ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -، توشیحگر
عنوان قراردادی:مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه .شرح
عنوان و نام پدیدآور:عرفان اسلامی / مولف حسین انصاریان ؛ ویرایش و تحقیق محسن فیضپور ،محمدجواد صابریان.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۶ - ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری:ج.
فروست:مجموعه آثار؛ ۳۱، ۳۲، ۳۳، ۳۴، ۳۵، ۳۶، ۳۷، ۳۸، ۳۹، ۴۰، ۴۱، ۴۲، ۴۳، ۴۴.
شابک:۷۰۰۰۰۰ ریال : دوره 978-964-96392-9-1 : ؛ ج.۱ : 978-964-96392-6-0 ؛ ج.۲ : 978-964-96392-7-7 ؛ ۷۰۰۰۰۰ ریال : ج.۳ 978-964-96392-8-4 : ؛ ج.۴ 978-964-2939-00-8 : ؛ ج.۵ 978-964-2939-01-5 : ؛ ج.۶ 978-964-2939-02-2 : ؛ ج.۷ : 978-964-2939-03-9 ؛ ج.۸ : 978-964-2939-04-6 ؛ ج.۹ : 978-964-2939-05-3 ؛ ج.۱۰ 978-964-2939-06-0 : ؛ ج.۱۱ : 978-964-2939-07-7 ؛ ج.۱۲ 978-964-2939-08-4 : ؛ ج.۱۳ 978-964-2939-09-1 : ؛ ج.۱۴ 978-964-2939-10-7 : ؛ ج.۱۵ 978-964-2939-13-8 :
یادداشت:ج.۲ - ۵، ۹ و ۱۱ (چاپ اول: زمستان ۱۳۸۶).
یادداشت:ج.۱۲ - ۱۵ (چاپ اول: ۱۳۹۱) (فیپا).
یادداشت:جلد چهاردهم و پانزدهم فهرست میباشند.
یادداشت:ج.۷ - ۹ (چاپ دوم:۱۳۸۷).
یادداشت:ج.۱۰ (چاپ اول: ۱۳۸۶).
یادداشت:ج.۱۰ - ۱۵ (چاپ دوم:۱۳۸۸).
یادداشت:عنوان روی جلد: عرفان اسلامی شرح مصباحالشریعه.
یادداشت:کتابنامه.
عنوان روی جلد:عرفان اسلامی شرح مصباحالشریعه.
موضوع:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، ۸۳ - ۱۴۸ق . مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه -- نقد و تفسیر
موضوع:احادیث اخلاقی -- قرن ۲ ق.
موضوع:اخلاق اسلامی -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
موضوع:عرفان -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
شناسه افزوده:فیضپور قمی، محسن، ۱۳۵۳ -، ویراستار
شناسه افزوده:صابریان، محمدجواد، ویراستار
شناسه افزوده:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، ۸۳ - ۱۴۸ق . مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه . شرح
رده بندی کنگره:BP۲۴۸/ج۷م۶۰۴۲۲۱۸۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی:۲۹۷/۶۱
شماره کتابشناسی ملی:۱۱۸۲۵۶۰
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
مَنْ لَمْ یَنْسَلِخْ مِنْ هَواجِسِهِ (1)وَ لَمْ یَتَخَلَّصْ مِنْ آفاتِ نَفْسِهِ وَ شَهَواتِها وَ لَمْ یَهْزِمِ الشَّیْطانَ وَ لَمْ یَدْخُلْ فی کَنَفِ اللّهِ وَ تَوْحیدِهِ وَ امانِ عِصْمَتِهِ لا یَصْلُحُ لِلْاَمْرِ بِالْمَعْروفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ لِاَنَّهُ اذا لَمْ یَکُنْ بِهٰذِهِ الصِّفَةِ فَکُلَّمَا اظْهَرَ یَکُونُ حُجَّةً عَلَیْهِ وَ لا یَنْتَفِعُ النّاسُ بِهِ.قالَ اللّهُ تَعالی: [ أَ تَأْمُرُونَ النّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ ] (2).
وَ یُقالُ لَهُ:یا خائِنُ أَ تُطالِبُ خَلْقی بِما خُنْتَ بِهِ نَفْسَکَ وَ ارْخَیْتَ عَنْهُ عِنانَکَ ؟
رویَ أنَّ أبا ثَعلَبَةَ الخُشَنِیَّ سَألَ رسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله عَنْ هذهِ الآیةَ: [ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ لاٰ یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ ] (3).
قالَ صلی الله علیه و آله:وَ اْمُرْ بِالْمَعْروفِ وَ انْهَ عَنِ المُنْکَرِ وَ اصْبِرْ عَلیٰ ما اصابَکَ حَتّیٰ اذٰا رَأَیْتَ شُحّاً مُطاعاً وَ هَوًی مُتَّبَعاً وَ اعْجٰابَ کُلِّ ذی رَأْیٍ بِرَأْیِهِ فَعَلْیکَ بِنَفْسِکَ وَ دَعْ عَنْکَ امْرَ الْعٰامَّةِ.
وَ صٰاحِبُ الْاَمْرِ بِالْمَعْروفِ یَحْتٰاجُ انْ یَکُونَ عالِماً بِالْحَلٰالِ وَ الْحَرامِ فارِغاً مِنْ خاصَّةِ نَفْسِهِ مِمّا یَأمُرُهُمْ بِهِ وَ یَنهٰاهُمْ عَنْهُ ناصِحاً لِلْخَلقِ رَحیماً بِهِمْ رَفیقاً
داعِیاً لَهُمْ بِاللُّطْفِ وَ حُسْنِ الْبَیانِ،عارِفاً بِتَفٰاوُتِ احْلٰامِهِمْ لِیُنْزِلَ کُلّاً مَنْزِلَتَهُ، بَصیراً بِمَکْرِ النَّفْسِ وَ مَکٰایِدِ الشَّیْطانِ،صابِراً ما یَلْحَقُهُ،لا یُکٰافِئُهُمْ بِها وَ لا یَشْکُو مِنْهُم وَ لا یَسْتَعْمِلُ الْحَمِیَّةَ وَ لا یَتَغَلَّظُ لِنَفْسِهِ مُجَرَّداً بِنِیَّتِهِ لِلّهِ تَعالی، مُسْتَعیناً بِهِ وَ مُبْتَغِیاً لِثَوابِهِ،فَاِنْ خٰالَفُوهُ وَ جَفَوْهُ صَبَرَ وَ انْ وافَقُوهُ وَ قَبِلُوا مِنْهُ شَکَرَ،مُفَوِّضاً امْرَهُ الیَ اللّهِ تَعالی ناظِراً الیٰ عَیْبِهِ.
[ مَنْ لَمْ یَنْسَلِخْ مِنْ هَواجِسِهِ وَ لَمْ یَتَخَلَّصْ مِنْ آفاتِ نَفْسِهِ وَ شَهَواتِها وَ لَمْ یَهْزِمِ الشَّیْطانَ وَ لَمْ یَدْخُلْ فی کَنَفِ اللّهِ وَ تَوْحیدِهِ و امانِ عِصْمَتِهِ لا یَصْلُحُ لِلْاَمْرِ بِالْمَعْروفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ ]
امام صادق علیه السلام در این بخش به دو مسئله بسیار مهم امر به معروف و نهی از منکر که برای حیات معنوی و تربیتی فرد و خانواده و جامعه به منزلۀ روح برای جسم و خورشید برای موجودات زنده است اشاره دارند.
امر به معروف و نهی از منکر در کارگاه با عظمت عقل دو واجب عقلی و در میدان فقه دو واجب شرعی و در جوّ جامعه دو واجب اجتماعی و انسانی است.
اگر امر به معروف و نهی از منکر نمیبود،امروز از فرهنگ سعادت بخش الهی در روی زمین خبری نبود.
اهل خدا در بعضی از اوقات با این که میدانستند امر به معروف و نهی از منکر برای آنان ضرر مالی و گاهی ضربۀ جانی دارد،ولی به خاطر اهمیت این دو اصل الهی که به غلط آن را فرع نامیدهاند خود را در اجرای این دو حقیقت به هر آب و آتشی میزدند و از هیچ قدرتی به خود هراس راه نمیداده و نمیترسیدند.
هدف از بعثت پیامبران و امامت امامان تربیت بشر و رشد انسان و کمال بنی آدم بوده و انبیای بزرگ حق و عاشقان حضرت معبود،در این راه از هیچ کوششی دریغ نورزیده و از انسانها توقع اجر و مزدی جز آراسته شدن آنان به واقعیّتهای الهی و به دست آوردن خیر دنیا و آخرت نداشتند.
فَاِنَّ اللّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله بِالحَقِّ لِیُخْرِجَ عِبادَهُ مِنْ عِبادَةِ عِبادِهِ الی عِبادَتِهِ و مِنْ عُهُودِ عِبادِهِ الی عُهُودِهِ وَ مِنْ طاعَةِ عِبادِهِ الی طاعَتِهِ وَ مِنْ وِلایَةِ عِبادِهِ الی وَلایَتِهِ (1).
خداوند بزرگ،محمّد صلی الله علیه و آله را در میان جامعۀ انسانی به حق برانگیخت تا بندگانش را از بندگی قلدران و زورمندان به بندگی حق هدایت کند و از تعهدات طاغوتیان به پیمانهای الهی رهنمون گردد و از پیروی ستمگران به پیروی خدا برساند و از حکومت ننگین ظالمان به حکومت الهی راهنمایی فرماید.
این هدف مقدس-که عبارت بود از آزادی انسان از تمام قیود هوای نفس طاغوت و طاغوتیان و شیاطین و زورمداران-جز با امر به معروف و نهی از منکر قابل تداوم نبود و در عین این که این دو حقیقت در گرو مایههای سنگین بود ولی عاشقان حضرت دوست فقط و فقط به خاطر خدا و زنده ماندن اهداف انبیا و امامان و آزادی انسان،دست از امر به معروف و نهی از منکر برنداشتند و در این راه در برابر ضربههای مالی و جانی و دچار شدن به زندانها و تبعیدها پایداری و
1) (1)) -الکافی:386/8،خطبة لِأمیر المؤمنین علیه السلام،حدیث 586؛بحار الأنوار:367/74،باب 14،حدیث 34.
ایستادگی کردند تا دین خدا امروز بدست اهل زمین برسد و فردا هم در اختیار اهل زمین قرار بگیرد.
مسؤولیت الهی امر به معروف و نهی از منکر بر عهدۀ کلیّۀ مسلمانان اعم از مرد و زن ثابت است و از برکت این دو واقعیت است که برای جامعه در برابر تمام آلودگیها مصونیت ایجاد میشود و راه آراسته شدن به حسنات به روی همۀ مردم باز میگردد.
بر تمام مرد و زن مسلمان است که همانند انبیا و ائمه طاهرین علیهم السلام و اولیا و عاشقان به این دو حقیقت بنگرند و برای لحظهای از ادای این دو تکلیف باز نمانند که زیان و ضرر تعطیل این دو وظیفه قابل جبران نیست.
قرآن مجید و روایات و اخبار،برای این دو واجب الهی اهمیّت بسیاری قائلند.
جامعه بدون امر به معروف و نهی از منکر جامعهای بیجان و حیات آن جامعه حیاتی ابلیسی و مردم آن جامعه مردمی بیقدر و قیمتاند.
پاکان راه حق در عین این که اطمینان و یقین داشتند در راه امر به معروف و نهی از منکر باید از جان و مال مایه بگذارند و به انواع مشکلات و سختیها دچار شوند، دست از ادای این دو تکلیف برنمیداشتند و برای اعتلای کلمۀ حق با تمام توان و قدرت میکوشیدند و با تمام وجود در برابر ناپاکان و غافلان و بیخبران خروش برمیداشتند.
امام صادق علیه السلام در ابتدای این روایت میفرماید:
هرکس از آفات نفسانی و هواجس درونی و خطرات و مهلکات باطنی خلاصی نیافته و خود را از رذایل نجات نداده و به حسنات الهی آراسته نکرده،شیطان رجیم و آن دیو لعین را از خود نرانده و در کنف حمایت حق و فضای با عظمت توحید و امان عصمت حق که همانا ایمان قوی و عمل صالح و تقوای از محرّمات است
وارد نشده صلاحیّت امر به معروف و نهی از منکر ندارد.
اوّل باید به نصیحت خود برخاست،ابتدا باید ظاهر و باطن خود را اصلاح کرد، سپس قیام به این دو وظیفۀ واجب نمود که آلودگان و ناپاکان نمیتوانند آن چنان که باید در دیگران اثر مثبت بگذارند،گرچه میتوانند برای اهل دل عبرت و پند باشند،چنان که نقل است به لقمان حکیم آن انسان بیدار و آزاده گفتند:ادب از که آموختی ؟ گفت:از بی ادبان که دیدم کردار و رفتارشان مورد نفرت مردم بود،من از همان کردار و رفتار دوری گزیدم !
مسئلۀ صلاح و سداد و اصلاح نفس و آراستگی درون از ابتدای حیات مورد توجه بیداران راه حق بود،آنان با تکیه بر معارف الهی راه رسیدن به معراج آدمیت و انسانیت را تزکیۀ نفس میدانستند.
نفس اگر اصلاح نشود،آدمی را به تمام گناهان و معاصی سوق داده و تبدیل به دری خواهد شد که به روی جهنم باز میشود.
اگر نفس را رها کنیم و به تصفیه و تزکیۀ آن برنخیزیم،به مانند تنور جهنم از چیزی سیر نخواهد شد و فریاد هَلْ مِنْ مزیدش خاموش نخواهد گشت.
[ یَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِیدٍ ] (1).
[ یاد کن ] روزی را که به دوزخ میگوییم:آیا پر شدی ؟ میگوید:آیا زیادتر از این هم هست ؟
آری،اگر نفس اصلاح نشود و در مدار تصفیه و تزکیه قرار نگیرد،به مانند جهنم
1) (1)) -ق (50):30.
میشود که از هیچ چیز سیر نشود و میلیاردها گناه معده او را پر نکند و تا لحظۀ آخر عمر فریاد هَلْ مِنْ مَزیدش گوش فلک را کر کند.
نفس را با غیر خدا معامله نکنید و این حقیقت وجودی را از مدار حق خارج ننمایید و روح قدسی و ملکوتی وجود خویش را به کدورت گناه و غفلت آلوده مکنید که زیان این امور در دنیا و آخرت قابل جبران نیست.
حکیم فرزانه،الهی قمشهای میگوید:
پاکی و روشن دلی است پایۀ کاخ بهشت***نیکی و دانشوری است مایه هر سروری
نوش بداندیش خلق نیش بود ای رفیق*** زهر نبخشد تو را در عوض شکری
این همه در راه تن در تک و تازی ولی*** از پی تهذیب روح سخت به خواب اندری
جسم چه گردد پلید شسته شود زآب پاک*** روح که چرکین شود از نفس طاهری
جامه و تن را در آب شستی و پاکیزه گشت*** جان پلید ای دریغ گو به کجا میبری
صاحب کتاب«انسان الکامل»میگوید:
ای درویش ! بسیار از آدمیان صورت آدمیان دارند،اما معنی آدمیان ندارند،از حساب بهایمند و صفات و افعال بهایم در ایشان ظاهر است.
ای درویش ! علامت آدمی چهار چیز است ! اقوال نیک و افعال نیک و اخلاق
نیک و معارف،هر که این چهار چیز دارد آدمی است و هر که ندارد نه آدمی است، هر که این چهار چیز به کمال رسانید او انسان کامل است.
برای تزکیۀ نفس و تصفیۀ قلب و عروج به مراتب عالیۀ آن راههایی است که جز با سیر و حرکت در آن راهها وصول به آن مراتب ممکن نیست.
کوشش و زحمت در این مرحله،جهاد اکبر و بالاترین عبادت و دارای بهترین اجر و ثواب اخروی است.
کسی که نفس و هوا بر او غالب است،از تمام آن حقایق و مدارج و مراتب و ثوابها محروم و برای ابد در مرتبۀ حیوانیت باقی است و شکی در این مسئله نیست که پیروی از هوا و هوس و شهوات و غرایز خارج از حدود الهی از اقسام شرک خفی است.
[ أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اللّٰهُ عَلیٰ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلیٰ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلیٰ بَصَرِهِ غِشٰاوَةً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللّٰهِ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ ] (1).
پس آیا کسی که معبودش را هوای نفسش قرار داده دیدی ؟ و خدا او را از روی علم و آگاهی خود [ بر این که شایستۀ هدایت نیست ] گمراه کرد،و بر گوش و دلش مُهرِ [ تیره بختی ] نهاد،و بر چشم [ دلش ] پردهای قرار داده است،پس چه کسی است که بعد از خدا او را هدایت کند ؟ آیا متذکّر [ حقایق ] نمیشوید ؟
امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید:
1) (1)) -جاثیه (45):23.
انَّ اشَدَّ ما اخافُ عَلَیْکُمْ خَصْلَتانِ اتِّباعُ الْهَوی وَ طُولُ الْاَمَلِ فَاَمَّا اتِّباعُ الْهَویٰ فَاِنَّهُ یَعْدِلُ عَنِ الْحَقِّ وَ امَّا طولُ الْاَمَلِ فَاِنَّهُ یُورِثُ الْحُبَّ لِلدُّنْیا (1).
شدیدترین چیزی که نسبت به آن بر شما ترس دارم دو چیز است:پیروی هوا، و درازی آرزو.اما پیروی از هوا چهرۀ حیات را از حق برمیگرداند،اما درازی آرزو مورث عشق شدید به دنیاست،عشقی که شما را از توجه به حضرت حق بازداشته و عاقبتش جهنم و عذاب ابدی است.
تا از این رسم مجازی نگذری***از حقیقت بر تو نگشاید دری
ترک نفس و ترک مال و ترک جان ***این سه اول منزل است در وصل جان
آن کس که در راه خدا و برای خدا به مجاهدۀ با نفس برخیزد به مقام قرب وصل میرسد و متمکّن در معراج انسانی میشود و از کمالات و مدارج معنوی بهرهور میگردد و خیر دنیا و آخرت هم چون باران بهاری به سویش سرازیر میشود.
در این زمینه به آیاتی از قرآن مجید عنایت کنید:
[ وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا وَ إِنَّ اللّٰهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ ] (2):
و کسانی که برای [به دست آوردن خشنودی] ما [ با جان و مال ] کوشیدند، بیتردید آنان را به راههای خود [ راه رشد،سعادت،کمال،کرامت،بهشت و مقام قرب ] راهنمایی میکنیم؛و یقیناً خدا با نیکوکاران است.
[ وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زٰادَهُمْ هُدیً وَ آتٰاهُمْ تَقْوٰاهُمْ ] (1):
و کسانی که هدایت یافتهاند خدا بر هدایتشان افزوده و پرهیزکاری و تقوایشان را به آنان عطا کرده است؛
[ إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنٰاهُمْ هُدیً* وَ رَبَطْنٰا عَلیٰ قُلُوبِهِمْ ] (2):
آنان جوانمردانی بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند،و ما بر هدایتشان افزودیم.*و دلهایشان را [ با یقین به حقایق،] محکم و استوار ساختیم.
[ فَأَمّٰا مَنْ أَعْطیٰ وَ اتَّقیٰ* وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنیٰ* فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْریٰ ] (3):
اما کسی که [ ثروتش را در راه خدا ] انفاق کرد و پرهیزکاری پیشه ساخت* و وعده نیکوتر را [ که وعدۀ خدا نسبت به پاداش انفاق و پرهیزکاری است ] باور کرد؛*پس به زودی او را برای راه آسانی [ که انجام همه اعمال نیک به توفیق خداست ] آماده میکنیم.
قالَ رَسول اللّه صلی الله علیه و آله:ما اخْلَصَ عَبْدٌ لِلّهِ ارْبَعینَ صَباحاً الّا جَرَتْ یَنابیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ علی لِسانِهِ (4).
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید:عبدی در چهل روز،وجود خود را در ظاهر و باطن برای خدا خالص نکند مگر این که چشمههای حکمت از دلش بر زبانش جاری شود.
از بعضی عرفای بزرگ پرسیدند:
راه به سوی خدا کدام است ؟ جواب داد:دو قدم:قدمی بر سر نفس و قدمی بر سر دنیا.چون این پاسخ به عارفی با معرفتتر و عاشقتر رسید فرمود:آنچه را خدا کوتاه کرده طولانی کردند،راه رسیدن به خدا یک قدم است و آن هم گذشت از خود که دنیا به واسطۀ نفس حجاب بین عبد و حق میشود.
الهی،آن عاشق فرزانه چنین سروده:
چون در وطن باز آمدی ای جان هشیار***پیوسته نقش دیده دل کن رخ یار
عهد خدا را ای بنی آدم نگهدار ***مشکن تو عهد دوست را از امر شیطان
چون از مسافر خانه دنیای فانی*** خواهی سفر کردن به ملک جاودانی
بر شاخه طوبای جنت پرفشانی*** ای مرغ لاهوتی به بال علم و ایمان
در هر صورت راه مجاهده با نفس وادار کردن خویش به ادای فرایض و ترک محرمات و آراسته شدن به حقایق اخلاقی است.
چون در این طریق قرار گرفتی صلاحیت برای امر به معروف و نهی از منکر پیدا میکنی و در این راه علاوه بر بیدار کردن مردم و مانع شدن از افتادن آنان در منکرات و هدایتشان به سوی خیر از ثواب عظیمی از طرف حق بهرهمند خواهی شد،در این قسمت لازم است امر به معروف و نهی از منکر را در آیینه قرآن و روایات
مشاهده کنید،سپس شرح بقیۀ روایت«مصباح الشریعة»به خواست حضرت حق دنبال شود.
[ وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ] (1).
و باید از شما گروهی باشند که [ همۀ مردم را ] به سوی خیر [ اتحاد،اتفاق، الفت،برادری،مواسات و درستی ] دعوت نمایند،و به کار شایسته و پسندیده وادارند،و از کار ناپسند و زشت بازدارند؛و اینانند که یقیناً رستگارند.
[ کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ ] (2).
شما بهترین امتی هستید که [ برای اصلاح جوامع انسانی ] پدیدار شدهاید،به کار شایسته و پسندیده فرمان میدهید و از کار ناپسند و زشت بازمیدارید، و [ از روی تحقیق،معرفت،صدق و اخلاص ] به خدا ایمان میآورید.
[ لَیْسُوا سَوٰاءً مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ أُمَّةٌ قٰائِمَةٌ یَتْلُونَ آیٰاتِ اللّٰهِ آنٰاءَ اللَّیْلِ وَ هُمْ یَسْجُدُونَ* یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُسٰارِعُونَ فِی الْخَیْرٰاتِ وَ أُولٰئِکَ مِنَ الصّٰالِحِینَ* وَ مٰا یَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ فَلَنْ یُکْفَرُوهُ وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِالْمُتَّقِینَ ] (3).
[ همۀ اهل کتاب ] یکسان نیستند،از اهل کتاب گروهی درستکار [ و رعایت کنندۀ حقّ خدا و مردم ] هستند،آیات خدا را در ساعاتی از شب میخوانند و [ به پیشگاه حق از روی تواضع و فروتنی ] سجده میکنند.*[ در سایۀ قرآن و نبوّت پیامبر ] به خدا و روز قیامت ایمان میآورند و به کار شایسته و پسندیده فرمان میدهند،و از کار ناپسند و زشت بازمیدارند و در کارهای خیر میشتابند؛و اینان از شایستگانند.*و هر کار خیری انجام دهند،هرگز دربارۀ آن مورد ناسپاسی قرار نخواهند گرفت؛و خدا به تقواپیشگان داناست.
[ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهٰاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبٰاتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبٰائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ ] (1).
پیامبری که آنان را به کارهای شایسته فرمان میدهد،و از اعمال زشت بازمیدارد،و پاکیزهها را بر آنان حلال مینماید،و ناپاکها را بر آنان حرام میکند،و بارهای تکالیف سنگین و زنجیرهها [ یِ جهل،بیخبری و بدعت را ] که بر دوش عقل و جان آنان است برمیدارد.
[ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیٰاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاةَ وَ یُطِیعُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللّٰهُ إِنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ] (2).
مردان و زنان با ایمان دوست و یار یکدیگرند؛همواره به کارهای نیک و شایسته فرمان میدهند و از کارهای زشت و ناپسند بازمیدارند،و نماز را برپا میکنند،و زکات میپردازند،و از خدا و پیامبرش اطاعت مینمایند؛
یقیناً خدا آنان را مورد رحمت قرار میدهد؛زیرا خدا توانای شکستناپذیر و حکیم است.
[ التّٰائِبُونَ الْعٰابِدُونَ الْحٰامِدُونَ السّٰائِحُونَ الرّٰاکِعُونَ السّٰاجِدُونَ الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النّٰاهُونَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ الْحٰافِظُونَ لِحُدُودِ اللّٰهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ ] (1).
[ آن مؤمنان،همان ] توبهکنندگان،عبادت کنندگان،سپاسگزاران، روزهداران،رکوع کنندگان،سجدهکنندگان،فرماندهندگان به معروف و بازدارندگان از منکر و پاسداران حدود و مقرّرات خدایند؛و مؤمنان را [ به رحمت و رضوان خدا ] مژده ده.
[ الَّذِینَ إِنْ مَکَّنّٰاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ آتَوُا الزَّکٰاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ لِلّٰهِ عٰاقِبَةُ الْأُمُورِ ] (2).
همانان که اگر آنان را در زمین قدرت و تمکّن دهیم،نماز را برپا میدارند، و زکات میپردازند،و مردم را به کارهای پسندیده وا میدارند و از کارهای زشت بازمیدارند؛و عاقبت همه کارها فقط در اختیار خداست.
[ یٰا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلاٰةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ اصْبِرْ عَلیٰ مٰا أَصٰابَکَ إِنَّ ذٰلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ ] (3).
پسرکم ! نماز را برپا دار و مردم را به کار پسندیده وادار و از کار زشت بازدار و بر آنچه [ از مشکلات و سختیها ] به تو میرسد شکیبایی کن که اینها از اموری است که ملازمت بر آن از واجبات است.
از مجموعه این آیات مطالب زیر استفاده میشود:
1 -امر به معروف و نهی از منکر از واجبات حتمیه الهیه است.
2 -امر به معروف و نهی از منکر اخلاق انبیا و اولیا بود.
3 -نیکان عالم مردم را به ادای این دو وظیفه سفارش میکردند.
4 -رشد و کمال جامعه در گرو این دو اصل الهی است.
5 -رضایت و بهشت حق جزای آمرین به معروف و ناهین از منکر است.
6 -فرهنگ الهی با امر به معروف و نهی از منکر تقویت میشود و به موازات قدرت اسلام کفر و شرک ضعیف میگردد.
مسئلۀ ایجاد زمینه برای پیاده شدن معروف و پیشگیری از منکر به اندازهای اهمیت دارد که تارک آن در قرآن مجید ملعون شناخته شده است.
[ لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ عَلیٰ لِسٰانِ دٰاوُدَ وَ عِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ ذٰلِکَ بِمٰا عَصَوْا وَ کٰانُوا یَعْتَدُونَ* کٰانُوا لاٰ یَتَنٰاهَوْنَ عَنْ مُنکَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ مٰا کٰانُوا یَفْعَلُونَ ] (1).
از بنی اسرائیل آنان که کافر شدند به زبان داود و عیسی بن مریم لعنت شدند.
لعنت شدنشان برای این بود که [ نسبت به فرمانهای خدا و انبیا ] سرپیچی داشتند و همواره [ از حدود الهی ] تجاوز میکردند.*آنان یکدیگر را از کارهای زشتی که مرتکب میشدند بازنمیداشتند.مسلماً بد بود آنچه را انجام میدادند.
1) (1)) -مائده (5):78-79.
آنان که آراسته به دو فضیلت امر به معروف و نهی از منکرند از نظر قرآن مجید اهل نجاتند.
[ فَلَمّٰا نَسُوا مٰا ذُکِّرُوا بِهِ أَنْجَیْنَا الَّذِینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الَّذِینَ ظَلَمُوا بِعَذٰابٍ بَئِیسٍ بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ ] (1).
پس چون پندی را که به آنان داده شد،فراموش کردند [ در لحظه نزول عذاب ] پند دهندگانی که مردم را از بدیها بازمیداشتند،نجات دادیم و آنان را که ستم کردند به کیفر آن که همواره نافرمانی میکردند،به عذابی سخت گرفتیم.
قرآن مجید در تشویق به این حقیقت و وجوب و لزوم این دو واقعیت میفرماید:
[ تَعٰاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْویٰ وَ لاٰ تَعٰاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ ] (2).
و یکدیگر را بر انجام کارهای خیر و پرهیزکاری یاری نمایید،و یکدیگر را بر گناه و تجاوز یاری ندهید.
معنای تعاون،کمک و تشویق و زمینه سازی و راه بازکردن برای خیر و خوبی است و بستن راه و کوبیدن زمینه برای شرّ و بدی است.
قرآن مجید به تارکین امر به معروف و نهی از منکر حمله سخت دارد آنجا که میفرماید:
[ لَوْ لاٰ یَنْهٰاهُمُ الرَّبّٰانِیُّونَ وَ الْأَحْبٰارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ أَکْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ مٰا کٰانُوا یَصْنَعُونَ ] (3).
چرا دانشمندان الهی مَسلک [ و کاملان در دین ] و عالمان یهود،آنان را از گفتار گناهآلود و حرام خواری بازنمیدارند ؟ بسیار زشت است سکوتی که همواره پیش میگرفتند.
با توجه به این آیات بسیار مهم و لحن عجیبی که در این آیات هست،آیا فردی از مسلمانان میتواند خود را نسبت به این دو وظیفۀ الهی غیر مسؤول بداند ؟ ! !
چه نیکو مردمی هستند آنان که در هر زمان و هر کجا خود را برای اطاعت از حق حاضر میکنند و در این راه خوف و ترس نداشته و از ملامت هر ملامتکنندهای باک ندارند،راستی اگر در راه رضای دوست و اقامۀ دین او کمک به انبیا و امامان، سر انسان بر باد رود چه باک که هیچ مرگی شیرینتر و لذیذتر و پرمنفعتتر از مرگ و شهادت در راه دوست نیست.
مملکت شاه عشق جز دل درویش نیست***دل بطلب کاینات مملکتی بیش نیست
بگذرد از خویشتن در طلب روی یار*** هر که به جانان رسید معتقدی بیش نیست
عشق بود کیش ما دولت این است و بس*** کافر بی دولت است آن که در این کیش نیست
در نظر هوشیار نیست عیان غیر یار*** این سخن آشکار درخور تفتیش نیست
طالب دیدار دوست کی نگرد پیش و پس*** در دل صاحبدل است در پس و در پیش نیست
در تو اگر نیست دل منکر دلبر مباش *** این دل مرد خداست جای بد اندیش نیست (1)
عَن ابی عبد اللّه علیه السلام قالَ:مٰا أَقَرَّ قَوْمٌ بِالمُنْکَرِ بَیْنَ أظْهُرِهم لا یُغَیِّرونَهُ إلّا أَوْشک أنْ یَعُمَّهُمُ اللّهُ بِعِقابٍ مِنْ عِنْدِهِ (2).
امام صادق علیه السلام میفرماید:قومی که در مقابل منکر علنی ساکت مینشینید خداوند آن قوم را در عذاب اهل منکر شامل میکند.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:لَتَأْمُرُنَّ بِالْمَعْروفِ وَ لَتَنْهُنَّ عَنِ الْمُنْکَرِ اوْ لَیُسَلِّطَنَّ اللّهُ شِرارَکُمْ عَلیٰ خیارِکُمْ فَیَدْعُو خِیارُکُمْ فَلا یُسْتَجابُ لَهُمْ (3).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:حتماً امر به معروف و نهی از منکر کنید و گرنه بدان و اشرار بر شما مسلّط میشوند،در آن وقت خوبان شما دعا میکنند ولی مستجاب نمیشود.
و قال علی علیه السلام:وَ ما اعْمالُ الْبِرِّ کُلُّها وَ الْجِهادُ فی سَبیلِ اللّهِ عِنْدَ الْاَمْرِ بِالْمَعْروفِ وَ النّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ الّا کَنَفْثَةٍ فی بَحْرٍ لُجّیٍّ (4).
و نیز امام علی علیه السلام فرمود:و همه نیکیها و جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهی از منکر نیست مگر مانند آب دهن در برابر دریایی پرعمق.
حضرت علی علیه السلام خطاب به مردم کوفه فرمود:
در میان کوچه و محل رفت و آمد مردم منشینید،مگر با رعایت سه خصلت:
غَضُّ الْأَبصار و ردُّ السّلام و ارْشادُ الضالّ (1).
چشم فرو انداختن از حرام و سلام کردن به مردم و راهنمایی گمراهان.
وَ قالَ صلی الله علیه و آله:کَلامُ ابْنِ آدَمَ کُلُّهُ عَلَیْهِ لٰا لَهُ الّا امْراً بِمِعْرُوفٍ اوْ نَهْیاً عَنْ مُنْکَرٍ أوْ ذِکْراً لِلّهِ تَعٰالیٰ (2).
و نیز پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:تمام سخنان فرزندان آدم به ضرر اوست نه به سودش مگر امر به معروف و نهی از منکر و ذکر خدا.
وَ قالَ صلی الله علیه و آله:أیُّها النّاسُ انَّ اللّه لٰا یُعَذِّبُ العامَّةَ بِذَنْبِ الخاصّةِ إذا عَمِلَتِ الخَاصَّةُ بِالمُنْکَرِ سِرّاً مِنْ غَیْرِ أنْ تَعْلَمَ العامَّةُ فإذا عَمِلَتِ الخاصَّةُ المُنْکَرَ جِهاراً فَلَمْ یُغَیِّرْ ذلِکَ العامَّةُ اسْتَوجَبَ الفَریقٰانِ العُقُوبَةَ مِنَ اللّهِ (3).
امام علی علیه السلام میفرماید:ای مردم ! خداوند متعال عموم مردم را به گناه پنهانی گروهی خاص عذاب نمیکند تا زمانی که گناه آشکار نشده باشد و زمانی که گناه آشکار شد و مردم نسبت به آن متغیر نشدند [ امر به معروف و نهی از منکر نکردند ] هر دو گروه مستوجب عذاب خداوند میباشند.
و هم چنین پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
چه میکنید وقتی زنان شما طغیان کنند و جوانانتان فاسق شوند و جهاد را ترک کنید ؟ عرضه داشتند:چنین چیزی شدنی است ؟ فرمود:آری،به آن که جانم در
دست اوست از این بدتر هم میشود ! گفتند:بدتر از آن کدام است ؟ فرمود:چه میکنید زمانی که امر به معروف و نهی از منکر را ترک کنید ؟ عرضه داشتند:شدنی است ؟ فرمود:به آن که جانم در دست اوست بدتر از این میشود.عرض کردند:
چگونه ؟ فرمود:چه میکنید وقتی معروف را منکر ببینید و منکر را معروف (1)؟
قیلَ:لَهُ صلی الله علیه و آله أَ تُهْلِکُ الْقَرْیَةُ وَ فیهَا الصَّالِحُونَ ؟ قالَ:نَعَمْ.قیلَ:بِمَ یا رَسولَ اللّهِ ؟ قالَ:بِتَهاوُنِهِمْ وَ سُکُوتِهِمْ عَنْ مَعاصِی اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ (2).
ابن عباس میگوید:به پیامبر صلی الله علیه و آله گفتند:آیا خداوند محلّی را که در آن عباد شایسته هستند هلاک و نابود میکند ؟ فرمود:آری،عرضه داشتند:برای چه ؟ فرمود:به خاطر سستی و سکوت ایشان در برابر معاصی.
در پایانِ یک روایت طولانی به نقل«الکافی»از حضرت باقر علیه السلام آمده:
خداوند به شعیب پیغمبر فرمود:
صد هزار نفر از قوم تو را عذاب میکنم،چهل هزار نفر اشرار و شصت هزار نفر از اخیار و خوبان،عرضه داشت:اشرار بجای خود اما خوبان را چرا ؟ خطاب رسید:
به خاطر این که خوبان از بدی بدان نهی نمیکنند و اشرار را نصیحت نمینمایند و بر آنان چون من خشم نمیگیرند (3).
امام صادق علیه السلام میفرماید:
خداوند دو ملک را مأمور زیر و رو کردن شهری فرمود،چون به آخر آن شهر رسیدند مردی را در حال دعا و زاری دیدند،یکی از آن دو ملک گفت:این
دعاکننده را تماشا کن،آن دیگری گفت:من گوشم بدهکار به هیچ مسئلهای نیست،برای من آنچه مهم است امر الهی است،آن ملک دیگر گفت:من دست به کاری نمیزنم تا از حضرت حق بپرسم،سپس عرضه داشت:خداوندا ! فلان بندهات را در حال دعا و زاری دیدم،خطاب رسید:به آنچه شما را امر کردم عمل کنید؛زیرا او مردی است که هیچ گاه در برابر معصیتکاران به خشم و غضب تغییر صورت نداد (1)!
و نیز آن حضرت میفرماید:
مردی از خثعم خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد گفت:برترین برنامۀ اسلام چیست ؟ فرمود:ایمان به خدا.عرضه داشت:پس از آن ؟ فرمود:صلۀ رحم.عرضه داشت:بعد از آن ؟ فرمود:امر به معروف و نهی از منکر.
آن مرد گفت:چه عملی بدترین عمل است ؟ فرمود:شرک به خدا،عرضه داشت:بعد از آن ؟ فرمود:قطع رحم،عرضه داشت:پس از آن ؟ فرمود:امر به منکر و نهی از معروف (2).
وَ عَنْهُ علیه السلام قالَ:قالَ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام:اَمَرَنا رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله انْ نَلْقیٰ اهْلَ الْمَعاصی بِوُجُوهٍ مُکْفَهِرَّةٍ (3).
و نیز آن حضرت میفرماید:امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:پیامبر ما را امر فرمود
1) (1)) -الکافی:58/5،باب الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر،حدیث 8؛وسائل الشیعة:143/16،باب 6،حدیث 21195.
2) (2)) -الکافی:58/5،باب الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر،حدیث 9؛وسائل الشیعة:121/16،باب 1،حدیث 21137.
3) (3)) -الکافی:58/5،باب الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر،حدیث 10؛وسائل الشیعة:143/16،باب 6،حدیث 21194.
با اهل معصیت با چهرۀ گرفته و عبوس روبرو شویم.
قَالَ أبو عبد اللّه علیه السلام:اَلْاَمْرُ بِالْمَعْروفِ وَ النَّهْیُ عَنِ الْمُنْکَرِ خَلْقانِ مِنْ خَلْقِ اللّهِ فَمَنْ نَصَرَهُما اعَزَّهُ اللّهُ وَ مَنْ خَذَلَهُما خَذَلَهُ اللّهُ (1).
امام صادق علیه السلام میفرماید:امر به معروف و نهی از منکر دو مخلوق خداوندند، هرکس آنان را یاری کند،خدا او را عزیز مینماید و هرکس آنان را خوار کند، خداوند او را خوار میکند.
وَ عَنْهُ علیه السلام:اِنَّهُ کانَ أبُو عَبدِ اللّه علیه السلام اذا مَرَّ بِجَماعَةٍ یَخْتَصِمُونَ،لا یَجُوزُهُمْ حَتّیٰ یَقُولَ ثَلاثاً:اِتَّقُوا اللّهَ،یَرْفَعُ بِها صَوْتَهُ (2).
از آن حضرت حکایت میکنند که وقتی به جمعی میگذشت و آنان را در خصومت و دعوا میدید نمیگذشت تا سه مرتبه فریاد میزد:تقوای خدا را مراعات کنید.
عَنِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله:اِنَّ اللّهَ لَیُبْغِضُ الْمُؤْمِنَ الضَّعیفَ الَّذی لا دینَ لَهُ.فَقیلَ:وَ مَا الْمُؤْمِنُ الَّذی لا دینَ لَهُ ؟ قالَ:الَّذی لا یَنْهیٰ عَنِ الْمُنْکَرِ (3).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:خداوند دشمن مؤمن ضعیف بیدین است،گفتند:مؤمن بیدین کیست ؟ فرمود:کسی که نهی از منکر نمیکند.
از آیات و روایات باب امر به معروف و نهی از منکر استفاده میشود که وجوب
این دو وظیفه بر عهدۀ کسی است که شرایط علمی و عملی در او جمع باشد و به خصوص به حسنات الهی آراسته و از رذایل اخلاقی پیراسته باشد.
الهی ! در مرحلۀ اوّل همۀ ما را به واقعیات الهی آشنا ساز،سپس توفیق عمل به آن واقعیتها را به ما مرحمت کن،آن گاه موفقیت برای زمینه سازی جهت معروف و جلوگیری از منکر را به همۀ ما لطف فرما که در تمام امور،به خصوص در این دو مرحلۀ عالی به وجود مقدس تو محتاج و نیازمندیم.
در عشق تو گم شدم به یک بار***سرگشته همی شدم فلک وار
گر نقطه دل به جای بودی*** سرگشته نبودمی دگر بار
تا چند خورم ز نفس و تن خون*** تا کی باشم ازین وزان زار
درماندهای از وجود خویشم*** پاکم به عدم رسان به یک بار
چون با عدمم نمی رسانی*** از روی وجود پرده بردار
تا کشف شود در آن وجودم*** اسرار دو کون و علم اسرار
من نعره زنان چو مرغ در دام*** بیرون جهم از مضیق پندار
این بیداری اگر بیاید*** عطار شود ز خواب بیدا(1)
1) 1)- مؤلف.
[ لِاَنَّهُ اذا لَمْ یَکُنْ بِهٰذِهِ الصِّفَةِ فَکُلُّ ما اظْهَرَ یَکونُ حُجَّةً عَلَیْهِ وَ لا یَنْتَفِعُ النّاسُ بِهِ.قالَ اللّهُ تَعالی: [ أَ تَأْمُرُونَ النّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ ] (1)؟ وَ یُقالُ لَهُ:یا خائِنُ أَ تُطالِبُ خَلْقی بِما خُنْتَ بِهِ نَفْسُکَ وَ ارْخَیْتَ عَنْهُ عِنانَکَ رویَ أنَّ أبا ثَعلَبَةَ الخُشَنِیَّ سَألَ رسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله عَنْ هذهِ الآیةَ: [ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ لاٰ یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ ] (2)قالَ صلی الله علیه و آله:وَ اْمُرْ بِالْمَعْروفِ وَ انْهَ عَنِ المُنْکَرِ وَ اصْبِرْ عَلیٰ ما اصابَکَ حَتّیٰ اذٰا رَأَیْتَ شُحّاً مُطاعاً وَ هَوًی مُتَّبَعاً وَ اعْجٰابَ کُلِّ ذی رَأْیٍ بِرَأْیِهِ فَعَلْیکَ بِنَفْسِکَ وَ دَعْ عَنْکَ امْرَ الْعٰامَّةِ ]
کسی که میخواهد امر به معروف و نهی از منکر کند به فرموده امام صادق علیه السلام باید آراسته به صلاح و سداد باشد؛زیرا اگر از حسنات و حقایق و درستی و راستی،چیزی در او دیده نشود،همان امر به معروف و نهی از منکر حجّتی بر علیه خودش میگردد،به این معنی که:
در مرحلۀ اول مردم به او میگویند:آنچه میگویی اگر خوب و صحیح و درست
است،چرا در خودت نیست ؟ و از آنچه دیگران را منع میکنی چرا خودت به آن آلودهای ؟
و در مرحلۀ دوم در دادگاه قیامت به او میگویند:چرا مردم را به خوبیها خواندی ولی خودت از آنها دور بودی ؟ و چرا مردم را از بدیها نهی کردی ولی خودت به آنها آلوده بودی ؟
چنان که در قرآن مجید در مقام سرزنش این دورافتادگان از وادی حقیقت فرموده:
آیا مردم را امر به خوبی میکنید و خود را فراموش مینمایید ؟
حضرت عزت به این گونه افراد میفرماید:
ای خاینان بدکار وای خیانتکاران ضایع روزگار ! از بندگانم طلب میکنید آنچه به خود کردهاید ؟ یعنی به نفس خود خیانت کردهاید و خود را فریب دادهاید، میخواهید آنان را نیز فریب دهید و از برای تحصیل حاجات خود ارخای عنان به ایشان میکنید و میخواهید که ایشان را نیز از راه به در ببرید ؟ !
در روایت آمده:
ابو ثعلبه از رسول اسلام صلی الله علیه و آله از معنای این آیه پرسید:
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ لاٰ یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ ] (1).
ای اهل ایمان ! مراقبِ [ ایمان و ارزشهای معنویِ ] خود باشید؛اگر شما هدایت یافتید،گمراهی کسی که گمراه شده به شما زیانی نمیرساند.
حضرت در پاسخ او فرمود:
مردم را امر به معروف کن و از محرّمات گناهان بازدار و بر پیشآمدها و مکاره
1) (1)) -مائده (5):105.
و مصایبی که در راه خدا به تو میرسد صبر کن،از شغل با عظمت امر به معروف و نهی از منکر دست بر مدار،تا وقتی که مردم را بخیل و هواپرست و خودرأی ببینی که بر اثر ریشه دواندن این رذایل در وجودشان از گوش دادن به حق ابا و امتناع دارند،در این وقت به خود بپرداز و به اصلاح خود اقدام کن و قاطعانه به سوی رشد و کمال در حرکت باش که اگر ایمانت قوی باشد گمراهی تمام مردم جهان اثر سویی بر تو نخواهد گذاشت.
[ وَ صٰاحِبُ الْاَمْرِ بِالْمَعْروفِ یَحْتٰاجُ انْ یَکُونَ عالِماً بِالْحَلٰالِ وَ الْحَرامِ فارِغاً مِنْ خاصَّةِ نَفْسِهِ مِمّا یَأمُرُهُمْ بِهِ وَ یَنهٰاهُمْ عَنْهُ ناصِحاً لِلْخَلقِ رَحیماً بِهِمْ رَفیقاً داعِیاً لَهُمْ بِاللُّطْفِ وَ حُسْنِ الْبَیانِ،عارِفاً بِتَفٰاوُتِ احْلٰامِهِمْ لِیُنْزِلَ کُلّاً مَنْزِلَتَهُ،بَصیراً بِمَکْرِ النَّفْسِ وَ مَکٰایِدِ الشَّیْطانِ،صابِراً ما یَلْحَقُهُ،لا یُکٰافِئُهُمْ بِها وَ لا یَشْکُو مِنْهُم وَ لا یَسْتَعْمِلُ الْحَمِیَّةَ وَ لا یَتَغَلَّظُ لِنَفْسِهِ مُجَرَّداً بِنِیَّتِهِ لِلّهِ تَعالی،مُسْتَعیناً بِهِ وَ مُبْتَغِیاً لِثَوابِهِ،فَاِنْ خٰالَفُوهُ وَ جَفَوْهُ صَبَرَ وَ انْ وافَقُوهُ وَ قَبِلُوا مِنْهُ شَکَرَ،مُفَوِّضاً امْرَهُ الیَ اللّهِ تَعالی ناظِراً الیٰ عَیْبِهِ ]
امام صادق علیه السلام در پایان این فصل میفرماید:
آن کس که در مقام امر به معروف و نهی از منکر است،نیازمند و محتاج به چند برنامه است:
1-عالم به حلال و حرام و سایر احکام خمسه باشد، قدرت تمیز میان احکام در او دیده شود و گرنه ممکن است امر به منکر و نهی از معروف نماید و از پی این اشتباه مستحق عذاب و عقاب گردد.
2-خودش مرتکب مناهی و تارک طاعت نباشد که در این صورت موعظهاش
بی اثر و موجب انتقاد شدید مردم بر خودش خواهد شد.
3-از روی اخلاص و اعتقاد و یقین اقدام به این دو وظیفه نماید که اگر برنامهاش مخلوط به اغراض فاسده و اعراض کاسده باشد نتیجهاش شناعت در دنیا و فظاعت در آخرت است.
4-برنامهاش بر اساس رحم و شفقت قرار گیرد که امر به معروف و نهی از منکر با غلظت و تندی نتیجۀ خوبی نخواهد داد.
واعظ اگر چه امر به معروف واجب است*** طوری بکن که قلب گنهکار نشکند
متاب ای پارسا روی از گنهکار*** به بخشایندگی در وی نظر کن
اگر من ناجوانمردم به کردار*** تو بر من چون جوانمردان گذر کن(1)
5-امر به معروف و نهی از منکر باید بر اساس حکمت انجام گیرد، به این معنی که با هر کسی موافق حال او برخورد کند،مثلاً کسانی که به راه عبادت نرفتهاند و حلاوت بندگی نچشیدهاند،آنان را کم کم و به تدریج به راه بندگی رهنمون شوند و به یکباره عبادات شاقّه بر او تکلیف نکنند که موافق حکمت نیست بلکه باعث نفرت ایشان شود؛چنان که در کتب نوشتهاند:
عابدی تارک الصلاتی را به مواعظ و نصایح ترغیب به نماز کرد و آداب نماز به او تعلیم داد و گفت:چند روزی در اوقات نماز با من باش و وظایف واجبات سنن با من به جای آر تا خوب به آداب نماز از جهت علمی و عملی باخبر شوی.آن شخص قبول کرد.
اوّل طلوع فجر که شد تائب را بیدار کرد که برخیز نماز کن،تائب از خواب
1) 1)-گلستان، سعدی شیرازی.
برخاست و با عابد به نماز ایستاد،بعد از نماز او را به تعقیب نماز مشغول کرد تا قریب به چاشت شد،تائب برخاست تا بر سر کاری رود و تحصیل معاشی کند.
هنوز کاری فیصل نداده بود که پیشین شد،آواز داد که ای تائب ! بیا که وقت نماز است.تائب کار را ناقص گذاشته به خدمت عابد آمد.عابد او را به نماز نافله مشغول کرد و بعد از نافله به واجب و بعد از واجب به سنّت عصر و بعد از آن به واجب و بعد به تعقیب تا قریب پسین شده و هم چنین مغرب و نافلهها تا قریب به نصف شب.
حاصل آن که جمیع کارهای تائب منحصر شد به نماز و تعقیب و اوراد و از سایر کارها و تحصیل معاش باز ماند.
در این وقت به عابد گفت:نماز کار بیکاران است نه کار من که من طاقت اینگونه عبادت ندارم.این بگفت و عابد را رها کرد و به حال اول خود که بینمازی بود برگشت.
6-آمر به معروف و ناهی از منکر باید از مکر نفس و کید شیطان غافل نشود.
7-از حوادث و سوانح روزگار هرچه بر او رو کند ملازم صبر و شکر باشد.
8-اگر از مردم و کسانی که در مقام اصلاح ایشان است حرکت ناملایمی نسبت به او واقع شود در مقام تلافی و انتقام برنیاید.
9-شکوه ایشان به کسی نکند.
10-از ترشرویی و عبوسی نسبت به مردم خودداری کند.
11-از غلظت و تندی احتراز نماید.
12-نیت خود را از اغراض مادّی و امور فاسده خالص نماید.
13-عوض تمام زحماتش را فقط و فقط از حضرت دوست بخواهد که او بهترین تکیه گاه و نیکوترین فریادرس نسبت به فریاد کنندگان و مسکینان
و دردمندان است.
14-اگر در امر به معروف و نهی از منکر با او مخالفت نمایند و جفا کنند، صبر پیشه کند و در صورت موافقت با او به شکر حق برخیزد.
15-در همه حال کار خود به خدا واگذار نماید.
16-از عیب خود غافل نماند.
شخصی که در کار امر به معروف و نهی از منکر است باید وضع انبیا و ائمه علیهم السلام و اولیا را وجهۀ همّت خود قرار دهد که آن بزرگواران در این مسیر به انواع بلاها و رنجها و مشقتها و طوفانهای اجتماعی و خانوادگی دچار شدند،ولی دست از برنامه و هدف پاک خود برنداشتند و در راه حضرت حق صبر پیشه کرده و استقامت ورزیدند و خود را به سعادت دنیا و آخرت و مقام رضوان اللّه رساندند.
انبیا و ائمه علیهم السلام اگر در راه خدا خسته میشدند و به عارضۀ سستی و کسالت دچار میگشتند به طور یقین دین خدا و فرهنگ پاک الهی به جامعۀ انسانی نمیرسید،اگر شما هم که امت و پیرو آن بزرگواران هستید،برخلاف آنان به سستی دچار شوید و از پی موج حوادث میدان ابلاغ را خالی بگذارید به تداوم دین لطمه خورده و به خاموشی چراغ هدایت کمک کردهاید،از این که حادثه در شما اثر بگذارد سخت بپرهیزید و گرمی بازار ابلاغ دین را سرد نکنید و همانند مقتدایان خود و راهنمایان راه توحید به راه برحق خود ادامه دهید و در این مسیر فقط و فقط به حضرت حق اندیشه کرده و به آن جناب توجه کنید که تحصیل خیر دنیا و آخرت جز تسلیم شدن در برابر دوست و اطاعت اوامر آن حضرت،راه دیگر ندارد.
قالَ الصادِقُ علیه السلام:
الْخَشْیَةُ میراثُ الْعِلْمِ،وَ الْعِلْمُ شُعاعُ الْمَعْرِفَةِ وَ قَلْبُ الْایمانِ،وَ مَنْ حُرِمَ الْخَشْیَةَ لا یَکُونُ عالِماً وَ انْ شَقَّ الشَّعْرَ بِمُتَشابِهاتِ الْعِلمِ.
قالَ اللّهُ تَعالی: [ إِنَّمٰا یَخْشَی اللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ الْعُلَمٰاءُ ] (1).
آفَةُ الْعُلَماءِ عَشَرَةُ اشْیاءَ:الطَّمَعُ،وَ الْبُخْلُ،وَ الرِّیاءُ،وَ العَصَبِیَّةُ،وَ حُبُّ الْمَدْحِ،وَ الْخَوْضُ فیما لَمْ یَصِلُوا الیٰ حَقیقَتِهِ،وَ التَّکَلُّفُ فی تَزْیینِ الْکَلٰامِ بِزَوائِدِ الْاَلْفٰاظِ،وَ قِلَّةُ الْحَیٰاءِ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ،وَ الْاِفْتِخٰارُ،وَ تَرْکُ الْعَمَلِ بِمٰا عَلِمُوا.
قالَ عیسیَ بْنُ مَرْیَمَ علیه السلام:اَشْقَی النّاسِ مَنْ هُوَ مَعْروفٌ عِنْدَ النّاسِ بِعِلْمِهِ مَجْهُولٌ بِعَمَلِهِ.
قالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:لا تَجْلِسُوا عِنْدَ کُلِّ داعٍ یَدْعُوکُمْ مِنَ الْیَقینِ الیَ الشَّکِّ وَ مِنَ الْاِخْلاصِ الیَ الرِّیاءِ وَ مِنَ التَّواضُعِ الیَ الْکِبْرِ وَ مِنَ النَّصیحَةِ الیَ الْعَداوَةِ وَ مِنَ الزُّهْدِ الیَ الرَّغْبَةِ.وَ تَقَرَّبُوا مِنْ عالِمٍ یَدْعُوکُمْ مِنَ الْکِبْرِ الیَ التَّواضُعِ وَ مِنَ الرِّیاءِ الیَ الْاِخْلٰاصِ وَ مِنَ الشَّکَ الیَ الْیَقینِ وَ مِنَ الرَّغْبَةِ الیَ الزُّهْدِ وَ مِنَ الْعَداوَةِ الیَ الْاخْلاصِ.وَ لا یَصْلُحُ لِمَوْعِظَةِ الْخَلْقِ الّا مَنْ جاوَزَ هٰذِهِ الْاَصْنافُ
1) (1)) -فاطر (35):28.
بِصِدْقِهِ،وَ اشْرَفَ عَلیٰ عُیُوبِ الْکَلٰامِ وَ عَرَفَ الصَّحیحَ مِنَ السَّقیمِ وَ عِلَلَ الْخَواطِرِ وَ فِتَنَ النَّفْسِ وَ الْهَویٰ.
قٰالَ أمیرُ الْمُؤمِنینَ علیه السلام:کُنْ کَالطَّبیبِ الرَّفیقِ الَّذی یَضَعُ الدَّواءَ بِحَیْثُ یَنْفَعُ.
[ الْخَشْیَةُ میراثُ الْعِلْمِ،وَ الْعِلْمُ شُعاعُ الْمَعْرِفَةِ وَ قَلْبُ الْایمانِ،وَ مَنْ حُرِمَ الْخَشْیَةَ لا یَکُونُ عالِماً وَ انْ شَقَّ الشَّعْرَ بِمُتَشابِهاتِ الْعِلمِ قالَ اللّهُ تَعالی: [ إِنَّمٰا یَخْشَی اللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ الْعُلَمٰاءُ ] (1)]
مسئله خوف و خشیت و تمام جوانب آن همراه با آیات قرآن و روایات و دعاهای اسلامی و کلمات حکیمانه و اشعار عارفانه به طور مفصل در جلد اول کتاب گذشت،لذا به ترجمه روایت قناعت میشود.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
خوف الهی نتیجۀ دانش و آگاهی است که هر که را علم نیست خوف نیست و هر که را خوف نیست از هیچ گناهی ابا ندارد و وی را بر هیچ طاعتی شوق و ذوق نیست.
علم،شعاع معرفت است،معرفت به صفات و اسمای جناب حق و معرفت به تکالیف شرعیه و حقایق اصولیّه و نتیجه و ثمره و حاصل علم،ایمان کامل است و هرکس از خوف الهی محروم باشد از سعادت عظمی محروم و در زندگی و حیات مغبون و در سلک جهّال بدبخت و در قیامت محشور با بریدگان از فیض است هر
1) (1)) -فاطر (35):28.
چند در حدّت فهم و کثرت علم از موشکافان حقایق و در علم و کمال دارای شخصیت و اعتبار باشد.
خداوند بزرگ در قرآن مجید فرموده:
خدا را نمیترسند مگر صاحبان دانش.
[ آفَةُ الْعُلَماءِ عَشَرَةُ اشْیاءَ:الطَّمَعُ،وَ الْبُخْلُ،وَ الرِّیاءُ، وَ العَصَبِیَّةُ،وَ حُبُّ الْمَدْحِ،وَ الْخَوْضُ فیما لَمْ یَصِلُوا الیٰ حَقیقَتِهِ،وَ التَّکَلُّفُ فی تَزْیینِ الْکَلٰامِ بِزَوائِدِ الْاَلْفٰاظِ،وَ قِلَّةُ الْحَیٰاءِ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ،وَ الْاِفْتِخٰارُ،وَ تَرْکُ الْعَمَلِ بِمٰا عَلِمُوا ]
ده چیز آفت علم است که هریک از این آفتها به علم انسان بزند،علم را از ثمر دادن میاندازد و آن را وسیلۀ بدبختی و شقاوت آدمی میکند.
1-طمع که این رذیله مورّث ذلّت و خواری و باعث غرق شدن انسان در امور مادّی است و با عزّت علم سر سازگاری ندارد.
2-بخل، چرا که علم نتیجۀ علوّ همّت است و علوّ همّت منافی بخل که از صفات خسیسه است و فرقی در پلیدی بخل نیست که در علم باشد یا در مال، بخل ریشۀ علوّ همّت را میخشکاند و انسان را از نظر رحمت حق و مهر خلق میاندازد.
3-ریا که از بدترین آفات است و آتشی سوزان در خرمن ثواب و اجر اخروی که ریاکار در روز قیامت دستش از مزد و عنایت الهی خالی است و تمام زحمات و کوششهایش در میدان باعظمت محشر بر باد است ! !
4-عصبیت که تعلیم باید از روی انصاف و معدلت باشد نه عناد و لجاج و به حکم:
[ الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ ] (1):
کسی که به سوی حق هدایت میکند،برای پیروی شدن شایستهتر است.
تابع حق باش از هر که و هرکجا که باشد و هر چه که باشد.
5-حبّ مدح، عالم و دانشمند در انتقال علم و در تعلیم و تدریس نباید به انتظار مدح و ثنای مردم باشد که انتظار مدح و ثنا از صفات خبیثه و موجب تضییع حق علم و مانع افاضه فیوضات بر صفحه الهی نفس است و نیز صاحب این صفت از شایبه ریا خالی نیست و همیشه مطمح نظرش تسلّط و زیادتی بر اقران و امثال است و در ابواب گذشته بیان شد که این صفت مخرّب دین و مزیّف علم است.
6-خوض و غور در مسائلی که نمیتوان به کُنه آنها رسید که فکر در آنها موجب تضییع اوقات و باعث تحصیل اعتقادات باطله و مُهلکه است.
7-زینت دادن کلام به الفاظ زیادی که در محاورات و مکالمات و تصانیف و تالیفات به نحوی رفتار کردن که مستمع و خواننده از فهم مسائل و حقایق عاجز بماند و این هنرنمایی در کلام و نوشتار،دور از انصاف و خارج از اخلاق انبیا و اولیای خداست.
8-از حیای الهی بیگانه بودن که مورّث عدم رعایت ادب نسبت به مردم و تضییع حق اعلم و اصلح و اسنیٰ است و با این اوصاف باید گفت:بیحیایی از اخبث خبایث برای همه و به خصوص برای اهل علم است و برای همه فظیع و شنیع و برای اهل علم افظع و اشنع است.
9-بر خود بالیدن و فخر و مباهات کردن و به علم و دانش یا به مال و منال صورت و سیرت خود فریفته شدن که در قرآن مجید اعلام شده خداوند
1) (1)) -یونس (10):35.
مهربان مردم متکبر و فخرکننده را دوست ندارد.
حکما گفتهاند:
به مال و جمال خود مبال که آن به شبی میرود و این به تبی و هم چنین است امر در سایر شؤون و اعتبارات دنیوی که گفتهاند:
به عزّت مبال وز ذلّت منال ***که این هر دو را زود باشد زوال
10-به دانسته و به دانش و معرفت خود عمل نکردن که عمل نکردن به علم ضایع کردن حق علم است و عالم بیعمل چون کمان بیزه و درخت بیثمر و چراغ بینور است.
هر که را دل دلبری را منزل است***آن که بی دلبر بماند بی دل است
شاهد از یاران کجا گیرد کنار ***هر کجا شمعی میان محفل است
این جفا و جور مخصوص تو نیست*** هر که شد سیمین بدن سنگین دل است
عشق دریایی است بی حد کاندر آن*** موج کشتیبان و طوفان ساحل است
طالبان را خستگی در راه نیست*** عشق هم راه است و هم خود منزل است
ظلمت ار یکسر بگیرد خانه را ***چون فروغ شمعی آید زایل است
در همه عالم یکی حق بیش نیست*** آن که کثرت می پذیرد باطل است
از خرد بگذر نشاط از عشق نیز*** عاشق از خود غافل از وی عاقل است(1)
1) 1)- نشاط اصفهانی.
[ قال عیسی ابن مریم علیه السلام:اشقی الناس من هو معروف عند الناس بعلمه مجهول بعمله ]
عیسی بن مریم فرمود:
شقیترین و بدبختترین مردم کسی است که در میان مردم مشهور به علم است ولی از نظر عمل بین خود و خدا سست و تنبل و بیحال است (1).
1) (1)) -بحار الأنوار:52/2،باب 11،حدیث 19.
[ قالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:لا تَجْلِسُوا عِنْدَ کُلِّ داعٍ یَدْعُوکُمْ مِنَ الْیَقینِ الیَ الشَّکِّ وَ مِنَ الْاِخْلاصِ الیَ الرِّیاءِ وَ مِنَ التَّواضُعِ الیَ الْکِبْرِ وَ مِنَ النَّصیحَةِ الیَ الْعَداوَةِ وَ مِنَ الزُّهْدِ الیَ الرَّغْبَةِ.وَ تَقَرَّبُوا مِنْ عالِمٍ یَدْعُوکُمْ مِنَ الْکِبْرِ الیَ التَّواضُعِ وَ مِنَ الرِّیاءِ الیَ الْاِخْلٰاصِ وَ مِنَ الشَّکَ الیَ الْیَقینِ وَ مِنَ الرَّغْبَةِ الیَ الزُّهْدِ وَ مِنَ الْعَداوَةِ الیَ الْاخْلاصِ.وَ لا یَصْلُحُ لِمَوْعِظَةِ الْخَلْقِ الّا مَنْ جاوَزَ هٰذِهِ الْاَصْنافُ بِصِدْقِهِ،وَ اشْرَفَ عَلیٰ عُیُوبِ الْکَلٰامِ وَ عَرَفَ الصَّحیحَ مِنَ السَّقیمِ وَ عِلَلَ الْخَواطِرِ وَ فِتَنَ النَّفْسِ وَ الْهَویٰ ]
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:
از شرکت در مجالسی که انسان را از یقین به شک و از اخلاص به ریا و از تواضع به تکبّر و از سلامت و آرامی به عداوت و دشمنی و از زهد در آنچه باید زهد داشت به رغبت و شوق میکشاند بپرهیزید.
با عالمی معاشرت کنید که شما را از کبر به تواضع و از ریا به اخلاص و از شک به یقین و از رغبت به دنیای فانی به زهد و از دشمنی به دوستی و مهر و محبت دعوت کند.
آنان که از این عقبات گذشتهاند و به همت صادقانه،این عیوب و صفات ناپسند
را از وجود خود شستهاند و از امراض نفسانی و علل روحانی و لذّات غلط جسمانی رهیدهاند حق موعظه خلق را دارند که اینگونه عالم،جانشین حقیقی انبیا و ائمه علیهم السلام در میان مردم است و هم اوست که چراغ راه حیات مردم و خورشید پرفروغ زندگی انسانی است.
آری،آن کس که در مسیر صدق است و بر عیوب کلام آگاه و شناسای صحیح از سقیم و آشنای با امراض نفسانی و بینای بر فتنههای نفس و هوا است،عالم و دانشمند حقیقی است.
[ قال أمیر المؤمنین علیه السلام:کن کالطبیب الرفیق الذی یضع الدواء بحیث ینفع ]
امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:
در میان مردم مانند طبیب مشفقِ مهربان باش،طبیبی که دوا را برای سودبخشی و شفای مریض بجا مصرف میکند که اگر اینگونه باشی،مردم به دست تو از آلودگیها نجات یابند و از امراض روحی و قلبی شفا پیدا کنند و به دست با کرامت علم و دانشت به انابه و توبه روی آرند و با خدای خود آشتی نمایند و در خلوت دل پس از بیداری و بینایی به محضر حضرت دوست عرضه بدارند:
دل دگر با که سپارم که تو در جان منی***جان دگر با که فشانم که تو جانان منی
هنری نیست جز اینم ز چه پنهان سازم*** گو همه خلق بدانند تو جانان منی
گفتمت مهر و در این گفته چه جای نظر است*** تو بدین طلعت افروخته برهان منی
زخمی ای خواجه گرت با من مسکین رحمی است*** دردی ای دوست اگر از پی درمان منی
چه غم از دوش و چه اندیشه ز فردا دارم***تویی آغاز من و باز تو پایان منی
خط او سرزده یا سرزدهای از خط او*** روزکی چند شد ای دل که به فرمان منی
گفتم ای دست به دامانش رسی روزی و شد*** جیب جان چاک و تو در چاک گریبان منی
گفتم ای پاگذری بر سر راهش آخر*** عمر از دست شد و باز به دامان منی
گفتمش با سر زلف تو رسد دست نشاط ***گفت زنهار همین بس که پریشان منی(1)
1) 1)- نشاط اصفهانی.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
الْمُتَقَرّی بِلا عِلْمٍ کَالْمُعْجَبِ بِلا مالٍ وَ لا مُلْکٍ یُبْغِضُ النّاسَ لِفَقْرِهِ وَ یُبْغِضُونَهُ لِعُجْبِهِ فَهُوَ ابَداً مُخٰاصِمٌ لِلْخَلْقِ فی غَیْرِ وَاجِبٍ وَ مَنْ خاصَمَ الْخَلْقَ فی غَیْرِ مٰا یُؤْمَرُ بِهِ فَقَدْ نازَعَ الْخٰالِقِیَّةَ وَ الرُّبُوبیَّةَ.
قالَ اللّهُ تَعالی: [ وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یُجٰادِلُ فِی اللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لاٰ هُدیً وَ لاٰ کِتٰابٍ مُنِیرٍ ] (1).
وَ لَیْسَ شَیْءٌ اشَدَّ عِقاباً مِمَّنْ لَبِسَ قَمیصَ النُّسُکِ بِالدَّعْویٰ بِلٰا حَقیقَةٍ وَ لا مَعْنیً.
وَ قالَ زَیْدُ بْنُ ثابِتٍ لِابْنِهِ:یا بُنَیَّ لٰا یَرَی اللّهُ اسْمَکَ فی دیوانِ القُرّاءِ.
وَ قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:یَأْتی عَلیٰ امَّتی زَمانٌ تَسْمَعُ بِاسْمِ الرَّجُلِ خَیْرٌ مِنْ انْ تَلقاهُ خَیْرٌ مِنْ انْ تُجَرِّبَ.
وَ قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:اَکْثَرُ مُنٰافِقی أُمَّتی قُرّاؤُها فَکُنْ حَیْثُ نُدِبْتَ الَیْهِ وَ أُمِرْتَ بِهِ وَ اخْفِ سِرَّکَ مِنَ الْخَلْقِ مَا اسْتَطَعْتَ وَ اجْعَلْ طٰاعَتَکَ لِلّهِ بِمَنْزِلَةِ روحِکَ مِنْ جَسَدِکَ،وَ لْیَکُنْ مُعْتَبِراً حٰالُکَ مٰا تُحَقِّقُهُ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ بٰارِئِکَ وَ اسْتَعِنْ بِاللّهِ فی جَمیعِ امُورِکَ مُتَضَرِّعاً الَیْهِ آناءَ اللَّیل و النَّهٰارِ.
قالَ اللّهُ تَعالی: [ ادْعُوا رَبَّکُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْیَةً إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ ] (2)
وَ الْاِعتِداءُ مِنْ صِفَةِ قُرّاءِ زَمٰانِنا وَ عَلٰاماتِهِمْ.
و لْتَکُنْ مِنَ اللّهِ تَعالی فی جَمیعِ احْوٰالِکَ عَلیٰ وَجَلٍ لِئَلٰا تَقَعَ فی مَیْدانِ التَّمَنّی فَتَهْلِکَ.
[ الْمُتَقَرّی بِلا عِلْمٍ کَالْمُعْجَبِ بِلا مالٍ وَ لا مُلْکٍ یُبْغِضُ النّاسَ لِفَقْرِهِ وَ یُبْغِضُونَهُ لِعُجْبِهِ فَهُوَ ابَداً مُخٰاصِمٌ لِلْخَلْقِ فی غَیْرِ وَاجِبٍ وَ مَنْ خاصَمَ الْخَلْقَ فی غَیْرِ مٰا یُؤْمَرُ بِهِ فَقَدْ نازَعَ الْخٰالِقِیَّةَ وَ الرُّبُوبیَّةَ قالَ اللّهُ تَعالی: [ وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یُجٰادِلُ فِی اللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لاٰ هُدیً وَ لاٰ کِتٰابٍ مُنِیرٍ ] (1)]
مسئله قرآن و موقعیت عظیم این کتاب در میدان حیات و منافع اتصال علمی و عملی به قرآن و خسارتهای ناشی از عدم توجه به این منبع برکات و فیوضات به طور مفصّل در شرح روایت سیزدهم کتاب«مصباح الشریعة»به طور مشروح و مبسوط گذشت،گرچه بیش از آنچه به مقتضای حال در آن جلد به نوشته آمد توضیح بیشتری را لازم نمیدانم ولی به خاطر اهمیت موضوع،مطالبی را در محور این مایۀ بینظیر و سرمایۀ بیبدیل ملکوتی در این فصل مینگارم،باشد که از این رهگذر سود بیشتری در دو جهت دنیا و آخرت نصیب ما گردد که اگر هزاران کتاب دربارۀ این کتاب به وسیلۀ بیداران و آگاهان و مفسّران نوشته شود کم است و در برابر عظمت این منبع الهی کاری صورت نگرفته است.
1) (1)) -حج (22):8.
در همه کون و مکان نیست جز اینم هوسی***که مگر بی هوسی زیست توانم نفسی
شعله ها سر زدهام از دل و جان طور صفت*** موسیی نیست دریغا که بجوید قبسی
راز رندان خرابات مپرسید ز ما ***به کسی راز مگویید که گوید به کسی
ما نگفتیم حدیثی که توان گفت و شنید*** لیک در خلق زما گفت و شنیدست بسی
من در این دام و تمنّای رهایی هیهات*** تا ابد صید تو جز قید ندارد هوسی(1)
شیخ طوسی که جلالت قدر و منزلتش بر احدی از اهل دل پوشیده نیست در نقلی میگوید:
حضرت مولی الموحدین،امیر المؤمنین علی علیه السلام چون میخواست به قرائت قرآن،این منبع فیض سرمدی مشغول شود به درگاه حضرت ربّ العزّه عرضه میداشت:
الّلهُمَّ اشْرَحْ بِالْقُرْآنِ صَدْری،وَ اسْتَعْمِلْ بِالْقُرْآنِ بَدَنی،وَ نَوِّرْ بِالْقُرْآنِ بَصَری وَ اطْلِقْ بِالْقُرْآنِ لِسانی وَ أَعِنِّی عَلَیْهِ ما ابْقَیْتَنی فَاِنَّهُ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ الّا بِکَ (2).
خدایا ! سینهام را به وسیلۀ قرآن گشاده گردان،و بدنم را به واسطۀ قرآن به کار گیر،و چشمم را به وسیلۀ قرآن نورانی گردان و زبانم را به وسیلۀ قرآن بازگردان و مرا بر پایداری به قرآنت یاری ده،مسلماً هیچ حرکتی و قدرتی نیست مگر به واسطۀ تو.
شما در این جملات ملکوتی و آسمانی دقّت کنید و ببینید انسان در صورت تلاوت حقیقی قرآن به چه منابع عظیمی دست مییابد.
شرح صدر حقیقتی است که هر انسان مؤمن و مسلمانی به خاطر برخورد صحیح با حوادث مالی،مقامی،خانوادگی،اجتماعی،شهوانی لازم دارد.
خداوند عزیز در قرآن مجید شرح صدر را به عنوان نعمت عظیم معنوی یاد کرده است.
عامل موفقیت انبیا و ائمه علیهم السلام و اولیا در برابر تمام حوادث زمانشان شرح صدر بود،موسی به هنگام پوشیدن لباس مقدس رسالت و حرکت به سوی مصر برای درهم کوبیدن نظام طاغوتی از پروردگار بزرگ عالم شرح صدر خواست:
[ قٰالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی* وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی ] (1).
گفت:پروردگارا ! سینهام را [ برای تحمل این وظیفه سنگین ] گشاده گردان،* و کارم را برایم آسان ساز.
خداوند مهربان اعطای شرح صدر را به رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله یادآوری مینماید:
[ أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ ] (2).
آیا سینهات را [ به نوری از سوی خود ] گشاده نکردیم ؟
خداوند بزرگ مسئلۀ شرح صدر را نعمتی عطا شده از طرف خود به مؤمنان میداند:
[ أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلیٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ ] (1).
آیا کسی که خدا سینهاش را برای [ پذیرفتن ] اسلام گشاده است،و بهره مند از نوری از سوی پروردگار خویش است [ مانند کسی است که سینهاش از پذیرفتن اسلام تنگ است ؟ ].
منفعت شرح صدر به فرمودۀ قرآن مجید پذیرفتن اسلام و قبول معارف عالی الهی است:
[ فَمَنْ یُرِدِ اللّٰهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ ] (2).
پس کسی را که خدا بخواهد هدایت کند،سینهاش را برای [ پذیرفتن ] اسلام میگشاید.
کسی که شرح صدر میخواهد،راه به دست آوردنش معرفت به قرآن و عمل به آیات این منبع برکات و فیوضات است،چرا که با معرفت به قرآن،معرفت به حق و نفس و دنیا و آخرت و تکالیف پیدا میشود و انسان بر اساس آن معرفت با حوادث برخورد میکند و با کمال قدرت موج حادثه را میشکند و از طریق راه بازکردن از میان طوفانها و حوادث به سوی رضایت حق حرکت میکند.
بدن و قرآن
در جملۀ دوم دعای حضرت مسئله بدن و قرآن مطرح است،بدن عبارت است از دست و پا و پوست و شکم و شهوت و گوش که اگر حرکات تمام این اعضا براساس نقشههای حق در قرآن مجید باشد آن حرکات عمل صالح و عمل صالح
مورد قبول حق و قبولی حق مورّث بهشت است که اگر بدن هماهنگ با قرآن حرکت نکند حرکتش عین ضلالت و ضلالت عین عذاب خداست.
در جملۀ سوم مسئله بصیرت و آگاهی و روشن دلی و روشن فکری مطرح است که این آگاهی و بینایی و صفا و روشنی تنها از طریق اتصال به کتاب خدا قابل تحصیل است.
زبان و قرآن
از اعضای مهم انسان زبان است،زبانی که اگر مقید به مسائل قرآنی نباشد نزدیک به بیست گناه و معصیت که بعضی از آنها از کبایر است مرتکب میشود، زبان اگر بخواهد یک عضو ملکوتی و الهی باشد چارهای ندارد مگر این که وضعش را با آیات مربوط به زبان هماهنگ کند.
و در پایان دعا آمده:مرا بر اجرای تمام مسائل قرآن یاری ده که حول و قوّتی به جز حول و قوّت وجود مقدس تو وجود ندارد.
راستی،انسان با اتصال به قرآن مجید به چه مقامات عظیم و بلندی میرسد،چه منازل بزرگ و مراتب مهمی را طی میکند که هیچ موجودی در این جهان استعدادش به پایۀ استعداد انسان و قدرت پروازش به قدرت پرواز انسان نمیرسد.
امیر المؤمنین علیه السلام به تمام امت به طور قاطع و اکید نسبت به قرآن مجید این چنین سفارش میکند:
تَعَلَّمُوا کِتابَ اللّهِ تَبَارَکَ وَ تَعالیٰ فَاِنَّهُ احْسَنُ الْحَدیثِ وَ ابْلَغُ الْمَوْعِظَةِ وَ تَفَقَّهُوا فِیهِ فَاِنَّهُ رَبیعُ الْقُلُوبِ وَ اسْتَشْفُوا بِنُورِهِ فَاِنَّهُ شِفاءٌ لِما فِی الصُّدورِ وَ احْسِنُوا تِلاوَتَهُ فَاِنَّهُ احْسَنُ الْقَصَصِ (1).
