ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نمونه/ بقلم جمعی از نویسندگان؛ زیرنظر ناصر مکارم شیرازی.
مشخصات نشر : طهران. : دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۵۳.
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، ۱۳۵۳.
یادداشت : کتابنامه.
شماره کتابشناسی ملی : ۵۴۲۴۵
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
محتوای سوره"صافات"
این سوره نیز به حکم آنکه از سورههای"مکی"است ویژگیهای کلی سورههای مکی را در بر دارد،و بیشتر از هر چیز روی اصول معارف و عقائد اسلامی در ناحیه"مبدأ"و"معاد"تکیه میکند،و ضمن تعبیرات قاطع و آیات کوتاه و کوبنده،مشرکان را مورد شدیدترین سرزنشها قرار میدهد،و با دلائل روشن و گویا بطلان عقائد آنها را برملا میسازد.
به طور کلی محتوای این سوره در پنج بخش خلاصه میشود:
بخش اول:بحثی پیرامون گروههایی از ملائکه و فرشتگان خداوند، و در مقابل آنها گروهی از شیاطین سرکش و سرنوشت آنها مطرح میسازد.
بخش دوم:از کفار،و انکارشان نسبت به نبوت و معاد،و عاقبت کار آنها در قیامت سخن میگوید،و در همین رابطه بحث آنها را با یکدیگر در روز قیامت، و انداختن گناه به گردن هم،و گرفتاری تمام آنها در چنگال عذاب الهی،و نیز بخشی از نعمتهای مهم بهشتی و لذات و زیبائیها و شادکامیهای بهشتیان را شرح میدهد.
بخش سوم:قسمتی از تاریخ انبیای بزرگی،مانند"نوح"و"ابراهیم" و"اسحاق"و"موسی"و"هارون"و"الیاس"و"لوط"و"یونس"را به صورت فشرده و در عین حال بسیار مؤثر و نافذ بازگو میکند،ولی در این میان بحث در باره "ابراهیم"قهرمان بتشکن،و مواقف مختلف زندگی او مشروحتر آمده است، و هدف اصلی آن است که بیانات گذشته با ذکر این شواهد عینی از تاریخ انبیاء به صورت
محسوس و ملموس مطرح گردد،و حقائق کلی عقلی در قالبهای حسی مجسم شود.
بخش چهارم:از یکی از انواع شرک که میتوان آن را"بدترین نوع شرک" دانست-یعنی اعتقاد به رابطه خویشاوندی میان خداوند و جن و خداوند و فرشتگان بحث میکند،و در جملههای کوتاهی چنان این عقیده پوشالی را در هم میکوبد که کمترین بهایی برای آن باقی نمیماند.
و سرانجام بخش پنجم که آخرین بخش این سوره است،و در چند آیه کوتاه مطرح شده،پیروزی لشکر حق را بر لشکر کفر و شرک و نفاق،و گرفتار شدن آنها را در چنگال عذاب الهی،ضمن تنزیه و تقدیس پروردگار از نسبتهای ناروایی که مشرکان به او میدهند بیان میدارد و سوره را با حمد و ستایش پروردگار پایان میدهد.
فضیلت تلاوت سوره"صافات"
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص آمده است: من قرأ سورة صافات اعطی من الاجر عشر حسنات،بعدد کل جن و شیطان،و تباعدت عنه مردة الشیاطین،و برء من الشرک،و شهد له حافظاه یوم القیامة انه کان مؤمنا بالمرسلین: "کسی که سوره صافات را بخواند به عدد هر جن و شیطانی ده حسنه به او داده میشود،و شیاطین متمرد از او فاصله میگیرند،و از شرک پاک میشود و دو فرشتهای که مامور حفظ او هستند در قیامت در باره او شهادت میدهند که به رسولان خداوند ایمان داشته است" 1. و در حدیث دیگری از امام صادق ع چنین میخوانیم: من قرأ سورة صافات فی کل جمعة لم یزل محفوظا من کل آفة،مدفوعا عنه کل بلیة فی حیاته الدنیا،مرزوقا فی الدنیا باوسع ما یکون من الرزق،و لم یصبه اللّٰه فی ماله و لا ولده و لا بدنه بسوء من شیطان رجیم،و لا جبار عنید،و ان مات فی یومه او لیلته بعثه اللّٰه شهیدا،و اماته شهیدا،و ادخله الجنة مع الشهداء فی درجة من الجنة: "کسی که سوره صافات را در هر روز جمعه بخواند از هر آفتی محفوظ میماند،و هر بلائی در زندگی دنیا از او دفع میگردد،خداوند وسیعترین روزی را در اختیارش میگذارد،و او را در مال و فرزندان و بدن گرفتار زیانهای شیطان رجیم و گردنکشان عنود نمیسازد،و اگر در آن روز و شب از دنیا برود خداوند او را شهید مبعوث میکند،و شهید میمیراند،و او را در بهشت با شهداء هم درجه میسازد" 1با توجه به محتوای این سوره که در فصل نخست آمد و شرح آن را خواهید خواند دلیل اینهمه ثوابهای عظیم برای تلاوت این سوره روشن میشود،زیرا میدانیم هدف از تلاوت اندیشه و سپس اعتقاد و بعد از آن عمل است،و بدون شک کسی که تلاوت این سوره را با این کیفیت انجام دهد هم از شر شیاطین محفوظ خواهد ماند،هم از شرک پاک میگردد،و هم با داشتن اعتقاد صحیح و محکم و اعمال صالح و پند آموختن از سرگذشت انبیاء و اقوام پیشین در زمره شهیدان قرار خواهد گرفت. ضمنا نامگذاری این سوره به نام"صافات"به مناسبت آیه اول آن است. ***
این سوره نیز به حکم آنکه از سورههای"مکی"است ویژگیهای کلی سورههای مکی را در بر دارد،و بیشتر از هر چیز روی اصول معارف و عقائد اسلامی در ناحیه"مبدأ"و"معاد"تکیه میکند،و ضمن تعبیرات قاطع و آیات کوتاه و کوبنده،مشرکان را مورد شدیدترین سرزنشها قرار میدهد،و با دلائل روشن و گویا بطلان عقائد آنها را برملا میسازد.
به طور کلی محتوای این سوره در پنج بخش خلاصه میشود:
بخش اول:بحثی پیرامون گروههایی از ملائکه و فرشتگان خداوند، و در مقابل آنها گروهی از شیاطین سرکش و سرنوشت آنها مطرح میسازد.
بخش دوم:از کفار،و انکارشان نسبت به نبوت و معاد،و عاقبت کار آنها در قیامت سخن میگوید،و در همین رابطه بحث آنها را با یکدیگر در روز قیامت، و انداختن گناه به گردن هم،و گرفتاری تمام آنها در چنگال عذاب الهی،و نیز بخشی از نعمتهای مهم بهشتی و لذات و زیبائیها و شادکامیهای بهشتیان را شرح میدهد.
بخش سوم:قسمتی از تاریخ انبیای بزرگی،مانند"نوح"و"ابراهیم" و"اسحاق"و"موسی"و"هارون"و"الیاس"و"لوط"و"یونس"را به صورت فشرده و در عین حال بسیار مؤثر و نافذ بازگو میکند،ولی در این میان بحث در باره "ابراهیم"قهرمان بتشکن،و مواقف مختلف زندگی او مشروحتر آمده است، و هدف اصلی آن است که بیانات گذشته با ذکر این شواهد عینی از تاریخ انبیاء به صورت
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>وَ اَلصَّافّٰاتِ صَفًّا (1) فَالزّٰاجِرٰاتِ زَجْراً (2) فَالتّٰالِیٰاتِ ذِکْراً (3) إِنَّ إِلٰهَکُمْ لَوٰاحِدٌ (4) رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا وَ رَبُّ اَلْمَشٰارِقِ (5)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-سوگند به آنها که صف کشیدهاند(و صفوف خود را منظم ساختهاند).
2-همانها که قویا نهی میکنند(و باز میدارند).
3-و آنها که پی در پی ذکر(الهی)را تلاوت میکنند.
4-که معبود شما مسلما یکتاست.
5-پروردگار آسمانها و زمین و آنچه در میان آنهاست و پروردگار مشرقها!
فرشتگانی که آماده انجام ماموریتند
این سوره نخستین سوره از قرآن مجید است که اولین آیات آن با سوگندها شروع میشود،سوگندهایی پر معنا و اندیشهانگیز،سوگندهایی که فکر انسان را همراه خود به جوانب مختلف این جهان میکشاند،و آمادگی برای پذیرش حقایق میدهد.
درست است که خداوند از همه راستگویان راستگوتر است،و نیازی به سوگند ندارد،بعلاوه سوگند اگر برای مؤمنان باشد که آنها بدون سوگند تسلیمند، و اگر برای منکران باشد که آنها اعتقادی به سوگندهای الهی ندارند.
ولی توجه به دو نکته مشکل سوگند را در تمام آیات قرآن که از این به بعد گهگاه با آن سر و کار داریم حل خواهد کرد.
نخست اینکه:همیشه سوگند به امور پر ارزش و مهم یاد میکنند،بنا بر این سوگندهای قرآن دلیل بر عظمت و اهمیت اموری است که به آنها سوگند یاد شده،و همین امر سبب اندیشه هر چه بیشتر در"مقسم به"یعنی چیزی که سوگند به آن یاد شده میگردد،اندیشهای که انسان را به حقایق تازه آشنا میسازد.
دیگر اینکه سوگند همیشه برای تاکید است،و دلیل بر این است که اموری که برای آن سوگند یاد شده از امور کاملا جدی و مؤکد است.
از این گذشته هر گاه گوینده،سخن خود را قاطعانه بیان کند از نظر روانی در قلب شنونده بیشتر اثر میگذارد،مؤمنان را قویتر،و منکران را نرمتر میسازد.
به هر حال در آغاز این سوره به نام سه گروه برخورد میکنیم که به آنها سوگند یاد شده است (1).
1) 1) این سه جمله به یک معنی سه سوگند است،و به یک معنی یک سوگند است با سه توصیف.
نخست میفرماید:"قسم به آنها که صف کشیدهاند و صفوف خود را منظم ساختهاند"! ( وَ الصَّافّٰاتِ صَفًّا ).
*** "همانها که قویا نهی میکنند و باز میدارند"( فَالزّٰاجِرٰاتِ زَجْراً ).
*** "و آنها که پی در پی تلاوت ذکر میکنند"( فَالتّٰالِیٰاتِ ذِکْراً ).
این گروههای سهگانه کیانند؟و این توصیفات در باره چه کسانی است؟ و هدف نهایی از آن چیست؟مفسران در اینجا سخن بسیار گفتهاند،اما معروف و مشهور آن است که اینها اوصافی است برای گروههایی از فرشتگان.
گروههایی که برای انجام فرمان الهی در عالم هستی به صف ایستاده و آماده فرمانند.
گروههایی از فرشتگان که انسانها را از معاصی و گناه باز میدارند، و وسوسههای شیاطین را در قلوب آنها خنثی میکنند،و یا مامور ابرهای آسمانند و آنها را به هر سو میرانند و آماده آبیاری سرزمینهای خشک میکنند.
و بالآخره گروههایی از فرشتگان که آیات کتب آسمانی را به هنگام نزول وحی بر پیامبران میخوانند (1).
1) 1) البته احتمالات دیگر نیز در تفسیر آیات فوق دادهاند از جمله اینکه:اشاره به صفوف رزمندگان اسلام در میدانهای جهاد است،و آنها که بر سر دشمنان در میدان نبرد فریاد میکشند،و آنها از تجاوز به حریم اسلام و قرآن باز میدارند،و آنها که پیوسته ذکر تلاوت الهی میکنند،و قلب و جان خویش را به نور آن روشن میسازند،این احتمال نیز داده شده که بخشی از این اوصاف سهگانه اشاره به فرشتگانی است که در صفوف منظم قرار دارند،و بخشی اشاره به آیات قرآن است که مردم را از زشتیها باز میدارد، و قسمتی راجع به مؤمنان است که تلاوت قرآن در نماز و غیر نماز میکنند،اما تفکیک در میان این اوصاف بعید به نظر میرسد،چرا که عطف آنها با"فاء"نشان میدهد که همه اوصافی است برای یک گروه،"علامه طباطبائی"در"المیزان"این احتمال را نیز داده است که این اوصاف سهگانه برای فرشتگانی باشد که مامور ابلاغ وحی الهی هستند، آنها با صفوف منظم وحی را بدرقه میکنند،و شیاطین را در مسیر خود از سر راه عقب میزنند و سرانجام آیات الهی را برای پیامبران تلاوت میکنند.
قابل توجه اینکه:"صافات"جمع"صافه"است که آن نیز به نوبه خود مفهوم جمعی دارد،و اشاره به گروهی است که صف کشیدهاند،بنا بر این "صافات"بیانگر صفوف متعدد است (1).
و"زاجرات"از ماده"زجر"به معنی"راندن چیزی با صدا و فریاد"است، سپس در معنی گستردهتری به کار رفته که هر گونه طرد و منع را شامل میشود.
بنا بر این"زاجرات"به معنی گروههایی است که به منع و طرد و زجر دیگران میپردازند.
و"تالیات"از ماده"تلاوت"جمع"تالی"است،و به معنی گروههایی است که اقدام به تلاوت چیزی میکنند (2).
و با توجه به وسعت و گستردگی مفاهیم این الفاظ جای تعجب نیست که مفسران تفسیرهای گوناگونی برای آن ذکر کردهاند که در عین حال تضادی با هم ندارد،و ممکن است همه آنها در مفهوم این آیات جمع باشد،و مثلا منظور از"صافات"تمام صفوف فرشتگانی است که آماده اجرای اوامر الهی در عالم آفرینش هستند،و نیز فرشتگانی است که مامور نزول وحی بر پیامبران در عالم تشریعند، و همچنین صفوف رزمندگان و مجاهدان راه خدا و یا صفوف نمازگزاران و عبادت کنندگان.
هر چند قرائن نشان میدهد که بیشتر مراد از آن فرشتگان است،و در بعضی از روایات نیز به آن اشاره شده است (1).
همچنین مانعی ندارد که"زجرات"هم شامل فرشتگانی شود که وسوسههای شیاطین را از قلوب انسانها دور میکنند،و هم انسانهایی که به فریضه نهی از منکر میپردازند و هم.
و"تالیات"اشاره به تمام فرشتگان و جماعتهایی از مؤمنان باشد که آیات الهی و ذکر خدا را پی در پی تلاوت میکنند.
در اینجا این سؤال پیش میآید که ظاهر آیات به مقتضای عطف این سه جمله بر یکدیگر با"فاء"این است که این سه گروه پشت سر یکدیگر قرار دارند،آیا این ترتیب از نظر انجام وظیفه است؟یا بر حسب مقام؟یا هر دو معنی؟ پیدا است صف کشیدن و آماده شدن در مرحله نخست قرار دارد،سپس طرد کردن موانع از سر راه،و بعد از آن بیان دستورات و اجرای آنها.
از سوی دیگر آنها که آماده اجرای فرمان میشوند مقامی دارند،و آنها که موانع را طرد میکنند مقامی برتر،و آنها که فرمانها را میخوانند و به اجراء در میآورند از همه بلند مقامترند.
به هر حال سوگند پروردگار به همه این گروهها حاکی از عظمت مقام آنها در پیشگاه او است،و ضمنا الهام کننده این حقیقت است که رهروان راه حق نیز برای رسیدن به مقصود باید از این سه مرحله بگذرند:
نخست صفوف خود را منظم سازند،و هر گروه در صف خود قرار گیرد.
سپس به طرد موانع از سر راه،و رفع مزاحمات با فریاد بلند،همان فریادی که در مفهوم زجر نهفته شده است،بپردازند،و بعد از آن آیات الهی و فرمانهای پروردگار را بر قلوب آماده پی در پی بخوانند و در مقام تحقق بخشیدن به محتوای
1) 1) تفسیر برهان جلد 4 صفحه 15 الدر المنثور جلد 5 صفحه 271.
آن برآیند.
مجاهدان راه حق نیز راهی جز گذشتن از این سه مرحله ندارند،همانگونه که علما و دانشمندان راستین در تلاشهای جمعی خود نیز باید از همین برنامه الهام گیرند.
و قابل توجه اینکه بعضی از مفسران آیات را به"مجاهدان"و بعضی به"علماء" تفسیر کردهاند،ولی محدود ساختن مفهوم آیات به این دو گروه بعید به نظر میرسد اما عمومیت آیات بعید نیست،و اگر هم آن را مخصوص فرشتگان بدانیم باز دیگران میتوانند در زندگی خود از برنامه این فرشتگان الهام بگیرند.
"امیر مؤمنان علی" ع نیز در نخستین خطبه"نهج البلاغه"،آنجا که سخن از فرشتگان میگوید و آنها را به گروههای مختلفی تقسیم میکند،میفرماید:
و صافون لا یتزایلون،و مسبحون لا یسامون،لا یغشاهم نوم العیون،و لا سهو العقول،و لا فترة الأبدان،و لا غفلة النسیان،و منهم امناء علی وحیه،و السنة الی رسله:
"گروهی از آنان در صفوفی که از هم پراکنده نمیشود قرار دارند،همواره تسبیح میگویند و خسته نمیشوند،هیچگاه خواب چشمانشان را نمیپوشاند، و عقولشان گرفتار سهو و نسیان نمیگردد،سستی بدن دامان آنها را نمیگیرد، و غفلت نسیان بر آنان عارض نمیشود،و گروهی از آنان امنای وحی اویند، و زبانهایش به سوی پیامبران (1).
آخرین سخن در باره این آیات سهگانه اینکه:بعضی معتقدند سوگند در این آیات به ذات پاک خدا یاد شده،و کلمه"رب"در همه اینها در تقدیر است،و در معنی چنین بوده:و رب الصافات صفا و رب الزاجرات زجرا و رب التالیات ذکرا:
"سوگند به پروردگار گروههایی که صف میکشند و صفوف خود را منظم
1) 1) نهج البلاغه خطبه 1.
میسازند،و سوگند به پروردگار آنها که طرد و زجر میکنند،و سوگند به پروردگار آنها که ذکر خدا را پی در پی تلاوت مینمایند.
کسانی که آیات را چنین تفسیر کردهاند گویا چنین میپندارند که چون به بندگان دستور داده شده به غیر خدا قسم یاد نکنند پس خدا نیز به غیر ذات خود قسم یاد نمیکند،به علاوه قسم باید به امر مهمی باشد و مهم ذات پاک او است.
اما آنها از این نکته غفلت دارند که حساب خدا از بندگانش جدا است، او برای توجه دادن انسانها به آیات"آفاقی"و"انفسی"و نشانههای قدرتش در زمین و آسمان،پیوسته به موجودات مختلف سوگند یاد میکند،تا آنها را به تفکر در این آیات وادارد،و از این راه او را بشناسند.
از این گذشته در آیاتی از قرآن مجید-مانند آیات سوره و الشمس-سوگند به موجودات جهان در کنار سوگند به ذات پاکش قرار گرفته،و در آنجا تقدیر گرفتن چیزی ممکن نیست،میفرماید: وَ السَّمٰاءِ وَ مٰا بَنٰاهٰا وَ الْأَرْضِ وَ مٰا طَحٰاهٰا وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا :"سوگند به آسمان و کسی که آسمان را بنا کرده،سوگند به زمین و آن کس که زمین را گسترده،و سوگند به روح و جان آدمی و آن کس که آن را منظم ساخته است" (1).
به هر حال ظاهر آیات مورد بحث سوگند به این گروههای سهگانه است و تقدیرگرفتن چیزی خلاف ظاهر است،و بدون دلیل نمیتوان آن را پذیرفت.
*** اکنون ببینیم این سوگندهای پر محتوا سوگند به صفوف فرشتگان و انسانها برای چه منظوری بوده است؟ آیه بعد این مطلب را روشن ساخته میگوید:"معبود شما مسلما یکتا است"
1) 1) سوره"و الشمس"آیات 5-7.
( إِنَّ إِلٰهَکُمْ لَوٰاحِدٌ ).
سوگند به آن مقدساتی که گفته شد که بتها همه بر بادند،و هیچگونه شریک و شبیه و نظیری برای پروردگار نیست.
*** سپس میافزاید:"همان پروردگار آسمانها و زمین و آنچه در میان آن دو قرار دارد،و پروردگار مشرقها"!( رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا وَ رَبُّ الْمَشٰارِقِ ).
در اینجا دو سؤال پیش میآید:
1-بعد از ذکر آسمانها و زمین و آنچه در میان آن دو قرار گرفته دیگر چه نیازی به ذکر"مشارق"(مشرقها)میباشد که این نیز جزئی از آن است.
پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن میشود و آن اینکه:"مشارق" خواه اشاره به مشرقها و خاستگاههای خورشید در ایام سال بوده باشد،و یا مشرقهای ستارگان مختلف آسمان،همه دارای نظم و برنامه خاصی است که نظام آنها علاوه بر نظام آسمانها و زمین قدرت و علم بیپایان آفریننده و مدبر آنها است.
خورشید آسمان در هر روز از سال از نقطهای غیر از نقطه روز قبل و بعد طلوع میکند،و فاصله این نقاط با یکدیگر آن قدر منظم و دقیق است که حتی یک هزارم ثانیه کم و زیاد نمیشود،و هزاران هزار سال است که نظم"مشارق شمس" برقرار میباشد.
در طلوع و غروب ستارگان دیگر نیز همین نظام حکمفرما است.
بعلاوه اگر خورشید این مسیر تدریجی را در طول سال نمیپیمود،فصول چهارگانه و برکات مختلفی که از آن حاصل میشود عاید ما نمیگشت،و این خود نشانه دیگری بر عظمت و تدبیر او است.
از این گذشته یکی دیگر از معانی"مشارق"این است که زمین به خاطر
کروی بودن هر نقطهای از آن نسبت به نقطه دیگر مشرق یا مغرب محسوب میشود،و به این ترتیب آیه فوق ما را به کرویت زمین و مشرقها و مغربهای آن توجه میدهد(اراده هر دو معنی از آیه نیز بیمانع است).
2-سؤال دیگر اینکه:چرا در مقابل"مشارق"سخن از"مغارب"به میان نیامده همانگونه که در آیه 40 سوره معارج آمده است: فَلاٰ أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشٰارِقِ وَ الْمَغٰارِبِ :"سوگند به پروردگار مشرقها و مغربها"! پاسخ این است که گاه بخشی از کلام را به قرینه بخش دیگر حذف میکنند، و گاه هر دو را با هم میآورند،و در اینجا ذکر"مشارق"قرینهای است بر"مغارب" و این تنوع در بیان از فنون فصاحت محسوب میشود.
و به گفته بعضی از مفسران این نکته نیز قابل توجه است که ذکر"مشارق" متناسب با طلوع وحی است که به وسیله فرشتگان"تالیات ذکرا"بر قلب پاک پیامبر ص نازل گردید (1).
1) 1) تفسیر المیزان جلد 17 صفحه 128.
إِنّٰا زَیَّنَّا اَلسَّمٰاءَ اَلدُّنْیٰا بِزِینَةٍ اَلْکَوٰاکِبِ (6) وَ حِفْظاً مِنْ کُلِّ شَیْطٰانٍ مٰارِدٍ (7) لاٰ یَسَّمَّعُونَ إِلَی اَلْمَلَإِ اَلْأَعْلیٰ وَ یُقْذَفُونَ مِنْ کُلِّ جٰانِبٍ (8) دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ وٰاصِبٌ (9) إِلاّٰ مَنْ خَطِفَ اَلْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهٰابٌ ثٰاقِبٌ (10)
6-ما آسمان پائین را با ستارگان تزیین کردیم.
7-و آن را از هر شیطان خبیثی حفظ نمودیم.
8-آنها نمیتوانند به(سخنان)فرشتگان عالم بالا گوش فرا دهند(و هر گاه چنین بخواهند) از هر سو هدف تیرها قرار میگیرند! 9-آنها به شدت به عقب رانده میشوند،و برای آنان عذاب دائم است.
10-مگر آنها که در لحظهای کوتاه برای استراق سمع به آسمان نزدیک شوند که"شهاب ثاقب"آنها را تعقیب میکند!
در آیات گذشته سخن از صفوف مختلف فرشتگان الهی بود که ماموریتهای بزرگی بر عهده دارند،و در آیات مورد بحث از نقطه مقابل آنها،یعنی گروههای
شیاطین و سرنوشت آنها،سخن میگوید،و میتواند مقدمهای باشد برای ابطال اعتقاد جمعی از مشرکان که شیاطین و جن را معبود خود قرار میدادند،و در ضمن درسی از توحید در لابلای آن نهفته است.
نخست میگوید:"ما آسمان نزدیک(آسمان پائین)را به زینت ستارگان تزیین کردهایم"( إِنّٰا زَیَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْیٰا بِزِینَةٍ الْکَوٰاکِبِ ) (1).
به راستی یک نگاه به صفحه آسمان در شبهای تاریک و پر ستاره،چنان منظره زیبایی در نظر انسان مجسم میسازد که او را مسحور و مفتون خویش سازد.
گویی با زبان بیزبانی با ما سخن میگویند،و رازهای آفرینش را بازگو میکنند گویی همه شاعرند و زیباترین غزلهای عشقی و عرفانی را پی در پی میسرایند.
چشمکزدنهای آنها بیانگر رازهایی است که جز در میان عاشق و معشوق وجود ندارد.
به راستی منظره ستارگان آسمان آن قدر زیبا است که هرگز چشم از دیدن آن خسته نمیشود،بلکه خستگی را از تمام وجود انسان بیرون میکند(هر چند این مسائل در عصر و زمان ما برای شهرنشینانی که در دود کارخانهها غوطهورند، و طبعا آسمانی تاریک و سیاه دارند چندان مفهوم نیست،ولی روستانشینان هنوز میتوانند ناظر این گفته قرآنی یعنی تزیین آسمان با ستارگان درخشان باشند.
جالب اینکه میگوید:"آسمان پائین را با کواکب تزیین کردیم"در حالی که فرضیهای که در آن زمان بر افکار و دانشمندان حاکم بود میگفت فقط آسمان بالا آسمان ستارگان ثوابت است(آسمان هشتم طبق فرضیه بطلمیوس).
1) 1) از نظر ترکیبی"الکواکب"بدل از"زینت"است،و این احتمال نیز وجود دارد که عطف بیان بوده باشد،و زینت در اینجا معنی اسم مصدری دارد نه مصدری، در کتابهای ادبی آمده است که هر گاه نکره بدل از معرفه باشد باید با وصف همراه گردد ولی در عکس آن لازم نیست(دقت کنید).
ولی چنان که میدانیم بطلان این فرضیه اثبات شده و عدم پیروی قرآن از فرضیه نادرست مشهور آن زمان خود معجزه زندهای از این کتاب آسمانی است (دقت کنید).
نکته جالب دیگر اینکه از نظر علم امروز مسلم است که چشمک زدن زیبای ستارگان به خاطر قشر هوایی است که اطراف زمین را فرا گرفته،و آنها را به این کار وامیدارد،و این با تعبیر" اَلسَّمٰاءَ الدُّنْیٰا "(آسمان پائین)بسیار مناسب است، اما در بیرون جو زمین،ستارگان خیره خیره نگاه میکنند و فاقد تلألؤ هستند.
*** در آیه بعد به محفوظ بودن صحنه آسمان از نفوذ شیاطین اشاره کرده میگوید:
"ما آن را از هر شیطان خبیث و عاری از خیر و نیکی حفظ کردیم"( وَ حِفْظاً مِنْ کُلِّ شَیْطٰانٍ مٰارِدٍ ) (1).
"مارد"از ماده"مرد"(بر وزن سرد)در اصل به معنی سرزمین بلندی است که خالی از هر گونه گیاه باشد،به درختی که از برگ برهنه شود نیز"امرد" گویند،و به همین مناسبت بر نوجوانی که مو در صورتش نروئیده این کلمه اطلاق میشود،و در اینجا منظور از"مارد"کسی است که عاری از هر گونه خیر و برکت و به تعبیر خودمان"بیهمه چیز"!باشد.
میدانیم یکی از طرق حفظ آسمان از صعود شیاطین به وسیله گروهی از ستارگان است که"شهب"نامیده میشود که در آیات بعد به آن اشاره خواهد شد.
1) 1) "حفظا"به گفته بسیاری از مفسران"مفعول مطلق"برای فعل مقدری است و در تقدیر چنین بوده و حفظناها حفظا. بعضی نیز احتمال دادهاند که عطف بر محل"بزینة"که"مفعول له"است بوده باشد،که در تقدیر چنین میشود"انا خلقنا الکواکب زینة للسماء و حفظا".
سپس میافزاید:"آنها نمیتوانند به سخنان فرشتگان عالم بالا گوش فرا دهند، و اسرار غیب را از آنها نشنوند،و هر گاه بخواهند دست به چنین کاری زنند از هر سو هدف تیرهای شهاب قرار میگیرند"!( لاٰ یَسَّمَّعُونَ إِلَی الْمَلَإِ الْأَعْلیٰ وَ یُقْذَفُونَ مِنْ کُلِّ جٰانِبٍ ).
***آری"آنها به شدت به عقب رانده میشوند،و از صحنه آسمان طرد میگردند، و برای آنها عذاب دائم است"( دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ وٰاصِبٌ ).
"لا یسمعون"(که به معنی لا یتسمعون است)مفهومش این است که آنها میخواهند اخبار"ملا اعلی"را بشنوند اما به آنها اجازه داده نمیشود.
"ملا اعلی"به معنی فرشتگان عالم بالا است،زیرا"ملا"در اصل به جماعت و گروهی گفته میشود که بر نظر واحدی اتفاق دارند و چشم دیگران را با این هماهنگی و وحدت پر میکنند،و اشراف و اعیان و اطرافیان مراکز قدرت را نیز"ملا"میگویند زیرا که وضع ظاهری آنها چشم پرکن است،ولی هنگامی که توصیف به"اعلی"میشود اشاره به ملائکه کرام و فرشتگان والا مقام حق است.
"یقذفون"از ماده"قذف"به معنی پرتاب کردن و تیر انداختن به مکان دور است،و منظور در اینجا طرد"شیاطین"به وسیله"شهب"میباشد که بعدا به شرح و تفسیر آن خواهیم پرداخت،و این نشان میدهد که خداوند حتی به آنها اجازه نمیدهد به قلمرو ملا اعلی نزدیک شوند.
"دحورا"از ماده"دحر"(بر وزن دهر)به معنی راندن و دور ساختن است،و"واصب"در اصل به معنی بیماریهای مزمن است،ولی به طور کلی به معنی دائم و مستمر و گاه به معنی خالص نیز آمده است (1).
1) 1) در باره معنی"واصب"در جلد 11 صفحه 261 ذیل آیه 52 سوره نحل نیز بحث شده است.
در اینجا اشاره به این است که نه تنها شیاطین از نزدیکشدن به عرصه آسمان منع و طرد میشوند بلکه سرانجام گرفتار عذاب دائم نیز میگردند.
*** در آخرین آیه مورد بحث به گروهی از شیاطین سرکش و جسور اشاره میکند که قصد صعود به عرصه بلند آسمان میکنند،میفرماید:"مگر آنها که در لحظات کوتاهی به عرصه آسمان برای استراق سمع نزدیک شوند که شهاب ثاقب آنها را تعقیب میکند و میسوزاند"!( إِلاّٰ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهٰابٌ ثٰاقِبٌ ).
"خطفة"یعنی چیزی را به سرعت ربودن.
"شهاب"در اصل به معنی شعلهای است که از آتش افروخته زبانه میکشد، و به شعلههای آتشینی که در آسمان به صورت خط ممتد دیده میشود نیز میگویند.
میدانیم اینها ستاره نیستند،بلکه شبیه ستارگانند،قطعات سنگهای کوچکی هستند که در فضا پراکندهاند،و هنگامی که در حوزه جاذبه زمین قرار گیرند به سوی زمین جذب شوند،و بر اثر سرعت و شدت برخورد آنها با هوای اطراف زمین مشتعل و برافروخته میشوند.
"ثاقب"به معنی نافذ و سوراخ کننده است،گویی بر اثر نور شدید صفحه چشم را سوراخ کرده و به درون چشم انسان نفوذ میکند،و در اینجا اشاره به این است که به هر موجودی اصابت کند آن را سوراخ کرده و آتش میزند.
به این ترتیب دو گونه مانع در برابر نفوذ شیاطین به صحنه آسمانها وجود دارد:
مانع اول قذف و طرد از هر جانب است که ظاهرا آن نیز بوسیله"شهب" صورت میگیرد.
مانع دوم عبارت از نوع خاصی از شهاب است که"شهاب ثاقب"نام دارد، و در انتظار آنها است که گاه و بیگاه خود را به"ملاء اعلی"برای استراق سمع
نزدیک میکنند،و مورد اصابت آن قرار میگیرند.
نظیر همین معنی در آیه 17 و 18 سوره حجر آمده است آنجا که میگوید وَ حَفِظْنٰاهٰا مِنْ کُلِّ شَیْطٰانٍ رَجِیمٍ إِلاّٰ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهٰابٌ مُبِینٌ :
"ما بروج آسمانی را از هر شیطان مطرودی حفظ میکنیم،مگر آنها که استراق سمع کنند که شهاب مبین آنان را تعقیب میکند"(میراند و میسوزاند)نظیر همین تعبیر در سوره ملک آیه 5 نیز آمده است: وَ لَقَدْ زَیَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْیٰا بِمَصٰابِیحَ وَ جَعَلْنٰاهٰا رُجُوماً لِلشَّیٰاطِینِ :"ما آسمان پائین را به وسیله چراغهایی تزیین کردیم و(قسمتی از)آنها را برای طرد شیاطین قرار دادیم".
در این که آیا باید ظواهر این الفاظ را حفظ کرد یا قرائنی در کار است که باید آنها را بر خلاف ظاهر تفسیر کنیم،و از قبیل تمثیل و تشبیه و کنایه بدانیم؟ در میان مفسران نظرهای مختلفی وجود دارد.
بعضی ظاهر این آیات را بر همان معانی که در بدو امر به نظر میرسد حفظ کردهاند و گفتهاند:در آسمانهای نزدیک و دوردست گروههایی از فرشتگان ساکنند و اخبار حوادث این جهان پیش از آنکه در زمین صورت گیرد در آنجا منعکس است.
گروهی از شیاطین میخواهند به آسمانها صعود کنند و با استراق سمع چیزی از آن اخبار را بدانند،و به کاهنان یعنی عوامل مربوط خود در میان انسانها منتقل سازند،اینجا است که شهابها که همانند ستارههای متحرک و کشیدهای هستند به سوی آنها پرتاب میشود،و آنها را به عقب میراند،یا نابود میکند.
آنها میگویند:ممکن است ما دقیقا مفاهیم این تعبیرات را امروز درک نکنیم اما موظف هستیم ظواهر آنها را حفظ کرده و اطلاع بیشتر را به آینده واگذاریم.
این تفسیر را مرحوم طبرسی در"مجمع البیان"و آلوسی در"روح المعانی" و سید قطب در"فی ظلال"و بعضی دیگر انتخاب کردهاند.
در حالی که بعضی دیگر عقیده دارند آیات فوق شبیه آیاتی است که از "لوح"و"قلم"و"عرش"و"کرسی"سخن میگوید،و از قبیل تمثیل و کنایه است.
آنها معتقدند این آیات از قبیل تشبیه"معقول"به"محسوس"است، و مصداق آیه 43 سوره عنکبوت میباشد که میفرماید وَ تِلْکَ الْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ وَ مٰا یَعْقِلُهٰا إِلاَّ الْعٰالِمُونَ :"اینها مثلهایی است که برای مردم میزنیم و جز عالمان آن را درک نمیکنند"! آنها سپس افزودهاند:منظور از آسمانهایی که فرشتگان ساکن آن هستند عوالم ملکوت است که افقش برتر از این عالم حسی است،و منظور از نزدیک شدن شیاطین به آسمان و"استراق سمع"و طرد شدن آنها به وسیله"شهب"این است که این شیاطین هر گاه به خواهند به عالم فرشتگان نزدیک شوند تا از اسرار خلقت و حوادث آینده با خبر گردند به وسیله نور ملکوت که طاقت تحمل آن را ندارد طرد میشوند،و به واسطه حق،اباطیل آنها نفی میگردد،ذکر این ماجرا به دنبال بحث از گروههای فرشتگان را در آغاز این سوره مؤید این معنی میشمرند (1).
این احتمال نیز وجود دارد که"سماء"در اینجا کنایه از آسمان ایمان و معنویت است که همواره شیاطین تلاش میکنند به این محدود راه بیابند،و از طریق وسوسه در دل مؤمنان راستین نفوذ کنند،اما پیامبران الهی و امامان معصوم ع و پیروان خط فکری و عملی آنها با شهاب ثاقب علم و تقوی بر آنها هجوم میبرند و آنها را از نزدیکشدن به این آسمان منع میکنند.
ما این تفسیر را فقط به عنوان"یک احتمال"در اینجا میآوریم و قرائن
1) 1) تلخیص از تفسیر"المیزان"جلد 17 صفحه 130.
و شواهدی برای آن در جلد یازدهم ذیل آیه 18 سوره حجر ذکر کردهایم(برای توضیح بیشتر در مورد این قرائن به صفحات 40-51 جلد یازدهم مراجعه فرمائید).
این سه تفسیر متفاوت در معنی این آیات قرآن مجید و آیات مشابه آن بود.
فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنٰا إِنّٰا خَلَقْنٰاهُمْ مِنْ طِینٍ لاٰزِبٍ (11) بَلْ عَجِبْتَ وَ یَسْخَرُونَ (12) وَ إِذٰا ذُکِّرُوا لاٰ یَذْکُرُونَ (13) وَ إِذٰا رَأَوْا آیَةً یَسْتَسْخِرُونَ (14) وَ قٰالُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ (15)
11-از آنها بپرس:آیا آفرینش(و معاد)آنان سختتر است یا آفرینش فرشتگان(و آسمانها و زمین)ما آنها را از گل چسبندهای آفریدیم.
12-تو از انکار آنها تعجب میکنی،ولی آنها مسخره میکنند! 13-و هنگامی که به آنها تذکر داده شود هرگز متذکر نمیشوند.
14-و هنگامی که معجزهای را ببینند دیگران را نیز به استهزا دعوت میکنند! 15-و میگویند این فقط سحر آشکاری است.
آنها که هرگز حق را پذیرا نمیشوند
این آیات هم چنان مساله رستاخیز و مخالفت منکران لجوج را تعقیب میکند و به دنبال بحث گذشته از قدرت خداوند و خالق آسمان و زمین بر همه چیز میفرماید "از آنها بپرس آیا آفرینش و معاد آنها سختتر است یا آفرینش فرشتگان و آسمانها و زمین"؟!( فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنٰا ).
آری"ما آنها را از موضوع سادهای از گل چسبنده آفریدهایم"!( إِنّٰا خَلَقْنٰاهُمْ مِنْ طِینٍ لاٰزِبٍ ).
گویا مشرکان که منکر معاد بودند بعد از شنیدن آیات گذشته در مورد آفرینش آسمان و زمین و فرشتگان اظهار داشتند،آفرینش ما از آن مهمتر است.
قرآن در پاسخ آنها میگوید:آفرینش انسانها در مقابل آفرینش زمین و آسمان پهناور و فرشتگانی که در این عوالم هستند چیز مهمی نیست،چرا که مبدء آفرینش انسان یک مشت خاک چسبنده بیش نبوده است.
"استفتهم"از ماده"استفتاء"در اصل به معنی مطالبه اخبار جدید است، و اینکه به نوجوان"فتی"گفته میشود نیز به خاطر تازگی جسم و روح او است (1).
این تعبیر اشاره به این است که اگر به راستی آنها آفرینش خود را مهمتر و محکمتر از آفرینش آسمان و فرشتگان میدانند مطلب جدید و بیسابقهای میگویند.
واژه"لازب"به گفته بعضی در اصل"لازم"بوده که"میم"آن تبدیل به"ب"شده است و اکنون به همین صورت استعمال میشود،و در هر حال به معنی گلهایی است که ملازم یکدیگر یعنی چسبندهاند زیرا مبدأ آفرینش انسان نخست
1) 1) "روح المعانی"ذیل آیه مورد بحث.
"خاک"بود سپس با"آب"آمیخته شد،کم کم به"صورت لجن بدبویی"درآمد،و بعد به صورت"گل چسبندهای"شد(و با این بیان جمع میان تعبیرات گوناگون در آیات قرآن مجید میشود).
*** سپس میافزاید:"تو از انکار آنها نسبت به معاد تعجب میکنی ولی آنها معاد را مسخره میکنند"( بَلْ عَجِبْتَ وَ یَسْخَرُونَ ).
تو آن قدر با قلب پاکت مساله را واضح میبینی که از انکار آن در شگفتی فرو میروی،و اما این ناپاکدلان آن قدر آن را محال میشمرند که به استهزا برمیخیزند.
*** عامل این زشتکاریها تنها نادانی و جهل نیست،بلکه لجاجت و عناد است، لذا"هنگامی که به آنها یادآوری شود-یادآوری دلائل معاد و مجازات الهی- هرگز متذکر نمیگردند"و هم چنان به راه خویش ادامه میدهند( وَ إِذٰا ذُکِّرُوا لاٰ یَذْکُرُونَ ).
*** حتی از این بالاتر"هر گاه معجزهای از معجزات تو را ببینند نه تنها به سخریه و استهزاء میپردازند بلکه دیگران را نیز به مسخره کردن وامیدارند"! ( وَ إِذٰا رَأَوْا آیَةً یَسْتَسْخِرُونَ ).
*** "و میگویند این فقط سحر آشکاری است و نه چیز دیگر"!( وَ قٰالُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ ).
تعبیر آنها به"هذا"(این)به منظور تحقیر و بیارزش نشان دادن معجزات و آیات الهی است، و تعبیر به"سحر"به خاطر این بوده است که از یک سو
اعمال خارق العاده پیامبر اسلام ص قابل انکار نبود،و از سوی دیگر نمیخواستند به عنوان یک معجزه در برابر آن تسلیم شوند،تنها واژهای که میتوانسته شیطنت آنها را منعکس کند و هوسهای آنها را ارضا نماید همین واژه"سحر"بوده است، که در عین حال اعتراف دشمن را به نفوذ عجیب و فوق العاده قرآن و معجزات پیامبر ص نشان میدهد.
1-جمله"یستسخرون"به عقیده جمعی از مفسران به معنی"یسخرون" (مسخره میکنند)آمده و در میان این دو تعبیر فرقی نیست،در حالی که بعضی دیگر برای این دو معنی متفاوتی قائلند:"یستسخرون"را به خاطر مفهومی که در باب استفعال نهفته شده به معنی دعوتکردن دیگران به سخریه نمودن دانستهاند، اشاره به اینکه نه تنها خودشان آیات الهی را به باد استهزاء میگرفتند بلکه تلاش و کوشش داشتند که دیگران نیز این کار را انجام دهند تا مساله به شکل عمومی در جامعه درآید.
بعضی تفاوت این دو را در تاکید بیشتری میدانند که از جمله"یستسخرون" استفاده میشود.
و بعضی این جمله را به عنوان"اعتقاد به سخریه بودن چیزی"تفسیر کردهاند، یعنی آنها بر اثر انحراف شدید به راستی معتقد بودند که این معجزات سخریهای بیش نیست!ولی معنی دوم از همه مناسبتر به نظر میرسد.
***2-بعضی از مفسران شان نزولی برای آیه فوق نیز آوردهاند که خلاصهاش این است:پیامبر ص یکی از مشرکان را به نام"رکانه"در یکی از کوههای
اطراف مکه در حالی که تنها بود ملاقات کرد"رکانه"با اینکه از نیرومندترین و قویترین مردم مکه بود پیامبر ص او را بر زمین فرو کوفت تا به او نشان دهد که از نیروی اعجاز برخوردار است،چرا که از طرق عادی پیروزی حریف مسلم بود،سپس بعضی از معجزات دیگر خود را به او نشان داد که آن نیز برای هدایت او به تنهایی کافی بود،ولی او نه تنها ایمان نیاورد بلکه به مکه آمد و صدا زد"یا بنی هاشم ساحروا بصاحبکم اهل الارض":"ای بنی هاشم!دوست شما آن قدر در سحر نیرومند است که میتوانید به وسیله او با تمام ساحران روی زمین مقابله کنید"آیات فوق در باره او و مانند او نازل گردید (1).
1) 1) تفسیر روح المعانی جلد 23 صفحه 71.
أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ کُنّٰا تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ (16) أَ وَ آبٰاؤُنَا اَلْأَوَّلُونَ (17) قُلْ نَعَمْ وَ أَنْتُمْ دٰاخِرُونَ (18) فَإِنَّمٰا هِیَ زَجْرَةٌ وٰاحِدَةٌ فَإِذٰا هُمْ یَنْظُرُونَ (19) وَ قٰالُوا یٰا وَیْلَنٰا هٰذٰا یَوْمُ اَلدِّینِ (20) هٰذٰا یَوْمُ اَلْفَصْلِ اَلَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ (21) اُحْشُرُوا اَلَّذِینَ ظَلَمُوا وَ أَزْوٰاجَهُمْ وَ مٰا کٰانُوا یَعْبُدُونَ (22) مِنْ دُونِ اَللّٰهِ فَاهْدُوهُمْ إِلیٰ صِرٰاطِ اَلْجَحِیمِ (23)
16-آنها میگویند آیا هنگامی که ما مردیم و خاک و استخوان شدیم بار دیگر برانگیخته خواهیم شد؟! 17-یا پدران نخستین ما(باز میگردند)؟ 18-بگو آری،همه شما زنده میشوید،در حالی که خوار و کوچک خواهید بود.
19-تنها یک صیحه عظیم واقع میشود ناگهان همه(از قبرها برمیخیزند و)نگاه میکنند.
20-و میگویند:ای وای بر ما این روز جزا است؟!
21-(آری)این همان روز جدایی است که شما آن را تکذیب میکردید(جدای حق از باطل).
22-(در این هنگام به فرشتگان دستور داده میشود)ظالمان و همردیفان آنها و آنچه را میپرستیدند...
23-(آری آنچه را)جز خدا میپرستیدند جمع کنید و به سوی راه دوزخ هدایتشان نمائید.
آیا ما و پدرانمان زنده میشویم؟
این آیات نیز هم چنان گفتگوهای منکران معاد و پاسخ به آنها را ادامه میدهد.
نخستین آیه استبعاد منکران رستاخیز را به این صورت منعکس میکند:
آنها میگفتند:"آیا هنگامی که ما مردیم و خاک و استخوان شدیم بار دیگر برانگیخته خواهیم شد"؟!( أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ کُنّٰا تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ (1).
*** و از این بالاتر اینکه آیا پدران نخستین ما نیز برانگیخته میشوند"؟! ( أَ وَ آبٰاؤُنَا الْأَوَّلُونَ ).
همانها که جز مشتی استخوان پوسیده،یا خاکهای پراکنده وجودشان باقی نمانده است،چه کسی میتواند این اجزای متفرق را جمع کند؟و چه کسی میتواند لباس حیات بر آنان بپوشاند.
اما این کوردلان فراموش کرده بودند که روز نخست همه خاک بودند، و از خاک آفریده شدند،اگر در قدرت خدا شک داشتند باید بدانند خداوند یک بار قدرت خود را به اینها نشان داده بود،و اگر در قابلیت خاک مردد بودند،آنهم
1) 1) این آیه به صورت یک جمله شرطیه است که جمله" أَ إِذٰا مِتْنٰا... "شرط آن را تشکیل میدهد و جزای آن محذوف است و جمله" أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ "قرینه بر آن است زیرا خود این جمله طبق قواعد ادبی نمیتواند جزا واقع شود.
یک بار به ثبوت رسیده بود،بعلاوه آفرینش آسمانها و زمین با آن همه عظمت جای تردید در قدرت بیپایان حق برای کسی باقی نمیگذارد.
قابل توجه اینکه آنها گفتههای خود را در مقام انکار با انواع تاکیدها مؤکد میساختند(چرا که جمله أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ هم"جمله اسمیه"است،و هم"ان" و"لام"که هر کدام برای تاکید میباشد در آن به کار رفته)و این به دلیل جهل و لجاجت آنها بود.
این نکته نیز قابل دقت است که"تراب"(خاک)در آیه فوق بر"عظام" (استخوانها)مقدم داشته شده،این امر ممکن است اشاره به یکی از سه نکته باشد:
نخست اینکه گر چه انسان بعد از مرگ ابتداء به صورت استخوان و بعد خاک در میآید ولی چون بازگشت خاک به حیات عجیبتر است مقدم ذکر شده.
دیگر اینکه هنگامی که بدن مردگان متلاشی میشود نخست گوشتها تبدیل به خاک میگردد و در کنار استخوانها قرار میگیرد،بنا بر این در آن واحد هم خاک است و هم استخوان.
و دیگر اینکه"تراب"اشاره به جسدهای نیاکان دور است و"عظام" اشاره به بدنهای پدران است که هنوز کاملا تبدیل به خاک نشده است.
*** سپس قرآن به کوبندهترین پاسخها در برابر آنها پرداخته،به پیغمبر اکرم ص میفرماید"به آنها بگو:آری همه شما،و نیاکانتان مبعوث میشوید در حالی که ذلیل و خوار و کوچک خواهید بود"؟!( قُلْ نَعَمْ وَ أَنْتُمْ دٰاخِرُونَ ) (1).
1) 1) "داخر"از ماده"دخر"(بر وزن فخر)و"دخور"هر دو به معنی ذلت و حقارت است،آیه فوق در حقیقت جمله مقدری دارد که جواب اصلی همان بوده و بقیه چیزی اضافه بر آن است تا سخن قاطعیت بیشتری پیدا کند تقدیر چنین بوده"نعم انکم مبعوثون حالکونکم داخرین".
*** گمان میکنید زنده کردن شما و همه پیشینیان برای خداوند قادر و توانا کار مشکلی است،و عمل مهم سنگینی میباشد؟نه"تنها یک صیحه و بانگ عظیم از ناحیه مامور پروردگار زده میشود،ناگهان همه از قبرها برمیخیزند،و جان میگیرند و با چشم خود صحنه محشر را که تا آن روز تکذیب میکردند نگاه میکنند"! ( فَإِنَّمٰا هِیَ زَجْرَةٌ وٰاحِدَةٌ فَإِذٰا هُمْ یَنْظُرُونَ ).
"زجرة"از ماده"زجر"چنان که قبلا هم اشاره کردیم گاه به معنی طرد است،و گاه به معنی فریاد،و در اینجا منظور معنی دوم است،و اشاره به نفخه دوم و صیحه ثانی اسرافیل میباشد که شرح پیرامون آن را به خواست خدا ذیل آیات سوره"زمر"خواهد آمد.
جمله"ینظرون"(نگاه میکنند)اشاره به نگاه کردن خیره خیره آنها به عرصه محشر یا نگاه کردن به عنوان انتظار عذاب است و در هر صورت منظور این است که نه تنها زنده میشوند بلکه درک و دید خود را با همان یک صیحه باز مییابند! تعبیر به" زَجْرَةٌ وٰاحِدَةٌ "با توجه به محتوای این دو کلمه اشاره به سرعت و ناگهانی بودن رستاخیز و سهولت آن در برابر قدرت خدا است که با یک فریاد آمرانه "فرشته رستاخیز"همه چیز روبراه میشود! *** اینجا است که ناله این مشرکان مغرور و خیرهسر که نشانه ضعف و زبونی و بیچارگی آنها است برمیخیزد،"و میگویند ای وای بر ما این روز جزا است"! ( وَ قٰالُوا یٰا وَیْلَنٰا هٰذٰا یَوْمُ الدِّینِ ).
آری هنگامی که چشمشان به دادگاه عدل الهی،و شهود و قضات این دادگاه،و علائم و نشانههای مجازات میافتد بیاختیار ناله و فریاد سر میدهند
و با تمام وجود اعتراف به حقانیت رستاخیز میکنند،اعترافی که نمیتواند هیچ مشکلی را برای آنها حل کند،و یا کمترین تخفیف در مجازات آنها ایجاد نماید.
*** اینجا است که از ناحیه خداوند یا فرشتگان او به آنها خطاب میشود آری "امروز همان روز جدایی است که شما آن را تکذیب میکردید"جدایی حق از باطل،جدایی صفوف بدکاران از نیکوکاران،و روز داوری پروردگار بزرگ" ( هٰذٰا یَوْمُ الْفَصْلِ الَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ ).
نظیر همین تعبیر در آیات دیگر قرآن به چشم میخورد که از روز قیامت به یوم الفصل یا روز جدایی تعبیر شده،چه تعبیر عجیب و گویا و وحشتناکی؟! (1)قابل توجه اینکه کافران که در قیامت در باره آن روز سخن میگویند تعبیر به روز جزا میکنند( یٰا وَیْلَنٰا هٰذٰا یَوْمُ الدِّینِ ).
ولی خداوند به عنوان"یوم الفصل"از آن یاد مینماید( هٰذٰا یَوْمُ الْفَصْلِ ).
این تفاوت تعبیر ممکن است از این نظر باشد که مجرمان تنها به کیفر و مجازات خود میاندیشند،ولی خداوند به معنی گستردهتری اشاره میکند که مساله مجازات یکی از ابعاد آن است و آن اینکه روز قیامت روز جداییها است،آری روز جدایی صفوف زشتکاران از نیکوکاران چنان که در سوره یس آیه 59 آمده است" وَ امْتٰازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ :""ای مجرمان از دیگران جدا شوید که اینجا دار دنیا نیست که بدکاران خود را در صف بندگان خدا جا زنند" و چه دردناک است که آنها مشاهده میکنند بستگان و فرزندان با ایمانشان از آنها جدا میشوند و راه بهشت پیش میگیرند.
بعلاوه آن روز روز جدایی حق از باطل است،مکتبها و خطوط متضاد و برنامههای
1) 1) دخان 40-مرسلات 13 و 14 و 38-و نبا 17.
راستین و دروغین همچون عالم دنیا بهم آمیخته نیست،باید هر کدام در جایگاه خویش قرار گیرد.
و از همه گذشته آن روز،روز فصل به معنی روز داوری است، و خداوند عالم و عادل در مقام قضاوت دقیقترین حکم را درباره بندگانش صادر میکند،و اینجا است که رسوایی همه جانبه برای مشرکان فراهم میشود.
کوتاه سخن اینکه طبیعت این دنیا آمیزش و اختلاط حق و باطل است،در حالی که طبیعت رستاخیز طبیعت جدایی این دو از یکدیگر میباشد،و به همین دلیل یکی از نامهای قیامت در قرآن مجید که بارها تکرار شده"یوم الفصل"است، اصولا در روزی که همه نهانها آشکار میشود جدایی صفوف اجتنابناپذیر است.
*** سپس خداوند به فرشتگانی که مامور کوچ دادن مجرمان به دوزخند فرمان میدهد:"ظالمان و همردیفان آنها و آنچه را میپرستیدند جمعآوری کنید" ( اُحْشُرُوا الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ أَزْوٰاجَهُمْ وَ مٰا کٰانُوا یَعْبُدُونَ ).
*** آری"آنچه را جز خدا میپرستیدند حرکت دهید و به سوی دوزخ هدایتشان کنید"!( مِنْ دُونِ اللّٰهِ فَاهْدُوهُمْ إِلیٰ صِرٰاطِ الْجَحِیمِ ).
"احشروا"از ماده"حشر"به گفته راغب در مفردات به معنی خارج کردن گروهی از مقر خود و گسیل داشتن آنها به میدان جنگ و مانند آن است.
این واژه در بسیاری از موارد به معنی جمع کردن نیز آمده است.
به هر حال این سخن یا از ناحیه خداوند است،و یا از سوی گروهی از فرشتگان به گروه دیگری که مامور گردآوری و حرکت دادن مجرمان به دوزخند،و نتیجه یکی است.
"ازواج"در اینجا یا اشاره به همسران مجرم و بتپرست آنها است،
و یا همفکران و همکاران و همشکلان آنها،زیرا این کلمه به هر دو معنی آمده است، چنان که در سوره واقعه آیه 7 میخوانیم" وَ کُنْتُمْ أَزْوٰاجاً ثَلاٰثَةً ":"شما روز قیامت به سه گروه تقسیم میشوید".
بنا بر این مشرکان،با مشرکان،و بدکاران و تاریکدلان،با اشباه و نظائر خود در صفوفی به سوی جهنم گسیل میشوند.
و یا اینکه منظور شیاطینی است که هم شکل و هم عمل آنها بودند.
در عین حال این معانی سهگانه با هم منافاتی ندارد و ممکن است در مفهوم آیه جمع باشد.
جمله" مٰا کٰانُوا یَعْبُدُونَ "اشاره به معبودهای مشرکان اعم از بتها و شیاطین و انسانهای جباری همچون فراعنه و نمرودان است،و تعبیر به" مٰا کٰانُوا یَعْبُدُونَ " (چیزهایی را که میپرستیدند)ممکن است به خاطر این باشد که اغلب معبودهای آنها موجودات بیجان و غیر عاقل بوده،و این تعبیر به اصطلاح به خاطر "تغلیب"است.
"جحیم"به معنی دوزخ از ماده"جحمه"(بر وزن ضربه)به معنی"شدت برافروختگی آتش"گرفته شده است.
جالب اینکه تعبیر میکند آنها را به"صراط جحیم"هدایت کنید،چه عبارت عجیبی؟یک روز به سوی"صراط مستقیم"هدایت شدند ولی پذیرا نگشتند، اما امروز باید به"صراط جحیم"هدایت شوند و مجبورند بپذیرند!این سرزنشی است گرانبار که اعماق روح آنها را میسوزاند.
وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ (24) مٰا لَکُمْ لاٰ تَنٰاصَرُونَ (25) بَلْ هُمُ اَلْیَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ (26) وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ یَتَسٰاءَلُونَ (27) قٰالُوا إِنَّکُمْ کُنْتُمْ تَأْتُونَنٰا عَنِ اَلْیَمِینِ (28) قٰالُوا بَلْ لَمْ تَکُونُوا مُؤْمِنِینَ (29) وَ مٰا کٰانَ لَنٰا عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ بَلْ کُنْتُمْ قَوْماً طٰاغِینَ (30) فَحَقَّ عَلَیْنٰا قَوْلُ رَبِّنٰا إِنّٰا لَذٰائِقُونَ (31) فَأَغْوَیْنٰاکُمْ إِنّٰا کُنّٰا غٰاوِینَ (32)
24-آنها را متوقف سازید که باید بازپرسی شوند.
25-شما چرا از هم یاری نمیطلبید؟
26-ولی آنها در آن روز تسلیم قدرت خداوندند.
27-(و در اینحال)آنها رو به یکدیگر کرده و از هم سؤال میکنند...
28-گروهی میگویند:(شما رهبران گمراه ما)از طریق خیرخواهی و نیکی وارد شدید (اما جز مکر و فریب چیزی در کارتان نبود).
29-(آنها در جواب)میگویند:شما خودتان اهل ایمان نبودید(تقصیر ما چیست)؟ 30-ما هیچگونه سلطهای بر شما نداشتیم،بلکه شما خود قومی طغیانگر بودید! 31-اکنون فرمان خدا بر همه ما مسلم شده،و همگی از عذاب او میچشیم.
32-(آری)ما شما را گمراه کردیم همانگونه که خود گمراه بودیم.
گفتگوی رهبران و پیروان گمراه در دوزخ
بطوری که در آیات گذشته دانستیم فرشتگان مجازات ظالمان و همفکران آنها را به ضمیمه بتها و معبودان دروغین یک جا کوچ میدهند و به سوی جاده جهنم هدایت میکنند.
در ادامه این سخن قرآن میگوید:در این هنگام خطاب صادر میشود "آنها را متوقف سازید چون باید مورد بازپرسی قرار گیرند"( وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ ) (1).
آری آنها باید متوقف گردند و به سؤالات مختلف پاسخ گویند.
اما از آنها پیرامون چه چیز سؤال میشود؟ بعضی گفتهاند از بدعتهایی که گذاردهاند.
بعضی دیگر گفتهاند:از اعمال زشت و خطاهایشان.
1) 1) "قفوهم"از ماده"وقف"گاه به معنی متعدی استعمال میشود(نگهداشتن و حبس کردن)و گاه به معنی لازم(توقف کردن و ایستادن)مصدر اولی وقف است و مصدر دومی وقوف.
بعضی افزودهاند:از توحید و لا اله الا اللّٰه.
بعضی گفتهاند از نعمتها:از جوانی،تندرستی،عمر،مال و مانند اینها.
و در روایت معروفی که از طرق اهل سنت و شیعه نقل شده آمده است که از"ولایت علی ع سؤال میشود" (1).
البته این تفاسیر با هم منافاتی ندارد،چرا که در آن روز از همه چیز سؤال میشود،از عقائد،از توحید،و ولایت،از گفتار و کردار،و از نعمتها و مواهبی که خدا در اختیار انسان گذارده است.
در اینجا این سؤال پیش میآید که چگونه نخست آنها را به سوی راه دوزخ میبرند و سپس آنها را برای بازپرسی متوقف میسازند؟ آیا نباید بازپرسی و دادرسی مقدم بر این کار صورت گیرد؟ این سؤال را از دو طریق میتوان پاسخ گفت:
نخست اینکه جهنمی بودن این گروه بر همه واضح است،حتی بر خودشان، و بازپرسی و سؤال برای این است که حد و حدود و میزان جرمشان را برای آنها روشن سازد.
دیگر اینکه این سؤالها برای داوری نیست،بلکه یک نوع سرزنش و مجازات روانی میباشد.
البته اینها همه در صورتی است که سؤالات مربوط به آنچه در بالا آوردیم بوده باشد اما اگر مربوط به آیه بعد باشد که از آنها سؤال میشود"چرا به یاری هم بر نمیخیزند"در اینصورت هیچ مشکلی در آیه باقی نمیماند،ولی این تفسیر با روایات متعددی که در این زمینه وارد شده سازگار نیست مگر اینکه این سؤال
1) 1) این روایت را در"صواعق"از"ابو سعید خدری"از پیامبر(ص)و همچنین "حاکم ابو القاسم حسکانی"در"شواهد التنزیل"از آن حضرت نقل کرده،در عیون اخبار الرضا نیز از امام علی بن موسی الرضا(ع)نقل شده است.
نیز جزئی از سؤالات مختلفی میباشد که از آنها صورت میگیرد(دقت کنید).
*** به هر حال این دوزخیان بینوا هنگامی که به مسیر جهنم هدایت میشوند دستشان از همه جا بریده و کوتاه میگردد،به آنها گفته میشود شما که در دنیا در مشکلات به هم پناه میبردید،و از یکدیگر کمک میگرفتید"چرا در اینجا از هم یاری نمیطلبید"؟!( مٰا لَکُمْ لاٰ تَنٰاصَرُونَ ).
آری تمام تکیهگاههایی که در دنیا برای خود میپنداشتید همه در اینجا ویران گشته است،نه از یکدیگر میتوانید کمک بگیرید،و نه معبودهایتان به یاری شما میشتابند،که آنها خود نیز بیچاره و گرفتارند.
میگویند"ابو جهل"روز"بدر"صدا زد نحن جمیع منتصر:"ما همگی به یاری هم بر مسلمانان پیروز خواهیم شد"که قرآن مجید سخن او را در آیه 44 سوره قمر بازگو کرده است" أَمْ یَقُولُونَ نَحْنُ جَمِیعٌ مُنْتَصِرٌ "ولی در قیامت از ابو جهلها و ابو جهل صفتان سؤال میشود چرا به یاری هم قیام نمیکنید؟اما آنها پاسخی برای این سؤال ندارند و جز سکوت ذلتبار کاری انجام نمیدهند.
*** در آیه بعد میافزاید:"بلکه آنها در آن روز در برابر فرمان خدا تسلیم و خاضعند و هیچگونه قدرت اظهار وجود تا چه رسد به مخالفت ندارند"( بَلْ هُمُ الْیَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ ) (1).
*** اینجا است که آنها به سرزنش یکدیگر برمیخیزند و هر یک اصرار دارد
1) 1) "استسلام"از ماده"سلامت"به مقتضای باب"استفعال"به معنی طلب سلامت کردن است که معمولا به هنگام قرار گرفتن در برابر یک قدرت بزرگ با انقیاد و خضوع توام میباشد.
گناه خویش را به گردن دیگری بیندازد،دنبالهروان رؤساء و پیشوایان خود را مقصر میشمرند،و پیشوایان پیروان خود را،چنان که در آیه بعد میگوید:"آنها رو به سوی یکدیگر میکنند و یکدیگر را مورد سؤال قرار میدهند"( وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ یَتَسٰاءَلُونَ ).
*** پیروان گمراه به پیشوایان گمراه کننده خود"میگویند:شما شیطان صفتان از طریق نصیحت و خیرخواهی و دلسوزی و به عنوان هدایت و راهنمایی به سراغ ما میآمدید"اما جز مکر و فریب چیزی در کار شما نبود!( قٰالُوا إِنَّکُمْ کُنْتُمْ تَأْتُونَنٰا عَنِ الْیَمِینِ ).
ما که به حکم فطرت طالب نیکیها و پاکیها و سعادتها بودیم دعوت شما را لبیک گفتیم،بیخبر از اینکه در پشت این چهره خیرخواهانه چهره دیوسیرتی نهفته است که ما را به پرتگاه بدبختی میکشاند،آری تمام گناهان ما به گردن شما است،ما جز حسن نیت و پاکدلی سرمایهای نداشتیم و شما دیوسیرتان دروغگو نیز جز فریب و نیرنگ چیزی در بساط نداشتید!.
واژه"یمین"که به معنی"دست راست"یا"سمت راست"است در میان عرب گاهی کنایه از خیر و برکت و نصیحت میآید،و اصولا عربها آنچه را از طرف راست به آنها میرسید به"فال نیک"میگرفتند،لذا بسیاری از مفسران جمله " کُنْتُمْ تَأْتُونَنٰا عَنِ الْیَمِینِ ":را همانگونه که در بالا آوردیم تفسیر به اظهار خیرخواهی و نصیحت کردهاند.
به هر حال این یک فرهنگ عمومی است که عضو راست و طرف راست را شریف،و چپ را غیر شریف میشمرند،و همین سبب شده که یمین در نیکیها و خیرات به کار رود.
جمعی از مفسران در اینجا تفسیر دیگری ذکر کردهاند و گفتهاند منظور
این است که"شما با اتکاء بر قدرت به سراغ ما میآمدید"زیرا معمولا سمت راست قویتر است،به همین دلیل غالب مردم کارهای مهم را با دست راست انجام میدهند لذا این تعبیر کنایه از"قدرت"شده است.
تفسیرهای دیگری نیز ذکر کردهاند که به دو تفسیر بالا باز میگردد ولی بدون شک تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
*** به هر حال پیشوایان آنها نیز سکوت نخواهند کرد و در پاسخ"میگویند:
شما خودتان اهل ایمان نبودید"!( قٰالُوا بَلْ لَمْ تَکُونُوا مُؤْمِنِینَ ).
اگر مزاج شما آماده انحراف نبود،اگر شما خود طالب شر و شیطنت نبودید، کجا به سراغ ما میآمدید؟چرا به دعوت انبیا و نیکان و پاکان پاسخ نگفتید؟و همین که ما یک اشارت کردیم با سر دویدید؟پس معلوم میشود عیب در خود شما است،بروید و خودتان را ملامت کنید و هر چه لعن و نفرین دارید بر خود بفرستید! *** دلیل ما روشن است"ما هیچگونه سلطهای بر شما نداشتیم"و زور و اجباری در کار نبود!( وَ مٰا کٰانَ لَنٰا عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ ).
"بلکه خود شما قومی طغیانگر و متجاوز بودید"و خلق و خوی ستمگری شما باعث بدبختیتان شد( بَلْ کُنْتُمْ قَوْماً طٰاغِینَ ).
و چه دردناک است که انسان ببیند رهبر و پیشوای او که یک عمر دل به او بسته بود موجبات بدبختی او را فراهم کرده سپس اینگونه از او بیزاری میجوید و تمام گناه را به گردن او میاندازد و خویش را به کلی تبرئه میکند؟! حقیقت این است که هر کدام از این دو گروه از جهتی راست میگویند، نه اینها بیگناهند و نه آنها،از آنها اغواگری و شیطنت بود و از اینها اغواپذیری
و تسلیم! *** لذا این گفتگوها به جایی نمیرسد،و سرانجام این پیشوایان گمراه به این واقعیت اعتراف میکنند و میگویند:"به همین دلیل فرمان پروردگار ما بر همه ما تثبیت شده و حکم عذاب در باره همه صادر گردیده،و همگی از عذاب او خواهیم چشید"( فَحَقَّ عَلَیْنٰا قَوْلُ رَبِّنٰا إِنّٰا لَذٰائِقُونَ ).
شما طاغی بودید و سرنوشت طغیانگران همین است،و ما هم گمراه و گمراه کننده.
*** "ما شما را گمراه کردیم همانگونه که خود گمراه بودیم"( فَأَغْوَیْنٰاکُمْ إِنّٰا کُنّٰا غٰاوِینَ ).
بنا بر این چه جای تعجب که همگی در این مصائب و عذابها شریک باشیم؟ ***
به طوری که قبلا هم اشاره کردیم روایات متعددی در منابع شیعه و اهل سنت در تفسیر آیه" وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ "وارد شده که نشان میدهد از جمله مسائلی که آن روز از مجرمان سؤال میشود ولایت امیر مؤمنان علی ع است.
شیخ طوسی در"امالی"از"انس بن مالک"از پیغمبر گرامی اسلام ص نقل میکند:"
اذا کان یوم القیامه و نصب الصراط علی جهنم لم یجز علیه الا من معه جواز فیه ولایة علی بن ابی طالب،و ذلک قوله تعالی: وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ یعنی عن ولایة علی بن ابی طالب(ع): "هنگامی که روز قیامت میشود و صراط بر روی جهنم نصب میگردد هیچکس نمیتواند از روی آن
عبور کند مگر اینکه جوازی در دست داشته باشد که در آن ولایت علی ع باشد و این همان است که خداوند میگوید: وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ (1).
در بسیاری از کتب اهل سنت نیز تفسیر این آیه به سؤال شدن از ولایت علی بن ابی طالب ع،از ابن عباس و ابو سعید خدری،از پیغمبر گرامی اسلام ص نقل شده است،از جمله کسانی که این حدیث را نقل کردهاند این دانشمندان هستند:
"ابن حجر هیثمی"در صواعق المحرقه(صفحه 147).
"عبد الرزاق حنبلی"(طبق نقل کشف الغمه صفحه 92).
علامه"سبط ابن جوزی"در تذکره(صفحه 21).
"آلوسی"در روح المعانی ذیل آیه مورد بحث.
"ابو نعیم اصفهانی"(طبق نقل کفایة الخصال صفحه 360).
و گروهی دیگر (2).
البته همانگونه که بارها گفتهایم این گونه روایات مفهوم گسترده آیات را محدود نمیسازد،بلکه در حقیقت مصداقهای روشن آیات را منعکس میکند، بنا بر این هیچ مانعی ندارد که سؤال از همه عقائد شود،ولی از آنجا که مساله ولایت موقعیت خاصی در بحث عقائد دارد بالخصوص روی آن تکیه شده است.
این نکته نیز شایان توجه است که ولایت به معنی یک دوستی ساده و یا اعتقاد خشک نیست،بلکه هدف قبول رهبری علی ع در مسائل اعتقادی و عملی و اخلاقی و اجتماعی بعد از پیغمبر گرامی اسلام ص است،مسائلی که نمونههایی از آن در خطبههای غرای نهج البلاغه و کلمات منقول از آن حضرت ع منعکس است،
مسائلی که ایمان به آن و هماهنگ ساختن اعمال با آنها وسیله مؤثری برای خروج از صف دوزخیان و قرار گرفتن در صراط مستقیم پروردگار است.
در آیات فوق و آیات دیگر قرآن مجید اشاراتی پر معنی به مخاصمه رهبران و پیروان گمراه در روز قیامت یا در جهنم آمده است.
این هشداری است آموزنده به همه کسانی که عقل و دین خود را در اختیار رهبران گمراه میگذارند.
در آن روز گر چه هر کدام سعی میکنند از دیگری برائت جویند،و حتی گناه خود را به گردن او بیندازند،ولی با این حال هیچ کدام قادر به اثبات بیگناهی خویش نیستند.
در آیات بالا دیدیم که پیشوایان اغواگر به تابعین خود صریحا میگویند:
عامل نفوذ ما در شما همان روح طغیانگری شما بود" بَلْ کُنْتُمْ قَوْماً طٰاغِینَ ".
این طغیانگری زمینههای تاثرپذیری شما را در برابر اغواگری ما فراهم ساخت،و ما توانستیم انحرافاتی را که داشتیم از این طریق به شما منتقل کنیم " فَأَغْوَیْنٰاکُمْ إِنّٰا کُنّٰا غٰاوِینَ ".
توجه به معنی دقیق"اغوا"که از ماده"غی"است مطلب را روشنتر میسازد زیرا"غی"به گفته"راغب"در"مفردات"به معنی جهلی است که از اعتقاد فاسد سرچشمه میگیرد،این پیشوایان گمراه از حقایق هستی و زندگی بیخبر ماندند،و این جهل و اعتقاد فاسد را به پیروان خود که روح طغیان در برابر فرمان خدا داشتند منتقل نمودند.
و به همین دلیل در آنجا اعتراف میکنند که هم خودشان مستحق عذابند و هم پیروانشان" فَحَقَّ عَلَیْنٰا قَوْلُ رَبِّنٰا إِنّٰا لَذٰائِقُونَ "مخصوصا تکیه روی کلمه
"رب"پر معنی است یعنی کار انسان بجایی میرسد که خداوندی که مالک و مربی او است و جز خیر و سعادت او را نمیخواهد او را مشمول مجازات دردناک خویش قرار میدهد،و البته این نیز از شؤون ربوبیت او است.
به هر حال آن روز به راستی"یوم الحسرة"است،روزی است که هم پیشوایان گمراه کننده،و هم پیروان گمراهشان از برنامههای خود نادم میشوند اما چه فایده که راهی برای بازگشت نیست.
فَإِنَّهُمْ یَوْمَئِذٍ فِی اَلْعَذٰابِ مُشْتَرِکُونَ (33) إِنّٰا کَذٰلِکَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِینَ (34) إِنَّهُمْ کٰانُوا إِذٰا قِیلَ لَهُمْ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اَللّٰهُ یَسْتَکْبِرُونَ (35) وَ یَقُولُونَ أَ إِنّٰا لَتٰارِکُوا آلِهَتِنٰا لِشٰاعِرٍ مَجْنُونٍ (36) بَلْ جٰاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ اَلْمُرْسَلِینَ (37) إِنَّکُمْ لَذٰائِقُوا اَلْعَذٰابِ اَلْأَلِیمِ (38) وَ مٰا تُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (39) إِلاّٰ عِبٰادَ اَللّٰهِ اَلْمُخْلَصِینَ (40)
33-همه آنها(پیشوایان و پیروان گمراه)در آن روز در عذاب الهی مشترکند.
34-(آری)ما اینگونه با مجرمان رفتار میکنیم.
35-چرا که وقتی به آنها"لا اله الا اللّٰه"گفته میشد استکبار میکردند.
36-و پیوسته میگفتند:آیا ما خدایان خود را به خاطر شاعر دیوانهای رها کنیم؟! 37-چنین نیست،او حق آورده،و پیامبران پیشین را تصدیق کرده است.
38-اما شما(مستکبران کوردل)به طور مسلم عذاب دردناک(الهی)را خواهید چشید.
39-و جز به اعمالی که انجام میدادید جزا داده نمیشوید.
40-جز بندگان مخلص پروردگار(که از همه این مجازاتها برکنارند).
سرنوشت این پیشوایان و آن پیروان
به دنبال بیان مخاصمه پیروان و پیشوایان گمراه در قیامت در کنار دوزخ که در آیات گذشته آمد،در آیات مورد بحث سرنوشت هر دو گروه را یک جا بیان کرده،و عوامل بدبختی آنها را شرح میدهد که هم بیان درد است و هم ذکر درمان.
نخست میفرماید:"همه آنها در آن روز،تابع و متبوع،پیرو و پیشوا، در عذاب الهی مشترکند"( فَإِنَّهُمْ یَوْمَئِذٍ فِی الْعَذٰابِ مُشْتَرِکُونَ ).
البته اشتراک آنها در اصل عذاب مانع تفاوتها و اختلاف درکات آنها در دوزخ و عذاب الهی نیست،چرا که مسلما کسی که مایه انحراف هزاران انسان شده است هرگز در مجازات همسان یک فرد عادی گمراه نخواهد بود.
این آیه در حقیقت شبیه آیه 48 سوره غافر است که مستکبران خودخواه به مستضعفین در عقائد بعد از محاجه و مخاصمه میگویند:"ما همگی در دوزخیم چرا که خداوند میان بندگانش حکمی عادلانه کرده است":" قٰالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا إِنّٰا کُلٌّ فِیهٰا إِنَّ اللّٰهَ قَدْ حَکَمَ بَیْنَ الْعِبٰادِ "و این منافاتی با آیه 13 سوره عنکبوت ندارد که میفرماید: وَ لَیَحْمِلُنَّ أَثْقٰالَهُمْ وَ أَثْقٰالاً مَعَ أَثْقٰالِهِمْ :"آنها در قیامت هم بارهای سنگین خود را بر دوش میکشند و هم بارهای دیگری را اضافه بر بارهای سنگین خویش که بر اثر اغوا و اضلال دیگران و تشویق به گناه و بدعت گذاردن حاصل شده است.
*** سپس برای تاکید بیشتر میافزاید:"ما اینگونه با مجرمان رفتار میکنیم"
( إِنّٰا کَذٰلِکَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِینَ ).
این سنت همیشگی ما است،سنتی که از قانون عدالت نشات گرفته است.
*** و بعد به بیان ریشه اصلی بدبختی آنها پرداخته میگوید:"آنها چنان بودند که وقتی کلمه توحید و لا اله الا اللّٰه به آنان گفته میشد استکبار میکردند" ( إِنَّهُمْ کٰانُوا إِذٰا قِیلَ لَهُمْ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اللّٰهُ یَسْتَکْبِرُونَ ).
آری ریشه تمام انحرافات آنها تکبر و خود برتربینی،و زیر بار حق نرفتن و بر سر سنتهای غلط و تقالید باطل اصرار و لجاجت ورزیدن،و به همه چیز غیر از آن با دیده تحقیر نگریستن بود.
نقطه مقابل روح استکبار همان خضوع و تسلیم در برابر حق است که اسلام واقعی همین است و بس،آن استکبار مایه تیره روزی است،و این خضوع و تسلیم خمیرمایه سعادت.
جالب اینکه در بعضی از آیات قرآن عذاب الهی مستقیما در ارتباط با استکبار معرفی شده،چنان که در آیه 20 سوره احقاف میخوانیم:" فَالْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذٰابَ الْهُونِ بِمٰا کُنْتُمْ تَسْتَکْبِرُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ ":"امروز عذاب خوارکننده جزای شما است به خاطر آنکه در زمین به ناحق استکبار میکردید".
*** ولی آنها برای این گناه بزرگ خود عذری بدتر از گناه میآوردند،"و پیوسته میگفتند:آیا ما خدایان و بتهای خود را به خاطر شاعر دیوانهای رها کنیم"؟! ( وَ یَقُولُونَ أَ إِنّٰا لَتٰارِکُوا آلِهَتِنٰا لِشٰاعِرٍ مَجْنُونٍ ).
شاعرش مینامیدند چون سخنانش آن چنان در دلها نفوذ داشت و عواطف انسانها را همراه خود میبرد که گویی موزونترین اشعار را میسراید،در حالی که گفتارش ابدا شعر نبود،و مجنونش میخواندند به خاطر اینکه رنگ محیط بخود
نمیگرفت،و در برابر عقاید خرافی انبوه متعصبان لجوج ایستاده بود،کاری که از نظر تودههای گمراه یک نوع انتحار و خودکشی جنونآمیز است،در حالی که بزرگترین افتخار پیغمبر ص همین بود که تسلیم این شرائط نشد! *** سپس قرآن برای نفی این سخنان بیاساس و دفاع از مقام وحی و رسالت پیامبر ص میافزاید:"چنین نیست،او حق آورده و پیامبران پیشین را تصدیق کرده است"( بَلْ جٰاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ الْمُرْسَلِینَ ).
محتوای سخنان او از یک سو،و هماهنگی آن با دعوت انبیاء از سوی دیگر دلیل صدق گفتار او است.
*** "اما شما ای مستکبران کوردل و گمراهان بدزبان بطور مسلم عذاب دردناک الهی را خواهید چشید"( إِنَّکُمْ لَذٰائِقُوا الْعَذٰابِ الْأَلِیمِ ).
*** ولی گمان نکنید که خداوند انتقامجو است و میخواهد انتقام پیامبرش را از شما بگیرد چنین نیست"شما جز به اعمالتان جزا داده نمیشوید"( وَ مٰا تُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
در حقیقت همان اعمال شما است که در برابر شما مجسم میشود و با شما میماند و شما را شکنجه و آزار میدهد،کیفر شما همان عمل خودتان است، همان استکبار و کفر و بیایمانی، همان تهمت شعر و جنون به آیات الهی و پیامبرش بستن،همان ظلم و بیدادگریها و زشتکاریها.
*** و در آخرین آیه مورد بحث که در حقیقت مقدمهای است برای بحثهای آینده یک گروه را استثناء کرده،میگوید:"جز بندگان مخلص پروردگار که
از همه این کیفرها بدور و برکنارند"( إِلاّٰ عِبٰادَ اللّٰهِ الْمُخْلَصِینَ ) (1).
واژه" عِبٰادَ اللّٰهِ "به تنهایی برای بیان ارتباط این گروه به خداوند کافی است،ولی هنگامی که"مخلصین"در کنار آن قرار میگیرد عمق و جان دیگری به آن میبخشد،آن هم"مخلص"بصورت"صیغه اسم مفعول"کسی که خدا او را خالص کرده است،خالص از هر گونه شرک و ریا،و از هر گونه وسوسههای شیطانی و شوائب هوای نفس.
آری تنها این گروهند که به اعمالشان جزا داده نمیشوند،بلکه خدا با فضل و کرم با آنها رفتار میکند و بیحساب پاداش میگیرند.
پاداش مخلصین
دقت در آیات قرآن نشان میدهد که"مخلص"(به کسر لام)بیشتر در مواردی به کار رفته که انسان در مراحل خودسازی است،و هنوز به تکامل لازم نرسیده است،ولی"مخلص"(به فتح لام)به مرحلهای گفته میشود که انسان بعد از مدتی جهاد با نفس و طی مراحل معرفت و ایمان به مقامی میرسد که از نفوذ وسوسههای شیاطین مصونیت پیدا میکند،چنان که قرآن از قول ابلیس نقل میکند: فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ :"به عزتت سوگند که همه آنها را جز بندگان مخلصت گمراه خواهم کرد"!(سوره ص آیه 83-82).
این جمله که مکرر در آیات قرآن آمده عظمت مقام"مخلصین"را روشن میسازد این مقام،مقام یوسفهای صدیق بعد از عبور از آن میدان آزمایش بزرگ است، کَذٰلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُخْلَصِینَ :"ما این
1) 1) این جمله به صورت"استثنای منقطع"از ضمیر"تجزون"یا"لذائقوا" است.
چنین برهان خویش را به یوسف نشان دادیم تا بدی و فحشاء را از او دور سازیم، چرا که او از بندگان مخلص ما بود"(سوره یوسف آیه 24).
این مقام کسانی است که در"جهاد اکبر"پیروز میشوند و دست لطف پروردگار تمام ناخالصیها را از وجودشان بر میچیند،و در کوره حوادث آن چنان ذوب میشوند که جز طلای معرفت خالص در آنها چیزی نمیماند.
و اینجا است که پاداش آنها به معیار عمل داده نمیشود،بلکه پاداششان به معیار فضل و رحمت خدا است.
"علامه طباطبائی"در اینجا سخنی دارد که فشردهاش این است:
"خداوند در آیه مورد بحث میگوید:همه مردم پاداش اعمالشان را میگیرند جز بندگان مخلص خدا.
چرا که آنها به حکم مقام عبودیت خود را مالک هیچ چیز نمیدانند،جز آنچه خدا میخواهد اراده نمیکنند،و جز آنچه او میطلبد انجام نمیدهند.
و به حکم مخلص بودن،خدا آنان را برای خویش برگزیده،و تعلق خاطری به غیر ذات پاک او ندارند.
نه زرق و برق دنیا و نه نعمتهای عقبی،و در دل آنها چیزی جز اللّٰه نیست!.
روشن است کسی که دارای این ویژگی است لذت و نعمت و موهبت و روزیش چیزی است غیر از آنچه دیگران دارند،چنان که در آیات بعد میآید" أُولٰئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ ":"آنها روزی خاص و ویژهای دارند که از دیگران جدا است".
درست است که آنها همچون سایر بهشتیان در بهشت زندگی دارند اما بهره آنها شباهتی به بهرههای دیگران ندارد(آنها از جلوههای ذات پاک خدا از لذات باطنی او بهره میبرند و قلبشان از پیمانه شوق او لبریز،و غرق عشق و وصال او هستند) (1).
1) 1) المیزان جلد 17 صفحه 141.
أُولٰئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ (41) فَوٰاکِهُ وَ هُمْ مُکْرَمُونَ (42) فِی جَنّٰاتِ اَلنَّعِیمِ (43) عَلیٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِینَ (44) یُطٰافُ عَلَیْهِمْ بِکَأْسٍ مِنْ مَعِینٍ (45) بَیْضٰاءَ لَذَّةٍ لِلشّٰارِبِینَ (46) لاٰ فِیهٰا غَوْلٌ وَ لاٰ هُمْ عَنْهٰا یُنْزَفُونَ (47) وَ عِنْدَهُمْ قٰاصِرٰاتُ اَلطَّرْفِ عِینٌ (48) کَأَنَّهُنَّ بَیْضٌ مَکْنُونٌ (49)
41-برای آنها(بندگان مخلص)روزی معین و ویژهای است.
42-میوههای گوناگون پر ارزش،و آنها مورد احترامند.
43-در باغهای پرنعمت بهشت.
44-بر تختها روبروی یکدیگر تکیه زدهاند.
45-گرداگرد آنها قدحهای لبریز از شراب طهور را میگردانند.
46-شرابی که سفید و درخشنده و لذتبخش برای نوشندگان است.
47-شرابی که نه در آن مایه فساد عقل است نه موجب مستی میگردد.
48-و نزد آنها همسرانی است که جز به شوهران خود عشق نمیورزند و چشمانی درشت (و زیبا)دارند.
49-گویی(از لطافت و سفیدی)همچون تخم مرغهایی هستند که(در زیر بال و پر مرغ) پنهان مانده(و دست انسانی هرگز آن را لمس نکرده است).
گوشهای از نعمتهای بهشتی
در آخرین آیه بحث گذشته سخن از"عباد اللّٰه مخلصین"به میان آمد، آیات مورد بحث مواهب و نعمتهای بیشماری را که خداوند به آنها ارزانی میدارد، بیان میکند که میتوان آن را در هفت بخش خلاصه کرد:
نخست میگوید:"برای آنها روزی معلوم و معینی است"( أُولٰئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ ).
آیا این خلاصه همان نعمتهایی است که در آیات بعد تشریح شده و بیانگر نعمتهای آنها است که در اینجا به صورت سربسته بیان گشته است؟ یا اشاره به نعمتهای ناشناخته معنوی و غیر قابل توصیفی است که در صدر نعمتهای بهشتی قرار گرفته؟ جمعی از مفسران آن را به صورت اول تفسیر کردهاند،در حالی که بعضی دیگر آن را به صورت دوم.
تناسب بحث و جامعیت نعمتها با معنی دوم سازگارتر است،و به این ترتیب نخستین نعمت از نعمتهای هفتگانه که در آیات مورد بحث آمده مواهب معنوی و لذات
روحانی و درک جلوههای ذات پاک حق،و سرمست شدن از باده طهور عشق او است، همان لذتی که تا کس نبیند نمیداند.
و اینکه مواهب مادی بهشت در آیات قرآن به تفصیل آمده،اما مواهب معنوی و لذات روحانی به صورت سربسته بیان شده به خاطر همین است که اولی قابل توصیف است و دومی غیر قابل توصیف!.
در معنی" رِزْقٌ مَعْلُومٌ "سخنان فراوان دیگری نیز گفته شده،آیا وقتش معلوم است؟یا بقاء و دوامش؟و یا سائر مشخصات آن؟اما بنا بر آنچه در بالا گفتیم کلمه"معلوم"تعبیر"سربستهای است برای این مواهب توصیف ناشدنی.
*** سپس به بیان نعمتهای دیگر پرداخته،و قبل از هر چیز از نعمتهای بهشتی نام میبرد،آنهم نعمتهایی که با نهایت احترام به بهشتیان داده میشود،میگوید:
"برای آنها میوههای رنگارنگ است"( فَوٰاکِهُ ).
"و آنها گرامی و مکرمند"( وَ هُمْ مُکْرَمُونَ ).
نه همچون حیواناتی که آذوقه در مقابل آنها میریزند،بلکه به صورت میهمانهای عزیزی با نهایت احترام از آنها پذیرایی میشود.
*** از نعمت میوههای رنگارنگ و احترام و گرامیداشت که بگذریم سخن از جایگاه آنها به میان میآید،میفرماید:"جایگاه آنها در باغهای سرسبز و پر نعمت بهشت است"( فِی جَنّٰاتِ النَّعِیمِ ).
هر نعمتی بخواهند در آنجا هست و هر چه اراده کنند در برابر آنها حاضر است. و از آنجا که یکی از بزرگترین لذات انسان بهرهگرفتن از مجلس انس با دوستان یک رنگ و باصفا است،در چهارمین مرحله به این نعمت اشاره کرده
میگوید:"بهشتیان بر تختها روبروی یکدیگر نشستهاند و چشم در چشم هم دارند" ( عَلیٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِینَ ).
از هر دری سخن میگویند،گاه از گذشته خویش در دنیا،و زمانی از نعمتهای عظیم پروردگار در آخرت،گاه از صفات جمال و جلال خدا سخن میگویند، و گاه از مقامات اولیاء و کرامات آنها،و از مسائل دیگری که آگاهی بر آنها برای ما زندانیان این دنیا قابل درک نیست! "سرر"جمع"سریر"به تختهایی گفته میشود که در مجلس سرور و انس بر آن قرار میگیرند،هر چند گاهی به معنی وسیعتری نیز اطلاق شده است، تا آنجا که گاه به تابوت میت نیز سریر گفته میشود،شاید به این امید که مرکب سروری برای او به سوی آمرزش الهی و بهشت جاودانش باشد.
*** در پنجمین مرحله از بیان مواهب بهشتیان سخن از نوشابه و شراب طهور آنها است،میفرماید:"قدحهای لبریز از شراب طهور گرداگرد آنها در حرکت است"و هر لحظه اراده کنند از پیمانه آن سیراب میشوند و در عالمی از نشاط و معنویت فرو میروند"( یُطٰافُ عَلَیْهِمْ بِکَأْسٍ مِنْ مَعِینٍ ).
این ظرفها در گوشهای قرار نگرفته که آنها تقاضای جامی از آن کنند، بلکه به مقتضای تعبیر" یُطٰافُ عَلَیْهِمْ "گرد آنها میگردانند! "کاس"(بر وزن رأس)نزد اهل لغت به ظرفی گفته میشود که پر و لبریز باشد،و اگر خالی باشد معمولا به آن"قدح"میگویند.راغب در مفردات میگوید:
الکاس الاناء بما فیه من الشراب:کاس به معنی ظرفی است که پر از نوشیدنی باشد.
"معین"از ماده"معن"(بر وزن صحن)به معنی جاری است،اشاره به اینکه در آنجا چشمههایی از شراب طهور در جریان است که هر لحظه پیمانهها را از آن پر میکنند و گرداگرد بهشتیان میگردانند،چنان نیست که این شراب
طهور پایان گیرد و یا برای تهیه آن نیاز به زحمت و درد و رنجی باشد یا کهنه و خراب و فاسد شود.
*** سپس به توصیفی از ظروف آن شراب طهور پرداخته میگوید:"آنها سفید و درخشنده است و لذتبخش برای نوشندگان"( بَیْضٰاءَ لَذَّةٍ لِلشّٰارِبِینَ ).
بعضی از مفسران"بیضاء"را صفت"ظروف"این شراب گرفتهاند و بعضی توصیفی برای خود"شراب طهور"یعنی این شراب همچون شرابهای خوشرنگ دنیا نیست،شرابی است پاک،خالی از رنگهای شیطانی،سفید و شفاف.
البته معنی دوم با جمله" لَذَّةٍ لِلشّٰارِبِینَ "مناسبتر است! *** از آنجا که نام شراب و پیمانه و مانند اینها ممکن است مفاهیم دیگری در اذهان تداعی کند بلافاصله در آیه بعد با ذکر جمله کوتاه و گویایی همه این مفاهیم را از ذهن شنوندگان میشوید و میگوید:"آن خمر شراب طهور نه مایه فساد عقل است،و نه موجب مستی میشود"( لاٰ فِیهٰا غَوْلٌ وَ لاٰ هُمْ عَنْهٰا یُنْزَفُونَ ).
و جز هوشیاری و نشاط و لذت روحانی چیزی در آن نیست.
"غول"(بر وزن قول)در اصل به معنی فسادی است که به طور پنهانی در چیزی نفوذ میکند و اینکه به قتلهای مخفی و ترور در ادبیات عرب"غیلة" گفته میشود از همین نظر است.
"ینزفون"در اصل از ماده"نزف"(بر وزن حذف)به معنی از بین بردن چیزی به صورت تدریجی است.این واژه هنگامی که در مورد آب چاه به کار رود مفهومش این است که آب را تدریجا از چاه بکشند تا پایان یابد.
در مورد خونریزی تدریجی که منتهی به ریختن تمام خون بدن شود نیز تعبیر "نزف الدم"به کار میرود.
در هر حال منظور از آن در آیه مورد بحث از بین رفتن تدریجی عقل و رسیدن به حد سکرات که در مورد شراب طهور بهشت مطلقا وجود ندارد،نه از عقل میکاهد و نه فساد تولید میکند.
این دو تعبیر به طور ضمنی بیان بسیار ظریف و دقیقی است در مورد شرابهای دنیا و مواد الکلی که به صورت تدریجی و مخفیانه در وجود انسان نفوذ میکند و فساد و تباهی میآفریند،نه تنها عقل و سلسله اعصاب را به ویرانی میکشد، که در تمام دستگاههای بدن انسان از قلب گرفته تا عروق،و از معده تا کلیهها و کبد،تاثیر مخرب غیر قابل انکاری دارد،گویی انسان را"ترور"میکند و نابود میسازد.
و نیز عقل و هوش انسان را همانند آب چاه تدریجا میکشد تا آن را خشک و خالی میکند! ولی شراب طهور الهی در قیامت از همه این صفات خالی است (1).
*** و سرانجام در ششمین مرحله به همسران پاک بهشتی اشاره کرده،میگوید:
"نزد آنها همسرانی است که جز به شوهران خود عشق نمیورزند،به غیر آنان نگاه نمیکنند و چشمان درشت و زیبا دارند"( وَ عِنْدَهُمْ قٰاصِرٰاتُ الطَّرْفِ عِینٌ ).
"طرف"در اصل به معنی پلک چشمها است و از آنجا که به هنگام نگاه
1) 1) ضمیر"فیها"و"عنها"هر دو به"خمر"باز میگردد که در کلام،مذکور نیست ولی از سیاق کلام معلوم میشود،و میدانیم خمر مؤنث مجازی است،و"عن"در"عنها" برای بیان علت است،یعنی آنها به علت این خمر مست و فاقد عقل و هوش نمیشوند،باید توجه داشت که واژه خمر واژه مشترکی است که گاه به شراب مفسدهانگیز و تباهکننده عقل اطلاق میشود مانند إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ... (مائده-90)و گاه به شراب طهور که بهره بندگان مخلص خدا است مانند" وَ أَنْهٰارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشّٰارِبِینَ "(محمد-15)که در توصیف بهشت آمده است.
کردن پلکها به حرکت در میآیند این کلمه کنایه از نگاهکردن است،بنا بر این تعبیر به" قٰاصِرٰاتُ الطَّرْفِ "به معنی زنانی است که نگاهی کوتاه دارند و در تفسیر آن احتمالات متعددی داده شده که در عین حال قابل جمع است.
نخست اینکه:آنها تنها به همسران خود نگاه میکنند،چشم خود را از همه چیز برگرفته،و به آنان مینگرند.
دیگر اینکه:این تعبیر کنایه از این است که آنها فقط به همسرانشان عشق میورزند،و جز مهر آنها مهر دیگری را در دل ندارند که این خود یکی از بزرگترین امتیازات یک همسر است که جز به همسرش نیندیشد و جز به او عشق نورزد.
تفسیر دیگر اینکه آنها چشمانی خمار دارند،همان حالت مخصوصی که در بسیاری از اشعار شعرا به عنوان یک توصیف زیبا از چشم مطرح است (1).
البته معنی اول و دوم مناسبتر به نظر میرسد هر چند جمع میان معانی نیز بیمانع است.
کلمه"عین"(بر وزن مین)جمع"عیناء"به معنی زن درشت چشم است.
*** بالآخره آخرین آیه مورد بحث توصیف دیگری برای همین همسران بهشتی بیان کرده و پاکی و قداست آنها را با این عبارت بیان میکند:"بدن آنها از شدت پاکی و ظرافت و سفیدی و صفا همچون تخم مرغهایی است که نه دست انسان آن را لمس کرده و نه گرد و غباری بر آن نشسته،بلکه در زیر بال و پر مرغ پنهان و پوشیده مانده است"!( کَأَنَّهُنَّ بَیْضٌ مَکْنُونٌ ).
"بیض"جمع"بیضه"به معنی تخم مرغ است(هر نوع مرغ)،و"مکنون"
1) 1) "روح المعانی"جلد 33 صفحه 81.
از ماده"کن"(بر وزن جن)به معنی پوشیده و مستور است.
این تشبیه قرآن هنگامی به درستی روشن میشود که انسان در آن لحظاتی که تخم از مرغ جدا میشود،و هنوز دست انسانی به آن نرسیده،و زیر بال و پر مرغ قرار دارد آن را از نزدیک بنگرد،که شفافیت و صفای عجیبی دارد.
بعضی از مفسران"مکنون"را به معنی محتوای تخم مرغ گرفتهاند که در زیر پوست پنهان است،و در واقع تشبیه مزبور اشاره به موقعی است که تخم مرغ را پخته و پوست آن را یک جا جدا کنند که در آن حالت علاوه بر سفیدی و درخشندگی،لطافت و نرمی خاصی دارد،به هر حال تعبیرات قرآن در بیان حقائق به قدری عمیق و پر محتوای است که با یک تعبیر کوتاه و لطیف مطالب زیادی را با لطافت خاصی منعکس میکند.
نظری بر مجموع آیات گذشته
مواهب گوناگونی که در باره بهشتیان در آیات گذشته ذکر شد مجموعهای از مواهب مادی و معنوی است،و همانگونه که گفتیم نخستین موهبت که از جمله سربسته" أُولٰئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ "استفاده میشود مربوط به مواهب معنوی و روحانی است که با هیچ زبانی قابل شرح نمیباشد.
و اما شش قسمت دیگر که میوههای بهشتی،و مشروب طهور و همسران خوب،و احترام کافی،و مسکن پاک،و همنشینان شایسته و لایق است ابعاد مختلفی از نعمتهای بهشتی را بازگو میکند که غالبا آمیختهای است از مواهب مادی و معنوی.
ولی اینها همه سخنانی است که با زبان ما مطرح شده و هرگز نمیتواند تمام جوانب نعمتهای بهشتی را منعکس سازد.
اصولا همانگونه که گفتیم زبان و گوش و درک و دید دیگری لازم است،
و الفاظ و جملهبندیها و سخنان دیگری تا بتواند شرح این ماجرا را بگوید و به تعبیر دیگر حقیقت نعمتهای بهشتی آن گونه که هست از اهل دنیا مکتوم خواهد بود،جز اینکه بروند و ببینند و دریابند! به هر حال"بندگان مخلص"و آنها که به مرحله کمال علم و ایمان رسیدهاند آن قدر در پیشگاه خدا عزیزند که الطاف بیکران الهی در حق آنها به وصف نمیگنجد و هر چه فکر کنیم از آن برتر و بالاتر است.
فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ یَتَسٰاءَلُونَ (50) قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ إِنِّی کٰانَ لِی قَرِینٌ (51) یَقُولُ أَ إِنَّکَ لَمِنَ اَلْمُصَدِّقِینَ (52) أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ کُنّٰا تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَ إِنّٰا لَمَدِینُونَ (53) قٰالَ هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ (54) فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِی سَوٰاءِ اَلْجَحِیمِ (55) قٰالَ تَاللّٰهِ إِنْ کِدْتَ لَتُرْدِینِ (56) وَ لَوْ لاٰ نِعْمَةُ رَبِّی لَکُنْتُ مِنَ اَلْمُحْضَرِینَ (57) أَ فَمٰا نَحْنُ بِمَیِّتِینَ (58) إِلاّٰ مَوْتَتَنَا اَلْأُولیٰ وَ مٰا نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ (59) إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِیمُ (60) لِمِثْلِ هٰذٰا فَلْیَعْمَلِ اَلْعٰامِلُونَ (61)
50-(در حالی که آنها غرق گفتگو هستند)و بعضی رو به بعضی دیگر کرده سؤال میکنند...
51-یکی از آنها میگوید:من همنشینی داشتم.
52-که پیوسته میگفت:آیا(به راستی)تو این سخن را باور کردهای؟...
53-که وقتی ما مردیم و خاک و استخوان شدیم(بار دیگر)زنده میشویم،و جزا داده خواهیم شد؟! 54-(سپس)میگوید:آیا شما میتوانید از او خبری بگیرید؟ 55-اینجاست که به جستجو برمیخیزد و نگاهی میکند ناگهان او را در وسط جهنم میبیند! 56-میگوید:به خدا سوگند چیزی نمانده بود که مرا نیز به هلاکت بکشانی! 57-و هر گاه نعمت پروردگارم نبود من نیز از احضار شدگان در دوزخ بودم! 58-(ای دوستان)آیا ما هرگز نمیمیریم؟(و در بهشت جاودانه خواهیم بود).
59-و جز همان مرگ اول مرگی به سراغ ما نخواهد آمد و ما هرگز مجازات نخواهیم شد؟(چه نعمتی برای خدای من!).
60-راستی این پیروزی بزرگی است.
61-آری برای مثل این پاداش تلاشگران باید بکوشند.
جستجو از دوست جهنمی!
بندگان مخلص پروردگار که طبق آیات گذشته غرق انواع نعمتهای معنوی و مادی بهشتند،انواع میوههای بهشتی در یک سو و حوریان بهشتی در سوی دیگر، جامهای شراب طهور گرداگرد آنها در حرکت،و بر تختهای بهشتی تکیه داده و با دوستان با صفا به راز و نیاز مشغولند،ناگهان بعضی از آنها به فکر گذشته
خود و دوستان دنیا میافتد،همان دوستانی که راه خود را جدا کردند و جای آنها در جمع بهشتیان خالی است،میخواهند بدانند سرنوشت آنها به کجا رسید.
آری در حالی که"آنها غرق گفتگو هستند و از هر دری سخنی میگویند و بعضی رو به بعضی دیگر کرده سؤال میکنند و جواب میشنوند"( فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ یَتَسٰاءَلُونَ ).
*** ناگهان"یکی از آنها خاطراتی در نظرش مجسم میشود رو به سوی دیگران کرده و میگوید:من دوست و همنشینی در دنیا داشتم"!( قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ إِنِّی کٰانَ لِی قَرِینٌ ).
*** مع الاسف او به انحراف کشیده شده و در خط منکران رستاخیز قرار گرفت، "او پیوسته به من میگفت:آیا به راستی تو این سخن را باور کردهای و تصدیق میکنی"؟!( یَقُولُ أَ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُصَدِّقِینَ ).
*** "که وقتی ما مردیم و خاک و استخوان شدیم(بار دیگر)زنده میشویم و به پای حساب و کتاب میآئیم و در برابر اعمالمان مجازات و کیفر خواهیم شد"من که این سخنان را باور ندارم!( أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ کُنّٰا تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَ إِنّٰا لَمَدِینُونَ ) (1).
ای دوستان!کاش میدانستم الان او کجاست؟و در چه شرائطی است؟، آه جای او در میان ما خالی است! *** سپس میافزاید:ای دوستان!آیا شما میتوانید نظری بیفکنید و از او
1) 1) "مدینون"از ماده"دین"به معنی جزا است،یعنی آیا به ما جزا داده خواهد شد؟!
خبری بگیرید"؟( قٰالَ هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ ) (1).
*** "اینجا است که او نیز به جستجو برمیخیزد و نگاهی به سوی دوزخ میافکند ناگهان دوست خود را در وسط جهنم میبیند"!( فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِی سَوٰاءِ الْجَحِیمِ ) (2)*** او را مخاطب ساخته"صدا میزند:به خدا سوگند چیزی نمانده بود که مرا نیز سقوط دهی و به هلاکت بکشانی"!( قٰالَ تَاللّٰهِ إِنْ کِدْتَ لَتُرْدِینِ ) (3).
*** چیزی نمانده بود که وسوسههای تو در قلب صاف من اثر بگذارد،و مرا به همان خط انحرافی که در آن بودی وارد کنی"اگر لطف الهی یار من نشده بود و نعمت پروردگارم به کمکم نمیشتافت من نیز امروز با تو در آتش دوزخ احضار میشدم"!( وَ لَوْ لاٰ نِعْمَةُ رَبِّی لَکُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرِینَ ).
این توفیق الهی بود که رفیق راه من شد،و این دست لطف هدایتش بود که مرا نوازش داد و رهبری کرد.
*** در اینجا به دوست جهنمیش رو میکند و این سخن را به عنوان سرزنش به یاد او میآورد و میگوید:آیا تو نبودی که در دنیا میگفتی"ما هرگز نمیمیریم"؟( أَ فَمٰا نَحْنُ بِمَیِّتِینَ ).
*** "جز همان یک مرگ اول در دنیا و بعد از آن نه حیات مجددی است و نه ما هرگز مجازات خواهیم شد"!( إِلاّٰ مَوْتَتَنَا الْأُولیٰ وَ مٰا نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ ).
اکنون بنگر و ببین چه اشتباه بزرگی کردی؟بعد از مرگ چنین حیاتی بود و چنین ثواب و جزاء و کیفری،اکنون همه حقائق بر تو آشکار شده ولی چه سود که راه بازگشتی وجود ندارد! طبق این تفسیر دو آیه اخیر از گفتار این فرد بهشتی با رفیق دوزخیش میباشد که گفتههای او را در زمینه انکار معاد به خاطرش میآورد.
ولی جمعی از مفسران احتمال دیگری در تفسیر این دو آیه دادهاند و آن اینکه گفتگوی فرد بهشتی با رفیق دوزخی پایان یافته،و دوستان بهشتی بار دیگر با هم سخن میگویند،یکی از آنها از فرط خوشحالی صدا میزند:"آیا به راستی دیگر ما نمیمیریم"و در اینجا حیات جاودان داریم؟آیا جز مرگ اول مرگ دیگری در کار نخواهد بود؟و این لطف الهی بر ما جاودان میماند و هرگز عذاب نخواهیم شد؟ البته این سخنان از روی شک و تردید نیست،از فرط وجد و سرور است، درست مثل اینکه گاهی انسان بعد از مدتی آرزو و انتظار به منزل وسیع و مرفهی دست مییابد،با تعجب میگوید:آیا این مال من است؟ای خدای من!چه نعمتی! آیا از من گرفته نخواهد شد؟ *** به هر حال این گفتگو را با یک جمله پر معنی و بسیار احساسانگیز و مؤکد به انواع تاکیدات پایان داده،و میگوید:"راستی این رستگاری و پیروزی بزرگی است"( إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ ).
چه پیروزی و رستگاری از این برتر که انسان غرق نعمت جاودانی و حیات
ابدی و مشمول انواع الطاف الهی باشد؟از این برتر و بالاتر چه چیزی تصور میشود؟ *** و سرانجام خداوند بزرگ با یک جمله کوتاه و بیدار کننده و پر معنی به این بحث خاتمه داده،میفرماید:"برای مثل این مردم عمل کنند"و به خاطر این مواهب تلاشگران بکوشند"( لِمِثْلِ هٰذٰا فَلْیَعْمَلِ الْعٰامِلُونَ ).
اینکه بعضی از مفسران احتمال دادهاند که آیه اخیر نیز از گفتههای بهشتیان باشد بسیار بعید به نظر میرسد،چرا که در آن روز دیگر عملی در کار نیست،و به تعبیر دیگر در آن روز برنامه عمل وجود ندارد که با این عبارت بخواهند افراد را به آن تشویق کنند،در حالی که ظاهر آیه نشان میدهد هدف این است که از تمام آیات گذشته با ذکر این جمله نتیجهگیری گردد و مردم به سوی ایمان و عمل سوق داده شوند،لذا مناسب این است که این سخن خداوند در پایان این بحث بوده باشد.
از آیات فوق برمیآید که گاه نوعی ارتباط میان بهشتیان و دوزخیان برقرار میشود،گویی بهشتیان که در بالا قرار دارند به دوزخیان که در پائین هستند مینگرند و وضع حال آنها را میبینند(این معنی از تعبیر فاطلع که به معنی اشراف از بالا است استفاده میشود).
البته این دلیل بر آن نیست که فاصله بهشت و دوزخ کم است،بلکه در آن شرائط قدرت دید فوق العادهای به آنها داده میشود که مساله فاصله و مکان در برابر آن مطرح نیست.
در بعضی از کلمات مفسران آمده است که در بهشت روزنهای وجود دارد که از آن میتوان جهنم را دید! از آیات سوره اعراف نیز به خوبی این ارتباط روشن میشود،آنجا که میگوید:"بهشتیان دوزخیان را بانگ میزنند و میگویند ما آنچه را پروردگارمان وعده داده بود حقا یافتیم،آیا شما هم آنچه را پروردگارتان وعده داده بود به حق یافتید؟میگویند آری!و در این هنگام کسی در میان آنها بانگ برمیآورد که لعنت خدا بر ستمگران باد"!" وَ نٰادیٰ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ أَصْحٰابَ النّٰارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنٰا مٰا وَعَدَنٰا رَبُّنٰا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ مٰا وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقًّا قٰالُوا نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الظّٰالِمِینَ "(اعراف 44).
از آیه 46 همان سوره اعراف نیز استفاده میشود که"در میان اهل بهشت و دوزخ حجابی برقرار است"" وَ بَیْنَهُمٰا حِجٰابٌ ".
تعبیر به"نادی"که معمولا در موارد سخن گفتن از دور به کار میرود نشانه بعد مکانی یا مقامی این دو گروه است،اما به هر حال همانگونه که بارها گفتهایم شرائط و احوال روز قیامت با وضع این جهان بسیار متفاوت است و ما نمیتوانیم با معیارهای این جهان آنها را ارزیابی کنیم.
بعضی از مفسران شان نزولهایی برای آیات فوق نقل کردهاند که مطابق آنها این آیات اشاره به آن دو نفر میکند که در سوره کهف به عنوان یک مثال مطرح شده است آنجا که میفرماید: وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً رَجُلَیْنِ جَعَلْنٰا لِأَحَدِهِمٰا جَنَّتَیْنِ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ حَفَفْنٰاهُمٰا بِنَخْلٍ وَ جَعَلْنٰا بَیْنَهُمٰا زَرْعاً... "برای آنها مثالی بیان کن:داستان آن دو مرد را که برای یکی از آنها دو باغ از انواع انگورها قرار دادیم،و در گرداگرد آن درختان نخل،و در میان این دو زراعتی
پر برکت..."(آیات 32 تا 43 سوره کهف).
در این آیات آمده است که یکی از آن دو نفر فردی بود بسیار خودخواه و مغرور و کمظرفیت و منکر معاد و دیگری مؤمن و معتقد به قیامت و سرانجام آن مرد بیایمان مغرور در همین جهان نیز به مجازات الهی گرفتار شد و تمام اموال و ثروتش بر باد رفت (1).
ولی لحن آیات مورد بحث با آیات سوره کهف چندان هماهنگ نیست و حکایت از دو داستان جداگانه میکند.
بعضی دیگر از مفسران آن را ناظر به دو نفر شریک یا رفیق میدانند که ثروت زیادی داشتند،یکی انفاقهای زیادی کرد،و دیگری که به این امور اعتقادی نداشت خودداری نمود،بعد از مدتی انفاق کننده نیازمند شد و مورد سرزنش رفیقش قرار گرفت،و با استهزاء به او گفت: أَ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُصَدِّقِینَ :
"آیا تو در راه خدا انفاق میکنی" (2).
اما این شان نزول متوقف بر این است که"مصدقین"را در آیات مورد بحث با تشدید"صاد"بخوانیم که مربوط به انفاق و صدقه دادن بوده باشد.
در حالی که در قرائت مشهور"مصدقین"بدون تشدید"صاد"است بنا بر این شان نزول مزبور با قرائت مشهور سازگار نیست.
آیا سزاوار است انسان سرمایه گرانبهای عمر و استعدادهای خلاق خداداد را در اموری مصرف کند که همانند حباب بر روی آب ناپایدار است؟متاعی است کمارزش و بیدوام،متاعی است پرآفت و پر دردسر.
و یا این نیروهای پر ارزش را در مسیری به کار گیرد که نتیجه آن حیات جاویدان و مواهب بیپایان و خشنودی پروردگار است؟ قرآن در آیات فوق چه تعبیر زیبایی دارد میگوید تلاشگران برای این چنین هدفی باید تلاش کنند،برای بهشتی مملو از لذات روحانی،و پر از نعمتهای جسمانی که شراب طهورش انسان را در نشئهای ملکوتی فرو میبرد،و همنشینی دوستان با صفایش غمی بر دل نمیگذارد،نه محدودیتی در آن است و نه ممنوعیتی، نه اندوه زوال در آن راه دارد و نه دردسر حفظ و نگهداری.
آری برای مثل این باید سعی و عمل کرد.
أَ ذٰلِکَ خَیْرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ اَلزَّقُّومِ (62) إِنّٰا جَعَلْنٰاهٰا فِتْنَةً لِلظّٰالِمِینَ (63) إِنَّهٰا شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِی أَصْلِ اَلْجَحِیمِ (64) طَلْعُهٰا کَأَنَّهُ رُؤُسُ اَلشَّیٰاطِینِ (65) فَإِنَّهُمْ لَآکِلُونَ مِنْهٰا فَمٰالِؤُنَ مِنْهَا اَلْبُطُونَ (66) ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَیْهٰا لَشَوْباً مِنْ حَمِیمٍ (67) ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَی اَلْجَحِیمِ (68) إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آبٰاءَهُمْ ضٰالِّینَ (69) فَهُمْ عَلیٰ آثٰارِهِمْ یُهْرَعُونَ (70)
62-آیا این(نعمتهای جاویدان بهشت)بهتر است یا درخت(نفرتانگیز)زقوم؟! 63-ما آن را مایه درد و رنج ظالمان قرار دادیم.
64-درختی است که از قعر جهنم میروید! 65-شکوفه آن مانند کلههای شیاطین است.
66-آنها(مجرمان)از آن میخورند و شکم خود را از آن پر میکنند.
67-سپس روی آن آب داغ متعفنی مینوشند.
68-سپس بازگشت آنها به سوی جهنم است.
69-چرا که آنها پدران خود را گمراه یافتند.
7-با اینحال با سرعت به دنبال آنان میدوند.
گوشهای از عذابهای جانکاه دوزخیان
بعد از بیان نعمتهای روحبخش و پرارزش بهشتی،در آیات مورد بحث به بیان عذابهای دردناک و غمانگیز دوزخی میپردازد،و آن چنان ترسیمی از آن میکند که در مقایسه با نعمتهای پیشین در نفوس مستعد عمیقا اثر میگذارد و آنها را از هر گونه زشتی و ناپاکی باز میدارد.
نخست میفرماید:"آیا این نعمتهای جاویدان و لذتبخش که بهشتیان را با آن پذیرایی میکنند بهتر است یا درخت نفرتانگیز زقوم"؟!( أَ ذٰلِکَ خَیْرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ ).
تعبیر به"نزل"با توجه به مفهوم آن به چیزی گفته میشود که برای پذیرایی میهمان آماده میکنند،و بعضی گفتهاند نخستین چیزی است که با آن از میهمان تازه وارد پذیرایی میکنند نشان میدهد که بهشتیان همچون میهمانهای عزیز و محترم پذیرایی میشوند.
قرآن میگوید:آیا این بهتر است یا درخت"زقوم"؟! تعبیر به"بهتر"دلیل بر این نیست که درخت زقوم چیز خوبی است، و نعمت بهشتیان از آن بهتر است،چرا که این تعبیرات در لغت عرب گاه در مواردی به کار میرود که در یک سو هیچگونه خوبی اصلا وجود ندارد،ولی این احتمال وجود دارد که این یک نوع کنایه است،درست به این میماند که شخصی بر اثر آلودگی
به انواع گناهان در میان مردم سخت رسوا شده است و به او میگوئیم آیا این رسوایی بهتر است یا افتخار و آبرومندی؟ و اما"زقوم"به گفته اهل لغت اسم گیاهی است تلخ و بد بو و بد طعم (1).
و به گفته بعضی از مفسران اسم گیاهی است که دارای برگهای کوچک و تلخ و بد بو است و در سرزمین"تهامه"میروید و مشرکان با آن آشنا بودند (2).
و در تفسیر"روح المعانی"اضافه میکند این گیاه شیرهای دارد که وقتی به بدن انسان میرسد ورم میکند (3).
"راغب"در"مفردات"میگوید:زقوم هر نوع غذای تنفرآمیز دوزخیان است.
"لسان العرب"میگوید:این ماده در اصل به معنی بلعیدن آمده است.
سپس میافزاید هنگامی که آیه"زقوم"نازل شد ابو جهل گفت:چنین درختی در سرزمین ما نمیروید،چه کسی از شما معنی زقوم را میداند؟ در آنجا مردی بود از آفریقا گفت زقوم به لغت افریقائیان به معنی"کره و خرما"است! ابو جهل به عنوان سخریه صدا زد کنیز!مقداری خرما و کره بیاور تا زقوم کنیم!آنها میخوردند و مسخره میکردند و میگفتند محمد ص در آخرت ما را به اینها میترساند!قرآن نازل شد و پاسخ دندانشکنی به آنها داد که در آیات بعد میخوانیم.
به هر حال واژه"شجرة"همیشه به معنی"درخت"نیست گاه به معنی گیاه نیز میآید،و قرائن نشان میدهد که منظور از آن در اینجا"گیاه"است.
*** سپس قرآن به بعضی از ویژگیهای این گیاه پرداخته میگوید:"ما آن را مایه عذاب و رنج ظالمان قرار دادیم"( إِنّٰا جَعَلْنٰاهٰا فِتْنَةً لِلظّٰالِمِینَ ).
"فتنه"ممکن است به معنی رنج و عذاب باشد،و ممکن است به معنی آزمایش،همانگونه که در غالب موارد در قرآن به این معنی آمده است،اشاره به اینکه آنها هنگامی که نام"زقوم"را شنیدند به سخریه و استهزاء پرداختند و از این رو وسیلهای برای آزمایش این ستمگران شد.
*** سپس میافزاید:"آن درختی است که از قعر جهنم میروید"!( إِنَّهٰا شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِی أَصْلِ الْجَحِیمِ ).
ولی این ظالمان مغرور به سخریه ادامه دادند و گفتند مگر ممکن است گیاه یا درختی از قعر جهنم بروید؟آتش کجا و درخت و گیاه کجا؟بنا بر این شنیدن نام این گیاه و اوصاف آن مایه آزمایش آنها در این دنیا،و خود آن در آخرت مایه درد و رنج آنها است.
گویا آنها از این نکته غافل بودند که اصولی که بر زندگی آن جهان(آخرت) حاکم است با این جهان بسیار تفاوت دارد،گیاه و درختی که از قعر جهنم میروید به رنگ جهنم است،و در شرائط جهنم پرورش یافته،نه گیاهی است همانند گیاهی که در باغهای این جهان میروید،و شاید از این نکته بیخبر نبودند بلکه هدفشان تنها سخریه و استهزاء بود.
*** سپس میافزاید:"شکوفه آن مانند کلههای شیاطین است"!( طَلْعُهٰا کَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّیٰاطِینِ ).
