ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -، توشیحگر
عنوان قراردادی:مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه .شرح
عنوان و نام پدیدآور:عرفان اسلامی / مولف حسین انصاریان ؛ ویرایش و تحقیق محسن فیضپور ،محمدجواد صابریان.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۶ - ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری:ج.
فروست:مجموعه آثار؛ ۳۱، ۳۲، ۳۳، ۳۴، ۳۵، ۳۶، ۳۷، ۳۸، ۳۹، ۴۰، ۴۱، ۴۲، ۴۳، ۴۴.
شابک:۷۰۰۰۰۰ ریال : دوره 978-964-96392-9-1 : ؛ ج.۱ : 978-964-96392-6-0 ؛ ج.۲ : 978-964-96392-7-7 ؛ ۷۰۰۰۰۰ ریال : ج.۳ 978-964-96392-8-4 : ؛ ج.۴ 978-964-2939-00-8 : ؛ ج.۵ 978-964-2939-01-5 : ؛ ج.۶ 978-964-2939-02-2 : ؛ ج.۷ : 978-964-2939-03-9 ؛ ج.۸ : 978-964-2939-04-6 ؛ ج.۹ : 978-964-2939-05-3 ؛ ج.۱۰ 978-964-2939-06-0 : ؛ ج.۱۱ : 978-964-2939-07-7 ؛ ج.۱۲ 978-964-2939-08-4 : ؛ ج.۱۳ 978-964-2939-09-1 : ؛ ج.۱۴ 978-964-2939-10-7 : ؛ ج.۱۵ 978-964-2939-13-8 :
یادداشت:ج.۲ - ۵، ۹ و ۱۱ (چاپ اول: زمستان ۱۳۸۶).
یادداشت:ج.۱۲ - ۱۵ (چاپ اول: ۱۳۹۱) (فیپا).
یادداشت:جلد چهاردهم و پانزدهم فهرست میباشند.
یادداشت:ج.۷ - ۹ (چاپ دوم:۱۳۸۷).
یادداشت:ج.۱۰ (چاپ اول: ۱۳۸۶).
یادداشت:ج.۱۰ - ۱۵ (چاپ دوم:۱۳۸۸).
یادداشت:عنوان روی جلد: عرفان اسلامی شرح مصباحالشریعه.
یادداشت:کتابنامه.
عنوان روی جلد:عرفان اسلامی شرح مصباحالشریعه.
موضوع:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، ۸۳ - ۱۴۸ق . مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه -- نقد و تفسیر
موضوع:احادیث اخلاقی -- قرن ۲ ق.
موضوع:اخلاق اسلامی -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
موضوع:عرفان -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
شناسه افزوده:فیضپور قمی، محسن، ۱۳۵۳ -، ویراستار
شناسه افزوده:صابریان، محمدجواد، ویراستار
شناسه افزوده:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، ۸۳ - ۱۴۸ق . مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه . شرح
رده بندی کنگره:BP۲۴۸/ج۷م۶۰۴۲۲۱۸۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی:۲۹۷/۶۱
شماره کتابشناسی ملی:۱۱۸۲۵۶۰
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
ألْکَلٰامُ اظْهٰارُ مٰا فی قَلْبِ الْمَرْءِ مِنَ الصَّفٰاءِ وَ الْکَدَرِ وَ الْعِلْمِ وَ الْجَهْلِ،قٰالَ أَمیر الْمُؤْمنینَ علیه السلام:اَلْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسٰانِهِ.
فَزِنْ کَلٰامَکَ وَ اعْرِضْهُ عَلَی الْعَقْلِ فَاِنْ کٰانَ لِلّهِ وَفِی اللّٰهِ فَتَکَلَّمْ بِهِ،وَ ان کانَ غَیْرَ ذٰلِکَ فَالسُّکُوتُ خَیْرٌ مِنْهُ.
فَلَیْسَ عَلَی الْجَوارِحِ عِبٰادَةٌ اخَفَّ مَؤُونَةً وَ افْضَلَ مَنْزِلَةً وَ اعْظَمَ قَدْراً عِنْدَ اللّهِ مِنَ الْکَلٰامِ فی رِضٰا اللّهِ وَ لِوَجْهِهِ وَ نَشْرِ آلٰائِهِ وَ نَعْمٰائِهِ فی عِبٰادِهِ.أَ لٰا تَریٰ انَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یَجْعَلْ فیما بَیْنَهُ وَ بَیْنَ رُسُلِهِ مَعْنیً یَکْشِفُ مٰا اسَرَّ الَیْهِمْ مِنْ مَکْنُوناتِ عِلْمِهِ وَ مَخْزُوناتِ وَحْیِهِ غَیْرَ الْکَلٰامِ وَ کَذٰلِکَ بَیْنَ الرُّسُلِ وَ الْاُمَمِ،فَثَبَتَ بِهٰذا انَّهُ افْضَلُ الْوَسٰائِلِ وَ الْطَفُ الْعِبٰادَةِ.
وَ کَذٰلِکَ لا مَعْصِیَةَ اشْغَلُ عَلَی الْعَبْدِ وَ اسْرَعُ عُقوبَةً عِنْدَ اللّهِ وَ اشَدُّها مَلامَةً وَ اعْجَلُها سَأْمَةً عِنْدَ الْخَلْقِ مِنْهُ.
وَ اللِّسانُ تَرْجُمانُ الضَّمیرِ وَ صاحِبُ خَبَرِ الْقَلْبِ وَ بِهِ یَنْکَشِفُ ما فی سِرِّ الْباطِنِ وَ عَلَیْهِ یُحاسَبُ الْخَلْقُ یَوْمَ الْقِیامَةِ.
وَ الْکَلامُ خَمْرٌ یُسْکِرُ الْقُلوبَ وَ الْعُقولَ ما کانَ مِنْهُ لِغَیْرِ اللّهِ.وَ لَیْسَ شَیْءٌ احَقَّ بِطُولِ السِّجْنِ مِنَ اللِّسانِ.
قالَ بَعْضُ الْحُکَماءِ:اِحْفَظْ لِسانَکَ عَنْ خَبیثِ الْکَلامِ وَ فی غَیْرِهِ لا تَسْکُتْ انِ اسْتَطَعْتَ.
فَاَمَّا السَّکینَهُ وَ الصَّمْتُ فَهِیَ هَیْئَةٌ حَسَنَةٌ رَفیعَةٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لِاَهْلِها وَ هُمْ امَناءُ اسْرارِهِ فی ارْضِهِ.
[ ألْکَلٰامُ اظْهٰارُ مٰا فی قَلْبِ الْمَرْءِ مِنَ الصَّفٰاءِ وَ الْکَدَرِ وَ الْعِلْمِ وَ الْجَهْلِ،قٰالَ أَمیر الْمُؤْمنینَ علیه السلام:اَلْمَرْءٌ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسٰانِهِ ]
در این فصل،امام صادق علیه السلام به یکی از بزرگترین نعمتهای الهی که در قرآن مجید به عنوان یکی از نعمتهای ربوبی شمرده شده یعنی مسئله بیان و کلام و سخن گفتن اشاره میفرماید:
[ الرَّحْمٰنُ* عَلَّمَ الْقُرْآنَ* خَلَقَ الْإِنْسٰانَ* عَلَّمَهُ الْبَیٰانَ ] (1).
[ خدای ] رحمان*قرآن را تعلیم داد.*انسان را آفرید؛*به او بیان آموخت.
سخن و کلام همان طور که امام به حق ناطق میفرماید:علّت ظهور باطن متکلّم و گوینده است.سخن نشان میدهد که درون گوینده در چه وضعی است ؟
آیا اهل صفاست،یعنی درونی آراسته به ایمان و حقیقت و فضیلت و کرامت دارد که اگر اینگونه باشد،سخنش حق و کلامش چراغ هدایت و بیانش امر به معروف و نهی از منکر و وسیلۀ نشر علم و اخلاق و حسنات است.
و اگر کلامش لغو و بیهوده و سخنش بیمعنی و باطل است،روشن میکند که
1) 1) -الرحمن (55):1-4.
باطنش آلوده و درونش خبیث و قلبش قسی و دلش بیربط به حضرت حق و نفسش آلوده به رذایل و روحش مسخّر شیطان رجیم است.
در مسئلۀ زبان و ساختمان این عضو و فضیلت صمت و سکوت در ابتدای جلد هشتم به تفصیل مسائلی بیان شد و در ابتدای این جلد به خواست حضرت مولا مسائلی در باب سخن و کلام مطرح میشود که توجه به آن به سود دنیا و آخرت ماست.
راستی،اگر متکلم در دنیای درونش آراسته به حقایق ایمانی و واقعیتهای ملکوتی و حسنات اخلاقی نباشد،چگونه میتواند سخن پاک و کلام پاکیزه و گفتار پسندیده و بیان سودمند داشته باشد ؟ که همه اینها معلول روشنی درون و پاکی و صفای باطن است.
کلام چه گوهر پر ارزش و چه نعمت عظیم و چه چراغ پر فروغی است که خدای مهربان از باب لطف و عنایتش به بندگان مرحمت فرموده،تا هم نیازهای دنیایی خود را با آن برطرف کنند و هم به وسیلۀ آن دنیای زندگی را از محبت و عشق و سرور و صفا و وفا پر کنند و هم برای برزخ و قیامت خود چراغی روشنتر از آفتاب بیفروزند،ولی هزاران حیف که این نعمت الهی در دست بسیاری از مردم تبدیل به خط تاریک کفر و ناسپاسی میشود و به لباس باطل پوشیده گشته وسیلۀ نفاق، کینه،دشمنی،بیمهری،غضب،خشم،دو به هم زنی،غیبت،تهمت،دروغ، پشتهماندازی،آبروریزی،جنگ،خرابی،آدمکشی،نقشههای خائنانه و قوانین ظالمانه میگردد ! ! به فرمودۀ قرآن مجید:
[ أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دٰارَ الْبَوٰارِ ] (1).
1) 1) -ابراهیم (14):28.
آیا کسانی را که [ شکر ] نعمت خدا را به کفران و ناسپاسی تبدیل کردند و قوم خود را به سرای نابودی و هلاکت درآوردند،ندیدی ؟
اگر پای درد دل این نعمت گرانمایه بنشینیم و با گوش جان مستمع این سرمایه الهی شویم میشنویم که میگوید:
در غبار غم از این وحشت سرا افتادهام***نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام
سایه پروزد بهشتم از چه گشتم صید خاک*** تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام
جای در بستان سرای عشق می باید مرا*** عندلیبم از چه در ماتم سرا افتاده ام
پای مال مردمم از نارسایی های بخت*** سبزه بی طالعم در زیر پا افتاده ام
خوار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست*** اشک بی قدرم زچشم آشنا افتاده ام
لب فرو بستم رهی بی روی گلچین وا بمیر*** در فراق هم نوایان از نوا افتاده ام(1)
بیایید دل به خدا بسپاریم و خانۀ قلب را با کمک وحی و کلام گهربار انبیا و امامان علیهم السلام صفا دهیم و از این لحظه به بعد تمام هستی خود را با قرآن مجید هماهنگ کنیم،تا از دست هوای نفس و شیاطین انسی و جنی نجات پیدا کرده و حرکت و عملمان تبدیل به حرکت شایسته و عمل صالح گردد و به خصوص زبانمان از کلام لغو و باطل و بیهوده خلاص گردد و به کلام حق و سخن ملکوتی آراسته شود.
شما به سخنان انبیا و ائمه علیهم السلام و عرفای الهی و حکیمان با حقیقت و ناصحان دلسوز مراجعه کنید تا به ارزش سخنی که از قلب پاک و درون منور به نور ایمان
1) 1)- رهی معیری.
ظهور میکند پی ببرید،آن بزرگواران تمام سخن و کلامشان دعوت به حق و راهنمایی به خیر و هدایت به سعادت دنیا و آخرت بود و حق این است که در تمام شؤون حیات از آن بزرگواران و کلام پر ارزششان متابعت و پیروی شود.
قرآن مجید در سورههای قرآن سخنان پر ارزش و کلمات سعادتآفرین حضرت نوح،هود،صالح،ابراهیم،لوط،شعیب،یوسف،موسی،هارون،داود، سلیمان،عیسی و رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله را بیان فرموده که شما با انس به قرآن میتوانید از آن مفاهیم بلند آسمانی که در رابطه با توحید،معاد،معاملات، اخلاق،سیاست،اجتماع،فرد،معاشرت،تقوا،تزکیه،عمل صالح و امور خیر است آگاه شوید.
چرا از سخنان و کلام پاکان حقیقی پیروی نکنیم و چرا تمام شؤون زندگی را با آن بزرگواران هماهنگ ننماییم ؟ که آنان تجلیگاه فیض حضرت حقّند و قلبشان مرکز واردات اسرار الهیه است و روح ملکوتیشان متصل به روح اعظم.
صدر المتالّهین در گفتاری بسیار پر ارزش در تفسیر و توضیح آیه مبارکه نور در این مسئله که حقیقت اینان جامع تمام حقایق است،پس گفتارشان گفتار جامع و کامل است میگوید:
انسان،کامل به کلمه و سخن جامع و خلاصهای است از تمام آنچه که در کتابهای الهی موجود است،آن کتابهایی که تمام کلماتش نوشتههای نورانی است که به دست خداوند رحمان نوشته شده و بر صفات عالم وجود نقش بسته و از بینش کوردلان پنهان و پوشیده است،یعنی مانند روح اعظم که جامع و دربرگیرنده است مر آنچه را که در عالم کبیر است؛زیرا آغاز موجودات و صورت
و غایت آنها و تخم عقول و نفوس و میوۀ درخت افلاک و آنچه در آنها از انوار معقول و محسوس است میباشد (1).
پس اکنون ارادۀ آن داریم که برای تو مراتب عالم انسان و اسمای او را شرح و توضیح دهیم و بیان کنیم که روح انسانی و عقل آخرین الهی در مرتبه و قرب و نزدیکی نزد خداوند در قوس صعود و بازگشت،برابر روح اعظم و عقل اوّل قرآنی در عالم آغاز و قوس نزول است و سلطنت و غلبۀ او روز رستاخیز و روز عمل همانند سلطنت روح اعظم در روز ازل است،یعنی از جهت شمول و فراگیری هر یک از آن دو بر تمام مراتب موجودات،بلکه عقل اول و روح آخرین همان حقیقت محمّدیه است که یک ذات در دو مرتبه ظاهر و جلوه نموده،یک بار در برگشت به خلق،برای به کمال رسانیدن خلایق و بار دیگر در روی آوردن به حق تعالی برای شفاعت آنان.
چنانچه پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
نخستین آفرینش حق،نور من بود (2).
و فرمود:
اوّل چیزی که خداوند آفرید عقل بود،به او فرمود:پیش بیا ؟ رو کرد،سپس فرمود:برگرد ؟ برگشت،فرمود:به عزت و بزرگی خود سوگند که آفریدهای بزرگوارتر از تو نیافریدم،به واسطۀ تو عطا و بخشش میکنم و به واسطۀ تو میگیرم و به واسطۀ تو پاداش و به واسطۀ تو عقاب و شکنجه مینمایم (3).
و این حدیث را شیخ بزرگوار،امین اسلام و مورد اعتماد ناقلان حدیث،محمد بن یعقوب کلینی روایت نموده و آن حدیثی است که همگان بر درستی آن اتفاق و همآهنگی دارند.
پس هم چنان که روح اعظم،چه از جهت علم و چه عین فراگیرنده تمام ممکنات است هم چنین این انسان،کامل و خلیفه و جانشین خداوند در آسمانها و زمین همینگونه است.
اما اشتمال و فراگیری روح اعظم مر ممکنات را از جهت علم،آن است که قبلاً گفته شد که او قلم حقتعالی و صورت دهندۀ حقایق،به نحوی مقدس و بر تراز کثرت و تفصیل و نویسندۀ کلمات اسرار و رازهای الهی بر لوحها و صفحات قَدَری است؛زیرا لوح محفوظ و آنچه در اوست از او صادر و ظاهر گردیده و هم نزد او حاضر و آماده است و او آنچه که در آن است مطالعه مینماید،همانند مطالعه عقل افکاری را که از او پیدا شده و سپس در لوح نفس و بعد از آن در صفحۀ خیال و حسّ نقش میبندد،همچنین است حکم دیگر مشاعر کلی و مدارک فلکی و لوحهای قدری با آنچه در آنها از نوشتههای مثالی و نفوس جزئی خیالی که در نفوس نقشپذیر آسمانی حاصل است،لذا صورتهای زمینی که بر لوحهای هیولانی نقش بستهاند نیز همینگونهاند؛زیرا همگی به اجازۀ پروردگار از او صادر و ظاهر گردیدهاند،در نزد او حاضر و آماده و او به نور پروردگار خویش،آن نوری که آسمانها و زمین بدان روشن و نورانی است،آنها را مشاهده مینماید و هم چنین هر یک از جواهر عقلی و نفسی و صورتهای حسی آسمانی و انوار ماه و خورشید،چشمانی بینا و درکهایی تابان و آیینههای رخشانند که بدانها اشیا ادراک و به آنچه در آسمان و زمین است،انسانی رسیده و کامیاب میگردد.
اما اشتمال و فراگیری روح اعظم مر اشیا را عینی از آن جهت است که ذات روح
اعظم صورت کل موجودات است،هم چنان که او هم علّت فاعلی و هم نتیجۀ مطلوب اشیا است و صورت در حقیقتِ ترکیبی و در هر ماهیّت نوعی عبارت از تمام آن ماهیّت است،آیا مشاهده نمیکنی که تخت چوبی که مبهم و نامعلوم است و حیوان به واسطۀ نفس و حسّش حیوان است نه به بدن و جسمش،هم چنین علّت فاعلی هم تمام حقیقت معلول است؛زیرا معلول پرتوی از فیض وجود او و تراوشی از دریای بیپایان جود اوست و آن بدین جهت است که علّت همان گونه که حکمای الهی در علوم الهیّات بیان کردهاند،همانند تابش از خورشید و گرمی از آتش و نم از دریاست و آن علّت،فاعل تام و تمام فاعل از آن جهت که فاعل است بوده و تمام کمالات نیز در او جمع میباشد.
اما اشتمال و فراگیری روح عقلیِ انسان کامل مر کلّیه ممکنات را،از آن جهت است که او کتاب مبینی است که خلاصه و گزیدۀ جهانهای وجودی بوده که کلیّات و جزئیات و افراد آن را فرا گرفته است،اما هنگام رسیدن و اتصال به آنان فرقی بین او و بین قلم حقتعالی در احاطه و اشتمالش به تمام موجودات نیست.
از شگفتیهای آفرینش الهی و از عجایب خلقت او آفرینش انسان است که خداوند رحمان او را جهانی همانند جهان ربوبی آفریده و نشأۀ جامعی پدید آورده که مجموع آنچه که در دیگر عوالم و نشآت وجودی است در آن گرد آمده است.
بلکه ذاتی خلقت فرموده،موصوف به تمام آنچه که ذات احدی او بدانها توصیف و تعریف میگردد،از صفات جمال و جلال و آثار و افعال و عوالم و نشآت و خلایق و قلم و لوح و قضا و قدر و فرشتگان و افلاک و عناصر و مرکّبات و بهشت و دوزخ و مالک و غیره.
خلاصه،آن که انسان کامل را خداوند نمونه و مثالی از جهت ذات و صفت و فعل برای خود آفریده و شناخت این پدیدۀ شگفتانگیز و این نظم زیبا و لطیف
و درک این حکمت پسندیده با رازهای بسیاری که در آن پیچیده امری پوشیده و پنهان و سرّ بزرگی از معرفت الهی است،بلکه معرفت و شناخت الهی جز به معرفت انسان کامل ممکن نیست؛زیرا او باب الهی و ریسمان محکم و طناب استواری است که بدان،به جهان اعلی و برتر توان رفت و راه راستی است که به خداوند علیم و حکیم منتهی و کتاب کریمی است که از پروردگار رحمان رحیم نازل و وارد گردیده است.
لذا بر هر فردی معرفت آنچه که در این کتاب پوشیده مکنون و فهم را از این گنجینه مخزون است،واجب و لازم میباشد و این معنی ضرورت و لزوم شناخت پیغمبر صلی الله علیه و آله و امام است که فرمود:
هر که بمیرد و امام زمان خود را نشناسد بر مردن زمان جاهلی مرده ! (1)زیرا حیات و زندگی انسان در جهان جاوید،تنها به دانشهای حکمت الهی است و در وجود انسان کامل،حکمت بتمامه پیچیده و دفین است.
و این حدیث مفهوم فرمودۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله است که فرمود:
هر که مرا پیروی کند،در حقیقت خداوند را پیروی و اطاعت نموده است (2)و قرآن فرموده:
[ مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطٰاعَ اللّٰهَ ] (3).
هر که از پیامبر اطاعت کند،در حقیقت از خدا اطاعت کرده است.
و هم چنین فرمود:
هر که خود را شناخت در نتیجه،خدا را شناخته است (1).
که مقصود از آن نفس،شخص پیغمبر صلی الله علیه و آله است،به جهت به حقیقت پیوستن فرموده حق تعالیٰ:
[ النَّبِیُّ أَوْلیٰ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ] (2).
پیامبر،نسبت به مؤمنان از خودشان اولی و سزاوارتر است.
زیرا حقیقت پیغمبر صلی الله علیه و آله به نور هدایت خویش نفوس مؤمنان را کامل و عقلهای انسانها را روشن و تابناک و آنان را از قوه به فعلیّت خارج نموده و برایشان دانش نوری افاضه و پخش و بدیشان وجود شایستۀ جهان دیگر را میبخشد.
پس ذات پیغمبر صلی الله علیه و آله علت و اصل برای به حقیقت پیوستن حکمت و ایمان در وجود مؤمنان بوده و گوهر ذات آنان را به صورت وجود دایمی و استواری جاوید به فعلیت میرساند و علّت فاعلی شیئی به او،از ذات شیئی به خودش سزاوارتر است؛زیرا شیئی با نفس خودش متصف به امکان و با علّت و به کمال رسانندۀ خود،متصف به وجوب است و وجوب و کمال به شیئی سزاوارتر از امکان و نقصان است،نیکو به فهم و در آنچه که بر تو از معنی لزوم پیروی پیغمبر صلی الله علیه و آله و امام خواندیم که آن دو،دو مقدم و بر پا دارنده ذات مؤمن از آن جهت که مؤمن است میباشند،درست دقت کن (3).
آری،کلام این بزرگواران عین فیض الهی و محض حکمت و ایمان و چراغ راه و نشانۀ هدایت و مبدّل قوه به فعل و علامت حق و پرچم عزّت و مغیّر سیّئه به
حسنه و شکوفا کنندۀ تمام استعدادهای انسانی و علّت سعادت دنیا و آخرت است و عقل و وجدان و فطرت و منطق حکم میکند که از کلمات آنان که نمایشگر صفای باطن ایشان است،صفایی که محض تجلّی نور خداست پیروی کنیم و در برابر،از کلام بیخبران و بیخردان و مادیگران و بازیگران که نشانۀ کدورت و تاریکی باطن آنان است به شدت پرهیز نماییم.
جان پاک و حقیقت مؤمن و قلب عاشق باید به محضر مبارک این کاملان و واصلان که علّت پاکی و ریشه حقیقتاند عرضه بدارد:
خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست***سازگاری نکند آب و هوای دگرم
وه که گر بر سر کوی تو شبی روز کنم*** غلغل اندر ملکوت افتد از آه سحرم
پای می پیچم و چون پای دلم می پیچد*** بار می بندم و از بار فرو بسته ترم
چه کنم دست ندارم به گریبان اجل*** تا به تن در زغمت پیرهن جان بدرم
گر سخن گویم مِنْ بعد شکایت باشد*** ور شکایت کنم از دست تو پیش که برم
خار سودای تو آویخت در دامن دل ***ننگم آید که به اطراف گلستان گذرم(1)
آری،سخن،آشکار کنندۀ باطن اشخاص است که اشخاص در صفا و صافی و در جلا و پاکی و در ایمان و عشقند،یا در کدورت و تاریکی و جهل و بیخبری و در قساوت و پستی چنان که امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:
هر کس به زیر زبان خود پنهان است،چون وارد سخن شود معلوم نماید که کیست (2).
[ فَزِنْ کَلٰامَکَ وَ اعْرِضْهُ عَلَی الْعَقْلِ فَاِنْ کٰانَ لِلّهِ وَفِی اللّٰهِ فَتَکَلَّمْ بِهِ،وَ ان کانَ غَیْرَ ذٰلِکَ فَالسُّکُوتُ خَیْرٌ مِنْهُ.فَلَیْسَ عَلَی الْجَوارِحِ عِبٰادَةٌ اخَفَّ مَؤُونَةً وَ افْضَلَ مَنْزِلَةً وَ اعْظَمَ قَدْراً عِنْدَ اللّهِ مِنَ الْکَلٰامِ فی رِضٰا اللّهِ وَ لِوَجْهِهِ وَ نَشْرِ آلٰائِهِ وَ نَعْمٰائِهِ فی عِبٰادِهِ.أَ لٰا تَریٰ انَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یَجْعَلْ فیما بَیْنَهُ وَ بَیْنَ رُسُلِهِ مَعْنیً یَکْشِفُ مٰا اسَرَّ الَیْهِمْ مِنْ مَکْنُوناتِ عِلْمِهِ وَ مَخْزُوناتِ وَحْیِهِ غَیْرَ الْکَلٰامِ وَ کَذٰلِکَ بَیْنَ الرُّسُلِ وَ الْاُمَمِ، فَثَبَتَ بِهٰذا انَّهُ افْضَلُ الْوَسٰائِلِ وَ الْطَفُ الْعِبٰادَةِ ]
امام به حق ناطق،حضرت صادق علیه السلام که دریای بیپایانی از معارف الهی است، در فرازهای بالا به دو حقیقت مهم توجه میدهد که اگر انسان به این دو حقیقت ارج بگذارد و خود را هماهنگ با آن دو کند،به طور قطع به سعادت دنیا و آخرت دست یافته است.
1-میزان و ترازوی سنجش سخن.
2-ارزش و اعتبار سخن سنجیده شده.
حقیقت این است که در جهان هستی و در فضای زندگی تمام موجودات برای سنجش هر واقعیتی چه مادی و چه معنوی،ترازویی و میزانی مخصوص آن
واقعیت قرار داده شده که آن میزان و ترازو،تکیهگاه واقعی تحقق شیء و دوام و بقای آن و آشکار کنندۀ آثار اوست و آن میزان و ترازو بهترین آیینه برای نشان دادن حق و باطل و بجا و بیجا بودن شیئی است.
برای سخن که کار دایم و روزمرۀ مردم روی زمین و همۀ انسانهاست نیز ترازو و میزان قرار داده شده،تا همۀ مردم قبل از اظهار کلام،با توجه کامل کلام و سخن خود را بسنجند،اگر کلامشان حق و سخنشان برای فرد و جامعه مفید بود اظهار نمایند.اما اگر میزان نشان داد که ظهور این کلام علّت ریختن خون،یا از بین رفتن مال محترم،یا به باد دهندۀ آبرو،یا برهمزنندۀ وحدت،یا مانع کار خیر،یا وسیلۀ دو بهم زنی و یا ایجاد کنندۀ مشکل برای مردم است،از اظهار آن بپرهیزند و در جانب این کلام بسیار خطرناک که سنگینی گناهش،گاهی از کوهها بیشتر است به وجود مقدس حضرت حق پناه ببرند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
کلامت را در ترازوی عقل بسنج.اگر برای خدا و در راه خدا بود بگو ورنه سکوت به خیر توست،برای اعضا و جوارح هیچ عبادتی سبکتر و کمخرجتر و با منزلتتر و پرارزشتر از کلام در راه رضای خدا و پخش مسائل الهی و یادآوری نعمتهای حق در بین بندگان نیست.
نمیبینی خداوند مهربان بین خود و پیامبرانش و بین پیامبران و امتهایشان، چیزی را که وسیلۀ آشکار کردن مکنونات و مخزونات وحی جز کلام قرار نداده و به همین مسئله ثابت میشود که سخن،بهترین وسیلۀ و لطیفترین عبادت اوست.
با این معنی باید به ارزش عبادی سخن توجه فوقالعاده شود و این سرمایۀ عظیم الهی را ساده و آسان معامله نکرد که این نعمت اگر بجا خرج شود،نتیجهاش رضای خدا و بهشت الهی است و اگر بیجا و به غلط مصرف گردد حاصلش سخط
حق و عذاب سخت خداوند در قیامت کبری است !
امام علیه السلام میفرماید:
سخن خود را قبل از اظهار در ترازوی عقل بسنج که منظور حضرت از عقل در این روایت در درجۀ اوّل قرآن مجید است که جلوهای از عقل بینهایت در بینهایت است و در درجۀ بعد عقل انبیا به خصوص نبی اسلام صلی الله علیه و آله و عقل ائمۀ طاهرین علیهم السلام است که این عقول به حقیقت عقول فعاله و عقول کلیّه و عقول معصوم از خطایند و قابل مقایسه و نسبتگیری با عقول جزئیه که از درک بعضی از ضروریات نیز عاجزند نیست.
با دقت در کتاب خدا این منبع فیض بینهایت به این نتیجه میرسیم که وقتی سخن با ترازوی قرآن سنجیده میشود،جز یازده گونه سخن که مورد رضایت حق است و اظهارش دارای سود دنیایی و آخرتی است سخن و کلام با ارزشی در دنیای بیان و فضای کلام باقی نمیماند هرگاه یکی از اوصاف یازدهگانهای که قرآن برای سنجش بیان میدارد در کلام انسان باشد آن کلام قابل گفتن و اظهار کردن است ورنه تکلم به سخن حرام و مورث پلیدی روح و آلودگی قلب و تاریکی درون و شر دنیا و آخرت است.
اوصافی که قرآن مجید برای قول بیان میدارد که ترازوی الهی برای سنجش سخن است بدین قرار است:
1-قول بلیغ
2-قول صدق
3-قول عدل
4-قول حسن
5-قول احسن
6-قول لیّن
7-قول کریم
8-قول ایمان
9-قول سدید
10-قول معروف
11-قول میسور
اکنون باید با توجه به آیاتی که این اوصاف را در جنب قول و سخن استعمال کرده به دقّت نشست که موارد خرج کردن این سنخ از اقوال کجاست ؟
[ فَکَیْفَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ ثُمَّ جٰاؤُکَ یَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ إِنْ أَرَدْنٰا إِلاّٰ إِحْسٰاناً وَ تَوْفِیقاً* أُولٰئِکَ الَّذِینَ یَعْلَمُ اللّٰهُ مٰا فِی قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ عِظْهُمْ وَ قُلْ لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِیغاً ] (1).
