفت : عباس ، پدر خلفاست .(2)
احمد بر وفاداری به عباسیان پایدار ماند ، علی رغم آنکه به فتنه عدم اعتقاد به خلق قرآن گرفتار آمد و تازیانه خورد . گروهی برای شورش علیه «واثق» از او فتوا خواستند ، وی آنان را از خود راند و بر خلافتِ واثق مُهر تأیید زد و گفت :
کسی که علیه او برآشوبد ، مسلمانان را به جان هم انداخته و با احادیث که از رسول خدا رسیده ، مخالفت کرده است .(3)
بعضی پرهیز او را از قبول اموال بنی عباس ، به غصبی بودن آن اموال نسبت دادهاند نه خدشه در مشروعیت خلافت آنها .
احمد بن حنبل ، امام علی علیهالسلام را چهارمین نفر از خلفای راشدین میدانست . در عین حال ، نمیپذیرفت که معاویه ، باغی بر امام علی علیهالسلام باشد ؛ با آنکه شافعی بدان اعتقاد داشت و معاویه را طغیانگر میدانست .
1) 1 . تاریخ الخلفا : 256 . احمد ـ در مسندش ـ از ابو سعید خُدری آورده است که رسول خدا فرمود : در پایانِ زمان و ظهور فتنهها ، مردی از اهل بیتم خروج میکند که او را «سفاح» گویند ، بخشش مالی او بسیار است (مسند احمد 3 : 80 ، حدیث 11774 ؛ الخصائص الکبری 2 : 203) این حدیث را احمد ، بیهقی و ابو نُعَیم از ابو سعید خُدری روایت کردهاند و نیز زائده و ابو معاویه و ابو عَوانه ، از اَعمش آن را میآورد (البدایة و النهایه 6 : 247 و جلد 10 : 50 ـ 59) .
2) 2 . إسلام بلا مذاهب (شکعه) : 466 .
3) 3 . بنگرید به ، السنة (خلال) 1 : 133 ، حدیث 90 ؛ طبقات الحنابله 1 : 145 ـ 146 ؛ الآداب الشرعیة 1 : 196 .
شایان ذکر است که احمد ـ مانند دیگر پیشوایان مذاهب ـ شهرت نیافت . بعضی سببِ آن را در این دانستهاند که وی «مُحَدِّث» بود (نه فقیه) حتی گفتهاند شهرت احمد به جهت عدم اعتقاد او به خلق قرآن است و وی برای این سخن ـ در زمان معتصم ـ سی و هشت تازیانه خورد . آن گاه که «واثق» ولایت یافت ، بار دیگر احمد را امتحان کرد ، لیکن آزاری به وی نرساند و تنها او را از رفت و آمد با مردم بازداشت . احمد ، همچنان از چشمها پنهان ماند و برای نماز و دیگر کارها از خانه بیرون نمیآمد تا اینکه واثق درگذشت .
متوکل در سال 232 هجری خلافت را به دست گرفت و سختگیریاش را بر علویان شدت بخشید . وی به کینه توزی با اهل بیت علیهمالسلام معروف است .
متوکل ، معتزله را از اطرافِ خود راند و ابن اَبی داود و محمد بن عبد الملک زَیّات را آزار و شکنجه داد و اموالشان را مصادره کرد ، و اصحاب حدیث را به خود نزدیک ساخت و از محدثان خواست که برای مردم منبر بروند و حدیث کنند ، و آنان را منزلت بخشید و اموالی را ارزانیشان داشت .
ابن کثیر نقل میکند که تولیت یحیی بن اکثم با مشورت احمد بن حنبل صورت گرفت .(1)
در نص دیگری آمده است که متوکل گفت : ای احمد ، میخواهم تو را میان خودم و خدا حجت قرار دهم ، مرا بر شیوه سنت و جماعت آگاه ساز و بر آنچه از اصحابت نوشتهای (که آنان نیز از تابعان و تابعان از زبان اصحاب پیامبر نوشتهاند) بیاگاهان .(2)
بعضی نزد متوکل از احمد سخن چینی کردند که وی ، پدران متوکل را دشنام میدهد و آنها را به بی دینی متهم میسازد . متوکل دستور داد که آن مرد سخن چین را
دویست ضربه تازیانه بزنند .(1)
آری ، متوکل به سخنان جاسوسان گوش فرا داد که گفتند احمد ، علویان فراری را پناه داده است . از این رو ، فرمان داد خانهاش را محاصره و تفتیش کنند و چون دروغ آنها ثابت شد ، متوکل درهمهای فراوانی را برای احمد فرستاد .(2)
باری ، متوکل ، صلههای ارزشمندی را به احمد میرساند و با وی مهربانی میکرد و برایش ماهانه ، چهار هزار درهم معین ساخت و او را به «سامراء» فرا خواند تا به دیدارش تبرک جوید و از علمش بهره ببرد . احمد ، نخست روی برتافت ، سپس این درخواست را پذیرفت .(3)
از احمد روایت شده که گفت : رافضه را بر آیین اسلام نمیبینم .(4)
احمد ، دل متوکل را به دست آورد ، حتی گفتهاند که بعضی از فرماندهان متوکل به او گفتند : احمد ، غذای تو را نمیخورد ، شراب تو را نمیآشامد ، بر فرش تو نمینشیند و آنچه را مینوشی حرام میداند ! متوکل گفت : به خدا سوگند ، اگر معتصم از گور درآید و از احمد بدگویی کند ، از او نمیپذیرم .(5)
پس از این مرور سریع بر شکلگیری مذاهب چهار گانه اهل سنت ، میتوانیم ـ به روشنی تمام ـ دریابیم که روایات وضویی که در این کتابها آمده ، نسخههای تکراری وضوی عثمانی و فقه مخالف با مکتب تعبد محض و دیدگاه امام علی علیهالسلام و ابن عباس است .
زیرا فقه و روایت ـ چنان که گفتیم ـ در دامان حکومت اموی و عباسی رشد و پرورش یافت . به نقش تخریبی آنان در شریعت و خریدن فقها و بعضی از تابعان به وسیله آنان پی بُردیم . همه اینها برای دور ساختن مردم از دست یازی به فقه علی علیهالسلام صورت میگرفت .
آنان تصور میکردند که روی آوری به فقه علی علیهالسلام مقدمهای برای دور سازی آنها از حکومت است ، بلکه گامی برای نزدیکی مردم به اهل بیت نبوت میباشد . این کار ، حاکمان را به زحمت میانداخت و آن را بر نمیتافتند . از این روست که میبینیم بر پایبندی به سخن عُمَر تأکید دارند ، هر چند بر خلافِ دیدگاه امام علی علیهالسلام و ابن عباس باشد .
به متن زیر ـ که در همین سیاق است ـ بنگرید :
مالک بن انس بر منصور درآمد ، منصور به او گفت :
ای مالک ، از چه روست که میبینم بر قول ابن عُمَر (نه دیگر اصحاب پیامبر) تکیه میکنی ؟!...
ای مالک ، به آنچه نزد خود حق مییابی ، پایبند باش ، علی و ابن عباس را تقلید مکن !(1)
با توجه به این مطالب ، نمیتوانیم بدون تحقیق سند و دلالت و پیرایش زیادت و کمی روایات این کتابها و بی شناخت ملابسات تاریخی صدور احکام ، به این متون اطمینان یابیم ؛ زیرا احکام و احادیث این کتابها با دستِ سیاست سامان یافت و حکومتها ـ چنان که دریافتیم ـ تدوین چیزهایی را میخواستند که خود میپسندیدند و آنچه ناخرسندشان میساخت باید ترک میشد .
1) 1 . بنگرید به ، الجرح و التعدیل (رازی) 1 : 30 .
بعد از آنکه نمایی از تأسیس مذاهب چهارگانه را به دست آوردیم و به اهداف حاکمان نسبت به جذب فقها و تدوین فقه ـ و انحصار آن در این چهار مذهب ـ پی بردیم ، لازم است سیر تاریخی مسئله وضو را در این دوران وارسی کنیم و به نقل آرای علمای این مذهبها (از نظر روایت و فتوا) بپردازیم ، سپس آنها را با آرای امامان مکتب تعبد محض (مذهب اهل البیت علیهمالسلام ) مقابله نماییم تا بتوانیم امتداد موارد اختلافی را (که در عهد عثمان پدید آمد و جزئیات و فروعی به وضو اضافه شد) در دورانهای بعد ، تشخیص دهیم .
سه بار شستن اعضای وضو و شستن پاها ، مدار اول اختلاف میان مسلمانان در عهد عثمان بود ، لیکن این امر روند تکاملی به خود گرفت . از این روست که میبینیم ابن عُمَر پاهایش را هفت بار میشوید و وضو را پاکیزگی میشمارد ،(1)و ابو هُرَیره ، دستها را تا زیر بَغَل شست و شو میدهد ،(2)و برای وضو آستینها را تا شانه بالا میزند و بازوها را میشوید و پاها را تا زانو بالا میزند و ساق پاها را هم شست و شو میدهد .(3)
در مُصنَّف ابن اَبی شیبه آمده است : چون ابو هریره ، دستهایش را میشست ، از آرنجها فراتر میرفت ، و آن گاه که پاهایش را شست و شو میداد ، از مچ پا به ساقها سرایت میداد .(4)
در روایت دیگری میخوانیم که راوی میگوید ، به ابو هُرَیره گفتم : آیا به آنچه خدا واجب ساخت ، بسنده نمیکنی ؟ گفت : آری ، لیکن شنیدم رسول خدا میفرمود :
ارزش وضو به میزانِ تمیز سازی اعضاست ، دوست دارم این پاک ساختن فزونی یابد .(1)
از معاویه روایت شده که پیش مردم وضو میگرفت ، چون نوبت سر میرسید ، مشتی آب بر میگرفت و آن را از جلو تا وسط سرش میانداخت ، در آن حد که قطرههای آب میریخت یا در آستانه ریختن قرار میگرفت ، سپس از پیش سر تا پشت آن و برعکس مسح میکشید .(2)
اما مکتب تعبد محض ، این تغییر را در وضو بر نمیتافت ؛ زیرا وضو را از امور توقیفی و تعبُّدی میشمرد که باید در آن به شریعت رجوع کرد . از نظر آنان ، وضو [ فقط ] پاکیزگی نبود (چنان که ابن عُمَر میگفت) یا ارزش وضو با اندازه چرک زدایی اعضا (بر اساس قول ابو هُرَیره) رقم نمیخورد ، بلکه وضو ، انجام عبادتی بود که خدا به آن دستور داد و آیه قرآن دربارهاش نازل شد و پیامبر صلیاللهعلیهوآله بر آن تأکید کرد .
امام علی علیهالسلام به مراحل چهارگانهای که پس از پیامبر صلیاللهعلیهوآله بر شریعت گذشت در خطبهای ـ که به خطبه شِقْشِقیه معروف است ـ اشاره میکند ، میفرماید :
یَکْثُرُ العِثارُ فیها والإعْتذار منها ، فَصاحِبُها کراکب الصَّعْبَة ؛ إنْ أَشْنَقَ لَها خَرَمَ ، وَإنْ أَسْلَسَ لَها تَقَحَّمَ ، فَمُنِی النّاسُ لَعَمْر اللّه بِخَبْطٍ وَشِماسٍ وَتَلَوُّنٍ وَاعْتِراضٍ ،...(3)
لغزشها در آن زمان فراوان شد و پوزش از آنها فزونی یافت ، صاحب آن ، همچون سوار بر مرکب چموشی بود که اگر افسار آن را بکشد به خویش آسیب زند و اگر آن را رها سازد ، به پرتگاه افتد .
به خدا سوگند ، مردم به اسب چموشی گرفتار آمدند که نامتعادل ، به این سو و آن سو میرود و هر دم مسیری را میپیماید و راه درست را نمیرود .
«خَبْط» حرکت در غیر مسیر است ؛ چرا که در دوران ابوبکر ، سیاست ، مرتدان و دیگران را به هم آمیخت و عُمَر به چیزی فتوا میداد و سپس ضد آن فتوا را بر زبان میآورد ، یا بار دیگر بر خلاف آن فتوا لب میجنباند .
امام علی علیهالسلام درباره چنین اشخاصی میفرماید : نمیداند به صواب میرود یا به خطا ؛ اگر به صواب راه پیماید ، میترسد که خطا کرده باشد و اگر به خطا رود ، امید دارد که به صواب برسد ؛ نادانی است که در جهالت گام میزند ، کوری است که در تاریکی گمشدهاش را میجوید ، در صراط علم به نظر قطعی دست نیافت ، روایات را همچون باد که کاهها را به هر سو میپراکند ، زیر و رو میکند .(1)
و اما «شِماس» (چموش) و «تَلَوُّن» (رنگارنگی) و «إعْتراض» (مخالفت) مراحل سه گانهای است که آنها را در کتاب منع تدوین الحدیث روشن ساختهایم . هر که دوست دارد [ در این زمینه آگاهی بیشتر به دست آورد ] به آنجا رجوع کند .(2)
از امام صادق علیهالسلام در تفسیر این سخن خدای متعال که : « وَالشُّعَرَاءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ »(3)(گمراهان از شاعران پیروی میکنند) حکایت شده که فرمود :
نَزَلَت فی الذین غَیَّرُوا دینَ اللّه وَتَرَکُوا ما أَمَرَ اللّه ، ولکن هل رَأَیْتُم شاعراً قَطّ تَبَعَه أَحَدٌ ، إنّما عَنَی بذلک ، الَّذین وَضَعُوا دیناً بآرائهم ، فَتَبَعَهُم النّاسُ عَلَی ذلک ؛(4)
این آیه ، درباره کسانی فرود آمد ، که دین خدا را تغییر دادند و امر خدا را واگذاشتند . آیا هرگز دیدهاید که کسی شاعری را بپیرود ؟! مقصود این آیه ، آناناند که دینی را با آرای خود ساختند و مردم از آنان پیروی کردند .
نیز از امام صادق علیهالسلام در تفسیر این آیه که « اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابا مِن دُونِ اللَّهِ »(1)(بی آنکه به خدا اعتنا کنند ، دانشمندان و رهبانانشان را اَربابان خود گرفتند) روایت شده که فرمود :
أَما أَنَّهم لَم یَتّخُذُوهم آلهةً إلاّ أَنّهم أَحَلُّوا لَهم حَراماً وَحَرَّموا علیهم حَلالاً فَاتَّبَعُوهم ؛(2)
هان ! بدانید که آنان اَحبار و رُهبانهاشان را خدایانِ خود نساختند جز اینکه رهبانها برایشان چیزهایی را حرام و چیزهایی را حلال کردند و آنان هم از ایشان پیروی کردند .
پیش از این ، به کلام انس بن مالک با حجّاج پی بردیم و این سخن انس که گفت : «حجاج دروغ بافت ، قرآن به مسح نازل شد» و سخن ابن عباس با رُبَیِّع که گفت : «مردم جز شستن پاها را بر نمیتابند و در قرآن جز مسح را نمییابم» و دیگر سخنان .
همه اینها بر لزوم پیروی از سخن وحی و آنچه را پیامبر صلیاللهعلیهوآله به عنوان سنت آورده است ، تأکید دارند .
اما این روایتِ ابن عُمَر از پیامبر صلیاللهعلیهوآله که چون آن حضرت بار سوم [ اعضای وضو را [ شست ، فرمود : «این وضوی من و وضوی پیامبران قبل از من است» دلالت ندارد که این فعل ، به نحو سنت انجام شد ، بلکه بیشتر بر عدم مشروعیتِ این فعل برای مردم رهنمون است و اختصاصِ آن را به پیامبر صلیاللهعلیهوآله میرساند ؛ زیرا پیامبر آن را بعد از شستن مرتبه دوم (که فضیلت دارد) آورد و فرمود : «هر که دو بار بشوید ، دو پاداش دارد» یا
«دو بار پاداش داده میشود» که معنای دیگری است بر اینکه شستن بار دوم ، سنت است ، به خلاف تصریح آن حضرت در بار سوم به این جمله که : «این وضوی من و وضوی انبیای پیش از من است» تا دلالت کند که این فعل ، از مختصاتِ پیامبر صلیاللهعلیهوآله میباشد ؛ زیرا آن را برای خودش (نه دیگران) مُعَیَّن ساخت .
بنابراین ، این حدیث ، برای نفی سه بار شستن دلالت بیشتر دارد تا اینکه دلیل بر آن باشد .
بعید نمینماید که این سخن امام صادق علیهالسلام که : «هرکس معتقد نباشد که یک بار شستن او را کفایت میکند ، بر دو بار شستن پاداشی دریافت نمیدارد» برای نفی شستن بار سوم و [ نکوهش ] تعمّق در دین و شستن زیاد اعضای وضو ، آمده باشد .
اما این موضوع که «معاویه در هنگام مسح سر ، مشتی آب تازه برگرفت و آن را بر وسط سرش ریخت تا حدی که قطرههای آب از سرش میچکید ـ یا نزدیک بود فرو چکد ـ سپس از پیش سر تا پشت آن و بر عکس ، مسح کشید» در وضوهای بیانی دیگر دیده نمیشود مگر در آنچه از عبد اللّه بن زید بن عاصم و رُبَیِّع (دختر مُعَوِّذ) حکایت شده است و حتی این عمل ، در روایاتی که به طور صحیح از عثمان روایت شده ، وجود ندارد .
ما در چگونگی نسبت این خبر به عبد اللّه بن زید و سیر فقهی این مسئله (و دیگر فروعات) در مجلدات آینده این کتاب ، اشاره خواهیم کرد ؛ لیکن در اینجا لازم است اشاره کنیم که موضوع مسح سر از روزگار معاویه تغییر یافت و حکمِ آن ناپیدا شد ، حتی فقهای مذاهب چهارگانه ، شستن سر را به جای مسح آن جایز میشمارند ، هر چند بعضی از آنها به کراهتِ این کار قائلاند .
باری ، امروزه «مسح سر» به عنوان یک حکم الزامی ، در وضوی مسلمانان مذاهب
چهارگانه اهل سنت ، نمیباشد .(1)
و درباره وضوی مالکیه ، میگوید : فرض چهارم : مسح همه سر از رستنگاه مو [ در پیشانی ] تا گودی پشت سر (همان ، ص58) .
میدانیم که مالکیها گرفتن آب جدید را برای [ مسح ] سر ، شرط میکنند و اینکه مکلف دستش را از جای رویش موها تا گودی پشت سر بکشد تا شستن حاصل شود .
و درباره وضوی شافعیه ، میگوید : هرگاه به جای مسح سر ، آن را بشوید ، کفایت میکند ، لیکن خلاف آن اَولی است (همان ، ص61) .
و درباره وضوی حنابله ، میگوید : شستن سر از مسح آن بسنده است (چنان که دیگران گفتهاند) به شرط کشیدن دست بر سر ، و این کار (چنان که دریافتی) مکروه میباشد (همان ، ص62) .
این ، اشاره گذرایی به این مسئله بود ، تفصیل آن را به جلدهای دیگر این کتاب وامینهیم .
اکنون ، به اصل بحث باز میگردیم و بیان وضوی ثلاثی غَسْلی را نزد پیشوایان مذاهب چهارگانه اهل سنت ، پی میگیریم .
حنفیه بر وضوی ثلاثی غَسْلی ، اتفاق نظر دارند . با مراجعه به کتابهای مهم آنان میتوان به این حکم پی بُرد ؛ مانند : شرح معانی الآثار ، اثر طَحاوی (م321ه) ، احکام القرآن ، اثر جَصّاص (م370ه) ، المبسوط ، اثر سرخسی (م483ه) ، بدائع الصنائع ، اثر کاشانی (م587ه) ، شرح فتح القدیر ، اثر ابن هَمّام (م681ه) ، عمدة القاری ، اثر عَیْنی (م855ه) ، الفتاوی الهندیّة ، و دیگر کتابها .
اکنون ، متنی را که از کتاب المبسوط (اثر سرخسی) گرفتهایم ، میآوریم .
محمد بن حسن شیبانی ، فروع فقهی ابو حنیفه را نوشت و نام کتابش را المبسوط گذاشت . سپس محمد بن احمد مَرْوزی ، این کتاب را خلاصه کرد و آن را المختصر نامید . آن گاه ، شمس الدین سرخسی ، المختصر را شرح داد و آن را المبسوط نام نهاد .
1) 1 . در «الفقه علی المذاهب الأربعة (جزیری) 1 : 57» در بیان وضوی حنفیه ، آمده است : هرگاه سرش را به همراه صورت بشوید ، از مسح کفایت میکند .
ما آرای ابو حنیفه را از این کتاب گرفتهایم و بر نقلِ متنِ المختصر (مَرْوَزی) بسنده میکنیم ، اگر به شرح سرخسی نیاز نیابیم .
درباره وضو ، از وی نقل شده که :
سپس سه بار صورتش را شست ، آن گاه ساقِ دستانش را سه بار سه بار شست و شو داد ، پس از آن ، سر و گوشهایش را یک بار مسح کشید .
سرخسی در شرط این عبارت مینویسد :
سنت در مسح ـ نزد ما ـ یک بار ، با یک آب است . و در المجرّد از ابو حنیفه ، سه بار با یک آب ، نقل شده است .
در ادامه ، میخوانیم :
پس از آن ، پاهایش را تا برآمدگی روی آن ، سه بار سه بار ، شست .(1)
مالکیه ، شیوه عثمان را در وضو ، میپیماید . هر کس کتابهای مهم آنها را بخواند ، به این حقیقت پی میبرد ؛ مانند : اَحکام القرآن ، اثر قُرطُبی (م340ه) ، احکام القرآن ، اثر ابن عربی (م543ه) ، بدایة المجتهد ، اثر ابن رشد (م595ه) ، المُدَوَّنة الکبری و المُوَطَّأ ، اثر مالک (م179ه) و دیگر کتابها .
متن زیر را از کتاب المُوَطَّأ میآوریم . حدیث نخستِ «باب العمل فی الوضوء» (از کتاب الطهارة) چنین است :
برایم حدیث کرد یحیی بن مالک ، از عَمْرو بن یحیی مازنی ، از پدرش ، که به عبد اللّه بن زید بن عاصم (جد عَمْرو بن یحیی مازنی ، وی از اصحاب پیامبر بود) گفت : آیا میتوانی به من نشان دهی که رسول خدا چگونه وضو میساخت ؟ عبد اللّه بن زید ، پاسخ داد : آری .
1) 1 . بنگرید به ، المبسوط (سرخسی) 1 : 7 .
آن گاه آب وضویی خواست ، بر دستش ریخت و دو بار دو بار دستانش را شست و شو داد ، سپس سه بار مضمضه و استنشاق کرد ، پس از آن سه بار صورتش را شست ، آن گاه دستانش را دو بار دو بار تا آرنج شست و شو داد .
سپس سر را پشت و رو ، با دست مسح کشید ، از پیش سر آغازید و تا پشت سر دست کشید و به همین ترتیب ، از پشت سر به طرف جلو دست کشید تا به مکان نخست بازگشت .
پس از آن پاها را شست .(1)
مالک در المُوَطَّأ شمارِ شستن را به یک بار و دو بار و سه بار ، مشخص نمیسازد و بابی را در اِفراد و تثنیه و تثلیث (یک بار و دو بار و سه بار شستن) منعقد نمیکند ، تنها به همین روایت بسنده میکند که در آن ، جز شستن سه مرتبه صورت و شست و شوی پاها ، نیامده است .
لیکن ابن رشد قُرطبی مالکی ، میگوید :
علما اتفاق دارند بر اینکه اعضای غَسلی وضو را باید یک بار یک بار (به طور کامل) شست ، و دو بار و سه بار شستن مستحب است .(2)
مالکیها از قول مالک و دیگر روایات ، نتیجه گرفتهاند که سه بار شستن نیز مندوب میباشد و وضوی مُجزی است ، هر چند با شستن یک بار ـ به طور کامل ـ وضو ، تحقق مییابد .
ابن عربی در احکام القرآن تحقیق منحصر به فردی دارد ، میگوید :
این سخن راوی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله دو بار و سه بار وضو میساخت ؛ با یک بار ، آب ، همه عضو را در بر میگرفت و بار دوم و سوم را زیادی میآورد [ ادعای ] غیبی است که آدمی آن را درک نمیکند .
راوی ، تنها دید که پیامبر صلیاللهعلیهوآله برای هر عضوی ، یک بار آب بر میدارد ، از این رو ، گفت که پیامبر یک بار [ یک بار ] وضو میساخت . این سخن ، به لحاظ صورت و معنا ، حرف درستی است ؛ زیرا قطع داریم که اگر در یک بار ، آب همه عضو را فرا نمیگرفت ، آن حضرت ، بار دیگر آب بر میداشت .
اما هنگامی که پیامبر در هر عضو ، بیش از یک مشت یا دو مشت آب بر میداشت ، نمیتوانیم ثابت کنیم که در مشت اول ، آب ، همه عضو را در بر میگرفت و واجب انجام مییافت ، و مشتهای بعدی ، زیادی ریخته میشد یا در بار اول و دوم ، آب ، همه عضو را فرا نمیگرفت (و به حسب آب و وضعیت نظافت اعضای وضو) بر ریختن آب میافزود و در ریختن آب کم و زیاد بر اعضا ، راه آسانی را نشان داد .
دانای حقیقی خداست ، شاید پیامبر صلیاللهعلیهوآله با تکرار این کار ، میخواست برای امت گشایش پدید آورد ؛ چرا که بیشتر آنها با یک بار ، نمیتوانند آب را به همه اعضا برسانند . پیامبر ، به آنان لطف کرد و کمترین حالات [ و توان ] آنها را برای رهایی از تکلیف در نظر گرفت .
از این روست ، که مالک در وضو ، یک بار و دو بار و سه بار را مشخص نمیسازد مگر جاری شدن کامل آب بر اعضا .
میگوید : «احادیث ، در دفعات شستن مختلفاند» مقصود اختلافی است که روشن میسازد مراد ، فراگیری آب به همه اعضای وضو ، به طور کامل است ، نه شمار صوری دفعات .
پیامبر صلیاللهعلیهوآله ـ چنان که گذشت ـ صورتش را به سه مشت آب و دستهایش را با دو مشت آب ، شست ؛ زیرا صورت ، فرو رفتگیهایی دارد ، گرد و مُحدَّب است ، آب با یک بار ـ در بیشتر وقتها ـ بر همه آن جاری نمیشود ، به خلاف ساق دست که هموار است و آب به آسانی همه آن را در بر میگیرد و جریان آب بر آن ، بیشتر از جریان آن بر صورت است .
اگر گفته شود : پیامبر صلیاللهعلیهوآله یک بار یک بار وضو میگرفت و میفرمود : «این وضویی است که خدا نماز را بی آن نمیپذیرد» و دو بار دو بار وضو میساخت و میفرمود : «هر که دو بار وضو گیرد ، خدا دو بار پاداشش میدهد» ، سپس سه بار سه بار وضو گرفت و فرمود : «این وضوی من و وضوی انبیای قبل از من ، وضوی پدرم ابراهیم است» و اینها دلالت دارند که شمار دفعات شستن اعضا ، افزون بر «اسباغ» (رساندن آب بر همه اعضا) متفاوت میباشد که بر حسب آن پاداش دو برابر میگردد .
میگوییم : این احادیث ، صحیح نیستند . در هر زمان و در هر مجلسی شما را سفارش کردم که خود را به احادیثی که سند صحیح ندارند ، سرگرم مسازید . چگونه چنین اصلی را میتوان بر اخباری بنا نهاد که اصالت ندارند .
افزون بر این ، برای این اخبار میتوان تأویل درستی را ارائه داد و گفت : اینکه پیامبر صلیاللهعلیهوآله یک بار یک بار وضو ساخت و گفت : «این وضویی است که خدا نماز را جز به آن نمیپذیرد» بر اساس ظاهر این احادیث ، کمترین تکلیف الزامی میباشد که همان جاری ساختن آب بر همه اعضاست .
سپس پیامبر ، با دو مشت آب وضو ساخت و فرمود : «هرگاه دو بار دو بار وضو گیرد ، پاداش دو برابر دارد» در زحمت هر مشت آب ، یک ثواب .
و اینکه پیامبر صلیاللهعلیهوآله سه بار سه بار وضو گرفت و فرمود : «این وضوی من است ...» بدان معناست که این کار را از باب مدارا به امتم انجام دادم و بر ایشان سنت ساختم . از این رو ، بیش از سه بار کراهت دارد ؛ زیرا مشت اول ، عضو را برای جاری شدن آب آماده میسازد و ژولیدگی آن را برطرف میسازد ، مشت دوم ، چرک و چربی و آلودگیهای عضو را میشوید ، و مشت سوم آن را پاک میسازد .
اگر کسی عقلش به اینها نرسد، بادیهنشینی خشک مغز است، باید نرم خویی را در پیش گیرد تا علم بیاموزد و شیوه وضو را دریابد و به آن اقدام کند .
از این روست که گفتهاند : «هر که بر سه بار بیفزاید ، بدی و ظلم کرده است» (پایان سخن ابن عربی) .(1)
نیز از ابن عربی رسیده که : هرگاه وضو میگیری ، سعی کن میان مسح پاها و شستن آنها جمع کنی ، که این کار اولی است .(2)
میگویم : ما تحقیقی نزدیک به آنچه ابن عربی میآورد ، داریم که در پایان بحث روایی این پژوهش ـ به خواست خدا ـ خواهیم آورد ، پس با همراه باشید .
علمای شافعی در احکام ، کتابهای فراوانی نوشتهاند . با مراجعه به کتابهای مهم آنان میتوانیم بر وضوشان پی ببریم و اینکه وضوی آنها ـ در اصول ـ از وضوی مذاهب دیگر اهل سنت جدا نیست و از آنچه عثمان حکایت کرده ، اثر پذیرفته است .
مهمترین کتابهای شافعی ، عبارتاند از :
الأُمّ ، اثر شافعی (م204ه) ، المختصر ، اثر مُزَنی (م264ه) ، اختلاف العلما ، اثر مَرْوَزی (م294ه) ، معالم السُّنَن ، اثر خَطّابی (م388ه) ، المهذّب ، اثر فیروزآبادی (م476ه) ، المجموع ، اثر نَووی (م676ه) ، فتح الباری ، اثر عَسْقلانی (م852ه) و دیگر کتابها .
این وضو را شافعی از ابن عباس نقل میکند که گفت : رسول خدا صلیاللهعلیهوآله وضو گرفت ، دستش را در ظرف آب فرو برد ، یک بار استنشاق و مضمضه کرد ، سپس دستش را در آب فرو برد ، یک بار آب بر صورت و یک بار بر دستانش ریخت ، و سر و گوشهایش را یک بار مسح کشید .
سپس وی روایتی را از حُمران (از موالیان عثمان) از عثمان نقل میکند که وی در
«مقاعد» با سه بار شستن اعضا ، وضو میساخت .(1)
آن گاه ، شافعی میگوید : میان وضوی پیامبر و وضوی عثمان اختلافی وجود ندارد . پیامبر هنگامی که با یک بار شستن اعضا وضو میساخت ، کمال و اختیار ، سه بار شستن بود [ و گرنه ] یک بار کفایت میکرد ، پسندیده آن است که انسان صورت و دستان و پاهایش را با سه بار شستن ، درخشان سازد ، و همه سر را مسح کشد .
اگر شخص در شستن صورت و دستها و پاها ، بر یک بار (که آب همه اعضای وضو را فرا گیرد) بسنده کند ، همین او را کفایت است ؛ و اگر در مسح سر به همان آبی که در دستانش هست ، یک بار مسح بکشد ، او را کفایت میکند و این کمترین عملی است که باید انجام دهد .
و اگر انسان ، بعضی از اعضا را یک بار و بعضی از آنها را دو بار و بعضی را سه بار بشوید ، او را کفایت میکند ؛ زیرا هرگاه در همه آنها یک بار بسنده باشد ، در بعضی از آنها نیز یک بار بسنده است .
سپس عثمان روایت عبد اللّه بن زید بن عاصم را نقل میکند و بعد از آن میگوید : دوست نمیدارم که وضو گیرنده ، بر سه بار شستن بیفزاید ، و اگر این کار را کرد ـ اِن شاء اللّه ـ کراهت ندارد .(2)
وضو نزد حنبلیها ـ در اصول ـ با مذاهب دیگر اهل سنت ، اختلافی ندارد . همه آنها از احادیثی که پیش از این ذکر شد ، سرچشمه میگیرد . ما عوامل دست یازی عثمان به این وضو را روشن ساختیم و بیان کردیم که چگونه حاکمان از سر کینه توزی با طالبیان ، این وضو را پذیرفتند و آن را در راستای شناسایی آنان به کار میبردند .
افزون بر مسند احمد ، دو کتاب هست که میتوان احکام فقه حنبلی را از آنها به دست آورد ؛ یکی از آنها مسائل عبد اللّه بن احمد (فرزند احمد) میباشد و دیگر مسائل احمد که ابو داود ، سلیمان بن اَشعث سجستانی آنها را گرد آورده است .
مشهورترین کتابهای فقه حنبلیها عبارتاند از :
المغنی ، اثر ابن قُدامه (م620ه) ، المُحَرَّر فی الفقه ، اثر ابن تَیْمیّه (م652ه) ، الإنصاف ، اثر مرداوی (م885ه) .
بدین جهت که مسند احمد از قدیمیترین مصادر است ، ما بعضی از روایات را از این کتاب میآوریم تا به حقیقت حال ، پی ببریم .
احمد ـ به سندش ـ از بُسْر بن سعید ، از عثمان ، روایت میکند که : وی در «مقاعد» وضو میگرفت ، صورت را سه بار و دستانش را سه بار سه بار میشست ، سپس سر و پاهایش را سه بار سه بار ، مسح میکشید .(1)
و از بُسر بن سعید ، از عثمان ، روایت میکند که : وی ، سه بار سه بار ، وضو میساخت .(2)
نیز روایت دیگری را از حُمران از عثمان میآورد که : وی صورت را سه بار میشست ، سپس دستها را تا آرنج سه بار شست و شو میداد ، آن گاه سرش را مسح میکشید ... پس از آن ، پاها را تا برآمدگی روی پا ، سه بار میشست .(3)
و از حُمران از عثمان روایت میکند که وی در «مقاعد» وضو میساخت ... اعضای وضو را سه بار سه بار ، میشست .(4)
با وارسی روایات عثمان در مسند احمد میتوان دریافت که وی تنها روایات وضوی ثلاثی غَسْلی را از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت میکند و حتی یک روایت از آن حضرت نمیآورد که به یک بار یا دو بار شستن ، وضو ساخت .