"طلع"معمولا به شکوفه خرما گفته میشود که دارای پوسته سبز رنگی
است و در درون آن رشتههای سفیدی است که بعدا تبدیل به خوشه خرما میشود، واژه"طلع"از ماده"طلوع"به این مناسبت است که نخستین میوهای است که بر درخت ظاهر میشود و طلوع میکند.
در اینجا این سؤال پیش میآید که مگر مردم کلههای شیاطین را دیده بودند که قرآن شکوفههای"زقوم"را به آن تشبیه میکند؟ مفسران در اینجا پاسخهای متعددی ذکر کردهاند:
بعضی گفتهاند:یکی از معانی"شیطان"یک نوع مار بد منظر است که شکوفه زقوم به آن تشبیه شده است.
و بعضی گفتهاند:یک نوع گیاه بد چهره است چنان که در کتاب"منتهی الارب"آمده است:"رأس الشیطان"یا"روس الشیاطین"گیاهی است.
ولی آنچه صحیحتر به نظر میرسد این است که این تشبیه برای بیان نهایت زشتی و چهره تنفرآمیز آن است،زیرا انسان از چیزی که متنفر باشد در ذهن خود برای آن قیافهای زشت و وحشتناک ترسیم میکند،و به هر چه علاقهمند است برای آن قیافهای زیبا و دوست داشتنی.
لذا در عکسهایی که مردم برای فرشتگان میکشند زیباترین چهرهها را ترسیم میکنند و به عکس برای شیاطین و دیوان بدترین چهرهها را،در حالی که نه فرشته را دیدهاند و نه دیو را.
در تعبیرات روزمره بسیار دیده میشود که میگویند:"فلان کس مانند عفریت"است،یا"قیافه دیو دارد"! اینها همه تشبیهاتی است بر اساس انعکاسات ذهنی انسانها از مفاهیم مختلف، تشبیهاتی است لطیف و گویا.
*** سرانجام قرآن میگوید:"این ظالمان مغرور مسلما از این گیاه میخورند
و شکم را از آن پر میکنند"( فَإِنَّهُمْ لَآکِلُونَ مِنْهٰا فَمٰالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ ).
این همان فتنه و عذابی است که در آیات قبل به آن اشاره شد،خوردن از این گیاه دوزخی با آن بوی بد و طعم تلخ با آن شیرهای که تماسش با بدن مایه سوزندگی و تورم است،آنهم خوردن به مقدار زیاد،عذابی است دردناک (1).
*** بدیهی است خوردن از این غذای ناگوار و تلخ تشنگیآور است،اما به هنگامی که تشنه میشوند چه مینوشند؟قرآن میگوید:"این دوزخیان بعد از این زقوم آب داغ و کثیفی خواهند داشت"( ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَیْهٰا لَشَوْباً مِنْ حَمِیمٍ ).
"شوب"به معنی چیزی است که با شیء دیگر مخلوط شود،و"حمیم"به معنی آب داغ و سوزان است،بنا بر این حتی آب داغی که آنها مینوشند خالص نیست بلکه آلوده است.
*** آن غذای دوزخیان،و اینهم نوشابه آنان،اما بعد از این پذیرایی به کجا میروند،قرآن میگوید:"سپس بازگشت آنها به سوی جهنم است"!( ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَی الْجَحِیمِ ).
بعضی از مفسران از این تعبیر چنین استفاده کردهاند که این آب داغ آلوده از چشمهای در بیرون دوزخ است،دوزخیان را قبلا برای نوشیدن آن همچون حیواناتی که به آبگاه میبرند به آنجا میخوانند،و بعد از نوشیدن از آن بار دیگر بازگشتشان به سوی دوزخ است.
بعضی دیگر گفتهاند این اشاره به مواقف و جایگاههای مختلف دوزخ است که ظالمان و مجرمان را از منطقهای به منطقه دیگر میبرند تا از آن آب سوزان
1) 1) ضمیر در"منها"به"شجرة"باز میگردد،و این خود قرینهای است بر اینکه منظور از"شجره"در اینجا گیاه است نه درخت،زیرا گیاه را میخورند نه درخت را.
بنوشند و بعد آنها را به جایگاه اصلیشان باز میگردانند،اما تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
همانگونه که قبلا نیز اشاره کردیم نه ترسیم نعمتهای بهشتی آن چنان که هست در این دنیا برای ما ممکن است و نه عذابهای دوزخیان.تنها شبحی از دور با عباراتی کوتاه از آن در ذهن ما ترسیم میشود(پروردگارا ما را در پناه لطفت از این عذابها محفوظ دار).
*** در آخرین آیات مورد بحث قرآن دلیل اصلی گرفتاری دوزخیان را در چنگال این مجازاتهای دردناک در دو جمله کوتاه و پرمعنی بیان میکند،و میگوید:
"آنها پدران خود را گمراه یافتند"( إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آبٰاءَهُمْ ضٰالِّینَ ).
*** "اما با این حال با سرعت و بیاختیار به دنبال آنها میدوند"( فَهُمْ عَلیٰ آثٰارِهِمْ یُهْرَعُونَ ).
جالب اینکه در اینجا"یهرعون"به صورت"صیغه مجهول"از ماده "اهراع"که به معنی با سرعت دویدن است آمده،اشاره به اینکه چنان دل و دین بر تقلید نیاکان باختهاند که گویی آنها را به سرعت و بیاختیار به دنبالشان میدوانند گویی از خود ارادهای ندارند و این اشاره به نهایت تعصب و شیفتگی آنها به خرافات نیاکان است.
وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَکْثَرُ اَلْأَوَّلِینَ (71) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا فِیهِمْ مُنْذِرِینَ (72) فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُنْذَرِینَ (73) إِلاّٰ عِبٰادَ اَللّٰهِ اَلْمُخْلَصِینَ (74)
71-قبل از آنها اکثر پیشینیان(نیز)گمراه شدند.
72-ما در میان آنها انذارکنندگانی فرستادیم.
73-بنگر عاقبت انذارشوندگان چگونه بود؟ 74-مگر بندگان مخلص ما!
از آنجا که مسائل گذشته در رابطه با مجرمان و ظالمان اختصاص به مقطع خاصی از زمان و مکان ندارد قرآن در آیات مورد بحث به تعمیم و گسترش آن میپردازد، و ضمن چند آیه کوتاه و فشرده زمینه را برای شرح احوال بسیاری از امتهای پیشین که اطلاع بر احوالشان سند گویایی برای مباحث گذشته است فراهم میسازد، اقوامی همچون قوم نوح و ابراهیم و موسی و هارون و لوط و یونس و مانند آنها.
نخست میفرماید:"قبل از آنها بیشتر پیشینیان گمراه شدند"( وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَکْثَرُ الْأَوَّلِینَ ).
تنها مشرکان مکه نیستند که به تقلید نیاکانشان در گمراهی عمیقی گرفتارند، بلکه پیش از آنها نیز اکثر اقوام گذشته به چنین سرنوشتی گرفتار شدند،و مؤمنان آنها در برابر گمراهان آنها اندک بودند،و این تسلی خاطری است برای پیامبر ص و مؤمنان اندک نخستین در آن زمان که در مکه بودند و از هر سو در محاصره دشمن.
*** سپس اضافه میکند گمراهی آنها به خاطر نداشتن رهبر و راهنما نبود، "ما در میان آنها انذارکنندگانی فرستادیم"( وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا فِیهِمْ مُنْذِرِینَ ).
پیامبرانی که آنها را از شرک و کفر و ظلم و بیدادگری و تقلید کورکورانه از دیگران بیم میدادند،و آنها را به مسئولیتهایشان آشنا میساختند.
درست است که پیامبران در یک دست نامه انذار و در دست دیگر نامه بشارت داشتند ولی چون رکن اعظم تبلیغ آنها مخصوصا نسبت به چنین اقوام گمراه و سرکش همان انذار بود در اینجا تنها روی آن تکیه شده است.
*** سپس در یک جمله کوتاه و پرمعنی میگوید:"اکنون بنگر عاقبت انذار شوندگان و این اقوام لجوج گمراه به کجا رسید"؟( فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُنْذَرِینَ ).
مخاطب در جمله"فانظر"(اکنون بنگر)ممکن است شخص پیامبر ص باشد و یا هر فرد عاقل و بیدار.
در حقیقت این جمله اشاره به پایان کار اقوامی است که در آیات بعد شرح حال آنها خواهد آمد.
*** و در آخرین آیه به عنوان یک استثنا میفرماید:"مگر بندگان مخلص خدا"
( إِلاّٰ عِبٰادَ اللّٰهِ الْمُخْلَصِینَ ).
در واقع این جمله اشاره به آن است که عاقبت این اقوام را بنگر که چگونه آنها را به عذاب دردناکی گرفتار کردیم،و هلاک نمودیم،و جز بندگان با ایمان و مخلص که از این مهلکه جان سالم بدر بردند (1).
قابل توجه اینکه در این سوره پنج بار روی بندگان"مخلص"خدا در آیات مختلف تکیه شده،و این نشانهای است از عظمت مقام آنها،و همانگونه که قبلا اشاره کردیم آنها کسانی هستند که در معرفت و ایمان و جهاد نفس آن چنان پیروز شدهاند که خداوند آنها را برگزیده و خالص کرده،و به همین دلیل در برابر انحرافات و لغزشها مصونیت پیدا کردهاند.
شیطان از نفوذ در آنها عاجز و مایوس است و از روز نخست در برابر آنها سپر انداخته و اظهار عجز کرده است.
غوغای محیط،وسوسههای اغواگران،تقلید نیاکان و فرهنگهای غلط و طاغوتی هرگز نمیتواند آنها را از مسیرشان منحرف سازد.
و این در حقیقت پیامی است الهام بخش برای مؤمنان مقاوم آن روز در مکه و برای ما مسلمانان در دنیای پرغوغای امروز که از انبوه دشمنان نهراسیم و بگوییم در صف عباد اللّٰه مخلصین جای گیریم.
1) 1) این جمله استثنای از محذوفی است که از مذکور فهمیده میشود،و در تقدیر چنین است:فانظر کیف کان عاقبة المنذرین فانا اهلکناهم جمیعا الا عباد اللّٰه المخلصین.
وَ لَقَدْ نٰادٰانٰا نُوحٌ فَلَنِعْمَ اَلْمُجِیبُونَ (75) وَ نَجَّیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ اَلْکَرْبِ اَلْعَظِیمِ (76) وَ جَعَلْنٰا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ اَلْبٰاقِینَ (77) وَ تَرَکْنٰا عَلَیْهِ فِی اَلْآخِرِینَ (78) سَلاٰمٌ عَلیٰ نُوحٍ فِی اَلْعٰالَمِینَ (79) إِنّٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْمُحْسِنِینَ (80) إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا اَلْمُؤْمِنِینَ (81) ثُمَّ أَغْرَقْنَا اَلْآخَرِینَ (82)
75-نوح ما را ندا کرد(و ما دعای او را اجابت کردیم)،و چه خوب اجابت کنندهای هستیم.
76-و او و خاندانش را از اندوه بزرگ رهایی بخشیدیم.
77-و فرزندانش را بازماندگان(روی زمین)قرار دادیم.
78-و نام نیک او را در میان امتهای بعد باقی گذاردیم.
79-سلام باد بر نوح در میان جهانیان.
80-ما اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم.
81-چرا که او از بندگان با ایمان ما بود.
82-سپس دیگران(دشمنان او)را غرق کردیم.
گوشهای از داستان نوح
از اینجا شرح داستان نه نفر از پیامبران بزرگ خدا آغاز میشود که در آیات پیشین بطور سربسته به آن اشاره شده بود،نخست از"نوح"شیخ الانبیاء و نخستین پیامبر اولوا العزم شروع میکند،و قبل از هر چیز به دعای پرسوز او هنگامی که از هدایت قومش مایوس شد اشاره کرده میفرماید:"نوح ما را ندا کرد،ما هم اجابت کردیم،و چه خوب اجابت کنندهای هستیم"( وَ لَقَدْ نٰادٰانٰا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجِیبُونَ ) (1).
این دعا ممکن است اشاره به همان باشد که در سوره نوح آمده: وَ قٰالَ نُوحٌ رَبِّ لاٰ تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکٰافِرِینَ دَیّٰاراً إِنَّکَ إِنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبٰادَکَ وَ لاٰ یَلِدُوا إِلاّٰ فٰاجِراً کَفّٰاراً :"نوح گفت:پروردگارا!احدی از کافران را بر روی زمین مگذار،چرا که اگر آنها را به حال خود واگذاری بندگانت را گمراه میکنند،و جز افرادی فاجر و کافر نسلی از آنها متولد نخواهد شد" (هم خود فاسدند و هم نسل آینده آنها)(نوح آیات 26 و 27).
و یا دعائی که به هنگام سوار شدن بر کشتی به پیشگاه خدا عرض کرد: رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلاً مُبٰارَکاً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ :"پروردگارا!ما را در منزلگاهی پر برکت فرود آور و تو بهترین فرودآورندگانی"(مؤمنون آیه 29).
و یا دعائی که در سوره قمر آیه 10 آمده: فَدَعٰا رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ :"نوح
1) 1) "مجیبون"به صیغه جمع آمده در حالی که منظور از آن خداوند است که دعای نوح را اجابت کرد،این به خاطر آن است که صیغه جمع گاهی برای بیان عظمت میآید همانگونه که ضمیر جمع متکلم در"نادانا"نیز برای همین منظور است.
پروردگارش را چنین خواند من در چنگال این قوم مغلوبم مرا یاری فرما".
البته هیچ مانعی ندارد که آیه مورد بحث اشاره به همه این دعاها بوده باشد،و خداوند به بهترین وجهی همه را اجابت فرمود.
*** و لذا در آیه بعد بلافاصله میفرماید:ما او و خاندانش را از اندوه بزرگ نجات بخشیدیم( وَ نَجَّیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ ) (1).
این اندوه بزرگ کدام اندوه بوده است که نوح را سخت رنج میداده؟ ممکن است اشاره به سخریههای قوم کافر و مغرور،و آزارهای زبانی آنها و هتاکی و توهین نسبت به او و پیروانش باشد،و یا اشاره به تکذیبهای پی در پی این قوم لجوج.
گاه میگفتند: وَ مٰا نَرٰاکَ اتَّبَعَکَ إِلاَّ الَّذِینَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا :"ما نمیبینیم کسی از تو پیروی کند مگر یک مشت اوباش ما"!(هود-27).
و گاه میگفتند: یٰا نُوحُ قَدْ جٰادَلْتَنٰا فَأَکْثَرْتَ جِدٰالَنٰا فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ :"ای نوح زیاد با ما سخن گفتی(و پر حرفی کردی!)اگر راست میگویی عذابی را که وعده میدهی بیاور"!(هود-32).
و گاه چنان که قرآن میگوید وَ یَصْنَعُ الْفُلْکَ وَ کُلَّمٰا مَرَّ عَلَیْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ :"او مشغول ساختن کشتی بود،و هر زمان گروهی از قومش از کنار او عبور میکردند وی را مسخره مینمودند"(و میگفتند این مرد دیوانه شده است!)(هود-38).
آن قدر نوح این پیامبر پر حوصله را ناراحت کردند و اسائه ادب نمودند و نسبت جنون به او دادند که عرض کرد: رَبِّ انْصُرْنِی بِمٰا کَذَّبُونِ :"پروردگارا!
1) 1) "کرب"طبق گفته راغب در مفردات اندوه شدید است،و توصیف به"عظیم" در اینجا تاکید بیشتری بر این معنا است.
در مقابل تکذیب آنها مرا یاری کن"(مؤمنون-26).
به هر حال مجموعهای از این حوادث ناگوار و زخم زبانهای شدید قلب پاک او را سخت میفشرد،تا اینکه طوفان فرا رسید،و خداوند او را از چنگال این قوم ستمگر،و آن کرب عظیم و اندوه بزرگ رهایی بخشید.
بعضی از مفسران احتمال دادهاند که منظور از"کرب عظیم"همان طوفان بوده است که جز نوح و یارانش از آن نجات نیافتند،ولی این معنی بعید به نظر میرسد.
*** سپس میافزاید:"ما فرزندان نوح را بازماندگان(روی زمین)قرار دادیم"( وَ جَعَلْنٰا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْبٰاقِینَ ).
آیا به راستی تمام انسانهایی که اکنون روی زمین زندگی میکنند از فرزندان نوح هستند؟و آیه فوق همین را میگوید؟ و یا گروه عظیمی از انبیاء و اولیاء و صلحاء از دودمان او باقی ماندند هر چند همه مردم از دودمان او نیستند؟ در این زمینه بحثی داریم که به خواست خدا در نکات خواهد آمد.
*** به علاوه"ذکر خیر و ثناء جمیل و نام نیک برای نوح در میان امتهای بعد قرار دادیم"( وَ تَرَکْنٰا عَلَیْهِ فِی الْآخِرِینَ ).
از او به عنوان یک پیامبر مقاوم و شجاع و صبور و دلسوز و مهربان یاد میکنند، و او را"شیخ الانبیاء"مینامند.
تاریخ او اسطوره مقاومت و ایستادگی است،و برنامه او الهام بخش برای همه رهروان راه حق در برابر کارشکنیهای سخت دشمنان و نابخردیهای آنها.
*** "سلام و درود باد بر نوح در میان جهانیان"( سَلاٰمٌ عَلیٰ نُوحٍ فِی الْعٰالَمِینَ ).
چه افتخاری از این برتر و بالاتر که خداوند بر او سلام میفرستد،سلامی که در میان جهان و جهانیان باقی میماند،و تا دامنه قیامت گسترده میشود،سلام خدا توأم با ثناء جمیل و ذکر خیر بندگانش.
جالب اینکه کمتر سلامی در قرآن به این گستردگی و وسعت در باره کسی دیده میشود،بخصوص اینکه"العالمین"(به مقتضای اینکه جمع است و توأم با الف و لام)آن چنان معنی وسیعی دارد که نه تنها همه انسانها،بلکه عوالم فرشتگان و ملکوتیان را نیز ممکن است در بر گیرد.
*** و برای آنکه این برنامه برای دیگران الهام بخش گردد میافزاید:"ما اینگونه نیکوکاران را جزا و پاداش میدهیم"!( إِنّٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ ).
*** "چرا که او از بندگان با ایمان ما بود"( إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُؤْمِنِینَ ).
در حقیقت مقام عبودیت و بندگی،و همچنین ایمان توأم با احسان و نیکوکاری که در دو آیه اخیر آمده،دلیل اصلی لطف خداوند نسبت به نوح و نجاتش از اندوه بزرگ و سلام و درود الهی بر او بود که اگر این برنامه از ناحیه دیگران نیز تعقیب شود مشمول همان رحمت و لطفند که نوح بود چرا که معیارهای الطاف پروردگار تخلف ناپذیر است و جنبه شخصی و خصوصی ندارد.
*** و در آخرین آیه مورد بحث با جملهای کوتاه و کوبنده سرنوشت آن قوم ظالم و شرور و کینهتوز را بیان کرده،میگوید:"سپس دیگران را غرق کردیم" ( ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِینَ ).
از آسمان سیلاب آمد،و از زمین آب جوشید،و سرتاسر کره زمین به اقیانوس پر تلاطمی مبدل شد!کاخهای بیدادگران را در هم کوبید،و جسدهای بیجانشان
بر صفحه آب باقی ماند! جالب اینکه الطاف خود را با نوح ضمن چندین آیه بیان میکند،اما عذاب آن قوم سرکش را در یک جمله کوتاه توأم با تحقیر و بیاعتنایی،چرا که مقام بیان افتخارات و پیروزیهای مؤمنان و یاری خداوند نسبت به آنها مقام توضیح است و مقام بیان حال سرکشان مقام بیاعتنایی.
آیا مردم روی زمین همه از دودمان نوحند؟
جمعی از بزرگان مفسرین از جمله" وَ جَعَلْنٰا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْبٰاقِینَ "(ما فرزندان نوح را بازماندگان در زمین قرار دادیم)چنین استفاده کردهاند که تمام نسل بشر بعد از نوح از دودمان او به وجود آمدند و هم اکنون همه از فرزندان نوحند.
این سخن را بسیاری از مورخان نقل کردهاند که از نوح سه فرزند باقی ماند به نام:"سام"و"حام"و"یافث"و تمام نژادهای امروز کره زمین به آنها منتهی میشوند،نژاد عرب و فارس و روم را نژاد سامی میدانند،و نژاد ترک و گروهی دیگر را از اولاد یافث،و نژاد سودان و سند و هند و نوبه و حبشه و قبط و بربر را از اولاد حام میشمرند.
بحث در این مساله نیست که این نژاد از کدامین فرزند نوح است چرا که در این مساله در میان مورخان و مفسران تعبیرهای مختلفی دیده میشود،بحث در این است که آیا همه نژادهای انسانی به این سه بازمیگردد؟ در اینجا این سؤال پیش میآید که مگر مؤمنان دیگری با نوح در کشتی سوار نشدند سرنوشت آنها چه شد؟آیا آنها همگی از دنیا رفتند بیآنکه فرزندی از آنها باقی بماند؟و یا اگر فرزندانی داشتند فرزند دختر بود که با اولاد نوح ازدواج کردند؟این مساله از نظر تاریخی چندان روشن نیست،بلکه از بعضی
روایات پارهای اشارات در آیات قرآن ممکن است استفاده کرد که از آنها نیز فرزندانی در روی زمین مانده،و اقوامی از اولاد آنها هستند.
در حدیثی که در تفسیر علی بن ابراهیم از امام باقر ع در توضیح آیه فوق نقل شده چنین میخوانیم:
الحق و النبوة و الکتاب و الایمان فی عقبه،و لیس کل من فی الارض من بنی آدم من ولد نوح(ع)قال اللّٰه عز و جل فی کتابه اِحْمِلْ فِیهٰا مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ وَ أَهْلَکَ إِلاّٰ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ منهم وَ مَنْ آمَنَ وَ مٰا آمَنَ مَعَهُ إِلاّٰ قَلِیلٌ ،و قال اللّٰه عز و جل ایضا: ذُرِّیَّةَ مَنْ حَمَلْنٰا مَعَ نُوحٍ :
"منظور خداوند از این آیه( وَ جَعَلْنٰا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْبٰاقِینَ )این است که حق و نبوت و کتاب آسمانی و ایمان در دودمان نوح باقیماند،ولی تمام کسانی که از فرزندان آدم در روی زمین زندگی میکنند از اولاد نوح نیستند،چرا که خداوند متعال در کتابش میگوید:ما به نوح دستور دادیم که از هر جفتی از حیوانات یک زوج بر کشتی سوار کن،و همچنین اهل خانوادهات را،مگر آنها که قبلا وعده هلاکشان داده شده(اشاره به همسر نوح و یکی از فرزندانش)و همچنین مؤمنان را،جز گروه اندکی به نوح ایمان نیاوردند-و نیز(خطاب به بنی اسرائیل کرده میگوید:)ای فرزندان کسانی که با نوح بر کشتی سوار کردیم" (1).
و به این ترتیب آنچه در باره منتهی شدن تمام نژادهای روی زمین به فرزندان نوح مشهور است ثابت نیست.
1) 1) این حدیث در جلد 4 نور الثقلین صفحه 405 آمده همچنین در تفسیر صافی ذیل آیات مورد بحث.
وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْرٰاهِیمَ (83) إِذْ جٰاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ (84) إِذْ قٰالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ مٰا ذٰا تَعْبُدُونَ (85) أَ إِفْکاً آلِهَةً دُونَ اَللّٰهِ تُرِیدُونَ (86) فَمٰا ظَنُّکُمْ بِرَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (87) فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی اَلنُّجُومِ (88) فَقٰالَ إِنِّی سَقِیمٌ (89) فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِینَ (90) فَرٰاغَ إِلیٰ آلِهَتِهِمْ فَقٰالَ أَ لاٰ تَأْکُلُونَ (91) مٰا لَکُمْ لاٰ تَنْطِقُونَ (92) فَرٰاغَ عَلَیْهِمْ ضَرْباً بِالْیَمِینِ (93) فَأَقْبَلُوا إِلَیْهِ یَزِفُّونَ (94)
83-و از پیروان او(نوح)ابراهیم بود.
84-به خاطر بیاور هنگامی را که با قلب سلیم به پیشگاه پروردگارش آمد.
85-هنگامی که به پدر و قومش گفت:اینها چه چیز است که میپرستید؟! 86-آیا غیر از خدا،به سراغ این معبودان دروغین میروید؟ 87-شما در باره پروردگار عالمیان چه گمان میبرید؟ 88-(سپس)او نگاهی به ستارگان افکند.
89-و گفت من بیمارم(و با شما به مراسم جشن نمیآیم).
90-آنها از او روی برتافته و به او پشت کردند(و به سرعت دور شدند).
91-(او وارد بتخانه شد)مخفیانه نگاهی به معبودان آنها کرد و از روی تمسخر گفت:چرا از این غذاها نمیخورید؟ 92-(اصلا)چرا سخن نمیگوئید؟! 93-سپس ضربهای محکم با دست راست و با توجه بر پیکر آنها فرود آورد(و همه را جز بت بزرگ در هم شکست).
94-آنها با سرعت به سراغ او آمدند.
طرح جالب بت شکنی ابراهیم
در این آیات بخش قابل ملاحظهای از زندگی ابراهیم قهرمان بتشکن ع به دنبال گوشههایی از تاریخ پر ماجرای نوح ع آمده است.
در اینجا نخست از ماجرای بتشکنی ابراهیم و برخورد شدید بتپرستان با او سخن میگوید،و در قسمت دیگری پیرامون بزرگترین صحنه فداکاری ابراهیم خلیل و مساله قربانی فرزندش بحث میکند،و این قسمت در قرآن مجید منحصرا
در همین جا مطرح شده است.
آیه نخست ماجرای ابراهیم را به این صورت با ماجرای نوح پیوند میدهد و میفرماید:"و از پیروان نوح و ابراهیم بود"( وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْرٰاهِیمَ ).
او در همان خط توحید و عدل،در همان مسیر تقوا و اخلاص که سنت نوح بود گام بر میداشت،که انبیاء همه مبلغان یک مکتب و استادان یک دانشگاهند، و هر کدام برنامه دیگری را تداوم میبخشند و تکمیل میکنند.
چه تعبیر جالبی؟ابراهیم از شیعیان نوح بود،با اینکه فاصله زمانی زیادی آن دو را از هم جدا میکرد(حدود 2600 سال به گفته بعضی از مفسران)ولی میدانیم در پیوند مکتبی زمان کمترین تاثیری ندارد (1).
*** بعد از بیان این اجمال به تفصیل آن پرداخته،میفرماید:"به خاطر بیاور هنگامی را که ابراهیم با قلب سلیم به پیشگاه پروردگارش آمد"( إِذْ جٰاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ ).
مفسران برای"قلب سلیم"تفسیرهای متعددی بیان کردهاند که هر کدام به یکی از ابعاد این مساله اشاره میکند.
قلبی که پاک از شرک باشد.
1) 1) بعضی از مفسران ضمیر"شیعته"را به پیامبر اسلام(ص)برگرداندهاند، در حالی که آیات قرآن میگوید:پیامبر اسلام(ص)از آئین ابراهیم پیروی کرد،بعلاوه چنین مرجع ضمیری در آیات قبل و بعد وجود ندارد،شاید تصور کردهاند تعبیر به شیعه دلیل بر افضلیت نوح از ابراهیم است در حالی که قرآن برای ابراهیم شخصیت والاتری قائل شده است،ولی این تعبیر هیچ دلالتی بر این مساله ندارد بلکه منظور از آن تداوم خط فکری و مکتبی است کما اینکه افضلیت پیامبر اسلام(ص)نسبت به همه پیامبران با پیروی او از مکتب توحیدی ابراهیم منافات ندارد قرآن میگوید: فَبِهُدٰاهُمُ اقْتَدِهْ :"ای پیامبر به هدایت انبیای پیشین اقتدا کن(انعام-90).
قلبی که خالص از معاصی و کینه و نفاق بوده باشد.
قلبی که از عشق دنیا تهی باشد که حب دنیا سرچشمه همه خطاها است.
و بالآخره قلبی که جز خدا در آن نباشد! حقیقت این است که"سلیم"از ماده"سلامت"،و هنگامی که سلامت به طور مطلق مطرح میشود سلامتی از هر گونه بیماری اخلاقی و اعتقادی را شامل میشود.
قرآن مجید در باره منافقان میگوید:" فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اللّٰهُ مَرَضاً "در دلهای آنها یک نوع بیماری است و خداوند نیز(بر اثر لجاجت و گناهشان) بر این بیماری میافزاید"(بقره 10).
جالبترین تفسیر را برای"قلب سلیم"امام صادق ع بیان فرموده:در آنجا که میخوانیم:
القلب السلیم الذی یلقی ربه و لیس فیه احد سواه!: "قلب سلیم قلبی است که خدا را ملاقات کند در حالی که هیچ کس جز او در آن نباشد" (1).
و این تعبیر،جامع همه اوصاف گذشته است.
و نیز در روایت دیگری از همان امام ع آمده است که فرمود:
صاحب النیة الصادقة صاحب القلب السلیم،لان سلامة القلب من هواجس المذکورات تخلص النیة للّٰه فی الامور کلها: "کسی که نیت صادقی دارد صاحب قلب سلیم است چرا که سلامت قلب از شرک و شک نیت را در همه چیز خالص میکند" (2).
در باره اهمیت قلب سلیم همین بس که قرآن مجید آن را تنها سرمایه نجات روز قیامت شمرده،چنان که در سوره شعراء آیه 88 و 89 از زبان همین پیامبر بزرگ ابراهیم ع میخوانیم: یَوْمَ لاٰ یَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ إِلاّٰ مَنْ أَتَی اللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ :"روزی که اموال و فرزندان سودی به حال انسان نمیبخشند،جز کسی
که با قلب سلیم در پیشگاه خداوند حضور یابد" (1).
*** آری ابراهیم با قلب سلیم و روح پاک و اراده نیرومند و عزم راسخ مامور مبارزه با بتپرستان شد،و از پدر(عمو)و قوم خودش آغاز کرد،چنان که قرآن میگوید"به خاطر بیاور هنگامی را که به پدر و قومش گفت:اینها چه چیز است که میپرستید"؟!( إِذْ قٰالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ مٰا ذٰا تَعْبُدُونَ ).
حیف نیست انسان با آن شرافت ذاتی و عقل و خرد در مقابل مشتی سنگ و چوب بیارزش تعظیم کند؟عقلتان کجا است؟! *** سپس این تعبیر را که توأم با تحقیر آشکار بتها بود با جمله دیگری تکمیل کرد و گفت:"آیا شما جز اللّٰه که بر حق است به سراغ خدایان دروغین میروید"؟ ( أَ إِفْکاً آلِهَةً دُونَ اللّٰهِ تُرِیدُونَ ) (2).
با توجه به اینکه"افک"به معنی دروغ بزرگ،و یا زشترین دروغها است، قاطعیت سخن ابراهیم در باره بتها روشنتر میشود.
*** سرانجام سخنش را با جمله کوبنده دیگری در این مقطع پایان داد و گفت:
"شما در باره پروردگار عالمیان چه گمان میبرید"؟!( فَمٰا ظَنُّکُمْ بِرَبِّ الْعٰالَمِینَ ) روزی او را میخورید،مواهب او سراسر وجود شما را احاطه کرده،
1) 1) در زمینه قلب سلیم بحث مشروحی در جلد 15 تفسیر نمونه ذیل آیات 88 و 89 سوره شعراء(تحت عنوان قلب سلیم تنها سرمایه نجات)(صفحه 273)آوردهایم.
2) 2) در ترکیب این جمله مفسران دو احتمال دادهاند نخست اینکه"افکا"مفعول به برای"تریدون"است و"آلهه"بدل آن است،دیگر اینکه"الهه"مفعول به است و"افکا"مفعول لاجله که برای اهمیت مقدم داشته شده است.
با اینحال موجودات بیارزشی را همردیف او قرار دادهاید،با اینحال باز انتظار دارید به شما رحم کند،و شما را با اشد مجازات کیفر ندهد؟چه اشتباه بزرگی؟ چه گمراهی خطرناکی؟.
تعبیر" بِرَبِّ الْعٰالَمِینَ "اشاره به این است که تمام عالم در سایه ربوبیت او اداره میشوند شما او را رها ساخته به سراغ یک مشت پندار و اوهامی که هیچ منشا اثر نیست رفتهاید.
*** در تواریخ و تفاسیر آمده است که بتپرستان بابل هر سال مراسم عید مخصوصی داشتند غذاهایی در بتخانه آماده میکردند و در آنجا میچیدند به این پندار که غذاها متبرک شود،سپس دستجمعی به بیرون شهر میرفتند و در پایان روز باز میگشتند و برای نیایش و صرف غذا به بتخانه میآمدند.
آن روز شهر خالی شد و فرصت خوبی برای در هم کوبیدن بتها به دست ابراهیم افتاد.
فرصتی که ابراهیم مدتها انتظار آن را میکشید و مایل نبود به آسانی از دست برود.
***لذا هنگامی که در شب از او دعوت به شرکت در این مراسم کردند"او نگاهی به ستارگان افکند"( فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ ).
*** "و گفت من بیمارم"( فَقٰالَ إِنِّی سَقِیمٌ ).
و به این ترتیب عذر خود را خواست! *** "آنها به او پشت کرده و به سرعت از او دور شدند"و به دنبال مراسم خود
شتافتند"( فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِینَ ).
در اینجا دو سؤال مطرح است.
نخست اینکه:چرا ابراهیم به ستارگان نگاه کرد،هدفش از این نگاه چه بود؟دیگر اینکه آیا به راستی بیمار بود که گفت بیمارم؟چه بیماری داشت؟ پاسخ سؤال اول با توجه به اعتقادات مردم بابل و رسوم و عادات آنها روشن است،آنها در علم نجوم مطالعاتی داشتند،و حتی میگویند بتهای آنها نیز"هیاکل" ستارگان بود،و به این خاطر به آنها احترام میگذاشتند که سمبل ستارگان بودند.
البته در کنار اطلاعات نجومی خرافات بسیار نیز در این زمینه در میان آنها شایع بود،از جمله اینکه ستارگان را در سرنوشت خود مؤثر میدانستند،و از آنها خیر و برکت میطلبیدند،و از وضع آنها بر حوادث آینده استدلال میکردند.
ابراهیم ع برای اینکه آنها را متقاعد کند طبق رسوم آنها نگاهی به ستارگان آسمان افکند تا چنان تصور کنند که پیش بینی بیماری خود را از مطالعه اوضاع کواکب کرده است و قانع شوند! بعضی از مفسران بزرگ این احتمال را نیز دادهاند که او میخواست از حرکت ستارگان وقت بیماری خود را دقیقا دریابد،زیرا یک نوع بیماری همچون تب در فواصل زمانی خاصی به سراغش میآمد،ولی با توجه به وضع افکار مردم بابل احتمال اول مناسبتر است.
بعضی نیز احتمال دادهاند که نگاه او به آسمان در واقع نگاه مطالعه در اسرار آفرینش بود،هر چند آنها نگاه او را نگاه یک منجم میپنداشتند که میخواهد از اوضاع کواکب حوادث آینده را پیشبینی کند.
در مورد سؤال دوم پاسخهای متعددی دادهاند.
از جمله اینکه او واقعا بیمار بود،هر چند اگر سالم هم بود هرگز در مراسم
جشن بتها شرکت نمیکرد،ولی بیماریش بهانه خوبی برای عدم شرکت در آن مراسم و استفاده از فرصت طلایی برای درهم کوبیدن بتها بود،و دلیلی ندارد که ما بگوئیم او در اینجا توریه کرده،چرا که توریه برای انبیاء مناسب نیست.
بعضی دیگر گفتهاند که ابراهیم واقعا بیماری جسمی نداشت اما روحش بر اثر اعمال ناموزون این جمعیت و کفر و شرک و ظلم و فسادشان بیمار بود،بنا بر این او واقعیتی را بیان کرد،هر چند آنها طور دیگری فکر کردند،و او را از نظر جسمی بیمار پنداشتند.
این احتمال نیز داده شده است که او در این سخن توریه کرده باشد.
مثل اینکه کسی بر در منزل میآید و سؤال میکند فلان کس در منزل است آنها در پاسخ میگویند:اینجا نیست و منظورشان از کلمه اینجا پشت در خانه است،نه مجموع خانه،در حالی که شنونده این چنین نمیفهمد(اینگونه تعبیرات را که دروغ نیست اما ظاهرش چیز دیگر است در فقه توریه مینامند).
منظور ابراهیم از این سخن این بود که من در آینده ممکن است بیمار شوم تا دست از سر او بردارند و به سراغ کار خود بروند.
اما تفسیر اول و دوم مناسبتر به نظر میرسد.
*** به این ترتیب ابراهیم ع تنها در شهر ماند و بتپرستان شهر را خالی کرده و بیرون رفتند،ابراهیم نگاهی به اطراف خود کرد،برق شوق در چشمانش نمایان گشت،لحظاتی را که از مدتها قبل انتظارش را میکشید فرا رسید،باید یک تنه برخیزد و به جنگ بتها برود،و ضربه سختی بر پیکر آنان وارد سازد،ضربهای که مغزهای خفته بتپرستان را تکان دهد و بیدار کند.
قرآن میگوید:"او به سراغ خدایان آنها آمد،نگاهی به آنها و ظروف غذایی که در اطرافشان بود افکند و از روی تمسخر صدا زد:آیا از این غذاها
نمیخورید"؟! ( فَرٰاغَ إِلیٰ آلِهَتِهِمْ فَقٰالَ أَ لاٰ تَأْکُلُونَ ) (1).
این غذاها را عبادتکنندگانتان فراهم کردهاند،غذاهای چرب و شیرین متنوع و رنگین است،چرا میل نمیکنید؟! *** سپس افزود:"اصلا چرا حرف نمیزنید"؟چرا لال و بسته دهن هستید؟! ( مٰا لَکُمْ لاٰ تَنْطِقُونَ ).
و به این ترتیب تمام معتقدات خرافی آنها را به سخریه کشید،بدون شک او به خوبی میدانست نه آنها غذا میخورند،و نه سخن میگویند،موجودات بیجانی بیش نیستند،اما در حقیقت میخواست دلیل برنامه بتشکنی خود را به این صورت زیبا و لطیف ارائه داده باشد.
*** سپس آستین را بالا زد،تبر را به دست گرفت،و با قدرت حرکت داد و"با توجه ضربهای محکم بر پیکر آنها فرود آورد"!( فَرٰاغَ عَلَیْهِمْ ضَرْباً بِالْیَمِینِ ).
منظور از"یمین"یا واقعا همان دست راست است که انسان غالب کارهای خود را با آن انجام میدهد و یا کنایه از قدرت و قوت است(هر دو معنی نیز با هم قابل جمع است).
به هر حال چیزی نگذشت که از آن بتخانه آباد و زیبا ویرانهای وحشتناک ساخت بتها همه لتوپار شدند،و دست و پا شکسته هر کدام به گوشهای افتادند و به راستی برای بتپرستان منظرهای دلخراش و اسفبار و غمانگیز پیدا کردند.
ابراهیم کار خود را کرد و مطمئن و آرام از بتکده بیرون آمد،و به سراغ خانه خود رفت در حالی که خود را برای حوادث آینده آماده میساخت.
1) 1) "راغ"از ماده"روغ"به معنی توجه و تمایل به چیزی و به صورت پنهانی و مخفیانه یا به صورت توطئه و تخریب است.
او میدانست انفجار عظیمی در شهر،بلکه در سراسر کشور بابل ایجاد کرده که صدای آن بعدا بلند خواهد شد!طوفانی از خشم و غضب به راه میافتد که او در میان طوفان تنها است.اما او خدا را دارد،و همین او را کافی است.
*** بتپرستان به شهر بازگشتند و به سراغ بتخانه آمدند،چه منظره وحشتناک و بهتآوری؟گویی بر سر جایشان خشکشان زده؟لحظاتی چند رشته افکارشان از دست رفت،و مات و مبهوت، خیره خیره به آن ویرانه نگاه کردند و بتهایی را که پناه روز بیپناهی خود میپنداشتند بیپناه در آنجا دیدند.
سپس سکوت جای خود را به خروش و نعره و فریاد داد...چه کسی این کار را کرده؟کدام ستمگر؟! و چیزی نگذشت که به خاطرشان آمد جوان خداپرستی در این شهر وجود دارد،به نام ابراهیم که بتها را به باد استهزاء میگرفت،و تهدید کرده بود من نقشه خطرناکی برای بتهای شما کشیدهام!معلوم میشود کار،کار او است.
"سپس جمعیت به سوی او حرکت کردند در حالی که با سرعت(و خشم) راه میرفتند"( فَأَقْبَلُوا إِلَیْهِ یَزِفُّونَ ).
"یزفون"از ماده"زف"(بر وزن کف)در اصل در مورد وزش باد و حرکت سریع شترمرغ که مخلوطی از راه رفتن و پریدن است به کار رفته سپس این کلمه بطور کنایه در مورد"زفاف عروس"یعنی بردن عروس به خانه داماد استعمال شده است.
به هر حال منظور این است که بتپرستان با سرعت به سوی ابراهیم آمدند که دنباله ماجرایش را در آیات بعد خواهیم خواند.
قبلا لازم است بدانیم"توریه"چیست؟ "توریه"بر وزن"توصیه"که گاهی از آن تعبیر به"معاریض"نیز میشود این است که سخنی بگویند که ظاهری دارد اما منظور گوینده چیز دیگر است،هر چند شنونده نظرش متوجه همان ظاهر میشود،فی المثل کسی از دیگری سؤال میکند کی از سفر آمدی؟او میگوید:پیش از غروب در حالی که پیش از ظهر آمده است،شنونده از ظاهر این کلام کمی قبل از غروب را میفهمد، در حالی که گوینده قبل از ظهر را اراده کرده،چرا که آنهم قبل از غروب است!.
یا کسی از دیگری سؤال میکند غذا خوردهای؟میگوید آری،شنونده از این سخن چنین میفهمد که امروز غذا خورده در صورتی که منظورش این است دیروز غذا خورده.
این نکته در کتب فقهی مطرح است که آیا توریه دروغ محسوب میشود یا نه؟جمعی از فقهای بزرگ از جمله شیخ انصاری(رضوان اللّٰه علیه)معتقد است که توریه جزء دروغ نیست،نه عرفا کذب بر آن صادق است،و نه از روایات اسلامی الحاق آن به کذب استفاده میشود،بلکه در پارهای از روایات عنوان کذب رسما از آن نفی شده است.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
الرجل یستاذن علیه فیقول للجاریة قولی لیس هو هاهنا فقال(ع)لا باس لیس بکذب: "کسی دم در میآید و اجازه ورود به خانه میطلبد صاحبخانه(که مانعی از پذیرش او دارد)به کنیز میگوید:بگو:او اینجا نیست(و منظور از آن مثلا همان پشت در خانه است)امام
ع فرمود این دروغ نیست (1).
ولی حق این است که در اینجا باید تفصیلی داد،و به عنوان یک ضابطه کلی گفت:هر گاه لفظ از نظر مفهوم لغوی و عرفی قابلیت دو معنا دارد ولی ذهنیات مخاطب آن را بر معنی خاصی تطبیق میکند در حالی که گوینده اراده معنی دیگری را دارد این چنین توریهای دروغ نیست مثل این که لفظ مشترک را به کار برند ذهن شنونده متوجه یک معنی شود در حالی که گوینده نظرش معنی دیگری باشد.
فی المثل در حالات سعید ابن جبیر آمده است که حجاج از او پرسید نظر تو در باره من چگونه است گفت به عقیده من تو"عادل"هستی!اطرافیان شاد شدند حجاج گفت او با این سخن حکم کفر مرا صادر کرد زیرا یک معنای عادل عدول کننده از حق به باطل است! اما اگر لفظ از نظر مفهوم لغوی و عرفی تنها یک معنی دارد و گوینده آن را رها میکند و به سوی معنای مجاز میرود بی آنکه قرینه مجاز را ذکر کند این چنین توریهای بدون شک حرام است،و ممکن است با این تفصیل میان نظرات مختلف فقها جمع کرد.
ولی باید توجه داشت حتی در مواردی که توریه مصداق کذب و دروغ نیست گاهی مفاسد آن را در بر دارد و سبب اغراء به جهل و افکندن مردم در خطا میشود و از این نظر گاه ممکن است به مرحله حرام برسد اما هر گاه نه چنین مفسدهای دارد،و نه مصداق کذب و دروغ است،دلیلی بر حرمت آن نداریم،و روایت امام صادق ع از این قبیل است.
بنا بر این تنها دروغ نبودن برای توریه کردن کافی نیست،بلکه باید مفاسد دیگر نیز در آن نباشد.
و البته در مواردی که ضرورتی ایجاب کند که انسان دروغی بگوید مسلما
1) 1) وسائل الشیعه جلد 8 صفحه 580(باب 141 از ابواب العشره حدیث 8).
ما دام که توریه ممکن است باید توریه کرد،تا سخن مصداق دروغ نباشد.
اما اینکه آیا برای پیامبران توریه جایز است یا نه؟باید گفت در صورتی که موجب تزلزل اعتماد عمومی مردم شود جایز نیست،چرا که سرمایه انبیاء در طریق تبلیغ همان سرمایه اعتماد عمومی مردم است،و اما در مواردی مانند آنچه در داستان ابراهیم ع در آیات فوق آمده که اظهار بیماری کند و یا همچون منجمان نگاه در ستارگان آسمان بیفکند،و هدف مهمی در این کار باشد،بی آنکه پایههای اعتماد حقجویان را متزلزل سازد،به هیچ وجه اشکالی ندارد.
میدانیم"قلب"در اصطلاح قرآن به معنی روح و عقل است،بنا بر این"قلب سلیم"به روح پاک و سالمی گفته میشود که از هر گونه شرک و شک و فساد خالی است.
قرآن مجید بعضی از قلوب را به عنوان"قاسیه"(قساوتمند)توصیف کرده است(مائده-13).
و گاه قلوبی را به عنوان"ناپاک"معرفی نموده(مائده-41).
قلبهایی را"بیمار"معرفی میکند(بقره-6).
و قلبهایی را"مهر خورده"و بسته(توبه-87).
و در مقابل آنها"قلب سلیم"را مطرح میکند که هیچیک از این عیوب در آن نیست،هم پاک است،و هم نرم و پر عطوفت،هم سالم است و هم انعطافپذیر در مقابل حق.
این همان قلبی است که به عنوان"حرم خدا"در روایات توصیف شده، چنان که در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
القلب حرم اللّٰه فلا تسکن حرم اللّٰه غیر اللّٰه!: "قلب حرم خدا است غیر خدا را در حرم خدا ساکن مکن"! (1).
1) 1) بحار جلد 70 صفحه 25 باب حب اللّٰه حدیث 27.
این همان قلبی است که میتواند حقائق غیب را ببیند و به ملکوت عالم بالا نظر کند،چنان که در حدیثی از پیامبر ص آمده است:
لو لا ان الشیاطین یحومون علی قلوب بنی آدم لنظروا الی الملکوت!: "اگر شیاطین قلوب فرزندان آدم را احاطه نکنند میتوانند به جهان ملکوت نظر افکنند"! (1).
در هر حال بهترین سرمایه برای نجات در قیامت همین"قلب سلیم"است، و همان بود که ابراهیم ع با آن به بارگاه پروردگارش شتافت و فرمان رسالت را دریافت کرد.
این سخن را با حدیث دیگری پایان میدهیم در روایتی آمده است:
ان للّٰه فی عباده آنیة و هو القلب فاحبها الیه"اصفاها"و"اصلبها"و "ارقها":اصلبها فی دین امه،و اصفاها من الذنوب،و ارقها علی الاخوان:
"خداوند در میان بندگانش ظرف و پیمانهای دارد به نام"دل"که از همه آنها بهتر همان ظرفی است که"صافتر""محکمتر"و"لطیفتر"باشد،از همه محکمتر در دین خدا،از همه پاکتر از گناهان،از همه لطیفتر در مقابل برادران دینی"! (2).
قٰالَ أَ تَعْبُدُونَ مٰا تَنْحِتُونَ (95) وَ اَللّٰهُ خَلَقَکُمْ وَ مٰا تَعْمَلُونَ (96) قٰالُوا اِبْنُوا لَهُ بُنْیٰاناً فَأَلْقُوهُ فِی اَلْجَحِیمِ (97) فَأَرٰادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْنٰاهُمُ اَلْأَسْفَلِینَ (98) وَ قٰالَ إِنِّی ذٰاهِبٌ إِلیٰ رَبِّی سَیَهْدِینِ (99) رَبِّ هَبْ لِی مِنَ اَلصّٰالِحِینَ (100)
95-او(ابراهیم)گفت:آیا چیزی را میپرستید که با دست خود میتراشید؟ 96-با اینکه خداوند هم شما را آفریده و هم بتهایی را که میسازید! 97-آنها گفتند بنای مرتفعی برای او بسازید،و او را در جهنمی از آتش بیفکنید! 98-آنها طرحی برای نابودی ابراهیم ریخته بودند ولی ما آنها را پست و مغلوب ساختیم.
99-(او از این مهلکه به سلامت بیرون آمد)و گفت:من به سوی پروردگارم میروم او مرا هدایت خواهد کرد.
100-پروردگارا!به من از(فرزندان)صالح ببخش.
سرانجام بعد از ماجرای بتشکنی،ابراهیم را به همین اتهام به دادگاه کشاندند.
او را مورد سؤال قرار داده و از او خواستند توضیح دهد که حادثه وحشتناک بتخانه به دست چه کسی انجام یافته؟قرآن شرح این ماجرا را در سوره انبیاء بیان کرده و در آیات مورد بحث تنها به یک فراز حساس آن قناعت میکند و آن آخرین سخن ابراهیم با آنان در زمینه باطل بودن بتپرستی است میگوید:
"ابراهیم گفت آیا چیزی را پرستش میکنید که با دست خود میتراشید"؟! ( قٰالَ أَ تَعْبُدُونَ مٰا تَنْحِتُونَ ).
هیچ آدم عاقلی مصنوع خود را پرستش میکند؟هیچ ذی شعوری در برابر مخلوق خود زانو به زمین میزند؟کدام عقل و منطق به شما چنین اجازهای داده است؟! *** معبود باید خالق انسان باشد نه مخلوق او،اکنون درست بنگرید و معبود حقیقی را پیدا کنید:"خداوند هم شما را آفریده،و هم بتهایی را که میسازید" ( وَ اللّٰهُ خَلَقَکُمْ وَ مٰا تَعْمَلُونَ ).
آسمان و زمین همه مخلوق اویند و زمان و مکان همه از او است،باید سر بر آستان چنین خالقی نهاد و او را پرستش و نیایش کرد.
این دلیلی است بسیار قوی و دندانشکن که هیچ پاسخی در مقابل آن نداشتند.
"ما"در جمله"ما تعملون"به اصطلاح"ما موصوله"است(نه ما مصدریه) میخواهد بگوید خدا هم شما را آفریده،و هم مصنوعاتتان را،اگر بر بتها کلمه
"مصنوع"انسان یا"معمول"انسان اطلاق شود به خاطر شکلی است که انسان به آن میدهد،و گر نه ماده آن را هم خدا آفریده است،این درست به این میماند که میگویند این فرش،آن خانه،و آن اتومبیل ساخته انسان است.مسلما منظور این نیست که انسان مواد آنها را ساخته بلکه صورت آنها به دست انسان شکل میگیرد.
اما اگر"ما"را مصدریه بگیریم مفهومش این است که خداوند هم شما را آفریده و هم اعمال شما را،البته این معنی غلط نیست و بر خلاف پندار بعضی سر از جبر در نمیآورد،چرا که اعمال ما هر چند به اراده ما انجام میگیرد اما اراده و قدرت بر تصمیمگیری و نیروهای دیگری را که افعال خود را با آن انجام میدهیم همه از ناحیه خدا است،ولی با اینحال آیه ناظر به این معنی نیست،بلکه ناظر به بتها است میگوید"خدا هم خالق شما است و هم بتهایی که ساخته و پرداختهاید" و لطف سخن نیز در همین است،چرا که بحث از بتها بوده نه از اعمال آدمی.
در حقیقت این آیه شبیه مطلبی است که در داستان موسی و ساحران آمده که میگوید: فَإِذٰا هِیَ تَلْقَفُ مٰا یَأْفِکُونَ :"موسی عصا را رها کرد مار عظیمی شد و آنچه را به دروغ ساخته بودند بلعید(منظور مارهای ساختگی ساحران است)(اعراف-117).
*** ولی میدانیم زورگویان و قلدران هرگز با منطق و استدلال آشنا نبودهاند، به همین دلیل این برهان گویا و نیرومند ابراهیم ع در قلب سردمداران نظام جبار بابل اثر نگذاشت،هر چند گروهی از توده مردم مستضعف را بیدار کرد،اما مستکبران که پیشرفت این منطق توحیدی را مزاحم منافع خویش میدیدند با منطق زور و سرنیزه و آتش به میدان آمدند،منطقی که هرگز جز آن را نمیفهمند، تکیه بر قدرت خویش کردند"و فریاد زدند برای او بنای مرتفعی بسازید و در میان آن
آتش بیفروزید و او را در جهنمی سوزان بیفکنید"!( قٰالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْیٰاناً فَأَلْقُوهُ فِی الْجَحِیمِ ).
از این تعبیر استفاده میشود که قبلا دستور داده شد چهار دیواری بزرگی ساختند،سپس در درون آن آتش افروختند،شاید به این منظور که هم آتش را از پراکنده شدن و خطرات احتمالی مهار کنند،و هم دوزخی را که ابراهیم، بتپرستان را با آن تهدید میکرد عملا به وجود آورند! درست است که برای سوزاندن انسانی همچون ابراهیم یک بار کوچک هیزم کافی بود،ولی برای اینکه سوز دل خود را از شکستن بتها فرو بنشانند،و به اصطلاح انتقام خویش را به حد اعلی بگیرند،و در ضمن شکوه و عظمتی به بتها بخشند که آبروی بر باد رفته آنها شاید برگردد،و نیز زهر چشمی از همه مخالفان خود بگیرند که این حادثه دیگر در تاریخ بابل تکرار نگردد،این دریای آتش را به وجود آوردند(توجه داشته باشید"جحیم"در لغت به معنی آتشهایی است که روی هم متراکم شده است).
بعضی"بنیان"را در اینجا به"منجنیق"تفسیر کردهاند که وسیله پرتاب اشیاء سنگین از فاصلههای دور بود،ولی غالب مفسران همان تفسیر اول را برگزیدهاند که"بنیان"همان ساختمان و چهار دیواری بزرگ است.
*** در اینجا قرآن به ریزهکاریها و جزئیات این مساله که در سوره انبیاء آمده است اشاره نمیکند،تنها در یک جمعبندی فشرده و جالب پایان این ماجرا را چنین بیان میکند:"آنها برای نابودی ابراهیم نقشه دقیقی طرح کرده بودند،ولی ما آنها را پست و مغلوب ساختیم"( فَأَرٰادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْنٰاهُمُ الْأَسْفَلِینَ ).
"کید"در اصل به معنی هر گونه"چارهاندیشی"است،خواه در طریق صحیح باشد یا غلط،هر چند غالبا در موارد مذموم استعمال میشود،و با توجه
به اینکه در اینجا به صورت"نکره"آمده،نکرهای که دلالت بر عظمت و اهمیت میکند،اشاره به نقشه وسیع و گستردهای است که آنها برای نابود ساختن ابراهیم و برچیدن اثرات تبلیغ قولی و عملی او طرح کرده بودند.
آری خداوند آنها را"اسفل"و پائین قرار داد،و ابراهیم را در"مرتبه اعلی"همانگونه که منطقش برتری داشت در حادثه آتشسوزی نیز خدا او را برتر قرار داد،و دشمنان نیرومندش را به سقوط کشانید،آتش را بر او سرد و سالم ساخت و بی آنکه حتی یک تار موی او بسوزد از آن دریای آتش سالم به درآمد! یک روز نوح را از"غرق"نجات میدهد،و روز دیگر ابراهیم را از "حرق"تا روشن کند"آب"و"آتش"سر بر فرمان او دارند و"آنچه میگوید خدا آن میکنند".
*** ابراهیم ع از این حادثه هولناک و توطئه خطرناکی که دشمن برای او چیده بود سالم و سربلند بیرون آمد،و چون رسالت خود را در بابل پایان یافته میدید تصمیم بر مهاجرت به اراضی مقدس"شام"گرفت"و گفت من به سوی پروردگارم میروم،او مرا هدایت خواهد کرد"( وَ قٰالَ إِنِّی ذٰاهِبٌ إِلیٰ رَبِّی سَیَهْدِینِ ).
بدیهی است خداوند مکانی ندارد اما مهاجرت از محیط آلوده به محیط پاک مهاجرت به سوی خدا است.
مهاجرت به سرزمین انبیاء و اولیا و کانونهای وحی الهی مهاجرت به سوی خدا است همانگونه که سفر به مکه"سفر الی اللّٰه"نامیده میشود.
بعلاوه مهاجرت برای انجام وظیفه و رسالت الهی سفر به سوی دوست محسوب میگردد،و در این سفر،هادی و راهنما در همه جا خدا است.
و در اینجا نخستین تقاضایش از خدا که در آیات فوق منعکس است تقاضای فرزند صالح بود،فرزندی که بتواند خط رسالت او را تداوم بخشد،و برنامههای نیمه تمامش را به پایان برساند،اینجا بود که عرض کرد:"پروردگارا!به من از فرزندان صالح ببخش"( رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصّٰالِحِینَ ).
چه تعبیر جالبی"فرزند صالح و شایسته"،شایسته از نظر اعتقاد و ایمان، شایسته از نظر گفتار و عمل،و شایسته از تمام جهات.
قابل توجه اینکه یک جا ابراهیم خودش تقاضا میکند که در زمره صالحان باشد،چنان که قرآن از قول او نقل میکند: رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ :
"پروردگارا!به من علم و دانش مرحمت فرما،و مرا به صالحان ملحق کن" (شعراء-83).
و در اینجا تقاضا میکند که فرزندان صالح به من مرحمت فرما،چرا که صالح وصفی است جامع که تمام شایستگیهای یک انسان کامل در آن جمع است.
خداوند نیز این دعا را مستجاب کرد،و فرزندان صالحی همچون"اسماعیل" و"اسحاق"به او مرحمت فرمود،چنان که در آیات بعد همین سوره میخوانیم وَ بَشَّرْنٰاهُ بِإِسْحٰاقَ نَبِیًّا مِنَ الصّٰالِحِینَ "ما او را بشارت دادیم به تولد اسحاق پیامبری از صالحان".
و در مورد اسماعیل میگوید: وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِدْرِیسَ وَ ذَا الْکِفْلِ کُلٌّ مِنَ الصّٰابِرِینَ وَ أَدْخَلْنٰاهُمْ فِی رَحْمَتِنٰا إِنَّهُمْ مِنَ الصّٰالِحِینَ :"و اسماعیل و ادریس و ذا الکفل را به یاد آور که همه از صابران بودند،و ما آنها را در رحمت خود وارد کردیم چرا که از صالحان بودند(انبیاء-86 و 85).
در آیات مورد بحث خواندیم وَ اللّٰهُ خَلَقَکُمْ وَ مٰا تَعْمَلُونَ :ابراهیم به بتپرستان میگوید"هم خودتان مخلوق خدا هستید و هم بتهای ساختگی شما".
بعضی آیه فوق را توجیهی برای مذهب فاسد جبر پنداشتهاند(به این ترتیب که"ما"در جمله"ما تعملون"را"ما مصدریه"گرفتهاند و گفتهاند:مفهوم جمله این میشود که خداوند شما و اعمالتان را آفریده است،و هنگامی که اعمال ما مخلوق خدا است پس ما از خودمان اختیاری نداریم.
این سخن از چند جهت بی اساس است:
اولا چنان که گفتیم منظور از"ما تعملون"در اینجا بتهایی است که با دست خود میساختند،نه اعمال انسانها،و بدون شک آنها این مواد را از عالم خلقت میگرفتند ولی به آن شکل میدادند(بنا بر این"ما"ما موصوله است).
ثانیا اگر مفهوم آیه آن باشد که آنها پنداشتهاند دلیلی میشد به نفع بتپرستان،نه بر ضد آنها،چرا که آنها میتوانستند بگویند چون عمل بتسازی و بتپرستی ما را خدا آفریده پس ما در این میان بی تقصیر هستیم!.
ثالثا به فرض اینکه معنی آیه چنین باشد باز دلیل بر جبر نیست،زیرا در عین آزادی اراده و اختیار باز هم به یک معنی خداوند خالق اعمال ما است، چرا که این آزادی اراده و قدرت بر تصمیمگیری و نیروهای جسمی و فکری و مادی و معنوی را چه کسی به ما داده است جز خدا؟پس خالق او است در عین اینکه فعل،فعل اختیاری ما است.
بسیاری از پیامبران در طول عمر خود برای ادای رسالت خویش اقدام به هجرت کردند که از جمله آنها ابراهیم بود که در آیات مختلف قرآن روی مساله هجرت او تکیه شده است.
از جمله در سوره عنکبوت آیه 26 میخوانیم: وَ قٰالَ إِنِّی مُهٰاجِرٌ إِلیٰ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ :"گفت من به سوی پروردگارم هجرت میکنم که او عزیز و حکیم است"و قرآن این سخن را بعد از مساله آتشسوزی ابراهیم در آنجا آورده است.
حقیقت این است که رهبران الهی هنگامی که رسالت خویش را در یک نقطه به اتمام میرساندند، و یا محیط را آماده برای گسترش دعوت خویش نمیدیدند، برای اینکه رسالت آنها متوقف نگردد دست به مهاجرت میزدند،و این مهاجرتها سرچشمه برکات فراوانی در طول تاریخ ادیان شد،تا آنجا که تاریخ اسلام از نظر ظاهر و معنا بر محور هجرت پیامبر ص دور میزند،و اگر هجرت نبود اسلام در باتلاق بتپرستان مکه برای همیشه فرو رفته بود.هجرت بود که به اسلام و مسلمین جان تازه داد،و همه چیز را به نفع آنها دگرگون ساخت،و بشریت را در مسیر جدیدی قرار داد.
بلکه به یک معنی هجرت یک برنامه عمومی برای فرد فرد مؤمنان است که هر وقت در طول زندگی آنها محیط را نامناسب برای اهداف مقدس خود دیدند و آن را به صورت باتلاق عفن یافتند که همه چیز در آن میپوسد موظف به هجرتند باید رخت سفر بربندند و به سرزمین آمادهتری کوچ کنند که ملک خدا محدود نیست.
اما هجرت پیش از آنکه جنبه برون ذاتی داشته باشد جنبه درون ذاتی دارد،نخست در درون دل و جان"هجرتی باید کرد"،هجرت از"آلودگیها" به سوی"پاکیها"،هجرت از"شرک"به"ایمان"و هجرت از"گناه"به طاعت
پروردگار بزرگ.
این هجرت درونی سرآغازی خواهد بود برای تحول فرد و جامعه،و مقدمهای برای هجرت برونی در جلد چهارم تفسیر نمونه بحث مشروحی پیرامون"اسلام و مهاجرت"ذیل آیه 100 سوره نساء صفحه 89 به بعد آوردهایم.
فَبَشَّرْنٰاهُ بِغُلاٰمٍ حَلِیمٍ (101) فَلَمّٰا بَلَغَ مَعَهُ اَلسَّعْیَ قٰالَ یٰا بُنَیَّ إِنِّی أَریٰ فِی اَلْمَنٰامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ مٰا ذٰا تَریٰ قٰالَ یٰا أَبَتِ اِفْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ مِنَ اَلصّٰابِرِینَ (102) فَلَمّٰا أَسْلَمٰا وَ تَلَّهُ لِلْجَبِینِ (103) وَ نٰادَیْنٰاهُ أَنْ یٰا إِبْرٰاهِیمُ (104) قَدْ صَدَّقْتَ اَلرُّؤْیٰا إِنّٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْمُحْسِنِینَ (105) إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ اَلْبَلاٰءُ اَلْمُبِینُ (106) وَ فَدَیْنٰاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ (107) وَ تَرَکْنٰا عَلَیْهِ فِی اَلْآخِرِینَ (108) سَلاٰمٌ عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ (109) کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْمُحْسِنِینَ (110)
101-ما او(ابراهیم)را به نوجوانی بردبار و پر استقامت بشارت دادیم.
102-هنگامی که با او به مقام سعی و کوشش رسید گفت:فرزندم من در خواب دیدم که باید تو را ذبح کنم!بنگر نظر تو چیست؟گفت:پدرم هر چه دستور داری اجرا کن،به خواست خدا مرا از صابران خواهی یافت! 103-هنگامی که هر دو تسلیم و آماده شدند و ابراهیم جبین او را بر خاک نهاد...
104-او را ندا دادیم که ای ابراهیم! 105-آنچه را در خواب ماموریت یافتی انجام دادی،ما اینگونه نیکوکاران را جزا میدهیم.
106-این مسلما امتحان مهم و آشکاری است.
107-ما ذبح عظیمی را فدای او کردیم.
108-و نام نیک او را در امتهای بعد باقی گذاردیم.
109-سلام بر ابراهیم باد! 110-اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم.
ابراهیم در قربانگاه
در آیات گذشته به اینجا رسیدیم که ابراهیم بعد از ادای رسالت خویش در بابل از آنجا هجرت کرد،و نخستین تقاضایش از پروردگار این بود که فرزند صالحی به او عطا فرماید،زیرا تا آن روز صاحب فرزندی نشده بود.
نخستین آیه مورد بحث سخن از اجابت این دعای ابراهیم به میان آورده، میگوید:"ما او را به نوجوانی حلیم و بردبار و پر استقامت بشارت دادیم" ( فَبَشَّرْنٰاهُ بِغُلاٰمٍ حَلِیمٍ ).
در واقع سه بشارت در این جمله جمع شده است:بشارت تولد فرزندی
پسر،و بشارت رسیدن او به سنین نوجوانی،و بشارت به صفت والای حلم.
در تفسیر"حلیم"گفتهاند کسی است که در عین توانایی در هیچ کاری قبل از وقتش شتاب نمیکند،و در کیفر مجرمان عجلهای به خرج نمیدهد.روحی بزرگ دارد و بر احساسات خویش مسلط است.
"راغب"در"مفردات"میگوید:حلم به معنی خویشتنداری به هنگام هیجان غضب است،و از آنجا که این حالت از عقل و خرد ناشی میشود گاه به معنی عقل و خرد نیز به کار رفته،و گر نه معنی حقیقی"حلم"همان است که در اول گفته شد، ضمنا از این توصیف استفاده میشود که خداوند بشارت بقای این فرزند را تا زمانی که به سنی برسد که قابل توصیف به حلم باشد داده است،و چنان که در آیات بعد خواهیم دید او مقام حلیم بودن خود را به هنگام ماجرای"ذبح"نشان داد،همانگونه که ابراهیم نیز حلیم بودن خود را در آن هنگام،و هم در موقع آتشسوزی آشکار ساخت.
قابل توجه اینکه واژه"حلیم"پانزده مرتبه در قرآن مجید تکرار شده، و غالبا وصفی است برای خداوند جز در دو مورد که به صورت توصیفی برای ابراهیم و فرزندش در کلام خدا آمده است،و در یک مورد توصیفی است برای شعیب از زبان دیگران.
واژه"غلام"به عقیده بعضی به هر کودکی قبل از رسیدن به سن جوانی گفته میشود و بعضی آن را به کودکی که از ده سال گذشته و هنوز به سن بلوغ نرسیده است اطلاق کردهاند.
از تعبیرات مختلفی که در لغت عرب آمده میتوان استفاده کرد که"غلام" حد فاصل میان"طفل"(کودک)و"شاب"(جوان)است که در زبان فارسی از آن تعبیر به"نوجوان"میکنیم.
سرانجام فرزند موعود ابراهیم طبق بشارت الهی متولد شد،و قلب پدر را که در انتظار فرزندی صالح سالها چشم به راه بود روشن ساخت،دوران طفولیت را پشت سر گذاشت و به سن نوجوانی رسید.
در اینجا قرآن میگوید:"هنگامی که با او به مقام سعی و کوشش رسید" ( فَلَمّٰا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ ).
یعنی به مرحلهای رسید که میتوانست در مسائل مختلف زندگی همراه پدر تلاش و کوشش کند و او را یاری دهد.
بعضی"سعی"را در اینجا به معنی عبادت و کار برای خدا دانستهاند،البته سعی مفهوم وسیعی دارد که این معنی را نیز شامل میشود ولی منحصر به آن نیست،و تعبیر"معه"(با پدرش)نشان میدهد که منظور معاونت پدر در امور زندگی است.
به هر حال به گفته جمعی از مفسران،فرزندش در آن وقت 13 ساله بود که ابراهیم خواب عجیب و شگفتانگیزی میبیند که بیانگر شروع یک آزمایش بزرگ دیگر در مورد این پیامبر عظیم الشان است،در خواب میبیند که از سوی خداوند به او دستور داده شد تا فرزند یگانهاش را با دست خود قربانی کند و سر ببرد.
ابراهیم وحشتزده از خواب بیدار شد،میدانست که خواب پیامبران واقعیت دارد و از وسوسههای شیطانی دور است،اما با این حال دو شب دیگر همان خواب تکرار شد که تاکیدی بود بر لزوم این امر و فوریت آن.
میگویند نخستین بار در شب"ترویه"(شب هشتم ماه ذی الحجه)این خواب را دید،و در شبهای"عرفه"و شب"عید قربان"(نهم و دهم ذی الحجه)خواب تکرار گردید،لذا برای او کمترین شکی باقی نماند که این فرمان قطعی خدا است.
ابراهیم که بارها از کوره داغ امتحان الهی سرافراز بیرون آمده بود،این بار نیز باید دل به دریا بزند و سر بر فرمان حق بگذارد،و فرزندی را که یک عمر در انتظارش بوده و اکنون نوجوانی برومند شده است با دست خود سر ببرد! ولی باید قبل از هر چیز فرزند را آماده این کار کند،رو به سوی او کرد و"گفت:فرزندم من در خواب دیدم که باید تو را ذبح کنم،بنگر نظر تو چیست"؟! ( قٰالَ یٰا بُنَیَّ إِنِّی أَریٰ فِی الْمَنٰامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ مٰا ذٰا تَریٰ ).
فرزندش که نسخهای از وجود پدر ایثارگر بود و درس صبر و استقامت و ایمان را در همین عمر کوتاهش در مکتب او خوانده بود،با آغوش باز و از روی طیب خاطر از این فرمان الهی استقبال کرد،و با صراحت و قاطعیت"گفت:پدرم هر دستوری به تو داده شده است اجرا کن"( قٰالَ یٰا أَبَتِ افْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ ).
و از ناحیه من فکر تو راحت باشد که"به خواست خدا مرا از صابران خواهی یافت"( سَتَجِدُنِی إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ مِنَ الصّٰابِرِینَ ).
این تعبیرات پدر و پسر چقدر پر معنی است و چه ریزهکاریهایی در آن نهفته است؟.
از یک سو پدر با صراحت مساله ذبح را با فرزند 13 ساله مطرح میکند و از او نظرخواهی میکند،برای او شخصیت مستقل و آزادی اراده قائل میشود، او هرگز نمیخواهد فرزندش را بفریبد،و کورکورانه به این میدان بزرگ امتحان دعوت کند،او میخواهد فرزند نیز در این پیکار بزرگ با نفس شرکت جوید،و لذت تسلیم و رضا را همچون پدر بچشد! از سوی دیگر فرزند هم میخواهد پدر در عزم و تصمیمش راسخ باشد، نمیگوید مرا ذبح کن،بلکه میگوید هر ماموریتی داری انجام ده،من تسلیم امر و فرمان او هستم،و مخصوصا پدر را با خطاب"یا ابت"!(ای پدر!)مخاطب میسازد،
تا نشان دهد این مساله از عواطف فرزندی و پدری سر سوزنی نمیکاهد که فرمان خدا حاکم بر همه چیز است.
و از سوی سوم مراتب ادب را در پیشگاه پروردگار به عالیترین وجهی نگه میدارد،هرگز به نیروی ایمان و اراده و تصمیم خویش تکیه نمیکند،بلکه بر مشیت خدا و اراده او تکیه مینماید و با این عبارت از او توفیق پایمردی و استقامت میطلبد.
و به این ترتیب هم پدر و هم پسر نخستین مرحله این آزمایش بزرگ را با پیروزی کامل میگذرانند.
*** در این میان چهها گذشت؟قرآن از شرح آن خودداری کرده،و تنها روی نقاط حساس این ماجرای عجیب انگشت میگذارد.
بعضی نوشتهاند:فرزند فداکار برای اینکه پدر را در انجام این ماموریت کمک کند،و هم از رنج و اندوه مادر بکاهد،هنگامی که او را به قربانگاه در میان کوههای خشک و سوزان سرزمین"منی"آورد به پدر گفت:پدرم ریسمان را محکم ببند تا هنگام اجرای فرمان الهی دست و پا نزنم،میترسم از پاداشم کاسته شود! پدر جان کارد را تیز کن و با سرعت بر گلویم بگذران تا تحملش بر من(و بر تو) آسانتر باشد! پدرم قبلا پیراهنم را از تن بیرون کن که به خون آلوده نشود،چرا که بیم دارم چون مادرم آن را ببیند عنان صبر از کفش بیرون رود.
آن گاه افزود سلامم را به مادرم برسان و اگر مانعی ندیدی پیراهنم را برایش ببر که باعث تسلی خاطر و تسکین دردهای او است،چرا که بوی فرزندش را از آن خواهد یافت،و هر گاه دلتنگ شود آن را در آغوش میفشارد و سوز درونش را تخفیف خواهد داد.
لحظههای حساسی فرا رسید،فرمان الهی باید اجرا میشد،ابراهیم که مقام تسلیم فرزند را دید او را در آغوش کشید،و گونههایش را بوسه داد،و هر دو در این لحظه به گریه افتادند،گریهای که بیانگر عواطف و مقدمه شوق لقای خدا بود.
قرآن همین اندازه در عبارتی کوتاه و پر معنی میگوید:"هنگامی که هر دو تسلیم و آماده شدند و ابراهیم جبین فرزند را بر خاک نهاد..."( فَلَمّٰا أَسْلَمٰا وَ تَلَّهُ لِلْجَبِینِ ) (1).
باز قرآن اینجا را به اختصار برگزار کرده و به شنونده اجازه میدهد تا با امواج عواطفش قصه را هم چنان دنبال کند.
بعضی گفتهاند منظور از جمله" تَلَّهُ لِلْجَبِینِ "این بود که پیشانی پسر را به پیشنهاد خودش بر خاک نهاد،مبادا چشمش در صورت فرزند بیفتد و عواطف پدری به هیجان در آید و مانع اجرای فرمان خدا شود! به هر حال ابراهیم صورت فرزند را بر خاک نهاد و کارد را به حرکت در آورد و با سرعت و قدرت بر گلوی فرزند گذارد در حالی که روحش در هیجان فرو رفته بود،و تنها عشق خدا بود که او را در مسیرش بی تردید پیش میبرد.
اما کارد برنده در گلوی لطیف فرزند کمترین اثری نگذارد!...
ابراهیم در حیرت فرو رفت بار دیگر کارد را به حرکت در آورد ولی باز کارگر نیفتاد،آری ابراهیم"خلیل"میگوید:ببر!اما خداوند"خلیل"فرمان میدهد نبر!و کارد تنها گوش بر فرمان او دارد.
1) 1) "تله"از ماده"تل"در اصل به معنی مکان مرتفع است،و" تَلَّهُ لِلْجَبِینِ " مفهومش این است که او را بر مکان مرتفعی به یک طرف صورت بر زمین افکند-"جبین" به معنی طرف صورت است،و دو طرف را"جبینان"میگویند.
اینجا است که قرآن با یک جمله کوتاه و پر معنی به همه انتظارها پایان داده، میگوید:"در این هنگام او را ندا دادیم که ای ابراهیم"( وَ نٰادَیْنٰاهُ أَنْ یٰا إِبْرٰاهِیمُ ).
*** "آنچه را در خواب ماموریت یافتی انجام دادی"( قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیٰا ).
"ما اینگونه نیکوکاران را جزا و پاداش میدهیم"( إِنّٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ ).
هم به آنها توفیق پیروزی در امتحان میدهیم،و هم نمیگذاریم فرزند دلبندشان از دست برود،آری کسی که سر تا پا تسلیم فرمان ما است و نیکی را به حد اعلا رسانده جز این پاداشی نخواهد داشت.
*** سپس میافزاید:"این مسلما امتحان مهم و آشکاری است"( إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْبَلاٰءُ الْمُبِینُ ).
ذبح کردن فرزند با دست خود،آنهم فرزندی برومند و لایق،برای پدری که یک عمر در انتظار چنین فرزندی بوده،کار ساده و آسانی نیست،چگونه میتوان دل از چنین فرزندی برکند؟و از آن بالاتر با نهایت تسلیم و رضا بی آنکه خم به ابرو آورد به امتثال این فرمان بشتابد،و تمام مقدمات را تا آخرین مرحله انجام دهد،بطوری که از نظر آمادگیهای روانی و عملی چیزی فروگذار نکند؟ و از آن عجیبتر تسلیم مطلق این نوجوان در برابر این فرمان بود،که با آغوش باز و با اطمینان خاطر به لطف پروردگار و تسلیم در برابر اراده او به استقبال ذبح شتافت.
لذا در بعضی از روایات آمده است هنگامی که این کار انجام گرفت جبرئیل
(از روی اعجاب)صدا زد:"اللّٰه اکبر""اللّٰه اکبر"!...
و فرزند ابراهیم صدا زد:"لا اله الا اللّٰه،و اللّٰه اکبر!..." و پدر قهرمان فداکار نیز گفت:"اللّٰه اکبر و للّٰه الحمد" (1).
و این شبیه تکبیراتی است که ما روز عید قربان میگوئیم.
*** اما برای اینکه برنامه ابراهیم ناتمام نماند،و در پیشگاه خدا قربانی کرده باشد و آرزوی ابراهیم برآورده شود،خداوند قوچی بزرگ فرستاد تا به جای فرزند قربانی کند و سنتی برای آیندگان در مراسم"حج"و سرزمین"منی"از خود بگذارد،چنان که قرآن میگوید:"ما ذبح عظیمی را فدای او کردیم" ( وَ فَدَیْنٰاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ ).
در اینکه عظمت این ذبح از چه نظر بوده از نظر جسمانی و ظاهری؟و یا از جهت اینکه فدای فرزند ابراهیم شد؟و یا از نظر اینکه برای خدا و در راه خدا بود؟ و یا از این نظر که این قربانی از سوی خدا برای ابراهیم فرستاده شد؟ مفسران گفتگوهای فراوانی دارند،ولی هیچ مانعی ندارد که تمام این جهات در ذبح عظیم جمع،و از دیدگاههای مختلف دارای عظمت باشد.
یکی از نشانههای عظمت این ذبح آن است که با گذشت زمان سال به سال وسعت بیشتری یافته،و الان در هر سال بیش از یک میلیون به یاد آن ذبح عظیم ذبح میکنند و خاطرهاش را زنده نگه میدارد.
"فدینا"از ماده"فدا"در اصل به معنی قرار دادن چیزی به عنوان بلاگردان و دفع ضرر از شخص یا چیز دیگر است،لذا مالی را که برای آزاد کردن اسیر میدهند"فدیه"میگویند،و نیز کفارهای را که بعضی از بیماران بجای روزه میدهند به این نام نامیده میشود.
1) 1) "تفسیر قرطبی"و"تفسیر روح البیان".
در اینکه این قوچ بزرگ چگونه به ابراهیم ع داده شد بسیاری معتقدند جبرئیل آورد،بعضی نیز گفتهاند از دامنه کوههای"منی"سرازیر شد،هر چه بود به فرمان خدا و به اراده او بود.
*** نه تنها خداوند پیروزی ابراهیم را در این امتحان بزرگ در آن روز ستود،بلکه خاطره آن را جاویدان ساخت،چنان که در آیه بعد میگوید:"ما نام نیک ابراهیم را در امتهای بعد باقی و برقرار ساختیم"( وَ تَرَکْنٰا عَلَیْهِ فِی الْآخِرِینَ ).
"او"اسوه"ای شد برای همه آیندگان،و"قدوه"ای برای تمام پاکبازان و عاشقان دلداده کوی دوست،و برنامه او را به صورت سنت حج در اعصار و قرون آینده تا پایان جهان جاودان نمودیم"او پدر پیامبران بزرگ،او پدر امت اسلام و پیامبر اسلام بود.
*** "سلام بر ابراهیم"(آن بنده مخلص و پاکباز باد)( سَلاٰمٌ عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ ).
*** آری،"ما اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم"( کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ ).
پاداشی به عظمت دنیا،پاداشی جاودان در سراسر زمان،پاداشی درخور سلام و درود خداوند بزرگ! جالب توجه اینکه جمله" کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ "یک بار اینجا ذکر شده،و یک بار در چند آیه قبل،این تکرار حتما نکتهای دارد.
ممکن است دلیلش این بوده باشد که در مرحله اول خداوند پیروزی ابراهیم را در امتحان بزرگش تصدیق میکند،و کارنامه قبولی او را امضا
میفرماید،این خود جزا و پاداش بزرگی است،و این مهمترین مژدهای بود که خداوند به ابراهیم داد،سپس مساله"فدا کردن ذبح عظیم"و"جاودان ماندن نام و سنت او"و"درود فرستادن خدا بر او"را که سه موهبت بزرگ دیگر است مطرح کرده و آن را به عنوان پاداش نیکوکاران معرفی میکند.
در اینکه کدام یک از فرزندان ابراهیم(اسماعیل یا اسحاق)به قربانگاه برده شد و لقب ذبیح اللّٰه یافت؟در میان مفسران سخت گفتگو است،گروهی "اسحاق"را"ذبیح"میدانند،و جمعی"اسماعیل"را،نظر اول را بسیاری از مفسران اهل سنت و نظر دوم را مفسران شیعه برگزیدهاند.
اما آنچه با ظواهر آیات مختلف قرآن هماهنگ است این است که ذبیح "اسماعیل"بوده است،زیرا:
اولا:در یک جا میخوانیم: وَ بَشَّرْنٰاهُ بِإِسْحٰاقَ نَبِیًّا مِنَ الصّٰالِحِینَ :"ما او را بشارت به اسحاق دادیم که پیامبری بود از صالحان"(صافات 112).
این تعبیر به خوبی نشان میدهد که خداوند بشارت به تولد اسحاق را بعد از این ماجرا و به خاطر فداکاریهای ابراهیم به او داد،بنا بر این ماجرای ذبح مربوط به او نبود.
بعلاوه هنگامی که خداوند نبوت کسی را بشارت میدهد،مفهومش این است که زنده میماند،و این با مساله ذبح در کودکی سازگار نیست.
ثانیا:در آیه 71 سوره هود میخوانیم: فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ وَ مِنْ وَرٰاءِ إِسْحٰاقَ یَعْقُوبَ :"ما او را به تولد اسحاق بشارت دادیم و نیز به تولد یعقوب بعد از اسحاق"این آیه نشان میدهد که ابراهیم مطمئن بود اسحاق میماند و فرزندی
همچون یعقوب از او به وجود میآید،بنا بر این نوبتی برای ذبح باقی نخواهد ماند.
کسانی که ذبیح را اسحاق میدانند در حقیقت این آیات را نادیده گرفتهاند.
ثالثا:روایات بسیاری در منابع اسلامی آمده است که نشان میدهد ذبیح "اسماعیل"بوده است به عنوان نمونه:
در حدیث معتبری که از پیامبر گرامی اسلام نقل شده میخوانیم:
انا ابن الذبیحین: "من فرزند دو ذبیحم"و منظور از دو ذبیح یکی پدرش"عبد اللّٰه"است که"عبد المطلب" جد پیامبر ص نذر کرده بود او را برای خدا قربانی کند سپس یکصد شتر به فرمان خدا فداء او قرار داد و داستانش مشهور است،و دیگر "اسماعیل"بود،زیرا مسلم است که پیامبر اسلام ص از فرزندان اسماعیل است،نه اسحاق (1).
در دعائی که از علی ع از پیامبر گرامی ص نقل شده میخوانیم:
یا من فدا اسماعیل من الذبح :"ای کسی که فدایی برای ذبح اسماعیل قرار دادی" (2).
در احادیثی که از امام باقر و امام صادق ع نقل شده میخوانیم:"هنگامی که سؤال کردند"ذبیح"که بود فرمودند:"اسماعیل".
در حدیثی که از امام علی بن موسی الرضا ع نقل شده نیز میخوانیم:
لو علم اللّٰه عز و جل شیئا اکرم من الضان لفدی به اسماعیل :"اگر حیوانی بهتر از گوسفند پیدا میشد آن را فدیه اسماعیل قرار میداد" (3).
خلاصه روایات در این زمینه بسیار است که اگر بخواهیم همه آنها را نقل
کنیم سخن به درازا میکشد (1).
در برابر این روایات فراوان که هماهنگ با ظاهر آیات قرآن است روایت شاذی بر ذبیح بودن اسحاق دلالت دارد که نمیتواند مقابله با روایات گروه اول کند،و نه با ظاهر آیات قرآن هماهنگ است.
از همه اینها گذشته این مساله مسلم است کودکی را که ابراهیم او را با مادرش به فرمان خدا به مکه آورد و در آنجا رها نمود،و سپس خانه کعبه را با کمک او ساخت،و طواف و سعی با او بجا آورد اسماعیل بود،و این نشان میدهد که ذبیح نیز اسماعیل بوده است،زیرا برنامه ذبح مکمل برنامههای فوق محسوب میشده.
البته آنچه از کتب"عهد عتیق"(تورات کنونی)بر میآید این است که ذبیح،اسحاق بوده است (2).
و از اینجا چنین به نظر میرسد که بعضی از روایات غیر معروف اسلامی که اسحاق را ذبیح معرفی میکند تحت تاثیر روایات اسرائیلی است و احتمالا از مجعولات یهود است،یهود چون از دودمان"اسحاق"بودند مایل بودند این افتخار را برای خود ثبت کنند و از مسلمانان که پیامبرشان زاده اسماعیل بود سلب کنند، هر چند از طریق انکار واقعیات باشد! به هر حال آنچه برای ما از همه محکمتر است ظواهر آیات قرآن است که به خوبی نشان میدهد که ذبیح اسماعیل بوده است،گر چه برای ما تفاوتی نمیکند که ذبیح اسماعیل باشد یا اسحاق هر دو فرزند ابراهیم و پیامبر بزرگ خدا بودند،هدف روشن شدن این ماجرای تاریخی است.
از سؤالات مهم دیگری که در این بحث برای مفسران مطرح است این است که آیا ابراهیم راستی مامور به ذبح فرزند بود،یا به مقدمات آن دستور داشت؟ اگر مامور به ذبح بوده،چگونه پیش از انجام آن،این حکم الهی نسخ شد؟در حالی که نسخ قبل از عمل جایز نیست،و این معنی در علم"اصول فقه" اثبات شده است.
و اگر مامور به مقدمات ذبح بوده است این افتخار مهمی نخواهد بود.
و اینکه بعضی گفتهاند اهمیت مساله از اینجا ناشی میشود که ابراهیم احتمال میداد بعد از انجام این ماموریت و فراهم کردن مقدمات دستور به اصل ذبح داده شود، و امتحان بزرگ او همین جا بود،مطلب جالبی به نظر نمیرسد.
به عقیده ما این گفتگوها از اینجا ناشی میشود که میان اوامر امتحانی و غیر امتحانی فرق نگذاشتهاند،امری که به ابراهیم شد یک امر امتحانی بود، میدانیم در اوامر امتحانی اراده جدی تعلق به اصل عمل نگرفته است،بلکه هدف آن است که روشن شود شخص مورد آزمایش تا چه اندازه آمادگی اطاعت فرمان دارد؟و این در جایی است که شخص مورد آزمایش از اسرار پشت پرده آگاه نیست.
و به این ترتیب در اینجا نسخ واقع نشده است که در صحت آن قبل از عمل بحث و گفتگو شود.
و اگر میبینیم خداوند بعد از این ماجرا به ابراهیم میگوید: قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیٰا :"خوابی را که دیده بودی تحقق بخشیدی"به خاطر آن است که آنچه در توان داشت در زمینه ذبح فرزند دلبند انجام داد،و آمادگی روحی خود را در این زمینه از هر جهت به ثبوت رسانید و از عهده این آزمایش به خوبی برآمد.
در مورد"خواب"و"خواب دیدن"سخن بسیار است که ما شرح مبسوطی از آن را در تفسیر سوره یوسف ذیل آیه 4 آوردیم (1).
آنچه در اینجا لازم است به آن توجه شود این است که چگونه ابراهیم خواب را حجت دانست و آن را معیار عمل خود قرار داد؟در پاسخ این سؤال گاه گفته میشود که خوابهای انبیاء هرگز خواب شیطانی،یا مولود فعالیت قوه واهمه نیست بلکه گوشهای از برنامه نبوت و وحی آنها است.
و به تعبیر دیگر ارتباط انبیاء با مصدر وحی گاهی به صورت القاء به قلب است.
و گاه از طریق دیدن فرشته وحی.
و گاه از راه شنیدن امواج صوتی که به فرمان خدا ایجاد شده.
و گاه از طریق خواب است.
و به این ترتیب در خوابهای آنها هیچگونه خطا و اشتباهی رخ نمیدهد، و آنچه در خواب میبینند درست همانند چیزی است که در بیداری میبینند.
و گاه گفته میشود که ابراهیم ع در حال بیداری از طریق وحی آگاهی یافت که باید به خوابی که در زمینه"ذبح"میبیند عمل کند.
و گاه گفته میشود:قرائن مختلفی که در این خواب بود،و از جمله اینکه در سه شب متوالی عینا تکرار شد،برای او علم و یقین ایجاد کرد که این یک ماموریت الهی است و نه غیر آن.
به هر حال همه این تفسیرها ممکن است صحیح باشد و منافاتی با هم ندارد و مخالف ظواهر آیات نیز نمیباشد.
1) 1) جلد 9 صفحه 311 به بعد.
از آنجا که امتحان ابراهیم یکی از بزرگترین امتحانات در طول تاریخ بود، امتحانی که هدفش این بود قلب او را از مهر و عشق غیر خدا تهی کند،و عشق الهی را در سراسر قلب او پرتوافکن سازد،طبق بعضی از روایات شیطان به دست و پا افتاد،کاری کند که ابراهیم از این میدان پیروزمند بیرون نیاید،گاه به سراغ مادرش "هاجر"آمد،و به او گفت میدانی ابراهیم چه در نظر دارد؟میخواهد فرزندش را امروز سر ببرد! هاجر گفت:برو سخن محال مگو که او مهربانتر از این است که فرزند خود را بکشد،اصولا مگر در دنیا انسانی پیدا میشود که فرزند خود را با دست خود ذبح کند؟ شیطان به وسوسه خود ادامه داد و گفت او مدعی است خدا دستورش داده.
هاجر گفت:اگر خدا دستورش داده پس باید اطاعت کند و جز رضا و تسلیم راهی نیست!! گاهی به سراغ"فرزند"آمد و به وسوسه او مشغول شد از آن هم نتیجهای نگرفت،چون اسماعیل را یک پارچه تسلیم و رضا یافت.
سرانجام به سراغ"پدر"آمد و به او گفت ابراهیم!خوابی را که دیدی خواب شیطانی است!اطاعت شیطان مکن! ابراهیم که در پرتو نور ایمان و نبوت او را شناخت بر او فریاد زد دور شو ای دشمن خدا (1).
در حدیث دیگری آمده است:ابراهیم نخست به"مشعر الحرام"آمد تا پسر را قربانی کند،شیطان به دنبال او شتافت،او به محل"جمره اولی"آمد شیطان به دنبال او آمد،ابراهیم هفت سنگ به او پرتاب کرد،هنگامی که به
1) 1) تفسیر"ابو الفتوح رازی"جلد نهم صفحه 326(ذیل آیات مورد بحث).
"جمره دوم"رسید باز شیطان را مشاهده نمود هفت سنگ دیگر بر او انداخت، تا به"جمره عقبه"آمد هفت سنگ دیگر بر او زد(و او را برای همیشه از خود مایوس ساخت) (1).
و این نشان میدهد که وسوسههای شیاطین در میدانهای بزرگ امتحان نه از یک سو که از جهات مختلف صورت میگیرد،هر زمان به رنگی،و از طریقی مردان خدا باید ابراهیموار شیاطین را در همه چهرهها بشناسند،و از هر طریق وارد شوند راه را بر آنها ببندند و سنگسارشان کنند،و چه درس بزرگی؟! ***
میدانیم از دستورهایی که در مورد عید اضحی در روایات اسلامی آمده است تکبیرات مخصوصی است که همه مسلمانان،چه آنها که در مراسم حج شرکت کردهاند و در منی هستند،و چه آنها که در سایر نقاط میباشند،بعد از نمازها میگویند(منتهی کسانی که در منی باشند بعد از 15 نماز که نخستین آن نماز ظهر روز عید است،و کسانی که در غیر منی باشند بعد از 10 نماز تکرار میکنند) و صورت تکبیرات چنین است:
اللّٰه اکبر،اللّٰه اکبر،لا اله الا اللّٰه،و اللّٰه اکبر،اللّٰه اکبر،و للّٰه الحمد،اللّٰه اکبر علی ما هدانا،و هنگامی که این دستور را با حدیثی که سابقا نقل کردیم مقایسه میکنیم میبینیم در حقیقت این تکبیرات مجموعهای است از تکبیرات "جبرئیل"و"اسماعیل"و پدرش"ابراهیم"و چیزی افزون بر آن.
و به تعبیر دیگر این تعبیرات خاطره پیروزی"ابراهیم"و"اسماعیل"را در آن میدان بزرگ آزمایش در نظرها زنده میکند،و به همه مسلمانان چه در منی و چه در غیر منی الهام میبخشد.
1) 1) تفسیر"ابو الفتوح رازی"جلد نهم صفحه 326(ذیل آیات مورد بحث).
ضمنا از روایات اسلامی معلوم میشود که نامگذاری سرزمین"منی" به این اسم به خاطر آن است که ابراهیم هنگامی که به این سرزمین رسید و از عهده امتحان برآمد جبرئیل به او گفت هر چه میخواهی از پروردگارت بخواه، او از خدا"تمنی"کرد که دستور دهد به عنوان فدای فرزندش اسماعیل قوچی را ذبح کند،و این تمنای او انجام شد (1).
سفر حج در حقیقت یک هجرت بزرگ است،یک سفر الهی است،یک میدان گسترده خودسازی و جهاد اکبر است.
مراسم حج در واقع عبادتی را نشان میدهد که عمیقا با خاطره مجاهدات ابراهیم و فرزندش اسماعیل و همسرش هاجر آمیخته است،و ما اگر در مطالعات در مورد اسرار حج از این نکته غفلت کنیم بسیاری از مراسم آن به صورت معما در میآید،آری کلید حل این معما توجه به این آمیختگی عمیق است.
هنگامی که در قربانگاه در سرزمین منی میآئیم تعجب میکنیم این همه قربانی برای چیست؟اصولا مگر ذبح حیوان میتواند حلقهای از مجموعه یک عبادت باشد؟! اما هنگامی که مساله قربانی ابراهیم را به خاطر میآوریم که عزیزترین عزیزانش و شیرینترین ثمره عمرش را در این میدان در راه خدا ایثار کرد،و بعدا سنتی به عنوان قربانی در منی به وجود آمد،به فلسفه این کار پی میبریم.
قربانی کردن رمز گذشت از همه چیز در راه معبود است،قربانی کردن مظهری است برای تهی نمودن قلب از غیر یاد خدا،و هنگامی میتوان از این مناسک بهره تربیتی کافی گرفت که تمام صحنه ذبح اسماعیل و روحیات این پدر
1) 1) تفسیر"نور الثقلین"جلد 4 صفحه 420(حدیث 68).
و پسر به هنگام قربانی در نظر مجسم شود،و آن روحیات در وجود انسان پرتو افکن گردد (1).
هنگامی که به سراغ جمرات(سه ستون سنگی مخصوصی که حجاج در مراسم حج آنها را سنگباران میکنند و در هر بار هفت سنگ با مراسم مخصوص به آنها میزنند)این معما در نظر ما خودنمایی میکند که پرتاب اینهمه سنگ به یک ستون بی روح چه مفهومی میتواند داشته باشد؟و چه مشکلی را حل میکند؟ اما هنگامی که به خاطر میآوریم اینها یاد آور خاطره مبارزه ابراهیم قهرمان توحید با وسوسههای شیطان است که سه بار بر سر راه او ظاهر شد و تصمیم داشت او را در این میدان"جهاد اکبر"گرفتار سستی و تردید کند،اما هر زمان ابراهیم قهرمان او را با سنگ از خود دور ساخت،محتوای این مراسم روشنتر میشود.
مفهوم این مراسم این است که همه شما نیز در طول عمر در میدان جهاد اکبر با وسوسههای شیاطین روبرو هستید،و تا آنها را سنگسار نکنید و از خود نرانید پیروز نخواهید شد.
اگر انتظار دارید که خداوند بزرگ همانگونه که سلام بر ابراهیم فرستاده و مکتب و یاد او را جاودان نموده به شما نظر لطف و مرحمتی کند باید خط او را تداوم بخشید.
و یا هنگامی که به"صفا"و"مروه"میآئیم و میبینیم گروه گروه مردم از این کوه کوچک به آن کوه کوچکتر میروند،و از آنجا به این باز میگردند،و بی آنکه چیزی به دست آورده باشند این عمل را تکرار میکنند،گاه میدوند، و گاه راه میروند،مسلما تعجب میکنیم که این دیگر چه کاری است،و چه مفهومی
1) 1) متاسفانه مراسم قربانی در عصر و زمان ما به شکل نامطلوبی در آمده است که باید علمای اسلام در نجات آن بکوشند،در این زمینه و در زمینه فلسفههای مختلف حج بحثهای مشروحی در جلد 14 از صفحه 75 تا 84 آوردهایم.
میتواند داشته باشد؟! اما هنگامی که به عقب بر میگردیم،و داستان سعی و تلاش آن زن با ایمان "هاجر"را برای نجات جان فرزند شیرخوارش اسماعیل در آن بیابان خشک و سوزان به خاطر میآوریم که چگونه بعد از این سعی و تلاش خداوند او را به مقصدش رسانید،چشمه زمزم از زیر پای نوزادش جوشیدن گرفت،ناگهان چرخ زمان به عقب بر میگردد،پردهها کنار میرود،و خود را در آن لحظه در کنار "هاجر"میبینیم،و با او در سعی و تلاشش همگام میشویم که در راه خدا بی سعی و تلاش کسی به جایی نمیرسد! و به آسانی میتوان از آنچه گفتیم نتیجه گرفت که"حج"را باید با این رموز تعلیم داد،و خاطرات ابراهیم و فرزند و همسرش را گام به گام تجسم بخشید،تا هم فلسفه آن درک شود و هم اثرات عمیق اخلاقی حج در نفوس حجاج پرتوافکن گردد،که بدون آن آثار،قشری بیش نیست.
إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا اَلْمُؤْمِنِینَ (111) وَ بَشَّرْنٰاهُ بِإِسْحٰاقَ نَبِیًّا مِنَ اَلصّٰالِحِینَ (112) وَ بٰارَکْنٰا عَلَیْهِ وَ عَلیٰ إِسْحٰاقَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِمٰا مُحْسِنٌ وَ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبِینٌ (113)
111-او(ابراهیم)از بندگان با ایمان ما است.
112-ما او را به اسحاق،پیامبری صالح،بشارت دادیم.
113-ما به"او"و"اسحاق"برکت دادیم،و از دودمان آنها افرادی نیکوکار به وجود آمدند و افرادی که آشکارا به خود ستم کردند.
سه آیه فوق آخرین آیاتی است که ماجرای ابراهیم و فرزندانش را تعقیب و تکمیل میکند،و در حقیقت هم بیان دلیلی است بر آنچه گذشت و هم نتیجهای برای آن.
نخست میگوید:"او(ابراهیم)از بندگان با ایمان ما است"( إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُؤْمِنِینَ ).
در حقیقت این جمله دلیلی است بر آنچه گذشت و این واقعیت را بیان میکند که اگر ابراهیم همه هستی و وجود خویش و حتی فرزند عزیزش را یک جا در طبق
اخلاص گذارد و فدای راه معبود خویش کرد به خاطر ایمان عمیق و قویش بود.
آری همه اینها از جلوههای ایمان است و ایمان چه جلوههای عجیبی دارد! در ضمن این تعبیر به ماجرای ابراهیم و فرزندش گسترش و تعمیم میدهد، و آن را از صورت یک واقعه شخصی و خصوصی بیرون میآورد،و نشان میدهد هر کجا ایمان است ایثار و عشق و فداکاری و گذشت است.ابراهیم همان را میپسندید که خدا میپسندید و همان را میخواست که خدا میخواست،و هر مؤمنی میتواند چنین باشد.
*** سپس به یکی دیگر از مواهب خدا به ابراهیم سخن میگوید:میفرماید:
"ما او را بشارت دادیم به اسحاق،که مقدر بود پیامبر گردد و از صالحان شود" ( وَ بَشَّرْنٰاهُ بِإِسْحٰاقَ نَبِیًّا مِنَ الصّٰالِحِینَ ).
با توجه به آیه: فَبَشَّرْنٰاهُ بِغُلاٰمٍ حَلِیمٍ که در آغاز این ماجرا ذکر شده به خوبی روشن میشود که این دو بشارت مربوط به دو فرزند است،اگر بشارت اخیر طبق صریح آیه مورد بحث مربوط به"اسحاق"است پس"غلام حلیم" (نوجوان بردبار شکیبا)حتما"اسماعیل"است،و آنها که اصرار دارند"ذبیح" را"اسحاق"بدانند هر دو آیه را اشاره به یک مطلب دانستهاند با این تفاوت که آیه اول را بیان اصل بشارت فرزند میدانند و آیه دوم را بشارت به نبوت میدانند ولی این معنی بسیار بعید است و آیات فوق به وضوح میگوید که این دو بشارت مربوط به دو فرزند بوده است(دقت کنید).
از این گذشته بشارت نبوت نشان میدهد که اسحاق باید زنده بماند و وظائف نبوت را انجام دهد،و این با مساله ذبح سازگار نیست.
جالب این است که در اینجا بار دیگر به عظمت مقام صالحان برخورد میکنیم،که در توصیف اسحاق میفرماید"میبایست پیامبر شود و از صالحان
گردد"و چه والاست مقام صالحان در پیشگاه خداوند بزرگ؟ *** و در آخرین آیه،سخن از برکتی در میان است که خدا به ابراهیم و فرزندش اسحاق ارزانی داشت،میفرماید:"ما به او و اسحاق برکت دادیم"( وَ بٰارَکْنٰا عَلَیْهِ وَ عَلیٰ إِسْحٰاقَ ).
اما برکت در چه چیز؟توضیحی برای آن داده نشده،و میدانیم معمولا هنگامی که فعلی به صورت مطلق میآید و قید و شرطی در آن نیست معنی عموم را میرساند،بنا بر این برکت در همه چیز را شامل میشود،در عمر و زندگی، در نسلهای آینده،در تاریخ و مکتب و در همه چیز.
اصولا"برکت"در اصل از"برک"(بر وزن درک)به معنی سینه شتر است و هنگامی که شتر سینه خود را بر زمین میافکند همین ماده در مورد او به کار میرود(برک البعیر).
و تدریجا این ماده در معنی ثبوت و دوام چیزی به کار رفته است،برکه آب را نیز از آن جهت"برکه"گویند که آب در آن ثابت است،و مبارک را از این نظر مبارک میگویند که خیر آن باقی و برقرار است.
از اینجا روشن میشود که آیه مورد بحث اشاره به ثبوت و دوام نعمتهای الهی بر ابراهیم و اسحاق(و خاندانشان)میباشد و یکی از برکاتی که خداوند بر ابراهیم و اسحاق داد این بود که تمام انبیای بنی اسرائیل از دودمان اسحاق به وجود آمدند در حالی که پیامبر بزرگ اسلام از دودمان اسماعیل است.
اما برای اینکه توهم نشود که این برکت در خاندان ابراهیم جنبه نسب و قبیله دارد بلکه در ارتباط با مذهب و مکتب و ایمان است،در آخر آیه میافزاید:
"از دودمان این دو،افرادی نیکوکار به وجود آمدند،و هم افرادی که به خاطر عدم ایمان،آشکارا به خود ستم کردند"( مِنْ ذُرِّیَّتِهِمٰا مُحْسِنٌ وَ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبِینٌ ).
"محسن"در اینجا به معنی مؤمن و مطیع فرمان خدا است،و چه احسان و نیکوکاری از این برتر تصور میشود؟و"ظالم"به معنی کافر و گنهکار است و تعبیر به"لنفسه"اشاره به این است که کفر و گناه در درجه اول ظلم بر خویشتن است،آنهم ظلمی واضح و آشکار.
و به این ترتیب آیه فوق به گروهی از یهود و نصاری که افتخار میکردند ما از فرزندان انبیاء هستیم پاسخ میگوید که پیوند خویشاوندی به تنهایی افتخار نیست،مگر اینکه در سایه پیوند فکری و مکتبی قرار گیرد.
شاهد این سخن حدیثی است که از پیامبر گرامی اسلام ص نقل شده که خطاب به"بنی هاشم"فرمود:
لا یاتینی الناس باعمالهم و تاتونی بانسابکم! "ای بنی هاشم نکند در روز قیامت مردم با اعمالشان به سراغ من بیایند و شما با انساب و پیوند خویشاوندیتان"!(آنها پیوند مکتبی داشته باشند و شما پیوند جسمانی" (1).
1) 1) "روح البیان"جلد 7 صفحه 479.
وَ لَقَدْ مَنَنّٰا عَلیٰ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ (114) وَ نَجَّیْنٰاهُمٰا وَ قَوْمَهُمٰا مِنَ اَلْکَرْبِ اَلْعَظِیمِ (115) وَ نَصَرْنٰاهُمْ فَکٰانُوا هُمُ اَلْغٰالِبِینَ (116) وَ آتَیْنٰاهُمَا اَلْکِتٰابَ اَلْمُسْتَبِینَ (117) وَ هَدَیْنٰاهُمَا اَلصِّرٰاطَ اَلْمُسْتَقِیمَ (118) وَ تَرَکْنٰا عَلَیْهِمٰا فِی اَلْآخِرِینَ (119) سَلاٰمٌ عَلیٰ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ (120) إِنّٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْمُحْسِنِینَ (121) إِنَّهُمٰا مِنْ عِبٰادِنَا اَلْمُؤْمِنِینَ (122)
114-ما به موسی و هارون نعمت بخشیدیم.
115-آنها و قومشان را از اندوه بزرگ نجات دادیم.
116-و آنها را یاری کردیم تا بر دشمنان خود پیروز شدند.
117-ما به آنها کتاب(آسمانی)دادیم.
118-آنها را به راه راست هدایت کردیم.
119-و ذکر خیر آنها را در اقوام بعد باقی گذاردیم.
120-سلام بر موسی و هارون.
121-ما اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم.
122-آنها از بندگان مؤمن ما بودند.
مواهب الهی بر موسی و هارون
در این آیات به گوشهای از الطاف الهی نسبت به"موسی"و برادرش"هارون" اشاره شده،و بحثهایی هماهنگ با آنچه در باره"نوح"و"ابراهیم"در آیات پیشین گذشت آمده،محتوای آیات شبیه به یکدیگر،و الفاظ نیز از جهاتی هماهنگ است،تا یک برنامه تربیتی منسجم را در باره مؤمنان پیاده کند.
باز در این آیات از روش"اجمال و تفصیل"که روش قرآن در نقل بسیاری از حوادث است استفاده شده:
نخست میگوید:"ما بر موسی و هارون منت گذاردیم"و آنها را مرهون نعمتهای خود ساختیم( وَ لَقَدْ مَنَنّٰا عَلیٰ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ ).
"منت"،چنان که قبلا هم گفتهایم،در اصل از"من"بر معنی سنگی است که با آن وزن میشود،سپس به نعمتهای بزرگ و سنگین اطلاق شده است که اگر جنبه عملی داشته زیبا و پسندیده است،و اگر با لفظ و سخن باشد زشت و بدنما است،گر چه منت در استعمالات روزمره بیشتر به معنی دوم گفته میشود، و همین موضوع سبب تداعی نامطلوبی به هنگام مطالعه آیاتی همچون آیات مورد بحث میشود،ولی باید توجه داشت"منت"در لغت و استعمالات قرآن معنی گستردهای دارد که مفهوم اول(بخشیدن نعمتهای سنگین)را نیز شامل میشود.
به هر حال خداوند در این آیه به طور سربسته خبر از نعمتهای پر وزنی میدهد که به این دو برادر ارزانی داشت،و در آیات بعد هفت مورد از این نعمتها
را شرح میدهد که هر کدام از دیگری گرانقدرتر است.
*** در نخستین مرحله میفرماید:"ما این دو برادر و قوم آنها را از اندوه بزرگ رهایی بخشیدیم"( وَ نَجَّیْنٰاهُمٰا وَ قَوْمَهُمٰا مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ ).
چه اندوهی از این بزرگتر که بنی اسرائیل در چنگال فرعونیان جبار و خونخوار گرفتار بودند؟پسرانشان را سر میبریدند،و زنانشان را به خدمتکاری و مردان را به بردگی و بیگاری وامیداشتند.
آری از دست دادن حریت و آزادی و گرفتاری در چنگال سلطان بیرحمی که نه بر صغیر رحم میکرد و نه بر کبیر،و حتی نوامیس قوم و ملتی را به بازیچه میگرفت کرب عظیم و اندوه بزرگی بود،و این نخستین منتی است که خدا بر قوم بنی اسرائیل نهاد.
*** در مرحله دوم میفرماید:"ما آنها(موسی و هارون و بنی اسرائیل)را یاری کردیم تا آنها بر دشمنان نیرومند خود پیروز شدند"( وَ نَصَرْنٰاهُمْ فَکٰانُوا هُمُ الْغٰالِبِینَ ).
در آن روز که لشکر خونخوار فرعونی با قدرت و نیروی عظیم و در پیشاپیش آنها شخص فرعون به حرکت درآمد،بنی اسرائیل قومی ضعیف و ناتوان و فاقد مردان جنگی و سلاح کافی بودند،اما دست لطف خدا به یاری آنها آمد،فرعونیان را در میان امواج دفن کرد،و آنها را از غرقاب رهایی بخشید و کاخها و ثروتها و باغها و گنجهای فرعونیان را به آنها سپرد.
*** در سومین مرحله به مواهب معنوی که خدا به این قوم از بند رسته عنایت فرمود اشاره کرده،میگوید:"ما به آن دو کتاب آشکار دادیم"( وَ آتَیْنٰاهُمَا
الْکِتٰابَ الْمُسْتَبِینَ
).
آری"تورات"کتاب مستبین یعنی کتاب روشنگر بود،و به تمام نیازمندیهای دین و دنیای بنی اسرائیل در آن روز پاسخ میگفت،همانگونه که در آیه 44 سوره مائده نیز میخوانیم إِنّٰا أَنْزَلْنَا التَّوْرٰاةَ فِیهٰا هُدیً وَ نُورٌ ."ما تورات را نازل کردیم که هم در آن هدایت بود و هم نور و روشنایی".
*** در مرحله چهارم باز به یکی دیگر از مواهب معنوی-موهبت هدایت به صراط مستقیم-اشاره کرده،میگوید:"ما آن دو را به راه راست هدایت نمودیم"( وَ هَدَیْنٰاهُمَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ ).
همان راه راست و خالی از هر گونه کجی و اعوجاج که راه انبیاء و اولیاء است،و خطر انحراف و گمراهی و سقوط در آن وجود ندارد.
جالب اینکه:در سوره حمد که در همه نمازها میخوانیم وقتی که از خدا تقاضای هدایت به"صراط مستقیم"میکنیم میگوئیم:راه کسانی که آنان را مشمول نعمتهای خود قرار دادی،نه راه مغضوبین و گمراهان،و این همان راه انبیاء و اولیاست.
*** در پنجمین مرحله به سراغ تداوم مکتب و بقای نام نیک آنها رفته،میگوید:
"ما ذکر خیر آنها را در اقوام بعد باقی و برقرار ساختیم"(تا به عنوان دو اسوه شناخته شوند،و مردم جهان از روش و تاریخ آنان الهام گیرند)( وَ تَرَکْنٰا عَلَیْهِمٰا فِی الْآخِرِینَ ).
این همان تعبیری است که در آیات گذشته در باره"ابراهیم"و"نوح"آمده بود،اصولا همه مردان خدا و رهروان بزرگ راه حق،تاریخ و نامشان جاویدان است، و باید چنین باشد که آنها متعلق به قوم و ملتی نیستند،بلکه تعلق به تمام
جهان انسانیت دارند.
*** در ششمین مرحله سخن از سلام و درود خداوند بر موسی و هارون است میفرماید:"سلام بر موسی و هارون"( سَلاٰمٌ عَلیٰ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ ).
سلامی از ناحیه پروردگار بزرگ و مهربان.
سلامی که رمز سلامت در دین و ایمان،در اعتقاد و مکتب،و در خط و مذهب است.
سلامی که بیانگر نجات و امنیت از مجازات و عذاب این جهان و آن جهان است.
*** و در هفتمین و آخرین مرحله به جزا و پاداش بزرگ خود به آنها پرداخته، میگوید آری"ما این چنین نیکوکاران را پاداش میدهیم"( إِنّٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ ).
اگر آنها به این افتخارات نائل شدند بیدلیل نبود،آنها محسن بودند، مؤمن و مخلص و فداکار و نیکوکار،و چنین کسانی باید مشمول این همه پاداش شوند.
قابل توجه اینکه عین این عبارت" إِنّٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ "در همین سوره در مورد نوح و ابراهیم موسی و هارون الیاس آمده است.
و تعبیری شبیه آن در مورد یوسف(یوسف آیه 22)و گروهی دیگر از انبیاء (انعام آیه 84)نیز به چشم میخورد،و همگی گواهی میدهد که برای بهرهمند شدن از الطاف الهی باید نخست در زمره"محسنین"قرار گرفت که به دنبال آن برکات الهی قطعی است(دقت کنید).
سرانجام در آخرین آیه مورد بحث به همان دلیلی اشاره میکند که در داستان ابراهیم و نوح قبل از آن آمد،میگوید:"آن هر دو(موسی و هارون)از بندگان مؤمن ما بودند"( إِنَّهُمٰا مِنْ عِبٰادِنَا الْمُؤْمِنِینَ ).
ایمان است که روح انسان را چنان روشن و نیرومند میسازد که به سراغ احسان و نیکوکاری و پاکی و تقوا میرود،احسانی که درهای رحمت الهی را به روی انسان میگشاید،و انواع نعمتهایش را بر انسان نازل میکند.
وَ إِنَّ إِلْیٰاسَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِینَ (123) إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ أَ لاٰ تَتَّقُونَ (124) أَ تَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ اَلْخٰالِقِینَ (125) اَللّٰهَ رَبَّکُمْ وَ رَبَّ آبٰائِکُمُ اَلْأَوَّلِینَ (126) فَکَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ (127) إِلاّٰ عِبٰادَ اَللّٰهِ اَلْمُخْلَصِینَ (128) وَ تَرَکْنٰا عَلَیْهِ فِی اَلْآخِرِینَ (129) سَلاٰمٌ عَلیٰ إِلْیٰاسِینَ (130) إِنّٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْمُحْسِنِینَ (131) إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا اَلْمُؤْمِنِینَ (132)
123-و الیاس از رسولان ما بود.
124-به خاطر بیاور هنگامی که به قومش گفت:آیا تقوا پیشه نمیکنید؟ 125-آیا بت بعل را میخوانید و بهترین خالقها را رها میسازید؟! 126-خدایی که پروردگار شما و پروردگار نیاکان شما است.
127-اما آنها او را تکذیب کردند،ولی مسلما همگی در دادگاه عدل الهی احضار میشوند.
128-مگر بندگان مخلص خدا.
129-ما نام نیک او(الیاس)را در میان امتهای بعد برقرار ساختیم.
130-سلام بر الیاسین.
131-ما اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم.
132-او از بندگان مؤمن ما است.
پیامبر خدا الیاس در برابر مشرکان
چهارمین سرگذشتی که از انبیاء پیشین در این سوره آمده است سرگذشت فشردهای از"الیاس"است،میفرماید:"الیاس از رسولان خدا بود" ( وَ إِنَّ إِلْیٰاسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ ).
در باره"الیاس"و خصوصیات نسب و زندگی او بحثهایی است که در نکات آخر این آیات به خواست خدا خواهد آمد.
*** سپس برای شرح این اجمال به تفصیل پرداخته،میگوید:"به خاطر بیاور هنگامی که به قومش هشدار داد و گفت:آیا پرهیزکاری پیشه نمیکنید"؟ ( إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ أَ لاٰ تَتَّقُونَ ).
تقوای الهی و پرهیز از شرک و بتپرستی،از گناه و ظلم و فساد،و از آنچه انسانیت را به تباهی میکشاند.
*** در آیه بعد با صراحت بیشتری از این مساله سخن میگوید:"آیا بت"بعل" را میخوانید و بهترین خالقها را رها میسازید"؟!( أَ تَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخٰالِقِینَ ).
و از اینجا روشن میشود که آنها بت معروفی به نام"بعل"داشتند که در مقابل آن سجده میکردند،"الیاس"آنها را از این عمل زشت باز داشت،و به سوی آفریدگار بزرگ جهان و توحید خالص دعوت کرد.
و از همین جا است که جمعی معتقدند مرکز فعالیت"الیاس"شهر"بعلبک" از شهرهای شامات بود (1).
زیرا"بعل"نام آن بت مخصوص و"بک"به معنی شهر بود،و از ترکیب این دو با هم"بعلبک"به وجود آمد،گفتهاند این بت طلایی به قدری بزرگ بود که طولش به 20 ذراع میرسید!و چهار صورت داشت،و خدمه او بالغ بر چهار صد نفر بود! (2).
ولی بعضی"بعل"را اسم بت معینی ندانسته بلکه به معنی مطلق بت گرفتهاند ولی بعضی دیگر آن را به معنی"رب و معبود"میدانند.
"راغب"در مفردات میگوید:"بعل"در اصل به معنی شوهر است، اما عرب معبودهایی را که به وسیله آن به خدا تقرب میجستند بعل مینامید.
تعبیر به بهترین خالق با اینکه آفریننده واقعی در عالم جز خدا نیست- ظاهرا اشاره به مصنوعاتی است که انسان با تغییر شکل دادن به مواد طبیعی درست
میکند،و از این نظر خالق بر او اطلاق میگردد،هر چند خالق مجازی است.
*** به هر حال"الیاس"این قوم بتپرست را سخت نکوهش کرد،و ادامه داد:"خدایی را رها میکنید که پروردگار شما و پروردگار پدران پیشین شما است"( اَللّٰهَ رَبَّکُمْ وَ رَبَّ آبٰائِکُمُ الْأَوَّلِینَ ).
مالک و مربی همه شما او بوده و هست،هر نعمتی دارید از او است،و حل هر مشکلی با دست قدرت او میسر است،غیر از او نه سرچشمه خیر و برکتی وجود دارد و نه دفع کننده شر و آفتی.
گویا بتپرستان زمان"الیاس"همانند بتپرستان عصر پیامبر اسلام ص برای توجیه کار خود تکیه بر سنت نیاکان و پیشینیان میکردند که الیاس در پاسخ آنها میگوید:"اللّٰه رب شما و رب پدران شما است".
تعبیر به"رب"(مالک و مربی)بهترین محرک برای تفکر و اندیشه است، چرا که مهمترین مساله در زندگی انسان این است که بداند از ناحیه چه کسی آفریده شده؟و امروز صاحب اختیار و مربی و ولی نعمت او کیست؟ *** اما این قوم خیرهسر و خودخواه گوش به اندرزهای مستدل،و هدایتهای روشن این پیامبر بزرگ الهی فرا ندادند،"و به تکذیب او برخاستند" ( فَکَذَّبُوهُ ).
خداوند هم مجازات آنها را در یک جمله کوتاه بیان کرده میفرماید:
آنها در دادگاه عدل الهی،و در عذاب دوزخ او احضار میشوند"( فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ ).
و به کیفر اعمال زشت و شوم خود خواهند رسید.