بر شما لازم است قرآن مجید را بیاموزید و کتاب خدای تبارک و تعالی را فرا گیرید که آن نیکوترین گفتار و روشنترین و بلیغترین موعظه است.
و قرآن را دقیقاً بفهمید که بهار دلهاست و از حقیقت و معنویت و مفهوم قرآن طلب شفا کنید که علاج کنندۀ تمام دردهای سینههاست و نیکو آن را تلاوت کنید که بهترین داستانهاست.
و در«نهج البلاغة»میفرماید:
اعْلَمُوا انَّ هَذَا الْقُرْآنَ هُوَ النّاصِحُ الَّذی لا یَغُشُّ وَ الْهادِی الَّذی لا یُضِلُّ وَ الْمُحَدِّثُ الَّذی لا یَکْذِبُ وَ ما جالَسَ هٰذَا الْقُرْآنَ احَدٌ الّا قامَ عَنْهُ بِزیادَةٍ اوْ نُقْصانٍ،زِیادَةٍ فی هُدیٰ اوْ نُقْصانٍ مِنْ عَمیٰ (2).
بدانید که قرآن نصیحت کنندۀ بیغش و هدایتکنندۀ بیگمراهی و گویندۀ بیدروغ است،کسی با قرآن نمینشیند مگر این که به هدایتش اضافه و از کوری و تاریکیش کم میشود.
رسول خدا صلی الله علیه و آله به ابو ذر فرمود:
عَلَیْکَ بِتِلاوَةِ الْقُرْآنِ وَ ذِکْرِ اللّهِ کَثیراً فَاِنَّهُ ذِکْرٌ لَکَ فی السماء و نُورٌ لَکَ فِی الْاَرْضِ (1).
بر تو باد به تلاوت قرآن و یاد زیاد خدا که برای تو ذکر الهی نزد حضرت حق و نور زندگی در دنیا است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله دعای جانانه و عاشقانهای دارند که در کتب معتبر بدین مضمون نقل شده است:
اللّهُمَّ اجْعَلْ لی فی قَلْبی نُوراً وَ فی بَصَری نُوراً وَ عَلیٰ لِسانی نوراً وَ فی سَمْعی نُوراً وَ عَنْ یَمینی نُوراً وَ عَنْ یَساری نُوراً وَ مِنْ فَوْقی نُوراً وَ مِنْ تَحْتی نُوراً وَ مِنْ امامی نُوراً وَ مِنْ خَلْفی نُوراً وَ اجْعَلْ لی فی نَفْسی نُوراً وَ عَظِّمْ لی النُّورَ (2).
پروردگارا ! در قلب و چشم و زبان و گوش و طرف راست و چپ و بالای سر زیر پا و جلوی روی و پشت سر و در نفس من نور قرار ده و عظمت این نور را بر من ظاهر کن.
عارفی میفرمود:
این نوری است که در این دعا به وسیله رسول خدا صلی الله علیه و آله از حضرت ربّ العزّه درخواست شده،توجه علمی و عملی به قرآن مجید است؛زیرا خداوند عزیز فرموده:
[ وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ نُوراً مُبِیناً ] (1).
و نور روشنگری [ مانند قرآن ] به سوی شما نازل کردیم.
که محال است جز به وسیله قرآن اعضا و جوارح و ظاهر و باطن انسان و بالای سر و زیر پا و راست و چپ و پشت سر و پیش رویش نورانی گردد.
در توضیح بیشتر این دعا به دو آیه شریفۀ زیر توجه کنید:
[ قٰالَ فَبِمٰا أَغْوَیْتَنِی لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرٰاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ* ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمٰانِهِمْ وَ عَنْ شَمٰائِلِهِمْ وَ لاٰ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شٰاکِرِینَ ] (2).
گفت:به سبب این که مرا به بیراهه و گمراهی انداختی،یقیناً بر سر راه راست تو [ که رهروانش را به سعادت ابدی میرساند ] در کمین آنان خواهم نشست.
*سپس از پیش رو و پشت سر و از طرف راست و از جانب چپشان بر آنان میتازم و [ تا جایی آنان را دچار وسوسه و اغواگری میکنم که ] بیشترشان را سپاسگزار نخواهی یافت.
یک بار دیگر به متن این دو آیه توجه کنید،آن گاه دقت نمایید که اگر کسی بخواهد راه نفوذ شیطان را از هر طرف به جانب خودش ببندد چارهای جز توسل علمی و عملی به قرآن ندارد که قرآن نور الهی است و هرکس قلب و نفس و چشم و گوش و زبان و راست و چپ و بالا و پایین و پشت سر و پیش رویش منور به نور قرآن گردد،شیطان از دسترسی به او محروم و ممنوع و راه غلبهاش بر او برای ابد بسته میشود.
آری،قرآن مجید دارای منافع سرشار دنیوی و اخروی است و سعادتمند کسی است که به کوی او سفر کند و برای همیشه در آن کوی که کوی الهی است مقیم شود.
به قول عارف شیراز:
ای قصّۀ بهشت ز کویت حکایتی***شرح جمال حور ز رویت روایتی
انفاس عیسی از لب لعلت لطیفه ای*** آب خضر ز نوش لبانت کنایتی
هر پاره از دل من و از غصه قصه ای*** هر سطری از خصال تو وز رحمت آیتی
کی عطرسای مجلس روحانیون شدی*** گل را اگر نه بوی تو کردی رعایتی
در آتش ار خیال رخش دست می دهد*** ساقی بیا که نیست ز دوزخ شکایتی
دانی مراد حافظ از این درد و غصه چیست*** از تو کرشمه ای وز خسرو عنایتی
محدّث کبیر،مرحوم ملّا محسن فیض کاشانی در جلد اوّل«علم الیقین»دربارۀ قرآن مجید میگوید:
داروی عظیم علاجبخش هر مرض،کبریت احمر،خواص غریبه،معجزات عجیبه در قرآن مجید است.
آن را نمیتوان به کوههای سر به فلک کشیده و اقیانوسهای عمیق تشبیه کرد که این کتاب از هر چه در این جهان هستی موجود است برتر و عظیمتر است.
اگر به مواعظ و تهدیدهایش بنگری،میبینی که مایۀ سخنگوی ماهر،سرمایۀ واعظِ خوشبیان و بلیغ است،اگر به احکام و حلال و حرامش نظری کنی مییابی که دریایی است برای شناگری فقیه حاذق و مفتی صادق،اگر به بلاغت و فصاحتش توجه کنی معلوم میشود که برای فصحا و بلغای جهان میزان ترازوست،کتابی است که ادیب پرقدرت و تیزبین ماهر در کنار دریای مفاهیم و معرفت معانیش افتخار میکند.
آنان که در فنون سخن و در چهارچوب فصاحت و بلاغت و در زیباییهای کلام بهترین متخصصند پس از آیۀ شریفۀ:
[ فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَهُ یُؤْمِنُونَ ] (1).
پس بعد از آن به کدام سخن ایمان میآورند ؟ !
آنان پس از آیه شریفه:
[ مٰا فَرَّطْنٰا فِی الْکِتٰابِ مِنْ شَیْءٍ ] (2).
ما چیزی را در کتاب [ تکوین از نظر ثبت جریانات هستی و برنامههای آفرینش ] فروگذار نکردهایم.
چه میگویند ؟
اگر به کتاب خدا با دیدۀ قلب و چشم فهم بنگری،میبینی که شفای هر دردی و وسیلۀ هر رشد و کمالی در این کتاب است و این منبع فیض است که هر کسی را از
هر چیزی کفایت میکند و هر انسانی را از هر مایهای بینیاز مینماید،در فضایل این کتاب همین بس که خدای بزرگ ثناگوی آن و مدح کنندۀ اوست:
[ یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ قَدْ جٰاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ شِفٰاءٌ لِمٰا فِی الصُّدُورِ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ ] (1).
ای مردم ! یقیناً از سوی پروردگارتان برای شما پند و موعظهای آمده،و شفاست برای آنچه [ از بیماریهای اعتقادی و اخلاقی ] در سینههاست،و سراسر هدایت و رحمتی است برای مؤمنان.
[ قَدْ جٰاءَکُمْ مِنَ اللّٰهِ نُورٌ وَ کِتٰابٌ مُبِینٌ* یَهْدِی بِهِ اللّٰهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ السَّلاٰمِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ] (2).
بیتردید از سوی خدا برای شما نور و کتابی روشنگر آمده است.*خدا به وسیلۀ آن [ نور و کتاب ] کسانی را که از خشنودی او پیروی کنند به راههای سلامت راهنمایی میکند،و آنان را به توفیق خود از تاریکیها [ یِ جهل، کفر،شرک و نفاق ] به سوی روشناییِ [ معرفت،ایمان و عمل صالح ] بیرون میآورد،و به جانب راه راست هدایت میکند.
[ وَ نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ الْکِتٰابَ تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً وَ بُشْریٰ لِلْمُسْلِمِینَ ] (3).
و این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر هر چیزی و هدایت و رحمت
و مژدهای برای تسلیمشدگان [ به فرمانهای خدا ] ست.
خداوندا ! نسبت به این کتاب ما را معرفت ده و برای تماشای جمال این حقیقت،چشم بصیرت بخش.الهی ! هرچه هست در این کتاب است ولی ما کوردلان را از این سفرۀ پرفیض نصیبی نیست.یا رب ! به ما گدایان کویت رحمی آر و جان ما را برای رسیدن به حقایق این کتاب صفابخش.
الهی قمشهای آن عاشق فرزانه به پیشگاه حضرت دوست مینالد و میگوید:
الهی به عشّاق دیوانهات***به مجنون صفاتان فرزانه ات
به فریاد مخمور صهبای عشق*** به دیوانه سر به صحرای عشق
به جانی که مدهوش و حیران توست ***به آن دل که دایم پریشان توست
به تار دو گیسوی مشکین یار*** به ناز و دو چشم جهان بین یار
به مشک ختن خال هندوی او*** به شکّر لب لعل دلجوی او
به خورشید ایمان رخ مرتضی*** نگارنده سرّ لوح قضا
که در کوی وصلت مرا راه ده*** دل روشن از مهرت ای ماه ده
روایات بسیار عجیبی در فضل قرآن و معلّمان حقیقی این کتاب یعنی اهل بیت پیامبر علیهم السلام در مهمترین و معتبرترین کتب حدیث وارد شده که توجه به آن آثار،بر هر مسلمانی واجب است.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:اِنّی تارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ احَدُهُما اکْبَرُ مِنَ الْآخَرِ:کِتابَ اللّهِ وَ عِتْرَتی اهْلَ بَیْتی فَانْظُرُوا کَیْفَ تَخْلُفُونی فیهِما فَاِنَّهُما لَنْ یَفْتَرِقا حَتّی یَرِدا
عَلَیَّ الْحَوْضِ (1).
ای مردم ! من دو چیز گران در بین شما میگذارم که یکی بزرگتر از دیگری است:کتاب خدا و عترتم اهل بیتم،بنگرید که پس از من با این دو گوهر بیبدیل دریای هستی چه میکنید،این دو را هرگز از یکدیگر جدایی نیست تا در کنار حوض بهشت بر من وارد شوند.
این حدیث به طرق مختلفه و با الفاظ گوناگون در اکثر جوامع حدیث آمده، احدی را در صدور این روایت از رسول اسلام صلی الله علیه و آله شکّی نیست.
از امیر المؤمنین علیه السلام در توضیح کلمه عترت در روایت ثقلین پرسیدند،حضرت فرمود:
من و حسن و حسین و نُه نفر فرزندان حسینند که نهمین آنها مهدی و قائم آنان است که از کتاب جدا نمیشوند و کتاب از آنان جدا نمیشود تا در کنار حوض بر رسول اسلام صلی الله علیه و آله وارد شوند (2).
در کتاب با عظمت«الکافی»در باب فضل قرآن حدیث بسیار مهمی به مضمون زیر نقل شده است:
عَنِ الْباقِرِ علیه السلام:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:اَنَا اوَّلُ وافِدٍ عَلَی الْعَزیزِ الْجَبّارِ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ کِتابُهُ وَ اهْلُ بَیْتی ثُمَّ امَّتی ثمَّ أَسْأَلُهُمْ ما فَعَلْتُمْ بِکِتابِ اللّهِ وَ بِأَهْلِ بَیْتی (3).
امام باقر علیه السلام میفرماید:رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:اولین کسی که در قیامت بر خدا وارد میشود من هستم،سپس کتاب خدا و اهل بیتم آن گاه امّتم،از امت میپرسم که با کتاب خدا و اهل بیتم چه کردید ؟ !
حدیث عجیبی است،گفتار تکاندهندهای است،پشت کوه به لرزه در میآید تا چه رسد به انسان،فکر کنید صحنۀ قیامت است و صفحۀ محشر،رو در روی رسول الهی ایستادهاید و آن حضرت در حالی که سلطنت و حکومت محشر از جانب خدا به دست اوست از شما میپرسد:با قرآن و اهل بیتم چه کردید ؟
اگر در این مسئله تقصیری دارید که دارید و داریم بیایید به پیشگاه حضرت حق توبه کنیم و از جانب دوست بخواهیم که بقیه عمر ما را در اجرای فرامین قرآن و خواستههای اهل بیت علیهم السلام که خواستههای حضرت ربّ العزّه است توفیق عنایت کند.
به قول عارف به قرآن،الهی قمشهای:
از هرچه جز عشق رخت ای یار توبه***وز هر سخن جز ذکرت ای دلدار توبه
تا جان بود کوشیم در راه وصالت ***کز هرچه غیر از لذّت دیدار توبه
صد لن ترانی گویی از ره برنگردیم*** ما و وصالت دیگر از هر کار توبه
هستی ما خار گلستان وجود است*** با رویت ای گل آفرین از خار توبه
تا جلوه حسنت در این گلزار دیدیم*** کردیم از خار و گل این دار توبه
حضرت علی علیه السلام که معلّم و عارف به تمام حقایق کتاب است در معرفی این سفره معنوی و منبع برکات الهی و سرچشمه فیوضات ربّانی در«نهج البلاغة»میفرماید:
قرآن را بر پیامبر فرو فرستاد و این قرآن نوری است که قندیلهای آن خاموش نشود و چراغی است که افروختگی آن فرو نمینشیند،دریایی است که عمق آن ناپیداست و راهی است که حرکت در آن گمراهی ندارد،شعاعی است فروزنده که روشنیش بینور نمیشود و جداکنندۀ حق و باطل است که دلیل آن سستی ناچیزی نپذیرد و بنایی است که پایههایش تا ابد ویرانی ندارد،شفایی است که بیماریهای اهل آن را خوف و ترسی نیست،بلندمرتبهای است که یاریکنندگانش شکست نمیخورند و حقی است که مددکارانش را مغلوبیت نیست،پس قرآن مجید معدن ایمان و محور آن و چشمههای علم و دریاهای آن و بستانهای دادگستری و عدالت و حوضهای آن و سنگهای بنای اسلام و پایۀ آن و صحراهای حق و دشتهای هموار آن است.
دریایی است که هرچه از آن بردارند خالی نمیشود و چشمههایی است که هرچه از آن آب بردارند کم نمیگردد،آبشخورهایی است که واردین از آن نمیکاهند،منزلهایی است که مسافران راه آنها را گم نکنند و نشانههایی است که روندگان از آنها نابینا نیستند و تپّههایی است که روآورندگان از آنها گذر نتوانند کرد،خداوند قرآن مجید را سیرابی تشنگی دانایان قرار داد و بهار دلهای مجتهدان و مقصد راههای نیکان و دارویی که از پس آن دردی نماند و نوری که با آن تاریکی نیست و ریسمانی که جای چنگ زدن به آن محکم است،پناهگاهی که دژ بلند آن استوار است و سرافرازی کسی که عاشق اوست،صلح و ایمنی داخل بر او و رستگاری و هدایت پیرو او و عذرخواه آن که منسوب به اوست.
قرآن حجت و دلیل کسی است که با او سخن گوید و گواه کسی که به وسیله آن با دشمن جدال کند و پیروزی کسی که آن را حجّت آورد و نگهدارندۀ کسی که به آن عمل کند و مرکب سریع کسی که آن را به کار برد و نشانۀ کسی که نشانه جوید،سپر
کسی که آن را به برگیرد و عقل و فهم آن کس که آن را در گوش دارد و خبر کسی که نقل خبر کند و حکم کسی که حکومت نماید (1).
عَنْ مَوْلٰینَا الصّادِقِ علیه السلام:اِنَّ اللّهَ تَعالی انْزَلَ فِی الْقُرْآنِ تِبْیانَ کُلِّ شَیْءٍ حَتّیٰ وَ اللّهِ ما تَرَکَ اللّهُ شَیْئاً یَحْتاجُ الَیْهِ الْعِبادُ حَتّیٰ لا یَسْتَطیعُ عَبْدٌ یَقُولُ لَوْ کانَ هَذا انْزِلَ فِی الْقُرْآنِ الّا وَ قَدْ انْزَلَهُ اللّهُ فِیهِ (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:خداوند در قرآن مجید نازل فرمود بیان هر چیزی را، و اللّه برنامهای را در قرآن مجید فروگذار نکرد،تا کسی بتواند بگوید ای کاش این حکم در قرآن بود،چیزی نیست مگر این که در قرآن مجید باشد.
اسما و صفات و اوصافی در قرآن مجید،محض شناساندن قرآن آمده که هریک دلالت بر حقیقت یا حقایقی از این کتاب میکند و هرکدام نشانگر عظمت بینهایت این منبع فیض الهی است:
1) (1)) -نهج البلاغة:خطبۀ 198؛بحار الأنوار:21/89،باب 1،حدیث 21.
2) (2)) -الکافی:59/1،باب الرد الی الکتاب و السنة،حدیث 1؛بحار الأنوار:237/65،باب 24.
3) (3)) -نساء (4):174.
4) (4)) -اسراء (17):39.
5) (5)) -نحل (16):30.
6) (6)) -شوری (42):52.
7) (7)) -رعد (13):1.
8) (8)) -جن (72):13.
9) (9)) -حجر (15):9.
عظیم (1)،شفاء (2)،رحمت (3)،علیّ حکیم (4)،تنزیل (5)،ذو الذکر (6)،بشیر (7)، نذیر (8)،بشری (9)،مُنزَّل (10)،عظیم (11)،مجید (12)،عزیز (13)،موعظه حسنه (14)،نعمت (15)،رزق (16)،مبین (17)،میزان (18).
امام باقر علیه السلام میفرماید:
قرآن مجید به زیباترین صورت وارد قیامت میشود،چون بر مسلمانان میگذرد،گویند:از ماست،بر انبیا میگذرد،گویند:از ماست،بر ملائکه مقرب میگذرد،گویند:از ماست،تا به پیشگاه حضرت عزّت رسد،عرضه بدارد:فلان پسر فلان تابستان بسیار گرم را روزه گرفت و شب را به بیداری در عبادت به سر برد
1) (1)) -ص (38):67.
2) (2)) -اسراء (17):82.
3) (3)) -اسراء (17):82.
4) (4)) -زخرف (43):4.
5) (5)) -شعراء (26):192.
6) (6)) -ص (38):1.
7) (7)) -فصّلت (41):4.
8) (8)) -فصّلت (41):4.
9) (9)) -نحل (16):89.
10) (10)) -انعام (6):114.
11) (11)) -حجر (15):87.
12) (12)) -ق (50):1.
13) (13)) -فصّلت (41):41.
14) (14)) -نحل (16):125.
15) (15)) -بقره (2):231.
16) (16)) -مؤمن (40):13.
17) (17)) -مائده (5):15.
18) (18)) -شوری (42):17.
و فلان پسر فلان تابستان را به نافرمانی گذراند،شب را به خواب به پایان برد، خطاب میرسد:هر مطیعی را در بهشت در جای مخصوص خودش قرار بده.قرآن در آن وقت حرکت میکند و مردم مؤمن به دنبال او،سپس به مؤمن میگوید:مرا بخوان و به منازل و درجات بهشت بالا برو،پس مؤمن میخواند و براساس اندازۀ معرفت و عملش به قرآن،درجات بهشت را طی میکند و خلاصه هرکس در جای معین خودش با کمک قرآن قرار میگیرد (1).
آنچه هدف اصلی کتاب خدا را تشکیل میدهد،دعوت انسان به سوی خداست.در این زمینه در کتاب الهی به شش مسئلۀ کلّی برخورد میکنیم که بقیّۀ مسائل از توابع آن شش مسئله است.
1-شناساندن حضرت اللّه که مشتمل بر راه شناختن ذات و صفات و افعال حضرت اوست و چون معرفت کُنه ذات در خور استعداد هیچ موجودی نیست جز تلویحات و اشاراتی در این زمینه در قرآن مجید نیامده است،مانند آیات:
[ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ ] (2).
هیچ چیزی مانند او نیست.
[ قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ* اَللّٰهُ الصَّمَدُ* لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ* وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً
أَحَدٌ ] (1).
بگو:او خدای یکتاست؛خدای بینیاز [ همه موجودات هستی که نیازمند و عین فقرند برای رفع نیازشان روی به او کنند و از حضرتش گدایی نمایند.] نزاده،و زاییده نشده است،*و هیچ کس [ در ذات و صفات ] همانند و همتا و شبیه او نمیباشد.
[ تَعٰالیٰ عَمّٰا یَصِفُونَ ] (2).
منزّه و برتر است از آنچه آنان توصیف میکنند.
[ بَدِیعُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ] (3).
[ بیسابقۀ ماده،مدت و نقشه ] پدیدآورندۀ آسمانها و زمین است.
که اکثر به تقدیس و تعظیم حق برمیگردد.
و چون صفات حضرت حق تقریباً برای اکثر مردم قابل درک و فهم است،آیات زیادی مشتمل بر شناساندن علم،قدرت،حیات،حکمت،کلام،سمع،بصر قرآن مجید را در برگرفته است.
و امّا آیات مربوط به افعال در کتاب خدا،هم چون اقیانوسی است که مجال رسیدن به اکناف و اطراف و زمینۀ درک تمام جوانبش برای هرکسی نیست.
قرآن مسائل عالم ملک و شهادت از قبیل سماوات و ارض،نجوم و کواکب، کوهها و دریاها،حیوانات و نباتات،ابر و باد و باران را در آیات زیادی جهت شناساندن خالق و بالا بردن اندیشۀ انسان و آگاه کردن او به حقایق جهان هستی مورد توجه قرار داده است.
قرآن مجید به عالم غیب و جهان ملکوت اشارات و تلویحاتی دارد که اندیشه بسیاری از مردم از درک آن قاصر است و اینگونه آیات قلب و مغز و سرّ قرآن مجید است و درک آن در اختیار عاشقان و عارفان و پاک دلان است و به فرمودۀ سورۀ مبارکه واقعه:
[ لاٰ یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ ] (1).
جز پاک شدگان [ از هر نوع آلودگی ] به [ حقایق و اسرار و لطایف ] آن دسترسی ندارند.
2-در آیات قسمت دوم سخن از راه رسیدن به حق و سلوک به سوی حضرت اللّه است که در آن آیات،مسائل بسیار مهمی که موجب روی آوردن به سوی خدا و اعراض از غیر اوست مورد توجه قرار گرفته و خلاصه آن آیات تفسیر توضیحی بر کلمۀ طیبۀ«لا اله الّا اللّه»است.به نمونهای از آیات بخش دوم اشاره میرود و تفسیر آن آیات به عهدۀ تفاسیر مهم است که زحمت مراجعه به آن تفاسیر وظیفۀ خود شماست؛زیرا تشریح این آیات در گنجایش این مختصر نیست.
[ اذْکُرُوا اللّٰهَ ذِکْراً کَثِیراً ] (2).
خدا را بسیار یاد کنید.
[ لاٰ تُلْهِکُمْ أَمْوٰالُکُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ ] (3).
ای مؤمنان ! مبادا اموال و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل کنند.
[ وَ تَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلاً ] (1).
نام پروردگارت را [ به زبان حال و قال ] یاد کن [ و از غیر او قطع امید نما ] و فقط دل بر او بند.
[ قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّٰاهٰا* وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا ] (2).
بیتردید کسی که نفس را [ از آلودگی پاک کرد و ] رشد داد،رستگار شد.* و کسی که آن را [ به آلودگیها و امور بازدارنده از رشد ] بیالود [ از رحمت حق ] نومید شد.
[ قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکّٰی* وَ ذَکَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلّٰی ] (3).
بیتردید کسی که خود را [ از زشتیهای باطن و ظاهر ] پاک کرد،رستگار شد.
*و نام پروردگارش را یاد کرد،پس نماز خواند.
3-قسمت سوم آیات بیان کنندۀ زمان رجوع تمام انسانها به حضرت حق است که در آن آیات سخن از لقای سالکان و جنّت جسمی و روحی آنان و سخن از محجوبان بدبخت و سخن از آتش ظاهر و باطن آنهاست.
در این قسمت سخن از حشر و نشر،حساب و میزان و ملائکه و صراط است که هر یک دارای ظاهر و باطنی است،ظاهرش را چون غذای بدن،عموم مردم درک میکنند و باطنش در اختیار درک و فهم خواصّ از بندگان الهی است.
4-در شناساندن احوال عاشقان دعوت به سوی خداست و لطایف صنع و فعل حضرت دوست در این زمینه.در این قسمت با داستان اعجابانگیز زندگی انبیا و اولیا و شناساندن وضع ملائکه و احوال روگردانان از حق و شکست سخت آنها در این راه برخورد میکنید و به فواید اینگونه آیات که ترغیب کنندۀ به سوی حق و ترسانندۀ از عذاب و بیدار کننده و بینا کنندۀ انسان نسبت به امور مهمّه و مسائل الهیّه است آشنا میشوید،در اینگونه آیات اسرار و رموز و اشارات و تلویحاتی است که احتیاج به اندیشۀ طولانی و تفکّر زیاد دارد.
5-در شناساندن احوال منکران و احتجاجات بیپایه آنان و کشف رسوایی ایشان و با منطقی کوبنده،مردود نمودن اباطیل و وسوسههای آنهاست.
در این آیات قرآن مجید با بیانی روشن و با ارائه دلایل و براهین حکمتهای استوار،به جواب منکران حق و باطل گویان نسبت به صفات و اسمای حضرت رب و ردّ جانانۀ منکران نبوت و قیامت و مسائل حقه برخاسته و از این طریق آن چنان به جنگ مخالف میرود که برای ابد دهان مخالف را بسته و راه هرگونه انکاری را بر معاند میبندد و از نظر علمی و عقلی آبروی منکر را بر باد میدهد و سخن برحق خود را به کرسی نشانده و تا صبح قیامت چراغ پرفروغی برای هدایت انسان فراراه انسان قرار میدهد و راهی برای احتجاج مخالف و پیروزی او باز نمیگذارد.
6-بیان راه راست و نمایاندن صراط مستقیم و خطرات این راه با عظمت و طریق به دست آوردن استعداد برای حرکت در این راه و برگرفتن سلاح برای دفع دزدان و مفاسد آنان که برای گمراه کردن انسان با تمام قدرت در کمیناند.
در این مرحله آیات شریفۀ قرآن،در بردارندۀ حلال و حرام و حدود و دیات و احکام و قصاصند و در همین آیات است که مسئلۀ سیاست صحیح در اسلام و تشکیل حکومت و جهاد و انفاق مال و جان در راه خدا مطرح است.
پس از این مقدمات مهمی که در شناساندن گوشهای بسیار ناچیز از عظمت قرآن و مسؤولیت انسان در برابر این کتاب پر فیض و این که سعادت دارَیْن در گرو هماهنگ کردن زندگی با این منبع برکت و شقاوت ابدی محصول مهجور ماندن از این سفرۀ الهی است در سطور قبل گذشت،اینک به ترجمۀ روایت که در شناساندن چهرۀ قاریان بیخبر و بیمعرفت است،توجه کنید.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
قاری قرآن که از علم و معرفت نسبت به این کتاب خالی است و درعینحال عُجب دارد،مانند کسی است که از ملک و مال دستش تهی است با وجود این دارای عجب و کبر و منیّت است.
متکبّر و معجب بیملک و مال چنانچه به خاطر فقرش نسبت به مردم بغض و کینه دارد و مردم نیز به خاطر عجبش با او دشمنند،هم چنین قاری جاهل و قرآنخوان بیمعرفت به خاطر فقر معنوی و عدم علم به حقایق قرآن،با مردم
بدون تکیه بر اصلی از اصول،منازعه و مخاصمه دارد و از تعادل روحی و فکری مهجور است و معاملاتش با مردم معاملۀ ابلیسی و شیطانی است و در عین حال خود را قاری قرآن دانسته و این نام عظیم را در عین بیلیاقتی بر خود نهاده است.
او نمیداند که منازعه و مخاصمه با خلق برگشت به منازعه و مخاصمه با خدا میکند.
او نمیفهمد که تمام برنامههای حق عین حکمت و مصلحت و محض علم و عدالت است.
او توجه ندارد که خالق مهربان هستی هر چیزی را بجای خودش قرار داده و جهان هم چون خط و خال و ابروست که هر چیزی از آن بجای خویش نیکوست، میگوید:قاری قرآنم ولی به خاطر نفهمیدن قرآن روش صحیحی با مردم ندارد، پدر و مادر،زن و فرزند،رفیق و دوست و هر انسانی که با او رابطه دارد از دست او در رنج و عذاب است،چنین موجودی نمیفهمد که به آبروی اسلام و قرآن لطمه میزند،توجه ندارد که وجودش منبع شر و اعمالش عین ظلم و ستم است.
او اگر قرآن را فهمیده بود به عدالت زندگی میکرد و در تمام شؤون پیرو حق و حقیقت بود و در همۀ جوانب تسلیم واقعیتها میشد،از کمترین گناه صغیرهای فرار میکرد چه رسد به کبیره و چه رسد به ظلم و ستم بر مردم !
ایراداتی که قاری قرآن بیمعرفت به اوضاع هستی و وضع ظاهر و باطن مردم دارد،همه از قبیل ایرادات بنی اسراییلی است و در حقیقت ایراد به حضرت ربّ العزّه جلّ جلاله است.
این قاریان بیمعرفت و جاهل همانانی هستند که در روایات معتبره شیعه آمده:
از اینگونه قاریان ناآرام و دیوانه مسلک و منافق و دین به دنیا فروخته و دست به دامان حکام و سلاطین جور زده و منازعه کنندۀ با مردم بپرهیزید که ضررشان از
گرگ بر گلۀ گوسپند برای جامعه بیشتر و از لشکر یزید در کربلا بر اولیای خدا زیادتر و گستردهتر است ! !
پروردگار در قرآن مجید میفرماید:
گروهی از مردم از روی عناد و جهل در تمام برنامههای خدا بدون تکیه بر هدایت یا کتاب روشن و واضح مجادله میکنند و به خصومت و منازعه برمیخیزند (1)و قدرت تمیز صواب از خطا را ندارند،این جماعت اهل خسرانند و زیانکارتر از آنان کسی نیست.
1) (1)) -حج (22):8.
[ وَ لَیْسَ شَیْءٌ اشَدَّ عِقاباً مِمَّنْ لَبِسَ قَمیصَ النُّسُکِ بِالدَّعْویٰ بِلٰا حَقیقَةٍ وَ لا مَعْنیً.
وَ قالَ زَیْدُ بْنُ ثابِتٍ لِابْنِهِ:یا بُنَیَّ لٰا یَرَی اللّهُ اسْمَکَ فی دیوانِ القُرّاءِ ]
برای هیچ کس در فردای قیامت عذابی سختتر از عذاب مدعی بیعمل و قاری بیمعرفت نیست،آنان که در ظاهر به شکل عبّاد و زهّادند و در باطن دچار اوصاف خسیسه و صفات کریههاند.
زید بن ثابت به فرزندش میگفت:
آن چنان کن که خدایت تو را در دیوان قرّاء ضبط نکند،قرّایی که ظاهر قرآن را میخوانند ولی از باطن و مفهوم قرآن بیخبرند (1).
1) (1)) -مستدرک الوسائل:252/4،باب 7،حدیث 4626.
[ وَ قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:یَأْتی عَلیٰ امَّتی زَمانٌ تَسْمَعُ بِاسْمِ الرَّجُلِ خَیْرٌ مِنْ انْ تَلقاهُ خَیْرٌ مِنْ انْ تُجَرِّبَ،وَ قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:اَکْثَرُ مُنٰافِقی أُمَّتی قُرّاؤُها فَکُنْ حَیْثُ نُدِبْتَ الَیْهِ وَ أُمِرْتَ بِهِ ]
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
روزگاری بر امتم میآید که اسم کسی را بشنوی بهتر از دیدن اوست و وی را ببینی بهتر از معاشرت با اوست،چرا که ظاهر اکثر مردم با باطنشان یکی نیست (1).
و نیز آن جناب فرمود:
بیشتر منافقان و دوزخیان امت من قاریانند که آنچه از قرآن میخوانند عمل نمیکنند و گفتارشان موافق کردارشان نیست،سعی کن کردارت موافق گفتارت باشد و به مضمون آیه شریفۀ: [ فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ ] (2)عمل کنی (3).
[ وَ اخْفِ سِرَّکَ مِنَ الْخَلْقِ مَا اسْتَطَعْتَ وَ اجْعَلْ طٰاعَتَکَ لِلّهِ بِمَنْزِلَةِ روحِکَ مِنْ جَسَدِکَ،وَ لْیَکُنْ مُعْتَبِراً حٰالُکَ مٰا تُحَقِّقُهُ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ بٰارِئِکَ وَ اسْتَعِنْ بِاللّهِ فی جَمیعِ امُورِکَ مُتَضَرِّعاً الَیْهِ آناءَ اللَّیل و النَّهٰارِ ]
اسرار باطن و امورت را از مردم بپوشان که اذاعۀ سرّ موجب پشیمانی است.
طاعت و بندگیت را محض رضای حق قرار بده و این طاعت را در زندگی خود به منزلۀ روح برای جسد ببین،جسدی که روح ندارد خیر ندارد و انسانی که طاعت ندارد سعادت و سلامت ندارد و چنان که مفارقت روح از بدن سخت و دشوار است،سعی کن حال و وضعت نسبت به طاعت حق آن چنان باشد که مفارقت از طاعت برای تو اشد سختیها جلوه کند.
بین خود و خدایت را اصلاح کن و سعی و کوششت بر این باشد که مرضیّ حق باشی گر چه خلق تو را نپسندند و دوست نداشته باشند.
روز و شب به درگاه دوست تضرع و زاری بر و در تمام امور ظاهر و باطنت از حضرت حق طلب استعانت کن که یاری جز او و مددکاری جز وی برای تو نیست.
ای خدای من،من آنم کز کرم***سوی هستی دادیم ره از عدم
ذات بی چونت چو کرد آهنگ جود ***هیچ را داد از کرامت هرچه بود
جود تو چون هیچتر از من ندید***تا کمال و فضل تو آرد پدید
هرچه مخزون بود در گنج عدم ***یک به یک را زد به نام من رقم
قدرتت از نیستی هستیم داد*** از تهیدستی زبردستیم داد
راست گویم من هنوز آن نیستم*** ور نگویم من تو دانی چیستم
ای ز بودت ظلمت ما را ظهور*** ظلمت ما پرده رخسار نور
ای تو ستّار عیوب بندگان ***عیب ما و حسن خود کردی نهان
من که دیدستم به خود ستّاریت ***کی شوم نومید از غفّاریت
خلق را بستی زعیبم چشم و گوش*** ای خدا عیب من از خود هم بپوش(1)
1) 1)- نشاط اصفهانی.
[ قالَ اللّهُ تَعالی: [ ادْعُوا رَبَّکُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْیَةً إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ ] (1)وَ الْاِعتِداءُ مِنْ صِفَةِ قُرّاءِ زَمٰانِنا وَ عَلٰاماتِهِمْ.
و لْتَکُنْ مِنَ اللّهِ تَعالی فی جَمیعِ احْوٰالِکَ عَلیٰ وَجَلٍ لِئَلٰا تَقَعَ فی مَیْدانِ التَّمَنّی فَتَهْلِکَ ]
در قرآن مجید آمده:
در حاجتها و کارها و در هر حالی خدای خود را با تضرّع و در پنهان و خلوت بخوانید،خداوند خروج هر کاری را از حد وسط دوست ندارد،در دعا و قرآن صدا را بلند مکنید و در مفهوم و معنای قرآن تأمّل نمایید،آن کس که در قرائت قرآن و دعا ملازم خشوع و خضوع نیست و در آیات حق تدبّر نمیکند معتدی است.
امام صادق علیه السلام در پایان روایت میفرماید:
در جمیع حالات و احوالات بر خوف و ترس از مقام خدا باش،مبادا که به وقت تلاوت قرآن به مشتهیات و تمنّیات نفس گرفتار آیی و از این طریق راهی به سوی عذاب ابد به روی خود باز کنی و از بساط قرب به فضایِ بعد و از رَوْح و رحمت به ذلّت و لعنت دچار شوی.
1) (1)) -اعراف (7):55.
از امیر المؤمنین علیه السلام مرویست:
در جهنّم آسیایی است که همیشه در گشت است و خرد میکند،پرسیدند:چه چیز را خرد میکند ؟ فرمود:علمای فاجر را که به علم خود عمل نمیکنند و قاریان را که فاسقند و بیتأمّل و تفکّر و بیخشوع و خضوع قرآن میخوانند و اداره کننده دولت ستمکار و وزرای خیانتکار (1)! !
1) (1)) -مستدرک الوسائل 250/4،باب 7،حدیث 4623.
قَالَ الصّادِقُ علیه السلام:
اتَّقِ اللّهَ وَ کُنْ حَیْثُ شِئْتَ وَ فی ایِّ قَوْمٍ شِئْتَ فَاِنَّهُ لا خِلافَ لِاَحَدٍ فِی التَّقْویٰ،وَ التُّقیٰ مَحْبُوبٌ عِنْدَ کُلِّ فَریقٍ وَ فیهِ جِماعُ کُلِّ خَیْرٍ وَ رُشْدٍ،وَ هُوَ میزانُ کُلِّ عِلْمٍ وَ حِکْمَةٍ وَ أسٰاسُ کُلِّ طٰاعَةٍ مَقْبُولةٍ.
وَ التَّقْویٰ ماءٌ یَنْفَجِرُ مِنْ عَیْنِ الْمَعْرِفَةِ بِاللّهِ تَعالی،یَحْتاجُ الَیْهِ کُلُّ فَنٍّ مِنَ الْعِلْمِ وَ هُوَ لٰا یَحْتٰاجُ الّا الیٰ تَصْحیحِ الْمَعْرِفَةِ بِالْخُمُودِ تَحْتَ هَیْبَةِ اللّهِ وَ سُلْطٰانِهِ.وَ مَزیدُ التَّقْویٰ یَکُونُ مِنِ اطِّلاعِ اللّهِ تَعالی عَلیٰ سِرِّ الْعَبْدِ بِلُطْفِهِ.
فَهٰذا اصْلُ کُلِّ حَقٍّ.
وَ امَّا الْبٰاطِلُ فَهُوَ مٰا یَقْطَعُکَ عَنِ اللّهِ یَتَّفِقُ عَلَیْهِ ایْضاً کُلُّ فَریقٍ فَاجْتَنِبْ عَنْهُ وَ افْرِدْ سِرَّکَ لِلّهِ تَعالی بِلٰا عَلٰاقَةٍ.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:اَصْدَقُ کَلِمَةٍ قٰالَتْهَا الْعَرَبُ کَلِمَةٌ قالَهٰا لَبیدٌ:اَلٰا کُلُّ شَیْءٍ مٰا سِوَی اللّهِ باطِلٌ وَ کُلُّ نَعیمٍ لا مَحٰالَةَ زائِلٌ (1)فالْزَمْ مٰا أجْمَعَ عَلَیْهِ اهْلُ الصَّفاءِ وَ التُّقیٰ مِنْ اصُولِ الدّینِ وَ حَقایِقِ الْیَقینِ وَ الرِّضا وَ التَّسْلیمِ وَ لا تَدْخُلْ فِی اخْتِلٰافِ الْخَلْقِ وَ مَقٰالٰاتِهِمْ فَتَصْعَبَ عَلَیْکَ.
وَ قَدْ اجْمَعَتِ الْاُمَّةُ الْمُخْتٰارَةُ بِاَنَّ اللّهَ تَعالی واحِدٌ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَ أنَّهُ عَدْلٌ فی حُکْمِهِ یَفْعَلُ مٰا یَشاءُ وَ یَحْکُمُ ما یُریدُ وَ لا یُقٰالُ لَهُ فی شَیْءٍ مِنْ
1) (1)) -زیاد بن لبید.
صُنْعِهِ لِمَ ؟
وَ لا کانَ وَ لا یَکُونُ شَیْءٌ الّا بِمَشِیَّتِهِ وَ انَّهُ قادِرٌ عَلیٰ ما یَشاءُ وَ صادِقٌ فی وَعْدِهِ وَ وَعیدِهِ وَ انَّ الْقُرْآنَ کَلٰامُهُ وَ انَّهُ مَخْلُوقٌ وَ انَّهُ کٰانَ قَبْلَ الْکَوْنِ وَ الْمَکٰانِ وَ الزَّمانِ وَ انَّ احْداثَ الْکَوْن وَ فَنَاءَهُ عِنْدَهُ سَواءٌ مَا ازْدادَ بِاِحْداثِهِ عِلماً وَ لا یَنْقُصُ بِفَنائِهِ مُلْکُهُ،عَزَّ سُلْطٰانُهُ وَ جَلَّ سُبْحانُهُ فَمَنْ اوْرَدَ عَلَیْکَ مٰا یَنْقُصُ هٰذا الْأصْلَ فَلٰا تَقْبَلْهُ وَ جَرِّدْ باطِنَکَ لِذٰلِکَ تَریٰ بَرَکاتِهِ عَنْ قَریبٍ وَ تَفُوزُ مَعَ الْفٰائِزینَ.
[ اتَّقِ اللّهَ وَ کُنْ حَیْثُ شِئْتَ وَ فی ایِّ قَوْمٍ شِئْتَ فَاِنَّهُ لا خِلافَ لِاَحَدٍ فِی التَّقْویٰ،وَ التُّقیٰ مَحْبُوبٌ عِنْدَ کُلِّ فَریقٍ وَ فیهِ جِماعُ کُلِّ خَیْرٍ وَ رُشْدٍ ]
امام صادق علیه السلام در این فصل به مسئله حق و باطل اشاره دارند،تقوا را حق،بدون حدّ و حدود زندگی کردن را باطل میدانند.
بحث مفصّل تقوا و بررسی تمام جوانب آن به خواست حضرت حق در توضیح روایت باب هشتاد و دوم«مصباح الشریعة»خواهد آمد.
در این بخش به توضیح مختصر این روایت عالی قناعت میشود و از خداوند بزرگ و پروردگار مهربان با کمال خضوع و خشوع میخواهم که همه ما را در راه حق قرار داده و از افتادن در باطل مصون بدارد.
طی مطالعات جامع در مسائل الهی به این نتیجه میرسیم که:
تقوا حالتی است درونی که از معرفت به حق و شناخت انبیا و ائمۀ قرآن و ادامۀ انجام واجبات و ترک محرمات و دنبال کردن حسنات اخلاقی و گریز از آلودگیهای نفسی به دست میآید،چون این حالت به دست آید و در سرزمین وجود آدمی مستقر شود و ریشه بگیرد،از وجود انسان منبعی از خیر و برکت به وجود میآید
و تمام درهای سعادت دنیا و آخرت به روی انسان باز میشود.
در نتیجه باید گفت:تقوا محصول حق است و حق عبارت است از وجود مقدس پروردگار و تربیت شدگان مستقیم آن جناب یعنی انبیا و ائمه علیهم السلام و نیز عبارت است از قرآن مجید که انعکاس علم و اراده و مشیّت و حکمت حضرت حق در جامعۀ بشری است.
چون تقوا انعکاسی و پرتوی از رابطۀ با خدا و انبیا و ائمه علیهم السلام و قرآن مجید و زندگی کردن براساس خواستههای آن بزرگواران و قرآن مجید است،از این جهت حضرت صادق علیه السلام تقوا را به عنوان حق و عدم آن را باطل معرفی فرموده است.
فرد برحق یعنی آراسته به تقوا،خانواده برحق یعنی زینت گرفته از تقوا،جامعۀ برحق یعنی جامعه مشرّف به شرف تقوا.
چون معنا و مفهوم تقوا را به اینگونه که در سطور قبل گذشت دانستی،حق را یافته و دانستهای و ضدش را نیز که تعبیر به باطل میشود آگاه شدهای،پس بر تو لازم است که حق را در تمام جوانب حیات یعنی در مرحلۀ اعتقاد و عمل اخلاق رعایت کنی و از باطل هم چون گریز گوسپند از گرگ بگریزی.
در این فصل تنها به ذکر یک مسئله قناعت میکنم و آن این است که ای عزیزان ! ای فرزندان آدم ! حقّ که عبارت از وجود مقدس خالق یکتا و انبیا و ائمه علیهم السلام و قرآن است از روز روشنتر و از آفتاب درخشندهترند،چه معنا دارد که منابع نور و عدالت و حق و حقیقت را رها کرده و رو به جانب برنامههایی بیاورید که رهنمون شما نسبت به آن برنامهها،هوای نفس و شیاطین درون و برونند.
یک اندازه بیندیشید تا در میدان اندیشه خود را بیابید که خود یافتن نعمت عظیمی است،چون خود را یافتید بدون شک خدا را خواهید یافت که:
مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ (1).
هر کس خود را بشناسد مسلماً خدا را خواهد شناخت.
آری،از اندیشه در وجود خود و فکرت در آفرینش و دقت در نظام خلقت، خالق خود و آفرینندۀ خلقت و هستی را خواهید یافت،چون او را یافتید توفیق دست زدن به دامان انبیا و ائمه علیهم السلام و روآوردن به قرآن مجید برای شما خواهد آمد،چون رو به انبیا و ائمه علیهم السلام و قرآن آورید،عاشق پاک شدن و پاکیزه شدن خواهید شد و بر اثر این عشق به حرکت آمده به اصلاح قلب و عمل و اخلاق خود برخواهید خاست،آن وقت است که شما مصداق حق میشوید و وجود شما تبدیل به منبع خیر و برکت میگردد و به سوی لقاء و وصال محبوب مسافرت خواهید کرد و به مقصد اعلی و هدف اسنیٰ خواهید رسید.
آری،به دنبال حق بگردید که یافتن آن آسان است،چون یافتید برای ابد دست به دامن حق بزنید که چون دست زدید به کسب رحمت و رضوان موفق خواهید شد و حقیقت خلافت اللهی و علم الاسمایی و اشرفیت و افضلیت بر تمام موجودات در شما ظهور پیدا خواهد کرد.
به قول عارف نیشابوری که چه زیبا سروده:
دلا در راه حق گیر آشنایی***اگر خواهی که یابی آشنایی
چو مست خُمّ وحدت گشتی ای دل*** میندیش آن زمان تا در کجایی
وگر نفس و هوا عقلت ربایند*** تو میدان آن نفس کز خود برآیی
چو یوسف گر فِتی در چاه کنعان ***کشی در چاه محنت هم بلایی
چو افتادی به دریای حقیقت ***مشو غافل همی زن دست و پایی
1) (1)) - عوالی اللآلی:102/4،حدیث 149؛بحار الأنوار:32/2،باب 9،حدیث 22.
چو ابراهیم بتشکن میندیش***بهر آتش که هستی خوش درآیی
تبرّا بر طور سینا همچو موسی*** در این ره گر بورزی پارسایی
برو عطار مسکین خاک ره شو ***به نزد اهل دل تا بر سر آیی
اکنون به آیاتی چند از قرآن مجید در مسئله حق عنایت کنید:
[ ذٰلِکَ بِأَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ مٰا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْبٰاطِلُ وَ أَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ ] (1).
این [ قدرت بینهایت او نسبت به امور آفرینش و نسبت به وضع و حال مردم ] برای این است که فقط خدا حق است،و این که آنچه را جز او میپرستید، باطل است،و این که فقط خدا بلند مرتبه و بزرگ است.
[ فَتَعٰالَی اللّٰهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ ] (2).
پس برتر است خدا آن فرمانروای حق [ از آن که کارش بیهوده و عبث باشد ]، هیچ معبودی جز او نیست،[ او ] پروردگار عرش نیکو و باارزش است.
[ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ ] (1).
ما آسمانها و زمین و آنچه را میان آن دوست،جز به حقّ و تا سرآمدی معین نیافریدیم.
[ أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ ] (2).
آیا در [ خلوت ] درون خود نیندیشیدهاند ؟ [ که ] خدا آسمانها و زمین و آنچه را میان آنهاست،جز به حقّ و راستی و برای مدتی معین نیافریده است.
[ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ ] (3).
آسمانها و زمین را به حق آفرید.از آنچه شریک او قرار میدهند،برتر است.
[ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ* وَ نَزَعْنٰا مٰا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهٰارُ وَ قٰالُوا الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی هَدٰانٰا لِهٰذٰا وَ مٰا کُنّٰا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لاٰ أَنْ هَدٰانَا اللّٰهُ
لَقَدْ جٰاءَتْ رُسُلُ رَبِّنٰا بِالْحَقِّ وَ نُودُوا أَنْ تِلْکُمُ الْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوهٰا بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ] (1).
و کسانی که ایمان آوردند و [ به اندازۀ طاقت خود ] کارهای شایسته انجام دادند،اهل بهشتاند و در آن جاودانهاند،[ چرا که ] ما هیچ کس را جز به اندازۀ طاقتش تکلیف نمیکنیم.*و آنچه از کینه و خشم در سینههای آنان است،بَر میکنیم [ تا در بهشت با خوشی و سلامت کامل کنار هم زندگی کنند؛] از زیر [ کاخها و عمارتهای ]شان نهرها جاری است و میگویند:
و همه ستایشها ویژۀ خداست که ما را به این [ نعمت ها ] هدایت کرد،و اگر خدا ما را هدایت نمیکرد هدایت نمییافتیم،مسلماً پیامبران پروردگارمان حق را به سوی ما آوردند،و ندایشان میدهند به پاداش اعمال شایستهای که همواره انجام میدادید،این بهشت را به ارث بردید.
[ کٰانَ النّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً فَبَعَثَ اللّٰهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النّٰاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ ] (2).
مردم [در ابتدای تشکیل اجتماع] گروهی واحد و یک دست بودند [ و اختلاف و تضادی در امور زندگی نداشتند ]،پس [ از پدید آمدن اختلاف و تضاد ] خدا پیامبرانی را مژده دهنده و بیم رسان برانگیخت،و با آنان به درستی و راستی کتاب را نازل کرد،تا میان مردم در آنچه با هم اختلاف داشتند،داوری کند.
[ نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهِ وَ أَنْزَلَ التَّوْرٰاةَ وَ الْإِنْجِیلَ مِنْ قَبْلُ هُدیً لِلنّٰاسِ ] (1).
این کتاب را تدریجاً به حق و راستی بر تو نازل کرد که تصدیق کنندۀ کتابهای پیش از خود است؛و تورات و انجیل را*پیش از این برای هدایت مردم فرستاد.
[ فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ ] (2).
اما اهل ایمان آگاهند که آن مثل از سوی پروردگارشان درست و حق است.
[ إِذٰا یُتْلیٰ عَلَیْهِمْ قٰالُوا آمَنّٰا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنٰا إِنّٰا کُنّٰا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ ] (3).
و هنگامی که بر آنان خوانند،میگویند:به آن ایمان آوردیم،یقیناً این قرآن از سوی پروردگارمان حق و درست است،البته ما پیش از نزول آن [ به سبب راهنماییهای تورات و انجیل ] تسلیم بودیم.
[ یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبٰاطِلِ وَ تَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ
تَعْلَمُونَ ] (1).
ای اهل کتاب ! چرا در حالی که [ به حقایق و واقعیات ] آگاهید،حق را به باطل مُشتبه میکنید،و حق را پنهان میدارید [ تا مردم گمراه به مانند ؟ ! ]
[ أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْبٰاطَ کٰانُوا هُوداً أَوْ نَصٰاریٰ قُلْ أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللّٰهُ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَتَمَ شَهٰادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّٰهِ وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ ] (2).
آیا میگویید:ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و نوادگان [ دارای مقام نبوّت ] آنان یهودی یا نصرانی بودند ؟ ! بگو:شما داناترید یا خدا ؟ [ شما به یقین میدانید که آنان یهودی و نصرانی نبودند،پس چرا واقعیت را پنهان میدارید ؟ ! ] و ستمکارتر از کسی که شهادتی را که از خدا نزد اوست پنهان کند،کیست ؟ و خدا از آنچه انجام میدهید،بیخبر نیست.
[ إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مٰا أَنْزَلْنٰا مِنَ الْبَیِّنٰاتِ وَ الْهُدیٰ مِنْ بَعْدِ مٰا بَیَّنّٰاهُ لِلنّٰاسِ فِی الْکِتٰابِ أُولٰئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّٰهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاّٰعِنُونَ ] (3).
یقیناً کسانی که آنچه را ما از دلایل آشکار و [ وسیلۀ ] هدایت نازل کردیم، پس از آن که همۀ آن را در کتاب [ تورات و انجیل ] برای مردم روشن ساختیم، پنهان میکنند [ تا مردم به قرآن و پیامبر ایمان نیاورند ] خدا لعنتشان میکند، و لعنت کنندگان هم لعنتشان میکنند.
[ إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ الْکِتٰابِ وَ یَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً أُولٰئِکَ مٰا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ إِلاَّ النّٰارَ وَ لاٰ یُکَلِّمُهُمُ اللّٰهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ لاٰ یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ] (1).
قطعاً کسانی که آنچه را خدا از کتاب [ تورات و انجیل به عنوان حلال و حرام ] نازل کرده [ به سود خود،از بیسوادان یهود و نصاری ] پنهان میکنند،و در برابر این پنهان کاری بهای اندکی به دست میآورند،جز آتش به شکمهای خود نمیریزند.و خدا روز قیامت با آنان سخن نمیگوید،و [ از گناهان و زشتیها ] پاکشان نمیکند،و برای آنان عذابی دردناک است.
[ وَ لاٰ تَکْتُمُوا الشَّهٰادَةَ وَ مَنْ یَکْتُمْهٰا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ* لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ إِنْ تُبْدُوا مٰا فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحٰاسِبْکُمْ بِهِ اللّٰهُ فَیَغْفِرُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ] (2).
و [ شما ای شاهدان ! ] شهادت را پنهان نکنید و هر که آن را پنهان کند،یقیناً دلش گناهکار است؛و خدا به آنچه انجام میدهید داناست.*آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است،فقط در سیطرۀ مالکیّت و فرمانروایی خداست،و اگر آنچه [ از نیّتهای فاسد و افکار باطل ] در دل دارید آشکار کنید یا پنهان سازید،خدا شما را به آن محاسبه میکند؛پس هر که را بخواهد میآمرزد،و هر که را بخواهد عذاب میکند؛و خدا بر هر کاری تواناست.
[ وَ جٰاءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذٰلِکَ مٰا کُنْتَ مِنْهُ تَحِیدُ ] (1).
و سکرات و بیهوشی مرگ،حق را [ که همه واقعیات جهان پس از مرگ است ] میآورد [ و به محتضر میگویند:] این همان چیزی است که از آن میگریختی.
[ وَ اسْتَمِعْ یَوْمَ یُنٰادِ الْمُنٰادِ مِنْ مَکٰانٍ قَرِیبٍ* یَوْمَ یَسْمَعُونَ الصَّیْحَةَ بِالْحَقِّ ذٰلِکَ یَوْمُ الْخُرُوجِ ] (2).
و گوش فرا ده روزی که ندا دهنده از جایی نزدیک ندا میدهد.*روزی که [ همگان ] صیحه و فریاد را به حق و درستی میشنوند [ و ] آن روز،روز بیرون آمدن [ از قبرها ]ست.
[ الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمٰنِ وَ کٰانَ یَوْماً عَلَی الْکٰافِرِینَ عَسِیراً ] (3).
در آن روز فرمانروایی مطلق برای [ خدای ] رحمان ثابت است،و بر کافران روزی بسیار دشوار است.
[ وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ] (1).
میزان [ سنجش اعمال ] در آن روز حق است؛پس کسانی که اعمال وزن شدۀ آنان سنگین و با ارزش باشد،رستگارند.
بر اساس آیات و روایات،خدا را در قیامت میزانی چون قرآن و رسول اسلام صلی الله علیه و آله و علی بن ابی طالب علیه السلام است،چون اعمال و عقاید و اخلاق کسی با آنها هماهنگ و همسنگ باشد اهل نجات ورنه به عذاب ابدی دچار خواهد گشت.
[ وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهٰا وَ وُضِعَ الْکِتٰابُ وَ جِیءَ بِالنَّبِیِّینَ وَ الشُّهَدٰاءِ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ ] (2).
و زمین به نور پروردگارش روشن میشود،و کتاب [ اعمال ] را مینهند، و پیامبران و گواهان را بیاورند و میانشان به حقّ و راستی داوری شود،و آنان مورد ستم قرار نمیگیرند.
[ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ
خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً وَعْدَ اللّٰهِ حَقًّا وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّٰهِ قِیلاً ] (1).
و کسانی که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته انجام دادهاند،به زودی آنان را در بهشتهایی که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است،درآوریم،در آن جاودانهاند.وعدۀ خدا حق است،و راستگوتر از خدا در گفتار کیست ؟
[ إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعاً وَعْدَ اللّٰهِ حَقًّا إِنَّهُ یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ بِالْقِسْطِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ شَرٰابٌ مِنْ حَمِیمٍ وَ عَذٰابٌ أَلِیمٌ بِمٰا کٰانُوا یَکْفُرُونَ ] (2).
بازگشت همۀ شما فقط به سوی اوست.[ خدا شما را وعده داد ] وعدهای حق و ثابت؛بیتردید اوست که جهان آفرینش را میآفریند،سپس آن را [ به قیامت] بازمیگرداند تا کسانی که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته انجام دادهاند،به عدالت و انصاف پاداش دهد،و برای کسانی که کافر شدند به کیفر کفری که همواره میورزیدند،شربتی از آب بسیار جوشان و عذابی دردناک است.
[ أَلاٰ إِنَّ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَلاٰ إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ ] (3).
آگاه باشید ! مسلماً آنچه در آسمانها و زمین است،فقط در سیطرۀ مالکیّت و فرمانروایی خداست.بدانید که بیتردید وعدۀ خدا حق است،ولی بیشترشان [ این حقایق را ] نمیدانند.
[ وَعْدَ اللّٰهِ لاٰ یُخْلِفُ اللّٰهُ وَعْدَهُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ ] (1).
خدا این وعده را داده است؛و خدا از وعدهاش تخلف نمیکند،ولی بیشتر مردم معرفت و شناخت [ نسبت به وفای قطعی خدا در مورد وعدهاش ] ندارند.
آری،عارفان به حق که در نتیجه عرفانشان عاشق حقند دلی پر مهر و قلبی پر از عاطفه و نفسی پاک و عملی صالح و چشمی گریان دارند.به آیۀ شریفۀ زیر توجه کنید:
[ وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَریٰ أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ یَقُولُونَ رَبَّنٰا آمَنّٰا فَاکْتُبْنٰا مَعَ الشّٰاهِدِینَ* وَ مٰا لَنٰا لاٰ نُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ مٰا جٰاءَنٰا مِنَ الْحَقِّ وَ نَطْمَعُ أَنْ یُدْخِلَنٰا رَبُّنٰا مَعَ الْقَوْمِ الصّٰالِحِینَ* فَأَثٰابَهُمُ اللّٰهُ بِمٰا قٰالُوا جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ ذٰلِکَ جَزٰاءُ الْمُحْسِنِینَ ] (2).
و چون آنچه را که بر پیامبر اسلام نازل شده بشنوند،دیدگانشان را میبینی به سبب آنچه از حق شناختهاند،لبریز از اشک میشود،میگویند:پروردگارا ! ایمان آوردیم،پس ما را در زمرۀ گواهان [ به حقّانیّت پیامبر و قرآن ] بنویس.
*و بر پایۀ چه عذر و بهانهای به خدا و آنچه از حق برای ما آمده ایمان نیاوریم ؟ و حال آن که امید داریم که پروردگارمان ما را در زمرۀ شایستگان درآورد.*پس خدا به پاس این سخنان [ و عقاید صادقانه ] به آنان
بهشتهایی پاداش داد که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است،در آن جاودانهاند؛و این است پاداش نیکوکاران.
آری،عارف عاشق اهل حال است،اهل دل است،اهل سیر و سلوک است، اهل خدمت و شفقت به خلق خداست،اهل یار است،اهل حقیقت و معناست که از عرفان به حق کسب کرده و از تجلّی اسما و صفات حق در جان و قلبش به دست آورده است.
به قول عارف معارف افتخار الدین زوزنی:
هان و هان در گردش آور جام را***بیش از این ضایع مکن ایام را
زندگی خواهی شراب عشق نوش*** زهد را یکسو فکن در عشق کوش
عشق باید زافتخار آموختن*** خوشه چیدن خرمن خود سوختن
عاشقی پیوندها ببریدن است ***بی سر و پا در جهان گردیدن است
هر که او را بند یاری اوفتاد*** هر که را با عشق کاری اوفتاد
هم چو من گو دست از هستی بشوی*** ترک کام دنیی و عقبی بگوی
عشق خورشید است از آن گویند مهر*** لیک قدرش برترست از نه سپهر
روح قدس از لمعه انوار اوست*** نفس کل از پرتو آثار اوست
در هر صورت بر اساس آیات قرآن مجید مصادیق بارز حق عبارت است از:
خداوند تبارک و تعالی
آسمانها و زمین
موجودات سمایی و ارضی
بعثت انبیا و ارسال رسل
کتابهای آسمانی
ما جاءَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ
مرگ و سکرات آن
صیحۀ قیامت
قیامت
ترازوهای سنجش اعمال
قضاوت پروردگار
وعدههای حضرت ربّ العزة
آنان که به واقعیتهای بالا دارای معرفتند و تمام حرکات و سکنات آنان براساس آن معرفت است،اهل تقوا و به عبارت دیگر اهل حقند و هرکس از مدار این معرفت و عمل براساس آن خارج باشد،اهل باطل است،گرچه مدّعی حق و اهل حق بودن باشد،بنابراین تقوایی که حضرت صادق علیه السلام در این روایت به عنوان حق معرفی کردهاند به این معنایی است که گذشت و ضد آن بیشک و تردید باطل است،آری،تقوا حق است و آن را معنایی به گستردگی ظاهر و باطن آفرینش است و آراستۀ به آن،اهل حق و در پیشگاه حضرت دوست دارندۀ برترین اعتبار و بهترین ارزش است.
اگر در سطور گذشته بیشتر دقت کنید به این نتیجه میرسید که مسئله از الطف لطایف و از ظریفترین مباحث است.
هیچ کس قدرت رسیدن به تقوا و حق را ندارد مگر این که از هوای نفس برحذر باشد و از آرزوهای دور و دراز پاک بماند.
هوا که عبارت از سرکشی مجموع غرایز حیوانی است،سختترین مانع انسان در راه حرکت به سوی مقام قرب و فضای وصال است.
آری،در تاریخ بشر ثابت شده که تمام سیه روزیها و بدبختیها و شرور و فساد و ظلم و ستم و خیانتها و قتل و غارتها محصول پیروی انسان از هوا و هوس و آرزوهای دور و دراز بوده است.
هوا چشم حق بین را کور و گوش حق شنوا را کر و قلب مطیع را نابود میکند.
کاملان از اولیاء و شامخان از عرفا در توضیح آیۀ شریفۀ:
[ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ ] (1).
آنان را دلهایی است که به وسیلۀ آن [ معارف الهی را ] در نمییابند، و چشمانی است که توسط آن [حقایق و نشانههای حق را ] نمیبینند، و گوشهایی است که به وسیلۀ آن [ سخن خدا و پیامبران را ] نمیشنوند،آنان مانند چهارپایانند بلکه گمراهترند؛اینانند که بیخبر و غافل [ از معارف و آیات خدای ] اند.
فرمودهاند:
لَیْسَ الْمُرادُ انَّهُمْ لا یُبْصِرُونَ الْمَحْسُوساتِ وَ لا یَسْمَعُونَ الْاَصْواتِ وَ لا یَفْقَهُونَ الْاُمُورَ الدُّنْیَوِیَّةِ بَلْ وَ هُمْ کامِلونَ فی تِلْکَ الْجِهاتِ وَ انَّما هُوَ عَدَمُ الْاِدْراکِ وَ التَّفَقُّهِ وَ الْاِسْتِماعِ لِمَعالِی الْاُمُورِ وَ مَراتِبِ الْعِرْفانِ.
مراد این نیست که امور ظاهر و محسوس را نمیبینند و صداهای ظاهر را نمیشنوند و امور دنیایی و مادی را درک نمیکنند که در این جهات مانند همۀ
1) (1)) -اعراف (7):179.
موجودات زنده کامل و جامعند،مراد این است که از دیدن حقایق و شنیدن واقعیتها و درک امور الهیه و معارف حقه و مراتب عالی عرفانی محرومند؛ زیرا تمام همت و هدف را مصرف امور بهیمی و آبادی شکم و شهوت کرده و پایبند و غرق در مادیات و امور محسوسه شدهاند،به نحوی که باور کردهاند غیر از عالم شکم و جهان شهوت عالم و جهان دیگری وجود ندارد.
خاک زن بر دیدۀ حس بین خویش***دیده حس دشمن عقل است و کیش
دیده حس را خدا اعماش خواند*** بت پرستش خواند و ضد ماش خواند
زان که او کف دید و دریا را ندید*** زان که حالی دید و فردا را ندید
لیک هرگز مست تصویر و خیال*** درنیابد ذات ما را بی مثال(1)
عاشقی واله میگوید:
الهی ! دیده ما از عیب معرّا کن و سینۀ ما از ریب مبرّا،عینی عنایت فرما که هرچه در نظر آید مطلع انوار شود و دلی کرامت نما که آنچه به خاطر رسد مخزن اسرار گردد،به بزرگواری خود باری نظر غفاری بر گنهکاری بگشای و به مصقل رحمت زنگ معصیت از آیینه ضمیرمان بزدای تا از چنگ هر رنگ و بویی آزاد کنی و به چنگ بیرنگی دلشاد،تا هر نیک و بدی که بینیم از خود بینیم و هر رنج و راحتی که پیش آید همه بر خود گزینیم،نی غلط گفتم هر که از بادۀ بیرنگی جرعهای نوش کرد،بود و نبود خود به کلّی فراموش کرد،آنجا نیک و بد را چه مجال ؟ و رنج و راحت را چه ملال ؟
در این میخانه جامی گر کنی نوش***کنی بود و نبود خود فراموش
شوی آسوده از هر بود رنگی*** نشینی فارغ از هر صلح و جنگی
1) 1)- مثنوی معنوی، مولوی.
نماند نیک و بد را خود مجالی*** ز رنج و راحتت نبود ملالی (1)
حضرت علی علیه السلام در«نهج البلاغة»میفرماید:
ایُّهَا النّاسُ انَّ اخْوَفَ ما اخافُ عَلَیْکُمْ اثْنانِ:اِتِّباعُ الْهَویٰ وَ طُولُ الْاَمَلِ،فَاَمّا اتِّباعُ الْهَویٰ فَیَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ امّا طُولُ الْاَمَلِ فَیُنْسِی الْآخِرَةَ (2).
ای مردم ! شدیدترین خوف و هراسی که بر شما دارم از دو چیز است:
پیروی از هوا و درازی آرزو،اما پیروی از هوا آدمی را از برخورداری از حق جلوگیری میکند و درازی آرزو آخرت را از یاد انسان میبرد.
شارح«نهج البلاغة»علّامۀ جعفری در شرح جملات بالا میگوید (3):
هوا عبارت است از امواجی که از جوشش غرایز حیوانی سرمیکشد و فضای درون را تیره و تاریک میسازد و عوامل و وسایل درک و دریافت حقیقت را فلج میکند.
این هوا با این که دارای جوهر و مبنای اصیلی جز خواستن بیمحاسبه چیز دیگری نیست،میتواند همه اصالتها و حقایق ریشهدار را از جلو چشم انسان و عقل و وجدان او دور کند،این همان«میخواهم»است که به هیچ علّت و دلیلی جز خود تکیه نمیکند و این یک سخن بیاساس است که در موقع سؤال از کسی که مطابق هوا عملی کرده است به عنوان جواب بگوید که«دلم خواست»کدام دل ؟ !
تو همی گویی مرا دل نیز هست ***دل فراز عرش باشد نی به پست (1)
دل و هوی ؟ ! دل جایگاه دریافت عالیترین حقایق است،دل همان جنبۀ ملکوتی انسان است که خدا را به وسیلۀ آن درمییابد،دل جایگاه تصفیۀ همۀ مفاهیم و موضوعاتی است که حواس طبیعی،آنها را به عقل نظری تحویل میدهد و عقل نظری بدون این که آنها را از جنبۀ ارزشها و عظمتها درک کند به دل تحویل میدهد.
«دلم خواست کردم»از آن جملات ویرانگر موجودیت آدمی است که با صورت حق به جانبش،آتش به ریشۀ همۀ اصول و قوانین مبتنی برحق و حقیقت میزند.
هوا همان امواج بیمحاسبهای است که از جوشش غرایز انسانی سر برمیکشند و بدون اعتنا به«باید»ها و«شاید»ها و«نباید»ها و«نشاید»ها همۀ اصالتها را به بازی گرفته و سرمایههای حیات گرانبهای آدمی را مستهلک میسازند.
گاهی هوا محوری به قدری شدّت پیدا میکند که تا سرحد معبودیت پیش میرود،این خطر تباه کننده را خداوند سبحان در قرآن مجید گوشزد فرموده است.
[ أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ ] (2).
پس آیا کسی که معبودش را هوای نفسش قرار داده دیدی ؟
در چنین موقعیتهاست که موجودیت آدمی کاملاً مسخ میشود و از انسانیت جز اعضای مادی شبیه به انسان چیزی در او نمیماند.
مهار کردن هوا برای وصول به حق و حقیقت،درست شبیه مهار کردن کوه
آتشفشان است که میتواند مقدمهای برای استخراج مواد معدنی با ارزش آن کوه بوده باشد.
درون آدمی دارای نیروها و استعدادهای بسیار گرانبهایی است مانند معادن با ارزش در شکم کوه آتشفشان،هنگامی که هواها به تموّج درمیآیند نه تنها آن نیروها و استعدادها خفه میشوند،بلکه انسان در آن موقع به صورت آتشفشانی درمیآید که تبدیل به موجود خطرناک نیز میگردد.
به طور قطع باید گفت:دردهای بیدرمان بشری که سرتاسر تاریخ ما را فرا گرفته است،میکربی جز هوای نفسانی ما ندارد،هر کجا ستمی و تجاوزی دیدید فوراً به سراغ کشف ریشۀ اصلی آن بپردازید،خواهید دید که ریشۀ اصلی آن ستم،تجاوز هوای نفسانی یک یا چند نفر بوده است.
دلیل این که در این مسئله ادعای قطع و یقین کردیم این است که هرچه مقابل هواست اصیل و حقیقت است و جای تردید نیست که از واقعیتهای اصیل حقیقت هرگز ظلم و تجاوزی به وجود نمیآید.
خطاها و اشتباهکاریها ممکن است مردم یا خود انسان را برای مدّتی حتی برای همیشه از برخورداری از حقایق و اصالتها محروم نماید،ولی این محرومیّت ظلم و تجاوز نیست،دلیل روشن این مسئله این است که بشر در طول تاریخ گذشتهاش به جهت غوطهور شدن در مجهولهایی که به ضرر او تمام شده است،احساس ظلم و تجاوز نمیکند،بلکه تأسف میخورد از این که چرا آن مجهولات را دیر کشف کرده است.به عنوان مثال:هزاران،شاید میلیونها نفر در قرون و اعصار گذشته از بیماری سل رنج برده و رخت از این دنیا بربستهاند،اما بدان جهت که جهل به معالجه سل یک پدیدۀ اختیاری و از روی هوا نبوده است،هیچ عاقلی نمیتواند گذشتگان را توبیخ کند به این که چرا بیماران مسلول شما رنج کشیدند و از
دنیا رفتند و شما ظالم و تجاوزکارید،ولی اگر یک یا چند انسان در امروز دوای بیماری سل را به جهت سودپرستی که آشکارترین مصداق هواپرستی است برای بالا بردن قیمت آن احتکار کنند،بدون تردید اینان ستمکار و متعدی و مبارزه کنندۀ با حق و محارب با خدا هستند.
برویم به سراغ آرزوهای دور و دراز که موجب فراموش شدن ابدیت میگردد.
نخست این نکته را در نظر میگیریم که فرق میان آرزو و امید در این است که امید عبارت است از خواستن مطلوبی که در آینده قابل تحقّق است و چون قابل تحقّق است بالضروره مبتنی بر واقعیتها و یا بر آنچه که قابل تبدیل به واقعیتها است میباشد.لذا امید،آن پدیدۀ روانی است که هرچه بر واقعیتها و حقایق بیشتر تکیه داشته باشد مفیدتر و محرکتر خواهد بود،برخلاف آرزو که با امثال این جملات«ای کاش چنین باشد»«ای کاش چنین پیش آمد کند»ابراز میگردد،لذا آرزو نوعی خواستن است که خواسته شده فعلاً تحقّقی ندارد و از عوامل و عللی که ممکن است آن خواسته شده را در آینده تحقق ببخشد اثر و نشانی وجود ندارد.
به همین جهت است که انسان در حال آرزوهای دور و دراز مجبور است انرژیهای مغزی خود را در ساختن تصنعی علل و عوامل و جابجا کردن حقایق و حذف و انتخاب نامعقول واقعیتها مستهلک نماید،در صورتی که این نیروها و انرژیهای مستهلک شده ممکن است آرمانهای بسیار مفیدتر و ضروریتر از آن خواستههای آرزویی را تحقق ببخشد.
نتیجۀ تباه کننده دیگری را که آرزوهای دور و دراز دربردارد همان است که موجب ناپدید شدن آخرت و سرای ابدیت و لقاء اللّه از افق روح آدمی میباشد.
این همان خطر بزرگ است که سر راه حیات هدفدار انسانها را میگیرد و از حرکت در مسیر تکاملی حیات معقول بازمیدارد.
آرزوها یک امواج زودگذر و ناپایدار مغزی نیستند که لحظاتی سر برکشند سپس فرو بنشینند،بلکه آرزوها همواره سطوح روانی امروز را که رویاروی حقایق و واقعیات و متأثر از آنهاست میتراشد و میخراشد و قشری از مفاهیم حقیقتنما و مطلوبنما در آینده را بر آن سطوح میچسباند و جلو فعالیتهای طبیعی روح را میگیرد،اینان در فرداهای بدون دیروز و امروز زندگی میکنند و به همین علّت است که درک و اشتیاق به ابدیت از افق روح محو میشود و بجای آن فرداهای موهوم جانشین میگردد،آیهای در قرآن کریم سرگرم شدن به آرزو را به این نحو مورد توبیخ قرار میدهد:
[ رُبَمٰا یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ کٰانُوا مُسْلِمِینَ* ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا وَ یُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ ] (1).
کافران [ هنگام روبرو شدن با عذاب ] چه بسا آرزو میکنند که کاش تسلیم [ فرمانهای خدا ] بودند.*بگذارشان تا بخورند و [ با لذایذ مادی و زودگذر ] کامرانی کنند،و آرزوها،سرگرمشان نماید؛سپس [ حقّانیّت اسلام و فرجام شوم خود را ] خواهند فهمید.
ای دل از درد عشق بیخبری***لا جرم در هوای سیم و زری
روز و شب غافلی درین دنیا*** داده ای دین به باد بی خبری
پس فلاحت به سیم وزر نبود*** معرفت بایدت اگر نه خری
سگ به اطلس ملائکه نشود*** این سخن گوش کن اگر بشری
پدرت بود و تو پسر بودی*** پسرت هست و این زمان پدری
پنج روز دگر پسر پدرست*** این چنین است دور چرخ کری
1) (1)) -حجر (15):2-3.
گذری کن به سوی گورستان*** تا اسیران خاک را نگری
لحد تنگ و خانه تاریک ***شش درش خاک و خانه کدری
این جهان چون رباط برسر پل*** تو در آنجا مثال رهگذری
هر که آمد بدین جهان بگذشت ***به حقیقت تو نیز درگذری
چون از طریق مقدّمات گذشته به معنا و مفهوم و ریشه تقوا و در حقیقت به معنا و مفهوم حق و باطل واقف شدید،اکنون به ترجمۀ روایت شصت و هفتم«مصباح الشریعة»دقت کنید:
امام صادق علیه السلام میفرماید:
تقوای الهی پیشه کن و هرگز از این واقعیت عالی فارغ مباش.
چون ملازم تقوا شدی و به مقتضای آن به حرکت آمدی و از محرمات و محظورات و شبهات اجتناب کردی و به این صفت پاک ملکوتی آراسته گشتی هرکجا خواهی باش و با هر قوم و جمعیتی خواهی برخورد کن که در صورت دارا بودن این صفت از هیچ کس و هیچ مکان ضرری به تو نخواهد رسید،چرا که تقوا صفت مقربان بارگاه حضرت حق است و هیچ کس در پسندیده بودن آن شکی ندارد و در خوبی آن و منافعش بین عاقلان عالم و با انصافان جهان اختلافی نیست، این حقیقت ریشهدار محجوب و پسندیده جمیع فرق است و در بردارندۀ تمام خوبیها و راهی است برای رسیدن به رحمت واسعۀ الهیه.
انسان از طریق این صفت در ارتباط با خدا و انبیا و ائمه علیهم السلام و قرآن و قیامت و تمام فضایل و حسنات است،به همین جهت حضرت میفرماید:تمام خوبیها در تقوا جمع است.