روایات وضوی ثلاثی غَسْلی ـ در مسند احمد ـ بیش از دوازده روایت است ؛ در بعضی از آنها آمده است که وی سه بار سر را مسح کشید و نیز سه بار پاها را شست مگر یک روایت که در آن آمده است : و سرش و روی پاهایش را مسح کشید .(1)
از حدیث نخست (روایت بُسْر از عثمان) که در آن میخوانیم : «سپس سر و پاهایش را سه سه ، مسح کشید» مسح بر پاها استفاده میشود .
مینگریم که احمد ، وضوی عثمانی را سازگار با نظر متوکل و حکومت بنی عباس (که امتداد خط مشی امویان و عثمان در وضوست و به امام علی علیهالسلام نیز منسوب است)(2)نقل میکند . ما نمیخواهیم احمد را به دروغ گویی یا جعل حدیث متهم کنیم ؛ چرا که وی بسیاری از فضائل امام علی علیهالسلام را نقل میکند ، لیکن فقهای سه گانه دیگر ـ در دوران امویان و عباسیان ـ نزد اشخاصی شاگردی کردند که به حکومت وابسته بودند ، از اساتید اموی و عباسی علم میآموختند .
از این رو ، بعید به نظر نمیرسد که آنچه را اینان دریافت داشتند ، از حکام اثر پذیرفته باشد ؛ زیرا حاکمان به تدوین فقه و حدیث فرمان دادند ، به همین جهت ، میبینیم که آنان دیدگاه امام علی علیهالسلام و عبد اللّه بن عباس و اَوس بن اَبی اَوس و عَبّاد بن تمیم (و دیگران) را در وضو ، جز به ندرت ، نمیآورند و در بیشتر وقتها نظرات آنان را به آنچه خود میپسندند ، تحریف میکنند .
از آنچه گذشت ، به دست میآید که مذاهب چهارگانه اهل سنت ، در وضوشان با هم اتحاد دارند و در نقاط زیر با هم مشترکاند :
محبوبیت شستن بار سوم ، در اعضای غَسْلی و تأکید بر اینکه این کار ، سنت پیامبر است .
لزوم شستن پاها ، چون رسول خدا آنها را شست .
شستن دستها به همراه آرنجها .
جایز بودن شستن سر ، هر چند بعضی آن را مکروه دانستهاند .
اما اعضای وضو و ارکان آن ، نزد همه مسلمانان (به پیروی از قرآن) یکی است که همان «شستن صورت» ، «شستن دستها» و «مسح سر» میباشد و در پاها اختلاف دارند که آیا باید مسح کشید یا باید شسته شود ، و اینکه همه سر را باید مسح کشید یا بعضی از آن را و ...
باری ، مذاهب چهارگانه اهل سنت ، در شستن سه بار اعضای غَسْلی و نیز جواز شستن سه بار پاها ، اتفاق نظر دارند ، حتی آنان شستن سر را ـ به جای مسح آن ـ جایز میشمارند ، لیکن بعضی از آنها به کراهت شستن سر معتقدند .
بدین ترتیب ، میتوانیم به مدرسه وضوئی در عهد عباسی اول ، مکتبِ «سه بار شستن اعضای غَسْلی و شستنِ اعضای مَسْحی» اطلاق کنیم .
چنان که روشن گشت علوم آنها تدوین شد و فروعاتشان رو به فزونی نهاد و شیوههای استدلال مختلفی یافت و پس از آنکه مذهبها روایی بودند ، مذاهبِ فتوایی پایه گذاری شد و مسائل شرعی به شکل فتواهایی گریز ناپذیر درآمدند .
واجبات وضو ، در مذهب ابو حنیفه ، چهار چیز است : شستن صورت ، شستن دستها به همراه آرنجها ، مسح یک چهارم سر (یک چهارم سر را به اندازه کف دست دانستهاند و بر این باورند که اگر شخص ، سر را به همراه صورت بشوید ، از مسح کفایت میکند ، لیکن کراهت دارد) و شستن پاها به همراه قوزک پا .
حنفیها میگویند : شستن همه عضو ، یک بار واجب است و شستن بار دوم و سوم ـ بر اساس روایت صحیح ـ سنتِ مؤکد میباشد .
واجبات وضو ، در مذهب مالکی ، هفت چیز است : نیت ، شستن صورت ، شستن دستها به همراه آرنج ، مسح همه سر (و اگر شخص سرش را بشوید ، از مسح بسنده است جز اینکه مکروه میباشد) شستن پاها به همراه قوزک پا ، موالات ، دست کشیدن روی اعضای غَسْلی .
مالکیها میگویند : شستن بار دوم و سوم ، در هر عضو غَسْلی ـ حتی در پاها ـ از فضائل به شمار میرود .
واجبات وضو ، در مذهب شافعی شش چیزند : نیت ، شستن صورت ، شستن دو دست به همراه آرنج ، مسح بعضی از سر هر چند اندک باشد (و هرگاه شخص ، به جای مسح ، سر را بشوید ، او را کفایت میکند ، لیکن خلاف این کار اولی است و مکروه نمیباشد) شستن پاها به همراه برآمدگی پشت آن ، ترتیب بین اعضای وضویی که در قرآن ذکر شده است .
شافعیها میگویند : شستن بار دوم و سوم ، سنتِ مستحب و مندوب است .
واجبات وضو ، در مذهب حنبلی ، شش چیز است : شستن صورت ، شستن دستها به همراه آرنج ، مسح همه سر (و شستن سر از مسح کفایت میکند ، اما این کار مکروه است) شستن پاها به همراه قوزک پا ، ترتیب ، موالات .
حنبلیها میگویند : شستن مرتبه دوم و سوم ـ در اعضای غَسْلی ـ سنت مستحب و مندوب میباشد .(1)
1) 1 . واجبات وضو را از مأخذ زیر برگرفتهایم : الفقه علی المذاهب الأربعة ، اثر جَزیری ، جلد اول ، باب الوضوء (برای آگاهی بیشتر به این کتاب مراجعه کنید) .
پس از آنکه سیمایی از مذاهب چهارگانه اهل سنت در ذهنمان ترسیم شد و به اهداف حکام در جذب و خریدن فقها پی بردیم و ریشههای وضوی ثلاثی (و چگونگی اثر پذیری مذاهب چهارگانه را از آن در عهد عباسی) روشن ساختیم ، بجاست سیر تاریخی مسئله وضو و چگونگی آن را نزد مکتب تعبد محض (که به اهل بیت علیهمالسلام نمود مییابد) در این دوران ، بنگریم .
هرگاه معاصر بودن ابو حنیفه و مالک را با دولت امویان و شاگردی آنها را در آن ، مدّ نظر قرار دهیم ، در مییابیم که شافعی و احمد ، نسخه تکراری فقه مالک و ابو حنیفه در دوران عباسی است ، هر چند هر کدام از آن دو ، اصول ویژه خود را دارند . در اینجا باید دیدگاه امامان اهل بیت علیهمالسلام را دریابیم و به چگونگی امتداد وضوی آنان در دوره عباسی ، پی ببریم .
از حدیث وضوی امام باقر علیهالسلام شروع میکنیم که در دوران اموی صادر شد ، سپس وضوی امامان از نسل آن حضرت را در پی میآوریم و راز تأکید آنها را بر بیان بعضی از جزئیات وضو روشن میسازیم .
شایان ذکر اینکه ـ چنان که در گذشته گفتیم ـ امام باقر علیهالسلام در وضو تقیه نمیکرد ؛ زیرا وضویی را که آن حضرت توصیف مینمود ، قابل خدشه از سوی تابعان و مذاهب دیگر نبود . آن حضرت بر شستن یک بار و دو بار تأکید داشت که در احادیث نبوی ، به تواتر از پیامبر صلیاللهعلیهوآله ثابت است و در کتابهای صحاح و مسانید میخوانیم که پیامبر صلیاللهعلیهوآله همین گونه وضو میگرفت .
اما تأکید عثمان بر شستن بار سوم ، مورد اختلاف است .
باری ، آنچه را امام باقر علیهالسلام مطرح میساخت ، میان مسلمانان ، اتّفاقی [ و خدشهناپذیر ] است و اختلافی در آن وجود ندارد .
اکنون بعضی از روایات آن حضرت را میآوریم :
زُراره از امام باقر علیهالسلام روایت میکند که فرمود : آیا وضوی رسول خدا را برایتان حکایت نکنم ؟ گفتیم : چرا .
امام علیهالسلام کاسه بزرگی را که در آن مقداری آب باشد ، خواست . آن را پیش روی خود گذاشت ، آستینها را بالا زد ، سپس کف دست راست را در آب فرو بُرد و فرمود : «هرگاه دست پاک باشد [ وضو ] این چنین است» آن گاه مشت را پر آب کرد و بر پیشانی نهاد و فرمود «بسم اللّه» و آب را بر اطراف ریش جاری ساخت و سپس دست را بر صورت و ظاهر پیشانی ، یک بار کشید .
پس از آن ، دست چپ را در آب فرو بُرد و آن را پر آب کرد و بر آرنجِ دست راست نهاد و کف دست را بر ساق آن گذراند تا اینکه آب بر اطراف انگشتان جاری گشت .
آن گاه مشت راست را پر آب کرد و بر آرنج چپ گذاشت و کف دست را بر ساق آن مرور داد تا آب بر اطراف انگشتان جاری شد .
و پیش سر و پشت پاها را با تری دست چپ و باقی مانده رطوبت دست راست مسح کشید .
راوی میگوید [ سپس ] امام باقر علیهالسلام فرمود : خدا یکی است و یک [ مرتبه ] را دوست میدارد . سه مشت آب برای وضو ، تو را کفایت میکند : یکی برای صورت ، دو تا برای دو دست ؛ و با تری دست راست ، پیشانیات را مسح میکشی و با باقیمانده تری آن ، روی پای راست را مسح میکنی ، و با رطوبت دست چپ ، روی پای چپ را مسح میکشی .
زُراره میگوید ، امام باقر علیهالسلام فرمود : شخصی از امیرالمؤمنین علیهالسلام درباره وضوی
رسول خدا پرسید ، آن حضرت مثل این حدیث را بیان داشت .(1)
روایتی را که امام باقر علیهالسلام از امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت میکند ، در بحث «دوران امام علی علیهالسلام » گذشت . این روایت در «کنز العمال 9 : 196 ، حدیث 26908» آمده است .
از زُراره و بُکَیر ، روایت شده که از امام باقر علیهالسلام درباره وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله سؤال کردند . آن حضرت ، طشت یا ظرفی را که در آن آب باشد ، خواست . دست راست خود را در آن فرو بُرد ، مشتی آب برگرفت و آن را بر صورت ریخت و بدین وسیله صورت را شست . سپس کف دست چپ را در آب فرو بُرد ، مشتی آب برگرفت و بر ساق دست راست ریخت و به وسیله آن ، دست راست را از آرنج تا کف شست (آب را از کف به آرنج بر نمیگرداند) آن گاه کف دست راست را در آب فرو بُرد ، و با آن مشتی آب بر ساق دست چپ ـ از ناحیه آرنج ـ ریخت و مانند دست راست آن را شست . پس از آن ، سر و پاهایش را با تری کف دستها ـ بی آنکه آنها را به آب جدیدی بزند ـ مسح کشید .
راوی میگوید : آن حضرت ، انگشتان را زیر بند کفشها نمیبُرد .
سپس فرمود : خدای متعال میفرماید : « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاَةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ » (ای کسانی که ایمان آوردید ، هرگاه سوی نماز برخاستید ، صورت و دستهاتان را بشویید) انسان نباید چیزی از صورت را نشسته وانهد ؛ و به شستن دستها تا آرنج امر کرد ، انسان نباید جایی از دو دست را تا آرنج نشسته واگذارد ؛ زیرا خدای متعال میفرماید : « فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرَافِقِ » ؛ صورت و دستهاتان را تا آرنجها بشویید .
1) 1 . الکافی 3 : 25 ، صفة الوضوء ، حدیث 4 ؛ من لا یحضره الفقیه 1 : 36 ، باب صفة وضوء رسول اللّه ، حدیث 74 .
سپس فرمود : « وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ »(1)(و سرها و پاهاتان را تا برآمدگی روی پا مسح کشید) هرگاه انسان جایی از سر یا قسمتی از پاها ـ میان برآمدگی روی پا تا اطراف انگشتان ـ را مسح کشد ، او را کفایت میکند .
راوی میگوید : پرسیدیم : «کعبین» کجاست ؟ فرمود : اینجا (یعنی مفصل پایینتر از استخوان ساق) پرسیدیم : این استخوان دیگر چیست ؟ فرمود : این جزو استخوان ساق است ، «کعب» پایینتر از این میباشد .(2)
در جمله «لا یَرُدُّها إلی المَرافق» (آب را از کف دست سوی آرنج بر نمیگرداند) و «ثمّ مَسَحَ رأسه وقَدَمَیْه ببُلَل کَفّه ، لم یُحْدِثْ لَهما ماءً جدیداً» (سپس با تری کف دستها ـ بی آنکه آنها را به آب تازهای زند ـ سر و پاهایش را مسح کشید) اشاره به فعل بعضی از مردم است که آب را از سر دست سوی آرنجها سرازیر میکنند و در مسح سر ، آب جدیدی را میگیرند و آن را جزو سنت پیامبر میشمارند .
راوی میخواهد تأکید کند که در شیوه وضوی امام باقر علیهالسلام اثری از این عملکرد را مشاهده نکرد .
از بُکَیر بن اَعْیَن ، از امام باقر علیهالسلام روایت شده که فرمود : آیا وضوی پیامبر را برایتان حکایت نکنم ؟ آن حضرت ، کفی از آب با کف دست راست خود برداشت و با آن صورت را شست ، سپس با دست چپ کفی از آب برداشت و با آن دست راست را شست ، آن گاه با دست راست کفی از آب برداشت و با آن دست چپ را شست ، سپس به باقی آب دستان ، سر و پاها را مسح کشید .(3)
از مُیَسِّر ، از امام باقر علیهالسلام روایت شده که فرمود : آیا وضوی رسول خدا را برای شما حکایت نکنم ؟ سپس کفی از آب برداشت و آن را بر صورت ریخت ، آن گاه کف [ دیگری از ] آب برداشت و بر ساق دست ریخت ، پس از آن ، کف دیگری آب برداشت و بر ساق دستِ دیگرش جاری ساخت . آن گاه ، سر و پاهایش را مسح کشید .
سپس آن حضرت ، دستش را بر روی پا نهاد ، فرمود : این ، همان «کَعْب» است .
راوی میگوید : آن حضرت ، با دستش به پاشنه پا اشاره کرد ، سپس گفت : این ، «ظُنْبُوب» (درشت نی) است .(1)
از این روایت (و آنچه در روایت دوم گذشت) در مییابیم که نشانههای اختلاف در مفهوم «کَعْب» و مناقشهها در آن ، از دوران امام باقر علیهالسلام آشکار شد .
از ابن اُذَیْنَه ، از بُکَیر و زُراره (فرزندان اَعْیَن) روایت شده که از امام باقر علیهالسلام درباره وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله پرسیدند . آن حضرت ، طشت یا کاسه بزرگی را که در آن آب بود ، خواست . کف دو دستش را در آن شست ، سپس کف دست راست را در آب ظرف فرو برد و با آن صورتش را شست و از کف دست چپ برای شستن صورت مدد جُست .
سپس کف دست راست را در آب فرو بُرد ، مشتی آب برگرفت و با آن دست راست را از آرنج تا سر انگشتان شست (آب را به طرف آرنج بر نمیگرداند) پس از آن ، کف دست راست را در آب فرو برد و مشتی آب برگرفت و بر دست چپ (از آرنج به طرف کف دست) ریخت ، آب را سوی آرنج بر نمیگرداند (همان کاری را که با دست راست انجام داد) .
آن گاه ، با آبی که در کف دستانش بود (آب تازهای را نگرفت) سر و پاهایش را تا
1) 1 . تهذیب الأحکام 1 : 75 با صفة الوضوء ، حدیث 39 .
برآمدگی روی پا ، مسح کشید .(1)
این حدیث (و نیز روایت دوم) دلالت دارند بر اینکه بعضی از مردم ، هنگام شستن دستها [ در وضو ] آب را سوی آرنج سرازیر میکردند و برای مسح ، آب تازهای میگرفتند .
راوی میخواهد تأکید کند که امام باقر علیهالسلام در وضو ، آب را سوی آرنجها بر نمیگرداند ، و برای مسح ، آب جدیدی نمیگرفت .
از اَبان و جمیل بن دَرّاج ، از زُراره بن اَعْیَن ، نقل شده که گفت : امام باقر علیهالسلام وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله را برای ما حکایت کرد . کاسه بزرگی از آب خواست . دست راست را در آن فرو برد و کفی آب گرفت و آن را بر صورت (از بالای صورت) جاری ساخت . سپس دو طرف صورت را دست کشید .
آن گاه ، بار دیگر دست چپ را در ظرف فرو بُرد ، و آن را [ پر آب کرد و ] بر دست راست ریخت و اطراف آن را دست کشید . سپس بار دیگر دست راست را در ظرف فرو برد و آن را [ پر آب کرد و ] بر دست چپ انداخت (و همان کاری را که با دست راست کرد ، انجام داد) .
پس از آن ، با آبی که در دستانش باقی مانده بود (بی آنکه آنها را دوباره در ظرف آب فرو برد) سر و پاهایش را مسح کشید .(2)
از محمد بن مسلم ، از امام باقر علیهالسلام روایت شده که فرمود : یکی از شما مشتی روغن
1) 1 . تهذیب الأحکام 1 : 56 ، حدیث 7 ؛ الإستبصار 1 : 57 ، باب النهی عن استقبال الشعر ... ، حدیث 168 ؛ وسائل الشیعة 1 : 392 ـ 393 ، باب کیفیة الوضوء و ... ، حدیث 1030 .
2) 2 . تهذیب الأحکام 1 : 55 ، باب صفة الوضوء ، حدیث 6 ؛ الإستبصار 1 : 58 ، باب النهی عن استعمال الماء الجدید للرأس ، حدیث 1171 ؛ الکافی 3 : 24 ، باب صفة الوضوء ، حدیث 1 .
میگیرد و با آن همه بدنش را چرب میکند ، آب راحتتر [ و سیّالتر از این [است ، آیا وضوی رسول خدا را برای شما حکایت نکنم ؟ گفتم : چرا .
امام علیهالسلام دست را در ظرف آب فرو برد ـ دستش را شست و شو نداد ـ کفّی از آب برگرفت و آن را بر صورت ریخت ، سپس همه دو طرفِ صورت را دست کشید ، آن گاه با دست راست ، کف دیگری آب برگرفت و آن را بر دست چپ ریخت و ساق دست راست را با آن شست . آن گاه کف دیگری آب برگرفت و ساق دست چپ را شست .
سپس با باقی مانده آب دستان ، سر و پاهایش را مسح کشید .(1)
از اَبان و جَمیل ، از زُراره ، نقل شده که گفت : امام باقر علیهالسلام وضوی پیامبر را برای ما حکایت کرد ، کاسه آبی خواست ، کفی از آب برگرفت و بر صورت ریخت ، سپس صورت را از دو طرف (به طور کامل) دست کشید ، سپس دست چپ را در ظرف فرو بُرد [ مشتی آب برگرفت ] و آن را بر دستِ راست ریخت و اطراف آن را دست کشید .
آن گاه ، بار دیگر دست راست را در ظرف فرو بُرد [ آبی برگرفت ] و آن را بر دست چپ ریخت ، و همان شیوهای را که در دست راست به کار برد ، با این دست نیز انجام داد .
پس از آن ، با باقی مانده آب دست ، سر و پاهایش را مسح کشید ، و دو دست را بار دیگر [ برای مسح ] در آب فرو نبرد .(2)
از داود بن فَرْقَد ، نقل شده که گفت ، شنیدم امام صادق علیهالسلام میفرمود :
إنَّ أبی کانَ یقول : إنّ للوضوء حَدّاً ، مَن تَعَدّاه لَمْ یُؤْجَرْ .
وکانَ أبی یَقول : إنّما یَتَلَدَّدُ .
فقال له رَجُلٌ : وَما حَدُّه ؟ قال : تَغْسِلُ وَجْهَکَ وَیَدَیْکَ ، وَتَمْسَحُ رَأْسَکَ وَرِجْلَیْکَ ؛(1)
پدرم میفرمود : همانا برای وضو ، حد و اندازهای است ، هر که از آن فراتر رود ، پاداشی دریافت نمیدارد .
پدرم میفرمود : چنین کسی ، خود رأی است و لجاجت میورزد .
شخصی پرسید : حد وضو چیست ؟ فرمود : صورت و دستهایت را بشویی و سر و پاهایت را مسح کشی .
علامه مجلسی ، واژه «تَلَدُّد» را برگرفته از «لُدَد» میداند که به معنای خصومت است ؛ یعنی کسی که از حد وضو تجاوز میکند و با خدا بگو مگو دارد و خود را در احکام او به زحمت میاندازد .(2)سپس آنچه را ابن اثیر در النهایة در معنای «تَلَدُّد» آورده است ، نقل میکند .(3)
شیخ حرّ عاملی ، بر این روایت ، تعلیق میزند و مینویسد : مقصود از «تَلَدُّد» تجاوز از حدّ وضوست . شخص [ با این کار ] خود را در حیرت و سر در گمی و زحمت میاندازد ، بی آنکه ثوابی دریافت دارد ؛ زیرا وی به بیش از مُسمای شستن و مسح ، امر نشده است .(4)
پیش از این ، در معنای «تعدّی» (فراتر رفتن) سخنی را از امام باقر و صادق علیهماالسلام آوردیم . از امام باقر علیهالسلام درباره این سخن امام علی علیهالسلام که فرمود : «هذا وضوءُ مَن لم
یُحْدِث» (این وضوی کسی است که حدث پدید نیاورد) سؤال شد و راوی پرسید که : کدام «حدث» بالاتر از «بول» (ادرار) است ؟ امام علیهالسلام فرمود :
إنّما یَعْنی بذلک التَعدّی فی الوضوء ، أن یَزیدَ عَلَی حَدِّ الوضوء ؛(1)
مقصود آن حضرت ، تعدی در وضوست ؛ اینکه شخص بر حَدِّ وضو بیفزاید .
کُلَینی ـ به سندش ـ از حَمّاد بن عثمان ، روایت میکند که گفت : نزد امام صادق علیهالسلام نشسته بودم ، آبی خواست ، کف خود را پر آب کرد و آن را به صورت فراگیر ساخت ، سپس کفِ [ دست چپ ] خود را پر آب کرد و آن را به دست راستش فراگیر ساخت ، آن گاه کف [ دست راست ] خود را پر آب کرد و آن را به دست چپ فراگیر ساخت .
پس از آن ، سر و پاهایش را مسح کشید و فرمود : «این وضوی کسی است که حدثی پدید نیاورد» آن حضرت از واژه «حدث» تعدی در وضو را در نظر داشت .(2)
و از امام باقر علیهالسلام رسیده است که فرمود :
إنّما الوُضوء حَدٌّ مِن حُدود اللّه ، لِیَعْلَمَ اللّهُ مَن یُطیعُهُ وَمَن یُعْصیه وَإنَّ المُؤْمنَ لا یُنَجِّسُهُ شیءٌ ، إنّما یَکْفیه مِثْلُ الدُّهن ؛(3)
همانا «وضو» حدی از حدود الهی است [ خدا با وضو بندگان را میآزماید ] تا بداند چه کسی او را فرمان میبرد و چه کسی او را عصیان میورزد ! مؤمن را چیزی نجس نمیسازد ، او را مانند روغن مالی کردن ، کفایت میکند [ همان اندازه که آب پوست را در بر گیرد ] .
امام باقر علیهالسلام در این سخن ـ همانند جدش امام علی علیهالسلام ـ میخواهد به کسانی گوشه
1) 1 . بنگرید به ، معانی الأخبار : 248 ، باب معنی الإحداث فی الوضوء ، حدیث 1 ؛ وسائل الشیعة 1 : 440 ، باب اجزاء الغرفة الثانیة ، حدیث 1165 .
2) 2 . الکافی 3 : 27 ، باب صفة الوضوء ، حدیث 8 ؛ وسائل الشیعة 1 : 437 ، باب استحباب غسل الیدین ... ، حدیث 1148 .
3) 3 . الکافی 3 : 21 ، باب صفة الوضوء ، حدیث 3 ؛ تهذیب الأحکام 1 : 138 ، حدیث 78 .
زند که از پیش خود در دین فرو رفتند و در دین ، چیزی را در آوردند که باآن بیگانه است و شستن را جایگزین مسح ساختند و بر شمار شستنها افزودند . همه اینها را با این اعتقاد انجام دادند که مصداق اِسباغ و اتمام (وضوی کامل و تام) است .
اینکه امام میفرماید : «یَکْفیه مِثْل الدُّهن» (چونان روغن مالی ، او را کفایت میکند) اشاره به عدم ضرورت ، چند بار شستن است و اینکه طهارت در وضو ، طهارت حقیقی نمیباشد ، بلکه طهارت حکمی است [ با فراگیری آب بر اعضا ] همچون روغن مالی کردن ، «وضو» تحقق مییابد ؛ چرا که مؤمن را چیزی نجس نمیسازد .
از آنچه گذشت ، نکات زیر به دست میآید :
1 . امام باقر علیهالسلام شستن بار سوم را ـ در وضو ـ بر نمیتافت و یک بار شستن را باعث اسقاط تکلیف میدانست ، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این گونه وضو میساخت .
اما شستن بار دوم ، سنت پیامبر است و پاداشی افزون دارد .
هر که یقین نیابد که یک بار شستن او را کفایت میکند ، بر دو بار شستن پاداشی دریافت نمیدارد ؛ زیرا طهارت وضو (همچون برطرف ساختن نجاست و مانند آن) طهارت حقیقی نمیباشد ، بلکه طهارت حکمی است ، میتوان با یک بار ، آن را امتثال کرد و تحقق بخشید ؛ چرا که مؤمن را چیزی نجس نمیسازد ، در طهارت او مقداری آب (مانند مقداری روغن برای چرب کردن عضو) بسنده است .
2 . مسح سر و پاها ، باید با تری باقی مانده در دست صورت گیرد ، آن حضرت هنگامی که وضو ساخت ، فرمود : «این وضوی کسی است که به حَدَث دست نیازید» . مقصود امام علیهالسلام از «مُحْدِث» کسی است که در وضو ، تعدّی کرد [ و از حدّ آن پا فراتر نهاد ] .
3 . شستن دستها از آرنج به سوی سر انگشتان است . سرازیر ساختن آب از کف
دست سوی آرنج جایز نمیباشد .
4 . شستن سر جایز نیست ، بلکه باید جلو سر را مسح کشید ، و مسح مقداری از آن کفایت میکند .
اختلافات دیگری پیرامون محدوده صورت و دیگر چیزهاست که در عنوان بعدی آنها را شرح میدهیم .
افزون بر آنچه گذشت ، مسائل اختلافی جدیدی که در وضو ـ در دوران امویان ـ پدید آمد ، عبارتاند از :
یک : اختلاف مسلمانان در جواز باز گردانی آب ، در شستنِ ساقِ دستها .
بعضی این کار را جایز میشمارند و بعضی به عدم جواز آن قائلاند . راوی روایتِ دوم و پنجم ، میخواهد اشاره کند که امام باقر علیهالسلام پس از ریختنِ آب بر آرنجها ، آب را از سر انگشتان سوی آرنجها باز نمیگرداند ، و تأکید دارد که این شیوه ، عملکرد پیامبر و جزو وضوی آن حضرت بود .
دو : اختلاف در جواز گرفتن آب جدید برای مسح سر و پاها .
اینکه راوی نقل میکند : «سپس آن حضرت سر و پاهایش را با تری کف دستش ـ بی آنکه آن دو را به آب جدیدی بزند ـ مسح کشید» (روایت دوم) و میگوید : «آن گاه امام با زیادی آب کف دو دست ـ بی آنکه آب جدیدی بر گیرد ـ سر و پاهایش را مسح کشید» (روایت پنجم) میخواهد اشاره کند که امکانِ تحقق «مسح» بدون وجود آب ، هست . بر خلاف «شستن» که به آب وابسته است .
راوی میخواهد بیان دارد که : امام باقر علیهالسلام با تری کف دست ، بی آنکه آب جدیدی را برگیرد [ سر و پاها را ] مسح کشید .
سه : جواز مسح بخشی از سر یا پا .
به خلاف عضو غَسْلی ، که باید آب ، همه اجزای عضو غَسْلی را در برگیرد (روایت دوم) .
چهار : اختلاف در معنا و مفهوم «کَعْب» .
امام باقر علیهالسلام تأکید کرد که «کعب» برآمدگی روی پا و جای بند کفش است ، نه برآمدگی دو طرف انتهای ساق ، بلکه «کعب» پایینتر از استخوان ساق میباشد . (روایت دوم و پنجم) .
پنج : تأکید بر اینکه پیامبر صلیاللهعلیهوآله یک بار اعضا را میشست . شستن دو بار ، وضوی پیامبر و سنت آن حضرت است (که در اغلب روایات به چشم میخورد) و هر که از این حد فراتر رود ، سرکش و ستیزهجوست .
امام باقر علیهالسلام و امام صادق علیهماالسلام معنای «تعدی» را به زیادت از حدی که خدا در قرآن واجب ساخت ، تفسیر نمود و اینکه وضوی شخص «مُتعدّی» (متجاوز از حد) وضوی فرد بدعت گذار است ؛ زیرا فرمود : «هذا وضوءُ مَن لَمْ یُحْدِث» ؛ این وضوی کسی است که در دین ، بدعت ننهاد .
از مسائلی که در دوران امام باقر علیهالسلام بر سر زبانها افتاد ، این بود که : آیا زلفها یا بناگوشها ، جزو صورتاند یا نه ؟
از امام باقر علیهالسلام روایتی وارد شده که محدوده صورت را ـ برای ما ـ روشن میسازد (این را از لابلای جواب سؤالی که زراره از آن حضرت میپرسد ، میتوان دریافت) . زراره از امام علیهالسلام میپرسد : حَدِّ صورت را که سزامند وضوست ـ وضویی که خداوند گفته است ـ برایم باز گویید ؟
امام علیهالسلام میفرماید : هیچ کس نباید صورتی را که خدای متعال به شستنِ آن امر کرد ، زیاده و کم کند ؛ اگر بر آن بیفزاید ، پاداش دریافت نمیدارد و اگر از آن حد بکاهد ، گناهکار است .
اندازه صورت [ برای وضو ] اندازه میان انگشت وسط و ابهام ، از پیشانی تا چانه میباشد . این قسمت را که دایرهوار ، دو انگشت در بر میگیرد ، جزو صورت است و بیشتر از آن ، جزو وجه نیست .
زُراره ، میگوید ، پرسیدم : آیا بناگوشها جزو صورتاند ؟ امام علیهالسلام فرمود : نه .(1)
1) 1 . الکافی 3 : 28 ، باب حد الوجه الذی یغسل ، حدیث 1 ؛ تهذیب الأحکام 1 : 54 ، حدیث 3 ؛ من لا یحضره الفقیه 1 : 44 ، باب حدّ الوضوء و ترتیبه وثوابه ، حدیث 88 ؛ تفسیر العیاشی 1 : 299 ، حدیث 52 .
از جمله مسائل اختلافی حکمِ گوشهاست ؛ آیا گوشها را باید شست یا مسح کرد ؟ آیا این سخن بعضی درست است که میگویند باطن گوشها جزو صورتاند و ظاهر آنها جزو سر میباشد ؟
در کافی و تهذیب روایت شده که زراره گفت ، پرسیدم : مردمانی میگویند باطن گوشها جزو صورت و ظاهر آنها جزو سر است ! امام باقر علیهالسلام فرمود : «لَیْسَ عَلَیهما غَسْلٌ ولا مَسْح» ؛(1)گوشها نه شسته میشود و نه مسح میگردد .
اندکی هم درباره اختلاف در مفهوم «کَعْب» سخن بگوییم ؛ زیرا این مسئله ، از مهمترین چیزهایی است که در آن دوران مطرح گشت .
کُلَینی (چنان که در حدیثی از امام باقر علیهالسلام گذشت) روایت کرده است که آن حضرت فرمود :
... « وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ »(2)(و سر و پاهاتان را تا برآمدگی روی پا مسح بکشید) هرگاه شخص ، جایی از سر یا بخشی از پاهایش ـ میان «دو کعب» تا اطراف انگشتان ـ را مسح کشد ، او را بسنده است .
پرسیدم : کعب ، کجاست ؟
فرمود : اینجا ؛ یعنی مفصل پایینتر از استخوان ساق .(3)
در روایت دیگر است که امام علیهالسلام دستش را روی [ برآمدگی ] پشت پا گذاشت و فرمود : این ، همان «کعب» است . و با دست به پایین «عُرْقُوب» (درشت نی) اشاره کرد ، سپس فرمود : این ، همان «ظُنْبُوب» است .(4)
1) 1 . الکافی 3 : 29 ، حدیث 10 ؛ تهذیب الأحکام 1 : 94 ، حدیث 98 و جلد 1 : 55 ؛ وسائل الشیعة 1 : 404 ، باب إنّه لا یجب غسل الأذنین مع الوجه ، حدیث 1049 .
2) 2 . سوره مائده (5) آیه 6 .
3) 3 . بنگرید به ، الکافی 3 : 25 ـ 26 ، حدیث 5 .
4) 4 . تهذیب الأحکام 1 : 75 ، حدیث 39 ؛ وسائل الشیعة 1 : 392 ، حدیث 1028 .
