ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نمونه/ بقلم جمعی از نویسندگان؛ زیرنظر ناصر مکارم شیرازی.
مشخصات نشر : طهران. : دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۵۳.
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، ۱۳۵۳.
یادداشت : کتابنامه.
شماره کتابشناسی ملی : ۵۴۲۴۵
سوره مریم
محتوای سوره
این سوره از نظر محتوا دارای چندین بخش مهم است:
1-مهمترین بخش این سوره را قسمتی از سرگذشت زکریا و مریم و حضرت مسیح ع و یحیی و ابراهیم قهرمان توحید و فرزندش اسماعیل و ادریس و بعضی دیگر از پیامبران بزرگ الهی،تشکیل میدهد که دارای نکات تربیتی خاصی است.
2-قسمت دیگری از این سوره که بعد از بخش نخست مهمترین بخش را تشکیل میدهد مسائل مربوط به قیامت و چگونگی رستاخیز و سرنوشت مجرمان و پاداش پرهیزکاران و مانند آنست.
3-بخش دیگر مواعظ و نصائحی است که در واقع مکمل بخشهای گذشته میباشد.
4-بالآخره آخرین بخش،اشارات مربوط به قرآن و نفی فرزند از خداوند و مساله شفاعت است که مجموعا برنامه تربیتی مؤثری را برای سوق نفوس انسانی به ایمان و پاکی و تقوا تشکیل میدهد.
فضیلت سوره
از پیامبر اکرم ص چنین نقل شده است که هر کس این سوره را بخواند به تعداد کسانی که زکریا را تصدیق یا تکذیب کردند و همچنین یحیی و مریم و عیسی و موسی و هارون و ابراهیم و اسحاق و یعقوب و اسماعیل،آری به تعداد هر یک از آنها خداوند ده حسنه به او میدهد،همچنین به تعداد کسانی که(به دروغ
و تهمت)برای خدا فرزندی قائل شدند و نیز به تعداد کسانی که فرزند قائل نشدند. (1)در حقیقت این حدیث دعوت به تلاش و کوشش در دو خط مختلف میکند: خط حمایت از پیامبران و پاکان و نیکان،و خط مبارزه با مشرکان و منحرفان و آلودگان،زیرا میدانیم این ثوابهای بزرگ را به کسانی نمیدهند که تنها الفاظ را بخوانند و عملی بر طبق آن انجام ندهند،بلکه این الفاظ مقدس مقدمهای است برای عمل. در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم هر کس مداومت بخواندن این سوره کند از دنیا نخواهد رفت مگر اینکه خدا به برکت این سوره او را از نظر جان و مال و فرزند بینیاز میکند. 2این غنا و بینیازی مسلما بازتابی است از پیاده شدن محتوای سوره در درون جان انسان و انعکاسش در خلال اعمال و رفتار و گفتار او.
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>کهیعص (1) ذِکْرُ رَحْمَتِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیّٰا (2) إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ نِدٰاءً خَفِیًّا (3) قٰالَ رَبِّ إِنِّی وَهَنَ اَلْعَظْمُ مِنِّی وَ اِشْتَعَلَ اَلرَّأْسُ شَیْباً وَ لَمْ أَکُنْ بِدُعٰائِکَ رَبِّ شَقِیًّا (4) وَ إِنِّی خِفْتُ اَلْمَوٰالِیَ مِنْ وَرٰائِی وَ کٰانَتِ اِمْرَأَتِی عٰاقِراً فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا (5) یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَ اِجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا (6)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-کهیعص 2-این یادی است از رحمت پروردگار تو نسبت به بندهاش زکریا.
3-در آن هنگام که پروردگارش را در خلوتگاه(عبادت)خواند.
4-گفت پروردگارا!استخوانم سست شده و شعله پیری تمام سرم را فرا گرفته و من هرگز در دعای تو از اجابت محروم نمیشدم.
5-و من از بستگانم بعد از خودم بیمناکم(که حق پاسداری از آئین تو را نگاه ندارند) و همسرم نازا است،تو به قدرتت جانشینی به من ببخش.
6-که وارث من و آل یعقوب باشد و او را مورد رضایتت قرار ده.
دعای گیرای زکریا بار دیگر به حروف مقطعه در آغاز این سوره برخورد میکنیم( کهیعص ).
و از آنجا که تفسیر این حروف مقطعه را به طور مشروح در آغاز سه سوره مختلف قرآن در گذشته(سوره بقره و آل عمران و اعراف)بطور مشروح بحث کردهایم در اینجا نیازی به تکرار نمیبینیم. (1)
آنچه لازم است در اینجا اضافه کنیم این است که در خصوص حروف مقطعه این سوره دو دسته از روایات در منابع اسلامی دیده میشود:
نخست روایاتی است که هر یک از این حروف را اشاره به یکی از اسماء
1) 1) به جلد اول آغاز سوره بقره و جلد دوم آغاز سوره آل عمران و جلد ششم آغاز سوره اعراف(تفسیر نمونه)مراجعه فرمائید.
بزرگ خداوند(اسماء الحسنی)میداند"کاف"اشاره به"کافی"که از اسماء بزرگ خداوند است،و"ه"اشاره به "هادی"،و"یاء"اشاره به"ولی"،و "عین"اشاره به"عالم"و"ص"اشاره به"صادق الوعد"(کسی که در وعده خود صادق است). (1)
دوم روایاتی است که این حروف مقطعه را به داستان قیام امام حسین ع در کربلا تفسیر کرده است:"کاف"اشاره به"کربلا""هاء"اشاره به"هلاک خاندان پیامبر"ص و"یاء"به"یزید"و"عین"به مسئله"عطش"و"صاد"به"صبر و استقامت"حسین و یاران جانبازش. (2)
البته همانگونه که گفتهایم آیات قرآن تاب معانی مختلفی را دارد و گاه مفاهیمی را از گذشته و آینده بیان میکند که در عین تنوع منافاتی هم با هم ندارند در حالی که اگر معنی را منحصر به یک تفسیر کنیم ممکن است از نظر وضع نزول آیه و زمان آن گرفتار اشکالاتی بشویم.
*** بعد از ذکر حروف مقطعه،نخستین سخن از داستان زکریا ع شروع میشود و میفرماید:"این یادی است از رحمت پروردگار تو نسبت به بندهاش زکریا"( ذِکْرُ رَحْمَتِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیّٰا ). (3)در آن هنگام که از نداشتن فرزندی،سخت ناراحت و غمناک بود،رو به درگاه خدا آورد"آن گاه در خلوتگاه و آنجا که صدایش را دیگری نمیشنید، پروردگارش را خواند"( إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ نِدٰاءً خَفِیًّا ).
"گفت:پروردگارا!استخوانهای من که ستون پیکر من و محکمترین اعضای تن من است سستی گرفته"( قٰالَ رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی ).
"و شعلههای پیری تمام موهای سر مرا فرا گرفته است"( وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً ).
تشبیه آثار پیری به شعلهای که تمام سر را فرا میگیرد،تشبیه جالبی است زیرا از یک سو خاصیت شعله آتش این است که زود گسترده میشود و هر چه در اطراف آنست فرا میگیرد،و از سوی دیگر شعلههای آتش درخشندگی خاصی دارد و از دور جلب توجه میکند،و از سوی سوم هنگامی که آتش محلی را فرا گرفت چیزی که از آن باقی میماند همان خاکسترها است.
"زکریا"فراگیری پیری و سفیدی تمام موی سرش را،به شعلهور شدن آتش و درخشندگی آن،و خاکستر سفیدی را که بر جای میگذارد،تشبیه کرده است و این تشبیهی است بسیار رسا و زیبا.
سپس میافزاید:"پروردگارا من هرگز در دعاهایی که کردهام از درگاه تو محروم باز نگشتم"( وَ لَمْ أَکُنْ بِدُعٰائِکَ رَبِّ شَقِیًّا ).
تو همواره در گذشته مرا به اجابت دعاهایم عادت دادی و هیچگاه محرومم نساختهای،اکنون که پیر و ناتوان شدهام سزاوارترم که دعایم را اجابت فرمایی و نومید بازنگردانی.
در حقیقت"شقاوت"در اینجا به معنی تعب و رنج است،یعنی من هرگز درخواستههایم از تو به زحمت و مشقت نمیافتادم چرا که به سرعت مورد قبول تو واقع میگشت.
*** سپس حاجت خود را چنین شرح میدهد:"پروردگارا!من از بستگانم
بعد از خودم بیمناکم(ممکن است دست به فساد بیالایند)و همسرم نازا است، از نزد خودت ولی و جانشینی به من ببخش"( وَ إِنِّی خِفْتُ الْمَوٰالِیَ مِنْ وَرٰائِی وَ کٰانَتِ امْرَأَتِی عٰاقِراً فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا ).
*** "جانشینی که از من ارث ببرد،و همچنین وارث آل یعقوب باشد،پروردگارا این جانشین مرا مورد رضایت خود قرار ده"( یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا ).
مفسران اسلامی بحث فراوانی پیرامون پاسخ سؤال فوق کردهاند،گروهی معتقدند"ارث"در اینجا ارث در اموال است،و گروهی آن را اشاره به مقام نبوت دانستهاند.
بعضی نیز این احتمال را دادهاند که منظور معنی جامعی است که هر دو را شامل میشود.
بسیاری از دانشمندان شیعه معنی اول را انتخاب کردهاند در حالی که جمعی از علمای تسنن معنی دوم را،و بعضی مانند"سید قطب"در"فی ظلال"و"آلوسی" در"روح المعانی"معنی سوم را.
کسانی که آن را منحصر به ارث مال دانستهاند به ظهور کلمه"ارث" در این معنی استناد کردهاند،زیرا این کلمه هنگامی که مجرد از قرائن دیگر بوده باشد به معنی ارث مال است،و اگر میبینیم در پارهای از آیات قرآن در امور معنوی به کار رفته مانند آیه 32 سوره فاطر ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتٰابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنٰا
مِنْ عِبٰادِنٰا :"ما کتاب آسمانی را به بندگان برگزیده خود به ارث منتقل کردیم"به خاطر قرائنی است که در اینگونه موارد وجود دارد.
به علاوه از پارهای از روایات استفاده میشود که در آن زمان بنی اسرائیل هدایا و نذور فراوانی برای"احبار"(علمای یهود)میآوردند،و زکریا رئیس احبار بود. (1)
از این گذشته همسر زکریا که از دودمان سلیمان بن داود بود،با توجه به وضع مالی فوق العاده سلیمان و داود،اموالی را به ارث برده بود.
زکریا از این بیم داشت این اموال به دست افراد ناصالح و فرصت طلب و زراندوز،یا فاسق و فاجر بیفتد و خود منشا فسادی در جامعه گردد.
لذا از پروردگار خویش تقاضای فرزند صالحی کرد تا بر این اموال نظارت کند و آنها را در بهترین راه مصرف نماید.
روایت معروفی که از فاطمه زهرا ع دختر پاک پیامبر اسلام ص نقل شده که برای گرفتن فدک در برابر خلیفه اول به آیه فوق استدلال کرد خود شاهد دیگری بر این مدعی است.
مرحوم طبرسی در کتاب"احتجاج"از بانوی اسلام ع چنین نقل میکند:
هنگامی که خلیفه اول تصمیم گرفت فدک را از فاطمه ع منع کند و این سخن به بانوی اسلام رسید نزد او آمد و چنین گفت:ای ابو بکر!
ا فی کتاب اللّٰه ان ترث اباک و لا ارث ابی لقد جئت شیئا فریا!ا فعلی عمد ترکتم کتاب اللّٰه و نبذتموه وراء ظهورکم؟اذ یقول فیما اقتص من خبر یحیی بن زکریا:
"اذ قال رب فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ " :
"آیا در کتاب خدا است که تو از پدرت ارث ببری و من نبرم؟چیز عجیبی است! آیا عمدا کتاب خدا را ترک گفتهاید و پشت سر افکندهاید؟در آنجا که در داستان
1) 1) نور الثقلین جلد 3 صفحه 323
یحیی ابن زکریا میگوید:زکریا گفت خداوندا از سوی خودت جانشینی (فرزندی)به من ببخش تا از من و خاندان یعقوب ارث ببرد". (1)
اما کسانی که معتقدند"ارث"در اینجا همان ارث معنوی است به قرائنی که در خود آیه،یا خارج از آن است تمسک جستهاند مانند:
1-بعید به نظر میرسد که پیامبر بزرگی همچون زکریا در آن سن و سال،مشغله فکری مهمی از ناحیه وارثان ثروتش داشته باشد،به خصوص اینکه بعد از ذکریا جمله" یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ "این جمله را اضافه میکند وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا :"خداوندا او را مورد رضایت خویش قرار ده"و بدون شک این جمله اشاره به صفات معنوی آن وارث است.
2-در آیات آینده وقتی که خدا بشارت تولد یحیی را به او میدهد مقامات معنوی عظیم از جمله مقام نبوت را برای او ذکر میکند.
3-در سوره آل عمران آیه 39 هنگامی که انگیزه زکریا را برای تقاضای فرزند شرح میدهد اشاره میکند:او زمانی به این فکر افتاد که مقامات مریم را مشاهده کرد که به لطف پروردگار غذاهای بهشتی در برابر محراب عبادتش نمایان میشد.( هُنٰالِکَ دَعٰا زَکَرِیّٰا رَبَّهُ قٰالَ رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعٰاءِ ).
4-در پارهای از احادیث از پیامبر ص مطلبی نقل شده که تایید میکند ارث در اینجا اشاره به جنبه معنوی است،خلاصه حدیث چنین است:امام صادق از پیامبر ص نقل میکند عیسی بن مریم ع از کنار قبری گذشت که صاحب آن در عذاب بود،سال آینده نیز عبورش از آنجا افتاد ملاحظه کرد که صاحب قبر در عذاب نیست،از پروردگارش در این زمینه سؤال کرد،وحی الهی به او فرستاده شد که صاحب این قبر فرزند صالحی داشته است جادهای را اصلاح کرده
1) 1) نور الثقلین جلد 3 صفحه 324
و یتیمی را پناه داده،خداوند او را به خاطر عمل فرزندش بخشیده است،سپس پیامبر ص فرمود:میراث خداوند بزرگ به بنده مؤمنش این است که فرزندی به او بدهد که بعد از وی مطیع فرمان خدا باشد،سپس امام صادق ع بهنگام نقل این حدیث آیه مربوط به زکریا را تلاوت فرمود: فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا . (1)
و اگر گفته شود ظاهر کلمه ارث همان ارث اموال است در جواب خواهند گفت که این ظهور قطعی نیست،چرا که در قرآن کرارا در ارث معنوی استعمال شده است(مانند آیه 32 سوره فاطر و آیه 53 سوره مؤمن).
بعلاوه به فرض که خلاف ظاهر باشد با وجود قرائن فوق مشکلی نخواهد بود.
ولی طرفداران نظر اول میتوانند این استدلالات را پاسخ گویند که مشغله فکری زکریا پیامبر بزرگ الهی،مساله اموال به صورت یک مطلب شخصی نبود بلکه به صورت یک منبع فساد یا صلاح برای جامعه بود،زیرا همانگونه که در بالا گفته شد،هدایا و نذور فراوانی برای احبار میآوردند که بدست زکریا سپرده میشد،و شاید اموالی نیز از طرف همسرش که از دودمان سلیمان بود باقیمانده بود بدیهی است وجود یک شخص ناصالح در رأس آنها سبب مفاسد عظیمی میشد و این بود که زکریا را نگران ساخت.
و اما صفات معنوی که برای"یحیی"در این آیات و آیات دیگر قرآن ذکر شده نه تنها منافاتی با این مساله ندارد،بلکه هماهنگ با آن است،چرا که او میخواست این ثروت عظیم بدست یک مرد الهی بیفتد و از آن در مسیر سعادت جامعه بهره بگیرد.
اما به عقیده ما اگر از مجموع مباحث فوق چنین نتیجه بگیریم که"ارث" در اینجا مفهوم وسیعی دارد که هم ارث اموال را شامل میشود و هم ارث مقامات
1) 1) نور الثقلین جلد 3 صفحه 323 و 324
معنوی را،مطلب خلافی نخواهد بود،چرا که برای هر طرف قرائنی وجود دارد و با توجه به آیات قبل و بعد و مجموعه روایات،این تفسیر کاملا نزدیک به نظر میرسد.
اما جمله إِنِّی خِفْتُ الْمَوٰالِیَ مِنْ وَرٰائِی (من از بستگانم بعد از خودم بیمناکم)با هر دو معنی سازگار است چرا که اگر افراد فاسدی صاحب اختیار آن اموال میشدند براستی نگران کننده بود،و نیز اگر رهبری معنوی مردم بدست افراد ناصالح میافتاد آن نیز بسیار مایه نگرانی بود بنا بر این خوف زکریا در هر دو صورت قابل توجیه است.
حدیث معروف بانوی اسلام فاطمه زهرا ع نیز با این معنی سازگار میباشد.
در جمله" إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ نِدٰاءً خَفِیًّا "این سؤال برای مفسران مطرح شده که"نادی"به معنی دعا با صدای بلند است در حالی که"خفی"بمعنی آهسته و مخفی است و این دو با هم سازگار نیست ولی با توجه به این نکته که "خفی"به معنی آهسته نیست بلکه به معنی پنهان است بنا بر این ممکن است زکریا در خلوتگاه خود آنجا که کسی غیر از او حضور نداشته خدا را با صدای بلند خوانده باشد.و بعضی گفتهاند این تقاضای او در دل شب بوده است آن گاه که مردم در خواب آرمیده بودند. (1)
بعضی نیز جمله" فَخَرَجَ عَلیٰ قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرٰابِ "(زکریا از محراب خود بیرون آمد و به سراغ قومش رفت)را که در آیات آینده خواهد آمد دلیل بر وقوع این دعا در خلوتگاه گرفتهاند. (2)
جمله" وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ "(فرزندی بمن عنایت کن که از آل یعقوب ارث ببرد)بخاطر آن است که همسر زکریا خاله مریم مادر عیسی بود، و نسب آن زن به یعقوب میرسید،زیرا او از دودمان سلیمان ابن داود است که او از فرزندان"یهودا"پسر"یعقوب"بوده است. (1)
1) 1) تفسیر مجمع البیان جلد 6 ذیل آیه.
یٰا زَکَرِیّٰا إِنّٰا نُبَشِّرُکَ بِغُلاٰمٍ اِسْمُهُ یَحْییٰ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیًّا (7) قٰالَ رَبِّ أَنّٰی یَکُونُ لِی غُلاٰمٌ وَ کٰانَتِ اِمْرَأَتِی عٰاقِراً وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ اَلْکِبَرِ عِتِیًّا (8) قٰالَ کَذٰلِکَ قٰالَ رَبُّکَ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَ قَدْ خَلَقْتُکَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَکُ شَیْئاً (9) قٰالَ رَبِّ اِجْعَلْ لِی آیَةً قٰالَ آیَتُکَ أَلاّٰ تُکَلِّمَ اَلنّٰاسَ ثَلاٰثَ لَیٰالٍ سَوِیًّا (10) فَخَرَجَ عَلیٰ قَوْمِهِ مِنَ اَلْمِحْرٰابِ فَأَوْحیٰ إِلَیْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُکْرَةً وَ عَشِیًّا (11)
7-ای زکریا!ما تو را به فرزندی بشارت میدهیم که نامش یحیی است،پسری همنامش پیش از این نبوده است.
8-گفت:پروردگارا!چگونه فرزندی برای من خواهد بود در حالی که همسرم نازا است،و من نیز از پیری افتاده شدهام؟! 9-فرمود:اینگونه پروردگارت گفته(و اراده کرده)این بر من آسان است من قبلا تو را آفریدم و چیزی نبودی! 10-عرض کرد:پروردگارا!نشانهای برای من قرار ده.گفت نشانه تو این است که سه شبانه روز قدرت تکلم(با مردم)نخواهی داشت،در حالی که زبان تو سالم است.
11-او از محراب عبادتش به سوی مردم بیرون آمد و با اشاره به آنها گفت صبح و شام (به شکرانه این نعمت)خدا را تسبیح گوئید.
زکریا به آرزوی خود رسید
این آیات استجابت دعای زکریا را در پیشگاه پروردگار،استجابتی آمیخته با لطف و عنایت ویژه او بیان میکند،و با این جمله شروع میشود"ای زکریا ما تو را بشارت به پسری میدهیم که نامش یحیی است پسری که همنام او پیش از این نبوده است"( یٰا زَکَرِیّٰا إِنّٰا نُبَشِّرُکَ بِغُلاٰمٍ اسْمُهُ یَحْییٰ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیًّا ).
چه جالب است که خدا دعای بندهاش را این چنین بپذیرد و با بشارت دادن او را از انجام خواستهاش آگاه سازد و در برابر درخواست فرزند،پسری به او بدهد،و نام پسر را نیز خودش بگذارد،و اضافه کند این فرزند از جهاتی بیسابقه است.
زیرا جمله" لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیًّا "گرچه ظاهرا به این معنی است که کسی تا کنون هم نام او نبوده است،ولی از آنجا که نام به تنهایی دلیل بر شخصیت کسی نیست،معلوم میشود که این اسم،اشاره به مسمی است،یعنی کسی که دارای امتیازاتی همچون او باشد قبلا نبوده است،چنان که راغب در کتاب
مفردات صریحا همین معنی را انتخاب کرده است.
بدون شک قبل از یحیی پیامبران بزرگی بودند حتی بالاتر از او،ولی هیچ مانعی ندارد که یحیی ویژگیهایی داشته است مخصوص خودش،چنان که بعدا به آن اشاره خواهد شد.
*** اما زکریا که اسباب ظاهر را برای رسیدن به چنین مطلوبی مساعد نمیدید از پیشگاه پروردگار تقاضای توضیح کرد و"گفت:پروردگارا!چگونه ممکن است فرزندی نصیب من شود در حالی که همسر من نازا است و من نیز از نظر سن و سال به حدی رسیدهام که فرتوت و افتاده شدهام"( قٰالَ رَبِّ أَنّٰی یَکُونُ لِی غُلاٰمٌ وَ کٰانَتِ امْرَأَتِی عٰاقِراً وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْکِبَرِ عِتِیًّا ).
"عاقر"در اصل از واژه"عقر"به معنی ریشه و اساس یا به معنی"حبس" است،و اینکه به زنان نازا"عاقر"میگویند به خاطر آنست که کار آنها از نظر فرزند به پایان رسیده،یا اینکه تولد فرزند در آنها محبوس شده است.
"عتی"به معنای کسی است که بر اثر طول زمان،اندامش خشکیده شده همان حالتی که در سنین بسیار بالا برای انسان پیدا میشود.
*** اما بزودی زکریا در پاسخ سؤالش این پیام را از درگاه خداوند دریافت داشت:"فرمود:مطلب همین گونه است که پروردگار تو گفته و این بر من آسان است"( قٰالَ کَذٰلِکَ قٰالَ رَبُّکَ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ ) (1)این مساله عجیبی نیست که از پیر مردی همچون تو و همسری ظاهرا نازا
1) 1) معروف در میان مفسران این است که جمله"کذلک"در تقدیر"الامر کذلک" بوده یعنی مطلب همین گونه است این احتمال نیز وجود دارد که"کذلک"با جمله بعد پیوند داشته باشد و مفهومش چنین میشود این گونه پروردگار تو گفته است.
فرزندی متولد شود"من تو را قبلا آفریدم در حالی که هیچ نبودی"( وَ قَدْ خَلَقْتُکَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَکُ شَیْئاً ).
خدایی که توانایی دارد از هیچ،همه چیز بیافریند،چه جای تعجب که در این سن و سال و این شرائط فرزندی به تو عنایت کند.
بدون شک بشارت دهنده و گوینده سخن در آیه نخست خداوند است،ولی در اینکه گوینده سخن در آیه سوم مورد بحث( قٰالَ کَذٰلِکَ قٰالَ رَبُّکَ )کیست؟ بعضی آن را سخن فرشتگان میدانند که وسیله بشارت به زکریا بودند و آیه 39 سوره آل عمران را میتوان گواه بر آن دانست: فَنٰادَتْهُ الْمَلاٰئِکَةُ وَ هُوَ قٰائِمٌ یُصَلِّی فِی الْمِحْرٰابِ أَنَّ اللّٰهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْییٰ :"فرشتگان به زکریا ندا دادند در حالی که او در محراب ایستاده و مشغول نماز بود که خدا تو را بشارت به یحیی میدهد.
ولی ظاهر این است که گوینده تمام این جملهها خداوند است و دلیلی ندارد که ما آنها را از ظاهرش تغییر دهیم،و اگر فرشتگان واسطه بشارت بودهاند هیچ مانعی ندارد که خداوند اصل پیام را به خود نسبت دهد،بخصوص که در آیه 40 همان سوره آل عمران میخوانیم قٰالَ کَذٰلِکَ اللّٰهُ یَفْعَلُ مٰا یَشٰاءُ :"خدا اینگونه هر چه را بخواهد انجام میدهد".
*** به هر حال زکریا با شنیدن سخن فوق بسیار دلگرم و خوشحال شد و نور امید سر تا پای وجودش را فرا گرفت اما از آنجا که این پیام از نظر او بسیار سرنوشتساز و پر اهمیت بود از خدا تقاضای نشانهای بر این کار کرد و"گفت:
پروردگارا نشانهای برای من قرار ده"( قٰالَ رَبِّ اجْعَلْ لِی آیَةً ).
بدون شک زکریا به وعده الهی ایمان داشت و خاطرش جمع بود ولی برای اطمینان بیشتر-همانگونه که ابراهیم مؤمن به معاد تقاضای شهود چهره معاد
در این زندگی کرد تا قلبش اطمینان بیشتری یابد-زکریا از خدا تقاضای چنین نشانه و آیتی نمود.
"خدا به او فرمود:نشانه تو آنست که سه شبانه روز تمام در حالی که زبانت سالم است قدرت سخن گفتن با مردم را نخواهی داشت"(تنها زبانت به ذکر خدا و مناجات با او گردش میکند)( قٰالَ آیَتُکَ أَلاّٰ تُکَلِّمَ النّٰاسَ ثَلاٰثَ لَیٰالٍ سَوِیًّا ):
اما چه نشانه عجیبی،نشانهای که از یک سو هماهنگ با حال مناجات و دعای او بود،و از سوی دیگر او را از همه خلایق میبرید و به خدا پیوند میداد تا در این حال شکر این نعمت بزرگ را بجا آورد و بیش از پیش به نیایش خدا وا دارد.
این نشانه آشکاری است که انسان با داشتن زبان سالم و قدرت بر هر گونه نیایش با پروردگار در برابر مردم توانایی سخن گفتن را نداشته باشد.
*** بعد از این بشارت و این آیت روشن"زکریا"از محراب عبادتش به سراغ مردم آمد و با اشاره به آنها چنین گفت:صبح و شام تسبیح پروردگار بگوئید" ( فَخَرَجَ عَلیٰ قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرٰابِ فَأَوْحیٰ إِلَیْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُکْرَةً وَ عَشِیًّا ).
چرا که نعمت بزرگی که خدا به زکریا ارزانی داشته بود دامنه آن همه قوم را فرا میگرفت و در سرنوشت آینده همه آنها تاثیر داشت،به همین دلیل سزاوار بود همگی به شکرانه آن نعمت به تسبیح خدا برخیزند و مدح و ثنای الهی گویند.
از این گذشته این موهبت که اعجازی محسوب میشد میتوانست پایههای ایمان را در دلهای افراد محکم کند،این نیز موهبت دیگری بود.
نام"یحیی"در سورههای آل عمران،انعام،مریم و انبیاء مجموعا پنج بار آمده است،او یکی از پیامبران بزرگ الهی است و از جمله امتیازاتش این بود که در کودکی به مقام نبوت رسید،خداوند آن چنان عقل روشن و درایت تابناکی در این سن و سال به او داد که شایسته پذیرش این منصب بزرگ شد.
از ویژگیهایی که این پیامبر ص داشته و قرآن در سوره آل عمران آیه 39 به آن اشاره کرده،توصیف او به"حصور"است،همانگونه که در ذیل همان آیه گفتهایم"حصور"از ماده"حصر"به معنی کسی است که از جهتی در"محاصره" قرار گیرد و در اینجا طبق بعضی از روایات به معنی خودداری کننده از ازدواج است.
این کار از این نظر امتیاز برای او بوده است که بیانگر نهایت عفت و پاکی است،و یا بر اثر شرائط خاص زندگی مجبور به سفرهای متعدد برای تبلیغ آئین الهی بوده،و همچون عیسی مسیح ناچار به مجرد زیستن گردیده است.
این تفسیر نیز نزدیک به نظر میرسد که منظور از"حصور"در آیه فوق کسی است که شهوات و هوسهای دنیا را ترک گفته،و در واقع یک مرحله عالی از زهد بوده است. (1)
به هر حال از منابع اسلامی و منابع مسیحی استفاده میشود که"یحیی"پسر خاله"عیسی"بوده است.
در منابع مسیحی تصریح شده که یحیی،حضرت مسیح ع را غسل تعمید داد،و لذا او را"یحیی تعمید دهنده"مینامند(غسل تعمید غسل مخصوصی است
1) 1) در اینکه ترک ازدواج نمیتواند به تنهایی فضیلت بوده باشد و قانون اسلام در زمینه تاکید بر ازدواج،در جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 402 مشروحا بحث کردهایم.
که مسیحیان به فرزندان خویش میدهند و معتقدند او را از گناه پاک میکند) و هنگامی که مسیح اظهار نبوت کرده،یحیی به او ایمان آورد.
بدون شک یحیی کتاب آسمانی ویژهای نداشت و اینکه در آیات بعد میخوانیم یٰا یَحْییٰ خُذِ الْکِتٰابَ بِقُوَّةٍ "ای یحیی کتاب را با قوت بگیر"اشاره به"تورات" کتاب حضرت موسی است.
البته عدهای پیرو یحیی هستند و کتابی را هم به او نسبت میدهند،و شاید "صابئین موحد"پیروان یحیی باشند. (1)
حضرت یحیی و حضرت مسیح،قدر مشترکهایی داشتند،زهد فوق العاده ترک ازدواج به عللی که گفته شد،و تولد اعجازآمیز و همچنین نسب بسیار نزدیک.
از روایات اسلامی استفاده میشود که امام حسین ع و یحیی نیز جهات مشترکی داشتند لذا از امام علی بن الحسین زین العابدین ع چنین نقل شده که فرمود:
خرجنا مع الحسین بن علی(ع)فما نزل منزلا و لا رحل منه الا ذکر یحیی بن زکریا و قتله،و قال و من هو ان الدنیا علی اللّٰه ان رأس یحیی بن زکریا اهدی الی بغی من بغایا بنی اسرائیل: "ما همراه امام حسین ع(به سوی کربلا)بیرون آمدیم،امام در هر منزلی نزول میفرمود و یا از آن کوچ میکرد یاد یحیی و قتل او مینمود و میفرمود:در بی ارزشی دنیا نزد خدا همین بس که سر یحیی بن زکریا را به عنوان هدیه به سوی فرد بیعفتی از بیعفتهای بنی اسرائیل بردند. (2)
شهادت امام حسین ع نیز از جهاتی همانند شهادت یحیی ع بود(کیفیت قتل یحیی را بعدا شرح خواهیم داد).
و نیز نام حسین ع همچون نام یحیی ع بیسابقه بود و مدت حمل آنها
(به هنگامی که در شکم مادر بودند)نسبت به معمول کوتاهتر بود.
"محراب"محل خاصی است که در عبادتگاه برای امام یا افراد برجسته در نظر گرفته میشود،و در علت نامگذاری آن،دو جهت ذکر کردهاند:
نخست اینکه از ماده"حرب"به معنی جنگ گرفته شده،چون محراب در حقیقت محل مبارزه با شیطان و هوای نفس است.
دیگر اینکه محراب در لغت به معنی نقطه بالای مجلس است،و چون محل محراب در بالای معبد بوده به این نام نامیده شده.
بعضی میگویند:"محراب"در میان بنی اسرائیل بعکس آنچه در میان ما معمول است در نقطهای بالاتر از سطح زمین قرار داشته،و چند پله میخورده و اطراف آن را دیوار میکشیدهاند به طوری که کسانی که داخل محراب بودند کمتر از خارج دیده میشدند جمله" فَخَرَجَ عَلیٰ قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرٰابِ "که در آیات فوق خواندیم با توجه به کلمه"علی"که معمولا برای جهت فوق به کار میرود این معنی را تایید میکند.
یٰا یَحْییٰ خُذِ اَلْکِتٰابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَیْنٰاهُ اَلْحُکْمَ صَبِیًّا (12) وَ حَنٰاناً مِنْ لَدُنّٰا وَ زَکٰاةً وَ کٰانَ تَقِیًّا (13) وَ بَرًّا بِوٰالِدَیْهِ وَ لَمْ یَکُنْ جَبّٰاراً عَصِیًّا (14) وَ سَلاٰمٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا (15)
12-ای یحیی!کتاب(خدا)را با قوت بگیر،و ما فرمان نبوت(و عقل کافی)در کودکی به او دادیم.
13-و به او رحمت و محبت از ناحیه خود بخشیدیم،و پاکی(روح و عمل)و او پرهیزگار بود.
14-او نسبت به پدر و مادرش نیکوکار بود و جبار(و متکبر)و عصیانگر نبود.
15-و سلام بر او آن روز که تولد یافت،و آن روز که میمیرد،و آن روز که زنده و برانگیخته میشود.
صفات برجسته یحیی
در آیات گذشته دیدیم که خداوند چگونه به هنگام پیری زکریا،یحیی را به او مرحمت فرمود،به دنباله آن در این آیات نخست فرمان مهم الهی را خطاب به"یحیی"میخوانیم:"ای یحیی!کتاب خدا را با قوت و قدرت بگیر"! ( یٰا یَحْییٰ خُذِ الْکِتٰابَ بِقُوَّةٍ ).
معروف و مشهور در میان مفسران این است که منظور از"کتاب"در اینجا "تورات"است،حتی ادعای اجماع و اتفاق در این زمینه کردهاند. (1)
1) 1) به تفسیر"آلوسی"و تفسیر"قرطبی"ذیل آیه مورد بحث مراجعه شود.
ولی بعضی این احتمال را دادهاند که او کتابی ویژه خود داشت(همانند زبور داود)البته نه کتابی که متضمن آئینی جدید و مذهب تازهای باشد. (1)
ولی احتمال اول قویتر به نظر میرسد.
به هر حال منظور از گرفتن کتاب با قوت و قدرت آنست که با قاطعیت هر چه تمامتر و تصمیم راسخ و ارادهای آهنین کتاب آسمانی تورات و محتوای آن را اجرا کند،و به تمام آن عمل نماید،و در راه تعمیم و گسترش آن از هر نیروی مادی و معنوی،فردی و اجتماعی،بهره گیرد.
اصولا هیچ"کتاب"و"مکتبی"را بدون قوت و قدرت و قاطعیت پیروانش نمیتوان اجرا کرد،این درسی است برای همه مؤمنان و همه رهروان راه"اللّٰه".
بعد از این دستور،به مواهب دهگانهای که خدا به یحیی داده بود،و یا او به توفیق الهی کسب کرد،اشاره میکند.
1-"ما فرمان نبوت و عقل و هوش و درایت را در کودکی به او دادیم" ( وَ آتَیْنٰاهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا ).
*** 2-"به او رحمت و محبت نسبت به بندگان از سوی خود بخشیدیم"( وَ حَنٰاناً مِنْ لَدُنّٰا ).
"حنان"در اصل به معنی رحمت و شفقت و محبت و ابراز علاقه و تمایل است.
3-"به او پاکی روح و جان و پاکی عمل دادیم"" وَ زَکٰاةً ".
گرچه مفسران برای"زکات"،معانی مختلفی کردهاند،بعضی آن را به عمل صالح،بعضی به اطاعت و اخلاص،بعضی،نیکی به پدر و مادر،بعضی،حسن شهرت،و بعضی به پاکی پیروان،تفسیر کردهاند،ولی ظاهر این است که زکات معنی وسیعی دارد و همه این پاکیزگیها را در بر خواهد گرفت.
1) 1) به تفسیر"المیزان"ذیل آیه مورد بحث مراجعه شود.
4-"او پرهیزگار بود"و از آنچه خلاف فرمان پروردگار بود،دوری میکرد( وَ کٰانَ تَقِیًّا ).
5-"او را نسبت به پدر و مادرش خوشرفتار و نیکوکار و پر محبت قرار دادیم"( وَ بَرًّا بِوٰالِدَیْهِ ).
6-"او مردی ستمگر و متکبر و خود برتربین در برابر خلق خدا نبود" ( وَ لَمْ یَکُنْ جَبّٰاراً ).
7-"او معصیتکار و آلوده به گناه نبود"( عَصِیًّا ). 8 و 9 و 10-و چون او جامع این صفات برجسته و افتخارات بزرگ بود "درود ما بر او به هنگام ولادتش،و درود ما بر او به هنگامی که مرگش،و درود بر او در آن روز که زنده و برانگیخته خواهد شد"( وَ سَلاٰمٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا ).
کلمه"قوت"در جمله یٰا یَحْییٰ خُذِ الْکِتٰابَ بِقُوَّةٍ همانگونه که اشاره کردیم معنی کاملا وسیعی دارد و تمام قدرتهای مادی و معنوی،روحی و جسمی در آن جمع است،و این خود بیانگر این حقیقت است که نگهداری آئین الهی و اسلام و قرآن با ضعف و سستی و ولنگاری و مسامحه،امکانپذیر نیست،بلکه باید در دژ نیرومند قدرت و قوت و قاطعیت قرار گیرد.
گرچه مخاطب در اینجا"یحیی"است،ولی در مواردی دیگر از قرآن مجید نیز این تعبیر در مورد سایرین دیده میشود:
در آیه 145 اعراف،موسی ماموریت پیدا میکند که تورات را با قوت بگیرد فَخُذْهٰا بِقُوَّةٍ .
و در آیه 63 و 93 بقره همین خطاب نسبت به تمام بنی اسرائیل دیده میشود خُذُوا مٰا آتَیْنٰاکُمْ بِقُوَّةٍ که نشان میدهد این یک حکم عام برای همگان است، نه شخص یا اشخاص معینی.
اتفاقا همین مفهوم با تعبیر دیگری در آیه 60 سوره انفال آمده است وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ :"آنچه از قدرت و قوت در توان شما است برای مرعوب ساختن دشمنان فراهم سازید".
به هر حال این آیه پاسخی است به همه آنها که گمان میکنند از موضع ضعف میتوان کاری انجام داد،و یا میخواهند با سازشکاری در همه شرائط مشکلات را حل کنند.
تعبیر به" سَلاٰمٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا "نشان میدهد که در تاریخ زندگی انسان و انتقال او از عالمی به عالم دیگر سه روز سخت وجود دارد،روز گام نهادن به این دنیا" یَوْمَ وُلِدَ "و روز مرگ و انتقال به جهان برزخ" یَوْمَ یَمُوتُ "و روز برانگیخته شدن در جهان دیگر( وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا )و از آنجا که این سه روز انتقالی طبیعتا با بحرانهایی روبرو است خداوند سلامت و عافیت خود را شامل حال بندگان خاصش قرار میدهد و آنها را در این سه مرحله طوفانی در کنف حمایت خویش میگیرد.
هر چند این تعبیر تنها در دو مورد در قرآن مجید آمده است در موارد یحیی ع و عیسی ع،اما در مورد یحیی تعبیر قرآن،امتیاز خاصی دارد، چرا که گوینده این سخن خدا است در حالی که در مورد مسیح ع گوینده، خود او است.
ناگفته پیدا است کسانی که در شرائط مشابهی با این دو بزرگوار باشند
مشمول این سلامت خواهند بود.
جالب اینکه در روایتی از امام علی بن موسی الرضا ع میخوانیم:
ان اوحش ما یقوم علی هذا الخلق فی ثلاث مواطن:یوم یلد و یخرج من بطن امه فیری الدنیا،و یوم یموت فیعاین الآخرة و اهلها،و یوم یبعث حیا،فیری احکاما لم یرها فی دار الدنیا و قد سلم اللّٰه علی یحیی فی هذه المواطن الثلاث و آمن روعته فقال و سلام علیه. ..
وحشتناکترین دوران زندگی انسان سه مرحله است،آن روز که متولد میشود و چشمش به دنیا میافتد،و آن روز که میمیرد و آخرت و اهل آن را میبیند و آن روز که برانگیخته میشود و احکام و قوانینی را میبیند که در این جهان حکمفرما نبود،خداوند سلامت را در این سه مرحله شامل حال یحیی نمود و او را در برابر وحشتها امنیت و آرامش داد و فرمود: وَ سَلاٰمٌ عَلَیْهِ... (1)پروردگارا در این سه موطن حساس و بحرانی سلامت را به ما مرحمت کن.
درست است که دوران شکوفایی عقل انسان معمولا حد و مرز خاصی دارد ولی میدانیم همیشه در انسانها افراد استثنایی وجود داشتهاند،چه مانعی دارد که خداوند این دوران را برای بعضی از بندگانش به خاطر مصالحی فشردهتر کند و در سالهای کمتری خلاصه نماید،همانگونه که برای سخن گفتن معمولا گذشتن یکی دو سال از تولد لازم است در حالی که میدانیم حضرت مسیح ع در همان روزهای نخستین زبان به سخن گشود،آنهم سخنی بسیار پر محتوا که طبق روال عادی در شان انسانهای بزرگسال بود،چنان که در تفسیر آیات آینده به خواست
1) 1) تفسیر برهان ج 3 صفحه 7
خدا خواهد آمد.
از اینجا روشن میشود اشکالی که پارهای از افراد به بعضی از ائمه شیعه کردهاند که چرا بعضی از آنها در سنین کم به مقام امامت رسیدند نادرست است.
در روایتی از یکی از یاران امام جواد محمد بن علی النقی ع به نام علی بن اسباط میخوانیم که میگوید به خدمت او رسیدم(در حالی که سن امام کم بود)من درست به قامت او خیره شدم تا به ذهن خویش بسپارم و به هنگامی که به مصر باز میگردم کم و کیف مطلب را برای یاران نقل کنم،درست در همین هنگام که در چنین فکری بودم آن حضرت نشست(گویی تمام فکر مرا خوانده بود)رو به سوی من کرد و گفت:ای علی بن اسباط!خداوند کاری را که در مساله امامت کرده همانند کاری است که در نبوت کرده است،گاه میفرماید: وَ آتَیْنٰاهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا (ما به یحیی در کودکی فرمان نبوت و عقل و درایت دادیم)و گاه در باره انسانها میفرماید حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً... (هنگامی که انسان به حد بلوغ کامل عقل به چهل سال رسید...)بنا بر این همانگونه که ممکن است خداوند حکمت را به انسانی در کودکی بدهد در قدرت او است که آن را در چهل سال بدهد (1).
ضمنا این آیه پاسخ دندانشکنی است برای خردهگیرانی که میگویند علی ع نخستین کسی نبود که از میان مردان به پیامبر ص ایمان آورد،چرا که در آن روز کودک ده ساله بود و ایمان کودک ده ساله پذیرفته نیست.
ذکر این نکته نیز در اینجا بیمناسبت نیست که در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا ع میخوانیم که جمعی از کودکان در زمان کودکی آن حضرت به سراغش آمدند و گفتند اذهب بنا نلعب:"بیا برویم و با هم بازی کنیم"!او در جواب فرمود:ما للعب خلقنا:"ما برای بازی کردن آفریده نشدهایم"اینجا
1) 1) نور الثقلین جلد 3 آیه 325
است که خداوند در باره او فرمود وَ آتَیْنٰاهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا (1).
البته باید توجه داشت منظور از"لعب"در اینجا سرگرمیهای بیهوده و به تعبیر دیگر بیهودهگرایی است،اما گاه میشود لعب و بازی هدفی را تعقیب میکند هدفی منطقی و عقلانی،مسلما اینگونه بازیها از این حکم مستثنی است.
نه تنها تولد یحیی شگفتانگیز بود،مرگ او هم از پارهای جهات عجیب بود،غالب مورخان مسلمان،و همچنین منابع معروف مسیحی جریان این شهادت را چنین نقل کردهاند(هر چند اندک تفاوتی در خصوصیات آن در میان آنها دیده میشود).
یحیی قربانی روابط نامشروع یکی از طاغوتهای زمان خود با یکی از محارم خویش شد به این ترتیب که"هرودیس"پادشاه هوسباز فلسطین،عاشق"هیرودیا" دختر برادر خود شد،و زیبایی وی دل او را در گرو عشقی آتشین قرار داده،لذا تصمیم به ازدواج با او گرفت!.
این خبر به پیامبر بزرگ خدا ص یحیی رسید،او صریحا اعلام کرد که این ازدواج نامشروع است و مخالف دستورات تورات میباشد و من به مبارزه با چنین کاری قیام خواهم کرد.
سر و صدای این مساله در تمام شهر پیچید و به گوش آن دختر"هیرودیا" رسید،او که یحیی را بزرگترین مانع راه خویش میدید تصمیم گرفت در یک فرصت مناسب از وی انتقام گیرد و این مانع را از سر راه هوسهای خویش بردارد.
ارتباط خود را با عمویش بیشتر کرد و زیبایی خود را دامی برای او قرار داد و آن چنان در وی نفوذ کرد که روزی"هیرودیس"به او گفت:هر آرزویی
1) 1) نور الثقلین جلد 3 صفحه 325.
داری از من بخواه که منظورت مسلما انجام خواهد یافت.
"هیرودیا"گفت:من هیچ چیز جز سر یحیی را نمیخواهم!زیرا او نام من و تو را بر سر زبانها انداخته،و همه مردم به عیبجویی ما نشستهاند،اگر میخواهی دل من آرام شود و خاطرم شاد گردد باید این عمل را انجام دهی! "هیرودیس"که دیوانهوار به آن زن عشق میورزید بیتوجه به عاقبت این کار تسلیم شد و چیزی نگذشت که سر یحیی را نزد آن زن بدکار حاضر ساختند اما عواقب دردناک این عمل،سرانجام دامان او را گرفت. (1)
در احادیث اسلامی میخوانیم که سالار شهیدان امام حسین ع میفرمود:
"از پستیهای دنیا اینکه سر یحیی بن زکریا را به عنوان هدیه برای زن بدکارهای از زنان بنی اسرائیل بردند".
یعنی شرائط من و یحیی از این نظر نیز مشابه است چرا که یکی از هدفهای قیام من مبارزه با اعمال ننگین طاغوت زمانم یزید است.
1) 1) از بعضی از اناجیل و پارهای از روایات چنین استفاده میشود که"هیرودیس" با زن برادر خود که در قانون تورات ممنوع بود ازدواج کرد،و یحیی سخت در این کار او را ملامت نمود،سپس آن زن به وسیله زیبایی دخترش هیرودیس را وادار به قتل یحیی کرد(انجیل متی باب 14-انجیل مرقس باب 6 بند 17 به بعد).
وَ اُذْکُرْ فِی اَلْکِتٰابِ مَرْیَمَ إِذِ اِنْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهٰا مَکٰاناً شَرْقِیًّا (16) فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجٰاباً فَأَرْسَلْنٰا إِلَیْهٰا رُوحَنٰا فَتَمَثَّلَ لَهٰا بَشَراً سَوِیًّا (17) قٰالَتْ إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمٰنِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیًّا (18) قٰالَ إِنَّمٰا أَنَا رَسُولُ رَبِّکِ لِأَهَبَ لَکِ غُلاٰماً زَکِیًّا (19) قٰالَتْ أَنّٰی یَکُونُ لِی غُلاٰمٌ وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ وَ لَمْ أَکُ بَغِیًّا (20) قٰالَ کَذٰلِکِ قٰالَ رَبُّکِ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَ لِنَجْعَلَهُ آیَةً لِلنّٰاسِ وَ رَحْمَةً مِنّٰا وَ کٰانَ أَمْراً مَقْضِیًّا (21)
16-در این کتاب(آسمانی قرآن)از مریم یاد آر،آن هنگام که از خانوادهاش جدا شد و در ناحیه شرقی قرار گرفت.
17-و حجابی میان خود و آنها افکند(تا خلوتگاهش از هر نظر برای عبادت آماده باشد) در این هنگام ما روح خود را به سوی او فرستادیم و او در شکل انسانی بیعیب و نقص بر مریم ظاهر شد.
18-او(سخت ترسید و)گفت من به خدای رحمن از تو پناه میبرم اگر پرهیزگار هستی.
19-گفت من فرستاده پروردگار توام(آمدهام)تا پسر پاکیزهای به تو ببخشم! 20-گفت چگونه ممکن است فرزندی برای من باشد در حالی که تا کنون انسانی با من تماس نداشته،و زن آلودهای هم نبودهام؟! 21-گفت مطلب همین است که پروردگارت فرموده،این کار بر من سهل و آسان است، ما میخواهیم او را نشانهای برای مردم قرار دهیم و رحمتی از سوی ما باشد، و این امری است پایان یافته(و جای گفتگو ندارد).
سرآغاز تولد مسیح(ع):
بعد از بیان سرگذشت یحیی ع رشته سخن را به داستان تولد عیسی ع و سرگذشت مادرش مریم میکشاند،چرا که پیوند بسیار نزدیکی در میان این دو ماجرا است.
اگر تولد یحیی از پدری پیر و فرتوت و مادری نازا عجیب بود،تولد عیسی از مادر بدون پدر عجیبتر است.
اگر رسیدن به مقام عقل و نبوت در کودکی،شگفتانگیز است،سخن گفتن در گهواره آنهم از کتاب و نبوت،شگفتانگیزتر است.
و به هر حال هر دو آیتی است از قدرت خداوند بزرگ،یکی از دیگری بزرگتر،و اتفاقا هر دو مربوط به کسانی است که با هم قرابت بسیار نزدیک از جهت نسب داشتند چرا که مادر یحیی خواهر مادر مریم بود،و هر دو زنانی نازا و عقیم بودند و در آرزوی فرزندی صالح به سر میبردند.
نخستین آیه مورد بحث میگوید،"در کتاب آسمانی قرآن از مریم سخن
بگو آن گاه که از خانواده خود،جدا شده و در یک منطقه شرقی قرار گرفت" ( وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ مَرْیَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهٰا مَکٰاناً شَرْقِیًّا ).
او در حقیقت میخواست مکانی خالی و فارغ از هر گونه دغدغه پیدا کند که به راز و نیاز با خدای خود بپردازد و چیزی او را از یاد محبوب غافل نکند به همین جهت طرف شرق بیت المقدس(آن معبد بزرگ)را که شاید محلی آرامتر و یا از نظر تابش آفتاب پاکتر و مناسبتر بود برگزید.
کلمه"انتبذت"از ماده"نبذ"به گفته"راغب"به معنی دور انداختن اشیاء غیر قابل ملاحظه است،و این تعبیر در آیه فوق شاید اشاره به آن باشد که مریم به صورت متواضعانه و گمنام و خالی از هر گونه کاری که جلب توجه کند،از جمع،کنارهگیری کرد،و آن مکان از خانه خدا را برای عبادت انتخاب نمود.
*** در این هنگام،مریم"حجابی میان خود و دیگران افکند"تا خلوتگاه او از هر نظر کامل شود( فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجٰاباً ).
در این جمله،تصریح نشده است که این حجاب برای چه منظور بوده، آیا برای آن بوده که آزادتر و خالی از دغدغه و اشتغال حواس بتواند به عبادت پروردگار و راز و نیاز با او پردازد یا برای این بوده است که میخواسته شستشو و غسل کند؟آیه از این نظر ساکت است.
به هر حال"در این هنگام ما روح خود(یکی از فرشتگان بزرگ)را به سوی او فرستادیم و او در شکل انسان کامل بیعیب و نقص و خوش قیافهای بر مریم ظاهر شد"( فَأَرْسَلْنٰا إِلَیْهٰا رُوحَنٰا فَتَمَثَّلَ لَهٰا بَشَراً سَوِیًّا ).
*** پیدا است که در این موقع چه حالتی به مریم دست میدهد،مریمی که
همواره پاکدامن زیسته،در دامان پاکان پرورش یافته،و در میان جمعیت مردم ضرب المثل عفت و تقوا است،از دیدن چنین منظرهای که مرد بیگانه زیبایی به خلوتگاه او راه یافته چه ترس و وحشتی به او دست میدهد؟لذا بلافاصله"صدا زد:من به خدای رحمان از تو پناه میبرم اگر پرهیزکار هستی"( قٰالَتْ إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمٰنِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیًّا ).
و این نخستین لرزهای بود که سراسر وجود مریم را فرا گرفت.
بردن نام خدای رحمان،و توصیف او به رحمت عامهاش از یک سو،و تشویق او به تقوی و پرهیزکاری از سوی دیگر،همه برای آن بود که اگر آن شخص ناشناس قصد سویی دارد او را کنترل کند،و از همه بالاتر پناه بردن به خدا، خدایی که در سختترین حالات تکیهگاه انسان است و هیچ قدرتی در مقابل قدرت او عرض اندام نمیکند مشکلات را حل خواهد کرد.
*** مریم با گفتن این سخن در انتظار عکس العمل آن مرد ناشناس بود،انتظاری آمیخته با وحشت و نگرانی بسیار،اما این حالت دیری نپائید ناشناس زبان به سخن گشود و ماموریت و رسالت عظیم خویش را چنین بیان کرد و"گفت من فرستاده پروردگار توام"!( قٰالَ إِنَّمٰا أَنَا رَسُولُ رَبِّکِ ).
این جمله همچون آبی که بر آتش بریزد،به قلب پاک مریم آرامش بخشید.
ولی این آرامش نیز چندان طولانی نشد،چرا که بلافاصله افزود"من آمدهام تا پسر پاکیزهای از نظر خلق و خوی و جسم و جان به تو ببخشم"!( لِأَهَبَ لَکِ غُلاٰماً زَکِیًّا ).
*** از شنیدن این سخن لرزش شدیدی وجود مریم را فرا گرفت و بار دیگر او در نگرانی عمیقی فرو رفت و"گفت:چگونه ممکن است من صاحب پسری
شوم،در حالی که تا کنون انسانی با من تماس نداشته و هرگز زن آلودهای نبودهام"؟! ( قٰالَتْ أَنّٰی یَکُونُ لِی غُلاٰمٌ وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ وَ لَمْ أَکُ بَغِیًّا ).
او در این حال تنها به اسباب عادی میاندیشید و فکر میکرد برای اینکه زنی صاحب فرزند شود دو راه بیشتر ندارد،یا ازدواج و انتخاب همسر و یا آلودگی و انحراف،من که خود را بهتر از هر کس میشناسم نه تا کنون همسری انتخاب کردهام و نه هرگز زن منحرفی بودهام،تا کنون هرگز شنیده نشده است کسی بدون این دو صاحب فرزندی شود.! *** اما به زودی طوفان این نگرانی مجدد با شنیدن سخن دیگری از پیک پروردگار فرو نشست او با صراحت به مریم"گفت:مطلب همین است که پروردگارت فرموده،این کار بر من سهل و آسان است"( قٰالَ کَذٰلِکِ قٰالَ رَبُّکِ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ ).
تو که خوب از قدرت من آگاهی،تو که میوههای بهشتی را در فصلی که در دنیا شبیه آن وجود نداشت در کنار محراب عبادت خویش دیدهای،تو که آوای فرشتگان را که شهادت به پاکیت میدادند شنیدهای،تو که میدانی جدت آدم از خاک آفریده شد،این چه تعجب است که از این خبر داری؟! سپس افزود:"ما میخواهیم او را آیه و اعجازی برای مردم قرار دهیم" ( وَ لِنَجْعَلَهُ آیَةً لِلنّٰاسِ ).
"و ما میخواهیم او را رحمتی از سوی خود برای بندگان بنمائیم"( وَ رَحْمَةً مِنّٰا ).
و به هر حال"این امری است پایان یافته"و جای گفتگو ندارد( وَ کٰانَ أَمْراً مَقْضِیًّا ).
تقریبا همه مفسران معروف، روح را در اینجا به جبرئیل فرشته بزرگ خدا تفسیر کردهاند،و تعبیر"روح" از او به خاطر آنست که روحانی است و هم وجودی است حیاتبخش،چرا که حامل رسالت الهی به پیامبران است که احیاء کننده همه انسانهای لایق میباشد و اضافه روح در اینجا به خدا دلیل بر عظمت و شرافت این روح است،که یکی از اقسام اضافه،اضافه تشریفیه است.
ضمنا از این آیه استفاده میشود که نزول جبرئیل مخصوص پیامبران نبوده البته به عنوان وحی و آوردن شریعت و کتب آسمانی منحصرا بر آنها نازل میشده ولی برای رساندن پیامهای دیگر(مانند پیام فوق به مریم)مانعی ندارد که با غیر پیامبران نیز روبرو شود.
"تمثل"در اصل از ماده"مثول"بمعنی ایستادن در برابر شخص یا چیزی است،و"ممثل"به چیزی میگویند که به صورت دیگری نمایان گردد،بنا بر این فَتَمَثَّلَ لَهٰا بَشَراً سَوِیًّا مفهومش این است که آن فرشته الهی به صورت انسانی درآمد.
بدون شک معنی این سخن آن نیست که جبرئیل،صورتا و سیرتا تبدیل به یک انسان شد،چرا که چنین انقلاب و تحولی ممکن نیست بلکه منظور این است که او به صورت انسان درآمد هر چند سیرت او همان فرشته بود،ولی مریم در ابتدای امر که خبر نداشت چنین تصور میکرد که در برابر او انسانی است سیرة و صورتا.
در روایات اسلامی و تواریخ"تمثل"به معنی وسیع کلمه،بسیار دیده میشود.
از جمله اینکه:ابلیس در آن روز که مشرکان در دار الندوه جمع شده بودند و برای نابودی پیامبر ص توطئه میچیدند،او در لباس پیر مردی خیراندیش و خیرخواه ظاهر شد و به اغوا کردن سران قریش پرداخت.
و یا دنیا و باطن آن به صورت زن زیبای دلربایی در برابر علی ع آشکار گشت و قدرت نفوذ در وی را نیافت که داستانش مفصل و معروف است.
و نیز در روایات میخوانیم مال و فرزند و عمل انسان به هنگام مرگ در چهرههای مختلف و خاص در برابر او مجسم میشوند.
و یا اعمال انسان در قبر و روز قیامت تجسم مییابد و هر کدام در شکل خاصی ظاهر میگردد"تمثل"در تمام این موارد،مفهومش این است که چیزی یا شخصی صورتا به شکل دیگری درمیآید نه اینکه ماهیت و باطن آن تغییر یافته باشد (1).
1) 1) تفسیر المیزان جلد 14 صفحه 37.
فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ بِهِ مَکٰاناً قَصِیًّا (22) فَأَجٰاءَهَا اَلْمَخٰاضُ إِلیٰ جِذْعِ اَلنَّخْلَةِ قٰالَتْ یٰا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هٰذٰا وَ کُنْتُ نَسْیاً مَنْسِیًّا (23) فَنٰادٰاهٰا مِنْ تَحْتِهٰا أَلاّٰ تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیًّا (24) وَ هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ اَلنَّخْلَةِ تُسٰاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیًّا (25) فَکُلِی وَ اِشْرَبِی وَ قَرِّی عَیْناً فَإِمّٰا تَرَیِنَّ مِنَ اَلْبَشَرِ أَحَداً فَقُولِی إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمٰنِ صَوْماً فَلَنْ أُکَلِّمَ اَلْیَوْمَ إِنْسِیًّا (26)
22-سرانجام(مریم)باردار شد و او را به نقطه دوردستی برد.
23-درد وضع حمل او را به کنار تنه درخت خرمایی کشاند،(آن قدر ناراحت شد که) گفت ای کاش پیش از این مرده بودم و به کلی فراموش میشدم!.
24-ناگهان از طرف پائین پایش او را صدا زد که غمگین مباش پروردگارت زیر پای تو چشمه آب(گوارایی)قرار داده است.
25-و تکانی به این درخت نخل بده تا رطب تازه بر تو فرو ریزد.
26-از(این غذای لذیذ)بخور،و از(آن آب گوارا)بنوش،و چشمت را(به این مولود جدید)روشن دار،و هر گاه کسی از انسانها را دیدی با اشاره بگو:من برای خدای رحمان روزه گرفتهام و با احدی امروز سخن نمیگویم(این نوزاد خودش از تو دفاع خواهد کرد).
مریم در کشاکش سختترین طوفانهای زندگی
"سرانجام مریم باردار شد"و آن فرزند موعود در رحم او جای گرفت ( فَحَمَلَتْهُ ).
در اینکه چگونه این فرزند به وجود آمد آیا جبرئیل در پیراهن او دمید یا در دهان او،در قرآن سخنی از آن به میان نیامده است چرا که نیازی به آن نبوده،هر چند کلمات مفسرین در این باره مختلف است.
به هر حال"این امر سبب شد که او از بیت المقدس به مکان دوردستی برود"( فَانْتَبَذَتْ بِهِ مَکٰاناً قَصِیًّا ).
او در این حالت در میان یک بیم و امید،یک حالت نگرانی توأم با سرور به سر میبرد،گاهی به این میاندیشید که این حمل سرانجام فاش خواهد شد، گیرم چند روز یا چند ماهی از آنها که مرا میشناسند دور بمانم و در این نقطه به صورت ناشناس زندگی کنم آخر چه خواهد شد؟! چه کسی از من قبول میکند زنی بدون داشتن همسر باردار شود مگر اینکه آلوده دامان باشد،من با این اتهام چه کنم؟و راستی برای دختری که سالها سنبل پاکی و عفت و تقوا و پرهیزگاری،و نمونهای در عبادت و بندگی خدا
بوده،زاهدان و عابدان بنی اسرائیل به کفالت او از طفولیت افتخار میکردند و زیر نظر پیامبر بزرگی پرورش یافته،و خلاصه سجایای اخلاقی و آوازه قداست او همه جا پیچیده است،بسیار دردناک است که یک روز احساس کند همه این سرمایه معنویش به خطر افتاده است،و در گرداب اتهامی قرار گرفته که بدترین اتهامات محسوب میشود،و این سومین لرزهای بود که بر پیکر او افتاد.
اما از سوی دیگر،احساس میکرد که این فرزند پیامبر موعود الهی است یک تحفه بزرگ آسمانی میباشد،خداوندی که مرا به چنین فرزندی بشارت داده و با چنین کیفیت معجزهآسایی او را آفریده چگونه تنهایم خواهد گذاشت؟آیا ممکن است در برابر چنین اتهامی از من دفاع نکند؟من که لطف او را همیشه آزمودهام،و دست رحمتش بر سر خود دیدهام.
در اینکه دوران حمل مریم چه اندازه بود،در میان مفسران گفتگو است هر چند در قرآن به صورت سربسته بیان شده است،بعضی آن را یک ساعت و بعضی 9 ساعت و بعضی شش ماه و بعضی هفت ماه و بعضی هشت ماه و بعضی 9 ماه مانند سایر زنان دانستهاند،ولی این موضوع تاثیر چندانی در هدف این داستان ندارد.
و روایات در این زمینه نیز مختلف است.
در اینکه این مکان"قصی"(دوردست)کجا بوده بسیاری معتقدند شهر "ناصره"بوده است و شاید در آن شهر نیز پیوسته در خانه میماند و کمتر قدم بیرون میگذاشت.
*** هر چه بود دوران حمل پایان گرفت،و لحظات طوفانی زندگی مریم شروع شد،درد سخت زائیدن به او دست داد آن چنان که او را از آبادی به بیابان کشاند بیابانی خالی از انسانها،و خشک و بیآب و بیپناه! گرچه در این حالت زنان به آشنایان و دوستان خود پناه میبرند تا برای
تولد فرزند به آنها کمک کنند،ولی چون وضع مریم یک وضع استثنایی بود و هرگز نمیخواست کسی وضع حمل او را ببیند،با آغاز درد زائیدن،راه بیابان را پیش گرفت.
قرآن در این زمینه میگوید:"درد وضع حمل،او را به کنار درخت خرمایی کشاند"( فَأَجٰاءَهَا الْمَخٰاضُ إِلیٰ جِذْعِ النَّخْلَةِ ).
تعبیر به جذع النخلة با توجه به اینکه"جذع"به معنی تنه درخت است نشان میدهد که تنها بدنهای از آن درخت باقی مانده بود یعنی درختی خشکیده بود (1).
در این حالت،طوفانی از غم و اندوه،سراسر وجود پاک مریم را فرا گرفت احساس کرد لحظهای را که از آن میترسید فرا رسیده است،لحظهای که هر چه پنهان است در آن آشکار میشود و رگبار تیرهای تهمت مردم بیایمان متوجه او خواهد شد.
به قدری این طوفان سخت بود و این بار بر دوشش سنگینی میکرد که بی اختیار"گفت:ای کاش پیش از این مرده بودم و به کلی فراموش میشدم"!.
( قٰالَتْ یٰا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هٰذٰا وَ کُنْتُ نَسْیاً مَنْسِیًّا ).
بدیهی است تنها ترس تهمتهای آینده نبود که قلب مریم را میفشرد،هر چند مشغله فکری مریم بیش از همه همین موضوع بود،ولی مشکلات و مصائب دیگر مانند وضع حمل بدون قابله و دوست و یاور،در بیابانی تنهای تنها،نبودن محلی برای استراحت،آبی برای نوشیدن و غذا برای خوردن،وسیله برای نگاهداری مولود جدید،اینها اموری بود که سخت او را تکان میداد.
و آنها که میگویند چگونه مریم با ایمان و دارای شناخت توحیدی که
1) 1) جذع(بر وزن ذبح)در اصل از ماده"جذع"(بر وزن منع)به معنی بریدن و قطع کردن است.
آن همه لطف و احسان الهی را دیده بود چنین جملهای را بر زبان راند که"ای کاش مرده بودم و فراموش شده بودم"هرگز ترسیمی از حال مریم در آن ساعت در ذهن خود نکردهاند،و اگر خود به جزء کوچکی از این مشکلات گرفتار شوند چنان دستپاچه میشوند که خود را نیز فراموش خواهند کرد.
*** اما این حالت زیاد به طول نیانجامید و همان نقطه روشن امید که همواره در اعماق قلبش وجود داشت درخشیدن گرفت،"ناگهان صدایی به گوشش رسید که از طرف پائین پا بلند است و آشکار میگوید غمگین مباش درست بنگر پروردگارت از پائین پای تو چشمه آب گوارایی را جاری ساخته است"( فَنٰادٰاهٰا مِنْ تَحْتِهٰا أَلاّٰ تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیًّا ).
*** و نظری به بالای سرت بیفکن بنگر چگونه ساقه خشکیده به درخت نخل باروری تبدیل شده که میوهها،شاخههایش را زینت بخشیدهاند"تکانی به این درخت نخل بده تا رطب تازه بر تو فرو ریزد"( وَ هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسٰاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیًّا ).
*** "از این غذای لذیذ و نیروبخش بخور،و از آن آب گوارا بنوش"( فَکُلِی وَ اشْرَبِی ).
"و چشمت را به این مولود جدید روشن دار"( وَ قَرِّی عَیْناً ).
"و اگر از آینده نگرانی آسوده خاطر باش،هر گاه بشری دیدی و از تو در این زمینه توضیح خواست با اشاره بگو من برای خدای رحمان روزه گرفتهام روزه سکوت و به همین دلیل امروز با احدی سخن نمیگویم"( فَإِمّٰا تَرَیِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَداً فَقُولِی إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمٰنِ صَوْماً فَلَنْ أُکَلِّمَ الْیَوْمَ إِنْسِیًّا ).
خلاصه نیازی به این نیست که تو از خود دفاع کنی،آن کس که این مولود را به تو داده وظیفه دفاع را هم نیز به خود او سپرده است.
بنا بر این از هر نظر آسوده خاطر باش و غم و اندوه به خاطرت راه نیابد.
این حوادث پی در پی که همچون جرقههای روشنی در یک فضای فوق العاده تاریک و ظلمانی درخشیدن گرفت،سراسر قلب او را روشن کرد و حالت آرامش گوارایی به او دست داد.
حوادثی که در این مدت کوتاه بر مریم گذشت و صحنههای اعجابانگیزی که از لطف خدا برای او پیش آمد مسلما او را برای پرورش یک پیامبر اولوا العزم آماده میساخت تا بتواند وظیفه مادری خود را در انجام این امر خطیر به خوبی اداء کند.
مسیر حوادث او را تا آخرین مرحله مشکلات پیش برد آن چنان که میان خود و پایان زندگی یک گام بیشتر نمیدید،اما ناگهان و رق بر میگشت،همه چیز به کمک او میشتافتند،و در محیطی آرام و مطمئن از هر نظر گام مینهاد.
جمله" هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ "که به مریم دستور میدهد درخت خرما را تکان دهد تا از میوه آن بهره گیرد این درس آموزنده را به او و به همه انسانها داد که حتی در سختترین لحظات زندگی دست از تلاش و کوشش نباید برداشت.
این سخن پاسخی است به آنها که فکر میکنند چه نیازی داشت که مریم با اینکه تازه وضع حمل کرده بود برخیزد و درخت خرما را بتکاند؟آیا بهتر نبود خدایی که به فرمان او چشمه آب گوارا در نزدیکی مریم جوشیدن گرفت و نیز به فرمان او درخت خشکیده بارور شد نسیمی بفرستد تا شاخه درخت را
تکان دهد و خرما را در اطراف مریم بریزد؟چه شد آن گاه که مریم سالم بود میوه بهشتی در کنار محرابش حاضر میشد اما الان که در این طوفان شدید گرفتار است خود باید میوه بچیند؟! آری این دستور الهی به مریم نشان میدهد تا حرکتی از ما نباشد برکتی نخواهد بود،و به تعبیر دیگر هر کس هنگام بروز مشکلات باید حد اکثر کوشش خود را به کار گیرد و ما وراء آن را که از قدرت او بیرون است از خدا بخواهد و به گفته شاعر. برخیز و فشان درخت خرما تا سیر شوی رسی ببارش! کان مریم تا درخت نفشاند خرما نفتاد در کنارش! ***
بدون شک تقاضای مرگ از خدا کار درستی نیست،ولی گاه در زندگی انسان حوادث سختی روی میدهد که طعم حیات کاملا تلخ و ناگوار میشود مخصوصا در آنجا که انسان هدفهای مقدس و یا شرف و حیثیت خود را در خطر میبیند و توانایی دفاع در برابر آن ندارد در اینگونه موارد گاهی برای رهایی از شکنجههای روحی تقاضای مرگ میکند.
مریم نیز چون در لحظات نخستین در فکرش این تصور پدید آمد که تمام آبرو و حیثیت او در برابر مردم بیخرد با تولد این فرزند بخطر خواهد افتاد، اینجا بود که آرزوی مرگ و فراموش شدن کرد،و این خود دلیل بر آن است که او عفت و پاکدامنی را حتی از جانش بیشتر دوست میداشت و برای آبروی خود ارزشی بیش از حیات خود قائل بود،.
اما اینگونه افکار که شاید در لحظات بسیار کوتاهی صورت گرفت دیری نپائید و با دیدن دو اعجاز الهی"جوشیدن چشمه آب و بارور شدن درخت خشکیده
خرما"تمام این افکار از روحش به کنار رفت و نور اطمینان و آرامش تمام قلبش را فرا گرفت.
بعضی میپرسند اگر معجزه مخصوص انبیاء و امامان است پس ظهور اینگونه معجزات برای مریم چگونه بود؟ بعضی از مفسران برای حل این مشکل آن را جزء معجزات عیسی گرفتهاند که مقدمه تحقق یافت،و از آن تعبیر به"ارهاص"میکنند.(ارهاص به معنی معجزه مقدماتی است).
ولی هیچ نیازی به اینگونه پاسخها نیست،چرا که ظهور خارق عادات برای غیر پیامبران و امامان هیچگونه مانعی ندارد این همان چیزی است که نامش را "کرامت"میگذاریم.
معجزه آن است که توأم با"تحدی"(دعوت به مبارزه)و توأم با دعوی نبوت و یا امامت بوده باشد).
ظاهر آیات فوق نشان میدهد که مریم به خاطر مصلحتی مامور به سکوت بود و بفرمان خدا از سخن گفتن در این مدت خاص خودداری میکرد تا نوزادش عیسی،لب به سخن بگشاید و از پاکی او دفاع کند که این از هر جهت مؤثرتر و گیراتر بود.
اما از تعبیر آیه چنین برمیآید که نذر سکوت برای آن قوم و جمعیت، کار شناخته شدهای بود، به همین دلیل این کار را بر او ایراد نگرفتند.
ولی این نوع روزه در شرع اسلام،مشروع نیست.
از امام علی بن الحسین ع در حدیثی چنین نقل شده:
صوم السکوت حرام :
"روزه سکوت حرام است" (1)و این به خاطر تفاوت شرائط در آن زمان با زمان ظهور اسلام است.
ولی البته یکی از آداب صوم کامل در اسلام آنست که انسان به هنگام روزه گرفتن زبان خود را از آلودگی به گناه و مکروهات حفظ کند،و همچنین چشم خود را از هر گونه آلودگی برگیرد،چنان که در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم
ان الصوم لیس من الطعام و الشراب وحده،ان مریم قالت إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمٰنِ صَوْماً ،ای صمتا،فاحفظوا السنتکم و غضوا ابصارکم و لا تحاسدوا و لا تنازعوا: "روزه تنها از خوردنی و نوشیدنی نیست،مریم گفت:من برای خداوند رحمان روزهای نذر کردهام یعنی سکوت را،بنا بر این (هنگامی که روزه هستید)زبان خود را حفظ کنید،دیدگان خود را از آنچه گناه است بربندید،نسبت به یکدیگر حسد نداشته باشید،و نزاع نکنید" (2).
از اینکه در آیات بالا صریحا آمده است که خداوند غذای مریم را به هنگام تولد نوزاد رطب قرار داد،مفسران چنین استفاده کردهاند که یکی از بهترین غذاها برای زنان بعد از وضع حمل،رطب(خرمای تازه)میباشد.
در احادیث اسلامی نیز صریحا به این مطلب اشاره شده است:
از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم که از پیامبر اسلام ص نقل میفرماید:
لیکن اول ما تاکل النفساء الرطب،فان اللّٰه عز و جل قال لمریم(ع):
وَ هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسٰاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیًّا
:باید اولین چیزی که زن پس از وضع حمل میخورد رطب باشد زیرا خداوند بزرگ به مریم ع فرمود:درخت خرما را تکان ده تا رطب تازه بر تو فرو ریزد" (1).
از ذیل همین حدیث استفاده میشود که خوردن این غذا نه تنها برای مادر مؤثر است بلکه در شیر او نیز اثر خواهد گذاشت.
حتی از پارهای از روایات استفاده میشود که بهترین غذای زن باردار و داروی او رطب است(
ما تاکل الحامل من شیء و لا تتداوی به افضل من الرطب ) (2).
ولی مسلما اعتدال در همه چیز و حتی در این موضوع باید رعایت شود چنان که از بعضی از روایات که در همین مورد وارد شده استفاده میشود.
و نیز استفاده میشود اگر رطب پیدا نشود از خرمای معمولی میتوان استفاده کرد.
دانشمندان غذاشناس میگویند:قند فراوانی که در خرما وجود دارد از سالمترین قندها است که حتی در بسیاری از موارد،مبتلایان به بیماری قند نیز میتوانند از آن استفاده کنند.
همین دانشمندان میگویند:در خرما 13 ماده حیاتی و پنج نوع ویتامین را کشف کردهاند که مجموع آنها خرما را به صورت یک منبع غذایی غنی در آورده است (3).
و این را میدانیم که زنان در چنین حالی نیاز شدیدی به غذای نیروبخش و پر ویتامین دارند.
با پیشرفت دانش پزشکی اهمیت دارویی خرما نیز به ثبوت رسیده است، در خرما"کلسیوم"وجود دارد که عامل اصلی استحکام استخوانها است،و نیز "فسفر"وجود دارد که از عناصر اصلی تشکیل دهنده مغز و مانع ضعف اعصاب و خستگی است،و نیز"پتاسیوم"موجود است که فقدان آن را در بدن علت حقیقی زخم معده میدانند (1)
1) 1) همان مدرک
فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَهٰا تَحْمِلُهُ قٰالُوا یٰا مَرْیَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَیْئاً فَرِیًّا (27) یٰا أُخْتَ هٰارُونَ مٰا کٰانَ أَبُوکِ اِمْرَأَ سَوْءٍ وَ مٰا کٰانَتْ أُمُّکِ بَغِیًّا (28) فَأَشٰارَتْ إِلَیْهِ قٰالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کٰانَ فِی اَلْمَهْدِ صَبِیًّا (29) قٰالَ إِنِّی عَبْدُ اَللّٰهِ آتٰانِیَ اَلْکِتٰابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا (30) وَ جَعَلَنِی مُبٰارَکاً أَیْنَ مٰا کُنْتُ وَ أَوْصٰانِی بِالصَّلاٰةِ وَ اَلزَّکٰاةِ مٰا دُمْتُ حَیًّا (31) وَ بَرًّا بِوٰالِدَتِی وَ لَمْ یَجْعَلْنِی جَبّٰاراً شَقِیًّا (32) وَ اَلسَّلاٰمُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا (33)
27-(مریم)او را در آغوش گرفته به سوی قومش آمد،گفتند:ای مریم!کار بسیار عجیب و بدی انجام دادی! 28-ای خواهر هارون!نه پدر تو مرد بدی بود،و نه مادرت زن بدکارهای! 29-(مریم)اشاره به او کرد،گفتند ما چگونه با کودکی که در گاهواره است سخن بگوئیم؟!
30-(ناگهان عیسی زبان به سخن گشود)گفت من بنده خدایم به من کتاب(آسمانی) داده و مرا پیامبر قرار داده است.
31-و مرا وجودی پر برکت قرار داده در هر کجا باشم،و مرا توصیه به نماز و زکات ما دام که زندهام کرده است.
32-و مرا نسبت به مادرم نیکوکار قرار داده،و جبار و شقی قرار نداده است.
33-و سلام(خدا)بر من آن روز که متولد شدم و آن روز که میمیرم و آن روز که زنده برانگیخته میشوم.
مسیح در گاهواره سخن میگوید:
"سرانجام مریم در حالی که کودکش را در آغوش داشت از بیابان به آبادی بازگشت و به سراغ بستگان و اقوام خود آمد"( فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَهٰا تَحْمِلُهُ ).
هنگامی که آنها کودکی نوزاد را در آغوش او دیدند،دهانشان از تعجب باز ماند،آنها که سابقه پاکدامنی مریم را داشتند و آوازه تقوا و کرامت او را شنیده بودند سخت نگران شدند،تا آنجا که بعضی به شک و تردید افتادند، و بعضی دیگر هم که در قضاوت و داوری، عجول بودند زبان به ملامت و سرزنش او گشودند،و گفتند:حیف از آن سابقه درخشان،با این آلودگی!و صد حیف از آن دودمان پاکی که این گونه بدنام شد."گفتند:ای مریم!تو مسلما کار بسیار عجیب و بدی انجام دادی"!( قٰالُوا یٰا مَرْیَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَیْئاً فَرِیًّا ) (1). بعضی به او رو کردند و گفتند"ای خواهر هارون!پدر تو آدم بدی نبود، مادرت نیز هرگز آلودگی نداشت"( یٰا أُخْتَ هٰارُونَ مٰا کٰانَ أَبُوکِ امْرَأَ سَوْءٍ وَ مٰا کٰانَتْ أُمُّکِ بَغِیًّا ).
با وجود چنین پدر و مادر پاکی این چه وضعی است که در تو میبینیم؟چه
1) 1) "فری"بنا به گفته راغب در کتاب مفردات به معنی بزرگ یا عجیب آمده است و در اصل از ماده فری به معنی پاره کردن پوست برای اصلاح(و یا افساد)آنست.
بدی در طریقه پدر و روش مادر دیدی که از آن روی برگرداندی؟! اینکه آنها به مریم گفتند:"ای خواهر هارون"موجب تفسیرهای مختلفی در میان مفسران شده است،اما آنچه صحیحتر به نظر میرسد این است که هارون مرد پاک و صالحی بود،آن چنان که در میان بنی اسرائیل ضرب المثل شده بود، هر کس را میخواستند به پاکی معرفی کنند میگفتند:او برادر یا خواهر هارون است-مرحوم طبرسی در مجمع البیان این معنی را در حدیث کوتاهی از پیامبر ص نقل کرده است (1).
در حدیث دیگری که در کتاب"سعد السعود"آمده چنین میخوانیم:
پیامبر ص"مغیره"را به نجران(برای دعوت مسیحیان به اسلام)فرستاد، جمعی از مسیحیان به عنوان(خردهگیری بر قرآن)گفتند مگر شما در کتاب خود نمیخوانید" یٰا أُخْتَ هٰارُونَ "در حالی که میدانیم اگر منظور هارون برادر موسی است میان مریم و هارون فاصله زیادی بود؟ مغیره چون نتوانست پاسخی بدهد مطلب را از پیامبر ص سؤال کرد، پیامبر ص فرمود:چرا در پاسخ آنها نگفتی که در میان بنی اسرائیل معمول بوده که افراد نیک را به پیامبران و صالحان نسبت میدادند (2).
*** در این هنگام،مریم به فرمان خدا سکوت کرد،تنها کاری که انجام داد این بود که اشاره به نوزادش عیسی کرد"( فَأَشٰارَتْ إِلَیْهِ ).
اما این کار بیشتر تعجب آنها را برانگیخت و شاید جمعی آن را حمل بر سخریه کردند و خشمناک شدند گفتند:مریم با چنین کاری که انجام دادهای قوم خود را مسخره نیز میکنی.
به هر حال"به او گفتند ما چگونه با کودکی که در گاهواره است سخن بگوئیم"؟!( قٰالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کٰانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا ).
مفسران در مورد کلمه"کان"که دلالت بر ماضی دارد.در اینجا گفتگو بسیار کردهاند ولی ظاهر این است این کلمه در اینجا اشاره به ثبوت و لزوم وصف موجود است،و به تعبیر روشنتر آنها به مریم گفتند:ما چگونه با بچهای که در گهواره بوده و هست سخن بگوئیم.
شاهد این معنی آیات دیگر قرآن است مانند: کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ :"شما بهترین امتی بودید که به سود جامعه انسانی به وجود آمدید" (سوره آل عمران-110).
مسلما جمله"کنتم"(بودید)در اینجا به معنی ماضی نیست بلکه بیان استمرار و ثبوت این صفات برای جامعه اسلامی است.
و نیز در باره"مهد"(گهواره)بحث کردهاند که عیسی هنوز به گهواره نرسیده بود بلکه ظاهر آیات این است به محض ورود مریم در میان جمعیت،در حالی که عیسی در آغوشش بود،این سخن در میان او و مردم رد و بدل شد.
ولی با توجه به معنی کلمه"مهد"در لغت عرب،پاسخ این سؤال روشن میشود.
واژه مهد-چنان که راغب در مفردات میگوید-به معنی جایگاهی است که برای کودک آماده میکنند،خواه گهواره باشد یا دامان مادر و یا بستر، و مهد و مهاد هر دو در لغت به معنی المکان الممهد الموطا:"محل آماده شده و گسترده"(برای استراحت و خواب)آمده است.
*** به هر حال،جمعیت از شنیدن این گفتار مریم نگران و حتی شاید عصبانی شدند آن چنان که طبق بعضی از روایات به یکدیگر گفتند:مسخره و استهزاء او،
از انحرافش از جاده عفت،بر ما سختتر و سنگینتر است!.
ولی این حالت چندان به طول نیانجامید چرا که آن کودک نوزاد زبان به سخن گشود و"گفت:من بنده خدایم"( قٰالَ إِنِّی عَبْدُ اللّٰهِ ).
"او کتاب آسمانی به من مرحمت کرده"( آتٰانِیَ الْکِتٰابَ ).
"و مرا پیامبر قرار داده است"( وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا ).
*** "و خداوند مرا وجودی پر برکت(وجودی مفید از هر نظر برای بندگان در هر جا باشم قرار داده است"( وَ جَعَلَنِی مُبٰارَکاً أَیْنَ مٰا کُنْتُ ).
"و مرا تا زندهام توصیه به نماز و زکات کرده است"( وَ أَوْصٰانِی بِالصَّلاٰةِ وَ الزَّکٰاةِ مٰا دُمْتُ حَیًّا ).
*** و نیز"مرا نیکوکار و قدردان و خیرخواه،نسبت به مادرم قرار داده است" ( وَ بَرًّا بِوٰالِدَتِی ) (1).
"و مرا جبار و شقی قرار نداده است"( وَ لَمْ یَجْعَلْنِی جَبّٰاراً شَقِیًّا ).
"جبار"به کسی میگویند که برای خود هر گونه حقوق بر مردم قائل است،ولی هیچ حقی برای کسی نسبت به خود قائل نیست! و نیز"جبار"به کسی میگویند که از روی خشم و غضب،افراد را میزند و نابود میکند و پیرو فرمان عقل نیست،و یا میخواهد نقص و کمبود خود را با ادعای عظمت و تکبر،برطرف سازد که همه اینها صفات بارز طاغوتیان
1) 1) "بر"(بفتح با)به معنی شخص نیکوکار است،در حالی که"بر"(به کسر باء) به معنی صفت نیکوکاری است،و باید توجه داشت که این کلمه در آیه فوق عطف است بر مبارکا،نه به صلاة و زکاة،و معنی در واقع چنین است جعلنی برا بوالدتی(مرا نیکوکار نسبت به مادرم قرار داد).
مستکبران در هر زمان است (1).
"شقی"به کسی گفته میشود که اسباب گرفتاری و بلا و مجازات برای خود فراهم میسازد،و بعضی آن را به کسی که قبول نصیحت نمیکند تفسیر کردهاند،و پیدا است که این دو معنی از هم جدا نیست.
در روایتی میخوانیم که حضرت عیسی ع میگوید:"قلب من نرم است و من خود را نزد خود کوچک میدانم"(اشاره به اینکه نقطه مقابل جبار و شقی این دو وصف است) (2).
*** و سرانجام این نوزاد(حضرت مسیح)میگوید:"سلام و درود خدا بر من باد آن روز که متولد شدم،و آن روز که میمیرم،و آن روز که زنده برانگیخته میشوم"( وَ السَّلاٰمُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا ).
همانگونه که در شرح آیات مربوط به"یحیی" ع گفتیم،این سه روز در زندگی انسان،سه روز سرنوشتساز و خطرناک است که سلامت در آنها جز به لطف خدا میسر نمیشود و لذا هم در مورد"یحیی" ع این جمله آمده،و هم در مورد حضرت مسیح ع،با این تفاوت که در مورد اول خداوند این سخن را میگوید و در مورد دوم مسیح ع این تقاضا را دارد.
فصاحت و بلاغت قرآن را مخصوصا در اینگونه مسائل مهم میتوان درک کرد که چگونه مساله مهمی را که
با آن همه خرافات آمیخته شده در عباراتی کوتاه،عمیق،زنده،پرمحتوا،و کاملا گویا،مطرح میکند،بطوری که هر گونه خرافهای را از آن جدا و طرد مینماید.
جالب اینکه در آیات فوق،هفت صفت از صفات برجسته و دو برنامه و یک دعا ذکر شده است.
هفت صفت عبارتند از:بنده خدا بودن که ذکر آن در آغاز همه اوصاف، اشارهای است به اینکه بزرگترین مقام آدمی همان مقام عبودیت است.
و به دنبال آن صاحب کتاب آسمانی بودن و سپس مقام نبوت(البته میدانیم همیشه مقام نبوت توأم با داشتن کتاب آسمانی نیست).
سپس به دنبال مقام عبودیت و رهبری،مبارک بودن یعنی مفید به حال جامعه بودن مطرح شده است.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:"معنی مبارک،"نفاع"است (یعنی بسیار پر منفعت).
و بعد از آن،نیکوکاری نسبت به مادر مطرح شده و سرانجام،جبار و شقی نبودن و بجای آن متواضع،حقشناس،و سعادتمند بودن است.
از میان تمام برنامهها روی توصیه پروردگار به نماز و زکات تکیه میکند و این بخاطر اهمیت فوق العاده این دو برنامه است که این دو رمز ارتباط با خالق و خلق است و از یک نظر میتوان همه برنامههای مذهبی را در آن خلاصه کرد چرا که بخشی از آنها پیوند انسان را با خلق و بخشی با خالق مشخص میکند.
و اما دعائی که به خود میکند و تقاضایی که در آغاز عمرش از خدا دارد این است که خدایا این سه روز را بر من سلامت دار،روز تولد،روز مرگ و روزی که در رستاخیز زنده میشوم،و به من در این سه مرحله حساس امنیت
مرحمت فرما!.
گر چه حضرت مسیح ع به فرمان نافذ پروردگار از مادر بدون پدر تولد یافت ولی همین اندازه که در آیه فوق از زبان او میخوانیم که در مقام بر شمردن افتخارات خود نیکوکاری نسبت به مادر را ذکر میکند دلیل روشنی بر اهمیت مقام مادر است،ضمنا نشان میدهد که این کودک نوزاد که طبق یک اعجاز به سخن در آمد از این واقعیت آگاه بود که او یک فرزند نمونه در میان انسانها است که تنها از مادر بدون دخالت پدر تولد یافته است.
به هر حال گرچه در جهان امروز در باره مقام مادر سخن بسیار گفته میشود و حتی روزی را بنام"روز مادر"اختصاص دادهاند،اما متاسفانه وضع تمدن ماشینی چنان است که رابطه پدران و مادران را از فرزندان خیلی زود قطع میکند آن چنان که کمتر روابط عاطفی بعد از بزرگ شدن در میان آنها دیده میشود.
در اسلام روایات شگفتانگیزی در این زمینه داریم که اهمیت فوق العاده مقام مادر را به مسلمانان توصیه میکند،تا در عمل،نه تنها در سخن،در این باره بکوشند در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:مردی نزد پیامبر ص آمد و عرض کرد:
یا رسول اللّٰه من ابر؟قال امک،قال ثم من؟قال امک!قال ثم من قال امک!قال ثم من قال اباک!: "ای پیامبر به چه کسی نیکویی کنم؟فرمود:
به مادرت،عرض کرد بعد از او به چه کسی؟فرمود:به مادرت،بار سوم عرض کرد بعد از او به چه کسی؟فرمود:به مادرت،در چهارمین بار که این سؤال را تکرار کرد،فرمود:به پدرت (1).
در حدیث دیگری میخوانیم:جوانی نزد پیامبر ص برای شرکت
1) 1) وسائل الشیعه جلد 15 ص 207.
در جهاد(آنجا که جهاد واجب عینی نبود)آمد،پیامبر ص فرمود:
ا لک والدة قال نعم قال ل فان الجنة تحت قدمها: "آیا مادری داری عرض کرد آری،فرمود:در خدمت مادر باش که بهشت زیر پای مادران است" (1).
بدون شک اگر زحمات فراوانی را که مادر از هنگام حمل تا وضع حمل و دوران شیرخواری و تا زمان بزرگ شدن او تحمل میکند،رنجها و تعبها و بیداریها و بیماریها و پرستاریها را که او با آغوش باز در راه فرزند خود پذیرا میگردد در نظر بگیریم،خواهیم دید که هر قدر انسان در این راه بکوشد باز هم در برابر حقوق مادر بدهکار است.
جالب اینکه در حدیثی میخوانیم:ام سلمه خدمت پیامبر ص رسید و عرض کرد:همه افتخارات نصیب مردان شده،زنان بیچاره چه سهمی از این افتخارات دارند:پیامبر ص فرمود:
بلی اذا حملت المرأة کانت بمنزلة الصائم القائم المجاهد بنفسه و ماله فی سبیل اللّٰه فاذا وضعت کان لها من الاجر ما لا یدری احد ما هو لعظمة،فاذا ارضعت کان لها بکل مصة کعدل عتق محرر من ولد اسماعیل،فاذا فرغت من رضاعه ضرب ملک کریم علی جنبها و قال استانفی العمل فقد غفر لک! :آری(زنان هم افتخارات فراوانی دارند)هنگامی که زن باردار میشود در تمام طول مدت حمل به منزله روزهدار و شبزندهدار و مجاهد در راه خدا با جان و مال است،و هنگامی که وضع حمل میکند آن قدر خدا به او پاداش میدهد که هیچکس حد آن را از عظمت نمیداند، و هنگامی که فرزندش را شیر میدهد در برابر هر مکیدنی از سوی کودک خداوند پاداش آزاد کردن بردهای از فرزندان اسماعیل را به او میدهد،و هنگامی که دوران شیرخوارگی کودک تمام شد یکی از فرشتگان بزرگوار خداوند بر پهلوی او میزند و میگوید:برنامه اعمال خود را از نو آغاز کن چرا که خداوند همه
1) 1) جامع السعادات جلد 2 صفحه 261.
گناهان تو را بخشیده"!(گویی نامه عملت از نو آغاز میشود) (1).
در جلد دوازدهم تفسیر نمونه ذیل آیه 23 سوره اسراء بحثهای دیگری در این زمینه داشتیم.
از جمله سؤالاتی که آیات فوق برمیانگیزد این است آیا از نظر علمی امکان تولد فرزند بدون پدر وجود دارد؟آیا مساله تولد عیسی ع تنها از مادر مخالف تحقیقات دانشمندان در این زمینه نیست؟ بدون شک این مساله از طریق اعجاز صورت گرفته،ولی علم امروز نیز امکان چنین امری را نفی نکرده بلکه تصریح به ممکن بودن آن نموده است.
مخصوصا موضوع بکرزایی در میان بسیاری از حیوانات دیده شده و با توجه به اینکه مساله انعقاد نطفه اختصاصی به انسانها ندارد امکان این امر را به طور عموم اثبات میکند.
"دکتر الکسیسکارل"فیزیولوژیست و زیستشناس معروف فرانسوی در کتاب"انسان موجود ناشناخته"چنین مینویسد:
"هنگامی که به میزان سهمی که هر یک از پدر و مادر در تولید مثل دارند فکر میکنیم باید آزمایشهای"لوب"و"باتایون"را به خاطر بیاوریم که از یک تخمک بارور نشده قورباغه بدون دخالت"اسپرماتوزوئید"بوسیله تکنیکهای خاصی قورباغه جدیدی میتوان به وجود آورد.
به این ترتیب که ممکن است یک عامل شیمیایی یا فیزیکی را جانشین "سلول نر"کرد ولی در هر حال همیشه وجود یک عامل ماده ضروری است".
بنا بر این آنچه از نظر علمی برای تولد فرزند قطعیت دارد وجود نطفه مادر (اوول)میباشد و گرنه در مورد نطفه نر(اسپرماتوزوئید)عامل دیگری میتواند
1) 1) وسائل جلد 15 ص 175.
جانشین آن گردد،به همین دلیل مساله بکرزایی واقعیتی است که در جهان امروز مورد قبول پزشکان قرار گرفته.هر چند بسیار نادر اتفاق میافتد.
از این گذشته این مساله در برابر قوانین آفرینش و قدرت خداوند آن گونه است که قرآن میگوید: إِنَّ مَثَلَ عِیسیٰ عِنْدَ اللّٰهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ قٰالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ :"مثل عیسی در نزد خدا همچون آدم است که او را از خاک آفرید سپس به او فرمان داد موجود شو او هم موجود(کاملی)شد" (آل عمران-59).
یعنی این خارق عادت از آن خارق عادت مهمتر نیست.
ناگفته پیدا است که طبق روال عادی هیچ نوزادی در ساعات یا روزهای نخستین تولد سخن نمیگوید،سخن گفتن نیاز به نمو کافی مغز و سپس ورزیدگی عضلات زبان و حنجره و هماهنگی دستگاههای مختلف بدن با یکدیگر دارد، و این امور عادتا باید ماهها بگذرد تا تدریجا در کودکان فراهم گردد.
ولی هیچ دلیل علمی هم بر محال بودن این امر نداریم تنها این یک خارق عادت است و همه معجزات چنین هستند یعنی همه خارق عادتند نه محال عقلی، شرح این موضوع را در بحث معجزات پیامبران آوردهایم.
ذٰلِکَ عِیسَی اِبْنُ مَرْیَمَ قَوْلَ اَلْحَقِّ اَلَّذِی فِیهِ یَمْتَرُونَ (34) مٰا کٰانَ لِلّٰهِ أَنْ یَتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ سُبْحٰانَهُ إِذٰا قَضیٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (35)
34-اینست عیسی بن مریم،گفتار حقی که در آن تردید میکنند.
35-هرگز برای خدا شایسته نبود فرزندی انتخاب کند،منزه است او،هر گاه چیزی را فرمان دهد میگوید:موجود باش!آن هم موجود میشود.
بعد از آنکه قرآن مجید در آیات گذشته ترسیم بسیار زنده و روشنی از ماجرای تولد حضرت مسیح ع کرد به نفی خرافات و سخنان شرکآمیزی که در باره عیسی گفتهاند پرداخته چنین میگوید:"این است عیسی بن مریم" ( ذٰلِکَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ ).
مخصوصا در این عبارت روی فرزند مریم بودن او تاکید میکند تا مقدمهای باشد برای نفی فرزندی خدا.
و بعد اضافه مینماید:"این قول حقی است که آنها در آن شک و تردید کردهاند"و هر یک در جادهای انحرافی گام نهاده( قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِی فِیهِ
یَمْتَرُونَ
) (1).
این عبارت در حقیقت تاکیدی است بر صحت تمام مطالب گذشته در مورد حضرت مسیح ع و اینکه کمترین خلافی در آن وجود ندارد.
اما اینکه قرآن میگوید:آنها در این زمینه در شک و تردید هستند،گویا اشاره به دوستان و دشمنان مسیح ع یا به تعبیر دیگر مسیحیان و یهودیان است، از یک سو گروهی گمراه در پاکی مادر او شک و تردید کردند،و از سوی دیگر گروهی در اینکه او یک انسان باشد اظهار شک نمودند،حتی همین گروه نیز به شعبههای مختلف تقسیم شدند بعضی او را صریحا فرزند خدا دانستند(فرزند روحانی و جسمانی،حقیقی نه مجازی!!)و به دنبال آن مساله تثلیث و خدایان سهگانه را به وجود آوردند.
بعضی مساله تثلیث را از نظر عقل نامفهوم خواندند و معتقد شدند که باید تعبدا آن را پذیرفت و بعضی برای توجیه منطقی آن به سخنان بیاساسی دست زدند،خلاصه همه آنها چون ندیدند حقیقت-یا چون نخواستند حقیقت- ره افسانه زدند (2)! *** در آیه بعد با صراحت میگوید:"هرگز برای خدا شایسته نبود فرزندی انتخاب کند او منزه و پاک از چنین چیزی است"( مٰا کٰانَ لِلّٰهِ أَنْ یَتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ سُبْحٰانَهُ )
1) 1) در ترکیب این جمله مفسران گفتگوی بسیار کردهاند اما آنچه از نظر ادبی و با توجه به آیات گذشته صحیحتر به نظر میرسد این است که قَوْلَ الْحَقِّ مفعول برای فعل محذوفی است و اَلَّذِی فِیهِ یَمْتَرُونَ صفت آنست و در تقدیر چنین بوده"اقول قول الحق الذی فیه یمترون".
2) 2) برای توضیح بیشتر در زمینه تثلیث نصاری و خرافاتی که در این زمینه به هم بافتهاند به جلد چهارم تفسیر نمونه صفحه 244 ذیل آیه 171 سوره نساء مراجعه فرمائید.
.
بلکه او هر گاه چیزی را اراده کند و فرمان دهد به آن میگوید:موجود باش آن نیز موجود میشود"( إِذٰا قَضیٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ ).
اشاره به اینکه:دارا بودن فرزند-آن چنان که مسیحیان در مورد خدا میپندارند-با قداست مقام پروردگار سازگار نیست،از یک سو لازمه آن جسم بودن و از سوی دیگر محدودیت،و از سوی سوم نیاز،و خلاصه خدا را از مقام قدسش زیر چتر قوانین عالم ماده کشیدن و او را در سرحد یک موجود ضعیف و محدود مادی قرار دادن است.
خداوندی که آن قدر قدرت و توانایی دارد که اگر اراده کند هزاران عالم همانند این عالم پهناوری که در آن وجود داریم با یک فرمان و اشارهاش تحقق خواهد یافت،آیا این شرک و انحراف از اصول توحید و خداشناسی نیست که ما او را همانند یک انسان دارای فرزند بدانیم آن هم فرزندی که در رتبه پدر است و همطراز او! تعبیر" کُنْ فَیَکُونُ "که در هشت مورد از آیات قرآن آمده است ترسیم بسیار زندهای از وسعت قدرت خدا و تسلط و حاکمیت او در امر خلقت است، تعبیری از فرمان"کن"کوتاهتر تصور نمیشود و نتیجهای از"فیکون" وسیعتر و جامعتر به نظر نمیرسد،مخصوصا با توجه به"فاء تفریع"که فوریت را در اینجا میرساند،حتی فاء تفریع در اینجا به تعبیر فلاسفه دلیل بر تاخر زمانی نیست،بلکه همان تاخر رتبی یعنی ترتب معلول بر علت را بیان میکند (دقت کنید).
اصولا چرا موجودات زنده نیاز به فرزند دارند؟جز این است که عمرشان
محدود است و برای آنکه نسل آنها منقرض نشود و حیات نوعی آنها ادامه یابد باید فرزندانی از آنها متولد گردد؟ و از نظر اجتماعی،نیاز کارهای دستجمعی به نیروی انسانی بیشتر سبب میشود که انسان علاقه به فرزند داشته باشد.
به علاوه نیازهای عاطفی و روانی و از بین بردن،وحشت تنهایی او را به این کار دعوت مینماید.
ولی آیا در مورد خداوندی که ازلی و ابدی است و قدرتش بینهایت است و مساله نیاز عاطفی و غیر آن در ذات پاکش اصلا راه ندارد این امور تصور میشوند؟ آیا جز این است کسانی که برای خدا فرزندی قائل شدند او را با مقیاس وجود خود سنجیدهاند و در او همان دیدهاند که در خود دیدهاند در حالی که "هیچ چیز ما همانند خدا نیست"( لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ ) (1).
نخستین هجرتی که در اسلام واقع شد هجرت گروه قابل ملاحظهای از مسلمانان اعم از زن و مرد به سرزمین حبشه بود آنها برای رهایی از چنگال مشرکان قریش و تشکل و آمادگی هر چه بیشتر برای برنامههای آینده اسلامی مکه را به قصد حبشه ترک گفتند،و همانگونه که پیشبینی میکردند در آنجا توانستند در آرامش زندگی کنند و به برنامههای اسلامی و خودسازی بپردازند.
این خبر به گوش سران قریش در مکه رسید،آنها این مساله را زنگ خطری برای خود دانستند و احساس کردند که"حبشه"پناهگاهی خواهد
1) 1) در باره معنی کُنْ فَیَکُونُ و دلائل نفی فرزند از خدا در جلد اول تفسیر نمونه ذیل آیه 116 و 117 بقره نیز بحث کردهایم.
بود برای مسلمانان و شاید پس از قوت و قدرت به مکه باز گردند و مشکلات عظیمی برای آنها فراهم سازند.
پس از مشورت قرارشان بر این شد که دو نفر از مردان فعال قریش را انتخاب کرده به سوی"نجاشی"بفرستند،تا خطرات وجود مسلمانان را در آنجا برای نجاشی تشریح کنند،و آنها را از این سرزمین مطمئن و آرام بیرون نمایند.
"عمرو بن عاص"و"عبد اللّٰه ابن ابی ربیعه"را با هدایای فراوانی برای نجاشی و فرماندهان بزرگ لشکر او به آنجا گسیل داشتند.
"ام سلمه"همسر پیامبر ص میگوید:هنگامی که ما وارد سرزمین حبشه شدیم با حسن رفتار نجاشی روبرو گشتیم،هیچ محدودیت مذهبی نداشتیم، کسی ما را آزار نمیکرد اما قریش پس از آگاهی از این مساله و فرستادن دو نفر با هدایای فراوان به آنها دستور داده بودند که پیش از ملاقات با شخص نجاشی با فرماندهان بزرگ ملاقات کرده و هدایای آنها را به آنها بدهند،سپس هدایای نجاشی را به او تقدیم دارند و تقاضا کنند که مسلمین را بیآنکه سخنی با آنها گفته شود به آنان تسلیم کنند! آنها این برنامه را با دقت اجراء کردند و به فرماندهان نجاشی قبلا چنین گفتند:گروهی از جوانان ابله به سرزمین شما پناهنده شدند اینها از دین و آئین خود فاصله گرفته و در دین شما هم وارد نشدهاند دین تازهای بدعت گزاردهاند که برای ما و شما ناشناخته است.
اشراف قریش ما را به حضور شما فرستادهاند تا شر آنها را از این کشور کوتاه کنیم و به سوی قوم خودشان باز گردانیم.
آنها از فرماندهان قول گرفتند که هر گاه نجاشی با آنها مشورت کند آنها این نظریه را تایید کنند و بگویند قوم آنها از وضع آنها آگاهترند.
سپس آنها به حضور نجاشی بار یافتند و کلمات فریبنده خود را گفتند.
این برنامه به خوبی پیش میرفت و این سخنان فریبنده با آن هدایای فراوان سبب شد که اطرافیان نجاشی نیز آنها را تصدیق کردند.
ناگهان و رق برگشت نجاشی سخت خشمگین شد و گفت:به خدا سوگند من چنین کاری را نخواهم کرد،اینها جمعیتی هستند که به من پناهنده شدهاند و کشور مرا بر کشورهای دیگر به خاطر امنیتش ترجیح دادهاند،تا از آنها دعوت نکنم و تحقیق ننمایم هرگز به این پیشنهاد شما عمل نخواهم کرد.
اگر واقعا همانگونه است که اینها میگویند آنها را به این دو میسپارم و اخراجشان میکنم و گرنه در پناه محبت من باید به خوبی زندگی کنند.
"ام سلمه"میگوید:نجاشی به سراغ مسلمانان فرستاد،آنها با یکدیگر مشورت کردند که چه بگویند؟تصمیمشان بر این شد،واقعیت امر را بگویند و دستورات پیامبر ص و برنامه اسلام را شرح دهند،هر آنچه باداباد!.
آن روز که برای این دعوت تعیین شده بود روز عجیبی بود بزرگان و علمای مسیحی در حالی که کتب مقدس را در دست داشتند به این مجلس دعوت شده بودند.
"نجاشی"رو به مسلمانان کرد،پرسید:این چه دینی است که شما از قوم خود جدا شدهاید و در آئین ما نیز داخل نشدهاید؟ "جعفر بن ابی طالب"زبان به سخن گشود و گفت:ای ملک!ما جمعی بودیم در جاهلیت و بیخبری به سر میبردیم بتها را میپرستیدیم،از گوشت مردار میخوردیم،کارهای زشت و ننگین انجام میدادیم،با خویشاوندان خود بدی میکردیم و با همسایگان بدرفتاری،زورمندان ضعیفان را میخوردند،خلاصه بدبختی ما فراوان بود،تا اینکه خداوند پیامبری از میان ما برانگیخت که نسب او را به خوبی میشناختیم،و به صدق و امانت و پاکی او ایمان داشتیم،او ما را دعوت به خداوند یگانه کرد،و دستور داد که پرستش سنگ و چوب را که
نیاکان ما داشتند کنار بگذاریم،او ما را به راستگویی،ادای امانت،صله رحم، نیکی به همسایگان،تشویق کرد و از محرمات،خونریزی و اعمال زشت و ننگین، شهادت باطل و خوردن مال یتیم و نسبت ناپاکی به زنان پاک دادن نهی فرمود.
و نیز فرمان داد خدای یگانه را بپرستیم چیزی را شریک او قرار ندهیم، نماز و روزه را بجا بیاوریم و زکات را بپردازیم...
ما به او ایمان آوردیم و دستوراتش را مو به مو اجراء کردیم،اما قوم ما به ما تعدی کردند،ما را اذیت و آزار نمودند و اصرار داشتند از آئین توحید به شرک باز گردیم،و به همان آلودگیهای سابق تن در دهیم.
هنگامی که ما را از هر سو تحت فشار قرار دادند به کشور شما آمدیم و دوست داشتیم همسایه تو باشیم،به این امید که هیچکس در اینجا به ما ستم نخواهد کرد!.
"نجاشی"سخت در فکر فرو رفت رو به"جعفر"کرد و گفت:آیا چیزی از کتاب آسمانی این مرد به خاطر داری:جعفر گفت:آری،نجاشی گفت برای من بخوان! جعفر که از هوش و ذکاوت و ایمان فوق العادهای بهرهمند بود مناسبترین فراز قرآن را که همین آیات آغاز سوره مریم باشد انتخاب کرد و برای نجاشی و همه حاضران که پیرو آئین مسیح بودند تلاوت کرد" کهیعص ذِکْرُ رَحْمَتِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیّٰا ... وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ مَرْیَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهٰا مَکٰاناً شَرْقِیًّا...
هنگامی که جعفر این آیات را با لحن گیرا و از روی صفای دل قرائت کرد چنان در روح نجاشی و علمای بزرگ مسیحی اثر گذاشت که بیاختیار قطرههای اشک از چشمانشان سرازیر و به روی گونههایشان فرو غلطید.
"نجاشی"رو به آنها کرد و گفت:به خدا سوگند آنچه عیسی مسیح آورده با این آیات همه از یک منبع نور سرچشمه گرفته است،بروید و راحت و آسوده
زندگی کنید به خدا سوگند هرگز شما را به دست این دو نفر نخواهم سپرد.
بعدا فرستادگان قریش تلاشهای دیگری برای بدبین ساختن نجاشی نسبت به مسلمانان کردند اما در روح بیدار او مؤثر نیفتاد،مایوس و نومید از آنجا باز گشتند.هدایایشان را به آنها برگرداند و عذرشان را خواست (1).
1) 1) اقتباس از سیره ابن هشام جلد اول صفحه 356-361.
وَ إِنَّ اَللّٰهَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ (36) فَاخْتَلَفَ اَلْأَحْزٰابُ مِنْ بَیْنِهِمْ فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ مَشْهَدِ یَوْمٍ عَظِیمٍ (37) أَسْمِعْ بِهِمْ وَ أَبْصِرْ یَوْمَ یَأْتُونَنٰا لٰکِنِ اَلظّٰالِمُونَ اَلْیَوْمَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (38) وَ أَنْذِرْهُمْ یَوْمَ اَلْحَسْرَةِ إِذْ قُضِیَ اَلْأَمْرُ وَ هُمْ فِی غَفْلَةٍ وَ هُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ (39) إِنّٰا نَحْنُ نَرِثُ اَلْأَرْضَ وَ مَنْ عَلَیْهٰا وَ إِلَیْنٰا یُرْجَعُونَ (40)
36-و خداوند پروردگار من و شماست،او را پرستش کنید اینست راه راست.
37-ولی(بعد از او)گروهها از میان پیروان او اختلاف کردند،وای به حال کافران از مشاهده روز بزرگ(رستاخیز).
38-چه گوشهای شنوا و چه چشمهای بینایی(در آن روز)که نزد ما میآیند پیدا میکنند؟ ولی این ستمگران امروز در گمراهی آشکارند.
39-آنها را از روز حسرت(روز رستاخیز که برای همه مایه تاسف است)بترسان، روزی که همه چیز پایان مییابد در حالی که آنها در غفلتند و ایمان نمیآورند.
40-ما زمین و تمام کسانی را که بر آن هستند به ارث میبریم و همگی به سوی ما باز میگردند.
رستاخیز روز حسرت تاسف
آخرین سخن عیسی بعد از معرفی خویش با صفاتی که گفته شد این است که بر مساله توحید مخصوصا در زمینه عبادت تاکید کرده،میگوید:"خداوند پروردگار من و شما است.او را پرستش کنید این است راه راست"( وَ إِنَّ اللّٰهَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ ) (1).
و به این ترتیب مسیح ع از آغاز حیات خود با هر گونه شرک و پرستش خدایان دوگانه و چند گانه مبارزه کرد،و همه جا تاکید بر توحید داشت،بنا بر این آنچه به عنوان تثلیث(خدایان سهگانه)در میان مسیحیان امروز دیده میشود بطور قطع بدعتی است که بعد از عیسی گذاشته شده و ما شرح آن را در ذیل آیات 171 سوره نساء بیان کردیم. (2)
گر چه بعضی از مفسران احتمال دادهاند که این جمله از زبان پیامبر اسلام ص بوده باشد به این معنی که خداوند در این آیه به او فرمان میدهد که مردم را دعوت به توحید در عبادت کن و آن را به عنوان صراط مستقیم معرفی نما.
ولی آیات دیگر قرآن گواه بر این است که این جمله گفتار حضرت مسیح ع و دنباله سخنان گذشته است،در سوره زخرف آیه 63 تا 64 میخوانیم وَ لَمّٰا جٰاءَ عِیسیٰ بِالْبَیِّنٰاتِ قٰالَ قَدْ جِئْتُکُمْ بِالْحِکْمَةِ وَ لِأُبَیِّنَ لَکُمْ بَعْضَ الَّذِی
تَخْتَلِفُونَ فِیهِ فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُونِ إِنَّ اللّٰهَ هُوَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ :"هنگامی که عیسی دلائل روشن برای آنها آورد گفت:من دانش و حکمت برای شما آوردهام،آمدهام تا پارهای از امور را که در آن اختلاف دارید روشن سازم،از خدا بترسید و مرا اطاعت کنید،خداوند پروردگار من و شما است او را پرستش کنید،این است راه راست".
در اینجا تقریبا عین همان جمله را میبینیم که از زبان عیسی نقل شده است(مانند همین مضمون در سوره آل عمران آیه 50 و 51 نیز آمده است).
*** ولی با اینهمه تاکیدی که مسیح ع در زمینه توحید و پرستش خداوند یگانه داشت"بعد از او گروهها از میان پیروانش راههای مختلفی را پیش گرفتند"(و عقائد گوناگونی مخصوصا در باره مسیح ابراز داشتند)( فَاخْتَلَفَ الْأَحْزٰابُ مِنْ بَیْنِهِمْ ).
"وای به حال آنها که راه کفر و شرک را پیش گرفتند،از مشاهده روز عظیم رستاخیز"( فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ مَشْهَدِ یَوْمٍ عَظِیمٍ ).
تاریخ مسیحیت نیز به خوبی گواهی میدهد که آنها تا چه اندازه بعد از حضرت مسیح ع در باره او و مساله توحید اختلاف کردند"این اختلافات به اندازهای بالا گرفت که"قسطنطین"امپراطور روم مجمعی از"اسقفها" (دانشمندان بزرگ مسیحی)تشکیل داد که یکی از سه مجمع معروف تاریخی آنها است،اعضای این مجمع به دو هزار و یکصد و هفتاد عضو رسید که همه از بزرگان آنها بودند،هنگامی که بحث در باره عیسی مطرح شد علمای حاضر نظرات کاملا مختلفی در باره او اظهار داشتند و هر گروهی عقیدهای داشت.
بعضی گفتند:او خدا است که به زمین نازل شده است!عدهای را زنده کرده و عدهای را میرانده سپس به آسمان صعود کرده است!.
بعضی دیگر گفتند او فرزند خدا است!.
و بعضی دیگر گفتند:او یکی از اقانیم ثلاثه(سه ذات مقدس)است،اب و ابن و روح القدس(خدای پدر،خدای پسر و روح القدس)!.
و بعضی دیگر گفتند:او سومین آن سه نفر است:خداوند معبود است،او هم معبود،و مادرش هم معبود!.
سرانجام بعضی گفتند او بنده خدا است و فرستاده او.
و فرقههای دیگر هر کدام سخنی گفتند بطوری که اتفاق نظر بر هیچیک از این عقائد حاصل نشد،بزرگترین رقم طرفداران یک عقیده 308 نفر بود که امپراطور آن را به عنوان یک اکثریت نسبی پذیرفت و به عنوان عقیده رسمی از آن دفاع کرد و بقیه را کنار گذاشت،اما عقیده توحید که متاسفانه طرفداران کمتری داشت در اقلیت قرار گرفت. (1)
و از آنجا که انحراف از اصل توحید،بزرگترین انحراف مسیحیان محسوب میشود در ذیل آیه فوق دیدیم که چگونه خداوند آنها را تهدید میکند که در روز عظیم رستاخیز در آن محضر عام و در برابر دادگاه عدالت پروردگار سرنوشت شوم و دردناکی خواهند داشت. (2)
*** آیه بعد وضع آنها را در صحنه رستاخیز بیان میکند و میگوید:"آنها در آن روز که نزد ما میآیند چه گوشهای شنوا و چه چشمهایی بینا پیدا میکنند؟ ولی این ستمگران امروز که در دنیا هستند در گمراهی آشکارند"
( أَسْمِعْ بِهِمْ وَ أَبْصِرْ یَوْمَ یَأْتُونَنٰا لٰکِنِ الظّٰالِمُونَ الْیَوْمَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ ).
روشن است که در نشاه آخرت پردهها از برابر چشمها کنار میرود،و گوشها شنوا میشود،چرا که آثار حق در آنجا به مراتب از عالم دنیا آشکارتر است،اصولا مشاهده آن دادگاه و آثار اعمال،خواب غفلت را از چشم و گوش انسان میبرد،و حتی کوردلان آگاه و دانا میشوند،ولی چه سود که این بیداری و آگاهی به حال آنها مفید نیست.
بعضی از مفسران کلمه"الیوم"در جمله" لٰکِنِ الظّٰالِمُونَ الْیَوْمَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ "را به معنی روز قیامت گرفتهاند که مفهوم آیه این میشود:در آنجا بینا و شنوا خواهند شد اما این بینایی و شنوایی در آن روز سودی به حالشان نخواهد داشت و در ضلال مبین خواهند بود.
ولی تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد. (1)
*** بار دیگر روی سرنوشت افراد بیایمان و ستمگر در آن روز تکیه کرده میفرماید:این کوردلان را که در غفلتند و ایمان نمیآورند از روز حسرت (روز رستاخیز)که همه چیز پایان میگیرد و راه جبران و بازگشت نیست بترسان"( وَ أَنْذِرْهُمْ یَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِیَ الْأَمْرُ وَ هُمْ فِی غَفْلَةٍ وَ هُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ ).
میدانیم روز قیامت نامهای مختلفی در قرآن مجید دارد از جمله" یَوْمَ الْحَسْرَةِ " هم نیکوکاران تاسف میخورند ای کاش بیشتر عمل نیک انجام داده بودند و هم بدکاران چرا که پردهها کنار میرود و حقائق اعمال و نتائج آن بر همه کس آشکار میشود.