[ وَ هُوَ میزانُ کُلِّ عِلْمٍ وَ حِکْمَةٍ وَ أسٰاسُ کُلِّ طٰاعَةٍ مَقْبُولةٍ.
وَ التَّقْویٰ ماءٌ یَنْفَجِرُ مِنْ عَیْنِ الْمَعْرِفَةِ بِاللّهِ تَعالی،یَحْتاجُ الَیْهِ کُلُّ فَنٍّ مِنَ الْعِلْمِ وَ هُوَ لٰا یَحْتٰاجُ الّا الیٰ تَصْحیحِ الْمَعْرِفَةِ بِالْخُمُودِ تَحْتَ هَیْبَةِ اللّهِ وَ سُلْطٰانِهِ.وَ مَزیدُ التَّقْویٰ یَکُونُ مِنِ اطِّلاعِ اللّهِ تَعالی عَلیٰ سِرِّ الْعَبْدِ بِلُطْفِهِ.فَهٰذا اصْلُ کُلِّ حَقٍّ.
وَ امَّا الْبٰاطِلُ فَهُوَ مٰا یَقْطَعُکَ عَنِ اللّهِ یَتَّفِقُ عَلَیْهِ ایْضاً کُلُّ فَریقٍ فَاجْتَنِبْ عَنْهُ وَ افْرِدْ سِرَّکَ لِلّهِ تَعالی بِلٰا عَلٰاقَةٍ.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:اَصْدَقُ کَلِمَةٍ قٰالَتْهَا الْعَرَبُ کَلِمَةٌ قالَهٰا لَبیدٌ:اَلٰا کُلُّ شَیْءٍ مٰا سِوَی اللّهِ باطِلٌ وَ کُلُّ نَعیمٍ لا مَحٰالَةَ زائِلٌ ] (1)
تقوا میزان و ترازوی همۀ علمها و حکمتهاست،یعنی علم و حکمت به تقوا سنجیده میشود،اگر صاحب علم و حکمت متقی و پرهیزکار است،علم او علم و حکمتش حکمت و باعث نجات او در جهان آخرت است.
اگر اهل تقوا و پرهیز نباشد نه علمش علم است و نه حکمتش حکمت،دانش و حکمتی که ملازم با تقوا نباشد نتیجهای جز خسران آخرت و حرمان از رحمت واسعۀ الهی ندارد.
1) (1)) -زیاد بن لبید.
تقوا آب خوشگواری است که سرچشمهاش معرفت خداست،معرفت و بینش عبد به هر اندازه نسبت به اسما و صفات حضرت حق بیشتر باشد در مرتبۀ تقوا کاملتر و پرهیزش از آنچه باید بپرهیزد قویتر و بیشتر است.
تمام دانشها و حکمتها و آگاهیها و بینشها گدای تقوا و محتاج به این صفت پاک ملکوتیاند.
علم حقیقی و بینش واقعی جز در سایه تقوا به دست نمیآید که تقوا و پرهیزکاری باب هر معرفت و درب هر دانش و بینشی است.
استحکام تقوا در سرزمین هستی انسان تحقق پیدا نمیکند مگر به معرفت او نسبت به قاهریت حضرت اللّه و نافذ بودن حکم آن جناب در تمام هستی آفرینش و این که حضرت او در تمام جوانب خلقت به هر نحوی که بخواهد قادر بر تصرف و تغییر و تبدیل است و به عبارت دیگر:تقوا در وجود تو ریشه نمیگیرد مگر آن که به حقیقت و یقین دریابی که تو در تحت فرمان و سلطنت خداوندی و در هیچ کار و هیچ برنامهای مستقل نیستی و حیات و ممات و رشد و کمال و رزق و روزی تو همه و همه به دست حضرت اوست،این معانی را که در ذات قلبت با توجه به معارف الهیه و مفاهیم بلند قرآن مرتکز کردی،ادای واجبات و اجتناب از محرمات و آراسته شدن به حسنات اخلاقی بر تو آسان میگردد و اینگونه معرفت و بینش است که اصل هر حق و ریشۀ هر واقعیت و فضیلت است.
ای کوی توام مقصد و ای روی تو مقصود***بر آتش عشق تو دلم سوخته چون عود
چه باک اگر عقل و دل و جان به نماند ***گو هیچ ممان زانکه تویی از همه مقصود
در عشق تو جانم که وجود و عدمش نیست***دانی تو که چون است نه معدوم و نه موجود
هر آدمیی را که کفی خاک سیاهست*** بی سابقه دادی تو وجودی زسر جود
عطار اگر سایه صفت گم شود از خود ***خورشید بقا تابدش از طالع مسعود(1)
چون خدا را از طریق آیات قرآن و معارف انبیا و ائمه علیهم السلام و اندیشه در جهان آفرینش شناختی و به انبیا و ائمه علیهم السلام و فرهنگ الهی آنان معرفت پیدا کردی و حلال و حرام و واجب و فریضه و اخلاق و سنت را از راه کتاب حق و فقه اسلامی بدست آوردی،اکنون توجه داشته باش که هر چیزی که تو را از این حقایق و به خصوص از جناب حق جلّ و علا دور کند و بین تو و آن حضرت حایل و حجاب شود و بر غفلت و بیخبریت از حقایق بیفزاید باطل است و در باطل بودنش عقلای جهان و آگاهان تاریخ اختلافی ندارند و بلکه هر فرقه و دستهای و هر قوم و جمعیّتی بر باطل بودن آن اتفاق دارند و به بدی و شرّ بودن آن مذعن و مقرّند و اعتقادشان نسبت به آن اعتقاد جازم و قاطع است،پس از باطل و آلوده شدن به آن سخت بپرهیز و از این که دچار باطل گردی،یا امر باطلی از تو صادر شود به حضرت دوست پناه ببر و قلب خود را که خزانۀ معارف الهیۀ مرکز انوار ربانیّه است به تعلّقات نفسانی و مشتهیات جسمانی آلوده و ملوّث مکن باطن و سرّ خود را که دل توست از علایق غیر خدایی پاک نگهدار که در دار تحقق حقیقتی جز حضرت حق وجود ندارد.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
راستترین سخنی که عرب گفته کلام لبید شاعر است:
1) 1)- عطار نیشابوری.
الٰا کُلُّ شَیْءٍ مٰا سِوَی اللّهِ باطِلٌ وَ کُلُّ نَعیمٍ لا مَحٰالَةَ زائِلٌ (1)به حقیقت بدانید که هر چیز جز خدا باطل و ضایع است و هر چه از نعمت در عرصۀ حیات و میدان زندگی است در معرض زوال است.
پس چرا باید دل به چیزی ببندی که از ثبات و بقا عاری و دل بستن به آن موجب دوری از جناب الهی است.
دل بستن به زخارف دنیا و زر و زیور جهان در حدی که انسان را از حضرت او دور کند باعث آلودگی باطن و خبث طینت و ناپاکی درون و سبب ظهور هر گناه و عصیانی از انسان است،چون گناه ادامه پیدا کند و تمام جوانب وجود آدمی را بگیرد نقش حقیقت از صفحۀ دل و آیینه جان رخت برکشد و پس از مرگ،هیولای عذاب و تجسّم گناهان به انسان هجوم آورده برای همیشه آدمی را به اسارت خود بکشد و درِ خلود و در عذاب را به روی انسان بگشاید،چون دل به عشق او بستی تمام پاکی در درون و برونت ظهور کند و در قیامت به صورت بهشت به سویت روی آورد.
هفت دوزخ چیست اعمال بدت***هشت جنّت هست اعمال خودت
حشر تو بر صورت اعمال توست*** هرچه دیدی نیک و بد احوال توست
جمله اخلاق و اوصاف ای پسر*** هر زمان گردد ممثّل در صُوَر
گاه نارت می نماید گاه نور***گاه دوزخ گاه جنّات است و حور(2)
بنابراین حقیقتی را که تمام اهل علم و همه اهل حال و جمیع اهل صفا و وفا به راستی و درستی آن اتفاق دارند از دست مگذار و آن حقیقت صفت عالی آسمانی و ملکوتی تقواست.
[ فالْزَمْ مٰا أجْمَعَ عَلَیْهِ اهْلُ الصَّفاءِ وَ التُّقیٰ مِنْ اصُولِ الدّینِ وَ حَقایِقِ الْیَقینِ وَ الرِّضا وَ التَّسْلیمِ وَ لا تَدْخُلْ فِی اخْتِلٰافِ الْخَلْقِ وَ مَقٰالٰاتِهِمْ فَتَصْعَبَ عَلَیْکَ.
وَ قَدْ اجْمَعَتِ الْاُمَّةُ الْمُخْتٰارَةُ بِاَنَّ اللّهَ تَعالی واحِدٌ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَ أنَّهُ عَدْلٌ فی حُکْمِهِ یَفْعَلُ مٰا یَشاءُ وَ یَحْکُمُ ما یُریدُ وَ لا یُقٰالُ لَهُ فی شَیْءٍ مِنْ صُنْعِهِ لِمَ ؟
وَ لا کانَ وَ لا یَکُونُ شَیْءٌ الّا بِمَشِیَّتِهِ وَ انَّهُ قادِرٌ عَلیٰ ما یَشاءُ وَ صادِقٌ فی وَعْدِهِ وَ وَعیدِهِ ]
تقوا اصل دین و وسیلۀ راه بردن به حقایق و سبب رسیدن به منزل رضا و تسلیم است.
توجهی به اختلاف و نزاع مردم جاهل و عوام و گفتگوهای آنان دربارۀ حقایق مکن که باعث انحراف و میل به باطل است که اینان را نمیرسد که با عقل ناقص و علم اندکشان وارد معقولات قدسی و مسائل ملکوتی شوند.
به مسائلی که در راه رشد و تربیت و کمال و سعادت تو مؤثر است و برگزیدگان از امت و خردمندان حقیقی جامعه و پاکان باصفا و عاشقان و عارفان شیدا اتفاق دارند توجه داشته باش.
آنان اتفاق دارند که بر هر مکلّف عاقل و بر هر پیرو حقیقی قرآن و رسول و امام معصوم واجب است معرفت داشتن و تحصیل یقین و اقرار به این که خداوند عالم فرد و یگانه است و شریک و انبازی برای او نیست و به هیچ چیز شبیه و مانند نمیباشد،چنانچه قرآن ناطق است:
[ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ ] (1).
هیچ چیزی مانند او نیست.
و واجب است بدانی که جناب او عادل است و هیچ ظلمی بر حضرت او نسبت به هیچ موجودی روا نیست و هرچه انجام میدهد عین حکمت و محض مصلحت و مساوی با عدالت است.
آن جناب قادر و تواناست و حکم و حکومتش به هر چه اراده کند نافذ است عجز و قصوری در آن پیشگاه مقدس راه ندارد.
آگاه باش که هرچه در عالم امکان از مَکْمَن غیب به حیّز وجود و ظهور میآید به مشیت بالغه و ارادۀ حکیمانه اوست که:
ما شاءَ اللّهُ کانَ وَ ما لَمْ یَشَأْ لَمْ یَکُنْ (2).
خداوند آنچه اراده کند میشود و آنچه اراده نکند تحقق پیدا نمیکند.
واجب است اعتقاد به این که حضرت او صادق است و دروغ و کذب به ساحت او روا نیست و هرچه از مراتب ثواب و درجات بهشت برای نیکان وعده داده و هر وعیدی به گنهکاران و عاصیان داده به طور حتم واقع میشود.
[ وَ انَّ الْقُرْآنَ کَلٰامُهُ وَ انَّهُ مَخْلُوقٌ وَ انَّهُ کٰانَ قَبْلَ الْکَوْنِ وَ الْمَکٰانِ وَ الزَّمانِ وَ انَّ احْداثَ الْکَوْن وَ فَنَاءَهُ عِنْدَهُ سَواءٌ مَا ازْدادَ بِاِحْداثِهِ عِلماً وَ لا یَنْقُصُ بِفَنائِهِ مُلْکُهُ،عَزَّ سُلْطٰانُهُ وَ جَلَّ سُبْحانُهُ فَمَنْ اوْرَدَ عَلَیْکَ مٰا یَنْقُصُ هٰذا الْأصْلَ فَلٰا تَقْبَلْهُ وَ جَرِّدْ باطِنَکَ لِذٰلِکَ تَریٰ بَرَکاتِهِ عَنْ قَریبٍ وَ تَفُوزُ مَعَ الْفٰائِزینَ ]
متوجه باش که قرآن کلام الهی و آفریده او و حادث است و در این کتاب پرفروغ و منبع نور است که علم جناب حق محیط به تمام هستی است.هم پیش از ظهور هستی،محیط بوده که چه به وجود میآید و هم بعد از ظهور آفرینش محیط است که چه هست.
بدان و آگاه باش ! وجود او جدای از موجودات و مجردات و مادیات و بسایط و مرکبات و مکان و مکانیات و زمان و زمانیات است و در عین حال همه اینها در احاطۀ قدرت و ارادۀ اویند و او پیش از همه بوده و با همه هست و بعد از همه خواهد بود.
کانَ اللّٰهُ وَ لا شَیءٌ مَعَهُ و کانَ اللّٰه وَ لا شیءٌ قَبْلَهُ (1).
بود آن زمان که چیزی نبود.
و قالَ مَوْلانا أَمیرَ المُؤْمِنینَ علیه السلام:ما رَأَیْتُ شَیْئاً الّا وَ رَأَیْتُ اللّهَ فیه أَوْ قَبْلَهُ أَوْ مَعَهُ (2).
حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:چیزی را ندیدم مگر این که در او،قبل از او و با او حضرت حق را دیدم.
و بدان که وجود و عدم موجودات نزد او مساوی است،نه از وجود آنان نفعی عاید اوست و نه از عدم تمام کاینات ضرری متوجه آن جناب است.
عزیز است سلطنت و بزرگواری او،جلیل و عظیم است تنزّه و تقدس او جلّ شأنه.
به این واقعیتها و حقایق براساس اجماع برگزیدگان امت که ائمّۀ هُدیٰ علیهم السلام و فقیهان و اندیشمندان هستند اذعان و اعتقاد کن و معرفت به خدا و انبیا و قرآن را از طریق آنان کسب کن و خلاف آن را از هر که در هر لباسی که باشد بشنوی باور مکن.
اگر به آنچه از حق و انبیا و ائمه علیهم السلام و قرآن رسیده به دل و جان اعتقاد ورزی، خیلی سریع به نفع و سودش برسی و به وسیله این اعتقاد و معرفت در دنیا و آخرت با عبّاد و زهّاد واقعی امت محشور شوی.
آری،تقوا،مردن از هوا و هوس و از شهوات و مشتهیات و از تعلّقات
و وابستگیهای غلط و خلاصه روی گرداندن از ما سوی و روی آوردن به حضرت اللّه است که حیات حقیقی در این مرگ است و سبک شدن از سنگینیها در این موت و این مرگ و موت در حقیقت مرگ و موت اختیاری است و به تقوا و پرهیز از محرمات و انجام واجبات و آراستگی به حسنات اخلاقی حاصل میشود که پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله فریاد زد:
مُوتُوا قَبْلَ انْ تَمُوتُوا (1).
بمیرید قبل از آن که شما را بمیرانند.
1) (1)) -بحار الأنوار:57/69،باب 95،حدیث 1.
قَالَ الصّادِقُ علیه السلام:
انّ اللّه تَعالی مَکَّنَ انبیاءَهُ مِنْ خَزائِنِ لُطْفِهِ وَ کَرَمِهِ وَ رَحْمَتِهِ وَ عَلَّمَهُمْ مِنْ مَخْزُونِ عِلْمِهِ وَ افْرَدَهُمْ مِنْ جَمیعِ الْخَلائِقِ لِنَفْسِهِ.
فَلٰا یُشْبِهُ اخْلٰاقَهُمْ وَ احْوالَهُمْ احَدٌ مِنَ الْخَلٰائِقِ اجْمَعینَ اذْ جَعَلَهُمْ وَسائِلَ سٰائِرِ الْخَلْقِ الَیْهِ وَ جَعَلَ حُبَّهُمْ وَ طٰاعَتَهُمْ سَبَبَ رِضٰاهُ وَ خِلٰافَهُمْ وَ انْکارَهُمْ سَبَبَ سَخَطِهِ.
وَ امَرَ کُلَّ قَومٍ وَ فِئَةٍ بِاتِّباعِ مِلَّةِ رَسُولِهِمْ وَ أبیٰ أنْ یَقْبَلَ طٰاعَةً الّا بِطٰاعَتِهِمْ وَ تَبْجیلِهِمْ وَ مَعْرِفَةِ حُرْمَتِهِمْ وَ حُبِّهِمْ وَ وَقارِهِمْ وَ تَعظیمِهِمْ وَ جاهِهِمْ عِنْدَ اللّهِ تَعالی.
فَعَظِّمْ جَمیعَ انبیاءِ اللّهِ تَعالی وَ لا تُنْزِلْهُمْ مَنْزِلَةَ احَدٍ مِمَّنْ دُونَهُمْ،وَ لا تَتَصَرَّفْ بِعَقْلِکَ فی مَقٰاماتِهِمْ وَ احْوالِهِمْ وَ اخْلٰاقِهِمْ الّا بِبَیٰانٍ مُحْکَمٍ مِنْ عِنْدِ اللّهِ تَعالی وَ اجْماعِ اهْلِ الْبَصائِرِ بِدَلٰائِلَ یَتَحَقَّقُ بِهٰا فَضٰائِلُهُمْ وَ مَراتِبُهُمْ.
أضَلَّهُمُ اللّهُ وَ أعْمیٰ أبْصٰارَهُمْ.
وَ أتی بِالْوُصُولِ الیٰ حَقیقَةِ مٰا لَهُمْ عِنْدَ اللّهِ تَعالی.
وَ انْ قابَلْتَ افعٰالَهُمْ وَ اقْوالَهُمْ بِمَنْ دُونَهُمْ مِنَ النّاسِ فَقَدْ اسَأْتَ صُحْبَتَهُمْ وَ أنْکَرْتَ مَعْرِفَتَهُمْ وَ جَهِلْتَ خُصُوصِیَّتَهُمْ بِاللّهِ وَ سَقَطْتَ عَن دَرَجَةِ حَقائِقِ الْایمانِ وَ المْعْرِفَةِ،فَاِیّاکَ ثُمَّ ایّاکَ.
[ انّ اللّه تَعالی مَکَّنَ انبیاءَهُ مِنْ خَزائِنِ لُطْفِهِ وَ کَرَمِهِ وَ رَحْمَتِهِ وَ عَلَّمَهُمْ مِنْ مَخْزُونِ عِلْمِهِ وَ افْرَدَهُمْ مِنْ جَمیعِ الْخَلائِقِ لِنَفْسِهِ ]
امام صادق علیه السلام در این فصل به مهمترین موضوع و پرمنفعتترین حادثه که در تاریخ انسان رخ داده یعنی مسئله نبوت و انبیا اشاره میفرمایند.
نبوت انبیا و وجود مبارک پیامبران یعنی حقیقتی که در پرتو آن توحید،قیامت و تمام حقایق ملکوتی و واقعیتهای آسمانی شناخته شد و از برکت آن درهای سعادت دنیا و آخرت به روی انسان گشوده گشت.
اگر انبیای الهی نبودند،حقایق آسمانی و مسائل قدسی و واقعیتهای معنوی شناخته نمیشد و دست احدی از عالمیان به معنویات و ثمرات آن نمیرسید.
آنان که جدای از انبیا در فلسفه و حکمت،رنج فراوان بردند و هزاران سال است به تدوین مسائل مشغولند و هزاران کتاب در این زمینه به یادگار گذاشتند،خود انصاف بدهید که این راه را تا کجا توانستند طی کنند،به کتابخانهها و کتب اینان مراجعه کنید،ببینید هنوز که هنوز است در مسائل اولیه حکمت با خود اختلاف دارند و از ارائه مسائلی که حلّال مشکلات بشر باشد و در جهت سلامت قلب و اخلاق و عمل بشر به کار آید عاجز بوده و هستند.
کدام فیلسوف و حکیمی که فلسفه و حکمتش جدای از نبوت تدوین شده میتواند خودش اسوۀ حیات واقعی در عالم زندگی و کتابش راهگشای مشکلات مادی و معنوی باشد ؟ !
بشر جدای از نبوت انبیا و راه نورانی پیامبران از یافتن حقایق معنوی و مسائل با عظمت ماورای طبیعت و شناخت توحید عاجز بوده و هست.
شما فقط یک ساعت و بلکه کمتر در زندگی فرد و خانواده و جامعۀ جدای از نبوّت و فرد و خانواده و جامعۀ متصل به نبوت دقت کنید تا صدق این مقال برای شما روشن شود و موقف و موقعیت با عظمت انبیا برای شما معلوم گردد.
آن کن که به حقیقت در رابطه با انبیاست دارای قلب سلیم،اندیشۀ پاک،اخلاق حسنه و عمل صالح است و وجودش برای خانه و جامعه و برای فرد و ملّت منبع خیر و برکت است،اگر به دانش برسد دانشمندی بصیر و آگاهی ورع و معلّمی دلسوز و مرشدی روحبخش و کانونی از نور میگردد،اگر به مال برسد،انفاقگری عاشق،صدقه دهندهای صادق،دستگیری جانبخش و فداکاری مهربان و حلّال مشکلات دردمندان و مستمندان و بینوایان میگردد و برای شب تاریک محتاجان چراغی پرفروغ و شمعی سوزان میشود،اگر به حکومت و مقام برسد،انسانی رعیتنواز،حاکمی عادل،کارگردانی بیدار،چوپانی بینا،دادگری با وفا و گیرندۀ حق مظلوم از ظالم خواهد شد.
آن که با نبوت انبیا رابطه ندارد،اگر به دانش برسد،همانند دزدی میشود که برای غارت کردن گزیدهترین کالا با چراغ آمده و مانند گرگی است که به گله زده از اضلال و گمراه کردن عباد حق و تحمیل فرهنگ شیطانی و مادی خود بر جامعۀ انسانی ابا نمیکند !
اگر به مال برسد دچار حرص و بخل و طمع میشود و مانند زالو به جان
مظلومان و محرومان افتاده و از مکیدن خون آنان لذت میبرد و برای دستبرد به اموال عمومی و حق محرومان از هیچ جنایتی فروگذار نمیکند.
اگر به مقام برسد خون و جان و مال و هویّت و حیثیت و آبروی انسانها را مباح کرده و صداسبه به حیات آرام مردم تاخته و از آتش زدن به فضای زندگی دیگران غرق در لذت گشته و از این که به خاطر مقامش هزاران انسان بیگناه با زن و فرزند خود طعمه آتش سلاحش شوند روگردان نخواهد شد ! !
تاریخ بشر را در قلمرو فرد و اجتماع همین دو گروه تشکیل دادهاند:آنان که فضای زندگی و جان و قلب خود را به نور نبوت روشن کردند و تا توانستند به بندگان الهی در هر جهت خدمت نمودند و آنان که قلب و جان و فضای حیاتشان سراسر ظلمت و تاریکی بود و تا توانستند و تا جایی که نفس داشتند به بندگان الهی هجوم برده و از هیچ جنایت وحشتناکی فروگذار نکردند ! !
بدون شک اگر نبوت انبیا نبود،یا امروز از نسل بشر آثاری وجود نداشت یا اگر داشت از نظر کیفیت زندگی با هیچ جنگلی قابل مقایسه نبود.
در این فصل ابتدا به ترجمه اصل حدیث اقدام میشود سپس به شرح مفصل مسئله از طریق قرآن و روایت و مسائل عقلی پرداخته میشود،باشد که خداوند بزرگ و پروردگار مهربان دل ما را به نور نبوت منور کند و جان و قلب ما را به حقایقی که از آن پیشوایان راه حق بجا مانده آراسته فرماید.
این عاجز درمانده به پیشگاه مقدس حضرت حق از باب عجز و زاری عرضه داشتهام:
دل ما جایگه آتش سوزندۀ توست ***جان ما آینه صورت فرخندۀ توست
سود ما غیر غمت نیست به بازار وجود***جمع ما خاک نشینان به وفا بنده توست
به شبستان جهان جمله به ظلمت غرقیم*** نور ما پرتو ما از رخ تابنده توست
نیست ما را به جهان ارزش اظهار وجود*** ارزش ما همه از گوهر ارزنده توست
به سراپرده عشقت همه جمعیم و خوشیم*** که همین جمع از آن زلف پراکنده توست
شیوه ما گنه و هر قدم ماست خطا ***همه سرهاست به زیر و همه شرمنده توست
جان ناقابل ما زآتش عشقت تو بسوز*** سوز جان ها همه از سوز گدازنده توست
بنواز این دل مسکین همه از لطف وکرم*** که کرامت به تو سوگند برازنده توست
خداوند بزرگ از باب عشق و شفقت و فرط مهربانی به بندگان از خزائن لطف و کرم و رحمت خود انبیا را برای هدایت خلق مبعوث به رسالت کرد و آن هادیان راه حق را به سوی عباد خود فرستاد.
دانش و بینش و آگاهی و بصیرت نسبت به تمام امور را از غیب علمش و خزینۀ دانشش به آنان مرحمت فرمود،تا جایی که آن بزرگواران در تمام زمینههای حیات از جهت معرفت سرآمد تمام عالمیان شدند.
آن آراستگان به حقایق را از میان تمام مردم عالم به عنوان بندگان خاص و عباد مخلص برای خود برگزید،چون که آنان را نفس و جانی بود در غایت تنزّه و پاکی و صفا و نورانیت و قلبی بود مالامال از معرفت و عشق به حضرت ربّ.
هیچ آفریدهای از نظر احوال و اخلاق شبیه انبیای خدا نیست که آنان از نظر حال و احوال و خُلق و اخلاق و درستی و راستی و فضیلت و فضایل و علم و آگاهی و بصیرت و بینش سرآمد تمام عالمیانند.
انبیا را واسطه بین خود و خلق خود قرار داد،تا مردمان به سبب اتصال علمی و عملی به آن بزرگواران از فیوضات الهیه و حقایق رحمانیه بهرهمند شوند،و اطاعت از آن پیشگامان و پیشروان راه شریعت و طریقت و حقیقت را موجب رضا و خشنودی خود و مخالفت با آنان را سبب سخط و غضب و خشم خود قرار داد.
اطاعت از هر پیامبری را تا پیامبر دیگر مبعوث به رسالت نشده بر امت آن پیامبر واجب و لازم دانست و به آنان ابلاغ کرد که اطاعت از پیامبرتان اطاعت از من، تعظیم رسول من تعظیم من و معرفت حرمت او معرفت حرمت من و عشق به او عشق به من و احترام به او احترام به من و شناخت مرتبۀ او شناخت مرتبۀ من است.
خداوند عزیز تمام انبیا را بزرگ و عظیم دانسته،تو نیز به پیروی از حق همه انبیا را عظیم و بزرگ بدان و نسبت به آن بزرگواران حق احترام را رعایت کن و احدی را در هیچ برنامهای با آنان مقایسه مکن که آنان در هیچ زمینهای نظیر و شبیه و مانند ندارند.
بدون تکیه بر حجت قوی و دلیل عقلی و نقلی و قرآن و حدیث،نسبت به مقامات و احوالات و اخلاق آنان نظر مده که نظر دربارۀ آنان بدون اتکای به برهان قوی نظری فاقد ارزش است.
عقل به تنهایی راه به شناخت مقام و حال و عظمت و بزرگی آن بزرگواران ندارد
به این خاطر حرکت با پای عقل تنها به جایی نمیرسد.
خداوند به چاه بدبختی دراندازد آنان که در حق انبیا بدون تکیه بر برهان الهی نظر دادند و چشم دلشان را کور کند،آنان که خواستند بدون چراغ الهی در حق پیامبران اظهار نظر کنند.
کجا به حقیقت آن بزرگواران میتوان رسید که هر دستی از رسیدن به مقام آنان کوتاه و هر پایی لنگ است،چگونه قدر و قیمت آنان را میتوان یافت که آنان در نزد حق از قرب منزلت خاص برخوردارند ؟ !
اگر آنان را با کسی در افعال و اقوال مساوی و برابر بدانی به گناه خطرناکی و به عمل بسیار بدی دچار شدهای،علاوه مقام آن بزرگواران را منکر شده،امتیازات الهی آنان را پنهان داشتهای،در این صورت از درجۀ ایمان و حقایق آن و از مدار معرفت خارج گشته و بندۀ ناسپاس و بدبختی شدهای.بر تو باد،بر تو باد ! از این که بدون حجت قوی و برهان جلی در حق آن عباد پاک و بندگان مخلص حق،اظهار نظر کنی.
این شرمندۀ مسکین و سرافکنده مستکین به محضر مقدس رسول اسلام صلی الله علیه و آله عرضه داشتهام:
عزیز آن جان که جانانش تو باشی***قوی آن دل که سلطانش تو باشی
بلند آن سر به عالم گردد ای دوست*** که باشد گوی و چوگانش تو باشی
به محصول ابد خواهد نشستن*** درختی را که دهقانش تو باشی
غنی هر دو عالم گردد آن کس ***که در یک لحظه احسانش تو باشی
سر و سامان بگیرد در دو عالم*** هر آن دل را که سامانش تو باشی
چمن آرا شود هر گل که در عشق ***در این عالم گلستانش تو باشی
شود روشنتر از خورشید عالم ***هر آن جانی که عرفانش تو باشی
دهد جان هم چو مسکین بی محابا*** هر آن عاشق که مهمانش تو باشی
دنیا منزلی از منازل است که انسان در این منزل هیچ چارهای ندارد جز این که به حالت اجتماع زندگی کند.
در این منزل نیازمند به سلامت بدن و بقای نسل است،برای سلامت بدن و بقای نسل محتاج به جلب علل حفظ سلامت بدن و بقای نسل و دفع مهلکات و مفسدات بدن و نسل است.
علل حفظ سلامت بدن و بقای نسل،مواد غذایی،مواد پوشاکی و تأمین مسکن و ازدواج است و هر یک از این موارد موانع و مهلکات و مفسداتی دارد که انسان تا هست باید با علل خرابی و فساد مبارزه کند.
تأمین مواد غذایی و پوشاکی و مسکن احتیاج به تولید و خرید و فروش دارد،در این جهت پای دامداری،کشاورزی،صنعت و تجارت به میان کشیده میشود و این همه احتیاج به تعاون و همکاری و کار دستهجمعی دارد و این احتیاج به تعاون و همکاری است که اساس تمدن و سیاست و ایجاد دولت و حکومت را اقتضا میکند.
از طرفی نفس بشر نفسی بینهایتخواه است و این حالت بینهایتخواهی بر اساس حکمت خداوندی به نفس عنایت شده و این بینهایتخواهی باید متوجه عالم معنی و ملکوت باشد تا انسان در پایان مسافرتش در منزل دنیا به مقصد اعلی و هدف اسنیٰ که لقای قرب حضرت اللّه است برسد.
ولی چون اکثریت قریب به اتفاق مردم جهان در ادوار تاریخ حالت بینهایت خواهی را علاقه داشتند،نمیتوانستند به مقدار حق خود نسبت به خوراک
و پوشاک و مسکن و شهوت قانع باشند و نمیخواستند قبول کنند که هر انسانی را بر سر این سفره حقّی است و اگر میگذاشتند به این صورت زندگی کند فضای حیات به طور دائم دچار آشفتگی و اضطراب و خونریزی و تجاوز و قتل و غارت میشد،از این رو از همان روزگار نخست احتیاج و نیاز شدید به قانون یعنی برنامههایی که کنترل کننده آزادیخواهیهای غلط باشد حس کردند و پیاده شدن قانون را هم در گرو یک قدرت عادلانۀ حاکم بر اجتماع دانستند.
در احتیاج به قانون و نیاز به حکومت عادل،احدی از عقلای عالم و اهل وجدان و انصاف از روزگاران اول تا امروز شک و تردید ندارد،دعوا در این است که چه کسی باید قانون وضع کند و چه قدرتی باید خیمه حکومت و امارت بزند ؟
وجود مقدس حضرت حق مسئله قانونگذاری را در حدی که تمام جوانب حیات انسان را از قلب و نفس و روح و بدن و خانواده و اجتماع شامل گردد به نحوی که او را در تمام جهات رشد دهد و برپا کردن یک حکومت صددرصد عادلانه و حکیمانه را در قدرت بشر نمیداند،ولی از خدا بیخبران و متکبران از حق،جعل قانون و برپا کردن حکومت را حق خود میدانند.
خداوند منبع قانون را خود و انبیا و ائمه طاهرین علیهم السلام معرفی میکند و برپایی حکومت و امارت را وقف حریم مقدس خود و انبیا و ائمه علیهم السلام دانسته و این همه را بر اساس عشق به انسان و در طریق جلب منفعت و دفع ضرر از دامن حیات او انجام میدهد،چرا که حضرت او در جعل قانون و ایجاد حکومت فقط و فقط رشد و تکامل بشر و رسیدن او را به بهشت ابد و جنّت لقا و وصال میخواهد و در مسئله قانون گذاری و جعل حکومت در صورت اطاعت بشر نفعی عاید او نیست که او غنی حمید است و در صورت عصیان انسان ضرری متوجه او نیست که عزیز و قادر است.
ولی بی خبران،منبع قانون را علم و سواد و عقل علیل خود میدانند و برپایی حکومت را حق خود دانسته و کار خود میدانند.
قانون حق به وسیلۀ کتب آسمانی و به خصوص قرآن مجید و بیانات انبیا و ائمه علیهم السلام که انعکاسی از وحی است و اجتهاد فقهای واجد شرایط در زمان غیبت به جمیع مردم عالم ابلاغ میگردد و برای پیاده شدن قانون جهت بسط قسط و عدل انبیا و ائمه علیهم السلام از طرف حضرت حق مأمور به بر پا کردن حکومت و شؤون آن میگردند و در زمان غیبت فقهای عظام مسؤولیت بر پا کردن حکومت را به عهده میگیرند حکومتی که سستی در به پا کردنش مساوی با هدم دین و تعطیل قانون و هلاکت انسان است.
ولی قانون بشری از طرف مجالس مقنّنه که مرکز نشست و برخاست عدهای کمسواد و بیمهر به انسان و محدود به شهوات و غرایز شیطانی و ابلیسی است اعلام میشود و هم آنان از طریق آرای مردم که ریشه در هزار دوز و کلک دارد ایجاد حکومت میکنند،اگر قلدر و زورگو و ستمکاری زودتر از آنان دست به بر پا کردن حکومت نزند ! !
در حکومت انبیا و ائمه علیهم السلام به طور مستقیم قانون الهی از طرف آنان اعلام و به وسیله دستیاران حکومت به اجرا گذاشته میشود و شخص حاکم با بودن پیامبر یا امام معصوم،خود پیامبر یا امام است که مستقیماً از جانب حق منصوب است و نیازی به مجلس مقنّنه نیست.
بر اساس ادله شرعیه و آنچه که فقها از ادله استنتاج کردهاند هیچ اختلافی در اصل ثبوت ولایت برای فقیه بین فقها وجود ندارد،لکن فقهای عظام بر اساس
دلایل علمی خود در حدود اختیارات فقیه دارای دیدگاههای متعددی میباشند.
در غیبت انبیا و ائمه علیهم السلام ولایت بر جامعه،به عهدۀ فقیهی عادل و مدیر و مدبّر و بصیر به اوضاع زمان است که از طرف خدا و پیامبر و ائمه علیهم السلام شرایطش معرّفی شده و براساس آن شرایط،بر این مسند قرار میگیرد.
بر اساس نظر فقهایی که قایل به بسط اختیارات فقیه میباشند در زمان ولی فقیه همراه با شرایط لازم تشکیل حکومت داده میشود،حکومتی عادل و الهی و با انصاف و خدمتگزار که اگر در این جهت انحرافی رخ دهد و حکومتی بدون شرایط تشکیل شود از طرف ولی فقیه با آن انحرافات مقابله میگردد.
ولایت فقیه بر مردم در هر عصری از اعصار غیبت مطابق با حدود اختیارات استفاده شده از ادلۀ شرعیه شعاعی از ولایت امام معصوم و ولایت امام معصوم شعاعی از ولایت پیامبر و ولایت پیامبر شعاعی از ولایت حضرت اللّه بر جامعۀ است.
قانون در کتاب الهی به خاطر علم و حکمت و عدل قانونگذار که احاطه بر غیب و شهود عالم و بر باطن و ظاهر هستی و نیز احاطه به تمام نیازهای درونی و برونی بشر دارد،صددرصد به نفع انسان و حکومت تعیین شده از طرف آن قانونگذار که حضرت اللّه است یک حکومت عدل است و انسان در سایۀ قانون الهی بدون تردید به خیر دنیا و آخرت و سعادت دارین و حیات طیبه و لقا و وصال و قرب حضرت حق میرسد.
در این زمینه به آیاتی از قرآن مجید توجه نمایید.
[ قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهٰا جَمِیعاً فَإِمّٰا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ هُدٰایَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ ] (1).
گفتیم:همگی از آن [ مرتبه و مقام ] فرود آیید؛چنانچه از سوی من هدایتی برای شما آمد،پس کسانی که از هدایتم پیروی کنند نه ترسی بر آنان است و نه اندوهگین شوند.
[ قٰالَ رَبُّنَا الَّذِی أَعْطیٰ کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدیٰ ] (2).
گفت:پروردگار ما کسی است که به هر موجودی،آفرینش [ ویژۀ ] او را [ آن گونه که سزاوارش بود ] به وی عطا کرده،سپس هدایت نمود.
[ سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَی* اَلَّذِی خَلَقَ فَسَوّٰی* وَ الَّذِی قَدَّرَ فَهَدیٰ ] (3).
نام پروردگار برتر و بلند مرتبهات را [ از هرچه رنگ شرک خفی و جلی دارد ] منزّه و پاک بدار.آن که آفرید،پس درست و نیکو گردانید. و آن که اندازه قرار داد و هدایت کرد.
[ وَ اللّٰهُ یَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ یَهْدِی السَّبِیلَ ] (4).
و خدا همواره حق را میگوید،و همواره راه [ درست و راست که شما را به سعادت میرساند ] مینمایاند.
[ قَدْ جٰاءَکُمْ مِنَ اللّٰهِ نُورٌ وَ کِتٰابٌ مُبِینٌ* یَهْدِی بِهِ اللّٰهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ السَّلاٰمِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ] (1).
بیتردید از سوی خدا برای شما نور و کتابی روشنگر آمده است.*خدا به وسیلۀ آن [ نور و کتاب ] کسانی را که از خشنودی او پیروی کنند به راههای سلامت راهنمایی میکند،و آنان را به توفیق خود از تاریکیها [ یِ جهل، کفر،شرک و نفاق ] به سوی روشناییِ [ معرفت،ایمان و عمل صالح ] بیرون میآورد،و به جانب راه راست هدایت میکند.
آیات مربوط به مسئلۀ هدایت در قرآن مجید بسیار زیاد است،شما خود میتوانید به این منبع فیض مراجعه کنید و مسائل عظیم مربوط به هدایت را ببینید، آنچه در این آیات مهم است این است که خداوند میفرماید:
هدایت وقف حریم حضرت حق است و هدایت حضرت حق مجموعه مقررات و قوانین اوست که فعلاً در قرآن مجید قرار دارد و پیامبر و ائمه علیهم السلام مفسّران آنند و تابع هدایت خوف و حزن را در دنیا و آخرت ندارد،آری،اگر تمام مردم جهان مطیع حق شوند و قوانین او را به کار بگیرند عدالت و قسط در تمام جوانب حیات تجلی میکند و خوف و حزن و ترس و غصه و اضطراب و نگرانی در فضای عدالت و قسط معنا ندارد.
اجرای مجموعه مقررات بر عهدۀ یک حکومت با قدرت و صددرصد حکیم
1) (1)) -مائده (5):15-16.
و عادل است و چنین حکومتی جز در سایۀ اراده حضرت حق و تعیین او میسّر نیست.اینک آیات کتاب خدا در زمینۀ حکومت:
[ یٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّٰاسِ بِالْحَقِّ وَ لاٰ تَتَّبِعِ الْهَویٰ فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ بِمٰا نَسُوا یَوْمَ الْحِسٰابِ ] (1).
[و گفتیم:] ای داود ! همانا تو را در زمین جانشین [ و نمایندۀ خود ] قرار دادیم؛پس میان مردم به حق داوری کن و از هوای نفس پیروی مکن که تو را از راه خدا منحرف میکند.بیتردید کسانی که از راه خدا منحرف میشوند،چون روز حساب را فراموش کردهاند،عذابی سخت دارند.
در آیۀ شریفه دقت کنید،حکومت نبی بر مردم حکومت مستقل و براساس هوا نیست،بلکه حکومت پیامبر در میان مردم به جانشینی از حق است و قانون آن حکومت قانون خداست و در حقیقت چون مردم با خداوند بزرگ نمیتوانند رابطۀ مستقیم داشته باشند،پاکترین انسان زمان از جانب حضرت حق برای حکومت بر مردم و در حقیقت واسطه بودن بین خلق و خالق انتخاب میشود تا قانون خدا را در سایۀ حکومت پرقدرت و عادلانه و حکیمانهاش اجرا کند و از این طریق تمام مردم را از چشمهسار حق و عدل بهرهمند سازد.
در این راستا ببینید و به حق اندیشه و فکر نمایید که بین قوانین خدایی و حکومت الهی و قوانین بشری و حکومت دمکراتی و کمونیستی و مشروطه
1) (1)) -ص (38):26.
و جمهوری خلق و...چقدر فرق است که به تجربه و حقیقت ثابت و مسلم شده، قوانین الهی و حکومت خدایی باعث رشد و کمال مردم و وسیلهساز سعادت دنیا و آخرت و زمینهساز رسیدن مردم به وصال خداست و حکومتهای بشری و قوانین مادی باعث انحطاط مردم و وسیلهساز شقاوت دنیا و آخرت و زمینهساز دور شدن مردم از تمام واقعیتها و حقایق الهی و انسانی است.
این خلافت از خدا در میان مردم و حکومت براساس قانون الهی تنها مخصوص داود نبوده که از آدم تا خاتم به دلالت آیات قرآن و از خاتم نبوت تا خاتم ولایت و از ختم ولایت تا به امروز و از امروز تا قیامت بر عهدۀ همۀ انبیا و ائمه علیهم السلام و فقهای جامع الشرایط بوده و هست و خواهد بود.
[ وَ إِذِ ابْتَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قٰالَ لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ ] (1).
و [ یاد کنید ] هنگامی که ابراهیم را پروردگارش به اموری [ دشوار و سخت ] آزمایش کرد،پس او همه را به طور کامل به انجام رسانید،پروردگارش [ به خاطر شایستگی و لیاقت او ] فرمود:من تو را برای همۀ مردم پیشوا و امام قرار دادم.ابراهیم گفت:و از دودمانم [ نیز پیشوایانی برگزین ].[ پروردگار ] فرمود:پیمان من [ که امامت و پیشوایی است ] به ستمکاران نمیرسد.
آری،ابراهیم و فرزندان صالحش که انبیای خدا و پیامبر اسلام و امامان شیعه علیهم السلام هستند با تمام وجود به قوانین الهی عمل کردند و از طریق عمل به رشد
1) (1)) -بقره (2):124.
و کمال الهی رسیدند و به خاطر آن رشد و کمال،صلاحیت پیشوایی بر جامعه و تشکیل حکومت پیدا کردند و به احدی از صالحان،حق برکنار بودن از تشکیل حکومت داده نشد که برپا کردن حکومت حق براساس آیات قرآن بر صالحان از اوجب واجبات و در رأس تمام فرایض است گر چه عافیتطلبان و مشرکان و کافران دوست نداشته باشند.
ذریۀ صالح ابراهیم براساس آیات قرآن همه انبیای پس از او و دوازده امام معصوم شیعه هستند که حق حکومت و زمینهسازی برای اجرای فرمانهای حق با آنان بود و آنان هم به دستور حضرت ربّ العزّه برای برپایی حکومت الهی و پیاده شدن مقررات خداوندی تا لحظۀ خروج از دنیا به هر قیمتی که برای آنان تمام شد کوشیدند و پس از انبیا و اهل بیت علیهم السلام مسئلۀ برپایی حکومت و زمینهسازی برای اجرای فرهنگ الهی را در تمام جوانب حیات بر اساس نظریۀ بسط ولایت فقیه به عهدۀ فقهای جامعالشرایط میباشد.
از جمله ادلهای که میتواند به عنوان مؤید برای بر پا کردن حکومت الهی و فراهم آوردن زمینه برای پیاده شدن تمام مقررات حضرت حق اشاره نمود این آیه است.
[ وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرٰاتِ وَ إِقٰامَ الصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءَ الزَّکٰاةِ وَ کٰانُوا لَنٰا عٰابِدِینَ ] (1).
و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما [ مردم را ] هدایت میکردند،
1) (1)) -انبیا (21):73.
و انجام دادن کارهای نیک و برپا داشتن نماز و پرداخت زکات را به آنان وحی کردیم،و آنان فقط پرستش کنندگان ما بودند.
اگر به همین آیه دقت کنید به این نتیجه میرسید که هر حکومتی غیر حکومت پیغمبر و امام معصوم و جانشینان آنان،حکومت باطل و غاصبانه و ظالمانه و هر قانونی جز قانون الهی،قانون باطل و قانون ضالّ و مضلّ است.
در این زمینه به آیاتی از کتاب خدا توجه کنید:
[ وَ مَنْ یَتَبَدَّلِ الْکُفْرَ بِالْإِیمٰانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوٰاءَ السَّبِیلِ ] (1).
و کسی که کفر را به جای ایمان اختیار کند،تحقیقاً راه راست را گم کرده است.
اکثر حکومتهای امروز شرق و غرب از حاکمان و سیاستمدارانی تشکیل شده که به واقعیتهای الهی کافر و مشرکند و وکلایی که برای قانونگذاری از طرف آن حکومتها به مجالس مقننه میروند همدست و همراه همان حاکمان کافر و مشرکند و بلکه از آنان گمراهترند،آن وقت ببینید میتوان حکومت آنان را حکومت صالح و قوانین وضع شده آنها را هادی انسان دانست ؟
آنگونه حکومتها حکومت ضد خدا و غیر واقعی و غاصبانه و آنگونه قوانین، اکثر ماده و تبصرههایش منحرف از حق و گمراه کننده خلق است.
[ وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّٰهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً بَعِیداً ] (2).
و هر که به خدا شرک ورزد،یقیناً به گمراهی بسیار دوری دچار شده است.
آیا حاکمان حکومتهای آمریکایی و اروپایی و ممالک کمونیستی مشرک نیستند و شرک آنان در حدّ نهایی نیست !
از این مشرکان حاکم و قانونگذاران مجالس آن میتوان توقع عدالت و قسط و مهرورزی و سعادت بشر داشت ؟ ! !
[ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِاللّٰهِ وَ مَلاٰئِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً بَعِیداً ] (1).
و هر که به خدا و فرشتگان و کتابهای آسمانی و پیامبران او و روز قیامت کافر شود،یقیناً به گمراهیِ دور و درازی دچار شده است.
دقت کنید تمام حکومتهای شرق و غرب و مجالس مقننه آنان مصداق این آیه شریفه هستند،ایمانی به خدا و ملائکه و رسول و کتاب و قیامت ندارند و کسی که فاقد ایمان است و به قیامت و حساب و کتاب اعتقاد ندارد چه قدم خیری برای یک ملت دربردارد و چه دلی به حال مستضعفان بسوزاند و چه زمینهای برای رشد واقعی مردم فراهم کند ؟ مگر آبادی ظاهر شهرها و درآمد زیاد و ماشینسازی و قطارسازی و هواپیماسازی و گستردن سفرۀ بهداشت و بهداری و رنگ و نقاشی ظاهر زندگی سعادت است که حکومتها بگویند ما به انسان خدمت کردیم،مگر کافر و مشرک دست خدمت دارد ؟
به حقیقت قسم دست مشرک و کافر دست ظلم،خونریزی،فساد،بیدادگری، غارت،جنایت،کشتن استعدادها،بستن راه سعادت و دست خاموش کردن چراغ
1) (1)) -نساء (4):136.
هدایت و فروغ اصالت است.
[ وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النّٰارِ وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ لاٰ یُنْصَرُونَ* وَ أَتْبَعْنٰاهُمْ فِی هٰذِهِ الدُّنْیٰا لَعْنَةً وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِینَ ] (1).
و آنان را [ به کیفر طغیانشان ] پیشوایانی که دعوت به آتش میکنند قرار دادیم،و روز قیامت یاری نمیشوند،*و آنان را در این دنیا با لعنت بدرقه کردیم،و روز قیامت از زشترویان [ و مطرودان ] از رحمت خدایند.
مردم مؤمن و مسلمان در برابر اینگونه حکومتها و قوانین آنان بخواهند مزاحم حکومت الهی شوند باید ایستادگی کنند تا شر اشرار و فساد مفسدان و کفر کفار از فضای کره زمین برچیده شود.
[ وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلّٰهِ ] (2).
و دین [ در سراسر گیتی ] ویژۀ خدا شود.
قرآن مجید در زمینۀ وظیفۀ مردم در برابر حکومتهای کفر و شرک و قوانین آنان در صورت ایجاد مزاحمت میفرماید:
[ فَقٰاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لاٰ أَیْمٰانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنْتَهُونَ ] (3).
در این صورت با پیشوایان کفر بجنگید که آنان را [ نسبت به پیمانهایشان ] هیچ تعهدی نیست،باشد که [ از طعنه زدن و پیمان شکنی ] بازایستند.
انسان در ابتدای ولادت استعداد محض است و از هر کمالی عاری و خالی است:
[ وَ اللّٰهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ شَیْئاً ] (1).
و خدا شما را از شکم مادرانتان بیرون آورد در حالی که چیزی نمیدانستید.
وسایل کسب دانش و کمال را تا جایی که لازم بود،از باب مهر و محبّت در اختیار انسان قرار داد:
[ وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ] (2).
و برای شما گوش و چشم و قلب قرار داد تا سپاس گزاری کنید.
انسانها تا به امروز با وسایل الهی دنبال دانش و علم رفتند،ولی به اقرار بزرگان از علمای شرق و غرب جز ظاهری از علم،آن هم علم مادّیت چیزی به دست نیاوردند،آن را هم که به دست آوردند در مقابل مجهولاتشان بسیار ناچیز است،تا جایی که گفتهاند:
از الف علم اندکی کشف و از باء تا یاء برای انسان روشن نیست.
و این همه را خداوند عزیز در یک آیه خبر داده است:
[ وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَ مٰا أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّٰ قَلِیلاً ] (3).
و از تو دربارۀ روح میپرسند،بگو:روح از امر پروردگار من است،و از دانش و علم جز اندکی به شما ندادهاند.
نه تنها نسبت به حقیقت روح،انسان را دانشی نیست،بلکه نسبت به بسیاری از کلیات و جزئیات عالم ماده و ظاهر جهان بینشی ندارد چه رسد به مسائل عالی الهی و حقایق بلند معنوی و مسائل پرارزش ملکوتی که قرآن مجید در این زمینه میفرماید:
[ یَعْلَمُونَ ظٰاهِراً مِنَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غٰافِلُونَ ] (1).
[ تنها ] ظاهری [ محسوس ] از زندگی دنیا را میشناسند و آنان از آخرت [ که سرای ابدی و دارای نعمتهای جاودانی و حیات سرمدی است ] بیخبرند.
خداوند عزیز طبیعت اولیه همۀ انسانها را از اوّل تاریخ تا قیامت چنین معرّفی میکند:
[ خُلِقَ الْإِنْسٰانُ مِنْ عَجَلٍ ] (2).
انسان از شتاب و عجله آفریده شده است.
[ قُلْ لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِکُونَ خَزٰائِنَ رَحْمَةِ رَبِّی إِذاً لَأَمْسَکْتُمْ خَشْیَةَ الْإِنْفٰاقِ وَ کٰانَ الْإِنْسٰانُ قَتُوراً ] (3).
[ به این کافران و مغروران به امور مادی دلفریب ] بگو:اگر شما مالک خزینههای رحمت پروردگارم [ مانند باران،اموال،ارزاق و...] بودید،در آن صورت از ترس [ تهیدستی و کمشدنش ] از انفاق کردن آن بخل
میورزیدید؛و انسان همواره بسیار بخیل و تنگنظر است.
[ إِنَّ الْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً* إِذٰا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً* وَ إِذٰا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً ] (1).
همانا انسان حریص و بیتاب آفریده شده است؛*چون آسیبی به او رسد، بیتاب است،*و هنگامی که خیر و خوشی [ و مال و رفاهی ] به او رسد، بسیار بخیل و بازدارنده است.
[ إِنَّهُ کٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً ] (2).
بیتردید او [ به علت ادا نکردن امانت ] بسیار ستمکار،و [ نسبت به فرجام خیانت در امانت ] بسیار نادان است.
ملاحظه کنید اندک علمی که از ظاهر امور به دست آمده در ظرف شتاب و بخل شدید و حرص و بیصبری و ظلم و جهل است چگونه انسان با تکیه بر این علم اندک و این همه محدودیت و کم ظرفیتی میتواند به درک سعادت حقیقی و خیر دنیا و آخرت نایل آید ؟ !
اینجاست که نیاز انسان به وجود انسانهایی که مستقیماً از جانب حضرت ربّ العزّه به تربیت کامل و جامع آراسته شدهاند و بینایی و بینش آنان ما فوق همۀ انسانها تا قیامت است و علوم اولین و آخرین و دانش ظاهر و باطن و مادی و معنوی نزد آنان است حسّ میشود.
[ کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ لَکُمْ آیٰاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ ] (3).
خدا این گونه،نشانههای [ قدرت،لطف و رحمت ] خود را برای شما روشن میسازد تا هدایت شوید.
آری،خداوند مهربان این چنین به وسیله نبوّت آیاتش را برای شما بیان میکند و حقایق را روشن میکند،باشد که به مقام سعادت و رشد و کمال هدایت شوید.
عزیزان ! خداوندی که نظام خلقت و آفرینش و نظام نفس و انفس را بدون هدایت نگذاشته،هرگز انسان را از نظر معنوی و تربیتی بی هدایت نمیگذارد که انسان در پیشگاه او افضل موجودات و امانتدار الهی و خلیفه خداست،چگونه او را بدون هدایت و راهبر میگذارد.
پیامبر آن شخصیت والا و با عظمتی است که خداوند علیم وی را از میان تمام مردم زمان یا تمام انسانها از ابتدا تا قیامت برای درک وحی و اسرار غیبی و واقعیات مُلک و ملکوت و دریافت احکام شرعی در جهت مصلحت دنیا و آخرت مردم انتخاب کرده و وی را گنجینه و مخزن دانش و بینش و حقایق عالی هستی قرار داده است.
رابطۀ حضرت حق با انبیای گرامی گاهی به صورت مستقیم بوده چون رابطه با موسی بن عمران و گاهی به وسیله روح اعظم و امین وحی و گاهی به صورت القای واقعیتها در قلب آن بزرگواران که دو صورت اخیر برای تمام پیامبران الهی عمومیت داشته است.
قدرت روحی و نفسی و قلبی انبیا از طرف حضرت اللّه آن چنان بوده که هر وقت اراده میکردند با غیب عالم و با لوح و قلم و با غیب الغیوب هستی تماس
برقرار کنند به سادگی و به آسانی برای آنان میسّر بود و تحت همین قدرت روحی و قوت قلبی و صافی نفس،هر چه را برای خود و در جهت حیات مردم میخواستند دریافت میکردند.
معلّم اول و آخر آنان حضرت ربّ العزّه بود و هیچ بشری در افاضه دانش و علم نسبت به آن بزرگواران دخالت نداشت و این مسئله به فرموده امام صادق علیه السلام در «اصول کافی»بر اساس اصل قبح ترجیح بلا مرجح ثابت و مسلّم است.
به عبارت سادهتر،اطاعت از تمام انبیا تا روز قیامت بر تمام انسانها واجب و حتم است،اگر فرض شود کسی در میان بنی آدم در رشتهای از دانش به خصوص دانش تربیتی و روحی آگاهتر از پیامبران باشد و بر او اطاعت از انبیا واجب و لازم باشد این وجوب اطاعت ترجیح بلامرجّح است،یعنی مقدم را مؤخر داشتن و مؤخر را مقدم داشتن و این تقدیم و تأخیر در دادگاه عقل و وجدان قبیح است، بنابراین دانش و معلومات انبیا ما فوق معلومات بشر تا روز قیامت است و در جامعۀ انسانی معلّمی نبوده که بر انبیا اضافه معلومات داشته باشد تا بتواند بر دانش انبیا بیفزاید،این است که این طایفۀ عظیم القدر و این نفوس عالیه و ارواح طیّبه معلّمی جز خدای لایزال از روز اول حیات تا لحظۀ بیرون رفتن از دنیا نداشتند.
معلومات اول زمان و معقولات آخر زمان در دو رشتۀ غیب و شهود در حدّ لازم برای آن بزرگواران چون خورشید تابان درخشش داشت و این مسئله به خاطر این بود که خداوند عزیز به آن راهنمایان راه حق نفسی به نام نفس قدسی کرامت فرموده بود و این نفس قدسی هم در جهت رشد و کمال خود آنان بود و هم در جهت رشد و کمال امّتها و اقوام روی زمین در تمام ادوار تاریخ.
بر اساس همین نفس قدسی بود که تمام انبیا در تمام لحظات حیات پرارزش خود از قید هوا و هوس و از قید طاغوت و طاغوتیان با کمال قدرت آزاد زیستند و جز در پیشگاه حضرت ربّالعالمین سر تواضع فرود نیاوردند که در مکتب حق اصل آزادی عبارت از قرار داشتن در مدار بندگی حق و آزاد بودن از قید خلق است.
چون سربندگی بر خاک درگاه دوست گذاری و در این بندگی هدفی جز رضای محبوب نخواهی،از دنیا و عقبی و ما فیها رستهای و به عین آزادی و محض وارستگی رسیدهای که دنیا و ما فیها و عقبی و آنچه در آن دو ظرف است بر عاشق حرام است،آنچه بر عاشق واجب است اطاعت از معشوق و آنچه بر او حلال است طلب رضا و خواسته و ارادۀ محبوب است.
انبیای الهی در عالم بیداری شاهد عالم غیب و مُثُلِ غیبیه بوده و صدای دلنواز ملائکه را میشنیدند،و مسائل غیبی را به کمک ملائکه یا قدرت قلب خود دریافت مینمودند و اخبار کلی و جزئی مُلک و ملکوت و حوادث گذشته و آینده تا جائی که خداوند مهربان اراده داشت برای آنان روشن بود !
آنان به اذن و اجازۀ حضرت حق برای اثبات نبوت خود و به تصدیق نشاندن امت،قدرت تصرف در نظام تکوین داشتند و در این رابطه میتوانستند به سهولت و آسانی مرده زنده کنند،کور مادرزاد شفا دهند،مرض جذام و پیسی را معالجه نمایند،ابر برای باریدن حاضر کنند،شتر ماده از دل کوه بیرون بکشند،از درون مردم و خانههایشان خبر دهند،سنگریزه را به سخن درآورند،از سنگ سخت دوازده چشمۀ آب جاری نمایند،چوب خشکی را تبدیل به اژدها کنند،دست به بغل برده و چون بیرون بیاورند مانند ماه شب چهارده سرانگشتانشان بدرخشد،
درخت را وادار کرده از جای خود حرکت کند و زمین را بشکافد و به سوی آنان آید حیوانات را قدرت نطق داده تا بر نبوتشان اقرار بیاورند،در چاه خشک آب دهن انداخته و آن را پر آب نموده و ماه شب چهارده را از وسط دو نیم کنند و از همه مهمتر نفوس مرده و ارواح بیجان را زنده و جاندار و به حیات طیبه آراسته نمایند.
اکثر آنچه به عنوان معجزه در سطور بالا رقم زده شد در قرآن مجید آمده که به هیچ عنوان جای انکار ندارد و منکر آن بدون شک کافر یا مشرک است.
آری،وجه امتیاز انبیا با دیگر مردم در قدرت نفس و روح قلب و معجزات آن بزرگواران بود.
آخرین معجزه از سلسلۀ معجزات انبیای بزرگوار حق،قرآن مجید است که با کرامت وحی به آخرین پیامبر صلی الله علیه و آله عطا شد و آن معجزۀ جاوید و خالد و ابدی است که کسی را یارای آوردن یک آیه مانند آن نیست و همین مسئله یعنی عجز اولین و آخرین از آوردن یک آیه مانند آن،بهترین و برترین دلیل بر حقانیت این کتاب و نزول آسمانی آن میباشد،و نیز همین قرآن بالاترین دلیل و شاهد بر حقانیت انبیا و کتب آسمانی پیشین و برترین دلیل و حجّت بر امامت امامان معصوم شیعه علیهم السلام و ولایت تکوینی و تشریعی آن بزرگواران است (1).
معجزات انبیا و به خصوص قرآن مجید برای ابد بازار پیامبرسازی را از طرف هواپرستان و استعمارگران و استثمارچیان بیحیا و پررو بست و در طول تاریخ ادعای کذب و دروغ کسی در زمینۀ نبوت بر کرسی ننشست و رونق پیدا نکرد.
1) (1)) -در زمینۀ اعجاز قرآن و دلالتش بر نبوت نبی اسلام و انبیای گذشته و امامت ائمۀ اثنا عشر علیهم السلام صدها کتاب استدلالی نوشته شده که زینت بخش تمام کتابخانههای داخلی و خارجی است که مجموعۀ نام آنها اگر یک جا جمع شود به چند جلد کتاب قطور میرسد.
گروهی از بیداران راه حق اعتقاد دارند:بالاترین معجزۀ انبیا و برترین خارق عادت آنان علم و حکمت است،علم و حکمتی که سرچشمۀ مستقیم و زلالش علم و حکمت خداست و همین علم و حکمت خدادادی بود که آن بزرگواران را از هر جهت از تمام مخلوقات عالم ممتاز کرده بود.
برای دانایان و خاصان از عقلا و اهل انصاف،علم و حکمت انبیا که در درون آنان یا در کتابشان تجلی داشت وسیلۀ تصدیق نبوت آنان بود،چون بینایان و دانایانی هم چون سلمان و ابو ذر و مقداد و عمار که نمونه آنان در همۀ امم بود،از انبیای خدا پس از آن چشمههای جوشان و سرشار علم و حکمت،معجزه و خارق عادت طلب نمیکردند و موعظۀ حسنه و خوارق عادات و معجزات یعنی تصرفات آنان در امور تکوینی به اذن حضرت ربّ برای تودۀ مردم و عوام الناس وسیلۀ تصدیق نبوت بود که در این جهت مردم عوام به آنان ایمان میآوردند و تعدادی از آنان تا آخرین نفس با انبیای خدا همراهی مینمودند،اینان به همان خوارق عادات و ظاهر آیات کتاب هدایت مییافتند و از عناد و لجبازی دوری جسته دست به دامن انبیا میزدند و هدایت مییافتند و به راه خیر و صلاح و سعادت و سداد میرفتند و شمشیر و اسلحهای که در اختیار انبیا قرار داشت برای اهل لجاج و عناد بود،آنان که به هیچ وجه تسلیم علم و حکمت و موعظه و معجزه نمیشدند و میخواستند حاکم بر زندگی و حیاتشان هوا و هوس و شهوات باشد و از این راه به استعمارگری و استثمار بندگان و به استضعاف کشیدن آنان ادامه داده و مزاحم هدایت و رشد و کمال عباد حق گردند.
اینان بیداری و سعادت و سلامت بندگان حضرت رب را نمیخواستند
و همیشه در پی این معنا بودند که عباد الهی برای شکم و شهوت آنان حمالی کنند و محصول زحمت و دسترنج خود را در اختیار آن بردگان شهوت و هوا قرار دهند ! !
جهاد انبیا و به کار گرفتن اسلحه به وسیله آنان فقط برای پاکسازی فضای حیات از شرّ نابکاران و ظالمان و متجاوزان و ستمگران و کافران و مشرکان بود و این بکارگیری اسلحه در عصری از اعصار مهمترین وظیفۀ مردم مؤمن در برابر مردم مزاحم است و هرکس از قرار گرفتن در مدار جهاد سربتابد از توحید و نبوت سر تابیده و به سعادت خود و دیگران لطمه زده و خیانت غیر قابل جبران مرتکب شده است ! !
خداوند متعال در این زمینه میفرماید:
[ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا بِالْبَیِّنٰاتِ وَ أَنْزَلْنٰا مَعَهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْمِیزٰانَ لِیَقُومَ النّٰاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ وَ لِیَعْلَمَ اللّٰهُ مَنْ یَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّ اللّٰهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ ] (1).
همانا ما پیامبران خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنان کتاب و ترازو [ ی تشخیص حق از باطل ] نازل کردیم تا مردم به عدالت بر خیزند،و آهن را که در آن برای مردم قوت و نیرویی سخت و سودهایی است،فرود آوردیم و تا خدا مشخص بدارد چه کسانی او و پیامبرانش را در غیاب پیامبران یاری میدهند؛ یقیناً خدا نیرومند و توانای شکستناپذیر است.
اگر در آیۀ شریفه دقت کنید هر سه مسئله را مییابید:معجزات،علم و حکمت و اسلحه،معجزات برای عوام،علم و حکمت برای خواص،اسلحه برای دشمنان.
1) (1)) -حدید (57):25.
انسان وقتی در برابر بارگاه عظمت و شخصیت انبیای گرامی حق قرار میگیرد، چارهای جز تسلیم در برابر آن هادیان راه حق نمیبیند و به این معنا واقف میشود که رو گردانی از آنان و فرهنگ ثمربخش و سعادتآورشان،عین ضلالت و شقاوت و محض بدبختی و ذلت و باعث درافتادن در چاه هوا و هوس و گرفتار آمدن به دست راهزنان و غولان خطرناک است.
پیامبران الهی قرار گرفتگان بین عالم معقول و عالم محسوسند،آنها از جهتی با تمام وجود و در کمال علاقه و عشق و محبت و صفا با حضرت حقند که در این جهت فکر و قلب و نفس و روحشان به وسیلۀ عنایات دوست سیراب میشود و از جهتی به اذن خدای مهربان در کمال رحمت و شفقت همراه با خلقند،تا آنان را از جهالت و ضلالت و ذلّت و شقاوت نجات بخشند و به راه کمال و رشد و سعادت رهنمون شوند.
چون روی به ملکوت آرند خیال میکنی از خلق و مخلوقات به کلی بیخبرند و چون روی به خلق آرند انگار یکی از آنانند.
انبیا واسطه بین حق و خلقند،خداوند مهربان به وسیله آنان درِ سعادت دنیا و آخرت را به روی خلق میگشاید و به توسط آن بزرگواران به بندگانش فیض بینهایت و رحمت واسعه میرساند،اگر آنان مبعوث به رسالت نمیشدند،فیضی از جانب دوست به کسی نمیرسید و احدی از رحمت خاصّۀ الهیه بهره نمیبرد.
برای قلب پاک انبیا از طرف حضرت رب الارباب دو در باز شده،از یک در آنچه
در لوح و ذکر حکیم است مطالعه میکنند و از آن راه به عجایب ما کان و ما سیکون و احوال گذشته و آینده و قیامت و حشر و کتاب و میزان و حساب و حسابرسی و عاقبت امر مردم و همه خصوصیات بهشت و جهنم آگاه میگردند و از درِ دیگر ظاهر جهان را مینگرند و خیر و شر مردم و علل سعادت و شقاوت جوامع را مییابند تا آنان را به وسیلۀ آنچه از غیب گرفته و بر ظاهر آگاهی یافته به سعادتشان راهنمایی کنند و از افتادن در شقاوت و لذّات ویرانگر حفظ کنند.
آن بزرگواران در دو جهت ملک و ملکوت در کمال کمالند و در طرفین غیب و شهادت در اوج عظمت و آگاهی و این اعلی مرتبۀ انسانیت و اوج قدرت آدمی در عالم امر و خلق است.
انبیا ستارگان درخشان حضرت حق در افق حیات انسانند،دست یابی به راه سعادت و درستی جز در سایۀ نور آنان امری محال و برنامهای غیر ممکن است.
اگر نهال وجود انسان به دست آنان باغبانی شود،به میوۀ شیرین رشد و کمال میرسد و شاهد قبولی حضرت حق و رضای آن جناب هم چون بلبل عاشق گل بر شاخۀ این درخت و شجرۀ طیبه مینشیند.
اگر نهال وجود انسان به دست غیر انبیا بیفتد پس از اندک مدّتی خشک شده و شاخ و برگش میریزد و از آن هیمهای برای سوختن در آتش جهنم باقی میماند !
بگذارید نور نبوت انبیا در فضای حیات شما تجلی کند که در سایۀ این نور،دل و قلب و نفس و جانتان منوّر به نور معرفت گشته و به عنایات و فیوضات خاصۀ حضرت حق مفتخر خواهید شد که راه نجاتی جز راه انبیا نیست و راهی برای رسیدن به مقام قرب و لقا جز طریق آن بزرگواران وجود ندارد.
آری،آنان ستارگان درخشان آسمان حیاتند و به قول عارف شیراز:
ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد*** دل رمیدۀ ما را رفیق و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت***به غمزه مسئلهآموز صد مدرس شد
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا*** فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
طرب سرای محبت کنون شود معمور ***که طاق ابروی یار منش مهندس شد
لب از ترشح می پاک کن برای خدا ***که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود*** که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد
برای بر پا کردن یک زندگی پاک و شستشوی فضای حیات از تیرگیها و آلودگیها،تمام انسانها احتیاج شدید به دانش و معرفت دارند و در این زمینه کسی کوچکترین شک و تردید روا نمیدارد.
این دانش و معرفت است که قدرت دارد ما را به کیفیت زیست صحیح و شؤون حقیقی زندگی آشنا کند.
کسی نمیتواند کوچکترین و کمترین گامی بدون معرفت در راه زندگی آگاهانه بردارد.
نیاز و احتیاج ما به دانش از کوچکترین جزئیات جهان هستی گرفته تا مجموع کلی آن برای همه احراز شده است.
انسان بدون علم و معرفت به جهان هستی و به خصوصیات و ظاهر و باطن انسان و انسانیت و بدون آگاهی به مبدأ و معاد،یک حیوان درندهای است که بدون شک مزاحم سایر جانداران است.
مسئلۀ معرفت یک رکن اساسی موجودیت انسان است.
رکن اساسی دیگر عبارت از روش و عمل بر اساس آن آگاهی و معرفت است.
اکتفا به دانش تنها و ذهن را مانند ضبط صوت قرار دادن و راه زندگی را بدون
معرفت طی کردن نه تنها مفید نیست بلکه دانش بدون عمل،برای زندگی مادی و معنوی استهلاک انرژی کلان است بدون بهرهبرداری از آن.
انبیای الهی منابع معرفت و آگاهی و بینش و دانشند و این معنا را به تجربه ثابت نمودهاند و برای اهل انصاف و عقل در این که آن بزرگواران در رأس صاحبان معرفتاند شکی نیست،بر تمام انسانها واجب و لازم است که عقل جزیی خود را به عقل نورانی و کلّی آنان متصل کرده و تشنگی جان را از چشمۀ معرفت آنان سیراب نمایند،آن گاه زندگی و حرکت را بر اساس معرفتی که از آنان کسب میکنند قرار دهند تا به سعادت دنیا و آخرت دست یابند و از عذاب جهنم در فردای قیامت خلاصی یافته به ضیافت حضرت حق در بهشت عنبر سرشت درآیند.
زیستن بدون کمک انبیا،زیستن در جهالت است،عاقبت این زیستن یا دیوانگی یا خودکشی یا پریشانی و اضطراب یا ورشکستگی روحی و یا دچار شدن به گسیختگی پیوند سالم اعصاب از یک دیگر است.
آنان که از مکتب نبوت و از راه انبیا جدا زندگی میکنند هم چون کلاف سردرگماند و در حوادث و مصایب و سختیها و رنجها راه بجایی نمیبرند و تکیه گاه محکمی برای خود نمییابند،اینان اگر هم ادامۀ حیات دهند راحت نیستند و لحظه به لحظه دچار مرگ تدریجیاند.
جناب صدر المتألّهین در کتاب با ارزش«الشواهد الربوبیّة»در اشراق تاسع در صفات و ویژگیهای انبیا براساس آیات و روایات و درایت عارفان میگوید:
از اوصاف انبیای حق حدّت فهم و جودت ذهن و خوش فکری و تیزفهمی شدید است،به نحوی که آنچه را از غیب الغیوب میشنوند با سرعتی سریعتر از
هر شیئی عمق و حقیقت آن را مییابند و نیاز به سؤال برای درک عمق حقایق پس از شنیدن اول ندارند و این نهایت نورانیت عقل آنان و روشنایی و صفای نفس آن بیبدیلان و بینظیران و بندگان خاص حضرت ربّ العزّه است.
انبیای الهی اول بار هر چه را از مصدر وحی و عالم غیب و جهان سرّ میشنوند تا ابد در حافظۀ آنان میماند و درِ هرگونه فراموشی به روی آن بزرگواران بسته است؛ زیرا نفس پاک و قلب صافی آنان متصل به لوح محفوظ است و هادی راه معنا ندارد حقیقت و حقایق گرفته شده از عالم غیب را فراموش کند که آنچه را گرفته وسیلۀ هدایت و حجّت حق بر خلق عالم است،آنچه در بعضی کتب به عنوان صحت نسیان نبی آمده غلط محض است.
انبیا از هر جهت دارای صحت فطرت و سلامت طبیعت و معتدل المزاجند، خلقت آنها کامل و از جهت درون و برون و ظاهر و باطن تامّ و کامل و در منتهی درجۀ سلامت و صحتاند.
اینان اگر معتدل المزاج و صحیح الفطره و سالم الطبیعه نبودند،در جدال با اهل جدل و مناظرۀ با مادّیگران و اهل دانش و جنگ با شجاعان کافر و مشرک برای اعتلای کلمۀ حق و ریشه کن کردن درخت باطل و طرد طاغوت و طاغوتیان موفق نبودند،در حالی که در قرآن مجید و کتب حدیث و تاریخ میخوانید که آن بزرگواران در تمام زمینههای حیات مردمی موفّق و طایفهای پیروز و بهروز و حاکم و غالب بودند.
آری،رشد و کمال آن هم در حدّ اعلا جز به فطرت سالم و طبیعت صحیح و بدنی سالم و قوی عنایت نمیشود.
انبیای الهی دارای بیانی ساده و عبارات و کلماتی روشن و در حدّ عالی فصاحت و بلاغت بودند و به همین خاطر میتوانستند عالیترین مسائل الهی و حقایق ربانی
و معارف ملکوتی را به تودۀ مردم و عوامترین انسانها در خور فهم و عقلشان و در حدّ استطاعت و قدرت فکرشان تفهیم کنند و آنان را از حضیض جهالت به اوج معرفت برسانند !
آری،دانش انبیا با همۀ قدر و علوّ و اوجی که در عظمت و واقعیّت دارد قابل فهم همگان است،البته هر کسی درخور شأن عقل و فکرش میتواند از این سفرۀ الهی تغذیه شود و به جایی برسد.
علم سوی در اله برد***نه سوی مال و نفس و جاه برد
جان بی علم دل بمیراند ***شاخ بی بار ربو بگیراند
هر که را علم نیست گمراه است*** دست او زان سرای کوتاه است
مرد را علم ره دهد به نعیم ***مرد را جهل در برد به جحیم
علم باشد دلیل نعمت و ناز*** خنک آن را که علم شد دمساز
کار بی علم بار و بر ندهد*** تخم بی مغز پس ثمر ندهد(1)
انبیای الهی در مقامی بالا از علم و حکمتند و بدین سبب دل آنان از عشق به حکمت و علم و ابلاغ آن به تمام انسانها هم چون دریا پر از موج است و در این راه از هیچ گونه کوششی دریغ نکردند،در حدّی که اهل انصاف و عاقلان و آگاهان و دانشمندان با بصیرت در شرق و غرب معتقد و مقرّ و معترف و مذعن به این حقیقتاند که دانشی و حکمتی که امروز در دست انسانهاست،مایه در علم و حکمت انبیای الهی دارد.
1) 1)- حدیقة الحقیقة وشریعة الطریقة، سنایی غزنوی.
انبیای خدا به شهوات غلط میل نداشتند و در این زمینه دارای عصمت فکری و روحی بودند،آن بزرگواران لحظهای از عمر خود را به لهو و لعب نگذراندند و مغرور به عالم غرور نشدند،نسبت به لذات غلط و غیر خدایی نفرت داشتند و تمام این برنامهها را حجاب بین خود و بین محبوب دانسته و مبغوض اهل اللّه و مجاورین عالم قدس و ملکوت به حساب میآوردند،بدین جهت پاک زیستند و پاک از این عالم فانی به عالم باقی رخت بستند.
انبیای الهی از کرامت نفس در آن حدّ عالی و نهاییش برخوردارند و به این خاطر عاشق و علاقهمند به کرامت انسان بودند و با تمام وجود کوشش کردند که همه را به کرامت بالفعل برسانند،آنان از امور پست و دَنیّ گریزان بودند و به معالی امور روی داشتند،از هر چیزی عالی و رفیعش را انتخاب میکردند و هر امر پست و بیارزشی را از فضای حیات ملکوتی و قدسی خود دور مینمودند،آنان میدانستند که امور عالی وسیلۀ قرب و کمال نسبت به حضرت حق است.
پیامبران به خاطر هدایت بشر در کمال مهر و محبت و عاطفه و عشق بودند و هرگز در مسیر دستگیری از انسان دچار خشم و غضب نمیشدند و حاضر نبودند حدّی از حدود خدا را که حیات جامعه وابسته به آن بود تعطیل کنند،اجرای حدود و قصاص الهی از طرف آنان عین محبت و رأفتشان به جامعه انسانی بود.