پس [ وضع و حالشان ] چگونه خواهد بود هنگامی که به سبب آنچه مرتکب شدهاند،حادثۀ ناگواری به آنان برسد،آن گاه در حالی که به خدا سوگند میخورند،نزد تو میآیند که ما [ از داوری بردن نزد طاغوت ] نیّتی جز نیکی و برقراری صلح و سازش [ میان طرفین نزاع ] نداشتیم.*اینان کسانی هستند که خدا آنچه را که [ از نیّات شوم،کینه و نفاق ] در دلهای آنان است میداند؛
1) 1) -نساء (4):62-63.
بنابراین از آنان روی برتاب و پندشان ده،و به آنان سخنی رسا که در دلشان اثر کند بگوی.
در این دو آیه سخن از وضع اهل نفاق است که از حکم خدای و رسول روی گردانده به طاغوت اقبال میکنند،خداوند میفرماید:
روی آوردن به حکم طاغوت مورث مصیبت و بدبختی است و سببش همان توجه به طاغوت است،این بدبختی هم در دنیا گریبانشان را میگیرد و هم در آخرت و این نتیجۀ کار کرد خود آنان است،آن گاه به جانب پیامبر آمده و رجوع خود را به طاغوت عذر آورده و به خداوند قسم میخورند که منظورشان از روی آوردن به طاغوت نیکی و آشتی بوده،خداوند از ضمیر آنان آگاه است،از ایشان اعراض کن و آنان را موعظه نما و در خودشان گفتاری رسا بگو.
از این آیه استفاده میشود که جای قول بلیغ به هنگام وعظ و نصیحت است.
واعظ آن چنان باید بگوید که مستمع به زشتی کردارش و عقوبتی که از پی دارد آگاه شود و به نیکی عملش و اجری که به دنبال دارد واقف گردد.
آنان که به عنوان واعظ و گویندۀ مشغول خدمتند باید توجه داشته باشند که کرسی وعظ جای خودنمایی و میدان زورآزمایی مطالب علمی و پیچیده نیست که به فرمودۀ رسول اسلام صلی الله علیه و آله هر گویندهای در قیامت به مقدار وقتی که از مستمعان گرفته مسئول است.گوینده موظف است گفتارش را اولاً:از کتاب خدا و«نهج البلاغة»و«صحیفه سجادیه»و کتب معتبر روایی و علمی اخذ کند،سپس آن را با بیانی رسا به سمع مستمع برساند،به نحوی که سادهترین افراد و حتی آنان که
کمترین بهرهای از سواد ندارند،گفتار گوینده را درک و تغییر حال پیدا کنند و ثانیاً:
گوینده بهتر است گفتارش را با خلوص توأم نماید و به آنچه میگوید عامل و آراسته باشد.
یکی از متخصصان فن سخنوری دربارۀ یک واعظ و سخنران میگوید:
مردم برای این که به سخن کسی گوش دهند و اعتنا کنند،باید به او اعتماد داشته باشند و او را درست و راستگو و دانا و صمیمی و خیرخواه و مهربان بدانند و ارجمند و گرامی بدارند.
این مسئله دلیل و برهان و توضیح و بیان لازم ندارد و شک نیست که شنوندگان هر چه این گمانها و احساسات را دربارۀ گوینده بیشتر داشته باشند سخن او مؤثّرتر و نافذتر است.
پس هر کس میخواهد در دنیا به سخنوری کاری از پیش ببرد یا به مقامی برسد باید چنان زندگانی کند که مردم او را به این صفات بشناسند.
گذشته از این که سخنور باید نزد مردم به این صفات شناخته شده باشد،هنگام سخنوری نیز باید چنان سخن بگوید که اگر او را به این صفات میشناسند سخن او آن گمانها را در اذهان تأیید و استوار کند و آن عوالم را در همان حال به یاد آورد و محبت و احترام او در دلها بنشیند و اگر او را نمیشناسند از کلامش به این عقاید و احساسات دربارۀ او بگرایند.وگرنه به سخنش گوش نمیدهند،یا اگر بدهند از گوش فراتر نمیرود و به دل نمینشیند.
پس سخنور باید آن چنان بگوید که او را درست و راستگو بیابند و نیز بیغرض و خیر خواه بجا بیاورند،مردم چون کسی را درست و بیغرض و خیرخواه بدانند البته از روی رغبت و میل به او گوش میدهند؛زیرا معتقدند که بر نفع ایشان سخن میگوید و از شنیدن آن سود خواهند برد.
پس از درستی و راستی و خیرخواهی و بیغرضی،چیزی که گوینده را نزد شنونده معتمد میسازد این است که او را در آنچه میگوید دانا و بصیر ببینند و با تجربه و متین بجا بیاورند و جلف و سبکبارش ندانند.
پس باید به این صفات شناخته شده باشد،یا لااقل گفتار و احوالش بر این امور گواهی دهد که سخنش معقول و از روی فهم و دانش است و دلیل و برهان میآورد و سند و مدارک بدست میدهد و اعتراضات را پیشبینی میکند و جواب میدهد و اگر جز این باشد سخنش محل اعتنا نخواهد بود و وقعی به آن نخواهند گذاشت، چه مردم به خوبی آگاهند که تا راه دان نباشی کی راهبر شوی.
و نیز همه میدانند که کوری عصا کش کور دگر نتواند شد.
از چیزهایی که در سخنوری از مردم دلربایی میکند خوشخویی است، سخنگوی بدخوی بیشرم و زشتگفتار که کلامش زننده باشد دلها را میرنجاند و خاطرها را متغیّر میسازد و اگر حرف حق هم بزند به او نمیگروند.
باید او را مهربان و با گذشت و کوچک و بزرگمنش و پر حوصله و کم شهوت و خوش لهجه بیابند،مخصوصاً شکسته نفسی و فروتنی در او ببینند،چه اگر به کبر و غرور با مردم سخن بگوید و خودپسندی و خودستایی کند،عزت نفس ایشان را میرنجاند و از او بیزار میشوند.
مقصود این نیست که گوینده خود را بیجهت خوار و خفیف کند و تن به ذلت و پستی دهد و لیکن وقر و سنگینی چیز دیگری است و تفَرعن و گنده دماغی و خودخواهی چیز دیگر.
[ أُولٰئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ ] (1).
اینانند که [ در دینداری و پیروی از حق ] راست گفتند،و اینانند که پرهیزکارند.
سخن راست،سخن آسان و سهلی نیست و شمار راستگویان هم در جهان زیاد نیست،به فرمودۀ اهل فن سخن راست،عبارت از سخن مطابق با حقیقت است و آن سخنی است که دل و قلب همراهش باشد و با آنچه در خارج است همآهنگ و همراه و مطابق باشد.
ما تا زندهایم در برابر حق و خلق قرار داریم و نسبت به حضرت ربّ و مردم اعم از پدر و مادر و زن و فرزند و اقوام و دوستان و آشنایان و سایر افراد مسؤولیم.
در صورتی که در حد قدرت خویش آراسته به حقایق الهی باشیم با خلق خدا اعم از نیک و بد به صداقت روبرو شویم و هیچ قصد سویی نسبت به احدی نداشته باشیم و در تمام شؤون زندگی از حدّ و حق خویش تجاوز نکنیم،در این حال گفتار و کلاممان با حضرت حق به وقت گفتن«ایاک نعبد»و با مردم به وقت هر گفتاری راست و بدین معنی راستگو هستیم،با این بیان ملاحظه کنید و حتی در خود فکر نمایید که سخن راست چقدر کم و راستگو چه اندازه قلیل است ! !
راستی،حقیقتی است که دانایان راه گفتهاند:محصولش نجات در دنیا و آخرت است و کراراً قرآن مجید منفعت قیامت را وقف راستگویان و راست کرداران میداند.
1) 1) -بقره (2):177.
سخن غیر راست جز مکر و حیله و خدعه و فریب و ظلم و خیانت چیزی نیست.
از آیات قرآن مجید استفاده میشود که جای سخن راست همه جاست و البته به این نکتۀ بسیار مهم هم باید توجه داشت که دروغگویی حرام ولی راستگویی واجب نیست،به این معنی که هر حرف راستی لازم نیست همه جا اظهار شود که در اظهار آن چه بسا اسرار مسلمانان و مملکت اسلامی به باد رفته و یا آبروی انسان محترمی لطمه ببیند،در این گونه موارد سکوت و صمت واجب و خودداری از کشف سرّ لازم است.
بیایید در تمام امور چنانچه دستور دادهاند،دست به دامان صادقان عالم شویم و در خوی و کردار متخلّق به اخلاق آنان شویم که راه نجاتی جز این نیست.
[ وَ إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ ] (1).
و هنگامی که سخن گویید،عدالت ورزید هر چند دربارۀ خویشان باشد.
در این فراز از آیه سخن از قول عدل است که از جمله مواردی که تکیه بر قول عدل به حکم این آیه واجب است در مورد خویشاوندان و اقوام و نزدیکان نسبی و حسبی است.
صاحب«المیزان»میگوید (2):
برای این اقربا را یادآور شد که عاطفه قرابت و خویشاوندی از هر داعی دیگری،
بیشتر آدمی را به دفاع بیجا و جانبداری ناروا وامیدارد و از همین جا میتوان فهمید که مقصود از قول هم آن گفتاری است که اگر انسان آن را بگوید ممکن است نفعی عاید طرف گردد و یا ضرری متوجه او شود،ذکر عدالت نیز دلالت بر این دارد، چون معلوم میشود قول مزبور مانند شهادت و قضاوت و امثال آن دو قسم است:
یکی ظلم و دیگر عدل.
بنابراین معنای آیه این میشود که باید مراقب گفتارهای خود باشید،زبان خود را از حرفهایی که برای دیگران نفع و یا ضرر دارد حفظ کنید و عاطفۀ قرابت و هر عاطفۀ دیگری،شما را به جانبداری بیجا از احدی وادار نکند و به تحریف گفتههای دیگران و تجاوز از حق و شهادت به ناحق یا قضاوت ناروا وادار نسازد.
خلاصه به ناحق جانب آن کس را که دوستش میدارید رعایت ننموده و حق آن کسی را که دوستش نمیدارید باطل مسازید.
این است جای سخن عدل که متأسفانه به خاطر عواطف خویشاوندی در بسیاری از مردم سخن ظلم است و افراد با قول ظلم در کمال بیشرمی از حدود الهی تجاوز کرده و به فرموده حضرت سجاد علیه السلام:رضای مخلوق را با سخط خالق معامله میکنند و چه معامله و تجارت پر خطری (1)!
دیگر از موارد بسیار مهم قول عدل،به وقت شهادت و یا قضاوت در دادگاه عدل اسلامی است که اگر کسی در این مورد از جادۀ عدالت منحرف گردد بنا بر آیات و روایات به عذاب سخت الهی در روز حساب دچار خواهد شد.
1) 1) -مستدرک الوسائل:208/12،باب 10،حدیث 13900.
قاضی و یا شاهد با تمام وجود باید پاسدار عدالت بوده و هیچ عاملی اگر چه به قیمت جانشان تمام شود،نباید آنان را از راه حق و عدل و صراط الهی باز دارد،به این آیۀ شریفه توجه عمیق کنید:
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّٰامِینَ لِلّٰهِ شُهَدٰاءَ بِالْقِسْطِ وَ لاٰ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلیٰ أَلاّٰ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْویٰ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ ] (1).
ای اهل ایمان ! همواره [ در همۀ امور ] قیام کننده برای خدا و گواهان به عدل و داد باشید.و نباید دشمنی با گروهی شما را بر آن دارد که عدالت نورزید؛ عدالت کنید که آن به پرهیزکاری نزدیکتر است.و از خدا پروا کنید؛زیرا خدا به آنچه انجام میدهید آگاه است.
اینجا نیز باید گفت:در فضای محاکم و دادگاهها سخن عدل و گواه عدل بسیار کم و قاضی و گواه عادل نادر است.
اسلام نسبت به امر قضا و نسبت به شخص گواه و شاهد بسیار سختگیری کرده که مبادا به اندازه سر سوزنی به حق مظلومی تجاوز شود.
اسلام برای قاضی و گواه غیر عادل هیچ ارزشی قائل نیست و بلکه با کمال شدت کار هر دو را حرام و غیر شرعی و عملشان را جاذب عذاب سخت الهی در قیامت میداند.
در اینجا لازم است به گوشهای از مسئله قضا در اسلام اشاره رود شاید خواننده را نفعی الهی عاید گردد.
1) 1) -مائده (5):8.
قاضی از نظر مقررات فقه اسلامی باید مؤمن،عادل،عالم،متفّرس،حاذق، پاکدامن،شجاع،صبور و حلیم باشد و عمل خویش را نوعی از عبادات بشناسد و از فشار کار،خسته و آزرده نشود و پاداش مجاهدۀ خود را نزد خداوند احتساب کند.
در حال کسالت و خوابآلودگی و در حال شادی شدید و ابتلای به همّ و غم و خشم و گرسنگی و انباشتگی شکم و سرمای سخت و گرمای طاقتفرسا از حکومت بپرهیزد و خود مباشر خرید و فروش و سایر انواع معامله نشود تا دربارۀ او تسامح روا ندارند و از رهگذر ارزان فروختن به او و گران خریدن از او حقّی بر ذمّهاش احراز نکنند و او را مأخوذ به حیا نسازند؛زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
مٰا عَدَلَ والٍ اتَّجَرَ فی رَعِیَّتِهِ ابَداً (1).
قاضی که در بین مردم تجارت میکند هرگز به عدالت نمیتواند قضاوت کند.
قاضی از نظر مقررّات فقه اسلامی میباید طرفین دعوا را در سلام و کلام و نظر و مجامله و سایر انواع اکرام و احترام در یک سطح قرار داده و در حکومت خود چنان بینظر باشد که خویشاوند به جانبداری او طمع نبندد و دشمن از عدالت پروریش نومید نگردد.
1) 1) -مستند الشیعة:67/17 المسألة السادسة؛جواهر الکلام:83/40،باب کراهة ان یتولی القاضی.
در کتاب«الکافی»و«التهذیب»آمده است:
مردی بر امیر المؤمنین علیه السلام وارد شد و چند روزی در میهمانی آن حضرت بزیست،پس آن گاه برای محاکمهای که آن را با امیر المؤمنین علیه السلام در میان بنهاده بود در معیّت طرف دعوی به محضر قضا درآمد.
حضرت امیر علیه السلام چون او را در آن محضر یافت فرمود:آیا برای محاکمه اینجا آمدهای ؟
مرد گفت:آری،حضرت امیر علیه السلام فرمود:هم اکنون از میهمانی من رخت بردار؛ زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله از پذیرایی یکی از متخاصمان بدون آن دیگر نهی فرموده است (1):
شاید محتاج به توضیح نباشد که راندن مهمان برای شخص کریم تا چه اندازه دشوار و ناگوار است،آن هم برای کریمی مانند امیر المؤمنین علیه السلام که فرمود:
یک صاع طعام پیش برادران نهم دوستر دارم از آن که بندهای آزاد کنم (2).
ولی حرمت عدالت در قضا از نظر اسلام به درجهای از اهمیت است که امیر المؤمنین علیه السلام با چنین کرم و میهمان دوستی،میهمان خود را چون یکی از دو طرف دعواست از خانۀ خویش میراند؛زیرا رعایت تساوی کامل میان متداعیان از جمله اصولی است که امیر المؤمنین علیه السلام در تثبیت و تأکید آن کوشش فراوان کرده و بارزترین نمونۀ آن کوشش،داستانی است که ابن ابی الحدید در«شرح نهج البلاغة»این گونه آورده است:
مردی نزد عمر بن خطاب بر علی علیه السلام اقامۀ دعوا کرد در حالتی که علی علیه السلام نیز در مجلس حضور داشت.
در این هنگام عمر رو به علی علیه السلام کرد و گفت:یا ابا الحسن ! برخیز دوشادوش مدّعی بنشین.
علی علیه السلام برخاست و در کنار مدّعی بنشست و طرفین دعوی،دفاع و حجّتهای خویش را تقریر کردند تا کار محاکمه به پایان رسید و مدّعی از پی کار خود روان شد و علی علیه السلام به جای نخستین بازگشت.
در این موقع عمر آثار خشمی در سیمای علی علیه السلام دید و برای کشف علّت گفت:
آیا این پیشآمد را ناگوار داشتی.
علی علیه السلام گفت:آری.
عمر موجب ناگواری را بجست.
علی علیه السلام گفت:موجب ناگواری آن بود که تو مرا در حضور مدّعی با کُنیه خطاب کردی در صورتی که حق آن بود که مرا به نام میخواندی و امتیازی میان من و او قائل نمیشدی ! !
عمر چون این سخن بشنید،علی علیه السلام را در آغوش کشید و صورتش را بوسهباران کرد و گفت:پدرم به فدای شما که خدا ما را در پرتو وجودتان هدایت فرمود و از ظلمت به نور آورد (1).
شفایی اصفهانی که جامع کمالات صوری و معنوی است و حضرت میر داماد از
1) 1) -شرح نهج البلاغة،ابن ابی الحدید:65/17.
وی تمجید فرموده و در حکمت علمی و عملی دستی توانا داشت در مدح حضرت مولی الموالی حیدر کرار،غالب کل غالب علی بن ابی طالب علیه السلام میگوید:
بعد حمد محمد آن که ولی است***ثالث خالق و رسول علی است
عقل و برهان و نفس هر سه گواست ***کاین دو را غیر او سیم نه رواست
معبد از مقصدش نبد خالی*** بود ایاک نعبدش حالی
ساختی با خدا چو بزم حضور*** جامه تن زخود فکندی دور
بود غفلت زسلخ پیکانش*** که به تن بود آن نه بر جانش
خنده آسا به روز بدر و حنین*** ضربتش رشک طاعت ثقلین
دعوتش را کریم اجابت کرد*** ردّ خورشید یک دو نوبت کرد
قاضی باید از ارباب دعوی و دفاع هدیه نپذیرد؛زیرا چنین هدیه در حقیقت جز رشوه نیست و رشوه از نظر اسلام چنان نکوهیده است که پیغمبر صلی الله علیه و آله دربارۀ گیرنده و دهنده و واسطۀ آن نفرین کرده و فرمود:
لَعَنَ اللّهُ الرّاشِیَ وَ الْمُرْتَشِیَ وَ مَنْ بَیْنَهُمٰا یَمْشی (1).
خدا لعنت کند رشوه دهنده و رشوه گیرنده و کسی که بین این دو واسطه میباشد.
و امام صادق علیه السلام رشوهخواری را کفر به خدا خواند و فرمود:
وَ امَّا الرِّشا فِی الْحُکْمِ فَهُوَ الْکُفْرُ بِاللّهِ (2).
رشوه خواری در حکم و داوری کفر به خداوند میباشد.
پیامبر صلی الله علیه و آله مردی به نام ابن اللُّتْبیَّه از طایفه«ازْد»را به جمعآوری زکات فرستاد و چون آن مرد از مأموریت خود بازگشت مبلغی از اموال را که همراه آورده بود تسلیم پیغمبر صلی الله علیه و آله کرد و مبلغی را برای خود برداشت و گفت:آن قسمت مال شما و این قسمت هدیهای است که مردم به من اهدا کردهاند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:چرا در خانۀ پدر و مادرت ننشستی تا ببینی هدیه برایت میآورند یا نه ؟ !
سپس به سخن برخاست و فرمود:
چگونه است که ما مردمانی را مأمور جمعآوری زکات میسازیم پس میگویند:
این قسمت مال شما و این قسمت هدیهای است که به ما اهدا شده،چرا چنین مأمور در خانه پدر و مادرش نمینشیند تا ببیند هدیه برایش میبرند یا نه (1).
گاهی نفس انسانی در اثر جنبش و هیجان حرص و طمع دستخوش نوع خاصی از وسوسه میشود که تحت تأثیر آن میخواهد میان گرفتن رشوه و رعایت جانب حق جمع کند،در صورتی که چنین امری هیچگاه میسّر نیست؛زیرا وقتی شخص پذیرای رشوه شد دیگر عقل او در اثر مداخله هوای نفس،قدرت حکومت را از دست خواهد داد و قادر به تمیز حق از باطل نخواهد بود،چنان که پیامبر صلی الله علیه و آله در مقام اشاره به همین حقیقت فرمود:
اللّٰهُمَّ لٰا تَجْعَلْ لِفاجِرٍ عَلَیَّ یَداً وَ لا مِنَّةً (2).
بار خدایا ! برای فاجری حقی و منتی بر ذمّه من احراز مکن.
عاقبة بن یزید که در عصر مهدی عبّاسی عهدهدار قضای بغداد بود،یک روز به هنگام ظهر نزد خلیفه شد و تقاضا کرد که دیگری را به جای او در منصب قضا بگمارد تا بیدرنگ صندوق اسناد و محفظۀ مدارک مربوطه به ارباب دعوی و دفاع را به او تسلیم کند.
مهدی چون سخن او بشنید،پنداشت که یکی از رجال دولت با وی به معارضه برخاسته و او را آزرده خاطر و خشمگین ساخته.
از اینرو علّت استعفایش را بخواست و گفت:اگر علّت آزردگیت این است که کسی با تو معارضه کرده بازگوی تا هم اکنون به تأدیبش فرمان دهم،قاضی گفت:
چنین اتفاقی نیفتاده است.
مهدی گفت:در این صورت علت استعفا چیست ؟
قاضی گفت:یک ماه پیش از این،دو تن از مراجعان در خصوص قضیّهای دشوار به محضر قضا حاضر شدند و هر یک ادلّه و شهودی بر صدق اظهارات خود در مورد نزاع اقامه کرد و حجّتها آورد که جای تأمّل و درخور مطالعه و تحقیق بود.
من در برابر این قضیۀ دشوار فرو ماندم و چندین بار تجدید جلسه کردم و امید داشتم که آن قضیه را به اصلاح میان طرفین پایان بخشم،یا به وسیلۀ تحقیق بیشتری حقیقت امر را دریابم.
قضا را در این میان یکی از طرفین دعوی خبر یافته بود که من رطب دوست دارم،از اینرو برای جلب عواطف من در چنین موسم که فصل نوبر رطب است، مقداری از بهترین قسم آن را که من هرگز نظیرش را ندیده بودم و حتّی برای خلیفه نیز در چنین فصلی میسور نیست فراهم ساخت و با پرداختن چند درهم رشوه،
دربان سرای را بر آن داشت که طبق رطب را نزد من آورد،در این هنگام دربان طبق را در برابر من بر زمین نهاد و گفت:این هدیه فلان است،من از مشاهدۀ آن وضع سخت آزردهخاطر و خشمگین شدم،چندان که دربان را از خدمت براندم و ظرف رطب را به آورندۀ آن بازگرداندم ولی روز دیگر چون متداعیان محضر قضا در آمدند نتوانستم آن دو را به یک چشم بنگرم و در دل خود به یک منزلت قرار دهم؛زیرا طبق رطب،هر چند که من آن را مسترد داشته بودم اثر خود را در نفس من باقی گذاشته بود.
اکنون بیندیش تا اگر آن را پذیرفته بودم و کام خویش را با آن شیرین ساخته بودم حال من بر چه منوال بود ؟ !
سپس قاضی با لحنی حاکی از خشم و تأثّر گفت:در چنین روزگاری که خلق آن بر این گونه دستخوش فساد شدهاند من بر دین خود میترسم و بیم آن دارم که از سر غفلت به دام حیلۀ ایشان در افتم و نقد ایمان و سرمایۀ تقوای خود را بر سر کار قضا نهم.
آن گاه قاضی از سر تضرّع گفت:مرا از بند این مسئولیت برهان که خدای تو را از هر بند برهاند و از ادامۀ این خدمت معذور دار که خدای عذرهای تو را بپذیرد.
جامعترین نصّی که شروط و قیود و صلاحیت قاضی را با دقیقترین تعبیر بیان کرده،فصلی از فرمان امیر المؤمنین علیه السلام به مالک اشتر است که در آن فرمان ملکوتی میفرماید:
برای تصدّی وظیفۀ قضا و حکومت میان مردم،کسی را برگزین که به عقیدۀ تو از همگی افراد رعیت برتر باشد،از آن گونه شخصیت که تراکم قضا او را به تنگنا
نیفکند و ارباب دعوی و دفاع او را تنگ حوصله و کژ خلق نسازند و در لغزش و خطایی که از او سرزند اصرار نورزد و چون حقیقت امری را بشناسد از پذیرفتن آن دلتنگ و از بازگشت به آن حقیقت،آزرده خاطر نگردد و طایر همّتش از اوج نزاهت به حضیض طمع نگراید و در قضا یا به آنچه در وهلۀ نخستین و نظر سطحی بفهمد از کاوش در اعماق حقایق باز نایستد و به هنگام رخ دادن شبهات برای جستن حق، پایداریش بیشتر و تمسّک به حجّتها فزونتر و ملالتش از آمد و شد متداعیان کمتر و در کشف حقایق امور شکیباتر و به هنگام هویدا شدن حقیقت امر،در اصدار و تنفیذ حکم برندهتر باشد،از آن کسانی که چاپلوسی و چرب زبانی ایشان را نفریبد و تشویق و تحریض به امری،از جادّۀ حق منحرفشان نکند.
این مجموعه اوصافی است که امیر المؤمنین علیه السلام برای قاضی صالح ذکر میکند و پس از آن،بیان خود را با یک جمله کوتاه بر این گونه پایان میبخشند.
وَ اولٰئِکَ قَلیلٌ (1).
ای مالک ! چنین مردمی که واجد همگی این اوصاف و شرایط باشند نادر و کمیابند.
زیرا در میان نفوس بشری که مفطور به ضعف و غالباً گرفتار حبّ و بغض و در گرو شهوت و غضب و اسیر خوف و طمعند کمتر نفسی قوی میتوان یافت که خویش را از خطر دام و دانه برهاند و به اوج تقوا و قلّه نزاهت برآید،خاصه در عرصۀ قضا که غالباً دامهای حساس حیله و دانههای فریبنده رشوهاش،زیرکترین مرغها را از اوج به حضیض میکشد و گرفتار قید و بند میسازد.
1) 1) -نهج البلاغة:نامۀ 53؛بحار الأنوار:604/33،باب 30،حدیث 744.
بهلول آن دانای آگاه و حکیم بزرگ چون از طرف هارون عباسی به منصب قضا دعوت شد و وی را برای پذیرفتن این شغل خطیر در فشار قرار داد ناگزیر خود را به دیوانگی زد و بر نی پارهای سوار شد تا کودکان در پی او افتادند.
مصادف با همین ایام مردی قسم یاد کرده بود که ازدواج نکند مگر آن که با نخستین کسی که در راه ببیند دراینباره مشورت نماید.اتفاقاً نخستین کسی که در راه با او مواجه شد همان خردمند دیوانهنما بود.
مرد به حکم سوگندی که یاد کرده بود قضیۀ خود را با او در میان نهاد نظرش را در کار خویش بخواست،خردمند دیوانهنما گفت:اگر دوشیزهای را به همسری بر گزینی سراسر سود است و هیچ گونه زیانی ببار نخواهد آورد و اگر بیوهای را اختیار کنی نیمی سود و نیمی زیان است،لکن اگر زن بچّهداری به همسری برداری سراسر زیان است و هیچ گونه سودی در بر نخواهد داشت.
آن گاه مرکب چوبین را به جنبش آورد و گفت:از سر راه اسب من به یک سو شو که لگد بر تو ننوازد.
مرد از مقایسه آن گفتار حکیمانه با رفتار جنونآمیز در حیرت شد و از داستان او جویا گشت.
خردمند دیوانه نما گفت:این گروه میخواستند تا دین مرا تباه کنند امّا من تباهی عقل خویش را بهانه کردم تا دین خود را محفوظ دارم.
و امواج نامرئی وساوس و تسویلاتش،دستگاه حکومت عقل را از کار بازمیدارد و دیده بصیرت را چنان خیره و تیره میکند که از دیدن جمال حق عاجز میماند.
به همین مناسبت است که در تاریخ قضایی اسلامی با سرگذشتهای مهیّجی برخورد میکنیم که تحاشی و ابای شدید مردم پرهیزکار را از قبول مسؤولیت قضا نشان میدهد.
خلیفۀ دوم،عمرو بن العاص حاکم مصر را فرمان داد تا کعب بن ضنّه را به مقام قضای آن سامان بگمارد،حاکم مصر چون فرمان خلیفه را دریافت کرد عین نامه را نزد کعب فرستاد.
کعب چون از مضمون نامه آگاه شد گفت:به خدا قسم ! کسی که خدای او را از جاهلیت و مهالک نجات بخشیده هرگز دوباره خویش را به آن ورطه در نمیافکند، سپس با کمال صراحت اقتراح خلیفه را ردّ کرد.
قاسم بن ولید هَمْدانی چون از طرف یوسف بن عمر حاکم عصر و ناحیه خود به قضا فرا خوانده شد،چارهای جز اظهار جنون ندید و برای فرار از این مسؤولیت در میان کوی و برزن موی ریش خود را یک سر بکند و روغن در چشمان خود ریخت و در چنین وضع و حالت نزد حاکم شد،حاکم چون موضوع را بدید گفت:این مرد دیوانه است و در خور مقام قضا نیست،سپس فرمان داد تا او را از حضور برانند !
وقتی حاکم عراق ابو قلابه را برای تصدّی کرسی قضای بغداد فرا خواند،ابو قلابه دعوت حاکم را نپذیرفت و در پنهانی به سرزمین شام گریخت.
قضا را در همان ایام قاضی شام از منصب خویش معزول شد و چون ابو قلابه از این داستان خبر یافت احساس خطر کرد و از شام متواری شد و هم چنان در بیابانها سرگردان بود تا به سرزمین یمامه درآمد و روزگاری دراز،خویش را از انظار پوشیده داشت تا اوضاع دگرگون شد و خاطرش از خطر بیاسود و بار دیگر آهنگ عراق کرد.
یکی از دوستان گفت:چه بودی اگر منصب قضای مسلمانان را میپذیرفتی تا عدالت را در میان ایشان بکار میبستی و از این رهگذر اجر و ثواب میاندوختی، ابو قلابه گفت:چون شناوری به دریا درافتد تا چند یارای شنا کردن دارد.
عبد الرحمن بن حُجْیره به سال هفتادم هجری به کرسی قضای مصر بنشست چون پدرش از این انتصاب خبر یافت گفت:
[ إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ ] (1).
ما مملوک خداییم و یقیناً به سوی او بازمیگردیم.
فرزندم هلاک شد و خلق را نیز به مهلکه افکند.
قاضی شریک در روزگار مهدی عباسی به اصرار او منصب قضا را پذیرفت، نوبتی چند برای مطالبه ماهانه خود با صرّاف شهر سختگیری کرد،صرّاف گفت:
تو در مقابل این نقدینه قماش نفروختهای که چنین سخت میگیری.
شریک گفت:ای مردم ! قسم به خدا کالایی گرانبهاتر از قماش فروختهام،ای مرد ! من در برابر این نقدینه دین خود را فروختهام ! !