*** ولی ظاهرا گروه اندکی از پاکان نیکان و خالصان به الیاس ایمان آوردند،
برای آنکه حق آنها فراموش نگردد،بلافاصله میفرماید:"مگر بندگان مخلص خدا"( إِلاّٰ عِبٰادَ اللّٰهِ الْمُخْلَصِینَ ) (1).
*** در آیات اخیر این داستان همان مسائل چهارگانهای را که در سرگذشتهای پیامبران دیگر(در مورد موسی و هارون و ابراهیم و نوح)آمده بود به خاطر اهمیتی که دارد تکرار شده است:
نخست میفرماید:"ما نام نیک الیاس را در میان امتهای بعد جاودان ساختیم"( وَ تَرَکْنٰا عَلَیْهِ فِی الْآخِرِینَ ).
امتهای دیگر زحمات این انبیاء بزرگ را که در پاسداری خط توحید، و آبیاری بذر ایمان منتهای تلاش و کوشش را به عمل آوردند،هرگز فراموش نخواهند کرد،و تا دنیا برقرار است یاد و مکتب این بزرگمردان و فداکار زنده و جاویدان است. در مرحله دوم میافزاید:"سلام و درود بر الیاسین"( سَلاٰمٌ عَلیٰ إِلْیٰاسِینَ ).
تعبیر به"الیاسین"به جای"الیاس"یا به خاطر این است که الیاسین لغتی در واژه"الیاس"بود،و هر دو بیک معنی است،و یا اشاره به الیاس و پیروان او است که به صورت جمعی آمده است (2).
*** در مرحله سوم میفرماید:"ما اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم" ( إِنّٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ ).
منظور نیکوکاری و احسان به معنی وسیع کلمه است که عمل به تمام آئین و دستورات او را شامل میشود،سپس مبارزه با هر گونه شرک و انحراف و گناه و فساد.
*** و در مرحله چهارم ریشه اصلی همه اینها که"ایمان"است طرح میکند و میگوید:"مسلما او(الیاس)از بندگان مؤمن ماست"( إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُؤْمِنِینَ ).
"ایمان"و"عبودیت"سرچشمه احسان،و احسان عامل قرار گرفتن در صف مخلصین است و مشمول سلام خدا شدن.
در اینکه"الیاس"یکی از پیامبران بزرگ خدا است تردیدی نیست،و آیات مورد بحث با صراحت این مساله را بیان کرده،آنجا که میگوید:" إِنَّ إِلْیٰاسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ ".
نام این پیامبر در دو آیه از قرآن مجید آمده است:یکی در همین سوره "صافات"و دیگری در سوره"انعام"همراه گروه دیگری از پیامبران آنجا که میفرماید: وَ زَکَرِیّٰا وَ یَحْییٰ وَ عِیسیٰ وَ إِلْیٰاسَ کُلٌّ مِنَ الصّٰالِحِینَ (انعام 85).
ولی در این که الیاس نام دیگر یکی از پیامبرانی است که در قرآن نامشان آمده،یا مستقلا نام پیغمبری است،و ویژگیهای او کدام است؟مفسران نظرات گوناگونی دارند:
الف:بعضی معتقدند"الیاس"همان"ادریس"است(زیرا ادریس،ادراس نیز تلفظ شده،و با تغییر مختصری الیاس شده است).
ب:الیاس از پیامبران بنی اسرائیل است،فرزند"یاسین"از نوادههای هارون برادر موسی ع.
ج:الیاس همان خضر است،در حالی که بعضی دیگر معتقدند الیاس از دوستان خضر است،و هر دو زندهاند،با این تفاوت که الیاس ماموریتی در خشکی دارد،ولی خضر در جزائر و دریاها،بعضی دیگر ماموریت الیاس را در بیابانها و ماموریت خضر را در کوهها میدانند،و برای هر دو عمر جاودان قائلند،بعضی نیز الیاس را فرزند"الیسع"دانستهاند.
د:الیاس همان"ایلیا"پیامبر بنی اسرائیل معاصر"آجاب"پادشاه بنی اسرائیل بود که خداوند او را برای تخویف و هدایت این پادشاه جبار فرستاده.
بعضی او را نیز"یحیی"تعمید دهنده مسیح دانستهاند.
اما آنچه با ظاهر آیات قرآن هماهنگ است این است که این کلمه مستقلا نام یکی از پیامبران است غیر از آنها که نامشان در قرآن آمده،که برای هدایت یک قوم بتپرست مامور گردید،و اکثریت آن قوم به تکذیب او برخاستند، اما گروهی از مؤمنان مخلص به او گرویدند.
و به طوری که قبلا هم اشاره کردیم بعضی با توجه به اینکه نام بت بزرگ این قوم"بعل"بوده معتقدند که این پیامبر از سرزمین"شامات"برخاست،و مرکز فعالیت او را شهر"بعلبک"میدانند که امروز جزء لبنان است و در مرز سوریه قرار دارد.
به هر حال در باره این پیامبر داستانهای مختلفی در کتابها آمده است و چون مورد اعتماد و اطمینان نبود از نقل آن صرف نظر میکنیم (1).
مفسران و مورخان در مورد"الیاسین"نظرات متفاوتی دارند:
1) 1) تفسیر"مجمع البیان"و تفسیر"المیزان"و"روح البیان"و"فخر رازی" و"فی ظلال"و"اعلام القرآن"و"دائرة المعارف دهخدا".
الف:بعضی آن را لغتی در الیاس میدانند،یعنی همانگونه که فی المثل "میکان"و"میکائیل"دو تعبیر از آن فرشته مخصوص است و"سینا"و"سینین" هر دو نام برای سرزمین معروفی است،"الیاس"و"الیاسین"نیز دو تعبیر از این پیغمبر بزرگ است (1).
ب:بعضی دیگر آن را جمع میدانند به این ترتیب که"الیاس"با یاء نسبت همراه شده،و"الیاسی"شده،و بعد با یاء و نون جمع بسته شده و"الیاسیین" گردیده و پس از تخفیف"الیاسین"شده بنا بر این مفهومش کلیه کسانی است که به الیاس مربوط بودند و پیرو مکتب او شدند (2).
ج:"آلیاسین"با الف ممدوده ترکیبی است از کلمه"آل"و"یاسین"یاسین طبق نقلی نام پدر الیاس است،و طبق نقل دیگری از نامهای پیامبر گرامی اسلام ص است،بنا بر این"آل یاسین"به معنی خاندان پیغمبر گرامی اسلام ص یا خاندان یاسین پدر الیاس میباشد.
قرائن روشنی در خود قرآن است که همان معنی اول را تایید میکند که منظور از"الیاسین"همان"الیاس"است،زیرا بعد از آیه" سَلاٰمٌ عَلیٰ إِلْیٰاسِینَ " به فاصله یک آیه میگوید: إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُؤْمِنِینَ (او از بندگان مؤمن ما بود) بازگشت ضمیر مفرد به"الیاسین"دلیل بر این است که او یک نفر بیشتر نبوده، یعنی همان الیاس.
دلیل دیگر اینکه این آیات چهارگانهای که در پایان ماجرای الیاس بود عینا همان آیاتی است که در پایان داستان نوح و ابراهیم و موسی و هارون بود، و هنگامی که این آیات را در کنار هم قرار میدهیم میبینیم سلامی که از سوی خدا در این آیات ذکر شده،به همان پیامبری است که در صدر سخن آمده است ( سَلاٰمٌ عَلیٰ نُوحٍ فِی الْعٰالَمِینَ -سَلاٰمٌ عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ -سَلاٰمٌ عَلیٰ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ )
بنا بر این در اینجا هم سَلاٰمٌ عَلیٰ إِلْیٰاسِینَ سلام بر الیاس خواهد بود(دقت کنید).
نکتهای که در اینجا باید مورد توجه قرار گیرد این است که در بسیاری از تفاسیر حدیثی نقل شده که سند آن به ابن عباس برمیگردد و او میگوید:
منظور از"آل یاسین"آل محمد ص است چرا که"یاسین"از اسماء پیامبر اسلام ص است.
در معانی الاخبار صدوق در بابی که برای تفسیر"آل یاسین"ذکر کرده پنج حدیث در همین زمینه نقل شده که هیچکدام از آنها به ائمه اهل بیت- جز یک حدیث-منتهی نمیشود،و راوی آن حدیث شخصی به نام"کادح"یا"قادح" است (1)که در کتب رجال خبری از او نیست.
از آنجا که این اخبار روی فرض این است که قرائت آیه فوق را به صورت سلام علی آل یاسین بخوانیم،و هماهنگی آیات را نادیده بگیریم،و اسناد این روایات نیز چنان که دیدیم قابل گفتگو است،بهتر این است که از قضاوت در باره این روایات خودداری کنیم و علم آن را به اهلش بسپاریم.
1) 1) "معانی الاخبار"صفحه 122(چاپ جامعة المدرسین قم).
وَ إِنَّ لُوطاً لَمِنَ اَلْمُرْسَلِینَ (133) إِذْ نَجَّیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ أَجْمَعِینَ (134) إِلاّٰ عَجُوزاً فِی اَلْغٰابِرِینَ (135) ثُمَّ دَمَّرْنَا اَلْآخَرِینَ (136) وَ إِنَّکُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِمْ مُصْبِحِینَ (137) وَ بِاللَّیْلِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (138)
133-لوط از رسولان ما بود.
134-به خاطر بیاور زمانی را که او و خاندانش را نجات همگی دادیم.
135-مگر پیر زنی که در میان آن قوم باقی ماند(و به سرنوشت آنها گرفتار شد).
136-سپس بقیه را نابود کردیم.
137-و شما پیوسته صبحگاهان از کنار(ویرانههای شهرهای)آنها عبور میکنید...
138-و شبانگاه،آیا نمیاندیشید.
سرزمین بلا زده این قوم در برابر شماست!
پنجمین پیامبری که در این سوره،و در این سلسله آیات،نامش به میان آمده و فشردهای از تاریخ او به عنوان یک درس آموزنده بازگو شده،لوط است،که طبق
صریح قرآن همزمان و معاصر با ابراهیم ع بوده است،و از پیامبران بزرگ خدا است(عنکبوت آیه 26 و سوره هود 74).
نام"لوط" ع در قرآن در آیات زیادی آمده است،و کرارا در باره او و قومش بحث شده،و مخصوصا سرنوشت دردناک این قوم منحرف به روشنترین صورتی تبیین گشته است(سوره شعراء آیات 167 تا 173،و سوره هود 70 تا 83، و سوره نمل از آیه 54 تا آیه 58 و غیر آن).
نخست میگوید:"لوط از رسولان ما بود"( وَ إِنَّ لُوطاً لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ ).
*** و بعد از بیان این اجمال طبق روش اجمال و تفصیل که قرآن دارد به شرح قسمتی از ماجرای او پرداخته،میگوید:"به خاطر بیاور زمانی را که لوط و خاندانش را همگی نجات دادیم"( إِذْ نَجَّیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ أَجْمَعِینَ ).
*** "جز همسرش پیر زنی که در میان بازماندگان باقی ماند"( إِلاّٰ عَجُوزاً فِی الْغٰابِرِینَ ) (1).
*** "سپس بقیه را در هم کوبیدیم و نابود کردیم"( ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِینَ ).
جملههای کوتاه فوق اشاراتی به تاریخ پر ماجرای این قوم است که شرح آن در سورههای"هود"و"شعراء"و"عنکبوت"گذشت.
"لوط"همچون سایر انبیاء نخست دعوت خود را از توحید شروع کرد،
1) 1) "غابر"چنان که قبلا هم گفتهایم از ماده"غبور"بر وزن"عبور"به معنی باقی مانده چیزی است،و هر گاه جمعیتی از نقطهای حرکت کند و کسی جا بماند به او"غابر"میگویند، و نیز به همین جهت باقی مانده خاک را"غبار"مینامند و باقی مانده شیر در پستان را "غبرة"(بر وزن لقمه)گفتهاند.
سپس به مبارزه شدید با مفاسد محیط پرداخت،مخصوصا همان انحراف معروف اخلاقی و همجنسگرایی آنها که رسوایی آن در تمام تواریخ منعکس است.
این پیامبر بزرگ مرارتها کشید،و خون جگرها خورد،و آنچه در توان داشت برای اصلاح این قوم منحرف و زشت سیرت و زشت صورت و جلوگیری آنان از اعمال ننگینشان به کار بست،اما نتیجهای نگرفت،و اگر افراد اندکی به او ایمان آوردند به زودی خود را از آن محیط آلوده نجات بخشیدند.
سرانجام لوط از آنها نومید شد و در مقام دعا بر آمد،و از خداوند تقاضای نجات خود و خاندانش را کرد،خداوند دعای او را اجابت کرد و آن گروه اندک را همگی نجات داد،جز همسرش همان پیر زنی که نه تنها از تعلیمات او پیروی نمیکرد بلکه گاه به دشمنان او نیز کمک مینمود.
خداوند سختترین مجازات را برای این قوم قائل شد،نخست شهرهای آنها را زیر و رو کرد،و بعد بارانی از سنگریزه متراکم بر آنها فرو بارید،به گونهای که همگی نابود شدند حتی اجسادشان محو شد! *** و از آنجا که همه اینها مقدمهای است برای بیدار کردن غافلان مغرور در پایان این سخن اضافه میکند:"شما پیوسته صبحگاهان از کنار ویرانههای شهرهای آنها میگذرید"( وَ إِنَّکُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِمْ مُصْبِحِینَ ).
*** "و شبانگاه نیز از آنجا عبور میکنید آیا نمیاندیشید"؟!( وَ بِاللَّیْلِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ).
این تعبیر به خاطر آن است که شهرهای قوم لوط در مسیر کاروانهای مردم حجاز به سوی شام قرار داشت،و اینها در سفرهای روزانه و شبانه خود از کنار آن عبور میکردند،اگر گوش جانی داشتند فریاد دلخراش و جانکاه این قوم گنهکار
بلا دیده را میشنیدند،چرا که ویرانههای شهرهای آنها با زبان بیزبانی به همه عابران درس میدهد،و از گرفتار شدن در چنگال حوادث مشابهی بر حذر میدارد.
آری درس عبرت بسیار است اما عبرت گیرندگان کمند"ما اکثر العبر و اقل الاعتبار" (1).
نظیر همین معنی در آیه 76 سوره حجر بعد از بیان داستان قوم لوط آمده است،" وَ إِنَّهٰا لَبِسَبِیلٍ مُقِیمٍ ":"این آثار بر سر راه کاروانیان و عابران همواره برقرار است".
در روایتی از امام صادق ع این جمله طور دیگری تفسیر شده است هنگامی که یکی از اصحاب از تفسیر آیات" وَ إِنَّکُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِمْ مُصْبِحِینَ وَ بِاللَّیْلِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ "سؤال کرد،فرمود:
تمرون علیهم فی القرآن اذا قرأتم فی القرآن فاقرئوا ما قص اللّٰه علیکم من خبرهم: "شما در قرآن به هنگامی که تلاوت آیات قرآن میکنید از کنار آنها میگذرید،قرآن اخباری را که خداوند بیان کرده برای شما بازگو میکند" (2).
این تفسیر ممکن است اشاره به معنی دوم آیه و بطون آن باشد،و در هر حال جمع میان دو تفسیر نیز بیمانع است،چرا که هم آثار قوم لوط در خارج در برابر چشمان آنها قرار داشت،و هم اخبار آن در قرآن مجید.
وَ إِنَّ یُونُسَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِینَ (139) إِذْ أَبَقَ إِلَی اَلْفُلْکِ اَلْمَشْحُونِ (140) فَسٰاهَمَ فَکٰانَ مِنَ اَلْمُدْحَضِینَ (141) فَالْتَقَمَهُ اَلْحُوتُ وَ هُوَ مُلِیمٌ (142) فَلَوْ لاٰ أَنَّهُ کٰانَ مِنَ اَلْمُسَبِّحِینَ (143) لَلَبِثَ فِی بَطْنِهِ إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ (144) فَنَبَذْنٰاهُ بِالْعَرٰاءِ وَ هُوَ سَقِیمٌ (145) وَ أَنْبَتْنٰا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطِینٍ (146) وَ أَرْسَلْنٰاهُ إِلیٰ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ (147) فَآمَنُوا فَمَتَّعْنٰاهُمْ إِلیٰ حِینٍ (148)
139-و یونس از رسولان ما بود.
140-به خاطر بیاور زمانی را که به سوی کشتی مملو(از جمعیت و بار)فرار کرد.
141-و با آنها قرعه افکند(و قرعه بنام او اصابت کرد و)مغلوب شد.
142-(او را به دریا افکندند)و ماهی عظیمی او را بلعید،در حالی که مستحق ملامت بود! 143-و اگر او از تسبیحکنندگان نبود...
144-تا روز قیامت در شکم ماهی میماند.
145-(به هر حال ما او را رهایی بخشیدیم و)او را در یک سرزمین خشک خالی از گیاه افکندیم در حالی که بیمار بود.
146-و کدوبنی بر او رویاندیم(تا در سایه برگهای پهن و مرطوبش آرامش یابد).
147-و او را به سوی جمعیت یکصد هزار نفری،یا بیشتر،فرستادیم.
148-آنها ایمان آوردند و تا مدت معلومی آنان را از مواهب زندگی بهرهمند ساختیم.
یونس در بوته امتحان
این ششمین و آخرین سرگذشت انبیاء و اقوام پیشین است که در این سوره آمده سرگذشت"یونس"و قوم توبهکارش،و جالب اینکه در پنج سرگذشت پیشین که از قوم"نوح"و"ابراهیم"و"موسی"و"هارون"و"الیاس"و"لوط" سخن میگفت همه به اینجا منتهی میشد که این اقوام هرگز بیدار نشدند و به عذاب الهی گرفتار شدند،و خدا این پیامبران بزرگ را از میان آنها نجات داد.
اما در این داستان پایان قضیه به عکس آنها است،قوم کافر یونس با مشاهده نشانهای از عذاب الهی بیدار شدند و توبه کردند،و خدا آنها را مشمول الطاف خویش قرار داد،و از برکات مادی و معنوی بهرهمند نمود،حتی یونس را به خاطر ترک اولایی که به خاطر تعجیل در مهاجرت از میان این قوم انجام داد،گرفتار مشکلات و ناراحتی کرد،و حتی در مورد او به"ابق"که معمولا در باره بندگان
فراری ذکر میشود تعبیر نمود! اشاره به اینکه شما مشرکان عرب،و شما انسانها در طول تاریخ،آیا میخواهید همانند آن اقوام پنجگانه باشید یا همانند قوم یونس؟آیا آن عاقبت شوم و دردناک را طلب میکنید،یا این پایان خیر و سعادت؟بسته به تصمیم خود شما است! به هر حال در سورههای متعددی از قرآن مجید(از جمله سوره انبیاء و یونس و سوره قلم و همین سوره صافات)از این پیامبر بزرگ و داستانش سخن به میان آمده و در هر کدام بخشی از حالات او منعکس است،و در سوره صافات بیشترین تکیه روی مساله فرار یونس و گرفتاری و نجات او است.
نخست همچون داستانهای گذشته سخن از مقام رسالت او به میان آورده، میگوید:"یونس از رسولان خداوند بود"( وَ إِنَّ یُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ ).
یونس ع همانند سایر انبیاء دعوت خود را از توحید و مبارزه با بتپرستی شروع کرد،و سپس با مفاسدی که در محیط رائج بود به مبارزه پرداخت.
اما آن قوم متعصب که چشم و گوش بسته از نیاکان خود تقلید میکردند در برابر دعوت او تسلیم نشدند.
یونس ع هم چنان از روی دلسوزی و خیرخواهی مانند پدری مهربان آن قوم گمراه را اندرز میداد،ولی در برابر این منطق حکیمانه چیزی جز مغالطه و سفسطه از دشمنان نمیشنید.
تنها گروه اندکی که شاید از دو نفر تجاوز کردند("عابد"و"عالمی"!) به او ایمان آوردند.
یونس آن قدر تبلیغ کرد که تقریبا از آنها مایوس شد،در بعضی از روایات آمده است که به پیشنهاد مرد عابد(و با ملاحظه اوضاع و احوال قوم گمراه)
تصمیم گرفت به آنها نفرین کند (1).
این برنامه تحقق یافت و یونس به آنها نفرین کرد،به او وحی آمد که در فلان زمان عذاب الهی نازل میشود،هنگامی که موعد عذاب نزدیک شد یونس همراه مرد عابد از میان آنها بیرون رفت در حالی که خشمگین بود،تا به ساحل دریا رسید در آنجا یک کشتی پر از جمعیت و بار را مشاهده کرد،و از آنها خواهش نمود که او را نیز همراه خود ببرند.
*** این همان است که قرآن در آیه بعد به آن اشاره کرده،میگوید:"به خاطر بیاور هنگامی را که به سوی کشتی مملو از بار و جمعیت فرار کرد"( إِذْ أَبَقَ إِلَی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ ).
تعبیر به"ابق"از ماده"اباق"به معنی فرار کردن بنده از مولای خود، در اینجا تعبیر عجیبی است،و نشان میدهد که ترک اولای بسیار کوچک تا چه حد در مورد پیامبران عالیمقام از سوی خداوند مورد سختگیری و عتاب واقع میشود تا آنجا که پیامبرش را بنده فراری مینامد! بدون شک یونس پیامبر معصوم بود و هرگز مرتکب گناهی نشد،ولی بهتر این بود که باز هم تحمل به خرج میداد و تا آخرین لحظات قبل از نزول عذاب در میان قوم میماند شاید بیدار میشدند.
درست است که طبق بعضی از روایات چهل سال تبلیغ کرد،ولی باز بهتر بود چند روز یا چند ساعتی هم بر آن میافزود،چون چنین نکرد تشبیه به بنده فراری شد.
1) 1) تفسیر"برهان"جلد 4 صفحه 35.
به هر حال یونس سوار بر کشتی شد،طبق روایات ماهی عظیمی سر راه را بر کشتی گرفت،دهان باز کرد گویی غذایی میطلبد،سرنشینان کشتی گفتند به نظر میرسد گناهکاری در میان ما است!(که باید طعمه این ماهی شود،و چارهای جز استفاده از قرعه نیست)در اینجا قرعه افکندند قرعه به نام یونس درآمد! طبق روایتی قرعه را سه بار تکرار کردند،و هر بار به نام یونس در آمد، ناچار یونس را گرفتند در دهان ماهی عظیم پرتاب کردند! قرآن در آیات مورد بحث با یک جمله کوتاه به این ماجرا اشاره کرده میگوید:"یونس با آنها قرعه افکند و مغلوب شد"!( فَسٰاهَمَ فَکٰانَ مِنَ الْمُدْحَضِینَ ).
"ساهم"از ماده"سهم"در اصل به معنی تیر و"ساهمه"به معنی قرعهکشی آمده است،زیرا به هنگام قرعهکشی نامها را بر چوبههای تیر مینوشتند، و با هم مخلوط میکردند،سپس یک چوبه تیر از آن بیرون میآوردند و به نام هر کس اصابت میکرد مشمول قرعه میشد.
"مدحض"از ماده"ادحاض"به معنی باطل کردن و زائل نمودن و مغلوب کردن است،و در اینجا منظور این است که قرعه به نام او اصابت کرد.
این تفسیر نیز گفته شده که دریا طوفانی شد،و بار کشتی سنگین بود و هر لحظه خطر غرق شدن سرنشینان کشتی را تهدید میکرد و چارهای جز این نبود که برای سبک شدن کشتی بعضی از افراد را به دریا بیفکنند،و قرعه به نام یونس درآمد،او را به دریا انداختند،و درست در همین هنگام نهنگی فرا رسید و او را در کام خود فرو برد.
*** به هر حال قرآن میگوید:"ماهی عظیم او را بلعید در حالی که مستحق ملامت بود"!( فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِیمٌ ).
"التقمه"از ماده"التقام"به معنی"بلعیدن"است.
"ملیم"در اصل از ماده"لوم"به معنی ملامت است(و هنگامی که به باب افعال میرود معنی استحقاق ملامت را میدهد).
مسلم است این ملامت و سرزنش به خاطر ارتکاب گناه کبیره یا صغیرهای نبود، بلکه علت آن تنها ترک اولایی بود که از او سر زد،و آن عجله در ترک قوم خویش و هجرت از آنان بود.
اما خدایی که آتش را در دل آب،و شیشه را در کنار سنگ سالم نگه میدارد،به این حیوان عظیم فرمان تکوینی داد که کمترین آزاری به بندهاش "یونس"نرساند،او باید یک دوران زندان بیسابقه را طی کند و متوجه ترک اولای خود شود و در مقام جبران بر آید.
در روایتی آمده است
اوحی اللّٰه الی الحوت لا تکسر منه عظما و لا تقطع له وصلا :"خداوند به آن ماهی وحی فرستاد که هیچ استخوانی را از او مشکن، و هیچ پیوندی را از او قطع مکن"! (1).
*** یونس خیلی زود متوجه ماجرا شد،و با تمام وجودش رو به درگاه خدا آورد،و از ترک اولی خویش استغفار کرد،و از پیشگاه مقدسش تقاضای عفو نمود.
در اینجا ذکر معروف و پرمحتوایی از قول یونس نقل شده که در آیه 87 سوره انبیاء آمده،و در میان اهل عرفان به ذکر"یونسیه"معروف است: فَنٰادیٰ فِی الظُّلُمٰاتِ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظّٰالِمِینَ :
"او در میان ظلمتهای متراکم فریاد زد که معبودی جز تو نیست،منزهی تو،من از ظالمان و ستمکاران بودم"!
1) 1) تفسیر"فخر رازی"جلد 26 صفحه 165-همین معنی با تفاوت مختصری در تفسیر"برهان"جلد 4 صفحه 37 نیز آمده است.
بر خویشتن ستم کردم و از درگاهت دور افتادم،و به عتاب و سرزنش تو که جهنم آتش سوزانی برای من است گرفتار شدم.
این اعتراف خالصانه و این تسبیح توأم با ندامت کار خود را کرد و همانگونه که در آیه 88 سوره انبیاء آمده فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ نَجَّیْنٰاهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذٰلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ :
"ما دعای او را اجابت کردیم و از غم و اندوه نجاتش دادیم و اینگونه مؤمنان را نجات میدهیم".
اکنون ببینیم آیات مورد بحث در این زمینه چه میگوید؟در یک جمله کوتاه میگوید:"اگر او از تسبیح کنندگان نبود..."( فَلَوْ لاٰ أَنَّهُ کٰانَ مِنَ الْمُسَبِّحِینَ ).
*** "مسلما تا روز قیامت در شکم ماهی باقی میماند"!( لَلَبِثَ فِی بَطْنِهِ إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ ).
و این زندان موقت تبدیل به یک زندان دائم میشد،و آن زندان دائم مبدل به گورستان او میگشت! در اینکه آیا ماندن یونس در شکم ماهی تا روز رستاخیز(به فرض ترک تسبیح و توبه به درگاه الهی)به صورت زنده یا مرده بوده است بعضی از مفسران احتمالاتی ذکر کردهاند:
"نخست"اینکه هر دو زنده میماندند و یونس به صورت یک زندانی تا روز قیامت در شکم ماهی محبوس بود.
"دوم"اینکه یونس از دنیا میرفت و ماهی به صورت قبرستان سیار او زنده میماند! "سوم"اینکه یونس و ماهی هر دو میمردند و شکم ماهی قبر یونس میشد، و زمین قبر ماهی،او در دل ماهی و ماهی در دل زمین تا روز رستاخیز دفن میشدند.
آیه مورد بحث دلیل بر هیچیک از این اقوال نمیتواند باشد،ولی آیات متعددی که میگوید در پایان دنیا همه میمیرند نشان میدهد که زنده ماندن "یونس"یا زنده ماندن ماهی تا روز قیامت ممکن نیست،لذا از میان این تفسیرهای سهگانه تفسیر سوم نزدیکتر به نظر میرسد (1).
این احتمال نیز وجود دارد که این تعبیر کنایه از مدت طولانی باشد یعنی تا مدتی طولانی در این زندان باقی میماند،چنان که این تعبیر را در موارد مشابه آن نیز میگویند که تا قیامت باید در انتظار فلان مطلب بمانی.
ولی فراموش نکنیم که اینها همه در صورتی تحقق مییافت که او تسبیح و توبه را ترک میگفت،ولی چنین نشد او در سایه تسبیح پروردگار مشمول عفو خاصش شد.
*** سپس همانگونه که قرآن میگوید:"ما او را در یک سرزمین خشک و خالی از درخت و گیاه افکندیم،در حالی که بیمار بود"( فَنَبَذْنٰاهُ بِالْعَرٰاءِ وَ هُوَ سَقِیمٌ ).
ماهی عظیم در کنار ساحل خشک و بیگیاهی آمد،و به فرمان خدا لقمهای را که از او زیاد بود بیرون افکند،اما پیدا است این زندان عجیب سلامت جسم یونس را بر هم زده بود،بیمار و ناتوان از این زندان آزاد شد.
درست نمیدانیم یونس چه مدت در شکم ماهی بود،ولی مسلم است هر چه بود نمیتوانست از عوارض آن بر کنار ماند،درست است که فرمان الهی صادر شده بود که یونس هضم و جذب بدن ماهی نشود،اما این بدان معنی نبود که آثاری از این زندان را به همراه نیاورد،لذا جمعی از مفسران نوشتهاند که او به صورت
1) 1) قابل توجه اینکه مفسر بزرگ مرحوم"طبرسی"که معمولا اقوال مختلف را ذیل آیات جمع میکند در اینجا تنها به همین یک احتمال قناعت میکند و میگوید:لصار بطن الحوت قبرا له الی یوم القیامة:"شکم ماهی تا روز قیامت قبر او میشد".
جوجه نوزاد و ضعیف و بیبال و پر از شکم ماهی بیرون آمد،به طوری که توان حرکت نداشت.
*** باز در اینجا لطف الهی به سراغ او آمد،چرا که بدنش بیمار و آزرده، و اندامش خسته و ناتوان بود،آفتاب ساحل او را آزار میداد،پوششی لطیف لازم بود تا بدنش در زیر آن بیارامد،قرآن در اینجا میگوید:"ما کدوبنی بر او رویانیدیم"تا در سایه برگهای پهن و مرطوب بیارامد( وَ أَنْبَتْنٰا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطِینٍ ).
"یقطین"به طوری که بسیاری از ارباب لغت و مفسران گفتهاند:هر گیاهی است که ساقه ندارد،و دارای برگهای پهن است،مانند بوته خربزه و کدو و خیار و هندوانه و امثال آن،ولی بسیاری از مفسران و روات حدیث در اینجا تصریح کردهاند که منظور خصوص کدوبن است(باید توجه داشت که"شجره" در لغت عرب هم به نباتاتی گفته میشود که دارای ساقه و شاخه است و هم بدون ساقه و شاخه،و به تعبیر دیگر اعم از درخت و گیاه است حتی در اینجا حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص نقل کردهاند که شخصی به آن حضرت عرض کرد:
"انک تحب القرع"؟"شما کدو را دوست دارید"فرمود
اجل هی شجرة اخی یونس :"آری آن گیاه برادرم یونس است" (1).
میگویند:کدوبن علاوه بر اینکه برگهای پهن و پرآبی دارد و میتوان از آن سایبان خوبی تهیه کرد مگس نیز بر برگهای آن نمینشیند، و یونس به خاطر توقف در شکم ماهی پوست تنش آن قدر نازک و حساس شده بود که از نشستن حشرات بر آن رنج میبرد،او اندام خود را با این کدوبن پوشانید تا هم از سوزش آفتاب در امان باشد و هم از حشرات.
1) 1) روح البیان جلد 7-صفحه 489.
شاید خداوند میخواهد درسی را که به یونس در شکم ماهی داده است، در این مرحله تکمیل کند،او باید تابش آفتاب و حرارتش را بر پوست نازک تنش احساس کند،تا در آینده در مقام رهبری برای نجات امتش از آتش سوزان جهنم تلاش و کوشش بیشتری به خرج دهد،همین مضمون در بعضی از روایات اسلامی وارد شده است (1).
*** "یونس"را در اینجا رها میکنیم و به سراغ قومش میرویم.
هنگامی که یونس با حالت خشم و غضب قوم را رها کرد،و مقدمات خشم الهی نیز بر آنها ظاهر شد،تکان سختی خوردند و به خود آمدند،اطراف عالم و دانشمندی را که در میان آنها بود گرفتند،و با رهبری او در مقام توبه بر آمدند.
در بعضی از روایات آمده است که آنها دستجمعی به سوی بیابان حرکت کردند، و بین زنان و فرزندان،و حیوانات و بچههای آنها،جدایی افکندند،سپس گریه را سر دادند،و صدای ناله خود را بلند کردند و مخلصانه از گناهان خویش و تقصیراتی که در باره پیامبر خدا یونس داشتند توبه کردند.
در اینجا پردههای عذاب کنار رفت و حادثه بر کوهها ریخت،و جمعیت مؤمن توبهکار به لطف الهی نجات یافتند (2).
یونس بعد از این ماجرا به سراغ قومش آمد تا ببیند عذاب بر سر آنها چه آورده است؟ هنگامی که آمد در تعجب فرو رفت که چگونه آنها در روز هجرتش همه بتپرست بودند ولی اکنون همه موحد خداپرست شدهاند؟ ***
قرآن در اینجا میگوید:"ما او را به سوی جمعیت یکصد هزار نفری یا بیشتر فرستادیم"( وَ أَرْسَلْنٰاهُ إِلیٰ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ ).
*** "آنها ایمان آوردند و ما تا مدت معینی آنان را از مواهب حیات و زندگی دنیا بهرهمند ساختیم( فَآمَنُوا فَمَتَّعْنٰاهُمْ إِلیٰ حِینٍ ).
البته ایمان اجمالی و توبه آنها قبلا بود،ولی ایمان آنها بطور تفصیل به خدا و پیامبرش یونس و تعلیمات و دستورات او هنگامی صورت گرفت که"یونس"به میان آنها بازگشت.
قابل توجه اینکه از آیات قرآن استفاده میشود که این ماموریت مجدد به سوی همان قوم پیشین بوده است،و اینکه بعضی آن را ماموریت جدیدی به سوی قوم تازهای دانستهاند با ظاهر آیات سازگار نیست.
زیرا از یک سو در اینجا خواندیم: فَآمَنُوا فَمَتَّعْنٰاهُمْ إِلیٰ حِینٍ :یعنی این قومی که یونس ماموریت هدایت آنها را پیدا کرد ایمان آوردند و ما آنها را تا زمان معینی بهرهمند ساختیم.
و از سوی دیگر همین تعبیر در سوره یونس در باره همان قوم سابق آمده است: فَلَوْ لاٰ کٰانَتْ قَرْیَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهٰا إِیمٰانُهٰا إِلاّٰ قَوْمَ یُونُسَ لَمّٰا آمَنُوا کَشَفْنٰا عَنْهُمْ عَذٰابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ مَتَّعْنٰاهُمْ إِلیٰ حِینٍ :"چرا هیچیک از اقوام به موقع ایمان نیاوردند تا مفید به حالشان باشد،جز قوم یونس که وقتی ایمان آوردند عذاب خوارکننده را در زندگی دنیا از آنها برطرف ساختیم، و تا مدت معینی آنها را بهرهمند نمودیم"(یونس-98).
ضمنا از اینجا روشن میشود که مراد از"الی حین"(تا مدت معینی) همان پایان زندگی و اجل طبیعی آنها است.
در اینکه چرا در آیات فوق میفرماید:"صد هزار نفر،یا بیشتر"و مراد
از بیشتر چه اندازه است مفسران تفسیرهای گوناگونی ذکر کردهاند.
ولی ظاهر این است که این گونه تعبیرات برای تاکید و عظمت چیزی است نه بخاطر تردید و شک گوینده (1).
"یونس"فرزند"متی"که لقب او"ذو النون"(صاحب ماهی)است و این لقب به خاطر آن است که سرگذشت او با داستان ماهی چنان که گفتیم گره خورده شده است،از پیامبران معروفی است که ظاهرا بعد از موسی و هارون قدم به عرصه وجود گذاشت.
بعضی او را از اولاد"هود"و ماموریت او را هدایت باقیمانده قوم ثمود دانستهاند.
سرزمین ظهور او منطقهای از عراق بنام"نینوا"بود (2).
بعضی ظهور او را در حدود 825 سال قبل از میلاد حضرت مسیح ع نوشتهاند،و هم اکنون در نزدیکی کوفه در کنار شط قبر معروفی است بنام"یونس".
در بعضی از کتب آمده او پیغمبری از بنی اسرائیل بود که بعد از سلیمان به سوی اهل نینوا مبعوث شد.
1) 1) بنا بر این"او"در اینجا به معنی بل میباشد.
2) 2) "نینوا"نام چند نقطه است،نخست شهری نزدیک موصل(یا قصبه موصل) و دیگر ناحیهای در اطراف کوفه در سمت کربلا،و شهری در آسیای صغیر،پایتخت مملکت "آشور"واقع در کنار دجله(دائرة المعارف دهخدا)بعضی دیگر نوشتهاند"نینوا"بزرگترین شهرهای کشور آشور است که در کرانه شرقی دجله روبروی موصل بنا شده بود(فرهنگ قصص قرآن).
در کتاب"یوناه"از کتب عهد عتیق(تورات)بحثهای مشروحی در باره یونس تحت نام"یوناه ابن متی"آمده است.
طبق این نقل او ماموریت داشت که به شهر بزرگ نینوا رود،و در برابر شرارت مردم قیام کند،سپس حوادث دیگری ذکر میکند که شباهت زیادی دارد با آنچه در قرآن آمده است،با این تفاوت که طبق روایات اسلامی یونس به دعوت قوم خود برخاست و وظیفه خود را در این زمینه انجام داد،و بعد از آنکه قوم دعوت او را رد کردند به آنها نفرین کرد،و از میان آنها خارج شد و ماجرای کشتی و ماهی برای او پیش آمد،ولی تورات عبارت زنندهای دارد و تصریح میکند که او قبل از انجام ماموریت میخواست استعفا کند!لذا برخاست و فرار کرد و ماجرای کشتی و ماهی پیش آمد.
و عجبتر اینکه"تورات"میگوید هنگامی که خداوند عذاب را از قوم او به خاطر توبه آنها برداشت یونس،بسیار ناراحت شد و خشمش افروخته شد! (1).
از فصول تورات استفاده میشود که یونس دو بار ماموریت پیدا کرد، در ماموریت اول خودداری نمود و به آن سرنوشت دردناک مبتلا شد،بار دوم به او ماموریت داده شد که به همان شهر"نینوا"برود مردم نینوا بیدار شدند، به خدا ایمان آوردند،و به توبه از گناهان خود پرداختند،و مشمول عفو الهی شدند و این همان عفوی بود که یونس را خوش آمد نبود! از مقایسه آنچه در قرآن و روایات اسلامی آمده با آنچه در تورات کنونی آمده است روشن میشود که تا چه حد"تورات تحریف یافته"مقام این پیامبر بزرگ را پائین آورده است،گاه نسبت عدم قبول ماموریت رسالت را به او میدهد و گاه خشمناک شدن از شمول عفو و رحمت پروردگار نسبت به یک قوم توبهکار،و اینها است که نشان میدهد تورات کنونی به هیچ وجه کتاب قابل اعتمادی نیست.به هر
1) 1) تورات کتاب یوناه پیغمبر فصل اول و دوم و سوم و چهارم.
حال او از پیامبران بزرگی است که قرآن از او به عظمت یاد کرده است.
گفتیم دلیل روشنی در دست نیست که یونس چه مدتی در شکم ماهی ماند؟ چند ساعت،یا چند روز،و یا چند هفته،در بعضی از روایات نه ساعت،و بعضی سه روز،و بعضی بیشتر،و حتی تا چهل روز گفتهاند، ولی مدرک مسلمی بر هیچیک از این اقوال وجود ندارد،تنها در تفسیر علی بن ابراهیم در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع توقف یونس در شکم ماهی 9 ساعت ذکر شده است (1).
بعضی از مفسران اهل سنت مدت آن را یک ساعت هم ذکر کردهاند (2).
ولی هر چه باشد بدون شک این توقف یک امر عادی نیست،انسان نمیتواند بیش از چند دقیقه در محیطی که هوا وجود ندارد زنده بماند،و اگر میبینیم جنین در شکم مادر ماهها زنده میماند به خاطر این است که هنوز دستگاه تنفس او به کار نیفتاده و اکسیژن لازم را تنها از طریق خون مادر دریافت میکند.
بنا بر این ماجرای یونس بدون شک یک اعجاز است،و این نخستین اعجازی نیست که در قرآن با آن روبرو میشویم،همان خدایی که ابراهیم ع را در دل آتش سالم نگهداشت،و موسی و بنی اسرائیل را با ایجاد جادههای خشک در وسط دریا از غرقاب نجات داد،و نوح ع را به وسیله کشتی سادهای از آن طوفان عظیم و گسترده رهایی بخشید،و سالم به زمین فرود آورد،همان خداوند قدرت دارد که بندهای از بندگان خاصش را مدتی در شکم ماهی عظیمی سالم نگهدارد.
البته وجود چنین ماهیهای بزرگ در گذشته و امروز مطلب عجیبی نیست، هم اکنون،ماهیهای عظیمی به نام"بالن"موجود است که بیش از 30 متر طول
دارد و بزرگترین حیوان روی زمین است و جگر او بالغ بر یک تن میشود! در همین سوره داستانهای انبیای پیشین را خواندیم که به طرز اعجازآمیزی از چنگال بلاها رهایی یافتند و یونس آخرین آنها در این سلسله است.
میدانیم طرح این سرگذشتها در قرآن مجید همه برای هدفهای تربیتی است چرا که قرآن کتاب داستان نیست کتاب انسانسازی و تربیت است.
از این سرگذشت عجیب پندهای بزرگی میتوان گرفت:
الف:تخلف حتی به صورت یک"ترک اولی"از یک پیامبر بزرگ در پیشگاه خداوند مهم است و کیفر دارد.
البته چون مقام پیامبران بسیار والا است یک غفلت کوچک در مورد آنها گاه معادل یک گناه کبیرهای که از دیگران سر بزند میباشد،به همین دلیل دیدیم که در این داستان خداوند او را بنده فراری نامید،و در روایات آمده بود که سرنشینان کشتی گفتند:یک فرد عاصی در میان ما است!و سرانجام خداوند او را در زندان وحشتناکی گرفتار کرد،و بعد از توبه و بازگشت به سوی خدا از آن زندان با تنی آزرده و بیمار آزاد شد.
تا همگان بدانند تخلف از هیچکس پذیرفته نیست،عظمت مقام پیامبران و اولیای خدا نیز به آن است که بنده مطیع فرمان او هستند و گرنه کسی با خدا رابطه خویشاوندی ندارد،البته این نشانه عظمت مقام این پیامبر بزرگ است که خداوند در باره او چنین سختگیری میکند.
ب:در همین داستان(در آن قسمتی که در سوره انبیاء آیه 87 آمده است) راه نجات مؤمنان را از غم و اندوه و گرفتاری و مشکلات همان راهی معرفی میکند که"یونس" ع پیمود،و آن اعتراف به خطا در پیشگاه حق،و تسبیح و تنزیه
و توبه و بازگشت به سوی او است.
ج:این ماجرا نشان میدهد که چگونه یک قوم گنهکار و مستحق عذاب میتوانند در آخرین لحظات مسیر تاریخ خود را عوض کنند،و به آغوش پر مهر و رحمت الهی بازگردند و نجات یابند،مشروط بر اینکه پیش از آنکه فرصت از دست رود متوجه شوند و اگر بتوانند"عالمی"را به رهبری خود برگزینند.
د:این ماجرا نشان میدهد که ایمان به خدا و توبه از گناه علاوه بر آثار و برکات معنوی مواهب ظاهری دنیا را نیز متوجه انسان میسازد،عمران و آبادی میآفریند،و مایه طول عمر و بهرهگیری از مواهب حیات میشود،نظیر این معنی در داستان نوح ع نیز آمده است که شرح آن را به خواست خدا در تفسیر سوره"نوح"خواهیم خواند.
ه:قدرت خداوند آن قدر وسیع و گسترده است که چیزی در برابر آن مشکل نیست،تا آن حد که میتواند انسانی را در دهان و شکم جانور عظیم و وحشتناکی سالم نگهدارد،و سالم بیرون فرستد.اینها نشان میدهد که همه اسباب این عالم ابزار اراده او هستند و همه سر بر فرمان او دارند.
در اینجا سؤالی مطرح میشود و آن اینکه:در بیان سرگذشتهای اقوام دیگر در آیات قرآن آمده است که به هنگام نزول عذاب(عذاب استیصال که برای نابودی اقوام سرکش نازل میشده)توبه و انابه بیاثر بوده است،چگونه این مساله در مورد قوم یونس استثنا پذیرفت؟ در برابر این سؤال دو پاسخ میتوان گفت:
"نخست"اینکه عذاب هنوز نازل نشده بود تنها علائم مختصری که از قبیل هشدارها است به چشم میخورد که آنها به موقع از این هشدارها استفاده کردند
و پیش از نزول عذاب توبه نمودند و ایمان آوردند.
"دیگر"اینکه این عذاب"عذاب استیصال"نبوده،و از قبیل گوشمالیهایی بوده که قبل از نزول عذاب بنیانکن به اقوام مختلف میداده تا قبل از فوت فرصت بیدار شوند و راه تقوا پیش گیرند،مانند مجازاتهای مختلف قوم فرعون قبل از غرقاب.
در روایات مربوط به قرعه و مشروعیت آن میخوانیم که امام صادق ع فرمود:
ای قضیة اعدل من القرعة اذا فوض الامر الی اللّٰه عز و جل،یقول: فَسٰاهَمَ فَکٰانَ مِنَ الْمُدْحَضِینَ :"کدام داوری از قرعه عادلانهتر است(هنگامی که کارها به بنبست رسد)و موضوع به خدا واگذار شود،مگر خداوند(در قرآن مجید در باره یونس)نمیگوید: فَسٰاهَمَ فَکٰانَ مِنَ الْمُدْحَضِینَ :"یونس با سرنشینان کشتی قرعه افکند،و قرعه به نام او درآمد و محکوم شد"! (1).
اشاره به اینکه قرعه به هنگامی که کار مشکل شود و راه حل دیگری نباشد و کار را به خدا واگذار کنند به راستی راهگشا است،چنان که در داستان یونس درست منطبق بر واقعیت شد.
این معنی در حدیث دیگری با صراحت بیشتر از پیغمبر گرامی اسلام ص نقل شده که فرمود:
لیس من قوم تنازعوا(تقارعوا)ثم فوضوا امرهم الی اللّٰه الا خرج سهم المحق :"هیچ قومی اقدام به قرعه(به هنگام بنبست کامل)نکردند در حالی که کار خود را به خدا واگذار کرده باشند مگر اینکه قرعه به واقعیت
1) 1) تفسیر"برهان"جلد 4 صفحه 37(حدیث 6).
اصابت میکند و حق آشکار میشود (1).
شرح بیشتر پیرامون این مساله را در کتاب"القواعد الفقهیه"آوردهایم.
1) 1) "وسایل"کتاب القضاء جلد 18 باب الحکم بالقرعة فی القضایا المشکلة از ابواب کیفیت الحکم و احکام الدعوی(باب 13)حدیث 5.
فَاسْتَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّکَ اَلْبَنٰاتُ وَ لَهُمُ اَلْبَنُونَ (149) أَمْ خَلَقْنَا اَلْمَلاٰئِکَةَ إِنٰاثاً وَ هُمْ شٰاهِدُونَ (150) أَلاٰ إِنَّهُمْ مِنْ إِفْکِهِمْ لَیَقُولُونَ (151) وَلَدَ اَللّٰهُ وَ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ (152) أَصْطَفَی اَلْبَنٰاتِ عَلَی اَلْبَنِینَ (153) مٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ (154) أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ (155) أَمْ لَکُمْ سُلْطٰانٌ مُبِینٌ (156) فَأْتُوا بِکِتٰابِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (157) وَ جَعَلُوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اَلْجِنَّةِ نَسَباً وَ لَقَدْ عَلِمَتِ اَلْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ (158) سُبْحٰانَ اَللّٰهِ عَمّٰا یَصِفُونَ (159) إِلاّٰ عِبٰادَ اَللّٰهِ اَلْمُخْلَصِینَ (160)
149-از آنها بپرس:آیا پروردگار تو دخترانی دارد و پسران از آن آنها است؟! 150-آیا ما فرشتگان را به صورت دختران آفریدیم و آنها ناظر بودند؟! 151-بدانید آنها با این تهمت بزرگشان میگویند:
152-خداوند فرزندی آورده!ولی آنها قطعا دروغ میگویند! 153-آیا دختران را بر پسران ترجیح داده؟ 154-شما چگونه حکم میکنید؟(و هیچ میفهمید چه میگوئید؟).
155-آیا متذکر نمیشوید؟ 156-آیا شما دلیل روشنی در این باره دارید؟ 157-کتابتان را بیاورید اگر راست میگویید! 158-آنها میان او و جن(خویشاوندی و)نسبتی قائل شدند،در حالی که جنیان به خوبی میدانستند که این بتپرستان در دادگاه الهی احضار میشوند.
159-منزه است خداوند از توصیفی که آنها میکنند.
160-مگر بندگان مخلص خدا.
تهمتهای زشت و رسوا
بعد از ذکر شش داستان از سرگذشت انبیاء پیشین و درسهای آموزندهای که در هر یک نهفته بود موضوع سخن را تغییر داده،و به مطلب دیگری که به مشرکان عرب سخت ارتباط داشته میپردازد،و اشکال مختلفی از شرک آنها را مطرح ساخته،سخت آنها را به محاکمه میکشد،و با دلائل مختلف افکار خرافی آنها را در هم میکوبد.
مساله این است که جمعی از مشرکان عرب به خاطر انحطاط فکری و نداشتن
هیچگونه علم و دانش خدا را با خود قیاس میکردند و برای او فرزند و گاهی همسر قائل بودند.
از جمله قبائل"جهینه"،و"سلیم"و"خزاعه"و"بنی ملیح"معتقد بودند که"فرشتگان"دختران خدا هستند!و بسیاری از مشرکان عرب"جن" را نیز فرزندان او میپنداشتند و یا بعضا همسری از"جن"برای پروردگار قائل بودند! این پندارهای بیاساس و خرافی آنها را به کلی از راه حق منحرف ساخته بود،به گونهای که آثار توحید و یگانگی خدا از بین آنها برچیده شده بود.
در حدیث آمده است که"مورچه گمان میکند که پروردگارش مانند او دو شاخک دارد"!.
آری فکر کوتاه انسان را به مقایسه میکشاند،مقایسه خالق به مخلوق، و این مقایسه بدترین عامل گمراهی در شناخت خدا است.
به هر حال قرآن نخست به سراغ آنها میرود که فرشتگان را دختران خدا میپنداشتند و از سه طریق"تجربی"و"عقلی"و"نقلی"به آنها پاسخ میدهد:
نخست میفرماید:"از آنها بپرس:آیا پروردگار تو دخترانی دارد و پسران از آن آنها است"؟!( فَاسْتَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّکَ الْبَنٰاتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ ) (1).
چگونه آنچه را برای خود نمیپسندید برای خدا قائل هستید(این سخن طبق عقیده باطل آنها است که از دختر سخت متنفر بودند و به پسر سخت علاقمند، چرا که پسران در زندگی آنها در جنگها و غارتگریهاشان نقش مؤثری داشتند در حالی که دختران کمکی به آنها نمیکردند.
1) 1) "استفتهم"از ماده"استفتاء"در اصل از"فتوا"گرفته شده که به معنی جواب مسایل مشکله است.
بدون شک پسر و دختر از نظر انسانی و در پیشگاه خدا از نظر ارزش یکسانند و معیار شخصیت هر دو پاکی و تقوا است،ولی استدلال قرآن در اینجا به اصطلاح از باب"ذکر مسلمات خصم"است که مطالب طرف را بگیرند و به خود او بازگردانند.
نظیر این معنی در سورههای دیگر قرآن آمده است،از جمله:در سوره نجم آیه 22 میخوانیم: أَ لَکُمُ الذَّکَرُ وَ لَهُ الْأُنْثیٰ تِلْکَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِیزیٰ :"آیا برای شما پسر است و برای او دختر؟این تقسیم غیر عادلانهای است"! *** سپس به دلیل حسی مساله پرداخته،باز به طریق استفهام انکاری میگوید:
"آیا ما فرشتگان را به صورت دختران آفریدیم و آنها شاهد و ناظر بودند"؟( أَمْ خَلَقْنَا الْمَلاٰئِکَةَ إِنٰاثاً وَ هُمْ شٰاهِدُونَ ).
بدون شک جواب آنها در این زمینه منفی بود،چه اینکه هیچکدام نمیتوانستند حضور خود را به هنگام خلقت فرشتگان ادعا کنند.
*** بار دیگر به دلیل عقلی که از مسلمات ذهنی آنها گرفته شده باز میگردد و میگوید:"بدانید آنها با این تهمت زشت و بزرگشان میگویند..."( أَلاٰ إِنَّهُمْ مِنْ إِفْکِهِمْ لَیَقُولُونَ ).
*** "خداوند فرزندی آورده،آنها قطعا کاذب و دروغگو هستند"!( وَلَدَ اللّٰهُ وَ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ ).
*** "آیا دختران را بر پسران ترجیح داده"؟!( أَصْطَفَی الْبَنٰاتِ عَلَی الْبَنِینَ ).
"شما را چه میشود؟چگونه حکم میکنید"؟!هیچ میفهمید چه میگوئید؟ ( مٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ ).
*** "آیا وقت آن نرسیده است که از این لاطائلات و خرافات زشت و رسوا دست بردارید؟"آیا متذکر نمیشوید"؟( أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ ).
این سخنان به قدری باطل و بیپایه است که اگر آدمی یک ذره عقل و درایت داشته باشد و اندیشه کند باطل بودن آن را درک مینماید.
*** بعد از ابطال ادعای خرافی آنها با یک دلیل حسی و یک دلیل عقلی،به سومین دلیل میپردازد که دلیل نقلی است،میگوید:اگر چنین چیزی که شما میگوئید صحت داشت باید اثری از آن در کتب پیشین باشد،آیا شما دلیل روشنی در این زمینه دارید"؟!( أَمْ لَکُمْ سُلْطٰانٌ مُبِینٌ ).
*** اگر دارید"کتاب خود را بیاورید اگر راست میگوئید"!( فَأْتُوا بِکِتٰابِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ).
در کدام کتاب؟در کدام نوشته؟و در کدام وحی آسمانی چنین چیزی آمده،و بر کدام پیامبر نازل شده است؟! این سخن نظیر گفتگوی دیگری است که قرآن با بتپرستان دارد.پس از آنکه میگوید:آنها فرشتگان را که بندگان خدا هستند دختران قرار دادهاند،و ادعا میکنند که اگر خدا نمیخواست ما اینها را پرستش نمیکردیم میگوید: أَمْ آتَیْنٰاهُمْ کِتٰاباً مِنْ قَبْلِهِ فَهُمْ بِهِ مُسْتَمْسِکُونَ :"آیا ما کتابی پیش از آن برای آنها فرستادهایم و در این ادعای خود به آن تمسک میجویند"؟ (زخرف-21).
نه،اینها چکیده کتب آسمانی نیست،اینها خرافاتی است که از نسلی به نسل دیگر و از جاهلانی به جاهلان دیگر منتقل شده،و هیچ مبنا و ماخذ خردپسندی ندارد.چنان که در ذیل همین آیه سوره زخرف نیز به آن اشاره شده است.
*** در آیه بعد به یکی دیگر از خرافات مشرکان عرب میپردازد،و آن نسبتی است که میان"خدا"و"جن"قائل بودند!سخن را از صورت"خطاب" در آورده و به صورت"غائب"مطرح میکند،گویی آنها چنان بیارزشند که بیش از این شایستگی و لیاقت رویارویی در سخن را ندارند،میفرماید:"آنها میان او و جن خویشاوندی و نسبتی قائل شدند"!( وَ جَعَلُوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً ).
این چه نسبتی بود که آنها میان خداوند و جن قائل بودند؟در پاسخ این سؤال تفسیرهای مختلفی ذکر شده است.
بعضی گفتهاند:آنها دوگانهپرست بودند و معتقد بودند(نعوذ باللّٰه)خدا و شیطان برادرند!خدا خالق نیکیها است و شیطان خالق شرور!.
این تفسیر بعید به نظر میرسد،زیرا دوگانهپرستان یا ثنویین در میان عرب معروف نبودند،در مناطقی مثل ایران در عصر ساسانی این خرافه وجود داشت.
بعضی دیگر"جن"و"ملائکه"را به یک معنی دانستهاند،زیرا جن در اصل به معنی موجودی است که از نظرها پوشیده و پنهان است،و چون فرشتگان با چشم دیده نمیشوند این کلمه بر آنها اطلاق شده است،بنا بر این میگویند مراد از نسب همان نسبتی است که عرب جاهلی برای آنها قائل بود و آنان را دختران خدا مینامید.
این تفسیر نیز مشکل به نظر میرسد چرا که ظاهر آیات مورد بحث این است که دو مطلب را تعقیب میکند،بعلاوه اطلاق واژه جن بر فرشتگان معمول
و مانوس نیست،به خصوص در قرآن مجید.
تفسیر سومی که بعضی برای این آیه گفتهاند این است که آنها"جن"را همسران خدا میپنداشتند و ملائکه را دختران او!! این نیز بعید به نظر میرسد،چون اطلاق کلمه"نسب"به"همسری" نیز بعید است.
تفسیری که از همه مناسبتر است اینکه منظور از"نسب"هر گونه نسبت و رابطه است،هر چند جنبه خویشاوندی نداشته باشد،و میدانیم که جمعی از مشرکان عرب جن را میپرستیدند و آنها را شریک خدا میپنداشتند،و به این ترتیب رابطهای میان آنها و خداوند قائل بودند.
به هر حال قرآن مجید این عقیده خرافی را سخت انکار کرده،و میگوید:
"جنیانی که بتپرستان خرافی آنها را معبود خود میپندارند،یا رابطه خویشاوندی با خدا برای آنها قائلند،آری همان جنیان،به خوبی میدانستند که این بتپرستان خرافی در دادگاه عدل الهی برای حساب و مجازات احضار میشوند" ( وَ لَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ ).
بعضی احتمال دیگری در تفسیر این آیه نیز گفتهاند که منظور این است:
"جنیان اغواگر میدانند که خود در دادگاه خداوند برای حساب و کیفر احضار میشوند"،ولی تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد (1).
*** بعد میافزاید:"منزه است خداوند از توصیفی که این گروه(جاهل گمراه) میکنند"( سُبْحٰانَ اللّٰهِ عَمّٰا یَصِفُونَ ).
1) 1) در صورت اول ضمیر"هم"به"مشرکان"باز میگردد و در صورت دوم به"جن".
"جز توصیفی که بندگان مخلص خدا(از روی آگاهی و معرفت در مورد او دارند)هیچ توصیفی شایسته ذات مقدسش نیست"( إِلاّٰ عِبٰادَ اللّٰهِ الْمُخْلَصِینَ ).
به این ترتیب هر گونه توصیفی که مردم در باره خدا میکنند نادرست است،و خداوند از آن پاک و منزه است،جز توصیفی که بندگان مخلص از او دارند،بندگانی که از هر گونه شرک و هوای نفس و جهل و گمراهی مبرا هستند، و خدا را جز به آنچه خودش اجازه داده توصیف نمیکنند (1).
در باره" عِبٰادَ اللّٰهِ الْمُخْلَصِینَ "ذیل آیه 128 همین سوره بحثی داشتهایم.
آری برای شناخت خدا نباید دنبال خرافاتی افتاد که از اقوام جاهلی باقی مانده و انسان از بیان آنها شرم دارد،باید به سراغ بندگان مخلصی رفت که گفتار آنها روح انسان را به اوج آسمانها پرواز میدهد،و در نور وحدانیت او محو میسازد،هر گونه شائبه شرک را از دل میشوید،و هر گونه"تجسم" و"تشبیه"را از فکر میزداید.
باید به سراغ سخنان پیامبر ص و خطبههای نهج البلاغه علی ع و دعاهای پر مغز امام سجاد ع در صحیفه سجادیه رفت،و در پرتو توصیفهای این بندگان خدا،خدا را شناخت.
امیر مؤمنان علی ع در یک جا میفرماید:"
لم یطلع العقول علی تحدید صفته،و لم یحجبها عن واجب معرفته،فهو الذی تشهد له اعلام الوجود،علی اقرار قلب ذی الجحود،تعالی اللّٰه عما یقوله المشبهون به و الجاحدون له علوا کبیرا:
"نه عقول را بر کنه صفات خویش آگاه ساخته،و نه آنها را از معرفت و شناختش باز داشته،او است که نشانههای عالم هستی دلهای منکران را بر اقرار
1) 1) بنا بر این تفسیر،جمله إِلاّٰ عِبٰادَ اللّٰهِ استثناء از ضمیر"یصفون"است، ولی بعضی آن را استثنای از ضمیر در"محضرون"دانستهاند و تفسیرهای مختلفی از آن دارند،اما تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد و در هر حال استثناء"منقطع"است.
به وجودش واداشته،و برتر و بالاتر است از گفتار کسانی که او را به مخلوقاتش تشبیه میکنند،یا راه انکارش را میپویند" (1).
در جای دیگر در توصیف پروردگار چنین میگوید:
"
لا تناله الاوهام فتقدره،و لا تتوهمه الفطن فتصوره،و لا تدرکه الحواس فتحسه،و لا تلمسه الایدی فتمسه،و لا یتغیر بحال،و لا یتبدل فی الاحوال،و لا تبلیه اللیالی و الایام،و لا یغیره الضیاء و الظلام،و لا یوصف بشیء من الاجزاء و لا بالجوارح و الاعضاء،و لا بعرض من الاعراض، و لا بالغیریة و الأبعاض،و لا یقال له حد و لا نهایة،و لا انقطاع و لا غایة:
"دست اندیشههای بلند به دامن کبریائیش نرسد،تا در حد و نهایتی محدودش کند،و هوشمندان نتوانند نقش او را در خیال تصویر نمایند،حواس از درکش عاجز،و دستها از لمسش قاصرند،تغییر و گوناگونی در او راه ندارد،و گذشت زمان هیچگونه تبدیل و دگرگونی برای او به وجود نیاورد،آمد و شد شبها و روزها او را کهنه نسازد،و روشنایی و تاریکی تغییرش ندهد،او به اجزاء و جوارح و اعضاء،و به عوارض و ابعاض،به هیچکدام توصیف نگردد،حد و نهایتی برای او نیست،و انقطاع و انتهایی ندارد" (2).
و در جای دیگر میفرماید"
و من قال فیم؟فقد ضمنه،و من قال علام؟ فقد اخلی منه،کائن لا عن حدث،موجود لا عن عدم،مع کل شیء لا بمقارنة و غیر کل شیء لا بمزایله: "و آن کس که بگوید خدا در کجا است؟ وی را در ضمن چیزی تصور کرده،و هر کس بپرسد بر روی چه قرار دارد؟ جایی را از او خالی دانسته،همواره بوده است،و از چیزی به وجود نیامده، وجودی است که سابقه عدم بر او نیست و با همه چیز هست،اما نه اینکه قرین آن
باشد و مغیر با همه چیز است اما نه اینکه از آن بیگانه و جدا باشد"! (1)و امام علی بن الحسین سید الساجدین ع در صحیفه سجادیه میگوید:
"
الحمد للّٰه الاول بلا اول کان قبله،و الآخر بلا آخر یکون بعده، الذی قصرت عن رؤیته ابصار الناظرین و عجزت عن نعته اوهام الواصفین:
"ستایش مخصوص خدا است که هستی او مبدأ آفرینش است بی آنکه ذات ازلی او را ابتدایی باشد،و آخر در وجود است بی آنکه برای آن حقیقت ابدی آخر و انتهایی تصور شود،موجودی قبل از او و بعد از او نتواند بود،ذاتی است که دیده بینندگان از دیدنش قاصر،و فهم و اندیشه توصیف کنندگان از نعمت و وصفش عاجز است" (2).
آری شناخت خدا را از مکتب بزرگ این"عباد اللّٰه الصالحین"باید فرا گرفت،و در این مدرسه درس خداشناسی خواند.
فَإِنَّکُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ (161) مٰا أَنْتُمْ عَلَیْهِ بِفٰاتِنِینَ (162) إِلاّٰ مَنْ هُوَ صٰالِ اَلْجَحِیمِ (163) وَ مٰا مِنّٰا إِلاّٰ لَهُ مَقٰامٌ مَعْلُومٌ (164) وَ إِنّٰا لَنَحْنُ اَلصَّافُّونَ (165) وَ إِنّٰا لَنَحْنُ اَلْمُسَبِّحُونَ (166) وَ إِنْ کٰانُوا لَیَقُولُونَ (167) لَوْ أَنَّ عِنْدَنٰا ذِکْراً مِنَ اَلْأَوَّلِینَ (168) لَکُنّٰا عِبٰادَ اَللّٰهِ اَلْمُخْلَصِینَ (169) فَکَفَرُوا بِهِ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ (170)
161-شما و آنچه پرستش میکنید، 162-هرگز نمیتوانید کسی را(با آن)فریب دهید.
163-مگر آنها که میخواهند در آتش دوزخ بسوزند.
164-هر یک از ما مقام معلومی داریم.
165-و ما همگی(برای اطاعت فرمان خداوند)به صف ایستادهایم.
166-و ما همگی تسبیح او میگوییم.
167-آنها پیوسته میگفتند:
168-اگر یکی از کتب پیشینیان نزد ما بود، 169-ما از بندگان مخلص خدا بودیم! 170-(اما هنگامی که این کتاب بزرگ آسمانی بر آنها نازل شد)آنها به آن کافر شدند ولی بزودی نتیجه کار خود را خواهند دانست.
ادعاهای دروغین!
در آیات پیشین سخن از معبودهای مختلف مشرکین به میان آمد،آیات مورد بحث نیز همین مساله را تعقیب کرده،و در هر چند آیهای مطلبی در این رابطه بیان میکند.
نخست این بحث را به میان میآورد که وسوسههای شما بتپرستان در دلهای پاکان و نیکان اثری ندارد،و تنها قلوب آلوده و ارواح دوزخی و متمایل به فساد شما است که خود را تسلیم این وسوسهها میسازد،میفرماید:"شما و آنچه را پرستش میکنید..."( فَإِنَّکُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ ).
*** "هرگز نمیتوانید کسی را(با آن)فریب دهید و با فتنه و فساد از خداوند
منحرف سازید"( مٰا أَنْتُمْ عَلَیْهِ بِفٰاتِنِینَ ) (1).
*** "مگر آنها که میخواهند در آتش دوزخ بسوزند"!( إِلاّٰ مَنْ هُوَ صٰالِ الْجَحِیمِ ).
این آیات-بر خلاف آنچه طرفداران مسلک جبر پنداشتهاند-دلیلی است بر ضد این مکتب،و اشارهای است به این حقیقت که هیچ کس نمیتواند خود را در برابر انحرافات معذور بداند،و ادعا کند مرا فریب داده و به بتپرستی کشاندهاند،میگوید:شما بتپرستان توانایی بر"فتنه"و فریب اشخاص ندارید، مگر آنها که با اراده خود راه دوزخ را پیش گیرند.
شاهد این سخن تعبیر" صٰالِ الْجَحِیمِ "است،زیرا در اصل"صالی"به صورت اسم فاعل بوده،و معمولا هنگامی که صیغه اسم فاعل را در مورد موجود عاقلی به کار میبرند مفهومش انجام کاری از روی اراده و اختیار است،همانند "قاتل"و"جالس"و"ضارب"،بنا بر این"صال الجحیم"یعنی کسی که مایل است خود را به آتش دوزخ بسوزاند،و به این ترتیب راه عذر را بر همه منحرفان میبندد.
1) 1) این آیه و آیه فوق و آیه بعد از نظر ترکیب نحوی طبق مشهور چنین است: "ما"در"ما تعبدون""ماء موصوله"و عطف بر اسم"ان"است،و جمله" مٰا أَنْتُمْ عَلَیْهِ بِفٰاتِنِینَ "خبر آن میباشد،با این قید که ما در"ما انتم"نافیه است،و ضمیر "علیه"به خداوند بر میگردد و مجموعا چنین نتیجه میدهد:انکم و آلهتکم التی تعبدونها لا تقدرون علی اضلال احد علی اللّٰه بسببها الا من یحترق بنار الجحیم بسوء اختیاره-بعضی دیگر آیه" فَإِنَّکُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ "را جمله مستقلی دانستهاند که مفهومش این میشود شما با معبودهایتان باشید،سپس در آیه بعد میگوید:نمیتوانید به وسیله آن کسی را گمراه کنید مگر آنها که میخواهند دوزخی باشند.
تعجب از بعضی از مفسران معروف است که آیه را چنین معنی کردهاند:
"شما نمیتوانید کسی را بهفریبید،مگر آنها که مقدر شده جهنمی باشند"! به راستی اگر معنی آیه این است پیامبران برای چه میآیند؟کتابهای آسمانی به چه منظور نازل شده؟حساب و کتاب و ملامت و سرزنش بتپرستان در آیات قرآن چه مفهومی دارد؟و عدالت خدا کجا خواهد رفت؟! آری باید قبول کرد که اعتراف به مکتب جبر، اصالت مکتب انبیا را به کلی مخدوش میکند،همه مفاهیم آن را مسخ مینماید،و تمام ارزشهای الهی و انسانی را به نابودی میکشاند.
توجه به این نکته لازم است که"صالی"از ماده صلی(بر وزن سرد) به معنی آتش افروختن و داخل شدن در آتش و یا سوختن و برشته شدن به وسیله آن است،و"فاتن"اسم فاعل از ماده"فتنه"به معنی فتنهگر و اغواکننده است.
*** بعد از این سه آیه که مساله اختیار انسانها را در برابر فتنهجویی و اغواگری بتپرستان روشن میسازد،ضمن سه آیه دیگر از مقام والای فرشتگان خدا سخن میگوید،همان فرشتگانی که بتپرستان آنها را دختران خدا میپنداشتند، و جالب اینکه سخن را از زبان خود آنها بیان میکند و میگوید:"هر یک از ما مقام معلومی داریم"( وَ مٰا مِنّٰا إِلاّٰ لَهُ مَقٰامٌ مَعْلُومٌ ) (1).
*** "و ما همگی برای اطاعت فرمان خدا به صف ایستادهایم،و چشم بر امر او
1) 1) در بعضی از روایات که از طرق اهل بیت وارد شده میخوانیم که این آیه تفسیر به امامان معصوم شده است،ممکن است این تفسیر از قبیل تشبیه مقام امامان به فرشتگان باشد،یعنی همانگونه که آنها دارای مقامات و وظائف معینی هستند ما نیز چنین هستیم.
داریم"( وَ إِنّٰا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ ).
*** "و ما همگی تسبیح او میگوئیم،و او را از آنچه لایق ذات پاکش نیست منزه میشمریم"( وَ إِنّٰا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ ).
آری ما بندگانیم که جان و دل بر کف داریم،همواره چشم بر امر، و گوش بر فرمانش سپردهایم،ما کجا و فرزندی خدا کجا؟ما او را از این نسبتهای زشت و دروغین منزه میشمریم،و از این خرافات و اوهام مشرکان متنفر و بیزاریم.
در حقیقت آیات سهگانه فوق به سه قسمت از صفات فرشتگان اشاره میکند:
نخست اینکه هر کدام رتبه و منزلتی دارند که از آن تجاوز نمیکنند.
دیگر اینکه آنها دائما آماده اطاعت فرمان خدا در عرصه آفرینش و اجرای اوامر او در پهنه عالم هستی هستند.این سخن شبیه چیزی است که در آیه 26 و 27 سوره انبیاء آمده است" بَلْ عِبٰادٌ مُکْرَمُونَ لاٰ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ ":
"آنها بندگان شایسته خدا هستند که در سخن بر او پیشی نمیگیرند،و فرمان او را عمل میکنند.
سوم اینکه آنها پیوسته تسبیح خدا میگویند و او را از آنچه لایق مقامش نیست منزه میشمرند.
از آنجا که این دو جمله( إِنّٰا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ وَ إِنّٰا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ )از نظر ادبیات عرب مفهومش"حصر"است،بعضی از مفسران از آن چنین استفاده کردهاند که فرشتگان با این عبارت میخواهند بگویند تنها ما مطیع فرمان خدا هستیم و تسبیحکننده واقعی او نیز مائیم،اشاره به اینکه"اطاعت"و"تسبیح" بنی آدم در برابر کار فرشتگان چیز قابل ملاحظهای نیست.
قابل توجه اینکه جمعی از مفسران ذیل این آیات حدیثی از پیامبر گرامی
اسلام نقل کرده که فرمود:"
ما فی السماوات موضع شبر الا و علیه ملک یصلی و یسبح: "در تمام آسمانها حتی به اندازه یک وجب مکانی وجود ندارد مگر اینکه در آنجا فرشتهای است که نماز میخواند و تسبیح خدا میگوید" (1)! در نقل دیگری همین معنی به این صورت بیان شده:
ما فی السماء موضع قدم الا علیه ملک ساجد او قائم: "در تمام آسمانها حتی به اندازه یک جای پا وجود ندارد جز اینکه فرشتهای در آنجا در حال سجده یا قیام است"! (2)و در نقل دیگری از پیامبر گرامی اسلام چنین آمده است:روزی به دوستان که در گردش نشسته بودند فرمود:
اطت السماء و حق لها ان تاط!لیس فیها موضع قدم الا علیه ملک راکع او ساجد،ثم قرأ وَ إِنّٰا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ وَ إِنّٰا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ :"آسمان(از سنگینی بار خود)ناله کرد،و حق دارد ناله کند،چرا که در آن به اندازه جای پایی نیست مگر اینکه فرشتهای بر آن در حال رکوع یا سجود است!سپس این آیات را قرائت فرمود: وَ إِنّٰا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ... (3).
این تعبیرهای گوناگون کنایه لطیفی است از اینکه عالم هستی پر است از فرمانبرداران پروردگار و تسبیحکنندگان برای او.
*** سپس در چهار آیه اخیر به یکی از عذرهای ناموجه این مشرکان در ارتباط با همین مساله بتپرستی و مطالب دیگر اشاره کرده و پاسخ میدهد،میفرماید:
"آنها پیوسته میگفتند..."( وَ إِنْ کٰانُوا لَیَقُولُونَ ) (4).
"اگر نزد ما یکی از کتب آسمانی پیشینیان بود..."( لَوْ أَنَّ عِنْدَنٰا ذِکْراً مِنَ الْأَوَّلِینَ ).
*** "ما از بندگان مخلص خدا بودیم"( لَکُنّٰا عِبٰادَ اللّٰهِ الْمُخْلَصِینَ ).
این همه از بندگان مخلص و آنان که خدایشان خالص کرده است سخن مگوی،و پیامبران بزرگی همچون نوح و ابراهیم و موسی و غیر آنها را به رخ ما مکش،ما هم اگر مشمول لطف خدا شده بودیم و یکی از کتب آسمانی بر ما نازل میشد،در زمره این بندگان مخلص بودیم! این درست به گفتار شاگردان عقب افتاده و رفوزهای میماند که برای سرپوش نهادن بر تنبلی خود میگویند ما هم اگر معلم و استاد خوبی داشتیم از شاگردان ردیف اول بودیم! *** آیه بعد میگوید این آرزوی آنها هم اکنون جامه عمل به خود پوشیده و بزرگترین کتاب آسمانی خدا قرآن مجید بر آنان نازل شده،اما این دروغپردازان پر ادعا"به آن کافر شدند و از در مخالفت و انکار و دشمنی درآمدند،اما به زودی نتیجه کار خود را خواهند دانست"( فَکَفَرُوا بِهِ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ ) (1).
این همه لاف و گزاف نگوئید،و خود را شایسته قرار گرفتن در صف بندگان مخلص خدا نشمارید،دروغ شما آشکار شد،و ادعاهایتان تو خالی از آب درآمد، کتابی بهتر از قرآن تصور نمیشود،و مکتبی بهتر از مکتب تربیتی اسلام نیست، ولی ببینید چگونه با این کتاب آسمانی برخورد کردید؟منتظر عواقب دردناک کفر و بیایمانی خود باشید.
1) 1) این جمله در حقیقت محذوفی دارد و در تقدیر چنین است:"فلما اتاهم الکتاب و هو القرآن کفروا به فسوف یعلمون عاقبة کفرهم".
وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنٰا لِعِبٰادِنَا اَلْمُرْسَلِینَ (171) إِنَّهُمْ لَهُمُ اَلْمَنْصُورُونَ (172) وَ إِنَّ جُنْدَنٰا لَهُمُ اَلْغٰالِبُونَ (173) فَتَوَلَّ عَنْهُمْ حَتّٰی حِینٍ (174) وَ أَبْصِرْهُمْ فَسَوْفَ یُبْصِرُونَ (175) أَ فَبِعَذٰابِنٰا یَسْتَعْجِلُونَ (176) فَإِذٰا نَزَلَ بِسٰاحَتِهِمْ فَسٰاءَ صَبٰاحُ اَلْمُنْذَرِینَ (177)
171-وعده قطعی ما برای بندگان مرسل ما از قبل مسلم شده.
172-که آنها یاری میشوند.
173-و لشکر ما(در تمام صحنهها)پیروزند.
174-از آنها روی بگردان تا زمان معینی(تا زمانی که فرمان جهاد صادر شود).
175-و وضع آنها را بنگر(چه بیمحتوا است)اما به زودی آنها(محصول اعمال خود را)میبینند.
176-آیا آنها برای عذاب ما عجله میکنند؟! 177-اما هنگامی که عذاب ما در صحن خانههاشان فرود آید صبحگاهان بدی خواهند داشت!
حزب اللّٰه پیروز است!
به دنبال بحثهای گوناگونی که پیرامون مبارزات انبیای بزرگ و کارشکنیهای مشرکان بیایمان طی آیات این سوره آمده است،اکنون که به آخرین آیات سوره نزدیک میشویم مهمترین مساله را در این رابطه بیان میکند،و حسن ختام را به عالیترین وجه نشان میدهد،و آن خبر از پیروزی نهایی لشکر خدا بر لشکر شیطان و دشمنان حق است،تا مؤمنان اندکی که به هنگام نزول این آیات در مکه تحت فشار دشمنان اسلام بودند،و همچنین همه مؤمنان محروم در هر عصر و زمان به این وعده بزرگ الهی دلگرم شوند و گرد و غبار یاس و نومیدی را از دل و جان خود بشویند و برای ادامه مبارزه با لشکر باطل آماده و مقاوم گردند.
میفرماید:"وعده قطعی ما برای بندگان مرسل ما از قبل مسلم شده" ( وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنٰا لِعِبٰادِنَا الْمُرْسَلِینَ ).
*** "که آنها یاری میشوند"( إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ ).
*** "و لشکر ما در تمام صحنهها پیروزند"( وَ إِنَّ جُنْدَنٰا لَهُمُ الْغٰالِبُونَ ).
چه عبارت صریح و گویا،و چه وعده روحپرور و امیدبخشی؟! آری پیروزی لشکر حق بر باطل،و غلبه جند اللّٰه و یاری خداوند نسبت به بندگان مرسل و مخلص از وعدههای مسلم او،و از سنتهای قطعی است که در آیات فوق به عنوان" سَبَقَتْ کَلِمَتُنٰا "(این وعده و سنت ما از آغاز بوده)مطرح شده است.
نظیر این مطالب در آیات فراوان دیگری از قرآن مجید آمده است:در آیه
47 سوره روم میخوانیم: وَ کٰانَ حَقًّا عَلَیْنٰا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ "یاری کردن مؤمنان حقی است مسلم بر ما"! و در آیه 40 سوره حج آمده است: وَ لَیَنْصُرَنَّ اللّٰهُ مَنْ یَنْصُرُهُ :"خداوند هر کس را که به یاری آئین او برخیزد یاریش میکند".
و در آیه 51 از سوره غافر میخوانیم: إِنّٰا لَنَنْصُرُ رُسُلَنٰا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهٰادُ :"ما رسولان خود و افراد با ایمان را در زندگی دنیا و در(روز رستاخیز)آن روز که شاهدان به حق قیام میکنند یاری میدهیم".
و بالآخره در آیه 21 سوره مجادله با قاطعیت تمام از این غلبه و پیروزی به عنوان یک سنت قطعی سخن میگوید: کَتَبَ اللّٰهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی :"خداوند مقرر داشته است که من و رسولانم بطور قطع غلبه خواهیم کرد"! بدیهی است خداوندی که بر همه چیز توانا است،و در وعدههای او هرگز تخلف نبوده و نیست،میتواند به این وعده بزرگ خود جامه عمل بپوشاند، و همانند سنتهای تخلفناپذیر عالم هستی بیکم و کاست مردان حق را پیروز گرداند.
این وعده الهی یکی از مهمترین مسائلی است که رهروان راه حق به آن دلگرمند،و از آن روح و جان میگیرند،هر زمان خسته شوند با آن نفس،تازه میکنند،و خون جدیدی در عروقشان جاری میشود.
*** یک سؤال مهم در اینجا سؤالی مطرح میشود و آن اینکه:اگر مشیت و اراده الهی بر یاری پیامبران و پیروزی مؤمنان قرار گرفته،چگونه مشاهده میکنیم که در طول تاریخ پرماجرای بشر پیامبرانی به شهادت رسیدند،و گروههایی از مؤمنان مواجه با شکست شدند؟اگر این یک سنت تخلف ناپذیر الهی است،پس این استثناها
برای چیست؟! در پاسخ میگوئیم:
اولا:پیروزی معنی وسیعی دارد،و همیشه به معنی غلبه ظاهری و جسمانی بر دشمن نیست،گاه پیروزی پیروزی مکتب است،و مهمترین پیروزی همین است،فرض کنید پیامبر اسلام ص در یکی از غزوات شهید شده بود،اما میبینیم آئینش دنیا را گرفته،آیا ممکن است این شهادت را به شکست تعبیر کنیم؟ مثال روشنتر اینکه امام حسین ع و یارانش در کربلا واقعا شربت شهادت نوشیدند،ولی هدف آنها این بود که چهره زشت"بنی امیه"را که مدعی خلافت پیامبر ص بودند اما در حقیقت جامعه اسلامی را به عصر جاهلیت باز میگرداندند نشان دهند،و به این هدف بزرگ رسیدند،مسلمانان را از خطر آنان آگاه کردند و اسلام را از سقوط رهایی بخشیدند،آیا میتوان گفت آنها در کربلا مغلوب شدند؟! مهم این است که انبیاء و جنود الهی یعنی مؤمنان در برابر تمام تلاشهای مستمر و منسجم دشمنان حق توانستند اهداف خود را در دنیا پیش ببرند و پیروان زیادی پیدا کنند و خط مکتبی خود را تداوم بخشند،و در برابر آن همه طوفان قد علم کنند و حتی در دنیای امروز افکار اکثریت مردم جهان را به خود متوجه سازند.
نوع دیگر از پیروزی داریم که پیروزی تدریجی در برابر دشمن در طول قرنها است که گاه نسلی به میدان میآید و پیروز نمیشود،اما نسلهای آینده دنبال کار آنها را میگیرند و به پیروزی میرسند(مانند پیروزی نهایی لشکر اسلام بر لشکر صلیبیون بعد از دویست سال!) این نیز پیروزی برای مجموع محسوب میشود.
ثانیا:فراموش نباید کرد که وعده خداوند دائر به غلبه مؤمنان یک وعده
مشروط است نه مطلق،و بسیاری از اشتباهات از عدم توجه به این حقیقت سرچشمه میگیرد.
زیرا در آیات مورد بحث کلمه"عبادنا"(بندگان ما)و"جندنا" (لشکر ما)و یا تعبیرات مشابه دیگری که در این زمینه در سایر آیات قرآن آمده،مانند حِزْبَ اللّٰهِ -و- اَلَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا -و- وَ لَیَنْصُرَنَّ اللّٰهُ مَنْ یَنْصُرُهُ و مانند اینها همه دلیل روشنی است برای شرائط پیروزی.
ما میخواهیم نه مؤمن مجاهدی باشیم،و نه جند مخلصی،و با این حال بر دشمنان حق و عدالت پیروز شویم! ما میخواهیم در مسیر الهی با افکار و برنامههای شیطانی پیش برویم،بعد تعجب میکنیم که چرا مغلوب دشمنان هستیم،مگر ما به وعدههای خود عمل کردهایم که از خدا مطالبه وفا به وعدههایش میکنیم؟! در جنگ احد پیامبر اسلام ص وعده پیروزی به مسلمانان داده بود، و در مرحله اول جنگ نیز پیروز شدند،اما گروهی به فکر جمعآوری غنائم و ایجاد تفرقه و نفاق و رها کردن فرمان رسول خدا افتادند،و در حفاظت از دستاورد پیروزی آغاز جنگ و دره احد کوتاهی کردند،و همین امر سبب شکست نهایی آنها در آن جنگ شد.
گویا گروهی که خود را طلبکار میدانستند خدمت پیامبر اسلام آمدند و با لحن خاصی عرض کردند پس وعده پیروزی چه شد؟ قرآن جواب بسیار جالبی به آنها گفت که شاهد گفتار ما است،فرمود: وَ لَقَدْ صَدَقَکُمُ اللّٰهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ حَتّٰی إِذٰا فَشِلْتُمْ وَ تَنٰازَعْتُمْ فِی الْأَمْرِ وَ عَصَیْتُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا أَرٰاکُمْ مٰا تُحِبُّونَ مِنْکُمْ مَنْ یُرِیدُ الدُّنْیٰا وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرِیدُ الْآخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَکُمْ عَنْهُمْ لِیَبْتَلِیَکُمْ وَ لَقَدْ عَفٰا عَنْکُمْ وَ اللّٰهُ ذُو فَضْلٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ :
"خداوند وعده خود را به شما(در باره پیروزی بر دشمن در احد)محقق ساخت،در آن هنگام که(در آغاز جنگ)دشمنان را به فرمان او میکشتید، و این پیروزی هم چنان ادامه داشت تا اینکه سست شدید،و در کار خود به نزاع پرداختید،و بعد از آنکه(به مطلوب خود رسیدید)و آنچه را دوست میداشتید خداوند به شما نشان داد،نافرمانی کردید،بعضی از شما خواهان دنیا بودند، و بعضی خواهان آخرت(با این حال باز شما را از شکست کامل نجات داد)و آنها را از شما منصرف ساخت تا شما را بیازماید،و شما را مشمول عفو خود قرار داد، و خداوند نسبت به مؤمنان فضل و بخشش دارد"(آل عمران آیه 152).
تعبیراتی مانند"فشلتم"(سست شدید).
"تنازعتم"(به اختلاف پرداختید).
"عصیتم"(نافرمانی کردید).
به خوبی نشان میدهد که آنها شرائط نصرت الهی و پیروزی بر دشمن را رها کردند،در نتیجه به مقصود خود نرسیدند.
آری خداوند هرگز قول نداده است که هر کس نام خود را مسلمان و سرباز اسلام نهاد،و دم از جند اللّٰه،و حزب اللّٰه زد،در تمام صحنهها بر دشمن غلبه کند، این وعده الهی مخصوص کسانی است که از قلب و جان خواهان رضای خدا و از نظر عمل در خط فرمان او باشند و تقوا و امانت را فراموش نکنند.
نظیر همین سؤال و جواب را در مورد"دعا"و"وعده اجابت"الهی نیز گفتهایم (1).
*** سپس در ادامه این آیات هم برای دلداری پیامبر ص و مؤمنان و تاکید بر پیروزی،و هم تهدید مشرکان بیخبر میگوید:"از آنها روی بگردان و آنها
1) 1) به جلد اول تفسیر"نمونه"ذیل آیه 186 سوره"بقره"مراجعه فرمائید.
را تا زمان معینی به حال خود بگذار"!( فَتَوَلَّ عَنْهُمْ حَتّٰی حِینٍ ).
تهدیدی است پر معنی و هولانگیز که از اطمینان به پیروزی نهایی سرچشمه میگیرد،به خصوص اینکه تعبیر"حتی حین"(تا مدتی)به صورت سربسته اداء شده است،اما تا چه مدت؟تا زمان هجرت؟تا موقع جنگ بدر؟تا فتح مکه؟ و یا زمانی که شرائط قیام نهایی و عمومی مسلمانان بر ضد این کوردلان فراهم گردد؟ دقیقا معلوم نیست.
نظیر این تعبیر در آیات دیگر قرآن نیز دیده میشود:گاه میگوید: فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ "از آنها روی بگردان و بر خدا توکل کن" (نساء-81).
در جای دیگر میگوید: قُلِ اللّٰهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ :"بگو اللّٰه، سپس آنها را رها کن که در دروغهای خود بازی کنند"(انعام-91).
*** سپس این جمله را با تهدید دیگری تاکید کرده،میفرماید:"وضع آنها را بنگر(چه بیمحتوا است لجاجتهایشان،دروغهایشان،خرافاتشان،و خیرهسریهایشان را)اما به زودی آنها نیز نتیجه شوم کار خود را میبینند"( وَ أَبْصِرْهُمْ فَسَوْفَ یُبْصِرُونَ ).
به زودی پیروزی تو و مؤمنان،و شکست ذلتبار خود را در این دنیا،و مجازات الهی را در جهان دیگر خواهند دید.
*** و از آنجا که این خیرهسران بیشرم پیوسته این سخن را تکرار میکردند که وعده عذاب الهی چه شد؟و اگر راست میگویی چرا معطلی؟قرآن با لحنی تهدیدآمیز در پاسخ آنها میگوید:"آیا اینها برای عذاب ما عجله میکنند"؟ گاه میگویند مَتیٰ هٰذَا الْوَعْدُ (این وعده الهی چه شده)و گاه میگویند
" مَتیٰ هٰذَا الْفَتْحُ "(این پیروزی کی خواهد آمد)( أَ فَبِعَذٰابِنٰا یَسْتَعْجِلُونَ ).
*** "اما هنگامی که عذاب ما در صحن خانهشان فرود آید و روزگارشان تیره و تار شود،آن روز میفهمند چه بد و خطرناک است صبح انذارشدهگان" ( فَإِذٰا نَزَلَ بِسٰاحَتِهِمْ فَسٰاءَ صَبٰاحُ الْمُنْذَرِینَ ) (1).
تعبیر به"ساحة"(صحن خانه و فضای میان خانهها)برای این است که نزول عذاب را در متن زندگی آنها مجسم کند،و مبدل شدن کانون آرامش آنها را به کانونی از وحشت و اضطراب نشان دهد.
تعبیر به" صَبٰاحُ الْمُنْذَرِینَ "(صبح انذارشدگان)ممکن است اشاره به این باشد که عذاب الهی بر این قوم لجوج و ستمگر-همانند بسیاری از اقوام پیشین-صبحگاهان فرود میآید.
و یا به این معنی است که مردم همگی در انتظار این هستند که صبحشان با خیر و نیکی شروع شود اما اینها صبحگاهانی بد و تیره و تار در پیش دارند.
و یا اینکه صبح موقع بیداری است،اینها نیز زمانی بیدار میشوند که راه نجاتی باقی نمانده و کار از کار گذشته است.
1) 1) این جمله محذوفی دارد و تقدیر چنین است:"فساء الصباح صباح المنذرین".
وَ تَوَلَّ عَنْهُمْ حَتّٰی حِینٍ (178) وَ أَبْصِرْ فَسَوْفَ یُبْصِرُونَ (179) سُبْحٰانَ رَبِّکَ رَبِّ اَلْعِزَّةِ عَمّٰا یَصِفُونَ (180) وَ سَلاٰمٌ عَلَی اَلْمُرْسَلِینَ (181) وَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (182)
178-از آنها روی بگردان تا زمان معینی.
179-و وضع کارشان را ببین،آنها نیز به زودی(محصول اعمال خود را)میبینند.
180-منزه است پروردگار،پروردگار عزت(و قدرت)از توصیفهایی که آنها میکنند.
181-و سلام بر رسولان.
182-و حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار عالمیان است.
گفتیم آیات آخر این سوره در حقیقت وسیلهای است برای دلداری پیامبر و مؤمنان راستین و تهدیدی است برای کفار لجوج.
دو آیه نخست از آیات مورد بحث همان است که قبلا هم آمده بود،و بار دیگر برای تاکید در اینجا تکرار میشود،با لحنی تهدیدآمیز میفرماید:"از
آنها روی بگردان و آنان را به حال خود واگذار تا مدت معینی"( وَ تَوَلَّ عَنْهُمْ حَتّٰی حِینٍ ).
*** "لجاجت و کارشکنی آنها و تکذیب و انکارشان را بنگر که آنها نیز به زودی نتیجه کار خود را مینگرند"!( وَ أَبْصِرْ فَسَوْفَ یُبْصِرُونَ ).
این تکرار چنان که گفتیم به خاطر تاکید است که آنها بدانند این یک مساله قطعی است که به زودی مجازات و شکست و ناکامی خود را خواهند دید، و به نتائج مرارتبار اعمالشان گرفتار میشوند و پیروزی مؤمنان نیز قطعی و مسلم است.
یا به خاطر این است که نخست آنها را به مجازات دنیا تهدید میکند و بار دوم به مجازات و کیفر الهی در آخرت.
*** سپس سوره را با سه جمله پرمعنی در باره"خداوند"و"پیامبران" و"جهانیان"پایان میدهد.
میفرماید:"منزه است پروردگار تو،پروردگار عزت و قدرت از این توصیفهای بیاساسی که مشرکان و جاهلان میکنند"( سُبْحٰانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّٰا یَصِفُونَ ).
گاه فرشتگان را دختران او مینامند،گاه در میان او و جن نسبی قائل میشوند،و گاه موجودات بیارزشی همچون قطعات سنگ و چوب را همردیف او قرار میدهند.
تکیه بر عزت(قدرت مطلق و شکست ناپذیر)در حقیقت به معنی کشیدن خط بطلان بر تمام این معبودهای خیالی است.
در آیات این سوره گاه سخن از تسبیح و تنزیه"عباد اللّٰه المخلصین"به میان آمده،و گاه سخن از تسبیح فرشتگان،و در اینجا سخن از تسبیح و تنزیه خداوند
نسبت به ذات پاکش میباشد.
*** و در جمله دوم همه پیامبران را مورد لطف بیپایان خویش قرار داده و میگوید:"سلام بر رسولان"( وَ سَلاٰمٌ عَلَی الْمُرْسَلِینَ ).
سلامی که نشانه سلامت و عافیت از هر گونه عذاب و کیفر روز قیامت،سلامی که امان در برابر شکستها و دلیل بر پیروزی بر دشمنان است.
قابل توجه اینکه در آیات این سوره بر بسیاری از پیامبران جداگانه سلام فرستاده،در آیه 79 فرمود: سَلاٰمٌ عَلیٰ نُوحٍ فِی الْعٰالَمِینَ ،و در آیه 109 سَلاٰمٌ عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ ،و در آیه 120 سَلاٰمٌ عَلیٰ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ و در آیه 130 سَلاٰمٌ عَلیٰ إِلْیٰاسِینَ .
اما در اینجا تمام این سلامها و غیر اینها را در یک جمله خلاصه و جمعبندی کرده میفرماید:"سلام بر همه پیامبران مرسل".
*** و سرانجام آخرین جمله سخن را با حمد الهی پایان داده میگوید:
"حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است"( وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
سه آیه اخیر میتواند اشاره و مروری اجمالی بر تمام این مسائل این سوره باشد،چرا که بخش مهمی از این سوره پیرامون توحید و مبارزه با انواع شرک بود،و آیه اول با تسبیح و تنزیه خداوند از توصیفهای مشرکان همه را بازگو میکند.
بخش دیگری از این سوره بیان گوشههایی از حالات هفت پیامبر بزرگ بود،آیه دوم اشارهای به آنها است.
و بالآخره بخش دیگری از نعمتهای الهی،مخصوصا انواع نعمتهای بهشتی،
و پیروزی جنود الهی بر لشکر کفر سخن میگفت،و حمد و ستایش خدا در پایان کار اشارهای به همه اینها است.
بعضی از مفسران تحلیل دیگری در مورد آیات سهگانه آخر این سوره دارند،و آن این است:
مهمترین مسائلی که انسان را به خود مشغول میدارد معرفت سه چیز است:
نخست معرفت خداوند عالم به مقدار توانایی بشر،و آخرین کاری که انسان در این زمینه میتواند انجام دهد سه امر است:
منزه دانستن او از آنچه شایسته مقام او نیست که با لفظ"سبحان" بیان شده.
و توصیف او به تمام صفات کمال که با کلمه"رب"که دلیل بر حکمت و رحمت خداوند و مالکیت و تربیت موجودات است اشاره شده.
و منزه بودن از هر گونه شریک و نظیر که در جمله" عَمّٰا یَصِفُونَ "آمده است.
دومین مساله مهم در زندگانی انسانها مساله تکمیل نقائص است که آن نیز بدون وجود رهبران الهی و ارشاد کنندگان آسمانی ممکن نیست،و جمله سَلاٰمٌ عَلَی الْمُرْسَلِینَ اشارهای به آن است.
سومین مساله مهم در زندگی انسان این است که بداند سرنوشت او بعد از مردن چگونه خواهد بود؟در اینجا توجه به نعمتهای"رب العالمین"و مقام غنا و رحمت و لطف او،به انسان آرامش میدهد- وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ (1).
1) 1) تفسیر کبیر فخر رازی جلد 26 صفحه 173.
آنچه در پایان هر کار باید به آن اندیشید
در روایات متعددی که گاه از شخص پیامبر گرامی اسلام ص و گاه از امیر مؤمنان ع و گاه از امام باقر ع نقل شده میخوانیم:
من اراد ان یکتال بالمکیال الاوفی(من الاجر یوم القیامة)فلیکن آخر کلامه فی مجلسه سُبْحٰانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّٰا یَصِفُونَ وَ سَلاٰمٌ عَلَی الْمُرْسَلِینَ وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ :"کسی که میخواهد در روز قیامت اجر و پاداش او با پیمانه بزرگ و کامل داده شود باید آخرین سخنش در هر مجلسی که مینشیند این بوده باشد سُبْحٰانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّٰا یَصِفُونَ وَ سَلاٰمٌ عَلَی الْمُرْسَلِینَ وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ " (1).
آری مجلس خود را با تنزیه ذات خدا،و درود فرستادن بر پیامبران او، و حمد و شکر در برابر نعمتهای پروردگار پایان دهد،تا اگر کاری نادرست یا سخنی ناروا در آن مجلس از او سر زده جبران گردد.
در کتاب توحید صدوق چنین آمده است که یکی از دانشمندان شام به خدمت امام باقر ع رسید عرض کرد:آمدهام از شما مسالهای سؤال کنم که هیچ کس تا کنون به درستی برای من تفسیر نکرده است،از سه گروه سؤال کردم هر کدام جوابی بر خلاف دیگری گفتند.
امام باقر ع فرمود مساله تو چیست؟ عرض کرد سؤال من این است که نخستین چیزی را که خداوند متعال آفرید چه بود؟بعضی به من گفتهاند "قدرت"بوده و بعضی"علم"و بعضی"روح".
فرمود:"هیچیک پاسخ صحیح به تو ندادهاند،اکنون به تو خبر میدهم
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث و"اصول کافی"و"من لا یحضر" (طبق نقل تفسیر نور الثقلین جلد 4 صفحه 440).
که در آغاز خدا بود و چیزی غیر از او نبود،و در عین حال قادر و عزیز بود و هنوز عزتی آفریده نشده بود"(او در ذات پاکش هم قدرت داشت و هم علم بیآنکه نیاز به آفرینش علم و قدرت داشته باشد)سپس افزود:"این همان چیزی است که خدا میفرماید" سُبْحٰانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّٰا یَصِفُونَ " (1)اشاره به این که سخنانی که این و آن به تو گفتهاند سخنان شرکآلودی بوده که مشمول این آیه میباشد خداوند از ازل قادر و عالم و عزیز بوده است.
***پروردگارا!خودت قول دادهای که رسولانت را یاری و جنودت را پیروز گردانی،ما را در خط رسولان،و در صفوف جنودت قرار ده،و بر دشمنان خونخواری که از شرق و غرب عالم برای نابودی و خاموش کردن نور قرآن برخاستهاند پیروز فرما! بارالها!ما را از آلودگی به هر گونه شرک،و انحراف از طریق توحید مصون و محفوظ دار.
خداوندا!مشکلاتی که انبیای مرسل در طول تاریخ در برابر لشکر شرک و کفر داشتند هم اکنون در برابر جامعه اسلامی ما مجسم شده است،همان سلامی را که مایه سلامت پیامبران مرسل بود شامل حال ما در این معرکهها فرما.
آمین یا رب العالمین پایان سوره صافات جمعه 22 ماه مبارک رمضان 1404 اول تیر ماه 1363
1) 1) تفسیر"نور الثقلین"جلد 4 صفحه 440.
تاریخ شروع 23 رمضان 1404 برابر با 2\4\1363
محتوای سوره"ص"
این سوره در حقیقت مکملی برای سوره"صافات"است،و استخوان بندی مطالبش شباهت زیادی با استخوان بندی سوره"صافات"دارد،و از این نظر که سوره مکی است تمام ویژگیهای این سورهها را در زمینه بحث از مبدء و معاد و رسالت پیامبر اسلام ص در بر دارد،و آن را با مطالب حساس دیگری آمیخته، و در مجموع معجونی شفابخش برای همه جویندگان راه حق فراهم ساخته است.
محتوای این سوره را در پنج بخش میتوان خلاصه کرد:
بخش اول از مساله توحید و مبارزه با شرک و مساله نبوت پیامبر اسلام ص و سرسختی و لجاجت دشمنان مشرک در برابر این دو امر سخن میگوید.
بخش دوم گوشههایی از تاریخ نه نفر از پیامبران خدا را منعکس ساخته، و بالخصوص از"داود"و"سلیمان"و"ایوب"بحث بیشتری دارد،مشکلات آنها را در زندگی و دعوت به سوی خدا منعکس میسازد تا درسی باشد آموزنده برای مؤمنان نخستین که در آن موقع تحت فشار شدیدی قرار داشتند.
بخش سوم سخن از سرنوشت کفار طاغی و یاغی در قیامت و تخاصم و جنگ و جدال آنها در دوزخ میگوید،و به مشرکان و افراد بیایمان نشان میدهد که پایان کار آنها به کجا خواهد رسید.
چهارمین بخش سخن از آفرینش انسان و مقام والای او و سجده کردن فرشتگان برای آدم میگوید،و نشان میدهد که فاصله قوس صعودی و نزولی انسان تا چه حد عظیم است،تا این کوردلان بیخبر به ارزش وجودی خویش پی برند،و در برنامههای انحرافی خود تجدید نظر کنند و از زمره شیاطین بدر آیند.
پنجمین و آخرین بخش تهدیدی است برای همه دشمنان لجوج،و تسلی خاطری است برای پیامبر اسلام ص و بیان این واقعیت که او در دعوت خود هیچگونه اجر و مزدی از کسی نمیطلبد،و هیچ درد و رنجی برای کسی نمیخواهد.
فضیلت تلاوت این سوره
در فضیلت این سوره که به خاطر آغازش به نام سوره"ص"نامیده شده، در روایتی از پیامبر گرامی اسلام ص میخوانیم: من قرء سورة"ص"اعطی من الاجر بوزن کل جبل سخره اللّٰه لداود حسنات و عصمه اللّٰه ان یصر علی ذنب صغیرا او کبیرا: کسی که سوره"ص"را بخواند به اندازه هر کوهی که خدا مسخر داود فرموده بود"حسنه"به او میدهد،و از آلوده شدن و اصرار بر گناه صغیر و کبیر حفظ میکند" 1. و در حدیث دیگری از امام باقر ع چنین آمده: من قرء سورة"ص" فی لیلة الجمعة اعطی من خیر الدنیا و الآخرة ما لم یعط احد من الناس الا نبی مرسل او ملک مقرب،و ادخله اللّٰه الجنة و کل من احب من أهل بیته حتی خادمه الذی یخدمه: "کسی که سوره"ص"را در شب جمعه بخواند از خیر دنیا و آخرت آن قدر (از سوی خداوند)به او بخشیده میشود که به هیچکس داده نشده،جز پیامبران مرسل،و فرشتگان مقرب،و خدا او و تمام کسانی را که از خانوادهاش مورد علاقه او هستند وارد بهشت میکند،حتی خدمتگزاری که به او خدمت میکرده" 2. هر گاه محتوای این سوره را در کنار این پاداشها بچینیم،پیوند و ارتباط این اجر و پاداشها با آن تعلیمات روشن میشود،و بار دیگر تاکیدی است بر این حقیقت که منظور تلاوت خشک و بیروح نیست،بلکه تلاوتی است اندیشه بر انگیز، و تصمیمآفرین،اندیشه و تصمیمی که انگیزه عمل گردد،و محتوای سوره را در زندگی انسان پیاده کند. ***
این سوره در حقیقت مکملی برای سوره"صافات"است،و استخوان بندی مطالبش شباهت زیادی با استخوان بندی سوره"صافات"دارد،و از این نظر که سوره مکی است تمام ویژگیهای این سورهها را در زمینه بحث از مبدء و معاد و رسالت پیامبر اسلام ص در بر دارد،و آن را با مطالب حساس دیگری آمیخته، و در مجموع معجونی شفابخش برای همه جویندگان راه حق فراهم ساخته است.
محتوای این سوره را در پنج بخش میتوان خلاصه کرد:
بخش اول از مساله توحید و مبارزه با شرک و مساله نبوت پیامبر اسلام ص و سرسختی و لجاجت دشمنان مشرک در برابر این دو امر سخن میگوید.
بخش دوم گوشههایی از تاریخ نه نفر از پیامبران خدا را منعکس ساخته، و بالخصوص از"داود"و"سلیمان"و"ایوب"بحث بیشتری دارد،مشکلات آنها را در زندگی و دعوت به سوی خدا منعکس میسازد تا درسی باشد آموزنده برای مؤمنان نخستین که در آن موقع تحت فشار شدیدی قرار داشتند.
بخش سوم سخن از سرنوشت کفار طاغی و یاغی در قیامت و تخاصم و جنگ و جدال آنها در دوزخ میگوید،و به مشرکان و افراد بیایمان نشان میدهد که پایان کار آنها به کجا خواهد رسید.
چهارمین بخش سخن از آفرینش انسان و مقام والای او و سجده کردن فرشتگان برای آدم میگوید،و نشان میدهد که فاصله قوس صعودی و نزولی انسان تا چه حد عظیم است،تا این کوردلان بیخبر به ارزش وجودی خویش پی برند،و در برنامههای انحرافی خود تجدید نظر کنند و از زمره شیاطین بدر آیند.
ص :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>ص وَ اَلْقُرْآنِ ذِی اَلذِّکْرِ (1) بَلِ اَلَّذِینَ کَفَرُوا فِی عِزَّةٍ وَ شِقٰاقٍ (2) کَمْ أَهْلَکْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنٰادَوْا وَ لاٰتَ حِینَ مَنٰاصٍ (3)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-ص،سوگند به قرآنی که متضمن ذکر است(که این کتاب اعجاز الهی است).
2-ولی کافران گرفتار غرور و اختلافند.
3-چه بسیار اقوامی را که پیش از آنها هلاک کردیم و به هنگام نزول عذاب فریاد میزدند، ولی وقت نجات گذشته بود
در کتب تفسیر و حدیث شان نزولهای مشابهی برای آیات آغاز این سوره وارد شده است که به یکی از آنها که مشروحتر و جامعتر است در اینجا اشاره میکنیم و آن حدیثی است که مرحوم کلینی از امام باقر ع نقل میکند:
"ابو جهل و جماعتی از قریش نزد ابو طالب عموی پیامبر ص آمدند و گفتند:فرزند برادرت ما را آزار داده،و خدایان ما را نیز ناراحت ساخته
است!او را بخوان و به او دستور ده دست از خدایان ما بردارد تا ما هم ناسزا به خدای او نگوئیم! ابو طالب کسی را خدمت پیامبر ص فرستاد،هنگامی که پیامبر ص وارد خانه شد و به اطراف اطاق نگاه کرد دید کسی جز مشرکان در کنار ابو طالب نیست،گفت:
السلام علی من اتبع الهدی "سلام بر کسانی که پیرو هدایتند"! سپس نشست،ابو طالب سخنان آنها را برای پیامبر ص شرح داد.
پیامبر ص در جواب فرمود:
او هل لهم فی کلمة خیر لهم یسودون بها العرب و یطاون اعناقهم: "آیا آنها حاضرند جملهای را با من موافقت کنند و در سایه آن بر تمام عرب پیشی گیرند و حکومت کنند"؟! ابو جهل(که از این سخن به وجد آمده بود و انتظار داشت کلید حکومت بر عرب را از دست پیامبر بگیرد)گفت:بله موافقیم،منظورت کدام جمله است؟ پیغمبر ص فرمود:
تقولون لا اله الا اللّٰه!: "بگوئید معبودی جز اللّٰه نیست"!(و این بتها را که مایه بدبختی و ننگ و عقبافتادگی شماست دور بریزید).
هنگامی که حضار این جمله را شنیدند آن چنان وحشت کردند که انگشتها در گوش گذاردند و با سرعت خارج شدند،و میگفتند،چنین چیزی را تا کنون نشنیدهایم،این یک دروغ است.
اینجا بود که آیات آغاز سوره"ص"نازل شد (1).
1) 1) "اصول کافی"(طبق نقل نور الثقلین جلد 4 صفحه 441).
وقت نجات شما گذشته است
باز در نخستین آیه این سوره به یکی از حروف مقطعه(ص)برخورد میکنیم و همان گفتگوهای پیشین در تفسیر این حروف مقطعه مطرح میشود که آیا اینها اشاره به عظمت قرآن مجید است که از مواد سادهای همچون حروف الفبا تشکیل شده،با محتوایی که جهان انسانیت را دگرگون میسازد؟و این قدرتنمایی عجیب خدا است که از آن مواد ساده چنین ترکیب شگرفی به وجود آورده.
یا اشاره به اسرار و رموزی است که میان خداوند و پیامبرش بوده و پیامی است از آشنا به سوی آشنا.
و یا تفسیرهای دیگر.
جمعی از مفسران در اینجا مخصوصا روی علامت اختصاری بودن"ص" نسبت به"اسماء اللّٰه"یا غیر آن تکیه کردهاند،چرا که بسیاری از اسماء اللّٰه با"ص" شروع میشود مانند"صادق"و"صمد"و"صانع"و یا اشاره به جمله"صدق اللّٰه" است که در یک حرف خلاصه شده است.
شرح بیشتر پیرامون تفسیر مقطعه را در آغاز سورههای بقره،آل عمران و اعراف(در جلد اول و دوم و ششم)مطالعه فرمائید.
سپس میفرماید:"سوگند به قرآنی که دارای ذکر است که تو بر حقی و این کتاب اعجاز الهی است"( وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ ) (1).
قرآن هم خودش ذکر است و هم دارای ذکر"ذکر"به معنی یادآوری و زدودن زنگار غفلت از صفحه دل،یاد خدا،یاد نعمتهای او،یاد دادگاه بزرگ
1) 1) جمله" وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ "جمله قسمیه است که جواب آن محذوف است،و تقدیر آن را چنین ذکر کردهاند:"و القرآن ذی الذکر انک صادق و ان هذا الکلام معجز.
رستاخیز،و یاد هدف خلقت انسان.
آری عامل مهم بدبختی انسانها فراموشی و غفلت است،و قرآن مجید آن را زائل میکند.
قرآن در باره منافقان میگوید: نَسُوا اللّٰهَ فَنَسِیَهُمْ :"آنها خدا را فراموش کردند و خدا نیز آنها را فراموش نمود"(و رحمتش را از آنها قطع کرد) (توبه-67).
و در همین سوره(ص)آیه 26 در باره گمراهان میخوانیم: إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ بِمٰا نَسُوا یَوْمَ الْحِسٰابِ :"کسانی که از راه خداوند گمراه میشوند عذاب شدیدی به خاطر فراموش کردن روز حساب دارند".
آری بلای بزرگ گمراهان و گنهکاران همان فراموشی است،تا آنجا که حتی خویشتن و ارزشهای وجودی خویش را فراموش میکنند،چنان که قرآن میگوید: وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللّٰهَ فَأَنْسٰاهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولٰئِکَ هُمُ الْفٰاسِقُونَ :
"مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند،خداوند خودشان نیز از یادشان برد،آنها فاسقانند"!(حشر-19).
و قرآن وسیلهای برای شکافتن این پردههای نسیان،و نوری برای برطرف ساختن ظلمات غفلت و فراموشکاری است،آیاتش انسان را به یاد خدا و معاد میاندازد و جملههایش انسان را به ارزشهای وجودی خویش آشنا میسازد.
*** در آیه بعد میگوید:اگر میبینی آنها در برابر این آیات روشنگر و قرآن بیدارکننده تسلیم نمیشوند نه به خاطر این است که پردهای بر این کلام حق افتاده"بلکه کافران گرفتار تکبر و غروری هستند که آنها را از قبول حق باز داشته،و عداوت و عصیانی که آنها را از پذیرش دعوت تو مانع میشود"( بَلِ الَّذِینَ
کَفَرُوا فِی عِزَّةٍ وَ شِقٰاقٍ
).
"عزة"به گفته"راغب"در"مفردات"حالتی است که مانع مغلوب شدن انسان میگردد(حالت شکستناپذیری)و در اصل از"عزاز"به معنی سر زمین صلب و محکم و نفوذناپذیر گرفته شده است...و آن بر دو گونه است گاه "عزت ممدوح"و شایسته است،چنان که ذات پاک خدا را به"عزیز"توصیف میکنیم،و گاه"عزت مذموم"و آن نفوذناپذیری در مقابل حق و تکبر از پذیرش واقعیات میباشد،و این عزت در حقیقت ذلت است! "شقاق"از ماده"شق"در اصل به معنی شکاف است،سپس به معنی اختلاف نیز به کار رفته،زیرا اختلاف سبب میشود که هر گروهی در شقی قرار گیرد.
قرآن در اینجا مساله نفوذناپذیری و کبر و غرور و پیمودن راه جدایی و شکاف و تفرقه را عامل بدبختی کفار شمرده،آری اینها صفات زشت و شومی است که روی چشم و گوش انسان پرده میافکند،و حس تشخیص را از انسان میگیرد، و چه دردناک است که چشم باز باشد و گوش باز اما آدمی کور باشد و کر؟ در آیه 206 سوره"بقره"میخوانیم: وَ إِذٰا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللّٰهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهٰادُ :"هنگامی که به او(منافق)گفته میشود از خدا بترس لجاجت و تعصب و غرور او را میگیرد و به گناه میکشاند،آتش دوزخ برای او کافی است و چه جایگاه بدی"؟ *** سپس برای بیدار ساختن این مغروران غافل دست آنها را گرفته،به گذشته تاریخ بشر میبرد،و سرنوشت اقوام مغرور و متکبر و لجوج را به آنها نشان میدهد، شاید عبرت گیرند،میگوید:"چه بسیار اقوامی که قبل از آنها بودند و ما آنها را (به خاطر تکذیب پیامبران و انکار آیات الهی و ظلم و گناه)هلاک کردیم" ( کَمْ أَهْلَکْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ ).
"و به هنگام نزول عذاب فریاد استغاثه آنها بلند شد،اما چه سود که دیر شده بود،و زمان نجات سپری شده بود"( فَنٰادَوْا وَ لاٰتَ حِینَ مَنٰاصٍ ).
آن روز که پیامبران الهی و اولیای حق آنها را اندرز دادند و از عاقبت شوم اعمالشان بر حذر داشتند نه تنها گوش شنوا نداشتند بلکه به استهزاء و سخریه و آزار مؤمنان و حتی قتل آنها پرداختند،و فرصتها از دست رفت و پلهای پشت سر ویران گشت،و در حالی عذاب استیصال برای نابودی آنها نازل شد که درهای توبه و بازگشت همه بسته شده بود و فریادهای استغاثه آنها به جایی نرسید! واژه لات برای نفی است و در اصل"لاء نافیه"بوده،و"تاء تانیث"برای تاکید بر آن افزوده شده است (1).
"مناص"از ماده"نوص"به معنی پناهگاه و فریادرس است،میگویند عرب هنگامی که حادثه سخت و وحشتناکی رخ میداده مخصوصا در جنگها این کلمه را تکرار میکرد و میگفت"مناص،مناص"یعنی پناهگاه کجا است، پناهگاه کجاست؟و چون این مفهوم با فرار مقارن است گاهی به معنی محل فرار نیز آمده است (2).
به هر حال این غافلان مغرور تا فرصت در دست داشتند که به آغوش پر مهر لطف خدا پناه برند از آن استفاده نکردند،و به هنگامی که فرصتها از دست رفت
1) 1) بعضی نیز"تا"را"زائده"و برای مبالغه دانستهاند(مانند علامه)همانگونه که بعضی"لا"را در اینجا"نافیة للجنس"دانستهاند،و بعضی"مشبه به لیس"و به هر حال بعد از اضافه"تا"به آن احکام ویژهای پیدا میکند از جمله اینکه حتما در مورد زمان به کار میرود،دیگر اینکه دائما اسم یا خبر آن محذوف است،و تنها یکی از این دو در کلام ذکر میشود،بنا بر این جمله" وَ لاٰتَ حِینَ مَنٰاصٍ "در تقدیر"و لات الحین حین مناص"بوده است.
2) 2) مفردات راغب تفسیر فخر رازی،تفسیر روح المعانی و کتاب مجمع البحرین ماده"نوص".
و عذاب استیصال نازل شد این فریادهای استغاثه و تلاش برای پیدا کردن راه فرار و پناهگاه به جایی نمیرسد.
این سنت پروردگار در همه اقوام پیشین بوده،و در آینده نیز ادامه خواهد داشت،چرا که برای سنت او تغییر و تبدیلی نیست.
افسوس که بسیاری از مردم حاضر نیستند از تجارب دیگران استفاده کنند باید خودشان بار دیگر تجربههای تلخ را بیازمایند،تجربههایی که گاه در طول عمر انسان تنها یک بار رخ میدهد،و نوبت به بار دوم نمیرسد،و باصطلاح اول و آخر آن یکی است.
وَ عَجِبُوا أَنْ جٰاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قٰالَ اَلْکٰافِرُونَ هٰذٰا سٰاحِرٌ کَذّٰابٌ (4) أَ جَعَلَ اَلْآلِهَةَ إِلٰهاً وٰاحِداً إِنَّ هٰذٰا لَشَیْءٌ عُجٰابٌ (5) وَ اِنْطَلَقَ اَلْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ اِمْشُوا وَ اِصْبِرُوا عَلیٰ آلِهَتِکُمْ إِنَّ هٰذٰا لَشَیْءٌ یُرٰادُ (6) مٰا سَمِعْنٰا بِهٰذٰا فِی اَلْمِلَّةِ اَلْآخِرَةِ إِنْ هٰذٰا إِلاَّ اِخْتِلاٰقٌ (7)
4-آنها تعجب کردند که چرا پیامبر انذارکنندهای از میان آنها برخاسته،و کافران گفتند:
این ساحر دروغگویی است! 5-آیا او بجای اینهمه خدایان خدای واحدی قرار داده؟این راستی چیز عجیبی است؟! 6-سرکردگان آنها بیرون آمدند و گفتند بروید و خدایانتان را محکم بچسبید که میخواهند ما را به سوی بدبختی بکشانند! 7-ما هرگز چنین چیزی از پدران خود نشنیدهایم،این فقط یک دروغ است
در باره این آیات شان نزولی شبیه آنچه در آیات قبل بیان شد نقل کردهاند و بعید نیست شان نزول واحدی باشد که برای مجموع این آیات است.
ولی از آنجا که این شان نزول مطالب تازهای دارد ما آن را از تفسیر "علی بن ابراهیم"در اینجا میآوریم،و آن این است که:
هنگامی که رسول خدا دعوتش را آشکار کرد سران قریش نزد ابو طالب آمدند و گفتند ای ابو طالب فرزند برادرت ما را سبک مغز میخواند،و به خدایان ما ناسزا میگوید،جوانان ما را فاسد نموده،و در جمعیت ما تفرقه افکنده است،اگر این کارها به خاطر کمبود مالی است ما آن قدر مال برای او جمعآوری میکنیم که ثروتمندترین مرد قریش شود،و حتی حاضریم او را به ریاست برگزینیم.
ابو طالب این پیام را به رسول اللّٰه ص عرض کرد:پیامبر ص فرمود:
لو وضعوا الشمس فی یمینی و القمر فی یساری ما اردته،و لکن کلمة یعطونی یملکون بها العرب و تدین بها العجم و یکونون ملوکا فی الجنة!:
"اگر آنها خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارند من به آن تمایل ندارم،ولی(به جای این همه وعدهها)یک جمله،با من موافقت نمایند تا در سایه آن بر عرب حکومت کنند،و غیر عرب نیز به آئین آنها درآیند، و آنها سلاطین بهشت خواهند بود"!.