در دعائم الإسلام آمده است که امام باقر علیهالسلام جواز مسح بعضی از سر و پا را با استناد به کاربرد «باء» بیان کرد ، فرمود : به جهتِ جایگاه «با» در « برؤوسکم » مسح ، به بعضی از سر است [ یعنی «باء» در اینجا برای تبعیض است ] چنان که خدای بزرگ در «تیمّم» فرمود : « فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَأَیْدِیکُم مِنْهُ »(1)(از آن خاک پاک ، به صورت و دستهاتان بکشید) این ، بدان خاطر است که خدای بزرگ میدانست که غبارِ زمین ، بر همه صورت و همه قسمتهای دستان ، جریان نمییابد ، فرمود : « بِوُجُوهِکُمْ وَأَیْدِیکُم » (به بعضی از صورت و دستهاتان) و چنین است مسح سر و پاها ، در وضو .(2)
شهید اول در الذکری مینویسد :
از بهترین سخنها در این زمینه ، عبارتی است که ابو عَمْرو زاهد ، در کتاب فائت الجمهرة میآورد . میگوید : مردم در [ معنا و جای ] کعب ، اختلاف دارند . ابو نَصْر اَصمعی به من خبر داد که «کَعْب» دو برآمدگی پایین ساق ـ از راست و چپ ـ است» . سَلَمَه ، از فَرّاء ، برایم نقل کرد که «کعب» همان «مُشط الرِّجل» ([ محل اتصال ] بندهای انگشتان)(3)میباشد و با پایش [ جای آن را نشان داد ] و گفت : این چنین [ از سر انگشتان تا انتهای بندها ] .
ابو العباس ، میگوید : این قسمتی را که اَصمعی «کعب» مینامد ، نزد عرب «مَنْجَم» (نقطه تعادلی پا یا ترازِ آن) است .
و سَلَمَه ، از فرّاء ، از کسائی ، برایم نقل کرد که گفت : وی در مجلس [ درس ] محمد بن علی بن حسین ، حضور یافت ، محمد بن علی گفت : اینجا ، محل «کعب» است .
گفتند : این دو برآمدگی ؟ فرمود : نه آن دو برآمدگی ، لیکن این محل (و با دست به [ محل اتصال ] بندهای انگشتان پا اشاره کرد) .
گفتند : مردم میگویند : کعب ، این [ دو برجستگی ] است ! فرمود : نه قول خاصه [ شیعه ] این است که برآمدگی روی پا «کَعْب» است ، و قول عامه [ اهل سنت ] این است که دو برآمدگی انتهای ساق «کعب» میباشد .(1)
از زُراره ، روایت شده که گفت : به امام باقر علیهالسلام گفتم : مرا نمیآگاهانید از اینکه از کجا دانستید مسح به بعضی از سر و بخشی از پاهاست [ نه همه آن ] ؟ امام علیهالسلام خندید و فرمود : ای زُراره ، رسول خدا ، این را فرمود ، و کتاب خدای بزرگ به آن نازل شد ؛ چرا که فرمود : « فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ » (صورتتان را بشویید) از این آیه ، دریافتیم که باید همه صورت را شست ، سپس فرمود : « وَأَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرَافِقِ » (دستها را تا آرنج شست و شو دهید) و شستن دستها را تا آرنج ، به شستن صورت ، وصل کرد . از این میفهمیم که باید دستها را تا آرنج شست .
سپس خدا ، بین کلام [ با فعل ] فاصله انداخت و فرمود : « وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِکُمْ » (به سرتان مسح بکشید) مسحِ بعضی از سر ، به جهت مکان «باء» است . آن گاه پاها را به «سر» وصل کرد (چنان که دستها را به صورت وصل نمود) و گفت : « وَأَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ »(2)(و پاهاتان را تا برآمدگی روی پا) از این رو دریافتیم وقتی که این جمله [ بی هیچ فاصلهای ] وصل [ و عطف ] به «سر» است ، مسح آن هم [ مانند مسح سر ] به بخشی از پا میباشد .
پیامبر صلیاللهعلیهوآله این را برای مردم ، تفسیر کرد ، اما آنها آن را ضایع ساختند .(3)
با مراجعه به احادیث اهل بیت علیهمالسلام میتوان به روند بسیاری از فروعات فقهی پی بُرد . روایتی که از امام باقر علیهالسلام نقل شد (و تأکید آن حضرت بر لزوم ترتیب میانِ اعضای وضو) گاه به مذهب اَمثال ابو حنیفه و مالک ، نظر دارد که ترتیب میان اعضای وضو را لازم نمیدانستند .
نسبت به دیگر فروعات فقهی نیز ، همین حالت ، هست . با مقایسه سخن امام باقر علیهالسلام با آرای طرح شده از سوی پیشوایان مذاهب ـ در روزگار آن حضرت ـ میتوان به حکم شرعی از زاویهای نزدیک به واقع ، پی بُرد .
آنچه گذشت ، نمایی از سیر اختلاف در مسئله وضو ، در روزگار امویان بود و روایاتی که از امام باقر علیهالسلام در این زمینه بروز یافت . به سخنان امامان از نسل آن حضرت ـ که در دوره عباسیان زیستند ـ اشاره میکنیم تا خواننده ، به حقیقتِ ماجرا بیشتر پی ببرد و ناشناختههای پوشیده ، برایش آشکار گردد .
امام صادق علیهالسلام ـ و امامان بعد از او ـ همان شیوه پدرانشان را پیمودند و با کسانی که مسح بر پاافزار را جایز میشماردند ، به شدت ، مقابله کردند .(1)آنان تأکید داشتند که مسح باید بر قسمت جلو سر صورت گیرد ،(2)و باید پاها را مسح کشید و شستن آنها [ به عنوان یکی از اجزای وضو ] جایز نمیباشد .
از امام صادق علیهالسلام رسیده که فرمود : شخصی چهل سال خدا را عبادت میکند ، در حالی که در وضو ، او را فرمان نمیبرد ؛ چرا که اعضایی را که خدا مسح آن را خواسته ، میشوید .(3)
در روایت دیگر آمده است که : گاه شصت سال و هفتاد سال ، از عُمر انسان میگذرد و خدا نمازی را از او نمیپذیرد . راوی میگوید ، پرسیدم : چطور این امر رخ میدهد ؟ امام علیهالسلام فرمود : زیرا وی عضوی را که خدا به مسحِ آن امر کرده ، میشوید .(4)
شگفت اینجاست که موسی جار اللّه ، این خبر را ، تحریف شده و بدون سند در «الوشیعه : 120» میآورد و میگوید : صادق میفرمود : «مردی هفتاد سال عمر میکند ، خدا یک نماز او را هم نمیپذیرد ؛ زیرا وی بر پاافزار مسح میکشد ، پاها را نمیشوید» .
نیک بنگرید که تحریف تا کجا میرسد ! وی کسی است که خلاف این سخن را در صفحه 141 کتاب از تهذیب شیخ طوسی نقل میکند و روایتی را میآورد که در آن میخوانیم : مسح پاها [ یک تعلیم ] قرآنی متواتر است .
امام صادق علیهالسلام با این زمزمه درافتاد که گوشها جزو «سر» یا «صورت» باشد ،
1) 1 . قرب الإسناد : 162 ، حدیث 591 . از مدائنی نقل شده که گفت : از امام صادق علیهالسلام درباره مسح بر پاافزار پرسیدم ، فرمود : نه بر کفش مسح بکش و نه پشت سر کسی که این کار را میکند نماز بگزار .
2) 2 . وسائل الشیعة 1 : 418 ، حدیث 1086 . از مَعْمَر بن عُمَر ، از امام باقر علیهالسلام روایت شده که فرمود : برای مسح سر ، به اندازه جای سه انگشت ، کفایت میکند ؛ و مسح پا هم چنین است .
3) 3 . من لا یحضره الفقیه 1 : 36 ، حدیث 73 ؛ وسائل الشیعة 1 : 422 ، حدیث 1103 .
4) 4 . الکافی 3 : 31 ، حدیث 9 ؛ تهذیب الأحکام 1 : 65 ، حدیث 33 .
فرمود : گوشها ، نه جزو سرند و نه بخشی از صورت به شمار میآیند .(1)
از این سخن میتوان دریافت که فرقههایی از مسلمانان ـ در آن زمان ـ بودند که گوشها را ـ به این اعتبار که جزو صورت است ـ در ضمن وضو میآوردند ، و فرقههای دیگری بودند که آنها را (به این اعتبار که جزو سرند) در وضو ، داخل میساختند .
امام صادق علیهالسلام میخواهد اشاره کند که گوشها ، اندامهای مستقلاند ، به سر و صورت ربطی ندارند . به فرض ، گوشها جزو سر به شمار آیند ، مسح آنها واجب نمیباشد ؛ زیرا مسح سر با مسح بعضی از سر تحقق مییابد و ضرورتی ندارد که همه سر را در برگیرد .
اما اینکه به امام صادق علیهالسلام نسبت دادهاند که آن حضرت گوشها را مسح میکشید یا برای مسح سر و پا ، آب تازهای را میگرفت (به فرض درستی آن) بعید به نظر نمیرسد ؛ زیرا آن حضرت ، در بدترین حالات فشار و تهدید و ترور ، به سر میبُرد ؛ به ویژه در پایان دورانِ منصور ، که وی بر هاشمیان پیروز شد و آنها را به کوفه تبعید کرد .
امام صادق علیهالسلام ادرار ، خروج باد از مقعد ، خواب ، خروج مدفوع و جنابت را باعث از بین رفتن وضو ، میدانست .(2)
این سخن امام علیهالسلام اشاره است به اینکه لَمس آتش و حرارت ، لَمس آلت ، بیرون آمدن خون (و دیگر چیزهایی که اهل سنت امروزه بدان قائلاند) وضو را از بین نمیبرد .
این مسائل ، از امور مطرح در روزگار امام صادق علیهالسلام بود .
در من لا یحضره الفقیه از عَمْرو بن اَبی مِقْدام روایت شده که گفت : برایم حدیث کرد کسی که شنید امام صادق علیهالسلام میفرمود : در شگفتم از کسی که از دوباره وضو
گرفتن ، روی بر میتابد ، در حالی که رسول خدا [ با اینکه وضو داشت ، برای نماز [ دوباره وضو میگرفت .(1)
از آن حضرت روایت شده که میفرمود : شستن بار اول ، واجب است ؛ و بار دوم ، پاداشی ندارد ؛ و بار سوم ، بدعت میباشد .(2)
امام علیهالسلام در روایت دیگر ، این سخن را تفسیر میکند به اینکه : وضو ، دو دو [ شستن دو بار اعضا ] است . هر که بر این بیفزاید ، پاداشی دریافت نمیدارد ؛(3)یعنی هرکس یقین ندارد که یک بار [ شستن ] در وضو ، او را کفایت میکند ، برای دو بار شستن پاداشی نمیبیند (و چنین است کسی که بیش از دو بار ، اعضا را بشوید) .
با این شیوه ، امام صادق علیهالسلام با کسانی که از حدود خدا در وضو فراتر میرفتند ، برخورد میکرد . احادیث فراوانی از آن حضرت رسیده که این مطلب را تأیید میکند . از جمله اینکه آن حضرت به جزئیت استنشاق (آب را در بینی کشیدن و فین کردن) و مضمضه (آب را در دهان چرخاندن) قائل نبود ، با این تعلیل که : داخل بینی و دهان ، جزو درون بدن است ، نه برون و ظاهر بدن .(4)
امام علیهالسلام با این رویکرد ، میخواست در برابر اجتهادات فقهای پیرو ابن عُمَر بایستد ؛ زیرا معروف است که وی میگفت : هنگام وضو ، چشمها را باز نگه دارید ، امید است آنها آتش دوزخ را نبینند .
امام صادق علیهالسلام میفرمود : هنگام وضو ، با آب صورت را [ سیلی ] نزنید ، لیکن آرام
1) 1 . من لا یحضره الفقیه 1 : 39 ، حدیث 80 .
2) 2 . تهذیب الأحکام 1 : 81 ، حدیث 61 ؛ وسائل الشیعة 1 : 436 ، حدیث 1043 .
3) 3 . تهذیب الأحکام 1 : 81 ، حدیث 59 ؛ وسائل الشیعة 1 : 436 ، حدیث 1145 .
4) 4 . الکافی 3 : 24 ، باب المضمضة و الإستنشاق ، حدیث 3 . به اسناد از امام صادق علیهالسلام روایت میکند که فرمود : مضمضه و استنشاق واجب نیست ؛ زیرا این دو ، جزو درون بدن است (بنگرید به ، تهذیب الأحکام 1 : 131 ، حدیث 50) .
بر آن آب بپاشید .(1)
نزدیک به این سخن ، از امام کاظم علیهالسلام روایت شده است . ابو جَریر رَقاشی ، میگوید ، از امام کاظم علیهالسلام پرسیدم : برای نماز چگونه وضو سازم ؟ آن حضرت فرمود :
لا تَعَمَّقْ فی الوضوء ، وَلا تَلْطِمْ وَجْهَکَ بالماء لَطْماً ، ولکن اغْسِلْهُ مِن أَعْلی وَجْهک إلی أَسْفلِهِ بالماء مَسْحاً ؛ وکذلک فَامْسَح بالماء عَلَی ذِراعَیْک وَرَأْسِکَ وقَدَمَیْک ؛(2)
در وضو ، فرو مرو و حیران نمان ، صورتت را با آب سیلی مزن ، لیکن از بالای صورت به پایین آن ، آب را با دست بکش ، و همچنین آب را بر ساق دستان و سر و پاهایت بکش .
این پاسخ امام علیهالسلام در درون خود به پدیده رواج تعمّق در وضو و زیاده روی در ریختن آب ـ تا حد اسراف ـ اشاره دارد . همین امر امام علیهالسلام را برانگیخت تا مقدمهای بیان دارد که بسا ـ در نگاه نخست ـ به سؤال شخص ، ربطی ندارد ؛ زیرا شخص ، بیان چگونگی وضو را از امام علیهالسلام خواست . امام پاسخ را با این سخن آغازید که : «لا تَعَمَّق فی الوضوء» ؛ در وضو تعمَّق مکن .
این جواب امام ، به قضیه مهمی رهنمون است که همان شیوع پدیده فراوانی شستنها و شستن اعضای مسحی میباشد . امام علیهالسلام این مقدمه را پیشکش داشت تا برای آن شخص ، ماهیت وضو را روشن سازد و بیان کند که وضو (آن گونه که بعضی تصوّر کردهاند) کوبیدن آب به صورت نیست ، و داخل کردن آب به چشم (چنان که ابن
1) 1 . الکافی 3 : 28 ، باب حد الوجه الذی یغسل ، حدیث 5 ؛ تهذیب الأحکام 1 : 357 ، باب صفة الوضوء ، حدیث 2 .
2) 2 . قرب الإسناد : 312 ، حدیث 1215 ؛ وسائل الشیعة 1 : 398 ، باب کیفیّة الوضوء و جملة من أحکامه ، حدیث 1041 و صفحه 434 ، حدیث 1140 . در بعضی از نسخهها به جای «لا تعمَّق» آمده است : «لا تَغْمس» .
عُمَر این کار را میکرد) نمیباشد ، و شستنِ دستها را تا بغل و پاها را تا ساق (آن گونه که ابو هُرَیره انجام میداد و ادعا میکرد این کار ، زیور مؤمن است) نیست ، و عدم جواز جواب سلامِ اشخاص هنگام وضو (چنان که عثمان معتقد بود) و شبیه اینها نمیباشد .
همه اینها ، تعمّق در وضو به شمار میآید و در دین از آن نهی شده است . اگر آن حضرت ـ بعضی وقتها ـ به زدنِ آب بر صورت فرمان داد ، به جهت علتی (مانند پریدنِ چُرت ، سرمازایی) بود ، نه اینکه سنتی دایم به شمار آید و از باب تعمّق در دین به این کار دست یازد .
فقها ، مسحی را که در ذیل این روایت آمده است ، نخست بر «مجاز» ـ به معنای شستن ـ سپس بر «حقیقت» حمل کردهاند و همین ، عین صواب است .
امام علیهالسلام در اینجا از «شستن» مجازاً به «مسح» تعبیر میآورد تا بیان دارد که مطلوب در وضو ، همان یک مرتبهای است که شستن و طهارتِ شرعی به آن صدق کند . از این رو در بسنده بودن آن مبالغه میکند و تعبیر مسح بر ساق دستان را با مسح سر و پاها ـ در کنار هم ـ میآورد تا عدم جواز زیاده روی در شستن دو بار یا سه بار را ثابت کند ، بلکه لزوم بسنده کردن به یک مرتبه را (همچون روغن مالی کردن) برای کسی که «متعمّق در دین» به او اطلاق میشود ، خاطر نشان سازد .
بنابراین ، امام علیهالسلام هنگامی که درباره شستن صورت ، میفرماید «به مسح آن را بشوی» از واژه «مسح» ـ در اینجا ـ مبالغه در کفایت شستنی است که بدان امر شده است و بسنده نبودن شستنهای فراوان را گویاست و اینکه شستن اعضای مسحی ـ به جای مسح ـ کفایت نمیکند .
اینها برای بیاعتبار سازی و رَدّ مکتب وضویی است که پیروان مکتب رأی و اجتهاد ، آن را پذیرفتند .
امام کاظم علیهالسلام برای مردم وضویی را روایت میکند که خدا به پیامبر دستور داد :
از عیسی بن مُسْتَفاد ، از امام کاظم علیهالسلام از پدرش ، روایت شده که پیامبر صلیاللهعلیهوآله به علی و خدیجه (آن گاه که اسلام آوردند) فرمود : جبرئیل نزد من است ، شما را به بیعت اسلام فرا میخواند و برایتان میگوید که اسلام شروطی دارد ؛ اینکه بگویید : شهادت میدهیم که خدایی جز «اللّه» نیست ... و کامل به جا آوردن وضو در سختیها ؛ [ شستن ] صورت و دستها و ساق دستها ، و مسح سر و مسح پاها تا برآمدگی روی آن .(1)
در روایت دیگر ، از امام کاظم علیهالسلام از پدرش روایت شده که فرمود : رسول خدا به مقداد و سلمان و ابوذر ، فرمود : شرایع اسلام را میدانید ؟ گفتند : آنچه را خدا و پیامبرش به ما معرفی کرده ، میشناسیم .
پیامبر ، فرمود : شرایع اسلام ، بیش از حد شمارند ؛ مرا بر خود گواه گیرید و شهادت دهید به اینکه خدایی جز خدای یکتا نیست ... و وضوی کامل بر صورت و دستها و ساق دستها تا آرنجها ، و مسح بر سر و پاها تا برآمدگی روی آن (نه مسح بر کفش و مقنعه و عمامه ...) اینها شروط اسلاماند ، و بسیاری از آنها باقی ماند .(2)
این روایت ـ مانند روایت پیشین ـ بر اهمیت وضو تأکید دارد و اینکه «وضو» از شرایط اسلام است . سپس امام علیهالسلام حدود وضو و اعضای غَسْلی و مسحی آن را روشن میسازد .
در پرتو آنچه گذشت برایمان ثابت میشود که مکتب امام باقر و امام صادق و امام کاظم و امام رضا علیهمالسلام یک مکتب است و امتداد مکتب پیامبر صلیاللهعلیهوآله میباشد ؛ امام کاظم علیهالسلام سخن امام صادق علیهالسلام را بر زبان میآورد و امام صادق علیهالسلام از زبان پدرش میگوید و همین طور این سلسله تا پایان به پیش میرود .
از هَیْثَم بن عُروَه تمیمی نقل شده که گفت : از امام صادق علیهالسلام درباره این آیه « فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرَافِقِ » (صورت و دستهاتان را تا آرنج بشویید) پرسیدم ؛ از پشت دست تا آرنج دست کشیدم و گفتم : آیا همین گونه است ؟
آن حضرت ، این کار را برنتافت ، دستش را از آرنج سوی سر انگشتان کشید .(1)
این کار ، معنای دیگری است برای آنچه از امام باقر علیهالسلام نقل کردیم که آن حضرت ، آب را از انگشتان سوی آرنجها بر نمیگرداند .
نسبت به مفهوم تعدّی در وضوء ، هم حال چنین است ؛ نزد امام باقر و صادق و کاظم (و دیگر امامانِ اهل بیت) این مفهوم ، معنای یکسانی دارد .
حَمّاد بن عثمان ، روایت میکند ، میگوید : نزد امام صادق علیهالسلام نشسته بودم . آن حضرت آبی خواست ، کف دست را پر آب ساخت و آن را به همه صورتش رساند ، سپس کف دست [ چپ ] را پر آب کرد و آن را به همه دست راست فراگیر ساخت ، آن گاه کف دست [ راست ] را پر آب کرد و آن را به همه دست چپ رساند .
پس از آن ، سر و پاها را مسح کشید و فرمود : «این وضوی کسی است که حَدَث [ و بدعتی در وضو ] پدید نیاورد» آن حضرت از واژه «حَدَث» تعدّی در وضو را قصد میکند .(2)
و امام علیهالسلام فرمود : «مَن تَعَدّی فی وضوئه کانَ کناقِضِه» ؛(3)هر که در وضویش زیادهروی کند ، مانند کسی است که آن را میشکند و باطل میسازد .
این سخن ، اشاره است به سخن خدای متعال که فرمود : « وَمَن یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ » ؛(4)هر که از حدود الهی فراتر رود ، به خویشتن ستم کرده است .
این معنا از امام رضا علیهالسلام رسیده است و اینکه آن حضرت به مأمون عباسی نوشت : «الوضوءُ ، مرّةٌ فریضة ، واثنتان إسباغ» ؛(1)در وضو ، شستن بار اول ، واجب است و بار دوم «اسباغ» (وضوی کامل و تام) میباشد .
نیز در نامه امام رضا علیهالسلام به مأمون ، میخوانیم : وضو ، چنان است که خدا در قرآن [ بدان ] فرمان داد : شستن صورت و دستها تا آرنجها و مسح سر و پاها ، یک بار .(2)
در این سخن امام که فرمود : «آن چنان که خدا در کتابش امر کرد» اشاره است به اینکه حقیقت این امر (و خواست الهی) با یک بار ، تحقق مییابد و تکرار در آن واجب نمیباشد .
و به زودی در خواهیم یافت که امر واجب و «مأمور به» (آنچه بدان امر شده) در کتاب خدا ، یک بار است (نه بیشتر) فعل پیامبر صلیاللهعلیهوآله همین یک مرتبه شستن بود ، صحابه ـ به تواتر ـ آن را از پیامبر نقل کردهاند .
امام رضا علیهالسلام سببِ مسح سر و پاها را (و عدم شستن آنها را) این گونه بیان میدارد :
خداوند شستنِ صورت و دستها و مسح سر و پاها را واجب کرد ، و همه وضو را شستن قرار نداد و همه وضو را مسح نساخت ؛ این [ شستن و مسح کشیدن ، نه تنها یکی از آن دو ] به دلایل گوناگونی است :
اینکه عبادت سترگ ، همان رکوع و سجودند ، و رکوع و سجود با صورت و دستهاست ، نه با سر و پاها .
اینکه آدمیان همه وقت نمیتوانند سر و پاها را بشویند . این کار ، در سرما و مسافرت و بیماری و اوقات شب و روز ، بر آنان گران میآید ؛ شستن صورت و دستها سبکتر از شستن سر و پاهاست .
همانا واجبات ، به اندازه طاقتِ کمترین مردمان تندرست ، وضع گردید سپس قوی و ضعیف را در برگرفت .
اینکه سر و پاها (مانند صورت و دستها) همه وقت ، آشکار و پیدا نیستند ، به جهتِ عمامه ، کفشها و غیر آن ...(1)
در روایت دیگری آمده است که از آن حضرت درباره فریضه وضو ، در قرآن سؤال شد ، امام علیهالسلام فرمود :
المَسْحُ والغَسْلُ فی الوضوء للتَّنْظیف ؛(2)
وضو ، مسح کشیدن است . شستن ـ در وضو ـ برای پاکیزه ساختن اعضاست .
از ایّوب بن نوح نقل شده که گفت : به امام رضا علیهالسلام نامه نوشتم و از آن حضرت درباره مسح بر پاها پرسیدم ، امام علیهالسلام فرمود :
الوضوء ، المسح ؛ ولا یَجِبُ فیه إلاّ ذاک ، وَمَن غَسَلَ فلا بَأْسَ ؛(3)
وضو ، مسح است ؛ جز همین اندازه واجب نمیباشد ، و هر که اندامهای وضو را بشوید ، اشکالی ندارد .
شیخ حُرّ عاملی میگوید : شیخ طوسی «غَسْل» (شستن) را [ در اینجا ] بر پاکیزه سازی حمل کرده است ، میتوان آن را بر تقیه حمل کرد ؛ چرا که بعضی از عالمان اهل سنت ، قائل به تخییرند .(4)
درباره مسح بر عمامه و کلاه و کفشها ، امام رضا علیهالسلام میفرماید : بر عمامه و کلاه و کفش ، مسح مکش .(5)
1) 1 . عیون اخبار الرضا علیهالسلام 1 : 111 ، باب فی العلل ، حدیث 1 .
2) 2 . تهذیب الأحکام 1 : 64 ، باب صفة الوضوء ... ، حدیث 30
3) 3 . تهذیب الأحکام 1 : 64 ، باب صفة الوضوء ، حدیث 29 ؛ الإستبصار 1 : 65 ، حدیث 7195 .
4) 4 . وسائل الشیعة 1 : 296 ، باب وجوب المسح علی الرجلین ، حدیث 1100 .
5) 5 . فقه الرضا علیهالسلام : 68 ؛ بحارالأنوار 77 : 268 ، حدیث 23 .
در دعائم الإسلام میخوانیم : امامان علیهمالسلام از مَسْح بر عمامه و روسری و کلاه و دستکش و جوراب و گالش و کفش نهی کردهاند مگر کفشهای بندداری که بندها ، جلو مسح بر پاها را نمیگیرد .(1)
در فقه الرضا علیهالسلام از عالم [ امام رضا علیهالسلام ] روایت شده که فرمود : در شرابخواری و مسح بر کفشها ، جای تقیه نیست ؛ و از روی جوراب ، بر پاها مسح مکش مگر به خاطر عذر یا سرمایی که بیم صدمه بر پاها باشد .(2)
از همه آنچه گذشت به دست میآید که مکتب تعبُّد محض (مکتبی که خدا آن را برای پیامبرش بنیان نهاد و امام علی علیهالسلام و ابن عباس و مردانی بزرگ ، آن را رهبری کردند) تا عهدِ تابعان و تابعانِ تابعان استمرار یافت ، سپس امامان اهل بیت علیهمالسلام و جانشینانی عدالت محوری از آنان ، این خط مشی را در شرایط سخت و در تنگناهای شدید ، ادامه دادند .
از این روست که میان احادیث وضویی آنها و وضوهای بیانیشان (که از نظر گذراندیم) ناسازگاری نمیتوان یافت ، به عکس وضوی مذاهب چهارگانه اهل سنت که اختلاف بین آنها آشکار و مشهود است ؛ بعضی بر این باورند که واجبات وضو ، هفت عمل میباشد ، برخی دیگر آن را چهار چیز میشمارند ، و دستهای آن را شش واجب میداند ، هر چند همهشان در سه بار شستنِ اعضا و شستن اعضای مسحی ، با هم متحدند .(3)
1) 1 . دعائم الإسلام 1 : 110 .
2) 2 . فقه الرضا علیهالسلام : 68 ؛ مستدرک وسائل الشیعة 1 : 331 ، باب عدم جواز المسح علی الخفین ، حدیث 757 .
3) 3 . بنگرید به ، الفقه علی المذاهب الأربعة (جزیری) 1 : 53 ـ 61 ، کتاب الطهارة ، باب فرائض الوضوء ؛ نویسنده ، در این مأخذ ، اختلاف جمهور علمای اهل سنت را در واجبات وضو و تعداد آنها ، آورده است .
این امر ، تأکید حکومتی را بر بعضی از اعمال وضو و تشدید مخالفت با مکتب تعبد محض را در این مفردات ، روشن میسازد ؛ همان که امام صادق علیهالسلام را برانگیخت تا بفرماید : [ شستنِ ] بار اول ـ در وضو ـ واجب است و دفعه دوم ، پاداشی ندارد و بار سوم ، بدعت میباشد .
سپس آن حضرت ، در روایتِ دیگری ، سخنش را روشن ساخت و فرمود : هر که یقین نیابد که وضوی یک بار او را کفایت میکند ، بر دو بار [ شستن ] پاداشی دریافت نمیدارد .(1)
و زُرارة بن اَعْیَن ، از امام علیهالسلام روایت میکند که فرمود : وضو ، دو بار دو بار است ، هر که بر آن بیفزاید ، پاداشی داده نمیشود .(2)
زمانی درباره وضو از امام علیهالسلام سؤال شد ، فرمود : وضوی علی ، جز یک بار یک بار نبود .(3)
در روایتِ دیگری امام علیهالسلام به خدا سوگند یاد کرد که وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله جز یک بار یک بار نبود ، فرمود : به خدا سوگند ، وضوی پیامبر جز یک بار یک بار نبود .(4)
سپس امام علی علیهالسلام تأکید کرد که وسواس ، ایمان نیست و در طهارت و پاکیزگی جایگاهی ندارد ؛ هر که بیش از یک بار وضو بگیرد و بر این عقیده باشد که یک بار او را بسنده نیست ، وضویش صحیح نیست و با آنچه خدا خواسته به مخالفت برخاسته است ؛ به همین جهت امام علیهالسلام میفرماید : پیامبر ، یک بار یک بار وضو میساخت ، و
1) 1 . تهذیب الأحکام 1 : 81 ، باب صفة الوضوء ، حدیث 60 ـ 61 .
2) 2 . تهذیب الأحکام 1 : 81 ، حدیث 59 .
3) 3 . الکافی 3 : 27 ، باب صفة الوضوء ، حدیث 9 ؛ من لا یحضره الفقیه 1 : 38 ، حدیث 76 ؛ تهذیب الأحکام 1 : 80 ، باب صفة الوضوء ، حدیث 56 .
4) 4 . وسائل الشیعة 1 : 438 ، باب اجزاء الغرفة الواحدة فی الوضوء ، حدیث 1150 .
این وضو ، وضویی است که خدا نماز را جز به آن نمیپذیرد .(1)
از آن حضرت روایت شده که فرمود : وضو ، حدی از حدود الهی است تا خدا بداند چه کسی او را فرمان میبرد و چه کسی عصیانگری میکند ؛ و مؤمن را چیزی نجس نمیسازد ، به اندازه روغن مالی کردن او را [ آب وضو ] بسنده است .(2)
و نیز رسیده است که فرمود : شرایع دین (برای کسی که بخواهد به آنها چنگ آویزد و خدا بخواهد او را هدایت کند) این است : وضوی کامل و تام ، چنان که خدا در قرآن امر فرمود : «شستن صورت و دستها تا آرنج ، مسح سر و پاها تا برآمدگی روی پا» [ و انجامِ این کار به صورت ] یک بار یک بار ، و دو بار [ شستن اعضای غَسْلی ] جایز میباشد .(3)
این سخنان ، یا صریحاند یا اشاره دارند یا ناظرند به اینکه سه بار شستن ، بدعت است و مخالفت با فعل و قول پیامبر به شمار میرود ؛ چنان که مخالفت با فعل و قول امام علی علیهالسلام نیز هست و همچنین بر خلاف اسباغ (وضوی کامل ساختن) است که خدا بدان فرمان داد ؛ زیرا خدای متعال ، برای کسی که بر شمار شستنها ـ به عنوان یک حکم دینی ـ بیفزاید پاداشی نمیدهد ، بلکه بر این کار ، شخص را مجازات میکند .
از امام صادق و باقر علیهماالسلام روایت شده که فرمودند : فضیلت در یک بار شستن است ، و هر که بر دو بار بیفزاید ، پاداش داده نمیشود .(4)
در حدیث دیگر است که فرمود : دو بار شستن ، اسباغ (کامل ساختن) وضوست .(5)
1) 1 . من لا یحضره الفقیه 1 : 38 ، حدیث 76 .
2) 2 . الکافی 3 : 21 ، باب صفة الوضوء ، حدیث 2 .
3) 3 . الخصال : 603 ، باب الواحد إلی المائة ، حدیث 9 ؛ وسائل الشیعة 1 : 397 ، باب استحباب الوضوء لمس کتابة القرآن ، حدیث 1037 .
4) 4 . السرائر 3 : 553 ؛ وسائل الشیعة 1 : 441 ، حدیث 1167 (یا با این عبارت که : هر که یقین نیابد که یک بار او را بسنده است ، بر دو بار پاداشی دریافت نمیدارد) .
5) 5 . بنگرید به ، وسائل الشیعة 1 : 309 ، باب اجزاء الغرفة ... ، حدیث 1160 .
در پرتو آنچه گذشت ، برایمان ثابت شد که مکتب امام صادق علیهالسلام امتداد مکتب پدرش امام باقر علیهالسلام و مکتب جدش امام سجاد علیهالسلام است ؛ کسانی که علمشان را از پیامبر صلیاللهعلیهوآله دریافت داشتند ؛ زیرا پیامبر صلیاللهعلیهوآله امام علی علیهالسلام را به نوشتن صحیفه آن حضرت (از دهان پیامبر صلیاللهعلیهوآله به دست امام علی علیهالسلام ) ویژه ساخت و این صحیفه ، بعد از امام علی علیهالسلام نزد فرزندان آن حضرت ماند .(1)آنان ـ چنان که دریافتیم ـ در سر و پاها جز مَسح را اجازه نمیدادند و همچنین سه بار شستن را مجاز نمیدانستند و آن را بدعت میشمردند ؛ زیرا پیامبر صلیاللهعلیهوآله بر نمیتافت که مسلمانان این کار را به نحو تشریع و سنت انجام دهند .
و نیز به دست آمد که آنان علیهمالسلام برای مسح سر و پاها ، آب جدیدی را بر نمیگرفتند . پیش از این ، اخبار راویان گذشت که در آنها این عبارات نمود داشت :
سپس به باقی مانده آبی که در دستش بود ، سر و پاهایش را مسح کشید و دستش را در ظرف آب ، فرو نبرد .(2)
سپس به آبی که در دستانش باقی ماند ، سر و پاهایش را مسح کشید .(3)
آن گاه با زیادی تری [ دستها ] سر و پاهایش را مسح کرد .(4)
پس از آن ، با رطوبت باقی مانده در دستها سر و پاهایش را مسح کشید و دستانش را در ظرف آب ، باز نگرداند .(5)
سپس با زیادی آب کف دست ـ بی آنکه آب تازه برگیرد ـ سر و پاهایش را تا
1) 1 . نگارنده در کتاب «منع تدوین الحدیث» این را ثابت کرده است (به این کتاب رجوع کنید) .