آن بزرگواران به هیچ وجه اهل خوف و ترس از میدان جنگ و جهاد و مرگ و مردن نبودند؛زیرا به این معنا معرفت داشتند که دنیا مقدمۀ آخرت و آخرت از همۀ دنیا بهتر و برتر است،در اقدام به امور الهی از جسارت نفس برخوردار بوده و از ضعف نفس در امان بودند،کار خیری پیش نمیآمد مگر این که در انجامش از
تمام مردم عالم پیشقدمتر و جسورتر بودند،خیری در تمام زندگی از آنان فوت نشد و شرّی و لو بسیار اندک از آن بزرگواران در هیچ زمینهای دیده نشد !
آنان در جود و سخاوت برتر از تمام عالمیان بودند؛زیرا وابستگی آنان به خزاین رحمت حق با وجودشان متحد بود و یقین داشتند خزاین عنایت الهی کم شدنی و تمام شدنی نیست،این است که در ایثار مال و علم و جان دریغ نداشتند و میدانستند سود بینهایت این ایثار به خودشان بر میگردد.
چون به خلوت انس و عبادت میرفتند وجودی سرشار از نشاط و حال هم چون اقیانوس داشتند و خستگی روز هیچ تأثیری در عشق و نشاط آنان نسبت به عبادت و انس با دوست نداشت،چرا که آنان عارفترین موجودات به حضرت حق بودند لذا تمام عشق و محبت را صرف او کرده و در این راه از خستگی و سستی پروا نداشتند.
آنان از لجبازی و عناد در برابر عدل و حق و برهان و حکمت،پاک و منزّه بودند، به محض برخورد با حق و عدالت تسلیم شده و قبولی خود را با تمام وجود اعلام میکردند.
در سورۀ مبارکۀ کهف آمده است:
وقتی موسی بن عمران با دارا بودن مقام با عظمت اولوالعزمی از حضرت ربّ العزّه شنید مردی در مجمع البحرین است که از او نسبت به حقایق و اسرار آگاهتر است،بلافاصله از جانب حق درخواست کرد وی را به آن مرد رهنمون شود،تا از علم سرشار او در جهت رشد و کمال و تقویت روح و قلب او استفاده کند (1)! !
آری،بر شما حتم و لازم است که در برابر نبوت انبیا سر تسلیم فرود آرید
1) (1)) -کهف (18):65-66.
و خاضعانه به محضر این مقام با عظمت و این نور بینهایت عرضه بدارید:
بیتو ای نو گل خندان سر بستانم نیست***جز دل خون شده و دیده گریانم نیست
ای مه از خود مپسند این همه مهجور مرا*** که در این تیره شبان طاقت هجرانم نیست
همچو مهتاب به بام آی و نگر در شب هجر*** که به جز نقش خیال تو در ایوانم نیست
صبح آن روز که امید وصالم نبود*** ای سفر کرده کم از شام غریبانم نیست
گنج عشقت به دلم جست نهان گاهی و من***شرمسارم که جز این کلبه ویرانم نیست
تن سپارم به بلا در ره امکان وصول*** غم جانانم اگر هست غم جانم نیست
امتیازات و ویژگیهای انبیا را میتوان در عناوین زیر خلاصه کرد:
1-برگزیدگان و انتخاب شدگان خاصّ حق.
2-ممتازترین انسانها در عبادات.
3-پاکترین و خالصترین عباد الهی از جهت قلب و نفس و روح.
4-دارندگان علم و حکمت.
5-باتقواترین انسانهای روزگار.
6-صبورترین انسانها در برابر حوادث.
7-شاکرترین افراد بشر نسبت به نعمتها.
8-نیکوکارترین انسانهای تاریخ.
9-مخلصین از عباد حق.
10-مخلَصین از بندگان الهی.
11-صالحترین افراد بشر.
12-صدّیقترین انسانها.
13-خاضعترین افراد بنی آدم نسبت به حق و خلق.
14-خاشعترین افراد از نظر حالت قلب.
15-شجاعترین انسانها در تمام جوانب انسانی.
16-با سخاوتترین مردم روزگار.
17-عارفترین افراد بشر نسبت به حقایق.
18-محبوبترین انسانها در پیشگاه حق.
19-عاشقترین انسانها نسبت به حضرت اللّه.
20-امینترین مردم روزگار نسبت به همۀ امور حیات.
برای این که نمونههایی از واقعیتهای بیان شده را در انبیای حق در مرحلۀ نفس و قلب و عمل ببینید حتماً به آیات کتاب خدا در شرح احوال انبیا مراجعه کنید.
قرآن مجید این خصوصیات را از زندگی پاک انبیا حکایت میکند؛آنچنان که انسان غرق در حیرت و تعحب میگردد.
یوسف چون به چاه شد به نقل حسن بن محبوب،از حسن بن عماره،از مِسمَع ابی سیّار از امام صادق علیه السلام در آن تاریکی و خلوت و وحشت چاه با کمال ایمان
و اطمینان به الهام حضرت دوست عرضه داشت:
اللّهُمَ انّی اسْئَلُکَ بِاَنَّ لَکَ الْحَمْدُ لا الهَ الّا انْتَ الحَنّانُ المَنّانُ،بَدیعُ السَّماواتِ وَ الْاَرْضِ ذُو الْجَلالِ وَ الْاِکْرامِ انْ تُصَلّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ انْ تَجْعَلَ لی مِنْ امْری فَرَجاً مَخْرَجاً وَ تَرْزُقَنی مِنْ حَیْثُ احْتَسِبُ وَ مِنْ حَیْثُ لا احْتَسِبُ (1).
پروردگارا ! تو را میخوانم به این که سپاس و شکر مخصوص توست،معبودی جز تو،مهربان و نیکی دهنده وجود ندارد،به وجود آورنده آسمانها و زمینی،ای صاحب جلال و اکرام ! بر محمّد و آل محمد درود فرست و در کار من گشایشی آر و مرا از جایی که گمان دارم و ندارم روزی بخش.
چون کاروان وی را از چاه بیرون کشیدند خود را معرفی نکرد و نگفت که من یوسف پسر یعقوبم و منزل و مکانم در همین نزدیکی است،بلکه سکوت کرد و خود را تسلیم کاروانیان نمود؛زیرا با فراست ایمانی و نور قلبی دریافته بود که این بلا و مصیبت و این ابتلا و آزمایش گرچه ظاهری تلخ دارد ولی عاقبتش شیرین و الهی است و این آزمایش مقدمهای ملکوتی برای رسیدن به مقامی الهی است که در آن مقام خیر او و ملّتهای تاریخ لحاظ شده است !
روح با عظمت او در عین این که کودکی چند ساله بود از قبول تزویر،تلبیس، تمویه،تخیلات،دروغ،حیله،مکر،کید،توهمات و تسویلات نفسانیه با کمال قدرت ابا داشت.
چون در برابر وسوسههای خطرناک آن زن زیبای مصری در کاخ عزیز و در خلوت خانۀ کاخ قرار گرفت و هجوم و وسوسههای او به مدّت هفت سال طول
1) (1)) -مهج الدعوات:307؛بحار الأنوار:170/92،باب 105.
کشید و در آن ایام یوسف به بلوغ رسیده بود،در برابر او بر اساس قرآن مجید فقط گفت:معاذ اللّه.
عجیب کلمهای است،معنای این کلمه این است که خیال نکنی من از ترس آبرویم در دنیا،یا جریمه شدن به خاطر جرم،یا به زندان افتادن،یا به عذاب آخرت دچار شدن به تو نزدیک نمیشوم بلکه از این خواسته تو فقط و فقط به خاطر عزیزم و محبوبم و معشوقم حضرت اللّه سرباز میزنم و محال است در این زمینه حتّی فکری آلوده در قلب پاک من خطور کند.
ابن عباس شاگرد امیر المؤمنین علیه السلام میگوید:
بزرگان برای ما حکایت کردند که زلیخا هفت سال برای خواستۀ خود یوسف را در شدیدترین مضیقه قرار داد ولی آن حضرت یک بار به چهرۀ او چشم ندوخت، روزی در کمال زاری به آن حضرت عرضه داشت:یک بار دیده به سویم بردار، پاسخ داد:اگر تو را ببینم از دیدن حق محروم و کور میشوم !
گفت:ای یوسف ! چه چشم زیبایی داری،جواب داد:اوّل عضوی است که در خانۀ تاریک قبر بر رویم فرو ریزد !
گفت:چه بوی خوشی داری،گفت:پس از سه روز از مرگم چون قبرم را باز کنی به شدت از بوی تعفن جنازه فرار میکنی.
گفت:چرا به من نزدیک نمیشوی،پاسخ داد:نزدیکی به تو باعث دوری از خدا است !
گفت:فرشم از حریر خالص است برخیز و حاجتم را بر آور،جواب داد:اگر به خواستهات عمل کنم نصیبم را در بهشت الهی از دست میدهم.
گفت:تو را به شکنجهگران زندان میسپارم،جواب داد:در آن وقت است که خداوند مهربان و مولای عزیزم مرا میخرد (1).
چون به زندان افتاد عرضه داشت:
[ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ ] (2).
یوسف گفت:پروردگارا ! زندان نزد من محبوبتر است از عملی که مرا به آن میخوانند.
چون پس از نُه سال به عللی که قرآن ذکر کرده از زندان آزاد شد و سلطان مصر به وی احترام کرد و به او گفت:امروز مقامت نزد ما معلوم شد و تو در این دستگاه امین و صاحب منزلتی،میتوانست بگوید:من فرزند یعقوبم و منزل ما شهر کنعان است؛اکنون اسب تیز پایی به من بده تا به دیار خود روم و به دیدار پدر و مادرم خوشحال شوم،ولی این معنا را نگفت؛زیرا ملت مصر را اسیر کاخنشینان دید و عباد خدا را دچار مردم ظالم و ستمگر مشاهده کرد،پیش خود گفت:در این دستگاه نفوذ کنم،باشد که روزی در سایۀ به دست آوردن آبروی مردمی و قدرت بتوانم این جامعۀ شیطان زده و گرفتار طاغوت و طاغوتیان را نجات دهم ! !
به عزیز مصر گفت:
[ اجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ ] (3).
یوسف گفت:مرا سرپرست خزانههای این سرزمین قرار ده؛زیرا من نگهبان دانایی هستم.
چون مدتی در آن پُست خدمت کرد و امانت و لیاقت و کفایت خود را نشان داد
به مقام رهبری مملکت مصر رسید و به تمام اوضاع و احوال آن مملکت مسلّط شد،در این زمینه قرآن مجید میفرماید:
[ وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهٰا حَیْثُ یَشٰاءُ نُصِیبُ بِرَحْمَتِنٰا مَنْ نَشٰاءُ وَ لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ ] (1):
اینگونه یوسف را در [ آن ] سرزمین مکانت و قدرت دادیم که هر جای آن بخواهد اقامت نماید.رحمت خود را به هر کس که بخواهیم میرسانیم و پاداش نیکوکاران را تباه نمیکنیم.
چون برادران در سفر سوّم به حضورش رسیدند برای این که از شدت شرم و خجالت آنان بکاهد و بار سنگین روح آنان را از عملی که کرده بودند کم کند به آنان فرمود:
[ هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ ] (2).
گفت:آیا زمانی که نادان بودید،دانستید با یوسف و برادرش چه کردید ؟
آنان ناگهان به خود آمده و پس از اندکی تأمل گفتند:
آیا تو همان یوسف هستی که چهل سال قبل دچار خطای ما شدی ؟
گفت:آری،من یوسفم و این برادر من است،این خداوند مهربان است که بر ما منت گذاشت و به خاطر تقوا و صبر،ما را به این مقام و منزلت رساند که خداوند عزیز اجر و مزد نیکوکاران را ضایع نمیکند.
برادران گفتند:به خداوند قسم که حضرت حق تو را بر ما به«مُلک و عزّت و عقل و حسن و کمال»برگزید و ما در عدم شناخت حق تو،مقصر و خطاکاریم.
یوسف عزیز با کمال مهربانی در برابر آن همه ظلم و ستم برادران فرمود:
[ لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّٰهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ ] (1).
گفت:امروز هیچ ملامت و سرزنشی بر شما نیست،خدا شما را میآمرزد و او مهربانترین مهربانان است.
یوسف عزیز بر اثر پاکی جان و نور قلب،چون خود را در والاترین مقام در روی زمین دید به پیشگاه مقدس حضرت حق عرضه داشت:
[ رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ ] (2).
پروردگارا ! تو بخشی از فرمانروایی را به من عطا کردی و برخی از تعبیر خوابها را به من آموختی.ای پدید آورندۀ آسمانها و زمین ! تو در دنیا و آخرت سرپرست و یار منی در حالی که تسلیم [ فرمانهای تو ] باشم جانم را بگیر،و به شایستگان مُلحقم کن.
عرفای بزرگ و حکمای الهی بر اساس معارف حقه،به خاطر محدودیت ظاهر انسان،از انسان تعبیر به عالم صغیر و به خاطر روح الهی و قلب با عظمتش که عرش رحمان است از او تعبیر به عالم کبیر کردهاند.
این بیداران راه دوست گفتهاند:
چنانچه در عالم ظاهر کرۀ زمین را کوهها و معادن و رودها و نهرها و دریاها و بازارهاست هم چنان در عالم صغیر انسانی مانند آنها موجود است به این معنا که:
بدنش زمین،استخوانها کوهها،مغز معادن،درون دریا،امعاء رودها،رگها نهرها،پیه گِل،موی گیاه،محل روییدن موی خاک پاک حاصلخیز،اُنس آبادانی، پشت تپّهها،وحشت خرابهها،تنفّس بادها،سخن رعد،صدا صاعقه،گریه باران،سرور و فرح روشنایی،غصه و اندوه تاریکی،خواب مرگ،بیداری حیات، ولادت ابتدای سفر،کودکی بهار،جوانی تابستان،کهولت پاییز،پیری زمستان، مرگ انتهای سفر دنیایی،سالهای عمر شهرها،ماهها منزلگاهها،هفتهها فرسخها،روزها میلها،نفسها گامها (1)،از این جهت عالَمِ صغیر است و دنیا نسبت به او عالَمِ کبیر.
روح و قلبش از نظر استعداد از وسعت سماوات و ارض گستردهتر و مرکز گنجایش علم و هدایت و عشق و محبت و مستعدّ خلافت و ولایت و کرامت و حقیقت است،از این جهت عالم کبیر و دنیا نسبت به او عالم صغیر است.
این جهان با عظمت و دنیای بینهایت معلّم و استادی میخواهد تا به شناخت ظاهر و باطنش هدایتش نماید و غرض از خلقت وی را به وی بنمایاند و مبدأ و معادش را به وی بشناساند و راه صحیح سلوک و سیر او را از دنیا تا به آخرت به او تعلیم دهد و این معلم و استاد عقل خود او نیست که عقلش از نظر استعداد جزئی
1) (1)) -تفسیر خسروی:9/5.
است و جز به درک جزئیات آن هم جزئیاتی از ظاهر راه نمیبرد و اگر عقلش میتوانست در همۀ امور معلم او باشد تاکنون تمام اسرار لازم را در اختیار او گذاشته بود،به ناچار باید اذعان و اعتراف کرد که در زمینۀ رشد و کمال و همآهنگ کردن تمام حقایق ظاهر با باطن و یافتن راه سعادت و سلامت و رسیدن به مقام قرب و وصال نیازمند به تعالیم انبیای عظام است،آن تعالیمی که از حضرت ربّ به انبیا ابلاغ شده تا آن هادیان راه حق به مردم ابلاغ نمایند.
انبیای گرامی حق با براهین حکیمانه در درجۀ اول وجود مقدس حق و حضرت ربّ العزّه و اسما و صفات آن جناب را به مردم شناساندند و از این راه قلب انسان خواهان را که مرکز گرفتن انوار غیبی است با منور کردن به نور ایمان و یقین به حضرت محبوب متصل کردند و از این طریق انسان را برای به دست آوردن مقام قرب و رسیدن به فضای وصل برافروختند و از اهل ایمان منبعی از نور و روشنایی به وجود آوردند،نوری که انسان را تا ملکوت و غیب عالم رهنمون گشت و وی را وادار کرد به پیشگاه جناب او با زبان حال بگوید:
شاد زی ای دل غمگین که نشاط و غم از اوست ***رنج از او راحت از او زخم از او مرهم از اوست
آفتابی بودم ساکن خلوتگه دل***که فروغ مه و خورشید فروزان هم از اوست
سر من گوی صفت در خم چوگان کسی است*** که چه ابروی بتان پشت مه نو خم از اوست
بکشد تا بکند پای من از بند رها ***للّه الحمد که این رشته قوی محکم از اوست
من و آن جام جهان بین و پس از این لب جوی***که دل دُرد کشان زنده چو جام جم از اوست
در میخانه مبندید و سر خُم منهید*** بدهید آن می دیرینه که دفع غم از اوست
پیامبران برای بشر با بیانی قاطع ثابت کردند که وجود مقدس او محیط به ظاهر و باطن هستی است و حقّ حقیقی اوست که از او اطاعت کنند و در تمام شؤون حیات از وی فرمان برند،چرا که مالک و ربّ هستی جز جناب او کسی نیست.
آن بزرگواران با دلایل حقه این معنا را به انسان تفهیم کردند که مطیع حق،مورد رضای حق و عاقبتش نعیم ابد و عاصی از فرمانْ،منفور دوست و منزل ابدی و جایگاه دایمیاش عذاب جهنّم است.
در فرهنگ انبیای عظام توحید و یکتا پرستی ریشۀ همه واقعیتها و فضایل است و بدون پیوند با حق و ایمان به حضرت ربّ العزّه،هیچ برنامهای از برنامههای انسان قابل ارزش نیست.
انبیای الهی در شناساندن اسما و صفات حق پافشاری عجیبی داشتند؛زیرا معرفت به اسما معرفت به اوست و معرفت به او بهترین عامل تربیت و رشد و کمال انسان در دنیا و آخرت است.
شناخت حضرت حق طبیعتاً همراه با شناخت حقوق آن جناب است،به این معنی که وقتی انسان موفق به شناخت اسما و صفات گردد،به این نتیجه میرسد که حق عبادت،حق اطاعت،حق ربوبیت،حق مالکیت وقف حریم مقدس اوست و انسان را به هیچ عنوان نرسد که غیر خدا را معبود خود و مربوب خود
و مالک خود و مطاع خود بگیرد که اگر غیر خدا را در این زمینهها هدف قرار دهد کافر و مشرک و دچار خزی دنیا و عذاب آخرت است.
تمام گرفتاریهای انسان در طول تاریخ معلول اشتباه و خطا و عصیان او نسبت به معبودگیری اوست،وقتی دنیا،درهم و دینار،مقام،شهوت،هوا،طاغوت، بت،علم،دولت و قدرت معبود انسان شود،انسان تبدیل به یک موجود شریر افسار گسیخته میگردد که در طریق حیات و زندگی خود به هیچکس و هیچچیز رحم نخواهد کرد.
در زمینۀ اسما اللّه که باب معرفت حضرت حق است روایت مهمی وارد شده که بسیار مناسب است به آن اشاره شود:
فی کِتابِ التَّوْحیدِ بِإسْنادِهِ عَنْ مَوْلانا الصّادِقِ علیه السلام عَنْ أبیهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلیٍّ عَنْ أبیهِ عَلیِّ بْنِ الحُسَیْنِ عَنْ أبیهِ الحُسَیْنِ بْنِ عَلیٍّ عَنْ أبیهِ عَلیِّ بْنِ أبی طالبٍ علیهم السلام قال:قالَ رَسوُل اللّهِ صلی الله علیه و آله:اِنّ لِلّهِ تَبارَکَ وَ تَعالی تِسْعَةً وَ تِسْعینَ اسْماً مِائَةً الّا واحِداً مَنْ احْصاها دَخَلَ الْجَنَّةَ وَ هِیَ:
اللّهُ الْواحِدُ الْاَحَدُ الصَّمَدُ الْاَوَّلُ الْآخِرُ السَّمیعُ الْبَصیرُ الْقَدیرُ الْقاهِرُ الْعَلیُّ الْاعْلیٰ الْباقِی الْبَدیعُ الْبارِیءُ الْاَکْرَمُ الظّاهِرُ الْباطِنُ الْحَیُّ الْحَکیمُ الْعَلیمُ الْحَلیمُ الْحَفیظُ الْحَقُّ الْحَسیبُ الْحَمیدُ الْحَفِیُّ الرَّبُّ الرَّحْمٰنُ الرَّحیمُ الذّارِئ الرَّزاقُ الرَّقیبُ الرَّؤُفُ الرّائِی السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکَبِّرُ السَّیِّدُ السُّبُّوحُ الشَّهیدُ الصّادِقُ الصّانِعُ الطّاهِرُ الْعَدْلُ الْعَفْوُ الْغَفورُ الْغَنِیُّ الْغِیاثُ الْفاطِرُ الْفَرْدُ الْفَتّاحُ الْفالِقُ الْقَدیمُ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ الْقَوِیُّ الْقَریبُ
الْقَیُّومُ الْقابِضُ الْباسِطُ قاضِی الْحاجاتِ الْمَجیدُ الْمَوْلٰی الْمَنّانُ الْمُحیطُ الْمُبینُ الْمُقیتُ الْمُصَوِّرُ الْکَریمُ الْکَبیرُ الْکافی کاشِفُ الْضُرِّ الْوِتْرُ النُّورُ الْوَهّابُ النّاصِرُ الْواسِعُ الْوَدودُ الْهادِی الْوَفِیُّ الْوَکیلُ الْوارِثُ الْبَرُّ الْباعِثُ التَّوابُ الْجَلیلُ الْجَوادُ الْخَبیرُ الْخالِقُ خَیْرُ النّاصِرینَ الدّیّانُ الشَّکورُ الْعَظیمُ اللَّطیفُ الشّافی (1).
روایت پر ارزش اسما اللّه را این فقیر به اسناد مشایخ اجازات رواییم:حضرات آیات عظام سید محمد هادی میلانی و سید احمد خوانساری و میرزا خلیل کمرهای و آخوند ملّا علی معصومی همدانی قدس اللّه اسرارهم که به شیخ صدوق متصل است نقل میکنم که:
شیخ صدوق از امام صادق،از امام باقر،از امام سجاد،از امام حسین،از امیر المؤمنین علیهم السلام و آن حضرت از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند که:
برای حضرت حق نود و نه اسم است که هرکس آنها را احصا کند وارد بهشت میشود،آن گاه اسما را ذکر مینماید که در سطور قبل خواندید.
شیخ صدوق میفرماید:
احصا یعنی احاطه و آگاهی به معانی و مفاهیم بلند و ملکوتی این اسما نه به معنای شمردن است«که در شمردن منفعت نیست،ولی در احاطه به مفهوم منفعت هست؛زیرا در توجه به مفهوم است که اثر اسم در انسان آشکار میگردد».
1) (1)) -الخصال:593/2،حدیث 4؛التوحید:194،باب 29،حدیث 8؛بحار الأنوار:186/4،باب 3،حدیث 1.
محدّث خبیر،ملّا محسن فیض کاشانی میگوید (1):
اهل معرفت و خاصان درگاه و عاشقان عارف برای احصا معنای دیگری دارند که در حقیقت آن معنا حقیقت است و آن این است که احصا یعنی متّصف شدن به این اسما در درون و برون به قدر امکان و استطاعت انسانی و به عبارت دیگر احصا یعنی شکلگیری از آن اسما در حدی که آدمی را به حقیقت مصداق واقعی خلیفة الهی قرار دهد،نشنیدند که رسول اسلام صلی الله علیه و آله با تأکید سخت سفارش دارند:
تَخَلَّقُوا بِاَخْلاقِ اللّهِ (2).
متخلق به اخلاق الهی بشوید.
گویی اسما اخلاق حقند و مؤمن به طور حتم مکلّف و مسؤول است که خود را به اخلاق حق بیاراید،اگر معنای احصا شمردن باشد چه سودی بر اسما مترتب است ؟ اگر کسی یک میلیون اسم از اسمای حق را فقط به زبان بشمارد،بدون آن که در درونش تجلّی دهد و آثار آن اسما را در خود ریشه دار نماید،مانند یک حیوان است:
[ وَ مَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ بِمٰا لاٰ یَسْمَعُ إِلاّٰ دُعٰاءً وَ نِدٰاءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ ] (3).
داستان [ دعوت کنندۀ ] کافران [ به ایمان ]،مانند کسی است که به حیوانی [ برای رهاندنش از خطر ] بانگ میزند،ولی آن حیوان جز آوا و صدا [ آن هم آوا و صدایی که مفهومش را درک نمیکند ] نمیشنود.[ کافران،در حقیقت ] کر و لال و کورند،به همین سبب [ دربارۀ حقایق ] اندیشه نمیکنند.
بیان اسما و صفات حق از طرف انبیاء فقط و فقط برای این بوده که بشر به مفاهیم آن اسما معرفت پیدا کند و سپس آن مفاهیم را در دل و نفس و جان و همۀ اعضا و جوارح تجلّی دهد تا هدف حضرت حق از خلیفه قرار دادن انسان برای اللّه،تحقق پیدا کند.
انسان وقتی به مفاهیم این اسما و معانی این اوصاف دقت میکند دل از تمام علایق غیر از علاقه به حق و شؤون حق برمیدارد،یکتا نگر و یکتا گو و یکتا خواه میشود،نور معرفت در قلبش تجلّی میکند و روح ربّانیش با کمال اشتیاق برای پرواز به بارگاه قدس حاضر میگردد،اعمال و رفتار و اخلاق انسان مقید به خواستههای آن جناب میشود و ننگ هواپرستی و بت پرستی،مال پرستی و شهوت پرستی و طاغوت پرستی الی الابد از دامن انسانیت پاک میشود و آدمی با تمام هستی خود در برابر آن جناب سر تعظیم فرود آورده و در کمال خشوع و خضوع در مدار اطاعت و عبادت قرار گرفته و بیقرارِ آن محبوب و معشوق و معبود واقعی میگردد.
الهی آن عارف وارسته چنین سروده:
بیا ساقی ای یار دیرین من***به می کن شفای دل و دین من
بده می که تا محرم دل شویم*** چه دیوانه عشق عاقل شویم
همان می که رقصان کند ماه را*** به وجد آورد جان آگاه را
غم و درد از آن باده درمان شود*** تن خاکی از ذوق او جان شود
همان می که در گلشن جان کشند*** به یاد گل روی جانان کشند
همان می که ایزد پرستان زدند*** به میخانه عشق مستان زدند
همان می که شیرینتر از جان بود*** به جام اندرش نور ایمان بود
در مکتب انبیا آن چنان باید با حضرت حق آشنا گردی که همانند خود انبیا، خداوند در عرش درونت برتر و عظیمتر از هر چیز و همه عالم در برابر دیدۀ سرت کوچک و ناچیز آید،به عبارت دیگر او را با زحمت تحصیل معرفت و عمل صالح درونت تجلّی دهی و غیر او را مگذاری از مرز دیدۀ سرت بگذرد که اگر مظاهر فریبای دنیا از دیده بگذرد و به دل راه پیدا کند تو را به اسارت میکشد،نشنیدهای که حضرت مولا در وصف عاشقان اللّه فرموده است:
عَظُمَ الْخالِقُ فی انْفُسِهِمْ فَصَغُرَ ما دونَهُ فی اعْیُنِهِمْ (1).
آنچه در دنیای جان آنان بزرگ است فقط خداست،و هر چه جز او باشد در دیدۀ آنان و تماشاگه آنان کوچک است.
به خاطر درک عظمت دوست است که فریب هیچ برنامهای را نمیخورند و شیئی از اشیا چه جاندار،چه بیجان کمترین اثری در آن بزرگوران نمیگذارد.
انبیای عظام الهی تکالیف و مسؤولیتهایی را تحت عنوان عبادت و بندگی بر انسان واجب کردند تا وی را از برکت عبادت از مقام حیوانی به مقام بلند ملکوتی ارتقا دهند؛زیرا راه ارتقایی برای انسان جز از طریق انجام تکالیف عبادی وجود ندارد.
1) (1)) -نهج البلاغة:خطبۀ 193؛بحار الأنوار:315/64،باب 14،حدیث 50.
این عبادات گاهی به صورت نماز و ذکر با خضوع و خشوع است،نماز و ذکری که تحقّقش مشروط به شرایط بسیار مهم درونی و برونی است و انجامش همراه با شرایط،بازدارندۀ انسان از فحشا و منکرات است و به عبارت دیگر پاک کنندۀ انسان از آلودگیهای درونی و برونی است که بحث مفصل آن در جلد پنجم کتاب گذشت.
و گاهی به صورت برنامههای مالی است مانند صدقات،انفاق،خمس،زکات، دستگیری از یتیم و مسکین و حاجتمند و دردمند که این گونه تکالیف زنده کنندۀ حالات الهی در وجود انسان مانند جود و سخا و مروت و مهر و عاطفه و برطرف کنندۀ مشکلات مردم است.
انبیا به مردم دستور روزه و خودداری از پلیدیهای درون را دادند تا از این طریق مردم را به تزکیۀ نفس برسانند و آنان را لایق رسیدن به مقام قرب و چشیدن شربت وصال کنند.
انبیا از مردم خواستند گاهی برای دیدن عجایب و آثار الهی که در تمام صفحات طبیعت جلوهگر است سفر کنند،تا از طریق سفر به معرفت خود بیفزایند و به یاد
سفر خود از دنیا به آخرت و دیدن نتایج اعمال خود بیفتند و از این راه به رشد و کمال خود اضافه نمایند و نیز دریابند که سفر آنان به جهان بعد از این جهان حتمی و مسلّم است و هم چنین از دیدن کاخهای خراب شده و آثار ویران شده شاهان و قلدران و ستمکاران و قبور کهنه و مندرس آنان و بدن و جمجمه پوسیدۀ ایشان بفهمند که اوّلاً کسی در دنیا ماندنی نیست گر چه دارای عظیمترین قدرت باشد و ثانیاً گردن هر گردنکشی عاقبت میشکند و دماغ هر متکبری عاقبت به خاک ذلّت میآید و هر نفس ستمکاری بدون شک به اسارت اعمال ننگین خود میرود و به عذاب ابد الهی در برابر آنهمه ستم بر بندگان حق دچار میشود.
عبرت از گذشتگان در نهج البلاغة
امیر المؤمنین علیه السلام برای عبرت گرفتن از گذشتگان میفرماید:
اهل گورستان همسایگانی هستند که با هم انس نمیگیرند و دوستانی که به دیدار یکدیگر نمیروند،نسبتهای آشنایی بینشان کهنه و سببهای برادری از آنها بریده شده است،با این که همه در یک جا جمعند تنها و بیکسند و در عین این که دوستان هم بودند از هم دورند،برای شب صبح و برای صبح شب نمیشناسند،هر یک از شب و روز که در آن کوچ کردهاند برایشان همیشگی است.
سختیهای آن جهان را سختتر از آنچه میترسیدند مشاهده کردند و آثار آن جهان را بزرگتر از آنچه تصور مینمودند دیدند،اگر بعد از مرگ به زبان میآمدند، نمیتوانستند آنچه را به چشم دیده و دریافتهاند بیان کنند،اگر چه نشانههای آنان ناپدید شده و خبرهایشان قطع گردیده،ولی چشمهای عبرتپذیر،آنان را مینگرد و گوشهای خرد از آنها میشنود که از راه غیر گویایی یعنی به زبان عبرت میگویند:
آن چهرههای شکفته و شاداب بسیار گرفته و زشت شد و آن بدنهای نرم و نازک بیجان افتاده،جامههای کهنه و پاره و کفن پوسیده در برداریم و تنگی گور ما را سخت به مشقت انداخته،وحشت و ترس را به ارث بردیم و منزلهای خاموش به روی ما خراب شد.
اندام نیکوی ما نابود و صورتهای خوش آب و رنگ ما زشت و اقامت ما در قبور ترسناک طولانی شد،از اندوه،رهایی و از تنگی،فراخی نیافتیم !
زمین چه بسیار بدن ارجمند و صاحب رنگ شگفتآوری را خورده است که در دنیا متنعّم به نعمت و پروردۀ خوشگذرانی و بزرگواری بوده،هنگام اندوه به شادی میگراییده و به جهت بخل ورزیدن به نیکویی و حرص به کارهای بیهوده و بازیچه، چون مصیبت و اندوهی به او وارد میگشت متوجّه لذت و خوشی شده خود را از اندوه منصرف مینمود،پس در حالی که او به دنیا و دنیا به او میخندید،در سایۀ خوشی زندگانی که همراه با بسیاری غفلت بود،ناگهان روزگار او را با خار خود لگدکوب کرد و قوایش را درهم شکست و از نزدیک ابزار مرگ و علل موت به سویش نگاه میکرد،پس او به اندوهی آمیخته شد که با آن آشنا نبود و با رنج پنهانی همراز گشت که پیش از این آن را نیافته بود و بر اثر بیماریها ضعف و سستی بسیار در او به وجود آمد،در این حال هم به بهبودی خود انس و اطمینان کامل داشت و هراسان رو آورد به آنچه اطبّا او را به آن عادت داده بودند از قبیل علاج گرمی به سردی و برطرف شدن سردی به گرمی،پس داروی سرد،بیماری گرمی را خاموش نساخت و بلکه به آن افزود و داروی گرم بیماری سردی را بهبودی نداده،جز آن که آن را به هیجان آورده سخت کرد،با داروی مناسب که با طبایع و اخلاط درآمیخت مزاج معتدل نگشت مگر آن که طبایع هر دردی را کمک کرده میافزود،تا این که طبیب او سست شد و از کار افتاد و پرستارش او را فراموش کرد و زن و فرزند
و غمخوارش از بیان درد او خسته شدند و در پاسخ پرسش کنندگان حال او گنگ گشتند و نزد او از خبر اندوهآوری که پنهان مینمودند با یکدیگر گفتگو کردند،یکی میگفت:حال او همین است که هست و دیگری به خوب شدن او امیدوارشان میکرد و دیگری بر مرگ او دلداریشان میداد،در حالی که پیروی از گذشتگانِ پیش از آن بیمار را به یادشان میآورد که آنان رفتند ما هم باید برویم.
پس در اثنای این که او با این حال بر بال مفارقت دنیا و دوری دوستان سوار است ناگاه اندوهی از اندوههایش به او هجوم آورد،پس زیرکیها و اندیشههای او سرگردان مانده از کار بیفتد و رطوبت زبانش خشک شود و چه بسیار پاسخ پرسش مهمی را دانسته ولی از بیان آن عاجز و ناتوان است و چه بسیار آواز سخنی که دل او را دردناک میکند میشنود،ولی خود را کر مینمایاند و آن آواز یا سخن از بزرگی است که او را احترام مینموده یا از خردسالی که به او مهربان بوده است.
به حقیقت مرگ را سختیهایی است که دشوارتر است از آن که همۀ آنها بیان شود یا عقول مردم دنیا آن را درک کرده و بپذیرد (1).
انبیا از جانب حضرت حق تکالیفی را بر مردم واجب کردند که مردم بر محور آن تکالیف اجتماع کنند،تا دردها گفته شود و مشکلات بازگو گردد،آن گاه به وسیلۀ کمک همۀ دردها علاج و مشکلات حل گردد،از این قبیل تکالیف نماز جماعت و نماز جمعه و مسئلۀ با عظمت حج است و این عبادات مربوط به یک روز و دو روز و یک هفته و یک سال نیست،بلکه تا پایان عمر همگان تداوم دارد و ادایش در
1) (1)) -نهج البلاغة:خطبۀ 221؛بحار الأنوار:434/74،باب 15،حدیث 47.
تمام اوقات واجب و لازم است،مردم از طریق این عبادات به حل مشکلات دنیایی و اجتماعی موفق میشوند و هم از برکت این تکالیف به ثواب و اجر اخروی میرسند.
انبیای الهی در مورد مِلک و املاک و صناعات و تجارات و عقود و معاوضات و ارث و میراث و بدهی و طلبکاری و غنایم و صدقات و مسئلۀ عهد و نذر و قسم و شهادت در دادگاه و قضا و دادرسی قوانینی مقرر فرمودند که اجرای آن قوانین ضامن سلامت جامعه و حلاّل مشکلات مردم در امور اجتماعی و اقتصادی و اختلافی است.
انبیا،در جهت حفظ شخصیت زن در امر ازدواج و طلاق و عِدّۀ طلاق و رجوع و محرّمات نسب و رضاع و شوهرداری و تربیت اولاد و حق زن بر مرد و آنچه مربوط به نظام خانواده است قوانینی از جانب حق ارائه کردند که رعایت آن قوانین باعث استحکام خانواده و رشد و کمال و تربیت زن و شوهر و فرزندان است.
انبیای الهی در تمام معاملات از ضرر زدن و ضرر کشیدن منع کرده و به هر کسی حق دادهاند که در تمام جهات زندگی از حق خود دفاع کند و به کسی حق ندادهاند که دست به تجارت و معامله و معاشرتی بزند که در سایۀ آن به تربیت و عقل و روح و آبرو و اموال و عِرض و شرف کسی خسارت وارد آید.
انبیا،از خدعه و مکر و غشّ و تزویر و زور و بیکاری و مفت خوری و غصب و سرقت و قمار و دلاّلی و فحشا و منکرات و شغلهایی که برای دین و ایمان مردم ضرر دارد مانند مطربی و لهو و لعب به شدّت منع کرده و آلوده به آنها را مغضوب حق و گمراه و هیزم جهنم دانستهاند.
انبیای گرامی حق جهت حفظ نسل و تربیت انسان و بقای انسانیت و اخلاق الهی در جامعه از لواط و زنا و استمناء به شدت ابراز تنفّر کرده و مرتکب هر یک از
این سه گناه را مرتکب اکبر و کبایر معرفی کرده و برای هر کدام از این سه گناه اعلام جریمه سنگین در دنیا و عذاب سخت در آخرت نمودهاند ! !
انبیا،مادران و پدران را نسبت به فرزندان از جهت نفقه و تربیت مسئول شناخته و احترام و احسان به پدران و مادران را وظیفۀ واجب اولادان دانستهاند.
انبیای خدا تمام رذایل اخلاقی را بازشناسانده و تمام حسنات روحی را برای مردم بیان کرده و برای برپایی خیمۀ عدالت از تمام مردم به عنوان وظیفۀ واجب خواستهاند خویش را از رذایل در حد کامل پاک کنند و به حسنات عالی اخلاقی آراسته شوند.
انبیای الهی برای حفظ سلامت قوانین حضرت رب و حفظ مردم مؤمن و ناموس و شرف مسلمانان و حدود و ثغور و سرزمین مردم با ایمان از شرّ اشرار و کید کفّار و فساد مفسدان،جهاد و دفاع و امر به معروف و نهی از منکر را واجب و فریضه دانستهاند و محض جنگ با دشمن قوانین و تکالیفی را وضع کرده یا از طرف خداوند اعلام داشتهاند که آن قوانین و تکالیف فقط و فقط در راه اعلای کلمۀ حق و حفظ ایمان و ریشهکن شدن باطل و نابود شدن فساد است،چون جنگی با دشمن دین پیش آمد شرکت در آن با مال و جان از اعظم واجبات و رویگردانی و فرار از آن مساوی کفر به خداست.
انبیا،طلب علم و معرفت و حرکت به سوی رشد و کمال و آدمیت و انسانیت تا رسیدن به مقام قرب و تحصیل سعادت دنیا و آخرت را بر تمام مرد و زن واجب دانسته و صاحب سستی و تنبلی را در این زمینه ملعون قلمداد کردهاند.
انبیا،برای حفظ نظام نبوت و مسائل الهی و تداوم فرهنگ حضرت حق،از جانب حضرت ربّ العزّه مأموریت و مسؤولیت و تکلیف واجب داشتند،برای بعد از خود خلیفه و جانشین معیّن کنند،جانشین و خلیفهای که خدای بصیر برای بعد
از آنان به آنان معرفی میکرد و حضرت حق سستی در این واجب را مساوی با هدم نبوت و ناتمام ماندن رسالت اعلام کرد،آنچه جانشین برای صد و بیست و چهار هزار پیامبر مقرّر شد همه به نحو مستقیم به تعیین حضرت حق بود که انبیا فقط مأمور ابلاغ جانشینی او در امت و ملت خود بودند.
در هر صورت برای ظاهر و باطن حیات و برای امور مادی و معنوی و برای مسائل دنیایی و آخرتی و خانوادگی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی،انبیای خدا از طرف خدا و به مصلحت اندیشی خود نسبت به مردم به اذن خدا،قانون ارائه کردند و این قوانین در طول تاریخ بر اساس پدید آمدن نیاز به تدریج اعلام شد تا در هنگام ظهور بعثت رسول اسلام صلی الله علیه و آله مسئلۀ قانون به کمال رسید و دین آن حضرت تا روز قیامت به عنوان دین کامل و نعمت تمام و مکتب جامع از طرف حضرت رب العالمین امضا شد و نبوت و دین به آن جناب ختم گشت و این راه تا پایان جهان به عنوان راه صحیح زندگی و صراط مستقیم شناخته شد.
مسئلۀ وجود با برکت رسول اسلام حضرت محمد بن عبد اللّه صلی الله علیه و آله و دوازده جانشین معصوم او از عجیبترین مسائل آفرینش و از عظیمترین برنامههای هستی و از بزرگترین مسائل الهی است.
بر اساس روایات مستفیضهای که در توضیح و تفسیر بعضی از آیات قرآن مجید از معتبرترین کتب شیعه و اهل سنت رسیده،خداوند بزرگ قبل از آفرینش انسان وجود پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه طاهرین علیهم السلام را به ملائکه خبر داد و از آنان بر نبوت رسول اسلام صلی الله علیه و آله و امامت ائمه بزرگوار اقرار گرفت و از ابتدای خلقت آدم تا زمان حضرت عیسی علیه السلام وجود پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان بعد از او را به تمام انبیا خود اطلاع داد و از
آنان بر نبوت محمّد صلی الله علیه و آله و امامت ائمه علیهم السلام پیمان و میثاق گرفت و اعلام ظهور نبوت او و ولایت امامان بعد از او را بر امّتها واجب و لازم فرمود (1).
[ وَ إِذْ أَخَذَ اللّٰهُ مِیثٰاقَ النَّبِیِّینَ لَمٰا آتَیْتُکُمْ مِنْ کِتٰابٍ وَ حِکْمَةٍ ثُمَّ جٰاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قٰالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلیٰ ذٰلِکُمْ إِصْرِی قٰالُوا أَقْرَرْنٰا قٰالَ فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَکُمْ مِنَ الشّٰاهِدِینَ ] (2).
و [ یاد کنید ] هنگامی که خدا از همۀ پیامبران [ و امتهایشان ] پیمان گرفت که هرگاه کتاب و حکمت به شما دادم،سپس [ در آینده ] پیامبری برای شما آمد که آنچه را [ از کتابهای آسمانی ] نزد شماست تصدیق کرد،قطعاً باید به او ایمان آورید و وی را یاری دهید.[ آن گاه خدا ] فرمود:آیا اقرار کردید و بر این [ حقیقت ] پیمان محکم مرا [ به صورتی که به آن وفا کنید ] دریافت نمودید ؟ گفتند:اقرار کردیم.فرمود:پس [ بر این پیمان ] گواه باشید و من هم با شما از گواهانم.
در سورۀ مبارکه صف روشنترین آیه در این زمینه به مضمون زیر آمده:
[ وَ إِذْ قٰالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللّٰهِ إِلَیْکُمْ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْرٰاةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ قٰالُوا هٰذٰا سِحْرٌ مُبِینٌ ] (3).
و [ یاد کن ] هنگامی را که عیسی پسر مریم گفت:ای بنی اسرائیل ! به یقین من فرستادۀ خدا به سوی شمایم،تورات را که پیش از من بوده،تصدیق میکنم،
و به پیامبری که بعد از من میآید و نامش«احمد»است،مژده میدهم.پس هنگامی که [ احمد ] دلایل روشن برای آنان آورد،گفتند:این جادویی است آشکار ! !
با توجه به عمق و مفهوم و باطن و ظاهر این دو آیه و روایات مستفیضه در ذیل هر دو برای احدی در این مسئله شک و تردید نمیماند که خداوند بزرگ ظهور وجود پیامبر و ائمه علیهم السلام را به انبیای گرامی خود خبر داده و از آنان پیمان گرفته که ظهور آن جناب و نبوت او و امامت امامان علیهم السلام را به امّتهای خود اعلام کنند.
آری عهد گرفت و پیمان و میثاق خواست که هر یک از شما زمان وی را درک کردید و به محضر مقدس او رسیدید باید به او ایمان آورده و آن جناب را در هدفش یاری نمایید و اگر وی را نیافتید اوصاف و خصوصیاتش را به قوم خود خبر دهید و از آنان بخواهید ایمان به او آورده و وی را یاری دهند و اگر آنان او را نیافتند،به بعدیهای خود سفارش اکید نمایند که چون وی را یافتند به او ایمان آورده و یاریش دهند.
این که جناب احدیّت اوصاف و خصوصیات رسول اسلام صلی الله علیه و آله را برای انبیا بیان کرد و انبیا به دستور خدا برای ملّتهای خود توضیح دادند،به خاطر این بود که وی را با دیگری اشتباه نکنند و حجّت الهی بر تمام مردم عالم تمام باشد.
این که در آیۀ شریفۀ سورۀ آل عمران فرمود:
[ وَ أَنَا مَعَکُمْ مِنَ الشّٰاهِدِینَ ] (1).
و من هم با شما از گواهانم.
من هم که ربّالعالمینم بر رسالت او همراه با شما شهادت میدهم،نهایت
1) (1)) - آل عمران (3):81.
تعظیم و اجلال نسبت به جناب مقدس اوست و در تاریخ هستی به این اندازه از طرف حضرت حق به کسی احترام نشده است.
عَنْ أَبِی الحَسَن علیه السلام قال:وِلایَةُ عَلِیٍّ علیه السلام مَکْتُوبَةٌ فی جَمیعِ صُحُفِ الْاَنْبِیاءِ وَ لَمْ یَبْعَثَ اللّهُ رَسولاً الّا بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ وَ وَصِیِّهِ عَلِیٍّ (1).
امام رضا علیه السلام میفرماید:ولایت علی علیه السلام در تمام کتب انبیا آمده و خداوند هیچ پیامبری را مبعوث به رسالت نکرد مگر به اقرار به نبوت محمّد و جانشینی علی.
در سورۀ مبارکه اعراف به مسئلۀ اعلام نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله در تورات و انجیل اشاره شده است:
[ الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِیلِ ] (2).
همان کسانی که از این رسول و پیامبر«ناخوانده درس»که او را نزد خود [ با همۀ نشانهها و اوصافش ] در تورات و انجیل نگاشته مییابند،پیروی میکنند.
در سِفْر اول تورات بشارت موسی به ظهور حضرت محمد صلی الله علیه و آله آمده است.
در سفر ثانی و پانزدهم تورات بشائر حضرت ابراهیم به ظهور حضرت محمد صلی الله علیه و آله آمده و قرآن مجید در سورۀ مبارکه بقره آیۀ 129 این معنا را به طور قاطع
تأیید میکند (1).
در باب پنجاه و سوم مزامیر داود علیه السلام بشارت به ظهور حضرت ختمی مرتبت آمده و در بشائر عویدیا و حیقوق و حزقیل و دانیال و شعیا که در تورات آمده خبر از ظهور حضرت محمّد صلی الله علیه و آله داده شده است.
از قول حضرت عیسی در انجیل آمده:
نیکی میرود،پس از آن بارقلیطا«وجود مقدس حضرت محمّد صلی الله علیه و آله»خواهد آمد،او بار سنگین بیدینی را از دوش شما برمیدارد و هر چیز مبهمی را برای شما تفسیر میکند و بر نبوت من شهادت میدهد،چنانچه من بر نبوتش شهادت دادم.
کعب بن لُؤیّ بن غالب-که از علمای بزرگ اهل کتاب قبل از نبوّت نبی اکرم صلی الله علیه و آله بود-هفتهای یک روز که مردم آن را عَروبه میگفتند ولی آن را جمعه نامید مردم را جمع میکرد و خبر آمدن رسول اسلام صلی الله علیه و آله را به آنان اعلام میکرد.
به عیسی بن مریم خطاب رسید:گفتارم را بشنو و امرم را اطاعت کن،ای فرزند زن پاکیزه و بریده از شرّ ! من تو را بدون پدر آفریدم و وجودت را نشانهای از عظمت خود برای تمام جهانیان قرار دادم،مرا عبادت کن و بر من تکیه داشته باش و کتاب نازل شده مرا بگیر و به جامعۀ خود ابلاغ کن.
به آنان خبر بده من خدای بدیع دائم ابدی ام،پیغمبری که در آینده مبعوث به
1) (1)) - «رَبَّنٰا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ» ؛پروردگارا ! در میان آنان پیامبری از خودشان برانگیز که آیات تو را بر آنان بخواند،و آنان را کتاب و حکمت بیاموزد،و [ از آلودگیهای ظاهری و باطنی ] پاکشان کند؛زیرا تو توانای شکستناپذیر و حکیمی.
رسالت میکنم تصدیق کنید،او صاحب جمل و صاحب نسل و نسب است،در عین زنان متعدّده که به اذن من در حبالۀ نکاح اوست فرزندش از آنان کم است، نسل او از دختر مبارکهای است که مصاحب مادر تو مریم در بهشت است،برای آن دختر دو فرزند عزیز است که هر دو به شهادت میرسند،دین او دین حنیف و قبلۀ او مکه و وجودش برای عرب و عجم رحمت است،برای او در قیامت حوضی است بسیار بزرگ،به عدد ستارگان آسمان در کنار آن حوض ظرف است،رنگ آن حوض رنگ مجموع آشامیدنیهای بهشت و طعم آن طعم تمام میوههای جنّت است،هر کس از آن حوض بنوشد برای ابد تشنه نمیشود،به مانند ملائکه در برابر من برای عبادت میایستد،قلبش در برابر عظمت من در کمال خشوع است، نور معرفت از سینهاش میدرخشد،حق بر زبانش جاری است،دو چشمش میخوابد ولی قلبش خواب ندارد،مقام شفاعت را برایش ذخیره کردهام،قیامت به قیام امتش از قبرها بر پا میشود.
مفصلتر از حدیث بالا در کتاب«اکمال الدین»شیخ صدوق نقل شده است (1).
صاحب«کشف الغُمّة»،علی بن عیسی اربلی میگوید:
بعضی از یهودیها جملهای را از تورات دربارۀ رسول اکرم صلی الله علیه و آله برایم نقل کردهاند که خودم در تورات ترجمه شده،به عربی دیدهام و آن این است:
اسْماعیلُ قَبِلْتُ صَلاتَهُ وَ بارَکْتُ فیهِ وَ انْمَیْتُهُ وَ کَثَّرْتُ عَدَدَهُ بِمٰادْمٰادٍ«مَعْناهُ مُحَمَّدٌ»وَ عَدَدُ حُروفِهِ اثْنانِ وَ تِسْعونَ حَرْفاً سَأخْرُجُ اثْنَیْ عَشَرَ اماماً مَلِکاً مِنْ
1) (1)) -اکمال الدین:159.
نَسْلِهِ وَ اعْطیهِ قَوْماً کَثیرَ الْعَدَدِ (1).
نماز اسماعیل را پذیرفتم،به او برکت دادم،وی را رشد عنایت نمودم،تعداد فرزندان و نسلش را به«مادماد»یعنی محمّد صلی الله علیه و آله زیاد کردم،عدد حروف محمّد صلی الله علیه و آله نود و دو حرف است،دوازده نفر صاحب ولایت و امامت از اولادش قرار دهم و نفرات امّتش را زیاد کنم.
نام مبارک«محمّد»به حروف ابجد بدون تشدید میم دوم نود و دو است:
م 40 ح 8 م 40 د 4
در قسمتی از یکی از سورههای کتب آسمانی چنانچه وهب بن منبه نقل میکند آمده (2):
در میان مردم امّی پیامبری را مبعوث به رسالت میکنم که از تندی و سخت دلی دور است،نعره زن و عیبجو و بدون علّت مداح کسی نیست،از بدقولی و فحش و ناروا پاک است،زیبایی باطن و ظاهر در او جمع است،دارای خلق کریم است، تقوا شعار او،حکمت بیان او،صدق و وفا طبیعت او،عفو و نیکی اخلاق او،حق آیین او،عدل سیرت او و اسلام دین اوست.
او را به رفعت و بلندی رسانم،سختی معیشتش را علاج کنم،از گمراهی حفظش کرده و در هدایت غرقش سازم،به وسیلۀ او قلوب پراکنده را جمع کنم، مخلصان از بندگان را امت او گردانم،تسبیح و تقدیس و تحمید را به آنان الهام کنم، مساجدشان را به نماز آباد و مبدأ و معادشان را نیک گردانم.
امت او برای جهاد در راه من با مال و جان هجرت کنند،در برابر عظمت من به
قیام و رکوع و سجود برخیزند،آنان راهبان شب و شیران روزند،این همه عنایت من است که به هر کس بخواهم میبخشم که من دارای عنایت عظیمم.
کعب الاحبار میگوید:
سلیمان در مسیرش به یمن به مدینه طیّبه رسید،به همراهانش گفت:اینجا شهر هجرت پیامبر آخر زمان است،خوشا بحال کسی که به او مؤمن شود و از وی پیروی کرده،در تمام امور حیات به او اقتدا کند.
وقتی به مکّه گذشت گفت:پیامبر عربی از این شهر به مدینه میرود،خداوند یاریکنندگانش را یاری دهد،دور و نزدیک در پیشگاه حضرت او در مسئله حق مساویند،در راه حق از ملامت کنندگان باک ندارد.
گفتند:ای پسر داود ! دین او چیست ؟ فرمود:آیین حنیف.
پرسیدند:بین ما و او چه زمانی فاصله است ؟ فرمود:بیش از هزار سال،من به شما بگویم و بر شما واجب است به دیگران برسانید که او آقای همه انبیا و خاتم رسولان است و نامش در کتب انبیا ثبت است.
چون سلیمان از مکه گذشت،فریاد مکه به جانب حق برخاست،خطاب رسید سبب گریهات چیست ؟ عرضه داشت:الهی ! تو بهتر میدانی که سلیمان یکی از رسولان توست،بر من گذشت و برای نماز و عبادت پیاده نشد و به نزد من ذکر تو نگفت،من دچار بتهای بت پرستانم،خداوند وحی فرمود:در آیندۀ نزدیک تو را از سجده کنندگان پُر کنم،قرآن را در ابتدای امر در تو نازل کنم،پیامبری در کنار تو مبعوث کنم که محبوبترین پیامبران من است،قومی را در تو قرار دهم که مرا عبادت کنند،واجباتی بر عبادم تکلیف کنم که برای انجامش در نزد تو با سرعت
زیاد به سویت بشتابند و در کنار تو نالهها و ضجّهها و نوبهها به سویم برخیزد، همانند نالۀ ناقه برای فرزندش و کبوتر برای جوجهاش،دامنت را از بت و بت پرستی پاک کنم و تو را برای تمام جهانیان از برکت پیامبرم قبله سازم.
جاحظ،دانشمند و ادیب بسیار مشهور عرب در کتاب«البیان و التبیین» میگوید (1):
قُسّ بن ساعدۀ ایادی از علما و حکمای بزرگ عصر جاهلیّت بود،در میان مردم قسم خورد و گفت:در قسمم دروغگو نیستم،برای خدا دینی است بهتر از دینی که برای شماست.
او با آن که رسول اسلام را درک نکرد ولی ایمان به او را در عصر جاهلیت اعلام داشت،میگویند عمر درازی بر او گذشت،نبی اسلام صلی الله علیه و آله را به اسم و نسب میشناخت،خبر بعثتش را به مردم بشارت میداد،اهل تقوا بود و مردم را به تقوا دعوت میکرد،مطالبی میگفت که عوام از درک آن مطالب عاجز بودند،جز خواص از عقلا سخنانش را نمیفهمیدند،پیامبر بعد از ظهور رسالت و بعثتش به وی دعا کرد و فرمود:روز قیامت هم چون یک امت به محشر میآید.
تُبّع مَلِک و سیف بن یَزَن و بحیرای راهب و ابو المُوَیْهِب از آمدن آن حضرت و رسالت و بعثت آن جناب خبر داشتند و خبر آنان مستند به کتب آسمانی گذشته بود،در حدی که سیف علائم و نشانههای آن حضرت را قبل از ولادت به عبد المطّلب گفت و بحیرای راهب در طریق شام از وضع آن حضرت به ابو طالب خبر داد.
1) (1)) -البیان و التبیین:308/1.
ابن حوّاش شامی و زید بن عمرو بن نفیل و سلمان فارسی و ورقة بن نوفل بر اثر مطالعاتشان در کتب گذشته،از آن جناب و اوصافش به طور کامل خبر داشتند.
آری،این اخبار که از کتب آسمانی و به خصوص تورات و زبور و انجیل و به وسیلۀ احبار و رهبان و حکما و علما و کاهنان نقل میشد در بین مردم رایج بود،تا شب هفدهم ربیع الاول با ولادت آن نور ملکوتی و موجود ربّانی و شخصیت الهی تحقّق عینی یافت.
چون از مادر پاک و پاکیزهاش که در اعمال و اخلاق و رفتار و کردار بر آیین ابراهیم بود متولّد شد،سر به آسمان برداشت،سپس به سجده آمد،آن گاه نوری از او درخشید که ما بین مشرق و مغرب را در معرض دید مادر گذاشت.
این وضعیت را وقتی به یکی از احبار یهود گفتند،در تأویلش گفت:آوازهاش روی زمین را میگیرد و از جانب خدا به امر عظیمی مأمور میشود.
میرزا صادق خان ادیب الممالک فراهانی در اشعاری نغز و بینظیر اتفاقات شب ولادت آن حضرت را چنین آورده:
برخیز شتر بانا بر بند کجاوه***کز چرخ همی گشت عیان رایت کاوه
در شاخ شجر برخاست آوای چکاوه*** وز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر بشتاب اندر از رود سماوه*** در دیده من بنگر دریاچه ساوه
وز سینهام آتشکده پارس نمودار
از رود سماوه زره نجد و یمامه***بشتاب و گذر کن به سوی ارض تهامه
بردار پس آن که گهر افشان سر خامه*** این واقعه را زود نما نقش به نامه
در ملک عجم بفرست با پرّ حمامه*** تا جمله ز سر گیرند دستار و عمامه
جوشند چو بلبل به چمن کبک به کهسار
با ابرهه گو خیر به تعجیل نیاید***کاری که تو میخواهی از فیل نیاید
رو تا به سرت جیش ابابیل نیاید*** بر فرق تو و قوم تو سجّیل نیاید
تا دشمن تو مهبط جبرییل نیاید*** تاکید تو در مورد تضلیل نیاید
تا صاحب خانه نرساند به تو آزار (1)
از یکی از شاگردان مؤمن و با تقوای حضرت آیت اللّه العظمی حایری مؤسّس حوزۀ علمیۀ قم شنیدم که در شب ولادت رسول اسلام صلی الله علیه و آله شب هفدهم ربیع الاول مجلس جشنی در یکی از محلات قم برپا بود،آیت اللّه حایری در آن مجلس شرف حضور داشت،آهی از دل پرشوق کشید و گفت:
در این مجلس جای حاج سید علی اصغر اراکی خالی است که با آن صدای گرم و دلنوازش اشعار ادیب الممالک را در ولادت رسول اسلام صلی الله علیه و آله بخواند و به مجلس حال و نورانیت ببخشد،ساعتی نگذشت که حاج سید علی اصغر وارد مجلس شد،به محضر آیت اللّه حایری سلام کرد و ولادت خاتم انبیا را تبریک گفت،آیت اللّه حایری فرمود:تو کجا و شهر قم و این مجلس ؟ ! !
عرضه داشت:از اراک قصد تهران داشتم،چون ماشین به قم رسید خراب شد، راننده گفت:احتمالاً تا صبح در قم بمانیم،من بسیار خوشحال شدم پیش خود گفتم در این شب ولادت به زیارت بروم سپس مجلس جشن و سروری را پیدا کرده در آنجا شرکت کنم تا از معنویت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بهرهمند شوم،آیت اللّه حایری
1) (1)) -ادیب الممالک فراهانی.
فرمود:این همه از فضل و عنایت خداست برخیز و میلادیه ادیب را در این مجلس بخوان ! !
محمّد،احمد،حادّ،ماحی،عاقب،حاشر،رسول رحمت،رسول توبه، رسول ملاحم،مقفّی،قُثَم،شاهد،بشیر،نذیر،سراج منیر،ضحوک،قتّال، متوکّل،فاتح،امین،خاتم،مصطفی،نبی،امّی،مزّمّل،مدّثّر،کریم،نور،عبد، رؤف،رحیم،طه،یس،منذر،مذکّر.
شیخ صدوق از امام باقر علیه السلام نقل میکند:نامش در صحف ابراهیم ماحی،در تورات موسی حادّ،در انجیل عیسی احمد،در فرقان محمّد است.
معانی این اسما را از حضرت پرسیدند فرمود:ماحی یعنی محو کنندۀ هر معبود باطل،حادّ یعنی عاشق دین و مؤمن برای خدا،احمد یعنی تعریف شده از جانب حق،محمّد یعنی کسی که خدا و ملائکه و انبیا و رسل و جمیع امم وی را میستایند و بر او درود میفرستند (1).
کعب الاحبار میگوید:اهل بهشت او را عبد الکریم و اهل آتش وی را عبد الجبّار و اهل عرش او را عبد المجید و سایر ملائکه او را عبد الحمید و انبیا وی را عبد الوهّاب و شیاطین او را عبد القهّار و جن حضرتش را عبد الرحیم،و جبال جنابش را عبد الخالق،خشکی وی را عبد القادر،دریا او را عبد المُهَیْمِن،ماهیها آن حضرت را عبد القدّوس، شنریزهها او را عبد الغیاث،وحوش وی را
1) (1)) -من لا یحضره الفقیه:177/4،باب الوصیة من دون آدم علیه السلام،حدیث 5403؛الأمالی،شیخ صدوق:71،المجلس السابع عشر،حدیث 2؛بحار الأنوار:39/11،باب 1،حدیث 38.
عبد الرزّاق،درندگان او را عبد السلام،بهایم آن جناب را عبد المؤمن،طیور آن حضرت را عبد الغفّار،تورات او را مودمود،انجیل طاب طاب،صحف عاقب، زبور فاروق،خدا طه و یس و مؤمنان آن حضرت را محمّد میگویند.
وجود مقدس نبی اسلام صلی الله علیه و آله در اخلاق و حال سرآمد تمام انسانهای تاریخ است و کسی در جهان هستی از مَلَک و جن و انس در شرافت و کرامت و حسنات اخلاقی به آن جناب نمیرسد.
سعد بن هشام میگوید:
از همسر پیامبر پرسیدم:اخلاق آن جناب چگونه بود ؟
جواب داد:قرآن نخواندهای ؟ گفتم:چرا،گفت:اخلاقش قرآن بود.
به نظر میرسد زیباترین و جامعترین و کاملترین جملهای که بتواند اخلاق آن حضرت را تعریف کند همین جمله است که از همسر آن حضرت نقل شده:
کٰانَ خُلْقُ رَسُولِ اللّه صلی الله علیه و آله الْقُرْآنَ (1).
اخلاق پیامبر خدا قرآن بود.
آری،اخلاقش قرآن بود که قرآن کتاب هدایت است و اخلاق،بخش مهمّی از هدایت است.
وجود مقدّسی که میفرمود:
تَخَلَّقُوا بِاَخْلٰاقِ اللّهِ (2).
متخلّق به اخلاق الهی بشوید.
خود از تمام انسانها به اخلاق الهی متخلّقتر بود.
قرآن مجید در آیات بخش اخلاق خطاب به آن حضرت میفرماید:
[ خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجٰاهِلِینَ ] (1).
عفو و گذشت را پیشه کن،و به کار پسندیده فرمان ده،و از نادانان روی بگردان.
[ إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ وَ یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ ] (2).
به راستی خدا به عدالت و احسان و بخشش به خویشاوندان فرمان میدهد، و از فحشا و منکر و ستمگری نهی میکند.شما را اندرز میدهد تا متذکّر [ این حقیقت ] شوید [ که فرمانهای الهی،ضامن سعادت دنیا و آخرت شماست.]
[ وَ اصْبِرْ وَ مٰا صَبْرُکَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ تَکُ فِی ضَیْقٍ مِمّٰا یَمْکُرُونَ ] (3).
و شکیبایی کن،و شکیبایی تو جز به توفیق خدا نیست،و بر [ گمراهی و ضلالت ] آنان [ و کارهایی که انجام میدهند ] اندوهگین مباش،و از
نیرنگی که همواره به کار میگیرند،دلتنگ مشو.
[ وَ لَمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذٰلِکَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ ] (1).
و کسی که [ با قدرت داشتن بر انتقام به اختیار خود ] شکیبایی ورزد و [ از انتقام ] گذشت کند،بیتردید این از اموری است که ملازمت بر آن از واجبات است.
[ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اصْفَحْ إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ] (2).
پس [ تا نزول حکم جهاد ] از آنان درگذر و [ از مجازاتشان ] روی گردان؛ زیرا خدا نیکوکاران را دوست دارد.
[ وَ لاٰ تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدٰاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ ] (3).
نیکی و بدی یکسان نیست.[ بدی را ] با بهترین شیوه دفع کن؛[ با این برخورد متین و نیک ] ناگاه کسی که میان تو و او دشمنی است [ چنان شود ] که گویی دوستی نزدیک و صمیمی است.
[ وَ الْکٰاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعٰافِینَ عَنِ النّٰاسِ وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ] (4).
آنان که در گشایش و تنگ دستی انفاق میکنند،و خشم خود را فرو میبرند، و از [ خطاهایِ ] مردم در میگذرند؛و خدا نیکوکاران را دوست دارد.
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لاٰ تَجَسَّسُوا
وَ لاٰ یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً ] (1).
ای اهل ایمان ! از بسیاری از گمان ها [ در حقّ مردم ] بپرهیزید؛زیرا برخی از گمان ها گناه است،و [ در اموری که مردم پنهان ماندنش را خواهانند ] تفحص و پیجویی نکنید،و از یکدیگر غیبت ننمایید.
نمونۀ این آیات در تمام سور قرآن زیاد است که به مسائل عالی اخلاقی تذکر داده و هیچ کس چون رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله متخلّق به آن آداب نگشته،او در تمام برنامههای الهی منبعی از فضایل شد و مطلع الفجر تمام حقایق به خصوص حقایق اخلاقی گشت و نور اخلاق از جناب ربّ العزّه از طریق قرآن مجید بر او تابید و از وی به تمام جهان.
در میان امت تنها ائمۀ طاهرین علیهم السلام بودند که با تمام هستی به تمام خلقیات رسول اکرم صلی الله علیه و آله متخلّق شدند،به نحوی که بین آنان و نبی اسلام صلی الله علیه و آله در ایمان و عمل و اخلاق هیچ فرقی نماند،تنها فرق آنان با نبی اسلام صلی الله علیه و آله فقط و فقط در نبوّت بود.
یا عَلِیُّ انْتَ مِنّی بِمَنْزِلَةِ هٰرُونَ مِنْ مُوسیٰ الّا انَّهُ لٰا نَبِیَّ بَعْدی (2).
ای علی ! نسبت تو به من مثل نسبت هارون است به موسی جز این که پیغمبری بعد از من نمیباشد.
چون خُلق نازنین و اخلاق کریمانهاش قرآن بود،یا بگو اخلاق حمیده و اوصاف
پسندیدهاش چون اخلاق و اوصاف حضرت حق جل و علا بود،خداوند مهربان در قرآن مجید در ابتدای سوره قلم به آن منبع نور و گنجینۀ کرامت و اصل هر شرف و ریشۀ هر حقیقت خطاب کرد:
[ وَ إِنَّکَ لَعَلیٰ خُلُقٍ عَظِیمٍ ] (1).
و یقیناً تو بر بلندای سجایای اخلاقی عظیمی قرار داری.
در پی تخلّق آن منبع فیض به اخلاق الهی بود که قرآن مجید در آیاتی وی را آیینۀ تمام نمای حضرت حق در برنامههای اخلاقی و شخصیتی معرفی کرد و کرامت و عظمت وی را پس از خدا بالاترین کرامت و عظمت دانست و در این زمینه آن جناب را هم چون حق موجود تک و واحد به حساب آورد و همۀ حقیقت وی را حقیقت خدا معرفی نمود ! !
در جایی وجود مقدس او را رحمت بر تمام عالمیان اعلام کرد:
[ وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ رَحْمَةً لِلْعٰالَمِینَ ] (2).
و تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.
و در جای دیگر طاعتش را مقرون به طاعت خود دانست:
[ مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطٰاعَ اللّٰهَ ] (3).
هر که از پیامبر اطاعت کند،در حقیقت از خدا اطاعت کرده.
و در آیۀ دیگر بیعت با آن وجود مقدّس را بیعت با خود دانست:
[ إِنَّ الَّذِینَ یُبٰایِعُونَکَ إِنَّمٰا یُبٰایِعُونَ اللّٰهَ ] (1).
به یقین کسانی که با تو بیعت میکنند،جز این نیست که با خدا بیعت میکنند.
و در سورهای دیگر عزّت او را عزّت خود دانست:
[ وَ لِلّٰهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ ] (2).
عزت و اقتدار برای خدا و پیامبر است.
و در محلّی دیگر از قران کریم رضا و خشنودی آن حضرت را رضا و خشنودی خود دانست:
[ وَ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ یُرْضُوهُ ] (3).
شایستهتر آن بود که خدا و رسولش را خشنود کنند.
و در آیهای اجابت دعوت وی را اجابت دعوت خود دانست:
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْیِیکُمْ ] (4).
ای اهل ایمان ! هنگامی که خدا و پیامبرش شما را به حقایقی که به شما [ حیات معنوی و ] زندگی [ واقعی ] میبخشد،دعوت میکنند اجابت کنید.
و در مرحلۀ دیگر ظهور عشق خدا را در قلوب انسان معلول پیروی از آن یگانۀ دهر و فرید روزگار دانست:
[ قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّٰهُ ] (1).
بگو:اگر خدا را دوست دارید،پس مرا پیروی کنید تا خدا هم شما را دوست بدارد.
آری،این وجود مقدس همان منبع با فضیلت و گنجینۀ نوری است که وقتی حلیمۀ سعدیه پس از ولادت از آمنه وی را برای شیر دادن به دامن پاکش گذاشت و خواست از طرف چپ سینهاش وی را شیر بدهد چون طرف راستش سالیان دراز بود خشک شده بود شیر نگرفت،چون شکوه به خانوادهاش برد،به او گفتند:از طرف راست شیرش بده،جواب داد:آن طرف به علّت مرض از بین رفته،گفتند:
همان طرف خشک را در دهانش بگذار،باشد تا با گرفتن آن به گرفتن طرف دیگر میل پیدا کند،چون او را برگرداند دهان مبارک به سینۀ خشک شده گذاشت،ناگهان مانند چشمۀ اول بهار شیر شیرین جوشیدن گرفت،با این معجزۀ الهی خواست سه مطلب را به جهانیان اعلام کند:
1-من نیامدهام تا چیزی از کسی بگیرم،آمدهام تا شما تهیدستان جهان را غنی کنم که من نیازمند به شما نیستم،ولی شما در تمام زمینهها محتاج من هستید !
2-من چپگرا نیستم،راهم از هم اکنون راه راست و صراط مستقیم است و در این راه راهبر و راهنمایم !
3-شما را ای حلیمه سعدیه ! فرزندی نوزاد است که باید از سینهات سیر و سیراب شود و با یک جانب سینه فقط یک نوزاد را میتوان اداره کرد،من نیامدهام حق کسی را گرچه به اندازۀ ذرّهای باشد پایمال کنم که من آمدهام تا حقوق به غارت رفتۀ همۀ انسانها را به صاحبان حق برگردانم ! !
1) (1)) -آل عمران (3):31.
از وجود او از همان ابتدای ولادت برق اخلاق درخشیدن گرفت و تا قیامت شعاع درخشش رو به گسترش و در محشر و بهشت چراغ اهل حشر و بهشتیان است.
او آراسته به تمام حسنات الهی و محامد اخلاقی،پیراسته از تمام آلودگیها بود و به آراستن مردم به مکارم اخلاق و طهارت مردم از رذایل،عشق میورزید و مرتب میفرمود:
بُعِثْتُ لِاُتَمِّمَ مَکٰارِمَ الْاَخْلٰاقِ (1).
برانگیخته شدم تا کرامتهای اخلاقی را به کمال برسانم.
مردم را در جهت آراسته شدن به اخلاق حسنه با کمال شدت و اهتمام ترغیب و تشویق میکرد و علاقه داشت فضای جان مردم را به نسیم الهی اخلاق زنده ببیند.
الهی قمشهای در وصف آن حضرت چنین سروده:
در جهان سلطان ایمان خسرو بطحاستی***خاتم ملک رسالت آن دُر یکتاستی
سید کونیَْن و سرّ دهر و فخر عالَمَیْن*** گوهر دریای خلقت لؤلؤ لالاستی
مجمع اوصاف خوبی مظهر اعلای حق*** قبله خوبان عالم درگه والاستی
جوهر عقل نخستین مبدأ ایجاد حق*** سدره و طوبی عیان زان قامت رعناستی
1) (1)) -مکارم الأخلاق:8؛مستدرک الوسائل:187/11،باب 6،حدیث 12701.
اول از غیب احد بر سرّ احمد تافت نور***زان تجلّی عرش و کرسی و قلم انشاستی
مالک الملک فصاحت منبع کل الکمال*** نطق وی گوهرنشان و طبع گوهر راستی
مبدأ اشراق خورشید ازل رخسار او*** اهل تقوای ابد را منشأ تقواستی
شاهد یکتای حق هر آیت از قرآن وی*** ناطق توحید هر مویی بر آن اعضاستی
هر که را عقل است و عشق و دانش و دین بی گمان***دل بر آن آیین پاک و مقصد اعلاستی
قسمتی از اخلاق الهی او را سیرههای متعدد و کتب حدیث از قول امیر المؤمنین و فاطمۀ زهرا و حسن و حسین علیهم السلام و سلمان و مقداد و ابو ذر چنین نقل کردهاند:
بردبارترین و شجاعترین و عادلترین و عفیفترین مردم دهر بود،در تمام مدت عمر شصت و سه سالهاش دست مبارکش نامحرمی را لمس نکرد.
او سخیترین مردم روزگار بود،چون به خانه میآمد درهم و دیناری نزد او نمانده بود،اگر شب میرسید و درهمی نزد او مانده بود،به خانه نمیرفت تا آن را در جایی که خدا میخواست بپردازد.
پارگی کفشش را وصله میزد،لباسش را میدوخت،در کار و برنامۀ خانه به زن و فرزند کمک میکرد،کسی در تمام روزگار باحیاتر از او نبود،چشم به صورت کسی نمیدوخت،دعوت آزاد و بنده را قبول میکرد،هدیۀ مردم را گرچه
جرعهای شیر بود میپذیرفت و میل میکرد و به نیکوترین صورت تلافی میفرمود،از مال صدقه مصرف نمیکرد و از اجابت دعوت مسکین و کنیز تکبّر نداشت.
برای خدا به خشم میآمد ولی در تمام عمرش برای یک بار به خاطر خودش خشمگین نشد،بر حقّ پافشاری داشت اگر چه به ضرر خود و یارانش تمام میشد، بسیار اتّفاق افتاد که در سختیها و تنهاییها از طرف مشرکان پیشنهاد یاری و کمک به او شد ولی نپذیرفت،گاهی از شدّت گرسنگی و نیافتن خوراک سنگ به شکم مبارک میبست و هرگز خم به ابرو نمیآورد،اگر چیزی از حلال مییافت میخورد وگرنه صبر و حوصله میکرد،از حلال خدا بدون علت پرهیز نمیکرد،خوراکش یا خرمای تنها یا شیر،یا نان جو یا شیرینی یا عسل بود و اگر مدتی هیچ کدام از آنها را نمییافت فقط خدا را عاشقانه شکر میکرد ! !
دعوت برای ولیمۀ ولادت یا عروسی،یا خانه،یا سفر را قبول میکرد،به تشییع جنازه حاضر میشد و بدون پاسدار در بین مردم رفت و آمد داشت و در این زمینه از دشمنانش هراسی به خود راه نمیداد،متواضعتر از او کسی نبود،بدون کبر با مردم نشست و برخاست داشت،خوش رفتار بود و از چهرۀ پاکش صفا و صمیمیت و خوبی میبارید.
چیزی از امور دنیا وی را دستپاچه و مضطرب و هولناک نمیکرد،از لباس حلال آنچه مییافت میپوشید،مرکب سواری برای او تفاوت نداشت که چه باشد،استر یا اسب یا الاغ،هر کدام را مییافت سوار میشد.
در دورترین نقطۀ شهر از مریض عیادت میکرد،بوی خوش را دوست داشت و از بوی نامناسب در کراهت بود.
عشق عجیبی در نشستن با فقرا داشت و با مساکین همسفره میشد،اهل فضل
را سخت احترام میکرد و دل اهل شرف را با نیکی به آنان به دست آورده با آنان رفیق میشد،اقوام را دیدن میکرد و در صلۀ رحم امتیازی برای کسی قائل نبود،بر احدی جفا روا نمیداشت و عذر معذرت خواه را با کمال بزرگواری میپذیرفت.
خوش گفتار و خوشمزه بود،ولی از حق تجاوز نمیکرد،در خنده از قهقهه پرهیز داشت،آن قدر عزیز و کریم و بزرگوار بود که با اصحابش در بازی و ورزش شرکت میکرد و با آنان مسابقه میداد،چون بر سرش به خاطر عدم معرفت و ادب داد میکشیدند صبر میکرد و حوصله میفرمود.
دارای بز و گوسپند بود،خود شیرش را میدوشید و با اهل خانه در خوردن آن شرکت میجست،در لباس و خوراک بین خود و کلفت و نوکر فرق نمیگذاشت.
وقت خود را در غیر رضای خدا صرف نمیکرد،به باغ دوستانش در مدینه میرفت و قلب آنان را خوشحال میکرد،به احدی به خصوص فقرا و مساکین به چشم حقارت نمینگریست و از صاحب قدرتی یک ذرّه ترس نداشت.