این حقایق نشان میدهد که مردم پرهیزکار تا چه اندازه از آلودگی به تبعات و مسؤولیتهای قضا اجتناب و ابا داشتهاند و این اجتناب و پرهیز نه از آن جهت است که این مردم پارسا تصدّی قضا را حرام میدانستهاند؛زیرا مراجعه به فقه اسلامی نشان میدهد که مباشرت این وظیفه واجب کفایی است و هرگاه در عصری از اعصار هیچ کس به آن قیام نکند همگی در برابر خالق به علّت شانه خالی کردن از این وظیفه مسؤول و مؤاخد خواهند بود.
شهید ثانی در کتاب«مسالک»میفرماید:
1) 1) -بقره (2):156.
وظیفۀ قضا از جمله واجبات کفایی است؛زیرا نظام نوع انسانی متوقّف بر آن است و چون ظلم و بیداد همیشه هست،پس اجتماع ناگزیر از حاکمی است که داد مظلوم را از ظالم بستاند و دیگر این که امر به معروف و نهی از منکر بر این وظیفه متّرتب است (1).
[ وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً ] (2).
و با مردم با خوش زبانی سخن گویید
مورد سخن خوب و کلام نیک بنابر گفته اهل فن به وقت معاشرت و رو در رویی با مردم است.
در وقت سخن گفتن با مردم از هر صنف و طایفهای که باشند باید از قول زشت و سخن نازیبا و کلامی که در آن سبّ و ناسزا و فحش و استهزا و از این قبیل امور شیطانی است پرهیز داشت.
احترام به مردم به خصوص براداران مؤمن دستور اکید قرآن و پیامبر و ائمۀ معصومین علیهم السلام است.
جداً باید از سخنی که در غیر مورد حق،قلب کسی را بیازارد و دل بیگناهی را برنجاند پرهیز کرد.
از اضافه حرف زدن باید اجتناب جست،از سخن بیفایده باید دوری گزید.
کلام را باید سنجیده گفت و سخن باید برای طرف مقابل دارای نفع دنیایی یا آخرتی یا معنوی و یا اخلاقی باشد.
قرآن مجید از سخن ناروا و سخنی که دل را بیازارد و قولی که در آن توهین به افراد یا مسخره کردن مردم باشد،همه را نهی مینماید.
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسیٰ أَنْ یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ وَ لاٰ نِسٰاءٌ مِنْ نِسٰاءٍ عَسیٰ أَنْ یَکُنَّ خَیْراً مِنْهُنَّ وَ لاٰ تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ وَ لاٰ تَنٰابَزُوا بِالْأَلْقٰابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِیمٰانِ وَ مَنْ لَمْ یَتُبْ فَأُولٰئِکَ هُمُ الظّٰالِمُونَ ] (1).
ای اهل ایمان ! نباید گروهی گروه دیگر را مسخره کنند،شاید مسخره شدهها از مسخره کنندگان بهتر باشند،و نباید زنانی زنان دیگر را [ مسخره کنند ] شاید مسخره شدهها از مسخره کنندگان بهتر باشند،و از یکدیگر عیبجویی نکنید و با لقبهای زشت و ناپسند یکدیگر را صدا نزنید؛بد نشانه و علامتی است این که انسانی را پس از ایمان آوردنش به لقب زشت علامتگذاری کنند.
و کسانی که [ از این امور ناهنجار و زشت ] توبه نکنند،خود ستمکارند.
راستی عجیب است،آنان که در سخن گفتن،اهل مراقبت و مواظبت و محاسبه نیستند و در ادای سخن خود را آزاد میدانند به فرموده قرآن مجید:ظالم و ستمپیشهاند و خداوند ستمکاران را دوست ندارد.
در زمینۀ سخن گفتن روایات بسیار مهمّی در کتب معتبر حدیث مانند:
1) 1) -حجرات (49):11.
«من لا یحضره الفقیه»،«الکافی»،«وسائل»،«الوافی»،«محجّة البیضاء»آمده که به پارهای از آن روایات اشاره میشود.
اخَذَ رَجُلٌ بِلِجٰامِ دابَّةِ رَسُولِ اللّهِ فَقٰالَ:یٰا رَسُولَ اللّهِ أیُّ الْاَعْمٰالِ افْضَلُ ؟
فَقٰالَ:اِطْعٰامُ الطَّعٰامِ وَ اطْیٰابُ الْکَلٰامِ (1).
مردی مهار دابّه رسول خدا صلی الله علیه و آله را گرفت و گفت:ای رسول خدا ! کدام عمل بالاتر است ؟ حضرت فرمود:خوراندن غذا و دستگیری از مستمندان و دردمندان و بیچارگان و سخن پاکیزه گفتن.
ثَلٰاثٌ مِنْ ابْوٰابِ الْبِّرِ،سَخٰاءُ النَّفْسِ،وَ طیبُ الْکَلٰامِ،وَ الصَّبْرُ عَلَی الْاذیٰ (2):
سه چیز از درهای نیکویی است:سخاوت،پاکیزگی کلام،تحمل بر آزار.
پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله فرمود:
در بهشت غرفههایی است که ظاهرش از باطنش و باطنش از ظاهرش دیده میشود،ساکنان آن غرفهها از امّت من آنانند که متصف به این اوصافند:
پاکی سخن،اطعام طعام،افشای سلام،ادامۀ روزه،نماز شب به وقتی که مردم در خوابند (3).
در توضیح آیۀ [ وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً ] (4)فرمود:
با مردم آنگونه بگویید که دوست دارید در حق شما گفته شود (1).
عَنْ سُلَیْمٰانَ بْنِ مِهْرانَ قالَ:دَخَلْتُ عَلَی الصّادِقِ و عِنْدَهُ نَفَرٌ مِنَ الشّیعَةِ فَسَمِعْتُهُ وَ هُوَ یَقُولُ:مَعٰاشِرَ الشّیعَةِ کُونُوا لَنٰا زَیْناً وَ لا تَکُونُوا عَلَیْنٰا شَیْناً،قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً،وَ احْفَظُوا الْسِنَتَکُمْ،وَ کُفُّوها عَنِ الْفُضُولِ وَ قَبیحِ الْقَوْلِ (2):
سلیمان بن مهران میگوید:بر حضرت صادق علیه السلام وارد شدم عدهای شیعه نزد آن حضرت بودند.شنیدم فرمود:زینت ما باشید و موجب وهن ما نگردید.
با مردم سخن خوب بگویید،زبان را حفظ کنید و زبان را از زیادی سخن و کلام قبیح نگهدارید.
قَوْلُ الْحَسَنِ یُثْری الْمٰالَ،وَ یُنْمِی الرِّزْقَ،وَ یُنْسِئُ فِی الْاَجَلِ وَ یُحَبِّبُ الَی الْاَهْلِ وَ یُدْخِلُ الْجَنَّةَ (3).
حضرت فرمود:قول حسن را منافعی است:مال را زیاد میکند،رزق و روزی را میرویاند،مرگ را به تأخیر میاندازد،آدمی را محبوب اهلش میکند و باعث ورود به بهشت میشود.
الْکَلٰامُ ثَلٰاثَةٌ فَرابِحٌ وَ سٰالِمٌ وَ شاحِبٌ،فَاَمَّا الرّابِحُ فَالَّذی یَذْکُرُ اللّهَ وَ امَّا السّالِمُ فَالَّذی یَقُولُ مٰا احَبَّ اللّهُ،وَ امَّا الشّاحِبُ فَالَّذی یَخوضُ فِی النّاسِ (4).
کلام سه نوع است:رابح،سالم،شاحب:رابح ذکر خداست،سالم گفتار
1) 1) -الکافی:165/2،باب الإهتمام بأمور المسلمین،حدیث 10؛بحار الأنوار:341/71،باب 20،حدیث 125.
2) 2) -الأمالی،شیخ طوسی:440،المجلس الخامس،حدیث 987؛وسائل الشیعة:193/12،باب 119،حدیث 16063.
3) 3) -الخصال:317/1،حدیث 100؛بحار الأنوار:310/68،باب 79،حدیث 1.
4) 4) -وسائل الشیعة:199/12،باب 120،حدیث 16079؛بحار الأنوار:289/68،باب 78،حدیث 55.
محبوب خداست،شاحب سخنی است که در بین مردم سرگرمی آورد و آنان را از حق و حقیقت غافل کند.
قٰالَ عَلیٌّ علیه السلام:اَلْکَلٰامُ کَالدَّواءِ قَلیلُهُ یَنْفَعُ وَ کَثیرُهُ قاتِلٌ (1).
علی علیه السلام فرمود:سخن مانند دواست.کم آن با منفعت و زیادش کشنده است.
در روایت مهمّی آمده:
از حضرت سجّاد علیه السلام پرسیدند:کدامیک از سکوت و کلام بهتر است ؟ حضرت فرمود:هر کدام را آفاتی است.وقتی هر دو از آفت سالم باشند گفتار از سکوت بهتر است.
عرضه داشتند:چگونه ؟ فرمود:خدای عز و جل انبیا و اوصیا را به سکوت نفرستاد،بلکه آمدند تا بگویند،بهشت معلول سکوت نیست،ولایت حق محصول سکوت نمیباشد،با سکوت رهایی از جهنم معنا ندارد،بلکه بهشت و آزادی از عذاب و کسب ولایت حق به سخن است (2).
سِبٰابُ الْمُؤْمِن فُسُوقٌ وَ قِتٰالُهُ کُفْرٌ (3).
زشت گفتن به مؤمن فسق و جنگ با او کفر است.
انَّ اللّهَ یُبْغِضُ الْفاحِشَ الْمُتَفَحِّشَ (4).
رسول اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:خداوند بدگوی زشت زبان را دشمن دارد.
و نیز فرمود:
الْجَنَّةُ حَرٰامٌ عَلَی کُلِّ فٰاحِشٍ انْ یَدْخُلَهٰا (1).
دخول در بهشت به هر زشت گویی حرام است.
و نیز فرمود:
بهشت بر هر فحش دهندۀ زشتگوی کم حیا که پروا ندارد چه میگوید و در حقّش چه میگویند حرام است (2).
الْفُحْشُ وَ الْتَّفَحُّشُ لَیْسٰا مِنَ الْاِسْلٰامِ (3).
نبی اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:زشت گفتن و ناسزاگویی از اسلام نیست.
و نیز فرمود:
لَوْ کٰانَ الْفُحْشُ خَلْقاً لَکٰانَ شَرَّ خَلْقِ اللّهِ (4).
اگر فحش مخلوق بود از بدترین خلق خدا بود.
امام عسکری علیه السلام در باب قول حسن میفرماید:
قُولُوا لِلنّاسِ کُلِّهِمْ حُسْناً مُؤْمِنِهِمْ وَ مُخٰالِفِهِمْ (5).
با مردم نیک بگویید چه مؤمن آنان چه مخالفشان.
1) 1) -مجموعة ورام:110/1؛میزان الحکمة:4542/9،الفحش،حدیث 15679.
2) 2) -الکافی:323/2،باب البذاء،حدیث 3؛وسائل الشیعة:35/16،باب 72،حدیث 20904.
3) 3) -غرر الحکم:223،حدیث 4488؛میزان الحکمة:4542/9،الفحش،حدیث 15684.
4) 4) -کنز العمال:8097؛میزان الحکمة:4544/9،الفحش،حدیث 15690.
5) 5) -تفسیر الامام العسکری علیه السلام:353،حدیث 40؛بحار الأنوار:309/68،باب 79؛سفینة البحار:381/7،باب القاف بعده الواو.
الهی ! شرّ زبان و خطر این عضو چه بزرگ است،خداوندا ! ما از زبان خود کمتر محافظت میکنیم و اگر زندگی ما اینگونه به پایان برسد بدون شک دچار خسران و در قیامت کبری گرفتار عذاب الیم خواهیم شد،الهی ! از باب کرم و لطف و از درِ مرحمت و رأفت و از طریق عنایت و محبت،دست ما ضعیفان را بگیر و این بیچارگان را از غفلت و افتادن در ورطۀ هلاکت،چه در دنیا و چه در آخرت محافظت فرما که ما را یار و ناصر و مددکاری جز وجود مقدس تو نیست.
در زمینۀ قول احسن آیاتی در قرآن مجید بدین پایه قرائت میکنیم:
[ وَ قُلْ لِعِبٰادِی یَقُولُوا الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّیْطٰانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ إِنَّ الشَّیْطٰانَ کٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوًّا مُبِیناً ] (1).
و به بندگانم بگو:سخنی را که نیکوتر است،بگویند؛زیرا شیطان میان آنان [ به سبب سخنان زشت و بیمنطق ] دشمنی و نزاع میافکند؛زیرا شیطان همواره برای انسان دشمنی آشکار است.
[ وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعٰا إِلَی اللّٰهِ وَ عَمِلَ صٰالِحاً وَ قٰالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ ] (2).
و خوش گفتارتر از کسی که به سوی خدا دعوت کند و کار شایسته انجام دهد و گوید:من از تسلیم شدگان [ در برابر فرمانها و احکام خدا ] هستم، کیست ؟
[ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدٰاهُمُ اللّٰهُ وَ أُولٰئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ] (1).
آنان که سخن را میشنوند و از بهترینش پیروی میکنند،اینانند کسانی که خدا هدایتشان کرده،و اینان همان خردمندانند.
از آیات ذکر شده در قول احسن استفاده میشود:
مورد قول احسن در یک مرحله،در گفتگوی با مردم است،به این معنی که خداوند از انسان میخواهد در برخورد با مردم به وقت حرف زدن،بهترین سخن و نیکوترین کلام را انتخاب کند.
در مرحلۀ دیگر،قول احسن به وقت هدایت باید بکار گرفته شود،به این معنی که وقتی انسان در مقام دستگیری از گمراه برآمد لازم است وی را با بهترین کلام که همان کلام خدا و انبیا و ائمۀ معصومین علیهم السلام است به شاهراه سعادت و سلامت هدایت کند.
در مرحلۀ دیگر،قول احسن در میان تمام اقوال قرآن مجید است که در تمام پهنۀ هستی قول نیکوتر و صادقتر و محکمتر و بهتر و برتر از قول خدا نیست.
چقدر عالی است که انسان با قرآن مجید،با تمام وجود انس و رفاقت پیدا کند که در تمام شؤون زندگی قولی غیر از قول قرآن نداشته باشد به این معنی که هر چه میخواهد بگوید با ترازوی قرآن سنجیده،آن گاه بگوید،یا به این معنی که در سخن گفتن با مردم جز با آیات کتاب حق با برنامۀ دیگر منظورش را اظهار ندارد و این کار مشکلی نیست،چنانچه در کتابهای حدیث و تاریخ از این نمونه زیاد ذکر شده است.
1) 1) -زمر (39):18.
از ابوالقاسم قشیری نقل شده:
در بادیه زنی را تنها دیدم.گفتم:کیستی ؟ جواب داد:
[ وَ قُلْ سَلاٰمٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ ] (1).
بنابراین از آنان روی بگردان و سلام جدایی [ را به آنان ] بگو،پس [سرانجام شقاوت بار خود و نتیجه کفر و عنادشان را ] خواهند دانست.
از قرائت آیه فهمیدم که میگوید:اول سلام کن سپس سؤال کن که سلام علامت ادب و وظیفه وارد بر مورود است.
به او سلام کردم و گفتم:در این بیابان آن هم با تن تنها چه میکنی ؟ پاسخ داد:
[ مَنْ یَهْدِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ مُضِلٍّ ] (2).
و هر که را خدا هدایت کند،او را هیچ گمراهکنندهای نخواهد بود.
از آیۀ شریفه دانستم راه را گم کرده ولی برای یافتن مقصد به حضرت حق جلّ و علا امیدوار است.
گفتم:جنّی یا آدم ؟ جواب داد:
[ یٰا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ ] (3).
ای فرزندان آدم ! [ هنگام هر نماز و ] در هر مسجدی،آرایش و زینتِ [ مادی و معنوی خود را متناسب با آن عمل و مکان ] همراه خود برگیرید.
از قرائت این آیه درک کردم که از آدمیان است.
گفتم:از کجا میآیی ؟ پاسخ داد:
[ یُنٰادَوْنَ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ ] (1).
اینانند که [ گویی ] از جایی دور ندایشان میدهند.
از خواندن این آیه پی بردم که از راه دور میآید.
گفتم:کجا میروی ؟ جواب داد:
[ وَ لِلّٰهِ عَلَی النّٰاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطٰاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً] (2).
و خدا را حقّی ثابت و لازم بر عهدۀ مردم است که [ برای ادای مناسک حج ] آهنگ آن خانه کنند،[ البته ] کسانی که [ از جهت سلامت جسمی و توانمندی مالی و باز بودن مسیر ] بتوانند به سوی آن راه یابند.
فهمیدم قصد خانه خدا دارد.
گفتم:چند روز است حرکت کردهای ؟ پاسخ داد:
[ وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ] (3).
همانا ما آسمان ها و زمین و آنچه را میان آنهاست در شش روز آفریدیم، و هیچ رنج و درماندگی به ما نرسید.
فهمیدم شش روز است از شهر خود حرکت کرده و به سوی مکه معظّمه میرود.
پرسیدم:غذا خوردهای ؟ جواب داد:
[ وَ مٰا جَعَلْنٰاهُمْ جَسَداً لاٰ یَأْکُلُونَ الطَّعٰامَ ] (1).
و آنان را جسدهایی که غذا نخورند قرار ندادیم،و جاویدان هم نبودند [ که از دنیا نروند.].
پی بردم که در این چند روز غذا نخورده است.
به او گفتم:عجله کن تا تو را به قافله برسانم جواب داد:
[ لاٰ یُکَلِّفُ اللّٰهُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا ] (2).
خدا هیچ کس را جز به اندازۀ تواناییاش تکلیف نمیکند.
فهمیدم که به اندازۀ من در مسئلۀ حرکت و تندروی قدرت ندارد.
به او گفتم:بر مرکب من در ردیف من سوار شو تا به مقصد برویم پاسخ داد:
[ لَوْ کٰانَ فِیهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّٰهُ لَفَسَدَتٰا ] (3).
اگر در آسمان و زمین معبودانی جز خدا بود بیتردید آن دو تباه میشد.
معلومم شد که تماس بدن زن و مرد در یک مرکب یا یک خانه یا یک محل موجب فساد است،به همین خاطر از مرکب پیاده شدم.
به او گفتم:شما به تنهایی بر مرکب سوار شو.
چون بر مرکب قرار گرفت گفت:
[ سُبْحٰانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنٰا هٰذٰا وَ مٰا کُنّٰا لَهُ مُقْرِنِینَ ] (1).
منزّه [ از هر عیب و نقصی ] است کسی که این [ وسایل سواری ] را برای ما مسخّر و رام کرد،در حالی که ما را قدرت مسخّر کردن آنها نبود.
چون این آیه را قرائت کرد فهمیدم در مقام شکر حق برآمده و از عنایت خداوند عزیز،سخت خوشحال است.
وقتی به قافله رسیدیم گفتم:در این قافله آشنایی داری جواب داد:
[ وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ ] (2).
و محمّد جز فرستادهای از سوی خدا که پیش از او هم فرستادگانی [ آمده و ] گذشتهاند.
[ یٰا یَحْییٰ خُذِ الْکِتٰابَ بِقُوَّةٍ ] (3).
ای یحیی ! کتاب را به قوت و نیرومندی بگیر.
[ یٰا مُوسیٰ إِنِّی أَنَا اللّٰهُ ] (4).
ای موسی ! یقیناً منم خدا پروردگار جهانیان.
[ یٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ ] (5).
[و گفتیم:] ای داود ! همانا تو را در زمین جانشین [ و نمایندۀ خود ] قرار دادیم.
از قرائت این چهار آیه دانستم چهار آشنا به نامهای محمد و یحیی و موسی و داود در قافله دارد.
چون آن چهار نفر نزدیک آمدند،این آیه را خواند:
[ الْمٰالُ وَ الْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا ] (1).
مال و فرزندان،آرایش و زیور زندگی دنیا هستند.
فهمیدم این چهار نفر پسران اویند.
به آنان گفت:
[ یٰا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ ] (2).
ای پدر ! او را استخدام کن؛زیرا بهترین کسی که استخدام میکنی آن کسی است که نیرومند و امین باشد [ و او دارای این صفات است.]
از قرائت این آیه فهمیدم به فرزندانش میگوید:به این مرد زحمت کشیدۀ امین مزد بدهید.
چون فرزندانش به من مقداری درهم و دینار دادند و او حس کرد کم است این آیه را خواند:
[ وَ اللّٰهُ یُضٰاعِفُ لِمَنْ یَشٰاءُ ] (3).
و خدا برای هر که بخواهد چند برابر میکند.
یعنی به مزد او اضافه کنید.
از وضع آن زن،سخت به تعجّب آمده بودم.به فرزندانش گفتم:این زن با کمال که نمونۀ او را ندیده بودم و نشنیده بودم کیست ؟ جواب دادند:ای مرد ! این زن حضرت فضّه خادمه حضرت زهرا علیها السلام است که بیست سال است خارج از قرآن سخن نگفته است ! (1)!
آری،قرآن،احسن سخن و احسن قصص و احسن قانون است که هر کس در تمام امور زندگی هماهنگ با این کتاب باشد دارای احسن قول و احسن عمل و احسن اخلاق و احسن اجر و مزد است.
[ وَ قُلْ لَهُمٰا قَوْلاً کَرِیماً ] (2).
و به آنان سخنی نرم و شایسته [ و بزرگوارانه ] بگو.
یکی از موارد قول کریم به وقت برخورد با پدر و مادر است که در این زمینه به خواست حضرت حق در شرح باب هفتاد و یکم«مصباح الشریعة»به تفصیل مطالب پر ارزشی از آیات و روایات خواهد آمد.
[ اذْهَبٰا إِلیٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغیٰ* فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَیِّناً لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشیٰ ] (3).
هر دو به سوی فرعون بروید؛زیرا او [ در برابر خدا ] سرکشی کرده است.* پس با گفتاری نرم به او بگویید،امید است که هوشیار شود و [ آیین حق را بپذیرد ] یا بترسد [ و از سرکشی باز ایستد.]
از آیۀ شریفه به روشنی معلوم میشود که جای قول لیّن به وقت برخورد با مردم طاغی و یاغی است که شاید با وزش نسیم قول لین از طغیان و یاغیگری آنان کاسته شود و به راه حق و حقیقت بازگردند که اگر از ابتدای امر با خشونت با آنان برخورد شود،به طغیان آنان افزوده گردد و نتیجهای از امر به معروف و نهی از منکر حاصل نشود.
متاب ای پارسا روی از گنهکار ***به بخشایندگی در وی نظر کن
اگر من ناجوانمردم به کردار*** تو بر من چون جوانمردان گذر کن (1)
در این زمینه لازم است برخورد قرآن مجید را که در حقیقت برخورد حضرت حق است با گنهکاران و طاغیان دقت کنید،تا راه برخورد با اهل معصیت در مرحله اوّل امر به معروف و نهی از منکر بر شما روشن شود.
قرآن چون مردم معصیت کار را دعوت میکند،در دعوت خود به آنان نوید رحمت و آمرزش میدهد،باشد که با آن نوید،دل سخت آنان نرم گردد و به خدا بازگشته با اهل ایمان برادر و همراه و هم سنگر شوند.
اسلام عزیز تا جایی که جای جذب است اگر چه یک نفس بیشتر از اهل گناه نمانده باشد در مقام جذب است،چون ببیند اهل طغیان به هیچ صراطی مستقیم نمیشوند،آن وقت دل از آنان برداشته و ایشان را دفع میکند.
اسلام به هیچ عنوان اجازۀ دفع مؤمن و مسلمان را از طرف مؤمن نمیدهد و هر
1) 1) -گلستان،سعدی شیرازی.
کس مؤمن و مسلمانی را دفع کند در حقیقت خدا را دفع کرده و از هوا و هوسش پیروی نموده و به عبارت دیگر به اخلاق بتپرستان درآمده که آنان تا در بتپرستیاند در مقام دفع حق و حقیقتند.
[ قُولُوا آمَنّٰا بِاللّٰهِ ] (1).
[ شما مردم مؤمن از روی حقیقت اقرار کنید و ] بگویید:ما به خدا ایمان آوردیم.
از آیات قرآن و روایات بسیار مهّم کتب حدیث استفاده میشود که ایمان مرکب از سه پیکره است.
1-ایمان به قلب.
2-عمل به اعضا و جوارح.
3-ابلاغ به زبان.
چون از طریق کسب علم و معرفت دل آدمی به نور ایمان روشن شد و اعتقاد به خدا و قیامت و حقایق الهیه در قلب استوار گشت و این ایمان به وسیلۀ اعضای بدن به مرحلۀ عمل آمد و مسائل الهی در هر شرطی از شرایط به وسیلۀ زبان ابلاغ گشت،آدمی به حقیقت مؤمن شده و دارای ارزش الهی گشته است.
وظیفۀ زبان در هر حال ابلاغ مسائل ایمانی در جامعه و در خانواده و در هر محلّ و منزلی است و خودداری از بیان حقایق الهی از ضعف ایمان و یا علّتش ترس است،ترسی که از حالات شیطانی و از امراض روحی و روانی است.
1) 1) -بقره (2):136.
اگر مسئلۀ ابلاغ ایمان به وسیلۀ زبانهای پاک مردان راه حق نبود،از فرهنگ سعادتبخش الهی در صحنۀ حیات اجتماعی و خانوادگی خبری نبود.
این زبان یاران حق بود که ضامن تداوم دین خدا در بستر تاریخ گشت،گرچه در کنار این گونه زبان سرهای پرشور اولیای خدا به دار رفت که این دار برای آنان مقام الهی و این مرگ برای اولیای الهی جز شهادت در راه دوست چیزی نبود.
چه زبانی از زبان انبیا و ائمه و اولیا و مردانی چون حجر بن عدی و رشید هجری و ابو ذر غفاری و میثم تمّار و...بالاتر و برتر که این زبانها،چراغ پر فروغ الهی فرا راه حیات همۀ انسانها تا روز قیامت و صبح محشر است.
اینان روز و شب،وقت و بیوقت،آن به آن،لحظه به لحظه،سخنی جز حق و ذکری به جز ذکر یار و یادی جز یاد دوست و حرفی جز حرف هدایت و کلامی جز کلام عشق نداشتند.
به قول عارف نامدار،فیض بزرگوار:
شبها حدیث زلف تو تکرار میکنم***تسبیح روز وصل تو بسیار می کنم
چون دم زند صباح ز انوار طلعتت ***جان را زعکس روی تو گلزار می کنم
از پای تا به سر همه تن دیده می شوم *** جان را بدیده قابل دیدار می کنم
از غمزه نگاه تو بیهوش می شوم*** دل را زچشم مست تو هشیار می کنم
عکس تو چون در آیینه دل درآیدم*** بی خود حدیث واحد قهار می کنم
هر کار خوب را که زکردار عاجزم ***تحسین هر که کرد به گفتار می کنم
محلّ و مورد قول سدید در دو جاست:
1-رعایت تقوا
2-برخورد با یتیمان مردم
آنجا که مربوط به رعایت تقواست در سورۀ احزاب آمده:
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِیداً ] (1).
ای اهل ایمان ! از خدا پروا کنید و سخن درست و استوار گویید.
و آنجا که مربوط به برخورد با یتیمان مردم است،در سورۀ مبارکۀ نساء میفرماید:
[ وَ لْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیَّةً ضِعٰافاً خٰافُوا عَلَیْهِمْ فَلْیَتَّقُوا اللّٰهَ وَ لْیَقُولُوا قَوْلاً سَدِیداً ] (2).
و کسانی که اگر فرزندانی ناتوان پس از خود به جای میگذارند،بر آنان [ از ضایع شدن حقوقشان ] بیم دارند،باید [ از این که حقوق یتیمان دیگران را ضایع کنند ] بترسند.پس لازم است [ نسبت به شأن یتیمان ] از خدا پروا کنند، و [ دربارۀ آنان ] سخنی درست و استوار گویند.
انسان لزوماً باید از مکافات عمل بترسد؛چرا که ممکن است از خود او یتیم برجای ماند و هر کسی طبیعتاً علاقهمند است با یتیمانش به خوبی رفتار شود و اگر چنین بخواهد پس با یتیمان دیگران باید به خوبی برخورد نماید.
محل قول معروف در مرحلۀ اوّل در رابطۀ با سفیهان و در مرحلۀ بعد با اقوام میت و ایتام و مساکین است.
قرآن مجید در این زمینه میفرماید:
[ وَ لاٰ تُؤْتُوا السُّفَهٰاءَ أَمْوٰالَکُمُ الَّتِی جَعَلَ اللّٰهُ لَکُمْ قِیٰاماً وَ ارْزُقُوهُمْ فِیهٰا وَ اکْسُوهُمْ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً ] (1).
و اموالتان را که خدا مایۀ قوام و برپایی [ زندگی ] شما گردانیده به سبک مغزان ندهید،ولی آنان را از درآمد آن بخورانید و لباس بپوشانید و با آنان به صورتی شایسته و پسندیده سخن گویید.
[ وَ إِذٰا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینُ فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً ] (2).
چون هنگام تقسیم کردن ارث،خویشاوندان و یتیمان و مستمندان حاضر شدند،چیزی از آن را به ایشان بدهید،و با آنان سخنی شایسته و پسندیده گویید.
مورد قول میسور وقتی است که انسان دستش از مال دنیا تهی است،ولی به خاطر آبرومندی انسان از هر طرف برای کمک گرفتن به آدمی مراجعه مینمایند، ولی انسان از رفع نیاز آنان عاجز است،در این صورت با گفتار مؤدبانه و عاشقانه و محبتآمیز و به قول قرآن با قول میسور باید دل آنان را خوش و با چهرۀ گشاده با آنان روبرو شد،به نحوی که با رضا و خشنودی از انسان جدا گردند.
[ وَ إِمّٰا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغٰاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّکَ تَرْجُوهٰا فَقُلْ لَهُمْ قَوْلاً
مَیْسُوراً ] (1).
و اگر [ به خاطر تهیدستی و فقر ] باید از آنان [ که به پرداخت حقّشان سفارش شدی ] روی بگردانی [ و این روی گردانی ] برای طلب رزقی است که از سوی پروردگارت رسیدن به آن را امید داری؛پس با آنان [ تا رسیدن رزق خدا ] سخنی نرم و امیدوار کننده بگو.
این آیات نمونهای از آیات قرآن مجید بود که بیان داشت هرکس در برخورد به هر موردی باید قول مربوط به آن مورد را بکار گیرد،تا از نظر زبان و نحوۀ سخن گویی دچار گناه نگشته و بتواند رضا و خشنودی حضرت حق را به دست آورده و مردم را از هر قوم و دسته و هر طبقه و صنفی که هستند از شرّ زبان خویش آسوده و سالم نگه دارد که زبان به جای خودش بهترین وسیلۀ نجات و شیرینترین نعمت و در غیر موردش بدترینِ وسیلۀ هلاک و تلخترین عضو وجود آدمی است.