2) 2 . الکافی 3 : 24 ، باب صفة الوضوء ، حدیث 1 ؛ الإستبصار 1 : 58 ، حدیث 1171 .
3) 3 . الکافی 3 : 24 ـ 25 ، حدیث 3 .
4) 4 . الإستبصار 1 : 69 ، حدیث 1209 ؛ وسائل الشیعة 1 : 391 ، باب کیفیة الوضوء و ... ، حدیث 1027 .
5) 5 . الإستبصار 1 : 58 ، حدیث 1171 ؛ وسائل الشیعة 1 : 392 ، حدیث 1029 .
برآمدگی روی پاها مسح کشید .(1)
تفسیر امامان علیهمالسلام از «اِسباغ» (وضوی کامل) و معنای تعدّی در وضو و اِحداث در آن ، پیش از این گذشت . آنچه را امامان علیهمالسلام در این زمینه بیان داشتند از آنچه نظام حاکم در راستای تقویت وضوی عثمانی از این مفاهیم استفاده کردند ، متمایز است . فقهای مذاهب چهارگانه اهل سنت ، در عصرهای بعد ـ خواه آگاهانه و خواه به غفلت ـ وضوی عثمانی [ مورد حمایت حکام ] را برگرفتند و آن را در کتابهاشان نگاشتند و دیدگاههای وضوییشان را بر آن بنا نهادند ، سپس کسان بعد از آنها ، به این نگرش وضویی چسبیدند .
موضع مهدی عباسی و منصور و رشید ، در وضو (پیش از این) گذشت ؛ چنان که بر آزار و شکنجه هاشمیان و امامان اهل بیت علیهمالسلام از سوی آنان (به ویژه بعد از پیروزی بر محمد بن عبد اللّه بن حسن «نفس زکیه») آگاهی یافتیم و همین امر ، امام صادق علیهالسلام را واداشت که داود بن زُربی را ـ برای حفظ دین و جانش ـ به تقیه رهنمون شود .
نسبت به علی بن یقطین ، نیز همین ماجرا رخ داد . امام کاظم علیهالسلام نامهای به وی نوشت و او را بر وضویی بر خلاف آنچه نزدش ثابت بود ، رهنمون شد تا جانش نجات یابد و دینش محفوظ بماند .
گزیده روایات مکتب تعبد محض این است که وضوی مُجزی و «مأمور به» همان یک بار شستن است . شستن بار دوم [ اعضای غَسْلی ] فعل پیامبر و سنت آن حضرت میباشد و هر که از این فراتر رود ، پاداشی ندارد .
باید در نظر داشت که مقصود از سخن آنان و تأکیدشان بر یک بار ، یک بار آب ریختن ـ هر چند برای شستن بسنده نباشد ـ نیست ، بلکه معنای آن تحقق یک بار
1) 1 . تهذیب الأحکام 1 : 56 ، باب صفة الوضوء ، حدیث 7 ؛ وسائل الشیعة 1 : 393 ـ 394 ، باب کیفیة الوضوء و جملة من أحکامه ، حدیث 1030 (به نقل از شیخ مفید) .
شستن است ، اگرچه دفعات ریختن آب بر عضو ، متعدد گردد . شستن بعد از آن (برای بار دوم) سنت میباشد . امّا شستن بار سوم ، اسراف و بدعت به شمار میرود و جزو دین نیست ، هر چند بر اساس روایات امامان علیهمالسلام این کار ویژه رسول خداست و نمیتوان آن را به همه مسلمانان تعمیم داد .
از آنچه گذشت تکامل بنای دو مکتب وضویی در دوران عباسی روشن شد . رهبران مکتب وضوی ثلاثی غَسْلی ـ در این عصر ـ فقهای چهارگانه بودند و این فقها ، به وضوی عثمان (همان وضویی که عثمان با اجتهاد از پیش خود آن را به پیامبر نسبت میداد و بزرگان صحابه با وی مخالفت میورزیدند) چسبیدند . این کار ، یا از روی اعتقاد به صحت این روایات و ثبوت طُرُق و حجیت صدور آنها نزد ایشان بود و یا تحت تأثیر قدرتِ حاکم صورت گرفت ، حکومتی که میخواست مردم را از آنچه اولاد امام علی علیهالسلام از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روایت میکند ، دور سازد ؛ چرا که مصلحت عباسیان در جدا ساختن مردم از علویان رقم میخورد ، به دو جهت :
اول : امکان شناسایی علویان تا آنان را از چشمها بیندازند ؛ چرا که آنان مخالفان خلفای عباسی و طالب حکومت بودند .
دوم : توجیه تراشی برای شکنجه و کیفر علویان با این ادعا که آنان از جماعت مسلمانان خارج شدند و تخم تفرقه را میان مسلمانان میپراکنند ؛ زیرا عبادتشان با عبادتِ مسلمانان همخوانی ندارد و وضوی آنها از وضوی مذاهب چهارگانه ، جداست .
به نظر میرسد احتمال دوم رجحان دارد ؛ یعنی مذاهب چهارگانه از فقه صحابهای که مورد پسند حکومت بود ، تأثیر پذیرفتند و این کار ، به سبب یورش تبلیغات [ گستردهای ] صورت گرفت که نظام حاکم بر ضد فقه اهل بیت و نابودسازی آن به کار
بست و علما و اساتید را از لب جنباندن به چیزی که خلاف فقه حکام را بنمایاند ، باز میداشت .
با توجه به تأکید حکومتی بر وضوی غَسْلی ـ تا در میان مسلمانان رواج یابد ـ بجاست در اینجا وجه دیگری از وضو را بنمایانیم و به اسامی کسانی اشاره کنیم که به وضوی مسحی پایبند بودند و در دوران عباسی آن را انجام میدادند .
نمیخواهیم فهرستِ همه اسامی این افراد را بیاوریم ، بلکه شماری از اشخاص را نام میبریم که امتداد مکتب وضوی مردم [ نه وضوی حکومت ] را ثابت میکند و از ایستادگی آنها در برابر قدرت حاکم ـ در این دوران ـ خبر میدهد .
این را نیز میپذیریم که بیشتر مردم به شیوه وضوی غَسْلی ، وضو میساختند ؛ زیرا ابن عباس میگفت : «مردم جز شستن [ پاها ] را بر نمیتابند و در کتاب خدا جز مسح [ بر پاها ] را نمییابم» .
خاطر نشان میسازیم که در گذشته نام 24 تن از صحابیان و تابعان را آوردیم که به وضوی مَسْحی قائل بودند . اکنون اسامی بعضی از امامان علیهمالسلام یا راویان حدیث از آنها را که به وضوی مسحی اعتقاد داشتند ، میآوریم :
امام کاظم علیهالسلام .
امام رضا علیهالسلام .
داود بن فَرْقَد .
علی بن یَقْطین .
بُکَیْر بن اَعْیَن .
زُرارة بن اَعْیَن .
محمد بن مسلم .
اَبان بن عثمان .
ابن اَبی عُمَیر .
عُمَر بن اُذَینه .
جَمیل بن دَرّاج .
علی بن رِئاب .
محمد بن قَیْس .
فَضل بن شاذان .
ابن محبوب .
ابو جَریر رَقاشی .
علی بن ابراهیم بن هاشم .
عیسی بن مُسْتَفاد .
دیگر اصحاب ائمه علیهمالسلام .
اینان ، خط مشی همان مردمانی را که با وضوی عثمان مخالفت ورزیدند ، ادامه دادند .
اگر بر اینها اسامی قاریانی را بیفزاییم که آیه « وَأَرْجُلَکُمْ » را «اَرْجُلِکُم» میخواندند (چنان که فقهای بزرگ اهل سنت و برخی از اصحاب ائمه علیهمالسلام چنین قرائتی داشتند) و آنها را در فهرست اشخاصی درآوریم که وضوی مَسْحی میگرفتند ، این افراد از دهها تن فراتر میرود و به صدها نفر میرسد .
در اینجا مسئلهای شایان تأکید است و آن اینکه : مکتب مسح (چنان که گفتیم) در صدر اول اسلامی اصالت داشت ، بزرگان صحابه و تابعان بدان ملتزم بودند و از آن دفاع میکردند ، به عکس مکتب وضوی غَسْلی که نزد مسلمانان ـ در گذر زمان ـ متواتر نبود ، بلکه میان صحابه و تابعان در آن اختلاف پدید آمد .
به سخن ابن عباس و اختلاف او با رُبَیِّع (دختر مُعَوِّذ) پی بُردیم و قول اَنس و
اختلاف وی با حَجّاج بن یوسف ثَقَفی و سخن امام علی علیهالسلام و اعتراض آن حضرت با اهل رأی ـ در این زمینه ـ گذشت ؛ چنان که مخالفتِ اهل بیت علیهمالسلام با خلفا در این مورد ، خاطر نشان شد .
بگو مگوهای فراوانی در این مسئله ، میانِ بزرگان رخ داده است و اسامی قائلان وضوی مسحی (از صحابه و تابعان) در کتابهای پیشینیان هست ، هر که بخواهد میتواند بر آنها پی ببرد .
تأکید داریم بر اینکه قول به مَسح برگرفته از قرآن است ، اگر بر شستن پاها مسلمانان اتفاق نظر داشتند و اختلافی میان آنها وجود نداشت ، انگیزهای برای ذکر اقوال مسح کنندگان در کتابهای سَلَف نبود .
نیز احتمال میدهیم که مشروعیتِ مَسح بر پاها ، از متواترات عملِ مذاهبی بود که بدین شیوه عمل میکردند و انقراض یافتند و همچنین این احتمال هست که مشروعیتِ مسح ، خط مشی صحابهای به شمار میآمد که از سوی عثمان و امویها (مانند ابن مسعود ، ابوذر ، عمار) مورد خشم قرار گرفتند .
چرا در کتاب صحاح و مسندها ، از این افراد ، خبر وضویی روایت نمیشود ؟! بعید نمینماید که اینان احادیثی را روایت کردند ، لیکن عالمان درباری (که تدوین دین حکومتی را پذیرا شدند) این روایات را از جوامع حدیثیشان انداختند .
زیرا معقول نمیباشد که ابن مسعود ، در برابر بدعتهای عثمان و امثال او ، دست بسته بایستد ؛ وی قطعاً اعتراض کرد ، لیکن امامان حدیث با رسم ضوابطی برای قبول حدیث ، وادار شدند احادیثی را که با دیدگاه خلفا ناسازگار میافتاد ، واگذارند و همین ، این سخن را روشن میسازد که مشهور است اصحاب صحاح و سُنَن ، احادیثشان را از میان 400 یا 600 هزار حدیث برچیدند و این عملکرد آنان ، حذف صدها هزار حدیث توسط بخاری و امثال او را توجیه میکند و نسبت به مذاهب
انقراض یافته ، همین حال جاری است .
اگر از باب مثال ، رأی ابن حَزْم اندلسی را برگیریم(1)(که تجسّم دیدگاه داود ظاهری است) و به دیدگاه ابن جَریر طَبَری رجوع کنیم(2)(که نمایانگر رأی مذهب اوست و در یک دوره زمانی بدان عمل میکرد) در مییابیم که مسح پاها [ در وضو ] در عهد آنان مشروعیت داشت ؛ چرا که عمل آنها بر همین شیوه بود .
ابن جوزی در المنتظم مینگارد :
ابن جَریر ، به جواز مسح بر پاها معتقد بود و شستن آنها را واجب نمیدانست ؛ به همین جهت ، به رَفْض (تشیّع) نسبت یافت .
در حق او ابوبکر بن ابی داود ، ماجرایی را پیش حاجب بُرد ، چیزهایی را دربارهاش یادآور شد ، وی آنها را انکار کرد .(3)
آری ، اگر پژوهشگر ، احکامِ شریعت را به دور از رسوبات حکومتی وارسی کند ، سرنوشتِ کسانی را که به جواز مسح بر پاها قائلاند ، در مییابد و به اهداف فقها و محدثانی پی میبرد که از سر کینه توزی با خوارج و شیعه ، اخبار مسح بر پاها را به مسح بر کفشها تحریف کردند و این کار ، با گنجاندن آنها در بابهایی صورت گرفت که با دیدگاههاشان تناسب داشت .
اگر در تعامل حکام با علما (و کسانی که به رویکرد حاکمان تن نمیدادند) نیک بنگریم ، در مییابیم که چگونه آنان را آواره میساختند و خارج شده از دین میشمردند .
در تاریخ آمده است که «ابن جَریر طَبَری» شبانه دفن شد و کسی را خبردار نکردند [ با وجود این ] مردمان بی شماری گرد آمدند و چندین ماه ـ شب و روز ـ بر قبرش نماز
گزاردند .
در نقل ثابت بن سِنان آمده است : مرگِ طبری از مردم پوشیده ماند ؛ زیرا عامه جمع شدند و از دفن او در روز بازداشتند و ادعا کردند که وی «رافضی» (شیعه) است ، سپس انگ بی دینی بر او زدند .(1)
چرا این کار صورت گرفت ؟ آیا بدان جهت بود که به مسح پاها عقیده داشت و اصحاب مذاهب چهارگانه اهل سنت ، این نگرش را نمیپذیرفتند ، یا به دلیل دو جلد کتاب درباره حدیث غدیر بود که در پایان عمر آن را نگاشت(2)
ابن کثیر در «البدایة و النهایة 5 : 208» مینویسد : به این حدیث ، ابو جعفر محمد بن جَریر طَبَری (صاحب تفسیر و تاریخ) اهتمام میورزد و دو جلد کتاب را سامان میدهد و در آن ، طرق و الفاظ حدیث را میآورد .
و حکومت این خط مشی او را بر نمیتافت ؟ یا به خاطر چیز دیگری ، این سرنوشت برایش رقم خورد ؟در پرتو آنچه گذشت ، در مییابیم که مصالح سیاسی نظام حاکم ، در ورای تدوین آنچه میپسندید و حذف آنچه ناخوشایندش مینمود ، قرار داشت و اصالت بخشیدن به مذاهب و قائل شدن به مشروعیت دیدگاه همهشان و آرای همخوان با آنها ، یک فراخوان حکومتی بود که نشانههایش را در فقه و حدیث بر جای گذاشت .
با مرور اجمالی بر کتابهای فقه و تاریخ و مسائل اختلافی موجود در آنها ، میتوان بر این مطلب آگاهی یافت .
میدانیم که نقش سیاست بر تدوین فقه و حدیث ، منحصر نماند ، بلکه نقش آن در تدوین تاریخ و لغت عرب ، کمتر از آنچه گذشت ، نیست و پژوهشگران [ به خوبی ] این حقیقت را میدانند .
سخن را با کلام بعضی از بزرگان در تأسیس مذاهب اسلامی به پایان میبریم و در آن ، تأسف آنها بر سدّ باب اجتهاد ـ نزد اهل سنت ـ روشن میشود ؛ چرا که اگر اجتهاد به روی آنها باز میبود ، امور فراوانی در شریعت آشکار میگشت .
استاد سید جمال الدین اسد آبادی ، میگوید :
به کدام حدیث ، باب اجتهاد بسته شد ؟ یا کدام امام گفت : هیچ یک از مسلمانان ـ بعد از من ـ نباید به هدایت قرآن و حدیث صحیح راه جوید ؟ یا همت خویش را به کار گیرد و مفهوم اجتهاد را بگستراند و بر دانشهای هر عصر و نیازهای زمان و احکام آن منطبق سازد و نتایج لازم را به دست آورد و [ در عین حال ] با جوهر نص ، مخالفت نورزد ؟!
خدا محمد را به عنوان پیامبری با زبان قومش (زبان عربی) فرستاد تا آنچه را میخواهد به آنان بفهماند ، بیاموزاند و مردم آنچه را پیامبر برایشان میگوید ، دریابند .
تردیدی نیست که اگر اَجَل به ابو حنیفه و مالک و شافعی و احمد ، مهلت میداد و آنان تا به امروز میزیستند ، با جدیت به استنباطهای خود ادامه میدادند و برای هر قضیهای حکمی را از قرآن و حدیث ، برداشت میکردند و هر اندازه ژرف بینی بیشتری را به کار میبردند ، فهم و دقت نظرشان فزونی مییافت .
آری ، این بزرگان (امامان حدیث و سران امت و پیشوایان مذاهب) اجتهاد ورزیدند و به نیکی از عهده این کار برآمدند (خدا بهترین پاداشها را به آنها دهاد) لیکن این باور درست نمیباشد که آنان به همه اسرار قرآن احاطه یافتند و توانستند آنها را در کتابهاشان تدوین کنند .(1)
1) 1 . الإمام الصادق و المذاهب الأربعة 1 : 179 (به نقل از خاطرات سید جمال الدین : 177) .
استاد عبد المتعال صعیدی (یکی از علمای الأزهر) میگوید :
بعد از این ، میتوانیم بیان داریم که منع از اجتهاد ، به روشهای ظالمانه و با به کارگیری قدرت و زور و فریفتن با اموال ، رخ داد . بی گمان اگر این شیوهها برای غیر مذاهب چهارگانه اهل سنت (که اکنون آنها را تقلید میکنیم) رقم میخورد ، آنها نیز تا الآن مُقَلِّدانی داشتند و نزد کسانی که منکرشاناند ، مقبول میافتاد .
ما از پایبندی به این مذاهب چهارگانه (که به این وسایل فاسد [ زر و زور و ... ] بر ما واجب ساخت) رهاییم ، و آزادانه میتوانیم به اجتهاد در احکام دینمان باز گردیم ؛ زیرا منع از آن جز با خشونت و زور صورت نگرفت و اسلام جز آنچه را با خشنودی و مشورت میان مسلمانان ، به دست آید ، بر نمیتابد ؛ چنان که خدای متعال در آیه 28 سوره شوری فرمود : « وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ » ؛ و امر آنان با مشورت بین آنها سامان مییابد .(1)
دکتر عبد الدائم بقری ، میگوید :
راز عقب ماندگی مسلمانان ، منع از اجتهاد است . این همان درِ انعطاف پذیری است که با قفل شدن آن ، مسلمانان به اندازهای که جهان پیشرفت کرد ، عقب ماندند ؛ زیرا آنچه را پیشینیان نهادند به صورتی درآمد که نمیتوان در آن تغییر و تبدیل پدید آورد .
والیان و قدرتمندان ، به دلایل سیاسی ، علما را از اجتهاد بازداشتند تا فرمان رواییشان را حفظ کنند و اطمینان یابند که مخالفی هرگز با آنها در نمیافتد و هرگاه کسی با آنان بستیزد ، به حرفش گوش ندهند ؛ زیرا باب اجتهاد بسته شد و از این روست
1) 1 . الإمام الصادق و المذاهب الأربعة 1 : 178 (به نقل از میدان الإجتهاد : 14) .
که تشریع اسلامی تا زمان حاضر راکد مانده است ، در حالی که همین تشریع (قانونگذاری) روح جماعت و حیاتِ امت میباشد .
من فتنه پراکندهای را که در دوران عثمان روی داد و رشد جامعه اسلامی را متوقف ساخت (چرا که در زمان عثمان جنگ خارجی تبدیل به جنگ داخلی شد) به این باز میگردانم که عثمان ، طرفدار حفظ وضع موجود بود و هنگام انتخابش ـ به عنوان خلیفه ـ با عبد الرّحمان بر لزوم اقتدا به ابوبکر و عُمَر (در همه امور ، بی اجتهاد) موافقت کرد ، این محافظه کاری را بر خود شرط نمود ، در حالی که امام علی علیهالسلام ـ در آن هنگام ـ این شرط را برنتافت و فرمود : زمانه تغییر کرده است .
از این رو ، همان عاملی که عثمان را به خلافت رساند ، خود باعث سرنگونی او شد .(1)
استاد عزّ الدین عبد السلام ، میگوید :
شگفتتر از همه این است که هرگاه یکی از فقهای مُقَلِّد به ضعف قول امامش پی میبَرَد ـ به گونهای که برای ضعف آن هیچ دفاعی را نمییابد ـ باز هم در آن مسئله مقلد باقی میماند و قول کسانی را که از کتاب و سنت و قیاسهای صحیح برای مذهبشان شاهد میآورد ، وا میگذارد و بر تقلید امامش جمود میورزد ، بلکه برای ظاهر کتاب و سنت چاره اندیشی میکند و به تأویلات باطل و دور از ذهن برای آنها ـ در راستای دفاع از مقلدش ـ دست مییازد .
مردم ، همواره ـ در هر مسئلهای ـ جویای اتفاق نظر علما بودند تا اینکه این مذاهب و مُقَلِّدانِ متعصّب آنها به صحنه آمدند . هریک از آنها از امامش پیروی میکند با اینکه مذهبش از ادله به دور است و در آنچه امامش گفته چنان مقلد است که گویا او پیامبر
1) 1 . الإمام الصادق و المذاهب الأربعة 1 : 179 (به نقل از الفلسفة السیاسیة فی الإسلام : 21) .
مُرسَل میباشد .
این شیوه ، فاصله گرفتن از حق و دور شدن از صواب است و هیچ خردمندی به آن تن نمیدهد .(1)
وی ، میگوید :
بدان که مقلِّد ـ در آنچه به تقلید آن گردن نهاده ـ اطمینان و اعتماد ندارد . تقلید ، از کار انداختنِ ثمره عقل به شمار میرود ؛ زیرا انسان برای تأمل و تدبُّر آفریده شده است . بسی زشت است که کسی که به او شمعی دادهاند تا در پرتو نور آن راه را بجوید ، آن را خاموش سازد و در تاریکی راه بپیماید .
و بدان که در قلب همه اصحاب مذاهب ، شخص ، بزرگ جلوه کرده است . سخن او را بی تدبر (و ژرف اندیشی) در آنچه گفته است ، میپیروند و این ، عین گمراهی است ؛ زیرا باید به متن سخن نگریست نه به گوینده آن .(2)
دِهْلَوی ، میگوید :
هر مذهبی که اصحابش مشهور بودند و بر مسند قضاوت و فتوا تکیه زدند و کتابهاشان میان مردم شهرت یافت و آشکارا بر کرسی تدریس نشستند ، در گوشه و کنار زمین انتشار پیدا کرد و این کار ـ پیوسته ـ در هر زمانی ادامه یافت .
و هر مذهبی که اصحابش گمنام بودند و عهدهدار قضاوت و فتوا نشدند و مردم به آنها روی نیاوردند ، بعد از مدت زمانی ، از میان رفت .(3)
مکتب اهل بیت علیهمالسلام مانند دیگر مذهبهای حکومتی نبود ، بلکه ویژگیهای خاص خود را داشت و به استقلال فکری و تن ندادن به نظام سلطه شناخته میشد ، بلکه رویکرد ستیز با خلفای جور را در پیش گرفت و به پیروانش اجازه نمیداد که در کارهای کسانی درآیند که خود را «اولوا الأمر» مینامند و به توجیه افکار آنها بپردازند ، بلکه اهل بیت علیهمالسلام شیعیان را به دوری از خلفای جور و امر به معروف و نهی از منکر ـ در صورت امکان و فراهم بودن شرایط ـ فرا میخواندند .
به اعتقاد نگارنده ، بقای مذهبی مانند مذهب اهل بیت علیهمالسلام علی رغم همه ملابسات ، به قوت روحی و ملکات (و داشتههای) ربّانی آن ، بر میگردد ، نه به تلاش علما و دورههایی که حاکمان صالح فرمان روایی داشتند ؛ زیرا انتشار دیگر مذاهب ، مانند این مذهب نبود .
انتشار مذاهب اهل سنت ، به مقوماتِ جانبی آن (مانند عهدهدار شدن مسند قضاوت و پشتیبانی خلیفه از آنها) بر میگشت و دائر مدار منصب قضاوت و فتوا ، این مذاهب ، شدت و ضعف مییافت .
مذهب حنفی زمانی قوی شد که ابو یوسف قاضی در دولت آبرویی به دست آورد و نزد خلفا مقبول افتاد . نسبت به دیگر مذاهب ـ در عصرهای متأخر ـ همین روند جاری است ، آنها به میزان پشتیبانی خلیفه ، بروز و ظهور مییافتند .
اما انتشار مذهب جعفری و بقای آن تا زمان حاضر (علی رغم مخالفت حکام با آن) به ملکات روحی و مقومات ذاتی خودش بر میگردد ، و هیچ کس این حقیقت را انکار نمیکند .
دکتر محمد سلام مدکور ، مینویسد :
شماری از مذاهب را یافتم که امور سیاسی ، در شکلگیری و اثر
گذاری بر خط مشی آن ، نقشی ندارد ؛ مانند مذهب شیعه و خوارج .(1)
بنابراین ، اهل بیت و شیعیان آنها با حجت و برهانهایی که در دستشان بود ، یاری میشدند و کسانی که با آنان مخالفت میورزیدند و خوارشان میساختند ، به آنها آسیبی نمیرساند . بسا پیامبر صلیاللهعلیهوآله در این سخن آنان را قصد کرده است که فرمود :
وَلَن تَزال طائفةٌ من أُمّتی عَلَی الحق منصورین ، لا یَضُرُّهُم مَن خالَفَهم ؛(2)
و دستهای از امتم ، پیوسته بر [ به پاداری ] آیینِ حق یاری میشوند ، مخالفت از سوی دیگران به آنها ضرر نمیزند .
پیامبر صلیاللهعلیهوآله در این سخن ، اهل حدیث و اهل شام را مدّ نظر ندارد ؛ چنان که بخاری و احمد و دیگران ، ابراز میدارند .
حتی اگر بگوییم مقصود پیامبر صلیاللهعلیهوآله مُحَدِّثان است ، این حدیث ، ناظر به این سخن پیامبر است که فرمود :
«اللّهمّ ارْحَم خُلَفائی ... الَّذین یَأتُونَ مِن بَعْدی ، یَرْوُون حدیثی وسُنَّتی ؛(3)
پروردگارا ، بر جانشیانِ من رحمت فرست ... کسانی که بعد از من میآیند و حدیث و سنتِ مرا روایت میکنند .
خلفای سه گانه و پیروانشان ، از تدوینِ حدیث پیامبر و نقل آن ، منع کردند ،
1) 1 . مناهج الاجتهاد فی الإسلام : 97 ؛ الفقیه و المتفقه 1 : 5 ـ 6 ، حدیث 30 .
2) 2 . سنن ابن ماجه 1 : 4 ـ 5 ، باب اتباع سنة الرسول ، حدیث 6 ـ 7 ؛ نیز بنگرید به ، صحیح بخاری 6 : 2667 ، باب قول النبی لا تزال طائفة ... حدیث 6881 ؛ صحیح مسلم 3 : 1523 ، حدیث 1920 و1923 .
3) 3 . الخصائص الکبری (سیوطی) 2 : 468 ؛ المعجم الوسیط 6 : 77 ، حدیث 5846 ؛ مجمع الزوائد 1 : 126 .
نمیتوان آنها را از اهل حدیث شمرد ، به عکس اهل بیت علیهمالسلام که حدیث پیامبر صلیاللهعلیهوآله را نگاشتند و برای مردم روایت میکردند .
پیامبر صلیاللهعلیهوآله خلفای خود را به شماره ، مشخص ساخت و فرمود : این امر [ دین ] پایان نمییابد تا دوازده خلیفه ـ که همهشان از قریشاند ـ در آن ، ایامشان سپری شود .(1)اینان همان کسانیاند که پیامبر صلیاللهعلیهوآله در میان امت بر جای گذاشت و فرمود : من در میان شما دو چیز گران بها بر جای میگذارم ؛ کتاب خدای بزرگ ، و عترتم ، اهل بیت من .(2)
و در روایت مسلم و دارِمی و احمد و طَبَرانی ، آمده است که آن حضرت فرمود :
إنّی تارکٌ فیکم الثَّقَلیْن ؛ أَوَّلُهُما کتابُ اللّه ... وأهلُ بیتی ، اُذَکِّرُکُمُ اللّه فی أَهْلِ بیتی ؛(3)
من در میان شما دو چیز نفیس ، بر جای مینهم ؛ نخست آنها کتاب خداست ... و اهل بیتم ، خدا را به یادتان میآورم درباره اهل بیتم .
و این اشخاص ، همانهایند که پیامبر صلیاللهعلیهوآله در این سخن ، مدّ نظرشان قرار داد و فرمود :
لا یَزال فی هذه الأُمّة عِصابةٌ عَلَی الحَقّ ، لا یَضُرُّهُم مَن خالَفَهم ، حَتّی یَأْتیهم أمْرُ اللّه وَهُم عَلَی ذلک ؛(4)
پیوسته در این امت ، گروهی بر [ آیین ] حقاند ، کسانی که با ایشان مخالفت میورزند ، آسیبی به [ دین ] آنها وارد نمیسازد و بر دین حق پایدارند تا اینکه امر الهی فرا رسد .
1) 1 . صحیح مسلم 3 : 1452 ، حدیث 1821 ؛ و بنگرید به ، صحیح ابن حِبّان 15 : 43 ، حدیث 6661 ؛ امالی صدوق : 388 ، حدیث 500 ؛ کفایة الأثر : 27 و 44 و 50 و 76 .
2) 2 . امالی صدوق : 616 ، حدیث 843 ؛ الفصول المختارة : 173 ؛ کفایة الأثر : 265 ؛ سمط النجوم العوالی 3 : 63 از ابن ابی شیبه .
3) 3 . صحیح مسلم 4 : 873 ، حدیث 2408 ؛ سنن دارِمی 2 : 524 ، حدیث 3316 ؛ المعجم الکبیر 5 : 183 ، حدیث 5028 ؛ مسند احمد 4 : 366 ، حدیث 19285 .
4) 4 . الفقیه و المتفقه 1 : 30 ، 5 ـ 6 ؛ نهایة الأرب 1 : 332 .
فشرده آنچه گذشت این است که : حاکمان سعی کردند بذر تفرقه را میان افراد امت بپاشانند و آنان را به التزام به این مذهب ، ضد آن مذهب وادارند و شیعیان را که با آنان مخالف بودند ، به انحراف عقیدتی و خروج از اسلام ، نسبت دهند .
آنان ، به واعظانِ مساجد و نویسندگان و داستان سرایان ، فرمان میدادند که پارههای این اختلاف را بگسترانند .
هیچ کس نمیتواند انکار کند که عنایت نظام حاکم به رویکردی یا فرقهای ـ به طور موقت ـ بر حسب نظام سیاست (نه نظام طبیعی) به آن اعتبار و عظمت میبخشد ؛ زیرا خضوع در برابر سلطان [ و قدرت حاکم ] امری گریزناپذیر است .
اگر حکومتها در مانند این امور دخالت نمیکردند ، برای امت پر فایدهتر بود و دین و دنیاشان سامان بهتری مییافت ، لیکن حکومتها وحدت مسلمانان و بیداری آنها را خطر بزرگی برای مصالح خود میدیدند [ چرا که آنان ] به عیبهای آنان پی میبردند و از فرمان بریشان روی بر میتافتند .
از این رو ، حکومتها بهرهگیری از این مذهب را بر ضد آن مذهب ، راه آسان و مناسبی دیدند که میتوان مسلمانان را به آن سرگرم ساخت و آنها را به درگیریهایی کشاند که از آن به دور بودند ؛ مشاجراتی که صفای امت را کدر میساخت و انس و اُلفت آنها را میدرید .
تاریخ ، نیتهای شوم و مقاصدی را که حکومتها در ورای این خط مشی در سر داشتند ، نمایانده است . در این راستا ، اشخاصی که از حق و انسانیت بویی نبرده بودند ، حاکمان را مدد میرساندند .
اگر خواننده به کشتارهای طایفهای ـ به ویژه آدم کشیهایی که میان مذاهب چهارگانه رخ داد ـ آگاهی یابد ، به آنچه گفتیم پی میبرد .
در هر حال ، اُمت ، همان گونه که سیاست میخواست (یا چنان که والیان جور
خواستارش بودند) دچار تفرقه گشت و حاکمان دست به کار شدند تا به این فرقه یا آن طایفه ، شرعیت بخشند ، با اینکه آنها ـ در واقع ـ به کلی از روح اسلام به دور بودند .
اختلاف گسترش یافت و سر در گمی و پریشانی رخ نمود و دشمنیها روی داد و بدین ترتیب ، حاکم نجات پیدا کرد و استبداد سر بر آورد و هر آنچه را به صلاح امت یافت ، درید و مصلحان از چاره جویی برای مشکلات امت درماندند و حکومتها مؤاخذه شیعه و افکندن هر سرزنشی بر آنها را بنا نهادند و انواع تهمتها را بر قامت شیعه تراشیدند و به باطل بافی و دور ساختن مردم از حق و حقیقت ، پرداختند .
از حکمهایی که علیه شیعه بر زبان آوردند این بود که شیعه ، صحابه را کافر میشمارند ، در حالی که میان نقد و تکفیر فاصله زیادی هست و میان احترام صحابه (همراه با قابل مناقشه دانستنِ سخنانِ آنها و امکان وارسی احادیثشان) و بین افکندن هالهای از قداست و عصمت بر صحابه (و بستن باب مناقشه و گفت و گوی منطقی و سالم با نصوص آنها) فاصله فراوانی وجود دارد .
حاکمان تنها به این بسنده نکردند ، بلکه بر هر کسی که سخن حق میگفت و میخواست از جمود فکری برهد ، حکم میکردند که وی «رافضی» (شیعه و بیرون از آیین اسلام) است یا مینگریم که آنان حق و سنت صحیح را وا میگذارند بدان دلیل که رافضه بدان پایبندند و شبیه شدن به آنان جایز نمیباشد .
دردناکتر از همه این است که آنان بدعتها را جزو فرهنگ دینی امت ساختند و آنها را سنت شماردند .
در تهذیب الأحکام آمده است که امیرالمؤمنین علیهالسلام چون به کوفه درآمد ، به امام حسن علیهالسلام امر کرد که در میان مردم ندا دهد «در ماه رمضان ، نباید در مساجد نماز جماعت برپا شود» امام حسن علیهالسلام این فرمان آن حضرت را ـ میان مردم ـ ندا داد . آنان چون این سخن را شنیدند ، فریادِ وا عُمَرا وا عُمَرایشان بلند شد .