درس نخوانده بود و چیزی حتی یک کلمه ننوشته بود،در سرزمین جهل و صحرای فقر و در میان عدهای گوسپند چران نشو و نما کرده بود،ولی خداوند عزیز وی را به جمیع محاسن اخلاقی و طرق حمیده و اخبار اولین و آخرین و آنچه مایۀ نجات و فوز در آخرت و صلاح و سداد در دنیا است آراسته فرموده بود.
در سلام به همگان پیشی میجست،تا حاجت و نیاز کسی را برطرف نمیساخت از پای نمینشست،چون دست به دست یاران میداد،دست مبارکش را نمیکشید تا طرف مقابل دست از دستش بردارد،در مصافحه و معانقه پیش قدم بود،نشست و برخاستش توأم با یاد خدا بود،وقتی کسی به آن جناب وارد میشد و آن حضرت در حال نماز بود،نمازش را خفیف کرده و زود تمام میکرد و به وارد میفرمود:تو را نیاز و حاجتی است ؟ اگر حاجتمند بود،حاجتش را روا میکرد
و دوباره به نماز برمیگشت.
به هر واردی احترام میگذاشت تا جایی که عبا یا ردا یا لباسش را برای نشستن وارد پهن میکرد،مجلسش برای همه یکسان بود،در حدی که کسی تصور میکرد از طرف آن جناب بیشترین احترام و اکرام به او شده،مجلس او مجلس حیا و تواضع و امانت بود،مردم را با کنیه و لقب صدا میکرد و هرگز نسبت به کسی بیاحترامی روا نداشت،از خشم مبرّا و نسبت به مقصر سریع الرضا بود،رقّت قلبش را نسبت به مردم کسی نداشت،بهترین و با منفعتترین مردم برای مردم بود،هرگاه از جای خود برمیخاست میگفت:
سُبْحٰانَکَ اللّهُمَّ وَ بِحَمْدِکَ،اَشْهَدُ انْ لٰا الٰهَ الّا انْتَ اسْتَغْفِرُکَ وَ اتُوبُ الَیْکَ.
منزهی تو و سزاوار ستایشی ای خدا،شهادت میدهم که غیر از تو خدایی نیست،طلب آمرزش دارم از تو و به سوی تو توبه و بازگشت میکنم.
میفرمود:این دعا را امین وحی به من تعلیم داد.
فصیحترین و بلیغترین مردم روزگار بود،تا جایی که نوشتهاند:
اهل بهشت به زبان او سخن میگویند.
کلامش کوتاه و پر مغز و پر معنی بود و هر چه میخواست بگوید در همان کلام مختصر میگنجاند،بدون نیاز سخن نمیگفت و ابتدای به کلام نداشت،هرگز بد نگفت و در رضا و غضب از حق گویی تجاوز نکرد.
آن حضرت نسبت به پروردگارش باخشیتترین و باتقواترین و داناترین و در طاعت و صبر بر عبادت قویترین و در عشق به رب عاشقترین و در زهد از غیر دوست زاهدترین مردم بود.
در تمام عمرش به جنگ ابتدا نکرد،ولی در هر میدانی که برای رزم قدم گذاشت
سر سوزنی از حق روی گردان نشد و یارانش را نیز سفارش میکرد:
جنگ را برای خدا انجام دهید و سخت مواظبت کنید که ذرهای ظلم از شما نسبت به دشمن سر نزند،آن وجود مبارک جهادی را بالاتر از جهاد با هوای نفس نمیدانست (1).
من از بیان شرح مفصل حیات آن حضرت و غزوات و جنگها و سایر برنامههایش صرف نظر کرده و خواندن شرح مفصل حیات آن جناب را به مشروحترین کتب حدیث و تاریخ واگذار میکنم.
کِلک قدرت الهی از بسیاری و این همه جماد که کثرت آن معلوم نیست اندکی را نبات قرار داد.
از بسیاری از نبات اندکی را جاندار و از بسیاری از جانداران اندکی انسانند و از بسیاری انسان اندکی عاقل و از بسیاری از عقلا اندکی مسلم و از بسیاری مسلم اندکی مؤمن و از این همه مؤمن اندکی عابد و از بسیاری عابد،اندکی زاهد و از زاهدین اندکی عالِم و از عالِمین اندکی عارف و از عرفا اندکی اولیا و از اولیای تعدادی انبیا و از انبیا تعدادی رسل و از رسل تعداد کمی اولوالعزم و از میان پنج پیغمبر اولوالعزم تنها یکی را خاتم انبیا قرار داد (2).
با توجه به مقدماتی که گذشت،باید به این معنا اعتراف کرد،معنایی که متکی به اصول قرآنی و روایتی است که شناخت پیامبر و عمل به سنت او از اعظم واجبات الهیّه است و در این مسئله هیچ مکلفی در پیشگاه حضرت حق معذور نیست.
آمد اندر جهان جان هر کس***جان جان ها محمّد آمد وبس
هر که چون خاک نیست بر در او*** گر فرشته است خاک بر سر او
(سنایی)
احمد مرسل که چرخ از شرف پای او***با همه رفعت کند پایه بطحا طلب
جلد اگر می کنی مصحف مجدش برد*** دفتر انجیل را بهر مقوا طلب
(وحشی)
ختم رسل فخر امم عقل کلّ***شمع طرق شاهد شرع و سبل
امی ناخوانده خط از هیچ باب*** باب امم مادر امّ الکتاب
(گیلانی)
ای اصل قدیم و اصل اقدم***وی حادث با قدیم توأم
فرموده بشأنت ایزد پاک*** لولاک لما خلقت الافلاک
(غروی اصفهانی)
وجود مقدس او در معرفت به رب و در مقت نفس و در فرار از ما سوی اللّه به سوی اللّه و در رغبت به آخرت و در عبادت حضرت حق و در تفویض امر به جناب دوست،کاملترین و جامعترین انسان روزگار بود.
فیلسوف بزرگ،صدر المتألّهین شیرازی از قول حضرت خضر علیه السلام نقل میکند:
خَلَقَ اللّهُ نُورَ مُحَمَّدٍ مِنْ نُورِهِ فَصَوَّرَهُ وَ صَدَّرَهُ عَلیٰ یَدِهِ یَبْقیٰ ذٰلِکَ النُّورُ بَیْنَ یَدَیِ اللّه تعالیٰ مِأَةَ الْفِ عامٍ فَکٰانَ یُلاحِظُ فی کُلِّ یَوْمٍ وَ لَیْلَةٍ سَبْعینَ الْفَ لَحْظَةٍ وَ نَظْرَةٍ یَکْسُوهُ فی کُلِّ نَظْرَةٍ نُوراً جَدیداً وَ کَرامَةً جَدیدَةً ثُمَّ خَلَقَ مِنْهُ الْمَوْجُوداتِ
کُلَّها (1).
خدای عزیز،نور محمد را از نور خود آفرید،به آن نور صورت و شکل بخشید و آن را در صدر تمام کاینات قرار داد،صد هزار سال آن نور در دست قدرت حق بود،هر شب و روز هفتاد هزار بار به آن نور نظر رحمت و عنایت میانداخت،در هر نظری نور و کرامتی جدید به او میپوشاند،سپس تمام هستی را از پرتو آن نور به منصّۀ ظهور آورد.
قرآن مجید تمام مرد و زن را مکلّف به تکلیف واجب میداند که:وجود مقدس نبی اسلام صلی الله علیه و آله را در تمام شؤون زندگی سرمشق خود قرار دهند:
[ لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کٰانَ یَرْجُوا اللّٰهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکَرَ اللّٰهَ کَثِیراً ] (2).
یقیناً برای شما در [ روش و رفتار ] پیامبر خدا الگوی نیکویی است برای کسی که همواره به خدا و روز قیامت امید دارد؛و خدا را بسیار یاد میکند.
حکیم نکته سنج سعدی شیرازی میگوید:
کریم السّجایا جمیل الشّیم***نبیّ البرایا شفیع الامم
شفیع الورا خواجه بعث و نشر*** امام الهدی صدر دیوان حشر
امام رسل پیشوای سبیل***امین خدا مهبط جبرییل
کلیمی که چرخ فلک طور اوست*** همه نورها پرتو نور اوست
شفیعٌ مطاعٌ نبیٌ کریم*** قسیمٌ جسیمٌ وسیمٌ نسیم
یتیمی که ناخوانده ابجد درست*** کتب خانه هفت ملّت بشست
چو عزمش برآمیخت شمشیر بیم***به معجز میان قمر زد دو نیم
چو صیتش در افواه دنیا فتاد*** تزلزل در ایوان کسری فتاد
اگر در قرآن مجید دقت کنید به این معنا واقف میشوید که خیر دنیا و آخرت در گرو پیروی از وجود مبارک نبی اسلام صلی الله علیه و آله است و میزان نجات هر کسی از عذاب فردا رضایت و خشنودی پیامبر عزیز از اوست.
یَا ابْنَ مَسْعُودٍ انْصِفِ النّاسَ مِنْ نَفْسِکَ وَ انْصَحِ الْاُمَّةَ وَ ارْحَمْهُمْ فَاِذا کُنْتَ کَذٰلِکَ وَ غَضِبَ اللّهُ عَلیٰ اهْلِ بَلْدَةٍ وَ انْتَ فیهٰا وَ ارادَ انْ یُنْزِلَ عَلَیْهِمُ الْعَذابَ نَظَرَ الَیْکَ فَرَحِمَهُمْ بِکَ (1).وَ یَقُولُ اللّهُ تَعالی: [ وَ مٰا کٰانَ رَبُّکَ لِیُهْلِکَ الْقُریٰ بِظُلْمٍ وَ أَهْلُهٰا مُصْلِحُونَ ] (2).
پسر مسعود ! از جانب خود در همۀ شؤون به مردم انصاف ده و دست از نصیحت امّت بر مدار و به آنان ترحم کن،چون چنین گونه رفتار کنی،وجود مبارکت علّت قطع غضب خدا بر قومی میگردد که تو در آنهایی،خداوند در قرآن مجید فرموده:خداوند هیچ قومی و اهل هیچ دیاری را در صورتی که آنها مصلح و نیکوکار باشند به ظلم هلاک نکند.
النَّظَرُ الَی الْعٰالِمِ عِبٰادَةٌ وَ النَّظَرُ الِی الْاِمٰامِ الْمُقْسِطِ عِبٰادَةٌ،وَ النَّظَرُ الَی الْوالِدَیْنِ بِرَأْفَةٍ وَ رَحْمَةٍ عِبٰادَةٌ،وَ النَّظَرُ الَی الْاَخِ تَوُدُّهُ فِی اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
عِبٰادَةٌ (1).
دیده دوختن به چهرۀ عالم عبادت است و نظر بر رهبر عادل عبادت است و نگاه به رأفت و مهربانی بر پدر و مادر و برادری که در راه خدا دوستش داری نیز عبادت است.
یَا ابْنَ مَسْعُودٍ اکْثِرْ مِنَ الصّالِحاتِ وَ الْبِرِّ فَاِنَّ الْمُحْسِنَ وَ الْمُسیءَ یَنْدِمانِ،یَقُولُ الْمُحْسِنُ یا لَیْتَنی ازْدَدْتُ مِنَ الْحَسَناتِ وَ یَقولُ الْمُسیءُ قَصَّرْتُ (2)،وَ تَصْدیقُ ذَلِکَ قَوْلُهُ تَعالی: [ وَ لاٰ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّٰامَةِ ] (3).
پسر مسعود ! خوبی و نیکی زیاد بجای آر که خوب و بد پشیمان میشوند، نیکوکار میگوید:ای کاش بیشتر بجا میآوردم و بدکار میگوید:کوتاهی کردم،دلیل این معنی قول خداست که میفرماید:به نفس ملامتگر قسم.
عَلامَةُ الْمُنٰافِقِ ثَلٰاثٌ:اِذٰا حَدَّثَ کَذَبَ،وَ اذا وَعَدَ اخْلَفَ،وَ اذَا ائْتُمِنَ خانَ (4).
نشانۀ منافق سه چیز است:چون سخن گوید همراه با دروغ باشد و چون وعده کند تخلف نماید و چون مورد اطمینان واقع شود خیانت کند.
مَنْ شَهِدَ شهادَةَ حقٍ لَیُحْیِیَ بِهٰا حَقَّ امرئٍ مُسْلِمٍ أتیٰ یَوْمَ القیامةِ وَ لِوَجْهِهِ نورٌ مَدَّ الْبَصَرِ یَعْرِفُهُ الْخَلٰایِقُ بِاسْمِهِ وَ نَسَبِهِ (5).
1) (1)) -الأمالی،شیخ طوسی:454،المجلس السادس عشر،حدیث 1015؛بحار الأنوار:73/71،باب 2،حدیث 60.
2) (2)) -مکارم الأخلاق:453،الفصل الرابع؛بحار الأنوار:105/74،باب 5،حدیث 1.
3) (3)) -قیامت (75):2.
4) (4)) -مستدرک الوسائل:13/14،باب 3،حدیث 15971.
5) (5)) -تهذیب الأحکام:276/6،باب 91،حدیث 161؛بحار الأنوار:311/101،باب 2،حدیث 9.
کسی که برای زنده شدن حق یک مسلمان به شهادت حقّی اقدام کند،روز قیامت تا جایی که چشم خلایق کار میکند نوری از چهرهاش میدرخشد که تمام مردم به وسیلۀ آن نور وی را به اسم و نسب میشناسند.
یٰا ابٰا ذَرٍّ لِیَکُنْ لَکَ فی کُلِّ شَیْءٍ نِیَّةٌ حَتّیٰ فِی النَّوْمِ وَ الْاَکْلِ (1).
ابا ذر ! برای تمام امورت میتوانی برای خدا نیّت کنی حتی در خواب و خوراکت.
قیلَ لِلنَّبِیِّ صلی الله علیه و آله:فَاَیُّ الْایمٰانِ افْضَلُ ؟ قٰالَ:الْهِجْرَةُ.قیلَ:وَ مَا الْهِجْرَةُ ؟ قٰالَ:اَنْ تَهْجُرَ السُّوءَ.قیلَ:فاَیُّ الْهِجْرَةِ افْضَلُ ؟ قٰالَ:الْجِهٰادُ (2).
به رسول الهی صلی الله علیه و آله عرضه داشتند:چه ایمانی افضل است ؟ فرمود:هجرت، عرضه داشتند:هجرت چیست ؟ فرمود:دست برداشتن از بدی،گفتند:چه هجرتی افضل است ؟ فرمود:جهاد.
هَجْرُ الْمُسْلِمِ اخٰاهُ کَسَفْکِ دَمِهِ (3).
قهر کردن مسلمان با برادرش مانند ریختن خون اوست.
ایّاکَ وَ هِجْرانَ اخیکَ فَاِنَّ الْعَمَلَ لا یُتَقَبَّلُ مِنَ الْهِجْرٰانِ (4).
از قهر کردن با برادر مسلمانت بپرهیز که عمل در کنار قهر قبول نیست.
لٰا تَقٰاطَعُوا،وَ لا تَدابَرُوا،وَ لا تَباغَضُوا،وَ لا تَحاسَدُوا،وَ کُونُوا عِبٰادَ اللّهِ اخْواناً،
وَ لٰا یَحِلُّ لِمُسْلِمٍ انْ یَهْجُرَ اخٰاهُ فَوْقَ ثَلٰاثٍ (1).
با هم قطع رابطه نکنید،از هم جدایی نکنید،به هم خشم نورزید،از حسادت با یکدیگر بپرهیزید،بندگان خدا ! با هم برادر باشید،بر مسلمان حلال نیست بیش از سه روز با مسلمان قهر کند.
مَنْ یَشْفَعْ شَفٰاعَةً حَسَنَةً،اَوْ امَرَ بِمَعْرُوفٍ،اَوْ نَهیٰ عَنْ مُنْکَرٍ،اَوْ دَلَّ عَلیٰ خَیْرٍ، اوْ اشٰارَ بِهِ فَهُوَ شَریکٌ،وَ مَنْ امَرَ بِسُوءٍ اوْ دَلَّ عَلَیْهِ اوْ اشٰارَ بِهِ فَهُوَ شَریکٌ (2).
کسی که کار نیکی را برای کسی واسطه شود،یا امر به معروف کند،یا نهی از منکر نماید،یا بر خیری دلالت نماید،یا به کار مثبتی اشاره کند،در ثواب عمل با آنها شریک است و هرکس امر به بدی کند،یا به کار سویی دلالت نماید،یا اشاره کند در عمل به آن بدیها شریک است.
ثُلٰاثٌ مُهْلِکٰاتٌ:طٰاعَةُ النِّسٰاءِ،وَ طٰاعَةُ الْغَضَبِ وَ طٰاعَةُ الشَّهْوَةِ (3).
سه چیز هلاک کننده است:پیروی از زنان [ ضعیف الایمان ]،دنبال کردن غضب و پیروی از شهوت.
در زمینۀ سخنان رسول عزیز اسلام صلی الله علیه و آله به کتب معتبر حدیث چون«الکافی»، «من لا یحضره الفقیه»،«وسائل الشیعة»،«تحف العقول»و«بحارالأنوار» و«مستدرک بحار»و«مستدرک سفینة البحار»مراجعه کنید که این اوراق محدود
گنجایش آن دریای بینهایت را ندارد.
در پایان این قسمت به ترجیعبندی که فقیه بزرگ،فیلسوف سترگ،مرحوم حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی در وصف رسول گرامی صلی الله علیه و آله اسلام سروده بسنده کرده،باشد که از معنویت آن وجود مقدس و آن منبع کرامت سهمی نصیب ما محتاجان و گدایان گردد.
ای خاک ره تو خطّۀ خاک***پاکی زتو دیده عالم پاک
آشفته موی توست انجم*** سرگشته کوی توست افلاک
ای بر سرت افسر لَعَمْرُک*** وی زیب برت قبای لولاک
ای رهبر و رهنمای گمراه*** وی هادی وادی خطرناک
عالم زمعارف تو واله*** تو نغمه سرای ما عرفناک
یا اعظمَ صورةٍ تَجَلّی*** فیهَا اللّهُ ما ادَقَّ معناک
دامان جلالت ای شهنشاه*** هرگز نفتد به دست ادراک
این بنده و مدح چون تو شاهی*** حاشاک از این مدیحه حاشاک
فرموده به شأنت ایزد پاک*** لولاک لَما خلقت الافلاک
ای مظهر اسم اعظم حق*** مجلای اتمّ و نور مطلق
ای نور تو صادر نخستین*** وی مصدر هرچه هست مشتق
ای عقل عقول و روح ارواح*** وی اصل اصول هر محقّق
ای شمس شموس و نور انوار*** وی اعظم نیّرات و اشراق
ای فاتحه کتاب هستی*** هستی ز تو یافتست رونق
در سیر توی ای نبیّ ختمی*** ذوالغایه بغایه گشت ملحق
ای آیهای از محامد توست*** قرآن مقدس مصدّق
وصف تو به شعر در نگنجد***دریا نرود میان زورق
فرموده به شأنت ایزد پاک*** لولاک لما خلقت الافلاک
شرح حال آن دسته از یاران حضرت او که درجات ایمان و عمل را طی کرده بودند و به مقام با عظمت رضا و تسلیم رسیده بودند و خداوند مهربان از آن بزرگان اعلام رضایت و خشنودی کرد و در زمان آن حضرت شهید شده یا وفات کردند و آنان که بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله با تمام وجود و هستی از خلیفه و جانشین برحقّ او که به دستور خدای عزیز منصوب به خلافت شده بود و خلافتش در روز عید غدیر از طرف رسول خدا صلی الله علیه و آله ابلاغ شد،پیروی کردند و تا آخرین قطرۀ خون در راه علی که راه خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله بود ایستادند،از این اوراق خارج است،من به عنوان تیمّن و تبرک به دورنمایی از حیات معنوی چند نفر از اصحاب و یاران آن حضرت اشاره میکنم،باشد که نکات الهی زندگی آنان به فضای تاریک ما روشنی بخشد.
او انسان با کرامتی است که از سرزمین ایران به عشق رسیدن به حقیقت به عنایت و هدایت حق به مدینه آمد و در آنجا به محضر منوّر رسول خدا صلی الله علیه و آله مشرّف و قلب الهیاش به نور اسلام منوّر و پس از مدتی اندک مراحل ایمان و منازل عرفان را طی کرد و به حقایق قرآن مجید آراسته شد.
پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله دربارۀ آن مرد الهی فرمود:
سَلْمانُ مَنَّا اهْلَ الْبَیْتِ (1).
سلمان از ما اهل بیت است.
و نیز در روح او و شخصیت والای قلبی و فکریش فرمود:
سَلْمانُ بَحْرٌ لا یُنْزَفُ وَ کَنْزٌ لا یَنْفَدُ (2).
سلمان دریایی است که خشک شدنی نیست و گنجی است که تمام نمیشود.
امیر المؤمنین علیه السلام او را لقمان امت (3)و حضرت صادق علیه السلام وی را برتر از لقمان حکیم دانسته است.
از برای ایمان ده درجه است و سلمان وجود خود را به درجۀ دهم رساند و مقامی برتر از مقام اصحاب همۀ انبیا به دست آورد (4).
برای او علم بلایا و منایا بود و بارها امین وحی به وسیلۀ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله سلام حضرت احدیّت را به وی ابلاغ کرد.
او در راه ایمان به انواع شداید و حوادث و بلاها دچار شد،ولی خم به ابرو نیاورده و در راه دوست با تمام وجود صبر کرد و استقامت ورزید.
او وقتی در جمعی نسبت به اصل و نسبش مورد پرسش واقع شد در جواب فرمود:
من سلمان فرزند بندۀ خدایم،گمراه بودم به برکت محمّد هدایت یافتم،فقیر بودم به برکت محمد غنی شدم،برده بودم به برکت محمّد آزاد شدم،این است حسب و نسب من (5)!
1) (1)) -عیون اخبار الرضا:64/2،باب 31،حدیث 282؛بحار الأنوار:326/22،باب 10،حدیث 28.
2) (2)) -الاختصاص:341؛بحار الأنوار:348/22،باب 10،حدیث 64.
3) (3)) -الاحتجاج:259/1؛بحار الأنوار:329/22،باب 10،حدیث 38.
4) (4)) -سفینة البحار:243/4،باب السین بعده اللام.
5) (5)) -الکافی:181/8،خطبة لأمیرالمؤمنین علیه السلام حدیث 203؛بحار الأنوار:381/22،باب 11،حدیث 16.
آن جناب جزء آن چهار نفری است که خداوند عزیز،پیامبرش را به عشق و محبت آنان امر فرموده است و آن چهار نفر عبارتند از:
امیر المؤمنین علیه السلام،سلمان،ابو ذر،مقداد (1).
رسول اسلام صلی الله علیه و آله وی را صدّیق امت و در زهد شبیه عیسی بن مریم به حساب آورده است (2).
ملّا محمد باقر مجلسی رحمه الله میگوید:
پس از معصومین،در میان امّت کسی به جلالت قدر سلمان و ابو ذر و مقداد نیست.
امام کاظم حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام میفرماید:
در روز قیامت منادی از جانب ربّ العزّه ندا کند:کجایند حواریون و مخلصون محمد بن عبد اللّه که بر طریقۀ او مستقیم بودند و پیمان وی را نشکستند ؟ پس سلمان و ابو ذر و مقداد برخیزند (3).
پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
هر کس میخواهد به زهد عیسی بن مریم نگاه کند.به زهد و تقوای ابو ذر نظر کند (4).
او چندی در شهر شام و اطراف آن به امر به معروف و نهی از منکر و مبارزۀ
جانانه با معاویه و معرفی شخصیت امیر المؤمنین علیه السلام مشغول بود،تا جائی که گروهی به دلالت او به شرف تشیع نایل آمدند.
او بر اثر امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه با خلافکاریهای دستگاه سلطنت عثمان به رَبَذه تبعید و در آنجا به داغ فرزندش ذَر که بر اثر گرسنگی و تشنگی مُرد مبتلا و خود او هم از فرط بیآبی و گرسنگی به شرف لقاء اللّه مشرف و به دست پاک مالک اشتر نخعی عاشق امیر المؤمنین علیه السلام با آب زمزم غسل داده شد و سپس دفن گردید،من به زیارت قبر او مشرف و در لحظۀ تشرّف نور خدا را از آن قبر به جانب عرش در حرکت دیدم ! !
آن بزرگوار از خواص اصحاب حضرت ختمی مرتبت و از اولیای عظیم الشأن الهی است.
تقوا و دینداری و شجاعت او بیش از آن است که به رشتۀ تحریر آید،فریقین در کرامت و شخصیت و جلالت قدر او همداستانند.
از سابقین در اسلام و در عظمت قدر و جلالت شأن فروزندهتر از ستارگان فروزان است.
امام صادق علیه السلام در حق او فرمود:
خدا رحمت کند بلال را که به ما اهل بیت عشق میورزید و او بندۀ صالح بود (1).
1) (1)) -الاختصاص:71؛بحار الأنوار:141/22،باب 37،حدیث 125.
چون اذان از جانب حق نازل شد،پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله اعلامش را به آن جناب واگذار کرد و در طرد آنان که نمیخواستند صدای او را بشنوند آیۀ شریفۀ [ إِنَّ أَکْرَمَکُمْ ] در حق او نازل شد !
آن جناب پس از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله حاضر به اذان گفتن نشد؛زیرا اذان گفتن خود را کمک به ستم ستمگران دوران میدانست ! تنها یک بار به درخواست دختر گرامی پیامبر اسلام اذان گفت و سپس به شام هجرت کرده و در آنجا درگذشت.
من قبر آن جناب را در باب صغیر واقع در بیرون شهر شام زیارت کردهام و از آن قبر با حقیقت تبرک جستم.
آن جناب صحابی جلیل القدر و از اصحاب بدر است،در مدح و ثنایش روایات زیادی وارد شده و هم اوست که سلام رسول خدا صلی الله علیه و آله را به امام باقر علیه السلام رساند و آن جناب اوّل کسی است که در روز اربعین به زیارت حضرت سیدالشهدا موفق شد و هم آن بزرگوار است که لوح آسمانی را که نص امامت ائمه علیهم السلام در اوست نزد حضرت زهرا علیها السلام زیارت کرد و از آن نسخه برداشت.
امام سجاد علیه السلام با فرزندش حضرت باقر علیه السلام که در آن وقت طفلی خردسال بود به دیدن جابر رفتند،چون کنار او نشستند،امام سجاد علیه السلام به حضرت باقر علیه السلام فرمود:
سر عمویت را ببوس،چون امام سر جابر را بوسید عرضه داشت:این کیست ؟ حضرت سجاد علیه السلام فرمود:فرزندم محمد،پس جابر آن حضرت را به آغوش گرفت و گفت:یا محمد ! محمّد رسول خدا تو را سلام رساند،آن گاه به حضرت باقر علیه السلام
عرضه داشت:ضامن شفاعت من شوید،حضرت پذیرفتند (1).
جابر در بسیاری از غزوات رسول خدا صلی الله علیه و آله حاضر بود و در غزوه صفین حضرت مولی الموحدین را همراهی کرد و لحظهای از متابعت امام عارفان درنگ نکرد و پیوسته مردم را به محبت و عشق آن حضرت ترغیب مینمود و در کوچه و بازار عبور کرده با صدای بلند میخواند:
«عَلِیٌّ خَیْرُ الْبَشَر فَمَنْ ابیٰ فَقَدْ کَفَر» (2)علی علیه السلام بهترین بشر است پس کسی که از او برگردد کافر است.
شرح مفصّل حیات پر برکت یاران رسول الهی صلی الله علیه و آله را میتوانید در کتب رجالی و تاریخی ببینید که این دفتر گنجایش آن مفصل نبود.در پایان این قسمت لازم دیدم به دورنمایی از حیات بضعۀ رسول زهرای بتول که قطب و محوری در تمام هستی است اشاره کنم که در این نوشتار نقصی نماند.
دختر گرامی نبی اسلام در شب بیستم جمادی الثانی به سال پنجم بعثت از مادری بینظیر چون خدیجۀ کبری که روایات بسیاری در مدحش از پیامبر و ائمه علیهم السلام رسیده متولد شد.
فاطمه علیها السلام براساس آیۀ تطهیر دارای مقام عصمت و براساس آیات سورۀ انسان از نظر ایمان و عمل و اخلاق بر تمام زنان آفرینش یگانه و یکتاست.
دختر رسول اسلام علیها السلام در دانش و بینش سرآمد زنان روزگار و در پیشگاه حضرت حق از اعتبار و ارزشی ما فوق تمام اعتبارات و ارزشها برخوردار است.
در مسئلۀ ولادت آن جناب در روایات چنین آمده:
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله همراه علی علیه السلام و عمّار و حمزه و منذر و عباس و دیگر صحابه در ابطح نشسته بود،ناگاه جبرییل به صورت اصلی خود در حالی که بالهایش مشرق و مغرب را پُر کرده بود بر حضرت نازل شد و ندا داد:یا محمّد ! علیّ اعلیٰ تو را سلام میرساند و امر میکند چهل شبانه روز از خدیجه دوری کن.
آن حضرت در آن چهل شبانه روز به امر حضرت ربّ العزّه روزها را روزه میداشت و شبها را تا صبح به عبادت مشغول بود.
در آن هنگام به خدیجه مرضیه پیام داد که نیامدن من نزد تو به دستور خداست، بر خود گمان بد مبر که خداوند عزیز روزی چند بار به وجود تو بر ملائکه مباهات مینماید ! !
چون چهل شبانه روز تمام شد امین وحی نزد آن جناب آمد و عرضه داشت:
خداوندت سلام میرساند و میفرماید:برای تحفه و کرامت من مهیا شو،پس میکاییل بر آن حضرت نازل شد و طبقی آورد که پارچهای از سُندس بهشت روی آن بود و عرضه داشت:پروردگار میفرماید:امشب به این طعام افطار کن،علی علیه السلام میفرماید:در آن چهل شب هرگاه وقت افطار میشد،پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه میدادند هرکس بخواهد آن حضرت را ملاقات نماید ولی در شب چهلم فرمود:یا علی ! کنار در خانه بنشین و از ورود افراد ممانعت کن که این طعام بر غیر من حرام است،چون افطار شد طبق را گشود و در میان آن خوشهای از خرما و انگور و جامی از آب دید، به اندازۀ لازم میل فرمود،آن گاه جبرییل به آب بهشت دستش را شست سپس به آن جناب گفت:امشب وظیفه داری به منزل خدیجه بروی،از آن طرف خدیجه میگوید:من در آن چهل شب با تنهایی ساختم،چون شب میرسید درها را
میبستم و پرده را میآویختم و چراغ را خاموش و پس از عبادت میخوابیدم،شب چهلم خوابیده بودم که صدای در بلند شد،برخاستم و گفتم:کیست که جز محمّد را نیاید درِ این خانه را بزند که ناگهان صدای دلنواز رسول اسلام صلی الله علیه و آله را شنیدم که میگوید:خدیجه منم ! با عجله در را باز کرده و از آن جناب استقبال کردم و همان شب به نور مقدس دخترم زهرا منوّر شده و حامل آن امانت بزرگ الهی شدم (1)!
شیخ صدوق به سند معتبر از مفضل روایت میکند که:
چون خدیجه با رسول اسلام صلی الله علیه و آله ازدواج کرد،زنان مکه بر اثر عداوتی که با پیامبر صلی الله علیه و آله داشتند از خدیجه جدا شدند و رفت و آمد با آن حسنۀ روزگار را ترک کردند،خدیجۀ کبریٰ از این جهت در غم و غصه بود تا به زهرا حامله شد،از آن وقت به بعد شادی عجیبی برای او آمد و با حمل خود به انس نشست و این معنا را از رسول خدا صلی الله علیه و آله پنهان میداشت.
روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله بر او وارد شد،شنید خدیجه سخن میگوید،پرسید:با که سخن میگفتی ؟ عرضه داشت:با فرزندی که در شکم دارم،حضرت فرمود:
آری،ای خدیجه ! اینک جبرییل به من خبر داد که این طفلی که در رحم داری دختر است و اوست نسل طاهر با میمنت و برکت که خداوند نسل مرا از او به وجود میآورد و از او امامان و پیشوایان دین به هم رسند و حق تعالی پس از انقطاع وحی آنان را خلیفههای خود گرداند.
چون موقع به دنیا آمدن فاطمه رسید،خدیجه کبری به سوی زنان قریش فرستاد تا نزد او حاضر شوند،ایشان در جواب گفتند:ما را با تو کاری نیست،چون همسر یتیم فقیری هستی،خدیجه از جواب متکبران دوران سخت اندوهگین شد،در این
1) (1)) -العدد القویة:220؛من احوال الصدیقة الطاهرة علیها السلام؛بحار الأنوار:78/16،باب 5،حدیث 20.
حالت چهار زن را نزد خود دید،از دیدن آنان وحشت کرد،ایشان گفتند:مترس که ما رسولان پروردگاریم،منم ساره زوجۀ ابراهیم،دوم آسیه بنت مزاحم که رفیق تو در بهشت است،سوم مریم دختر عمران،چهارم کلثوم خواهر موسی بن عمران.
خداوند،ما را برای کمک به تو فرستاده،در آن وقت زهرا علیها السلام متولد شد،در حالی که تمام هویت او را پاکی و پاکیزگی گرفته بود و نوری از او درخشیدن داشت که تمام جهان را روشن کرد،پس آن جناب به سخن آمد و گفت:
اشْهَدُ انْ لا الٰهَ الّاَ اللّهُ وَ انَّ ابی رَسُولُ اللّهِ سَیِّدُ الْاَنْبِیاءِ وَ انَّ بَعْلی سَیِّدُ الْاَوْصِیاءِ وَ وُلْدی سادَةُ الْاَسْباطِ (1).
شهادت میدهم که خدایی جز خدای یگانه نیست،مسلماً پدرم رسول خدا سرور همه پیامبران دست و همسرم سرور همۀ اوصیاست و فرزندانم سرور همۀ نسلها هستند.
ابن بابویه از حضرت صادق علیه السلام روایت میکند که:
فاطمه را نزد حضرت حق نُه نام است:
فاطمه،صدیقه،مبارکه،طاهره،زکیّه،راضیه،مرضیه،محدّثه،زهرا.
امام صادق علیه السلام به یونس بن ظبیان فرمود:
میدانی تفسیر فاطمه چیست ؟ عرضه داشت:مرا خبر دهید،فرمود:
فُطِمَتْ مِنَ الشَّرِّ.
بریده شده از تمام آلودگیهای باطن و ظاهر.
سپس حضرت فرمود:
1) (1)) -الأمالی،شیخ صدوق:593،المجلس السابع و الثمانون،حدیث 1؛بحار الأنوار:80/16،باب 5،حدیث 20.
اگر امیر المؤمنین علیه السلام او را تزویج نمیکرد برایش در تمام جهان کفو و نظیری نبود (1).
علامۀ مجلسی رحمه الله در ترجمۀ اسامی آن حضرت فرموده:
صدّیقه: معصومه.
مبارکه: دارندۀ کمالات و معجزات و اولاد کرام.
طاهره: پاکیزه از نقایص.
زکیّه: نموکننده در کمالات.
راضیه: خشنود به قضای حق.
مرضیه: اسوه مردان راه حق و پسندیدۀ اولیای الهی.
محدَّثه: کسی که هم سخن با ملک است.
زهرا: نورانی به نور صوری و معنوی (2).
شیخ مفید و شیخ طوسی از عامّه روایت کردهاند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
فاطمه پارۀ تن من است،هر که او را شاد گرداند مرا شاد گردانده و هر که او را بیازارد مرا آزرده.
و نیز آن حضرت فرمود:
فاطمه عزیزترین مردم نزد من است (3).
شیخ طوسی از عایشه نقل میکند:
کسی را در گفتار و سخن شبیهتر از زهرا به رسول خدا صلی الله علیه و آله ندیدم،چون فاطمه به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله میآمد او را خوش آمد میگفت و دستهای زهرا را میبوسید و وی را بجای خود مینشاند (1).
ابن بابویه از حضرت مجتبی علیه السلام نقل میکند:
شب جمعه مادرم را در محراب عبادت دیدم،پیوسته در رکوع و سجود بود تا صبح طالع شد،دائم برای مؤمنین و مؤمنات به اسم دعا میکرد،به مادر گفتم:چرا برای خود دعا نمیکنی فرمود:
یا بُنَیَّ الْجارُ ثُمَّ الدّارُ (2).
ای فرزندم ! اوّل همسایه سپس خود.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله به خانۀ فاطمه آمد،جامهاش را از جُل شتر دید و دستهایش را در حال آسیا کردن و بچهاش را در حال شیر دادن،اشک چشم رسول خدا صلی الله علیه و آله جاری شد و فرمود:ای دختر با ارزشم ! تلخیهای امروز دنیا را برای به دست آوردن حلاوت آخرت بچش.
حضرت زهرا علیها السلام عرضه داشت:
یا رسول اللّه ! خدا را حمد میکنم بر نعمتهایش و شکر میکنم بر کرامتهایش؛
پس خداوند این آیه را فرستاد:
[ وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضیٰ ] (1)(2).
و به زودی پروردگارت بخششی به تو خواهد کرد تا خشنود شوی.
حسن بصری میگوید:
فاطمه علیها السلام عابدترین فرد امّت بود،در عبادت حق آنقدر بر پای میایستاد تا پای مبارکش ورم میکرد !
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود:برای زن چه چیزی بهتر است ؟ عرضه داشت:نبیند مردی را و نبیند مردی او را،حضرت وی را به سینه گرفت و فرمود:
[ ذُرِّیَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ ] (3)(4).
برخی از [ آنان از نسل ] برخی دیگرند.
راوندی در«نوادر»از امیر المؤمنین علیه السلام آورده:
شخص نابینایی از دختر پیامبر اذن خواست وارد خانه شود،زهرا خود را از او پوشاند،پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:به چه سبب خود را از او مستور کردی او که کور بود ؟ عرض کرد:اگر او کور است ولی من بینا هستم،علاوه اگر در پرده نباشم رایحۀ مرا استشمام مینماید،حضرت فرمود:شهادت میدهم که تو پارۀ تن منی (5).
الهی قمشهای آن حکیم فرزانه در وصف آن گل گلستان عصمت چنین سروده:
به برج معرفت گردون درخشان اختری دارد به جیب خود سپهر عشق تابان گوهری دارد
به باغ وحی و بستان نبوت گلبنی باشد***که آن گلبن هزاران باغ گل در هر پری دارد
به بستان ولایت تازه سرو قامتی بینی*** که آن قامت چو غوغای قیامت محشری دارد
به چشم از کحل ادراک حقایق سرمه بینش*** به گوش علم و ایمان گوهری دارد
امیر دین از آن برج ولای آسمان رفعت*** به از مه یازده تابنده مهر انوری دارد
حسن خلق وحسین افسر علی قدر ومحمّدفر ***که او چون شاه صادق ماه مذهب جعفری دارد
دگر موسی کاظم پس علی فرزند دلبندش*** که در ملک رضا آن والی حق کشوری دارد
دگر سلطان تقوی خسرو یکتا تقی دیگر ***نقی پاک جان آن کو حسن فر عسگری دارد
دگر غوث زمان قطب جهان آن معنی قرآن*** امام انس و جان قائم ولی داوری دارد
برای آن حضرت سخنان و کلمات و سخنرانیهایی است که نشان دهندۀ دانش و بینش آن حضرت نسبت به حقایق ملکوتی و آسمانی است و این که سرچشمۀ علم و دانش او وحی است و آن حضرت را به روح اعظم اتصالی ما فوق تعریف است،او مستقیماً در دامن ختم نبوت تربیت یافت و علوم اولین و آخرین را از آن
جناب دریافت کرد.
فلاسفه و حکما و عرفا و اولیا بر خطبهای که پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله در مسجد النبی در دفاع از ولایت مطلقۀ امیر المؤمنین علیه السلام انشاء کرد شرحها و تفسیرها نوشتهاند ولی تا به امروز تمام قدرتمندان عقلی از درک حقایق ملکوتی آن خطبه معطّل ماندهاند ! !
در آن خطبه اسرار ملکوت،حقایق عرفانی،مسائل مهم فلسفی،مسئلۀ نبوت، برنامۀ ولایت،هنگامۀ محشر،اوضاع طبیعت و هستی،برنامۀ قرآن،آیندۀ بشر و واقعیتهای دیگر مورد بحث دختر پیامبر قرار گرفته که آن خطبه به تنهایی کتاب کاملی از علم و معرفت است که بدون سابقۀ ذهنی،در حضور انصار و مهاجر ایراد فرمودند.
علاوه بر آن خطبه در موقعیتهای گوناگون،مسائل و مطالبی را القا فرمودهاند که جمع آن مسائل و مطالب کتابی عظیم از حکمت الهی و عرفان آسمانی است.
بدون شک اگر بخواهم تمام سخنان آن دریای معرفت را در این نوشتار بیاورم و به شرح و توضیح آن اقدام کنم به چند مجلد میرسد،تنها برای نشان دادن گوشهای از عظمت عقلی و شخصیت روحی آن حبیبۀ حق به جملاتی از آن جناب به نقل فقیه بزرگ سید ابن طاوس قناعت میکنم:
دختر با عظمت پیامبر،پس از رحلت پدر،بر اثر انحراف مسیر خلافت و حکومت به دست هواپرستان زمان،دچار انواع حوادث و مصایب و بلاها و طوفانها و ابتلائات شد،حوادثی که مانند تیرگی شب به خیمۀ حیات هجوم آورد،در حدّی که از زبان حال آن معصومه نقل شده،اگر بلاهایی که پس از وفات
پدر به سر من آمد به روزهای روزگار میریختند تمام روزها تبدیل به شب تار میشد.
در وزش آن طوفانهای بنیانبرانداز بسیاری از مردم دین و ایمان را به دنیای فانی فروخته و آخرت باقی را برای مقداری درهم و دینار و کرسی ریاست از دست دادند.
دختر پیامبر برای حفظ قرآن و زحمات انبیا و نگهداری منصب سعادتبخش ولایت و امامت در برابر آن همه حادثه و بلا ایستادگی کرد و تابلوی گرانبهای زیر را که درسها برای امت تا روز قیامت در آن ثبت است از خود به یادگار گذاشت.
الْحَمْدُ للّهِ الَّذی لَمْ یَجْعَلْنی جاحِداً لِشَیْءٍ مِنْ کِتابِهِ.
خدای را سپاس گزارم که در برخورد با اینهمه حوادث و بلا و رنج و مشقّت و طوفان و ناراحتی دچار انکار چیزی از حقایق کتاب الهی نشدم.
اعتقاد به توحید و نبوّت و ملائکه و کتاب و روز قیامت و قرار در مدار اخلاق حسنه و اعمال صالحه را به عنایت الهی حفظ کردم،حوادث خطری برایم در این زمینه ایجاد نکرد.
وَ لا مُتَحَیِّراً فی شَیْءٍ مِنْ امْرِهِ.
خدا را شکر میکنم در چیزی از امر الهی پس از وزیدن این همه بادهای خطرناک اخلاقی و اجتماعی سرگردان و دودل نشدم.
راه برایم آشکار بود و حق در همۀ زمینهها برایم از آفتاب روشنتر،سلوکم را در مسلک الهی ادامه دادم و با کمال یقین و پاک از شک و تردید وظایف الهی خود را انجام دادم.
اللّهُمَّ انِّی اسْئَلُکَ قَوْلَ التَّوابینَ وَ عَمَلَهُمْ.
پروردگارا ! آنچه برای من مهم است،این است که به صف بازگشتگان به سوی تو درآیم و گفتارم در مسئلۀ توبه و عملم در برنامۀ بازگشت هم چون توّابین حقیقی به راستی و درستی باشد که طایفه توبهکنندگان در پیشگاه تو از ارزش بسیار عظیمی برخوردارند.
وَ نَجاةَ الْمُجاهِدینَ وَ ثَوابَهُمْ.
ای خداوند مهربان ! از تو میخواهم راهم و نجاتم را،راه و نجات رزمندگان در راهت قرار دهی و از ثواب و خیری که به مجاهدین فی سبیل اللّه عنایت میکنی به من هم عنایت نمایی که سستی و عافیتطلبی را دشمنم و تمام علاقه و عشقم به این است که رزمندهای خالص و مجاهدی پاک برای اعلای کلمۀ حق باشم.
وَ تَصْدیقَ الْمُؤْمِنینَ وَ تَوَکُّلَهُمْ.
الهی ! قلبم را هم چون قلب مؤمنان واقعی آراسته به تصدیق نسبت به همۀ واقعیات قرار بده و آن جایگاه ملکوتی را به نور صدق و صفا منوّر گردان،الهی اعتماد و توکّلم را بر خود همانند اعتماد و توکل انبیا بر خویش قرار داده.
اذا تَوَفَّیْتَ نَفْسی وَ قَبَضْتَ رُوحی فَاجْعَلْ روحی فِی الْاَرْواحِ الرّابِحَةِ،وَ اجْعَلْ نَفْسی فی الْاَنْفُسِ الصّالِحَةِ،وَ اجْعَلْ جَسَدی فِی الْاَجْسادِ الْمُطَهَّرَةِ وَ اجْعَلْ عَمَلی فِی الْاَعْمالِ الْمُتَقَبَّلَةِ.
پروردگارا ! چون عمرم سرآمد و روحم را قبض کردی،پس روحم را در ارواح رابحه و نفسم را در نفوس صالحه و بدنم را در ابدان مطهّره و اعمالم را در اعمال قبول شده قرار بده.
احتمالاً معنای ارواح رابحه،ارواح انبیای اولوالعزم و انفس صالحه،نفوس آن بزرگواران و اجساد مطهّره،اجساد شهدای راه حق و حقیقت باشد که از هر منت و برنامهای آزادند.
سُبْحانَ مَنْ یَعْلَمُ خَواطِرَ الْقُلوبِ،سُبْحانَ مَنْ یُحْصی عَدَدَ الذُّنوبِ،سُبْحانَ مَنْ لا تَخْفی عَلَیْهِ خافیةٌ فی الْاَرْضِ وَ السَّماءِ.
پاک و منزه از هر عیب و نقصی است خداوندی که بر تمام آنچه بر قلوب بندگان میگذرد آگاه است،پاک و منزه است پروردگاری که شمارۀ عدد ذنوب گنهکاران در پیشگاهش معلوم است،پاک و مبرّاست خداوندی که هیچ چیزی در زمین و آسمان از حضرتش پوشیده نیست.
الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی لَمْ یَجْعَلْنی کافِراً لِاَنْعُمِهِ وَ لا جَاحِداً لِفَضْلِهِ،فَالْخَیْرُ فیهِ وَ هُوَ اهْلُهُ.
اللّٰهُمَّ قَدْ تَریٰ مَکانِی وَ تَسْمَعُ کَلامی وَ تَطَّلِعُ عَلیٰ امْری وَ تَعْلَمُ ما فی نَفْسی وَ لَیْسَ یَخْفیٰ عَلَیْکَ شَیْءٌ مِنْ امْری.
سپس و حمد میکنم آن وجود مقدسی را که به من توفیق داد،تا از ناسپاسی نسبت به نعمتهایش و انکار فضایلش آزاد باشم،تمام خیر در اوست و او اهل خیر است.الهی ! جایم را میبینی و کلامم را میشنوی و بر تمام امورم آگاهی و آنچه در وجود من است میدانی و چیزی از برنامههای باطن و ظاهر من بر تو پوشیده نیست.
اللّهُمَّ انْزِع الْعُجْبَ وَ الرِّیاءَ وَ الْکِبْرَ وَ الْبَغْی وَ الْحَسَدَ وَ الضَّعْفَ وَ الشَّکَّ وَ الْوَهْنَ وَ الضُّرَّ وَ الْاَسْقامَ وَ الْخِذْلانَ وَ الْمَکْرَ وَ الْخَدیعَةَ وَ الْبَلِیَّةَ وَ الْفَسادَ مِنْ سَمْعی وَ بَصَری وَ جَمیعِ جَوارِحی وَ خُذْ بِناصِیَتی الی ما تُحِبُّ
وَ تَرْضیٰ (1).
الهی ! خودبینی و ریا و تکبر و تجاوز و حسد و سستی و شک و بیحسی و خسارت و دردها و خواری و مکر و حیله و بلا و فساد را از گوش و چشم و تمام جوارح من ریشهکن فرما و مرا در مسیر عشق و رضایت خود قرار بده.
در روایات بسیار مهم در کتب معتبر آمده که:
مردی از سر کار بازار به خانه رفت،همسرش وی را پریشان حال دید،سبب پریشانی وی را که از چهرهاش آشکار بود پرسید،در پاسخ زن گفت:امروز در میان مغازه برای مدّتی به فکر عاقبت و قیامت خود افتادم که در آن روز جای من کجاست:بهشت یا جهنم ؟ برایم معلوم نشد،مرا سخت افسرده کرد،اکنون با اضطراب و وحشت و پریشانی و ناراحتی به خانه آمدهام و از تو میخواهم مرا از این رنج نجات دهی،زن به همسرش گفت:از دست من برای تو چه کاری برمیآید ؟ جواب داد:نزد حضرت زهرا علیها السلام برو که آن مخدّره عالم به حقایق است و از آن حضرت عاقبت مرا بپرس !
زن به خانۀ حضرت زهرا علیها السلام رفت و عین گفتار شوهرش را به آن بانوی عصمت عرضه داشت،حضرت در پاسخ وی گفت:به همسرت بگو:اگر در امور حیات مادی و معنوی هماهنگ با قرآن زندگی کرده باشی مسلماً اهل بهشت ورنه به عذاب الهی دچار خواهی شد.
دختر با عظمت پیامبر در علم و عمل،در اخلاق و کردار،در زهد و عبادت،در
1) (1)) -فلاح السائل:173،الفصل التاسع عشر،بحار الأنوار:66/83،باب 39،حدیث 4.
فضیلت و کمال،در شوهرداری و خانهداری،در تربیت اولاد در تمام روزگار و در همۀ دهر موجودی عالی و بینمونه است،تا جایی که بر تمام زنان جهان واجب است در تمام امور حیات از آن حضرت پیروی کرده و به آن جناب تأسّی جویند تا خیر دنیا و آخرت خویش را تأمین نمایند.
حیات الهی بانوی دوسرا به طور مفصّل در کتب حدیث و کتب تاریخ آمده و به وسیلۀ دانشمندان بزرگ شیعه و سنی به رشتۀ تحریر کشیده شده و از بدو ولادت تا شهادت آن بانوی دو سرا را به نحو تحلیلی نگاشتهاند،شما میتوانید زندگی آن مقام با عظمت ملکوتی را در آن کتب که بین مردم مشهور و در تمام کتابخانهها هست بخوانید.
قَالَ الصّادِقُ علیه السلام:
رُوِیَ بِاِسْنٰادٍ صَحیحٍ عَنْ سَلْمٰانَ الْفٰارْسِیِّ رضی الله عنه قالَ:دَخَلْتُ عَلیٰ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَلَمّا نَظَرَ الَیَّ قالَ:یا سَلْمٰانُ انَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یَبْعَثْ نَبِیّاً وَ لا رَسُولاً الّا وَ لَهُ إثْنٰا عَشَرَ نَقیباً،قٰالَ:قُلْتُ:یا رَسُولَ اللّهِ عَرَفْتُ هٰذٰا مِنْ اهْلِ الْکِتٰابَیْنِ.قٰالَ:یٰا سَلْمٰانُ هَلْ عَلِمْتَ نُقَبائِیَ الْاِثْنَی عَشَرَ الَّذینَ اخْتارَهُمُ اللّهُ تَعالی لِلْاِمٰامَةِ مِنْ بَعْدی ؟ فَقُلْتُ:اَللّهُ وَ رَسُولُهُ اعْلَمُ.فَقالَ:یٰا سَلْمٰانُ خَلَقَنِیَ اللّهُ تَعالی مِنْ صَفْوَةِ نُورِهِ وَ دَعٰانی فَأطَعْتُهُ،فَخَلَقَ مِنْ نُوری عَلِیّاً وَ دَعاهُ فَاَطاعَهُ،فَخَلَقَ مِنْ نُوری وَ نُورِ عَلِیٍّ فٰاطِمَةَ وَ دَعاهٰا فَاَطٰاعَتْهُ،وَ خَلَقَ مِنّی وَ مِنْ عَلِیٍّ وَ فاطِمَةَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ فَدَعاهُمٰا فَاَطٰاعٰاهُ فَسَمّانَا اللّهُ بِخَمْسَةِ اسْمٰاءٍ مِنْ اسْمٰائِهِ فَاللّهُ تَعالی الْمَحْمُودُ وَ انَا مُحَمَّدٌ،وَ اللّهُ الْعَلِیُّ وَ هٰذٰا عَلِیٌّ، وَ اللّهُ الْفاطِرُ وَ هٰذِهِ فٰاطِمَةُ،وَ اللّهُ ذُو الْاِحْسٰانِ وَ هٰذٰا الْحَسَنُ،وَ اللّهُ الْمُحْسِنُ وَ هَذَا الْحُسَیْنُ وَ خَلَقَ مِنْ نُورِ الْحُسَیْنِ تِسْعَةَ أئِمَّةٍ فَدَعاهُمْ فَاَطاعُوهُ مِنْ قَبْلِ انْ یَخْلُقَ اللّهُ تَعالی سَماءً مَبْنِیَّةً اوْ ارْضاً مَدْحِیَّةً اوْ هَواءً اوْ مَلَکاً اوْ بَشَراً وَ کُنّا انْوٰاراً نُسّبِّحُهُ وَ نَسْمَعُ لَهُ وَ نُطیعُ.
قالَ:فَقُلْتُ:یٰا رَسُولَ اللّهِ بِاَبی انْتَ وَ امّی مٰا لِمَنْ عَرَفَ هٰؤُلٰاءِ حَقَّ مَعْرِفَتِهِمْ ؟ فَقٰالَ:یٰا سَلْمٰانُ مَنْ عَرَفَهُمْ حَقَّ مَعْرِفَتِهِمْ وَ اقْتَدیٰ بِهِمْ فَوالاهُمْ وَ تَبَرَّأَ مِنْ عَدُوِّهِمْ کٰانَ وَ اللّهِ مِنّا یَرِدُ حَیْثُ نَرِدُ وَ یَسْکُنُ حَیْثُ نَسْکُنُ.
فَقُلْتُ:یٰا رَسُولَ اللّهِ فَهلْ ایمانٌ بِغَیْرِ مَعْرِفَتِهِمْ بِأسْمائِهِمْ وَ أنْسابِهِمْ ؟
فَقٰالَ:
لا:یا سَلْمٰانُ.قُلْتُ:یٰا رَسُولَ اللّهِ فَأنّیٰ لی بِهِمْ ؟ فَقٰالَ:قَدْ عَرَفْتَ الَی الْحُسْینِ ؟ قُلْتُ:نَعَمْ.قٰالَ رَسُولُ اللّهِ ثُمَّ زَیْنُ الْعٰابِدینَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ، ثُمَّ ابْنُهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلیٍّ باقِرِ عِلْمِ الْأوَّلینَ وَ الآخِرینَ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الْمُرْسَلین ثُمَّ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ لِسانُ اللّهِ الصّادِقُ،ثُمَّ مُوسی بْنُ جَعْفَرٍ الْکاظِمُ غَیْظَهُ صَبْراً فِی اللّهِ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ مُوسیَ الرِّضا الرّاضی بِسِرِّ اللّهِ ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الْمُخْتٰارُ مِنْ خَلْقِ اللّهِ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ الْهادی الَی اللّهِ ثُمَّ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ الصّامِتُ الأمینُ عَلیٰ سِرِّ اللّهِ ثُمَّ فُلٰانٌ سَمّاهُ بِابْنِ الْحَسَنِ النّاطِقُ الْقٰائِمُ بِحَقِّ اللّهِ.
قٰالَ سَلْمٰانُ:فَبَکَیْتُ ثُمَّ قُلْتُ:یٰا رَسُولَ اللّهِ انّی مُؤَجَّلٌ الیٰ عَهْدِهِمْ ؟ قالَ:یٰا سَلْمٰانُ اقْرَأْ:
[ فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ أُولاٰهُمٰا بَعَثْنٰا عَلَیْکُمْ عِبٰاداً لَنٰا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ فَجٰاسُوا خِلاٰلَ الدِّیٰارِ وَ کٰانَ وَعْداً مَفْعُولاً* ثُمَّ رَدَدْنٰا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ وَ أَمْدَدْنٰاکُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِینَ وَ جَعَلْنٰاکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً ] (1).
قالَ:فَاشْتَدَّ بُکائی وَ شَوْقی وَ قُلْتُ:یٰا رَسُولَ اللّهِ أَ بِعَهْدٍ مِنْکَ ؟ فَقٰالَ:ای وَ الَّذی ارْسَلَنی لَبِعَهْدٍ مِنّی وَ بِعَلِیٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ تِسْعَةِ أئِمَّةٍ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ علیهم السلام السَّلٰام وَ بِکَ وَ مَنْ هُوَ مِنّا وَ مِظلُومٌ فینٰا وَ کُلُّ مَنْ مَحَضَ الْایمٰانَ مَحْضاً،ای وَ اللّهِ یٰا سَلْمٰانُ ثُمَّ لَیُحْضَرَنَّ ابلیسُ وَ جُنُوُدُهُ وَ کُلُّ مَنْ مَحَضَ الْکُفْرَ مَحْضاً حَتّیٰ یُؤخَذَ بِالْقِصٰاصِ وَ الْاَوْتارِ وَ التُّراثِ وَ لا یَظْلِمُ رَبُّکَ احَداً،وَ نَحْنُ تَأویلُ هٰذِهِ الْآیَةِ.
1) (1)) -اسراء (17):5-6.
[ وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوٰارِثِینَ* وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ جُنُودَهُمٰا مِنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَحْذَرُونَ ] (1).
قالَ سَلْمٰانُ:فَقُمْتُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله وَ مٰا یُبٰالی سَلْمٰانُ مَتیٰ لَقِیَ الْمَوْتَ اوْ لَقِیَهُ (2).
[ روی باسناد صحیح عن سلمان الفارسی رضی الله عنه قال:دخلت علی رسول الله صلی الله علیه و آله فلما نظر الی قال:یا سلمان ان الله عز و جل لم یبعث نبیا و لا رسولا الا و له إثنا عشر نقیبا ]
دسیسهکاران و دغل بازان و دین فروشان به دنیا این روایت بسیار مهم را-که بیانگر یکی از اصولیترین مسائل اسلام یعنی امامت و رهبری است،امامتی که حیات و تداوم دین و حفظ مفاهیم و معانی حقیقی قرآن بستگی به آن دارد-از بعضی از نسخههای قدیمی«مصباح الشریعة»حذف کرده و بجای آن روایتی مجعول و ساختگی در فضایل و مناقب بعضی از صحابه که از اربابان ظلم و زور بودند گذاشتهاند.
من از آن روایت مجعول که مخالف با قرآن و سنت بود،به دستور قرآن و سنت چشم پوشیده و روایت اصلی باب شصت و نهم«مصباح الشریعة»را از بعضی از نسخ خطّی و چاپی که بیانگر مسئلۀ امامت و ولایت است آوردم تا شرح«مصباح الشریعة»از نقص و عیب خالی بماند و خوانندگان امروز و فردا در حدّ لازم از آن منتفع شوند.
ملّا محسن فیض کاشانی در«علم الیقین» (1)این روایت عالی را از سید جلیل حسن بن ابی کبش و حسن بن سلیمان در کتاب«محتضر و صاحب مقتضب» و علامۀ مجلسی رحمه الله در جلد سیزدهم«بحار الأنوار»از چاپ قدیم و محدّث نوری در ابتدای باب یازدهم کتاب«نفس الرحمن فی فضایل سلمان»نقل کردهاند.
دسیسهکاران باید بدانند نور خدا با پف دهان قابل خاموش کردن نیست که خدا حافظ و تمام کنندۀ نور خود است و آنچه در رابطه با خداست برای ابد ماندنی است.
نمونۀ این روایت که در آن تصریح به اسم ائمۀ طاهرین علیهم السلام شده در کتب شیعه و سنّی آمده است.
کتب فریقین از قول رسول اکرم صلی الله علیه و آله روایات زیادی آوردهاند که:
بزرگ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در موقعیتهای گوناگون در طول بیست و سه سال بعثت خود به اوصیای بعد از خود با ذکر نام اشاره کرده و در این زمینه جای هیچگونه شک و تردیدی نیست و روایات این باب از نظر سند صحت آن قدر محکم و متین است که حتّی وهّابیهای عربستان که در دشمنی با طوایف مسلمانان و برخی از اصول مسلّم اسلام معروف جهانند در بازسازی مسجد النبیّ نام دوازده امام و جانشین پس از پیامبر را بر ستونهای سنگی مسجد حک کرده و من چندین بار آن اسامی مقدسه را بر ستونهای داخل حیاط مسجد خواندهام.
در اینجا لازم است به یک حدیث که از رسول اسلام صلی الله علیه و آله در کتب شیعه و سنی، تصریح به نام دوازده جانشین آن حضرت دارد،اشاره شود.
شیخ سلیمان بلخی حنفی در کتاب پر قیمت«ینابیع المودّة»و شیخ صدوق در
1) (1)) -علم الیقین:406/1.
«اکمال الدّین»و فیض کاشانی در«علم الیقین»با سند متین و محکم از جابر بن عبد اللّه انصاری نقل میکنند که گفت:
وقتی آیه شریفه:
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ ] (1).
ای اهل ایمان ! از خدا اطاعت کنید و [ نیز ] از پیامبر و صاحبان امر خودتان [ که امامان از اهل بیتاند و چون پیامبر دارای مقام عصمت میباشند ] اطاعت کنید.
بر پیامبر بزرگ نازل شد،من به آن حضرت عرضه داشتم:خدا و رسول را شناختیم،اولیالامری که در این آیه پروردگار عالم طاعتشان را با طاعت از رسول یکی قرار داده کیستند ؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:اینان جانشینان من و رهبران جامعه اسلامی پس از من هستند اوّل آنان:
علی ابن ابی طالب و حسن و حسین و علی بن الحسین و محمد بن علی در تورات معروف به باقر که ای جابر او را میبینی و چون دیدی سلامم را به او برسان.
سپس صادق جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علیّ بن موسی و محمّد بن علی و علیّ بن محمد و حسن بن علی.
سپس هم نام و هم کنیت من حجت خدا در زمین و بقیّت عباد پسر حسن بن علی است.
یاد و نام خدا به دست او در مشارق و مغارب طنین انداز میشود،او از شیعیان و دوستدارانش غایب است و آن که خدا دلش را به ایمان امتحان کرده بر امامتش اقرار دارد.
1) (1)) - نساء (4):59.
جابر میگوید:از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسیدم:شیعیانش در زمان غیبت از او سود میبرند ؟ فرمود:به آن کسی که مرا به رسالت فرستاده از نورش بهره میگیرند و از رهبریش سود میبرند،چنانچه مردم از آفتاب پشت ابر بهره میبرند !
در دنبالۀ حدیث،داستان ملاقات جابر با حضرت باقر العلوم علیه السلام آمده،ملاقاتی که پیامبر بزرگ از آن خبر داد (1).
نصّ صریح رسول اسلام صلی الله علیه و آله را بر نام دوازده امام و این که آن بزرگواران خلفا و جانشینان آن حضرتند میتوانید در کتابهای«صحیح بخاری»،«مسند احمد بن حنبل»،«ینابیع المودّة»که از مهمترین کتب اهل سنت است و«الکافی»و«احقاق الحق»،«اِعلام الوَریٰ»،«بحار الأنوار»که از مهمترین کتب شیعه است ملاحظه کنید.
در زمینۀ وجوب نصب امام و این که لزوم امامت در جامعه هم چون لزوم نبوّت است کتب بسیار مهم و دقیق و تحقیقی و استدلالی به توسط دانشمندان بزرگ شیعه نوشته شده که در این زمینه حجت حق را بر تمام مکلفین تا صبح قیامت تمام کردهاند و درِ هر عذری را در تخلف از ائمۀ معصومین پس از پیامبر به روی همه بستهاند.
کتابهایی هم چون«الفین»نوشتۀ علامۀ حلّی و«عبقات»نوشته میر حامد حسین نیشابوری و«الغدیر»نوشتۀ علامۀ امینی و«المراجعات»نوشتۀ سید شرف الدین عاملی،برای مطالعه در زمینۀ امامت و ولایت از مهمترین و سودمندترین کتب است.
استحکام بنای تشیّع واقعیتی است که از آفتاب روشنتر است و شیعه در تمام
1) (1)) -ینابیع المودّة:173/2؛اعلام الوری:397،الفصل الثانی؛بحار الأنوار:249/36،باب 41،حدیث 67.
زمینههای اسلامی علماً و عملاً از تمام مکتبهای تاریخ حیات مکتبش برتر و اصولیتر است و این معنا را به طور تحقیقی و همراه با استدلالات و براهین بسیار محکم در صدها کتاب معتبر و علمی ثابت کرده است،گرچه معاندان عامد و دین فروختگان به دنیا و بلعمهای تاریخ امت اسلام بر اثر اسیر بودن در بند هوای نفس که بدترین و سختترین دشمن است،نخواستهاند حق را بپذیرند و از واقعیت پیروی کنند.
آنان و پیروان کر و کورشان مسئلۀ خلافت و جانشینی از رسول اسلام صلی الله علیه و آله را در جلسۀ سقیفه از مسیر و محور حقیقی و اصلی برگرداندند و کثیری از مسلمانها را تا ظهور امام دوازدهم به چاه ضلالت و بیابان گمراهی انداختند و سخیفترین و بیپایهترین حرف را که پیامبر در امر جانشینی نظر نداده و تعیین حکومت پس از وی بر عهدۀ امت است اساس کار خود قرار داده و باعث این همه تشتّت و اختلاف و ضعف و دین سازی و انحراف و بدبختی در جامعۀ اسلامی شدند !
من از میان صدها کتاب علمی و تحقیقی و روایی و تاریخی که در امر ولایت و امامت و جانشینی پس از پیامبر صلی الله علیه و آله نوشته شده فقط یک سخن از حضرت علی بن موسی الرضا عالم آل محمد علیهم السلام نقل میکنم باشد که اهل انصاف به انصاف خود تکیه کنند.
عبد العزیز بن مسلم که از یاران و ارادتمندان و مخلصان حضرت رضاست میگوید (1):
1) (1)) -الکافی:198/1،باب نادر جامع فی فضل الامام و صفاته،حدیث 1؛الأمالی،شیخ صدوق:674،المجلس السابع و التسعون،حدیث 1؛بحار الأنوار:120/25،باب 4،حدیث 4.
در ابتدای ورودمان به مرو در خدمت امام رضا علیه السلام در روز جمعه در جامع مرو بودیم،بین مردم در امر امامت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله سخنان زیادی رد و بدل شد و اختلاف زیادی که بین مردم در مسئلۀ امامت بود مورد مذاکره قرار گرفت پس از آن جلسه به خدمت مولایم حضرت رضا علیه السلام رسیدم و داستان مردم را بازگو کردم، حضرت لبخندی زد و فرمود:ای عبد العزیز ! این مردم جاهل و نادانند و در رأی و عقیده خود کلاه سرشان رفته،به حقیقت خداوند عزّ و جلّ جان رسول خدا صلی الله علیه و آله را نگرفت مگر این که دین را برای او کامل کرد و قرآنی به او عنایت فرمود که شرح هر چیز در آن است،حلال و حرام و حدود و احکام و آنچه مردم بدان نیاز دارند همه را در آن بیان کرد و فرمود:
[ مٰا فَرَّطْنٰا فِی الْکِتٰابِ مِنْ شَیْءٍ ] (1).
ما چیزی را در کتاب [ تکوین از نظر ثبت جریانات هستی و برنامههای آفرینش ] فروگذار نکردهایم.
در سفر حجة الوداع که آخر عمر پیامبر صلی الله علیه و آله بود آیۀ سوم سورۀ مائده را نازل کرد:
[ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً ] (2).
امروز [ با نصبِ علی بن ابی طالب به ولایت،امامت،حکومت و فرمانروایی بر امت ] دینتان را برای شما کامل،و نعمتم را بر شما تمام کردم،و اسلام را
برایتان به عنوان دین پسندیدم.
امر امامت از تمام نعمت است،پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا نرفت تا برای همگان همۀ معالم دین را بیان کرد و راه را برای آنان روشن ساخت و آنها را بر جادۀ حق واداشت و علی علیه السلام را بر آنان رهبر و پیشوا نمود و از چیزی که مورد نیاز امت باشد صرف نظر نکرد مگر این که بیان فرمود،هر که خیال کند که خداوند دینش را کامل نکرده،کتاب خدا را رد نموده و هرکس کتاب خدا را رد کند به آن کافر است ! !
آیا قدر و موقعیت امامت را در امت میدانند تا اختیار و انتخاب آنان در آن روا باشد ؟ !
به راستی ! امامت اندازهای فراتر و مقامی والاتر و موقعی ارزندهتر و آستانی منیعتر و ژرفایی فروتر از آن دارد که مردم با عقل خود به آن رسند،یا با رأی و نظر خود درک کنند یا به انتخاب خود امامی بگمارند.
امامت مقامی است که حضرت ابراهیم پس از آن که مقام نبوت و خُلّت را پابرجا کرد بدان رسید،این امامت سومین درجه و فضیلتی بود که خدایش بدان مشرف کرد و نامش را به وسیلۀ آن بلند نمود و فرمود:
[ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً ] (1).
من تو را برای همۀ مردم پیشوا و امام قرار دادم.
خلیل از شادمانی به این نعمت عرضه داشت:
این مقام در ذرّیه و نژاد من هم هست ؟
خداوند فرمود:
1) (1)) -بقره (2):124.
[ لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ ] (1).
پیمان من [ که امامت و پیشوایی است ] به ستمکاران نمیرسد.
این آیه امامت و رهبری هر ظالمی را تا روز قیامت باطل ساخت و آن را مخصوص برگزیدگان پاک ساخت.
آیا پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله اگر مسئلۀ زحمات وصی به حق رسول حضرت امیر و یازده فرزندش و یاران آن بزرگواران نبود،آیا از اسلام حقیقی نشانی باقی میماند ؟ ! و پس از غیبت اگر به وسیلۀ فقهای واجد شرایط و تربیتشدگانشان آن همه زحمت برای بقای دین انجام نمیپذیرفت با هجومی که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله به وسیلۀ هواپرستان و به خصوص بنی امیه و بنی عباس به اسلام شد از اسلام چه میماند ؟ اسلامی که امروز به دست طوایف غیر شیعه است اسلام فقهای تربیت شده بنی امیه و بنی عباس است و اسلامی که به دست شیعه است اسلام ائمه معصومین علیهم السلام و اسلام ائمه علیهم السلام،اسلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و اسلام رسول خدا صلی الله علیه و آله، اسلام خداست.
این که میگویم اسلام غیر شیعه اسلام فقهای دستپروردۀ بنی امیه و بنی عباس است حقیقتی است که خود کتب فقهی و تاریخی آنان نشان میدهد به همین خاطر است که تمام آرای فقهی شیعه از نظر محتوی و استدلال بر تمام آرای فقهی چهار مذهب دیگر برتری دارد،در این زمینه به کتاب«الخلاف»شیخ طوسی مراجعه کنید و نیز فتوای بزرگ فقیه اهل سنت شیخ محمود شلتوت را ببینید که فتوا میدهد
1) (1)) -بقره (2):124.
تمام اهل سنت میتوانند در تمام امور از فقه شیعه که فقه جعفر بن محمد الصادق است پیروی کنند ! !
آری،شیعه در تمام مسائل اعتقادی و عملی و اخلاقی و مادی و معنوی و سیاسی و اجتماعی و دنیایی و آخرتی پیرو امامان معصوم از اهل بیت رسول اکرم علیهم السلام است که آنان دانش و علوم خود را از جد بزرگوار خود پیامبر گرفتهاند و پیامبر علومش را از حضرت حق اخذ کرده و در حقیقت سنّی واقعی شیعیان هستند که به حقیقت از سنت پیامبر صلی الله علیه و آله در همۀ امور و به خصوص در امر خلافت و جانشینی پیروی کردهاند،گرچه مخالفان ما را به هزاران تهمت رَمْی کنند و از هیچ دروغی در حق ما باز نایستند که ما را جز خدا تکیهگاهی نیست و علاوه بر پاسخ تهمتها و دروغها که در کتب علمی خود مانند«احقاق الحق»و«عبقات» و«الغدیر»و«المراجعات»و«النص و الاجتهاد»و«الامام الصادق»دادهایم در دادگاه قیامت با حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و شهادت حضرت حق به پاسخ تهمتها و دروغهای معاندان و هواپرستان و استعمارزدگان اقدام خواهیم کرد که:
[ أَ لَیْسَ اللّٰهُ بِأَحْکَمِ الْحٰاکِمِینَ ] (1).
آیا خدا بهترین داوران نیست ؟
اگر وجود امام معصوم پس از پیامبر صلی الله علیه و آله نبود-امامی که به گفتۀ روایات متواتره واجد تمام اوصاف و خصوصیات پیامبر صلی الله علیه و آله غیر از نبوت است-تصرفات بیجای هواپرستان با عقل و آرائشان در مفاهیم آیات قرآن به عمر مکتب حقیقی حق خاتمه میداد.
1) (1)) -تین (95):8.
این امامان معصوم علیهم السلام بودند که حقیقت مفاهیم را بیان کردند و گفتارشان به عنوان میزان شناخت حقایق قرآن برای اهل دل باقی ماند تا با مراجعه به گفتار و آرای برحق آنان باطل بودن آرای دیگران نسبت به قرآن معلوم گردد.
به آیۀ زیر با کمال دقت توجه نمایید:
[ هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتٰابَ مِنْهُ آیٰاتٌ مُحْکَمٰاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتٰابِ وَ أُخَرُ مُتَشٰابِهٰاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مٰا تَشٰابَهَ مِنْهُ ابْتِغٰاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغٰاءَ تَأْوِیلِهِ وَ مٰا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّٰهُ وَ الرّٰاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنّٰا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنٰا وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ] (1).
اوست که این کتاب را بر تو نازل کرد که بخشی از آن کتاب،آیات محکم است [ که دارای کلماتی صریح و مفاهیمی روشن است ] آنها اصل و اساس کتاباند،و بخشی دیگر آیات متشابه است [ که کلماتش غیر صریح و معانیاش مختلف و گوناگون است و جز به وسیلۀ آیات محکم و روایات استوار تفسیر نمیشود ] ولی کسانی که در قلوبشان انحراف [ از هدایت الهی ] است برای فتنهانگیزی و طلب تفسیرِ [ نادرست و به تردید انداختن مردم و گمراه کردن آنان ] از آیات متشابهش پیروی میکنند،و حال آن که تفسیر واقعی و حقیقی آنها را جز خدا نمیداند.و استواران در دانش [ و چیرهدستان در بینش ] میگویند:ما به آن ایمان آوردیم،همه [ چه محکم،چه متشابه ] از سوی پروردگار ماست.و [ این حقیقت را ] جز صاحبان خرد متذکّر نمیشوند.
تاکنون در جامعۀ اسلامی احدی نگفته راسخ در علم ابو بکر و عمر و عثمان،یا
1) (1)) -آل عمران (3):7.
زمامداران اموی و عباسی و فقیهان دربار آن دو حکومت و یا فقیهان امروز ممالک اهل سنت هستند،اگر هم کسی بگوید هیچ دلیلی و حجّتی و برهانی قانعکننده بر گفتارش ندارد،از طرفی هم آیات قرآن بیمصداق نیست،در زمینۀ مصادیق آیۀ بالا چون به روایات اهل سنت و روایات کتب شیعه مراجعه کنیم میبینیم امامان معصوم علیهم السلام به عنوان راسخون در علم معرفی شدهاند و مصادیق جملۀ [ وَ الرّٰاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ ] آن بزرگوارانند و همانان بودند که با بیانات خود در جهت روشن کردن آیات قرآن مُهر باطل به آرا و عقاید تمام دستهجاتی که پیرو متشابهات بودند زدند ورنه امروز از حقیقت دین خبری نبود ! !
در زمان حضرت باقر و حضرت صادق و حضرت رضا علیهم السلام به وسیلۀ زمامداران اموی و عباسی کتب مکاتب گوناگون خارجی سیلوار به ممالک اسلامی آمد و دستنشاندگان دربار اموی و عباسی به ترجمۀ آن کتب دست زدند و هزاران آرا و افکار بشری را در جامعۀ اسلامی رواج دادند،در رواج آن آرا و افکار،اسلام عزیز میرفت که چراغش خاموش و فروغش برچیده شود.
حضرت باقر و حضرت صادق علیهما السلام با تربیت چند هزار شاگرد و فرستادن آنان در نواحی مختلف مملکت اسلامی از هدم بنای دین و بهم ریختن مفاهیم آیات به وسیلۀ آن آرا و افکار باطله جلوگیری کردند و حضرت رضا علیه السلام با تشکیل مجالس مهم علمی،از خاموش شدن چراغ دین مانع شدند و صراط مستقیم حق را در لا به لای آن همه طوفان نمایاندند و به وسیلۀ زحمات ائمۀ بعد و فقهای از جان گذشتۀ شیعه تا به امروز تداوم پیدا کرد و از امروز تا فردا هم با رنجهایی که عالمان شیعه تحمل میکنند تا آمدن امام عصر علیه السلام ادامه پیدا میکند،تا کسی نگوید راه بر من روشن نبود !