جمله" إِذْ قُضِیَ الْأَمْرُ "را بعضی مربوط به پایان گرفتن برنامههای
1) 1) "الف و لام"در"الیوم"الف و لام"عهد"است،ولی طبق تفسیر اول "عهد حضوری"است و طبق تفسیر دوم"عهد ذکری".
حساب و جزا و تکلیف در روز رستاخیز دانستهاند،و بعضی آن را اشاره به فناء دنیا میدانند،طبق این تفسیر معنی آیه چنین میشود آنها را از روز حسرت بترسان آن هنگامی که دنیا در حال غفلت و عدم ایمان آنها پایان میگیرد، (ولی تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد،به خصوص اینکه در روایتی از امام صادق ع در تفسیر جمله" إِذْ قُضِیَ الْأَمْرُ "چنین نقل شده:
ای قضی علی اهل الجنة بالخلود فیها،و قضی علی اهل النار بالخلود فیها: "یعنی خداوند فرمان خلود را در باره اهل بهشت و اهل دوزخ صادر میکند). (1)
*** آخرین آیه مورد بحث به همه ظالمان و ستمگران هشدار میدهد که این اموال که در اختیار خود آنها است،جاودانی نیست همانگونه که حیات خود آنها هم جاودانی نمیباشد،بلکه وارث نهایی همه اینها خدا است،میفرماید:"ما زمین و تمام کسانی را که بر آن هستند به ارث میبریم و همگی سرانجام به سوی ما باز میگردند"( إِنّٰا نَحْنُ نَرِثُ الْأَرْضَ وَ مَنْ عَلَیْهٰا وَ إِلَیْنٰا یُرْجَعُونَ ). (2)
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه فوق.
2) 2) آیا این آیه اشاره به رستاخیز است یا زمان فنای دنیا؟اگر اشاره به رستاخیز باشد با جمله وَ إِلَیْنٰا یُرْجَعُونَ (به سوی ما بازگردانده میشوند)ظاهرا سازگار نیست و اگر اشاره به زمان فنای دنیا باشد با جمله وَ مَنْ عَلَیْهٰا (آنها که بر روی زمین هستند) تناسب ندارد،زیرا در پایان دنیا کسی بر روی زمین زنده نیست که تعبیر" مَنْ عَلَیْهٰا "در باره او درست باشد،و شاید به همین جهت بعضی از مفسران مانند علامه طباطبائی جمله را چنین معنی میکند"انا نحن نرث عنهم الارض":"ما زمین را از آنها به ارث میبریم" ولی این تفسیر نیز کمی خلاف ظاهر است،زیرا" مَنْ عَلَیْهٰا "با واو عطف شده است، احتمال دیگری که در اینجا وجود دارد این است که مفعول جمله"نرث"گاهی شخصی است که مال را میگذارد،مانند" وَ وَرِثَ سُلَیْمٰانُ دٰاوُدَ "و گاهی اموالی است که به ارث مانده مانند" نَرِثُ الْأَرْضَ "و در آیه فوق هر دو تعبیر آمده است.
در حقیقت این آیه هموزن آیه 16 سوره مؤمن است که میگوید: لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ :"امروز(روز رستاخیز)مالکیت و حکومت از آن کیست؟از آن خداوند یگانه پیروز است".
اگر کسی به این واقعیت،مؤمن و معتقد باشد،چرا برای اموال و سایر مواهب مادی که چند روزی به امانت نزد ما سپرده شده و به سرعت از دست ما بیرون میرود،تعدی و ظلم و ستم و پایمال کردن حقیقت یا حقوق اشخاص را روا دارد؟
وَ اُذْکُرْ فِی اَلْکِتٰابِ إِبْرٰاهِیمَ إِنَّهُ کٰانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا (41) إِذْ قٰالَ لِأَبِیهِ یٰا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ مٰا لاٰ یَسْمَعُ وَ لاٰ یُبْصِرُ وَ لاٰ یُغْنِی عَنْکَ شَیْئاً (42) یٰا أَبَتِ إِنِّی قَدْ جٰاءَنِی مِنَ اَلْعِلْمِ مٰا لَمْ یَأْتِکَ فَاتَّبِعْنِی أَهْدِکَ صِرٰاطاً سَوِیًّا (43) یٰا أَبَتِ لاٰ تَعْبُدِ اَلشَّیْطٰانَ إِنَّ اَلشَّیْطٰانَ کٰانَ لِلرَّحْمٰنِ عَصِیًّا (44) یٰا أَبَتِ إِنِّی أَخٰافُ أَنْ یَمَسَّکَ عَذٰابٌ مِنَ اَلرَّحْمٰنِ فَتَکُونَ لِلشَّیْطٰانِ وَلِیًّا (45)
41-در این کتاب از ابراهیم یاد کن که او بسیار راستگو و پیامبر خدا بود.
42-هنگامی که به پدرش گفت ای پدر!چرا چیزی را پرستش میکنی که نمیشنود و نمیبیند و هیچ مشکلی را از تو حل نمیکند؟! 43-ای پدر!علم و دانشی نصیب من شده است که نصیب تو نشده،بنا بر این از من پیروی کن تا تو را به راه راست هدایت کنم!
44-ای پدر!شیطان را پرستش مکن که شیطان نسبت به خداوند رحمن عصیانگر بود.
45-ای پدر!من از این میترسم که عذابی از ناحیه خداوند رحمن به تو رسد در نتیجه از دوستان شیطان باشی!
منطق گیرا و کوبنده ابراهیم(ع)
سرگذشت مسیح ع از نظر تولد توأم با بخشی از زندگی مادرش مریم به پایان رسید،و به دنبال آن آیات مورد بحث و آیات آینده از قسمتی از زندگانی قهرمان توحید ابراهیم خلیل پرده بر میدارد و تاکید میکند که دعوت این پیامبر بزرگ-همانند همه رهبران الهی-از نقطه توحید آغاز شده است.
در نخستین آیه میگوید:"در این کتاب(قرآن)از ابراهیم یاد کن" ( وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ إِبْرٰاهِیمَ ).
"چرا که او مردی بسیار راستگو و تصدیق کننده تعلیمات و فرمانهای الهی و نیز پیامبر خدا بود"( إِنَّهُ کٰانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا ).
کلمه"صدیق"صیغه مبالغه از صدق و به معنی کسی است که بسیار راستگو است، بعضی گفتهاند به معنی کسی است که هرگز دروغ نمیگوید،و یا بالاتر از آن توانایی بر دروغ گفتن ندارد،چون در تمام عمر عادت به راستگویی کرده است،و نیز بعضی آن را به معنی کسی میدانند که عملش تصدیق کننده سخن و اعتقاد او است.
ولی روشن است که همه این معانی تقریبا به یک معنی باز میگردد.
به هر حال این صفت به قدری اهمیت دارد که در آیه فوق حتی قبل از صفت "نبوت"بیان شده،گویی زمینهساز شایستگی برای پذیرش نبوت است،و از این گذشته بارزترین صفتی که در پیامبران و حاملان وحی الهی لازم است همین معنی میباشد که آنها فرمان پروردگار را بیکم و کاست به بندگان خدا برسانند.
سپس به شرح گفتگوی او با پدرش"آزر"میپردازد(پدر در اینجا اشاره به عمو است و کلمه"اب"همانگونه که سابقا نیز گفتهایم در لغت عرب گاهی به معنی پدر و گاه به معنی عمو آمده است) (1)و چنین میگوید:"در آن هنگام که به پدرش گفت:ای پدر چرا چیزی را پرستش میکنی که نمیشنود و نمیبیند و نمیتواند هیچ مشکلی را از تو حل کند"( إِذْ قٰالَ لِأَبِیهِ یٰا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ مٰا لاٰ یَسْمَعُ وَ لاٰ یُبْصِرُ وَ لاٰ یُغْنِی عَنْکَ شَیْئاً ).
این بیان کوتاه و کوبنده یکی از بهترین دلائل نفی شرک و بتپرستی است چرا که یکی از انگیزههای انسان در مورد شناخت پروردگار انگیزه سود و زیان است که علمای عقائد از آن تعبیر به مساله"دفع ضرر محتمل"کردهاند.
او میگوید:چرا تو به سراغ معبودی میروی که نه تنها مشکلی از کار تو نمیگشاید بلکه اصلا قدرت شنوایی و بینایی ندارد.
و به تعبیر دیگر:عبادت برای کسی باید کرد که قدرت بر حل مشکلات دارد،و از آن گذشته عبادت کننده خود و نیازهایش را درک میکند،شنوا و بینا است،اما این بتها فاقد همه اینها هستند.
در حقیقت ابراهیم در اینجا دعوتش را از پدرش شروع میکند به این دلیل که نفوذ در نزدیکان لازمتر است همانگونه که پیامبر اسلام ص نخست مامور شد که اقوام نزدیک خود را به اسلام دعوت کند همانگونه که در آیه 214 سوره شعراء میخوانیم وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ .
*** پس از آن،ابراهیم با منطق روشنی،او را دعوت میکند که در این امر از وی تبعیت کند میگوید:"ای پدر!علم و دانشی نصیب من شده که نصیب تو
1) 1) در این باره مشروحا در جلد پنجم صفحه 303 ذیل آیه 74 سوره انعام بحث شده است.
نشده،به این دلیل از من پیروی کن و سخن مرا بشنو( یٰا أَبَتِ إِنِّی قَدْ جٰاءَنِی مِنَ الْعِلْمِ مٰا لَمْ یَأْتِکَ فَاتَّبِعْنِی ).
"از من پیروی کن تا تو را به راه راست هدایت کنم"( أَهْدِکَ صِرٰاطاً سَوِیًّا ).
من از طریق وحی الهی آگاهی فراوانی پیدا کردهام و با اطمینان میتوانم بگویم که راه خطا نخواهم پیمود و تو را به راه خطا هرگز دعوت نمیکنم،من خواهان خوشبختی و سعادت توام از من بپذیر تا رستگار شوی،و با طی این صراط مستقیم به منزل مقصود برسی.
*** سپس این جنبه اثباتی را با جنبه نفی و آثاری که بر مخالفت این دعوت مترتب میشود توأم کرده میگوید:"پدرم!شیطان را پرستش مکن،چرا که شیطان همیشه نسبت به خداوند رحمان،عصیانگر بوده است"( یٰا أَبَتِ لاٰ تَعْبُدِ الشَّیْطٰانَ إِنَّ الشَّیْطٰانَ کٰانَ لِلرَّحْمٰنِ عَصِیًّا ).
البته پیدا است که منظور از عبادت در اینجا عبادت به معنی سجده کردن و نماز و روزه برای شیطان بجا آوردن نیست،بلکه به معنی اطاعت و پیروی فرمان است که این خود یک نوع از عبادت محسوب میشود.
معنی عبادت و پرستش آن قدر وسیع است که حتی گوش دادن به سخن کسی به قصد عمل کردن به آن را نیز شامل میگردد و نیز قانون کسی را به رسمیت شناختن یک نوع عبادت و پرستش او محسوب میشود.
از پیامبر ص چنین نقل شده:
من اصغی الی ناطق فقد عبده،فان کان الناطق عن اللّٰه عز و جل فقد عبد اللّٰه و ان کان الناطق عن ابلیس فقد عبد ابلیس!: "کسی که به سخن سخنگویی گوش فرا دهد(گوش دادن از روی تسلیم و رضا)او را پرستش کرده،اگر این سخنگو از سوی خدا سخن میگوید خدا را پرستیده است،و اگر از سوی ابلیس سخن میگوید ابلیس را عبادت
کرده. (1)
به هر حال ابراهیم به پدرش میخواهد این واقعیت را تعلیم کند که انسان در زندگی بدون خط نمیتواند باشد یا خط اللّٰه و صراط مستقیم است و یا خط شیطان عصیانگر و گمراه،او باید در این میان درست بیندیشد و برای خویش تصمیم- گیری کند و خیر و صلاح خود را دور از تعصبها و تقلیدهای کورکورانه در نظر بگیرد.
*** بار دیگر او را متوجه عواقب شوم شرک و بتپرستی کرده میگوید"ای پدر!من از این میترسم که با این شرک و بتپرستی که داری عذابی از ناحیه خداوند رحمان به تو برسد،و تو از اولیای شیطان باشی"( یٰا أَبَتِ إِنِّی أَخٰافُ أَنْ یَمَسَّکَ عَذٰابٌ مِنَ الرَّحْمٰنِ فَتَکُونَ لِلشَّیْطٰانِ وَلِیًّا ).
تعبیر ابراهیم در برابر عمویش آزر در اینجا بسیار جالب است از یک سو مرتبا او را با خطاب یا ابت(پدرم)که نشانه ادب و احترام است مخاطب میسازد و از سوی دیگر جمله"ان یمسک"نشان میدهد که ابراهیم از رسیدن کوچکترین ناراحتی به آزر ناراحت و نگران است و از سوی سوم تعبیر به" عَذٰابٌ مِنَ الرَّحْمٰنِ " اشاره به این نکته میکند کار تو بواسطه این شرک و بتپرستی بجایی رسیده که خداوندی که رحمت عام او همگان را در برگرفته به تو خشم میگیرد و مجازاتت میکند،ببین چه کار وحشتناکی انجام میدهی.
و از سوی چهارم این کار تو کاری است که سرانجامش،قرار گرفتن زیر چتر ولایت شیطان است.
1) 1) سفینة البحار جلد 2 صفحه 115(ماده عبد).
کیفیت گفتگوی ابراهیم با آزر که طبق روایات مردی بتپرست و بتتراش و بتفروش بوده و یک عامل بزرگ فساد در محیط محسوب میشده به ما نشان میدهد که برای نفوذ در افراد منحرف،قبل از توسل به خشونت باید از طریق منطق،منطقی آمیخته با احترام،محبت، دلسوزی و در عین حال توأم با قاطعیت،استفاده کرد،چرا که گروه زیادی از این طریق تسلیم حق خواهند شد،هر چند عدهای در برابر این روش باز هم مقاومت نشان میدهند که البته حساب آنها جدا است و باید برخورد دیگری با آنها داشت.
در آیات فوق خواندیم که ابراهیم،آزر را به پیروی از خود دعوت میکند با اینکه قاعدتا عمویش از نظر سن از او بسیار بزرگتر بوده و در آن جامعه سرشناستر،و دلیل آن را این ذکر میکند"که من علومی دارم که نزد تو نیست" ( قَدْ جٰاءَنِی مِنَ الْعِلْمِ مٰا لَمْ یَأْتِکَ ).
این یک قانون کلی است در باره همه که در آنچه آگاه نیستند از آنها که آگاهند پیروی کنند و این در واقع برنامه رجوع به متخصصان هر فن و از جمله مساله تقلید از مجتهد را در فروع احکام اسلامی مشخص میسازد، البته بحث ابراهیم در مسائل مربوط به فروع دین نبود بلکه از اساسیترین مساله اصول دین سخن میگفت ولی حتی در اینگونه مسائل نیز باید از راهنماییهای دانشمند استفاده کرد،تا هدایت به صراط سوی که همان"صراط مستقیم"است حاصل گردد.
در این سوره پنج بار هنگام شروع در داستان پیامبران بزرگ و مریم، جمله اذکر(یادآوری کن)آمده است و به خاطر آن میتوان این سوره را سوره یادآوریها نامید،یادآوری از پیامبران و مردان و زنان بزرگ و حرکت توحیدی آنها و تلاششان در راه مبارزه با شرک و بتپرستی و ظلم و بیدادگری.
و از آنجا که معمولا ذکر به معنی یادآوری بعد از نسیان است ممکن است اشاره به این واقعیت نیز باشد که ریشه توحید و عشق به مردان حق و ایمان به مبارزات حقطلبانه آنها در اعماق جان هر انسانی ریشه دوانیده و سخن از آنها در واقع یک نوع ذکر و یادآوری و بازگویی است.
و توصیف خداوند به عنوان"رحمان"شانزده بار در این سوره آمده است چرا که سوره از آغازش با رحمت شروع میشود،رحمت خدا به زکریا،رحمت خدا به مریم و مسیح و پایان آن نیز با همین رحمت است که در اواخر آن میگوید: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمٰنُ وُدًّا :"کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند خداوند رحمان محبت آنها را در دل بندگانش قرار میدهد"(سوره مریم آیه 96).
قٰالَ أَ رٰاغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِی یٰا إِبْرٰاهِیمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّکَ وَ اُهْجُرْنِی مَلِیًّا (46) قٰالَ سَلاٰمٌ عَلَیْکَ سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبِّی إِنَّهُ کٰانَ بِی حَفِیًّا (47) وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ مٰا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ أَدْعُوا رَبِّی عَسیٰ أَلاّٰ أَکُونَ بِدُعٰاءِ رَبِّی شَقِیًّا (48) فَلَمَّا اِعْتَزَلَهُمْ وَ مٰا یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ کُلاًّ جَعَلْنٰا نَبِیًّا (49) وَ وَهَبْنٰا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنٰا وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ لِسٰانَ صِدْقٍ عَلِیًّا (50)
46-گفت ای ابراهیم آیا تو از خدایان من رویگردانی؟اگر(از این کار)دست برنداری تو را سنگسار میکنم،از من برای مدتی طولانی دور شو!.
47-(ابراهیم)گفت سلام بر تو!من به زودی برایت از پروردگارم تقاضای عفو میکنم چرا که او نسبت به من مهربان است.
48-و از شما و آنچه غیر از خدا میخوانید کنارهگیری میکنم،و پروردگارم را میخوانم و امیدوارم دعایم در پیشگاه پروردگارم بیپاسخ نماند.
49-هنگامی که از آنها و از آنچه غیر خدا میپرستیدند کنارهگیری کرد ما اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم،و هر یک را پیامبر بزرگی قرار دادیم.
50-و از رحمت خود به آنها ارزانی داشتیم و برای آنها نام نیک و مقام مقبول و برجسته (در میان همه امتها)قرار دادیم.
نتیجه دوری از شرک و مشرکان
در آیات گذشته سخنان منطقی ابراهیم که آمیخته با لطف و محبت خاصی بود در طریق هدایت پدرش گذشت،اکنون نوبت بازگو کردن پاسخهای آزر است تا از مقایسه این دو به یکدیگر،حقیقت و واقعیت آشکار و روشن شود.
قرآن میگوید:نه تنها دلسوزیهای ابراهیم و بیان پربارش به قلب آزر ننشست بلکه او از شنیدن این سخنان،سخت برآشفت و"گفت:ای ابراهیم آیا تو از خدایان من رویگردانی"؟!( قٰالَ أَ رٰاغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِی یٰا إِبْرٰاهِیمُ ).
"اگر از این کار خودداری نکنی به طور قطع تو را سنگسار خواهم کرد" ( لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّکَ ).
"و اکنون از من دور شو دیگر تو را نبینم"( وَ اهْجُرْنِی مَلِیًّا ).
جالب اینکه اولا"آزر"حتی مایل نبود تعبیر انکار بتها و یا مخالفت و بدگویی نسبت به آنها را بر زبان آورد،بلکه به همین اندازه گفت:"آیا تو رویگردان از بتها هستی"مبادا به بتها جسارت شود،ثانیا به هنگام تهدید ابراهیم.او را به سنگسار کردن تهدید نمود،آن هم با تاکیدی که از"لام" و"نون تاکید ثقیله"در"لارجمنک"استفاده میشود و میدانیم سنگسار کردن یکی از بدترین انواع کشتن است.ثالثا به این تهدید مشروط قناعت نکرد
بلکه در همان حال ابراهیم را وجودی غیر قابل تحمل شمرد و به او گفت برای همیشه از نظرم دور شو(کلمه ملیا به گفته"راغب"در"مفردات"از ماده املاء به معنی مهلت دادن طولانی آمده است و در اینجا مفهومش آنست که برای مدت طولانی یا همیشه از من دور شو).
این تعبیر بسیار توهینآمیزی است که افراد خشن نسبت به مخالفین خود به کار میبرند و در فارسی گاهی به جای آن"گورت را گم کن"میگوئیم،یعنی نه تنها خودت برای همیشه از من پنهان شو،بلکه جایی برو که حتی قبرت را هم نبینم!.
بعضی از مفسران جمله"لارجمنک"را به معنی سنگسار کردن نگرفتهاند بلکه به معنی بدگویی یا متهم کردن،تفسیر کردهاند،ولی این تفسیر بعید به نظر میرسد،بررسی سایر آیات قرآن که با همین تعبیر وارد شده است،به آنچه گفتیم گواهی میدهد.
*** ولی با اینهمه،ابراهیم همانند همه پیامبران و رهبران آسمانی،تسلط بر اعصاب خویش را هم چنان حفظ کرد،و در برابر این تندی و خشونت شدید، با نهایت بزرگواری"گفت:سلام بر تو"( قٰالَ سَلاٰمٌ عَلَیْکَ ).
این سلام ممکن است تودیع و خداحافظی باشد که با گفتن آن و چند جمله بعد،ابراهیم،"آزر"را ترک گفت،ممکن است سلامی باشد که به عنوان ترک دعوی گفته میشود همانگونه در آیه 55 سوره قصص میخوانیم: لَنٰا أَعْمٰالُنٰا وَ لَکُمْ أَعْمٰالُکُمْ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ لاٰ نَبْتَغِی الْجٰاهِلِینَ :"اکنون که از ما نمیپذیرید، اعمال ما برای ما و اعمال شما برای خودتان،سلام بر شما ما هواخواه جاهلان نیستیم".
سپس اضافه کرد:"من به زودی برای تو از پروردگارم تقاضای آمرزش
میکنم چرا که او نسبت به من،رحیم و لطیف و مهربان است"( سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبِّی إِنَّهُ کٰانَ بِی حَفِیًّا ).
در واقع،ابراهیم در مقابل خشونت و تهدید آزر،مقابله به ضد نمود،وعده استغفار و تقاضای بخشش پروردگار به او داد.
در اینجا سؤالی مطرح میشود که چرا ابراهیم به او وعده استغفار داد با اینکه میدانیم آزر،هرگز ایمان نیاورد و استغفار برای مشرکان،طبق صریح آیه 113 سوره توبه ممنوع است.
پاسخ این سؤال را بطور مشروح ذیل همان آیه سوره توبه ذکر کردهایم (جلد 8 صفحه 106).
*** سپس چنین گفت:"من از شما(از تو و این قوم بتپرست)کنارهگیری میکنم،و همچنین از آنچه غیر از خدا میخوانید"یعنی از بتها( وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ مٰا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ ).
"و تنها پروردگارم را میخوانم،و امیدوارم که دعای من در پیشگاه پروردگارم بیپاسخ نماند"( وَ أَدْعُوا رَبِّی عَسیٰ أَلاّٰ أَکُونَ بِدُعٰاءِ رَبِّی شَقِیًّا ).
این آیه از یک سو،ادب ابراهیم را در مقابل آزر نشان میدهد،که او گفت:از من دور شو،ابراهیم هم پذیرفت،و از سوی دیگر قاطعیت او را در عقیدهاش مشخص میکند که این دوری من از شما به این دلیل نیست که دست از اعتقاد راسخم به توحید برداشته باشم،بلکه به خاطر عدم آمادگیتان برای پذیرش حق است و لذا من در اعتقاد خودم هم چنان پا بر جا میمانم.
ضمنا میگوید من اگر خدایم را بخوانم اجابت میکند اما بیچاره شما که بیچارهتر از خود را میخوانید و هرگز دعایتان مستجاب نمیشود و حتی
سخنانتان را نمیشنود.
*** ابراهیم به گفته خود وفا کرد و بر سر عقیده خویش با استقامت هر چه تمامتر باقی ماند،همواره منادی توحید بود،هر چند تمام اجتماع فاسد آن روز بر ضد او قیام کردند،اما او سرانجام تنها نماند،پیروان فراوانی در تمام قرون و اعصار پیدا کرد به طوری که همه خداپرستان جهان به وجودش افتخار میکنند.
قرآن در این زمینه میگوید:"هنگامی که ابراهیم از آن بتپرستان و از آنچه غیر از اللّٰه میپرستیدند کنارهگیری کرد،اسحاق و بعد از اسحاق، فرزندش یعقوب را به او بخشیدیم،و هر یک از آنها را پیامبر بزرگی قرار دادیم" ( فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَ مٰا یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ کُلاًّ جَعَلْنٰا نَبِیًّا ).
گرچه مدت زیادی طول کشید که خداوند اسحاق و سپس یعقوب(فرزند اسحاق)را به ابراهیم داد ولی به هر حال این موهبت بزرگ،فرزندی همچون اسحاق و نوهای همچون یعقوب که هر یک پیامبری عالیمقام بودند،نتیجه آن استقامتی بود که ابراهیم ع در راه مبارزه با بتها و کنارهگیری از آن آئین باطل از خود نشان داد.
*** علاوه بر این،"ما به آنها از رحمت خود بخشیدیم"( وَ وَهَبْنٰا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنٰا ).
رحمت خاصی که ویژه خالصین و مخلصین و مردان مجاهد و مبارز راه خدا است.
و سرانجام"برای این پدر و فرزندانش،نام نیک و زبان خیر و مقام برجسته در میان همه امتها قرار دادیم"( وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ لِسٰانَ صِدْقٍ عَلِیًّا ).
این در حقیقت پاسخی است به تقاضای ابراهیم که در سوره شعراء آیه 84
آمده است وَ اجْعَلْ لِی لِسٰانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ :"خدایا برای من لسان صدق در امتهای آینده قرار ده".
در واقع آنها میخواستند آن چنان ابراهیم و دودمانش از جامعه انسانی طرد شوند که کمترین اثر و خبری از آنان باقی نماند و برای همیشه فراموش شوند، اما بر عکس،خداوند به خاطر ایثارها و فداکاریها و استقامتشان در ادای رسالتی که بر عهده داشتند آن چنان آنها را بلند آوازه ساخت که همواره بر زبانهای مردم جهان قرار داشته و دارند،و به عنوان اسوه و الگویی از خداشناسی و جهاد و پاکی و تقوا و مبارزه و جهاد شناخته میشوند.
"لسان"در اینگونه موارد به معنی یادی است که از انسان در میان مردم میشود و هنگامی که آن را اضافه"صدق"کنیم و لسان الصدق بگوئیم معنی یاد خیر و نام نیک و خاطره خوب در میان مردم است،و هنگامی که با کلمه"علیا" که به معنی عالی و برجسته است ضمیمه شود مفهومش این خواهد بود که خاطره بسیار خوب از کسی در میان مردم بماند.
ناگفته پیدا است ابراهیم نمیخواهد با این تقاضا،خواهش دل خویش را برآورد،بلکه هدفش این است که دشمنان نتوانند تاریخ زندگی او را که فوق العاده انسانساز بود به بوته فراموشی بیفکنند،و او را که میتواند الگویی برای مردم جهان باشد برای همیشه از خاطرهها محو کنند.
در روایتی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:
لسان الصدق للمرء یجعله اللّٰه فی الناس خیر من المال یاکله و یورثه: "خاطره خوب و نام نیکی که خداوند برای کسی در میان مردم قرار دهد از ثروت فراوانی که هم خودش بهره میگیرد و هم به ارث میگذارد بهتر و برتر است" (1).
اصولا قطع نظر از جنبههای معنوی گاهی حسن شهرت در میان مردم،
1) 1) اصول کافی(طبق نقل تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 339).
میتواند برای انسان و فرزندانش سرمایه عظیمی گردد که نمونههای آن را فراوان دیدهایم.
در اینجا سؤالی پیش میآید که چگونه در این آیه موهبت وجود اسماعیل، نخستین فرزند بزرگوار ابراهیم اصلا مطرح نشده،با اینکه نام یعقوب که نوه ابراهیم است صریحا آمده است؟ و در جای دیگر از قرآن وجود اسماعیل،ضمن مواهب ابراهیم بیان شده آنجا که از زبان ابراهیم میگوید: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی الْکِبَرِ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ :"شکر خدایی را که در پیری اسماعیل و اسحاق را به من بخشید"(ابراهیم-39).
پاسخ این سؤال چنین است که:علاوه بر اینکه در دو سه آیه بعد نام اسماعیل و بخشی از صفات برجسته او مستقلا آمده است،منظور از آیه فوق آنست که ادامه و تسلسل نبوت را در دودمان ابراهیم بیان کند و نشان دهد چگونه این حسن شهرت و نام نیک و تاریخ بزرگ او به وسیله پیامبرانی که از دودمان او یکی بعد از دیگری به وجود آمدند تحقق یافت،و میدانیم که بسیاری پیامبران از دودمان اسحاق و یعقوب در طول اعصار و قرون به وجود آمدهاند هر چند از دودمان اسماعیل نیز بزرگترین پیامبران یعنی پیامبر اسلام قدم به عرصه هستی گذارد، ولی تسلسل و تداوم در فرزندان اسحاق بود.
لذا در آیه 27 سوره عنکبوت میخوانیم: وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ جَعَلْنٰا فِی ذُرِّیَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَ الْکِتٰابَ :"ما به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم و در دودمان او نبوت و کتاب آسمانی قرار دادیم".
وَ اُذْکُرْ فِی اَلْکِتٰابِ مُوسیٰ إِنَّهُ کٰانَ مُخْلَصاً وَ کٰانَ رَسُولاً نَبِیًّا (51) وَ نٰادَیْنٰاهُ مِنْ جٰانِبِ اَلطُّورِ اَلْأَیْمَنِ وَ قَرَّبْنٰاهُ نَجِیًّا (52) وَ وَهَبْنٰا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنٰا أَخٰاهُ هٰارُونَ نَبِیًّا (53)
51-در این کتاب(آسمانی)از موسی یاد کن،که او مخلص بود،و رسول و پیامبر والا مقامی.
52-ما او را از طرف راست(کوه)طور فرا خواندیم،و او را نزدیک ساختیم و با او سخن گفتیم.
53-و ما از رحمت خود برادرش هارون را که پیامبر بود به او بخشیدیم.
موسی پیامبری مخلص و برگزیده
سه آیه فوق اشاره کوتاهی به موسی ع دارد که فرزندی است از دودمان ابراهیم،و موهبتی است از مواهب آن بزرگمرد که خط او را تعقیب و تکمیل کرد نخست روی سخن را به پیامبر اسلام ص کرده میگوید:از موسی در کتاب آسمانیت یاد کن( وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ مُوسیٰ ).
سپس پنج قسمت از مواهبی را که به این پیامبر بزرگ مرحمت فرمود بازگو میکند:
1-او به خاطر اطاعت و بندگی خدا به جایی رسید که"پروردگار او را
خالص و پاک ساخت"( إِنَّهُ کٰانَ مُخْلَصاً ).
و مسلما کسی که به چنین مقامی برسد از خطر انحراف و آلودگی مصون خواهد بود چرا که شیطان با تمام اصراری که برای منحرف ساختن بندگان خدا دارد خودش اعتراف میکند که قدرت بر گمراه کردن"مخلصین"ندارد قٰالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ :"گفت سوگند به عزتت همه آنها را گمراه میکنم مگر بندگان مخلصت"(سوره ص-82 و 83).
2-"او پیامبر و رسول والا مقامی بود"( وَ کٰانَ رَسُولاً نَبِیًّا ).
حقیقت رسالت این است که ماموریتی بر عهده کسی بگذارند و او موظف به تبلیغ و ادای آن ماموریت شود،و این مقامی است که همه پیامبرانی که مامور دعوت بودند داشتند.
ذکر"نبیا"در اینجا اشاره به علو مقام و رفعت شان این پیامبر بزرگ است،زیرا این واژه در اصل از"نبوه"(بر وزن نغمه)به معنی رفعت و بلندی مقام گرفته شده،البته ریشه دیگری نیز دارد که از"نبا"به معنی خبر است،زیرا پیامبر خبر الهی را دریافت میکند و به دیگران خبر میدهد اما در اینجا مناسبتر همان معنی اول است.
*** 3-آیه بعد اشاره به آغاز رسالت موسی کرده میگوید:"ما او را از طرف راست کوه طور فرا خواندیم"( وَ نٰادَیْنٰاهُ مِنْ جٰانِبِ الطُّورِ الْأَیْمَنِ ).
در آن شب تاریک و پر وحشتی که با همسرش از بیابانهای"مدین"گذشته و به سوی مصر در حرکت بود به همسرش درد وضع حمل دست داد،و گرفتار سرمای شدیدی شد و به دنبال شعله آتشی در حرکت بود،ناگهان برقی از دور درخشید و ندایی برخاست و به موسی ع فرمان رسالت داده شد،و این بزرگترین افتخار و شیرینترین لحظه در عمر او بود.
4-علاوه بر این"ما او را نزدیک ساختیم و با او سخن گفتیم"( وَ قَرَّبْنٰاهُ نَجِیًّا ). (1)
ندای الهی موهبتی بود و تکلم با او موهبت دیگر.
*** و سرانجام"از رحمت خود،برادرش هارون را که او نیز پیامبری بود به او بخشیدیم"تا پشتیبان و یار و همکار او باشد( وَ وَهَبْنٰا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنٰا أَخٰاهُ هٰارُونَ نَبِیًّا ).
در آیات فوق خواندیم که خداوند موسی را از بندگان"مخلص"خود (به فتح لام)قرار داد،و این مقام همانگونه که اشاره کردیم مقامی است بسیار با عظمت،مقامی است توأم با بیمه الهی از لغزشها و انحرافها،مقام نفوذناپذیری در برابر شیطان که جز در سایه جهاد مداوم با نفس و اطاعت مستمر و پیگیر از فرمان خدا به دست نمیآید.
بزرگان علم اخلاق این مقام را مقامی بسیار بلند و عالی میدانند و از آیات قرآن استفاده میشود که"مخلصین"ویژگیها و افتخارات خاصی دارند که در ذیل آیات مناسب به خواست خدا خواهد آمد.
"رسول"در اصل به معنی کسی است که ماموریت و رسالتی بر عهده او
1) 1) "نجی"به معنی"مناجی"کسی است که با دیگری به نحوی(سخن در گوشی)دارد،در اینجا خداوند نخست موسی را از فاصله دوری صدا زد و بعد که نزدیک شد با او به نجوی پرداخت(ناگفته پیدا است که خداوند نه زبانی دارد و نه مکانی بلکه ایجاد امواج صوتی در فضا میکند و با بندهای همچون موسی سخن میگوید).
گذارده شده،تا آن را ابلاغ کند و"نبی"بنا بر یک تفسیر به معنی کسی است که از وحی الهی آگاه است و خبر میدهد،و بنا بر تفسیر دیگر به معنی شخص عالیمقام است(که ماده اشتقاق هر دو قبلا بیان شد)این از نظر لغت.
اما از نظر تعبیرات قرآنی و لسان روایات بعضی معتقدند که"رسول" کسی است که صاحب آئین و مامور ابلاغ باشد،یعنی وحی الهی را دریافت کند و به مردم ابلاغ نماید،اما"نبی"دریافت وحی میکند ولی موظف به ابلاغ آن نیست،بلکه تنها برای انجام وظیفه خود او است،و یا اگر از او سؤال کنند پاسخ میگوید.
به تعبیر دیگر"نبی"همانند طبیب آگاهی است که در محل خود آماده پذیرایی بیماران است،او به دنبال بیماران نمیرود،ولی اگر بیماری به او مراجعه کند از درمانش فروگذار نمیکند.
اما رسول همانند طبیبی است سیار،و به تعبیری که علی ع در نهج- البلاغه در باره پیامبر اسلام ص فرموده:
طبیب دوار بطبه
(1) .
او به همه جا میرود به شهرها،روستاها،کوه و دشت و بیابان تا بیماران را پیدا کند و به مداوای آنها بپردازد،او چشمهای است که به دنبال تشنگان میدود نه چشمهای که تشنگان او را جستجو کنند.
از روایاتی که در این زمینه به ما رسیده و مرحوم کلینی در کتاب"اصول کافی"در باب"طبقات الانبیاء و الرسل"و باب"الفرق بین النبی و الرسل" آورده چنین استفاده میشود که"نبی"کسی است که تنها حقایق وحی را در حال خواب میبیند(همانند رؤیای ابراهیم)و یا علاوه بر خواب در بیداری هم صدای فرشته وحی را میشنود.
اما"رسول"کسی است که علاوه بر دریافت وحی در خواب و شنیدن صدای
1) 1) نهج البلاغه خطبه 108
فرشته،خود او را هم مشاهده میکند. (1)
البته آنچه در این روایات وارد شده با تفسیری که گفتیم منافات ندارد چرا که ممکن است ماموریتهای متفاوت پیامبر و رسول تاثیر در نحوه دریافت آنها از وحی داشته باشد،و به تعبیر دیگر هر مرحلهای از ماموریت همراه با مرحله ویژهای از وحی است(دقت کنید).
1) 1) اصول کافی جلد اول صفحه 133 و 134(چاپ دار الکتب الاسلامیه).
وَ اُذْکُرْ فِی اَلْکِتٰابِ إِسْمٰاعِیلَ إِنَّهُ کٰانَ صٰادِقَ اَلْوَعْدِ وَ کٰانَ رَسُولاً نَبِیًّا (54) وَ کٰانَ یَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلاٰةِ وَ اَلزَّکٰاةِ وَ کٰانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِیًّا (55)
54-در کتاب آسمانی خود از اسماعیل یاد کن که او در وعدههایش صادق و رسول و پیامبر بزرگی بود.
55-او همواره خانواده خود را به نماز و زکات دعوت میکرد و همواره مورد رضایت پروردگارش بود.
اسماعیل پیامبر صادق الوعد
بعد از ابراهیم و فداکاریهای او و همچنین اشاره کوتاهی که به فرازی از زندگی موسی شد،سخن از"اسماعیل"بزرگترین فرزند ابراهیم،به میان میآورد،و یاد ابراهیم را با یاد فرزندش اسماعیل،و برنامههایش را با برنامههای او تکمیل میکند،و پنج صفت از صفات برجسته او را که میتواند برای همگان الگو باشد بیان میکند.
روی سخن را به پیامبر ص کرده میگوید:"در کتاب آسمانیت از اسماعیل یاد کن"( وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ إِسْمٰاعِیلَ ).
"که او در وعدههایش صادق بود"( إِنَّهُ کٰانَ صٰادِقَ الْوَعْدِ ).
"و پیامبر عالیمقامی بود"( وَ کٰانَ رَسُولاً نَبِیًّا ).
"او همواره خانواده خود را به نماز و زکات،امر میکرد"( وَ کٰانَ یَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلاٰةِ وَ الزَّکٰاةِ ).
"و همواره مورد رضایت پروردگارش بود"( وَ کٰانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِیًّا ).
در این دو آیه به صادق الوعد بودن-پیامبر عالیمقام بودن-امر به نماز و پیوند و رابطه با خالق داشتن-امر به زکات و رابطه با خلق خدا برقرار نمودن و بالآخره کارهایی انجام دادن که جلب خشنودی خدا را کند،از صفات این پیامبر بزرگ الهی شمرده شده است.
تکیه روی وفای به عهد،و توجه به تربیت خانواده،به اهمیت فوق العاده این دو وظیفه الهی اشاره میکند که یکی قبل از مقام نبوت او ذکر شده و دیگری بلافاصله بعد از مقام نبوت.
در حقیقت تا انسان"صادق"نباشد،محال است به مقام والای رسالت برسد چرا که اولین شرط این مقام آنست که وحی الهی را بیکم و کاست به بندگانش برساند،و لذا حتی افراد معدودی که مقام عصمت را در پارهای از ابعادش در انبیاء انکار میکنند مساله صدق پیامبر ص را به عنوان یک شرط اساسی پذیرفتهاند،صدق و راستی در خبرها،در وعدهها و در همه چیز.
در روایتی میخوانیم:اینکه خداوند اسماعیل را،صادق الوعد شمرده به خاطر این است که او بقدری در وفای به وعدهاش اصرار داشت که با کسی در محلی وعدهای گذارده بود،او نیامد،اسماعیل هم چنان تا یک سال در انتظار او بود!هنگامی که بعد از این مدت آمد،اسماعیل گفت:من همواره در انتظار تو بودم! (1)بدیهی است هرگز منظور این نیست که اسماعیل کار و زندگیش را تعطیل کرد بلکه مفهومش این است که در عین ادامه برنامههایش مراقب آمدن
1) 1) اصول کافی جلد دوم صفحه 86.
شخص مزبور بود.
در زمینه وفای به عهد(در جلد چهارم صفحه 242)ذیل آیه اول سوره مائده مشروحا بحث کردهایم.
و از سوی دیگر نخستین مرحله برای تبلیغ رسالت،شروع از خانواده خویشتن است،که از همه به انسان نزدیکتر میباشند،به همین دلیل پیامبر اسلام ص نیز نخست دعوت خود را از خدیجه همسر گرامیش و علی ع پسر عمویش شروع کرد و سپس طبق فرمان وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ (1)به بستگان نزدیکش پرداخت.
در آیه 132 سوره طه نیز میخوانیم: وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاٰةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْهٰا :"خانواده خود را به نماز دعوت کن و بر انجام نماز شکیبا باش".
نکته دیگر که در اینجا قابل ذکر است اینکه با توصیف اسماعیل به "مرضی"بودن،در واقع اشاره به این حقیقت شده است که او در کل برنامههایش رضایت خدا را جلب کرده بود،اصولا نعمتی از این بالاتر نیست که معبود و مولا و خالق انسان از او راضی و خشنود باشد به همین دلیل در آیه 119 سوره مائده بعد از آنکه نعمت بهشت جاویدان را برای بندگان خاص خدا بیان میکند در پایان میگوید: رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذٰلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ :"خداوند از آنها خشنود و آنها نیز از او خشنود خواهند بود،و این فوز عظیم و رستگاری بزرگی است". (2)
وَ اُذْکُرْ فِی اَلْکِتٰابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کٰانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا (56) وَ رَفَعْنٰاهُ مَکٰاناً عَلِیًّا (57) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ اَلنَّبِیِّینَ مِنْ ذُرِّیَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنٰا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّیَّةِ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْرٰائِیلَ وَ مِمَّنْ هَدَیْنٰا وَ اِجْتَبَیْنٰا إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُ اَلرَّحْمٰنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُکِیًّا (58) فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضٰاعُوا اَلصَّلاٰةَ وَ اِتَّبَعُوا اَلشَّهَوٰاتِ فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیًّا (59) إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَأُولٰئِکَ یَدْخُلُونَ اَلْجَنَّةَ وَ لاٰ یُظْلَمُونَ شَیْئاً (60)
56-و در این کتاب(نیز)از"ادریس"یاد کن،او بسیار راستگو و پیامبر بزرگی بود.
57-و ما او را به مقام بلندی رساندیم.
58-آنها پیامبرانی بودند که خداوند مشمول نعمتشان قرار داده بود،از فرزندان آدم و از کسانی که با نوح بر کشتی سوار کردیم،و از دودمان ابراهیم و یعقوب،از
آنها که هدایت کردیم و برگزیدیم،آنها کسانی بودند که وقتی آیات خداوند رحمان بر آنان خوانده میشد به خاک میافتادند و سجده میکردند،در حالی که گریان بودند.
59-اما بعد از آنها فرزندان ناشایستهای روی کار آمدند که نماز را ضایع کردند و پیروی از شهوات نمودند و به زودی(مجازات)گمراهی خود را خواهند دید.
60-مگر آنها که توبه کنند،ایمان آورند،و عمل صالح انجام دهند،چنین کسانی داخل بهشت میشوند و کمترین ستمی به آنها نخواهد شد.
اینها پیامبران راستین بودند،اما...
در آخرین قسمت از یادآوریهای این سوره،سخن از ادریس پیامبر،به میان آمده است.
نخست میگوید:"در کتاب آسمانیت(قرآن)از ادریس یاد کن که او صدیق و پیامبر بود"( وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کٰانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا ).
"صدیق"همانگونه که سابقا هم گفتهایم به معنی شخص بسیار راستگو و تصدیق کننده آیات خداوند و تسلیم در برابر حق و حقیقت است.
*** سپس به مقام بلند پایه او اشاره کرده میگوید:"ما او را به مقام بلندی رساندیم"( وَ رَفَعْنٰاهُ مَکٰاناً عَلِیًّا ).
در اینکه منظور،عظمت مقام معنوی ادریس یا بلندی مکان حسی او است در میان مفسران گفتگو است،بعضی همانگونه که ما انتخاب کردیم آن را اشاره به مقامات معنوی و درجات روحانی این پیامبر بزرگ میدانند،و بعضی معتقدند که خداوند ادریس را همچون مسیح به آسمان برد و تعبیر" مَکٰاناً عَلِیًّا "را در آیه فوق اشاره به همین میدانند.
ولی اطلاق کلمه"مکان"به مقامات معنوی،امری متداول و معمول است
در سوره یوسف آیه 77 میخوانیم یوسف به برادران خود که کار خلافی انجام داده بودند گفت: أَنْتُمْ شَرٌّ مَکٰاناً "شما از نظر مقام و منزلت بدترین مردمید".
به هر حال ادریس یکی از پیامبران بلند مقام الهی است که شرح حال او در نکتهها خواهد آمد.
*** سپس به صورت یک جمعبندی از تمام افتخاراتی که در آیات گذشته پیرامون انبیاء بزرگ و صفات و حالات آنها و مواهبی که خداوند به آنها داده بود،بیان گردید چنین میگوید:"آنها پیامبرانی بودند که خداوند آنان را مشمول نعمت خود قرار داده بود"( أُولٰئِکَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ ).
که بعضی از فرزندان آدم بودند،و بعضی از فرزندان کسانی که با نوح در کشتی سوار کردیم و بعضی از دودمان ابراهیم و اسرائیل"( مِنْ ذُرِّیَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنٰا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّیَّةِ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْرٰائِیلَ ).
با اینکه همه این پیامبران از فرزندان آدم بودند،ولی با توجه به نزدیکی آنها به یکی از پیامبران بزرگ از آنان بعنوان"ذریه ابراهیم و اسرائیل"یاد شده،و به این ترتیب منظور از"ذریه آدم"در این آیه،ادریس است که طبق مشهور،جد نوح پیامبر بود،و منظور از"ذریه کسانی که با نوح بر کشتی سوار شدند"ابراهیم است،زیرا ابراهیم از فرزندان سام(فرزند نوح)بوده.
و منظور از"ذریه ابراهیم"اسحاق و اسماعیل و یعقوب است،و منظور از "ذریه اسرائیل"،موسی و هارون و زکریا و یحیی و عیسی میباشد که در آیات گذشته به حالات آنها و بسیاری از صفات برجستهشان اشاره شده.
سپس این بحث را با یاد پیروان راستین این پیامبران بزرگ تکمیل کرده میگوید:"از کسانی که هدایت کردیم و برگزیدیم افرادی هستند که وقتی آیات خداوند رحمان بر آنها خوانده شود به خاک میافتند و سجده میکنند،
و سیلاب اشکشان سرازیر میشود"( وَ مِمَّنْ هَدَیْنٰا وَ اجْتَبَیْنٰا إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُ الرَّحْمٰنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُکِیًّا ). (1)
بعضی از مفسران،جمله" مِمَّنْ هَدَیْنٰا وَ اجْتَبَیْنٰا... را بیان دیگری برای همان انبیایی که در آغاز آیه به آنها اشاره شده دانستهاند،ولی آنچه در بالا گفتیم نزدیکتر به نظر میرسد. (2)
شاهد این سخن حدیثی است که از امام زین العابدین علی بن الحسین ع نقل شده است که به هنگام تلاوت این آیه،فرمود:"نحن عنینا بها":"ما مقصود از این آیهایم". (3)
بدیهی است هرگز منظور از این جمله انحصار نیست،بلکه بیان مصداق روشن پیروان راستین انبیاء است و ما بارها در همین تفسیر نمونه به نمونههایی از این مطلب برخورد کردهایم.
اما عدم توجه به این حقیقت سبب شده است که مفسرانی همچون"آلوسی" در"روح المعانی"به اشتباه بیفتد و بر این حدیث طعنه بزنند و آن را دلیل بر بیاعتبار بودن احادیث شیعه بدانند!و این است نتیجه عدم آگاهی به مفهوم واقعی روایاتی که در تفسیر آیات وارد شده است.
قابل توجه اینکه:در آیات گذشته سخن از"مریم"به میان آمد در حالی که او از انبیاء نبود،او از کسانی بود که در جمله" مِمَّنْ هَدَیْنٰا "داخل است
و از مصادیق آن محسوب میشود و در هر زمان و مکانی،مصداق یا مصداقهایی داشته و دارد.
به همین جهت در آیه 69 سوره نساء نیز مشاهده میکنیم که مشمولین نعمتهای خدا را منحصر به پیامبران ندانسته،بلکه"صدیقین"و"شهدا"را نیز بر آن میافزاید( فَأُولٰئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَدٰاءِ ).
در آیه 75 سوره مائده نیز از مریم مادر عیسی به عنوان"صدیقه"تعبیر میکند و میگوید، وَ أُمُّهُ صِدِّیقَةٌ .
*** سپس از گروهی که از مکتب انسانساز انبیاء جدا شدند و پیروانی ناخلف از آب در آمدند سخن میگوید و قسمتی از اعمال زشت آنها را بر میشمرد و میگوید:"بعد از آنها فرزندان ناشایستهای روی کار آمدند که نماز را ضایع کردند،و از شهوات پیروی نمودند که به زودی مجازات گمراهی خود را خواهند دید"( فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضٰاعُوا الصَّلاٰةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَوٰاتِ فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیًّا ).
"خلف"(بر وزن برف)به معنی فرزندان ناصالح و به اصطلاح"ناخلف" است در حالی که"خلف"(بر وزن صدف)به معنی فرزند صالح است.
این جمله ممکن است اشاره به گروهی از بنی اسرائیل باشد که در طریق گمراهی گام نهاده،خدا را فراموش کردند،پیروی از شهوات را بر ذکر خدا ترجیح دادند،جهان را پر از فساد نمودند و سرانجام به نتیجه اعمال سوء خود در دنیا رسیدند و در آخرت نیز خواهند رسید.
در اینکه منظور از"اضاعه صلاة"در اینجا ترک نماز است و یا تاخیر از وقت آن،و یا انجام دادن اعمالی که نماز را در جامعه ضایع کند؟مفسران احتمالهای مختلفی دادهاند،ولی معنی اخیر،صحیحتر به نظر میرسد.
چرا از میان تمام عبادات،روی نماز در اینجا انگشت گذارده شده؟شاید دلیل آن این باشد که"نماز"چنان که میدانیم سدی است در میان انسان و گناهان،هنگامی که این سد شکسته شد،غوطهور شدن در شهوات،نتیجه قطعی آنست و به تعبیر دیگر همانگونه که پیامبران،ارتقاء مقام خود را از یاد خدا شروع کردند و به هنگامی که آیات خدا بر آنها خوانده میشد به خاک میافتادند و گریه میکردند،این پیروان ناخلف سقوط و انحرافشان از فراموش کردن یاد خدا شروع شد.
*** از آنجا که برنامه قرآن در همه جا این است که راه بازگشت به سوی ایمان و حق را باز بگذارد در اینجا نیز بعد از ذکر سرنوشت نسلهای ناخلف چنین میگوید:"مگر آنها که توبه کنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند،آنها داخل بهشت میشوند و کمترین ظلمی به آنها نخواهد شد"( إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَأُولٰئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَ لاٰ یُظْلَمُونَ شَیْئاً ).
بنا بر این چنان نیست که اگر کسی یک روز در شهوات غوطهور شود برای همیشه مهر یاس و نومیدی از رحمت خدا بر پیشانی او کوفته شود،بلکه تا نفسی باقی است و انسان در قید حیات دنیا است،راه بازگشت و توبه باز است.
طبق نقل بسیاری از مفسران،"ادریس"جد پدر نوح است.نام او در تورات"اخنوخ"و در عربی"ادریس"میباشد که بعضی آن را از ماده"درس" میدانند،زیرا او اولین کسی بود که با قلم خط نوشت،او علاوه بر مقام نبوت، به علم نجوم و حساب و هیئت احاطه داشت،و نخستین کسی بود که طرز دوختن لباس
را به انسانها آموخت.
در مورد این پیامبر بزرگ قرآن تنها دو بار-آنهم با اشارههای کوتاه سخن گفته است،یکی در آیات مورد بحث و دیگری در سوره انبیاء آیه 85 و 86 و در روایات مختلف شرح مبسوطی در باره زندگی او نوشتهاند که نمیتوان همه آنها را معتبر دانست به همین دلیل ما به اشاره بالا قناعت کرده و از این بحث میگذریم.
*** 2-در حدیثی که در بسیاری از کتب دانشمندان اهل سنت آمده،چنین میخوانیم پیامبر هنگامی که آیه فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ... را تلاوت کرده،فرمود:
یکون خلف من بعد ستین سنة اضاعوا الصلاة و اتبعوا الشهوات فسوف یلقون غیا ثم یکون خلف یقرءون القرآن لا یعدوا تراقیهم،و یقرأ القرآن ثلاثة مؤمن و منافق و فاجر:"بعد از شصت سال،افرادی به روی کار میآیند که نماز را ضایع میکنند و در شهوات غوطهور میشوند و به زودی نتیجه گمراهی خود را خواهند دید،و بعد از آنها گروه دیگری روی کار میآیند که قرآن را (با آب و تاب)میخوانند ولی از شانههای آنها بالاتر نمیرود(چون نه از روی اخلاص است و نه برای تدبر و اندیشه به خاطر عمل،بلکه از روی ریا و تظاهر است و یا قناعت کردن به الفاظ،و به همین دلیل اعمال آنها به مقام قرب خدا بالا نمیرود). (1)
قابل توجه اینکه اگر مبدء شصت سال را هجرت پیامبر ص بگیریم درست منطبق بر زمانی میشود که"یزید"بر اریکه قدرت نشست و سالار شهیدان امام حسین ع و یارانش شربت شهادت نوشیدند،و بعد از این،باقیمانده دوران بنی امیه و دوران بنی عباس است که از اسلام به نامی قناعت کرده بودند و از قرآن به الفاظی و پناه میبریم به خدا که ما جزء چنین گروه ناخلفی باشیم.
1) 1) تفسیر المیزان جلد 14 صفحه 84.
جَنّٰاتِ عَدْنٍ اَلَّتِی وَعَدَ اَلرَّحْمٰنُ عِبٰادَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّهُ کٰانَ وَعْدُهُ مَأْتِیًّا (61) لاٰ یَسْمَعُونَ فِیهٰا لَغْواً إِلاّٰ سَلاٰماً وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِیهٰا بُکْرَةً وَ عَشِیًّا (62) تِلْکَ اَلْجَنَّةُ اَلَّتِی نُورِثُ مِنْ عِبٰادِنٰا مَنْ کٰانَ تَقِیًّا (63)
61-باغهایی است جاودانی که خداوند رحمان،بندگانش را به آن وعده داده است، هر چند آن را ندیدهاند،وعده خدا حتما تحقق یافتنی است.
62-آنها هرگز در آنجا گفتار لغو و بیهودهای نمیشنوند و جز سلام در آنجا سخنی نیست و هر صبح و شام روزی آنها در بهشت مقرر است.
63-این همان بهشتی است که ما به ارث به بندگان پرهیزگار میدهیم.
توصیفی از بهشت
در این آیات،توصیف بهشت و نعمتهای بهشتی شده است که در آیات گذشته از آن یاد شده بود.
نخست بهشت موعود را چنین توصیف میکند:"باغهایی است جاودانی که خداوند رحمان،بندگانش را به آن وعده داده است،و آنها آن را ندیدهاند"
(ولی به آن ایمان دارند)( جَنّٰاتِ عَدْنٍ الَّتِی وَعَدَ الرَّحْمٰنُ عِبٰادَهُ بِالْغَیْبِ ).
"وعده خدا حتما تحقق یافتنی است"( إِنَّهُ کٰانَ وَعْدُهُ مَأْتِیًّا ).
قابل توجه اینکه:در آیات گذشته که سخن از توبه و ایمان و عمل صالح بود و به دنبال آن وعده بهشت،"جنت"به صورت مفرد آمده،اما در اینجا به صورت جمع است(جنات)زیرا بهشت در حقیقت مرکب از باغهای متعدد و فوق العاده پر نعمتی است که در اختیار مؤمنان صالح قرار دارد.
توصیف به"عدن"که به معنی همیشگی و جاودانی است دلیل بر این است که بهشت همچون باغها و نعمتهای این جهان نیست که زائل شدنی باشد،زیرا چیزی که انسان را در رابطه با نعمتهای بزرگ این جهان نگران میسازد این است که همه آنها سرانجام زوالپذیرند،اما این نگرانی در مورد نعمتهای بهشتی وجود ندارد. (1)
کلمه"عباده"به معنی بندگان مؤمن خداوند است نه همه بندگان و تعبیر بالغیب که بعد از آن گفته شده است یعنی از دیدههای آنها پنهان است و به آن ایمان دارند،در آیه(30 سوره فجر)نیز میخوانیم فَادْخُلِی فِی عِبٰادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی :"در سلک بندگانم درآ و در بهشتم ورود نما"! این احتمال نیز در معنی"بالغیب"وجود دارد که نعمتهای بهشتی آن چنان است که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و حتی به مغزهای انسانها،خطور نکرده است،و به کلی از حس و درک ما غائب است،جهانی است برتر،وسیعتر و ما فوق این جهان که ما تنها شبحی از آن را از دور با چشم جان میبینیم.
*** پس از آن به یکی دیگر از بزرگترین نعمتهای بهشتی اشاره کرده میگوید:
1) 1) "عدن"در لغت به معنی اقامت است و در اینجا این مفهوم را میرساند که ساکنان آن همیشه در آن"مقیم"خواهند بود.
"آنها هرگز در آنجا سخن لغو و بیهودهای نمیشنوند"( لاٰ یَسْمَعُونَ فِیهٰا لَغْواً ).
نه دروغی،نه دشنامی،نه تهمتی نه زخم زبانی،نه سخریهای و نه حتی سخن بیهودهای.
"تنها چیزی که در آنجا مرتبا به گوش میخورد سلام است"( إِلاّٰ سَلاٰماً ).
سلام به معنی وسیع کلمه که دلالت بر سلامت روح و فکر و زبان و رفتار و کردار بهشتیان دارد.
سلامی که آن محیط را،بهشتی کرده و هر گونه اذیت و ایذاء از آن برچیده شده است.
سلامی که نشانه یک محیط امن و امان،یک محیط مملو از صفا و صمیمیت و پاکی و تقوا و صلح و آرامش است.
در آیات دیگر قرآن نیز همین حقیقت با تعبیرات مختلفی آمده است،در آیه(73 سوره زمر)میخوانیم: وَ قٰالَ لَهُمْ خَزَنَتُهٰا سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهٰا خٰالِدِینَ :"خازنان بهشت به هنگام ورود به آنها میگویند:سلام بر شما همیشه خوش و خوشحال باشید،پاک و پاکیزه باشید،بفرمائید وارد بهشت شوید،و جاودانه بمانید"! در(آیه 34 سوره ق)میخوانیم: اُدْخُلُوهٰا بِسَلاٰمٍ ذٰلِکَ یَوْمُ الْخُلُودِ :
"با سلام و سلامت وارد آن شوید امروز روز خلود و جاودانی است".
نه تنها فرشتگان بر آنها درود میفرستند و خود آنها به یکدیگر بلکه خداوند نیز،چنان که در(سوره یس آیه 57)بر آنها سلام میفرستند: سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ :"سلام بر شما باد،این سلامی است از پروردگار مهربان به شما بهشتیان".
آیا محیطی باصفاتر و زیباتر از این محیط آکنده از سلام و سلامت وجود دارد.
و به دنبال این نعمت به نعمت دیگری اشاره میکند میگوید"هر صبح و
شام روزی آنها در بهشت در انتظارشان است"( وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِیهٰا بُکْرَةً وَ عَشِیًّا ).
این جمله دو سؤال را برمیانگیزد:
نخست اینکه:مگر در بهشت صبح و شامی وجود دارد؟ پاسخ این سؤال در روایات اسلامی چنین آمده است:گرچه در بهشت همواره نور و روشنایی است اما بهشتیان از کم و زیاد شدن نور و نوسان آن شب و روز را تشخیص میدهند.
سؤال دیگر اینکه:از آیات قرآن به خوبی استفاده میشود که بهشتیان هر چه بخواهند از مواهب و روزیها در اختیارشان همیشه و در هر ساعت وجود دارد،این چه رزقی است که فقط صبح و شام به سراغ آنها میآید؟ پاسخ این سؤال را از حدیث لطیفی که از پیامبر ص نقل شده میتوان دریافت آنجا که میفرماید:
و تعطیهم طرف الهدایا من اللّٰه لمواقیت الصلاة التی کانوا یصلون فیها فی الدنیا: "هدایای جالب و نخبه از سوی خداوند بزرگ در اوقاتی که در این دنیا نماز میخواندند به آنها در بهشت میرسد" (1)از این حدیث استفاده میشود که این هدایای ممتاز که به هیچوجه نمیتوان ماهیت آن را حتی با حدس و تخمین بیان کرد،نعمتهایی است بسیار پر ارزش که علاوه بر نعمتهای معمول بهشتی،صبح و شام به آنها اهدا میگردد.
آیا تعبیر آیه فوق و حدیثی که در بالا ذکر شد دلیل بر این نیست که زندگی بهشتیان یک نواخت نمیباشد،بلکه هر روز و هر صبح و شام موهبت جدید و لطف تازهای شامل حالشان میشود؟ و آیا مفهوم این سخن آن نیست که در آنجا سیر تکاملی انسان ادامه خواهد داشت هر چند اعمال تازهای در آنجا انجام نمیدهد،ولی با مرکبی که از معتقدات و اعمالش در این جهان فراهم ساخته سیر تکاملی خود را ادامه خواهد داد.
1) 1) تفسیر روح المعانی جلد 16 صفحه 103.
پس از توصیف اجمالی بهشت و نعمتهای مادی و معنوی آن،بهشتیان را در یک جمله کوتاه معرفی کرده میگوید:"این همان بهشتی است که ما به ارث به بندگان پرهیزگار میدهیم"( تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِی نُورِثُ مِنْ عِبٰادِنٰا مَنْ کٰانَ تَقِیًّا ).
و به این ترتیب کلید در بهشت با تمام آن نعمتها که گذشت چیزی جز "تقوا"نیست.
گرچه تعبیر به"عبادنا"(بندگان ما)اشاره اجمالی به ایمان و تقوا دارد ولی اینجا جایی نیست که به اشاره اجمالی اکتفاء شود،بلکه با صراحت باید این حقیقت بیان گردد که بهشت تنها جای پرهیزکاران است.
باز در اینجا به کلمه"ارث"برخورد میکنیم که معمولا به اموالی گفته میشود که از کسی به دیگری بعد از مرگش انتقال مییابد،در حالی که بهشت مال کسی نبوده و انتقالی ظاهرا در کار نیست.
پاسخ این سؤال را از دو راه میتوان گفت:
1-"ارث"از نظر لغت به معنی تملیک آمده است و منحصر به انتقال مالی از میت به بازماندگانش،نمیباشد.
2-در حدیثی از پیامبر اکرم ص میخوانیم:
ما من احد الا و له منزل فی الجنة و منزل فی النار،فاما الکافر فیرث المؤمن منزله من النار،و المؤمن یرث الکافر منزله من الجنة: "هر کس بدون استثناء منزلگاهی در بهشت و منزلگاهی در دوزخ دارد،کافران منزلگاه دوزخی مؤمنان را به ارث میبرند، و مؤمنان جایگاه بهشتی کافران را"! (1)ذکر این نکته نیز لازم است که"وراثت"به آن معنی که در حدیث آمده
1) 1) نور الثقلین جلد 2 صفحه 31(در این زمینه در جلد ششم تفسیر نمونه صفحه 177 نیز بحث کردهایم).
بر اساس پیوندهای نسبی نیست،بلکه بر اثر پیوند مکتبی و عملی تقوا است.
از شان نزولی که بعضی از مفسران در آیه فوق نقل کردهاند نیز همین معنی استفاده میشود که یکی از مشرکان به نام"عاص بن وائل"مزد کارگر خود را (که گویا مرد مسلمانی بوده است)نپرداخت و به طعنه گفت:اگر آنچه محمد میگوید،حق باشد ما از هر کس به نعمتهای بهشت سزاوارتریم،در همانجا مزد این کارگر را بطور کامل خواهم پرداخت!آیه فوق نازل شد و گفت:"این بهشت مخصوص بندگان با تقوا است".
وَ مٰا نَتَنَزَّلُ إِلاّٰ بِأَمْرِ رَبِّکَ لَهُ مٰا بَیْنَ أَیْدِینٰا وَ مٰا خَلْفَنٰا وَ مٰا بَیْنَ ذٰلِکَ وَ مٰا کٰانَ رَبُّکَ نَسِیًّا (64) رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا فَاعْبُدْهُ وَ اِصْطَبِرْ لِعِبٰادَتِهِ هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِیًّا (65)
64-ما جز به فرمان پروردگار تو نازل نمیشویم آنچه پیش روی ما و پشت سر ما و ما بین این دو میباشد همه از آن او است و پروردگارت هرگز فراموش کار نبوده(و نیست).
65-همان پروردگار آسمانها و زمین و آنچه در میان این دو قرار دارد،او را پرستش کن، و در راه عبادتش شکیبا باش،آیا مثل و مانندی برای او پیدا میکنی؟!
جمعی از مفسران در شان نزول آیات فوق چنین آوردهاند که چند روزی،وحی قطع شد،و جبرئیل پیک وحی الهی به سراغ پیامبر نیامد،هنگامی که این مدت سپری گشت و جبرئیل بر پیامبر نازل شد،به او فرمود:چرا دیر کردی؟من
بسیار مشتاق تو بودم،جبرئیل گفت،من به تو مشتاقترم!ولی من بندهای مامورم هنگامی که مامور شوم میآیم و هنگامی که دستور نداشته باشم خودداری میکنم. (1)
بندگانیم جان و دل بر کف
گرچه برای این آیات شان نزول خاصی است که در بالا ذکر شد،ولی این مانع از آن نخواهد بود که پیوند و ارتباطی منطقی با آیات گذشته داشته باشد، چرا که تاکیدی است بر اینکه هر چه جبرئیل در آیات پیشین آورده همه بیکم و کاست از ناحیه خدا است،و چیزی از خود او نیست،نخستین آیه از زبان پیک وحی میگوید:
"ما جز به فرمان پروردگار تو نازل نمیشویم"( وَ مٰا نَتَنَزَّلُ إِلاّٰ بِأَمْرِ رَبِّکَ ).
همه چیز از او است و ما بندگانیم جان و دل بر کف"آنچه پیش روی ما و آنچه پشت سر ما،و آنچه در میان این دو است همه از آن او است"( لَهُ مٰا بَیْنَ أَیْدِینٰا وَ مٰا خَلْفَنٰا وَ مٰا بَیْنَ ذٰلِکَ ).
خلاصه آینده و گذشته و حال و اینجا و آنجا و همه جا و دنیا و آخرت و برزخ همه متعلق به ذات پاک پروردگار است.
و این را نیز بدان که"پروردگارت فراموشکار نبوده و نیست"( وَ مٰا کٰانَ رَبُّکَ نَسِیًّا ).
بعضی از مفسران برای جمله" لَهُ مٰا بَیْنَ أَیْدِینٰا وَ مٰا خَلْفَنٰا وَ مٰا بَیْنَ ذٰلِکَ " تفسیرهای متعددی که احیانا بالغ بر یازده تفسیر میشود ذکر کردهاند،ولی آنچه در
1) 1) تفسیر قرطبی جلد 6 صفحه 4168-و تفسیر مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث (با کمی تفاوت).
بالا آوردیم از همه مناسبتر به نظر میرسد.
*** سپس اضافه میکند:اینها همه به فرمان پروردگار تو است پروردگار آسمانها و زمین و آنچه در میان این دو قرار دارد"( رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا ).
حال که چنین است و همه خطوط به او منتهی میشود،"تنها او را پرستش کن"( فَاعْبُدْهُ ).
عبادتی توأم با توحید و اخلاص و از آنجا که در این راه-راه بندگی و اطاعت و عبادت خالصانه خدا-مشکلات و سختیها فراوان است،اضافه میکند:"و در راه عبادت او صابر و شکیبا باش"( وَ اصْطَبِرْ لِعِبٰادَتِهِ ).
و در آخرین جمله میگوید:"آیا مثل و مانندی برای خداوند پیدا میکنی"؟( هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِیًّا ).
این جمله در حقیقت دلیلی است بر آنچه در جمله قبل آمده،یعنی مگر برای ذات پاکش شریک و مانندی هست که دست به سوی او دراز کنی و او را پرستش نمایی؟! کلمه"سمی"گرچه به معنی"همنام"است،ولی روشن است که منظور در اینجا تنها نام نیست بلکه محتوای نام است،یعنی آیا کسی غیر از خدا،خالق رازق،محیی،ممیت،عالم و قادر به همه چیز و بر همه چیز پیدا خواهی کرد؟
وَ یَقُولُ اَلْإِنْسٰانُ أَ إِذٰا مٰا مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَیًّا (66) أَ وَ لاٰ یَذْکُرُ اَلْإِنْسٰانُ أَنّٰا خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ یَکُ شَیْئاً (67) فَوَ رَبِّکَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ اَلشَّیٰاطِینَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِیًّا (68) ثُمَّ لَنَنْزِعَنَّ مِنْ کُلِّ شِیعَةٍ أَیُّهُمْ أَشَدُّ عَلَی اَلرَّحْمٰنِ عِتِیًّا (69) ثُمَّ لَنَحْنُ أَعْلَمُ بِالَّذِینَ هُمْ أَوْلیٰ بِهٰا صِلِیًّا (70)
66-انسان میگوید:آیا پس از مردن در آینده زنده(از قبر)بیرون خواهم آمد.
67-آیا انسان به خاطر نمیآورد که ما او را پیش از این آفریدیم در حالی که چیزی نبود.
68-سوگند به پروردگارت که همه آنها را همراه با شیاطین محشور میکنیم،بعد همه را گرداگرد جهنم در حالی که به زانو در آمدهاند حاضر میسازیم! 69-سپس از هر گروه و جمعیتی کسانی را که از همه در برابر خداوند رحمان سرکشتر بودهاند جدا میکنیم.
70-بعد از آن ما به خوبی از کسانی که برای سوختن در آتش اولویت دارند آگاهیم (و آنها را پیش از دیگران مجازات خواهیم کرد).
آیات نخست-طبق گفته جمعی از مفسران در مورد"ابی بن خلف"یا
"ولید بن مغیره"نازل شده که قطعه استخوان پوسیدهای را در دست گرفته بودند و آن را با دست خود نرم میکردند و در برابر باد میپاشیدند،تا هر ذرهای از آن به گوشهای پراکنده گردد،و میگفتند،محمد را بنگرید که گمان میکند خداوند ما را بعد از مردن و پوسیده شدن استخوانهایمان مثل این استخوان، بار دیگر زنده میکند،چنین چیزی ابدا ممکن نیست!.
این آیات نازل شد و پاسخ دندانشکنی به آنها گفت،پاسخی که برای همه انسانها در همه قرون و اعصار،مفید و آموزنده است.
توصیفی از دوزخیان
در آیات گذشته بحثهای قابل ملاحظهای در باره رستاخیز و بهشت و دوزخ به میان آمد،آیات مورد بحث نیز در همین زمینه سخن میگوید.
در آیه نخست گفتار منکران معاد را چنین بازگو میکند"انسان میگوید:
آیا هنگامی که من مردم،در آینده زنده میشوم و سر از قبر برمیدارم"؟! ( وَ یَقُولُ الْإِنْسٰانُ أَ إِذٰا مٰا مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَیًّا ).
البته این استفهام یک استفهام انکاری است،یعنی چنین چیزی امکان ندارد اما تعبیر به"انسان"(مخصوصا با الف و لام جنس)با اینکه مناسب بود به جای آن"کافر"گفته شود،شاید از این روست که این سؤال در طبع هر انسانی در ابتدا کم و بیش نهفته است که با شنیدن مساله"زندگی بعد از مرگ"فورا علامت استفهامی در ذهن او ترسیم میشود.
*** بلافاصله با همان لحن و تعبیر به آن پاسخ میگوید که:"آیا انسان این واقعیت را به یاد نمیآورد که ما او را پیش از این آفریدیم،و او ابدا چیزی نبود"؟! ( أَ وَ لاٰ یَذْکُرُ الْإِنْسٰانُ أَنّٰا خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ یَکُ شَیْئاً ).
تعبیر به"الانسان"در اینجا نیز ممکن است اشاره به این نکته باشد که انسان با آن استعداد و هوش خداداد نباید در برابر چنین سؤالی خاموش بنشیند، باید خودش با یادآوری خلقت نخستین به آن پاسخ گوید و گرنه حقیقت"انسانیت" خود را به کار نگرفته است.
این آیات مانند بسیاری از آیات مربوط به معاد تکیه روی معاد جسمانی دارد،و الا اگر بنا بود تنها روح باقی بماند و بازگشت جسم به زندگی مطرح نباشد،نه آن سؤال جا داشت و نه این پاسخ.
به هر حال این منطق را که قرآن برای اثبات معاد در اینجا به کار گرفته در مواردی دیگر از قرآن نیز آمده است،از جمله در اواخر سوره"یس"که با همین تعبیر"انسان"مطرح شده است أَ وَ لَمْ یَرَ الْإِنْسٰانُ أَنّٰا خَلَقْنٰاهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذٰا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ وَ ضَرَبَ لَنٰا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قٰالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظٰامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَهٰا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ :آیا انسان نمیاندیشد که ما او را از نطفه آفریدهایم،و سپس این نطفه ناچیز به انسانی سخنگو که از خود دفاع میکند تغییر شکل یافت اما با این حال این انسان مثلی برای ما زد و آفرینش خود را بکلی فراموش کرد و گفت چه کسی است که استخوانهای پوسیده را بار دیگر زنده کند؟بگو همان خدایی که او را نخستین بار آفریده، زنده خواهد کرد،و او به همه مخلوقات خود دانا است"(سوره یس-77- 79). (1)
بعضی از مفسران در اینجا سؤالی مطرح کردهاند که اگر این دلیل درست است که هر کس کاری را انجام داد قدرت دارد مانند آن را نیز انجام بدهد پس
1) 1) در زمینه این دلیل در جلد ششم تفسیر نمونه صفحه 144 تحت عنوان "کوتاهترین استدلال برای معاد"بحث کردهایم(و همچنین در جلد دوازدهم تفسیر نمونه صفحه 152 به بعد).
چرا ما کارهایی را انجام میدهیم و گاه نمیتوانیم عین همان را تکرار کنیم؟مثلا گاهی قطعه شعری بسیار عالی میسرائیم و یا خط بسیار زیبایی مینویسیم،اما بعدا هر چه تلاش میکنیم مثل آن را نمیتوانیم انجام دهیم.
پاسخی را که ما برای این سؤال انتخاب کردهایم این است که درست است که ما اعمال خود را از روی اراده و اختیار انجام میدهیم،ولی گاهی یک سلسله امور غیر اختیاری در بعضی از ویژگیهای افعال ما اثر میگذارد،لرزش نامحسوس دست ما گاه در شکل دقیق حروف مؤثر است،و از این گذشته قدرت و استعداد ما همیشه یکسان نیست،گاه عواملی پیش میآید که تمام نیروی درونی ما را بسیج میکند،و ما میتوانیم به اصطلاح شاهکاری بیافرینیم،ولی گاه عوامل محرکه ضعیف است و تمام نیروی ما بسیج نمیشود،به همین دلیل کار مرتبه دوم به خوبی مرتبه اول انجام نمیگیرد.
ولی خداوندی که قدرتش بیانتها است،این گونه مسائل برای او مطرح نیست،هر کاری را انجام دهد عین آن را بیکم و کاست میتواند تکرار کند.
*** در آیه بعد با لحن بسیار قاطع،منکران معاد و گنهکاران بیایمان را تهدید میکند و میگوید:"قسم به پروردگارت که ما همه آنها را با شیاطینی که آنان را وسوسه میکردند و یا معبودشان بودند،همه را محشور میکنیم"( فَوَ رَبِّکَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ الشَّیٰاطِینَ ).
"سپس همه آنها را گرداگرد جهنم در حالی که به زانو درآمدهاند حاضر میکنیم"( ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِیًّا ).
این آیه نشان میدهد که دادگاه افراد بیایمان و گنهکار در نزدیکی جهنم است!.
تعبیر"جثیا"(با توجه به اینکه"جثی"جمع"جاثی"به معنی کسی
است بر سر زانو نشسته)شاید اشاره به ضعف و ناتوانی و ذلت و زبونی آنها باشد، گویی قدرت ندارند بر سر پا بایستند، البته این کلمه معانی دیگری هم دارد از جمله اینکه بعضی"جثی"را به معنی"گروه گروه"تفسیر کردهاند،و بعضی به معنی انبوه و متراکم بر روی هم،همانند خاکها و سنگها،ولی تفسیر اول مناسبتر و مشهورتر است.
*** و از آنجا که اولویتها در آن دادگاه عدل منظور میشود در آیه بعد میگوید:ما اول به سراغ سرکشترین و یاغیترین افراد میرویم،"ما از هر گروه و جمعیتی افرادی را که از همه در برابر خداوند رحمان سرکشتر بودند جدا میکنیم"( ثُمَّ لَنَنْزِعَنَّ مِنْ کُلِّ شِیعَةٍ أَیُّهُمْ أَشَدُّ عَلَی الرَّحْمٰنِ عِتِیًّا ). (1)
همان بیشرمانی که حتی مواهب خدای"رحمان"را به دست فراموشی سپردند و در برابر ولی نعمت خود به گستاخی و طغیان و یاغیگری برخاستند، آری اینها از همه به آتش دوزخ سزاوارترند! *** باز روی این معنی تاکید کرده میگوید:"ما به خوبی از کسانی که برای سوختن در آتش اولویت دارند آگاهیم"( ثُمَّ لَنَحْنُ أَعْلَمُ بِالَّذِینَ هُمْ أَوْلیٰ بِهٰا صِلِیًّا ).
دقیقا آنها را انتخاب میکنیم و در این انتخاب هیچگونه اشتباهی رخ نخواهد داد.
"صلی"مصدر است که هم به معنی روشن کردن آتش،و هم چیزی را که با آتش میسوزانند آمده است.
1) 1) "شیعه"در اصل لغت به معنی گروهی است که با هم برای انجام کاری تعاون میکنند و انتخاب این تعبیر در آیه فوق ممکن است اشاره به این باشد که این گمراهان بیایمان در طریق طغیان و سرکشی با یکدیگر همکاری داشتند و ما نخست به حساب آن گروهی میرسیم که از همه سرکشتر بودند.
وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا کٰانَ عَلیٰ رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا (71) ثُمَّ نُنَجِّی اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا وَ نَذَرُ اَلظّٰالِمِینَ فِیهٰا جِثِیًّا (72)
71-و همه شما(بدون استثنا)وارد جهنم میشوید،این امری است حتمی و فرمانی است قطعی از پروردگارتان!! 72-سپس آنها را که تقوا پیشه کردند از آن رهایی میبخشیم،و ظالمان را در حالی که (از ضعف و ذلت)به زانو در آمدهاند در آن رها میکنیم.
آیات فوق نیز ادامه بحث در ویژگیهای رستاخیز و پاداش و کیفر است.
نخست به مطلبی که شاید شنیدنش برای غالب مردم شگفتانگیز باشد اشاره کرده میگوید:"همه شما بدون استثنا وارد جهنم میشوید"( وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا ).
"این امری است حتمی و فرمانی است قطعی از پروردگارتان"( کٰانَ عَلیٰ رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا ).
*** "سپس آنها را که تقوی پیشه کردند از آن نجات میدهیم،و ظالمان و ستمگران را در حالی که از ضعف و ذلت به زانو در آمدهاند در آن رها میکنیم" ( ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظّٰالِمِینَ فِیهٰا جِثِیًّا ).
***در تفسیر این دو آیه در میان مفسران گفتگوی دامنهداری است،بر اساس اینکه منظور از"ورود"در جمله" إِنْ مِنْکُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا "چیست؟
بعضی از مفسران معتقدند که"ورود"در اینجا به معنی نزدیک شدن و اشراف پیدا کردن است،یعنی همه مردم،خوبان و بدان،بدون استثنا برای حسابرسی یا برای مشاهده سرنوشت نهایی بدکاران،به کنار جهنم میآیند، سپس خداوند پرهیزگاران را رهایی میبخشد و ستمگران را در آن رها میکند.
آنها برای این تفسیر به آیه 23 سوره قصص استدلال میکنند وَ لَمّٰا وَرَدَ مٰاءَ مَدْیَنَ... "هنگامی که موسی کنار آب مدین رسید..."که در اینجا نیز ورود به همان معنی است.
تفسیر دومی که اکثر مفسران آن را انتخاب کردهاند این است که"ورود" در اینجا به معنی دخول است و به این ترتیب همه انسانها بدون استثناء،نیک و بد،وارد جهنم میشوند،منتها دوزخ بر نیکان سرد و سالم خواهد بود همانگونه که آتش نمرود بر ابراهیم( یٰا نٰارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاٰماً عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ )چرا که آتش با آنها سنخیت ندارد گویی از آنان دور میشود و فرار میکند،و هر جا آنها قرار میگیرند خاموش میگردد،ولی دوزخیان که تناسب با آتش دوزخ دارند همچون ماده قابل اشتعالی که به آتش برسد فورا شعلهور میشوند.
قطع نظر از اینکه فلسفه این کار چیست که بعدا به خواست خدا شرح خواهیم داد بدون شک ظاهر آیه فوق با تفسیر دوم هماهنگ است،زیرا معنی اصلی ورود،دخول است و غیر آن نیاز به قرینه دارد،علاوه بر این جمله" ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا "(سپس پرهیزگاران را نجات میدهیم)همچون جمله نَذَرُ الظّٰالِمِینَ فِیهٰا (ستمگران را در آن وا میگذاریم)همه شاهد برای این معنی است.
بعلاوه روایات متعددی در تفسیر آیه رسیده است که این معنی را کاملا تقویت میکند:
از جمله از"جابر بن عبد اللّٰه انصاری"چنین نقل شده که شخصی از او در
باره این آیه پرسید،جابر با هر دو انگشت به دو گوشش اشاره کرد و گفت:
مطلبی با این دو گوش خود از پیامبر ص شنیدم که اگر دروغ بگویم هر دو کر باد!میفرمود:
الورود الدخول،لا یبقی بر و لا فاجر لا یدخلها فیکون علی المؤمنین بردا و سلاما کما کانت علی ابراهیم حتی ان للنار-او قال لجهنم-ضجیجا من بردها، ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظّٰالِمِینَ فِیهٰا جِثِیًّا : "ورود در اینجا به معنی دخول است هیچ نیکوکار و بدکاری نیست مگر اینکه داخل جهنم میشود،آتش در برابر مؤمنان سرد و سالم خواهد بود،همانگونه که بر ابراهیم بود،تا آنجا که"آتش"-یا"جهنم"-(تردید از جابر است) از شدت سردی فریاد میکشد،سپس خداوند پرهیزگاران را رهایی میبخشد و ظالمان را در آن ذلیلانه رها میکند". (1)
در حدیث دیگری از پیامبر ص میخوانیم:
تقول النار للمؤمن یوم القیامه جز،یا مؤمن!فقد اطفا نورک لهبی: "آتش به فرد با ایمان روز قیامت میگوید زودتر از من بگذر که نورت،شعله مرا خاموش کرد"! (2)این معنی از بعضی دیگر از روایات نیز استفاده میشود.
تعبیر پر معنایی که در باره پل صراط در روایات آمده که آن بر روی جهنم کشیده شده،از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر است نیز شاهد و گواه دیگری بر این تفسیر است. (3)
اما اینکه بعضی میگویند:آیه 101 سوره انبیاء أُولٰئِکَ عَنْهٰا مُبْعَدُونَ :
"آنها(مؤمنان)از آتش دور خواهند بود"دلیل بر تفسیر اول است صحیح به نظر نمیرسد،زیرا این آیه مربوط به جایگاه دائمی و قرارگاه همیشگی مؤمنان است،حتی در آیه بعد از آن میخوانیم لاٰ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهٰا :"مؤمنان حتی صدای شعلههای
آتش را نمیشنوند".
"اگر ورود در آیه مورد بحث به معنی نزدیک شدن باشد نه با کلمه"مبعدون" سازگار است و نه با جمله" لاٰ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهٰا ".
تنها سؤالی که در اینجا باقی میماند این است که فلسفه این کار از نظر حکمت پروردگار چیست؟بعلاوه آیا مؤمنان از این کار آزار و عذابی نمیبینند؟ پاسخ این سؤال که از هر دو جنبه در روایات اسلامی وارد شده است،با کمی دقت روشن میشود:
در حقیقت مشاهده دوزخ و عذابهای آن،مقدمهای خواهد بود که مؤمنان از نعمتهای خداداد بهشت حد اکثر لذت را ببرند،چرا که"قدر عافیت را کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید"(و بالاضداد تعرف الاشیاء)در اینجا مؤمنان گرفتار مصیبت نمیشوند،بلکه تنها صحنه مصیبت را مشاهده میکنند و همانگونه که در روایات فوق خواندیم آتش بر آنها سرد و سالم میشود و نور آنها شعله آتش را تحت الشعاع قرار میدهد.
بعلاوه آنها چنان سریع و قاطع از آتش میگذرند که کمترین اثری در آنها نمیتواند داشته باشد،همانگونه که در حدیثی از پیامبر ص نقل شده است که فرمود:
یرد الناس النار ثم یصدرون باعمالهم فاولهم کلمع البرق، ثم کمر الریح،ثم کحضر الفرس،ثم کالراکب،ثم کشد الرجل،ثم کمشیه:
"مردم همگی وارد آتش(دوزخ)میشوند سپس بر حسب اعمالشان از آن بیرون میآیند،بعضی همچون برق،سپس کمتر از آن همچون گذشتن تندباد،بعضی همچون دویدن شدید اسب،بعضی همچون سوار معمولی،بعضی همچون پیادهای که تند میرود،و بعضی همچون کسی که معمولی راه میرود". (1)
1) 1) نور الثقلین ج 3 ص 353.
و از این گذشته دوزخیان نیز از مشاهده این صحنه که بهشتیان با چنان سرعتی میگذرند و آنها میمانند،مجازات بیشتری میبینند،و به این ترتیب پاسخ هر دو سؤال روشن میشود.
وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَیُّ اَلْفَرِیقَیْنِ خَیْرٌ مَقٰاماً وَ أَحْسَنُ نَدِیًّا (73) وَ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَحْسَنُ أَثٰاثاً وَ رِءْیاً (74) قُلْ مَنْ کٰانَ فِی اَلضَّلاٰلَةِ فَلْیَمْدُدْ لَهُ اَلرَّحْمٰنُ مَدًّا حَتّٰی إِذٰا رَأَوْا مٰا یُوعَدُونَ إِمَّا اَلْعَذٰابَ وَ إِمَّا اَلسّٰاعَةَ فَسَیَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ شَرٌّ مَکٰاناً وَ أَضْعَفُ جُنْداً (75) وَ یَزِیدُ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ اِهْتَدَوْا هُدیً وَ اَلْبٰاقِیٰاتُ اَلصّٰالِحٰاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوٰاباً وَ خَیْرٌ مَرَدًّا (76)
73-و هنگامی که آیات روشن ما بر آنها خوانده میشود کافران به مؤمنان میگویند کدامیک از دو گروه(ما و شما)جایگاهش بهتر و جلسات انس و مشورتش زیباتر و بخشش او بیشتر است؟! 74-اقوام بسیاری را پیش از آنها نابود کردیم که هم مال و ثروتشان از اینها بهتر بود و هم ظاهرشان آراستهتر! 75-بگو کسی که در گمراهی است خداوند به او مهلت میدهد تا زمانی که وعده الهی را با چشم خود ببینند:یا عذاب این دنیا یا عذاب آخرت.آن روز است که خواهند دانست چه کسی مکانش بدتر و چه کسی لشکرش ناتوانتر است؟!
76-اما کسانی که در راه هدایت گام نهادند خداوند بر هدایتشان میافزاید،آثار و اعمال صالحی که(از انسان)باقی میماند در پیشگاه پروردگار تو ثوابش بیشتر و عاقبتش ارزشمندتر است.
به دنبال بحثی که در آیات قبل،پیرامون ظالمان بیایمان شد،در آیات مورد بحث گوشهای از منطق و سرنوشت آنها را شرح میدهد.
میدانیم نخستین گروهی که به پیامبر اسلام ص ایمان آوردند مستضعفان پاکدلی بودند که دستشان از مال و منال دنیا تهی بود،همان گروه محروم و مظلومی که آئینهای الهی برای نجات آنان از چنگال ظالمان و ستمگران آمده، مردان و زنان بلند همت و با ایمانی همچون بلال،سلمان،عمار،خباب،سمیه و امثال آنها.
از آنجا که معیار ارزش در جامعه جاهلی آن زمان-همچون هر جامعه جاهلی دیگر-همان زر و زیور و پول و مقام و هیات ظاهر بود،ثروتمندان ستمکار همچون"نضر بن حارث"و امثال وی بر گروه مؤمنان فقیر،فخرفروشی کرده، میگفتند:نشانه شخصیت ما با ما است،و نشانه عدم شخصیت شما همان فقر و محرومیتتان است!.
این خود دلیل بر حقانیت ما و عدم حقانیت شما است!.
چنان که قرآن در نخستین آیه مورد بحث میگوید:"هنگامی که آیات روشن ما بر آنها خوانده شود کافران مغرور و ستمگر،به کسانی که ایمان آوردهاند میگویند کدامیک از دو گروه ما و شما جایگاهش بهتر،جلسات انس و مشورتش زیباتر،و بذل و بخشش او بیشتر است"؟( وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَیُّ الْفَرِیقَیْنِ خَیْرٌ مَقٰاماً وَ أَحْسَنُ نَدِیًّا ).
مخصوصا در روایات اسلامی میخوانیم که این گروه اشرافی و مترف، زیباترین لباسهایشان را میپوشیدند و زینت میکردند،جلو یاران رسول اللّٰه ص راه میرفتند و نگاه تحقیر و تمسخرآمیز به آنها میکردند،آری این است راه و رسم این طبقه در هر عصر و زمان.
"ندی"در اصل از"ندی"به معنی رطوبت گرفته شده است،و سپس به معنی افراد فصیح و سخنگو آمده.
چرا که یکی از شرائط قدرت بر تکلم داشتن آب دهان به قدر کافی است و از آن پس"ندا"به معنی مجالست و سخن گفتن،و حتی مجلسی را که جمعی در آن برای انس جمع میشوند یا به مشورت مینشینند"نادی"گفته میشود، و"دار الندوه"که محلی بود در مکه و سران در آنجا جمع میشدند و مشورت میکردند از همین معنی گرفته شده است.
ضمنا از سخاوت و بذل و بخشش گاه به"ندی"تعبیر میکنند (1)و آیه فوق ممکن است اشاره به همه اینها باشد،یعنی مجلس انس ما از شما زیباتر و پول و ثروت و زرق و برق و لباسمان جالبتر،و سخنان و اشعار فصیح و بلیغمان بهتر و رساتر است!.
*** ولی قرآن با بیانی کاملا مستدل و در عین حال قاطع و کوبنده،به آنها چنین پاسخ میگوید:اینها گویا فراموش کردهاند تاریخ گذشته بشر را:"اقوام بیشماری پیش از آنها بود که مال و ثروت و وسائل زندگانیشان از اینها بهتر بود و هم منظره و ظاهرشان آراستهتر،اما ما این گروه ستمکار را نابود کردیم و از میان برداشتیم" ( وَ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَحْسَنُ أَثٰاثاً وَ رِءْیاً ). (2)
آیا پول و ثروت آنها و مجالس پر زرق و برق و لباسهای فاخر و چهرههای زیبایشان توانست جلو عذاب الهی را بگیرد؟اگر اینها دلیل بر شخصیت و مقامشان در پیشگاه خدا بود چرا به چنان سرنوشت شومی گرفتار شدند.
زرق و برق دنیا آن چنان ناپایدار است که با نسیم مختصری نه تنها دفترش به هم میخورد بلکه گاهی طومارش درهم پیچیده میشود.
"قرن"-همانگونه که در گذشته(جلد پنج صفحه 156)گفتهایم معمولا به معنی یک زمان طولانی است،ولی چون از ماده"اقتران"به معنی نزدیکی گرفته شده است به قوم و جمعیتی که در یک زمان جمعند نیز گفته میشود.
*** سپس هشدار دیگری به آنها میدهد که به آنها بگو گمان نکنید ای ستمگران بیایمان این مال و ثروت شما مایه رحمت است،بلکه چه بسا،این دلیل عذاب الهی باشد:"کسی که در گمراهی است و اصرار بر ادامه این راه دارد خداوند به او مهلت میدهد،و این زندگی مرفه هم چنان ادامه مییابد"( قُلْ مَنْ کٰانَ فِی الضَّلاٰلَةِ فَلْیَمْدُدْ لَهُ الرَّحْمٰنُ مَدًّا ).
"تا زمانی که وعدههای الهی را با چشم خود ببینند یا عذاب این دنیا یا عذاب آخرت"( حَتّٰی إِذٰا رَأَوْا مٰا یُوعَدُونَ إِمَّا الْعَذٰابَ وَ إِمَّا السّٰاعَةَ ).
"آن روز است که خواهند دانست،چه کسی مکان و مجلسش بدتر و چه کسی لشکرش ناتوانتر است"( فَسَیَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ شَرٌّ مَکٰاناً وَ أَضْعَفُ جُنْداً ).
در حقیقت اینگونه افراد منحرف که دیگر قابل هدایت نیستند(توجه داشته باشید که قرآن" مَنْ کٰانَ فِی الضَّلاٰلَةِ "میگوید که اشاره به استمرار در گمراهی است) برای اینکه دردناکترین مجازات الهی را ببینند گاهی خداوند آنها را در نعمتها غوطهور میسازد که هم مایه غرور و غفلتشان میشود،و هم عذاب الهی،سلب نعمتها را دردناکتر میکند،این همان چیزی است که در بعضی از آیات قرآن به عنوان مجازات"استدراج"ذکر شده است. (1)
جمله" فَلْیَمْدُدْ لَهُ الرَّحْمٰنُ مَدًّا "گرچه به صورت امر است،ولی در معنی خبر میباشد و مفهوم آن این است که خداوند به آنها مهلت و ادامه نعمت میدهد.
بعضی از مفسران نیز آن را به همان معنی امر که در اینجا به مفهوم نفرین
1) 1) به جلد هفتم تفسیر نمونه صفحه 32(ذیل آیات 182 و 183 سوره اعراف مراجعه فرمائید).
یا به معنی لزوم چنین رفتاری بر خدا تفسیر کردهاند،ولی تفسیر اول نزدیکتر به نظر میرسد.
کلمه"عذاب"در آیه فوق به قرینه اینکه در مقابل"الساعة"قرار گرفته اشاره به مجازاتهای الهی در عالم دنیا است،مجازاتهایی همچون طوفان نوح و زلزله و سنگهای آسمانی که بر قوم لوط نازل شد،یا مجازاتهایی که به وسیله مؤمنان و رزمندگان جبهه حق،بر سر آنان فرود میآید،چنان که(در سوره توبه آیه 14)میخوانیم: قٰاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللّٰهُ بِأَیْدِیکُمْ :"با آنان پیکار کنید که خداوند آنها را با دست شما مجازات میکند".
و"الساعة"در اینجا یا به معنی پایان دنیا است،یا عذاب الهی در قیامت (معنی دوم مناسبتر به نظر میرسد).
*** این عاقبت و سرنوشت ستمگران و فریفتهگان زرق و برق و لذات دنیا است "اما کسانی که در راه هدایت گام نهادند خداوند بر هدایتشان میافزاید" ( وَ یَزِیدُ اللّٰهُ الَّذِینَ اهْتَدَوْا هُدیً ).
بدیهی است هدایت درجاتی دارد هنگامی که درجات نخستین آن بوسیله انسان پیموده شود خداوند دست او را میگیرد و بدرجات عالیتر میبرد،و همچون درخت باروری که هر روز مرحله تازهای از رشد و تکامل را میپیماید این هدایت یافتگان نیز در پرتو ایمان و اعمال صالحشان هر روز به مراحل بالاتری گام مینهند.
در پایان آیه به آنها که بر زیورهای زودگذرشان در دنیا تکیه کرده، و آن را وسیله تفاخر بر دیگران قرار دادهاند پاسخ میدهد که"آثار و اعمال صالحی که از انسان باقی میماند در پیشگاه پروردگار تو ثوابش بیشتر و عاقبتش ارزشمندتر است"( وَ الْبٰاقِیٰاتُ الصّٰالِحٰاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوٰاباً وَ خَیْرٌ مَرَدًّا ). (1)
1) 1) "مرد"(بر وزن نمد-با تشدید دال)یا مصدر است به معنی"رد و بازگشت" و یا اسم مکان است به معنی"محل بازگشت"که در اینجا منظور بهشت است،ولی احتمال اول با معنی آیه متناسبتر است.
أَ فَرَأَیْتَ اَلَّذِی کَفَرَ بِآیٰاتِنٰا وَ قٰالَ لَأُوتَیَنَّ مٰالاً وَ وَلَداً (77) أَطَّلَعَ اَلْغَیْبَ أَمِ اِتَّخَذَ عِنْدَ اَلرَّحْمٰنِ عَهْداً (78) کَلاّٰ سَنَکْتُبُ مٰا یَقُولُ وَ نَمُدُّ لَهُ مِنَ اَلْعَذٰابِ مَدًّا (79) وَ نَرِثُهُ مٰا یَقُولُ وَ یَأْتِینٰا فَرْداً (80) وَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ آلِهَةً لِیَکُونُوا لَهُمْ عِزًّا (81) کَلاّٰ سَیَکْفُرُونَ بِعِبٰادَتِهِمْ وَ یَکُونُونَ عَلَیْهِمْ ضِدًّا (82)
77-آیا ندیدی کسی را که آیات ما را انکار کرد و گفت اموال و فرزندان فراوانی نصیبم خواهد شد!.
78-آیا او از اسرار غیب مطلع گشته،یا نزد خدا عهد و پیمانی گرفته است؟ 79-هرگز چنین نیست ما به زودی آنچه را او میگوید مینویسیم،و عذاب را بر او مستمر خواهیم داشت!.
80-آنچه را او میگوید(از اموال و فرزندان)از او به ارث میبریم و تک و تنها نزد ما خواهد آمد.
81-آنها غیر از خدا معبودانی برای خود انتخاب کردند تا مایه عزتشان باشد(چه پندار خامی؟).
82-هرگز چنین نیست،به زودی معبودها منکر عبادت آنها خواهند شد،بلکه بر ضدشان قیام میکنند.
یک تفکر خرافی و انحرافی
بعضی از مردم معتقدند که ایمان و پاکی و تقوا با آنها سازگار نیست! و سبب میشود که دنیا به آنها پشت کند،در حالی که با بیرون رفتن از محیط ایمان و تقوا،دنیا به آنها رو خواهد کرد،و مال و ثروت آنها زیاد میشود!.
این طرز فکر خواه بر اثر سادهلوحی و پیروی خرافات باشد،و خواه پوششی برای فرار از زیر بار مسئولیتها و تعهدهای الهی،هر چه باشد یک طرز فکر خطرناک است.
گاه دیدهایم این موهومپرستان،مال و ثروت بعضی افراد بیایمان،و فقر و محرومیت گروهی از مؤمنان را مستمسکی برای اثبات این خرافه قرار میدهند در حالی که میدانیم نه اموالی که از طریق ظلم و کفر و ترک مبانی تقوا به انسان میرسد مایه افتخار است،و نه هرگز ایمان و پرهیزکاری سدی بر سر راه فعالیتهای مشروع و مباح میباشد.
به هر حال در عصر و زمان پیامبر-همچون عصر ما-افراد نادانی بودند که چنین پنداری داشتند و یا لا اقل تظاهر به آن میکردند.
قرآن در آیات مورد بحث-به تناسب بحثی که قبلا پیرامون سرنوشت کفار و ظالمان بیان شد-از این طرز فکر و عاقبت آن سخن میگوید.
در نخستین آیه میفرماید:"آیا ندیدی کسی را که آیات ما را انکار کرد و به آن کفر ورزید،و گفت:مسلما اموال و فرزندان فراوانی نصیبم خواهد شد"! ( أَ فَرَأَیْتَ الَّذِی کَفَرَ بِآیٰاتِنٰا وَ قٰالَ لَأُوتَیَنَّ مٰالاً وَ وَلَداً ). (1)
1) 1) بعضی از مفسران شان نزولی برای آیه فوق نقل کردهاند که یکی از مؤمنان به نام"خباب"از یکی از مشرکان به نام"عاص بن وائل"طلبی داشت،شخص بدهکار به عنوان استهزاء گفت:در جهان دیگر که مال و فرزند پیدا کردم،دین تو را ادا خواهم نمود،ولی به نظر ما این شان نزول تناسب چندانی با آیه مورد بحث ندارد،بخصوص اینکه سخن از فرزند در آن است و میدانیم در سرای آخرت فرزند مطرح نیست،بعلاوه در آیات بعد صریحا میگوید:این اموالی را که او میگوید ما به ارث میبریم،از این تعبیر به خوبی روشن میشود که منظور اموال دنیا است نه اموال در آخرت و به هر حال جمعی از مفسران بر اساس این شان نزول آیه را اشاره به آخرت دانستهاند ولی حق همانست که گفته شد.
سپس قرآن به آنها چنین پاسخ میگوید:"آیا او از اسرار غیب آگاه شده یا از خدا عهد و پیمانی در این زمینه گرفته است"؟!( أَطَّلَعَ الْغَیْبَ أَمِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمٰنِ عَهْداً ).
کسی میتواند چنین پیشگویی کند و رابطهای میان کفر و دارا شدن مال و فرزندان قائل شود که آگاه بر غیب باشد،زیرا هیچ رابطهای میان این دو ما نمیبینیم،و یا عهد و پیمانی از خدا گرفته باشد،چنین سخنی نیز بیمعنی است.
*** بعد با لحن قاطع اضافه میکند:"این چنین نیست(هرگز کفر و بیایمانی مایه فزونی مال و فرزند کسی نخواهد شد)"ما به زودی آنچه را میگوید، مینویسیم"( کَلاّٰ سَنَکْتُبُ مٰا یَقُولُ ).
آری این سخنان بیپایه که ممکن است مایه انحراف بعضی از سادهلوحان گردد همه در پرونده اعمال آنها ثبت خواهد شد.
"و ما عذاب خود را بر او مستمر خواهیم داشت"(عذابهایی پی در پی و یکی بالای دیگر)( وَ نَمُدُّ لَهُ مِنَ الْعَذٰابِ مَدًّا ).
این جمله ممکن است اشاره به عذاب مستمر و جاویدان آخرت بوده باشد، و نیز ممکن است اشاره به عذابهایی باشد که بر اثر کفر و بیایمانی در این دنیا دامنگیر آنها میشود،این احتمال نیز قابل ملاحظه است که این مال و فرزندان که مایه غرور و گمراهی است،خود عذابی است مستمر برای آنها!.
"آنچه را او میگوید(از اموال و فرزندان)از او به ارث میبریم،و روز قیامت تک و تنها نزد ما خواهد آمد"( وَ نَرِثُهُ مٰا یَقُولُ وَ یَأْتِینٰا فَرْداً ).
آری سرانجام همه این امکانات مادی را میگذارد و میرود و با دست تهی در آن دادگاه عدل پروردگار حاضر میشود،در حالی که نامه اعمالش از گناهان سیاه و از حسنات خالی است آنجا است که نتیجه این گفتههای بیاساس خود را در دنیا میبیند.
*** آیه بعد به یکی دیگر از انگیزههای این افراد در پرستش بتها اشاره کرده میگوید:"آنها غیر از خدا معبودانی برای خود انتخاب کردهاند تا مایه عزتشان باشد"( وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ آلِهَةً لِیَکُونُوا لَهُمْ عِزًّا ).
تا برای آنها در پیشگاه خدا شفاعت کنند،و در مشکلات یاریشان دهند، اما چه پندار نادرست و خیال خامی؟! *** هرگز آن چنان که آنها پنداشتند نیست،نه تنها بتها مایه عزتشان نخواهند بود،بلکه سرچشمه ذلت و عذابند،و به همین جهت"به زودی یعنی در روز رستاخیز معبودها منکر عبادت عابدان میشوند و از آنها بیزاری میجویند بلکه بر ضدشان خواهند بود"( کَلاّٰ سَیَکْفُرُونَ بِعِبٰادَتِهِمْ وَ یَکُونُونَ عَلَیْهِمْ ضِدًّا ).
این جمله اشاره به همان مطلبی است که در آیه 14 سوره فاطر میخوانیم: وَ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مٰا یَمْلِکُونَ مِنْ قِطْمِیرٍ إِنْ تَدْعُوهُمْ لاٰ یَسْمَعُوا دُعٰاءَکُمْ ... وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ :"کسانی را که غیر از خدا میخوانید مالک هیچ چیز نیستند،اگر آنها را بخوانید سخنان شما را نمیشنوند...
و روز رستاخیز منکر شرک شما میشوند".
و نیز در آیه 6 سوره احقاف میخوانیم: وَ إِذٰا حُشِرَ النّٰاسُ کٰانُوا لَهُمْ أَعْدٰاءً :
"هنگامی که مردم محشور شوند این معبودها دشمنان آنها خواهند بود".
این احتمال را نیز بعضی از مفسران بزرگ دادهاند که منظور از آیه فوق این است که عبادت کنندگان بتها،در قیامت که پردهها کنار میرود و همه حقایق آشکار میشود و خود را رسوا میبینند،منکر عبادت بتها میشوند،و بر ضد آنها سخن خواهند گفت،چنان که در آیه 23 سوره انعام میخوانیم:بتپرستان در قیامت میگویند: وَ اللّٰهِ رَبِّنٰا مٰا کُنّٰا مُشْرِکِینَ :"به خدایی که پروردگار ما است سوگند که ما هرگز مشرک نبودیم"!.
ولی تفسیر اول با ظاهر آیه سازگارتر است،چرا که عبادتکنندگان میخواستند، معبودان عزتشان باشند ولی سرانجام ضدشان میشوند.
البته معبودهایی همچون فرشتگان یا شیاطین و جن که دارای عقل و درکند وضعشان روشن است،ولی معبودهای بیجان در آن روز،ممکن است به فرمان خدا به سخن درآیند و بیزاری خود را از عابدان اعلام کنند.
از حدیثی که از امام صادق ع نقل شده نیز همین تفسیر را میتوان استفاده کرد زیرا امام در تفسیر آیه فوق میفرماید:
یکون هؤلاء الذین اتخذوهم آلهة من دون اللّٰه ضدا یوم القیامة،و یتبرءون منهم و من عبادتهم الی یوم القیامه: "روز قیامت معبودهایی را که جز خدا انتخاب کردند بر ضدشان خواهند بود و از آنها و از عبادت کردنشان بیزاری میجویند".
جالب اینکه در ذیل حدیث جمله کوتاه و پرمحتوایی در باره حقیقت عبادت، میخوانیم:
لیس العبادة هی السجود و لا الرکوع،و انما هی طاعة الرجال، من اطاع مخلوقا فی معصیة الخالق فقد عبده: "عبادت(تنها)سجود و رکوع نیست،بلکه حقیقت عبادت،اطاعت این و آن است،هر کس مخلوقی را در معصیت خالق اطاعت کند او را پرستش کرده است"(و سرنوشت او همان سرنوشت مشرکان و بتپرستان است). (1)
1) 1) نور الثقلین ج 3 صفحه 357.
أَ لَمْ تَرَ أَنّٰا أَرْسَلْنَا اَلشَّیٰاطِینَ عَلَی اَلْکٰافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا (83) فَلاٰ تَعْجَلْ عَلَیْهِمْ إِنَّمٰا نَعُدُّ لَهُمْ عَدًّا (84) یَوْمَ نَحْشُرُ اَلْمُتَّقِینَ إِلَی اَلرَّحْمٰنِ وَفْداً (85) وَ نَسُوقُ اَلْمُجْرِمِینَ إِلیٰ جَهَنَّمَ وِرْداً (86) لاٰ یَمْلِکُونَ اَلشَّفٰاعَةَ إِلاّٰ مَنِ اِتَّخَذَ عِنْدَ اَلرَّحْمٰنِ عَهْداً (87)
83-آیا ندیدی که ما شیاطین را به سوی کافران فرستادیم تا آنها را شدیدا تحریک کنند.
84-بنا بر این در باره آنها عجله مکن ما آنها(و اعمالشان)را دقیقا شماره خواهیم کرد.
85-در آن روز که پرهیزگاران را به سوی خداوند رحمان(و پاداشهای او)راهنمایی میکنیم.
86-و مجرمان را(همچون شتران تشنهکامی که به سوی آبگاه میروند)به جهنم میرانیم.
87-آنها هرگز مالک شفاعت نیستند مگر کسی که نزد خداوند رحمان عهد و پیمانی دارد.
با توجه به بحثی که در آیات گذشته پیرامون مشرکان ذکر شد آیات مورد بحث در حقیقت اشاره به بعضی از علل انحراف آنها و سپس عاقبت و سرانجام شومشان میکند،و این حقیقت را نیز به ثبوت میرساند که معبودها نه تنها مایه
عزتشان نبودند بلکه مایه بدبختی و ذلتشان گشتند.
نخست میگوید:"آیا ندیدی که ما شیاطین را به سوی کافران فرستادیم که آنها را در راه غلطشان تحریک بلکه زیر و رو میکند"( أَ لَمْ تَرَ أَنّٰا أَرْسَلْنَا الشَّیٰاطِینَ عَلَی الْکٰافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا ).
"از"چنان که راغب در مفردات میگوید در اصل به معنی جوشش دیک و زیر و رو شدن محتوای آن به هنگام شدت غلیان است و در اینجا کنایه از آنست که شیاطین آن چنان بر آنها مسلط میشوند که در هر مسیر و به هر شکلی بخواهند آنان را به حرکت در میآورند،و زیر و رو میکنند!.
بدیهی است-و بارها هم گفتهایم-که تسلط شیاطین بر انسانها یک تسلط اجباری و ناآگاه نیست،بلکه این انسان است که به شیاطین اجازه ورود به درون قلب و جان خود میدهد،بند بندگی آنها را بر گردن مینهد و اطاعتشان را پذیرا میشود،همانگونه که قرآن در آیه 100 سوره نحل میگوید: إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ :"تسلط شیطان تنها بر کسانی است که ولایت او را پذیرا گشته،و او را بت و معبود خود ساختهاند".
*** سپس روی سخن را به پیامبر ص کرده میگوید:"در باره آنها عجله مکن ما تمام اعمال آنها را دقیقا شماره و احصا میکنیم"( فَلاٰ تَعْجَلْ عَلَیْهِمْ إِنَّمٰا نَعُدُّ لَهُمْ عَدًّا ).
و همه را برای آن روز که دادگاه عدل الهی تشکیل میشود،ثبت و ضبط خواهیم کرد.
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که منظور از شمردن ایام عمر، بلکه نفسهای آنها است،یعنی مدت بقاء آنها کوتاه است و تحت شماره و عدد میباشد،زیرا معدود بودن چیزی معمولا کنایه از کم و کوتاه بودن آنست.
در روایتی از امام صادق ع در تفسیر" إِنَّمٰا نَعُدُّ لَهُمْ عَدًّا "چنین میخوانیم:
از یکی از دوستان خود سؤال فرمود:به عقیده تو منظور پروردگار از این آیه شمردن چه چیز است؟او در پاسخ عرض کرد:عدد روزها،امام فرمود:پدران و مادران هم حساب روزهای عمر فرزندان را دارند،
و لکنه عدد الانفاس: "منظور شمارش عدد نفسهاست"! (1)این تعبیر امام ممکن است اشاره به تفسیر اول یا تفسیر دوم و یا هر دو تفسیر باشد.
به هر حال دقت در محتوای این آیه انسان را تکان میدهد،چرا که ثابت میکند همه چیز ما حتی نفسهای ما روی حساب و تحت شماره است،و باید روزی پاسخگوی همه آنها باشیم.
*** سپس مسیر نهایی"متقین"و"مجرمین"را در عباراتی کوتاه و گویا چنین بیان میکند"همه این اعمال را برای روزی ذخیره کردهایم که پرهیزگاران را دستجمعی با عزت و احترام به سوی خداوند رحمان،به سوی بهشت و پاداشهای او راهنمایی میکنیم"( یَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِینَ إِلَی الرَّحْمٰنِ وَفْداً ).
"وفد"(بر وزن وعد)در اصل به معنی هیئت یا گروهی است که برای حل مشکلاتشان نزد بزرگان میروند و مورد احترام و تکریم قرار میگیرند، بنا بر این بطور ضمنی مفهوم احترام را در بردارد و شاید به همین جهت است که در بعضی از روایات میخوانیم پرهیزگاران بر مرکبهای راهواری سوار میشوند و با احترام فراوان به بهشت میروند.
امام صادق ع میفرماید:علی ع تفسیر این آیه را از پیامبر ص جویا شد( یَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِینَ إِلَی الرَّحْمٰنِ وَفْداً )فرمود:
یا علی الوفد لا یکون
1) 1) نور الثقلین جلد 3 صفحه 357.
الا رکبانا اولئک رجال اتقوا اللّٰه عز و جل،فاحبهم و اختصهم و رضی اعمالهم فسماهم متقین: "ای علی!وفد،حتما به کسانی میگویند که سوار بر مرکبند آنها افرادی هستند که تقوا و پرهیزگاری را پیشه ساختند،خدا آنها را دوست داشت و آنان را مخصوص خود گردانید،و از اعمالشان خوشنود شد،و نام متقین بر آنها گذارد..." (1)جالب توجه اینکه در آیه فوق میخوانیم:پرهیزگاران را به سوی خدای رحمان میبرد،در حالی که در آیه بعد سخن از"راندن"مجرمان به جهنم است آیا مناسبتر این نبود که به جای رحمان در اینجا"جنت"گفته شود؟ولی این تعبیر در حقیقت اشاره به نکته مهمی دارد و آن اینکه پرهیزکاران بالاتر از بهشت را در آنجا مییابند،به مقام قرب خدا و جلوههای خاص او نزدیک میشوند،و رضایت او که برترین بهشت است درک میکنند(تعبیراتی که در حدیث فوق از پیامبر ص خواندیم نیز اشاراتی به همین معنی دارد).
*** سپس میگوید در مقابل"مجرمان را در حالی که تشنهکامند به سوی جهنم میرانیم"( وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمِینَ إِلیٰ جَهَنَّمَ وِرْداً ).
همانگونه که شتران تشنه را به سوی آبگاه میرانند،منتها در اینجا آبی نیست بلکه آتش است.
باید توجه داشت که کلمه"ورد"به معنی گروه انسانها یا حیواناتی است که وارد آبگاه میشوند،و از آنجا که چنین گروهی حتما تشنهاند مفسران این تعبیر را در اینجا به معنی تشنهکامان گرفتهاند.
چقدر فاصله است میان کسانی که آنها را با عزت و احترام به سوی خداوند رحمان میبرند،فرشتگان به استقبالشان میشتابند و بر آنها سلام و درود میفرستند
1) 1) نور الثقلین جلد 3 صفحه 359.
و گروهی که آنها را همچون حیوانات تشنهکام به سوی آتش دوزخ میرانند،در حالی که سر بزیرند و شرمسار و رسوا و بیمقدار؟ *** و اگر تصور کنند که در آنجا از طریق شفاعت میتوانند به جایی برسند، باید بدانند که"آنها هرگز مالک شفاعت در آنجا نیستند"( لاٰ یَمْلِکُونَ الشَّفٰاعَةَ ).
نه کسی از آنها شفاعت میکند،و به طریق اولی قادر بر آن نیستند که از کسی شفاعت کنند.
"تنها کسانی مالک شفاعتند که در نزد خداوند رحمان عهد و پیمانی دارند" ( إِلاّٰ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمٰنِ عَهْداً ).
تنها این دستهاند که مشمول شفاعت شافعان میشوند و یا مقامشان از این هم برتر است و توانایی دارند از گنهکارانی که لایق شفاعتند شفاعت کنند.
در اینکه منظور از عهد در آیه فوق که میگوید تنها کسانی مالک شفاعتند که نزد خدا عهدی دارند،چیست؟مفسران بحثهای فراوانی کردهاند.
بعضی گفتهاند:"عهد"همان ایمان به پروردگار و اقرار به یگانگی او و تصدیق پیامبران خدا است.
بعضی دیگر گفتهاند:"عهد"در اینجا به معنی شهادت به وحدانیت حق و بیزاری از کسانی است که در برابر خدا پناهگاه و قدرتی قائلند و همچنین امید نداشتن به غیر"اللّٰه".
امام صادق ع در پاسخ یکی از دوستانش که از تفسیر آیه فوق سؤال کرد فرمود:
من دان بولایة امیر المؤمنین و الأئمة من بعده فهو العهد عند اللّٰه:
"کسی که به ولایت امیر مؤمنان و امامان اهل بیت بعد از او عقیده داشته باشد آن
عهد نزد خداست" (1)در روایت دیگری از پیامبر ص میخوانیم:
من ادخل علی مؤمن سرورا فقد سرنی و من سرنی فقد اتخذ عند اللّٰه عهدا: "کسی که سرور و شادی در دل مؤمنی ایجاد کند مرا مسرور کرده،و هر کس مرا مسرور کند عهدی نزد خدا دارد. (2)
در حدیث دیگری از پیامبر ص میخوانیم که محافظت بر عهد همان محافظت بر نمازهای پنجگانه است. (3)
از بررسی روایات فوق که در منابع مختلف اسلامی آمده،و همچنین کلمات مفسران بزرگ اسلام،چنین نتیجه میگیریم که عهد نزد خدا-همانگونه که از مفهوم لغوی آن استفاده میشود-معنی وسیعی دارد که هر گونه رابطه با پروردگار و معرفت و اطاعت او،و همچنین ارتباط و پیوند با مکتب اولیای حق، و هر گونه عمل صالح در آن جمع است،هر چند در هر روایتی به بخشی از آن یا مصداق روشنی اشاره شده است.