چون امام حسن علیهالسلام پیش امیرالمؤمنین علیهالسلام باز آمد ، آن حضرت پرسید : این صدا چیست [ که به گوش میرسد ] ؟ امام حسن علیهالسلام فرمود : ای امیرالمؤمنین ، مردم فریاد میزنند : واعُمَرا ! وا عُمَرا !
امام علی علیهالسلام فرمود : به آنان بگو : نماز [ تراویح را ] بگزارند .(1)
این در حالی است که عُمَر خود اعتراف داشت که فراخوان وی به این نماز ، سنت پیامبر نمیباشد بلکه بدعتی از سوی اوست و نیکو بدعتی به شمار میآید .
ابن تیمیه در منهاج السُنَّة هنگام بیان تشبُّه به شیعه مینویسد :
از اینجاست که بعضی از فقها به ترک بعضی از مستحبات (آن گاه که شعار شیعه گردد و سُنّی از رافضی تمایز نیابد) روی آوردهاند . مصلحت تمایز سنی از شیعه ـ نزد آنها ـ به جهت دوری گزینی از شیعه و مخالفت با آنها ، از مصلحت آن مستحب ، بیشتر است .(2)
مصنّف الهدایة (که از حنفیهاست) میگوید : انگشتر را در دست راست کردن ، مشروع است لیکن از آنجا که رافضه این شیوه را در پیش گرفتهاند ، ما انگشتر را در دست چپ مینهیم .(3)
غزالی میگوید : هم سطح سازی قبرها مشروع میباشد ، لیکن از آنجا که رافضه آن را شعار خود ساختهاند ، ما به پشته سازی قبرها روی میآوریم .(4)
شیخ عبد الرّحمان در کتاب رحمة الأمة فی اختلاف الأئمّة (چاپ شده در حاشیه میزان الشعرانی 1 : 88) مینگارد : سنت در قبر ، هموار سازی آنهاست و این ـ بنابر نظر
راجح ـ اَولی از مذهب شافعی است .(1)
ابو حنیفه و احمد میگویند : برآمده ساختن روی قبرها اَولی است ؛ زیرا هم سطح سازی آنها با زمین ، شعار شیعه شده است .(2)
زُرقانی در المواهب اللدنیّة وصفِ عمامه بستن پیامبر را بنابر روایت علی ، میآورد که فرمود آن گاه که رسول خدا بر سر آن حضرت عمامه بست ، تحت الحنک آن را بر شانه آن حضرت انداخت . سپس قول حافظ عراقی را میآورد که میگوید : این کار ، شعار بسیاری از فقهای امامیه شده است ، بجاست از آن پرهیز شود ، به جهت ترک همانندی با آنان .(3)
پیروان اهل بیت علیهمالسلام به احتیاط نسبت به فقه اهل سنت امر شدهاند ؛ زیرا بر نقش سیاست در تغییر احکام ، آگاهی دارند .
آری ، تهمتِ تشیّع ، از بزرگترین تهمتهایی بود که به انسان روی میآوَرْد و از تهمتِ بی دینی ـ در حیات او ـ خطرناکتر مینمود . در پرتو همین نصوص بود که مردم امام علی علیهالسلام (و کسانی را که سیره آن حضرت را میپیمودند) دشمن میداشتند .
امام سجاد علیهالسلام میفرماید :
أَحِبُّونا حُبَّ الإسلام ؛ فَوَ اللّه ، ما زالَ تقولون فینا حَتّی بَغَّضْتُمونا إلی
1) 1 . نَووی در «المجموع 5 : 259» میگوید : نظر صحیح این است که «تسطیح» (هموار سازی) اَفضل میباشد ، نص شافعی در «الأمّ» و «مخصتر المزنی» همین است و جمهور اصحاب پیشین ما و گروههایی از متأخران (که از آنهاست ماوِردی ، فُورانی ، بَغَوی ، خلائق) به همین دیدگاه ، قطع دارند . جمهور باقی مانده (چنان که مصنّف آن را صحیح میداند) تسطیح را صحیح دانستهاند و به تضعیف «تسنیم» (برآمده ساختن روی قبر) تصریح کردهاند (چنان که مصنّف بدان تصریح کرده است) .
2) 2 . بنگرید به ، حلیة العلماء 2 : 307 .
3) 3 . بنگرید به ، شرح المواهب 5 : 13 .
النّاس ؛(1)
ما را به دوستی اسلام ، دوست بدارید ؛ به خدا سوگند ، پیوسته از ما بد گویی کردید تا اینکه ما را پیش مردم دشمن نمایاندید .
و از سخنان آن حضرت است که فرمود :
ما أَکْذَبَکم وَما أَجْرَأَکم عَلَی اللّه ، نحنُ مِن صالحی قومنا ، وبحسبنا أن نکونَ مِن صالحی قومنا ؛(2)
چقدر دروغ میبافید و بر خدا جسارت میورزید ! ما از صالحان قومِ خویشیم و همین ما را بس ، که از نیکانِ آنهاییم .
زَمَخشری ، در چگونگی فرستادن صلوات بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله مینویسد :
اما هرگاه شخص ، غیر پیامبر (دیگر اهل بیت) را به صلوات اختصاص دهد (چنان که به پیامبر صلوات میفرستد) این کار مکروه میباشد ؛ زیرا صلوات برای نامِ پیامبر شعار گشت ، و نیز بدان جهت که این کار به تهمتِ «رفض» میانجامد ، و رسول خدا فرمود : هر که به خدا و روز آخرت ایمان دارد ، در جاهای تهمتْ خیز ، نایستد .(3)
[ ماجرا به همین جا ختم نشد ، بلکه افراد بسیاری را به بهانههای واهی به تشیّع متهم ساختند و بعضی آنها را شکنجه و آزار و اعدام کردند ، نمونههای زیر از آن جملهاند : ]
به مولا ظهیر الدین اردبیلی ، اتهام تشیّع زدند و او را به اعدام محکوم کردند ؛ زیرا وی به عدم وجوب مدح صحابه بر منبر عقیده داشت و این کار را واجب نمیدانست .
به همین خاطر او را گرفتند و به محکمه فرستادند و قاضی حکم اعدام را برایش صادر کرد .
این حکم در حق وی به اجرا درآمد ، سرش را بریدند و بر دروازه «زَویله» (در قاهره) آویختند .(1)
خَیْثَمَة بن سلیمان عابد را (از سوی مردم) به تشیُّع متهم ساختند ؛ چون در فضائل صحابه ـ از جمله فضائل علی علیهالسلام ـ کتاب نگاشت .
غیث بن علی میگوید : درباره او از خطیب پرسیدم ، گفت : «ثقة ، ثقة» (بسیار مورد اعتماد است) گفتم : میگویند وی شیعه شده است ! گفت : نمیدانم [ چرا این نسبت را به او میدهند ] جز اینکه وی در فضایل صحابه ، تألیفی را سامان داد و هیچ کس را ویژه نگردانید .(2)
ذَهَبی درباره عبد الرزّاق بن هَمّام ، مینویسد : وی صاحب کتابهایی است ، اشخاصی او را ثقه دانستهاند و حدیثش در کتابهای صحاح آمده است ، احادیثی دارد که تنها او آن را روایت میکند . بر وی خرده گرفتهاند که گرایش شیعی دارد ، وی در تشیّع غلو نمیورزد ، بلکه علی را دوست میدارد و کسانی را که با آن حضرت جنگیدند ، دشمن میدارد .(3)
درباره جعفر بن سلیمان ضُبَعی گفتهاند : وی از اشخاص مورد اعتماد شیعه است . سَیّار بن حاتم و عبد الرزّاق بن هَمّام ، از او حدیث میکند ، و بدعتِ تشیّع از او رونق یافت .(4)
محمّد بن طلحة بن عثمان (ابو الحسن نَعَّال) به تشیّع و رفض (خروج از دین)
1) 1 . شذرات الذهب 8 : 173 ، احداث سنه 390ه .
2) 2 . لسان المیزان 2 : 411 ، ترجمه 1696 ، خیثمة بن سلیمان ؛ تاریخ دمشق 17 : 72 ، ترجمه 2033 .
3) 3 . تذکرة الحفاظ 1 : 364 ، ترجمه 357 ، عبد الزرّاق بن همّام صَنعانی . از محمد بن جریر ، نقل شده که گفت : عبد الرزاق ، شخصی راست گوست ، اندکی تشیع و موالاتِ او ، آسیب زا نیست .
4) 4 . تذکرة الحفاظ 1 : 241 ، ترجمه 227 ، جعفر بن سلیمان ضُبَعی .
متهم گردید و در معرض خطر قرار گرفت ؛ زیرا ابو القاسم از وی نقل کرد که بر معاویه لعن میفرستد .(1)
محیی الدین عثمانی اموی (م 668 ه) به تشیّع متهم شد . ابن عماد ، در شرح حال وی مینویسد : وی ، شیعه است . علی را برتر از عثمان میشمارد ، با اینکه ادعا دارد نسبش به عثمان میرسد ، هموست که میسراید :
اَدینُ بما دانَ الوصیّ ولا أَری سِواه وإن کانت أُمَیّةُ مَحْتِدی
وَلو شَهِدَتْ صِفِّین خَیْلی لأعذرت وساءَ بنی حَرْب هناک مشهدی(2)
ـ به همان دینی پایبندم که وصی [ و جانشین پیامبر ] داشت ، جز وصی آن حضرت را (هر چند اُمیه ، اصل و تبارم باشد) بر نمیتابم .
ـ اگر در صِفِّین حضور مییافتم ، از قوم خویش عذر میخواستم و حضور من در آنجا «بنی حَرْب» را ناخوشایند میافتاد .
حاکم نیشابوری ـ صاحب المستدرک ـ را شیعه میشمارند به این دلیل که در کتابش حدیث «طائر مشوی» (پرنده بریان) و حدیث «مَن کنتُ مولاه ، فَعَلیٌّ مولاه»(3)(به هر که مولا منم ، علی است مولای او) را میآورد .
ذَهَبی میافزاید : حاکم درباره معاویه ، بد گویی کرد ؛ به همین جهت او را آزار رساندند [ و در تنگنا و سختی افتاد ] .(4)
شافعی را به «رفض» (شیعه و خروج از دین) متهم کردهاند ، بدان جهت که به اهل بیت علیهمالسلام عشق میورزید .
ابن مَعین ، شافعی را تضعیف میکند بدان سبب که بر معاویه عیب میگرفت .(1)
سلیمان بن عبد القوی (م 712ه) از علمای حنبلی را در مصر تازیانه زدند ، بدان جهت که سرود :
کَم بَیْنَ مَن شَکَّ فی خلافته وبَیْنَ مَن قالَ أَنّه اللّه(2)
ـ چقدر میان این دو گروه فاصله است ! کسانی که در خلافت علی شک دارند و کسانی که به خدایی او قائلاند .
به وی نسبت دادهاند که ابوبکر و عُمَر را به ریشخند میگرفت و مقام عُمَر را پایین میآورد ؛ زیرا در شرح الأربعین مینگارد :
اسباب اختلاف میان علما ، تعارض روایات و نصوص است . بعضی از مردم بر این باورند که عُمَر باعث این کار شد ؛ زیرا صحابه از او خواستند اجازه دهد تا سنت را تدوین کنند ، اما وی آنان را از این کار بازداشت با اینکه میدانست پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : «اُکْتُبُوا لاِءَبی شاة» (برای ابوشات ، احادیث را بنویسید) و فرمود : «قَیِّدُوا العِلْمَ بالکِتابَة» (دانش را با نوشتن ماندگار سازید) .
اگر صحابه به حال خود واگذاشته میشدند ، هر کدام از آنها آنچه را از پیامبر شنیده بود ، مینگاشت و سنت ضبط میشد و میانِ پسین [ و آخرین فرد ] امت و پیامبر ، جز صحابیای که روایتِ آن حضرت را نوشته بود [ واسطهای [باقی نمیماند ؛ زیرا این دیوانها ، از آنان به تواتر نقل میگشت (چنان که از بخاری و مسلم به تواتر نقل میشود) .(3)
شگفت آور از همه اینها این است که ابن کثیر در تاریخ خود ، درباره شهاب الدین احمد ، معروف به «ابن عبد ربّه» (مؤلف العقد الفرید) اظهار میدارد که وی ، شیعه است و تشیّعِ رسوایی در او هست ؛ زیرا وی اخبار خالد قَسْری را (با سوء حالی که دارد) روایت میکند ، متن سخن ابن کثیر ، چنین است :
صاحب العقد الفرید به خالد ، چیزهایی نسبت داده است که نادرستاند ؛ زیرا صاحب العقد الفرید ، تشیُّعِ رسوایی دارد و درباره اهل بیت غلو میکند . بسا کسی تشیّعی را که در سخن اوست نفهمد . شیخ ما ذَهَبی ، فریفتهاش شد و او را به حفظ (و غیر آن) ستود .(1)
حتی امر بدانجا رسید که «جابر بن حیّان» را شخصیتی افسانهای دانستند ؛ چرا که ثابت است وی علم کیمیا را از امام جعفر صادق علیهالسلام فرا گرفت .(2)
رِیاشی میگوید : شنیدم محمد بن عبد الحمید میگفت ، به ابن اَبی حَفْصَه گفتم : چه چیز تو را به دشمنی با فرزندان علی واداشت ؟ پاسخ داد : هیچ کس محبوبتر از آنها پیش من نیست ، لیکن نزد این قوم ، چیزی سودمندتر از کینه توزی و ستم بر آنها نیافتم .(3)
متوکل (و فرزندش منتصر) ابن ابی حفصه شاعر را ، به خاطر شعری که در آن بر امام علی علیهالسلام تاخت [ و هر ناروایی را بر آن حضرت بار کرد ] گرامی داشت و دستور داد سه هزار دینار بر سر او بریزند ؛ همچنین متوکل از فرزندش «منتصر» و سعد ایتاخی ، خواست که آن دینارها را (در راستای ارج و احترام شعر او) از روی زمین ، برایش
1) 1 . البدایة و النهایة 10 : 21 .
2) 2 . بنگرید به ، کتب و رسائل و فتاوی ابن تیمیه فی الفقه 29 : 374 ؛ زیرا به مناسبت سخنش در این باره میگوید : و اما جابر بن حیان ، صاحب کتابهای مشهور در علم کیمیا ، شخصیتی مجهول و ناشناخته است ، در میان اهل علم و دینداران ، ذکری از او نیست .
3) 3 . العقد الفرید 5 : 74 ، باب من اخبار الطالبیین .
برچینند .(1)
آری ، گاه فطرت ، انسان را سوی حق میراند ، لیکن اتهامِ رفض و خروج از دین و ناسزاگویی به صحابه (و دیگر تهمتها) برایش رقم میخورد .
آیا خردمندانه مینماید که هر آنچه حاکمان تشریع کردند و به شرع نسبت دادند ، به راستی شرعی [ و حکم دین ] باشد ؟
آیا رسول خدا به ترک همانندی با شیعه ـ هر چند دیدگاه آنها با حق سازگار باشد ـ فرا خواند ؟
آیا رافضیها همان کسانیاند که اسلام را به دور افکندند یا آنها مردمانیاند که تعامل با خلفای جور را پس زدند ؟
چرا امروزه ، تنها شیعه (و نه دیگران) به صلوات بر محمد و آل محمد ، شناخته میشوند ؟
آیا پیامبر پیروانش را به محبت نسبت به آل محمد و فرستادن صلوات بر آنها ، امر نکرد و از صلوات بی دنباله ، باز نداشت ؟
چرا کسانی را که بر رسول خدا صلوات کامل میفرستند (و صلوات بی دنباله را بر نمیتابند) متهم میسازند که مخالف سنت پیامبرند و رافضی (بیرون از آیین اسلام) میباشند ؟
چرا علی علیهالسلام و فرزندان آن حضرت را به باد انتقاد میگیرند و عیبها را به آنان میبندند ؟ آیا پیامبر صلیاللهعلیهوآله این کار را سفارش کرد ؟!
معنای این سخن خدای متعال چیست که فرمود : « قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی » ؛(2)بگو از شما هیچ پاداشی [ برای رسالتم ] نمیخواهم مگر [ اظهار ] مودّت
(و دوستی) نسبت به خویشاوندانم .
«القربی» (خویشان و نزدیکان) کیاناند ؟ چرا پیامبر صلیاللهعلیهوآله اجر رسالت را ویژه آنان ساخت ؟ آیا محبت ـ به تنهایی ـ کافی است یا [ افزون بر آن ] باید آنان را پیروید و به آنها اقتدا کرد ؟!
پروردگارا ، ما از آنچه کنیهوران بر زبان میآورند ، بیزاری میجوییم ، و اصحاب پیامبرت را (کسانی که از آنان خشنودی و در دعوت و جهاد در راه تو ، اخلاص ورزیدند) دوست میداریم .
پروردگارا ، میانِ ما و قوممان به حق ، حکم کن !
پروردگارا ، قلبهایمان را پس از آنکه هدایت کردی ، منحرف مگردان ، و از نزد خود ، رحمتی ارزانیمان دار !
پروردگارا ، به تو ایمان آوردیم و پیامبرت را پیرویدیم و به سنتش خود را آراستیم و اهل بیت آن حضرت و اصحابش را که راه او را پیمودند و به هدایتش راه یافتند و دعوت حق را شنیدند و جانشان با همه توان و از سر راستی آن را پذیرفت و کسانی که واجبات را به پا داشتند و سنتها را زنده ساختند ، دوست میداریم .
پروردگارا ، به پیامبرت ایمان آوردیم و از منافقانی که از سر دو رویی ، گردن کشی کردند و غائلههایی را فرا روی پیامبر به راه انداختند و ایمان قلبی و روحی نیاوردند ، بلکه ایمانشان لقلقه زبان بود (و در کتابت آنان را یادآور شدی) بیزاری میجوییم .
خدایا ، از کسانی نفرت داریم که با پیامبرت درافتادند و خیره سری کردند و کسانی که دربارهشان فرمودی : « وَمَن یُشَاقِقِ الرَّسُولَ مِن بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدَی وَیَتَّبِعْ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّی وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَسَاءَتْ مَصِیرا » ؛(1)و هر که (بعد از آنکه
1) 1 . سوره نساء (4) آیه 115 .
هدایت برایش روشن شد) با پیامبر مخالفت و دشمنی و لجبازی ورزد و غیر مسیر مؤمنان را در پیش گیرد ، او را به همان سمتی میگردانیم که دوست میدارد و دوزخ را به وی میچشانیم ، که بد فرجامی برای اوست .
بارالها ، همان سخنی را بر زبان میآوریم که امام سجاد علیهالسلام درباره صحابه فرمود :
اَللّهمّ وأصحابُ مُحمّد خاصَّةً ، الّذین أَحْسَنُوا الصّحابة ، و الَّذین أَبْلُوا البَلاءَ الحَسَن فی نَصْرِه وَکانَفُوه وَآَسْرَعُوا إلی وَفادَته ، وَسابَقُوا إلی دَعْوَته ، وَاسْتَجابُوا لَه حَیْث أَسْمَعَهُم حُجَّةَ رِسالاته وَفارَقُوا الأَزواجَ والأولادَ فی إظهار کَلِمَتِه ، وَقاتَلُوا الآباءَ وَالأَبْناءَ فی تَثْبیتِ نُبُوَّته ، وَانْتَصَرُوا به .
وَمَن کانوا مُنْطَوینَ عَلَی مَحَبَّته یَرْجُون « تِجارَةً لَنْ تَبُور » فی مَوَدَّته وَالَّذینَ هَجَرَتْهُم العَشائر إذ تَعَلَّقُوا بِعُرْوَتِهِ ، وَانْتَفَتْ مِنْهم القَرابات إِذْ سَکَنُوا فی ظِلِّ قَرابَته .
فلا تَنْسَ اللّهمّ ما تَرَکُوا لَکَ وَفیک ، وَأَرْضِهم مِن رِضوانک وَبما حاشُوا الخَلْقَ عَلَیک ، وَکانوا مَع رَسولک دُعاةٌ إلیک ، وَاشْکُرهُم عَلَی هَجْرِهم فیک دِیار قَوْمهم وَخُروجِهم من سَعَةِ المَعاش إلی ضِیْقِه ؛(1)
پروردگارا ، به خصوص اصحاب محمد ؛ کسانی که او را به نیکی همراهی کردند و در یاریاش از آزمایشها سرافراز بیرون آمدند ، و او را مدد رساندند و به استقبالش شتافتند و سوی دعوتش از هم سبقت جستند و آن گاه که حجتِ رسالتهایش را به آن شنواند ، سخنش را پذیرفتند ، و در راه آشکارسازی پیام او از زن و فرزند گذشتند و برای استوار سازی نبوتِ آن حضرت ، با پدران و فرزندان درافتادند ، و به واسطه [ وجود آن حضرت ] پیروز گردیدند .
و آنان که محبت پیامبر را در دل داشتند و در دوستی او به «تجارتی فناناپذیر» دل بستند .
و کسانی که با پیوستن به آن حضرت ، قوم و عشیره آنها را از خود راندند و آن گاه که در سایه
1) 1 . الصحیفة السجادیة : 40 ، من دعائه علیهالسلام فی الصلاة علی حملة العرش ؛ و بنگرید به ، ینابیع المودة 3 : 492 .
قرابت او آرمیدند خویشاوندان رابطهشان را با آنها بُریدند .
پروردگارا ، آنچه را برای تو و در راه تو از دست دادند ، از یاد مبر و بدان خاطر که مردم را بر دینت گرد آوردند و همراه با پیامبرت سوی تو فرا خواندند ، از رضوانِ خویش ، خشنودشان گردان ؛ و برای آنکه در راه تو ترک دیار خویش کردند و از رفاه در زندگی ، در تنگنا افتادند ، شکر گزارشان باش .
و سخن امام علی علیهالسلام برای مردم درباره اهل بیت که فرمود :
فَأَیْنَ تَذْهَبُون وَأَنّی تُؤْفَکُون ؟ وَالأَعْلام قائِمةٌ ، وَالآیاتُ واضحةٌ ، والمنارُ مَنْصُوبَةٌ فَأَیْنَ یُتاه بِکُم ؟ کَیْفَ تَعمَهُونَ وَبَیْنکُم عِتْرَة ؟ وَهُم أَزِمَّةُ الحَقِّ ، وَأعْلامُ الدِّین ، وَأَلْسِنَةُ الصِّدقِ ؛ فَأَنْزِلُوهم بِأَحْسَنِ مَنازلِ القرآن ، وَرِدُوهم وُرُودَ الهِیْمِ العِطاش .
أَیّها النّاسُ ، خُذُوها عن خاتمِ النَّبیین ؛ إنَّه یَمُوت مَن ماتَ مِنّا وَلَیْسَ بِمیِّتٍ وَیَبْلی مَن بَلی مِنّا وَلَیْسَ بِبالٍ ، فَلا تقولوا بما لا تَعْرِفُون فإنَّ أَکْثَرَ الحَقِّ فیما تُنْکِرون ، وَاعْذِرُوا مَن لا حُجَّةَ لکم علیه ـ وأَنَا هو ـ أَلَم أَعْمَل فیکم بالثَّقَلِ الأَکْبَر وَأَتْرُکْ فیکم الثَّقَل الأَصْغر ؟! قَد رَکَّزَتُ فیکم رایةَ الإیمانِ وَوَقَفْتُکُم عَلَی حدود الحَلام وَالحَرامِ ؛(1)
«به کجا میروید و کی باز میگردید ؟ که ملامتها بر پا ، دلیلها هویدا و نشانهها برجاست ! گمراهی تا کجا ؟ سرگشتی تا کی و چرا ؟
خاندان پیامبرتان میانِ شماست که زمامداران حق و یقیناند ، پیشوایان دیناند و با ذکر جمیل و گفتار راست قریناند .
پس همچون قرآن ، نیک حرمتِ آنان را در دل بدارید و چون شتران تشنه که به آبخور روند ، روی به آنان آرید .
مردم ، از خاتم پیامبران فرا گیرید : «میمیرد از ما آن که میمیرد و مرده نیست ، و میپوسد آن که میپوسد و پوسیده نیست» پس مگویید آنچه را نمیدانید ، که بیشتر حق در چیزی است که
1) 1 . نهج البلاغة 1 : 153 ـ 154 ، خطبه 87 .
منکر آنید و آن را که بر او حجتی ندارید ـ و آن منم ـ معذور شمارید .
آیا حکم قرآن را در میان شما جاری نداشتم و دو فرزند را و خاندان پیامبر را برای شما نگذاشتم ؟ رایتِ ایمان را در میان شما پابرجا کردم و مرزهای حلال و حرام را برایتان جدا» .(1)
و در سخن دیگر فرمود :
فَاسْتَجِیبُوا لِلدّاعی وَاتَّبَعُوا الرّاعی ، قَد خاضُوا بِحارَ الفِتَن وأَخَذُوا بِالبِدَعِ دُونَ السُّنَن ، وَأَرَزَ المُؤمنون ، ونَطَقَ الضّالُّون المکذِّبونَ .
نَحن الشِّعار وَالأصحابُ وَالخَزَنَةُ وَالأَبْوابُ ، وَلا تُؤْتَی البُیُوتُ إلاّ مِن أَبْوابِها ، فَمَن أَتاها مِن غَیْرِ أَبوابها سُمِّیَ سارقاً ؛(2)
«پس دعوت کننده را پاسخ دهید و فرمان روا را فرمان برید ، به دریاهای فتنه در شدند و بدعتها را گرفتند و سنتها را وانهادند ؛ مؤمنان به گوشهای رفتند و گمراهان دروغ زن ، به زبان آمدند و سخن گفتند .
ما خاصگان و گنجوران نبوت و درهای رسالتیم ! به خانهها جز از درهای آن نتوان درآمد و هر که جز از در به خانه درآمد او را دزد خوانند .
اینان ، مصداقهای آیتهای بلند معنای قرآن و گنجینههای خدای رحماناند» .(3)
و در جای دیگر ، آن حضرت بیان داشت :
تَاللّه لَقَد عُلِّمتُ تَبْلیغَ الرِّسالاتِ ، وَإتْمامَ العِدات ، وَتَمامَ الکَلِمات ؛ وعندنا أَهْلَ البیت أَبْواب الحُکْم وَضِیاء الأَمْر .
أَلا وَإنَّ شرائعَ الدّین واحدةٌ ، وَسُبُلَه قاصِدة ، مَن أَخَذَ بها لَحقَ وَغَنِمَ ، وَمَن وَقَفَ عَنها ضَلَّ وَنَدِمَ ؛(4)
«به خدا دانستم رساندن پیامها را و انجام دادن وعدهها را و بیان داشتنِ امر و نهیها را . درهای حکمت الهی نزد ما اهل بیت گشوده است و چراغ دین با راهنمایی ما افروخته است .
بدانید که راههای دین یک راه است و آن راست و کوتاه است . کسی که آن را در پیش گیرد ، به منزل رسد و غنیمت بَرَد و کسی که در آن نرود ، گمراه و پشیمان شود» .(1)
و نیز امام علی علیهالسلام درباره اهل بیت ، فرمود :
وَاعْلَمُوا أَنَّکُم لَنْ تَعْرِفُوا الرُّشْدَ حَتّی تَعْرِفُو الَّذی تَرَکَه ، وَلَنْ تَأْخُذُوا بِمیثاقِ الکتاب حَتَّی تَعْرِفوا الَّذی نَقَضَهُ ، وَلَن تَمَسَّکُوا به حَتّی تَعْرِفُوا الَّذی نَبَذَه ، فَالْتَمِسُوا ذلک مِن عند أَهْلِه ؛ فَإنَّهم عَیْشُ العِلْم وَمَوْتُ الجَهْل ، هُم الذین یُخْبِرُکُم حُکْمُهُمْ عَن عِلْمِهم ، وَصَمْتُهم عَن مَنْطِقِهم ، وَظاهِرُهم عَن باطنهم ، لا یُخالِفُونَ الدِّین وَلا یَخْتَلِفونَ فیه ، فهو بینهم شاهِدٌ صادقٌ وَصامِت ناطِق ؛(2)
«بدانید که تا واگذارنده رستگاری را نشناسید ، رستگاری را نخواهید شناخت ، و تا شکننده پیمان قرآن را ندانید ، با قرآن ، پیمان استوار نخواهید ساخت ، و تا واگذارنده قرآن را به جای نیارید ، در قرآن چنگ نتوانید انداخت .
پس رستگاری را نزد کسانی جویید که اهل آناند (و آنان از خاندان پیامبراناند) که دانش به آنان زنده است و نادانی به دانش آنان مرده ؛ آنان حکمشان شما را از دانش آنان خبر دهد ، و خاموشیشان از گفتار ، و نهان آنان از ظاهرشان پدیدار ، نه با این دین مخالفت دارند ، و نه در آن خلاف آرند ؛ دین میانِ آنان گواهی است راست و خاموشی گویاست» .(3)
و همچنین آن حضرت ، بیان داشت :
لا یُقاسُ بآل مُحمد مِن هذه الأُمَّة أَحَدٌ ، وَلا یُسَوِّی بهم مَن جَرَتْ نِعْمَتُهم عَلیه أَبَداً ؛ هُم أَساسُ الدِّین وَعِمادُ الیَقین ، إلیهم یَفیءُ الغالی ، وَبِهم یُلْحَقُ التّالی ، وَلَهُمْ خَصائِص
حَقِّ الوِلایة ، وَفیهم الوَصیَّةُ والوِراثَةُ ؛(1)
«از این امت ، کسی را با خاندانِ محمد هم پایه نتوان پنداشت و هرگز نمیتوان پرورده نعمت ایشان را در رتبتِ آنان داشت که آل محمد پایه دین و ستون یقیناند . هر که از حد درگذرد ، به آنان باز گردد و هر که واماند ، بدیشان در پیوندد .
حق ولایت ، خاص ایشان است و میراث پیامبر ، مخصوص آنان» .(2)
و دیگر سخنانی که آن حضرت درباره اهل بیت دارد و به نکوهش امویان میپردازد و از نقش گمراه کننده آنها خبر میدهد که چگونه (از سر کینهتوزی با علی علیهالسلام و انتقام جویی از اسلام) امت را از خط مشی پیامبر صلیاللهعلیهوآله دور ساختند .
شایان تأکید است که دستاورد تاریخی ما از ویژگی «وضوی پیامبر» به معنای تشکیک در وضوی دیگران نیست ، بلکه بیان باورها و دلیلهای خودمان میباشد ، دیگران میتوانند آنچه را گفتیم برگیرند و واقع گرایانه آن را وارسی کنند و میتوانند آن را وانهند ؛ زیرا آنچه را در این پژوهش آمد ، جز جستاری علمی نمیباشد که آن را با روشی نو و با رویکرد تازهای ارائه کردیم و امیدواریم که در مراکز علمی مطرح شود .
این پژوهش ، به منزله یک مناقشه دانشجو با اساتید خویش به شمار میآید ؛ روندی که دیر زمانی است در مراکز علمی اسلامیمان با آن اُنس داریم .
این شیوه بحث را در پیش گرفتیم ، چون دیدیم که اساتید و نویسندگان و محققان در دانشگاهها و مراکز آموزش اسلامی ، از وارسی تشریع به همراه ظروف سیاسی و اجتماعی و اقتصادی حاکم در هنگام صدور خبر ، غفلت میورزند و اخبار نزد آنها ، طبق اصول مذهبی ویژه هر مذهب (و از زاویهای محدود و تقلیدی ، بدون مناقشه در متون و دلالت آنها و شناخت شرایط صدورشان) رقم میخورد ، حتی چنان به اخبار میچسبند و هالهای [ از قداست ] در برشان گرفته که نمیتوان در آنها مناقشه کرد ، چه رسد به اینکه کسی بخواهد در آنها خدشه کند .
میدانیم که کشف رویه دیگر ملابسات تشریع و شکستنِ موانع روانی موجود در میان مسلمانان و بیان دلایل دیگر و فراخوان به خبر صحیح ، بسا دشمنی مبلغانِ جمود بر اندیشههای سَلَف و کسانی را که به بستن دهانها و گوشها و چشمها (بر آنچه در تاریخ اسلام و اختلاف مسلمانان جریان یافته) فرمان میدهند ، برانگیزاند .
خواننده این کتاب ، هر از گاهی که به روش گفت و گوی ما در بحث پی میبرد و در مییابد که ما ماجراها را با جدیت ـ بی آنکه احساسات دیگران را جریحهدار سازیم ـ وامیشکافیم ادعای ما را تأیید میکند ؛ زیرا میبیند که پیوسته پرسشها و شکهایی را بر نتایجی که به دست میآوریم ، میگذاریم و تنها به این بسنده نمیکنیم که نتایج بحثهای وضویی دیگران را زیر سؤال ببریم تا آنچه را که ممکن است درباره ما و
نوشتههامان گفته شود ، درست از کار درآید .
اگر خواننده ما را در جلدهای دیگر کتاب همراهی کند ، این واقعیت را در مییابد .
هدف اول و اساسی از این بحث ، دعوت به در پیش گرفتن روش جدید در بحث و رسیدن به حقیقتِ فقه اسلامی از آسانترین و سالمترین شیوههای آن است (نه چیز دیگر) .
کارمان را با کتاب طهارت ـ به ویژه وضو ـ آغازیدیم ؛ زیرا وضو ، نخستین باب از ابواب فقهی است ، سپس در موسوعه دیگری از «اَذان» سخن گفتیم و سبب اختلاف مذاهب اسلامی را در صیغههای اذان و شمار فصلهای آن ، روشن ساختیم ؛ چرا که شافعیه ، به چهار تکبیر در اول اذان قائل است بر خلاف مالکیه که به دو تکبیر قائل میباشد با وجود اعتقاد همه به اینکه اذان منقول از پیامبر ، نقل همه است .
اگر چنین باشد ، چرا میان مذاهب اسلامی در اذان ، اختلاف هست ؟ (و دیگر پرسشها در این زمینه) .