1) 1) -اسرا (17):28.
[ وَ کَذٰلِکَ لا مَعْصِیَةَ اشْغَلُ عَلَی الْعَبْدِ وَ اسْرَعُ عُقوبَةً عِنْدَ اللّهِ وَ اشَدُّها مَلامَةً وَ اعْجَلُها سَأْمَةً عِنْدَ الْخَلْقِ مِنْهُ.وَ اللِّسانُ تَرْجُمانُ الضَّمیرِ وَ صاحِبُ خَبَرِ الْقَلْبِ وَ بِهِ یَنْکَشِفُ ما فی سِرِّ الْباطِنِ وَ عَلَیْهِ یُحاسَبُ الْخَلْقُ یَوْمَ الْقِیامَةِ ]
هیچ معصیتی از نظر سرگرم کنندگی و سرعت در ایجاد عقوبت در پیشگاه حق و شدّت ساختن ملامت و دلگیر کنندهتر در بین مردم همانند سخن نیست.
سخن مترجم درون و مخبر قلب و آشکار کنندۀ سرّ است و در قیامت صاحب سخن از طرف حضرت حق به محاسبۀ دقیق کشیده خواهد شد.
راستی،هرکس باید از دست زبانش به فریاد آید و به پیشگاه حضرت ربوبی از شرّ این عضو خطرناک بنالد.
غزالی و فیض بزرگوار در«احیاء العلوم»و«محجة البیضاء»برای زبان نزدیک به بیست گناه و آفت شمردهاند که هر کدامش برای هلاکت و نابودی انسان و خراب کردن بنای سعادت آدمی کافی است و این گناهان بر زبان سخت و دشوار نیست و برای هر کسی به راحتترین وجهی،آلوده شدن به هریک از این گناهان بزرگ آسان است.
1-سخن بیفایده و بیمعنی.
2-زیادی در کلام.
3-خوض در باطل گویی.
4-مراء و مجادله.
5-گفتار به دشمنی و خصومت.
6-تصنّع و تکلّف در گفتار و به سجع و قافیه سخن گفتن به نحوی که مستمع نفهمد،برای خودنمایی و خودستایی.
7-فحش و سبّ و بذاء (1).
8-لعن بیمورد.
9-غنا و شعر باطل.
10-مزاح بیجا به نحوی که دل مردم را بیازارد.
11-مسخره و استهزا.
12-افشای سرّ.
13-وعدۀ دروغ.
14-کذب.
15-غیبت.
16-دو به هم زنی.
17-گفتار به دورویی و نفاق.
18-مدح و ذم بیمورد و بیجا.
19-ورود به امور تخصّصی بدون داشتن تخصّص به خصوص در معارف الهی.
20-سؤال بیجا و بیمورد.
1) 1) -بذاء:سخنان زشت و ناپسند،دشنام.
[ وَ الْکَلامُ خَمْرٌ یُسْکِرُ الْقُلوبَ وَ الْعُقولَ ما کانَ مِنْهُ لِغَیْرِ اللّهِ.
وَ لَیْسَ شَیْءٌ احَقَّ بِطُولِ السِّجْنِ مِنَ اللِّسانِ.قالَ بَعْضُ الْحُکَماءِ:اِحْفَظْ لِسانَکَ عَنْ خَبیثِ الْکَلامِ وَ فی غَیْرِهِ لا تَسْکُتْ انِ اسْتَطَعْتَ.فَاَمَّا السَّکینَةُ وَ الصَّمْتُ فَهِیَ هَیْئَةٌ حَسَنَةٌ رَفیعَةٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لِاَهْلِها وَ هُمْ امَناءُ اسْرارِهِ فی ارْضِهِ ]
کلام باطل و بیهوده همانند شراب موجب بیهوشی و مرض قلب است و چیزی به طول زندان مستحقتر از زبان نیست.
بعضی از حکما گفتهاند:
زبانت را از کلام آلوده حفظ کن و در غیر آن اگر قدرت داری سخن بگو.
وقار و سکوت و به تعبیر دیگر آرمیدگی و خاموشی صفت خوب و خوشایند است و دو واقعیت الهی است،اهل این دو صفت امنا و حافظان اسرار حق در روی زمیناند.
مسئلۀ با اهمیت صمت در شرح حدیث بیست و هفتم به نحو تفصیل توضیح داده شد،میتوانید به آن باب مراجعه کرده و عظمت و اهمیت آن مسئله را در آن فصل ملاحظه فرمایید.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
لا یَصیرُ الْعَبْدُ عَبْدًا خالِصًا لِلّهِ تَعالی حَتّیٰ یَصیرَ الْمَدْحُ وَ الذَّمُّ عِنْدَهُ سَواءً،لِاَنَّ الْمَمْدوحَ عِنْدَ اللّهِ لا یَصیرُ مَذْمومًا بِذَمِّهِمْ وَ کَذٰلِکَ الْمَذْمومُ.
وَ لا تَفْرَحْ بِمَدْحِ احَدٍ،فَاِنَّهُ لا یَزیدُ فی مَنْزِلَتِکَ عِنْدَ اللّهِ وَ لا یُغْنیکَ عَنِ الْمَحْکومِ لَکَ وَ الْمَقْدورِ عَلَیْکَ.
وَ لا تَحْزَنْ ایْضًا بِذَمِّ احَدٍ،فَاِنَّهُ لا یَنْقُصُ عَنْکَ ذَرَّةً وَ لا یَحُطُّ عَنْ دَرَجَةِ خَیْرِکَ شَیْئًا.
وَ اکْتَفِ بِشَهادَةِ اللّهِ تَعالی لَکَ وَ عَلَیْکَ،قالَ اللّهُ تَعالی: [ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً ] (1).
وَ مَنْ لا یَقْدِرْ عَلیٰ صَرْفِ الذَّمِّ عَنْ نَفْسِهِ وَ لا یَسْتَطیعُ عَلیٰ تَحْقیقِ الْمَدْحِ لَهُ کَیْفَ یُرْجیٰ مَدْحُهُ اوْ یُخْشیٰ ذَمُّهُ.
وَ اجْعَلْ وَجْهَ مَدْحِکَ وَ ذَمِّکَ واحِدًا،وَ قِفْ فی مَقامٍ تَغْتَنِمُ فیهِ مَدْحَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَکَ وَ رِضاهُ،فَاِنَّ الْخَلْقَ خُلِقوا مِنَ الْعَجْزِ مِنْ ماءٍ مَهینٍ فَلَیْسَ لَهُمْ الّا ما سَعَوْا،قالَ اللّهُ عَزَّ مِنْ قائِلٍ: [ وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعیٰ ] (2).
[ وَ لاٰ یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لاٰ نَفْعاً وَ لاٰ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَ لاٰ حَیٰاةً وَ لاٰ نُشُوراً ] (3).
[ لا یَصیرُ الْعَبْدُ عَبْدًا خالِصًا لِلّهِ تَعالی حَتّیٰ یَصیرَ الْمَدْحُ وَ الذَّمُّ عِنْدَهُ سَواءً،لِاَنَّ الْمَمْدوحَ عِنْدَ اللّهِ لا یَصیرُ مَذْمومًا بِذَمِّهِمْ وَ کَذٰلِکَ الْمَذْمومُ ]
امام صادق علیه السلام در این فصل به مسئلۀ بسیار مهمّی اشاره دارند که آن مسئله از علایم خلوص و پاکی عبد است.
در قسمت اوّل روایت میفرمایند:
بنده نمیتواند بندۀ خدا باشد،مگر این که تعریف و مدح و تکذیب و مذمّت مردم در برابرش یکسان و مساوی باشد و حال درون او با مدح و ذم کسی تغییر نکند،چرا که انسان ممدوح حضرت حق و آن آدمی که به خاطر ایمان و عمل صالح مورد مدح خدا است به مذمّت مردم مذموم نمیشود و آن که مذموم خداست به تعریف و مدح مردم ممدوح نمیگردد.
مدح و ذم واقعی فقط در ارتباط با عالم ملکوت است،نه در رابطۀ با مردم، مردم چه خبر از حالات درون و وضع پروندۀ گذشتۀ انسان دارند،آدمی اگر ممدوح حق باشد پسندیده ورنه بدبخت و بیچاره و سیهروز است.
اگر تمام مردم عالم از انسان تعریف کنند،ولی حضرت دوست مکذّب انسان باشد.آن همه تعریف مردم به اندازۀ پوست جُوی ارزش ندارد و اگر تمام مردم
جهان انسان را مذمّت کنند،ولی آدمی ممدوح حق باشد،آن همه تکذیب پشیزی اعتبار ندارد.
آنان که از همه جهت قابل مدح بودند و حریم مقدسشان از کمترین مذمّت دور بود انبیا و اولیای خاص حضرت حق بودند،بقیۀ انسانها دارای عیب و نقصاند.
بدین جهت نباید به مدح مردم دلخوش شوند و از مذمّت آنان دلگیر گردند.
مدح مردم،منزلت انسان را در پیشگاه حضرت حق اضافه نمیکند و به تقدیر حق نسبت به عبد اثر نمیگذارد و هم چنان مذمّت مردم،چیزی از آدمی کم نمیکند و از درجۀ خیر انسان نمیکاهد.
[ وَ لا تَفْرَحْ بِمَدْحِ احَدٍ،فَاِنَّهُ لا یَزیدُ فی مَنْزِلَتِکَ عِنْدَ اللّهِ وَ لا یُغْنیکَ عَنِ الْمَحْکومِ لَکَ وَ الْمَقْدورِ عَلَیْکَ.وَ لا تَحْزَنْ ایْضًا بِذَمِّ احَدٍ،فَاِنَّهُ لا یَنْقُصُ عَنْکَ ذَرَّةً وَ لا یَحُطُّ عَنْ دَرَجَةِ خَیْرِکَ شَیْئاً،وَ اکْتَفِ بِشَهادَةِ اللّهِ تَعالی لَکَ وَ عَلَیْکَ،قالَ اللّهُ تَعالی:
[ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً ] (1)]
به تعریف کسی شاد مشو که با وجود گناهان و خطاها و اشتباهاتی که بر انسان گذشته و کسی جز خدا اطلاع ندارد،شادی معنا نمیبخشد،این مسئله را بدان که مدح مردم به مقام تو نزد خدا اضافه نمیکند و به مقدرات حق و آنچه را به آن براثر حکمت و مصلحت خداوند محکومی،اثر نمیگذارد.
و نیز به مذمّت مردم ناراحت مشو که ذرهای از مقام و منزلتت نمیکاهد و از خوبیت چیزی کم نمیکند،بهتر این است که در تمام دوران عمر به شهادت و حکم الهی اکتفا کنی،چرا که شهادت و حکم حق چه به نفع تو باشد و چه بر علیه تو همان حق است،آری،به مدح حق دل خوش کن که رضا و خشنودی او به منزلتت اضافه میکند و اگر مورد مذمّت خدایی،به تدارک علل مذمّت برخیز که نارضایتی
1) 1) -نساء (4):79.
و ناخشنودی حق تو را به ورطۀ هلاکت و تیرهبختی خواهد کشید.
راستی،همۀ ما باید با توجه به پروندۀ عبادات ناقابل خود و گناهان زیاد در برابر عظمت حق و عنایاتش،در مقام شرم و حیا و سرافکندگی و ذلت و خضوع و خشوع باشیم،با این وصف اگر ما را مدّاحان مدح کنند برای چه به مدحشان شاد شویم که در خور مدح نیستیم و آن مدحی که از ما میشود در حقیقت ناشی از جهل مدّاح است و چیزی که محصول جهل است خشنودی و خوشحالی ندارد و اگر ما را مذمّت کنند نباید محزون گردیم که به حقیقت در خور مذمتیم گرچه تمام عبادات جن و انس را داشته باشیم که مذمّت تازیانهای الهی،برای جلوگیری از طغیان و سرکشی نفس چموش است !
به قول حضرت فیض:
ز غفلت تو تو را صد حجاب در پیش است***صفای چهره جان را نقاب در پیش است
بسی کتاب بخواندی کتاب خویش بخوان*** ز کرده های تو جان راکتاب در پیش است
حساب کرده خود کن حساب در چه کنی*** که ماند از پس و روز حساب در پیش است
عذاب روح مکن بهر مال دنیی دون ***عذاب قبر و سؤال و جواب در پیش است
ز بهر آنچه ز پس ماندت چه می سوزی ***زمین حشر و تف آفتاب در پیش است
زمانی ار نکنی خواب در دل شب ها*** شود که در لحدت وقت خواب در پیش است
[ وَ مَنْ لا یَقْدِرُ عَلیٰ صَرْفِ الذَّمِّ عَنْ نَفْسِهِ وَ لا یَسْتَطیعُ عَلیٰ تَحْقیقِ الْمَدْحِ لَهُ کَیْفَ یُرْجیٰ مَدْحُهُ اوْ یُخْشیٰ ذَمُّهُ ]
هرگاه کسی مستحق مذمّت باشد و قدرت بر تحقّق علل حقیقی مدح برای خود نداشته باشد،چه امید مدح از او توان داشت و چرا باید از مذمّتش ترسید که هر مدّاحی جز خدا و انبیا و ائمه علیهم السلام بر مدح و ذمّشان هیچ اعتباری نیست،از این جهت باید مدح و ذم اشخاص برای انسان فرقی نکند و تعریف و تکذیبشان برای آدمی مساوی باشد.
[ وَ اجْعَلَ وَجْهَ مَدْحِکَ وَ ذَمِّکَ واحِدًا وَ قِفْ فی مَقامٍ تَغْتَنِمُ فیهِ مَدْحَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَکَ وَ رَضاهُ،فَاِنَّ الْخَلْقَ خُلِقوا مِنَ الْعَجْزِ مِنْ ماءٍ مَهینٍ فَلَیْسَ لَهُمْ الّا ما سَعَوْا،قالَ اللّهُ عَزَّ مِنْ قائِلٍ:
[ وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعیٰ ] (1). [ وَ لاٰ یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لاٰ نَفْعاً وَ لاٰ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَ لاٰ حَیٰاةً وَ لاٰ نُشُوراً ] (2)]
مدح و ذم مردم برایت یکسان باشد و در مقامی قرار بگیر که مدح حضرت حق را مغتنم بشماری و متوجه رضا و خشنودی او باشی که خلق عالم ضعیف آفریده شدهاند و بنیان ساختمانی آنها از آبی سست است و برای کسی چیزی نیست، مگر محصول کوشش که خداوند فرموده:
و این که برای انسان جز آنچه تلاش کرده [ هیچ نصیب و بهرهای ] نیست و نیز فرموده:و [ مشرکان ] به جای او معبودانی اختیار کردهاند که چیزی را نمیآفرینند و خود آفریده میشوند و برای خودشان مالک زیان و سودی نیستند و قدرت و تسلطی بر مرگ و حیات و برانگیختن پس از مرگ ندارند.
هر کس در این چند روزۀ دنیا باید به فکر سعادت و سلامت امروز و فردای خود باشد و وقت پرارزشش را صرف دلخوشی و نگرانی مدح و ذم دیگران نکند و نیز اوقات عزیز را صرف مدح و ذم کسی ننماید که همین مدحهای بیجا که بجای مدح باید گفت:تملّق و چاپلوسی و مذمّتهای بیمورد که باید گفت:حسدورزی و دشمنی و کینه توزی و اعلام عقده حقارت،چه ضررها که به بار نیاورده و باعث چه جنایتها و متوقف شدن استعدادها که نشده !
با کمال تأسف بسیاری از شعرا که از نظر هنر شعری بسیار عالی بودند،مغز خدا دادۀ خود را بجای این که صرف معارف بلند الهی و حکمتهای خداوندی کنند، صرف مدح شاهان و امیران و دبیران و وزیرانی کردند که یا از بزرگترین ستمکاران و ظالمان تاریخ بودند و یا نوکر و برده و دست نشاندۀ ظالمان روی زمین بودند.
مداحیهایی که برای شاهان قاجار شده برای هیچ پیغمبر و امامی نشده است.
اینان در اشعار خود آنان را سایۀ خدا،مالک رقاب خلق،موجود عدالتگستر، خلیفۀ الهی،موجود ما فوق موجودات،اسلام پناه و...به حساب کشیدند و از این طریق بر غرور و کبرشان افزودند و ملّت و مملکتی را به خاک سیاه نشاندند،در حالی که آنان یا سایۀ شیطان یا خود شیطان بودند و با کمال ذلت بردۀ نفس خویش و ظلمگستر و خلیفۀ ابلیس و ما دون حیوان و مخرّب دین خدا به حساب میآمدند که عمل و کردارشان جز این عنوانهای منفی را به دنبال نمیکشید !
لازم است برای نمونه،مدح یکی از شاهان را که در ستمکاری دست کمی از اسطورههای ظلم و ستم نداشته از قول یکی از شاعران که در شعر مقام برجستهای داشته،بیاید تا ببینید مغزهای فعّال و اصیل چه بیجا و بیمورد صرف شده است.
راستی،انسان در برابر این همه ذلت و پستی از یک شاعر برجسته به دریای تعجّب غرق میگردد ! !
ای که قبای سلطنت بر قد توست در جهان***سکه به نام خود بزن خطبه به نام خود بخوان
ملک تن و روان تویی تاج سر کیان تویی*** خسرو خسروان تویی افسر و افسر کیان
جان جهان وجود تو بحر خجل ز جود تو*** در نفس حسود تو تفته آتش دخان
شاه جهان جلال دین صاحب افسر و نگین ***در خور ملک مصر و چین خسرو عادل جهان
شاه شجاع تاجور قبله نصرت و ظفر***کرده به سوی او نظر دولت و بخت هر زمان
فرق عدو شکافتی پنجه خصم تافتی ***همچو مسیح یافتی دولت و عمر جاودان
تیغ تو هم چو لاله شد اشک عدو چو ژاله شد*** زان که به تو حواله شد نصرت صاحب الزمان
حصن جلال تو حصین پهلوی ملک تو ثمین*** خاتم جم تو را نگین تخت کیان تو را مکان
در هر بیت این قصیده دقت کنید،سراسر دروغ و چاپلوسی و تملّق است و کلمهای از این مدح،زیبندۀ آن شاه ممدوح نیست،مطالب قصیده سراسر بوی شرک و کفر و نفاق دارد و گاهی مسائلی در آن است که تنها در خور حضرت حقّ است و بس.
رسول اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
اذا رأَیتُم الْمَدّاحِینَ فَاحْثوا فی وُجوهِهِمُ التُّرابَ (1):
چون ستایشگران را دیدید،خاک بر صورتشان بپاشید.
در روایت آمده:
مردی نزد عثمان آمد و وی را مدح کرد،مقداد خاک برداشت و به صورت او پاشید و گفت:این دستور پیامبر خداست (2).
رسول اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
شما را از مداحی برحذر میدارم که مدّاحی ذبح ممدوح است (3).
حضرت علی علیه السلام فرمود:
اعْلَمُوا انَّهُ لَیْسَ بِعاقِلٍ مَنِ انْزَعَجَ مِنْ قَوْلِ الزُّورِفیهِ،وَ لا بِحَکیمٍ مَنْ رَضِیَ بِثَناءِ الْجاهِلِ عَلَیْهِ (4).
بدانید که هرکس از قول باطل جاهل آشفته خاطر شود عاقل نیست و هرکس به مدح جاهل خشنود گردد حکیم نمیباشد.
در روایت دیگر آمده:
به گفتار و به مدح نادان مغرور مشو و تکبّر و خودبینی و اعجاب به عمل برایت
نیاید که برترین عمل عبادت و تواضع است (1).
عدهای در برابر امیر المؤمنین علیه السلام حضرت را مدح کردند،امام علیه السلام به پیشگاه حق عرضه داشتند:
خدایا ! تو از من بر من داناتری و من از آنان بر خود آگاهترم،خدایا ! مرا به آنچه بر من گمان دارند بهتر قرار ده و از آنچه از من نمیدانند بر من ببخش (2).
امام باقر علیه السلام در موعظۀ بسیار پرارزشی به جابر جعفی فرمودند:
چون تو را مدح گویند خوشحال مشو و چون مذمّت کنند جزع مکن،در آنچه دربارهات گفتهاند اندیشه کن،اگر آنچه را از بدی در حقت گفتهاند در خود یافتی و برآن در حالی که حق بود خشمگین شدی.پس بدان که مصیبت ساقط شدنت از عنایت و فیض حق بر تو بزرگتر از مصیبت افتادن از چشم مردم است و اگر خلاف آن بودی که دربارهات گفته شده،بدون رنج و زحمت به کسب ثواب نایل شدهای.
ای جابر ! بدان و آگاه باش که اگر تمام اهل شهر بگویند جابر آدم بدی است و یا همه بگویند آدم خوبی است و تو بر تکذیب مردم بد حال و بر تعریفشان خوشحال شوی دوست ما نیستی،ای جابر ! برای همیشه خود را بر کتاب خدا عرضه کن،اگر راه رو راه حقی،اگر نسبت به آنچه باید زهد ورزی زاهدی و نسبت به آنچه باید رغبت داشته باشی راغبی و نسبت به آنچه باید بترسی خایفی،پس به همین حال ثابت باش و من تو را به نجات و بهشت بشارت میدهم،در این صورت تکذیب مردم به حال تو چه ضرری دارد و اگر هماهنگ قرآن نیستی پس به چه برنامهای مغروری ؟ (3)
در روایت آمده:
وقتی فاسق را مدح کنند غضب حق به جوش میآید (1)!
و نیز آمده:
بزرگترین وزر و وبال تعریف از اشرار است (2)
و نیز آمده:
چون فاجر و بدکار را مدح کنند عرش به لرزه آید و غضب ربّ متوجه مدّاح گردد (3).
بیایید دل از غیر حق برداشته و زبان از مدح و وصف و تعریف و تکذیب و مذمّت بیجا پاک و لحظه لحظه وقت و عمر را صرف ثنا و ستایش حضرت حق کرده که تجارتی سودمندتر از این نیست که جز خدا تکیهگاهی نیست و غیر حضرت او جز مخلوق ضعیف،چیزی نیست.
هر سو که دویدیم همه سوی تو دیدیم***هرجا که رسیدیم سر کوی تو دیدیم
هر قبلهکه بگزید دل از بهر عبادت***آن قبله دل را خم ابروی تو دیدیم
هر سرو روان را که در این گلشن دهر است ***بر رسته به بستان و لب جوی تو دیدیم
تا مهر رخت بر همه ذرات بتابید ***ذرات جهان را به تک و پوی تو دیدیم
در ظاهر و باطن به مجاز و به حقیقت*** خلق دو جهان را همه رو سوی تو دیدیم
هر عاشق دیوانه که در جملگی توست*** بر پای دلش سلسله موی تو دیدیم
از مغربی احوال مپرسید که او را*** سودا زده طرّه هندوی تو دیدیم
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
الْمِراءُ داءٌ دَوِیٌّ وَ لَیْسَ فِی الْاِنْسانِ خَصْلَةٌ اشَرُّ مِنْهُ وَ هُوَ خُلْقُ ابْلیسَ وَ نِسْبَتُهُ.
فَلا یُماری فی ایِّ حالٍ کانَ الّا مَنْ کانَ جاهِلاً بِنَفْسِهِ وَ بِغَیْرِهِ،مَحْرومًا مِنْ حَقایِقِ الدّینِ.
رُوِیَ انَّ رَجُلاً قالَ لِلْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ علیهما السلام:اِجْلِسْ حَتّیٰ نَتَناظَرَ فِی الدّینِ فَقالَ:یا هٰذا انا بَصیرٌ بِدینی،مَکْشُوفٌّ عَلَیَّ هُدایَ فَاِنْ کُنْتَ جاهِلاً بِدینِکَ فَاذْهَبْ فَاطْلُبْهُ مالی وَ لِلْمُماراةِ ؟ !
وَ انَّ الشَّیْطانَ لَیُوَسْوِسُ لِلرَّجُلِ وَ یُناجِیهِ وَ یَقولُ:ناظِرِ النّاسَ فِی الدّینِ لِئَلّا یَظُنُّوا بِکَ الْعَجْزَ وَ الْجَهْلَ.
ثُمَّ الْمِراءُ لا یَخْلُو مِنْ ارْبَعَةِ اوْجُهٍ:
امّا انْ تَتَماری انْتَ وَ صاحِبُکَ فیما تَعْلَمانِ،فَقَدْ تَرَکْتُما بِذٰلِکَ النَّصیحَةَ وَ طَلَبْتُمَا الْفَضیحَةَ وَ اضَعْتُما ذٰلِکَ الْعِلْمَ.
اوْ تَجْهَلانِهِ فَاَظْهَرْتُما جَهْلاً.
وَ امّا تَعْلَمُهُ انْتَ فَظَلَمْتَ صاحِبَکَ بِطَلَبِکَ عَثْرَتَهُ.
اوْ یَعْلَمُهُ صاحِبُکَ فَتَرَکْتَ حُرْمَتَهُ وَ لَمْ تُنْزِلْهُ مَنْزِلَتَهُ،وَ هٰذا کُلُّهُ مُحالٌ لِمَنْ انْصَفَ وَ قَبِلَ الْحَقَّ.
وَ مَنْ تَرَکَ الْمُمٰاراةَ فَقَدْ اوْثَقَ ایمانَهُ وَ احْسَنَ صُحْبَةَ دینِهِ وَ صانَ عَقْلَهُ.
انَّ مَلَکَةَ التَّوَثُّبِ کَمَلَکَةِ التَّخَیُّلِ فی ایراثِ الْوَهْنِ فِی الْمُدْرَکِ (1).
1) 1) -این فراز دعا در نسخۀ مصباح عبد الرزاق لاهیجی نمیباشد.
[ الْمِراءُ داءٌ دَوِیٌّ وَ لَیْسَ فِی الْاِنْسانِ خَصْلَةٌ اشَرُّ مِنْهُ وَ هُوَ خُلْقُ ابْلیسَ وَ نِسْبَتُهُ فَلا یُماری فی ایِّ حالٍ کانَ الّا مَنْ کانَ جاهِلاً بِنَفْسِهِ وَ بِغَیْرِهِ مَحْرومًا مِنْ حَقایِقِ الدّینِ ]
امام صادق علیه السلام در این روایت آموزنده و سخنان سلامتبخش میفرماید:
مراء که به معنای جدال و نزاع و لجبازی و خصومت در سخن است،درد بسیار سخت و خطرناکی است که در آدمیزاد خصلتی شرتر از آن پیدا نمیشود.
مراء و جدال و نزاع که زبان زبانی کردن در برابر حقّ روشن و کلام مبرهن است، اخلاق ابلیس و برنامهایست که آن ملعون مطرود به خود بست.
قرآن مجید مکرّر به مسئلۀ جدال و مراء ابلیس در برابر یک حقیقت روشن و مسلّم اشاره میکند،تا از این طریق مردم را هدایت کرده و به آنان بیاموزد که در برابر حق مراء و جدال نکنید.
چون حق که در همۀ شؤون منوّر به نور الهی است و با محکمترین استدلال و برهان و حکمت همراه است،بر شما تجلّی کرد،با کمال خضوع آن را بپذیرید و به آن آراسته شوید و از نزاع و خصومت و لجبازی بپرهیزید که مراء و جدال باطل،عامل هلاکت و وسیلۀ افتضاح و علّت محروم ماندن از فیوضات الهیه و ربانیه و ممنوع شدن از رحمت واسعۀ الهیه و کرم بیانتهای ربّانیّه است.
وقتی یک مسئله فطری است،هنگامی که یک واقعیت آشکار است،زمانی که یک حقیقت روشن است،در موقعی که یک مسأله علمی یا دینی یا اجتماعی همراه با دلیل و برهان و حکمت است،نزاع و خصومت و مراء و جدال در برابر آن آیا جز بکارگیری اخلاق ابلیسی چیز دیگری است ؟ !
آیا پیروی از خصلت و خوی شیطان،برازندۀ یک انسان متدین عاقل با انصاف است ؟
برخورد جامعۀ زمان نوح با نوح،جامعۀ هود با هود،جامعۀ صالح با صالح، جامعۀ نمرودی با ابراهیم،جامعۀ فرعونی با موسی،جامعۀ فریسیان با عیسی و جامعۀ مکه با نور الهی،وجود مقدس خاتم انبیا محمد رسول اللّه صلی الله علیه و آله و برخورد سقیفه با اسد اللّه،عین اللّه،ید اللّه حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام و برخورد اهل شام و قاسطین و ناکثین و مارقین با آن حضرت،جز پیمودن راه مراء و خصومت و نزاع و جدال چیز دیگری بود ؟
مراء و جدالی که کشورها را از هم پاشید،ملّتها را به روز سیاه نشاند،اولیای الهی را به سختترین مصایب و شداید دچار کرده و استعدادهای الهی را در بسیاری از مردم از بین برد ! !
با حق جدال نکنید،از مراء بپرهیزید،نزاع در گفتار را کنار بگذارید،اهل خضوع و خشوع و تواضع باشید،سهل و آسان واقعیتها را قبول کنید.خود و دیگران را دچار باطل و هلاکت و فلاکت و سیهبختی و تیره روزی نکنید،راه حق را پیموده و اخلاق و کردار خود را هماهنگ با اخلاق و کردار انبیا قرار دهید.
دل را آلوده نکیند،قلب را سیاه ننمایید،نفس را به خباثت نکشید،روح را نمیرانید،بین خود و نور حق حجاب نشوید،با خدا و انبیا و ائمه و صلحا و اهل نصیحت که جز خیر و مصلحت شما چیزی نمیخواهند در امر دین و دنیا لجبازی
نکنید،به خود آیید و بعد از آن باز به خود آیید که شما ذاتاً آیینۀ انعکاس صفات حضرت حقید،این آیینه را با گناه و معصیت قیراندود ننمایید که پشیمانی پس از مرگ سودی ندارد.
بیایید همانند اولیای خدا فقط به خدا فکر کنید و تنها سخن از او بگویید و با او بگویید و با او باشید و به سوی او پرواز کنید و برای او باشید و به خاطر او بخواهید و به پیشگاه مقدسش با زبان دل عرضه بدارید:
آنچه با من میکند سودای تو***می کشم چون نیست کس همتای تو
با خیالی آمد از خجلت هلال*** پیش پدر عارض زیبای تو
برگشاید کار هر دو کون را ***یک گره از زلف عنبر سای تو
دم فرو بست از سخن اینجا فرید*** تا کند غواصی دریای تو(1)
چون دانستی که ممارات و مجادله صفت ابلیس است پس بدان که مراء ندارد در هیچ حال،مگر کسی که خود و غیر را نشناخته و از معارف و حقایق دینیه و اوصاف حمیده محروم باشد؛چه هرکه راه به عجز و قصور خود برد و به جهل خویش واقف گشته اعتراف نماید و بداند که علم به حقیقت اشیا و واقعیت حقایق مخصوص ذات باری و نفوس مقدسه است و به مضمون فَوْقَ کُلِّ ذی عِلْمٍ عَلیمٌ دانا و آگاه و بینا باشد،راه مراء و مجادله و منازعه را بر خود میبندد و اقدام به آن نمیکند.