لذا در حدیث دیگری که در بیان چگونگی وصیت کردن از پیامبر گرامی اسلام ص نقل شده تقریبا تمام مسائل اعتقادی جمع است،آنجا که فرمود:
مسلمان باید در آستانه مرگ چنین وصیت کند،و بگوید:پروردگارا! تویی که خالق آسمانها و زمین هستی،دانای پنهان و آشکاری،رحمان و رحیمی من در این دنیا با تو پیمان میبندم و شهادت میدهم که معبودی جز تو نیست، یگانهای،شریکی نداری،محمد بنده و فرستاده تو است،بهشت حق است،دوزخ حق است،رستاخیز و حساب،حق است،تقدیر و میزان سنجش اعمال حق است
دین همانگونه است که تو بیان کردی،و اسلام همانست که تو تشریع نمودی، و سخن همانست که تو گفتهای،قرآن همان گونه است که تو نازل کردی،تو خداوند حق و آشکاری،پروردگارا!محمد ص را از ما به بهترین پاداشی پاداش ده و تحیت و سلام بر او و آلش بفرست.
پروردگارا!تو سرمایه من در مشکلاتی و یار من در شدتها،تو ولی نعمت منی،تو معبود من و معبود پدران منی،به اندازه یک چشم بر هم زدن مرا به خود وامگذار که اگر واگذاری به بدیها نزدیک،و از نیکیها دور میشوم ای خدای من!تو مونس من در قبر باش و برای من عهدی قرار ده که در روز قیامت آن را گشاده ببینم.
سپس پیامبر ص فرمود:بعد از اعتراف به این حقایق آنچه را که لازم میبیند وصیت میکند و تصدیق این وصیت در سوره مریم است در آیه" لاٰ یَمْلِکُونَ الشَّفٰاعَةَ إِلاّٰ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمٰنِ عَهْداً "این است عهد و وصیت..." (1)بدیهی است منظور این نیست که مطالب فوق را به عربی و فارسی همچون اورادی بخواند یا بنویسد،بلکه با تمام قلب به آن ایمان داشته باشد ایمانی که آثارش در تمام برنامه زندگی او آشکار گردد.
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث.
وَ قٰالُوا اِتَّخَذَ اَلرَّحْمٰنُ وَلَداً (88) لَقَدْ جِئْتُمْ شَیْئاً إِدًّا (89) تَکٰادُ اَلسَّمٰاوٰاتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ اَلْأَرْضُ وَ تَخِرُّ اَلْجِبٰالُ هَدًّا (90) أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمٰنِ وَلَداً (91) وَ مٰا یَنْبَغِی لِلرَّحْمٰنِ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً (92) إِنْ کُلُّ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ إِلاّٰ آتِی اَلرَّحْمٰنِ عَبْداً (93) لَقَدْ أَحْصٰاهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدًّا (94) وَ کُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ فَرْداً (95)
88-آنها گفتند خداوند رحمن فرزندی برای خود اختیار کرده! 89-چه سخن زشت و زنندهای آوردید.
90-نزدیک است آسمانها بخاطر این سخن از هم متلاشی گردد،و زمین شکافته شود و کوهها به شدت فرو ریزد! 91-از این رو که برای خداوند رحمن فرزندی ادعا کردند.
92-و هرگز سزاوار نیست که او فرزندی برگزیند.
93-تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند بنده اویند.
94-همه آنها را احصا کرده و دقیقا شمرده است.
95-و همگی روز رستاخیز تک و تنها نزد او حاضر میشوند.
از آنجا که در آیات پیشین سخن از شرک و پایان کار مشرکان بود،در پایان بحث به یکی از شاخههای شرک یعنی اعتقاد به وجود فرزند برای خدا اشاره کرده و زشتی این سخن را با قاطعترین بیان بازگو میکند:
"آنها گفتند خداوند رحمان فرزندی برای خود انتخاب کرده"!!( وَ قٰالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمٰنُ وَلَداً ).
نه تنها مسیحیان عقیده داشتند حضرت"مسیح"،فرزند حقیقی خدا است که یهودیان نیز در باره"عزیر"و بتپرستان در باره"فرشتگان"چنین اعتقادی داشتند و آنها را دختران خدا میپنداشتند. (1)
*** آن گاه با لحنی کوبنده میگوید:"چه سخن زشت و بزرگی آوردید"( لَقَدْ جِئْتُمْ شَیْئاً إِدًّا ).
"اد"(بر وزن ضد)در اصل به معنی صدای زشت و ناهنجاری است که بر اثر گردش شدید امواج صوتی در گلوی شتر به گوش میرسد،سپس به کارهای بسیار زشت و وحشتناک اطلاق شده است.
*** از آنجا که چنین نسبت ناروایی مخالف اصل توحید است،چرا که خداوند
1) 1) در مورد"عزیر"در آیه 30 سوره توبه،و در مورد"فرشتگان"در ذیل آیه 19 سوره زخرف سخن به میان آمده است.
نه شبیه و مانندی دارد،و نه نیاز به فرزند،و نه عوارض جسم و جسمانیت،گویی تمام عالم هستی که بر پایه توحید بنا شده است از این نسبت ناروا در وحشت و اضطراب فرو میروند.
لذا در آیه بعد اضافه میکند"نزدیک است آسمانها به خاطر این سخن از هم متلاشی گردد و زمین شکافته شود و کوهها به شدت فرو ریزد"!( تَکٰادُ السَّمٰاوٰاتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبٰالُ هَدًّا ).
*** باز برای تاکید و بیان اهمیت موضوع میگوید:"به خاطر اینکه برای خداوند رحمان فرزندی ادعا کردند"( أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمٰنِ وَلَداً ).
*** اینها در حقیقت خدا را به هیچوجه نشناختهاند و گرنه میدانستند"هرگز برای خداوند رحمان،سزاوار نیست که فرزندی برگزیند"( وَ مٰا یَنْبَغِی لِلرَّحْمٰنِ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً ).
انسان فرزند را برای یکی از چند چیز میخواهد:
یا به خاطر این است که عمر او پایان میپذیرد،برای بقاء نسل خود نیاز به تولید مثل دارد.
یا کمک و یار و یاوری میطلبد،چرا که نیرویش محدود است.
یا از تنهایی وحشت دارد،مونسی برای تنهایی میجوید.
یا به هنگام پیری و ناتوانی،یار و کمککاری جوان میخواهد.
اما هیچیک از این مفاهیم در باره خدا معنی ندارد،نه قدرتش محدود است،نه حیات او پایان میگیرد،نه ضعف و سستی در وجود او راه دارد و نه احساس تنهایی و نه نیاز.
از این گذشته داشتن فرزند،نشانه جسم بودن و همسر داشتن است و همه
این معانی از ذات پاک او دور است.
*** به همین دلیل در آیه بعد میگوید:"تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند بنده اویند و سر بر فرمانش"( إِنْ کُلُّ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ إِلاّٰ آتِی الرَّحْمٰنِ عَبْداً ).
و با اینکه همه بندگان جان و دل بر کف او هستند،نیازی به اطاعت و فرمانبرداری آنها ندارد بلکه آنها هستند که نیازمندند.
*** "او همه آنها را شماره کرده است و دقیقا تعداد آنها را میداند"( لَقَدْ أَحْصٰاهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدًّا ).
یعنی هرگز تصور نکنید که با وجود اینهمه بندگان چگونه ممکن است حساب آنها را داشته باشد،علم او بقدری وسیع و گسترده است که نه تنها شماره آنها را دارد بلکه از تمام خصوصیات آنها آگاه است،نه از حوزه حکومت او میتوانند بگریزند و نه چیزی از اعمالشان بر او مکتوم است.
*** و همه آنها روز رستاخیز تک و تنها در محضر او حاضر میشوند"( وَ کُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فَرْداً ).
بنا بر این هم مسیح،هم عزیر،هم فرشتگان و هم تمامی انسانها مشمول این حکم عمومی او هستند با این حال چه نازیبا است که فرزندی برای او قائل شویم،و چه اندازه ذات پاک او را از اوج عظمت به پائین میآوریم و صفات جلال و جمال او را انکار میکنیم اگر نسبت فرزندی به او بدهیم. (1)
1) 1) در باره نفی فرزند از خدا در جلد اول ذیل آیه 116 بقره،و در جلد هشتم ذیل آیه 68 نیز بحث کردهایم.
آنچه در آیات فوق خواندیم با قاطعترین کلمات،فرزند را از خدا نفی میکند،این آیاتی است مربوط به چهارده قرن قبل،در حالی که امروز و در دنیای علم و دانش هنوز بسیارند کسانی که مسیح ع را فرزند خدا میپندارند، نه فرزند مجازی که فرزند حقیقی!و اگر در پارهای از نوشتهها که جنبه تبلیغی دارد و مخصوص محیطهای اسلامی تنظیم شده،این فرزند را فرزند تشریفاتی و مجازی معرفی میکنند به هیچوجه با متون اصلی کتب اعتقادی آنها سازگار نیست.
این امر منحصر به فرزند بودن مسیح ع نیست،در ارتباط با مساله تثلیث که مسلما به معنی خدایان سهگانه است و جزء اعتقادات حتمی آنها است چون مسلمانان از شنیدن چنین سخن شرکآمیزی وحشت میکنند،لحن خود را در محیطهای اسلامی تغییر داده و به نوعی از تشبیه و مجاز آن را توجیه میکنند.
(برای توضیح بیشتر به قاموس کتاب مقدس در مورد"مسیح"و"اقانیم سهگانه" مراجعه فرمائید).
اینکه در آیات فوق خواندیم:"نزدیک است آسمانها از این نسبت ناروا متلاشی شوند،و زمینها از هم بشکافند و کوهها فرو ریزند"یا اشاره به این است که بر اساس تعبیرات قرآن مجید مجموعه عالم هستی دارای یک نوع حیات و درک و شعور است،و آیاتی همچون آیه 74 سوره بقره و إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ :"بعضی از سنگها از ترس خدا از کوهها فرو میغلطند"و آیه 21 سوره حشر لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ عَلیٰ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ :
"اگر این قرآن را بر کوهها نازل میکردیم از ترس خدا خاشع میشدند و از
هم شکافته"شاهد بر آن میباشد.
این نسبت ناروا به ساحت قدس پروردگار همه جهان را در وحشت عمیق فرو میبرد.
یا کنایه از زشتی فوق العاده آنست و نظیر این کنایه در زبان عرب و زبان فارسی کم نیست که میگوئیم کاری کردی که گویی آسمان و زمین را بر سر من کوبیدند.
به خواست خدا در این زمینه ذیل آیات مناسب باز هم بحث خواهیم کرد.
إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمٰنُ وُدًّا (96) فَإِنَّمٰا یَسَّرْنٰاهُ بِلِسٰانِکَ لِتُبَشِّرَ بِهِ اَلْمُتَّقِینَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْماً لُدًّا (97) وَ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ أَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِکْزاً (98)
96-کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام دادهاند خداوند رحمن محبت آنها را در دلها میافکند.
97-ما قرآن را بر زبان تو آسان ساختیم تا پرهیزکاران را بوسیله آن بشارت دهی و دشمنان سرسخت را انذار کنی.
98-چه بسیار اقوام(بیایمان و گنهکاری)را قبل از آنها هلاک کردیم آیا احدی از آنها را احساس میکنی یا کمترین صدایی از آنان میشنوی.
ایمان سرچشمه محبوبیت!
در سه آیه فوق که پایانگر سوره مریم است باز هم سخن از مؤمنان با ایمان و نیز ظالمان و ستمگران بیایمان،و سخن از قرآن و بشارتها و انذارهای آنست،و در حقیقت عصارهای است از بحثهای پیشین با نکتههای تازه.
نخست میفرماید:"کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند خداوند رحمان محبت آنان را در دلها میافکند"( إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمٰنُ وُدًّا ).
بعضی از مفسران این آیه را مخصوص امیر مؤمنان علی ع و بعضی شامل همه مؤمنان دانستهاند.
بعضی گفتهاند منظور این است که خداوند محبت آنان را در دلهای دشمنانشان میافکند، و این محبت رشتهای میشود در گردنشان که آنها را به سوی ایمان میکشاند.
بعضی دیگر آن را به معنی محبت مؤمنان نسبت به یکدیگر که باعث قدرت و قوت و وحدت کلمه میشود دانستهاند.
بعضی آن را اشاره به دوستی مؤمنان نسبت به یکدیگر در آخرت دانسته، و میگویند آنها آن چنان به یکدیگر علاقه پیدا میکنند که از دیدار هم برترین شادی و سرور به آنان دست میدهد.
ولی اگر با وسعت نظر به مفاهیم وسیع آیه بیندیشیم خواهیم دید که همه این تفسیرها در مفهوم آیه جمع است بیآنکه با هم تضادی داشته باشند.
و نکته اصلی آن این است که:"ایمان و عمل صالح"جاذبه و کشش فوق- العادهای دارد،اعتقاد به یگانگی خدا و دعوت پیامبران که بازتابش در روح و فکر و گفتار و کردار انسان به صورت اخلاق عالیه انسانی،تقوا و پاکی و درستی
و امانت و شجاعت و ایثار و گذشت،تجلی کند،همچون نیروهای عظیم مغناطیس کشیده و رباینده است.
حتی افراد ناپاک و آلوده از پاکان لذت میبرند،و از ناپاکانی همچون خود متنفرند،به همین دلیل هنگامی که فی المثل میخواهند همسر یا شریکی انتخاب کنند تاکید دارند که طرف آنها پاک و نجیب و امین و درستکار باشد.
این طبیعی است و در حقیقت نخستین پاداشی است که خدا به مؤمنان و صالحان میدهد که دامنهاش از دنیا به سرای دیگر نیز کشیده میشود.
با چشم خود بسیار دیدهایم اینگونه افراد پاک هنگامی که چشم از جهان میبندند،دیدهها برای آنها گریان میشود،هر چند ظاهرا پست و مقام اجتماعی نداشته باشند،همه مردم جای آنها را خالی میبینند،همه خود را در عزای آنها شریک محسوب میدارند.
اما اینکه بعضی آن را در باره امیر مؤمنان علی ع دانسته و در روایات بسیاری به آن اشاره شده بدون شک درجه عالی و مرحله بالای آن،ویژه آن امام متقین است،(و در نکتهها از این روایات مشروحا بحث خواهیم کرد)ولی این مانع از آن نخواهد بود که در مراحل دیگر همه مؤمنان و صالحان از طعم این محبت و محبوبیت در افکار عمومی بچشند،و از این مودت الهی سهمی ببرند،و نیز مانع از آن نخواهد بود که دشمنان نیز در دل خود احساس محبت و احترام نسبت به آنها کنند.
جالب اینکه در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم:
ان اللّٰه اذا احب عبدا دعا جبرئیل،فقال یا جبرئیل انی احب فلانا فاحبه،قال فیحبه جبرئیل ثم ینادی فی اهل السماء ان اللّٰه یحب فلانا فاحبوه،قال فیحبه اهل السماء ثم یوضع له القبول فی الارض! و ان اللّٰه اذا ابغض عبدا دعا جبرئیل،فقال یا جبرئیل انی ابغض فلانا فابغضه،قال فیبغضه جبرئیل،ثم ینادی فی اهل السماء ان اللّٰه یبغض فلانا
فابغضوه،قال فیبغضه اهل السماء ثم یوضع له البغضاء فی الارض! "هنگامی که خداوند کسی از بندگانش را دوست دارد به فرشته بزرگش جبرئیل میگوید من فلان کس را دوست دارم او را دوست بدار،جبرئیل او را دوست خواهد داشت،سپس در آسمانها ندا میدهد که ای اهل آسمان!خداوند فلان کس را دوست دارد او را دوست دارید،و به دنبال آن همه اهل آسمان او را دوست میدارند،سپس پذیرش این محبت در زمین منعکس میشود.
و هنگامی که خداوند کسی را دشمن بدارد به جبرئیل میگوید من از او متنفرم،او را دشمن بدار،جبرئیل او را دشمن میدارد،سپس در میان اهل آسمانها ندا میدهد که خداوند از او متنفر است او را دشمن دارید،همه اهل آسمانها از او متنفر میشوند،سپس انعکاس این تنفر در زمین خواهد بود". (1)
این حدیث پر معنی نشان میدهد که ایمان و عمل صالح بازتابی دارد به وسعت عالم هستی،و شعاع محبوبیت حاصل از آن تمام پهنه آفرینش را فرا میگیرد،ذات پاک خداوند چنین کسانی را دوست دارد،نزد همه اهل آسمان محبوبند،و این محبت در قلوب انسانهایی که در زمین هستند پرتوافکن میشود.
راستی چه لذتی از این بالاتر که انسان احساس کند محبوب همه پاکان و نیکان عالم هستی است؟و چه دردناک است که انسان احساس کند زمین و آسمان فرشتهها و انسانهای با ایمان همه از او متنفر و بیزارند.
*** سپس به"قرآن"که سرچشمه پرورش ایمان و عمل صالح است اشاره کرده میگوید"ما قرآن را بر زبان تو آسان ساختیم،تا پرهیزگاران را بوسیله آن بشارت دهی،و دشمنان سرسخت و لجوج را انذار کنی"
1) 1) این حدیث در بسیاری از منابع معروف حدیث و همچنین بسیاری از کتب تفسیر آمده است،ولی ما متنی را انتخاب کردیم که در تفسیر"فی ظلال"جلد پنجم صفحه 454 از"احمد"و"مسلم"و"بخاری"نقل شده.
( فَإِنَّمٰا یَسَّرْنٰاهُ بِلِسٰانِکَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِینَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْماً لُدًّا ).
"لد"(با ضم لام و تشدید دال)جمع"الد"(بر وزن عدد)به معنی دشمنی است که خصومت شدید دارد،و به کسانی گفته میشود که در دشمنی کردن متعصب،لجوج و بیمنطقند.
*** آخرین آیه به عنوان دلداری به پیامبر ص و مؤمنان(مخصوصا با توجه به این نکته که این سوره در مکه نازل شده و در آن روز مسلمانان،سخت تحت فشار بودند)و نیز به عنوان تهدید و هشدار به همه دشمنان عنود و لجوج میگوید:
"چه بسیار اقوام بیایمان و گنهکاری را که قبل از اینها هلاک و نابود کردیم آن چنان محو و نابود شدند که اثری از آنها باقی نماند،آیا تو ای پیامبر!احدی از آنها را احساس میکنی؟یا کمترین صدایی از آنان میشنوی"؟( وَ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ أَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِکْزاً ).
"رکز"به معنی صدای آهسته است،و به چیزهایی که در زیر زمین پنهان میکنند"رکاز"گفته میشود،یعنی این اقوام ستمگر و دشمنان سرسخت حق و حقیقت آن چنان درهم کوبیده شدند که حتی صدای آهستهای از آنان به گوش نمیرسد.
در بسیاری از کتب حدیث و تفسیر اهل تسنن(علاوه بر شیعه)روایات متعددی در شان نزول آیه( إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمٰنُ وُدًّا )از پیامبر اکرم ص نقل شده است که نشان میدهد نخستین بار این آیه در مورد علی ع نازل گردیده است،از جمله"علامه زمخشری"در کشاف و"سبط ابن الجوزی"در تذکره و"گنجی شافعی"و"قرطبی"در تفسیر
مشهورش و"محب الدین طبری"در ذخائر العقبی و"نیشابوری"در تفسیر معروف خود،و"ابن صباغ مالکی"در فصول المهمه و"سیوطی"در در المنثور و"هیثمی" در صواعق المحرقه،و"آلوسی"در روح المعانی را میتوان نام برد از جمله:
1-"ثعلبی"در تفسیر خود از"براء بن عازب"چنین نقل میکند:
رسول خدا ص به علی ع فرمود:
قل اللهم اجعل لی عندک عهدا،و اجعل لی فی قلوب المؤمنین مودة، فانزل اللّٰه تعالی: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمٰنُ وُدًّا : "بگو خداوندا!برای من عهدی نزد خودت قرار ده،و در دلهای مؤمنان مودت مرا بیفکن،در این هنگام،آیه إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا... نازل گردید". (1)
عین همین عبارت یا با کمی اختلاف در بسیاری از کتب دیگر آمده است.
2-در بسیاری از کتب اسلامی این معنی از ابن عباس نقل شده که میگوید:
نزلت فی علی بن ابی طالب" إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمٰنُ وُدًّا "قال محبة فی قلوب المؤمنین،یعنی:آیه إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا...
در باره علی بن ابی طالب ع نازل گردیده،و معنی آن این است خدا محبت او را در دلهای مؤمنان قرار میدهد". (2)
3-در کتاب"صواعق"از"محمد بن حنفیه"در تفسیر این آیه چنین نقل میکند:لا یبقی مؤمن الا و فی قلبه ود لعلی و لأهل بیته:"هیچ فرد با ایمانی پیدا نمیشود مگر اینکه در درون قلبش،محبت علی و خاندان او است". (3)
4-شاید به همین دلیل در روایت صحیح و معتبر از خود امیر مؤمنان علی ع چنین نقل شده:
لو ضربت خیشوم المؤمن بسیفی هذا علی ان یبغضنی ما ابغضنی و لو صببت الدنیا بجماتها علی المنافق علی ان یحبنی ما احبنی و ذلک انه قضی فانقضی علی لسان النبی الامی انه قال لا یبغضک مؤمن و لا یحبک منافق: "اگر با این شمشیرم بر بینی مؤمن بزنم که مرا دشمن دارد هرگز
دشمن نخواهد داشت،و اگر تمام دنیا(و نعمتهایش)را در کام منافق فرو ریزم که مرا دوست دارد،دوست نخواهد داشت،این به خاطر آنست که پیامبر ص به صورت یک حکم قاطع به من فرموده است:ای علی!هیچ مؤمنی تو را دشمن نخواهد داشت و هیچ منافقی محبت تو را در دل نخواهد گرفت"! (1)5-در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:که پیامبر ص در آخر نماز خود با صدای بلند به طوری که مردم میشنیدند در حق امیر مؤمنان علی ع چنین دعا میکرد:
اللهم هب لعلی المودة فی صدور المؤمنین،و الهیبة و العظمة فی صدور المنافقین فانزل اللّٰه إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا... "خداوندا! محبت علی ع را در دلهای مؤمنان بیفکن،و همچنین هیبت و عظمت او را در دلهای منافقان،در این هنگام آیه فوق و آیه بعد از آن نازل شد". (2)
به هر حال همانگونه که در تفسیر آیات فوق گفتیم،نزول این آیه در مورد علی ع به عنوان یک نمونه اتم و اکمل است و مانع از تعمیم مفهوم آن در مورد همه مؤمنان با سلسله مراتب،نخواهد بود.
"یسرناه"از ماده"تیسیر"به معنی تسهیل است،خداوند در این جمله میفرماید:
"ما قرآن را بر زبان تو آسان کردیم تا پرهیزکاران را بشارت دهی و دشمنان سرسخت را انذار کنی"این تسهیل ممکن است از جهات مختلف بوده باشد:
1-از این نظر که قرآن،عربی فصیح و روانی است که آهنگ آن در گوشها دلانگیز،و تلاوت آن بر زبانها آسان است.
2-از نظر اینکه خداوند آن چنان تسلطی به پیامبرش بر آیات قرآن،داده بود که به آسانی و در همه جا و برای حل هر مشکل،از آن استفاده میکرد و پیوسته
بر مؤمنان تلاوت مینمود.
3-از نظر محتوا که در عین عمیق و پرمایه بودن درک آن سهل و ساده و آسان است،اصولا آن همه حقایق بزرگ و برجسته که در قالب این الفاظ محدود با سهولت درک معانی ریخته شده،خود نشانهای است از آنچه در آیه فوق میخوانیم که بر اثر یک امداد الهی،صورت گرفته است.
در سوره قمر در آیات متعدد این جمله تکرار شده است وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ :"ما قرآن را برای تذکر و یادآوری آسان کردیم آیا پندگیرندهای هست".
***پروردگارا!قلب ما را به نور ایمان،و تمام وجود ما را به نور عمل صالح روشن فرما،ما را دوستدار مؤمنان و صالحان،مخصوصا امام المتقین امیر مؤمنان علی ع بدار،و محبت ما را نیز در دلهای همه مؤمنان بیفکن.
بار الها!جامعه بزرگ اسلامی ما که با داشتن اینهمه نفرات و امکانات وسیع مادی و معنوی در چنگال دشمنان گرفتار، و به خاطر پراکندگی و تفرقه صفوف،ضعیف و ناتوان شده است در گرد مشعل ایمان و عمل صالح جمع بفرما.
خداوندا همانگونه که گردنکشان و جباران پیشین را چنان هلاک و محو و نابود کردی که کوچکترین صدایی از آنها به گوش نمیرسد،ابرقدرتهای جبار زمان ما را نیز نابود کن،شر آنها را از سر مستضعفان کوتاه فرما و قیام مؤمنان را بر ضد این مستکبران به پیروزی نهایی برسان.
آمین یا رب العالمین پایان سوره مریم جمعه 23\بهمن\1360 17\ع 2\1402
جزء 16 قرآن مجید
فضیلت سوره طه
روایات متعددی در باره عظمت و اهمیت این سوره در منابع اسلامی وارد شده است.
از پیامبر اکرم ص میخوانیم"خداوند سوره طه و یس را قبل از آفرینش آدم به دو هزار سال برای فرشتگان بازگو کرده هنگامی که فرشتگان این بخش از قرآن را شنیدند گفتند:
طوبی لامة ینزل هذا علیها،و طوبی لاجواف تحمل هذا،و طوبی لالسن تکلم بهذا: "خوشا به حال امتی که این سورهها بر آنها نازل میگردد،خوشا به دلهایی که این آیات را در خود پذیرا میشود، و خوشا به زبانهایی که این آیات بر آن جاری میگردد" (1).
در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم:
لا تدعوا قراءة سورة طه،فان اللّٰه یحبها و یحب من قرأها،و من ادمن قراءتها اعطاه اللّٰه یوم القیامة کتابه بیمینه،و لم یحاسبه بما عمل فی الاسلام،و اعطی فی الآخرة من الاجر حتی یرضی:
"تلاوت سوره طه را ترک نکنید،چرا که خدا آن را دوست میدارد و دوست میدارد کسانی را که آن را تلاوت کنند،هر کس تلاوت آن را ادامه دهد خداوند در روز قیامت نامه اعمالش را به دست راستش میسپارد و بدون حساب به بهشت میرود،و در آخرت آن قدر پاداش به او میدهد که راضی شود" (2).
در حدیث دیگری از پیامبر ص میخوانیم:
من قرأها اعطی یوم
القیامة ثواب المهاجرین و الانصار: "هر کس آن را بخواند در روز رستاخیز ثواب مهاجران و انصار نصیبش خواهد شد" (1)باز لازم میدانیم این حقیقت را تکرار کنیم که اینهمه پاداشهای عظیم که برای تلاوت سورههای قرآن از پیامبر ص و ائمه ع به ما رسیده،هرگز مفهومش این نیست که تنها با تلاوت،این همه نتیجه،عائد انسان میشود،بلکه منظور تلاوتی است که مقدمه اندیشه باشد اندیشهای که آثارش در تمام اعمال و گفتار انسان متجلی شود،و اگر محتوای اجمالی این سوره را در نظر بگیریم خواهیم دید که روایات فوق تناسب کاملی با محتوای این سوره دارد.
محتوای سوره
"سوره طه"به گفته همه مفسران در مکه نازل شده است،محتوای آن نیز همانند سایر سورههای مکی است که بیشتر سخن از"مبدء"و"معاد"میگوید، و نتائج توحید و بدبختیهای شرک را برمیشمرد. در بخش اول:این سوره اشاره کوتاهی به عظمت قرآن و بخشی از صفات جلال و جمال پروردگار است. بخش دوم:که بیش از هشتاد آیه را در برمیگیرد از داستان موسی ع سخن میگوید،از آن زمان که به نبوت مبعوث گردید و سپس با فرعون جبار به مبارزه برخاست،و پس از درگیریهای فراوان او با دستگاه فرعونیان و مبارزه با ساحران و ایمان آوردن آنها خداوند به صورت اعجازآمیز فرعون و فرعونیان را در دریا غرق کرد،و موسی و مؤمنان را رهایی بخشید. بعد ماجرای گوسالهپرستی بنی اسرائیل و درگیری هارون و موسی را با آنها بیان میکند. در سومین بخش:بخشهایی در باره معاد و قسمتی از خصوصیات رستاخیز آمده است. در بخش چهارم:سخن از قرآن و عظمت آن است. و در بخش پنجم:سرگذشت آدم و حوا را در بهشت و سپس ماجرای وسوسه ابلیس و سرانجام هبوط آنها را در زمین،توصیف میکند. و بالآخره در آخرین قسمت،نصیحت و اندرزهای بیدار کنندهای، برای همه مؤمنان بیان میدارد که روی سخن در بسیاری از آن به پیامبر اسلام ص است.
1) 1) مجمع البیان جلد هفتم صفحه 1.
روایات متعددی در باره عظمت و اهمیت این سوره در منابع اسلامی وارد شده است.
از پیامبر اکرم ص میخوانیم"خداوند سوره طه و یس را قبل از آفرینش آدم به دو هزار سال برای فرشتگان بازگو کرده هنگامی که فرشتگان این بخش از قرآن را شنیدند گفتند:
طوبی لامة ینزل هذا علیها،و طوبی لاجواف تحمل هذا،و طوبی لالسن تکلم بهذا: "خوشا به حال امتی که این سورهها بر آنها نازل میگردد،خوشا به دلهایی که این آیات را در خود پذیرا میشود، و خوشا به زبانهایی که این آیات بر آن جاری میگردد" 1.
در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم:
لا تدعوا قراءة سورة طه،فان اللّٰه یحبها و یحب من قرأها،و من ادمن قراءتها اعطاه اللّٰه یوم القیامة کتابه بیمینه،و لم یحاسبه بما عمل فی الاسلام،و اعطی فی الآخرة من الاجر حتی یرضی:
"تلاوت سوره طه را ترک نکنید،چرا که خدا آن را دوست میدارد و دوست میدارد کسانی را که آن را تلاوت کنند،هر کس تلاوت آن را ادامه دهد خداوند در روز قیامت نامه اعمالش را به دست راستش میسپارد و بدون حساب به بهشت میرود،و در آخرت آن قدر پاداش به او میدهد که راضی شود" 2.
در حدیث دیگری از پیامبر ص میخوانیم:
من قرأها اعطی یوم
ص :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>طه (1) مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ اَلْقُرْآنَ لِتَشْقیٰ (2) إِلاّٰ تَذْکِرَةً لِمَنْ یَخْشیٰ (3) تَنْزِیلاً مِمَّنْ خَلَقَ اَلْأَرْضَ وَ اَلسَّمٰاوٰاتِ اَلْعُلیٰ (4) اَلرَّحْمٰنُ عَلَی اَلْعَرْشِ اِسْتَویٰ (5) لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا وَ مٰا تَحْتَ اَلثَّریٰ (6) وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ اَلسِّرَّ وَ أَخْفیٰ (7) اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ لَهُ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنیٰ (8)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-طه.
2-ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که خود را به زحمت بیفکنی.
3-فقط آن را برای یادآوری کسانی که(از خدا)میترسند نازل ساختیم.
4-این قرآن از سوی کسی نازل شده که خالق زمین و آسمانهای بلند است.
5-او خداوندی است رحمن که بر عرش مسلط است.
6-از آن اوست آنچه در آسمانها و زمین و میان این دو و در اعماق زمین وجود دارد.
7-اگر سخن آشکارا بگویی(یا مخفی کنی)او پنهانیها و حتی پنهانتر از آن را نیز میداند! 8-او خداوندی است که معبودی جز او نیست و برای او نامهای نیک است.
روایات فراوانی در شان نزول نخستین آیات فوق آمده که از مجموع آنها استفاده میشود،پیامبر ص بعد از نزول وحی و قرآن،عبادت بسیار میکرد، مخصوصا ایستاده به عبادت مشغول میشد آن قدر که پاهای او متورم گردید،گاه برای آنکه بتواند به عبادت خود ادامه دهد،سنگینی خود را بر یک پا قرار میداد، و گاه بر پای دیگر،گاه بر پاشنه پا میایستاد و گاه بر انگشتان پا. (1)
آیات فوق نازل شد و به پیامبر ص دستور داد که اینهمه رنج و ناراحتی بر خود تحمیل نکند.
باز در آغاز این سوره با حروف مقطعه،روبرو میشویم،که حس کنجکاوی انسان را برمیانگیزد( طه ).
البته ما در باره تفسیر حروف مقطعه قرآن در آغاز سه سوره بحث کافی کردهایم (2).
ولی در اینجا لازم میدانیم این مطلب را اضافه کنیم:که ممکن است همه
یا حد اقل قسمتی از این حروف مقطعه،دارای معانی و مفاهیم خاصی باشد،درست همانند یک کلمه که محتوایی در بردارد.
اتفاقا در بسیاری از روایات و کلمات مفسران در آغاز این سوره و سوره یس به چنین مطلبی برخورد میکنیم که:" طه "به معنی یا رجل(ای مرد) است،و در پارهای از اشعار عرب نیز به کلمه"طه"برخورد میکنیم که مفهومی شبیه"یا رجل"و یا نزدیک به آن دارد که بعضی از این اشعار ممکن است مربوط به آغاز اسلام یا قبل از اسلام باشد. (1)
و بطوری که یکی از آگاهان برای ما نقل کرد بعضی از دانشمندان غرب که پیرامون مسائل اسلامی مطالعه میکنند این مطلب را به همه حروف مقطعه قرآن تعمیم دادهاند و معتقدند حروف مقطعه در آغاز هر سوره،کلمهای است، دارای معنی خاص که بعضی با گذشت زمان متروک مانده،و بعضی به ما رسیده است،و الا بعید به نظر میرسد که مشرکان عرب،حروف مقطعه را بشنوند و مفهومی از آن درک نکنند و به سخریه و استهزاء برنخیزند،در حالی که در هیچیک از تواریخ دیده نشده که این بهانهجویان سبک مغز،حروف مقطعه را دستاویز برای چنین عکس العملی کرده باشند.
البته این نظر را به طور کلی و در باره همه حروف مقطعه قرآن،مشکل بتوان پذیرفت،ولی در باره بعضی قابل قبول است و در منابع اسلامی نیز از آن بحث شده است.
این موضوع نیز جالب توجه است که در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم"طه"از اسامی پیامبر است و معنی آن یا طالب الحق،الهادی الیه:
"ای کسی که طالب حقی،و هدایت کننده به سوی آنی".
از این حدیث چنین برمیآید که"طه"مرکب از دو حرف رمزی است
1) 1) تفسیر مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث.
"طا"اشاره به"طالب الحق"و"ها"اشاره به"هادی الیه"میباشد،میدانیم استفاده از حروف رمزی و علائم اختصاری در زمان گذشته و حال،فراوان بوده است،مخصوصا در عصر ما بسیار مورد استفاده است.
آخرین سخن در این زمینه اینکه کلمه"طه"مانند"یس"بر اثر گذشت زمان،تدریجا به صورت"اسم خاص"برای پیامبر اسلام ص درآمده است، تا آنجا که آل پیامبر ص را نیز"آل طه"میگویند،و از حضرت مهدی ع در دعای ندبه"یا بن طه"تعبیر شده است.
*** سپس میگوید"ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که خود را به زحمت بیفکنی" ( مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقیٰ ).
درست است که عبادت و جستجوی قرب پروردگار از طریق نیایش او،از بهترین کارها است،ولی هر کار حسابی دارد،عبادت هم حساب دارد،نباید آن قدر بر خود تحمیل کنی که پاهایت متورم گردد و نیرویت برای تبلیغ و جهاد کم شود.
باید توجه داشت که"تشقی"از ماده"شقاوت"بر ضد"سعادت"است، ولی همانگونه که"راغب"در"مفردات"میگوید:گاه میشود که این ماده به معنی رنج و تعب میآید و در آیه فوق،منظور همین معنی است همانگونه که شان نزولها نیز حکایت از آن میکند.
*** در آیه بعد هدف نزول قرآن را چنین شرح میدهد:"ما قرآن را جز برای یادآوری کسانی که از خدا میترسند نازل نکردیم"( إِلاّٰ تَذْکِرَةً لِمَنْ یَخْشیٰ ).
تعبیر به"تذکرة"از یک سو"و من یخشی"از سوی دیگر،اشاره به واقعیت انکارناپذیری دارد:تذکره و یادآوری نشان میدهد که خمیر مایه
همه تعلیمات الهی در درون جان انسان و سرشت او وجود دارد،و تعلیمات انبیاء آن را بارور میسازد آن چنان که گویی مطلبی را یادآوری میکند.
نمیگوئیم تمام علوم و دانشها را انسان قبلا میدانسته و از خاطر برده و نقش تعلیم در این جهان نقش یادآوری است(آن چنان که از افلاطون نقل میکنند) بلکه میگوئیم مایه اصلی آنها در سرشت آدمی نهفته است(دقت کنید).
تعبیر"من یخشی"نشان میدهد که تا یک نوع احساس مسئولیت که قرآن نام آن را"خشیت و ترس"گذاشته در آدمی نباشد،پذیرای حقایق نخواهد شد چرا که قابلیت قابل هم در بارور شدن هر بذر و دانهای شرط است،و در حقیقت این تعبیر شبیه چیزی است که در آغاز سوره بقره میخوانیم" هُدیً لِلْمُتَّقِینَ " (قرآن مایه هدایت پرهیزکاران است).
*** سپس به معرفی خداوندی که"نازل کننده قرآن"است میپردازد،تا از طریق شناخت او،عظمت قرآن آشکارتر شود،میگوید:"این قرآن از سوی کسی نازل شده است که خالق زمین و آسمانهای بلند و برافراشته است"( تَنْزِیلاً مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَ السَّمٰاوٰاتِ الْعُلیٰ ). (1)
در حقیقت این توصیف،اشاره به ابتدا و انتهای نزول قرآن میکند، انتهای آن زمین و ابتدایش آسمانها به معنی وسیع کلمه،و اگر در اینجا کلمه "و ما بینهما"-مانند بعضی دیگر از آیات قرآن-اضافه نشده،شاید به خاطر همین است که هدف بیان ابتدا و انتها بوده است.
به هر حال خداوندی که قدرت و تدبیر و حکمتش پهنه آسمان و زمین را
1) 1) در اینکه"تنزیلا"از نظر اعراب چه محلی را دارد،در میان مفسران گفتگو است،اما صحیحتر این است که"مفعول مطلق"باشد برای فعل مجهول محذوفی و در تقدیر چنین بوده است"نزل تنزیلا ممن خلق الارض...".
فرا گرفته،پیدا است اگر کتابی نازل کند چه اندازه پر محتوا و پر بار است.
*** باز به معرفی پروردگار نازل کننده قرآن ادامه میدهد و میگوید:"او خداوندی است رحمان که فیض رحمتش همه جا را فرا گرفته،و بر عرش مسلط است"( اَلرَّحْمٰنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَویٰ ).
همانگونه که قبلا در تفسیر آیه ثُمَّ اسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ (اعراف-54) گفتهایم"عرش"در لغت به چیزی میگویند که دارای سقف است و گاهی به خود سقف و یا تختهای پایه بلند مانند تختهای سلاطین نیز عرش اطلاق میشود.
در داستان"سلیمان"،میخوانیم: أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِهٰا :"کدامیک از شما میتوانید تخت او(بلقیس)را برای من حاضر کنید"(نمل-38).
بدیهی است خداوند نه تختی دارد و نه حکومتی همانند حاکمان بشر، بلکه منظور از"عرش خدا"مجموعه جهان هستی است که تخت حکومت او محسوب میشود.
بنا بر این" اِسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ "،کنایه از تسلط پروردگار و احاطه کامل او نسبت به جهان هستی و نفوذ امر و فرمان و تدبیرش در سراسر عالم است.
اصولا کلمه"عرش"در لغت عرب و"تخت"در فارسی غالبا کنایه از قدرت میباشد،مثلا میگوئیم فلان کس را از تخت فرو کشیدند،یعنی به قدرت و حکومتش پایان دادند،یا در عربی میگوئیم:ثل عرشه(تختش فرو ریخت) (1).
به هر حال بسیار کودکانه است اگر کسانی بخواهند از این تعبیر توهم جسمیت خداوند را بکنند.
*** به دنبال"حاکمیت"خدا بر عالم هستی از"مالکیت"او سخن میگوید:
1) 1) در جلد 6 تفسیر نمونه صفحه 204 نیز در این باره سخن گفتهایم.
"آنچه در آسمانها،و در زمین،و در میان این دو،و در زیر خاکها و اعماق زمین وجود دارد همه از آن اوست"( لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا وَ مٰا تَحْتَ الثَّریٰ ).
"ثری"در اصل به معنی خاک مرطوب است و از آنجا که تنها قشر روی زمین بر اثر تابش آفتاب و وزش باد میخشکد ولی طبقه زیرین غالبا مرطوب است به این طبقه،"ثری"گفته میشود و به این ترتیب" مٰا تَحْتَ الثَّریٰ "به معنی اعماق زمین و جوف آنست که همه آنها مملوک مالک الملوک و خالق عالم هستی است.
تا به اینجا سه رکن از ارکان صفات پروردگار بیان شده بود،رکن اول "خالقیت"،رکن دوم"حاکمیت"رکن سوم"مالکیت"او است.
*** در آیه بعد به چهارمین رکن یعنی"عالمیت"او اشاره کرده میگوید:
"او آن قدر احاطه علمی دارد که اگر سخن آشکارا بگویی میداند،و اگر مخفی کنی نیز میداند،و حتی مخفیتر از مخفی را نیز آگاه است"( وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفیٰ ).
در اینکه منظور از"اخفی"(مخفیتر از سر)در اینجا چیست؟در میان مفسران گفتگو بسیار است.
-بعضی گفتهاند:"سر"آنست که انسان با دیگری به طور پنهانی بازگو میکند و"اخفی"آنست که در دل نگهداشته و به کسی نمیگوید.
-بعضی گفتهاند"سر"آنست که انسان در دل دارد،و"اخفی"آنست به فکر کسی نرسیده است اما خدا از آن آگاه است.
-بعضی دیگر گفتهاند"سر"عملی است که مخفیانه انجام میدهد،و"اخفی" نیتی است که به دل دارد.
-بعضی گفتهاند"سر"به معنی اسرار مردم است،و"اخفی"اسراری
است که در ذات پاک خدا است.
-در حدیثی از امام باقر ع و صادق ع میخوانیم:"سر آنست که در دل پنهان نمودهای و اخفی آنست که به خاطرت آمده اما فراموش کردهای". (1)
این حدیث ممکن است اشاره به این نکته باشد که آنچه را انسان،یاد میگیرد به مخزن حافظه سپرده میشود منتها گاهی ارتباط انسان با گوشهای از این مخزن قطع میگردد و حالت نسیان باو دست میدهد لذا اگر با وسیلهای یادآوری بشود کاملا آن را مطلب آشنایی میبیند،بنا بر این آنچه را انسان فراموش کرده، مخفیترین اسرار او است که در زوایای حافظه پنهان گشته و ارتباطش موقتا یا برای همیشه قطع شده است.
ولی به هر حال مانعی ندارد که تمام تفسیرهایی که در بالا گفته شد در مفهوم وسیع کلمه سر و اخفی جمع باشد.
به این ترتیب ترسیم روشنی از علم بیپایان پروردگار شده است و از مجموع آیات فوق شناخت اجمالی نسبت به نازل کننده قرآن در ابعاد چهارگانه"خلقت" و"حکومت"و"مالکیت"و"علم"حاصل میگردد.
*** و شاید به همین جهت است که در آیه بعد میگوید:"او اللّٰه است همان خداوندی که معبودی جز او نیست برای او نامها و صفات نیک است"( اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ لَهُ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنیٰ ).
چنان که در تفسیر(آیه 180 سوره اعراف)گفتهایم،تعبیر به"اسماء حسنی"هم در آیات قرآن و هم در کتب حدیث کرارا آمده است،این تعبیر در اصل به معنی نامهای نیک است،بدیهی است که همه نامهای پروردگار نیک است،ولی از آنجا که در میان اسماء و صفات خدا بعضی دارای اهمیت بیشتری
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث.
است، به عنوان"اسماء حسنی"نامیده شده است.
در بسیاری از روایات که از پیامبر و ائمه ع به ما رسیده میخوانیم خداوند دارای 99 اسم است،هر کس او را به این نامها بخواند دعایش مستجاب میشود و هر کس آنها را احصا کند اهل بهشت است،این مضمون در منابع معروف حدیث اهل تسنن نیز دیده میشود.
به نظر میرسد که منظور از احصاء و شماره کردن این نامها همان"تخلق" به این صفات است،نه تنها ذکر الفاظ آنها،بدون شک اگر کسی با صفت عالم و قادر یا رحیم و غفور و امثال اینها،تخلق پیدا کند و اشعهای از این صفات بزرگ الهی در وجود او بتابد هم بهشتی است و هم دعایش مستجاب(برای توضیح بیشتر به جلد هفتم تفسیر نمونه صفحه 25-28 مراجعه فرمائید).
وَ هَلْ أَتٰاکَ حَدِیثُ مُوسیٰ (9) إِذْ رَأیٰ نٰاراً فَقٰالَ لِأَهْلِهِ اُمْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ نٰاراً لَعَلِّی آتِیکُمْ مِنْهٰا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَی اَلنّٰارِ هُدیً (10) فَلَمّٰا أَتٰاهٰا نُودِیَ یٰا مُوسیٰ (11) إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوٰادِ اَلْمُقَدَّسِ طُویً (12) وَ أَنَا اِخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمٰا یُوحیٰ (13) إِنَّنِی أَنَا اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدْنِی وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِذِکْرِی (14) إِنَّ اَلسّٰاعَةَ آتِیَةٌ أَکٰادُ أُخْفِیهٰا لِتُجْزیٰ کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا تَسْعیٰ (15) فَلاٰ یَصُدَّنَّکَ عَنْهٰا مَنْ لاٰ یُؤْمِنُ بِهٰا وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ فَتَرْدیٰ (16)
9-و آیا خبر موسی به تو رسیده است؟ 10-هنگامی که آتشی(از دور)مشاهده کرد و به خانواده خود گفت اندکی مکث کنید که من آتشی دیدم شاید شعلهای از آن را برای شما بیاورم،یا به وسیله این آتش راه را پیدا کنم.
11-هنگامی که نزد آتش آمد ندا داده شد که ای موسی!.
12-من پروردگار توام!کفشهایت را بیرون آر که تو در سرزمین مقدس"طوی"هستی.
13-و من تو را(برای مقام رسالت)انتخاب کردم،اکنون به آنچه بر تو وحی میشود گوش فرا ده!.
14-من اللّٰه هستم،معبودی جز من نیست،مرا پرستش کن و نماز را برای یاد من بهپادار.
15-رستاخیز بطور قطع خواهد آمد من میخواهم آن را پنهان کنم تا هر کس در برابر سعی و کوشش خود جزا ببیند.
16-و هرگز نباید افرادی که ایمان به قیامت ندارند و از هوسهای خویش پیروی کردند تو را از آن باز دارند که هلاک خواهی شد.
آتشی در آن سوی بیابان!
از اینجا داستان موسی،پیامبر بزرگ خدا شروع میشود و در بیش از هشتاد آیه بخشهای مهمی از سرگذشت پرماجرای او تشریح میگردد،تا دلداری و تسلیت خاطری باشد برای پیامبر ص و مؤمنان که در آن ایام در مکه،سخت از سوی دشمنان در فشار بودند.
تا بدانند این قدرتهای شیطانی در برابر قدرت خدا تاب مقاومت ندارند و این نقشهها همگی نقش بر آب است.
و نیز از این سرگذشت پر محتوا با درسهای آموزندهاش،مسیر خود را در مساله توحید و خداپرستی و مبارزه با فراعنه و ساحران هر عصر و زمان، و همچنین مبارزه با انحرافهای داخلی و گرایشهای انحرافی،بیابند،درسهایی
که میتواند در سراسر دوران انقلاب اسلام،راهنما و راهگشای آنها باشد.
مجموعه آیاتی را که در این سوره از موسی و بنی اسرائیل و فرعونیان سخن میگوید میتوان به چهار بخش تقسیم کرد:
بخش اول:از آغاز نبوت و بعثت موسی و اولین جرقههای وحی سخن گفته و به تعبیر دیگر بحث از مدرسهای است کوتاه مدت و پر محتوا که موسی در آن "وادی مقدس"در آن بیابان تاریک و خلوت،دوره آن را گذراند.
بخش دوم:از دعوت موسی و برادرش هارون نسبت به فرعون و فرعونیان به آئین یکتاپرستی و سپس درگیریهای آنها با دشمنان سخن میگوید.
بخش سوم:از خروج موسی و بنی اسرائیل از مصر و چگونگی نجات آنها از چنگال فرعون و فرعونیان و غرق شدن و هلاکت آنها بحث میکند.
بخش چهارم:پیرامون گرایش تند انحرافی بنی اسرائیل از آئین توحید به شرک و پذیرش وسوسههای سامری و مبارزه قاطع و شدید موسی با این انحراف سخن میگوید.
اکنون به آیات مورد بحث که مربوط به بخش نخست است باز میگردیم:
این آیات با تعبیر لطیف و جذابی این چنین میگوید:"آیا خبر موسی به تو رسیده است"؟!( وَ هَلْ أَتٰاکَ حَدِیثُ مُوسیٰ ).
بدیهی است این استفهام برای کسب خبر نیست که او از همه اسرار آگاه است،بلکه به تعبیر معروف این"استفهام تقریری"و یا به تعبیر دیگر استفهامی است که مقدمه بیان یک خبر مهم است همانگونه که در زبان روزمره نیز هنگام شروع به یک خبر مهم میگوئیم:آیا این خبر را شنیدهای که...؟ *** سپس میگوید:"در آن زمان که آتشی(از دور)مشاهده کرد و به خانواده خود گفت اندکی مکث کنید که من آتشی دیدم،من به سراغ آن بروم شاید
شعلهای از آن برای شما بیاورم و یا به وسیله این آتش راهی پیدا کنم"( إِذْ رَأیٰ نٰاراً فَقٰالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ نٰاراً لَعَلِّی آتِیکُمْ مِنْهٰا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَی النّٰارِ هُدیً ).
با توجه به اینکه"قبس"(بر وزن قفس)به معنی مختصری از آتش است که از مجموعهای جدا میکنند،و با توجه به اینکه معمولا مشاهده آتش در بیابانها نشان میدهد که جمعیتی گرد آن جمعند،و یا اینکه شعلهای را بر بلندی روشن ساختهاند که کاروانیان در شب راه را گم نکنند،و نیز با توجه به اینکه"امکثوا"از ماده"مکث"به معنی توقف کوتاه است،از مجموع این تعبیرات چنین استفاده میشود که موسی با همسر و فرزند خود در شبی تاریک از بیابان عبور میکرده،شبی بود سرد و ظلمانی که راه را در آن گم کرده بود، شعله آتشی از دور نظر او را به خود جلب کرد،به محض دیدن این شعله به خانوادهاش گفت توقف کوتاهی کنید که من آتشی دیدم،بروم اندکی از آن برای شما بیاورم و یا راه را بوسیله آتش یا کسانی که آنجا هستند پیدا کنم.
در تواریخ نیز میخوانیم که موسی ع هنگامی که مدت قراردادش با "شعیب"در"مدین"پایان یافت،همسر و فرزند و همچنین گوسفندان خود را برداشت و از مدین به سوی مصر رهسپار شد،راه را گم کرد،شبی تاریک و ظلمانی بود،گوسفندان او در بیابان متفرق شدند،میخواست آتشی بیفروزد تا در آن شب سرد،خود و فرزندانش گرم شوند،اما بوسیله آتشزنه آتش روشن نشد در این اثناء همسر باردارش دچار درد وضع حمل شد.
طوفانی از حوادث سخت،او را محاصره کرد در این هنگام بود که شعلهای از دور به چشمش خورد،ولی این آتش نبود بلکه نور الهی بود،موسی به گمان اینکه آتش است برای پیدا کردن راه و یا برگرفتن شعلهای،به سوی آتش حرکت کرد (1)
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث.
اکنون دنباله ماجرا را از زبان قرآن میشنویم:
*** "هنگامی که موسی ع نزد آتش آمد،صدایی شنید که او را مخاطب ساخته میگوید:ای موسی"!( فَلَمّٰا أَتٰاهٰا نُودِیَ یٰا مُوسیٰ ).
*** "من پروردگار توام،کفشهایت بیرون آر،که تو در سرزمین مقدس"طوی" هستی"( إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوٰادِ الْمُقَدَّسِ طُویً ).
از آیه 30 سوره قصص استفاده میشود که موسی این ندا را از سوی درختی که در آنجا بود شنید( نُودِیَ مِنْ شٰاطِئِ الْوٰادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبٰارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ یٰا مُوسیٰ إِنِّی أَنَا اللّٰهُ رَبُّ الْعٰالَمِینَ )از مجموع این دو تعبیر استفاده میشود که موسی هنگامی که نزدیک شد آتش را در درون درخت(مفسران میگویند درخت عنابی بوده)مشاهده کرد،و این خود قرینه روشنی بود که این آتش یک آتش معمولی نیست،بلکه این نور الهی است که نه تنها درخت را نمیسوزاند بلکه با آن هماهنگ و آشنا است،نور حیات است و زندگی!.
موسی با شنیدن این ندای روحپرور:"من پروردگار توام"هیجان زده شد و لذت غیر قابل توصیفی سرتاپایش را احاطه کرد،این کیست که با من سخن میگوید؟این پروردگار من است،که با کلمه"ربک"مرا مفتخر ساخته،تا به من نشان دهد که در آغوش رحمتش از آغاز طفولیت تا کنون پرورش یافتهام و آماده رسالت عظیمی شدهام.
او مامور شد تا کفش خود را از پای در آورد،چرا که در سرزمین مقدسی گام نهاده،سرزمینی که نور الهی بر آن جلوهگر است،پیام خدا را در آن میشنود و پذیرای مسئولیت رسالت میشود،باید با نهایت خضوع و تواضع در این سرزمین گام نهد،این است دلیل بیرون آوردن کفش از پا.
بنا بر این،بحث مشروحی که بعضی از مفسران در باره بیرون آوردن کفش از پا کردهاند،و اقوالی از مفسران نقل نمودهاند زائد به نظر میرسد(البته روایاتی در زمینه تاویل این آیه نقل شده که هنگام ذکر نکات از آن بحث خواهیم کرد).
تعبیر به"طوی"یا به خاطر آنست که نام آن سرزمین،سرزمین طوی بوده است،همانگونه که غالب مفسران گفتهاند،و یا اینکه"طوی"که در اصل به معنی پیچیدن است در اینجا کنایه از آنست که این سرزمین را برکات معنوی از هر سو احاطه کرده بود،به همین جهت در آیه 30 سوره قصص از آن به عنوان " اَلْبُقْعَةِ الْمُبٰارَکَةِ "تعبیر شده است.
*** سپس از همان گوینده این سخن را نیز شنید:"و من تو را برای مقام رسالت برگزیدهام،اکنون به آنچه به تو وحی میشود گوش فرا ده"!( وَ أَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمٰا یُوحیٰ ).
*** و به دنبال آن نخستین جمله وحی را موسی به این صورت دریافت کرد"من "اللّٰه"هستم،معبودی جز من نیست"( إِنَّنِی أَنَا اللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا ).
"اکنون که چنین است تنها مرا عبادت کن،عبادتی خالص از هر گونه شرک"( فَاعْبُدْنِی ).
"و نماز را برپای دار،تا همیشه به یاد من باشی"( وَ أَقِمِ الصَّلاٰةَ لِذِکْرِی ).
در این آیه پس از بیان مهمترین اصل دعوت انبیاء که مساله توحید است موضوع عبادت خداوند یگانه به عنوان یک ثمره برای درخت ایمان و توحید بیان شده،و به دنبال آن دستور به نماز،یعنی بزرگترین عبادت و مهمترین پیوند خلق با خالق و مؤثرترین راه برای فراموش نکردن ذات پاک او داده شده.
این سه دستور با فرمان رسالت که در آیه قبل بود،و مساله معاد که در آیه
بعد است یک مجموعه کامل و فشرده از اصول و فروع دین را بازگو میکند که با دستور به استقامت که در آخرین آیات مورد بحث خواهد آمد از هر نظر تکمیل میگردد.
*** و از آنجا که بعد از ذکر"توحید"و شاخ و برگهای آن،دومین اصل اساسی مساله"معاد"است در آیه بعد اضافه میکند:"رستاخیز به طور قطع خواهد آمد،من میخواهم آن را پنهان کنم،تا هر کس در برابر سعی و کوششهایش جزا ببیند"( إِنَّ السّٰاعَةَ آتِیَةٌ أَکٰادُ أُخْفِیهٰا لِتُجْزیٰ کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا تَسْعیٰ ).
در این جمله دو نکته است که باید به آن توجه داشت:نخست اینکه جمله " أَکٰادُ أُخْفِیهٰا "مفهومش آنست که"نزدیک"است من تاریخ قیام قیامت را مخفی دارم،و لازمه این تعبیر آنست که مخفی نداشتهام،در حالی که میدانیم طبق صریح بسیاری از آیات قرآن،احدی از تاریخ قیامت آگاه نیست،چنان که در آیه 187 سوره اعراف میخوانیم یَسْئَلُونَکَ عَنِ السّٰاعَةِ أَیّٰانَ مُرْسٰاهٰا قُلْ إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ رَبِّی :"در باره قیامت از تو سؤال میکنند،بگو همانا علم آن مخصوص خدا است".
مفسران،برای پاسخ این سؤال به گفتگو پرداختهاند،بسیاری عقیده دارند تعبیر فوق،یک نوع مبالغه است و مفهومش این است که تاریخ شروع رستاخیز آن قدر مخفی و پنهان است که حتی نزدیک است من نیز از خودم پنهان دارم، در این زمینه روایتی هم وارد شده است و احتمالا این دسته از مفسران مطلب خود را از آن روایت اقتباس کردهاند.
تفسیر دیگر این است که مشتقات"کاد"همواره به معنی نزدیک شدن نیست،بلکه گاهی به معنی تاکید میآید،بیآنکه معنی نزدیک شدن را داشته باشد.
و لذا بعضی از مفسران"اکاد"را به معنی"ارید"(میخواهم)تفسیر
کردهاند، و در بعضی از متون لغت نیز همین معنی صریحا آمده است. (1)
نکته دیگر اینکه:علت مخفی نگاه داشتن تاریخ قیامت،طبق آیه فوق آنست که"خداوند میخواهد هر کسی را به تلاش و کوششهایش پاداش دهد" و به تعبیر دیگر:با مخفی بودن آن یک نوع آزادی عمل برای همگان پیدا میشود و از سوی دیگر چون وقت آن دقیقا معلوم نیست و در هر زمانی محتمل است نتیجهاش حالت آماده باش دائمی و یا پذیرش سریع برنامههای تربیتی است، همانگونه که در باره فلسفه اخفاء"شب قدر"گفتهاند منظور این است که مردم همه شبهای سال،یا همه شبهای ماه مبارک رمضان را گرامی دارند و به درگاه خدا بروند.
*** در آخرین آیه مورد بحث به یک اصل اساسی که ضامن اجرای همه برنامههای عقیدتی و تربیتی فوق است اشاره کرده میفرماید:"هرگز نباید افرادی که ایمان به رستاخیز ندارند و از هوسهای خویش پیروی کردهاند تو را مانع از آن شوند که اگر چنین شود هلاک خواهی شد"!( فَلاٰ یَصُدَّنَّکَ عَنْهٰا مَنْ لاٰ یُؤْمِنُ بِهٰا وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ فَتَرْدیٰ ).
در برابر افراد بیایمان و وسوسهها و کارشکنیهای آنان محکم بایست،نه از انبوه آنها وحشت کن،و نه از توطئههای آنها ترسی به دل راه ده،و نه هرگز در حقانیت دعوت و اصالت مکتبت از این هیاهوها شک و تردیدی داشته باش.
جالب اینکه در اینجا جمله" لاٰ یُؤْمِنُ "به صورت صیغه مضارع و جمله " وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ "به صورت صیغه ماضی است،و در حقیقت اشاره به این نکته است که عدم ایمان منکران قیامت از پیروی هوای نفس سرچشمه میگیرد،گویی
1) 1) در قاموس اللغه در ماده"کاد"میخوانیم:و تکون بمعنی اراد-اکاد اخفیها-ارید.
میخواهند آزاد باشند و هر چه دلشان خواست انجام دهند پس چه بهتر که انکار قیامت کنند تا بر آزادی هوسهایشان خدشهای وارد نشود! ***
همانگونه که گفتیم ظاهر آیه این است که به موسی دستور داده شد به احترام آن سرزمین مقدس،کفشهای خود را از پا بیرون آورد،و با خضوع و تواضع در آن وادی گام نهد،سخن حق را بشنود و فرمان رسالت را دریافت دارد،ولی بعضی از مفسران به پیروی پارهای از روایات میگویند:این به دلیل آن بوده است که چرم آن کفش از پوست حیوان مرده بوده است! این سخن علاوه بر اینکه در حد خود سخن بعیدی به نظر میرسد،چرا که دلیلی نداشت موسی ع از چنان پوست و کفش آلودهای استفاده کند،مورد انکار بعضی از روایات دیگر قرار گرفته است،و آن روایتی است که از ناحیه مقدس امام زمان(ارواحنا له الفداء)نقل شده که شدیدا این تفسیر را نفی میکند (1)در تورات کنونی سفر خروج فصل سوم نیز همان تعبیری که در قرآن وجود دارد دیده میشود.
بعضی دیگر از روایات که اشاره به تاویل آیه و بطون آن دارد میگوید:
فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ
ای خوفیک:خوفک من ضیاع اهلک و خوفک من فرعون:
"منظور از فاخلع نعلیک این است که دو ترس و وحشت را از خود دور کن، خوف از اینکه خانوادهات که مورد علاقه تو است در این بیابان از بین برود، و خوف از فرعون"! (2)
در حدیث دیگری از امام صادق ع مطلب جالبی در رابطه با این فراز از زندگی موسی نقل شده آنجا که میفرماید:
کن لما لا ترجو ارجی منک لما ترجو،فان موسی بن عمران خرج لیقبس لاهله نارا فرجع الیهم و هو رسول نبی!: "نسبت به چیزهایی که امید نداری بیش از چیزهایی که امید داری،امیدوار باش!چرا که موسی بن عمران به دنبال یک شعله آتش رفت،اما با مقام نبوت و رسالت بازگشت"! (1)اشاره به اینکه بسیار میشود که انسان به چیزی امیدوار است اما به آن نمیرسد ولی چیزهای مهمتری که امیدی نسبت به آن ندارد به لطف پروردگار برای او فراهم میشود! همین معنی از امیر مؤمنان علی ع نیز نقل شده است. (2)
بعضی از مفسران در اینجا سؤالی مطرح کردهاند و آن اینکه موسی چگونه و از کجا دانست این صدایی را که میشنود از سوی خدا است؟و از کجا یقین پیدا کرد که پروردگار دارد به او ماموریت میدهد؟ این سؤال را که در مورد سایر پیامبران نیز قابل طرح است از دو راه میتوان پاسخ داد:نخست اینکه در آن حالت یک نوع مکاشفه باطنی و احساس درونی که انسان را به قطع و یقین کامل میرساند و هر گونه شک و شبهه را زائل میکند به پیامبران دست میدهد.
دیگر اینکه آغاز وحی ممکن است با مسائل خارق عادتی توأم باشد که جز به نیروی پروردگار ممکن نیست،همانگونه که موسی ع آتش را از میان درخت سبز مشاهده کرد،و از آن فهمید که مساله یک مساله الهی و اعجازآمیز است.
این موضوع نیز لازم به یادآوری است که شنیدن سخن خدا،آنهم بدون هیچ واسطه،مفهومش این نیست که خداوند،حنجره و صوتی دارد بلکه او به قدرت کاملهاش امواج صوت را در فضا خلق میکند،و به وسیله این امواج با پیامبرانش سخن میگوید،و از آنجا که آغاز نبوت موسی ع به اینگونه انجام یافت لقب"کلیم اللّٰه"به او داده شده است.
در آیات فوق به یکی از فلسفههای مهم نماز اشاره شده است،و آن اینکه انسان در زندگی این جهان با توجه به"عوامل غافل کننده"نیاز به تذکر و یادآوری دارد،با وسیلهای که در فاصلههای مختلف زمانی،خدا و رستاخیز و دعوت پیامبران و هدف آفرینش را به یاد او آورد و از غرق شدن در گرداب غفلت و بیخبری حفظ کند،نماز این وظیفه مهم را بر عهده دارد.
انسان صبحگاهان از خواب برمیخیزد،خوابی که او را از همه چیز این جهان بیگانه کرده،میخواهد برنامه زندگی را شروع کند،قبل از هر چیز به سراغ نماز میرود،قلب و جان خود را با یاد خدا صفا میدهد،از او نیرو و مدد میگیرد،و آماده سعی و تلاش توأم با پاکی و صداقت میگردد.
باز هنگامی که غرق کارهای روزانه شد و چند ساعتی گذشت و چه بسا میان او و یاد خدا جدایی افتاد،ناگاه ظهر میشود و صدای مؤذن را میشنود اللّٰه اکبر!..
حی علی الصلاة!:"خدا از همه چیز برتر است،برتر از آنست که توصیف شود...بشتاب به سوی نماز"به سراغ نماز میرود در برابر معبود خود به راز و نیاز میایستد،و اگر گرد و غبار غفلتی بر قلب او نشسته،آن را شستشو میدهد اینجا است که خدا در نخستین دستورات در آغاز وحی به موسی میگوید نماز
را بر پا دار تا به یاد من باشی.
جالب اینکه این آیه میگوید:نماز را بر پا دار تا به یاد من باشی،اما در آیه 28 سوره رعد میگوید:ذکر خدا مایه اطمینان و آرامش دلها است ( أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ )و در آیه 27 تا 30 سوره فجر میفرماید: یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً فَادْخُلِی فِی عِبٰادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی :"ای نفس مطمئنه به سوی پروردگارت بازگرد،در حالی که هم تو از او خشنودی و هم او از تو خشنود،در زمره بندگانم درآی،و در بهشتم گام بگذار"! از قرار دادن این سه آیه در کنار هم به خوبی میفهمیم نماز انسان را به یاد خدا میدارد،یاد خدا نفس مطمئنه به او میدهد،و نفس مطمئنه او را به مقام بندگان خاص و بهشت جاویدان میرساند.
وَ مٰا تِلْکَ بِیَمِینِکَ یٰا مُوسیٰ (17) قٰالَ هِیَ عَصٰایَ أَتَوَکَّؤُا عَلَیْهٰا وَ أَهُشُّ بِهٰا عَلیٰ غَنَمِی وَ لِیَ فِیهٰا مَآرِبُ أُخْریٰ (18) قٰالَ أَلْقِهٰا یٰا مُوسیٰ (19) فَأَلْقٰاهٰا فَإِذٰا هِیَ حَیَّةٌ تَسْعیٰ (20) قٰالَ خُذْهٰا وَ لاٰ تَخَفْ سَنُعِیدُهٰا سِیرَتَهَا اَلْأُولیٰ (21) وَ اُضْمُمْ یَدَکَ إِلیٰ جَنٰاحِکَ تَخْرُجْ بَیْضٰاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ آیَةً أُخْریٰ (22) لِنُرِیَکَ مِنْ آیٰاتِنَا اَلْکُبْریٰ (23)
17-و چه چیز در دست راست توست ای موسی؟! 18-گفت این عصای من است،بر آن تکیه میکنم،برگ درختان را با آن برای گوسفندانم فرو میریزم،و نیازهای دیگری را نیز با آن برطرف میکنم.
19-گفت ای موسی آن را بیفکن! 20-(موسی)آن را افکند،ناگهان مار عظیمی شد و شروع به حرکت کرد!
21-فرمود آن را بگیر و نترس ما آن را به همان صورت اول باز میگردانیم.
22-و دست خود را در گریبانت فرو بر،تا سفید و درخشنده بیعیب بیرون آید،و این معجزه دیگری است.
23-میخواهیم آیات بزرگ خود را به تو نشان دهیم.
عصای موسی و ید بیضا
بدون شک پیامبران برای اثبات ارتباط خود با خدا نیاز به معجزه دارند و گرنه هر کس میتواند دعوی پیامبری کند،بنا بر این شناخت پیامبران راستین از دروغین جز از طریق معجزه میسر نیست،این معجزه میتواند در محتوای خود دعوت و کتاب آسمانی پیامبر ص باشد،و نیز میتواند امور دیگری از قبیل معجزات حسی و جسمی باشد بعلاوه معجزه در روح خود پیامبر ص نیز مؤثر است و به او قوت قلب و قدرت ایمان و استقامت میبخشد.
به هر حال موسی ع پس از دریافت فرمان نبوت باید سند آن را هم دریافت دارد،لذا در همان شب پر خاطره،موسی ع دو معجزه بزرگ از خدا دریافت داشت.
قرآن این ماجرا را چنین بیان میکند:
خداوند از موسی سؤال کرد:"چه چیز در دست راست تو است ای موسی؟!" ( وَ مٰا تِلْکَ بِیَمِینِکَ یٰا مُوسیٰ ).
این سؤال ساده که توأم با لطف و محبت است علاوه بر اینکه موسی را که طبعا در آن حال غرق طوفانهای روحانی شده بود آرامش بخشید،مقدمهای بود برای بازگو کردن یک حقیقت بزرگ.
*** موسی در پاسخ"گفت این قطعه چوب عصای من است"( قٰالَ هِیَ عَصٰایَ ).
و از آنجا که مایل بود سخنش را با محبوب خود که برای نخستین بار در را به روی او گشوده است ادامه دهد،و نیز از آنجا که شاید فکر میکرد تنها گفتن این عصای من است کافی نباشد،بلکه منظور بازگو کردن آثار و فوائد آنست،اضافه کرد:"من بر آن تکیه میکنم( أَتَوَکَّؤُا عَلَیْهٰا ).
"و برگ درختان را با آن برای گوسفندانم فرو میریزم"( وَ أَهُشُّ بِهٰا عَلیٰ غَنَمِی ). (1)
علاوه بر این فوائد و نتایج دیگری نیز در آن دارم"( وَ لِیَ فِیهٰا مَآرِبُ أُخْریٰ ). (2)
البته پیدا است،عصا برای صاحبان آن چه فوائدی دارد،گاهی از آن به عنوان یک وسیله دفاعی در مقابل حیوانات موذی و دشمنان استفاده میکنند، گاهی در بیابان سایبان به توسط آن میسازند،گاه ظرف به آن بسته و از نهر عمیق آب میکشند.
به هر حال موسی در تعجب عمیقی فرو رفته بود که در این محضر بزرگ این چه سؤالی است و من چه جوابی دارم میگویم،آن فرمانهای قبل چه بود؟ و این استفهام برای چیست؟ *** ناگهان"به او فرمان داده شد ای موسی عصایت را بیفکن"!( قٰالَ أَلْقِهٰا یٰا مُوسیٰ ).
*** "موسی فورا و بدون فوت وقت عصا را افکند،ناگهان مار عظیمی شد
و شروع به حرکت کرد"( فَأَلْقٰاهٰا فَإِذٰا هِیَ حَیَّةٌ تَسْعیٰ ).
"تسعی"از ماده"سعی"به معنی راه رفتن سریع است که به مرحله دویدن نرسد.
*** در اینجا"به موسی دستور داده شد که آن را بگیر،و نترس،ما آن را به همان صورت نخستین باز میگردانیم"!( قٰالَ خُذْهٰا وَ لاٰ تَخَفْ سَنُعِیدُهٰا سِیرَتَهَا الْأُولیٰ ). (1)
در آیه 31 سوره قصص میخوانیم" وَلّٰی مُدْبِراً وَ لَمْ یُعَقِّبْ یٰا مُوسیٰ أَقْبِلْ وَ لاٰ تَخَفْ ":"موسی با مشاهده کردن آن مار عظیم،ترسید و فرار کرد،خداوند بار دیگر فرمود:ای موسی بازگرد و نترس".
گرچه مساله ترس موسی در اینجا برای جمعی از مفسران سؤالانگیز شده است که این حالت با شجاعتی که در موسی سراغ داریم و عملا در طول عمر خود به هنگام مبارزه با فرعونیان به ثبوت رسانید،بعلاوه از شرائط کلی انبیاء است چگونه سازگار است؟ ولی با توجه به یک نکته پاسخ آن روشن میشود،زیرا طبیعی هر انسانی است-هر قدر هم شجاع و نترس باشد-که اگر ببیند ناگهان قطعه چوبی تبدیل به مار عظیمی شود و سریعا به حرکت درآید،موقتا متوحش میشود و خود را کنار میکشد،مگر آنکه در برابر او این صحنه بارها تکرار شود،این عکس- العمل طبیعی هیچگونه ایرادی بر موسی نخواهد بود و با آیه 39 احزاب که میگوید: اَلَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسٰالاٰتِ اللّٰهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَ لاٰ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللّٰهَ :
"کسانی که ابلاغ رسالتهای الهی میکنند و از او میترسند،و از هیچکس جز
1) 1) "سیره"آن چنان که راغب در مفردات میگوید:به معنی حالت باطنی است اعم از اینکه غریزی باشد یا اکتسابی،بعضی نیز آن را در اینجا به معنی هیئت و صورت تفسیر کردهاند.
او ترسی ندارند"منافاتی ندارد،این یک وحشت طبیعی زودگذر و موقتی در برابر یک حادثه کاملا بیسابقه و خارق عادت است.
*** سپس به دومین معجزه مهم موسی اشاره کرده به او دستور میدهد:"دست خود را در گریبانت فرو بر،تا سفید و روشن بیرون آید،بیآنکه عیب و نقصی در آن باشد،و این معجزه دیگری برای تو است"( وَ اضْمُمْ یَدَکَ إِلیٰ جَنٰاحِکَ تَخْرُجْ بَیْضٰاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ آیَةً أُخْریٰ ). (1)
گرچه در تفسیر جمله" وَ اضْمُمْ یَدَکَ إِلیٰ جَنٰاحِکَ... "مفسران عبارات گوناگونی دارند،ولی با توجه به آیه 32 سوره قصص که میگوید: اُسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ و آیه 12 سوره نمل که میگوید: وَ أَدْخِلْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ به خوبی استفاده میشود که موسی مامور بوده است دست خود را در گریبانش فرو برد و تا زیر بغل یا پهلو ادامه دهد(چرا که جناح در اصل به معنی بال پرندگان است و در اینجا میتواند کنایه از زیر بغل بوده باشد).
"بیضاء"به معنی سفید است،و جمله" مِنْ غَیْرِ سُوءٍ "اشاره به این است که سفیدی دست تو بر اثر بیماری پیسی و مانند آن نخواهد بود،به دلیل اینکه درخشندگی خاصی دارد،در یک لحظه ظاهر و در لحظه دیگری از بین میرود.
ولی از بعضی روایات استفاده میشود که دست موسی در آن حالت،نورانیت فوق العادهای پیدا کرد،اگر چنین بوده است باید قبول کرد که جمله مِنْ غَیْرِ سُوءٍ مفهوم دیگری جز آنچه در بالا گفتیم خواهد داشت یعنی نورانیتی دارد بدون عیب،نه چشم را آزار میرساند و نه لکه تاریکی در میان آن دیده میشود و نه غیر آن.
1) 1) "آیة"منصوب است از جهت اینکه اسمی است که در محل حال قرار گرفته حال برای ضمیری که در"تخرج"مستتر است.
در آخرین آیه مورد بحث به عنوان یک نتیجهگیری از آنچه در آیات قبل بیان شد میفرماید:"ما اینها را در اختیار تو قرار دادیم تا آیات بزرگ خود را به تو نشان دهیم"( لِنُرِیَکَ مِنْ آیٰاتِنَا الْکُبْریٰ ).
پیدا است که منظور از"آیات کبری"همان دو معجزه مهمی است که در بالا آمد،و اینکه بعضی از مفسران احتمال دادهاند،اشاره به معجزات دیگری است که بعد از آن خداوند در اختیار موسی گذاشت بسیار بعید به نظر میرسد.
بدون شک آنچه در بالا در زمینه تبدیل عصای موسی به مار عظیم که حتی در آیه 107 سوره اعراف از آن تعبیر به"ثعبان"(اژدها)شده است، و همچنین درخشندگی خاص دست در یک لحظه کوتاه و سپس بازگشت به حال اول یک امر عادی یا نادر و کمیاب نیست بلکه هر دو خارق عادت محسوب میشود که بدون اتکاء بر یک نیروی ما فوق بشری،یعنی قدرت خداوند بزرگ، امکان پذیر نیست، کسانی که به خدا ایمان دارند و علم و قدرت او را بیپایان میدانند هرگز نمیتوانند این امور را انکار کنند و یا مانند مادیگراها به خرافه نسبت دهند.
آنچه در معجزه مهم است آن است که عقلا محال نباشد و در این مورد این امر کاملا صادق است چرا که هیچ دلیل عقلی دلالت بر نفی امکان تبدیل عصا به مار عظیم نمیکند.
مگر عصا و مار عظیم هر دو در گذشتههای دور از خاک گرفته نشدهاند، البته شاید میلیونها یا صدها میلیون سال طول کشید که از خاک این چنین موجوداتی به وجود آمد(و هیچ در این مساله تفاوتی نیست که ما قائل به تکامل انواع باشیم و یا ثبوت انواع،چرا که به هر حال هم چوب درختان از خاک آفریده شدهاند و هم حیوانات) منتها کار اعجاز در این مورد بوده است که آن مراحلی را که میبایست در طول سالیان دراز طی شود،در یک لحظه و در مدتی بسیار کوتاه انجام داده است آیا چنین امری محال به نظر میرسد؟ ممکن است من کتاب قطوری را با دست در یک سال بنویسم،حال اگر کسی پیدا شود با اتکاء به اعجاز آن چنان سریع انجام دهد که در یک ساعت یا کمتر از آن نوشته شود این محال عقلی نیست،این خارق عادت است.(دقت کنید) به هر حال قضاوت عجولانه در باره معجزات و آنها را خدای ناکرده به خرافات نسبت دادن دور از منطق و عقل است،تنها چیزی که گاهی اینگونه افکار را به وجود میآورد این است که ما به علل و معلول عادی خو گرفتهایم تا آنجا که آنها را به صورت ضرورت تلقی میکنیم،و هر چه را خلاف آن باشد مخالف ضرورت میدانیم در حالی که شکل این علل و معلول طبیعی و عادی هرگز جنبه ضرورت ندارد و هیچ مانعی ندارد عامل ما فوق طبیعت،دگرگونیها در آنها ایجاد کند (1).
مسلما آن روز که موسی،آن عصای شبانی را برای خود انتخاب نمود، باور نمیکرد که این موجود ساده از عهده چنان کار عظیمی به فرمان خدا برآید، آن چنان که قدرت فراعنه را درهم ریزد،اما خدا به او نشان داد که از همین
1) 1) در این باره در جلد ششم صفحه 284 نیز صحبت کردهایم.
وسیله ساده میتوان آن چنان نیروی خارق العادهای به وجود آورد.
این در واقع درسی است به همه انسانها که در این جهان هیچ چیز را ساده نپندارند،ای بسا موجودات یا افرادی که ما با دیده حقارت به آنها مینگریم قدرتهای عظیمی در دل نهفته داشته باشند که ما از آن بیخبریم.
در آیات بالا خواندیم که موسی ع هنگامی که دستش را از گریبان بیرون آورد،سفید و روشن بوده بیآنکه عیبی داشته باشد،ممکن است این جمله برای نفی تعبیری باشد که در تورات تحریف یافته دیده میشود،چرا که در این تورات چنین آمده است:"و خداوند باز به او گفت حال دست خود را به آغوش خود گذار که دست خود را به آغوش خود گذاشت و او را بیرون آورد و اینک دستش مانند برف،مبروص شد" (1).
کلمه"مبروص"از ماده"برص"به معنی پیسی است که یک نوع بیماری است و مسلما به کار بردن این تعبیر در این مورد غلط و نابجا است.
1) 1) تورات سفر خروج فصل چهارم جمله 6.
اِذْهَبْ إِلیٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغیٰ (24) قٰالَ رَبِّ اِشْرَحْ لِی صَدْرِی (25) وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی (26) وَ اُحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِی (27) یَفْقَهُوا قَوْلِی (28) وَ اِجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی (29) هٰارُونَ أَخِی (30) اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِی (31) وَ أَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی (32) کَیْ نُسَبِّحَکَ کَثِیراً (33) وَ نَذْکُرَکَ کَثِیراً (34) إِنَّکَ کُنْتَ بِنٰا بَصِیراً (35) قٰالَ قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یٰا مُوسیٰ (36)
24-برو به سوی فرعون که او طغیان کرده است! 25-عرض کرد پروردگارا سینه مرا گشاده دار.
26-کار مرا بر من آسان گردان.
27-و گره از زبانم بگشا.
28-تا سخنان مرا بفهمند.
29-وزیری از خاندانم برای من قرار بده.
30-برادرم هارون را.
31-به وسیله او پشتم را محکم کن.
32-و او را در کار من شریک گردان.
33-تا تو را بسیار تسبیح گوئیم.
34-و تو را بسیار یاد کنیم.
35-چرا که تو همیشه از حال ما آگاه بودهای.
36-فرمود آنچه را خواستهای به تو داده شد،ای موسی!
خواستههای حساب شده موسی
تا اینجا موسی به مقام نبوت رسیده و معجزات قابل ملاحظهای دریافت داشته است،ولی از این به بعد فرمان رسالت به نام او صادر میشود،رسالتی بسیار عظیم و سنگین رسالتی که از ابلاغ فرمان الهی به زورمندترین و خطرناکترین مردم محیط شروع میشود،میفرماید:"به سوی فرعون برو که طغیان کرده است"! ( اِذْهَبْ إِلیٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغیٰ ).
آری برای اصلاح یک محیط فاسد و ایجاد یک انقلاب همه جانبه باید از سردمداران فساد و ائمه کفر شروع کرد از آنها که در تمام ارکان جامعه نقش دارند،
خودشان و یا افکار و اعوان و انصارشان همه جا حاضرند،آنهایی که تمام سازمانهای تبلیغاتی و اقتصادی و سیاسی را در قبضه خود گرفتهاند که اگر آنها اصلاح شوند و یا در صورت عدم اصلاح ریشهکن گردند میتوان به نجات جامعه امیدوار بود، و گرنه هر گونه اصلاحی بشود.سطحی و موقتی و گذرا است.
جالب اینکه:دلیل لزوم آغاز کردن از فرعون،در یک جمله کوتاه" إِنَّهُ طَغیٰ "(او طغیان کرده است)بیان شده که در این کلمه"طغیان"همه چیز جمع است،آری طغیان و تجاوز از حد و مرز در تمام ابعاد زندگی،و به همین جهت به اینگونه افراد"طاغوت"گفته میشود که از همین ماده گرفته شده است.
*** موسی ع نه تنها از چنین ماموریت سنگینی وحشت نکرد،و حتی کمترین تخفیفی از خداوند نخواست،بلکه با آغوش باز از آن استقبال نمود،منتهی وسائل پیروزی در این ماموریت را از خدا خواست.
و از آنجا که نخستین وسیله پیروزی روح بزرگ،فکر بلند و عقل توانا و به عبارت دیگر گشادگی سینه است"عرض کرد پروردگار من!سینه مرا گشاده بدار"( قٰالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی ).
آری نخستین سرمایه برای یک رهبر انقلابی،سینه گشاده،حوصله فراوان استقامت و شهامت و تحمل بار مشکلات است،و به همین دلیل در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:
آلة الریاسة سعة الصدر: "وسیله رهبری و ریاست سینه گشاده است" (1)(در باره شرح صدر و مفهوم آن در جلد پنجم تفسیر نمونه صفحه 436 ذیل آیه 125 انعام نیز بحث کردهایم).
*** و از آنجا که این راه مشکلات فراوانی دارد که جز به لطف خدا گشوده
1) 1) نهج البلاغه کلمات قصار حکمت 176.
نمیشود در مرحله دوم از خدا تقاضا کرد که کارها را بر او آسان گرداند و مشکلات را از سر راهش بردارد،عرض کرد"کار مرا آسان گردان"( وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی ).
*** سپس موسی تقاضای قدرت بیان هر چه بیشتر کرد و عرضه داشت:"گره از زبانم بگشا"( وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِی ).
درست است که داشتن سرمایه شرح صدر،مهمترین سرمایه است ولی کار سازی این سرمایه در صورتی است که قدرت ارائه و اظهار آن به صورت کامل وجود داشته باشد، به همین دلیل،موسی بعد از تقاضای شرح صدر و برطرف شدن موانع،تقاضا کرد خداوند گره از زبانش بردارد.
*** و مخصوصا علت آن را چنین بیان کرد:"تا سخنان مرا درک کنند" ( یَفْقَهُوا قَوْلِی ).
این جمله در حقیقت،آیه قبل را تفسیر میکند و از آن،روشن میشود که منظور از گشوده شدن گره زبان،این نبوده است که زبان موسی ع بخاطر سوختگی در دوران طفولیت یک نوع گرفتگی داشته(آن گونه که بعضی از مفسران از ابن عباس نقل کردهاند)بلکه منظور گرههای سخن است که مانع درک و فهم شنونده میگردد،یعنی آن چنان فصیح و بلیغ و رسا و گویا سخن بگویم که هر شنوندهای منظور مرا به خوبی درک کند.
شاهد دیگر این تفسیر،آیه 34 سوره قصص است وَ أَخِی هٰارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسٰاناً :"برادرم هارون زبانش از من فصیحتر است".
جالب اینکه:افصح از ماده"فصیح"در اصل به معنی خالص بودن چیزی از زوائد است و سپس به سخنی که رسا و گویا و خالی از حشو و زوائد باشد گفته شده است.
به هر حال یک رهبر و پیشوای موفق و پیروز کسی است که علاوه بر سعه فکر و قدرت روح،دارای بیانی گویا و خالی از هر گونه ابهام و نارسایی باشد.
*** و از آنجا که رساندن این بار سنگین به مقصد(بار رسالت پروردگار و رهبری انسانها و مبارزه با طاغوتها و جباران)نیاز به یار و یاور دارد،و به تنهایی ممکن نیست،چهارمین تقاضای موسی ع از پروردگار این بود:"خداوندا! وزیر و یاوری از خاندانم برای من قرار ده"( وَ اجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی ).
"وزیر"از ماده"وزر"در اصل به معنی بار سنگین است،و از آنجا که وزیران بسیاری از بارهای سنگین را در کشورداری بر دوش دارند این نام بر آنها گذارده شده است.و نیز کلمه وزیر به معاون و یاور اطلاق میشود.
اما اینکه موسی ع تقاضا میکند که این وزیر از خانواده او باشد دلیلش روشن است، چرا که هم شناخت بیشتری نسبت به او خواهد داشت،و هم دلسوزی فراوانتر،چه خوبست که انسان بتواند با کسی همکاری کند که پیوندهای روحانی و جسمانی آنان را به هم مربوط ساخته است.
*** سپس مخصوصا انگشت روی برادر خویش گذاشت و عرضه داشت"این مسئولیت را به برادرم هارون بده"( هٰارُونَ أَخِی ).
هارون:طبق نقل بعضی از مفسران،برادر بزرگتر موسی بود و سه سال با او فاصله سنی داشت،قامتی بلند و رسا و زبانی گویا و درک عالی داشت سه سال قبل از وفات موسی،دنیا را ترک گفت. (1)
او از پیامبران مرسل بود چنان که در آیه 45 سوره مؤمنون میخوانیم: ثُمَّ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ وَ أَخٰاهُ هٰارُونَ بِآیٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِینٍ ،و نیز دارای نور و روشنایی
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه.
باطنی و وسیله تشخیص حق از باطل بود چنان که در آیه 48 سوره انبیاء میخوانیم: وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسیٰ وَ هٰارُونَ الْفُرْقٰانَ وَ ضِیٰاءً .
بالآخره او پیامبری بود که خداوند از باب رحمتش به موسی بخشید وَ وَهَبْنٰا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنٰا أَخٰاهُ هٰارُونَ نَبِیًّا (مریم-53).
او دوش به دوش،برادرش موسی ع در انجام این رسالت سنگین،تلاش میکرد.
درست است که موسی ع در آن شب تاریک.در آن وادی مقدس که این تقاضا را از خدا به هنگام دریافت فرمان رسالت میکند بیش از ده سال از وطن خود دور مانده بود،ولی قاعدتا ارتباطش به طور کامل از برادرش در این مدت قطع نشده بود که با این صراحت و روشنی از او سخن میگوید و از درگاه خدا تقاضای شرکت او در این برنامه بزرگ میکند.
*** سپس موسی هدف خود را از تعیین هارون به وزارت و معاونت چنین بیان میکند:"خداوندا!پشتم را با او محکم کن"( اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِی ).
"ازر"در اصل،از ماده"ازار"بمعنی لباس گرفته شده است،مخصوصا به لباسی گفته میشود که بند آن را بر کمر گره میزنند،به همین جهت گاهی این کلمه به کمر،یا قوت و قدرت نیز اطلاق شده است.
*** و برای تکمیل این مقصد،تقاضا میکند"او را در کار من شریک گردان" ( وَ أَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی ).
هم شریک در مقام رسالت باشد،و هم در پیاده کردن این برنامه بزرگ شرکت جوید،ولی به هر حال او پیرو موسی در تمام برنامهها بود و موسی امام و پیشوای او.
سرانجام نتیجه خواستههای خود را چنین بیان میکند"تا تو را بسیار تسبیح گوئیم"( کَیْ نُسَبِّحَکَ کَثِیراً ).
*** "و تو را بسیار یاد کنیم"( وَ نَذْکُرَکَ کَثِیراً ).
*** چرا که تو همیشه از حال ما آگاه بودهای( إِنَّکَ کُنْتَ بِنٰا بَصِیراً ).
تو نیازهای ما را به خوبی میدانی،و به مشکلات این راه از هر کس آگاهتری ما از تو آن میخواهیم که ما را در اطاعت فرمانت قدرت بخشی،و به انجام وظائف و تعهدها و مسئولیتهایمان موفق و پیروز داری.
*** از آنجا که موسی در این تقاضاهای مخلصانهاش نظری جز خدمت بیشتر و کاملتر نداشت،خداوند تقاضای او را در همان وقت اجابت فرمود"به او گفت آنچه را خواسته بودی به تو داده شد ای موسی"!( قٰالَ قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یٰا مُوسیٰ ).
در واقع در این لحظات حساس و سرنوشتساز که موسی برای نخستین بار بر بساط میهمانی خداوند بزرگ گام مینهاد هر چه لازم داشت یک جا از او درخواست کرد،و او نیز مهمانش را نهایت گرامی داشت و همه خواستههای او را در یک جمله کوتاه با ندایی حیاتبخش اجابت کرده بیآنکه در آن قید و شرط یا چون و چرایی کند،و با تکرار نام موسی که هر گونه ابهامی را از دل میزداید آن را تکمیل فرموده و چه شوقانگیز و افتخار آفرین است که نام بنده در گفتار مولی تکرار گردد.
بدون شک دگرگونی بنیادی در نظام جوامع بشری و تغییر ارزشهای مادی و شرکآلوده به ارزشهای معنوی و انسانی،مخصوصا در آنجا که راه آن از میان قلمرو فراعنه و خودکامگان میگذرد،کار سادهای نیست،نیاز به آمادگی روحی و جسمی،قدرت تفکر و نیروی بیان،روشنی راه امدادهای الهی،و داشتن یار و یاور مورد اطمینان و قدرتمند دارد.
اینها همان اموری است که موسی در تقاضاهای نخستین خود در همان آغاز رسالت بزرگ،از خدای خود خواست.
اینها خود بیانگر آنست که موسی ع حتی قبل از نبوت،روحی بیدار و آماده داشت و نیز روشنگر این حقیقت است که به ابعاد مسئولیتش به خوبی واقف بود،و میدانست در آن شرائط خاص باید با چه ابزاری به میدان آید،تا توانایی مبارزه با نظامهای فرعونی داشته باشد.
و این الگویی است برای همه رهبران الهی در هر عصر و زمان،و برای همه رهروان این راه.
بدون شک فرعون دارای نقاط انحرافی فراوانی بود،کافر بود،بتپرست بود،ظالم و بیدادگر بود و...ولی قرآن از میان همه این انحرافات مساله طغیان او را مطرح میکند( إِنَّهُ طَغیٰ )چرا که روح طغیان و گردنکشی در برابر فرمان حق،عصاره همه این انحرافات و جامع تمام آنها است.
ضمنا روشن میشود که هدف انبیاء در درجه اول مبارزه با طاغوتها و مستکبران است،و این درست بر خلاف تحلیلی است که مارکسیستها در باره
مذهب دارند و آن را در خدمت طغیانگران و استعمار پیشگان میدانند.
ممکن است گفتار آنها در باره مذاهب ساختگی تخدیری صحیح باشد،ولی تاریخ انبیای راستین با صراحت تمام،پندارهای واهی آنها را در مورد مذاهب آسمانی صد در صد نفی میکند،مخصوصا قیام موسی بن عمران شاهد گویایی است در این رابطه.
درس دیگری که این فراز از زندگی موسی به ما میدهد این است که حتی پیامبران با داشتن آن همه معجزات برای پیشرفت کار خود،از وسائل عادی،کمک میگرفتند،از بیان رسا و مؤثر از نیروی فکری و جسمی معاونان.
بنا نیست که ما در زندگی همیشه در انتظار معجزهها باشیم،باید برنامه و وسائل کار را آماده کرد و از طرق طبیعی به پیشروی ادامه داد،و آنجا که کارها گره میخورد باید در انتظار لطف الهی بود! ***
چنان که در آیات فوق خواندیم،موسی هدف نهایی خواستههای خود را این قرار میدهد که"تو را بسیار تسبیح کنیم و تو را بسیار یاد نمائیم".
روشن است"تسبیح"به معنی پیراستن خداوند از تهمت"شرک و نقائص امکانی"میباشد،و نیز روشن است که منظور موسی ع آن نبوده که جمله "سبحان اللّٰه"را پشت سر هم تکرار کند،بلکه هدف پیاده کردن حقیقت آن در جامعه آلوده آن زمان بوده است،بتها را برچیند،بتخانهها را ویران کند،مغزها را از افکار شرکآلود بشوید،و نقائص مادی و معنوی را برطرف سازد.
به دنبال آن،ذکر خدا،یاد او،یاد صفات او را در دلها زنده کند و صفات
الهی را در سطح جامعه پرتوافکن سازد،تکیه بر کلمه"کثیرا"نشان میدهد که میخواهد آن را همگانی و عمومی سازد و از اختصاص به دایره محدودی درآورد.
از روایاتی که در کتب دانشمندان اهل سنت و تشیع وارد شده استفاده میشود که پیغمبر اسلام ص نیز همین مسائل را که موسی برای پیشبرد اهدافش از خدا خواسته بود تمنا کرد، با این تفاوت که به جای نام"هارون"،نام"علی" ع را نهاد،و چنین عرض کرد:
اللهم انی اسالک بما سالک اخی موسی ان تشرح لی صدری،و ان تیسر لی امری،و ان تحل عقدة من لسانی،یفقهوا قولی و اجعل لی وزیرا من اهلی،علیا اخی،اشدد به ازری،و اشرکه فی امری،کی نسبحک کثیرا نذکرک کثیرا،انک کنت بنا بصیرا:
"پروردگارا!من از تو همان تقاضا میکنم که برادرم موسی تقاضا کرد از تو میخواهم سینهام را گشاده داری،و کارها را بر من آسان کنی،گره از زبانم بگشایی،تا سخنانم را درک کنند،برای من وزیری از خاندانم قرار دهی، برادرم علی ع را خداوندا پشتم را با او محکم کن،و او را در کار من شریک گردان تا تو را بسیار تسبیح گوئیم و تو را بسیار یاد کنیم که تو به حال ما بصیر و بینایی".
این حدیث را"سیوطی"در تفسیر"در المنثور"و"مرحوم طبرسی"در "مجمع البیان"و بسیاری دیگر از دانشمندان بزرگ سنی و شیعه با تفاوتهایی نقل کردهاند.
مشابه این حدیث،حدیث منزله است که پیامبر ص به علی ع فرمود:
ا لا ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی،الا انه لیس نبی بعدی:
"آیا راضی نیستی که نسبت به من همانند هارون نسبت به موسی باشی،جز اینکه پیامبری بعد از من نخواهد بود".
این حدیث که در کتب درجه اول اهل تسنن آمده و به گفته محدث بحرانی
(طبق نقل تفسیر المیزان)در کتاب"غایة المرام"از یک صد طریق از طرق اهل سنت و هفتاد طریق از طرق شیعه نقل شده است،آن قدر معتبر میباشد که جای هیچگونه انکار ندارد.
ما در باره حدیث منزله،در جلد ششم تفسیر نمونه ذیل آیه 142 اعراف (صفحه 339)به قدر کافی بحث کردهایم،اما آنچه ذکر آن را در اینجا ضروری میدانیم این است که بعضی از مفسران(مانند آلوسی در روح المعانی)با قبول اصل روایت در دلالت آن ایراد کردهاند و گفتهاند جمله" وَ أَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی " (او را شریک در کار من بنما)چیزی را جز شرکت در امر ارشاد و دعوت مردم به سوی حق،اثبات نمیکند.
ولی پیدا است که مساله شرکت در ارشاد و به تعبیر دیگر امر به معروف و نهی از منکر و گسترش دعوت حق،وظیفه فرد فرد مسلمانان است و این چیزی نبوده است که پیامبر ص برای علی ع بخواهد،این یک توضیح واضح است که هرگز نمیتوان دعای پیامبر ص را به آن تفسیر کرد.
از سوی دیگر میدانیم که منظور شرکت در امر نبوت هم نبوده است، بنا بر این نتیجه میگیریم که مقام خاصی بوده غیر از نبوت و غیر از وظیفه عمومی ارشاد،آیا این جز مساله ولایت خاصه چیزی خواهد بود؟آیا این همان خلافت (به مفهوم خاصی که شیعه برای آن قائل است)نیست؟و جمله"وزیرا"نیز آن را تایید و تقویت میکند.
به تعبیر دیگر وظائفی وجود دارد که کار همه افراد نیست و آن حفظ آئین پیامبر ص از هر گونه تحریف و انحراف،و تفسیر هر گونه ابهامی که در محتوای آئین برای بعضی رخ دهد،و رهبری امت در غیبت پیامبر ص و بعد از او، و کمک بسیار مؤثر در پیشبرد اهداف او.
اینها همان چیزی است که پیامبر ص با گفتن جمله"اشرکه فی امری"
از خدا برای علی ع خواست.
و از اینجا روشن میشود،وفات هارون قبل از موسی ع مشکلی در این بحث ایجاد نمیکند،زیرا خلافت و جانشینی گاهی در زمان غیبت رهبر است آن گونه که هارون در غیبت موسی داشت و گاهی بعد از وفات او است،آن گونه که علی ع بعد از وفات پیامبر ص داشت هر دو دارای یک قدر مشترک و جامع واحد است هر چند مصداقها متفاوت بوده است.(دقت کنید)
وَ لَقَدْ مَنَنّٰا عَلَیْکَ مَرَّةً أُخْریٰ (37) إِذْ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ أُمِّکَ مٰا یُوحیٰ (38) أَنِ اِقْذِفِیهِ فِی اَلتّٰابُوتِ فَاقْذِفِیهِ فِی اَلْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ اَلْیَمُّ بِالسّٰاحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِی وَ عَدُوٌّ لَهُ وَ أَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِنِّی وَ لِتُصْنَعَ عَلیٰ عَیْنِی (39) إِذْ تَمْشِی أُخْتُکَ فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلیٰ مَنْ یَکْفُلُهُ فَرَجَعْنٰاکَ إِلیٰ أُمِّکَ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهٰا وَ لاٰ تَحْزَنَ وَ قَتَلْتَ نَفْساً فَنَجَّیْنٰاکَ مِنَ اَلْغَمِّ وَ فَتَنّٰاکَ فُتُوناً فَلَبِثْتَ سِنِینَ فِی أَهْلِ مَدْیَنَ ثُمَّ جِئْتَ عَلیٰ قَدَرٍ یٰا مُوسیٰ (40) وَ اِصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی (41)
37-و ما بار دیگر نیز تو را مشمول نعمت خود ساختیم.
38-آن زمان که به مادرت آنچه را لازم بود الهام کردیم.
39-که او را در صندوقی بیفکن،و آن صندوق را به دریا بینداز،تا دریا آن را به ساحل
بیفکند،و دشمن من و دشمن او آن را بگیرد و من محبتی از خودم بر تو افکندم، تا در برابر دیدگان(علم)من پرورش یابی.
40-در آن هنگام که خواهرت(در نزدیکی کاخ فرعون)راه میرفت و میگفت آیا خانوادهای را به شما نشان دهم که این نوزاد را کفالت میکند(و دایه خوبی برای اوست)و به دنبال آن ما تو را به مادرت بازگرداندیم تا چشمش به تو روشن شود،و غمگین نگردد،و تو کسی(از فرعونیان)را کشتی اما ما تو را از اندوه نجات دادیم،پس از آن سالیانی در میان مردم مدین توقف نمودی و تو را بارها آزمودیم سپس در زمان مقدر(برای فرمان رسالت)به اینجا آمدی.
41-و من تو را برای خودم پرورش دادم!
چه خدای مهربانی!
در این آیات خداوند به یکی دیگر از فصول زندگانی موسی ع اشاره میکند که مربوط به دوران کودکی او و نجات اعجازآمیزش از چنگال خشم فرعونیان است،این فصل گرچه از نظر تسلسل تاریخی قبل از فصل رسالت و نبوت بوده،اما چون به عنوان شاهد برای مشمول نعمتهای خداوند،نسبت به موسی ع از آغاز عمر،ذکر شده،در درجه دوم اهمیت نسبت به موضوع رسالت میباشد.
نخست میگوید:"ای موسی!ما بار دیگر نیز بر تو منت گذاردیم،و تو را مشمول نعمتهای خویش ساختیم"( وَ لَقَدْ مَنَنّٰا عَلَیْکَ مَرَّةً أُخْریٰ ). (1)
*** بعد از ذکر این اجمال به شرح و بسط آن میپردازد و میگوید:"در آن
1) 1) همانگونه که قبلا نیز گفتهایم:کلمه"منت"در اصل از"من"به معنی سنگهای بزرگی که با آنها وزن میکنند گرفته شده است،به همین جهت بخشیدن هر نعمت سنگین و گرانبهایی را منت میگویند،و در آیه فوق،منظور همین معنی است،و این مفهوم، مفهوم زیبا و ارزنده آن است،ولی اگر کسی کار کوچک خود را با سخن بزرگ کند و به رخ طرف بکشد عملی است زشت و مصداق نکوهیده منت است.
هنگام که وحی کردیم به مادر تو آنچه باید وحی شود"( إِذْ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ أُمِّکَ مٰا یُوحیٰ ).
اشاره به اینکه:تمام خطوطی که منتهی به نجات موسی ع از چنگال فرعونیان در آن روز میشد همه را به مادرت تعلیم دادیم:
زیرا به گونهای که از سایر آیات قرآن استفاده میشود،فرعون شدیدا بنی اسرائیل را تحت فشار قرار داده بود،مخصوصا برای جلوگیری از قدرت و قوت بنی اسرائیل و شورش احتمالی آنها،و یا به گفته جمعی از مورخان و مفسران برای جلوگیری از به وجود آمدن فرزندی که پیشبینی کرده بودند از بنی اسرائیل برمیخیزد و دستگاه فرعون را درهم میکوبد،دستور داده بود پسران آنها را به قتل برسانند،و دختران را برای کنیزی و خدمتگزاری زنده نگهدارند.
طبعا جاسوسان فرعون محلهها و خانههای بنی اسرائیل را سخت زیر نظر داشتند،و تولد فرزندان پسر را به دستگاه او اطلاع میدادند،آنها نیز به سرعت برای نابود کردن آنها اقدام مینمودند.
بعضی از مفسران گفتهاند:فرعون از یک سو میخواست قدرت بنی اسرائیل را در هم بشکند و از سوی دیگر مایل نبود نسل آنها بکلی منقرض شود،چرا که بردگان و بندگان آمادهای برای او محسوب میشدند،لذا دستور داده بود یک سال نوزادان آنها را زنده بگذارند و یک سال پسران را از دم تیغ بگذرانند، اتفاقا موسی در همان سال قتل عام فرزندان پسر متولد شد!.
به هر حال مادر احساس میکند که جان نوزادش در خطر است و مخفی نگاه داشتن موقتی او مشکل را حل نخواهد کرد،در این هنگام خدایی که این کودک را برای قیامی بزرگ نامزد کرده است،به قلب این مادر الهام میکند که او را از این بعد به ما بسپار و ببین چگونه او را حفظ خواهیم کرد و به تو باز خواهیم گرداند.
به قلب مادر موسی چنین الهام کرد:"او را در صندوقی بیفکن،و آن صندوق را به دریا بینداز"!( أَنِ اقْذِفِیهِ فِی التّٰابُوتِ فَاقْذِفِیهِ فِی الْیَمِّ ).
"یم"در اینجا به معنی رود عظیم نیل است که بر اثر وسعت و آب فراوان گاهی دریا به آن اطلاق میشود.
تعبیر به اِقْذِفِیهِ فِی التّٰابُوتِ (آن را در صندوق بیفکن)شاید اشاره به این باشد که بدون هیچ ترس و واهمه دل از او بردار و شجاعانه در صندوقش بگذار و بیاعتنا،به شط نیلش بیفکن،و ترس و وحشتی به خود راه مده.
کلمه"تابوت"به معنی صندوق چوبی و به عکس آنچه بعضی میپندارند همیشه به معنی صندوقی که مردگان را در آن مینهند نیست،بلکه مفهوم وسیعی دارد که گاهی به صندوقهای دیگر نیز گفته میشود همانگونه که در داستان طالوت و جالوت در سوره بقره ذیل آیه 248 خواندیم. (1)
سپس اضافه میکند:"دریا مامور است که آن را به ساحل بیفکند،تا سرانجام دشمن من و دشمن او وی را برگیرد"(و در دامان خویش پرورش دهد!) ( فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسّٰاحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِی وَ عَدُوٌّ لَهُ ).
جالب اینکه:کلمه"عدو"در اینجا تکرار شده،و این در حقیقت تاکیدی است بر دشمنی فرعون هم نسبت به خداوند و هم نسبت به موسی و بنی اسرائیل، و اشاره به اینکه کسی که تا این حد در دشمنی و عداوت،پافشاری داشت،عاقبت خدمت و پرورش موسی را بر عهده گرفت،تا بشر خاکی بداند نه تنها قادر نیست با فرمان خدا به مبارزه برخیزد،بلکه خدا دشمن او را با دست خودش و در دامانش پرورش خواهد داد.
و هنگامی که او اراده نابودی گردنکشان ستمگر را کند آنها را با دست خودشان نابود میکند،و با آتشی که خودشان برافروختهاند میسوزاند،چه قدرت
1) 1) به جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 173 مراجعه فرمائید.
عجیبی دارد! و از آنجا که موسی ع باید در این راه پر نشیب و فراز که در پیش دارد در یک سپر حفاظتی قرار گیرد،خداوند پرتوی از محبت خود را بر او میافکند آن چنان که هر کس وی را ببیند دلباخته او میشود،نه تنها به کشتن او راضی نخواهد بود بلکه راضی نمیشود که مویی از سرش کم شود!،آن چنان که قرآن در ادامه این آیات میگوید:"و من محبتی از خودم بر تو افکندم"( وَ أَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِنِّی ).
چه سپر عجیبی،کاملا نامرئی است،اما از فولاد و آهن محکمتر.
میگویند:قابله موسی از فرعونیان بود و تصمیم داشت گزارش تولد او را به دستگاه جبار فرعون بدهد،اما نخستین بار که چشمش در چشم نوزاد افتاد گویی برقی از چشم او جستن کرد که اعماق قلب قابله را روشن ساخت،و رشته محبت او را در گردنش افکند و هر گونه فکر بدی را از مغز او دور ساخت!.
در این زمینه در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم:"هنگامی که موسی ع متولد شد و مادر دید نوزادش پسر است رنگ از صورتش پرید،قابله پرسید چرا اینگونه رنگت زرد شد؟گفت:از این میترسم که سر پسرم را ببرند،ولی قابله گفت:هرگز چنین ترسی به خود راه مده و کان موسی لا یراه احد الا احبه!:"موسی چنان بود که هر کس او را میدید دوستش میداشت". (1)
و همین سپر محبت بود که او را در دربار فرعون نیز کاملا حفظ کرد.
در پایان این آیه میفرماید:"هدف این بود که در پیشگاه من و در برابر دیدگان(علم)من پرورش یابی"( وَ لِتُصْنَعَ عَلیٰ عَیْنِی ).
بدون شک ذرهای در آسمان و زمین از علم خدا پنهان نیست،و همه در پیشگاه او حاضرند اما این تعبیر در اینجا اشاره به عنایت خاصی است که خدا نسبت
1) 1) نور الثقلین جلد سوم صفحه 378.
به موسی و تربیت او داشت.
گرچه بعضی از مفسران جمله" وَ لِتُصْنَعَ عَلیٰ عَیْنِی "را محدود به مساله دوران شیرخواری موسی و مانند آن دانستهاند ولی پیدا است که این جمله معنی وسیعی دارد،و هر گونه پرورش و تربیت و ساخته شدن موسی ع را برای حمل پرچم رسالت با عنایت خاص پروردگار شامل میشود.
***از قرائن موجود در این آیات و آیات مشابه آن در قرآن مجید،و آنچه در روایات و تواریخ آمده،به خوبی استفاده میشود که مادر موسی ع سرانجام با وحشت و نگرانی صندوقی را که موسی در آن بود به نیل افکند،امواج نیل آن را بر دوش خود حمل کرد،و مادر که منظره را میدید در تب و تاب فرو رفت اما خداوند به دل او الهام کرد که اندوه و غمی به خود راه مده،ما سرانجام او را سالم به تو باز میگردانیم.
کاخ فرعون بر گوشهای از شط نیل ساخته شده بود،و احتمالا شعبهای از این شط عظیم از درون کاخش میگذشت،امواج آب صندوق نجات موسی را با خود به آن شعبه کشانید،در حالی که فرعون و همسرش در کنار آب به تماشای امواج مشغول بودند،ناگهان این صندوق مرموز توجه آنها را به خود جلب کرد، مامورین را دستور داد تا صندوق را از آب بگیرند،هنگامی که در صندوق گشوده شد با کمال تعجب نوزاد زیبایی را در آن دیدند،چیزی که شاید حتی احتمال آن را نمیدادند.
فرعون متوجه شد که این نوزاد باید از بنی اسرائیل باشد که از ترس ماموران به چنین سرنوشتی گرفتار شده است و دستور کشتن او را صادر کرد،ولی همسرش که"نازا"بود سخت به کودک دل بست و شعاع مرموزی که از چشم نوزاد جستن نمود در زوایای قلب آن زن نفوذ کرد،و او را مجذوب و فریفته خود ساخت.
دست به دامن فرعون زد و در حالی که از این کودک به نور چشمان(قرة عین)تعبیر مینمود،تقاضا کرد از کشتنش صرف نظر شود،حتی بالاتر از آن درخواست کرد به عنوان فرزند خویش و مایه امید آیندهشان او را در دامان پرورش دهند،و بالآخره با اصرار موفق شد سخن خود را به کرسی بنشاند.
اما از سوی دیگر کودک گرسنه شده و شیر میخواهد،گریه میکند و اشک میریزد،گریه و اشکی که قلب همسر فرعون را به لرزه آورده،چارهای نبود جز اینکه ماموران هر چه زودتر به جستجوی دایهای بروند،ولی هر دایهای آوردند نوزاد پستان او را نگرفت چرا که خدا مقدر کرده بود تنها به مادرش برگردد،مامورین باز به جستجو برخاستند و در بدر به دنبال دایه تازهای میگشتند.
اکنون بقیه داستان را از آیات فوق میخوانیم: آری ای موسی ما مقدر کرده بودیم که در برابر دیدگان(علم)ما پرورش بیابی"در آن هنگام که خواهرت(در نزدیکی کاخ فرعون)راه میرفت"و به دستور مادر،مراقب اوضاع و سرنوشت تو بود( إِذْ تَمْشِی أُخْتُکَ ).
او به ماموران فرعون"میگفت آیا زنی را به شما معرفی بکنم که توانایی سرپرستی این نوزاد را دارد"( فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلیٰ مَنْ یَکْفُلُهُ ).
و شاید اضافه کرد این زن شیر پاکی دارد که من مطمئنم نوزاد آن را پذیرا خواهد شد.
مامورین خوشحال شدند و به امید اینکه شاید گمشده آنها از این طریق پیدا شود همراه او حرکت کردند،خواهر موسی که خود را به صورت فردی ناشناس و بیگانه،نشان میداد،مادر را از جریان امر آگاه کرد،مادر نیز بی آنکه خونسردی خود را از دست دهد،در حالی که طوفانی از عشق و امید تمام قلب او را احاطه کرده بود،به دربار فرعون آمد،کودک را به دامن او انداختند کودک بوی مادر را شنید،بویی آشنا،ناگهان پستان او را همچون جان شیرین
در برگرفت و با عشق و علاقه بسیار،مشغول نوشیدن شیر شد،غریو شادی از حاضران برخاست و آثار خشنودی و شوق در چشمان همسر فرعون نمایان شد.
بعضی میگویند:فرعون از این ماجرا تعجب کرد،گفت:تو کیستی که این نوزاد شیر تو را پذیرفت،در حالی که دیگران را همه رد کرد؟مادر گفت:
من زنی پاکیزه بوی و پاکشیرم و هیچ کودکی شیر مرا رد نمیکند!.
به هر حال فرعون کودک را به او سپرد،و همسرش تاکید فراوان نسبت به حفظ و حراست او کرد،و دستور داد در فاصلههای کوتاه کودک را به نظر او برساند.
اینجا است که قرآن میگوید:"ما تو را به مادرت بازگرداندیم تا چشمش به تو روشن شود،و غم و اندوهی به خود راه ندهد"( فَرَجَعْنٰاکَ إِلیٰ أُمِّکَ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهٰا وَ لاٰ تَحْزَنَ ).
و بتواند با آسودگی خاطر و اطمینان از عدم وجود خطری برای او از ناحیه فرعونیان به پرورش فرزند بپردازد.
از جمله فوق چنین میتوان استفاده کرد که فرعون کودک را به مادر سپرد تا او را به خانه خویش بیاورد،ولی طبیعی است نوزادی که فرزند خوانده فرعون! و مورد علاقه شدید همسر او است باید در فاصلههای کوتاه به نظر آنها برسد.
سالها گذشت،و موسی ع در میان هالهای از لطف و محبت خداوند و محیطی امن و امان پرورش یافت،کمکم به صورت نوجوانی درآمد.
روزی از راهی عبور میکرد دو نفر را در برابر خود به جنگ و نزاع مشغول دید که یکی از بنی اسرائیل و دیگری از قبطیان(مصریان و هواخواهان فرعون)بود،از آنجا که همیشه بنی اسرائیل تحت فشار و آزار قبطیان ستمگر بودند،موسی به کمک مظلوم که از بنی اسرائیل بود شتافت و برای دفاع از او، مشتی محکم بر پیکر مرد قبطی وارد آورد،اما این دفاع از مظلوم به جای
باریکی رسید،و همان یک مشت کار قبطی را ساخت.
موسی از این ماجرا ناراحت شد چرا که ماموران فرعون سرانجام متوجه شدند که این قتل به دست چه کسی واقع شده،و شدیدا به تعقیب او برخاستند.
اما موسی طبق توصیه بعضی از دوستانش،مخفیانه از مصر بیرون آمد و به سوی مدین شتافت و در آنجا محیطی امن و امان در کنار شعیب پیغمبر که شرح آن به خواست خدا در تفسیر سوره قصص خواهد آمد پیدا کرد.
اینجا است که قرآن میگوید:"تو کسی را کشتی و در اندوه فرو رفتی، اما ما تو را از آن غم و اندوه رهایی بخشیدیم"( وَ قَتَلْتَ نَفْساً فَنَجَّیْنٰاکَ مِنَ الْغَمِّ ).
و پس از آن"تو را در کورههای حوادث یکی بعد از دیگری آزمودیم" ( وَ فَتَنّٰاکَ فُتُوناً ).
"پس از آن سالیانی در میان مردم مدین توقف نمودی"( فَلَبِثْتَ سِنِینَ فِی أَهْلِ مَدْیَنَ ) و بعد از پیمودن این راه طولانی و آمادگی روحی و جسمی و بیرون آمدن از کوره حوادث با سرافرازی و پیروزی"سپس در زمانی که برای گرفتن فرمان رسالت مقدر بود به اینجا آمدی"( ثُمَّ جِئْتَ عَلیٰ قَدَرٍ یٰا مُوسیٰ ).
کلمه"قدر"به گفته بسیاری از مفسران به معنی زمانی است که مقدر شده بود موسی به رسالت برگزیده شود،ولی بعضی دیگر آن را به معنی"مقدار" گرفتهاند،همانگونه که در بعضی از آیات قرآن نیز به همین معنی آمده است (سوره حجر آیه 21)طبق این تفسیر معنی جمله چنین خواهد بود:ای موسی بعد از این فراز و نشیبها و امتحانات گوناگون و زندگی ممتد در جوار پیامبر بزرگی همچون شعیب پرورش یافتی،سرانجام دارای قدر و مقام و شخصیتی شدی که آماده پذیرش وحی گشتی.
*** سپس اضافه میکند:"من تو را برای خودم پرورش دادم و ساختم" ( وَ اصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی )برای وظیفه سنگین دریافت وحی،برای قبول رسالت،
برای هدایت و رهبری بندگانم،تو را پرورش دادم و در کورانهای حوادث آزمودم و نیرو و توان بخشیدم و اکنون که این ماموریت بزرگ بر دوش تو گذارده میشود از هر نظر ساخته شدهای!.
"اصطناع"از ماده"صنع"به معنی"اصرار و اقدام مؤکد برای اصلاح چیزی است"(آن گونه که راغب در مفردات گفته است)یعنی تو را از هر نظر اصلاح کردم گویی برای خودم میخواهم،و این محبتآمیزترین سخنی است که خداوند در حق این پیامبر بزرگ فرمود،و به گفته بعضی شبیه سخنی است که حکماء گفتهاند ان اللّٰه تعالی اذا احب عبدا تفقده کما یتفقد الصدیق صدیقه:
"خداوند هنگامی که بندهای را دوست دارد آن چنان از او تفقد میکند که دوست مهربان نسبت به دوستش".
اِذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوکَ بِآیٰاتِی وَ لاٰ تَنِیٰا فِی ذِکْرِی (42) اِذْهَبٰا إِلیٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغیٰ (43) فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَیِّناً لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشیٰ (44) قٰالاٰ رَبَّنٰا إِنَّنٰا نَخٰافُ أَنْ یَفْرُطَ عَلَیْنٰا أَوْ أَنْ یَطْغیٰ (45) قٰالَ لاٰ تَخٰافٰا إِنَّنِی مَعَکُمٰا أَسْمَعُ وَ أَریٰ (46) فَأْتِیٰاهُ فَقُولاٰ إِنّٰا رَسُولاٰ رَبِّکَ فَأَرْسِلْ مَعَنٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ وَ لاٰ تُعَذِّبْهُمْ قَدْ جِئْنٰاکَ بِآیَةٍ مِنْ رَبِّکَ وَ اَلسَّلاٰمُ عَلیٰ مَنِ اِتَّبَعَ اَلْهُدیٰ (47) إِنّٰا قَدْ أُوحِیَ إِلَیْنٰا أَنَّ اَلْعَذٰابَ عَلیٰ مَنْ کَذَّبَ وَ تَوَلّٰی (48)
42-تو و برادرت با آیات من به سوی فرعون بروید،و در یاد من کوتاهی نکنید.
43-به سوی فرعون بروید که طغیان کرده است.
44-اما به نرمی با او سخن بگوئید شاید متذکر شود یا از(خدا)بترسد.
45-(موسی و هارون)گفتند:پروردگارا!از این میترسیم که او بر ما پیشی بگیرد یا طغیان کند.
46-فرمود نترسید،من با شما هستم(همه چیز را)میشنوم و میبینم!
47-شما به سراغ او بروید و بگوئید:ما فرستادههای پروردگار توایم،بنی اسرائیل را با ما بفرست،و آنها را شکنجه و آزار مکن،ما آیت روشنی از سوی پروردگارت برای تو آوردهایم و سلام و درود بر آن کس باد که از هدایت پیروی میکند.
48-(به او بگوئید)به ما وحی شده که عذاب بر کسی است که(آیات الهی)را تکذیب کند و سرپیچی نماید.
نخستین برخورد با فرعون جبار
اکنون که همه چیز روبراه شده،و تمام وسائل لازم در اختیار موسی قرار گرفته،او و برادرش هارون را هر دو با هم مخاطب ساخته میگوید:"تو و برادرت با آیات من که در اختیارتان گذاردهام بروید"( اِذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوکَ بِآیٰاتِی ).
آیاتی که هم شامل دو معجزه بزرگ موسی میشود،و هم سایر نشانههای پروردگار و تعلیمات و برنامههایی که خود نیز بیانگر حقانیت دعوت او است، بخصوص اینکه این تعلیمات پر مغز به وسیله مردی که ظاهرا قسمت عمده عمرش را به چوپانی پرداخته اظهار میشود.
و برای تقویت روحیه آنها و تاکید بر تلاش و کوشش هر چه بیشتر،اضافه میکند"در ذکر و یاد من و اجرای فرمانهایم سستی به خرج ندهید"( وَ لاٰ تَنِیٰا فِی ذِکْرِی ).
چرا که سستی و ترک قاطعیت تمام زحمات شما را بر باد خواهد داد،محکم بایستید و از هیچ حادثهای نهراسید،و در برابر هیچ قدرتی،سست نشوید.
*** بعد از آن،هدف اصلی این حرکت و نقطهای را که باید به سوی آن جهتگیری شود،مشخص میسازد و میگوید"به سوی فرعون بروید،چرا که او طغیان کرده است"( اِذْهَبٰا إِلیٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغیٰ ).
عامل تمام بدبختیهای این سرزمین پهناور او است،و تا او اصلاح نشود هیچ کاری ساخته نیست،چرا که عامل پیشرفت یا عقب افتادگی،خوشبختی یا بدبختی
یک ملت،قبل از هر چیز،رهبران و سردمداران آن ملت است و لذا باید هدفگیری شما قبل از همه به سوی آنها باشد.
درست است که هارون در آن موقع در آن بیابان حاضر نبود،و بطوری که مفسران گفتهاند خداوند او را از این ماجرا آگاه ساخت و او به استقبال برادرش موسی برای انجام این ماموریت به بیرون مصر آمد،ولی به هر حال هیچ مانعی ندارد که دو نفر مخاطب قرار گیرند و ماموریت برای انجام کاری پیدا کنند،در حالی که تنها یکی حاضر باشد و در تعبیرات فارسی روزانه نیز از این نمونه بسیار داریم،مثل اینکه میگوئیم:"تو و برادرت که فردا از سفر میآید نزد من آئید".
*** سپس طرز برخورد مؤثر با فرعون را در آغاز کار به این شرح،بیان میفرماید برای اینکه بتوانید در او نفوذ کنید و اثر بگذارید"با سخن نرم با او سخن بگوئید،شاید متذکر شود یا از خدا بترسد"( فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَیِّناً لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشیٰ )فرق میان"یتذکر"و"یخشی"در اینجا این است که:اگر با سخن نرم و ملایم با او روبرو شوید و در عین حال مطالب را با صراحت و قاطعیت بیان کنید یک احتمال اینست که او دلائل منطقی شما را از دل بپذیرد و ایمان آورد احتمال دیگر اینکه لا اقل از ترس مجازات الهی در دنیا یا آخرت و بر باد رفتن قدرتش،سر تسلیم فرود آورد و با شما مخالفت نکند.
البته احتمال سومی نیز وجود دارد و آن اینکه نه متذکر شود و نه از خدا بترسد،بلکه راه مخالفت و مبارزه را پیش گیرد که با تعبیر"لعل"(شاید) به آن اشاره شده است.و در این صورت نسبت به او اتمام حجت شده است،و در هیچ حال اجرای این برنامه بیفایده نیست.
بدون شک خداوند میدانست سرانجام کار او به کجا خواهد رسید ولی
تعبیرات فوق،درسی است برای موسی و هارون و همه رهبران راه الهی. (1)
*** اما با این حال موسی و هارون از این معنی نگران بودند که ممکن است این مرد قلدر و زورمند مستکبر که آوازه خشونت و سرسختی او همه جا پیچیده بود قبل از آنکه موسی ع و هارون ع ابلاغ دعوت کنند،پیشدستی کرده،آنها را از بین ببرد،لذا"عرضه داشتند پروردگارا!ما از این میترسیم که او قبل از آنکه به سخنان ما گوش فرا دهد،فرمان مجازات صادر کند و پیام تو به گوش او و اطرافیانش نرسد،و یا بعد از شنیدن طغیانگری آغاز نماید"( قٰالاٰ رَبَّنٰا إِنَّنٰا نَخٰافُ أَنْ یَفْرُطَ عَلَیْنٰا أَوْ أَنْ یَطْغیٰ ).
"یفرط"از ماده"فرط"(بر وزن شرط)به معنی پیش افتادن است و به همین جهت به کسی که قبل از همه وارد آبگاه میشود،"فارط"میگویند در سخنان علی ع که در برابر قبرهای مردگان،پشت دروازه کوفه فرمود میخوانیم:انتم لنا فرط سابق:"شما پیشگامان این قافله بودید و قبل از ما به دیار آخرت شتافتید". (2)
به هر حال موسی و برادرش از دو چیز بیم داشتند،نخست آنکه فرعون قبل از آنکه سخنانشان را بشنود شدت عمل به خرج دهد،و یا بعد از شنیدن بلافاصله و بدون مطالعه دست به چنین اقدامی بزند و در هر دو حال ماموریت آنها به خطر بیفتد و ناتمام بماند.
*** اما خداوند به آنها بطور قاطع"فرمود:شما هرگز نترسید،من خود با شما هستم میشنوم و میبینم"( قٰالَ لاٰ تَخٰافٰا إِنَّنِی مَعَکُمٰا أَسْمَعُ وَ أَریٰ ).
بنا بر این با وجود خداوند توانایی که همه جا با شما است و به همین دلیل همه چیز،همه سخنها را میشنود،و همه چیز را میبیند و حامی و پشتیبان شما است،ترس و وحشت معنایی ندارد.
*** سپس دقیقا چگونگی پیاده کردن دعوتشان را در حضور فرعون در پنج جمله کوتاه و قاطع و پرمحتوا برای آنها بیان میفرماید،که یکی مربوط به اصل ماموریت است و دیگری بیان محتوای ماموریت و سومی دلیل و سند و چهارمی تشویق پذیرندگان و سرانجام تهدید مخالفان.
نخست میگوید:"شما به سراغ او بروید و به او بگوئید ما فرستادگان پروردگار توایم"( فَأْتِیٰاهُ فَقُولاٰ إِنّٰا رَسُولاٰ رَبِّکَ ).
جالب اینکه بجای پروردگار ما میگوید پروردگار تو،تا عواطف فرعون را متوجه این نکته سازند که او پروردگاری دارد و اینها نمایندگان پروردگار اویند،ضمنا بطور کنایه به او فهمانده باشند که ادعای ربوبیت از هیچکس صحیح نیست و مخصوص خدا است.
دیگر اینکه"بنی اسرائیل را همراه ما بفرست و آنها را اذیت و آزار مکن" ( فَأَرْسِلْ مَعَنٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ وَ لاٰ تُعَذِّبْهُمْ ).
درست است که دعوت موسی تنها برای نجات بنی اسرائیل از چنگال فرعونیان نبوده،بلکه به گواهی سایر آیات قرآن به منظور نجات خود فرعون و فرعونیان از چنگال شرک و بتپرستی نیز بوده است،ولی اهمیت این موضوع و ارتباط منطقی آن با موسی سبب شده است که او مخصوصا انگشت روی این مساله بگذارد چرا که استثمار و به بردگی کشیدن بنی اسرائیل با آن همه شکنجه و آزار مطلبی نبوده است که قابل توجیه باشد.
سپس اشاره به دلیل و مدرک خود کرده میگوید به او بگوئید"ما نشانهای
از پروردگارت برای تو آوردهایم"( قَدْ جِئْنٰاکَ بِآیَةٍ مِنْ رَبِّکَ ).
ما بیهوده سخن نمیگوئیم و بیدلیل حرفی نمیزنیم،بنا بر این به حکم عقل لازم است لا اقل در سخنان ما بیندیشی و اگر درست بود بپذیری.
سپس به عنوان تشویق مؤمنان اضافه میکنند"درود بر آنها که از هدایت پیروی میکنند"( وَ السَّلاٰمُ عَلیٰ مَنِ اتَّبَعَ الْهُدیٰ ).
این جمله ممکن است به معنی دیگری نیز اشاره باشد و آن اینکه سلامت در این جهان و جهان دیگر از ناراحتیها و رنجها و عذابهای دردناک الهی،و مشکلات زندگی فردی و اجتماعی از آن کسانی است که از هدایت الهی پیروی کنند و این در حقیقت نتیجه نهایی دعوت موسی است.
*** سرانجام عاقبت شوم سرپیچی از این دعوت را نیز به او بفهمانید و بگوئید "به ما وحی شده است که عذاب الهی دامان کسانی را که تکذیب آیاتش کرده و از فرمانش سرپیچی نمایند خواهد گرفت"!( إِنّٰا قَدْ أُوحِیَ إِلَیْنٰا أَنَّ الْعَذٰابَ عَلیٰ مَنْ کَذَّبَ وَ تَوَلّٰی ).
ممکن است توهم شود که ذکر این جمله با گفتار ملایمی که به آن مامور بودند تناسب ندارد،ولی این اشتباه است،چه مانعی دارد که یک طبیب دلسوز با لحن ملایم به بیمارش بگوید،هر کس از این دارو استفاده کند نجات مییابد و هر کس نکند مرگ دامانش را خواهد گرفت.
این بیان نتیجه برخورد نامناسب به یک واقعیت است و تهدید خاص و برخورد خصوصی و شدت عمل در آن وجود ندارد،و به تعبیر دیگر این واقعیتی است که باید بیپرده به فرعون گفته میشد.
در طول تاریخ بسیار دیدهایم افرادی قلدر و زورمند به مبارزه در برابر قدرت حق برخاستهاند،ولی جالب اینکه در هیچ مورد خداوند لشکریان زمین و آسمان را برای کوبیدن آنها بسیج نمیکند،بلکه آن چنان ساده و آسان،آنها را مغلوب میکند که هیچکس تصور آن را هم نمیکرد.
مخصوصا بسیار میشود که خود آنها را دنبال وسائل مرگشان میفرستد و ماموریت اعدامشان را به خودشان میسپارد!.
در همین داستان فرعون میبینیم دشمن اصلی او یعنی موسی را در دامان خود او پرورش میدهد،و در حوزه حفاظت او وارد میسازد! و جالبتر اینکه طبق نقل تواریخ،قابله موسی از قبطیان بود،نجاری که صندوق نجات او را ساخت نیز یک قبطی بود،گیرندگان صندوق از آب ماموران فرعون بودند،و گشاینده صندوق،شخص همسر او بود،به وسیله دستگاه فرعون از مادر موسی ع دعوت به عنوان دایه شیر دهنده شد،و تعقیب موسی بعد از ماجرای قتل مرد قبطی،از ناحیه فرعونیان،سبب هجرت او به مدین و گذراندن یک دوره آموزش و تربیت کامل در مکتب شعیب پیغمبر گشت.
آری هنگامی که خدا میخواهد قدرت خود را نشان دهد،این چنین میکند تا همه گردنکشان بدانند کوچکتر از آن هستند که در برابر اراده و مشیتش عرض اندام کنند.
برای نفوذ در قلوب مردم(هر چند افراد گمراه و بسیار آلوده باشند)نخستین دستور قرآن برخورد ملایم و توأم با مهر و عواطف انسانی است،و توسل به خشونت
مربوط به مراحل بعد است که برخوردهای دوستانه اثر نگذارد.
هدف آنست که مردم جذب شوند،متذکر شوند و راه را پیدا کنند یا از عواقب شوم کار بد خود بترسند( لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشیٰ ).
هر مکتبی باید جاذبه داشته باشد،و بیدلیل،افراد را از خود دفع نکند سرگذشت پیامبران و ائمه دین ع بخوبی نشان میدهد که آنها هرگز از این برنامه در تمام طول عمرشان انحراف پیدا نکردند.
آری ممکن است،هیچ برنامه محبتآمیزی در دل سیاه بعضی اثر نگذارد، و راه منحصرا توسل به خشونت باشد،آن در جای خود صحیح است،اما نه به عنوان یک اصل کلی و برای آغاز کار،برنامه نخستین محبت است و ملایمت، و این همان درسی است که آیات فوق به روشنی به ما میگوید.
جالب اینکه در بعضی از روایات میخوانیم:حتی موسی مامور بود،فرعون را با بهترین نامش صدا کند،شاید در دل تاریک او اثر بگذارد.
بیشک وحی در قرآن مجید معانی گوناگونی دارد.
گاهی به معنی صدای آهسته،یا چیزی را آهسته گفتن آمده،(این معنی اصلی آن در لغت عرب است).
گاهی به معنی اشاره رمزی به چیزی میباشد مانند فَأَوْحیٰ إِلَیْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُکْرَةً وَ عَشِیًّا :"زکریا که زبانش در آن ساعت از کار افتاده بود با اشاره به بنی اسرائیل گفت خدا را صبح و عصر تسبیح کنید"-(مریم-11).
و گاه به معنی الهام غریزی است مانند أَوْحیٰ رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ :"خداوند به زنبور عسل الهام غریزی کرد"(نحل-68).
گاه به معنی فرمان تکوینی است،فرمانی که با زبان آفرینش داده میشود
مانند: یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبٰارَهٰا بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحیٰ لَهٰا :"در قیامت زمین خبرهای خود را بازگو میکند چرا که پروردگارت به او وحی کرده است" (زلزال-5).
و گاه به معنی الهام میآید،الهامی که به قلب افراد با ایمان میفرستد هر چند پیامبر و امام نباشد،مانند: إِذْ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ أُمِّکَ مٰا یُوحیٰ :"ما به مادر تو ای موسی آنچه باید وحی کنیم کردیم"(طه-38).
اما یکی از مهمترین موارد استعمال آن در قرآن مجید پیامهای الهی است که مخصوص پیامبران است،مانند إِنّٰا أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ کَمٰا أَوْحَیْنٰا إِلیٰ نُوحٍ وَ النَّبِیِّینَ مِنْ بَعْدِهِ :"ما به تو وحی فرستادیم همانگونه که به نوح و پیامبران بعد از او وحی فرستادیم"(نساء-163).
بنا بر این کلمه وحی،مفهوم وسیع و جامعی دارد که همه این موارد را شامل میشود و به این ترتیب تعجب نخواهیم کرد اگر در آیات فوق،کلمه وحی در مورد مادر موسی به کار رفته است.
ممکن است برای بعضی با مطالعه آیات فوق،این سؤال پیدا شود که چرا موسی ع با آن وعدههای الهی باز هم دچار نگرانی و تردید و دلهره میشود؟ تا آنجا که خداوند به او صریحا میگوید،بروید من همه جا با شما هستم،همه سخنان را میشنوم،و همه چیز را میبینم،و هیچ جای نگرانی نیست.
پاسخ این سؤال از اینجا روشن میشود که این ماموریت براستی ماموریت بسیار سنگینی بود،موسی که ظاهرا یک چوپان است،میخواهد تنها با برادرش به جنگ مرد قلدر و زورمند و سرکشی برود که بزرگترین قدرتهای آن زمان در اختیار او بوده است،و تازه ماموریت دارد اولین دعوت را از خود فرعون
شروع کند،نه اینکه نخست به سراغ دیگران برود و لشگر و یار و یاور فراهم آورد،بلکه باید نخستین جرقه را بر قلب فرعون بزند،این براستی ماموریت بسیار پیچیده و فوق العاده مشکلی بوده است،بعلاوه ما میدانیم که علم و آگاهی مراتبی دارد،بسیار میشود انسان چیزی را یقینا میداند،اما مایل است به مرحله علم الیقین و اطمینان عینی برسد،همانگونه که ابراهیم با ایمان قاطعش نسبت به معاد از خدا تقاضا کرد صحنهای از زنده شدن مردگان را در این جهان با چشم خود ببیند تا اطمینان خاطر بیشتری پیدا کند.
قٰالَ فَمَنْ رَبُّکُمٰا یٰا مُوسیٰ (49) قٰالَ رَبُّنَا اَلَّذِی أَعْطیٰ کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدیٰ (50) قٰالَ فَمٰا بٰالُ اَلْقُرُونِ اَلْأُولیٰ (51) قٰالَ عِلْمُهٰا عِنْدَ رَبِّی فِی کِتٰابٍ لاٰ یَضِلُّ رَبِّی وَ لاٰ یَنْسیٰ (52) اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَلْأَرْضَ مَهْداً وَ سَلَکَ لَکُمْ فِیهٰا سُبُلاً وَ أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْ نَبٰاتٍ شَتّٰی (53) کُلُوا وَ اِرْعَوْا أَنْعٰامَکُمْ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِأُولِی اَلنُّهیٰ (54) مِنْهٰا خَلَقْنٰاکُمْ وَ فِیهٰا نُعِیدُکُمْ وَ مِنْهٰا نُخْرِجُکُمْ تٰارَةً أُخْریٰ (55)
49-(فرعون)گفت پروردگار شما کیست،ای موسی؟! 50-گفت:پروردگار ما کسی است که به هر موجودی آنچه را لازمه آفرینش او بود داده،سپس رهبریش کرده است.
51-گفت:پس تکلیف پیشینیان ما چه خواهد شد؟ 52-گفت:آگاهی مربوط به آنها نزد پروردگار من در کتابی ثبت است پروردگار من هرگز گمراه نمیشود و فراموش نمیکند.
53-همان خداوندی که زمین را برای شما محل آسایش قرار داد،و راههایی در آن ایجاد کرد و از آسمان آبی فرستاد که به وسیله آن انواع گوناگون گیاهان مختلف را(از خاک تیره)برآوردیم.
54-هم خودتان بخورید و هم چهارپایانتان را در آن به چرا برید که در این نشانههای روشنی است برای صاحبان عقل.
55-ما شما را از آن(خاک)آفریدیم و در آن باز میگردانیم و از آن نیز بار دیگر شما را بیرون میآوریم.
پروردگار شما کیست؟!
در اینجا قرآن مجید،همانگونه که شیوه آنست،مطالبی را که به کمک بحثهای آینده میتوان از این داستان فهمید،حذف کرد،مستقیما به سراغ گفتگوهای موسی و هارون با فرعون میرود.
در واقع مطلب چنین است:
موسی بعد از گرفتن فرمان رسالت و یک دستور العمل کامل و جامع و همه جانبه در باره چگونگی برخورد با فرعون از آن سرزمین مقدس حرکت میکند، و با برادرش هارون-به گفته مورخان-در نزدیکی مصر همراه میشود،و هر دو به سراغ فرعون میآیند،و با مشکلات زیادی میتوانند به درون کاخ افسانهای فرعون که افراد کمی به آن راه داشتند،راه پیدا کنند.
هنگامی که موسی در برابر فرعون قرار گرفت،جملههای حساب شده و مؤثری را که خداوند به هنگام فرمان رسالت به او آموخته بود بازگو میکند:
ما فرستادگان پروردگار توایم.
بنی اسرائیل را با ما بفرست و آنها را شکنجه و آزار مکن.
ما دلیل و معجزه روشنی با خود از سوی پروردگارت آوردهایم.
سلام بر کسی که از هدایت پیروی کند.
و این را نیز بدان که به ما وحی شده است که عذاب در انتظار کسانی است که تکذیب کنند و از فرمان خدا روی بگردانند! هنگامی که فرعون این سخنان را شنید نخستین عکس العملش این بود گفت:"بگوئید ببینم پروردگار شما کیست ای موسی"؟( قٰالَ فَمَنْ رَبُّکُمٰا یٰا مُوسیٰ ).
عجیب اینکه فرعون مغرور و از خود راضی حتی حاضر نشد بگوید پروردگار من که شما مدعی هستید کیست؟بلکه گفت:پروردگار شما کیست؟ *** موسی بلافاصله معرفی بسیار جامع و در عین حال کوتاهی از پروردگار کرد:"گفت:پروردگار ما همان کس است که به هر موجودی آنچه لازمه آفرینش او بوده است داده،و سپس او را در مراحل هستی رهبری و هدایت فرموده است" ( قٰالَ رَبُّنَا الَّذِی أَعْطیٰ کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدیٰ ).
در این سخن کوتاه،موسی اشاره به دو اصل اساسی از آفرینش و هستی میکند که هر یک دلیل مستقل و روشنی برای شناسایی پروردگار است:
نخست اینکه خداوند به هر موجودی آنچه نیاز داشته بخشیده است،این همان مطلبی است که در باره آن میتوان کتابها نوشت،بلکه کتابها نوشتهاند.
اگر ما اندکی در باره گیاهان و جاندارانی که در هر منطقهای زندگی
میکنند،اعم از پرندگان،حیوانات دریایی،حشرات،خزندگان دقت کنیم خواهیم دید که هر کدام هماهنگی کامل با محیط خود دارند و آنچه مورد نیازشان است در اختیارشان میباشد.
ساختمان پرندگان آن چنان است که از نظر شکل و وزن و حواس مختلف آنها را برای پرواز آماده میکند،و ساختمان جانوران اعماق دریاها نیز همین گونه است.
و مسلما بحث از آنها در این مختصر نمیگنجد.
مساله دوم:مساله هدایت و رهبری موجودات است که قرآن آن را با کلمه"ثم" در درجه بعد از تامین نیازمندیها قرار داده است.
ممکن است کسی یا چیزی وسائل حیاتی را در اختیار داشته باشد اما طرز استفاده از آن را نداند،مهم آنست که به طرز کاربرد آنها آشنا باشد،و این همان چیزی است که ما در موجودات مختلف به خوبی میبینیم که چگونه هر کدام از آنها نیروهایشان را دقیقا در مسیر ادامه حیاتشان به کار میگیرند،چگونه لانه میسازند،تولید مثل میکنند،فرزندان خود را پرورش میدهند،و از دسترس دشمنان مخفی میشوند،و یا به مبارزه با دشمن برمیخیزند.
انسانها نیز دارای این هدایت تکوینی هستند،ولی از آنجا که انسان موجودی است دارای عقل و شعور،خداوند هدایت تکوینیش را با هدایت تشریعی او به وسیله پیامبران همراه و همگام کرده است که اگر از آن مسیر منحرف نشود مسلما به مقصد خواهد رسید.
به تعبیر دیگر انسان به خاطر داشتن عقل و اختیار،وظائف و مسئولیتها و به دنبال آن برنامههای تکاملی دارد که حیوانات ندارند و به همین دلیل علاوه بر هدایتهای تکوینی نیاز به هدایت تشریعی نیز دارد.
خلاصه اینکه:موسی ع میخواهد به فرعون بفهماند که این عالم هستی نه منحصر به تو است و نه منحصر به سرزمین مصر است،نه مخصوص امروز است
و نه گذشته،این عالم پهناور گذشته و آیندهای دارد که نه من در آن بودهام و نه تو و دو مساله اساسی در این عالم چشمگیر است،تامین نیازمندیها و سپس به کار گرفتن نیروها و امکانات در مسیر پیشرفت موجودات،اینها به خوبی میتواند تو را به پروردگار ما آشنا سازد و هر چه بیشتر در این زمینه بیندیشی دلائل بیشتری از عظمت و قدرت او خواهی یافت.
*** فرعون با شنیدن این جواب جامع و جالب،سؤال دیگری مطرح کرد، "گفت:اگر چنین است،پس تکلیف پیشینیان ما چه خواهد شد؟"( قٰالَ فَمٰا بٰالُ الْقُرُونِ الْأُولیٰ ).
در اینکه منظور فرعون از این جمله چه بوده است؟مفسران نظرات گوناگونی اظهار داشتهاند:
1-بعضی گفتهاند:چون موسی در آخرین جمله خود،مخالفان توحید را مشمول عذاب الهی دانست،فرعون سؤال کرد پس چرا آن همه اقوام مشرکی که در گذشته بودهاند به چنان عذابی مبتلا نشدهاند؟! 2-بعضی گفتهاند،چون موسی،خداوند عالم را رب و معبود همگان معرفی کرد،فرعون سؤال کرد پس چرا نیاکان ما و اینهمه اقوام گذشته،مشرک بودند این نشان میدهد که شرک و بتپرستی کار نادرستی نیست! 3-بعضی دیگر گفتهاند:چون مفهوم سخن موسی این بود که سرانجام همه به نتیجه اعمال خود میرسند و آنها که از فرمان الهی سرپیچی کردهاند مجازات خواهند شد،فرعون پرسید پس تکلیف اینها که فانی شدند و دیگر بازگشتی به این زندگی ندارند چه خواهد شد؟ *** به هر حال موسی در جواب"گفت:تمام مشخصات اقوام گذشته،نزد پروردگار من در کتابی ثبت است،هیچگاه پروردگار من برای حفظ آنها گمراه
نمیشود و نه فراموش میکند( قٰالَ عِلْمُهٰا عِنْدَ رَبِّی فِی کِتٰابٍ لاٰ یَضِلُّ رَبِّی وَ لاٰ یَنْسیٰ ) (1).
بنا بر این حساب و کتاب آنها محفوظ است،و سرانجام به پاداش و کیفر اعمالشان خواهند رسید،نگهدارنده این حساب،خدایی است که نه اشتباه در کار او وجود دارد و نه فراموشی،و با توجه به آنچه موسی ع در اصل توحید و معرفی خدا بیان کرد کاملا روشن است که نگهداشتن این حساب برای آن کس که به هر موجودی،دقیقا نیازمندیهایش را داده و سپس آن را هدایت میکند کار مشکلی نخواهد بود.
در تفاوت مفهوم جمله" لاٰ یَضِلُّ "با جمله" لاٰ یَنْسیٰ "مفسران بیانات گوناگونی دارند،ولی ظاهر این است که"لا یضل"،اشاره به نفی هر گونه اشتباه از پروردگار است،و"لا ینسی"اشاره به نفی نسیان،یعنی نه در آغاز کار در حساب افراد اشتباه میکند،و نه در نگهداری حسابشان گرفتار نسیان میگردد و به این ترتیب موسی ضمنا احاطه علمی پروردگار را به همه چیز خاطر نشان میکند تا فرعون متوجه این واقعیت بشود که سر سوزنی از اعمال او از دیدگاه علم خدا مکتوم و بیپاداش و کیفر نخواهد بود.
در حقیقت این احاطه علمی خداوند نتیجه سخنی است که موسی ع قبلا گفت و آن اینکه:خداوندی که به هر موجودی نیازمندیش را داده و او را هدایت میکند،از حال همه کس و همه چیز آگاه است.
*** و از آنجا که بخشی از سخن موسی ع پیرامون مساله توحید و شناسایی
1) 1) در اینجا"کتاب"به صورت نکره ذکر شده،اشاره به عظمت کتابی است که اعمال بندگان در آن ثبت است،همانگونه که در آیه دیگری میخوانیم لاٰ یُغٰادِرُ صَغِیرَةً وَ لاٰ کَبِیرَةً إِلاّٰ أَحْصٰاهٰا :"هیچ عمل کوچک یا بزرگی نیست،مگر اینکه این کتاب آن را به حساب در آورده است(کهف-49).
خدا بود قرآن در اینجا فصل دیگری در همین زمینه بیان میدارد:"همان خداوندی که زمین را برای شما مهد آسایش قرار داد،و راههایی در آن ایجاد کرد،و از آسمان،آبی فرستاد"( اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ مَهْداً وَ سَلَکَ لَکُمْ فِیهٰا سُبُلاً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً ).
"ما به وسیله این آب،انواع گوناگون از گیاهان مختلف را از خاک تیره برآوردیم"( فَأَخْرَجْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْ نَبٰاتٍ شَتّٰی ).
در مجموع این آیه به چهار بخش از نعمتهای بزرگ خدا اشاره شده است:
1-زمین که مهد آرامش و آسایش انسان است و به برکت قانون جاذبه و همچنین قشر عظیم هوایی که اطراف آن را گرفته انسان میتواند به راحتی و امن و امان روی آن زندگی کند.
2-راهها و جادههایی که خداوند در زمین به وجود آورده است که تمام مناطق آن را به یکدیگر پیوند میدهد،همانگونه که غالبا دیدهایم در میان سلسله جبال سر به آسمان کشیده،غالبا درهها و راههایی وجود دارد،که انسان میتواند از آنها عبور کرده،به مقصد خود برسد.
3-آبی که مایه حیات است و سرچشمه همه برکات از آسمان نازل کرده.
4-گیاهان و نباتات گوناگون و مختلفی که به وسیله این آب از زمین میروید که قسمتی از آنها مواد غذایی انسان را تشکیل میدهند و بخشی مواد دارویی قسمتی را انسان برای ساختن لباس مورد استفاده قرار میدهد و قسمت دیگری را برای وسائل زندگی(همچون درها و حتی خانههایی که از چوب ساخته میشود و کشتیها و بسیاری از وسائل نقلیه دیگر).
بلکه میتوان گفت:این چهار نعمت بزرگ به همان ترتیب که در آیه فوق آمده است اولویتهای زندگی انسان را تشکیل میدهد،قبل از همه چیز، محل سکونت و آرامش لازم است،و به دنبال آن راههای ارتباطی،سپس آب،
و فرآوردههای کشاورزی.
*** سرانجام اشاره به پنجمین و آخرین نعمت از این سلسله نعمتهای الهی کرده میگوید:"از این فرآوردههای گیاهی،هم خودتان بخورید و هم چهار پایان خود را در آن به چرا ببرید"( کُلُوا وَ ارْعَوْا أَنْعٰامَکُمْ ).
اشاره به اینکه:فرآوردههای حیوانی شما که بخش مهمی از مواد غذایی و لباس و پوشاک و سایر وسائل زندگی شما را تشکیل میدهد نیز از برکت همان زمین و همان آبی است که از آسمان نازل میشود.
و در پایان در حالی که به همه این نعمتها اشاره کرده میفرماید:"در این امور،نشانههای روشنی است برای صاحبان عقل و اندیشه"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِأُولِی النُّهیٰ ).
قابل توجه اینکه"نهی"جمع"نهیه"(بر وزن کپیه)در اصل از ماده"نهی"(نقطه مقابل امر)گرفته شده و به معنی عقل و دانشی است که انسان را از زشتیها نهی میکند،اشاره به اینکه:هر گونه فکر و اندیشه برای پیبردن به اهمیت این آیات کافی نیست،بلکه عقل و اندیشههای مسئول میتواند به این واقعیت پیببرد.
*** و به تناسب اینکه در بیان توحیدی این آیات،از آفرینش زمین و نعمتهای آن استفاده شده"معاد"را نیز با اشاره به همین زمین در آخرین آیه مورد بحث بیان کرده،میفرماید:"از آن شما را آفریدیم و در آن باز میگردانیم،و از آن نیز شما را بار دیگر بیرون میآوریم"( مِنْهٰا خَلَقْنٰاکُمْ وَ فِیهٰا نُعِیدُکُمْ وَ مِنْهٰا نُخْرِجُکُمْ تٰارَةً أُخْریٰ ).
چه تعبیر گویا و فشردهای از گذشته و امروز و آینده انسانها،همه از خاک به وجود آمدهایم،همه به خاک باز میگردیم و همه بار دیگر از خاک برانگیخته
میشویم.
بازگشت همه ما به خاک و یا مبعوث شدن از خاک،کاملا روشن است اما اینکه چگونه آغاز همه ما از خاک است،دو تفسیر وجود دارد،نخست اینکه همه ما از آدم هستیم و آدم از خاک،و دیگر اینکه:حتی خود ما نیز از خاک گرفته شدهایم،زیرا تمام مواد غذایی که بدن ما و پدران و مادران ما را تشکیل داده از همین خاک گرفته شده است.
ضمنا این تعبیر،اخطاری است به همه گردنکشان و فرعونصفتان که فراموش نکنند از کجا آمدهاند،و به کجا خواهند رفت،این همه غرور و نخوت و گردنکشی و طغیان،برای موجودی که دیروز خاک بوده و فردا نیز خاک میشود چرا؟ ***
1-کلمه"مهد"و"مهاد"هر دو به معنی مکانی است که آماده برای نشستن و خوابیدن و استراحت است و در اصل کلمه"مهد"به محلی گفته میشود که کودک را در آن میخوابانند(گاهواره یا مانند آن).
گویی انسان کودکی است که به گاهواره زمین سپرده شده است،و در این گاهواره همه وسائل زندگی و تغذیه او فراهم است.
2-کلمه"ازواجا"که از ماده زوج گرفته شده است،هم میتواند اشاره به اصناف و انواع گیاهان باشد،و هم اشاره سربستهای به مساله زوجیت(نر و ماده بودن)در عالم گیاهان که به خواست خدا ذیل آیات مناسبتر از آن سخن خواهیم گفت.
3-در تفسیر"اولوا النهی"در حدیثی که در اصول کافی از پیامبر ص نقل شده است چنین میخوانیم:
ان خیارکم اولوا النهی،قیل یا رسول اللّٰه
و من اولوا النهی؟قال هم اولوا الاخلاق الحسنة و الاحلام الرزینة وصلة الارحام و البررة بالامهات و الآباء،و المتعاهدین للفقراء و الجیران و الیتامی و یطعمون الطعام و یفشون السلام فی العالم،و یصلون و الناس نیام غافلون:
"بهترین شما اولوا النهی(صاحبان اندیشههای مسئول)است،از پیامبر ص پرسیدند اولوا النهی کیانند؟فرمود:آنها که دارای اخلاق حسنه و عقلهای پر وزن هستند،دارای صله رحم و نیکی به مادران و پدران کمک کننده به فقیران و همسایگان نیازمند و یتیمان،آنها که گرسنگان را سیر میکنند،صلح در جهان میگسترانند،همانها که نماز میخوانند در حالی که مردم خوابند". (1)
و در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی ع چنین نقل شده که شخصی از آن بزرگوار از معنی دو سجده در هر رکعت از نماز سؤال کرد،امام فرمود:
معنی سجده نخستین هنگامی که سر به زمین میگذاری آنست که پروردگارا من در آغاز از این خاک بودم،و هنگامی که سر برمیداری مفهومش این است که مرا از این خاک بیرون فرستادی،و مفهوم سجده دوم این است که مرا به این خاک باز میگردانی،و هنگامی که سر از سجده دوم برمیداری مفهومش این است که تو بار دیگر مرا از خاک،مبعوث خواهی کرد. (2)
وَ لَقَدْ أَرَیْنٰاهُ آیٰاتِنٰا کُلَّهٰا فَکَذَّبَ وَ أَبیٰ (56) قٰالَ أَ جِئْتَنٰا لِتُخْرِجَنٰا مِنْ أَرْضِنٰا بِسِحْرِکَ یٰا مُوسیٰ (57) فَلَنَأْتِیَنَّکَ بِسِحْرٍ مِثْلِهِ فَاجْعَلْ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکَ مَوْعِداً لاٰ نُخْلِفُهُ نَحْنُ وَ لاٰ أَنْتَ مَکٰاناً سُویً (58) قٰالَ مَوْعِدُکُمْ یَوْمُ اَلزِّینَةِ وَ أَنْ یُحْشَرَ اَلنّٰاسُ ضُحًی (59) فَتَوَلّٰی فِرْعَوْنُ فَجَمَعَ کَیْدَهُ ثُمَّ أَتیٰ (60) قٰالَ لَهُمْ مُوسیٰ وَیْلَکُمْ لاٰ تَفْتَرُوا عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً فَیُسْحِتَکُمْ بِعَذٰابٍ وَ قَدْ خٰابَ مَنِ اِفْتَریٰ (61) فَتَنٰازَعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ وَ أَسَرُّوا اَلنَّجْویٰ (62) قٰالُوا إِنْ هٰذٰانِ لَسٰاحِرٰانِ یُرِیدٰانِ أَنْ یُخْرِجٰاکُمْ مِنْ أَرْضِکُمْ بِسِحْرِهِمٰا وَ یَذْهَبٰا بِطَرِیقَتِکُمُ اَلْمُثْلیٰ (63) فَأَجْمِعُوا کَیْدَکُمْ ثُمَّ اِئْتُوا صَفًّا وَ قَدْ أَفْلَحَ اَلْیَوْمَ مَنِ اِسْتَعْلیٰ (64)
56-ما همه آیات خود را به او نشان دادیم اما او تکذیب کرد و سر باز زد! 57-گفت:ای موسی!آیا آمدهای که ما را از سرزمینمان با این سحرت بیرون کنی؟! 58-ما هم قطعا سحری همانند آن برای تو خواهیم آورد،هم اکنون(تاریخش را تعیین کن و)میعادی میان ما و خودت قرار ده که نه ما و نه تو از آن تخلف نکنیم، آنهم در مکانی که نسبت به همه یکسان باشد!.
59-گفت میعاد ما و شما روز زینت(روز عید)است،مشروط بر اینکه همه مردم هنگامی که روز بالا میآید جمع شوند.
60-فرعون آن مجلس را ترک گفت،و تمام مکر و فریب خود را جمع کرد،و سپس همه را(در روز موعود)آورد.
61-موسی به آنها گفت:وای بر شما دروغ بر خدا نبندید که شما را با عذاب خود نابود میسازد،و نومیدی و(شکست)از آن کسی است که دروغ(بر خدا) ببندد.
62-آنها در میان خود در ادامه راهشان به نزاع برخاستند و مخفیانه و درگوشی با هم سخن گفتند.
63-گفتند:این دو مسلما ساحرند،میخواهند شما را با سحرشان از سرزمینتان بیرون کنند،و آئین عالی شما را از بین ببرند! 64-اکنون که چنین است تمام نیرو و نقشه خود را جمع کنید و در یک صف(به میدان مبارزه)بیائید،و رستگاری امروز از آن کسی است که برتری خودش را اثبات کند!
فرعون خود را برای مبارزه نهایی آماده میکند
در این بخش از آیات،مرحله دیگری از درگیری موسی ع و فرعون منعکس شده است، قرآن مجید،این قسمت را با این جمله شروع میکند:"ما همه آیات خود را به فرعون نشان دادیم،اما هیچیک از آنها در دل تیره او اثر
نگذاشت،همه را تکذیب کرد و از پذیرش آنها امتناع ورزید"( وَ لَقَدْ أَرَیْنٰاهُ آیٰاتِنٰا کُلَّهٰا فَکَذَّبَ وَ أَبیٰ ).
مسلما منظور از آیات،در اینجا تمام معجزاتی که در طول عمر موسی و زندگیش در مصر به وسیله او ظاهر شد،نیست،بلکه این مربوط به معجزاتی است که در آغاز دعوت به فرعون ارائه داد،"معجزه عصا"و"ید بیضا"و"محتوای دعوت جامع آسمانیش"که خود دلیل زندهای بر حقانیتش بود.
و لذا بعد از این ماجرا به مساله مبارزه ساحران با موسی ع و اعجازهای تازه او برخورد میکنیم.
*** اکنون ببینیم فرعون طغیانگر،مستکبر و لجوج در برابر موسی و معجزات او چه گفت،و او را چگونه-طبق معمول همه زمامداران زورگو-متهم ساخت؟ "گفت ای موسی!آیا آمدهای که ما را از سرزمین و وطنمان با سحرت بیرون کنی؟!"( قٰالَ أَ جِئْتَنٰا لِتُخْرِجَنٰا مِنْ أَرْضِنٰا بِسِحْرِکَ یٰا مُوسیٰ ):
اشاره به اینکه:ما میدانیم مساله نبوت و دعوت به توحید،و ارائه این معجزات همگی توطئه برای غلبه بر حکومت و بیرون کردن ما و قبطیان از سرزمین آباء و اجدادمان است،منظور تو،نه دعوت به توحید است و نه نجات بنی اسرائیل،منظور حکومت است و سیطره بر این سرزمین و بیرون راندن مخالفان!.
این تهمت درست همان حربهای است که همه زورگویان و استعمارگران در طول تاریخ داشتهاند که هر گاه خود را در خطر میدیدند،برای تحریک مردم به نفع خود،مساله خطری که مملکت را تهدید میکرد،پیش میکشیدند مملکت یعنی حکومت این زورگویان و موجودیتش یعنی موجودیت آنها! بعضی از مفسران معتقدند که اصلا آوردن بنی اسرائیل به مصر و نگهداری
آنها در این سرزمین،تنها برای استفاده از نیروی کار آنها در شکل بردگان نبود بلکه در عین حال میخواستند،آنها که قومی نیرومند بودند قدرت پیدا نکنند مبادا تبدیل به کانون خطری شوند،دستور کشتن پسران آنها نیز تنها به خاطر ترس از تولد موسی نبود،بلکه برای جلوگیری از قدرت و قوت آنها بود،و این کاری است که همه قلدران انجام میدهند،بنا بر این بیرون رفتن بنی اسرائیل طبق خواسته موسی- یعنی قدرت یافتن این ملت،و در این صورت تاج و تخت فراعنه به خطر میافتاد.
نکته دیگر اینکه در همین عبارت کوتاه،فرعون،موسی را متهم به سحر کرد،همان اتهامی که به همه پیامبران در برابر معجزات روشنشان زدند.
همانگونه که در سوره"ذاریات"آیه 52 و 53 میخوانیم کَذٰلِکَ مٰا أَتَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ قٰالُوا سٰاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ أَ تَوٰاصَوْا بِهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ طٰاغُونَ :"هیچ پیامبری،قبل از اینها نیامد جز اینکه گفتند ساحر است یا دیوانه؟آیا این(تهمت و افترا)را به یکدیگر توصیه میکردند(که همگی در آن همصدا بودند)بلکه آنها قومی طغیانگرند".
این موضوع نیز قابل تذکر است که دامن زدن به احساسات"میهندوستی" در این گونه مواقع کاملا حساب شده بوده است،زیرا غالب مردم،سرزمین و وطنشان را همانند جانشان دوست دارند،لذا در پارهای از آیات قرآن این دو در ردیف هم قرار گرفتهاند وَ لَوْ أَنّٰا کَتَبْنٰا عَلَیْهِمْ أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِیٰارِکُمْ مٰا فَعَلُوهُ إِلاّٰ قَلِیلٌ مِنْهُمْ :"اگر ما بر آنها فرض کرده بودیم خود را به کشتن دهید و یا از وطن و خانه خود بیرون روید تنها عده کمی از آنها عمل میکردند" (1).
*** فرعون سپس اضافه کرد گمان نکن ما قادر نیستیم همانند این سحرهای
1) 1) نساء-66.
تو را بیاوریم،"یقینا بدان به همین زودی سحری همانند آن برای تو خواهیم آورد"( فَلَنَأْتِیَنَّکَ بِسِحْرٍ مِثْلِهِ ).
و برای اینکه قاطعیت بیشتری نشان دهد گفت:"هم اکنون تاریخش را معین کن،باید میان ما و تو وعدهای باشد که نه ما از آن تخلف کنیم و نه تو از آن،آنهم در مکانی که نسبت به همگان یکسان باشد( فَاجْعَلْ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکَ مَوْعِداً لاٰ نُخْلِفُهُ نَحْنُ وَ لاٰ أَنْتَ مَکٰاناً سُویً ).
در تفسیر" مَکٰاناً سُویً "بعضی گفتهاند:منظور آن بوده که فاصله آن از ما و تو یکسان باشد،و بعضی گفتهاند فاصلهاش نسبت به مردم شهر یکسان باشد، یعنی محلی درست در مرکز شهر،و بعضی گفتهاند منظور یک سرزمین مسطح است که همگان بر آن اشراف داشته،و عالی و دانی در آن یکسان باشد،و میتوان همه این معانی را در آن جمع دانست.
توجه به این نکته نیز لازم است که زمامداران زورگو برای اینکه حریف خود را از میدان بدر کنند،و به اطرافیان خود که گاهی تحت تاثیر واقع شدهاند (و در داستان موسی و معجزاتش حتما تحت تاثیر واقع شده بودند)قدرت و قوت و روحیه بدهند،ظاهرا برخورد قاطع با اینگونه مسائل میکنند و سر و صدای زیاد به راه میاندازند!.
*** ولی موسی بیآنکه خونسردی خود را از دست بدهد و از جنجال فرعون هراسی به دل راه دهد با صراحت و قاطعیت"گفت:من هم آمادهام،هم اکنون روز و ساعت آن را تعیین کنم،میعاد ما و شما روز زینت(روز عید)است،مشروط بر اینکه مردم همگی به هنگامی که روز بالا میآید در محل جمع شوند" ( قٰالَ مَوْعِدُکُمْ یَوْمُ الزِّینَةِ وَ أَنْ یُحْشَرَ النّٰاسُ ضُحًی ). (1)
1) 1) "ضحی"در لغت به معنی گسترش آفتاب،یا بالا آمدن خورشید است، "واو"در جمله" وَ أَنْ یُحْشَرَ النّٰاسُ ضُحًی "دلیل بر معیت میباشد.
تعبیر به" یَوْمُ الزِّینَةِ "(روز زینت)مسلما اشاره به یک روز عید بوده که نمیتوانیم دقیقا آن را تعیین کنیم،ولی مهم آنست که مردم در آن روز کسب و کار خود را تعطیل میکردند،و طبعا آماده شرکت در چنین برنامهای بودند.
*** به هر حال فرعون بعد از مشاهده معجزات شگفتآور موسی و مشاهده تاثیر روانی این معجزات در اطرافیانش تصمیم گرفت با کمک ساحران به مبارزه با او برخیزد،لذا قرار لازم را با موسی گذارد،"آن مجلس را ترک گفت و تمام مکر و فریب خود را جمع کرد و سپس همه را در روز موعود آورد"( فَتَوَلّٰی فِرْعَوْنُ فَجَمَعَ کَیْدَهُ ثُمَّ أَتیٰ ).
در این جمله کوتاه سرگذشتهای مفصلی که در سوره اعراف و شعراء به طور مبسوط آمده،خلاصه شده است،زیرا فرعون پس از ترک آن مجلس و جدا شدن از موسی و هارون،جلسات مختلفی با مشاوران مخصوص و اطرافیان مستکبرش تشکیل داد،سپس از سراسر مصر،ساحران را دعوت به پایتخت نمود و آنها را با وسائل تشویق فراوان به این مبارزه سرنوشتساز دعوت کرد،و مطالب دیگری که اینجا جای بحث آن نیست،اما قرآن،همه اینها را در این سه جمله جمع کرده است(فرعون،موسی را ترک گفت،تمام مکر خود را جمع کرد،و سپس آمد). (1)
*** سرانجام روز موعود فرا رسید،موسی ع در برابر انبوه جمعیت قرار گرفت،جمعیتی که گروهی از آن ساحران بودند و تعداد آنها به گفته بعضی از
1) 1) گرچه کلمه"تولی"در اینجا به معنی جدا شدن از موسی یا از آن مجلس تفسیر شده است ولی ممکن است با توجه به مفهوم این لغت،حالت اعتراض و ناراحتی فرعون و موضعگیری خصمانهاش را در مقابل موسی نیز منعکس کند.
مفسران 72 نفر و به گفته بعضی دیگر به چهارصد نفر هم میرسید و بعضی دیگر نیز اعداد بزرگتری گفتهاند.
و گروهی از آنها،فرعون و اطرافیان او را تشکیل میدادند و بالآخره گروه سوم که اکثریت از آن تشکیل یافته بود،تودههای تماشاچی مردم بودند.
موسی در اینجا رو به ساحران و یا فرعونیان و ساحران کرد و"به آنان چنین گفت وای بر شما،دروغ بر خدا نبندید که شما را با مجازات خود،نابود و ریشهکن خواهد ساخت"( قٰالَ لَهُمْ مُوسیٰ وَیْلَکُمْ لاٰ تَفْتَرُوا عَلَی اللّٰهِ کَذِباً فَیُسْحِتَکُمْ بِعَذٰابٍ ).
"و شکست و نومیدی و خسران از آن آنهاست که بر خدا دروغ میبندند و به او نسبت باطل میدهند"( وَ قَدْ خٰابَ مَنِ افْتَریٰ ).
واضح است که منظور موسی از افترای بر خدا،آنست که کسی یا چیزی را شریک او قرار داده،معجزات فرستاده خدا را به سحر نسبت دهند و فرعون را معبود و اله خود بپندارند،مسلما کسی که چنین دروغهایی به خدا ببندد و با تمام قوا برای خاموش کردن نور حق بکوشد،خداوند چنین کسانی را بدون مجازات نخواهد گذارد.
*** این سخن قاطع موسی که هیچ شباهتی به سخن ساحران نداشت،بلکه آهنگش آهنگ دعوت همه پیامبران راستین بود،و از دل پاک موسی برخاسته بود،بر بعضی از دلها اثر گذاشت،و در میان جمعیت اختلاف افتاد،بعضی طرفدار شدت عمل بودند،و بعضی به شک و تردید افتادند و احتمال میدادند موسی پیامبر بزرگ خدا باشد و تهدیدهای او مؤثر گردد،به خصوص که لباس ساده او و برادرش هارون،همان لباس ساده چوپانی بود،و چهره مصمم آنها که علی رغم تنها بودن،ضعف و فتوری در آن مشاهده نمیگشت،دلیل دیگری بر اصالت
گفتار و برنامههای آنها محسوب میشد،لذا قرآن میگوید:"آنها در میان خود در باره کارهایشان به نزاع برخاستند،و مخفیانه و درگوشی با هم سخن گفتند" ( فَتَنٰازَعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ وَ أَسَرُّوا النَّجْویٰ ).
ممکن است این پنهانگویی و نجوی در برابر موسی بوده باشد،این احتمال نیز دارد که در برابر فرعون باشد،و احتمال دیگر اینکه:گردانندگان این صحنه در خفای از توده مردم به چنین نجوی و تنازعی برخاستند.
*** ولی به هر حال طرفداران ادامه مبارزه و شدت عمل،پیروز شدند و رشته سخن را بدست گرفتند و از طرق مختلف،به تحریک مبارزه کنندگان با موسی پرداختند.
نخست:"گفتند این دو مسلما ساحرند"!( قٰالُوا إِنْ هٰذٰانِ لَسٰاحِرٰانِ ) (1)بنا بر این وحشتی از مبارزه با آنها نباید به خود راه داد،چرا که شما بزرگان و سردمداران سحر در این کشور پهناورید،و توان و نیروی شما از آنها بیشتر است!.
دیگر اینکه"آنها میخواهند شما را از سرزمینتان با سحرشان بیرون کنند"سرزمینی که همچون جان شما عزیز است و به آن تعلق دارید آن هم به شما تعلق دارد( یُرِیدٰانِ أَنْ یُخْرِجٰاکُمْ مِنْ أَرْضِکُمْ بِسِحْرِهِمٰا ).
بعلاوه اینها تنها به بیرون کردن شما از وطنتان قانع نیستند،اینها میخواهند مقدسات شما را هم بازیچه قرار دهند"و آئین عالی و مذهب حق شما
1) 1) این جمله از نظر اعراب،چنین است که"ان"مخفف از"ان"است و به خاطر همین در ما بعد خود عمل نکرده است به علاوه رفع اسم"ان"در لغت عرب،نادر و کمیاب نیست.
را از میان ببرند"!( وَ یَذْهَبٰا بِطَرِیقَتِکُمُ الْمُثْلیٰ ). (1)
*** اکنون که چنین است به هیچوجه به خود تردید راه ندهید،و"تمام نیرو و نقشه و مهارت و توانتان را جمع کنید و به کار گیرید"( فَأَجْمِعُوا کَیْدَکُمْ ).
"سپس همگی متحد در صف واحدی به میدان مبارزه،گام نهید" ( ثُمَّ ائْتُوا صَفًّا ).
چرا که وحدت و اتحاد رمز پیروزی شما در این مبارزه سرنوشتساز است.
و بالآخره"فلاح و رستگاری،امروز،از آن کسی است که بتواند برتری خود را بر حریفش اثبات نماید"( وَ قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلیٰ ).
1) 1) "طریقه"به معنی روش و در اینجا منظور،مذهب است،و"مثلی" از ماده"مثل"در اینجا به معنی عالی و افضل است(ای الاشبه بالفضیلة).
قٰالُوا یٰا مُوسیٰ إِمّٰا أَنْ تُلْقِیَ وَ إِمّٰا أَنْ نَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَلْقیٰ (65) قٰالَ بَلْ أَلْقُوا فَإِذٰا حِبٰالُهُمْ وَ عِصِیُّهُمْ یُخَیَّلُ إِلَیْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهٰا تَسْعیٰ (66) فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَةً مُوسیٰ (67) قُلْنٰا لاٰ تَخَفْ إِنَّکَ أَنْتَ اَلْأَعْلیٰ (68) وَ أَلْقِ مٰا فِی یَمِینِکَ تَلْقَفْ مٰا صَنَعُوا إِنَّمٰا صَنَعُوا کَیْدُ سٰاحِرٍ وَ لاٰ یُفْلِحُ اَلسّٰاحِرُ حَیْثُ أَتیٰ (69)
65-(ساحران)گفتند ای موسی آیا تو اول(عصای خود را)میافکنی یا ما اول بیفکنیم؟! 66-گفت:شما اول بیفکنید،در این هنگام طنابها و عصاهایشان بخاطر سحر آنها چنان به نظر میرسید که حرکت میکنند! 67-در این هنگام موسی ترس خفیفی در دل احساس کرد.
68-گفتیم:نترس تو مسلما(پیروز و)برتری! 69-و چیزی را که در دست راست داری بیفکن،تمام آنچه را آنها ساختهاند میبلعد، چرا که آن تنها مکر ساحر است،و ساحر هر کجا برود رستگار نخواهد شد.
موسی(ع)نیز به میدان میآید
ساحران ظاهرا متحد شدند و عزم را جزم کردند که با موسی به مبارزه برخیزند،هنگامی که گام به میدان نهادند"گفتند ای موسی اول تو وسائل سحرت را میافکنی یا ما نخستین باشیم؟!"( قٰالُوا یٰا مُوسیٰ إِمّٰا أَنْ تُلْقِیَ وَ إِمّٰا أَنْ نَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَلْقیٰ ).
بعضی از مفسران گفتهاند که این پیشنهاد ساحران دائر به پیشگام شدن موسی یا خودشان یک نوع احترام از جانب آنها نسبت به موسی بود،و شاید همین امر بود که زمینه توفیق ایمان آوردن آنها را بعد از این ماجرا فراهم آورد.
ولی این موضوع بسیار بعید به نظر میرسد،چرا که آنها با تمام قدرت میکوشیدند که موسی و معجزه او را درهم بشکنند،بنا بر این تعبیر فوق شاید برای این بوده که اعتماد به نفس خود را در برابر تودههای مردم اظهار نمایند.
*** ولی موسی بیآنکه عجلهای نشان بدهد،چرا که به پیروزی نهایی خود کاملا اطمینان داشت و حتی قطع نظر از آن در این گونه مبارزهها معمولا برنده کسی است که پیشقدم نمیشود،لذا به آنها"گفت:شما اول بیفکنید"!( قٰالَ بَلْ أَلْقُوا ).
بدون شک این دعوت موسی ع از آنها به مبارزه در واقع مقدمهای بود برای آشکار شدن حق،و از نظر موسی ع نه تنها امر قبیحی نبود،بلکه مقدمه واجب محسوب میشد.
ساحران نیز پذیرفتند و آنچه عصا و طناب برای سحر کردن با خود آورده بودند یکباره به میان میدان افکندند،و اگر روایتی را که میگوید:آنها
هزاران نفر بودند بپذیریم مفهومش این میشود که در یک لحظه هزاران عصا و طناب که مواد مخصوصی در درون آنها ذخیره شده بود،به وسط میدان انداختند.
"ناگهان طنابها و عصاهایشان به خاطر سحر آنها،چنان به نظر میرسید که دارند حرکت میکنند"!( فَإِذٰا حِبٰالُهُمْ وَ عِصِیُّهُمْ یُخَیَّلُ إِلَیْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهٰا تَسْعیٰ ).
آری به صورت مارهایی کوچک و بزرگ،رنگارنگ در اشکال مختلف به جنب و جوش درآمدند،آیات دیگر قرآن در این زمینه میخوانیم که"آنها چشم مردم را سحر کردند و آنها را در وحشت فرو بردند و سحر عظیمی به وجود آوردند" سَحَرُوا أَعْیُنَ النّٰاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جٰاؤُ بِسِحْرٍ عَظِیمٍ (اعراف- 116).
و به تعبیر آیه 44 سوره شعراء،"ساحران صدا زدند که به عزت فرعون ما پیروزیم" وَ قٰالُوا بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ إِنّٰا لَنَحْنُ الْغٰالِبُونَ .
بسیاری از مفسران نوشتهاند که آنها موادی همچون"جیوه"در درون این طنابها و عصاها قرار داده بودند که با تابش آفتاب،و گرم شدن این ماده فوق العاده فرار،حرکات مختلف و سریعی به آنها دست داد،این حرکات مسلما راه رفتن نبود،ولی با تلقینهایی که ساحران به مردم کرده بودند،و صحنه خاصی که در آنجا به وجود آمده بود،این چنین در چشم مردم مجسم میشد که این موجودات جان گرفتهاند و مشغول حرکتند!(تعبیر" سَحَرُوا أَعْیُنَ النّٰاسِ " یعنی چشم مردم را سحر کردند،نیز اشاره به همین معنی است و همچنین تعبیر " یُخَیَّلُ إِلَیْهِ "یعنی در نظر موسی چنین منعکس شد-نیز ممکن است اشاره به همین معنی باشد).
به هر حال صحنه بسیار عجیبی بود،ساحران که هم تعدادشان زیاد بود
و هم آگاهیشان در این فن،و طرز استفاده از خواص مرموز فیزیکی و شیمیایی اجسام و مانند آن را به خوبی میدانستند،توانستند آن چنان در افکار حاضران نفوذ کنند که این باور برای آنها پیدا شود که اینهمه موجودات بیجان،جان گرفتند.
غریو شادی از فرعونیان برخاست،گروهی از ترس و وحشت فریاد زدند و خود را عقب میکشیدند!.
*** "در این هنگام موسی احساس ترس خفیفی در دل کرد"( فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَةً مُوسیٰ ).
"اوجس"از ماده"ایجاس"در اصل از"وجس"(بر وزن حبس) به معنی صدای پنهان گرفته شده است،بنا بر این"ایجاس"به معنی یک احساس پنهانی و درونی است،و این تعبیر نشان میدهد که ترس درونی موسی،سطحی و خفیف بود تازه آن هم به خاطر این نبود که برای صحنه رعبانگیزی که بر اثر سحر ساحران به وجود آمده بود اهمیتی قائل شده باشد،بلکه از این بیم داشت که نکند مردم تحت تاثیر این صحنه واقع شوند،آن چنان که بازگرداندن آنها آسان نباشد.
یا اینکه پیش از آنکه موسی مجال نشان دادن معجزه خود را داشته باشد جمعی صحنه را ترک گویند یا از صحنه بیرونشان کنند و حق آشکار نگردد.
چنان که در خطبه 6 نهج البلاغه میخوانیم:
لم یوجس موسی(ع)خیفة علی نفسه بل اشفق من غلبة الجهال و دول الضلال: "موسی ع هرگز به خاطر خودش در درون دل احساس ترس نکرد،بلکه از آن ترسید که جاهلان غلبه کنند و دولتهای ضلال،پیروز شوند". (1)
1) 1) علی(ع)این سخن را زمانی میگوید که از انحراف مردم نگران است و به این حقیقت اشاره میکند که نگرانی من نه به خاطر آنست که در حق تردیدی داشته باشیم من از آن روز که حق را دیدم کمترین تردیدی در آن نکردم بلکه به خاطر انحراف مردم نگرانم!.
با آنچه گفته شد،ضرورتی برای پاسخهای دیگری که در زمینه ترس موسی ع ذکر کردهاند نمیبینیم.
*** به هر حال در این موقع،نصرت و یاری الهی به سراغ موسی آمد و فرمان وحی وظیفه او را مشخص کرد،چنان که قرآن میگوید:"به او گفتیم ترس به خود راه مده تو مسلما برتری"!( قُلْنٰا لاٰ تَخَفْ إِنَّکَ أَنْتَ الْأَعْلیٰ ).
این جمله با قاطعیت تمام،موسی را در پیروزیش دلگرم میسازد(کلمه "ان"و تکرار"ضمیر"هر یک تاکید مستقلی است بر این معنی،و همچنین اسمیه بودن این جمله)و به اینگونه موسی،قوت قلبش را که لحظات کوتاهی متزلزل شده بود باز یافت.
*** مجددا به او خطاب شد که:"آنچه را در دست راست داری بیفکن که تمام آنچه را که آنها ساختهاند میبلعد"!( وَ أَلْقِ مٰا فِی یَمِینِکَ تَلْقَفْ مٰا صَنَعُوا ).
"چرا که کار آنها تنها مکر ساحر است"( إِنَّمٰا صَنَعُوا کَیْدُ سٰاحِرٍ ).
"و ساحر هر کجا برود پیروز نخواهد شد"( وَ لاٰ یُفْلِحُ السّٰاحِرُ حَیْثُ أَتیٰ ).
"تلقف"از ماده"لقف"(بر وزن وقف)به معنی بلعیدن است ولی "راغب"در"مفردات"میگوید:این کلمه در اصل به معنی برگرفتن چیزی است با مهارت،خواه به وسیله دهان بوده باشد یا با دست،و بعضی از ارباب لغت آن را به معنی"برگرفتن به سرعت"دانستهاند که در فارسی به جای آن"ربودن" به کار میرود.
جالب اینکه:نمیگوید"عصایت را بیفکن"بلکه میگوید:"آنچه در دست راست داری بیفکن این تعبیر شاید به عنوان بیاعتنایی به عصا باشد و اشاره به اینکه عصا مساله مهمی نیست آنچه مهم است اراده و فرمان خدا است که اگر
اراده او باشد عصا که سهل است کمتر و کوچکتر از آن هم میتواند چنین قدرت نمایی کند!.
این نکته نیز قابل ذکر است که"ساحر"در آیه فوق،بار اول به صورت نکره و بعدا به صورت معرفه و با الف و لام جنس آمده است،این تفاوت شاید به خاطر آن باشد که هدف در مرتبه اول آنست که نسبت به کار این ساحران بیاعتنایی شود و مفهوم جمله این است کاری که آنها کردند مکر ساحری بیش نیست اما در مرتبه دوم این حقیقت را میخواهد تفهیم کند که نه تنها این ساحران هر ساحری در هر زمان و مکانی پیدا شود پیروز و رستگار نخواهد شد.
1-گرچه در گذشته مشروحا در این باره،سخن گفتهایم ولی ذکر چند جمله را اینجا به صورت توضیحی کوتاه مناسب میدانیم:
"سحر"در اصل به معنی هر کار و هر چیزی است که ماخذ آن،مخفی و پنهان باشد،ولی در زبان روزمره،به کارهای خارق العادهای میگویند که با استفاده از وسائل مختلف انجام میشود.
گاهی صرفا جنبه نیرنگ و خدعه و چشمبندی و تردستی دارد.
گاهی از عوامل تلقینی در آن استفاده میشود.
و گاه از خواص ناشناخته فیزیکی و شیمیایی بعضی از اجسام و مواد.
و گاه از طریق کمک گرفتن از شیاطین.
و همه اینها در آن مفهوم جامع لغوی درج است.
در طول تاریخ به داستانهای زیادی در زمینه سحر و ساحران برخورد میکنیم و هم اکنون در عصر ما کسانی که دست به اینگونه کارها میزنند،کم نیستند، ولی چون بسیاری از خواص موجوداتی که در گذشته بر توده مردم،مخفی بود
در زمان ما آشکار شده است،و حتی کتابهایی در زمینه آثار اعجابانگیز موجودات مختلف نوشتهاند،قسمت زیادی از سحرهای ساحران از دستشان گرفته شده است.
مثلا در شیمی امروز اجسام بسیاری را میشناسیم که وزنشان از هوا سبکتر است،و اگر درون جسمی قرار داده شوند ممکن است آن جسم به حرکت درآید و کسی هم تعجب نمیکند،حتی بسیاری از وسائل بازی کودکان امروز شاید در گذشته یک نوع سحر به نظر میرسید! امروز در سیرکها نمایشهایی میدهند که شبیه سحر ساحران گذشته است با استفاده از چگونگی تابش نور،آینهها،خواص فیزیکی و شیمیایی اجسام، صحنههای غریب و عجیبی به وجود میآورند که گاه دهان تماشاچیان از تعجب باز میماند.
البته اعمال خارق العاده مرتاضان،آن خود داستان دیگری دارد،که بسیار شگفتانگیز است.
در هر حال،سحر چیزی نیست که وجود آن را بتوان انکار کرد یا به خرافات نسبت داد،چه در گذشته و چه در امروز.
نکته قابل توجه اینکه:سحر در اسلام،ممنوع،و از گناهان کبیره است چرا که در بسیاری از موارد،باعث گمراه ساختن مردم و تحریف حقایق و متزلزل ساختن پایه عقائد افراد ساده ذهن میشود،البته این حکم اسلامی مانند بسیاری از احکام دیگر،موارد استثناء نیز دارد،از جمله فرا گرفتن سحر،برای ابطال ادعای مدعیان دروغین نبوت،و یا برای از بین بردن اثر آن در مورد کسانی که از آن آسیب دیدهاند.
در جلد اول ذیل آیه 102 و 103 سوره بقره نیز مشروحا در این باره،سخن گفتهایم.
بسیاری میپرسند اگر ساحران میتوانند،اعمال خارقالعادهای شبیه معجزه انجام دهند،چگونه میتوان میان کارهای آنها و اعجاز،تفاوت گذاشت؟ و چگونه"سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار"! پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته،روشن میشود و آن اینکه:کار ساحر متکی به نیروی محدود انسانی است،و معجزه از قدرت بیپایان و لا یزال الهی سرچشمه میگیرد.
لذا هر ساحری کارهای محدودی میتواند انجام دهد،و اگر ما ورای آن را بخواهند عاجز میماند،او تنها کارهایی را میتواند انجام دهد که قبلا روی آن تمرین داشته و بر آن مسلط است و از پیچ و خم آن آگاه،ولی در غیر آن به کلی عاجز و ناتوان خواهد بود،در حالی که پیامبران چون از قدرت لا یزال خدا کمک میگرفتند،قادر به انجام هر گونه خارق عادتی بودند،در زمین و آسمان و از هر نوع و هر قبیل.
ساحر،هرگز نمیتواند خارق عادت را طبق پیشنهاد مردم انجام دهد، مگر اینکه تصادفا با کار او تطبیق کند(هر چند گاهی دوستان ناشناخته خود را تعلیم میدهند که از وسط جمعیت برخیزند و پیشنهادهایی که قبلا تعیین شده به صورت ابتدایی مطرح کنند).
ولی پیامبران بارها و بارها معجزات مهمی را که مردم حقطلب،به عنوان سند نبوت میخواستند انجام میدادند،همانگونه که در همین سرگذشت موسی نیز مشاهده خواهیم کرد.
از این گذشته،سحر چون یک کار انحرافی است و یک نوع خدعه و نیرنگ است طبعا روحیاتی هماهنگ آن میخواهد،و ساحران بدون استثناء افرادی متقلب و خدعهگرند که از مطالعه و بررسی روحیات و اعمالشان خیلی زود میتوان
آنها را شناخت،در حالی که اخلاص و پاکی و درستی انبیاء،سندی است که با اعجاز آنها آمیخته و اثر آن را مضاعف میکند.(دقت کنید) و شاید روی این جهات است که آیات فوق میگوید وَ لاٰ یُفْلِحُ السّٰاحِرُ حَیْثُ أَتیٰ :ساحر هر کجا باشد و در هر شرائط و هر زمان رستگار نمیشود،و به قول معروف به زودی پتهاش روی آب خواهد افتاد،چرا که نیرویش محدود است و افکار و صفاتش انحرافی.
این موضوع،مخصوص ساحرانی نیست که به مبارزه با انبیاء برخاستند بلکه در باره ساحران به طور کلی صادق است که آنها زود شناخته میشوند و به پیروزی نمیرسند.
فَأُلْقِیَ اَلسَّحَرَةُ سُجَّداً قٰالُوا آمَنّٰا بِرَبِّ هٰارُونَ وَ مُوسیٰ (70) قٰالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ إِنَّهُ لَکَبِیرُکُمُ اَلَّذِی عَلَّمَکُمُ اَلسِّحْرَ فَلَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلاٰفٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّکُمْ فِی جُذُوعِ اَلنَّخْلِ وَ لَتَعْلَمُنَّ أَیُّنٰا أَشَدُّ عَذٰاباً وَ أَبْقیٰ (71) قٰالُوا لَنْ نُؤْثِرَکَ عَلیٰ مٰا جٰاءَنٰا مِنَ اَلْبَیِّنٰاتِ وَ اَلَّذِی فَطَرَنٰا فَاقْضِ مٰا أَنْتَ قٰاضٍ إِنَّمٰا تَقْضِی هٰذِهِ اَلْحَیٰاةَ اَلدُّنْیٰا (72) إِنّٰا آمَنّٰا بِرَبِّنٰا لِیَغْفِرَ لَنٰا خَطٰایٰانٰا وَ مٰا أَکْرَهْتَنٰا عَلَیْهِ مِنَ اَلسِّحْرِ وَ اَللّٰهُ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ (73) إِنَّهُ مَنْ یَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِماً فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ لاٰ یَمُوتُ فِیهٰا وَ لاٰ یَحْییٰ (74) وَ مَنْ یَأْتِهِ مُؤْمِناً قَدْ عَمِلَ اَلصّٰالِحٰاتِ فَأُولٰئِکَ لَهُمُ اَلدَّرَجٰاتُ اَلْعُلیٰ (75) جَنّٰاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ ذٰلِکَ جَزٰاءُ مَنْ تَزَکّٰی (76)
70-(موسی عصای خود را افکند،و آنچه را که آنها ساخته بودند بلعید)ساحران همگی به سجده افتادند و گفتند:ما به پروردگار موسی و هارون ایمان آوردیم!! 71-(فرعون)گفت آیا پیش از آنکه به شما اذن دهم به او ایمان آوردید؟!مسلما او بزرگ شماست که سحر به شما آموخته،بیقین دست و پاهای شما را بطور مختلف قطع میکنم و بر فراز شاخههای نخل به دار میآویزم،و خواهید دانست کدامیک از ما مجازاتش دردناکتر و پایدارتر است! 72-گفتند به خدایی که ما را آفریده ما تو را هرگز بر دلائل روشنی که به ما رسیده مقدم نخواهیم داشت،هر حکمی میخواهی بکن که تنها میتوانی در این زندگی دنیا داوری کنی.
73-ما به پروردگارمان ایمان آوردیم تا گناهان ما و آنچه را از سحر بر ما تحمیل کردی ببخشد،و خدا بهتر و باقیتر است.
74-هر کس مجرم در محضر پروردگارش حاضر شود آتش دوزخ برای اوست،که نه در آن میمیرد و نه زنده میشود! 75-و هر کس مؤمن باشد و عمل صالح انجام داده باشد در محضر او حاضر شود درجات عالی برای اوست.
76-باغهای جاویدان بهشت که نهرها از زیر درختانش جاری است همیشه در آن خواهند بود و اینست پاداش کسی که خود را پاک کند!
پیروزی عظیم موسی(ع)
در آیات گذشته به اینجا رسیدیم که موسی مامور شد عصای خود را بیفکند
تا دستگاه سحر ساحران را نابود سازد.
در آیات مورد بحث این مساله تعقیب شده،منتها جملههایی که روشن بوده است حذف گردیده(موسی عصای خود را افکند،عصا تبدیل به مار عظیمی شد و تمام اسباب و آلات سحر ساحران را بلعید،غوغا و ولولهای در تمام جمعیت افتاد فرعون،سخت متوحش شد،و اطرافیانش دهانهاشان از تعجب باز ماند.
ساحران که تا آن زمان با چنین صحنهای روبرو نشده بودند و به خوبی سحر را از غیر سحر میشناختند،یقین کردند که این امر،چیزی جز معجزه الهی نیست،و این مرد فرستاده خدا است که آنها را دعوت به سوی پروردگارشان میکند،طوفانی در دل آنها به وجود آمد و انقلاب عظیمی در روحشان پدیدار گشت).
اکنون دنباله سخن را از زبان آیات میشنویم:
"ساحران همگی به سجده افتادند و گفتند:ما به پروردگار هارون و موسی ایمان آوردیم"( فَأُلْقِیَ السَّحَرَةُ سُجَّداً قٰالُوا آمَنّٰا بِرَبِّ هٰارُونَ وَ مُوسیٰ ).
تعبیر به"القی"(با استفاده از فعل مجهول)گویا اشاره به این است که آن چنان مجذوب موسی و تحت تاثیر معجزه او واقع شدند که گویی بیاختیار به سجده افتادند.
این نکته نیز قابل توجه است که تنها قناعت به ایمان آوردن نکردند، بلکه وظیفه خود دیدند که این ایمان را به صورت روشنی و با جملههایی که هیچگونه ابهام در آن نباشد،یعنی با تاکید به پروردگار موسی و هارون اظهار دارند،تا اگر کسانی بر اثر کار آنها گمراه شدهاند بازگردند و از این نظر مسئولیتی بر دوش آنها باقی نماند! *** بدیهی است که این عمل ساحران،ضربه سنگینی بر پیکر فرعون و حکومت جبار و خودکامه و بیدادگرش وارد ساخت،و تمام ارکان آن را به لرزه درآورد،
چرا که مدتها در سرتاسر مصر روی این مساله تبلیغ شده بود،و ساحران را از هر گوشه و کنار گردآوری کرده بودند،و هر گونه پاداش و امتیازی برای آنها در صورت پیروزی قائل شده بود.
اما الان مشاهده میکند که همانها که در صف اول مبارزه بودند یکباره تسلیم دشمن،نه تسلیم،بلکه مدافع سرسخت او شدند،و این مسالهای بود که هرگز برای فرعون قابل پیشبینی نبود،و بدون شک گروهی از مردم نیز به پیروی از ساحران به موسی و آئینش دل بستند.
لذا فرعون،چارهای جز این ندید که با داد و فریاد و تهدیدهای غلیظ و شدید تهمانده حیثیتی را که نداشت،جمع و جور کند،رو به سوی ساحران کرد و"گفت:آیا پیش از آنکه به شما اذن دهم به او ایمان آوردید"؟!( قٰالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ ).
این جبار مستکبر،نه تنها مدعی بود که بر جسم و جان مردم،حکومت دارد بلکه میخواست بگوید قلب شما هم در اختیار من و متعلق به من است، و باید با اجازه من تصمیم بگیرد،این همان کاری است که همه فرعونها در هر عصر و زمان،طرفدار آنند.
بعضی مانند فرعون مصر،ناشیانه به هنگام دستپاچگی بر زبان جاری میکنند،و بعضی مرموزانه و با استفاده از وسائل تبلیغاتی و ارتباط جمعی و انواع سانسورها عملا این حق را برای خود قائلند و معتقدند نباید به مردم اجازه اندیشیدن مستقل داد،بلکه حتی گاهی به نام آزادی اندیشه،باید این سلب آزادی را بر مردم تحمیل کرد.
به هر حال فرعون به این قناعت نکرد،فورا وصلهای به دامان ساحران چسبانید و آنها را متهم کرد و گفت:"او بزرگ شما است،او کسی است که سحر به شما آموخته"،و تمام اینها توطئه است با نقشه قبلی!!( إِنَّهُ لَکَبِیرُکُمُ الَّذِی
عَلَّمَکُمُ السِّحْرَ
).
بدون شک فرعون میدانست و یقین داشت این سخن دروغ است،و اساسا چنین توطئهای که سرتاسر مصر را فراگیرد و ماموران مخفی و جاسوسان او از آن بیخبر بمانند امکانپذیر نیست،اصولا فرعون موسی را در آغوش خود پرورش داده بود و غیبت او از مصر برایش مسلم بود،اگر او بزرگ ساحران مصر بود همه جا به این عنوان معروف میشد،و چیزی نبود که بتوان آن را مخفی کرد.
ولی میدانیم قلدرها و زورگویان،وقتی موقعیت نامشروع خود را در خطر ببینند از هیچ دروغ و تهمتی باک ندارند.
تازه به این نیز قناعت نکرد و ساحران را با شدیدترین لحنی،تهدید به مرگ نمود و گفت:"سوگند یاد میکنم که دست و پاهای شما را به طور مختلف قطع میکنم،و بر فراز شاخههای بلند نخل به دار میآویزم،تا بدانید مجازات من دردناکتر و پایدارتر است یا مجازات خدای موسی و هارون"( فَلَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلاٰفٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّکُمْ فِی جُذُوعِ النَّخْلِ وَ لَتَعْلَمُنَّ أَیُّنٰا أَشَدُّ عَذٰاباً وَ أَبْقیٰ ). (1)
در حقیقت جمله" أَیُّنٰا أَشَدُّ عَذٰاباً "اشاره به تهدیدی است که موسی قبلا کرده بود و مخصوصا به ساحران قبل از این ماجرا گوشزد کرد که اگر شما بر خدا دروغ ببندید،شما را با عذاب و مجازات خود ریشه کن خواهد کرد.
تعبیر به" مِنْ خِلاٰفٍ "(دست و پای شما را بطور مختلف قطع میکنم) اشاره به آنست که دست راست با پای چپ یا به عکس،و شاید انتخاب این نوع شکنجه برای ساحران به خاطر این بوده است که با این وضع انسان دیرتر میمیرد
1) 1) معروف این است که"فی"در جمله" وَ لَأُصَلِّبَنَّکُمْ فِی جُذُوعِ النَّخْلِ "به معنی "علی"است،یعنی شما را بر درختان نخل به دار میآویزم،ولی فخر رازی معتقد است که"فی"در اینجا معنی خود را میبخشد،چرا که"فی"برای ظرفیت است و ظرفیت هر چیزی متناسب آنست،و میدانیم چوبه دار همچون ظرف برای کسی است که به دار آویخته میشود(ولی این توجیه،چندان صحیح به نظر نمیرسد).
یعنی خونریزی کندتر انجام میگیرد و شکنجه بیشتری خواهند دید،بعلاوه گویا میخواهد بگوید هر دو سمت بدن شما را ناقص میکنم.
و اما تهدید به اینکه شما را بر درختان نخل به دار میآویزم شاید به خاطر این بوده است که این درختان از بلندترین درختانند و همه کس از دور و نزدیک کسی را که به آن آویخته باشد میبیند.
این نکته نیز قابل ملاحظه است که در عرف آن زمان دارزدن آن چنان که در عرف ما معمول است نبوده،طناب دار را به گردن شخصی که میخواستند او را دار بزنند نمیانداختند،بلکه به دستها یا شانهها میبستند،تا زجرکش شود.
*** اما ببینیم عکس العمل ساحران در برابر این تهدیدهای شدید فرعون چه بود؟آنها نه تنها مرعوب نشدند و جا نخوردند،و از میدان بیرون نرفتند،بلکه حضور خود را در صحنه بطور قاطعتری ثابت کردند و"گفتند:به خدایی که ما را آفریده است که ما هرگز تو را بر این دلائل روشنی که به سراغ ما آمده مقدم نخواهیم داشت"( قٰالُوا لَنْ نُؤْثِرَکَ عَلیٰ مٰا جٰاءَنٰا مِنَ الْبَیِّنٰاتِ وَ الَّذِی فَطَرَنٰا ).
"تو هر حکمی میخواهی بکن"( فَاقْضِ مٰا أَنْتَ قٰاضٍ ).
اما بدان تو تنها میتوانی در زندگی این دنیا قضاوت کنی(ولی در آخرت ما پیروزیم و تو گرفتار و مبتلا به شدیدترین کیفرها)( إِنَّمٰا تَقْضِی هٰذِهِ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا ).
و به این ترتیب آنها سه جمله کوبنده در برابر فرعون بیان کردند:نخست اینکه مطمئن باش ما آن هدایتی را که یافتهایم با هیچ چیز معاوضه نخواهیم کرد دیگر اینکه از تهدیدهایت ابدا هراسی نداریم،و سوم اینکه قلمرو حکومت و فعالیت تو همین چهار روز دنیا است.
سپس افزودند:"اگر میبینی ما به پروردگارمان ایمان آوردهایم برای آنست که گناهان ما را ببخشد"(ما با سحر و ساحری مرتکب گناهان بسیاری شدهایم)( إِنّٰا آمَنّٰا بِرَبِّنٰا لِیَغْفِرَ لَنٰا خَطٰایٰانٰا ).
و همچنین"ما را در برابر این گناه بزرگ که تو بر ما تحمیل کردی(سحر در برابر پیامبر خدا)مشمول رحمتش گرداند و خدا از همه چیز بهتر و باقیتر است ( وَ مٰا أَکْرَهْتَنٰا عَلَیْهِ مِنَ السِّحْرِ وَ اللّٰهُ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ ).
خلاصه اینکه هدف ما پاک شدن از گناهان گذشته از جمله مبارزه با پیامبر راستین خدا است،ما از این طریق میخواهیم به سعادت جاویدان برسیم،ولی تو ما را تهدید به مرگ این دنیا میکنی،ما این ضرر کم را در مقابل آن خیر عظیم پذیرا هستیم!.
در اینجا سؤالی پیش میآید و آن اینکه ظاهرا ساحران با میل خودشان به این میدان گام نهادند،هر چند فرعون وعدههای فراوانی به آنها داده بود، چگونه در آیه فوق تعبیر به"اکراه"شده است؟ در پاسخ میگوئیم:هیچ دلیلی در دست نیست که ساحران از آغاز مجبور به پذیرش این دعوت نبودند،بلکه ظاهر جمله یَأْتُوکَ بِکُلِّ سٰاحِرٍ عَلِیمٍ (ماموران باید بروند و هر ساحر آگاهی را بیاورند)(اعراف-112)این است که ساحران آگاه ملزم به پذیرش بودند،و البته در شرائط حکومت استبدادی و خودکامه فرعونی نیز این معنی کاملا طبیعی به نظر میرسد که در مسیر منویات خود، افراد را به اجبار حرکت دهند،و اما قرار دادن جایزه و امثال آن برای تشویق آنها هیچ منافاتی با این معنی ندارد،چرا که بسیار دیدهایم،حکومتهای زورگوی ستمگر در کنار توسل به زور،از تشویقهای مادی نیز استفاده میکنند.
این احتمال نیز داده شده است که در اولین برخورد ساحران با موسی ع روی قرائنی بر آنها روشن شد که موسی ع حق است،یا لا اقل در شک و تردید
فرو رفتند و به همین دلیل در میان آنها"بگومگو"برخواست چنان که در آیه 62 همین سوره خواندیم" فَتَنٰازَعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ ".
فرعون و دستگاهش از این ماجرا آگاه شدند و آنها را به ادامه مبارزه مجبور ساختند.
*** ساحران سپس چنین ادامه دادند اگر ما ایمان آوردهایم دلیلش روشن است"چرا که هر کس بیایمان و گنهکار در محضر پروردگار در قیامت بیاید آتش سوزان دوزخ برای او است"( إِنَّهُ مَنْ یَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِماً فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ ).
و مصیبت بزرگ او در دوزخ این است که"نه میمیرد و نه زنده میشود" ( لاٰ یَمُوتُ فِیهٰا وَ لاٰ یَحْییٰ ).
بلکه دائما در میان مرگ و زندگی دست و پا میزند،حیاتی که از مرگ تلختر و مشقتبارتر است.
*** "و هر کس در آن محضر بزرگ،با ایمان و عمل صالح،وارد شود،درجات عالی در انتظار او است"( وَ مَنْ یَأْتِهِ مُؤْمِناً قَدْ عَمِلَ الصّٰالِحٰاتِ فَأُولٰئِکَ لَهُمُ الدَّرَجٰاتُ الْعُلیٰ ).
*** "بهشتهای جاویدانی که نهرها از زیر درختانش جاری است،و جاودانه در آن خواهند ماند"( جَنّٰاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا ).
"و این است پاداش کسی که با ایمان و اطاعت پروردگار خود را پاک و پاکیزه کند"( وَ ذٰلِکَ جَزٰاءُ مَنْ تَزَکّٰی ).
در اینکه سه آیه اخیر،دنباله گفتار ساحران در برابر فرعون است یا جملههای مستقلی است از ناحیه خداوند که در اینجا به عنوان تکمیل سخنان آنها بیان فرموده،در میان مفسران گفتگو است.
گروهی آن را دنباله کلام ساحران میدانند و شاید شروع با"انه"که در واقع برای بیان علت است،این نظر را تایید میکند.
اما شرح و بسطی که در این آیات سهگانه پیرامون سرنوشت مؤمنان صالح و کافران مجرم بیان شده و با جمله" وَ ذٰلِکَ جَزٰاءُ مَنْ تَزَکّٰی "(این است پاداش کسی که پاکی برگزیند)پایان مییابد،و نیز اوصافی که برای بهشت و دوزخ در آن آمده،نظر دوم را تایید میکند که اینها از کلام خدا است،زیرا ساحران باید در این مدت کوتاه،سهم وافری از آگاهی و علوم الهی پیدا کرده باشند که بتوانند این چنین قاطع و آگاهانه در باره بهشت و دوزخ و سرنوشت مؤمنان و مجرمان قضاوت کنند.
مگر اینکه بگوئیم خداوند این سخنان پرمحتوا را-به خاطر ایمانشان بر زبان آنها جاری ساخت،هر چند از نظر تربیت الهی و نتیجه برای ما هیچ تفاوتی نمیکند که خداوند فرموده باشد یا مؤمنان تعلیم یافته از ناحیه خدا، به خصوص اینکه قرآن همه را با لحن موافق نقل میکند.
مهمترین مسالهای که در آیات فوق به چشم میخورد دگرگونی عمیق و سریع ساحران در برابر موسی است،آنها به هنگامی که در برابر موسی،قرار گرفتند دشمن سرسخت او بودند،اما با مشاهده نخستین معجزه موسی،چنان تکان خوردند و بیدار شدند و تغییر مسیر دادند که همگان در تعجب فرو رفتند.
این تغییر مسیر سریع و فوری از کفر به ایمان،و از انحراف به درستی و استقامت،و از کژی به راستی،و از ظلمت به نور،چنان همه را غافلگیر ساخت که شاید برای فرعون هم،باورکردنی نبود،و لذا کوشید آن را به یک توطئه
حساب شده قبلی،نسبت دهد در حالی که خودش هم میدانست این نسبت دروغ است.
چه عاملی سبب این دگرگونی عمیق و سریع شد؟چه عاملی نور ایمان را آن چنان نیرومند در قلب آنها تابانید که حتی حاضر شدند تمام وجود و هستی خود را بر سر این کار بگذارند-و طبق نقل تاریخ-گذاردند،چرا که فرعون به تهدید خود جامه عمل پوشانید و آنها را به طرز وحشیانهای شهید کرد.
آیا عاملی جز علم و آگاهی در اینجا سراغ داریم؟آنها چون به فنون و رموز سحر آشنا بودند،و به روشنی دریافتند که برنامه موسی،سحر نیست بلکه معجزه الهی است،اینچنین شجاعانه و قاطعانه تغییر مسیر دادند،و از اینجا به خوبی درمییابیم که برای دگرگون ساختن افراد یا جامعههای منحرف و به وجود آوردن یک انقلاب سریع و راستین باید قبل از هر چیز به آنها آگاهی داد. (1)
جالب اینکه آنها منطقیترین تعبیر را در برابر فرعون بیمنطق،انتخاب کردند،نخست گفتند:ما دلائل روشن آشکاری بر حقانیت موسی و دعوت الهیش یافتهایم،و ما هیچ چیز را بر این دلائل روشن مقدم نخواهیم شمرد،و بعد با جمله وَ الَّذِی فَطَرَنٰا "سوگند به خدایی که ما را آفریده"این مطلب را تاکید کردند که خود این تعبیر با توجه به کلمه"فطرنا"گویا اشاره به فطرت توحیدی آنها است،یعنی ما هم از درون جان نور توحید را مینگریم،هم از دلیل عقل،با این دلائل آشکار،چگونه میتوانیم این راه راست را رها کرده و به کج راههای تو گام نهیم؟!
1) 1) در این زمینه در جلد ششم ذیل آیه 123-126 سوره اعراف بحث کردهایم (صفحه 305).
توجه به این نکته نیز لازم است که جمعی از مفسران جمله" وَ الَّذِی فَطَرَنٰا " را سوگند نگرفتهاند بلکه آن را عطف بر" مٰا جٰاءَنٰا مِنَ الْبَیِّنٰاتِ "میدانند، و بنا بر این معنی مجموع جمله چنین میشود:"ما هرگز تو را بر این دلائل روشن و بر خدایی که ما را آفریده است مقدم نخواهیم شمرد".
ولی تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد،چون عطف این دو بر یکدیگر چندان مناسب نیست.(دقت کنید) ***
با توجه به آیات فوق که میگوید:"هر کسی،مجرم وارد صحنه محشر شود،برای او آتش دوزخ است"که ظاهر آن جاودانگی عذاب میباشد،این سؤال پیش میآید که مگر هر مجرمی چنین سرنوشتی دارد؟ ولی با توجه به اینکه در آیه بعد که نقطه مقابل آن را بیان میکند کلمه "مؤمن"آمده است روشن میشود که منظور از"مجرم"در اینجا،کافر است، به علاوه استعمال این کلمه به معنی کافر در بسیاری از آیات قرآن نیز دیده میشود.
مثلا در مورد قوم لوط که هرگز به پیامبرشان ایمان نیاوردند میخوانیم: وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهِمْ مَطَراً فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُجْرِمِینَ :"ما بارانی از سنگ بر آنها فرستادیم،ببین پایان کار مجرمان به کجا رسید"؟(اعراف-84).
و در سوره فرقان آیه 31 میخوانیم: وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ :"ما برای هر پیامبری دشمنانی از مجرمان(کافران)قرار دادیم".
سرگذشت ساحران در آیات فوق نشان داد که مساله جبر محیط یک دروغ بیش نیست،انسان فاعل مختار است و صاحب آزادی اراده،هر زمان تصمیم
بگیرد میتواند مسیر خود را از باطل به سوی حق تغییر دهد،هر چند تمام مردم محیط او غرق در گناه و گرفتار انحراف باشند،ساحرانی که سالیان دراز در آن محیط شرکآلود،خود مرتکب شرکآمیزترین اعمال میشدند به هنگامی که تصمیم گرفتند،حق را پذیرا شوند و در راه آن عاشقانه ایستادگی کنند،از هیچ تهدیدی نترسیدند،و به هدف خود نائل شدند،و به گفته مفسر بزرگ مرحوم طبرسی کانوا اول النهار کفارا سحرة و آخر النهار شهداء بررة!:"صبحگاهان کافر بودند و ساحر،اما شامگاهان شهیدان نیکوکار راه حق"! (1)و نیز از اینجا به خوبی روشن میشود که افسانههای مادیها و مخصوصا مارکسیستها در زمینه پیدایش مذهب تا چه اندازه سست و بیپایه است،آنها عامل هر حرکتی را مسائل اقتصادی میدانند در حالی که در اینجا کاملا بر عکس بود زیرا ساحران در آغاز به خاطر فشار دستگاه فرعون از یک سو،و تشویقهای اقتصادی او از سویی دیگر در میدان مبارزه با حق گام نهادند،ولی ایمان به اللّٰه همه اینها را از بین برد،هم مال و مقامی را که فرعون به آنها وعده داده بود بر پای ایمان خود ریختند و هم جان عزیز خویش را بر سر این عشق نهادند!
1) 1) مجمع البیان ج 4 صفحه 464(ذیل آیه 126 سوره اعراف).
وَ لَقَدْ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ مُوسیٰ أَنْ أَسْرِ بِعِبٰادِی فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی اَلْبَحْرِ یَبَساً لاٰ تَخٰافُ دَرَکاً وَ لاٰ تَخْشیٰ (77) فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ بِجُنُودِهِ فَغَشِیَهُمْ مِنَ اَلْیَمِّ مٰا غَشِیَهُمْ (78) وَ أَضَلَّ فِرْعَوْنُ قَوْمَهُ وَ مٰا هَدیٰ (79)
77-ما به موسی وحی فرستادیم که بندگانم را شبانه(از مصر)با خود ببر،و برای آنها راهی خشک در دریا بگشا که نه از تعقیب(فرعونیان)خواهی ترسید،و نه از غرق شدن در دریا! 78-(به این ترتیب)فرعون با لشگریانش آنها را دنبال کردند،و دریا آنان را(در میان امواج خروشان خود)بطور کامل پوشانید! 79-و فرعون قوم خود را گمراه ساخت،و هرگز هدایت نکرد!
نجات بنی اسرائیل و غرق فرعونیان
بعد از ماجرای مبارزه موسی با ساحران و پیروزی قاطع و چشمگیرش بر آنها و ایمان آوردن آن جمعیت عظیم،موسی و آئین او رسما وارد افکار مردم مصر شد،هر چند اکثریت"قبطیان"آن را نپذیرفتند،ولی همیشه برای آنها یک مساله بود،و بنی اسرائیل تحت رهبری موسی،به اتفاق اقلیتی از مصریان،به طور دائم با فرعونیان درگیر بودند.
سالها بر این منوال گذشت و حوادث تلخ و شیرینی روی داد،که قرآن بخشهایی از آن را در سوره اعراف از آیه 127 به بعد آورده است.
آیات مورد بحث به آخرین فراز از این ماجراها یعنی برنامه خروج بنی اسرائیل از مصر،اشاره کرده میفرماید:"ما به موسی،وحی فرستادیم که بندگانم را شبانه از مصر بیرون ببر"( وَ لَقَدْ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ مُوسیٰ أَنْ أَسْرِ بِعِبٰادِی ).
بنی اسرائیل آماده حرکت به سوی سرزمین موعود(فلسطین)شدند،اما هنگامی که به کرانههای نیل رسیدند فرعونیان،آگاه گشتند و فرعون با لشگری عظیم آنها را تعقیب کرد،آنها خود را در محاصره دریا و دشمن دیدند،از یک سو رود عظیم نیل،از سوی دیگر دشمن نیرومند خونخوار و خشمگین! اما خدا که میخواست این جمعیت ستم کشیده محروم و با ایمان را از چنگال ظالمان رهایی بخشد،و ستمگران را به دیار فنا بفرستد.
به موسی چنین دستور داد:"راهی خشک برای آنها،در دریا بگشا"! ( فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً ).
راهی که هر گاه در آن گام بگذاری"نه از تعقیب فرعونیان میترسی، نه از غرق شدن در دریا"( لاٰ تَخٰافُ دَرَکاً وَ لاٰ تَخْشیٰ ).
جالب اینکه:نه تنها راه گشوده شد،بلکه این راه،به فرمان خدا،راه خشکی بود،با اینکه معمولا چنین است که اگر آب رودخانه یا دریا کنار برود باز اعماق آن تا مدتها غیر قابل عبور است.
"راغب"در"مفردات"میگوید:"درک"(بر وزن مرگ)به معنی پائینترین عمق دریا است،و به طنابی که متصل به طناب دیگری میکنند تا به آب برسد"درک"(بر وزن محک)گفته میشود،و همچنین به خساراتی که دامنگیر انسان میشود،درک میگویند،"درکات نار"در برابر"درجات جنت"به معنی مراحل پائین دوزخ است.
ولی با توجه به اینکه(طبق آیه 61 سوره شعراء)بنی اسرائیل به هنگامی که از آمدن لشگر فرعون با خبر شدند به موسی گفتند: إِنّٰا لَمُدْرَکُونَ :"ما
در چنگال فرعونیان گرفتار شدیم"به نظر میرسد که منظور از درک در آیه مورد بحث آنست که شما چنین گرفتاری پیدا نخواهید کرد،و منظور از" لاٰ تَخْشیٰ " آنست که خطری از ناحیه دریا نیز شما را تهدید نمیکند.
*** و به این ترتیب موسی و بنی اسرائیل وارد جادههایی شدند که در درون دریا با کنار رفتن آبها پیدا شدند،در این هنگام فرعون به همراه لشکریانش به کنار دریا رسید و با این صحنه غیر منتظره و شگفتانگیز روبرو شد"و فرعون لشکریان خود را به دنبال بنی اسرائیل فرستاد و خود نیز وارد همان جادهها شد"( فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ بِجُنُودِهِ ). (1)
مسلما ارتش فرعون در آغاز اکراه داشت که در این جای خطرناک ناشناخته گام بگذارد و بنی اسرائیل را تعقیب کند،حد اقل مشاهده چنین معجزه شگرفی کافی بود که آنها را از ادامه این راه باز دارد.
ولی فرعون که باد غرور و نخوت مغزش را پر کرده بود،و در لجاجت و خیرهسری غوطهور بود،بیاعتنا از کنار یک چنین معجزه بزرگی گذشت، و لشکر خود را تشویق به ورود در این جادههای ناشناخته دریایی کرد! از این سو آخرین نفر لشکر فرعون وارد دریا شد،و از آن سو آخرین نفر از بنی اسرائیل خارج گردید.
در این هنگام به امواج آب فرمان داده شد به جای نخستین بازگردند.
امواج همانند ساختمان فرسودهای که پایه آن را بکشند یک بار فرو ریختند"و دریا آنها را در میان امواج خروشان خود پوشاند پوشاندنی کامل"
1) 1) در تفسیر جمله بالا احتمال دیگری نیز داده شده که"باء"در"بجنوده"به معنی"مع"بوده باشد،و مجموع جمله چنین معنی میدهد:"فرعون همراه لشگرش بنی اسرائیل را تعقیب کردند"،هر چند میان این دو تفسیر تفاوت چندانی نیست.
( فَغَشِیَهُمْ مِنَ الْیَمِّ مٰا غَشِیَهُمْ ). (1)
و به این ترتیب،یک قدرت جبار ستمگر با لشکر نیرومند و قهارش در میان امواج آب غوطهور شدند و طعمه آمادهای برای ماهیان دریا! *** آری"فرعون،قوم خود را گمراه ساخت و هرگز هدایتشان نکرد" ( وَ أَضَلَّ فِرْعَوْنُ قَوْمَهُ وَ مٰا هَدیٰ ).
درست است که جمله"اضل"و جمله"ما هدی"تقریبا یک مفهوم را میرساند،و شاید به همین جهت بعضی از مفسرین آن را تاکید دانستهاند،ولی ظاهر این است که این دو،با هم تفاوتی دارد و آن اینکه"اضل"اشاره به گمراه ساختن است،و"ما هدی"اشاره به عدم هدایت بعد از روشن شدن گمراهی است.
توضیح اینکه:یک رهبر،گاهی اشتباه میکند،و پیروانش را به جاده انحرافی میکشاند،اما به هنگامی که متوجه شد فورا آنها را به مسیر صحیح باز میگرداند،اما فرعون آن چنان لجاجتی داشت که پس از مشاهده گمراهی باز حقیقت را برای قومش بیان نکرد،و هم چنان آنها را در بیراههها کشاند تا خودش و آنها نابود شدند.
و به هر حال،این جمله در واقع سخن فرعون را که در سوره غافر آیه 29 آمده نفی میکند وَ مٰا أَهْدِیکُمْ إِلاّٰ سَبِیلَ الرَّشٰادِ :"من شما را جز به راه راست هدایت نمیکنم"حوادث نشان داد که این جمله دروغ بزرگی بوده همانند دروغهای دیگرش.
1) 1) "یم"به معنی دریا و همچنین رودخانه عظیم است،بعضی از محققان معتقدند این یک لغت قدیم مصری است نه عربی-برای توضیح بیشتر بجلد ششم پاورقی صفحه 327 مراجعه فرمائید.
یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ قَدْ أَنْجَیْنٰاکُمْ مِنْ عَدُوِّکُمْ وَ وٰاعَدْنٰاکُمْ جٰانِبَ اَلطُّورِ اَلْأَیْمَنَ وَ نَزَّلْنٰا عَلَیْکُمُ اَلْمَنَّ وَ اَلسَّلْویٰ (80) کُلُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ وَ لاٰ تَطْغَوْا فِیهِ فَیَحِلَّ عَلَیْکُمْ غَضَبِی وَ مَنْ یَحْلِلْ عَلَیْهِ غَضَبِی فَقَدْ هَویٰ (81) وَ إِنِّی لَغَفّٰارٌ لِمَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً ثُمَّ اِهْتَدیٰ (82)
80-ای بنی اسرائیل ما شما را از(چنگال)دشمنتان نجات دادیم،و در طرف راست کوه طور با شما وعده گذاردیم،و من و سلوی بر شما نازل کردیم.
81-بخورید از روزیهای پاکیزهای که به شما دادیم،ولی در آن طغیان نکنید که غضب من بر شما وارد خواهد شد،و هر کس غضبم بر او وارد شود سقوط میکند.
82-من کسانی را که توبه کنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند و سپس هدایت شوند میآمرزم.
تنها راه نجات
به دنبال بحث گذشته که نجات بنی اسرائیل را به صورت یک اعجاز بزرگ از چنگال فرعونیان بیان میکرد،در سه آیه فوق،روی سخن به بنی اسرائیل بطور کلی و در هر عصر و زمان کرده،و نعمتهای بزرگی را که خداوند به آنان بخشیده است یادآور میشود،و راه نجات را به آنان نشان میدهد.
نخست میگوید:"ای بنی اسرائیل ما شما را از چنگال دشمنانتان رهایی بخشیدیم"( یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ قَدْ أَنْجَیْنٰاکُمْ مِنْ عَدُوِّکُمْ ).
بدیهی است پایه هر فعالیت مثبتی،نجات و رهایی از چنگال عوامل سلطه جو و کسب استقلال و آزادی است،و به همین دلیل قبل از هر چیز به آن اشاره شده است.
سپس به یکی از نعمتهای مهم معنوی اشاره کرده میگوید:"ما شما را به میعادگاه مقدسی دعوت کردیم،در طرف راست طور،آن مرکز وحی الهی" ( وَ وٰاعَدْنٰاکُمْ جٰانِبَ الطُّورِ الْأَیْمَنَ ).
این اشاره به جریان رفتن موسی ع به اتفاق جمعی از بنی اسرائیل به میعادگاه طور است،در همین میعادگاه بود که خداوند الواح تورات را بر موسی نازل کرد و با او سخن گفت و جلوه خاص پروردگار را همگان مشاهده کردند. (1)
و سرانجام به یک نعمت مهم مادی که از الطاف خاص خداوند نسبت به بنی اسرائیل سرچشمه میگرفت اشاره کرده میفرماید:"ما"من"و"سلوی" بر شما نازل کردیم"( وَ نَزَّلْنٰا عَلَیْکُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْویٰ ).
در آن بیابانی که سرگردان بودید،و غذای مناسبی نداشتید،لطف خدا به یاریتان شتافت و از غذای لذیذ و خوشمزهای به مقداری که به آن احتیاج داشتید در اختیارتان قرار داد و از آن استفاده میکردید.
در اینکه منظور از"من"و"سلوی"چیست؟مفسران بحثهای فراوانی دارند که ما در جلد اول همین تفسیر(ذیل آیه 57 سوره بقره)بیان کردیم، و پس از ذکر سخنان مفسران دیگر گفتیم بعید نیست"من"یک نوع عسل طبیعی بوده که در کوههای مجاور آن بیابان وجود داشته،و یا شیرههای نیروبخش مخصوص نباتی بوده که در درختانی که در گوشه و کنار آن بیابان میروئیده آشکار میگردید،و"سلوی"نوعی پرنده حلال گوشت شبیه به کبوتر بوده است.
1) 1) شرح مبسوط این ماجرا را در جلد ششم سوره اعراف ذیل آیه 155 و 156 (صفحه 388)مطالعه فرمائید.
برای توضیح بیشتر به جلد اول ذیل آیه فوق مراجعه فرمائید.
*** در آیه بعد به دنبال ذکر این نعمتهای سهگانه پر ارزش آنها را چنین مخاطب میسازد"از روزیهای پاکیزهای که به شما دادیم بخورید،ولی در آن طغیان نکنید"( کُلُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ وَ لاٰ تَطْغَوْا فِیهِ ).
طغیان در نعمتها آن است که انسان به جای اینکه از آنها در راه اطاعت خدا و طریق سعادت خویش استفاده کند،آنها را وسیلهای برای گناه،ناسپاسی و کفران و گردنکشی و اسیر افکاری قرار دهد،همانگونه که بنی اسرائیل چنین کردند،اینهمه نعمتهای الهی را دریافت داشتند و سپس راه کفر و طغیان و گناه را پیمودند.
و به دنبال آن به آنها هشدار میدهد،"اگر طغیان کنید،غضب من دامان شما را خواهد گرفت"( فَیَحِلَّ عَلَیْکُمْ غَضَبِی ).
"و هر کس غضب من بر او وارد شود سقوط میکند"( وَ مَنْ یَحْلِلْ عَلَیْهِ غَضَبِی فَقَدْ هَویٰ ).
"هوی"در اصل به معنی سقوط کردن از بلندی است،که معمولا نتیجه آن،نابودی است،به علاوه در اینجا اشاره به سقوط مقامی و دوری از قرب پروردگار و رانده شدن از درگاهش نیز میباشد.
*** و از آنجا که همیشه باید هشدار و تهدید با تشویق و بشارت،همراه باشد تا نیروی خوف و رجا را که عامل اصلی تکامل است یکسان برانگیزد،و درهای بازگشت به روی توبهکاران بگشاید،آیه بعد چنین میگوید:"من کسانی را که توبه کنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند و سپس هدایت یابند میآمرزم"( وَ إِنِّی لَغَفّٰارٌ لِمَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً ثُمَّ اهْتَدیٰ ).
با توجه به اینکه"غفار"صیغه مبالغه است نشان میدهد که خداوند چنین افراد را نه تنها یک بار که بارها مشمول آمرزش خود قرار میدهد.
قابل توجه اینکه نخستین شرط توبه بازگشت از گناه است،و بعد از آنکه صفحه روح انسان از این آلودگی شستشو شد،شرط دوم آنست که نور ایمان به خدا و توحید بر آن بنشیند.
و در مرحله سوم باید شکوفههای ایمان و توحید که اعمال صالح و کارهای شایسته است بر شاخسار وجود انسان ظاهر گردد.
ولی در اینجا بر خلاف سایر آیات قرآن که فقط از توبه و ایمان و عمل صالح سخن میگوید،شرط چهارمی تحت عنوان" ثُمَّ اهْتَدیٰ "اضافه شده است.
در معنی این جمله،مفسران بحثهای فراوانی دارند که از میان همه آنها دو تفسیر،جالبتر به نظر میرسد.
نخست اینکه اشاره به ادامه دادن راه ایمان و تقوی و عمل صالح است،یعنی توبه گذشته را میشوید و باعث نجات میشود،مشروط بر اینکه بار دیگر شخص توبهکار در همان دره شرک و گناه،سقوط نکند و دائما مراقب باشد که وسوسههای شیطان و نفس او را به خط سابق باز نگرداند.
دیگر اینکه:این جمله اشاره به لزوم قبول ولایت و پذیرش رهبری رهبران الهی است یعنی توبه و ایمان و عمل صالح آن گاه باعث نجات است که در زیر چتر هدایت رهبران الهی قرار گیرد،در یک زمان موسی ع،و در زمان دیگر پیامبر اسلام ص و در یک روز امیر مؤمنان علی ع و امروز حضرت مهدی س) میباشد.
چرا که یکی از ارکان دین،پذیرش دعوت پیامبر و رهبری او و سپس پذیرش رهبری جانشینان او میباشد.
مرحوم طبرسی ذیل این آیه از امام باقر ع چنین نقل میکند که فرمود:
"منظور از جمله" ثُمَّ اهْتَدیٰ "هدایت به ولایت ما اهل بیت است"سپس اضافه کرد:
فو اللّٰه لو ان رجلا عبد اللّٰه عمره ما بین الرکن و المقام ثم مات و لم یجیء بولایتنا لاکبه اللّٰه فی النار علی وجهه: "به خدا سوگند اگر کسی تمام عمر خود را در میان رکن و مقام(نزدیک خانه کعبه)عبادت کند،و سپس از دنیا برود در حالی که ولایت ما را نپذیرفته باشد خداوند او را به صورت در آتش جهنم خواهد افکند".
این روایت را محدث معروف اهل تسنن"حاکم ابو القاسم حسکانی"نیز نقل کرده است. (1)
روایات متعدد دیگری نیز در همین زمینه از امام زین العابدین ع و امام صادق ع و از شخص پیامبر ص نقل شده است.
برای اینکه بدانیم ترک این اصل تا چه حد مرگبار است،کافی است آیات بعد را بررسی کنیم،که چگونه بنی اسرائیل به خاطر ترک ولایت و بیرون رفتن از خط پیروی موسی و جانشینش هارون گرفتار گوسالهپرستی و شرک و کفر شدند.
و از اینجا روشن میشود اینکه آلوسی در تفسیر روح المعانی بعد از ذکر پارهای از این روایات گفته است:وجوب محبت اهل بیت نزد ما جای تردید نیست ولی این ارتباطی به بنی اسرائیل و عصر موسی ندارد،سخن بیاساسی است.
چرا که اولا بحث از محبت نیست بلکه سخن از قبول رهبری است و ثانیا منظور انحصار رهبری به ائمه اهل بیت ع نیست،بلکه در عصر موسی او و برادرش هارون رهبر بودند و قبول ولایتشان لازم بود و در عصر پیامبر اسلام ص ولایت او و در عصر ائمه اهل بیت ولایت آنها.
این نیز روشن است که مخاطب این آیه گرچه بنی اسرائیل هستند،ولی انحصار به آنها ندارد،هر فرد یا گروهی که این مراحل چهارگانه را طی کنند مشمول غفران و عفو خدا خواهند شد.
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث.
وَ مٰا أَعْجَلَکَ عَنْ قَوْمِکَ یٰا مُوسیٰ (83) قٰالَ هُمْ أُولاٰءِ عَلیٰ أَثَرِی وَ عَجِلْتُ إِلَیْکَ رَبِّ لِتَرْضیٰ (84) قٰالَ فَإِنّٰا قَدْ فَتَنّٰا قَوْمَکَ مِنْ بَعْدِکَ وَ أَضَلَّهُمُ اَلسّٰامِرِیُّ (85) فَرَجَعَ مُوسیٰ إِلیٰ قَوْمِهِ غَضْبٰانَ أَسِفاً قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ لَمْ یَعِدْکُمْ رَبُّکُمْ وَعْداً حَسَناً أَ فَطٰالَ عَلَیْکُمُ اَلْعَهْدُ أَمْ أَرَدْتُمْ أَنْ یَحِلَّ عَلَیْکُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّکُمْ فَأَخْلَفْتُمْ مَوْعِدِی (86) قٰالُوا مٰا أَخْلَفْنٰا مَوْعِدَکَ بِمَلْکِنٰا وَ لٰکِنّٰا حُمِّلْنٰا أَوْزٰاراً مِنْ زِینَةِ اَلْقَوْمِ فَقَذَفْنٰاهٰا فَکَذٰلِکَ أَلْقَی اَلسّٰامِرِیُّ (87) فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوٰارٌ فَقٰالُوا هٰذٰا إِلٰهُکُمْ وَ إِلٰهُ مُوسیٰ فَنَسِیَ (88) أَ فَلاٰ یَرَوْنَ أَلاّٰ یَرْجِعُ إِلَیْهِمْ قَوْلاً وَ لاٰ یَمْلِکُ لَهُمْ ضَرًّا وَ لاٰ نَفْعاً (89) وَ لَقَدْ قٰالَ لَهُمْ هٰارُونُ مِنْ قَبْلُ یٰا قَوْمِ إِنَّمٰا فُتِنْتُمْ بِهِ وَ إِنَّ رَبَّکُمُ اَلرَّحْمٰنُ فَاتَّبِعُونِی وَ أَطِیعُوا أَمْرِی (90) قٰالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَیْهِ عٰاکِفِینَ حَتّٰی یَرْجِعَ إِلَیْنٰا مُوسیٰ (91)
83-ای موسی چه چیز سبب شد که از قومت پیشی گیری و(برای آمدن به کوه طور) عجله کنی؟! 84-عرض کرد:پروردگارا!آنها به دنبال منند،و من عجله کردم به سوی تو تا از من راضی شوی.
85-فرمود ما قوم تو را بعد از تو به آزمایش گذاردیم،و سامری آنها را گمراه کرد! 86-موسی خشمگین و اندوهناک به سوی قوم خود بازگشت و گفت:مگر پروردگار شما وعده نیکویی به شما نداد؟آیا مدت جدایی من از شما بطول انجامیده؟یا میخواستید غضب پروردگارتان بر شما نازل شود که با وعده من مخالفت کردید؟! 87-گفتند:ما به میل و اراده خود از وعده تو تخلف نکردیم،ولی ما مقداری از زینت آلات قوم را که با خود داشتیم افکندیم،و سامری اینچنین القا کرد.
88-و برای آنها مجسمهای از گوساله که صدایی همچون صدای گوساله داشت خارج ساخت،و گفتند این خدای شما و خدای موسی است!و او فراموش کرد(پیمانی را که با خدا بسته بود).
89-آیا آنها نمیبینند که(این گوساله)پاسخ آنها را نمیدهد؟و مالک هیچگونه نفع و ضرری از آنها نیست؟! 90-و هارون قبل از آن به آنها گفته بود که ای قوم!شما به این وسیله مورد آزمایش قرار گرفتید،پروردگار شما خداوند رحمان است،از من پیروی کنید و اطاعت فرمان من نمائید.
91-ولی آنها گفتند ما هم چنان بر گرد آن میگردیم(و به پرستش گوساله ادامه میدهیم) تا موسی به سوی ما بازگردد!.
غوغای سامری!
در این آیات فراز مهم دیگری از زندگی موسی ع و بنی اسرائیل مطرح شده و آن مربوط به رفتن موسی ع به اتفاق نمایندگان بنی اسرائیل به میعاد- گاه طور و سپس گوسالهپرستی بنی اسرائیل در غیاب آنها است.
برنامه این بود که موسی ع برای گرفتن احکام تورات،به کوه طور برود،و گروهی از بنی اسرائیل نیز او را در این مسیر همراهی کنند،تا حقایق تازهای در باره خداشناسی و وحی در این سفر برای آنها آشکار گردد.
ولی از آنجا که شوق مناجات با پروردگار و شنیدن آهنگ وحی در دل موسی شعلهور بود،آن چنان که سر از پا نمیشناخت،و همه چیز حتی خوردن و آشامیدن و استراحت را-طبق روایات-در این راه فراموش کرده بود،با سرعت این راه را پیمود،و قبل از دیگران تنها به میعادگاه پروردگار رسید.
در اینجا وحی بر او نازل شد:"ای موسی چه چیز سبب شد که پیش از قومت به اینجا بیایی و در این راه عجله کنی"؟!( وَ مٰا أَعْجَلَکَ عَنْ قَوْمِکَ یٰا مُوسیٰ ).
*** و موسی بلافاصله"عرض کرد:پروردگارا!آنها به دنبال منند،و من برای رسیدن به میعادگاه و محضر وحی تو،شتاب کردم تا از من خشنود شوی"( قٰالَ هُمْ أُولاٰءِ عَلیٰ أَثَرِی وَ عَجِلْتُ إِلَیْکَ رَبِّ لِتَرْضیٰ ).
نه تنها عشق مناجات تو و شنیدن سخنت مرا بیقرار ساخته بود،بلکه مشتاق بودم هر چه زودتر قوانین و احکام تو را بگیرم و به بندگانت برسانم و از
این راه رضایت تو را بهتر جلب کنم،آری من عاشق رضای توام و مشتاق شنیدن فرمانت.
*** ولی بالآخره در این دیدار،جلوههای معنوی پروردگار از سی شب به چهل شب تمدید شد،و زمینههای مختلفی که از قبل در میان بنی اسرائیل برای انحراف وجود داشت کار خود را کرد،سامری آن مرد هوشیار منحرف میاندار شد،و با استفاده کردن از وسائلی که بعدا اشاره خواهیم کرد گوسالهای ساخت و جمعیت را به پرستش آن فرا خواند.