پس از پایان کتاب «وضوء النبی» و «موسوعة الأذان بین الأصالة والتحریف» تدوینِ تکههایی از بحث «صلاة» (نماز) را شروع کردهام . این کار ، با گردآوری مسائل اختلافی نماز (دستْ بسته و دستْ باز نماز خواندن ، بعد از سوره حمد «آمین» گفتن ، بسمله را آشکارا یا آهسته خواندن ، و دهها مسئله دیگر) صورت گرفت و همه اینها بر اساس خط مشیی است که جدید میباشد و با قلمی که به فهمِ همگان آید .
از خدای سبحان میخواهم که مرا در کامل کردن و به پایان رساندنِ این بحث ، موفق بدارد ؛ چرا که توفیق ، تنها از جانب اوست .
مدخل کتاب «وضوء النبی» (وضوی پیامبر) به فضل و منت الهی ـ در اینجا ـ به پایان رسید ، چهار جلد دیگر آن ، در پی خواهد آمد .
آخرین خواست ما که ورد زبان است ستایش ایزد ، خدای جهانیان است
هنگامی که مدخل این پژوهش را برای چاپ آماده میساختم ، کتاب رجال الشیعة فی المیزان (اثر عبد الرّحمان عبد اللّه زُرَعی ، چاپ «دار اَرقم» در کویت) به دستم رسید .
مؤلف ـ در این کتاب ـ به شیعه ، به ویژه بر سید شرف الدین (از علمای بزرگ شیعه) میتازد و به او در مناقشه بر حدیث ابو حَیَّه از علی بن ابی طالب ـ درباره وضو ـ نسبت حُقه بازی و گمراه سازی و کتمان حقایق ، میدهد .
وی ، سپس نامه امام علی را به محمد بن ابی بکر و اهل مصر ، میآورد که مناقشه آن در بحث «دوران امام علی علیهالسلام » گذشت .(1)
همچنین روایتی را ذکر میکند که شیخ طوسی در دو کتاب تهذیب الأحکام و الإستبصار ـ به سندش ـ از امام علی علیهالسلام میآورد که آن حضرت [ هنگام وضو ] پاهایش را شست و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به او فرمود : «یا علی ، خلِّل بَیْنَ الأَصابع لا تُخَلَّلْ بالنَّار» ؛(2)ای علی ، میان انگشتان آب بدوان تا آتش بین آنها راه نیابد .
این روایت را در راستای رجحانِ دیدگاه خود و تکذیب سید شرف الدین ، خاطر نشان میسازد .
مؤلف ، پس از نقل این دو خبر مینگارد :
این طُرُق از علی است ، در سند این روایات ، ابو حَیَّه و ابو اسحاق و ابو
الأَحْوَص و زُهَیر بن معاویه ، وجود ندارد ، چگونه این عالمِ پرهیزگار ! و دروغ گوی تهمت زن ، این حدیث را بر روایتِ ابو حَیّه ، توهم میکند .(1)
میگویم : با مراجعه به کتاب تهذیب و الاستبصار میتوان بر حقیقتِ دیگری (غیر آن چیزی که ناقد تصور میکند) دست یافت ؛ زیرا شیخ طوسی بعد از آوردن خبر سابق میگوید :
این روایت ، موافق عامّه است و ورود آن تقیهای میباشد ؛ زیرا پیداست که مذهب ائمه علیهمالسلام مسح پاها در وضوست (نه شستن آنها) و این مشهورتر از آن است که در ذهن کسی شک خلجان کند .(2)
و در کتاب الإستبصار میگوید :
این خبر با مذهب اهل سنت همسوست و تقیهای وارد شده است ؛ زیرا بی هیچ شک و تردیدی پیداست که مذهب ائمه ما ، مسح پاهاست و این امر مشهورتر از آن است که در آن شک یا شبههای راه یابد .
روشن شد که راویان این خبر ، همهشان سُنیاند و رجالِ زیدیه و روایتی که به آنها اختصاص دارد (بر اساس آنچه در چندین جا بیان گشت) عمل نمیشود .(3)
[ سند این حدیث ، در نزد شیعه و سنّی ، ضعیف میباشد ؛ زیرا در آن «حسین بن عُلْوان» و عَمْرو بن خالد واسطی ، آمده که خدشههای فراوانی دارند . ]
نجاشی درباره حسین بن عُلْوان (از شخصیتهای سند این حدیث) میگوید :
«مولاهم ، کوفی عامّیّ» ؛(1)از موالیان ایشان به شمار میرود ، شخصی کوفی و سُنّی است .
ابن حَجَر ، میگوید : حسین بن عُلْوان کَلْبی ، از اَعْمَش و هشام بن عُروه ، روایت میکند . یحیی میگوید : «وی بسیار دروغ گوست» ، علی [ بن مدائنی ] میگوید : «وی ـ به راستی ـ شخصی ضعیف میباشد» . ابو حاتم و نسائی و دارقُطنی ، گفتهاند : «وی متروک الحدیث است» (کسی به حدیث او اعتنا نمیکند و آن را نمیآورد) ابن حِبّان میگوید : وی بر هِشام و دیگران ، به نوعی [ ماهرانه ] حدیث میبَست [ حدیث جعل میکرد و به آنها نسبت میداد ] .(2)
مِزّی (از شخصیتهای اهل سنت) درباره عَمْرو بن خالد واسطی (که یکی دیگر از رجال سند حدیث گذشته است) مینویسد : از عبد اللّه بن احمد بن حنبل ، از پدرش نقل شده که : عَمْرو بن خالد واسطی ، متروک الحدیث میباشد و شخصیت او قابل اعتنا نیست .(3)
ابو بکر اَثْرَم میگوید : از احمد بن حنبل نقل شده که عَمْرو بن خالد ، دروغگوست ، از زید بن علی از پدرانش ، احادیث جعلی را روایت میکند ، دروغ میبافد .(4)
عباس دُوری ، میگوید : از یحیی بن مَعین نقل شده که ، عَمْرو بن خالد ، شخصی ثقه (راستگو و قابل اعتماد) نیست .(5)
هاشم بن مَرْثَد طَبَرانی ، میگوید : از یحیی بن مَعین نقل شده که ، عَمْرو بن خالد ،
کذّاب است ، شخصیتی به شمار نمیآید .(1)
اسحاق بن راهْوَیه و ابو زُرعه ، گفتهاند : عَمْرو بن خالد ، حدیث جعل میکرد .(2)
ابو حاتم میگوید : عَمْرو بن خالد ، متروک الحدیث است ، فراموشکار میباشد ، به حدیث اشتغال ندارد .(3)
ابو عُبَید آجُری میگوید : از ابو داود ، درباره عَمْرو بن خالد (همو که از ابو حَفْصِ آبار روایت میکند) پرسیدم ، گفت : وی ، کذّاب است .
در جای دیگر ، میگوید : از ابو داود درباره عَمْرو بن خالد ، سؤال کردم ، گفت : شخصی قابل اعتنا نیست .(4)
وَکیع میگوید : عَمْرو بن خالد ، همسایه ما بود . به دروغپردازیاش پی بُردیم ، از آنجا رفت . پرسیدم : واسطی بود ؟ گفت : آری .(5)
شخصِ دیگری از وَکیع حکایت میکند که گفت : عَمْرو بن خالد ، در همسایگی ما به سر میبرد ، حدیث میساخت . چون رازش آشکار شد ، به «واسط» رفت . نسائی میگوید : وی ، شخصی ثقه نمیباشد .(6)
و این چنین در نصوصی که مِزِّی از علمای رجال نقل میکند ، حتی یک نفر هم عَمْرو بن خالد واسطی را توثیق نمیکند .
بعضی (مانند نسائی) در نسبت المجموع به امام زید شک کردهاند ؛ زیرا تنها از طریق عَمْرو بن خالد واسطی ، روایت شده است .(7)
1) 1 . تهذیب التهذیب 8 : 24 ، ترجمه 41 .
2) 2 . الضعفاء و المتروکین (ابن جوزی) 2 : 225 ، ترجمه 2556 .
3) 3 . الجرح و التعدیل 6 : 230 ، ترجمه 1277 .
4) 4 . تهذیب التهذیب 8 : 24 ، ترجمه 41 .
5) 5 . تهذیب الکمال 21 : 606 ؛ تهذیب التهذیب 8 : 24 .
6) 6 . الکامل فی الضعفاء 5 : 123 ؛ المغنی فی الضعفاء 5 : 123 .
7) 7 . بنگرید به ، تاریخ المذاهب الإسلامیة ، اثر ابو زهره (فقه امام زید) .
شیخ طوسی ، میگوید : عَمْرو بن خالد ، بُتْری مذهب است .(1)
بنابراین ، روشن شد که سند این روایت ، نزد شیعه و سنّی ـ به طور یکسان ـ ضعیف است . آنچه انسان را میجزاند این است که زُرعی و امثال وی ، احادیث را ناقص و بُریده میآورند و از آنها به آنچه اَغراضشان را برآورد ، بسنده میکنند ، سپس دیگران را به کتمان حقایق و گمراه سازی و زیاده کردن در روایت ، متهم میسازند ؛ چنان که این کار را در نقلی که وی از شیخ مفید از علی بن یقطین میآورد ، میتوان ملاحظه کرد .
شیخ مفید ، از علی بن یقطین نقل میکند که به امام کاظم علیهالسلام نامه نوشت :
فدایت گردم ، اصحاب ما در مسح پاها اختلاف دارند ، اگر صلاح میدانید به خط خود آنچه را بایسته است بنویسید ، تا ـ اِن شاء اللّه ـ بدان عمل کنم .
ابو الحسن علیهالسلام به وی نوشت : اختلافی را که در وضو یادآور شدی ، دریافتم . آنچه را در این زمینه به تو امر میکنم این است که سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کنی ، صورتت را سه بار بشویی و دست ، لای موهای ریش بدوانی ، و دستانت را از سر انگشتان تا آرنج بشویی ، و همه سرت را مسح بکشی و ظاهر و باطن گوشهایت را مسح کنی و پاهایت را تا قوزک پا بشویی ، و بر خلاف این دستور ، عمل نکنی .
زُرَعی ـ بعد از نقل این خبر ـ میگوید : لیکن یکی از راویان شیعه یا شخص مفید ، این روایت را به حال خود وا نمیگذارد ، بلکه ذیلی به آن میچسباند که امام این کار را تقیهای انجام داد .
زُرَعی سخنش را ـ در اینجا ـ بدون هیچ دلیلی ، میپراند . ما همه این روایت را میآوریم تا خواننده گرامی بر ملابسات تشریعی که پیش از این تأکید کردیم ، پی ببرد ؛ زیرا در کتاب الإرشاد پس از متن پیشین ، آمده است :
1) 1 . رجال طوسی : 142 ، ترجمه 1534 .
نزد رشید از علی بن یقطین سخن چینی شد ، گفتند : وی شخصی رافضی و مخالف عقیده توست . رشید به بعضی از خواصش گفت : درباره علی بن یقطین و اتهام او به اختلاف در مذهب و گرایش به رفض ، بگو مگو زیاد است ، در حالی که در خدمت او کوتاهی نمیبینم ، بارها او را آزمودم و از تهمتی که به او میزنند ، چیزی دستگیرم نشد . دوست میدارم به گونهای که نفهمد و از ترس من کاری را انجام ندهد ، به حقیقتِ ماجرا پی ببرم .
گفتند : ای امیر مؤمنان ، جماعت شیعه در وضو با اهل سنت مخالفاند ، آن را سبک به جا میآورند و به شستن پاها عقیده ندارند . او را ناخودآگاه زیر نظر بگیر ، با وضویش مذهب او را در خواهی یافت !
هارون گفت : آری ، همین کار ، امر او را آشکار میسازد . سپس مدتی او را از کارهای دیوانی مرخص ساخت و به اشتغالاتی در «قصر» سرگرم نمود تا اینکه وقت نماز فرا رسید .
علی بن یقطین ، در یکی از حجرههای قصر برای وضو و نماز ، خلوت میکرد . چون وقت نماز شد ، رشید پشت دیوار آن حجره (به گونهای که علی بن یقطین را ببیند ولی او متوجه نگاه هارون نشود) ایستاد .
وی ، آبی برای وضو خواست ، سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کرد ، و صورت را شست و آب لای موهای ریش دواند و دستانش را تا آرنج سه بار شست و شو داد ، سر و گوشها را مسح کشید و پاهایش را شست ، و رشید او را مینگریست . چون رشید این حال را دید ، نتوانست خودداری کند ، از پشت دیوار برآمد به گونهای که علی بن یقطین او را دید ، سپس صدا زد : ای علی بن یقطین ، دروغ میگوید آن که میپندارد تو رافضی هستی !
و بدین ترتیب ، نزد هارون منزلت یافت و روزگار به کامش شد .
پس از این ماجرا ، نامهای از امام کاظم علیهالسلام به دستش رسید که : ای علی بن یقطین ، از این پس ، آن گونه وضو ساز که خدا فرمان داد ؛ صورتت را یک بار به عنوان فریضه و بار دیگر به عنوان «اسباغ» (شستن کامل و تام) بشوی ، دستها را همین گونه از آرنج بشوی ، و پیش سر و پشت پاها را با تری آب وضو [ که در دست باقی است ] مسح بکش ، بیمی که بر تو میرفت ، برطرف شد (والسلام) .(1)
با نگاهی به این روایت ، میتوان به فضای تقیهای پی بُرد که شیعه با آن رو به رو بود ؛ چنان که بعضی از ملابسات تشریع را در مییابیم و شیوه زُرعی را در نقل اَخبار میشناسیم که چگونه به عمد ، آنها را بُریده و ناقص یا تحریف شده (در راستای اغراض خود) نقل میکند و این کار او به ترفند بعضی از متعصبان میماند که درباره مخالفانشان شایع میسازند که میگویند : «لا إله» (خدایی نیست) و ادامه سخن آنها را که «إلاّ اللّه» (به جز اللّه) است نمیآورند تا به آنان طعن زنند و نسبتِ شرک و کفر به آنها دهند .
از این رو ، در خطاب به زُرَعی میگوییم : اگر به راستی میخواهی بر مراجع شیعه تکیه کنی و بنابر تعبیر خودت «به کتابهای مورد اعتماد آنها رجوع کنی تا سلاح از دست این اَشخاص پلید بیفتد» واجب است به نزاکت و انصاف پایبند باشی و اخبار آنها را کامل (نه ناقص و بی دنباله) نقل کنی ؛ زیرا اگر به آغاز خبر اعتماد کردی باید آخر آن را بپذیری ، تبعیض صفقه و گرفتنِ بعضی از آنها (و این ادعای یاوه که ادامه خبر بر ساخته مفید و اَمثالِ اوست) درست نمیباشد .
اگر حدیث جعلی باشد ، این جعل ، همه خبر را در بر میگیرد ؛ و اگر ساختگی نباشد ، باید ذیل آن را قبول کنی ، چنان که آغاز آن را پذیرفتی .
این عملکرد زُرَعی مرا به یاد حکایتی انداخت که پدرم درباره رفتار مبلغان مسیحی
1) 1 . الإرشاد 2 : 228 .
بر ضد اسلام در آفریقا ـ در اواخر دهه 1950 ـ نقل میکرد ، میگفت :
از کارهای مبلغانِ مسیحی این بود که کتابی را بر ضد قرآن چاپ کردند و در آن بیش از هزار و دویست شبهه را پراکندند که بعضی از آنها به وجوه اِعراب قرآن ، ارتباط داشت و بعضی به معانی و بلاغت مربوط میشد ؛ آنان به وجود تناقض در کلام الهی لب میجنباندند و اینکه قرآن معجزه جاودان نیست ، تا مسلمانان ساده لوح را در دینشان ، به شک اندازند .
نسخهای از این کتاب را برای نقد ، نزد علامه مرحوم سید هبة الدین شهرستانی آوردند ، چون وی کتاب را ورق زد ، آهی از ته دل کشید و گفت : مرگ بر هواپرستی و عصبیت و دنیاگرایی ! چگونه تحریف حقایق را در نظرشان آراسته است ، وجهی را نقل کردهاند و وجه دیگر را واگذاشتهاند !
شبهههای این کتاب ، پرسشها و جوابهایی است که میانِ محمد بن ابی بکر بن عبد القادر رازی و یکی از برادران دینیاش ، ردّ و بدل میشد ، آنها را با هم مذاکره کردند و نتیجه را در کتاب أسئلة القرآن و أجوبتها (پرسش و پاسخهایی پیرامون قرآن) گرد آوردند یا مسائل رازی از غرائب التنزیل است .
مبلغانِ مسیحیت پرسشهای آن کتاب را گرفتهاند و آنها را در قالب جدیدی ریخته و با چاپ و صفحه آرایی زیبا ، انتشار دادهاند ، بی آنکه اشاره کنند این شبههها از مسلمانان گرفته شده است ، تا بدین وسیله ، مردم را گمراه سازند و از حقیقت دور سازند ، لیکن خدا نور خویش را کامل گرداند ، هر چند کافران را ناخوشایند افتد .
چقدر امشب به دیشب میماند ! تاریخ تکرار میشود ، و شیوههای تحریف و فریب و گمراه سازی ، در موارد بسیاری ، در اصولشان با هم اختلاف ندارند و نسبت دروغبافی و به گمراهی افکنی ، به اهل حق و باطل زده میشود و در این میان ، حق تباه میگردد .
اما بر شخصیتهای علمی و پیروان منطق و خرد ، لایههای پنهان و فریب کاریها پنهان نمیماند ، آنان ، ترفندهایی را که غرض ورزان (امثال زُرعی) در پیش میگیرند ، میشناسند ، و چیزهای مشکوک و اختلافی را به اصول ثابت در شریعت و مسلم در نزد خردمندان ، عرضه میدارند و با علم و منطق آنها را محک میزنند ؛ مسائل اختلافی نزد آنها ، نخست با کتاب و سنت ثابت ارزیابی میشود و سپس واقعیت عملکرد مسلمان و ملابسات تشریع را وارسی میکنند تا حقیقتی را که ضایع شده بنمایانند .
با توجه به این مطلب ، روشن میشود که زُرَعی ، به تحریف و حیلهگری و گمراه سازی دست مییازد ، نه سید شرف الدین ؛ و از قدیم گفتهاند : «رَمَتْنی بِدائها وَانْسَلَّت» ؛(1)بیماری و عیب خویش را بر من افکند و گریخت .
خواننده این سطور ، آن گاه که مآخذ زُرَعی را (که در پی نوشت کتابش به آنها اشاره شده است) وارسی کند ، به ادعای ما بیشتر پی میبرد ؛ به عنوان نمونه ، زُرعی احادیثی را نقل میکند که در نکوهش زُرارهاند و از روایتِ مدح او سخنی به میان نمیآورد .
اگر زُرَعی ـ به راستی ـ واقع نگر و بی طرف بود ، همه متونی را که در آن ستایش و مذمت (هر دو) هست میآوَرْد و به مناقشه آنها میپرداخت و تنها به روایات ذَمّ (که علمای رجال آنها را برای وارسی ظرف خبر و بیان ملابسات آن آوردهاند) بسنده نمیکرد .
اگر زرعی در ادعایش راست میگوید و زُراره کذّاب است و سخن او را نباید گرفت ، باید برای ما سخن یکی از علمای رجال شیعه را بیاورد که در زراره خدشه میکند و
1) 1 . بنگرید به ، امثال العرب : 47 ، رقم 46 ؛ مجمع الأمثال 1 : 108 . این ضرب المثل را در جایی به کار میبرد که به آنچه دیگران بر شخص عیب میگیرند و کنایه میزنند ، او به دیگران عیب گیرد و کنایه زند (نهایة الأرب 3 : 31) .
احادیثش را از اعتبار میاندازد .
آیة اللّه خوئی (که زُرَعی در نقل اقوال به معجمِ وی استناد میکند) همه احادیثی را که در مذمت زُراره است (پس از نقل آنها) از نظر سند یا دلالت ، ضعیف میشمارد ، چرا زُرعی به این مطلب اشاره نمیکند ؟!
روایاتی که ـ در کتابهای رجال ـ در مذمت زُرارهاند ، تحت شرایط خاصی صادر شدهاند و عالمانِ رجال آمدهاند تا ملابسات آنها را بنمایانند ، نه اینکه در زُراره (و کسانی مانند او) خدشه کنند .
زُراره ، فراتر از آن است که در وی شک راه یابد و شیعیان به طُرُق حدیثی و ضوابط رجالی و دراییشان ، به ارزش زراره و جایگاه وی نزد امام صادق علیهالسلام از زرعی و همتایان وی (که در پی تحریف و گمراه سازی و دگرگون کردن حقایقاند) آگاهترند .
اکنون ، به حدیث وضوی امام علی علیهالسلام باز میگردیم . پیش از این روشن شد که آن حضرت ، وضوی ثنایی مسحی میگرفت . اشخاص ذیل ، روایات وضوی مَسحی را از امام علی علیهالسلام نقل میکنند :
مُسَیَّب بن عَبْد خَیْر ، از پدرش از علی .(1)
ابو اسحاق سَبِیْعی ، از عَبْد خَیْر ، از علی .(2)
سُدِّی ، از عَبْد خَیْر ، از علی .(3)
نَزَّالِ بن سَبْرَة ، از علی .(4)
1) 1 . مسند حُمَیدی 1 : 26 ، حدیث 47 ؛ مسند احمد 1 : 124 پ ، حدیث 1014 .
2) 2 . مسند احمد 1 : 95 و 124 ، حدیث 737 و1013 ؛ سنن دارمی 1 : 195 ، حدیث 715 .
3) 3 . مسند احمد 1 : 116 ، حدیث 943 ؛ شرح معانی الآثار 1 : 35 ، حدیث 159 .
4) 4 . مسند ابی داود طیالسی : 22 ، حدیث 148 (دار المعرفة ، بیروت) ؛ مسند احمد 1 : 159 و153 ، حدیث 1366 و1315 ؛ سنن نسائی 1 : 93 ، حدیث 133 ؛ احکام القرآن (جصاص) 3 : 352 .
حَبَّةُ العُرَنی ، از علی .(1)
ابو مَطَر ، از علی .(2)
مَعْقِل جُعْفی ، از علی .(3)
حُصَین بن جُنْدَب ، از علی .(4)
ما در جلد سوم این پژوهش ـ به خواست خدا ـ در سند و دلالت و نسبت این روایات به امام علی علیهالسلام مناقشه خواهیم کرد .
آری ، از امام باقر علیهالسلام رسیده است که آن حضرت ، صورت و روی پیشانیاش را یک بار شست ، سپس دست چپ را در آب فرو برد ، مشتی آب برگرفت و آن را بر آرنج دست راست نهاد و کفِ دست را بر ساق آن گذراند تا آب بر اَطراف انگشتان جریان یابد ؛ سپس دست راست را پر آب ساخت و آن را بر آرنج دست چپ نهاد و کف دست را بر ساعد مرور داد تا آب بر سر انگشتان جاری شود .
و جلو سر و پشت پاها را با تری دست راست ، مسح کشید ، سپس فرمود : مردی از امیرالمؤمنین درباره وضوی پیامبر پرسید (آن گاه مثل این وضو را برای او حکایت کرد) .(5)
آنچه را امام باقر علیهالسلام از امیرالمؤمنین علیهالسلام حکایت میکند ، در کتابهای صحاح و سُنَن ـ به اشارت یا صراحت ـ آمده است و این متون ، روایاتِ نقل شده از اهل بیت علیهمالسلام را (در کتابهای امامیه) تأیید میکند .
همه اینها ما را رهنمون است بر اینکه سید شرف الدین ، قصد حقه بازی و گمراه
سازی را (که زُرَعی به او تهمت میزند) ندارد ، بلکه میخواهد حقایق را توضیح دهد و از مجهولات پرده بردارد ؛ و این عملکرد او ، کسانی را که به جمود فکری فرا میخوانند و خواستارِ بستن دهانها و گوشهایند ، خرسند نمیسازد .
انسان ـ چنان که میدانیم ـ در بحثهای علمی ، از سه حال خارج نیست :
1 . اینکه شخص به نتیجه اشتباهی برسد ؛ یعنی مقدماتی که در بحثش پی مینهد ، مقدماتِ غلطانداز باشد ؛ چنین فردی ، گاه معذور است .
2 . اینکه شخص در راستای گمراه سازی و وارونه کردن حقایق بکوشد ؛ یعنی به دلیلهای دیگران پی ببرد و آنها را درک کند ، لیکن از روی تعصّب مذهبی (و پیروی از گذشتگان و تقلید از آباء و اَجداد) دلایل دیگران را نادیده انگارد یا آنها را ناقص و یا تحریف شده نقل کند .
3 . اینکه شخص ، از روی باور و یقین ، به حقیقت دست یابد و از رویارویی با پرسشها و اشکالات ـ حتی بر خودش ـ نهراسد ، و شبهههای مطرح شده را با روح علمی و با شکیبایی و بی طرفانه ، بررسی کند .
زُرَعی ـ بنابر برداشت ما ـ از اشخاص دسته دوم است ؛ زیرا در شیوه بحث خود ، به فحش و ناسزاگویی پناه میآورد ، صورتی از قضیه را نقل میکند و از وجه دیگر چشم میپوشد (مانند کسانی که به بعضی از کتاب خدا ایمان میآورد و به بخش دیگر کفر میورزند) و این عملکرد زُرَعی ، ضعفِ شخصیتی و شکستِ درونیاش را مینمایاند .
بعید به نظر میرسد که شخصی مانند زُرَعی (که ادعا دارد به کتابهای شیعه در فقه و رجال مراجعه کرده است و به صفحات آنها اشاره میکند) به دلایل بی شماری که زراره را میستایند ، دست نیافته باشد ؛ مانند :
کَشّی ـ که روایات نکوهش زراره ، به نقل وی منحصر است ـ میگوید : بزرگان شیعه بر تصدیق این اصحاب درجه یک امام باقر و امام صادق علیهماالسلام اتفاق نظر دارند و به
فقه آنها تن دادهاند ، میگویند : در میان اَوَّلیها از همه فقیهتر ، شش نفرند ؛ زُراره ...(1)
امام صادق علیهالسلام به جمیل بن دَرّاج میفرماید : خدا محوران (کسانی که در برابر فرمان الهی سر فرود میآورند) را به بهشت بشارت ده ؛ بُرَیْد بن معاویه عِجْلی ، ابو بصیر ـ لَیْث بن بَخْتَری مرادی ـ محمد بن مسلم ، زُراره ، چهار شخص شرافتمندی که اُمنای خدا بر حلال و حرام اویند ؛ اگر اینها نبودند ، آثار (روایات) پیامبر پایدار نمیماند و از میان میرفت .(2)
نیز امام صادق علیهالسلام درباره آنان میفرماید : اینان پایدارندگانِ عدلاند و قائلان صدق و سخن راست و درست .(3)
یا این سخن که فرمود : خدا زُرارة بن اَعْیَن را رحمت کناد ! اگر او و همتایانش نبودند ، احادیث پدرم ، از دست میرفت .(4)
همچنین فرمود : اینان حافظان دیناند و امینان پدرم بر حلال و حرامِ خدا ، ایشان در دنیا سوی ما شتافتند و در آخرت ، به طرف ما سبقت گیرند .(5)
یا این سخن که فرمود : [ ای زراره ] من از تو راضیام ، از آنچه مردم [ دربارهات [ میگویند ، باکی نداشته باش .(6)
تنها به نقل ادلهای از رجال کشی ـ که زراره را میستاید ـ بسنده کردیم تا امثالِ زُرَعی را به مغالطهشان و عدم واقع نگری (و حفظ بی طرفی) در بحث ملزم سازیم . اینکه وی از ذکر وجه دیگر [ ادله مدح ] با اینکه بر آن دست مییابد ، چشم میپوشد ، به چه معناست ؟!
با اینکه زُرَعی کتابهای رجال را میکاود تا راویان ضعیف را شکار کند ، آیا معقول مینماید که وی بر خبری که در ذیل میآید (و امثال آن) دست نیافته باشد ؟ و اگر آنها را دیده است ، چرا با اینکه میبیند امام صادق علیهالسلام سبب تکذیب و لعن زراره را بیان میدارد ، وجه دیگر را نقل نمیکند ؟!
از عبد اللّه بن زُراره نقل شده که گفت ، امام صادق علیهالسلام به من فرمود :
به پدرت از طرف من سلام برسان و بگو : من برای آنکه از تو دفاع کنم بر تو عیب میگیرم ! چرا که مردم و دشمنان به هر کسی که ما او را گرامی بداریم و جایگاهش را بستاییم ، میتازند تا اشخاصی را که ما آنها را دوست میداریم و به خود نزدیک میسازیم ، آزار دهند و به خاطر محبت و منزلت و نزدیکیاش نسبت به ما ، او را تهمت زنند و آسیب رسانند و بکشند ؛ و هر کسی را که ما بر او عیب گیریم ، آنها میستایند .
تو را سرزنش کردم ؛ زیرا شهرت یافتهای که به ما نزدیکی و سوی ما گرایش داری ، تو را به باد انتقاد گرفتم تا با این عیب و نقص ، در امر دین ، بزرگت دارند و بستایند و بدین وسیله ، شرّ آنها را از تو باز دارم .
خدای متعال میفرماید : « أَمَّا السَّفِینَةُ فَکَانَتْ لِمَسَاکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِیبَهَا وَکَانَ وَرَاءَهُم مَّلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْبا » ؛(1)اما کشتی برای بینوایانی بود که در دریا [ ماهی میگرفتند و ] کار میکردند ، خواستم آن را ناقص سازم [ چرا که ] در ورای آنان پادشاهی بود که هر کشتی [ سالمی ] را به زور میستاند .
این آموزه قرآنی از نزد خداست . به خدا سوگند ، کشتی را عیبناک نساخت مگر اینکه از ستم پادشاه مصون ماند و به دست او نیفتد (کشتی سالم
1) 1 . سوره کهف (18) آیه 79 .
بود ، عیبی در آن راه نداشت و سپاس خدای را) خدا تو را رحمت کناد ، این مَثَل را دریاب .
و اللّه ، تو از محبوبترین اصحاب پدرم در زمان زندگی و پس از درگذشتِ اویی ، تو از برترین کشتیهای آن دریایی ...(1)
با توجه به این مطلب ، درباره امثال زُرَعی چه بگوییم ؟! کسانی که بر وجوه تقیه ـ در کتابهای شیعه ـ پی میبرند ، سپس به شیخ مفید نسبت میدهند که [ از پیش خود [ به روایت افزوده است و بر امامش ادعا کرده که او این کار را تقیهای انجام داده است !!
آیا این نقل ، رازِ مذمت زراره را از سوی امام صادق علیهالسلام روشن نمیسازد ؟!
اگر زُرَعی این معنا را میفهمد ، چرا به وارونه نمایی حقایق و یاوه بافی ، دست مییازد ؟ و اگر این معنا را درک نمیکند باید فاتحه اسلامِ [ او را ] خواند .
آری ، شیوه گمراهگری و کتمان حقایق ، از مهمترین نیرنگهایی است که رسالت اسلامی از زمان ظهورش با آن رو به رو شد . این روش ، زاییده امروزه نیست . رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از عمل یهود و نصارا و اینکه به بعضی از کتاب ایمان میآوردند و بعضی دیگر را بر نمیتافتند ، میرنجید و آزرده خاطر میگشت .
باری [ با همه این کارشکنیها ] حق از پشت این ابرهای تیره ـ خواهی نخواهی ـ بیرون میآید .
در پایان دوست دارم خاطر نشان سازم که احادیث غَسْلی منسوب به امام علی علیهالسلام را (چه آنهایی را که ابو حَیَّه یا ابو الأَحْوَص یا ابو اسحاق روایت کرده است و چه احادیثی را که دیگران روایت میکنند) در جلد سوم این پژوهش(2)ـ به خواست خدای متعال ـ بررسی خواهیم کرد .
قرآن کریم .
نهج البلاغه ؛ تحقیق : شیخ محمد عَبْدَه ، دار الذخائر ، ایران 1412ه .
صحیفه سجادیه ؛ تحقیق : سید محمد باقر موحد اَبطحی ، مؤسسه امام مهدی علیهالسلام ، قم 1411ه .
1 . آلوسی ، محمود (م 1270ه) روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم و السبع المثانی (= تفسیر الآلوسی) دار احیاء التراث العربی ، بیروت .
2 . ابن اَبی الحدید ، عزّ الدین هبة اللّه (م 656ه) شرح نهج البلاغة ، تحقیق : محمد ابو الفضل ابراهیم ، دار احیاء الکتب العربیه ، چاپ اول ، 1378ه .
3 . ابن اَبی جَراده ، عُمَر بن احمد (م 660ه) بُغیة الطَّلَب فی تاریخ حَلَب ، تحقیق : سهیل زکار ، دار الفکر .
4 . ابن اَبی شَیْبه ، عبد اللّه بن محمد (م 235ه) المُصَنَّف ، تحقیق : کمال یوسف الحوت ، مکتبة الرشد ، چاپ اول ، ریاض 1409ه .
5 . ابن اَبی عاصم شیبانی ، احمد بن عُمَر (م 287ه) الدِّیات ، ادارة القرآن و العلوم الإسلامیة ، کراچی 1407ه .
6 . ابن اَبی عاصم شیبانی ، احمد بن عَمْرو ، (م 287ه) الزُّهد ، تحقیق : عبد العلی عبد الحمید حامد ، دار الریان ، چاپ دوم ، قاهره 1408ه .
7 . ابن اَبی عاصم ، احمد بن عَمْرو (م 287ه) السُّنَّة ، تحقیق : محمد ناصر الدین
الألبانی ، المکتب الإسلامی ، چاپ اول ، بیروت 1400ه .
8 . ابن اَثیر ، علی بن اَبی الکرم (م 630ه) اُسُدُ الغابة فی معرفة الصحابة ، انتشارات اسماعیلیان ، تهران .
9 . ابن اَثیر ، علی بن اَبی الکرم (م 630ه) الکامل فی التاریخ ، تحقیق : عبد اللّه قاضی ، دار الکتب العلمیه ، چاپ دوم ، بیروت 1415ه .
10 . ابن اَثیر ، مبارک بن محمد (م 606ه) النِّهایة فی غریب الحدیث و الأثر ، تحقیق : طاهر احمد الزاوی و محمود محمد الطناحی ، المکتبة العلمیة ، بیروت 1399ه .