ابو طالب این پیام را به آنها رسانید،آنها گفتند:حاضریم به جای یک جمله ده جمله را بپذیریم(کدام جمله منظور تو است؟).
پیامبر ص به آنها فرمود:
تشهدون ان لا اله الا اللّٰه و انی رسول اللّٰه:
"گواهی دهید که معبودی جز اللّٰه نیست و من رسول خدا هستم".
آنها(از این سخن سخت وحشت کردند و)گفتند:ما 360 خدا را رها کنیم تنها به سراغ یک خدا برویم؟چه چیز عجیبی؟!(آنهم خدایی که هرگز دیده نمیشود!).
در اینجا آیات زیر نازل شد" وَ عَجِبُوا أَنْ جٰاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قٰالَ
الْکٰافِرُونَ هٰذٰا سٰاحِرٌ کَذّٰابٌ
... إِنْ هٰذٰا إِلاَّ اخْتِلاٰقٌ " (1).
همین معنی در تفسیر مجمع البیان با تفاوت مختصری نقل شده و در آخر آن آمده است:"پیامبر ص در حالی که اشک از چشمانش جاری بود فرمود ای عمو!اگر اینها خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپم قرار دهند تا دست از این سخن بردارم هرگز چنین نخواهم کرد،مگر اینکه این سخن را در جامعه نفوذ دهم،و یا در راه آن کشته شوم،هنگامی که ابو طالب این سخن را شنید عرض کرد به دنبال برنامه خود باش به خدا سوگند که من هرگز دست از یاری تو بر نخواهم داشت" (2).
آیا بجای اینهمه خدا،یک خدا را بپذیریم؟!
افراد مغرور و خودخواه هم نفوذناپذیرند و هم"مطلقگرا"چیزی را جز آنچه با افکار محدود و ناقصشان درک کردهاند به رسمیت نمیشناسند،و معیار سنجش همه ارزشها را همان قرار میدهند.
لذا هنگامی که پیامبر اسلام ص پرچم توحید را در مکه برافراشت و بر ضد بتهای کوچک و بزرگ که عدد آنها بالغ بر 360 بت میشد قیام کرد گاه"تعجب میکردند که چرا پیامبر انذارکنندهای از میان آنها برخاسته است"؟ ( وَ عَجِبُوا أَنْ جٰاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ ).
تعجب آنها از این بود که محمد ص یک نفر از خود آنها است.
چرا فرشتهای از آسمان نازل نشده؟آنها این نقطه بزرگ قوت را نقطه ضعف میپنداشتند،کسی که از میان توده مردم برخاسته بود،از نیازها و دردهای
آنها با خبر بود،و با مشکلات و مسائل زندگی آنان آشنایی داشت،میتوانست در همه چیز الگو و اسوه باشد،آنها این امتیاز بزرگ را به عنوان یک نقطه تاریک در دعوت پیامبر ص تلقی میکردند و از آن تعجب داشتند.
گاه از این مرحله نیز فراتر رفتند"و کافران گفتند این ساحر دروغگویی است"!( وَ قٰالَ الْکٰافِرُونَ هٰذٰا سٰاحِرٌ کَذّٰابٌ ).
بارها گفتهایم که نسبت دادن سحر به پیامبر ص به خاطر مشاهده معجزات غیر قابل انکار و نفوذ خارق العاده او در افکار بود،و نسبت دادن کذب به او به خاطر این بود که بر خلاف سنتهای خرافی و افکار منحطی که جزء مسلمات آن محیط محسوب میشد قیام کرد و بر ضد آن سخن میگفت و دعوی رسالت از سوی خدا داشت.
*** هنگامی که پیامبر دعوت توحیدی خود را آشکار نمود نگاه به یکدیگر میکردند و میگفتند بیائید چیزهای ناشنیده بشنوید"آیا او بجای اینهمه خدایان یک خدا قرار داده؟این راستی چیز عجیبی است"؟!( أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلٰهاً وٰاحِداً إِنَّ هٰذٰا لَشَیْءٌ عُجٰابٌ ) (1).
آری گاه غرور و خودخواهی و مطلقنگری و فساد محیط آن چنان بینش و قضاوت انسان را تغییر میدهد که از واقعیتهای روشن تعجب میکند در حالی که به خرافات و پندارهای واهی سخت پایبند است.
واژه"عجاب"مانند"طوال"(بر وزن تراب)معنی مبالغه را میرساند، و به امور بسیار عجیب گفته میشود.
این سبک مغزان فکر میکردند هر قدر تعداد معبودهای آنها بیشتر شود
1) 1) منظور از"جعل"در اینجا قرار دادن تکوینی نیست بلکه قرار دادن بر حسب اعتقاد است.
قدرت و اعتبار نفوذ آنها بیشتر خواهد بود،و به همین دلیل خدای یکتا چیز کمی به نظر آنها میرسید،در حالی که میدانیم اشیاء متعدد از نظر فلسفی همیشه محدودند،و وجود نامحدود یکی بیشتر نیست،به همین دلیل تمام مطالعات در خداشناسی به خط"توحید"منتهی میشود.
*** "سرکردگان آنها هنگامی که از مراجعه به ابو طالب و میانجیگری او مایوس و ناامید شدند از نزد او بیرون آمدند،و گفتند:بروید و خدایانتان را محکم بچسبید،و ایستادگی و استقامت به خرج دهید که هدف محمد ص این است که جامعه ما را به فساد و تباهی کشد و نعمتهای خدا را به خاطر پشت کردن به بتها از ما قطع کند و خود بر ما ریاست نماید"!( وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلیٰ آلِهَتِکُمْ إِنَّ هٰذٰا لَشَیْءٌ یُرٰادُ ).
"انطلق"از ماده"انطلاق"به معنی بیرون رفتن با سرعت و توام با رها ساختن کار قبلی است،و در اینجا اشاره به رها ساختن مجلس ابو طالب با قهر و خشم است.
"ملا"اشاره به اشراف و سرشناسان قریش است که به سراغ ابو طالب آمدند که بعد از بیرون آمدن از آن مجلس به یکدیگر و یا به پیروان خود میگفتند دست از بتها برندارید و معبودهایتان را محکم بچسبید.
جمله" لَشَیْءٌ یُرٰادُ "مفهومش این است که"این مساله چیزی است خواسته شده"و چون جمله سربستهای است مفسران تفسیرهای بسیاری برای آن ذکر کردهاند،از جمله:
بعضی گفتهاند:اشاره به دعوت پیامبر گرامی اسلام است و منظور این است که این دعوت توطئهای است که هدفش مائیم،ظاهری دارد دعوت به سوی اللّٰه و باطنی که حکومت کردن بر ما و سیادت و ریاست بر عرب است،و اینها همه بهانهای
است برای این مطلب،شما مردم بروید و محکم بر آئین خود بایستید،و تحلیل در باره این توطئه را به ما سران قوم واگذارید!.
این چیزی است که سردمداران باطل همیشه برای خاموش کردن صدای رهروان راه حق مطرح میکردند،آن را توطئه مینامیدند،توطئهای که باید سیاستمداران آن را به دقت تحلیل کرده،و برای مبارزه با آن برنامه تنظیم کنند، و اما توده مردم باید بیاعتنا از کنار آن بگذرند،و به آنچه در دست دارند سخت بچسبند! نظیر این سخن در داستان نوح نیز آمده است که اشراف و سرجنبانها به توده مردم گفتند: مٰا هٰذٰا إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُرِیدُ أَنْ یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ :"این مرد فقط انسانی مثل شما است که میخواهد بر شما تقدم جوید"(مؤمنون-24).
بعضی دیگر در تفسیر این جمله گفتهاند:منظور این است شما بتپرستان محکم در مورد خدایانتان استقامت کنید،این همان چیزی است که از شما خواسته شده است.
بعضی نیز گفتهاند:منظور این است محمد ص هدفش مائیم،او میخواهد جامعه ما را به فساد بکشد و ما به خدایانمان پشت کنیم،در نتیجه نعمتها از ما قطع شود،و عذاب بر ما نازل گردد! بعضی نیز احتمال دادهاند:منظور این است که محمد ص از کار خود دست بردار نیست،تصمیمی است گرفته شده،و ارادهای است تخلفناپذیر،بنا بر این مذاکره کردن با او بیهوده است،بروید و عقائدتان را محکم نگهدارید.
و بالآخره احتمال داده شده که منظور آنها این بوده که این مصیبتی است برای ما پیش آمده،و به هر حال باید بسازیم و بسوزیم و آئین خود را محکم نگهداریم.
البته با توجه به کلی بودن مفهوم این جمله غالب این تفسیرها ممکن است در آن جمع باشد هر چند معنی اول از همه مناسبتر به نظر میرسد.
به هر حال سران بتپرستان میخواستند با این سخن،روحیه متزلزل پیروان خود را تقویت کنند،و از سقوط هر چه بیشتر اعتقاداتشان جلوگیری بعمل آورند اما چه تلاش بیهودهای؟!.
*** سپس برای اغفال مردم و یا قانع ساختن خویش گفتند:"ما هرگز چنین چیزی را از پدران خود نشنیدهایم،این فقط یک دروغ و کذب است"! ( مٰا سَمِعْنٰا بِهٰذٰا فِی الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هٰذٰا إِلاَّ اخْتِلاٰقٌ ).
اگر ادعای توحید و نفی بتها واقعیتی داشت باید پدران ما با آن عظمت و شخصیت!آن را درک کرده باشند،و ما از آنها شنیده باشیم،اما این یک گفتار دروغین و بیسابقه است! تعبیر به" اَلْمِلَّةِ الْآخِرَةِ "ممکن است اشاره به جمعیت پدرانشان باشد که نسبت به آنها آخرین ملت بودند چنان که در بالا گفتیم،و ممکن است اشاره به"اهل کتاب"مخصوصا"نصاری"باشد که آخرین دین و ملت قبل از ظهور پیامبر اسلام ص محسوب میشدند،یعنی در کتب نصارا نیز از سخنان محمد ص اثری نیست،چرا که آنها قائل به"تثلیث"(خدایان سهگانه)هستند،توحید محمد ص مطلب نوظهوری است! ولی چنان که لحن قرآن در آیات مختلف دیگر نشان میدهد عرب جاهلی تکیه بر کتب یهود و نصاری نداشت،تمام تکیهگاهش سنت و آئین نیاکان و پدران بود،و همین شاهد خوبی برای تفسیر اول است.
"اختلاق"از ماده"خلق"در اصل به معنی ابداء چیزی بدون سابقه است،سپس این کلمه به"دروغ"نیز اطلاق شده،چرا که دروغگو در بسیاری از مواقع مطالب بیسابقهای را مطرح میکند،بنا بر این منظور از"اختلاق" در آیه مورد بحث این است که ادعای توحید ادعای نوظهور و بیسابقهای است
که محمد ص آن را مطرح کرده و در میان ما و پیشینیانمان کاملا ناشناخته بوده است، و این خود دلیل بر بطلان آن است! ***
وحشت از نوآوری!
ترس از مسائل تازه و نوظهور در طول تاریخ یکی از علل اصرار اقوام گمراه بر انحرافات خود و عدم تسلیم در برابر دعوت پیامبران الهی بوده است، آنها از هر چیز تازهای وحشت داشتند،و به همین جهت به آئین انبیا با بدبینی فوق العاده مینگریستند،هنوز آثار این تفکر جاهلی در اقوام زیادی وجود دارد، در حالی که نه دعوت پیامبران به سوی توحید مطلب تازهای بود،و نه اگر چیز تازهای باشد دلیل بر بطلان آن میشود،باید تابع منطق بود،و تسلیم حق،هر جا که باشد و از هر که باشد.
عجب اینکه وحشت از نوآوری گاه مع الاسف دامن بعضی از دانشمندان را نیز میگیرد و در برابر نظرات علمی تازه علم مخالفت برمیدارند،و" إِنْ هٰذٰا إِلاَّ اخْتِلاٰقٌ "میگویند! مخصوصا در تاریخ ارباب کلیسا این مساله بسیار دیده میشود که آنها در مقابل اکتشافات علمی علمای علوم طبیعی به پا میخاستند،و امثال"گالیله" را به خاطر کشف حرکت زمین به دور خورشید و به دور خود،آماج سختترین حملات قرار میدادند،و میگفتند:این سخنان بدعت است و دروغ بیسابقه! عجب اینکه بعضی از بزرگان هنگامی که به ابتکارات علمی تازه دست مییافتند از ترس اینکه مبادا به خاطر نوآوری مورد هجوم حملات کسانی که به خاطر حجاب معاصرت آنها را بباد انتقاد میگرفتند در امان باشند،دست و پا میکردند تا چند نفری را از قدما و پیشینیان هماهنگ با نظرات تازه خود را
پیدا کنند!و از این راه نظر خود را یک عقیده کهنه و قدیمی نشان دهند،تا در امان بمانند،و این بسیار دردناک است! نمونه این سخن را در مورد نظریه معروف"حرکت جوهری"صدر المتالهین شیرازی در اسفار میتوان مشاهده کرد.
به هر حال این طرز برخورد با مسائل تازه و ابتکارات جدید ضایعات بزرگی برای جوامع انسانی و برای جهان علم و دانش داشته و دارد،و باید علاقمندان دلسوز برای اصلاح آن بکوشند،و این رسوبات جاهلی را از افکار بزدایند.
اما این سخن به آن معنی نیست که هر مطلب تازهای را به خاطر تازه بودنش مورد استقبال قرار دهیم،هر چند بیپایه و بیاساس باشد،که"تازهزدگی" مانند"عشق به کهنهها"خود بلای بزرگی است.
اعتدال اسلامی ایجاب میکند که نه آن"افراط"در کار باشد و نه این "تفریط".
أَ أُنْزِلَ عَلَیْهِ اَلذِّکْرُ مِنْ بَیْنِنٰا بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ مِنْ ذِکْرِی بَلْ لَمّٰا یَذُوقُوا عَذٰابِ (8) أَمْ عِنْدَهُمْ خَزٰائِنُ رَحْمَةِ رَبِّکَ اَلْعَزِیزِ اَلْوَهّٰابِ (9) أَمْ لَهُمْ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا فَلْیَرْتَقُوا فِی اَلْأَسْبٰابِ (10) جُنْدٌ مٰا هُنٰالِکَ مَهْزُومٌ مِنَ اَلْأَحْزٰابِ (11)
8-آیا از میان همه ما،قرآن تنها بر او(محمد)نازل شده؟،آنها در حقیقت در اصل وحی من تردید دارند،بلکه آنها هنوز عذاب الهی را نچشیدهاند(که اینچنین گستاخانه سخن میگویند).
9-مگر خزائن رحمت پروردگار قادر و بخشندهات نزد آنها است(تا به هر کس میل دارند بدهند)؟!.
10-یا اینکه مالکیت و حاکمیت آسمانها و زمین و آنچه در میان این دو است از آن آنها است؟ (اگر چنین است)به آسمانها بروند(و جلو نزول وحی را بر قلب پاک محمد بگیرند).
11-(آری)اینها لشکر کوچک شکستخوردهای از احزابند
این لشکر کوچک شکست خورده!
در آیات گذشته سخن از موضعگیری منفی مخالفان در برابر خط توحید و رسالت پیامبر اسلام بود،در آیات مورد بحث نیز این سخن ادامه دارد.
مشرکان مکه هنگامی که منافع نامشروع خود را در خطر دیدند،و آتش کینه و حسد در دل آنها شعلهور شد،برای اغفال مردم و قانع کردن خویش در مورد مخالفت با پیامبر اسلام ص،به منطقهای سست گوناگونی دست میزدند،از جمله از روی تعجب و انکار میگفتند:"آیا از میان همه ما قرآن تنها بر محمد ص نازل شده"؟!( أَ أُنْزِلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ مِنْ بَیْنِنٰا ).
از میان اینهمه پیر مردان پر سن و سال، اینهمه پولداران ثروتمند و سرشناس آیا کسی پیدا نشد که خدا قرآنش را بر او نازل کند،جز محمد یتیم تهیدست؟! این منطق منحصر به آن زمان نبود که در هر عصر و زمان ما نیز هر گاه مسئولیت مهمی به کسی واگذار شود روح حسادت شعلهور میگردد،چشمها خیره و گوشها تیز میشود،و نقزدنها و بهانهگیریها آغاز میگردد،و میگویند آدم پیدا نمیشد که این کار به فلان کس که از خانواده گمنام و فقیری است واگذارده شده؟ آری دنیاپرستی از یک سو،و حسد از سوی دیگر سبب شد که اهل کتاب(یهود و نصارا)که قدر مشترکی با مسلمانان داشتند از اسلام و قرآن فاصله گیرند و به سراغ بتپرستان روند و بگویند راه شما بهتر از راه اینها است: أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتٰابِ یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطّٰاغُوتِ وَ یَقُولُونَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا هٰؤُلاٰءِ أَهْدیٰ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا سَبِیلاً :"آیا ندیدی کسانی را که بهرهای از کتاب خدا دارند به جبت و طاغوت(بت و بتپرستان)ایمان میآورند و به مشرکان میگویند آنها از کسانی که به محمد ص ایمان آوردهاند هدایت
یافتهترند"(نساء-51).
بدیهی است این تعجبها و انکارها که علاوه بر حسد و حب دنیا سرچشمه دیگری یعنی اشتباه در"تشخیص ارزشها"داشت هرگز نمیتوانست معیار منطقی برای قضاوت باشد،مگر شخصیت انسان در اسم و آوازه پول و مقام و سن و سال او است؟مگر رحمت الهی بر این معیارها تقسیم میشود؟ لذا در دنباله آیه میفرماید درد آنها چیز دیگری است،"آنها در حقیقت در اصل وحی و ذکر من شک و تردید دارند"( بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ مِنْ ذِکْرِی ).
ایراد به شخص محمد ص بهانهای بیش نیست و این شک و تردید آنها در مساله نه بخاطر وجود ابهام در قرآن مجید است،بلکه سرچشمه آن هوی و هوسها و حب دنیا و حسادتها است.
و سرانجام آنها را با این جمله تهدید میکند:"آنها هنوز عذاب الهی را نچشیدهاند که اینگونه جسورانه در برابر فرستاده خدا ایستادهاند، و با این سخنان واهی به جنگ در برابر وحی الهی برخاستهاند"( بَلْ لَمّٰا یَذُوقُوا عَذٰابِ ) آری همیشه گروهی وجود دارند که گوششان بدهکار منطق و حرف حساب نیست،و چیزی جز تازیانههای عذاب آنان را از مرکب غرورشان پیاده نمیکند،باید مجازات شوند که درمانشان تنها عذاب الهی است.
*** سپس در پاسخ آنها میافزاید:"راستی مگر خزائن رحمت پروردگار قادر و بخشنده تو نزد آنها است"تا هر که را میل دارند فرمان نبوت بدهند،و هر کس را مایل نیستند محروم سازند؟( أَمْ عِنْدَهُمْ خَزٰائِنُ رَحْمَةِ رَبِّکَ الْعَزِیزِ الْوَهّٰابِ ).
خداوند به مقتضای اینکه"رب"است(و پروردگار مالک و مربی عالم هستی و جهان انسانیت است)کسی را برای رسالتش برمیگزیند که بتواند مردم را در مسیر تکامل و تربیت رهبری کند،و به مقتضای"عزیز"بودنش،مغلوب
خواسته هیچ کس نیست،تا مقام رسالت را به فرد نالایقی واگذارد،و اصولا مقام نبوت مقامی است بس عظیم که تنها خدا قدرت دارد آن را به کسی بدهد و به مقتضای"وهاب"بودنش هر چه را بخواهد و به هر کس صلاح بداند میبخشد.
قابل توجه اینکه"وهاب"صیغه مبالغه و به معنی بسیار بخشنده است، اشاره به اینکه نبوت تنها یک موهبت نیست،بلکه موهبتهای متعددی است که دست به دست هم میدهد تا کسی بتواند عهدهدار آن منصب گردد،موهبت علم و تقوا و عصمت و شجاعت و شهامت.
نظیر این سخن را در سوره زخرف آیه 32 نیز میخوانیم: أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ :"آنها به خاطر نزول قرآن بر تو ایراد میگیرند مگر رحمت پروردگارت به دست آنها تقسیم میشود"؟ ضمنا از تعبیر به"رحمت"به خوبی استفاده میشود که نبوت رحمت و لطف خدا بر جهان انسانیت است،و به راستی چنین است،چرا که اگر انبیاء نبودند انسانها هم راه آخرت و معنویت را گم میکردند و هم راه دنیا را،چنان که دور افتادگان از مکتب انبیاء هر دو راه را گم کردهاند.
*** باز در آیه بعد همین معنی را از طریق دیگری تعقیب کرده،میگوید:
آیا مالکیت و حاکمیت آسمانها و زمین و آنچه در میان این دو است از آن آنها است؟ اگر چنین است به آسمانها بروند و جلو نزول وحی الهی را بر قلب پاک محمد بگیرند"! ( أَمْ لَهُمْ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا فَلْیَرْتَقُوا فِی الْأَسْبٰابِ ).
این سخن در حقیقت تکمیلی است بر بحث گذشته،در آنجا میگفت:"خزائن رحمت پروردگار در دست شما نیست که به هر کس که با تمایلات هوسآلودتان هماهنگ است ببخشید"،حال میگوید اکنون که این خزائن به دست شما نیست و فقط در اختیار خدا است،تنها راهی که در پیش دارید این است که به آسمانها
بروید،و مانع نزول وحی او شوید،و خود میدانید که از این کار نیز سخت عاجز و ناتوانید! بنا بر این نه"مقتضی"در اختیار شما است و نه قدرت بر ایجاد"مانع" دارید،با اینحال چه کاری از دست شما ساخته است؟از حسد بمیرید،و هر کار از دستتان ساخته است انجام دهید.
به این ترتیب این دو آیه مطلب واحدی را تکرار نمیکنند-آن چنان که جمعی از مفسران گفتهاند-بلکه هر کدام به یکی از ابعاد مساله ناظر است.
*** در آخرین آیه مورد بحث در مقام تحقیر این مغروران سبک مغز و فخرفروش میگوید:"اینها لشکر کوچک شکستخوردهای از احزابند"!( جُنْدٌ مٰا هُنٰالِکَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزٰابِ ) (1).
"هنالک"به معنی"آنجا"و برای اشاره به بعید است،به همین دلیل جمعی آن را اشاره به شکست مشرکان در جنگ"بدر"میدانند که در نقطه نسبتا دوردستی از مکه واقع شده.
تعبیر به"احزاب"ظاهرا اشاره به تمام گروههایی است که بر ضد پیامبران قیام کردند و خداوند آنها را در هم کوبید،این جمعیت مشرکان گروهک کوچکی از آن گروهها هستند که به سرنوشت آنان گرفتار خواهند شد.(شاهد این سخن آیات آینده است که به این مساله تصریح کرده).
فراموش نکنیم که این سوره از سورههای مکی است،و این سخن را قرآن
1) 1) "ما"در جمله بالا زائده است که به منظور تقلیل آمده،و"جند"خبر مبتدای محذوفی است و مهزوم خبر بعد از خبر است و در اصل"هم جند ما مهزوم من الاحزاب"بوده است بعضی معتقدند که جمله محذوفی ندارد و"جند"مبتدا و"مهزوم"خبر است اما نظر اول مناسبتر به نظر میرسد.
زمانی میگوید که مسلمانان در اقلیت شدیدی بودند،آن چنان که ممکن بود مشرکان آنها را همچون یک لقمه بربایند" تَخٰافُونَ أَنْ یَتَخَطَّفَکُمُ النّٰاسُ " (انفال-26).
آن روز هیچ نشانهای از پیروزی برای مسلمانان به چشم نمیخورد.
آن روز پیروزیهای بدر و احزاب و حنین پیش نیامده بود،ولی قرآن با قاطعیت گفت:"این دشمنان سرسخت لشکر کوچکی هستند که دچار شکست خواهند شد".
امروز هم قرآن همین بشارت را به مسلمانان جهان که از هر سو در محاصره قدرتهای متجاوز و ستمگر قرار گرفتهاند میدهد که اگر همچون مسلمانان نخستین بر سر عهد و پیمان خدا بهایستند او نیز وعده خودش را در زمینه شکست جنود احزاب تحقق خواهد بخشید.
کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عٰادٌ وَ فِرْعَوْنُ ذُو اَلْأَوْتٰادِ (12) وَ ثَمُودُ وَ قَوْمُ لُوطٍ وَ أَصْحٰابُ اَلْأَیْکَةِ أُولٰئِکَ اَلْأَحْزٰابُ (13) إِنْ کُلٌّ إِلاّٰ کَذَّبَ اَلرُّسُلَ فَحَقَّ عِقٰابِ (14) وَ مٰا یَنْظُرُ هٰؤُلاٰءِ إِلاّٰ صَیْحَةً وٰاحِدَةً مٰا لَهٰا مِنْ فَوٰاقٍ (15) وَ قٰالُوا رَبَّنٰا عَجِّلْ لَنٰا قِطَّنٰا قَبْلَ یَوْمِ اَلْحِسٰابِ (16)
12-قبل از آنها قوم نوح و عاد و فرعون صاحب قدرت(پیامبران ما را)تکذیب کردند.
13-و قوم ثمود و لوط و اصحاب الایکه(قوم شعیب)،اینها احزابی بودند(که به تکذیب پیامبران برخاستند).
14-هر یک از این گروهها رسولان را تکذیب کردند،و عذاب الهی در باره آنها تحقق یافت.
15-اینها(با این اعمالشان)انتظاری جز این نمیکشند که یک صیحه آسمانی فرود آید صیحهای که در آن بازگشت نیست(و همگی را نابود سازد).
16-آنها(از روی خیرهسری)گفتند.پروردگارا!نصیب ما را از عذابت هر چه زودتر قبل از روز حساب به ما ده
تنها یک صیحه آسمانی کارشان را یکسره می کند!
در تعقیب آخرین آیهای که گذشت و از شکست مشرکان در آینده خبر
میداد،و آنها را لشکر کوچکی از احزاب مغلوب معرفی میکرد،در آیات مورد بحث گروهی از این احزاب را که تکذیب پیامبران کردند و به سرنوشت شومی گرفتار شدند معرفی میکند.
میگوید:"قبل از آنها قوم نوح و عاد و فرعون ذو الاوتاد و صاحب قدرت آیات الهی و رسولانش را تکذیب کردند"( کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عٰادٌ وَ فِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتٰادِ ).
*** "همچنین قوم ثمود و قوم لوط و اصحاب الایکه(قوم شعیب)اینها احزابی بودند که به تکذیب پیامبران برخاستند"( وَ ثَمُودُ وَ قَوْمُ لُوطٍ وَ أَصْحٰابُ الْأَیْکَةِ أُولٰئِکَ الْأَحْزٰابُ ) (1).
آری اینها شش گروه از احزاب جاهلی و بتپرست بودند که بر ضد پیامبران بزرگی قیام کردند.
قوم نوح در برابر این پیامبر عظیم.
قوم عاد در مقابل حضرت"هود".
فرعون در برابر"موسی"و"هارون".
قوم ثمود در برابر"صالح".
قوم لوط در برابر حضرت"لوط".
و اصحاب الایکه در برابر"شعیب".
آنها آنچه در توان داشتند در تکذیب و آزار و ایذاء پیامبران و مؤمنان به کار گرفتند اما سرانجام عذاب الهی دامانشان را گرفت و همچون مزرعه خشک
1) 1) جمله" أُولٰئِکَ الْأَحْزٰابُ "مبتداء و خبر است،اولئک اشاره به شش قوم مذکور در این دو آیه است و"احزاب"اشاره به همان احزابی است که در دو آیه قبل آمد و مشرکان مکه را گروه اندکی از آنان شمرد.
شده آنها را درو کرد.
قوم نوح با طوفان و بارانهای سیلابی نابود شدند.
عاد با تندبادی سرسخت و کوبنده.
فرعون و فرعونیان با امواج نیل.
قوم ثمود با صیحه آسمانی(صاعقهای عظیم).
قوم لوط با زلزلهای وحشتناک توام با بارانی از سنگهای آسمانی.
قوم شعیب نیز با صاعقهای مرگبار که از ابری بر سر آنها فرود آمد و به این ترتیب"آب"و"باد"و"خاک"و"آتش"که وسائل اصلی زندگی انسان را تشکیل میدهند مامور مرگ آنها شدند،و چنان طومار عمر این سرکشان یاغی را در هم نوردیدند که اثری از آنها باقی نماند.
این مشرکان مکه باید بیندیشند نسبت به این اقوام گروه کوچکی بیش نیستند،چرا از خواب غفلت بیدار نمیشوند؟ توصیف فرعون به" ذُو الْأَوْتٰادِ "(صاحب میخهای محکم)که در آیات فوق صریحتر و در آیه 10 سوره فجر آمده است،کنایه از استحکام قدرت فرعون و فرعونیان است،این تعبیر در سخنان روزمره نیز به معنی استحکام به کار میرود گفته میشود:فلان کس میخهایش محکم است،یا میخهای این کار کوبیده شده، و یا چهارمیخه شده است،چرا که همیشه برای استحکام بنا یا خیمهها از انواع میخها استفاده میکنند.
بعضی نیز آن را اشاره به لشکریان عظیم فرعون دانستهاند،چرا که لشکر معمولا از خیمهها استفاده میکند،و برای نگهداشتن خیمهها از میخ استفاده مینمایند.
بعضی دیگر آن را اشاره به شکنجههای وحشتناک فرعونیان نسبت به دشمنانشان دانستهاند که به اصطلاح آنها را به چهار میخ میکشند،هر یک از دست و پای
آنها را با میخ به زمین،چوبه دار،و یا دیواری میکوبیدند،و میگذاشتند تا جان دهد! و سرانجام بعضی نیز احتمال دادهاند که"اوتاد"همان"اهرام"مصر است که همچون میخ بر دل زمین نشسته،و چون اهرام از ویژگیهای فراعنه است این توصیف در قرآن منحصرا در مورد آنان آمده است.
در عین حال این احتمالات با هم منافاتی ندارد و ممکن است در مفهوم این کلمه جمع باشد.
در مورد"اصحاب الایکه،"ایکه"به معنی درخت و"اصحاب الایکه" همان قوم حضرت شعیب هستند که در سرزمینی پر آب و مشجر در میان حجاز و شام زندگی میکردند در تفسیر سوره حجر ذیل آیه 78 به قدر کافی سخن گفتهایم (جلد 11 صفحه 120).
*** "آری هر یک از این گروهها رسولان پروردگار را تکذیب کردند و عذاب الهی در باره آنها محقق شد" ( إِنْ کُلٌّ إِلاّٰ کَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ عِقٰابِ ) (1).
و تاریخ نشان میدهد که چگونه هر گروهی از آنها به بلائی جان سپردند و در مدت کوتاهی شهر و دیارشان به ویرانهای تبدیل شد،و نفراتشان به جسدهایی بیروح! *** آیا این مشرکان مکه با این کارهای خود سرنوشتی بهتر از آنها میتوانند داشته باشند،؟در حالی که اعمال آنها همان اعمال است و سنت خداوند همان سنت؟!
1) 1) جمله" فَحَقَّ عِقٰابِ "در اصل"فحق عقابی"بوده،طبق معمول"یا"حذف شده،و کسره که دلالت بر آن دارد باقی مانده است"حق"فعل و"عقاب"فاعل آن است، یعنی:"عقاب من در باره آنها ثابت و محقق گردید".
لذا در آیه بعد به عنوان یک تهدید قاطع و کوبنده میگوید:"اینها با این اعمال انتظاری جز این نمیکشند که یک صیحه آسمانی فرا رسد،صیحهای که در آن بازگشت نیست"( وَ مٰا یَنْظُرُ هٰؤُلاٰءِ إِلاّٰ صَیْحَةً وٰاحِدَةً مٰا لَهٰا مِنْ فَوٰاقٍ ).
این صیحه ممکن است همانند صیحههایی باشد که بر اقوام پیشین فرود آمد، صاعقهای وحشتناک،یا زمین لرزهای پر صدا،و زندگی آنها را در هم کوبید.
و نیز ممکن است اشاره به"صیحه عظیم پایان جهان"باشد که از آن تعبیر به"نفخه صور اول"میشود.
بعضی از مفسران تفسیر اول را مورد ایراد قرار دادهاند و آن را مخالف آیه 33 سوره انفال دانستهاند که میفرماید: وَ مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ :
"تا تو در میان آنها هستی خداوند آنان را مجازات نمیکند".
اما با توجه به اینکه مشرکان این اعتقاد را در باره پیامبر اسلام ص نداشتند،و اعمالشان همانند اعمال اقوامی بود که با صیحههای آسمانی جان داده بودند،میبایست هر لحظه در انتظار چنین سرنوشتی باشند،چرا که آیه سخن از مساله"انتظار"میگوید(دقت کنید).
بعضی به تفسیر دوم نیز ایراد کردهاند که مشرکان عرب به هنگام پایان جهان زنده نیستند که آن صیحه عظیم دامانشان را بگیرد.
ولی این ایراد نیز درست نیست،به همان دلیل که قبلا گفتیم،زیرا هیچکس لحظه پایان جهان و قیام قیامت را نمیداند،بنا بر این در آن روز مشرکان میبایست هر لحظه در انتظار آن صیحه عظیم و غیر قابل بازگشت باشند (1).
1) 1) اما اینکه بعضی از مفسران احتمال دادهاند که منظور"صیحه دوم"است که به هنگام زنده شدن مردگان و حضورشان در دادگاه عدل الهی واقع میشود،بسیار بعید به نظر میرسد چرا که نه با آیه بعد سازگار است و نه با آیات قبل(دقت کنید).
به هر حال این بیخبران با تکذیب و انکار آیات الهی و نسبتهای ناروا در باره پیامبر اسلام ص و اصرار و لجاجت بر بتپرستی ظلم و فساد گویی در انتظار عذاب الهی نشستهاند،عذابی که خرمن عمر آنها را بسوزاند،و یا صیحهای که به عمر جهان پایان دهد و آنها را به راهی غیر قابل بازگشت ببرد.
"فواق"(بر وزن رواق)به طوری که بسیاری از اهل لغت و تفسیر گفتهاند در اصل به معنی فاصلهای است که در میان دو مرتبه دوشیدن شیر از پستان میباشد، زیرا هنگامی که شیر به طور کامل دوشیده شود کمی باید صبر کرد تا مجددا شیر در پستان جمع شود.
و بعضی آن را به معنی فاصلهای که میان باز کردن انگشتان و بستن آن به هنگام دوشیدن شیر با انگشت است میدانند.
و از آنجا که پستان بعد از دوشیدن شیر در استراحت فرو میرود گاه این کلمه در معنی آرامش و استراحت نیز به کار رفته است.
و نیز از آنجا که این فاصله برای بازگشت شیر به پستان است این تعبیر به معنی بازگشت و رجوع نیز آمده،و از همین جهت بهبودی مریض را"افاقه" میگویند،چرا که سلامت و تندرستی به او باز میگردد،و نیز به هوش آمدن مست،و عاقل شدن دیوانه را به خاطر بازگشت هوش و عقل به آنها"افاقه" میگویند. (1)
به هر حال این صیحه وحشتناک هیچگونه بازگشت و راحت و آرامش و سکونی در آن نیست،و هنگامی که تحقق یافت همه درها به روی انسان بسته میشود،
1) 1) بعضی از ارباب لغت میان"فواق"(به فتح)با"فواق"(به ضم)فرقهایی گذاشتهاند،و بعضی هر دو را به یک معنی میدانند،برای توضیح بیشتر به مفردات راغب،و تفسیر روح المعانی،و فخر رازی،و تفسیر ابو الفتوح،و قرطبی و منابع لغت مراجعه کنید.
نه پشیمانی سودی دارد،نه امکان جبران موجود است،و نه فریادها بجایی میرسد.
*** آخرین آیه مورد بحث به یکی دیگر از سخنان کفار و منکران که از روی سخریه و استهزاء میگفتند اشاره کرده میگوید:
"آنها گفتند:پروردگارا!نصیب ما را از عذابت هر چه زودتر قبل از روز حساب به ما ده"!( وَ قٰالُوا رَبَّنٰا عَجِّلْ لَنٰا قِطَّنٰا قَبْلَ یَوْمِ الْحِسٰابِ ).
این کوردلان مغرور آن چنان مست باده غرور بودند که حتی عذاب الهی و دادگاه عدلش را به باد مسخره میگرفتند،و میگفتند:چرا سهمیه عذاب ما تاخیر کرد؟ چرا خدا زودتر سهمیه ما را نمیدهد؟! در میان اقوام پیشین این چنین سبک مغزان از خود راضی نیز کم نبودند، اما در لحظه گرفتاری در چنگال عذاب الهی مانند حیوانات نعره میکشیدند، و کسی به فریادشان نمیرسید.
"قط"(بر وزن جن)در اصل به معنی چیزی است که از عرض بریده میشود، و"قد"(بر همین وزن)به معنی چیزی است که از طول بریده میشود! و از آنجا که نصیب و سهمیه معین هر کس گویی چیزی مقطوع و بریده شده است،این واژه در معنی سهم نیز بکار رفته است.
و گاه به معنی کاغذی است که چیزی بر آن مینگارند،و یا نام اشخاص و جوائز آنها را در آن مینویسند.
لذا بعضی از مفسران در تفسیر آیه فوق گفتهاند منظور این است"خداوندا نامه اعمال ما را پیش از روز جزا به دست ما ده"این سخن را زمانی گفتند که آیات قرآن خبر داد گروهی در روز قیامت نامه اعمالشان در دست راست و گروهی
در دست چپ آنها است.
آنها از روی استهزاء گفتند چه خوب بود الان نامه اعمال ما به ما داده میشد؟تا بخوانیم و بهبینیم چکارهایم؟ به هر حال"جهل"و"غرور"دو صفت بسیار زشت و مذموم است که غالبا از یکدیگر جدا نمیشود،جاهلان مغرورند،و مغروران جاهل،و آثار این دو در مشرکان عصر جاهلیت فراوان به چشم میخورد.
اِصْبِرْ عَلیٰ مٰا یَقُولُونَ وَ اُذْکُرْ عَبْدَنٰا دٰاوُدَ ذَا اَلْأَیْدِ إِنَّهُ أَوّٰابٌ (17) إِنّٰا سَخَّرْنَا اَلْجِبٰالَ مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَ اَلْإِشْرٰاقِ (18) وَ اَلطَّیْرَ مَحْشُورَةً کُلٌّ لَهُ أَوّٰابٌ (19) وَ شَدَدْنٰا مُلْکَهُ وَ آتَیْنٰاهُ اَلْحِکْمَةَ وَ فَصْلَ اَلْخِطٰابِ (20)
17-در برابر آنچه میگویند شکیبا باش،و به خاطر بیاور بنده ما داود صاحب قدرت و توبهکار را.
18-ما کوهها را مسخر او ساختیم که هر شامگاه و صبحگاه با او تسبیح میگفتند.
19-پرندگان را نیز دستجمعی مسخر او کردیم(تا همراه او تسبیح خدا گویند)و همه اینها بازگشتکننده به سوی او بودند.
20-و حکومت او را استحکام بخشیدیم،هم دانش به او دادیم و هم داوری عادلانه
از زندگی داود درس بیاموز
"داود"یکی از پیامبران بزرگ بنی اسرائیل بود،که حکومتی عظیم داشت، و در آیات متعددی از قرآن مجید مقام والای او ستوده شده،به دنبال بحثهایی که در آیات گذشته پیرامون کارشکنیهای مشرکان و بتپرستان،و نسبتهای ناروای آنان به پیامبر اسلام ص آمده بود،قرآن در اینجا برای دلداری پیامبر ص و مؤمنان اندک آن روز داستان داود را مطرح میکند،داودی که خداوند آن
همه قدرت به او داد،و حتی کوهها و پرندگان را مسخر او ساخت،تا نشان دهد هنگامی که لطف او شامل حال کسی باشد کاری از انبوه دشمنان ساخته نیست.
ولی این پیغمبر بزرگ نیز با آن همه قدرت ظاهری از زخم زبان مردم در امان نماند،تا تسلی خاطری برای پیامبر ص باشد که این مساله منحصر به او نبوده و بزرگان جهان در این امر شرکت داشتهاند.
نخست میگوید:"در برابر آنچه آنها میگویند شکیبا باش،و به خاطر بیاور بنده ما را داود صاحب قدرت بود و بسیار توبهکار"( اِصْبِرْ عَلیٰ مٰا یَقُولُونَ وَ اذْکُرْ عَبْدَنٰا دٰاوُدَ ذَا الْأَیْدِ إِنَّهُ أَوّٰابٌ ).
"اید"هم به معنی"قدرت"آمده و هم به معنی"نعمت".
و داود به هر دو معنی"ذا الاید"بود،نیروی جسمانیش در حدی بود که در میدان جنگ بنی اسرائیل با جالوت جبار ستمگر با یک ضربه نیرومند به وسیله سنگی که از فلاخن رها کرد جالوت را از بالای مرکب به روی خاک افکند، و در خون خود غلطید.
بعضی نوشتهاند سنگ سینه او را شکافت و از آن طرف بیرون آمد! و از نظر قدرت سیاسی،حکومتی نیرومند داشت که با قدرت تمام در برابر دشمنان میایستاد،حتی گفتهاند در اطراف محراب عبادت او هزاران نفر شب تا به صبح به حال آماده باش بودند!.
و از نظر قدرت معنوی و اخلاقی و نیروی عبادت چنان بود که بسیاری از شب را بیدار بود و به عبادت پروردگار مشغول،و نیمی از روزهای سال را روزه میگرفت.
از نظر نعمتها خداوند انواع نعم ظاهری و باطنی را به او ارزانی داشته بود،خلاصه اینکه داود مردی بود نیرومند در جنگها،در عبادت،در علم و دانش
و در حکومت،و هم صاحب نعمت فراوان (1).
"اواب"از ماده"اوب"(بر وزن قول)به معنی بازگشت اختیاری به سوی چیزی است،و از آنجا که"اواب"صیغه مبالغه میباشد اشاره به این است که او بسیار به سوی پروردگارش بازگشت میکرد،و از کوچکترین غفلت و ترک اولی توبه مینمود.
*** سپس طبق روش اجمال و تفصیل که در قرآن مجید به هنگام ذکر مسائل مختلف معمول است،بعد از بیان اجمالی نعمتهای خداوند بر داود،به شرح قسمتی از آن پرداخته،چنین میگوید:"ما کوهها را مسخر او ساختیم به گونهای که هر شامگاه و صبحگاه با او خدا را تسبیح میگفتند"!( إِنّٰا سَخَّرْنَا الْجِبٰالَ مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِشْرٰاقِ ) (2).
*** نه تنها کوهها که"پرندگان را نیز دستهجمعی مسخر او کردیم،تا همراه او تسبیح خدا گویند"( وَ الطَّیْرَ مَحْشُورَةً ).
همه این پرندگان و کوهها مطیع فرمان داود و همصدا با او و"بازگشت کننده به سوی او بودند"( کُلٌّ لَهُ أَوّٰابٌ ).
ضمیر"له"ممکن است به"داود"باز گردد،بنا بر این مفهوم جمله همان
1) 1) "اید"جمع"ید"به معنی"دست"میباشد،سپس به مناسبت این که دست مظهر قدرت و بخشیدن نعمت و سلطه و مالکیت است،در همه این معانی به کار رفته است.
2) 2) "معه"ممکن است متعلق به"یسبحن"باشد،بنا بر این همصدا شدن کوهها را با داود بیان میکند شبیه آنچه در آیه 10 سوره سبا آمده یٰا جِبٰالُ أَوِّبِی مَعَهُ و ممکن است متعلق به"سخرنا"بوده باشد،و در این صورت مفهوم جمله این است که"ما کوهها را مسخر او ساختیم"اما تعبیر به"معه"بجای"له"برای بیان این نکته است که این تسخیر در زمینه هماوازی در تسبیح بود.
خواهد بود که در بالا گفتیم،این احتمال نیز داده شده که به ذات پاک خداوند برگردد یعنی همه ذرات عالم به سوی او باز میگردند و سر بر فرمان او دارند.
در اینکه همصدا شدن کوهها و پرندگان با داود چگونه بوده؟در میان مفسران گفتگو است:
1-گاه احتمال دادهاند که این صدای گیرا و جذاب و پر طنین داود بود که در کوهها منعکس میشد و پرندگان را به سوی خود جذب میکرد(البته این فضیلت مهمی محسوب نمیشود که قرآن از آن با آن همه عظمت یاد کند).
2-گاه گفتهاند که این تسبیح توأم با صدای ظاهری و همراه با نوعی درک و شعور بوده که در باطن ذرات عالم است،طبق این نظر تمامی موجودات جهان از یک نوع عقل و شعور برخوردارند،و هنگامی که صدای دلانگیز این پیامبر بزرگ را به وقت مناجات میشنیدند با او همصدا میشدند،و غلغله تسبیح آنها درهم میآمیخت.
3-بعضی نیز احتمال دادهاند که این همان تسبیح تکوینی است که همه موجودات با زبان حال دارند،و نظام خلقت آنها به خوبی حکایت میکند که خداوند از هر عیب و نقص پاک و منزه است و دارای علم و قدرت و هر گونه صفات کمال.
ولی این معنی اختصاص به"داود"ندارد که از ویژگیهای او شمرده شود بنا بر این از همه مناسبتر تفسیر دوم است،و این از قدرت خدا بعید نیست،این زمزمهای بود که در درون این موجودات جهان و در مکنون باطن آنها همیشه جریان داشت،اما خداوند به نیروی اعجاز آن را برای داود ظاهر میساخت، همانگونه که در مورد تسبیح سنگریزه در کف پیغمبر اسلام ص نیز مشهور است.
*** آیه بعد هم چنان به ذکر نعمتهای خداوند بر داود ادامه داده،میفرماید:
"ما نظام حکومت او را استحکام بخشیدیم"( وَ شَدَدْنٰا مُلْکَهُ ).
آن چنان که همه سرکشان و طاغیان و دشمنان از او حساب میبردند.
علاوه بر این"به او حکمت و علم و دانش دادیم"( وَ آتَیْنٰاهُ الْحِکْمَةَ ).
همان حکمتی که قرآن در باره آن میگوید: وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً :"هر کس حکمت به او اعطا شده خیر فراوان نصیب او شده است".
"حکمت"در اینجا به معنی علم و دانش و نیروی تدبیر امور کشور یا مقام نبوت و یا همه اینها است.
"حکمت"گاه جنبه علمی دارد که از آن تعبیر به"معارف عالیه"میشود، و گاه جنبه عملی که از آن تعبیر به"اخلاق و عمل صالح"میگردد،و داود از همه اینها بهره وافر داشت.
آخرین نعمت بزرگ خدا بر داود این بود که میفرماید:"ما به او علم قضا و داوری صحیح و عادلانه دادیم"( وَ فَصْلَ الْخِطٰابِ ).
تعبیر از داوری به"فصل الخطاب"به خاطر آن است که"خطاب"همان گفتگوهای طرفین نزاع است،و"فصل"به معنی قطع و جدایی است.
و میدانیم گفتگوهای صاحبان نزاع هنگامی قطع خواهد شد که داوری صحیحی بین آنها بشود،لذا این تعبیر به معنی قضاوت عادلانه آمده است.
این احتمال در تفسیر این جمله نیز وجود دارد که خداوند منطق نیرومندی که از فکر بلند،و عمق اندیشه،حکایت میکرد در اختیار داود گذارد،نه تنها در مقام داوری که در همه جا سخن آخر و آخرین سخن را بیان میکرد.
به راستی با وجود خداوندی که قدرت دارد به انسان شایستهای اینهمه نیرو و توان بخشد جای این نیست که احدی از لطف او مایوس گردد،و این نه تنها مایه تسلی خاطر پیامبر ص و مؤمنان مکه در آن روز بود که سخت در فشار
بودند،بلکه مایه تسلی همه مؤمنان در بند در همه اعصار و قرون است.
ده صفت برجسته داود(ع)
بعضی از مفسران از چند آیه فوق ده موهبت بزرگ الهی برای داود استفاده کردهاند که هم مقام والای این پیامبر را روشن میکند و هم ویژگیهای یک انسان کامل را:
1-به پیامبر اسلام ص با آن عظمت مقام دستور میدهد که در صبر و شکیبایی به داود اقتدا کند و از تاریخ او کمک گیرد( اِصْبِرْ عَلیٰ مٰا یَقُولُونَ وَ اذْکُرْ ).
2-او را به مقام عبودیت و بندگی توصیف میکند و در حقیقت نخستین ویژگی او را همین مقام عبودیتش میشمرد( عَبْدَنٰا دٰاوُدَ )نظیر همین معنی را در مورد پیامبر اسلام ص در مساله معراج میخوانیم آنجا که میگوید: سُبْحٰانَ الَّذِی أَسْریٰ بِعَبْدِهِ... "منزه است خداوندی که بنده خود را شبانه حرکت داد..."(اسراء-1).
3-او دارای قوت و قدرت(بر اطاعت پروردگار و پرهیز از گناه و تدبیر امور مملکت)بود( ذَا الْأَیْدِ )همانگونه که در مورد پیغمبر اسلام نیز میخوانیم هُوَ الَّذِی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِینَ :او کسی است که تو را با یاری خود تقویت کرد،همچنین به وسیله مؤمنان(انفال-62).
4-او را به اواب بودن که مفهومش بازگشت مکرر و رجوع پی در پی به ساحت قدس خداوند است توصیف میکند( إِنَّهُ أَوّٰابٌ ).
5-تسخیر کوهها را با او در تسبیح صبحگاهان و شامگاهان،از افتخاراتش میشمرد( إِنّٰا سَخَّرْنَا الْجِبٰالَ مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِشْرٰاقِ ).
6-هماوازی پرندگان را با او در نیایش و تسبیح خدا یکی از مواهب خدادادی او میشمرد( وَ الطَّیْرَ مَحْشُورَةً ).
7-نه تنها در آغاز با او همصدا بودند که هر بار او به تسبیح خدا باز میگشت با او هم آواز میشدند( کُلٌّ لَهُ أَوّٰابٌ ).
8-خداوند ملک و حکومتی به او داد که پایههای آن را محکم ساخته بود،و وسائل مادی و معنوی برای نیل به این مقصود را در اختیارش گذارده بود ( وَ شَدَدْنٰا مُلْکَهُ ).
9-سرمایه مهم دیگر خدادادیش علم و دانش فوق العاده بود،همان علم و دانشی که هر جا باشد منبع خیر کثیر و سرچشمه هر نیکی و برکت است ( وَ آتَیْنٰاهُ الْحِکْمَةَ ).
10-و بالآخره منطقی نیرومند و گفتاری مؤثر و نافذ و قدرت بر داوری قاطع و عادلانه به او ارزانی شده بود( وَ فَصْلَ الْخِطٰابِ ) (1).
و به راستی پایههای هیچ حکومتی بدون این صفات:علم،قدرت منطق، تقوای الهی،توانایی بر ضبط نفس،و نیل به مقام عبودیت پروردگار محکم نمیشود.
1) 1) تفسیر کبیر فخر رازی ذیل آیات مورد بحث جلد 26 صفحه 183.
وَ هَلْ أَتٰاکَ نَبَأُ اَلْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا اَلْمِحْرٰابَ (21) إِذْ دَخَلُوا عَلیٰ دٰاوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ قٰالُوا لاٰ تَخَفْ خَصْمٰانِ بَغیٰ بَعْضُنٰا عَلیٰ بَعْضٍ فَاحْکُمْ بَیْنَنٰا بِالْحَقِّ وَ لاٰ تُشْطِطْ وَ اِهْدِنٰا إِلیٰ سَوٰاءِ اَلصِّرٰاطِ (22) إِنَّ هٰذٰا أَخِی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِیَ نَعْجَةٌ وٰاحِدَةٌ فَقٰالَ أَکْفِلْنِیهٰا وَ عَزَّنِی فِی اَلْخِطٰابِ (23) قٰالَ لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤٰالِ نَعْجَتِکَ إِلیٰ نِعٰاجِهِ وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ اَلْخُلَطٰاءِ لَیَبْغِی بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ إِلاَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ قَلِیلٌ مٰا هُمْ وَ ظَنَّ دٰاوُدُ أَنَّمٰا فَتَنّٰاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ رٰاکِعاً وَ أَنٰابَ (24) فَغَفَرْنٰا لَهُ ذٰلِکَ وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنٰا لَزُلْفیٰ وَ حُسْنَ مَآبٍ (25)
21-آیا داستان شاکیان هنگامی که از محراب(داود)بالا رفتند به تو رسیده است؟! 22-هنگامی که(بیهیچ مقدمه)بر او وارد شدند و او از مشاهده آنها وحشت کرد،گفتند نترس،دو نفر شاکی هستیم که یکی از ما بر دیگری تعدی کرده،اکنون در میان ما به حق داوری کن و ستم روا مدار،و ما را به راه راست هدایت فرما.
23-این برادر من است نود و نه میش دارد،و من یکی بیش ندارم،اما او اصرار میکند که این یکی را هم به من واگذار!و از نظر سخن بر من غلبه کرده است.
24-(داود)گفت:مسلما او با درخواست یک میش تو برای افزودن آن به میشهایش بر تو ستم کرده،و بسیاری از دوستان به یکدیگر ستم میکنند مگر آنها که ایمان آوردهاند و عمل صالح دارند،اما عده آنان کم است!،داود گمان کرد ما او را(با این ماجرا)آزمودهایم،از پروردگارش طلب آمرزش نمود و به سجده افتاد و توبه کرد.
25-ما این عمل را بر او بخشیدیم،و او نزد ما دارای مقام والا و آینده نیک است
آزمون بزرگ داود!
در این آیات بحث ساده و روشنی در باره قضاوت داود مطرح شده که بر اثر تحریفات و سوء تعبیرات بعضی از ناآگاهان جنجال عظیمی در میان مفسران برانگیخته است، امواج این غوغا آن چنان قوی بود که حتی بعضی از مفسران اسلامی را به دنبال خود کشانده،و داوریهای نادرست و گاه بسیار زننده را در باره این پیامبر بزرگ سبب شده است.
ما قبلا متن آیات قرآن را بدون هیچ شرحی در اینجا بیان میکنیم تا خوانندگان با ذهن خالی مفهوم آیات را دریابند و بعد از پایان این تفسیر کوتاه به سراغ گفتگوهای مختلفی که در این زمینه شده است میرویم.
به دنبال آیات گذشته که صفات ویژه"داود"و مواهب بزرگ خدا را بر او
بیان میکرد قرآن ماجرایی را که در یک دادرسی برای داود پیش آمد شرح میدهد:
نخست خطاب به پیامبر اسلام ص کرده،میگوید:"آیا داستان شاکیانی که از دیوار محراب داود بالا رفتند به تو رسیده است"؟!( وَ هَلْ أَتٰاکَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرٰابَ ).
"خصم"در اصل معنی مصدری دارد،و به معنی نزاع کردن است،ولی بسیار میشود که به طرفین نزاع نیز"خصم"میگویند،این کلمه بر مفرد و جمع هر دو اطلاق میشود،و گاه جمع آن به صورت"خصوم"آمده است.
"تسوروا"از ماده"سور"به معنی دیوار بلندی است که اطراف خانه یا شهر را گرفته باشد،ولی باید توجه داشت که این ماده در اصل به معنی پریدن و بالا رفتن است.
"محراب"به معنی صدر مجلس و یا غرفههای فوقانی است،و چون محل عبادت در آن قرار میگرفته تدریجا به معنی"معبد"به کار رفته است،و در استعمالات روزمره خصوصا به مکانی که امام جماعت برای اقامه نماز جماعت میایستد گفته میشود.
در"مفردات"از بعضی نقل شده که"محراب"مسجد را از این نظر محراب گفتهاند که محل حرب و جنگ با شیطان و هوای نفس است.
*** به هر حال با اینکه"داود"محافظین و مراقبین فراوانی در اطراف خود داشت،طرفین نزاع از غیر راه معمولی از دیوار محراب و قصر او بالا رفتند، و ناگهان در برابر او ظاهر گشتند،چنان که قرآن در ادامه این بحث میگوید:
"ناگهان آنها بر داود وارد شدند(بیآنکه اجازهای گرفته باشند و یا اطلاع قبلی بدهند)لذا داود از مشاهده آنها وحشت کرده زیرا فکر میکرد قصد سویی
در باره او دارند( إِذْ دَخَلُوا عَلیٰ دٰاوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ ).
اما آنها به زودی وحشت او را از بین بردند و"گفتند:نترس،دو نفر شاکی هستیم که یکی از ما بر دیگری تعدی کرده"و برای دادرسی نزد تو آمدیم ( قٰالُوا لاٰ تَخَفْ خَصْمٰانِ بَغیٰ بَعْضُنٰا عَلیٰ بَعْضٍ ).
"اکنون در میان ما به حق داوری کن،و ستم روا مدار،و ما را به راه راست هدایت فرما"( فَاحْکُمْ بَیْنَنٰا بِالْحَقِّ وَ لاٰ تُشْطِطْ وَ اهْدِنٰا إِلیٰ سَوٰاءِ الصِّرٰاطِ ) "تشطط"از ماده"شطط"(بر وزن فقط)در اصل به معنی دوری زیاد است،و از آنجا که ظلم و ستم انسان را از حق بسیار دور میکند واژه"شطط" در این معنی بکار رفته،و همچنین به سخنی که دور از حقیقت باشد اطلاق میشود.
*** مسلما نگرانی و وحشت داود در اینجا کم شد،ولی شاید این سؤال هنوز برای او باقی بود که بسیار خوب،شما قصد سویی ندارید،و هدفتان شکایت نزد قاضی است،ولی آمدن از این راه غیر معمول برای چه منظوری بود؟ اما آنها مجال زیادی به داود ندادند و یکی برای طرح شکایت پیشقدم شد و گفت"این برادر من است،نود و نه میش دارد،و من یکی بیش ندارم ولی او اصرار دارد که این یکی را هم به من واگذار!،او از نظر سخن بر من غلبه کرده،و از من گویاتر است"( إِنَّ هٰذٰا أَخِی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِیَ نَعْجَةٌ وٰاحِدَةٌ فَقٰالَ أَکْفِلْنِیهٰا وَ عَزَّنِی فِی الْخِطٰابِ ).
"نعجة"به معنی میش(گوسفند ماده)است،و به گاو وحشی و گوسفند کوهی ماده نیز گفته میشود.
اکفلنیها از ماده"کفالت"در اینجا کنایه از واگذار کردن است(معنی جمله این است که کفالت آن را به من واگذار یعنی آن را به من ببخش).
"عزنی"از ماده"عزت"به معنی غلبه است،و مفهوم جمله این است که
"او بر من غلبه کرد".
*** در اینجا داود پیش از آنکه گفتار طرف مقابل را بشنود-چنان که ظاهر آیات قرآن است-رو به شاکی کرد و"گفت:مسلما او با درخواست یک میش تو برای افزودن آن به میشهایش بر تو ستم روا داشته"!( قٰالَ لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤٰالِ نَعْجَتِکَ إِلیٰ نِعٰاجِهِ ).
اما این تازگی ندارد"بسیاری از دوستان و افرادی که با هم سرو کار دارند نسبت به یکدیگر ظلم و ستم میکنند"( وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْخُلَطٰاءِ لَیَبْغِی بَعْضُهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ ) (1).
"مگر آنها که ایمان آوردهاند و عمل صالح دارند"( إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ ).
"اما عده آنها کم است"( وَ قَلِیلٌ مٰا هُمْ ) (2).
آری آنها که در معاشرت و دوستی حق دیگران را بطور کامل رعایت کنند و کمترین تعدی بر دوستان خود روا ندارند کمند،تنها کسانی میتوانند حق دوستان و آشنایان را بطور کاملا عادلانه ادا کنند که از سرمایه ایمان و عمل صالح بهره کافی داشته باشند.
به هر حال چنین به نظر میرسد که طرفین نزاع با شنیدن این سخن قانع
1) 1) "خلطاء"جمع"خلیط"به معنی اشخاص یا اموری است که با یکدیگر مخلوطند و به دوست و شریک و همسایه نیز اطلاق میشود،با اینکه ظلم و تعدی مخصوص اینها نیست اما ذکر خصوص این گروه یا بخاطر تماسی است که با هم دارند،و در این تماس خواه ناخواه برخوردهایی پیش میآید،و یا بخاطر آن است که از آنها انتظار ظلم و ستم نیست.
2) 2) ترکیب جمله چنین است که"هم"مبتداء و"قلیل"خبر آن است،و"ما"زائده که در اینجا برای مبالغه در کمی و قلت آمده.
شدند،و مجلس داود را ترک گفتند.
ولی داود در اینجا در فکر فرو رفت و با این که میدانست قضاوت عادلانهای کرده چه اینکه اگر طرف دعوا ادعای شاکی را قبول نداشت حتما اعتراض میکرد، سکوت او بهترین دلیل بر این بوده که مساله همان است که شاکی مطرح کرده،ولی با این حال آداب مجلس قضا ایجاب میکند که داود در گفتار خود عجله نمیکرد،بلکه از طرف مقابل شخصا سؤال مینمود سپس داوری میکرد، لذا از این کار خود سخت پشیمان شد"و گمان کرد که ما او را با این جریان آزمودهایم"( وَ ظَنَّ دٰاوُدُ أَنَّمٰا فَتَنّٰاهُ ).
در مقام استغفار بر آمد "و از درگاه پروردگارش طلب آمرزش نمود و به سجده افتاد و توبه کرد"( فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ رٰاکِعاً وَ أَنٰابَ ).
"خر"از ماده"خریر"به معنی سقوط از بلندی و توام با صدا است، مانند صدای آبشار،و از آنجا که افراد سجده کننده گویی از بلندی سقوط میکنند و به هنگام سجده تسبیح میگویند این تعبیر کنایه از سجده کردن آمده.
تعبیر به"راکعا"در آیه مورد بحث یا به خاطر آن است که رکوع به معنی سجده نیز در لغت آمده،و یا رکوع مقدمهای است برای سجده.
*** به هر حال خداوند او را مشمول لطف خود قرار داد و لغزش او را در این ترک اولی بخشید چنان که قرآن در آیه بعد میگوید:"ما این عمل را بر او بخشیدیم"( فَغَفَرْنٰا لَهُ ذٰلِکَ ).
"و او نزد ما دارای مقام والا و آینده نیک است"( وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنٰا لَزُلْفیٰ وَ حُسْنَ مَآبٍ ).
"زلفی"به معنی مقام(و قرب در پیشگاه خدا)است،و"حسن ماب"اشاره به بهشت و نعمتهای اخروی میباشد.
آنچه از قرآن مجید استفاده میشود بیش از این نیست که افرادی به عنوان دادخواهی از محراب داود بالا رفتند و نزد او حاضر شدند،او نخست وحشت کرد،سپس به شکایت شاکی گوش فرا داد که یکی از آن دو 99 گوسفند ماده داشته و دیگری فقط یک گوسفند،در حالی که صاحب نود و نه گوسفند از برادرش تقاضا داشته که یکی را هم به او واگذار کند،او حق را به شاکی داد،و این تقاضا را ظلم و تعدی خواند،سپس از کار خود پشیمان گشت،و از خداوند تقاضای عفو کرد و خدا او را بخشید.
منتهی در اینجا دو تعبیر قابل دقت است:یکی مساله"آزمایش"و دیگری مسئله"استغفار و توبه".
قرآن در این دو قسمت روی نقطه مشخصی انگشت نگذاشته،اما با توجه به قرائن موجود در این آیات و روایات اسلامی که در تفسیر این آیات آمده،داود اطلاعات و مهارت فراوانی در امر قضا داشت،و خدا میخواست او را آزمایش کند،لذا یک چنین شرائط غیر عادی(وارد شدن بر داود از طریق غیر معمول از بالای محراب)برای او پیش آورد،او گرفتار دستپاچگی و عجله شد،و پیش از آنکه از طرف مقابل توضیحی بخواهد داوری کرد،هر چند داوری عادلانه بود.
گر چه او به زودی متوجه لغزش خود شد،و پیش از گذشتن وقت جبران نمود،ولی هر چه بود کاری از او سر زد که شایسته مقام والای نبوت نبود،لذا از این"ترک اولی"استغفار کرد،خداوند هم او را مشمول عفو و بخشش قرار داد.
گواه بر این تفسیر علاوه بر آنچه گذشت-آیهای است که بلافاصله بعد از این آیات میآید و به داود خطاب میکند که ما تو را جانشین خود در روی
زمین قرار دادیم،لذا از روی حق و عدالت در میان مردم داوری کن و از هوا و هوس پیروی منما.
این تعبیر نشان میدهد که لغزش داود در طرز قضاوت و داوری بوده است.
به این ترتیب در آیات فوق چیزی که مخالف شان و مقام این پیامبر بزرگ باشد وجود ندارد.
اکنون به تورات مراجعه میکنیم تا بهبینیم در این زمینه چه میگوید؟ و هم ریشه بعضی از تفسیرهای افراد ناآگاه و بیخبر را پیدا کنیم.
تورات در کتاب دوم"اشموئیل"فصل یازده جملههای 2 تا 27 چنین میگوید:
"واقع شد که وقت غروب داود از بسترش برخاست و بر پشت بام خانه ملک گردش کرد،و از پشت بام زنی را دید که خویشتن را شستشو میکرد،و آن زن بسیار خوب صورت و خوش منظر بود،و داود فرستاد و در باره آن زن استفسار نمود،و کسی گفت که آیا"بت شبع" (1)دختر"الیعام"زن"اوریاه حتی" (2)نیست؟ و داود ایلچیان را فرستاد و او را گرفت،و او نزد وی آمده،داود با او خوابید و او بعد از تمیز شدن از نجاستش به خانه خود رفت،و زن حامله شده،فرستاد و داود را مخبر ساخته که حامله هستم،و داود به"یوآب" (3)فرستاد که"اوریاه .
1) 1) "بت شبع"نام آن زنی است که داود-طبق گفته تورات-او را برهنه از پشت بام دید و آتش عشق او در دلش شعلهور شد.این زن دختر"الیعام"یکی از صاحب منصبان عبرانی بود.
2) 2) "اوریاه"به تشدید یا نام یکی از افسران ارشد لشکر داود بود،و"حتی" با تشدید تاء و کسر"ح"منسوب به"حت"ابن کنعان است،که طایفه او را"بنی حت"میگفتند.
3) 3) "یوآب"فرمانده لشکر داود
حتی"را نزد من بفرست،و یوآب،اوریاه را نزد او فرستاد.و اوریاه نزد وی آمد،و داود از سلامتی یوآب و از سلامتی قوم و از خوش گذشتن جنگ پرسید.
و داود به اوریاه گفت به خانهات فرود آی و پاهایت را شستشو نمای،و اوریاه از خانه ملک بیرون رفت و از عقبش مجموعه طعام از ملک بیرون رفت.اما اوریاه در دهنه خانه ملک با سایر بندگان آقایش خوابید و به خانهاش فرود نیامد، و هنگامی که داود را خبر داده گفتند که"اوریاه"به خانهاش فرود نیامده بود، داود به اوریاه گفت که آیا از سفر نیامدهای؟چرا به خانهات فرود نیامدی؟و اوریاه به داود عرض کرد که صندوق و اسرائیل و یهودا،در سایهبانها ساکنند،و آقایم یوآب و بندگان آقایم بروی صحرا خیمهنشینند،و من آیا میشود که به جهت خوردن و نوشیدن و خوابیدن با زن خود بخانه خود بروم؟به حیات جانت(سوگند) این کار را نخواهم کرد...
و واقع شد که داود صبحدم مکتوبی به"یوآب"نوشته به دست اوریاه فرستاد،و در مکتوب بدین مضمون نوشت که اوریاه را در مقابل روی جنگ شدیدی بگذارید،و از عقبش پس بروید،تا که زده شده بمیرد(کشته شود).
و چنین شد بعد از آنی که یوآب شهر را ملاحظه کرده بود اوریاه را در مکانی که میدانست مردمان دلیر در آن بوده باشند در آنجا گذاشت و مردمان شهر بیرون آمده با یوآب جنگیدند،و بعضی از قوم بندگان داود افتادند و"اوریاه حتی" نیز مرد... زن اوریاه شنید که شوهرش اوریاه مرده است،و به خصوص شوهرش عزاداری نمود و بعد از انقضای تعزیه داود فرستاد او را بخانهاش آورد که او زنش شد!...اما کاری که داود کرده بود در نظر خدا ناپسند آمد! (1).
خلاصه این داستان تا به اینجا چنین میشود که:
داود روزی به پشت بام قصر میرود و چشمش به خانه مجاور میافتد،زنی
1) 1) نقل از کتاب دوم"اشموئیل"فصل 11 جملههای 2 تا 27.
را برهنه در حال شستشو میبیند،عشق او در دلش جای میگیرد،به هر وسیلهای بود او را به خانه خود میآورد،و او از داود باردار میشود! شوهر این زن یکی از افسران برجسته لشکر داود،و مرد پاکطینت و با صفایی بود،داود او را(نعوذ باللّٰه)با توطئه ناجوانمردانهای از طریق فرستادن او به منطقه خطرناکی در جنگ به قتل میرساند،و همسر او را رسما به ازدواج خود درمیآورد"!! اکنون بقیه داستان را از زبان تورات کنونی بشنوید:
در فصل 12 از همان کتاب دوم اشموئیل چنین آمده است:"خداوند ناثان را(یکی از پیامبران بنی اسرائیل و مشاور داود)نزد داود فرستاد،و گفت در شهری دو آدم بودند یکی غنی و دیگری فقیر،غنی گوسفند و گاو بسیار داشت،و فقیر را جز یک بره کوچک نبود،مسافری نزد غنی آمد او دریغ کرد که از گوسفندان خود غذا برای میهمان تهیه کند،بره مرد فقیر را گرفت و کشت،اکنون چه باید کرد؟! داود سخت خشمگین شد و به ناثان گفت:به خدا سوگند کسی که این کار را کرده مستحق قتل است!،او باید چهار گوسفند به جای گوسفند بدهد! اما ناثان به داود گفت آن مرد تویی! داود متوجه کار نادرست خویش شد،و توبه کرد،خداوند توبه او را پذیرفت در عین حال بلاهای سنگین بر سر داود آورد".
در اینجا تورات تعبیراتی دارد که قلم از ذکر آن شرم دارد،لذا از آن صرف نظر میکنیم.
در این قسمت از داستان تورات نکاتی به چشم میخورد که مخصوصا قابل دقت است.
1-کسی به عنوان دادخواهی نزد داود نیامد بلکه یکی از پیامبران
مشاور او داستانی را بر سبیل مثال برای پند و اندرز برای او ذکر کرد،سخن از دو برادر و تقاضای یکی از دیگری در اینجا نیست،بلکه سخن از دو آدم غنی و فقیر است که یکی گاوان و گوسفندان بسیار داشته،و دیگری فقط یک بره،ولی مرد غنی بره مرد فقیر را برای میهمان خود کشته،تا اینجا نه سخن از بالا رفتن از دیوار محراب است،نه وحشت داود،و نه طرح دعوا میان دو برادر،و نه تقاضای بخشش.
2-داود آن مرد غنی ستمگر را مستحق قتل دانست(برای یک گوسفند قتل چرا؟).
3-بلافاصله حکمی بر ضد این حکم صادر کرد و گفت باید به عوض یک گوسفند چهار گوسفند بدهد؟(چرا؟).
4-داود به گناه خود در مورد خیانت به همسر اوریاه اعتراف کرد.
5-خداوند او را عفو کرد(به این سادگی چرا؟).
6-خداوند مجازات عجیبی در باره داود قائل شد که نقلناکردنش بهتر است.
7-و همین زن-با این سوابق درخشان-مادر سلیمان شد! گر چه نقل این داستانها به راستی رنجآور است اما چه میتوان کرد،بعضی از جاهلان ناآگاه تحت تاثیر این روایات اسرائیلی چهره پاک آیات قرآن مجید را تیره ساختهاند،و سخنانی گفتهاند که برای روشن کردن حق،چارهای جز ذکر بخشی از این داستان رسوا نبود.
1-آیا پیامبری که خداوند او را در آیات گذشته با ده توصیف بزرگ ستوده و پیامبر اسلام را برای الهام گرفتن به سرگذشت او توجه داده،ممکن
است یک هزارم از این اتهامات بر او وارد باشد؟! 2-آیا این اراجیف با جملهای که قرآن در آیات بعد از این میگوید: یٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ :"ای داود ما تو را خلیفه و نماینده خود در زمین قرار دادیم"سازگار است؟! 3-پیامبر خدا نه،اگر یک فرد عادی مرتکب چنین جنایتی شود همسر افسر وفادار و پاک و با ایمانش را این چنین ناجوانمردانه از دست او برباید مردم چه قضاوتی در باره او خواهند کرد و مجازاتش چیست؟! حتی اگر این کار از افسق فساق سر زند جای تعجب است.
درست است که تورات داود را پیامبر نمیداند ولی او را به عنوان یک پادشاه عادل که مقامی بس ارجمند داشته،و بنیانگذار معبد بزرگ بنی اسرائیل بوده معرفی میکند.
4-جالب اینکه یکی از کتابهای معروف تورات کتاب"مزامیر داود" و مناجاتهای او است،آیا مناجات و سخنان یک چنین آدمی میتواند در لابلای کتب آسمانی قرار گیرد؟ 5-هر کس اندک عقل و شعوری داشته باشد میداند که داستانهای تورات محرف کنونی در این زمینه خرافاتی است که به دست دشمنان مکتب انبیاء و یا افراد بسیار ناآگاه و جاهل ساخته و پرداخته شده است،چگونه میتوان آنها را معیار بحث قرار داد؟ آری عظمت قرآن در این است که از این گونه خرافات خالی است.
در روایات اسلامی داستان زشت و خرافی تورات به اشد وجه تکذیب شده، از جمله در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع آمده است که فرمود:
لا اوتی برجل یزعم داود تزوج امرأة اوریا الا جلدته حدین حدا للنبوة و حدا للاسلام هر کس را نزد من آورند که بگوید داود با همسر اوریا ازدواج کرده دو حد بر او جاری میکنم حدی برای نبوت و حدی برای اسلام (1).
چرا که نسبت فوق از یک سو نسبت یک عمل نامشروع به انسان مؤمنی است و از سوی دیگر هتک مقام نبوت است لذا باید دو بار حد قذف(هر بار 80 تازیانه) در مورد او اجرا شود. همین معنی به تعبیر دیگری از آن امام بزرگوار نقل شده
من حدثکم بحدیث داود علی ما یرویه القصاص جلدته مائة و ستین:
"هر کس حدیث داود را طبق آنچه افسانهسرایان میگویند برای شما روایت کند من یکصد و شصت تازیانه به او خواهم زد" (2).
در حدیث دیگری که"صدوق"در"امالی"از امام صادق ع نقل کرده چنین میخوانیم:
ان رضا الناس لا یملک،و السنتهم لا تضبط،ا لم ینسبوا داود الی انه تبع الطیر حتی نظر الی امرأة اوریا فهواها،و انه قدم زوجها امام التابوت حتی قتل ثم تزوج بها!:
"رضایت همه مردم را نمیتوان به دست آورد،و زبان آنها را نمیتوان بست، آیا آنها این نسبت(فوق العاده زشت را)به داود ندادند که او به دنبال پرندهای به پشت بام قصرش رفت،و چشمش به همسر"اوریا"افتاد،و عشق او را به دل گرفت،سپس همسر او را به میدان جنگ در پیشاپیش تابوت(که آثار انبیای بنی اسرائیل در آن حفظ میشد و به عنوان برکت در پیشاپیش لشکر حمل مینمودند) فرستاد تا کشته شد،سپس با همسرش ازدواج کرد؟!(جایی که پیامبر بزرگ
خدا از زبان مردم در امان نباشد دیگران چه انتظاری میتوانند داشته باشند) (1).
بالآخره در حدیثی در"عیون الاخبار"از امام علی بن موسی الرضا ع چنین آمده است که به هنگام گفتگو با ارباب مذاهب مختلف در مورد عصمت پیامبران به یکی از حاضران(علی بن جهم)فرمود:"شما در باره داود چه میگوئید"؟او گفت:میگویند داود در محرابش مشغول عبادت بود شیطان به صورت پرنده زیبایی در مقابل او نمایان شد،داود نمازش را شکست و به دنبال پرنده رفت!...
سپس افسانه دیدن زن اوریا را در حال غسل کردن،و دل به او بستن و همسرش را در پیشاپیش تابوت به میدان نبرد فرستادن و کشته شدن و ازدواج داود با همسرش را شرح داد.
امام علی بن موسی الرضا ع سخت ناراحت شد،دست بر پیشانی مبارک زد و فرمود:
إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ ،لقد نسبتم نبیا من انبیاء اللّٰه الی التهاون بصلاته حتی خرج فی اثر الطیر،ثم بالفاحشة ثم بالقتل؟!:
" إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ ،شما پیامبری از پیغمبران خدا را به سستی در نمازش نسبت دادید،تا آنجا که(همچون کودکان)به دنبال پرندهای رفت،سپس او را به فحشاء،و بعد از آن به قتل انسان بیگناهی متهم ساختید"؟! "علی بن جهم"پرسید پس گناه داود که از آن استغفار کرد و در قرآن به آن اشاره شده چه بود؟ امام ع در جواب عجله داود را در مساله قضاوت شرح میدهد و از آیه بعد: یٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ به عنوان گواه کمک میگیرد.
"علی بن جهم"سؤال میکند پس داستان"اوریا"چه بوده؟ امام میفرماید:در زمان داود زنانی که شوهرانشان از دنیا میرفت یا کشته
1) 1) "امالی صدوق"طبق نقل نور الثقلین جلد 4 صفحه 446.
میشد هرگز ازدواج نمیکردند(و این منشا مفاسد فراوان بود)نخستین کسی که خداوند این کار را برای او مباح کرد داود بود(تا این سنت شکسته شود، و زنان شوهر از دست داده از بلاتکلیفی درآیند)لذا داود بعد از آنکه اوریا (بر حسب تصادف در یکی از جنگها)کشته شد همسرش را به عقد خود درآورد، و این بر مردم آن زمان سنگین آمد(و به دنبال آن افسانهها به هم بافته شد) (1).
از این حدیث استفاده میشود که مساله"اوریا"یک ریشه واقعی سادهای داشته،که داود به عنوان یک رسالت الهی آن را انجام داد،ولی دشمنان دانا از یک سو، و دوستان نادان از سوی دیگر،و افسانهسرایانی که عادت به ارائه مطالب عجیب و دروغین دارند از سوی سوم شاخ و برگهایی برای این قصه درست کردهاند که انسان از آن وحشت میکند.
یکی گفته:لا بد این ازدواج بدون مقدمه صورت نگرفته؟ دیگری گفته:لا بد خانه اوریا در همسایگی داود بوده! و بالآخره برای این که چشم داود را به همسر اوریا بیندازند افسانه پرنده را بهم بافته،و سرانجام در مجموع پیامبر بزرگی را به انواع گناهان کبیره شرم آور متهم ساختهاند،و بیخبران ابله آن را نیز زبان به زبان نقل کردهاند که اگر ذکر آن در کتب معروف نیامده بود حتی نقل آن را غلط میدانستیم.
البته این روایت با آنچه در روایت امیر مؤمنان علی ع آمده منافات ندارد،زیرا سخن آن حضرت اشاره به داستان دروغین معروفی است که نسبت به زنا و مانند آن(نعوذ باللّٰه)به این پیامبر بزرگ میدهد.
1) 1) "عیون الاخبار"طبق نقل تفسیر نور الثقلین جلد 4 صفحه 445.
بعضی از مفسران توجیهات دیگری برای داستان داود گفتهاند،گر چه با ظاهر آیات سازگار نیست ولی برای تکمیل بحث اشاره به بعضی از آنها را بیمناسبت نمیدانیم.
از جمله اینکه حضرت داود ساعات خود را با برنامه منظم تقسیم کرده بود، و جز در ساعات خاصی ارباب رجوع را نمیپذیرفت.
روزی دو نفر که قصد قتل او را داشتند خواستند نزد او آیند در حالی که داود در محراب به عبادت پروردگار مشغول بود،از فرصت استفاده کرده و از محراب او بالا رفتند،هنگامی که نزد او آمدند محافظان را در اطراف مشاهده کردند ترسیدند و فورا دروغی جعل کرده گفتند:ما دو نفر شاکی هستیم که برای دادخواهی نزد تو آمدهایم،و ماجرایی را که قرآن میگوید شرح دادند، داود میان آنها قضاوت کرد،اما نظر به اینکه آگاه بود این صحنهسازی به منظور قتل او بوده خشمگین شده و تصمیم بر انتقام از آنان گرفت،اما چیزی نگذشت که از این تصمیم پشیمان گشت و استغفار کرد (1).
2-مفسر بزرگ نویسنده"المیزان"در اینجا بیانی دارد که از نظر اساس و پایه هماهنگ با چیزی است که سایر مفسران بزرگ اسلام در تفسیر این ماجرای داود گفتهاند،و ما نیز در بالا آوردیم،ولی در پارهای از جهات با آن تفاوت دارد که ذیلا از نظر شما میگذرد:
"بسیاری از مفسران معتقداند که آن دو نفر شاکی که وارد بر داود شدند از فرشتگان خدا بودند که خداوند آنان را برای آزمایش داود فرستاد.
1) 1) در تفسیر"فخر رازی"و"روح المعانی"این بحث به عنوان یک توجیه ذکر شده "و مراغی"در تفسیر خود آن را پذیرفته است.
ولی خصوصیات داستان مانند بالا رفتن آنها از محراب،و وارد شدن بر داود، بطور غیر عادی،و ترس و وحشت او،و همچنین توجه به اینکه این ماجرا یک آزمایش الهی است،همه اینها نشان میدهد که این ماجرا به صورت تمثل از فرشتگان در قیافه مردانی از نوع انسان بوده است.
(منظور از تمثل این است که واقعا در وجود خارجی چنین افرادی به سراغ داود نیامدند بلکه در قوه ادراک داود چنین منعکس شد).
بنا بر این حکمی که او در این دعوا صادر کرد حکمی در ظرف"تمثل" بوده،درست مثل آنکه آنها را در خواب دیده باشد،همانگونه که انسان در وقایع عالم خواب تکلیفی ندارد در ظرف تمثل نیز تکلیفی نیست،تکلیف در عالم مشهود یعنی جهان ماده است،و اگر خطایی از او سر زده،در همین ظرف"تمثل"بوده، و چیزی نیست که با مقام عصمت ناسازگار باشد،همانند خطای آدم در بهشت پیش از آنکه هبوط به زمین کند که محل تکلیف و تشریع است،و به این ترتیب استغفار او استغفار از یک گناه واقعی نیست (1).
ولی مسلما ظاهر آیات این است که این شکایت و طرح دعوا از ناحیه افرادی بوده که عینیت خارجی داشتهاند،و با این حال قضاوت مزبور گناهی نبوده که از داود سر زده باشد بعد از آنکه او از گفتار شاکی علم و یقین حاصل کرده باشد،هر چند آداب مستحبّ قضا ایجاب میکرده که عجله در قضا نکند، و استغفار او نیز از این"ترک اولی"بوده است.
به هر حال ضرورتی ندارد که ماجرای این داوری را در ظرف تمثل بدانیم، و یا به گفته بعضی دیگر آن را یک صحنهسازی برای تنبه و بیداری داود بشمریم، بهتر این است ظاهر آیات را حفظ کنیم،و به ترتیبی که گفته شد آن را تفسیر نمائیم که هم ظواهر الفاظ آیه حفظ شده و هم مشکلی از نظر مقام عصمت انبیاء پیش نمیآید.
1) 1) "المیزان"جلد 17 صفحه 203.
یٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاکَ خَلِیفَةً فِی اَلْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ اَلنّٰاسِ بِالْحَقِّ وَ لاٰ تَتَّبِعِ اَلْهَویٰ فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ إِنَّ اَلَّذِینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ بِمٰا نَسُوا یَوْمَ اَلْحِسٰابِ (26) وَ مٰا خَلَقْنَا اَلسَّمٰاءَ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا بٰاطِلاً ذٰلِکَ ظَنُّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ اَلنّٰارِ (27) أَمْ نَجْعَلُ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی اَلْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ اَلْمُتَّقِینَ کَالْفُجّٰارِ (28) کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ مُبٰارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیٰاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ (29)
26-ای داود ما تو را خلیفه(و نماینده خود)در زمین قرار دادیم،در میان مردم به حق داوری کن،و از هوای نفس پیروی منما که تو را از راه خدا منحرف میسازد،
کسانی که از راه خدا گمراه شوند عذاب شدیدی به خاطر فراموش کردن روز حساب دارند.
27-ما آسمان و زمین و آنچه را در میان آنها است بیهوده نیافریدیم،این گمان کافران است وای بر کافران از آتش(دوزخ).
28-آیا کسانی را که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند همچون مفسدان در زمین قرار دهیم،یا پرهیزگاران را همچون فاجران؟! 29-این کتابی است پر برکت که بر تو نازل کردهایم تا در آیات آن تدبر کنند و صاحبان مغز(و اندیشه)متذکر شوند
حکم به عدالت کن و از هوای نفس پیروی منما!
به دنبال داستان داود،و به عنوان آخرین سخن،وی را مخاطب ساخته و ضمن بیان مقام والای او وظائف و مسئولیتهای سنگین وی را با لحنی قاطع و تعبیراتی پر معنا شرح داده،میفرماید:"ای داود ما تو را خلیفه(و نماینده خود) در زمین قرار دادیم لذا در میان مردم به حق حکم کن،و از هوای نفس پیروی منما که تو را از راه خدا منحرف میسازد،کسانی که از راه خداوند گمراه شوند عذاب شدیدی به خاطر فراموش کردن روز حساب دارند"( یٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّٰاسِ بِالْحَقِّ وَ لاٰ تَتَّبِعِ الْهَویٰ فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ بِمٰا نَسُوا یَوْمَ الْحِسٰابِ ).
محتوای این آیه که از مقام والای داود و وظیفه مهم او سخن میگوید نشان میدهد که افسانههای دروغینی که در باره ازدواج او با همسر"اوریا"به هم بافتهاند تا چه اندازه بیپایه است.
چگونه ممکن است خداوند به کسی که نسبت به نوامیس مؤمنان و یاران خود چشم خیانت دوخته و دستش به خون بیگناهان آلوده است خلافت روی زمین
دهد،و مقام قضاوت را به طور مطلق به او بسپارد؟! این آیه از پنج جمله که هر کدام حقیقتی را دنبال میکند تشکیل یافته:
نخست مقام خلافت داود در زمین است،آیا منظور جانشینی انبیای پیشین است یا خلافت الهی؟معنی دوم مناسبتر به نظر میرسد،و با آیه 30 سوره بقره سازگارتر است" وَ إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَةِ إِنِّی جٰاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً ":
"به خاطر بیاور هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت من در روی زمین خلیفهای قرار دهم".
البته خلافت به معنی واقعی کلمه در مورد خداوند معنی ندارد زیرا تنها در مورد کسانی که وفات یا غیبت دارند صحیح است،بلکه منظور از آن نمایندگی او است در میان بندگان،و اجرای اوامر و فرمانهای او در زمین.
این جمله نشان میدهد که حکومت در زمین باید از حکومت الهی نشات گیرد و هر حکومتی از غیر این طریق باشد حکومتی است ظالمانه و غاصبانه.
در جمله دوم دستور میدهد:اکنون که این موهبت بزرگ به تو داده شده وظیفه تو این است که در میان مردم به حق حکم کنی،در حقیقت نتیجه خلافت الهی حکومت حق است،و از این جمله میتوان استفاده کرد که حکومت حق نیز تنها از خلافت الهی ناشی میشود و محصول مستقیم آن است.
در جمله سوم به مهمترین خطری که یک حاکم عادل را تهدید میکند اشاره کرده،میگوید:"هرگز از هوای نفس پیروی مکن".
آری هوای نفس پرده ضخیمی بر چشمان حقیقتبین انسان میافکند، و میان او و عدالت جدایی میاندازد.
لذا در جمله چهارم میگوید:"اگر از هوای نفس پیروی کنی تو را از راه خدا که همان راه حق است بازمیدارد".
بنا بر این هر جا گمراهی است پای هوای نفس در میان است،و هر جا هوای نفس است نتیجه آن گمراهی است.
حاکمی که پیرو هوای نفس باشد منافع و حقوق مردم را فدای مطامع خویش میکند،و به همین دلیل حکومتش ناپایدار و مواجه با شکست خواهد بود.
ممکن است هوای نفس در اینجا معنی وسیعی داشته باشد که هم هوای نفس خود انسان را شامل شود،و هم هوای نفس مردم را،و به این ترتیب قرآن قلم بطلان بر مکتبهایی که پیروی از افکار عمومی را-هر چه باشد-برای حکومتها لازم میشمرند میکشد،چرا که نتیجه هر دو گمراهی از طریق خدا و صراط حق است.
ما امروز شاهد آثار نکبتبار این طرز تفکر در دنیای به اصطلاح متمدن هستیم که گاهی شنیعترین اعمال زشت را به خاطر تمایلات مردم شکل قانونی داده،و رسوایی را به حد اعلی رساندهاند که قلم از شرح آن شرم دارد.
درست است که پایههای حکومت باید بر دوش مردم باشد،و با مشارکت عموم تحقق یابد،اما این به آن معنی نیست که معیار حق و باطل در همه چیز و در همه جا تمایلات اکثریت باشد.
حکومت باید چهارچوبهای از حق داشته باشد اما در پیاده کردن این چهارچوب از نیروی جامعه کمک گیرد.و معنی جمهوری اسلامی که ما خواهان آن هستیم و از دو کلمه"جمهوری"و"اسلامی"ترکیب یافته نیز همین است و به تعبیر دیگر اصول از مکتب گرفته میشود و اجرا با مشارکت مردم(دقت کنید).
بالآخره در پنجمین جمله به این حقیقت اشاره میکند که گمراهی از طریق حق از فراموشی"یوم الحساب"سرچشمه میگیرد و نتیجهاش عذاب شدید الهی است.
اصولا فراموشی روز قیامت همیشه سرچشمه گمراهیها است،و هر گمراهی آمیخته با این فراموشکاری است و این اصل تاثیر تربیتی توجه به معاد را در زندگی انسانها روشن میسازد.
روایاتی که در این زمینه در منابع اسلامی وارد شده بسیار قابل دقت است، از جمله حدیث معروفی است که از پیغمبر گرامی اسلام ص و هم از امیر مؤمنان علی ع نقل شده که فرمودند
ایها الناس ان اخوف ما اخاف علیکم اثنان اتباع، الهوی و طول الامل فاما اتباع الهوی فیصد عن الحق و اما طول الامل فینسی الآخرة:
"ای مردم!وحشتناکترین چیزی که از ناحیه آن بر شما میترسم دو چیز است:پیروی از هوا و آرزوهای دور و دراز است،اما پیروی هوا شما را از حق باز میدارد،و آرزوهای دور و دراز قیامت را به دست فراموشی میسپارد" (1).
سزاوار است این جمله با آب طلا نوشته شود و در برابر دیدگان همه مخصوصا حکمرانان و قضات و مسئولین امور قرار گیرد.
در روایت دیگری از امام باقر ع میخوانیم:
ثلاث موبقات:شح مطاع و هوی متبع،و اعجاب المرء بنفسه: "سه چیز است که آدمی را هلاک میکند:
بخلی که مورد اطاعت باشد،و هوای نفسی که از آن پیروی نماید،و راضی بودن انسان از خویشتن"! (2).
*** سپس به دنبال بحث از سرگذشت داود و خلافت الهی او در زمین،سخن از هدفدار بودن جهان هستی به میان میآورد تا جهت حکومت بر زمین که جزئی از آن است مشخص گردد،میفرماید:ما آسمان و زمین و آنچه را در میان این
دو است باطل و بیهوده نیافریدهایم،این گمان کافران است،وای بر کافران از آتش دوزخ"!( وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا بٰاطِلاً ذٰلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النّٰارِ ).
مساله مهمی که تمام حقوق از آن سرچشمه میگیرد هدفدار بودن خلقت است،هنگامی که در جهانبینی خود این مطلب را پذیرفتیم که این عالم وسیع از ناحیه خداوند بزرگ بیهوده آفریده نشده،بلافاصله به دنبال هدف آن میرویم،هدفی که در کلمههای کوتاه و پر محتوای"تکامل"و"تعلیم"و"تربیت" خلاصه میشود،و از آنجا نتیجه میگیریم که حکومتها نیز باید در همین خط گام بردارند،پایههای تعلیم و تربیت را محکم کنند و مایه تکامل معنوی انسانها شوند.
به تعبیر دیگر عالم هستی بر پایه حق و عدالت است،و حکومتها نیز باید هماهنگ با مجموعه عالم یعنی منطبق بر موازین حق و عدالت باشند.
ضمنا آخرین جمله آیه گذشته که سخن از فراموشی روز جزا میگفت نیز با محتوای آیه مورد بحث کاملا هماهنگ است چرا که هدف آفرینش جهان ایجاب میکند که روز جزائی در کار باشد،و چنان که در بحثهای معاد(در پایان سوره یس)گفتهایم اگر روز حسابی در کار نبود آفرینش این جهان بیهوده و بی معنی و بیمحتوا و نامفهوم بود.
جالب اینکه پایان این آیه به یکی از خطوط روشنی که مکتب ایمان را از کفر جدا میسازد اشاره میکند،و آن اعتقاد به پوچی عالم در مکتبهای الحادی است که ما امروز نیز گرفتار نمونههای آن هستیم.آنها با صراحت اعلام میکنند که این جهان پوچ و بیهدف است،با این طرز جهانبینی چگونه میتوانند در حکومتهای خود مجری حق و عدالت باشند؟! تنها حکومتی میتواند حق و عدالت را اجراء کند که از جهانبینی الهی
نشات گیرد که برای عالم هدفی قائل است،و نظامی حساب شده که حکومت نیز باید در مسیر آن باشد.و اگر دنیای الحادی امروز در حکومتش،در جنگ و صلحش،و در اقتصاد و فرهنگش،به بنبست رسیده،ریشه اصلی آن را در همین امر باید جستجو کرد،و نیز به همین دلیل است آنها پایه فعالیتهای خود را بر"زور و سلطه"قرار میدهند،و برای هر کس همان قائلند که میتواند با زور و ستم به دست آورد،و چه وحشتناک است دنیایی که بر این طرز فکر پیریزی و اداره شود.
به هر حال خداوند حکیم است و ممکن نیست این عالم بزرگ را بدون هدف بیافریند،این هدف در صورتی تامین خواهد شد که این عالم مقدمهای باشد برای جهانی وسیعتر و گستردهتر،جهانی که به ابدیت به پیوندد،و مشروعیت عالم دنیا را توجیه کند.
*** در آیه بعد اضافه میکند:"آیا ممکن است کسانی را که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند همچون مفسدان در زمین قرار دهیم"؟!( أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ ) (1).
"و آیا امکان دارد پرهیزکاران را همچون فاجران قرار دهیم"( أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجّٰارِ ).
نه بیهدفی در خلقت ممکن است،و نه مساوات صالحان و طالحان،چرا که گروه اول در مسیر اهداف آفرینش گام برمیدارند و به سوی مقصد پیش میروند،اما گروه دوم در جهت مخالف قرار گرفتهاند.
1) 1) بعضی از مفسران تصریح کردهاند که"ام"در اینجا به معنی"بل"برای اضراب است،ولی این احتمال نیز وجود دارد که"ام"برای عطف بر استفهام محذوفی بوده باشد،و در تقدیر چنین است:"أ خلقنا السماوات و الارض باطلا ام نجعل المتقین کالفجار".
در حقیقت بحث معاد با تمام شؤونش در این آیه و آیه قبل به طور مستدل بیان شده است:
از یک سو میگوید:حکمت آفریدگار ایجاب میکند که آفرینش جهان هدفی داشته باشد(و این هدف بدون جهان دیگر حاصل نمیگردد چرا که چند روزه زندگی دنیا بیارزشتر از آن است که بتواند هدف این آفرینش بزرگ باشد).
از سوی دیگر حکمت و عدل او ایجاب میکند که نیکان و بدان و عادلان و ظالمان یکسان نباشند،و این است مجموعه رستاخیز و پاداش و کیفر و بهشت و دوزخ.
از این گذشته هنگامی که به صحنه جامعه انسانی در این دنیا مینگریم فاجران همردیف مؤمنان و بدان را در کنار نیکان میبینیم،بلکه در بسیاری از موارد مفسدان بدکار را در تنعم و رفاه بیشتری مییابیم،اگر بعد از این جهان عالم دیگری نباشد که عدالت در آن اجرا شود وضع این جهان هم مخالف"حکمت" است و هم بر خلاف"عدل"و این خود دلیل دیگری بر مساله معاد محسوب میشود.
به تعبیر دیگر:برای اثبات معاد گاهی از طریق برهان"حکمت"استدلال میشود و گاه از طریق برهان"عدالت"آیه قبل به استدلال اول نظر دارد و آیه بعد به استدلال دوم.
*** در آخرین آیه مورد بحث به مطلبی اشاره میکند که در حقیقت تامینکننده هدف آفرینش است،میفرماید:"این کتابی پر برکت است که بر تو نازل کردهایم،تا آیات آن را تدبر کنند،و صاحبان مغز و اندیشه متذکر شوند"( کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ مُبٰارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیٰاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ).
تعلیماتش جاویدان،و دستوراتش عمیق و ریشهدار،و برنامههایش حیاتبخش و راهبر انسان در طریق هدف آفرینش است.
"هدف"از نزول این کتاب بزرگ این نبوده که تنها به تلاوت و لقلقه زبان قناعت کنند بلکه هدف این بوده که آیاتش سرچشمه فکر و اندیشه،و مایه بیداری وجدانها گردد و آن نیز به نوبه خود حرکتی در مسیر عمل بیافریند.
تعبیر به"مبارک"چنان که میدانیم به معنی چیزی است که دارای خیر مستمر و مداوم باشد،و این تعبیر در مورد قرآن اشاره به دوام استفاده جامعه انسانی از تعلیمات آن است،و چون این کلمه به صورت مطلق به کار رفته هر گونه خیر و سعادت دنیا و آخرت را شامل میشود.
خلاصه هر خیر و برکتی بخواهید در آن است،به شرط اینکه در آن تدبر کنید و از آن الهام بگیرید و به حرکت درآئید.
در آیات فوق"فساد در ارض"در مقابل"ایمان و عمل صالح"قرار گرفته، و"فجور"(شکافتن پرده دین)و تقوا در برابر پرهیزکاری.
آیا این دو،بیان یک واقعیت است به دو عبارت،یا بیان دو مطلب؟ بعید نیست هر دو تاکید یک معنی بوده باشد،چرا که"متقین"همان مؤمنان صالحالعملند و"فجار"همان"مفسدان فی الارض".
این احتمال نیز وجود دارد که جمله اول اشاره به جنبههای اعتقادی و عملی هر دو باشد و صاحبان عقیده درست و عمل صالح را با آنها که فاسد العقیده و فاسد العملند مقایسه میکند،در حالی که جمله دوم تنها به جنبههای عملی اشاره دارد.
این تفاوت نیز ممکن است که"تقوا و فجور"ناظر به کمال و نقصان شخص
باشد،و عمل صالح و فساد در ارض ناظر به جنبههای اجتماعی.
ولی تاکید مناسبتر به نظر میرسد.
در روایتی در تفسیر این آیات میخوانیم: اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ :
به امیر مؤمنان علی ع و یارانش اشاره میکند،در حالی که:" کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ :"اشاره به مخالفان آنها است (1).
در حدیث دیگری که"ابن عساکر"از"ابن عباس"نقل کرده،آمده است که منظور از" اَلَّذِینَ آمَنُوا ""علی" ع و"حمزه"و"عبیده"هستند که در میدان بدر در مقابل"عتبه"و"ولید"و"شیبه"از سپاه شرک قرار گرفتند (و با آنها پیکار تن به تن کردند و بر آنها غالب شدند)و منظور از " کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ "سه نفر نامبرده که از لشکر کفر و شرک است که در برابر آنها قرار گرفتهاند (2).
روشن است که معنی این روایات انحصار مفهوم آیه در افراد خاصی نیست، بلکه بیان شان نزول یا مصداقهای روشن و بارز این آیه است.
وَ وَهَبْنٰا لِدٰاوُدَ سُلَیْمٰانَ نِعْمَ اَلْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ (30) إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ اَلصّٰافِنٰاتُ اَلْجِیٰادُ (31) فَقٰالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ اَلْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی حَتّٰی تَوٰارَتْ بِالْحِجٰابِ (32) رُدُّوهٰا عَلَیَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ اَلْأَعْنٰاقِ (33)
30-ما"سلیمان"را به داود بخشیدیم،چه بنده خوبی؟چرا که همواره به سوی خدا بازگشت میکرد(و به یاد او بود).
31-به خاطر بیاور هنگامی را که عصرگاهان اسبان چابک تندرو را بر او عرضه داشتند.
32-گفت من این اسبان را به خاطر پروردگارم دوست دارم(من میخواهم از آنها در جهاد استفاده کنم او هم چنان به آنها نگاه میکرد)تا از دیدگانش پنهان شدند.
33-(آنها آن قدر جالب بودند که گفت)بار دیگر آنها را بازگردانید و دست به ساقها و گردنهای آنها کشید(و آنها را نوازش داد)
سلیمان از نیروی رزمی خود سان میبیند
این آیات هم چنان بحث گذشته را پیرامون داود ادامه میدهد.
در نخستین آیه،خبر از بخشیدن فرزند برومندی همچون"سلیمان"به او میدهد که ادامه دهنده حکومت و رسالت او بود،میگوید:"ما سلیمان را به داود بخشیدیم،چه بنده خوبی؟چرا که همواره به سوی خداوند و آغوش حق باز میگشت"
( وَ وَهَبْنٰا لِدٰاوُدَ سُلَیْمٰانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ ).
این تعبیر که نشاندهنده عظمت مقام سلیمان است شاید برای رد اتهامات بیاساس و زشتی است که در مورد تولد سلیمان از همسر"اوریا"در تورات تحریف یافته آمده است و در عصر نزول قرآن در آن محیط شایع بوده.
تعبیر به"وهبنا"(بخشیدیم)از یک سو،و تعبیر به"نعم العبد"(چه بنده خوبی)از سوی دیگر،و تعلیل"انه اواب" (کسی که پیوسته به اطاعت و امتثال فرمان خدا باز میگردد و از کوچکترین غفلتها و لغزشها توبه میکند)از سوی سوم،همه نشاندهنده عظمت مقام این پیامبر بزرگ است.
تعبیر به"انه اواب"درست همان تعبیری است که در باره پدرش داود در آیه 17 همین سوره آمده بود،و با توجه به اینکه"اواب"صیغه مبالغه است و مفهومش "بسیار بازگشتکننده"میباشد،و قید و شرطی در آن نیست میتواند بیانگر بازگشت به اطاعت فرمان خدا،بازگشت به حق و عدالت،و بازگشت از غفلتها و ترک اولیها باشد.
*** از آیه بعد داستان اسبهای سلیمان شروع میشود که تفسیرهای گوناگونی برای آن شده که بعضا از سوی ناآگاهان بوده و بسیار زننده و مخالف موازین عقل و حتی دون شان یک انسان عادی است،تا چه رسد به پیامبر بزرگی همچون سلیمان ع هر چند محققان با الهام از دلائل عقل و نقل راه را بر این گونه تفسیرها بستهاند.
ما پیش از آنکه به سراغ احتمالات مختلف برویم آیات را طبق ظاهر آن -یا ظاهرترین احتمال آن-تفسیر میکنیم تا روشن شود این نسبتهای ناروا در قرآن نبوده،بلکه از طریق پیشداوریهای دیگران بر قرآن تحمیل شده است.
قرآن میگوید:"به خاطر بیاور هنگامی را که عصرگاهان اسبان چابک
و تندرو را بر او(سلیمان)عرضه داشتند"( إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصّٰافِنٰاتُ الْجِیٰادُ ).
"صافنات"جمع"صافنة"بطوری که بسیاری از مفسران و ارباب لغت نوشتهاند به اسبهایی گفته میشود که به هنگام ایستادن بر روی سه دست و پا ایستاده، و یک دست را کمی بلند کرده،تنها نوک جلو سم را بر زمین میگذارد،و این حالت مخصوص اسبهای چابک و تیزرو است که هر لحظه آماده حرکت میباشد (1).
"جیاد"جمع"جواد"در اینجا به معنی اسبهای سریع السیر و تندرو است، و در اصل از ماده"جود"و بخشش گرفته شده،منتهی"جود"در انسان از طریق بخشیدن مال است،و در اسب از طریق سرعت سیر.
به این ترتیب اسبهای مزبور هم در حالت توقف آمادگی خود را برای حرکت نشان میداد،و هم در حال حرکت سرعت عمل را.
از مجموعه این آیه با قرائن مختلف که در اطراف آن وجود دارد چنین بر میآمد که روزی به هنگام عصر سلیمان از اسبان تیزرو و چابک خود که برای میدان جهاد آماده کرده بود سان میدید،و ماموران با اسبهای مزبور از جلو او رژه میرفتند،و از آنجا که یک پادشاه عادل و صاحب نفوذ باید ارتشی نیرومند داشته باشد،و یکی از وسائل مهم ارتش مرکبهای تندرو است،این توصیف در قرآن بعد از ذکر مقام سلیمان به عنوان یک نمونه از کار او بازگو شده است.
*** سلیمان در اینجا برای اینکه تصور نشود که علاقه او به این اسبهای پرقدرت جنبه دنیاپرستی دارد،"گفت:من این اسبان را به خاطر یاد پروردگارم و دستور او دوست دارم"من میخواهم از آنها در میدان جهاد با دشمنان او استفاده کنم
1) 1) بعضی گفتهاند"صافنات"هم معنی مذکر و هم معنی مؤنث دارد،بنا بر این اختصاص به اسبهای ماده نخواهد داشت.
( فَقٰالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی ).
در میان عرب معمول است که از"خیل"(اسب)به"خیر"تعبیر میکنند،و در حدیثی آمده است که پیامبر گرامی اسلام ص فرمود:
الخیر معقود بنواصی الخیل الی یوم القیامة: "خیر و خوبی به پیشانی اسب تا روز قیامت بسته شده است" (1).
سلیمان که از مشاهده این اسبهای چابک و آماده برای جهاد و پیکار با دشمن خرسند شده بود هم چنان آنها را نگاه میکرد و چشم به آنها دوخته بود"تا از دیدگانش پنهان شدند"( حَتّٰی تَوٰارَتْ بِالْحِجٰابِ ).
*** صحنه آن قدر جالب و زیبا و برای یک فرمانده بزرگ همچون سلیمان نشاط آور بود که او دستور داد"بار دیگر این اسبها را برای من بازگردانید" ( رُدُّوهٰا عَلَیَّ ).
به هنگامی که مامورانش این فرمان را اطاعت کردند و اسبها را بازگرداندند سلیمان شخصا آنها را مورد نوازش قرار داد"و دست به ساقها و گردنهای آنها کشید"( فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْنٰاقِ ).
و به این وسیله هم مربیان آنها را تشویق کرد،و هم از آنها قدردانی نمود،زیرا معمول است هنگامی که میخواهند از مرکبی قدردانی کنند دست بر سر و صورت و یال و گردن،یا بر پایش میکشند، و چنین ابراز علاقهای در برابر وسیله مؤثری که انسان را در هدفهای والایش کمک میکنند از پیغمبر بزرگی همچون سلیمان تعجبآور نیست.
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیه مورد بحث،بعضی"خیر"را در آیه فوق به معنی مال یا مال کثیر تفسیر کردهاند که ممکن است منطبق بر تفسیر سابق گردد،چرا که مصداق مال در اینجا همان اسبها است.
"طفق"(به اصطلاح نحویین از افعال مقاربه است و)به معنی آغاز کردن کاری است.
"سوق"جمع"ساق"و"اعناق"جمع"عنق"(گردن)است،و معنی مجموع جمله این است:"سلیمان شروع کرد به مسح کردن و نوازش نمودن گردنها و ساقهای آنها".
آنچه در بالا در تفسیر این آیات گفته شد موافق چیزی است که بعضی از مفسران همچون فخر رازی برگزیدهاند،و در میان بزرگان شیعه از کلمات عالم نامدار و بزرگوار سید مرتضی نیز قسمتی از این تفسیر استفاده میشود،چرا که او در کتاب"تنزیه الانبیاء"هنگامی که میخواهد نسبتهای ناروایی را که بعضی از مفسران و ارباب حدیث به سلیمان دادهاند نفی کند میگوید:
"چگونه ممکن است خداوند در آغاز این پیامبر را مورد مدح قرار دهد، سپس بلافاصله کار زشتی به او نسبت دهد که او مشغول سان دیدن اسبان بود و نماز را فراموش کرد؟بلکه ظاهر این است که علاقه او به آن اسبها نیز به فرمان پروردگار و امر و دستور او بوده است،زیرا خداوند ما را نیز دستور به نگهداری و پرورش اسب و آماده ساختن آن برای جنگ با دشمنان داده است،چه مانعی دارد که پیامبر خدا نیز چنین باشد" (1).
مرحوم"علامه مجلسی"در کتاب نبوت"بحار الانوار"در تفسیر آیات فوق بیاناتی دارد که بعضی از آنها با آنچه در بالا آوردیم قریب الافق است (2).
به هر حال مطابق این تفسیر نه گناهی از سلیمان سر زده،نه هماهنگی آیات بهم میخورد،و نه مشکلی پیش میآید که بخواهیم به توجیه آن بپردازیم (3).
***اکنون به تفسیرهای دیگری که جمعی از مفسران ذکر کردهاند میپردازیم و از همه مشهورتر این است که:ضمیر در جملههای"توارت"و"ردوها" هر دو به "شمس"(خورشید)باز میگردد که در عبارت مذکور نیست،ولی از تعبیر به"عشی"(عصرگاهان)در آیات مورد بحث میتوان آن را استفاده کرد، به این ترتیب مفهوم آیات چنین میشود:سلیمان غرق تماشای اسبها بود که خورشید سر به افق مغرب نهاد و در حجاب پنهان شد!.
سلیمان که به خاطر از دست رفتن نماز عصرش سخت خشمگین و ناراحت شده بود صدا زد ای فرشتگان پروردگار!خورشید را برای من بازگردانید، این تقاضای سلیمان انجام یافت و"رد شمس"شد،یعنی خورشید بار دیگر به افق بازگشت،سلیمان وضو گرفت(منظور از مسح کردن ساق و گردن برنامه وضویی بوده که در آئین سلیمان وجود داشت،البته گاهی مسح در لغت عرب به معنی شستن نیز آمده است)سپس نماز خود را بجای آورد.
بعضی از ناآگاهان از این هم فراتر رفتهاند،و نسبت زشت و ناروای دیگری نیز در اینجا به این پیغمبر بزرگ دادهاند و گفتهاند:منظور از جمله" فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْنٰاقِ "این است که دستور داد با شمشیر ساق و گردن اسبها را بزنند و یا شخصا این کار را کرد،چرا که آنها سبب فراموشی یاد پروردگار و نماز او شده بودند!! البته بطلان گفتار اخیر بر کسی پنهان نیست،چرا که اسبها گناهی نداشتند که از دم شمشیر سلیمان بگذرند،اگر گناهی باشد متوجه خود او است که غرق تماشای اسبها شده،و غیر آن را فراموش کرده است.
وانگهی کشتن اسبها علاوه بر اینکه جنایت است اسراف نیز هست،چگونه ممکن است چنین عمل ناروایی از پیغمبری سر زند؟لذا در روایاتی که در ذیل
این آیات در منابع اسلامی آمده این نسبت شدیدا از سلیمان نفی شده است.
و اما جملههای قبل که از فراموشی و غفلت از نماز عصر سخن میگوید آن نیز این سؤال را به وجود میآورد که مگر ممکن است پیامبر معصومی وظیفه واجب خود را به دست فراموشی بسپارد؟هر چند سان دیدن اسبها نیز وظیفه دیگری از او بوده است،مگر اینکه به گفته بعضی نماز،نماز نافله و مستحبّ بوده باشد که فراموشی آن مشکلی ایجاد نکند،ولی برای نماز نافله "رد شمس"ضرورتی ندارد.
از اینها که بگذریم اشکالات دیگری در این تفسیر است.
1-کلمه"شمس"(خورشید)صریحا در آیات نیامده،در حالی که اسبها ( اَلصّٰافِنٰاتُ الْجِیٰادُ )صریحا ذکر شده است،و مناسبتر این است که ضمیرها به چیزی بازگردد که صریحا در آیات آمده.
2-تعبیر به" عَنْ ذِکْرِ رَبِّی "ظاهرش این است که محبت این اسبها ناشی از یاد و فرمان خدا بوده در حالی که بر طبق تفسیر اخیر باید کلمه"عن"به معنی "علی"باشد یعنی من محبت اسبها را بر محبت پروردگارم ترجیح دادم و این معنی خلاف ظاهر است(دقت کنید).
3-از همه اینها عجیبتر جمله" رُدُّوهٰا عَلَیَّ "(آن را بر من بازگردانید) با آن لحن آمرانه است،آیا ممکن است"سلیمان"با چنین لحنی که با خدمت- گذارانش صحبت میکند از خدا یا فرشتگان او بخواهد که خورشید را بازگردانند 4-مسئله"رد شمس"گر چه در برابر قدرت خدا محال نیست،اما مشکلات روشنی دارد که جز در موارد قیام دلیل روشن نمیتوان آن را پذیرفت.
5-آیات فوق با مدح و تمجید سلیمان شروع میشود در حالی که این آیات طبق تفسیر اخیر به مذمت او میانجامد.
6-اگر نماز واجب ترک شده توجیه آن مشکل است و اگر نماز نافله بوده
رد شمس چه لزومی دارد؟ تنها سؤالی که در اینجا باقی میماند این است که این تفسیر در روایات متعددی که در منابع حدیث آمده است به چشم میخورد،ولی اگر در اسناد این احادیث دقت کنیم تصدیق خواهیم کرد که هیچ کدام سند معتبری ندارد، و غالبا روایات مرسله است.
آیا بهتر این نیست که از این روایات غیر معتبر صرفنظر شود و علمش را به اهلش واگذاریم و آنچه را از آیات با ذهن خالی از پیشداوریها استفاده میکنیم برگزینیم،و از اشکالات مختلف فارغ و آسوده شویم؟ ***
وَ لَقَدْ فَتَنّٰا سُلَیْمٰانَ وَ أَلْقَیْنٰا عَلیٰ کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنٰابَ (34) قٰالَ رَبِّ اِغْفِرْ لِی وَ هَبْ لِی مُلْکاً لاٰ یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنْتَ اَلْوَهّٰابُ (35) فَسَخَّرْنٰا لَهُ اَلرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخٰاءً حَیْثُ أَصٰابَ (36) وَ اَلشَّیٰاطِینَ کُلَّ بَنّٰاءٍ وَ غَوّٰاصٍ (37) وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی اَلْأَصْفٰادِ (38) هٰذٰا عَطٰاؤُنٰا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسٰابٍ (39) وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنٰا لَزُلْفیٰ وَ حُسْنَ مَآبٍ (40)
34-ما سلیمان را آزمودیم،و بر کرسی او جسدی افکندیم،سپس او به درگاه خداوند انابه کرد.
35-گفت:پروردگارا مرا ببخش،و حکومتی به من عطا کن که بعد از من سزاوار هیچکس نباشد،که تو بسیار بخشندهای.
36-ما باد را مسخر او ساختیم تا مطابق فرمانش به نرمی حرکت کند،و به هر جا او
میخواهد برود.
37-و شیاطین را مسخر او ساختیم،هر بناء و غواصی از آنها.
38-و گروه دیگری(از شیاطین)را در غل و زنجیر(تحت سلطه او)قرار دادیم.
39-(و به او گفتیم)این عطای ماست به هر کس میخواهی(و صلاح میبینی)ببخش و از هر کس میخواهی امساک کن و حسابی بر تو نیست.
40-و برای او(سلیمان)نزد ما مقامی ارجمند و سرانجامی نیک است
آزمایش سخت سلیمان و حکومت گسترده او
این آیات هم چنان قسمت دیگری از سرگذشت سلیمان را بازگو میکند، و نشان میدهد که انسان به هر پایهای از قدرت برسد باز از خود چیزی ندارد، و هر چه هست از ناحیه خدا است،مطلبی که توجه به آن پردههای غرور و غفلت را از مقابل چشم انسان کنار میزند،و او را به موقعیت خویش در عرصه جهان هستی واقف میسازد.
نخستین قسمت این آیات در باره یکی از آزمایشهایی است که خدا در باره سلیمان کرد،آزمایشی که با"ترک اولی"همراه بود،و به دنبال آن سلیمان به درگاه خدا روی آورد و از این"ترک اولی"توبه کرد.
فشرده بودن محتوای این آیات باز به گروهی از خیالپردازان افسانهباف مجالی داده است که داستانهای بیاساس و موهومی را در اینجا بسازند،و اموری را به این پیامبر بزرگ نسبت دهند که یا مخالف اساس نبوت است،و یا منافی مقام عصمت،و یا اصولا منافات با منطق عقل و خرد دارد که این خود نیز امتحان و آزمایشی است برای همه پژوهندگان قرآن،در حالی که اگر قناعت به متن گفته قرآن میشد مجالی برای این افسانههای خرافی باقی نمیماند.
در نخستین آیه مورد بحث قرآن میگوید:"ما سلیمان را آزمودیم و بر کرسی
او جسدی افکندیم،سپس به درگاه خداوند انابه کرد،و به سوی او بازگشت" ( وَ لَقَدْ فَتَنّٰا سُلَیْمٰانَ وَ أَلْقَیْنٰا عَلیٰ کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنٰابَ ).
"کرسی"به معنی"تخت پایه کوتاه"است،و چنین به نظر میرسد که سلاطین دارای دو نوع تخت بودهاند،تختی برای مواقع عادی بود که پایههای کوتاهی داشت،و تختی برای جلسات رسمی و تشریفاتی که پایههای بلند داشت،اولی را "کرسی"و دومی را"عرش"مینامیدند.
"جسد"به معنی جسم بیروح است،و به گفته"راغب"در کتاب"مفردات" مفهومی محدودتر از مفهوم"جسم"دارد،زیرا جسد بر غیر انسان اطلاق نمیشود (مگر به طور نادر)ولی جسم اعم است.
از این آیه اجمالا استفاده میشود که موضوع آزمایش سلیمان به وسیله جسد بیروحی بوده است که بر تخت او در برابر چشمانش قرار گرفت،چیزی که انتظار آن را نداشت،و امید به غیر آن بسته بود،ولی قرآن شرح بیشتری در این زمینه نداده است.
مفسران و محدثان در این زمینه اخبار و تفسیرهایی نقل کردهاند که از همه موجهتر و روشنتر این است که:
"سلیمان"آرزو داشت فرزندان برومند شجاعی نصیبش شود که در اداره کشور و مخصوصا جهاد با دشمن به او کمک کنند،او دارای همسران متعدد بود با خود گفت:من با آنها همبستر میشوم-تا فرزندان متعددی نصیبم گردد،و به هدفهای من کمک کنند،ولی چون در اینجا غفلت کرد و"انشاء اللّٰه"،همان جملهای که بیانگر اتکای انسان به خدا در همه حال است،نگفت در آن زمان هیچ فرزندی از همسرانش تولد نیافت،جز فرزندی ناقص الخلقه،همچون جسدی بیروح که آن را آوردند و بر کرسی او افکندند! سلیمان سخت در فکر فرو رفت،و ناراحت شد که چرا یک لحظه از خدا
غفلت کرده،و بر نیروی خودش تکیه کرده است،توبه کرد و به درگاه خدا بازگشت.
تفسیر دیگری که بعد از این تفسیر قابل توجه به نظر میرسد این است که:
خداوند سلیمان را با بیماری شدیدی مورد آزمایش قرار داد،آن چنان که همچون جسدی بیروح بر تختش افتاد،و در زبان عرب معمول است که به انسان ضعیف و بسیار بیمار گاهی"جسد بلا روح"گفته میشود.
سرانجام او توبه کرد و خداوند او را به حال اول بازگرداند(منظور از"اناب"بازگشت به سلامت است).
البته ایرادی که متوجه این تفسیر میشود این است که طبق این معنی باید "و القیناه"بوده باشد،یعنی ما سلیمان را بر تختش به صورت جسدی بیروح افکندیم،در حالی که این تعبیر در آیه نیامده است و تقدیر گرفتن نیز بر خلاف ظاهر میباشد.