بدون شک زمینههایی مانند مشاهده گوسالهپرستی مصریان،و یا دیدن صحنه بتپرستی(گاوپرستی)پس از عبور از رود نیل،و تقاضای ساختن بتی همانند آنها،و همچنین تمدید میعاد موسی و بروز شایعه مرگ او از ناحیه منافقان و بالآخره جهل و نادانی این جمعیت در بروز این حادثه و انحراف بزرگ از توحید به کفر اثر داشت،چرا که حوادث اجتماعی معمولا بدون مقدمه،رخ نمیدهد منتها گاهی این مقدمات آشکار است و گاهی مرموز و پنهان.
به هر حال شرک در بدترین صورتش دامان بنی اسرائیل را گرفت بخصوص که بزرگان قوم هم در خدمت موسی در میعادگاه بودند و تنها رهبر جمعیت هارون بود،بیآنکه دستیاران مؤثری داشته باشد.
بالآخره در آنجا بود که خداوند به موسی ع در همان میعادگاه"فرمود ما قوم تو را بعد از تو آزمایش کردیم،ولی از عهده امتحان خوب بیرون نیامدند و سامری آنها را گمراه کرد"( قٰالَ فَإِنّٰا قَدْ فَتَنّٰا قَوْمَکَ مِنْ بَعْدِکَ وَ أَضَلَّهُمُ السّٰامِرِیُّ ).
*** موسی با شنیدن این سخن آن چنان برآشفت که تمام وجودش گویی شعلهور
گشت،شاید به خود میگفت:سالیان دراز خون جگر خوردم،زحمت کشیدم با هر گونه خطر روبرو شدم تا این جمعیت را به توحید آشنا ساختم،اما افسوس و صد افسوس،با چند روز غیبت من،زحماتم بر باد رفت! لذا بلا فاصله"موسی خشمگین و اندوهناک به سوی قوم خود بازگشت" ( فَرَجَعَ مُوسیٰ إِلیٰ قَوْمِهِ غَضْبٰانَ أَسِفاً ).
هنگامی که چشمش به آن صحنه بسیار زننده گوسالهپرستی افتاد،"فریاد برآورد ای قوم من!مگر پروردگار شما وعده نیکویی به شما نداد"( أَ لَمْ یَعِدْکُمْ رَبُّکُمْ وَعْداً حَسَناً ).
این وعده نیکو یا وعدهای بوده که در زمینه نزول تورات و بیان احکام آسمانی در آن،به بنی اسرائیل داده شده بود،یا وعده نجات و پیروزی بر فرعونیان و وارث حکومت زمین شدن،و یا وعده مغفرت و آمرزش برای کسانی که توبه کنند و ایمان و عمل صالح داشته باشند و یا همه این امور.
سپس افزود:"آیا مدت جدایی من از شما به طول انجامیده"؟!( أَ فَطٰالَ عَلَیْکُمُ الْعَهْدُ ).
اشاره به اینکه:گیرم مدت وعده بازگشت من از سی روز به چهل روز تمدید شد،این زمانی طولانی نیست،آیا شما نباید در این مدت کوتاه خودتان را حفظ کنید حتی اگر سالها من از شما دور بمانم آئین خدا را که به شما تعلیم دادهام و معجزاتی را که با چشم خود مشاهده کردهاید باید بر شما حاکم باشد.
"یا با این عمل زشت خود میخواستید غضب پروردگارتان بر شما نازل شود که با وعده من مخالفت کردید"( أَمْ أَرَدْتُمْ أَنْ یَحِلَّ عَلَیْکُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّکُمْ فَأَخْلَفْتُمْ مَوْعِدِی ) (1).
1) 1) بدیهی است هیچکس تصمیم نمیگیرد که غضب پروردگار را برای خود بخرد منظور از این عبارت این است عمل شما آن چنان است که گویا چنین تصمیمی را در باره خود گرفتید.
من با شما عهد کرده بودم که بر خط توحید و راه اطاعت خالصانه پروردگار بایستید و کمترین انحرافی از آن پیدا نکنید،اما شما گویا همه سخنان مرا در غیاب من فراموش کردید و از اطاعت فرمان برادرم هارون نیز سرپیچی کردید.
*** بنی اسرائیل که خود را در برابر اعتراض شدید موسی ع دیدند و متوجه شدند براستی کار بسیار بدی انجام دادهاند،در مقام عذرتراشی برآمدند و"گفتند ما وعده تو را به میل و اراده خود تخلف نکردیم"( قٰالُوا مٰا أَخْلَفْنٰا مَوْعِدَکَ بِمَلْکِنٰا ). (1)
در واقع این ما نبودیم که به اراده خود گرایش به گوسالهپرستی کردیم "لکن مبالغی از زینتآلات فرعونیان به همراه ما بود که ما او را از خود دور ساختیم،و سامری نیز آن را افکند"( وَ لٰکِنّٰا حُمِّلْنٰا أَوْزٰاراً مِنْ زِینَةِ الْقَوْمِ فَقَذَفْنٰاهٰا فَکَذٰلِکَ أَلْقَی السّٰامِرِیُّ ).
در اینکه بنی اسرائیل چه کردند و سامری چه کرد و جملههای آیات فوق دقیقا چه معنی دارد؟مفسران بحثهایی دارند که در مجموع فرق زیادی از نظر نتیجه ندارد.
بعضی گفتهاند"قذفناها"یعنی ما زینتآلاتی را که قبل از حرکت از مصر از فرعونیان گرفته بودیم در آتش افکندیم،سامری هم آنچه داشت نیز در آتش افکند تا ذوب شد و از آن گوساله ساخت.
1) 1) "ملک"(بر وزن درک)و"ملک"(بر وزن پلک)هر دو به معنی مالک بودن چیزی است و منظور بنی اسرائیل این بوده که ما صاحب اختیار و مالک این کار نبودیم بلکه آن چنان تحت تاثیر واقع شدیم که دل و دین از کف ما ربوده شد-بعضی از مفسران این جمله را مربوط به اقلیتی از بنی اسرائیل دانستهاند که عبادت گوساله نکردند(میگویند ششصد هزار نفر از آنها گوسالهپرست شدند فقط دوازده هزار نفر بر توحید باقی ماندند) ولی تفسیری که در بالا گفتیم صحیحتر به نظر میرسد.
بعضی گفتهاند معنی جمله این است ما زینتآلات را از خود دور ساختیم و سامری آن را برداشت و در آتش افکند تا از آن گوساله بسازد.
این احتمال نیز وجود دارد که جمله" فَکَذٰلِکَ أَلْقَی السّٰامِرِیُّ "اشاره به مجموع برنامه و طرحی است که سامری اجرا کرد.
به هر حال معمول است که وقتی بزرگی زیردستان خود را در باره گناهی که مرتکب شدهاند ملامت میکند،آنها سعی دارند،گناه را از خود رد کنند و به گردن دیگری بیفکنند،گوسالهپرستان بنی اسرائیل که با میل و اراده خود از توحید به شرک گرائیده بودند خواستند تمام گناه را بر گردن سامری بیفکنند.
*** در هر صورت سامری از زینتآلات فرعونیان که از طریق ظلم و گناه در دست فرعونیان قرار گرفته بود و ارزشی جز این نداشت که خرج چنین کار حرامی بشود،آری از مجموع این زینتآلات"مجسمه گوسالهای را برای آنها تهیه کرد جسد بیجانی که صدایی همچون گوساله داشت"( فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوٰارٌ ). (1)
بنی اسرائیل که این صحنه را دیدند،ناگهان همه تعلیمات توحیدی موسی را به دست فراموشی سپردند و به یکدیگر"گفتند این است خدای شما و خدای موسی"( فَقٰالُوا هٰذٰا إِلٰهُکُمْ وَ إِلٰهُ مُوسیٰ ).
این احتمال نیز وجود دارد که گوینده این سخن سامری و دستیاران و مؤمنان نخستین او بودهاند.
"و به این ترتیب،سامری عهد و پیمانش را با موسی بلکه با خدای موسی فراموش کرد"و مردم را به گمراهی کشاند( فَنَسِیَ ).
اینکه بعضی از مفسران،نسیان را در اینجا به معنی گمراهی و رفتن از بیراهه،تفسیر کردهاند،یا فاعل نسیان را موسی دانستهاند و گفتهاند این جمله
1) 1) "خوار"،به معنی صدای گاو و گوساله است و گاهی به صدای شتر نیز گفته میشود.
سخن سامری است،میخواهد بگوید:موسی فراموش کرده است که این گوساله خدای شما است،همه اینها مخالف ظاهر آیه است،ظاهر همان است که در بالا گفتیم که منظور این است سامری عهد و پیمانش را با موسی و خدای موسی به دست فراموشی سپرد و راه بتپرستی پیش گرفت.
*** در اینجا خداوند به عنوان توبیخ و سرزنش این بتپرستان میگوید:"آیا آنها نمیبینند که این گوساله پاسخ آنها را نمیدهد و هیچگونه ضرری از آنها دفع نمیکند و منفعتی برای آنها فراهم نمیسازد"( أَ فَلاٰ یَرَوْنَ أَلاّٰ یَرْجِعُ إِلَیْهِمْ قَوْلاً وَ لاٰ یَمْلِکُ لَهُمْ ضَرًّا وَ لاٰ نَفْعاً ).
یک معبود واقعی حد اقل باید بتواند سؤالات بندگانش را پاسخ گوید آیا تنها شنیده شدن صدای گوساله از این مجسمه طلایی،صدایی که هیچ اراده و اختیاری در آن احساس نمیشد میتواند دلیل پرستش باشد.
و به فرض که پاسخ سخنان آنها را هم بدهد،تازه موجودی میشود همچون یک انسان ناتوان که مالک سود و زیان دیگری و حتی خودش نیست آیا با این حال میتواند معبود باشد؟! کدام عقل اجازه میدهد که انسان یک مجسمه بیجان را که گاهگاه صدایی نامفهوم از آن برمیخیزد پرستش کند و در برابرش سر تعظیم فرود آورد؟ *** بدون شک در این قال و غوغا،هارون جانشین موسی ع و پیامبر بزرگ خدا دست از رسالت خویش برنداشت و وظیفه مبارزه با انحراف و فساد را تا آنجا که در توان داشت انجام داد،چنان که قرآن میگوید:
"هارون قبل از آمدن موسی از میعادگاه به بنی اسرائیل این سخن را گفته بود که شما مورد آزمایش سختی قرار گرفتهاید"فریب نخورید و از راه توحید
منحرف نشوید( وَ لَقَدْ قٰالَ لَهُمْ هٰارُونُ مِنْ قَبْلُ یٰا قَوْمِ إِنَّمٰا فُتِنْتُمْ بِهِ ).
سپس اضافه کرد:"پروردگار شما مسلما همان خداوند بخشندهای است که این همه نعمت به شما مرحمت کرده"( وَ إِنَّ رَبَّکُمُ الرَّحْمٰنُ ).
برده بودید شما را آزاد ساخت،اسیر بودید رهایی بخشید،گمراه بودید هدایت کرد،پراکنده بودید در سایه رهبری یک مرد آسمانی،شما را جمع و متحد نمود،جاهل و گمراه بودید،نور علم بر شما افکند،و به صراط مستقیم توحید هدایتتان نمود.
"اکنون که چنین است شما از من پیروی کنید و اطاعت فرمان من نمائید" ( فَاتَّبِعُونِی وَ أَطِیعُوا أَمْرِی ).
مگر فراموش کردهاید برادرم موسی،مرا جانشین خود ساخته و اطاعتم را بر شما فرض کرده است چرا پیمانشکنی میکنید؟چرا خود را به دره نیستی سقوط میدهید؟ *** ولی بنی اسرائیل چنان لجوجانه به این گوساله چسبیده بودند که منطق نیرومند و دلائل روشن این مرد خدا و رهبر دلسوز در آنها مؤثر نیفتاد،با صراحت اعلام مخالفت با هارون کردند و"گفتند ما هم چنان به پرستش این گوساله ادامه میدهیم تا موسی به سوی ما بازگردد"( قٰالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَیْهِ عٰاکِفِینَ حَتّٰی یَرْجِعَ إِلَیْنٰا مُوسیٰ ) (1).
خلاصه دو پا را در یک کفش کردند،و گفتند:مطلب همین است و غیر
1) 1) " لَنْ نَبْرَحَ "از ماده"برح"به معنی زائل شدن است و اینکه میبینیم جمله "برح الخفاء"به معنی آشکار شدن است به خاطر این است که"زائل شدن خفاء" چیزی جز ظهور نیست،و از آنجا که کلمه"لن"به معنی نفی است جمله" لَنْ نَبْرَحَ " مفهومش این است پیوسته به این کار ادامه میدهیم.
این نیست،باید برنامه گوسالهپرستی هم چنان ادامه یابد تا موسی برگردد، و از او داوری بطلبیم:ای بسا خود او هم همراه ما در برابر گوساله سجده کند!! بنا بر این خودت را زیاد خسته مکن و دست از سر ما بردار! و به این ترتیب هم فرمان مسلم عقل را از زیر پا گذاشتند،و هم فرمان جانشین رهبرشان را.
ولی بطوری که مفسران نوشتهاند-و قاعده نیز چنین اقتضا میکند-هنگامی که هارون رسالت خود را در این مبارزه انجام داد و اکثریت پذیرا نشدند،به اتفاق اقلیتی که تابع او بودند،از آنها جدا شد و دوری گزید،مبادا اختلاط آنها با یکدیگر دلیلی بر امضای برنامههای انحرافیشان گردد.
عجیب اینکه:بعضی از مفسران نقل کردهاند که این دگرگونیهای انحرافی در بنی اسرائیل تنها در چند روز کوتاه واقع شد،هنگامی که 35 روز از رفتن موسی به میعادگاه گذشت،سامری دست به کار شد و از بنی اسرائیل خواست تا تمام زیورآلاتی را که از فرعونیان به عاریت گرفته بودند و بعد از داستان غرق آنها با خود داشتند جمع کنند،در روز سی و ششم و سی و هفتم و سی و هشتم همه آنها را در بوته ریخت و آب کرد و مجسمه گوساله را ساخت،و در روز سی و نهم آنها را به پرستش آن دعوت کرد و گروه عظیمی(طبق پارهای از روایات ششصد هزار نفر!)آن را پذیرا گشتند و یک روز بعد،یعنی با پایان گرفتن چهل روز موسی بازگشت (1).
ولی به هر حال،هارون با اقلیتی در حدود دوازده هزار نفر از مؤمنان ثابت قدم از جمعیت جدا شدند در حالی که اکثریت جاهل و لجوج نزدیک بود او را به قتل برسانند.
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث.
برای آنها که از مساله جاذبه عشق خدا بیخبرند گفتار موسی در پاسخ سؤال پروردگار پیرامون عجله او در شتافتن به میعادگاه پروردگار ممکن است عجیب آید آنجا که میگوید:" وَ عَجِلْتُ إِلَیْکَ رَبِّ لِتَرْضیٰ ""پروردگارا من به سوی تو عجله کردم تا رضایتت را جلب کنم".
ولی آنها با تمام وجود این حقیقت را درک کردهاند که: وعده وصل چون شود نزدیک آتش عشق تیزتر گردد به خوبی میدانند که چه نیروی مرموزی موسی را به سوی میعادگاه"اللّٰه" میکشید و آن چنان با سرعت میرفت که حتی قومی را که با او بودند پشت سر گذاشت.
موسی پیش از آن حلاوت وصال دوست و مناجات با پروردگار را بارها چشیده بود،او میدانست که تمام جهان برابر یک لحظه از این مناجات نیست.
آری چنین است راه و رسم آنان که از عشق مجازی گذشتهاند و به مرحله عشق حقیقی،عشق معبود جاودانی گام نهادهاند،عشق خداوندی که هرگز فنا در ذات پاکش راه ندارد و کمال مطلق است و خوبی بیحد و انتها،و آنچه خوبان همه دارند او تنها دارد.بلکه خوبی همه خوبان پرتو کوچکی از خوبی جاودان او است.
بزرگ پروردگارا!ذره از این عشق مقدس بما بچشان.
امام صادق ع-طبق روایتی-میفرماید:
المشتاق لا یشتهی طعاما، و لا یلتذ شرابا،و لا یستطیب رقادا،و لا یانس حمیما و لا یاوی دارا...
و یعبد اللّٰه لیلا و نهارا،راجیا بان یصل الی ما یشتاق الیه...کما اخبر اللّٰه عن موسی بن عمران فی میعاد ربه بقوله وَ عَجِلْتُ إِلَیْکَ رَبِّ لِتَرْضیٰ : "مشتاق بیقرار نه میل به غذا میکند،نه از نوشیدنی گوارا لذت میبرد،نه خواب آسوده دارد،نه با دوستی انس میگیرد و نه در خانهای آرام خواهد داشت...بلکه خدا را شب و روز بندگی میکند،به این امید که به محبوبش(اللّٰه)برسد...آن چنان که خداوند از موسی بن عمران در باره میعادگاه پروردگارش نقل میکند" وَ عَجِلْتُ إِلَیْکَ رَبِّ لِتَرْضیٰ " (1).
معمولا در برابر هر انقلابی،یک جنبش ضد انقلابی که سعی میکند دستاوردهای انقلاب را در هم پیچیده و جامعه را به دوران قبل از انقلاب برگرداند وجود دارد،دلیل آن هم چندان پیچیده نیست،زیرا با تحقق یک انقلاب تمام عناصر فاسد گذشته یک مرتبه نابود نمیشوند،معمولا تفالههایی از آن باقی میمانند که برای حفظ موجودیت خویش به تلاش برمیخیزند و با تفاوت شرائط و کمیت و کیفیت آنها،دست به اعمال ضد انقلابی آشکار یا پنهان میزنند.
در جنبش انقلابی"موسی بن عمران"به سوی توحید و استقلال و آزادی بنی اسرائیل،سامری سردمدار این جنبش ارتجاعی بود.
او که-مانند همه رهبران جنبشهای ارتجاعی-به نقاط ضعف قوم خود به خوبی آشنا بود و میدانست با استفاده از این ضعفها میتواند غائلهای به راه اندازد،سعی کرد از زیورآلات و طلاهایی که معبود دنیاپرستان و جالب توجه توده عوام است،گوسالهای بسازد و آن را به طرز مخصوصی در مسیر حرکت باد
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 388.
قرار دهد(یا با استفاده از هر وسیلهای دیگر)تا صدایی از آن برخیزد،سپس با استفاده از یک فرصت مناسب(غیبت چند روزه موسی)و با توجه به اینکه بنی اسرائیل پس از نجات از دریا و عبور از کنار یک قوم بتپرست،تقاضای بتی از موسی کردند،خلاصه با استفاده از تمام ضعفهای روانی و فرصتهای مناسب زمانی و مکانی،برنامه ضد توحیدی خود را آغاز کرد،و آن چنان ماهرانه مواد آن را تنظیم نمود که در مدت کوتاهی اکثریت قاطع جاهلان بنی اسرائیل را از راه و رسم توحید منحرف ساخت و به شرک کشاند.
این توطئه هر چند به مجرد بازگشت موسی و قدرت ایمان و منطق او در پرتو نور وحی خنثی شد،ولی فکر کنیم اگر موسی بازنگشته بود چه میشد؟ به یقین برادرش هارون را یا میکشتند و یا آن چنان منزوی میکردند که صدای او به گوش هیچکس نرسد! آری هر انقلابی در آغاز این چنین شکننده است و باید کاملا به هوش بود، کمترین حرکتهای شرکآلود ارتجاعی را زیر نظر داشت،و توطئههای دشمن را در نطفه خفه کرد.
ضمنا باید به این واقعیت توجه داشت که بسیاری از انقلابهای راستین به دلائل مختلفی در آغاز متکی به فرد یا افراد مخصوصی است که اگر پای آنها از میان برود خطر بازگشت،انقلاب را تهدید میکند،و به همین دلیل باید کوشش کرد که هر چه زودتر معیارهای انقلابی در عمق جامعه پیاده شود،و مردم آن چنان ساخته شوند که به هیچ وجه طوفانهای ضد انقلاب آنها را تکان ندهد و همچون کوه در مقابل هر حرکت ارتجاعی بایستند.
یا به تعبیر دیگر این یکی از وظائف رهبران راستین است که معیارها را از خویش به جامعه منتقل کنند و بدون شک این امر مهم نیاز به گذشت زمان نیز دارد،ولی باید کوشید که این زمان هر چه ممکن است کوتاهتر شود.
در باره اینکه سامری که بود؟و سرنوشتش به کجا انجامید در آیات بعد به خواست خدا سخن خواهیم گفت.
بدون شک هارون در غیاب موسی در انجام رسالت خویش کمترین سستی به خرج نداد،ولی جهالت مردم از یک سو،و رسوبات دوران رقیت و بردگی و بتپرستی در مصر از سوی دیگر کوششهای او را خنثی کرد.
او طبق آیات فوق وظیفه خود را در چهار مرحله پیاده نمود:
نخست به آنها اعلام کرد که این جریان یک خط انحرافی و یک میدان آزمایش خطرناک برای همه شما است،تا مغزهای خفته بیدار شود و مردم به اندیشه بنشینند و مهم همین بود( یٰا قَوْمِ إِنَّمٰا فُتِنْتُمْ بِهِ ).
مرحله دوم این بود که نعمتهای گوناگون خداوند را که از بدو قیام موسی تا زمان نجات از چنگال فرعونیان شامل حال بنی اسرائیل شده بود بیاد آنها آورد،و مخصوصا خدا را با صفت رحمت عامهاش توصیف کرد،تا اثر عمیقتری بگذارد و هم آنها را به آمرزش این خطای بزرگ امیدوار سازد( وَ إِنَّ رَبَّکُمُ الرَّحْمٰنُ ).
مرحله سوم این بود که آنها را متوجه مقام نبوت خویش و جانشینی از برادرش موسی کرد( فَاتَّبِعُونِی ).
و بالآخره مرحله چهارم این بود که آنها را به وظائف الهیشان آشنا ساخت ( وَ أَطِیعُوا أَمْرِی ).
مفسر معروف فخر رازی در اینجا ایرادی مطرح کرده و در پاسخ آن مانده است و آن اینکه میگوید،شیعه به گفته معروف پیامبر ص به علی ع
انت منی بمنزلة هارون من موسی (تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسی هستی)برای ولایت علی ع استدلال کردهاند،در حالی که هارون در برابر انبوه عظیم بتپرستان هرگز به خود اجازه تقیه نداد و با صراحت مردم را به پیروی خود و ترک متابعت دیگران دعوت نمود.
اگر براستی امت محمد ص بعد از رحلت او راه خطا پیمودند بر علی ع واجب بود که همان برنامه هارون را عملی کند،بر فراز منبر برود و بدون هیچگونه ترس و تقیه فَاتَّبِعُونِی وَ أَطِیعُوا أَمْرِی بگوید،چون چنین کاری را نکرد ما میفهمیم که راه و رسم امت در آن زمان حق و صواب بوده است.
ولی گویا فخر رازی از دو نکته اساسی در این زمینه غفلت کرده است.
1-اینکه میگوید علی ع چیزی در زمینه خلافت بلافصلی خود اظهار نداشت اشتباه است،زیرا ما مدارک فراوانی در دست داریم که امام در موارد مختلف این موضوع را بیان فرمود،گاهی صریح و عریان و گاه در پرده،در کتاب نهج البلاغه فرازهای مختلفی به چشم میخورد مانند خطبه شقشقیه(خطبه سوم و خطبه 87 و خطبه 97 و خطبه 94 و خطبه 154 و خطبه 147 که همگی در این زمینه سخن میگوید.
در جلد پنجم تفسیر نمونه ذیل آیه 67 سوره مائده پس از بیان داستان غدیر،روایات متعددی نقل کردهایم که خود علی ع کرارا به حدیث غدیر برای اثبات موقعیت و خلافت بلافصل خویش استناد کرده است(برای توضیح بیشتر به جلد پنجم صفحه 19 به بعد مراجعه فرمائید).
بعد از وفات پیامبر ص شرائط خاصی بود،منافقانی که در انتظار وفات پیامبر ص روزشماری میکردند خود را برای ضربه نهایی بر اسلام نوپا آماده ساخته بودند،و لذا میبینیم اصحاب الرده(گروه ضد انقلاب
اسلامی)بلافاصله در زمان خلافت ابو بکر قیام کردند و اگر وحدت و انسجام و هوشیاری مسلمانان نبود ممکن بود ضربات غیر قابل جبرانی بر اسلام وارد کنند علی ع به خاطر همین امر نیز کوتاه آمد تا دشمن سوء استفاده نکند.
اتفاقا هارون-با اینکه موسی در حیات بود-در برابر سرزنش برادر که چرا کوتاهی کردی صریحا عرض کرد إِنِّی خَشِیتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی- إِسْرٰائِیلَ :"من از این ترسیدم که به من بگویی در میان بنی اسرائیل تفرقه ایجاد کردی"(طه-94)و این نشان میدهد که او هم به خاطر ترس از اختلاف تا حدی کوتاه آمد.
قٰالَ یٰا هٰارُونُ مٰا مَنَعَکَ إِذْ رَأَیْتَهُمْ ضَلُّوا (92) أَلاّٰ تَتَّبِعَنِ أَ فَعَصَیْتَ أَمْرِی (93) قٰالَ یَا بْنَ أُمَّ لاٰ تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَ لاٰ بِرَأْسِی إِنِّی خَشِیتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلِی (94) قٰالَ فَمٰا خَطْبُکَ یٰا سٰامِرِیُّ (95) قٰالَ بَصُرْتُ بِمٰا لَمْ یَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ اَلرَّسُولِ فَنَبَذْتُهٰا وَ کَذٰلِکَ سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی (96) قٰالَ فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَکَ فِی اَلْحَیٰاةِ أَنْ تَقُولَ لاٰ مِسٰاسَ وَ إِنَّ لَکَ مَوْعِداً لَنْ تُخْلَفَهُ وَ اُنْظُرْ إِلیٰ إِلٰهِکَ اَلَّذِی ظَلْتَ عَلَیْهِ عٰاکِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِی اَلْیَمِّ نَسْفاً (97) إِنَّمٰا إِلٰهُکُمُ اَللّٰهُ اَلَّذِی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ وَسِعَ کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً (98)
92-گفت:ای هارون!چرا هنگامی که دیدی آنها گمراه شدند.
93-از من پیروی نکردی؟!آیا فرمان مرا عصیان نمودی؟! 94-گفت:ای فرزند مادرم!ریش و سر مرا مگیر!،من ترسیدم بگویی تو میان بنی- اسرائیل تفرقه انداختی و سفارش مرا به کار نبستی.
95-(موسی رو به سامری کرد و)گفت،تو چرا این کار کردی،ای سامری؟! 96-گفت:من چیزی دیدم که آنها ندیدند،من قسمتی از آثار رسول(و فرستاده خدا) را گرفتم،سپس آن را افکندم،و اینچنین نفس من مطلب را در نظرم جلوه داد! 97-(موسی)گفت:برو که بهره تو در زندگی دنیا این است که(هر کس با تو نزدیک شود)خواهی گفت با من تماس نگیر!و تو میعادی(از عذاب خدا)داری که هرگز از آن تخلف نخواهی کرد،(اکنون)بنگر به معبودت که پیوسته آن را پرستش میکردی و ببین ما آن را نخست میسوزانیم،سپس ذرات آن را به دریا میپاشیم!.
98-معبود شما تنها خداوندی است که جز او معبودی نمیباشد،و علم او همه چیز را فرا گرفته.
سرنوشت دردناک سامری!
به دنبال بحثی که موسی ع با بنی اسرائیل در نکوهش شدید از گوساله پرستی داشت و در آیات قبل خواندیم،آیات مورد بحث نخست گفتگوی موسی ع را با برادرش هارون ع و سپس با سامری را منعکس میکند.
نخست رو به برادرش هارون کرده"گفت:ای هارون!چرا هنگامی که مشاهده کردی این قوم گمراه شدند،از من پیروی ننمودی"؟!( قٰالَ یٰا هٰارُونُ مٰا مَنَعَکَ إِذْ رَأَیْتَهُمْ ضَلُّوا أَلاّٰ تَتَّبِعَنِ ).
مگر هنگامی که میخواستم به میعادگاه بروم نگفتم جانشین من باش و در میان این جمعیت به اصلاح بپرداز و راه مفسدان را در پیش مگیر (1).
1) 1) سوره اعراف آیه 142( اُخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ وَ لاٰ تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ ).
تو چرا با این بتپرستان به مبارزه برنخاستی؟ بنا بر این منظور از جمله" أَلاّٰ تَتَّبِعَنِ "این است که چرا از روش و سنت من در شدت عمل نسبت به بتپرستی پیروی نکردی.
اما اینکه بعضی گفتهاند منظور از این جمله این است که چرا به همراه اقلیتی که بر توحید ثابت قدم مانده بودند به دنبال من به کوه طور نیامدی،بسیار بعید به نظر میرسد و با پاسخی که هارون در آیات بعد میگوید،چندان تناسب ندارد.
سپس موسی اضافه کرد:"آیا تو در برابر فرمان من عصیان کردی"؟! ( أَ فَعَصَیْتَ أَمْرِی ).
*** موسی با شدت و عصبانیت هر چه تمامتر این سخنان را با برادرش میگفت و بر او فریاد میزد،در حالی که ریش و سر او را گرفته بود و میکشید.
هارون که ناراحتی شدید برادر را دید،برای اینکه او را بر سر لطف آورد،و از التهاب او بکاهد و ضمنا عذر موجه خویش را در این ماجرا بیان کند گفت:"فرزند مادرم!ریش و سر مرا مگیر،من فکر کردم که اگر به مبارزه برخیزم و درگیری پیدا کنم تفرقه شدیدی در میان بنی اسرائیل میافتد،و از این ترسیدم که تو به هنگام بازگشت بگویی چرا در میان بنی اسرائیل تفرقه افکندی و سفارش مرا در غیاب من به کار نبستی"( قٰالَ یَا بْنَ أُمَّ لاٰ تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَ لاٰ بِرَأْسِی إِنِّی خَشِیتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلِی ).
در حقیقت نظر هارون به همان سخنی است که موسی به هنگام حرکت به سوی میعادگاه به او گفته بود که محتوای آن،دعوت به اصلاح است(سوره اعراف آیه 142).
او میخواهد بگوید من اگر اقدام به درگیری میکردم،بر خلاف دستور
تو بود،و حق داشتی مرا مؤاخذه میکردی.
و به این ترتیب هارون بیگناهی خود را اثبات کرد،مخصوصا با توجه به جمله دیگری که در سوره اعراف آیه 150 آمده: إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کٰادُوا یَقْتُلُونَنِی :"این جمعیت نادان،مرا در ضعف و اقلیت قرار دادند و نزدیک بود مرا بکشند"من بیگناهم،بیگناه.
در اینجا این سؤال پیش میآید که موسی ع و هارون ع بدون شک هر دو پیامبر بودند و معصوم،این جر و بحث و عتاب و خطاب شدید،از ناحیه موسی و دفاعی که هارون از خودش میکند چگونه قابل توجیه است؟ در پاسخ میتوان گفت:که موسی یقین داشت برادرش بیگناه است،اما با این عمل دو مطلب را میخواست اثبات کند:نخست به بنی اسرائیل بفهماند که گناه بسیار عظیمی مرتکب شدهاند،گناهی که حتی پای برادر موسی را که خود پیامبری عالیقدر بود به محکمه و دادگاه کشانده است،آن هم با آن شدت عمل،یعنی مساله به این سادگی نیست که بعضی از بنی اسرائیل پنداشتهاند، انحراف از توحید و بازگشت به شرک آنهم بعد از آن همه تعلیمات و دیدن آن همه معجزات و آثار عظمت حق،این کار باورکردنی نیست و باید با قاطعیت هر چه بیشتر در برابر آن ایستاد.
گاه میشود به هنگامی که حادثه عظیمی رخ میدهد،انسان دست میبرد و یقه خود را چاک میزند و بر سر میزند،تا چه رسد به اینکه برادرش را مورد عتاب و خطاب قرار دهد،و بدون شک برای حفظ هدف و گذاردن اثر روانی در افراد منحرف،و نشان دادن عظمت گناه به آنها این برنامهها،مؤثر است و قطعا هارون نیز در این ماجرا کمال رضایت را داشته است.
دیگر اینکه بیگناهی هارون با توضیحاتی که میدهد بر همگان ثابت شود و بعدا او را متهم به مسامحه در اداء رسالتش نمیکنند.
بعد از پایان گفتگو با برادرش هارون و تبرئه او،به محاکمه سامری پرداخت و"گفت:این چه کاری بود که تو انجام دادی و چه چیز انگیزه تو بود ای سامری"؟! ( قٰالَ فَمٰا خَطْبُکَ یٰا سٰامِرِیُّ ).
*** او در پاسخ"گفت:من از مطالبی آگاه شدم که آنها ندیدند و آگاه نشدند" ( قٰالَ بَصُرْتُ بِمٰا لَمْ یَبْصُرُوا بِهِ ).
"من چیزی از آثار رسول و فرستاده خدا را گرفتم،و سپس آن را به دور افکندم و اینچنین نفس من مطلب را در نظرم زینت داد"!( فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُهٰا وَ کَذٰلِکَ سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی ).
در اینکه:منظور سامری از این سخن چه بوده؟در میان مفسران دو تفسیر معروف است:
نخست اینکه:مقصودش آن است که به هنگام آمدن لشکر فرعون به کنار دریای نیل،من جبرئیل را بر مرکبی دیدم که برای تشویق آن لشکر به ورود در جادههای خشک شده دریا در پیشاپیش آنها حرکت میکرد،قسمتی از خاک زیر پای او یا مرکبش را بر گرفتم،و برای امروز ذخیره کردم،و آن را در درون گوساله طلایی افکندم و این سر و صدا از برکت آن است! تفسیر دیگر اینکه:من در آغاز به قسمتی از آثار این رسول پروردگار (موسی)مؤمن شدم،و سپس در آن تردید کردم و آن را بدور افکندم،و به سوی آئین بتپرستی گرایش نمودم،و این در نظر من جالبتر و زیباتر بود! طبق تفسیر اول،"رسول"به معنی"جبرئیل"است،در حالی که در تفسیر دوم"رسول"به معنی موسی است.
"اثر"در تفسیر اول به معنی"خاک زیر پا"است،و در تفسیر دوم به معنی "بخشی از تعلیمات است"،"نبذتها"در تفسیر اول به معنی افکندن خاک در
درون گوساله است،و در تفسیر دوم به معنی رها کردن تعلیمات موسی ع است و بالآخره" بَصُرْتُ بِمٰا لَمْ یَبْصُرُوا بِهِ "در تفسیر اول اشاره به مجاهده جبرئیل است که به صورت اسب سواری آشکار شده بود(شاید بعضی دیگر هم او را دیدند،ولی نشناختند)ولی در تفسیر دوم اشاره به اطلاعات خاصی در باره آئین موسی ع است.
به هر حال هر یک از این دو تفسیر،طرفدارانی دارد و دارای نقاط روشن و یا مبهم است،ولی رویهمرفته تفسیر دوم از جهاتی بهتر به نظر میرسد،بخصوص اینکه در حدیثی در کتاب"احتجاج طبرسی"میخوانیم هنگامی که امیر مؤمنان علی ع بصره را فتح کرد،مردم اطراف او را گرفتند و در میان آنها"حسن بصری"بود،و الواحی با خود آورده بود که هر سخنی را امیر مؤمنان علی ع میفرمود:فورا یادداشت میکرد،امام با صدای بلند او را در میان جمعیت مخاطب قرار داد و فرمود:چه میکنی؟!عرض کرد آثار و سخنان شما را مینویسم تا برای آیندگان بازگو کنم،امیر مؤمنان فرمود:
اما ان لکل قوم سامریا و هذا سامری هذه الامة!انه لا یقول لا مساس و لکنه یقول لا قتال: "بدانید هر قوم و جمعیتی سامری دارد،و این مرد(حسن بصری)سامری این امت است! تنها تفاوتش با سامری زمان موسی ع این است که هر کس به سامری نزدیک میشد میگفت لا مساس(هیچ کس با من تماس نگیرد)ولی این به مردم میگوید لا قتال(یعنی نباید جنگ کرد حتی با منحرفان،اشاره به تبلیغاتی است که حسن بصری بر ضد جنگ جمل داشت) (1).
از این حدیث چنین استفاده میشود که سامری نیز مرد منافقی بوده است که با استفاده از پارهای مطالب حق بجانب،کوشش برای منحرف ساختن مردم داشته است و این معنی با تفسیر دوم مناسبتر میباشد.
1) 1) نور الثقلین جلد 3 صفحه 392.
روشن است که پاسخ و عذر سامری در برابر سؤال موسی ع به هیچوجه قابل قبول نبود،لذا موسی فرمان محکومیت او را در این دادگاه صادر کرد و سه دستور در باره او و گوسالهاش داد:
نخست اینکه به او گفت:"باید از میان مردم دور شوی با کسی تماس نگیری،و بهره تو در باقیمانده عمرت این است که هر کس به تو نزدیک میشود خواهی گفت:با من تماس نگیر"!( قٰالَ فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَکَ فِی الْحَیٰاةِ أَنْ تَقُولَ لاٰ مِسٰاسَ ). و به این ترتیب با یک فرمان قاطع سامری را از جامعه طرد کرد و او را به انزوای مطلق کشانید.
بعضی از مفسران گفتهاند که جمله" لاٰ مِسٰاسَ "اشاره به یکی از قوانین جزائی شریعت موسی ع است که در باره بعضی افراد که گناه سنگینی داشتند صادر میشد،آن فرد به منزله موجودی که از نظر پلید و نجس و ناپاک بود درمیآمد،احدی با او تماس نمیگرفت و او هم حق نداشت با کسی تماس بگیرد (1).
سامری بعد از این ماجرا ناچار شد از میان بنی اسرائیل و شهر و دیار بیرون رود،و در بیابانها متواری گردد،و این است جزای انسان جاهطلبی که با بدعتهای خود میخواست،گروههای عظیمی را منحرف ساخته و دور خود جمع کند،او باید ناکام شود و حتی یک نفر با او تماس نگیرد و برای این گونه اشخاص این طرد مطلق و انزوای کامل،از مرگ و اعدام سختتر است،چرا که او را به صورت یک موجود پلید و آلوده از همه جا میرانند.
بعضی از مفسران نیز گفتهاند که بعد از ثبوت جرم و خطای بزرگ سامری موسی در باره او نفرین کرد و خداوند او را به بیماری مرموزی مبتلا ساخت که تا زنده بود کسی نمیتوانست با او تماس بگیرد و اگر کسی تماس میگرفت،
1) 1) تفسیر فی ظلال جلد 5 صفحه 494.
گرفتار بیماری میشد.
یا اینکه سامری گرفتار یک نوع بیماری روانی به صورت وسواس شدید و وحشت از هر انسانی شد،به طوری که هر کس نزدیک او میشد فریاد میزد " لاٰ مِسٰاسَ "(با من تماس نگیرید!) (1).
مجازات دوم سامری این بود که موسی ع کیفر او را در قیامت به او گوشزد کرد و گفت"تو وعدهگاهی در پیش داری-وعده عذاب دردناک الهی-که هرگز از آن تخلف نخواهد شد"( وَ إِنَّ لَکَ مَوْعِداً لَنْ تُخْلَفَهُ ) (2).
سومین برنامه این بود که موسی به سامری گفت:"به این معبودت که پیوسته او را عبادت میکردی نگاه کن و ببین ما آن را میسوزانیم و سپس ذرات آن را به دریا میپاشیم"(تا برای همیشه محو و نابود گردد)( وَ انْظُرْ إِلیٰ إِلٰهِکَ الَّذِی ظَلْتَ عَلَیْهِ عٰاکِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِی الْیَمِّ نَسْفاً ).
در اینجا دو سؤال پیش میآید:
نخست اینکه جمله"لنحرقنه"(ما آن را قطعا میسوزانیم)دلیل بر آن است که گوساله جسم قابل سوختن بوده و این عقیده کسانی را که میگویند:
گوساله طلایی نبود بلکه به خاطر خاک پای جبرئیل تبدیل به موجود زندهای شده بود تایید میکند.
در پاسخ میگوئیم:ظاهر جمله" جَسَداً لَهُ خُوٰارٌ "آن است که گوساله مجسمه بیجانی بود که صدایی شبیه صدای گوساله(به طریقی که قبلا گفتیم)
از آن برمیخاست،و اما مساله سوزاندن ممکن است به یکی از دو علت باشد، یکی اینکه این مجسمه تنها از طلا نبوده بلکه احتمالا چوب هم در آن به کار رفته و طلا پوششی برای آن بوده است.
دیگر اینکه به فرض که تمام آن هم از طلا بوده،سوزاندن آن برای تحقیر و توهین و از میان بردن شکل و ظاهر آن بوده،همانگونه که این عمل در مورد مجسمههای فلزی پادشاهان جبار عصر ما تکرار شد! بنا بر این بعد از سوزاندن،آن را با وسائلی خرد کرده،سپس ذراتش را به دریا ریختند.
سؤال دیگر اینکه:آیا ریختن اینهمه طلا به دریا مجاز بوده؟و اسراف محسوب نمیشده؟ پاسخ اینکه:گاهی برای یک هدف عالی و مهمتر مانند کوبیدن فکر بت- پرستی لازم میشود که با بتی این چنین معامله شود مبادا ماده فساد در میان مردم بماند،و باز هم برای بعضی وسوسهانگیز باشد.
بعبارت روشنتر اگر موسی ع طلاهایی که در ساختن گوساله به کار رفته بود،باقی میگذارد،و یا فی المثل در میان مردم تقسیم میکرد،باز ممکن بود روزی افراد جاهل و نادان به نظر قداست به آن نگاه کنند و خاطره گوسالهپرستی از نو در آنها زنده شود،در اینجا میبایست این ماده گرانقیمت را فدای حفظ اعتقاد مردم نمود و راهی جز این نبود،و به این ترتیب موسی با روش فوق العاده قاطعی که هم نسبت به سامری و هم نسبت به گوسالهاش در پیش گرفت توانست غائله گوسالهپرستی را برچیند و آثار روانی آن را از مغزها جاروب کند،بعدا نیز خواهیم دید که با برخورد قاطعی که با گوسالهپرستان داشت چنان در مغزهای بنی اسرائیل نفوذ کرد که هرگز در آینده به دنبال چنین خطوط انحرافی
نروند (1).
*** و در آخرین جمله موسی،با تاکید فراوان روی مساله توحید،حاکمیت خط اللّٰه را مشخص کرد و چنین گفت:"معبود شما تنها اللّٰه است،همان خدایی که معبودی جز او نیست،همان خدایی که علمش همه چیز را فرا گرفته"( إِنَّمٰا إِلٰهُکُمُ اللّٰهُ الَّذِی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ وَسِعَ کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً ).
نه همچون بتهای ساختگی که نه سخنی میشنوند،نه پاسخی میگویند، نه مشکلی میگشایند و نه زیانی را دفع میکنند.
در واقع جمله" وَسِعَ کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً "در مقابل توصیفی است که در چند آیه قبل در باره گوساله و نادانی و ناتوانی آن بیان شده بود.
روش موسی ع در برابر انحراف گوسالهپرستی بنی اسرائیل،روشی است قابل اقتباس برای هر زمان و هر مکان در زمینه مبارزه با انحرافات سخت و پیچیده.
اگر موسی ع میخواست تنها با اندرز و موعظه و مقداری استدلال، جلو صدها هزار گوسالهپرست بایستد مسلما کاری از پیش نمیبرد،او میبایست در اینجا در برابر سه جریان،قاطعانه بایستد،در مقابل برادرش،در مقابل سامری
1) 1) نظیر این برخورد قاطع برای ریشهکن کردن افکار انحرافی را در مورد مسجد ضرار در قرآن به طور اشاره،و در تاریخ و حدیث به طور مشروح،میخوانیم که پیامبر (ص)دستور داد مسجد ضرار را نخست بسوزانند و باقیمانده آن را ویران کنند و جایگاه آن را محل زباله مردم مدینه سازند(برای توضیح بیشتر به جلد 8 تفسیر نمونه صفحه 143 ذیل آیات 107 تا 110 سوره توبه مراجعه فرمائید.
و در مقابل گوسالهپرستان،اول از"برادرش"شروع کرد،محاسن او را گرفته و کشید و بر سر او فریاد زد و در حقیقت محکمهای برای او تشکیل داد(هر چند سرانجام بیگناهی او بر مردم ثابت شد)تا دیگران حساب خود را برسند.
سپس به سراغ عامل اصلی توطئه یعنی"سامری"رفت،او را به چنان مجازاتی محکوم نمود که از کشتن بدتر بود،طرد از جامعه،و منزوی ساختن او و تبدیل او به یک وجود نجس و آلوده که همگان باید از او فاصله بگیرند و تهدید او به مجازات دردناک پروردگار.
بعد به سراغ گوسالهپرستان بنی اسرائیل آمد و به آنها حالی کرد که این گناه شما به قدری بزرگ است که برای توبه کردن از آن راهی جز این نیست که شمشیر در میان خود بگذارید و گروهی با دست یکدیگر کشته شوند،و این خونهای کثیف از کالبد این جامعه بیرون ریزد و به این ترتیب جمعی از گنهکاران بدست خودشان اعدام شوند تا برای همیشه این فکر انحرافی خطرناک از مغز آنها بیرون رود که شرح این ماجرا را در جلد اول ذیل آیات 51 تا 54 سوره بقره تحت عنوان"یک توبه بیسابقه"بیان کردهایم.
و به این ترتیب نخست به سراغ رهبر جمعیت رفت تا ببیند او قصوری در کار خود کرده یا نه و بعد از ثبوت برائت او،به سراغ عامل فساد،و سپس به سراغ طرفداران و هواخواهان فساد رفت.
اصل لفظ"سامری"در زبان عبری،"شمری"است،و از آنجا که معمول است هنگامی که الفاظ عبری به لباس عربی در میآیند حرف"شین"به حرف "سین"تبدیل میگردد،چنان که"موشی"به"موسی"و"یشوع"به"یسوع" تبدیل میگردد،بنا بر این سامری نیز منسوب به"شمرون"بوده،و شمرون فرزند
یشاکر چهارمین نسل یعقوب است.
و از اینجا روشن میشود خردهگیری بعضی از مسیحیان به قرآن مجید که قرآن شخصی را که در زمان موسی میزیسته و سردمدار گوسالهپرستی شد،سامری منسوب به شهر"سامره"معرفی کرده در صورتی که سامره در آن زمان اصلا وجود نداشت،بیاساس است زیرا چنان که گفتیم سامری منسوب به شمرون است نه سامره (1).
به هر حال سامری مرد خودخواه و منحرف و در عین حال باهوشی بود که با جرات و مهارت مخصوصی با استفاده از نقاط ضعف بنی اسرائیل توانست چنان فتنه عظیمی که سبب گرایش اکثریت قاطع به بتپرستی بود ایجاد کند و چنان که دیدیم کیفر این خودخواهی و فتنهانگیزی خود را نیز در همین دنیا دید.
1) 1) اعلام قرآن صفحه 359.
کَذٰلِکَ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ مٰا قَدْ سَبَقَ وَ قَدْ آتَیْنٰاکَ مِنْ لَدُنّٰا ذِکْراً (99) مَنْ أَعْرَضَ عَنْهُ فَإِنَّهُ یَحْمِلُ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وِزْراً (100) خٰالِدِینَ فِیهِ وَ سٰاءَ لَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ حِمْلاً (101) یَوْمَ یُنْفَخُ فِی اَلصُّورِ وَ نَحْشُرُ اَلْمُجْرِمِینَ یَوْمَئِذٍ زُرْقاً (102) یَتَخٰافَتُونَ بَیْنَهُمْ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّٰ عَشْراً (103) نَحْنُ أَعْلَمُ بِمٰا یَقُولُونَ إِذْ یَقُولُ أَمْثَلُهُمْ طَرِیقَةً إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّٰ یَوْماً (104)
99-اینچنین اخبار گذشته را برای تو بازگو میکنیم،و ما از ناحیه خود ذکر(و قرآنی) به تو دادیم.
100-هر کس از آن روی گردان شود روز قیامت بار سنگینی(از گناه و مسئولیت)بر دوش خواهد داشت! 101-جاودانه در آن خواهند ماند،و بد باری است برای آنها در روز قیامت! 102-همان روز که در صور دمیده میشود و مجرمان را با بدنهای کبود در آن روز جمع میکنیم.
103-آنها در میان خود آهسته گفتگو میکنند(بعضی میگویند)شما تنها ده(شبانه روز در عالم برزخ)توقف کردید.
104-ما به آنچه آنها میگویند آگاهتریم،هنگامی که آن کس که از همه آنها روشی بهتر دارد میگوید شما تنها یک روز درنگ کردید!
بدترین باری که بر دوش میکشند!
با اینکه در آیات گذشته که پیرامون تاریخ پر ماجرای موسی و بنی اسرائیل و فرعونیان و سامری سخن میگفت،بحثهای گوناگونی به تناسب در لابلای آیات بیان شد،در عین حال پس از پایان گرفتن این بحثها یک نتیجهگیری کلی نیز قرآن روی آن مینماید و میگوید:"اینچنین اخبار گذشته را برای تو یکی بعد از دیگری بازگو میکنیم"( کَذٰلِکَ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ مٰا قَدْ سَبَقَ ).
سپس اضافه میکند:"ما از ناحیه خود قرآنی به تو دادیم"( وَ قَدْ آتَیْنٰاکَ مِنْ لَدُنّٰا ذِکْراً ).
قرآنی که مملو است از درسهای عبرت،دلائل عقلی،اخبار آموزنده گذشتگان و مسائل بیدارکننده آیندگان.
اصولا قسمت مهمی از قرآن مجید،بیان سرگذشت پیشینیان است ذکر این همه تاریخ گذشتگان در قرآن که یک کتاب انسانساز است بیدلیل نیست دلیلش بهرهگیری از جنبههای مختلف تاریخ آنها،عوامل پیروزی و شکست اسباب سعادت و بدبختی و استفاده از تجربیات فراوانی است که در لابلای صفحات تاریخ آنها نهفته شده است.
به طور کلی،از مطمئنترین علوم،علوم تجربی است که در آزمایشگاه به تجربه گذارده میشود،و نتائج عینی آن مشهود میگردد.
تاریخ،آزمایشگاه بزرگ زندگی انسانها است و در این آزمایشگاه سر- بلندی و شکست اقوام،کامیابی و ناکامیها،خوشبختیها و بدبختیها همه و همه به آزمایش گذارده شده است و نتایج عینی آن در برابر چشم ما قرار دارد،و ما میتوانیم بخشی از مطمئنترین دانشهای خود را در زمینه مسائل زندگی از آن
بیاموزیم.
به تعبیر دیگر،حاصل زندگی انسان-از یک نظر-چیزی جز تجربه نیست و تاریخ در صورتی که خالی از هر گونه تحریف باشد،محصول زندگی هزاران سال عمر بشر است که یک جا در دسترس مطالعه کنندگان قرار داده میشود.
به همین دلیل امیر مؤمنان علی ع در اندرزهای حکیمانهاش به فرزندش امام مجتبی ع مخصوصا روی این نکته تکیه کرده میفرماید:
ای بنی!انی و ان لم اکن عمرت من کان قبلی،فقد نظرت فی اعمالهم و فکرت فی اخبارهم،و سرت فی آثارهم،حتی عدت کاحدهم، بل کانی بما انتهی الی من امورهم قد عمرت مع اولهم الی آخرهم،فعرفت صفو ذلک من کدره،و نفعه من ضرره فاستخلصت لک من کل امر نخیله:
"پسرم!درست است که من به اندازه همه کسانی که پیش از من میزیستهاند عمر نکردهام،اما در کردار آنها نظر افکندم،و در اخبارشان تفکر نمودم،و در آثارشان به سیر و سیاحت پرداختم،تا بدانجا که همانند یکی از آنها شدم،بلکه گویی به خاطر آنچه از تاریخشان به من رسیده،با همه آنها از اول جهان تا امروز بودهام،من قسمت زلال و مصفای زندگی آنان را از بخش کدر و تاریک باز شناختم،و سود و زیانش را دانستم،و از میان تمام آنها قسمتهای مهم و برگزیده را برایت خلاصه نمودم" (1).
بنا بر این:تاریخ آئینهای است گذشته را نشان میدهد و حلقهای است که امروز را با دیروز متصل میکند،و عمر انسان را به اندازه خود بزرگ مینماید! تاریخ معلمی است که رمز عزت و سقوط امتها را بازگو میکند،به ستمگران اخطار میدهد،سرنوشت شوم ظالمان پیشین که از آنها نیرومندتر بودند مجسم میسازد،به مردان حق بشارت میدهد و به استقامت دعوت میکند،و آنها را
1) 1) نهج البلاغه نامه 31(از بخش نامهها).
در مسیرشان دلگرم میسازد.
تاریخ چراغی است که مسیر زندگی انسانها را روشن میسازد،و جادهها را برای حرکت مردم امروز باز و هموار میکند.
تاریخ تربیتکننده انسانهای امروز و انسانهای امروز سازنده تاریخ فردایند.
خلاصه تاریخ یکی از اسباب هدایت الهی است.
ولی اشتباه نشود به همان اندازه که بیان یک تاریخ راستین،سازنده و تربیت کننده است،تاریخهای ساختگی و تحریف یافته،فوق العاده مایه گمراهی است و به همین دلیل آنها که دلهای بیماری دارند،همیشه سعی کردهاند با تحریف تاریخ انسانها را فریب دهند و از راه خدا بازدارند و نباید فراموش کنیم که تحریف در تاریخ فراوان است (1).
ذکر این نکته نیز لازم است که کلمه"ذکر"در اینجا و در بسیاری دیگر از آیات قرآن اشاره به خود قرآن میکند،چرا که آیاتش موجب تذکر و یاد- آوری انسانها و بیداری و هشیاری است.
*** و به همین جهت آیه بعد از کسانی سخن میگوید که حقایق قرآن و درسهای عبرت تاریخ را فراموش کنند،میگوید:"کسی که از قرآن روی بگرداند در قیامت بار سنگینی از گناه و مسئولیت بر دوش خواهد کشید"( مَنْ أَعْرَضَ عَنْهُ فَإِنَّهُ یَحْمِلُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وِزْراً ).
آری اعراض از پروردگار،انسان را به آن چنان بیراههها میکشاند که بارهای سنگینی از انواع گناهان و انحرافات فکری و عقیدتی را بر دوش او مینهد
1) 1) در زمینه تاریخ و اهمیت آن در آغاز سوره یوسف،و پایان آن(جلد 9 صفحه 292 و جلد دهم صفحه 100)،و همچنین ذیل آیه 120 سوره هود(جلد 9 صفحه 283) بحث کردهایم.
(اصولا کلمه وزر،خود به معنی بار سنگین است و ذکر آن به صورت نکره تاکید بیشتری در این زمینه میکند).
*** سپس اضافه میکند:"آنها در میان این اعمالشان جاودانه خواهند ماند" ( خٰالِدِینَ فِیهِ ).
"و این بار سنگین گناه،بد باری است برای آنها در روز قیامت"( وَ سٰاءَ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ حِمْلاً ).
جالب توجه اینکه:ضمیر"فیه"در این آیه به"وزر"باز میگردد یعنی آنها در همان وزر و مسئولیت و بار سنگینشان،همیشه خواهند ماند،(دلیلی نداریم که در اینجا چیزی را در تقدیر بگیریم و بگوئیم آنها در مجازات یا در دوزخ جاودانه میمانند)و این خود اشارهای است به مساله تجسم اعمال و اینکه انسان به وسیله همان اعمال و کارهایی که در این جهان انجام داده در قیامت پاداش نیک یا مجازات میبیند.
*** سپس به توصیف روز قیامت و آغاز آن پرداخته چنین میگوید:"همان روزی که در صور دمیده میشود،و گنهکاران را با بدنهای کبود و تیره در آن روز جمع میکنیم"( یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ وَ نَحْشُرُ الْمُجْرِمِینَ یَوْمَئِذٍ زُرْقاً ).
همانگونه که قبلا هم اشاره کردهایم از آیات قرآن استفاده میشود که پایان این جهان و آغاز جهان دیگر با دو جنبش انقلابی و ناگهانی صورت خواهد گرفت که از هر کدام از آنها به"نفخه صور"(دمیدن در شیپور!)تعبیر شده که به خواست خدا شرح آن را در سوره زمر ذیل آیه 68 بیان خواهیم کرد.
واژه"زرق"جمع"ازرق"معمولا به معنی کبود چشم میآید،ولی گاه به کسی که اندامش بر اثر شدت درد و رنج،تیره و کبود شده نیز اطلاق
میگردد چه اینکه بدن به هنگام تحمل درد و رنج،نحیف و ضعیف شده،طراوت و رطوبت خود را از دست میدهد و کبود به نظر میرسد.
بعضی نیز این کلمه را به معنی"نابینا"تفسیر کردهاند،زیرا گاه میشود که افراد کبود چشم،ضعف بینایی فوق العادهای دارند که معمولا توأم با بور بودن تمام موهای بدن آنها است،اما آنچه در تفسیر بالا ذکر کردیم شاید از همه بهتر باشد.
*** در این حال مجرمان در میان خود،در باره مقدار توقفشان در عالم برزخ آهسته به گفتگوی میپردازند،بعضی میگویند:شما تنها ده شب(یا ده شبانه روز)در عالم برزخ بودید( یَتَخٰافَتُونَ بَیْنَهُمْ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّٰ عَشْراً ) (1).
بدون شک مدت توقف آنها در عالم برزخ طولانی بوده است،ولی در برابر عمر قیامت مدتی بسیار کوتاه به نظر میرسد.
این آهسته گفتن آنها یا بخاطر رعب و وحشت شدیدی است که از مشاهده صحنه قیامت به آنها دست میدهد و یا بر اثر شدت ضعف و ناتوانی است.
بعضی از مفسران نیز احتمال دادهاند که این جمله اشاره به توقف آنها در دنیا بوده باشد که آخرت و حوادث وحشتناکش به منزله چند روز کوتاه به حساب میآید.
*** سپس اضافه میکند"ما به آنچه میگویند کاملا آگاهیم"
1) 1) از نظر ادبیات عرب چون"عشر"در اینجا به صورت مذکر آمده است حتما مضاف الیه آن"لیال"که مؤنث است باید باشد اما اگر مضاف الیه آن ایام بود میبایست گفته شود"عشرة"ولی از بعضی از ادباء عرب چنین نقل شده که هنگامی که عدد به صورت تنها ذکر شود و تمییز آن حذف گردد دیگر قاعده سابق اجرا نمیشود بنا بر این عشر در اینجا اشاره به ده روز است.
( نَحْنُ أَعْلَمُ بِمٰا یَقُولُونَ ).
خواه آهسته بگویند یا بلند.
"و در این هنگام کسی که از همه آنها راه و روشی بهتر و عقل و درایتی بیشتر دارد میگوید تنها شما یک روز درنگ کردید"!( إِذْ یَقُولُ أَمْثَلُهُمْ طَرِیقَةً إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّٰ یَوْماً ).
مسلما نه ده روز مدتی است طولانی و نه یک روز،ولی این تفاوت را با هم دارند که یک روز اشاره به کمترین اعداد آحاد است،و 10 روز به کمترین اعداد عشرات،لذا اولی به مدت کمتری اشاره میکند،به همین دلیل قرآن در مورد گوینده این سخن تعبیر به" أَمْثَلُهُمْ طَرِیقَةً "کرده است(کسی که روش و فکر او بهتر است)زیرا کوتاهی عمر دنیا یا برزخ،در برابر عمر آخرت و همچنین ناچیز بودن کیفیت اینها در برابر کیفیت آن،با کمترین عدد سازگارتر میباشد (دقت کنید).
وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ اَلْجِبٰالِ فَقُلْ یَنْسِفُهٰا رَبِّی نَسْفاً (105) فَیَذَرُهٰا قٰاعاً صَفْصَفاً (106) لاٰ تَریٰ فِیهٰا عِوَجاً وَ لاٰ أَمْتاً (107) یَوْمَئِذٍ یَتَّبِعُونَ اَلدّٰاعِیَ لاٰ عِوَجَ لَهُ وَ خَشَعَتِ اَلْأَصْوٰاتُ لِلرَّحْمٰنِ فَلاٰ تَسْمَعُ إِلاّٰ هَمْساً (108) یَوْمَئِذٍ لاٰ تَنْفَعُ اَلشَّفٰاعَةُ إِلاّٰ مَنْ أَذِنَ لَهُ اَلرَّحْمٰنُ وَ رَضِیَ لَهُ قَوْلاً (109) یَعْلَمُ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ لاٰ یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً (110) وَ عَنَتِ اَلْوُجُوهُ لِلْحَیِّ اَلْقَیُّومِ وَ قَدْ خٰابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً (111) وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ اَلصّٰالِحٰاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلاٰ یَخٰافُ ظُلْماً وَ لاٰ هَضْماً (112)
105-و از تو در باره کوهها سؤال میکنند،بگو:پروردگارم آنها را(متلاشی کرده) بر باد میدهد!
106-سپس زمین را صاف و هموار و بیآب و گیاه رها میسازد! 107-به گونهای که در آن هیچ پستی و بلندی نمیبینی! 108-در آن روز همگی از دعوتکننده الهی پیروی کرده(و دعوت او را به حیات مجدد لبیک میگویند)و همه صداها در برابر(عظمت)خداوند رحمان خاضع میگردد،و جز صدای آهسته چیزی نمیشنوی! 109-در آن روز شفاعت(هیچکس)سودی نمیبخشد،جز کسی که خداوند رحمان به او اجازه داده و از گفتار او راضی است.
110-آنچه را آنها(مجرمان)در پیش دارند و آنچه را(در دنیا)پشت سر گذاشتند میداند،ولی آنها احاطه به(علم)او ندارند.
111-و همه چهرهها(در آن روز)در برابر خداوند حی قیوم خاضع میشود،و مایوس (و زیانکار)کسانی که بار ظلم بر دوش کشیدند! 112-(اما)آن کس که اعمال صالحی انجام دهد در حالی که مؤمن باشد نه از ظلمی میترسد،و نه از نقصان حقش.
صحنه هولانگیز قیامت
از آنجا که در آیات گذشته،سخن از حوادث مربوط به پایان دنیا و آغاز قیامت بود،آیات مورد بحث نیز همین مساله را پیگیری میکند.
از نخستین آیه چنین برمیآید که مردم از پیامبر ص در باره سرنوشت کوهها به هنگام پایان گرفتن دنیا سؤال کرده بودند،شاید از این جهت که باور نمیکردند،چنین موجودات با عظمتی که ریشههای آن در اعماق زمین فرو رفته و سر به آسمان کشیده قابل تزلزل بوده باشد،و تازه اگر بخواهد از جا کنده شود کدام باد و طوفان است که چنین قدرتی دارد.
لذا میگوید:"از تو در باره کوهها سؤال میکنند"( وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْجِبٰالِ ).
در پاسخ:"بگو پروردگار من آنها را از هم متلاشی و تبدیل به سنگریزه
کرده سپس بر باد میدهد"!( فَقُلْ یَنْسِفُهٰا رَبِّی نَسْفاً ) (1).
از مجموع آیات قرآن در مورد سرنوشت کوهها چنین استفاده میشود که آنها در آستانه رستاخیز مراحل مختلفی را طی میکنند:
نخست به لرزه در میآیند( یَوْمَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَ الْجِبٰالُ -مزمل-14).
سپس به حرکت درمیآیند( وَ تَسِیرُ الْجِبٰالُ سَیْراً -طور-10) در سومین مرحله از هم متلاشی میشوند و به صورت انبوهی از شن درمیآیند ( وَ کٰانَتِ الْجِبٰالُ کَثِیباً مَهِیلاً -مزمل-14).
و در آخرین مرحله آن چنان طوفان و باد آنها را از جا حرکت میدهد و در فضا میپاشد که همچون پشمهای زده شده به نظر میرسد( وَ تَکُونُ الْجِبٰالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ -قارعه-5).
*** آیه بعد میگوید:با متلاشیشدن کوهها و پراکندهشدن ذرات آن، "خداوند صفحه زمین را به صورت زمینی صاف و مستوی و بیآب و گیاه درمیآورد" ( فَیَذَرُهٰا قٰاعاً صَفْصَفاً ) (2).
*** "آن چنان که در آن هیچگونه اعوجاج و پستی و بلندی مشاهده نخواهی
1) 1) ماده"نسف"در لغت به معنی ریختن دانههای غذایی در غربال و تکان دادن و باد دادن آن است تا پوست از دانه جدا شود،و در اینجا اشاره به متلاشی شدن و خرد شدن کوهها و سپس بر باد رفتن آنها است.
2) 2) "قاع"زمین صاف و مستوی است و بعضی آن را به محلی که آب در آن جمع میشود تفسیر کردهاند،و اما"صفصف"گاهی به معنی زمینی که خالی از هر گونه گیاه است تفسیر شده،و گاه به معنی زمین صاف،و از مجموع این دو وصف استفاده میشود که در آن روز،کوهها و گیاهان همگی از صفحه زمین محو میشوند و زمینی صاف و ساده باقی میماند.
کرد"( لاٰ تَریٰ فِیهٰا عِوَجاً وَ لاٰ أَمْتاً ) (1).
*** "در این هنگام دعوتکننده الهی،مردم را به حیات و جمع در محشر و حساب دعوت میکند و همگی بیکم و کاست،دعوت او را لبیک میگویند و از او پیروی مینمایند"( یَوْمَئِذٍ یَتَّبِعُونَ الدّٰاعِیَ لاٰ عِوَجَ لَهُ ).
آیا این دعوت کننده"اسرافیل"است یا فرشته دیگری از فرشتگان بزرگ خدا؟ در قرآن دقیقا مشخص نشده است،ولی هر کس که باشد آن چنان فرمانش نافذ است که هیچکس قدرت بر تخلف از آن را ندارد.
جمله" لاٰ عِوَجَ لَهُ "(هیچ انحراف و کجی ندارد)ممکن است توصیف برای دعوت این دعوتکننده بوده باشد و یا توصیفی برای پیروی کردن دعوت شدگان و یا هر دو،جالب توجه اینکه همانگونه که سطح زمین آن چنان صاف و مستوی میشود که کمترین اعوجاجی در آن نیست،فرمان الهی و دعوتکننده او نیز آن چنان صاف و مستقیم و پیروی از او آن چنان مشخص است که هیچ انحراف و کجی در آن نیز راه ندارد.
"در این موقع اصوات در برابر عظمت پروردگار رحمان خاضع میگردد و جز صدای آهسته،چیزی نمیشنوی"( وَ خَشَعَتِ الْأَصْوٰاتُ لِلرَّحْمٰنِ فَلاٰ تَسْمَعُ إِلاّٰ هَمْساً ) (2).
1) 1) "عوج"به معنی کجی و گودی است،و"امت"به معنی زمین مرتفع و تپه است،بنا بر این آیه مجموعا چنین معنی میدهد که در آن روز هیچگونه پستی و بلندی در زمین دیده نمیشود.
2) 2) "همس"(بر وزن لمس)آن چنان که"راغب"در"مفردات"میگوید به معنی صدای آهسته و پنهان است،و بعضی آن را به صدای آهسته پا(پاهای برهنه) تفسیر کردهاند،و بعضی به حرکت لبها،بیآنکه صدایی از آن شنیده شود که تفاوت زیادی با هم ندارد.
این خاموشی صداها یا به خاطر سیطره عظمت الهی بر عرصه محشر است که همگان در برابرش خضوع میکنند،و یا از ترس حساب و کتاب و نتیجه اعمال و یا هر دو.
*** از آنجا که ممکن است بعضی گرفتار این اشتباه شوند که ممکن است غرق گناه باشند و به وسیله شفیعانی شفاعت شوند بلافاصله اضافه میکند:"در آن روز شفاعت هیچکس سودی نمیدهد مگر کسانی که خداوند رحمان به آنها اجازه شفاعت داده،و از گفتار آنها در این زمینه راضی است"( یَوْمَئِذٍ لاٰ تَنْفَعُ الشَّفٰاعَةُ إِلاّٰ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمٰنُ وَ رَضِیَ لَهُ قَوْلاً ).
اشاره به اینکه:شفاعت در آنجا بیحساب نیست،بلکه برنامه دقیقی دارد هم در مورد شفاعت کننده،و هم در مورد شفاعت شونده،و تا استحقاق و شایستگی در افراد برای شفاعت شدن وجود نداشته باشد،شفاعت معنی ندارد.
حقیقت این است که گروهی پندارهای غلطی از شفاعت دارند و آن را بی شباهت به پارتیبازیهای دنیا نمیدانند،در حالی که شفاعت از نظر منطق اسلام یک کلاس عالی تربیت است،درسی است برای آنها که راه حق را با پای تلاش و کوشش میپیمایند،ولی احیانا گرفتار کمبودها و لغزشها میشوند،این لغزشها ممکن است گرد و غبار یاس و نومیدی بر دلهاشان بپاشد،در اینجا است که شفاعت به عنوان یک نیروی محرک به سراغ آنها میآید و میگوید:مایوس نشوید و راه حق را هم چنان ادامه دهید و دست از تلاش و کوشش در این راه برندارید،و اگر لغزشی از شما سر زده است شفیعانی هستند که به اجازه خداوند رحمان که رحمت عامش همگان را فرا گرفته از شما شفاعت میکنند.
شفاعت،دعوت به تنبلی،یا فرار از زیر بار مسئولیت،و یا چراغ سبز در برابر ارتکاب گناه نیست،شفاعت دعوت به استقامت در راه حق و تقلیل گناه در
سر حد امکان است.
گرچه بحث شفاعت را به طور مشروح در جلد اول ذیل آیه 47 و 48 سوره بقره و جلد دوم ذیل آیه 255 سوره بقره آوردهایم بد نیست در اینجا داستان جالبی را بر آن بیفزائیم و آن اینکه:عالم ربانی مرحوم یاسری از علمای محترم تهران چنین نقل میکرد که شاعری به نام"حاجب"که در مساله شفاعت گرفتار اشتباهات عوام شده بود شعری به این مضمون میسراید: حاجب اگر معامله حشر با علی است من ضامنم که هر چه بخواهی گناه کن!! شب هنگام امیر مؤمنان علی ع را در خواب میبیند در حالی که عصبانی و خشمگین بوده میفرماید شعر خوبی نگفتی!،عرض میکند چه بگویم؟میفرماید شعرت را این چنین اصلاح کن: حاجب اگر معامله حشر با علی است شرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن! *** و از آنجا که حضور مردم در صحنه قیامت برای حساب و جزاء،نیاز به آگاهی خداوند از اعمال و رفتار آنها دارد،در آیه بعد چنین اضافه میکند:"خداوند آنچه را مجرمان در پیش دارند و آنچه را در دنیا پشت سر گذاشتهاند،همه را میداند،و از تمام افعال و سخنان و نیات آنها در گذشته و پاداش کیفری را که در آینده در پیش دارند،از همه با خبر است،ولی آنها احاطه علمی به پروردگار ندارند"( یَعْلَمُ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ لاٰ یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً ) (1).
1) 1) بعضی از مفسران احتمال دادهاند که ضمیرهای جمع در جمله نخست به شفاعت کنندگان بازمیگردد و بعضی نیز احتمال دادهاند که ضمیر در"به"به اعمال مجرمان و نتیجههای آن بر میگردد،ولی آنچه در بالا گفتیم صحیحتر به نظر میرسد(دقت کنید).
و به این ترتیب احاطه علمی خداوند هم نسبت به اعمال آنها است و هم نسبت به جزای آنها،و این دو در حقیقت دو رکن قضاوت کامل و عادلانه است،که قاضی هم از حوادثی که رخ داده کاملا آگاه باشد و هم از حکم و جزای آن.
*** "در آن روز همه مردم در برابر خداوند حی قیوم،کاملا خاضع میشوند" ( وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ ).
"عنت"از ماده"عنوة"به معنی خضوع و ذلت آمده،لذا به اسیر،"عانی" گفته میشود،چرا که در دست اسیرکننده،خاضع و ذلیل است.
و اگر میبینیم در اینجا خضوع به"وجوه"(صورتها)نسبت داده شده، به خاطر آن است که همه پدیدههای روانی از جمله خضوع نخستین بار،آثارش در چهره انسان ظاهر میشود.
این احتمال را نیز بعضی از مفسران دادهاند که"وجوه"در اینجا به معنی "رؤساء"و سردمداران و زمامداران است که در آن روز همگی در پیشگاه خدا ذلیل و خاضع میشوند(ولی تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد).
انتخاب صفت"حی و قیوم"از میان صفات خدا در اینجا به خاطر تناسبی است که این دو صفت با مساله رستاخیز که روز حیات و قیام همگان است دارد.
و در پایان آیه،اضافه میکند:"مایوس و نومید از ثواب الهی کسانی هستند که بار ظلم و ستم بر دوش کشیدند"( وَ قَدْ خٰابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً ).
گویی ظلم و ستم همچون بار عظیمی است که بر دوش انسان سنگینی میکند و از پیشرفت او به سوی نعمتهای جاویدان الهی بازمیدارد،ظالمان و ستمگران چه آنها که بر خویش ستم کردند،یا بر دیگران،از اینکه در آن روز،با چشم خود میبینند،سبکباران به سوی بهشت میروند اما آنها زیر بار سنگین
ظلم در کنار جهنم زانو زدهاند نومیدانه به آنها نگاه میکنند و حسرت میبرند!.
*** و از آنجا که روش قرآن غالبا بیان تطبیقی مسائل است بعد از ذکر سر- نوشت ظالمان و مجرمان در آن روز،به بیان حال مؤمنان پرداخته میگوید:
"اما کسانی که اعمال صالحی انجام دهند،در حالی که ایمان دارند،آنها نه از ظلم و ستمی میترسند و نه از نقصان حقشان"( وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصّٰالِحٰاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلاٰ یَخٰافُ ظُلْماً وَ لاٰ هَضْماً ) (1).
تعبیر به" مِنَ الصّٰالِحٰاتِ "اشاره به این است که اگر نتوانند همه اعمال صالح را انجام دهند لا اقل بخشی از آن را بجا میآورند،چرا که ایمان بدون عمل صالح،درختی است بیمیوه همانگونه که عمل صالح بدون ایمان درختی است بیریشه که ممکن است چند روزی سر پا بماند اما سرانجام میخشکد، به همین دلیل بعد از ذکر عمل صالح در آیه فوق،قید و هو مؤمن آمده است.
اصولا"عمل صالح"نمیتواند بدون ایمان،وجود پیدا کند،و اگر هم گاهی افراد بیایمان اعمال نیکی انجام دهند بدون شک محدود و ضعیف و استثنایی خواهد بود،و به تعبیر دیگر برای اینکه عمل صالح به طور مستمر و ریشهدار و عمیق انجام گیرد باید از عقیده پاک و اعتقاد صحیحی سیراب گردد.
در آخرین جمله آیات مورد بحث خواندیم که مؤمنان صالح،در آن روز
1) 1) "هضم"در لغت به معنی نقص است،و اگر جذب شدن غذا را به بدن هضم میگویند به خاطر آن است که آن غذا ظاهرا کم میشود و تفالههای آن باقی میماند.
نه از ظلم میترسند و نه از هضم،بعضی از مفسران گفتهاند ظلم اشاره به این است که آنها در آن دادگاه عدل هرگز از این بیم ندارند که ستمی بر آنها بشود و به خاطر گناهی که انجام ندادهاند مؤاخذه گردند،و هضم اشاره به آن است که از نقصان ثوابشان نیز وحشتی ندارند،چرا که میدانند پاداش آنها بیکم و کاست داده میشود.
بعضی دیگر احتمال دادهاند که اولی اشاره به آن است از نابود شدن کل حسناتشان بیم ندارند،و دومی اشاره به آنست که حتی از نقصان مقدار کمی از آن نیز وحشتی به خود راه نمیدهند،چرا که حساب الهی دقیق است.
این احتمال نیز وجود دارد که این مؤمنان صالح احتمالا لغزشهایی نیز داشتهاند،یقین دارند این لغزشها را بیش از آنچه هست در باره آنها نمینویسند و از ثواب اعمال صالحشان نیز چیزی نمیکاهند.
تفسیرهای فوق در عین حال با هم منافاتی ندارند و ممکن است جمله بالا اشاره به همه این معانی باشد.
در آیات فوق به یک سلسله از حوادث که در آستانه رستاخیز و بعد از آن تحقق مییابد اشاره شده است:
1-مردگان به حیات بازمیگردند( یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ ).
2-گنهکاران جمع و محشور میشوند( نَحْشُرُ الْمُجْرِمِینَ ).
3-کوههای زمین متلاشی و سپس همه جا پراکنده میشوند و صفحه زمین صاف و کاملا مستوی میگردد( یَنْسِفُهٰا رَبِّی نَسْفاً ).
4-همگان به فرمان دعوتکننده الهی گوش فرا میدهند و همه صداها
خاموش و آهسته میگردد( یَوْمَئِذٍ یَتَّبِعُونَ الدّٰاعِیَ... ).
5-در آن روز شفاعت بیاذن خدا مؤثر نیست( یَوْمَئِذٍ لاٰ تَنْفَعُ الشَّفٰاعَةُ... ).
6-خداوند با علم بیپایانش همه را برای حساب آماده میکند( یَعْلَمُ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ... ).
7-همگی در برابر حکم او سر تسلیم فرود میآورند( وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ ).
8-ظالمان مایوس میگردند( وَ قَدْ خٰابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً ).
9-و مؤمنان به لطف پروردگار امیدوار( وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصّٰالِحٰاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ... ).
وَ کَذٰلِکَ أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا وَ صَرَّفْنٰا فِیهِ مِنَ اَلْوَعِیدِ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ أَوْ یُحْدِثُ لَهُمْ ذِکْراً (113) فَتَعٰالَی اَللّٰهُ اَلْمَلِکُ اَلْحَقُّ وَ لاٰ تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضیٰ إِلَیْکَ وَحْیُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً (114)
113-و اینگونه آن را قرآنی عربی(فصیح و گویا)نازل کردیم،و انواع وعیدها(و انذار) را در آن بازگو نمودیم،شاید آنها تقوا پیشه کنند،یا برای آنان تذکری ایجاد نماید! 114-پس بلند مرتبه است خداوندی که سلطان حق است،و نسبت به قرآن عجله مکن پیش از آن که وحی آن بر تو تمام شود،و بگو پروردگارا علم مرا افزون کن!
بگو:خداوندا علم مرا افزون کن
آیات فوق در واقع اشارهای است به مجموع آنچه در آیات قبل پیرامون مسائل تربیتی مربوط به قیامت و وعد و وعید آمده است.
میفرماید:"این گونه ما آن را به صورت قرآنی عربی(فصیح و گویا) نازل کردیم و انواع تهدیدها را به عبارات و بیانات مختلف بیان نمودیم،شاید آنها تقوی پیشه کنند یا لا اقل تذکری برای آنها گردد"( وَ کَذٰلِکَ أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا وَ صَرَّفْنٰا فِیهِ مِنَ الْوَعِیدِ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ أَوْ یُحْدِثُ لَهُمْ ذِکْراً ).
تعبیر به"کذلک"در واقع،اشاره به مطالبی است که قبل از این آیه بیان
شده است،و درست به این میماند که انسان مطالب بیدارکننده و عبرتانگیزی برای دیگری بگوید،و بعد اضافه کند:اینچنین باید پند داد،(بنا بر این نیاز به تفسیرهای دیگری که بعضی از مفسران در اینجا گفتهاند و از معنی آیه دور است نداریم).
کلمه"عربی"گرچه به معنی زبان عربی است،ولی از دو نظر در اینجا اشاره به فصاحت و بلاغت قرآن و رسا بودن مفاهیم آن میباشد:
نخست اینکه:اصولا زبان عربی-به تصدیق زبانشناسان جهان-یکی از رساترین لغات،و ادبیات آن از قویترین ادبیات است.
دیگر اینکه گاه جمله"صرفنا"اشاره به بیانات مختلفی است که قرآن از یک واقعیت دارد،مثلا مساله وعید و مجازات مجرمان را،گاهی در لباس بیان سرگذشت امتهای پیشین،و گاهی به صورت خطاب به حاضران،و گاهی در شکل ترسیم حال آنها در صحنه قیامت و گاه به لباسهای دیگر بیان میکند.
تفاوت جمله" لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ "با جمله" یُحْدِثُ لَهُمْ ذِکْراً "ممکن است از این نظر باشد که در جمله نخست میگوید:هدف پیدایش تقوا به صورت کامل است،و در جمله دوم هدف آن است که اگر تقوای کامل حاصل نشود لا اقل بیداری و آگاهی حاصل گردد که فعلا تا حدودی او را محدود کند و در آینده سرچشمه حرکت و جنبش شود.
این احتمال نیز وجود دارد که جمله اول اشاره به تحقق تقوا برای ناپرهیزکاران و دومی اشاره به تذکر و یادآوری برای پرهیزکاران است، چنان که در آیه 2 سوره انفال میخوانیم: إِذٰا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیٰاتُهُ زٰادَتْهُمْ إِیمٰاناً :
"وقتی که آیات قرآن بر مؤمنان خوانده میشود بر ایمانشان افزوده میگردد".
در حقیقت در آیه فوق اشاره به دو اصل از اصول مؤثر تعلیم و تربیت شده است نخست مساله صراحت در بیان و رسا بودن عبارات و روشن و دلنشین بودن
آنها،و دیگر بیان مطالب در لباسهای گوناگون است که موجب تکرار و ملالت نشود،و سبب نفوذ در دلها میگردد.
*** آیه بعد اضافه میکند:"بلند مرتبه است خداوندی که سلطان بر حق است"( فَتَعٰالَی اللّٰهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ ).
ممکن است ذکر کلمه"حق"بعد از کلمه"ملک"به خاطر این باشد که مردم معمولا از کلمه"ملک"(سلطان)خاطره بدی دارند،و ظلم و ستم و خودکامگی از آن در ذهنشان تداعی میشود،لذا بلافاصله میفرماید:"خداوند ملک بر حق است".
و از آنجا که گاه پیامبر ص بخاطر عشق به فراگیری قرآن و حفظ آن برای مردم به هنگام دریافت وحی عجله میکرد و کاملا مهلت نمیداد تا جبرئیل سخن خود را تمام کند در دنباله این آیه چنین به او تذکر داده میشود:"نسبت به قرآن عجله مکن پیش از آنکه وحی آن تمام شود"( وَ لاٰ تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضیٰ إِلَیْکَ وَحْیُهُ ).
"و بگو پروردگارا!علم مرا افزون کن"( وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً ).
از بعضی دیگر از آیات قرآن نیز استفاده میشود که پیامبر به هنگام نزول وحی شور مخصوصی داشت که سبب میشد برای دریافت وحی عجله کند مانند " لاٰ تُحَرِّکْ بِهِ لِسٰانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ إِنَّ عَلَیْنٰا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ فَإِذٰا قَرَأْنٰاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ ":
زبانت را به خاطر عجله به هنگام دریافت وحی حرکت مده،بر ما است که آن را در سینه تو جمع کنیم تا بتوانی آن را تلاوت نمایی،سپس هنگامی که ما آن را بر تو خواندیم از تلاوت آن پیروی کن" (1).
1) 1) سوره قیامت آیه 16 تا 18.
جملههای اخیر درسهای آموزندهای در برداشت،از جمله،نهی از عجله به هنگام دریافت وحی،بسیار دیده شده افرادی به هنگام شنیدن سخن یک گوینده،هنوز مطلب تمام نشده به تکرار یا تکمیل آن میپردازند،این امر گاهی ریشه کم صبری دارد و گاهی غرور و اظهار وجود،ولی گاهی نیز عشق و علاقه زیاد به دریافت مطلب و انجام ماموریتی انسان را بر این کار وادار میکند که در این صورت انگیزه مقدسی دارد،ولی،نفس عمل یعنی عجله کردن غالبا ایجاد مشکلات میکند،به همین دلیل در آیات فوق از این کار نهی شده،هر چند به منظور صحیحی باشد اصولا کارهایی که شتابزده انجام میگیرد خالی از عیب و نقص نخواهد بود،قطعا کار پیامبر ص به خاطر داشتن مقام عصمت از خطا و اشتباه مصون بود،ولی او باید در همه چیز سرمشق و الگوی مردم باشد تا مردم حساب کنند جایی که برای دریافت وحی نباید شتابزدگی به خرج داد تکلیف بقیه کارها روشن است.
البته عجله را با سرعت نباید اشتباه کرد:سرعت آن است که برنامه کاملا تنظیم شده باشد و تمام مسائل محاسبه گردد سپس بدون فوت وقت برنامه پیاده شود ولی عجله آنست که هنوز برنامه کاملا پخته نباشد،و نیاز به تکمیل و بررسی داشته باشد،به همین دلیل سرعت،مطلوب است و عجله و شتاب نامطلوب.
البته در تفسیر این جمله احتمالات دیگری نیز گفتهاند از جمله اینکه گاهی به هنگام دیر شدن وحی پیامبر بیتابی میکرد،آیه به او تعلیم میدهد بیتابی مکن،ما به موقع خود آنچه لازم باشد بر تو وحی میکنیم،و بعضی گفتهاند چون آیات قرآن مجید یک بار به صورت جمعی در شب قدر بر قلب پیامبر ص نازل شد،و یک بار هم بطور تدریجی در مدت 23 سال،لذا پیامبر ص بهنگام نزول تدریجی آیات،گاه پیشقدم بر جبرئیل میشد،قرآن دستور میدهد در این کار عجله مکن و بگذار نزول تدریجی هر کدام به موقع خود انجام گیرد.
ولی تفسیر نخست نزدیکتر به نظر میرسد.
از آنجا که نهی از عجله به هنگام دریافت وحی ممکن است این توهم را ایجاد کند که از کسب علم بیشتر،نهی شده بلافاصله با جمله قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً :"بگو پروردگارا علم مرا زیاد کن" جلو این پندار گرفته شده است،یعنی شتابزدگی درست نیست،ولی تلاش برای افزایش علم لازم است.
بعضی از مفسران نیز گفتهاند که در جمله اول به پیامبر ص دستور داده شده است که در فهم همه جانبه آیات پیش از تبیین آن در آیات دیگر عجله نکند و در جمله دوم دستور داده شده است که از خدا آگاهی بیشتر نسبت به ابعاد مختلف آیات قرآن بخواهد.
به هر حال جایی که پیامبر ص با آن علم سرشار و روح مملو از آگاهی مامور باشد که تا پایان عمر،از خدا افزایش علم بطلبد،وظیفه دیگران کاملا روشن است،در حقیقت از نظر اسلام،علم هیچ حد و مرزی را نمیشناسد،افزون طلبی در بسیاری از امور مذموم است،ولی در علم ممدوح است،افراط بد است ولی افراط در علم معنی ندارد.
علم مرز مکانی ندارد،تا چین و ثریا نیز باید در طلبش دوید.
مرز زمانی ندارد از گاهواره تا گور ادامه دارد.
از نظر معلم مرز نمیشناسد چرا که حکمت گمشده مؤمن است نزد هر کس بیابد آن را میگیرد و اگر گوهری از دهان ناپاکی بیفتد آن را برمیدارد.
مرز از نظر میزان تلاش و کوشش نیز ندارد به اعماق دریاها فرو میرود و کسب دانش میکند و حتی در راه کسب آن جان عزیزش را میدهد.
به این ترتیب در منطق اسلام کلمه"فارغ التحصیل"یک کلمه بیمعنی است،یک مسلمان راستین هرگز تحصیل علمش پایان نمیپذیرد،همواره دانشجو
است و طالب علم،حتی اگر برترین استاد شود.
جالب اینکه در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که به یکی از یارانش فرمود:ما در هر شب جمعه سرور و شادی خاصی داریم،او عرض کرد خداوند این شادی را افزون کند این چه شادی است؟فرمود:
اذا کان لیلة الجمعة وافی رسول اللّٰه(ص)العرش و وافی الأئمة(ع)و وافینا معهم فلا ترد ارواحنا بابداننا الا بعلم مستفاد و لو لا ذلک لانفدنا!: "هنگامی که شب جمعه میشود روح پاک پیامبر ص و ارواح ائمه ع و ما با آنها به عرش خدا میروند و ارواح ما به بدنها باز نمیگردد مگر با علم و دانش تازهای و اگر چنین نبود، علوم ما پایان میگرفت"! (1).
این مضمون در روایات متعددی با عبارات گوناگون بیان شده و نشان میدهد که پیامبر و امامان تا پایان جهان بر علم و دانششان افزوده میشود.
در روایت دیگری از پیامبر گرامی اسلام ص میخوانیم که فرمود:
اذا اتی علی یوم لا ازداد فیه علما یقربنی الی اللّٰه فلا بارک اللّٰه لی فی طلوع شمسه: "آن روز که فرا رسد و علم و دانشی که مرا به خدا نزدیک کند بر علم من افزوده نشود طلوع آفتاب آن روز بر من مبارک مباد"! (2).
باز در حدیث دیگری از پیامبر اکرم ص میخوانیم:
اعلم الناس من جمع علم الناس الی علمه،و اکثر الناس قیمة اکثرهم علما و اقل الناس قیمة اقلهم علما: "داناترین مردم کسی است که دانش مردم را بر دانش خود بیفزاید،گرانبهاترین مردم کسی است که از همه داناتر باشد و کمبهاترین مردم کسی است که دانشش از همه کمتر باشد" (3)و این است ارزش علم از دیدگاه تعلیمات اسلام.
وَ لَقَدْ عَهِدْنٰا إِلیٰ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً (115) وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ (116) فَقُلْنٰا یٰا آدَمُ إِنَّ هٰذٰا عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ فَلاٰ یُخْرِجَنَّکُمٰا مِنَ اَلْجَنَّةِ فَتَشْقیٰ (117) إِنَّ لَکَ أَلاّٰ تَجُوعَ فِیهٰا وَ لاٰ تَعْریٰ (118) وَ أَنَّکَ لاٰ تَظْمَؤُا فِیهٰا وَ لاٰ تَضْحیٰ (119) فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ اَلشَّیْطٰانُ قٰالَ یٰا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلیٰ شَجَرَةِ اَلْخُلْدِ وَ مُلْکٍ لاٰ یَبْلیٰ (120) فَأَکَلاٰ مِنْهٰا فَبَدَتْ لَهُمٰا سَوْآتُهُمٰا وَ طَفِقٰا یَخْصِفٰانِ عَلَیْهِمٰا مِنْ وَرَقِ اَلْجَنَّةِ وَ عَصیٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَویٰ (121) ثُمَّ اِجْتَبٰاهُ رَبُّهُ فَتٰابَ عَلَیْهِ وَ هَدیٰ (122)
115-ما از آدم از قبل پیمان گرفته بودیم،اما او فراموش کرد،عزم استواری برای او نیافتیم! 116-آن هنگام که به فرشتگان گفتیم:برای آدم سجده کنید،همگی سجده کردند جز ابلیس که سر باز زد(و سجده نکرد).
117-گفتیم:ای آدم این دشمن تو و همسر تو است،مبادا شما را از بهشت بیرون کند که به زحمت و رنج خواهی افتاد.
118-(اما تو در بهشت راحت هستی)در آن گرسنه نمیشوی،و برهنه نخواهی شد.
119-و در آن تشنه نمیشوی و حرارت آفتاب آزارت نمیدهد! 120-ولی شیطان او را وسوسه کرد و گفت ای آدم!آیا میخواهی تو را به درخت عمر جاویدان و ملک فناناپذیر راهنمایی کنم؟! 121-سرانجام هر دو از آن خوردند(و لباس بهشتیشان فرو ریخت)و عورتشان آشکار گشت و از برگهای(درختان)بهشتی برای پوشاندن خود جامه دوختند،(بالآخره) آدم نافرمانی پروردگارش را کرد و از پاداش او محروم شد!.
122-سپس پروردگارش او را برگزید و توبهاش را پذیرفت،و هدایتش کرد.
قسمت عمده این سوره بیان سرگذشت موسی ع و بنی اسرائیل و مبارزه آنها با فرعون و فرعونیان بود ولی در آیات مورد بحث و آیات بعد،سخن از داستان آدم و حوا و مبارزه و دشمنی ابلیس با آنان میگوید.
شاید اشاره به این نکته که مبارزه حق و باطل منحصر به امروز و دیروز و موسی ع و فرعون نیست،از آغاز آفرینش آدم بوده و هم چنان ادامه دارد.
گرچه سرگذشت آدم و ابلیس بارها در قرآن آمده است،ولی در هر مورد آمیخته با نکتههای تازهای است،در اینجا نخست از پیمان آدم با خدا سخن میگوید،میفرماید:ما از آدم قبلا عهد و پیمان گرفته بودیم ولی او فراموش کرد و بر سر پیمانش محکم نایستاد"!( وَ لَقَدْ عَهِدْنٰا إِلیٰ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ
لَهُ عَزْماً
).
در اینکه منظور از این عهد،کدام عهد است،بعضی گفتهاند فرمان خدا دائر به نزدیک نشدن به درخت ممنوع است،روایات متعددی نیز این تفسیر را تایید میکند.
در حالی که بعضی از مفسران احتمالات دیگری دادهاند که آنها را نیز شاخ و برگ این معنی میتوان شمرد،مانند اخطار خداوند به آدم که شیطان دشمن سرسخت او است و از او نباید پیروی کند.
و اما"نسیان"در اینجا مسلما به معنی فراموشی مطلق نیست،زیرا در فراموشی مطلق عتاب و ملامتی وجود ندارد،بلکه یا به معنی ترک کردن است همانگونه که در تعبیرات روزمره به کسی که به عهد خودش وفا نکرده میگوئیم گویا عهد خود را فراموش کردی،یعنی درک کردن تو همانند یک فرد فراموشکار است،و یا به معنی فراموشکاریهایی است که به خاطر کم توجهی و به اصطلاح "ترک تحفظ"پیدا میشود.
و منظور از"عزم"در اینجا تصمیم و اراده محکمی است که انسان را در برابر وسوسههای نیرومند شیطان حفظ کند.
به هر حال بدون شک آدم،مرتکب گناهی نشد بلکه تنها ترک اولایی از او سر زد،یا به تعبیر دیگر دوران سکونت آدم در بهشت دوران تکلیف نبود، بلکه یک دوران آزمایشی برای آماده شدن جهت زندگی در دنیا و پذیرش مسئولیت تکالیف بود،بخصوص اینکه نهی خداوند در اینجا جنبه ارشادی داشته،زیرا به او فرموده بود که اگر از درخت ممنوع بخوری حتما گرفتار زحمت فراوان خواهی شد(شرح همه اینها و همچنین منظور از شجره ممنوعه و مانند آن را در جلد ششم صفحه 115 به بعد ذیل آیات 19 تا 22 سوره اعراف مشروحا آوردهایم).
سپس به بخش دیگر این داستان اشاره کرده میگوید:"به خاطر بیاورید هنگامی که به فرشتگان گفتیم:برای آدم سجده کنید،آنها نیز همگی سجده کردند جز ابلیس که امتناع ورزید"( وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ ).
و از اینجا به خوبی مقام با عظمت آدم روشن میشود،آدمی که مسجود فرشتگان بود و مورد احترام این مخلوقات بزرگ پروردگار،ضمنا عداوت ابلیس با او از نخستین گام آشکار میگردد،که او هرگز سر تعظیم در برابر عظمت آدم فرود نیاورد.
شک نیست که سجده به معنی پرستش مخصوص خدا است،و غیر از خدا هیچکس و هیچ چیز نمیتواند معبود باشد،بنا بر این سجده فرشتگان در برابر خدا بود،منتهی بخاطر آفرینش این موجود با عظمت که: شایسته ستایش آن آفریدگاری است کارد چنین دلآویز نقشی ز ماء و طینی! و یا سجده در اینجا به معنی خضوع و تواضع است.
*** به هر حال ما در این موقع به آدم اخطار کردیم و"گفتیم:ای آدم با این برنامه مسجل شد که ابلیس دشمن تو و همسر تو است،مواظب باشید مبادا شما را از بهشت بیرون کند که به درد و رنج خواهی افتاد"( فَقُلْنٰا یٰا آدَمُ إِنَّ هٰذٰا عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ فَلاٰ یُخْرِجَنَّکُمٰا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقیٰ ).
روشن است که"جنت"در اینجا به معنی بهشت جاویدان سرای دیگر نیست که آن یک نقطه تکاملی است و بیرون آمدن و بازگشت به عقب در آن امکان ندارد،این جنت باغی بوده است دارای همه چیز از باغهای این جهان که به لطف پروردگار ناراحتی در آن وجود نداشته،و لذا خداوند به آدم اخطار میکند که اگر از این نقطه امن و امان بیرون بروی به دردسر خواهی افتاد("تشقی"
از ماده شقاوت و یکی از معانی شقاوت درد و رنج است).
در اینجا سؤالی پیش میآید که چرا خداوند نخست روی سخن را به هر دو یعنی آدم و حوا کرده و فرمود: فَلاٰ یُخْرِجَنَّکُمٰا مِنَ الْجَنَّةِ (شیطان شما دو نفر را از بهشت بیرون نکند)ولی نتیجه بیرون آمدن را به صورت مفرد در مورد آدم گفته،میگوید:"فتشقی":"تو ای آدم به درد و رنج خواهی افتاد".
این اختلاف تعبیر ممکن است اشاره به این نکته باشد که درد و رنجها در درجه اول متوجه آدم بود و حتی او وظیفه داشت که مشکلات همسرش حوا را نیز به دوش کشد و چنین بوده مسئولیت مردان از همان آغاز کار! یا اینکه:چون عهد و پیمان از آغاز متوجه آدم بوده،نقطه پایان نیز متوجه او شده است.
*** سپس خداوند آسایش بهشت و درد و رنج محیط بیرون آن را برای آدم چنین شرح میدهد "تو در اینجا گرسنه نخواهی شد و برهنه نمیشوی"( إِنَّ لَکَ أَلاّٰ تَجُوعَ فِیهٰا وَ لاٰ تَعْریٰ ).
*** "و تو در آن تشنه نخواهی شد و آفتاب سوزان آزارت نمیدهد"( وَ أَنَّکَ لاٰ تَظْمَؤُا فِیهٰا وَ لاٰ تَضْحیٰ ).
در اینجا سؤالی برای مفسران مطرح شده و آن اینکه چرا در این آیات تشنگی با تابش آفتاب،و گرسنگی با برهنگی ذکر شده،در حالی که معمولا تشنگی را با گرسنگی همراه میآورند؟ در پاسخ این سؤال چنین گفتهاند که میان"تشنگی"و"تابش آفتاب" پیوند انکارناپذیری است،("تضحی"از ماده"ضحی"به معنی تابش آفتاب بدون حجاب ابر و مانند آن است).
و اما جمع میان گرسنگی و برهنگی ممکن است بخاطر این باشد که گرسنگی نیز نوعی از برهنگی درون از غذا است!(بهتر این است که گفته شود این دو-برهنگی و گرسنگی-دو نشانه مشخص فقر است که معمولا با هم آورده میشوند).
به هر حال در این دو آیه به چهار نیاز اصلی و ابتدایی انسان یعنی نیاز به غذا و آب و لباس و مسکن(پوشش در مقابل آفتاب)اشاره شده است،تامین این نیازمندیها در بهشت بخاطر وفور نعمت بوده است و در واقع ذکر این امور توضیحی است برای آنچه در جمله"فتشقی"(به زحمت خواهی افتاد)آمده است.
*** اما با این همه شیطان کمر عداوت و دشمنی را با آدم بسته بود،به همین دلیل آرام ننشست"و شروع به وسوسه آدم کرد و گفت ای آدم!آیا درخت عمر جاویدان را بتو نشان بدهم که هر کس از میوه آن بخورد همیشه زنده خواهد بود،آیا راه رسیدن به حکومت و سلطنت همیشگی را میخواهی بدانی"؟!( فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ الشَّیْطٰانُ قٰالَ یٰا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلیٰ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْکٍ لاٰ یَبْلیٰ ).
"وسوسه"در اصل به معنی صدای بسیار آهسته است،سپس به خطور مطالب بد و افکار بیاساس به ذهن گفته شده،اعم اینکه از درون خود انسان بجوشد و یا کسی از بیرون عامل آن شود.
در واقع شیطان حساب کرد تمایل آدم به چیست و به اینجا رسید که او تمایل به زندگی جاویدان و رسیدن به قدرت بیزوال دارد،لذا برای کشاندن او به مخالفت فرمان پروردگار از این دو عامل استفاده کرد،و به تعبیر دیگر همانگونه که خداوند به آدم وعده داد که اگر شیطان را از خود دور سازی همیشه در بهشت مشمول نعمتهای پروردگارت خواهی بود، شیطان نیز در وسوسههایش انگشت روی همین نقطه گذارد،آری همیشه شیطانها در آغاز برنامههای خود را
از همان راههایی شروع میکنند که رهبران راه حق شروع کردهاند،ولی چیزی نمیگذرد که آن را به انحراف میکشانند،و جاذبه راه حق را وسیله برای رسیدن به بیراههها قرار میدهند.
*** سرانجام آنچه نمیبایست بشود شد،و آدم و حوا هر دو از درخت ممنوع خوردند،و به دنبال آن لباسهای بهشتی از اندامشان فرو ریخت و اعضایشان آشکار گشت!( فَأَکَلاٰ مِنْهٰا فَبَدَتْ لَهُمٰا سَوْآتُهُمٰا ). (1)
هنگامی که آدم و حوا چنین دیدند بلافاصله"از برگهای درختان بهشتی برای پوشاندن اندام خود استفاده کردند"( وَ طَفِقٰا یَخْصِفٰانِ عَلَیْهِمٰا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ ) (2).
آری عاقبت"آدم پروردگارش را عصیان کرد و از پاداش او محروم ماند" ( وَ عَصیٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَویٰ ).
"غوی"از ماده"غی"گرفته شده که به معنی کاری جاهلانه است که از اعتقاد نادرستی سرچشمه میگیرد،و چون در اینجا آدم بخاطر گمانی که از گفته شیطان برای او پیدا شده بود ناآگاهانه از شجره ممنوع خورد از آن تعبیر به"غوی"شده است.
بعضی از مفسران"غوی"را بمعنی جهل و نادانی ناشی از غفلت و بعضی بمعنی محرومیت و بعضی بمعنی فساد در زندگی گرفتهاند.
به هر حال"غی"نقطه مقابل رشد است،رشد آن است که انسان از طریقی
برود و به مقصد برسد اما"غی"آن است که از رسیدن به مقصود باز ماند.
*** ولی از آنجا که آدم ذاتا پاک و مؤمن بود و در طریق رضای خدا گام برمیداشت،و این خطا که بر اثر وسوسه شیطان دامن او را گرفت جنبه استثنایی داشت،خداوند او را از رحمت خود برای همیشه دور نساخت،بلکه"بعد از این ماجرا پروردگارش او را برگزید و توبهاش را پذیرا شد و هدایتش کرد"( ثُمَّ اجْتَبٰاهُ رَبُّهُ فَتٰابَ عَلَیْهِ وَ هَدیٰ ).
گرچه عصیان در عرف امروز معمولا به معنی گناه میآید ولی در لغت به معنی خارج شدن از اطاعت و فرمان است(اعم از اینکه این فرمان یک فرمان وجوبی باشد یا مستحبّ)بنا بر این به کار رفتن کلمه عصیان،لزوما به معنی ترک واجب یا ارتکاب حرام نیست،بلکه میتواند ترک یک امر مستحبّ یا ارتکاب مکروه باشد.
از این گذشته گاهی"امر و نهی"جنبه ارشادی دارد،همانند امر و نهی طبیب که به بیمار دستور میدهد فلان دوا را بخور و از فلان غذای نامناسب پرهیز کن،شک نیست که اگر بیمار مخالفت دستور طبیب کند تنها به خود ضرر میزند چرا که ارشاد و راهنمایی طبیب را نادیده گرفته است.
خداوند نیز به آدم فرموده بود از میوه درخت ممنوع مخور که اگر بخوری از بهشت بیرون خواهی رفت و در زمین گرفتار درد و رنج فراوان خواهی شد، او مخالفت این فرمان ارشادی کرد،و نتیجهاش را نیز دید.
این سخن مخصوصا با توجه به اینکه دوران توقف آدم در بهشت دوران آزمایش بود نه دوران تکلیف،مفهوم روشنتری به خود میگیرد.
از این گذشته عصیان و گناه گاه جنبه مطلق دارد یعنی برای همه بدون
استثناء گناه است،مانند دروغ گفتن و ظلم کردن و اموال حرام خوردن،و گاه جنبه نسبی دارد یعنی کاری است،که اگر از یک نفر سر بزند نه تنها گناه نیست بلکه گاه نسبت به او یک عمل مطلوب و شایسته است،اما اگر از دیگری سر بزند با مقایسه به مقام او کار نامناسبی است.
فی المثل برای ساختن یک بیمارستان از مردم تقاضای کمک میشود،شخص کارگری مزد یک روزش را که گاه چند تومان بیشتر نیست میدهد،این عمل نسبت به او ایثار و حسنه است و کاملا مطلوب،اما اگر یک ثروتمند این مقدار کمک کند،نه تنها این عمل نسبت به او پسندیده نیست بلکه گاه درخور ملامت و مذمت و نکوهش نیز هست،با اینکه از نظر اصولی نه تنها کار حرامی نکرده بلکه ظاهرا مختصر کمکی نیز به کار خیر نموده است.
این همان است که میگوئیم:حسنات الأبرار سیئات المقربین(حسنات نیکان گناهان مقربان است).
و نیز این همان چیزی است که به عنوان ترک اولی معروف شده است و ما از آن به عنوان"گناه نسبی"یاد میکنیم،که نه گناه است و نه مخالف مقام عصمت.
در احادیث اسلامی نیز احیانا اطلاق معصیت بر مخالفت مستحبات شده است:
در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم که در باره نمازهای نافله روزانه فرمود:"اینها همه مستحبّ است و واجب نیست...و هر کس آن را ترک کند معصیت کرده زیرا مستحبّ است انسان هنگامی که کار خیری را انجام میدهد کارش تداوم داشته باشد" (1).
در زمینه این موضوع و سایر مسائل مربوط به آدم و خروج او از بهشت، در جلد ششم سوره اعراف ذیل آیه 19 به بعد،و در جلد اول ذیل آیه 30 تا 38 بحث کردهایم و نیازی به تکرار نیست.
1) 1) نور الثقلین جلد 3 صفحه 404.
قٰالَ اِهْبِطٰا مِنْهٰا جَمِیعاً بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمّٰا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنِ اِتَّبَعَ هُدٰایَ فَلاٰ یَضِلُّ وَ لاٰ یَشْقیٰ (123) وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ أَعْمیٰ (124) قٰالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمیٰ وَ قَدْ کُنْتُ بَصِیراً (125) قٰالَ کَذٰلِکَ أَتَتْکَ آیٰاتُنٰا فَنَسِیتَهٰا وَ کَذٰلِکَ اَلْیَوْمَ تُنْسیٰ (126) وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی مَنْ أَسْرَفَ وَ لَمْ یُؤْمِنْ بِآیٰاتِ رَبِّهِ وَ لَعَذٰابُ اَلْآخِرَةِ أَشَدُّ وَ أَبْقیٰ (127)
123-(خداوند)فرمود:هر دو(همچنین شیطان)از آن(بهشت)فرود آئید،در حالی که دشمن یکدیگر خواهید بود،ولی هر گاه هدایت من به سراغ شما آید هر کس از هدایت من پیروی کند نه گمراه میشود،و نه در رنج خواهد بود.
124-و هر کس از یاد من رویگردان شود زندگی تنگ(و سختی)خواهد داشت، و روز قیامت او را نابینا محشور میکنیم.
125-میگوید:پروردگارا!چرا مرا نابینا محشور کردی؟من که بینا بودم!.
126-میفرماید:این بخاطر آن است که آیات من به تو رسید و آنها را فراموش کردی
امروز نیز تو فراموش خواهی شد! 127-و اینگونه جزا میدهیم کسی را که اسراف کند و ایمان به آیات پروردگارش نیاورد و عذاب آخرت شدیدتر و پایدارتر است!
معیشت ضنک!
با اینکه توبه آدم پذیرفته شد،اما کاری کرده بود که بازگشت به حال نخستین امکانپذیر نبود و لذا خداوند"به او و حوا دستور داد هر دو-و همچنین شیطان همراه-شما-از بهشت به زمین هبوط کنید"( قٰالَ اهْبِطٰا مِنْهٰا جَمِیعاً ).
"در حالی که دشمن یکدیگر خواهید بود"( بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ ).
اما به شما اخطار میکنم،راه سعادت و نجات به رویتان گشوده است "هر گاه هدایت من به سراغ شما بیاید هر یک از شما از این هدایت پیروی کند نه گمراه میشود و نه شقاوتمند"( فَإِمّٰا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدٰایَ فَلاٰ یَضِلُّ وَ لاٰ یَشْقیٰ ).
*** و برای اینکه تکلیف آنها که فرمان حق را فراموش میکنند نیز روشن گردد اضافه میکند"و کسی که از یاد من رویگردان شود،زندگی سخت و تنگی خواهد داشت( وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً ).
"و در قیامت او را نابینا محشور میکنیم"( وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ أَعْمیٰ ).
*** در آنجا"عرض میکند پروردگارا!چرا مرا نابینا محشور کردی در حالی که قبلا بینا بودم"؟!( قٰالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمیٰ وَ قَدْ کُنْتُ بَصِیراً ).
بلافاصله پاسخ میشنود:"این به خاطر آنست که آیات ما به سراغ تو آمد همه را بدست فراموشی سپردی و از مشاهده آن چشم پوشیدی و تو امروز به دست فراموشی سپرده خواهی شد"( قٰالَ کَذٰلِکَ أَتَتْکَ آیٰاتُنٰا فَنَسِیتَهٰا وَ کَذٰلِکَ الْیَوْمَ تُنْسیٰ ).
و چشمت از دیدن نعمتهای پروردگار و مقام قرب او نابینا میگردد.
*** سرانجام به صورت یک جمعبندی و نتیجهگیری در آخرین آیه مورد بحث میفرماید:"این گونه کسانی را که راه اسراف را پیش گرفتند و ایمان به آیات پروردگارشان نیاوردند جزا میدهیم"( وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی مَنْ أَسْرَفَ وَ لَمْ یُؤْمِنْ بِآیٰاتِ رَبِّهِ ).
"و عذاب آخرت از این هم شدیدتر و پایدارتر است"( وَ لَعَذٰابُ الْآخِرَةِ أَشَدُّ وَ أَبْقیٰ ).
گاه میشود درهای زندگی به روی انسان به کلی بسته میشود،و دست به هر کاری میزند با درهای بسته رو به رو میگردد،و گاهی به عکس به هر جا روی میآورد خود را در برابر درهای گشوده میبیند،مقدمات هر کار فراهم است و بنبست و گرهی در برابر او نیست،از این حال تعبیر به وسعت زندگی و از اولی به ضیق یا تنگی معیشت تعبیر میشود،منظور از"معیشت ضنک"که در آیات بالا آمد نیز همین است (1).
گاهی تنگی معیشت به خاطر این نیست که درآمد کمی دارد،ای بسا پول
1) 1) "ضنک"به معنی سختی و تنگی است،این کلمه همیشه به صورت مفرد به کار میرود و تثنیه و جمع و مؤنث ندارد.
و درآمدش هنگفت است،ولی بخل و حرص و آز زندگی را بر او تنگ میکند نه تنها میل ندارد در خانهاش باز باشد و دیگران از زندگی او استفاده کنند، بلکه گویی نمیخواهد آن را به روی خویش بگشاید،به فرموده علی ع"همچون فقیران زندگی میکند و همانند اغنیاء و ثروتمندان حساب پس میدهد".
راستی چرا انسان گرفتار این تنگناها میشود،قرآن میگوید:عامل اصلیش اعراض از یاد حق است.
یاد خدا مایه آرامش جان،و تقوا و شهامت است و فراموش کردن او مایه اضطراب و ترس و نگرانی است.
هنگامی که انسان مسئولیتهایش را به دنبال فراموش کردن یاد خدا به فراموشی بسپارد،غرق در شهوات و حرص و طمع میگردد،پیدا است،که نصیب او معیشت ضنک خواهد بود،نه قناعتی که جان او را پر کند،نه توجه به معنویت که به او غنای روحی دهد،و نه اخلاقی که او را در برابر طغیان شهوات باز دارد.
اصولا تنگی زندگی بیشتر به خاطر کمبودهای معنوی و نبودن غنای روحی است،به خاطر عدم اطمینان به آینده و ترس از نابود شدن امکانات موجود، و وابستگی بیش از حد به جهان ماده است،و آن کس که ایمان به خدا دارد و دل به ذات پاک او بسته،از همه این نگرانیها در امان است.
البته تا اینجا سخن از فرد بود،هنگامی که به جامعههایی که از یاد خدا روی گرداندهاند وارد شویم،مساله از این وحشتناکتر خواهد بود،جوامعی که علی رغم پیشرفت شگفتانگیز صنعت و علی رغم فراهم بودن همه وسائل زندگی در اضطراب و نگرانی شدید بسر میبرند،در تنگنای عجیبی گرفتارند و خود را محبوس و زندانی میبینند.
همه از هم میترسند،هیچکس به دیگری اعتماد نمیکند،رابطهها
و پیوندها همه بر محور منافع شخصی است،بار تسلیحات سنگین به خاطر ترس از جنگ بیشترین امکانات اقتصادی آنها را در کام خود فرو برده،و پشتهایشان زیر این بار سنگین خم شده است.
زندانها مملو از جنایتکاران است و در هر ساعت و دقیقه طبق آمارهای رسمیشان،قتلها و جنایتهای هولناکی رخ میدهد،آلودگی به مواد مخدر و فحشاء آنها را برده و اسیر ساخته است،در محیط خانوادههاشان نه نور محبتی است، و نه پیوند عاطفی نشاط بخشی،آری این است زندگی سخت و معیشت ضنک آنها! رئیس جمهور اسبق آمریکا(کشور شیطان بزرگ)"نیکسون"در نخستین نطق ریاست جمهوریش به این واقعیت اعتراف کرد و گفت:"ما گرداگرد خویش زندگانیهای تو خالی میبینیم،در آرزوی ارضاء شدن هستیم،ولی هرگز ارضاء نمیشویم"! یکی دیگر از مردان معروف آنها که نقش او در جامعه به اصطلاح شادی آفریدن برای همه بود،میگوید:"من میبینم انسانیت در کوچه تاریکی میدود که در انتهای آن جز نگرانی مطلق نیست"! (1)جالب اینکه در روایات اسلامی میخوانیم که از امام صادق ع پرسیدند منظور از آیه مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً چیست؟فرمود:اعراض از ولایت امیر مؤمنان ع است" (2)آری آن کس که الگوی خود را از زندگی علی ع بگیرد همان ابرمردی که تمام دنیا در نظرش از یک برگ درخت کم ارزشتر بود آن چنان به خدا دل ببندد که جهان در نظرش کوچک گردد،او هر کس باشد،زندگی گشاده و وسیعی خواهد داشت،اما آنها که این الگوها را فراموش کنند در هر شرائط گرفتار معیشت ضنک هستند.
در روایات متعددی اعراض از یاد حق در آیه فوق به"ترک حج"برای کسانی که قادرند تفسیر شده،و این به خاطر آنست که مراسم تکان دهنده حج ارتباط و پیوند مجددی برای انسان با خدا میآفریند و همین ارتباط و پیوند راهگشای زندگی او است،در حالی که عکس آن سبب دلبستگی هر چه بیشتر به مادیات است که سرچشمه معیشت ضنک میباشد.
برای کسانی که از یاد خدا روی میگردانند دو مجازات در آیات فوق تعیین شده یکی معیشت ضنک در این جهان است که در نکته قبل به آن اشاره شد و دیگری نابینایی در جهان دیگر.
بارها گفتهایم عالم آخرت تجسم وسیع و گستردهای از عالم دنیا است،و همه حقایق این جهان در آنجا به صورت متناسبی مجسم میگردد،آنها که چشم جانشان در این عالم از دیدن حقایق نابیناست در آنجا چشم جسمشان نیز نابینا خواهد بود، لذا هنگامی که میگویند ما قبلا بینا بودیم چرا نابینا محشور شدیم؟به آنها گفته میشود این به خاطر آنست که آیات الهی را بدست فراموشی سپردید(و این حالت انعکاس آن حالت است).
در اینجا این سؤال پیش میآید که ظاهر بعضی از آیات قرآن آنست که همه مردم در قیامت"بینا"هستند و به آنها گفته میشود نامه اعمالتان را بخوانید ( اِقْرَأْ کِتٰابَکَ... اسراء-14)یا اینکه گنهکاران آتش جهنم را با چشم خود میبینند( وَ رَأَی الْمُجْرِمُونَ النّٰارَ... کهف-53)این تعبیرات با نابینا بودن گروهی چگونه سازگار است؟ بعضی از مفسران بزرگ گفتهاند وضع آن جهان با این جهان متفاوت است چه بسا افرادی نسبت به مشاهده بعضی از امور بینا هستند و از مشاهده بعضی دیگر
نابینا!،و به نقل مرحوم طبرسی از بعضی از مفسران انهم اعمی عن جهات الخیر لا یهتدی لشیء منها:"آنها در برابر آنچه خیر و سعادت و نعمت است نابینا هستند و آنچه عذاب و شر و مایه حسرت و بدبختی است بینا میباشند"چرا که نظام آن جهان با نظام این جهان متفاوت است.
این احتمال نیز وجود دارد که آنها در پارهای از منازل و مواقف نابینا هستند و در پارهای بینا میشوند.
ضمنا منظور از فراموش شدن مجرمان در جهان دیگر این نیست که خداوند آنها را فراموش میکند بلکه روشن است که منظور معامله فراموشی با آنها کردن است،همانگونه که در تعبیرات روزمره خود داریم که اگر کسی به دیگری بیاعتنایی کرد میگوید:چرا ما را فراموش کردی؟ ***
جالب اینکه در آیات فوق این مجازاتهای دردناک برای افرادی ذکر شده که اسراف میکنند و ایمان به آیات خدا نمیآورند.
تعبیر به"اسراف"در اینجا ممکن است اشاره به این باشد که آنها نعمتهای خداداد مانند چشم و گوش و عقل را در مسیرهای غلط به کار انداختند و اسراف چیزی جز این نیست که انسان نعمت را بیهوده بر باد دهد.