در این زمینه روایت مهمّی را از«علم الیقین»فیض نقل میکنم:
عَنْ مَوْلانَا الصَّادِقِ علیه السلام عَنْ ابِیهِ الْباقِرِ عَنْ ابِیهِ السَّجادِ علیهما السلام قالَ:نَحْنُ ائِمَّةُ الْمُسْلِمینَ وَ حُجَجُ اللّهِ عَلَی الْعالَمینَ وَ سادَةُ الْمُؤْمِنینَ وَ قادَةُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلینَ وَ مَوالِی الْمُؤْمِنینَ وَ نَحْنُ امانٌ لِاَهْلِ الْاَرْضِ کَما انَّ النُّجومَ امانٌ لِاَهْلِ السَّماءِ وَ نَحْنُ الَّذینَ بِنا یُمْسِکُ اللّهُ السَّماءَ انْ تَقَعَ عَلی الْاَرْضِ الّا بِاِذْنِهِ وَ بِنا یُمْسِکُ الْاَرْضَ انْ تَمیدَ بِاَهْلِها وَ بِنا یُنْزِلُ الْغَیْثَ وَ تُنْشِرُ الرَّحْمَةَ وَ یُخْرِجُ بَرَکاتِ الْاَرْضِ وَ لَوْ لا ما فِی الْاَرْضِ مِنّا لَساخَتْ بِاَهْلِها.ثُمَّ قال:وَ لَمْ تَخْلُ الْاَرْضُ مُنْذُ خَلَقَ اللّهُ آدَمَ مِنْ حُجَّةٍ لِلّهِ فیها ظاهِرٌ مَشْهورٌ اوْ غایِبٌ مَسْتورٌ وَ لا تَخْلو الی انْ تَقُومَ السّاعَةُ مِنْ حُجَّةٍ لِلّهِ فیها وَ لَوْ لا ذَلِکَ لَمْ یُعْبَدِ اللّهُ.
قالَ الرّاوی:فَقُلْتُ لِلصّادِقِ علیه السلام:فَکَیْفَ یَنْتَفِعُ النّاسُ بِالْحُجَّةِ الْغایِبِ الْمَسْتورِ ؟ قالَ:کَما یَنْتَفِعونَ بِالشَّمْسِ اذا سَتَرَها حِجابٌ (1).
امام صادق علیه السلام از پدرش حضرت باقر علیه السلام و حضرت باقر علیه السلام از پدر بزرگوارش حضرت سجاد علیه السلام روایت میکند که آن حضرت فرمودند:
ماییم رهبران مسلمانان و دلایل حضرت حق بر عالمین و شریفترین مؤمنان و راهبر راهیان نور و مولای مردم با ایمان و ماییم مأمن و پناهگاه اهل زمین چنانچه ستارگانند امان اهل آسمان،از برکت معنویت ماست که آسمان به
1) (1)) -علم الیقین:381/1،کمال الدین:207/1،باب 21،حدیث 22؛الأمالی،شیخ صدوق:186،المجلس الرابع و الثلاثون،حدیث 15؛بحار الأنوار:5/23،باب 1،حدیث 10.
زمین نمیآید و به خاطر ماست که زمین اهلش را به چاه اضطراب نمیاندازد، باران به خاطر ما میبارد و رحمت به واسطۀ ما منتشر میشود،برکات زمین برای ما بیرون میآید و اگر ما از جانب حق در بین مردم نمیبودیم،زمین اهلش را فرو میبرد،از خلقت آدم تاکنون زمین از حجت ظاهر مشهور یا غایب مستور خالی نبوده و تا قیامت خالی نیست و گرنه خداوند عبادت نمیشد.
راوی به حضرت عرضه داشت:مردم از حجت غایب چگونه فیض میبرند ؟ فرمود:همان گونه که از آفتاب از پس پردۀ ابر.
[ رُوِیَ بِاِسْنٰادٍ صَحیحٍ عَنْ سَلْمٰانَ الْفٰارْسِیِّ رضی الله عنه قالَ:دَخَلْتُ عَلیٰ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَلَمّا نَظَرَ الَیَّ قالَ:یا سَلْمٰانُ انَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یَبْعَثْ نَبِیّاً وَ لا رَسُولاً الّا وَ لَهُ إثْنٰا عَشَرَ نَقیباً،قٰالَ:
قُلْتُ:یا رَسُولَ اللّهِ عَرَفْتُ هٰذٰا مِنْ اهْلِ الْکِتٰابَیْنِ.قٰالَ:یٰا سَلْمٰانُ هَلْ عَلِمْتَ نُقَبائِیَ الْاِثْنَی عَشَرَ الَّذینَ اخْتارَهُمُ اللّهُ تَعالی لِلْاِمٰامَةِ مِنْ بَعْدی ؟ فَقُلْتُ:اَللّهُ وَ رَسُولُهُ اعْلَمُ.فَقالَ:یٰا سَلْمٰانُ خَلَقَنِیَ اللّهُ تَعالی مِنْ صَفْوَةِ نُورِهِ وَ دَعٰانی فَأطَعْتُهُ، فَخَلَقَ مِنْ نُوری عَلِیّاً وَ دَعاهُ فَاَطاعَهُ،فَخَلَقَ مِنْ نُوری وَ نُورِ عَلِیٍّ فٰاطِمَةَ وَ دَعاهٰا فَاَطٰاعَتْهُ،وَ خَلَقَ مِنّی وَ مِنْ عَلِیٍّ وَ فاطِمَةَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ فَدَعاهُمٰا فَاَطٰاعٰاهُ فَسَمّانَا اللّهُ بِخَمْسَةِ اسْمٰاءٍ مِنْ اسْمٰائِهِ فَاللّهُ تَعالی الْمَحْمُودُ وَ انَا مُحَمَّدٌ،وَ اللّهُ الْعَلِیُّ وَ هٰذٰا عَلِیٌّ،وَ اللّهُ الْفاطِرُ وَ هٰذِهِ فٰاطِمَةُ،وَ اللّهُ ذُو الْاِحْسٰانِ وَ هٰذٰا الْحَسَنُ،وَ اللّهُ الْمُحْسِنُ وَ هَذَا الْحُسَیْنُ وَ خَلَقَ مِنْ نُورِ الْحُسَیْنِ تِسْعَةَ أئِمَّةٍ فَدَعاهُمْ فَاَطاعُوهُ مِنْ قَبْلِ انْ یَخْلُقَ اللّهُ تَعالی سَماءً مَبْنِیَّةً اوْ ارْضاً مَدْحِیَّةً اوْ هَواءً اوْ مَلَکاً اوْ بَشَراً وَ کُنّا انْوٰاراً نُسّبِّحُهُ وَ نَسْمَعُ لَهُ وَ نُطیعُ ]
امام صادق علیه السلام فرمود:
روایت شده به سند صحیح از سلمان فارسی رضی الله عنه که گفت:بر رسول خدا وارد شدم،به من توجه فرمود و چنین گفت:ای سلمان ! خداوند پیامبری را نفرستاد
مگر این که برای او دوازده نقیب (1)بوده است،عرضه داشتم:این حقیقت را از پیروان تورات و انجیل شنیدهام،فرمود:ای سلمان ! آیا نقبای دوازدهگانه مرا که خداوند متعال آنان را برای مقام امامت و وصایت انتخاب فرموده میشناسی ؟
گفتم:خدا و رسول او به این حقیقت آگاهترند.
فرمود:خداوند مرا از نور خالص و صاف خود به وجود آورد و سپس مرا برای اطاعت و بندگی خود دعوت کرد و من اجابت نمودم و از نور من علی بن ابی طالب را آفرید و او را به مقام اطاعت و پیروی خود خواند و او قبول کرد و از نور من و علی، دخترم فاطمه را آفرید و او را نیز به اطاعت دستورهای خود دعوت نمود و او پذیرفت و از نور من و علی بن ابی طالب و فاطمه دخترم،حسن و حسین فرزندانم را آفرید و آنها نیز دعوت حق را به اطاعت اجابت نمودند و از این جهت ما را با پنج اسم از اسمای خود نامید.
پس خداوند متعال محمود و من محمد هستم و او علی و بلند مقام و این پسر عمویم علی است و خداوند فاطر و شکافنده حق از باطل و نور از ظلمت است و دخترم فاطمه قطع کننده و جدا سازنده است و حضرت او صاحب نیکیها و احسان و فرزندم حسن است و دیگری حسین !
و خداوند بزرگ از نور فرزندم حسین نُه فرزند آفرید که پیشوایان دین من هستند و ایشان را برای بندگی و اطاعت اوامر خود دعوت فرمود و آنان قبول کردند و این برنامه پیش از آفرینش خلق بود و در آن وقت ساختمان آسمان و گسترش زمین و وجود هوا و مَلَک و انسان صورت نگرفته بود،ما در آن هنگام انواری بودیم که پروردگار بزرگ را تسبیح و تقدیس کرده و فرمان او را شنیده و پیروی مینمودیم.
1) (1)) -نقیب به معنای شاهد و شخصیتی است که محیط به حقایق و برتر از همه و اعلم از دیگران در همۀ امور است.
[ قالَ:فَقُلْتُ:یٰا رَسُولَ اللّهِ بِاَبی انْتَ وَ امّی مٰا لِمَنْ عَرَفَ هٰؤُلٰاءِ حَقَّ مَعْرِفَتِهِمْ ؟ فَقٰالَ:یٰا سَلْمٰانُ مَنْ عَرَفَهُمْ حَقَّ مَعْرِفَتِهِمْ وَ اقْتَدیٰ بِهِمْ فَوالاهُمْ وَ تَبَرَّأَ مِنْ عَدُوِّهِمْ کٰانَ وَ اللّهِ مِنّا یَرِدُ حَیْثُ نَرِدُ وَ یَسْکُنُ حَیْثُ نَسْکُنُ.فَقُلْتُ:یٰا رَسُولَ اللّهِ فَهلْ ایمانٌ بِغَیْرِ مَعْرِفَتِهِمْ بِأسْمائِهِمْ وَ أنْسابِهِمْ ؟ فَقٰالَ:لا:یا سَلْمٰانُ.قُلْتُ:یٰا رَسُولَ اللّهِ فَأنّیٰ لی بِهِمْ ؟ فَقٰالَ:قَدْ عَرَفْتَ الَی الْحُسْینِ ؟ قُلْتُ:نَعَمْ.قٰالَ رَسُولُ اللّهِ ثُمَّ زَیْنُ الْعٰابِدینَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ،ثُمَّ ابْنُهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلیٍّ باقِرِ عِلْمِ الْأوَّلینَ وَ الآخِرینَ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الْمُرْسَلین ثُمَّ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ لِسانُ اللّهِ الصّادِقُ،ثُمَّ مُوسی بْنُ جَعْفَرٍ الْکاظِمُ غَیْظَهُ صَبْراً فِی اللّهِ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ مُوسیَ الرِّضا الرّاضی بِسِرِّ اللّهِ ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الْمُخْتٰارُ مِنْ خَلْقِ اللّهِ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ الْهادی الَی اللّهِ ثُمَّ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ الصّامِتُ الأمینُ عَلیٰ سِرِّ اللّهِ ثُمَّ فُلٰانٌ سَمّاهُ بِابْنِ الْحَسَنِ النّاطِقُ الْقٰائِمُ بِحَقِّ اللّهِ ]
سلمان میگوید:عرضه داشتم:یا رسول اللّه ! من کجا دارای آن مقامی هستم که به آنان برسم ؟
یا رسول اللّه ! پدر و مادرم فدایت،برای کسی که ایشان را آن طور که باید،
بشناسد چه پاداشی است ؟ فرمود:
ای سلمان ! هر کس آنان را آن طور که باید،بشناسد و از آنان پیروی کند و آنان را دوست بدارد و از دشمنانشان بیزاری جوید،به خدا سوگند از ماست،هرجا ما وارد شویم وارد میشود،هرجا ما ساکن شویم سکونت کند.
فرمود:تا حسین را شناختی ؟ گفتم:آری.
فرمود:پس از او علی سید العابدین است و بعد از او فرزندش محمد که شکافنده علوم اولین و آخرین از میان انبیا و مرسلین است و سپس فرزندش جعفر است که لسان صادق پروردگار خواهد شد و بعد از او فرزندش موسی است که فرو برنده خشم و غضب خویش میباشد از لحاظ صبر و بردباری در راه پروردگار و پس از او فرزندش علی الرضا است که در برابر تقدیر و حکمهای الهی که پوشیده است راضی است.
بعد از او فرزندش محمد است که برگزیده خلق اوست و پس از او فرزندش علی است که هدایت کنندۀ به سوی خداست و سپس فرزند او حسن است که صامت و نگهدارنده و امین اسرار الهی است و بعد از او فرزندش فلان است که نام او را ذکر فرمود و او گویندۀ به حق و قیام کننده در راه الهی است.
[ قٰالَ سَلْمٰانُ:فَبَکَیْتُ ثُمَّ قُلْتُ:یٰا رَسُولَ اللّهِ انّی مُؤَجَّلٌ الیٰ عَهْدِهِمْ ؟ قالَ:یٰا سَلْمٰانُ اقْرَأْ: [ فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ أُولاٰهُمٰا بَعَثْنٰا عَلَیْکُمْ عِبٰاداً لَنٰا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ فَجٰاسُوا خِلاٰلَ الدِّیٰارِ وَ کٰانَ وَعْداً مَفْعُولاً* ثُمَّ رَدَدْنٰا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ وَ أَمْدَدْنٰاکُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِینَ وَ جَعَلْنٰاکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً ] (1)]
سلمان گفت:من گریه کردم و سپس عرضه داشتم:یا رسول اللّه ! آیا من تا زمان آنان باقی خواهم بود ؟
فرمود:بخوان آیه شریفه را:
و حکم کردیم به بنی اسرائیل که هرآینه فساد و شر برمیانگیزید در دو مرحله و در روی زمین بزرگی و بلندی میطلبید و چون وعدۀ مرحلۀ اول فرا رسید، مبعوث میکنیم بندگانی را که شدّت و حدّت دارند،پس نفوذ میکنند در خلال محوطهها و وعدۀ پروردگار متعال واقع و محقق خواهد شد،سپس برمیگردانیم قوت و عظمت و بلندی شما را و مسلط میکنیم شما را بر دیگران و تأیید میکنیم شما را به اموال و فرزندان و قرار میدهیم شما را پرجمعیتترین گروهها.
1) (1)) -اسراء (17):5-6.
[ قالَ:فَاشْتَدَّ بُکائی وَ شَوْقی وَ قُلْتُ:یٰا رَسُولَ اللّهِ أَ بِعَهْدٍ مِنْکَ ؟ فَقٰالَ:ای وَ الَّذی ارْسَلَنی لَبِعَهْدٍ مِنّی وَ بِعَلِیٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ تِسْعَةِ أئِمَّةٍ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ:السَّلٰام وَ بِکَ وَ مَنْ هُوَ مِنّا وَ مِظلُومٌ فینٰا وَ کُلُّ مَنْ مَحَضَ الْایمٰانَ مَحْضاً، ای وَ اللّهِ یٰا سَلْمٰانُ ثُمَّ لَیُحْضَرَنَّ ابلیسُ وَ جُنُوُدُهُ وَ کُلُّ مَنْ مَحَضَ الْکُفْرَ مَحْضاً حَتّیٰ یُؤخَذَ بِالْقِصٰاصِ وَ الْاَوْتارِ وَ التُّراثِ وَ لا یَظْلِمُ رَبُّکَ احَداً،وَ نَحْنُ تَأویلُ هٰذِهِ الْآیَةِ.
[ وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوٰارِثِینَ* وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ جُنُودَهُمٰا مِنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَحْذَرُونَ ] (1).
قالَ سَلْمٰانُ:فَقُمْتُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله وَ مٰا یُبٰالی سَلْمٰانُ مَتیٰ لَقِیَ الْمَوْتَ اوْ لَقِیَهُ ]
سلمان گفت:گریهام شدید شد و شوقم به دیدار آن اولیای الهی بیشتر گشت، عرض کردم:یا رسول اللّه ! آیا این جریان و مغلوبیت و مظلومیت با سابقۀ عهدی خود شما میباشد ؟
فرمود:
1) (1)) -قصص (28):5-6.
آری،سوگند به خداوند بزرگ این جریان با سابقۀ عهدی من و علی بن ابی طالب و دخترم فاطمه و فرزندانم حسن و حسین و نُه فرزند از اولاد فرزندم حسین و آن کسی که از ماست و هر شخصی که در راه ما مظلوم میباشد و هرکسی که به مرتبۀ خلوص ایمان نایل باشد صورت گرفته است ! !
آری،سوگند به پروردگار بزرگ ای سلمان،پس از این در مرحلۀ دوم حاضر میشود و روی کار میآید.
ابلیس و پیروان و یاران او و آن کسانی که عناد و کفر خود را به درجۀ کامل رسانیدهاند و در پایان این مرحله باز خداوند آنان را میگیرد و در مقابل اعمال ناشایست و کفر و الحاد و تجاوز و عصیان،آنان را مؤاخذه و قصاص و عقاب نمایند و خداوند هرگز به کسی ستم روا نمیدارد.
و ما هستیم مصداق این آیۀ شریفه:
ما میخواهیم احسان کنیم به آن کسانی که ضعیف شدهاند در روی زمین و آنان را پیشوایان مردم قرار داده و پس از هلاک دیگران وارثان آنان گردند و ما آنان را در روی زمین نیرومند کرده و برقرار میکنیم و فرعون و هامان و پیروان آنها را نشان میدهیم آنچه را که وحشت داشته و از آن پرهیز میکردند.
سلمان گفت:من از خدمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله برخاستم،ولی به اندازهای غرق فکر و اندیشه شدم که هیچگونه باک نداشته و متوجه نبودم که مرگ در کجا و چه وقت مرا میرسد،یا من چه هنگام به مرگ خواهم رسید ؟ !
با توجه به مقدمهای که بر روایت گذشت روشن میگردد که:تداوم فرهنگ الهی و سلامت دین و صراط مستقیم بستگی تام به وجود رهبری صحیح و امام واجد شرایط دارد و کسی را نمیرسد که این جایگاه عظیم الهی را به انتخاب خود یا انتخاب مردم اشغال نماید که این مسند حقّ،سزاوار اوصیایی است که از جانب حق برای انبیا تعیین شدهاند ! !
دوران با عظمت رسالت و نبوت پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله در میان دریایی از مصایب و شداید و سختیها و بلاها و طوفانهای سهمگین اجتماعی،همراه با هشتاد و چند جنگ به حجة الوداع رسید.
در آن برهۀ طاقت فرسا که هماهنگ با بیست و سه سال زمان بود،رسول بزرگ الهی صلی الله علیه و آله به توفیق حضرت رب الارباب موفّق به ابلاغ تمام واقعیتهای ظاهری و باطنی اسلام شد.
اکنون از حج برمیگردد،تا یکی دو ماه باقیماندۀ عمر گرانمایهاش را سپری کرده به ملاقات حضرت محبوب نایل گردد.
در مرحلۀ اوّل عقل سلیم حکم میکند که محصول زحمات طاقتفرسایش را که امتی مسلمان و جوان است و هم چنین قرآن مجید را که سرمایۀ بینظیر عالم ملکوت است بدست کسی بسپارد که هم چون خود او دارای روحی بلند و قلبی سلیم و عقلی فعال و ارادهای الهی باشد و در مرحلۀ بعد تمام معارف و آثار شرعی و به خصوص آیات کتاب چنین مسئلۀ مهمی را اقتضا میکند،او اگر دست به چنین برنامۀ بسیار مهمی نزند،امت را پس از خود دچار اختلاف میکند و اختلاف، هزاران حادثه و پیآمد را به دنبال خود برای امت خواهد آورد و از این رهگذر ضربههای جبران ناپذیری به مسؤولیت او متوجه قرآن و جامعۀ اسلامی خواهد گشت و جامعۀ او از انحراف مصون نخواهند ماند !
به همین خاطر در راه بازگشت از حجة الوداع غرق در این اندیشۀ الهی است که در آیندۀ نزدیک که خورشید جهانافروز وجودش در پس ابرهای تیره و تار مرگ از دیدگان پنهان خواهد شد،بعد از او چه کسی میتواند حافظ این همه قوانین
و سنن بوده،اداره کننده و رهبر تودۀ عظیم انسانیت به سوی کمال و رستگاری باشد ؟
آیا آن کس که بعد از او با پاکترین سابقۀ قومی و نژادی و گذشته نیالوده به شرک و گناه،وظیفۀ تهذیب اخلاق را به عهده خواهد گرفت کیست و شخصی که در میان مردم به حق و عدالت قضاوت خواهد کرد کدام است ؟
آیا آن فکر بلندی که از سرچشمۀ علم الهی سیراب خواهد شد،از آنِ چه کسی است و آن روح قوی و منطق بلیغی که افکار مردم را به خدا و روز جزا سوق خواهد داد و در نشر تعلیمات دین و اعتلای اسلام حقیقی خواهد کوشید به کدام انسان واقعی متعلّق است ؟
آیا آن کس که پس از او خواهد توانست آیینۀ تمامنمای او در میان قوم باشد کیست ؟
آیا آن عنصر شایستهای که در ارحام و اصلاب پاک پرورش یافته،دارای سرشتی با صفا و روحی تابناک چونان خودش پذیرای حقایق است پیشوای خلق خواهد بود ؟
و سرانجام جانشین و خلیفۀ او کدام انسان کامل است ؟
هرچند برای وی از روز روشن آشکارتر است که پس از او سزاوار رهبری و پیشوایی کیست و خوب میداند که جامۀ امامت بر چه اندامی برازنده و رساست،با این حال منتظر فرمان الهی است و چشم به راه رسول پروردگار است که به نص صریح خداوند این موضوع را برای اجتماع مسلمانان آشکار کند.
برای او به سابقۀ قبلی نزول وحی،مسلم است که پروردگارش در این موضوع مهم او را بلاتکلیف نخواهد گذاشت و برای پرورش درخت برومند و بارآور دین باغبانی کارآزموده و مجرّب و پرورشدهندهای شایسته و کاردان انتخاب خواهد
کرد،چون میداند منصب عالی خلافت همانند مقام شامخ نبوت موهبتی است الهی و خداوند به اقتضای حکمت هر که را شایسته داند برای آن برخواهد گزید و وظیفۀ مسلمانان را پس از وی در مورد امام و رهبر با نزول وحی معین خواهد کرد.
اینک به ناحیهای نزدیک شدهاند که«غدیر خم»نام دارد و این جایگاهی است که از آنجا راه اهل مدینه و مصریان و عراقیان از یکدیگر جدا میشود.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هم چنان سرگرم اندیشههای خویش است،دل بر مبدأ وحی گمارده و چشم به سوی ملکوت دوخته و با دیدگان جذاب خود که دنیایی از عواطف و بشر دوستی و آثار جهانبینی در بردارد،به دامنۀ ابهامآمیز افق خیره مینگرد و گویی از مشرق انوار وحی منتظر فرمانی بزرگ و امری خطیر است.
انتظار محمّد چندان نمیپاید،خداوند خواستۀ حبیبش را برآورده آخرین و مهمترین موضوع اساسی اسلام را که پیامبرش مدّتهاست چشم به راه اعلام آن از جانب خداست با فرستادن وحی آشکار میکند.
در این گیرودار اطرافیان پیامبر صلی الله علیه و آله نیک میبینند که ناگهان چهرۀ گردآلود او برافروخته میشود،پلکهایش را برهم میگذارد،سنگینی مخصوصی بر او چیره میگردد دانههای عرق از پیشانی بلندش فرو میچکد و ناگهان چون کوهی در جای خود میایستد و در این حال کلماتی را زیر لب زمزمه میکند،این حالت نزول وحی است که به محمد دست داده است.
به اشارۀ او شترش را میخوابانند،صدایش کم کم بلند میشود،اطرافیانش به خوبی میشنوند که این نغمۀ آسمانی را جبرییل امین فرشتۀ وحی بر او نازل کرده است با لهجۀ گیرا و محکم خویش تلاوت میکند:
[ یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اللّٰهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّٰاسِ ] (1).
ای پیامبر ! آنچه از سوی پروردگارت [ دربارۀ ولایت و رهبری علی بن أبی طالب امیر المؤمنین علیه السلام ] بر تو نازل شده ابلاغ کن؛و اگر انجام ندهی پیام خدا را نرساندهای.و خدا تو را از [ آسیب و گزند ] مردم نگه میدارد؛قطعاً خدا گروه کافران را هدایت نمیکند.
فرشتۀ وحی به امر خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله میگوید که آنچه دربارۀ ولایت و امامت و خلافت بلافصل علی بن ابی طالب علیه السلام و واجب بودن پیرویش بر هر فرد مسلمان بر او نازل شده است به همه بگوید و به دستور خداوند بزرگ علی را فرد شاخص و پایگاه عالی دین و رهبر مطلق مسلمانان جهان بگرداند.
توقف محمد همهمهای در میان کاروانیان برپا ساخته است،هیاهویی که با شیهۀ اسبان عربی و زنگ شتران قافلهها آمیخته است،سرها از هر سو کشیده و جملاتی بین افراد رد و بدل میشود:
چه اتفاقی افتاده است ؟
اینجا ؟ اینجا که جای فرود آمدن نیست !
این بیابان آتشزا که از تابش آفتاب سراسر آن زبانه میکشد در این کوهسار تفتیده،در این بیابان بیآب و علف،در اینجا چه میخواهند بکنند،برای چه توقف کردهاند ؟
کاش زودتر به راه ادامه دهیم شاید از نسیم دشتهایی که در پیش است برخوردار شویم و به منزلگاه مناسبی برسیم.
1) (1)) -مائده (5):67.
آیا چه پیش آمده که محمد مهربان را وادار کرده است ما را در این سرزمین ملتهب و ظهر گرمابار امر به توقف دهد ؟
آیا باز چه فرمانی از خداوند بر محمّد نازل گشته است ؟
در این هنگام از جمعیّتی که با پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله همراهند جلودارانشان مسافتی از صحرای جحفه را پیمودهاند و عقبداران هنوز با نقطۀ توقف او فاصله دارند،به فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را که جلو رفتهاند بازمیگردانند و آنان را که از عقب میرسند نگاه میدارند و محل اجتماع نزدیک بر که غدیر معیّن میگردد.
نبی اکرم صلی الله علیه و آله نماز ظهر را با افراد کاروان از مرد و زن بجای میآورند و پس از فراغ از نماز برای ابلاغ امر مهمّی که خداوند او را برای آن مأمور به توقف در این سرزمین کرده است به وسیلۀ منادیانی چند مردم را خبر میدهد که همگی گرد او جمع شوند.
محمد بر جهاز به پا خاسته و در برابر دیدگان هزاران تن مسلمان چنین آغاز سخن میکند:
سپاس و ستایش مخصوص خداوند است و ما از او کمک میخواهیم و به او ایمان میآوریم و بر او توکّل میکنیم.
ما از بدیهای نفس و زشتیهای کردارمان به پروردگار خود پناه میبریم،او خداوندی است که اگر کسی را گمراه کند آن کس راهنمایی نمییابد و اگر کسی را هدایت کند آن کس گمراهکنندهای نخواهد داشت و من گواهی میدهم که معبودی نیست جز آفریدگار یکتا که بخشنده و مهربان است و شهادت میدهم که محمد بنده و فرستادۀ اوست.
باری ای مردم ! خدای مهربان آگاه مرا خبر داده است که عمر هر پیغمبر طبق سنّتی است که از آن جهت میدانم نزدیک است مرا داعی الهی و پیک اجل در
رسد،من مسؤولم و شما نیز مسؤولیت دارید،از شما سؤال میکنم در پیشگاه خداوند،دربارۀ من چه خواهید گفت ؟ آیا وظیفۀ رسالت را ادا کردهام و شما را به راه راست و دین خدا فرا خواندهام ؟
مردم یک آواز جواب دادند:ما گواهی میدهیم که تو همانا تبلیغ کردهای و اندرز گفتی و فراوان کوشیدهای،خداوند به تو پاداش خیر دهد.
بار دیگر برای توضیح و تأیید میگوید:آیا شما شهادت نمیدهید که معبودی جز خدای یکتا و بیهمتا نیست و محمد بنده و رسول اوست و بهشت و دوزخ و مرگ و قیامت حق و مسلم است و بدون شک و تردید خواهد آمد ؟
باز همگی میگویند:چرا به اینها گواهی میدهیم،پیامبر صلی الله علیه و آله در آن حال میگوید:خداوندا ! گواه باش.سپس گفتارش را چنین ادامه میدهد:همگی سخن مرا میشنوند ؟
بدانید:من در رستاخیز پیش از شما کنار حوض کوثر میرسم،شما بر من وارد خواهید شد و آن حوضی است پهناور که بر لب جامهای بیشماری است.
اکنون که داستان چنین است و روز پاداشی در پیش و میبایست روز قیامت به پیامبر خود ملحق شوید ببینید،نگاه کنید که در مورد دو شیء گرانقدر و دو جانشینی که میان شما میگذارم چگونه رفتار میکنید ؟ !
در این هنگام از میان انبوه جمعیت شخصی فریاد میکشد:ای محمّد این دو جانشین که میگویی چیست ؟ پیامبر صلی الله علیه و آله پاسخ میدهد:
کتاب خداوند که رشتهای است پیوسته از یک سر به دست اوست و از سر دیگر به دست شما،پس به کتاب خدا چنگ زنید و عترت و خانوادۀ من.
پروردگار مهربان آگاه مرا خبر داده است که این دو شیء گران ارج:قرآن مجید
و عترت من هرگز از یکدیگر جدا نخواهند گشت تا در قیامت پهلوی کوثر بر من وارد شوند و من نیز همین را آرزو داشته از خداوند بزرگ درخواست کردهام،پس به شما سفارش میکنم که این دو امانت گرانمایه و پرارج را پشت سر مگذارید که به هلاکت و شقاوت خواهید رسید و از آن دو نیز فاصله مگیرید که سرانجامی بد خواهید داشت.
در هر صورت کلام نبی اکرم صلی الله علیه و آله و طنین آهنگ محکم و رسای او در فضای درۀ غدیر هم چون نواهای آسمانی دلها را میلرزاند و مانند آب زلالی جانهای ملتهب را خنک و شادمان میساخت.
خطبۀ آن حضرت نزدیک به چهار ساعت طول کشید و در فاصلۀ این مدت امور مختلفی را یادآور شد و آیات بسیاری از قرآن را به مناسبت مطالب خود قرائت کرد،سپس اندکی درنگ نمود و در حالی که به اطراف خود در میان تودۀ مردم مینگریست به آواز بلند علی را نزد خود فرا خواند و او را ابتدا یک پله پایینتر از خویش بر فراز منبر نشاند و خطاب به جمعیت کرده چنین گفت:
ای گروه مسلمانان ! تاکنون سه نوبت جبرییل امین از جانب خداوند به من وحی آورد که تمام انبیای پیش از تو خلفا و جانشینان خود را معرفی کردهاند و چون در این روز ولایت و امامت علی از طرف آفریدگار کاینات بر تمام موجودات عالم عرضه شده است تو نیز باید ولایت و پیشوایی او را به مردم ابلاغ کنی.
ولی چون میدانم منافق بسیار و مؤمن یکدل کم است در اجرای این فرمان خداوند سه مرتبه عذر آوردم تا این آیه: [ یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ ] (1)هم اکنون بر من نازل شد و مرا مجبور کرد تا شما را آگاه کنم که خلیفه و مولا و امیر بعد از من علی است.
1) (1)) -مائده (5):67.
سپس پیشوای اسلام با وجود کهولت سن و خستگی سفر کمربند علی را گرفت و با نیرویی فوقالعاده او را بر فراز سر بلند کرد و در حالی که زانوهای علی محاذی با سینۀ پیامبر صلی الله علیه و آله قرار گرفت و سپیدی زیر بغل او نمایان شد آن گاه به دنبال سخنان خود چنین فرمود:
ای مردم ! از شما میپرسم:نسبت به مؤمنان حتی از خودشان سزاوارتر به تصرف در امور و سنجش مصلحتها کیست ؟
مردم یک آواز جواب دادند:خدا و رسول داناترند.
آیا من سزاوارتر به شما از خود شما نیستم ؟ چنین است.
آن گاه منشور آسمانی خلافت را خواند:
مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهٰذا عَلِیٌّ مَوْلاهُ اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ
وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.
هرکس من مولای اویم،علی مولای اوست،پروردگارا ! دوستی کن با آن کس که علی را دوست دارد و پیرو باشد،دشمن بدار آن را که علی را دشمن بدارد ! یاری کن هرکس یاریش کند یاری مکن کسی را که بییاریش گذارد.
پیامبر عزیز صلی الله علیه و آله نزدیک به یک ساعت علی را هم چنان بر سر دست داشت و با تمام خصوصیات و مشخصات به مردم معرفی کرد،پیامبر صلی الله علیه و آله ضمن بیاناتش در حدود هفتاد و سه مرتبه مردم را به عنوان معاشر الناس مورد خطاب قرار داد و آنان را از مخالفت با علی ترسانید و پی در پی مخالفان او را به عذاب دردناک ابدی و قهر و خشم خداوندی بیم داد و برای دوستانش سعادت جاودانی و بهشت موعود را ضمانت کرد و همی یادآور شد که در پیروی علی بزرگی و سیادت مسلمانان مصون میماند و اعتلای جهانی دین اسلام مسلم است و گرنه جز تباهی و فساد اجتماع
و روشهای غلط و دوری از علوم قرآن و محرومیت از تربیت صحیح چیز دیگر عایدشان نخواهد گشت.
رسول الهی صلی الله علیه و آله طی این سخنرانی چند ساعته خود حجت را بر امت تمام کرد و موضوع خطیر خلافت و امامت را از جانب خداوند به مردم ابلاغ نمود،تا آنجا که خطبۀ او به پایان نزدیک شد و هنوز دریای جمعیت احاطهاش کرده بود که فرشتۀ وحی این آیه را فرود آورد و او را مأمور ساخت که برای مردم بخواند:
[ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً ] (1).
امروز [ با نصبِ علی بن ابی طالب به ولایت،امامت،حکومت و فرمانروایی بر امت ] دینتان را برای شما کامل،و نعمتم را بر شما تمام کردم،و اسلام را برایتان به عنوان دین پسندیدم.
سپس با صدایی که گویی از اعماق طبیعت بر میخاست فریاد کشید«اللّه اکبر» دین کامل گشت،نعمت خداوند اتمام پذیرفت و پروردگار به رسالت من و امامت علی پس از من خشنود شد.
آن گاه در برابر گروهی متجاوز از صد و بیست هزار نفر مسلمان از منبر فرود آمد در حالتی که به قول یکی از فصحای عرب که در آن روز حاضر بود،محمّد در حال پایین آمدن به قدری شادمان و فرحناک بود که گفتی مهمترین وظیفه را انجام داده و بزرگترین فرمان الهی را ابلاغ کرده است.
بدین ترتیب فصل نوینی در تاریخ اسلام گشوده شد؛زیرا با شخصیتترین مرد نامی دنیای اسلام یعنی فاتح جنگهای خیبر و بدر و خندق،یار وفادار و شجاع
1) (1)) -مائده (5):3.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و پسر عم و داماد او،درِ شهر علم نبوی و مجسّمۀ تمامنمای اخلاق نبی معظم صلی الله علیه و آله،از امروز تاج امامت را به فرمان پروردگار عالمیان به ابلاغ رسولش بر سر میگذارد و منبر و محراب پیامبر صلی الله علیه و آله بدو تفویض میگردد.
آری،او شایستهترین انسانی است که سزاوار است بر کرسی جانشین نبی اکرم صلی الله علیه و آله جای گیرد و بر مسند رهبری مسلمانان تکیه زند.
علی به پیشوایی مسلمانان برگزیده شد،چه مژدهای بزرگ و چه انتخابی شایسته.
در این هنگام دسته دسته مردم به حضورش میرسیدند و دست مردانه او را به عنوان پیشوایی خویش میفشردند.
رؤسای قبایل،سران عشایر و طوایف و بزرگان مهاجر و انصار به خدمتش بار مییافتند و رهبریش را تهنیت میگفتند.
کسانی هم چون ابو بکر بن ابی قحافه،طلحه،زبیر و عمر بن خطاب از امامتش اظهار خوشوقتی میکردند !
مخصوصاً ابو بکر و عمر به وی چنین اظهار میکردند:
به به ای پسر ابو طالب ! تهنیت باد تو را که مولای ما و مولای هر مرد و زن مؤمن شدی.
حسّان شاعر معروف پیامبر صلی الله علیه و آله میگفت:
ای بزرگان قریش ! من پس از بیعت در حضور پیامبر صلی الله علیه و آله گواهی میدهم که ولایت و امامت علی ثابت شد،آن گاه به عرض رسول اسلام صلی الله علیه و آله رسانید که اجازه دهید اشعاری دربارۀ علی بگویم و شما بشنوید،با کسب اجازه از رسول اسلام صلی الله علیه و آله قصیدۀ شیوایی همان هنگام به مبارکی آن روز فرخنده سرود و در برابر جمع خواند و در آن قصیده گفت:
یُنادیهِمْ یَوْمَ الْغَدیرِ نَبِیُّهُمْ بِخُمٍّ وَ اسْمَعْ بِالرَّسولِ مُنادِیا فَقالَ:فَمَنْ مَوْلاکُمُ وَ نَبِیُّکُمُ فَقالوا وَ لَمْ یُبْدوا هُناکَ التَّعامِیا الٰهُکَ مَوْلانا وَ انْتَ نَبِیُّنا وَ لَمْ تَلْقَ مِنّا فِی الْوِلایَةِ عاصِیا فَقالَ لَهُ قُمْ یا عَلِیُّ فَاِنَّنی رَضیتُکَ مِنْ بَعْدی اماماً وَ هادِیا فَمَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهٰذا وَلِیُّهُ فَکونوا لَهُ اتْباعَ صِدْقٍ مُوالِیا هُناکَ دَعَا اللّهُمَّ والِ وَلِیَّه وَ کُنْ لِلَّذی عادیٰ عَلِیًّا مُعادِیا
مضمون این اشعار به فارسی چنین است:
پیامبر صلی الله علیه و آله روز غدیر به آواز رسا آنان را فراخواند و شگفتا ! چگونه گفتارش را به گوش همگان رسانید.
همانا فرشتۀ وحی به امر خداوند بر او نازل شد که تو در پناه آفریدگاری از دشمنان مترس و امر ولایت را که خدا بر تو نازل کرده ابلاغ کن.
او در کنار بر که غدیر بپا ایستاد و دست علی را گرفت و بلند کرد و به آوازی بلند از مردم پرسید:
سرپرست شما و سزاوار شما کیست ؟ پیشوا و راهنمایتان چه کسی است ؟ در آنجا همه بدون هیچگونه ابهامی گفتند:خدای تو مولای ماست و تو پیغمبر و رهبر ما هستی و هرگز کسی نسبت به تو عصیان نخواهد ورزید و از گفتۀ تو سر باز نخواهد زد.
آن گاه به علی گفت:برخیز و در برابر مردم بایست،چون همانا دوست دارم و خشنودم که تو بعد از من امام و رهبر باشی،پس هر کس من مولای اویم همانا این علی مولا و ولی اوست و شما ای مسلمانان ! نسبت به علی یارانی وفادار و صادق باشید و از سر صدق و دوستی او را یاری کنید.
در آنجا دعا کرد که خداوندا ! دوست علی را دوست بدار و با آن کس که با علی
دشمنی کند دشمن باش (1).
حدیث غدیر را به عنوان آیینۀ منعکس کنندۀ خلافت و امامت و رهبری علی علیه السلام از روز غدیر راویان و محدثان و مورخان و مفسران و ادیبان و حکیمان و شاعران تا به امروز در مهمترین کتب خود نقل کرده و در محور این حدیث کتبی گران و جاوید نوشتهاند.
شمار این راویان و بازگوکنندگان و کتب آنان متجاوز از هفتصد نفر است که در مستدرکات و اضافات«الغدیر»علامۀ امینی آمده است.
نام وفات کتاب
حافظ بلاذری 279 انساب الاشراف
حافظ طبری 310 الولایة فی طرق حدیث الغدیر
حافظ ابن زولاق مصری 387 تاریخ ابن زولاق
حافظ خطیب بغدادی 463 تاریخ بغداد
حافظ ابن عبد البرّ قُرطُبی 463 الاستیعاب
ابو الفتح شهرستانی 548 المِلَل و النحل
1) (1)) -بحار الأنوار:388/21،باب 36؛حساسترین فراز تاریخ:27.
حافظ ابن عساکر دمشقی 571 التاریخ الکبیر
یاقوت حموی 626 معجم الادباء
حافظ ابوالحسن ابن اثیر 630 اسد الغابة
ابن خلّکان 681 وفیات الاعیان
زین الدین شافعی 749 تتمة المختصر
حافظ ابن کثیر شامی 774 البدایة و النهایة
ابن خلدون اشبیلی 808 مقدمة التاریخ
ابن حجر عسقلانی 852 الاصابة
نور الدین سمهودی 911 جواهر العقدین
ابو العباس قرمانی 1019 اخبار الدول
نور الدین حلبی 1044 سیرة الحلبیه
ابو العرفان صبان 1026 اسعاف الراغبین
زینی دحلان مکی 1304 فتوحات الاسلامیه
شیخ یوسف نبهانی معاصر شرف المؤبّد
نام وفات کتاب
محمد بن مسلم زُهری 124 اسد الغابة
حافظ ابو هشام 133 مسند احمد
یحیی بن سعید تَیْمی 145 زین الفتی
حافظ عبد الملک عرزمی 145 مسند احمد
حافظ ابو عروه ازدی 153 البدایة و النهایة
حافظ شعبة بن حجاج 160 البدایة و النهایة
حافظ ابو یوسف سَبیعی 162 کفایة الطالب
حافظ ابو سلمه بصری 167 مسند احمد
حافظ ابو عبد الرحمن مصری 174 البدایة و النهایة
حافظ ابو هشام خارفی 199 مسند احمد
حافظ ابو احمد زبیری 203 مسند احمد
حافظ ابو زکریا قرشی 203 البدایة و النهایة
محمد بن ادریس شافعی 204 نهایة ابن اثیر
حافظ ابو عمرو فزاری 206 مسند احمد
حافظ عبد الرزاق صنعانی 211 البدایة و النهایة
حافظ ابو محمد انماطی 217 الکشف و البیان
احمد بن حنبل 241 مسند و مناقب
حافظ بخاری 256 تاریخ بخاری
حافظ ابن ماجه 273 سنن ابن ماجه
حافظ ترمذی 279 صحیح ترمذی
حافظ نسایی 303 خصایص و سنن
حافظ ابو یعلی موصلی 307 مسند الکبیر
حافظ ابوالقاسم بَغَوی 317 معجم الحدیث
ابو بِشر دولابی 320 الکنی و الاسماء
حافظ ابو جعفر طحاوی 321 مشکل الآثار
حافظ ابوالقاسم طبرانی 360 معجم الکبیر
حافظ ابن بطّه عُکبری 387 الاِبانه
حافظ ابو بکر احمد فارسی 407 ما نزل من القرآن فی امیر المؤمنین
حافظ ابو بکر بیهقی 458 سنن الکبری
ابن مغازلی 483 المناقب
حافظ ابو سعد سمعانی 562 فضایل الصحابة
حافظ ضیاء الدین مقدسی 643 فصول المختاره
حافظ گنجی شافعی 658 کفایة الطالب
حافظ نَوَوی 676 ریاض الصالحین
حافظ محب الدین طبری 696 ریاض النضره
شیخ الاسلام حموینی 722 فرائد السمطین
حافظ ابو الحجاج شافعی 742 تحفة الاشراف
حافظ جمال الدین زرندی حدود750 نظم دُرَر السِّمطین
ابن شهاب همدانی 786 مودّة القربی
حافظ ابوالحسن هیثمی 807 مجمع الزوائد
ابو عبد اللّه وشتانی 827 شرح صحیح مسلم
قاضی بدر الدین عینی 855 عمدة القاری
ابو عبد اللّه سَنوسی 895 شرح صحیح مسلم
ابو العباس قسطلانی 926 مواهب
متقی هندی 975 کنز العمّال
جمال الدین شیرازی 1000 الاربعین
قاری هروی 1014 المِرقاة
زین الدین مناوی 1031 فیض القدیر
شهاب الدین خفاجی 1069 نسیم الریاض
برهان الدین مصری 1106 فتوحات وهبیه
ابن حمزه حرّانی 1120 البیان و التعریف
ابو عبد اللّه زرقانی مصری 1122 شرح مواهب
شیخ محمد بیرونی شافعی 1276 اسنی المطالب
حافظ ناصر السنة معاصر تشنیف الآذان
نام وفات کتاب
قاضی ابو بکر باقلانی 403 التمهید
ابو اسحاق ثعلبی 427 الکشف و البیان
ابوالحسن واحدی 468 اسباب النزول
ابن سعدون قرطبی 567 التفسیر الکبیر
فخر رازی 606 مفاتیح الغیب
قاضی بیضاوی 685 طوالع الأنوار
سعد الدین فرغانی حدود 700 شرح قصیدۀ تائیه
قاضی عبد الرحمن ایجی 756 المواقف
سعد الدین تفتازانی 792 شرح المقاصد
نجم الدین ابن عجلون 876 بدیع المعانی
علاء الدین قوشجی 879 شرح التجرید
شربینی قاهری 977 السراج المنیر
عبد الحق دهلوی 1052 لمعات
حامد عمادی دمشقی 1171 الصلاة الفاخره
عبد العزیز دهلوی 1176 ازالة الخفا
قاضی محمد شوکانی 1250 فتح القدیر
مولوی محمد سالم سده 13 اصول الایمان
شیخ محمد عبده مصری 1323 المنار
آلوسی بغدادی 1324 نثر اللآلی
دکتر احمد فرید رفاعی معاصر تعلیقات معجم الادباء
دکتر احمد زکی مصری معاصر تعلیقات اغانی
استاد احمد نسیم مصری معاصر تعلیقات دیوان مهیار
استاد رافعی مصری معاصر شرح هاشمیات کمیت
استاد محمد شاکر نابلسی معاصر شرح هاشمیات
استاد عبد الفتاح مقصود معاصر تقریظ الغدیر
دکتر صفا خلوصی معاصر تقریظ الغدیر
و اینک ناقلان حدیث غدیر و نص پیامبر صلی الله علیه و آله بر رهبری و امامت مولا علی از بزرگان شیعه:
ابو عبد اللّه محمد بن احمد مفجّع
ابو جعفر محمد بن جریر بن رستم
شیخ شیعه ابو جعفر الصدوق
شریف رضی صاحب«نهج البلاغة»
معلم امت شیخ مفید
شریف مرتضی علم الهدی
شیخ عبید اللّه بن عبد اللّه
شیخ طوسی
ابو الفتوح خزاعی رازی
شیخ فتّال نیشابوری
ابو علی فضل بن حسن طبرسی
ابن شهرآشوب
ابو زکریا یحیی بن حسن حلّی
رضی الدین علی بن طاووس
بهاء الدین اربلی
عماد الدین طبری
شیخ یوسف بن ابی حاتم شامی
قاضی نور اللّه مرعشی
مولانا المحقق ملّا محسن فیض کاشانی
بحرانی صاحب«الحدائق» (1).
و صدها نفر دیگر از محدثان و مورخان و مفسران و عقایدشناسان شیعه که کتب آنان در این زمینه اگر یک جا جمع شود کتابخانۀ عظیمی خواهد شد.
برای من تعجبآور است که با بودن هزاران راوی در این خبر عظیم و هزاران کتاب موثق و مطمئن و صحیح در این داستان و از همه مهمتر با بودن آیاتی در قرآن در امر رهبری و امامت و به خصوص شرایط الهی آن،چرا گروهی کثیر از امت اسلام به رهبری و پیشوایی غیر علی و فرزندان معصوم او گردن نهاده و از صراط
1) (1)) -به الغدیر:34/2 و«حساسترین فراز تاریخ»مراجعه نمایید.
مستقیم حضرت حق منحرف شدهاند ؟ ! !
اگر پس از درگذشت پیامبر،حکومت و ولایت و رهبری امت به دست علی علیه السلام قرار میگرفت،بدون شک پس از مرگ پیامبر تا به امروز ملّت اسلام این همه دچار بلا و مصیبت نمیشدند و احزابی چون سقیفه و حزب اموی و عباسی و عالمان درباری و دولتهای بیدین و بیبند و بار بر سر مردم مسلمان مسلّط نمیگشتند و پدیدهای کثیف به نام استعمار و استثمار به جان و ناموس و فرهنگ ملّتها حاکم نمیگشت ! !
اگر میگذاشتند حضرت مولی الموحدین که اعلم و اشجع و اتقی و اعدل و اعبد و ازهد امت بود همان طوری که رسول اکرم صلی الله علیه و آله از جانب حق وی را به زمامداری معرفی کرد زمام امور را به دست میگرفت به حق حق قسم ! امروز در کرۀ زمین ملّتی به جز ملت اسلام و فرهنگی به جز فرهنگ قرآن حاکم نبود،اما افسوس که دنیاپرستان برای ریاست چند روزه با کنار زدن علی،جهان بشریت را تا ظهور مهدی از فیوضات الهیه و خیر دنیا و آخرت محروم کردند !
حضرت علی علیه السلام که واجد تمام شرایط رهبری بود و لیاقت آن وجود مقدس را برای امر امامت خدای بزرگ امضا کرده بود،درد جانگداز غارت حکومت و ولایت را به دست آنان که از اوصاف امامت عاری بودند و عملشان سختترین ضربه را به پیکر اسلام و وحدت امت تا قیامت زد،در خطبۀ شقشقیه که علمای اهل سنت و شیعه در معتبرترین کتب خود نقل کردهاند بازگو میکند،چه نیکوست که در ترجمۀ این خطبه دقّت شود.تا بدانید دخالت غیر متخصص در امور الهی و انسانی و به خصوص امر حکومت و ولایت چه بلای غیر قابل جبرانی است !
به خدا آن کس که جامۀ خلافت بر اندام ناموزون خود آراسته بود،خوب میدانست که این پیراهن تنها بر اندام من رسا و موزون است.
او خوب میدانست که فلک امامت بیمحور وجودم نمیگردد و این آسیاب تا با دست من نگردد کار نخواهد کرد.
من آن کوه بلندم که نهرهای فضایل و علوم از آغوشم سیلآسا فرو میریزند و مرغزار زندگی را که در پناه من دامن گسترده است سرسبز و سیراب میسازد.
من آن کوه بلندم که پرندگان بلندپرواز بر قلّهام نتوانند آشیان گیرند و اوجی بدین عظمت و اعتلا را با بالهای خستۀ خود بپیمایند.
مع هذا از غوغای اجتماع کناره گرفتم و دامن از کنار آلودهدامنان در کشیدم و در کنج عزلت گاهی میاندیشیدم که یک تنه از جای برخیزم و با دست تنها حق خویش را از آن قوم ناحق باز گیرم یا بر این عظمت سنگین که کودکان را پیر میسازد و پیران را به ستوه میاندازد و مؤمن را تا دم مرگ رنجور میدارد صبر کنم.
آری،صبر کردم اما آن چنان که احساس میکردم خار در دیده و استخوان در گلو دارم.
میراث من هم چنان در کف غارتگران ماند،تا او نخستین غارتگر این میراث بود دیده از جهان فروبست ولی در آخرین لحظه حق مرا به دوم واگذاشت.
در اینجا حضرت مولا به شعر اعشی مثل میزند:
این زندگی که اکنون بر پشت شتر میگذرانم با زندگی حیان برادر جابر قابل مقایسه نیست.
یعنی در عهد رسول اکرم صلی الله علیه و آله از اصحاب عموماً عزیزتر و شریفتر بودم ولی پس از رحلت رسول الهی«اعشی همدان»شدم که مجبورم با شتربانی و عذاب سفر بسازم.
مایۀ شگفتی این است که ابو بکر تا زنده بود میگفت:
اقیلوُنی فَلَسْتُ بِخَیْرِکُمْ وَ عَلیٌّ فیکُمْ (1).
رها کنید مرا مادامی که علی در میان شماست بهتر از شما نیستم.
ولی دم مرگ عروس خلافت را برخلاف شرع در آغوش عمر انداخت.
هنوز خود پستان این شتر را به دهان داشت که عمر را هم در کنار خود نشانید و پستان دیگر را به دهان او گذاشت ! !
به دهان مردی ناستوده گوی و درشت خوی.
خلافت را به کسی واگذاشت که پی در پی لغزش میکرد و پی در پی پوزش میخواست.
مردی که هم چون شتری سرکش و نافرمان بود،آن کس که بر این شتر نشسته بود در کار خویش در میماند؛زیرا نمیدانست با این شتر خیرهسر که رشتۀ مهار از بینیاش گذشته چه روشی به پیش بگیرد.
اگر عنان او را فرو پیچد سوراخ بینیاش پاره شود و اگر به حال خویش آزادش بگذارد از پرتگاه فرو افتد.
ملّت بدبخت اسلام به دردهای بیدرمانی دچار شده بود !
این دردهای بیدرمان انحراف او بود،تلوّن او بود،اشتباه او بود،حرکت عرضی او بود که راه زندگی را بجای طول از عرض میپیمود،تا سرانجام عمر او هم به سر آمد و روزگار او هم به سر رسید و من در طی این روزها و روزگارها هم چنان بردبار بودم و با شدّت محنت میساختم.
عمر در انتهای روزگار خود منبر خلافت را به شورایی سپرد که مرا هم یک تن از
1) (1)) -بحار الأنوار:519/29؛شرح نهج البلاغة:169/1.
اعضای شورا پنداشت.
چه شورای شوریده و رسوایی بود.
من که نخستین شخصیت این قوم ابو بکر را شایستۀ میدان خود نمیشمردم در کنار جمعی فرومایه قرار گرفتم ولی باز هم به حوادث تسلیم شدم و با اصحاب شورا در نشیب و فراز همگامی کردم.
یکی به سوی دوست خود خزید و دیگری داماد خود را به سوی خود کشید و بالأخره پای هوا و هوس به میان آمد و همای خلافت بر سر عثمان سایه افکند.
او با غرور و خودپسندی بر پای خاست و بنی امیه نیز به هوایش از جای جستند و به جان بیت المال افتادند ! !
هم چون شتری که علفهای بهاری را آگنده دهان بلع میکند،این قوم دهان از مال خدا و خون بندگان خدا آگنده بودند و همی خواستند جهان را یک باره فرو بلعند،تا عاقبت رشتههایش از هم گسیخت و کردار ناهنجارش روز را در چشمش سیاه و روزگار را بر وی تباه ساخت.
در این هنگام ازدحام مردم هم چون یال کفتار به سوی من تکان خورد و از چهار جانب مرا چنان در میان فشردند که دو پهلویم درد گرفت و همی ترسیدم پسران پیغمبر حسن و حسین در زیر پای مردم لگدمال شوند.
مردم هم چون گلۀ گوسپند در کنارم انبوه شده بودند و بدین ترتیب مرا بر منبر خلافت نشانیدند،اما مقرون با قیام من جمعی بیعت مرا درهم شکستند و جمع دیگر از دین به در رفتند و گروه سوم به نام قرآن به قرآن پشت کردند و با من به لجاج و عناد پرداختند.
آن چنان که گویی گفتار خدا را در ذکر حکیم نشنیدهاند آنجا که میگوید:
[ تِلْکَ الدّٰارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهٰا لِلَّذِینَ لاٰ یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فَسٰاداً وَ الْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ ] (1).
آن سرای [ پرارزش ] آخرت را برای کسانی قرار میدهیم که در زمین هیچ برتری و تسلّط و هیچ فسادی را نمیخواهند؛و سرانجام [ نیک ] برای پرهیزکاران است.
آری،شنیدهاند و به خاطر سپردهاند،اما دنیا با زیورها و زینتهای فریبای خود در برابرشان به جلوه افتاد و دل هوسناکشان را از کف ربود.
به آن خدا که دانه را بشکافد و هستۀ وجود بشر را در موج خون بپروراند قسم یاد میکنم،اگر ظلم ظالم و رنج مظلوم در میان نبود و من خویشتن را محکوم نمییافتم که اساس ستم را به هم بشکنم و ستمدیدگان را از بند غم آزاد سازم،هرگز پای بر این منبر نمینهادم،مهار این شتر را به پشتش رها میساختم و نوبت خود را به چهارمین غارتگر وامیگذاشتم،در این هنگام آشکارا میدیدید که دنیای شما با همۀ رنگ و نیرنگ و زیب و زیورش در چشم علی از آب بینی گوسفند هم ناچیزتر است (2).
علی مرتضی در خطبۀ شقشقیه آشکارا به تجاوز خلفا اعتراض میکند،آشکارا از انحراف و انحطاطشان سخن میگوید و لغزش جبران ناپذیرشان را با لطایف ادبی از پرده به در میکشد.
آنها که سعی میکنند علی را در برابر شیوخ ثلاثه خاضع و راضی جلوه بدهند، حتماً از خطبۀ شقشقیه شرم خواهند برد و بر آن دست ناپاک که میان ملّت اسلام سنگ تفرقه افکند نفرین خواهند فرستاد.
بیان شخصیت معنوی امیر المؤمنین علیه السلام فقط و فقط در قدرت خدا و رسول گرامی اوست.
یا علی ! کسی تو را جز خدا و من نشناخت (1)!
او انسان والایی است که در خزانۀ آفرینش گوهری یکتا و در صدف خلقت لؤلؤی والاست،در خرابۀ جهان چون او گنجی نیست و در تاریخ حیات هم چون او انسانی یافت نمیشود.
تمام فضایل و حسنات در او جمع است و به قول خلیل بن احمد:
بینیازی او از کلّ و احتیاج کلّ به او دلیل بر این است که او امام کلّ است !
زبانها از تعریفش عاجز و قلمها در ترجمهاش شکسته و دفتر هستی از بازگو کردن شخصیتش ناتوان و چشمها از تماشای نورش بینور است.
یک شب خوابیدن او در بستر پیامبر مساوی با مرضات اللّه (2)و یک ضربت شمشیرش در راه اسلام افضل از عبادت ثقلین (3).
یقینش به حقایق افضل یقین و زحمتش در راه اسلام ما فوق طاقت و عبادتش در پیشگاه حق ما فوق همۀ عبادتها و قلبش مرکز همۀ اسرار و روحش جامع همۀ ارواح است !
من ار به قبله رو کنم به عشق روی او کنم ***اقامه صلاة را به گفتگوی او کنم
گر از وطن سفر کنم سفر به سوی او کنم*** ز حج بیت بگذرم طواف کوی او کنم
کز احترام مولدش حرم شدست محترم
الا که رحمت آیتی ز رحمت علی بود***همه کتاب انبیا حکایت علی بود
و هرچه اندرو عنایت علی بود*** اجلّ نعمت خدا ولایت علی بود
در این و لا بگو نَعَم که هست اعظم نِعَم
بهشت را بهشتهام بهشت من علی بود***علی است آن که از رخش بهشت منجلی بود
به غیرْ دیده داشتن نشان احْولی بود ***کسی است عاشق ولی که ناظر ولی بود
به دست دیگران دهد کلید گلشن ارم
او گرچه از ازل در علم حق اول مسلمان حقیقی بود،در ظاهر حیات هم در برگشت رسول الهی از غار حرا به روز اوّل بعثت اول شخص از مردان بود که به رهبر اسلام تسلیم شد و در آن وقت سیزده بهار از عمر گرانمایه او بیشتر نگذشته بود.
ایمانش به خدا و رسول و معاد خالصترین ایمان و باورش شدیدترین باور و در برابر هیبت و عظمت حضرت حق خائفترین انسان و در اعتلای کلمۀ اللّه پرزحمتترین مردم و به پیامبر و معنویت او نزدیکترین موجود و در آراستگی به مناقب آراستهترین بشر و در سابقۀ خدمت به دین خدا پرسابقهترین مؤمن و در درجات انسانی والاترین بندۀ حق و در قدر و منزلت بینظیر و از کرامت نفسی کریمترین مخلوق خدا پس از پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله بود.
بر خاک درگهت به ارادت نشستهایم***در انتظار چشم عنایت نشسته ایم
شاهان عالمیم و گدایان کوی تو*** رندانه بر سریر قناعت نشسته ایم
چشم طمع به غیر تو از غیر بسته ایم*** تا در قصور عزّ و مناعت نشسته ایم
ما را به بارگاه سلیمان نیاز نیست*** ما دیو نفس کشته و راحت نشسته ایم
ما تشنگان چشمه فیض ولایتیم ***با اشتیاق جام ولایت نشسته ایم
در آستان مهر و ولای تو یا علی*** عمریست مستحق کرامت نشسته ایم
در دادگاه عدل از اعمال زشت خویش ***شرمنده ایم و بهر شفاعت نشسته ایم
ما سر سپرده ایم به جانان ز جان و دل*** در پاش تا قیام قیامت نشسته ایم
آن زمان که همه از کمک به حق مینشستند او قیام میکرد و وقتی همه از سخن گفتن در راه خدا باز میایستادند او فریاد میزد و هرگاه همه متوقف میشدند او با کمک نور حق حرکت میکرد،سخن بیجا نمیگفت،کلامش محکمترین و پرمنفعتترین کلام بود،رأیش بهترین رأی و از تمام جهانیان در شجاعت قلب شجاعتر و عملش نیکوترین عمل و از تمام انسانهای تاریخ به امور ظاهر و باطن عارفتر بود ! !
پادشاه ملک دین بود،ایستادگیش برای کمک به حق از همه بیشتر بود،برای مردم مؤمن پدری مهربان و برای برداشتن بار ضعیفان انسانی دلسوز و چون او کسی حامی و حافظ منافع مردم مستضعف نبود.
بر مردم کافر و معاند عذاب سخت و برای اهل ایمان باران رحمت و بر پویندگان راه حجّتی قوی و برای سالکان مسلک عشق بهترین راهنما بود.
او کوهی بود که هیچ طوفان و بادی وی را نلرزاند و به فرمودۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله:از نظر بدن معمولی بود ولی در امر حق بسیار قوی و نیرومند جلوه میکرد.خود را کوچک میشمرد ولی در پیشگاه حق بسیار بزرگ بود،زمین مهمانی عزیزتر و از نظر
معنویت بزرگتر از او به یاد نداشت،در کار حق اهمال نمیکرد و پناه طمع زورمندان و زورگویان نبود،ضعیف ذلیل نزدش قوی و عزیز بود و تا حقش را از ستمگر نمیگرفت از پای نمینشست قوی عزیز که بیجهت قوی بود نزدش ذلیل مینمود و تا حق مظلوم را از وی نمیستاند او را رها نمیکرد،نزدیک و دور نزدش مساوی بودند،شخصیت آن حضرت حق و صدق و رفق بود،قولش حکمت و کارش بردباری و احتیاط و رأیش دانش و بینش و برای اسلام بهترین تکیهگاه و برای حلّ مشکلات بهترین حلّال و برای خاموش کردن شعلههای سرکش کفر و بیدینی قویترین خاموش کننده و برای ایمان و اسلام و مردم مؤمن پناهگاه و برای دشمنان غیظ و غلظت بود.
هرکس تو را شناخت غم از جان و سر نداشت***سر داد و سر زپای تو یک لحظه برنداشت
عشق رخت به خرمن عشاق بی قرار*** افروخت آتشی که خموشی دگر نداشت
داند خدا که شعله عشق تو گر نبود ***کانون پر شراره هستی شرر نداشت
ای ماه من زمانه پس از ختم انبیا***بهتر ز ذات پاک تو دیگر پسر نداشت
باشد خدا علیّ و تو را نیز نام اوست*** شاخ حیات از تو گلی خوب تر نداشت
رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود:
یا علی ! آن چنان که خداوند تو را مزیّن فرموده،احدی از بندگانش را زینت نداده آن هم زینتی که از هر زینتی در نزد او محبوبتر است.
نسبت به دنیایی که نردبان آخرت نیست قلبت را به زهد و بیرغبتی آراسته و آن چنان دنیا را مبغوض تو قرار داده،فقرا و نیازمندان و محتاجان و آنان را که دستشان از به دست آوردن دنیای زیاد کوتاه است محبوب تو قرار داده،تا جائی که دل نورانیت به داشتن چنان پیروانی که دنبال حرام نیستند و هم چون خود تو زاهدند خوشحال و قلب آنان نیز از داشتن چون تو امامی خشنود است.
یا علی ! خوشا به حال آنان که عاشق تواند و با تو برخوردی صادقانه و راستین دارند و وای به حال کسانی که دشمن تواند و آنان را با تو برخوردی غیر صادقانه است،عاشقانت برادران دینی تواند و در همنشینی با تو در بهشت،دشمنانت در قیامت در جایگاه دروغگویانند و اهل عذاب (1).
حضرت علی علیه السلام با این که دستش از مال دنیا تهی نبود و در امر فلاحت و تجارت سرآمد مردم روزگار مینمود و مدتی که رهبری جامعه را به عهده داشت خزانۀ مملکتش انباشته از درهم و دینار بود،در عین حال از نظر پوشاک و خوراک، روزگارش را در کمال سادگی و بیرغبتی به لذایذ جسمی میگذراند و آنچه از فضل حضرت دوست نصیبش میشد پس از قناعت کردن به ضروری زندگی با دوست معامله میکرد.
عبد اللّه بن ابی هذیل میگوید:
1) (1)) -کشف الغمة:162/1؛کشف الیقین:85؛بحار الأنوار:330/40،باب 98،حدیث 13.
پیراهن بیقدر و قیمت و بیارزشی را بر تن مبارکش دیدم،چون آستینش را میکشید به سر انگشتان میرسید،چون رها میکرد تا نصف بازویش را بیشتر نمیپوشاند (1)!
عمر بن عبد العزیز که سعی داشت در میان مردم نمایانگر زهد باشد،میگفت:
پس از پیامبر در این امت زاهدتر از علی نیست (2).
سُوَید بن غَفَله میگوید:
به محضر انور علی رسیدم،او را نشسته دیدم و در برابرش ظرفی ماست ترشیده که از شدّت ترشی بویش به مشام میرسید،در دست مبارکش نان جوینی بود که پوستهای جوی آن نان به صورتش پاشیده بود،با دستش آن نان جوین را تکه میکرد و چون به جای محکم نان میرسید که تکه کردنش کار دست نبود با زانویش آن را میشکست و در آن ماست میریخت،به من تعارف کرد که بیا با من هم غذا شو،عرضه داشتم روزهام !
فرمود:از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم هرگاه روزه کسی را از غذایی که به آن اشتها دارد باز بدارد،بر خداست که وی را از طعام بهشت بخوراند و از آب بهشت سیراب نماید.
من از آن غذا آن هم برای رهبر حکومت غرق حیرت شده بودم و از طرف دیگر عصبانی،بر سر فضه خادمه آن حضرت فریاد زدم:وای بر تو ! آیا نسبت به این پیرمرد از خدا پروا نمیکنی ؟ چرا آردی را الک نمیکنی تا نان نرمی نصیب آن
حضرت شود ؟ این چه نانی است که پر از سبوس است ؟ فضه در پاسخ من گفت:
حضرت مولا اجازۀ الک کردن آرد به ما نمیدهد !
در آن هنگام حضرت به من فرمود:به فضه چه گفتی ؟ گفتارم را بازگو کردم،امام فرمود:پدر و مادرم فدای آن انسان با کرامتی که به عمرش آرد برایش الک نشد و اتفاق نیفتاد که سه روز متوالی شکم مبارکش از نان خالی سیر شود،تا مرغ جانش به سوی معبودش به پرواز آمد (1)!
چه شود که ای شه لافتی نظری به جانب ما کنی***که به کیمیای نظاره مس قلب تیره طلا کنی
یمن از عقیق تو آیتی چمن از رخ تو روایتی ***شکر از لب تو حکایتی اگرش چو غنچه واکنی
به نماز لب تو تکلّمی به نماز غنچه تو تبسّمی*** به تکلّمی و تبسمی همه دردها تو دوا کنی
تو شه سریر ولایتی تو مه منیر هدایتی*** چه شود گهی به عنایتی نگهی به سوی گدا کنی
تو به شهر علم نبی دری تو ز انبیا همه بهتری***تو غضنفری و تو صفدری چه میان معرکه جا کنی
تو زنی به دوش نبی قدم فکنی بتان همه از حرم ***حرم از وجود تو محترم تو لوای دین بپراکنی
بنگر وفایی با خطا همه حرف او بود از خدا***که مباد دست وی از رجا ز عطای خویش رها کنی(2)
وجود مقدّسش به بازار آمد،در حالی که ریاست جامعۀ اسلامی در کف با کفایت او بود،پیراهنی را برای پوشیدن به سه درهم و نیم خرید،در همان بازار پوشید،آستینش بلند بود،به خیاط فرمود:این آستین را همان طور که به دست من است با قیچی کوتاه کن،خیاط هر دو آستین را با قیچی برید،سپس به حضرت عرضه داشت:از تن بیرون کنید تا سر آستینها را بدوزم،فرمود:احتیاج نیست، سپس به حرکت آمد و در حال حرکت دو بار به خود خطاب کرد:یا علی همین پیراهن با این وضع برای تو کافی است 1! !
روزی از خانه درآمد،پیراهن وصلهداری به تن داشت،به آن حضرت ایراد گرفتند،در پاسخ انتقادکنندگان فرمود:پوششی است که به قلب خشوع میدهد و مؤمن را با دیدن امامش در پوشیدن چنین لباسی راحت مینماید (1).
روزی به بازار آمد و شمشیرش را در معرض فروش گذاشت و فریاد زد:چه کسی این شمشیر را از من میخرد ؟ شمشیری که در طول این مدت غم و غصه از چهرۀ پیامبر زدود،اگر نزد من پولی برای خرید یک پیراهن بود،این شمشیر را نمیفروختم (2).
هارون بن غنتره میگوید:
پدرم برای من حکایت کرد،در قریۀ خَوَرْنَق خدمت مولا رسیدم جز قطیفۀ کهنهای به بدن نداشت و از شدت سرما میلرزید ! !
عرضه داشتم:برای تو و عیالت در این بیت المال حق وسیعی است چرا این چنین به خود سخت میگیری ؟ فرمود:به خدا قسم دست به بیت المال شما نبردهام،این قطیفه را از خانۀ خود در مدینه برداشته و از آن استفاده میکنم و فعلاً جز این لباسی ندارم (1)! !
واحدی در تفسیرش مینویسد:
از سر شب تا صبح در مقابل مقداری جو به عنوان اجرت برای آب دادن به نخلستان اجیر مردم شد،چون آن مقدار جو را دریافت کرد یک ثلث آن را آرد کرده و طعام درست کرد،چون طعام حاضر شد مسکینی به طلب طعام در زد،آن حضرت همۀ طعام را به مسکین بخشید،یک سوم دیگر را مبدل به طعام کرد، یتیمی به در خانه آمد باز غذا را در راه خدا عنایت به یتیم فرمود و یک ثلث باقی مانده را شب سوم به اسیر مرحمت کرد و این تنها غذای خودش نبود که به مسکین و یتیم و اسیر داد،بلکه به دنبال او حضرت زهرا و حسن و حسین علیهم السلام هم در راه دوست غذای خود را ایثار کردند،آنان این برنامه را بدون چشمداشت به جزا
1) (1)) -کشف الغمة:173/1؛بحار الأنوار:334/40،باب 98،حدیث 15.
و تشکر انجام دادند،خداوند مهربان هم آیاتی در این زمینه در قرآن مجید به وصف آنان نازل فرمود و ایشان را به احسان خود مخصوص کرد و نام مبارکشان را در دفتر هستی جاوید و بلند آوازه فرمود و به عوض آن،طعام بهشت و حور و ولدان نصیب آن اهل کرامت نمود که یکی از آن آیات آیۀ شریفۀ:
[ وَ یُطْعِمُونَ الطَّعٰامَ عَلیٰ حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً ] (1).
و غذا را در عین دوست داشتنش،به مسکین و یتیم و اسیر انفاق میکنند.
در سورۀ مبارکه دهر است (2).
تا صورت پیوند جهان بود علی بود***تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود
شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود*** سلطان سخا و کرم و جود علی بود
مسجود ملائک که شد آدم ز علی بود ***آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود
هم آدم و هم شیث و هم ایوب و هم ادریس*** هم یوسف و هم یونس و هم هود علی بود
هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم الیاس*** هم صالح پیغمبر و داوود علی بود
آن شیر دلاور که ز بهر طمع نفس***در خوان جهان پنجه نیالود علی بود
آن کاشف قرآن که خدا در همه قرآن***کردش صفت عصمت و بستود علی بود
آن عارف سجّاد که خاک درش از قدر*** از کنگره عرش برافزود علی بود
آن شاه سرافراز که اندر ره اسلام ***تا کار نشد راست نیاسود علی بود
آن قلعه گشایی که در قلعه خیبر*** برکند به یک حمله و بگشود علی بود
چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم*** از راه یقین در همه موجود علی بود
این کفر نباشد سخن کفر نه این است*** تا هست علی باشد و تا بود علی بود
سرّ دو جهان جمله ز پیدا و ز پنهان ***شمس الحق تبریز که بنمود علی بود(1)
واحدی باز در تفسیرش مینویسد:
چهار درهم نصیب علی علیه السلام شد،یک درهمش را شب و یک درهمش را روز و یک درهم را در پنهانی و درهم دیگر را آشکار به راه خداوند صدقه داد،از پی این واقعیت که همراه با نّیتی صادقانه و الهی بود این آیت نازل گشت (2):
[ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ ] (1).
کسانی که [ چون علی بن أبی طالب علیه السلام ] اموالشان را در شب و روز و پنهان و آشکار انفاق میکنند،برای آنان نزد پروردگارشان پاداشی شایسته و مناسب است؛و نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین میشوند.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
هرکس که میخواهد آدم را در علمش و نوح را در فهمش و یحیی بن زکریا را در زهدش و موسی را در شجاعت و دلیریش بنگرد،پس باید به علی نظر کند (2).
امام مجتبی علیه السلام یک روز پس از درگذشت آن حضرت در بین مردم حاضر شد و فرمود:
دیروز مردی از میان شما رفت که در علم و دانش در سابقین نظیر نداشت و در عمل و کوشش در آیندگان نمونه نخواهد داشت،پیامبر او را برای جنگ با دشمنان میفرستاد،در حالی که جبرییل در طرف راستش و میکاییل در طرف چپ او حرکت میکردند،او از جبهه برنمیگشت تا پیروزی را نصیب اسلام مینمود (3).
آن جناب در دانش و بینش پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله،یگانۀ دستگاه با عظمت خلقت بود،دانشی که از جانب حق به او عطا شده بود هم چون دریای بیساحل بود،خطبۀ اوّل«نهج البلاغة»در توحید و جهانبینی نشانهای از علم بینظیر او
نسبت به حقایق عالم خلقت و صاحب آفرینش است.
صدوق بزرگوار از اصبغ بن نُباته نقل میکند:
چون امر خلافت بر او مستقر شد عمامۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله به سر گذاشت و بُرد آن جناب را پوشید و نعلین آن حضرت را به پا کرد و شمشیر آن بزرگ مرد الهی به کمر بست،سپس به مسجد آمد و بر منبر قرار گرفت و فرمود:
دانش اولین و آخرین نزد من است آنچه میخواهید از من بپرسید،به خدا قسم اگر بخواهم اهل تورات را از تورات فتوا دهم فتوا میدهم تا جایی که تورات بگوید حرف راست در جنب من از علی است و اگر بخواهم اهل انجیل را از انجیل فتوا دهم،میدهم تا جایی که انجیل بگوید حق با علیست و اگر بخواهم اهل قرآن را از قرآن حکم دهم،حکم میدهم تا حدی که قرآن فریاد بزند علی راستگوست،شما شب و روز قرآن میخوانید،آیا در میان شما کسی هست که ادعا کند قرآن میفهمد ؟ !
آیهای در کتاب خدا نیست مگر آن که به وسیلۀ آن از ما کان و ما یکون و ما هو کائن تا به پا شدن قیامت خبر دارم و آن آیه:
[ یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ ] (1).
خدا هر چه را بخواهد محو میکند و هر چه را بخواهد ثابت و پابرجا مینماید،و "امّ الکتاب "نزد اوست.
است.قبل از آن که مرا نیابید از من بپرسید به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید اگر از آیهای از آیات قرآن از من سؤال کنید که شب نازل شده یا روز،مکّی است یا مدنی،در حضر آمده یا در سفر،ناسخ است یا منسوخ،محکم است یا
1) (1)) -رعد (13):39.
متشابه،تأویلی است یا تنزیلی خبر میدهم (1).
صدوق در«معانی الاخبار»آورده،در خطبهای فرمود:
من هادیم،من مهدیم،پدر یتیمان و مساکین و شوهر بیوه زنانم،تکیهگاه هر ضعیف و پناه هر ترسویم،راهبر مؤمنان به بهشت و ریسمان محکم خدایم،عروة الوثقی و کلمۀ تقوایم،عین اللّه و لسان اللّه و ید اللّهام،جنب اللّهی هستم که در قرآن فرموده:
[ أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یٰا حَسْرَتیٰ عَلیٰ مٰا فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّٰهِ ] (2).
تا مبادا آن که کسی بگوید:دریغ و افسوس بر اهمالکاری و تقصیری که دربارۀ خدا کردم.
من دستگاه گشادۀ رحمت و مغفرت خدا بر بندگانم.من باب حطّهام،هر کس مرا و حقّم را شناخت خدایش را شناخته؛زیرا من وصی پیامبر در روی زمین و حجّت خدا بر خلقم،مرا انکار نمیکند مگر آن کس که خدا و رسولش را منکر شود ! (3)!
شما برای شناخت بهتر حضرت میتوانید به کتب«احقاق الحق»و«الغدیر» و«عبقات»و«بحار الأنوار»و«الامام علی»عبد الفتاح و«صوت العدالة»جرج جرداق و«شروح نهج البلاغة»به خصوص مقدمۀ ابن ابی الحدید و صدها کتاب معروف و مشهور دیگر مراجعه کنید،تا گوشهای از شخصیت امام علی علیه السلام برای شما روشن شود و معلوم گردد که در روز غدیر،پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله بیجهت و بدون
دستور وی را برای رهبری مسلمانان تا قیامت معرفی نکرد،آری،تنها او از همه جهت و از هر حیث لایق جانشینی رسول اعظم صلی الله علیه و آله و امامت و رهبری بود و معقول و منطقی نبود که با بودن او دیگری پس از مرگ پیامبر صلی الله علیه و آله عهدهدار سرپرستی امت شود،در حالی که نه از قرآن مجید که قانون اساسی اسلام بود آگاهی داشت و نه از علم عادی بهرهمند بود !