جمله"اناب"نیز در این تفسیر به معنی"بازگشت به صحت"آمده که این نیز بر خلاف ظاهر است.
ولی اگر"اناب"را به معنی توبه و بازگشت به خدا بگیریم ضرری به این تفسیر نمیزند بنا بر این تنها مورد خلاف ظاهر همان حذف ضمیر"القیناه" میباشد.
اما افسانههای دروغین زشتی که در باره گمشدن انگشتر سلیمان،و یا ربوده شدن آن به وسیله یکی از شیاطین،و نشستن شیطان بر تخت حکومت به جای او که با آب و تاب در بعضی از کتب آمده،و ظاهرا ریشه آن به"تلمود"یهودیان باز میگردد و از خرافات اسرائیلی است با هیچ عقل و منطقی سازگار نیست.
این افسانهها قبل از هر چیز دلیل بر انحطاط فکری گویندگانش میباشد، و لذا محققان اسلامی هر جا از آن نام بردهاند بیپایه بودن آنها را با صراحت
بازگو کردهاند،و گفتهاند نه مقام نبوت و حکومت الهی به انگشتر وابسته است.
و نه هرگز خداوند این مقام را از پیامبری گرفته،شیطانی را به صورت پیامبری درآورده،تا چه رسد به اینکه چهل روز بر جای او بنشیند و میان مردم حکومت و قضاوت کند (1).
*** به هر حال قرآن در آیه بعد مساله توبه سلیمان را که در آخرین جمله آیه قبل آمده بود به صورت مشروحتری بازگو کرده،میفرماید:"گفت پروردگارا مرا ببخش"( قٰالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی ).
و ملک و حکومتی به من عطا کن که بعد از من سزاوار هیچکس نباشد که تو بسیار بخشندهای"( وَ هَبْ لِی مُلْکاً لاٰ یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ ).
1-آیا از این تقاضای سلیمان استشمام بخل نمیشود؟ در پاسخ این سؤال مفسران مطالب بسیاری دارند که قسمت مهمی از آن با ظاهر آیات ناهماهنگ است،آنچه از همه مناسبتر و منطقیتر به نظر میرسد این است که:
او از خداوند یک نوع حکومت میخواست که توأم با معجزات ویژهای بوده باشد،و حکومت او را از سایر حکومتها مشخص کند،زیرا میدانیم هر پیامبری معجزه مخصوص به خود داشته موسی ع معجزه عصا و ید بیضا داشت، آتش برای ابراهیم سرد و خاموش شد،معجزه صالح ناقه مخصوص او بود،و معجزه پیامبر اسلام قرآن مجید بود،سلیمان نیز حکومتی داشت آمیخته با اعجازهای
1) 1) برای اینکه روشن شود ریشه این خرافات کتب یهود است به کتاب"اعلام قرآن"بحث سلیمان در افسانهها صفحه 392 مراجعه شود.
الهی،حکومت بر بادها،و شیاطین، با ویژگیهای بسیار دیگر.
و این برای پیامبران عیب و نقصی محسوب نمیشود که برای خود تقاضای معجزه ویژهای کنند،تا وضع آنها را کاملا مشخص کند،بنا بر این هیچ مانعی ندارد که دیگران حکومتهای وسیعتر و گستردهتر از سلیمان پیدا کنند اما ویژگیهای آن را نخواهند داشت.
شاهد این سخن آیات بعد از این آیه است که در حقیقت اجابت این درخواست سلیمان را منعکس ساخته و سخن از تسخیر باد و شیاطین میگوید،و میدانیم این موضوع از ویژگیهای حکومت سلیمان بود.
و از اینجا پاسخ سؤال دوم که میگوید:طبق عقیده ما مسلمانان حکومت مهدی ع(ارواحنا فداه)حکومتی است جهانی و مسلما گستردهتر از حکومت سلیمان،روشن میشود. زیرا با تمام وسعتی که حکومت حضرت مهدی ع دارد و با همه امتیازاتی که آن را از سایر حکومتها مشخص میکند،از نظر ویژگیها و خصوصیات با حکومت سلیمان متفاوت است،و این حکومت سلیمان مخصوص خودش بوده.
خلاصه اینکه سخن از کم و زیاد و افزونطلبی و انحصارجویی نیست،سخن از این است که کمال نبوت در این است که از نظر معجزات ویژگیهایی داشته باشد که آن را از نبوت انبیای دیگر مشخص کند،و سلیمان طالب این بود.
در بعضی از روایات که از طرق اهل بیت از امام موسی بن جعفر ع نقل شده پاسخی از سؤال بخل داده شده که بسیار جالب است.
حدیث چنین است که یکی از دوستانش بنام علی بن یقطین از آن امام ع سؤال کرد آیا جایز است پیامبر خدا بخیل باشد؟ امام ع فرمود:نه.
عرض کرد پس چرا سلیمان میگوید:" رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ هَبْ لِی مُلْکاً
لاٰ یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی
"و مفهوم و تفسیر این آیه چیست؟ امام ع فرمود:"حکومت دو گونه است:حکومتی که از طریق ظلم و غلبه و اجبار مردم به دست میآید،و حکومتی که از سوی خداوند است، مانند حکومت خاندان ابراهیم و طالوت و ذو القرنین.
سلیمان از خداوند خواست حکومتی به او دهد که هیچ کس نتواند بعد از او بگوید از طریق غلبه و ظلم و اجبار مردم به دست آمده است.
لذا خداوند متعال باد را مسخر فرمان او ساخت که به نرمی هر کجا او مایل بود جریان مییافت،و صبحگاهان فاصله یک ماه را میپیمود،و عصرگاهان فاصله یک ماه را،و خداوند متعال شیاطین را مسخر او ساخت که برای او ساختمان میساختند و غواصی میکردند،و علم سخن گفتن پرندگان را به او تعلیم داد، و حکومت او را در زمین پا بر جا ساخت،لذا در همان زمان و زمانهای بعد مردم دانستند که حکومت او هیچ شباهتی به حکومتی که مردم آن را برمیگزینند،و یا از طریق قهر و غلبه و ستم حاصل میشود ندارد".
علی بن یقطین میگوید عرض کردم پس تفسیر این سخن که از پیامبر اسلام ص نقل شده که فرمود
رحم اللّٰه اخی سلیمان ابن داود ما کان ابخله:
"خدا رحمت کند برادرم سلیمان بن داود را چه بخیل بود"چیست؟! فرمود:دو معنی دارد:نخست اینکه او بسیار در مورد نوامیس و عرضش بخیل بود از اینکه کسی سخن نامناسبی در باره آنها بگوید.
دیگر این که منظور پیامبر ص این بود که اگر آیه قرآن را آن چنان که بعضی از جهال تفسیر کردهاند که او تقاضای حکومتی بینظیر و منحصر به خود کرد باید او مرد بخیلی باشد(و این طعنی است بر آنها) (1).
1) 1) کتاب"علل الشرائع"(طبق تفسیر نور الثقلین جلد 4 صفحه 459).
آیات بعد همانگونه که گفتیم بیان این مطلب است که خدا تقاضای سلیمان را پذیرفت و حکومتی با امتیازات ویژه و مواهبی بزرگ در اختیار او گذارد که آنها را میتوان در پنج موضوع خلاصه کرد:
1-تسخیر بادها به عنوان یک مرکب راهوار،چنان که میفرماید:"ما باد را مسخر او ساختیم تا مطابق فرمانش به نرمی حرکت کند،و به هر جا او اراده نماید برود"( فَسَخَّرْنٰا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخٰاءً حَیْثُ أَصٰابَ ).
مسلم است یک حکومت وسیع و گسترده باید از وسیله ارتباطی سریعی برخوردار باشد،تا رئیس حکومت بتواند در مواقع لزوم به سرعت از تمام مناطق کشور سرکشی کند،و خداوند این امتیاز را به سلیمان داده بود.
اینکه چگونه باد به فرمان او بود؟و با چه سرعتی حرکت میکرد؟، سلیمان و یارانش به هنگام حرکت به وسیله باد،بر چه چیز سوار میشدند؟ و چه عواملی آنها را از سقوط و کم و زیاد شدن فشار هوا و مشکلات دیگر حفظ میکرد؟ و خلاصه این چه وسیله مرموز و اسرارآمیزی بوده که در آن عصر و زمان در اختیار سلیمان قرار داشت؟ اینها مسائلی است که جزئیات آن بر ما روشن نیست،ما همین قدر میدانیم که این از جمله خوارق عاداتی بود که در اختیار پیامبران قرار میگرفت، یک مساله عادی و معمولی نبود،یک موهبت فوق العاده و یک اعجاز بود،و این امور در برابر قدرت خداوند امر سادهای است و چه بسیارند مسائلی که ما اصل آن را میدانیم اما از جزئیاتش خبر نداریم.
در اینجا سؤالی پیش میآید که تعبیر به رخاء(نرم و ملایم)که در این آیه وارد شده با تعبیر عاصفه(تندباد)که در آیه 81 سوره انبیاء آمده است هماهنگ نیست،آنجا که میفرماید: وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ عٰاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ
إِلیٰ الْأَرْضِ الَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا :"ما تندباد را مسخر سلیمان ساختیم که به فرمان او به سوی سرزمینی که آن را برکت داده بودیم حرکت میکرد".
این سؤال را از دو راه میتوان پاسخ گفت:
نخست اینکه توصیف به"عاصفه"(تندباد)برای بیان سرعت آن است، و توصیف به رخاء بیان منظم بودن و نرم بودن حرکات آن میباشد،به طوری که آنها در عین حرکت سریع احساس ناراحتی نمیکردند،درست مانند وسائل تکامل یافته سریع السیر کنونی که بعضا انسان به هنگامی که با آن سفر میکند این احساس را دارد که گویی در اطاق خانهاش نشسته است در حالی که با سرعت سرسامآوری در حرکت است.
دیگر اینکه بعضی از مفسران این دو آیه را ناظر به دو نوع باد دانستهاند که هر دو را خداوند در اختیار سلیمان قرار داده بود نوعی سریع السیر و نوعی آرام.
*** 2-موهبت دیگر خداوند به سلیمان ع مساله تسخیر موجودات سرکش و قرار دادن آن در اختیار او برای انجام کارهای مثبت بود چنان که در آیه بعد میگوید"و شیاطین را مسخر او ساختیم،و هر بنا و غواصی از آنها را سر بر فرمان او نهادیم"تا گروهی در خشکی هر بنائی میخواهد برای او بسازند،و گروهی در دریا به غواصی مشغول باشند"( وَ الشَّیٰاطِینَ کُلَّ بَنّٰاءٍ وَ غَوّٰاصٍ ) (1).
و به این ترتیب خداوند نیروی آمادهای برای کارهای مثبت را در اختیار او گذاشت،و شیاطین که طبیعتشان تمرد و سرکشی است آن چنان مسخر او شدند که در مسیر سازندگی و استخراج منابع گرانبها قرار گرفتند.
1) 1) "شیاطین"عطف بر"الریح"است که مفعول"سخرنا"میباشد و" کُلَّ بَنّٰاءٍ وَ غَوّٰاصٍ "بدل از شیاطین میباشد.
نه تنها در این آیه که در آیات متعدد دیگری از قرآن مجید به این معنی اشاره شده که شیاطین مسخر سلیمان بودند،و برای او فعالیتهای مثبتی داشتند، منتها در بعضی از آیات مانند آیات مورد بحث و آیه 82 سوره انبیاء تعبیر به "شیاطین"شده،در حالی که در آیه 12 سوره سبأ تعبیر به"جن"شده است.
همانگونه که قبلا نیز گفتهایم"جن"موجودی است که از نظر ما پوشیده است،اما دارای عقل و شعور و قدرت میباشد،همچنین مؤمن و کافر است،و هیچ مانعی ندارد که به فرمان خدا در اختیار پیامبری قرار گیرند و به کارهای مفیدی مشغول شوند،این احتمال نیز وجود دارد که شیاطین معنی گستردهای داشته باشد که هم انسانهای سرکش و هم غیر آنها را شامل شود،و اطلاق شیطان بر این مفهوم وسیع در قرآن مجید آمده است(انعام-112)و به این ترتیب خداوند نیرویی به سلیمان داد که توانست همه متمردان را تسلیم خود سازد.
*** 3-موهبت دیگر خداوند به سلیمان مهار کردن گروهی از نیروهای مخرب بود،زیرا به هر حال در میان شیاطین افرادی بودند که به عنوان یک نیروی مفید و سازنده قابل استفاده به حساب نمیآمدند،و چارهای جز این نبود که آنها در بند باشند،تا جامعه از شر مزاحمت آنها در امان بماند،چنان که قرآن در آیه بعد میگوید:"و گروه دیگری از شیاطین را در غل و زنجیر تحت سلطه او قرار دادیم"( وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفٰادِ ) (1).
"مقرنین"از ماده"قرن"به معنی"مقارنت"و نزدیکی است،و در اینجا اشاره به جمع کردن دست و پا یا گردن در بند و زنجیر است.
1) 1) "آخرین"عطف بر"کل بناء"و در حکم مفعول"سخرنا"میباشد و"مقرنین"صفت برای"آخرین"است.
"اصفاد"جمع"صفد"(بر وزن نمد)به معنی قید و بند است(مانند دستبندها و پابندهایی که بر زندانیان میگذارند،بعضی از جمله" مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفٰادِ ""غل جامعه"را استفاده کردند و آن زنجیری بوده است که دستها را به گردن میبست که با معنی"مقرنین"که مفهوم نزدیکی را دارد متناسب است.
این احتمال نیز داده شده که منظور از این جمله این است که آنها هر گروه در یک بند قرار داشتند.
منتها این سؤال پیش میآید که اگر منظور از شیاطین،شیاطین جن باشد که طبعا دارای جسمی لطیفند غل و زنجیر و دستبند تناسبی با آنها ندارد.
لذا بعضی گفتهاند که این تعبیر کنایه از بازداشت و جلوگیری آنها از فعالیتهای تخریبی است،و اگر منظور شیاطین و سرکشان انس باشد غل و زنجیر و دستبند مفهوم اصلی خود را حفظ خواهد کرد.
*** 4-چهارمین موهبت خداوند به سلیمان اختیارات فراوانی بود که دست او را در اعطا و منع باز میگذارد،چنان که آیه بعد میگوید:"به او گفتیم این عطا و بخشش ماست به هر کس میخواهی(و صلاح میبینی)ببخش و از هر کس میخواهی(و صلاح میدانی)امساک کن و حسابی بر تو نیست"( هٰذٰا عَطٰاؤُنٰا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسٰابٍ ).
تعبیر"بغیر حساب"یا اشاره به این است که خداوند به خاطر مقام عدالت تو در این زمینه اختیارات وسیعی به تو داده و مورد محاسبه و بازخواست قرار نخواهی گرفت،و یا به این معنی است که عطای الهی بر تو آن قدر زیاد است که هر چه ببخشی در آن به حساب نمیآید.
بعضی از مفسران نیز این تعبیر را تنها مربوط به شیاطین دربند دانستند که هر کس را میخواهی(و صلاح میدانی)آزاد کن و هر کدام را مصلحت
میدانی در بند نگهدار،اما این معنی بعید به نظر میرسد زیرا با ظاهر کلمه "عطائنا"هماهنگ نیست.
*** 5-پنجمین و آخرین موهبت خداوند بر سلیمان مقامات معنوی او بود که خدا در سایه شایستگیهایش به او مرحمت کرده بود،چنان که در آخرین آیه مورد بحث میفرماید"برای او(سلیمان)نزد ما مقامی بلند و والا و سرانجامی نیک است"( وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنٰا لَزُلْفیٰ وَ حُسْنَ مَآبٍ ).
این جمله در حقیقت پاسخی است به آنها که ساحت قدس این پیامبر بزرگ را به انواع نسبتهای ناروا و خرافی-به پیروی آنچه در تورات کنونی آمده است- آلوده ساختهاند،و به این ترتیب او را از همه این اتهامات مبرا میشمرد،و مقام او را نزد خداوند گرامی میدارد،حتی تعبیر به"حسن ماب"که خبر از عاقبت نیک او میدهد ممکن است اشاره به نسبت ناروایی باشد که در تورات آمده که سلیمان به خاطر ازدواج با بتپرستان سرانجام به آئین بتپرستی تمایل پیدا کرد!و حتی دست به ساختن بتخانهای زد!!قرآن با این تعبیر خط بطلان بر تمام این اوهام و خرافات میکشد.
بدون شک هدف قرآن از ذکر تواریخ انبیاء تکمیل برنامههای تربیتی از طریق انعکاس عینی واقعیتها در این سرگذشتهای زنده است.
از جمله مسائلی که در لابلای داستان سلیمان عینیت یافته امور زیر است.
الف:داشتن یک حکومت نیرومند با امکانات مادی فراوان و اقتصاد گسترده و تمدن درخشان هرگز منافاتی با مقامات معنوی و ارزشهای الهی و انسانی ندارد،
چنان که آیات فوق بعد از ذکر تمام مواهب مادی سلیمان در پایان میگوید:با این همه او در پیشگاه خدا مقامی والا و سرانجامی نیک داشت.
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص آمده است
ا رأیتم ما اعطی سلیمان بن داود من ملکه؟فان ذلک لم یزده الا تخشعا،ما کان یرفع بصره الی السماء تخشعا لربه!:
"شنیدهاید خداوند چه اندازه از ملک و حکومت به سلیمان داد؟با این حال اینهمه مواهب جز بر خشوع او نیفزود،به گونهای که حتی از شدت خشوع و ادب چشم به آسمان نمیانداخت" (1).
ب:برای اداره یک کشور آباد هم وسیله ارتباطی سریع لازم است،و هم به کار گرفتن نیروهای مختلف،و هم جلوگیری از نیروهای مخرب،هم توجه به مسائل عمرانی،هم تولید سرمایه از طریق استخراج منابع مختلف،و هم دادن اختیارات به مدیران لایق که همه اینها در این داستان به طرز روشنی منعکس شده است.
ج:از نیروها باید حد اکثر استفاده را کرد و حتی شیاطین را به طور کامل نباید حذف کرد،بلکه آنها را که قابل توجیه و ارشادند در مسیر صحیح به کار گرفت،و تنها آن بخش که به هیچوجه قابل استفاده نیستند باید در بند باشند.
در ترسیمی که قرآن مجید از این پیامبر بزرگ در آیات فوق کرده او را انسانی پاک،پر ارزش،مدبر و عدالتپیشه معرفی میکند.
در حالی که تورات تحریف یافته کنونی او را(العیاذ باللّٰه)مردی عیاش
1) 1) "روح البیان"جلد 8 صفحه 39.
و هواپرست با نقطههای ضعف فراوان معرفی میکند و عجب اینکه در همین کتاب مناجاتهای سلیمان و اشعار مذهبی او و امثال و حکمتش در کنار بقیه ابواب تورات قرار گرفته که نشان میدهد او مردی حکیم و وارسته بوده است،و این تناقض عجیبی است که در میان مندرجات تورات کنونی وجود دارد.
برای توضیح بیشتر در این زمینه به بحث مشروحی که در جلد 18 تفسیر نمونه ذیل آیات 12 تا 14 سوره سبا(تحت عنوان چهره سلیمان در قرآن و تورات کنونی)آوردهایم مراجعه فرمائید.
وَ اُذْکُرْ عَبْدَنٰا أَیُّوبَ إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ اَلشَّیْطٰانُ بِنُصْبٍ وَ عَذٰابٍ (41) اُرْکُضْ بِرِجْلِکَ هٰذٰا مُغْتَسَلٌ بٰارِدٌ وَ شَرٰابٌ (42) وَ وَهَبْنٰا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنّٰا وَ ذِکْریٰ لِأُولِی اَلْأَلْبٰابِ (43) وَ خُذْ بِیَدِکَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لاٰ تَحْنَثْ إِنّٰا وَجَدْنٰاهُ صٰابِراً نِعْمَ اَلْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ (44)
41-به خاطر بیاور بنده ما ایوب را،هنگامی که پروردگارش را خوانده که شیطان مرا به رنج و عذاب افکنده.
42-(به او گفتیم)پای خود را بر زمین بکوب این،چشمه آبی خنک برای شستشو و نوشیدن است.
43-و خانوادهاش را به او بخشیدیم،و همانند آنها را با آنها قرار دادیم،تا رحمتی از سوی ما باشد و تذکری برای صاحبان فکر.
44-(و به او گفتیم)بستهای از ساقههای گندم(یا مانند آن)را برگیر و به او(همسرت) بزن و سوگند خود را مشکن،ما او را شکیبا یافتیم،چه بنده خوبی که بسیار بازگشتکننده به سوی خدا بود
زندگی پر ماجرای ایوب و مقام صبرش
در آیات گذشته سخن از سلیمان و حشمت او بود که قدرت خداداد را نشان میداد و این خود نویدی بود برای پیامبر ص و مسلمانان مکه که آن روز در فشار سختی قرار داشتند.
در آیات مورد بحث سخن از ایوب است که الگوی صبر و استقامت میباشد، تا به مسلمانان آن روز و امروز و فردا درس مقاومت در برابر مشکلات و ناراحتیهای زندگی دهد،و به پایمردی دعوت کند،و عاقبت محمود این صبر را روشن سازد.
ایوب سومین پیامبری است که در این سوره گوشهای از زندگی او مطرح شده،و پیامبر بزرگ ما موظف گردید سرگذشت او را به یاد آورد،و برای مسلمانان بازگو کند تا از مشکلات طاقتفرسا نهراسند،از لطف و رحمت خدا هرگز مایوس نشوند.
نام یا سرگذشت ایوب در چندین سوره از قرآن آمده است:در سوره نساء آیه 163،در سوره انعام آیه 84 تنها به ذکر نام او در ردیف پیامبران دیگر اکتفاء شده که مقام نبوت او را تثبیت و تبیین میکند،بر خلاف تورات کنونی که او را در زمره پیامبران نشمرده بلکه بندهای متمکن و نیکوکار دارای اموال و فرزندان بسیار میداند.
در سوره انبیاء آیات 83 و 84 توضیح کوتاهی در باره زندگی او آمده، و در آیات مورد بحث از"سوره ص"مشروحتر از هر جای دیگر قرآن شرح حال او ضمن چهار آیه بیان شده است.
نخست میگوید:"بنده ما ایوب را بیاد آور هنگامی که پروردگارش را
خواند و عرض کرد:"شیطان مرا به رنج و عذاب افکنده"( وَ اذْکُرْ عَبْدَنٰا أَیُّوبَ إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطٰانُ بِنُصْبٍ وَ عَذٰابٍ ).
"نصب"(بر وزن عسر)و"نصب"(بر وزن حسد)هر دو به معنی بلا و شر است.
از این آیه اولا مقام والای ایوب در پیشگاه خدا به عنوان"عبدنا"(بنده ما)به خوبی استفاده میشود،ثانیا اشاره سربستهای است به گرفتاریهای شدید و طاقتفرسا و درد و رنج فراوان ایوب.
شرح این ماجرا در قرآن نیامده،ولی در کتب معروف حدیث و در تفاسیر ماجرا به این صورت نقل شده است:
کسی از امام صادق سؤال کرد:بلائی که دامنگیر ایوب شد برای چه بود؟ (شاید فکر میکرد کار خلافی از او سر زده بود که خداوند او را مبتلا ساخت).
امام در پاسخ او جواب مشروحی فرمود که خلاصهاش چنین است:
"ایوب به خاطر کفران نعمت گرفتار آن مصائب عظیم نشد،بلکه به عکس به خاطر شکر نعمت بود،زیرا شیطان به پیشگاه خدا عرضه داشت که اگر ایوب را شاکر میبینی به خاطر نعمت فراوانی است که به او دادهای،مسلما اگر این نعمتها از او گرفته شود او هرگز بنده شکرگزاری نخواهد بود! خداوند برای اینکه اخلاص ایوب را بر همگان روشن سازد،و او را الگویی برای جهانیان قرار دهد که به هنگام"نعمت"و"رنج"هر دو شاکر و صابر باشند به شیطان اجازه داد که بر دنیای او مسلط گردد.شیطان از خدا خواست اموال سرشار ایوب،زراعت و گوسفندانش و همچنین فرزندان او از میان بروند،و آفات و بلاها در مدت کوتاهی آنها را از میان برد،ولی نه تنها از مقام شکر ایوب کاسته نشد بلکه افزوده گشت! او از خدا خواست که این بار بر بدن ایوب مسلط گردد،و آن چنان بیمار
شود که از شدت درد و رنجوری به خود بپیچد و اسیر و زندانی بستر گردد.
این نیز از مقام شکر او چیزی نکاست.
ولی جریانی پیش آمد که قلب ایوب را شکست و روح او را سخت جریحهدار ساخت،و آن اینکه جمعی از راهبان بنی اسرائیل به دیدنش آمدند و گفتند:
تو چه گناهی کردهای که به این عذاب الیم گرفتار شدهای؟! ایوب در پاسخ گفت:به پروردگارم سوگند که خلافی در کار نبوده،همیشه در طاعت الهی کوشا بودهام،و هر لقمه غذایی خوردم یتیم و بینوایی بر سر سفره من حاضر بوده.
درست است که ایوب از این شماتت دوستان بیش از هر مصیبت دیگری ناراحت شد،ولی باز رشته صبر را از کف نداد،و آب زلال شکر را به کفران آلوده نساخت،تنها رو به درگاه خدا آورد و جملههای بالا را بیان نمود،و چون از عهده امتحانات الهی به خوبی برآمده بود خداوند درهای رحمتش را بار دیگر به روی این بنده صابر و شکیبا گشود،و نعمتهای از دست رفته را یکی پس از دیگری و حتی بیش از آن را به او ارزانی داشت،تا همگان سرانجام نیک صبر و شکیبایی و شکر را دریابند" (1).
بعضی از مفسران بزرگ احتمال دادهاند که رنج و آزار شیطان نسبت به ایوب از ناحیه وسوسههای مختلف او بود،گاه میگفت:بیماری تو طولانی شده، خدایت تو را فراموش کرده! گاه میگفت:چه نعمتهای عظیمی داشتی؟چه سلامت و قدرت و قوتی؟ همه را از تو گرفت،باز هم شکر او را بجا میآوری؟!
1) 1) این روایت در تفسیر نور الثقلین،از تفسیر علی بن ابراهیم نقل شده،و همین مضمون در"تفسیر قرطبی"و تفسیر فخر رازی،و"تفسیر صافی"و تفاسیر دیگر،و "اعلام القرآن"با تفاوتهایی آمده است،در کتب عهد عتیق در کتاب ایوب مطالبی شبیه آن دیده میشود هر چند تفاوتهایی با آنچه در منابع اسلامی آمده است دارد.
شاید این تفسیر به خاطر آن باشد که تسلط شیطان را بر پیامبری همچون ایوب و بر جان و مال و فرزندش بعید دانستهاند،اما با توجه به اینکه این سلطه اولا به فرمان خدا بوده،و ثانیا محدود و موقتی بوده و ثالثا برای آزمایش این پیامبر بزرگ و ترفیع درجه او صورت گرفته،مشکلی ایجاد نمیکند.
به هر حال،میگویند:ناراحتی و رنج و بیماری او هفت سال و به روایتی هیجده سال طول کشید و کار بجایی رسید که حتی نزدیکترین یاران و اصحابش او را ترک گفتند،تنها همسرش بود که در وفاداری نسبت به ایوب استقامت به خرج داد.
و این خود شاهدی است بر وفاداری بعضی از همسران! اما در میان تمام ناراحتیها و رنجها آنچه بیشتر روح ایوب را آزار میداد مساله شماتت دشمنان بود،لذا در حدیثی میخوانیم:بعد از آنکه ایوب سلامت خود را بازیافت و درهای رحمت الهی به روی او گشوده شد از او سؤال کردند بدترین درد و رنج تو چه بود؟ گفت شماتت دشمنان!.
*** سرانجام ایوب از بوته داغ این آزمایش الهی سالم به درآمد،و فرمان رحمت خدا از اینجا آغاز شد که به او دستور داد"پای خود را بر زمین بکوب، چشمه آبی میجوشد که هم خنک است برای شستشوی تنت،و هم گواراست برای نوشیدن"( اُرْکُضْ بِرِجْلِکَ هٰذٰا مُغْتَسَلٌ بٰارِدٌ وَ شَرٰابٌ ).
"ارکض"از ماده"رکض"(بر وزن مکث)به معنی کوبیدن پا بر زمین، و گاه به معنی دویدن آمده است،و در اینجا به معنی اول است.
همان خداوندی که چشمه زمزم را در آن بیابان خشک و سوزان از زیر پاشنه پای اسماعیل شیرخوار بیرون آورد،و همان خداوندی که هر حرکت و
هر سکونی،هر نعمت و هر موهبتی،از ناحیه اوست،این فرمان را نیز در مورد ایوب صادر کرد،چشمه آب جوشیدن گرفت چشمهای خنک و گوارا و شفابخش از بیماریهای"برون"و"درون".
بعضی معتقدند این چشمه دارای یک نوع آب معدنی بوده که هم برای نوشیدن گوارا بوده،و هم اثرات شفابخش از نظر بیماریها داشته،هر چه بود لطف و رحمت الهی بود،در باره پیامبری صابر و شکیبا.
"مغتسل"به معنی آبی است که با آن شستشو میکنند،و بعضی آن را به معنی محل شستشو دانستهاند،ولی معنی اول صحیحتر به نظر میرسد،و به هر حال توصیف آن آب به خنک بودن شاید اشارهای باشد به تاثیر مخصوص شستشو با آب سرد برای بهبود و سلامت تن،همانگونه که در طب امروز نیز ثابت شده است.
و نیز اشاره لطیفی است بر اینکه کمال آب شستشو در آن است که از نظر پاکی و نظافت همچون آب نوشیدنی باشد! شاهد این سخن اینکه در دستورهای اسلامی نیز آمده،"قبل از آنکه با آبی غسل کنید جرعهای از آن بنوشید"! (1).
*** نخستین و مهمترین نعمت الهی که عافیت و بهبودی و سلامت بود به ایوب بازگشت،نوبت بازگشت مواهب و نعمتهای دیگر رسید،و در این زمینه قرآن میگوید:"ما خانوادهاش را به او بخشیدیم"( وَ وَهَبْنٰا لَهُ أَهْلَهُ ).
"و همانند آنها را با آنها قرار دادیم"( وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ ).
"تا رحمتی از سوی ما باشد،و هم تذکری برای صاحبان فکر و اندیشه" ( رَحْمَةً مِنّٰا وَ ذِکْریٰ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ ).
1) 1) "وسائل الشیعه"جلد 1 باب 13 از ابواب آداب الحمام حدیث 1.
در اینکه چگونه خاندان او به او بازگشتند؟تفسیرهای متعددی وجود دارد،مشهور این است که آنها مرده بودند خداوند بار دیگر آنها را به زندگی و حیات بازگرداند.
ولی بعضی گفتهاند آنها بر اثر بیماری ممتد ایوب از گرد او پراکنده شده بودند،هنگامی که ایوب سلامت و نشاط خود را بازیافت بار دیگر گرد او جمع شدند.
این احتمال نیز داده شده است که همه یا عدهای از آنها نیز گرفتار انواع بیماریها شده بودند،رحمت الهی شامل حال آنها نیز شد،و همگی سلامت خود را بازیافتند،و همچون پروانگانی گرد شمع وجود پدر جمع گشتند.
افزودن"همانند آنها بر آنها"اشاره به این است که خداوند کانون خانوادگی او را گرمتر از گذشته ساخت و فرزندان بیشتری به او مرحمت فرمود.
گر چه در مورد اموال ایوب در این آیات سخنی به میان نیامده است،ولی قرائن حال نشان میدهد که خداوند آنها را به صورت کاملتر نیز به او بازگرداند.
قابل توجه اینکه ذیل آیه فوق هدف بازگشت مواهب الهی به ایوب را دو چیز میشمرد:یکی"رحمت الهی بر او"که جنبه فردی دارد،و در حقیقت پاداش و جائزهای است که از سوی خداوند به این بنده صابر و شکیبا،و دیگر"دادن درس عبرتی به همه صاحبان عقل و هوش در تمام طول تاریخ"تا در مشکلات و حوادث سخت،رشته صبر و شکیبایی را از دست ندهند،و همواره به رحمت الهی امیدوار باشند.
*** تنها مشکلی که برای ایوب مانده بود سوگندی بود که در مورد همسرش خورده بود و آن اینکه تخلفی از او دید و در آن حال بیماری سوگند یاد کرد که هر گاه قدرت پیدا کند یکصد ضربه یا کمتر بر او بزند،اما بعد از بهبودی
میخواست به پاس وفاداریها و خدماتش او را ببخشد،ولی مساله سوگند و نام خدا در میان بود.
خداوند این مشکل را نیز برای او حل کرد و چنان که قرآن میگوید:
فرمود"بستهای از ساقههای گندم(یا مانند آن)را برگیر،و به او بزن و سوگند خود را مشکن"!( وَ خُذْ بِیَدِکَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لاٰ تَحْنَثْ ).
"ضغث"(بر وزن حرص)به معنی دستهای از چوبهای نازک ساقه گندم و جو و یا رشتههای خوشه خرما و یا دسته گل و مانند آن است.
در اینکه تخلف همسر ایوب که طبق روایتی نامش"لیا"دختر یعقوب بود،چه بوده است؟باز در میان مفسران گفتگو است.
از ابن عباس مفسر معروف نقل شده که شیطان(یا شیطانصفتی)به صورت طبیعی بر همسرش ظاهر شد گفت من شوهر تو را معالجه میکنم تنها به این شرط که وقتی بهبودی یافت به من بگوید تنها عامل بهبودیش من بودهام،و هیچ مزد دیگری نمیخواهم! همسرش که از ادامه بیماری شوهر سخت ناراحت بود پذیرفت و این پیشنهاد را به ایوب کرد،ایوب که متوجه دام شیطان بود سخت برآشفت و سوگندی یاد کرد همسرش را تنبیه کند.
بعضی دیگر گفتهاند ایوب او را دنبال انجام کاری فرستاد،و او دیر کرد، او که از بیماری رنج میبرد سخت ناراحت شد و چنان سوگندی یاد کرد.
ولی به هر حال اگر او از یک نظر مستحق چنین کیفری بوده،از نظر وفاداریش در طول خدمت و پرستاری استحقاق چنان عفوی را نیز داشته است.
درست است که زدن یک دسته ساقه گندم یا چوبهای خوشه خرما مصداق واقعی سوگند او نبوده است،ولی برای حفظ احترام نام خدا و عدم اشاعه قانونشکنی او این کار را انجام داد،و این تنها در موردی است که طرف مستحق عفو باشد
و انسان میخواهد در عین عفو،حفظ ظاهر قانون را نیز بکند،و گرنه در مواردی که استحقاق عفو نباشد هرگز چنین کاری مجاز نیست (1).
و بالآخره در آخرین جمله از آیات مورد بحث که در واقع عصارهای است از آغاز و پایان این داستان میفرماید:"ما او را صابر و شکیبا یافتیم،چه بنده خوبی بود ایوب که بسیار بازگشتکننده به سوی ما بود"( إِنّٰا وَجَدْنٰاهُ صٰابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ ).
ناگفته پیداست که دعای او به درگاه خدا،و تقاضای دفع وسوسههای شیطان،و رنج و محنت و بیماری،منافات با مقام صبر و شکیبایی ندارد،آن هم بعد از هفت سال یا به روایتی هیجده سال با درد و بیماری و فقر و ناداری ساختن و تحمل کردن و شاکر بودن.
قابل توجه اینکه در این جمله،حضرت ایوب به سه وصف مهم توصیف شده است که در هر کس باشد انسان کاملی است:
1-مقام عبودیت 2-صبر و شکیبایی و استقامت 3-بازگشت پی در پی به سوی خدا.
با اینکه مجموع سرگذشت این پیامبر شکیبا تنها در چهار آیه این سوره آمده،اما همین مقدار که قرآن بیان داشته الهامبخش حقایق مهمی است:
الف:آزمون الهی آن قدر وسیع و گسترده است که حتی انبیاء بزرگ با شدیدترین و سختترین آزمایشها آزموده میشوند،چرا که طبیعت زندگی این
1) 1) نظیر این معنی در باب حدود اسلامی و اجرای آن در مورد بیماران خطاکار نیز آمده است(کتاب الحدود ابواب حد الزنا).
جهان بر این اساس گذارده شده،و اصولا بدون آزمایشهای سخت استعدادهای نهفته انسانها شکوفا نمیشود.
ب:"فرج بعد از شدت"نکته دیگری است که در این ماجرا نهفته است هنگامی که امواج حوادث و بلا از هر سو انسان را در فشار قرار میدهد،نه تنها نباید مایوس و نومید گشت،بلکه باید آن را نشانه و مقدمهای بر گشوده شدن درهای رحمت الهی دانست،چنان که امیر مؤمنان علی ع میفرماید:
عند تناهی الشدة تکون الفرجة،و عند تضایق حلق البلاء یکون الرخاء:
"به هنگامی که سختیها به اوج خود میرسد فرج نزدیک است،و هنگامی که حلقههای بلا تنگتر میشود راحتی و آسودگی فرا میرسد" (1).
ج:از این ماجرا به خوبی بعضی از فلسفههای بلاها و حوادث سخت زندگی روشن میشود،و به آنها که وجود آفات و بلاها را ماده نقضی بر ضد برهان نظم در بحث توحید میشمرند پاسخ میدهد،که وجود این حوادث سخت گاه در زندگی انسانها از پیامبران بزرگ خدا گرفته،تا افراد عادی یک ضرورت است،ضرورت امتحان و آزمایش و شکوفا شدن استعدادهای نهفته،و بالآخره تکامل وجود انسان.
لذا در بعضی از روایات اسلامی از امام صادق ع آمده است:
ان اشد الناس بلاء الانبیاء ثم الذی یلونهم الامثل فالامثل: "بیش از همه مردم پیامبران الهی گرفتار حوادث سخت میشوند،سپس کسانی که پشت سر آنها قرار دارند، به تناسب شخصیت و مقامشان" (2).
و نیز از همان امام بزرگوار ع نقل شده که فرمود:
ان فی الجنة منزلة لا یبلغها عبد الا بالابتلاء: "در بهشت مقامی هست که هیچکس به آن نمیرسد مگر در پرتو ابتلائات و گرفتاریهایی که پیدا میکند" (3).
د:این ماجرا درس شکیبایی به همه مؤمنان راستین در تمام طول زندگی میدهد،همان صبر و شکیبایی که سرانجامش پیروزی در تمام زمینههاست، و نتیجهاش داشتن"مقام محمود"و"منزلت والا"در پیشگاه پروردگار است.
ه:آزمونی که برای یک انسان پیش میآید در عین حال آزمونی است برای دوستان و اطرافیان او،تا میزان صداقت و دوستی آنها به محک زده شود که تا چه حد وفادارند،ایوب هنگامی که اموال و ثروت و سلامت خود را از دست داد دوستانش نیز خسته و پراکنده شدند،و دوستان و دشمنان زبان به شماتت و ملامت گشودند، و بهتر از هر زمان خود را نشان دادند،و دیدیم که رنج ایوب از زبان آنها بیش از هر رنج دیگر بود،چرا که طبق مثل معروف زخمهای نیزه و شمشیر التیام مییابد،ولی زخمی که زبان بر دل میزند التیامپذیر نیست! و:دوستان خدا کسانی نیستند که تنها به هنگام رویآوردن نعمت به یاد او باشند،دوستان واقعی کسانی هستند که در"سراء"و"ضراء"در بلا و نعمت،در بیماری و عافیت،و در فقر و غنا به یاد او باشند،و دگرگونیهای زندگی مادی ایمان و افکار آنها را دگرگون نسازد.
امیر مؤمنان علی ع در آن خطبه غرا و پرشوری که در اوصاف پرهیزگاران برای دوست باصفایش"همام"بیان کرد،و بیش از یکصد صفت برای متقین برشمرد،یکی از اوصاف مهمشان را این میشمرد:
نزلت انفسهم منهم فی البلاء کالتی نزلت فی الرخاء: "روح آنها به هنگام بلا همانند حالت آسایش و آرامش است"(و تحولات زندگی آنها را دگرگون نمیسازد).
ز:این ماجرا بار دیگر این حقیقت را تاکید میکند نه از دست رفتن امکانات مادی و روی آوردن مصائب و مشکلات و فقر دلیل بر بیلطفی خداوند نسبت به انسان است،و نه داشتن امکانات مادی دلیل بر دوری از ساحت قرب پروردگار،
بلکه انسان میتواند با داشتن همه این امکانات بنده خاص او باشد،مشروط بر اینکه اسیر مال و مقام و فرزند نگردد،و با از دستدادن آن زمام صبر از دست ندهد.
چهره پاک این پیامبر بزرگ را که مظهر صبر و شکیبایی است،تا آن پایه که صبر ایوب در میان همه ضرب المثل است،در قرآن مجید دیدیم،که چگونه خداوند در آغاز و پایان این داستان بهترین تجلیل را از او به عمل میآورد.
ولی متاسفانه سرگذشت این پیامبر بزرگ نیز از دستبرد جاهلان و یا دشمنان دانا مصون نمانده،و خرافاتی بر آن بستهاند که ساحت قدس او از آن پاک و منزه است، از جمله اینکه ایوب به هنگام بیماری بدنش کرم برداشت،و آن قدر متعفن و بدبو شد که اهل قریه او را از آبادی بیرون کردند! بدون شک چنین روایتی مجعول است هر چند در لابلای کتب حدیث ذکر شده باشد،زیرا رسالت پیامبران ایجاب میکند که مردم در هر زمان بتوانند با میل و رغبت با آنها تماس گیرند،و آنچه موجب تنفر و بیزاری مردم و فاصله گرفتن افراد از آنها میشود،خواه بیماریهای تنفرآمیز باشد،و یا عیوب جسمانی،و یا خشونت اخلاقی،در آنها نخواهد بود،چرا که با فلسفه رسالت آنها تضاد دارد.
قرآن مجید در مورد پیامبر اسلام ص میگوید: فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ :"در پرتو رحمت الهی برای آنها نرم و مهربان شدی که اگر خشن و سنگدل بودی از گرد تو پراکنده میشدند" (آل عمران-159).
این آیه دلیل بر آن است که پیامبر نباید چنان باشد که از اطرافش پراکنده شوند.
ولی در تورات کتاب مفصلی در باره"ایوب"دیده میشود که قبل از"مزامیر داود"قرار دارد،این کتاب مشتمل بر 42 فصل است،و در هر فصل بحثهای مشروحی وجود دارد،در بعضی از این فصول مطالب زنندهای به چشم میخورد، از جمله اینکه در فصل سوم میگوید:ایوب زبان به شکایت باز کرد و شکوه بسیار نمود،در حالی که قرآن او را به مقام صبر و شکیبایی ستوده است.
در همین سوره(ص)سه نفر از پیامبران بزرگ به عنوان"اواب"توصیف شدهاند:داود و سلیمان و ایوب،و در سوره ق آیه 32 این وصف برای همه بهشتیان ذکر شده است،" هٰذٰا مٰا تُوعَدُونَ لِکُلِّ أَوّٰابٍ حَفِیظٍ ".
این تعبیرات نشان میدهد که مقام اوابین مقام والا و ارجمندی است،و هنگامی که به منابع لغت مراجعه میکنیم میبینیم"اواب"از ماده"اوب"(بر وزن قول) به معنی رجوع و بازگشت است.
این رجوع و بازگشت-مخصوصا با توجه به صیغه اواب که صیغه مبالغه است دلالت بر تکرار و کثرت دارد-اشاره به این است که"اوابین"در برابر عواملی که آنها را از خدا دور میسازد اعم از زرق و برق جهان ماده،یا وسوسههای نفس و شیاطین،حساسیت بسیار دارند،اگر لحظهای دور شوند بلافاصله متذکر شده به سوی او بازمیگردند،و اگر لحظهای غافل گردند به یاد او میافتند و جبران میکنند.
این بازگشت میتواند به معنی بازگشت به اوامر و نواهی الهی باشد یعنی مرجع و تکیهگاه آنها همه جا فرمانهای اوست،و از همه جا به سوی او باز میگردند.
از آیه یٰا جِبٰالُ أَوِّبِی مَعَهُ وَ الطَّیْرَ سوره سبا آیه-10)که در باره داود است معنی دیگری نیز برای اواب استفاده میشود و آن همصدا شدن و هم آواز گردیدن است،زیرا میگوید ای کوهها و ای پرندگان!با داود همصدا شوید،بنا بر این "اواب"کسی است که همصدا و هماهنگ با قوانین آفرینش،اوامر الهی و حمد و تسبیح عمومی موجودات جهان باشد و اتفاقا یکی از معانی ایوب نیز اواب است.
وَ اُذْکُرْ عِبٰادَنٰا إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ أُولِی اَلْأَیْدِی وَ اَلْأَبْصٰارِ (45) إِنّٰا أَخْلَصْنٰاهُمْ بِخٰالِصَةٍ ذِکْرَی اَلدّٰارِ (46) وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنٰا لَمِنَ اَلْمُصْطَفَیْنَ اَلْأَخْیٰارِ (47) وَ اُذْکُرْ إِسْمٰاعِیلَ وَ اَلْیَسَعَ وَ ذَا اَلْکِفْلِ وَ کُلٌّ مِنَ اَلْأَخْیٰارِ (48)
45-و به خاطر بیاور بندگان ما ابراهیم و اسحاق و یعقوب را صاحبان دستهای(نیرومند) و چشمهای(بینا).
46-ما آنها را با خلوص ویژهای خالص کردیم،و آن یادآوری سرای آخرت بود.
47-و آنها نزد ما از برگزیدگان و نیکانند.
48-و به خاطر بیاور اسماعیل و الیسع و ذا الکفل را که همه از نیکان بودند
شش پیامبر بزرگ دیگر
در تعقیب آیات گذشته که شرح مبسوطی پیرامون زندگی"داود"و"سلیمان" و شرح کوتاهتری پیرامون زندگی"ایوب"و نقاط برجسته حیات این پیامبر بزرگ بیان کرد،آیات مورد بحث نام شش تن دیگر از بزرگترین پیامبران
الهی را برده،و اوصاف برجسته آنها را که میتواند الگو و اسوه برای همه انسانها باشد به طور فشرده بیان میدارد.
جالب اینکه برای این شش پیامبر بزرگ شش توصیف مختلف ذکر شده که هر کدام معنی و مفهوم خاصی دارد.
نخست روی سخن را به پیامبر اسلام ص کرده میگوید:"به خاطر بیاور بندگان ما ابراهیم و اسحاق و یعقوب را"( وَ اذْکُرْ عِبٰادَنٰا إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ ).
مقام"عبودیت"و بندگی نخستین توصیفی است که برای آنها ذکر شده،و به راستی همه چیز در آن جمع است،بندگی خدا یعنی وابستگی مطلق به او،یعنی در برابر اراده او از خود ارادهای نداشتن،و در همه حال سر بر فرمان او نهادن.
بندگی خدا یعنی بینیازی از غیر او،و بیاعتنایی به ما سوی اللّٰه،و تنها چشم بر لطف او دوختن،این همان اوج تکامل انسان و برترین شرف و افتخار او است.
سپس اضافه میکند:"آنها صاحبان دستهای نیرومند و چشمهای بینا بودند" ( أُولِی الْأَیْدِی وَ الْأَبْصٰارِ ).
چه تعبیر عجیبی؟صاحبان دست و چشم! "ایدی"جمع"ید"و"ابصار"جمع"بصر"به معنی"چشم"و"بینایی" است.
انسان برای پیشبرد هدفهایش نیاز به دو نیرو دارد:نیروی درک و تشخیص، و نیروی کار و عمل،و به تعبیر دیگر باید از"علم"و"قدرت"کمک گرفت تا به هدف واصل گشت.
خداوند این پیامبران را به داشتن"درک و تشخیص و بینش قوی"و"قوت
و قدرت کافی"برای انجام کار توصیف کرده است.
آنها افراد کماطلاعی نبودند،سطح معرفتشان بالا،میزان آگاهیشان از آئین خدا و اسرار آفرینش و رموز زندگی قابل ملاحظه بود.
از نظر اراده و تصمیم و نیروی عمل،افرادی سست و زبون و ضعیف و ناتوان نبودند،افرادی با اراده،پر قدرت،و دارای تصمیم قاطع و آهنین بودند.
این الگویی است برای همه رهروان راه حق که بعد از مقام عبودیت و بندگی خدا با این دو سلاح برنده مسلح گردند.
از آنچه گفتیم بخوبی روشن شد که دست و چشم در اینجا به معنی دو عضو مخصوص نیست،چرا که بسیارند افرادی که دارای این دو عضوند،اما نه درک و شعور کافی دارند،و نه قدرت تصمیمگیری، و نه توانایی بر عمل،بلکه کنایه از دو صفت"علم و قدرت"است.
*** در چهارمین توصیف از آنان میگوید"ما آنها را با خلوص ویژهای خالص کردیم"( إِنّٰا أَخْلَصْنٰاهُمْ بِخٰالِصَةٍ ).
"و آن یادآوری سرای آخرت بود"( ذِکْرَی الدّٰارِ ) (1).
آری آنها پیوسته به یاد جهان دیگر بودند،افق دید آنها در زندگی چند روزه این دنیا و لذات آن محدود نمیشد،آنها در ما ورای این زندگی زودگذر سرای جاویدان با نعمتهای بیپایانش را میدیدند،و همواره برای آن تلاش و کوشش داشتند.
بنا بر این منظور از"الدار"(سرا)که به طور مطلق ذکر شده سرای آخرت است،گویی غیر از آن سرایی وجود ندارد،و هر چه غیر از آن است
1) 1) " ذِکْرَی الدّٰارِ "ممکن است خبر از مبتدای محذوفی باشد که در تقدیر "هی ذکر الدار"بوده،و ممکن است"بدل"از"خالصة"بوده باشد.
گذرگاهی به سوی آن! بعضی از مفسران این احتمال را نیز دادهاند که مراد از"دار"در اینجا سرای دنیا باشد،و تعبیر به" ذِکْرَی الدّٰارِ "اشاره به نام نیکی است که از این پیامبران در این جهان باقی مانده،اما این احتمال-به خصوص با توجه به مطلق بودن"الدار"-بسیار بعید به نظر میرسد،و با کلمه"ذکری"نیز چندان سازگار نیست.
بعضی نیز احتمال دادهاند که مراد نام نیک و ذکر جمیل در سرای آخرت باشد که آن نیز بعید به نظر میرسد.
به هر حال دیگران ممکن است گهگاه به یاد سرای آخرت بیفتند،مخصوصا هنگامی که یکی از دوستانشان از دنیا میرود و یا در مراسم تشییع و یادبود عزیزی حاضر میشوند،ولی این یاد"خالص"نیست مشوب به یاد دنیاست،اما مردان خدا توجهی خالص و عمیق و مداوم و مستمر به سرای دیگر دارند،گویی همیشه در برابر چشمانشان حاضر است،و تعبیر به"خالصة"در آیه اشاره به همین است.
*** توصیف پنجم و ششم آنها همانست که در آیه بعد آمده:میفرماید:"آنها نزد ما از برگزیدگان و نیکانند"( وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنٰا لَمِنَ الْمُصْطَفَیْنَ الْأَخْیٰارِ ) (1).
ایمان و عمل صالح آنها سبب شده که خدا آنان را از میان بندگان برگزیند و به منصب نبوت و رسالت مفتخر سازد،و نیکوکاری آنها به حدی رسیده که عنوان "اخیار"(نیکان)را به طور مطلق پیدا کردهاند،افکارشان نیک،و اخلاقشان نیک و اعمال و برنامهها و سراسر زندگانیشان نیک است،و"آنچه خوبان همه دارند آنها تنها دارند"،به همین دلیل بعضی از مفسران از این تعبیر که خداوند بدون هیچ قید
1) 1) "مصطفین"(به فتح فا)جمع مصطفی است،و در اصل"مصطفیین"بوده یاء اول حذف شده و"مصطفین"شده است.
و شرطی آنها را از"اخیار"خوانده،استفاده مقام عصمت برای انبیا کردهاند، چرا که هر گاه انسانی"خیر مطلق"باشد حتما معصوم است (1).
تعبیر"عندنا"(نزد ما)تعبیر بسیار پر معنی است،اشاره به اینکه برگزیدگی و نیکی آنها نزد مردم نیست که گاه در ارزیابیهای خود انواع مسامحه و چشمپوشی را روا میدارند،بلکه توصیف آنها به این دو وصف نزد ما محقق بوده که با دقت تمام و ارزیابی ظاهر و باطن آنها انجام گرفته است.
*** بعد از اشاره به مقامات برجسته سه پیامبر فوق،نوبت به سه پیامبر بزرگ دیگر میرسد،میفرماید:"و به یاد آور اسماعیل و الیسع و ذا الکفل را که همه از اخیار و نیکان بودند"( وَ اذْکُرْ إِسْمٰاعِیلَ وَ الْیَسَعَ وَ ذَا الْکِفْلِ وَ کُلٌّ مِنَ الْأَخْیٰارِ ).
هر یک از آنها الگو و اسوهای در صبر و استقامت و اطاعت فرمان خدا بودند، مخصوصا اسماعیل که آماده شد جان خود را فدای راه او کند به همین دلیل "ذبیح اللّٰه"نامیده شد،با پدرش ابراهیم در بنای خانه کعبه و گرم کردن این کانون بزرگ و رسالتهای دیگر همکاری فراوان داشت،توجه به زندگی آنان برای پیامبر اسلام ص و همه مسلمین الهامبخش است،و مطالعه زندگی این چنین مردان بزرگ به زندگی انسانها جهت میدهد،روح تقوا و فداکاری و ایثار را در آنها زنده میکند،و در برابر مشکلات و حوادث سخت مقاوم میسازد.
تعبیر به" کُلٌّ مِنَ الْأَخْیٰارِ "با توجه به اینکه همین توصیف(الاخیار) عینا در باره"ابراهیم"و"اسحاق"و"یعقوب"به عنوان آخرین صفت آمده بود ممکن است اشاره به این باشد که این سه پیامبر نیز دارای تمام اوصاف سه پیامبر پیشین بودند،چرا که"خیر مطلق"معنی وسیعی دارد که هم"نبوت"را شامل میشود و هم توجه به سرای آخرت،و هم مقام عبودیت و علم و قدرت را.
1) 1) تفسیر فخر رازی جلد 26 صفحه 217.
در میان این سه پیامبر"اسماعیل"از همه معروفتر و شناختهتر است، اما"الیسع"که نام او دو بار در قرآن مجید آمده است(اینجا و سوره انعام آیه 86)تعبیر قرآن در باره او نشان میدهد که وی از پیامبران بزرگ الهی بوده است،و در زمره کسانی است که در باره آنها میفرماید: وَ کلاًّ فَضَّلْنٰا عَلَی الْعٰالَمِینَ "هر یک از آنها را بر جهانیان برتری دادیم"(انعام-86).
بعضی معتقدند او همان"یوشع بن نون"پیامبر معروف بنی اسرائیل است،که"الف و لام"بر آن داخل شده،و"شین"به"سین"تبدیل گردیده است،و داخل شدن الف و لام بر یک نام غیر عربی(و در اینجا عبری)چیز تازهای نیست،همانگونه که عرب"اسکندر"را به عنوان"الاسکندر"میشناسند.
در حالی که بعضی آن را یک واژه عربی میدانند که از"یسع"(فعل مضارع از ماده وسعت)گرفته شده،و بعد از آنکه جنبه اسمی به خود گرفته"الف و لام" که از مشخصات اسم است بر آن وارد شده.
آیه سوره انعام نشان میدهد که او از دودمان ابراهیم است،ولی روشن نمیسازد که از پیامبران بنی اسرائیل بوده یا نه؟ در تورات در کتاب"پادشاهان"نام وی"الیشع"فرزند"شافات" ضبط شده،و معنی الیشع در زبان عبری"ناجی"و معنی شافات"قاضی"است.
بعضی او را با"خضر"یکی دانستهاند،اما دلیل روشنی بر این معنی در دست نیست،و اینکه بعضی او را همان"ذا الکفل"میدانند خلاف صریح آیه مورد بحث است چرا که ذا الکفل را عطف بر الیسع کرده،به هر حال او پیامبری است والا مقام و پر استقامت و برای الهام گرفتن از زندگانیش همین برای ما کافی است.
و اما"ذا الکفل"مشهور این است که از پیامبران بوده،و ذکر نام او در ردیف نام پیامبران در سوره انبیاء آیه 85 بعد از نام اسماعیل و ادریس گواه بر این معنی است.
بعضی معتقدند که او از پیامبران بنی اسرائیل است،وی را فرزند ایوب میدانند که اسم اصلیش"بشر"یا"بشیر"یا"شرف"بوده است و بعضی او را همان"حزقیل"میدانند که ذا الکفل به عنوان لقب او انتخاب شده است (1).
در اینکه چرا او"ذا الکفل"نامیده شده،با توجه به اینکه"کفل"هم به معنی نصیب آمده و هم به معنی کفالت و عهدهداری،احتمالات مختلفی دادهاند:
گاه گفتهاند:چون خداوند نصیب وافری از ثواب و رحمتش به او مرحمت فرمود"ذا الکفل"یعنی"صاحب بهره وافی"نامیده شد.
و گاه گفتهاند چون تعهد کرده بود که شبها را به عبادت برخیزد،و روزها را روزه دارد،و هنگام قضاوت هرگز خشم نگیرد،و بر سر این عهد و پیمان باقیماند این لقب به او داده شد.
و گاه گفتهاند چون گروهی از انبیاء بنی اسرائیل را کفالت کرد و جان آنها را در برابر پادشاه جبار زمان حفظ نمود او را به این اسم نامیدند.
به هر حال همین مقدار از زندگی او که امروز در دست ماست دلیلی بر استقامت او در طریق اطاعت و بندگی خدا و مقاومت در برابر جباران است و سرمشقی است برای امروز و فردای ما،هر چند در باره جزئیات زندگی آنها بر اثر بعد زمان نمیتوان قضاوت دقیقی کرد.
1) 1) "اعلام القرآن"،"تفسیر قرطبی"،"تفسیر روح البیان"و"تفسیر المیزان" هر یک به بخشی از مطالب فوق اشاره کردهاند.
هٰذٰا ذِکْرٌ وَ إِنَّ لِلْمُتَّقِینَ لَحُسْنَ مَآبٍ (49) جَنّٰاتِ عَدْنٍ مُفَتَّحَةً لَهُمُ اَلْأَبْوٰابُ (50) مُتَّکِئِینَ فِیهٰا یَدْعُونَ فِیهٰا بِفٰاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ وَ شَرٰابٍ (51) وَ عِنْدَهُمْ قٰاصِرٰاتُ اَلطَّرْفِ أَتْرٰابٌ (52) هٰذٰا مٰا تُوعَدُونَ لِیَوْمِ اَلْحِسٰابِ (53) إِنَّ هٰذٰا لَرِزْقُنٰا مٰا لَهُ مِنْ نَفٰادٍ (54)
49-این یک یادآوری است،و برای پرهیزگاران بازگشت نیکویی است.
50-باغهای جاویدان بهشتی که درهایش به روی آنان گشوده است.
51-در حالی که در آن بر تختها تکیه کردهاند،و انواع میوهها و نوشیدنیهای گوناگون در اختیار آنان است.
52-و نزد آنان همسرانی است که تنها چشم به شوهرانشان دوختهاند و همگی هم سن و سالند.
53-این چیزی است که برای روز حساب به شما وعده داده میشود(وعدهای تخلف ناپذیر).
54-این روزی ما است که هرگز پایان نمیگیرد
این وعده برای پرهیزکاران است
از اینجا فصل دیگری از آیات این سوره آغاز میشود که پرهیزگاران و متقین را با گردنکشان طاغی مقایسه کرده،و سرنوشت هر دو گروه را در قیامت شرح میدهد،و در مجموع بحثهای آیات گذشته را تکمیل میکند.
نخست به عنوان یک جمعبندی از سرگذشت انبیای پیشین و نکات آموزنده زندگی آنها میفرماید:"این یک تذکر و یادآوری است"( هٰذٰا ذِکْرٌ ) (1).
آری هدف از بیان فرازهایی از تاریخ پرشکوه آنان داستانسرایی نبود، هدف ذکر و تذکر بود،همانگونه که از آغاز این سوره روی این مساله تکیه شده" ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ ".
هدف بیدار ساختن اندیشهها،بالا بردن سطح معرفت و آگاهی،و افزودن نیروی مقاومت و پایداری در مسلمانانی است که این آیات برای آنها نازل شده است (2).
سپس مساله را از صورت خصوصی و بیان زندگی انبیاء درآورده،شکل کلی به آن میدهد،سرنوشت متقین را به طور عموم مورد بحث قرار داده،میفرماید:
"برای پرهیزگاران حسن مرجع و محل بازگشت نیکویی است"( وَ إِنَّ لِلْمُتَّقِینَ لَحُسْنَ مَآبٍ ) (3).
1) 1) بعضی از مفسران در تفسیر این جمله گفتهاند منظور ذکر جمیل پیامبران گذشته است.
2) 2) جمعی از مفسران" هٰذٰا ذِکْرٌ "را اشاره به این دانستهاند که آنچه در باره انبیای گذشته بیان شد ذکر خیر و ثناء جمیل در باره آنها بود،و آیات بعد مقامات آنها را در آخرت بازگو میکند،ولی این معنی بعید به نظر میرسد بلکه ظاهر آیات کلی است همانگونه که در بالا گفتهایم.
3) 3) "ماب"به معنی محل بازگشت است،و اضافه"حسن"به"ماب"از قبیل اضافه صفت به موصوف میباشد.
بعد از این جمله کوتاه و سربسته که خوبی حال آنها را اجمالا ترسیم میکند، با استفاده از روش اجمال و تفصیل که روش قرآن است به شرح آن پرداخته میگوید:"بازگشت آنها به باغهای جاویدان بهشت است که درهایش به روی آنان گشوده است"( جَنّٰاتِ عَدْنٍ مُفَتَّحَةً لَهُمُ الْأَبْوٰابُ ) (1).
"جنات"اشاره به باغهای بهشت است و"عدن"(بر وزن عدل)به معنی استقرار و ثبات است،و"معدن"را به این جهت معدن گفتهاند که فلزات و مواد گرانقیمت در آنجا مستقر است،به هر حال این تعبیر در اینجا اشاره به جاویدان بودن باغهای بهشت است.
تعبیر به" مُفَتَّحَةً لَهُمُ الْأَبْوٰابُ "اشاره به آن است که حتی زحمت گشودن درها برای بهشتیان وجود ندارد،گویی بهشت در انتظار آنهاست،و هنگامی که چشمش به آنان میافتد آغوش باز میکند و آنها را به درون دعوت میکند! *** سپس آرامش و احترام خاص بهشتیان را به این صورت بیان میکند:"این در حالی است که آنها بر تختها در آن تکیه کردهاند،و انواع میوههای فراوان و نوشیدنی در اختیار آنها است"هر زمان آن را میطلبند،فورا نزد آنها حاضر میشود"( مُتَّکِئِینَ فِیهٰا یَدْعُونَ فِیهٰا بِفٰاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ وَ شَرٰابٍ ) (2).
آیا فورا به وسیله خدمتکاران بهشتی در برابر آنها حاضر میگردد، یا
1) 1) " جَنّٰاتِ عَدْنٍ "بدل یا عطف بیان برای"ماب"است.
2) 2) ضمیر"فیها"در هر دو مورد به" جَنّٰاتِ عَدْنٍ "بازمیگردد،و توصیف"فاکهة" به"کثیرة"دلیل بر توصیف"شراب"به این وصف نیز میباشد،و"متکئین"حال برای ضمیر"لهم"است،یعنی آنها در بهشت جاویدان که درهای آن مستقر میشوند در حالی که تکیه بر مسندها زدهاند،و در حالی که دستور آوردن میوههای مختلف و انواع نوشیدنیها را میدهند.
تنها اراده آنها کافی برای حضور آن است؟هر دو احتمال وجود دارد.
تکیه روی"فاکهة"و"شراب"(میوه و نوشیدنی)ممکن است اشاره به این باشد که بیشترین غذای بهشتیان میوه است،هر چند غذاهای دیگر طبق صریح آیات قرآن نیز در آنجا وجود دارد.
همانگونه که بهترین و سالمترین غذای انسان در این دنیا نیز میوه است! تعبیر به"کثیرة"اشاره به انواع مختلف میوههای بهشتی است،همانگونه که نوشیدنی و شراب طهور آن نیز اشکال متنوعی دارد که در آیات مختلف قرآن به آن اشاره شده است.
*** بعد از آن سخن از همسران پاک بهشتی به میان آورده،میگوید:"نزد بهشتیان همسرانی است که فقط چشم به شوهرانشان دوختهاند،همگی جوان و با شوهران خود هم سن و سالند"( وَ عِنْدَهُمْ قٰاصِرٰاتُ الطَّرْفِ أَتْرٰابٌ ).
"طرف"(بر وزن برف)به معنی پلک چشم است،و گاه به معنی نگاه کردن نیز آمده است،توصیف زنان بهشتی به"قاصرات الطرف"(آنها که نگاهی کوتاه دارند)اشاره به این است که تنها چشم به همسران خود دوختهاند، فقط به آنها عشق میورزند و به غیر آنان نمیاندیشند که این از بزرگترین مزایای همسر است،بعضی از مفسران نیز آن را به معنی حالت خمار بودن چشم که حالت جالب مخصوصی است دانستهاند،جمع میان این دو معنی نیز بیمانع است.
"اتراب"به معنی"هم سن و سال"توصیف دیگری است برای زنان بهشتی نسبت به همسرانشان،چرا که توافق سنی جاذبه را میان دو همسر افزون میکند،و یا توصیفی است برای خود آن زنان که همه آنها هم سن و سال و جوانند (1).
1) 1) "اتراب"جمع"ترب"(بر وزن شعر)است.
*** در آخرین آیات مورد بحث به تمام هفت نعمت بزرگ بهشتیان که در آیات قبل آمده بود اشاره کرده،میگوید:"این چیزی است که برای روز حساب به شما وعده داده میشود"( هٰذٰا مٰا تُوعَدُونَ لِیَوْمِ الْحِسٰابِ ).
وعدهای تخلفناپذیر و نشاطانگیز،وعدهای از سوی خداوند بزرگ.
*** و برای تاکید بر جاودانگی این مواهب میافزاید"این رزق و روزی ماست، عطائی است که هرگز پایان نمیگیرد و فنایی برای آن متصور نیست"( إِنَّ هٰذٰا لَرِزْقُنٰا مٰا لَهُ مِنْ نَفٰادٍ ) (1).
بنا بر این غم زوال و نابودی که همچون سایه شومی بر نعمتهای این جهان افتاده در آنجا وجود ندارد،و از برکت خزائن پربار الهی پیوسته مدد میگیرد و محدودیتی برای آن نیست،و حتی کاستی در آن ظاهر نمیشود،چون اراده خدا بر آن تعلق گرفته.
1) 1) "نفاد"به معنی"فنا"و نابودی است،و"لام"در"لرزقنا"برای تاکید است.
هٰذٰا وَ إِنَّ لِلطّٰاغِینَ لَشَرَّ مَآبٍ (55) جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهٰا فَبِئْسَ اَلْمِهٰادُ (56) هٰذٰا فَلْیَذُوقُوهُ حَمِیمٌ وَ غَسّٰاقٌ (57) وَ آخَرُ مِنْ شَکْلِهِ أَزْوٰاجٌ (58) هٰذٰا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَکُمْ لاٰ مَرْحَباً بِهِمْ إِنَّهُمْ صٰالُوا اَلنّٰارِ (59) قٰالُوا بَلْ أَنْتُمْ لاٰ مَرْحَباً بِکُمْ أَنْتُمْ قَدَّمْتُمُوهُ لَنٰا فَبِئْسَ اَلْقَرٰارُ (60) قٰالُوا رَبَّنٰا مَنْ قَدَّمَ لَنٰا هٰذٰا فَزِدْهُ عَذٰاباً ضِعْفاً فِی اَلنّٰارِ (61)
55-این(پاداش پرهیزگاران است)و برای طغیانگران بدترین محل بازگشت است.
56-دوزخ است که در آن وارد میشوند و چه بستر بدی است؟! 57-این نوشابه حمیم و غساق است(دو مایع سوزان و تیرهرنگ)که باید از آن بچشند.
58-و جز اینها کیفرهای دیگری همشکل آن را دارند.
59-(به آنها گفته میشود)این فوجی است که همراه شما وارد دوزخ میشوند(اینها
همان رؤسای ضلالند)خوشامد بر آنها مباد،همگی در آتش خواهند سوخت.
60-آنها(به رؤسای خود)میگویند:بلکه خوشامد بر شما مباد که این عذاب را شما برای ما فراهم ساختید،چه بد قرارگاهی است اینجا؟! 61-(سپس)میگویند:پروردگارا هر کس این عذاب را برای ما فراهم ساخته عذابی مضاعف در آتش بر او بیفزا
و این هم کیفر طاغیان!
در آیات گذشته نعمتهای هفتگانه و مواهب بیدریغ پروردگار برای پرهیزگاران برشمرده شد،و در آیات مورد بحث با استفاده از روش مقابله و مقایسه که قرآن زیاد آن را به کار میگیرد سرنوشت شوم و کیفرهای گوناگون طاغیان و سرکشان را در برابر خداوند برمیشمرد.
نخست میگوید:"آنچه گفته شد پاداشهای"متقین"است،و برای طغیانگران بدترین مرجع و محل بازگشت است"!( هٰذٰا وَ إِنَّ لِلطّٰاغِینَ لَشَرَّ مَآبٍ ) (1).
متقین،"حسن ماب"داشتند،اینها"شر ماب"و سرنوشت و بازگشت شوم دارند.
*** سپس با استفاده از روش اجمال و تفصیل به شرح این جمله سربسته پرداخته میگوید:"این بازگشت شوم و مرجع سوء همان دوزخ است که در آن وارد میشوند و به آتش آن میسوزند،و چه بستر بدی است آتش دوزخ"!( جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهٰا فَبِئْسَ الْمِهٰادُ ) (2).
گویا جمله"یصلونها"(در جهنم وارد میشوند و به آتش آن میسوزند) برای بیان این است که کسی گمان نکند تنها جهنم را از فاصله دور میبینند و یا در کنار آن قرار میگیرند،نه،به درون آن وارد میکنند،و نیز کسی توهم نکند که آنها به آتش دوزخ عادت میکنند و انس میگیرند،نه،پیوسته با آن میسوزند.
"مهاد"-چنان که قبلا هم گفتهایم-به معنی بستری است که برای خواب و استراحت گسترده میشود،به گاهواره طفل نیز اطلاق میگردد.
بستر جایگاه استراحت است و باید از هر نظر مناسب حال و ملایم طبع باشد، اما چگونه خواهد بود وضع کسانی که بسترشان آتش جهنم میباشد؟! *** سپس به انواع دیگری از عذابهای آنها پرداخته میگوید:"این نوشابه حمیم و غساق است که باید از آن بچشند"( هٰذٰا فَلْیَذُوقُوهُ حَمِیمٌ وَ غَسّٰاقٌ ) (1).
"حمیم"به معنی آب داغ و سوزان که یکی از نوشابههای دوزخیان میباشد، در برابر انواع"شراب طهور"که در آیات قبل برای بهشتیان ذکر شده بود.
"غساق"از ماده"غسق"(بر وزن رمق)به معنی شدت تاریکی شب است،ابن عباس آن را به نوشابه بسیار سردی(که از شدت برودت درون انسان را میسوزاند و مجروح میکند)تفسیر کرده است، ولی در مفهوم ریشه این کلمه چیزی نیست که دلالت بر این معنی کند جز اینکه مقابله آن با حمیم که آب داغ و سوزان است ممکن است منشا چنین استنباطی شده باشد.
1) 1) این جمله در اصل"هذا حمیم و غساق فلیذوقوه"بوده که برای تاکید جمله"فلیذوقوه"در میان مبتدا و خبر فاصله شده است بعضی از مفسران نیز احتمال دادهاند که"هذا"خبر مبتدای محذوفی باشد همانگونه که"حمیم و غساق"چنین است،و در تقدیر این چنین بوده:"العذاب هذا فلیذوقوه،هذا حمیم و غساق"ولی احتمال اول ظریفتر و جالبتر به نظر میرسد.
"راغب"در"مفردات"آن را به قطراتی که از پوست تن دوزخیان (و جراحات بدن آنها)بیرون میآید تفسیر کرده است.
لا بد تیره بودن رنگ آن سبب اطلاق این واژه بر آن شده است،چرا که محصول آن آتش سوزان چیزی جز یک مشت اندام سوخته با تراوشهای سیاه نیست! به هر حال از پارهای از کلمات بر میآید که"غساق"بوی بسیار بد و زنندهای دارد که همگان را ناراحت میکند.
بعضی دیگر آن را به یک نوع عذاب که جز خدا از آن آگاه نیست تفسیر کردهاند،چرا که آنها مرتکب گناهان و مظالم سختی شدهاند که جز خدا از آن آگاه نبوده و کیفرشان نیز باید چنین باشد.
همانگونه که بهشتیان پرهیزگار اعمال نیکی انجام میدادند که جز خدا از آن آگاه نبود لذا به آنها وعده پاداشهایی داده شده که جز خدا از آن خبر ندارد: فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ (الم سجده-17).
*** باز به انواع دیگری از عذابهای دردناک آنها اشاره کرده،میگوید:"و جز اینها،کیفرهای دیگری هم شکل آن دارند"( وَ آخَرُ مِنْ شَکْلِهِ أَزْوٰاجٌ ) (1).
"شکل"(به فتح شین)به معنی مثل و مانند است،و"ازواج"به معنی انواع و اقسام است و این یک اشاره اجمالی به انواع دیگری از عذاب همانند عذابهای گذشته است که در اینجا به طور سربسته بیان شده،و شاید برای محبوسان این جهان ماده قابل توصیف و درک نباشد.
1) 1) "آخر"صفت برای موصوف محذوفی است که مبتدا میباشد و"ازواج"مبتدای ثانی و"من شکله"خبر آن است و مجموعا جز مبتدای اول است و در تقدیر چنین بوده: "و عذاب آخر ازواج من شکله".
این در حقیقت نقطه مقابل" بِفٰاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ "در آیات گذشته است که اشاره به انواع مختلف نعمتها و میوههای بهشتی بود.
به هر حال این شباهت ممکن است در شدت و ناراحتی و یا در جمیع جهات باشد.
*** سپس آخرین مجازات آنها را که همنشینان بد با زبانی مملو از سرزنش است مطرح ساخته میگوید:هنگامی که رؤسای ضلال وارد دوزخ میشوند و با چشم خود میبینند که پیروان را نیز به سمت دوزخ میآورند به یک دیگر میگویند:"این فوجی است که همراه شما وارد دوزخ میشود"( هٰذٰا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَکُمْ ) (1).
"خوش آمد بر آنها مباد"!( لاٰ مَرْحَباً بِهِمْ ).
"آنها همگی در آتش خواهند سوخت"( إِنَّهُمْ صٰالُوا النّٰارِ ).
جمله" هٰذٰا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَکُمْ "به قرینه جملهها و آیات بعد،از گفتار پیشوایان ضلالت و گمراهی است،وقتی پیروان خویش را آماده ورود در دوزخ میبینند به یکدیگر میگویند اینها هم با شما خواهند بود بعضی از مفسران نیز آن را خطاب فرشتگان به سردمداران کفر و عصیان میدانند،ولی معنی اول مناسبتر به نظر میرسد.
"مرحبا"کلمهای است که به هنگام خوشآمد گفتن به میهمان،گفته میشود و"لا مرحبا"ضد آن است،این کلمه مصدر از ماده رحب(بر وزن محو)به معنی وسعت مکان است،یعنی بفرمائید که در مکان وسیع و مناسبی ورود کردهاید،و معادل آن در زبان فارسی جمله"خوش آمدید"میباشد.
"مقتحم"از ماده"اقتحام"به معنی وارد شدن در کار شدید و خوفناک
1) 1) این جمله محذوفی دارد،و در تقدیر چنین است"یقول رؤساء الضلال بعضهم لبعض هذا فوج مقتحم معکم".
است،و غالبا به ورود در کارها بدون مطالعه و فکر قبلی نیز اطلاق میشود.
این تعبیر نشان میدهد که پیروان ضلالت بدون مطالعه و فکر و صرفا روی هوا و هوس و تقلیدهای کورکورانه در آتش شدید و خوفناک جهنم ورود میکنند.
*** به هر حال این صدا به گوش پیروان میرسد و از ناخوشامد گفتن رؤسای ضلالت سخت خشمگین میگردند،رو به سوی آنها کرده،"میگویند:بلکه خوشامد بر شما مباد که شما این عذاب دردناک را به ما پیشنهاد کردید و برای ما فراهم ساختید،چه بد قرارگاهی است دوزخ"؟!( قٰالُوا بَلْ أَنْتُمْ لاٰ مَرْحَباً بِکُمْ أَنْتُمْ قَدَّمْتُمُوهُ لَنٰا فَبِئْسَ الْقَرٰارُ ).
جمله اخیر( فَبِئْسَ الْقَرٰارُ )در حقیقت نقطه مقابل" جَنّٰاتِ عَدْنٍ "است که در باره پرهیزگاران آمده بود،اشاره به اینکه مصیبت بزرگ این است که دوزخ جایگاه موقتی نیست،بلکه قرارگاه ثابت است! هدف پیروان از این تعبیر این است که آنها میخواهند بگویند هر چه هست این حسن را دارد که شما رؤسای ضلالت نیز در این امر با ما مشترکید، و این مایه تشفی قلب ماست،و یا اشاره به این است که جنایت شما پیشوایان بر ما جنایتی بس عظیم بود،چرا که دوزخ یک جایگاه موقتی نیست بلکه قرارگاه ماست.
*** ولی با این حال پیروان به این سخن راضی نمیشوند،چرا که رؤسای ضلالت را که عامل اصلی جرم بودند از خود مستحقتر میدانند لذا رو به درگاه خدا کرده"میگویند:پروردگارا!هر کس این عذاب را برای ما فراهم ساخته عذابی مضاعف در آتش دوزخ بر او بیفزا"( قٰالُوا رَبَّنٰا مَنْ قَدَّمَ لَنٰا هٰذٰا فَزِدْهُ عَذٰاباً ضِعْفاً فِی النّٰارِ ).
عذابی به خاطر گمراهی خودشان و عذابی به خاطر گمراه کردن ما.
این آیه شبیه همان مطلبی است که در آیه 38 سوره اعراف آمده: رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ أَضَلُّونٰا فَآتِهِمْ عَذٰاباً ضِعْفاً مِنَ النّٰارِ :"پروردگارا!اینها ما را گمراه کردند،عذاب مضاعف از آتش برای آنها قرار ده"!هر چند دنباله همین آیه سوره اعراف میگوید "هر دو عذاب مضاعف دارند"(چرا که پیروان نیز نیروی اجرایی پیشوایان بودند،و زمینههای ضلالت و فساد به دست آنها فراهم شد که اگر توده مردم تنور ظالمان را داغ نکنند آنها قدرت بر انجام کاری نخواهند داشت)ولی به هر حال شک نیست که عذاب پیشوایان به درجات سنگینتر است هر چند هر دو عذاب مضاعف دارند.
آری این است سرانجام کسانی که با هم پیمان دوستی بستند و در راه انحراف و ضلالت بیعت کردند که وقتی نتائج شوم اعمال خود را میبینند به مخاصمت و دشمنی و نفرین بر یکدیگر برمیخیزند.
قابل توجه اینکه در این آیات ذکر نعمتهای پرهیزگاران تنوع بیشتری از ذکر مجازاتها و عذابهای طغیانگران دارد(در قسمت اول به هفت موهبت و در قسمت دوم به پنج عذاب اشاره شده)این شاید به خاطر پیشی گرفتن رحمت خدا بر غضب اوست"یا من سبقت رحمته غضبه"! ***
وَ قٰالُوا مٰا لَنٰا لاٰ نَریٰ رِجٰالاً کُنّٰا نَعُدُّهُمْ مِنَ اَلْأَشْرٰارِ (62) أَتَّخَذْنٰاهُمْ سِخْرِیًّا أَمْ زٰاغَتْ عَنْهُمُ اَلْأَبْصٰارُ (63) إِنَّ ذٰلِکَ لَحَقٌّ تَخٰاصُمُ أَهْلِ اَلنّٰارِ (64)
62-آنها میگویند چرا مردانی را که ما از اشرار میشمردیم(در اینجا،در آتش دوزخ) نمیبینیم.
63-آیا ما آنها را به سخریه گرفتیم یا(به اندازهای حقیر بودند که)چشمها آنها را نمیدید؟! 64-این یک واقعیت است گفتگوهای خصمانه دوزخیان
مخاصمه اصحاب دوزخ!
این آیات بحث پیرامون گفتگوهای دوزخیان را که در آیات قبل گذشت ادامه میدهد و یکی دیگر از گفتگوهای آنها را که از تاسفی عمیق و جانکاه و شکنجهای روحی و جانفرسا حکایت میکند،بیان میدارد.
میفرماید:"سردمداران ضلالت هنگامی که به اطراف خود در دوزخ مینگرند میگویند چرا ما مردانی را که از اشرار میشمردیم در اینجا نمیبینیم"؟! ( وَ قٰالُوا مٰا لَنٰا لاٰ نَریٰ رِجٰالاً کُنّٰا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرٰارِ ).
آری افرادی همچون"بو جهلها"و"بو لهبها"هنگامی که میبینند اثری از"عمار یاسرها""خبابها"و"صهیبها"و"بلالها"در دوزخ نیست،به خود میآیند و از یکدیگر این سؤال را میکنند:پس این افراد چه شدند؟
ما آنها را مشتی اخلالگر و مفسد فی الارض و اشرار و اوباش میدانستیم که برای به همزدن آرامش اجتماع،و از بین بردن افتخارات نیاکان ما،بپاخاسته بودند، مثل اینکه تشخیص ما تمام غلط بود! *** "آیا ما آنها را به سخریه گرفتیم یا به اندازهای حقیر بودند که چشمهای ما آنها را نمیدید"( أَتَّخَذْنٰاهُمْ سِخْرِیًّا أَمْ زٰاغَتْ عَنْهُمُ الْأَبْصٰارُ ) (1).
آری ما این مردان بزرگ و با شخصیت را به باد مسخره میگرفتیم،و بر حسب و وصله اشرار بودن به آنها میزدیم،و گاه حتی از این مرحله نیز پائینتر میشمردیم آنها را افراد حقیری میدانستیم که اصلا به چشم نمیآمدند،اما معلوم شد هوا و هوسها و جهل و غرور بر چشم ما پرده سنگینی افکنده بود،آنها مقربان درگاه خدا بودند و الان بهشت جایگاهشان است.
جمعی از مفسران احتمال دیگری در تفسیر آیه فوق دادهاند و آن اینکه:
مساله سخریه اشاره به وضع عالم دنیا است و جمله" أَمْ زٰاغَتْ عَنْهُمُ الْأَبْصٰارُ " اشاره به وضع دوزخ است یعنی در اینجا چشم نزدیکبین ما در میان این شعلههای دود و آتش آنها را نمیتواند ببیند،البته معنی اول صحیحتر به نظر میرسد.
این نکته قابل توجه است که یکی از عوامل عدم درک واقعیتها جدی نگرفتن مسائل و استهزا و شوخی با حقایق است،همیشه باید با تصمیم جدی به بررسی واقعیتها پرداخت تا حقیقت روشن گردد.
*** سپس به عنوان یک خلاصهگیری از گفتگوهایی که میان دوزخیان
1) 1) قابل توجه اینکه"زاغت"که از ماده"زیغ"به معنی انحراف از حق و درستی است در اینجا به چشم نسبت داده شده نه به صاحبان چشم،و این برای بیان مبالغه در مطلب است.
واقع میشود و تاکید بر آنچه گذشت میفرماید:"این یک واقعیت است مخاصمه و گفتگوهای خصمانه دوزخیان"( إِنَّ ذٰلِکَ لَحَقٌّ تَخٰاصُمُ أَهْلِ النّٰارِ ) (1).
دوزخیان در این جهان نیز گرفتار تخاصم و نزاعند و روح پرخاشگری و نزاع و جدال بر آنها حاکم است،و هر روز با کسی درگیر و گلاویز میشوند، و در قیامت که صحنه بروز مکنونات است آنچه در درون داشتند ظاهر میگردد، و در جهنم به جان هم میافتند،دوستان دیروز دشمنان امروز،و مریدان دیروز مخالفان امروز میشوند،تنها خط ایمان و توحید است که خط وحدت و صفا در این جهان و آن جهان میباشد.
جالب اینکه بهشتیان بر سریرها و تختها تکیه زده،به گفتگوهای دوستانه مشغولند،چنان که در آیات مختلف قرآن آمده در حالی که دوزخیان در حال جنگ و جدالند که آن خود موهبتی است بزرگ،و این عذابی است دردناک! ***
در حدیثی از امام صادق ع آمده است که به یکی از یارانش فرمود"خداوند از شما پیروان مکتب اهل بیت در قرآن یاد کرده آنجا که دشمنان شما در آتش دوزخ میگویند چرا ما در اینجا مردانی را که از اشرار میشمردیم نمیبینیم؟آیا آنها را بباد مسخره گرفتیم،یا از شدت حقارت بچشم ما نیامدند؟به خدا سوگند مقصود شما از این مردان هستید که گروهی شما را از اشرار میپندارند،ولی به خدا سوگند در بهشت شادمان و مسرورید،در حالی که دوزخیان در جهنم دنبال شما میگردند" (2).
قُلْ إِنَّمٰا أَنَا مُنْذِرٌ وَ مٰا مِنْ إِلٰهٍ إِلاَّ اَللّٰهُ اَلْوٰاحِدُ اَلْقَهّٰارُ (65) رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمَا اَلْعَزِیزُ اَلْغَفّٰارُ (66) قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِیمٌ (67) أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ (68) مٰا کٰانَ لِی مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ اَلْأَعْلیٰ إِذْ یَخْتَصِمُونَ (69) إِنْ یُوحیٰ إِلَیَّ إِلاّٰ أَنَّمٰا أَنَا نَذِیرٌ مُبِینٌ (70)
65-بگو من فقط یک انذارکنندهام و هیچ معبودی جز خداوند یگانه قهار نیست.
66-پروردگار آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو است،پروردگار عزیز و غفار.
67-بگو:این یک خبر بزرگ است! 68-که شما از آن روی گردان هستید.
69-من از ملاء اعلی(و فرشتگان عالم بالا)به هنگامی که(در باره آفرینش آدم) مخاصمه میکردند خبر ندارم.
70-تنها چیزی که به من وحی میشود این است که من انذارکننده آشکاری هستم
من یک بیم دهندهام!
از آنجا که تمام بحثهای گذشته چه آنها که از مجازات دردناک دوزخیان سخن میگوید و چه آنها که از عذاب دنیوی اقوام گنهکار پیشین بحث میکند و همه جنبه انذار و تهدید برای مشرکان و سرکشان و ظالمان دارد،در آیات مورد بحث همین مساله را تعقیب کرده،میگوید:"بگو:من فقط یک انذارکنندهام"! ( قُلْ إِنَّمٰا أَنَا مُنْذِرٌ ).
درست است که پیامبر ص بشارت دهنده نیز میباشد،و آیات قرآن مجید به هر دو معنی ناطق است،ولی چون بشارت برای مؤمنان است،و انذار برای مشرکان و مفسدان،و در اینجا روی سخن با گروه اخیر است،تنها تکیه بر انذار شده است.
سپس میافزاید:"هیچ معبودی جز خداوند یگانه قهار نیست"( وَ مٰا مِنْ إِلٰهٍ إِلاَّ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ ).
تکیه بر قهر او نیز به همین منظور است،تا کسی به لطف او مغرور نگردد، و از قهر او خود را ایمن نشمرد،و در گرداب کفر و گناه غوطهور نشود.
*** و بلافاصله به عنوان ذکر دلیل برای توحید الوهیت و عبادت پروردگار میافزاید:"او همان کسی است که پروردگار آسمانها و زمین و آنچه در میان آنها قرار دارد میباشد،همان خدایی که عزیز و غفار است"( رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمَا الْعَزِیزُ الْغَفّٰارُ ).
در حقیقت در این آیه سه وصف از اوصاف خداوند بیان شده که هر کدام برای اثبات مقصودی است.
نخست مساله"ربوبیت"او نسبت به تمام عالم هستی است،او مالک همه
این جهان است مالکی که آنها را تدبیر و تربیت میکند،تنها کسی شایسته"عبودیت" است که چنین باشد،نه بتهایی که به مقدار سر سوزن از خود چیزی ندارند.
دوم مساله"عزت"او است،میدانیم"عزیز"از نظر معنی لغت به کسی گفته میشود که هیچکس نتواند بر او غالب گردد،و هر چه اراده کند انجام شدنی باشد،و به تعبیر دیگر همیشه غالب است و هرگز مغلوب نیست.
کسی که چنین است فرار کردن از چنگال قدرتش چگونه امکان دارد؟ و نجات از کیفرش چگونه میسر است؟ سومین توصیف مقام"غفاریت"و کثرت آمرزش او است که درهای بازگشت را به روی گنهکاران میگشاید،و باران رحمتش را بر آنها میبارد،تا تصور نکنند اگر"قهار"و"عزیز"است مفهومش بستن درهای رحمت و توبه به روی بندگان میباشد.
در حقیقت یکی بیان"خوف"است و دیگری بیان"رجاء"که بدون موازنه این دو حالت تکامل انسان امکانپذیر نیست،یا گرفتار غرور و غفلت میشود،و یا در گرداب یاس و نومیدی فرو میرود.
و به تعبیر دیگر توصیف او به"عزیز"و"غفار"دلیل دیگری بر"الوهیت" او است،چرا که تنها کسی شایسته پرستش است که علاوه بر"ربوبیت"قدرت بر مجازات نیز دارد،و علاوه بر قدرت بر مجازات،درهای رحمت و مغفرت او نیز گشوده است.
*** سپس در جملهای کوتاه و تکاندهنده خطاب به پیامبر ص کرده،میفرماید:
"بگو این یک خبر بزرگ است"( قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِیمٌ ).
*** "که شما از آن رویگردان هستید"( أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ ).
این کدام خبر است که به آن اشاره کرده و آن را به عظمت توصیف میکند؟ قرآن مجید؟رسالت پیامبر؟قیامت و سرنوشت مؤمنان و کافران؟توحید و یگانگی خدا؟و یا همه اینها؟ از آنجا که قرآن مشتمل بر همه این امور است و جامع میان آنها است، و اعراض مشرکان نیز از آن بوده،مناسبتر همان معنی اول یعنی قرآن است.
آری این کتاب بزرگ آسمانی خبری است بزرگ،به عظمت تمام عالم هستی که از ناحیه خالق این جهان،خالق عزیز و غفار و واحد و قهار،نازل شده، خبری که عظمت آن را گروه عظیمی به هنگام نزولش درنیافتند،جمعی آن را به باد سخریه و استهزاء گرفتند،و جمعی سحرش خواندند،و عدهای شعرش نامیدند، ولی چیزی نگذشت که این"نبا عظیم"باطن خود را نشان داد،مسیر تاریخ بشریت را عوض کرد،بر پهنه جهان سایه افکند،تمدنی عظیم و درخشان در تمام زمینهها به وجود آورد،و جالب اینکه اعلام این نبا عظیم در این سوره مکی شده،در زمانی که مسلمانان ظاهرا در نهایت ضعف و ناتوانی بودند،و درهای پیروزی و نجات به روی آنان بسته بود.
حتی امروز نیز عظمت این خبر بزرگ بر جهانیان و حتی بر خود مسلمانان کاملا روشن نیست،و باید آینده آن را نشان دهد.
این گفتار قرآن که"شما از آن رویگردان هستید"هنوز صادق است، و همین اعراض مسلمین سبب شده که نتوانند از این چشمه جوشان فیض الهی کاملا سیراب شوند،و در پرتو انوار آن به پیش تازند،و قلههای فخر و شرف را تسخیر کنند.
*** سپس به عنوان مقدمهای برای ذکر ماجرای آفرینش آدم،و ارزش والای وجود انسان تا آن حد که فرشتگان همگی در برابر او سجده کردند،میفرماید:
"من از ملاء اعلی،و فرشتگان عالم بالا به هنگامی که در باره آفرینش انسان گفتگو و مخاصمه میکردند خبر ندارم"( مٰا کٰانَ لِی مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلیٰ إِذْ یَخْتَصِمُونَ ).
*** آگاهی من تنها از طریق وحی است،و"تنها چیزی که به من وحی میشود این است که من انذارکننده آشکاری هستم"( إِنْ یُوحیٰ إِلَیَّ إِلاّٰ أَنَّمٰا أَنَا نَذِیرٌ مُبِینٌ ).
گر چه فرشتگان،جدال و مخاصمهای با پروردگار نداشتند،ولی همین اندازه که به هنگام خطاب خداوند به آنها که"من میخواهم خلیفهای در زمین بیافرینم"آنها به گفتگو پرداختند و عرض کردند:"آیا میخواهی کسی را بیافرینی که فساد و خونریزی کند"؟که در پاسخ آنها فرمود:"من چیزی میدانم که شما نمیدانید"(آیه 30-سوره بقره)به این گفتگوها"مخاصمه"اطلاق شده است که یک اطلاق مجازی است،و همانگونه که اشاره کردیم این در حقیقت مقدمهای است برای آیات بعد که پیرامون آفرینش آدم سخن میگوید.
این احتمال نیز وجود دارد که"ملاء اعلی"مفهوم وسیعی دارد که حتی شیطان را شامل میشود،چه اینکه آن روز شیطان در زمره فرشتگان بود و به مخاصمه با خدا برخاست و زبان به اعتراض گشود،و به همین دلیل برای همیشه مطرود درگاه حق شد،ولی تفسیر اول مناسبتر است.
در روایات متعددی که از طرق شیعه و اهل سنت نقل شده میخوانیم که پیامبر ص از یکی از یارانش پرسید:
ا تدری فیما یختصم الملأ الاعلی؟:
"آیا میدانی فرشتگان عالم بالا در چه چیز بحث و گفتگو میکنند"؟! عرض کرد:نه.
فرمود:
اختصموا فی الکفارات و الدرجات،فاما الکفارات فاصباغ
الوضوء فی السبرات،و نقل الاقدام الی الجماعات،و انتظار الصلاة بعد الصلاة،و اما الدرجات فافشاء السلام،و اطعام الطعام،و الصلاة فی اللیل و الناس نیام :
"آنها در مورد"کفارات"(کارهایی که گناهان را جبران میکند) و"درجات"(آنچه بر درجات انسان میافزاید)به گفتگو پرداختند:اما کفارات وضوی پر آب در سرمای زمستان گرفتن،و به سوی نماز جماعت گام برداشتن، و انتظار نمازی بعد از نماز دیگر کشیدن است،و اما درجات،بسیار سلام کردن و اطعام طعام نمودن،و نماز در شب به هنگامی که چشم مردم در خواب است باشد" (1).
البته در این حدیث صریحا نیامده است که نظر به تفسیر آیه فوق دارد، هر چند تعبیرات شبیه تعبیرات آیه مورد بحث است،و به هر حال از این حدیث استفاده میشود که منظور از"مخاصمه"در اینجا تنها بحث و گفتگو است،نه جدال و کشمکش،بحث و گفتگو از اعمال آدمیان،و کارهایی که کفاره گناهان میشود و بر درجات انسانها میافزاید،و شاید گفتگوی آنها در تعداد اعمالی است که سرچشمه این فضائل میگردد،و یا در تعیین حد و میزان درجاتی است که از این اعمال حاصل میشود،و به این ترتیب از این حدیث تفسیر سومی برای آیه به دست میآید که از جهاتی مناسب است ولی با آیات آینده تناسب زیادی ندارد و همانگونه که گفتیم ممکن است ناظر به گفتگوهای دیگر فرشتگان باشد نه آنچه مربوط به این آیات است.
این نکته نیز قابل توجه است که عدم علم پیامبر به این معنی است که من از خودم چیزی در این زمینهها نمیدانم تنها همان را میدانم که از طریق وحی بر من نازل میگردد.
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث،همین حدیث در تفسیر در المنثور از طرق بسیاری از گروهی از صحابه پیامبر-با تفاوتهایی-نقل شده است.
إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَةِ إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ (71) فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ (72) فَسَجَدَ اَلْمَلاٰئِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ (73) إِلاّٰ إِبْلِیسَ اِسْتَکْبَرَ وَ کٰانَ مِنَ اَلْکٰافِرِینَ (74) قٰالَ یٰا إِبْلِیسُ مٰا مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِمٰا خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ اَلْعٰالِینَ (75) قٰالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ (76) قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ (77) وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی إِلیٰ یَوْمِ اَلدِّینِ (78) قٰالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ (79) قٰالَ فَإِنَّکَ مِنَ اَلْمُنْظَرِینَ (80) إِلیٰ یَوْمِ اَلْوَقْتِ اَلْمَعْلُومِ (81) قٰالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ (82) إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِینَ (83)
71-به خاطر بیاور هنگامی را که پروردگارت به ملائکه گفت:من بشری را از گل میآفرینم.
72-هنگامی که آن را نظام بخشیدم و از روح خودم در آن دمیدم برای او سجده کنید.
73-در آن هنگام همه فرشتگان سجده کردند.
74-جز ابلیس که تکبر ورزید و از کافران بود! 75-گفت:ای ابلیس چه چیز مانع تو از سجده کردن بر مخلوقی که با قدرت خود او را آفریدم گردید؟آیا تکبر کردی،یا از برترین بودی؟(بالاتر از اینکه فرمان سجود به تو داده شود!).
76-گفت:من از او بهترم!مرا از آتش آفریدهای و او را از گل! 77-فرمود:از آسمانها(و از صفوف ملائکه)خارج شو که تو رانده درگاه منی! 78-و مسلما لعنت من بر تو تا روز قیامت خواهد بود.
79-عرض کرد:پروردگار من!مرا تا روزی که انسانها برانگیخته میشوند مهلت ده.
80-فرمود تو از مهلت دادهشدگانی.
81-ولی تا روز و زمان معینی.
82-گفت:به عزتت سوگند همه آنها را گمراه خواهم کرد! 83-مگر بندگان خالص تو از میان آنها
تکبر کرد و رانده درگاه خدا شد!
این آیات همانگونه که گفتیم توضیحی است بر"مخاصمه ملاء اعلی" و"ابلیس"و گفتگو در باره آفرینش"آدم"،و در مجموع هدف از بیان این سرگذشت این است که اولا به انسانها یادآور شود که وجود آنها آن قدر با ارزش است که تمامی فرشتگان برای جدشان آدم به سجده افتادند،انسانی با این همه شخصیت چگونه اسیر چنگال شیطان و هوای نفس میشود؟چگونه ارزش وجودی خود را رها کرده،یا در برابر سنگ و چوبی سجده میکند؟! اصولا یکی از روشهای مؤثر تربیت،اعطای شخصیت به افراد مورد تربیت است،و یا به تعبیر صحیحتر:شخصیت والا و ارزش وجودی آنها را به یادشان آوردن،در چنین شرائطی است که انسان احساس میکند که پستی و انحطاط لایق شان او نیست و خود به خود از آن کنارهگیری مینماید.
ثانیا لجاجت شیطان و غرور و تکبر و حسدش که سبب شد برای همیشه از اوج افتخار سقوط کند،و در لجنزار لعنت فرو رود،میتواند هشداری برای همه افراد لجوج و مغرور باشد تا عبرت گیرند و رویه شیطان را رها کنند.
ثالثا از وجود چنین دشمن بزرگی که سوگند برای اغوای انسانها یاد کرده خبر میدهد،تا همگان به هوش باشند و در دام او نیفتند.
مجموع این امور،تکمیلی است برای بحثهای پیشین.
به هر حال در نخستین آیه میفرماید:"به خاطر بیاور هنگامی را که پروردگارت به ملائکه گفت:من بشری را از گل میآفرینم"( إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَةِ إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ ).
اما برای اینکه تصور نشود که بعد وجود انسانی همان بعد خاکی است در آیه بعد میافزاید:"و هنگامی که آن را نظام بخشیدم،و از روح خودم(روح شریف و ممتازی را که آفریدهام)در او دمیدم همگی برای او به خاک بیفتید و سجده کنید"( فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ ).
*** به این ترتیب آفرینش انسان پایان پذیرفت،"روح خدا"و"گل تیره" به هم آمیختند،و موجودی عجیب و بیسابقه که قوس صعودی و نزولیش هر دو بیانتها بود آفرینش یافت،و موجودی با استعداد فوق العاده که میتوانست شایسته مقام"خلیفة اللهی"باشد،قدم به عرصه هستی گذاشت"و در آن هنگام همه فرشتگان بدون استثنا سجده کردند"( فَسَجَدَ الْمَلاٰئِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ ).
و شایسته ستایش آن آفریدگاری را دانستند"کارد چنین دلآویز نقشی ز ماء و طینی"! *** اما"تنها کسی که سجده نکرد ابلیس بود تکبر ورزید و تمرد و طغیان نمود و به همین دلیل از مقام با عظمت خود سقوط کرد و در صف کافران بود" ( إِلاّٰ إِبْلِیسَ اسْتَکْبَرَ وَ کٰانَ مِنَ الْکٰافِرِینَ ).
آری و بدترین بلای جان انسان نیز همین کبر و غرور است که پردههای تاریک جهل بر چشم بینای او میافکند،و او را از درک حقایق محروم میسازد، او را به تمرد و سرکشی وامیدارد،و از صف مؤمنان که صف بندگان مطیع خداست بیرون میافکند،و در صف کافران که صف یاغیان و طاغیان است قرار میدهد،آن گونه که ابلیس را قرار داد.
*** اینجا بود که ابلیس از سوی خداوند مورد مؤاخذه و بازپرسی قرار گرفت:
"فرمود ای ابلیس!چه چیز مانع تو از سجده کردن بر مخلوقی که با دو دست خود آفریدم گردید"؟!( قٰالَ یٰا إِبْلِیسُ مٰا مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِمٰا خَلَقْتُ بِیَدَیَّ ).
بدیهی است تعبیر به"یدی"(دو دست)به معنی دستهای حسی نیست که او از هر گونه جسم و جسمانیت پاک و منزه است،بلکه دست در اینجا کنایه از قدرت است،چرا که انسان معمولا قدرت خود را با دست اعمال میکند،لذا در تعبیرات روزمره این کلمه در معنی قدرت،فراوان به کار میرود،گفته میشود فلان کشور در دست فلان گروه است،یا فلان معبد و ساختمان بزرگ به دست فلان کس ساخته شده،گاه گفته میشود دست من کوتاه است یا دست تو پر است.
دست در هیچکدام از این استعمالات به معنی عضو مخصوص نیست،بلکه تمام اینها کنایه از قدرت و سلطه است.
و از آنجا که انسان کارهای مهم را با دو دست انجام میدهد،و به کار گرفتن دو دست نشانه نهایت توجه و علاقه انسان به چیزی است،ذکر این تعبیر در آیه فوق کنایه از عنایت مخصوص پروردگار و اعمال قدرت مطلقهاش در آفرینش انسان است.
سپس میافزاید:"آیا تکبر ورزیدی،یا بالاتر از آن بودی که فرمان سجود به تو داده شود"؟!( أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعٰالِینَ ).
بدون شک احدی نمیتواند ادعا کند که قدر و منزلتش ما فوق این است که برای خدا سجده کند(یا برای آدم به فرمان خدا)بنا بر این تنها راهی که باقی میماند همان احتمال دوم یعنی تکبر است.
بعضی از مفسران"عالین"را در اینجا به معنی کسانی میدانند که همیشه در راه کبر و غرور گام بر میدارند و بنا بر این معنی جمله چنین میشود:"آیا تو هم اکنون تکبر کرده یا همواره چنین بودهای"؟! ولی معنی اول مناسبتر به نظر میرسد.
*** اما ابلیس با نهایت تعجب شق دوم را انتخاب کرد،و معتقد بود برتر از آن است که چنین دستوری به او داده شود،لذا با کمال جسارت به مقام استدلال در مخالفتش با فرمان خدا بر آمد و"گفت:من از او(آدم)بهترم،چرا که مرا از آتش آفریدهای و او را از گل"!( قٰالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ ).
او در واقع میخواست به پندار خویش با سه مقدمه فرمان پروردگار را نفی کند:
نخست اینکه من از آتش آفریده شدهام و او از گل که این یک واقعیت بود، همانگونه که قرآن مجید به آن ناطق است: خَلَقَ الْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ کَالْفَخّٰارِ وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مٰارِجٍ مِنْ نٰارٍ :"خداوند انسان را از گل خشکیدهای همچون آجر و سفال آفرید و جن را(که ابلیس نیز از آنها است)از شعله آتش"(الرحمن 14 و 15).
مقدمه دوم اینکه آنچه از آتش آفریده شده،از آنچه از خاک آفریده شده برتر است،چرا که آتش اشرف از خاک است.
مقدمه سوم اینکه هرگز نباید به موجود اشرف دستور داد که در برابر غیر اشرف سجده کند!! و تمام اشتباه ابلیس در این دو مقدمه اخیر بود.
زیرا اولا آدم تنها از خاک نبود،بلکه عظمتش از آن روح الهی بود که در آن دمیده شد،و گرنه خاک کجا و اینهمه افتخار و استعداد و تکامل کجا؟! ثانیا:خاک نه تنها کمتر از آتش نیست،بلکه به مراتب برتر از آن است، تمام زندگی و حیات و منابع حیاتی از خاک برمیخیزد،گیاهان و گلها و تمام موجودات زنده از خاک مدد میگیرند،تمام معادن گرانبها در دل خاک نهفته
شده،و خلاصه خاک منبع انواع برکات است،در حالی که آتش با تمام اهمیتی که در زندگی دارد هرگز به پای آن نمیرسد،و تنها ابزاری است برای استفاده کردن از منابع خاکی،آن هم ابزاری خطرناک و ویرانگر،تازه مواد آتشزا غالبا از برکت زمین به وجود آمده(هیزم،ذغال نفت و مانند آنها).
ثالثا:مساله،مساله اطاعت فرمان پروردگار،و انجام اوامر او است،همه مخلوق و بنده او هستند و باید سر به فرمان او داشته باشند.
به هر حال اگر استدلال ابلیس را بشکافیم سر از کفر عجیبی در میآورد، او با این سخن خدا میخواست هم حکمت خدا را نفی کند،و هم امر او را(نعوذ باللّٰه)بیمأخذ بشمرد،و این موضعگیری دلیل بر نهایت جهل او است،چرا که اگر میگفت:هوای نفس من مانع شد،یا کبر و غرور به من اجازه نداد،و مانند اینها،تنها اعتراف به یک گناه کرده بود،اما اکنون که برای توجیه عصیانش به نفی حکمت پروردگار و علم و دانش او میپردازد نشان میدهد که به پستترین مرحله کفر سقوط کرده است.
بعلاوه مخلوق در برابر خالق از خود استقلالی ندارد،هر چه دارد از اوست،و لحن ابلیس نشان میدهد که او برای خود حاکمیت و استقلال در مقابل حاکمیت پروردگار قائل بوده است،و این یکی دیگر از سرچشمههای کفر است.
به هر حال عامل گمراهی شیطان معجونی از"خودخواهی"و"غرور" و"کبر"و"جهل"و"حسد"بود،این صفات شیطانی دست به دست هم دادند و او را که سالیان دراز همنشین ملائکه،بلکه معلم آنان بود از آن اوج و افتخار پائین کشیدند،و چه خطرناک است این اوصاف زشت در هر جا که پیدا شود؟! به فرموده علی ع در یکی از خطبههای"نهج البلاغه":"او هزاران سال عبادت پروردگار کرده بود،اما یک ساعت تکبر همه آنها را به آتش کشید
و بر باد داد"! (1).
آری یک بنای مهم و معظم را باید در سالیان دراز ساخت ولی ممکن است آن را در یک لحظه با یک بمب قوی به ویرانی کشید! *** اینجا بود که میبایست این موجود پلید از صفوف ملاء اعلی و فرشتگان عالم بالا اخراج گردد،لذا خداوند به او خطاب کرد و"فرمود:از صفوف ملائکه، از آسمان برین،بیرون رو که تو رانده درگاه منی"!( قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ ).
"ضمیر در فاخرج منها"ممکن است اشاره به صفوف ملائکه،یا عوالم بالا،یا بهشت و یا رحمت خدا بوده باشد.
آری این نامحرم باید از اینجا بیرون رود که دیگر جای او نیست،اینجا جای پاکان و مقربان است،نه جای آلودگان و سرکشان و تاریکدلان.
"رجیم"از ماده"رجم"به معنی سنگسار کردن است،و چون لازمه آن طرد میباشد گاه در این معنی به کار میرود.
*** و سپس افزود:"مسلما لعنت من بر تو تا روز قیامت ادامه خواهد یافت"
1) 1) امیر مؤمنان علی(ع)میفرماید فاعتبروا بما کان من فعل اللّٰه بابلیس اذا حبط عمله الطویل و جهده الجهید و کان قد عبد اللّٰه ستة الاف سنة...عن کبر ساعة واحدة فمن ذا بعد ابلیس یسلم علی اللّٰه بمثل معصیته: "عبرت گیرید بندگان خدا!به آنچه خداوند در مورد ابلیس انجام داد که اعمال طولانی و کوششهای فراوان او را-در حالی که شش هزار سال عبادت کرده بود-...به خاطر یک ساعت تکبر بر باد داد،پس چگونه ممکن است کسی همان کار ابلیس را انجام دهد و از غضب خداوند در امان بماند"؟(نهج البلاغه خطبه 192 خطبه قاصعه).
و همیشه مطرود از رحمت من خواهی بود( وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی إِلیٰ یَوْمِ الدِّینِ ).
*** مهم این است که انسان هنگامی که از اعمال زشت خود نتیجه شومی میگیرد بیدار شود،و به فکر جبران بیفتد،اما چیزی خطرناکتر از آن نیست که هم چنان بر مرکب غرور و لجاج سوار گردد،و به مسیر خود به سوی پرتگاه ادامه دهد،اینجاست که لحظه به لحظه فاصله او از صراط مستقیم بیشتر میشود، و این همان سرنوشت شومی بود که دامن"ابلیس"را گرفت.
اینجا بود که"حسد"تبدیل به"کینه"شد،کینهای سخت و ریشهدار، و چنان که قرآن میگوید:
"عرض کرد:پروردگار من!مرا تا روز رستاخیز که انسانها برانگیخته میشوند مهلت ده"( قٰالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ ).
مهلتی که بر گذشته خود اشک حسرت و ندامت بریزم؟مهلتی که عصیان زشت و شوم خود را جبران کنم؟نه!،مهلتی که از فرزندان آدم انتقام گیرم، و همه را به گمراهی بکشانم،هر چند گمراهی هر یک نفر از آنها بار سنگین تازهای از گناه بر دوش من مینهد،و مرا در این منجلاب کفر و عصیان پائینتر میبرد،!ای وای از لجاجت و کبر و غرور و حسد که چه بلاها که بر سر افراد نمیآورد؟!! در حقیقت او میخواست تا آخرین فرصت ممکن به اغوای فرزندان آدم بپردازد،چرا که روز رستاخیز پایان دوران تکلیف است،و دیگر وسوسه و اغوا مفهومی ندارد،علاوه بر این با این درخواست مرگ را از خود دور کند،و تا قیامت زنده بماند،هر چند همه جهانیان از دنیا بروند.
*** در اینجا مشیت الهی به دلائلی که بعد اشاره خواهیم کرد اقتضا نمود که این
خواسته ابلیس برآورده شود،اما نه به طور مطلق،که به صورت مشروط، چنان که در آیه بعد میفرماید:"گفت تو از مهلت دادهشدگانی"( قٰالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ ).
*** ولی نه تا روز رستاخیز و مبعوث شدن خلایق بلکه"تا روز و زمان معینی" ( إِلیٰ یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ ).
در اینکه" یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ "چه روزی است؟مفسران تفسیرهای گوناگونی دارند:
بعضی آن را پایان این جهان میدانند،چرا که در آن روز همه موجودات زنده میمیرند،و تنها ذات پاک خداوند میماند،چنان که در آیه 88 سوره قصص میخوانیم" کُلُّ شَیْءٍ هٰالِکٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ "و به این ترتیب به قسمتی از خواسته ابلیس ترتیب اثر داده شده.
بعضی احتمال دادهاند منظور از آن روز قیامت است،ولی این احتمال نه با ظاهر آیات مورد بحث میسازد که لحن آن نشان میدهد با تمام خواسته او موافقت نشد،و نه با آیات دیگر قرآن که خبر از مرگ عموم زندگان در پایان این جهان میدهد.
این احتمال نیز وجود دارد که آیه فوق اشاره به زمانی باشد که هیچکس جز خدا نمیداند.
ولی تفسیر اول از همه مناسبتر است لذا در روایتی که در تفسیر برهان از امام صادق ع نقل شده آمده است که ابلیس بین نفخه اول و دوم میمیرد (1).
*** اینجا بود که ابلیس مکنون خاطر خود را آشکار ساخت،و هدف نهائیش را
1) 1) "تفسیر برهان"جلد 2 صفحه 342.
از تقاضای عمر جاویدان نشان داد،و"گفت:به عزتت سوگند که همه آنها را گمراه خواهم کرد"!( قٰالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ ).
سوگند به"عزت"برای تکیه بر قدرت و اظهار توانایی است،و این تاکیدهای پی در پی(قسم از یک سو،و نون تاکید ثقلیه از سوی دیگر،و کلمه"اجمعین" از سوی سوم)نشان میدهد که او نهایت پافشاری را در تصمیم خویش داشته و دارد،و تا آخرین نفس بر سر گفتار خود ایستاده است.
*** ولی متوجه این واقعیت بود که گروهی از بندگان خاص خدا به هیچ قیمتی در منطقه نفوذ و حوزه وسوسه او قرار نمیگیرند،لذا ناچار آنها را از گفتار بالا استثنا کرد و گفت:"مگر بندگان مخلص تو از میان آنها"!( إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ ).
همانها که در راه معرفت و بندگی تو از روی اخلاص و صدق و صفا گام برمیدارند،تو نیز آنها را پذیرا شدهای،خالصشان کردهای،و در حوزه حفاظت خود قرار دادهای،تنها این گروهند که من به آنها دسترسی ندارم،و گرنه بقیه را به دام خود خواهم افکند! اتفاقا این حدس و گمان ابلیس درست از آب در آمد،و هر کس به نحوی در دام او گرفتار شد،و جز"مخلصین"از آن نجات نیافتند،همانگونه که قرآن در آیه 20 سوره سبأ میفرماید: وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاّٰ فَرِیقاً مِنَ الْمُؤْمِنِینَ :"گمان ابلیس در باره آنها به واقعیت پیوست،و جز گروهی از مؤمنان همه از او پیروی کردند"! ***
در باره آیات فوق مسائل مهمی مطرح است،از جمله:مساله آفرینش شیطان،و دلیل سجده کردن فرشتگان بر آدم،و علت برتری آدم بر فرشتگان، و اینکه شیطان بر چه کسانی تسلط مییابد،و نتیجه کبر و غرور و خودخواهی و منظور از گل تیره و روح خدا،و مساله آفرینش آدم و خلقت مستقل او در برابر فرضیه تکامل انواع،و مسائل دیگری از این قبیل که به طور مشروح در جلد اول تفسیر نمونه ذیل آیه 34 سوره بقره،و جلد یازدهم ذیل آیه 26 سوره حجر،(صفحه 74 به بعد)و جلد ششم ذیل آیه 11 سوره اعراف(صفحه 98 به بعد)بحث کردهایم.
آنچه در اینجا مجددا لازم به یادآوری میدانیم نخست سؤالی است که در باره فلسفه آفرینش شیطان میشود.
بسیاری سؤال میکنند که اگر انسان برای تکامل و نائل شدن به سعادت از طریق بندگی خدا آفریده شده،وجود شیطان که یک موجود ویرانگر ضد تکاملی است چه دلیلی میتواند داشته باشد؟آنهم موجودی هوشیار،کینهتوز، مکار،پر فریب و مصمم! اما اگر اندکی بیندیشیم خواهیم دانست که وجود این دشمن نیز کمکی است به پیشرفت تکامل انسانها.
راه دور نرویم همیشه نیروهای مقاوم در برابر دشمنان سر سخت جان میگیرند،و سیر تکاملی خود را میپیمایند.
فرماندهان و سربازان ورزیده و نیرومند کسانی هستند که در جنگهای بزرگ با دشمنان سرسخت درگیر بودهاند.
سیاستمداران با تجربه و پر قدرت آنها هستند که در کورههای سخت بحرانهای سیاسی با دشمنان نیرومندی دست پنجه نرم کردهاند.
قهرمانان بزرگ کشتی آنها هستند که با حریفهای پر قدرت و سرسخت زورآزمایی کردهاند.
بنا بر این چه جای تعجب که بندگان بزرگ خدا با مبارزه مستمر و پیگیر در برابر"شیطان" روز به روز قویتر و نیرومندتر شوند! دانشمندان امروز در مورد فلسفه وجود میکربهای مزاحم میگویند:
اگر آنها نبودند سلولهای بدن انسان در یک حالت سستی و کرخی فرو میرفتند، و احتمالا نمو بدن انسانها از 80 سانتیمتر تجاوز نمیکرد،همگی به صورت آدمهای کوتوله بودند،و به این ترتیب انسانهای کنونی با مبارزه جسمانی با میکربهای مزاحم نیرو و نمو بیشتری کسب کردهاند.
و چنین است روح انسان در مبارزه با شیطان و هوای نفس.
اما این بدان معنا نیست که شیطان وظیفه دارد بندگان خدا را اغوا کند، شیطان از روز اول خلقتی پاک داشت،مانند همه موجودات دیگر،انحراف و انحطاط و بدبختی و شیطنت با اراده و خواست خودش به سراغش آمد،بنا بر این خداوند ابلیس را از روز اول شیطان نیافرید،او خودش خواست شیطان باشد ولی در عین حال شیطنت او نه تنها زیانی به بندگان حقطلب نمیرساند بلکه نردبان ترقی آنها است(دقت کنید).
منتها این سؤال باقی میماند که چرا درخواست او را در باره ادامه حیاتش پذیرفت،و چرا فورا نابودش نکرد؟! پاسخ این سؤال همانست که در بالا گفته شد و به تعبیر دیگر:
عالم دنیا میدان آزمایش و امتحان است(آزمایشی که وسیله پرورش و تکامل انسانها است).و میدانیم آزمایش جز در برابر دشمنان سرسخت و طوفانها و بحرانها
امکانپذیر نیست.
البته اگر شیطان هم نبود هوای نفس و وسوسههای نفسانی انسان را در بوته آزمایش قرار میداد،اما با وجود شیطان این تنور آزمایش داغتر شد،چرا که شیطان عاملی است از برون و هوای نفس عاملی است از درون! ***
از مسائل فوق العاده حساسی که در ماجرای"ابلیس"و رانده شدن او از درگاه خدا جلب توجه میکند تاثیر عامل خودخواهی و غرور در سقوط و بدبختی انسان است،به طوری که میتوان گفت:مهمترین و خطرناکترین عامل انحراف همین عامل است.
همین بود که شش هزار سال عبادت را در یک لحظه به نابودی کشانید،و همین بود که موجودی را که همردیف فرشتگان بزرگ آسمان بود به پستترین درکات شقاوت تنزل داد،و مستحق لعن ابدی خداوند نمود.
خودخواهی و غرور به انسان اجازه نمیدهد چهره حقیقت را آن چنان که هست ببیند.
خودخواهی سرچشمه حسادت،و حسادت سرچشمه کینهتوزی،و کینهتوزی عامل خونریزی و جنایات دیگر است.
خودخواهی انسان را به ادامه خطا و اشتباه وامیدارد،و به هنگام وجود عوامل بیدارکننده همه را خنثی میکند.
خودخواهی و لجاجت فرصت توبه و جبران را از دست انسان میگیرد، و درهای نجات را به روی او میبندد،خلاصه هر چه در باره خطر این صفت زشت و نکوهیده گفته شود کم است.
و چه زیبا فرمود امیر مؤمنان علی ع
فعدو اللّٰه امام المتعصبین،و سلف
المستکبرین،الذی وضع اساس العصبیة،و نازع اللّٰه رداء الجبریة،و ادرع لباس التعزز،و خلع قناع التذلل الا ترون کیف صغره اللّٰه بتکبره؟و وضعه بترفعه؟فجعله فی الدنیا مدحورا و اعد له فی الآخرة سعیرا:
"این دشمن خدا شیطان پیشوای متعصبان و سلف مستکبران است که اساس تعصب و تکبر و خودخواهی را پیریزی کرد،و با خداوند در مقام جبروتیش به ستیز و منازعه برخاست،لباس خود بزرگبینی بر تن پوشانید،و پوشش تواضع و فروتنی را کنار گذاشت.