و یا اشاره به این است که گنهکاران دو دستهاند،گروهی گناهان محدودی دارند و ترسی از خدا در دل،یعنی رابطه خود را به کلی با پروردگار نبریدهاند اگر فرضا ظلم و ستمی میکند بر یتیم و بینوا روا نمیدارد و در عین حال خود را مقصر میشمرد و در پیشگاه خدا روسیاه میداند بدون شک چنین فردی گنهکار است و مستحق مجازات اما با کسی که بیحساب گناه میکند و هیچ قید و شرطی برای گناه قائل نیست و گاهی به انجام گناه افتخار میکند و یا گناه را کوچک
میشمرد،فرق بسیار دارد چرا که دسته اول ممکن است سرانجام در مقام توبه و جبران برآیند اما آنها که در گناه اسراف میکنند،نه.
"هبوط"در لغت به معنی پائین آمدن اجباری است،مانند سقوط سنگ از بلندی،و هنگامی که در مورد انسان به کار رود به معنی پائین رانده شدن به عنوان مجازات است.
با توجه به اینکه آدم برای زندگی در روی زمین آفریده شده بود و بهشت نیز منطقه سرسبز و پر نعمتی از همین جهان بود،هبوط و نزول آدم در اینجا به معنی نزول مقامی است نه مکانی،یعنی خداوند مقام او را به خاطر ترک اولی تنزل داد و از آن همه نعمتهای بهشتی محروم ساخت و گرفتار رنجهای این جهان کرد.
قابل توجه اینکه مخاطب در اینجا به صورت تثنیه ذکر شد(اهبطا)یعنی شما هر دو هبوط کنید،ممکن است منظور آدم و حوا بوده باشد،و اگر در بعضی دیگر از آیات قرآن"اهبطوا"به صورت جمع ذکر شده به خاطر آنست که شیطان هم در این خطاب شرکت داشته چون او هم از بهشت بیرون رانده شد.
این احتمال نیز وجود دارد که مخاطب،آدم و شیطان باشد،زیرا در جمله بعد از آن میگوید" بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ :"بعضی از شما دشمن بعضی دیگر خواهید بود".
بعضی از مفسران نیز گفتهاند منظور از جمله" بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ "که خطاب به صورت جمع است این است که میان آدم و حوا از یک سو و شیطان از سوی دیگر عداوت برقرار شد،یا میان آدم و فرزندانش از یک سو و شیطان و ذریهاش
از سوی دیگر دشمنی برقرار شد.
ولی به هر حال مخاطب در جمله" فَإِمّٰا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً "(هر گاه هدایت من به سراغ شما بیاید)حتما فرزندان آدم و حوا هستند،زیرا هدایت الهی مخصوص آنها است،اما شیطان و ذریهاش که حساب خود را از برنامه هدایت الهی جدا کردهاند در این خطاب مطرح نیستند.
أَ فَلَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنَ اَلْقُرُونِ یَمْشُونَ فِی مَسٰاکِنِهِمْ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِأُولِی اَلنُّهیٰ (128) وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَکٰانَ لِزٰاماً وَ أَجَلٌ مُسَمًّی (129) فَاصْبِرْ عَلیٰ مٰا یَقُولُونَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ اَلشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِهٰا وَ مِنْ آنٰاءِ اَللَّیْلِ فَسَبِّحْ وَ أَطْرٰافَ اَلنَّهٰارِ لَعَلَّکَ تَرْضیٰ (130)
128-آیا برای هدایت آنها کافی نیست که بسیاری از پیشینیان را(که طغیان و فساد کردند) هلاک کردیم و اینها در مساکن(ویران شده)آنان رفت و آمد دارند در اینها دلائل روشنی است برای صاحبان عقل.
129-و اگر سنت و تقدیر پروردگارت و ملاحظه زمان مقرر نبود عذاب الهی به زودی دامان آنها را میگرفت.
130-بنا بر این در برابر آنچه آنها میگویند صبر کن و قبل از طلوع آفتاب و پیش از غروب آن و همچنین در اثناء شب و اطراف روز تسبیح و حمد پروردگارت را بجا آور تا خشنود شوی.
از تاریخ گذشتگان عبرت بگیرید
از آنجا که در آیات گذشته بحثهای فراوانی از مجرمان به میان آمد در
نخستین آیات مورد بحث به یکی از بهترین و مؤثرترین طرق بیداری که مطالعه تاریخ پیشینیان است اشاره کرده چنین میگوید:"آیا برای هدایت آنها همین کافی نیست که بسیاری از اقوام گذشته را که در قرون پیشین زندگی میکردند هلاک کردیم"( أَ فَلَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ ) (1).
همان کسانی که گرفتار مجازات دردناک الهی شدند و"اینها در مساکن ویران شده آنان رفت و آمد دارند"( یَمْشُونَ فِی مَسٰاکِنِهِمْ ).
اینها در مسیر رفت و آمد خود،به خانههای قوم عاد(در سفرهای یمن) و مساکن ویران شده قوم ثمود(در سفر شام)و منازل زیر و رو گشته قوم لوط (در سفر فلسطین)میگذرند،آثار آنها را میبینند،ولی درس عبرت نمیگیرند ویرانیهایی که با زبان بیزبانی،ماجراهای دردناک پیشین را بازگو میکند و به مردم امروز و آینده هشدار میدهد،فریاد میکشد و سرانجام ظلم و کفر و فساد را بیان میدارد.
آری"در اینها دلائل روشن و آیات فراوانی است برای صاحبان عقل و اندیشه بیدار"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِأُولِی النُّهیٰ ) (2).
موضوع عبرت گرفتن از تاریخ پیشینیان از مسائلی است که قرآن و احادیث اسلامی زیاد روی آن تکیه کرده است و حقا معلم بیدارکنندهای است چه بسیارند افرادی که از هیچ موعظهای پند نمیگیرند،اما دیدن صحنههایی از آثار عبرتانگیز گذشتگان آنها را تکان میدهد و بسیار میشود که مسیر زندگی آنها را دگرگون میسازد.
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص میخوانیم:
اغفل الناس من لم یتعظ بتغیر الدنیا من حال الی حال: "غافلترین مردم کسی است که از دگرگون شدن دنیا اندرز نگیرد" (1)و از ورقگردانی لیل و نهار اندیشه نکند.
*** آیه بعد در حقیقت پاسخ به سؤالی است که در اینجا مطرح میشود و آن اینکه چرا خداوند همان برنامهای را که برای مجرمان پیشین ترتیب داد برای این گروه ترتیب نمیدهد،قرآن میگوید:"اگر سنت و تقدیر پروردگارت و زمان مقرر نبود،به زودی عذاب الهی دامان آنها را میگرفت"( وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَکٰانَ لِزٰاماً وَ أَجَلٌ مُسَمًّی ).
این سنت الهی که در قرآن در موارد متعدد به عنوان"کلمه"از آن یاد شده،اشارهای به فرمان آفرینش دائر به آزادی انسانها است،زیرا اگر هر مجرمی بلافاصله و بدون هیچگونه مهلت مجازات شود،ایمان و عمل صالح،تقریبا جنبه اضطراری و اجباری پیدا میکند،و بیشتر به خاطر ترس و وحشت از مجازات فوری خواهد بود،بنا بر این وسیله تکامل که هدف اصلی است نخواهد شد.
بعلاوه اگر حکم شود که همه مجرمان فورا مجازات شوند،کسی در روی زمین زنده نخواهد ماند( وَ لَوْ یُؤٰاخِذُ اللّٰهُ النّٰاسَ بِظُلْمِهِمْ مٰا تَرَکَ عَلَیْهٰا مِنْ دَابَّةٍ ).
(نحل-61).
بنا بر این باید مهلتی باشد تا گنهکاران به خود آیند و راه اصلاح در پیش گیرند،و هم فرصتی برای خودسازی،به همه پویندگان راه حق داده شود.
تعبیر به" أَجَلٌ مُسَمًّی "به طوری که از مجموعه آیات قرآن استفاده
1) 1) سفینة البحار(ماده عبر)جلد 2 صفحه 146،
میشود اشاره به زمان حتمی پایان زندگی انسان است (1).
به هر حال ستمکاران بیایمان و مجرمان جسور نباید از تاخیر عذاب الهی مغرور شوند،و این واقعیت را نادیده بگیرند که این لطف خدا،این سنت الهی، این قانون تکامل است که میدان را برای آنها گشوده.
*** سپس روی سخن را به پیامبر ص کرده،میگوید:"اکنون که بنا نیست این بدکاران فورا مجازات شوند تو در برابر آنچه آنها میگویند صابر و شکیبا باش"( فَاصْبِرْ عَلیٰ مٰا یَقُولُونَ ).
و برای تقویت روحیه پیامبر ص و تسلی خاطر او دستور راز و نیاز با خدا و نماز و تسبیح را میدهد و میگوید:"قبل از طلوع آفتاب و پیش از غروب آن، همچنین در اثناء شب و اطراف روز تسبیح و حمد پروردگارت را بجا آور تا راضی و خشنود شوی"و قلب تو در برابر سخنان دردآور آنها ناراحت نشود( وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِهٰا وَ مِنْ آنٰاءِ اللَّیْلِ فَسَبِّحْ وَ أَطْرٰافَ النَّهٰارِ لَعَلَّکَ تَرْضیٰ ).
بدون شک این حمد و تسبیح مبارزهای است با شرک و بتپرستی در عین صبر و شکیبایی در برابر بدگوئیها و سخنان ناهنجار مشرکان.
ولی در اینکه منظور حمد و تسبیح مطلق است و یا اشاره به خصوص نمازهای پنجگانه روزانه،در میان مفسران گفتگو است،جمعی معتقدند که باید ظاهر عبارت را به همان معنی وسیعش رها کرد و از آن تسبیح و حمد مطلق استفاده نمود، در حالی که گروهی دیگر آن را اشاره به نمازهای پنجگانه میدانند،به این
1) 1) برای توضیح بیشتر به بحث مشروحی که در جلد پنجم ذیل آیه 1 و 2 سوره انعام(صفحه 148)آوردهایم مراجعه فرمائید،ضمنا از نظر ترکیب نحوی،" أَجَلٌ مُسَمًّی " عطف بر"کلمة"میباشد،
ترتیب که:
" قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ "اشاره به نماز صبح.
و" قَبْلَ غُرُوبِهٰا "اشاره به نماز عصر(یا اشاره به نماز ظهر و عصر است که وقت آنها تا غروب ادامه دارد).
" مِنْ آنٰاءِ اللَّیْلِ "اشاره به نماز مغرب و عشاء و همچنین نماز شب است.
اما تعبیر به" أَطْرٰافَ النَّهٰارِ "یا اشاره به نماز ظهر است،زیرا"اطراف" جمع"طرف"به معنی جانب است و اگر روز را دو نیم کنیم نماز ظهر در یک طرف نیمه دوم قرار گرفته است.
از بعضی از روایات نیز استفاده میشود که" أَطْرٰافَ النَّهٰارِ "اشاره به نمازهای مستحبی است که انسان در اوقات مختلف روز میتواند انجام دهد،زیرا" أَطْرٰافَ النَّهٰارِ "در اینجا در مقابل" آنٰاءِ اللَّیْلِ "قرار گرفته و تمام ساعات روز را در بر میگیرد.(مخصوصا با توجه به این که اطراف به صورت جمع آمده در حالی که روز دو طرف بیشتر ندارد روشن میشود که اطراف معنی وسیعی دارد که ساعات مختلف روز را شامل میشود).
احتمال سومی نیز در تفسیر آیه وجود دارد که اشاره به اذکار خاصی باشد که در روایات اسلامی در این ساعات مخصوص وارد شده است،مثلا در حدیثی از امام صادق ع در تفسیر آیه فوق میخوانیم که امام ع فرمود:"بر هر مسلمانی لازم است قبل از طلوع آفتاب و قبل از غروب آن ده بار این ذکر را بگوید
"لا اله الا اللّٰه وحده لا شریک له،له الملک و له الحمد یحیی و یمیت و هو حی لا یموت بیده الخیر و هو علی کل شیء قدیر".
ولی به هر حال این تفسیرها منافاتی با هم ندارد،و ممکن است آیه هم اشاره به تسبیحات،و هم اشاره به نمازهای واجب و مستحبّ در روز و شب باشد،و به این ترتیب تضادی در میان روایاتی که در این زمینه رسیده نخواهد بود،زیرا در بعضی
از روایات به اذکار مخصوص و در بعضی به نماز تفسیر شده است.
ذکر این نکته نیز لازم است که جمله" لَعَلَّکَ تَرْضیٰ "در واقع نتیجه حمد و تسبیح پروردگار و شکیبایی در مقابل گفته آنها است،چرا که این حمد و تسبیح و نمازهای شب و روز پیوند انسان را با خدا آن چنان محکم میکند که به هیچ چیز جز او نمیاندیشد،از حوادث سخت نمیهراسد،و با داشتن چنین تکیهگاه محکمی از دشمنان واهمه نمیکند،و به این ترتیب آرامش و اطمینان روح و جان او را پر میکند.
و تعبیر به"لعل"(شاید)ممکن است اشاره به همان مطلبی باشد که در گذشته نیز در تفسیر این کلمه گفتهایم،و آن این که"لعل"معمولا اشاره به شرائطی است که برای گرفتن نتیجه لازم میباشد،فی المثل نماز و ذکر خدا به شرطی مایه چنین آرامشی است که با حضور قلب و آداب کامل انجام گیرد.
ضمنا گرچه مخاطب در این آیه پیامبر اسلام ص است ولی قرائن نشان میدهد که این حکم جنبه عمومی دارد.
وَ لاٰ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلیٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ وَ رِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ (131) وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاٰةِ وَ اِصْطَبِرْ عَلَیْهٰا لاٰ نَسْئَلُکَ رِزْقاً نَحْنُ نَرْزُقُکَ وَ اَلْعٰاقِبَةُ لِلتَّقْویٰ (132) وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ یَأْتِینٰا بِآیَةٍ مِنْ رَبِّهِ أَ وَ لَمْ تَأْتِهِمْ بَیِّنَةُ مٰا فِی اَلصُّحُفِ اَلْأُولیٰ (133) وَ لَوْ أَنّٰا أَهْلَکْنٰاهُمْ بِعَذٰابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقٰالُوا رَبَّنٰا لَوْ لاٰ أَرْسَلْتَ إِلَیْنٰا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیٰاتِکَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزیٰ (134) قُلْ کُلٌّ مُتَرَبِّصٌ فَتَرَبَّصُوا فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ أَصْحٰابُ اَلصِّرٰاطِ اَلسَّوِیِّ وَ مَنِ اِهْتَدیٰ (135)
131-و هرگز چشم خود را به نعمتهای مادی که به گروههایی از آنها دادهایم میفکن که اینها شکوفههای زندگی دنیاست و برای آنست که آنان را با آن بیازمائیم و روزی پروردگارت بهتر و پایدارتر است.
132-و خانواده خود را به نماز دستور ده و بر انجام آن شکیبا باش ما از تو روزی نمیخواهیم بلکه ما به تو روزی میدهیم و عاقبت نیک برای تقوا است.
133-و آنها گفتند چرا(پیامبر)معجزه و نشانهای از سوی پروردگارش برای ما نمیآورد بگو آیا خبرهای روشن اقوام پیشین که در کتب آسمانی نخستین بوده است برای آنها نیامد.
134-و اگر ما آنها را قبل از آن(قبل از نزول قرآن)با عذابی هلاک میکردیم(در قیامت)میگفتند پروردگارا چرا برای ما پیامبری نفرستادی تا از آیات تو پیروی کنیم پیش از آنکه ذلیل و رسوا شویم.
135-بگو همه(ما و شما)در انتظاریم(ما در انتظار وعده پیروزی بر شما هستیم و شما در انتظار شکست ما)حال چنین است انتظار بکشید اما به زودی میدانید چه کسی از اصحاب صراط مستقیم است و چه کسی هدایت یافته است.
در این آیات دستوراتی به پیامبر داده شده که در حقیقت منظور از آن عموم مسلمانان است،و تکمیلی است برای بحثی که در زمینه"شکیبایی"در آیات گذشته خواندیم.
"نخست میگوید هرگز چشم خود را به نعمتهای مادی که به گروههایی از آنها(کفار و مخالفان)دادهایم میفکن"( وَ لاٰ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلیٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ ).
آری"این نعمتهای ناپایدار که شکوفههای زندگی دنیا است"( زَهْرَةَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا ).
شکوفههایی که زود میشکفد و پژمرده میشود و پرپر میگردد و بر روی زمین میریزد،و چند صباحی بیشتر پایدار نمیماند.
در عین حال"اینها همه برای آن است که ما آنان را با آن بیازمائیم" ( لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ ).
و به هر حال"آنچه پروردگارت به تو روزی داده بهتر و پایدارتر است" ( وَ رِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ ).
خداوند انواع مواهب و نعمتها را به تو بخشیده است،ایمان و اسلام،قرآن و آیات الهی،روزیهای حلال و پاکیزه و سرانجام نعمتهای جاودان آخرت این روزیها پایدارند و جاودانی.
*** در آیه بعد برای تلطیف روح پیامبر ص و تقویت قلب او میفرماید:
"خانواده خود را به نماز دستور ده و خود نیز بر انجام آن شکیبا و پر استقامت باش"( وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاٰةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْهٰا ).
چرا که این نماز برای تو و خاندانت مایه پاکی و صفای قلب و تقویت روح و دوام یاد خدا است.
بدون شک ظاهر"اهل"در اینجا خاندان پیامبر ص بطور کلی است، ولی از آنجا که این سوره در مکه نازل شده در آن زمان مصداق اهل،خدیجه و علی ع بودهاند،و ممکن است بعضی دیگر از نزدیکان پیامبر ص را نیز شامل شود،ولی با گذشت زمان دامنه خاندان پیامبر گسترده شد.
سپس اضافه میکند اگر دستور نماز به تو و خاندانت داده شده است منافع و برکاتش تنها متوجه خود شما است"ما از تو روزی نمیخواهیم بلکه به تو روزی میدهیم"( لاٰ نَسْئَلُکَ رِزْقاً نَحْنُ نَرْزُقُکَ ).
این نماز چیزی بر عظمت پروردگار نمیافزاید،بلکه سرمایه بزرگی برای تکامل شما انسانها و کلاس عالی تربیت است.
یا به تعبیر دیگر خداوند همچون پادشاهان و امیران نیست که از ملت خود باج میگرفتند و زندگی خود و اطرافیان را اداره میکردند،خداوند از همگان بینیاز است و همگان به او نیازمند.
در حقیقت این تعبیر شبیه همان چیزی است که در سوره ذاریات آیه 56- 58 وارد شده است" وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ مٰا أُرِیدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ وَ مٰا أُرِیدُ أَنْ یُطْعِمُونِ إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الرَّزّٰاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ ":من جن و انس را نیافریدم مگر بخاطر اینکه عبادتم کنند،من از آنها روزی نمیطلبم،و نمیخواهم طعامم دهند،خداوند روزی دهنده همگان است و صاحب قدرت مستحکم".
و به این ترتیب نتیجه عبادات مستقیما به خود عبادت کنندگان باز میگردد.
و در پایان آیه اضافه میکند"عاقبت و سرانجام نیک از آن تقوا است" ( وَ الْعٰاقِبَةُ لِلتَّقْویٰ ).
آنچه باقی میماند و سرانجامش مفید و سازنده و حیاتبخش است همان تقوا و پرهیزکاری است،پرهیزکاران سرانجام پیروزند و بیتقوایان محکوم به شکست.
این احتمال در تفسیر جمله اخیر نیز وجود دارد که هدف آن تاکید در زمینه روح تقوا و اخلاص در عبادات است،چرا که اساس عبادت همین است،در آیه 37 سوره حج،میخوانیم:" لَنْ یَنٰالَ اللّٰهَ لُحُومُهٰا وَ لاٰ دِمٰاؤُهٰا وَ لٰکِنْ یَنٰالُهُ التَّقْویٰ مِنْکُمْ ":"گوشتهای حیوانات قربانی و خونهای آنها به خدا نمیرسد، ولی تقوای شما به او میرسد"آنچه به مقام قرب او از اعمال شما واصل میگردد پوسته و ظاهر آن نیست،بلکه مغز و باطن و اخلاصی که در آن است به مقام قربش راه مییابد.
*** آیه بعد به یکی از بهانهجوئیهای کفار اشاره کرده میگوید:"آنها گفتند چرا پیامبر معجزهای از سوی پروردگارش-آن چنان که ما میخواهیم-نمیآورد" ( وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ یَأْتِینٰا بِآیَةٍ مِنْ رَبِّهِ ).
بلافاصله به آنها پاسخ میگوید:"آیا خبرهای روشن اقوام پیشین که
در کتب آسمانی گذشته بوده است برای آنها نیامده"؟(که پی در پی برای آوردن معجزات بهانهجویی میکردند و پس از مشاهده معجزات به کفر و انکار ادامه میدادند و عذاب شدید الهی دامنشان را میگرفت،آیا نمیدانند اگر اینها نیز همین راه را بروند همان سرنوشت در انتظارشان است)( أَ وَ لَمْ تَأْتِهِمْ بَیِّنَةُ مٰا فِی الصُّحُفِ الْأُولیٰ ).
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که منظور از"بینه"خود قرآن است که بیانگر حقایق کتب آسمانی گذشته در سطحی عالیتر است،آیه فوق میگوید:اینها چرا معجزه میطلبند و بهانهجویی میکنند مگر همین قرآن با این امتیازات بزرگ که حاوی حقایق کتب آسمانی پیشین است برای آنها کافی نیست.
تفسیر دیگری نیز برای این آیه گفته شده و آن اینکه پیامبر اسلام با اینکه درس نخوانده بود آن چنان کتاب روشن و آشکاری آورده که با آنچه در متون کتب آسمانی بوده هماهنگ است،و این خود نشانه بر اعجاز آن میباشد،بعلاوه صفات پیامبر و کتابش با نشانههایی که در کتب آسمانی پیشین آمده است کاملا تطبیق میکند،و این دلیل حقانیت او است (1).
*** به هر حال این بهانهجویان مردمی حقطلب نیستند بلکه دائما در فکر بهانهگیری تازهای میباشند حتی"اگر ما آنها را قبل از نزول این قرآن و آمدن پیامبر اسلام مجازات و هلاک میکردیم در قیامت میگفتند پروردگارا چرا پیامبری برای ما نفرستادی،تا از آیات تو پیروی کنیم پیش از آنکه ذلیل و رسوا شویم"؟!
1) 1) تفسیر اول در مجمع البیان،و تفسیر دوم در فی ظلال،و تفسیر سوم را فخر رازی در تفسیر کبیر خود آورده است،این تفسیرها هر چند متفاوت است اما تضادی با هم ندارد،مخصوصا تفسیر دوم و سوم.
( وَ لَوْ أَنّٰا أَهْلَکْنٰاهُمْ بِعَذٰابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقٰالُوا رَبَّنٰا لَوْ لاٰ أَرْسَلْتَ إِلَیْنٰا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیٰاتِکَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزیٰ ).
ولی اکنون که این پیامبر بزرگ با این کتاب با عظمت به سراغ آنها آمده هر روز سخنی میگویند و برای فرار از حق بهانهای میتراشند.
*** به آنها اخطار کن"و بگو همه ما و شما در انتظاریم"( قُلْ کُلٌّ مُتَرَبِّصٌ ).
ما انتظار وعدههای الهی را در مورد شما داریم،شما هم در انتظار این هستید که مشکلات و مصائب دامان ما را بگیرد.
"اکنون که چنین است در انتظار باشید"( فَتَرَبَّصُوا ).
"اما به زودی خواهید دانست چه کسانی اهل راه مستقیم و آئین حقند و چه کسانی به منزلگاه حق،و نعمت جاودان الهی هدایت یافتند"( فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ أَصْحٰابُ الصِّرٰاطِ السَّوِیِّ وَ مَنِ اهْتَدیٰ ).
و با این جمله قاطع و پرمعنی گفتگوی خود را با این منکران لجوج و بهانهجو در اینجا پایان میدهد.
خلاصه از آنجا که این سوره در"مکه"نازل شده،و در آن زمان پیامبر ص و مسلمانان تحت فشار شدیدی از ناحیه دشمنان قرار داشتند خداوند در پایان این سوره به آنها دلداری میدهد:گاه میگوید:اموال و ثروتهای آنها که سرمایه زودگذر این دنیا است و برای آزمایش و امتحان است چشم شما را بخود متوجه نکند.
و گاه دستور به نماز و استقامت میدهد تا نیروی معنوی آنان را در برابر انبوه دشمنان تقویت کنند.
و سرانجام به مسلمانان بشارت میدهد که این گروه اگر ایمان نیاورند
سرنوشت شوم و تاریکی دارند که باید در انتظار آن باشند.
***پروردگارا!ما را از هدایتیافتگان و اصحاب صراط مستقیم قرار ده.
خداوندا!به ما آن قدرت و شهامت عطا فرما که نه از انبوه دشمنان بترسیم،و نه از حوادث سخت و مشکلات در هراس بیفتیم.
روح لجاجت و بهانهجویی را از ما برگیر و توفیق پذیرش حق را به ما مرحمت کن.
پایان سوره طه پنجشنبه 20 جمادی الثانیة(روز میلاد مسعود بانوی اسلام فاطمه زهرا(ع) سال 1402 هجری قمری
(آغاز جزء هفدهم قرآن مجید)
فضیلت سوره انبیاء
از پیامبر گرامی اسلام ص در فضیلت تلاوت این سوره چنین نقل شده:
من قرء سورة الانبیاء حاسبه اللّٰه حسابا یسیرا،و صافحه و سلم علیه کل نبی ذکر اسمه فی القرآن: "هر کس سوره انبیاء را بخواند خداوند حساب او را آسان میکند(و در محاسبه اعمالش روز قیامت سختگیری نخواهد کرد)و هر پیامبری که نام او در قرآن ذکر شده با او مصافحه کرده و سلام میفرستد" (1).
و از امام صادق ع میخوانیم:
من قرء سورة الانبیاء حبا لها کان کمن رافق النبیین اجمعین فی جنات النعیم،و کان مهیبا فی اعین الناس حیاة الدنیا: "هر کس سوره انبیاء را از روی عشق و علاقه بخواند،با همه پیامبران در باغهای پر نعمت بهشت،رفیق و همنشین میگردد،و در زندگی دنیا نیز در چشم مردم پر ابهت خواهد بود) (2).
جمله"حبا لها"(از روی عشق و علاقه به این سوره)در واقع کلیدی است برای فهم معنی روایاتی که در زمینه فضیلت سورههای قرآن به ما رسیده، یعنی هدف تنها تلاوت و خواندن الفاظ نیست،بلکه عشق به محتوی است و مسلما عشق به محتوی بدون عمل معنی ندارد و اگر کسی چنین ادعایی کند که من عاشق فلان سورهام،اما عملش بر ضد مفاهیم آن باشد دروغ میگوید.
بارها گفتهایم قرآن کتاب عقیده و عمل است و خواندن مقدمهای است برای اندیشیدن،و اندیشیدن مقدمهای است برای ایمان و عمل!.
محتوای سوره
1-این سوره چنان که از نامش پیدا است،سوره پیامبران است،چرا که نام شانزده پیامبر،بعضی،با ذکر فرازهایی از حالاتشان و بعضی تنها به صورت اشاره در این سوره آمده است(موسی-هارون-ابراهیم-لوط-اسحاق- یعقوب-نوح-داود-سلیمان-ایوب-اسماعیل-ادریس-ذا الکفل-ذا النون (یونس)-زکریا و یحیی ع). بنا بر این تکیه بحثهای مهم این سوره بر روی برنامههای انبیاء است. علاوه بر اینها پیامبران دیگری هستند که نامشان صریحا در این سوره برده نشده ولی پیرامون آنها سخنی آمده است(مانند پیامبر اسلام ص و حضرت مسیح). 2-از این گذشته ویژگی سورههای"مکی"که از عقائد دینی،مخصوصا از مبدء و معاد سخن میگوید،کاملا در این سوره منعکس است. 3-در این سوره از وحدت خالق و اینکه جز او معبود و آفریدگاری نیست و نیز از آفرینش جهان بر اساس هدف و برنامه،و وحدت قوانین حاکم بر این عالم و همچنین وحدت سرچشمه حیات و هستی،و نیز وحدت موجودات در برنامه فنا و مرگ،بحث به میان آمده است. 4-بخش دیگری از این سوره،از پیروزی حق بر باطل،توحید بر شرک و لشکریان عدل و داد بر جنود ابلیس،سخن گفته شده است. 5-جالب اینکه این سوره با هشدارهای شدید نسبت به مردم غافل و بیخبر از حساب و کتاب آغاز شده،و پایان آن نیز با هشدارهای دیگری در این زمینه تکمیل میگردد. پیامبرانی که نامشان در این سوره آمده بعضا بیان زندگی و برنامههای مشروحشان در سورههای دیگر ذکر شده است ولی در این سوره بیشتر روی این بخش از حالات انبیاء تکیه شده که آنها هنگامی که در تنگناهای سخت گرفتار میشدند چگونه دست توسل به دامان لطف حق میزدند و چگونه خداوند این بنبستها را بر آنها میگشود و از طوفان و گرداب نجاتشان میبخشید. "ابراهیم"به هنگامی که در آتش نمرود گرفتار شد. "یونس"هنگامی که در شکم ماهی فرو رفت. "زکریا"هنگامی که آفتاب عمر خود را نزدیک به غروب دید ولی جانشینی نداشت که برنامههایش را تکمیل کند. و همچنین سایر پیامبران به هنگام گرفتاری در طوفانهای سخت.
از پیامبر گرامی اسلام ص در فضیلت تلاوت این سوره چنین نقل شده:
من قرء سورة الانبیاء حاسبه اللّٰه حسابا یسیرا،و صافحه و سلم علیه کل نبی ذکر اسمه فی القرآن: "هر کس سوره انبیاء را بخواند خداوند حساب او را آسان میکند(و در محاسبه اعمالش روز قیامت سختگیری نخواهد کرد)و هر پیامبری که نام او در قرآن ذکر شده با او مصافحه کرده و سلام میفرستد" 1.
و از امام صادق ع میخوانیم:
من قرء سورة الانبیاء حبا لها کان کمن رافق النبیین اجمعین فی جنات النعیم،و کان مهیبا فی اعین الناس حیاة الدنیا: "هر کس سوره انبیاء را از روی عشق و علاقه بخواند،با همه پیامبران در باغهای پر نعمت بهشت،رفیق و همنشین میگردد،و در زندگی دنیا نیز در چشم مردم پر ابهت خواهد بود) 2.
جمله"حبا لها"(از روی عشق و علاقه به این سوره)در واقع کلیدی است برای فهم معنی روایاتی که در زمینه فضیلت سورههای قرآن به ما رسیده، یعنی هدف تنها تلاوت و خواندن الفاظ نیست،بلکه عشق به محتوی است و مسلما عشق به محتوی بدون عمل معنی ندارد و اگر کسی چنین ادعایی کند که من عاشق فلان سورهام،اما عملش بر ضد مفاهیم آن باشد دروغ میگوید.
بارها گفتهایم قرآن کتاب عقیده و عمل است و خواندن مقدمهای است برای اندیشیدن،و اندیشیدن مقدمهای است برای ایمان و عمل!.
ص :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>اِقْتَرَبَ لِلنّٰاسِ حِسٰابُهُمْ وَ هُمْ فِی غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ (1) مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ ذِکْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ إِلاَّ اِسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ یَلْعَبُونَ (2) لاٰهِیَةً قُلُوبُهُمْ وَ أَسَرُّوا اَلنَّجْوَی اَلَّذِینَ ظَلَمُوا هَلْ هٰذٰا إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ أَ فَتَأْتُونَ اَلسِّحْرَ وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ (3) قٰالَ رَبِّی یَعْلَمُ اَلْقَوْلَ فِی اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (4) بَلْ قٰالُوا أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ بَلِ اِفْتَرٰاهُ بَلْ هُوَ شٰاعِرٌ فَلْیَأْتِنٰا بِآیَةٍ کَمٰا أُرْسِلَ اَلْأَوَّلُونَ (5)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-حساب مردم به آنها نزدیک شده اما آنها در غفلتند و رویگردانند! 2-هر یادآوری تازهای از طرف پروردگارشان برای آنها بیاید با لعب و شوخی به آن گوش فرا میدهند.
3-در حالی که قلوبشان در لهو و بیخبری فرو رفته است،و این ستمگران پنهانی نجوی میکنند(و میگویند)آیا جز اینست که این یک بشری همچون شماست؟آیا شما به سراغ سحر میروید با اینکه میبینید؟!
4-(اما پیامبر)گفت پروردگار من همه سخنان را چه در آسمان باشد و چه در زمین میداند و او شنوا و داناست.
5-آنها گفتند(آنچه را محمد آورده وحی نیست)بلکه خوابهای آشفته است،اصلا او به دروغ آن را به خدا بسته،نه او یک شاعر است!(اگر راست میگوید)باید معجزهای برای ما بیاورد،همانگونه که پیامبران پیشین با معجزات فرستاده شدند.
بهانههای رنگارنگ
این سوره-همانگونه که اشاره کردیم-با یک هشدار نیرومند به عموم مردم آغاز میشود،هشداری تکاندهنده و بیدارکننده،میگوید:"حساب مردم به آنها نزدیک شده،در حالی که در غفلتند و رویگردانند"( اِقْتَرَبَ لِلنّٰاسِ حِسٰابُهُمْ وَ هُمْ فِی غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ ).
عمل آنها نشان میدهد که این غفلت و بیخبری سراسر وجودشان را گرفته است،و گرنه چگونه ممکن است انسان ایمان به نزدیکی حساب،آنهم از حسابگری فوق العاده دقیق،داشته باشد و اینچنین همه مسائل را سرسری بگیرد و آلوده هر گونه گناه باشد؟.
کلمه"اقترب"تاکید بیشتری از"قرب"دارد،و اشاره به این است که این حساب بسیار نزدیک شده.
تعبیر به"ناس"گر چه ظاهرا عموم مردم را شامل میشود و دلیل بر آن است که همگی در غفلتند ولی بدون شک همیشه موقعی که سخن از توده مردم گفته میشود استثناهایی وجود دارد،و در اینجا گروه بیدار دلی را که همیشه در فکر حسابند و برای آن آماده میشوند باید از این حکم مستثنی دانست.
جالب این که میگوید حساب به مردم نزدیک شده،نه مردم به حساب، گویی حساب با سرعت به استقبال مردم میدود! ضمنا فرق میان"غفلت"و"اعراض"ممکن است از این نظر باشد که
آنها از نزدیکی حساب غافلند،و این غفلت سبب میشود که از آیات حق اعراض کنند در حقیقت"غفلت از حساب"علت است،و"اعراض از آیات حق"معلول آن،و یا منظور اعراض از خود حساب و آمادگی برای پاسخگویی در آن دادگاه بزرگ است،یعنی چون غافلند خود را آماده نمیکنند و رویگردان میشوند.
در اینجا این سؤال پیش میآید که نزدیک شدن حساب و قیامت به چه معنی است؟ بعضی گفتهاند:منظور آن است که باقیمانده دنیا در برابر آنچه گذشته کم است،و به همین دلیل رستاخیز نزدیک خواهد بود(نزدیک نسبی)به خصوص اینکه از پیامبر اسلام ص نقل شده که فرمود:
بعثت انا و الساعة کهاتین! :
"بعثت من و روز قیامت مانند این دو است"!(اشاره به انگشت"سبابه"و "وسطی" که در کنار هم قرار دارند فرمود) (1).
بعضی دیگر گفتهاند:این تعبیر به خاطر بودن رستاخیز است،همانگونه که در ضرب المثل معروف عرب میخوانیم:کل ما هو آت قریب(هر چه قطعا میآید نزدیک است).
در عین حال این دو تفسیر منافاتی با هم ندارند و ممکن است آیه اشاره به هر دو نکته باشد.
بعضی از مفسران مانند"قرطبی"این احتمال را نیز داده که"حساب" در اینجا اشاره به"قیامت صغری"یعنی مرگ است،زیرا به هنگام مرگ نیز قسمتی از محاسبه و جزای اعمال به انسان میرسد (2).
ولی ظاهرا آیه فوق ناظر به قیامت کبری است.
آیه بعد یکی از نشانههای اعراض و رویگردانی آنها را به این صورت بیان میکند:"هر ذکر و یادآوری تازه پروردگار که به سراغ آنها بیاید با شوخی و بازی و لعب به آن گوش فرا میدهند"!( مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ ذِکْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ إِلاَّ اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ یَلْعَبُونَ ).
هرگز نشده است که در برابر سوره یا آیه،و خلاصه سخن بیدارکنندهای از ناحیه پروردگار،به طور جدی با آن برخورد کنند،ساعتی در آن بیندیشند و حد اقل احتمال بدهند که این سخن در حیات و سرنوشت آنها اثر دارد آنها نه به حساب الهی فکر میکنند و نه به هشدارهای پروردگار.
اصولا یکی از بدبختیهای افراد جاهل و متکبر و خودخواه این است که همیشه نصائح و اندرزهای خیراندیشان را به شوخی و بازی میگیرند،و همین سبب میشود که هرگز از خواب غفلت بیدار نشوند،در حالی که اگر حتی یک بار به صورت جدی با آن برخورد کنند چه بسا مسیر زندگانی آنها در همان لحظه تغییر پیدا میکند.
کلمه"ذکر"در آیه فوق اشاره به هر سخن بیدارکننده است،و تعبیر به"محدث"(تازه و جدید)اشاره به این است که کتب آسمانی،یکی پس از دیگری نازل میگردد و سورههای قرآن و آیات آن هر کدام محتوای تازه و نوی دارد،که از طرق مختلف برای نفوذ در دلهای غافلان وارد میشود،اما چه سود برای کسانی که همه اینها را به شوخی میگیرند.
اصولا گویا آنها از تازهها وحشت دارند،با همان خرافات قدیمی که از نیاکان خود به ارث بردهاند دل خوش کردهاند،گویی پیمان جاودانه بستهاند که با هر حقیقت تازهای مخالفت کنند،در حالی که اساس قانون تکامل بر این است که هر روز انسان را با مسائل تازه و نوینی مواجه میسازد.
باز برای تاکید بیشتر میگوید:"آنها در حالی هستند که دلهایشان در لهو و بیخبری فرو رفته است"( لاٰهِیَةً قُلُوبُهُمْ ).
زیرا آنها از نظر ظاهر همه مسائل جدی را لعب و بازی و شوخی میپندارند (چنان که جمله یلعبون به صورت فعل مضارع و مطلق به آن اشاره میکند)و از نظر باطن گرفتار لهو و اشتغال فکر به مسائل بیارزش و غافل کننده هستند.
و طبیعی است چنین کسانی هرگز راه سعادت را نخواهند یافت.
بعد به گوشهای از نقشههای شیطانی آنها اشاره کرده میفرماید:"این ظالمان گفتگوهای درگوشی خود را که برای توطئه انجام میدهند پنهان میدارند، و میگویند این یک بشر عادی همچون شما است"( وَ أَسَرُّوا النَّجْوَی الَّذِینَ ظَلَمُوا هَلْ هٰذٰا إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ ) (1).
حال که او یک بشر عادی بیش نیست لا بد این کارهای خارق العاده او و نفوذ سخنش چیزی جز سحر نمیتواند باشد"آیا شما به سراغ سحر میروید با اینکه میبینید"؟!( أَ فَتَأْتُونَ السِّحْرَ وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ ).
گفتیم این سوره در"مکه"نازل شده،و در آن ایام دشمنان اسلام کاملا نیرومند بودند،پس چه لزومی داشت که سخنان خود را مخفی کنند،حتی نجواهایشان را،(توجه داشته باشید که قرآن میگوید سخنان درگوشی را پنهان میکردند).
این ممکن است به خاطر آن باشد که آنها در مسائلی که جنبه توطئه و نقشه داشت به مشورت میپرداختند تا در برابر توده مردم با طرح واحدی در برابر پیامبر ص بایستند.
1) 1) در ادبیات عرب معمول است که اگر فاعل اسم ظاهر باشد،فعل مفرد آورده میشود ولی این یک قاعده کلی و همیشگی نیست گاه به علل خاصی فعل را به صورت جمع و فاعل را اسم ظاهر میآورند،جمله" وَ أَسَرُّوا النَّجْوَی الَّذِینَ ظَلَمُوا "نیز همین گونه است.
بعلاوه آنها از نظر قدرت و زور مسلما جلو بودند ولی از نظر منطق و قدرت نفوذ کلام،برتری با پیامبر ص و مسلمانان بود،و همین برتری سبب میشد که آنها برای انتخاب برچسبها و پاسخهای ساختگی در برابر پیامبر ص به مشورتهای نهانی بنشینند.
به هر حال آنها در این گفتارشان روی دو چیز تکیه داشتند،یکی بشر بودن پیامبر ص و دیگری برچسب سحر،و در آیات بعد برچسبهای دیگری نیز خواهد آمد که قرآن به پاسخ آنها میپردازد.
*** ولی قرآن نخست به صورت کلی به آنها از زبان پیامبر ص چنین پاسخ میگوید:"پروردگار من هر سخنی چه در آسمان باشد و چه در زمین میداند" ( قٰالَ رَبِّی یَعْلَمُ الْقَوْلَ فِی السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ ).
چنین تصور نکنید که سخنان مخفیانه و توطئههای پنهانی شما بر او مخفی باشد،"چرا که او هم شنوا است و هم دانا"( وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ).
او همه چیز را میداند و از همه کار با خبر است،نه تنها سخنان را میشنود، از اندیشههایی که از مغزها میگذرد،و تصمیمهایی که در سینهها پنهان است آگاه است.
*** بعد از ذکر دو قسمت از بهانهجوئیهای مخالفان،به چهار قسمت دیگر از آن پرداخته چنین میگوید:"آنها گفتند آنچه پیامبر ص به عنوان وحی آورده خوابهای آشفته و پراکندهای بیش نیست"که او آنها را حقیقت و واقعیت میپندارد! ( بَلْ قٰالُوا أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ ) (1).
1) 1) "اضغاث"جمع"ضغث"(بر وزن حرص)به معنی بسته هیزم یا گیاه خشکیده و مانند آن است،و"احلام"جمع"حلم"(بر وزن نهم)به معنی خواب و رؤیا است،و از آنجا که برای جمعآوری یک بسته هیزم و مانند آن یک مشت اشیاء پراکنده را روی هم میگذارند این تعبیر به خوابهای آشفته و پراکنده اطلاق شده است.
و گاه این سخن خود را عوض میکنند و میگویند:"او مرد دروغگویی است که این سخنان را به خدا افترا بسته"!( بَلِ افْتَرٰاهُ ).
و گاه میگویند:"نه او یک شاعر است"و این آیات مجموعهای از تخیلات شاعرانه او است"( بَلْ هُوَ شٰاعِرٌ ).
و در آخرین مرحله میگویند:از همه اینها که بگذریم"اگر او راست میگوید که فرستاده خدا است باید معجزهای برای ما بیاورد همانگونه که پیامبران پیشین با معجزات فرستاده شدند"( فَلْیَأْتِنٰا بِآیَةٍ کَمٰا أُرْسِلَ الْأَوَّلُونَ ).
بررسیهای این نسبتهای ضد و نقیض به پیامبر ص خود بهترین دلیل بر آن است که آنها حقطلب نبودند،بلکه هدفشان بهانهجویی و به اصطلاح بیرون کردن حریف از میدان به هر قیمت و به هر صورت بوده است.
گاه ساحرش میخواندند،زمانی شاعر،گاه مفتری،و گاه(العیاذ باللّٰه) یک آدم خیالاتی که خوابهای پریشانش را وحی به حساب آورده! گاه میگویند چرا تو انسانی؟!و گاه با دیدن آن همه معجزات باز بهانه معجزه دیگر میگیرند.
اگر ما دلیلی بر بطلان سخنانشان جز این پراکندهگویی نداشتیم به تنهایی کافی بود،ولی در آیات بعد خواهیم دید که قرآن از طرق دیگر نیز به آنها پاسخ قاطع میگوید.
آیا قرآن،حادث است؟
جمعی از مفسران در ذیل این آیات به تناسب کلمه"محدث"که در دومین آیه مورد بحث بود،گفتگوی فراوانی پیرامون حادث یا قدیم بودن"کلام اللّٰه" مطرح کردهاند،همان مسالهای که در زمان خلفای بنی عباس سالیان دراز مورد
جر و بحث بود و مدتی طولانی افکار گروهی از دانشمندان را به خود جلب کرده بود.
ولی ما امروز به خوبی میدانیم که این بحث بیشتر جنبه سرگرمی سیاسی داشته،تا علمای اسلام را به خود مشغول دارند و از مسائل اصولی و اساسی که تماس با وضع حکومت و طرز زندگی مردم و حقایق اصلی اسلام دارد منصرف سازند.
امروز برای ما کاملا روشن است که اگر منظور از کلام اللّٰه محتوا و مضمون آنست،بطور قطع قدیم است یعنی همیشه در علم خدا بوده و علم واسع پروردگار همیشه به آن احاطه داشته است.
و اگر منظور این الفاظ و این کلمات و این وحی است که بر پیامبر ص نازل شده،آن هم بدون شک"حادث"است.
کدام عاقل میگوید الفاظ و کلمات ازلی است؟یا نزول وحی بر پیامبر ص از آغاز فرمان رسالت نبوده؟بنا بر این ملاحظه میکنید هر طرف بحث را بگیریم مساله آفتابی و روشن است.
به تعبیر دیگر قرآن الفاظی دارد و معانی،الفاظش قطعا حادث است و معانیش قطعا قدیم،بنا بر این جایی برای جر و بحث نیست.
وانگهی این بحث کدام مشکل علمی و اجتماعی و سیاسی و اخلاقی از جامعه اسلامی را حل میکند؟و چرا بعضی از دانشمندان پیشین فریب شگردهای حاکمان مکار توطئهگر را خوردهاند؟! لذا میبینیم بعضی از امامان اهل بیت ع ضمن بیان روشن این مساله عملا به آنها هشدار دادند که از این گونه بحثها بپرهیزید (1).
1) 1) احتجاج طبرسی طبق نقل نور الثقلین جلد 3 صفحه 412.
مٰا آمَنَتْ قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْیَةٍ أَهْلَکْنٰاهٰا أَ فَهُمْ یُؤْمِنُونَ (6) وَ مٰا أَرْسَلْنٰا قَبْلَکَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (7) وَ مٰا جَعَلْنٰاهُمْ جَسَداً لاٰ یَأْکُلُونَ اَلطَّعٰامَ وَ مٰا کٰانُوا خٰالِدِینَ (8) ثُمَّ صَدَقْنٰاهُمُ اَلْوَعْدَ فَأَنْجَیْنٰاهُمْ وَ مَنْ نَشٰاءُ وَ أَهْلَکْنَا اَلْمُسْرِفِینَ (9) لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ کِتٰاباً فِیهِ ذِکْرُکُمْ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (10)
6-تمام آبادیهایی را که پیش از اینها هلاک کردیم(تقاضای معجزات گوناگون کردند و پیشنهادشان عملی شد،ولی)هرگز ایمان نیاوردند،آیا اینها ایمان میآورند؟! 7-ما پیش از تو جز مردانی که به آنها وحی میکردیم نفرستادیم(همه انسان بودند و از جنس بشر)اگر نمیدانید از اهل اطلاع بپرسید.
8-ما آنها را پیکرهایی که غذا نخوردند قرار نداریم،آنها عمر جاویدان هم نداشتند.
9-سپس وعدهای را که به آنها داده بودیم وفا کردیم،آنها و هر کس را میخواستیم (از چنگال دشمنانشان)نجات دادیم،و مسرفان را هلاک نمودیم.
10-ما بر شما کتابی نازل کردیم که وسیله تذکر(و بیداری)شما در آنست،آیا اندیشه نمیکنید؟
گفتیم در آیات گذشته شش نمونه از ایرادهای ضد و نقیض دشمنان اسلام به پیامبر ص بازگو شده است،آیات مورد بحث نیز به پاسخ آنها پرداخته، گاهی به صورت کلی و جمعی و گاه بعضی را بالخصوص پاسخ میگوید.
نخستین آیه مورد بحث اشاره به"معجزات اقتراحی"آنان کرده(منظور از معجزات اقتراحی،پیشنهاد معجزات دلبخواه به عنوان بهانهگیری است) و میگوید:"تمام شهرها و آبادیهایی که پیش از اینها هلاکشان کردیم تقاضای این گونه معجزات را کردند،ولی هنگامی که پیشنهادشان عملی شد هرگز ایمان نیاوردند،آیا اینها ایمان میآورند"؟!( مٰا آمَنَتْ قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْیَةٍ أَهْلَکْنٰاهٰا أَ فَهُمْ یُؤْمِنُونَ ).
در ضمن به آنها اخطار میکند که اگر به تقاضای شما در زمینه معجزات اقتراحی پاسخ گفته شود و ایمان نیاورید،نابودی شما حتمی است! این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که قرآن در این آیه به تمام ایرادهای ضد و نقیض آنها اشاره میکند و میگوید:این طرز برخورد با دعوت پیامبران راستین،تازگی ندارد،همیشه افراد لجوج،متوسل به این گونه بهانهها میشدند،و سرانجام کارشان نیز چیزی جز کفر و سپس هلاکت و مجازات دردناک الهی نبود.
*** آیه بعد به پاسخ نخستین ایراد آنها در زمینه بشر بودن پیامبر ص بالخصوص پرداخته میگوید:تنها تو نیستی که پیامبری و در عین حال انسان،تمام پیامبرانی
که پیش از تو آمدند،مردانی بودند که وحی به آنها میفرستادیم"( وَ مٰا أَرْسَلْنٰا قَبْلَکَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ ).
این یک واقعیت تاریخی است که همگان از آن آگاهند"و اگر شما نمیدانید از آگاهان بپرسید"( فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ ).
بدون شک"اهل ذکر"از نظر مفهوم لغوی،تمام آگاهان و مطلعان را در بر میگیرد و آیه فوق بیانگر یک قانون کلی عقلایی در مورد"رجوع جاهل به عالم"است،هر چند مورد و مصداق آیه،دانشمندان اهل کتاب بودند ولی این مانع کلیت قانون نیست.
به همین دلیل دانشمندان و فقهای اسلام به این آیه برای مساله"جواز تقلید از مجتهدان اسلامی"استدلال کردهاند.
و اگر میبینیم در روایاتی که از طرق اهل بیت ع به ما رسیده،اهل ذکر به علی ع یا سایر امامان اهل بیت ع تفسیر شده به معنی انحصار نیست،بلکه بیان واضحترین مصداقهای این قانون کلی است.
توضیح بیشتر را در این باره،در تفسیر آیه 43 سوره نحل(جلد 11 صفحه 240 تا 246)مطالعه فرمائید.
*** آیه بعد توضیح بیشتری در مورد بشر بودن پیامبران میدهد و میگوید:
"ما پیامبران را پیکرهایی که غذا نخورند قرار ندادیم و آنها هرگز عمر جاویدان نداشتند"( وَ مٰا جَعَلْنٰاهُمْ جَسَداً لاٰ یَأْکُلُونَ الطَّعٰامَ وَ مٰا کٰانُوا خٰالِدِینَ ).
جمله" لاٰ یَأْکُلُونَ الطَّعٰامَ "اشاره به چیزی است که در جای دیگر از قرآن در ارتباط با همین ایراد آمده است: وَ قٰالُوا مٰا لِهٰذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعٰامَ
وَ یَمْشِی فِی الْأَسْوٰاقِ :"چرا این پیامبر غذا میخورد و در بازارها راه میرود"؟! (فرقان-7).
جمله" مٰا کٰانُوا خٰالِدِینَ "نیز تکمیلی بر همین معنی است،چرا که مشرکان میگفتند:خوب بود بجای بشر فرشتهای فرستاده میشد،فرشتهای که عمر جاودان داشته باشد و دست مرگ به دامان او دراز نشود!قرآن در پاسخ آنها میگوید:هیچیک از پیامبران پیشین عمر جاویدان نداشتند که پیامبر اسلام ص داشته باشد.
به هر حال بدون شک-همانگونه که بارها گفتهایم-رهبر انسانها باید از جنس خودشان باشد،با همان غرائز،عواطف،احساسها،نیازها،و علاقهها،تا دردهای آنها را لمس کند،و بهترین طریق درمان را با الهام گرفتن از تعلیماتش انتخاب نماید،تا الگو و اسوهای برای همه انسانها باشد و حجت را بر همه تمام کند.
*** سپس به عنوان تهدید و هشداری به منکران سرسخت و لجوج چنین میگوید:ما به پیامبرانمان وعده داده بودیم که آنها را از چنگال دشمنان رهایی بخشیم و نقشههای آنها را نقش بر آب کنیم،آری"ما سرانجام به این وعده خود وفا کردیم و صدق آن را آشکار ساختیم،آنها و تمام کسانی را که میخواستیم نجات دادیم و مسرفان را هلاک نمودیم"!( ثُمَّ صَدَقْنٰاهُمُ الْوَعْدَ فَأَنْجَیْنٰاهُمْ وَ مَنْ نَشٰاءُ وَ أَهْلَکْنَا الْمُسْرِفِینَ ).
آری همانگونه که سنت ما انتخاب کردن رهبران بشر از میان افراد بشر بود،این هم سنت ما بود که در برابر توطئههای مخالفان از آنها حمایت کنیم و اگر اندرزهای پی در پی در آنها مؤثر نیفتاد،صفحه زمین را از لوث وجودشان پاک سازیم.
پیدا است که منظور از" وَ مَنْ نَشٰاءُ "(هر که را بخواهیم)خواستنی است که بر معیار ایمان و عمل صالح دور میزند،و نیز روشن است که منظور از "مسرفان"در اینجا کسانی است که در مورد خویشتن و جامعهای که در آن زندگی داشتند،اسراف کردند،از طریق انکار آیات الهی و تکذیب پیامبران.
لذا در جای دیگر قرآن میخوانیم: کَذٰلِکَ حَقًّا عَلَیْنٰا نُنْجِ الْمُؤْمِنِینَ :
"این گونه بر ما حق و لازم بود که مؤمنان را نجات دهیم"(یونس-103).
*** در آخرین آیه مورد بحث در یک جمله کوتاه و پرمعنی،به اکثر ایرادهای مشرکان مجددا پاسخ داده میگوید:"ما بر شما کتابی نازل کردیم که وسیله بیداری شما در آن است آیا تعقل نمیکنید؟!"( لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ کِتٰاباً فِیهِ ذِکْرُکُمْ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ).
هر کس آیات این کتاب را که مایه تذکر و بیداری دل و حرکت اندیشه و پاکی جامعهها است بررسی کند به خوبی میداند یک معجزه روشن و جاویدان است،با وجود این معجزه آشکار که از جهات مختلف آثار اعجاز در آن نمایان است(از جهت جاذبه فوق العاده،از جهت محتوی،احکام و قوانین،عقائد و معارف و...)آیا باز در انتظار ظهور معجزه دیگری هستید؟کدام معجزه بهتر از این میتواند حقانیت دعوت پیامبر اسلام ص را ثابت کند؟! از این گذشته آیات این کتاب فریاد میزند،که سحر نیست،واقعیت است و تعلیمات پرمحتوا و جذاب،آیا باز هم میگوئید سحر است؟! آیا میتوان نسبت" أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ "به این آیات داد؟خوابهای پریشان و بیمعنی کجا و این سخنان موزون و منسجم کجا؟ آیا میتوان آن را دروغ و افترا شمرد؟با اینکه آثار صدق از همه جای آن نمایان است؟
و آیا آورنده آن"شاعر"بوده،در حالی که شعر بر محور تخیل دور میزند و آیات این کتاب همه بر اساس واقعیتها است؟! کوتاه سخن اینکه دقت و بررسی در این کتاب ثابت میکند که این نسبتهای ضد و نقیض،وصلههایی است ناهمرنگ و سخنانی است مغرضانه و نابخردانه.
در اینکه کلمه"ذکرکم"در آیه فوق به چه معنی است،مفسران بیانات گوناگونی دارند:
بعضی گفتهاند:منظور این است که آیات قرآن،مایه تذکر و بیداری اندیشههای شما است،چنان که در جای دیگر میگوید: فَذَکِّرْ بِالْقُرْآنِ مَنْ یَخٰافُ وَعِیدِ :"به وسیله این قرآن کسانی را که از مجازات الهی میترسند تذکر ده"(ق-45).
گروهی گفتهاند:منظور این است که این قرآن،نام و آوازه شما را در دنیا بلند میکند،یعنی مایه عز و شرف شما است،شما مؤمنان و مسلمانان،و یا شما قوم عرب،که قرآن به زبان شما نازل شده،و اگر از شما گرفته شود،نام و نشانی در جهان نخواهید داشت.
بعضی دیگر گفتهاند:منظور این است که در این قرآن آنچه مورد نیاز شما در امر دین و دنیا است و یا در زمینه مکارم اخلاق است،یادآوری شده.
گرچه این تفاسیر منافاتی با یکدیگر ندارد و ممکن است همه در تعبیر ذکرکم جمع باشند اما تفسیر نخست روشنتر به نظر میرسد.
و اگر گفته شود چگونه این قرآن مایه بیداری است؟در حالی که بسیاری از مشرکان شنیدند و بیدار نشدند،در پاسخ میگوئیم:بیدارکننده بودن قرآن جنبه اجباری و الزامی ندارد بلکه مشروط است به اینکه انسان خودش بخواهد و دریچههای قلبش را به روی آن بگشاید.
وَ کَمْ قَصَمْنٰا مِنْ قَرْیَةٍ کٰانَتْ ظٰالِمَةً وَ أَنْشَأْنٰا بَعْدَهٰا قَوْماً آخَرِینَ (11) فَلَمّٰا أَحَسُّوا بَأْسَنٰا إِذٰا هُمْ مِنْهٰا یَرْکُضُونَ (12) لاٰ تَرْکُضُوا وَ اِرْجِعُوا إِلیٰ مٰا أُتْرِفْتُمْ فِیهِ وَ مَسٰاکِنِکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْئَلُونَ (13) قٰالُوا یٰا وَیْلَنٰا إِنّٰا کُنّٰا ظٰالِمِینَ (14) فَمٰا زٰاَلَتْ تِلْکَ دَعْوٰاهُمْ حَتّٰی جَعَلْنٰاهُمْ حَصِیداً خٰامِدِینَ (15)
11-چه بسیار مناطق آباد ستمگری را که ما درهم شکستیم و بعد از آنها قوم دیگری روی کار آوردیم.
12-آنها هنگامی که احساس عذاب ما را کردند ناگهان پا به فرار گذاشتند!.
13-فرار نکنید و بازگردید به زندگی پرناز و نعمتتان،و به مسکنهای پر زرق و برقتان! تا سائلان بیایند و از شما تقاضا کنند(شما هم آنها را محروم بازگردانید)! 14-گفتند:ای وای بر ما که ظالم و ستمگر بودیم.
15-و هم چنان این سخن را تکرار میکردند تا ریشه آنها را قطع کردیم و آنها را خاموش ساختیم!.
چگونه ستمگران در چنگال عذاب گرفتار شدند؟
در آیات مورد بحث به دنبال گفتگوهایی که در باره مشرکان و کافران لجوج گذشت سرنوشت آنها را با مقایسه با سرنوشت اقوام پیشین،مشخص میکند.
نخست میگوید:"چه بسیار شهرها و آبادیهای ظالم و ستمگری را که درهم شکستیم"( وَ کَمْ قَصَمْنٰا مِنْ قَرْیَةٍ کٰانَتْ ظٰالِمَةً ).
"و بعد از آنها قوم و جمعیت دیگری را به روی کار و به میدان آزمایش آوردیم"( وَ أَنْشَأْنٰا بَعْدَهٰا قَوْماً آخَرِینَ ).
با توجه به اینکه"قصم"به معنی شکستن توأم با شدت است و حتی گاهی به معنی خرد کردن آمده،و با توجه به اینکه تکیه روی ظلم و ستمگری این اقوام شده،نشان میدهد که خداوند شدیدترین انتقام و مجازات را در مورد اقوام ظالم و ستمگر قائل است.
ضمنا اشاره به این میکند که اگر تاریخ گذشتگان را مورد بررسی قرار دهید،خواهید دانست که تهدیدهای پیامبر اسلام شوخی و بیحساب نیست، واقعیت تلخی است که باید دقیقا به آن بیندیشید.
*** آن گاه شرح حال آنها را به هنگامی که دامنه عذاب در آبادی آنها گسترده میشد،و وضع بیچارگی آنان را در مقابل مجازات الهی مشخص میکند،میگوید:
"هنگامی که آنها احساس کردند عذاب الهی میخواهد دامنشان را بگیرد،
پا به فرار گذاردند"( فَلَمّٰا أَحَسُّوا بَأْسَنٰا إِذٰا هُمْ مِنْهٰا یَرْکُضُونَ ) (1).
درست همانند یک لشگر شکست خورده که شمشیرهای برهنه دشمن را پشت سر خود میبیند به هر سو پراکنده میشوند.
*** اما به عنوان توبیخ و سرزنش به آنها گفته میشود:"فرار نکنید و بازگردید به سوی زندگانی پرناز و نعمتتان!و به سوی کاخها و قصرها و مسکنهای پرزر و زیورتان،شاید سائلان بیایند و از شما تقاضا کنند"( لاٰ تَرْکُضُوا وَ ارْجِعُوا إِلیٰ مٰا أُتْرِفْتُمْ فِیهِ وَ مَسٰاکِنِکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْئَلُونَ ).
این عبارت ممکن است اشاره به آن باشد که همواره در این زندگی پرناز و نعمتی که داشتند سائلان و تقاضاکنندگان بر در خانههایشان رفت و آمد داشتند،با امید میآمدند و محروم بازمیگشتند به آنها میگوید:بازگردید و همان صحنههای نفرتانگیز را تکرار کنید،و این در حقیقت یک نوع استهزاء و سرزنش است.
بعضی از مفسران نیز احتمال دادهاند که جمله" لَعَلَّکُمْ تُسْئَلُونَ "اشارهای به دستگاه پر زرق و برق و کبریایی آنها است که خود شخصا در گوشهای مینشستند و مرتبا فرمان میدادند،و خدمتگزاران،پی در پی نزد آنها میآمدند و سؤال از امر و فرمانشان میکردند.
اما اینکه گوینده این سخن کیست؟در آیه صریحا نیامده.
ممکن است ندایی وسیله فرشتگان خدا یا پیامبران و رسولانشان باشد
1) 1) "رکض"هم به معنی دویدن با سرعت،و هم به معنی دواندن مرکب میآید، گاهی نیز به معنی کوبیدن پا بر زمین آمده است،مانند" اُرْکُضْ بِرِجْلِکَ هٰذٰا مُغْتَسَلٌ بٰارِدٌ وَ شَرٰابٌ ":"ای ایوب پای خود را بر زمین بکوب چشمهای میجوشد که هم برای شستشو و هم برای نوشیدن آماده است"(ص-42).
یا از درون ضمیر مخفی و وجدانشان.
در حقیقت این ندای الهی بوده است که به آنها گفته میشد:"فرار نکنید و بازگردید"که از یکی از این سه طریق به آنها میرسیده است.
جالب اینکه در اینجا از میان تمام نعمتهای مادی بالخصوص روی"مسکن" انگشت گذارده شده،شاید به خاطر اینکه نخستین وسیله آرامش انسان وجود یک مسکن مناسب است،و یا اینکه انسان غالبا بیشترین درآمد زندگی خود را صرف مسکنش میکند،و نیز بیشترین علاقه او به آن است.
*** به هر حال آنها در این هنگام بیدار میشوند،آنچه را قبلا شوخی میپنداشتند به جدیترین صورت در برابر خویش میبینند و فریادشان بلند میشود"میگویند:
ای وای بر ما که ظالم و ستمگر بودیم"!( قٰالُوا یٰا وَیْلَنٰا إِنّٰا کُنّٰا ظٰالِمِینَ ).
*** اما این بیداری اضطراری که در برابر صحنههای جدی عذاب برای هر کس پیدا میشود بیارزش است،و اثری در تغییر سرنوشت آنها ندارد،لذا قرآن در آخرین آیه مورد بحث اضافه میکند:"و هم چنان این سخن را(وای بر ما ظالم و ستمگر بودیم)تکرار میکردند تا آنها را از ریشه،قطع کردیم و آنها را خاموش ساختیم"( فَمٰا زٰاَلَتْ تِلْکَ دَعْوٰاهُمْ حَتّٰی جَعَلْنٰاهُمْ حَصِیداً خٰامِدِینَ ).
همچون زراعتی درو شده(حصید)بر زمین میریزند،و شهر پر جوش و خروش و آبادشان به قبرستان ویران و خاموشی مبدل میگردد(خامدین) (1)
1) 1) "خامد"در اصل از ماده"خمود"(بر وزن جنود)به معنی خاموش شدن آتش است،سپس به هر چیزی که از جوش و خروش و سر و صدا بیفتد اطلاق شده است.
وَ مٰا خَلَقْنَا اَلسَّمٰاءَ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا لاٰعِبِینَ (16) لَوْ أَرَدْنٰا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لاَتَّخَذْنٰاهُ مِنْ لَدُنّٰا إِنْ کُنّٰا فٰاعِلِینَ (17) بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی اَلْبٰاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذٰا هُوَ زٰاهِقٌ وَ لَکُمُ اَلْوَیْلُ مِمّٰا تَصِفُونَ (18)
16-ما آسمان و زمین و آنچه را در میان آنهاست برای بازی نیافریدیم.
17-به فرض محال اگر میخواستیم سرگرمی انتخاب کنیم چیزی متناسب خود انتخاب میکردیم.
18-بلکه ما حق را بر سر باطل میکوبیم تا آن را هلاک سازد،و به این ترتیب باطل محو و نابود میشود،اما وای بر شما از توصیفی که میکنید.
آفرینش آسمان و زمین بازیچه نیست
از آنجا که در آیات گذشته این حقیقت منعکس بود که ظالمان بیایمان هدفی برای آفرینش خود جز عیش و نوش قائل نبودند،و در واقع عالم را بیهدف میپنداشتند،قرآن مجید در آیات مورد بحث برای ابطال این طرز فکر و اثبات وجود هدف با ارزشی برای آفرینش کل جهان مخصوصا انسانها چنین میگوید:
"ما آسمان و زمین و آنچه میان آن دو است بیهوده نیافریدیم"( وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا لاٰعِبِینَ ).
این زمین گسترده،این آسمان پهناور،و اینهمه موجودات متنوع و بدیعی که در صحنه آنها است نشان میدهد،غرض مهمی در کار بوده است، آری هدف این بوده که از یک سو بیانگر آن آفریننده بزرگ باشند و نشانهای از عظمتش، و از سوی دیگر دلیلی بر"معاد"باشد و گرنه این همه غوغا برای این چند روز معنی نداشت.
آیا ممکن است انسانی در وسط بیابانی،کاخ مجهزی با تمام وسائل فراهم کند،تنها برای اینکه در تمام عمر یک ساعت از آنجا میگذرد،در آن استراحت میکند؟ کوتاه سخن اینکه:اگر این جهان با عظمت را از دریچه چشم مردم بی ایمان بنگریم پوچ و بیهدف است،تنها ایمان به"مبدء"و"معاد"است که آن را هدفدار میکند.
*** آیه بعد میگوید:اکنون که مسلم شد عالم بیهدف نیست،این هم مسلم است که هدف این آفرینش،سرگرمی خدا به امر خلقت نبوده است که این سرگرمی نامعقولی است:"به فرض محال که ما میخواستیم وسیلهای برای سرگرمی خود انتخاب کنیم چیزی انتخاب میکردیم که متناسب ما باشد" ( لَوْ أَرَدْنٰا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لاَتَّخَذْنٰاهُ مِنْ لَدُنّٰا إِنْ کُنّٰا فٰاعِلِینَ ).
در حقیقت"لعب"به معنی کار بیهدف است،و"لهو"اشاره به هدفهای نامعقول یا سرگرمیهاست.
آیه مورد بحث بازگوی دو حقیقت است:نخست با توجه به کلمه"لو" که در لغت عرب برای امتناع است،اشاره به این میکند که محال است هدف پروردگار سرگرمی خویشتن باشد.
سپس میگوید:به فرض که هدف سرگرمی بود باید سرگرمی مناسب ذات او باشد،از عالم مجردات و مانند آن،نه عالم محدود ماده (1).
*** سپس با لحن قاطعی برای ابطال اوهام بیخردانی که دنیا را بیهدف یا تنها مایه سرگرمی میپندارند چنین میگوید:این جهان،مجموعهای است از حق و واقعیت، چنین نیست که اساس آن بر باطل بوده باشد"بلکه ما حق را بر سر باطل میکوبیم تا آن را نابود و هلاک سازد و باطل محو و نابود میشود" ( بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبٰاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذٰا هُوَ زٰاهِقٌ ).
و در پایان آیه میگوید:"اما وای بر شما از این توصیفی که از بیهدفی عالم میکنید"( وَ لَکُمُ الْوَیْلُ مِمّٰا تَصِفُونَ ).
یعنی ما همواره دلائل عقلی و استدلالات روشن و معجزات آشکار خود را در برابر پندارها و اوهام بیهودهگرایان قرار میدهیم،تا در نظر اندیشمندان و صاحبان عقل،این پندارها درهم کوبیده و نابود شود.
دلائل شناسایی خدا روشن است،دلائل وجود معاد آشکار،براهین حقانیت انبیاء،واضح،و در حقیقت برای آنها که لجوج و بهانهگیر نیستند،حق از باطل کاملا قابل شناسایی است.
قابل توجه اینکه:جمله"نقذف"از ماده"قذف"به معنی پرتاب کردن است،مخصوصا پرتاب کردن از راه دور،و از آنجا که پرتاب از راه دور،شتاب
1) 1) گروهی از مفسران آیات فوق را اشاره به نفی عقائد مسیحیان دانستهاند یعنی لهو را به معنی زن و همسر و فرزند گرفتهاند و گفتهاند آیه در پاسخ آنها میگوید اگر ما میخواستیم:فرزند و همسری انتخاب کنیم از جنس انسانها انتخاب نمیکردیم. ولی این تفسیر از جهاتی مناسب به نظر نمیرسد از جمله اینکه پیوند آیات فوق با آیات گذشته قطع خواهد شد و دیگر اینکه کلمه"لهو"مخصوصا هنگامی که بعد از کلمه "لعب"قرار گیرد به معنی سرگرمی است نه به معنی زن و فرزند.
و سرعت و قوت بیشتری دارد،این تعبیر بیانگر قدرت پیروزی حق بر باطل است، کلمه"علی"نیز مؤید این معنی است،زیرا این کلمه معمولا در موارد"علو" به کار میرود.
جمله"یدمغه"که به گفته راغب به معنی شکستن جمجمه و مغز سر است که حساسترین نقطه بدن انسان محسوب میشود،تعبیر رسایی است برای غالب بودن لشگر حق،غلبهای چشمگیر و قاطع.
تعبیر به"اذا"نشان میدهد که حتی در آنجایی که انتظار نمیرود حق پیروز شود ما این برنامه را انجام میدهیم.
تعبیر به"زاهق"که به معنی چیزی است که به کلی مضمحل شده نیز تاکید دیگری است بر این منظور.
و اینکه جمله"نقذف"و"یدمغ"به صورت فعل مضارع آمده دلیل بر استمرار این برنامه است.
هدف آفرینش
در حالی که مادیها هدفی برای آفرینش قائل نیستند،چرا که مبدء آفرینش را طبیعت فاقد عقل و شعور و بیهدف میدانند،و به همین دلیل طرفدار پوچی در مجموعه هستی میباشند،فلاسفه الهی و پیروان ادیان همگی معتقد به وجود یک هدف عالی برای آفرینشند،زیرا مبدء قادر و حکیم عالم،محال است کاری بیهدف انجام دهد.
اکنون این سؤال پیش میآید که این هدف چیست؟ گاهی به خاطر مقایسه کردن خداوند به خود گرفتار این توهم میشویم که آیا خدا کمبودی داشته که میخواسته با آفرینش هستی و از جمله انسان،آن کمبود را جبران کند؟!
آیا او نیازی به عبادت و نیایشهای ما دارد؟آیا او میخواسته است شناخته شود و خلق را آفریده است تا شناخته گردد؟! ولی همانگونه که گفتیم این یک اشتباه بزرگ است که از مقایسه"خدا" و"خلق"ناشی میگردد،در حالی که در بحث شناخت صفات خدا،بزرگترین سد و مانع همین مقایسه نادرست است،(لذا اصل اولی در این بحث آنست که ما بدانیم او در هیچ چیز به ما شباهت ندارد).
ما موجودی هستیم از هر نظر محدود،و به همین دلیل تمام تلاشهایمان برای رفع کمبودهایمان است،درس میخوانیم،تا با سواد شویم و کمبود علممان از بین برود،بدنبال کسب و کار میرویم تا با فقر و ناداری مبارزه کنیم،لشکر و عسکر و نیرو تهیه میکنیم تا کمبود قدرتمان را در برابر حریف جبران کنیم حتی در مسائل معنوی و تهذیب نفس و سیر و مقامات روحانی،باز تلاشها در جهت رفع کمبودها است.
ولی آیا آن وجودی که از هر نظر بینهایت است، علم و قدرت و نیروهایش بیانتها،و از هیچ نظر کمبودی ندارد،معقول است کاری برای رفع کمبودش انجام دهد؟ از این تحلیل روشن به اینجا میرسیم که از یک سو آفرینش بیهدف نیست و از سوی دیگر این هدف به آفریدگار باز نمیگردد.
در اینجا به آسانی میتوان نتیجه گرفت که هدف حتما و بدون شک چیزی مربوط به خود ماست.
با توجه به این مقدمه میتوان دریافت که هدف آفرینش چیزی جز تکامل و تعالی ما نیست،به تعبیر دیگر عالم هستی،دانشگاهی است برای تکامل ما در زمینه علم.
پرورشگاهی است از نظر تربیتی برای تهذیب نفوس ما.
تجارتخانهای است برای کسب درآمدهای معنوی.
سرزمین زراعت پرباری است برای پرورش انواع محصولات انسان.
آری(الدنیا مزرعة الآخرة...الدنیا دار صدق لمن صدقها و دار غنی لمن تزود منها و دار موعظة لمن اتعظ منها) (1).
این قافله از عالم عدم به حرکت درآمده و به سوی بینهایت دائما در حال پیشروی است.
قرآن مجید با اشارات کوتاه و بسیار پر معنی در آیات مختلف از یک سو به اصل وجود هدف در آفرینش اشاره میکند،و از سوی دیگر این هدف را مشخص میسازد.
در قسمت اول میگوید: أَ یَحْسَبُ الْإِنْسٰانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدیً :"آیا انسان گمان میکند مهمل آفریده شده و بیهوده رها میشود"(قیامت-36) أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمٰا خَلَقْنٰاکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنٰا لاٰ تُرْجَعُونَ :"آیا چنین پنداشتید که ما بیهوده شما را آفریدیم و به سوی ما بازگشت نمیکنید"(مؤمنون-115).
وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا بٰاطِلاً ذٰلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا :
"ما آسمان و زمین و آنچه میان آنها است بیهوده نیافریدیم،این گمان و پندار کافران است"(ص-27).
و در قسمت دوم گاه در آیات قرآن،هدف آفرینش،عبودیت و بندگی خدا قرار داده شده، وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ :"من انسانها و جن را نیافریدم مگر برای اینکه عبادتم کنند"(ذاریات-56)بدیهی است عبادت مکتبی است برای پرورش انسان در ابعاد مختلف،عبادت به معنی وسیع کلمه که تسلیم فرمان خدا بودن است روح و جان انسان را در زمینههای گوناگون تکامل میبخشد که شرح آن را در ذیل آیات مربوط به عبادات مختلف بیان کردهایم.
1) 1) نهج البلاغه کلمات قصار شماره 131.
و گاه میگوید:هدف آفرینش آگاهی و بیداری و تقویت ایمان و اعتقاد شما است اَللّٰهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ :"خدا همان کسی است که آسمانهای هفتگانه و زمینهایی همانند آن را آفرید،فرمان او در میان آنها جاری است،همه اینها به خاطر آن بوده است تا شما بدانید خدا بر هر چیزی قادر است"(طلاق-12).
و گاه میگوید:هدف آفرینش آزمایش حسن عمل شما است اَلَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیٰاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً :"او خدایی است که مرگ و زندگی را آفرید تا شما را در میدان حسن عمل بیازماید و پرورش دهد"(ملک-2).
آیات سهگانه فوق که هر کدام به یکی از ابعاد سهگانه وجود انسان (بعد آگاهی و ایمان،بعد اخلاق و بعد عمل)اشاره میکند بیانگر هدف تکاملی آفرینش است که به خود انسانها باز میگردد.
ذکر این نکته نیز لازم است که بعضی چنین تصور میکنند چون کلمه "تکامل"در آیات قرآن در این مباحث مطرح نشده است نکند این یک فکر وارداتی باشد؟ولی پاسخ این ایراد روشن است،زیرا ما در بند الفاظ خاص نیستیم مفهوم و مصداقهای تکامل در آیات فوق به خوبی روشن است،آیا علم و آگاهی مصداق واضح آن نیست و همچنین پیشرفت در عبودیت و حسن عمل؟! در آیه 17 سوره محمد میخوانیم: وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زٰادَهُمْ هُدیً :"آنها که در مسیر هدایت وارد شدند،خداوند بر هدایتشان میافزاید"آیا تعبیر به"افزایش" چیزی جز تکامل است؟! در اینجا سؤالی پیش میآید که اگر هدف تکامل بوده چرا خداوند از آغاز انسان را در همه ابعاد،کامل نیافرید تا نیازی به پیمودن مراحل تکامل نبوده باشد؟ سرچشمه این ایراد غفلت از این نکته است که شاخه اصلی تکامل،"تکامل اختیاری"است،و به تعبیر دیگر تکامل آنست که انسان راه را با پای خود
و اراده و تصمیم خویش بپیماید،اگر دست او را بگیرند و به زور ببرند نه افتخار است و نه تکامل،فی المثل اگر انسان،یک ریال از مال خود را با تصمیم و اراده خویش انفاق کند به همان نسبت راه کمال اخلاقی پیموده،در حالی که اگر ملیونها از ثروت او را به اجبار بردارند و انفاق کنند،حتی یک گام هم در این راه پیش نرفته است،و لذا در آیات مختلف قرآن مجید به این واقعیت تصریح شده که اگر خدا میخواست همه مردم به اجبار ایمان میآوردند ولی این ایمان برای آنها سودی نداشت( وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَنْ فِی الْأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمِیعاً -یونس-99).
وَ لَهُ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مَنْ عِنْدَهُ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِهِ وَ لاٰ یَسْتَحْسِرُونَ (19) یُسَبِّحُونَ اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهٰارَ لاٰ یَفْتُرُونَ (20) أَمِ اِتَّخَذُوا آلِهَةً مِنَ اَلْأَرْضِ هُمْ یُنْشِرُونَ (21) لَوْ کٰانَ فِیهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اَللّٰهُ لَفَسَدَتٰا فَسُبْحٰانَ اَللّٰهِ رَبِّ اَلْعَرْشِ عَمّٰا یَصِفُونَ (22) لاٰ یُسْئَلُ عَمّٰا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْئَلُونَ (23) أَمِ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ هٰذٰا ذِکْرُ مَنْ مَعِیَ وَ ذِکْرُ مَنْ قَبْلِی بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ اَلْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ (24) وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ نُوحِی إِلَیْهِ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدُونِ (25)
19-برای اوست آنچه در آسمانها و زمین است،و آنها که نزد او هستند هیچگاه از عبادتش استکبار نمیکنند و هرگز خسته نمیشوند.
20-شب و روز تسبیح میگویند و ضعف و سستی به خود راه نمیدهند.
21-آیا آنها خدایانی از زمین برگزیدند که خلق میکنند و منتشر میسازند؟ 22-اگر در آسمان و زمین خدایانی جز"اللّٰه"بود فاسد میشدند(و نظام جهان برهم میخورد)منزه است خداوند پروردگار عرش از توصیفی که آنها میکنند.
23-هیچکس بر کار او نمیتواند خرده بگیرد،ولی در کارهای آنها جای سؤال و ایراد است.
24-آیا آنها جز خدا معبودانی برگزیدند؟بگو دلیلتانرا بیاورید این سخن من و سخن (پیامبرانی است)که پیش از من بودند،اما اکثر آنها حق را نمیدانند و به این دلیل از آن رویگردانند.
25-ما پیش از تو هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر اینکه به او وحی کردیم که معبودی جز من نیست بنا بر این تنها مرا پرستش کنید.
در آیات گذشته سخن از این واقعیت در میان بود که عالم هستی،بیهدف نیست،نه شوخی و بازیچه است و نه لهو و سرگرمی،بلکه دارای هدف تکاملی حساب شدهای است برای انسانها.
و از آنجا که ممکن است این توهم به وجود آید که خدا چه نیازی به ایمان و عبادت ما دارد؟آیات مورد بحث نخست به پاسخ این سخن میپردازد و میگوید:
"تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند از آن اویند"( وَ لَهُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
"و فرشتگانی که در محضر قرب پروردگار هستند هیچگاه از پرستش او تکبر ندارند و هرگز خسته نمیشوند"( وَ مَنْ عِنْدَهُ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِهِ
وَ لاٰ یَسْتَحْسِرُونَ
) (1).
*** دائما شب و روز تسبیح میگویند و کمترین ضعف و سستی به خود راه نمیدهند"( یُسَبِّحُونَ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ لاٰ یَفْتُرُونَ ).
با این حال او چه نیازی به طاعت و عبادت شما دارد،این همه فرشتگان بزرگ،شب و روز مشغول تسبیحند،او حتی نیاز به عبادت آنها هم ندارد،پس اگر دستور ایمان و عمل صالح و بندگی و عبودیت به شما داده،سود و فایدهاش متوجه خود شما است.
این نکته نیز جالب توجه است که در نظام بندگان و موالی ظاهری هر قدر بندهای به مولا نزدیکتر باشد،خضوعش در برابر او کمتر است،چرا که خصوصیت بیشتری دارد و مولا نسبت به او نیاز فزونتر! اما در نظام عبودیت"خلق"و"خالق"قضیه بر عکس است،هر قدر فرشتگان و اولیای خدا به او نزدیکتر میشوند،مقام عبودیتشان بیشتر میگردد (2).
*** پس از آنکه بیهودگی و بیهدفی عالم هستی در آیات گذشته،نفی شد و مسلم گشت که این عالم دارای هدف مقدسی است،در آیات مورد بحث به مساله وحدت معبود و مدیر و مدبر این جهان پرداخته،چنین میگوید:"آیا آنها خدایانی از زمین برگزیدند،خدایانی که میتوانند موجودات زنده را بیافرینند و در جهان پخش کنند"؟!( أَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً مِنَ الْأَرْضِ هُمْ یُنْشِرُونَ ).
این جمله در حقیقت اشاره به این است که معبود باید خالق باشد،مخصوصا خالق حیات و زندگی که روشنترین چهرههای خلقت است،این در حقیقت شبیه به همان چیزی است که در آیه 73 سوره حج میخوانیم: إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُبٰاباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ :"تمام معبودهایی را که جز خدا میخوانید حتی قدرت ندارند مگسی بیافرینند هر چند دست بدست هم دهند و متحد شوند"با این حال آنها چگونه شایسته پرستش هستند (1).
تعبیر به" آلِهَةً مِنَ الْأَرْضِ "(خدایانی از زمین)اشاره به بتها و معبودهایی است که از سنگ و چوب و مانند آن میساختند،و حاکم بر آسمانها میپنداشتند.
*** آیه بعد،یکی از دلائل روشن نفی"آلهه"و خدایان مشرکان را به این صورت بیان میکند"اگر در آسمان و زمین،معبودها و خدایانی جز اللّٰه بود هر دو فاسد میشدند و نظام جهان بر هم میخورد"( لَوْ کٰانَ فِیهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّٰهُ لَفَسَدَتٰا ).
"منزه و پاک است خداوند،پروردگار عرش،از توصیفی که آنها میکنند" ( فَسُبْحٰانَ اللّٰهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّٰا یَصِفُونَ ).
این نسبتهای ناروا،و این خدایان ساختگی و آلهه پنداری،اوهامی بیش نیستند و دامان کبریایی ذات پاک او با این نسبتهای ناروا آلوده نمیگردد.
1) 1) "ینشرون"از ماده"نشر"به معنی گستردن چیز پیچیده است و کنایه از آفرینش و انتشار مخلوقات در پهنه زمین و آسمان نیز آمده است،جمعی از مفسران اصرار دارند که این جمله را اشاره به معاد و بازگشت مردگان به زندگی جدید بدانند،در حالی که با توجه به آیات بعد روشن میشود که سخن از توحید ذات پاک خدا و معبود حقیقی است نه معاد و زندگی بعد از مرگ.
دلیلی که برای توحید و نفی آلهه در آیه فوق،آمده است،در عین سادگی و روشنی،یکی از براهین دقیق فلسفی در این زمینه است که دانشمندان از آن، به عنوان"برهان تمانع"یاد میکنند،خلاصه این برهان را چنین میتوان بیان کرد:
ما بدون شک نظام واحدی را در این جهان حکمفرما میبینیم،نظامی که در همه جهات هماهنگ است،قوانینش ثابت و در آسمان و زمین جاری است،برنامههایش با هم منطبق،و اجزایش متناسب است.
این هماهنگی قوانین و نظامات آفرینش از این حکایت میکند که از مبدء واحدی سرچشمه گرفته است چرا که اگر مبدءها متعدد بود و ارادهها مختلف، این هماهنگی هرگز وجود نداشت و همان چیزی که قرآن از آن تعبیر به "فساد"میکند در عالم به وضوح دیده میشد.
ما اگر کمی اهل تحقیق و مطالعه باشیم،از بررسی یک کتاب به خوبی میتوانیم بفهمیم آن را یک نفر نوشته یا چند نفر؟کتابی که تالیف یک نفر است، هماهنگی و انسجام مخصوص در میان عبارات،جملهبندیها،تعبیرات مختلف، کنایات و اشارات،عناوین و تیترها،طرز ورود و خروج در بحثها،خلاصه تمام قسمتهایش یکپارچه و همصدا است چرا که زائیده یک فکر و تراوش یک قلم است.
اما اگر دو یا چند نفر-هر چند همه دانشمند باشند و صمیمی و دارای روح همکاری نزدیک-هر کدام تالیف بخشی از آن را بر عهده گیرد،باز در اعماق عبارات و الفاظ،طرز بحثها،آثار این دوگانگی و چندگانگی نمایان است.
دلیل آن هم روشن است،زیرا دو نفر هر قدر همفکر و هم سلیقه باشند بالآخره دو نفرند،اگر همه چیز آنها یکی بود،یک نفر میشدند،بنا بر این بطور قطع باید تفاوتهایی داشته باشند تا بتوانند دو نفر باشند و این تفاوت سرانجام کار
خود را خواهد کرد،و اثرش را در نوشتههای آنها خواهد گذاشت.
حال هر قدر این کتاب،بزرگتر و مفصلتر باشد و در موضوعات متنوعتری بحث کند زودتر این ناهماهنگی احساس میشود.
کتاب بزرگ عالم آفرینش که عظمتش بقدری است که ما با تمام وجودمان در لابلای عباراتش گم میشویم،نیز مشمول همین قانون است.
درست است که ما حتی در تمام عمر نمیتوانیم تمام این کتاب را مطالعه کنیم اما با همین اندازه که توفیق مطالعه نصیب ما و کل دانشمندان جهان شده است،آن چنان هماهنگی دارد که از وحدت مؤلف به خوبی حکایت میکند،ما هر چه این کتاب عجیب را و رق میزنیم در همه جا آثار یک نظم عالی و انسجام و هماهنگی غیر قابل توصیف در میان کلمات و سطور و صفحاتش نمایان است.
اگر در اداره این جهان و نظامات آن،ارادهها و مبدءهای متعددی دخالت داشت این هماهنگی امکانپذیر نبود.
راستی چرا دانشمندان فضایی میتوانند سفینههای فضاپیما را با دقت کامل به فضا بفرستند،و قایق ماهنشین آن را دقیقا در همان محلی که از نظر علمی پیشبینی کردهاند فرود آورند،سپس آن را از آنجا حرکت داده در محل پیشبینی شده در زمین پائین بیاورند؟! آیا این دقت محاسبات به خاطر این نیست که نظام حاکم بر کل هستی که پایه محاسبات این دانشمندان است دقیق و منسجم و هماهنگ است که اگر یک ذره ناهماهنگی(از نظر زمان یک صدم ثانیه)کم و زیادی در آن بود تمام محاسباتشان به هم میخورد.
کوتاه سخن اینکه:اگر دو یا چند اراده در عالم حاکم بود،هر یک اقتضایی داشت و هر کدام اثر دیگری را خنثی میکرد و سرانجام جهان به فساد میگرائید.
در اینجا سؤالی مطرح است که پاسخ آن را از توضیحات گذشته میتوان دریافت،سؤال این است:تعدد خدایان در صورتی منشا فساد در جهان میشود که آنها به مبارزه با یکدیگر برخیزند،اما اگر قبول کنیم آنها افرادی حکیم و آگاهند،حتما با کمک هم جهان را اداره میکنند.
پاسخ این سؤال چندان پیچیده نیست،حکیم بودن آنها،تعدد آنها را از بین نمیبرد،هنگامی که بگوئیم آنها متعددند،مفهومش این است که از هر نظر یکی نیستند،چرا که اگر از تمام جهات یکی بودند،یک خدا میشدند،بنا بر این هر جا تعدد است حتما تفاوتها و اختلافاتی وجود دارد،که خواهناخواه در اراده و عمل اثر میگذارد و جهان هستی را به هرج و مرج و فساد میکشاند.
(دقت کنید).
این برهان تمانع را به صورتهای دیگری نیز بیان کردهاند که از حوصله بحث ما بیرون است و آنچه در بالا گفتیم بهترین طرز بیان آن است.
در بعضی از این استدلالها،روی این تکیه شده است که اگر دو اراده در آفرینش حکمفرما بود،اصلا جهانی موجود نمیشد،در حالی که آیه فوق، سخن از فساد جهان و اختلال نظم میگوید،نه از موجود نشدن جهان(دقت کنید).
جالب اینکه در حدیثی که هشام بن حکم از امام صادق ع نقل کرده چنین میخوانیم:که امام ع در پاسخ مرد بیایمانی که سخن از تعدد خدایان میگفت:فرمود:این دو خدایی که تو میگویی یا هر دو قدیم و ازلی و نیرومندند و یا هر دو ضعیف و ناتوان،یا یکی قوی و دیگری ضعیف؟.
اگر هر دو قوی باشند چرا هر کدام دیگری را کنار نمیزند و تدبیر جهان را به تنهایی بر عهده نمیگیرد،و اگر چنین گمان کنی که یکی قوی و دیگری
ضعیف است،توحید خدا را پذیرفتهای،زیرا دومی ضعیف است و ناتوان، بنا بر این خدا نیست.
و اگر بگویی آنها دو هستند،از دو حال خارج نیست،یا از تمام جهات متفقند یا مختلف،اما هنگامی که ما آفرینش را منظم میبینیم و کواکب آسمان هر کدام در مسیر ویژه خود سیر میکنند و شب و روز با نظم خاصی جانشین یکدیگر میشوند و خورشید و ماه هر یک،برنامه ویژه خود را دارند،این هماهنگی تدبیر جهان و انسجام امورش دلیل بر این است که مدبر یکی است.
از این گذشته،اگر ادعا کنی خداوند دو تا است لا بد در میان آنها باید فاصلهای(امتیازی)باشد تا دوگانگی درست شود،در اینجا آن فاصله(امتیاز) خود موجود سومی:ازلی خواهد بود،و به این ترتیب خدایان،سه میشوند، و اگر بگویی سه هستند،باید میان آنها دو فاصله(امتیاز)باشند،در این صورت باید به پنج وجود قدیم ازلی قائل شوی،و به همین ترتیب،عدد،بالا میرود و سر از بینهایت در میآورد" (1).
آغاز این حدیث،اشاره به برهان تمانع است،و ذیل آن اشاره به برهان دیگری است،که آن"برهان فرجه"یا"تفاوت ما به الاشتراک،و ما به الامتیاز" میگویند.
در حدیث دیگری میخوانیم که"هشام بن حکم"از"امام صادق" ع پرسید:
ما الدلیل علی ان اللّٰه واحد؟قال:اتصال التدبیر و تمام الصنع، کما قال اللّٰه عز و جل: لَوْ کٰانَ فِیهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّٰهُ لَفَسَدَتٰا .
"هشام میگوید:عرض کردم چه دلیلی بر یگانگی خدا وجود دارد؟فرمود:
پیوستگی و انسجام تدبیر جهان،و کامل بودن آفرینش،آن گونه که خداوند متعال فرموده: لَوْ کٰانَ فِیهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّٰهُ لَفَسَدَتٰا (اگر در آسمان و زمین،خدایانی جز
1) 1) توحید صدوق(طبق نقل تفسیر نور الثقلین ج 3 صفحه 417 و 418).
او بودند جهان به فساد کشانده میشد) (1).
*** پس از آنکه با استدلالی که در آیه آمد توحید مدبر و اداره کننده این جهان اثبات شد،در آیه بعد میگوید"او آن چنان حکیمانه جهان را نظم بخشیده که جای هیچ ایراد و گفتگو در آن نیست آری"هیچکس بر کار او نمیتواند خرده بگیرد و از آن سؤال کند،در حالی که دیگران چنین نیستند و در افعالشان جای ایراد و سؤال بسیار است"( لاٰ یُسْئَلُ عَمّٰا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْئَلُونَ ).
گرچه در تفسیر این آیه مفسران،سخن بسیار گفتهاند،ولی آنچه در بالا گفته شد از همه نزدیکتر به نظر میرسد.
توضیح اینکه:ما دو گونه سؤال داریم،یک نوع سؤال،سؤال توضیحی است که انسان از مسائلی بیخبر است و مایل است حقیقت آن را درک کند،حتی با علم و ایمان به اینکه کار انجام شده کار صحیحی بوده باز میخواهد نکته اصلی و هدف واقعی آن را بداند،اینگونه سؤال در افعال خدا نیز جائز است،بلکه این همان سؤالی است که سرچشمه کاوشگری و پژوهش در جهان خلقت و مسائل علمی محسوب میشود،و از این گونه سؤالات چه در رابطه با عالم تکوین،و چه تشریع یاران پیامبر و امامان بسیار داشتند.
اما نوع دیگر سؤال،سؤال اعتراضی است،که مفهومش این است عمل انجام شده نادرست و غلط بوده،مثل اینکه به کسی که عهد خود را بیدلیل شکسته میگوئیم تو چرا عهدشکنی میکنی؟هدف این نیست که توضیح بخواهیم بلکه هدف آنست که ایراد کنیم.
مسلما این نوع سؤال در افعال خداوند حکیم معنی ندارد،و اگر گاهی از کسی سر بزند حتما به خاطر ناآگاهی است،ولی جای این گونه سؤال در
1) 1) همان مدرک.
افعال دیگران بسیار است.
در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم که در جواب سؤال"جابر جعفی" از این آیه چنین فرمود:
لانه لا یفعل الا ما کان حکمة و صوابا: "برای اینکه او کاری را جز از روی حکمت و صواب انجام نمیدهد" (1).
ضمنا از این سخن به خوبی میتوان نتیجه گرفت که اگر کسی سؤالی از نوع دوم داشته باشد دلیل بر آنست که هنوز خدا را به خوبی نشناخته و از حکیم بودن او آگاه نیست.
*** آیه بعد مشتمل بر دو دلیل دیگر در زمینه نفی شرک است،که با دلیل گذشته مجموعا سه دلیل میشود.
نخست میگوید:"آیا آنها جز خدا معبودانی برای خود انتخاب کردهاند؟! بگو دلیل خود را بیاورید"( أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ ).
اشاره به اینکه اگر از دلیل گذشته دائر به اینکه نظام عالم هستی دلیل بر توحید است صرف نظر کنید لا اقل هیچگونه دلیلی بر اثبات شرک و الوهیت این خدایان وجود ندارد،انسان عاقل چگونه مطلبی را بیدلیل میپذیرد؟ سپس به آخرین دلیل اشاره کرده میگوید:"این تنها من و همراهانم نیستند که سخن از توحید میگویند،بلکه تمام پیامبران و مؤمنان پیشین نیز همه موحد بودند"( هٰذٰا ذِکْرُ مَنْ مَعِیَ وَ ذِکْرُ مَنْ قَبْلِی ).
این همان دلیلی است که دانشمندان عقائد تحت عنوان اجماع و اتفاق پیامبران بر مساله یگانگی خدا ذکر کردهاند.
و از آنجا که ممکن است گاهی کثرت بتپرستان(مخصوصا در شرائط زندگی مسلمانان در مکه که سوره انبیاء ناظر به آن است)برای بعضی مانع از
1) 1) توحید صدوق(نور الثقلین ج 3 ص 419)
پذیرش توحید گردد،چنین اضافه میکند:"اما اکثر آنها حق را نمیدانند لذا از آن رویگردانند"( بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ ).
همیشه مخالفت کردن اکثریت نادان در بسیاری از جامعهها دلیلی بوده است،برای اعراض ناآگاهان،و قرآن در بسیاری از آیات،چه آیاتی که در سورههای"مکی"نازل شده یا سورههای"مدنی"تکیه بر این اکثریت را شدیدا محکوم کرده است،و برای آن هیچگونه ارزشی قائل نیست،بلکه معیار را دلیل و منطق میشمرد.
*** و از آنجا که ممکن است بعضی بیخبران بگویند ما پیامبران مانند عیسی ع داریم که دعوت به خدایان متعدد کرده است،قرآن در آخرین آیه مورد بحث با صراحت تمام میگوید:"ما قبل از تو هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر اینکه به او وحی نمودیم که معبودی جز من نیست،و تنها مرا پرستش کنید" ( وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ نُوحِی إِلَیْهِ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدُونِ ).
و به این ترتیب ثابت میشود که نه عیسی و نه غیر او هرگز دعوت به شرک نکردهاند،و اینگونه نسبتها تهمت است.
وَ قٰالُوا اِتَّخَذَ اَلرَّحْمٰنُ وَلَداً سُبْحٰانَهُ بَلْ عِبٰادٌ مُکْرَمُونَ (26) لاٰ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ (27) یَعْلَمُ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ لاٰ یَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ اِرْتَضیٰ وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ (28) وَ مَنْ یَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّی إِلٰهٌ مِنْ دُونِهِ فَذٰلِکَ نَجْزِیهِ جَهَنَّمَ کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلظّٰالِمِینَ (29)
26-آنها گفتند خداوند رحمان فرزندی برای خود برگزیده!منزه است(از این عیب و نقص)اینها(فرشتگان)بندگان شایسته او هستند.
27-که هرگز در سخن بر او پیشی نمیگیرند،و به فرمان او عمل میکنند.
28-او همه اعمال امروز و آینده آنها را میداند،و هم گذشته آنها را،و آنها جز برای کسی که خدا از او خشنود است(و اجازه شفاعتش را داده)شفاعت نمیکنند و از ترس او بیمناکند.
29-و هر کس از آنها بگوید من معبود دیگری جز خدا هستم کیفر او را جهنم میدهیم، و اینگونه ستمگران را کیفر خواهیم داد.
فرشتگان بندگان شایسته و فرمانبردار
از آنجا که در آخرین آیه بحث گذشته،سخن از پیامبران الهی و نفی
هر گونه شرک(و ضمنا نفی فرزند بودن حضرت مسیح)در میان بود،آیات مورد بحث همه در مورد نفی فرزند بودن فرشتگان است.
توضیح اینکه:بسیاری از مشرکان عرب عقیده داشتند که فرشتگان، فرزندان خدا هستند،و به همین دلیل گاه آنها را پرستش میکردند،قرآن صریحا در آیات فوق،این عقیده خرافی و بیاساس را محکوم کرده و بطلان آن را با دلائل مختلف بیان میکند.
نخست میگوید:"آنها گفتند:خداوند رحمان فرزندی برای خود انتخاب کرده است"( وَ قٰالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمٰنُ وَلَداً ).
اگر منظورشان فرزند حقیقی باشد که لازمه آن جسم بودن است،و اگر "تبنی"(فرزندخواندگی)که در میان عرب معمول بوده است باشد،آن نیز دلیل بر ضعف و احتیاج است،و از همه اینها گذشته اصولا کسی نیاز به فرزند دارد که فانی میشود،برای بقاء نسل و کیان و آثار او باید فرزندش حیات او را در درازمدت ادامه دهد،یا برای عدم احساس تنهایی و انس گرفتن یا کسب قدرت است،اما یک وجود ازلی و ابدی و غیر جسمانی و از هر نظر بینیاز،فرزند در مورد او معنی ندارد.
لذا بلافاصله میفرماید:"منزه و پاک است او از این عیب و نقص"( سُبْحٰانَهُ ).
سپس اوصاف فرشتگان را در شش قسمت بیان میکند که مجموعا دلیل روشنی است بر نفی فرزند بودن آنها:
1-"آنها بندگان خدا هستند"( بَلْ عِبٰادٌ ).
2-"بندگانی شایسته و گرامی داشته"( مُکْرَمُونَ ).
آنها همچون بندگان گریزپا نیستند که تحت فشار مولی،تن به خدمت میدهند بلکه بندگانی هستند،از هر نظر شایسته که راه و رسم عبودیت را خوب میدانند،و به آن افتخار میکنند،خدا نیز آنها را به خاطر اخلاصشان در عبودیت
گرامی داشته و مواهب خویش را به آنها افزایش داده است.
*** 3-آنها آن قدر مؤدب و تسلیم و سر بر فرمان خدا هستند که"هرگز در سخن گفتن بر او پیشی نمیگیرند"( لاٰ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ ).
4-و از نظر عمل نیز"آنها تنها فرمان او را اجرا میکنند"( وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ ).
آیا این صفات،صفات فرزندان است یا صفات بندگان؟! *** سپس به احاطه علمی پروردگار نسبت به آنها اشاره کرده میفرماید:
"خداوند هم اعمال امروز و آینده آنها را میداند،و هم اعمال گذشته را،هم از دنیای آنها آگاه است و هم از آخرتشان،هم قبل از وجودشان و هم بعد از وجودشان" ( یَعْلَمُ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ ) (1).
مسلما فرشتگان از این موضوع آگاهند که خدا یک چنین احاطه علمی به آنها دارد،و همین عرفان،سبب میشود که آنها نه سخنی قبل از او بگویند و نه از فرمانش سرپیچی کنند و به این ترتیب این جمله میتواند در حکم تعلیل برای آیه سابق بوده باشد.
5-بدون شک آنها که بندگان گرامی و شایسته خدا هستند برای نیازمندان شفاعت میکنند ولی باید توجه داشت"هرگز برای کسی شفاعت نمیکنند مگر اینکه بدانند خدا از او خشنود است"و اجازه شفاعت او را داده است( وَ لاٰ یَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ ارْتَضیٰ ).
مسلما خشنودی خداوند و اجازه شفاعت دادن او،بیدلیل نمیتواند باشد
1) 1) مفسران بزرگ در تفسیر این جمله سه بیان دارند که ما در عبارت بالا هر سه را با هم ذکر کردیم چون منافاتی با هم ندارند.
حتما به خاطر ایمان راستین و یا اعمالی است که پیوند انسان را با خدا محفوظ میدارد،به تعبیر دیگر انسان ممکن است آلوده گناه شود ولی اگر رابطه خویش را با پروردگار و اولیای الهی به کلی قطع نکند امید شفاعت در باره او هست.
اما اگر پیوندش را از نظر خط فکری و عقیدتی به کلی برید،و یا از نظر عملی آن قدر آلوده بود که لیاقت شفاعت را از دست داد،در این موقع،هیچ پیامبر مرسل یا فرشته مقربی شفاعت او نخواهد کرد.
این همان مطلبی است که در بحث فلسفه شفاعت ضمن بحثهای گذشته آوردهایم که شفاعت یک مکتب انسانساز است و وسیلهای است برای بازگرداندن آلودگان از نیمه راه و جلوگیری از یاس و نومیدی که خود عاملی است برای غرق شدن در انحراف و گناه،ایمان به این گونه شفاعت،سبب میشود که افراد گنهکار رابطه خویش را با خدا و پیامبران و امامان قطع نکنند،همه پلها را پشت سر خود ویران ننمایند،و خط بازگشت را حفظ کنند (1).
ضمنا این جمله پاسخی است به آنها که میگفتند:ما فرشتگان را عبادت میکنیم تا در پیشگاه خدا برای ما شفاعت کنند،قرآن میگوید آنها از پیش خود هیچکاری نمیتوانند بکنند و هر چه میخواهید باید مستقیما از خدا بخواهید حتی اجازه شفاعت شفیعان را.
6-به خاطر همین معرفت و آگاهی است که"آنها تنها از او میترسند" و تنها ترس او را به دل راه میدهند( وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ ).
آنها از این نمیترسند که گناهی انجام داده باشند،بلکه از کوتاهی در عبادت یا ترک اولی بیمناکند.
جالب اینکه"خشیت"از نظر ریشه لغت به معنی هر گونه ترس نیست،
1) 1) در زمینه"شفاعت"بطور مشروح در ذیل آیه 48 و 254 سوره بقره بحث کردهایم به آنجا مراجعه فرمائید.
بلکه ترسی است که توأم با تعظیم و احترام باشد.
"مشفق"از ماده"اشفاق"به معنی توجهی است که آمیخته با ترس باشد (چون در اصل از ماده"شفق"گرفته شده که روشنی آمیخته با تاریکی است).
بنا بر این ترس آنها از خداوند،همچون ترس انسان از یک حادثه وحشتناک نیست،و همچنین"اشفاق"آنها همچون بیم انسان از یک موجود خطرناک نمیباشد بلکه ترس و اشفاقشان آمیزهای است از احترام،عنایت و توجه،معرفت و احساس مسئولیت (1).
*** روشن است که فرشتگان با این صفات برجسته و ممتاز و مقام عبودیت خالص هرگز دعوی خدایی نمیکنند،اما اگر فرضا"کسی از آنها بگوید من معبودی جز خدا هستم ما کیفر او را جهنم میدهیم،آری این چنین ظالمان را کیفر خواهیم داد"( وَ مَنْ یَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّی إِلٰهٌ مِنْ دُونِهِ فَذٰلِکَ نَجْزِیهِ جَهَنَّمَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الظّٰالِمِینَ ).
در حقیقت دعوی الوهیت یک مصداق روشن ظلم بر خویشتن و بر جامعه است و در قانون کلی" کَذٰلِکَ نَجْزِی الظّٰالِمِینَ "درج است.
1) 1) مفردات"راغب"ماده"خشیت"و"شفق"و تفسیر"صافی"ذیل آیات مورد بحث.
أَ وَ لَمْ یَرَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ کٰانَتٰا رَتْقاً فَفَتَقْنٰاهُمٰا وَ جَعَلْنٰا مِنَ اَلْمٰاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَ فَلاٰ یُؤْمِنُونَ (30) وَ جَعَلْنٰا فِی اَلْأَرْضِ رَوٰاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِهِمْ وَ جَعَلْنٰا فِیهٰا فِجٰاجاً سُبُلاً لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ (31) وَ جَعَلْنَا اَلسَّمٰاءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ هُمْ عَنْ آیٰاتِهٰا مُعْرِضُونَ (32) وَ هُوَ اَلَّذِی خَلَقَ اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهٰارَ وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ (33)
30-آیا کافران ندیدند که آسمانها و زمین به هم پیوسته بودند و ما آنها را از یکدیگر باز کردیم؟،و هر چیز زندهای را از آب قرار دادیم،آیا ایمان نمیآورند! 31-و در زمین کوههای ثابت و پابرجایی قرار دادیم تا آنها در آرامش باشند،و در آن درهها و راههایی قرار دادیم تا هدایت شوند.
32-و آسمان را سقف محفوظی قرار دادیم،ولی آنها از آیات آن رویگردانند.
33-او کسی است که شب و روز و خورشید و ماه را آفرید که هر یک از آنها در مداری در حرکتند.
باز هم نشانههای خدا در جهان هستی
در تعقیب بحثهای گذشته پیرامون عقائد خرافی مشرکان و دلائلی که بر توحید ذکر شد،در آیات مورد بحث،یک سلسله از نشانههای خداوند در نظام عالم هستی و تدبیر منظم آن بیان گردیده،و تاکیدی است بر آن بحثها.
نخست میگوید:"آیا کافران ندیدند که آسمانها و زمین پیوسته بودند و ما آنها را باز کردیم"؟!( أَ وَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ کٰانَتٰا رَتْقاً فَفَتَقْنٰاهُمٰا ).
"و هر موجود زندهای را از آب آفریدیم"؟( وَ جَعَلْنٰا مِنَ الْمٰاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ ).
"آیا با مشاهده این آیات و نشانههای،باز هم ایمان نمیآورند"( أَ فَلاٰ یُؤْمِنُونَ ).
در اینکه منظور از"رتق"و"فتق" (پیوستگی و جدایی)که در اینجا در مورد آسمانها و زمین گفته شده است چیست؟مفسران سخنان بسیار گفتهاند که از میان آنها سه تفسیر،نزدیکتر به نظر میرسد و چنان که خواهیم گفت هر سه تفسیر ممکن است در مفهوم آیه جمع باشد (1).
1-به هم پیوستگی آسمان و زمین اشاره به آغاز خلقت است که طبق نظرات دانشمندان،مجموعه این جهان به صورت توده واحد عظیمی از بخار سوزان بود که بر اثر انفجارات درونی و حرکت،تدریجا تجزیه شد و کواکب و ستارهها از جمله منظومه شمسی و کره زمین به وجود آمد و باز هم جهان در حال گسترش است.
2-منظور از پیوستگی،یک نواخت بودن مواد جهان است به طوری که
1) 1) فخر رازی در تفسیر کبیر و بعضی از مفسران دیگر.
همه در هم فرو رفته بود و به صورت ماده واحدی خودنمایی میکرد،اما با گذشت زمان،مواد از هم جدا شدند،و ترکیبات جدیدی پیدا کردند،و انواع مختلف گیاهان و حیوانات و موجودات دیگر،در آسمان و زمین ظاهر شدند،موجوداتی که هر یک نظام مخصوص و آثار و خواص ویژهای دارد،و هر کدام نشانهای است از عظمت پروردگار و علم و قدرت بیپایانش (1).
3-منظور از به هم پیوستگی آسمان این است که در آغاز بارانی نمیبارید و به هم پیوستگی زمین این است که در آن زمان گیاهی نمیروئید،اما خدا این هر دو را گشود،از آسمان باران نازل کرد و از زمین انواع گیاهان را رویانید.
روایات متعددی از طرق اهل بیت ع به معنی اخیر اشاره میکند،و بعضی از آنها اشارهای به تفسیر اول دارد (2).
بدون شک،تفسیر اخیر چیزی است که با چشم قابل رؤیت است که چگونه از آسمان باران نازل میشود،و زمینها شکافته میشوند و گیاهان میرویند،و با جمله" أَ وَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا "(آیا کسانی که کافر شدند ندیدند...)کاملا سازگار است،و با جمله" وَ جَعَلْنٰا مِنَ الْمٰاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ "نیز هماهنگی کامل دارد.
ولی تفسیر اول و دوم نیز با معنی وسیع این جملهها،مخالف نیست،چرا که رؤیت گاهی به معنی"علم"میآید،درست است که این علم و آگاهی برای همه نیست تنها دانشمندانند که میتوانند در باره گذشته زمین و آسمان و به هم پیوستگی آنها و سپس جداییشان آگاهیهایی پیدا کنند،ولی میدانیم قرآن کتاب یک قرن و یک عصر نیست،بلکه راهنما و راهگشای انسانها در تمامی قرون و اعصار است.
به همین دلیل آن چنان محتوای عمیقی دارد که برای هر گروه و هر عصر،
قابل استفاده است،روی این حساب ما معتقدیم،هیچ مانعی ندارد که آیه فوق دارای هر سه تفسیر باشد که هر کدام در جای خود،صحیح و کامل است،و بارها گفتهایم استعمال لفظ در بیش از یک معنی نه تنها ایراد ندارد بلکه گاهی دلیل کمال فصاحت است،و اینکه در روایات میخوانیم:"قرآن دارای بطون مختلفی است" نیز ممکن است اشاره به همین معنی باشد.
و اما در مورد پیدایش همه موجودات زنده از آب که در ذیل آیه فوق به آن اشاره شده دو تفسیر مشهور است:
1-حیات همه موجودات زنده-اعم از گیاهان و حیوانات-به آب بستگی دارد،همین آبی که بالآخره مبدء آن بارانی است که از آسمان نازل شده.
دیگر اینکه"ماء"در اینجا اشاره به آب نطفه است که موجودات زنده معمولا از آن به وجود میآیند.
جالب اینکه دانشمندان امروز معتقدند که نخستین جوانه حیات در اعماق دریاها پیدا شده است،به همین دلیل آغاز حیات و زندگی را از آب میدانند، و اگر قرآن آفرینش انسان را از خاک میشمرد،نباید فراموش کنیم منظور از خاک همان طین(گل)است که ترکیبی است از آب و خاک.
این موضوع نیز قابل توجه است که طبق تحقیقات دانشمندان قسمت عمده بدن انسان و بسیاری از حیوانات را آب تشکیل میدهد(در حدود هفتاد درصد!).
و اینکه بعضی ایراد کردهاند که آفرینش فرشتگان و جن با اینکه موجودات زندهای هستند مسلما از آب نیست،پاسخش روشن است،زیرا هدف موجودات زندهای است که برای ما محسوس است.
در حدیثی میخوانیم که:شخصی از امام صادق ع پرسید:آب چه طعمی دارد؟امام نخست فرمود:
سل تفقها و لا تسئل تعنتا: "به منظور یاد گرفتن سؤال کن نه به منظور بهانهجویی!"سپس اضافه فرمود:
طعم الماء طعم
الحیاة!قال اللّٰه سبحانه وَ جَعَلْنٰا مِنَ الْمٰاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ : "طعم آب،طعم حیات و زندگی است!خداوند میگوید:ما هر موجود زندهای را از آب آفریدیم".
مخصوصا هنگامی که انسان در تابستان پس از یک تشنگی طولانی و ممتد در آن هوای سوزان به آب گوارایی میرسد،موقعی که نخستین جرعههای آب را فرو میبرد،احساس میکند که روح و جان به کالبدش دمیده میشود،در واقع امام میخواهد ارتباط و پیوستگی زندگی و آب را با این تعبیر زیبا مشخص کند.
*** آیه بعد اشاره به قسمت دیگری از نشانههای توحید و نعمتهای بزرگش کرده میگوید:"ما در زمین کوههای ثابت و مستقری ایجاد کردیم تا انسانها را نلرزاند"( وَ جَعَلْنٰا فِی الْأَرْضِ رَوٰاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِهِمْ ) (1).
در گذشته نیز گفتهایم کوهها همچون زرهی کرهای زمین را در بر گرفتهاند و این سبب میشود که از لرزشهای شدید زمین که بر اثر فشار گازهای درونی است تا حد زیادی جلوگیری کند.
بعلاوه همین وضع کوهها،حرکات پوسته زمین را در مقابل جزر و مد ناشی از ماه به حد اقل میرساند.
از سوی دیگر اگر کوهها نبودند سطح زمین همواره در معرض تندبادها قرار داشت و آرامشی در آن دیده نمیشد،همانگونه که در کویرها و بیابانهای خشک و سوزان چنین است.
1) 1) "رواسی"جمع"راسیه"به معنی کوههای سخت و پابرجاست،و از آنجا که این گونه کوهها از ریشه با هم پیوند دارند،ممکن است اشاره به این پیوستگی باشد و از نظر علمی ثابت شده که این به هم پیوستگی ریشهای کوهها،اثر عمیقی در جلوگیری از لرزشهای زمین دارد-"تمید"از ماده"مید"به معنی لرزش و حرکت ناموزون اشیاء بزرگ است.
سپس به نعمت دیگری که آن هم از نشانههای عظمت او است اشاره کرده میگوید"ما در لابلای این کوههای عظیم،درهها و راههایی قرار دادیم،تا آنها هدایت شوند و به مقصد برسند"( وَ جَعَلْنٰا فِیهٰا فِجٰاجاً سُبُلاً لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ ).
براستی اگر این درهها و شکافها نبودند،سلسلههای جبال عظیم موجود در زمین مناطق مختلف را آن چنان از هم جدا میکردند که پیوندشان از زمین به کلی گسسته میشد،و این نشان میدهد که همه این پدیدهها طبق برنامه و حسابی است.
*** و از آنجا که آرامش زمین به تنهایی برای آرامش زندگی انسان کافی نیست بلکه باید از طرف بالا نیز ایمنی داشته باشد در آیه بعد اضافه میکند:"ما آسمان را سقف محفوظی قرار دادیم ولی آنها از آیات و نشانههای توحید که در این آسمان پهناور است رویگردانند"( وَ جَعَلْنَا السَّمٰاءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ هُمْ عَنْ آیٰاتِهٰا مُعْرِضُونَ ).
منظور از آسمان در اینجا-همانگونه که سابقا هم گفتهایم-جوی است که گرداگرد زمین را گرفته،و ضخامت آن صدها کیلومتر طبق تحقیقات دانشمندان میباشد،این قشر ظاهرا لطیف که از هوا و گازها تشکیل شده به قدری محکم و پرمقاومت است که هر موجود مزاحمی از بیرون به سوی زمین بیاید نابود میشود،و کره زمین را در برابر بمباران شبانهروزی سنگهای"شهاب" که از هر گلولهای خطرناکترند حفظ میکند.
بعلاوه اشعه آفتاب که دارای قسمتهای مرگباری است به وسیله آن تصفیه میشود،و از نفوذ اشعه کشنده کیهانی که از بیرون جو،به سوی زمین سرازیر است جلوگیری میکند.
آری این آسمان سقف بسیار محکم و پایداری است که خدا آن را از انهدام
حفظ کرده است (1).
*** و در آخرین آیه مورد بحث به آفرینش شب و روز و خورشید و ماه پرداخته میگوید:"او است که شب و روز و خورشید و ماه را آفرید"( وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ ).
"و هر کدام از اینها در مداری در حرکتند"( کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ ).
مفسران در تفسیر این جمله بیانات گوناگون دارند،اما آنچه با تحقیقات مسلم دانشمندان فلکی سازگار است، این است که منظور از حرکت خورشید در آیه فوق یا حرکت دورانی به دور خویش است،و یا حرکتی است که همراه منظومه شمسی دارد.