آنان که میگویند که پیامبر صلی الله علیه و آله برای بعد از خود جانشین معین نکرد و امر خلافت را به انتخاب ملت گذاشت،دروغی میگویند که گوش آفرینش تاکنون نمونۀ این دروغ را نشنیده است و بعد از این هم نخواهد شنید و بدون شک آنچه ظلم و جنایت و خیانت و گناه پس از پیامبر صلی الله علیه و آله در تمام جهان تا قیامت واقع میشود به گردن آن دروغ زنهای بینظیر است،من نمیدانم کوری چشم و کری گوش و سنگینی و تاریکی قلب در اینان چه مقدار است،آیا اینان این هزاران کتاب شیعه و سنّی را در این زمینه ندیدهاند که اگر بگوییم ندیدهاند ما هم مانند آنان دروغ گفتهایم،دیدهاند ولی به خدا قسم از شدّت حسد و کینه و نفاق نسبت به حق و حقیقت بدون شک و تردید عناد میورزند ! !
آنچه از حسنات و فضایل و کمالات و حقایق در علی علیه السلام تجلی دارد در امامان بعد از او که یازده فرزند اویند تجلّی دارد،شما برای تماشای چهرۀ نورانی آن بزرگواران میتوانید به کتب مربوطه مراجعه کنید که این جزوه ناچیز استعداد بازگو کردن شخصیت والای آنان را ندارد.
در حقیقت جان ندارد هرکسی جانان ندارد***هرکسی جانان ندارد در حقیقت جان ندارد
کیست دلبر آن که بی عشقش دلی تسکین نیابد*** کیست جانان آن که بی مهرش کسی ایمان ندارد
مرتضی شاه ولایت شیر یزدان زوج زهرا***کاسمان بیّن چو رویش افسری تابان ندارد
درد جسم است آن که درمانش بود نزد طبیبان*** درد روح الّا تولای علی درمان ندارد
زانبیا و اولیا و اوصیای پاک دامن*** کیست آن که مرتضی را دست بر دامان ندارد
بی علی فلک بشر غرق است در بحر طبیعت*** کی به ساحل می رسد کشتی که کشتیبان ندارد
راستی بعد از قضایای غدیر از بهر احمد***هر که نشناسد علی را جانشین وجدان ندارد
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
لا یُعَظِّمُ حُرْمَةَ الْمُسْلِمینَ الّا مَنْ قَدْ عَظَّمَ اللّهُ حُرْمَتَهُ عَلَی الْمُسْلِمینَ، وَ مَنْ کٰانَ ابْلَغَ حُرْمَةً لِلّهِ وَ رَسُولِهِ کٰانَ اشَدَّ حُرْمَةً لِلْمُسْلِمینَ،وَ مَنِ اسْتَهٰانَ بِحُرْمَةِ الْمُسْلِمینَ فَقَدْ هَتَکَ سِتْرَ ایمانِهِ.
قالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله:اِنَّ مِنْ اجْلٰالِ اللّهِ تَعٰالیٰ اعْظٰامَ ذِی الْقُرْبیٰ فِی الْاِسْلٰامِ.
وَ قٰالَ النّبیُّ صلی الله علیه و آله:مَنْ لَمْ یَرْحَمْ صَغیراً وَ لا یُوَقِّرْ کَبیراً فَلَیْسَ مِنّا.
وَ لا تُکَفِّرْ مُسْلِماً بِذَنْبٍ یُکَفِّرُهُ التَّوْبَةُ الّا مَنْ ذَکَرَهُ اللّهُ فی الْکِتٰابِ قٰالَ اللّهُ تَعالی: [ إِنَّ الْمُنٰافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّٰارِ ] (1)وَ اشْتَغِلْ بِشَأْنِکَ الَّذی انْتَ بِهِ تُطٰالَبُ.
1) (1)) -نساء (4):145.
[ لا یُعَظِّمُ حُرْمَةَ الْمُسْلِمینَ الّا مَنْ قَدْ عَظَّمَ اللّهُ حُرْمَتَهُ عَلَی الْمُسْلِمینَ وَ مَنْ کٰانَ ابْلَغَ حُرْمَةً لِلّهِ وَ رَسُولِهِ کٰانَ اشَدَّ حُرْمَةً لِلْمُسْلِمینَ،وَ مَنِ اسْتَهٰانَ بِحُرْمَةِ الْمُسْلِمینَ فَقَدْ هَتَکَ سِتْرَ ایمانِهِ ]
در این باب حضرت صادق علیه السلام به مسئلۀ ارزش و حرمت مسلمانان اشاره میفرماید،حرمت و ارزشی که خداوند بزرگ برای بندگان مسلمانش قرار داده است.
نگاهداشت حرمت مسلمان رعایت مجموعهای از حقایق اخلاقی نسبت به آنان است و آن عبارت است از حرام بودن غیبت و تهمت و افترا و تمسخر نسبت به آنان،لزوم تواضع به ایشان و دستگیری از آنان و کمک به محتاج و فقیر و نیازمندشان،زیارت آنان و رعایت یتیمیشان و آزاد کردن گرفتارشان و به داد آنان رسیدن به وقت دادخواهیشان و آنان را به معروف هدایت کردن و از منکر بازداشتن و قهرشان را آشتی دادن و در امور مادی و زندگی روزمره به آنان کمک کردن که تعظیم حرمت آنان شامل همۀ این امور اخلاقی و اجتماعی است و هرکس از مسلمانان نسبت به این امور در حق مسلمانان بیتفاوت باشد،به فرمودۀ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از مسلمانان نیست،حکیم سخنسنج شیراز روایتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله را که بدین مضمون در کتب روایی وارد شده:
مَثَلُ المُؤْمِنِ فی تَوادِّهِمْ و تَراحُمِهِمْ کَمَثَلِ الْجَسَدِ إذا اشْتَکیٰ بَعْضُهُ تداعیٰ سائِرُهُ بِالسَّهَرِ وَ الْحِمّیٰ (1).
انسان مؤمن در دوستی و مهربانی با دیگران مثل پیکری میماند که اگر عضوی از آن ناراحت باشد سایر اعضای بدن به تحمل درد و حمایت از آن عضو برمیخیزند.
چه نیکو و جالب و پر مغز معنا کرده است:
بنی آدم اعضای یکدیگرند***که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار*** دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی ***نشاید که نامت نهند آدمی(2)
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
عزّت و حرمت مسمانان را رعایت نمیکند مگر آن کس که خداوند وی را به خاطر محامدش در نظر مسلمانان عزیز و گرامی داشته،کنایه از این که آن که دارای حرمت و ارزش و کرامت و انسانیت است برای مردم مسلمان حرمت و احترام قائل است.
هرکس در نگاهداشت حرمت خدا و رسولش کمال اهتمام را بورزد،احترام و عزّت مسلمانان را بیشتر حفظ میکند،چرا که احترام مؤمن را احترام خدا و رسول او میداند و هرکس در پی استخفاف و سبک شمردن مردم مسلمان باشد، ساختمان حرمت ایمانش را که ایمان به خدا و انبیا و قیامت است خراب میکند که استخفاف به حرمت مسلمانان استخفاف به حق انبیا و اولیای الهی است.
[ قالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله:اِنَّ مِنْ اجْلٰالِ اللّهِ تَعٰالیٰ اعْظٰامَ ذِی الْقُرْبیٰ فِی الْاِسْلٰامِ.
وَ قٰالَ النّبیُّ صلی الله علیه و آله:مَنْ لَمْ یَرْحَمْ صَغیراً وَ لا یُوَقِّرْ کَبیراً فَلَیْسَ مِنّا ]
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
از رشتههای تعظیم به خدا،اجلال ذی القربی در اسلام است.
به این معنا که رعایت حق زهرا علیها السلام و نگاهداشت حرمت ائمۀ معصومین علیهم السلام و تعظیم به مقام فقیه جامع الشرایط و عالم ربّانی همه و همه تعظیم به حق است و نیز آن جناب فرمود:
هر که به اطفال مسلمانان ترحّم نیاورد و احترام پیران آنان را رعایت ننماید،از امت من نیست.
[ وَ لا تُکَفِّرْ مُسْلِماً بِذَنْبٍ یُکَفِّرُهُ التَّوْبَةُ الّا مَنْ ذَکَرَهُ اللّهُ فی الْکِتٰابِ قٰالَ اللّهُ تَعالی: [ إِنَّ الْمُنٰافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّٰارِ ] (1)وَ اشْتَغِلْ بِشَأْنِکَ الَّذی انْتَ بِهِ تُطٰالَبُ ]
مسلمان را به محض ارتکاب یک گناه گرچه بزرگ باشد،در حالی که آن گناه را توبه جبران میکند تکفیر مکن و به او مگو از دین بیرون رفته و کافر شدهای که این هجوم بسیار خطرناکی به آبرو و حرمت مسلمان است،مگر این که یک مسلمان به طور علنی و آشکار و از روی جدّ و عناد از دین برگردد و یا آلوده به نفاقی شود که قرآن فرموده:آن کس که به زبان مسلمان و به دل بیاعتقاد است در درک اسفل از جهنم است،راستی،ای مسلمان ! در تمام حرکات و سکنات و افعال و اخلاق به برنامههایی مشغول باش که از تو خواستهاند و گرنه در قیامت به مؤاخذۀ سختی از جانب حق دچار خواهی شد.
اگر کسی از ارزش عمر باخبر شود،حاضر نمیگردد یک لحظه و حتی کمتر از یک لحظه را صرف کار باطل و بیهوده کند،آگاه به ارزش عمر تمام سعیش مصروف حال و عبادت و عمل صالح و خدمت به بندگان خدا در همۀ امور زندگی و حیات
1) (1)) -نساء (4):145.
است که خدمت به عباد حق براساس آیات و روایات خدمت به حق و عبادت خداست.
الا ای دل از راه روشن روانی***غنیمت بدان وقت خود در جوانی
به تهذیب اخلاق و تحصیل دانش*** همی کوش در دوره کامرانی
چو گیتی به کامت نگردد مخور غم*** مکن تنگ بر خود ره زندگانی
دو علم است بایست تحصیل کردن*** که محتاج این هر دو در هر زمانی
بکی علم ابدان یکی علم ادیان*** کزین زنده ایمان وزان زنده جانی
همان طور که در توضیح جملات روایت این باب ملاحظه کردید،رعایت حرمت به معنای ادای حقوق مردم مسلمان است،در تفسیر این حقیقت روایات و اخبار در برابر انسان هم چون دریایی پهناور موج میزند.
بدون شک اشاره به تمام روایات این باب،در امکان این اوراق نیست،لذا به نقل چند روایت از کتب معتبرۀ«الکافی»و«بحار الأنوار»بسنده میشود.
عَنْ ابی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:قالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:مَنْ اصْبَحَ و لا یَهْتَمُّ بِاُمُورِ الْمُسْلِمینَ فَلَیْسَ بِمُسْلِمٍ (1).
امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میفرماید:هرکس صبح کند و اهتمامی به کار مسلمانان ندارد،مسلمان نیست.
علامۀ مجلسی رحمه الله در شرح این روایت میگوید:
1) (1)) -الکافی:163/2،باب الإهتمام بأمور المسلمین،حدیث 1؛بحار الأنوار:337/71،باب 20،حدیث 116.
آن که با داشتن توانایی تصمیم به قیام در جهت امور مسلمانان ندارد اسلامش کامل نیست.
اگر مقصود عدم اهتمام به کلیۀ امور مسلمانان باشد،دور نیست که به طور حقیقت نامسلمان باشد؛زیرا از جملۀ امور مسلمانان یاری امام و رهبر معصوم«یا نصرت امام عادل»و پیروی از امام و اعتلای دین و عدم اعانت کفار علیه مسلمانان و به هر تقدیر مقصود از امور اعم از امور دنیویه و اخرویه است (1).
قالَ:قالَ رَسولُ اللّهُ صلی الله علیه و آله:اَنْسَکُ النّاسَ نُسْکاً انْصَحُهُمْ جَیْباً وَ اسْلَمُهُمْ قَلْباً لِجَمیعِ المُسْلِمینَ (2).
و نیز امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند:خداپرستترین مردم آن انسانی است که خیرخواهترین و دلپاکترین باشد برای تمام مسلمانان.
قالَ سَمِعْتُ ابا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام یَقولُ:عَلَیْکَ بِالنُّصْحِ لِلّهِ فی خَلْقِهِ،فَلَنْ تَلْقاهُ بِعَمَلٍ أَفْضَلَ مِنْهُ (3).
راوی میگوید:از حضرت صادق علیه السلام شنیدم میفرمود:بر تو باد که برای خدا نسبت به خلق او خیرخواه باشی و اندرزگوی مردم که هرگز حضرت حق را به کاری بهتر از آن برخورد نکنی.
عَنْ ابی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:قالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:اَلْخَلْقُ عِیالُ اللّهِ فَاَحَبُّ الْخَلْقَ الی
اللّهِ مَنْ نَفَعَ عِیالَ اللّهِ وَ ادْخَلَ اهْلَ بَیْتٍ سُروراً (1).
امام صادق علیه السلام از قول پیامبر خدا صلی الله علیه و آله روایت میکند:خلق عیال خدایند و محبوبترین مردم نزد خدا کسی است که به عیال خدا سود رساند و برای خانوادهای سرور و شادی فراهم کند.
سُئِلَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:مَنْ احَبُّ النّاسِ الی اللّهِ ؟ قالَ:اَنْفَعُ النّاسِ لِلنّاسِ (2).
از رسول خدا صلی الله علیه و آله سؤال شد:محبوبترین شخص نزد خدا کیست ؟ فرمود:
سودمندترین مردم برای مردم.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:مَنْ رَدَّ عَنْ قَوْمٍ مِنَ الْمُسْلِمینَ عادِیَةَ ماءٍ اوْ نارٍ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ (3).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:هرکس از قوم مسلمانی ضرر هجوم آبی یا آتشی را بگرداند بهشت بر او واجب است.
به روز ناتوانی گر به محتاجان کَرَم کردی***قدر مردانگی در ناتوان بودن عَلَم کردی
نگردد محو و ثبت دفتر آینده ات گردد*** اگر خدمت به محتاجی به حدّ یک قدم کردی
ره خود کردهای پیدا به هرکس رهنمون گشتی***ستم بر خویشتن کردی به هر نفسی ستم کردی
عصای پیریت باشد هرآن دستی که بگرفتی***نهال خود شکستی هر نهالی را که خم کردی
دلی را گر بیازاری به خواهش های نفسانی*** صمد را پشت سر افکنده رو بر صنم کردی
در این دنیای فانی جز نکونامی نمی ماند*** نکویی هرچه گویی بیش کردم باز کم کردی
عَنْ ابی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:قالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:مِنْ اجْلالِ اللّهِ اجلالُ ذِی الشَّیْبَةِ الْمُسْلِمِ (1).
امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت میکند:احترام به مسلمان سپیدموی تجلیل کردن از خداست.
قالَ ابو عَبْدِ اللّهِ علیه السلام:لَیْسَ مِنّا مَنْ لَمْ یُوَقِّرْ کَبیرَنا وَ یَرْحَمْ صَغیرَنا (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:آن که بزرگ ما را احترام نکند و به خُردسالان ما مهر نورزد از ما نیست.
قالَ ابو عَبْدِ اللّهِ علیه السلام:عَظِّموا کِبارَکُمْ وَ صِلوا ارْحامَکُمْ،وَ لَیْسَ تَصِلونَهُمْ بِشَیْءٍ افْضَلَ مِنْ کَفِّ الْاَذیٰ عَنْهُمْ (3).
امام صادق علیه السلام فرمود:سالمندان خود را تعظیم و احترام کنید و صلۀ ارحام بجای آورید،برای رعایت حق آنان چیزی بهتر از مانع شدن از رسیدن آزار به آنان نیست.
قالَ ابو عَبْدِ اللّهِ علیه السلام:اَلْمُسْلِمُ اخو الْمُسْلِمِ هُوَ عَیْنُهُ وَ مِرْآتُهُ وَ دَلیلُهُ لا یَخونُهُ وَ لا یَخْدَعُهُ وَ لا یَظْلِمُهُ وَ لا یُکَذِّبُهُ وَ لا یَغْتابُهُ (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:مسلمان برادر مسلمان است،نسبت به برادر دینیاش چشم و آیینه و رهنما است،به او خیانت نورزد و فریبش ندهد و ستم به او روا ندارد و وی را تکذیب ننماید و پشت سر او بدگویی نکند.
ابو المأمون حارثی میگوید:
به حضرت صادق علیه السلام عرضه داشتم:حق مؤمن بر مؤمن چیست ؟
حضرت فرمود:
به راستی از حق مؤمن بر مؤمن این است که او قلباً دوست دارد و با او در مال همراهی نماید و به جای او از خانوادهاش سرپرستی کند و بر کسی که بر برادر مؤمنش ستم کرده به خاطر یاری برادرش بتازد تا ستمش دفع شود و اگر غنیمتی در مسلمانان دارد و برادرش حاضر نیست،بهره او را دریافت کند و چون بمیرد قبرش را زیارت نماید،به او ستم روا ندارد،گولش نزند،به او خیانت نورزد،وی را در شداید و غیر شداید وانگذارد،او را تکذیب نکند،به وی اف نگوید که اگر حرف
1) (1)) - الکافی:166/2،باب أخوة المؤمنین بعضهم لبعض،حدیث 5؛وسائل الشیعة:204/12،باب 122،حدیث 16094.
اف بگوید رابطۀ معنویش بریده شود،هرگاه به او بگوید:دشمن منی،کافر شود و هر زمان وی را متهم سازد،ایمان در دلش هم چون نمک در آب حل شود و از بین برود! (1)!
محمد بن عجلان میگوید:
در خدمت حضرت صادق علیه السلام بودم،مردی وارد شد و سلام کرد،آن حضرت از او پرسید:برادرانی که دنبال خود گذاردی چگونهاند ؟ آن مرد همشهریانش را ستود و به پاکی یاد کرد و از آنان تعریف زیادی نمود،حضرت فرمود:ثروتمندان آنان از بینوایان چگونه دیدار کنند ؟ گفت:اندک،فرمود:توانگرشان از نیازمندشان چه اندازه سرکشی و بازرسی نماید ؟ عرضه داشت:کم،فرمود:پولدارشان از مستمندانشان چقدر دستگیری کند ؟ جواب داد:شما اخلاقی را یادآوری میکنید که بسیار کم است،آن هم در مردمی که ما داریم،حضرت فرمود:پس تو چگونه معتقدی که آنان به راستی شیعه هستند ؟ ! (2)!
کانَ أَبو جَعْفَرٍ یَقولُ:عَظِّموا اصْحابَکُمْ وَ وَقِّرُوهُمْ وَ لا یَتَجَهَّمَ بَعْضُکُمْ بَعْضاً وَ لا تَضارُّوا وَ لا تَحاسَدوا وَ ایّاکُمْ وَ الْبُخْلَ کونوا عِبادَ اللّهِ الْمُخْلِصینَ (3).
امام باقر علیه السلام بارها میفرمودند:یاران خود را بزرگ شمارید و آنان را احترام کنید و به همدیگر روی ترش ننمایید و به یکدیگر زیان نرسانید و نسبت به هم حسود نباشید و از بخل بپرهیزید و بندگان با اخلاص خدا باشید.
ای دل گشایشی ز در کبریا بخواه*** اخلاص پیشگیر و خلاص از ریا بخواه
دریوزهای ز سینه صاحب دلان بکن***یا همّتی ز خاطر اهل صفا بخواه
رنج روان شیفتگان را شفا طلب*** درد نهان خسته دلان را دوا بخواه
وقت طرب رسید خلاص از تعب بجوی*** امید راحت است نجات از بلا بخواه
بگشا کف نیاز گر از اهل حاجتی ***بیگانه گر نمی دهد از آشنا بخواه
خواهی که بی نیاز شوی از نسیم مشک*** بویی ز چین گیسوی او از صبا بخواه
منشور ملک صفوت و پروانه رضا ***از مصطفی طلب کن و از مرتضا بخواه(1)
قالَ:سَمِعْتُ ابا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام یَقولُ لِاَصْحابِهِ:اِتَّقوا اللّهَ وَ کُونُوا اخْوَةً بَرَرَةً مُتَحابّینَ فِی اللّهِ مُتَواصِلینَ مُتَراحِمینَ تَزاوَروا وَ تَلاقُوا وَ تَذاکَروا امْرَنا وَ احْیُوهُ (2).
راوی میگوید:شنیدم امام صادق علیه السلام به یارانش میفرمود:خدا را در همۀ امور بپرهیزید و با یکدیگر،برادران نیک رفتاری باشید و در راه خدا به همدیگر محبّت کنید،به یکدیگر متصل باشید،به هم رحمت آورید، همدیگر را زیارت کرده و با هم برخورد داشته باشید،برنامههای الهی ما را بهم یادآوری نمایید و آن را زنده بدارید.
عَنِ الصّادِقِ علیه السلام عَنْ آبائِهِ علیهم السلام قالَ:قالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:کُلُّ مَعْروفٍ صَدَقَةٌ وَ الدّالُّ عَلَی الْخَیْرِ کَفاعِلِهِ وَ اللّهُ یُحِبُّ اغاثَةَ اللَّهْفانِ (1).
امام صادق علیه السلام از پدرانش نقل میکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:هر کار نیکی صدقه است و دلالت کننده به خیر چون انجام دهندۀ آن است و خداوند فریادرس اندوهگین را دوست دارد.
عَنِ الصادِقِ علیه السلام قالَ:مَنْ ارادَ انْ یُدْخِلَهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فی رَحْمَتِهِ وَ یُسْکِنَهُ جَنَّتَهُ فَلْیُحْسِنْ خُلْقَهُ وَ لْیُعْطِ النِّصْفَةَ مِنْ نَفْسِهِ وَ لْیَرْحَمِ الْیَتیمَ وَ لْیُعِنِ الضَّعیفَ وَ لْیَتَواضَعْ لِلّهِ الَّذی خَلَقَهُ (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:هرکس میخواهد خداوند عزّ و جلّ وی را در رحمتش قرار داده و در بهشتش جای دهد،خلقش را نیکو کند و از جانب خود به مردم انصاف دهد و به یتیم رحم آرد و ضعیف را یاری دهد و برای خدایی که وی را آفریده فروتنی کند.
فی خَبَرِ مَناهِی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله انَّهُ قالَ:اَلا وَ مَنْ فَرَجَ عَنْ مُؤْمِنٍ کُرْبَةً مِنْ کُرَبِ الدُّنْیا فَرَّجَ اللّهُ عَنْهُ اثْنَیْنِ وَ سَبْعینَ کُرْبَةً مِنْ کُرَبِ الْآخِرَةِ وَ اثْنَیْنِ وَ سَبْعینَ کُرْبَةً مِنْ کُرَبِ الدُّنْیا اهْوَنُهَا الْمَغْصُ (3).
در خبر مناهی رسول خدا صلی الله علیه و آله است:ای مردم ! هرکس از مؤمنی،رنجی از
1) (1)) -الکافی:27/4،باب فضل المعروف،حدیث 4؛وسائل الشیعة:286/16،باب 1،حدیث 21561.
2) (2)) -الأمالی،شیخ صدوق:389،المجلس الحادی و الستون،حدیث 15؛بحار الأنوار:370/16،باب 38،حدیث 12.
3) (3)) -من لا یحضره الفقیه:15/4،باب ذکر جمل من مناهی النبی صلی الله علیه و آله،حدیث 4968؛بحار الأنوار:18/72،باب 33،حدیث 8.
رنجهای دنیا را برطرف کند خداوند هفتاد و دو رنج از رنجهای آخرت را از او برطرف نماید و هفتاد و دو ناراحتی از ناراحتیهای دنیای او را از او دور نماید که آسانترین آنها قولنج است.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:اَرْبَعٌ مَنْ کُنَّ فیهِ نَشَرَ اللّهُ عَلَیْهِ کَنْفَهُ وَ ادْخَلَهُ الْجَنَّةَ فی رَحْمَتِهِ:حُسْنُ خُلْقٍ یَعیشُ بِهِ فِی النّاسِ،وَ رِفْقٌ بِالْمَکْروبِ،وَ شَفَقَةٌ عَلَی الْوالِدینِ وَ احْسانٌ الَی الْمَمْلوکِ (1).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:چهار برنامه در هرکس باشد،خداوند بال حمایتش را بر او بگشاید و او را از باب رحمتش به بهشت وارد نماید:حسن خلقی که با آن در بین مردم زندگی کند و مدارای با رنجیده و نیکی به پدر و مادر و احسان به زیر دست.
عَنْ ابی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:اَرْبَعَةٌ یَنْظُرُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ:مَنْ اقالَ نادِماً،اَوْ اغاثَ لَهْفانَ،اَوْ اعْتَقَ نَسَمَةً،اَوْ زَوَّجَ عَزَباً (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:چهار نفرند که خداوند در قیامت به آنان نظر میفرماید:هرکس از پشیمانی بگذرد و عذر او را بپذیرد،هرکس رنجیدهای را یاری دهد و آن کس که انسانی را آزاد نماید و هرکس عزبی را زن دهد.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:مَنْ سَرَّ مُؤْمِناً فَقَدْ سَرَّنی وَ مَنْ سَرَّنی فَقَدْ سَرَّ اللّهَ (3).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:هرکس مؤمنی را شاد کند،مرا شاد کرده و هر که مرا شاد کند خدا را شاد کرده است.
عَنْ ابی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:مِنْ احَبِّ الْاَعْمالِ الَی اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ادْخالُ السُّرورِ عَلَی الْمُؤْمِنِ:اِشْباعُ جوعَتِهِ اوْ تَنْفیسُ کُرْبَتِهِ اوْ قَضاءُ دَیْنِهِ (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:از دوستترین برنامهها به درگاه خدای عز و جل شادمان کردن مؤمن است و آن سیر کردن وی از گرسنگی،رفع گرفتاری و پرداخت بدهکاری وی است.
عَنْ ابی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:ما قَضیٰ مُسْلِمٌ لِمُسْلِمٍ حاجَةً الّا ناداهُ اللّهُ تَبارَکَ وَ تَعالیٰ:عَلَیَّ ثَوابُکَ وَ لا ارْضیٰ لَکَ بِدونِ الْجَنَّةَ (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:هیچ مسلمانی حاجت مسلمانی را روا نکند جز این که خدای تبارک و تعالی او را ندا دهد:مزد تو بر من است و کمتر از بهشت برای تو نپسندم.
ابو بصیر میگوید:
حضرت صادق علیه السلام فرمود:در کار خوب با برادران خود رقابت کنید و اهل آن باشید؛زیرا برای بهشت دری است که آن را معروف گویند و از آن در نیاید جز کسی که در جهان خوبی کرده باشد؛زیرا بندهای در حاجت برادر مؤمن خود راه میرود
و خدای عزّ و جلّ دو فرشته بر او میگمارد،یکی از طرف راست و دیگری از جانب چپش تا از خدا برایش آمرزش خواهند و برای برآوردن حاجتش دعا کنند.سپس فرمود:به خدا قسم که رسول خدا شادتر است به برآوردن حاجت مؤمن وقتی خبرش به حضرت رسد از خود صاحب حاجت (1).
عَنْ ابِی الْمُعْتَمِرِ قالَ:سَمِعْتُ أَمیرَ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام قالَ:قالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:
ایُّما مُسْلِمٍ خَدَمَ قَوْماً مِنَ الْمُسْلِمینَ الّا اعْطاهُ اللّهُ مِثْلَ عَدَدِهِمْ خُدّاماً فِی الْجَنَّةِ (2).
ابی معتمر میگوید:از امیر المؤمنین علیه السلام شنیدم میفرمود:رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:هر مسلمانی که به طایفهای از مسلمانان خدمت کند،او را نسزد جز این که خداوند به شمارۀ آنان از خدمتکاران بهشتی به او عطا فرماید.
بودیم اگر من و تو بهر کار یار هم***بود اتّحاد ما سبب افتخار هم
با ما اگر کنار نیاید فلک چه غم*** آن به که ما جدا نشویم از کنار هم
شاید که چون نجوم سماوی ز نور مهر*** روشن کنیم محفل شب های تار هم
تا دوست می توان شدن از دشمنی چه سود*** با این که خار و گل نبود در شمار هم
ما را ز هیچ کس به جهانی پای کم نبود ***بودیم اگر به راه وفا دستیار هم
عَنْ ابی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:قالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:اَلا اخْبِرُکُمْ بِاَشْبَهِکُمْ بی ؟ قالوا بَلیٰ یا رَسولَ اللّهِ قالَ:اَحْسَنُکُمْ خُلْقاً وَ الْیَنُکُمْ کَنَفاً وَ ابَرُّکُمْ بِقَرابَتِهِ وَ اشَدُّکُمْ حُبّاً لِاِخْوانِهِ فی دینِهِ وَ اصْبَرُکُمْ عَلَی الْحَقِّ وَ اکْظَمُکُمْ لِلْغَیْظِ،وَ احْسَنُکُمْ عَفْواً وَ اشَدُّکُمْ مِنْ نَفْسِهِ انْصافاً فِی الرِّضا وَ الْغَضَبِ (1).
امام صادق علیه السلام از رسول الهی صلی الله علیه و آله نقل میکند که آن حضرت به اصحاب فرمود:شما را به شبیهترینتان به خودم خبر ندهم ؟ عرضه داشتند:چرا.
فرمود:خوشخلقتر و خوشپذیراتر نسبت به واردین و خویشنوازتر و هرکس از شما برادر دینی خود را سختتر دوست دارد و صابرترین شما به حق و فروخورندهترین شماها نسبت به خشم و غیظ و با گذشتترینتان و آن که از طرف خود به دیگران در حال خشنودی و غضب محکمتر حق دهد و جانب انصاف را رعایت کند.
صاحب«آداب المریدین»در باب عشرت با مردم میفرماید:
پس بدان که اول صحبت (2)معرفت باشد،پس مودّت،پس الفت،پس عشرت،پس محبت،پس اخوت.
و گفتهاند:غذای نفسها در عشرت است و غذای دلها در صحبت است
و صحبت نباشد الّا به اتفاق باطنها.خدای تعالی در صفت منافقان گوید:
[ تَحْسَبُهُمْ جَمِیعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتّٰی ] (1).
آنان را متحد و همدست میپنداری در حالی که دلهایشان پراکنده است.
و صحبت چون به شرایط مقرون باشد آن بزرگترین احوال است.
ابراهیم بن شیبان گوید:
ما صحبت نکردیمی آن کس را که گفتی:مگر که من ! و میان ایشان چیزها را به رعایت دادن و عاریت ستدن نرود و در میان ایشان خصومت و مجادله و استهزا و مزاحمت و مغالبت و غیبت و کارزار نرود،بلکه هریک از ایشان مر بزرگ را چون فرزند بُود و نظیر را یعنی مانند را چون برادر و مر کودک را چون پدر و استادان را چون بنده باشد.
و از آداب ایشان است که جمع شوند،یکی را مقدّم کنند تا مرجع ایشان به وی باشد و اعتماد بر وی کنند در کلّ احوال و اولیٰتر کسی که تقدیم را شاید عاقلترین ایشان باشد،پس بلند همّتتر،پس آن که عالیترین حال دارد،پس عالمترین ایشان به مذهب،پس به زاد برآمدهتر که رسول علیه السلام گفت:امامی قوم آن کس کند که خوانندهتر باشد به کتاب خدای تعالی.اگر بدین چیزها جمله یکسان باشند،مقدّم ایشان فقیهترین ایشان بود،اگر در فقه یکسان باشند،اولیتر بر آن شریفترین باشد و اگر در شرف نیز یکسان باشند،اولیتر کسی بود که به زاد برآمدهتر باشد و اگر بدین نیز یکسان باشند نظر بر تقدیم هجرت باشد.
و باید که خادم ایشان کسی بود که در نیّت صادقتر بود و مشفقتر بود و حلیم و قوی دلتر و به دیانت تمامتر و به امانت و نگاهداشت هم چنین.
1) (1)) -حشر (59):14.
ابو عثمان حیری را سؤال کردند از صحبت،گفت:
فراخ دستی کن به مال خود برادران را و طمع در مال او مکن و تبع او باش و از او مطلب که او تبع تو باشد.
بیا که مونس شبهای یکدیگر باشیم***دوباره محو تماشای یکدیگر باشیم
تو از جمال و من از آتش نهانی دل***چراغ انجمن آرای یکدیگر باشیم
به عیب جویی ما چشم مدعی بازست*** روا مدار که رسوای یکدیگر باشیم
میان ما و تو دشمن چگونه یابد دست*** اگر که چشم به ایمای یکدیگر باشیم
به شکر شادی امروز را که زنده دلیم*** چرا نه در غم فردای یکدیگر باشیم
برای آن که نگردیم گُم به وادی عشق*** خوش است گوش به آوای یکدیگر باشیم
رقیب را ز سر ره چو خار برداریم*** به فکر آبله پای یکدیگر باشیم
جدا چو گشت ز جانان گریست صابر و گفت*** بیا که مونس شب های یکدیگر باشی(1)
1) 1)- فیض.
قٰالَ الصّادِقُ علیه السلام:
بِرُّ الْوٰالِدَیْنِ مِنْ حُسْنِ مَعْرِفَةِ الْعَبْدِ بِاللّهِ تَعٰالیٰ اذْ لٰا عِبٰادَةَ اسْرَعُ بُلُوغاً بصِٰاحِبِهٰا الیٰ رِضَی اللّهِ تَعالی مِنْ بِرِّ الْوٰالِدَیْنِ الْمُسْلِمَیْنِ لِوَجْهِ اللّهِ تَعالی لاَِنَّ حَقَّ الْوالِدَیْنِ مُشْتَقٌّ مِنْ حَقِّ اللّهِ تَعالی اذا کانا عَلیٰ مِنهاجِ الدّینِ وَ السُّنَّةِ وَ لا یَکونانِ یَمْنَعٰانِ الْوَلَدَ مِنْ طٰاعَةِ اللّهِ تَعالی الیٰ مَعْصِیَتِهِ وَ مِنَ الْیَقینِ الیَ الشِّکِ وَ مِنَ الزُّهدِ الَی الدُّنْیٰا وَ لا یَدْعُوانِهِ الی خلافِ ذٰلِکَ فَاِذا کانَ کَذلِکَ فَمَعْصِیَتُهُما طاعةٌ وَ طٰاعَتُهُما مَعْصِیَةٌ.
قالَ اللّهُ تَعالی: [ وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَیْهِ حُسْناً وَ إِنْ جٰاهَدٰاکَ لِتُشْرِکَ بِی مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاٰ تُطِعْهُمٰا ] (1).
وَ امّا فی باب الْعِشْرَةِ فَدارِهِمٰا و ارْفَقْ بِهِمٰا و احْتَمِلْ اذاهُمٰا نَحْوَ مَا احْتَمَلٰا عَنْکَ فی حالِ صِغَرِکَ وَ لا تُضَیِّقْ عَلَیْهِمٰا مِمّا قَدْ وَسَّعَ اللّهُ عَلَیْکَ مِنَ الْمَأْکُولِ وَ الْمَلْبُوسِ وَ لا تُحَوِّل وَجْهَکَ عَنْهُما وَ لا تَرْفَعْ صَوْتَکَ فَوقَ اصْواتِهِما فَاِنَّ تَعْظیمَهُمٰا مِنْ امْرِ اللّهِ تَعالی وَ قُلْ لَهُمٰا بِاَحْسَنِ الْقَوْلِ وَ أَلْطَفِهِ فَاِنَّ اللّهَ لٰا یُضیعُ اجْرَ الْمُحْسِنینَ.
1) (1)) -عنکبوت (29):8.
[ بِرُّ الْوٰالِدَیْنِ مِنْ حُسْنِ مَعْرِفَةِ الْعَبْدِ بِاللّهِ تَعٰالیٰ اذْ لٰا عِبٰادَةَ اسْرَعُ بُلُوغاً بصِٰاحِبِهٰا الیٰ رِضَی اللّهِ تَعالی مِنْ بِرِّ الْوٰالِدَیْنِ الْمُسْلِمَیْنِ لِوَجْهِ اللّهِ تَعالی:لاَِنَّ حَقَّ الْوالِدَیْنِ مُشْتَقٌّ مِنْ حَقِّ اللّهِ تَعالی اذا کانا عَلیٰ مِنهاجِ الدّینِ وَ السُّنَّةِ وَ لا یَکونانِ یَمْنَعٰانِ الْوَلَدَ مِنْ طٰاعَةِ اللّهِ تَعالی الیٰ مَعْصِیَتِهِ وَ مِنَ الْیَقینِ الیَ الشِّکِ وَ مِنَ الزُّهدِ الَی الدُّنْیٰا وَ لا یَدْعُوانِهِ الی خلافِ ذٰلِکَ فَاِذا کانَ کَذلِکَ فَمَعْصِیَتُهُما طاعةٌ وَ طٰاعَتُهُما مَعْصِیَةٌ ]
در این بخش وجود مقدس حضرت صادق علیه السلام به یکی از مهمترین مسائل اسلامی و عاطفی که نیکی به پدر و مادر است اشاره میفرمایند.
مسئلۀ پدر و مادر از اهم مسائل الهی است و در حرمت و اهمیتش همین بس که احسان به پدر و مادر در قرآن مجید پس از مسئلۀ توحید و عبادت حضرت حق بیان شده است.
در متن روایت آمده است که:
حسن سلوک و نیکی به والدین از حسن شناخت و معرفت عبد به خداوند تعالی است،چرا که هیچ عبادتی انسان را به سرعت نیکی به پدر و مادر به خشنودی حضرت دوست نمیرساند،آن هم احسانی که محض تحصیل رضای پروردگار
باشد و البته احسان کامل در وقتی مقتضی است که پدر و مادر مسلمان باشند که حقّ این گونه پدر و مادر مشتق از حق خداست،ولی در جائی که پدر و مادر فرزند را از طاعت حق به معصیت دعوت کنند و از یقین به شک بخوانند و از زهد به دنیاپرستی سوق دهند،اطاعت آنان در این امور جایز نیست.
پدر و مادر اگر فرزند خود را به خلاف برنامههای الهی دعوت کنند،روگرداندن از دعوت آنان اطاعت حق و پیروی از آنان معصیت جناب اوست.
[ قالَ اللّهُ تَعالی: [ وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَیْهِ حُسْناً وَ إِنْ جٰاهَدٰاکَ لِتُشْرِکَ بِی مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاٰ تُطِعْهُمٰا ] (1)]
خداوند متعال در قرآن مجید فرموده:احسان به پدر و مادر را به انسان سفارش کردیم،اما اگر آنان فرزند را تکلیف به شرک کنند،دستور دادیم از ایشان اطاعت نکند.
1) (1)) -عنکبوت (29):8.
[ وَ امّا فی باب الْعِشْرَةِ فَدارِهِمٰا و ارْفَقْ بِهِمٰا و احْتَمِلْ اذاهُمٰا نَحْوَ مَا احْتَمَلٰا عَنْکَ فی حالِ صِغَرِکَ وَ لا تُضَیِّقْ عَلَیْهِمٰا مِمّا قَدْ وَسَّعَ اللّهُ عَلَیْکَ مِنَ الْمَأْکُولِ وَ الْمَلْبُوسِ وَ لا تُحَوِّل وَجْهَکَ عَنْهُما وَ لا تَرْفَعْ صَوْتَکَ فَوقَ اصْواتِهِما فَاِنَّ تَعْظیمَهُمٰا مِنْ امْرِ اللّهِ تَعالی وَ قُلْ لَهُمٰا بِاَحْسَنِ الْقَوْلِ وَ أَلْطَفِهِ فَاِنَّ اللّهَ لٰا یُضیعُ اجْرَ الْمُحْسِنینَ ]
در باب سلوک و معاشرت با والدین باید طریق مدارا و رفق رعایت شود و فرزند باید توجه داشته باشد که اگر اذیتی از ناحیۀ آنان به او برسد برای خدا تحمّل کند، آری،ای فرزند ! ایشان در کودکی تو زحمت بسیار کشیده و از تو رنج بیشمار دیدهاند،اگر اکنون که هر دو پیر شدهاند از آنان رعایت کنی و متحمّل آزار آنان شوی سهل باشد.
از آنچه از خوراک و پوشاک خداوند کریم به تو عنایت کرده بر آنان سخت نگیر و روی محبت از آنان برمگردان و صدا در برابر صدای آنان بلند مکن،گفتارت با آنان از روی مهر و لطف باشد،تعظیم آنان تعظیم خداست و توجه داشته باش که خداوند مهربان اجر مردم نیکو کار را ضایع نمیکند.
قرآن مجید به هر امّت و جامعهای،احسان به پدر و مادر و احترام به والدین را سفارش نموده و توجه به آنان را از اهمّ مسائل قرار داده و از این برنامۀ مهم به عنوان عبادت حق یاد فرموده است.
[ وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ لاٰ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّٰهَ وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً ] (1).
و [ یاد کنید ] زمانی که از بنی اسرائیل پیمان گرفتیم که جز خدا را نپرستید، و به پدر و مادر و خویشان و یتیمان و مستمندان نیکی کنید.
[ قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ أَلاّٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً ] (2).
بگو:بیایید تا آنچه را پروردگارتان بر شما حرام کرده بخوانم:این که چیزی را شریک او قرار مدهید،و به پدر و مادر نیکی کنید.
[ وَ قَضیٰ رَبُّکَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً إِمّٰا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمٰا أَوْ کِلاٰهُمٰا فَلاٰ تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ وَ لاٰ تَنْهَرْهُمٰا وَ قُلْ لَهُمٰا قَوْلاً کَرِیماً* وَ اخْفِضْ لَهُمٰا جَنٰاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمٰا کَمٰا رَبَّیٰانِی صَغِیراً ] (3).
و پروردگارت فرمان قاطع داده است که جز او را نپرستید،و به پدر و مادر نیکی کنید؛هرگاه یکی از آنان یا دو نفرشان در کنارت به پیری رسند [ چنانچه تو را به ستوه آورند ] به آنان اف مگوی و بر آنان [ بانگ مزن و ] پرخاش
مکن،و به آنان سخنی نرم و شایسته [ و بزرگوارانه ] بگو.*و برای هر دو از روی مهر و محبت،بال فروتنی فرود آر و بگو:پروردگارا ! آنان را به پاس آن که مرا در کودکی تربیت کردند،مورد رحمت قرار ده.
صاحب بزرگوار«المیزان»میفرماید که (1):
از این آیه روشن میشود که مسئلۀ احسان به پدر و مادر بعد از مسئلۀ توحید واجبترین واجبات است،هم چنان که مسئلۀ عقوق،بعد از شرک ورزیدن به خدا از بزرگترین گناهان کبیره است و به همین جهت این مسئله را بعد از مسئلۀ توحید و قبل از سایر احکام اسم برده و این نه تنها در این آیات است،بلکه در موارد متعددی از کلام خدا همین ترتیب به کار رفته است.
در تفسیر آیۀ 151 سورۀ انعام گذشت که رابطۀ عاطفی میان پدر و مادر از یک طرف و میان فرزندان از طرف دیگر از بزرگترین روابط اجتماعی است که قوام جامعۀ انسانی به آنهاست و همین وسیلهای است طبیعی که زن و شوهر را به حال اجتماع نگهداشته نمیگذارد از هم جدا شوند.
بنابراین از نظر سنت اجتماعی و به حکم فطرت لازم است آدمی پدر و مادر خود را احترام کند و به ایشان احسان نماید؛زیرا اگر این حکم در اجتماع جریان نیابد و فرزندان با پدر و مادر خود معاملۀ یک بیگانه کنند قطعاً آن عاطفه از بین رفته شیرازۀ اجتماع به کلّی از هم گسیخته خواهد شد.
پدر و مادر در دوران پیری و سالخوردگی سختترین حالات را دارند و بیشتر احساس احتیاج به کمک فرزند مینمایند؛زیرا از بسیاری از واجبات زندگی خود ناتوانند و همین معنا یکی از آمال پدر و مادر بود که سالها از فرزندان خود آرزو
1) (1)) -ترجمۀ تفسیر المیزان:109/13.
میکردند،آری،روزگاری که پرستاری فرزند را میکردند و روزگار دیگری که مشقات آنان را تحمل مینمودند و باز در روزگاری که زحمت تربیت آنها را به دوش میکشیدند در همۀ این ادوار که فرزند از تأمین واجبات خود عاجز بود آنها به این آرزو تأمین میکردند که در روزگار پیری از دستگیری فرزند برخوردار شوند.
در معاشرت با پدر و مادر و گفتگوی با آنها طوری باید رفتار شود که تواضع و خضوع فرزند را احساس کنند و بفهمند که فرزند در برابر ایشان خواری نشان میدهد و نسبت به آنان مهر و محبت روا میدارد.
فرزند باید دوران خردی و بیچارگی خود را به یاد آورد که چگونه پدر و مادر در کمال مهر و عاطفه از او دستگیری کردند،اکنون که خود آنان به چنان حالاتی دچارند با مهر و محبت از آنان دستگیری کند.
[ وَ بَرًّا بِوٰالِدَیْهِ وَ لَمْ یَکُنْ جَبّٰاراً عَصِیًّا ] (1).
و به پدر و مادرش نیکوکار بود و سرکش و نافرمان نبود.
[ وَ بَرًّا بِوٰالِدَتِی وَ لَمْ یَجْعَلْنِی جَبّٰاراً شَقِیًّا ] (2).
و مرا نسبت به مادرم نیکوکار [ و خوشرفتار ] گردانیده و گردنکش و تیرهبختم قرار نداده است.
روش انبیای خدا در تمام زمینهها برای مردم در هر موقعیّتی که هستند برهان و حجّت است و بر تمام افراد بشر لازم است در عمل و اخلاق و ایمان از آن بزرگواران پیروی نمایند،آنان برای پدر و مادر خود نهایت احترام را قائل بودند،و از احسان به آنها فروگذار نبودند.
(وَ وَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ حُسْناً وَ إِن جَاهَدَاکَ لِتُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ) (1).
انسان را دربارۀ پدر و مادرش به نیکی کردن سفارش کردهایم؛و اگر آن دو نفر تلاش کنند تا بر پایۀ جهالت و نادانی [ و بدون معرفت و دانش که روشنگر حقایق است ] چیزی را شریک من قرار دهی،از آنان اطاعت مکن.بازگشت شما فقط به سوی من است،پس شما را به آنچه همواره انجام میدادهاید،آگاه میکنم.
[ وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلیٰ وَهْنٍ وَ فِصٰالُهُ فِی عٰامَیْنِ أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوٰالِدَیْکَ إِلَیَّ الْمَصِیرُ* وَ إِنْ جٰاهَدٰاکَ عَلیٰ أَنْ تُشْرِکَ بِی مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاٰ تُطِعْهُمٰا وَ صٰاحِبْهُمٰا فِی الدُّنْیٰا مَعْرُوفاً وَ اتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنٰابَ إِلَیَّ ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ] (2).
و انسان را دربارۀ پدر و مادرش سفارش کردیم،مادرش به او حامله شد [ در حالی که ] سستی به روی سستی [ به او دست میداد ] و باز گرفتنش [ از شیر ] در دو سال است [ و سفارش کردیم ] که برای من و پدر و مادرت سپاس گزاری کن؛بازگشت [ همه ] فقط به سوی من است.*و اگر آن دو نفر تلاش کنند تا بر پایۀ جهالت و نادانی [ و بدون معرفت و دانش که روشنگر حقایق است ] چیزی را شریک من قرار دهی،از آنان اطاعت مکن؛ولی در دنیا با آن دو نفر به شیوهای پسندیده معاشرت کن و راه کسی را پیروی کن که [ با توبه و ایمان و اخلاص ] به من بازگشته است؛سپس بازگشت شما فقط به سوی من است، پس شما را از آنچه انجام میدادید،آگاه میکنم.
خداوند متعال در آیات قرآن کریم به زحمت و رنج فراوان مادر توجه ویژهای دارد و به همین خاطر در پارهای از روایات و گفتههای حکیمانه پیش از آنچه که به پدر سفارش شده به مادر توصیه نمودهاند ! !
در کتاب با عظمت«الکافی»آمده:
عَنْ ابی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:جَاءَ رَجُلٌ الیَ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله فَقالَ:یا رَسولَ اللّهِ مَنْ ابَرُّ ؟ قالَ:اُمُّکَ،قالَ:ثُمَّ مَنْ ؟ قالَ:اُمُّکَ،قالَ:ثُمَّ مَنْ ؟ قالَ:اُمُّکَ،قالَ:ثُمَّ مَنْ ؟ قالَ:
اباکَ (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:مردی به محضر پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و عرضه داشت:
یا رسول اللّه ! به چه کسی نیکی کنم ؟ فرمود:مادرت.دوباره پرسید:به که نیکی کنم ؟ فرمود:مادرت.باز پرسید:به که خوبی کنم ؟ فرمود:مادرت.
سپس پرسید:به چه کسی نیکی نمایم ؟ فرمود:پدرت.
عَنْ جابِرٍ قالَ:اَتیٰ رَجُلٌ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَقالَ انّی رَجُلٌ شابٌّ نَشیطٌ وَ أُحِبُّ الْجِهادَ وَ لِی والِدَةٌ تَکْرَهُ ذلِکَ،فَقالَ لَهُ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:اِرْجِعْ فَکُنْ مَعَ والِدَتِکَ، فَوَ الَّذی بَعَثَنی بِالْحَقِّ نَبِیّاً لَاُنْسُها بِکَ لَیْلَةً خَیْرٌ مِنْ جِهادِکَ فی سَبیلِ اللّهِ سَنَةً (2).
جابر میگوید:مردی به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت:جوان بانشاطی هستم و عاشق جهاد ولی مادری دارم که از جهت رفتن من ناراحت است،فرمود:برگرد نزد مادرت،به آن خدایی که مرا به حق مبعوث کرد،انس یک شب او به تو از جهاد یک سال در راه خدا برای تو بهتر است.
از این نمونه روایت،روایات دیگری در جوامع حدیث هست که حق مادر را بر جهاد مقدم دانسته،ولی بزرگان دین و فقهای عظام شیعه همانند مقدّس اردبیلی در «زبدة البیان» (1)و علامۀ مجلسی رحمه الله در«بحار الأنوار»میفرمایند:
معذوریت از جهاد تا زمانی است که امام به شخص او واجب نکرده و تا وقتی است که در هجوم کفار به بلاد اسلامی احتیاجی به او نباشد،ولی زمانی که امام به او امر کند،و برای دفع کفار به وجود او احتیاج باشد،حقّ جهاد بر حق مادر مقدم است و جبهه رفتن بر او واجب و لازم است گرچه مادر راضی نباشد !
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در روایتی به دورنمایی از وضع جریح اشاره مینماید که:
انَّ امْرَأَةً نادَتْ ابْنَها وَ هُوَ فی صَلاتِهِ قالَتْ:یا جُرَیْحُ قالَ:اللّهُمَّ امّی وَ صَلاتِی.
قالَتْ:یا جُرَیْحُ فَقالَ:اللّهُمَّ امّی وَ صَلاتی فَقالَ:لا یَمُوتُ حَتّیٰ یَنْظُرَ فی وُجُوهِ الْمُومِساتِ (2).
مادرش وی را صدا زد و او در نماز بود و از جواب مادر سرباز زد،دوباره صدا زد و او پاسخ نداد و به همین خاطر دچار زن بدکارهای شد و آن جریمۀ پاسخ ندادن به مادر بود.
فقهای عظام عقیده دارند اگر انسان به نماز مستحبی ایستاد و در آن هنگام مادر او را صدا زد لازم است پاسخ مادر را بدهد.
از امام باقر علیه السلام به سند معتبر روایت شده که:
جریح عابدی بود در جامعۀ بنی اسرائیل،در صومعهاش مشغول عبادت بود، مادرش به نزد وی آمد و او را طلبید،او جواب نداد،مادر دوباره وی را خواست او پاسخ نداد،بار سوم او را صدا زد و او از جواب خودداری کرد،مادر فریاد زد:از خداوند میخواهم تو را از یاریش محروم کند !
چون روز دیگر شد زن زناکاری به کنار صومعه او آمد و در آنجا وضع حمل کرد و گفت:این بچه از جریح است،مردم گفتند:آه ! کسی که ما را از زنا منع میکرد خود آلوده به زنا شد،امر شد وی را به دار زنند،در این وقت مادر آمد در حالی که طپانچه به صورت خود میزد،جریح گفت:ای مادر ! آرام باش که من از اثر نفرین تو به این بلا مبتلا شدم،مردم به او گفتند که از کجا بدانیم راست میگویی ؟ گفت:
طفل را بیاورید ؟ چون آوردند از خدا خواست طفل را به زبان بیاورد،آن کودک به قدرت الهی به سخن آمد و خود را از جریح نفی کرد،چون از جریح ردّ افترا شد نجات پیدا کرد و سوگند خورد که از خدمت به مادر لحظهای درنگ نکند (1).
مادرم روی مهت روح و روان است مرا*** مهر تو قوّت تن قوّت جان است مرا
در دل اندیشۀ تو گنج نهان است مرا***یک نگاه تو به از هر دو جهان است مرا
فارغم با تو زهر خوب و بد ای پاک سرشت*** زیر پای تو نهادست خدا باغ بهشت
مهرت ای ماه به من نفخه جان می بخشد*** سخنانت به روان تاب و توان می بخشد
رای پیر تو به من بخت جوان می بخشد ***آنچه دل می طلبد لطف تو آن می بخشد
1) (1)) -قصص الأنبیاء،راوندی:177،باب 9،حدیث 207؛بحار الأنوار:75/71،باب 2،حدیث 69.
ای مهین مادرم ای خاک رهت افسر من***سایه لطف تو کوتاه مباد از سر من
آنچه دارم همه از دولت پاینده توست*** دیده ام نور و از چهره تابنده توست
تا نهان در دل من مهر فزاینده توست*** هرچه باشم دل و جانم به خدا بنده توست
جان چه باشد که به از جان و جهانم باشی*** زانچه پندارم صد ره به از آنم باشی
این چه لطفی است که در چهره ماه تو بود*** وین چه حالی است که در چشم سیاه تو بود
وین چه رمزی است که در حال نگاه تو بود*** از خدا خواهم پیوسته پناه تو بود
تا که همواره دلم را به نگه شاد کنی*** وز غم و رنجش وارسته و آزاد کنی
هیچ نغمه موزونی شیرینتر و دلنشینتر از کلمۀ مادر نیست،بلکه زیباترین آهنگ همین ندای مادر است،این کلمه هرچند کوچک ولی بسیار پرمعنی و از نور عشق و امید سرشار است؛زیرا تمام عواطف قلبی از مهر و دلدادگی،رقّت و روحانیت در آن نهفته است.
در زندگانی انسان همه چیز مادر است،در حالت غم و اندوه،مادر نویدبخش، هنگام نومیدی و بدبینی،او روزنه امید و در روزگار افتادگی و ناتوانی او موجد نیرو و قدرت است.
بلی،مادر سرچشمۀ محبت و دلبستگی،گذشت و بخشش است و کسی که مادرش را از دست داده دیگر سینهای که او را در آغوش گیرد،دستی که او را نوازش دهد و چشمی که از او نگهبانی کند نخواهد یافت.
در صحنۀ طبیعت همه چیز نمودار مادر است و همه از عالم مادری سخن گویند،خورشید مادر کرۀ زمین است که با تابش خود آن را زنده نگاه میدارد و پرورش میدهد و پیش از آن که با نغمۀ امواج دریا و ترانۀ نهرها و نوای روحبخش پرندگان و صدای چرخ آبکشها آن را نخواباند زمین را وداع نمیگوید و کرۀ زمین نیز به نوبه خود مادر مهربان درختان و گُلها و گیاهان است که آنها را به وجود آورده به
حدّ رشد میرساند،درختها و گلها هم مادران دلسوز میوههای گوارا و دانههای رسیدهاند و مادر همه چیزها در جهان آفرینش همان روح کلّی ازلی جاودانی پر از زیبایی و دلدادگی است.
شخصی با فضیلت که از بندگان خالص حق بود هر روز پای مادر خود را میبوسید،روزی دیرتر از موقع معین به نزد برادران خود رفت،گفتند:چه میکردی که دیر آمدی ؟ جواب داد:در باغهای بهشت غلطان بودم؛زیرا به ما رسیده است که بهشت زیر پای مادران است که خداوند به حضرت موسی سه هزار و پانصد کلمه سخن گفت،آخر کلامش این بود که ای موسی ! به مادر نیکی کن و هفت مرتبه این سفارش تکرار شد،عرضه داشت:مرا کفایت کرد،پس از آن فرمود:ای موسی ! خشنودی مادر خشنودی من است و غضب او غضب من است ! (1)!
رسول خدا صلی الله علیه و آله بر جوانی وارد شد،در حالی که جوان در مرحلۀ جان سپردن بود،ولی جان دادن بر وی خیلی سخت و ناگوار مینمود،فرمود:چه میبینی ! عرضه داشت:دو چهرۀ سیاه در برابرم ایستادهاند که سخت از آنان بیمناکم ! سؤال فرمود:آیا این جوان مادر دارد ؟ عرضه داشتند:آری،آن گاه مادر جوان به محضر پیامبر صلی الله علیه و آله آمد،حضرت فرمود:از پسرت راضی هستی ؟ عرضه داشت:نه،بر او
1) (1)) -المستطرف:9/2.
خشمناکم ولی الآن به خاطر شما از او راضی میشوم،آن جوان مدهوش شد چون به هوش آمد حضرت فرمود:چه میبینی ؟ عرضه داشت:آن دو سیاه بدمنظره بیرون رفتند و دو نور نورانی بر من وارد شدند که به دیدار آنان خوشحالم،سپس از سختی جان دادن آزاد و به راحتی و بدون ترس جان سپرد (1)!
از جنّت خدای چه میپرسی ای پسر***جنّت بدان که خاک کف پای مادر است
فرمان ببر زمادر پیر ضعیف از آنک*** فرمان مادر تو چو فرمان داور است
در پروردنت قد سروش شده کمان ***اکنون مبین که قدّ تو نخلی تناور است
شبها به پاس خواب تو چشمش نشد بخواب*** هم چون منجمی که دو چشمش بر اختر است
در پای گاهواره بسی خواند لای لای ***از لای لای اوست که گوش فلک کر است
جز مهربان خدای رحیمت به هر دو کون*** مادر زهر که می نگری مهربان تر است
در ذیل آیۀ شریفۀ
1) (1)) -الأمالی،شیخ مفید:287،المجلس الرابع و الثلاثون،حدیث 6؛بحار الأنوار:75/71،باب 2،حدیث 68 (مضمون روایت).
[ أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآویٰ ] (1).
آیا تو را یتیم نیافت،پس پناه داد ؟
آمده:
وجود مقدس رسول اکرم صلی الله علیه و آله در رحم مادر شش ماهه بود که پدرش عبد اللّه از دنیا رفت و یا بعد از ولادتش به زمانی اندک بدرود حیات گفت و چون دو ساله شد مادر مهربان و باکرامت خویش را از دست داد،از امام صادق علیه السلام سبب وفات پدر و مادر رسول خدا را پرسیدند فرمود:
لِئَلّا یَکُونَ لِمَخْلُوقٍ عَلَیْهِ حَقٌّ.
برای این که هیچ مخلوقی بر پیغمبر حقی نداشته باشد.
مضمون این جمله این که چون بار رسالت بر عهده او بسیار سنگین بود،حق پدر و مادر هم باری فوق العاده سخت است،از این جهت خداوند مهربان نخواست دو حق بدین سنگینی بر عهدۀ او قرار بگیرد و پدر و مادر را بر او حقّی آن چنان باشد (2)! !
در توضیح آیۀ شریفۀ:
[ فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَیِّناً ] (3).
پس با گفتاری نرم به او بگویید.
آمده:
ای موسی و هارون ! به هنگام برخورد با فرعون با او به نرمی سخن گویید و به
طریق لطف و حسن وی را دعوت نمایید،ای موسی ! مبادا با او به درشتی روبرو شوی که او را بر تو حق تربیت است و به جهت رعایت آن حق با او به مدارا و رفق سخن گوی (1)! !
عَنْ ابِی الْحَسَنِ مُوسیٰ علیه السلام قالَ:سَأَلَ رَجُلٌ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله:ما حَقُّ الْوالِدِ عَلی وَلَدِهِ ؟ قالَ:لا یُسَمِّیهِ بِاسْمِهِ،وِلا یَمْشی بَیْنَ یَدَیْهِ،وَ لا یَجْلِسُ قَبْلَهُ وَ لا یَسْتَسِبُّ لَهُ (2).
موسی بن جعفر علیه السلام میفرماید:مردی از رسول خدا صلی الله علیه و آله از حق پدر پرسید، حضرت فرمود:پدر را به نام نخواند و جلوی او راه نرود و قبل از او ننشیند،و کاری نکند که سبب دشنام دادن مردم به پدرش شود.
عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حازِمٍ عَنْ ابی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:قُلْتُ:اَیُّ الْاَعْمالِ افْضَلُ ؟ قالَ:
الصَّلاةُ لِوَقْتِها،وَ بِرُّ الْوالِدَیْنِ وَ الْجِهادُ فی سَبیلِ اللّهِ (3).
منصور بن حازم میگوید:از حضرت صادق پرسیدم بهترین اعمال کدام است ؟ فرمود:نماز به وقت،نیکی به پدر و مادر،جهاد در راه خدا.
عَنْ مُحَمَّدِ بنِ مَرْوانَ قٰالَ قٰالَ أبُو عَبْدِ اللّهِ علیه السلام:مٰا یَمْنَعُ الرَّجُلَ مِنْکُمْ انْ یَبِرَّ وٰالِدَیْهِ حَیَّیْنِ وَ مَیَّتَیْنِ یُصَلّی عَنْهُمٰا وَ یَتَصَدَّقْ عَنْهُمٰا وَ یَحِجُّ عَنْهُمٰا فَیَکُونَ الَّذی صَنَعَ لَهُمٰا وَ لَهُ مِثْلُ ذٰلِکَ فَیَزی دَهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِبِرِّهِ وَ صِلَتِهِ خَیْراً کَثی راً.
محمد بن مروان میگوید:حضرت صادق علیه السلام فرمود:هر مردی از شما را چه مانع است که به پدر و مادرش احسان کند زنده باشند یا مرده،از طرف آنان نماز بخواند و صدقه بدهد و حج بجای آرد و روزه بگیرد که آنچه انجام دهد به آنان میرسد و مانند آن هم برای خود اوست و خدای عزّ و جل به احسان و صله او خیر فراوانی میافزاید (1).
علامۀ مجلسی رحمه الله از بزرگان دین نقل میکند امور زیر را نسبت به پدر و مادر باید رعایت کرد:
1-سفر مباح یا مندوب بدون رضایت آنان حرام،ولی سفر واجب چون سفر برای طلب علم موقعی که نزد آنان ممکن نباشد بیمانع است.
2-اگر به کاری امر کنند و وقت نماز باشد،نماز را در صورت باقی بودن وقت برای اطاعت امر آنان به تأخیر اندازد.
3-در صورتی که در نماز نافله باشد،او را صدا بزنند سزاوار است نماز را قطع کرده و جواب آنان را بدهد.
4-اگر پدر،فرزند خود را از روزه مستحبی نهی کند لازم است امر او را اطاعت نماید.
5-عهد و قسم را در صورتی که در فعل واجب یا ترک محرم نباشد ترک کند مگر اذن آنان در کار باشد (2).
از زمخشری پرسیدند که علّت قطع پای تو چه بود ؟ گفت:به هنگام کودکی گنجشکی را به دست آوردم و پرهایش را کندم و سپس به پایش نخی بستم،روزی گنجشک فرار کرد و در سوراخی فرو رفت،از پی او دویدم مقداری از نخ باقی مانده بود،آن را گرفتم و آن قدر کشیدم که یک پای آن حیوان قطع شد،مادرم چون این داستان را بدید برآشفت و گفت:خداوند پایت را قطع کند چنان که پای این زبان بسته بیگناه را قطع کردی !
چون به سن جوانی رسیدم در سفر بخارا از اسب فرو افتادم و پایم شکست، هرچند معالجه کردم فایده نبخشید ناگزیر به قطع پا شدم.
شیخ کلینی در کتاب شریف«الکافی»در باب احسان به پدر و مادر از زکریا بن ابراهیم نقل میکند که زکریا گفت:
من نصرانی بودم مسلمان شدم و به حج رفتم و خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم و به آن حضرت گفتم:به حقیقت من به کیش ترسایان بودم و از روی صدق و راستی مسلمان شدم،فرمود:در اسلام چه خوبی دیدی و چه دلیلی را در اسلام مشاهده کردی که آن را بر آیین ترسا برگزیدی ؟ گفتم:قول خدای عزّ و جل را:
[ مٰا کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتٰابُ وَ لاَ الْإِیمٰانُ وَ لٰکِنْ جَعَلْنٰاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشٰاءُ ] (1).
1) (1)) -شوری (42):52.
تو [ پیش از این ] نمیدانستی کتاب و ایمان چیست ؟ ولی آن [ کتاب ] را نوری قرار دادیم که هر کس از بندگانمان را بخواهیم به وسیلۀ آن هدایت میکنیم؛ بیتردید تو [ مردم را ] به راهی راست هدایت مینمایی.
امام صادق علیه السلام فرمود:
به راستی که خدا تو را هدایت کرده است،سپس سه بار فرمود:خداوندا ! او را هدایت فرما ؟ آن گاه بدو گفت:ای پسر جانم ! از هرچه خواهی بپرس.
گفتم:پدر و مادرم و فامیلم همه ترسا هستند و مادرم نابینا است،من با آنها باشم و در ظرف آنها غذا بخورم ؟
فرمود:آنها گوشت خوک میخورند ؟ گفتم:نه،بلکه به آن دست نمیزنند.
فرمود:باکی نیست به مادرت توجه کن و به او احسان کن و چون بمیرد او را به دیگری وامگذار و خودت به کارهای او قیام کن و وسایل وی را فراهم آور و به کسی خبر مده که مرا دیدهای تا در مِنیٰ به نزد من آیی ان شاء اللّه.
زکریا میگوید:در منی نزد آن حضرت رفتم،مردم دورش جمع بودند.او هم به مانند یک معلم کودکان با آنان رفتار میکرد،این یک پرسش میکرد و آن یک چیزی میپرسید،چون به کوفه برگشتم به مادرم مهربانی میکردم و به دست خودم به او خوراک میدادم و جامه و سر او را جستجو میکردم و جانوران را دور مینمودم و به او خدمت فوقالعاده داشتم،مادرم به من گفت:پسر جانم ! تو با من چنین رفتار نمیکردی آن زمان که هم کیش من بودی،پس این چه خوشرفتاری است که از تو میبینم،آیا به خاطر هجرت تو و متدین شدنت به آیین اسلام است ؟
گفتم:یکی از فرزندان پیغمبر به ما چنین دستور داده است ! گفت:این مرد پیغمبر است ؟ گفتم:نه پیامبر زاده است.گفت:پسر جانم ! او پیغمبر است اینها
سفارشهای انبیاست،گفتم:مادر جان ! مسئله این است که پس از پیغمبر اسلام پیامبری نیست،ولی این پسر آن پیامبر است.گفت:پسر جانم ! دین تو بهترین دین است آن را به من عرضه کن،من آن را به او عرضه کردم و او هم اسلام آورد.من دستورهای اسلام را به او آموختم و او نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را خواند، سپس در شب برای او عارضهای رخ داد،به من گفت:پسرم ! آنچه را بر من آموختی برایم اعاده کن.من برای او باز گفتم و او بدان اعتراف کرد و از دنیا رفت.
چون صبح شد همان مسلمانان که او را غسل دادند و همان بودم که بر او نماز خواندم و دفنش کردم (1).
در پایان این بخش لازم است که به این نکته توجه داده شود که همان طوری که از پدران و مادران بر فرزندان حقوقی است و بر آنان واجب است آن حقوق را رعایت کنند،از فرزندان هم بر پدران و مادران حقوقی است که رعایت آن حقوق بر آنان واجب الهی است و اهم آن حقوق عبارت است از:
1-بر آنان نام نیکو گذاردن.
2-به آنان قرآن تعلیم دادن.
3-در تربیت و اصلاح جسم و جان آنان کوشیدن.
4-در حد لازم برای آنان مسکن و لباس و آذوقه تهیه کردن.
5-به وقت نیاز دختران به شوهر،آنان را به احسن وجه شوهر دادن.
6-به وقت نیاز پسران به همسر،برای آنان همسر گرفتن.
1) (1)) -الکافی:160/2،باب البر بالوالدین،حدیث 11؛بحار الأنوار:53/71،باب 2،حدیث 11.
7-واجبات و احکام الهی را به آنان یاد دادن.
8-از لغزش و اشتباه آنان در گذشتن.
9-با آنان به لطف و مهر و محبت رفتار نمودن.
10-آنان را به کار خوب تشویق کردن و واداشتن.
11-فرزندان را از کار زشت بازداشتن و عواقب اعمال سوء را به آنان تذکر دادن.
12-شخصیت آنان را گرامی داشتن و وسایل راحت و آرامش را برای آنان فراهم نمودن.
در زمینۀ حق پدر و مادر به فرزند و حقوق فرزندان به پدر و مادر و حق زن و شوهر بر یکدیگر به کتابهای پرقیمت«الکافی»جلد 2 و«وسائل الشیعة»جلد 14 و 15 و«بحار الأنوار»جلد 71 و به دعای 23 و 24«صحیفۀ سجادیه»مراجعه کنید.
پروردگار ! ما را نسبت به شناخت معارف و پی بردن به واقعیتها و عمل به دستورهای حیات بخش خود توفیق کرامت فرما،از آلودگی و گناه و عصیان و معصیت و پیروی از شیطان جنّی و انسی و هوای نفس و جهل که منابع بدبختی و هلاکتند حفظ فرما.
ز چشم لطفم ای جانان مینداز***مرا در بزم عشق خویش انداز
چشان شیرینی قربت تو بر من*** بنوشان شربت مهرت تو بر من
بده توفیق جهد و هم جهادم ***نما روشن از این معنی نهادم
به طاعت همتم را زنده گردان*** خط عشقت به دل پاینده گردان
خلوص نیّتم بنما عنایت ***دلم روشن کن از نور صفایت
منم با تو منم از تو الهی ***امید من تویی یا رب کماهی
قرارم ده تو از خوبان درگاه***دلم کن زنده در بزم سحرگاه
مرا با صالحین محشور فرما ***مرا از سابقین منظور فرما
شتابان کن وجودم سوی خیرات ***بیارا جان من را با مبرّات
به هر شایسته کاری زینتم ده*** تو نور جان و نور طینتم ده
به بالاتر مقام ای ذات بی چون*** رسان این بنده محزون دل خون
الا ای قدرت بی مثل و مانند*** نجاتم ده ز هر غلّ و ز هر بند
تو داغ عشق خود را بر دلم زن*** ز عشقت آتشی بر حاصلم زن
که مسکین و اسیر و دل فکارم*** پناهی جز دَرِ لطفت ندارم
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
احْسَنُ الْمَواعِظِ ما لا یُجاوِزُ الْقَوْلُ حَدَّ الصِّدْقِ وَ الْفِعْلُ حَدَّ الْاِخْلاصِ.
فَاِنَّ مَثَلَ الْواعِظِ وَ الْمَوْعُوظِ کَالْیَقْظانِ وَ الرّاقِدِ،فَمَنِ اسْتَیْقَظَ مِنْ رَقْدَةِ غَفْلَتِهِ وَ مُخالَفاتِهِ وَ مَعٰاصیهِ صَلُحَ انْ یُوقِظَ غَیْرَهُ مِنْ ذلِکَ الرُّقادِ.
وَ امَّا السَّائِرُ فی مَفاوِزِ الْاِعْتِداءِ،الخائِضُ فی مَراتِعِ الْغَیِّ وَ تَرْکِ الْحَیاءِ بِاسْتِحْبابِ السُّمْعَةِ وَ الرِّیاءِ وَ الشُّهْرَةِ وَ التَّصَنُّعِ فِی الْخَلْقِ الْمُتَزیّی بِزِیِّ الصّالِحینِ الْمُظْهِرِ بِکَلامِهِ عِمارَةَ باطِنِهِ وَ هُوَ فی الْحَقیقَةِ خالٍ عَنْها قَدْ غَمَرَتْها وَحْشَةُ حُبِّ الْمَحْمَدَةِ وَ غَشِیَها ظُلْمَةُ الطَّمَعِ فَما افْتَنَهُ بِهَواهُ وَ اضَلَّ النّاسَ بِمَقالَتِهِ قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: [ لَبِئْسَ الْمَوْلیٰ وَ لَبِئْسَ الْعَشِیرُ ] (1).
و امّا مَنْ عَصَمَهُ اللّهُ بِنُورِ التَّأْییدِ وَ حُسْنِ التَّوْفیقِ وَ طَهَّرَ قَلْبَهُ مِنَ الدَّنَسِ فَلا یُفارِقُ الْمَعْرِفَةَ وَ التُّقی فَیَسْتَمِعُ الْکَلامَ مِنَ الْاَصْلِ وَ یَتْرُکُ قائِلَهُ کَیْفَ ما کانَ.
قال الحُکَماءُ:خُذِ الْحِکْمَةَ مِنْ افْواهِ الْمَجانینَ.
قالَ عیسَی بْنُ مَرْیَمَ علیه السلام:جالِسوا مَنْ یُذَکِّرُکُمُ اللّهَ رَؤْیَتُهُ وَ لِقاؤُهُ فَضْلاً عَنِ الْکَلامِ،وَ لا تُجالِسوا مَنْ تُوافِقُهُ ظَواهِرُکُمْ وَ تُخالِفُهُ بَواطِنُکُمْ فَاِنَّ ذلِکَ لَمُدَّعی بِما لَیْسَ لَهُ انْ کُنْتُمْ صادِقینَ فِی اسْتِفادَتِکُمْ.
1) (1)) -حج (22):13.
وَ اذا لَقیتَ مَنْ فیهِ ثَلاثُ خِصالٍ فَاغْتَنِمْ رُؤْیَتَهُ وَ لِقاءَهُ وَ مُجالَسَتَهُ وَ لَو ساعَةً فَاِنَّ ذلِکَ تُؤَثِّرُ فی دینِکَ وَ قَلْبِکَ وَ عِبادَتِکَ:قَوْلٌ لا یُجاوِزُ فِعْلَهُ،وَ فِعْلٌ لا یُجاوِزُ صِدْقَهُ،وَ صِدْقٌ لا یُنازِعُ رَبَّهُ،فَجالِسْهُ بِالْحُرْمَةِ وَ انْتَظِرِ الرَّحْمَةَ وَ الْبَرَکَةَ.
وَ احْذَرْ لُزومَ الْحُجَّةِ عَلَیْکَ،وَ راعِ وَقْتَهُ کَیْ لا تُلْزَمَهُ فَتَخْسَرَ،وَ انْظُرْ الَیْهِ بِعَیْنِ فَضْلِ اللّهِ تَعالی عَلَیْهِ وَ تَخْصیصِهِ لَهُ وَ کَرامَتِهِ ایّاهُ.
[ احْسَنُ الْمَواعِظِ ما لا یُجاوِزُ الْقَوْلُ حَدَّ الصِّدْقِ وَ الْفِعْلُ حَدَّ الْاِخْلاصِ ]
در این بخش،سخن از وعظ و واعظ و متّعظ یا به تعبیر دیگر کلام از تبلیغ و مبلّغ و مستمع است.
امام صادق علیه السلام در این فصل به هر سه موضوع اشاره میفرمایند و جهات گوناگون مسئلۀ را بررسی مینمایند.
مسئله تبلیغ در فرهنگ حیات بخش اسلام جایگاه بسیار مهمّی دارد،اگر مبلّغ و تبلیغ نبود،بیشک دین خدا و احکام الهی به مردم نمیرسید،تبلیغ دین بر آنان که واجد شرایطند واجب است.
ممکن است در راه وعظ و موعظه و ابلاغ و تبلیغ،خطرات و مشکلاتی متوجه انسان شود،آیین الهی میگوید:مبلّغ باید آن خطرات را برای خدا تحمّل کند و به اجر و پاداش عظیم آن امیدوار باشد.
قرآن مجید در بسیاری از آیات،انبیا را مبلّغ رسالات حق معرفی میکند و کار با عظمت آنان را میستاید و تبلیغ آنان را علّت دوام دین میداند و مصائبی که پیامبران در این راه متحمّل شدند متذکّر میشود،تا صبر و حوصلهای که آنان در جهت حق نشان دادند برای هر مبلغی اسوه و سرمشق باشد.
قرآن مجید میفرماید:
نوح نهصد و پنجاه سال در میان قوم و ملّتش تبلیغ دین داشت و در این راه به انواع مصائب و بلاهای جسمی و روحی دچار شد ولی تا آن لحظه که عذاب الهی قوم نوح را به خاطر تکبّرشان در برابر حق از بین ببرد،از تبلیغ دین دست برنداشت و میفرمود:
[ أُبَلِّغُکُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّی وَ أَنْصَحُ لَکُمْ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ] (1).
پیامهای پروردگارم را به شما میرسانم،و برای شما خیرخواهی میکنم و از سوی خدا حقایقی را میدانم که شما نمیدانید.
قرآن مجید میفرماید:
هود،آن پیامبر بزرگ در قوم عاد به تبلیغ رسالات حق مأمور شد و از آن قوم انواع آزارهای روحی و جسمی دید ولی تا لحظه دچار شدن قوم به عذاب حق به آنان میفرمود:
[ أُبَلِّغُکُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّی وَ أَنَا لَکُمْ نٰاصِحٌ أَمِینٌ ] (2).
پیامهای پروردگارم را به شما میرسانم و برای شما خیرخواهی امینم.
مبلّغ آگاه و صابر در بین مردم در حقیقت کار انبیا را انجام میدهد و به همین خاطر در پیشگاه حضرت دوست از ارزش والایی برخوردار است و بر مردم است که با گوش دادن به نصایح او و اجتماع نمودن برای شنیدن تبلیغ او از وی قدردانی
کنند که خداوند در قرآن مجید فرموده:
پاداش چنین مردمی فقط و فقط با خداست.
[ الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسٰالاٰتِ اللّٰهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَ لاٰ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللّٰهَ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ حَسِیباً ] (1).