در حدیث است که:
شخصی به خدمت امام حسین علیه السلام عرضه داشت:ساعتی بنشین تا در مسائل دینی مناظره و مباحثه کنیم و قصدش از این دعوت یافتن حق نبود،بلکه
1) 1)- عطار نیشابوری.
میخواست راه مراء و مجادله و منازعه و خصومت با حق بپیماید.
حضرت فرمودند:
ای فلان،من به آیین و دین خود عارفم و راه حق و حقیقت بر من واضح است، اگر تو جاهلی و راه به دین خود نبردهای برخیز و به طلب دین شو که منازعه و مجادله کار من نیست و من به این صفت شیطانی و اخلاق ابلیسی راهی ندارم (1).
در عین این که اسلام عزیز در آیینۀ آیات و روایات مراء و جدال و نزاع و خصومت در گفتار و لجبازی را حرام کرده که در بخش بعد به موارد حرمت اشاره خواهد رفت،برای روشن شدن حق در برابر کسی که حق در نظرش مجهول است، به فرمودۀ قرآن مجید جدال احسن-یعنی کلامی که در عین نرمی همراه با حجت و دلیل و برهان است و به خاطر اتمام حجت بر خصم و ملزم نمودن او به پذیرفتن حقیقت بکار میرود-لازم و بلکه واجب است.
احتجاجاتی که قرآن از انبیا و کتب روایتی از ائمه و اولیای الهی در برابر مخالفان و منکران نقل میکند،همه جدال احسن است و بر اثر همین نوع مجادله،حق و حقیقت برای بسیاری از منکران و بیخبران روشن گشت و با کمال خضوع و خشوع در برابر دین تسلیم و به سعادت دنیا و آخرت رسیدند،قرآن در زمینۀ مجادلۀ احسن که یکی از طرق هدایت مردم و روشن نمودن حق در برابر آنان است میفرماید:
1) 1) -بحار الأنوار:135/2،باب 17،حدیث 32؛مستدرک الوسائل:74/9،باب 117،حدیث 10244؛منیة المرید:171.
[ ادْعُ إِلیٰ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جٰادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ ] (1).
[ مردم را ] با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت کن،و با آنان به نیکوترین شیوه به بحث [ و مجادله ] بپرداز،یقیناً پروردگارت به کسانی که از راه او گمراه شدهاند و نیز به راه یافتگان داناتر است.
آیات 77 تا 83 سورۀ مبارکۀ یس بیانگر جدال احسن است که خدای مهربان به پیامبر عزیزش در برابر یکی از منکران زنده شدن مردگان تعلیم داده است (2):
آیا انسان ندانسته که ما او را از نطفهای [ پست و ناچیز ] آفریدهایم و اینک ستیزهگری آشکار است ؟*در حالی که آفرینش نخستین خود را از یاد برده برای ما مثلی زد [ و ] گفت:چه کسی این استخوانها را در حالی که پوسیدهاند،زنده میکند ؟بگو:همان کسی که نخستین بار آن را پدید آورد.زندهاش میکند و او به هر چیزی داناستهمان کسی که برای شما از درخت سبز،«آتش زنه»آفرید، که اکنون شما از آن آتش میافروزید.*آیا کسی که آسمانها و زمین را آفریده است،قدرت ندارد که [ پس از مرگشان ] همانند آنان را بیافریند ؟ چرا قدرت دارد؛ زیرا اوست که آفرینندۀ بسیار داناست.شأن او این است که چون پدید آمدن چیزی را اراده کند،فقط به آن میگوید:باش،پس بیدرنگ موجود میشود.
1) 1) -نحل (16):125.
2) 2) - «أَ وَ لَمْ یَرَ الْإِنْسٰانُ أَنّٰا خَلَقْنٰاهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذٰا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ* وَ ضَرَبَ لَنٰا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قٰالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظٰامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ* قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَهٰا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ* اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نٰاراً فَإِذٰا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ* أَ وَ لَیْسَ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بِقٰادِرٍ عَلیٰ أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلیٰ وَ هُوَ الْخَلاّٰقُ الْعَلِیمُ* إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ* فَسُبْحٰانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ» .
بنابراین [ از هر عیب و نقصی ] منزّه است خدایی که مالکیّت و فرمانروایی همه چیز به دست اوست و به سوی او بازگردانده میشوید.
آیات 74 تا 81 سورۀ مبارکۀ انعام جدال احسن است که حضرت ابراهیم با مردم زمان خود داشت و آنان را در آنچه بآن معتقد بودند با همان جدال احسن شکست داد (1).
1) 1) - «وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ لِأَبِیهِ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْنٰاماً آلِهَةً إِنِّی أَرٰاکَ وَ قَوْمَکَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ* وَ کَذٰلِکَ نُرِی إِبْرٰاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ* فَلَمّٰا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأیٰ کَوْکَباً قٰالَ هٰذٰا رَبِّی فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ لاٰ أُحِبُّ الْآفِلِینَ* فَلَمّٰا رَأَی الْقَمَرَ بٰازِغاً قٰالَ هٰذٰا رَبِّی فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ لَئِنْ لَمْ یَهْدِنِی رَبِّی لَأَکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضّٰالِّینَ* فَلَمّٰا رَأَی الشَّمْسَ بٰازِغَةً قٰالَ هٰذٰا رَبِّی هٰذٰا أَکْبَرُ فَلَمّٰا أَفَلَتْ قٰالَ یٰا قَوْمِ إِنِّی بَرِیءٌ مِمّٰا تُشْرِکُونَ* إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ* وَ حٰاجَّهُ قَوْمُهُ قٰالَ أَ تُحٰاجُّونِّی فِی اللّٰهِ وَ قَدْ هَدٰانِ وَ لاٰ أَخٰافُ مٰا تُشْرِکُونَ بِهِ إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ رَبِّی شَیْئاً وَسِعَ رَبِّی کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً أَ فَلاٰ تَتَذَکَّرُونَ* وَ کَیْفَ أَخٰافُ مٰا أَشْرَکْتُمْ وَ لاٰ تَخٰافُونَ أَنَّکُمْ أَشْرَکْتُمْ بِاللّٰهِ مٰا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ عَلَیْکُمْ سُلْطٰاناً فَأَیُّ الْفَرِیقَیْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ» و [ یاد کنید ] هنگامی را که ابراهیم به پدرش آزر [ شخصی که بنابر روایات اهل بیت،پدر خوانده یا عمویش بود ] گفت:آیا بتهایی را به عنوان معبود خود انتخاب میکنی ؟ قطعاً من تو را و قومت را در گمراهی آشکار میبینم.*و این گونه فرمانروایی و مالکیّت و ربوبیّت خود را بر آسمانها و زمین به ابراهیم نشان میدهیم تا از یقینکنندگان شود.*پس چون [ تاریکی ] شب او را پوشانید،ستارهای دید [ برای محکوم کردن ستاره پرستان با تظاهر به ستاره پرستی ] گفت:این پروردگار من است؛هنگامی که ستاره غروب کرد،گفت:من غروب کنندگان را دوست ندارم.*هنگامی که ماه را در حال طلوع دید [ برای محکوم کردن ماهپرستان با تظاهر به ماهپرستی ]،گفت:این پروردگار من است؛چون ماه غروب کرد،گفت:یقیناً اگر پروردگارم مرا هدایت نکند بدون شک از گروه گمراهان خواهم بود.*وقتی خورشید را در حال طلوع دید [ برای محکوم کردن خورشیدپرستان با تظاهر به خورشید پرستی ] گفت:این پروردگار من است،این بزرگتر است؛و هنگامی که غروب کرد،گفت:ای قوم من ! بیتردید من [ با همۀ وجود ] از آنچه شریک خدا قرار میدهید،بیزارم.*من به دور از انحراف و با قلبی حقگرا همۀ وجودم را به سوی کسی که آسمانها و زمین را آفرید،متوجه کردم و از مشرکان نیستم.*قومش با او به گفتگوی بیمنطق و ستیز برخاستند،گفت:آیا دربارۀ خدا با من گفتگوی بیمنطق و ستیز میکنید و حال آن که او مرا هدایت کرد ؟ و من از آنچه که شما شریک او قرار میدهید نمیترسم مگر آن که پروردگارم چیزی را [ دربارۀ من ] بخواهد،دانش پروردگارم همه چیز را فراگرفته است،آیا [ برای فهم توحید ] متذکّر نمیشوید ؟*چگونه از آنچه شما شریک او قرار دادهاید بترسم ؟ ! در حالی که خود شما از این که چیزی را شریک خدا گرفتهاید که خدا هیچ دلیلی بر حقّانیّت آن بر شما نازل نکرده نمیترسید،اگر حقایق را میدانید [ بگویید ] کدام یک از دو گروه [خداپرستان و مشرکان] به ایمنی [از عذاب خدا] سزاوارترند ؟
مناظرات حسن بن فضال،مؤمن الطّاق،هشام بن حکم،جابر جعفی با دشمنان حق و با معاندان و منکران از نوع جدال احسن بوده که حضرت صادق علیه السلام همیشه آن بزرگواران را به برخورد با مخالفان از طریق جدال احسن ترغیب و تشویق میکرد و بلکه مناظره کردن آنان را با خصم واجب و لازم میدانست و اگر به بعضی از اصحاب و یاران میفرماید:با دشمن مناظره نکنید که مناظره حرام است،به خاطر این بود که آنان تخصصی در امر مناظره و جدال احسن نداشتند.
خلاصه:جدال احسن در موردی است که اولاً: جدال کننده در امر مناظره با خصم دارای تخصّص کافی باشد و ثانیاً: مخالف و منکر حق بخواهد به حق و حقیقت راه یابد،در غیر این صورت جدال و مجادله و مراء و نزاع مشروع نیست و ورود در آن از نظر شارع حرام است.
آنجا که انسان تخصص در بحث ندارد و برای او از نظر علمی و دینی قدرت رودررویی با مخالف نیست و یا غرض انسان از جدال و مراء اظهار فضل و کمال و خودنمایی و به عجز آوردن و ذلیل کردن مردم است و پای تعصّب جاهلانه و یا ترویج باطل در کارست بدون شک جدال حرام است و این جدال در حقیقت،
حجابی است که بر چهرۀ حق پوشانده میشود و خورشید واقعیت را در پس ابرهای تیرۀ دشمنی و کینهورزی میبرد.
این نوع جدال در تاریخ حیات یا کار ریاکاران و یا عمل جاهلان و یا اخلاق اقوامی بود که در برابر انبیای الهی بر باطل خود پافشاری داشتند و در عین روشن بودن حقیقت،به خاطر پیروی از شهوات و تکیه بر محسوسات نمیخواستند به قبول واقعیتها تن دهند.قرآن مجید محصول این گونه مجادلات را غضب رب و آتش جهنم در روز قیامت میداند،چنانچه در بعضی از آیات زیر میخوانید.
[ کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ الْأَحْزٰابُ مِنْ بَعْدِهِمْ وَ هَمَّتْ کُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِیَأْخُذُوهُ وَ جٰادَلُوا بِالْبٰاطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ فَأَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کٰانَ عِقٰابِ ] (1).
پیش از آنان قوم نوح و اقوامی که بعد از آنان بودند [ پیامبرانشان را ] تکذیب کردند،و هر امتی آهنگ پیامبر خود کردند تا او را دستگیر کنند [ و از ابلاغ دین بازش دارند،یا از وطن بیرونش نمایند،یا او را بکشند ] و با توسل به باطل برای نابود کردن حق و از میان بردن آن مجادله و ستیزه کردند،پس من هم آنان را [ به عذاب ] گرفتم،پس [ بنگر که ] عذاب من چگونه بود.
[ مٰا یُجٰادِلُ فِی آیٰاتِ اللّٰهِ إِلاَّ الَّذِینَ کَفَرُوا فَلاٰ یَغْرُرْکَ تَقَلُّبُهُمْ فِی الْبِلاٰدِ ] (2).
تنها کافران در آیات خدا مجادله و ستیزه میکنند [ اینان را هیچ شأن و اعتباری نیست ]؛پس مبادا رفت و آمدشان در شهرها [ به خاطر قدرت
نمایی،تجارت و ثروتمند شدنشان ] تو را بفریبد.
[ وَ لاٰ تُجٰادِلْ عَنِ الَّذِینَ یَخْتٰانُونَ أَنْفُسَهُمْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ مَنْ کٰانَ خَوّٰاناً أَثِیماً ] (1).
و از کسانی که به خود خیانت میکنند دفاع مکن؛زیرا خدا هر کس را که خیانت پیشه و گناهکار است دوست ندارد.
[ وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یُجٰادِلُ فِی اللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطٰانٍ مَرِیدٍ ] (2).
و برخی از مردماند که [ همواره ] بدون هیچ دانشی [ بلکه از روی جهل و نادانی ] دربارۀ خدا [ با اصرار بر یک اعتقاد بیپایه ] برخورد خصمانه و گفتگوی ستیزآمیز میکنند،و از هر شیطان سرکشی پیروی مینمایند.
[ وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یُجٰادِلُ فِی اللّٰهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لاٰ هُدیً وَ لاٰ کِتٰابٍ مُنِیرٍ ] (3).
و از مردمان کسی است که همواره بدون هیچ دانشی [ بلکه از روی جهل و نادانی ] و بدون هیچ هدایتی،و هیچ کتاب روشنی دربارۀ خدا مجادله و ستیزه میکند.
در دنبالۀ آیۀ قبل میفرماید:
[ ثٰانِیَ عِطْفِهِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ لَهُ فِی الدُّنْیٰا خِزْیٌ وَ نُذِیقُهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ عَذٰابَ الْحَرِیقِ ] (4).
[ آن هم ] با حالتی متکبرانه و مغرورانه که سرانجام مردم را از راه خدا گمراه کند؛برای او در دنیا رسوایی است و روز قیامت عذاب سوزان به وی میچشانیم.
[ یُجٰادِلُونَکَ فِی الْحَقِّ بَعْدَ مٰا تَبَیَّنَ کَأَنَّمٰا یُسٰاقُونَ إِلَی الْمَوْتِ وَ هُمْ یَنْظُرُونَ ] (1).
پس از آن که حق [ بودنِ انگیزههای رفتنت به جنگ بدر ] روشن شد با تو در این حقّ [ روشن و آشکار ] مجادله و ستیزه میکنند [ تا رأی خود را در ترک جنگ به عنوان این که جنگی نابرابر است،تحمیل کنند؛چنان از شرکت در جنگ ترسیده بودند ] که گویا به سوی مرگ رانده میشوند و آن را با چشم خود میبینند ! !
فقیه بزرگ شیعه،شهید ثانی-صاحب دویست جلد نوشتۀ علمی-در کتاب پرفایدۀ«منیة المرید فی آداب المفید و المستفید»در آفات و نتایج سوء مراء و جدال میگوید:
باید متوجه باشیم مناظرهای که به منظور غلبه بر دیگران و اسکات طرف و تمایل عصبی به اظهار فضل صورت میگیرد،منبع و سرچشمۀ همۀ خویها و رفتارهایی است که از نظر خداوند متعال ناستوده ولی از دیدگاه ابلیس ستوده است.
همان گونه که اگر کسی میان شرب خمر و سایر گناهان و زشتکاریها مخیّر باشد و شرب خمر را به خاطر ناچیز شمردن جرم آن،بر دیگر گناهان ترجیح دهد و در نتیجه همین گناه به طرف گناهان دیگر کشیده شود،همین گونه نیز اگر بر روحیۀ کسی حس علاقۀ به غلبۀ بر دیگران و اسکات آنها در مناظره و جاه طلبی و مباهات بر دیگران چیره و مستولی گردد،اینگونه تمایلات او را به اظهار
1) 1) -انفال (8):6.
و ارتکاب علنی تمام پلیدیها سوق میدهد و باید دانست که جدال غیر احسن و مراء و نزاع توأم با دوازده آفت است.
این حالت ناپسند تا آنجا در روح مناظره کننده پیش میرود که نامرغوبترین حادثه و نامطلوبترین رویداد زندگی از دیدگاه او،این خواهد شد که مبادا حق بر زبان طرف مناظرۀ او پدیدار گردد.
هر چند حق بدین صورت چهره مینمایاند،وی با توسل به تلبیس و بیان حق به جانب و نیرنگ میکوشد تا به منظور انکار حق برحسب مقدورات و تواناییش مناظرۀ وی ادامه یابد.
از این پس ممارات و ستیزه جویی به صورت عادت و طبیعت در او در میآید، بگونهای که هر سخنی به گوشش میرسد،برای اظهار فضل و خردهگیری از خصم حالت اعتراض و اشکال تراشی هر لحظه در دلش برانگیخته میشود،اگرچه طرف او برحق باشد،چون میخواهد خودی بنمایاند لذا به هیچ وجه درصدد اظهار حق برنمیآید.
خداوند متعال بین کسی که به خدا دروغ و افترا میبندد و میان کسی که حق را تکذیب میکند جدایی نمیبیند،بلکه آن دو را از نظر جرم و گناه روحی و اخلاقی یکی میداند.
[ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَهُ ] (1).
1) 1) -عنکبوت (29):68.
و کیست ستمکارتر از کسی که دروغی را بر خدا ببندد [که خدا بتان را شریک خود گرفته ؟ ] یا حق را زمانی که به سویش آمد تکذیب کند؟ آیا در دوزخ جایگاهی برای کافران نیست ؟
عدم پذیرش حق نوعی از تکبّر است و مراء و جدال مستلزم چنین حالتی است.
از ابی دردا و واثله و انس روایت شده:
روزی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بر ما وارد شد،در حالی که ما راجع به یکی از مسائل دینی سرگرم بحث و مجادله و ستیزهجویی بودیم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله چنان خشمگین شد که شدّت خشم او برای ما بیسابقه بود، سپس فرمود:
ملّتهایی پیش از شما به علّت جدال و ستیزهجویی گرفتار انحطاط و نابودی شدند،از این عمل دست بردارید؛زیرا یک فرد با ایمان با کسی به جدال و ستیزهجویی برنمیخیزد،ستیزهجویی نکنید،چون ستیزهجو سخت زیانکار است، جدال را کنار بگذارید؛زیرا من در روز قیامت از ستیزهگر شفاعت و وساطت نمیکنم.
با هم به ستیز برنخیزید،چون من برای کسی که از جدال گرچه حق با اوست دست بردارد سه خانه در بوستانهای بهشت ضمانت میکنم،از مراء و جدال دست بردارید؛زیرا نخستین کاری که خدای من پس از منع از بتپرستی مرا از آن نهی فرموده ستیزهجویی با مردم است.
قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله:ثَلاثٌ مَنْ لَقِیَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِنَّ دَخَلَ الْجَنَّةَ مِنْ ایِّ بابٍ شاءَ:
مَنْ حَسُنَ خُلْقُهُ وَ خَشِیَ اللّهَ فِی الْمَغیبِ وَ الْمَحْضَرِ وَ تَرَکَ الْمِراءَ وَ انْ کانَ مُحِقًّا (1):
1) 1) -الکافی:300/2،باب المراء و الخصومة،حدیث 2؛وسائل الشیعة:236/12،باب 135،حدیث 16181.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:سه گروه از مردم به هنگام روز قیامت میتوانند از هر دری که دلخواه آنهاست وارد بهشت شوند:
1-کسانی که دارای اخلاقی نیکو و رفتاری پسندیده باشند.
2-مردمی که در پنهان و آشکار،بیم از خدای در دل دارند.
3-افرادی که از جدال و ستیزهجویی خودداری کنند گرچه حق با آنان باشد.
امام صادق علیه السلام از امیر المؤمنین علیه السلام روایت میکند:
از ستیزهجویی و خصومت با مردم برحذر باشید؛زیرا این دو حالت،قلب انسان را نسبت به برادران ایمانی بیمارگونه میسازد و نفاق و دورویی در زمینۀ این دو حالت در دلها ریشه میدواند و رو به رویش و رشد میگذارد (1).
از آفات زیانبار مراء و جدال و مناظره،ریا و تظاهر و ملاحظۀ از تودۀ مردم و سعی و تلاش برای جلب قلوب آنان و معطوف ساختن توجه ایشان به خویش میباشد،تا نظر و رأی آدمی تأیید شود و با وی هماهنگی برقرار گردد و این عین ریا و تظاهر و دغل کاری است.
ریا و صحنهسازی،یک نوع درد و بیماری مشکلزا و مرضی وحشتناک و کُشنده است،قرآن میفرماید:
[ وَ الَّذِینَ یَمْکُرُونَ السَّیِّئٰاتِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ وَ مَکْرُ أُولٰئِکَ هُوَ یَبُورُ ] (2).
و کسانی که حیلههای زشت به کار میگیرند،برای آنان عذابی سخت خواهد بود،و بیتردید حیلۀ آنان نابود میشود.
در شرح باب پنجاهم«مصباح الشریعة»به خواست حضرت حق به طور مفصل به مسئلۀ ریا اشاره خواهد شد.
دیگر از عوارض سوء و آفت جدال و مراء و مناظرۀ غیر احسن،خشم و غضب است.
جدال کننده غالباً نمیتواند از تیررس خشم در امان بماند،به خصوص اگر به سخن وی ایراد و اشکال کنند و بیان او مورد اعتراض و انتقاد قرار بگیرد و استدلال او در حضور مردم مردود شناخته شود،در چنین شرایطی ناگزیر از عصبانیت است.
خداوند و همۀ انبیا از خشم و غضب به هر کیفیتی که اتفاق افتد نکوهش کردهاند و نسبت به آن تهدید به عذاب نمودهاند،به خصوص اگر منشأ غضب عصبیت بیمورد و بیجا باشد.
[ إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجٰاهِلِیَّةِ فَأَنْزَلَ اللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلیٰ رَسُولِهِ ] (1).
[ یاد کن ] هنگامی را که کافران [ پس از قرارداد صلح حدیبیه ] دلهایشان را از تعصّب و خشم شدید جاهلی آکنده کردند،پس خدا هم آرامشش را بر پیامبرش و مؤمنان نازل کرد.
1) 1) -فتح (48):26.
کفار به خاطر عصبیت که بازدهش خشم است مورد نکوهش حقّ و مؤمنان به خاطر آرامشی که حق به آنان مرحمت فرموده مورد ستایش قرار دارند.
یکی از انبیا به کسانی که با او مصاحبت داشتند فرمود:
چه کسی با من پیمان میبندد که خشمگین نشود،تا بدین وسیله از لحاظ مقام و مرتبت نبوت با من هم طراز گردد و پس از من جانشینم باشد ؟
یکی از جوانان مجلس گفت:من چنین تعهدی را قبول میکنم،سپس آن پیامبر سخن و پیشنهاد خود را تکرار کرد،باز هم آن جوان گفت:من این مسؤولیّت انسانی را به عهده میگیرم و او عملاً نسبت به تعهدش وفادار ماند،وقتی آن پیامبر از دنیا رفت،جوان مذکور به مقام و مرتبت او نایل شد و آن جوان همان ذو الکفل نبی است که متکفل و متعهد شد غضب نکند و به تعهدش نیز وفادار ماند.
دیگر از آفات مجادله غیر احسن،حقد و کینه توزی است که خود بازده و زادۀ غضب است،چون انسان وقتی خشم خود را به دل میگیرد مسلماً قادر بر تشفّی قلب نخواهد بود،لذا این حالت در درون او نفوذ کرده و آنجا پایدار و محفوظ میماند و بالاخره سر از حقد و کینه بر میآورد.
بنابراین این حقد و کینه توزی،ثمرۀ تلخ و میوۀ ناباب خشم و غضب است که امور زشت و حالات ناپسندیده را برای انسان به ارمغان میآورد که این امور عبارتند از:حسد،ناسزاگویی در برابر حوادث ناخوشایند،عزلت و کنارهجویی از مردم، بریدن از خویشاوندان و نزدیکان،سخنهای ناروا و نامشروع از قبیل:دروغ، غیبت،افشای اسرار مردم،پردهدری،نقل مطالب استهزاآمیز و آزار رساندن با زبان و کردار.
تمام این حالات و رفتار،درجه و پایۀ ایمانی انسان را به انحطاط و سقوط میکشاند و بین انسان و فضل و عنایت حق فاصله میاندازد.
افراد کینهتوز در صورتی که قادر به مجازات طرف مجادلۀ خود باشند میتوانند سه حالت را پیش بگیرند:
1-حق طرف خود را بدون کم و کاست و به طور کامل ادا نمایند که این عین عدل و عدالت خواهی است.
2-نسبت به او از طریق عفو و گذشت احسان کنند که چنین کاری تفضل است.
3-ناروا عمل کنند و به وی ظلم و ستم نمایند که چنین برنامهای جور است.
رفتار سوم شیوۀ اراذل و اوباش و فرومایگان است،رفتار دوم راه و رسم صدیقان است و رفتار اوّل اوج پایه و درجۀ مردمان صالح و پسندیده است.
دیگر از آفات مضرّ مجادله،رشک و حسد است که نتیجه و بازده حقد و کینهورزی است.
اکثراً مجادلهکننده از حسد در امان نیست؛زیرا گاهی بر طرف خود غالب و گاهی در برابر او مغلوب است و گاهی سخن وی مورد تمجید و وقتی سخن طرف وی مورد ستایش است.
وقتی غلبه با او نباشد و سخنش مورد ستایش قرار نگیرد،به خود میپیچد که ای کاش من غالب میآمدم و از کلام من ستایش میشد و این آرزو و خواسته عین حسد است،چون علم و دانش از مهمترین نعمتهای الهی است،وقتی مجادلهکننده آرزو کند که مزایای دانش به طرف او باشد،معنایش این است که ای کاش طرف من از این امتیازات محروم بود،پس در حقیقت سلب نعمت را از طرف
مقابل خود درخواست داشته و این همان حسد است.
به خواست حق در شرح باب پنجاه و یکم«مصباح الشریعة»به مسئلۀ حسد و آفات آن اشاره خواهد شد.
فاصله گرفتن از مردم و قطع رابطۀ با آنان از پیآمدهای حقد و کینهتوزی است؛ زیرا وقتی بین دو طرف مجادله نفرت و انزجار بالا میگیرد و خشم و غضب از رهگذر آن چهره نشان میدهد و هر یک از دو طرف مدعی میگردد که حق با اوست و دیگری اشتباه میکند و چنین میپندارد و یا اظهار میکند که طرف وی روی امر باطلی اصرار میورزد البته مورث خشم میشود و لازمۀ خشم،جدایی و قطع رابطه است؛زیرا وقتی محبت و عشق رفت،قهر و کینه میآید.
قهر و جدایی به نحو عجیب و غریب مورد نفرت اسلام است تا جایی که داود بن کثیر از امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت میکند که حضرت فرمود:
اگر دو فرد مسلمان از هم دوری گزینند و صلح و سازش ننمایند از حوزۀ ایمان در اسلام بیرون هستند و نمیتوان میان آنها هیچگونه ولایت و پیوندِ دوستی تصوّر کرد.
اگر هر یک از آن دو در اعاده و ارتباط پیش قدم گردند و سر صحبت را با یکدیگر باز کنند آن کسی که در این کار پیش قدم شود در روز حساب به سوی بهشت رهنمون میگردد (1).
امام صادق علیه السلام میفرماید:
1) 1) -الکافی:345/2،باب الهجرة،حدیث 5؛بحار الأنوار:186/72،باب 60،حدیث 5.
هیچ وقت دو فرد مسلمان از هم قهر و دوری نمیکنند مگر آن که یکی از آنها مستوجب برائت و بیزاری از خداوند و مستحق لعنت اوست و گاهی هر دو مستحق چنین کیفری هستند.
راوی عرض کرد:این یکی که قهر کرد و در قطع رابطه پیش قدم شد ظالم و متجاوز است،پس بنابراین به چه دلیل آن دیگری که مظلوم است باید کیفر ببیند ؟ ! فرمود:
چون او برادرش را به ارتباط و آشتی دعوت نکرد و از سخنش چشم پوشی ننمود،از پدرم شنیدم که میفرمود:اگر دو فرد با هم درگیر شوند و با هم به نزاع برخیزند و یکی از آنها به دیگری چشم زخمی وارد سازد باید مظلوم به رفیق خود بازگردد و به او بگوید:برادر من به تو ستم کردم و مرا عفو کن،تا بدین وسیلۀ خلأ قهر و قطع رابطه میان او و رفیقش جبران گردد؛زیرا خداوند متعال داور عادل و دادگستری است که حق مظلوم را از ظالم میستاند (1).
ابو بصیر از امام صادق علیه السلام روایت کرده:
تا آن وقتی که دو فرد مسلمان از هم دوری میجویند شیطان همواره خرسند و شادمان است و وقتی به هم میرسند و دوستی خود را تجدید میکنند زانوهای شیطان سست میگردد به گونهای که نمیتواند در جایی قرار بگیرد و رگ و پیوندش از هم گسیخته میشود و فریاد میزند:وای بر من که نابود شدم (2).
هفتمین آفت مجادله و مراء،سخنان ناروا از قبیل دروغ و غیبت و امثال آنها است که از لوازم کینه توزی است؛زیرا مراء و مجادله هرگز از کلامی که به منظور نکوهش و توهین به طرف ایراد میشود خالی نیست.
گاهی مناظره کننده سخنان طرف را تحریف میکند و در نتیجه مرتکب دروغ و افترا و دغل کاری میگردد و گاهی نیز آشکارا طرف خویش را جاهل و احمق قلمداد میکند.
همۀ رفتار سابق الذکر از گناهان کبیره است و بگونهای در قرآن و حدیث نسبت به آنها تهدید شده است که میتوان گفت:از حد احصا بیرون است.
مفضل بن عمر از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود:
اگر کسی راجع به مؤمن مطالبی را بازگو کند که بدان وسیلۀ آبروی او را از میان ببرد و حیثیت او را لکه دار سازد تا آن که از دیدگاه مردم سقوط کند،خداوند متعال وی را از حدود مرزهای ولایت و دوستی خود بیرون میراند و در حوزۀ ولایت و دوستی شیطان وارد میسازد و شیطان هم از او استقبال نمیکند (1).
ابو بصیر از امام باقر علیه السلام روایت میکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
ناسزا گفتن به مؤمن فسق و گناه،کشتن او کفر و خروج از ایمان،غیبت کردن او معصیتی نابخشودنی و حرمت مالش همسان با حرمت خون اوست (2).