ذکر این نکته نیز لازم است که کلمه"کل"ممکن است اشاره به ماه و خورشید و همچنین ستارگان باشد که از کلمه لیل(شب)استفاده میشود.
بعضی از مفسران بزرگ نیز احتمال دادهاند که اشاره به"شب"و"روز" و"ماه"و"خورشید"(هر چهار)باشد،زیرا شب که همان سایه مخروطی زمین است نیز برای خود مداری دارد،اگر کسی در بیرون کره زمین از دور به آن نگاه کند این سایه تاریک مخروطی را در گرد زمین دائما در حرکت میبیند و همچنین نور آفتاب که به زمین میتابد و روز را تشکیل میدهد همانند استوانهای
1) 1) بعضی از مفسران آیه فوق را هماهنگ با آیاتی که در مورد حفظ آسمان از صعود شیاطین به وسیله"شهب"در قرآن مجید وارد شده میدانند(مانند وَ حِفْظاً مِنْ کُلِّ شَیْطٰانٍ مٰارِدٍ -صافات-7). ولی روشن است که این تفسیر با کلمه"سقف"سازگار نیست،زیرا سقف پوششی است برای کسانی که در زیر آن قرار دارند نه کسانی که فوق آن هستند(دقت کنید).
است که در گرد این کره دائما نقل مکان میکند،بنا بر این شب و روز نیز هر کدام برای خود مسیر و مکانی دارند (1).
این احتمال را نیز دادهاند که منظور از حرکت خورشید حرکت آن در احساس ما باشد زیرا به نظر بینندگان زمینی خورشید و ماه هر دو در گردشند.
قبلا هم گفتهایم که"سماء"(آسمان) در قرآن به معانی مختلفی آمده است گاهی به معنی جو زمین یعنی قشر ضخیمی از هوا که دورادور کره خاک را فرا گرفته است آمده،همانند آیه فوق،در اینجا بد نیست توضیح بیشتری در باره استحکام این سقف عظیم از زبان دانشمندان علوم طبیعی بشنویم:
"فرانکآلن"استاد فیزیک زیستی چنین مینویسد"جوی که از گازهای نگهبان زندگی بر سطح زمین تشکیل شده آن اندازه ضخامت(و غلظت)دارد که بتواند همچون زرهی زمین را از شر مجموعه مرگبار بیست میلیون سنگهای آسمانی در روز که با سرعت در حدود 50 کیلومتر در ثانیه به آن برخورد میکنند در امان نگهدارد.
جو زمین علاوه بر کارهای دیگری که دارد درجه حرارت را بر سطح زمین در حدود شایسته برای زندگی نگاه میدارد،و نیز ذخیره بسیار لازم"آب و بخار آب"را از اقیانوسها به خشکیها انتقال میدهد که اگر چنین نبود همه قارهها به صورت کویرهای خشک غیر قابل زیستی درمیآمد،به این ترتیب باید گفت که اقیانوسها و جو زمین عنوان چرخ لنگری برای زمین دارند.
"وزن بعضی از این شهابها که به سوی زمین سرازیر میشود به اندازه یک هزارم یک گرم است ولی نیروی آن بر اثر آن سرعت فوق العاده معادل نیروی
1) 1) اقتباس از المیزان ذیل آیه.
ذرات اتمی است که بمب مخرب را تشکیل میدهد!و حجم آن شهابها احیانا بیشتر از حجم یک دانه شن نیست! در هر روز میلیونها از این شهابها پیش از رسیدن به سطح زمین میسوزند و یا به بخار تبدیل میشوند،ولی احیانا حجم و سنگینی بعضی شهابها بقدری زیاد است که از قشر گازی گذشته و به سطح زمین اصابت میکند.
از جمله شهابهایی که از چنگال غلاف گازی نامبرده عبور کرده و به زمین رسید شهاب عظیم و معروف"سیبری"است که در سال 1908 میلادی به زمین اصابت کرد و قطر آن طوری بود که حدود 40 کیلومتر زمین را اشغال کرد و باعث تلفات زیادی شد! و دیگر شهابی است که در"اریزونا"آمریکا فرود آمد که به قطر 1 کیلومتر و عمق 200 متر بود و در هنگام سقوط آن شکاف عمیقی در زمین ایجاد شد و بر اثر انفجار آن شهابهای کوچک بسیاری که مساحت نسبتا زیادی از زمین را اشغال میکرد تولید گردید.
"کرسی موریسن"مینویسد اگر هوای محیط زمین اندکی از آنچه هست رقیقتر میبود اجرام سماوی،و شهابهای ثاقب که هر روز به مقدار چند میلیون عدد به آن اصابت میکنند و در همان فضای خارج منفجر و نابود میشوند،دائما به سطح زمین میرسیدند و هر گوشه آن را مورد اصابت قرار میدادند.
این اجرام فلکی به سرعتی در ثانیه از 6 تا چهل میل حرکت میکنند!و به هر چیز برخورد کنند ایجاد انفجار و حریق مینمایند اگر سرعت و حرکت این اجرام کمتر از آنچه هست میبود مثلا به اندازه سرعت یک گلوله بود همه آنها به سطح زمین میریختند و نتیجه خرابکاری آنها معلوم بود از جمله اگر خود انسان در مسیر کوچکترین قطعه این اجرام سماوی واقع میشد شدت حرارت آنها که به سرعت نود برابر سرعت گلوله حرکت میکنند او را تکهپاره
و متلاشی میساخت! غلظت هوایی محیط زمین به اندازهای است که اشعه کیهانی را تا میزانی که برای رشد و نمو نباتات لازم است به طرف زمین عبور میدهد،کلیه جرثومههای مضر را در همان فضا معدوم میسازد،و ویتامینهای مفید را ایجاد مینماید" (1).
وَ مٰا جَعَلْنٰا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ اَلْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ اَلْخٰالِدُونَ (34) کُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ اَلْمَوْتِ وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ اَلْخَیْرِ فِتْنَةً وَ إِلَیْنٰا تُرْجَعُونَ (35)
34-ما برای هیچ انسانی قبل از تو زندگی جاویدان قرار ندادیم(وانگهی آیا آنها که انتظار مرگ تو را میکشند)اگر تو بمیری آنها زندگی جاویدان دارند؟! 35-هر انسانی طعم مرگ را میچشد،و ما شما را با بدیها و نیکیها آزمایش میکنیم، و سرانجام به سوی ما باز میگردید.
همه میمیرند!
در قسمتی از آیات گذشته خواندیم که مشرکان برای تردید در نبوت پیامبر ص به مساله انسان بودن او متوسل میشدند و معتقد بودند که پیامبر حتما باید فرشته باشد و خالی از هر گونه عوارض بشری.
آیات مورد بحث اشارهای به بعضی دیگر از ایرادات آنها است:گاه آنها میگفتند سر و صدایی که پیامبر-و به گفته آنها این شاعر-به راه انداخته دوامی
1) 1) از کتاب"راز آفرینش انسان"صفحه 34-35.
ندارد و با مرگش همه چیز پایان مییابد چنان که در آیه 30 سوره طور میخوانیم " أَمْ یَقُولُونَ شٰاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ ":
و گاه چنین میپنداشتند که چون این مرد معتقد است خاتم پیامبران است باید هرگز نمیرد تا حافظ آئین خویش باشد،بنا بر این مرگ او در آینده دلیلی خواهد بود بر بطلان ادعای او! قرآن در نخستین آیات فوق در جمله کوتاهی به آنها پاسخ میدهد و میگوید:"ما برای هیچ بشری قبل از تو زندگی جاویدان قرار ندادیم" ( وَ مٰا جَعَلْنٰا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ الْخُلْدَ ).
این قانون تغییرناپذیر آفرینش است که هیچکس زندگی جاویدان ندارد.
وانگهی اینها که از مرگ تو هم اکنون شادی میکنند"اگر تو بمیری مگر خودشان زندگی جاویدان دارند"؟!( أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخٰالِدُونَ ).
شاید نیاز به توضیح نداشته باشد که بقای شریعت و دین و آئین نیاز به بقای آورنده آن ندارد،آئین ابراهیم ع و موسی ع و عیسی ع هر چند جاویدان نبودند ولی قرنها بعد از وفات این پیامبران بزرگ(و در مورد حضرت مسیح بعد از صعود او به آسمان)باقی ماندند.
بنا بر این جاودانگی مذهب نیاز به پاسداری دائمی پیامبر ندارد،ممکن است جانشینان او خط او را ادامه دهند.
و اما اینکه آنها خیال میکنند با درگذشت پیامبر ص همه چیز پایان مییابد در حقیقت کور خواندهاند،زیرا این سخن در مورد مسائلی صحیح است که قائم به شخص باشد،اسلام نه قائم به شخص پیامبر بود،و نه اصحاب و یارانش آئینی بود زنده و پویا که بر اساس حرکت درونیش پیش میرود،و مرزهای زمان و مکان را میشکافد و به سیر خود ادامه میدهد.
سپس قانون کلی مرگ را در باره همه نفوس،بدون استثناء چنین بازگو میکند:"هر انسانی طعم مرگ را میچشد"( کُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ الْمَوْتِ ).
لازم به یادآوری است که واژه"نفس"در قرآن مجید در معانی مختلفی به کار رفته،نخستین معنی نفس"ذات"یا خویشتن خویش است،این معنی وسیعی است که حتی بر ذات پاک خداوند اطلاق میشود،چنان که میخوانیم" کَتَبَ عَلیٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ ""خداوند رحمت را بر خویش لازم کرده است(انعام آیه 12).
سپس این کلمه در انسان یعنی مجموعه جسم و روح او به کار رفته است مانند: مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّمٰا قَتَلَ النّٰاسَ جَمِیعاً :
"کسی که انسانی را بدون اینکه قتلی انجام دهد یا فساد در زمین کرده باشد بکشد گویی همه انسانها را کشته است"(مائده آیه 32).
و گاهی در خصوص روح انسان استعمال شده مانند" أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ ":
"فرشتگان قبض ارواح میگویند:روح خود را خارج کنید"(انعام آیه 93).
پیدا است که منظور از"نفس"در آیات مورد بحث همان معنی دوم است بنا بر این منظور بیان قانون کلی مرگ در باره انسانها است،و به این ترتیب جای ایرادی در آیه باقی نمیماند که تعبیر به نفس شامل خداوند یا فرشتگان هم میشود چگونه باید آیه را تخصیص زد و اینها را خارج کرد (1).
بعد از ذکر قانون عمومی مرگ این سؤال مطرح میشود که هدف از این حیات ناپایدار چیست و چه فایدهای دارد؟ قرآن در دنباله همین سخن میگوید:"ما شما را با بدیها و نیکیها امتحان میکنیم،و سرانجام به سوی ما باز میگردید"( وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً وَ إِلَیْنٰا تُرْجَعُونَ ).
جایگاه اصلی شما این جهان نیست بلکه جای دیگر است شما تنها
1) 1) المیزان جلد 14 صفحه 312.
برای دادن امتحانی در اینجا میآئید و پس از پایان امتحان و کسب تکامل لازم به جایگاه اصلی خود که سرای آخرت است خواهید رفت.
قابل توجه اینکه در میان مواد امتحانی"شر"مقدم بر"خیر"ذکر شده و باید هم چنین باشد،زیرا آزمایش الهی هر چند گاهی با نعمت است و گاهی با بلا،ولی مسلما آزمایش بوسیله بلاها سختتر و مشکلتر است.
ذکر این نکته نیز لازم است که شر در اینجا به معنی شر مطلق نیست،زیرا فرض این است شری که وسیله آزمایش و تکامل میباشد،بنا بر این منظور شر نسبی است،و اصولا در مجموع عالم هستی با بینش صحیح توحیدی شر مطلق وجود ندارد!(دقت کنید).
لذا در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع چنین میخوانیم که امام بیمار شده بود جمعی از برادران(و یاران)به عیادتش آمدند عرض کردند"
کیف نجدک یا امیر المؤمنین؟قال بالشر: "حالتان چطور است ای امیر مؤمنان؟فرمود:
شر است"!! "قالوا ما هذا کلام مثلک:"گفتند:این سخن شایسته مثل شما نیست".
امام فرمود:"
ان اللّٰه تعالی یقول وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً فالخیر الصحة و الغناء و الشر المرض و الفقر" :"خداوند متعال میگوید ما شما را با "شر"و"خیر"آزمایش میکنیم،خیر تندرستی است و بینیازی و شر بیماری و فقر است"(و این تعبیری است که من از قرآن مجید انتخاب کردهام).
در اینجا سؤال مهمی باقی میماند که خداوند چرا بندگان را آزمایش میکند،و اصولا آزمایش در مورد خداوند چه مفهومی دارد؟! پاسخ این سؤال را در جلد اول تفسیر نمونه ذیل آیه 155 سوره بقره آوردهایم که آزمایش در مورد خداوند به معنی"پرورش دادن"است(شرح کامل این موضوع را در آنجا مطالعه فرمائید).
وَ إِذٰا رَآکَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ یَتَّخِذُونَکَ إِلاّٰ هُزُواً أَ هٰذَا اَلَّذِی یَذْکُرُ آلِهَتَکُمْ وَ هُمْ بِذِکْرِ اَلرَّحْمٰنِ هُمْ کٰافِرُونَ (36) خُلِقَ اَلْإِنْسٰانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُرِیکُمْ آیٰاتِی فَلاٰ تَسْتَعْجِلُونِ (37) وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هٰذَا اَلْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (38) لَوْ یَعْلَمُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا حِینَ لاٰ یَکُفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ اَلنّٰارَ وَ لاٰ عَنْ ظُهُورِهِمْ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ (39) بَلْ تَأْتِیهِمْ بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ رَدَّهٰا وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ (40)
36-هنگامی که کافران تو را میبینند کاری جز استهزا کردن ندارند(و میگویند)آیا این همان کسی است که سخن از خدایان شما میگوید؟در حالی که خودشان ذکر خداوند رحمن را انکار میکنند.
37-(آری)انسان از عجله آفریده شده،ولی عجله نکنید من آیات خود را به زودی به شما ارائه میدهم.
38-آنها میگویند اگر راست میگوئید این وعده قیامت کی فرا میرسد؟! 39-ولی اگر کافران میدانستند زمانی را که نمیتوانند شعلههای آتش را از صورت و از پشتهای خود دور کنند و هیچکس آنها را یاری نمیکند(اینقدر در باره قیامت
شتاب نمیکردند).
40-آری این مجازات الهی بصورت ناگهانی به سراغشان میآید و مبهوتشان میکند آن چنان که توانایی بر دفع آن ندارند و به آنها مهلت داده نمیشود.
انسان از عجله آفریده شده!
باز در این آیات به بحثهای دیگری در ارتباط با موضعگیری مشرکان در برابر پیامبر اسلام ص برخورد میکنیم،که بیانگر طرز تفکر انحرافی آنها در مسائل اصولی است نخست میگوید:"هنگامی که کافران تو را میبینند کاری جز مسخره کردن تو ندارند"( وَ إِذٰا رَآکَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ یَتَّخِذُونَکَ إِلاّٰ هُزُواً ).
آنها با بیاعتنایی به تو اشاره کرده میگویند:"آیا این همان کسی است که خدایان و بتهای شما را به بدی یاد میکند"؟( أَ هٰذَا الَّذِی یَذْکُرُ آلِهَتَکُمْ ) (1).
"در حالی که خود ذکر خداوند رحمان را انکار میکنند"( وَ هُمْ بِذِکْرِ الرَّحْمٰنِ هُمْ کٰافِرُونَ ).
تعجب در این است که اگر کسی از این بتهای سنگی و چوبی بدگویی کند-نه بدگویی بلکه حقیقت را بیان نماید و بگوید اینها موجودات بی روح و فاقد شعور و بیارزشی هستند،تعجب میکنند،اما اگر کسی منکر خداوند بخشنده و مهربانی شود که آثار رحمتش پهنه جهان را گرفته و در هر چیز دلیلی بر عظمت و رحمت او است،برای آنها جای تعجب نیست.
آری هنگامی که انسان به امری عادت کرد و خو گرفت و تعصب ورزید، در نظرش جلوه خواهد داشت هر چند بدترین امور باشد،و هر گاه نسبت به چیزی
1) 1) جالب اینکه آنها در عبارت خود میگفتند:این همان کسی است که از خدایان شما سخن میگوید،حتی راضی نبودند کلمه"بدی"را در عبارت خود بیاورند، و بگویند از خدایان شما بدگویی میکند!
عداوت ورزید کمکم در نظرش بد میشود،هر چند زیباترین و محبوبترین امور باشد.
*** سپس به یکی دیگر از کارهای زشت و بیرویه این انسانهای بیبندوبار اشاره کرده میفرماید:"انسان از عجله آفریده شده"( خُلِقَ الْإِنْسٰانُ مِنْ عَجَلٍ ).
گرچه مفسران در تفسیر کلمه"انسان"و"عجل"در اینجا بیانات گوناگونی دارند ولی پیدا است که منظور از انسان در اینجا نوع انسان است (البته انسانهای تربیت نایافته و خارج از قلمرو رهبری رهبران الهی).
و منظور از"عجل"شتاب و شتابزدگی است،همانگونه که آیات بعد نیز شاهد گویای این مطلب است،و در جای دیگر قرآن میخوانیم وَ کٰانَ الْإِنْسٰانُ عَجُولاً :"انسان،عجول است"(اسراء-11).
در حقیقت تعبیر" خُلِقَ الْإِنْسٰانُ مِنْ عَجَلٍ "یک نوع تاکید است،یعنی آن چنان انسان عجول است که گویی از"عجله"آفریده شده،و تار و پود وجودش از آن تشکیل یافته!و به راستی بسیاری از مردم عادی چنینند هم در خیر عجولند و هم در شر،حتی وقتی به آنها گفته میشود اگر آلوده کفر و گناه شوید،عذاب الهی دامنتان را میگیرد میگویند پس چرا این عذاب زودتر نمیآید؟! و در پایان آیه اضافه میکند:"عجله نکنید من آیات خود را به زودی به شما نشان میدهم"( سَأُرِیکُمْ آیٰاتِی فَلاٰ تَسْتَعْجِلُونِ ).
تعبیر"آیاتی"در اینجا ممکن است اشاره به آیات و نشانههای عذاب و بلاها و مجازاتهایی باشد که پیامبر ص مخالفان را با آن تهدید میکرد و این سبک مغزان کرارا میگفتند:پس چه شد این بلاهایی که ما را با آن میترسانی.
قرآن میگوید عجله نکنید،چیزی نمیگذرد که دامانتان را خواهد گرفت.
و نیز ممکن است اشاره به معجزاتی که دلیل بر صدق پیامبر اسلام ص
است بوده باشد یعنی اگر کمی صبر کنید:معجزات کافی به شما ارائه داده خواهد شد.
این دو تفسیر منافاتی با هم ندارند،زیرا مشرکان در هر دو قسمت عجله داشتند و خداوند هم هر دو را به آنها ارائه داد،هر چند تفسیر اول نزدیکتر به نظر میرسد و با آیات بعد متناسبتر است.
*** باز انگشت روی یکی از تقاضاهای عجولانه آنها گذاشته میگوید:"آنها میگویند:این وعده قیامت اگر راست میگوئید کی فرا میرسد؟!"( وَ یَقُولُونَ مَتیٰ هٰذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ).
آنها با بیصبری تمام،در انتظار قیام قیامت بودند،غافل از اینکه فرا رسیدن قیامت همان و بیچارگی و بدبختی تمام عیار آنها همان،ولی چه میتوان کرد،انسان عجول حتی در راه بدبختی و نابودی خود نیز عجله میکند.
تعبیر به إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ به صورت جمع(اگر راست میگوئید)با اینکه مخاطب پیامبر اسلام ص بود به خاطر آنست که پیروان راستین او را نیز در این خطاب شرکت داده شدهاند،و ضمنا میخواستند بگویند،فرا نرسیدن قیامت دلیل بر این است که همه شما دروغگو هستید! *** آیه بعد به آنها پاسخ میدهد،و میگوید:"اگر کافران میدانستند زمانی را که نمیتوانند شعلههای آتش را از صورت و پشت خود دور سازند،و هیچکس به یاری آنها نخواهد شتافت،هرگز تعجیل در عذاب نمیکردند،و نمیگفتند:
قیامت کی فرا میرسد"( لَوْ یَعْلَمُ الَّذِینَ کَفَرُوا حِینَ لاٰ یَکُفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ النّٰارَ وَ لاٰ عَنْ ظُهُورِهِمْ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ ).
تعبیر به"صورتها"و"پشتها"در آیه فوق،اشاره به این است که آتش
دوزخ چنان نیست که از یک سو آنها را احاطه کند،هم قسمت پیش روی آنها در آتش است و هم پشتها،گویی در وسط آتش غرق و دفن میشوند! و جمله" وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ "اشاره به این است که این بتهایی را که گمان میبرند شفیعان و یاوران آنها خواهند بود هیچکاری از آنها ساخته نیست.
*** و جالب اینکه"این مجازات الهی و آتش سوزان به صورت ناگهانی به سراغ آنها میآید آن چنان که مبهوتشان میکند"!( بَلْ تَأْتِیهِمْ بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ ).
"و آن چنان غافلگیر و مقهورشان میسازد که قدرت بر دفع آن را ندارند" ( فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ رَدَّهٰا ).
حتی اگر تقاضای مهلت کنند و بر خلاف آنچه تا آن وقت عجله میکردند درخواست تاخیر نمایند"به آنها مهلت داده نمیشود"( وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ ).
1-با توجه به آیات فوق این سؤال پیش میآید که اگر انسان طبیعتا عجول است پس چرا به دنبال آن نهی از عجله میکند و میگوید:" فَلاٰ تَسْتَعْجِلُونِ " آیا این دو با هم متضاد نیست.
در پاسخ میگوئیم با توجه به اصل اختیار و آزادی اراده انسان و قابل تغییر بودن صفات و روحیات و ویژگیهای اخلاقی،هیچگونه تضادی در کار نیست، چرا که با تربیت و تزکیه نفس میتوان این حالت را دگرگون ساخت.
2-جمله" بَلْ تَأْتِیهِمْ بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ "(عذاب الهی بطور ناگهانی به سراغ آنها میآید آن چنان که مبهوتشان میکند)ممکن است اشاره به این باشد که عذابهای قیامت همه چیزش با عذاب دنیا متفاوت است مثلا در باره آتش جهنم میخوانیم:" نٰارُ اللّٰهِ الْمُوقَدَةُ اَلَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ ""آتش برافروخته
الهی که بر قلب آدمی میزند"(همزه آیه 7-6).
یا اینکه در مورد آتشگیره جهنم میخوانیم" وَقُودُهَا النّٰاسُ وَ الْحِجٰارَةُ ":
"آتشگیره دوزخ مردم و سنگها هستند"(بقره آیه 24).
این گونه تعبیرات نشان میدهد که آتش دوزخ غافلگیرانه و ناگهانی و مبهوت کننده است (1).
1) 1) المیزان ج 14 صفحه 417.
وَ لَقَدِ اُسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَحٰاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُوا مِنْهُمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (41) قُلْ مَنْ یَکْلَؤُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ اَلنَّهٰارِ مِنَ اَلرَّحْمٰنِ بَلْ هُمْ عَنْ ذِکْرِ رَبِّهِمْ مُعْرِضُونَ (42) أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ تَمْنَعُهُمْ مِنْ دُونِنٰا لاٰ یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَ أَنْفُسِهِمْ وَ لاٰ هُمْ مِنّٰا یُصْحَبُونَ (43) بَلْ مَتَّعْنٰا هٰؤُلاٰءِ وَ آبٰاءَهُمْ حَتّٰی طٰالَ عَلَیْهِمُ اَلْعُمُرُ أَ فَلاٰ یَرَوْنَ أَنّٰا نَأْتِی اَلْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا أَ فَهُمُ اَلْغٰالِبُونَ (44) قُلْ إِنَّمٰا أُنْذِرُکُمْ بِالْوَحْیِ وَ لاٰ یَسْمَعُ اَلصُّمُّ اَلدُّعٰاءَ إِذٰا مٰا یُنْذَرُونَ (45)
41-(اگر تو را استهزا کنند نگران نباش)پیامبران پیش از تو را نیز استهزا کردند، اما سرانجام آنچه را(از عذابهای الهی)مسخره میکردند دامان استهزا کنندگان را گرفت!
42-بگو چه کسی شما را در شب و روز از(مجازات)خداوند رحمان نگاه میدارد؟ولی آنها از یاد پروردگارشان رویگردانند.
43-آیا آنها خدایانی دارند که میتوانند از آنان در برابر ما دفاع کنند؟(این خدایان ساختگی حتی)نمیتوانند خودشان را یاری دهند(تا چه رسد به دیگران)و نه از ناحیه ما بوسیله نیرویی یاری میشوند.
44-ما آنها و پدرانشان را از نعمتها بهرهمند ساختیم تا آنجا که عمر طولانی پیدا کردند (و مایه غرور و طغیانشان شد)آیا نمیبینند که ما مرتبا از زمین(و اهل آن) میکاهیم آیا آنها غالبند(یا ما)؟! 45-بگو من تنها بوسیله وحی شما را انذار میکنم ولی آنها که گوشهایشان کر است هنگامی که انذار میشوند سخنان را نمیشنوند!
گوش اگر گوش تو...
در آیات گذشته دیدیم که مشرکان و کفار،پیامبر اسلام ص را به باد استهزاء میگرفتند،همان کاری که عادت دیرینه همه جاهلان مغرور است که واقعیتهای مهم و جدی را به شوخی و مسخره میگیرند.
در نخستین آیه مورد بحث به عنوان دلداری پیامبر ص و تسلی خاطر او میگوید:این تنها تو نیستی که مورد استهزاء واقع شدهای"پیامبران قبل از تو را نیز استهزا کردند"( وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ ).
"ولی سرانجام آنچه را از عذابهای الهی به باد مسخره گرفته بودند،دامان استهزاکنندگان را گرفت"( فَحٰاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُوا مِنْهُمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ ).
بنا بر این غم و اندوهی به خود راه مده و این گونه اعمال جاهلان نباید در روح بزرگ تو کمترین اثر بگذارد و یا در اراده آهنینت خللی وارد کند.
*** در آیه بعد میگوید:نه تنها در برابر عذاب خدا در قیامت،کسی از شما دفاع نمیکند،در این دنیا نیز همین است"بگو چه کسی شما را در شب
و روز در برابر مجازات خداوند رحمان حفظ و نگهداری میکند"؟( قُلْ مَنْ یَکْلَؤُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ مِنَ الرَّحْمٰنِ ).
در واقع اگر خداوند آسمان"جو زمین"را سقف محفوظی قرار نداده بود(آن گونه که در آیات قبل گذشت)همین به تنهایی کافی بود که شما را شب و روز در معرض بمباران سنگهای آسمانی قرار دهد.
خداوند رحمان آن قدر به شما محبت دارد که ماموران مختلفی را برای حفظ و نگاهبانیتان قرار داده که اگر یک لحظه از شما جدا شوند سیل بلاها به سویتان سرازیر میشود.
قابل توجه اینکه:در این آیه به جای"اللّٰه"،"رحمان"به کار رفته، یعنی ببینید شما چقدر گناه کردهاید که حتی خداوندی را که کانون رحمت عامه است به خشم آوردهاید.
سپس اضافه میکند:اما آنها از یاد پروردگارشان رویگردانند،نه به مواعظ و اندرزهای پیامبران او گوش فرا میدهند،و نه یاد خدا و نعمتهایش دل آنها را تکان میدهد،و نه لحظهای اندیشه خود را در این راه به کار میاندازند "بلکه از یاد پروردگارشان رویگردانند"( بَلْ هُمْ عَنْ ذِکْرِ رَبِّهِمْ مُعْرِضُونَ ).
*** باز به عنوان سؤال میپرسد:این کافران ظالم و گنهکار در برابر کیفرهای الهی به چه چیز دل بستهاند؟"آیا آنها خدایانی دارند که میتواند از آنان در برابر ما دفاع کند"؟!( أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ تَمْنَعُهُمْ مِنْ دُونِنٰا ).
"این خدایان ساختگی آنها حتی نمیتوانند خودشان را یاری دهند و از خویشتن دفاع کنند"( لاٰ یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَ أَنْفُسِهِمْ ).
"و نه از ناحیه ما به وسیله رحمت و نیروی معنوی یاری و همراهی میشوند"
( وَ لاٰ هُمْ مِنّٰا یُصْحَبُونَ ) (1).
*** آیه بعد اشاره به یکی از علل مهم سرکشی و طغیان افراد بیایمان کرده میگوید:"ما به این گروه و پدرانشان انواع نعمتها بخشیدیم تا آنجا که عمرهای طولانی پیدا کردند"( بَلْ مَتَّعْنٰا هٰؤُلاٰءِ وَ آبٰاءَهُمْ حَتّٰی طٰالَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ ).
اما به جای اینکه این عمر طولانی و نعمت فراوان حس شکرگزاری را در آنها تحریک کرده و سر بر آستان عبودیت حق بگذارند مایه غرور و طغیانشان شد.
ولی آیا آنها نمیبینند که این جهان و نعمتهایش پایدار نیست"آیا نمیبینند که ما مرتبا از زمین و مردم زمین میکاهیم"؟!( أَ فَلاٰ یَرَوْنَ أَنّٰا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا ).
اقوام و قبائل یکی بعد از دیگری میآیند و میروند،افراد کوچک و بزرگ هیچیک عمر جاویدان ندارند،و همه سر به نقاب فنا فرو میبرند،اقوامی که از آنها قویتر و نیرومندتر و سرکشتر بودند همگی سر به تیره خاک کشیدند و حتی دانشمندان و بزرگان و علما که قوام زمین به آنها بود چشم از جهان فرو بستند! "آیا با این حال آنها غالبند یا ما غالبیم"؟!( أَ فَهُمُ الْغٰالِبُونَ ).
در اینکه منظور از جمله" أَنّٰا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا "(ما به سراغ زمین میآئیم و مرتبا از اطراف آن میکاهیم)چیست؟مفسران بحثهای گوناگونی- دارند.
1) 1) "یصحبون"از باب افعال در اصل به این معنی است که چیزی را به عنوان یاری و حمایت در اختیار شخصی قرار دهند،و در اینجا اشاره به این است که این بتها نه ذاتا قدرت دفاع دارند،نه از ناحیه پروردگار چنین نیرویی در اختیارشان گذاشته شده است و میدانیم هر نیروی دفاعی در عالم هستی یا باید از درون ذات چیزی بجوشد و یا از ناحیه خدا داده شود.
1-بعضی گفتهاند منظور این است که خدا تدریجا از اراضی و سرزمینهای مشرکان میکاهد و بر بلاد مسلمین میافزاید.
اما با توجه به اینکه این سوره در مکه نازل شده و در آن روز مسلمانان چنین فتوحاتی نداشتند این تفسیر،مناسب به نظر نمیرسد.
2-بعضی دیگر گفتهاند:منظور خراب شدن و ویرانی زمینها به طور تدریجی است.
3-بعضی آن را اشاره به ساکنان زمین میدانند.
4-و بعضی خصوص دانشمندان و علماء را در اینجا ذکر کردهاند.
اما مناسبتر از همه این است که منظور از زمین مردم سرزمینهای مختلف جهان است،اقوام و افراد گوناگونی که تدریجا و دائما به سوی دیار عدم میشتابند و با زندگی دنیا وداع میگویند،و به این ترتیب دائما از اطراف زمین کاسته میشود.
در بعضی از روایات که از امامان اهل بیت ع نقل شده این آیه به مرگ علما و دانشمندان تفسیر گردیده است،امام صادق ع میفرماید:
نقصانها ذهاب عالمها: "نقصان زمین به معنی فقدان دانشمندان است (1)".
البته میدانیم این روایات معمولا برای بیان مصداقهای روشن است،نه اینکه مفهوم آیه را منحصر در افراد خاصی کند.
و به این ترتیب آیه میخواهد مرگ و میر تدریجی بزرگان و اقوام پر جمعیت و حتی دانشمندان را به عنوان یک درس عبرت برای کافران مغرور و بیخبر بیان کند و به آنها نشان دهد که در مبارزه با خدا پیروزی برای آنها وجود ندارد.
*** سپس این حقیقت را بازگو میکند که وظیفه پیامبر ص آنست که مردم
1) 1) نور الثقلین جلد 3 صفحه 429.
را از طریق وحی آسمانی انذار کند،روی سخن را به پیامبر ص کرده میگوید:
"به آنها بگو من از پیش خود چیزی نمیگویم تنها به وسیله وحی شما را انذار میکنم"( قُلْ إِنَّمٰا أُنْذِرُکُمْ بِالْوَحْیِ ).
و اگر در دل سخت شما اثر نمیگذارد جای تعجب نیست،و نه دلیلی بر نقصان وحی آسمانی،بلکه به خاطر آنست که"افراد کر،هنگامی که انذار میشوند سخنان را نمیشنوند"!( وَ لاٰ یَسْمَعُ الصُّمُّ الدُّعٰاءَ إِذٰا مٰا یُنْذَرُونَ ).
گوش شنوا لازم است تا سخن خدا را بشنود،نه گوشهایی که آن چنان پردههای گناه و غفلت و غرور بر آنها افتاده که شنوایی حق را به کلی از دست داده است.
وَ لَئِنْ مَسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ مِنْ عَذٰابِ رَبِّکَ لَیَقُولُنَّ یٰا وَیْلَنٰا إِنّٰا کُنّٰا ظٰالِمِینَ (46) وَ نَضَعُ اَلْمَوٰازِینَ اَلْقِسْطَ لِیَوْمِ اَلْقِیٰامَةِ فَلاٰ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ إِنْ کٰانَ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنٰا بِهٰا وَ کَفیٰ بِنٰا حٰاسِبِینَ (47)
46-اگر کمترین عذاب پروردگارت آنها را لمس کند فریادشان بلند میشود ای وای ما همگی ستمگر بودیم.
47-ما ترازوهای عدل را در روز قیامت نصب میکنیم،لذا به هیچکس کمترین ستمی نمیشود،و اگر به مقدار سنگینی یک دانه خردل(کار نیک و بدی باشد)ما آن را حاضر میکنیم،و کافی است که ما حساب کننده باشیم.
ترازوهای عدل در قیامت
به دنبال آیات گذشته که حالت غرور و بیخبری افراد بیایمان را منعکس میکرد در نخستین آیه مورد بحث میگوید:"این بیخبران مغرور که در حالت نعمت و آرامش هرگز خدا را بنده نیستند اگر گوشه کوچک و ناچیزی از عذاب پروردگارت دامنشان را بگیرد چنان متوحش میشوند که فریاد میزنند ای وای بر ما!ما همگی ظالم و ستمگر بودیم"!( وَ لَئِنْ مَسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ مِنْ عَذٰابِ رَبِّکَ لَیَقُولُنَّ یٰا وَیْلَنٰا إِنّٰا کُنّٰا ظٰالِمِینَ ).
به گفته مفسران و ارباب لغت،واژه"نفحه"به معنی چیز کم،یا نسیم
ملایم میباشد،گرچه این کلمه غالبا در نسیمهای رحمت و نعمت به کار میرود، ولی در مورد عذاب نیز استعمال میشود (1).
به گفته تفسیر"کشاف"جمله" لَئِنْ مَسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ... "سه تعبیر در بردارد که همه اشاره به ناچیزی و کمی است،تعبیر به"مس"،و تعبیر به"نفحه"(از نظر ماده لغت)و نیز از نظر وزن و صیغه (2).
خلاصه اینکه قرآن میخواهد بگوید:این کوردلان،سالیان دراز سخنان پیامبر و منطق وحی را میشنوند و در آنها کمترین اثر نمیگذارد مگر آن زمان که تازیانه عذاب،هر چند خفیف و مختصر،بر پشت آنها نواخته شود که دست پاچه میشوند و فریاد" إِنّٰا کُنّٰا ظٰالِمِینَ "را سر میدهند،آیا باید تنها زیر تازیانههای عذاب،بیدار شوند؟ ولی چه سود که این بیداری اضطراری هم به حال آنها سودی ندارد،و اگر طوفان عذاب فرو بنشیند و آرامش بیابند،باز هم همان راه و همان برنامه است.
*** آخرین آیه مورد بحث،اشاره به حساب و جزای دقیق و عادلانه قیامت میکند تا افراد بیایمان و ستمگر بدانند به فرض که عذاب این دنیا دامانشان را نگیرد مجازات آخرت حتمی است،و دقیقا تمام اعمالشان مورد محاسبه قرار میگیرد.
میفرماید:"ما ترازوهای عدل را در روز قیامت نصب میکنیم"( وَ نَضَعُ الْمَوٰازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیٰامَةِ ).
"قسط"گاه به معنی عدم تبعیض،و گاه به معنی عدالت به طور مطلق میآید و مناسب در اینجا معنی دوم است.
جالب اینکه قسط در اینجا به عنوان"صفت"برای"موازین"ذکر شده
این ترازوهای سنجش آن چنان دقیق و منظم است که گویی عین عدالت میباشد (1).
و به همین دلیل بلافاصله اضافه میکند":به هیچکس در آنجا کمترین ظلم و ستمی نمیشود"( فَلاٰ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً ).
نه از پاداش نیکوکاران چیزی کاسته میشود،و نه به مجازات بدکاران افزوده میگردد.
اما این نفی ظلم و ستم،مفهومش این نیست که در حساب دقت نمیشود بلکه "اگر به مقدار سنگینی یک دانه خردل کار نیک و بدی باشد ما آن را حاضر میسازیم"و مورد سنجش قرار میدهیم( وَ إِنْ کٰانَ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنٰا بِهٰا ).
"و همین قدر کافی است که ما حسابگر اعمال بندگان باشیم"( وَ کَفیٰ بِنٰا حٰاسِبِینَ ).
"خردل"گیاهی است که دارای دانه سیاه بسیار کوچکی است،و ضرب المثل در کوچکی و حقارت میباشد.
نظیر این تعبیر در جای دیگر قرآن به عنوان" مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ ""سنگینی یک ذره"(یک مورچه بسیار کوچک یا یک جزء کوچک از خاک و غبار)آمده است(زلزال آیه 7).
قابل توجه اینکه در قرآن مجید در شش مورد تعبیر به" مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ "و در دو مورد تعبیر به" مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ "شده است.
در حقیقت در آیه فوق،با شش تعبیر مختلف،تاکیدی بر مساله حساب و کتاب دقیق روز قیامت شده است.
کلمه"موازین"آنهم به صورت جمع و سپس ذکر وصف"قسط"و به دنبال آن،تاکیدی بر نفی ظلم" فَلاٰ تُظْلَمُ نَفْسٌ "و پس از آن ذکر کلمه"شیئا"(هیچ
1) 1) گرچه"موازین"جمع است،و قسط مفرد است،ولی با توجه به اینکه قسط مصدر میباشد،و مصدر جمع بسته نمیشود،مشکلی به وجود نمیآید.
چیز)و بعد مثال زدن به"دانه خردل"و سرانجام جمله" کَفیٰ بِنٰا حٰاسِبِینَ "(کافی است که ما حسابگر باشیم).
همه اینها دلیل بر این است که حساب روز قیامت فوق العاده دقیق و خالی از هر گونه ظلم و ستم میباشد.
در اینکه منظور از ترازوی سنجش چیست؟بعضی چنین پنداشتهاند که در آنجا ترازوهایی همچون ترازوهای این دنیا نصب میشود و دنبال آن چنین فرض کردهاند که اعمال انسان در آنجا دارای سنگینی و وزن است،تا قابل توزین با آن ترازوها باشد.
ولی حق این است که"میزان"در اینجا به معنی"وسیله سنجش"است و میدانیم هر چیزی وسیله سنجشی متناسب با خود دارد،میزان الحراره(گرما سنج)میزان الهوا(هواسنج)و میزانهای دیگر هر یک هماهنگ با موضوعی است که میخواهند آن را به وسیله آن بسنجند.
در احادیث اسلامی میخوانیم:که میزانهای سنجش در قیامت،پیامبران و امامان و پاکان و نیکانی هستند که در پرونده اعمالشان نقطه تاریکی وجود ندارد (1).
میخوانیم:السلام علی میزان الاعمال:"سلام بر میزان سنجش اعمال"! (توضیح و شرح بیشتر پیرامون این موضوع را در جلد ششم صفحه 90 به بعد بیان کردیم).
ذکر"موازین"به صورت"جمع"(جمع میزان)نیز ممکن است اشاره به همین معنی باشد چرا که مردان حق هر یک میزان سنجشی هستند برای اعمال انسانها،بعلاوه گرچه همه ممتازند ولی هر یک از آنها امتیاز ویژهای دارند که در همان قسمت،الگو و مقیاس سنجش محسوب میشوند.
1) 1) بحار الانوار ج 7 صفحه 252(چاپ جدید).
و به تعبیر دیگر هر کس به اندازهای که با آنها شباهت دارد و از نظر صفات و اعمال بزرگواران هماهنگ است به همان مقدار وزنش سنگین،و به هر نسبت دور و ناهماهنگ است،سبک وزن میباشد.
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسیٰ وَ هٰارُونَ اَلْفُرْقٰانَ وَ ضِیٰاءً وَ ذِکْراً لِلْمُتَّقِینَ (48) اَلَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ وَ هُمْ مِنَ اَلسّٰاعَةِ مُشْفِقُونَ (49) وَ هٰذٰا ذِکْرٌ مُبٰارَکٌ أَنْزَلْنٰاهُ أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ (50)
48-ما به موسی و هارون"فرقان"(وسیله جدا کردن حق از باطل)و نور و آنچه مایه یادآوری پرهیزکاران است دادیم.
49-همانها که از پروردگارشان در غیب و نهان میترسند و از قیامت بیم دارند.
50-و این(قرآن)ذکر مبارکی است که(بر شما)نازل کردیم آیا آن را انکار میکنید؟!
شمهای از داستان پیامبران
از این آیات به بعد فرازهایی از زندگانی پیامبران که آمیخته با نکات بسیار آموزندهای است بیان شده،که بحثهای گذشته را در زمینه نبوت پیامبر اسلام ص و درگیری او با مخالفان،با توجه به اصول مشترکی که حاکم
بر آنها است،روشنتر میسازد.
در نخستین آیه میفرماید:"ما به موسی و هارون"فرقان"،وسیله تشخیص حق از باطل بخشیدیم،و نور و یادآوری برای پرهیزکاران"( وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسیٰ وَ هٰارُونَ الْفُرْقٰانَ وَ ضِیٰاءً وَ ذِکْراً لِلْمُتَّقِینَ ).
"فرقان"در اصل به معنی چیزی است که حق را از باطل جدا میکند و وسیله شناسایی این دو است،در اینکه منظور از آن در اینجا چیست تفسیرهای متعددی ذکر کردهاند:
بعضی آن را به معنی تورات.
و بعضی شکافته شدن دریا برای بنی اسرائیل که نشانه روشنی از عظمت حق و حقانیت موسی بود دانستهاند.
در حالی که بعضی اشاره به سایر معجزات و دلائلی که در اختیار موسی و هارون بود،میدانند.
ولی این تفسیرها هیچگونه با هم منافاتی ندارند،چرا که ممکن است فرقان هم اشاره به"تورات"و هم اشاره"به سایر معجزات و دلائل"موسی ع باشد.
در سایر آیات،نیز"فرقان"گاهی به خود"قرآن"اطلاق شده،مانند تَبٰارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقٰانَ عَلیٰ عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعٰالَمِینَ نَذِیراً :"بزرگ و پر برکت است خدایی که فرقان را بر بندهاش نازل کرد تا جهانیان را انذار کند"(سوره فرقان-آیه 1).
و گاه به پیروزیهای معجزهآسایی که نصیب پیامبر ص گردید،همانگونه که در مورد جنگ بدر" یَوْمَ الْفُرْقٰانِ "فرموده است(انفال-41).
اما واژه"ضیاء"به معنی نور و روشنایی است که از درون ذات
چیزی بجوشد و مسلما قرآن و تورات و معجزات انبیاء چنین بوده است (1).
و"ذکر"هر موضوعی است که انسان را از غفلت و بیخبری دور دارد، و این نیز از آثار واضح کتب آسمانی و معجزات الهی است.
ذکر این سه تعبیر پشت سر هم گویا اشاره به این است که انسان برای رسیدن به مقصد،نخست احتیاج به"فرقان"دارد یعنی بر سر دو راهیها و چند راهیها راه اصلی را پیدا کند،هنگامی که راه خود را یافت،نور و روشنایی و ضیاء میخواهد تا مشغول حرکت گردد،سپس در ادامه راه،گاه موانعی پیش میآید که از همه مهمتر غفلت است،نیاز به وسیلهای دارد که مرتبا به او هشدار دهد و یادآور و ذکر باشد.
قابل توجه اینکه:"فرقان"به صورت"معرفه"آمده و"ضیاء"و"ذکر" به صورت"نکره"،و اثر آن را مخصوص متقین و"پرهیزکاران"میداند،این تفاوت تعبیر ممکن است اشاره به این باشد که معجزات و خطابهای آسمانی،راه را برای همگان روشن میکند،اما آنها که تصمیم بگیرند و از ضیاء و ذکر استفاده کنند،همگان نیستند،تنها کسانی هستند که احساس مسئولیت میکنند و بهرهای از تقوا دارند.
*** آیه بعد این"پرهیزکاران"را چنین معرفی میکند:"آنها کسانی هستند که از پروردگارشان در غیب و نهان میترسند"( اَلَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ ).
"و از روز رستاخیز بیم دارند"( وَ هُمْ مِنَ السّٰاعَةِ مُشْفِقُونَ ).
کلمه"غیب"در اینجا،دو تفسیر دارد:نخست اینکه اشاره به ذات پاک
1) 1) در باره معنی"ضیاء"و تفاوت آن با"نور"در جلد هشتم صفحه 226 ذیل آیه 5 سوره یونس توضیحات بیشتری دادهایم.
پروردگار است،یعنی با اینکه خدا از دیدهها پنهان است آنها به دلیل عقل، به او ایمان آوردهاند،و در برابر ذات پاکش احساس مسئولیت میکنند.
دیگر اینکه پرهیزکاران تنها در اجتماع و میان جامعه،ترس از خدا ندارند،بلکه در خلوتگاهها نیز او را حاضر و ناظر میدانند.
قابل توجه اینکه در برابر خداوند تعبیر به"خشیت"،و در مورد قیامت تعبیر به"اشفاق"شده،این دو واژه گرچه هر دو به معنی ترس است،ولی به گفته"راغب"در کتاب مفردات"خشیت"در جایی گفته میشود که ترس آمیخته با احترام و تعظیم باشد،همانند ترسی که یک فرزند،از پدر بزرگوارش دارد،بنا بر این پرهیزکاران،ترسشان از خدا توأم است با معرفت:
و اما واژه"اشفاق"به معنی توجه و علاقه توأم با بیم است،مثلا این تعبیر گاه در مورد فرزندان یا دوستان به کار میرود که انسان به آنها علاقه دارد ولی در عین حال از اینکه در معرض آفات و گزند هستند بیمناک است.
در واقع پرهیزکاران به روز قیامت بسیار علاقمندند چون کانون پاداش و رحمت الهی است اما با این حال از حساب و کتاب خدا نیز بیمناکند.
البته گاهی این دو کلمه نیز به یک معنی استعمال شده است.
*** آخرین آیه مورد بحث،قرآن را در مقایسه با کتب پیشین قرار داده، میگوید:"این ذکر مبارکی است که ما بر شما نازل کردیم"( وَ هٰذٰا ذِکْرٌ مُبٰارَکٌ أَنْزَلْنٰاهُ ).
"آیا شما آن را انکار میکنید"( أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ ).
انکار چرا؟اینکه ذکر است و مایه بیداری و آگاهی و یادآوری شما است، اینکه کانون برکت است و خیر دنیا و آخرت در آن میباشد،و سرچشمه همه
پیروزیها و خوشبختیها است.
آیا چنین کتابی،جای انکار دارد؟دلائل حقانیتش در خودش نهفته، و نورانیتش آشکار است،و رهروان راهش سعادتمند و پیروز.
برای اینکه بدانیم تا چه حد این قرآن موجب آگاهی و مایه برکت است کافی است حال ساکنان جزیره عرب را قبل از نزول قرآن که در توحش و جهل و فقر و بدبختی و پراکندگی زندگی میکردند،با وضعشان بعد از نزول قرآن که اسوه و الگویی برای دیگران شدند در نظر بگیریم،همچنین وضع اقوام دیگر را قبل و بعد از ورود قرآن در میان آنها.
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا إِبْرٰاهِیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ کُنّٰا بِهِ عٰالِمِینَ (51) إِذْ قٰالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ مٰا هٰذِهِ اَلتَّمٰاثِیلُ اَلَّتِی أَنْتُمْ لَهٰا عٰاکِفُونَ (52) قٰالُوا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا لَهٰا عٰابِدِینَ (53) قٰالَ لَقَدْ کُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (54) قٰالُوا أَ جِئْتَنٰا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اَللاّٰعِبِینَ (55) قٰالَ بَلْ رَبُّکُمْ رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ اَلَّذِی فَطَرَهُنَّ وَ أَنَا عَلیٰ ذٰلِکُمْ مِنَ اَلشّٰاهِدِینَ (56) وَ تَاللّٰهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنٰامَکُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ (57) فَجَعَلَهُمْ جُذٰاذاً إِلاّٰ کَبِیراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ (58)
51-ما وسیله رشد ابراهیم را از قبل به او دادیم،و از(شایستگی)او آگاه بودیم.
52-آن هنگام که به پدرش(آزر)و قوم او گفت این مجسمههای بیروحی را که شما همواره پرستش میکنید چیست؟ 53-گفتند:ما پدران خود را دیدیم که آنها را عبادت میکنند! 54-گفت:مسلما شما و هم پدرانتان در گمراهی آشکاری بودهاید.
55-گفتند:تو مطلب حقی برای ما آوردهای یا شوخی میکنی؟! 56-گفت:(کاملا حق آوردهام)پروردگار شما همان پروردگار آسمانها و زمین است که آنها را ایجاد کرده و من از گواهان این موضوعم.
57-و بخدا سوگند نقشهای برای نابودی بتهایتان در غیاب شما طرح میکنم.
58-سرانجام(با استفاده از یک فرصت مناسب)همه آنها-جز بت بزرگشان را- قطعه قطعه کرد،تا به سراغ او بیایند(و او حقایق را بازگو کند).
ابراهیم نقشه نابودی بتها را میکشد.
گفتیم در این سوره همانگونه که از نامش پیدا است فرازهای بسیاری از حالات انبیاء(شانزده پیامبر)آمده است،در آیات گذشته اشاره کوتاهی به رسالت موسی ع و هارون ع شده بود،و در آیات مورد بحث و قسمتی از آیات آینده بخش مهمی از زندگی و مبارزات ابراهیم ع با بتپرستان انعکاس یافته،نخست میفرماید:"ما وسیله رشد و هدایت را از قبل در اختیار ابراهیم گذاردیم، و به شایستگی او آگاه بودیم"( وَ لَقَدْ آتَیْنٰا إِبْرٰاهِیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ کُنّٰا بِهِ عٰالِمِینَ ).
"رشد"در اصل به معنی راه یافتن به مقصد است و در اینجا ممکن است اشاره به حقیقت توحید باشد که ابراهیم از سنین کودکی از آن آگاه شده بود، و ممکن است اشاره به هر گونه خیر و صلاح به معنی وسیع کلمه بوده باشد.
تعبیر به" مِنْ قَبْلُ "اشاره به قبل از موسی و هارون است.
جمله" کُنّٰا بِهِ عٰالِمِینَ "اشاره به شایستگیهای ابراهیم برای کسب این مواهب است،در حقیقت خدا هیچ موهبتی را به کسی بدون دلیل نمیدهد،این شایستگیهاست که آمادگی برای پذیرش مواهب الهی است،هر چند مقام نبوت یک مقام موهبتی است.
*** سپس به یکی از مهمترین برنامههای ابراهیم ع اشاره کرده،میگوید:
این رشد و رشادت ابراهیم آن گاه ظاهر شد که به پدرش(اشاره به عمویش"آزر" است،زیرا عرب گاه به عمو"اب"میگوید)و قوم او گفت:این تمثالهایی را که شما دل به آن بستهاید،و شب و روز گرد آن میچرخید و دست از آن بر نمیدارید چیست"؟( إِذْ قٰالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ مٰا هٰذِهِ التَّمٰاثِیلُ الَّتِی أَنْتُمْ لَهٰا عٰاکِفُونَ ).
"ابراهیم"با این تعبیر بتهایی را که در نظر آنها فوق العاده عظمت داشت شدیدا تحقیر کرد.اولا:با تعبیر"ما هذه"(اینها چیست؟) (1)ثانیا:
با تعبیر به"تماثیل"زیرا"تماثیل"جمع"تمثال"به معنی عکس یا مجسمه بیروح است(تاریخچه بتپرستی میگوید:این مجسمهها و عکسها در آغاز جنبه یادبود پیامبران و علماء داشته،ولی تدریجا صورت قداست به خود گرفته و معبود واقع شده است).
جمله" أَنْتُمْ لَهٰا عٰاکِفُونَ "با توجه به معنی"عکوف"که به معنی ملازمت توأم با احترام است نشان میدهد که آنها آن چنان دلبستگی به این بتها پیدا کرده بودند و سر بر آستانشان میسائیدند و بر گردشان میچرخیدند که گویی همواره ملازم آنها بودند.
1) 1) تعبیر"ما"در اینگونه موارد معمولا اشاره به غیر عاقل است و اسم اشاره به نزدیک نیز در این گونه موارد و خود نوعی تحقیر را میرساند و گرنه مناسب،اشاره به دور بود.
این گفتار ابراهیم در حقیقت استدلال روشنی است برای ابطال بتپرستی زیرا آنچه از بتها میبینیم همین مجسمه و تمثال است،بقیه تخیل است و توهم است و پندار،کدام انسان عاقل به خود اجازه میدهد،که برای یک مشت سنگ و چوب این همه عظمت و احترام و قدرت قائل باشد؟چرا انسانی که خود اشرف مخلوقات است در برابر مصنوع خویش،این چنین خضوع و کرنش کند،و حل مشکلات خود را از آن بخواهد؟! *** ولی بتپرستان در حقیقت هیچگونه جوابی در برابر این منطق گویا نداشتند جز اینکه مطلب را از خود رد کنند و به نیاکانشان ارتباط دهند لذا "گفتند ما پدران و نیاکان خویش را دیدیم که اینها را پرستش میکنند و ما به سنت نیاکانمان وفاداریم"( قٰالُوا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا لَهٰا عٰابِدِینَ ).
*** از آنجا که تنها سنت و روش نیاکان بودن هیچ مشکلی را حل نمیکند، و هیچ دلیلی نداریم که نیاکان عاقلتر و عالمتر از نسلهای بعد باشند،بلکه غالبا قضیه به عکس است چون با گذشت زمان علم و دانشها گستردهتر میشود، ابراهیم بلافاصله به آنها"پاسخ گفت:هم شما و هم پدرانتان به طور قطع در گمراهی آشکار بودید"( قٰالَ لَقَدْ کُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ ).
*** این تعبیر که توأم با انواع تاکیدها و حاکی از قاطعیت تمام است،سبب شد که بتپرستان کمی به خود آمده در صدد تحقیق برآیند،رو به سوی ابراهیم کرده:"گفتند:آیا براستی تو مطلب حقی را آوردهای یا شوخی میکنی"( قٰالُوا أَ جِئْتَنٰا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللاّٰعِبِینَ ).
زیرا آنها که به پرستش بتها عادت کرده بودند و آن را یک واقعیت قطعی
میپنداشتند باور نمیکردند کسی جدا با بتپرستی مخالفت کند،لذا از روی تعجب این سؤال را از ابراهیم کردند.
*** اما ابراهیم صریحا به آنها پاسخ گفت:آنچه میگویم جدی است و عین واقعیت که پروردگار شما پروردگار آسمانها و زمین است"( قٰالَ بَلْ رَبُّکُمْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
همان خدایی که آنها را آفریده و من از گواهان این عقیدهام( اَلَّذِی فَطَرَهُنَّ وَ أَنَا عَلیٰ ذٰلِکُمْ مِنَ الشّٰاهِدِینَ ).
ابراهیم با این گفتار قاطعش نشان داد آن کس شایسته پرستش است که آفریدگار آنها و زمین و همه موجودات است،اما قطعات سنگ و چوب که خود مخلوق ناچیزی هستند ارزش پرستش را ندارند،مخصوصا با جمله" وَ أَنَا عَلیٰ ذٰلِکُمْ مِنَ الشّٰاهِدِینَ "اثبات کرد تنها من نیستم که گواه بر این حقیقتم بلکه همه آگاهان و فهمیدهها همانها که رشتههای تقلید کورکورانه را پاره کردهاند گواه بر این حقیقتند.
*** ابراهیم برای اینکه ثابت کند این مساله صد در صد جدی است و او بر سر عقیده خود تا همه جا ایستاده است و نتائج و لوازم آن را هر چه باشد با جان و دل میپذیرد اضافه کرد"به خدا سوگند،من نقشهای برای نابودی بتهای شما به هنگامی که خودتان حاضر نباشید و از اینجا بیرون روید خواهم کشید"! ( وَ تَاللّٰهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنٰامَکُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ ).
"اکیدن"از ماده"کید"گرفته شده که به معنی طرح پنهانی و چارهاندیشی مخفیانه است.منظورش این بود که به آنها با صراحت بفهماند سرانجام از یک فرصت استفاده خواهم کرد و آنها را درهم میشکنم!.
اما عظمت و ابهت بتها در نظر آنان شاید به آن پایه بود که این سخن را جدی نگرفتند و عکس العملی نشان ندادند شاید فکر کردند مگر ممکن است انسانی به خود اجازه دهد این چنین با مقدسات یک قوم و ملت که حکومتشان هم صد در صد پشتیبان آن است بازی کند؟با کدام جرات؟و با کدام نیرو؟ و از اینجا روشن میشود اینکه بعضی گفتهاند این جمله را در دل گفته، و یا به طور خصوصی با بعضی در میان نهاده به هیچوجه نیازی به آن نیست، بخصوص اینکه کاملا بر خلاف ظاهر آیه است.
بعلاوه در چند آیه بعد میخوانیم بتپرستان به یاد این گفتار ابراهیم افتادند و گفتند ما شنیدیم جوانی سخن از توطئه در باره بتها میگفت.
*** به هر حال ابراهیم در یک روز که بتخانه خلوت بود،و هیچکس از بتپرستان در آنجا حضور نداشت،طرح خود را عملی کرد.
توضیح اینکه:طبق نقل بعضی از مفسران بتپرستان در هر سال روز خاصی را برای بتها عید میگرفتند،غذاهایی در بتخانه حاضر کرده سپس دستجمعی به بیرون شهر حرکت میکردند،و در پایان روز بازمیگشتند و به بتخانه میآمدند تا از آن غذاها که به اعتقادشان تبرک یافته بود بخورند.
به ابراهیم نیز پیشنهاد کردند او هم با آنها برود،ولی او به عذر بیماری با آنها نرفت.
به هر حال او بیآنکه از خطرات این کار بترسد و یا از طوفانی که پشت سر این عمل به وجود میآید هراسی به دل راه دهد مردانه وارد میدان شد، و با یک دنیا قهرمانی به جنگ این خدایان پوشالی رفت که آن همه علاقمند متعصب و نادان داشتند،بطوری که قرآن میگوید"همه آنها را قطعه قطعه کرد،جز بت بزرگی که داشتند"!( فَجَعَلَهُمْ جُذٰاذاً إِلاّٰ کَبِیراً لَهُمْ ).
و هدفش این بود"شاید بتپرستان به سراغ او بیایند و او هم تمام گفتنیها را بگوید"( لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ ) (1).
درست است که ما از لفظ"بت پرستی"بیشتر متوجه بتهای سنگی و چوبی میشویم،ولی از یک نظر بت و بت- پرستی مفهوم وسیعی دارد که هر نوع توجه به غیر خدا را،در هر شکل و صورت شامل میشود.و طبق حدیث معروف"هر چه انسان را به خود مشغول و از خدا دور سازد بت او است"!(کلما شغلک عن اللّٰه فهو صنمک)! در حدیثی از"اصبغ بن نباته"که یکی از یاران معروف علی ع است میخوانیم:
ان علیا مر بقوم یلعبون الشطرنج،فقال:ما هذه التماثیل التی انتم لها عاکفون؟لقد عصیتم اللّٰه و رسوله!: "امیر مؤمنان علی ع از کنار جمعی میگذشت که مشغول بازی شطرنج بودند فرمود:این مجسمهها(و بتهایی) را که از آن جدا نمیشوید چیست؟شما هم نافرمانی خدا کردهاید و هم عصیان پیامبر (2).
جالب اینکه بتپرستان در جواب ابراهیم،هم روی کثرت نفرات تکیه کردند،و هم طول زمان،گفتند:
"ما پدران خود را بر این آئین و رسم یافتیم".
1) 1) بسیاری از مفسران گفتهاند مرجع ضمیر"الیه"خود ابراهیم است و بعضی گفتهاند منظور بت بزرگ است،اما معنی اول صحیحتر به نظر میرسد.اما اینکه در آیه فوق میخوانیم این بزرگ آنها بوده ممکن است اشاره به بزرگی ظاهری آن بوده باشد، یا اشاره به احترام آن در نظر بتپرستان خرافی،و یا هر دو.
2) 2) مجمع البیان ذیل آیات مورد بحث.
او هم در هر دو قسمت به آنها پاسخ گفت،که هم شما و هم پدرانتان،همیشه در ضلال مبین بودید! یعنی انسان عاقل که دارای استقلال فکری است هرگز خود را پایبند این اوهام نمیکند نه کثرت طرفداران طرح و سنتی را دلیل اصالت آن میداند و نه دوام و ریشهدار بودن آن را.
قٰالُوا مَنْ فَعَلَ هٰذٰا بِآلِهَتِنٰا إِنَّهُ لَمِنَ اَلظّٰالِمِینَ (59) قٰالُوا سَمِعْنٰا فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقٰالُ لَهُ إِبْرٰاهِیمُ (60) قٰالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلیٰ أَعْیُنِ اَلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ (61) قٰالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هٰذٰا بِآلِهَتِنٰا یٰا إِبْرٰاهِیمُ (62) قٰالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هٰذٰا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کٰانُوا یَنْطِقُونَ (63) فَرَجَعُوا إِلیٰ أَنْفُسِهِمْ فَقٰالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ اَلظّٰالِمُونَ (64) ثُمَّ نُکِسُوا عَلیٰ رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا هٰؤُلاٰءِ یَنْطِقُونَ (65) قٰالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ یَنْفَعُکُمْ شَیْئاً وَ لاٰ یَضُرُّکُمْ (66) أُفٍّ لَکُمْ وَ لِمٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (67)
59-گفتند:هر کس با خدایان ما چنین کرده قطعا از ستمگران است(و باید کیفر ببیند)! 60-(گروهی)گفتند:شنیدیم جوانی از(مخالفت با)بتها سخن میگفت که او را ابراهیم میگفتند.
61-(عدهای)گفتند:او را در برابر چشم مردم بیاورید تا گواهی دهند.
62-(هنگامی که ابراهیم را حاضر کردند)گفتند تو این کار را با خدایان ما کردهای، ای ابراهیم؟! 63-گفت:بلکه بزرگشان کرده باشد!از آنها سؤال کنید اگر سخن میگویند!! 64-آنها به و جدان خود بازگشتند و(به خود)گفتند:حقا که شما ستمگرید.
65-سپس بر سرهاشان واژگونه شدند(و حکم و جدان را به کلی فراموش کردند و گفتند:) تو میدانی که اینها سخن نمیگویند! 66-(ابراهیم)گفت:آیا جز خدا چیزی را میپرستید که نه کمترین سودی برای شما دارد،و نه زیانی میرساند(که به سودشان چشم دوخته باشید یا از زیانشان بترسید).
67-اف بر شما و بر آنچه غیر از خدا پرستش میکنید،آیا اندیشه نمیکنید(و عقل ندارید)؟!
برهان دندانشکن ابراهیم
سرانجام آن روز عید به پایان رسید و بتپرستان شادیکنان به شهر بازگشتند،و یکسر به سراغ بتخانه آمدند،تا هم عرض ارادتی به پیشگاه بتان کنند و هم از غذاهایی که به زعم آنها در کنار بتها برکت یافته بود بخورند.
همین که وارد بتخانه شدند با صحنهای روبرو گشتند که هوش از سرشان پرید،به جای آن بتخانه آباد با تلی از بتهای دست و پا شکسته و بهم ریخته روبرو شدند!فریادشان بلند شد"صدا زدند چه کسی این بلا را بر سر خدایان ما آورده
است"؟!( قٰالُوا مَنْ فَعَلَ هٰذٰا بِآلِهَتِنٰا ) (1).
مسلما هر کس بوده از ظالمان و ستمگران است( إِنَّهُ لَمِنَ الظّٰالِمِینَ ).
او هم به خدایان ما ستم کرده،و هم به جامعه و جمعیت ما و هم به خودش! چرا که با این عمل خویشتن را در معرض نابودی قرار داده است.
*** اما گروهی که تهدیدهای ابراهیم را نسبت به بتها در خاطر داشتند،و طرز رفتار اهانتآمیز او را با این معبودهای ساختگی میدانستند"گفتند:ما شنیدیم جوانکی سخن از بتها میگفت و از آنها به بدی یاد میکرد که نامش ابراهیم است" ( قٰالُوا سَمِعْنٰا فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقٰالُ لَهُ إِبْرٰاهِیمُ ) (2).
درست است که ابراهیم طبق بعضی از روایات در آن موقع کاملا جوان بود و احتمالا سنش از 16 سال تجاوز نمیکرد،و درست است که تمام ویژگیهای "جوانمردان"،"شجاعت"و"شهامت"و"صراحت"و"قاطعیت"در وجودش جمع بود،ولی مسلما منظور بتپرستان از این تعبیر چیزی جز تحقیر نبوده بگویند"ابراهیم"این کار را کرده،گفتند جوانی که به او ابراهیم میگفتند چنین میگفت...یعنی فردی کاملا گمنام و از نظر آنان بیشخصیت.
اصولا معمول این است هنگامی که جنایتی در نقطهای رخ میدهد برای پیدا کردن شخصی که آن کار را انجام داده به دنبال ارتباطهای خصومتآمیز میگردند،و مسلما در آن محیط کسی جز ابراهیم آشکارا با بتها گلاویز نبود،
و لذا تمام افکار متوجه او شد جمعیت"گفتند اکنون که چنین است پس بروید او را در برابر چشم مردم حاضر کنید تا آنها که میشناسند و خبر دارند گواهی دهند"( قٰالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلیٰ أَعْیُنِ النّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ ).
بعضی از مفسران نیز این احتمال را دادهاند که منظور مشاهده صحنه مجازات و کیفر ابراهیم است،نه شهادت و گواهی بر مجرم بودن او اما با توجه به آیات بعد که بیشتر جنبه بازپرسی دارد این احتمال منتفی است،بعلاوه تعبیر به کلمه"لعل"(شاید)نیز متناسب با معنی دوم نیست،زیرا اگر مردم در برابر صحنه مجازات حضور یابند،طبعا مشاهده خواهند کرد،شاید ندارد.
*** جارچیان در اطراف شهر فریاد زدند که هر کس از ماجرای خصومت ابراهیم و بدگویی او نسبت به بتها آگاه است حاضر شود،و به زودی هم آنها که از این موضوع آگاه بودند و هم سایر مردم اجتماع کردند تا ببینند سرانجام کار این متهم به کجا خواهد رسید.
شور و ولوله عجیبی در مردم افتاده بود،چرا که از نظر آنها جنایتی بیسابقه توسط یک جوان ماجراجو در شهر رخ داده بود که بنیان دینی مردم محیط را به لرزه درآورده بود.
سرانجام محکمه و دادگاه تشکیل شد و زعمای قوم در آنجا جمع بودند بعضی میگویند:خود نمرود نیز بر این ماجرا نظارت داشت.
نخستین سؤالی که از ابراهیم کردند این بود"گفتند:تویی که این کار را با خدایان ما کردهای؟ای ابراهیم"!( قٰالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هٰذٰا بِآلِهَتِنٰا یٰا إِبْرٰاهِیمُ ).
آنها حتی حاضر نبودند بگویند تو خدایان ما را شکستهای،و قطعه قطعه کردهای،بلکه تنها گفتند:تو این کار را با خدایان ما کردی؟ ***
ابراهیم آن چنان جوابی گفت که آنها را سخت در محاصره قرار داد، محاصرهای که قدرت بر نجات از آن نداشتند"ابراهیم گفت:بلکه این کار را این بت بزرگ آنها کرده!از آنها سؤال کنید اگر سخن میگویند"!( قٰالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هٰذٰا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کٰانُوا یَنْطِقُونَ ).
اصول جرمشناسی میگوید متهم کسی است که آثار جرم را همراه دارد، در اینجا آثار جرم در دست بت بزرگ است(طبق روایت معروفی ابراهیم تبر را به گردن بت بزرگ گذاشت).
اصلا چرا شما به سراغ من آمدید؟چرا خدای بزرگتان را متهم نمیکنید؟ آیا احتمال نمیدهید او از دست خدایان کوچک خشمگین شده و یا آنها را رقیب آینده خود فرض کرده و حساب همه را یک جا رسیده است؟! از آنجا که ظاهر این تعبیر به نظر مفسران با واقعیت تطبیق نمیداده،و از آنجا که ابراهیم پیامبر است و معصوم و هرگز دروغ نمیگوید،در تفسیر این جمله، مطالب مختلفی گفتهاند آنچه از همه بهتر به نظر میرسد این است که:
ابراهیم ع به طور قطع این عمل را به بت بزرگ نسبت داد،ولی تمام قرائن شهادت میداد که او قصد جدی از این سخن ندارد،بلکه میخواسته است عقائد مسلم بتپرستان را که خرافی و بیاساس بوده است به رخ آنها بکشد، به آنها بفهماند که این سنگ و چوبهای بیجان آن قدر بیعرضهاند که حتی نمیتوانند یک جمله سخن بگویند و از عبادتکنندگانشان یاری بطلبند،تا چه رسد که بخواهند به حل مشکلات آنها بپردازند! نظیر این تعبیر در سخنان روزمره ما فراوان است که برای ابطال گفتار طرف،مسلمات او را به صورت امر یا اخبار و یا استفهام در برابرش میگذاریم تا محکوم شود و این به هیچوجه دروغ نیست"دروغ آنست که قرینهای همراه نداشته باشد".
در روایتی که در کتاب کافی از امام صادق ع نقل شده میخوانیم:
انما قال بل فعله کبیرهم ارادة الاصلاح،و دلالة علی انهم لا یفعلون،ثم قال و اللّٰه ما فعلوه و ما کذب: "ابراهیم این سخن را به خاطر آن گفت که میخواست افکار آنها را اصلاح کند،و به آنها بگوید که چنین کاری از بتها ساخته نیست، سپس امام اضافه فرمود:به خدا سوگند بتها دست به چنان کاری نزده بودند، ابراهیم نیز دروغ نگفت.
جمعی از مفسران نیز احتمال دادهاند که ابراهیم ع این مطلب را به صورت یک جمله شرطیه ادا کرد و گفت:بتها اگر سخن بگویند دست به چنین کاری زدهاند،و مسلما تعبیر خلاف واقع نبود،زیرا نه بتها سخن میگفتند و نه چنین کاری از آنها سر زده بود،به مضمون همین تفسیر نیز حدیثی وارد شده است.
اما تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد زیرا جمله شرطیه( إِنْ کٰانُوا یَنْطِقُونَ )قیدی است برای سؤال کردن(فاسئلوهم)نه برای جمله" بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ "(دقت کنید).
نکته دیگری که در اینجا باید به آن توجه داشت این است که:عبارت این است که باید از بتهای دست و پا شکسته سؤال شود که این بلا را چه کسی بر سر آنها آورده است،نه از بت بزرگ زیرا ضمیر"هم"و همچنین ضمیرهای " إِنْ کٰانُوا یَنْطِقُونَ "همه به صورت جمع است و این با تفسیر اول سازگار است (1).
*** سخنان ابراهیم،بتپرستان را تکان داد،و جدان خفته آنها را بیدار کرد و همچون طوفانی که خاکسترهای فراوان را از روی شعلههای آتش برگیرد و فروغ آن را آشکار سازد،فطرت توحیدی آنها را از پشت پردههای تعصب و جهل و غرور آشکار ساخت.
1) 1) بعلاوه ظاهر این است که ضمیر"کبیرهم"با بقیه یکی است.
در یک لحظه کوتاه و زودگذر از این خواب عمیق و مرگزا بیدار شدند، چنان که قرآن میگوید:"آنها به و جدان و فطرتشان بازگشتند و به خود گفتند حقا که شما ظالم و ستمگرید"( فَرَجَعُوا إِلیٰ أَنْفُسِهِمْ فَقٰالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظّٰالِمُونَ ) (1).
هم به خویشتن ظلم و ستم کردید و هم بر جامعهای که به آن تعلق دارید و هم به ساحت مقدس پروردگار بخشنده نعمتها.
جالب اینکه در آیات قبل خواندیم آنها ابراهیم را متهم به ظالم بودن کردند،ولی در اینجا دریافتند که ظالم اصلی و حقیقی خودشانند.
و در واقع تمام مقصود ابراهیم از شکستن بتها همین بود،هدف شکستن فکر بتپرستی و روح بتپرستی بود،و گرنه شکستن بت فایدهای ندارد، بتپرستان لجوج فورا بزرگتر و بیشتر از آن را میسازند و به جای آن مینهند، همانگونه که در تاریخ اقوام نادان و جاهل و متعصب،این مساله،نمونههای فراوان دارد.
تا اینجا ابراهیم موفق شد یک مرحله بسیار حساس و ظریف تبلیغ خود را که بیدار ساختن وجدانهای خفته است از طریق ایجاد یک طوفان روانی بود اجرا کند.
*** ولی افسوس که زنگار جهل و تعصب و تقلید کورکورانه بیشتر از آن بود که با ندای صیقلبخش این قهرمان توحید به کلی زدوده شود.
افسوس که این بیداری روحانی و مقدس چندان به طول نیانجامید، و در ضمیر آلوده و تاریکشان از طرف نیروهای اهریمنی و جهل قیامی بر ضد این
1) 1) بعضی از مفسران این احتمال را نیز دادهاند که منظور از" فَرَجَعُوا إِلیٰ أَنْفُسِهِمْ "آنست که این سخن را با یکدیگر در میان نهادند و به سرزنش و ملامت یکدیگر پرداختند،ولی آنچه در بالا گفتیم صحیحتر به نظر میرسد.
نور توحیدی صورت گرفت و همه چیز به جای اول بازگشت،چه تعبیر لطیفی قرآن میکند"سپس آنها بر سرهاشان واژگونه شدند"( ثُمَّ نُکِسُوا عَلیٰ رُؤُسِهِمْ ).
و برای اینکه از طرف خدایان گنگ و بسته دهانشان عذری بیاورند گفتند:
"تو میدانی اینها هرگز سخن نمیگویند"!( لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا هٰؤُلاٰءِ یَنْطِقُونَ ).
اینها همیشه خاموشند و ابهت سکوت را نمیشکنند!! و با این عذر پوشالی خواستند ضعف و زبونی و ذلت بتها را کتمان کنند.
*** اینجا بود که میدانی برای استدلال منطقی در برابر ابراهیم قهرمان گشوده شد تا شدیدترین حملات خود را متوجه آنها کند،و مغزهایشان را زیر رگباری از سرزنش منطقی و بیدارکننده قرار دهد:"فریاد زد آیا شما معبودهای غیر خدا را میپرستید که نه کمترین سودی به حال شما دارند و نه کوچکترین ضرری" ( قٰالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لاٰ یَنْفَعُکُمْ شَیْئاً وَ لاٰ یَضُرُّکُمْ ).
این خدایان پنداری که نه قدرت بر سخن دارند،نه شعور و درکی،نه میتوانند از خود دفاع کنند،و نه میتوانند بندگان را به حمایت خود بخوانند، اصلا اینها چه کاری ازشان ساخته است و به چه درد میخورند؟! پرستش یک معبود یا به خاطر شایستگی او برای عبودیت است،که این در باره بتهای بیجان مفهوم ندارد،و یا به خاطر انتظار سودی است که از ناحیه آنها عائد شود،و یا ترس از زیانشان،ولی اقدام من به شکستن بتها نشان داد که اینها کمترین بخاری ندارند،با این حال آیا این کار شما احمقانه نیست؟! *** باز این معلم توحید،سخن را از این هم فراتر برد و با تازیانههای سرزنش بر روح بیدردشان کوبید و گفت:"اف بر شما،و بر این معبودهایی که غیر از
"اللّٰه"انتخاب کردهاید"!( أُفٍّ لَکُمْ وَ لِمٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ ).
"آیا هیچ اندیشه نمیکنید،و عقل در سر ندارید"؟( أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ).
ولی در توبیخ و سرزنششان،ملایمت را از دست نداد مبادا بیشتر لجاجت کنند (1).
در حقیقت ابراهیم بسیار حساب شده برنامه خود را تعقیب کرد،نخستین بار به هنگام دعوت آنها به سوی توحید،صدا زد این مجسمههای بیروح چیست؟ که شما میپرستید؟اگر میگوئید سنت نیاکان شما است،هم شما و هم آنها گمراه بودید.
در دومین مرحله،اقدام به یک برنامه عملی کرد،تا نشان دهد این بتها چنان قدرتی ندارند که هر کس نگاه چپ به آنان کند،نابودش کنند،مخصوصا با اخطار قبلی به سراغ بتها رفت و آنها را به کلی درهم شکست،تا نشان دهد خیالاتی که آنها به هم بافتهاند همه بیهوده است.
در سومین مرحله در آن محاکمه تاریخی سخت آنها را در بنبست قرار داد، گاه به سراغ فطرتشان رفت،زمانی به سراغ عقلشان،گاه اندرزشان داد،گاه سرزنش و توبیخ کرد.
خلاصه این معلم بزرگ الهی از هر دری وارد شد و آنچه در توان داشت به کار برد،ولی مسلم قابلیت محل نیز شرط تاثیر است و این متاسفانه در آن قوم کمتر وجود داشت.
اما بدون شک،سخنان و کارهای ابراهیم به عنوان یک زمینه توحیدی و حد اقل به صورت علامتهای استفهام در مغزهای آنها باقی ماند،و مقدمهای شد برای بیداری و آگاهی گستردهتر در آینده.
از تواریخ استفاده میشود که گروهی هر چند از نظر تعداد اندک ولی از نظر ارزش بسیار،به او ایمان آوردند (2)و آمادگی نسبی برای گروه دیگری فراهم گشت.
قٰالُوا حَرِّقُوهُ وَ اُنْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ (68) قُلْنٰا یٰا نٰارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاٰماً عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ (69) وَ أَرٰادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْنٰاهُمُ اَلْأَخْسَرِینَ (70)
68-گفتند:او را بسوزانید و خدایان خود را یاری کنید،اگر کاری از شما ساخته است.
69-(سرانجام او را به دریای آتش افکندند ولی ما)گفتیم:ای آتش سرد و سالم بر ابراهیم باش.
70-آنها میخواستند ابراهیم را با این نقشه نابود کنند،ولی ما آنها را زیانکارترین مردم قرار دادیم.
آنجا که آتش گلستان میشود
گرچه با استدلالات عملی و منطقی ابراهیم،همه بتپرستان محکوم شدند و خودشان هم در دل به این محکومیت اعتراف کردند،ولی لجاجت و تعصب شدید آنها مانع از پذیرش حق شد،به همین دلیل جای تعجب نیست که تصمیم بسیار شدید و خطرناکی در باره ابراهیم گرفتند و آن کشتن ابراهیم به بدترین صورت یعنی سوزاندن و خاکستر کردن بود!.
معمولا رابطه معکوسی میان"زور"و"منطق"وجود دارد،هر قدر زور انسان بیشتر میشود منطق او ضعیفتر میگردد.جز در مردان حق که هر چه قویتر میشوند متواضعتر و منطقیتر میگردند.
زورگویان هنگامی که از طریق منطق به جایی نرسیدند فورا تکیه بر زور و قدرتشان میکنند،و در مورد ابراهیم درست از همین برنامه استفاده شد،چنان که
قرآن میگوید:"جمعیت فریاد زدند او را بسوزانید و خدایان خود را یاری کنید اگر کاری از دست شما ساخته است"( قٰالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ ).
سلطهگران زورگو برای تحریک تودههای ناآگاه،معمولا از نقطههای ضعف روانیشان استفاده میکنند،چرا که آنها روانشناسند و بر کار خود مسلط! همانگونه که در این ماجرا کردند و شعارهایی دادند که به اصطلاح به رگ غیرت آنها بخورد گفتند:اینها خدایان شما هستند،مقدساتتان به خطر افتاده، سنت نیاکانتان زیر پا گذاشته شده،غیرت و حمیت شما کجا است؟چرا این قدر ضعیف و زبون هستید چرا خدایانتان را یاری نمیدهید،ابراهیم را بسوزانید و خدایانتان را یاری بدهید اگر کاری از شما ساخته است و توانی در تن و قدرتی در جان دارید.
ببینید همه مردم از مقدساتشان دفاع میکنند،شما که همه چیزتان به خطر افتاده است.
خلاصه امثال این لاطائلات بسیار گفتند و مردم را بر ضد ابراهیم شوراندند آن چنان که بجای چند بار هیزم که برای سوزاندن چندین نفر کافی است هزاران بار بر روی هم ریختند و کوهی از هیزم،و به دنبال آن دریایی از آتش به وجود آوردند،تا با این عمل هم انتقام خود را بهتر گرفته باشند،و هم ابهت و عظمت پنداری بتها که سخت با برنامه ابراهیم آسیب دیده بود تا حدی تامین شود،تاریخ نویسان در اینجا مطالب بسیاری نوشتهاند که هیچگونه بعید به نظر نمیرسد:
از جمله اینکه میگویند:چهل روز مردم برای جمعآوری هیزم کوشیدند و از هر سو هیزمهای خشک فراوانی جمعآوری کردند،کار به جایی رسید که حتی زنانی که کارشان در خانه پشمریسی بود از درآمد آن پشته هیزمی تهیه کرده بر آن میافزودند،و بیماران نزدیک به مرگ از مال خود مبلغی
برای خریداری هیزم وصیت مینمودند و حاجتمندان برای برآمدن حاجاتشان نذر میکردند که اگر به مقصود خود برسند فلان مقدار هیزم بر آن بیفزایند.
به همین جهت هنگامی که آتش از جوانب مختلف در هیزمها افکندند به اندازهای شعلهاش عظیم بود که پرندگان قادر نبودند از آن منطقه بگذرند.
بدیهی است به چنین آتش گستردهای نمیتوان نزدیک شد تا چه رسد به اینکه بخواهند ابراهیم را در آن بیفکنند،ناچار از"منجنیق"استفاده کردند،ابراهیم را بر لای آن نهاده و با یک حرکت سریع به درون آن دریای آتش پرتاب نمودند (1).
در روایاتی که از طرق شیعه و اهل تسنن نقل شده میخوانیم:هنگامی که ابراهیم را بالای منجنیق گذاشتند و میخواستند در آتش بیفکنند،آسمان و زمین و فرشتگان فریاد برکشیدند،و از پیشگاه خداوند تقاضا کردند که این قهرمان توحید و رهبر آزاد مردان را حفظ کند.
و نیز نقل کردهاند:جبرئیل به ملاقات ابراهیم آمد و به او گفت:ا لک حاجة؟ "آیا نیازی داری تا به تو کمک کنم"؟ ابراهیم ع در یک عبارت کوتاه گفت:اما الیک فلا:اما به تو،نه"! (به آن کسی نیاز دارم که از همگان بینیاز و بر همه مشفق است).
در این هنگام جبرئیل به او پیشنهاد کرد و گفت:فاسئل ربک"پس نیازت را از خدا بخواه".
و او در پاسخ گفت:حسبی من سؤالی علمه بحالی:"همین اندازه که او از حال من آگاه است کافی است!" (2).
در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم:در این هنگام ابراهیم با خدا چنین راز و نیاز کرد:
یا احد یا احد یا صمد یا صمد یا من لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد توکلت علی اللّٰه
(1) .
این دعا به عبارتهای دیگری در کتب دیگر نیز آمده است.
*** به هر حال ابراهیم ع در میان هلهله و شادی و غریو فریاد مردم به درون شعلههای آتش فرستاده شد،آن چنان مردم فریاد شادی کشیدند که گویی شکننده بتها برای همیشه نابود و خاکستر شد.
اما خدایی که همه چیز سر بر فرمان او است،حتی سوزندگی را او به آتش یاد داده،و رمز محبت را او به مادران آموخته،اراده کرد این بنده مؤمن خالص در این دریای آتش سالم بماند، تا سند دیگری بر اسناد افتخارش بیفزاید، چنان که قرآن در اینجا میگوید:"به آتش گفتیم ای آتش سرد و سالم بر ابراهیم باش"( قُلْنٰا یٰا نٰارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاٰماً عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ ).
بدون شک فرمان خدا در اینجا فرمان تکوینی بود همان فرمان که در جهان هستی به خورشید و ماه و زمین و آسمان و آب و آتش و گیاهان و پرندگان میدهد.
معروف چنین است که آتش آن چنان سرد و ملایم شد که دندان ابراهیم از شدت سرما به هم میخورد،و باز به گفته بعضی از مفسران اگر تعبیر به"سلاما" نبود آتش آن چنان سرد میشد که جان ابراهیم از سرما به خطر میافتاد!.
و نیز در روایت معروفی میخوانیم آتش نمرودی تبدیل به گلستان زیبایی شد (2).
حتی بعضی گفتهاند آن روز که ابراهیم در آتش بود:"آرامترین و بهترین و راحتترین روزهای عمرش محسوب میشد" (1).
به هر حال در اینکه آتش چگونه ابراهیم را نسوزاند،در میان مفسران گفتگو بسیار است ولی اجمال سخن این است که با توجه به بینش توحیدی هیچ سببی بیفرمان خدا کاری از او ساخته نیست،یک روز به کارد در دست ابراهیم میگوید نبر!و روز دیگر به آتش میگوید مسوزان!و یک روز هم به آبی که مایه حیات است فرمان میدهد غرق کن فرعون و فرعونیان را.
*** و در آخرین آیه مورد بحث به عنوان نتیجهگیری کوتاه و فشرده میفرماید:
آنها تصمیم گرفتند که ابراهیم را با نقشه حساب شده و خطرناکی نابود کنند،ولی ما آنها را زیانکارترین مردم قرار دادیم( وَ أَرٰادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْنٰاهُمُ الْأَخْسَرِینَ ).
ناگفته پیدا است که با سالم ماندن ابراهیم در میان آتش،صحنه به کلی دگرگون شد،غریو شادی فرو نشست،دهانها از تعجب باز ماند،جمعی آشکار در گوشی با هم در باره این پدیده عجیب سخن میگفتند،عظمت ابراهیم و خدای او ورد زبانها شد،و موجودیت دستگاه نمرود به خطر افتاده،ولی باز هم تعجب و لجاجت مانع از پذیرش حق به طور کامل گردید،هر چند دلهای بیدار بهره خود را از این ماجرا بردند و بر ایمانشان نسبت به خدای ابراهیم افزوده شد هر چند این گروه در اقلیت بودند.
گاه میشود انسان در عالم اسباب چنان غرق میشود که خیال میکند این
1) 1) تفسیر فخر رازی ذیل آیه مورد بحث.
آثار و خواص از آن خود این موجودات است،و از آن مبدء بزرگی که این آثار مختلف را به این موجودات بخشیده غافل میشود،در اینجا خداوند برای بیدار ساختن بندگان دست به"سبب سازی"و"سببسوزی"میزند.
موجوداتی که ظاهرا کاری از آنها ساخته نیست،سرچشمه آثار عظیمی میشوند به عنکبوت فرمان میدهد چند تار سست و ضعیف بر در غار ثور بتند و با همین چند تار کسانی را که در تعقیب پیامبر اسلام همه جا میگشتند و اگر او را مییافتند نابود میکردند مایوس میسازد و با همین وسیله کوچک مسیر تاریخ جهان را دگرگون میکند.
و به عکس گاه اسبابی را که در عالم ماده ضرب المثل هستند(آتش در سوزندگی و کارد در برندگی)از کار میاندازد،تا معلوم شود اینها هم از خود چیزی ندارند که اگر"رب جلیل نهیشان کند از کار میافتند حتی اگر ابراهیم خلیل"فرمان دهد.
توجه به این واقعیتها که نمونههای فراوان آن را کم و بیش در زندگی دیدهایم روح توحید و توکل را در بندگی مؤمن آن چنان زنده و بیدار میکند که به او نمیاندیشند و از غیر او یاری نمیطلبند،خاموش کردن"آتش مشکلات" را تنها از او میخواهند و نابودی کید دشمنان را از درگاه او میطلبند،جز او نمیبینند و از غیر او چیزی تمنا نمیکنند.
در بعضی از کتب تفسیر آمده ابراهیم به هنگامی که در آتش افکنده شد شانزده سال بیشتر نداشت (1)و بعضی دیگر سن او را در آن هنگام 26 سال ذکر کردهاند (2).
به هر حال او در سنین جوانی بوده است و با آنکه ظاهرا یار و یاوری نداشت با طاغوت بزرگ زمان خود که حامی طاغوتهای دیگر بود پنجه در افکند، و یک تنه به مبارزه جهل و خرافات و شرک رفت و تمام مقدسات پنداری محیط را به بازی گرفت و از خشم و انتقام مردم کمترین وحشتی به خود راه نداد،چرا که قلبش از عشق خدا پر بود و توکل و تکیهاش بر ذات پاک او بود.
آری چنین است ایمان،که در هر جا پیدا شود شهامت میآفریند و در هر کس وجود داشته باشد شکستناپذیر است!.
در دنیای طوفانی امروز،مهمترین سرمایهای که مسلمانان برای مبارزه با قدرتهای اهریمنی بزرگ باید پیدا کنند همین سرمایه بزرگ است.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
ان المؤمن اشد من زبر الحدید ان زبر الحدید اذا دخل النار تغیر و ان المؤمن لو قتل ثم نشر ثم قتل لم یتغیر قلبه: "مؤمن از قطعات آهن و فولاد محکمتر است،چرا که آهن و فولاد هنگامی که داخل آتش شود تغییر مییابد،ولی مؤمن اگر کشته و سپس مبعوث گردد و باز هم کشته شود قلبش تغییر نمیکند" (1).
در تواریخ آمده است هنگامی که ابراهیم را در آتش افکندند،نمرود یقین داشت که ابراهیم تبدیل به مشتی خاکستر شده است،اما هنگامی که خوب نظر کرد،او را زنده دید،به اطرافیانش گفت من ابراهیم را زنده میبینم، شاید اشتباه میکنم!بر فراز بلندی رفت و خوب مشاهده کرد دید مطلب همین است،نمرود فریاد زد ای ابراهیم!به راستی که خدای تو بزرگ است و آن قدر
1) 1) سفینة البحار ج 1 صفحه 37(ماده امن)
قدرت دارد که میان تو و آتش حائلی ایجاد کرده!...اکنون که چنین است من میخواهیم به خاطر این قدرت و عظمت،برای او قربانی کنم(و چهار هزار قربانی برای این کار آماده کرده)ولی ابراهیم به او گوشزد نمود که هیچگونه قربانی(و کار خیر)از تو پذیرفته نخواهد شد مگر اینکه قبلا ایمان آوری.
اما نمرود در پاسخ گفت در این صورت سلطنت و حکومتم بر باد خواهد رفت و تحمل آن برای من ممکن نیست! به هر حال این حوادث باعث شد که گروهی از بیداردلان آگاه به خدای ابراهیم ایمان آورند و یا بر ایمانشان بیفزاید(و شاید همین ماجرا سبب شد که نمرود عکس العمل شدیدی در برابر ابراهیم نشان ندهد،و تنها به تبعید کردنش از سرزمین بابل قناعت کند) (1).
1) 1) کامل ابن اثیر جلد اول صفحه 99.
وَ نَجَّیْنٰاهُ وَ لُوطاً إِلَی اَلْأَرْضِ اَلَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا لِلْعٰالَمِینَ (71) وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ نٰافِلَةً وَ کُلاًّ جَعَلْنٰا صٰالِحِینَ (72) وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِمْ فِعْلَ اَلْخَیْرٰاتِ وَ إِقٰامَ اَلصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءَ اَلزَّکٰاةِ وَ کٰانُوا لَنٰا عٰابِدِینَ (73)
71-و او و لوط را به سرزمین(شام)که آن را برای همه جهانیان پر برکت ساختیم نجات دادیم.
72-و اسحاق،و علاوه بر او،یعقوب را به وی بخشیدیم،و همه آنها را مردانی صالح قرار دادیم.
73-و آنها را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما(مردم را)هدایت میکردند، و انجام کارهای نیک و برپا داشتن نماز و ادای زکات را به آنها وحی کردیم، و آنها فقط مرا عبادت میکردند.
هجرت ابراهیم از سرزمین بت پرستان
داستان آتشسوزی ابراهیم و نجات اعجازآمیزش از این مرحله خطرناک،
لرزه بر ارکان حکومت نمرود افکند،به گونهای که نمرود روحیه خود را به کلی باخت،چرا که دیگر نمیتوانست ابراهیم را یک جوان ماجراجو و نفاقافکن معرفی کند،او دیگر به عنوان یک رهبر الهی و قهرمان شجاع که یک تنه میتواند به جنگ جبار ستمگری با تمام قدرت و امکاناتش برود،شناخته میشد،او اگر با این حال در آن شهر و کشور باقی میماند،با آن زبان گویا و منطق نیرومند و شهامت بینظیرش مسلما کانون خطری برای آن حکومت جبار و خودکامه بود، او به هر حال باید از آن سرزمین بیرون رود.
از سوی دیگر ابراهیم در واقع رسالت خود را در آن سرزمین انجام داده بود،ضربههای خردکننده یکی پس از دیگری بر بنیان حکومت زد و بذر ایمان و آگاهی در آن سرزمین پاشیده،تنها نیاز به عامل"زمانی"بود که تدریجا این بذرها بارور گردد و بساط بت و بتپرستی برچیده شود.
او باید از اینجا به سرزمین دیگری برود و رسالت خود را در آنجا نیز پیاده کند،لذا تصمیم گرفت تا به اتفاق"لوط"(لوط برادرزاده ابراهیم بود) و همسرش"ساره"و احتمالا گروه اندکی از مؤمنان از آن سرزمین به سوی شام هجرت کند.
آن چنان که قرآن در آیات مورد بحث میگوید:"ما ابراهیم و لوط را به سرزمینی که برای جهانیان پر برکتش ساخته بودیم نجات و رهایی بخشیدیم" ( وَ نَجَّیْنٰاهُ وَ لُوطاً إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا لِلْعٰالَمِینَ ).
گرچه نام این سرزمین صریحا در قرآن نیامده ولی با توجه به آیه اول سوره اسراء( سُبْحٰانَ الَّذِی أَسْریٰ بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی الَّذِی بٰارَکْنٰا حَوْلَهُ ).
معلوم میشود همان سرزمین شام است که سرزمینی است هم از نظر ظاهری پربرکت و حاصلخیز و سرسبز و هم از نظر معنوی چرا که کانون پرورش انبیاء بوده است.
در اینکه ابراهیم خودش دست به این هجرت زد و یا دستگاه نمرود او را تبعید کردند و یا هر دو جهت دست به دست هم داد،بحثهای مختلفی در تفاسیر و روایات آمده است که جمع میان همه آنها همین است که از یک سو نمرود و اطرافیانش ابراهیم را خطر بزرگی برای خود میدیدند و او را مجبور به خروج از آن سرزمین کردند،و از سوی دیگر ابراهیم رسالت خود را در آن سرزمین تقریبا پایان یافته میدید و خواهان منطقه دیگری بود که دعوت توحید را در آن نیز گسترش دهد،به خصوص که ماندن در"بابل"ممکن بود به قیمت جان او و ناتمام ماندن دعوت جهانیش تمام شود.
جالب اینکه در روایتی از امام صادق ع میخوانیم:هنگامی که نمرود تصمیم گرفت ابراهیم ع را از آن سرزمین تبعید کند،دستور داد گوسفندان و اموال او را مصادره کنند و خودش تنها بیرون برود.
ابراهیم به آنها گفت: اینها محصول سالیان طولانی از عمر من است،اگر میخواهید"مالم"را بگیرید پس عمری را که در این سرزمین مصرف کردهام به من بازگردانید!بنا بر این شد که یکی از قاضیان دستگاه در این میان داوری کند،قاضی حکم کرد که اموال ابراهیم را بگیرند و عمری را که در آن سرزمین صرف کرده به او بازگردانند! هنگامی که نمرود از این ماجرا آگاه شد،مفهوم حقیقی حکم قاضی شجاع را دریافت و دستور داد اموال و گوسفندانش را به او بازگردانند تا همراه خود ببرد و گفت:من میترسم که اگر او در اینجا بماند دین و آئین شما را خراب کند،و به خدایانتان زیان رساند!(انه ان بقی فی بلادکم افسد دینکم و اضر بالهتکم) (1).
1) 1) روضه کافی(طبق نقل المیزان ذیل آیات مورد بحث).
آیه بعد به یکی از مهمترین مواهب خدا به ابراهیم که داشتن فرزندی صالح و نسلی برومند و شایسته است اشاره کرده میفرماید:"ما به او اسحاق را بخشیدیم و یعقوب(فرزند اسحاق)را بر او افزودیم"( وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ نٰافِلَةً ) (1).
"و همه آنها را مردانی صالح و شایسته و مفید قرار دادیم"( وَ کُلاًّ جَعَلْنٰا صٰالِحِینَ ).
سالیان درازی گذشت که ابراهیم در عشق و انتظار فرزند صالحی به سر میبرد و آیه 100 سوره صافات گویای این خواسته درونی او است: رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصّٰالِحِینَ .
"پروردگارا فرزندی صالح به من مرحمت کن".
سرانجام خدا دعای او را مستجاب کرد،نخست"اسماعیل"و سپس"اسحاق" را به او مرحمت کرد که هر کدام پیامبری بزرگ و با شخصیت بودند.
تعبیر به"نافلة"که ظاهرا تنها توصیفی برای یعقوب است از این نظر باشد که ابراهیم تنها فرزند صالحی تقاضا کرده بود،خدا نوه صالحی نیز بر آن افزود، زیرا"نافلة"در اصل به معنی موهبت و یا کار اضافی است.
*** آخرین آیه مورد بحث به مقام امامت و رهبری این پیامبر بزرگ و بخشی از صفات و برنامههای مهم و پرارزش آنها بطور جمعی اشاره میکند.
در این آیه مجموعا"شش قسمت"از این ویژگیها بر شمرده شده که با اضافه کردن توصیف به صالح بودن که از آیه قبل استفاده میشود مجموعا هفت
1) 1) عدم ذکر اسماعیل در اینجا با اینکه او نخستین فرزند ابراهیم بود شاید به خاطر آنست که تولد اسحاق از مادری نازا همچون ساره آن هم در سنی که عادتا قادر به وضع حمل نبود مساله فوق العاده عجیبی به نظر میرسید در حالی که تولد اسماعیل از مادرش هاجر این چنین عجیب نبود.
ویژگی را تشکیل میدهد،این احتمال نیز وجود دارد که مجموعه شش صفتی که در این آیه ذکر شده شرحی باشد برای صالح بودن آنها که در آیه قبل آمده است.
نخست میگوید"ما آنها را امام و رهبر مردم قرار دادیم"( وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً ).
یعنی علاوه بر مقام"نبوت و رسالت"مقام"امامت"را نیز به آنها دادیم- امامت همانگونه که سابقا هم اشاره کردهایم آخرین مرحله سیر تکاملی انسانی است که به معنی رهبری همه جانبه مادی و معنوی،ظاهری و باطنی،جسمی و روحی مردم است.
فرق نبوت و رسالت با امامت این است که پیامبران در مقام نبوت و رسالت تنها فرمان حق را دریافت میکنند و از آن خبر میدهند و به مردم ابلاغ میکنند، ابلاغی توأم با بشارت و انذار.
اما در مرحله"امامت"این برنامههای الهی را به مرحله اجرا در میآورند خواه از طریق تشکیل حکومت عدل بوده باشد یا بدون آن،در این مرحله آنها مربیند،و مجری احکام و برنامهها،و پرورشدهنده انسانها،و به وجود آورنده محیطی پاک و منزه و انسانی.
در حقیقت مقام امامت مقام تحقق بخشیدن به تمام برنامههای الهی است، به تعبیر دیگر ایصال به مطلوب و هدایت تشریعی و تکوینی است.
امام از این نظر درست به خورشید میماند که با اشعه خود موجودات زنده را پرورش میدهد (1).
در مرحله بعد فعلیت و ثمره این مقام را بازگو میکند:"آنها به فرمان ما هدایت میکردند( یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا ).
نه تنها هدایت به معنی راهنمایی و ارائه طریق که آن در نبوت و رسالت وجود دارد،بلکه به معنی دستگیری کردن و رساندن به سر منزل مقصود(البته
1) 1) شرح بیشتر در این زمینه در جلد اول ذیل آیه 124 سوره بقره مطالعه فرمائید.
برای آنها که آمادگی و شایستگی دارند).
سومین و چهارمین و پنجمین موهبت و ویژگی آنها این بود که"ما به آنها انجام کار خیر را وحی کردیم و همچنین برپا داشتن نماز و ادای زکات"( وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرٰاتِ وَ إِقٰامَ الصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءَ الزَّکٰاةِ ).
این وحی میتواند وحی تشریعی بوده باشد،یعنی ما انواع کارهای خیر و ادای نماز و اعطای زکات را در برنامههای دینی آنها گنجانیدیم:و نیز میتواند وحی تکوینی باشد،یعنی به آنها توفیق و توان و جاذبه معنوی برای انجام این امور بخشیدیم.
البته هیچیک از این امور جنبه اجباری و اضطراری ندارد بلکه تنها آمادگیها و زمینهها است که بدون اراده و خواست خود آنها هرگز به نتیجه نمیرسد.
ذکر"اقامه صلاة و اداء زکات"بعد از"فعل خیرات":به خاطر اهمیت این دو برنامه است که نخست بطور عام در جمله" وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرٰاتِ "و بعد به طور خاص بیان شده است.
و در آخرین فراز به مقام"عبودیت"آنها اشاره کرده،میگوید:"آنها همگی فقط ما را عبادت میکردند"( وَ کٰانُوا لَنٰا عٰابِدِینَ ) (1).
ضمنا تعبیر به"کانوا"که دلالت بر سابقه مستمر در این برنامه دارد شاید اشاره به این باشد که آنها حتی قبل از رسیدن به مقام نبوت و امامت،مردانی صالح و موحد و شایسته بودهاند و در پرتو همین برنامهها،خداوند مواهب تازهای به آنها بخشیده.
این نکته نیز لازم به یادآوری است که جمله" یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا "در حقیقت وسیله شناخت امامان و پیشوایان حق،در برابر رهبران و پیشوایان باطل است
1) 1) مقدم داشتن کلمه"لنا"بر"عابدین"دلیل بر حصر و اشاره به مقام توحید خالص این پیشوایان بزرگ است یعنی آنها فقط خدا را عبادت میکردند.
که معیار کار آنها بر هوسهای شیطانی است.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که فرمود:"امام در قرآن مجید دو گونه است در یک جا خداوند میفرماید:" وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا " یعنی به امر خدا نه به امر مردم،امر خدا را بر امر خودشان مقدم میشمرند.و حکم او را برتر از حکم خود قرار میدهند،ولی در جای دیگر میفرماید:" وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النّٰارِ :"ما آنها را پیشوایانی قرار دادیم که دعوت به دوزخ میکنند"فرمان خود را بر فرمان پروردگار مقدم میشمرند و حکم خویش را قبل از حکم او قرار میدهند و مطابق هوسهای خود و بر ضد کتاب اللّٰه عمل مینمایند (1).
و این است معیار و محک برای شناسایی امام حق از امام باطل.
1) 1) آیه دوم که آیه 41 سوره قصص است به فرعون و لشکر او اشاره میکند این حدیث در تفسیر صافی از کتاب کافی نقل شده است.
وَ لُوطاً آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ نَجَّیْنٰاهُ مِنَ اَلْقَرْیَةِ اَلَّتِی کٰانَتْ تَعْمَلُ اَلْخَبٰائِثَ إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فٰاسِقِینَ (74) وَ أَدْخَلْنٰاهُ فِی رَحْمَتِنٰا إِنَّهُ مِنَ اَلصّٰالِحِینَ (75)
74-و لوط را(به یادآور)که به او حکم و علم دادیم،و از شهری که اعمال زشت و کثیف انجام میدادند رهایی بخشیدیم،چرا که آنها مردم بد و فاسقی بودند.
75-و او را در رحمت خود داخل کردیم،او از صالحان بود.
نجات لوط از سرزمین آلودگان.
از آنجا که لوط از بستگان نزدیک ابراهیم و از نخستین کسانی است که به او ایمان آورد پس از داستان ابراهیم،به بخشی از تلاش و کوشش او در راه ابلاغ رسالت و مواهب پروردگار نسبت به او اشاره میکند:
"و لوط را به یاد آر که ما به او حکم و علم دادیم"( وَ لُوطاً آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً ) (1).
واژه"حکم"در پارهای از موارد به معنی فرمان نبوت و رسالت آمده،و در موارد دیگری به معنی قضاوت،و گاهی نیز به معنی عقل و خرد،از میان این معانی معنی اول در اینجا مناسبتر به نظر میرسد،هر چند منافاتی میان آنها نمیباشد (2).
و منظور از"علم"هر گونه دانشی است که در سعادت و سرنوشت انسان اثر دارد.
لوط از پیامبران بزرگی است که هم عصر با ابراهیم بود،و همراه او از سرزمین بابل به فلسطین مهاجرت کرد،و بعدا از ابراهیم جدا شد و به شهر"سدوم"آمده چرا که مردم آن منطقه غرق فساد و گناه،مخصوصا انحرافات و آلودگیهای جنسی بودند،او بسیار برای هدایت این قوم منحرف تلاش و کوشش کرد، و در این راه خوندل خورد،اما کمتر در آن کوردلان اثر گذارد.
سرانجام چنان که میدانیم قهر و عذاب شدید الهی آنها را فرا گرفت، و آبادیهایشان به کلی زیر و رو شد،و جز خانواده لوط(به استثنای همسرش)همگی نابود شدند که شرح این ماجرا را بطور کامل در ذیل آیات 77 به بعد سوره هود بیان کردهایم (1).
لذا در دنباله آیه مورد بحث به این موهبت که به لوط ارزانی داشت اشاره کرده میفرماید"ما او را از شهر و دیاری که کارهای پلید و زشت انجام میدادند رهایی بخشیدیم"( وَ نَجَّیْنٰاهُ مِنَ الْقَرْیَةِ الَّتِی کٰانَتْ تَعْمَلُ الْخَبٰائِثَ ).
چرا که آنها مردم بدی بودند و از اطاعت فرمان حق بیرون رفته بودند" ( إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فٰاسِقِینَ ).
نسبت دادن اعمال زشت و پلید را به"قریه"و شهر و آبادی بجای اهل قریه اشاره به این است که آنها آن چنان غرق فساد و گناه بودند که گویی از در و دیوار آبادیشان گناه و اعمال زشت و پلید میبارید.
و تعبیر"خبائث"به صورت جمع اشاره به این است که آنها علاوه بر عمل فوق العاده شنیع"لواط"کارهای زشت و خبیث دیگری نیز داشتند که در جلد 9 صفحه 197 به آن اشاره کردهایم.
1) 1) تفسیر نمونه جلد 9 صفحه 178 به بعد.
و تعبیر"فاسقین"بعد از" قَوْمَ سَوْءٍ "ممکن است اشاره به این باشد که آنها هم از نظر قوانین الهی مردمی فاسق بودند،و هم از نظر معیارهای مردمی، حتی قطع نظر از دین و ایمان افرادی پست و پلید و آلوده و منحرف بودند.
*** سپس به آخرین موهبت الهی در باره"لوط"اشاره کرده میگوید:ما او را در رحمت خاص خویش داخل کردیم"( وَ أَدْخَلْنٰاهُ فِی رَحْمَتِنٰا ).
"چرا که او از بندگان صالح بود"( إِنَّهُ مِنَ الصّٰالِحِینَ ).
این رحمت ویژه الهی بیحساب به کسی داده نمیشود،این شایستگی و صلاحیت لوط بود که او را مستحق چنین رحمتی ساخت.
راستی چه کاری از این مشکلتر،و چه برنامه اصلاحی از این طاقتفرساتر که انسان مدتی طولانی در شهر و دیاری که اینهمه فساد و آلودگی دارد بماند و دائما به تبلیغ و ارشاد مردم گمراه و منحرف به پردازد،و کارش بجایی برسد که حتی بخواهند مزاحم میهمانهای او نیز بشوند،به راستی این استقامت جز از پیامبران الهی و رهروان آنها ساخته نیست،چه کسی از ما میتواند تحمل چنین شکنجههای روحی جانکاهی بکند؟!***
وَ نُوحاً إِذْ نٰادیٰ مِنْ قَبْلُ فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ فَنَجَّیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ اَلْکَرْبِ اَلْعَظِیمِ (76) وَ نَصَرْنٰاهُ مِنَ اَلْقَوْمِ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْنٰاهُمْ أَجْمَعِینَ (77)
76-و نوح را(به یادآور)هنگامی که پیش از آنها(ابراهیم و لوط)پروردگار خود را خواند،ما دعای او را مستجاب کردیم،او و خاندانش را از اندوه بزرگ نجات دادیم.
77-و او را در برابر جمعیتی که آیات ما را تکذیب کرده بودند یاری نمودیم،چرا که آنها قوم بدی بودند،لذا همه را غرق کردیم.
نجات نوح از چنگال متعصبان لجوج
بعد از ذکر گوشهای از داستان ابراهیم و لوط،به ذکر قسمتی از سرگذشت یکی دیگر از پیامبران بزرگ یعنی"نوح"پرداخته میفرماید:"به یادآور نوح را،هنگامی که قبل از آنها(قبل از ابراهیم و لوط)پروردگار خود را خواند" و تقاضای نجات از چنگال منحرفان بیایمان کرد( وَ نُوحاً إِذْ نٰادیٰ مِنْ قَبْلُ ).
این ندای نوح ظاهرا اشاره به نفرینی است که در سوره نوح در قرآن مجید نقل شده است آنجا که میگوید: رَبِّ لاٰ تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکٰافِرِینَ دَیّٰاراً إِنَّکَ إِنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبٰادَکَ وَ لاٰ یَلِدُوا إِلاّٰ فٰاجِراً کَفّٰاراً :
"پروردگارا!احدی از این قوم بیایمان را روی زمین مگذار!چرا که اگر بمانند
بندگان تو را گمراه میکنند،و نسل آینده آنها نیز جز کافر و فاجر نخواهد بود"! (نوح-26-27).
و یا اشاره به جملهای است که در آیه 10 سوره قمر آمده فَدَعٰا رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ :"پروردگار خود را خواند و عرض کرد خدایا من در برابر آنها مغلوبم مرا یاری کن".
تعبیر به"نادی"که معمولا برای خواندن با صدای بلند میآید ممکن است اشاره به این باشد که آن قدر این پیامبر بزرگ را ناراحت کردند که سرانجام فریاد کشید و براستی اگر حالات نوح را که بخشی از آن در سوره نوح آمده و بخشی در سوره هود درست بررسی کنیم میبینیم که حق داشته فریاد بزند (1).
سپس اضافه میکند"ما دعای او را مستجاب کردیم و او و خانوادهاش را از آن غم و اندوه بزرگ رهایی بخشیدیم"( فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ فَنَجَّیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ ).
در حقیقت جمله"فاستجبنا"اشاره اجمالی به اجابت دعای او است،و جمله " فَنَجَّیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ "شرحی و تفصیلی برای آن محسوب میشود.
در اینکه منظور از کلمه"اهل"در اینجا کیست؟در میان مفسران گفتگو است،زیرا اگر منظور خانواده او باشد،تنها بعضی از فرزندان نوح را شامل میشود،زیرا میدانیم یکی از فرزندانش"با بدان بنشست و خاندان نبوتش گم شد".
همسرش نیز در خط او نبود،و اگر منظور از اهل،پیروان خاص و یاران با ایمانش باشد،بر خلاف معنی مشهوری است که اهل دارد.
اما میتوان گفت:که اهل در اینجا معنی وسیعی دارد،هم بستگان مؤمن
1) 1) به جلد 9 تفسیر نمونه از صفحه 68 تا 125 مراجعه فرمائید.
او را شامل میشود و هم دوستان خاص او را،چرا که در مورد فرزند نااهلش میخوانیم" إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ ":"او از خاندان تو نیست چرا که مکتبش را از تو جدا کرده"(هود-46).
به این ترتیب آنها که پیوند مکتبی با نوح داشتند در حقیقت از خانواده او محسوب میشوند.
ذکر این نکته نیز لازم است که واژه"کرب"در لغت به معنی اندوه شدید است،و در اصل از"کرب"به معنی زیر و رو کردن زمین گرفته شده،چرا که اندوه شدید دل انسان را زیر و رو میکند،و توصیف آن به"عظیم"،نهایت شدت اندوه نوح را میرساند.
چه اندوهی از این بالاتر که طبق صریح آیات قرآن،950 سال دعوت به آئین حق کرد،اما طبق مشهور میان مفسران در تمام این مدت طولانی تنها هشتاد نفر!به او ایمان آوردند (1)کار بقیه چیزی جز سخریه و استهزاء و اذیت و آزار نبود.
*** در آیه بعد اضافه میکند:"ما او را در برابر قومی که آیات ما را تکذیب کردند یاری کردیم"( وَ نَصَرْنٰاهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا ) (2).
"چرا که آنها قوم بدی بودند،لذا همه آنان را غرق کردیم"( إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْنٰاهُمْ أَجْمَعِینَ ).
این جمله بار دیگر تاکیدی است بر این حقیقت که مجازاتهای الهی هرگز
جنبه انتقامی ندارد،بلکه بر اساس انتخاب اصلح است،به این معنی که حق حیات و استفاده از مواهب زندگی برای گروهی است که در خط تکامل و سیر الی- اللّٰه باشند و یا اگر روزی در خط انحراف افتادند بعدا تجدید نظر کرده و بازگردند، اما گروهی که فاسدند و در آینده نیز هیچگونه امیدی به اصلاحشان نیست جز مرگ و نابودی سرنوشتی ندارند.
ذکر این نکته نیز لازم است که در سرگذشت"ابراهیم"و"لوط"که سابقا خواندیم و همچنین"ایوب"و"یونس"که در آیات بعد خواهد آمد همانند نوح،تکیه بر مساله نجات و رهایی آنها از چنگال محنتها و رنجها و دشمنان جبار شده است.
گویی برنامه این است که خداوند در این سوره انبیاء حمایت بیدریغش از پیامبران،و نجاتشان را از چنگال مشکلات بازگو کند،تا مایه دلداری برای پیامبر اسلام و امیدواری برای مؤمنان باشد،مخصوصا با توجه به اینکه این سوره مکی است و مسلمانان در آن هنگام شدیدا در ناراحتی و رنج بودهاند،اهمیت این مساله روشنتر میشود.
وَ دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ إِذْ یَحْکُمٰانِ فِی اَلْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِیهِ غَنَمُ اَلْقَوْمِ وَ کُنّٰا لِحُکْمِهِمْ شٰاهِدِینَ (78) فَفَهَّمْنٰاهٰا سُلَیْمٰانَ وَ کُلاًّ آتَیْنٰا حُکْماً وَ عِلْماً وَ سَخَّرْنٰا مَعَ دٰاوُدَ اَلْجِبٰالَ یُسَبِّحْنَ وَ اَلطَّیْرَ وَ کُنّٰا فٰاعِلِینَ (79) وَ عَلَّمْنٰاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ لِتُحْصِنَکُمْ مِنْ بَأْسِکُمْ فَهَلْ أَنْتُمْ شٰاکِرُونَ (80)
78-و داود و سلیمان را(بخاطر آور)،هنگامی که در باره کشتزاری که گوسفندان قوم آن را شبانه چریده(و خراب کرده)بودند داوری میکردند،و ما شاهد قضاوت آنها بودیم.
79-ما(حکم واقعی)آن را به سلیمان تفهیم کردیم،و به هر یک از آنها(شایستگی) داوری،و علم دادیم،و کوهها و پرندگان را مسخر داود ساختیم که با او تسبیح (خدا)میگفتند،و ما قادر بر انجام این کار بودیم.
80-و ساختن زره را به او تعلیم دادیم،تا شما را در جنگهایتان حفظ کند آیا شکر(این نعمتهای خدا را)میگذارید؟!
قضاوت داود و سلیمان
در تعقیب سرگذشتهای مربوط به موسی و هارون و ابراهیم و نوح و لوط
آیات مورد بحث به بخشی از زندگی داود و سلیمان اشاره میکند،و در آغاز اشاره سربستهای به ماجرای یک قضاوت و داوری که از ناحیه داود و سلیمان صورت گرفت دارد:
میفرماید:"و داود و سلیمان را به یاد آر،هنگامی که در باره کشتزاری قضاوت میکردند که گوسفندان قوم شبانه آن را چریده بودند"( وَ دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ إِذْ یَحْکُمٰانِ فِی الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِیهِ غَنَمُ الْقَوْمِ ) (1).
"و ما شاهد حکم آنها بودیم"( وَ کُنّٰا لِحُکْمِهِمْ شٰاهِدِینَ ).
گرچه قرآن ماجرای این محاکمه و دادرسی را کاملا سربسته بیان کرده و به یک اشاره اجمالی اکتفاء نموده،و تنها به نتیجه اخلاقی و تربیتی آن که بعدا اشاره خواهیم کرد قناعت کرده است،ولی در روایات اسلامی و گفتار مفسران بحثهای زیادی پیرامون آن به چشم میخورد.
جمعی گفتهاند:داستان بدین قرار بوده که:گله گوسفندانی شبانه به تاکستانی وارد میشوند،و برگها و خوشههای انگور را خورده و ضایع میکنند،صاحب باغ شکایت نزد داود میبرد،داود حکم میدهد که در برابر این خسارت بزرگ باید تمام گوسفندان به صاحب باغ داده شود.