آیا نمیبینید چگونه خداوند او را به خاطر تکبرش کوچک کرد؟و بر اثر بلندپروازیش پست و خوار گردانید؟در دنیا مطرودش ساخت،و در آخرت آتش سوزان دوزخ را برای او آماده کرده است"!(نهج البلاغه خطبه 192 خطبه قاصعه).
قٰالَ فَالْحَقُّ وَ اَلْحَقَّ أَقُولُ (84) لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعِینَ (85) قُلْ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ مٰا أَنَا مِنَ اَلْمُتَکَلِّفِینَ (86) إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ (87) وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِینٍ (88)
84-فرمود:به حق سوگند،و حق میگویم.
85-که جهنم را از تو و پیروانت همگی پر خواهم کرد.
86-بگو:(ای پیامبر!)من از شما هیچ پاداشی نمیطلبم،و من از متکلفین نیستم (سخنانم روشن و همراه با دلیل است).
87-این(قرآن)وسیله تذکر برای همه جهانیان است.
88-و خبر آن را بعد از مدتی میشنوید!
این آیات که آخرین آیات سوره ص است،در حقیقت خلاصهای است از تمام محتوای این سوره و نتیجهای است برای بحثهای مختلفی که در این سوره آمده است.
نخست در پاسخ"ابلیس"که تهدید کرد تمام انسانها را به جز"مخلصین"اغوا میکند خداوند"فرمود:به حق سوگند،و حق میگویم"( قٰالَ فَالْحَقُّ وَ الْحَقَّ أَقُولُ ) (1).
*** "که جهنم را از تو و پیروانت همگی پر خواهم کرد"( لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعِینَ ).
آنچه از آغاز سوره تا به اینجا بوده همه حق بوده است،و آنچه پیامبران بزرگی که گوشهای از زندگانیشان در این سوره آمده به خاطر آن پیکار و مبارزه کردند حق بوده،سخن از قیامت و عذاب دردناک طاغیان و انواع مواهب بهشتیان که در این سوره به میان آمد همه حق بود،پایان سوره نیز حق است و خداوند به حق سوگند یاد میکند و حق میگوید که جهنم را از شیطان و پیروانش پر میکند تا در برابر حرف ابلیس در مورد اغوای انسانها که با قاطعیت ادا شد پاسخ قاطعی بیان فرموده باشد و تکلیف همه را روشن کند.
به هر حال این دو جمله مشتمل بر تاکیدات فراوانی است:دو بار روی مساله "حق"تاکید کرده و سوگند یاد نموده،و جمله"لأملأن"نیز با نون تاکید ثقیله همراه است،"اجمعین"نیز تاکید مجددی بر همه اینهاست،تا کسی کمترین تردید و شکی در این باره به خود راه ندهد که برای شیطان و پیروانش راه نجاتی نیست و ادامه خط آنها به دار البوار منتهی میگردد.
1) 1) در ترکیب این جمله سخن بسیار است ممکن است"الحق"مبتدا باشد و"قسمی" که خبر آن است محذوف شده،و نیز ممکن است خبر آن"قولی"باشد(فالحق قولی)این احتمال نیز وجود دارد که خبر مبتدای محذوفی باشد و در تقدیر(هذا هو الحق)یا(انا الحق) بوده است.
سپس در پایان این سخن به چهار مطلب مهم در عباراتی کوتاه و روشن اشاره میکند:
در مرحله اول میفرماید"بگو من از شما هیچ اجر و پاداشی نمیطلبم" ( قُلْ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ ).
و به این ترتیب به بهانههای بهانهجویان پایان میدهد،و روشن میسازد که من تنها طالب نجات و سعادت شما هستم،نه پاداش مادی از شما میخواهم نه معنوی،نه تقدیر و نه شکرگزاری،نه مقام و نه حکومت.پاداش من تنها بر خداست، همانگونه که در آیات دیگری از قرآن مجید از قبیل آیه 47 سوره سبأ به آن تصریح شده است" إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ ".
این خود یکی از دلائل صدق پیامبر ص است چرا که مدعی دروغین برای مطامعی دعوی خود را مطرح میکند،و مطامعش از خلال سخنانش به هر صورت آشکار خواهد شد.
در مرحله دوم میگوید:"من از متکلفین نیستم"سخنانم مقرون به دلیل و منطق است،و هیچگونه تکلفی در آن وجود ندارد،عباراتم روشن و سخنانم خالی از هر گونه ابهام و پیچیدگی است( وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفِینَ ).
در حقیقت جمله اول از اوصاف دعوتکننده سخن میگوید،و جمله دوم از چگونگی دعوت و محتوای آن،و در واقع مصداق"آفتاب آمد دلیل آفتاب" است.
*** در مرحله سوم هدف اصلی این دعوت بزرگ و نزول این کتاب آسمانی را بیان کرده میفرماید"این قرآن فقط وسیله تذکر و بیداری برای همه جهانیان است" ( إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ ).
آری مهم آنست که مردم از غفلت به درآیند و به تفکر و اندیشه پردازند،
چرا که راه روشن،و نشانههای آن آشکار است،و در درون جان انسان فطرت پاکی است که به او جهت میدهد،و به خط توحید و تقوی میکشاند،مهم بیداری است،و رسالت اصلی پیامبران و کتب آسمانی همین است.
این تعبیر که نظیرش در قرآن مجید کم نیست نشان میدهد که محتوای دعوت انبیاء در تمام مراحل هماهنگ با فطرت خدادادی است و این دو همدوش با هم پیش میروند.
*** و در چهارمین و آخرین مرحله مخالفان را با عبارتی کوتاه و پر معنی تهدید کرده میگوید:"خبر آن را بعد از مدتی خواهید شنید"!( وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِینٍ ).
ممکن است شما این سخنان را جدی نگیرید،و بیاعتنا از کنار آن بگذرید،اما به زودی صدق گفتار من آشکار خواهد شد،هم در این جهان در میدانهای نبرد اسلام و کفر،در منطقه نفوذ اجتماعی و فکری،در مجازاتهای الهی،و هم در عالم دیگر و مجازاتهای دردناک خدا خواهید دید،خلاصه هر چه را به شما گفتم به موقع آن را با چشم خویش مشاهده خواهید کرد،خلاصه تازیانه الهی آماده است و به زودی بر گرده مستکبران و ظالمان فرود خواهد آمد.
متکلف کیست؟
در آیات فوق خواندیم که پیامبر ص یکی از افتخارات خود را این میشمرد که از متکلفان نیست.
در روایات اسلامی بحثهای فراوانی در باره نشانههای"متکلفین"و علائم آنها آمده است:
در حدیثی که در"جوامع الجامع"از پیامبر ص نقل شده میخوانیم:
للمتکلف ثلاث علامات:ینازع من فوقه،و یتعاطی ما لا ینال،و یقول ما لا یعلم!:
"متکلف سه نشانه دارد:پیوسته با کسانی که ما فوق او هستند نزاع و پرخاشگری میکند،و به دنبال اموری است که به آن هرگز نمیرسد،و سخن از مطالبی میگوید که از آن آگاهی ندارد"! (1).
همین مضمون به عبارت دیگری از امام صادق ع در کلمات لقمان حکیم نیز آمده است.
در حدیث دیگری از وصایای پیامبر ص به علی ع میخوانیم:
للمتکلف ثلاث علامات:یتملق اذا حضر،و یغتاب اذا غاب،و یشمت بالمصیبة:
"متکلف"سه نشانه دارد:
در حضور تملق میگوید.
در غیاب غیبت میکند.
و به هنگام مصیبت زبان به شماتت میگشاید"! (2).
باز در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم:
المتکلف مخطئ و ان اصاب،و المتکلف لا یستجلب فی عاقبة امره الا الهوان،و فی الوقت الا التعب و العناء و الشقاء،و المتکلف ظاهره ریاء و باطنه نفاق،و هما جناحان بهما یطیر المتکلف،و لیس فی الجملة من اخلاق الصالحین،و لا من شعار المتقین المتکلف فی ای باب،کما قال اللّٰه تعالی لنبیه قال مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفِینَ :
"متکلف خطاکار است هر چند ظاهرا به حقیقت رسد.
متکلف در عاقبت کار جز پستی و خواری نتیجهای نخواهد گرفت،و امروز نیز جز رنج و زحمت و ناراحتی بهرهای ندارد.
متکلف ظاهرش ریا،و باطنش نفاق است،و پیوسته با این دو بال پرواز میکند! خلاصه تکلف از اخلاق صالحین و شعار متقین نیست در هر چه بوده باشد، همانگونه که خداوند به پیامبرش میفرماید:بگو من از شما پاداشی نمیطلبم و از متکلفان نیستم" (1).
از مجموع این روایات به خوبی استفاده میشود که متکلفان کسانی هستند که از جاده حق و عدالت و راستی و درستی قدم بیرون نهاده،واقعیتها را نادیده میگیرند،به پندارها روی میآورند،از اموری که آگاهی ندارند خبر میدهند، و در اموری که نمیدانند دخالت میکنند،ظاهر و باطنشان دو تاست،و حضور و غیابشان متضاد است،خود را به رنج و زحمت میافکنند،و نتیجهای جز سرشکستگی و بدبختی به دست نمیآورند،و پرهیزگاران و صالحان از این"صفت" به کلی پاک و منزهند.
***پروردگارا!به ما توفیقی عنایت فرما که تمام آثار تکلف و نفاق و تمرد و طغیان را از خود برانیم.
خداوندا!ما را در صف مخلصانی قرار ده که آنها را در کنف حمایت خودت حفظ میکنی و شیطان اغواگر از آنها مایوس است.
بارالها!به ما آن بیداری و هوشیاری را مرحمت کن که برای احیای محتوای این قرآن بزرگ بهپاخیزیم،نیروهای مسلمانان را در سراسر جهان
1) 1) همان مدرک.
بسیج کنیم،یکدل و یک زبان در راه تو گام برداریم،و دشمنان حق و حقیقت را در هم بشکنیم آمین یا رب العالمین.
پایان سوره ص دوشنبه 9 شوال 1404 18 تیر ماه 1363 ***
شروع 24\شوال\1404 مطابق 2\5\1363
بسم اللّٰه الرحمن الرحیم
محتوای سوره زمر:
این سوره در مکه نازل شده،و به همین دلیل بیش از هر چیز سخن از مسائل مربوط به توحید و معاد،و اهمیت قرآن و مقام نبوت پیامبر اسلام ص میگوید.چنان که معمول سورههای مکی همین است.
دوران مکه دوران سازندگی مسلمانان از نظر زیربنای اعتقادات دینی و پایههای ایمانی بود،لذا قویترین و مؤثرترین بحثها در این زمینه در سورههای مکی منعکس است،و همین اساس محکم بود که اثرات شگرفش در مدینه،در غزوات، در برخورد با دشمن،در برابر کارشکنیهای منافقین،و در پذیرش نظام اسلامی شد.و اگر بخواهیم سر پیروزی سریع مسلمانان را در مدینه بدانیم باید آموزشهای مؤثر مکه را مورد مطالعه قرار دهیم.
به هر حال این سوره از چند بخش مهم تشکیل یافته است:
1-چیزی که بیش از همه در سراسر این سوره منعکس است مساله دعوت به توحید خالص میباشد،توصیه در تمام ابعاد و شاخههایش،توحید خالقیت، توحید ربوبیت،و توحید عبادت،مخصوصا روی مساله اخلاص در عبادت و بندگی خدا بارها در آیات مختلف این سوره تکیه شده است،و تعبیراتش در این زمینه آن چنان مؤثر است که قلب انسان را به سوی اخلاص میکشاند و جذب میکند.
2-مساله مهم دیگری که در مقاطع مختلف این سوره و تقریبا از آغاز تا
انجام آن مورد توجه است مساله"معاد"و دادگاه بزرگ عدالت خدا است،مساله ثواب و جزا،غرفههای بهشتی،و سایبانهای آتشین دوزخی،مساله ترس و وحشت روز قیامت،و آشکار شدن نتایج اعمال،و ظاهر شدن خود آنها در آن صحنه بزرگ مساله سیاه شدن صورت دروغگویان و کسانی که بر خدا افترا بستند، رانده شدن کافران به سوی جهنم،ملامت و سرزنش فرشتگان عذاب نسبت به آنها، و دعوت بهشتیان به سوی بهشت و تبریک و تهنیت فرشتگان رحمت به آنها! این مسائل که بر محور معاد دور میزند آن چنان با مسائل توحیدی آمیخته است که گویی تار و پود یک پارچه را تشکیل میدهد.
3-بخش دیگری از این سوره که تنها قسمت کوتاهی از آن را اشغال میکند اهمیت قرآن مجید است،ولی این بخش کوتاه ترسیم جالبی از قرآن و تاثیر نیرومند آن در قلوب و جانها در بر دارد.
4-بخش دیگری که آن هم نسبتا کوتاه است بیان سرنوشت اقوام پیشین و مجازات دردناک الهی نسبت به تکذیبکنندگان آیات حق میباشد.
5-و بالآخره بخشی از این سوره نیز پیرامون مساله توبه و باز بودن درهای بازگشت به سوی خداست،و مؤثرترین آیات توبه و رحمت در این بخش بیان شده که شاید در قرآن آیهای نویدبخشتر از آن در این زمینه نباشد.
این سوره بنام سوره"زمر"معروف است و این نام از آیه 71 و 73 این سوره گرفته شده و گاه سوره"غرف"به مناسبت آیه 20 نامیده میشود اما این نام مشهور نیست.
"فضیلت سوره زمر":
در احادیث اسلامی اهمیت فوق العادهای به تلاوت این سوره داده شده،از جمله در حدیثی از پیامبر اسلام ص میخوانیم: من قرء سورة الزمر لم یقطع اللّٰه رجاه، و اعطاه ثواب الخائفین الذین خافوا اللّٰه تعالی: "کسی که سوره زمر را قرائت کند خداوند امیدش را(از رحمت خود)قطع نخواهد کرد،و پاداش کسانی را که از خدا میترسند به او عطا میکند" 1. در حدیث دیگری از امام صادق چنین نقل شده: من قرء سورة الزمر اعطاه اللّٰه شرف الدنیا و الآخرة،و اعزه بلا مال و لا عشیرة،حتی یهابه من یراه و حرم جسده علی النار: "کسی که سوره زمر را تلاوت کند خداوند شرف دنیا و آخرت به او میدهد،و بدون داشتن مال و قبیله قدرت و عزت به او میبخشد، آن چنان که هر کس او را ببیند از او حساب میبرد،و بدن او را بر آتش دوزخ حرام میکند" 2. مقایسه فضیلتهای فوق با محتوای این سوره در زمینه خوف از پروردگار، و امید به رحمت او،و اخلاص در عبودیت،و تسلیم مطلق در برابر ذات پاک حق، به خوبی نشان میدهد که این پاداشها از آن کسانی است که"تلاوت"را مقدمهای برای"اندیشه"و"اندیشه"را وسیلهای برای"ایمان و عمل"قرار میدهند، و به تعبیر دیگر:محتوای این سوره در درون جان آنها پیاده میشود،و تجلی آن در تمام زندگی آنها نمایان میگردد،آری چنین افرادی،درخور چنان پاداش عظیم و رحمت وسیع پروردگارند.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>تَنْزِیلُ اَلْکِتٰابِ مِنَ اَللّٰهِ اَلْعَزِیزِ اَلْحَکِیمِ (1) إِنّٰا أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ اَلْکِتٰابَ بِالْحَقِّ فَاعْبُدِ اَللّٰهَ مُخْلِصاً لَهُ اَلدِّینَ (2) أَلاٰ لِلّٰهِ اَلدِّینُ اَلْخٰالِصُ وَ اَلَّذِینَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ مٰا نَعْبُدُهُمْ إِلاّٰ لِیُقَرِّبُونٰا إِلَی اَللّٰهِ زُلْفیٰ إِنَّ اَللّٰهَ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فِی مٰا هُمْ فِیهِ یَخْتَلِفُونَ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ هُوَ کٰاذِبٌ کَفّٰارٌ (3)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-این کتابی است که از سوی خداوند عزیز و حکیم نازل شده است.
2-ما این کتاب را به حق بر تو نازل کردیم،خدا را پرستش کن و دین خود را برای او خالص گردان.
3-آگاه باشید دین خالص از آن خدا است،و آنها که غیر از خدا را اولیای خود قرار دادند،و دلیلشان این بود که اینها را نمیپرستیم مگر به خاطر اینکه ما را به خداوند
نزدیک کنند،خداوند روز قیامت میان آنها در آنچه اختلاف داشتند داوری میکند، خداوند آن کس را که دروغگو و کفران کننده است هرگز هدایت نمیکند
دین خود را از هر گونه شرک پاک و خالص کن!
این سوره با دو آیه در باره نزول قرآن مجید آغاز شده که در یک آیه"مبدء نزول"قرآن یعنی ذات پاک خدا مطرح است،و در آیه دیگر"محتوا و هدف" قرآن.
نخست میگوید:"این کتابی است که از سوی خداوند عزیز و حکیم نازل شده است"( تَنْزِیلُ الْکِتٰابِ مِنَ اللّٰهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ ) (1).
هر کتابی را به نازلکننده،یا نویسنده آن باید شناخت،و هنگامی که بدانیم که این کتاب بزرگ آسمانی از علم خداوند قادر و حکیمی سرچشمه گرفته که هیچ چیز در برابر قدرت بیپایانش مشکل نیست و هیچ امری از علم نامتناهیش مخفی نمیباشد پی به عظمت محتوای آن میبریم،و بیآنکه توضیح بیشتری داده شود یقین پیدا میکنیم که محتوای آن حق است و سراسر حکمت و نور و هدایت است.
ضمنا اینگونه تعبیرات در آغاز سورههای قرآن،مؤمنان را به این حقیقت متوجه میسازد که آنچه را در این کتاب بزرگ مییابند کلام خدا است نه کلام پیامبر ص،هر چند کلام او هم والا و حکیمانه است.
1) 1) " تَنْزِیلُ الْکِتٰابِ "خبر برای مبتدای محذوفی است و در تقدیر چنین است: "هذا تنزیل الکتاب"بعضی از مفسران نیز احتمال دادهاند که"تنزیل الکتاب"مبتدا و"من اللّٰه"خبر آن بوده باشد،ولی احتمال اول صحیحتر به نظر میرسد،ضمنا"تنزیل" مصدری است به معنی اسم مفعول و از قبیل اضافه صفت به موصوف است یعنی"هذا کتاب منزل من اللّٰه...".
سپس به محتوای این کتاب آسمانی و هدف آن پرداخته میگوید:"ما این کتاب را به حق بر تو نازل کردیم"( إِنّٰا أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ ).
چیزی جز"حق"در آن نیست،و مطلبی جز"حق"در آن مشاهده نمیکنی از همین رو حقطلبان به دنبال آن میروند و تشنهکامان وادی حقیقت در جستجوی محتوای آنند.
و از آنجا که هدف از نزول آن دادن دین خالص به انسانهاست در پایان آیه میافزاید:اکنون که چنین است"خدا را پرستش کن در حالی که دین خود را برای او خالص میکنی"( فَاعْبُدِ اللّٰهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ ).
ممکن است منظور از"دین"در اینجا عبادت خداوند باشد،چرا که قبل از آن با جمله" فَاعْبُدِ اللّٰهَ "دستور به عبادت میدهد،بنا بر این دنباله آن که" مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ "است شرط صحت عبادت یعنی اخلاص و خالی از هر گونه شرک و ریا و غیر خدا بودن را بیان میکند.
با این حال وسعت مفهوم"دین"و عدم هیچگونه قید و شرط در آن،معنی گستردهتری را میرساند که هم عبادت را شامل میشود و هم اعمال دیگر و هم اعتقادات را،به تعبیر دیگر"دین"مجموعه حیات معنوی و مادی انسان را در بر میگیرد،و بندگان خالص خدا باید تمام شؤون زندگی خود را برای او خالص گردانند،غیر او را از خانه دل و صحنه جان،و میدان عمل،و دایره گفتار بزدایند،به او بیندیشند و برای او دوست بدارند،از او سخن بگویند و به خاطر او عمل کنند،و همیشه در راه رضای او گام بردارند که"اخلاص دین"همین است.
بنا بر این محدود ساختن مفهوم آیه در شهادت"لا اله الا اللّٰه"یا خصوص "عبادت و اطاعت"نه لزومی دارد و نه دلیل روشنی.
در آیه بعد بار دیگر روی مساله"اخلاص"تاکید کرده میگوید"آگاه باشید دین خالص از آن خدا است"!( أَلاٰ لِلّٰهِ الدِّینُ الْخٰالِصُ ).
این عبارت تاب دو معنی دارد:
نخست اینکه:آنچه را خدا میپذیرد تنها دین خالص است،و تنها تسلیم بیقید و شرط در برابر فرمان او است و هر گونه شرک و ریاء و آمیختن قوانین الهی به غیر آن مردود و مطرود است.
دیگر اینکه:دین و آئین خالص را تنها از خدا باید گرفت،چرا که هر چه ساخته و پرداخته افکار انسانها است نارسا است،و آمیخته با خطا و اشتباه است.
ولی با توجه به آنچه در ذیل آیه سابق آمد معنی اول مناسبتر به نظر میرسد، چرا که در آنجا فاعل اخلاص،بندگان هستند،بنا بر این خلوص در آیه مورد بحث نیز باید از ناحیه آنها رعایت شود.
شاهد دیگر این سخن حدیثی است که از پیغمبر گرامی ص نقل شده است که مردی خدمتش آمد و عرض کرد:
یا رسول اللّٰه!انا نعطی اموالنا التماس الذکر فهل لنا من اجر؟فقال رسول اللّٰه(ص)لا،قال یا رسول اللّٰه!انا نعطی التماس الاجر و الذکر،فهل لنا اجر؟فقال رسول اللّٰه(ص)ان اللّٰه تعالی لا یقبل الا من اخلص له،ثم تلا رسول اللّٰه(ص)هذه الایة أَلاٰ لِلّٰهِ الدِّینُ الْخٰالِصُ :
"ای رسول خدا ص ما اموال خود را به دیگران میبخشیم تا اسم و رسمی در میان مردم پیدا کنیم آیا پاداشی داریم؟فرمود نه.
مجددا عرض کرد:گاهی هم برای اجر الهی و هم به دست آوردن نام میبخشیم آیا پاداشی داریم؟پیامبر فرمود:خداوند چیزی را قبول نمیکند مگر اینکه خالص برای او باشد،سپس این آیه را تلاوت کرد" أَلاٰ لِلّٰهِ الدِّینُ الْخٰالِصُ " (1).
1) 1) "روح المعانی"جلد 23 صفحه 212(ذیل آیات مورد بحث).
به هر حال این آیه در حقیقت بیان دلیل برای آیه قبل است،در آنجا میگوید:خدا را از روی اخلاص عبادت کن،و در اینجا میافزاید:بدانید خدا تنها عمل خالص را میپذیرد.
در آیات قرآن و احادیث اسلامی روی مساله اخلاص بسیار تکیه شده است، شروع جمله مورد بحث با"الا"که معمولا برای جلب توجه گفته میشود نشانه دیگری نیز بر اهمیت این موضوع است.
سپس به ابطال منطق سست و واهی مشرکان که راه اخلاص را رها کرده و در بیراهه شرک سرگردان شدهاند پرداخته،چنین میگوید:"کسانی که غیر از خدا را اولیای خود پذیرفتهاند و دلیلشان این است که اینها را نمیپرستیم مگر به خاطر اینکه ما را به خداوند نزدیک کنند،خداوند روز قیامت میان آنها در آنچه اختلاف داشتند داوری میکند"و آنجا است که فساد و تباهی اعمال و افکارشان بر همگان آشکار میشود"( وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ مٰا نَعْبُدُهُمْ إِلاّٰ لِیُقَرِّبُونٰا إِلَی اللّٰهِ زُلْفیٰ إِنَّ اللّٰهَ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فِی مٰا هُمْ فِیهِ یَخْتَلِفُونَ ) (1).
این آیه در حقیقت تهدیدی است قاطع برای مشرکان که در روز قیامت که روز برطرف شدن اختلافات و آشکار شدن حقائق است در میان آنها داوری میکند،و آنان را به کیفر اعمالشان میرساند،علاوه بر اینکه در صحنه محشر در برابر همگان رسوا میشوند.
در اینجا منطق بتپرستان به روشنی بیان شده است.
توضیح اینکه:
بعضی معتقدند یکی از سرچشمههای بتپرستی این است که گروهی به زعم خود ذات پاک خداوند را بزرگتر از آن میدانستند که عقل و فکر ما به آن راه یابد
1) 1) روشن است که در آیه فوق قبل از جمله" مٰا نَعْبُدُهُمْ "جملهای در تقدیر است"یقولون ما نعبدهم..."
و بر این اساس او را منزه از این میدانستند که ما مستقیما او را مورد عبادت خویش قرار دهیم،بنا بر این باید به کسانی روی آوریم که ربوبیت و تدبیر این عالم از سوی خداوند بر عهده آنها گذارده شده است،و آنها را واسطه میان خود و او قرار دهیم.
آنها را به عنوان"ارباب"و خدایان بپذیریم و پرستش کنیم تا ما را به خدا نزدیک کنند،آنها همان فرشتگان و جن و به طور کلی وجودات مقدس عالمند.
سپس از آنجا که دسترسی به این مقدسین نیز امکانپذیر نبود تمثال و سمبلی برای آنها میساختند،و آنها را پرستش میکردند،و اینها همان بتها بودند، و چون میان این تمثالها و وجود مقدسین یک نوع وحدت قائل بودند بتها را نیز "ارباب"و خدایان خود میپنداشتند.
به این ترتیب خدایان در نزد آنها همان موجودات ممکنی بودند که از سوی خداوند عالم آفریده شده بودند،و به زعم آنها مقربان درگاه حق و اداره کنندگان امور جهان به امر پروردگار بودند،و خدا را رب الارباب(خدای خدایان) میدانستند که خالق و آفریدگار عالم هستی است،و گرنه کمتر کسی از بتپرستان معتقد بود که این بتهای سنگی و چوبی و یا حتی خدایان پنداری آنها یعنی فرشتگان و جن و مانند آن خالق و آفریدگار این جهان میباشد (1).
البته بتپرستی سرچشمههای دیگری نیز دارد از جمله اینکه احترام فوق العاده به انبیاء و نیکان گاهی سبب میشد که تمثال آنها را بعد از مرگشان مورد احترام قرار دهند،و با گذشت زمان این تمثالها جنبه استقلالی پیدا کرده، و احترام نیز تبدیل به پرستش میشد،و به همین علت مساله مجسمهسازی در اسلام شدیدا نهی شده است.
1) 1) "تفسیر المیزان"جلد 17 صفحه 247(با تغییراتی).
این امر نیز در تواریخ آمده است که عرب جاهلی به خاطر احترام فوق العادهای که برای کعبه و سرزمین مکه قائل بود گاهی قطعات سنگی از آنجا را با خود به نقاط دیگر میبرد و مورد احترام و کم کم پرستش قرار میداد.
و در هر حال اینها منافاتی با آنچه در داستان"عمرو بن لحی"نقل شده ندارد که او به هنگام سفر به شام صحنههایی از بتپرستی را مشاهده کرد و برای اولین بار بتی را با خود از آنجا به حجاز آورد،و پرستش بتان از آن زمان معمول شد،چرا که هر یک از آنچه گفتیم یکی از ریشههای بتپرستی را بیان میکند و انگیزه شامیان در پرستش بتها نیز از همین امور یا مانند آن سرچشمه میگرفت.
اما در هر صورت اینها همه اوهام و خیالات بیاساسی بود که از مغزهای ناتوان تراوش میکرد،و مردم را از جاده اصیل خداشناسی منحرف میساخت.
قرآن مجید مخصوصا روی این نکته تاکید میکند که انسان بدون هیچ واسطهای میتواند با خدای خود تماس گیرد،با او سخن گوید،راز و نیاز کند،حاجت بطلبد،تقاضای عفو و توبه کند،اینها همه از آن او و در اختیار و قدرت او است.
سوره"حمد"بیانگر این واقعیت است چرا که بندگان با خواندن این سوره به طور مداوم در نمازهای روزانه مستقیما با پروردگار خود ارتباط برقرار میکنند،او را میخوانند و بدون هیچ واسطهای از او تقاضا میکنند و حاجات خویش را میطلبند.
طرز استغفار و توبه در برنامههای اسلامی و همچنین هر گونه تقاضا از خداوند بزرگ که دعاهای ماثوره ما مملو از آن است همگی نشان میدهد که اسلام هیچگونه واسطهای در این مسائل قائل نشده است و این همان حقیقت توحید است.
حتی مساله شفاعت و توسل به اولیاء اللّٰه نیز مقید به اذن پروردگار و اجازه
او است و تاکیدی است بر همان مساله توحید.
و باید هم چنین رابطهای برقرار باشد،چرا که او به ما از خود ما نزدیکتر است،چنان که قرآن میگوید: وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ :"ما به انسان از رگ گردن او نزدیکتریم"!(ق-16) وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ :"بدانید خداوند میان انسان و دل او قرار دارد"!(انفال-24).
با این حال نه او از ما دور است،و نه ما از او دوریم،تا نیازی به واسطه باشد،او از هر کس دیگر به ما نزدیکتر است،در همه جا حضور دارد،و در درون قلب ما جای او است.
بنا بر این پرستش واسطهها،خواه فرشتگان و جن و مانند آنها باشند، و خواه پرستش بتهای سنگی و چوبی،یک عمل بیاساس و دروغین است،به علاوه کفران نعمتهای پروردگار محسوب میشود،چرا که بخشنده نعمت سزاوار پرستش است نه این موجودات بیجان یا سراپا نیاز.
لذا در پایان آیه میگوید:"خداوند کسی را که دروغگو و کفران کننده است هرگز هدایت نمیکند"( إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ هُوَ کٰاذِبٌ کَفّٰارٌ ).
نه هدایت به راه مستقیم در این جهان،نه به سوی بهشت در جهان دیگر، چرا که خود مقدمات بسته شدن درهای هدایت را فراهم ساخته است،زیرا خداوند فیض هدایتش را به زمینههایی میفرستد که لایق و آماده پذیرش آنند، نه دلهایی که آگاهانه هر گونه آمادگی را در خود نابود کردهاند.
فرق میان"تنزیل"و"انزال"
در نخستین آیه این سوره تعبیر به" تَنْزِیلُ الْکِتٰابِ "شده است،و در آیه دوم تعبیر به" أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ الْکِتٰابَ ".
در اینکه در میان"تنزیل"و"انزال"چه تفاوتی است؟و این اختلاف تعبیر در این آیات به چه منظور است؟آنچه از پارهای از متون لغت استفاده میشود این است که"تنزیل"معمولا در مواردی گفته میشود که چیزی تدریجا نازل شود در حالی که"انزال"معنی عامی دارد که هم شامل نزول تدریجی میگردد،و هم نزول دفعی (1).
بعضی نیز این دو را در مقابل یکدیگر دانستهاند و معتقدند"تنزیل"فقط نزول تدریجی و"انزال"فقط نزول دفعی است (2).
بنا بر این اختلاف تعبیر فوق ممکن است به خاطر آن باشد که قرآن دارای دو گونه نزول است،یکی نزول دفعی که در شب قدر و در ماه مبارک رمضان واقع شد که یک جا بر قلب پیامبر گرامی اسلام نازل گشت چنان که قرآن میگوید: إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ :"ما قرآن را در شب قدر نازل کردیم"(قدر آیه 1)- إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبٰارَکَةٍ :"ما آن را در شب مبارکی نازل کردیم" (دخان-3)- شَهْرُ رَمَضٰانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ "ماه رمضان همان ماهی است که قرآن در آن نازل شده است"(بقره-185).
در تمام این موارد از ماده"انزال"استفاده شده که اشاره به نزول دفعی قرآن است.
و نزول دیگری که تدریجا در طی 23 سال دوران نبوت پیامبر ص صورت گرفت،و در هر حادثه و ماجرایی آیاتی متناسب آن نازل گردید،و مسلمانها را مرحله به مرحله در مدارج کمال معنوی و اخلاقی و اعتقادی و اجتماعی سیر داد،
چنان که در آیه 106 سوره اسراء میخوانیم: وَ قُرْآناً فَرَقْنٰاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النّٰاسِ عَلیٰ مُکْثٍ وَ نَزَّلْنٰاهُ تَنْزِیلاً :"ما قرآنی بر تو نازل کردیم که به صورت آیاتی جدا از هم میباشد تا آن را تدریجا و با آرامش بر مردم بخوانی(و جذب دلها شود)و به طور قطع این قرآن را تدریجا ما نازل کردیم".
جالب اینکه گاهی در یک آیه هر دو تعبیر به دو منظور به کار رفته است، چنان که قرآن مجید در آیه 20 سوره محمد میگوید: وَ یَقُولُ الَّذِینَ آمَنُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَتْ سُورَةٌ فَإِذٰا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ مُحْکَمَةٌ وَ ذُکِرَ فِیهَا الْقِتٰالُ رَأَیْتَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ نَظَرَ الْمَغْشِیِّ عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ :
"مؤمنان میگویند چرا سورهای نازل نشده؟هنگامی که سوره محکمی نازل شود و یادی از جنگ در آن باشد منافقان بیمار دل را میبینی آن چنان به تو نگاه میکنند که گویی میخواهند قبض روح شوند"! گویی مؤمنان تقاضای نزول تدریجی یک سوره را میکنند تا با آن خو بگیرند،ولی از آنجا که گاه نزول یک سوره به طور تدریجی در مورد مسائلی همچون جهاد سبب سوء استفاده منافقان میشد تا مرحله به مرحله از آن شانه خالی کنند در اینگونه موارد سوره یک جا نازل میگشت.
این آخرین چیزی است که در تفاوت این دو تعبیر میتوان گفت،و بر طبق آن آیات مورد بحث اشاره به هر دو گونه نزول کرده است،و از این نظر جامعیت کامل دارد.
ولی با این حال موارد استثنایی نیز برای تفسیر و تفاوت فوق وجود دارد از جمله در آیه 32 فرقان میخوانیم: وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وٰاحِدَةً کَذٰلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤٰادَکَ وَ رَتَّلْنٰاهُ تَرْتِیلاً :"کافران گفتند چرا قرآن یک جا بر او نازل نشده؟این به خاطر آنست که قلب تو را محکم داریم،و آن را تدریجا بر تو فرو خواندیم".
البته هر یک از این دو"نزول"فوائد و آثاری دارد که در جای خود به آن اشاره شده است (1).
1) 1) در باره فوائد نزول تدریجی قرآن بحث مشروحی در جلد 15 صفحه 81 به بعد داشتهایم.
لَوْ أَرٰادَ اَللّٰهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لاَصْطَفیٰ مِمّٰا یَخْلُقُ مٰا یَشٰاءُ سُبْحٰانَهُ هُوَ اَللّٰهُ اَلْوٰاحِدُ اَلْقَهّٰارُ (4) خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ یُکَوِّرُ اَللَّیْلَ عَلَی اَلنَّهٰارِ وَ یُکَوِّرُ اَلنَّهٰارَ عَلَی اَللَّیْلِ وَ سَخَّرَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی لِأَجَلٍ مُسَمًّی أَلاٰ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْغَفّٰارُ (5)
4-اگر(به فرض محال)خدا میخواست فرزندی انتخاب کند از میان مخلوقاتش آنچه را میخواست بر میگزید،منزه است،(از اینکه فرزندی داشته باشد)او خداوند واحد قهار است.
5-آسمانها و زمین را به حق آفرید،شب را بر روز میپیچد،و روز را بر شب،و خورشید و ماه را مسخر فرمان خویش قرار داد،هر کدام تا سرآمد معینی به حرکت خود ادامه میدهند،آگاه باشید او قادر بخشنده است
او حاکم بر همه چیز است،چه نیازی به فرزند دارد؟!
مشرکان علاوه بر اینکه بتها را واسطه و شفیعان نزد خدا میدانستند که در آیات گذشته از آن سخن بود،عقیده دیگری در باره بعضی از معبودان خود مانند فرشتگان داشتند که آنها را دختران خدا میپنداشتند،نخستین آیه مورد
بحث به پاسخ این پندار زشت پرداخته میگوید:"اگر خدا میخواست فرزندی انتخاب کند از میان مخلوقاتش آنچه را میخواست بر میگزید"( لَوْ أَرٰادَ اللّٰهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لاَصْطَفیٰ مِمّٰا یَخْلُقُ مٰا یَشٰاءُ ).
"پاک و منزه است از اینکه فرزندی داشته باشد،او خداوند واحد قهار است"( سُبْحٰانَهُ هُوَ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ ).
در تفسیر جمله اول مفسران تفسیرهای گوناگونی دارند:
بعضی گفتهاند:منظور این است که اگر خدا میخواست فرزندی انتخاب کند چرا دختران را برگزیند که به زعم و پندار شما انسانهایی هستند کم ارزش؟ چرا پسران را برنگزیند؟،و این در حقیقت یک نوع استدلال بر طبق ذهنیات طرف مقابل است تا بیپایه بودن گفتار خودش را دریابد.
بعضی دیگر گفتهاند منظور این است که اگر خدا میخواست فرزندی داشته باشد مخلوقاتی برتر و بهتر از فرشتگان میآفرید.
اما با توجه به اینکه ارزش وجودی دختران در پیشگاه خدا از پسران کمتر نیست،و با توجه به اینکه فرشتگان و یا حضرت عیسی که به اعتقاد منحرفان فرزند خداست موجوداتی بسیار شریف و شایستهاند،هیچیک از این دو تفسیر مناسب به نظر نمیرسد.
بهتر این است که گفته شود آیه در صدد بیان این مطلب است که فرزند لا بد برای"کمک"یا"انس روحی"است،به فرض محال که خداوند نیاز به چنین چیزی داشت فرزند لزومی نداشت،بلکه از میان مخلوقات شریف خود کسانی را برمیگزید که این هدف را تامین کنند چرا فرزند انتخاب کند؟ ولی از آنجا که او واحد و یگانه و قاهر و غالب بر همه چیز و ازلی و ابدی است نه نیازی به کمک کسی دارد،و نه وحشتی در او تصور میشود که از طریق انس گرفتن با چیزی بر طرف گردد و نه احتیاج به ادامه نسل دارد،بنا بر این او منزه
و پاک است از داشتن فرزند خواه فرزند حقیقی باشد و یا فرزند انتخابی.
بعلاوه چنان که قبلا هم گفتهایم این سبک مغزان بیخبر که گاه فرشتگان را فرزندان خدا میپنداشتند و گاه در میان او و جن نسبتی قائل میشدند و گاه "مسیح"یا"عزیر"را پسر خدا معرفی میکردند از این واقعیت روشن بیخبر بودند که اگر منظور از فرزند،فرزند حقیقی است،اولا لازمه آن جسم بودن است،ثانیا تجزیه پذیرفتن(چرا که فرزند جزئی از وجود پدر است که از او جدا میشود).
ثالثا لازمه آن داشتن شبیه و نظیر است(چرا که فرزند همیشه شباهت به پدر دارد).
و رابعا:لازمه آن نیاز به همسر است.
و خداوند از همه این امور پاک و منزه میباشد.
و اگر منظور فرزند انتخابی و به اصطلاح"تبنی"است،آن نیز یا به خاطر نیاز به کمک جسمانی و یا انس اخلاقی و مانند آن است،و خدای قادر و قاهر از همه این امور بینیاز است.
بنا بر این توصیف به"واحد"و"قهار"پاسخ فشردهای به تمام این احتمالات است.
به هر حال انتخاب تعبیر"لو"که معمولا در موارد شرطهای محال به کار میرود اشاره به این است که این یک فرض محال است که خدا فرزندی برگزیند، و به فرض محال که نیازی داشت،نیازی به آنچه آنها میگویند نداشت،بلکه مخلوقات برگزیدهاش این منظور را تامین میکردند.
*** سپس برای تثبیت این واقعیت که خدا هیچ نیازی به مخلوقات ندارد، و نیز برای بیان نشانههایی از توحید و عظمتش میفرماید:"خداوند همه آسمانها
و زمین را به حق آفرید"( خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ ).
حق بودن آنها دلیل بر این است که هدفی بزرگ در کار بوده که آن چیزی جز تکامل موجودات،و در پیشاپیش آنها انسان،و سپس منتهی شدن به رستاخیز نیست.
بعد از بیان این آفرینش بزرگ به گوشهای از تدبیر عجیب و تغییرات حساب شده و نظامات شگرف حاکم بر آنها اشاره کرده،میگوید:"او شب را بر روز میپیچد و روز را بر شب"( یُکَوِّرُ اللَّیْلَ عَلَی النَّهٰارِ وَ یُکَوِّرُ النَّهٰارَ عَلَی اللَّیْلِ ).
چه تعبیر جالبی؟اگر انسانی بیرون کره زمین ایستاده باشد و به منظره حرکت وضعی زمین به دور خودش و پیدایش شب و روز بر گرد آن نگاه کند، میبیند که گویی به طور مرتب از یک سو نوار سیاه رنگ شب بر روشنایی روز پیچیده میشود و از سوی دیگر نوار سفید رنگ روز بر سیاهی شب،و با توجه به اینکه "یکور"از ماده"تکویر"به معنی پیچیدن است و مخصوصا ارباب لغت پیچیدن عمامه و دستار را به دور سر نمونهای از آن میشمارند،نکته لطیفی که در این تعبیر قرآنی، نهفته است روشن میشود،هر چند بسیاری از مفسران بر اثر عدم توجه به این نکته مطالب دیگری ذکر کردهاند که چندان مناسب با مفهوم "تکویر"نیست،نکته این است که زمین کروی است و به دور خود گردش میکند، و بر اثر این گردش،نوار سیاه شب،و نوار سفید روز،دائما گرد آن میگردند، گویی از یک سو نوار سفید بر سیاه و از سوی دیگر نوار سیاه بر سفید پیچیده میشود.
به هر حال قرآن مجید در مورد نظام"نور"و"ظلمت"و پیدایش شب و روز تعبیرات گوناگونی دارد که هر کدام به نکتهای اشاره میکند و از زاویه خاصی به آن مینگرد:
گاه میگوید: یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهٰارِ وَ یُولِجُ النَّهٰارَ فِی اللَّیْلِ :
"شب را در روز تدریجا وارد میکند،و روز را در شب"(فاطر-13).
در اینجا سخن از ورود مخفیانه و بیسر و صدای شب در روز و روز در شب است.
و گاه میگوید: یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهٰارَ :"خداوند پردههای ظلمانی شب را بر روز میپوشاند"(اعراف-54)و در اینجا شب به پردهای ظلمانی تشبیه شده که گویی بر روشنایی روز میافتد و آن را پنهان میسازد.
و در آیات مورد بحث سخن از"تکویر"و پیچیده شدن این دو بر یکدیگر است که آن نیز نکتهای دارد که در بالا به آن اشاره شد.
سپس به گوشه دیگر از تدبیر و نظم این جهان پرداخته میگوید:"او خورشید و ماه را مسخر فرمان خویش قرار داد که هر کدام تا سرآمد معینی به حرکت خود ادامه میدهند"( وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی لِأَجَلٍ مُسَمًّی ).
نور خورشید در حرکتی که به گرد خود دارد،یا حرکتی که با مجموع منظومه شمسی به سوی نقطه خاصی از کهکشان پیش میرود کمترین بینظمی از خود نشان میدهد،و نه ماه در حرکت خود به دور زمین و به دور خودش،و در همه حال سر بر فرمان او دارند،"مسخر قوانین آفرینش"اویند،و تا سرآمد عمرشان به وضع خود ادامه میدهند.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از تسخیر خورشید و ماه"مسخر شدن آنها برای انسان"به اذن پروردگار باشد،چنان که در آیه 33 سوره ابراهیم آمده است وَ سَخَّرَ لَکُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دٰائِبَیْنِ :"او خورشید و ماه که دائما در حرکتند مسخر شما قرار داده.
ولی با توجه به جملههای قبل و بعد در آیه مورد بحث،و نیز با توجه به اینکه تعبیر به"لکم"در آیه مورد بحث وجود ندارد این معنی بعید به نظر میرسد.
در پایان آیه به عنوان تهدید مشرکان در عین گشودن راه بازگشت و لطف
و عنایت میفرماید:"بدانید او عزیز غفار است"!( أَلاٰ هُوَ الْعَزِیزُ الْغَفّٰارُ ).
به مقتضای عزت و قدرت بیانتهایش هیچ گنهکار و مشرکی نمیتواند از چنگال عذابش بگریزد،و به مقتضای غفاریتش پرده بر روی عیوب و گناهان توبهکاران میافکند و آنها را در سایه رحمتش قرار میدهد.
"غفار"صیغه مبالغه از ماده غفران است که در اصل به معنی پوشیدن چیزی است که انسان را از آلودگی نگه دارد،و هنگامی که در مورد خداوند به کار میرود مفهومش این است که عیوب و گناهان بندگان نادم را میپوشاند و آنها را از عذاب و کیفر حفظ میکند،آری او در عین عزت و قدرت"غفار"است و در عین رحمت و غفران"قهار"،و ذکر این دو وصف در پایان آیه برای ایجاد حالت خوف و رجاء در بندگان است که عامل اصلی هر گونه حرکت تکاملی است.
خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ اَلْأَنْعٰامِ ثَمٰانِیَةَ أَزْوٰاجٍ یَخْلُقُکُمْ فِی بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فِی ظُلُمٰاتٍ ثَلاٰثٍ ذٰلِکُمُ اَللّٰهُ رَبُّکُمْ لَهُ اَلْمُلْکُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَأَنّٰی تُصْرَفُونَ (6) إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ غَنِیٌّ عَنْکُمْ وَ لاٰ یَرْضیٰ لِعِبٰادِهِ اَلْکُفْرَ وَ إِنْ تَشْکُرُوا یَرْضَهُ لَکُمْ وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ ثُمَّ إِلیٰ رَبِّکُمْ مَرْجِعُکُمْ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (7)
6-او شما را از نفس واحدی آفرید،و همسرش را از(باقیمانده گل)او خلق کرد،و برای شما هشت زوج از چهارپایان نازل کرد،او شما را در شکم مادرانتان آفرینشی بعد از آفرینش دیگر در میان تاریکیهای سهگانه میبخشد،این است خداوند، پروردگار شما،که حکومت(در عالم هستی)از آن او است،هیچ معبودی جز او وجود ندارد با اینحال چگونه از راه حق منحرف میشوید؟!
7-اگر کفران کنید خداوند از شما بینیاز است،و هرگز کفران را برای بندگانش نمیپسندد،و اگر شکر او را بجا آورید آن را برای شما میپسندد،و هیچ گنهکاری گناه دیگری را بر دوش نمیکشد،سپس بازگشت همه شما به سوی پروردگارتان است،و شما را از آنچه انجام میدادید آگاه میسازد،چرا که به آنچه در سینههاست آگاه است
همه شما را از نفس واحدی آفرید
باز در این آیات سخن از آیات عظمت آفرینش خداوند و بیان قسمت دیگری از نعمتهای گوناگون او در مورد انسانهاست.
نخست از آفرینش انسان سخن میگوید و میفرماید:"خداوند همه شما را از شخص واحدی آفرید،سپس همسرش را از او خلق کرد"( خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا ).
آفرینش همه انسانها از نفس واحد اشاره به مساله آفرینش آدم جد نخستین ماست،که اینهمه افراد بشر با تنوع خلقت،و خلق و خوی متفاوت،و استعدادها و ذوقهای مختلف،همه به یک ریشه باز میگردد که آن"آدم"است.
تعبیر به" ثُمَّ جَعَلَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا "در واقع اشاره به این است که خدا آدم را آفرید سپس همسرش را از باقیمانده گل او خلق کرد (1).
روی این حساب آفرینش"حوا"بعد از آفرینش"آدم"بوده است و قبل از آفرینش فرزندان آدم.
تعبیر به"ثم"همیشه برای تاخیر زمانی نیست بلکه گاهی برای تاخیر بیان نیز میآید،مثلا میگوئیم کار امروز تو را دیدیم سپس کار دیروزت را هم نیز مشاهده
1) 1) در حقیقت جمله فوق محذوفی دارد و در تقدیر چنین است"خلقکم من نفس واحدة خلقها،ثم جعل منها زوجها".
کردیم،در حالی که اعمال دیروز مسلما قبل از اعمال امروز واقع شده،ولی توجه به آن در مرحله بعد بوده است.
و اینکه بعضی تعبیر فوق را اشاره به مساله"عالم ذر"و آفرینش فرزندان "آدم"بعد از خلقت او و قبل از خلقت"حوا"به صورت مورچگان دانستهاند مطلب نادرستی است که در تفسیر و توضیح"عالم ذر ذیل آیه 172 سوره اعراف بیان کردیم" (1).
این نکته نیز لازم به یادآوری است که آفرینش همسر آدم از اجزای وجود خود آدم نبوده بلکه از باقیمانده گل او صورت گرفته است،چنان که در روایات اسلامی به آن تصریح شده،و اما روایتی که میگوید"حوا"از آخرین دنده چپ آدم آفریده شده است سخن بیاساسی است که از بعضی از روایات اسرائیلی گرفته شده،و هماهنگ با مطلبی است که در فصل دوم از"سفر تکوین"تورات تحریف یافته کنونی آمده است،و از این گذشته بر خلاف مشاهده و حس میباشد زیرا طبق این روایت یک دنده آدم برداشته شد و از آن حوا آفریده گشت،و لذا مردان یک دنده در طرف چپ کمتر دارند،در حالی که میدانیم هیچ تفاوتی میان تعداد دندههای مرد و زن وجود ندارد و این تفاوت یک افسانه بیش نیست.
بعد از آن به مساله آفرینش چهارپایان که از وسایل مهم زندگی انسانهاست لباس از پوست و از یک سو برای تغذیه خود از شیر و گوشت آنها استفاده میکنند، و از سوی دیگر از پوست و پشم آنها لباس و انواع وسایل زندگی میسازند، و از سوی سوم به عنوان مرکب و وسیله حمل و نقل از آنها بهره میگیرند اشاره کرده،میفرماید:"از چهارپایان هشت زوج برای شما نازل کرد"( وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ الْأَنْعٰامِ ثَمٰانِیَةَ أَزْوٰاجٍ ).
منظور از"هشت زوج"گوسفند نر و ماده،بز نر و ماده،شتر و گاو نر و ماده
1) 1) به جلد 7 صفحه 3 به بعد مراجعه فرمائید.
است،و از آنجا که کلمه"زوج"به هر یک از دو جنس نر و ماده گفته میشود مجموعا 8 زوج میشود(هر چند در تعبیرات روزمره فارسی"زوج"به مجموع دو جنس اطلاق میگردد،ولی در تعبیرات عربی چنین نیست،لذا در آغاز همین آیه از همسر آدم به عنوان"زوج"تعبیر شده است).
تعبیر به" أَنْزَلَ لَکُمْ "(برای شما نازل کرد)در مورد چهارپایان-چنان که قبلا هم گفتهایم-به معنی فرستادن از مکان بالا نیست،بلکه در اینگونه موارد به معنی"نزول مقامی"و نعمتی است که از مقام برتر به مقام پائینتر داده شود.
این احتمال را نیز دادهاند که"انزال"در اینجا از ماده"نزل"(بر وزن رسل)به معنی پذیرایی کردن میهمان یا نخستین چیزی است که برای پذیرایی میهمان میآورند،نظیر آنچه در سوره"آل عمران"آیه 198 در باره بهشتیان آمده:
" خٰالِدِینَ فِیهٰا نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ ":"جاودانه در بهشت میمانند،این پذیرایی از ناحیه خداست".
بعضی از مفسران نیز گفتهاند که چهارپایان گر چه از مکان بالا نازل نشدهاند،ولی مقدمات حیات و پرورش آنها که قطرات جانپرور باران،و اشعه حیاتبخش آفتاب است،از سمت بالا به زمین میآید.
تفسیر چهارمی نیز برای این تعبیر گفتهاند و آن اینکه:همه موجودات در آغاز در خزانه علم و قدرت پروردگار،در عالم غیب،بودهاند،سپس از مقام "غیب"به مقام"شهود"و ظهور و بروز رسیدهاند،لذا از آن تعبیر به"انزال"شده است،چنان که در آیه 21 سوره حجر میخوانیم: وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ :"خزائن و منابع هر چیزی نزد ماست و ما جز به مقدار معلوم از آن نازل نمیکنیم" (1).
1) 1) "تفسیر المیزان"و"روح المعانی"ذیل آیات مورد بحث.
ولی تفسیر اول از همه مناسبتر به نظر میرسد،هر چند تضادی در میان این تفاسیر نیست و ممکن است همه در مفهوم آیه جمع باشد.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع در تفسیر این آیه میخوانیم که فرمود:
انزاله ذلک خلقه ایاه: "نازل کردن هشت جفت از چهارپایان همان آفرینش آنها از سوی خدا است".
این حدیث نیز ظاهرا اشاره به تفسیر اول است،چرا که آفرینش خداوند آفرینشی است از سوی مقام برتر.
به هر حال،چهارپایان هر چند امروز برای حمل و نقل کمتر مورد استفاده قرار میگیرند،ولی منافع مهم دیگر آنها نه تنها نسبت به گذشته کم نشده،بلکه گسترش بیشتری پیدا کرده است،هم امروز قسمت عمده تغذیه انسانها از فراوردههای شیر و گوشت چهارپایان است،گذشته از لباس و سایر وسایل زندگی که از پشم و پوست آنها تهیه میشود،و به همین دلیل یکی از منابع مهم درآمد کشورهای بزرگ دنیا از طریق پرورش این حیوانات صورت میگیرد.
سپس به حلقه دیگری از حلقههای آفرینش پروردگار که تطورات خلقت جنین بوده باشد پرداخته،میگوید:"او شما را در شکم مادرانتان خلقتی بعد از خلقت دیگر و آفرینشی بعد از آفرینش دیگر میبخشد،در میان تاریکیهای سهگانه، ( یَخْلُقُکُمْ فِی بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فِی ظُلُمٰاتٍ ثَلاٰثٍ ).
ناگفته پیداست که منظور از" خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ "آفرینشهای مکرر و پی در پی است،نه فقط دو آفرینش.
و نیز روشن است"یخلقکم"به حکم اینکه فعل مضارع است دلالت بر استمرار دارد و اشارهای است کوتاه و پر معنی به تحولات عجیب،و چهرههای متفاوت شگفتانگیز جنین،در مراحل مختلف در شکم مادر،که به گفته علمای"جنین شناسی" از عجیبترین و ظریفترین چهرههای آفرینش پروردگار است،تا آنجا
که علم"جنینشناسی"یک دوره کامل توحید و خداشناسی محسوب میشود،و کمتر کسی است که ریزهکاریهای این مسائل را مطالعه کند و زبان به حمد و ستایش آفریننده آن نگشاید.
تعبیر به" ظُلُمٰاتٍ ثَلاٰثٍ "(ظلمتهای سهگانه)اشاره به ظلمت شکم مادر، و ظلمت رحم،و مشیمه(کیسه مخصوصی که جنین در آن قرار گرفته است)میباشد که در حقیقت سه پرده ضخیم است که بر روی جنین کشیده شده.
صورتگران معمولی باید در مقابل نور و روشنایی کامل صورتگری کنند، اما آفریدگار انسان در آن ظلمتگاه عجیب چنان نقش بر آب میزند و صورتگری میکند که همه مجذوب تماشای آن میشوند،و در جایی که هیچ دسترسی از ناحیه هیچکس به آن نیست رزق و روزیش را که برای پرورش و رشد سریع سخت به آن نیازمند است به طور مداوم به او میرساند.
سید الشهداء امام حسین ع در دعای معروف"عرفه"که یک دوره کامل و عالی درس توحید است به هنگام بر شمردن نعمت و قدرت خداوند به پیشگاه او چنین عرض میکند:
و ابتدعت خلقی من منی یمنی،ثم اسکنتنی فی ظلمات ثلاث:
بین لحم و جلد و دم،لم تشهر بخلقی،و لم تجعل الی شیئا من امری، ثم اخرجتنی الی الدنیا تاما سویا!: "آغاز آفرینش مرا از قطرات ناچیز منی قرار دادی،سپس مرا در ظلمتهای سهگانه،در میان گوشت و پوست و خون ساکن نمودی،آفرینش مرا آشکار نساختی،و در آن مخفیگاه به تطورات خلقتم ادامه دادی،و هیچیک از امور حیاتی مرا به من واگذار نکردی،سپس مرا به دنیا کامل و سالم منتقل ساختی" (1).
(در زمینه عجائب آفرینش در دوران جنین و مراحل مختلف آن در جلد 2 صفحه 316 به بعد"ذیل آیه 6 سوره آل عمران"و در جلد 14 صفحه 22 به بعد
1) 1) دعای"عرفه"(مصباح الزائر ابن طاووس).
"ذیل آیه 5 سوره حج"بحث کردهایم).
در پایان آیه و بعد از ذکر حلقههای سهگانه توحیدی پیرامون خلقت انسان،و چهارپایان،و تطورات جنین،میگوید:"این است خداوند پروردگار شما که حکومت در سراسر عالم هستی از آن اوست،هیچ معبودی جز او وجود ندارد،با اینحال چگونه از راه حق منحرف میشوید"؟!( ذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبُّکُمْ لَهُ الْمُلْکُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَأَنّٰی تُصْرَفُونَ ).
گویی انسان را بعد از مشاهده این آثار بزرگ توحیدی به مقام شهود ذات پروردگار رسانده،سپس به ذات مقدسش اشاره کرده،میگوید:"این است خداوند و معبود و پروردگار شما"و به راستی اگر چشم بینایی باشد او را در پشت این آثار به خوبی تماشا میکند،چشم سر آثار را میبیند و چشم دل آفریننده آثار را! با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را! تعبیر به"ربکم"و همچنین"له الملک"در واقع دلیلی است برای انحصار معبود در ذات پاک خدا که در جمله" لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ "بیان شده است(دقت کنید).
هنگامی که خالق اوست،مالک و مربی نیز اوست،حاکمیت در سراسر هستی نیز تنها برای اوست،پس غیر او چه نقشی در این عالم دارد که شایسته عبودیت شود؟! اینجاست که گویی به جمعی خواب و گروهی غافل از همه جا بیخبر فریاد میزند" فَأَنّٰی تُصْرَفُونَ "با اینحال چگونه شما اغفال شدهاید و از راه توحید منحرف گشتهاید؟! (1).
1) 1) توجه داشته باشید که"انی"گاه به معنی"این"(کجا)و گاه به معنی"کیف" (چگونه)میآید.
بعد از ذکر این نعمتهای بزرگ پروردگار،در آیه بعد به مساله"شکر و کفران"پرداخته و جوانب آن را مورد بررسی قرار میدهد.
نخست میگوید:نتیجه کفران و شکر شما به خودتان باز میگردد،و اگر کفران کنید خداوند از شما بینیاز است"(و همچنین اگر شکر نعمت او را بجا آورید نیازی به آن ندارد)( إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ عَنْکُمْ ).
سپس میافزاید این غنا و بینیازی پروردگار مانع از آن نیست که شما را مکلف به شکر و ممنوع از کفران سازد،چرا که"تکلیف"خود لطف و نعمت دیگری است،آری"او هرگز کفران را برای بندگانش نمیپسندد،و اگر شکر او را بجا آورید آن را برای شما میپسندد"( وَ لاٰ یَرْضیٰ لِعِبٰادِهِ الْکُفْرَ وَ إِنْ تَشْکُرُوا یَرْضَهُ لَکُمْ ) (1).
بعد از بیان این دو مطلب به مساله سومی در این رابطه میپردازد، و آن "مسئولیت هر کس در برابر عمل خویش است"،چرا که مساله"تکلیف"بدون این معنی کامل نمیشود،میفرماید:"هیچکس بار گناه دیگری را بر دوش نمیکشد" ( وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ ).
و از آنجا که تکلیف بدون کیفر و پاداش معنی ندارد،در مرحله چهارم به مساله معاد اشاره کرده،میگوید:"سپس بازگشت همه شما به سوی پروردگارتان است،و او شما را از آنچه انجام میدادید آگاه میسازد"( ثُمَّ إِلیٰ رَبِّکُمْ مَرْجِعُکُمْ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
1) 1) "یرضه"به ضم هاء در قرائت مشهور ء بدون اشباع ضمیر خوانده میشود،زیرا در اصل"یرضاه"بوده و الف به خاطر جزم افتاده،و"یرضه"شده است،ضمنا باید توجه داشت که این ضمیر به"شکر"بر میگردد،و کلمه شکر هر چند در عبارت قبل صریحا نیامده،اما جمله" إِنْ تَشْکُرُوا "دال بر آن است،مانند ضمیر در" اِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْویٰ "که به عدالت باز میگردد.
و چون مساله محاسبه و جزا بدون علم و آگاهی از اسرار نهان امکان پذیر نیست، آیه را با این جمله پایان میدهد:"او به آنچه در سینهها نهفته،و بر آن حاکم است آگاه است"( إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ ).
و به این ترتیب مجموعهای از فلسفه"تکلیف"و خصوصیات آن،و همچنین"مسئولیت انسانها"و مساله"جزا و پاداش و کیفر"را در جملههایی کوتاه و منسجم بیان میدارد.
ضمنا این آیه پاسخ دندانشکنی است به طرفداران مکتب جبر که متاسفانه در میان فرق اسلامی کم نبودهاند،چرا که با صراحت میگوید:او هرگز راضی به کفران کردن بندگانش نیست،و این خود دلیل روشنی است بر اینکه هرگز اراده کفر در مورد کافران نیز نکرده(آن چنان که پیروان مکتب جبر میگویند) زیرا هنگامی که راضی به چیزی نباشد حتما اراده آن را نخواهد کرد، مگر ممکن است اراده او از رضای او جدا باشد؟ و عجب از متعصبانی است که برای پردهپوشی بر این عبارت روشن خواستهاند کلمه"عباد"را محصور در مؤمنان یا معصومان کنند،در حالی که این کلمه مطلق است و به وضوح همه بندگان را شامل میشود،آری خداوند کفر و کفران را برای هیچیک از بندگانش نمیپسندد،همانگونه که شکر را برای همه آنها بدون استثنا میپسندد (1).
این نکته نیز قابل توجه است که اصل مسئولیت هر کس در برابر اعمال خویش از اصول منطقی و مسلم در همه ادیان آسمانی است (2).
البته گاه ممکن است انسان شریک جرم دیگری باشد اما این در صورتی است که به نحوی در ایجاد مقدمات یا اصل آن عمل دخالت داشته باشد،مانند کسانی که بدعت شومی میگذارند،و یا سنت زشت و غلطی که هر کس به آن عمل کند گناه آن را بر"مسبب اصلی"مینویسند بیآنکه از گناه عاملین به آن چیزی کاسته شود (1).
1) 1) در این باره نیز در جلد 6 صفحه 64-(ذیل آیه 64 سوره انعام)بحث کردهایم.
وَ إِذٰا مَسَّ اَلْإِنْسٰانَ ضُرٌّ دَعٰا رَبَّهُ مُنِیباً إِلَیْهِ ثُمَّ إِذٰا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ نَسِیَ مٰا کٰانَ یَدْعُوا إِلَیْهِ مِنْ قَبْلُ وَ جَعَلَ لِلّٰهِ أَنْدٰاداً لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِهِ قُلْ تَمَتَّعْ بِکُفْرِکَ قَلِیلاً إِنَّکَ مِنْ أَصْحٰابِ اَلنّٰارِ (8) أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اَللَّیْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً یَحْذَرُ اَلْآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی اَلَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ (9)
8-هنگامی که انسان را زیانی رسد پروردگار خود را میخواند،و به سوی او باز میگردد، اما هنگامی که نعمتی از خود به او عطا کند آنچه را به خاطر آن قبلا خدا را میخواند به فراموشی میسپرد،و برای خداوند شبیههایی قرار میدهد،تا مردم را از راه او منحرف سازد،بگو چند روزی از کفرت بهره گیر که از اصحاب دوزخی! 9-آیا چنین کسی با ارزش است یا کسی که در ساعات شب به عبادت مشغول است و در حال سجده و قیام،از عذاب آخرت میترسد،و به رحمت پروردگارش امیدوار است، بگو آیا کسانی که میدانند با کسانی که نمیدانند یکسانند؟تنها صاحبان مغز متذکر میشوند
آیا عالمان و جاهلان یکسانند؟!
در آیات گذشته سخن از توحید استدلالی و معرفت پروردگار از طریق مطالعه آیات عظمت او در آفاق و انفس بود،آیات مورد بحث نخست از توحید فطری سخن به میان میآورد و روشن میسازد آنچه را که انسان از طریق عقل و خرد و مطالعه نظام آفرینش درک میکند به صورت فطری در اعماق جانش وجود دارد که در تجلیگاه مشکلات،و طوفانهای حوادث،خود را نشان میدهد،ولی این انسان فراموشکار وقتی طوفان حوادث فرو نشست دوباره گرفتار غفلت و غرور میشود.
میفرماید:"هنگامی که انسان را زیانی رسد(نور توحید در قلبش درخشیدن میگیرد)پروردگار خود را میخواند در حالی که به سوی او باز میگردد و از گناه و غفلت خود پشیمان است"( وَ إِذٰا مَسَّ الْإِنْسٰانَ ضُرٌّ دَعٰا رَبَّهُ مُنِیباً إِلَیْهِ ).
اما هنگامی که خدا نعمتی از خودش به او عطا کند گرفتاریهای گذشته را که به خاطر آن دست به دامن لطف الهی زده بود به فراموشی میسپارد" ( ثُمَّ إِذٰا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ نَسِیَ مٰا کٰانَ یَدْعُوا إِلَیْهِ مِنْ قَبْلُ ) (1).
"برای خداوند شبیهان و شریکانی درست میکند،و به پرستش آنها برمیخیزد، تا علاوه بر گمراهی خویش مردم را نیز از راه خدا منحرف سازد"
1) 1) در اینکه"ما"در جمله" نَسِیَ مٰا کٰانَ یَدْعُوا إِلَیْهِ "چه معنی میدهد؟ در میان مفسران مورد گفتگو است جمعی معتقدند"ماء موصوله"است،و اشاره به"ضر" میباشد(این معنی از همه معانی مناسبتر به نظر میرسد،و در بالا همان را انتخاب کردهایم) و بعضی به معنی"اللّٰه"میدانند،بعضی نیز آن را"ما مصدریه"و به معنی"دعاء"گرفتهاند، دقت در آیه 12-یونس( وَ إِذٰا مَسَّ الْإِنْسٰانَ الضُّرُّ دَعٰانٰا لِجَنْبِهِ أَوْ قٰاعِداً أَوْ قٰائِماً فَلَمّٰا کَشَفْنٰا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ کَأَنْ لَمْ یَدْعُنٰا إِلیٰ ضُرٍّ مَسَّهُ )شاهد گویایی بر معنی اول است.
( وَ جَعَلَ لِلّٰهِ أَنْدٰاداً لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِهِ ).
منظور از"انسان"در اینجا انسانهای عادی و تربیت نایافته در پرتو تعلیمات انبیاء است،و گرنه دستپروردگان مردان حق همچون خود آنان در"سراء" و"ضراء"در ناراحتیها و راحتیها،در ناکامیها و کامیابیها همواره به یاد او هستند، و دست به دامن لطف او دارند.
منظور از"ضر"در اینجا هر گونه گزند و زیان و ناراحتی است،خواه جنبه جسمانی داشته باشد یا روحی.
"خولناه"از ماده"خول"(بر وزن عمل)به معنی سرکشی و مراقبت مداوم از چیزی است،و از آنجا که چنین توجه خاصی مستلزم اعطا و بخشش است این ماده در معنی"بخشیدن"به کار رفته است.
جمعی نیز گفتهاند از"خول"(بر وزن عمل)که به معنی خدمتگزار است، آمده،بنا بر این"خوله"به معنی"خدمتگزارانی به او بخشید"میباشد،و سپس در هر گونه بخشیدن نعمت به کار رفته است.
بعضی نیز این ماده را به معنی فخر و مباهات دانستهاند،بنا بر این جمله فوق به معنی مفتخر ساختن کسی از طریق اعطای نعمتی است (1).
رویهمرفته این جمله علاوه بر مساله اعطاء و بخشش توجه و عنایت مخصوص خداوند را نیز منعکس میکند.
تعبیر" مُنِیباً إِلَیْهِ "نشان میدهد که انسان در حالات سخت که تمام پردههای غرور و غفلت کنار میرود هر چه غیر از خدا است رها کرده و به سوی او باز میگردد، و در مفهوم"انابه"و بازگشت این حقیقت نیز افتاده که جایگاه اصلی انسان و مبدء و مقصد او نیز خدا بوده است.
"انداد"جمع"ند"(بر وزن ضد)به معنی مثل و مانند است،با این
1) 1) به"لسان العرب"،"مفردات راغب"و تفسیر"روح المعانی"مراجعه شود.
تفاوت که"مثل"مفهوم وسیعی دارد،ولی"ند"تنها به معنی مماثلت در حقیقت و گوهر چیزی است.
تعبیر به"جعل"نشان میدهد که انسان با پندار و خیال خام خود مثل و مانندی برای خدا میتراشد و جعل میکند،چیزی که به هیچوجه با واقعیت تطبیق نمیکند.
جمله" لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِهِ "نشان میدهد که گمراهان مغرور تنها به گمراهی خویش قناعت نمیکنند،بلکه سعی دارند دیگران را هم به این وادی بکشانند.
به هر حال بارها در آیات قرآن مجید به رابطه"توحید فطری"و"حوادث سخت زندگی"که تجلیگاه آن است اشاره شده،و دگرگونی و کمظرفیتی این انسان مغرور که به هنگام وزش طوفانها رنگ الهی و توحیدی خالص به خود میگیرد،و به هنگام فرو نشستن طوفان تغییر رنگ میدهد و لجوجانه در مسیر شرک گام برمیدارد،منعکس شده است.
و چه بسیارند این افراد متلون،و چه کمند کسانی که پیروزیها و نعمتها و آرامشها و طوفانها اقیانوس آرام وجود آنها را دگرگون نسازد.
آری یک ظرف آب یا یک استخر کوچک با نسیمی به هم میخورد ولی اقیانوس کبیر به خاطر عظمتش در مقابل طوفانهای سخت آرام است،و از همین جهت نام آرام به خود گرفته است.
در پایان آیه اینگونه افراد را با تهدیدی صریح و قاطع و برنده مخاطب ساخته،میگوید:"به او بگو از کفر و کفرانت کمی بهره گیر و چند روزی را به غفلت و غرور طی کن اما بدان که از اصحاب دوزخی"( قُلْ تَمَتَّعْ بِکُفْرِکَ قَلِیلاً إِنَّکَ مِنْ أَصْحٰابِ النّٰارِ ).
مگر چنین انسان کوتهفکر گمراه و گمراه کننده سرنوشتی غیر از این
میتواند داشته باشد.
*** در آیه بعد از روش مقایسه که روش شناخته شده قرآن برای تفهیم مسائل مختلف است استفاده کرده میگوید:"آیا چنین کسی شایسته و با ارزش است یا کسی که در ساعات شب به عبادت پروردگار و سجده و قیام مشغول است،با او راز و نیاز میکند،از عذاب آخرت میترسد و به رحمت پروردگارش امید دارد"( أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّیْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ ) (1).
آن انسان مشرک و فراموشکار و متلون و گمراه و گمراه کننده کجا و این انسان بیدار دل و نورانی و با صفا که در دل شب که چشم غافلان در خواب است پیشانی بر درگاه دوست گذارده،و با خوف و رجاء او را میخواند،کجا؟! آنها نه به هنگام نعمت از مجازات و کیفر او خود را در امان میدانند، و نه به هنگام بلا از رحمتش قطع امید میکنند،و این دو عامل همواره وجود آنان را در حرکتی مداوم توأم با هوشیاری و احتیاط به سوی دوست میبرد.
"قانت"از ماده"قنوت"به معنی ملازمت اطاعت توأم با خضوع است.
"آناء"جمع"انا"(بر وزن صدا و فنا)به معنی ساعت و مقداری از وقت است.
تکیه روی ساعت شب به خاطر آن است که در آن ساعات حضور قلب بیشتر و آلودگی به ریا از هر زمان کمتر است.
مقدم داشتن ساجدا بر قائما به خاطر آن است که سجده مرحله بالاتر از عبادت است و مطلق بودن رحمت و مقید نشدن آن به آخرت دلیل بر وسعت رحمت الهی و شمول آن نسبت به دنیا و آخرت است.
1) 1) این جمله محذوفی دارد و در تقدیر چنین است"أ هذا الذی ذکرناه خیر أمن هو قانت اناء اللیل...
در حدیثی که در علل الشرائع از امام باقر ع و همچنین در کتاب کافی از آن حضرت نقل شده میخوانیم:که آیه فوق( أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّیْلِ )به نماز شب تفسیر شده است (1).
روشن است این تفسیر مانند بسیاری از تفاسیر دیگری که در ذیل آیات مختلف قرآن بیان شده از قبیل بیان مصداق روشن است و مفهوم آیه را محدود به نماز شب نمیکند.
در دنباله آیه پیامبر را مخاطب ساخته میفرماید:"بگو آیا کسانی که میدانند با کسانی که نمیدانند یکسانند"؟!( قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
نه یکسان نیستند"تنها صاحبان فکر و مغز متذکر میشوند"( إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ).
گر چه سؤال فوق سؤالی است وسیع و گسترده،و مقایسهای است آشکار میان آگاهان و ناآگاهان،و عالمان و جاهلان،ولی نظر به اینکه قبل از ذکر این سؤال،سؤال دیگری در مورد نابرابری مشرکان با مؤمنان شب زندهدار مطرح شده،سؤال دوم بیشتر به همین مساله اشاره میکند،یعنی آیا کسانی که میدانند آن مشرکان لجوج و کوردل با این مؤمنان پاک و روشن ضمیر و مخلص نابرابرند با کسانی که از این واقعیت روشن آگاه نیستند مساویند؟ به هر حال این جمله که با استفهام انکاری شروع شده،و جزء شعارهای اساسی اسلام است عظمت مقام علم و عالمان را در برابر جاهلان روشن میسازد، و از آنجا که این نابرابری به صورت مطلق ذکر شده،معلوم میشود این دو گروه نه در پیشگاه خدا یکسانند،و نه در نظر خلق آگاه،نه در دنیا در یک صف قرار
1) 1) "علل الشرائع"و"کافی"طبق نقل"نور الثقلین"جلد 4 صفحه 479.
دارند،و نه در آخرت،نه در ظاهر یکسانند و نه در باطن.
در این دو آیه اشارات لطیفی به نکتههای جالبی شده است که با کمی دقت روشن میگردد:
1-در آیه نخست،یکی از فلسفههای مهم حوادث تلخ و ناگوار کنار رفتن پردههای غرور و غفلت از مقابل چشم دل،و شعلهور گشتن فروغ ایمان،و بازگشت و انابه به سوی پروردگار ذکر شده،و پاسخی است به آنها که وجود حوادث تلخ زندگی را اشکالی بر مساله نظام آفرینش یا عدالت پروردگار میپندارند.
***2-آیه دوم با عمل و خودسازی شروع میشود و با علم و معرفت پایان مییابد، چرا که تا خودسازی نباشد نور معرفت بر دل نمیتابد،و اصولا این دو از یکدیگر جدا نیستند.
***3-تعبیر به" قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّیْلِ "که به صورت اسم فاعل آمده با توجه به مطلق بودن کلمه"اللیل"دلیل بر تداوم و استمرار عبودیت و خضوع آنها در پیشگاه خدا است،چرا که اگر عمل مداوم نباشد تاثیر آن ناچیز است.
***4-علم و آگاهی اضطراری که به هنگام نزول بلا حاصل میشود و انسان را به مبدأ آفرینش پیوند میدهد در صورتی مصداق حقیقی علم است که بعد از فرو نشستن طوفان حادثه ادامه یابد،لذا آیات فوق کسانی را که در لحظه بلا بیدار میشوند و بعد از آن در فراموشی فرو میروند در صف جاهلان قرار داده،بنا بر این
عالمان واقعی آنها هستند که در همه حال به او توجه دارند.
***5-جالب اینکه در پایان آیه اخیر میگوید:تفاوت علم و جهل را نیز "صاحبان"مغز میفهمند!چرا که جاهل ارزش علم را هم نمیداند!،در حقیقت هر مرحلهای از علم مقدمه برای مرحله دیگر است.
***6-علم در این آیه و آیات دیگر قرآن به معنی دانستن یک مشت اصطلاحات یا روابط مادی در میان اشیاء،و به اصطلاح"علوم رسمی"نیست،بلکه منظور از آن معرفت و آگاهی خاصی است که انسان را به"قنوت"یعنی اطاعت پروردگار،و ترس از دادگاه او و امید به رحمت خدا دعوت میکند،این است حقیقت علم،و علوم رسمی نیز اگر در خدمت چنین معرفتی باشد علم است،و اگر مایه غرور و غفلت و ظلم و فساد در ارض شود و از آن"کیفیت و حالی"حاصل نشود"قیل و قالی"بیش نیست.
***7-بر خلاف آنچه بیخبران میپندارند و مذهب را عامل تخدیر میشمرند مهمترین دعوت انبیا به سوی علم و دانش بوده است،و بیگانگی خود را با جهل در همه جا اعلام کردهاند،علاوه بر آیات قرآن که از هر فرصتی برای بیان این حقیقت استفاده میکند تعبیراتی در روایات اسلامی دیده میشود که بالاتر از آن در اهمیت علم تصور نمیشود.
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام میخوانیم
لا خیر فی العیش الا لرجلین عالم مطاع او مستمع واع: "زندگی جز برای دو کس فایده ندارد:دانشمندی که نظرات او اجرا گردد،و دانشطلبانی که گوش به سخن دانشمندی دهند" (1).
1) 1) "کافی"جلد اول باب صفة العلم و فضله حدیث 7.
در حدیث دیگری از امام صادق میخوانیم:
ان العلماء ورثة الانبیاء و ذاک ان الانبیاء لم یورثوا درهما و لا دینارا،و انما اورثوا احادیث من احادیثهم،فمن اخذ بشیء منها فقد اخذ حظا وافرا،فانظروا علمکم هذا عمن تاخذونه فان فینا اهل البیت فی کل خلف عدولا ینفون عنه تحریف الغالین و انتحال المبطلین و تاویل الجاهلین:
"دانشمندان وارثان پیامبرانند،چرا که پیامبران درهم و دیناری از خود به یادگار نگذاشتند،بلکه علوم و احادیثی از آنها به یادگار ماند،هر کس بهرهای از آن داشته باشد بهره فراوانی از میراث پیامبران دارد،سپس امام میافزاید:بنگرید علم خود را از چه کسی میگیرید(از علمای واقعی،یا عالم نماها؟)بدانید در میان ما اهل بیت در هر عصری افراد عادل و مورد اعتمادی هستند که تحریف تندروان،و ادعاهای بیاساس منحرفان،و توجیهات جاهلان را از این آئین پاک نفی میکنند" (1).
***8-در آیه اخیر از سه گروه سخن به میان آمده:عالمان و جاهلان و اولو الالباب،در حدیثی از امام صادق ع در تفسیر این سه گروه میخوانیم:
نحن الذین یعلمون و عدونا الذین لا یعلمون،و شیعتنا اولو الالباب:
"مائیم عالمان و دشمنان ما جاهلانند و شیعیان ما اولو الالباب هستند" (2).
روشن است که این تفسیر به عنوان بیان مصداقهای واضح آیه است و عمومیت مفهوم آیه را نفی نمیکند.
9-در حدیثی آمده است:امیر مؤمنان علی ع شبی از مسجد کوفه به
سوی خانه خویش حرکت کرد در حالی که کمیل بن زیاد که از دوستان خاص آن حضرت بود او را همراهی میکرد،در اثناء راه از کنار خانه مردی گذشتند که صدای تلاوت قرآنش بلند بود،و این آیه را أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّیْلِ...
با صدای دلنشین و حزین میخواند،کمیل در دل از حال این مرد بسیار لذت برد،و از روحانیت او خوشحال شد،بیآنکه چیزی بر زبان براند،امام ع رو به سوی او کرد و فرمود:سر و صدای این مرد مایه اعجاب تو نشود او اهل دوزخ است!و به زودی خبر آن را به تو خواهم داد! کمیل از این مساله در تعجب فرو رفت،نخست اینکه امام ع به زودی از فکر و نیت او آگاه گشت و دیگر اینکه شهادت به دوزخی بودن این مرد ظاهر الصلاح داد، مدتی گذشت تا سرانجام کار خوارج به آنجا رسید که در مقابل امیر مؤمنان ع ایستادند و حضرت با آنها پیکار کرد در حالی که قرآن را آن گونه که نازل شده بود حفظ داشتند،امیر مؤمنان علی ع رو به کمیل کرد،در حالی که شمشیر در دست حضرت بود و سرهای آن کافران طغیانگر بر زمین افتاده بود،با نوک شمشیر به یکی از آن سرها اشاره کرد و فرمود:ای کمیل! أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّیْلِ :
یعنی این همان شخصی است که در آن شب تلاوت قرآن مینمود،و حال او اعجاب تو را برانگیخت کمیل حضرت را بوسید و استغفار کرد (1).
1) 1) "سفینة البحار"جلد 2 صفحه 496 حالات کمیل.
قُلْ یٰا عِبٰادِ اَلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّقُوا رَبَّکُمْ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هٰذِهِ اَلدُّنْیٰا حَسَنَةٌ وَ أَرْضُ اَللّٰهِ وٰاسِعَةٌ إِنَّمٰا یُوَفَّی اَلصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسٰابٍ (10) قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اَللّٰهَ مُخْلِصاً لَهُ اَلدِّینَ (11) وَ أُمِرْتُ لِأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ اَلْمُسْلِمِینَ (12) قُلْ إِنِّی أَخٰافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ (13) قُلِ اَللّٰهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دِینِی (14) فَاعْبُدُوا مٰا شِئْتُمْ مِنْ دُونِهِ قُلْ إِنَّ اَلْخٰاسِرِینَ اَلَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِیهِمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ أَلاٰ ذٰلِکَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِینُ (15) لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ اَلنّٰارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ ذٰلِکَ یُخَوِّفُ اَللّٰهُ بِهِ عِبٰادَهُ یٰا عِبٰادِ فَاتَّقُونِ (16)
10-بگو:ای بندگان من که ایمان آوردهاید!از(مخالفت)پروردگارتان بپرهیزید، برای کسانی که در این دنیا نیکی کردهاند پاداش نیک است،و زمین خداوند وسیع است(هر گاه تحت فشار سردمداران کفر واقع شدید مهاجرت کنید)که صابران اجر و پاداش خود را بیحساب دریافت میدارند.
11-بگو:من مامورم که خدا را پرستش کنم در حالی که دینم را برای او خالص نمایم.
12-و مامورم که نخستین مسلمان باشم.
13-بگو:من اگر نافرمانی پروردگارم کنم از عذاب روز بزرگ قیامت(او)میترسم.
14-بگو:من تنها خدا را میپرستم،در حالی که دینم را برای او خالص میکنم.
15-شما هر کس را جز او میخواهید بپرستید،بگو:زیانکاران واقعی کسانی هستند که سرمایه وجود خویش و بستگانشان را در روز قیامت از دست دادهاند،آگاه باشید زیان آشکار همین است.
16-برای آنها از بالای سرشان سایبانهایی از آتش،و در زیر پایشان نیز سایبانهایی از آتش است،این چیزی است که خداوند با آن بندگانش را تخویف میکند،ای بندگان من از نافرمانی من بپرهیزید
خطوط اصلی برنامه بندگان مخلص
در تعقیب آیات در بحث گذشته که مقایسهای میان مشرکان مغرور و مؤمنان مطیع فرمان خدا و نیز میان عالمان و جاهلان شده بود،در آیات مورد بحث خطوط اصلی برنامههای بندگان راستین و مخلص را ضمن"هفت دستور"که در طی چند آیه آمده و هر آیه با خطاب"قل"شروع میشود بیان شده است.
نخست از تقوی شروع میکند و به پیامبر ص دستور میدهد:"بگو!ای بندگان مؤمن من!از پروردگار خود بپرهیزید و تقوی را پیشه کنید"( قُلْ یٰا
عِبٰادِ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُمْ
) (1).
آری تقوی که همان خویشتنداری در برابر گناه،و احساس مسئولیت و تعهد در پیشگاه حق است نخستین برنامه بندگان مؤمن خدا میباشد،تقوی سپری است در مقابل آتش و عاملی است بازدارنده در برابر انحراف،تقوی سرمایه بزرگ بازار قیامت،و معیار شخصیت و کرامت انسان در پیشگاه پروردگار است.
در دومین دستور به مساله"احسان و نیکوکاری"در این دنیا که دار عمل است پرداخته،و از طریق بیان نتیجه احسان،مردم را به آن تشویق و تحریص میکند و میفرماید:"برای کسانی که در این دنیا نیکی کردهاند حسنه و پاداش نیکوی بزرگی است"( لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هٰذِهِ الدُّنْیٰا حَسَنَةٌ ) (2).
آری نیکوکاری به طور مطلق در این دنیا در گفتار،در عمل،در طرز اندیشه و تفکر نسبت به دوستان،و نسبت به بیگانگان،نتیجهاش برخورداری از پاداش عظیم در هر دو جهان است که نیکی جز نتیجه نیک نخواهد داشت.
در حقیقت تقوی یک عامل بازدارنده است،و احسان یک عامل حرکت آفرین که مجموعا"ترک گناه"و"انجام فرائض و مستحبات"را شامل میشود.
سومین دستور تشویق به"هجرت"از مراکز شرک و کفر و آلوده به گناه است میگوید:"زمین خداوند وسیع است"( وَ أَرْضُ اللّٰهِ وٰاسِعَةٌ ).
که در حقیقت پاسخی است به بهانهجویان سست ارادهای که میگفتند
1) 1) بدیهی است خطاب یا"عبادی"از ناحیه خداوند است،و اگر به پیامبر (ص)میگوید:"این سخن را بگو"منظور این است که از سوی من به آنها خطاب کن.
2) 2) غالب مفسران" فِی هٰذِهِ الدُّنْیٰا "را متعلق به"احسنوا"دانستهاند، و بنا بر این"حسنه"مطلق خواهد بود،و هر گونه پاداش نیک در این جهان و جهان دیگر را شامل میشود،و با توجه به اینکه"تنوین"در اینگونه موارد دلیل بر"تفخیم و عظمت"است بزرگی این پاداش مشخص میشود.
ما در سرزمین مکه به خاطر سیطره حکومت مشرکان قادر به انجام وظائف الهی خود نیستیم،قرآن میگوید:سرزمین خدا محدود به مکه نیست،"مکه نشد مدینه"دنیا پهناور است،تکانی به خود دهید و از مراکز آلوده به شرک و کفر و خفقان که مانع آزادی و انجام وظائف شما است به جای دیگر نقل مکان کنید.
مساله هجرت یکی از مهمترین مسائلی است که نه تنها در آغاز اسلام اساسیترین نقش را در پیروزی حکومت اسلامی ایفا کرد،و به همین دلیل پایه و سرآغاز تاریخ اسلامی شد،بلکه در هر زمان دیگر نیز از اهمیت فوق العادهای برخوردار است که از یک سو مؤمنان را از تسلیم در برابر فشار و خفقان محیط بازمیدارد،و از سویی دیگر عامل صدور اسلام به نقاط مختلف جهان است.
قرآن مجید میگوید:"به هنگام قبض روح ظالمان و مشرکان،فرشتگان قبض روح میپرسند شما در چه حال بودید؟در جواب میگویند:ما مستضعف بودیم و در سرزمین خود تحت فشار،ولی فرشتگان به آنها پاسخ میدهند مگر سرزمین الهی پهناور نبود؟چرا مهاجرت نکردید؟جایگاهشان جهنم است و چه جایگاه بدی است" إِنَّ الَّذِینَ تَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ ظٰالِمِی أَنْفُسِهِمْ قٰالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قٰالُوا کُنّٰا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قٰالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّٰهِ وٰاسِعَةً فَتُهٰاجِرُوا فِیهٰا فَأُولٰئِکَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ سٰاءَتْ مَصِیراً "(نساء-97).
این به خوبی نشان میدهد که فشار و خفقان محیط در آنجا که امکان هجرت وجود دارد به هیچوجه در پیشگاه خدا عذر نیست.
(در زمینه اهمیت هجرت در اسلام و ابعاد مختلف آن بحثهای گوناگونی در جلد 4 صفحه 89"ذیل آیه 100-سوره نساء".و در جلد 7 صفحه 261"ذیل آیه 72-سوره انفال"بحثهای مشروحی آمده است).
و از آنجا که هجرت معمولا همراه با مشکلات فراوانی در جنبههای مختلف زندگی است چهارمین دستور را در باره صبر و استقامت به این صورت بیان میکند:
"صابران و شکیبایان"اجر و پاداش خود را بیحساب دریافت میدارند"( إِنَّمٰا یُوَفَّی الصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسٰابٍ ) (1).
تعبیر به"یوفی"که از ماده"وفی"و به معنی اعطاء کامل است از یک سو و تعبیر"بغیر حساب"از سوی دیگر نشان میدهد که صابران با استقامت برترین اجر و پاداش را در پیشگاه خدا دارند،و اهمیت هیچ عملی به پایه صبر و استقامت نمیرسد.
شاهد این سخن حدیث معروفی است که امام صادق ع از رسول اللّٰه ص نقل میکند:
اذا نشرت الدواوین و نصبت الموازین،لم ینصب لاهل البلاء میزان،و لم ینشر لهم دیوان،ثم تلا هذه الایة: إِنَّمٰا یُوَفَّی الصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسٰابٍ :
"هنگامی که نامههای اعمال گشوده میشود،و ترازوهای عدالت پروردگار نصب میگردد،برای کسانی که گرفتار بلاها و حوادث سخت شدند و استقامت ورزیدند نه میزان سنجشی نصب میشود،و نه نامه عملی گشوده خواهد شد، سپس پیامبر به عنوان شاهد سخنش آیه فوق را تلاوت فرمود که خداوند اجر صابران را بیحساب میدهد" (2).
بعضی معتقدند که این آیه در باره نخستین هجرت مسلمانان یعنی هجرت گروه عظیمی به سرکردگی"جعفر بن ابی طالب"به سرزمین حبشه نازل شده است و بارها گفتهایم که شان نزولها در عین اینکه مفاهیم آیات را روشن میکند آنها را محدود نمیسازد.
در پنجمین دستور سخن از مساله اخلاص،و توحید خالص از هر گونه شائبه شرک،به میان آمده،اما در اینجا لحن کلام عوض میشود و پیامبر ص از وظائف و مسئولیتهای خودش سخن میگوید،میفرماید:"بگو:من مامورم که خدا را پرستش کنم در حالی که دین خود را برای او خالص کرده باشم" ( قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللّٰهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ ).
*** سپس میافزاید:"و مامورم که نخستین مسلمان باشم"!( وَ أُمِرْتُ لِأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمِینَ ).
در اینجا ششمین دستور یعنی پیشی گرفتن از همگان در اسلام و تسلیم کامل در برابر فرمان خدا مطرح شده است.
*** هفتمین و آخرین دستور که مساله خوف از مجازات پروردگار در روز قیامت است نیز با همین لحن عنوان شده،میفرماید:"بگو:من اگر نافرمانی پروردگارم کنم از عذاب روز بزرگ قیامت خائفم"( قُلْ إِنِّی أَخٰافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ ).
تا این حقیقت روشن شود که پیامبر ص نیز بندهای از بندگان خدا است،او نیز مامور به پرستش خالصانه است،او نیز از کیفر الهی خائف میباشد، او نیز مامور به تسلیم در برابر فرمان حق است،و حتی ماموریتی سنگینتر از دیگران دارد که باید از همه پیشگامتر باشد! او هرگز مدعی مقام"الوهیت"،و بیرون نهادن گام از مسیر"عبودیت" نبوده،بلکه به این مقام افتخار و مباهات میکند،و به همین دلیل در همه چیز الگو و اسوه میباشد.
او برای خود امتیازی از این جهات بر دیگران قائل نیست،و این خود
نشانه روشنی بر عظمت و حقانیت او است،نه همچون مدعیان دروغین که مردم را به پرستش خویش دعوت میکردند،و خود را ما فوق بشر،و از گوهری والاتر معرفی کرده،و گاه پیروان خویش را دعوت میکنند که هر سال هم وزنشان طلا و جواهرات به آنها بدهند! او در حقیقت میگوید:من همچون سلاطین جباری که مردم را موظف به وظایفی میکنند و خود را"ما فوق وظیفه و تکلیف"میپندارند نیستم،و این در واقع اشاره به یک مطلب مهم تربیتی است که هر مربی و رهبری باید در انجام دستورات مکتب خویش از همه پیشگامتر باشد،او باید اولین مؤمن به آئین خویش و کوشاترین فرد و فداکارترین نفر باشد،تا مردم به صداقتش ایمان پیدا کنند، و او را در همه چیز"قدوه"و"اسوه"خود بشناسند.
و از اینجا روشن میشود نخستین مسلمان بودن پیامبر ص نه تنها بر حسب زمان است که نخستین مسلمان در تمامی جهات بود،در جهت ایمان،در اخلاص و عمل و فداکاری،و در جهاد و ایستادگی و مقاومت.
سراسر تاریخ زندگی پیامبر ص نیز این حقیقت را به خوبی تایید میکند.
*** بعد از ذکر برنامه هفت مادهای آیات فوق(تقوی،احسان،هجرت،صبر، اخلاص،تسلیم،و خوف)از آنجا که مساله اخلاص مخصوصا در برابر انگیزههای مختلف شرک ویژگی خاصی دارد بار دیگر برای تاکید به سراغ آن رفته،و با همان لحن میفرماید:"بگو تنها خدا را پرستش میکنم در حالی که دینم را برای او خالص میگردانم"( قُلِ اللّٰهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دِینِی ) (1).
1) 1) مقدم شدن"اللّٰه"که مفعول"اعبد"میباشد در اینجا برای بیان"حصر"است، یعنی"تنها او را میپرستم"بنا بر این جمله" مُخْلِصاً لَهُ دِینِی "که حال است تاکید مجددی است بر این معنی.
*** "اما شما هر کس را جز او میخواهید بپرستید"( فَاعْبُدُوا مٰا شِئْتُمْ مِنْ دُونِهِ ).
سپس میافزاید:"بگو این راه راه زیانکاران است،چرا که زیانکاران واقعی کسانی هستند که سرمایه عمر و جان خویش و حتی بستگان خود را در روز قیامت از دست بدهند"!( قُلْ إِنَّ الْخٰاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ ) نه از وجود خویش بهرهای گرفتند،و نه از سرمایه عمر نتیجهای،نه خانواده و فرزندانشان وسیله نجات آنها هستند و نه مایه آبرو و شفاعت در پیشگاه حق.
"آگاه باشید خسران و زیان آشکار همین است"!( أَلاٰ ذٰلِکَ هُوَ الْخُسْرٰانُ الْمُبِینُ ).
*** در آخرین آیه مورد بحث یکی از چهرههای"خسران مبین"و زیان آشکار آنها را اینگونه توصیف میکند:"برای آنها در بالای سرشان سایبانهایی از آتش،و در زیر پایشان نیز سایبانهایی از آتش است"!( لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّٰارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ ).
و به این ترتیب آنها از هر طرف با شعلههای آتش محاصره شدهاند،چه خسرانی از این بالاتر؟و چه عذابی از این دردناکتر؟! "ظلل"جمع"ظلة"(بر وزن قله)به معنی پردهای است که در طرف بالا نصب شود،بنا بر این اطلاق آن بر فرشی که در زیر پا گسترده است یک نوع اطلاق مجازی و از باب توسعه در مفهوم کلمه است.
بعضی از مفسران گفتهاند چون دوزخیان در میان طبقات جهنم گرفتارند پردههای آتش هم بالای سر آنها،و هم زیر پای آنها است،و حتی اطلاق کلمه"ظلل" بر پردههای پائینی مجاز نیست.
همانند این آیه،آیه 55 سوره عنکبوت است که میگوید: یَوْمَ یَغْشٰاهُمُ الْعَذٰابُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَ یَقُولُ ذُوقُوا مٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ :"آن روز که عذاب الهی از بالای سر و از زیر پا(از هر سو)آنها را میپوشاند و به آنها میگوید:
بچشید آنچه را عمل میکردید"! این در حقیقت تجسمی از حالات دنیای آنها است که جهل و کفر و ظلم به تمام وجودشان احاطه کرده بود،و از هر سو آنها را میپوشاند.
سپس برای تاکید و عبرت میافزاید:"این چیزی است که خداوند بندگانش را از آن بر حذر میدارد،اکنون که چنین است ای بندگان من از نافرمانی من بپرهیزید"!( ذٰلِکَ یُخَوِّفُ اللّٰهُ بِهِ عِبٰادَهُ یٰا عِبٰادِ فَاتَّقُونِ ).
تعبیر به"عباد"(بندگان)و اضافه آن به"خدا"آنهم به طور مکرر، در این آیه،اشاره به این است که اگر خداوند تهدیدی به عذاب میکند آنهم به خاطر لطف و رحمت او است،تا بندگان حق گرفتار چنین سرنوشت شومی نشوند،و از اینجا روشن میشود که لزومی ندارد"عباد"را در این آیه به خصوص مؤمنان تفسیر کنیم،بلکه شامل همگان میشود چرا که هیچکس نباید خود را از عذاب الهی در امان بداند.
خسران-چنان که"راغب"در"مفردات"میگوید در اصل به معنی از دست دادن سرمایه و کمبود آن است که گاه به انسان نسبت داده میشود و گفته میشود "فلان کس زیان کرد"و گاه به خود عمل نسبت میدهند و میگویند:"تجارتش زیان کرد".
از سوی دیگر گاه"خسران"در مورد سرمایههای ظاهر به کار میرود مانند مال و مقام دنیوی،و گاه در سرمایههای معنوی مانند صحت و سلامت و عقل و ایمان و ثواب،و این همان چیزی است که خداوند آن را"خسران مبین"نام نهاده است...و هر خسرانی که خداوند در قرآن بیان کرده اشاره به معنی دوم است نه آنچه مربوط به سرمایههای دنیوی و تجارتهای معمولی است (1).
قرآن در حقیقت انسانها را به تجارتپیشگانی تشبیه کرده که با سرمایههای سنگین قدم به تجارتخانه این جهان میگذارند،بعضی سود کلانی میبرند،و گروهی سخت زیان میبینند.
آیات زیادی در قرآن مجید است که این تعبیر و تشبیه در آن منعکس میباشد، و در واقع بیانگر این حقیقت است که برای نجات در قیامت نباید در انتظار این و آن نشست تنها راه آن،بهرهگیری از سرمایههای موجود،و تلاش و کوشش در این تجارت بزرگ است که در آنجا"همه چیز را به بها میدهند،به بهانه نمیدهند"! و اما چرا زیان مشرکان و گنهکاران را"خسران مبین"توصیف کرده؟برای اینکه اولا آنها برترین سرمایه یعنی سرمایه عمر و عقل و خرد و عواطف و زندگانی را از دست دادهاند بیآنکه در مقابل آن چیزی به دست آورند.
ثانیا:اگر فقط این سرمایه را از دست داده بودند بیآنکه عذاب و مجازاتی خریداری کنند باز مطلبی بود،بدبختی اینجاست که در برابر از دست دادن این سرمایههای عظیم سختترین و دردناکترین عذاب را برای خود فراهم ساختهاند.
ثالثا:این خسرانی است که قابل جبران نمیباشد،و این از همه دردناکتر
1) 1) "مفردات"ماده"خسر".
است،آری این است"خسران مبین".
*** 2-جمله" فَاعْبُدُوا مٰا شِئْتُمْ "(هر چه را میخواهید بپرستید)به اصطلاح امری است که برای تهدید بیان شده است و این در مقامی گفته میشود که نصیحت و اندرز در شخص مجرم و گنهکار اثر نمیبخشد،آخرین سخنی که به او گفته میشود این است:"هر چه میخواهی بکن،اما منتظر مجازات باش"یعنی بجایی رسیدهای که دیگر ارزش تکلیف و نصیحت و اندرز را نداری،و جز عذاب دردناک سرنوشت و درمان دیگری نداری.
آیات فوق میگوید:این زیانکاران نه تنها سرمایههای هستی خویش را از دست میدهند که سرمایه وجود"اهل"خود را نیز از کف خواهند داد.
بعضی از مفسران گفتهاند منظور از"اهل"در اینجا پیروان انسان و کسانی که در خط مکتب و برنامههای او قرار گرفتهاند میباشد.
بعضی آن را به معنی همسران بهشتی تفسیر کردهاند که مشرکان و مجرمان آنها را از دست میدهند.
و بعضی به خانواده و نزدیکان در دنیا،و معنی اخیر با توجه به مفهوم اصلی این کلمه از همه مناسبتر به نظر میرسد چرا که افراد بیایمان آنها را در آخرت از دست خواهند داد،اگر مؤمن باشند از آنها جدا میشوند،و اگر همچون خودشان کافران باشند نه تنها سودی به حالشان نخواهد داشت بلکه مایه عذاب دردناکتری خواهند بود.
وَ اَلَّذِینَ اِجْتَنَبُوا اَلطّٰاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوهٰا وَ أَنٰابُوا إِلَی اَللّٰهِ لَهُمُ اَلْبُشْریٰ فَبَشِّرْ عِبٰادِ (17) اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ هَدٰاهُمُ اَللّٰهُ وَ أُولٰئِکَ هُمْ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ (18) أَ فَمَنْ حَقَّ عَلَیْهِ کَلِمَةُ اَلْعَذٰابِ أَ فَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِی اَلنّٰارِ (19) لٰکِنِ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ غُرَفٌ مِنْ فَوْقِهٰا غُرَفٌ مَبْنِیَّةٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ وَعْدَ اَللّٰهِ لاٰ یُخْلِفُ اَللّٰهُ اَلْمِیعٰادَ (20)
17-کسانی که از عبادت طاغوت اجتناب کردند و به سوی خداوند بازگشتند بشارت از آن آنها است،بنا بر این بندگان مرا بشارت ده.
18-کسانی که سخنان را میشنوند و از نیکوترین آنها پیروی میکنند،آنها کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده،و آنها خردمندانند.
19-آیا تو میتوانی کسی را که فرمان عذاب در باره او قطعی شده،رهایی بخشی؟آیا تو میتوانی کسی را که در درون آتش است برگیری و بیرون آوری.
20-ولی آنها که تقوای الهی پیشه کردند غرفههایی در بهشت دارند،بر فراز آنها
غرفههای دیگری بنا شده،و از زیر آن نهرها جاری است،این وعده الهی است و خداوند در وعده خود تخلف نمیکند
بندگان حقیقی خدا
باز در این آیات،قرآن از روش مقایسه بهرهگیری کرده،و در مقابل مشرکان متعصب و لجوجی که سرنوشتی جز آتش دوزخ ندارند سخن از بندگان خاص و حقیقتجوی پروردگار به میان آورده،میگوید:"بشارت باد بر کسانی که از عبادت"طاغوت"اجتناب کردند و به سوی خدا بازگشتند"( وَ الَّذِینَ اجْتَنَبُوا الطّٰاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوهٰا وَ أَنٰابُوا إِلَی اللّٰهِ لَهُمُ الْبُشْریٰ ).
با توجه به اینکه"بشری"در اینجا مطلق است همه گونه بشارت بر نعمتهای الهی اعم از مادی و معنوی را شامل میشود،اما این بشارت وسیع و گسترده مخصوص کسانی است که از پرستش طاغوت اجتناب ورزند،و به سوی خدا باز آیند که مجموع ایمان و اعمال صالح در همین جمله جمع است.
زیرا"طاغوت"در اصل از ماده"طغیان"به معنی تعدی و تجاوز از حد و مرز است،و لذا این کلمه بر هر متجاوز،و هر معبودی جز خدا،مانند شیطان و حکام جبار اطلاق میشود(این کلمه در واحد و در جمع هر دو به کار میرود) (1).
بنا بر این"اجتناب از طاغوت"با این معنی وسیع و گسترده،دوری از هر گونه شرک و بتپرستی و هواپرستی و شیطانپرستی و تسلیم در برابر حاکمان
1) 1) بعضی از مفسران مانند"زمخشری"در کشاف معتقدند که"طاغوت"در اصل "طغیوت"بر وزن(فعلوت)همانند ملکوت بوده،سپس مقلوب شده و لام الفعل بر عین الفعل تقدم یافته و"طوغوت"شده،و بعد از تبدیل واو به الف"طاغوت"گردیده، و از چند جهت معنی تاکید را میرساند:صیغه مبالغه،معنی مصدری و قلب(تفسیر کشاف جلد 4 ص 120).
جبار و سلطهگران ستمکار را فرا میگیرد،"انابه الی اللّٰه"جامع روح تقوی و پرهیزگاری و ایمان است،و البته چنین کسانی درخور بشارتند.
این نکته نیز قابل توجه است که عبادت طاغوت تنها به معنی رکوع و سجود نیست،بلکه هر گونه اطاعت را نیز شامل میشود،چنان که در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
من اطاع جبارا فقد عبده! :"کسی که اطاعت زمامدار ستمگری کند او را پرستش کرده است"! (1).
سپس برای معرفی این بندگان ویژه میگوید:"بندگان خاص مرا بشارت ده" ( فَبَشِّرْ عِبٰادِ ) (2).
*** "آنها که سخنان را میشنوند،و از نیکوترین آنها پیروی میکنند" ( اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ ).
"آنها کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده و آنها خردمندان و صاحبان مغز و عقلند"( أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدٰاهُمُ اللّٰهُ وَ أُولٰئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ).
این دو آیه که به صورت یک شعار اسلامی درآمده،آزاداندیشی مسلمانان، و انتخابگری آنها را در مسائل مختلف بخوبی نشان میدهد.
نخست میگوید:"بندگان مرا بشارت ده"و بعد این بندگان ویژه را به این صورت معرفی میکند که"آنها به سخنان این و آن بدون در نظر گرفتن گوینده و خصوصیات دیگر گوش فرا میدهند و با نیروی عقل و خرد بهترین آنها را بر میگزینند"هیچگونه تعصب و لجاجتی در کار آنها نیست،و هیچگونه محدودیتی در فکر و اندیشه آنها وجود ندارد،آنها جویای حقند و تشنه حقیقت،هر جا آن را بیابند با تمام وجود از آن استقبال میکنند،و از چشمه زلال آن بیدریغ مینوشند
و سیراب میشوند.
آنها نه تنها طالب حقند و تشنه گفتار نیک،بلکه در میان"خوب"و"خوبتر" و"نیکو"و"نیکوتر"دومی را برمیگزینند،خلاصه آنها خواهان بهترین و برترینند.
آری این است نشانه یک مسلمان راستین و مؤمن حقطلب.
در اینکه منظور از"قول"در جمله" یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ "(سخنان را میشنوند)چیست مفسران تفسیرهای گوناگونی دارند:
بعضی آن را به"قرآن"تفسیر کردهاند،و آنچه در آن از طاعات و مباحات است،و پیروی از احسن را به معنی پیروی از طاعات میدانند.
بعضی دیگر آن را به مطلق اوامر الهی تفسیر کردهاند خواه در قرآن باشد یا غیر قرآن.
ولی هیچگونه دلیلی بر این تفسیرهای محدود در دست نیست،بلکه ظاهر آیه هر گونه قول و سخن را شامل میشود،بندگان با ایمان خداوند از میان تمام سخنان آن را برمیگزینند که"احسن"است،و از آن تبعیت میکنند، و در عمل خویش به کار میبندند.
جالب اینکه قرآن در آیه فوق صاحبان"هدایت الهی"را منحصر در این قوم شمرده،همانگونه که خردمندان را منحصر به این گروه دانسته است،اشاره به اینکه این گروه مشمول هدایت ظاهر و باطنند،هدایت ظاهر از طریق عقل و خرد، و هدایت باطن از طریق نور الهی و امداد غیبی،و این دو افتخار بزرگ بر این حقیقتجویان آزاداندیش است.
*** و از آنجا که پیامبر الهی به هدایت گمراهان و مشرکان سخت علاقه داشت، و از انحراف آنها که گوش شنوا در برابر حقایق نداشتند رنج میبرد آیه بعد به او از
طریق بیان این حقیقت که این عالم،عالم آزادی و امتحان است،و گروهی سرانجام مستوجب آتشند دلداری داده،میگوید:"آیا تو میتوانی کسی را که فرمان عذاب الهی در باره او قطعی و محقق شده نجات دهی؟،آیا میتوانی کسی را که در درون آتش است برگیری و بیرون آوری"؟!( أَ فَمَنْ حَقَّ عَلَیْهِ کَلِمَةُ الْعَذٰابِ أَ فَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِی النّٰارِ ) (1).
جمله" حَقَّ عَلَیْهِ کَلِمَةُ الْعَذٰابِ "(فرمان عذاب الهی در باره او محقق شده)اشاره به آیاتی همچون آیه 85 سوره ص است که در باره شیطان و پیروانش میگوید: لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعِینَ :"بطور مسلم دوزخ را از تو و از پیروان تو پر خواهم کرد"! بدیهی است قطعی شدن فرمان عذاب در باره این گروه جنبه اجباری نداشته، بلکه به خاطر اعمالی است که مرتکب شدهاند،و اصراری است که در ظلم و فساد و گناه داشتهاند،به گونهای که روح ایمان و تشخیص برای همیشه در آنان مرده، و وجود آنان یکپارچه وجود جهنمی شده! و از اینجا روشن میشود جمله" أَ فَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِی النّٰارِ ":"آیا تو میتوانی کسی را که در دل آتش است نجات دهی"؟اشاره لطیفی به این حقیقت است که دوزخی بودن آنان آن قدر مسلم است که گویی هم اکنون در دل آتشند، و میدانیم چنین کسانی که تمام راههای ارتباطی خود را با خدا بریدهاند راه نجاتی ندارند،حتی پیغمبر اسلام ص با اینکه"رحمة للعالمین"است،نمیتواند آنان را از عذاب رهایی بخشد.
1) 1) این جمله در حقیقت محذوفی دارد و در تقدیر چنین است:"أ فمن حق علیه کلمة العذاب ا فانت تخلصه أ فانت تنقذ من فی النار"که جمله"أ فانت تخلصه"حذف شده و جمله دوم دلیل و قرینه بر آن است،و بعضی گفتهاند در تقدیر چنین بوده است"أ فمن حقت علیه کلمة العذاب ینجو منه".
اما برای شادی قلب پیامبر ص و امیدواری مؤمنان، در آخرین آیه چنین میگوید:"ولی کسانی که تقوای الهی پیشه کردند غرفههایی در بهشت از آن آنها است که بر فراز آنها غرفههای دیگری بنا شده"( لٰکِنِ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ غُرَفٌ مِنْ فَوْقِهٰا غُرَفٌ ).
اگر دوزخیان در میان پردههای آتش قرار دارند،و به تعبیر آیات گذشته " لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّٰارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ "بهشتیان غرفههایی دارند بر فراز غرفهها،و قصرهایی بر فراز قصرها،چرا که دیدن منظره گلها و آب و نهرها و باغها از فراز غرفهها لذتبخشتر و دلپذیرتر است.
"غرف"جمع"غرفه"از ماده"غرف"(بر وزن حرف)به معنی برداشتن چیزی است،و لذا به آبی که با کف از چشمه برمیدارند و مینوشند"غرفه" میگویند،سپس به قسمتهای فوقانی ساختمان و طبقات بالای منازل اطلاق شده است.
این غرفههای زیبای بهشتی با نهرهایی که از زیر آن جاری میشود تزیین شده لذا در دنباله آیه میفرماید:"از زیر آنها نهرها پیوسته جریان دارد" ( تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ).
آری"این وعده الهی است،و خداوند در وعده خود تخلف نمیکند ( وَعْدَ اللّٰهِ لاٰ یُخْلِفُ اللّٰهُ الْمِیعٰادَ ) (1).
بسیاری از مذاهب پیروان خود را از مطالعه و بررسی سخنان دیگران
1) 1) زمخشری در کشاف میگوید:" وَعْدَ اللّٰهِ "منصوب به عنوان مفعول مطلق تاکیدی است زیرا جمله"لهم غرف"به معنی"وعدهم اللّٰه غرفا"میباشد.
نهی میکنند،چرا که بر اثر ضعف منطق که به آن گرفتارند از این میترسند منطق دیگران برتری پیدا کند و پیروانشان را از دستشان بگیرد! اما به طوری که در آیات فوق خواندیم اسلام در این قسمت سیاست "دروازههای باز"را به اجرا درآورده،و بندگان راستین خداوند را کسانی میداند که اهل تحقیقند،نه از شنیدن سخنان دیگران وحشت دارند،نه تسلیم بیقید و شرط میشوند و نه هر وسوسه را میپذیرند.
اسلام به کسانی بشارت میدهد که گفتارها را میشنوند و خوبترین آنها را برمیگزینند.نه،تنها خوب را بر بد ترجیح میدهند در میان خوبها هر گلی را بهتر است میچینند.
قرآن جاهلان بیخبری را که به هنگام شنیدن پیام حق دست در گوش میگذارند و جامه بر سر میکشیدند شدیدا نکوهش میکند،چنان که در سخنان نوح ع به هنگام شکوی به پیشگاه پروردگار آمده است: وَ إِنِّی کُلَّمٰا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصٰابِعَهُمْ فِی آذٰانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِیٰابَهُمْ وَ أَصَرُّوا وَ اسْتَکْبَرُوا اسْتِکْبٰاراً :"خداوندا!هر زمان آنان را دعوت کردم که آنها را ببخشی انگشتها را در گوش قرار دادند،و لباس بر خویشتن پیچیدند،در گمراهی خود اصرار ورزیدند،و شدیدا استکبار کردند"(نوح-7).
اصولا مکتبی که دارای منطق نیرومندی است دلیلی ندارد که از گفتههای دیگران وحشت داشته باشد،و از طرح مسائل آنها هراس به خود راه دهد،آنها باید بترسند که ضعیفند و بیمنطقاند.
این آیه در عین حال چشم و گوش بستههایی را که هر سخنی را بیقید و شرط میپذیرند،و حتی به اندازه گوسفندانی که به علفزار میروند در انتخاب خوراک خود تحقیق و بررسی نمیکنند،از صف"اولو الالباب"و"هدایت یافتگان"بیرون میشمرد،و این دو وصف را مخصوص کسانی میداند که نه گرفتار افراط تسلیم
بیقید و شرطند و نه تفریط تعصبهای خشک و جاهلانه.
1-ممکن است در اینجا این سؤال مطرح شود که چرا در اسلام خرید و فروش کتب ضلال ممنوع است؟ 2-چرا دادن قرآن به دست کفار حرام شمرده شده؟ 3-کسی که مطلبی را نمیداند چگونه میتواند در آن انتخابگری کند و خوب را از بد جدا نماید؟آیا این مستلزم دور نیست؟! پاسخ سؤال اول روشن است،زیرا بحث در آیات فوق از سخنانی است که امید هدایت در آن باشد،هر گاه بعد از بررسی و دقت ثابت شد که فلان کتاب گمراه کننده است دیگر از موضوع این دستور خارج میشود،اسلام هرگز اجازه نمیدهد مردم در راهی که نادرست بودنش بثبوت رسیده گام بگذارند.
البته تا زمانی که این امر بر کسی ثابت نشده و به اصطلاح در حال تحقیق از مذاهب مختلف برای پذیرش دین صحیح است میتواند همه این کتب را مورد بررسی قرار دهد ولی بعد از ثبوت مطلب باید آن را به عنوان یک ماده سمی از دسترس این و آن خارج کرد.
و اما در مورد سؤال دوم در صورتی جایز نیست قرآن به دست غیر مسلمان داده شود که مایه هتک و بیحرمتی باشد،ولی اگر بدانیم غیر مسلمانی به راستی در فکر تحقیق از اسلام است،و میخواهد قرآن را به این منظور و هدف بررسی کند،نه تنها گذاردن قرآن در اختیارش بیمانع است،بلکه شاید واجب باشد و آنها که این امر را تحریم کردهاند منظورشان غیر از این صورت است.
و لذا مجامع بزرگ اسلامی اصرار دارند که قرآن را به زبانهای زنده دنیا ترجمه کنند،و برای نشر دعوت اسلامی در اختیار حقطلبان تشنگان
حقایق قرار دهند.
در مورد سؤال سوم باید به این نکته توجه داشت بسیار میشود که انسان شخصا از عهده کاری بر نمیآید،اما به هنگامی که دیگری آن را انجام دهد میتواند خوب را از بد تشخیص دهد،و با نیروی خرد و سرمایه و جدان بهترین آنها را برگزیند.
فی المثل ممکن است کسانی باشند که از فن معماری و بنائی آگاه نباشند، حتی نتوانند دو آجر را به صورت صحیح روی هم بگذارند،ولی با اینحال یک ساختمان خوب را با کیفیت عالی از یک ساختمان زشت و بیقواره و ناموزون تشخیص میدهند.
افراد زیادی را میشناسیم که خود شاعر نیستند اما ارزش اشعار شعرای بزرگ را تشخیص میدهند و آن را از اشعار بیارزش متکلفان جدا میسازند، کسانی ورزشکار نیستند اما به خوبی در میان ورزشکاران داوری و انتخاب میکنند.
در احادیث اسلامی که در تفسیر آیات فوق،یا به طور مستقل،وارد شده، نیز روی این موضوع تکیه فراوان دیده میشود:
از جمله در حدیثی از امام موسی بن جعفر(ع)میخوانیم که به یار دانشمندش بنام"هشام بن حکم"فرمود:
یا هشام ان اللّٰه تبارک و تعالی بشر اهل العقل و الفهم فی کتابه،فقال فَبَشِّرْ عِبٰادِ اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ :
"ای هشام خداوند متعال اهل عقل و فهم را در کتابش بشارت داده است، و فرموده:بندگانم را بشارت ده،آنان که سخنان را میشنوند و از بهترین آنها
پیروی میکنند،آنان کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده و آنان صاحبان عقل و اندیشهاند" (1).
در حدیث دیگری از امام صادق(ع)آمده است که در تفسیر آیه فوق فرمود:
هو الرجل یسمع الحدیث فیحدث به کما سمعه،لا یزید فیه و لا ینقص :
"این آیه در باره کسانی است که حدیثی را که میشنوند بیکم و کاست و بدون اضافه و نقصان برای دیگران نقل میکنند" (2).
البته منظور از این حدیث تفسیر" فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ "میباشد،چرا که یکی از نشانههای پیروی کردن از بهترین سخنان این است که انسان از خودش چیزی بر آن نیفزاید،و عینا در اختیار دیگران بگذارد.
در نهج البلاغه در کلمات قصار امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:
الحکمة ضالة المؤمن،فخذ الحکمة و لو من اهل النفاق! :"گفتار حکمتآمیز گمشده مؤمن است،پس حکمت را بگیر هر چند از اهل نفاق صادر شود" (3).
جمعی از مفسران شان نزولهایی برای آیات فوق ذکر کردهاند از جمله اینکه گفتهاند:آیه وَ الَّذِینَ اجْتَنَبُوا الطّٰاغُوتَ... و آیه بعد از آن در باره سه نفر وارد شده که در عصر جاهلیت(تسلیم غوغای مشرکان در آن محیط آلوده نشدند و)میگفتند لا اله الا اللّٰه آنها"سلمان فارسی"و"ابو ذر غفاری"و"زید بن عمرو"بودند (4).
و در بعضی از روایات بجای زید بن عمرو"سعید بن زید"آمده است (1).
بعضی نیز گفتهاند که آیه أَ فَمَنْ حَقَّ عَلَیْهِ کَلِمَةُ الْعَذٰابِ... در مورد "ابو جهل"و مانند او نازل شده است (2).
ولی بعید نیست که اینها از قبیل شان نزول مصطلح نبوده باشد بلکه از قبیل تطبیق آیه بر مصادیق واضح است.
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَسَلَکَهُ یَنٰابِیعَ فِی اَلْأَرْضِ ثُمَّ یُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرٰاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَجْعَلُهُ حُطٰاماً إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَذِکْریٰ لِأُولِی اَلْأَلْبٰابِ (21) أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلیٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَیْلٌ لِلْقٰاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِکْرِ اَللّٰهِ أُولٰئِکَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (22)
21-آیا ندیدی که خداوند از آسمان آبی فرستاد،و آن را به صورت چشمههایی در زمین وارد نمود سپس با آن زراعتی را خارج میسازد که الوان مختلف دارد بعد این گیاه خشک میشود،به گونهای که آن را زرد و بیروح میبینی،سپس آن را در هم میشکند و خرد میکند،در این ماجرا تذکری برای صاحبان مغز است.