فضیل از امام باقر علیه السلام روایت میکند:
هر انسانی در پیش روی مؤمنی به وی طعنه زند و شخصیت او را مخدوش سازد به بدترین وضع میمیرد و حق این است که درخور این وضع باشد،مگر آن گاه که به خیر و نیکی روی آرد (1).
جدال و مراء و مناظره معمولاً با تکبّر و اظهار برتری بر دیگران همراه است.
مناظره در شرایطی صورت میگیرد که انسان میخواهد زیر بار حرف حقِ دیگران نرود و سعی میکند آرای آنان را نپذیرد گرچه حقانیت آنان بر مجادله کننده ثابت و روشن گردد،چون از آن بیم دارد که مبادا غلبه و پیروزی آنان بر دیگران ثابت شود.
حتی اگر عجز و ناتوانی و مغلوبیت او نیز بر دیگران محرز و علنی شود،حاضر نیست صریحاً به اشتباه خویش اعتراف کند و بگوید:حق همان است که طرف مقابل میگوید.
چنین روحیهای نمایانگر تکبر و خود بزرگ بینی است،همان کبر و خود بزرگبینی که رسول خدا صلی الله علیه و آله در مقام نکوهش از آن فرموده:
اگر کبر و خود بزرگبینی حتی به مقدار ذرهای در قلب کسی باشد به بهشت راه ندارد (2).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ضمن حدیثی کبر و منشهای نابخردانه را به:
بَطَرُ الْحَقِّ وَ غَمْصُ النّاسِ (1).
تعبیر فرموده.
منظور از بَطَرُ الْحَق،مردود ساختن سخن به گویندۀ آن و عدم اعتراف به حقّانیّت آن پس از اثبات و محرز بودن آن است و منظور از غَمْصُ النّاس پست و حقیر شمردن مردم میباشد.
چنان مناظره کنندۀ کذایی در صدد است که حق و حقیقت،با وجود این که کاملاً برای وی واضح است،از نظر دیگران مخفی مانده تا بتواند آن را بر گوینده رد کرده و احیاناً وی را تحقیر کند،چون میپندارد تنها خودش محق است و طرف او به حق آشنایی ندارد و به باطل میاندیشد و خیال میکند که طرف او فاقد ملکه و نیروی علمی و قابلیت شناخت قوانینی است که علم و دانش را برای انسان به ارمغان میآورد.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل است که خداوند فرمود:
شکوه و عظمت،پوشش مرا تشکیل میدهد و کبریا و بزرگی ردا مرا مینماید، اگر کسی در این دو سمت و صفت الهی با من به نزاع و هماوری برخیزد او را درهم شکسته و نابودش میسازم (2).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
عظیمترین و پرمخاطرهترین کبر،عبارت از غَمْصُ الْخَلْقِ وَ سَفَهُ الْحَقِّ است.
راوی میگوید:معنای این دو جمله را سؤال کردم،حضرت فرمود:
آن است که تو حق را نشناسی و از اهل حق خردهگیری کرده و بیجهت آنها را
مورد انتقاد قرار دهی،اگر کسی با چنین روحیهای با افراد جامعه رفتار کند در حقیقت با خداوند متعال به نزاع و درگیری برخاسته و با او در عظمت و کبریایی و بزرگیش هماوردی و همتایی دست یازیده است (1).
نهمین آفت و عارضۀ زیان بخش مراء و مجادله،پیگیری و تجسّس از عیوب و زشتیهای افراد جامعه است.
شخص مجادله کننده درصدد یافتن و جستجوی لغزش زبانی و یا لغزشهای دیگر در بیانِ طرف خود میباشد تا آن را برای روز مبادا برای خود علیه طرف ذخیره و آماده ساخته و وسیلهای برای تحکیم مبانی و شخصیت خود و پاکی خویش قرار دهد و یا احیاناً کمبود و نقایص خود را بدین وسیلۀ جبران و دفع نماید.
حتی چنین حالتی برای بیخبران و افرادی که از مجرای علم و دانش،جویای دنیا هستند،در عین نفوذ و گسترش،استمرار و ادامه پیدا میکند تا آنجا که از کم و کیف حالات و عیوب و نقایص طرف مقابل خود تحقیق و کنجکاوی مینمایند تا در پی آن،چنین عیوب و نواقص را در حضور وی به رخ او کشیده و شفاهاً آنها را در برابر او مطرح سازند و احیاناً میکوشند این عیوب را دلیل و دستاویزی برای کوباندن طرف قرار داده و به اطرافیان میگویند:دیدید چگونه طرف را شرمسار و بیآبرو ساختیم ؟ ! ! و از این قبیل افکار و رفتار ناستودهای که بی خبران از دین و ایمان و رهروان طریقۀ شیطان و ابلیس مآبان دچار و گرفتار آن میباشند،در حالی که خداوند متعال فرموده:
1) 1) -الکافی:310/2،باب الکبر،حدیث 9؛وسائل الشیعة:6/16،باب 60،حدیث 20816.
[ وَ لاٰ تَجَسَّسُوا ] (1).
و [ در اموری که مردم پنهان ماندنش را خواهانند ] تفحص و پیجویی نکنید.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
ای مؤمنان که زبان شما گویای ایمان است،ولی در قلب شما نفوذ نکرده است ! از عیوب و زشتیها و طرز زندگانی مردم کاوش نکنید،اگر کسی درصدد پیجویی از عیوب و خردههای دیگران برآید،خداوند متعال نیز خردهها و نواقص او را پیجویی میکند و کسی که خداوند در صدد کنجکاوی عیوب وی برآید،او را حتی در دل خانهاش رسوا میکند (2).
از امام صادق علیه السلام است:
علّت و عاملی که بیش از هر عامل دیگر،انسان را از خداوند متعال دور میسازد این است که کسی با فردی دیگر طرح الفت و برادری بندد و درصدد آن باشد که لغزشهایش را ذخیره کند تا در روز و فرصت مناسبی به وسیلۀ آنها وی را مورد ملامت و سرزنش قرار دهد و شخصیت او را درهم بریزد و آبروی او را از میان بردارد (3).
امیر المؤمنین علیه السلام در طی سخنانی فرمود:
رفتار برادر ایمانی خود را به نیکوترین وجه حمل کن،مگر آن که دلیل قاطعی برخلاف توجیه خداپسندانۀ تو برایت پدیدار گردد و تا آنجا که میتوانی برای سخنِ بظاهر نادرست برادر دینی خود در جهت خیر و خوبی توجیه نیکویی به دست آوری،نسبت به آن گفتار گمان بد مبر (4).
مجادله کننده در غیر حق با بیچارگی و بدبختی دیگران احساس شادی میکند و از خوشی و سعادت آنها رنجور و اندوهگین میگردد.
اگر یک مسلمان نسبت به برادر ایمانی خود،دوستدار و خواهان حالت و کیفیتی نباشد که خود احساس علاقه به آن مینماید،چنین مسلمانی از لحاظ ایمانی دچار نقص و گرفتار کمبود بوده و از خُلق و خوی و راه و رسم اهل دین سخت به دور است.
این حالت را غالباً در افرادی میبینیم که اشتیاق و علاقه به اسکات و کوباندن همگان و اظهار فضل بر برادران ایمانی بر قلبشان چیره شده است.
در احادیث متعدد و بی شماری میبینیم که هر فرد مسلمان نسبت به فرد مسلمان دیگر دارای حقوق و وظایفی است که اگر نسبت به هر یک از آنها اهمال و کوتاهی کند و آن حق را ادا ننماید،از حدود و مرزهای ولایت و دوستی خداوند متعال و طاعت او تجاوز کرده است.
شیخ کلینی در«الکافی»از معلّی بن خنیس از حضرت صادق علیه السلام روایت میکند:
معلی میگوید:به حضرت عرضه داشتم:یک فرد مسلمان نسبت به فرد دیگر چه حقّی دارد ؟
فرمود:
هر یک نسبت به دیگری دارای حقوق هفتگانهای است که واجب و حتمی الاجرا است و این حقوق از نظر ضرورت اجرا در حدّی قرار دارد که اگر نسبت به هر یک از آنها اجحاف کند و در ادای آن سهل انگاری نماید از حوزۀ
ولایت خداوند بیرون است.
عرضه داشتم:چه چیزهایی این حقوق هفتگانه را تشکیل میدهد ؟ فرمود:
معلی ! من نسبت به تو احساس دلسوزی مینمایم و بیم آن دارم که مبادا این حقوق را تباه سازی و نتوانی از آن صیانت و مراقبت کنی و با بیان من به این حقوق آگاهی پیدا کرده،ولی در به کار بستن آن ناتوان باشی.
عرض کردم:«لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ الّا بِاللّهِ»،امیدوارم در سایۀ مشیت حق و با استمداد از حول و قوّۀ او قدرت ادای چنین حقوقی را به دست آورم،امام صادق علیه السلام فرمود:
1-سادهترین و ناچیزترین حق یک مسلمان بر مسلمان دیگر آن است که تو خواهان همان چیزهایی برای او باشی که خود جویا و دوستدار آن برای خویش هستی و دربارۀ او از همان چیزهایی احساس گریز و تنفر نمایی که خود از آن متنفر و گریزان هستی.
2-از خشمگین ساختن او برحذر بوده و پویا و جویای مراتب رضا و خشنودی او باشی و از دستور او فرمان بری.
3-باید به او با جان و مال و دست و زبان مدد رسانی.
4-باید چشم بینا و رهنمود پرداز و آیینۀ او باشی.
5-نباید تو سیر باشی او گرسنه،تو سیراب باشی او تشنه،تو تنپوش داشته باشی او برهنه.
6-اگر تو دارای خادم و نوکر هستی و او فاقد آن است،بر تو لازم میباشد که خادم خود را در جهت خدمت به او نزد وی گسیل داری تا جامۀ او را بشوید و غذای او را فراهم آورد و بسترش را آماده سازد.
7-باید سوگند او را باور داشته باشی،دعوت او را بپذیری،هنگام بیماری
عیادتش کنی،از اموات منسوب به او تشییع نمایی،پس از مرگش در کنار جنازهاش حاضر شوی،اگر احساس کنی به چیزی نیازمند است در تأمین آن مبادرت و پیشدستی کنی و نباید در تأمین حوایج او تعویقی روا داری تا وی را ناگزیر سازی که درخواستش را با تو در میان گذارد و دچار شرم سؤال گردد.
اگر بدین شیوه با وی رفتار کنی رشتۀ ولایت و دوستی خود را با او پیوند داده و دوستی او را با رشتۀ دوستی خود مربوط ساختهای (1).
دیگر از آفات مراء و مجادله،تزکیۀ نفس و خودستایی است که هیچ مجادلهکنندهای از صدمۀ آن در امان نیست.
این خودستایی ممکن است با صراحت لهجه و با ایما و اشاره و یا به صورت تعریض و کنایه اظهار شود.
مجادلهکننده میخواهد کلامش را درست و صحیح جلوه دهد و گفتار طرف مقابل را موهون و نادرست وانمود سازد و غالباً حالت درونی و خودستایی خود را آشکارا به زبان آورده و میگوید:من از آن افرادی نیستم که امثال اینگونه مطالب برایم ناآشنا و مبهم باشد،در حالی که خدای متعال فرمود:
[ فَلاٰ تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ ] (2).
پس خودستایی نکنید.
به یکی از بزرگان گفتند:آن سخن راست و درستی که اظهار آن زشت و نادرست میباشد کدام است ؟ گفت:چنین سخن راستی که علی رغم صدق و راستیش زشت میباشد،این است که آدم زبان به خودستایی بگشاید.
از آفات مجادله و مراء نفاق است که اهل مجادله به ناچار به چنین حالتی کشیده میشوند.
آنان با هماوردان و رقبا و پیروان خود از نظر حالت درونی با وضعی دردناک و خاطری آشفته مواجه میگردند،درحالیکه از نظر ظاهر و با اظهار محبت و اشتیاق با آنان روبرو میشوند،در همان حالی که تظاهر به خوشحالی مینمایند در همان حال به علت بغض و کینهای که در درون،آنها را رنج میدهد،اعضا و اندام آنها میلرزد.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
آنگهی که مردم علم و دانش را فرا میگیرند ولی آن را به کار نمیبندند و با زبان نسبت به هم اظهار دوستی میکنند ولی قلباً کینۀ یکدیگر را به دل دارند و قطع رحم میکنند و رشتۀ ارتباط با خویشان و نزدیکان را از هم میگسلند،همان گاه خداوند متعال آنان را از رحمت خویش طرد نموده و آنها را کور و کر میسازد (1).
الها و پروردگارا ! ما را از این همه آلودگی و پلیدی که محصولی جز بسته شدن هشت در بهشت و باز شدن هفت در جهنّم به روی ما ندارد در پناه لطف و کرمت حفظ فرما که اگر عنایت و محبت و رأفت تو نباشد،برای ما کمترین قدرتی برای
1) 1) -منیة المرید:334،الفصل الثانی؛روضة الواعظین:418/2 (با کمی اختلاف).
حرکت به سوی تو نخواهد بود.
این فقیر به پیشگاه مقدس دوست،بدین گونه نوا داشته است:
ای تو صفای دل افسردهام***بین ز گنه خسته و پژمرده ام
بسته فتراک تو جان من است*** ظاهر و پیدا و نهان من است
روی متاب از من زار ای حبیب*** ای تو دوای من و بر من طبیب
باز کن از لطف دری سوی من*** احسن احوال نما خوی من
بر من آزرده میاور عتاب*** جرم مرا پاک نما از کتاب
غرق غم عشق نما این دلم ***روضه رضوان بنما حاصلم
مفتخرم کن به عنایات خود*** روشنی ام بخش ز آیات خود
ذات مرا جلوه اوصاف کن*** آینه ام را ز کرم صاف کن
روز قیامت تو ز پیشم مران***جز به بهشت رخ خویشم مخوان
در گذر از عبد خطاکار خویش*** برگ براتش بده از نار خویش
غیر خود از خانه دل پاک کن ***پس قدم روح تو چالاک کن
بحر کرم را تو بیاور به جوش*** ای ز کرم بر همگان پرده پوش
شام سیاه تو مرا روز کن*** ای دل دیوانه تو پرسوز کن
بر من مسکین نظری ای حبیب*** درد مرا کن تو دوا ای طبیب
حضرت صادق علیه السلام در دنبالۀ روایت باب مراء میفرماید:
منشأ مجادله و مراء وسوسۀ شیطان است که به انسان تلقین میکند بین مردم و دانشمندان برو و با هر طایفه مناظره و مجادله کن تا نگویند از بحث و جدل عاجزی و از علم و دانش بی خبری.
مجادله و مراء خالی از چهار احتمال نیست:
1-مباحثه و مجادله و نزاع و مراء در مسئلهای است که هر دو طرف به آن آگاهی دارند،در عین حال با هم منازعه میکنند،اینان پشت به نصیحت حق و انبیا نموده و برای اظهار فضیلت به بازار فضیحت آمدهاند.
2-یا هر دو جاهل به حقّند و نزاع آنان و مراء و جدالشان جز اظهار جهل و بیخبری چیزی نیست و پافشاری در جهل از گناهان است.
3-یا شخص تو عالم به حق است،ولی جدال و مراء برای این است که بر طرف تسلّط و تفوق یابی و این تفوّق و تسلّط ناشی از علو و کبر نفس است که در پیشگاه حق به سختی مذموم و محکوم است.
4-یا طرف تو بر حقّ است و جدال تو برای شکستن حرمت و آبروی اوست و این ظلم و جور است و از خصایل ابلیسی و شیطانی است و رو کردن به هر چهار مورد بر اهل انصاف و آنان که حقّ را قبول دارند محال است که اهل حق اهل حقند.
آن گاه در پایان روایت این باب امام صادق علیه السلام میفرمایند:
هرکه ترک مجادله کند ایمانش را محکم نموده و صحبت دین را نیکو داشته و عقل را از آلوده شدن به هوای نفس حفظ کرده است.
حکما گفتهاند:
چنان که ملکۀ تخیّل موجب نابودی عقل است،ملکۀ مجادله نیز علّت وهن و سستی اندیشه و قوّۀ درک است.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
الْغیْبَةُ حَرامٌ عَلیٰ کُلِّ مُسْلِمٍ،مَأْثُومٌ صاحِبُها فی کُلِّ حالٍ.
وَ صِفَةُ الْغیْبَةِ انْ تَذْکُرَ احَدًا بِما لَیْسَ هُوَ عِنْدَ اللّهِ عَیْبٌ وَ تَذُمَّ ما یَحْمَدُهُ اهْلُ الْعِلْمِ فیهِ.
وَ امَّا الْخَوْضُ فی ذِکْرِ غائِبٍ بِما هُوَ عِنْدَ اللّهِ مَذْمومٌ وَ صاحِبُهُ فیهِ مَلومٌ فَلَیْسَ بِغیْبَةٍ وَ انْ کَرِهَ صاحِبُهُ اذا سَمِعَ بِهِ وَ کُنْتَ انْتَ مُعافیً عَنْهُ خالِیًا مِنْهُ وَ تَکونُ فی ذٰلِکَ مُبَیِّنًا لِلْحَقِّ مِنَ الْباطِلِ بِبَیانِ اللّهِ وَ رَسولِهِ صلی الله علیه و آله وَ لٰکِنْ بِشَرْطِ انْ لا یَکونَ لِلْقائِلِ بِذٰلِکَ مُرادٌ غَیْرُ بَیانِ الْحَقِّ وَ الْباِطِل فی دینِ اللّهِ تَعالی.
وَ امّا اذا ارادَ بِهِ نَقْصَ الْمَذْکورِ بِهِ بِغَیْرِ ذٰلِکَ الْمَعْنیٰ وَ هُوَ مَأْخوذٌ بِفَسادِ رَأْیِ مُرادِهِ وَ انْ کانَ صَوابًا.
فَاِنِ اغْتَبْتَ فَبَلَغَ الْمُغْتابَ فَاسْتَحِلَّ مِنْهُ،وَ انْ لَمْ یَبْلُغْهُ وَ لَمْ یَلْحَقْهُ عِلْمُ ذٰلِکَ فَاسْتَغْفِرِ اللّهَ [ له ].
الْغیْبَةُ تَأْکُلُ الْحَسَناتِ کَما تَأْکُلُ النّارُ الْحَطَبَ،اوْحَی اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الیٰ موسَی بْنِ عِمْرانَ علیه السلام:اَلْمُغْتابُ اذا تابَ فَهُوَ آخِرُ مَنْ یَدْخُلُ الْجَنَّةَ وَ انْ لَمْ یَتُبْ فَهُوَ اوَّلُ مَنْ یَدْخُلُ النّارَ.
قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: [ أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً
فَکَرِهْتُمُوهُ ] (1).
وَ وُجوهُ الْغیْبَةِ تَقَعُ بِذِکْرِ عَیْبٍ فِی الْخَلْقِ وَ الْخُلْقِ وَ الْفِعْلِ وَ الْمُعامَلَةِ وَ الْمَذْهَبِ وَ الْجَهْلِ وَ اشْباهِهِ.وَ اصْلُ الْغیبَةِ تَتَنَوَّعُ بِعَشْرَةِ انْواعٍ:شَفاءِ غَیْظٍ، وَ مَساءَةِ قَوْمٍ،وَ تَصْدیقِ خَبَرٍ،وَ تُهْمَةٍ،وَ تَصْدیقِ خَبَرٍ بَلا کَشْفِهِ،وَ سوءِ ظَنِّ، وَ حَسَدٍ،وَ سُخْرِیَّةٍ،وَ تَعَجُّبٍ،وَ تَبَرُّمٍ،وَ تَزْیینٍ.
فَاِنْ ارَدْتَ السَّلامَةَ فَاذْکُرِ الْخالِقَ لَا الْمَخْلوقَ فَیُصیرَ لَکَ مَکانَ الْغَیْبَةِ عِبْرَةً وَ مَکانَ الْاِثْمِ ثَوابًا.
کَذَبَ مَنْ زَعَمَ انَّهُ وُلِدَ مِنْ حَلالٍ وَ هُوَ یَأْکُلُ لُحومَ النّاسِ بِالْغیْبَةِ.اِجْتَنِبِ الْغیْبَةَ فَاِنَّها ادامُ کِلابِ النّارِ ! !
1) 1) -حجرات (49):12.
[ الْغیْبَةُ حَرامٌ عَلیٰ کُلِّ مُسْلِمٍ،مَأْثُومٌ صاحِبُها فی کُلِّ حالٍ.
وَ صِفَةُ الْغیْبَةِ انْ تَذْکُرَ احَدًا بِما لَیْسَ هُوَ عِنْدَ اللّهِ عَیْبٌ وَ تَذُمَّ ما یَحْمَدُهُ اهْلُ الْعِلْمِ فیهِ ]
در این باب،وجود مقدس حضرت صادق علیه السلام به یکی از بدترین گناهان و عظیمترین معاصی که بار سنگین آن در پروندۀ انسان از کوهها گرانتر است،یعنی گناه بسیار خطرناک غیبت و پشت سر مردم حرف زدن،اشاره مینماید.
غیبت از رذایل اخلاقی و از اوصاف ناپسند و از گناهان کبیره و از علایم ضعف ایمان و نشانۀ شیطنت و به فرمودۀ حضرت زین العابدین علیه السلام:نان خورش سگان دوزخ است (1).
چه شخصیتهای بسیار ارزندهای را که زبان پلید غیبت کنندگان درهم نشکسته،چه آبروهای محترمی را که غیبت بر باد نداده،چه انسانهای با منفعت و فعالی را که غیبت خانهنشین نکرده،چه اموال پاک و ارزندهای را که غیبت از دست صاحبش بیرون نبرده و مالکش را به خاک سیاه ننشانده،چه جنگها و نزاعهایی که به وسیلۀ غیبت برپا نشده،چه خانمانهایی که غیبت بر باد نداده،
1) 1) -صحیفة الرضا:88،باب الزیادات،حدیث 4؛بحار الأنوار:256/72،باب 66،حدیث 43.
چه دوستیهای شیرینی را که غیبت به دشمنیهای تلخ مبدل نساخته،چه ظلمها و ستمها و بیدادگریها که بر اثر غیبت بر سر بشر نیامده ؟ !
همۀ مسلمانها آگاهند که غیبت معصیت مساوی با خوردن گوشت مردۀ برادر مؤمن است،ولی با کمال تعجب و با یک دنیا تأسّف اکثر آنان به این گناه خطرناک آلودهاند !
غیبت کنندگان در حقیقت پایمال کنندۀ زحمات انبیا و امامان و اولیا و پشتکنندگان به حقایق الهیّه و فیوضات ربانی و دوستان شیطان و رفیقان ابلیس و راهرو راه جهنم و ستمکاران بر مردم مظلوم و بیدفاعند.
با ارتکاب هر گناه در حقیقت تیشه به ریشۀ کمال و سعادت و حرکت الهی زده میشود،همۀ ما این مسئله را امتحان کردهایم که چون به گناهی آلوده میگردیم، حس میکنیم که درون ما را ابری از تاریکی و ظلمت گرفته و آثار آن ظلمت این است که از خود و مردم و معارف حقه و عبادت و طاعت و خدمت و کرامت منزجر شده و دلسرد میشویم و این معنا را نیز امتحان کردهایم که هرگاه به ترک گناهی به لطف حضرت حق موفق شدهایم،در باطن خویش احساس سبکی و نور و روشنایی کرده و گویی دو بال پر قدرت برای پرواز به سوی حضرت دوست پیدا کرده و از عبادت و طاعت و خدمت و انجام فرایض الهیّه لذّت میبریم.
در لحظاتی که حالات عالی ملکوتی به انسان دست میدهد و نسیم جانبخش فضای لاهوتی به سوی انسان میوزد و درِ رحمت واسعۀ دوست به روی انسان گشوده میشود،آدمی با تمام وجود مترنّم به این غزل فیض،آن شوریدۀ عاشق میگردد:
حلقۀ آن در شدنم آرزوست***بر در او سر زدنم آرزوست
چند بهر یاد پریشان شوم ***خاک در او شدنم آرزوست
خاک درش بوده سرم سالها***باز هوای وطنم آرزوست
تا که به جان خدمت جانان کنم*** دامن جان بر زدنم آرزوست
بهر تماشای سراپای او*** دیده سراپا شدنم آرزوست
دیدهام از فرقت او شد سفید ***بویی از آن پیرهنم آرزوست
مرغ دلم در قفس تن بمرد ***بال و پر و جان زدنم آرزوست
بر در لب قفل خموشی زدم ***سوی خموشان شدنم آرزوست
عشق مهل فیض که با جان رود*** زندگی در کفنم آرزوست
آری،هر کس به هر کجا رسید از ترک گناه و ادای واجبات رسید و برای پرواز به سوی ملکوت و جلب خشنودی حضرت دوست راهی بجز تسلیم به حضرت او و ترک گناه و ادای فرایض وجود ندارد.
چون به ترک معاصی موفق شوی و واجبات و فرایض الهیه را بجا آوری به مقامات عالی الهی و انسانی از جمله مقام با عظمت کشف و شهود و تأثیر در نفوس و رابطه گرفتن با ورای عالم رسی و آن گاه از زندگی خود لذّتی ببری که اهل بهشت در فردای قیامت از نعمتهای بهشتی میبرند.
و اینک چند نمونه از حالات مردان راه دوست:
مولا محمد تقی بن مقصود علی مجلسی از اعاظم علما و دارای کرامات و خوارق عادات بوده است و استجابت دعایش دربارۀ فرزندش ملا محمد باقر مجلسی که در تاریخ بشر موجودی کمنظیر بوده مشهور آفاق است.
مرحوم میرزا محمد تنکابنی مینویسد:
شیخ اسد اللّه کاظمینی در مقدمۀ«مقابیس»نوشته است:
آن بزرگوار را کرامات باهره است،آن گاه شرح حالی از خود ایشان حکایت میکند که در شرح فقیه فرموده است و حاصلش این که:
چون خداوند مهربان توفیق زیارت حضرت امیر المؤمنین علیه السلام را به من عنایت فرمود،از برکات آن حضرت مکاشفات بسیاری مرا روی داد که عقول ضعیفه را تحمّل آن نیست و اگر بخواهم توضیح دهم باید بگویم:بین خواب و بیداری بود، ناگاه دیدم که در سامرّا هستم و بارگاه عسگریین در نهایت عظمت و زینت است و بر روی قبر عسگریین علیهما السلام پارچۀ سبزی از پارچههای بهشتی انداخته شده بود که در دنیا مثل آن را ندیده بودم،در آن حال مولایم حضرت صاحبالامر را دیدم که روی بر جانب در نشسته و بر قبر تکیه زده است،پس چون چشمم بر آن حضرت افتاد با صدای بلند،مانند مدّاحان به خواندن زیارت جامعه شروع کردم،چون تمام کردم آن حضرت فرمود:خوب زیارتی است،عرض کردم مولای من ! جانم به فدایت، زیارت جدّ شماست و اشاره به سوی قبر کردم،آن حضرت فرمود:بلی داخل شو، چون داخل شدم نزدیک در ایستادم،حضرت فرمود:پیش بیا،عرضه داشتم:
ترس آن دارم که ترک ادب شود و به خاطر ترک ادب کافر شوم ! ! آن جناب فرمود:
چون ما اذن دهیم ترک ادب نیست،پس اندکی پیش رفتم در حالی که از شدت ترس و هیبت بر خود میلرزیدم.
باز آن جناب فرمود:پیش بیا و من پیش رفتم تا نزدیک آن حضرت رسیدم.
فرمود:بنشین.عرض کردم:میترسم،فرمود:مترس بنشین،من هم چون غلامی که در مقابل مولایش بنشیند نشستم،آن بزرگوار فرمود:راحت باش و چهار زانو بنشین که تو زحمت کشیدهای و پیاده و پای برهنه آمدهای و بالجمله از آن جناب نسبت به این بنده الطاف عظیمه و مکالمات لطیفه واقع شد که اکثر آن را فراموش نمودم،چون از آن حالت به خود آمدم همان روز اسباب زیارت و تشرّف به سامرّا
فراهم شد با آن که مدّتی بود که راه مسدود بود،پس من با پای برهنه و پیاده به زیارت آن جناب مشرف شدم و شبی در روضۀ مقدّسه مکرر زیارت جامعه را خواندم و در اثنای راه کرامتهای عظیمه و معجزات غریبه ظاهر شد ! !
راستی،مگر بدون ادای واجبات و به خصوص ترک محرّمات و منهای تزکیه نفس و تجلیه وجود،میتوان به مقام قرب رسید و شیرینی وصال را چشید ؟
فاضل تنکابنی میگوید:
در ابتدای امر که هنوز آخوند ملا محمد تقی مجلسی شهرت کافی نداشت، شخصی از ارادتمندان آن جناب نزد ایشان شکایت برد که من همسایۀ بدی دارم و از سوء خلق او به تنگ آمدهام،شبها دوستان نااهل خود را جمع کرده و تا صبح به شرابخواری و لهو و لعب مشغولاند و آسایش مرا سلب کردهاند،اگر ممکن است در این زمینه علاجی کنید،ایشان فرمودند:امشب همۀ آنان را به خانهات به میهمانی دعوت کن،من نیز میآیم شاید خدای تعالی بدین وسیله او را هدایت فرماید.
آن مرد ایشان را به مهمانی خواست،همسایهاش که سردستۀ اشرار و اوباش بود گفت:چه شد که تو نیز به جرگۀ ما و حلقۀ ما درآمدی ؟ گفت:فعلاً چنین پیش آمده،آنان از دعوتش به گرمی استقبال کردند،پس آن شخص،آخوند ملا محمد تقی را خبر کرد و آخوند پیش از همۀ آنان به خانۀ آن شخص رفت و در گوشهای قرار گرفت !
همین که سردستۀ اوباش با دوستانش وارد شد و چشمش به آخوند افتاد که در گوشهای نشسته ناراحت شد،چرا که آخوند هم مسلک آنان نبود و وجودش باعث
منغص شدن عیش آنان میشد،اما به حکم اجبار با دوستانش نشستند و برای این که آخوند را از آن مجلس براند سر صحبت را این چنین باز کرد و گفت:راهی که شما در پیش گرفتهاید بهتر است یا شیوهای که ما داریم ؟
آخوند فرمود:برای روشن شدن این مطلب باید هر کدام خواص و لوازم کار خود را بیان کنیم تا ببینیم کدام یک از این دو بهتر و خوشتر است ؟
سردستۀ اشرار گفت:انصاف دادی و سخن به حقّی گفتی،یکی از اوصاف ما این است که چون ما نمک کسی را خوردیم به اصطلاح نمکدان نمیشکنیم و به صاحب نمک خیانت نمینماییم،آخوند فرمود:این چنین که میگویی نیست و من حرف تو را به هیچ وجه قبول ندارم که شما این چنین هستید.آن شخص گفت:
انکار شما بیمورد است؛زیرا این امر از مسلّمات این طایفه است،آخوند فرمود:
اگر چنین است من از شما میپرسم آیا شما هرگز نمک خدا را خوردهاید ؟ !