[ آری،این روش خداست دربارۀ ] آنان که همواره پیامهای خدا را به مردم میرسانند و از [ عظمت و مقام ] او میترسند و از هیچ کس جز او واهمه ندارند و برای حسابرسی [ کار با ارزش اینان ]خدا کافی است.
انسان بامعرفت با تمام وجود در مدار بندگی است و به خاطر معرفتش علاقهمند است که با تبلیغ دین مردم را با خدا آشنا کرده و آشتی دهد،تبلیغ را وظیفۀ واجب خود دانسته و آن را از اهمّ عبادات به حساب میآورد و در این راه از مشکلات و مصائب نمیهراسد و از هیچ قدرتی به هنگام ابلاغ دین نمیترسد و گاهی تا سرحدّ شهادت در راه دوست به وقت تبلیغ پیش میرود و کشته شدن در این راه را عطیّۀ الهی میداند.
ابو ذر و میثم،رُشَید و حُجر بن عدی،معلّی بن خُنَیس و کمیل،سعید بن جبیر و حبیب نجار،سید جمال الدّین و شیخ فضل اللّه نوری،سید حسن مدرس و عبد الحسین واحدی و نوّاب صفوی و امثال این بزرگواران-که نامشان بر تارک تاریخ درخشش خاص دارد-در راه تبلیغ دین جان خود را فدای دوست کردند و به هنگامی که تبلیغ میکردند از احدی جز خدا واهمه نداشتند.شرح زندگی هر کدام
1) (1)) -احزاب (33):39.
از این چهرههای پاک،کتابی جداگانه میخواهد.خوشبختانه کتب مفصّل و مختلفی در این زمینه تألیف شده که خواندن آن کتب بر همه لازم است،تا بدانند تبلیغ دین چه اندازه مهم است،تا جایی که مبلّغ با معرفت در عین آگاهیش به کشته شدن حاضر است برای اعلای کلمه حق جان شیرین خود را با حضرت یار معامله کند.
وجود مبارک ابو یوسف یعقوب بن اسحاق دورقی اهوازی از بزرگان طایفۀ امامیه و از دانشمندان بنام علوم عربیّت و معروف به ابن سکیّت است.
بزرگان دین وی را مردی موثّق و از اصحاب حضرت امام جواد و امام هادی علیهما السلام میدانند.
او پرچمدار علم عربیّت و ادب و شعر و لغت و نحو بود و تألیفات زیادی در آن علوم داشت.
متوکّل عباسی وی را به جبر و زور وادار به تعلیم فرزندانش کرد.روزی از وی پرسید:دو پسرم نزد تو عزیزترند یا حسن و حسین علیهما السلام ؟
ابن سکیّت با توجه به قوّت ایمان و قدرت تقوا و این که مجلس جای اظهار حق و کوبیدن باطل است فریاد زد:
به خدا قسم،قنبر خادم علی بن ابی طالب بهتر از تو و دو فرزند تو معتز و مؤیّد است ! ! این جواب جانانه و به موقع همانند پتکی بود که بر سر متوکّل و دستگاه بنی عباس فرود آمد،متوکّل پست و متکبّر فریاد زد:بیایید و زبانش را از پس گردنش بیرون بکشید،غلامان متوکّل مرتکب آن جنایت عظیم شدند و آن مرد بزرگ در راه اظهار حق به ملکوت اعلا پیوست (1).
1) (1)) -الکنیٰ و الالقاب:309/1.
ممکن است بعضی گفته باشند،یا بگویند که اینجا جای تقیه بود و لازم بود ابن سکّیت برای حفظ جانش از اظهار حق خودداری کند.
عالم بزرگ ملّا محمّد تقی مجلسی رحمه الله در جواب اینان میگوید:
اینگونه مردان بزرگ،مسئله تقیه و وجوب آن را خیلی خوب میدانستند،ولی در اینگونه موارد آن چنان در برابر باطل به غضب میآمدند که گویی اختیار از کفشان میرفت و تحمّل شنیدن اباطیل مردم پست را علیه حق از دست میدادند و درحالیکه میدانستند دفاع آنان از حق منجر به شهادت آنان میشود،اقدام به بیان حق مینمودند چنان که ابن سکّیت اقدام کرد.
کتاب گرانقدر«روضات الجنّات»از شهید ثانی آن فقیه بزرگ نقل میکند:
خود را در راه خدا به اختیار در معرض کشته شدن قرار دادن،در حالی که این قتل سبب سربلندی و عزّت اسلام باشد از برنامههای نیکوست.
آنجا که دین و اصول آن در معرض خطر است،یا آنجا که مقاومت انسان سبب تداوم فرهنگ حق و کرامت اسلام است جای تقیّه نیست،بلکه جای امر به معروف و نهی از منکر و ترک صلح و سازش است،در این زمینه روایت مهمّی وارد شده به این مضمون:
قالَ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام:اِنَّ اللّهَ تَعالی ذِکْرُهُ لَمْ یَرْضَ مِنْ اوْلِیائِهِ انْ یُعْصیٰ فِی الْاَرْضِ وَ هُمْ سُکُوتٌ مُذْعِنونَ لا یَأْمُرُونَ بِمَعْروفٍ وَ لا یَنْهَوْنَ عَنْ مُنْکَرٍ (1).
امیر المؤمنین علیه السلام فرموده:خداوند تعالی،به اولیایش سکوت در برابر گناه و ترک امر به معروف و نهی از منکر را رضایت نداده است.
شرایط تبلیغ عبارت است از:آگاهی نسبی از اسلام و شناخت معروف و منکر
1) (1)) -الکنی و الالقاب:309/1؛بحار الأنوار:525/32،باب 12.
و اخلاق نیکو و از همه مهمتر به فرمودۀ حضرت صادق علیه السلام بهترین موعظه و پند آن است که گفتار گوینده آمیخته به راستی باشد و عملش همرنگ با صدق.
بگوید ولی قلبش و وجودش آن گفته را بدرقه کند.
بگوید ولی برای خدا و به خاطر هدایت مردم.
بگوید و منظورش از گفتار،جلب رضای خلق یا خود شیرینی و یا به دست آوردن شهرت و منفعت و خودنمایی نباشد.
بگوید ولی برای اعلای حق و پیشرفت اسلام و خلاصه برای بیدار کردن خفته و ارشاد جاهل و تنبیه غافل.
بگوید و در گفتارش خدا را منظور داشته باشد و رضا و خشنودی او را وجهۀ همت قرار دهد،به نیابت از خدا و انبیا و ائمه و اولیا با مردم سخن بگوید و موعظه و تبلیغ را وسیلۀ صفای روح و پاکی قلب مردم قرار دهد و در این لحظهای نیاساید و ساعتی به استراحت ننشیند که این زحمت و رنجی که در راه دوست تحمّل میکند باعث نورانیّت دل او و رسیدن به مقام وصال و قرب حق است.
اهل معنی به سخن بلبل بستان خودند***به نظر آینه دار دل حیران خودند
پای رغبت نگذارند به دامان بهشت***همه در سیر گلستان ز گریبان خودند
جگر تشنه به سر چشمه حیوان نرسد*** این سکندرمنشان چشمه حیوان خودند
چشم چون لاله به خون جگر خود دارند*** میزبان خود و مهمان سر خوان خودند
فرصت دیدن عیب و هنر خلق کجاست*** که به صد چشم شب و روز نگهبان خودند
از خدا رنج خود و راحت مردم طلبند*** مرهم زخم کسان داغ نمایان خودند
چه عجب گر سخن تلخ به شکّر گویند*** که ز شیرین سخنان شکرستان خودند
خاطر جمع از این قوم صلب کن صائب*** که پریشان شده فکر پریشان خودند(1)
1) 1)- صائب تبریزی.
[ فَاِنَّ مَثَلَ الْواعِظِ وَ الْمَوْعُوظِ کَالْیَقْظانِ وَ الرّاقِدِ،فَمَنِ اسْتَیْقَظَ مِنْ رَقْدَةِ غَفْلَتِهِ وَ مُخالَفاتِهِ وَ مَعٰاصیهِ صَلُحَ انْ یُوقِظَ غَیْرَهُ مِنْ ذلِکَ الرُّقادِ ]
به حقیقت که واعظ و متّعظ هم چون شخص بیدار و خواب است.پس آن انسانی که از خواب غفلت بیدار شده و از اسارت مخالفت با حق و عصیان نجات یافته،صلاحیّت پیدا کرده اهل غفلت را از غفلت برهاند و خفتگان را بیدار نماید و فاسدان را به صلاح و سداد بیاورد.
انسان پاک و متخلّق به اخلاق حق و آراسته به تقوا و جدا شده از خلاف و عصیان،چون به موعظه برخیزد،موعظهاش در دلهای آماده اثر عجیبی میگذارد،آنان که در دورۀ تاریخ با خداوند مهربان آشنا شدند به وسیله این موعظهکنندگان آشنا شدند و آنان که با حضرت دوست آشتی کردند توسّط اینان آشتی نمودند.
یکی از علمای تهران که سالیان دراز در زمان مرجعیّت حضرت آیت اللّه حاج شیخ عبد الکریم حایری در قم مشرف بود،برای این فقیر حکایت کرد:
زمانی که محدّث قمی صاحب«مفاتیح»و«سفینه»به قم آمد،مرحوم حاج شیخ برای ده شب از وی جهت سخنرانی برای بعد از نماز مغرب و عشا دعوت کرد و آن مرد شایسته و با تقوا دعوت آن جناب را پذیرفت و شبها در صحن حرم حضرت معصومه جهت مردم و طلّاب به وعظ و موعظه پرداخت.
به خدمت مرحوم حایری عرضه داشتند که نظر شما نسبت به منابر حاج شیخ عباس چیست ؟
با یک دنیا ادب فرمودند:هر طلبهای را کنار منبر او ببینم و نشستن او را پای موعظه محدّث مشاهده کنم تا سه روز حاضرم تمام نمازهای واجب خود را به او اقتدا کنم؛زیرا منابر و مواعظ این مرد در شنونده ایجاد روح عدالت میکند ؟ !
آری،واعظ وقتی اهل معرفت و اهل معنی و اهل صفا و متخلّق به اخلاق الهی و آراسته به صدق و خلوص باشد،مستمع لایق را از چاه ضلالت به عرش کرامت و از وادی اضطراب به فضای امن و از نقطۀ دوری به مقام مقرب و از بیابان هجران به گلستان وصال میرساند.
یار آنچه به سینۀ سینا کرد*** با این دل سوختۀ ما کرد
قربان فروغ رخش که مرا***نابود چه طور تجلّا کرد
سیلاب غمش از چشمه دل*** اشک مژه ام را دریا کرد
بر زخم دلم افشاند نمک ***شرری به ملاحت برپا کرد
گر برد توانایی ز تنم*** دل را صد باره توانا کرد
از عشق مرا ز حضیض ثری*** برتر از اوج ثریا کرد
صد شکر که طوطی طبع مرا ***از نغمه عشق شکرخا کرد
آن سود که مفتقر از تو نمود*** جان را با جانان سودا کرد (1)
یکی از علما از شهید ثالث-مدفون در قزوین که به دست ناپاک حزب ننگین بهائیّت در محراب عبادت به وقت سحر به شرف شهادت رسید-حکایت میکنند که:
وقتی شیخ جعفر کبیر-معروف به کاشف الغطا-وارد قزوین شد،به منزل برادرم حاج ملّا محمد صالح منزل کرد و آن مکان بستان بزرگی بود.
مهمانان هر یک در جایی خوابیدند،من هم در گوشۀ باغ به استراحت پرداختم.
چون پاسی از شب گذشت،حس کردم شیخ مرا آواز میدهد که برخیز و نماز شب بجای آر،عرضه داشتم که برمیخیزم،پس شیخ از من گذشت و من دیگر بار چشمم گرم شد،ناگاه حس کردم احوالم متغیّر شد و گویی درد دلی عارض من گشت،از شدّت درد برخاستم،معلومم شد این تغییر حال به جهت آوازی است که میشنوم،از پی آن صدا و آواز روانه شدم،چون به نزدیک منبع صدا رسیدم، دیدم شیخ جعفر کاشف الغطا با نهایت خضوع و خشوع و تضرع به مناجات با قاضی الحاجات مشغول است،نالۀ پاک او آن چنان در قلب من اثر کرد که مدت بیست و پنج سال است از پی آن ناله،به نیمه شب برمیخیزم و با حضرت دوست به مناجات مینشینم ! !
آری،چهرۀ پاکان،اطوار نیکان،اخلاق شایستگان،عمل صالح،گفتار خاصان و حتی ناله و زاری سحر آنان تأثیر عجیبی در قلوب مستعده میگذارد.
1) (1)) -کمپانی.
موعظۀ انسان بیدار،هم چون نفس مسیح جانبخش است.از شیخ انصاری نقل شده که گاهی در پایان درس در روز چهارشنبه سؤال میکردند حاج شیخ جعفر شوشتری کجا وعظ و موعظه دارد که روح متألّم و کدر شده و دل زنگ گرفته است، یا میپرسیدند:امروز یا امشب منبر واعظی که زنگ از دل ببرد کجاست !
آری،مثل واعظ با معرفت و متقی مثل بیدار و مثل متّعظ مثل خواب است، چون ملّتی خواب رفته از پی نصایح و مواعظ بیدار شوند از شرور و فتن محفوظ و از دستبرد حوادث مصون خواهند ماند.
از محقّق خراسانی-که مردی وارسته و دانشمند بود و در سن هشتاد سالگی منبر میرفت-شنیدم که:
واتیکان برای تبلیغ مسیحیّت مبلّغان فراوانی تربیت کرد و هر یک را به زبان مخصوص منطقهای که منظور داشت آراسته نمود،یکی از آن مبلّغان را برای یکی از مرزهای شمالی ایران فرستاد،قبل از رسیدن آن مبلّغ مسیحی،خانهای را در ده مرزی خریداری کرده و به عنوان کلیسا قرار داده بود تا مبلّغ پس از ورودش به محل برای تبلیغاتش جا و مکان داشته باشد.
مبلّغ مسیحی به حدود ده رسید.کودکی سیزده،چهارده ساله با تعدادی گوسپند رهسپار صحرا بود،کشیش با او برخوردی محبّتآمیز کرد و آدرس کلیسا را در ده از او خواست،کودک آدرس محل را به او داد،کشیش گفت:آفرین فرزندم، چه نوجوان عزیز و با کرامتی هستی،من از تو دعوت میکنم به وقت غروب به کلیسا بیا تو را زیارت کنم،نوجوان پرسید:برای چه ؟ گفت:برای این که راه بهشت را به تو نشان دهم،کودک نظری به چهرۀ کشیش انداخت و گفت:برو بیچارۀ
بدبخت،تو که از پیدا کردن کلیسا در گوشۀ یک ده عاجز بودی و آدرس آن را از من خواستی چگونه قدرت داری آدرس بهشت حق را که در فضایی بینهایت از معنویت است در اختیار من بگذاری ؟ !
کشیش با قوت فراست دریافت که عالمی بیدار و ناصحی دلسوز و واعظی بینا بر این ده اشراف دارد و با بودن او امکان تبلیغ مسیحیّت نیست،از همانجا بازگشت.
آری،بیداران چون کسی را بیدار کنند،در حقیقت جان مردۀ او را زنده کردهاند و فکر خستۀ او را نشاط دادهاند و مس قلب او را طلا نمودهاند و وی را در برابر حوادث و خطرات شیاطین انسی و جنّی بیمه کردهاند.
مبلّغان و گویندگانی که متّصف به اوصاف حمیده و اخلاق پسندیده هستند و قبل از آن که به دیگران بانگ بزنند:.
تَخَلَّقوا بِاَخْلاقِ اللّهِ (1)..
متخلق به اخلاق الهی بشویید.
خود متّصف به اخلاق الهیاند،هدفی جز توجه دادن مردم به حقایق و این که ظواهر امور جز بازی و سرگرمی چیزی نیست ندارند و همت آنان مصروف این است که مردم دل از عالم فنا به جهان بقا بگردانند و کاری کنند که وجودشان آیینه جمال و منبع کمال گردد.
آنان به مستمعان خود چنین میگویند:
دلا تا کی از حال خود غافلی***به عیش جهان تا به کی مایلی
تویی مرغ دستان سرای جنان*** که در شاخ طوبی بُدت آشیان
1) (1)) -بحار الأنوار:129/58،تتمیم.
از آن آشیان از چه گشتی اسیر***ترا هر دم از عرش آید صفیر
نشاید که ویران شود جای تو ***چو اندر جنان بود مأوای تو
ترا این جهان نیست ای دل وطن*** غریبی در این جایگه بی سخن
به غربت چنان سخت دل بسته ای*** که از موطن خویش وارسته ای
دمی آخر از موطنت یاد کن*** ز یاد وطن خویش را شاد کن
ز گفتار ختم رسولان بود ***که حب وطن جزء ایمان بود
ز غربت گرت هست میل وطن*** بجو تا بیابی یکی هموطن
به دستور او طیّ این ره نما*** که نسپاری این راه بی رهنما
به سوی وطن او کشاند تو را*** ز رنج غریبی رهاند ترا
عالم ربانی مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی صاحب کتاب«بیان الفرقان» و مردی که در مدرّسان خراسان کمنظیر بود میفرمودند:
زمانی که میرزا مهدی اصفهانی به مشهد مشرف شدند و درس معارف الهی را بر مذاق قرآن و اهل بیت علیهم السلام شروع کردند،همدرسی خود آقا شیخ هاشم قزوینی را به آن جلسه با برکت و پرفیض دعوت کردم.
به مجلس درس آمد،ولی آن مجلس وی را جذب نکرد،چون جلسه درس میرزا را آسان و ساده گرفت،دیگر میل به آمدن او در آن درس نداشتم،ولی او پس از مدتی به درس آمد،در بین درس بیش از اندازه به میرزا اشکال میکرد،میرزا یک شب وسط درس به او خطاب کرد:«راقِبِ اللّه» (1).
1) (1)) -از خدا بترس.
شیخ هاشم به کلّی آرام شد،چون از جلسه بیرون آمدیم به او گفتم:آقا میرزا هاشم ! من از آمدن شما به درس میرزا مهدی کراهت داشتم؛زیرا در خواب دیدم زیاد به استاد ایراد میگرفتی استاد با کاردی به تو حمله کرد و سرت را برید.
آری،کارد مراقبت،سر هوای نفس را میبرد و انسان را از حرکات غیر خدایی باز میدارد.
شیخ هاشم در اواخر عمر میفرمود:
جملۀ«راقِبِ اللّه»آن شب میرزا مهدی پنجاه سال است مرا از برنامههای غیر حق بازداشته !
راستی،نفس پاک عجب تأثیری بر قلوب مستعده و ارواح آماده دارد که با یک نهیب الهی،پنجاه سال یک انسان را در مدار حق حفظ میکنند.
آخر این نالۀ سوزنده اثرها دارد***شب تاریک فروزنده سحرها دارد
غافل از حال جگرسوخته عشق مباد*** که در آتشکده سینه شررها دارد(1)
1) 1)- فروغی بسطامی.
[ وَ امَّا السَّائِرُ فی مَفاوِزِ الْاِعْتِداءِ،الخائِضُ فی مَراتِعِ الْغَیِّ وَ تَرْکِ الْحَیاءِ بِاسْتِحْبابِ السُّمْعَةِ وَ الرِّیاءِ وَ الشُّهْرَةِ وَ التَّصَنُّعِ فِی الْخَلْقِ الْمُتَزَیّی بِزِّی الصّالِحینِ الْمُظْهِرِ بِکَلامِهِ عِمارَةَ باطِنِهِ وَ هُوَ فی الْحَقیقَةِ خالٍ عَنْها قَدْ غَمَرَتْها وَحْشَةُ حُبِّ الْمَحْمَدَةِ وَ غَشِیَها ظُلْمَةُ الطَّمَعِ فَما افْتَنَهُ بِهَواهُ وَ اضَلَّ النّاسُ بِمَقالَتِهِ قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: [ لَبِئْسَ الْمَوْلیٰ وَ لَبِئْسَ الْعَشِیرُ ] (1)]
و امّا آن کس که در بیابانهای عصیان و تجاوز و گمراهی و گیجی چون مسافری سرگردان،حیران و بیمقصد است و در مرغزارهای انحراف و بیشرمی فرو رفته، چگونه هادی راه و خضر مسیر و دستگیر گمراهان باشد ؟
اینان به خاطر حبّ شهرت و جلب خشنودی مردم و ظاهرسازی به لباس پند و موعظه درآمده،خود را به صورت و قیافه عباد شایسته درآورده و با سخنان خود تظاهر به طهارت باطن و تهذیب نفس و عمارت قلب میکنند،در حالی که ذرهای از حقیقت نچشیده و به آنچه میگویند نرسیدهاند.
1) (1)) -حج (22):13.
در وحشت علاقه به تعریف مردم و اقبال آنان فرو رفته و تیرگی طمع،باطنشان را پوشانده،چنین انسانی چگونه و به چه چیز به هوای نفس فریفته شده و مردم را به گفتار خود نسبت به خودش گمراه نموده،خداوند متعال میفرماید:
شیطان و جنود او برای این دسته مردم چه سرپرست بدی و عشیره مضرّی است !
[ و امّا مَنْ عَصَمَهُ اللّهُ بِنُورِ التَّأْییدِ وَ حُسْنِ التَّوْفیقِ وَ طَهَّرَ قَلْبَهُ مِنَ الدَّنَسِ فَلا یُفارِقُ الْمَعْرِفَةَ وَ التُّقی فَیَسْتَمَعُ الْکَلامَ مِنَ الْاَصْلِ وَ یَتْرُکُ قائِلَهُ کَیْفَ ما کانَ قال الحُکَماءُ:خُذِ الْحِکْمَةَ مِنْ افْواهِ الْمَجانینَ ]
امام صادق علیه السلام در این جملات به متّعظ مستعد اشاره میکنند:
امّا کسی که به نور تأیید و حسن توفیق از جانب حضرت دوست از افتادن در ورطۀ هلاکت محافظت شده و قلب خود را از هرگونه آلودگی جهت تأثیرگیری از مواعظ پاک کرده،از فضای با معنای معرفت و تقوا مفارقت نکرده و نمیکند،توجه دارد که اصل سخن را بشنود نه سخن را با توجه به گوینده که چنین انسان موفّقی کار به حقیقت سخن دارد نه به کسی که سخن را میگوید،او سخن و معنای آن را میگیرد و سخنگو را هرچه باشد و هرکه باشد رها میکند.حکما فرمودهاند:
حکمت را از دهان دیوانهها هم شده بگیرید.
آری،کسی که دنبال هدایت است و عاشق حکمت و به حقیقت میخواهد راه رشد و کمال را بپیماید به اصل سخن کار دارد نه به سخنگو،او انسانی پند گیرنده است گرچه پند بر دیوار نوشته شده باشد و یا پند دهنده دیوانه و یا دشمن حق باشد که جهان و هرچه در آن هست برای قلب بیدار موعظه و پند است.
این که قرآن مجید قسمتی از آیات کریمهاش را اختصاص به بیان زندگی فرعون و فرعونیان و نمرود و نمرودیان و بدترین اشخاص و افراد و اقوام و ملل داده،برای این بوده که از زندگی اینان به تمام جهانیان پند و موعظت دهد و به مردم بفهماند که اگر راه اینان را بروید به عاقبت سوء و عذاب الهی گرفتار خواهید شد،پس قلب بینا و دل بیدار از بیادبان و ظالمان و ستمگران هم پند میگیرد و کاری به منبع پند ندارد.
آوردهاند که:
واعظ عامل حاج شیخ جعفر شوشتری از تهران عازم زیارت حضرت رضا علیه السلام شد و جمعی از علما و طلّاب با اجازۀ وی،او را در آن سفر همراهی کردند.
قافله حرکت کرد،به مسجدی رسیدند که کار بنایی آن مسجد نیمه تمام بود و کارگران در آنجا مشغول کار بودند،ناگهان دیدند شیخ جعفر روی زمین نشست و شدیداً مشغول گریه شد.از او سبب گریهاش را پرسیدند،فرمود:به اینجا که رسیدم،دیدم کارگران بار الاغی را که سنگ و خاک بود خالی کردند و پالان آن الاغ را از پشت الاغ جهت استراحت آن حیوان برداشتند.الاغ روی زمین دراز کشید و به خاراندن بدن خود به وسیله حرکاتش بر زمین مشغول شد و در این میان به من نظر انداخت و فریاد زد:آشیخ ! من بار صاحبم را به منزل و مقصد رساندم،تو که بیش از پنجاه سال از عمرت میگذرد آیا بار امانت صاحبت حضرت حق را به منزل رساندهای یا نه ؟ از این هشداری که این حیوان به من داد بیطاقت شدم و نتوانستم از گریه خودداری کنم ! !
آری،اگر بنا باشد انسان پند بگیرد،از هر چیزی و از هر کسی به نفع خود و برای
رشد و کمال خویش میتواند پند بگیرد و اگر بنای پند گرفتن نداشته باشد از هیچ چیز و هیچ کس حتی از حضرت حق پند نخواهد گرفت و موعظه نخواهد شنید.
به دنیا ساختم مشغول چشم روشن دل را***به این یک مشت گل مسدود کردم روزن دل را
ندانستم که خواهد رفت چندین خار در پایم*** شکستم بیسبب در خرقه تن سوزن دل را
فریب چشم خوردم کشتیم در گِل نشست آخر*** نمی ماند بجا گر می گرفتم دامن دل را
مرا گر هیزم دوزخ کند افسوس جا دارد*** که بی برگ از ثمر کردم نهال ایمن دل را(1)
در یکی از شهرستانها در ایام ولادت حضرت حسین علیه السلام جهت سخنرانی دعوت داشتم،در آنجا با عالمی بزرگوار آشنا شده و با وی تا پایان اقامتم همصحبت بودم،نکات ارزندۀ توحیدی و اخلاقی برایم میگفت و گاهی به مسائلی اشاره میکرد که جنبۀ پند و موعظه داشت.
میفرمود:من نام مبارک حاج شیخ غلامرضای یزدی معروف به فقیه خراسانی را زیاد شنیده بودم و اوصاف آن مرد را از زبان اهل دین یافته بودم که وی مردی بزرگ،با حال و خدمتگزار به اسلام بود و به خصوص در ایام محرم و صفر و ماه رمضان برای وعظ و تبلیغ با اسب و قاطر و یا الاغ به مناطق دوردست یزد و جندق
1) 1)- صائب تبریزی.
و بیابانک و کرمان و سیرجان و خلاصه مناطقی که پای عالم به آنجا نرسیده بود میرفت و گاهی مخارج سفر و حتی جلسه وعظ و تبلیغ را از خود مرحمت میفرمود،علت سفرش با مرکب حیوانی به این خاطر بود که در روزگار وی در آن مناطق ماشین نبود،یا به قدری کم بود که رفع حاجت نمیکرد.
علاقه داشتم آن بزرگ انسان با فضیلت را زیارت کنم،ولی توفیق رفیق راه نمیشد،تا سفری به مشهد مقدّس مشرف شدم،یک شب پس از زیارت در شبستان نهاوندی در مسجد گوهرشاد جمعیّتی را دیدم که با جان و دل به سخنان مردی که نور خدا از چهرهاش آشکار بود توجه دارند،از خادم شبستان پرسیدم:
گوینده و واعظ کیست ؟ پاسخ داد:حاج شیخ غلامرضا یزدی معروف به فقیه خراسانی.
در آن مجلس پرفیض شرکت کردم،با لهجۀ شیرین یزدی در حالی که گاهی اشک از دیدگان مبارکش بر چهرۀ نورانیش جاری میشد مشغول موعظه بود در حال موعظه این حکایت را نقل کرد:
با مردی در یزد آشنا بودم که از هر جهت مورد اعتمادم بود،یک شب مرا به منزلش جهت صرف شام دعوت کرد،به من گفت:علّت این دعوت این است که در امر کسب طرفی در کرمان دارم برای رسیدگی به حساب به یزد آمده و در خانۀ من مهمان است و شدیداً علاقه دارد شما را زیارت کند،به او گفتم:پس از نماز و منبر خواهم آمد،چون برنامه مسجد تمام شد،سوار الاغ شدم و به طرف خانۀ آن مرد حرکت کردم،باران میآمد کوچهها پر از گل و لای بود،وارد کوچه معهود شدم،پای الاغ به سوراخی که آب باران در آن میرفت فرو رفت و من به زمین افتادم و عمامه و عبایم گل شد،صاحبخانه آمد مرا کمک کرد و به خانه برد.
فرستادم از خانهام عمامه و عبا آوردند و مهمانی را طی کردم و نزدیک نیمه شب به
خانهام بازگشتم،یک سال از این ماجرا گذشت دوباره دوستم مرا دعوت کرد و این بار به عروسی پسرش،چون مردی مذهبی و فوق العاده باتقوا بود پذیرفتم.پس از نماز مغرب و عشا و وعظ و موعظه با همان الاغ به سوی خانۀ آن مرد حرکت کردم، وقتی به سر کوچه رسیدم الاغ از ادامه راه ایستاد،هرچه کردم داخل کوچه نرفت ناگاه به این حقیقت پی بردم که سال گذشته الاغ من در این کوچه به خاطر درافتادن در سوراخ آب به زمین افتاد و اکنون با دیدن کوچه به یاد خطر سال گذشته افتاده و به همین علّت از رفتن به داخل کوچه خودداری میکند.
چون این حکایت را گفت با چشم گریان خطاب به مردم کرد و فرمود:حیوانی با توجه به برخورد به یک خطر،پس از یک سال امتناع از حرکت داشت،شما با دیدن این همه ضرر گناه و زیان معصیت بازهم دست به گناه میبرید و دامن به معصیت آلوده مینمایید ؟ ! !
فیض آن حکیم بزرگ میگوید:
شود شود که دلم سوی حق ربوده شود***به جذبه ای همه اخلاق من ستوده شود
شود شود که روان سوی حق روان گردد*** به ساق عرش دو دست امید سوده شود
شود شود که رسد بوی حق ز سوی یمن*** چنان که هوش ز سر، جان ز تن ربوده شود
شود شود که عبودیتم شود خالص*** به صدق بندگی اخلاصم آزموده شود
[ قالَ عیسَی بْنُ مَرْیَمَ علیه السلام:جالِسوا مَنْ یُذَکِّرُکُمُ اللّهَ رَؤْیَتُهُ وَ لِقاؤُهُ فَضْلاً عَنِ الْکَلامِ،وَ لا تُجالِسوا مَنْ تُوافِقُهُ ظَواهِرُکُمْ وَ تُخالِفُهُ بَواطِنُکُمْ فَاِنَّ ذلِکَ لَمُدَّعی بِما لَیْسَ لَهُ انْ کُنْتُمْ صادِقینَ فِی اسْتِفادَتِکُمْ ]
امام صادق علیه السلام در ادامۀ سخنان خود روایتی از عیسی بن مریم بدین مضمون نقل میکنند:
با کسی مصاحبت و مجالست و رفاقت و همنشینی کنید که دیدن او شما را به یاد خدا بیندازد چه رسد به کلام و موعظهاش که موعظه چنین کسی جان مرده شما را زنده میکند.
و با کسی که ظاهرش مطلوب و پسندیده،ولی باطنش تاریک و ناپسند است معاشرت ننمایید،مبادا که خبث باطنش در شما اثر بگذارد که این آدم منافق است؛زیرا آنچه را ادعا میکند ندارد و این همه در صورتی است که شما به نحو راستی و درستی در طلب حقیقت باشید.
[ وَ اذا لَقیتَ مَنْ فیهِ ثَلاثُ خِصالٍ فَاغْتَنِمْ رُؤْیَتَهُ وَ لِقاءَهُ وَ مُجالَسَتَهُ وَ لَو ساعَةً فَاِنَّ ذلِکَ تُؤَثِّرُ فی دینِکَ وَ قَلْبِکَ وَ عِبادَتِکَ:قَوْلٌ لا یُجاوِزُ فِعْلَهُ،وَ فِعْلٌ لا یُجاوِزُ صِدْقَهُ، وَ صِدْقٌ لا یُنازِعُ رَبَّهُ،فَجالِسْهُ بِالْحُرْمَةِ وَ انْتَظِرِ الرَّحْمَةَ وَ الْبَرَکَةَ.
وَ احْذَرْ لُزومَ الْحُجَّةِ عَلَیْکَ،وَ راعِ وَقْتَهُ کَیْ لا تُلْزَمَهُ فَتَخْسَرَ، وَ انْظُرْ الَیْهِ بِعَیْنِ فَضْلِ اللّهِ تَعالی عَلَیْهِ وَ تَخْصیصِهِ لَهُ وَ کَرامَتِهِ ایّاهُ ]
حضرت صادق علیه السلام میفرمایند:
چون سه خصلت در کسی یافتی دیدار و ملاقات و معاشرت با او را گرچه یک ساعت باشد غنیمت بدان؛زیرا این ملاقات در تحکیم دین و روشنی قلب و اخلاص تو در مقام بندگی میافزاید و برکات وجود او به تو منتقل میشود.
1-گفتارش همراه با عمل باشد.
2-عملش همراه با صدق و درستی باشد.
3-صدقش به خاطر طاعت و رضای حق باشد.
با چنین انسانی مجالست و مصاحبت داشته باش و از او احترام و تجلیل کن
و خود را در معرض نسیم خیر و برکت او قرار ده و البته مواظب باش که پس از معاشرت و برخورد با چنین آدمی اگر حفظ احترام او ننمایی و به نحوی که شایسته است از محضر او بهره نگیری حجت الهی بر تو تمام و عذری در پیشگاه او از تو پذیرفته نخواهد شد.
متوجه باش که وقت او را بیهوده نگیری و وی را خسته و ناراحت نکنی که موجب خسارت و ضرر توست،همیشه لطف و عنایت و فضل و کرامت مخصوص خداوند بزرگ را نسبت به او در نظر گرفته و با او معاشرت کنی.
معاشرت با این چنین مردم و شنیدن سخنان دلنواز آنان،انسان را از اسارت جهل و هوا و شهوت و شیطان نجات داده و به فضای با برکت معنویت و توحید میرساند.
گر تو خلوت خانۀ توحید را محرم شوی***تاج عالم گردی و فخر بنی آدم شوی
سایه ای شو تا اگر خورشید گردد آشکار ***تو چه سایه محو خورشید آیی و محرم شوی
جانت در توحید دایم معتکف بنشسته است*** تو چرا در تفرقه هردم به صد عالم شوی
بوده ای همرنگ از پیش و بخواهی شد ز پس*** این زمان همرنگ او شو نیز تا همدم شوی
رنگ دریاگیر چون یک شبنمی بیخود شده*** تا شوی همرنگ دریا گرچه یک شبنم شوی
چیست یک شبنم که از دریاست ناآمیخته*** گر بیامیزی تو هم در بحر کل بی غم شوی
گر تو ای عطار هیچ آیی همه گردی مدام*** ور همه خواهی چو مردان هیچ در یک دم شوی
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
افْضَلُ الْوَصایا وَ أَلْزَمُها انْ لا تَنْسی رَبَّکَ وَ انْ تَذْکُرَهُ دائِماً وَ لا تَعْصِیَهُ وَ تَعْبُدَهُ قاعِداً وَ قائِماً وَ لا تَغْتَرَّ بِنِعْمَتِهِ وَ اشْکُرْهُ ابَداً وَ لا تَخْرُجُ مِنْ تَحْتِ آثارِ عَظَمَتِهِ وَ جَلالِهِ فَتَضِلَّ وَ تَقَعَ فی مَیْدانِ الْهَلاکِ وَ انْ مَسَّکَ الْبَلاءُ وَ الضَّرّاءُ وَ احْرَقَکَ بِنیرانِ الْمِحَنِ وَ اعْلَمْ انَّ بَلایاهُ مَحْشُوَّةٌ بِکَراماتِهِ الْاَبَدیَّةِ وَ مِحَنُهُ مُورِثَةٌ رِضاهُ وَ قُرْبَهُ وَ لَوْ بَعْدَ حینٍ فَیا لَها مِنْ انْعُمٍ لِمَنْ عَلِمَ وَ وُفِّقَ لِذلِکَ.
رُوِیَ انَّ رَجُلاً اسْتَوْصیٰ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَقالَ:لا تَغْضَبْ ابَداً فَاِنَّ فیهِ مُنازَعَةَ رَبِّکَ.فَقالَ:زِدْنی فَقالَ:اِیّاکَ وَ ما تَعْتَذِرُ مِنْهُ فَاِنَّ فیهِ الشِّرْکَ الْخَفِیَّ فَقالَ:زِدْنی فَقالَ:صَلِّ صَلاةَ مُوَدِّعٍ فَاِنَّ فیهَا الْوُصْلَةَ وَ الْقُرْبیٰ.فَقالَ:زِدْنی فَقالَ:اِسْتَحْیِ مِنَ اللّهِ تَعالی اسْتِحْیاءَکَ مِنْ صالِحِ جیرانِکَ فَاِنَّ فیهِ زِیادَةَ الْیَقینِ.
وَ قَدْ جَمَعَ اللّهُ تَعالی ما یَتَواصیٰ بِهِ الْمُتَواصُونَ مِنَ الْاَوَّلینََ وَ الْآخِرینَ فی خَصْلَةٍ واحِدَةً وَ هِیَ التَّقْویٰ یَقولُ اللّهُ تَعالی: [ وَ لَقَدْ وَصَّیْنَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ إِیّٰاکُمْ أَنِ اتَّقُوا اللّٰهَ ] (1).
وَ فیهِ جِماعُ کُلِّ عِبادَةٍ صالِحَةٍ وَ بِهِ وَصَلَ مَنْ وَصَلَ الَی الدَّرَجاتِ الْعُلیٰ
1) (1)) -نساء (4):131.
وَ الرُّتَبِ الْقُصْویٰ وَ بِهِ عاشَ مَنْ عاشَ مَعَ اللّهِ بِالْحَیاةِ الطَّیِّبَةِ وَ الْاُنْسِ الدّائِمِ.
قالَ اللّهُ تَعالی:
[ إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ نَهَرٍ* فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ ] (1).
1) (1)) -قمر (54):54-55.
[ افْضَلُ الْوَصایا وَ أَلْزَمُها انْ لا تَنْسی رَبَّکَ وَ انْ تَذْکُرَهُ دائِماً وَ لا تَعْصِیَهُ وَ تَعْبُدَهُ قاعِداً وَ قائِماً وَ لا تَغْتَرَّ بِنِعْمَتِهِ وَ اشْکُرْهُ ابَداً وَ لا تَخْرُجُ مِنْ تَحْتِ آثارِ عَظَمَتِهِ وَ جَلالِهِ فَتَضِلَّ وَ تَقَعَ فی مَیْدانِ الْهَلاکِ وَ انْ مَسَّکَ الْبَلاءُ وَ الضَّرّاءُ وَ احْرَقَکَ بِنیرانِ الْمِحَنِ وَ اعْلَمْ انَّ بَلایاهُ مَحْشُوَّةٌ بِکَراماتِهِ الْاَبَدیَّةِ وَ مِحَنُهُ مُورِثَةٌ رِضاهُ وَ قُرْبَهُ وَ لَوْ بَعْدَ حینٍ فَیا لَها مِنْ انْعُمٍ لِمَنْ عَلِمَ وَ وُفِّقَ لِذلِکَ ]
در این فصل امام صادق علیه السلام بهترین وصیّتها را به مردم دارند و ظاهراً میخواهند به سفارش کنندگان تعلیم دهند که هرگاه خواستند سفارش کنند و وصیت نمایند،به بهترین برنامه و برترین واقعیّتها سفارش کنند که از طریق اینگونه وصایا مردم با حقایق آشنا شده و دل و قلبشان از تیرگی نجات یافته و به فضایل و کمالات آراسته میشوند و از آنجا که تمام ابواب کتاب با اهمّیت«مصباح الشریعة»وصایای امام صادق علیه السلام به عباد خداست از این جهت به ترجمه مختصر این باب اکتفا کرده و مفصل آن را احاله به ابواب گذشته و بر عهدۀ فصول بعد که از معنویترین بخشهای«مصباح الشریعة»است وامیگذارم.
حضرت میفرماید:
بالاترین و باارزشترین و مهمترین و لازمترین سفارشها این است که خدا را در
هیچ حال فراموش نکنی و همیشه و در هر لحظه به یاد جناب او باشی،آن وجود مقدّسی که تو را به انواع نعمتها آراسته و در هیچ برنامهای تو را از یاد نمیبرد.
هرگز اوامر و نواهی حضرت او را مخالفت مکن و در تمام حالات ذرّهای از اطاعت و بندگی او فرو مگذار که او شایستۀ عبودیّت و اطاعت و تو لایق خدمت و بندگی او هستی.
به نعمتهایی که از جانب حضرت او بر اثر لطف و محبّتش به تو عنایت میشود فریفته و مغرور مشو.
آنان که به مال مغرور شدند اخلاق قارونی به آنان دست داد و آنان که به قدرت فریفته شدند،فرعون از آب در آمدند و آنان که به علم و دانش خود مغرور گشتند بلعم باعورا شدند و هر سه طایفه به عذاب دنیا و آخرت دچار گشته و به ننگ ابدی رسیدند.
آنان که بیداری و بینایی خود را حفظ کردند و جانب تقوا و طاعت را مراعات نمودند مال خود را بعد از برداشت سهم خود،در راه خدا به ایتام و ذوی القربیٰ و فقرا و مساکین و دردمندان و جبهۀ حق علیه باطل و در راه نشر معارف الهی واگذاشتند و از این طریق به کسب رضای حق موفق شدند.
آنان که از مقام و جاه و شهرت و عنوان خود برای خدمت به بندگان خدا استفاده کردند به عنایت حق و لطف خاص حضرت دوست دست یافتند و آنان که از دانش خود در راه نشر معارف و هدایت بندگان خدا بهره جستند به کرامت و محبّت ابدی حق پیوستند.
فریفته شدن به ظواهر دنیا و نعمتهای مادی و معنوی عین حماقت و محض نادانی و دوری از تقوا و طاعت حق است.
در برابر نعمتهای دوست سپاسگزار و شاکر باش و شکر و سپاس حق به این
است که نعمتهای حضرت او را بجا و در راهی که او دستور داده مصرف کنی.
از زیر سایۀ رحمت و عظمت و جلال او به وسیلۀ عصیان و گناه بیرون مرو که به گمراهی افتاده و چنگال خطرناک هلاکت گریبانت را خواهد گرفت و در این صورت دچار سوء عاقبت شده و به غضب الهی گرفتار خواهی شد.
البته به این معنا توجه داشته باش که استقامت و صبر در راه دین و قرار داشتن در مدار شکر و بندگی همراه با انواع ابتلائات و سختیهاست،گرچه در راه خدا دچار ناراحتی و گرفتاری و ابتلا و سختی شوی با آن سختیها و رنجها بساز و بدان که ابتلائات و رنجها و مصائبی که ساخته تو نبوده و از جانب حق به تو میرسد قرین با کرامت و موجب قرب و نورانیّت و جلب رضا و خشنودی حق است گرچه بین بلاها و عنایات فاصله باشد،آه ! که تا چه اندازه این مشکلات و سختیهای در راه خدا موجبات توفیق و سعادت انسان را فراهم مینماید ! !
آنان که از طریق معرفت به او،قلبشان به نور عشق منوّر شد،در راه رسیدن به قرب و وصال او از هیچ حادثهای نهراسیدند و در برابر هیچ مصیبتی کمر خم نکردند و از برخورد با مشکلات و ابتلائات و سختیها خسته نشدند،عشق تا رساندن آنان به معشوق محرک و مربیشان بود.
[ رُوِیَ انَّ رَجُلاً اسْتَوْصیٰ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَقالَ:لا تَغْضَبْ ابَداً فَاِنَّ فیهِ مُنازَعَةَ رَبِّکَ.فَقالَ:زِدْنی فَقالَ:اِیّاکَ وَ ما تَعْتَذِرُ مِنْهُ فَاِنَّ فیهِ الشِّرْکَ الْخَفِیَّ فَقالَ:زِدْنی فَقالَ:صَلِّ صَلاةَ مُوَدِّعٍ فَاِنَّ فیهَا الْوُصْلَةَ وَ الْقُرْبیٰ.فَقالَ:زِدْنی فَقالَ:اِسْتَحْیِ مِنَ اللّهِ تَعالی اسْتِحْیاءَکَ مِنْ صالِحِ جیرانِکَ فَاِنَّ فیهِ زِیادَةَ الْیَقینِ.وَ قَدْ جَمَعَ اللّهُ تَعالی ما یَتَواصیٰ بِهِ الْمُتَواصُونَ مِنَ الْاَوَّلینََ وَ الْآخِرینَ فی خَصْلَةٍ واحِدَةً وَ هِیَ التَّقْویٰ یَقولُ اللّهُ تَعالی: [ وَ لَقَدْ وَصَّیْنَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ إِیّٰاکُمْ أَنِ اتَّقُوا اللّٰهَ ] (1)]
مردی خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله مشرّف شد و عرضه داشت:مرا موعظت فرما، حضرت فرمودند:هرگز عصبانی مشو؛زیرا خشم و عصبانیّت نزاع کردن با خداست.عرض کرد:زیادتر مرا موعظه کن.فرمود:از آنچه که موجب عذرخواهی میشود بپرهیز؛زیرا در آن شرک نهانی است.استدعا کرد:بیشتر به من سفارش کن.فرمود:نماز بخوان اما نماز شخصی که آخرین نماز اوست؛زیرا در
1) (1)) -نساء (4):131.
چنین نمازی قرب و وصل حق است.عرضه داشت:زیادتر از این مرا پند بده، فرمود:از جناب حق چنانچه از همسایه و دوستت حیا میکنی حیا کن؛زیرا این حقیقت موجب ازدیاد معرفت و یقین است.
تمام سفارشها و وصایایی که از اوّلین و آخرین رسیده است،خداوند بزرگ در یک کلمۀ تقوا جمع کرده و میفرماید:
و البته ما کسانی را که پیش از شما کتاب آسمانی به آنان داده شده است و نیز شما را سفارش کردیم که [ در همۀ امورتان ] از خدا پروا کنید.
شرح تقوا در باب هشتاد و دوم به توفیق الهی خواهد آمد.
[ وَ فیهِ جِماعُ کُلِّ عِبادَةٍ صالِحَةٍ وَ بِهِ وَصَلَ مَنْ وَصَلَ الَی الدَّرَجاتِ الْعُلیٰ وَ الرُّتَبِ الْقُصْویٰ وَ بِهِ عاشَ مَنْ عاشَ مَعَ اللّهِ بِالْحَیاةِ الطَّیِّبَةِ وَ الْاُنْسِ الدّائِمِ.قالَ اللّهُ تَعالی: [ إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ نَهَرٍ* فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ ] (1)]
تقوا مجموعه هر عبادت شایستهای است،هرکس به آن آراسته شود و به دست آوردن آن را توفیق یابد،به درجات بلند و مرتبههای عالی رسیده و هرکس به حیات طیّبه زندگی کرده به کمک تقوا زندگی کرده،به وسیلۀ تقوا انس همیشگی با حضرت حق و حقایق الهیه و فیوضات ربانیه میسّر است.
خداوند بزرگ در پایان سورۀ قمر میفرماید:
یقیناً پرهیزکاران در بهشتها و [ کنار ] نهرها هستند؛*در جایگاهی حق و پسندیده نزد پادشاهی توانا.
ای بینیاز آمدهام بر در تو باز***بر درگه قبول تو آورده ام نیاز
امیدوار بر در لطفت فتاده ام*** امید کز درت نشوم ناامید باز
دل زان توست بر سر کویت فکنده ام*** زیرا به دل تویی که تو دانیش جمله راز
گر یک نظرکنی به دل سوخته جگر*** بازش رهایی از تف هجران جانگداز
از کارسازی دل خود عاجز آمدم*** از لطف خویش کار دل خسته ام بساز(2)
در صدق
قالَ الصادِقُ علیه السلام:اَلصِّدْقُ نُورٌ مُتَشَعْشِعٌ فی عَالَمِهِ،کَالشَّمْسِ یَسْتَضیءُ بِها کُلُّ شَیْءٍ بِمَعْناهُ مِنْ غَیْرِ نُقْصانٍ یَقَعُ عَلیٰ مَعْناهُ.
وَ الصّادِقُ حَقّاً هُوَ الَّذی یُصَدِّقُ کُلَّ کاذِبٍ بِحَقیقَةِ صِدْقِ ما لَدَیْهِ وَ هُوَ الْمَعْنَی الَّذی لا یُسْمَعُ مَعَهُ سِواهُ اوْ ضِدُّهُ مِثْلُ آدَمَ علیه السلام صَدَّقَ ابْلیسَ فی کِذْبِهِ حینَ اقْسَمَ لَهُ کاذِباً لِعَدَمِ ما بِهِ مِنَ الْکِذْبِ فی آدَمَ علیه السلام قالَ اللّهُ تَعالی: [ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً ] (1).
وَ لِاَنَّ ابْلیسَ ابْدَعَ شَیْئاً کانَ اوَّلَ مَنْ ابْدَعَهُ وَ هُوَ غَیْرُ مَعْهودٍ ظاهِراً وَ باطِناً فَخَسِرَ هُوَ بِکِذْبِهِ عَلیٰ مَعْنیٰ لَمْ یَنْتَفِعْ مِنْ صِدْقِ آدَمَ علیه السلام عَلیٰ بَقاءِ الْاَبَدِ.
وَ افادَ آدَمَ علیه السلام بِتَصْدیقِهِ کِذْبَهُ بِشَهادَةِ الْمَلائِکَةِ بِنَفْیِ عَزْمِهِ عَمّا یُضادُّ عَهْدَهُ فِی الْحَقیقَةِ عَلیٰ مَعْنیٰ لَمْ یَنْتَقِضْ مِنِ اصْطِفائِهِ بِکِذْبِهِ شَیْئاً.
فَالصِّدْقُ صِفَةُ الصّادِقِ،وَ حَقیقَةُ الصِّدْقِ ما یَقْتَضی تَزْکِیَةَ اللّهِ لِعَبْدِهِ کَما ذَکَرَ عَنْ صِدْقِ عیسیٰ علیه السلام فِی الْقِیامَةِ بِسَبَبِ ما اشارَ الَیْهِ مِنْ صِدْقِهِ وَ هُوَ مِرْآةٌ لِلصّادِقینَ مِنْ رِجالِ امَّةِ مُحَمَّد صلی الله علیه و آله،فقال اللّه تعالی: [ هٰذٰا یَوْمُ یَنْفَعُ الصّٰادِقِینَ صِدْقُهُمْ ] (2)وَ قالَ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام:
الصِّدْقُ سَیْفُ اللّهِ فی ارْضِهِ وَ سَمائِهِ ایْنَما اهْویٰ بِهِ نَفَذَ،فَاِذا ارَدْتَ انْ تَعْلَمَ أَ صادِقٌ انْتَ امْ کاذِبٌ فَانْظُرْ فی قَصْدِ مَعْناکَ وَ غَوْرِ دَعْواکَ وَ عَیِّرْهُما
بِقِسْطاسٍ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ کَاَنَّکَ فِی الْقِیامَةِ.قالَ اللّهُ تَعالی: [ وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ ] (1)فَإذا اعْتَدَلَ مَعْنٰاکَ بِدَعْوٰاکَ ثَبَتَ لَکَ الصِّدْقُ.
وَ ادْنیٰ حَدِّ الصِّدْقِ انْ لٰا یُخالِفَ اللِسٰانُ القَلْبَ و لا القلبُ اللسانَ.
وَ مَثَلُ الصّٰادِقِ المَوْصُوفِ بِمٰا ذَکَرْنٰا کَمَثَلِ النّازِعِ رُوحَهُ انْ لَمْ تَنْزِعْ فَما ذا یَصْنَعُ ؟ !
1) (1)) - اعراف (7):8.
[ الصِّدْقُ نُورٌ مُتَشَعْشِعٌ فی عَالَمِهِ کَالشَّمْسِ یَسْتَضیءُ بِها کُلُّ شَیْءٍ بِمَعْناهُ مِنْ غَیْرِ نُقْصانٍ یَقَعُ عَلیٰ مَعْناهُ ]
صدق واقعیّت بسیار مهمّی است که شعاع نور آن به گستردگی آفرینش و به پهنای غیب و شهود گسترده است.
همان طور که در جملۀ اوّل روایت امام صادق علیه السلام فرمودهاند،صدق،نور و روشنایی است و ارزش این حقیقت در میان حسنات ارزش خاصّی است.
انسانی که همراه صدق است،منبع خیر و جدای از شرّ و شرور است و مردم از برکت وجود او بهرهها میبرند.
قرآن مجید به تمام مردم دستور میدهد تمام شؤون زندگی را با صادقان هماهنگ و همراه کنید.
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ کُونُوا مَعَ الصّٰادِقِینَ ] (1).
ای کسانی که ایمان آوردهاید ! از خدا پروا کنید و با صادقان باشید [ صادقانی که کاملترینشان پیامبران و اهل بیت رسول بزرگوار اسلام هستند.]
قرآن مجید ارزش صدق و صداقت را آن قدر والا و بالا میداند که میفرماید:
1) (1)) -توبه (9):119.
در قیامت صدق صادقان به آنان منفعت و بهره میرساند.
[ هٰذٰا یَوْمُ یَنْفَعُ الصّٰادِقِینَ صِدْقُهُمْ ] (1).
این روزی است که راستان را راستی و صدقشان سود دهد.
قرآن مجید شعاع صدق را گسترده به اعتقاد و عمل و گفتار میداند و نجات انسان را در دنیا و آخرت در گرو اعتقاد صادقانه و عمل صادقانه و قول صادقانه میداند.
در این زمینه لازم است مسئله بسیار با اهمیّت صدق در سه مرحله ایمان و عمل و گفتار از طریق آیات قرآن مجید بررسی شود تا معلوم گردد بنده حقیقی و عاشق واقعی و عارف وارسته کیست که و اللّه قسم ! راهی به حریم قرب حضرت او جز از مسیر صدق در عقیده و عمل و قول نیست،آنان که به جایی رسیدند و منازل و مدارج کمال و عرفان را طی کردند،از طریق صدق طی کردند،آنان که از رذایل پیراسته شدند و به حسنات آراسته گشتند و به جایی رسیدند که جز محبوب ندیدند و جز محبوب نگفتند و برای غیر معشوق کار نکردند،از راه صدق رسیدند که خداوند بزرگ به خاطر صدقی که در همه جوانب حیات و در ظاهر و باطن خود و در ایمان و عمل و گفتار خویش داشتند،در قرآن مجید از آنان به عنوان صدیق یاد فرموده است:
[ وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ إِبْرٰاهِیمَ إِنَّهُ کٰانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا ] (2).
و در این کتاب،[ سرگذشتِ ] ابراهیم را یاد کن،یقیناً او بسیار راستگو و پیامبر بود.
[ وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کٰانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا ] (1).
و در این کتاب،[ سرگذشتِ ] ادریس را یاد کن که او بسیار راستگو و پیامبر بود.
[ مَا الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّیقَةٌ ] (2).
مسیح،فرزند مریم جز فرستادهای [ از سوی خدا ] نیست که پیش از او هم فرستادگانی گذشتهاند.و مادرش زن بسیار راستگو [ و درستکاری ] بود.
[ وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ أُولٰئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ ] (3).
و کسانی که به خدا و پیامبرش ایمان آوردند،آنانند که صدّیقان و گواهان [ اعمال ] نزد پروردگارشان هستند.
[ فَأُولٰئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَدٰاءِ وَ الصّٰالِحِینَ ] (4).
و کسانی که از خدا و پیامبر اطاعت کنند،در زمرۀ کسانی از پیامبران و صدّیقان و شهیدان و شایستگان خواهند بود که خدا به آنان نعمت [ ایمان، اخلاق و عمل صالح ] داده؛و اینان نیکو رفیقانی هستند.
که منظور از صِدّیق در دو آیه اخیر انبیا و ائمه علیهم السلام و کمّلین از اولیا
و تربیتشدگان مدرسۀ حق و حقیقتند و این راهی است که برای هر انسانی باز است و مقامی است که کسب آن در خور تمام مکلّفین است که با کمال تأسّف و تأثّر اکثر مردم از تحصیل این مقام با عظمت ملکوتی کوتاهی میکنند !
اکثر مردم وقت خود را صرف جمع مال و نشست و برخاست با اهل گناه و خوض در باطل و لهو و لعب و خواب و خوراک و شهوت و شکم میکنند و آنان را به همین خاطر از نمد حقایق کلاهی نیست.
قرآن مجید ایمانی را که همراه یقین و باور و عامل عشق انسان به حق و محرک آدمی به سوی اخلاق حسنه و عمل صالح است صادقانه میداند و دارندۀ این چنین ایمان را اهل صدق معرفی میکند:
[ إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتٰابُوا وَ جٰاهَدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أُولٰئِکَ هُمُ الصّٰادِقُونَ ] (1).
مؤمنان فقط کسانیاند که به خدا و پیامبرش ایمان آوردهاند،آن گاه [ در حقّانیّت آنچه به آن ایمان آوردهاند ] شک ننموده و با اموال و جانهایشان در راه خدا جهاد کردهاند؛اینان [ در گفتار و کردار ] اهل صدق و راستیاند.
در سورۀ مبارکۀ بقره اوصاف ایمانی و عملی و اخلاقی اهل ایمان را در پانزده مرحله بیان میفرماید و سپس در پایان آیۀ شریفه آراستگان به آن برنامههای پرارزش را اهل صدق معرفی میکند:
1) (1)) -حجرات (49):15.
[ أُولٰئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ ] (1).
اینانند که [ در دینداری و پیروی از حق ] راست گفتند،و اینانند که پرهیزکارند.
صدق در ایمان سرمایهای عجیب و مایۀ او سرمایۀ فوقالعادهای است، شخصیّتهایی چون سلمان،ابو ذر،مقداد،رشید،حجر،عمار،بلال،میثم، کمیل و...به وسیلۀ صدق به آن مقامات بلند ملکوتی رسیدند.
بسیاری از مردم به محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله مشرف شدند و اظهار ایمان کردند، ولی خداوند متعال صریحاً در قرآن مجید ادعای آنان را در اظهار ایمان مردود دانست و از آنان به عنوان غیر مؤمن یا منافق و یا دروغگو یاد کرد،آیات کتاب را در این زمینه بنگرید:
[ قٰالَتِ الْأَعْرٰابُ آمَنّٰا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لٰکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنٰا وَ لَمّٰا یَدْخُلِ الْإِیمٰانُ فِی قُلُوبِکُمْ ] (2).
بادیهنشینان گفتند:ما [ از عمق قلب ] ایمان آوردیم.بگو:ایمان نیاوردهاید، بلکه بگویید:اسلام آوردهایم؛زیرا هنوز ایمان در دلهایتان وارد نشده است.
[ إِذٰا جٰاءَکَ الْمُنٰافِقُونَ قٰالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَ اللّٰهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنٰافِقِینَ لَکٰاذِبُونَ ] (3).
چون منافقان نزد تو آیند،میگویند:گواهی میدهیم که تو بیتردید فرستادۀ خدایی.و خدا میداند که تو بیتردید فرستاده اویی،و خدا گواهی میدهد که یقیناً منافقان دروغگویند.
منافقان برای ریا و جلب منافع دنیا مبادرت به عبادت و کردار نیک مینمایند، ولی چون ایمان و اخلاص و عقیده ندارند،آن عبادت و کردار در بارگاه حضرت حق ارزش ندارد و در آخرت باری از دوش آنان برنمیدارد،عمل مردم مؤمن رحمت و کار منافق نقمت است.
نماز منافق در پی جنگ و ستیز با حق و از برای مکر و خدعه و نیرنگ و نماز مؤمن برای رسیدن به مقام قرب و کسب نجات در روز قیامت است.
آن منافق با موافق در نماز***از پی استیزه(1)آید نه نیاز
در نماز و روزه و حج و زکات*** با منافق مؤمنان در برد و مات
مؤمنان را برد باشد عاقبت*** بر منافق مات اندر آخرت
هر یکی سوی مقام خود رود*** هر یکی بر وفق نام خود رود
مؤمنش خوانند جانش خوش شو*** دور منافق تیز و پر آتش شود(2)
هنگامی که بر اثر معرفت،نسبت به حقایق هستی و به خصوص وجود مقدّس حضرت او یقین حاصل شود و قلب به شؤون حضرت دوست تسلیم گردد و دل به زلف گرهگیر عشق محبوب پیوند بخورد و آدمی تحقق قیامت و روز حساب را که وعدۀ حضرت یار است با تمام وجود حس کند،عمل و کار و کوشش بر مبنای این حالات ملکوتی و واقعیّات ربّانی صورت میگیرد و نور ایمان به حق و قیامت و نبوت و ولایت در تمام حرکات جلوهگر میشود،در این وقت این عمل را عمل صادقانه میگویند.
صدق در عمل به این معناست که سراپای عمل غرق در نور ایمان و اخلاص باشد و فعل انسان به دستور او و برای او انجام گیرد.
نظام عمل در وجود همه انسانها اگر بر این مبنا باشد،از شرّ و شرور و از خبائث و مفاسد اثری برجا نخواهد ماند که این همه پلیدی و آلودگی محصول عمل بینور و کوشش برای غیر خداست.
[ وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطٰاناً نَصِیراً ] (1).
و بگو:پروردگارا ! مرا [ در هر کار و شغلی ] به نیکی وارد کن و به نیکی بیرون آور و برایم از نزد خود نیرویی یاری دهنده قرار ده.
[ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اللّٰهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضیٰ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ مٰا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً ] (2).
از مؤمنان مردانی هستند که به آنچه با خدا بر آن پیمان بستند [ و آن ثبات قدم و دفاع از حق تا نثار جان بود ] صادقانه وفا کردند،برخی از آنان پیمانشان را به انجام رساندند [ و به شرف شهادت نایل شدند ] و برخی از آنان [ شهادت را ] انتظار میبرند و هیچ تغییر و تبدیلی [ در پیمانشان ] ندادهاند.
[ لِلْفُقَرٰاءِ الْمُهٰاجِرِینَ الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ وَ أَمْوٰالِهِمْ یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّٰهِ وَ رِضْوٰاناً وَ یَنْصُرُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِکَ هُمُ الصّٰادِقُونَ ] (3).
[ بخشی از غنایم ] برای فقیران مهاجری است که از دیار و اموالشان بیرون
رانده شدهاند،در حالی که فضل و خشنودی خدا را میجویند و خدا و پیامبرش را یاری میکنند،اینان همان راستگویانند.
صدق چه دنیای لذّت بخش و چه شجرۀ پر ثمری است،صدق چه واقعیّت زیبا و چه نهال پرباری است،صدق چه واقعیّت شیرین و حال پرقیمتی است،ای کاش ! همۀ مردم ایمان و عمل و اخلاق و گفتار و کردار خود را بر پایۀ صدق استوار میکردند،تا معنای بهشت آخرت در همین دنیا هم تحقّق پیدا کند.
آن کس که بدون ریا و تزویر و منهای خدعه و فریب و جدای از مکر و حیله و به دور از تقلّب و کینه و همراه با صافی و پاکی و اخلاص و ایمان و آراسته به حسنات و پیراسته از رذایل زندگی میکند و در زندگی خود هدفی جز جلب خشنودی حضرت او ندارد اهل صدق است،صادق کوشش و حرکتش در راه محبوب است و وی را در این راه از سر باختن و ریخته شدن خون باکی نیست.
سخن راست را ارزشی است عظیم که کسی را بر آن ارزش آگاهی نیست،بهترین کلام در تمام آفرینش کلام راست است،اگر تمام دنیا به یکدیگر راست بگویند، مشکلی برای کسی پیش نخواهد آمد.
مایه و سرچشمۀ اوّلیّه راستگویی ایمان به خدا و سالم بودن قلب از شوائب شرک و رذایل اخلاقی است،لسان صدق که در آیات قرآن مجید مطرح است جز با ایمان و اتّکال به خدا قابل تحصیل نیست.
دروغگو یا بیایمان است،یا ضعیف،یا ترسو،یا مزوّر و متقلّب و حیلهگر.
راستی و راستگویی صفت انبیا و اولیای الهی است،اگر بخواهی در آن صف
قرار بگیری زبان به راستی آراسته کن و از سخن غیر حق در تمام امور بپرهیز که راستان و راستگویان محبوب حضرت دوست و معشوق حضرت یارند و مقامشان هم چون مقام ملکوتیان ملکوتی است.
بیایید به حضرت حق و به تمام خلق در همۀ جهات،راست بگوییم و از این باب نجات به هیچ صورت روی برنگردانیم.
راستی و راستگویی سبب نورانیت دل و علت روشنایی جان و رسانندۀ انسان به سرچشمۀ کمالات یعنی حضرت دوست است.
[ وَ وَهَبْنٰا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنٰا وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ لِسٰانَ صِدْقٍ عَلِیًّا ] (1).
و به آنان از رحمت خود بخشیدیم،و برای آنان [ در میان مردم ] نامی نیک و ستایشی والامرتبه قرار دادیم.
قرآن مجید در آیات متعدّدی به آنان که زبانشان با دل یکی نیست حملات سختی آورده و بر هویت وجودشان مارک نفاق زده است.
[ یَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مٰا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ ] (2).
با زبانهایشان چیزی میگویند که در دلهایشان نیست.
مردمی که دارای زبان راستگو هستند اهل ایمان و صفا و اخلاصند و از گفتار درست و راست آنان پیداست که با حضرت دوست پیوندی عاشقانه دارند.از این جهت ائمه بزرگوار علیهم السلام در روایات و احادیثی که از خود به یادگار گذاشتهاند مردم را
به معاشرت با انسانهای امین و راستگو تشویق کردهاند؛زیرا امین و صادق القول منبع خیر و سرچشمۀ برکت و مایۀ رحمت و لطف است.
عَنْ ابی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:لا تَغْتَرُّوا بِصَلاتِهِمْ وَ لا بِصِیامِهِمْ،فَاِنَّ الرَّجُلَ رُبَّما لَهِجَ بِالصَّلاةِ وَ الصَّوْمِ حَتّیٰ لَوْ تَرَکَهُ اسْتَوْحَشَ وَ لکِنْ اخْتَبِرُوهُمْ عِنْدَ صِدْقِ الْحَدیثِ وَ اداءِ الْاَمانَةِ (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:به نماز خواندن و روزه گرفتن آنها فریب نخورید،بسا که مرد به نماز و روزه انس گیرد که اگر آن را وانهد دچار هراس گردد،مردم را به راستگویی و امانتپردازی امتحان کنید.
عَنْ ابی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام:مَنْ صَدَقَ لِسانُهُ زَکی عَمَلُهُ (2).
امام صادق علیه السلام فرمود:هرکس زبانش زبان صدق است کردارش پاک است.
عَنْ ابی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:کونوا دُعاةً لِلنّاسِ بِالْخَیْرِ بِغَیْرِ الْسِنَتِکُمْ لِیَرَوْا مِنْکُمُ الْاِجْتِهادَ وَ الصِّدْقَ وَ الْوَرَعَ (3).
و نیز آن حضرت فرمود:مبلّغ مردم باشید به کار خیر نه تنها با زبان بلکه سعی کنید از شما کوشش در راه خدا و راستی و پاکدامنی ببینند.
وَ قالَ علیه السلام:اَحْسَنُ مِنَ الصِّدْقِ قائِلُهُ وَ خَیْرٌ مِنَ الْخَیْرِ فاعِلُهُ (4).
1) (1)) -الکافی:104/2،باب الصدق و أداء الأمانة،حدیث 2؛بحار الأنوار:2/68،باب 60،حدیث 2.
2) (2)) -الکافی:104/2،باب الصدق و أداء الأمانة،حدیث 3؛بحار الأنوار:209/75،باب 23،حدیث 83.
3) (3)) -الکافی:105/2،باب الصدق و أداء الأمانة،حدیث 10؛وسائل الشیعة:162/12،باب 108،حدیث 15955.
4) (4)) -مجموعة ورام:75/2؛بحار الأنوار:9/68،باب 60،حدیث 14.
و نیز آن جناب فرمود:بهتر از صدق،گویندۀ آن و بهتر از نیکی،انجام دهندۀ آن است.
صدق،نوری است که در عالم معنی میدرخشد و به تمام باطن و ظاهر انسان روشنایی میبخشد،مانند آفتاب که هر چیزی که در سیطرۀ آن است از او نور میگیرد و این نور دادن نقصان و ضعفی در آن منبع ایجاد نمیکند.
[ وَ الصّادِقُ حَقّاً هُوَ الَّذی یُصَدِّقُ کُلَّ کاذِبٍ بِحَقیقَةِ صِدْقِ ما لَدَیْهِ وَ هُوَ الْمَعْنَی الَّذی لا یُسْمَعُ مَعَهُ سِواهُ اوْ ضِدُّهُ مِثْلُ آدَمَ علیه السلام صَدَّقَ ابْلیسَ فی کِذْبِهِ حینَ اقْسَمَ لَهُ کاذِباً لِعَدَمِ ما بِهِ مِنَ الْکِذْبِ فی آدَمَ علیه السلام قالَ اللّهُ تَعالی: [ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً ] (1).وَ لِاَنَّ ابْلیسَ ابْدَعَ شَیْئاً کانَ اوَّلَ مَنْ ابْدَعَهُ وَ هُوَ غَیْرُ مَعْهودٍ ظاهِراً وَ باطِناً فَخَسِرَ هُوَ بِکِذْبِهِ عَلیٰ مَعْنیٰ لَمْ یَنْتَفِعْ مِنْ صِدْقِ آدَمَ علیه السلام عَلیٰ بَقاءِ الْاَبَدِ.وَ افادَ آدَمَ علیه السلام بِتَصْدیقِهِ کِذْبَهُ بِشَهادَةِ الْمَلائِکَةِ بِنَفْیِ عَزْمِهِ عَمّا یُضادُّ عَهْدَهُ فِی الْحَقیقَةِ عَلیٰ مَعْنیٰ لَمْ یَنْتَقِضْ مِنِ اصْطِفائِهِ بِکِذْبِهِ شَیْئاً ]
به حقیقت کسی که آراسته به صدق است به مقتضای صدقش کذب و تقلّب را در افراد کاذب ندیده و ظاهر اعمال آنان را حمل به صحت و صدق نموده، اظهارات آنان را تصدیق مینماید،آری،این همان نور صدق و حقیقت معناست که غیر از این از آن انتظاری نیست.
چنان که حضرت آدم ابلیس را در اظهار کذب او چون قسم خورد تصدیق نمود
1) (1)) -طه (20):115.
و سخن او را باور کرد؛زیرا در وجود آدم اثری از دروغ و تقلّب نبود.
حضرت حق در سورۀ طه میفرماید:
ما با آدم عهد کرده و او را توجه دادیم ولی او فراموش کرد و ما برای او عزمی نیافتیم.
و ابلیس در اولین مرتبه این تقلّب و خلاف را به کار برد و پیش از او کسی را سابقۀ این عمل در ظاهر و باطن نبوده است،پس او به خاطر همین خیانتش دچار خسارت شد و از پاکی و صفا و صدق و درستی آدم در جهت اغوا کردنش نفعی نبرد و وی را از حالت صدق و روحانیت به سبب دروغی که در جهت مخلّد شدنش در بهشت اظهار کرد بیرون نبرد.
صفت صدق حضرت آدم را سودبخش و مفید واقع شد؛زیرا او به خاطر صفا و صدق خویش،غیر راستی به خود راه نداد و خیال دروغ دربارۀ ابلیس نکرد و کذب او را که در ظاهر صدق مینمود باور کرد.
این است که خدای تعالی فرمود:ما از آدم چیزی را که خلاف پیمان و برنامه او بوده ندیدیم و هرگز او قصد نافرمانی نداشت و از این لحاظ بود که به سبب حیله و دروغ ابلیس،از مقام برگزیدگی او چیزی کم نشد.
[ فَالصِّدْقُ صِفَةُ الصّادِقِ،وَ حَقیقَةُ الصِّدْقِ ما یَقْتَضی تَزْکِیَةَ اللّهِ لِعَبْدِهِ کَما ذَکَرَ عَنْ صِدْقِ عیسیٰ علیه السلام فِی الْقِیامَةِ بِسَبَبِ ما اشارَ الَیْهِ مِنْ صِدْقِهِ وَ هُوَ مِرْآةٌ لِلصّادِقینَ من رجال امة محمد صلی الله علیه و آله،فقال اللّه تعالی: [ هٰذٰا یَوْمُ یَنْفَعُ الصّٰادِقِینَ صِدْقُهُمْ ] (1)]
صدق یکی از صفات عالی انسانی و ملکوتی است و این حقیقت الهیّه در اثر تهذیب و تزکیه حاصل میشود و هم چنین حصول صدق موجب برائت و تزکیۀ انسان از سیّئات و قبائح اعمال میشود،چنانکه حضرت عیسی در نتیجۀ ظهور صدق از جانب پروردگار عالم تزکیه و تبرئه شد و مورد ستایش قرار گرفت و آن حضرت آیینۀ نشان دهندۀ صادقان از امت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است.
خداوند متعال میفرماید:
در روز جزا صادقین از صدق خود بهره میگیرند.
و صدق به هر اندازه که در وجود آدمی برقرار و ثابت گردد،به همان اندازه تزکیه و پاکی بیاید.
1) (1)) -مائده (5):119.
[ وَ قالَ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام:اَلصِّدْقُ سَیْفُ اللّهِ فی ارْضِهِ وَ سَمائِهِ ایْنَما اهْویٰ بِهِ نَفَذَ،فَاِذا ارَدْتَ انْ تَعْلَمَ أَ صادِقٌ انْتَ امْ کاذِبٌ فَانْظُرْ فی قَصْدِ مَعْناکَ وَ غَوْرِ دَعْواکَ وَ عَیِّرْهُما بِقِسْطاسٍ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ کَاَنَّکَ فِی الْقِیامَةِ.قالَ اللّهُ تَعالی: [ وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ ] (1)فَإذا اعْتَدَلَ مَعْنٰاکَ بِدَعْوٰاکَ ثَبَتَ لَکَ الصِّدْقُ.وَ ادْنیٰ حَدِّ الصِّدْقِ انْ لٰا یُخالِفَ اللِسٰانُ القَلْبَ و لا القلبُ اللسانَ.وَ مَثَلُ الصّٰادِقِ المَوْصُوفِ بِمٰا ذَکَرْنٰا کَمَثَلِ النّازِعِ رُوحَهُ انْ لَمْ تَنْزِعْ فَما ذا یَصْنَعُ ؟ ! ]
امیر المؤمنین علیه السلام فرموده است:
صدق،شمشیر برندهای است که با عنایت حق در بندگان خاصش ظهور میکند و این شمشیر به هر موردی که فرود آید از آسمان گرفته تا زمین نافذ و قاطع خواهد بود.
هرگاه بخواهی بدانی که از صادقانی یا از کاذبان باید با کمال دقّت در باطن و رفتار و کردار خود تحقیق و رسیدگی کنی و قلب و ظواهر خود را به میزان عدل
1) (1)) -اعراف (7):8.
الهی که قرآن و پیامبر و ائمه علیهم السلام هستند بررسی نموده و بیطرفانه به قوانین الهی عرضه بداری،گویی که در پیشگاه عدل الهی حاضر شدهای در معرض سنجش یوم القیامه قرار گرفتهای،خداوند متعال میفرماید:
مردم در روز جزا به میزان حق سنجیده میشوند،پس هرکس میزان او سنگینتر باشد رستگار است (1).
چون برنامۀ معنوی تو از جهت افکار و عقاید و اخلاق روی عدالت و درستی و صحّت قرار داشته باشد و ادعای تو طبق باطن و معنویّت صورت پیدا کند مقام صدق برای تو ثابت است و این کمترین مرتبۀ صدق است که بین زبان و قلب کمترین مخالفتی نباشد.
شخص صادق به این طریقی که ذکر شد مانند آدم محتضر است و شخص محتضر خواه و ناخواه روی به عالم معنی کرده و از جهان ماده و صورت گذشته، هم چنین شخص صادق در همه احوال و اقوال و افکار خود صددرصد از صدق و درستی پیروی کرده و از تظاهر و اختلاف و دعوا و هوسرانیهای مردم گذشت خواهد کرد.
ملّا عبد الرزاق لاهیجی میگوید:
باید دانست که کمال صدق حاصل نمیشود در آدمی مگر به وجود چهار صدق:
اوّل: صدق زبان که هرچه گوید و هر خبر که دهد خواه با خدا و خواه با خلق و خواه از ماضی و خواه از مستقبل راست گوید و به هرچه گوید و خبر دهد صادق
1) (1)) -اعراف (7):8؛ «وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» .
باشد،پس بنابراین با وجود میل به دنیا و رغبت به دنیا،در گفتن:
[ وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ ] (1).
من به دور از انحراف و با قلبی حقگرا همۀ وجودم را به سوی کسی که آسمانها و زمین را آفرید،متوجه کردم.
و گفتن:
[ إِیّٰاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ ] (2).
[ پروردگارا ! ] تنها تو را میپرستیم و تنها از تو کمک میخواهیم.
و امثال اینها از ادعیه و آیات کاذب خواهد بود.
دوّم: صدق نیّت است یعنی صدق حقیقی و راستی و درستی و تحقیقی مقتضی آن است که در نیت هر فعل طاعت و عبادت،غیر خدا ملحوظ نباشد و به تقرّب حضرت باری غیر او را دخیل نکند و الّا در آن نیّت کاذب خواهد بود.
سوم: صدق عزم است یعنی عزمش آن باشد که اگر ولایت ناحیه به او رجوع شود عدالت کند و اگر صاحب ثروت و تموّل شود به ضعفا و اهل حاجت احسان نماید و اگر در قضا و ولایت ناحیه و تدریس مدرسه اوْلی از خود یابد ولایت و تدریس به او رجوع کند.
چهارم: صدق مقامات است یعنی در هر مقام از مقامات ستّ که زهد است و محبّت و توکّل و خوف و رجا و رضا،حقیقت آن مقام را طلب کند و به مرتبه ضعیف آن راضی نشود و در هر مقام از مقامات مذکوره کامل باشد و اگر به خلاف آن باشد و به مرتبۀ ناقص این مراتب راضی شود کاذب خواهد بود نه صادق.