سلیمان که در آن زمان کودک بود به پدر میگوید:ای پیامبر بزرگ خدا!این حکم را تغییر ده و تعدیل کن!پدر میگوید چگونه؟در پاسخ میگوید:
گوسفندان باید به صاحب باغ سپرده شوند تا از منافع آنها و شیر و پشمشان استفاده کند،و باغ به دست صاحب گوسفندان داده شود تا در اصلاح آن بکوشد
1) 1) "نفشت"از ماده"نفش"(بر وزن کفش)به معنی پراکنده شدن در شب است،و از آنجا که پراکنده شدن گوسفندان در شب آنهم در یک کشتزار طبعا توأم با چریدن آن خواهد بود بعضی آن را به معنی چریدن در شب گفتهاند،و نفش(بر وزن قفس) به معنی گوسفندانی است که در شب پراکنده میشوند.
هنگامی که باغ به حال اول بازگشت تحویل به صاحبش داده میشود،و گوسفندان نیز به صاحبش برمیگردد(و خداوند طبق آیه بعد حکم سلیمان را تایید کرد).
این مضمون در روایتی از امام باقر و امام صادق ع نقل شده است (1).
ممکن است تصور شود که این تفسیر با کلمه"حرث"که به معنی"زراعت" است سازگار نیست ولی ظاهرا"حرث"مفهوم وسیعی دارد که هم زراعت را شامل میشود و هم باغ را چنان که از داستان صاحبان باغ( أَصْحٰابَ الْجَنَّةِ )در سوره قلم از آیه 17 تا 32 استفاده میشود.
***ولی در اینجا چند سؤال مهم باقی میماند:
1-اساس و معیار این دو حکم چه بوده است؟ 2-چگونه حکم داود و سلیمان با هم اختلاف داشت؟مگر آنها بر اساس اجتهاد حکم میکردند؟.
3-آیا این مساله به صورت مشاوره در حکم بوده است یا دو حکم قاطع و مستقل از یکدیگر دادند؟.
در پاسخ"سؤال اول"میتوان گفت معیار جبران خسارت بوده داود نگاه میکند و میبیند خسارتی که به تاکستان وارد شده معادل قیمت گوسفندان است، لذا حکم میکند که گوسفندان برای جبران این خسارت به صاحب باغ باید داده شود،چرا که تقصیر متوجه صاحب گوسفندان است(توجه داشته باشید که در بعضی از روایات اسلامی میخوانیم به هنگام شب وظیفه صاحب گوسفندان است که از تجاوز گله خود به کشت و زرع دیگران جلوگیری کند و در روز وظیفه
1) 1) مجمع البیان ذیل آیات مورد بحث.
صاحب کشت و زرع است) (1).
و ضابطه حکم سلیمان این بوده که خسارت صاحب باغ را معادل منافع یک ساله گوسفندان دیده است.
بنا بر این هر دو قضاوت به حق و عدل کردهاند،با این تفاوت که قضاوت سلیمان به طور دقیقتر اجرا میگردید،زیرا خسارت یک جا پرداخته نمیشد بلکه به طور تدریج ادا میگشت،بطوری که بر صاحب گوسفندان نیز سنگین نباشد، از این گذشته تناسبی میان خسارت و جبران بود،چرا ریشههای"مو"از بین نرفته بود،تنها منافع موقت آنها از میان رفته بود،لذا عادلانهتر این بود که اصل گوسفندان به ملک صاحب باغ درنیاید بلکه منافع آن درآید.
و در پاسخ"سؤال دوم"میگوئیم:بدون شک حکم پیامبران مستند به وحی الهی است،اما مفهوم این سخن آن نیست که در هر مورد خاص از موارد داوری وحی مخصوص نازل میشود،بلکه آنها طبق ضوابط کلیهای که از وحی دریافت داشتهاند داوری میکنند.
بنا بر این مساله اجتهاد نظری به معنی اصطلاحیش،یعنی همان اجتهاد ظنی، در حکم آنها راه ندارد،ولی مانعی ندارد که در پیاده کردن یک ضابطه کلی دو راه وجود داشته باشد،و دو پیامبر،هر کدام یکی از این دو راه را پیشنهاد کند که هر دو در واقع صحیح است،و اتفاقا در مورد بحث ما نیز مطلب همین گونه بوده است، چنان که شرحش سابقا گذشت،ولی همانطور که قرآن اشاره میکند راهی را که سلیمان پیشنهاد کرد(از نظر اجرایی)نزدیکتر بود،و جمله وَ کُلاًّ آتَیْنٰا حُکْماً وَ عِلْماً (ما به هر یک از این دو حکم و علم دادیم)که در آیه
1) 1) در مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث چنین میخوانیم:روی عن النبی(ص) انه قضی بحفظ المواشی علی اربابها لیلا و قضی بحفظ الحرث علی اربابها نهارا-همین مضمون در تفسیر صافی از کتاب کافی نقل شده است.
بعد خواهد آمد گواهی بر صحت هر دو قضاوت است.
و در"پاسخ سؤال سوم"میگوئیم:بعید نیست که مطلب در شکل مشاوره بوده است،مشاورهای که احتمالا برای آزمودن سلیمان و شایستگی او در امر قضاوت صورت گرفته،تعبیر به"حکمهما"(حکم آن دو)نیز گواه بر وحدت حکم نهایی است،هر چند دو پیشنهاد متفاوت در آغاز وجود داشته(دقت کنید).
در روایتی از امام باقر ع میخوانیم که در تفسیر این آیه فرمود:
لم یحکما انما کانا یتناظران "آنها حکم نهایی نکردند بلکه به مناظره(و مشورت) پرداختند" (1).
از روایت دیگری که در اصول کافی از امام صادق ع نقل شده نیز استفاده میشود که این ماجرا به عنوان تعیین وصی و جانشین داود و آزمودن آنها صورت گرفته است (2).
*** به هر حال در آیه بعد حکم سلیمان را در این داستان به این صورت تایید میکند:"ما این داوری و حکومت را به سلیمان تفهیم کردیم"و با تایید ما او بهترین راه حل این مخاصمه را دریافت"( فَفَهَّمْنٰاهٰا سُلَیْمٰانَ ).
اما مفهوم این سخن آن نیست که حکم داود اشتباه و نادرست بوده،چرا که بلافاصله اضافه میکند:"ما به هر یک از این دو،آگاهی و شایستگی داوری و علم بخشیدیم"( وَ کُلاًّ آتَیْنٰا حُکْماً وَ عِلْماً ).
سپس به یکی دیگر از مواهب و افتخاراتی که خدا به داود داده بود اشاره کرده میفرماید:"ما کوهها را مسخر ساختیم که همراه داود تسبیح میگفتند و همچنین پرندگان را"( وَ سَخَّرْنٰا مَعَ دٰاوُدَ الْجِبٰالَ یُسَبِّحْنَ وَ الطَّیْرَ ).
اینها در برابر قدرت ما چیز مهمی نیست"ما قادر بر انجام این کار بودیم" ( وَ کُنّٰا فٰاعِلِینَ ).
در اینکه همصدا شدن کوهها و پرندگان با داود به چه صورت بوده،در میان مفسران گفتگو است:
1-گاه احتمال داده میشود که این صدای پر طنین و گیرای و جذاب داود بود که در کوهها منعکس میشد و پرندگان را به سوی خود جذب میکرد.
2-گاه گفتهاند که این تسبیح یک نوع تسبیح توأم با درک و شعور است که در باطن ذرات عالم وجود دارد،زیرا طبق این نظر تمامی موجودات جهان از یک نوع عقل و شعور برخوردارند،و هنگامی که صدای داود را به وقت مناجات و تسبیح میشنیدند با او همصدا میشدند و غلغله تسبیح از آنها درهم میآمیخت.
3-بعضی گفتهاند:منظور همان"تسبیح تکوینی"است که با زبان حال در همه موجودات جهان صورت میگیرد،چرا که هر موجودی نظامی دارد، نظامی بسیار دقیق و حساب شده،این نظام دقیق و حساب شده از خداوندی حکایت میکند که هم پاک و منزه است،و هم دارای صفات کمال،بنا بر این نظام شگفتانگیز عالم هستی در هر گوشهای"تسبیح"است و"حمد"(تسبیح،پاک شمردن از نقائص است،و حمد ستایش در برابر صفات کمال) (1).
و اگر گفته شود که این تسبیح تکوینی نه مخصوص کوهها و پرندگان است و نه مخصوص داود،بلکه همیشه و در همه جا و از همه موجودات بانگ این تسبیح برمیخیزد.
1) 1) برای توضیح بیشتر به جلد 12 تفسیر نمونه ذیل آیه 44 سوره اسراء مراجعه فرمائید.
در پاسخ گفتهاند:درست است که این تسبیح عمومی است ولی همگان آن را درک نمیکنند،این روح بزرگ داود بود که در این حالت با درون و باطن عالم هستی همراز و هماهنگ میشد،و به خوبی احساس میکرد کوهها و پرندگان با او همصدا هستند و تسبیحگویان.
دلیل قاطعی برای تعیین هیچیک از این تفاسیر نداریم،آنچه از ظاهر آیه میفهمیم آنست که کوهها و پرندگان با داود همصدا میشدند و خدا را تسبیح میگفتند،در عین حال تضادی میان این تفسیرهای سهگانه نیست و جمع میان آنها امکانپذیر است.
*** در آخرین آیه به یکی دیگر از مواهبی که خدا به این پیامبر بزرگ داده اشاره کرده میگوید:"ما ساختن زره را به او تعلیم دادیم،تا شما را در جنگهایتان حفظ کند آیا خدا را بر نعمتهایش شکر میکنید؟"( وَ عَلَّمْنٰاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ لِتُحْصِنَکُمْ مِنْ بَأْسِکُمْ فَهَلْ أَنْتُمْ شٰاکِرُونَ ).
"لبوس"بطوری که مرحوم طبرسی در"مجمع البیان"میگوید هر گونه اسلحه دفاعی و تهاجمی را مانند زره،شمشیر و نیزه شامل میشود (1)ولی قرائنی که در آیات قرآن است نشان میدهد که"لبوس"در اینجا به معنی زره میباشد که جنبه حفاظت در جنگها داشته است.
اما اینکه چگونه خداوند آهن را برای داود نرم کرد،و صنعت زرهسازی را به او آموخت شرح آن را بخواست خدا ذیل آیات 10 و 11 سوره سبا خواهیم گفت.
1) 1) مجمع البیان ذیل آیات مورد بحث.
وَ لِسُلَیْمٰانَ اَلرِّیحَ عٰاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلیٰ اَلْأَرْضِ اَلَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا وَ کُنّٰا بِکُلِّ شَیْءٍ عٰالِمِینَ (81) وَ مِنَ اَلشَّیٰاطِینِ مَنْ یَغُوصُونَ لَهُ وَ یَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذٰلِکَ وَ کُنّٰا لَهُمْ حٰافِظِینَ (82)
81-و تندباد را مسخر سلیمان ساختیم که به فرمان او به سوی سرزمینی که آن را پربرکت کرده بودیم حرکت میکرد،و ما از همه چیز آگاه بودهایم.
82-و گروهی از شیاطین را(نیز)مسخر او قرار دادیم که برایش(در دریاها)غواصی میکردند و کارهایی غیر از این برای او انجام میدادند و ما آنها را(از تمرد و سرکشی)حفظ میکردیم.
بادها در فرمان سلیمان
در این آیات به بخشی از مواهبی که خدا به یکی دیگر از پیامبران یعنی سلیمان ع داده اشاره میکند نخست میگوید:"ما بادهای شدید و طوفانزا را مسخر سلیمان ساختیم که تحت فرمان او به سوی سرزمینی که ما آن را مبارک کرده بودیم حرکت میکرد"( وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ عٰاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلیٰ الْأَرْضِ الَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا ).
و این کار عجیب نیست،چرا که"ما به همه چیز آگاه بوده و هستیم" ( وَ کُنّٰا بِکُلِّ شَیْءٍ عٰالِمِینَ ).
هم از اسرار عالم هستی و قوانین و نظامات حاکم بر آن آگاهیم،میدانیم
چگونه آنها را میتوان تحت فرمان آورد،و هم از نتیجه و سرانجام این کار، و به هر حال همه چیز در برابر علم و قدرت ما خاضع و تسلیم است.
جمله" وَ لِسُلَیْمٰانَ... "عطف بر جمله" وَ سَخَّرْنٰا مَعَ دٰاوُدَ الْجِبٰالَ "میباشد یعنی قدرت ما چنان است که گاهی کوهها را مسخر یکی از بندگان خود میسازیم تا همراه او تسبیح گویند،و گاه بادها را تحت فرمان یکی از بندگان خویش قرار میدهیم تا او را به هر جا ببرند.
واژه"عاصفة"به معنی تندباد یا طوفان است،در حالی که از بعضی دیگر از آیات قرآن استفاده میشود که بادهای ملایم نیز به فرمان سلیمان بود،چنان که در سوره ص آیه 36 میخوانیم فَسَخَّرْنٰا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخٰاءً حَیْثُ أَصٰابَ :
"ما باد را به فرمان او قرار دادیم که نرم و آهسته و هر جا که میخواست حرکت میکرد".
البته تصریح به"عاصفه"(تندباد)در اینجا ممکن است به عنوان بیان فرد مهمتر باشد،یعنی نه تنها بادهای ملایم بلکه طوفانهای سخت نیز در فرمان او بودند،چرا که دومی عجیبتر و اعجابانگیزتر است.
و نیز این بادها تنها در مسیر سرزمین مبارک(شام)که قرارگاه سلیمان بود در تسخیر او نبودند بلکه طبق آیه 36 سوره ص به هر جا که میخواست حرکت میکردند،بنا بر این تصریح به نام سرزمین مبارک بیشتر به خاطر آنست که مرکز حکومت سلیمان را تشکیل میداد.
اما اینکه باد چگونه در اختیار او قرار داشت؟ با چه سرعتی حرکت میکرد؟ سلیمان و یارانش بر چه وسیلهای مینشستند و حرکت میکردند؟ به هنگام حرکت چه عاملی آنها را از سقوط و یا فشار هوا و مشکلات دیگر حفظ میکرد؟
و خلاصه این چه نیروی مرموزی بود که به او امکان یک چنین حرکت سریعی را در آن عصر و زمان میداد؟ (1).
اینها مسائلی است که جزئیات آن بر ما روشن نیست،همین اندازه میدانیم که این یک موهبت الهی و خارق عادت بود که در اختیار این پیامبر بزرگ گذارده شده بود،و ما از جزئیات آن آگاه نیستیم،و چه بسیار است مسائلی که ما از وجود اجمالیش با خبریم،ولی از شرح و تفصیلش بیخبر،معلومات ما در برابر مجهولاتمان همچون قطرهای در برابر اقیانوسی بزرگ است،و یا همچون ذره غباری در برابر یک کوه عظیم.
خلاصه از نظر بینش یک انسان خداپرست و موحد هیچ چیز در برابر قدرت خداوند مشکل و غیر ممکن نیست،او بر همه چیز قادر و به همه چیز عالم است.
البته پیرامون این بخش از زندگی سلیمان مانند بخشهای دیگر زندگی شگفتانگیز او افسانههای دروغین،یا مشکوک بسیار نوشتهاند که هرگز مورد قبول ما نیست،ما تنها به همان مقدار که قرآن در اینجا بیان کرده اکتفاء میکنیم.
ذکر این نکته نیز لازم است که بعضی از نویسندگان اخیر معتقدند که قرآن چیزی صریحا در باره حرکت سلیمان و بساط او بوسیله باد ندارد،بلکه تنها سخن از تسخیر باد برای سلیمان به میان آورده،و ممکن است اشاره به استفاده سلیمان از نیروی باد در مسائل مربوط به زراعت،و تلقیح گیاهان،و تصفیه خرمنها و حرکت کشتیها بوده باشد،به خصوص که سرزمین سلیمان(شامات)از یک سو سرزمین زراعی بود،و از سوی دیگر قسمت مهمی از آن در ساحل دریای مدیترانه قرار داشت و مورد بهرهبرداری برای کشتیرانی (2).
ولی این تفسیر با آیات سوره"سبا"و"ص"و بعضی از روایات که در این زمینه وارد شده چندان سازگار نیست.
*** آیه بعد یکی دیگر از مواهب انحصاری سلیمان ع را بازگو میکند:
"ما بعضی از شیاطین را مسخر او قرار دادیم که برای او در دریاها غوص میکردند" (و جواهرات و مواد پرارزش بیرون میآوردند)و کارهایی غیر از این نیز برای او انجام میدادند( وَ مِنَ الشَّیٰاطِینِ مَنْ یَغُوصُونَ لَهُ وَ یَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذٰلِکَ ).
"و ما آنها را از تمرد و سرکشی در برابر فرمان او نگاه میداشتیم"( وَ کُنّٰا لَهُمْ حٰافِظِینَ ).
آنچه در آیه فوق به عنوان شیاطین آمده،در آیات سوره سبا به عنوان "جن"مطرح شده است(آیه 12 و 13 سبا)و روشن است که این دو با هم منافات ندارد،زیرا میدانیم"شیاطین"نیز از تیره جن میباشند.
به هر حال همانگونه که سابقا هم اشاره کردهایم:جن نوعی از مخلوقات دارای عقل و شعور و استعداد و تکلیف است،که از نظر ما انسانها ناپیدا است و به همین جهت"جن"نامیده میشود و بطوری که از آیات سوره جن استفاده میشود آنها نیز مانند انسانها دارای دو گروهند مؤمنان صالح،و کافران سرکش،و ما هیچگونه دلیلی بر نفی چنین موجوداتی نداریم،و چون مخبر صادق(قرآن) از آن خبر داده میپذیریم.
از آیات سوره ص و سبا و همچنین آیه مورد بحث به خوبی استفاده میشود که این گروه از جن که مسخر سلیمان بودند افرادی باهوش،فعال،هنرمند و صنعتگر با مهارتهای مختلف بودند.
و جمله" یَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذٰلِکَ "(کارهایی جز این برای او انجام دادند)اجمالی است از آنچه مشروحش در سوره سبا آمده است: یَعْمَلُونَ لَهُ مٰا
یَشٰاءُ مِنْ مَحٰارِیبَ وَ تَمٰاثِیلَ وَ جِفٰانٍ کَالْجَوٰابِ وَ قُدُورٍ رٰاسِیٰاتٍ که نشان میدهد "محرابها و معابد بسیار عالی و زیبا و وسائل زندگی مختلف از جمله دیگها و سینیهای بسیار بزرگ و مانند آن برای او میساختند".
از پارهای دیگر از آیات مربوط به سلیمان استفاده میشود که گروهی از شیاطین سرکش نیز وجود داشتند که او آنها را در بند کرده بود، وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفٰادِ (ص-38)و شاید جمله" وَ کُنّٰا لَهُمْ حٰافِظِینَ "نیز اشاره به این باشد که ما آن گروه خدمتگزار سلیمان را از تمرد و سرکشی بازمیداشتیم شرح بیشتر در این زمینه را در تفسیر سوره سبا و ص بخواست خدا مطالعه خواهید کرد.
مجددا یادآور میشویم که پیرامون زندگی سلیمان و لشگر او،افسانههای دروغین یا مشکوک فراوان است که هرگز نباید آنها را با آنچه در متن قرآن آمده آمیخت تا برای بهانهجویان دستاویزی گردد.
وَ أَیُّوبَ إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ اَلضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِینَ (83) فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ فَکَشَفْنٰا مٰا بِهِ مِنْ ضُرٍّ وَ آتَیْنٰاهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنٰا وَ ذِکْریٰ لِلْعٰابِدِینَ (84)
83-و ایوب را(به یاد آور)هنگامی که پروردگارش را خواند(و عرضه داشت) بد حالی و مشکلات به من روی آورده و تو ارحم الراحمینی.
84-ما دعای او را مستجاب کردیم،و ناراحتیهایی را که داشت برطرف ساختیم،و خاندانش را به او بازگرداندیم،و همانندشان را بر آنها افزودیم،تا رحمتی از سوی ما باشد،و تذکری برای عبادتکنندگان.
ایوب را از گرداب مشکلات رهایی بخشیدیم
دو آیه فوق از یکی دیگر از پیامبران بزرگ خدا و سرگذشت آموزنده او سخن میگوید،او"ایوب"است و دهمین پیامبری است که در سوره انبیاء اشاره به گوشهای از زندگانی او شده است.
"ایوب"سرگذشتی غمانگیز،و در عین حال پرشکوه و با ابهت دارد، صبر و شکیبایی او مخصوصا در برابر حوادث ناگوار عجیب بود،به گونهای که "صبر ایوب"یک ضرب المثل قدیمی است.
ولی در آیات مورد بحث مخصوصا به مرحله نجات و پیروزی او بر مشکلات
و بدست آوردن مواهب از دست رفته اشاره میکند،تا درسی باشد برای همه مؤمنان در هر عصر و زمان که در کام مشکلات فرو میروند،بخصوص مؤمنان مکه که به هنگام نزول این آیات،سخت در محاصره دشمن بودند.
میفرماید:"به یاد آور ایوب را هنگامی که پروردگار خود را خواند و عرضه داشت ناراحتی و درد و بیماری و مشکلات و گرفتاری به من روی آورده است،و تو ارحم الراحمینی"( وَ أَیُّوبَ إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ ).
"ضر"(بر وزن حر)به هر گونه بدی و ناراحتی که به روح و جان یا جسم انسان برسد،و همچنین نقص عضو،از بین رفتن مال،مرگ عزیزان،پایمال شدن حیثیت،و مانند آن گفته میشود،و چنان که بعدا خواهیم گفت:ایوب گرفتار بسیاری از این ناراحتیها شد.
ایوب همانند سایر پیامبران به هنگام دعا برای رفع این مشکلات طاقتفرسا نهایت ادب را در پیشگاه خدا به کار میبرد،حتی تعبیری که بوی شکایت بدهد نمیکند،تنها میگوید:من گرفتار مشکلاتی شدهام و تو ارحم الراحمین هستی،حتی نمیگوید مشکلم را برطرف فرما زیرا میداند او بزرگ است و رسم بزرگی را میداند.
*** آیه بعد میگوید:"به دنبال این دعای ایوب،خواستهاش را اجابت کردیم و رنج و ناراحتی او را برطرف ساختیم"( فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ فَکَشَفْنٰا مٰا بِهِ مِنْ ضُرٍّ ).
"و خانواده او را به او بازگرداندیم،و همانندشان را به آنها افزودیم" ( وَ آتَیْنٰاهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ ).
"تا رحمتی از ناحیه ما بر آنها باشد و هم یادآوری و تذکری برای عبادت کنندگان پروردگار"( رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنٰا وَ ذِکْریٰ لِلْعٰابِدِینَ ).
تا مسلمانان بدانند مشکلات هر قدر زیاد باشد و گرفتاریها هر قدر فراوان دشمنان هر قدر فشرده باشند و نیروهاشان متراکم باز با گوشهای از لطف پروردگار همه اینها برطرف شدنی است،نه تنها زیانها جبران میشود بلکه گاهی خداوند به عنوان پاداش صابران با استقامت همانند آنچه از دست رفته نیز بر آن میافزاید و این درسی است برای همه مسلمانان مخصوصا مسلمانانی که به هنگام نزول این آیات سخت در محاصره دشمن و انبوه مشکلات قرار داشتند.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:"کسی پرسید بلائی که دامنگیر ایوب شد برای چه بود؟".
امام صادق ع پاسخی فرمود که خلاصهاش چنین است:بلائی که بر ایوب وارد شد به خاطر این نبود که کفران نعمتی کرده باشد،بلکه به عکس به خاطر شکر نعمت بود که ابلیس بر او حسد برد و به پیشگاه خدا عرضه داشت اگر او اینهمه شکر نعمت تو را بجا آورد،به خاطر آنست که زندگی وسیع و مرفهی به او دادهای،و اگر مواهب مادی دنیا را از او بگیری هرگز شکر تو را بجا نخواهد آورد.
مرا بر دنیای او مسلط کن تا معلوم شود که مطلب همین است.
خداوند برای اینکه این ماجرا سندی برای همه رهروان راه حق باشد، به شیطان این اجازه را داد،او آمد و اموال و فرزندان ایوب را یکی پس از دیگری از میان برداشت،ولی این حوادث دردناک نه تنها از شکر ایوب نکاست بلکه شکر او افزون شد! شیطان از خدا خواست بر زراعت و گوسفندان او مسلط شود،این اجازه
به او داده شد و او تمامی آن زراعت را آتش زد و گوسفندان را از بین برد،باز هم حمد و شکر ایوب افزون شد.
سرانجام شیطان از خدا خواست که بر بدن ایوب مسلط گردد و سبب بیماری شدید او شود،و این چنین شد،به طوری که از شدت بیماری و جراحت قادر به حرکت نبود،بیآنکه کمترین خللی در عقل و درک او پیدا شود.
خلاصه،نعمتها یکی بعد از دیگری از ایوب گرفته میشد،ولی به موازات آن مقام شکر او بالا میرفت.
تا اینکه جمعی از رهبانها به دیدن او آمدند و گفتند:بگو ببینیم تو چه گناه بزرگی کردهای که این چنین مبتلا شدهای؟(و به این ترتیب شماتت این و آن آغاز شد و این امر بر ایوب سخت گران آمد)ایوب گفت:به عزت پروردگارم سوگند که من هیچ لقمه غذایی نخوردم مگر اینکه یتیم و ضعیفی بر سر سفره با من نشسته بود،و هیچ طاعت الهی پیش نیامد مگر اینکه سختترین برنامه آن را انتخاب نمودم.
در این هنگام بود که ایوب از عهده تمامی امتحانات در مقام شکیبایی و شکرگزاری برآمده بود،زبان به مناجات و دعا گشود و حل مشکلات خود را با تعبیری بسیار مؤدبانه و خالی از هر گونه شکایت از خدا خواست(تعبیری که در آیات فوق گذشت، رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ ).
در این هنگام درهای رحمت الهی گشوده شد،مشکلات به سرعت برطرف گشت و نعمتهای الهی افزونتر از آنچه بود به او رو آورد (1).
آری مردان حق با دگرگون شدن نعمتها،افکار و برنامههایشان دگرگون نمیشود،آنها در آسایش و بلا،در حال آزادی و زندان،در سلامت و بیماری،در قدرت و ضعف،و خلاصه در همه حال،متوجه پروردگارند و نوسانات زندگی
1) 1) تفسیر قمی(طبق نقل تفسیر المیزان).
تغییری در آنها ایجاد نمیکند،روح آنها همچون اقیانوس کبیر است که طوفانها، آرامش آن را برهم نمیزند.
همچنین آنها هرگز از انبوه حوادث تلخ مایوس نمیشوند،میایستند و استقامت میکنند تا درهای رحمت الهی گشوده شود،آنها میدانند حوادث سخت آزمایشهای الهی است که گاه برای بندگان خاصش فراهم میسازد تا آنها را آبدیدهتر کند.
*** 2-در تفسیر جمله" آتَیْنٰاهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ "،معروف میان مفسرین این است که خداوند،فرزندان او را به حیات نخست بازگردانید،و علاوه بر آن فرزندان دیگری نیز به او داد(در بعضی از روایات نیز میخوانیم که خداوند هم فرزندانی را که در این ماجرا از بین رفته بودند به او مرحمت کرد و هم فرزندانی را که از قبل از بین رفته بودند به او برگرداند) (1).
بعضی نیز احتمال دادهاند که خداوند فرزندان تازه و نوههایی به ایوب داد که جای خالی فرزندان از دست رفتهاش را پر کردند.
3-در بعضی از روایات غیر معتبر میخوانیم که بر اثر بیماری شدید بدن ایوب آن چنان عفونت یافته بود که مردم نمیتوانستند به او نزدیک شوند،ولی این معنی صریحا در روایاتی که از طرق اهل بیت ع به ما رسیده نفی شده است دلیل عقل نیز بر همین معنی دلالت میکند چرا که اگر پیامبر،حالت یا صفتی نفرتانگیز داشته باشد با برنامه رسالت او سازگار نیست،او باید چنان باشد که همه مردم بتوانند به خوبی با او تماس پیدا کنند و کلمات حق را بشنوند، پیامبر همیشه جاذبه دارد.
شرح بیشتر در باره داستان ایوب را در سوره ص آیه 41 تا 44 مطالعه خواهید فرمود.
1) 1) نور الثقلین ج 3 ص 448.
وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِدْرِیسَ وَ ذَا اَلْکِفْلِ کُلٌّ مِنَ اَلصّٰابِرِینَ (85) وَ أَدْخَلْنٰاهُمْ فِی رَحْمَتِنٰا إِنَّهُمْ مِنَ اَلصّٰالِحِینَ (86)
85-و اسماعیل و ادریس و ذا الکفل را(به یاد آور)که همه از صابران بودند.
86-و ما آنها را در رحمت خود داخل کردیم چرا که آنها از صالحان بودند.
به دنبال سرگذشت آموزنده"ایوب"و صبر و شکیباییش در برابر طوفان حوادث در این آیات مورد بحث اشاره به مقام شکیبایی سه نفر دیگر از پیامبران الهی کرده میگوید:"اسماعیل"و"ادریس"و"ذا الکفل"را به یاد آور که همه آنها از صابران و شکیبایان بودند"( وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِدْرِیسَ وَ ذَا الْکِفْلِ کُلٌّ مِنَ الصّٰابِرِینَ ).
هر یک از آنها در طول عمر خود در برابر دشمنان و یا مشکلات طاقتفرسای زندگی صبر و مقاومت به خرج دادند و هرگز در برابر این حوادث زانو نزدند و هر یک الگویی بودند از استقامت و پایمردی.
*** سپس بزرگترین موهبت الهی را در برابر این صبر و استقامت برای آنان چنین بیان میکند"ما آنها را در رحمت خود داخل کردیم،چرا که آنها از صالحان بودند"( وَ أَدْخَلْنٰاهُمْ فِی رَحْمَتِنٰا إِنَّهُمْ مِنَ الصّٰالِحِینَ ).
جالب اینکه نمیگوید ما رحمت خود را به آنها بخشیدیم،بلکه میگوید:
آنان را در رحمت خود داخل کردیم،گویی با تمام جسم و جانشان غرق رحمت
الهی شدند همانگونه که قبلا غرق دریای مشکلات شده بودند.
"ادریس"پیامبر بزرگ الهی-چنان که سابقا هم گفتهایم-طبق نقل بسیاری از مفسران جد پدر نوح بوده است،نام او در تورات،"اخنوخ"و در عربی،ادریس است که بعضی آن را از ماده"درس"میدانند،زیرا او نخستین کسی بود که بوسیله قلم،نویسندگی کرد،او علاوه بر مقام نبوت،به علم نجوم و حساب و هیئت،احاطه داشت،و میگویند نخستین کسی است که طرز دوختن لباس را به انسانها آموخت.
اما"ذا الکفل"مشهور این است که از پیامبران بوده است (1)هر چند بعضی معتقدند که او یکی از صالحان بود،ظاهر آیات قرآن که او را در ردیف پیامبران بزرگ میشمرد نیز این است که او از انبیاء است و بیشتر به نظر میرسد که او از پیامبران بنی اسرائیل بوده است (2).
در علت نامگذاری او به این نام با توجه به اینکه"کفل"(بر وزن فکر) هم به معنی نصیب و هم به معنی کفالت و عهدهداری آمده است،احتمالات متعددی دادهاند،بعضی گفتهاند چون خداوند نصیب وافری از ثواب و رحمتش در برابر اعمال و عبادات فراوانی که انجام میداد به او مرحمت فرمود ذا الکفل نامیده شد (یعنی صاحب بهره وافی)و بعضی گفتهاند چون تعهد کرده بود شبها را به عبادت برخیزد و روزها روزه بدارد،و هنگام قضاوت هرگز خشم نگیرد و تا آخر به وعده خود وفا کرد،"ذا الکفل"نامیده شد.
بعضی نیز معتقدند که ذا الکفل لقب"الیاس"است،همانگونه که"اسرائیل" لقب"یعقوب"،و"مسیح"لقب"عیسی"،و"ذا النون"لقب"یونس" میباشد (1).
وَ ذَا اَلنُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنٰادیٰ فِی اَلظُّلُمٰاتِ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ اَلظّٰالِمِینَ (87) فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ نَجَّیْنٰاهُ مِنَ اَلْغَمِّ وَ کَذٰلِکَ نُنْجِی اَلْمُؤْمِنِینَ (88)
87-و ذا النون(یونس)را(به یاد آور)،در آن هنگام که خشمگین(از میان قوم خود) رفت،و چنین میپنداشت که ما بر او تنگ نخواهیم گرفت،(اما موقعی که در کام نهنگ فرو رفت)در آن ظلمتها(ی متراکم)فریاد زد خداوندا!جز تو معبودی نیست،منزهی تو،من از ستمکاران بودم.
88-ما دعای او را به اجابت رساندیم،و از آن اندوه نجاتش بخشیدیم،و همین گونه مؤمنان را نجات میدهیم.
نجات یونس از آن زندان وحشتناک
این دو آیه نیز گوشهای از سرگذشت پیامبر بزرگ"یونس"را بیان میکند،نخست میگوید:"ذا النون"را بیاد آر هنگامی که بر قوم بتپرست
1) 1) "تفسیر فخر رازی"ذیل آیه مورد بحث،و در تاریخ کامل نیز میخوانیم: ذا الکفل یکی از فرزندان ایوب بود و نام اصلیش"بشر"بوده است و در سرزمین شام میزیست(کامل ابن اثیر ج 1 ص 136).
و نافرمان خویش غضب کرد و از میان آنها رفت"( وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً ).
"نون"در لغت به معنی ماهی عظیم،یا به تعبیر دیگر نهنگ یا وال است بنا بر این ذا النون یعنی صاحب نهنگ،و انتخاب این نام برای یونس به خاطر ماجرایی است که بعدا به خواست خدا به آن اشاره خواهیم کرد.
به هر حال"او گمان میکرد که ما زندگی را بر او تنگ نخواهیم کرد" ( فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ ) (1).
او گمان میکرد تمام رسالت خویش را در میان قوم نافرمانش انجام داده است و حتی ترک اولایی در این زمینه نکرده،و اکنون که آنها را به حال خود رها کرده و بیرون میرود چیزی بر او نیست،در حالی که اولی این بود که بیش از این در میان آنها بماند و صبر و استقامت بخرج دهد و دندان بر جگر بفشارد شاید بیدار شوند و به سوی خدا آیند.
سرانجام به خاطر همین ترک اولی او را در فشار قرار دادیم،نهنگ عظیمی او را بلعید"و او در آن ظلمتهای متراکم صدا زد خداوندا جز تو معبودی نیست" ( فَنٰادیٰ فِی الظُّلُمٰاتِ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ ).
"خداوندا پاک و منزهی،من از ستمکاران بودم"!( سُبْحٰانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظّٰالِمِینَ ).
هم بر خویش ستم کردم و هم بر قوم خودم،میبایست بیش از این ناملائمات و شدائد و سختیها را پذیرا میشدم،تن به همه شکنجهها میدادم شاید آنها به راه آیند.
1) 1) "نقدر"از ماده"قدر"به معنی سختگیری و تضییق است چرا که انسان به هنگام سختگیری کردن هر چیزی را به قدر محدود در نظر میگیرد نه گسترده و بیحساب.
"سرانجام ما دعای او را اجابت کردیم و از غم و اندوه رهائیش بخشیدیم" ( فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ نَجَّیْنٰاهُ مِنَ الْغَمِّ ).
آری"این گونه ما مؤمنان را نجات میبخشیم"( وَ کَذٰلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ ).
این یک برنامه اختصاصی برای یونس نبود بلکه هر کس از مؤمنان از تقصیر خویش،عذر به درگاه خدا آورد،و از ذات پاکش مدد و رحمت طلبد ما دعایش را مستجاب و اندوهش را برطرف خواهیم کرد.
به خواست خدا مشروح آن در تفسیر سوره "صافات"خواهد آمد و خلاصهاش چنین است:
او سالها در میان قومش(در سرزمین نینوا در عراق)به دعوت و تبلیغ مشغول بود،ولی هر چه کوشش کرد،ارشادهایش در دل آنها مؤثر نیفتاد،خشمگین شد و آن محل را ترک کرد و به سوی دریا رفت،در آنجا بر کشتی سوار شد، در میان راه دریا متلاطم گشت،چیزی نمانده بود که همه اهل کشتی غرق شوند.
ناخدای کشتی گفت:من فکر میکنم در میان شما بنده فراری وجود دارد که باید به دریا افکنده شود(و یا گفت:کشتی زیاد سنگین است و باید یک نفر را به قید قرعه به دریا بیفکنیم)به هر حال چند بار قرعه کشیدند و در هر بار به نام یونس درآمد!او فهمید در این کار سری نهفته است و تسلیم حوادث شد.
هنگامی که او را به دریا افکندند،نهنگ عظیمی او را در کام خود فرو برد و خدا او را به صورت اعجازآمیز زنده نگه داشت.
سرانجام او متوجه شد ترک اولایی انجام داده،به درگاه خدا روی آورد و به تقصیر خود اعتراف نمود،خدا نیز دعای او را استجابت فرمود و از تنگنا
نجاتش داد (1).
ممکن است تصور شود این ماجرا از نظر علمی امکانپذیر نیست ولی بدون شک این امر یک خارق عادت است نه یک محال عقلی،همانند زنده شدن مردگان که تنها خارق عادت محسوب میشود و محال نیست و به تعبیر دیگر از طرق عادی انجام آن امکانپذیر نیست ولی با استمداد از قدرت بیپایان پروردگار مشکلی ندارد.
شرح بیشتر در باره این ماجرا را به خواست خدا در تفسیر سوره صافات خواهید خواند.
ممکن است این تعبیر اشاره به ظلمت دریا و اعماق آب،و ظلمت شکم ماهی عظیم،و ظلمت شب،بوده باشد، و روایتی که از امام باقر ع نقل شده آن را تایید میکند (2).
بدون شک تعبیر"مغاضبا" اشاره به خشم و غضب یونس نسبت به قوم بیایمان است،و چنین خشم و ناراحتی در چنان شرائطی که پیامبر دلسوزی سالها برای هدایت قوم گمراهی زحمت بکشد اما به دعوت خیرخواهانه او هرگز پاسخ مثبت ندهند،کاملا طبیعی بوده است.
از سوی دیگر از آنجا که یونس میدانست به زودی عذاب الهی آنها را فرا خواهد گرفت ترک گفتن آن شهر و دیار گناهی نبوده،ولی برای پیامبر بزرگی همچون یونس،اولی این بود که باز هم تا آخرین لحظه-لحظهای که بعد از
آن عذاب الهی فرا میرسد-آنها را ترک نگوید،به همین دلیل یونس به خاطر این عجله،به عنوان یک ترک اولی،از ناحیه خداوند مورد مؤاخذه قرار گرفت.
این همان چیزی است که در داستان آدم نیز اشاره کردهایم که گناه مطلق نیست بلکه گناه نسبی،و یا به تعبیر دیگر مصداق"حسنات الأبرار سیئات المقربین"است(برای توضیح بیشتر به جلد ششم تفسیر نمونه صفحه 122 به بعد مراجعه فرمائید).
جمله پر معنی" کَذٰلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ "نشان میدهد آنچه بر سر یونس آمد از گرفتاری و نجات یک حکم خصوصی نبود بلکه با حفظ سلسله مراتب، جنبه عمومی و همگانی دارد.
بسیاری از حوادث غمانگیز و گرفتاریهای سخت و مصیبتبار مولود گناهان ما است،تازیانههایی است برای بیدار شدن ارواح خفته،و یا کورهای است برای تصفیه فلز جان آدمی،هر گاه انسان در این موقع به همان سه نکتهای که"یونس"توجه کرد توجه پیدا کند نجات و رهایی حتمی خواهد بود:
1-توجه به حقیقت توحید و اینکه هیچ معبود و هیچ تکیهگاهی جز"اللّٰه" نیست.
2-پاک شمردن و تنزیه خدا از هر عیب و نقص و ظلم و ستم،و هر گونه گمان سوء در باره ذات پاک او.
3-اعتراف به گناه و تقصیر خویش.
شاهد این سخن،حدیثی است که در"در المنثور"از پیامبر اسلام ص نقل شده است که فرمود:"یکی از نامهای خدا که هر کس او را با آن بخواند به اجابت میرسد،و هر گاه با آن چیزی را طلب کند به او میدهد،دعای "یونس"است.
شخصی عرض کرد:ای رسول خدا آیا او مخصوص یونس بود یا شامل جماعت مسلمانان نیز میشود؟فرمود:هم مربوط به یونس بود و هم همه مؤمنان،هنگامی که خدا را به آن میخوانند،آیا گفتار خداوند را در قرآن نشنیدهای" وَ کَذٰلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ "این دلیل بر آنست که هر کس چنین دعائی کند خداوند اجابت آن را تضمین فرموده است" (1).
نیاز به تذکر ندارد که منظور تنها خواندن الفاظ نیست،بلکه پیاده شدن حقیقت آن در درون جان انسان است،یعنی همراه خواندن این الفاظ تمام وجود او با مفهوم آن هماهنگ گردد.
یادآوری این نکته نیز لازم است که مجازاتهای الهی بر دو گونه است یکی از آنها عذاب"استیصال"است،یعنی مجازات نهایی که برای نابودی افراد غیر قابل اصلاح فرا میرسد که هیچ دعائی در آن موقع سودمند نیست،چرا که بعد از فرو نشستن طوفان بلا همان برنامهها تکرار میشود.
دیگر مجازاتهای تنبیهی است که جنبه تربیتی دارد،در این موارد به محض اینکه مجازات اثر خود را بخشید و طرف بیدار و متوجه شد بلافاصله از میان میرود.
و از اینجا روشن میشود که یکی از فلسفههای آفات و بلاها و حوادث ناگوار همان بیدارسازی و تربیت است.
ماجرای یونس ضمنا به همه رهبران راه حق در محدودههای مختلف هشدار میدهد که هرگز رسالت خود را پایان یافته تصور نکنند،و هر تلاش و کوششی را در این راه کوچک بشمارند،چرا که مسئولیتشان بسیار سخت و سنگین است.
1) 1) در المنثور طبق نقل المیزان ذیل آیات مورد بحث.
وَ زَکَرِیّٰا إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ رَبِّ لاٰ تَذَرْنِی فَرْداً وَ أَنْتَ خَیْرُ اَلْوٰارِثِینَ (89) فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ وَهَبْنٰا لَهُ یَحْییٰ وَ أَصْلَحْنٰا لَهُ زَوْجَهُ إِنَّهُمْ کٰانُوا یُسٰارِعُونَ فِی اَلْخَیْرٰاتِ وَ یَدْعُونَنٰا رَغَباً وَ رَهَباً وَ کٰانُوا لَنٰا خٰاشِعِینَ (90)
89-و زکریا را(به یاد آور)در آن هنگام که پروردگارش را خواند(و عرض کرد) پروردگار من!مرا تنها مگذار(و فرزند برومندی به من عطا کن)و تو بهترین وارثانی.
90-ما دعای او را مستجاب کردیم،و"یحیی"را به او بخشیدیم،و همسرش را برای او اصلاح کردیم،چرا که آنها در نیکیها سرعت میکردند،و بخاطر عشق(به رحمت)و ترس(از عذاب)ما را میخواندند،و برای ما خاشع بودند(خضوعی توأم با ادب و ترس از مسئولیت).
نجات زکریا از تنهایی
در این دو آیه گوشهای از سرگذشت دو شخصیت دیگر از پیامبران بزرگ الهی"زکریا"و"یحیی"را بیان میکند.
نخست میگوید:زکریا را به خاطر بیاور هنگامی که پروردگارش را خواند و عرضه داشت پروردگارا مرا تنها مگذار،و تو بهترین وارثان هستی"
( وَ زَکَرِیّٰا إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ رَبِّ لاٰ تَذَرْنِی فَرْداً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْوٰارِثِینَ ).
سالها بر عمر زکریا گذشت،و برف پیری بر سرش نشست،اما هنوز فرزندی نداشت،و از سوی دیگر همسری عقیم و نازا داشت.
او در آرزوی فرزندی بود که بتواند برنامههای الهی او را تعقیب کند و کارهای تبلیغیش نیمه تمام نماند،و فرصتطلبان بعد از او بر معبد بنی اسرائیل و اموال و هدایای آن که باید صرف راه خدا میشد پنجه نیفکنند.
در این هنگام با تمام قلب به درگاه خدا روی آورد،تقاضای فرزند صالح و برومندی کرد،و با دعائی که توأم با نهایت ادب بود خدا را خواند،نخست از "رب"شروع کرد،همان پروردگاری که از نخستین لحظات زندگی لطفش شامل انسان میشود، سپس با تعبیر" لاٰ تَذَرْنِی "که از ماده"وذر"(بر وزن مرز) به معنی ترک کردن چیزی به خاطر کمی و بیاعتنایی آمده،این حقیقت را بازگو کرد که اگر تنها بمانم فراموش خواهم شد،نه من که برنامههای من نیز به دست فراموشی سپرده میشود،و سرانجام با جمله" وَ أَنْتَ خَیْرُ الْوٰارِثِینَ " این حقیقت را بازگو کرد که من میدانم این دنیا دار بقاء نیست،و نیز میدانم تو بهترین وارثانی،ولی از نظر عالم اسباب دنبال سببی میگردم که مرا به هدفم رهنمون گردد.
*** خداوند این دعای خالص و سرشار از عشق به حقیقت را اجابت کرد،و خواسته او را تحقق بخشید آن چنان که میفرماید:"ما دعوت او را اجابت کردیم و یحیی را به او بخشیدیم"( فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ وَهَبْنٰا لَهُ یَحْییٰ ).
و برای رسیدن به این مقصود"همسر نازای او را اصلاح و قادر به آوردن فرزند کردیم"( وَ أَصْلَحْنٰا لَهُ زَوْجَهُ ).
سپس اشاره به سه قسمت از صفات برجسته این خانواده کرده چنین میگوید:
"آنها در انجام کارهای خیر،سرعت میکردند"( إِنَّهُمْ کٰانُوا یُسٰارِعُونَ فِی الْخَیْرٰاتِ ).
"آنها به خاطر عشق به طاعت و وحشت از گناه در همه حال ما را میخوانند" ( وَ یَدْعُونَنٰا رَغَباً وَ رَهَباً ) (1).
"آنها همواره در برابر ما خشوع داشتند"(خضوعی آمیخته با ادب و احترام و ترس آمیخته با احساس مسئولیت)( وَ کٰانُوا لَنٰا خٰاشِعِینَ ).
ذکر این صفات سهگانه ممکن است اشاره به این باشد که آنها به هنگام رسیدن به نعمت گرفتار غفلتها و غرورهایی که دامن افراد کمظرفیت و ضعیف الایمان را به هنگام وصول به نعمت میگیرد نمیشدند،آنها در همه حال نیازمندان- را فراموش نمیکردند،و در خیرات،سرعت داشتند،آنها در حال نیاز و بینیازی،فقر و غنا،بیماری و سلامت،همواره متوجه خدا بودند،و بالآخره آنها به خاطر اقبال نعمت گرفتار کبر و غرور نمیشدند،بلکه همواره خاشع و خاضع بودند.
1) 1) رغبا به معنی رغبت و میل و علاقه است و رهبا به معنی ترس و تنفر و بیزاری است و در اینکه از نظر اعراب چه محلی دارد،احتمالات متعددی است ممکن است حال باشد یا تمیز یا مفعول لاجله و یا مفعول مطلق و یا معنی ظرفیت داشته باشد به معنی فی حال الرغبة و فی حال الرهبة گرچه نتیجه این پنج احتمال با هم متفاوت است ولی این تفاوت در جزئیات مفهوم آیه است نه در اساس و نتیجه آن.
وَ اَلَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَهٰا فَنَفَخْنٰا فِیهٰا مِنْ رُوحِنٰا وَ جَعَلْنٰاهٰا وَ اِبْنَهٰا آیَةً لِلْعٰالَمِینَ (91)
91-و به یاد آور زنی را که دامان خود را از آلودگی به بیعفتی پاک نگه داشت،و ما از روح خود در او دمیدیم،و او و فرزندش(مسیح)را نشانه بزرگی برای جهانیان قرار دادیم.
مریم بانوی پاکدامن
در این آیه به مقام مریم و عظمت و احترام او و فرزندش حضرت مسیح ع اشاره شده است.
ذکر مریم در ردیف بحثهای مربوط به پیامبران بزرگ یا به خاطر فرزند او حضرت عیسی است و یا به جهت اینکه تولدش از جهاتی شبیه به تولد یحیی از زکریا بود که شرح آن را در ذیل آیات سوره مریم آوردیم (1).
و یا به خاطر آنست که روشن کند عظمت مقام ویژه مردان بزرگ نیست بلکه زنان بزرگی هم بودهاند که تاریخشان نشانه عظمتشان،الگو و اسوهای برای زنان جهان بودهاند.
میگوید:"به خاطر بیاور مریم را که دامان خویش را از هر گونه آلودگی نگه داشت"( وَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَهٰا ).
"سپس ما از روح خود در او دمیدیم"( فَنَفَخْنٰا فِیهٰا مِنْ رُوحِنٰا ).
"و او و فرزندش مسیح را نشانه بزرگی برای جهانیان قرار دادیم"
1) 1) به جلد سیزدهم تفسیر نمونه آیات نخستین سوره مریم مراجعه شود.
( وَ جَعَلْنٰاهٰا وَ ابْنَهٰا آیَةً لِلْعٰالَمِینَ ).
1-"فرج"از نظر لغت در اصل به معنی فاصله و شکاف میباشد،و به عنوان کنایه در عضو تناسلی به کار رفته است،اما از آنجا که توجه به معنی کنایی آن در فارسی نمیشود،گاهی این سؤال پیش میآید که چگونه این لفظ که صریح در آن عضو خاص انسان است در قرآن آمده؟!ولی توجه به کنایه بودن آن مشکل را حل میکند.
و به تعبیر روشنتر اگر بخواهیم معنی کنایی را درست تعبیر کنیم معادل جمله" أَحْصَنَتْ فَرْجَهٰا "در فارسی این است که"دامان خود را پاک نگاه داشت" آیا این تعبیر در فارسی زننده است؟ بلکه به عقیده بعضی در لغت عرب الفاظی که صریح در عضو تناسلی باشد و یا صراحت در آمیزش جنسی داشته باشد اصلا وجود ندارد،هر چه هست جنبه کنایه دارد،مثلا در مورد آمیزش جنسی الفاظی از قبیل"لمس کردن"،"داخل شدن"،"پوشانیدن"(غشیان) (1)به سراغ همسر رفتن (2)در آیات مختلف قرآن در این معنی به کار رفته که میبینیم همه آنها جنبه کنایی دارد،ولی گاه ترجمهکنندگان فارسی زبان بیتوجه به معنی کنایی آنها هستند و بجای معادل این معانی کنایی کلمات صریح فارسی را میگذارند و این مایه تعجب و سؤال میشود.
به هر حال در تفسیر این گونه الفاظ که در قرآن وارد شده حتما باید به معنی اصلی و ریشهای آنها توجه کرد تا جنبه کنایی بودنش،مشخص گردد و هر
گونه ابهام برطرف شود.
ذکر این نکته نیز لازم است که ظاهر آیه فوق چنین میگوید که مریم دامان خویش را از هر گونه آلودگی به بیعفتی حفظ کرد،ولی بعضی از مفسران این احتمال را در معنی آیه دادهاند که او از هر گونه تماس با مردی(چه از حلال و چه از حرام)خودداری کرد (1)همانگونه که در آیه 20 سوره مریم میگوید: وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ وَ لَمْ أَکُ بَغِیًّا :"هیچگاه مردی با من تماس پیدا نکرده و من زن آلودهای نبودم" (2).
در حقیقت این مقدمهای است برای اثبات تولد اعجازآمیز عیسی و آیه بودن او.
***2-منظور از"روحنا"-(روح ما)چنان که قبلا نیز گفتهایم-اشاره به یک روح با عظمت و متعالی است و به اصطلاح این گونه اضافه"اضافه تشریفیه" است که برای بیان عظمت چیزی آن را به خدا اضافه میکنیم،مانند بیت اللّٰه (خانه خدا)و شهر اللّٰه(ماه خدا).
***3-آیه فوق میگوید:مریم و فرزندش را آیه و نشانهای برای جهانیان قرار دادیم،نمیگوید دو آیه و نشانه،به خاطر اینکه آن چنان وجود مریم با فرزندش در این آیه بزرگ الهی آمیخته بودند که از یکدیگر تفکیکناپذیر محسوب میشدند،تولد فرزندی بدون پدر،همان اندازه اعجازآمیز است که باردار شدن زنی بدون شوهر،و نیز معجزات عیسی ع در طفولیت و بزرگی، یادآور خاطره مادر او است.
این امور که هر کدام خارق عادتی بود و بر خلاف اسباب عادی طبیعی، جملگی از این واقعیت حکایت میکند که در ما وراء سلسله اسباب قدرتی است که هر گاه بخواهد میتواند روند آنها را دگرگون سازد،و به هر حال وضع مسیح و مادرش مریم در طول تاریخ بشر بینظیر بود،نه قبل و نه بعد از او دیده نشده است و شاید نکره آوردن آیه که دلیل بر عظمت است اشاره به همین معنی باشد.
إِنَّ هٰذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ (92) وَ تَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ کُلٌّ إِلَیْنٰا رٰاجِعُونَ (93) فَمَنْ یَعْمَلْ مِنَ اَلصّٰالِحٰاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلاٰ کُفْرٰانَ لِسَعْیِهِ وَ إِنّٰا لَهُ کٰاتِبُونَ (94)
92-این(پیامبران بزرگی که به آنها اشاره کردیم و پیروان آنها)همه امت واحدی بودند (و پیرو یک هدف)و من پروردگار شما هستم،مرا پرستش کنید.
93-(گروهی از پیروان ناآگاه)کار خود را به تفرقه در میانشان کشاندند(ولی سرانجام) همگی به سوی ما باز میگردند.
94-هر کس چیزی از اعمال صالح را بجا آورد در حالی که ایمان داشته باشد،کوششهای او ناسپاسی نخواهد شد،و ما تمام اعمال آنها را مینویسیم(تا دقیقا همه پاداش داده شود).
امت واحده
از آنجا که در آیات گذشته نام گروهی از پیامبران الهی و همچنین مریم آن بانوی نمونه و بخشی از سرگذشت آنها آمده،در آیات مورد بحث به عنوان یک
جمعبندی و نتیجهگیری کلی چنین میگوید:"این پیامبران بزرگی که به آنها اشاره شد همه یک امت واحد بودند"( إِنَّ هٰذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً ).
برنامه آنها یکی و هدف و مقصد آنها نیز یکی بوده است،هر چند با اختلاف زمان و محیط،دارای ویژگیها و روشها و به اصطلاح تاکتیکهای متفاوت بودند اما همه در نهایت امر در یک خط حرکت داشتند،همه آنها در خط توحید و مبارزه با شرک و دعوت مردم جهان به یگانگی و حق و عدالت،گام برمیداشتند.
این یگانگی و وحدت برنامهها و هدف،به خاطر آن بوده که همه از یک مبدء سرچشمه میگرفته،از اراده خداوند واحد یکتا،و لذا بلافاصله میگوید:
"و من پروردگار همه شما هستم،تنها مرا پرستش کنید"( وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ ).
در واقع توحید عقیدتی و عملی انبیاء از توحید منبع وحی سرچشمه میگیرد و این سخن شبیه گفتاری است که علی ع در وصیتش به فرزندش امام مجتبی ع دارد:
و اعلم یا بنی انه لو کان لربک شریک لاتتک رسله،و لعرفت افعاله و صفاته: "پسرم!بدان اگر پروردگارت شریکی داشت رسولان او نیز به سوی تو میآمدند،آثار ملک و قدرتش را میدیدی و افعال و صفاتش را میشناختی (1).
"امت"چنان که"راغب"در کتاب"مفردات"میگوید:به معنی هر گروه و جمعیتی است که جهت مشترکی آنها را به هم پیوند دهد:اشتراک در دین و آئین،و یا زمان و عصر واحد،یا مکان معین،خواه این وحدت،اختیاری بوده باشد و یا بدون اختیار.
بعضی از مفسران"امت واحده"را در اینجا به معنی"دین واحد"گرفته- اند،ولی همانگونه که گفتیم این تفسیر با ریشه لغوی امت،سازگار نیست.
بعضی دیگر نیز گفتهاند که منظور از"امت"در این آیه همه انسانها در تمام قرون و اعصارند،یعنی ای انسانها همه شما یک امتید،پروردگار شما یکی
1) 1) نهج البلاغه نامه 31.
است و مقصد نهایی همه شما یک مقصد است.
این تفسیر هر چند مناسبتر از تفسیر گذشته میباشد ولی با توجه به پیوند این آیه با آیات قبل،مناسب به نظر نمیرسد،مناسبتر از همه این است که این جمله اشاره به انبیاء و پیامبرانی بوده باشد که شرح حالشان در آیات گذشته آمده است.
*** در آیه بعد اشاره به انحراف گروه عظیمی از مردم از این اصل واحد توحیدی کرده چنین میگوید:"آنها کار خود را در میان خود به تفرقه و تجزیه کشاندند" ( وَ تَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ ).
کارشان به جایی رسید که در برابر هم ایستادند،و هر گروه،گروه دیگری را لعن و نفرین میکرد و از او برائت و بیزاری میجست،به این نیز قناعت نکردند به روی همدیگر اسلحه کشیدند و خونهای زیادی را ریختند،و این بود نتیجه انحراف از اصل اساسی توحید و آئین یگانه حق.
جمله"تقطعوا"که از ماده"قطع"میباشد به معنی جدا کردن قطعههایی از یک موضوع به هم پیوسته است،و با توجه به اینکه از باب"تفعل"آمده که به معنی پذیرش میآید مفهوم جمله این چنین شود:آنها در برابر عوامل تفرقه و نفاق تسلیم شدند،جدایی و بیگانگی از یکدیگر را پذیرا گشتند، به یکپارچگی فطری و توحیدی خود پایان دادند و در نتیجه گرفتار آن همه شکست و ناکامی و بدبختی شدند.
و در آخر آیه اضافه میکند"اما همه آنها سرانجام به سوی ما باز میگردند" ( کُلٌّ إِلَیْنٰا رٰاجِعُونَ ).
این اختلاف که جنبه عارضی دارد برچیده میشود و باز در قیامت همگی به سوی وحدت میروند،در آیات مختلف قرآن،روی این مساله زیاد تاکید
شده که یکی از ویژگیهای رستاخیز برچیده شدن اختلافات و سوق به وحدت است:
در آیه 48 سوره مائده میخوانیم إِلَی اللّٰهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعاً فَیُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ :"بازگشت همه شما به سوی خدا است و شما را از آنچه در آن اختلاف داشتید آگاه میسازد".
این مضمون در آیات متعددی از قرآن مجید به چشم میخورد (1).
و به این ترتیب آفرینش انسانها از"وحدت"آغاز میشود و به"وحدت" باز میگردد.
*** در آخرین آیه مورد بحث،نتیجه هماهنگی با"امت واحده"در طریق پرستش پروردگار،و یا انحراف از آن و پیمودن راه تفرقه را چنین بیان میفرماید:
"هر کس چیزی از اعمال صالح را انجام دهد در حالی که ایمان داشته باشد، تلاش و کوشش او مورد ناسپاسی قرار نخواهد گرفت"( فَمَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصّٰالِحٰاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلاٰ کُفْرٰانَ لِسَعْیِهِ ).
و برای تاکید بیشتر اضافه میکند:"و ما اعمال صالح او را قطعا خواهیم نوشت"( وَ إِنّٰا لَهُ کٰاتِبُونَ ).
قابل توجه اینکه در این آیه همانند بسیاری دیگر از آیات قرآن ایمان و عمل صالح به عنوان دو رکن اساسی برای نجات انسانها ذکر شده،ولی با اضافه کردن کلمه"من"که برای"تبعیض"است این مطلب را بر آن میافزاید که انجام تمام اعمال صالح نیز شرط نیست،حتی اگر افراد با ایمان،بخشی از اعمال صالح را انجام دهند باز اهل نجات و سعادتند.
و در هر حال این آیه همانند بسیاری دیگر از آیات قرآن،شرط قبولی
1) 1) آل عمران-55 و انعام-164 و نحل-92 و حج 69 و...
اعمال صالح را ایمان میشمرد.
ذکر جمله" فَلاٰ کُفْرٰانَ لِسَعْیِهِ "در مقام بیان پاداش این گونه افراد، تعبیری است توأم با نهایت لطف و محبت و بزرگواری چرا که خداوند در اینجا در مقام تشکر و سپاسگزاری از بندگانش بر میآید،و از سعی و تلاش آنها تشکر میکند این تعبیر شبیه تعبیری است که در آیه 19 سوره اسراء آمده است: وَ مَنْ أَرٰادَ الْآخِرَةَ وَ سَعیٰ لَهٰا سَعْیَهٰا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِکَ کٰانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً :"کسی که سرای آخرت را بخواهد و تلاش و کوشش خود را در این راه به خرج دهد در حالی که ایمان داشته باشد از کوشش او تشکر میشود".
وَ حَرٰامٌ عَلیٰ قَرْیَةٍ أَهْلَکْنٰاهٰا أَنَّهُمْ لاٰ یَرْجِعُونَ (95) حَتّٰی إِذٰا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ کُلِّ حَدَبٍ یَنْسِلُونَ (96) وَ اِقْتَرَبَ اَلْوَعْدُ اَلْحَقُّ فَإِذٰا هِیَ شٰاخِصَةٌ أَبْصٰارُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا یٰا وَیْلَنٰا قَدْ کُنّٰا فِی غَفْلَةٍ مِنْ هٰذٰا بَلْ کُنّٰا ظٰالِمِینَ (97)
95-حرام است بر شهرها و آبادیهایی که(بر اثر گناه)نابودشان کردیم(که باز گردند) آنها هرگز باز نخواهند گشت! 96-تا آن زمان که یاجوج و ماجوج گشوده شوند و آنها از هر ارتفاعی به سرعت عبور میکنند! 97-و وعده حق(قیامت)نزدیک میشود،در آن هنگام چشمهای کافران از وحشت از حرکت باز میماند(میگویند)ای وای بر ما که از این در غفلت بودیم بلکه ما ستمگر بودیم.
کافران در آستانه رستاخیز
در آخرین آیات بحث گذشته سخن از"مؤمنان نیکوکار و صالح العمل" بود،و در نخستین آیه مورد بحث به افرادی اشاره میکند که در نقطه مقابل آنها قرار دارند،آنها که تا آخرین نفس به ضلالت و فساد ادامه میدهند.
میفرماید:"و حرام است بر شهرهایی که آنها را به جرم گناهانشان نابود کردیم به دنیا بازگردند آنها هرگز باز نخواهند گشت"( وَ حَرٰامٌ عَلیٰ قَرْیَةٍ
أَهْلَکْنٰاهٰا أَنَّهُمْ لاٰ یَرْجِعُونَ
) (1).
در حقیقت آنها کسانی هستند که بعد از مشاهده عذاب الهی،یا بعد از نابودی و رفتن به جهان برزخ،پردههای غرور و غفلت از برابر دیدگانشان کنار میرود آرزو میکنند ای کاش برای جبران اینهمه خطاها بار دیگر به دنیا بازمیگشتند ولی قرآن با صراحت میگوید:بازگشت آنها به کلی حرام یعنی ممنوع است، و راهی برای جبران باقی نمانده است.
این شبیه همان است که در آیه 99 سوره مؤمنون میخوانیم: حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صٰالِحاً فِیمٰا تَرَکْتُ کَلاّٰ... :
"این وضع آنها ادامه مییابد تا مرگشان فرا رسد،میگوید پروردگارا مرا به دنیا بازگردانید تا اعمال صالحی را که ترک گفتم انجام دهم،اما جز پاسخ منفی چیزی نمیشنوند".
در تفسیر این آیه بیانات دیگری نیز ذکر شده است که در ذیل صفحه به بعضی از آنها اشاره میشود (2).
1) 1) مطابق این تفسیر،"حرام"خبر برای مبتدای محذوف است،و جمله أَنَّهُمْ لاٰ یَرْجِعُونَ دلیل بر آن میباشد،و در تقدیر چنین بوده"حرام علی اهل قریة اهلکناها ان یرجعوا الی الدنیا انهم لا یرجعون".
2) 2) بعضی"حرام"را در اینجا به معنی"واجب"گرفتهاند!گفتهاند در لغت عرب گاه به این معنی آمده است و کلمه"لا"زائده میباشد،مفهوم آیه چنین میشود که بازگشت آنها در آخرت واجب است. بعضی دیگر گفتهاند حرام به همان معنی حرام است ولی"لا"زائده است یعنی بازگشت آنها به این جهان حرام میباشد. بعضی دیگر نیز آیه را به معنی عدم بازگشت به سوی خدا و توبه گرفتهاند(تفسیر مجمع البیان و فخر رازی ذیل آیه مورد بحث). بعضی دیگر نیز گفتهاند که آیه از قبیل نفی در نفی است و میگوید محال است که آنها در قیامت بازگشت نکنند،یعنی بازگشت میکنند(تفسیر منهج الصادقین ذیل آیه مورد بحث)ولی آنچه در متن آوردیم از همه مناسبتر به نظر میرسد.
به هر حال این بیخبران دائما در غرور و غفلتند،و این بدبختی تا پایان جهان هم چنان ادامه دارد.
چنان که قرآن میفرماید:
"این تا زمانی ادامه دارد که راه بر یاجوج و ماجوج گشوده شود و آنها در سراسر زمین پخش شوند،و از هر بلندی و ارتفاعی با سرعت بگذرند"( حَتّٰی إِذٰا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ کُلِّ حَدَبٍ یَنْسِلُونَ ).
در باره یاجوج و ماجوج و اینکه آنها کدام طائفه بودند؟و در کجا زندگی داشتند؟و سرانجام چه میکنند و چه خواهند شد؟در ذیل آیات 94 به بعد سوره "کهف"بحث کردهایم،و همچنین در مورد سدی که"ذو القرنین"برای جلوگیری از نفوذ آنها در یک تنگه کوهستانی ساخت مشروحا بحث شده.
آیا منظور از گشوده شدن این دو طایفه،شکسته شدن سد آنها و نفوذشان از این طریق در مناطق دیگر جهان است؟و یا منظور نفوذ آنها به طور کلی در کره زمین از هر سو و هر ناحیه میباشد؟آیه فوق صریحا در این باره سخن نگفته،تنها از انتشار و پراکندگی آنها در کره زمین به عنوان یک نشانه پایان جهان و مقدمه رستاخیز و قیامت یاد کرده است.
*** و بلافاصله میگوید:"در این هنگام وعده حق خداوند نزدیک میشود" ( وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ ).
"و آن چنان وحشتی سراسر وجود کافران را فرا میگیرد که چشمهایشان از حرکت باز میایستد و خیره خیره به آن صحنه نگاه میکنند"( فَإِذٰا هِیَ شٰاخِصَةٌ أَبْصٰارُ الَّذِینَ کَفَرُوا ).
در این هنگام پردههای غرور و غفلت از برابر دیدگانشان کنار میرود و فریادشان بلند میشود"ای وای بر ما ما از این صحنه در غفلت بودیم"( یٰا
وَیْلَنٰا قَدْ کُنّٰا فِی غَفْلَةٍ مِنْ هٰذٰا
).
و چون نمیتوانند با این عذر،گناه خویش را بپوشانند و خود را تبرئه کنند با صراحت میگویند:"نه،ما ظالم و ستمگر بودیم"!( بَلْ کُنّٰا ظٰالِمِینَ ).
اصولا چگونه ممکن است با وجود اینهمه پیامبران الهی و کتب آسمانی و اینهمه حوادث تکان دهنده،و همچنین درسهای عبرتی که روزگار به آنها میدهد در غفلت باشند،آنچه از آنها سر زده تقصیر است و ظلم بر خویشتن و دیگران.
***معنی چند لغت:
"حدب"(بر وزن ادب)به معنی بلندیهایی است که میان پستیها قرار گرفته و گاهی به برآمدگی پشت انسان نیز حدب گفته میشود.
"ینسلون"از ماده"نسول"(بر وزن فضول)به معنی خروج با سرعت است.
اینکه در مورد یاجوج و ماجوج میگوید:آنها از هر بلندی به سرعت میگذرند و خارج میشوند اشاره به نفوذ فوق العاده آنها در کره زمین است.
"شاخصه"از ماده"شخوص"(بر وزن خلوص)در اصل به معنی خارج شدن از منزل،یا خارج شدن از شهری به شهر دیگر است،و از آنجا که به هنگام تعجب و خیره شدن چشم گویی میخواهد چشم انسان بیرون بیاید به این حالت نیز،شخوص گفته شده است،این حالتی است که در محشر به گنهکاران دست میدهد،آن چنان خیره میشوند که گویی چشمهایشان میخواهد از حدقه بیرون بیاید.
إِنَّکُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَهٰا وٰارِدُونَ (98) لَوْ کٰانَ هٰؤُلاٰءِ آلِهَةً مٰا وَرَدُوهٰا وَ کُلٌّ فِیهٰا خٰالِدُونَ (99) لَهُمْ فِیهٰا زَفِیرٌ وَ هُمْ فِیهٰا لاٰ یَسْمَعُونَ (100) إِنَّ اَلَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا اَلْحُسْنیٰ أُولٰئِکَ عَنْهٰا مُبْعَدُونَ (101) لاٰ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهٰا وَ هُمْ فِی مَا اِشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خٰالِدُونَ (102) لاٰ یَحْزُنُهُمُ اَلْفَزَعُ اَلْأَکْبَرُ وَ تَتَلَقّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِکَةُ هٰذٰا یَوْمُکُمُ اَلَّذِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ (103)
98-شما و آنچه غیر از خدا میپرستید هیزم جهنم خواهید بود و همگی در آن وارد میشوید.
99-اگر اینها خدایان بودند هرگز وارد آن نمیشدند،و همه در آن جاودانه خواهند بود.
100-آنها در آن نالههای دردناک دارند،و چیزی نمیشنوند! 101-(اما)کسانی که وعده نیک از قبل به آنها دادهایم(یعنی مؤمنان صالح)از آن دور نگاهداشته میشوند.
102-آنها صدای آتش دوزخ را نمیشنوند و در آنچه دلشان بخواهد جاودانه متنعم هستند.
103-وحشت بزرگ آنها را اندوهگین نمیکند،و فرشتگان به استقبالشان میروند (و میگویند)این همان روزی است که به شما وعده داده میشد.
هیزم جهنم!
در تعقیب آیات گذشته که از سرنوشت مشرکان ستمگر بحث میکرد در این آیات روی سخن را به آنها کرده و آینده آنها و معبودهایشان را چنین ترسیم میکند:
"شما و آنچه را غیر از خدا میپرستید آتشگیره جهنمید"!( إِنَّکُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ ).
"حصب"در اصل به معنی پرتاب کردن است،مخصوصا به قطعات هیزم که در تنور پرتاب میکنند حصب گفته میشود.
بعضی گفتهاند"حطب"(بر وزن سبب)که به معنی هیزم میباشد در لغات مختلف عرب،تلفظهای متفاوتی دارد،بعضی از قبائل آن را"حصب"و بعضی دیگر"خضب"مینامند و از آنجا که قرآن برای جمع بین قبائل و طوائف و دلها بوده،گاه لغات مختلف آنها را به کار میگیرد تا از این راه،جمع قلوب شود، از جمله همین کلمه حصب است که تلفظی است از قبائل اهل یمن در واژه"حطب" (1).
به هر حال آیه فوق به مشرکان میگوید:آتشگیره جهنم و هیزمی که شعلههای آن را تشکیل میدهد خود شما و خدایان ساختگی شما است،و همچون
1) 1) تفسیر"ابو الفتوح رازی"ذیل آیات مورد بحث.
قطعههای هیزم بیارزش یکی پس از دیگری در جهنم پرتاب میشوید! سپس اضافه میکند:"شما وارد بر آن میشوید"( أَنْتُمْ لَهٰا وٰارِدُونَ ).
این جمله یا به عنوان تاکید مطلب گذشته است،و یا اشاره به نکته جدیدی است و آن اینکه اول بتها را در آتش میافکنند،سپس شما بر آنها وارد میشوید،گویی خدایانتان با آتشی که از وجودشان برمیخیزد از شما پذیرایی میکنند (1).
اگر سؤال شود که انداختن بتها در جهنم چه فلسفهای دارد،در پاسخ باید گفت:این خود یک نوع عذاب و مجازات است برای بتپرستان که ببینند در آتشی که از بتهایشان زبانه میکشد میسوزند،از این گذشته تحقیری است برای افکار آنها که به چنین موجودات بیارزشی پناه میبردند.
البته این در صورتی است که" مٰا تَعْبُدُونَ "به معنی معبودهای بیجان و بتهای سنگی و چوبی باشد(همانگونه که از کلمه"ما"استفاده میشود،زیرا "ما"غالبا برای موجود غیر عاقل است) ولی اگر مفهوم آن را عام بگیریم و شامل شیاطینی که معبود واقع شدند بشود نکته ورود این معبودها در جهنم کاملا واضح است چرا که خود شریک جرمند.
*** سپس به عنوان نتیجهگیری کلی میفرماید:"اگر این بتها،خدایانی بودند هرگز وارد آتش دوزخ نمیشدند"( لَوْ کٰانَ هٰؤُلاٰءِ آلِهَةً مٰا وَرَدُوهٰا ).
ولی بدانید نه تنها وارد دوزخ میشوند بلکه"جاودانه در آن خواهند بود"( وَ کُلٌّ فِیهٰا خٰالِدُونَ ).
1) 1) توجه داشته باشید در صورت اول لام"لها"به معنی"الی"است و ضمیر "ها"به جهنم برمیگردد و در تفسیر دوم،لام به معنی"الی"میباشد ولی ضمیر به بتها بازمیگردد.
و این جالب است که این بتپرستان جاودانه گرفتار خدایان خود باشند همان خدایانی که همیشه آنها را پرستش میکردند و سپر بلاها میشمردند و حل مشکلاتشان را از آنها میخواستند! *** برای توضیح بیشتر پیرامون وضع دردناک،این"عابدان گمراه"،در برابر آن"معبودان بیارزش"میگوید:"آنها در دوزخ،فریادها و نالههای دردناک دارند"( لَهُمْ فِیهٰا زَفِیرٌ ).
"زفیر"در اصل به معنی فریاد کشیدنی است که با بیرون فرستادن نفس توأم باشد،و بعضی گفتهاند فریاد نفرتانگیز الاغ در آغاز"زفیر"و در پایانش "شهیق"نامیده میشود،و به هر حال در اینجا اشاره به فریاد و نالهای است که از غم و اندوه برمیخیزد (1).
این احتمال نیز وجود دارد که این زفیر و ناله غمانگیز تنها مربوط به عابدان نباشد بلکه شیاطینی که معبودشان بودند نیز در این امر با آنها شریکند.
جمله بعد،یکی دیگر از مجازاتهای دردناک آنها را بازگو میکند و آن اینکه"آنها در دوزخ چیزی نمیشنوند"( وَ هُمْ فِیهٰا لاٰ یَسْمَعُونَ ).
این جمله ممکن است اشاره به این باشد که آنها سخنی که مایه سرور و خوشحالیشان باشد مطلقا نمیشنوند،و تنها مستمع نالههای جانکاه دوزخیان، و فریادهای فرشتگان عذاب هستند.
بعضی گفتهاند منظور این است که اینها را در تابوتهای آتشین میگذارند آن چنان که صدای هیچکس را مطلقا نمیشنوند گویی تنها آنها در عذابند و این خود مایه مجازات بیشتری است چرا که اگر انسان،گروهی را همزندان خود ببیند مایه
1) 1) برای توضیح بیشتر به جلد نهم تفسیر نمونه صفحه 248(ذیل آیه 106 سوره هود)مراجعه فرمائید.
تسلی خاطر او است که"البلیة اذا عمت طابت"(بلا چو عام بود دلکش است و مستحسن!).
*** آیه بعد حالات مؤمنان راستین و مردان و زنان با ایمان را بازگو میکند تا در مقایسه با یکدیگر وضع هر دو مشخصتر شود.
نخست میگوید:"کسانی که به خاطر ایمان و اعمال صالحشان وعده نیک به آنها از قبل دادهایم از این آتش هولناک و وحشتناک دورند"( إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنیٰ أُولٰئِکَ عَنْهٰا مُبْعَدُونَ ).
اشاره به اینکه ما به تمام وعدههایی که به مؤمنان در این جهان دادهایم وفا خواهیم کرد که یکی از آنها دور شدن از آتش دوزخ است.
گرچه ظاهر این جمله این است که تمام مؤمنان راستین را شامل میشود ولی بعضی احتمال دادهاند که اشاره به معبودانی همچون حضرت مسیح ع و مریم است که بدون خواست آنها بوسیله گروهی عبادت شدند،و از آنجا که آیات سابق میگفت:شما و خدایانتان وارد دوزخ میشوید،و این تعبیر ممکن بود شامل امثال حضرت مسیح ع نیز شود،قرآن بلافاصله این جمله را به صورت یک استثناء بیان میکند که این گروه هرگز وارد دوزخ نخواهند شد.
بعضی از مفسران شان نزولی در مورد این آیه ذکر کردهاند که نشان میدهد بعضی همین سؤال را از پیامبر اسلام ص کردند و آیه در پاسخ آنها نازل گردید.
ولی با این حال مانعی ندارد که آیه فوق هم پاسخی برای این سؤال باشد و هم یک حکم عمومی نسبت به همه مؤمنان راستین.
*** در آخرین آیات مورد بحث،چهار نعمت بزرگ الهی را که شامل حال این گروه سعادتمند است برمیشمرد:
نخست اینکه"آنها صدای آتش را نمیشنوند"( لاٰ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهٰا ).
"حسیس"چنان که ارباب لغت گفتهاند به معنی صدای محسوس است، و به معنی خود حرکت یا صدایی که از حرکت برمیخیزد نیز آمده است،آتش دوزخ که دائما در آتشگیرههایش مشغول پیشروی است،دارای صدای مخصوصی است،این صدا از دو جهت وحشتناک است،از نظر اینکه صدای آتش است و از نظر اینکه صدای پیشروی است.
مؤمنان راستین چون از جهنم دورند هرگز این صداهای وحشتناک به گوششان نمیخورد.
دیگر اینکه"آنها در آنچه بخواهند و مایل باشند به طور جاودان متنعمند" ( وَ هُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خٰالِدُونَ ).
یعنی آنجا محدودیت این جهان را ندارد که انسان آرزوی بسیاری از نعمتها بکند و به آن دسترسی نداشته باشد،هر نعمت مادی و معنوی که بخواهد بدون استثناء در دسترس او است،آنهم نه یک روز و دو روز بلکه در یک عمر جاویدان! *** سوم اینکه"فزع اکبر آنها را غمگین نمیکند"( لاٰ یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ ).
"فزع اکبر"(وحشت بزرگ)را بعضی اشاره به وحشتهای روز قیامت دانستهاند که از هر وحشتی بزرگتر است،و بعضی اشاره به"نفخه صور" و دگرگونیهای پایان این جهان و تزلزل عجیبی که در ارکان این عالم میافتد آن چنان که در آیه 87 سوره نحل آمده است.
ولی از آنجا که وحشت روز رستاخیز مسلما از آن هم مهمتر است تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد.
بالآخره آخرین لطف خدا در باره کسانی که در این آیات به آنها اشاره شده
این است که"فرشتگان رحمت به استقبال آنها میشتابند و به آنها تبریک و شادباش میگویند و بشارت میدهند این همان روزی است که به شما وعده داده میشد" ( وَ تَتَلَقّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ هٰذٰا یَوْمُکُمُ الَّذِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ ).
در نهج البلاغه میخوانیم امیر مؤمنان علی ع فرمود:
فبادروا باعمالکم تکونوا مع جیران اللّٰه فی داره،رافق بهم رسله،و ازارهم ملائکته،و اکرم اسماعهم ان تسمع حسیس نار جهنم ابدا: "به اعمال نیک مبادرت ورزید تا از همسایگان خدا در سرای او باشید،در جایی که پیامبران را رفیق آنها قرار داده،و فرشتگان را به زیارتشان میفرستد،خدا آن چنان این گروه را گرامی داشته که حتی گوشهایشان صدای آتش دوزخ را نمیشنود" (1).
1) 1) نهج البلاغه خطبه 183.
یَوْمَ نَطْوِی اَلسَّمٰاءَ کَطَیِّ اَلسِّجِلِّ لِلْکُتُبِ کَمٰا بَدَأْنٰا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ وَعْداً عَلَیْنٰا إِنّٰا کُنّٰا فٰاعِلِینَ (104)
104-در آن روز که آسمان را همچون طومار درهم میپیچیم،(سپس)همانگونه که آفرینش را آغاز کردیم آن را بازمیگردانیم،این وعدهای است که ما دادهایم و قطعا آن را انجام خواهیم داد.
آن روز که آسمانها درهم پیچیده میشود
در آخرین آیه بحث گذشته خواندیم مؤمنان راستین از"فزع اکبر" (وحشت بزرگ)غمگین نمیشوند آیه مورد بحث توصیفی از آن روز وحشت بزرگ است،و در حقیقت علت عظمت این وحشت را مجسم میسازد،میگوید:
"این امر،روزی تحقق مییابد که ما آسمان را درهم میپیچیم همانگونه که طومار نامهها درهم پیچیده میشود"!( یَوْمَ نَطْوِی السَّمٰاءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ ). (1)
در زمانهای گذشته برای نوشتن نامهها و همچنین کتابها،از اوراق طومار مانند استفاده میکردند،این طومارها را قبل از نوشتن به هم میپیچیدند و شخص کاتب تدریجا آن را از یک طرف میگشود و مطالب مورد نظر را روی آن مینوشت
1) 1) "سجل"(بر وزن سطل)به معنی دلو بزرگ و پر آب است،و"سجل" (با کسر سین و جیم و تشدید لام)به معنی قطعه سنگهایی است که روی آن مینوشتند سپس به تمام اوراقی که مطالب را روی آن مینگارند گفته شده است(مفردات راغب و قاموس) باید توجه داشت که در ترکیب جمله" کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ "احتمالاتی داده شده است اما مناسبتر از همه آنست که"طی"که مصدر است به"سجل"که مفعول آن است اضافه شده و لام در"للکتب"یا برای اضافه است یا برای بیان علت(دقت کنید).
و بعد از پایان کتابت نیز آن را میپیچیدند و کنار میگذاشتند و لذا هم نامهها و هم کتابهایشان شکل طومار داشت این طومار،"سجل"نامیده میشد که برای کتابت از آن استفاده شده بود.
در این آیه تشبیه لطیفی نسبت به درنوردیدن طومار عالم هستی در پایان دنیا شده است،در حال حاضر این طومار گشوده شده و تمام نقوش و خطوط آن خوانده میشود و هر یک در جایی قرار دارد،اما هنگامی که فرمان رستاخیز فرا رسد،این طومار عظیم با تمام خطوط و نقوشش،در هم پیچیده خواهد شد.
البته پیچیدن جهان به معنی فنا و نابودی آن نیست چنان که بعضی پنداشتهاند بلکه به معنی درهم کوبیده شدن و جمع و جور شدن آن است،و به تعبیر دیگر شکل جهان به هم میخورد اما مواد آن نابود نمیشود،این حقیقتی است که از تعبیرات مختلف در آیات معاد(مخصوصا بازگشت انسان از استخوان پوسیده و از قبرها)به خوبی مشاهده میشود.
سپس اضافه میکند"همانگونه که ما در آغاز آن را ایجاد کردیم باز هم برمیگردانیم"و این کار مشکل و سختی در برابر قدرت عظیم ما نیست( کَمٰا بَدَأْنٰا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ ).
در حقیقت این تعبیر شبیه تعبیری است که در آیه 29 سوره اعراف آمده است کَمٰا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ :"همانگونه که شما را در آغاز ایجاد کرد باز میگرداند".
و یا همانند: وَ هُوَ الَّذِی یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ :"او کسی است که آفرینش را ایجاد کرد سپس آن را بازمیگرداند و این بر او آسانتر است"(روم-27) (1).
1) 1) البته همانگونه که در گذشته نیز اشاره کردهایم در مورد قدرت بیپایان خداوند مشکل و آسان وجود ندارد،بلکه همه کاملا یکسان است بنا بر این تعبیری که در آیه فوق به کار رفته است در واقع از دیدگاه انسانها است(دقت کنید).
اما اینکه بعضی از مفسران احتمال دادهاند که منظور از این بازگشت، بازگشت به فناء و نیستی،یا به هم پیچیدگی همچون آغاز آفرینش است،بسیار بعید به نظر میرسد.
و در پایان آیه میفرماید:"این وعدهای است که ما دادهایم و قطعا آن را انجام خواهیم داد"( وَعْداً عَلَیْنٰا إِنّٰا کُنّٰا فٰاعِلِینَ ) (1)(2).
از بعضی روایات استفاده میشود که منظور از بازگشت خلق به صورت اول آن است که انسانها بار دیگر پا برهنه و عریان-آن گونه که در آغاز آفرینش بودند-بازمیگردند،ولی بدون شک منظور این نیست که مفهوم آیه منحصر در این معنی باشد،بلکه این یکی از چهرههای بازگشت آفرینش به صورت نخست است (3).
وَ لَقَدْ کَتَبْنٰا فِی اَلزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ اَلذِّکْرِ أَنَّ اَلْأَرْضَ یَرِثُهٰا عِبٰادِیَ اَلصّٰالِحُونَ (105) إِنَّ فِی هٰذٰا لَبَلاٰغاً لِقَوْمٍ عٰابِدِینَ (106)
105-ما در"زبور"بعد از ذکر(تورات)نوشتیم که بندگان صالح من وارث(حکومت) زمین خواهند شد.
106-در این ابلاغ روشنی است برای جمعیت عبادتکنندگان.
حکومت زمین از آن صالحان خواهد بود.
بعد از آنکه در آیات گذشته به قسمتی از پاداشهای اخروی مؤمنان صالح اشاره شد در دو آیه مورد بحث به یکی از روشنترین پاداشهای دنیوی آنها که حکومت روی زمین"است با بیان شیوایی اشاره کرده میگوید:"در"زبور" بعد از"ذکر"چنین نوشتیم که سرانجام بندگان صالح من وارث(حکومت)زمین خواهند شد"( وَ لَقَدْ کَتَبْنٰا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهٰا عِبٰادِیَ الصّٰالِحُونَ ).
"ارض"به مجموع کره زمین گفته میشود و سراسر جهان را شامل میگردد مگر اینکه قرینه خاصی در کار باشد،گرچه بعضی احتمال دادهاند که مراد وارث شدن سراسر زمین در قیامت است،ولی ظاهر کلمه"ارض"هنگامی که بطور مطلق گفته میشود،زمین این جهان است.
واژه"ارث"همانگونه که سابقا هم اشاره کردهایم به معنی چیزی است که بدون معامله و دادوستد به کسی انتقال مییابد،و گاهی در قرآن کریم"ارث"
به تسلط و پیروزی یک قوم صالح بر قوم ناصالح و در اختیار گرفتن مواهب و امکانات آنها گفته شده است،چنان که در آیه 137 سوره اعراف در باره بنی اسرائیل و پیروزیشان بر فرعونیان چنین میخوانیم: وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کٰانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشٰارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغٰارِبَهَا :"ما شرق و غرب زمین را به ارث به آن قوم مستضعف دادیم" گرچه"زبور"در اصل به معنی هر گونه کتاب و نوشته است،هر چند در قرآن مجید در دو مورد از سه موردی که این کلمه به کار رفته،اشاره به زبور داود است اما بعید به نظر نمیرسد که مورد سوم یعنی آیه مورد بحث نیز به همین معنی باشد.
"زبور داود"یا به تعبیری که در کتب"عهد قدیم"آمده"مزامیر داود" عبارت است از مجموعهای از مناجاتها و نیایشها و اندرزهای داود پیامبر.
بعضی مفسران نیز احتمال دادهاند که منظور از"زبور"در اینجا تمام کتب انبیای پیشین است (1).
ولی بیشتر-با توجه به دلیلی که ذکر کردیم-به نظر میرسد که زبور همان کتاب مزامیر داود باشد،بخصوص اینکه در مزامیر موجود،عباراتی وجود دارد که عینا مطابق با آیه مورد بحث است و بعدا به خواست خدا به آن اشاره خواهیم کرد.
"ذکر"در اصل به معنی یادآوری و یا چیزی که مایه تذکر و یادآوری است،و در آیات قرآن به همین معنی به کار رفته،گاهی نیز به کتاب آسمانی موسی یعنی تورات اطلاق شده(مانند آیه 48 سوره انبیاء وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسیٰ وَ هٰارُونَ الْفُرْقٰانَ وَ ضِیٰاءً وَ ذِکْراً لِلْمُتَّقِینَ ).
و گاه این عنوان در مورد قرآن استعمال شده،مانند آیه 27 سوره تکویر:
1) 1) این احتمال را تفسیر مجمع البیان و تفسیر فخر رازی از چند نفر از مفسران پیشین نقل کرده است.
إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ .
لذا بعضی گفتهاند که منظور از ذکر در آیه مورد بحث قرآن است، و زبور تمام کتب انبیاء پیشین،و کلمه من بعد تقریبا معادل کلمه"علاوه بر" در فارسی خواهد بود (1)و به این ترتیب معنی آیه چنین میشود:"ما علاوه بر قرآن در تمام کتب انبیاء پیشین نوشتیم که سرانجام سراسر روی زمین در اختیار بندگان صالح خدا قرار خواهد گرفت".
ولی با توجه به تعبیراتی که در آیه به کار رفته،ظاهر این است که منظور از زبور،کتاب داود،و ذکر به معنی تورات است،و با توجه به اینکه زبور بعد از تورات بوده،تعبیر"من بعد"نیز حقیقی است،و به این ترتیب معنی آیه چنین میشود،"ما،در زبور،بعد از تورات،چنین نوشتیم که این زمین را بندگان صالح ما به ارث خواهند برد".
در اینجا این سؤال پیش میآید که چرا در میان کتب آسمانی،تنها از این دو کتاب نام،برده شده است؟ این تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد که:داود،یکی از بزرگترین پیامبرانی بود که تشکیل حکومت حق و عدالت داد،و بنی اسرائیل نیز مصداق روشن قوم مستضعفی بودند که بر ضد مستکبران قیام کردند و دستگاه آنها را بهم پیچیدند و وارث حکومت و سرزمین آنها شدند.
سؤال دیگری که در اینجا باقی میماند این است که بندگان صالح خدا ( عِبٰادِیَ الصّٰالِحُونَ )کیانند؟ با توجه به اضافه شدن بندگان به خدا،مساله ایمان و توحید آنها روشن میشود،و با توجه به کلمه"صالحون"که معنی گسترده و وسیعی دارد،همه شایستگیها به ذهن میآید:شایستگی از نظر عمل و تقوا،شایستگی از نظر علم
1) 1) و به تعبیر مصطلح علمی بعد در اینجا بعد رتبی است نه زمانی.
و آگاهی،شایستگی از نظر قدرت و قوت،و شایستگی از نظر تدبیر و نظم و درک اجتماعی.
هنگامی بندگان با ایمان این شایستگیها را برای خود فراهم سازند، خداوند نیز کمک و یاری میکند تا آنها بینی مستکبران را به خاک بمالند، دستهای آلودهشان را از حکومت زمین کوتاه کنند،و وارث میراثهای آنها گردند.
بنا بر این تنها"مستضعف بودن"دلیل بر پیروزی بر دشمنان و حکومت روی زمین نخواهد بود،بلکه از یک سو ایمان لازم است و از سوی دیگر کسب شایستگیها،و مستضعفان جهان ما دام که این دو اصل را زنده نکنند به حکومت روی زمین نخواهند رسید.
*** و لذا در آیه بعد به عنوان تاکید بیشتر میگوید:"در این سخن ابلاغ روشنی است برای گروهی که خدا را با اخلاص پرستش میکنند"( إِنَّ فِی هٰذٰا لَبَلاٰغاً لِقَوْمٍ عٰابِدِینَ ).
بعضی از مفسران"هذا"را اشاره به تمام وعد و وعیدهایی که در این سوره و یا در تمام قرآن آمده است دانستهاند که موضوع بحث ما نیز در این مفهوم کلی وارد است.
ولی ظاهر آیه این است که"هذا"اشاره به همان وعدهای است که در آیه قبل به بندگان صالح خود در مورد حکومت روی زمین داده شده است.
در بعضی از روایات صریحا این آیه تفسیر به یاران مهدی ع شده است:
چنان که در مجمع البیان ذیل همین آیه از امام باقر ع چنین میخوانیم:
هم
اصحاب المهدی فی آخر الزمان: "بندگان صالحی را که خداوند در این آیه به عنوان وارثان زمین یاد میکند یاران مهدی ع در آخر الزمان هستند".
در تفسیر قمی نیز در ذیل این آیه چنین آمده است: أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهٰا عِبٰادِیَ الصّٰالِحُونَ ،قال القائم و اصحابه:"منظور از اینکه زمین را بندگان صالح خدا به ارث میبرند مهدی قائم ع و یاران او هستند".
ناگفته پیدا است مفهوم این روایات،انحصار نیست،بلکه بیان یک مصداق عالی و آشکار است،و بارها گفتهایم این تفسیرها هرگز عمومیت مفهوم آیه را محدود نمیسازد.
بنا بر این در هر زمان و در هر جا بندگان صالح خدا قیام کنند،پیروز و موفق خواهند بود و سرانجام وارث زمین و حکومت آن خواهند شد.
علاوه بر روایات فوق که در خصوص تفسیر این آیه وارد شده روایات بسیار زیادی که بالغ به حد تواتر است از طرق شیعه و اهل تسنن در مورد مهدی ع از پیامبر گرامی اسلام ص و همچنین از"ائمه اهل بیت" ع نقل شده که همه آنها دلالت بر این دارد سرانجام حکومت جهان به دست صالحان خواهد افتاد، و مردی از خاندان پیامبر ص قیام میکند و زمین را پر از عدل و داد میسازد آن چنان که از ظلم و جور پر شده باشد.
از جمله این حدیث معروف است که در اکثر منابع اسلامی از پیامبر ص نقل شده:
لو لم یبق من الدنیا الا یوم،لطول اللّٰه ذلک الیوم،حتی یبعث رجلا(صالحا)من أهل بیتی یملأ الارض عدلا و قسطا کما ملئت ظلما و جورا:
"اگر از عمر جهان جز یک روز نماند،خداوند آن روز را آن قدر طولانی میکند تا مرد صالحی را از خاندان من برانگیزد که صفحه زمین را پر از عدل و داد کند همانگونه که از ظلم و جور پر شده است".
این حدیث با همین تعبیر یا مختصر تفاوتی در بسیاری از کتب شیعه و اهل
سنت آمده است (1).
در ذیل آیه 33 سوره توبه گفتیم:که گروهی از بزرگان علمای اسلام، از قدیم و جدید،سنی و شیعه در کتابهای خود تصریح کردهاند که احادیث در زمینه قیام مهدی ع در سر حد تواتر است و به هیچوجه قابل انکار نیست،حتی کتابهایی بالخصوص در این مورد نوشتهاند که شرح آن را میتوانید در جلد هفتم تفسیر نمونه ذیل آیه 33 توبه(صفحه 374 به بعد)مطالعه فرمائید.
جالب اینکه در کتاب"مزامیر داود"که امروز جزء کتب عهد قدیم است عین تعبیری که در آیات فوق خواندیم یا مشابه آن در چند مورد دیده میشود و نشان میدهد با تمام تحریفاتی که در این کتب به عمل آمده این قسمت هم چنان از دستبردها مصون مانده است.
1-در مزمور 37 جمله 9 میخوانیم:
"...زیرا که شریران منقطع میشوند،و اما متوکلان به خداوند،وارث زمین خواهند شد،و حال اندک است که شریر نیست میشود،هر چند مکانش را استفسار نمایی ناپیدا خواهد شد"!.
2-و در جای دیگر در همین مزمور(جمله 11)میخوانیم:"اما متواضعانه وارث زمین شده از کثرت سلامتی متلذذ خواهند شد".
3-و نیز در همان مزمور 37 جمله 27 این موضوع به تعبیر دیگری دیده میشود:
"زیرا متبرکان خداوند وارث زمین خواهند شد،اما ملعونان وی منقطع خواهند شد...).
1) 1) برای اطلاع بیشتر به کتاب"منتخب الاثر"و"نور الأبصار"مراجعه شود.
4-در همین مزمور جمله 29 آمده است:"صدیقان وارث زمین شده، ابدا در آن ساکن خواهند بود".
5-و در جمله 18 از همین مزمور آمده است:"خداوند روزهای صالحان را میداند و میراث ایشان ابدی خواهد شد" (1).
در اینجا بخوبی مشاهده میکنیم همان عنوان"صالحان"که در قرآن آمده با همان تعبیر در مزامیر داود به چشم میخورد،علاوه بر این تعبیرات دیگری مانند"صدیقان"،"متوکلان"،"متبرکان"،و"متواضعان"که با آن قریب الافق است نیز در جملههای دیگر ذکر شده است.
این تعبیرات،دلیل بر عمومیت حکومت صالحان است و کاملا با احادیث قیام مهدی ع تطبیق میکند.
گرچه برای آنها که غالبا شاهد و ناظر حکومت طاغیان ظالم و یاغیان قلدر بودهاند،مشکل است این حقیقت را به آسانی پذیرا شوند که تمام این حکومتها بر خلاف نوامیس آفرینش و قوانین جهان خلقت است و آنچه با آن هماهنگ میباشد همان حکومت صالحان با ایمان است.
ولی تحلیلهای فلسفی به اینجا منتهی میشود که این یک واقعیت است، بنا بر این جمله" أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهٰا عِبٰادِیَ الصّٰالِحُونَ "پیش از آنکه یک وعده الهی باشد یک قانون تکوینی محسوب میشود.
توضیح اینکه:جهان هستی تا آنجا که میدانیم مجموعهای از نظامها است
1) 1) این جملهها را عموما از ترجمه فارسی کتب عهد عتیق که در سال 1878 زیر نظر مقامات معروف کلیسا(مجمع بریتانیایی کتب مقدسه برای خارجیان)ترجمه و انتشار یافته،نقل کردهایم.
وجود قوانین منظم و عمومی در سرتاسر این جهان دلیل بر یکپارچگی و بهم پیوستگی این نظام است.
مساله نظم و قانون و حساب در پهنه آفرینش یکی از اساسیترین مسائل این عالم محسوب میشود،فی المثل اگر میبینیم صدها دستگاه مغز الکترونیکی نیرومند دستبدست هم میدهند تا با انجام محاسبات دقیق راه سفرهای فضایی را برای مسافران فضا هموار سازند،و محاسبات آنها درست از آب درمیآید و قایق ماهنشین در همان محل پیشبینی شده در کره ماه مینشیند با اینکه کره ماه و زمین هر دو به سرعت در حرکتند،باید توجه داشته باشیم که این جریان مدیون نظام دقیق منظومه شمسی و سیارات و اقمار آن است،زیرا اگر حتی یک صدم ثانیه از سیر منظم خود منحرف میشدند معلوم نبود مسافران فضا به کدام نقطه پرتاب خواهند شد.
از جهان بزرگ وارد عالم کوچک و کوچکتر و بسیار کوچک میشویم، در اینجا مخصوصا در عالم موجودات زنده نظم مفهوم زندهتری به خود میگیرد و هرج و مرج در آن هیچ محلی ندارد،مثلا بهم خوردن تنظیم یک سلول مغزی انسان کافی است که سازمان زندگی او را به گونه غمانگیزی به هم بریزد.
در اخبار جرائد آمده بود که یک جوان دانشجو بر اثر یک تکان شدید مغزی در یک حادثه رانندگی تقریبا تمام گذشته خود را فراموش کرده است!در حالی که از جهات دیگر سالم است،برادر و خواهر خود را نمیشناسد و از اینکه مادرش او را در آغوش میفشارد و میبوسد وحشت میکند که این زن بیگانه با من چه کار دارد؟او را به زادگاهش میبرند،به اطاقی که در آن بزرگ شده،به کارهای دستی و تابلوهای نقاشی خودش مینگرد،ولی میگوید:این نخستین بار است که چنین اطاق و تابلوی را مشاهده میکند!!شاید فکر میکند از کره دیگری به این کره قدم گذارده است که همه چیز برای او تازگی دارد.
شاید از میان چند میلیارد سلول مغز او،تنها چند سلول ارتباطی که گذشته را با حال پیوند میداده،از کار افتاده است،ولی همین بهم خوردن تنظیم جزئی چه اثر وحشتناکی به بار آورد؟! آیا جامعه انسانی میتواند با انتخاب"لا نظام"و هرج و مرج و ظلم و ستم و نابسامانی و ناهنجاری خود را از مسیر رودخانه عظیم جهان آفرینش که همه در آن با برنامه منظم پیش میروند کنار بکشد؟! آیا مشاهده وضع عمومی جهان ما را به این فکر نمیاندازد که بشریت نیز خواه ناخواه باید در برابر نظام عالم هستی سر فرود آرد و قوانین منظم و عادلانهای را بپذیرد،به مسیر اصلی بازگردد،و همرنگ این نظام شود؟! نظری به ساختمان دستگاههای گوناگون و پیچیده بدن هر انسان که میافکنیم!از قلب و مغز گرفته تا چشم و گوش و زبان و حتی یک پیاز مو،میبینیم همه آنها تابع قوانین و نظم و حسابی هستند،با اینحال چگونه جامعه بشریت بدون پیروی از ضوابط و مقررات و نظام صحیح عادلانه میتواند برقرار بماند؟ ما خواهان بقای بشریت هستیم و برای آن تلاش میکنیم منتها هنوز سطح آگاهی اجتماع ما به آن حد نرسیده که بدانیم ادامه راه کنونی منتهی به فنا و نابودی ما میشود،ولی کمکم بر سر عقل میآئیم و این درک و رشد فکری برای ما حاصل میگردد.
ما خواهان منافع خویشتن هستیم،ولی هنوز نمیدانیم که ادامه وضع فعلی منافع ما را بر باد میدهد،اما تدریجا ارقام و آمار زنده و گویا را مثلا در مورد مسابقه تسلیحاتی در برابر چشممان میگذاریم و میبینیم چگونه نیمی از فعالترین نیروهای فکری و جسمانی جوامع جهان و نیمی از ثروتها و سرمایههای بزرگ در این راه به هدر میرود نه تنها به هدر میرود بلکه در مسیر نابود کردن نیم دوم به کار میافتد!
همزمان با افزایش سطح آگاهی ما به روشنی مییابیم که باید به نظام عمومی عالم هستی بازگردیم و با آن همصدا شویم.
و همانطور که واقعا جزئی از این کل هستیم عملا هم باید چنین باشیم تا بتوانیم به اهداف خود در تمام زمینهها برسیم.
نتیجه اینکه:نظام آفرینش دلیل روشنی بر پذیرش یک نظام صحیح اجتماعی در آینده،در جهان انسانیت خواهد بود،و این همان چیزی است که از آیه مورد بحث و احادیث مربوط به قیام"مصلح بزرگ جهانی" (مهدی ارواحنا فداه)استفاده میشود (1).
1) 1) قابل توجه اینکه این بحث در شب پانزدهم شعبان سال 1402 که مصادف با میلاد مسعود حضرت مهدی امام زمان(ارواحنا له الفداء)است نوشته شده،این بحث را در زمانی مینویسیم که مردم مسلمان ما از دو جهت شادند و خود را آماده برای جشنهای با شکوهی کردهاند از جهت تقارن با میلاد مسعود حضرت مهدی(ع)و از جهت پیروزیهای چشمگیری که در جبهههای جنگ نصیب لشگر اسلام شده است،و خدا را بر این تقارنها شکر میکنیم!
وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ رَحْمَةً لِلْعٰالَمِینَ (107) قُلْ إِنَّمٰا یُوحیٰ إِلَیَّ أَنَّمٰا إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (108) فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنْتُکُمْ عَلیٰ سَوٰاءٍ وَ إِنْ أَدْرِی أَ قَرِیبٌ أَمْ بَعِیدٌ مٰا تُوعَدُونَ (109) إِنَّهُ یَعْلَمُ اَلْجَهْرَ مِنَ اَلْقَوْلِ وَ یَعْلَمُ مٰا تَکْتُمُونَ (110) وَ إِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَکُمْ وَ مَتٰاعٌ إِلیٰ حِینٍ (111) قٰالَ رَبِّ اُحْکُمْ بِالْحَقِّ وَ رَبُّنَا اَلرَّحْمٰنُ اَلْمُسْتَعٰانُ عَلیٰ مٰا تَصِفُونَ (112)
107-ما تو را جز برای رحمت جهانیان نفرستادیم.
108-بگو تنها چیزی که به من وحی میشود این است که معبود شما خدای یگانه است، آیا(با اینحال)تسلیم(حق)میشوید؟(و بتها را کنار میگذارید؟).
109-اگر(با اینهمه)رویگردان شوند بگو من به همه شما یکسان(از عذاب الهی) اعلام خطر میکنم،و نمیدانم آیا وعده(عذاب خدا)به شما نزدیک است یا دور؟! 110-او سخنان آشکار را میداند و آنچه را کتمان میکنید(نیز)میداند(و چیزی بر او مخفی نیست).
111-و من نمیدانم شاید این ماجرا آزمایشی برای شماست،و بهرهگیری تا مدتی(معین) 112-(و پیامبر)گفت:پروردگارا!به حق داوری فرما(و این طغیانگران را کیفر ده) و از پروردگار رحمان در برابر نسبتهای ناروای شما استمداد میطلبم.
از آنجا که آیات گذشته بشارت حکومت روی زمین را به بندگان صالح میداد و چنین حکومتی مایه رحمت برای همه مردم جهان است در نخستین آیه مورد بحث به رحمت عامه وجود پیامبر ص اشاره کرده میگوید:"ما تو را جز برای رحمت جهانیان نفرستادیم"( وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ رَحْمَةً لِلْعٰالَمِینَ ).
عموم مردم دنیا اعم از مؤمن و کافر همه مرهون رحمت تو هستند،چرا که نشر آئینی را به عهده گرفتی که سبب نجات همگان است،حال اگر گروهی از آن استفاده کردند و گروهی نکردند این مربوط به خودشان است و تاثیری بر عمومی بودن رحمت نمیگذارد.
این درست به آن میماند که بیمارستان مجهزی برای درمان همه دردها با پزشکان ماهر و انواع داروها تاسیس کنند،و درهای آن را به روی همه مردم بدون تفاوت بگشایند،آیا این وسیله رحمت برای همه افراد آن اجتماع نیست؟حال اگر بعضی از بیماران لجوج خودشان از قبول این فیض عام امتناع کنند تاثیری در عمومی بودن آن نخواهد داشت.
و به تعبیر دیگر رحمت بودن وجود پیامبر برای همه جهانیان جنبه مقتضی و فاعلیت فاعل دارد و مسلما فعلیت نتیجه،بستگی به قابلیت قابل نیز دارد.
تعبیر به"عالمین"(جهانیان)آن چنان مفهوم وسیعی دارد که تمام انسانها را در تمام اعصار و قرون شامل میشود و لذا این آیه را اشارهای بر خاتمیت پیامبر اسلام میدانند،چرا که وجودش برای همه انسانها آینده تا پایان جهان رحمت
است و رهبر و پیشوا و مقتدا،حتی این رحمت،از یک نظر شامل فرشتگان هم میشود:
حدیث جالبی در اینجا نقل شده که این عمومیت را تایید میکند حدیث این است هنگامی که این آیه نازل شد پیامبر از جبرئیل پرسید"
هل اصابک من هذه الرحمة شیء ""آیا چیزی از این رحمت عائد تو شد"؟ جبرئیل در پاسخ عرض کرد"
نعم،انی کنت اخشی عاقبة الامر،فامنت بک،لما اثنی اللّٰه علی بقوله عِنْدَ ذِی الْعَرْشِ مَکِینٍ ":"من از پایان کار خویش بیمناک بودم،اما بخاطر آیهای که در قرآن بر تو نازل شد از وضع خود مطمئن شدم آنجا که خداوند مرا با این جمله مدح کرده ذِی قُوَّةٍ عِنْدَ ذِی الْعَرْشِ مَکِینٍ :
جبرئیل نزد خداوند خالق عرش بلند مقام و بلند مرتبه است" (1)به هر حال در دنیای امروز که فساد و تباهی و ظلم و بیدادگری از در و دیوار آن میبارد،آتش جنگها در هر سو شعلهور است،و چنگال زورمندان بیدادگر حلقوم مستضعفان مظلوم را میفشارد،در دنیایی که جهل و فساد اخلاق و خیانت و ظلم و استبداد و تبعیض هزار گونه نابسامانی آفریده،آری در چنین جهانی مفهوم "رحمة للعالمین"بودن پیامبر از هر زمانی آشکارتر است،چه رحمتی از این بالاتر که برنامهای آورده که عمل به آن نقطه پایانی است بر همه این ناکامیها و بدبختیها و سیهروزیها، آری او و دستوراتش،برنامه و اخلاقش همه رحمت است رحمتی برای همگان و تداوم این رحمت سرانجامش حکومت صالحان با ایمان بر تمام معموره زمین خواهد بود.
*** و از آنجا که مهمترین مظهر رحمت و محکمترین پایه و اساس آن مساله توحید و جلوههای آن است در آیه بعد چنین میگوید:"به آنها بگو تنها چیزی که بر
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث.
من وحی میشود این است که معبود شما معبود واحدی است"( قُلْ إِنَّمٰا یُوحیٰ إِلَیَّ أَنَّمٰا إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ ).
"آیا شما حاضر هستید در برابر همین اصل اساسی توحید تسلیم شوید و بتها را کنار بگذارید"؟!( فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ ).
در واقع در این آیه سه نکته بنیادی مطرح شده است،نخست اینکه پایه اصلی رحمت توحید است و به راستی هر چه بیشتر بیندیشیم وجود این رابطه نیرومند روشنتر میشود،توحید در اعتقاد،در عمل،توحید در کلمه،توحید صفوف،و توحید در قانون و در همه چیز.
نکته دیگر اینکه به مقتضای کلمه"انما"که دلیل بر حصر است تمام دعوت پیامبران اسلام ص در اصل توحید خلاصه میشود مطالعات دقیق نیز نشان میدهد که اصول و حتی فروع و احکام نیز در پایان به اصل توحید بازمیگردد، و به همین دلیل همانگونه که سابقا هم گفتهایم توحید تنها یک اصل از اصول دین نیست،بلکه همچون رشته محکمی است که دانههای یک تسبیح را بهم پیوند میدهد و یا صحیحتر روحی است که در کالبد دین دمیده شده.
و آخرین نکته اینکه مشکل اصلی تمام جوامع و ملل،آلودگی به شرک در اشکال مختلف است،زیرا جمله" فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ "(آیا تسلیم در برابر این اصل میشوید)میرساند که مشکل اصلی بیرون آمدن از شرک و مظاهر آن و بالا زدن آستین برای شکستن بتها است،نه فقط بتهای سنگی و چوبی،که بتها از هر نوع مخصوصا طاغوتهای انسانی! *** آیه بعد میگوید اگر با اینهمه به دعوت و پیام ما توجه نکردند"اگر روی برتابند،به آنها بگو من به همه شما بطور یکسان از عذاب الهی اعلام خطر میکنم"( فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنْتُکُمْ عَلیٰ سَوٰاءٍ ).
"آذنت"از ماده"ایذان"به معنی اعلام کردن توأم با تهدید است،و گاه به معنی اعلان جنگ نیز آمده اما از آنجا که این سوره در مکه نازل شده،و در آنجا نه زمینه جهاد بود،و نه حکم جهاد نازل شده بود،بسیار بعید به نظر میرسد که این جمله در اینجا به معنی"اعلان جنگ"باشد،بلکه ظاهر این است که پیامبر با این سخن میخواهد اعلام نفرت و جدایی از آنها کند و نشان دهد که از آنان به کلی دست شسته است.
تعبیر" عَلیٰ سَوٰاءٍ "یا اشاره به این است که من نسبت به مجازات الهی به همه شما بطور یکسان اعلام خطر میکنم،مبادا چنین تصور کنند که اهل مکه یا قریش با دیگران تفاوت دارند و در پیشگاه خدا برای آنها مزیت و برتری است و یا اشاره به این است که من ندایم را به گوش همه شما بدون استثناء رساندم.
سپس این تهدید را به صورت آشکارتری بیان میکند و میگوید:"من نمیدانم آیا وعده عذاب که به شما داده شده است نزدیک است یا دور"؟!( وَ إِنْ أَدْرِی أَ قَرِیبٌ أَمْ بَعِیدٌ مٰا تُوعَدُونَ ).
فکر نکنید این وعده دور است،شاید هم نزدیک و بسیار هم نزدیک باشد.
این عذاب و مجازاتی که در اینجا به آن تهدید شدهاند ممکن است عذاب قیامت و یا مجازات دنیا و یا هر دو باشد،در صورت اول علم آن مخصوص خدا است و هیچکس به درستی از تاریخ وقوع رستاخیز آگاه نیست حتی پیامبران خدا، و در صورت دوم و سوم ممکن است اشاره به جزئیات و زمان آن باشد که من از جزئیات آن آگاه نیستم،چرا که علم پیامبر ص نسبت به اینگونه حوادث همیشه جنبه فعلی ندارد بلکه گاه جنبه ارادی دارد یعنی تا اراده نکند نمیدانند (1).
1) 1) توضیح بیشتر پیرامون علم پیامبر و جانشینان معصوم او را در کتاب رهبران بزرگ و مسئولیتهای بزرگتر مطالعه فرمائید.
این تصور را نیز به مغز خود راه مدهید که اگر تاخیری در مجازات شما شود به خاطر این است که خدا از اعمال و سخنان شما آگاه نیست،نه،او همه را میداند"او هم سخنان آشکارتان را و هم آنچه را کتمان میکنید میداند"( إِنَّهُ یَعْلَمُ الْجَهْرَ مِنَ الْقَوْلِ وَ یَعْلَمُ مٰا تَکْتُمُونَ ).
اصولا پنهان و آشکار برای شما که علمتان محدود است مفهوم دارد،اما برای آن کس که علمش بیپایان است غیب و شهود یکی است و سر و علن در آنجا یکسان میباشد.
*** و نیز اگر میبینید مجازات الهی فورا دامن شما را نمیگیرد بواسطه آن نیست که او از کار شما آگاه نباشد"من چه میدانم شاید این آزمونی برای شما باشد"( وَ إِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَکُمْ ).
"و میخواهد شما را تا مدتی از لذائذ این جهان بهرهمند سازد"سپس با شدت هر چه تمامتر شما را بگیرد و مجازات کند( وَ مَتٰاعٌ إِلیٰ حِینٍ ).
در واقع برای تاخیر مجازات الهی در اینجا دو فلسفه بیان شده است:نخست مساله امتحان و آزمایش است،خدا هرگز در عذاب عجله نمیکند،تا خلق را آزمایش کافی کند و اتمام حجت نماید.
دوم اینکه افرادی هستند که آزمایش آنها تمام شده و کلمه مجازاتشان قطعی گردیده است،اما برای اینکه سخت کیفر ببینند نعمت را بر آنها گسترده میسازد تا کاملا غرق نعمت شوند،و درست در همان حال که سخت در لذائذ غوطهورند تازیانه عذاب را بر آنها میکوبد تا دردناکتر باشد،و رنج محرومان و ستمدیدگان را بخوبی احساس کنند.
*** آخرین آیه مورد بحث که آخرین آیه سوره انبیاء است همچون نخستین
آیه این سوره سخن از غفلت مردم بیخبر میگوید،و به عنوان نقل قول از پیامبر ص در یک عبارت نفرین مانند ناراحتی او را از اینهمه غرور و غفلت منعکس میکند و میگوید:پیامبر بعد از مشاهده اینهمه اعراض و رویگردانی"عرض کرد پروردگار من!به حق داوری فرما،و این گروه طغیانگر را طبق قانون عدالتت کیفر ده"!( قٰالَ رَبِّ احْکُمْ بِالْحَقِّ ) (1).
در دومین جمله روی سخن را به مخالفان کرده و میگوید:"پروردگار همه ما خداوند رحمان است،و ما از پیشگاه مقدسش در برابر نسبتهای ناروایی که شما به او میدهید استمداد میطلبیم"( وَ رَبُّنَا الرَّحْمٰنُ الْمُسْتَعٰانُ عَلیٰ مٰا تَصِفُونَ ).
در حقیقت با کلمه"ربنا"آنها را به این واقعیت توجه میدهد که ما همه مربوب و مخلوقیم و او خالق و پروردگار همه ما است.
تعبیر به"الرحمن"که اشاره به رحمت عامه پروردگار است به آنها گوشزد میکند که سر تا پای وجود شما را رحمت الهی فرا گرفته چرا لحظهای در آفریننده اینهمه نعمت و رحمت نمیاندیشید؟ و تعبیر" اَلْمُسْتَعٰانُ عَلیٰ مٰا تَصِفُونَ "به آنها اخطار میکند که گمان نکنید ما در برابر انبوه جمعیت شما تنها هستیم،و تصور نکنید اینهمه تهمت و دروغ و نسبتهای ناروای شما چه در مورد ذات پاک خدا،و چه در برابر ما،بدون پاسخ خواهد ماند،نه،هرگز که تکیهگاه همه ما او است،و او قادر است از بندگان مؤمن خود در برابر هر گونه دروغ و تهمت دفاع کند.
"پایان سوره انبیاء" ***
1) 1) بدون شک،حکم خداوند همه بر طبق حق است،بنا بر این ذکر کلمه"بالحق" در اینجا جنبه توضیح دارد.
پروردگارا!همانگونه که پیامبر گرامیت و یاران اندکش را در برابر انبوه دشمنان تنها نگذاشتی ما را نیز در برابر دشمنانی که در شرق و غرب تصمیم به نابودی ما گرفتهاند تنها مگذار!.
خداوندا!تو در این سوره پربرکت مخصوصا رحمت ویژهات را نسبت به پیامبران در مواقع سخت و بحرانی و در برابر طوفانهای زندگی بازگو کردی بار الها!ما نیز در این عصر و زمان گرفتار همان طوفانها هستیم و انتظار همان رحمت و فرج مخصوص را داریم آمین یا رب العالمین.
پایان جلد 13 تفسیر نمونه در مزرعه علی آباد قم 29\5\1361 جمعه 30\شوال\1402