آن شخص چون این سخن بشنید سر به زیر انداخت و پس از اندکی از مجلس برخاست و با همراهانش بیرون رفت.
صاحب خانه به آخوند عرض کرد:کار بدتر شد؛زیرا اینان به قهر از خانۀ من رفتند،آن جناب فرمود:فعلاً که کار به اینجا کشید،صبر کن ببینیم در آینده چه میشود ؟
چون صبح شد رئیس اشرار به در خانۀ ملا محمّد تقی مجلسی آمد و با دنیایی عجز و التهاب و لابه و ناله عرضه داشت:سخن دیشب شما سخت در من اثر گذاشت و خواب از چشمم ربود،اکنون توبهکارم،غسل کرده و به خدمت آمدهام تا شرایع دین را به من بیاموزی و پس از آن از مخلصان حقّ و هدایتیافتگان به راه
خدا گردید (1).
سخن عشق جز اشارت نیست***عشق در بند استعارت نیست
دل شناسد که چیست جوهر عشق*** عقل را ذره ای بصارت نیست
در عبارت همی نگنجد عشق ***عشق از عالم عبارت نیست
هرکه را دل ز عشق گشت خراب*** بعد از آن هرگزش عمارت نیست
عشق بِستان و خویشتن بفروش*** که نکوتر از این تجارت نیست
گر شود فوت لحظه ای بی عشق*** هرگز آن لحظه را کفارت نیست
دل خود را ز گور نفس برآر ***که دلت را جز این زیارت نیست
تن خود را به خون دیده بشوی*** که تنت را جز این طهارت نیست(2)
در سال هزار و سیصد و پنجاه شمسی در ایام ولادت مولا امام عصر عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف در شهر همدان جهت تبلیغ دین دعوت شدم.در آن زمان بیش از بیست و شش بهار از عمرم نگذشته بود،جذبۀ مهمی که مرا به آن شهر کشاند وجود مبارک مردی چون حضرت آیت اللّه آخوند ملا علی معصومی که به حقیقت از اولیای الهی بود،او در آن شهر منشأ آثار بسیار مهمی از قبیل مسجد،کتابخانه، مدرسۀ علوم دینیه،درمانگاه،بیمارستان،صندوق قرضالحسنه و دار الایتام بود و وجودش برای مردم آن ناحیه شمعی پرفروغ در راه هدایت الهی مینمود و در
جنب مدارس علمیۀ آن جناب،صدها محصل علوم دینی به کمالات علمی و اخلاقی رسیدند که هر کدام به هر ناحیه که رفتند منشأ برکات شدند،آن مرد بزرگ به سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت به جوار رحمت حقّ شتافت و سراسر آن نواحی را از وجود مقدسش محروم کرد رحمة اللّه علیه رحمة واسعة.
در همان سال که در آن شهر منبر میرفتم برای دستبوسی و زیارتش رفتم.آن حضرت اجازۀ علمی و روایی مفصّلی کتباً و شفاهاً به من مرحمت فرمود و این مسئله برای من که فاقد هر نوع صلاحیّت بوده و هستم جز عنایت و رحمت الهی چیزی نبود.
آن مرد بزرگ در هر مجلسی که از اهل علم و غیر اهل علم در خانهاش برقرار میشد به بیان معارف الهیّه و مسائل ربانیّه و احادیث مأثوره و شرح حالات اولیا و بزرگان میپرداخت،تا نشستگان در محضرش از فیض آن مطالب به قیام روحی و قلبی اقدام کرده و خانۀ هستی خود را به نور معرفت و عمل بیارایند،در آن مجلسی که این فقیر فیض حضور آن جناب را داشت فرمودند:مولی محمّد تقی مجلسی در امر به معروف و نهی از منکر مردی شدید،دلسوز،دلسوخته و برافروخته بود.
به هرجا قدم میگذاشت،به هرکس که میرسید و هر موضوعی را میدید،از امر به معروف و نهی از منکر دست برنمیداشت و در این زمینه از هیچ کس پروا نداشت و از ملامت ملامتکنندگان ترس و اضطراب و رنجی به خود راه نمیداد.
چندین بار به سردستۀ اوباش و اشرار محلّی برخورد و عاشقانه و جانانه وی و همراهانش را نصیحت و امر به معروف و نهی از منکر کرد.
آنان از برخورد مولا محمّد تقی سخت آزرده و آشفته بودند،برای ساکت نمودن وی نقشهای طرح کردند و آن این بود که یکی از مریدان مخلص او را وادار کنند که در شب جمعه او را به مهمانی دعوت کند،ولی از افشای داستان خودداری نماید که خانه در آن شب بدون صاحب خانه باید در اختیار اوباش باشد،چنانچه افشای
سرّ کند به بلای سخت دچار گردد،صاحب خانۀ ترسو برای شب جمعه از آن مرد بزرگ الهی دعوت کرد و خود از خانه رفت.
مجلسی به دعوت آن مرد مؤمن به آن خانه آمد،اما صاحب خانه را ندید، جلسه از اشرار و سردستۀ آنان تشکیل شده بود،مجلسی دانست که نقشهای جهت او کشیده شده،از نقشه خبر نداشت ولی نقشه این بود که چون مجلس آراسته شد، زنی عشوهگر و مطربه با روی باز و لباس رقص وارد مجلس شود و با زدن و کوبیدن آلات موسیقی به رقص مشغول شود،آن گاه یکی از اوباش مردم محلّه را خبر کند تا بیایند وضع آن روحانی را ببینند،چون مردم بیایند آبرویش برود و زبانش از امر به معروف و نهی از منکر بسته شود ! !
مجلس آماده شد،ناگهان زن وارد گشت و با خواندن این شعر شروع به رقصیدن کرد:
در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند ***گر تو نمیپسندی تغییر ده قضا را (1)
چون آن مرد وارسته و آن عبد خالص و آن منور به نور معرفت آن اوضاع را مشاهده کرد با دلی سوخته و چشمی گریان به وجود مقدس حضرت روی آورد و عرضه داشت:
گر تو نمیپسندی تغییر ده قضا را
ناگهان دیدند آن زن پردۀ اطاق را به در آورد و بر خود پیچید و به خاک افتاد و به یا رب یا رب مشغول شده و در مقام توبه و انابه برآمد و به دنبال او همۀ اوباش سر به خاک گذاشته و به درگاه دوست نالیدند و همۀ آنان به دست آن مرد الهی توبه کردند و از صلحای زمان شدند !
1) 1) -حافظ شیرازی.
هر دیده که بر تو یک نظر داشت***از عمر تمام بهره برداشت
سرمایه عمر دیدن توست*** وان دیده تو را که یک نظر داشت
کورست کسی که هر زمانی*** در دید تو دیده دگر داشت
در شوق رخ تو بیشتر سوخت*** هر کو به تو قرب بیشتر داشت
در عشق رخ تو یک سر موی*** ننهاد قدم کسی که سر داشت
بس مرده که زنده کرد در خاک*** بادی که به کوی تو گذر داشت(1)
مجلسی اوّل مولا محمّد تقی میگوید:
روزی به همراه استادم شیخ بهایی به زیارت قبر بابا رکن الدین در مقبرۀ تخت فولاد اصفهان رفته بودیم که ناگاه شیخ صدایی از قبر بابا میشنود،شیخ رو به من کرد و گفت:این صدا را شنیدید ؟ گفتیم:نه،شیخ شروع به گریه و ناله کرد،پس از این که اصرار فراوانی کردیم که چه صدایی شنیدید ؟ فرمود:به من هشدار داد که مرگم نزدیک است و باید آمادۀ سفر آخرت باشم و این جریان شش ماه پیش از وفات آن بزرگوار اتفاق افتاد.
محدّث نوری میگوید:
از بعضی از افراد با اطلّاع شنیدم که گفت:آنچه شیخ شنیده بود این جمله بوده است:شیخنا ! در فکر خود باش.
به فرمودۀ فیض آن شوریده با حال:
1) 1)- عطار نیشابوری.
عمر عزیز تا به کی صرف در آرزو کنم***های بیا که آرزو جمله فدای هوکنم
چند خجل کند مرا توبه آبروی بر ***می سزد ار ز توبه خون ریزم و آبرو کنم
چند تنم به گرد تن بخیه زنم برین بدن ***بفکنم این تن و به جان روی به جستجو کنم
یکی از نوادههای عالم بزرگ،آقا باقر بهبهانی برای این فقیر نقل کرد که:
از طرف بزرگان ایران نامههای مفصّلی برای جناب آقا باقر به نجف فرستاده شد که آن حضرت برای زندگی و به دست گرفتن تمام امور مذهبی و فکری رخت اقامت به ایران کشد،حتی برای تحقّق این امر به سلاطین و امرای زمان متوسل شدند،ولی آن مرد بزرگ از آمدن به ایران خودداری کرد.
شاگرد او،علّامۀ بحر العلوم میگوید:
چون استاد از طریق آن همه نامه تحت فشار شدید قرار گرفت،از میان شاگردان شش نفر اهل حال و مورد اعتماد را انتخاب کرد که من هم یکی از آنان بودم.
ما شش نفر را به حرم مطهر حضرت امیر المؤمنین علیه السلام برد و به ما شش نفر خطاب کرد،ای یاران ! من شما را به عنوان گواه عادل به این حرم مقدس آوردهام تا در حضور شما از حضرت مولا وظیفهام را بپرسم چنانچه مرا امر به رفتن فرمودند بروم ورنه بمانم و من میخواهم گواهی شما را در پاسخ نامههای ایران بنویسم.
آن گاه به طرف حضرت مولی الموحدین توجه کرد.عرضه داشت:ای سید من و مولای من و تکیهگاه دنیا و آخرت من ! از ایران نامههای زیادی برای من آمده
و مصرّانه از من درخواست شده به آن ناحیه بروم و من در مسئلۀ تکلیف و وظیفۀ خود مردّد و دودل هستم،چارهای جز رجوع به باب علم نبی ندیدم،تکلیف من چیست که سخت سرگردانم ؟
علامۀ بحر العلوم میگوید:ناگهان صدایی از قبر مطهر آمد که همۀ ما شش نفر شنیدیم که:
یا شَیْخُ لا تَخْرُجْ مِنْ بِلادِنا.
ای مرد بزرگ ! از منطقۀ ما بیرون مرو.
آقا باقر به ما شش نفر روی آورد و فرمود:شنیدید مولای من چه فرمود ؟ عرضه داشتیم:آری،فرمود:گواه باشید که طبق فرمان مولا وظیفۀ من ماندن در این منطقه است،آن گاه برای این که مردم ایران از فیض الهی محروم نباشند به فرزند ارجمند و عالمش آقا محمد علی امر کرد به طرف ایران حرکت کند و آن جناب به امر پدر به سوی ایران آمد و در شهر کرمانشاه اقامت جست و در آن ناحیه منشأ آثار و خدمات مهم علمی و اجتماعی شد.
آری،با ترک گناه و ادای فرایض به شرطی که نور خلوص در عمل تجلّی داشته باشد میتوان به مقامات عالیه الهیّه رسید.
گناه،مانع خطرناک و سدّ زیانبخشی است،هر یک گناهی که از انسان صادر شود یک قدم عقبنشینی از مقام قرب و وصال و یک گام دور شدن از محبوب و نزدیک شدن به ابلیس ملعون و شیطان رجیم است و از جمله گناهانی که در تاریکی درون و عقب راندن انسان از مقام قرب عجیب اثر دارد غیبت است،به
همین خاطر حضرت صادق علیه السلام در ابتدای روایت باب غیبت میفرماید:
غیبت بر هر مسلمانی حرام است و صاحب غیبت در هر حال،اهل گناه و از طایفۀ معصیت کاران است.
غیبت آن است که سخن گویی از کسی به صفتی که آن صفت نزد حضرت حقّ عیب نباشد،اما تو آن صفت را به گونهای ذکر کنی که بوی مذمّت بدهد،یا وصفی از کسی بگویی که آن وصف نزد آگاهان مذموم نیست،ولی نحوۀ گفتار تو به صورتی باشد که مستمع از سخنانت معنای مذمّت بفهمد.
خلاصه،نسبت دادن کسی به صفتی به عنوان ذم و بدی غیبت است،هر چند آن صفت نزد خداوند و عقلا عیب نباشد.
اما ذکر صفتی که آن صفت نزد حق مذموم است و صاحبش بین مردم به آن صفت مشهور باشد و علّت شهرتش به آن عیب آن است که خود حرمت خود را نگاه نداشته به این معنی که متظاهر به فسق و فجور و گناه علنی است و از جنایاتش باک نمیکند و شرم و حیا ندارد بیمانع است؛زیرا که اینگونه سخن گفتن در حقّ اینگونه مردم غیبت نیست،هرچند صاحب آن اوصاف از شنیدن آنچه پشت سرش گفته شده دلگیر شود.
امّا توجه داشته باش که خود از آن اوصاف پاک باشی و قصد و غرضت از گفتن اوصاف او بیان حقّ باشد و این که مردم،خود را از شرّ او در امان بدارند و از زیانش بر کنار به مانند و مواظب توطئه و نقشۀ او باشند که غیبت اینگونه مردم و جاسوسی علیه آنان جایز بلکه لازم است که اگر مردم از وضع اینان مطّلع نشوند به آنان و به کشورشان و به اموال و به دینشان ضربۀ غیر قابل جبران وارد خواهد شد.
ولی اگر غرض و قصدت از آنگونه گفتار حقّ و حقیقت نباشد،گرچه در گفتارت
صادقی ولی دچار اثم و گناه شدهای.
قرآن مجید در آیۀ 12 سورۀ حجرات از غیبت به عنوان خوردن گوشت میّت برادر مؤمن یاد کرده و اینگونه یاد شدن از این گناه دلیل بر سنگینی بار این معصیت است.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:کُلُّ الْمُسْلِمِ عَلَی الْمُسْلِمِ حَرامٌ دَمُهُ وَ مالُهُ وَ عِرْضُهُ (1).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:خون و مال و آبروی هر مسلمانی بر هر مسلمان دیگر حرام است.
معنای روایت این است که هیچ کس حق دستاندازی به جان و مال و آبروی مسلمان را ندارد و غیبت دستاندازی به آبروی مسلمان است و این دستاندازی را خداوند بزرگ و انبیا و ائمه علیهم السلام نمیپسندند.
وَ قالَ صلی الله علیه و آله:لا تَحاسَدوا،وَ لا تَباغَضوا،وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضًا وَ کونوا عِبادَ اللّهِ اخْواناً (2).
و نیز آن حضرت فرمود:به یکدیگر حسد نورزید و نسبت به هم خشمگین نشوید و از یکدیگر غیبت ننمایید و با هم در همۀ امور برادر باشید.
قالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:اِیّاکُمْ وَ الْغیبَةَ فَاِنَّ الْغیبَةَ اشَدُّ مِنَ الزِّنا فَاِنَّ الرَّجُلَ قَدْ یَزْنی
و یَتُوبُ فَیَتوبُ اللّهُ عَلَیْهِ وَ انَّ صاحِبَ الْغیبَةِ لا یُغْفَرُ لَهُ حَتّیٰ یَغْفِرَ لَهُ صاحِبُهُ (1).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:از غیبت برحذر باشید که غیبت از زنا شدیدتر است،مرد زنا میکند و از عملش سخت پشیمان شده به خداوند باز میگردد و خدا وی را میپذیرد،اما غیبتکننده تا غیبت شونده را راضی نکند آمرزیده نمیشود.
پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید:
شب معراج گروهی را دیدم که با ناخنهای خود چنگ به صورت میزنند و روی خود را خراش میدهند.به جبرائیل گفتم:اینان کیانند ؟ گفت:کسانی هستند که از مردم غیبت میکردند و عرض مردم را به باد میدادند (2).
سلیم بن جابر میگوید:
به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کردم:چیزی به من بیاموز که نفع خدایی برم،حضرت فرمود:چیزی از خوبی را کوچک مشمار گرچه ریختن جرعۀ آبی از دلوت در ظرف تشنه باشد و با برادرت با حُسن خلق روبرو شو و چون غایب شد از وی غیبت مکن (3).
انس بن مالک میگوید:
روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله امر به روزه فرمود و دستور داد کسی بدون اجازۀ من افطار
نکند.
مردم روزه گرفتند،چون غروب شد هر روزهداری برای اجازۀ افطار به محضر آن جناب آمد و آن حضرت اجازۀ افطار داد.
در آن وقت مردی آمد و عرضه داشت:دو دختر دارم تاکنون افطار نکردهاند و از آمدن به محضر شما حیا میکنند اجازه دهید هر دو افطار نمایند حضرت جواب نداد،آن مرد گفتهاش را تکرار کرد،حضرت پاسخ نگفت،چون بار سوم گفتارش را تکرار کرد،حضرت فرمود:روزه نبودند،چگونه روزه بودند در حالی که گوشت مردم را خوردهاند،به خانه برو و به هر دو بگو استفراغ کنند،آن مرد به خانه رفت و دستور استفراغ داد،آن دو استفراغ کردند در حالی که از دهان هر یک قطعهای از خون بسته بیرون آمد،آن مرد در حال تعجب به محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و داستان را گفت،حضرت فرمود:به آن کسی که جانم در دست اوست اگر این گناه غیبت بر آنان باقی مانده بود اهل آتش بودند ! (1)!
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در یک سخنرانی از زنا سخن گفت و بزرگی آن گناه را یادآور شد سپس فرمود:یک درهم ربا گناهش پیش خدا از سی و شش زنا بالاتر است و سختترین ربا ریختن آبروی انسان مسلمان است (2)!
زمانی که رسول اسلام صلی الله علیه و آله زناکاری را رجم کرد مردی در آن محل نزد دوستش از کسی غیبت کرد،حضرت گوشت مردار گندیدهای را آورد و به هر دو گفت:نیش بزنید.عرضه داشتند:این جیفۀ بدبو را ؟ حضرت فرمود:کاری که شما کردید گند
و بویش از این بدتر بود ! (1)!
در تفسیر آیۀ [ وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ ] (2)آمده:
هُمزه،طعنه زننده به مردم و لمزه،غیبت کننده از مردم مسلمان است.
صحابۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله با خوشرویی با یکدیگر برخورد میکردند و در جلسۀ غیبت حاضر نمیشدند و این عدم حضور در مجلس غیبت را بالاترین عمل میدانستند و خلاف آن را عادت منافقان به حساب میآوردند.
بعضی از بزرگان گفتهاند:
گذشتگان از اهل ایمان عبادت را در روزه و نماز تنها نمیدیدند،عبادت بزرگ نزد آنان خودداری از غیبت بود.
ابن عباس میگوید:
چون خواستی عیب دیگران را بگویی مسیر سخن را به گفتن عیوب خود برگردان (3).
مالک دینار میگوید:
عیسی با حواریون بر مرده سگی گذشتند،حواریون گفتند:عجب بوی بدی دارد،عیسی فرمود:عجب دندانهای سفیدی در دهان اوست،انگار میخواست حواریون را از بدگویی از سگ منع کرده و به آنان تعلیم دهد که همیشه خوبیهای خلق را بگویید (4).
علمای دین به خصوص متخصصان در مسائل عالی اخلاقی بر اساس آیات و روایات حدّ و حدود و مرز غیبت را این چنین بیان کردهاند:
غیبت،عبارت از گفتاری است که چون به برادرت برسد ناراحت شود و فرقی نمیکند که این گفتار و سخن دربارۀ نقص بدن یا نسب یا اخلاق،یا عمل،یا قول، یا دین یا دنیا یا لباس یا خانه و یا مرکب او باشد.
در نقص بدن مثل این که پشت سرش بگویی:چشم ضعیف،لوچ،کچل، قد کوتاه،قد بلند،سیاه چهره،زرد رنگ و هر صفتی که او را ناخوش آید.
در نسب مثل این که بگویی:پدرش هندی است،دهاتی است،نفهم است، فاسق و خسیس است،پینه دوز و کارگر و حمال است و از قبیل این مسائل که قصدی جز حقارت اشخاص بدین صورت نیست.
در اخلاق مثل این که گفته شود:فلانی بدخلق،بخیل،متکبّر،ریاکار،ترسو، خشمگین،عاجز و ضعیف است.
در عمل مثل این که بگویی:فلانی دزد،دروغگو،مشروبخوار،خائن،ظالم، سستنماز،بد رکوع و سجود،لا ابالی در نجاسات،عاق پدر و مادر و اهل فسق و فجور است و یا پرحرف،بیادب،پرخواب و پرخور است.
در لباس مثل این که بگویی:آستین بلند،آستین گشاد،چرک لباس و دارای کلاه بزرگ است.
حرمت تمام این امور که مربوط به دین یا دنیا یا اخلاق است به وقتی است که عیوب مسلمان نزد کسی آشکار نیست و در بین مردم دارای احترام است و از فسق علنی دور است و قصد انسان از بیان این صفات ریختن آبروی مردم باشد.
این را هم باید دانست که غیبت منحصر به زبان نیست،بلکه با اشاره و با فعل و با حرکات اعضای بدن هم امکان غیبت وجود دارد.
از خداوند بزرگ بخواهیم که برای همیشه ما را از افتادن در این گناه خطرناک حفظ کند و تا وقت بیرون رفتن از دنیا ما را از شرّ این معصیت در امان بدارد.
در کتب روایی مواردی را از حرمت غیبت استثنا کردهاند که عبارت است از:
1-غیبت هواپرست بدعت گذار.
2-سلطان و حاکم متجاوز و ستمگر.
3-فاسقی که فسقش آشکار و علنی است.
4-کسی که در انجام امور خلاف شرم و حیا ندارد.
5-قاضی و حاکم دادگاهی که در حکم خود جایر و ستمگر است.
6-منافق.
7-فاجری که حتماً باید به مردم معرفی شود.
8-بیان اوصاف کسی که دربارۀ او از انسان مشورت میکنند،مشورت در جهت شرکت،یا رفاقت یا ازدواج.
9-شهادت در دادگاه در حق کسی که مستحق حدود الهی است.
10-جرح و تعدیل راوی روایت.
11-ذکر عیبی که شخص به آن مشهور است و با شنیدن آن عیب ناراحت نمیشود.
12-کمک گرفتن از صاحب قدرت برای جلوگیری از عمل منکر اهل منکر که
راهی برای ردّ آن جز بازگو کردن وضع اهل منکر نزد اهل قدرت نیست (1).
در غیر این موارد پشت سر مردم مؤمن و مسلمان حرف زدن مخالف با دین و حرام و معصیت الهی و باعث عذاب جهنم در فردای قیامت است.
1) 1) -محجة البیضاء:270/5،کتاب آفات اللسان.
[ فَاِنِ اغْتَبْتَ فَبَلَغَ الْمُغْتابَ فَاسْتَحِلَّ مِنْهُ،وَ انْ لَمْ یَبْلُغْهُ وَ لَمْ یَلْحَقْهُ عِلْمُ ذٰلِکَ فَاسْتَغْفِرِ اللّهَ [ له ].
الْغیْبَةُ تَأْکُلُ الْحَسَناتِ کَما تَأْکُلُ النّارُ الْحَطَبَ،اوْحَی اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الیٰ موسَی بْنِ عِمْرانَ علیه السلام:اَلْمُغْتابُ اذا تابَ فَهُوَ آخِرُ مَنْ یَدْخُلُ الْجَنَّةَ وَ انْ لَمْ یَتُبْ فَهُوَ اوَّلُ مَنْ یَدْخُلُ النّارَ قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: [ أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ ] (1)]
امام صادق علیه السلام میفرماید:
هرگاه از کسی غیبت کردی و به لوث این گناه ملوّث شدی و این مسئله به گوش طرف رسید و فهمید که از او غیبت کردهای،پس علاج تو از این درد جهنمی،این است که از او حلالیت بخواهی و لازم است آن قدر دنبال او باشی تا تو را ببخشد و اگر به گوش او نرسید پس راه خلاصی تو از آن این است که از حضرت حق طلب آمرزش و مغفرت کنی.
و این حقیقت را بدان که غیبت خوبیها را میخورد،چنانچه آتش هیزم را خاکستر میکند.
خداوند عزّ و جل به موسی بن عمران فرمود:
1) 1) -حجرات (49):12.
غیبت کننده اگر توبه کند آخرین کسی است که وارد بهشت میشود و اگر توبه نکند اول کسی است که به آتش جهنم میرود،خداوند در قرآن مجید فرموده:
آیا یکی از شما دوست دارد گوشت مردۀ برادرش را بخورد ؟ !
مسئلۀ غیبت چنانچه در صفحات گذشته توضیح داده شد عبارت است از عیبجویی و عیبگویی در خلقت انسان و خلق او و فعل او و معامله و مذهب و جهل او و امثال این امور.
[ وَ اصْلُ الْغیبَةِ تَتَنَوَّعُ بِعَشْرَةِ انْواعٍ:شَفاءِ غَیْظٍ،وَ مَساءَةِ قَوْمٍ، وَ تَصْدیقِ خَبَرٍ وَ تُهْمَةٍ،وَ تَصْدیقِ خَبَرٍ بَلا کَشْفِهِ،وَ سوءِ ظَنِّ، وَ حَسَدٍ،وَ سُخْرِیَّةٍ،وَ تَعَجُّبٍ،وَ تَبَرُّمٍ،وَ تَزْیینٍ ]
ریشه و حقیقت غیبت یکی از ده مورد است:
1-علاج خشم و غضب به غیبت افراد.
2-رنجاندن و غمگین کردن مردم با سخن بیجا و بیمورد پشت سر آنان.
3-تصدیق مطلبی که متضمن غیبت دیگران باشد و بوی تهمت بدهد.
4-تصدیق خبری که مشتمل بر نقص کسی باشد بدون تحقیق و کشف.
5-گمان بد در حق افراد.
6-حسد بردن که مورث غیبت است.
7-سخریه و استهزا پشت سر مردم.
8-تعجب کردن از ذکر کسی و استبعاد در حق او.
9-به وقت سخن به میان آمدن از کسی،اظهار ملالت و کراهت کردن از او.
10-زینت دادن حرفی که مشتمل بر معایب غیر باشد.
[ فَاِنْ ارَدْتَ السَّلامَةَ فَاذْکُرِ الْخالِقَ لَا الْمَخْلوقَ فَیُصیرَ لَکَ مَکانَ الْغیْبَةِ عِبْرَةً وَ مَکانَ الْاِثْمِ ثَوابًا.کَذَبَ مَنْ زَعَمَ انَّهُ وُلِدَ مِنْ حَلالٍ وَ هُوَ یَأْکُلُ لُحومَ النّاسِ بِالْغیْبَةِ.اِجْتَنِبِ الْغیْبَةَ فَاِنَّها ادامُ کِلابِ النّارِ ! !]
امام صادق علیه السلام در پایان روایت میفرماید:
اگر علاقه داری دنیا و آخرتت سالم باشد بجای سخن از مردم بیا و سخن از حضرت حق بگو که سخن از خدا گفتن مقدمۀ بصیرت و راه یافتن به فضای با عظمت ملکوت و به دست آوردن رشد و کمال است و بجای گناه ثواب و اجر و جلب رضای دوست است.
آن کس که بنیان روح و جسمش از مال حلال پرورش یافته،گوشت مردم را با غیبت نمیخورد که آدم حلالخور جز طاعت و عبادت برنامهای ندارد که طاعت و بندگی اقتضای حلالخوری است،از غیبت بپرهیزید که غیبت نان خورش سگان جهنم است.
در ضمن به این حقیقت هم توجّه داشته باشید که مستمع غیبت در این گناه عظیم با غیبت کننده شریک است و روایات متعدّدی به این برنامه تذکّر دادهاند.
خداوندا ! با لطف و عنایت و با کرم و مرحمتت توفیق ترک هر گناه صغیره و کبیرهای را به ما ارزانی بخش و به خصوص ما را از شرّ تمام گناهان زبان در پناهت حفظ فرما.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
لا تُراءِ بِعَمَلِکَ مَنْ لا یُحْیی وَ لا یُمیتُ وَ لا یُغْنی عَنْکَ شَیْئًا.
وَ الرِّیاءُ شَجَرَةٌ لا تُثْمِرُ الّا الشِّرْکَ الْخَفِیَّ وَ اصْلُهَا النِّفاقُ،یُقالُ لِلْمُرائی عِنْدَ الْمیزانِ:خُذْ ثَوابَکَ وَ ثَوابَ عَمَلِکَ مِمَّنْ اشْرَکْتَهُ مَعی فَانْظُرْ مَنْ تَعْبُدُ، وَ مَنْ تَدْعُو،وَ مَنْ تَرْجُو وَ مَنْ تَخافُ.
وَ اعْلَمْ انَّکَ لا تَقْدِرُ عَلیٰ اخْفاءِ شَیْءٍ مِنْ باطِنِکَ عَلَیْکَ وَ تَصیرُ مَخْدوعًا بِنَفْسِکَ،قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: [ یُخٰادِعُونَ اللّٰهَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ مٰا یَخْدَعُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ ] (1).
وَ اکْثَرَ ما یَقَعُ الرّیاءُ فِی الْبَصَرِ،وَ الْاَکْلِ،وَ الْکَلامِ،وَ الْمَشْیِ،وَ الْمُجالَسَةِ، وَ اللِّباسِ،وَ الضَّحْکِ،وَ الصَّلاةِ،وَ الْحَجِّ،وَ الْجَهادِ،وَ قِراءَةِ الْقُرْانِ،وَ سائِرِ الْعِباداتِ الظّاهِرَةِ.
وَ مَنْ اخْلَصَ لِلّهِ باطِنَهُ وَ خَشَعَ لَهُ بِقَلْبِهِ وَ رَأیٰ نَفْسَهُ مُقَصِّرًا بَعْدَ بَذْلِ کُلِّ مَجْهودٍ وَجَدَ الشُّکْرَ عَلَیْهِ حاصِلاً فَیَکونُ مِمَّنْ یُرْجیٰ لَهُ الْخَلاصُ مِنَ الرِّیاءِ وَ النِّفاقِ اذَا اسْتَقامَ عَلیٰ ذٰلِکَ فی کُلِّ حالٍ.
1) 1) -بقره (2):9.
[ لا تُراءِ بِعَمَلِکَ مَنْ لا یُحْیی وَ لا یُمیتُ وَ لا یُغْنی عَنْکَ شَیْئاً، وَ الرِّیاءُ شَجَرَةٌ لا تُثْمِرُ الّا الشِّرْکَ الْخَفِیَّ وَ اصْلُهَا النِّفاقُ ]
در این فصل حضرت صادق علیه السلام به یکی از بدترین رذایل اخلاقی و آلودگیهای قلبی یعنی ریا و تظاهر به عمل اشاره میکنند.
امام علیه السلام میفرمایند:
برای خوشآمد کسانی که نه حیات دست آنهاست و نه ممات و نه از دست آنان برای تو در دنیا و آخرت کاری برمی آید،عمل مکن.