11 . ابن ادریس حِلّی ، محمد بن منصور (م 589ه) السَّرائر ، مؤسسه انتشارات اسلامی ، چاپ دوم ، قم 1410ه .
12 . ابن اَعْثَم ، احمد (م 314ه) کتاب الفتوح ، تحقیق : علی شیری ، دار الأضواء ، چاپ اول ، بیروت 1411ه .
13 . ابن السَّری ، هَنّاد (م 152ه) الزُّهد ، تحقیق : عبد الرحمان عبد الجبار الفریوائی ، دار الخلفا ، چاپ اول ، کویت 1406ه .
14 . ابن تَغْری بِرْدِی ، یوسف اَتابکی (م 874ه) النُّجوم الزاهرة فی ملوک مصر و قاهرة ، وزارة الثقافة و الإرشاد القومی ، مصر .
15 . ابن تَمّام ، محمد بن احمد (م 251ه) المِحَن ، تحقیق : عمر سلیمان العقیلی ، دار العلوم ، چاپ اول ، ریاض 1404ه .
16 . ابن تیمیّه حَرّانی ، احمد بن عبد الحلیم (م 728ه) منهاج السنّة النبویّه ، تحقیق محمد رشاد سالم ، مؤسسه قرطبه ، چاپ اول 1406ه .
17 . ابن تیمیه حَرّانی ، احمد بن عبد الحلیم (م 728ه) شرح العمدة فی الفقه ، تحقیق : سعود صالح العطیشان ، مکتبة العبیکان ، چاپ اول ، ریاض 1413ه .
18 . ابن تیمیَّه حَرانی ، احمد بن عبد الحلیم (م 728ه) کُتُب و رسائل و فتاوی شیخ
الإسلام ابن تیمیة ، تحقیق : عبد الرّحمان بن محمد النجدی ، مکتبة ابن تیمیه ، چاپ دوم .
19 . ابن جَعْد ، علی (م 845ه) مسند ابن الجعد ، تحقیق : عامر احمد حیدر ، مؤسسه نادر ، چاپ اول ، بیروت 1410ه .
20 . ابن جوزی ، عبد الرّحمان بن علی (م 597ه) تلبیس ابلیس ، تحقیق : سید جمیلی ، دار الکتب العربی ، چاپ اول ، بیروت 1405ه .
21 . ابن جوزی ، عبد الرّحمان بن علی (م 597ه) زاد المسیر فی علم التفسیر ، المکتب الإسلامی ، چاپ سوم ، بیروت 1404ه .
22 . ابن جوزی ، عبد الرحمان بن علی (م 597ه) صفة الصَّفْوَة ، تحقیق : محمود فاخوری و محمد رواس قلعجی ، دار المعرفه ، چاپ دوم ، بیروت 1399ه .
23 . ابن جوزی ، عبد الرَّحمان بن علی (م 597ه) الضعفاء و المتروکین ، تحقیق : عبد اللّه القاضی ، دار الکتب العلمیه ، چاپ اول ، بیروت 1406ه .
24 . ابن جوزی ، عبد الرّحمان بن علی (م 597ه) غریب الحدیث ، تحقیق : عبد المعطی امین قلعجی ، دار الکتب العلمیه ، چاپ اول ، لبنان 1405ه .
25 . ابن جوزی ، عبد الرَّحمان بن علی (م 597ه) مناقب احمد .
26 . ابن جوزی ، عبد الرَّحمان بن علی (م 597ه) المنتظم ، دار صادر ، چاپ اول ، بیروت 1358ه .
27 . ابن حِبّان ، عبد اللّه بن محمد (م 979ه) طبقات المحدثین بأصبهان و الواردین علیها ، تحقیق : عبد الغفور عبد الحق البلوچی ، مؤسسة الرساله ، چاپ دوم ، بیروت 1412ه .
28 . ابن حِبّان ، محمد (م 354ه) الثِّقات ، تحقیق : سید شرف الدین احمد ، دار الفکر ، چاپ اول ، 1395ه .
29 . ابن حِبّان ، محمد (م 354ه) صحیح ابن حِبّان بترتیب ابن بلبان الفارسی تحقیق : شعیب الأَرنَؤُوط ، مؤسسه الرساله ، چاپ دوم ، بیروت 1414ه .
30 . ابن حَجَر عَسْقلا نی ، احمد بن علی (م 852ه) الإصابة فی تمییز الصَّحابة ، تحقیق : علی محمد البجاوی ، دار الجیل ، چاپ اول ، بیروت 1412ه .
31 . ابن حَجَر عَسْقلا نی ، احمد بن علی (م 852ه) تقریب التهذیب ، تحقیق : محمد عوامه ، دار الرشید ، چاپ اول ، سوریا 1406ه .
32 . ابن حَجَر عَسْقلا نی ، احمد بن علی (م 852ه) تلخیص الحبیر فی أحادیث الرافعی الکبیر ، تحقیق : سید عبد اللّه هاشم الیمانی المدنی ، مدینة 1384ه .
33 . ابن حَجَر عَسْقلا نی ، احمد بن علی (م 852ه) تهذیب التهذیب ، دار الفکر ، چاپ اول ، بیروت 1404ه .
34 . ابن حَجَر عَسْقلا نی ، احمد بن علی (م 852ه) الدُّرَر الکامنة فی اَعیان المائة الثامنة ، اشراف : محمد عبد المعید ضان ، مجلس دائرة المعارف العثمانیة ، چاپ دوم ، حیدر آباد هند 1392ه .
35 . ابن حَجَر عَسْقلا نی ، احمد بن علی (م 852ه) فتح الباری شرح صحیح البخاری ، تحقیق : محب الدین الخطیب ، دار المعرفه ، بیروت .
36 . ابن حَجَر عَسْقلا نی ، احمد بن علی (م 852ه) لسان المیزان ، تحقیق : دائرة المعارف النظامیه ـ هند ، مؤسسة الأعلمی ، چاپ سوم ، بیروت 1406ه .
37 . ابن حَجَر عَسْقلا نی ، احمد بن علی (م 852ه) المطالب العالیه ، تحقیق : سعد بن ناصر ، دار العاصمه ـ دار الغیث ، چاپ اول ، سعودی 1419ه .
38 . ابن حَجَر عَسْقلا نی ، احمد بن علی (م 852ه) نزهة الألباب فی الألقاب ، تحقیق : عبد العزیز محمد سَدیری ، مکتبة الرشد ، چاپ اول ، ریاض 1409ه .
39 . ابن حَزْم ، علی بن احمد (م 456ه) الإحکام فی اُصول الأحکام ، دار الحدیث ،
چاپ اول ، قاهره 1404ه .
40 . ابن حَزْم ، علی بن احمد (م 456ه) اَسماء الصَّحابة الرُّواة و ما لکلِّ واحد منهم مِن العَدَد ، مکتبة القرآن ، قاهره 1991م .
41 . ابن حَزْم ، علی بن احمد (م 456ه) المحلی ، تحقیق : لجنة احیاء التراث العربی ، دار الآفاق الجدیدة ، بیروت .
42 . ابن خُزَیْمة ، محمد بن اسحاق (م 311ه) صحیح ابن خُزَیْمَه ، تحقیق : محمد مصطفی الأعظمی ، المکتب الإسلامی ، بیروت 1390ه .
43 . ابن خلدون ، عبد الرّحمان بن محمد (م 808ه) تاریخ ابن خلدون ، دار القلم ، چاپ پنجم ، بیروت 1984م .
44 . ابن خلدون ، عبد الرحمان بن محمد (م 808ه) مقدمه ابن خلدون ، دار القلم ، چاپ پنجم ، بیروت 1984م .
45 . ابن خَلِّکان ، احمد بن محمد (م 681ه) وَفَیات الأعیان و اِنباء اَبناء الزمان ، تحقیق : احسان عباس ، دار الثقافة ، لبنان .
46 . ابن دُرَید ، محمد بن حسن (م 321ه) جُمهرة اللغة ، تحقیق : رمزی منیر بَعْلَبَکی ، دار العلم للملایین ، چاپ اول ، بیروت 1987م .
47 . ابن راهْوَیه ، اسحاق بن ابراهیم (م 238ه) مسند اسحاق بن راهْوَیه ، تحقیق : عبد الغفور ، مکتبة الإیمان ، چاپ اول ، بیروت 1412ه .
48 . ابن رشد ، محمد بن احمد (م 595ه) بَدایة المجتهد و نهایة المقتصد ، دار الفکر ، بیروت .
49 . ابن سعد ، محمد (م 230ه) الطبقات الکبری (= طبقات ابن سعد) دار صادر ، بیروت .
50 . ابن سعید ، علی بن موسی (م 685ه) المُغْرِب فی حلی المَغْرب ، تحقیق : شوقی
ضیف ، دار المعارف ، چاپ سوم ، قاهره 1955م .
51 . ابن شَبَّه نُمَیْری ، عُمَر (م 262ه) تاریخ المدینة المورة (= أخبار المدینة المنورة) تحقیق : علی محمد دندل و یاسین سعد الدین بیان ، دار الکتب العلمیة ، بیروت 1417ه .
52 . ابن شهرآشوب ، محمد بن علی (م 588ه) مَناقب آل اَبی طالب (= مناقب ابن شهرآشوب) تحقیق : لجنة من اَساتذة النجف ، المکتبة الحیدریه ، نجف 1376ه .
53 . ابن طَلْحه ، محمد (م 652ه) مطالب السَّؤُول .
54 . ابن عبد البَرّ ، یوسف بن عبد اللّه (م 463ه) الإستذکار الجامع لمذاهب فقهاء الأمصار ، تحقیق : سالم محمد عطا ، محمد علی معوض ، دار الکتب العلمیة ، چاپ اول ، بیروت 2000م .
55 . ابن عبد البَرّ ، یوسف بن عبد اللّه (م 463ه) الإستیعاب فی معرفة الأصحاب ، تحقیق : علی محمد البجاوی ، دار الجیل ، چاپ اول ، بیروت 1412ه .
56 . ابن عبد البَرّ ، یوسف بن عبد اللّه (م 463ه) الإنتقاء فی فضائل الثلاثة الأئمة الفقهاء ، مالک و الشافعی و أبی حنیفة ، دار الکتب العلمیة ، بیروت .
57 . ابن عبد البَرّ ، یوسف بن عبد اللّه (م 463ه) جامع بیان العلم و فضله ، دار الکتب العلمیة ، بیروت 1398ه .
58 . ابن عبد ربّه ، احمد بن محمد (م 328ه) العقد الفرید ، تحقیق : مفید محمد قمیحه و عبد المجید الترحیبی ، دار الکتب العلمیه ، چاپ اول ، بیروت 1404ه .
59 . ابن عَدی ، عبد اللّه (م 365ه) الکامل فی ضعفاء الرجال ، تحقیق : یحیی مختار غزاوی ، دار الفکر ، چاپ سوم ، بیروت 1409ه .
60 . ابن عربی ، محمد بن عبد اللّه (م 543ه) اَحکام القرآن ، تحقیق : محمد عبد القادر عطا ، دار الفکر ، لبنان .
61 . ابن عساکر ، علی بن حسن (م 571ه) تاریخ دمشق ، تحقیق : عُمَر بن غرامه ، دار الفکر ، بیروت 1995م .
62 . ابن عقیل ، محمد (م 1350ه) النَّصائح الکافیة لِمَن یَتَولّی معاویه ، چاپ و انتشارات فرهنگ ، چاپ اول ، قم 1412ه .
63 . ابن عِماد حنبلی ، عبد الحَیّ بن احمد (م 1089ه) شَذَرات الذَهَب فی اَخبار مَن ذَهَب ، تحقیق : عبد القادر الأرنائووط و محمود الأرنائوط ، دار ابن کثیر ، چاپ اول ، دمشق 1406ه .
64 . ابن عِنَبَه ، احمد بن علی (م 828ه) عمدة الطالب ، تحقیق و تصحیح : محمد حسن آل الطالقانی ، المطبعة الحیدریه ، چاپ دوم ، نجف 1380ه .
65 . ابن فارِس ، احمد (م 395ه) مُعجم مقاییس اللغة ، تحقیق : عبد السلام محمد هارون ، دار الجیل ، چاپ دوم ، لبنان 1420ه .
66 . ابن فَرحون ، ابراهیم بن علی (م 799ه) الدِّیباج المذهب فی معرفة اَعیانِ علماء المذهب ، دار الکتب العلمیه ، بیروت .
67 . ابن قُتَیْبَه دِیْنَوَری ، عبد اللّه بن مسلم (م 276ه) تأویل مختلف الحدیث ، تحقیق : محمد زهری النجار ، دار الجیل ، بیروت 1393ه .
68 . ابن قُتَیْبَه دِیْنَوَری ، عبد اللّه بن مسلم (م 276ه) المعارف تحقیق : ثروت عکاشه ، دار المعارف ، قاهره .
69 . ابن قُتَیبَة دِیْنَوری ، عبد اللّه بن مسلم (م 276ه) الشعر و الشعراء (= طبقات الشعراء) تحقیق : مفید قمیحه و محمد امین الضناوی ، دار الکتب العلمیه ، چاپ اول ، بیروت 1421ه .
70 . ابن قُتَیْبَة دِیْنَوَری ، عبد اللّه بن مسلم (م 276ه) الإمامة و السِّیاسة ، تحقیق : محمد الزینی ، نشر مؤسسة الحلبی و شرکاه .
71 . ابن قُدامه ، عبد اللّه بن احمد (م 620ه) المغنی فی فقه الإمام احمد بن حنبل الشیبانی ، دار الفکر ، چاپ اول ، بیروت 1405ه .
72 . ابن قَیِّم الجَوْزِیَّة ، محمد بن اَبی بکر (م 751ه) اِعلام الموقعین عن ربّ العالمین ، تحقیق : طه عبد الرَّئوف سعد ، دار الجیل ، بیروت 1973م .
73 . ابن قیِّم الجوزیّة ، محمد بن اَبی بکر (م 751ه) زاد المعاد فی هدی خیر العباد ، تحقیق : شُعیب اَرنائوط و عبد القادر اَرنائوط ، مؤسسه الرسالة ـ مکتبة المنار الإسلامیة ، بیروت ـ کویت ، چاپ چهاردهم ، 1407ه .
74 . ابن کثیر ، اسماعیل بن عُمَر (م 774ه) السِّیرة النبویّة ، تحقیق : مصطفی عبد الواحد ، دار المعرفة ، بیروت 1396ه .
75 . ابن کثیر ، اسماعیل بن عُمَر (م 774ه) البِدایة و النهایة ، مکتبة المعارف ، بیروت .
76 . ابن کثیر ، اسماعیل بن عُمَر (م 774ه) تفسیر ابن کثیر (= تفسیر القرآن العظیم) دار الفکر ، بیروت 1401ه .
77 . ابن ماجَه ، محمد بن یزید (م 275ه) سُنَن ابن ماجه ، تحقیق : محمد فؤاد عبد الباقی ، دار الفکر ، بیروت .
78 . ابن مُطَرِّف ، محمد بن احمد (م 454ه) القرطین (= مشکل القرآن و غریبه) دار المعرفه ، بیروت .
79 . ابن مَعین ، یحیی (م 233ه) تاریخ ابن مَعین (بروایة الدوری) تحقیق : احمد محمد نور یوسف ، مرکز البحث العلمی و احیاء التراث الإسلامی ، چاپ اول ، مکه 1399ه .
80 . ابن مُفلِح ، ابراهیم بن محمد (م 884ه) المقصد الأرشد فی ذکر اَصحاب الإمام احمد ، تحقیق : عبد الرحمان بن سلیمان ، مکتبة الرشد ، چاپ اول ، سعودی 1410ه .
81 . ابن مُلَقِّن ، عُمَر بن علی (م 804ه) خلاصة البَدْرُ المُنیر فی تخریج کتاب الشرح الکبیر للرافعی ، تحقیق : حمدی عبد المجید اسماعیل السلفی ، مکتبة الرشد ، چاپ اول ، ریاض 1410ه .
82 . ابن منظور ، محمد بن مکرم (م 711ه) لسان العرب ، دار صادر ، چاپ اول ، بیروت .
83 . ابن ندیم ، محمد بن ابی یعقوب (م 438ه) فهرست ابن الندیم ، تحقیق : رضا تجدد .
84 . ابن هِشام ، عبد الملک (م 218ه) السیرة النبویّة ، تحقیق : طه عبد الرَّئوف سعد ، دار الجیل ، چاپ اول ، بیروت 1411ه .
85 . ابن یحیی ، محمد بن زکریا (در گذشته بعد از سال 1348ه) اَوجز المسالک إلی مُوَطَّأ مالک .
86 . ابو اسحاق شیرازی ، ابراهیم بن علی (م 476ه) طبقات الفقهاء ، تحقیق : خلیل المیس ، دار القلم ، بیروت .
87 . ابو الفِداء ، اسماعیل بن علی (م 732ه) تاریخ اَبِی الفداء (المختصر فی اَخبار البشر) مکتبة المتنبی ، قاهره .
88 . ابو الفَرَج اصفهانی ، علی بن حسین (م 356ه) مقاتل الطالبیین ، تحقیق و اشراف : کاظم مظفر ؛ مکتبة الحیدریه ، چاپ دوم ، نجف 1385ه .
89 . ابو الفَرَج اصفهانی ، علی بن حسین (م 356ه) الأغانی ، تحقیق : عبد علی مهنا و سَمیر جابر ، دار الفکر ، لبنان .
90 . ابو الوفاء قرشی ، عبد القادر (م 775ه) طبقات الحنفیّة (= الجواهر المُضیئة فی طبقات الحنفیّة) نشر میر محمد کتب خانه ، کراچی .
91 . ابو داود ، سلیمان بن اَشعث (م 275ه) سنن اَبی داود ، تحقیق : محمد محیی
الدین عبد الحمید ، دار الفکر ، بیروت .
92 . ابو رَیَّه ، محمود (معاصر) اَضواء عَلَی السُنَّة المحمدیّة ، منشورات الأعلمی ، بیروت .
93 . ابو زُهْرَة ؛ حیاة مالک (بر گرفته از : الإمام الصادق و المذاهب الأربعة) .
94 . ابو شامَه ، عبد الرّحمان بن اسماعیل (م 665ه) مختصر المؤمل فی الردّ إلی الأمر الأول ، تحقیق : صلاح الدین مقبول احمد ، مکتبة الصحوة الإسلامیه ، کویت 1403ه .
95 . ابو شهید ، محمد بن محمد (معاصر) الإسرائیلیات و اَثرها فی کتب التفسیر .
96 . ابو عُبَیْد ، قاسم بن سلام (م 223ه) الأموال ، تحقیق : خلیل محمد هراس ، دار الفکر ، بیروت 1408ه .
97 . ابو عَوانه ، یعقوب بن اسحاق (م 316ه) مسند اَبی عوانه ، دار المعرفه ، بیروت .
98 . ابو نُعَیم اصفهانی ، احمد بن عبد اللّه (م 430ه) تاریخ اَصبهان ، تحقیق : سید کسروی حسن ، دار الکتب العلمیة ، چاپ اول ، بیروت 1410ه .
99 . ابو نُعَیْم اصفهانی ، احمد بن عبد اللّه (م 430ه) حِلْیةُ الأولیاء و طَبَقات الأصفیاء ، دار الکتب العربی ، چاپ چهارم ، بیروت 1405ه .
100 . ابو نُعَیم اصفهانی ، احمد بن عبد اللّه (م 430ه) المسند المستخرج عَلَی صحیح الإمام مسلم ، تحقیق : محمد حسن الشافعی ، دار الکتب العلمیه ، چاپ اول ، لبنان 1417ه .
101 . ابو هِلال عسکری ، حسن بن عبد اللّه (م 395ه) الأوائل ، پی نوشتها : عبد الرزاق غالب المهدی ، دار الکتب العلمیة ، چاپ اول ، بیروت 1997م .
102 . ابو یَعْلی ، احمد بن علی (م 307ه) مسند اَبی یعلی ، تحقیق : حسین سلیم اَسد ، دار المأمون ، چاپ اول ، دمشق 1404ه .
103 . ابو یَعْلی ، محمد (م 526ه) طبقات الحنابلة ، تحقیق : محمد حامد الفقی ، دار المعرفه ، بیروت .
104 . احمد امین (م1373ه) ضحی الإسلام ، دار الکتاب العربی ، چاپ اول ، بیروت .
105 . احمد امین (م 1373ه) ظهر الإسلام ، دار الکتب العربی ، چاپ پنجم ، بیروت .
106 . احمد امین (م 1373ه) فجر الإسلام ، دار الکتاب العربی ، چاپ یازدهم ، بیروت 1975ه .
107 . احمد بن حنبل (م 266ه) سیرة الإمام احمد بن حنبل ، تحقیق : فؤاد عبد المنعم احمد ، دار الدعوة ، چاپ دوم ، اسکندریه 1404ه .
108 . احمد بن حنبل (م 241ه) مسند احمد ، مؤسسه قرطبة ، مصر .
109 . احمد زکی صفوت ؛ جُمْهَرة خُطَب العرب ، المکتبة العلمیة ، بیروت .
110 . ادلبی ، صلاح الدین احمد ؛ منهج نقد المتن ، دار الآفاق الجدیدة ، چاپ اول ، بیروت 1403ه .
111 . اِرْبِلی ، علی بن عیسی (م 693ه) کشف الغُمّة فی معرفة الأئمة ، دار الأضواء ، بیروت 1405ه .
112 . اَزْدی ، ربیع بن حبیب (از بزرگان قرن دوم هجری) مسند الربیع ، تحقیق : محمد ادریس و عاشور بن یوسف ، دار الحکمه ، مکتبة الإستقامه ، چاپ اول ، بیروت ـ سلطنة عمان 1415ه .
113 . اَزْدی ، مَعْمَر بن راشد (م 153ه) الجامع ، تحقیق : حبیب الأعظمی ، المکتب الإسلامی ، چاپ دوم ، بیروت 1403ه (انتشار یافته به عنوان پیوست به کتاب المصنّف صنعانی ، جلد 10) .
114 . اَزهری ، حسن بن محمد (م 1250ه) حاشیة العطار علی جمع الجوامع المعطار ،
دار الکتب العلمیة ، چاپ اول ، لبنان 1420ه .
115 . اَزْهَری ، محمد بن احمد (م 370ه) تهذیب اللغة ، تحقیق : محمد عوض مرعب ، دار احیاء التراث العربی ، چاپ اول ، بیروت 2001م .
116 . اَسَد حیدر (م 1405ه) الإمام الصادق و المذاهب الأربعة ، تحقیق و نشر : انتشارات فقاهت ، چاپ اول ، قم 1427ه .
117 . البار ، محمد بن علی (؟) الإمام علی .
118 . الشکعه ، مصطفی (معاصر) إسلام بلا مذاهب ، قاهره 1977م .
119 . الشکعة ، مصطفی (معاصر) الإمام مالک .
120 . اَمینی ، عبد الحسین (م 1392ه) الغدیر فی الکتاب و السنّة و الأدب ، دار الکتات العربی ، چاپ چهارم ، بیروت 1397ه .
121 . باعُونی ، محمد بن احمد (م 871ه) جواهر المطالب فی مناقب الإمام علی بن اَبی طالب علیهالسلام ، تحقیق : محمد باقر محمودی ، مرکز احیای فرهنگ اسلامی ، چاپ اول ، قم 1415ه .
122 . بخاری ، محمد بن اسماعیل (م 256ه) التاریخ الکبیر ، تحقیق : سید هاشم الندوی ، دار الفکر .
123 . بخاری ، محمد بن اسماعیل (م 256ه) صحیح البخاری ، تحقیق : مصطفی دیب البغاء ، دار ابن کثیر ، چاپ سوم ، بیروت 1407ه .
124 . بَرْقی ، احمد بن محمد (م 274ه) المحاسن ، تحقیق : سید جلال الدین حسینی ، دار الکتب الإسلامیه ، تهران 1370ه .
125 . بروجردی ، حسین (م 1383ه) جامع اَحادیث الشیعة ، گردآوری : اسماعیل معزی ملایری ، چاپ خانه مهر ، ایران 1415ه .
126 . بَزّار ، احمد بن عَمْرو (م 292ه) مسند البَزّار ، تحقیق : محفوظ الرحمن زین
اللّه ، مؤسسه علوم القرآن ـ مکتبة العلوم و الحکم ، چاپ اول ، بیروت ـ مدینه 1409ه .
127 . بَلاذُری ، احمد بن یحیی (م 279ه) اَنساب الأشراف ، تحقیق : سهیل زکار و ریاض زرکلی ، دار الفکر ، چاپ اول ، بیروت 1417ه .
128 . بَیاضی عاملی ، علی بن یونس (م 877ه) الصراط المستقیم إلی مستحقی التقدیم ، تحقیق : محمد باقر بهبودی ، انتشارات مرتضوی ، چاپ اول ، ایران 1384ه .
129 . بَیْهَقی ، احمد بن حسین (م 458ه) سُنَن الکبری ، تحقیق : محمد عبد القادر عطا ، مکتبة دار الباز ، مکه 1414ه .
130 . بَیْهَقی ، احمد بن حسین (م 458ه) شُعَب الإیمان ، تحقیق : محمد سعید بسیونی زغلول ، دار الکتب العلمیه ، چاپ اول ، بیروت 1410ه .
131 . بَیْهَقی ، احمد بن حسین (م 458ه) معرفة السُّنَن و الآثار عن الإمام الشافعی ، تحقیق : سید کسروی حسن ، دار الکتب العلمیه ، لبنان .
132 . تِرْمِذی ، محمد بن عیسی (م 279ه) سُنَن التِرمذی ، تحقیق : احمد محمد شاکر و دیگران ، دار احیاء التراث العربی ، بیروت 1357ه .
133 . تَفْرشی ، سید مصطفی (از بزرگان قرن یازدهم هجری) نقد الرجال ، تحقیق و نشر ، مؤسسه آل البیت علیهمالسلام ، چاپ اول ، قم 1418ه .
134 . تَنُوخی ، محسن بن علی (م 384ه) نِشوار المحاضرة ، تحقیق : عبود الشالجی ، چاپ اول ، 1391ه .
135 . ثَعْلَبی ، احمد بن محمد (م 427ه) تفسیر الثعلبی (= الکشف و البیان فی تفسیر القرآن) تحقیق : ابو محمد بن عاشور و نظیر الساعدی ، دار احیاء التراث العربی ، چاپ اول ، بیروت 1422ه .
136 . ثَقَفی ، ابراهیم بن محمد (م 283ه) الغارات ، تحقیق : سید جلال الدین محدث .
137 . جاحظ ، عَمْرو بن بحر (م 255ه) البَیان و التبیین ، تحقیق : فوزی عطوی ، دار صعب ، بیروت .
138 . جزائری دمشقی ، طاهر بن صالح (م 1338ه) توجیه النظر إلی اُصول الأثر ، تحقیق : عبد الفتاح اَبو غدة ، مکتبة المطبوعات الإسلامیة ، چاپ اول ، حلب 1416ه .
139 . جَزیری ، عبد الرّحمان (م 1360ه) الفقه علی المذاهب الأربعة ، دار احیاء التراث العربی ، چاپ اول ، مشهد 1406ه .
140 . جَصّاص ، احمد بن علی (م 370ه) اَحکام القرآن ، تحقیق : محمد الصادق قمحاوی ، دار احیاء التراث العربی ، بیروت 1405ه .
141 . جوهری ، احمد بن عبد العزیز (م 323ه) السَقیفة و فَدَک ، تحقیق : محمد هادی امینی ، شرکة الکتبی ، چاپ دوم ، بیروت 1413ه .
142 . جوهری ، اسماعیل بن حَمّاد (م 393ه) الصحاح (= تاج اللُّغة و صحاح العربیّة) تحقیق : احمد عبد الغفور العطار ، دار العلم للملایین ، چاپ چهارم ، بیروت 1407ه .
143 . حازِمی ، محمد بن موسی (م 584ه) الإعتبار فی الناسخ و المنسوخ مِن الآثار ، مطبعة الأندلس ، حَمْص 1386ه .
144 . حاکم نیشابوری ، محمد بن عبد اللّه (م 405ه) المستدرک علی الصحیحین ، تحقیق : مصطفی عبد القادر عطا ، دار الکتب العلمیه ، چاپ اول ، بیروت 1411ه .
145 . حاکم نیشابوری ، محمد بن عبد اللّه (م 405ه) معرفة علوم الحدیث ، تحقیق : سید معظم حسین ، دار الکتب العلمیه ، چاپ دوم ، بیروت 1397ه .
146 . حسین الحاج حسین ؛ نقد الحدیث ، مؤسسه الوفاء ، بیروت .
147 . حَلَبی ، علی بن بُرهان الدِّین (م 1044ه) السیرة الحلبیّة فی سیرة الأمین و المأمون ، دار المعرفة ، بیروت 1400ه .
148 . حُلْوانی ، حسین بن محمد (از بزرگان قرن پنجم هجری) نزهة الناظر و تنبیه
الخاطر ، تحقیق و نشر : مؤسسه امام مهدی علیهالسلام ، چاپ اول ، قم .
149 . حَمَوی ، یاقوت بن عبد اللّه (م 626ه) معجم الأدباء (= اِرشاد الأریب إلی معرفة الأدیب) دار الکتب العلمیه ، چاپ اول ، بیروت 1411ه .
150 . حَمَوی ، یاقوت بن عبد اللّه (م 626ه) معجم البلدان ، دار الفکر ، بیروت .
151 . حُمَیدی ، عبد اللّه بن زبیر (م 219ه) مسند الحمیدی ، تحقیق : حبیب الرحمن الأعظمی ، دار الکتب العلمیه ـ مکتبة المتنبی ، بیروت ـ قاهره .
152 . حُمَیدی ، محمد بن فتوح (م 1095ه) الجَمْعُ بین الصَّحیحین البخاری و مسلم ، تحقیق : علی حسین البواب ، دار ابن حزم ، چاپ دوم ، لبنان 1423ه .
153 . حِمْیَری ، عبد اللّه بن جعفر (از بزرگان قرن سوم) قرب الاسناد ، تحقیق و نشر : موسسه آل البیت ، قم 1413ه .
154 . خازن ، علی بن محمد (م 725ه) تفسیر الخازن (= لباب التأویل فی معانی التنزیل) ضبط و تصحیح : عبد السلام محمد علی شاهین ، دار الکتب العلمیة ، چاپ اول ، لبنان 1415ه .
155 . خَزّاز قمی ، علی بن محمد (از علمای قرن چهارم) کفایة الأثر فی النص عَلَی الأئمة الإثنی عشر ، تحقیق : سید عبد اللطیف حسینی کوه کمری ، انتشارات بیدار ، قم 1401ه .
156 . خَزْرَجی ، احمد بن عبد اللّه (در گذشته بعد از سال 923ه) خلاصة تهذیب الکمال فی اسماء الرجال ، تحقیق : عبد الفتاح ابو غده ، مکتب المطبوعات الإسلامیة ـ دار البشائر ، چاپ پنجم ، حَلَب ـ بیروت 1416ه .
157 . خطیب بغدادی ، احمد بن علی (م 463ه) تاریخ بغداد ، دار الکتب العلمیة ، بیروت .
158 . خطیب بغدادی ، احمد بن علی (م 463ه) تقیید العلم ، دار احیاء السنة النبویّة .
159 . خطیب بغدادی ، احمد بن علی (م 463ه) الفقیه و المتفقه ، تحقیق : عادل بن یوسف ، دار ابن جوزی ، چاپ دوم ، سعودی 1421ه .
160 . الفلسفة السیاسیة فی الإسلام .
161 . خَفاجی ، احمد بن محمد (م 1069ه) حاشیة الشهاب علی البیضاوی (= عنایة القاضی و کفایة الراضی) المکتبة الإسلامیة ، محمد ازدمیر ـ دیار بکر ـ ترکیه .
162 . خَلاّل ، احمد بن محمد (م 311ه) السُّنَّة ، تحقیق : عطیة الزهرانی ، دار الرایة ، چاپ اول ، ریاض 1410ه .
163 . خوارزمی ، الموفق بن احمد (م 568ه) مناقب اَبی حنیفه .
164 . دار قطری ، علی بن احمد ؛ موقف الخلفاء العباسیین من أئمة المذاهب الأربعة ، چاپ اول ، دوحه 1405ه .
165 . دار قُطنی ، علی بن عُمَر (م 385ه) سنن الدار قطنی ، تحقیق : سید عبد اللّه هاشم یمانی المدنی ، دار المعرفة ، بیروت 1386ه .
166 . دارِمی ، عبد اللّه بن عبد الرّحمان (م 255ه) سنن الدارمی ، تحقیق : فؤاز احمد زمرلی و خالد السبع العلمی ، دار الکتاب العربی ، چاپ اول ، بیروت 1407ه .
167 . دَوْرَقی ، احمد بن ابراهیم (م 246ه) مسند سعد بن اَبی وَقاص ، تحقیق : عامر حسن صبری ، دار البشائر الإسلامیه ، چاپ اول ، بیروت 1407ه .
168 . دِهْلَوی ، احمد بن عبد الرَّحیم (م 1176ه) الإنصاف فی بیان اَسباب الإختلاف تحقیق : عبد الفتاح ابو غدة ، دار النَّفائس ، چاپ دوم ، بیروت 1404ه .
169 . دِهْلَوی ، احمد بن عبد الرَّحیم (م 1176ه) حجة اللّه البالغة ، تحقیق : سید سابق ، دار الکتب الحدیثة ، مکتبة المثنی ، قاهره ـ بغداد .
170 . دیب البغا ، دکتر مصطفی (معاصر) أثر الأحکام المختلف فیها .
171 . دِیْنَوری ، احمد بن مروان (م 333ه) المجالسة و جواهر العلم ، دار ابن حزم ،
چاپ اول ، بیروت 1423ه .
172 . ذَهَبی ، محمد بن احمد (م 748ه) تاریخ الإسلام ، تحقیق : عُمَر عبد السلام تدمری ، دار الکتاب العربی ، چاپ اول ، بیروت 1407ه .
173 . ذَهَبی ، محمد بن احمد (م 748ه) تذکرة الحُفّاظ ، دار الکتب العلمیة ، چاپ اول ، بیروت .