22-آیا کسی که خدا سینهاش را برای اسلام گشاده کرده،و بر فراز مرکبی از نور الهی قرار گرفته(همچون کوردلانی است که نور هدایت به قلبشان راه نیافته)وای بر آنها که قلبهایی سخت در برابر ذکر خدا دارند،آنها در گمراهی آشکارند.
آنها که بر فراز مرکبی از نورند
در این آیات بار دیگر قرآن به دلائل توحید و معاد باز میگردد،و بحثهایی را که در آیات گذشته پیرامون کفر و ایمان بود تکمیل میکند.
از میان آثار عظمت و ربوبیت پروردگار در نظام جهان هستی،انگشت روی مساله"نزول باران"از آسمان میگذارد،سپس پرورش"هزاران رنگ"از گیاهان را از این"آب بیرنگ"و طی مراحل حیات،و رسیدن به مرحله نهایی شرح میدهد.
روی سخن را به پیامبر ص کرده،به عنوان سرمشقی برای همه مؤمنان، میفرماید:"آیا ندیدی که خداوند از آسمان آبی نازل کرد سپس آن را به صورت چشمههایی در زمین وارد نمود"؟!( أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَسَلَکَهُ یَنٰابِیعَ فِی الْأَرْضِ ) (1).
قطرههای حیاتبخش باران از آسمان نازل میشود،قشر"نفوذپذیر"زمین آنها را به درون میپذیرد و تا به قشر"نفوذناپذیر"میرسد،و آنها را متوقف میسازد و ذخیره میکند،سپس به صورت چشمهها و قناتها و چاهها بیرون میفرستد.
جمله"سلکه"(آب باران را در مجاری زمین وارد ساخت)اشارهای است فشرده به آنچه در بالا گفتیم.
"ینابیع"جمع"ینبوع"از ماده"نبع"به معنی جوشش آب از زمین است.
هر گاه زمین یک قشر نفوذناپذیر بیشتر نداشت ذرهای از آب باران را در خود ذخیره نمیکرد،و همه بعد از نزول از آسمان به دریاها میریختند،نه چشمهای
1) 1) "ینابیع"از نظر ترکیب نحوی"منصوب به نزع خافض"است،و در اصل "فی ینابیع"بوده است(تفسیر روح المعانی و روح البیان).
وجود داشت،و نه کاریز و چاهی،و اگر تنها یک قشر نفوذپذیر داشت همگی به اعماق زمین فرو میرفتند به طوری که دسترسی به آن ممکن نبود،تنظیم قشر زمین از این دو لایه نفوذپذیر،و نفوذناپذیر،با این فاصله حساب شده،از نشانههای قدرت او است،و جالب اینکه گاهی به صورت لایههای متعدد نفوذپذیر و نفوذناپذیر است که روی هم قرار گرفته،که در حفر چاههای"سطحی"و"نیمه عمیق" و"عمیق"از آن استفاده میشود.
بعد میافزاید:"سپس خداوند به وسیله آن زراعت گیاهی را خارج میسازد که الوان مختلف دارد"( ثُمَّ یُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهُ ).
هم انواع آن مختلف است،همچون گندم و جو و برنج و ذرت،و هم کیفیتهای آن متفاوت است،و هم رنگ ظاهری آن،بعضی سبز تیره،بعضی سبز کمرنگ، بعضی دارای برگهای پهن و گسترده،و بعضی برگهای باریک و لطیف و همچنین با توجه به اینکه"زرع"به گیاهی گفته میشود که ساقه قوی ندارد در مقابل "شجر"که غالبا به درختانی که دارای ساقه نیرومندند اطلاق میشود،"زرع" مفهوم وسیعی دارد که گیاهان غیر غذایی را نیز در بر میگیرد،انواع گلها و گیاهان زینتی و دارویی و مانند آن که فوق العاده متنوع،و دارای الوان و چهرههای گوناگون میباشد،حتی گاه در یک شاخه،بلکه در یک گل،این رنگهای مختلف به شکل بسیار جالب و ظریفی در کنار هم قرار گرفتهاند،و با زبان بیزبانی نغمه توحید و تسبیح خدا را سر دادهاند.
بعد به مراحل دیگر حیات این گیاه پرداخته میگوید:"این گیاه سپس خشک میشود به گونهای که آن را زرد و بیروح میبینی"!( ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرٰاهُ مُصْفَرًّا ) (1).
1) 1) "یهیج"از ماده"هیجان"در لغت به دو معنی آمده است:نخست خشک شدن و زرد شدن گیاه،و دیگر به معنی به حرکت درآمدن و جوش و خروش برداشتن،ممکن است این دو معنی به یک ریشه باز گردد زیرا به هنگامی که گیاه خشک میشود آماده جدایی، پراکندگی و حرکت و هیجان میگردد.
تندباد از هر سو میوزد،و آن را که سست شده است از جا میکند،"سپس خداوند آن را در هم میشکند و خرد میکند"( ثُمَّ یَجْعَلُهُ حُطٰاماً ).
"آری در این ماجرا تذکر و یادآوری برای صاحبفکران و اندیشمندان است"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَذِکْریٰ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ ).
تذکری است از نظام حساب شده و با عظمت عالم هستی و ربوبیت پروردگار در این صحنه عظیم،و نیز تذکری است از پایان زندگی و خاموش شدن شعلههای حیات،و سپس مساله رستاخیز،و تجدید حیات مردگان.
این صحنه گر چه در عالم گیاهان است،ولی به انسانها هشدار میدهد که همانند آن در عمر و حیات شما تکرار میشود،ممکن است مدت آن متفاوت باشد، اما اصول آن یکی است تولد،نشاط و جوانی،و بعد پژمردگی و پیری و سرانجام مرگ! *** به دنبال این درس بزرگ توحید و معاد به مقایسهای در میان مؤمن و کافر پرداخته تا این حقیقت را روشن سازد که قرآن و وحی آسمانی نیز همچون دانههای باران است که بر سرزمین دلها نازل میشود،همانگونه که تنها زمینهای آماده از قطرات حیاتبخش باران منتفع میشود تنها دلهایی از آیات الهی بهره میگیرد که در سایه لطف او و خودسازی آمادگی و گسترش پیدا کرده است، میفرماید:"آیا کسی که خدا سینهاش را برای پذیرش اسلام گشاده ساخته،و بر فراز مرکبی از نور الهی قرار گرفته،همچون سنگدلان بینوری است که هدایت الهی به قلبشان راه نیافته است"؟!( أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلیٰ نُورٍ
مِنْ رَبِّهِ
) (1).
سپس میافزاید"وای بر آنها که قلبهای سخت و نفوذناپذیری دارند و ذکر خدا در آن اثر نمیگذارد"( فَوَیْلٌ لِلْقٰاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِکْرِ اللّٰهِ ).
نه مواعظ سودمند در آن مؤثر است،نه انذار و بشارت،نه آیات تکاندهنده قرآن آن را به حرکت در میآورد،نه باران حیاتبخش وحی گلهای تقوی و فضیلت را در آن میرویاند،خلاصه"نه طراوتی نه برگی نه گلی نه سایه دارند"!.
آری"آنها در ضلال مبین و گمراهی آشکارند"( أُولٰئِکَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ ).
"قاسیه"از ماده"قسوة"به معنی خشونت و سختی و نفوذناپذیری است، لذا سنگهای خشن را"قاسی"میگویند،و از همین رو به دلهایی که در برابر نور حق و هدایت انعطافی از خود نشان نمیدهد،و نرم و تسلیم نمیگردد،و نور هدایت در آن نفوذ نمیکند"قلبهای قاسیه"یا قساوتمند گفته میشود،و در فارسی از آن به سنگدلی تعبیر میکنیم.
به هر حال این تعبیر در مقابل"شرح صدر"و گشادگی سینه و فراخی روح قرار گرفته،چرا که گستردگی کنایه از آمادگی برای پذیرش است،یک بیابان و خانه گسترده و وسیع آماده پذیرش انسانهای بیشتری است،و یک سینه فراخ و روح گشاده آماده پذیرش حقایق فزونتری میباشد.
در روایتی میخوانیم که"ابن مسعود"میگوید از پیامبر اسلام ص از تفسیر این آیه سؤال کردیم أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلیٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ :
چگونه انسان شرح صدر پیدا میکند؟ فرمود:"
اذا دخل النور فی القلب انشرح و انفتح ":"هنگامی که نور
1) 1) این آیه محذوفی دارد که به قرینه جمله بعد روشن میشود و در تقدیر چنین است: "ا فمن شرح اللّٰه صدره للاسلام فهو علی نور من ربه کمن هو قاسی القلب لا یهتدی بنور".
به قلب انسان داخل شد گسترده و باز میگردد"! عرض کردیم ای رسول خدا نشانه آن چیست؟ فرمود:
الانابة الی دار الخلود،و التجافی عن دار الغرور،و الاستعداد للموت قبل نزوله :"نشانه آن توجه به سرای جاوید،و جدا شدن از سرای غرور، و آماده گشتن برای استقبال از مرگ پیش از نزول آن است" (1).
در تفسیر علی بن ابراهیم میخوانیم که جمله" أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ "در باره امیر مؤمنان علی ع نازل شده،و در بعضی از تفاسیر آمده است که جمله فَوَیْلٌ لِلْقٰاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ در باره"ابو لهب و فرزندانش"میباشد (2).
روشن است که این شان نزولها در حقیقت از باب تطبیق مفهوم کلی بر مصداقهای واضح آن است.
جالب توجه اینکه در جمله" فَهُوَ عَلیٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ "نور و روشنایی به منزله مرکبی ذکر شده که مؤمنان بر آن سوار میشوند،سرعت سیرش عجیب، و مسیرش روشن،و قدرت جولانش همه جهان را فرا میگیرد.
عوامل"شرح صدر"و"قساوت قلب"
انسانها در پذیرش حق و درک مطالب و خودجوشی یکسان نیستند،بعضی با یک اشاره لطیف یا یک کلام کوتاه حقیقت را به خوبی درک میکنند،یک تذکر آنها را بیدار میسازد،و یک موعظه و اندرز در روح آنها طوفانی بپا میکند.
در حالی که بعضی دیگر شدیدترین خطابهها و گویاترین دلائل و نیرومندترین اندرز و مواعظ در وجودشان کمترین اثری نمیگذارد،و این مساله سادهای نیست.
چه تعبیر جالبی دارد قرآن در این زمینه که بعضی را صاحب شرح صدر و گستردگی روح و بعضی را دارای تنگی و ضیق صدر معرفی میکند چنان که در آیه 125 سوره انعام میگوید:" فَمَنْ یُرِدِ اللّٰهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّمٰا یَصَّعَّدُ فِی السَّمٰاءِ ":"آن کس را که خدا میخواهد هدایتش کند سینهاش را برای اسلام گشاده میسازد،و آن کس را که بخواهد گمراه نماید سینهاش را چنان تنگ میکند که گویی میخواهد به آسمان بالا رود"! این موضوعی است که با مطالعه حالات افراد کاملا مشخص است،بعضی آن چنان روحشان باز و گشاده است که هر قدر از حقایق در آن وارد شود به راحتی پذیرا میشود،اما بعضی به عکس آن چنان روح و فکرشان محدود است که گویی هیچ جایی برای هیچ حقیقتی در آن نیست،گویی مغزشان را در یک محفظه با دیوارهای نیرومند آهنی قرار دادهاند.
البته هر یک از این دو عواملی دارد:
مطالعات پیگیر و مستمر و ارتباط مداوم با دانشمندان و علمای صالح،خودسازی و تهذیب نفس،پرهیز از گناه و مخصوصا غذای حرام،و یاد خدا کردن از عوامل شرح صدر است.
بر عکس جهل و گناه و لجاجت و جدال و مراء و همنشینی با بدان و فاجران و مجرمان و دنیاپرستی و هواپرستی باعث تنگی روح و قساوت قلب میشود.
و اینکه قرآن میگوید:آن کس را که خدا بخواهد هدایت کند شرح صدر میدهد،یا اگر خدا بخواهد گمراه سازد ضیق صدر میدهد،این"خواستن"
و"نخواستن"بیدلیل نیست،سرچشمههای آن از خود ما شروع میشود.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
اوحی اللّٰه عز و جل الی موسی یا موسی لا تفرح بکثرة المال،و لا تدع ذکری علی کل حال،فان کثرة المال تنسی الذنوب،و ان ترک ذکری یقسی القلوب :"خداوند متعال به موسی ع وحی فرستاد که ای موسی!از فزونی اموال خوشحال مباش،و یاد مرا در هیچ حال ترک مکن،چرا که فزونی مال"غالبا موجب فراموش کردن گناهان است،و ترک یاد من قلب را سخت میکند"! (1).
در حدیث دیگری از امیر مؤمنان ع آمده است:
ما جفت الدموع الا لقسوة القلوب،و ما قست القلوب الا لکثرة الذنوب! :"اشکها خشک نمیشوند مگر به خاطر سختی دلها و دلها سخت و سنگین نمیشود مگر به خاطر فزونی گناه"! (2).
در حدیث دیگری آمده است که از جمله پیامهای پروردگار به موسی ع این بود:
یا موسی لا تطول فی الدنیا املک،فیقسو قلبک،و القاسی القلب منی بعید :"ای موسی آرزوهایت را در دنیا دراز مکن که قلبت سخت و انعطاف ناپذیر میشود،و سنگدلان از من دورند"! (3).
و بالآخره در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی ع چنین آمده است:
لمتان:لمة من الشیطان و لمة من الملک،فلمة الملک الرقة و الفهم،و لمة الشیطان السهو و القسوة :"دو گونه القاء وجود دارد:القای شیطانی و القای فرشته،القای فرشته باعث نرمی قلب و فزونی فهم میشود،و القای شیطانی موجب سهو و قساوت قلب میگردد" (4).
به هر حال برای به دست آوردن شرح صدر و رهایی از قساوت قلب باید به درگاه خدا روی آورد تا آن نور الهی که پیامبر وعده داده در قلب بتابد،باید آئینه قلب را از زنگار گناه صیقل داد و سرای دل را از زبالههای هوا و هوس پاک کرد تا آماده پذیرایی محبوب گردد،اشک ریختن از خوف خدا،و از عشق آن محبوب بیمثال تاثیر عجیبی در رقت قلب و نرمش و گسترش روح دارد، و جمود چشم از نشانههای سنگدلی است.
اَللّٰهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ اَلْحَدِیثِ کِتٰاباً مُتَشٰابِهاً مَثٰانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ اَلَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلیٰ ذِکْرِ اَللّٰهِ ذٰلِکَ هُدَی اَللّٰهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ مَنْ یُضْلِلِ اَللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ (23) أَ فَمَنْ یَتَّقِی بِوَجْهِهِ سُوءَ اَلْعَذٰابِ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَ قِیلَ لِلظّٰالِمِینَ ذُوقُوا مٰا کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ (24) کَذَّبَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَأَتٰاهُمُ اَلْعَذٰابُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَشْعُرُونَ (25) فَأَذٰاقَهُمُ اَللّٰهُ اَلْخِزْیَ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ لَعَذٰابُ اَلْآخِرَةِ أَکْبَرُ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ (26)
23-خداوند بهترین سخن را نازل کرده،کتابی که آیاتش(از نظر لطف و زیبایی و عمق محتوا)همانند یکدیگر است،آیاتی مکرر دارد(تکراری شوقانگیز)که از
شنیدن آیاتش لرزه بر اندام کسانی که از پروردگارشان خاشعند میافتد،سپس برون و درونشان نرم و متوجه ذکر خدا میشود،این هدایت الهی است که هر کس را بخواهد با آن راهنمایی میکند،و هر کس را خداوند گمراه سازد راهنمایی برای او نخواهد بود! 24-آیا کسی که با صورت خود عذاب دردناک(الهی)را دور میسازد(همانند کسی است که هرگز آتش دوزخ به او نمیرسد؟)و به ظالمان گفته میشود بچشید آنچه را به دست میآوردید.
25-کسانی که قبل از آنها بودند نیز آیات ما را تکذیب نمودند،و عذاب الهی از جایی که فکر نمیکردند به سراغ آنها آمد.
26-خداوند خواری را در زندگی این دنیا به آنها چشانید و عذاب آخرت شدیدتر است اگر میدانستند.
بعضی از مفسران از"عبد اللّٰه بن مسعود"نقل کردهاند که روزی جمعی از صحابه پیامبر ص که ملالت خاطری پیدا کرده بودند عرض کردند:ای رسول خدا! چه میشد حدیثی برای ما بیان میکردی تا زنگار ملالت از دلهای ما بزداید؟ در اینجا نخستین آیه از آیات فوق نازل شد و قرآن را به عنوان"احسن الحدیث"معرفی کرد (1).
در آیات گذشته سخن از بندگان در میان بود که مطالب را میشنوند بهترین آنها را برمیگزینند،و نیز سخن از شرح صدر و سینههای گشادهای مطرح بود که آماده پذیرش کلام حق است.
در آیات مورد بحث به همین مناسبت سخن از قرآن به میان میآید تا ضمن
1) 1) این شان نزول با تعبیرات متفاوتی در تفسیر"کشاف"(جلد 4 صفحه 123) و تفسیر"قرطبی"و"آلوسی"و"ابو الفتوح رازی"و غیر آن ذیل آیات مورد بحث آمده است.
تکمیل بحثهای گذشته حلقههای توحید و معاد را با ذکر دلائل"نبوت"تکامل بخشد.
نخست میگوید:"خداوند بهترین حدیث و نیکوترین سخن را نازل کرده است"( اَللّٰهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ ).
سپس به شرح مزایای قرآن پرداخته و ضمن بیان سه توصیف امتیازات بزرگ این کتاب آسمانی را شرح میدهد نخست میگوید:
"کتابی است که آیاتش هماهنگ و همصدا،و از نظر لطف و زیبایی و عمق بیان همانند یکدیگر است"( کِتٰاباً مُتَشٰابِهاً ).
منظور از"متشابه"در اینجا کلامی است که قسمتهای مختلف آن با یکدیگر همرنگ و هماهنگ میباشد،هیچگونه تضاد و اختلافی در میان آن نیست،خوب و بد ندارد،بلکه یکی از یکی بهتر است.
این درست بر خلاف کلمات انسانها است که هر قدر در آن دقت شود هنگامی که گسترده و وسیع گردد خواه ناخواه اختلافات و تناقضها و تضادهایی در آن پیدا میشود،بعضی در اوج زیبایی است،و بعضی کاملا عادی و معمولی،بررسی آثار نویسندگان معروف و بزرگ اعم از نثر و نظم نیز گواه زنده این مطلب است.
اما کلام خدا قرآن مجید اینچنین نیست،انسجام فوق العاده و همبستگی مفاهیم و فصاحت و بلاغت بینظیری که در همه آیاتش حاکم است گواهی میدهد که از کلام انسانها نیست.
سپس میافزاید ویژگی دیگر این کتاب این است که"مکرر است" ( مَثٰانِیَ ).
این تعبیر ممکن است اشاره به تکرار مباحث مختلف داستانها،سرگذشتها، مواعظ و اندرزها بوده باشد،اما تکراری که هرگز ملالتآور نیست،بلکه شوقانگیز است و نشاطآفرین،و این یکی از اصول مهم فصاحت است که انسان به هنگام
لزوم چیزی را برای تاثیر عمیق بخشیدن تکرار کند،اما هر زمان به شکلی تازه و صورتی نو که ملالتخیز نباشد.
بعلاوه مطالب مکرر قرآن مفسر یکدیگر است،و بسیاری از مشکلات از این طریق حل میشود. بعضی آن را نیز اشاره به تکرار تلاوت قرآن و کهنه نشدن بر اثر تکرار تلاوت دانستهاند.
و بعضی اشاره به تکرار نزول قرآن که یک بار به صورت دفعی بر قلب پیامبر ص در شب قدر نازل شده،و یک بار هم به صورت تدریجی طی 23 سال.
این احتمال نیز وجود دارد که مراد تکرار حقیقت قرآن در هر زمان و تجلی تازهای از غیبت از آن با گذشت سال و ماه است.
از میان این تفسیرها تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد،هر چند تضادی در میان آنها نیست و جمع همه آنها ممکن است (1).
بعد از این توصیف به آخرین ویژگی قرآن در این بحث یعنی مساله نفوذ عمیق و فوق العاده آن پرداخته،میگوید:"از شنیدن آیات این قرآن لرزه بر اندام خاشعان از پروردگار میافتد(و مو بر تنشان راست میشود)سپس پوست و قلبشان،برون و درونشان نرم و آماده پذیرش ذکر خدا میگردد،و آرام و مطمئن میشود"( تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلیٰ ذِکْرِ اللّٰهِ ).
چه ترسیم جالب و زیبایی از نفوذ عجیب آیات قرآن در دلهای آماده،نخست در آن خوف و ترسی ایجاد میکند،خوفی که مایه بیداری و آغاز حرکت است،
1) 1) "مثانی"چنان که زمخشری در"کشاف"آورده ممکن است جمع"مثنی" (بر وزن مصلی)به معنی مکرر بوده باشد،و یا جمع"مثنی"(بر وزن مبنا)از تثنیه به معنی تکرار گرفته شده است(کشاف جلد 4 صفحه 123).
و ترسی که انسان را متوجه مسئولیتهای مختلفش میسازد.
در مرحله بعد حالت نرمش و پذیرش سخن حق به او میبخشد و به دنبال آن آرامش مییابد.
این حالت دوگانه که مراحل مختلف و منازل"سلوک الی اللّٰه"را نشان میدهد کاملا قابل درک است،آیات غضب و مقام انذار پیامبر ص دلها را به لرزه در میآورد سپس آیات رحمت به آن آرامش میدهد.
اندیشه در ذات حق و مساله ابدیت و ازلیت و نامتناهی بودن ذات پاک او انسان را در وحشت فرو میبرد که چگونه میتوان او را شناخت،اما مطالعه آثار و دلائل آن ذات مقدس در آفاق و انفس به او نرمش و آرامش میبخشد (1).
تاریخ اسلام پر است از نشانههای نفوذ عجیب قرآن در دلهای مؤمنان و حتی غیر مؤمنان که قلبهایی آماده داشتند،و این نفوذ و جذبه فوق العاده دلیل روشنی است بر اینکه این کتاب از طریق وحی نازل شده است.
در حدیثی از"اسماء"نقل شده که میگوید:کان اصحاب النبی حق اذا قرء علیهم القرآن-کما نعتهم اللّٰه-تدمع اعینهم و تقشعر جلودهم!:
"یاران پیامبر هنگامی که قرآن بر آنها تلاوت میشد-همانگونه که خدا آنها را توصیف کرده است-چشمهایشان اشکبار میگشت و لرزه بر اندامشان میافتاد" (2)و (3).
1) 1) "تقشعر"از ماده"قشعریره"است که ارباب لغت و مفسران،معانی مختلفی برای آن ذکر کردهاند که چندان از هم دور نیست،بعضی آن را به معنی جمع شدن پوست تن (حالتی که به هنگام ترس به انسان دست میدهد)و بعضی به معنی لرزشی که بر اندام در این هنگام میافتد دانستهاند،بعضی آن را به معنی راست شدن مو بر بدن میدانند، و در حقیقت همه اینها لازم و ملزوم یکدیگر است(به مفردات راغب،لسان العرب، تفسیر کشاف،تفسیر روح المعانی و قرطبی مراجعه شود).
2) 2) تفسیر"قرطبی"جلد 8 صفحه 5693.
3) 3) در باره نفوذ فوق العاده آیات قرآن روایات متعددی در جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 3 به بعد آوردهایم.
امیر مؤمنان علی ع در باره پرهیزگاران این حقیقت را به عالیترین وجهی توصیف فرموده است آنجا که میگوید:
اما اللیل فصافون اقدامهم تالین لاجزاء القران یرتلونها ترتیلا یحزنون به انفسهم و یستثیرون به دواء دائهم، فاذا مروا بآیة فیها تشویق رکنوا الیها طمعا و تطلعت نفوسهم الیها شوقا، و ظنوا انها نصب اعینهم،و اذا مروا بآیة فیها تخویف اصغوا الیها مسامع قلوبهم و ظنوا ان زفیر جهنم و شهیقها فی اصول آذانهم:
"آنها شب هنگام بپا میخیزند،قرآن را شمرده و با تفکر تلاوت میکنند، جان خویش را با آن در غمی دلپذیر فرو میبرند،و داروی درد خود را از آن میطلبند،هر گاه به آیهای که در آن تشویق است برخورد کنند به آن دل میبندند چشم جانشان با شوق تمام در آن خیره میشود،و آن را نصب العین خود میسازند، و هر گاه به آیهای برسند که در آن تخویف و انذار باشد گوش دل به آن فرا میدهند گویی صدای نالهها و به هم خوردن زبانههای آتش مهیب جهنم در گوششان طنینانداز است".
در پایان آیه،بعد از بیان این اوصاف میگوید:"در این کتاب مایه هدایت الهی است که هر کس را بخواهد به وسیله آن هدایت میکند"( ذٰلِکَ هُدَی اللّٰهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشٰاءُ ).
درست است که قرآن برای هدایت همگان نازل شده اما تنها حقطلبان و حقیقتجویان و پرهیزگاران از نور هدایتش بهره میگیرند،و آنها که دریچههای قلب خود را عمدا به روی آن بستهاند و تاریکی تعصب و لجاجت بر روح آنها حکمفرماست نه تنها بهرهای از آن نمیگیرند،بلکه بر اثر عناد و دشمنی بر ضلالتشان افزوده میشود،لذا در دنبال این سخن میفرماید:"و هر کس را خداوند گمراه سازد هادی و راهنمایی برای او نخواهد بود"( وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ ).
ضلالتی که پایههای آن به دست خود او گذارده شده،و زیربنایش به وسیله اعمال نادرستشان استحکام یافته،و به همین دلیل کمترین منافاتی با اصل اختیار و آزادی اراده انسانها ندارد.
*** در آیه بعد گروه ظالمان و مجرمان را با گروه مؤمنانی که وضع حالشان قبلا بیان شد مقایسه میکند،تا در این مقایسه واقعیتها بهتر روشن گردد،میفرماید:
"آیا کسی که با صورت خود عذاب دردناک الهی را دور میسازد همانند کسی است که در آن روز در نهایت امنیت به سر میبرد و هرگز آتش دوزخ به او نمیرسد"؟! ( أَ فَمَنْ یَتَّقِی بِوَجْهِهِ سُوءَ الْعَذٰابِ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ ) (1).
نکتهای که توجه به آن در اینجا ضرورت دارد،این است که میگوید:
"با صورت خود عذاب را از خویش میراند"این تعبیر به خاطر آن است که"وجه" (صورت)اشرف اعضای انسان است،و حواس مهم انسان(چشم و گوش و بینی و زبان)در آن قرار گرفته،و اصولا شناسایی انسانها از طریق صورت انجام میگیرد، و روی این جهات هنگامی که خطری متوجه آن میشود دست و بازو و سایر اعضای پیکر خود را سپر در مقابل آن قرار میدهند تا خطر را دور سازند.
اما حال ظالمان دوزخی در آن روز به گونهای است که باید با صورت از خود دفاع کنند،چرا که دست و پای آنها در غل و زنجیر است،چنان که در آیه 8 سوره یس میخوانیم:"ما در گردن آنها غلهایی قرار دادیم(که دستهایشان نیز در وسط آن قرار دارد)این غلها تا چانههایشان ادامه دارد لذا سرهای آنها به بالا نگاه داشته شده است".
بعضی نیز گفتهاند این تعبیر به خاطر آن است که آنها را به صورت در آتش
1) 1) این جمله دارای محذوفی است و در تقدیر چنین است:"ا فمن یتقی بوجهه سوء العذاب یوم القیامة کمن هو آمن لا تمسه النار".
میافکنند،لذا نخستین عضوی از آنها که به آتش میرسد همان صورت است چنان که در آیه 90 سوره نمل آمده:" مَنْ جٰاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی النّٰارِ ""کسانی که کار بدی انجام دهند به رو در آتش افکنده میشوند".
گاه نیز گفته شده است که این تعبیر تنها کنایه از عدم توانایی آنها بر دفاع از خویشتن در مقابل آتش دوزخ است.
این تفسیرهای سهگانه منافاتی با هم ندارند و ممکن است در مفهوم آیه جمع باشند.
سپس در پایان آیه میافزاید:"در آن روز به ظالمان گفته میشود:بچشید آنچه را به دست میآوردید"!( وَ قِیلَ لِلظّٰالِمِینَ ذُوقُوا مٰا کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ ).
آری فرشتگان عذاب این واقعیت دردناک را برای آنها بیان میکنند که اینها همان اعمال شما است که در کنار شما قرار گرفته،و آزارتان میدهد،و این بیان خود شکنجه روحی دیگری برای آنها است.
قابل توجه اینکه نمیگوید:کیفر اعمالتان را بچشید،بلکه میگوید:
اعمالتان را بچشید،و این خود شاهد دیگری بر مساله"تجسم اعمال"است.
*** آنچه تا کنون گفته شد اشاره کوتاهی بود به عذابهای دردناک آنان در قیامت، آیه بعد سخن از عذاب دنیای آنها میگوید،مبادا تصور کنند که در این زندگی دنیا در امان خواهند بود،میفرماید:"کسانی که قبل از آنها بودند آیات ما را تکذیب کردند،و عذاب الهی از جایی که فکر نمیکردند دامانشان را گرفت" ( کَذَّبَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَأَتٰاهُمُ الْعَذٰابُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَشْعُرُونَ ).
اگر انسان از جایی ضربه خورد که انتظار آن را دارد زیاد دردناک نخواهد بود،دردناکتر از آن این است که از جایی ضربه خورد که انتظار آن را هرگز
ندارد،مثلا از نزدیکترین دوستانش،از محبوبترین وسائل زندگیش،از آبی که مایه حیات او است،از نسیمی که مایه نشاط او است،از زمین آرامی که جایگاه استراحت و أمن و امان او محسوب میشود.
آری نزول عذاب الهی از این طرق بسیار دردناک است،و این همان است که در باره قوم نوح و عاد و ثمود و قوم لوط و فرعون و قارون و مانند آنها میخوانیم که هر کدام از یکی از این طرق که هرگز انتظارش را نمیکشیدند گرفتار عذاب شدند.
*** در آخرین آیه مورد بحث نشان میدهد که عذاب دنیوی آنها تنها جنبه جسمانی نداشته،بلکه کیفر روانی نیز بوده است،میفرماید:"خداوند خواری را در زندگی این دنیا به آنها چشانید"( فَأَذٰاقَهُمُ اللّٰهُ الْخِزْیَ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا ) (1).
آری اگر انسان گرفتار مصیبتی شود اما آبرومند و سر بلند جان بسپارد مهم نیست،مهم آن است که با خواری و ذلت جان دهد،و با بیآبرویی و رسوایی گرفتار چنگال عذاب شود.
"ولی با اینهمه عذاب آخرت سختتر و شدیدتر و دردناکتر است اگر میدانستند" ( وَ لَعَذٰابُ الْآخِرَةِ أَکْبَرُ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ ).
تعبیر به"اکبر"(بزرگتر)کنایه از شدت و سختی عذاب است.
***نکته:
در ذیل این آیات روایاتی وارد شده که افقهای وسیعتری از مفاهیم آیات را
1) 1) "خزی"به معنی خواری و ذلت،و نیز به معنی رسوایی و فضاحت آمده است (به لسان العرب ماده خزی مراجعه شود).
در برابر ما مجسم میکند.
در حدیثی"عباس"عموی پیامبر ص از آن حضرت نقل میکند که فرمود:
اذا اقشعر جلد العبد من خشیة اللّٰه تحاتت عند ذنوبه کما یتحات عن الشجرة الیابسة ورقها :"هنگامی که بدن بندهای از خوف خدا لرزان شود گناهش فرو میریزد همانگونه که برگ خشک از درختان" (1).
روشن است کسی که از ترس الهی چنین متاثر میشود حال توبه و انابه برای او حاصل است،و چنین کسی مسلما مورد آمرزش پروردگار قرار میگیرد.
در حدیث دیگری که از"اسماء"نقل شده،و در تفسیر آیات آوردیم میخوانیم:هنگامی که از او در باره یاران رسول خدا ص سؤال میکنند میگوید:
"هنگامی که قرآن را میخواندند-همانگونه که خداوند آنها را توصیف کرده- چشمانشان اشکبار و بدنشان لرزان میشد"،سپس"راوی"میگوید از"اسماء"پرسیدم کسانی نزد ما هستند که وقتی آیات قرآن را میشنوند حالت غشوه به آنها دست میدهد و مست و مدهوش میشوند،"اسماء"گفت:اعوذ باللّٰه تعالی من الشیطان (این یک عمل شیطانی است!) (2).
این حدیث در حقیقت پاسخی است به کسانی که دم از تصوف میزنند و جلسات و حلقاتی تشکیل میدهند و آیات و اذکاری میخوانند سپس حرکاتی به خود داده، و به اصطلاح به حال وجد و سرور میآیند و نعره میکشند و صیحه میزنند و خود را به حالت غشوه میاندازند،و شاید بعضی هم غش میکنند،اینگونه مسائل در حالات یاران پیامبر هرگز نقل نشده و از بدعتهای متصوفه است.
البته ممکن است انسان گاهی از شدت خوف مدهوش شود،ولی این با کارهای صوفیان که جلساتی برای ذکر و ورد به شکلی که در بالا گفتیم تشکیل میدهند فرق بسیار دارد.
وَ لَقَدْ ضَرَبْنٰا لِلنّٰاسِ فِی هٰذَا اَلْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (27) قُرْآناً عَرَبِیًّا غَیْرَ ذِی عِوَجٍ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ (28) ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً رَجُلاً فِیهِ شُرَکٰاءُ مُتَشٰاکِسُونَ وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ هَلْ یَسْتَوِیٰانِ مَثَلاً اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (29) إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ (30) ثُمَّ إِنَّکُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ عِنْدَ رَبِّکُمْ تَخْتَصِمُونَ (31)
27-ما برای مردم در این قرآن از هر نوع مثلی زدیم،شاید متذکر شوند.
28-قرآنی است فصیح و خالی از هر گونه کجی و نادرستی شاید پرهیزگاری پیشه کنند.
29-خداوند مثالی زده است:مردی را که مملوک شرکائی است که در باره او پیوسته به مشاجره مشغولند،و مردی را که تنها تسلیم یک نفر است،آیا این دو یکسانند؟
حمد مخصوص خدا است ولی اکثر آنها نمیدانند.
30-تو میمیری آنها نیز خواهند مرد! 31-سپس شما روز قیامت نزد پروردگارتان مخاصمه میکنید.
قرآنی که هیچ کژی در آن نیست
در این آیات هم چنان بحث از قرآن مجید و ویژگیهای آن است و بحثهای گذشته را در این زمینه تکمیل میکند.
نخست از مساله جامعیت قرآن چنین سخن میگوید:"ما برای مردم در این قرآن از هر نوع مثلی مطرح کردیم"( وَ لَقَدْ ضَرَبْنٰا لِلنّٰاسِ فِی هٰذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ ).
از سرگذشت دردناک ستمگران و سرکشان پیشین،از عواقب هولناک گناه، از انواع پندها و اندرزها،از اسرار خلقت و نظام آفرینش،از احکام و قوانین متقن، خلاصه هر چه برای هدایت انسانها لازم بود در لباس امثال برای آنها شرح دادیم.
"شاید متذکر شوند"و از راه خطا به صراط مستقیم باز گردند( لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ ).
با توجه به اینکه"مثل"در لغت عرب هر سخنی است که حقیقتی را مجسم سازد،و یا چیزی را توصیف کند،و یا چیزی را به چیز دیگر تشبیه نماید، این تعبیر همه حقایق و مطالب قرآن را در بر میگیرد،و جامعیت آن را مشخص میکند.
*** سپس به توصیف دیگری از قرآن پرداخته،میگوید:"قرآنی است فصیح و خالی از هر گونه کجی و انحراف و تضاد و تناقض"( قُرْآناً عَرَبِیًّا غَیْرَ ذِی
عِوَجٍ
) (1).
در حقیقت در اینجا سه توصیف برای قرآن ذکر شده است:
نخست تعبیر"قرآنا"که اشاره به این حقیقت است که این آیات مرتبا خوانده میشود،در نماز و غیر نماز،در خلوت و جمع،و در تمام طول تاریخ اسلام، و تا پایان جهان و به این ترتیب نور هدایتی است که دائما میدرخشد.
دیگر مساله فصاحت و شیرینی و جذابیت این سخن الهی است که از آن به عنوان"عربیا"تعبیر شده است،زیرا یکی از معانی عربی،"فصیح"است، و در اینجا منظور همین معنی است.
سوم اینکه هیچگونه اعوجاج و کژی در آن راه ندارد،آیاتش هماهنگ تعبیراتش گویا،و عباراتش مفسر یکدیگر است (2).
بسیاری از ارباب لغت و اهل تفسیر گفتهاند"عوج"(به کسر عین)به معنی انحرافات معنوی است در حالی که"عوج"(به فتح عین)به کژیهای ظاهری گفته میشود(البته تعبیر اول به طور نادر در کژیهای ظاهری نیز به کار رفته مانند آیه 107 سوره طه:" لاٰ تَریٰ فِیهٰا عِوَجاً وَ لاٰ أَمْتاً ""در آن زمین هیچگونه کجی و بلندی نمیبینی"لذا بعضی از ارباب لغت تعبیر اول را اعم دانستهاند) (3).
به هر حال،هدف از نزول قرآن با اینهمه اوصاف این بوده است که"شاید آنها پرهیزگاری پیشه کنند"( لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ ).
1) 1) " قُرْآناً عَرَبِیًّا "از نظر اعراب"حال"است برای"القرآن"که قبلا ذکر شده،اما از آنجا که"قرآنا"جنبه وصفی ندارد بعضی آن را تمهید برای حال که"عربیا" است میدانند،و بعضی آن را به معنی"مقروا"که معنی وصفی است گرفتهاند،و بعضی آن را منصوب به فعلی مقدر میدانند.
2) 2) با توجه به اینکه"عوج"به صورت نکره در سیاق نفی واقع شده و عموم را میرساند هر نوع انحراف و کژی را از قرآن نفی میکند.
3) 3) به"مفردات راغب"و"لسان العرب"و تفسیرهای مختلف مراجعه شود.
قابل توجه اینکه در پایان آیه قبل" لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ "آمده بود،و در اینجا" لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ "چرا که همیشه"تذکر"مقدمهای است برای"تقوی" و"پرهیزگاری"میوه درخت"یادآوری"است.
*** سپس قرآن به ذکر مثالی از این امثال پرداخته و سرنوشت موحد و مشرک را در قالب مثلی گویا و زیبا چنین ترسیم میکند:"خداوند مثالی زده است:مردی را که مملوک شرکائی است که پیوسته در باره او به مشاجره مشغولند"( ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً رَجُلاً فِیهِ شُرَکٰاءُ مُتَشٰاکِسُونَ ) (1).
بردهای است دارای چند ارباب که هر کدام او را به کاری دستور میدهد، این میگوید:فلان برنامه را انجام ده،و دیگری نهی میکند،او در این میان سرگردان و حیران است،و در وسط این دستورهای ضد و نقیض متحیر مانده و نمیداند خود را با نوای کدامین هماهنگ سازد؟! و از آن بدتر اینکه برای تامین نیازهای زندگی این یکی او را به دیگری حواله میدهد،و آن دیگر به این،و از این نظر نیز محروم و بیچاره و بینوا و سرگردان است"و مردی را ذکر میکند که تنها تسلیم یک نفر است"( وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ ).
خط و برنامه او مشخص،صاحب اختیار او معلوم است،نه گرفتار تردید است و نه سرگردانی،نه تضاد و نه تناقض،با روحی آرام گام بر میدارد و با اطمینان خاطر به پیش میرود،و تحت سرپرستی کسی قرار دارد که در همه چیز و همه حال و همه جا از او حمایت میکند.
1) 1) "متشاکسون"از ماده"شکاسه"به معنی سوء خلق و دعوا و خصومت است، بنا بر این"متشاکس"به کسانی گفته میشود که با عصبانیت و بد خلقی به جر و بحث و نزاع مشغولند.
"آیا این دو یکسانند"؟!( هَلْ یَسْتَوِیٰانِ مَثَلاً ).
و اینگونه است حال"مشرک"و"موحد":مشرکان در میان انواع تضادها و تناقضها غوطهورند،هر روز دل به معبودی میبندند،و هر زمان به اربابی رو میآورند،نه آرامشی،نه اطمینانی و نه خط روشنی.
اما موحدان دل در گرو عشق خدا دارند،از تمام عالم او را برگزیدهاند، و در همه حال به سایه لطف او که ما فوق همه چیز است پناه میبرند از ما سوی اللّٰه چشم برداشته و دیده به او دوختهاند،خط و برنامه آنها واضح و سرنوشت و سرانجامشان روشن است.
در روایتی از علی ع نقل شده که فرمود
انا ذاک الرجل السلم لرسول اللّٰه (ص) "منم آن مردی که همواره تسلیم رسول خدا ص بود" (1).
در حدیث دیگری آمده
الرجل السلم للرجل حقا علی و شیعته :"مردی که حقیقتا تسلیم بود علی ع و شیعه او بودند (2).
و در پایان آیه میفرماید:"حمد و سپاس مخصوص خداوند است" ( اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ ).
خداوندی که با ذکر این مثلهای روشن راه را به شما نشان داده،و دلائل واضح را برای تشخیص حق از باطل در اختیار شما قرار داده است،خداوندی که همه را به اخلاص دعوت میکند و در سایه اخلاص آرامش میبخشد،چه نعمتی از این بالاتر؟و چه شکری و حمدی از این لازمتر؟ "ولی اکثر آنها نمیدانند"و با وجود این دلائل روشن به خاطر حب دنیا و شهوات سرکش به حقیقت راه نمیبرند( بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
و به دنبال بحثی که در آیات گذشته پیرامون توحید و شرک بود در آیه بعد سخن از نتائج توحید و شرک در صحنه قیامت میگوید.
نخست از مساله"مرگ"که دروازه قیامت است شروع میکند،و عمومیت قانون مرگ را نسبت به همه انسانها روشن ساخته،میگوید:"تو میمیری،و همه آنها نیز خواهند مرد"!( إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ ) (1).
آری"مرگ"از مسائلی است که همه انسانها در آن یکسانند،هیچگونه استثنا و تفاوت در آن وجود ندارد،راهی است که همه باید آن را سرانجام بپیمایند، و به اصطلاح شتری است که در خانه همه کس خوابیده است.
بعضی از مفسران گفتهاند دشمنان پیامبر ص انتظار مرگ او را میکشیدند و خوشحال بودند که سرانجام او خواهد مرد!،قرآن در این آیه به آنها پاسخ میگوید که اگر پیامبر بمیرد آیا شما زنده میمانید.
در آیه 34 سوره انبیاء نیز آمده است: أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخٰالِدُونَ "آیا اگر تو بمیری آنها زندگی جاویدان دارند"؟ *** سپس بحث را به دادگاه قیامت برده،مخاصمه بندگان را در صحنه محشر مجسم میکند،و میفرماید:"سپس شما روز قیامت نزد پروردگارتان به مخاصمه برمیخیزید"( ثُمَّ إِنَّکُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ عِنْدَ رَبِّکُمْ تَخْتَصِمُونَ ).
"تختصمون"از ماده"اختصام"به معنی نزاع و جدال میان دو نفر یا دو گروه است که هر یک میخواهد سخن دیگری را ابطال کند،گاه یکی بر حق است و دیگری بر باطل و گاه ممکن است هر دو بر باطل باشند،مانند مخاصمه
1) 1) البته جمله" إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ "در ظاهر خبر از مرده بودن همگان در حال حاضر میدهد،ولی به اصطلاح از قبیل"مضارع متحقق الوقوع"است که گاه به صورت حال و گاه به صورت ماضی مطرح میشود.
اهل باطل با یکدیگر در اینکه آیا این حکم عمومیت دارد یا نه میان مفسران گفتگو است:
بعضی تصور کردهاند که این"مخاصمه"میان مسلمین و کفار است.
بعضی گفتهاند میان مسلمانان و اهل قبله نیز ممکن است مخاصمه وجود داشته باشد،و در اینجا از ابو سعید خدری حدیثی نقل شده که ما در عصر پیامبر ص هرگز فکر نمیکردیم که میان ما مسلمانان مخاصمهای باشد،میگفتیم پروردگار ما یکی،پیامبر ما یکی،و دین و آئین ما یکی است،با اینحال خصومت چگونه ممکن است؟تا اینکه روز صفین فرا رسید و دو گروه که هر دو به ظاهر مسلمان بودند(هر چند یکی مسلم واقعی بود و دیگری مدعی اسلام)شمشیر به روی یکدیگر کشیدند،گفتیم آری آیه ما را هم شامل میشود! (1).
ولی آیات بعد نشان میدهد که این مخاصمه در میان پیامبران و مؤمنان از یک سو،و مشرکان و مکذبان از سوی دیگر خواهد بود.
در تاریخ اسلام معروف است که عمر بعد از وفات پیامبر ص مرگ آن حضرت را منکر بود،و میگفت ممکن نیست پیامبر ص بمیرد،او به سوی پروردگارش رفته همانگونه که موسی بن عمران چهل شب از قوم خود غائب شد،سپس به سوی آنها بازگشت،و اللّٰه رسول خدا نیز باز میگردد،همانگونه که موسی برگشت کسانی که گمان کنند پیامبر مرده است باید دست و پایشان قطع شود!این سخن به ابو بکر رسید به سراغ او آمد و بعضی از آیات را که دلالت بر مرگ پیامبر داشت بر او خواند عمر خاموش شد،و گفت به خدا سوگند این اولین بار بود که این آیه را شنیدم (2).
جزء 24 قرآن مجید
فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَذَبَ عَلَی اَللّٰهِ وَ کَذَّبَ بِالصِّدْقِ إِذْ جٰاءَهُ أَ لَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْویً لِلْکٰافِرِینَ (32) وَ اَلَّذِی جٰاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُتَّقُونَ (33) لَهُمْ مٰا یَشٰاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذٰلِکَ جَزٰاءُ اَلْمُحْسِنِینَ (34) لِیُکَفِّرَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ أَسْوَأَ اَلَّذِی عَمِلُوا وَ یَجْزِیَهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ اَلَّذِی کٰانُوا یَعْمَلُونَ (35)
32-ستمکارتر از کسی که بر خدا دروغ ببندد،و سخن صدق را که به سراغ او آمده تکذیب کند چه کسی است؟!آیا در جهنم جایگاه کافران نیست؟ 33-اما کسی که سخن صدق بیاورد و کسی که آن را تصدیق کند آنها پرهیزگارانند.
34-آنچه بخواهند نزد پروردگارشان برای آنها موجود است،و این است جزای نیکوکاران.
35-تا خداوند بدترین اعمالی را که انجام دادهاند بیامرزد،و آنها را به بهترین اعمالی که انجام میدادند پاداش دهد
آنها که کلام خدا را تصدیق می کنند
سخن از حضور مردم در صحنه قیامت و مخاصمه در آن دادگاه بزرگ بود، این آیات نیز همان بحث را ادامه میدهد،و مردم را به دو گروه"مکذبان" و"مصدقان"تقسیم میکند.
گروه اول دارای دو وصفند،چنان که میفرماید:
"ستمکارتر از کسی که بر خدا دروغ ببندد،و سخن صدق و حق را که به سراغ او میآید تکذیب کند چه کسی است"؟!( فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَذَبَ عَلَی اللّٰهِ وَ کَذَّبَ بِالصِّدْقِ إِذْ جٰاءَهُ ).
افراد بیایمان و مشرک بسیار دروغ بر خدا میبستند،گاه فرشتگان را دختران او میخواندند،گاه عیسی را پسر او میگفتند،گاه بتها را شفیعان درگاه او میدانستند،و گاه احکام دروغینی در زمینه حلال و حرام جعل میکردند و به او نسبت میدادند،و مانند اینها.
و اما سخن صدقی که به سراغ آنها آمد و تکذیب کردند همان وحی آسمانی قرآن مجید بود.
و در پایان آیه در یک جمله کوتاه کیفر اینگونه افراد را چنین بیان میکند:
"آیا در جهنم جایگاه کافران نیست"؟!( أَ لَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْویً لِلْکٰافِرِینَ ) (1).
هنگامی که نام"جهنم"برده میشود بقیه عذابهای دردناک نیز در آن خلاصه شده است.
*** در باره گروه دوم نیز دو توصیف ذکر کرده،میفرماید:"و کسی که
1) 1) "مثوی"از ماده"ثواء"به معنی اقامت توام با استمرار است،بنا بر این "مثوی"در اینجا به معنی جایگاه همیشگی و دائمی است.
سخن صدق و حق را بیاورد،و کسی که آن را تصدیق کند پرهیزکاران واقعی آنها هستند"( وَ الَّذِی جٰاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ ).
در بعضی از روایات که از منابع اهل بیت ع نقل شده" وَ الَّذِی جٰاءَ بِالصِّدْقِ "به پیامبر ص تفسیر گردیده،و جمله" وَ صَدَّقَ بِهِ "به علی ع تفسیر شده است (1)ولی البته منظور از آن بیان مصداقهای روشن میباشد،زیرا جمله " أُولٰئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ "(آنها پرهیزگارانند)دلیل بر عمومیت آیه است.
از اینجا روشن میشود که تفسیر آیه فوق به شخص پیامبر ص که هم آورنده وحی بود و هم تصدیق کننده آن نیز باید از قبیل بیان مصداق باشد نه بیان تمام مفهوم آیه.
لذا گروهی از مفسران جمله" وَ الَّذِی جٰاءَ بِالصِّدْقِ "را به تمام پیامبران تفسیر کردهاند و جمله" صَدَّقَ بِهِ "را به پیروان راستین آنها که مجموع پرهیزگاران جهان را تشکیل میدهند.
تفسیر جالب دیگری در مورد آیه وجود دارد که از همه گستردهتر و جامعتر است،هر چند کمتر مورد توجه مفسران واقع شده،ولی با ظاهر آیات هماهنگتر میباشد،و آن اینکه:" اَلَّذِی جٰاءَ بِالصِّدْقِ "منحصر به پیامآوران وحی نیست بلکه تمام کسانی را که مبلغ مکتب آنها و مروج سخنان حق و صدق بودهاند در این صف قرار دارند،و در این صورت هیچ مانعی ندارد که هر دو جمله بر یک گروه منطبق شود(همانگونه که ظاهر تعبیر آیه است،چرا که"و الذی"تنها یک بار ذکر شده).
به این ترتیب سخن از کسانی است که هم آورنده صدقند و هم عمل کننده به آن،سخن از آنها است که مکتب وحی و سخن حق پروردگار را در عالم نشر داده،و خود به آن مؤمن هستند و عمل میکنند،اعم از پیامبران و امامان معصوم
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث.
و تبیینکنندگان مکتب آنها.
جالب این که بجای"وحی"تعبیر به"صدق"میکند،اشاره به اینکه تنها سخنی که هیچگونه احتمال دروغ و خلاف در آن نیست سخنی است که از طریق وحی از ناحیه پروردگار نازل میگردد،و تقوا و پرهیزگاری تنها در سایه تعلیمات مکتب انبیاء و تصدیق آن در درون جانها شکوفا میشود.
*** در آیه بعد سه پاداش بزرگ برای این گروه بیان میدارد:
نخست میفرماید:"آنچه بخواهند نزد پروردگارشان برای آنها موجود است و این است جزای نیکوکاران"( لَهُمْ مٰا یَشٰاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذٰلِکَ جَزٰاءُ الْمُحْسِنِینَ ).
گستردگی مفهوم این آیه به قدری است که تمام مواهب معنوی و نعمتهای مادی را شامل میشود،آنچه در تصور و وهم ما بگنجد یا نگنجد؟.
بعضی در اینجا سؤالی مطرح کردهاند که آیا اگر آنها تقاضای مقامات انبیاء و اولیاء برتر از خود را بکنند نیز به آنها داده شود؟.
غافل از این که بهشتیان چون چشم حقیقتبین دارند هرگز به فکر چیزی که بر خلاف حق و عدالت و بر خلاف اصل توازن"شایستگیها"و"پاداشها"است نمیافتند.
به تعبیر دیگر امکان ندارد افرادی که در درجات متفاوت در ایمان و عمل هستند جزای مشابهی داشته باشند،بهشتیان چگونه آرزوی محال میکنند؟، و در عین حال آنها از نظر روحی چنان هستند که به آنچه دارند راضیند و هیچگونه حسد و رشک بر وجود آنان حاکم نیست.
میدانیم پاداشهای آخرت و حتی تفضلهای الهی بر اساس شایستگیهایی است که انسان در این دنیا کسب میکند،کسی که میداند ایمان و عملش در این دنیا در سرحد ایمان و عمل دیگران نبوده هرگز آرزوی مقام آنها را نخواهد کرد،
چرا که یک آرزوی غیر منطقی است.
تعبیر" عِنْدَ رَبِّهِمْ "(نزد پروردگارشان)بیان نهایت لطف الهی در باره آنها است گویی همیشه میهمان او هستند و هر چه بخواهند نزد او دارند.
تعبیر" ذٰلِکَ جَزٰاءُ الْمُحْسِنِینَ "(این است پاداش نیکوکاران)و به اصطلاح استفاده از اسم ظاهر بجای ضمیر اشاره به این است که علت اصلی این پاداشها همان احسان و نیکوکاری آنها است.
*** دومین و سومین پاداش به آنان را به این صورت بیان میکند:"آنها میخواهند خداوند بدترین اعمالی را که انجام دادهاند بیامرزد،و جبران کند،آنها را به بهترین اعمالی که انجام میدادند پاداش دهد"( لِیُکَفِّرَ اللّٰهُ عَنْهُمْ أَسْوَأَ الَّذِی عَمِلُوا وَ یَجْزِیَهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ الَّذِی کٰانُوا یَعْمَلُونَ ) (1).
چه تعبیر جالبی؟از یک سو این تقاضا را دارند که بدترین اعمالشان در سایه لطف الهی پوشانده شود،و با آب توبه این لکهها از دامانشان پاک گردد،و از سوی دیگر تقاضایشان این است که خداوند بهترین اعمالشان را معیار پاداش قرار دهد و همه اعمال آنها را به حساب آن بپذیرد! و خداوند نیز با تعبیری که در این آیات بیان فرموده درخواست آنان را پذیرفته است،بدترین را میبخشد،و بهترین را معیار پاداش قرار میدهد.
بدیهی است هنگامی که لغزشهای بزرگتر مشمول عفو الهی گردد بقیه بطریق
1) 1) در اینکه" لِیُکَفِّرَ اللّٰهُ عَنْهُمْ "متعلق به چیست؟احتمالات فراوانی دادهاند اما آنچه از نظر معنی مناسبتر به نظر میرسد این است که متعلق به فعل"احسنوا"بوده باشد که از کلمه"المحسنین"فهمیده میشود،و در تقدیر چنین است:"ذلک جزاء المحسنین احسنوا لیکفر اللّٰه عنهم..."آری آنها به سراغ نیکیها رفتند تا خداوند لغزشهای آنها را ببخشد و بهترین پاداشها را به آنها بدهد.
اولی مشمول خواهد بود،عمده این است که نگرانی انسان بیشتر از لغزشهای بزرگ است و به همین جهت مؤمنان بیشتر در فکر آن هستند.
در اینجا این سؤال پیش میآید که مگر در آیات قبل سخن از پیامبران و پیروان آنها نبود؟چگونه آنها لغزشهای بزرگ دارند؟ پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن میشود،و آن اینکه:هنگامی که فعلی به گروهی نسبت داده میشود مفهومش این نیست که همه آنها مرتکب آن شدهاند،بلکه کافی است گروهی از میان آنها آن را انجام داده باشند،مثلا میگوئیم:بنی عباس بر مسند خلافت پیامبر ص به ناحق تکیه زدند،مفهومش این نیست که همه آنها به خلافت رسیده باشند بلکه کافی است گروهی از آنها چنین باشند.
در آیه فوق نیز از مجموعه پیامآوران وحی و پیروان مکتب آنها بعضی لغزشهایی داشتهاند که خداوند بخاطر اعمال نیکشان از آنها میگذرد.
به هر حال ذکر"غفران و آمرزش"قبل از پاداش،بخاطر آن است که نخست باید شستشویی کنند و پاک شوند،و آن گه بر بساط قرب خدا قدم نهند،نخست باید از عذاب الهی آسوده خاطر گردند تا نعمتهای بهشتی بر آنها گوارا شود.
نخستین صدیق که بود؟
بسیاری از مفسران اسلام اعم از شیعه و اهل سنت این روایت را در تفسیر آیه" وَ الَّذِی جٰاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ "نقل کردهاند که منظور از" اَلَّذِی جٰاءَ بِالصِّدْقِ "پیامبر ص است و منظور از" صَدَّقَ بِهِ "علی ع میباشد.
مفسر بزرگ اسلام طبرسی در"مجمع البیان"و"ابو الفتوح رازی" در تفسیر"روح الجنان"آن را از ائمه اهل بیت نقل کردهاند
اما جمعی از علما و مفسران اهل سنت آن را از"ابو هریره"از پیغمبر گرامی اسلام ص یا از طرق دیگر روایت کردهاند از جمله:
"علامه ابن مغازلی"در"مناقب"،"علامه گنجی"در"کفایة الطالب" "قرطبی"مفسر معروف در تفسیرش،"علامه سیوطی"در"در المنثور"و همچنین "آلوسی"در روح المعانی (1).
همانگونه که قبلا نیز اشاره کردیم این گونه تفسیرها برای بیان روشنترین مصداقها است،و بدون شک علی ع در میان پیروان و تصدیقکنندگان پیامبر اسلام ص در صف مقدم جای دارد و نخستین"صدیق"او است.
احدی از علمای اسلام منکر این واقعیت نیست که علی ع از میان مردان نخستین کسی بود که پیامبر ص را تصدیق کرد.
تنها خردهگیری که از ناحیه بعضی شده این است که میگویند او در زمانی ایمان آورد که 10 یا 12 ساله بود و اسلام او در آن زمان رسمیت نداشت! ولی این سخن بسیار عجیب به نظر میرسد،زیرا چگونه چنین چیزی صحیح است با اینکه پیامبر ص اسلام او را پذیرفت،و او را"وزیر"و"وصی" خود خطاب کرد،و در کلمات پیامبر ص کرارا از او به عنوان"اول المؤمنین"-یا-"اولکم اسلاما"یاد شده است که ما مدارک آن را از کتب دانشمندان اهل سنت در جلد هشتم همین تفسیر ذیل آیه 10 سوره توبه(صفحه 103 به بعد)مشروحا آوردیم.
1) 1) برای توضیح بیشتر به"احقاق الحق"جلد سوم صفحه 177 به بعد و"المراجعات" صفحه 64(مراجعه 12)مراجعه شود.
أَ لَیْسَ اَللّٰهُ بِکٰافٍ عَبْدَهُ وَ یُخَوِّفُونَکَ بِالَّذِینَ مِنْ دُونِهِ وَ مَنْ یُضْلِلِ اَللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ (36) وَ مَنْ یَهْدِ اَللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ مُضِلٍّ أَ لَیْسَ اَللّٰهُ بِعَزِیزٍ ذِی اِنْتِقٰامٍ (37)
36-آیا خداوند برای(نجات و حفظ)بندهاش کافی نیست؟اما آنها تو را از غیر او میترسانند،و هر کس را خداوند گمراه کند هیچ هدایت کنندهای ندارد.
37-و هر کس را خدا هدایت کند هیچ گمراه کنندهای نخواهد داشت،آیا خداوند قادر و صاحب انتقام نیست؟!
بسیاری از مفسران نقل کردهاند که بتپرستان مکه پیامبر ص را از خشم و غضب بتها بر حذر میداشتند،و میگفتند:از آنها بدگویی مکن،و بر خلاف آنها اقدام منما که تو را دیوانه میکنند و آزار میرسانند!(آیه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت) (1).
بعضی نیز نقل کردهاند هنگامی که"خالد"به فرمان پیامبر ص مامور شکستن بت معروف"عزی"شد،مشرکان گفتند:ای خالد!بترس که خشم این بت شدید است!(و تو را بیچاره میکند)خالد با تبری که در دست داشت محکم بر بینی آن بت کوبید و آن را در هم شکست و گفت:کفرا لک یا عزی،
1) 1) تفسیر"کشاف"و"مجمع البیان"و"ابو الفتوح رازی"و"فی ظلال"(با تفاوتهایی در تعبیر).
لا سبحانک-سبحان من اهانک،انی رأیت اللّٰه قد اهانک!:"ناسپاسی بر تو باد ای عزی!هرگز منزه نیستی،منزه کسی است که تو را موهون ساخته!من دیدم خداوند تو را موهون ساخته است" (1).
ولی داستان خالد که قاعدتا بعد از فتح مکه بوده نمیتواند از قبیل شان نزول باشد چرا که تمام سوره"زمر"مکی است،بنا بر این ممکن است از قبیل تطبیق بوده باشد.
"خدا"کافی است!
به دنبال تهدیدهایی که خداوند در آیات گذشته نسبت به مشرکان بیان فرمود،و وعدههایی که به پیامبرش داده است در نخستین آیه مورد بحث سخن از تهدیدهای کفار به میان میآورد و میگوید:"آیا خداوند برای نجات و حفظ بندهاش در برابر دشمنان کافی نیست؟اما آنها تو را به غیر او تهدید میکنند و از غیر او میترسانند"( أَ لَیْسَ اللّٰهُ بِکٰافٍ عَبْدَهُ وَ یُخَوِّفُونَکَ بِالَّذِینَ مِنْ دُونِهِ ).
خداوندی که قدرتش برتر از همه قدرتها است و از نیازها و مشکلات بندگانش بخوبی آگاه است و نسبت به آنها نهایت لطف و مرحمت را دارد چگونه ممکن است بندگان با ایمانش را در برابر طوفان حوادث و موج عداوت دشمنان تنها بگذارد؟هنگامی که او پشتیبان بندهاش باشد: اگر تیغ عالم بجنبد ز جای نبرد رگی چون نخواهد خدای! و هنگامی که بخواهد کسی را یاری کند:
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث(در"کشاف"و"قرطبی"نیز این روایت به طور مختصرتری آمده است).
هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک!
چه رسد به بتها که موجوداتی بیارزش و بیخاصیتند.
گر چه شان نزول آیه طبق روایتی که گفته شد در مورد تخویف و تهدید به خشم بتها است،ولی مفهوم آیه چنان وسیع و گسترده است که هر نوع تهدید به غیر اللّٰه را شامل میشود،و به هر حال این آیه نویدی است برای همه پویندگان راه حق و مؤمنان راستین مخصوصا در محیطهایی که در اقلیت قرار دارند و از هر سو مورد تهدیدند.
این آیه به آنها دلگرمی و ثبات قدم میبخشد،روح آنها را سرشار از نشاط و گامهایشان را استوار میسازد،و اثرات روانی زیانبار تهدیدهای دشمنان را خنثی میکند،آری هنگامی که خدا با ما است از غیر او وحشتی نداریم،و اگر از او بیگانه و جدا شویم همه چیز برای ما وحشتناک است.
در دنباله این آیه و آیه بعد اشاره به مساله"هدایت"و"ضلالت"و تقسیم مردم به دو گروه"گمراه"و"هدایت یافته"و اینکه همه اینها از ناحیه خدا است میکند،تا روشن شود تمامی بندگان نیازمند درگاه اویند،و بیخواست او چیزی در عالم رخ نمیدهد،میفرماید:"کسی را که خداوند گمراه کند هیچ هدایت کنندهای ندارد"( وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ ).
*** "و هر کس را خدا هدایت کند هیچکس نمیتواند او را گمراه سازد".
( وَ مَنْ یَهْدِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ مُضِلٍّ ).
بدیهی است نه آن ضلالت بیدلیل است،و نه این هدایت بیحساب،بلکه هر یک تداومی است بر خواست خود انسان و تلاش او،آن کس که در طریق گمراهی قدم میگذارد و با تمام توان برای خاموش کردن نور حق تلاش میکند، هیچ فرصتی را برای اغفال دیگران از دست نمیدهد،و سر تا پا غرق گناه و عصیان
است بدیهی است خداوند او را گمراه میسازد،نه تنها توفیقش را از او بر میگیرد بلکه نیروی درک و تشخیص او را از کار میاندازد،بر دل او مهر مینهد و بر چشمانش پرده میافکند که این نتیجه اعمالی است که انجام میدهد اما کسانی که با خلوص نیت،قصد"سیر الی اللّٰه"را دارند و اسباب آن را فراهم ساخته و گامهای نخستین را برداشتهاند نور هدایت الهی به کمکشان میشتابد و فرشتگان حق به یاری آنها میآیند،وسوسههای شیاطین را از قلوبشان میزدایند، اراده آنها را نیرومند،و گامهایشان را استوار میدارند،و در لغزشگاهها دست لطف الهی زیر بازوی آنها را میگیرد.
اینها مسائلی است که آیات فراوانی از قرآن مجید شاهد و گواه آن است، و چه بیخبرند کسانی که رابطه اینگونه آیات را از آیات دیگر قرآن بریده و آن را گواه بر مکتب جبر گرفتهاند،گویی نمیدانند که آیات قرآن یکدیگر را تفسیر میکنند.
بلکه در ذیل همین آیه مورد بحث شاهد گویایی بر این معنی است،چرا که میفرماید:"آیا خداوند قادر و صاحب انتقام نیست"؟( أَ لَیْسَ اللّٰهُ بِعَزِیزٍ ذِی انْتِقٰامٍ ).
میدانیم انتقام از ناحیه خداوند به معنی مجازات در برابر اعمال خلافی است که انجام شده،این نشان میدهد که اضلال او جنبه مجازات دارد،و عکس العمل اعمال خود انسانها است،و طبعا هدایت او نیز جنبه پاداش و عکس العمل اعمال خالص و پاک و مجاهده در طریق"اللّٰه"دارد (1).
1) 1) راغب در مفردات میگوید که"نقمت"به معنی"عقوبت"و کیفر است.
هدایت در لغت به معنی دلالت و راهنمایی توأم با لطف و دقت است (1)و آن را به دو شعبه تقسیم کردهاند:"ارائه طریق"و"ایصال به مطلوب"و به تعبیر دیگر "هدایت تشریعی"و"هدایت تکوینی" (2).
توضیح اینکه:گاه انسان راه را به کسی که طالب آن است با دقت تمام و لطف و عنایت نشان میدهد،اما پیمودن راه و رسیدن به مقصود بر عهده خود او است.
ولی گاه دست طالبان را میگیرد و علاوه بر ارائه طریق او را به مقصد میرساند.
به تعبیر دیگر در مرحله اول تنها به بیان قانون پرداخته،شرائط پیمودن راه و رسیدن به مقصد را بیان میکند،ولی در مرحله دوم علاوه بر این،وسائل سفر را فراهم میسازد،موانع را بر طرف،و مشکلات را حل،و مسافران این راه را تا مقصد همراهی و حمایت و حفاظت میکند.
البته نقطه مقابل آن"اضلال"است.
یک نگاه اجمالی به آیات قرآن به خوبی روشن میسازد که قرآن هدایت و ضلالت را فعل خدا میشمرد،و هر دو را به او نسبت میدهد،و اگر بخواهیم همه آیاتی را که در این زمینه سخن میگویند بشمریم سخن به درازا میکشد همین قدر کافی است که در آیه 213 سوره بقره میخوانیم
وَ اللّٰهُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ :"خداوند هر کس را بخواهد به راه راست هدایت میکند".
و در آیه 93 سوره نحل آمده است: وَ لٰکِنْ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ :
"ولی او هر کس را بخواهد هدایت میکند و هر کس را بخواهد گمراه".
شبیه این تعبیر در مورد هدایت و ضلالت و یا یکی از این دو در آیات زیادی از قرآن مجید به چشم میخورد (1).
از این بالاتر در بعضی از آیات صریحا هدایت را از پیامبر اسلام ص نفی کرده،به خدا نسبت میدهد،چنان که در آیه 56 سوره قصص میخوانیم: إِنَّکَ لاٰ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ :"تو هر کس را دوست داری هدایت نمیکنی،ولی خدا هر کس را بخواهد هدایت میکند"! و در آیه 272 سوره بقره میخوانیم: لَیْسَ عَلَیْکَ هُدٰاهُمْ وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ :
"هدایت آنها بر تو نیست،ولی خدا هر کس را به خواهد هدایت میکند".
مطالعه سطحی این آیات و عدم درک معنی عمیق آنها سبب شده است که گروهی در تفسیر آنها به"ضلالت"بیفتند،و از طریق"هدایت"منحرف شوند، و زیر آوارهای مکتب"جبر"مدفون گردند،حتی بعضی از مفسران معروف از این آفت مصون نمانده،و در این پرتگاه هولناک سقوط کردهاند،تا آنجا که هدایت و ضلالت را در تمام مراحل،جبری دانسته،و عجب اینکه چون تضاد این عقیده با مساله عدالت و حکمت خداوند روشن بوده ترجیح دادهاند که اصل عدالت را منکر شوند،تا اینکه خطای خود را اصلاح کنند،اصولا اگر ما قائل به اصل جبر باشیم مفهومی برای تکلیف و مسئولیت و ارسال رسولان و انزال کتب آسمانی باقی نخواهد ماند.
1) 1) به عنوان نمونه آیات فاطر 8-زمر 23-مدثر 31-بقره 272-انعام 88- یونس 25-رعد 27-ابراهیم 4 را میتوان نام برد.
اما آنها که طرفدار مکتب اختیارند و معتقدند هیچ عقل سلیمی نمیتواند این سخن را پذیرا شود که خدا گروهی را مجبور به پیمودن طریق ضلالت کند و بعد آنها را به خاطر این کار اجباری کیفر دهد،و یا گروهی را به اجبار هدایت کند و بعد بیجهت به آنها جز او پاداش ارزانی دارد،و امتیازی برای آنها به خاطر کاری که خودشان انجام ندادهاند بر دیگران قائل شود،آنها طرق دیگری برای تفسیر این آیات انتخاب کردهاند که مهمترین آنها طرق زیر است:
1-منظور از هدایت الهی هدایت تشریعی است که از طریق وحی و کتب آسمانی و ارسال پیامبران و اوصیای آنها،و همچنین درک عقل و و جدان صورت گرفته است،اما پیمودن راه در تمام مراحل بر عهده خود انسان است.
البته این تفسیر با بسیاری از آیات هدایت سازگار است،ولی بسیاری دیگر از آنها را نمیتوان از این طریق تفسیر نمود،چرا که صراحت در"هدایت تکوینی"و"ایصال به مطلوب"دارد،مانند آیه 56 سوره قصص که میفرماید "تو هر کس را دوست داری هدایت نمیکنی،ولی خدا هر کس را بخواهد هدایت میکند"زیرا میدانیم هدایت تشریعی و ارائه طریق،وظیفه اصلی پیامبران است.
2-جمعی دیگر از مفسران هدایت و ضلالت را در آنجا که جنبه تکوینی دارد به مساله پاداش و کیفر،و رساندن به طریق بهشت و دوزخ تفسیر کردهاند، و گفتهاند خداوند نیکوکاران را به راه بهشت هدایت میکند و بدکاران را از آن گمراه میسازد.
البته این معنی صحیح است ولی فقط در مورد بعضی از آیات اما در مورد آیات دیگر با مطلق بودن کلمه هدایت و ضلالت و عدم قید و شرط در آن سازگار نیست.
3-جمعی دیگر گفتهاند منظور از هدایت فراهم ساختن اسباب و مقدمات
برای رسیدن به مقصود است و منظور از ضلالت عدم تهیه آنها یا حذف آن است که بعضی از آن به"توفیق"و"سلب توفیق"تعبیر کردهاند،زیرا توفیق همان فراهم ساختن مقدمات برای وصول به مقصود است،و سلب توفیق از میان بردن آنها است.
بنا بر این هدایت الهی به این نیست که خداوند اجبارا انسانها را به مقصد برساند،بلکه به این است که وسائل آن را در اختیار قرار دهد،فی المثل وجود مربی خوب،محیط تربیتی سالم،دوستان و معاشران صالح،و مانند آن همه از مقدمات است،ولی با وجود همه اینها انسان را مجبور به طی طریق هدایت نمیکند بلکه میتواند به همه آنها پشت کرده و راه ضلالت را پیش گیرد.
اما جای این سؤال در این تفسیر باقی است که چرا این توفیقات شامل حال گروهی میشود در حالی که گروه دیگری از آن محروم میگردند.
طرفداران این تفسیر باید با توجه به حکیمانه بودن افعال خدا دلائلی برای این تفاوت ذکر کنند،مثلا بگویند انجام عمل خیر سبب توفیق الهی میگردد، و انجام اعمال شر توفیق را از آدمی سلب میکند.
به هر حال این تفسیر خوبی است ولی مطلب باز هم از آن عمیقتر است.
4-دقیقترین تفسیری که با همه آیات هدایت و ضلالت سازگار است و همه آنها را به خوبی تفسیر میکند بیآنکه کمترین خلاف ظاهری در آن باشد این است که بگوئیم:
هدایت تشریعی به معنی ارائه طریق جنبه عمومی و همگانی دارد و هیچ قید و شرطی در آن نیست،چنان که در آیه 3 سوره دهر آمده إِنّٰا هَدَیْنٰاهُ السَّبِیلَ إِمّٰا شٰاکِراً وَ إِمّٰا کَفُوراً :"ما راه را به انسان نشان دادیم خواه شکرگزاری کند یا کفران"و در آیه 52 شوری میخوانیم: وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ :
"تو همه انسانها را به صراط مستقیم دعوت میکنی"،بدیهی است دعوت پیامبر
مظهر دعوت خدا است چرا که هر چه او دارد از خدا دارد.
و در باره جمعی از منحرفان و مشرکان در آیه 23 سوره نجم آمده است وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدیٰ "هدایت الهی از سوی پروردگار به سراغ آنها آمد".
اما هدایت تکوینی به معنی ایصال به مطلوب و گرفتن دست بندگان و گذراندن آنها از تمام پیچ و خمهای راه،و حفظ و حمایت از آنها تا رساندن به ساحل نجات که موضوع بحث بسیاری دیگر از آیات قرآن است هرگز بیقید و شرط نمیباشد،این هدایت مخصوص گروهی است که اوصاف آنها در قرآن بیان شده،و اضلال که نقطه مقابل آن است نیز مخصوص گروهی است که اوصاف آنان نیز بیان گشته.
گر چه بعضی از آیات مطلق است ولی بسیاری دیگر از آیات قید و شرط آن را دقیقا بیان کرده،و هنگامی که این آیات"مطلق"و"مقید"را کنار هم میچینیم مطلب کاملا روشن میشود و هیچ ابهام و تردیدی در معنی آیات باقی نمیماند،و نه تنها با مساله اختیار و آزادی اراده انسان مخالف نیست،بلکه دقیقا آن را تاکید میکند.
قرآن مجید در یک جا میگوید: یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَ یَهْدِی بِهِ کَثِیراً وَ مٰا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفٰاسِقِینَ :"به وسیله آن ضرب المثل،گروهی را گمراه و گروهی را هدایت میکند،اما جز فاسقان را گمراه نمیسازد"(بقره 26).
در اینجا سرچشمه ضلالت،فسق و خروج از اطاعت و فرمان الهی شمرده شده.
در جای دیگر میگوید: وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ :"خداوند قوم ستمگر را هدایت نمیکند"(بقره 258).
در اینجا تکیه روی مساله ظلم شده و آن را زمینهساز ضلالت معرفی کرده
است در جای دیگر میخوانیم: وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکٰافِرِینَ :"خداوند قوم کافر را هدایت نمیکند"(بقره-264).
در اینجا کفر به عنوان زمینهساز گمراهی ذکر شده.
باز در آیه دیگر میخوانیم: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ هُوَ کٰاذِبٌ کَفّٰارٌ :"خداوند هدایت نمیکند کسی که دروغگو و کفران کننده است"(زمر-3).
در اینجا نیز دروغگویی و کفران را مقدمه ضلالت شمرده است.
و در جای دیگر آمده: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذّٰابٌ :"خداوند هدایت نمیکند کسی که اسرافکار و بسیار دروغگو است(غافر-28).
یعنی اسراف و دروغگویی عامل گمراهی است.
البته آنچه در اینجا آوردیم قسمتی از آیات قرآن در این زمینه است،بعضی از این آیات با همین مفاهیم کرارا در سورههای مختلف آمده.
نتیجه اینکه قرآن ضلالت الهی را مخصوص کسانی میشمرد که دارای این اوصافند:"کفر"،"ظلم"،"فسق"،"دروغ"،"اسراف"و"کفران".
آیا کسانی که دارای این اوصافند شایسته ضلالت و گمراهی نیستند؟! و به تعبیر دیگر کسی که مرتکب این امور میشود آیا ظلمت و حجاب قلب او را فرا نمیگیرد؟! باز به عبارت روشنتر این اعمال و صفات آثاری دارد که خواه ناخواه دامن انسان را میگیرد،پرده بر چشم و گوش و عقل او میافکند،و او را به ضلالت میکشاند،و از آنجا که خاصیت همه اشیاء و تاثیر همه اسباب به فرمان خداوند است،میتوان اضلال را در تمام این موارد به خدا نسبت داد،اما این نسبت عین اختیار بندگان و آزادی اراده آنها است.
این در زمینه مساله ضلالت،و اما در مورد"هدایت"نیز شرائط و اوصافی
در قرآن بیان شده که نشان میدهد آن هم بدون علت،و بر خلاف حکمت الهی نیست.
قسمتی از اوصافی که استحقاق هدایت میآورد و لطف الهی را جلب،در آیات زیر آمده.
در یک جا میخوانیم: یَهْدِی بِهِ اللّٰهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ السَّلاٰمِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ :
"خداوند بوسیله قرآن کسانی را که از رضا و خشنودی او پیروی میکنند به راههای سلامت،هدایت میکند،و از تاریکیها به فرمانش به سوی روشنایی میبرد،و آنها را به راه راست رهبری مینماید"(مائده 16).
در اینجا پیروی فرمان خدا،و جلب خشنودی او،زمینهساز هدایت الهی شمرده شده است.
در جای دیگر میخوانیم: إِنَّ اللّٰهَ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنٰابَ :
"خداوند هر کس را بخواهد گمراه میسازد،و هر کس را که بازگشت به سوی او کند هدایت مینماید"(رعد 27).
در اینجا نیز"توبه و انابه"عامل استحقاق هدایت شمرده شده است.
در آیه دیگر میفرماید: وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا :
"کسانی که در راه ما جهاد کنند آنان را به راههای خود هدایت میکنیم" (عنکبوت 69).
در اینجا"جهاد"آنهم"جهاد مخلصانه و در راه خدا"به عنوان شرط اصلی هدایت ذکر شده است.
و بالآخره در آیه دیگر میخوانیم: وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زٰادَهُمْ هُدیً :
"کسانی که گامهای نخستین هدایت را برداشتهاند خداوند بر هدایتشان میافزاید" (سوره محمد ص 17).
در اینجا پیمودن مقداری از راه هدایت به عنوان شرطی برای ادامه این راه به لطف خداوند ذکر شده.
نتیجه اینکه تا از سوی بندگان توبه و انابهای نباشد،تا پیرو فرمان او نباشند تا جهاد و تلاش و کوششی صورت نگیرد،و تا گامهای نخستین را در مسیر حق برندارند،لطف الهی شامل حال آنان نمیشود،دست آنان را نمیگیرد و ایصال به مطلوب نمیکند.
آیا شمول هدایت نسبت به کسانی که دارای این اوصافند بیحساب است و یا دلیل بر جبری بودن هدایت محسوب میشود.
ملاحظه میکنید آیات قرآن در این زمینه بسیار روشن و گویا است،منتهی کسانی که نتوانسته یا نخواستهاند جمعبندی صحیحی از آیات هدایت و ضلالت کنند گرفتار چنان اشتباه خطرناکی شدهاند،و"چون ندیدند حقیقت،ره افسانه زدند"باید گفت زمینه این"ضلالت"را نیز خودشان فراهم ساختهاند! به هر حال مشیت الهی که در آیات هدایت و ضلالت روی آن تکیه شده، هرگز به معنی مشیت بیدلیل و خالی از حکمت نیست،بلکه در هر مورد شرائط خاصی دارد که آن را هماهنگ با حکیم بودن او میکند.
انسان چون پر کاهی در برابر تندباد حوادث قرار دارد،و هر زمان به سویی پرتاب میشود،ممکن است این پر کاه به برگی یا شاخه شکستهای اتصال پیدا کند،ولی تندباد هر دو را با خود میبرد،و حتی اگر پنجه بر درختی بیفکند گاهی طوفان درخت را نیز از ریشه بر میکند،اما اگر به کوهی عظیم بپیوندد هیچ طوفانی نمیتواند او را از جا حرکت دهد.
این کوه همان ایمان به خدا است و بقیه تکیه بر غیر او است،و به همین
دلیل در آیات فوق میگوید:" أَ لَیْسَ اللّٰهُ بِکٰافٍ عَبْدَهُ ":"آیا خداوند برای حمایت از بندهاش کافی نیست"؟! توجه و ایمان به محتوای این آیه شجاعت و اعتماد به نفس فوق العادهای به انسان میبخشد خاطرش را آرام و مطمئن میسازد تا در برابر حوادث سخت همچون کوه مقاومت کند،از انبوه دشمنان نهراسد،از کمی همراهان وحشت نکند، و بحرانهای شدید آرامش روح او را بر هم نزند،چنان که در حدیث آمده است:
المؤمن کالجبل الراسخ لا تحرکه العواصف :"مؤمن همچون کوه محکم و پابرجا است،و طوفانها او را حرکت نمیدهند".
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اَللّٰهُ قُلْ أَ فَرَأَیْتُمْ مٰا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ إِنْ أَرٰادَنِیَ اَللّٰهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ کٰاشِفٰاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرٰادَنِی بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِکٰاتُ رَحْمَتِهِ قُلْ حَسْبِیَ اَللّٰهُ عَلَیْهِ یَتَوَکَّلُ اَلْمُتَوَکِّلُونَ (38) قُلْ یٰا قَوْمِ اِعْمَلُوا عَلیٰ مَکٰانَتِکُمْ إِنِّی عٰامِلٌ فَسَوْفَ تَعҙęΙřϙșƙΠ(39) مَنْ یَأْتِیهِ عَذٰابٌ یُخْزِیهِ وَ یَحِلُّ عَلَیْهِ عَذٰابٌ مُقِیمٌ (40)
38-و اگر از آنها بپرسی چه کسی آسمانها و زمین را آفریده؟حتما میگویند:خدا، بگو آیا هیچ در باره معبودانی که غیر از خدا میخوانید اندیشه میکنید که اگر خدا زیانی برای من بخواهد آیا آنها میتوانند آن را بر طرف سازند؟و یا اگر رحمتی برای من اراده کند آیا آنها توانایی دارند جلو رحمت او را بگیرند؟ بگو:خدا مرا کافی است،و همه متوکلان باید بر او توکل کنند.
39-بگو ای قوم من!شما هر چه در توان دارید انجام دهید،من نیز به وظیفه خود عمل میکنم،اما به زودی خواهید دانست...
40-چه کسی عذاب خوارکننده دنیا به سراغش میآید،و(سپس)عذاب جاویدان (آخرت)بر او وارد میگردد.
آیا معبودان شما توانایی بر حل مشکلی دارند؟
از آنجا که در آیات پیشین سخن از عقیده انحرافی مشرکان و عواقب شوم آن بود،در آیات مورد بحث از دلائل توحید سخن میگوید تا بحث گذشته را با ذکر دلیل تکمیل کند،و نیز در آیات گذشته سخن از این بود که حمایت خداوند به تنهایی کافی است این مساله نیز با ذکر دلیل در آیات مورد بحث دنبال شده است.
نخست میفرماید:"اگر از آنها سؤال کنی چه کسی آسمانها و زمین را آفریده؟ مسلما میگویند خدا"( وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ ).
چرا که هیچ و جدان و خردی نمیپذیرد که این عالم وسیع و پهناور با آن همه عظمت،مخلوق موجودی زمینی باشد تا چه رسد به بتهای بیروح و فاقد عقل و شعور،و به این ترتیب قرآن آنها را به داوری عقل و حکم و جدان و فطرت میبرد،تا نخستین پایه توحید را که مساله خالقیت آسمان و زمین است در قلوب آنها محکم کند.
در مرحله بعد سخن از مساله سود و زیان و تاثیر در منافع و مضار انسان به میان میآورد،تا ثابت کند بتها هیچ نقشی در این زمینه ندارند،میافزاید:
"به آنها بگو آیا هیچ در باره معبودانی غیر خدا میخوانید اندیشه میکنید که اگر خدا زیانی برای من بخواهد آیا آنها میتوانند آن را بر طرف سازند؟و یا اگر رحمتی برای من اراده کند آیا آنها توانایی دارند جلو رحمت او را بگیرند"؟! ( قُلْ أَ فَرَأَیْتُمْ مٰا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ إِنْ أَرٰادَنِیَ اللّٰهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ کٰاشِفٰاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرٰادَنِی بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِکٰاتُ رَحْمَتِهِ ) (1).
1) 1) مفسران و ارباب لغت معمولا جمله"ا فرأیتم"را به"اخبرونی"تفسیر میکنند، در حالی که هیچ مانعی ندارد که رؤیت در اینجا به معنی اصلی خود یعنی دیدن با چشم یا قلب تفسیر کنیم،بنا بر این میتوان آن را در فارسی به"آیا مشاهده کردید"یا"آیا دانستید"معنی کرد.
اکنون که نه"خالقیت"از آن آنها است و نه"قدرت بر سود و زیانی" دارند پرستش آنها چه معنی دارد؟چرا مبدء جهان آفرینش و مالک هر سود و زیان را رها کنید و دست بدامن این موجودات بیخاصیت و بیشعور بزنید؟حتی اگر معبودان شعوری داشته باشند همچون جن و فرشتگان که از سوی جمعی از بتپرستان مورد پرستش واقع شدهاند باز هم نه خالقند و نه مالک سود و زیان.
اینجا است که به عنوان یک نتیجهگیری کلی و نهایی میفرماید:"بگو:
خدا برای من کافی است،و متوکلان باید همه بر او توکل کنند"( قُلْ حَسْبِیَ اللّٰهُ عَلَیْهِ یَتَوَکَّلُ الْمُتَوَکِّلُونَ ).
این سخن که مشرکان خالقیت آسمان و زمین را مخصوص خداوند میدانستند کرارا در آیات قرآن آمده است (1).
این امر نشان میدهد که مطلب نزد آنها کاملا مسلم بوده است،و این خود بهترین سندی است بر ابطال شرک چرا که"توحید خالقیت و مالکیت و ربوبیت" عالم هستی خود بهترین دلیل بر"توحید عبودیت"است،و نتیجه آن توکل بر ذات پاک خدا و چشم بر گرفتن از غیر او است.
و اگر میبینیم در برخورد ابراهیم بتشکن با نمرود طاغی او ادعای ربوبیت عالم هستی میکند و مرگ و حیات مردم را به دست خود میداند سپس در برابر پیشنهاد ابراهیم ع که اگر راست میگویی خورشید را از مغرب طالع کن مبهوت و خاموش میشود،این طرز عقیده در میان بتپرستان نادر است،و تنها از مغز ناتوان پرغرور و بیشعوری همچون نمرود ممکن است برخیزد.
قابل توجه اینکه ضمیری که به معبودهای دروغین آنها در این آیه برگشته همچنین صیغههای جمع همه جا به صورت جمع مؤنث است(هن-کاشفات- ممسکات).
1) 1) عنکبوت 61 و 63،لقمان 31،زخرف 9 و 87.
این به خاطر آن است که"اولا"بتهای بزرگ معروف عرب نام مؤنث داشتهاند(لات-منات و عزی)"ثانیا"چون آنها معتقد به ضعف و ناتوانی جنس مؤنث بودند،خداوند با این بیان میخواهد ناتوانی بتها را طبق اعتقاد خودشان مجسم سازد،"ثالثا"چون در میان بتها موجودات بیروح فراوان بوده و صیغه جمع مؤنث گاه برای موجودات بیجان نیز به کار میرفته،لذا در آیه مورد بحث از آن استفاده شده است.
این نکته نیز قابل توجه است که جمله" عَلَیْهِ یَتَوَکَّلُ الْمُتَوَکِّلُونَ " بخاطر مقدم شدن"علیه"معنی حصر را میرساند،یعنی متوکلان"تنها"بر او تکیه میکنند.
*** در آیه بعد آنهایی را که در برابر منطق عقل و و جدان تسلیم نیستند با یک تهدید الهی و مؤثر مخاطب ساخته میفرماید:به آنها"بگو ای قوم من!شما بر موضع خود باشید و هر چه در توان دارید انجام دهید،من نیز به وظیفه خود عمل میکنم،اما به زودی خواهید دانست"( قُلْ یٰا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلیٰ مَکٰانَتِکُمْ إِنِّی عٰامِلٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ ) (1).
1) 1) در اینکه"مکانة"از چه مادهای است؟و چه معنی دارد؟غالب مفسران و ارباب لغت آن را به معنی محل و جایگاه و منزلت و از ماده"کون"دانستهاند،ولی تصریح میکنند چون واژه مکان زیاد به این صورت استعمال شده تصور شده"میم"در آن اصلی است، و لذا جمع مکسر آن را"امکنه"آوردهاند،ولی در"لسان العرب"این احتمال نیز داده شده که از ماده"مکنة"و"تمکن"بوده باشد که به معنی توانایی و قدرت است،به هر حال در صورت اول مفهوم آیه این میشود که شما بر موضع خود باشید و در صورت دوم معنی این میشود که هر چه در توان دارید انجام دهید.
خواهید دانست چه کسی عذاب خوارکننده دنیا به سراغش خواهد آمد و رسوا خواهد شد،و به دنبال آن عذاب جاویدان آخرت بر او وارد میگردد" ( مَنْ یَأْتِیهِ عَذٰابٌ یُخْزِیهِ وَ یَحِلُّ عَلَیْهِ عَذٰابٌ مُقِیمٌ ).
و به این ترتیب آخرین سخن را به آنها میگوید که یا تسلیم منطق عقل و خرد شوید و به ندای و جدان گوش فرا دهید و یا در انتظار دو عذاب دردناک باشید:عذابی در دنیا که باعث خواری و رسوایی است،و عذابی در آخرت که جاودانی و همیشگی است،و اینها همان عذابهایی است که با دست خود فراهم کردهاید،و آتشی است که هیزم آن را خودتان جمع کرده و افروختهاید.
إِنّٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ اَلْکِتٰابَ لِلنّٰاسِ بِالْحَقِّ فَمَنِ اِهْتَدیٰ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّمٰا یَضِلُّ عَلَیْهٰا وَ مٰا أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِوَکِیلٍ (41) اَللّٰهُ یَتَوَفَّی اَلْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِهٰا وَ اَلَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنٰامِهٰا فَیُمْسِکُ اَلَّتِی قَضیٰ عَلَیْهَا اَلْمَوْتَ وَ یُرْسِلُ اَلْأُخْریٰ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (42) أَمِ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ شُفَعٰاءَ قُلْ أَ وَ لَوْ کٰانُوا لاٰ یَمْلِکُونَ شَیْئاً وَ لاٰ یَعْقِلُونَ (43) قُلْ لِلّٰهِ اَلشَّفٰاعَةُ جَمِیعاً لَهُ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (44)
41-ما این کتاب آسمانی را برای مردم به حق بر تو نازل کردیم،هر کس هدایت را پذیرد به نفع خود او است،و هر کس گمراهی را برگزیند تنها به زیان خود او
خواهد بود،و تو مامور اجبار آنها به هدایت نیستی! 42-خداوند ارواح را به هنگام"مرگ"قبض میکند،و ارواحی را که نمردهاند نیز به هنگام"خواب"میگیرد،سپس ارواح کسانی را که فرمان مرگ آنها را صادر کرده نگهمیدارد،و ارواح دیگری را(که باید زنده بمانند)باز میگرداند تا سرآمد معینی،در این امر نشانههای روشنی است برای کسانی که تفکر میکنند.
43-بگو تمام شفاعت از آن خدا است،زیرا حاکمیت آسمانها و زمین از آن او است و سپس همه به سوی او باز میگردید.
خداوند ارواح را به هنگام مرگ و خواب می گیرد
بعد از ذکر دلائل توحید،و بیان سرگذشت مشرکان و موحدان،در نخستین آیه مورد بحث این حقیقت را توضیح میدهد که پذیرش و عدم پذیرش شما سود و زیانش متوجه خودتان است،و اگر پیامبر ص در این زمینه اصرار میورزد نه بخاطر نفعی است که عائد او شود،بلکه صرفا انجام وظیفه الهی است،میفرماید:
"ما این کتاب آسمانی را به حق برای مردم بر تو نازل کردیم"( إِنّٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ الْکِتٰابَ لِلنّٰاسِ بِالْحَقِّ ) (1).
"هر کس هدایت را پذیرا شود به نفع خود او است،و هر کس گمراهی را برگزیند تنها به زیان خود او تمام میشود"( فَمَنِ اهْتَدیٰ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّمٰا یَضِلُّ عَلَیْهٰا ).
و در هر حال"تو مامور نیستی که حق را در قلوب آنها به اجبار داخل
1) 1) "بالحق"ممکن است حال برای"کتاب"یا برای فاعل در"انزلنا"بوده باشد،هر چند معنی اول مناسبتر به نظر میرسد،بنا بر این مفهوم آیه چنین است که"ما قرآن را در حالی که همراه و همگام با حق است بر تو فرستادیم".
کنی"وظیفه تو تنها ابلاغ و انذار است( وَ مٰا أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِوَکِیلٍ ).
این سخن که هر کس راه حق را پیش گیرد سودش عائد خود او میشود، و هر کس در بیراهه گام نهد زیانش دامن خود او را میگیرد،کرارا در آیات قرآن آمده است،و تاکیدی است بر این واقعیت که نه خدا نیازی به ایمان بندگان و وحشتی از کفر آنها دارد و نه پیامبر او،او این برنامه را تنظیم نکرده تا سودی کند،"بلکه تا بر بندگانش جودی کند".
تعبیر" وَ مٰا أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِوَکِیلٍ "(با توجه به اینکه وکیل در اینجا به معنی کسی است که موظف بر ایمانآوردن گمراهان باشد)کرارا در آیات قرآن با همین عبارت و یا شبیه به آن تکرار شده،و بیانگر این حقیقت است که پیغمبر اکرم ص مسئول ایمان مردم نیست،اصولا ایمان از طریق اجبار به دست نمیآید،و او تنها موظف است که در ابلاغ فرمان الهی به مردم لحظهای کوتاهی و سستی نکند، خواه پذیرا شوند یا رویگردان؟ *** سپس برای اینکه روشن سازد همه چیز انسانها و از جمله حیات و مرگشان به دست خدا است میگوید:"خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض میکند" ( اَللّٰهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِهٰا ) (1).
"و ارواحی را که نمردهاند نیز به هنگام خواب میگیرد( وَ الَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنٰامِهٰا ) (2).
و به این ترتیب"خواب"برادر"مرگ"است و شکل ضعیفی از آن،
چرا که رابطه روح با جسم به هنگام خواب به حد اقل میرسد و بسیاری از پیوندهای این دو قطع میشود.
بعد میافزاید:"ارواح کسانی را که فرمان مرگ آنها را صادر کرده نگه میدارد"(به گونهای که هرگز از خواب بیدار نمیشوند)و ارواح دیگری را که فرمان ادامه حیاتشان داده به بدنهایشان باز میگرداند تا سرآمد معینی" ( فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضیٰ عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَ یُرْسِلُ الْأُخْریٰ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی ).
آری"در این مساله آیات و نشانههای روشنی است برای کسانی که تفکر میکنند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ).
***از این آیه امور زیر به خوبی استفاده میشود:
1-انسان ترکیبی است از روح و جسم،روح گوهری است غیر مادی که ارتباط آن با جسم مایه نور و حیات آن است.
2-به هنگام مرگ خداوند این رابطه را قطع میکند،و روح را به عالم ارواح میبرد و به هنگام خواب نیز این روح را میگیرد،اما نه آن چنان که رابطه به کلی قطع شود،بنا بر این روح نسبت به بدن دارای سه حالت است:
ارتباط تام(حالت حیات و بیداری)ارتباط ناقص(حالت خواب)قطع ارتباط به طور کامل(حالت مرگ).
3-"خواب"چهره ضعیفی از"مرگ"است،و"مرگ"نمونه کاملی از"خواب"! 4-خواب از دلائل استقلال و اصالت روح است،مخصوصا هنگامی که با"رؤیا"آنهم رؤیاهای صادقه توأم باشد این معنی روشنتر میشود.
5-بعضی از ارواح هنگامی که در عالم خواب رابطه آنها با جسم ضعیف
میشود گاه به قطع کامل این ارتباط میانجامد به طوری که صاحبان آنها هرگز بیدار نمیشوند،و اما ارواح دیگر در حال خواب و بیداری در نوسانند تا فرمان الهی فرا رسد.
6-توجه به این حقیقت که انسان همه شب به هنگام"خواب"در آستانه مرگ قرار میگیرد درس عبرتی است که اگر در آن بیندیشد برای"بیداری" او کافی است.
7-تمام این امور به دست قدرت خداوند انجام میگیرد،و اگر در آیات دیگر سخن از قبض روح به دست"ملک الموت"و فرشتگان مرگ آمده،به عنوان این است که آنها فرمانبران حق و مجریان اوامر او هستند و تضادی میان این دو وجود ندارد.
به هر حال این که در پایان آیه میفرماید:"در این موضوع نشانههای روشنی است برای کسانی که اندیشه میکنند"منظور نشانههایی از قدرت خداوند و مساله مبدء و معاد و ضعف و ناتوانی انسان در برابر اراده او است.
*** از آنجا که در آیه گذشته حاکمیت"اللّٰه"بر وجود انسان و تدبیر او از طریق نظام مرگ و حیات و خواب و بیداری مسلم شد در آیه بعد سخن از انحراف مشرکان در مساله شفاعت به میان میآورد تا به آنها ثابت کند مالک شفاعت همان مالک مرگ و حیات آدمی است،نه بتهای فاقد شعور،میفرماید:"آنها غیر خدا را شفیعان خود برگزیدند"( أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ شُفَعٰاءَ ) (1).
میدانیم که یکی از بهانههای معروف بتپرستان در مورد پرستش بتها این بود که میگفتند:"ما آنها را بخاطر این میپرستیم که شفیعان ما نزد اللّٰه بوده
1) 1) "ام"در اینجا منقطعه و به معنی"بل"میباشد،و اگر متصله باشد باید لنگهای در مقابل آن تقدیر گرفته شود که خلاف ظاهر است.
باشند"چنان که در اوائل همین سوره خواندیم مٰا نَعْبُدُهُمْ إِلاّٰ لِیُقَرِّبُونٰا إِلَی اللّٰهِ زُلْفیٰ (زمر-3)خواه از این جهت که بتها را تمثالها و مظاهری برای فرشتگان و ارواح مقدسه میدانستند،و یا برای این سنگ و چوبهای بیجان قدرت مرموزی قائل بودند.
به هر حال از آنجا که شفاعت"اولا"فرع بر درک فهم و شعور است،و"ثانیا" فرع بر قدرت و مالکیت و حاکمیت،در دنباله آیه در پاسخ آنها چنین میفرماید:
"به آنها بگو:آیا از آنها شفاعت میطلبید هر چند مالک چیزی نباشند،و حتی درک و شعوری برای آنها نباشد"؟!( قُلْ أَ وَ لَوْ کٰانُوا لاٰ یَمْلِکُونَ شَیْئاً وَ لاٰ یَعْقِلُونَ (1).
اگر شفیعان خود را فرشتگان و ارواح مقدسه میدانید آنها از خود چیزی ندارند،هر چه دارند از ناحیه خدا است،و اگر از بتهای سنگی و چوبی شفاعت میطلبید آنها علاوه بر عدم مالکیت کمترین عقل و شعوری ندارند،این بهانهها را رها کنید،و رو به سوی کسی آورید که مالکیت و حاکمیت تمام عالم هستی برای او است،و تمام خطوط به او منتهی میگردد.
*** لذا در آیه بعد اضافه میکند:"بگو تمام شفاعت از آن خدا است" ( قُلْ لِلّٰهِ الشَّفٰاعَةُ جَمِیعاً ).
"چرا که مالکیت و حاکمیت آسمانها و زمین از آن او است،و سپس همه شما به سوی او باز میگردید"( لَهُ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ).
و به این ترتیب آنها را به کلی خلع سلاح میکند،چرا که توحیدی که بر کل عالم حاکم است میگوید شفاعت نیز جز به اذن پروردگار ممکن نیست " مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ ":"چه کسی است که نزد او جز به اذن
1) 1) جمله" أَ وَ لَوْ کٰانُوا لاٰ یَمْلِکُونَ شَیْئاً "چیزی در تقدیر دارد،و در معنی چنین است"ا یشفعون لکم و لو کانوا لا یملکون شیئا".
و فرمان او شفاعت کند"؟!(بقره-255).
یا به گفته بعضی از مفسران اساسا حقیقت شفاعت همان توسل به اسماء حسنای خداوند است،توسل به رحمانیت و غفاریت و ستاریت او است،بنا بر این هر گونه شفاعتی سرانجام به ذات پاک او بر میگردد،با این حال چگونه میتوان از غیر او بدون اذن او شفاعت طلبید؟ (1).
در مورد ارتباط جمله" ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ "(سپس به سوی او باز میگردید) به ما قبل آن بیانات مختلفی از سوی مفسران ارائه شده:
1-این جمله اشاره به آن است که نه تنها شفاعت در این دنیا در اختیار خداوند است و نباید همچون مشرکان حل مشکلات و رفع مصائب را از غیر خدا طلب نمود،بلکه در آخرت نیز شفاعت و نجات از آن او،و از ناحیه او است.
2-این جمله دلیل دومی است برای اختصاص شفاعت به خداوند،زیرا در دلیل اول روی"مالکیت"خداوند تکیه شده،و در اینجا روی"بازگشت همه اشیاء به سوی او".
3-این جمله تهدیدی است برای مشرکان،و به آنها میگوید:شما به سوی خدا باز میگردید و نتیجه افکار و اعمال شوم و زشت خود را خواهید دید.
همه این تفسیرها مناسب است هر چند تفسیر اول و دوم صحیحتر به نظر میرسد.
حقیقت خواب چیست؟و چه میشود که انسان به خواب میرود؟در این
1) 1) المیزان جلد 17 صفحه 286.
باره دانشمندان بحثهای فراوانی دارند:
بعضی آن را نتیجه انتقال قسمت عمده خون از مغز به سایر قسمتهای بدن میدانند،و به این ترتیب برای آن"عامل فیزیکی"قائلند.
بعضی دیگر عقیده دارند که فعالیتهای زیاد جسمانی سبب جمع شدن مواد سمی مخصوصی در بدن میشود،و همین امر روی سیستم سلسله اعصاب اثر میگذارد و حالت خواب به انسان دست میدهد،و این حال ادامه دارد تا این سموم تجزیه و جذب بدن گردد،به این ترتیب"عامل شیمیایی"برای آن قائل شدهاند.
جمعی دیگر یک نوع"عامل عصبی"برای خواب قائلند و میگویند:
دستگاه فعال عصبی مخصوصی که در درون مغز انسان است و مبدء حرکات مستمر اعضا میباشد بر اثر خستگی زیاد از کار میافتد و خاموش میشود.
ولی هیچیک از این نظرات نتوانسته است پاسخ قانعکنندهای به مساله خواب بدهد،هر چند تاثیر این عوامل را بطور اجمال نمیتوان انکار کرد؟ ما فکر میکنیم چیزی که سبب شده دانشمندان امروز از بیان تفسیر روشنی برای مساله خواب عاجز بمانند همان تفکر مادی آنها است،آنها میخواهند بدون قبول اصالت و استقلال روح این مساله را تفسیر کنند،در حالی که خواب قبل از آنکه یک پدیده جسمانی باشد یک پدیده روحانی است که بدون شناخت صحیح روح تفسیر آن غیر ممکن است.
قرآن مجید در آیات فوق دقیقترین تفسیر را برای مساله خواب بیان کرده، زیرا میگوید خواب یک نوع"قبض روح"و جدایی روح از جسم است اما نه جدایی کامل.
به این ترتیب هنگامی که به فرمان خدا پرتو روح از بدن برچیده میشود و جز شعاع کم رنگی از آن بر این جسم نمیتابد،دستگاه درک و شعور از کار میافتد،و انسان از حس و حرکت باز میماند،هر چند قسمتی از فعالیتهایی
که برای ادامه حیات او ضرورت دارد،مانند ضربان قلب و گردش خون و فعالیت دستگاه تنفس و تغذیه ادامه مییابد.
در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
ما من احد ینام الا عرجت نفسه الی السماء،و بقیت روحه فی بدنه،و صار بینهما سبب کشعاع الشمس،فان اذن اللّٰه فی قبض الا روح اجابت الروح النفس،و ان اذن اللّٰه فی رد الروح اجابت النفس الروح،فهو قوله سبحانه" اَللّٰهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِهٰا... ":"هر کس میخوابد نفس او به آسمان صعود میکند و روح در بدنش میماند،و در میان این دو ارتباطی همچون پرتو آفتاب است،هر گاه خداوند فرمان قبض روح آدمی را صادر کند"روح"دعوت نفس را اجابت میکند،و به سوی او پرواز مینماید،و هنگامی که خداوند اجازه بازگشت روح را دهد"نفس"دعوت"روح"را اجابت میکند و به تن باز میگردد،و این است معنی سخن خداوند سبحان که میفرماید: اَللّٰهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِهٰا " (1)و (2).
ضمنا از اینجا مساله مهم دیگری که مساله"رؤیا"(خواب دیدن است) نیز حل میشود،چرا که بسیارند خوابهایی که عینا یا با مختصر تغییری در خارج واقع میشوند.
تفسیرهای مادی از بیان و توجیه این گونه خوابها عاجزند،در حالی که تفسیرهای روحی به خوبی میتوانند این مطلب را روشن سازند،زیرا روح انسان به هنگام جدایی از تن و ارتباط با عالم ارواح حقایق بیشتری را مربوط به گذشته و آینده درک میکند،و همین است که اساس رؤیاهای صادقه را تشکیل میدهد
(برای توضیح بیشتر به جلد نهم تفسیر نمونه صفحه 312 ذیل آیه 4 سوره یوسف مراجعه فرمائید که مشروحا در این زمینه بحث شده است).
از روایاتی که مفسران در ذیل آیات فوق ذکر کردهاند نیز به خوبی روشن میشود که خواب در اسلام به عنوان حرکت روح به سوی عالم ارواح شمرده شده، و بیداری بازگشت روح به بدن و نوعی حیات مجدد است.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم که به یارانش چنین تعلیم میداد:
لا ینام المسلم و هو جنب،لا ینام الا علی طهور،فان لم یجد الماء فلیتیمم بالصعید،فان روح المؤمن ترفع الی اللّٰه تعالی فیقبلها،و یبارک علیها، فان کان اجلها قد حضر جعلها فی کنوز رحمته،و ان لم یکن اجلها قد حضر بعث بها مع امنائه من ملائکته،فیردونها فی جسده:
"مسلمان نباید با حالت جنابت بخوابد،و جز با طهارت وضو به بستر نرود، هر گاه آب نیابد تیمم کند،زیرا روح مؤمن به سوی خداوند متعال بالا میرود، او را میپذیرد و به او برکت میدهد،هر گاه پایان عمرش فرا رسیده باشد او را در گنجهای رحمتش قرار میدهد،و اگر فرا نرسیده باشد او را با امنائش از فرشتگان به جسدش باز میگرداند" (1).
در حدیث دیگری از امام باقر ع چنین میخوانیم:
اذا قمت باللیل من منامک فقل الحمد للّٰه الذی رد علی روحی لاحمده و اعبده: "هنگامی که در شب از خواب برمیخیزی بگو حمد خدایی را که روح مرا به من بازگرداند،تا او را حمد و سپاس گویم و عبادت کنم". (2)
و حدیث در این زمینه بسیار است.
وَ إِذٰا ذُکِرَ اَللّٰهُ وَحْدَهُ اِشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ إِذٰا ذُکِرَ اَلَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذٰا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ (45) قُلِ اَللّٰهُمَّ فٰاطِرَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ عٰالِمَ اَلْغَیْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ أَنْتَ تَحْکُمُ بَیْنَ عِبٰادِکَ فِی مٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ (46) وَ لَوْ أَنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا مٰا فِی اَلْأَرْضِ جَمِیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ مِنْ سُوءِ اَلْعَذٰابِ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَ بَدٰا لَهُمْ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ (47) وَ بَدٰا لَهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا کَسَبُوا وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (48)
45-هنگامی که خداوند به یگانگی یاد میشود دلهای کسانی که به آخرت ایمان ندارند مشمئز(و متنفر)میگردد،اما هنگامی که از معبودهای دیگر یاد میشود آنها
خوشحال میشوند! 46-بگو:خداوندا!ای آنکه آفریننده آسمانها و زمین تویی،و آگاه از اسرار نهان و آشکار هستی!تو در میان بندگانت در آنچه اختلاف داشتند داوری میکنی.
47-اگر ستمکاران تمام آنچه را روی زمین است مالک باشند،و همانند آن بر آن افزوده شود حاضرند همه را فدا کنند تا از عذاب شدید روز قیامت رهایی یابند،و از سوی خدا برای آنها اموری ظاهر میشود که هرگز گمان نمیکردند.
48-در آن روز اعمال بدی را که انجام دادهاند برای آنها ظاهر میشود و آنچه را استهزا میکردند بر آنها واقع میگردد
آنها که از نام خدا وحشت دارند!
باز هم در این آیات سخن از توحید و شرک است،در نخستین آیه مورد بحث یکی از چهرههای بسیار زشت و زننده مشرکان و منکران معاد را در برخورد با توحید منعکس ساخته،میفرماید:"هنگامی که نام خداوند یگانه یکتا برده میشود دلهای کسانی که به آخرت ایمان ندارند مشمئز و متنفر میگردد،اما هنگامی که از معبودهای دیگر سخن به میان میآید غرق سرور و شادی میشوند"! ( وَ إِذٰا ذُکِرَ اللّٰهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ إِذٰا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذٰا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ " (1).
گاه انسان چنان به زشتیها خو میگیرد و از پاکیها و نیکیها بیگانه میشود که از شنیدن نام حق ناراحت و از شنیدن باطل مسرور و شاد میگردد،در برابر خداوندی که آفریننده عالم هستی است سر تعظیم فرود نمیآورد،اما در برابر قطعه سنگ و چوبی که خود ساخته و یا انسان و موجوداتی همانند خود زانو میزند و تعظیم میکند.
1) 1) "اشمازت"از ماده"اشمئزاز"به معنی گرفتگی و تنفر از چیزی است-وحده منصوب است به عنوان حال یا مفعول مطلق.
شبیه این معنی در آیه 46 سوره اسراء نیز آمده است:" وَ إِذٰا ذَکَرْتَ رَبَّکَ فِی الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلیٰ أَدْبٰارِهِمْ نُفُوراً :"هنگامی که پروردگارت را در قرآن به وحدانیت یاد میکنی فرار میکنند"! پیامبر بزرگ خدا نوح از دست اینگونه کجاندیشان به خدا شکایت میکند و میگوید: وَ إِنِّی کُلَّمٰا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصٰابِعَهُمْ فِی آذٰانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِیٰابَهُمْ وَ أَصَرُّوا وَ اسْتَکْبَرُوا اسْتِکْبٰاراً ":"خداوندا!هر زمان آنها را دعوت کردم تا به درگاه تو آیند،و آنها را بیامرزی،انگشت در گوشها گذاردند و لباس بر سر و صورت خود پوشیدند تا صدای مرا نشنوند،و در مسیر گمراهی اصرار ورزیدند و استکبار کردند"!(نوح-7).
آری چنین است حال متعصبان لجوج و جاهلان مغرور.
ضمنا از این آیه به خوبی استفاده میشود که سرچشمه بدبختی این گروه دو چیز بوده است انکار اصل توحید و عدم ایمان به آخرت.
نقطه مقابل آنها مؤمنانی هستند که از شنیدن نام خداوند یگانه چنان مجذوب نام مقدسش میشوند که حاضرند هر چه دارند نثار راه او کنند،نام محبوب کامشان را شیرین و مشام جانشان را معطر،و تمام قلبشان را روشن میسازد، نه تنها نام او که نام هر چه ارتباط و پیوندی با او دارد برای آنان سرورآفرین است.
نباید تصور کرد که این صفت مخصوص مشرکان عصر پیامبر ص بوده است، در هر عصر و زمان منحرفان تاریک دلی هستند که از شنیدن نام دشمنان خدا و مکتبهای الحادی و پیروزی ستمگران خوشحال میشوند اما نام نیکان و پاکان و برنامهها و پیروزیهایشان برای آنان دردآور است،لذا در بعضی از روایات این آیه تفسیر به کسانی شده است که از شنیدن فضائل اهل بیت پیامبر ص
یا پیروی از مکتبشان ناراحت میشوند (1).
*** هنگامی که سخن به اینجا میرسد که این گروه لجوج و این جاهلان مغرور حتی از شنیدن نام خداوند یگانه متنفر و بیزارند به پیامبرش دستور میدهد که از آنها روی بگرداند،و رو به سوی درگاه خدا آورد،با لحنی که حاکی از ایمان عمیق و سرشار از عشق او است با او سخن گوید،و شکایت این گروه را به درگاه او برد،تا هم قلب خود را که آکنده از اندوه است آرامش بخشد،و هم از این راه تکانی به آن ارواح خفته غافل دهد،میفرماید:"بگو خداوندا!ای آنکه آفریننده آسمانها و زمین و آگاه از اسرار نهان و آشکار هستی،تو در میان بندگانت در آنچه اختلاف کردند داوری میکنی"( قُلِ اللّٰهُمَّ فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ عٰالِمَ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ أَنْتَ تَحْکُمُ بَیْنَ عِبٰادِکَ فِی مٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ ) (2).
آری روز قیامت که روز برچیده شدن همه اختلافات است و روز به روز حقایق مخفی است حاکم مطلق و فرمانروا تویی،که هم خالق همه چیز هستی و هم آگاه از اسرار آنها،آنجاست که با داوری تو اختلافات پایان میگیرد،و این گمراهان لجوج به اشتباه خود پی میبرند و آنجاست که به فکر جبران میافتند،اما چه سود؟! *** چنان که در آیه بعد میگوید:"اگر ستمکاران تمام آنچه را روی زمین است مالک باشند و همانند آن نیز بر آن افزوده شود،حاضرند همه آنها را فدا کنند تا از عذاب شدید روز قیامت رهایی یابند(اما چنین چیزی ممکن نیست)"
( وَ لَوْ أَنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ مِنْ سُوءِ الْعَذٰابِ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ ).
"ظلم"در اینجا معنی وسیعی دارد که هم شرک را شامل میشود،و هم مظالم دیگر را.
سپس میافزاید:"و از سوی خدا برای آنها اموری ظاهر میشود که هرگز گمان نمیکردند"( وَ بَدٰا لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مٰا لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ ).
و عذابهایی را با چشم خود میبینند که هرگز به فکر آنها خطور نمیکرد! بعلاوه آنها تنها به لطف خداوند مغرور بودند در حالی که از خشم و غضب و قهاریت او غفلت داشتند.
و احیانا اعمالی انجام میدادند که آن را حسنات میپنداشتند در حالی که گاه از گناهان بزرگ بوده،و به هر حال مسائلی در این جهات برای آنها ظاهر میشود که هرگز آن را باور نمیکردند.
این درست نقطه مقابل وعده نیکی است که به مؤمنان داده،و فرموده " فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ ":"کسی نمیداند چه پاداشهایی برای او پنهان داشته شده است که مایه روشنی چشمها است"(الم سجده-17).
نقل میکنند یکی از مسلمانان در آستانه مرگ بسیار جزع و بیتابی میکرد هنگامی که علت آن را پرسیدند گفت من به فکر این آیه افتادم که خدا میگوید:
" وَ بَدٰا لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مٰا لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ "وحشت وجود مرا فرا گرفته و از این میترسم مبادا از سوی خدا اموری بر من آشکار شود که هرگز گمان نمیکردم (1).
*** آیه بعد توضیح یا تکمیل برای مطلبی است که در آیه قبل گذشت میفرماید:
در آن روز اعمال زشتی را که انجام دادهاند برای آنها ظاهر میشود"
1) 1) تفسیر"مجمع البیان"و"تفسیر قرطبی"ذیل آیه مورد بحث.
( وَ بَدٰا لَهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا کَسَبُوا ).
"و آنچه را به باد استهزا میگرفتند بر سر آنها میآید"( وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ ).
در حقیقت چهار موضوع در ارتباط با مشرکان و ظالمان در این آیات بیان شده است:
نخست اینکه هول و وحشت عذاب الهی در آن روز به قدری زیاد است که اگر دو چندان تمام ثروت و اموال روی زمین را در اختیار داشته باشند همه را میدهند تا از عذاب رهایی یابند،اما در آنجا معاملهای صورت نمیگیرد.
دیگر اینکه انواعی از مجازات الهی که هرگز به فکر آنها خطور نمیکرد در برابر آنان ظاهر میشود.
سوم اینکه سیئات اعمالشان در برابر آنها حضور پیدا میکند و تجسم مییابد.
چهارم آنکه آنچه را در مورد معاد شوخی میپنداشتند به صورت واقعیت عینی میبینند،و تمام درهای نجات به روی آنها بسته میشود.
با توجه به اینکه میگوید"سیئات اعمال آنها آشکار میشود آیه فوق دلیل دیگر خواهد بود بر مساله تجسم اعمال،زیرا لزومی ندارد که کلمه مجازات و کیفر در تقدیر گرفته شود.
فَإِذٰا مَسَّ اَلْإِنْسٰانَ ضُرٌّ دَعٰانٰا ثُمَّ إِذٰا خَوَّلْنٰاهُ نِعْمَةً مِنّٰا قٰالَ إِنَّمٰا أُوتِیتُهُ عَلیٰ عِلْمٍ بَلْ هِیَ فِتْنَةٌ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (49) قَدْ قٰالَهَا اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَمٰا أَغْنیٰ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ (50) فَأَصٰابَهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا کَسَبُوا وَ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْ هٰؤُلاٰءِ سَیُصِیبُهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا کَسَبُوا وَ مٰا هُمْ بِمُعْجِزِینَ (51) أَ وَ لَمْ یَعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ یَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (52)
49-هنگامی که انسان را زیانی رسد ما را(برای حل مشکلش)میخواند،سپس هنگامی که به او نعمتی دهیم میگوید:این نعمت را به خاطر کاردانی خودم به دست آوردم!بلکه این وسیله آزمایش آنها است ولی اکثرشان نمیدانند.
50-همین سخن را کسانی که قبل از آنها بودند گفتند،ولی آنچه را به دست آوردند برای آنها سودی نداشت.
51-سپس سیئات اعمالشان به آنها رسید،و ظالمان این گروه(اهل مکه)نیز به زودی گرفتار سیئات اعمالی که انجام دادهاند خواهند شد،و هرگز نمیتوانند از چنگال عذاب الهی بگریزند.
52-آیا آنها ندانستند که خداوند روزی را برای هر کس بخواهد گسترده یا تنگ میسازد؟ در این آیات و نشانههایی است برای گروهی که ایمان میآورند.
در سختیها به یاد خدا هستند،اما...
باز در اینجا موضوع سخن افراد بیایمان و ظالمانند،و چهره دیگری از چهرههای زشت آنها را منعکس میکند.
نخست میفرماید:"هنگامی که انسان را زیان و ضرری(و درد و رنج و فقری) برسد برای حل مشکلش ما را میخواند"( فَإِذٰا مَسَّ الْإِنْسٰانَ ضُرٌّ دَعٰانٰا ).
همان انسانی که طبق آیات گذشته از شنیدن نام خداوند یگانه مشمئز میشد،آری همان انسان به هنگام گرفتاری در تنگنای حوادث به سایه لطف الهی پناه میبرد.