174 . ذَهَبی ، محمد بن احمد (م 748ه) الرُّواة الثِّقات المُتَکَلَّم فیهم بما لا یُوجب رَدَّهم ، تحقیق : محمد ابراهیم الموصلی ، دار البشائر الإسلامیه ، چاپ اول ، لبنان 1412ه .
175 . ذَهَبی ، محمد بن احمد (م 748ه) سیر اَعلام النُبَلاء ، تحقیق : شعیب ارنائوط و محمد نعیم العرقسوسی ، مؤسسه الرسالة ، چاپ نهم ، بیروت 1413ه .
176 . ذَهَبی ، محمد بن احمد (م 748ه) العِبَر فی خبر مَن غَبَر ، تحقیق : صلاح الدین المنجد ، مطبعه حکومة الکویت ، چاپ دوم ، کویت 1984م .
177 . ذَهَبی ، محمد بن احمد (م 748) العُلُو للعلی الغفار فی إیضاح صحیح الأخبار و سقیمها ، تحقیق : اَشرف بن عبد المقصود ، مکتبة اَضواء السَلَف ، چاپ اول ، ریاض 1416ه .
178 . ذَهَبی ، محمد بن احمد (م 748ه) الکاشف فی معرفة من له روایة فی الکتب الستّة ، تحقیق : محمد عوامه ، دار القبله ، چاپ اول ، جده 1413ه .
179 . ذَهَبی ، محمد بن احمد (م 748ه) المغنی فی الضُّعَفاء ، تحقیق : نور الدین عتر .
180 . ذَهَبی ، محمد بن احمد (م 748ه) میزان الاعتدال فی نقد الرجال ، تحقیق : علی محمد معوض و عادل احمد عبد الموجود ، دار الکتب العلمیه ، چاپ اول ، بیروت 1995م .
181 . رازی ، محمد بن اِدریس (م 237ه) الجَرْح و التعدیل ، دار احیاء التراث العربی ،
چاپ اول ، بیروت 1271ه .
182 . راغب اصفهانی ، حسین بن محمد (م 502ه) محاضرات الأُدباء و مُحاورات الشُّعَراء و البُلَغاء ، تحقیق : عُمَر الطباع ، دار القلم ، بیروت 1420ه .
183 . رافعی قزوینی ، عبد الکریم بن محمد (م 623ه) التدوین فی اَخبار قزوین ، تحقیق : عزیز اللّه عُطارِدی ، دار الکتب العلمیة ، بیروت 1987م .
184 . رَبعی ، محمد بن عبد اللّه (م 379ه) تاریخ مولد العلماء و وفیاتهم ، تحقیق : عبد اللّه احمد ، سلیمان الحمد ، دار العاصمة ، چاپ اول ، ریاض 1410ه .
185 . رضوی ، مرتضی (معاصر) آراء علماء المسلمین ، بیروت 1414ه .
186 . رُعَیْنی ، محمد بن عبد الرَّحمان (م 954ه) مواهب الجلیل لشرح مختصر خلیل ، دار الفکر ، چاپ دوم ، بیروت 1398ه .
187 . رُویانی ، محمد بن هارون (م 307ه) مسند الرُّویانی ، تحقیق : ایمن علی ابو یمانی ، مؤسسه قرطبه ، چاپ اول ، قاهره 1416ه .
188 . زَبیدی ، محمد بن مرتضی (م 1205ه) تاج العَروس مِن جواهر القاموس ، تحقیق : گروهی از محققان ، دار الهدایة .
189 . زُبَیْر بن بَکّار (م 256ه) الأخبار المُوَفَّقیّات ، چاپ بغداد 1972م .
190 . زُرَعی ، عبد الرَّحمان ؛ رجال الشیعة فی المیزان ، دار الأرقم ، کویت 1403ه .
191 . زُرْقانی ، محمد بن عبد الباقی (م 1122ه) شرح الزرقانی علی موطأ مالک ، دار الکتب العلمیه ، چاپ اول ، بیروت 1411ه .
192 . زُرْقانی ، محمد بن عبد الباقی (م 1122ه) شرح المواهب اللَدُنِّیة .
193 . زَرْکَشی ، محمد بن بهادر (م 794ه) الإجابة لإیراد ما اسْتَدْرَکَتْه عائشة عَلَی الصَّحابة ، تحقیق : سعید اَفغانی ، المکتب الإسلامی ، چاپ دوم ، بیروت 1390ه .
194 . زِرِکلی ، خیر الدِّین (م 1410ه) الأَعلام ، دار العلم للملایین ، چاپ پنجم ،
بیروت 1980م .
195 . زَمخشری ، محمود بن عُمَر (م 583ه) الفائق فی غریب الحدیث ، تحقیق : علی محمد البجاوی و محمد ابو الفضل ابراهیم ، دار المعرفه ، چاپ دوم ، لبنان .
196 . زید بن علی (م 122ه) مسند زید بن علی ، دار الحیاة ، بیروت .
197 . زَیْلَعی ، عبد اللّه بن یوسف (م 762ه) تخریجُ الأحادیث و الآثار الواقعة فی تفسیر الکشّاف للزمخشری ، تحقیق : عبد اللّه بن عبد الرَّحمان السعد ، دار ابن خُزَیمه ، چاپ اول ، ریاض 1414ه .
198 . سُبْکی ، عبد الوَهّاب بن علی (م 771ه) طبقات الشافعیة الکبری ، تحقیق : محمود محمد الطناحی و عبد الفتاح محمد الحلو ، دار هجر للطباعة و النشر و التوزیع ، چاپ دوم ، قاهره 1413ه .
199 . سَخاوی ، محمد (م 902ه) التُّحْفَةُ اللَطیفة فی تاریخ المدینة الشریفة ، دار الکتب العلمیة ، چاپ اول ، بیروت 1414ه .
200 . سَرَخسی ، محمد بن احمد (م 483ه) المبسوط ، دار المعرفه ، بیروت .
201 . سعید خن ، مصطفی (معاصر) اَثر الإختلاف فی القواعد الأُصولیّة فی اختلاف الفقهاء ، مؤسسة الرسالة ، بیروت 1402ه .
202 . سَلاوی ، احمد بن خالد (م 1315ه) الإستقصا لاِءَخبار دُوَل المَغْرب الأقصی ، تحقیق : جعفر و محمد ناصری ، دار الکتاب و دار البیضاء ، 1418ه .
203 . سُلَیم بن قیس (م 76ه) کتاب سُلَیم بن قیس ، تحقیق : محمد باقر انصاری .
204 . سَمعانی ، عبد الکریم بن محمد (م 562ه) الأَنساب ، تحقیق : عبد اللّه عمر البارودی ، دار الفکر ، چاپ اول ، بیروت 1998م .
205 . سَمیره مختار اللیثی ، جهاد الشیعة فی العصر العبّاسی الأوّل ، دار الجیل ، چاپ دوم ، بیروت 1398ه .
206 . سِنْدی ، نور الدِّین عبد الهادی (م 1136ه) حاشیة السِنْدی علی النسائی ، تحقیق : عبد الفتاح اَبو غدة ، مکتب المطبوعات الإسلامیة ، چاپ دوم ، حلب 1406ه .
207 . سید ابن طاووس ، علی بن موسی (م 664ه) اِقبال الأَعمال ، تحقیق : جواد قَیّومی ، دفتر تبلیغات اسلامی ، چاپ اول ، قم 1414ه .
208 . سید اهل ؛ جعفر بن محمد .
209 . سید بن طاووس ، علی بن موسی (م 664ه) الطرف مِنَ المناقب فی الذریّة الأطائب ، المکتبة الحیدریّة ، نجف اشرف .
210 . سید ثامر عمیدی ؛ واقع التقیّة عند المذاهب و الفرق الإسلامیة ، مرکز الغدیر ، 1416ه .
211 . سید جمال الدین ؛ خاطرات سید جمال الدین (بر گرفته از : الإمام الصادق و المذاهب الأربعة) .
212 . سید شرف الدین ، عبد الحسین (م 1377ه) المراجعات ، تحقیق : حسین الراضی ، چاپ دوم ، 1402ه .
213 . سید مرتضی ، علی بن حسین (م 436ه) رسائل الشریف المرتضی ، تحقیق : سید احمد حسینی ، دار القرآن ، قم 1405ه .
214 . سیف بن عُمَر ضَبّی (م 200ه) الفتنة و وقعة الجمل ، تحقیق : احمد راتب عرموش ، دار النفائس ، چاپ اول ، بیروت 1391ه .
215 . سُیُوطی ، عبد الرّحمان (م 911ه) الخَصائص الکبری ، دار الکتب العلمیة ، بیروت 1405ه .
216 . سُیُوطی ، عبد الرَّحمان (م 911ه) الدُّر المنثور ، دار الفکر ، بیروت 1993م .
217 . سُیُوطی ، عبد الرَّحمان (م 911ه) شرح سُنَن ابن ماجَه ، نشر قدیم خانه ،
کراچی .
218 . سُیُوطی ، عبد الرّحمان (م 911ه) الوسائل فی مسامرة الأوائل ، دار الکتب العلمیه ، بیروت .
219 . سُیُوطی ، عبد الرَّحمان (م 911ه) تاریخ الخُلَفاء ، تحقیق : محمد محیی الدِّین عبد الحمید ، مطبعة السعادة ، مصر 1317ه .
220 . سُیُوطی ، عبد الرَّحمان (م 911ه) تدریب الراوی فی شرح تقریب النواوی ، تحقیق : عبد الوهاب عبد اللطیف ، مکتبة الریاض الحدیثة ، ریاض .
221 . شاشی ، هیثم بن کلیب (م 335ه) المسند الشاشی ، تحقیق : محفوظ الرحمان زین اللّه ، مکتبة العلوم و الحکم ، چاپ اول ، مدینه 1410ه .
222 . شاطبی ، ابراهیم بن موسی (م 790ه) الموافقات فی اصول الشریعة ، دار الکتب العلمیة ، چاپ اول ، بیروت 1411ه .
223 . شافعی ، محمد بن اِدریس (م 204ه) الأُمّ ، دار المعرفة ، چاپ دوم ، بیروت 1393ه .
224 . شافعی ، محمد بن ادریس (م 204ه) مسند الشافعی ، دار الکتاب العلمیه ، بیروت .
225 . شَرْبینی ، محمد خطیب (م 977ه) مُغنی المحتاج إلی معرفة ألفاظ المنهاج ، دار الفکر ، بیروت .
226 . شرف الدین موسوی ، سید عبد الحسین (م 1377ه) ابو هُرَیره ، مؤسسه انصاریان ، قم .
227 . شوکانی ، محمد بن علی (م 1255ه) فتح القدیر الجامع بین فنی الروایة و الدرایة من علم التفسیر ، دار الفکر ، بیروت .
228 . شوکانی ، محمد بن علی (م 1255ه) نَیْلُ الأوطار من اَحادیث سید الأخبار شرح
منتقی الأخبار ، دار الجیل ، بیروت 1973م .
229 . شهرستانی ، محمد بن عبد الکریم (م 548ه) الملل و النحل ، تحقق : محمد سید کیلا نی ، دار المعرفة ، بیروت 1404ه .
230 . شهید اول ، محمد بن جمال الدین (م 786ه) ذکری الشیعة فی احکام الشریعة ، تحقیق و نشر : مؤسسه آل البیت ، چاپ اول ، قم 1419ه .
231 . شیخ حُرّ عاملی ، محمد بن حسن (م 1104ه) وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشریعة ، تحقیق و نشر : مؤسسه آل البیت علیهمالسلام ، چاپ دوم ، قم 1414ه .
232 . شیخ صدوق ، محمد بن علی (م 381ه) اِکمال الدِّین و اِتمامُ النِّعمة ، مؤسسه انتشارات اسلامی ، چاپ اول ، قم 1405ه .
233 . شیخ صدوق ، محمد بن علی (م 381ه) الأمالی ، تحقیق : بخش پژوهشهای اسلامی مؤسسه بعثت ، مؤسسه بعثت ، چاپ اول ، قم 1417ه .
234 . شیخ صدوق ، محمد بن علی (م 381ه) الخصال ، تحقیق : علی اکبر غفاری ، انتشارات جامعه مدرسین ، چاپ اول ، قم 1403 ه .
235 . شیخ صدوق ، محمد بن علی (م 381ه) علل الشرایع ، تحقیق : سید محمد صادق بحرالعلوم ، المکتبة الحیدریة ، نجف 1385ه .
236 . شیخ صدوق ، محمد بن علی (م 381ه) عیون اَخبار الرضا علیهالسلام ، تحقیق : شیخ حسن اَعلمی ، مؤسسه اعلمی ، بیروت 1404ه .
237 . شیخ صدوق ، محمد بن علی (م 381ه) معانی الأخبار ، تحقیق : علی اکبر غفاری ، مؤسسه انتشارات اسلامی ، قم 1379ه .
238 . شیخ صدوق ، محمد بن علی (م 381ه) من لا یحضره الفقیه ، تحقیق : علی اکبر غفاری ، مؤسسه انتشارات اسلامی ، چاپ دوم ، قم .
239 . شیخ طَبْرِسی ، فَضْل بن حسن (م 548ه) اِعلام الوَری باَعلام الهُدی ، تحقیق و
نشر : مؤسسه آل البیت علیهمالسلام ، چاپ اول ، قم 1417ه .
240 . شیخ طوسی ، محمد بن حسن (م 460ه) الإستبصار فیما اخْتُلِفَ مِنَ الأخبار ، تحقیق : سید حسن موسوی خرسان ، دار الکتب الإسلامیة ، چاپ چهارم ، تهران 1390ه .
241 . شیخ طوسی ، محمد بن حسن (م 460 ه) الأمالی ، تحقیق : بخش پژوهشهای اسلامی مؤسسه بعثت ، نشر مؤسسه بعثت ، چاپ اول ، قم 1414ه .
242 . شیخ طوسی ، محمد بن حسن (م 460ه) تهذیب الأحکام ، تحقیق : حسن موسوی خرسان ، دار الکتب الإسلامی ، چاپ سوم ، تهران 1364ش .
243 . شیخ طوسی ، محمد بن حسن (م 460ه) رجال الطوسی ، تحقیق : جواد قیّومی ، انتشارات جامعه مدرسین ، چاپ اول ، ایران 1415ه .
244 . شیخ طوسی ، محمد بن حسن (م 460ه) رجال الکشی (= اختیار معرفة الرجال) با حواشی میر داماد استرآبادی ، تحقیق : سید مهدی رجائی ، مؤسسه آل البیت ، قم 1404ه .
245 . شیخ طوسی ، محمد بن حسن (م 460ه) الفهرست ، تحقیق : جواد قیّومی ، مؤسسه انتشارات فقاهت ، چاپ اول ، قم 1417ه .
246 . شیخ کُلَینی ، محمد بن یعقوب (م 329ه) الکافی ، تصحیح و تعلیق : علی اکبر غفاری ، دار الکتب الإسلامیه ، چاپ پنجم ، تهران 1363ش .
247 . شیخ مفید ، محمد بن محمد (م 413ه) الإرشاد ، تحقیق : مؤسسة آل البیت علیهمالسلام ، دار المفید ، چاپ دوم ، بیروت 1414ه .
248 . شیخ مفید ، محمد بن محمد (م 413ه) الأمالی ، تحقیق : حسین استاد ولی و علی اکبر غفاری ، دار المفید ، چاپ دوم ، بیروت 1414ه .
249 . شیخ مفید ، محمد بن محمد (م 413ه) رسالة المسح عَلَی الرجلین ، کنگره
جهانی هزاره شیخ مفید ، چاپ اول ، ایران 1413ه .
250 . شیخ مفید ، محمد بن محمد (م 413ه) الفصول المختارة ، تحقیق : سید علی میر شریفی ، چاپ دوم ، دار المفید ، بیروت 1414ه .
251 . صاغانی ، حسن بن محمد (م 650ه) التکملة و الذیل و الصلة لصحاح الجوهری ، دار الکتب ، قاهره 1970م .
252 . صالحی شامی ، محمد بن یوسف (م 942ه) سُبُل الهدی و الرّشاد ، تحقیق و تعلیق : عادل احمد عبد الموجود و علی محمد معوض ، دار الکتب العلمیه ، چاپ اول ، بیروت 1414ه .
253 . صعیدی ، عبد المتعال ؛ میدان الإجتهاد .
254 . صَفَدی ، خلیل بن اَیبک (م 764ه) الوافی بالوَفَیات ، تحقیق : احمد اَرنائوط و ترکی مصطفی ، دار احیاء التراث ، بیروت 1420ه .
255 . صنعانی ، عبد الرَّزاق بن هَمّام (م 211ه) المُصَنَّف ، تحقیق : حبیب الرحمن الأعظمی ، المکتب الإسلامی ، چاپ دوم ، بیروت 1403ه .
256 . صَیْمَری ، حسین بن علی (م 436ه) اَخبار اَبی حنیفه و اَصحابه ، عالم الکتب ، چاپ دوم ، بیروت 1405ه .
257 . طَبَرانی ، سلیمان بن احمد (م 360ه) مسند الشامیین ، تحقیق : حمدی عبد المجید السلفی ، مؤسسه الرسالة ، چاپ اول ، بیروت 1405ه .
258 . طَبَرانی ، سلیمان بن احمد (م 360ه) المعجم الأوسط ، تحقیق : طارق بن عوض اللّه و عبد المحسن ، دار الحرمین ، قاهره 1415ه .
259 . طَبَرانی ، سلیمان بن احمد (م 360ه) المعجم الصغیر ، تحقیق : محمد شکور محمود الحاج اَمریر ، المکتب الإسلامی ، دار عمار ، چاپ اول ، بیروت ـ عمان 1405ه .
260 . طَبَرانی ، سلیمان بن احمد (م 360ه) المعجم الکبیر ، تحقیق : حمدی بن المجید السلفی ، مکتبة الزهراء ، چاپ دوم ، موصل 1404ه .
261 . طَبْرِسی ، احمد بن علی (از بزرگان قرن ششم هجری) الإحتجاج عَلی اَهْل اللجاج ، تحقیق : محمد باقر خرسان ، مؤسسة الأعلمی ، چاپ دوم ، لبنان 1403ه .
262 . طَبَری ، محمد بن جَریر (م 310ه) تاریخ الطبری (= تاریخ الأُمم و الملوک) دار الکتب العلمیة ، بیروت .
263 . طَبَری ، محمد بن جَریر (م 310ه) تفسیر الطَّبَری (= جامع البیان عن تأویل آی القرآن) دار الفکر ، بیروت 1405ه .
264 . طَحاوی ، احمد بن محمد (م 321ه) شرح مشکل الآثار ، تحقیق : شُعَیب الأرنؤوط ، مؤسسه الرساله ، چاپ اول ، بیروت 1408ه .
265 . طَحاوی ، احمد بن محمد (م 321ه) شرح معانی الآثار ، محمد زهری النجار ، دار الکتب العلمیه ، چاپ اول ، بیروت 1399ه .
266 . عاصِمی ، عبد الملک بن حسین (م 1111ه) سمط النجوم العوالی فی أَنباء الأوائل و التوالی ، تحقیق : عادل احمد عبد الموجود و علی محمد معوض ، دار الکتب العلمیه ، بیروت 1419ه .
267 . عبد بن حَمِید (م 249ه) المنتخب من مسند عبد بن حَمید ، تحقیق : صبحی البدری السامرائی و محمود محمد خلیل الصعیدی ، مکتبة السنّة ، چاپ اول ، قاهره 1408ه .
268 . عسکری ، نجم الدین ؛ الوُضوء فی الکتاب و السُّنَّة ، مطبوعات النجاح ، قاهره .
269 . عظیم آبادی ، محمد شمس الحق (م 1329ه) عون المعبود شرح سُنَن اَبی داود ، دار الکتب العلمیه ، چاپ دوم ، بیروت 1995م .
270 . عُقَیْلی ، محمد بن عُمَر (م 322ه) ضعفاء العقیلی ، تحقیق : عبد المعطی امین
قلعجی ، دار المکتبة العلمیه ، چاپ اول ، بیروت 1404ه .
271 . علامه حِلّی ، حسن بن یوسف (م 726ه) خلاصة الأقوال فی معرفة الرجال (= رجال العلاّمة) تحقیق : جواد قیّومی ، انتشارات فقاهت ، چاپ اول ، قم 1417ه .
272 . علامه مجلسی ، محمد باقر (م 1111ه) بحارالأنوار ، مؤسسه الوفاء ، چاپ دوم ، بیروت 1403ه .
273 . علامه مجلسی ، محمد باقر (م 1111ه) مرآة العقول فی شرح اخبار الرسول ، دار الکتب الاسلامیة ، چاپ اول ، تهران 1408ه .
274 . علی بن جعفر (متوفای قرن دوم هجری) مسائل علی بن جعفر ، تحقیق : مؤسسه آل البیت علیهمالسلام ، کنگره جهانی امام رضا علیهالسلام ، چاپ اول ، مشهد 1409ه .
275 . عَیّاشی ، محمد بن مسعود (م 320ه) تفسیر العیّاشی ، تحقیق : سید هاشم محلاتی ، انتشارات علمی اسلامی ، تهران .
276 . عَیْنی ، محمود بن احمد (م 855ه) عمدة القارئ شرح صحیح بخاری ، دار احیاء التراث العربی ، بیروت .
277 . غَزالی ، محمد بن محمد (م 505ه) اِحیاء علوم الدین ، دار المعرفة ، بیروت .
278 . غَسّانی ، ابو الحسن (زنده در سال 460ه) اَخبار و حکایات ، تحقیق : رشدی صالح ملحس ، دار الأندلس ، بیروت 1416ه .
279 . غَسّانی ، رشید بن زبیر (م 563ه) الذخائر و التُّحَف ، تحقیق : محمد حمید اللّه ، مقدمه : صلاح الدین المنجد ، چاپ دوم ، مطبعة الکویت ، 1984م .
280 . فاکِهی ، محمد بن اسحاق (از بزرگان قرن سوم هجری) اَخبار مکه من قدیم الدَّهر و حدیثه ، تحقیق : عبد الملک عبد اللّه بن دهیش ، دار خضر ، چاپ دوم ، بیروت 1414ه .
281 . فخر رازی ، محمد بن عُمَر (م 606ه) التفسیر الکبیر (= مفاتیح الغیب) دار
الکتب العلمیة ، چاپ اول ، بیروت 1421ه .
282 . فَراهیدی ، خلیل بن احمد (م 175ه) کتاب العَیْن ، تحقیق : مهدی مخزومی و ابراهیم سامرائی ، دار و مکتبة الهلال .
283 . فَسَوی ، یعقوب بن سُفیان (م 280ه) المعرفة و التاریخ ، تحقیق : خلیل المنصور ، دار الکتب العلمیه ، بیروت 1419ه .
284 . فَضل بن شاذان (م 260ه) الإیضاح ، تحقیق : سید جلال الدین حسینی اَرْمَوی ، مؤسسه چاپ و نشر دانشگاه تهران ، چاپ اول ، ایران .
285 . قاری ، علی بن سلطان محمد (م 1014ه) مرقاة المفاتیح شرح مشکاة المصابیح تحقیق : جمال عیتانی ، دار الکتب العلمیه ، چاپ اول ، بیروت 1422ه .
286 . قاسم بن محمد (از امامان زیدیه ، م1029ه) الإعتصام بحبل اللّه المتین ، مطابع الجمعیّة الملکیّة ، اُردن 1403ه .
287 . قاسمی ، محمد (م 1332ه) قواعد التحدیث من فنون مصطلح الحدیث ، دار الکتب العلمیه ، چاپ اول ، بیروت 1399ه .
288 . قاضی عِیاض ، عِیاض بن موسی (م 544ه) تَرتیب المدارک و تقریب المسالک ، تحقیق : احمد بکیر محمود ، مکتبة الحیاة ، بیروت .
289 . قاضی نعمان مغربی ، نعمان بن محمد (م 363ه) دعائم الإسلام ، تحقیق : آصف بن علی ، دار المعرفة ، قاهره 1383ه .
290 . قُرطُبی ، محمد بن احمد (م 671ه) تفسیر القرطبی (= الجامع لأحکام القرآن) دار الشَعب ، قاهره .
291 . قلعجی ، محمد رواس ؛ موسوعة فقه ابراهیم نَخَعی ، دار النفائس ، بیروت 1406ه .
292 . قمی ، علی بن ابراهیم (از بزرگان قرن سوم و چهارم هجری) تفسیر القمی ،
تحقیق : سید طیب موسوی جزائری ، دار الکتاب ، چاپ سوم ، قم 1404ه .
293 . قُنْدوزی ، سلیمان بن ابراهیم (م 1294ه) ینابیع المودّة لذوی القُربی ، تحقیق : سید علی جمال اَشرف الحسینی ، دار اُسوه ، چاپ اول 1416ه .
294 . قُوشْچی ، علاء الدین (م 879ه) شرح التجرید ، منشورات رضی ، قم .
295 . قَیْسی ، محمد بن عبد اللّه (م 842ه) توضیح المشتبه فی ضبط اَسماء الرواة و اَنسابهم و اَلقابهم و کناهم ، تحقیق : محمد نعیم العرقسوسی ، مؤسسة الرسالة ، چاپ اول ، بیروت 1993م .
296 . کاشانی ، علاء الدین (م 587ه) بَدائع الصَنائع فی ترتیب الشرائع ، دار الکتاب العربی ، چاپ دوم ، بیروت 1982م .
297 . کراجکی ، محمد بن علی (م 449ه) کنز الفوائد ، انتشارات مصطفوی ، چاپ سنگی ، قم 1369ه .
298 . کَلاعی ، سلیمان بن موسی (م 634 ه) الإکتفاء بما تَضَمَّنه مِن مغازی رسول اللّه و الثلاثة الخلفاء ، تحقیق : محمد کمال الدین عزّ الدین علی ، عالم الکتب ، چاپ اول ، بیروت 1417ه .
299 . مالک بن اَنس (م 179ه) المُدَوَّنة الکبری ، دار صادر ، بیروت .
300 . مالک بن انس (م 179ه) المُوَطَّأ ، تحقیق : محمد فؤاد عبد الباقی ، دار احیاء التراث العربی ، مصر .
301 . مامقانی ، عبد اللّه (م 1351ه) تنقیح المقال (چاپ سنگی) المطبعة المرتضویة ، نجف 1350ه .
302 . مبارکفوری ، عبد الرّحمان بن الرَّحیم (م 1353ه) تُحفة الأَحوزی بشرح جامع الترمذی ، دار الکتب العلمیة ، بیروت .
303 . مُبَرَّد ، محمد بن یزید (م 285ه) الکامل فی اللغة ، دار الکتب العلمیه ، بیروت
1407ه .
304 . مُتَّقی هندی ، علاء الدین علی (م 975ه) کنز العمال فی سُنَن الأقوال و الأفعال ، تحقیق : محمود عُمَر الدِمیاطی ، دار الکتب العلمیه ، چاپ اول ، بیروت 1419ه .
305 . مَحاملی ، حسین بن اسماعیل (م 330ه) امالی المَحاملی (بروایة ابن یحیی البیع) تحقیق : ابراهیم قَیْسی ، المکتبة الإسلامیة ، دار ابن القیّم ، چاپ اول ـ عمان ـ اردن ، الدمام 1412ه .
306 . محمد ابو زُهْرَه (معاصر) تاریخ المذاهب الإسلامیّة فی السیاسة و العقائد ، دار الفکر العربی ، 1989م .
307 . محمد سلام مدکور ؛ مناهج الاجتهاد فی الإسلام .
308 . محمد عَجّاج الخطیب ؛ السُّنَّة ما قبل التدوین ، دار الفکر ، بیروت 1401ه .
309 . مَرْوَزی ، محمد بن مخلد (م 331ه) ما رواه الأکابر عن مالک بن اَنس ، تحقیق : عواد الخلف ، مؤسسه ریان ، چاپ اول ، بیروت 1416ه .
310 . مَرْوَزی ، نُعَیْم بن حماد (م 229ه) الفتن ، تحقیق : سَمیر اَمین الزهیری ، مکتبة التوحید ، الطبعة الأولی ، قاهره 1412ه .
311 . مِزّی ، یوسف بن زکی (م 742ه) تهذیب الکمال ، تحقیق : بشار عواد معروف ، مؤسسة الرساله ، چاپ اول ، بیروت 1400ه .
312 . مسعودی ، علی بن حسین (م 346ه) مروج الذَهَب و معادن الجوهر ، فهرستها : یوسف اسعد داغر ، دار الهجره ، چاپ دوم ، قم .
313 . مسلم بن حَجّاج (م 261ه) صحیح مسلم ، تحقیق : محمد فؤاد عبد الباقی ، دار احیاء التراث العربی ، بیروت .
314 . مُغْنِیه ، شیخ محمد جواد (م 1979 میلادی) الشیعه و الحاکمون ، منشورات سید رضی ، قم .
315 . مَقْدِسی ، محمد بن عبد الواحد (م 643ه) الأَحادیث المُختارة ، تحقیق : عبد الملک بن عبد اللّه بن دهیش ، مکتبة النهضة ، چاپ اول ، مکه 1410 ه .
316 . مَقْدِسی ، محمد بن مُفْلِح (م 803ه) الآداب الشرعیة و المِنَحُ المَرعیّة ، تحقیق : شُعَیب الأرْنَؤوط ، عُمَر القیام ، مؤسسة الرسالة ، چاپ دوم ، بیروت 1417ه .
317 . مَقْدِسی ، مطهر بن طاهر (م 507ه) البَدْء و التاریخ ، مکتبة الثقافة الدینیّة ، پور سعید .
318 . مَقْرِیزی ، احمد بن علی (م 845ه) الخطط المقریزیة (= المواعظ و الإعتبار فی معرفة الخطط و الآثار) ، دار العرفان ـ الشیاح ، لبنان .
319 . مَقْریزی ، احمد بن علی (م 845ه) النزاع و التخاصم ، مکتبة الأهرام ، مصر .
320 . مُناوی ، محمد بن علی (م 1031ه) فَیْضُ القدیر شرح الجامع الصغیر ، المکتبة التجاریة الکبری ، چاپ اول ، مصر 1356ه .
321 . مُنذری ، عبد العظیم بن عبد القوی (م 656ه) الترغیب و الترهیب من الحدیث الشریف ، تحقیق : ابراهیم شمس الدین ، دار الکتب العلمیة ، چاپ اول ، بیروت 1417ه .
322 . منسوب به امام حسن عسکری علیهالسلام (م 260 ه) تفسیر منسوب به امام حسن عسکری علیهالسلام مدرسه امام هادی ، چاپ اول ، قم 1409ه .
323 . منسوب به امام علی بن موسی الرضا علیهالسلام ؛ فقه الرضا ، کنگره جهانی امام رضا علیهالسلام ، چاپ اول ، مشهد 1406ه .
324 . مِنْقَری ، نَصْر بن مزاحم (م 212ه) کتاب صِفِّین ، تحقیق : عبد السلام محمد هارون ، المؤسسة العربیة الحدیثة ، چاپ دوم ، قاهره 1382ه .
325 . نجاشی ، احمد بن علی (م 450ه) رجال النجاشی ، انتشارات اسلامی ، چاپ پنجم ، قم 1416ه .
326 . نسائی ، احمد بن شُعَیب (م 303ه) السُّنَن الکبری ، تحقیق : عبد الغفار سلیمان بُنْداری و سید کسروی حسن ، دار الکتب العلمیه ، چاپ اول ، بیروت 1411ه .
327 . نسائی ، احمد بن شعیب (م 303ه) سُنَ النسائی (= المجتبی من السنن) تحقیق : عبد الفتاح ابو غده ، مکتب المطبوعات الإسلامیه ، چاپ دوم ، حلب 1406ه .
328 . نوری طَبْرِسی ، حسین (م 1320ه) مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل ، تحقیق و نشر : مؤسسه آل البیت علیهمالسلام ، چاپ اول تحقیق شده ، قم 1408ه .
329 . نَووی ، یحیی بن شَرَف (م 676ه) شرح النَّووی عَلَی صحیح مسلم ، دار احیاء التراث العربی ، چاپ دوم ، بیروت 1392ه .
330 . نَووی ، یحیی بن شرف (م 676ه) المجموع شرح المهذب ، دار الفکر ، بیروت .
331 . نیشابوری ، حسن بن محمد (م 728ه) تفسیر غرائب القرآن و رغائب الفرقان (= تفسیر النیسابوری) ضبط و تخریج آیات و احادیث : زکیرا عمیرات ، دار الکتب العلمیة ، چاپ اول ، بیروت 1416ه .
332 . واسطی ، علی بن محمد (از بزرگان امامیه در قرن ششم) عیون الحکم و المواعظ ، تحقیق : حسین حسینی بیرجندی ، دار الحدیث ، چاپ اول ، قم .
333 . هَرَوی ، قاسم بن سلام (م 223ه) غریب الحدیث ، تحقیق : محمد عبد المعید خان ، دار الکتاب العربی ، چاپ اول ، بیروت 1396ه .
334 . هَیْثَمی ، علی بن اَبی بکر (م 807ه) بُغیَةُ الباحث عن زوائد مسند الحارث ، تحقیق : حسین احمد صالح الباکری ، مرکز خدمة السنة و السیرة النبویّة ، چاپ اول ، مدینه 1413ه .
335 . هَیْثَمی ، علی بن اَبی بکر (م 807ه) مجمع الزوائد و منبع الفوائد ، دار الریّان ـ دار الکتاب ، قاهره ـ بیروت 1407ه .
336 . هَیْثَمی ، علی بن اَبی بکر (م 807ه) موارد الظمآن إلی زوائد ابن حِبّان ، تحقیق : محمد عبد الرزاق حمزه ، دار الکتب العلمیه ، بیروت .
337 . یافعی ، عبد اللّه بن اَسعد (م 768ه) مرآة الجنان و عبرة الیقظان ، مؤسسة الأعلمی ، اُفست از چاپ اول دائرة المعارف النظامیه ، حیدر آباد ـ دکن 1338ه .
338 . یحیی بن حسن ؛ رسائل العدل و التوحید .
339 . یحیی بن حسین بن قاسم (م 298ه) دُرَر الأحادیث النبویة بالأسانید الیحیویه ، منشورات الأعلمی ، بیروت 1402ه .
340 . یعقوبی ، احمد بن اَبی یعقوب (م 284ه) تاریخ الیعقوبی ، دار صادر ، بیروت .