اما آنهم موقتی است"هنگامی که به او نعمتی از ناحیه خود عطا کنیم و درد و رنجش را برطرف سازیم لطف و عطای ما را به دست فراموشی میسپارد، و میگوید:این نعمت را خودم دست و پا کردم،و بر اثر لیاقت و کاردانی خودم بوده" ( ثُمَّ إِذٰا خَوَّلْنٰاهُ نِعْمَةً مِنّٰا قٰالَ إِنَّمٰا أُوتِیتُهُ عَلیٰ عِلْمٍ ) (1).
نمونه این سخن همان است که قرآن در آیه 78 سوره قصص از زبان قارون
1) 1) "خول"از ماده"تخویل"به معنی اعطا و بخشش و تفضل است و در ذیل آیه 8 همین سوره زمر شرح بیشتری در باره این لغت داشتهایم-ضمیر"اوتیته" با اینکه به نعمت بازمیگردد،به صورت مذکر آمده چرا که منظور از آن"شیء من النعمة" یا"قسم من النعمة"میباشد.
نقل میکند که در برابر دانشمندان بنی اسرائیل که به او اندرز دادند:از این نعمتهای خداداد در راه رضای او استفاده کن"چنین گفت:" إِنَّمٰا أُوتِیتُهُ عَلیٰ عِلْمٍ عِنْدِی ":"اینها مواهبی است که من با علم و دانش خود به دست آوردهام"! این غافلان بیخبر هیچ فکر نمیکنند که آن علم و دانش نیز موهبتی از سوی خداست،آیا آنها این علم و دانشی را که سبب تدبیر معاش و کسب درآمدهای فراوان میشود خودشان به خودشان دادهاند؟یا از ازل جزء ذاتشان بوده است؟!.
بعضی از مفسران در تفسیر این جمله احتمال دیگری نیز دادهاند و آن اینکه آنها میگویند:این مواهب را خدا به خاطر این به ما داده است که عالم به لیاقت و استحقاق ما بوده.
این احتمال گرچه در آیه مورد بحث امکان دارد ولی در آیه سوره قصص در مورد قارون با توجه به کلمه"عندی"(نزد من)ممکن نیست،و میتواند قرینهای بر آیه مورد بحث و ترجیح تفسیر اول بوده باشد.
سپس قرآن در پاسخ این افراد خودبین و کمظرفیت که چون به نعمتی رسند به زودی خود را گم میکنند چنین میگوید:"بلکه این نعمت وسیله آزمایش آنها است ولی اکثرشان نمیدانند"( بَلْ هِیَ فِتْنَةٌ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
هدف این است که با بروز حوادث سخت،و به دنبال آن رسیدن بر نعمتهای بزرگ،آنچه را در درون دارند آشکار کنند.
آیا به هنگام مصیبت مایوس،و به هنگام نعمت مغرور میگردند؟ آیا در این تحولات بیشتر به فکر خدا میافتند،و یا غرق دنیا میشوند؟ آیا خویشتن خویش را فراموش میکنند و یا با توجه به ضعفهای خود بیش از پیش به یاد خدا خواهند بود؟ ولی افسوس که بیشتر مردم فراموشکارند و از این حقایق آگاه نیستند.
این حقیقت بارها در آیات قرآن تکرار شده است که خداوند حکیم گاه انسان را در تنگنای مشکلات قرار میدهد،و گاه در رفاه و آسایش و نعمت، تا او را از این طرق بیازماید،ارزش وجودی او را بالا ببرد،و به این حقیقت که همه چیز از ناحیه او است آشنا سازد.
اصولا شدائد زمینهساز شکوفایی فطرت است،همانگونه که نعمتها مقدمه معرفت میباشد(در این زمینه بحث دیگری در جلد 16 صفحه 343 ذیل آیه 65 عنکبوت آوردهایم).
قابل توجه اینکه در این آیه روی کلمه"انسان"تکیه شده،و او را به عنوان فراموشکار و مغرور معرفی کرده،این اشاره به انسانهایی است که تحت تربیت مکتبهای الهی قرار نگرفتهاند،و مربی و راهنمایی نداشتهاند،شهواتشان آزاد بوده،در میان هوسها غوطهور شده،و به صورت گیاهانی خودرو بودهاند،آری آنها هستند که هر گاه گرفتار درد و رنجی شوند به سوی خدا میآیند،و هنگامی که طوفان حوادث فرو نشست و مشمول نعمتهایی گردند خدا را به دست فراموشی میسپارند(شرح بیشتر پیرامون این موضوع را تحت عنوان"انسان در قرآن کریم"در جلد هشتم صفحه 239 ذیل آیه 12 سوره یونس مطالعه فرمائید).
*** در آیه بعد میافزاید:"این سخن را کسانی که قبل از آنها بودند گفتند (آنها نیز ادعا میکردند که نعمتهای ما زائیده علم ما و لیاقت ماست)ولی آنچه را به دست میآوردند برای آنها سودی نداشت"( قَدْ قٰالَهَا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَمٰا أَغْنیٰ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ ) (1).
آری قارونهای مغرور اموالشان را مولود لیاقت خودشان میپنداشتند
1) 1) ضمیر در" قَدْ قٰالَهَا "به"کلمه"یا"مقاله"باز میگردد که از جمله سابق استفاده میشود و منظور از آن جمله" إِنَّمٰا أُوتِیتُهُ عَلیٰ عِلْمٍ "است.
و مواهب الهی را بر خویش فراموش کرده بودند،از مبدء اصلی نعمت غافل شده، و تنها چشم به اسباب ظاهری دوخته بودهاند،ولی تاریخ نشان میدهد وقتی خداوند آنها و گنجهایشان را به زمین فرو برد کسی نبود که به یاری آنها برخیزد،و اموال آنها کمترین سودی به حالشان نداشت،چنان که قرآن میگوید:" فَخَسَفْنٰا بِهِ وَ بِدٰارِهِ الْأَرْضَ فَمٰا کٰانَ لَهُ مِنْ فِئَةٍ یَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ "(قصص-81) نه تنها قارون که اقوامی همچون عاد و ثمود و قوم سبا و مانند آنها گرفتار همین سرنوشت شدند.
*** سپس میفرماید:"سیئات اعمالشان دامان آنها را گرفت"( فَأَصٰابَهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا کَسَبُوا ).
و هر کدام به نوعی از عذابهای الهی،طوفان،سیلاب،زمینلرزه،و صیحههای آسمانی،گرفتار شدند،و از میان رفتند.
و میافزاید این سرنوشت منحصر به آنها نبود"این مشرکان و ظالمان مکه نیز به زودی گرفتار سیئات اعمالشان خواهند شد،و هرگز نمیتوانند از چنگال عذاب الهی بگریزند"( وَ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْ هٰؤُلاٰءِ سَیُصِیبُهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا کَسَبُوا وَ مٰا هُمْ بِمُعْجِزِینَ ).
بلکه از آنها نیز فراتر میرود و همه ستمگران مغرور و بیخبر از خدا را در تمام اعصار و قرون شامل میشود.
در اینکه منظور از جمله" سَیُصِیبُهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا کَسَبُوا "عذاب دنیوی است یا اخروی دو احتمال داده شده است،اما به قرینه فَأَصٰابَهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا کَسَبُوا (پیشینیان آنها گرفتار سیئات اعمالشان شدند،تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد).
*** قرآن در پاسخ این سخن که میگفتند نعمتهای ما مولود آگاهی و توانایی
خود ما است به آنها گوشزد کرد که سری به تاریخ گذشتگان بزنید و ببینید همین سخن را دیگران گفتند،و به چه مصائب و عذابهایی گرفتار شدند-این یک جواب تاریخی است.
سپس در آیه بعد به یک جواب عقلی پرداخته،چنین میگوید:"آیا آنها ندانستند که خداوند روزی را برای هر کس بخواهد گسترده یا تنگ میسازد"؟! ( أَ وَ لَمْ یَعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ ).
چه بسیارند افراد شایستهای که در زندگی محروم و منزوی هستند،و چه بسیار افراد ضعیف و ناتوانی که از هر نظر متنعمند،اگر پیروزیهای مادی همگی در سایه تلاش و کوشش خود افراد و لیاقتهای آنها به دست میآمد نباید شاهد چنین صحنههایی باشیم.
این خود میرساند که در پشت عالم اسباب دست نیرومند دیگری است که آن را طبق برنامه حساب شدهای اداره میکند.
درست است که انسان باید در زندگی تلاش و کوشش کند،درست است که جهاد و کوشش کلید حل بسیاری از مشکلات است،اما این اشتباه بزرگی است که ما مسبب الاسباب را فراموش کنیم و تنها چشم به اسباب بدوزیم و مؤثر واقعی را خودمان بدانیم.
یکی از اسرار ناکام ماندن جمعی از آگاهان لایق،و کامیاب شدن جمعی از جاهلان بیکفایت همین است که هشداری برای همه مردم باشد تا در عالم اسباب گم نشوند و تنها بر نیروی شخصی خود تکیه نکنند.
لذا در پایان آیه میافزاید"در این آیات و نشانههایی است برای گروهی که ایمان میآورند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ).
نشانههایی برای ذات پاک خدا همانگونه که امیر مؤمنان علی ع فرمود:
عرفت اللّٰه بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم :"من خدا را به وسیله بر هم خوردن تصمیمها،گشوده شدن گرهها و در هم شکستن ارادهها شناختم" (1).
و نشانههایی است از ضعف و ناتوانی انسان تا خود را گم نکند و گرفتار غرور و خودبینی نگردد.
1) 1) نهج البلاغه کلمات قصار،کلمه 250.
قُلْ یٰا عِبٰادِیَ اَلَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ یَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِیمُ (53) وَ أَنِیبُوا إِلیٰ رَبِّکُمْ وَ أَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ اَلْعَذٰابُ ثُمَّ لاٰ تُنْصَرُونَ (54) وَ اِتَّبِعُوا أَحْسَنَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ اَلْعَذٰابُ بَغْتَةً وَ أَنْتُمْ لاٰ تَشْعُرُونَ (55)
53-بگو:ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کردهاید!از رحمت خداوند نومید نشوید که خدا همه گناهان را میآمرزد.
54-و به درگاه پروردگارتان بازگردید،و در برابر او تسلیم شوید،پیش از آنکه عذاب به سراغ شما آید سپس از سوی هیچکس یاری نشوید.
55-و از بهترین دستوراتی که از سوی پروردگارتان بر شما نازل شده پیروی کنید، پیش از آنکه عذاب(الهی)ناگهانی به سراغ شما آید در حالی که از آن خبر ندارید.
خداوند همه گناهان را می آمرزد
به دنبال تهدیدهای مکرری که در آیات گذشته در مورد مشرکان و ظالمان آمده بود در این آیات راه بازگشت را توأم با امیدواری به روی همه گنهکاران
میگشاید زیرا هدف اصلی از همه این امور تربیت و هدایت است نه انتقامجویی و خشونت،با لحنی آکنده از نهایت لطف و محبت آغوش رحمتش را به روی همگان باز کرده و فرمان عفو آنها را صادر نموده،میفرماید:"به آنها بگو ای بندگان من که بر خودتان اسراف و ستم کردهاید از رحمت خداوند نومید نشوید که خدا همه گناهان را میبخشد"که او بخشنده و مهربان است( قُلْ یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً ).
دقت در تعبیرات این آیه نشان میدهد که از امیدبخشترین آیات قرآن مجید نسبت به همه گنهکاران است،شمول و گستردگی آن به حدی است که طبق روایتی امیر مؤمنان علی ع فرمود:در تمام قرآن آیهای وسیعتر از این آیه نیست" (
ما فی القرآن آیة اوسع من یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا... ) (1).
دلیل آن نیز روشن است زیرا:
1-تعبیر به"یا عبادی"(ای بندگان من!)آغازگر لطفی است از ناحیه پروردگار.
2-تعبیر به"اسراف"به جای"ظلم و گناه و جنایت"نیز لطف دیگری است.
3-تعبیر به" عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ "که نشان میدهد گناهان آدمی همه به خود او باز میگردد نشانه دیگری از محبت پروردگار است همانگونه که یک پدر دلسوز به فرزند خویش میگوید اینهمه بر خود ستم مکن! 4-تعبیر به"لا تقنطوا"(مایوس نشوید)با توجه به اینکه"قنوط" در اصل به معنی مایوس شدن از خیر است به تنهایی دلیل بر این است که گنهکاران نباید از"لطف الهی"نومید گردند.
5-تعبیر" مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ "بعد از جمله"لا تقنطوا"تاکید بیشتری بر این
1) 1) "مجمع البیان"و"تفسیر قرطبی"و"تفسیر صافی"ذیل آیه مورد بحث.
خیر و محبت میباشد.
6-هنگامی که به جمله" إِنَّ اللّٰهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ "میرسیم که با حرف تاکید آغاز شده و کلمه"الذنوب"(جمع با الف و لام)همه گناهان را بدون استثنا در بر میگیرد سخن اوج میگیرد و دریای رحمت مواج میشود.
7-هنگامی که"جمیعا"به عنوان تاکید دیگری بر آن افزوده میشود امیدواری به آخرین مرحله میرسد.
8 و 9-توصیف خداوند به"غفور"و"رحیم"که دو وصف از اوصاف امید بخش پروردگار است در پایان آیه جایی برای کمترین یاس و نومیدی باقی نمیگذارد.
آری به همین دلیل آیه فوق گستردهترین آیات قرآن است که شمول آن هر گونه گناه را در بر میگیرد،و نیز به همین دلیل از امیدبخشترین آیات قرآن مجید محسوب میشود.
و به راستی از کسی که دریای لطفش بیکران و شعاع فیضش نامحدود است جز این انتظاری نمیتوان داشت.
از کسی که"رحمتش بر غضبش پیشی گرفته"و بندگان را برای رحمت آفریده،نه برای خشم و عذاب،غیر از این چشمداشتی نیست.
چه خداوند رحیم و مهربانی و چه پروردگار پر مهر و محبتی!! در اینجا دو مساله فکر مفسران را به خود مشغول ساخته که اتفاقا راه حل آن در خود آیه و آیات بعد نهفته است.
نخست اینکه:آیا عمومیت آیه همه گناهان حتی شرک و گناهان کبیره دیگر را فرا میگیرد؟اگر چنین است پس چرا در آیه 48 سوره نساء شرک از گناهان قابل بخشش استثناء شده است؟" إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ :"خداوند شرک را نمیبخشد،اما کمتر از آن را برای
هر کس که بخواهد میبخشد".
دیگر اینکه:آیا این وعده غفران که در آیه مورد بحث آمده است مطلق است یا مشروط به توبه و مانند آن؟ البته این دو سؤال به هم مربوط است.و پاسخ آن را در آیات بعد به خوبی میتوان یافت زیرا سه دستور در آیات بعد داده شده که همه چیز را روشن میسازد: أَنِیبُوا إِلیٰ رَبِّکُمْ (به سوی پروردگارتان باز گردید) وَ أَسْلِمُوا لَهُ (در برابر فرمان او تسلیم شوید) وَ اتَّبِعُوا أَحْسَنَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ (پیروی کنید از بهترین دستوراتی که از سوی پروردگارتان بر شما نازل شده).
این دستورهای سهگانه میگوید درهای غفران و رحمت به روی همه بندگان بدون استثنا گشوده است مشروط بر اینکه بعد از ارتکاب گناه به خود آیند، و تغییر مسیر دهند،رو به سوی درگاه خدا آورند،در برابر فرمانش تسلیم باشند و با عمل،صداقت خود را در این توبه و انابه نشان دهند،به این ترتیب نه شرک از آن مستثناست و نه غیر آن،و نیز مشروط بودن این عفو عمومی و رحمت واسعه به شرائطی غیر قابل انکار است.
و اگر میبینیم در آیه 48 سوره نساء بخشش و عفو مشرکان را استثنا کرده در مورد مشرکانی است که در حالت شرک از دنیا بروند،نه آنها که بیدار شوند و راه حق پیش گیرند،چرا که اکثریت قریب به اتفاق مسلمانان صدر اسلام چنین بودهاند.
اگر حال بسیاری از مجرمان را در نظر بگیریم که بعد از انجام گناهان کبیره چنان ناراحت و پشیمان میشوند که باور نمیکنند راه بازگشتی به روی آنها باز باشد و آن چنان خود را آلوده میدانند که با هیچ آبی قابل شستشو نیستند میپرسند آیا به راستی گناهان ما قابل بخشش است؟
آیا راهی به سوی خدا برای ما باز است؟آیا پلی در پشت سر ما وجود دارد که ویران نشده باشد؟مفهوم آیه را به خوبی درک میکنیم،زیرا آنها آماده هر گونه توبهاند ولی گناه خود را قابل بخشش نمیدانند،مخصوصا اگر بارها توبه کرده باشند و شکسته باشند.
این آیه به همه آنها نوید میدهد که راه به روی همه شما باز است.
لذا"وحشی"جنایتکار معروف تاریخ اسلام و قاتل"حمزه سید الشهداء"هنگامی که میخواست مسلمان شود از این میترسید که توبهاش پذیرفته نگردد،زیرا به راستی گناه او بسیار سنگین بود،جمعی از مفسران میگویند:آیه فوق نازل شد و درهای رحمت الهی را به روی وحشی و وحشیهای توبهکار گشود! گر چه این سوره از سورههای مکی است و آن روز که این آیات نازل شد نه جنگ احد رخ داده بود و نه داستان شهادت حمزه و توبه وحشی،بنا بر این این ماجرا نمیتواند شان نزولی برای آیه باشد،بلکه از قبیل تطبیق یک قانون کلی بر یکی از مصادیق آن است،اما به هر حال گستردگی مفهوم آیه را میتواند مشخص کند.
از آنچه گفتیم روشن شد که اصرار بعضی از مفسران مانند"آلوسی"در "روح المعانی"بر اینکه وعده غفران در آیه فوق مشروط به چیزی نیست،و حتی هفده دلیل برای آن ذکر کرده!مطلب نادرستی است،چرا که با آیات بعد تضاد روشنی دارد،و ادله هفدهگانه او که بسیاری از آن قابل ادغام در یکدیگر است چیزی بیش از این نمیرساند که رحمت خدا وسیع و گسترده است که شامل همه گنهکاران میشود و این منافات با مشروط بودن این وعده الهی به قرینه آیات بعد ندارد.
در مورد این آیه مطالب دیگری است که به خواست خدا در بحث"نکات"
خواهد آمد.
*** در آیه بعد راه ورود در این دریای بیکران رحمت الهی را به همه مجرمان و گنهکاران نشان میدهد،میفرماید:"به سوی پروردگارتان باز گردید"و مسیر زندگی خود را اصلاح کنید( وَ أَنِیبُوا إِلیٰ رَبِّکُمْ ).
"و در برابر او تسلیم شوید،و فرمانش را به گوش جان بشنوید و پذیرا گردید پیش از آنکه عذاب الهی دامانتان را بگیرد،سپس هیچکس نتواند به یاری شما برخیزد( وَ أَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ الْعَذٰابُ ثُمَّ لاٰ تُنْصَرُونَ ).
*** بعد از پیمودن این دو مرحله(مرحله"انابه"و"اسلام")سخن از مرحله سوم که مرحله"عمل"است به میان آورده میافزاید:"از بهترین دستوراتی که از سوی پروردگارتان بر شما نازل شده پیروی کنید،پیش از آنکه عذاب الهی به طور ناگهانی به سراغتان آید در حالی که از آن خبر ندارید" ( وَ اتَّبِعُوا أَحْسَنَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ الْعَذٰابُ بَغْتَةً وَ أَنْتُمْ لاٰ تَشْعُرُونَ ).
و به این ترتیب مسیر وصول به رحمت خدا سه گام بیشتر نیست:
گام اول توبه و پشیمانی از گناه و روی آوردن به سوی خدا است.
گام دوم ایمان و تسلیم در برابر فرمان او.
گام سوم عمل صالح است.
و بعد از این سه گام ورود در دریای بیکران رحمتش طبق وعدهای که فرموده قطعی است،هر چند بار گناهان انسان سنگین باشد.
در اینکه منظور از اِتَّبِعُوا أَحْسَنَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ (از بهترین چیزی که از سوی پروردگارتان بر شما نازل شده پیروی کنید)چیست مفسران
احتمالات متعددی دادهاند.
آنچه از همه بهتر به نظر میرسد این است که دستوراتی که از سوی خداوند نازل شده مختلف است بعضی دعوت به واجبات و بعضی مستحبات،و بعضی مشتمل بر اجازه مباحات است،منظور از احسن انتخاب واجبات و مستحبات میباشد،با توجه به سلسله مراتب آنها.
بعضی نیز آن را اشاره به قرآن در میان کتب آسمانی دانستهاند به قرینه آنچه در آیه 23 همین سوره"زمر"آمده است که قرآن را"احسن الحدیث" (بهترین سخن)نامیده: اَللّٰهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتٰاباً مُتَشٰابِهاً مَثٰانِیَ .
البته این دو تفسیر منافاتی با هم ندارد.
از مشکلات مهمی که بر سر راه مسائل تربیتی وجود دارد احساس گناهکاری بر اثر اعمال بد پیشین است،مخصوصا زمانی که این گناهان سنگین باشد که این فکر دائما در نظر انسان مجسم میشود که اگر بخواهد مسیر خود را به سوی پاکی و تقوا تغییر دهد،و به راه خدا باز گردد چگونه میتواند از مسئولیت سنگین گذشته خود را برهاند،این فکر مانند کابوسی وحشتناک بر روح او سایه میافکند،و چه بسا او را از تغییر برنامه زندگی و گرایش به پاکی باز میدارد به او میگوید توبه کردن چه سود؟! زنجیر اعمال گذشتهات همچون یک طوق لعنت بر دست و پای تو است،اصلا تو رنگ گناه پیدا کردهای،رنگی ثابت و تغییرناپذیر! کسانی که با مسائل تربیتی و گنهکاران توبه کار سر و کار دارند آنچه را گفتیم به خوبی آزمودهاند،آنها میدانند که این چه مشکل بزرگی است؟
در فرهنگ اسلامی که از قرآن مجید گرفته شده این مشکل حل شده، و توبه و انابه را هر گاه با شرائط همراه باشد وسیله قاطعی برای جدا شدن از گذشته،و آغاز یک زندگی جدید،و حتی"تولد ثانوی"میداند کرارا در روایات در باره بعضی از گنهکاران میخوانیم کمن ولدته امه:"او همانند کسی است که از مادر متولد شده"! به این ترتیب قرآن درهای لطف الهی را به روی هر انسانی در هر شرائطی و با هر گونه بار مسئولیتی باز میگذارد و نمونه زندهاش آیات فوق است که با انواع لطائف بیان مجرمان و گناهکاران را به سوی خدا دعوت میکند و به آنها قول میدهد که میتوانند خود را از زندگی گذشته به کلی جدا کنند.
در روایتی از پیامبر گرامی اسلام ص میخوانیم
التائب من الذنب کمن لا ذنب له: "کسی که از گناه توبه کند همانند کسی است که اصلا گناه نکرده است" (1).
همین معنی با اضافهای از امام باقر ع نقل شده که فرمود:
التائب من الذنب کمن لا ذنب له،و المقیم علی الذنب و هو مستغفر منه کالمستهزء :
"کسی که از گناه توبه کند همچون کسی است که گناه نکرده،و کسی که استغفار میکند و با اینحال به گناه ادامه میدهد مانند کسی است که مسخره میکند" (2).
ولی بدیهی است این بازگشت به سوی رحمت الهی نمیتواند بیقید و شرط باشد که او حکیم است و کاری بیحساب نمیکند،اگر آغوش رحمتش را به روی همگان گشوده و پیوسته آنها را به سوی خود میخواند،وجود آمادگیهایی در بندگان نیز لازم است.
از یک سو باید با تمام وجود خواهان بازگشت باشند و انقلاب درونی
و دگرگونی بنیادی پیدا کنند.
از سوی دیگر باید بعد از بازگشت پایههای ایمان و اعتقاداتشان که بر اثر طوفان گناه فرو ریخته نوسازی و تجدید بنا شود.
و از سوی سوم باید با اعمال صالح ناتوانی روحی و ضعف اخلاقی خود را جبران نمایند،البته هر قدر گناهان سابق سنگینتر بوده باید اعمال صالحتری انجام دهند،و این دقیقا همانست که قرآن در سه آیه فوق تحت عنوان"انابه" و"اسلام"و"اتباع از احسن"بیان کرده است.
بعضی از مفسران شان نزولهایی برای آیات فوق ذکر کردهاند که احتمالا همه از قبیل"تطبیق"است،نه"شان نزول".
از جمله داستان"وحشی"است که در میدان احد بزرگترین جنایت را مرتکب شد،و عموی پیامبر ص حمزه آن افسر شجاعی که جان خود را همه جا سپر برای پیامبر ص میساخت به طرز ناجوانمردانهای شهید کرد،هنگامی که اسلام اوج گرفت مسلمانان در همه جا پیروز شدند وحشی میخواست اسلام بیاورد اما میترسید اسلامش مورد قبول واقع نشود که آیه فوق نازل گردید و او اسلام آورد،پیامبر ص از او پرسید:"عمویم حمزه را چگونه کشتی"؟وحشی ماجرا را شرح داد پیامبر ص سخت گریه کرد،توبه او را پذیرا شد ولی به او فرمود:
غیب وجهک عنی فانی لا استطیع النظر الیک فلحق بالشام فمات فی الخمر "در برابر چشمان من هرگز ظاهر مشو چرا که نمیتوانم به تو نگاه کنم،وحشی به سوی شام رفت و سرانجام در سرزمین خمر از دنیا رفت.
بعضی سؤال کردند آیا این آیه تنها در باره او است یا همه مسلمین را شامل
میشود فرمود همه را شامل میشود (1).
دیگر داستان مرد"نباش"است(کسی که قبرها را میشکافت و کفن مردگان را باز میکرد و با خود میبرد)که فشردهاش چنین است:
"جوانی گریان خدمت پیامبر ص آمد و سخت ناراحت بود و میگفت از خشم خدا میترسم.
فرمود:شرک آوردهای؟! گفت:نه.
فرمود:خون ناحق ریختهای؟ عرض کرد:نه.
فرمود:خدا گناه تو را میآمرزد هر قدر زیاد باشد.
عرض کرد:گناه من از آسمان و زمین و عرش و کرسی بزرگتر است.
فرمود:گناهت از خدا هم بزرگتر است؟! عرض کرد:نه خدا از همه چیز بزرگتر است.
فرمود:برو(توبه کن)که خدای عظیم گناه عظیم را میآمرزد.
بعد فرمود:بگو ببینم گناه تو چیست؟ عرض کرد:ای رسول خدا ص از روی تو شرم دارم که بازگو کنم.
فرمود:آخر بگو ببینم چه کردهای؟! عرض کرد:هفت سال نبش قبر میکردم،و کفنهای مردگان را برمیداشتم تا اینکه روزی به هنگام نبش قبر به جسد دختری از انصار برخورد کردم،بعد از آنکه او را برهنه کردم دیو نفس در درونم به هیجان در آمد...(سپس ماجرای تجاوز خود را شرح میدهد).
1) 1) "سفینة البحار"جلد 2 صفحه 637(ماده وحش)و تفسیر فخر رازی جلد 27 صفحه 4 و تفسیر نور الثقلین جلد 4 صفحه 493.
هنگامی که سخنش به اینجا رسید پیامبر ص سخت برآشفت و ناراحت شد فرمود:
این فاسق را بیرون کنید،و رو به سوی او کرده اضافه نمود:تو چقدر به دوزخ نزدیکی؟! جوان بیرون آمد سخت گریه میکرد،سر به بیابان گذاشت و عرض میکرد:
ای خدای محمد ص!اگر توبه مرا میپذیری پیامبرت را از آن با خبر کن و اگر نه آتشی از آسمان بفرست و مرا بسوزان و از عذاب آخرت برهان،اینجا بود که پیک وحی خدا بر پیامبر نازل شد و آیه" قُلْ یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا... " را بر آن حضرت خواند" (1).
تلاوت این آیه از سوی جبرئیل در اینجا ممکن است به عنوان نخستین بار نباشد که جنبه شان نزول پیدا کند،بلکه تکرار آیهای باشد که قبلا نازل شده برای تاکید و توجه بیشتر و اعلام قبول توبه آن مرد گنهکار.
باز تکرار میکنیم که اینگونه اشخاص که بار سنگین از گناه را به دوش میکشند مسئولیت سنگینتری در مقام جبران از طریق اعمال صالح خود دارند.
فخر رازی شان نزول دیگری برای آیات فوق آورده است،نقل میکند بعضی گفتهاند:این آیات در باره اهل مکه نازل شده،آنها میگفتند:محمد ص چنین فکر میکند که هر کس پرستش بت کند یا دستش به خون انسانی آغشته شود هرگز بخشوده نخواهد شد،در عین حال به ما میگوید اسلام بیاورید،ما چگونه اسلام بیاوریم در حالی که هم بت پرستیدهایم و هم خون بیگناهان ریختهایم؟!(آیات فوق نازل شد و درهای توبه را به روی آنان گشود) (2).
أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یٰا حَسْرَتیٰ عَلیٰ مٰا فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اَللّٰهِ وَ إِنْ کُنْتُ لَمِنَ اَلسّٰاخِرِینَ (56) أَوْ تَقُولَ لَوْ أَنَّ اَللّٰهَ هَدٰانِی لَکُنْتُ مِنَ اَلْمُتَّقِینَ (57) أَوْ تَقُولَ حِینَ تَرَی اَلْعَذٰابَ لَوْ أَنَّ لِی کَرَّةً فَأَکُونَ مِنَ اَلْمُحْسِنِینَ (58) بَلیٰ قَدْ جٰاءَتْکَ آیٰاتِی فَکَذَّبْتَ بِهٰا وَ اِسْتَکْبَرْتَ وَ کُنْتَ مِنَ اَلْکٰافِرِینَ (59)
56-(این دستورها به خاطر آن است که)مبادا کسی روز قیامت بگوید:افسوس بر من از کوتاهیهایی که در اطاعت فرمان خدا کردم و(آیات او را)به سخریه گرفتم! 57-و مبادا بگوید:اگر خداوند مرا هدایت میکرد از پرهیزگاران بودم.
58-یا هنگامی که عذاب را میبیند بگوید:آیا میشود بار دیگر(به دنیا)بازگردم تا از نیکوکاران باشم؟! 59-آری آیات من به سراغ تو آمد اما آن را تکذیب کردی و تکبر ورزیدی و از کافران بودی!.
آن روز پشیمانی بیهوده است
در آیات گذشته دستور مؤکدی برای توبه و اصلاح و جبران اعمال گذشته آمده بود،آیات مورد بحث در تعقیب آن آمده،نخست میگوید:"این دستورها به خاطر آن داده شد که مبادا کسی روز قیامت بگوید:افسوس بر من از کوتاهیهایی که در اطاعت فرمان خدا کردم!و آیات و رسولان او را به سخریه گرفتم"! ( أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یٰا حَسْرَتیٰ عَلیٰ مٰا فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّٰهِ وَ إِنْ کُنْتُ لَمِنَ السّٰاخِرِینَ ) (1)"یا حسرتا"در اصل"یا حسرتی"بوده(حسرت به یاء متکلم اضافه شده است)و حسرت به معنی اندوه و غم بر چیزهایی است که از دست رفته و پشیمانی ببار آورده است.
"راغب"در مفردات میگوید:این کلمه از ماده"حسر"(بر وزن حبس) به معنی برهنه کردن و کنار زدن لباس است،و از آنجا که در موارد ندامت و اندوه بر گذشته گویی پردههای جهل کنار رفته،این تعبیر به کار میرود.
آری هنگامی که انسان وارد عرصه محشر میشود و نتیجه تفریطها،و مسامحهکاریها و خلافکاریها،و شوخی گرفتن جدیها،را در برابر چشم خود میبیند، فریادش به"وا حسرتا"بلند میشود،اندوهی سنگین توأم با ندامتی عمیق بر قلب او سایه میافکند،و این حالت درونی خود را بر زبان آورده و به صورت جملههای فوق بیان میدارد.
در اینکه"جنب اللّٰه"در اینجا به چه معنی است؟مفسران احتمالات
1) 1) آغاز این آیه محذوفی دارد که آن را با آیات قبل پیوند میدهد،و در تقدیر چنین است"لئلا تقول نفس"یا"حذرا ان تقول نفس..."،در صورت دوم "مفعول له"برای"انیبوا و اسلموا و اتبعوا"خواهد بود-ان در جمله" وَ إِنْ کُنْتُ لَمِنَ السّٰاخِرِینَ "مخففه از مثقله است و در اصل"انی کنت لمن الساخرین"بوده است.
فراوانی دادهاند.
واقع این است که"جنب"در لغت به معنی پهلو است و سپس به هر چیزی که در کنار چیزی قرار گرفته باشد اطلاق میشود،همانگونه که"یمین" و"یسار"به معنی طرف چپ و راست بدن است،سپس به هر چیزی که در این ناحیه قرار گیرد یمین و یسار گفته میشود،در اینجا"جنب اللّٰه"نیز به معنی تمام اموری است که در جانب پروردگار قرار دارد:فرمان او،اطاعت او،قرب او،کتب آسمانی که از ناحیه او نازل شده است،همه در معنی آن جمع است.
و به این ترتیب گنهکاران اظهار ندامت و پشیمانی و غم و اندوه و حسرت نسبت به تمام کوتاهیهایی که در برابر خداوند داشتند میکنند،مخصوصا روی مساله سخریه و استهزا نسبت به آیات و رسولان او انگشت مینهند،چرا که عامل اصلی تفریطهای آنها همین بیاعتنایی و شوخی پنداشتن این حقایق بزرگ بر اثر جهل و غرور و تعصب است.
*** سپس میافزاید:"و مبادا بگوید:اگر خداوند مرا هدایت میکرد از پرهیزگاران بودم"( أَوْ تَقُولَ لَوْ أَنَّ اللّٰهَ هَدٰانِی لَکُنْتُ مِنَ الْمُتَّقِینَ ).
این سخن را گویا زمانی میگوید که او را به پای میزان حساب میآورند، گروهی را میبیند که با دست پر از حسنات به سوی بهشت روانه میشوند،او نیز آرزو میکند در صف آنان باشد و همراه آنان به سوی نعمتهای الهی برود.
*** باز میافزاید:"و مبادا هنگامی که عذاب الهی را میبیند بگوید آیا میشود بار دیگر مرا به دنیا بازگردانند تا از نیکوکاران باشم"؟!( أَوْ تَقُولَ حِینَ تَرَی الْعَذٰابَ لَوْ أَنَّ لِی کَرَّةً فَأَکُونَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ ).
این هنگامی است که او را به سوی دوزخ میبرند و چشمش به آتش سوزان
و منظره عذاب دردناک آن میافتد،آهی از دل بر میکشد و آرزو میکند ای کاش به او اجازه داده میشد تا به دنیا بازگردد،تبهکاریهای گذشته را با اعمال نیکش بشوید و در صف نیکوکاران جای گیرد.
به این ترتیب هر یک از این گفتارهای سهگانه مجرمان در قیامت در موقفی اظهار میشود:
با ورود در صحنه محشر اظهار حسرت میکند.
با مشاهده پاداش پرهیزکاران آرزوی سرنوشت آنها را مینماید.
و با مشاهده عذاب الهی آرزوی بازگشت به دنیا و جبران گذشته میکند.
*** قرآن در برابر این سه گفتار تنها به گفتار دوم چنین پاسخ میگوید:"آری آیات من به سراغ تو آمد اما آن را تکذیب کردی،و تکبر ورزیدی،و از کافران بودی"( بَلیٰ قَدْ جٰاءَتْکَ آیٰاتِی فَکَذَّبْتَ بِهٰا وَ اسْتَکْبَرْتَ وَ کُنْتَ مِنَ الْکٰافِرِینَ ) (1).
یعنی اینکه میگویی"اگر هدایت الهی به سراغ من آمده بود از پرهیزگاران بودم هدایت الهی چیست؟جز اینهمه کتب آسمانی و فرستادگان خدا و آیات و نشانههای حق در آفاق و انفس؟ همه این آیات را دیدی و شنیدی عکس العمل تو در مقابل آن چه بود؟تکذیب و استکبار و کفر! مگر ممکن است خدا بدون اتمام حجت کسی را مجازات کند؟مگر میان
1) 1) گر چه قائل در آیات گذشته"نفس"بوده،و آن مؤنث است،و کرارا در آیات قرآن اوصاف و افعال مربوط به آن به صورت مؤنث آمده،ولی در آیه مورد بحث ضمیر کذبت و ما بعد آن به صورت مذکر آمده است این به خاطر آن است که در اینجا منظور از آن انسان و مانند آن میباشد بعضی نیز گفتهاند که نفس به مذکر و مؤنث هر دو اطلاق میشود.
تو و هدایتیافتگان تفاوتی از نظر برنامههای تربیتی خداوند وجود داشت؟ بنا بر این مقصر اصلی خودت هستی و خود کردهای که لعنت بر خودت باد! از میان این سه عمل"استکبار"ریشه اصلی است و به دنبال آن"تکذیب آیات الهی"و نتیجه آن"کفر و بیایمانی"است.
اما چرا از گفتار اول آنها پاسخ نمیدهد؟زیرا واقعیتی است که گریزی از آن نیست،آنها باید حسرت بخورند و غرق غم و اندوه باشند.
و اما در مورد گفتار سوم دائر به تقاضای بازگشت به دنیا چون در موارد متعددی از آیات قرآن به آن پاسخ داده شده(از جمله آیه 28 سوره انعام وَ لَوْ رُدُّوا لَعٰادُوا لِمٰا نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَکٰاذِبُونَ "اگر بازگردند همان اعمال گذشته را تکرار خواهند کرد.و آنها دروغ میگویند"و همچنین آیه 100 سوره مؤمنون،دیگر نیازی به تکرار نبوده است.
از این گذشته پاسخی را که از گفتار دوم آنها داده است میتواند اشارهای به پاسخ این سؤال نیز باشد،زیرا هدف از بازگشت به دنیا چیست؟آیا چیزی جز اتمام حجت است،در حالی که خداوند اتمام حجت بر آنان کرده،و چیزی در این زمینه کم نگذارده است که بار دوم آن را بیان کند،آن تنبه و بیداری که مجرمان به هنگام مشاهده عذاب پیدا میکنند یک نوع"بیداری اضطراری"است که در صورت بازگشت به حال عادی آثار آن باقی نخواهد ماند،درست همانند مطلبی است که قرآن در باره مشرکان به هنگام گرفتار شدن در میان امواج دریا بیان میکند که خدا را به اخلاص میخوانند،اما وقتی که به ساحل نجات رسیدند همه چیز را به دست فراموشی میسپارند فَإِذٰا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَی الْبَرِّ إِذٰا هُمْ یُشْرِکُونَ (عنکبوت-65).
گفتیم"جنب اللّٰه"در آیات مورد بحث معنی وسیعی دارد که هر گونه مطلبی را که مربوط به خداوند است شامل میشود،و به این ترتیب تفریط در این قسمت شامل تمام انواع تفریطها در اطاعت فرمان او،و پیروی از کتب آسمانی،و اقتدا به انبیاء و اولیاء میگردد.
به همین دلیل در روایات متعددی از ائمه اهل بیت ع میخوانیم که "جنب اللّٰه"به امامان تفسیر شده است،از جمله در روایتی در اصول کافی از امام موسی بن جعفر ع در تفسیر" یٰا حَسْرَتیٰ عَلیٰ مٰا فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّٰهِ " چنین آمده:
جنب اللّٰه امیر المؤمنین(ع)و کذلک من کان بعده من الاوصیاء بالمکان الرفیع الی ان ینتهی الامر الی آخرهم "جنب اللّٰه امیر مؤمنان ع و همچنین اوصیای بعد از او هستند که مقام والایی دارند،تا به آخرین نفر آنها برسد"(که حضرت مهدی ارواحنا فداه میباشد)" (1).
و نیز در تفسیر علی بن ابراهیم از امام صادق ع میخوانیم:"نحن جنب اللّٰه":"جنب اللّٰه مائیم" (2).
همین معنی در روایات دیگری از ائمه دیگر ع نیز نقل شده است.
همانگونه که بارها گفتهایم این تفسیرها از قبیل بیان مصداقهای روشن است،چرا که مسلم است پیروی از مکتب امامان پیروی از پیامبر و اطاعت فرمان خدا است چرا که آنها از خود چیزی نمیگویند.
در حدیث دیگری مصداق روشن حسرتداران روز قیامت را"عالمان بیعمل"معرفی میکند،در کتاب"محاسن"از امام باقر ع آمده است:
ان اشد الناس حسرة یوم القیامة الذین وصفوا العدل ثم خالفوه،و هو قول اللّٰه عز و جل أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یٰا حَسْرَتیٰ عَلیٰ مٰا فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّٰهِ :
"از همه مردم متاسفتر در روز قیامت کسانی هستند که طریقه حق و عدالت را برای مردم توصیف کردند سپس خود به مخالفت برخاستند،و این همان است که خداوند متعال میگوید: أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یٰا حَسْرَتیٰ عَلیٰ مٰا فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّٰهِ (1).
آیا این گفتگوهای سهگانهای که مجرمان بعد از مشاهده عذاب الهی دارند مربوط به عذاب استیصال در پایان عمرشان است؟یا مربوط به زمان ورود در صحنه قیامت؟ معنی دوم صحیحتر به نظر میرسد،هر چند آیات قبل از آن مربوط به عذاب استیصال است،و آیه بعد از آن مربوط به قیامت،شاهد این سخن آیه 31 سوره انعام است که میفرماید: قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِلِقٰاءِ اللّٰهِ حَتّٰی إِذٰا جٰاءَتْهُمُ السّٰاعَةُ بَغْتَةً قٰالُوا یٰا حَسْرَتَنٰا عَلیٰ مٰا فَرَّطْنٰا فِیهٰا :"آنها که لقای پروردگار را انکار کردند گرفتار زیان شدند،وضع آنها به همین منوال ادامه مییابد تا زمانی که قیامت به طور ناگهانی فرا رسد،میگویند:ای افسوس که در باره آن کوتاهی کردیم".
در روایات فوق نیز شاهدی بر این معنی داشتیم.
1) 1) همان مدرک صفحه 496.
وَ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ تَرَی اَلَّذِینَ کَذَبُوا عَلَی اَللّٰهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ أَ لَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْویً لِلْمُتَکَبِّرِینَ (60) وَ یُنَجِّی اَللّٰهُ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا بِمَفٰازَتِهِمْ لاٰ یَمَسُّهُمُ اَلسُّوءُ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (61) اَللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ (62) لَهُ مَقٰالِیدُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِ اَللّٰهِ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (63) قُلْ أَ فَغَیْرَ اَللّٰهِ تَأْمُرُونِّی أَعْبُدُ أَیُّهَا اَلْجٰاهِلُونَ (64)
60-و روز قیامت کسانی را که بر خدا دروغ بستند میبینی که صورتهایشان سیاه است،آیا در جهنم جایگاهی برای متکبران نیست؟ 61-و خداوند کسانی را که تقوی پیشه کردند با رستگاری رهایی میبخشد،هیچ بدی به آنها نمیرسد و هرگز غمگین نخواهند شد.
62-خداوند خالق همه چیز است و حافظ و ناظر بر همه اشیاء.
63-کلیدهای آسمان و زمین از آن او است،و کسانی که به آیات خداوند کافر شدند زیانکارند.
64-آیا به من دستور میدهید که غیر خدا را عبادت کنم ای جاهلان؟!
خداوند آفریدگار و حافظ همه چیز است
از آنجا که در آیات گذشته سخن از مشرکان دروغپرداز و مستکبری بود که
در روز قیامت از کرده خود پشیمان میشوند و تقاضای بازگشت به این جهان میکنند،تقاضایی بیحاصل و غیر قابل قبول،در آیات مورد بحث در ادامه همین سخن میگوید:"در روز قیامت کسانی را که دروغ بر خدا بستند میبینی که صورتهایشان سیاه است"!( وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ تَرَی الَّذِینَ کَذَبُوا عَلَی اللّٰهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ ).
سپس میافزاید:"آیا در جهنم جایگاهی برای مستکبران نیست"؟! ( أَ لَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْویً لِلْمُتَکَبِّرِینَ ).
گر چه مفهوم" کَذَبُوا عَلَی اللّٰهِ "(دروغ بر خدا بستند)وسیع و گسترده است،ولی در مورد آیه بیشتر نظر روی نسبت دادن شریک به خدا و ادعای وجود فرزند برای او از فرشتگان یا حضرت مسیح ع و مانند آن است.
همچنین واژه"مستکبر"هر چند به تمام کسانی که خود بزرگبین هستند اطلاق میگردد.ولی در اینجا بیشتر منظور کسانی است که در برابر دعوت انبیاء به آئین حق استکبار جستند،و از پذیرش دعوت آنها سر باز زدند.
روسیاهی دروغگویان در قیامت نشانه ذلت و خواری و رسوایی آنها است،و چنان که میدانیم عرصه قیامت عرصه بروز اسرار نهان و تجسم اعمال و افکار انسان است،آنها که در این دنیا قلبهایی سیاه و تاریک داشتند،و اعمالشان نیز همچون افکارشان تیره و تار بود،در آنجا این حال درونی آنها به برون منتقل میشود،و چهرههایشان تاریک و سیاه خواهد بود.
و به تعبیر دیگر:در قیامت ظاهر و باطن یکی میشود،و صورتها به رنگ دلها درمیآید،که قلبی تاریک دارند صورتی تاریک خواهند داشت،و آنها که قلبهایشان نورانی است صورتهایشان نیز چنین است.
چنان که در آیه 106 و 107 سوره آل عمران میخوانیم: یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمَّا الَّذِینَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَ کَفَرْتُمْ بَعْدَ إِیمٰانِکُمْ فَذُوقُوا
الْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ- وَ أَمَّا الَّذِینَ ابْیَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفِی رَحْمَتِ اللّٰهِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ :"در آن روز صورتهایی سفید و صورتهایی سیاه میگردد،آنها که صورتهایشان سیاه شده به آنان گفته میشود:آیا بعد از ایمان کافر شدید،اکنون بچشید عذاب را به خاطر کفرتان-و آنها که چهرههایشان سفید و نورانی است در رحمت خدا جاودانه خواهند ماند".
جالب توجه اینکه از پارهای از روایات که از منابع اهل بیت ع نقل شده استفاده میشود که دروغ بستن بر خداوند که مایه روسیاهی در قیامت است معنی گستردهای دارد که ادعای امت و رهبری به ناحق را نیز شامل میشود، چنان که صدوق در کتاب"اعتقادات"از امام صادق ع نقل میکند هنگامی که از تفسیر این آیه از آن حضرت سؤال کردند فرمود:"
من زعم انه امام و لیس بامام"قیل و ان کان علویا فاطمیا؟قال و ان کان علویا فاطمیا: "منظور کسی است که خود را امام پندارد در حالی که امام نباشد"گفتند:هر چند از نسل علی ع و اولاد فاطمه ع باشد؟فرمود:"هر چند از نسل علی ع و اولاد فاطمه ع باشد" (1).
این در حقیقت بیان یک مصداق روشن است،چرا که ادعای امامت و رهبری الهی اگر واقعیت نداشته باشد از واضحترین مصداقهای دروغ بر خدا است.
همچنین کسانی که به پیامبر ص یا امام بر حق نسبت دروغ دهند آن نیز در واقع دروغ بر خدا است،چرا که آنها از خود چیزی نمیگویند.
لذا در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم:
من حدث عنا بحدیث فنحن سائلوه عنه یوما فان صدق علینا فانما یصدق علی اللّٰه و علی رسوله،
1) 1) "اعتقادات الامامیة"طبق نقل تفسیر نور الثقلین جلد 4 صفحه 496-همین معنی از تفسیر علی بن ابراهیم و کتاب کافی نیز نقل شده است(به کتاب کافی جلد اول"باب من ادعی الامامه و لیس لها باهل"حدیث اول و سوم مراجعه شود).
و ان کذب علینا فانه یکذب علی اللّٰه و رسوله،لانا اذا حدثنا لا نقول قال فلان و قال فلان،انما نقول قال اللّٰه و قال رسوله(ص)ثم تلا هذه الایة " وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ تَرَی الَّذِینَ کَذَبُوا عَلَی اللّٰهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ... ":
"هر کس حدیثی از ما نقل کند ما روزی از او سؤال خواهیم کرد:اگر راست گفته و از ما بوده،سخن حقی را به خدا و پیامبرش نسبت داده است،و اگر بر ما دروغ بسته دروغ بر خدا و رسول بسته است،زیرا ما هنگامی که حدیثی میگوئیم نمیگوئیم فلان و فلان گفتهاند،بلکه میگوئیم خدا گفته،پیامبرش گفته است، سپس این آیه را تلاوت فرمود: وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ تَرَی الَّذِینَ کَذَبُوا عَلَی اللّٰهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ... " (1).
این حدیث به خوبی نشان میدهد که امامان اهل بیت ع از خود چیزی نمیگفتند،و تمام احادیث صحیح و معتبری که از آنها نقل شده بازگشت به احادیث پیامبر ص میکند،و این نکتهای است که برای همه دانشمندان اسلام قابل دقت است،بنا بر این افرادی هم که امامت آنها را نپذیرفتهاند باید سخنانشان را به عنوان روایاتی از پیامبر ص بپذیرند،به مضمون همین حدیث،حدیث دیگری از امام صادق ع در کافی نقل شده که میگوید:"حدیث هر یک از ما امامان حدیث دیگری است و حدیث ما حدیث رسول اللّٰه است"(کافی جلد اول باب روایة الکتب و الحدیث حدیث 14).
این سخن نیز شایان توجه است که از آیات قرآن به خوبی استفاده میشود که سرچشمه اصلی کفر همان کبر است چنان که در باره شیطان میخوانیم: أَبیٰ وَ اسْتَکْبَرَ وَ کٰانَ مِنَ الْکٰافِرِینَ :"او سر باز زد و تکبر ورزید و از کافران شد"(بقره آیه 34).
و به همین دلیل جایگاه متکبران جز آتش سوزان جهنم نمیتواند باشد،
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث.
حتی در حدیثی از پیامبر اسلام ص آمده:
ان فی جهنم لواد للمتکبرین یقال له سقر،شکی الی اللّٰه عز و جل شدة حره،و سأله ان یتنفس فاذن له فتنفس فاحرق جهنم! "در جهنم سرزمینی است مخصوص متکبران که به آن سقر گفته میشود یک وقت از شدت حرارتش به خداوند شکایت کرد و تقاضا کرد تنفسی کند به او اجازه داده شد،نفسی کشید که جهنم را سوزانید! (1).
*** در آیه بعد سخن از نقطه مقابل این گروه یعنی گروه پرهیزگاران و سعادت آنها در قیامت در میان است،میفرماید:"خداوند کسانی را که تقوی پیشه کردند رهایی میبخشد و رستگار میسازد"( وَ یُنَجِّی اللّٰهُ الَّذِینَ اتَّقَوْا بِمَفٰازَتِهِمْ ) (2).
سپس این فلاح و پیروزی را با این دو جمله کوتاه و پرمعنی توضیح میدهد:
"هیچ بدی به آنها نمیرسد و غم و اندوهی به آنها راه نمییابد"( لاٰ یَمَسُّهُمُ السُّوءُ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ ).
در جهانی زندگی میکنند که جز نیکی و پاکی و وجد و سرور چیزی وجود ندارد،این تعبیر کوتاه در حقیقت تمام مواهب الهی را در خود جمع کرده است.
*** آیه بعد بار دیگر به مساله توحید و مبارزه با شرک باز میگردد و گفتگوهایی را که با مشرکان داشت ادامه میدهد.
1) 1) تفسیر"علی بن ابراهیم"طبق نقل نور الثقلین جلد 4 صفحه 496-همین معنی در تفسیر"صافی"ذیل آیات مورد بحث نیز آمده است.
2) 2) "مفازه"مصدر میمی و به معنی فلاح و رستگاری و پیروزی است و"با"در "بمفازتهم"یا برای ملابست است،یا سببیت،در صورت اول معنی آیه چنین میشود: "خداوند آنها را نجاتی همراه با رستگاری و پیروزی میدهد"و در صورت دوم معنی آیه این است که"خداوند آنها را به سبب رستگاریشان(کنایه از اعمال صالح و ایمان است) نجات و رهایی میبخشد".
میفرماید:"خداوند خالق همه چیز است و او حافظ و ناظر بر همه اشیاء میباشد"( اَللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ ).
جمله اول اشاره به"توحید خالقیت"است،جمله دوم اشاره به"توحید ربوبیت".
اما مساله توحید خالقیت چیزی است که حتی مشرکان غالبا به آن معترف بودهاند چنان که در آیه 38 همین سوره خواندیم که"اگر از مشرکان سؤال کنی چه کسی آسمان و زمین را آفریده است میگویند اللّٰه".
ولی آنها در توحید ربوبیت گرفتار انحراف شده بودند،گاه حافظ و نگهبان و مدبر کارهای خود را بتها میدانستند و در مشکلات به آنها پناه میبردند،قرآن با بیان فوق در واقع به این حقیقت اشاره میکند که تدبیر امور عالم و حفظ و نگهداری آن به دست کسی است که آن را آفریده،بنا بر این در همه حال باید به او پناه برد.
"ابن منظور"در"لسان العرب"معانی متعددی برای"وکیل"ذکر کرده،از جمله:کفیل،حافظ و کسی که به تدبیر امور چیزی قیام میکند.
به این ترتیب ثابت میشود که بتها نه منشأ سودی هستند و نه زیانی، نه گرهی را میگشایند و نه گرهی به دست آنها زده میشود،موجودات ضعیف و ناتوانی هستند که هیچ کاری از آنها ساخته نیست.
جمعی از پیروان مکتب جبر از جمله" اَللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ "برای عقیده انحرافی خود استدلال کردهاند و میگویند:اعمال ما نیز در مفهوم آیه وارد است، بنا بر این خداوند خالق آن است،هر چند محل ظهور آن اعضای تن ما است! اشتباه بزرگ آنها اینجاست که نتوانستهاند این مطلب را درک کنند که خالقیت خداوند نسبت به افعال ما هیچگونه منافاتی با اختیار و آزادی اراده ما ندارد،چرا که این دو نسبت در طول هم است نه در عرض هم
توضیح اینکه:اعمال ما نسبتی به خدا دارد،و هم نسبتی به ما از یک سو چیزی در تمام عالم هستی از حیطه قدرت خداوند بیرون نیست،و اعمال ما از این نظر مخلوق او است،زیرا قدرت و عقل و اختیار و ابزار کار و آزادی عمل را او به ما داده است،و از این نظر عمل ما را میتوان به او نسبت داد،او خواسته است که ما آزاد باشیم و اعمال اختیاری بجا آوریم،و تمام وسائل را او در اختیار ما گذارده.
ولی در عین حال ما در عمل خود آزاد و مختاریم و از این نظر افعال ما به ما منتسب است و ما در برابر آن مسئولیم.
اگر کسی بگوید ما خالق اعمال خویش هستیم و خداوند هیچ دخالتی در آن ندارد،او مشرک است،چون معتقد به دو خالق شده،خالق بزرگ و خالق کوچک، و اگر بگوید خالق اعمال ما خداست و ما هیچ دخالتی نداریم،او منحرف است،چرا که حکمت و عدالت خدا را انکار کرده،مگر میشود اعمال مال او باشد و ما در مقابل آن مسئول باشیم؟در این صورت مجازات و پاداش و حساب و معاد و تکلیف و مسئولیت معنی ندارد.
بنا بر این اعتقاد صحیح اسلامی که از جمعبندی آیات قرآن به خوبی به دست میآید این است که تمام اعمال ما هم منتسب به او است و هم منتسب به خود ما و این دو نسبت هیچگونه منافاتی با هم ندارد چرا که دو نسبت طولی است نه عرضی(دقت کنید).
*** آیه بعد با ذکر توحید مالکیت خداوند بحث توحیدی آیه قبل را تکمیل کرده،میگوید:"کلیدهای آسمانها و زمین از آن او است"( لَهُ مَقٰالِیدُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
"مقالید"به گفته غالب ارباب لغت جمع"مقلید"است(هر چند زمخشری در کشاف میگوید این کلمه مفردی از جنس خود ندارد)و"مقلید"و"اقلید"
هر دو به معنی"کلید"است،و به گفته"لسان العرب"و بعضی دیگر اصل آن از"کلید" فارسی گرفته شده،و در عربی نیز به همین معنی استعمال میشود،بنا بر این " مَقٰالِیدُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ "به معنی کلیدهای آسمانها و زمین میباشد (1).
این تعبیر معمولا کنایه از مالکیت و یا سلطه بر چیزی است،چنان که میگوئیم:کلید این کار به دست فلان است،لذا آیه فوق میتواند هم اشاره به توحید مالکیت خداوند بوده باشد،و هم توحید تدبیر و ربوبیت و حاکمیت او بر عالم هستی.
به همین دلیل بلافاصله بعد از این جمله چنین نتیجهگیری میکند:"کسانی که به آیات خداوند کافر شدند زیانکارند"( وَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِ اللّٰهِ أُولٰئِکَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ ).
چرا که منبع اصلی و سرچشمه واقعی همه خیرات و برکات را رها کرده و در بیراههها سرگردان شدهاند،از کسی که تمام کلیدهای آسمان و زمین به دست او است روی برتافته و به سراغ موجودات ناتوانی رفتهاند که مطلقا کاری از آنها ساخته نیست.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع آمده است که از رسول خدا ص تفسیر"مقالید"را پرسیدم،فرمود:"
یا علی!لقد سئلت عن عظیم المقالید، هو ان تقول عشرا اذا اصبحت،و عشرا اذا امسیت،لا اله الا اللّٰه و اللّٰه اکبر و سبحان اللّٰه و الحمد للّٰه و استغفر اللّٰه و لا قوة الا باللّٰه(هو)الاول و الآخر و الظاهر و الباطن له الملک و له الحمد(یحیی و یمیت)بیده الخیر و هو علی کل شیء قدیر ":"از کلیدهای بزرگی سؤال کردی آن این است که هر صبح و شام ده بار این جملهها را تکرار کنی لا اله الا اللّٰه و اللّٰه اکبر و سبحان اللّٰه
1) 1) به گفته بعضی از فرهنگنویسان فارسی:"کلید"معربش"اقلید"و"اکلیل"و "مقلاد"ابزاری است که به آن قفل را گشایند و بندند(برهان قاطع-پاورقیها).!
و الحمد للّٰه...تا آخر حدیث".
سپس افزود:"کسی که هر صبح و شام ده بار این کلمات را تکرار کند خداوند شش پاداش به او میدهد که یکی از آنها را این میشمارد که خداوند او را از شیطان و لشکر شیطان حفظش میکند تا سلطهای بر او نداشته باشند" (1).
ناگفته روشن است که گفتن این کلمات بصورت لقلقه لسان برای اینهمه پاداش کافی نیست بلکه ایمان به محتوی و تخلق به آن نیز لازم است.
این حدیث ممکن است اشاره لطیفی به اسماء حسنای خداوند بوده باشد که مبدء حاکمیت و مالکیت او بر عالم هستی است(دقت کنید).
*** از مجموع آنچه در باره شاخههای توحید در آیات گذشته ذکر شد به خوبی میتوان نتیجه گرفت که توحید در عبادت یک حقیقت غیر قابل انکار است،تا آنجا که هیچ انسان فهمیده و عاقلی نباید به خود اجازه دهد که در برابر بتها سجده کند،لذا به دنبال آن با لحنی قاطع و تشددآمیز میگوید:"بگو:آیا به من دستور میدهید که غیر خدا را عبادت کنم ای جاهلان"؟!( قُلْ أَ فَغَیْرَ اللّٰهِ تَأْمُرُونِّی أَعْبُدُ أَیُّهَا الْجٰاهِلُونَ ).
این سخن مخصوصا با توجه به اینکه کفار و مشرکان گاهی پیامبر اسلام ص را دعوت میکردند که خدایان آنها را احترام و پرستش کند،و یا حد اقل از عیبجویی و انتقاد نسبت به بتها بپرهیزد مفهوم عمیقتری پیدا میکند،و با صراحت اعلام میدارد که مساله توحید و نفی شرک مطلبی نیست که بتوان بر سر آن معامله و سازش کرد،شرک باید در تمام چهرههایش در هم کوبیده شود و از صفحه جهان محو گردد!
1) 1) "تفسیر قرطبی"جلد 8 صفحه 5719،و"تفسیر ابو الفتوح رازی"جلد 9 صفحه 417 ذیل آیات مورد بحث(با تلخیص ذیل آن).
مفهوم آیه این است که بتپرستان عموما مردمی جاهلند،نه تنها نسبت به پروردگار جهل دارند که مقام والای انسانی خود را نیز نشناخته و لگدمال کردهاند.
تعبیر به امر و دستور در آیه فوق نیز پرمعنی است،و نشان میدهد که آنها با لحنی آمرانه و بدون ذکر دلیل و منطق،پیغمبر اسلام ص را دعوت به بتپرستی میکردند!این موضعگیری از افراد جاهل و نادان عجیب نیست.
آیا این جهل و نادانی نیست که انسان اینهمه نشانههای خدا را در عالم هستی که گواه بر علم و قدرت و تدبیر و حکمت او است رها کرده،و به موجودات بیارزشی بچسبد که مبدء هیچ اثر و منشأ هیچ خاصیتی نیستند.
وَ لَقَدْ أُوحِیَ إِلَیْکَ وَ إِلَی اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ اَلْخٰاسِرِینَ (65) بَلِ اَللّٰهَ فَاعْبُدْ وَ کُنْ مِنَ اَلشّٰاکِرِینَ (66) وَ مٰا قَدَرُوا اَللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ اَلْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَ اَلسَّمٰاوٰاتُ مَطْوِیّٰاتٌ بِیَمِینِهِ سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (67)
65-به تو و همه انبیای پیشین وحی شده که اگر مشرک شوی تمام اعمالت نابود میشود، و از زیانکاران خواهی بود! 66-بلکه تنها خداوند را عبادت کن،و از شکرگزاران باش.
67-آنها خدا را آن گونه که شایسته است نشناختند،در حالی که تمام زمین در روز قیامت در قبضه قدرت او است و آسمانها پیچیده در دست او،خداوند منزه و بلند مقام است از شریکهایی که برای او درست میکنند.
اگر مشرک شوی اعمالت بر باد میرود!
این آیات هم چنان مسائل مربوط به شرک و توحید را که در آیات قبل از آن سخن بود تعقیب میکند.
در آیه نخست با لحن قاطع خطر شرک را بازگو کرده میفرماید:"به تو و به همه انبیای پیشین وحی فرستاده شده است که اگر مشرک شوی مسلما اعمالت حبط و نابود میگردد و از زیانکاران خواهی بود"( وَ لَقَدْ أُوحِیَ إِلَیْکَ وَ إِلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخٰاسِرِینَ ).
به این ترتیب شرک دو پیامد خطرناک دارد حتی در مورد پیامبران الهی اگر به فرض محال مشرک شوند.
نخست مساله حبط اعمال است،و دوم گرفتار خسران و زیان زندگی شدن.
اما"حبط اعمال"به معنی محو آثار و پاداش عمل به خاطر شرک است چرا که شرط قبولی اعمال اعتقاد به اصل توحید است و بدون آن هیچ عملی پذیرفته نیست.
شرک آتش سوزانی است که شجره اعمال آدمی را میسوزاند.
شرک صاعقهای است که تمام محصول زندگی او را به آتش میکشد.
و شرک همچون طوفانی است که اعمال آدمی را متلاشی میسازد و با خود میبرد چنان که در آیه 18 سوره ابراهیم میخوانیم: مَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمٰالُهُمْ کَرَمٰادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّیحُ فِی یَوْمٍ عٰاصِفٍ لاٰ یَقْدِرُونَ مِمّٰا کَسَبُوا عَلیٰ شَیْءٍ ذٰلِکَ هُوَ الضَّلاٰلُ الْبَعِیدُ :"اعمال کسانی که به پروردگارشان کافر شدند همچون خاکستری است در برابر تندباد در یک روز طوفانی،آنها توانایی ندارند کمترین چیزی از اعمالی را که انجام دادهاند به دست آورند،و این گمراهی دور و درازی است".
لذا در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص آمده:
ان اللّٰه تعالی یحاسب کل خلق الا من اشرک باللّٰه فانه لا یحاسب و یؤمر به الی النار :"خداوند همه بندگان را محاسبه میکند مگر کسی که شرک به خدا آورده که بدون حساب به آتش فرستاده میشود" (1).
1) 1) نور الثقلین جلد 4 صفحه 497.
و اما زیانکار شدن آنها به خاطر این است که بزرگترین سرمایههای خود را که عقل و خرد و عمر گرانبها است در این بازار بزرگ تجارت دنیا از دست داده و"جز حسرت و اندوه متاعی نخریدند"! در اینجا این سؤال مطرح میشود که مگر امکان دارد که انبیای بزرگ الهی راه شرک پیش گیرند که آیه فوق با این لحن با آنها برخورد میکند؟ پاسخ این سؤال روشن است:انبیا هرگز مشرک نخواهند شد،هر چند قدرت و اختیار بر این کار را دارند،و معصوم بودن به معنی سلب قدرت و اختیار نیست بلکه بالا بودن سطح معرفت آنها و ارتباط مستقیم و مستمرشان با مبدأ وحی مانع از این است که آنها حتی در یک لحظه فکر شرک به خود راه دهند،آیا طبیب هوشمند و حاذقی که از تاثیر یک ماده سمی بسیار خطرناک و کشنده به خوبی آگاه است هرگز ممکن است در حال اعتدال فکر خود را به آن آلوده سازد؟ هدف این است که از اهمیت خطر شرک به همگان گوشزد شود تا مردم بدانند وقتی خداوند با پیامبران بزرگش اینچنین سخن میگوید تکلیف دیگران روشن است،و به تعبیر دیگر:این از قبیل ضرب المثل معروف عرب است"ایاک اعنی و اسمعی یا جارة":"منظورم تویی ولی ای همسایه تو بشنو!".
همین معنی در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا ع به هنگامی که مامون سؤال از آیاتی کرد نقل شده است که امام فرمود:"منظور از اینگونه آیات امت است،هر چند مخاطب رسول خدا میباشد" (1).
*** در آیه بعد باز برای تاکید بیشتر میافزاید:"بلکه تنها خداوند را عبادت کن و از شکرگزاران باش"( بَلِ اللّٰهَ فَاعْبُدْ وَ کُنْ مِنَ الشّٰاکِرِینَ ) (2).
مقدم داشتن"اللّٰه"برای"حصر"است،یعنی معبود تو باید منحصرا ذات پاک"اللّٰه"باشد،و به دنبال آن دستور به شکرگزاری میدهد،چرا که شکر در برابر نعمتهایی که انسان در آن غوطهور است همیشه نردبانی است برای "معرفة اللّٰه"و نفی هر گونه شرک،شکر در برابر نعمت فطری هر انسانی است و برای شکرگزاری قبل از هر چیز باید شخص منعم را شناخت،و اینجاست که خط شکر به خط توحید منتهی میشود،و بتها که مبدء هیچ نعمتی نیستند کنار میروند.
*** در آخرین آیه مورد بحث به بیان دیگری برای نفی شرک پرداخته،ریشه اصلی انحراف آنها را ذکر کرده و میگوید:"آنها خدا را آن گونه که شایسته است نشناختند"و به همین دلیل نام مقدس او را تا آنجا تنزل دادند که همردیف بتها قرار دادند( وَ مٰا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ ).
آری سرچشمه شرک عدم معرفت صحیح در باره خداوند است،کسی که بداند"اولا"او وجودی است بیپایان و نامحدود از هر نظر"ثانیا"آفرینش همه موجودات از ناحیه او است و حتی در بقای خود هر لحظه به فیض وجود او نیازمندند "ثالثا"تدبیر عالم هستی و گشودن گره تمام مشکلات و همه ارزاق به دست با قدرت او است،و حتی اگر شفاعتی هم انجام گیرد به اذن و فرمان او خواهد بود،معنی ندارد رو به سوی دیگری آرد.
اصلا چنین وجودی با این صفات دوگانگی برای او محال است زیرا دو وجود نامحدود از جمیع جهات عقلا غیر ممکن است(دقت کنید).
سپس برای بیان عظمت و قدرت او از دو تعبیر کنایی زیبا استفاده کرده
میگوید:"تمام زمین در روز قیامت در قبضه او قرار دارد،و آسمانها پیچیده در دست راست او است"( وَ الْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ السَّمٰاوٰاتُ مَطْوِیّٰاتٌ بِیَمِینِهِ ).
"قبضة"به معنی چیزی است که در مشت میگیرند،و معمولا کنایه از قدرت مطلقه و سلطه کامل بر چیزی است،همانگونه که در تعبیرات روزمره میگوئیم فلان شهر در دست من است و یا فلان ملک در قبضه و مشت من میباشد.
"مطویات"از ماده"طی"به معنی"به هم پیچیدن"است که گاه کنایه از گذشتن عمر یا عبور از چیزی نیز میباشد.
تعبیر فوق در مورد آسمانها به صورت واضحتری در آیه 104 سوره انبیا آمده است یَوْمَ نَطْوِی السَّمٰاءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ :"در آن روز آسمانها را همچون طوماری درهم میپیچیم".
کسی که طوماری را درهم پیچیده و در دست راست گرفته کاملترین تسلط را بر آن دارد،مخصوصا انتخاب"یمین"(دست راست)به خاطر آن است که غالب اشخاص کارهای مهم را با دست راست انجام میدهند و قوت و قدرت بیشتری در آن احساس میکنند.
کوتاه سخن اینکه:همه این تشبیهات و تعبیرات کنایه از سلطه مطلقه پروردگار بر عالم هستی در جهان دیگر است،تا همگان بدانند در عالم قیامت نیز کلید نجات و حل مشکلات در کف قدرت خداوند است،تا به بهانه شفاعت و مانند آن به سراغ بتها و معبودهای دیگر نروند مگر در این دنیا زمین و آسمان به همین صورت در قبضه قدرت او نیست؟ چرا سخن از آخرت میگوید؟ پاسخ این است که در آن روز قدرت خداوند از هر زمان آشکارتر است، و به مرحله ظهور و بروز نهایی میرسد،همگی به روشنی درمییابند که همه چیز
از آن او و در اختیار او است.
بعلاوه ممکن است بعضی به بهانه نجات در قیامت به سراغ غیر خدا بروند، همانگونه که مسیحیان برای مساله پرستش عیسی مسیح ع موضوع"نجات" را پیش میکشند،بنا بر این مناسب این است که از قدرت خداوند در قیامت سخن گفته شود.
از آنچه گفتیم به خوبی روشن شد که این تعبیرات همگی جنبه کنایی دارد و به خاطر کوتاهی الفاظ ما در زندگی روزمره ناچاریم آن معانی بلند را در قالب این الفاظ کوچک بریزیم و جای این نیست که کسی از اینها احتمال تجسم پروردگار بدهد مگر اینکه بسیار سادهلوح و کوتهبین و کوتهفکر باشد،چه میتوان کرد؟ الفاظی که درخور بیان مقام عظمت پروردگار باشد در اختیار نداریم،باید از همین الفاظ با استفاده از معانی کنایی که دامنه وسیع و گستردهای دارند استفاده کنیم.
به هر حال بعد از بیانات فوق در آخر آیه در یک نتیجهگیری فشرده و گویا میفرماید:"منزه و پاک،و بلند مقام است از شریکهایی که برای او درست میکنند" ( سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ ).
اگر انسانها با مقیاسهای کوچک اندیشههای خود در باره ذات پاک او قضاوت نمیکردند هرگز به بیراهههای شرک و بتپرستی نمیافتادند.
آیا به راستی ممکن است اعمال نیک آدمی به خاطر اعمال بدش حبط و نابود شود؟آیا این مساله با عدالت خداوند از یک سو،و با ظواهر آیاتی که میگوید اگر انسان ذرهای کار نیک یا بد انجام دهد آن را میبیند منافات ندارد؟!
در اینجا بحث دامنهداری است هم از نظر دلائل عقلی،و هم دلائل نقلی، که ما قسمتی از آن را در جلد دوم صفحه 70(ذیل آیه 217 سوره بقره)مطرح کردهایم و ذیل آیات مناسب دیگر در آینده نیز بخواست خدا بحث خواهیم کرد) آنچه در اینجا لازم است اشاره کنیم و در آیات مورد بحث مطرح میباشد این است که اگر کسی در مورد"حبط اعمال"در برابر معاصی تردید کند در مورد"شرک"و تاثیر آن در حبط اعمال تردیدی نخواهد داشت،چرا که آیات بسیاری از قرآن مجید که در بالا به بعضی از آنها اشاره شد صراحت دارد در اینکه"موافات بر ایمان"(با ایمان از دنیا رفتن)شرط قبولی اعمال است، و بدون آن هیچ علمی پذیرفته نیست.
قلب مشرک همچون شورهزاری است که اگر تمام بذرهای گلها را در آن بپاشند و باران حیاتبخش بر آن ببارد استعداد پرورش گلی را ندارد و جز خس از آن نمیروید.
در آیات فوق خواندیم که مشرکان خدا را به حق نشناختند که اگر میشناختند راه شرک نمیپوئیدند،مفهوم این سخن آن است که مؤمنان موحد او را به حق شناختهاند.
اکنون این سؤال پیش میآید که این سخن با حدیث معروف پیامبر ص که میفرماید
ما عرفناک حق معرفتک،و ما عبدناک حق عبادتک :"ما تو را چنان که حق معرفتت میباشد نشناختیم،و ما تو را آن گونه که حق عبادت تو است پرستش نکردیم"!چگونه سازگار است؟ در پاسخ باید گفت:معرفت دارای مراحلی است یکی مرحله بالای معرفت است و آن پی بردن به کنه ذات خدا است،این امر برای هیچ کس ممکن نیست،
و جز ذات پاک او از کنه ذاتش با خبر نمیباشد،حدیث معروف نبوی اشاره به همین معنی است.
اما مراحلی است از این پائینتر که در استعداد انسانها است و آن مرحله شناخت اجمالی صفات،و شناخت تفصیلی افعال او است،این مرحله برای انسان ممکن است و دستور"معرفة اللّٰه"ناظر به همین مرحله است،آیه مورد بحث از همین مرحله سخن میگوید که مشرکان در آن لنگ و واماندهاند.
وَ نُفِخَ فِی اَلصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِی اَلْأَرْضِ إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ اَللّٰهُ ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْریٰ فَإِذٰا هُمْ قِیٰامٌ یَنْظُرُونَ (68)
68-و در صور دمیده میشود،و تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند میمیرند مگر کسانی که خدا بخواهد،سپس بار دیگر در صور دمیده میشود،ناگهان همگی بپا میخیزند،و در انتظار(حساب و جزا)هستند.
"نفخه صور"و مرگ و حیات عمومی بندگان
در آخرین آیات بحث گذشته سخن از قیامت در میان آمد،در آیه مورد بحث همین مساله را با ذکر بسیاری از خصوصیات تعقیب میکند،نخست از پایان دنیا شروع کرده،میفرماید:"و در صور دمیده میشود،تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند میمیرند،مگر کسانی که خدا بخواهد( وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ اللّٰهُ ).
"سپس بار دیگر در صور دمیده میشود،ناگهان همگی بپا میخیزند و در انتظار حساب و جزا و سرنوشت خویشند"!( ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْریٰ فَإِذٰا هُمْ قِیٰامٌ یَنْظُرُونَ ).
از این آیه به خوبی استفاده میشود که در پایان جهان و آغاز رستاخیز دو حادثه ناگهانی رخ میدهد:در حادثه اول همه موجودات زنده فورا میمیرند، و در حادثه دوم که با فاصلهای صورت میگیرد همه انسانها ناگهان زنده میشوند، و بپا میخیزند و در انتظار حسابند.
قرآن مجید از این دو حادثه به عنوان"نفخ صور"تعبیر کرده است که تعبیر
کنایی زیبایی است از حوادث ناگهانی و همزمان،زیرا"نفخ"به معنی دمیدن و"صور" به معنی"شیپور"یا شاخ میان تهی است که معمولا برای حرکت قافله یا لشکر،یا برای توقف آنها به صدا درمیآوردند،البته آهنگ این دو با هم متفاوت بود،شیپور توقف،قافله را یک جا متوقف میکرد،و شیپور حرکت،اعلام شروع حرکت قافله بود.
این تعبیر ضمنا بیانگر سهولت امر است و نشان میدهد که خداوند بزرگ با یک فرمان که به سادگی دمیدن در یک شیپور است اهل آسمان و زمین را میمیراند و با یک فرمان که آنهم شبیه به"شیپور رحیل و حرکت"است همه را زنده میکند.
بارها گفتهایم الفاظ ما که برای زندگی روزمره محدود خودمان وضع شده عاجزتر از آن است که بتواند حقایق مربوط به جهان ما وراء طبیعت یا پایان این جهان و آغاز جهان دیگر را دقیقا بیان کند،به همین دلیل باید از الفاظ معمولی معانی وسیعتر و گستردهتری استفاده شود منتها با توجه به قرائن موجود.
توضیح اینکه:در قرآن مجید از حادثه پایان جهان و آغاز جهان دیگر تعبیرات مختلفی آمده است:
در آیات متعددی(متجاوز از ده مورد)سخن از"نفخ صور"به میان آمده (1).
در یک مورد تعبیر به"نقر در ناقور"شده که آن نیز به معنی دمیدن در شیپور یا شبیه آن است" فَإِذٰا نُقِرَ فِی النّٰاقُورِ فَذٰلِکَ یَوْمَئِذٍ یَوْمٌ عَسِیرٌ " (مدثر-8-9).
1) 1) مواردی از قرآن که کلمه نفخ صور در آنها آمده از این قرار است: سوره کهف آیه 99 مؤمنون 101 سوره یس 51 زمر 68 ق 20 الحاقه 13 انعام 73 طه 102 نمل 87 نبا 18.
و در بعضی از موارد تعبیر به"قارعة"به معنی کوبنده شدید دیده میشود (سوره قارعه آیه 1 و 2 و 3).
و بالآخره در بعضی دیگر تعبیر به"صیحه"آمده است که آن به معنی صدای عظیم است،مانند آیه 49 سوره یس مٰا یَنْظُرُونَ إِلاّٰ صَیْحَةً وٰاحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ ،این آیه از صیحه پایان جهان سخن میگوید که مردم را غافلگیر میسازد ،و آیه 53 سوره یس إِنْ کٰانَتْ إِلاّٰ صَیْحَةً وٰاحِدَةً فَإِذٰا هُمْ جَمِیعٌ لَدَیْنٰا مُحْضَرُونَ ،ولی در این آیه سخن از صیحه رستاخیز است که همه مردم به دنبال آن زنده میشوند و در محضر عدل پروردگار حضور مییابند.
از مجموع این آیات استفاده میشود که در پایان جهان صیحه عظیمی اهل آسمانها و زمین را میمیراند و این"صیحه مرگ"است.
و در آغاز رستاخیز با صیحه و فریاد عظیمی همه زنده میشوند،و بپا میخیزند، و این"فریاد حیات و زندگی"است.
اما این دو فریاد دقیقا چگونه است؟چه اثری در صیحه اول،و چه تاثیری در صیحه دوم است؟جز خدا کسی نمیداند،و لذا در بعضی از روایات در توصیف "صور"که اسرافیل در پایان جهان در آن میدمد چنین آمده است:و للصور رأس واحد و طرفان،و بین طرف رأس کل منهما الی الآخر مثل ما بین السماء الی الارض!:"شیپور اسرافیل یک سر و دو شاخه دارد که فاصل میان این دو شاخه با یکدیگر مانند فاصله آسمان تا زمین است"! سپس در ذیل همین روایت میخوانیم:"هنگامی که در آن سوی زمین میدمد موجود زندهای بر زمین باقی نمیماند،و هنگامی که در آن سر آسمانی میدمد اهل آسمانها همه میمیرند،و بعد خداوند فرمان مرگ به اسرافیل میدهد و میگوید بمیر او هم میمیرد"! (1).
1) 1) "تفسیر علی بن ابراهیم"مطابق نقل تفسیر"نور الثقلین"جلد 4 صفحه 502.
به هر حال اکثر مفسران"نفخ صور"را به همان معنی"دمیدن در شیپور" تفسیر کردهاند که گفتیم اینها کنایات لطیفی است در باره چگونگی پایان جهان و آغاز رستاخیز،ولی کمی از مفسرین"صور"را جمع"صورت"دانسته، و بنا بر این نفخ صور را به معنی دمیدن در صورت مانند دمیدن روح در کالبد بشر دانستهاند،طبق این تفسیر یک مرتبه در صورتهای انسانی دمیده میشود و همگی میمیرند،و یک بار دمیده میشود همگی جان میگیرند (1).
این تفسیر علاوه بر اینکه با متون روایات سازگار نیست با خود آیه نیز نمیسازد زیرا ضمیر مفرد مذکر در جمله ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْریٰ به آن بازگردانده شده،در حالی که اگر معنی جمعی داشته باشد باید ضمیر مفرد مؤنث به آن بازگردد و"نفخ فیها"گفته شود.
از این گذشته دمیدن در صورت در مورد احیاء مردگان مناسب است (همانگونه که در معجزات مسیح آمده)اما این تعبیر در مورد قبض روح به کار نمیرود.
مشهور در میان علمای اسلام دو مرتبه است،و ظاهر آیه مورد بحث نیز همین میباشد،جمعبندی آیات دیگر قرآن نیز خبر از دو"نفخه"میدهد،ولی بعضی تعداد آن را سه نفخه و یا حتی چهار نفخه دانستهاند.
به این ترتیب که نفخه اولی را نفخه"فزع"میگویند.
1) 2) توجه کنید"صور"بر وزن"نور"و"صور"بر وزن"زحل"هر دو جمع "صورت"میباشد.
این تعبیر از آیه 87 سوره نمل گرفته شده: وَ یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ :هنگامی که در صور دمیده میشود همه کسانی که در آسمان و زمین هستند در وحشت فرو میروند.
و نفخه دوم و سوم را نفخه"مرگ"و"حیات"میدانند که در آیات مورد بحث و آیات دیگر قرآن به آن اشاره شده،یکی را نفخه"صعق"میگویند (صعق هم به معنی بیهوش شدن و هم مردن آمده است)و دیگری را نفخه"قیام" کسانی که احتمال نفخه چهارمی دادهاند ظاهرا از آیه 53 سوره یس گرفتهاند که بعد از نفخه حیات میگوید إِنْ کٰانَتْ إِلاّٰ صَیْحَةً وٰاحِدَةً فَإِذٰا هُمْ جَمِیعٌ لَدَیْنٰا مُحْضَرُونَ تنها یک صیحه خواهد بود و به دنبال آن همه آنها نزد ما حاضر میشوند.
و این نفخه"جمع و حضور"است.
ولی حق این است که دو نفخه بیشتر نیست و مساله فزع و وحشت عمومی در حقیقت مقدمهای است برای مرگ جهانیان که به دنبال نفخه اولی یا صیحه نخستین حاصل میشود،همانگونه که نفخه جمع نیز دنباله همان نفخه حیات است و به این ترتیب دو نفخه بیش نخواهد بود"نفخه مرگ"و"نفخه حیات".
شاهد دیگر این سخن آیه 6 و 7 سوره نازعات است،آنجا که میگوید: یَوْمَ تَرْجُفُ الرّٰاجِفَةُ تَتْبَعُهَا الرّٰادِفَةُ :"روزی که زلزله کوبنده همه جا را بلرزاند و به دنبال آن زلزلهای که بندگان را زنده و همردیف میسازد واقع میشود".
چگونه امواج صوتی آن تمام جهان را فرا میگیرد؟با اینکه میدانیم امواج صوتی حرکت کندی دارد،و از دویست و چهل متر در ثانیه تجاوز نمیکند،
در حالی که حرکت نور بیش از یک میلیون بار از آن سریعتر است و به سیصد هزار کیلومتر در ثانیه میرسد.
باید گفت ما نسبت به این موضوع همانند بسیاری از مسائل مربوط به قیامت تنها علم اجمالی داریم،و جزئیات آن-چنان که گفتیم-بر ما روشن نیست.
دقت در روایاتی که در منابع اسلامی در تفسیر"صور"آمده نیز نشان میدهد که بر خلاف پندار بعضی"صور"یک شیپور معمولی نیست.
در روایتی از امام علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام آمده است:
ان الصور قرن عظیم له رأس واحد و طرفان،و بین الطرف الاسفل الذی یلی الارض الی الطرف الاعلی الذی یلی السماء مثل تخوم الارضین الی فوق السماء السابعة،فیه اثقاب بعدد ارواح الخلائق!:
"صور شاخ بزرگی است که یک سر و دو طرف دارد،و میان طرف پائین که در سمت زمین است تا طرف بالا که در سمت آسمان است به اندازه فاصله اعماق زمین تا فراز آسمان هفتم است،و در آن سوراخهایی به عدد ارواح خلائق میباشد"! (1).
در حدیث دیگری از پیغمبر گرامی اسلام ص میخوانیم:
الصور قرن من نور فیه اثقاب علی عدد ارواح العباد: "صور شاخی است از نور که در آن سوراخهایی به عدد ارواح بندگان است"! (2).
مطرح شدن مساله نور در اینجا به سؤال دومی که در بالا ذکر شد نیز پاسخ میگوید،و روشن میسازد که این فریاد عظیم از قبیل امواج صوتی معمولی ما نیست،فریادی است برتر و بالاتر،با امواجی فوق العاده سریعتر از امواج نور که پهنه زمین و آسمان را در فاصله کوتاه طی میکند،بار اول مرگ آفرین است،و بار دیگر زندهگر و حیاتبخش!
این مساله که چگونه ممکن است صدا اینچنین مرگآفرین باشد اگر در گذشته برای بعضی شگفتانگیز بود امروز برای ما تعجبی ندارد،چرا که بسیار شنیدهایم موج انفجار گوشها را کر،بدنها را متلاشی،و حتی خانهها را ویران میسازد،انسانهایی را از جای خود برداشته،به فاصلههای دوردست پرتاب میکند بسیار دیده شده است که حرکت سریع یک هواپیما و به اصطلاح شکستن دیوار صوتی چنان صدای وحشتناک و امواج ویرانگری به وجود میآورد که شیشههای عمارتها را در شعاع وسیعی خرد میکند.
جایی که نمونههای کوچک امواج صوتی که به وسیله انسانها ایجاد شده اینچنین اثراتی از خودشان میدهد آن صیحه عظیم الهی،آن انفجار بزرگ جهانی چه آثاری ببار خواهد آورد؟! به همین دلیل جای تعجب نیست که امواجی هم در نقطه مقابل آن تکان دهنده و بیدارکننده و احیاگر باشد،هر چند تصور آن امروز برای ما ممکن نیست، ولی بیدار کردن افراد خواب را با فریاد و یا به هوش آوردن انسانهای بیهوش را با شوکهای شدید لا اقل دیدهایم،و باز تکرار میکنیم ما با علم محدودمان تنها شبحی از این امور از دور میبینیم.
چنان که دیدیم در آیه مورد بحث میگوید:همه اهل آسمانها و زمین میمیرند سپس گروهی را استثنا میکند و میفرماید: إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ اللّٰهُ (مگر کسانی که خدا بخواهد)در اینکه این کسان کیانند؟در میان مفسران گفتگو است.
گروهی معتقدند که آنها جمعی از فرشتگان بزرگ خدا همچون جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و عزرائیل میباشند.
در روایتی نیز به این معنی اشاره شده است (1).
بعضی حاملان عرش خدا را نیز بر آن افزودهاند(چنان که در روایت دیگری آمده است) (2)و بعضی دیگر ارواح شهدا را که به حکم آیات قرآن" أَحْیٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ "زندهاند و در نزد پروردگارشان روزی میبرند،مستثنا دانستهاند.
در روایتی نیز به این معنی اشاره شده (3).
البته این روایات منافاتی با هم ندارند،ولی به هر حال از ذیل بعضی از همین روایات به خوبی استفاده میشود که این گروه باقیمانده نیز سرانجام میمیرند به گونهای که در سرتاسر عالم هستی موجودی زنده نخواهد بود،جز خداوند "حی لا یموت".
در اینکه مرگ برای فرشتگان یا ارواح شهدا و انبیا و اولیا چگونه است؟ احتمال دارد مراد از مرگ در باره آنها گسستن پیوند روح از قالب مثالی بوده باشد،یا از کار افتادن فعالیت مستمر ارواح.
از آیات قرآن مجید به خوبی استفاده میشود که هر دو نفخه به صورت ناگهانی تحقق مییابد،اما نفخه اول چنان غافلگیرانه است که گروه زیادی از مردم مشغول کسب و کار و مخاصمه و جدال بر سر اموال و خرید و فروشند که صیحه نخستین واقع میشود،و همگی در جا میمیرند،چنان که در آیه 29 سوره یس خواندیم: إِنْ کٰانَتْ إِلاّٰ صَیْحَةً وٰاحِدَةً فَإِذٰا هُمْ خٰامِدُونَ .
و در مورد"صیحه دوم"تعبیرات آیات قرآن از جمله آیه مورد بحث ( فَإِذٰا هُمْ قِیٰامٌ یَنْظُرُونَ )نشان میدهد که ناگهانی صورت میگیرد.
از آیات قرآن مجید چیزی در این زمینه استفاده نمیشود،فقط تعبیر به "ثم"دلالت بر این دارد که فاصلهای وجود دارد،اما در بعضی از روایات اسلامی این فاصله چهل سال ذکر شده است (1)که معلوم نیست معیار این سالها چه اندازه است،سالهای معمولی یا سالیان و ایامی همچون سالیان و ایام قیامت؟ به هر حال اندیشه در نفخه صور و پایان این جهان،و همچنین نفخه ثانی و آغاز جهان دیگر،با توجه به اشاراتی که در قرآن مجید آمده،و تفصیل بیشتری که در روایات اسلامی دیده میشود،درس تربیتی عمیق به انسانها میدهد، مخصوصا این حقیقت را روشن میسازد که در هر لحظه و هر حال باید آماده برای استقبال از چنین حادثه عظیم و هولناکی بود،چرا که هیچ تاریخ معینی برای آن بیان نشده،و وقوع آن در هر زمان محتمل است،بعلاوه بدون هیچ مقدمهای آغاز میشود لذا در ذیل یکی از احادیث مربوط به نفخ صور که در بالا خواندیم راوی نقل میکند که وقتی سخن به اینجا رسید:رأیت علی بن الحسین(ع) یبکی عند ذلک بکاء شدیدا:"امام سجاد ع را در اینحال دیدم که شدیدا گریه میکند،و از مساله پایان جهان و قیامت و حضور مردم برای حساب در پیشگاه خداوند سخت نگران است" (2).
وَ أَشْرَقَتِ اَلْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهٰا وَ وُضِعَ اَلْکِتٰابُ وَ جِیءَ بِالنَّبِیِّینَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ (69) وَ وُفِّیَتْ کُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمٰا یَفْعَلُونَ (70)
69-و زمین(در آن روز)به نور پروردگار روشن میشود و نامههای اعمال را پیش مینهند، و پیامبران و گواهان را حاضر میسازند،و در میان آنها به حق داوری میشود، و به کسی ستم نخواهد شد.
70-و به هر کس آنچه انجام داده است بیکم و کاست داده میشود،و او نسبت به آنچه انجام میدادند از همه آگاهتر است.
آن روز که زمین به نور خدا روشن میشود
در این آیات بحثهای مربوط به قیامت که در آیات قبل شروع شده هم چنان ادامه مییابد.
در این دو آیه هفت جمله است که هر کدام مطلبی را پیرامون معاد میگوید که مکمل مطلب دیگر،و یا بیان دلیلی برای آن است و از انسجام خاصی برخوردار میباشد.
نخست میفرماید:"در آن روز زمین به نور پروردگار روشن میشود" ( وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهٰا ).
در اینکه منظور از این"اشراق"و روشنایی به نور الهی چیست تفسیرهای مختلفی گفته شده است که مهمتر از همه سه تفسیر زیر است:
1-جمعی گفتهاند منظور از نور رب،حق و عدالت است که خداوند صفحه زمین را در آن روز با آن نورانی میکند.
مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار میگوید:ای اضائت الارض بعدل ربها یوم القیامة لان نور الارض بالعدل:"یعنی زمین به عدل پروردگار در روز قیامت روشن میشود زیرا نور زمین به عدالت است" (1).
بعضی دیگر حدیث معروف نبوی را که میگوید:
الظلم ظلمات یوم القیامة "ظلم در قیامت در صورت تاریکی و ظلمت مجسم میشود"شاهد این معنی گرفتهاند" (2).
"زمخشری"در"کشاف"نیز همین معنی را برگزیده و میگوید:"در آن روز زمین از اقامه عدل و گسترش قسط در حساب و ارزیابی حسنات و سیئات روشن میگردد".
2-بعضی دیگر معتقدند که این اشاره به نوری است غیر از نور خورشید و ماه که خداوند مخصوص آن روز میآفریند.
3-مفسر عالیقدر نویسنده"المیزان"میگوید:مراد از روشن شدن زمین به نور پروردگار که از خصوصیات روز قیامت است همان انکشاف غطاء و کنار رفتن پردهها و حجابها و ظاهر شدن حقایق اشیاء و اعمال انسانها از خیر و شر و اطاعت و عصیان و حق و باطل میباشد،سپس به آیه 22 سوره ق بر این معنی استدلال کرده است: لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هٰذٰا فَکَشَفْنٰا عَنْکَ غِطٰاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ "تو در غفلت از این موضوع بودی،ما پرده را از برابر چشمت کنار زدیم و امروز چشمت به خوبی میبیند"! درست است که این اشراق الهی در آن روز همه چیز را شامل میشود ولی
ذکر خصوص زمین در این میان به خاطر آن است که هدف اصلی بیان حال مردم روی زمین در آن روز است.
البته این تفسیرها تضادی با هم ندارد و قابل جمع است،هر چند تفسیر اول و سوم مناسبتر به نظر میرسد.
بدون شک این آیه مربوط به قیامت است و اگر میبینیم در بعضی از روایات اهل بیت ع به قیام حضرت مهدی ع تفسیر شده در حقیقت نوعی تطبیق و تشبیه است، و تاکیدی بر این معنی است که به هنگام قیام مهدی ع دنیا نمونهای از صحنه قیامت خواهد شد،و عدل و داد به وسیله آن امام به حق،و جانشین پیامبر ص و نماینده پروردگار،در روی زمین تا آنجا که طبیعت دنیا میپذیرد حکمفرما خواهد شد.
"مفضل بن عمر"از"امام صادق" ع نقل میکند:
اذا قام قائمنا اشرقت الارض بنور ربها و استغنی العباد عن ضوء الشمس و ذهبت الظلمة!:
"هنگامی که قائم ما قیام کند زمین به نور پروردگارش روشن میشود،و بندگان از نور آفتاب مستغنی میشوند و ظلمت برطرف میگردد" (1).
در جمله دوم از این آیه سخن از نامه اعمال است میگوید:"در آن روز نامههای اعمال را پیش مینهند،و به آن رسیدگی میکنند"( وَ وُضِعَ الْکِتٰابُ ) نامههایی که تمامی اعمال انسان از کوچک و بزرگ در آن جمع است و به گفته قرآن در آیه 49 سوره کهف: لاٰ یُغٰادِرُ صَغِیرَةً وَ لاٰ کَبِیرَةً إِلاّٰ أَحْصٰاهٰا هیچ معصیت کوچک و بزرگی نیست مگر اینکه در آن احصا شده است.
و در جمله بعد که سخن از گواهان است میافزاید:"پیامبران و گواهان
1) 1) "ارشاد مفید"مطابق"تفسیر صافی"و"نور الثقلین"ذیل آیات مورد بحث، همین معنی را مرحوم علامه مجلسی در"بحار الانوار"جلد 52 صفحه 330 با تفاوت مختصری آورده است.
را در آن روز حاضر میکنند"( وَ جِیءَ بِالنَّبِیِّینَ وَ الشُّهَدٰاءِ ).
پیامبران احضار میشوند تا از ادای رسالت خود به مجرمان سخن گویند، همانگونه که در آیه 6 سوره"اعراف"میخوانیم: وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ :"ما از رسولان به طور قطع سؤال خواهیم کرد".
و"گواهان"برای اینکه در آن محکمه عدل گواهی دهند،درست است که خداوند از همه چیز آگاه است،ولی برای تاکید مراتب عدالت حضور شهود لازم است.
این گواهان چه کسانی هستند؟در میان مفسران گفتگو است:
بعضی آنها را نیکان و پاکان و عدول امتها دانستهاند که هم گواهی بر ادای رسالت انبیاء میدهند،و هم بر اعمال مردمی که در عصر آنها میزیستهاند که "امامان معصوم"در طلیعه آنها قرار دارند.
بعضی دیگر آن را به فرشتگانی تفسیر کردهاند که گواه بر اعمال انسانها هستند و آیه 21 سوره"ق"را گواه این معنی دانستهاند که میگوید وَ جٰاءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَهٰا سٰائِقٌ وَ شَهِیدٌ :"هر انسانی وارد صحنه محشر میشود در حالی که همراه او کسی است که او را به دادگاه الهی میراند و نیز با او گواهی است".
بعضی نیز آن را به اعضای بدن و مکان و زمان اطاعت و معصیت که از گواهان روز قیامتند تفسیر کردهاند.
ولی ظاهر این است که"شهداء"(گواهان)معنی گستردهای دارد که هر یک از مفسرین به بخشی از آن اشاره کردهاند.
بعضی احتمال دادهاند که منظور"شهیدان راه خدا"بالخصوص بوده باشند اما این بعید به نظر میرسد،چرا که سخن از گواهان محکمه عدل الهی است نه از"شهیدان راه حق"هر چند ممکن است آنها نیز در صف شهود باشند.
چهارمین جمله میگوید:"در میان آنها به حق قضاوت میشود"( وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ ).
و در پنجمین جمله میافزاید:"و به آنها ستم نخواهد شد"( وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ ).
بدیهی است هنگامی که حاکم،خدا باشد،و زمین به نور عدالتش روشن گردد،و نامه اعمال که دقیقا بیانگر اعمال انسان است مطرح شود،و پیامبران و گواهان عدل حضور یابند،جز به حق قضاوت نخواهد شد،و در چنین دادگاهی ظلم و بیدادگری مفهومی ندارد.
*** ششمین جمله در آیه بعد این سخن را تکمیل کرده،میگوید:"به هر کسی آنچه انجام داده است بیکم و کاست پرداخته میشود"( وَ وُفِّیَتْ کُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ ).
نه جزا و پاداش و کیفر اعمالشان که خود اعمالشان به آنها داده میشود! و چه پاداش و کیفری از این برتر که عمل انسان به طور کامل به او تحویل داده شود(توجه داشته باشید"وفیت"به معنی ادا کردن به طور کامل است).و برای همیشه قرین و همنشین او گردد.
چه کسی میتواند این برنامههای عدالت را دقیقا اجرا کند کسی که علم او به همه چیز احاطه دارد لذا در هفتمین و آخرین جمله میفرماید:"او نسبت به آنچه انجام میدادند از همه آگاهتر است"( وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمٰا یَفْعَلُونَ ).
حتی نیازی به شهود نیست که او از همه شهود اعلم است،اما لطف و عدالتش ایجاب میکند که گواهان را احضار کند،آری اینچنین است صحنه قیامت که باید همه برای آن آماده شویم.
وَ سِیقَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِلیٰ جَهَنَّمَ زُمَراً حَتّٰی إِذٰا جٰاؤُهٰا فُتِحَتْ أَبْوٰابُهٰا وَ قٰالَ لَهُمْ خَزَنَتُهٰا أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَتْلُونَ عَلَیْکُمْ آیٰاتِ رَبِّکُمْ وَ یُنْذِرُونَکُمْ لِقٰاءَ یَوْمِکُمْ هٰذٰا قٰالُوا بَلیٰ وَ لٰکِنْ حَقَّتْ کَلِمَةُ اَلْعَذٰابِ عَلَی اَلْکٰافِرِینَ (71) قِیلَ اُدْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا فَبِئْسَ مَثْوَی اَلْمُتَکَبِّرِینَ (72)
71-و کسانی که کافر شدند گروه گروه به سوی جهنم رانده میشوند،وقتی به دوزخ میرسند درهای آن گشوده میشود،و نگهبانان دوزخ به آنها میگویند:آیا رسولانی از میان شما نیامدند که آیات پروردگارتان را برای شما بخوانند،و از ملاقات این روز شما را بر حذر دارند؟!میگویند:آری(پیامبران آمدند و آیات الهی را بر ما خواندند)ولی فرمان عذاب الهی بر کافران مسلم شده است.
72-به آنها گفته میشود:از درهای جهنم وارد شوید،جاودانه در آن بمانید،چه بد جایگاهی است جایگاه متکبران؟!(تمام تقصیرها از خود شما بوده است).
آنها که گروه گروه،وارد دوزخ میشوند
این آیات نیز هم چنان بحثهای معاد را ادامه میدهند،و آنچه را به صورت
اجمال در آیات گذشته در مورد پاداش و کیفر مؤمنان و کافران آمده به طور تفصیل بیان میکند.
نخست از دوزخیان شروع میکند و میگوید:"آنها که کافر شدند گروه گروه به سوی جهنم رانده میشوند"!( وَ سِیقَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِلیٰ جَهَنَّمَ زُمَراً ).
چه کسانی که آنها را میرانند؟فرشتگان عذاب که مامورند آنها را تا مقابل درهای دوزخ ببرند،شبیه این تعبیر در آیه 21 سوره"ق"نیز آمده است: وَ جٰاءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَهٰا سٰائِقٌ وَ شَهِیدٌ :"هر انسانی در صحنه قیامت وارد میشود در حالی که همراه او کسی است که او را میراند و شاهد و گواهی".
تعبیر به"زمر"به معنی گروه اندک،نشان میدهد که آنها در دستههای کوچک و پراکنده به سوی جهنم رانده میشوند.
"سیق"از ماده"سوق"به معنی حرکت دادن است.
سپس میافزاید:"این امر ادامه پیدا میکند تا هنگامی که به دوزخ میرسند در این موقع درهای دوزخ گشوده میشود و نگهبانان دوزخ از روی ملامت به آنها میگویند:آیا پیامبرانی از شما نیامدند که آیات پروردگارتان را برای شما بخوانند و از ملاقات این روز شما را بر حذر دارند"؟!( حَتّٰی إِذٰا جٰاؤُهٰا فُتِحَتْ أَبْوٰابُهٰا وَ قٰالَ لَهُمْ خَزَنَتُهٰا أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَتْلُونَ عَلَیْکُمْ آیٰاتِ رَبِّکُمْ وَ یُنْذِرُونَکُمْ لِقٰاءَ یَوْمِکُمْ هٰذٰا ) (1).
از این تعبیر به خوبی استفاده میشود که درهای جهنم قبل از ورود آنها بسته است درست همانند درهای زندانها هنگامی که نزدیک آن میرسند ناگهان به روی آنان گشوده میشود و این مشاهده ناگهانی وحشت بیشتری در آنها ایجاب میکند،اما قبل از هر چیز در زیر رگبار ملامت خازنان دوزخ قرار میگیرند
1) 1) "خزنة"جمع"خازن"از ماده"خزن"(بر وزن جزم)به معنی حفظ کردن چیزی است و"خازن"به حافظ و نگاهبان گفته میشود.
که به آنها میگویند تمام اسباب هدایت برای شما فراهم بود.
پیامبرانی از جنس خود شما همراه با آیات پروردگارتان و با انذار و اعلام خطرهای مستمر و پی در پی و تلاوت آیات به طور پیگیر و مداوم به سراغ شما آمدند (1).
با اینحال چگونه این تیرهروزی دامان شما را گرفت؟و به راستی این گفتگوی خازنان دوزخ از دردناکترین عذابها برای آنها است که به هنگام ورود در جهنم(بجای خوشآمد بهشتیان)با آن روبرو میشوند.
***به هر حال آنها با یک جمله کوتاه و دردآلود به آنها پاسخ داده"میگویند:
آری پیامبران آمدند و آیات الهی را بر ما خواندند و به قدر کافی انذار کردند، ولی فرمان عذاب الهی بر کافران مسلم شد"و عذاب او دامان ما را گرفت( قٰالُوا بَلیٰ وَ لٰکِنْ حَقَّتْ کَلِمَةُ الْعَذٰابِ عَلَی الْکٰافِرِینَ ).
جمعی از مفسران بزرگ"کلمة العذاب"را اشاره به سخن میدانند که به هنگام هبوط آدم به زمین،یا به هنگام تصمیم شیطان به اغوای بنی آدم از سوی پروردگار گفته شد،چنان که در"آیه 39 بقره"میخوانیم وقتی آدم به زمین هبوط کرد خداوند فرمود: وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ :"کسانی که کافر شوند و آیات ما را تکذیب کنند آنها اصحاب آتشند و جاودانه در آن خواهند ماند".
و به هنگامی که شیطان عرض کرد همه آنها-جز بندگان مخلصت-را اغوا میکنم،خداوند فرمود: لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّٰاسِ أَجْمَعِینَ "به طور مسلم دوزخ را از گنهکاران جن و انس پر خواهم کرد"!(الم سجده 13).
به این ترتیب آنها اعتراف میکنند که راه تکذیب انبیا و انکار آیات الهی
1) 1) "یتلون"و"ینذرون"هر دو فعل مضارع است و دلیل بر استمرار.
را پیش گرفتند و طبعا سرنوشتی بهتر از این نخواهند داشت.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از" حَقَّتْ کَلِمَةُ الْعَذٰابِ "همان باشد که در آیات 7 سوره یس آمده است: لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلیٰ أَکْثَرِهِمْ فَهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ :"فرمان عذاب در باره اکثر آنها محقق شده است آنها دیگر ایمان نمیآورند". اشاره به اینکه گاه انسان بر اثر گناه فراوان و دشمنی و لجاجت و تعصب در برابر حق کارش به جایی میرسد که بر دل او مهر نهاده میشود و راه بازگشتی برای او باقی نمیماند،و با این حال فرمان عذاب الهی در مورد او قطعی میشود.
ولی به هر حال همه اینها از اعمال خود انسان سرچشمه میگیرد،و جای این نیست که کسی از این جمله توهم جبر و عدم آزادی اراده انسان کند.
*** این گفتگوی کوتاه در آستانه جهنم پایان میگیرد"به آنها گفته میشود از درهای جهنم وارد شوید،جاودانه در آن بمانید،چه بد جایگاهی است جایگاه متکبران"؟!( قِیلَ ادْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا فَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرِینَ ) درهای جهنم چنان که قبلا هم اشاره کردهایم ممکن است به معنی درهایی باشد که بر حسب اعمال انسانها تنظیم شده است و هر گروهی را به تناسب عمل خود به دوزخ میبرند،همانگونه که درهای بهشت نیز چنین است و لذا یکی از درهای آن"باب المجاهدین"نام دارد،و در کلام امیر مؤمنان علی ع نیز آمده
ان الجهاد باب من ابواب الجنة :"جهاد دری از درهای بهشت است" (1).
جالب اینکه فرشتگان عذاب از میان تمام اوصاف رذیله انسان که او را به دوزخ میبرد روی مساله"تکبر"تکیه میکنند،اشاره به اینکه سرچشمه
1) 1) نهج البلاغه خطبه 27.
اصلی کفر و انحراف و گناه بیش از همه کبر و غرور و عدم تسلیم در برابر حق است آری کبر است که پردههای ضخیم بر چشم انسان میافکند و او را از دیدن چهره تابناک محروم میسازد،و به همین دلیل در روایتی از امام صادق و امام باقر ع میخوانیم:
لا یدخل الجنة من فی قلبه مثقال ذرة من کبر :کسی که به مقدار ذرهای از کبر در قلبش وجود داشته باشد داخل بهشت نمیشود"! (1)***
1) 1) کافی جلد 2 باب الکبر حدیث 6.
وَ سِیقَ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَی اَلْجَنَّةِ زُمَراً حَتّٰی إِذٰا جٰاؤُهٰا وَ فُتِحَتْ أَبْوٰابُهٰا وَ قٰالَ لَهُمْ خَزَنَتُهٰا سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهٰا خٰالِدِینَ (73) وَ قٰالُوا اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی صَدَقَنٰا وَعْدَهُ وَ أَوْرَثَنَا اَلْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ اَلْجَنَّةِ حَیْثُ نَشٰاءُ فَنِعْمَ أَجْرُ اَلْعٰامِلِینَ (74) وَ تَرَی اَلْمَلاٰئِکَةَ حَافِّینَ مِنْ حَوْلِ اَلْعَرْشِ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قِیلَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (75)
73-و کسانی که تقوای الهی پیشه کردند گروه گروه به سوی بهشت برده میشوند،هنگامی که به آن میرسند درهای بهشت گشوده میشود،و نگهبانان به آنها میگویند:
سلام بر شما!گوارا باد این نعمتها برایتان!داخل بهشت شوید و جاودانه بمانید.
74-آنها میگویند:حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که به وعده خویش در باره ما وفا کرد و زمین(بهشت)را میراث ما قرار داد که هر جا را بخواهیم منزلگاه خود قرار دهیم،چه خوب است پاداش عملکنندگان! 75-(در آن روز)فرشتگان را میبینی که بر گرد عرش خدا حلقه زدهاند(و حمد او میگویند)و در میان بندگان به حق داوری میشود و(سرانجام)گفته میشود حمد مخصوص پروردگار جهانیان است.
و این جمعیت گروه گروه وارد بهشت میشوند
این آیات که آخرین آیات سوره"زمر"است هم چنان بحثهای مربوط به معاد را ادامه میدهد،و چون در آیات پیشین سخن از چگونگی ورود کافران به جهنم بود در اینجا سخن از چگونگی ورود مؤمنان پرهیزگار در بهشت است،تا به قرینه مقابله مسائل روشنتر و آشکارتر گردد.
نخست میگوید:"کسانی که تقوای الهی پیشه کردند گروه گروه به سوی بهشت برده میشوند"( وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَی الْجَنَّةِ زُمَراً ).
تعبیر به"سیق"(از ماده سوق بر وزن شوق به معنی راندن)در اینجا سؤالانگیز است،و توجه بسیاری از مفسران را به سوی خود جلب کرده،زیرا این تعبیر در مواردی است که کاری بدون شوق و تمایل درونی انجام میگیرد،این تعبیر در باره دوزخیان صحیح است اما در باره بهشتیان که مشتاقا به سوی بهشت میروند چرا؟ بعضی این تعبیر را به خاطر آن دانستهاند که بسیاری از بهشتیان در انتظار دوستانشانند.
و بعضی به خاطر این میدانند که شوق لقای پروردگار آن چنان پرهیزگاران را مجذوب خود ساخته که به غیر او-حتی بهشت-نمیپردازند.
بعضی نیز گفتهاند مرکبهای آنها را به سرعت به سوی بهشت میرانند.
در عین اینکه این تفاسیر خوب است و منافاتی با هم ندارد نکته دیگری نیز در اینجا وجود دارد که ممکن است سر اصلی این تعبیر باشد و آن اینکه هر اندازه پرهیزگاران عاشق بهشتند بهشت و فرشتگان رحمت برای آمدن آنها به بهشت شایقترند،همانگونه که گاه میزبان آن قدر به دیدار میهمانش شایق
است که او را با سرعتی بیش از آنچه خودش میآید به سوی خویش ببرد،فرشتگان رحمت نیز آنها را به سوی بهشت میبرند.
به هر حال در اینجا نیز"زمر"که به معنی گروه کوچک است نشان میدهد که بهشتیان در گروههای مختلف که نشانگر سلسله مراتب مقامات معنوی آنهاست به سوی بهشت میروند.
"تا اینکه آنها به بهشت میرسند در حالی که درهای آن از قبل برای آنها گشوده شده است،و در این هنگام خازنان و نگهبانان بهشت،آن فرشتگان رحمت به آنها میگویند:سلام بر شما!گوارا باد این نعمتها برایتان،داخل بهشت شوید و جاودانه بمانید"!( حَتّٰی إِذٰا جٰاؤُهٰا وَ فُتِحَتْ أَبْوٰابُهٰا وَ قٰالَ لَهُمْ خَزَنَتُهٰا سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهٰا خٰالِدِینَ ) (1).
جالب اینکه در مورد دوزخیان میگوید هنگامی که به دوزخ میرسند درهایش گشوده میشود،ولی در مورد بهشتیان میگوید درهایش از قبل گشوده شده،و این اشاره به احترام و اکرام خاصی است که برای آنها قائلند،درست همانند میزبان علاقمندی که درهای منزل خود را پیش از ورود میهمان میگشاید و در کنار در به انتظار او میایستد،فرشتگان رحمت الهی نیز همین حال را دارند.
در آیات گذشته در مورد دوزخیان خواندیم که نخستین سخن فرشتگان عذاب ملامت و سرزنش سخت به آنها است که با داشتن اسباب هدایت چرا به این روز افتادهاند؟! ولی در مورد بهشتیان نخستین سخن"سلام و درود و احترام و اکرام است"
1) 1) در اینکه جزای جمله شرطیه( إِذٰا جٰاؤُهٰا )چیست؟در میان مفسران گفتگو است از همه مناسبتر این است که گفته شود جزا جمله" قٰالَ لَهُمْ خَزَنَتُهٰا "است،و واو آن زائده است،این احتمال نیز داده شده است که جزا جمله محذوفی است و در تقدیر"سلام من اللّٰه علیکم"یا اینکه حذف جزا اشاره به این است که مطلب به قدری گسترده و عالی است که قابل توصیف نمیباشد بعضی هم"فتمت"را جزا دانسته و"واو"را زائده میدانند.
و سپس دعوت ورود به بهشت جاویدان!.
جمله"طبتم"از ماده"طیب"(بر وزن صید)به معنی پاکیزگی است، و چون بعد از سلام و درود قرار گرفته مناسب این است که مفهوم"انشایی"داشته باشد،یعنی پاک و پاکیزه باشید و خوش و خرم بمانید و یا به تعبیر دیگر"گوارا باد بر شما این نعمتهای پاک ای پاکسرشتان پاکدل".
ولی بسیاری از مفسران این جمله را به معنی"خبری"تفسیر کردهاند و گفتهاند فرشتگان به آنها میگویند:شما از هر آلودگی و پلیدی پاک شدهاید، و با ایمان و عمل صالح قلب و روح شما پاک گردیده،و از گناهان و معاصی نیز پاک شدهاید،و حتی بعضی روایتی نقل کردهاند که بر در بهشت درختی است که دو چشمه آب زلال از پای آن میجوشد،مؤمنان از یک چشمه مینوشند و باطن آنها پاک میشود،و در چشمه دیگری خود را شستشو میدهند و ظاهر آنها پاک میشود، و اینجاست که خازنان بهشت به آنها میگویند" سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهٰا خٰالِدِینَ " (1).
قابل توجه این که هم در مورد دوزخیان تعبیر به"خلود"و جاودانگی شده و هم در مورد بهشتیان،تا گروه اول بدانند هیچ راه نجاتی وجود ندارد، و گروه دوم نیز هیچگونه نگرانی از زوال نعمت الهی به خود راه ندهند.
*** در آیه بعد چهار جمله کوتاه و پر معنی که حاکی از نهایت خشنودی و رضایت خاطر بهشتیان است از آنها نقل میکند:"آنها میگویند:حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که به وعده خویش در باره ما وفا کرد"( وَ قٰالُوا الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی صَدَقَنٰا وَعْدَهُ ).
در جملههای بعد میافزایند:"و زمین بهشت را میراث ما قرار داد و به ما
1) 1) تفسیر قرطبی جلد 8 صفحه 5730.
بخشید"( وَ أَوْرَثَنَا الْأَرْضَ ).
منظور از زمین در اینجا زمین بهشت است،و تعبیر به"ارث"به خاطر آن است که این همه نعمت در برابر زحمت کمی به آنها داده شده،و میدانیم میراث چیزی است که انسان برای آن معمولا زحمتی نکشیده است،و یا از این نظر است که هر انسانی مکانی در بهشت دارد و محلی در دوزخ هر گاه بخاطر اعمالشان دوزخی شود مکان بهشتی او را به دیگران میسپارند و هر گاه بهشتی شود مکان دوزخیش برای دیگران باقی میماند و یا به خاطر این است که آنها با نهایت آزادی میتوانند از آن استفاده کنند همانند میراث که انسان در استفاده از آن کاملا آزاد است.
این جمله در حقیقت تحقق عینی آن وعده الهی است که در آیه 63 سوره مریم آمده: تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِی نُورِثُ مِنْ عِبٰادِنٰا مَنْ کٰانَ تَقِیًّا :آن بهشتی است که به بندگان پرهیزگارمان به میراث میدهیم".
در جمله سوم آزادی کامل خود را در استفاده از بهشت وسیع پروردگار چنین بیان میکنند:"ما هر جا از بهشت را بخواهیم منزلگاه خود قرار میدهیم ( نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشٰاءُ ).
از آیات مختلف قرآن استفاده میشود که بهشت مرکب از باغهای بسیاری است و لذا در قرآن تعبیر به" جَنّٰاتِ عَدْنٍ "(باغهای جاویدان بهشت)(توبه- 72)شده است،و بهشتیان،با توجه به سلسله مراتب و مقامات معنوی ساکن آنها میشوند،بنا بر این آزادی آنها در همان باغهای وسیعی از بهشت است که در اختیار آنها است،نه مقامات بالاتری که خود را شایسته آن نمیبینند و اساسا هرگز چنین تقاضایی را هم ندارند.
بالآخره در آخرین جمله میگویند:"چه خوب و جالب است پاداش و ثواب عملکنندگان به دستورات پروردگار"( فَنِعْمَ أَجْرُ الْعٰامِلِینَ ).
اشاره به اینکه این مواهب وسیع را به"بها"میدهند،به"بهانه"نمیدهند،
ایمان و عمل صالح لازم است تا در پرتو آن چنین شایستگی حاصل شود.
آیا این جمله نیز گفته بهشتیان است یا سخن پروردگار که به دنبال سخنان آنها آمده؟ مفسران هر دو احتمال را دادهاند ولی معنی اول یعنی ارتباط آن با گفتار بهشتیان با جملههای دیگر آیه،هماهنگی بیشتری دارد.
*** سرانجام در آخرین آیه مورد بحث که آخرین آیه سوره زمر است پیامبر اکرم ص را مخاطب ساخته،میگوید:در آن روز فرشتگان را میبینی که بر گرد عرش خدا حلقه زدهاند و طواف میکنند و تسبیح و حمد پروردگارشان را بجا میآورند"( وَ تَرَی الْمَلاٰئِکَةَ حَافِّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ ).
اشاره به وضع فرشتگان در اطراف عرش خداوند یا به خاطر این است که آمادگی آنها را برای اجرای اوامر الهی بیان کند،و یا اشاره به حالت مشهود باطنی پر ارزشی است که برای خاصان و مقربان درگاه خداوند در آن روز حاصل میشود گر چه این معانی سهگانه با هم منافاتی ندارند اما معنی اول مناسبتر به نظر میرسد.
لذا به دنبال آن میگوید:"در آن روز در میان بندگان به حق داوری میشود"( وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ ).
و از آنجا که این امور نشانههای ربوبیت پروردگار،و دلائل شایستگی ذات پاکش برای هر گونه حمد و سپاس است در آخرین جمله میافزاید:"در آن روز گفته میشود حمد و سپاس مخصوص پروردگار عالمیان است"( وَ قِیلَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
آیا گوینده این سخن فرشتگانند؟یا بهشتیان و پرهیزگاران؟و یا همه آنها؟معنی اخیر مناسبتر به نظر میرسد،چرا که حمد و سپاس الهی برنامه
همه صاحبان عقل و فکر و همه خاصان و مقربان است،و آوردن فعل مجهول قیل نیز مؤید همین معنی است.
***خداوندا!ما نیز با همه فرشتگان و بندگان فرمانبردارت همصدا میشویم و تو را بر اینهمه نعمتی که به ما ارزانی داشتهای،مخصوصا به این نعمت بزرگ که توفیق سیر در آیات قرآن مجیدت را به ما دادهای،شکر میگوئیم،و عرض میکنیم الحمد للّٰه رب العالمین.
بارالها!تو را به پیامبر بزرگت و حاملان عرشت و همه مقربان درگاهت سوگند میدهیم که ما را در این جهان و جهان دیگر از آنها جدا مفرما.
بارالها!ما را در زمره کسانی قرار ده که در پرتو تقوا و عمل گروه گروه وارد بهشت برینت میشوند و با سلام و درود فرشتگانت روبرو میگردند آمین یا رب العالمین.
پایان سوره زمر و پایان جلد 19 تفسیر نمونه سوم ذی الحجة 1404 8\6\63