عمل برای خوش آمدی مردم نه این که سودی به انسان عمل کننده برنمیگرداند،بلکه زحمت و رنج انسان را ضایع و در پایان کار،جز حسرت و ندامت چیزی برای آدمی باقی نمیگذارد.
ریا درختی است که میوۀ آن شرک خفی است و ریشه و پایۀ ریا نفاق و دورویی است.
این شرکی که روایت تذکر میدهد شرک در عبادت است و در حقیقت ریاکار، همسو و همراه و هم سفر با بتپرستان است.
ریا در واقع امر به این معناست که انسان روی زمین پر قیمتی،زحمت فوقالعاده بکشد و انواع درختان و گیاهان را به عمل آورد،چون تمام درختان و گیاهان به
مرحلۀ ثمر آوردن برسند،انسان ارّۀ تیزی را بردارد و به شخصی التماس کند که بیا هر چه درخت و گیاه در این زمین است از بیخ و بن بر کن !!
ریاکار با ارّۀ ریا که به دست مردم میدهد اصرار میکند که عملش از قبولی و رضایت حضرت حق قطع گردد و به ثمر واقعی و حقیقی نرسد.
با این معنا باید گفت:ریا کردن،کاری است احمقانه و ریاکار در حقیقت حمّال و عملۀ شیطان است.
برای دور ماندن از ریا تمرینها و ریاضتهای سخت شرعی لازم است و اگر کسی در مقام معالجۀ این مرض هولناک بر نیاید به خسران ابدی دچار خواهد شد، توجه به حقیقت اسما و صفات الهی مانند ربّ،قابل،رحمان،رحیم،خالق، ودود،غفور،کریم،اللّه،رفیع الدّرجات و توجه به این که تمام موجودات مملوک حقّند و از خود حیثیّت و هویت و اعتبار ندارند و توجه به این که روزی خواهد آمد که احدی قدرت ندارد برای نجات انسان کاری صورت بدهد و توجه به این که عبادت جز برای حضرت حق واقع نمیشود،داروهای علاج ریا هستند.
برای انسان در هر حرکتی سه پرونده هست.
در احادیث مرویه از اولیای الهی آمده:
«یُنْشَرُ لِلْعَبْدِ فی کُلِّ حَرَکَةٍ مِنْ حَرِکاتِهِ وَ انْ صَغُرَتْ ثَلاثَةُ دَواوینَ:الدّیوانُ الْاَوَّلُ لِمَ وَ الثّانی کَیْفَ وَ الثّالِثُ لِمَنْ»؟
برای عبد در هر حرکتی از حرکاتش هر چند کوچک و کم باشد سه پرونده تشکیل میشود:1-برای چه ؟ 2-چگونه ؟ 3-برای که ؟
معنای پروندۀ اوّل«برای چه»آن است که برای چه منظور این حرکت را انجام
دادی ؟ آیا منظورت این بود که مولایت تو را امر کرده یا به خاطر هوای نفس و شهوت بود،پس اگر در این مرحله از رسیدگی سالم درآمد نوبت به پرونده دوم میرسد که عمل را چگونه انجام دادی که خدای را در هر عمل،شرایط و حدودی است که باید رعایت گردد و رسیدگی میشود که آیا تشخیص حدود و شرایط از روی علم و تحقیق بوده یا از روی جهل و گمان؛پس اگر از این مرحلۀ بازرسی نیز به سلامت بگذرد پرونده سوم مطرح میگردد که برای چه کسی انجام دادی،آیا در عمل اخلاص داشتی و تنها برای خدا انجام دادی و به محتوای«لا اله الّا اللّه»که بر زبان داشتی وفادار بودی ؟ تا اجر و پاداشت بر خدا باشد.یا آن که برای ریا و تزویر و نشان دادن به مخلوقی همانند خودت بود که باید اجر و پاداشت را از همان مخلوق بگیری،چنان که در روایات متعدد این مضمون آمده و یا آن که عملی که انجام دادی برای رسیدن به مزد و پاداش دنیوی بوده که بهرهات را در دنیا بردهای و یا آن که از روی سهو و غفلت بوده که اجر و پاداشی نداری.
بالجمله،اگر آدمی متوجه باشد که این چنین بازپرسیها در پیش دارد نفس خود را رها نمیکند تا هر چه بخواهد انجام دهد و پیش از آن بازخواست شود،خودش را به دادگاه وجدان میکشد و از او بازخواست میکند تا نفس از راه حق منحرف نشود و به خسران و زیان گرفتار نگردد.
یکی از عرفای بزرگ در سخنی عمیق و با معنا میگوید:
«انَّما یَتَحَقَّقُ بِالْمُراقَبَةِ مَنْ یَخافُ عَلیٰ فَوْتِ حَظِّهِ مِنْ رَبِّهِ».
مراقبت از نفس در کسی تحقق مییابد که بر فوت بهرهاش از پروردگار بترسد.
غفلت ما از مراقبه از آن روست که ندانستیم با ترک مراقبه چه از دست داده و خواهیم داد و از چه بهرههای الهی محروم بوده و خواهیم بود و ندانستیم که حظّ ربّ چیست ؟ و چگونه آن حظّ با مخالفت با حضرت او منافات دارد،افسوس که
در اثر سوء تعلیم و تربیت دل خود را با وعدههای پوچ شیطانی خوش داشتیم و محکمات آیات و روایات را نادیده گرفتیم و اکنون بر ماست که در آتش حرمان و هجران بسوزیم تا فردا با ما چه رفتار کنند ؟!
چه عجیب است که گاهی اهل گناه اگر بدانند بینندهای آنان را میبیند،گرچه آن بیننده طفل صغیر باشد به ملاحظه بر میخیزد و حتی شنیده شده و یا در کتابها آوردهاند که گاهی بتپرستان در مقام عصیان از بت خود ملاحظه میکردند،اما عدهای از مردم که ادعای ایمان و اسلام دارند در حرکات و سکنات و در اعمال و رفتار خود از حضرت حق ملاحظه نمیکنند و این عدم ملاحظه از ذلّت و پستی و بیچارگی نفس است و از تیرهروزی و سیهبختی انسان !
غزالی میگوید:
جوانی شب هنگام به دامن زنی در آویخت،زن گفت:حیا نمیکنی ؟
گفت:از که ؟ که بجز ستارگان چشمک زن آسمان کسی چشم بر ما ندوخته است.
زن گفت:پس ستاره آفرین کجا شد ؟ ! !
بیایید در هر عملی وجود مقدس خالق و مالک و حیاتبخش و رزاق و خدای خود را لحاظ کنیم که همه کاره اوست و به همه جا و به همه کس ناظر اوست، و کلید بهشت و جهنم در اختیار اوست و قبولی و ردّ عمل با حضرت اوست.
عبد اللّه قطب در بیان عذاب حرمان و هجران از حق که معلول گناه و معصیت به خصوص معاصی قلب مخصوصاً برنامه زشت ریا است در نامهای به دوستش مینویسد:
اما بعد:سزد که آدمی ضعیف که تاب گزیدن مورچه ندارد از عذاب خدای و گزیدن حیات و عقارب دوزخ و شکنجه و داغ آن جهان خود را نگاه دارد که عذاب حقّ است،و سطوت و بطش او از مجرمان مصروف نیست.
و اگر آدمی اندیشد که خدای کریم و رحیم است،کجا بنده را چنین عذاب کند ؟ باید بیندیشد که آنچه حال خدای با بندۀ مجرم کرده که او را محلّ معصیت آفریدگار خویش و به جفا و نافرمانبرداری قیوم سماوات مبتلا کرده است از ابتلای به عذاب کمتر نیست،بلکه نزد ارباب همم و اهل معرفت،این زیادت است،چنان چه اگر یکی از ایشان را مخیّر سازند میان عذاب و یا ابتلای به معصیت،عذاب را دوستتر دارد از ابتلای به معصیت که بندگان حقشناس معصیت را برای آن که معصیت است دشمن دارند با قطع نظر از آن که سبب عذاب میشود و یا نمیشود،چنانچه رسول اللّه صلی الله علیه و آله که در شأن صهیب فرمود:
نِعْمَ الْمَرء صُهَیْبٌ لَوْ لَمْ یَخَفِ اللّهَ لَمْ یَعْصِهِ (1).
نیکو مردی است صهیب،برفرض اگر از خدای نمیترسید باز معصیت خدا را نمیکرد.
و بندۀ مستبصر داند که اگر العیاذ باللّه به عذاب جاوید مبتلا شوند این اهون است از آن که به نافرمانی و عقوق و جفا در کار آفریدگار تبارک اسمه موصوف گردند،چون خدای عزّ و جلّ این خذلان به بنده پسندید که او به چنین موصوف گردد که نافرمانی خداست،چه عجب اگر او را به عذاب مبتلا گرداند که اهون از آن است نزد مستبصر حقشناس.
و چون در آخرت،جلال و بزرگواری خدای بر مجرمان ظاهر شود چنان که آن را
1) 1) -شرح نهج البلاغة،ابن ابی الحدید:150/12.
انکار نتوانند کرد و بینند که چنان نافرمانی و سوء معامله با چه کسی کرده،بینشی که از آن تعامی (1)میسّر نباشد و از زشتی کردار خود آگاه شوند آگاهیای که تجاهل با آن نتوان ورزید،ایشان را حالتی روی نماید از خجالت که عذاب آتش با شدّت و حدّت که آن راست اهون از آن باشد و اگر ایشان را به عذاب آتش مشغول کنند و آن خجالت ایشان را فراموش شود،یا ساعتی از آن ذاهل و غافل گردند گویی بر ایشان منتی توان نهاد و وای بر کسی و بدا به حال او که عذاب آتش با آنچه اوست اهون الحالین او باشد... در آتشم بیفکن و نام گنه مبر کآتش به گرمی عرق انفعال نیست
آری،برای اهل بینش حرمان و هجران از او سختترین عذاب و محرومیت از قرب و وصال بدترین شکنجه است.
غزالی در باب مهلکات«کیمیای سعادت»بر اساس آیات و روایات دربارۀ ریا میگوید (2):
بدان که ریا کردن به طاعتهای حق تعالی از کبایر است و به شرک نزدیک است و هیچ بیماری بر دل پارسایان غالبتر از این نیست که چون عبادتی کنند،خواهند که مردمان از آن خبر یابند و بر جمله ایشان را پارسا اعتقاد کنند و چون مقصود از عبادت اعتقاد مردمان بود،خود عبادت نبود که پرستیدن خلق بود و اگر آن نیز مقصود باشد با پرستیدن حق تعالی شرک بود و دیگری را با حق تعالی شریک کرده باشد اندر عبادت خویش و حق تعالی همی گوید:
[ فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ یُشْرِکْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً ] (1).
و هر که به دیدار حق تعالی امید دارد گو اندر عبادت حق تعالی هیچ شرکت میفکن.
و خدای تعالی همی میگوید:
[ فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ* اَلَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ* اَلَّذِینَ هُمْ یُرٰاؤُنَ* وَ یَمْنَعُونَ الْمٰاعُونَ ] (2).
پس وای بر نمازگزارانکه از نمازشان غافل و نسبت به آن سهلانگارند. همانان که همواره ریا میکنند*و از [ دادن ] وسایل و ابزار ضروری زندگی [ و زکات،هدیه و صدقه به نیازمندان ] دریغ میورزند.
وای بر کسانی که ایشان را نماز با شهوت و ریا کنند.
یکی پرسید از رسول خدا صلی الله علیه و آله که رستگاری چیست ؟ گفت:
اندر آن که طاعت خدای تعالی کنی و ریای مردمان نکنی و گفت:روز قیامت یکی را بیاورند و گویند:چه طاعت داری ؟ گوید:جان خود اندر راه حق تعالی فدا کردهام تا اندر غزا مرا بکشتند،گویند:دروغ گویی برای آن کردی تا گویند:فلان مرد مردانه است،بگیرید و وی را به دوزخ برید.
دیگری را بیاورند و گویند:چه طاعت داری ؟ گوید:هر چه داشتم به صدقه بدادم،گوید:دروغ گویی برای آن بکردی تا بگویند:فلان مرد سخی است، بگیرید وی را به دوزخ برید (1).
دیگری را بیاورند و گویند:چه طاعت داری ؟ گوید:علم و قرآن بیاموختم و رنج بسیار بردم،گویند:دروغگویی،برای آن آموختی تا گویند:فلان مرد عالم است،بگیرید وی را به دوزخ ببرید.
و رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت:از امّت خویش از هیچ چیز چنان نترسم که از شرک کهین،گفتند:آن چیست یا رسول اللّه ؟
گفت:ریا.
و گفت:روز قیامت حق تعالی گوید با مرائیان،نزدیک آن کسانی شوید که عبادت برای ایشان کردید و جزای خود طلب کنید.
و گفت:به حق تعالی پناه کنیم از«جُبُّ الحزن»یعنی غار اندوه،گفتند:یا رسول خدا«جبّ الحزن»چیست ؟ گفت:وادیی است اندر دوزخ ساخته برای قرّاء مرائی و گفت:حقّ عزّ و جلّ همی گوید:هر که عبادتی کرد و دیگری را با من شرکت داد من از شریک بی نیازم جمله بدان همباز دادم.
رسول صلی الله علیه و آله گفت:خدای نپذیرد کرداری که اندر وی یک ذره ریا بود.معاذ همی گریست،عمر گفت:چرا همی گریی ؟ گفت:از رسول صلی الله علیه و آله شنیدم اندک ریا شرک است و گفت:مرائی را روز قیامت ندا کنند و آواز دهند یا مرائی یا نابکار یا غدّار ! کردارت ضایع شد و مزدت باطل شد برو و مزد از آن کس طلب کن که کار برای وی کردی (2).
شداد بن اوس گوید:
رسول صلی الله علیه و آله را دیدم که همی گریست.گفتم:یا رسول اللّه ! چرا همی گریی ؟ گفت:همی ترسم که امت من شرک آورند نه آن که بت پرستند یا ماه و آفتاب لیکن عبادت بر او به ریا کنند (1).
و گفت:اندر ظلّ عرض آن روز که هیچ ظلّ نباشد جز آن مردی نخواهد بودن که بدست راست صدقه بداد و خواست که از دست چپ پنهان دارد.
رسول صلی الله علیه و آله گفت:
چون حق تعالی زمین را بیافرید بلرزید کوه را بیافرید تا وی را فروگرفت ملایک گفتند:هیچ چیز نیافرید حق تعالی قویتر از کوه.
پس آهن را بیافرید تا کوه را ببرید،گفتند:آهن قویتر است،آتش را بیافرید تا آهن را بگداخت،پس آب را بیافرید تا آتش را بکشت،پس باد را بفرمود تا آب را برجای بداشت.پس ملایک خلاف کردند و گفتند:بپرسیم از حق تعالی که چیست از آفریدههای تو که هیچ چیز از آن قویتر نیست ؟ گفت:آدمی که صدقه بدهد به دست راست که دست چپ وی خبر ندارد،هیچ آفریدهای قویتر از وی نیست و نیافریدهام (2).
معاذ همی گوید که رسول صلی الله علیه و آله گفت:
که حقّ عزّ و جلّ هفت فرشته پیش از آفریدن آسمانها بیافرید،پس از آن آسمانها بیافرید و هر یک را کرد موکّل بر آسمانی و دربانی آن آسمان به وی داد.
چون فرشتگان زمین که کردار خلق نویسند و آنان حفظهاند عمل بنده که از بامداد تا شب کرده باشد رفع کنند تا آسمان اول برند و بر طاعت وی ثنای بسیار گویند و چندان عبادت کرده باشد که نور وی چون نور آفتاب بود آن فرشته که موکل بود بر آسمان اول گوید:این طاعت ببرید و بر روی وی باز زنید که من نگهبان اهل غیبتم.مرا حق تعالی فرموده است که هر که غیبت کند مگذار که عمل وی بر تو بگذرد.
پس عمل دیگر رفع کنند که غیبت نکرده باشد تا به آسمان دوم آن فرشته گوید:
ببرید و بر روی وی باز زنید که این برای دنیا کرده است و اندر مجالس بر مردمان فخر کرده است و مرا فرمودهاند که عمل وی را منع کنم.
پس عمل دیگری رفع کنند که اندر وی صدقه باشد و روزه و نماز و حفظه عجب بمانده باشند از نور روی و چون به آسمان سیم رسد آن فرشته گوید:من موکلّم بر کبر که من عمل متکبران را منع کنم و وی بر مردمان تکبر کردی.
پس عمل دیگری رفع کنند تا به آسمان چهارم آن فرشته گوید:من موکل عُجبم و عمل وی بر عجب نبودی نگذارم که عمل وی از من بگذرد.
پس عمل دیگری رفع کنند و آن عمل چون عروسی بود که به شوهر تسلیم خواهند کرد تا به آسمان پنجم برند آن فرشته گوید:آن عمل بر روی وی باز زنید و بر گردن وی نهید که من موکّل حسدم هر که در علم و عمل به درجۀ وی رسیدی او را حسد کردی !!
پس عمل دیگری رفع کنند و هیچ منع نبود تا به آسمان ششم آن فرشته گوید:
این عمل ببرید و بر روی وی باز زنید که وی بر هیچ کس که وی را بلایی و رنجی
رسیدی رحمت نکردی بلکه شادی کردی و من فرشته رحمتم مرا فرمودهاند تا عمل بیرحم منع کنم.
پس عمل دیگری رفع کنند که نور وی چون نور آفتاب بود و بانگ آن در آسمانها افتاده باشد و هیچ کس منع نتواند کرد چون به آسمان هفتم رسد آن فرشته گوید:این عمل بر روی وی باز زنید که وی بدین عمل خدای را نخواست بلکه مقصود وی حشمت بود نزدیک علما و نام و بانگ بود اندر شهرها و هر چه چنین بود ریا باشد و خدای تعالی عمل مرائی نپذیرد.
پس عمل دیگری رفع کنند و از آسمان هفتم بر گذرانند و اندر وی همۀ خُلق نیکو بود و ذکر و تسبیح و همۀ فرشتگان آسمان گواهی دهند که این عمل پاک است و به اخلاص است حق تعالی گوید:شما نگهبان عملید و من نگاهبان دل،وی این عمل را نه برای من کرده است و اندر دل نیّت دیگری داشت،لعنت من که خدایم بر وی باد،فرشتگان همه لعنت گویند و گویند:لعنت تو و لعنت ما بر وی باد.
آسمانها گویند:لعنت ما بر وی باد و هفت آسمان و هر چه اندر هفت آسمان است بر وی لعنت کنند و امثال این اندر ریا بسیار است (1).
انسان با دقت در روایات و معارف الهی به این نکته متوجه میشود که ریا عمل بسیار پلید و آتش سوزنده و سختی است که هم چون آتش جهنم تمام زحمات انسان را میسوزاند و از آدمی چیزی باقی نمیگذارد.
نقل میکنند که:
1) 1) -محجة البیضاء:142/6،کتاب ذم الجاه و الریاء؛بحار الأنوار:246/67،باب 54،حدیث 20.
علامۀ بحر العلوم بیست و پنج سال خنده نکرد و شاگردان آن بزرگوار در همه حال وی را مغموم و مهموم میدیدند،پس از بیست و پنج سال تبسّمی بر لبان مبارکشان نقش بست،یکی از شاگردان که محرم سرّ بود از سبب آن تبسّم پس از بیست و پنج سال پرسید؛آن جناب جواب داد:بیست و پنج سال برای ریشه کن کردن ریا از خانه قلب در تلاش بودم تا امروز به توفیق خدا و به کمک عنایت و رحمت او متوجه شدم که ریشۀ این رذیلت از قلبم کنده شده،بدین سبب از شدّت خوشحالی خندیدم.
راستی،وقتی وجود انسان از آلودگیهای ظاهر و پنهان پاک میشود،چه دنیای عجیبی برای آدمی پیدا میشود و چه لذت روحی و معنوی که قابل مقایسه با هیچ لذّتی نیست به انسان دست میدهد،در آن وقت است که انسان جز او نمیبیند و جز او نمیخواهد و جز او نمیگوید و از غیر حضرت او لذت نمیبرد.
دیدهای واکنم از تو به رویت نگرم***زان که شایسته دیدار تو نبود نظرم
چون ترا هر نفسی جلوه به حسنی دگر است*** هر نفس زان نگران در تو به چشمی دگرم
تویی از منظر چشمم نگران برزخ خویش*** که تویی مردمک دیده و نور بصرم
هر که بیرسم و اثر گشت به کویش پی برد*** من بی رسم و اثر ناشده پی می نبرم
بوی جانبخش تو همراه نسیم سحر است*** زان سبب مرده انفاس نسیم سحرم
مغربی آینه دل زغبار دو جهان*** پاک بزدای که پیوسته در او می نگرم
[ یُقالُ لِلْمُرائی عِنْدَ الْمیزانِ:خُذْ ثَوابَکَ وَ ثَوابَ عَمَلِکَ مِمَّنْ اشْرَکْتَهُ مَعی فَانْظُرْ مَنْ تَعْبُدُ،وَ مَنْ تَدْعو،وَ مَنْ تَرْجو وَ مَنْ تَخافُ.وَ اعْلَمْ انَّکَ لا تَقْدِرُ عَلیٰ اخْفاءِ شَیْءٍ مِنْ باطِنِکَ عَلَیْکَ وَ تَصیرُ مَخْدوعًا بِنَفْسِکَ.قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: [ یُخٰادِعُونَ اللّٰهَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ مٰا یَخْدَعُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ ] (1)]
امام صادق علیه السلام در دنبالۀ روایت میفرماید:
روز قیامت به پای میزان اعمال به ریاکار میگویند:اجر و ثواب و مزد عملت را از آن کس بخواه که وی را با من در عملت شریک کردی.
پس ای بندۀ حق ! دقت کن که چه کسی را عبادت میکنی،و که را میخوانی،و به که امید داری و از که میترسی ؟
تو قدرت پوشیده داشتن باطنت را بر خود نداری،از فریب نفس امّاره خلاصی برای تو نیست و تو گول خور نفسی،گمانت این است که میتوانی چیزی را از حضرت او پنهان داری و به آن جناب که آگاه بر ظاهر و باطن تمام هستی است فریب آوری،خداوند در قرآن مجید میفرماید:
منافقان و دورویان با خدای و مؤمنان خدعه کنند نمیدانند که جز با خود خدعه نمیکنند و به این معنا شعور ندارند.
1) 1) -بقره (2):9.
[ وَ اکْثَرَ ما یَقَعُ الرّیاءُ فِی الْبَصَرِ،وَ الْاَکْلِ،وَ الْکَلامِ،وَ الْمَشْیِ، وَ الْمُجالَسَةِ،وَ اللِّباسِ،وَ الضَّحْکِ،وَ الصَّلاةِ،وَ الْحَجِّ، وَ الْجَهادِ،وَ قِراءَةِ الْقُرْانِ،وَ سائِرِ الْعِباداتِ الظّاهِرَةِ ]
امام صادق علیه السلام می فرمایند ریا اکثراً در این امور راه پیدا میکند:
1-چشم 2-خوردن 3-حرف زدن 4-راه رفتن 5-مجالست 6-لباس 7-خنده 8-نماز 9-حج 10-جهاد 11-قرائت قرآن و سایر عبادات ظاهره
ریای چشم مانند نظر به عجز و انکسار و نگاه با حالت از روی سالوسی که مردم از طریق اینگونه نگاه بر خوبی باطن آدمی حکم کنند و یا بگویند فلانی کمخواب است و از اولیای خداست و دارای حالات معنوی و ملکوتی است.
ریای در اکل و خوردن مانند این که انسان در برابر مردم کمتر از حد معمول خودش بخورد تا مردمان بگویند آدم کمخوری است،خوشا به حال او که بر شکم مسلّط است و از این راه به کسب نور معرفت مشغول است.
سعدی در گلستان میگوید:
عابدی مهمان امیر شهر شد،چون از مهمانی برگشت به فرزندش گفت:سفرۀ غذا بیاور که گرسنهام.گفت:پدر مگر در خانۀ امیر غذا نخوردی ؟ گفت:چرا ولی به اندازه نخوردم.گفت:پدر به قضای تمام عباداتت اقدام کن که در مجلس کم خوردی تا بگویند کمخور است و زیاد عبادت کردی تا بگویند عابد است و تو در این مسیر جز زیان و خسارت سودی نبردهای !
ریای در کلام این است که سخن کمگویی و سخن نیکوگویی و سخن با حالت از خدا و انبیا گویی تا بگویند خوشا به حالش که عجب میفهمد و چه زبان پاکی دارد که جز سخن حق بر آن جاری نمیشود !
ریای در راه رفتن به این است که آهسته قدم برداری و سر به زیراندازی و مواظب حرکات بدن باشی تا بگویند مشی او مشی اولیا و حرکاتش حرکات عباد خداست.
ریای در مجالست به این است که در یک جلسه در برابر بینندگان به خود فرو روی و از حرف زدن با این و آن بپرهیزی و از سخن گفتن مردمان با هم روی درهم کشی،یعنی من از این مجالست و رفاقت و نشست و برخاست بیزارم تا همه بر تو حسرت خورند و بر تو غبطه برند و از تو پیش دیگران تعریف کنند.
ریای در لباس این است که کهنه بپوشی و لباس خشن بر تن کنی و خود را سخت به زحمت اندازی تا بگویند خوشا به حالش که عجب زاهدی است و در بندگی چه موجود موفقی است.
ریای در خنده این است که خندهات تلخ باشد و یا خنده تمسخر به اهل دنیا و اهل غفلت باشد تا بگویند عجب آدم متوجه و بیداری است که حتی خندههایش با حساب است.
ریای در نماز و حج و جهاد و قرائت قرآن و سایر عبادات ظاهره هم معلوم است و نیازی به شرح و توضیح ندارد.
راستی،ریاکار آدم بدبخت و تیرهروز و سیاهنامهای است که عمری را در مشقت و زحمت است و کمترین سود و حاصلی از آن همه زحمت نصیب او نیست،ولی آنان که برای خدا کار میکنند دارای برگ برندهاند و در روز قیامت از بهره ابدی و منفعت همیشگی برخوردارند.
[ وَ مَنْ اخْلَصَ لِلّهِ باطِنَهُ وَ خَشَعَ لَهُ بِقَلْبِهِ وَ رَأیٰ نَفْسَهُ مُقَصِّرًا بَعْدَ بَذْلِ کُلِّ مَجْهودٍ وَجَدَ الشُّکْرَ عَلَیْهِ حاصِلاً فَیَکونُ مِمَّنْ یُرْجیٰ لَهُ الْخَلاصُ مِنَ الرِّیاءِ وَ النِّفاقِ اذَا اسْتَقامَ عَلیٰ ذٰلِکَ فی کُلِّ حالٍ ]
امام علیه السلام در پایان روایت میفرمایند:
هرکس باطن خویش را برای حضرت حق خالص کند و با قدم خشوع به سوی آن جناب حرکت کند و بعد از انجام تمام عبادات بدنی و مالی و اخلاقی،خود مقصّر در پیشگاه آن حضرت بداند،از جادۀ شکر نعمتها تجاوز نکرده و باید گفت:برای وی امید نجات از ریا و نفاق هست،اگر این واقعیت را ادامه دهد و بر این احوالات الهیه در هر حال استقامت ورزد.
یکی از دوستان اهل علم نقل میکرد:
در شهر مقدس مشهد مسجدی بنا شد و در آن مسجد نماز و جلسات مذهبی برپا ،ولی مسجد از فرش لازم و وسایل مورد نیاز جلسات خالی بود،در یک نیمه شب که تمام مردم محل،خواب بودند و خادم مسجد در آن شب در مسجد نبود،شخصی میآید و تمام مسجد را با بهترین فرش زینت کرده و به اندازۀ نیاز چهارصد نفر وسایل در آن مسجد میگذارد و میرود و عاقبت هم بر کسی معلوم
نگشت که این عمل خیر کار کدام خیّر خالص و بندۀ مخلص بوده ؟!
یار اگر آشنا شود چه شود***بخت اگر یار ما شود چه شود
گر زخُم خانه می وصلش*** جرعه قسم ما شود چه شود
گر دل خسته مرا ای جان*** غمزهات غمزدا شود چه شود
نفسی گر برآورم با تو ***تا دل از غصه واشود چه شود
چون حجاب من از منست اگر*** این من از من جدا شود چه شود(1)
از رسول خدا صلی الله علیه و آله معنای آیه [ فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ ] (2)پرسیدند فرمود:انسان عملی را انجام میدهد نیت و قصدش وجه اللّه نیست بلکه برای این است که مردم از او تعریف کنند و در بین مردم پاک و خوب جلوه نماید،علاقهمند است مردم از وضع او آگاه گردند،این انسان همان است که به عبادت پروردگارش شرک ورزیده است (3).
علاء بن فضیل میگوید:از حضرت صادق علیه السلام تفسیر آیۀ «فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا» را پرسیدم.فرمودند:کسی که نماز بگزارد یا روزه بگیرد،یا بندهای را آزاد کند یا حج بجا آورد و قصدش تعریف مردم باشد،مشرک در عمل شده اما این شرک اگر به دایرۀ توبه کشیده شود قابل آمرزش و عفو حق است (4).
قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله:إِنَّ النّارَ وَ أهْلَهَا یَعِجُّونَ مِنْ أهلِ الرِّیاءِ فَقِیلَ:یَا رَسُولَ اللّهِ
وَ کَیْفَ تَعِجُّ النَّارُ ؟ قَالَ:مِن حَرِّ النَّارِ الَّتی یُعَذِّبُونَ بِهَا (1).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:آتش و اهل آن از اهل ریا به فریاد میآیند،عرضه داشتند:فریاد آتش چگونه است ؟ فرمود:حرارت و داغی آن که مردم به آن معذّبند.
قال الصادق علیه السلام:یُجٰاءُ بِعَبْدٍ یَوْمَ القِیامَةِ قد صَلّیٰ فَیَقُولُ:یا رَبِّ صَلَّیْتُ ابْتِغاءَ وَجهِکَ فَقالَ لَهُ:بَلْ صَلَّیْتَ لِیُقٰالَ ما احْسَنَ صَلٰاةَ فُلٰانٍ اذْهَبُوا بِهِ الیَ النّارِ.
امام صادق علیه السلام میفرماید:بندهای را روز قیامت میآورند که دارای نماز است، عرضه میدارد:ای پروردگارم ! برای رضای تو نماز خواندم،به او گفته میشود:نه،تو نماز خواندی برای این که مردم بگویند فلان کس چه نماز نیکویی دارد (2).
امیر المؤمنین علیه السلام می فرماید:
برای ریاکار سه علامت است:
1-چون تنها باشد از عبادت کسل و سست است.
2-چون در جمع باشد در عبادت با نشاط است.
3-اگر از او تعریف کنند بر عملش میافزاید.و اگر در معرض تعریف قرار نگیرد از عملش کم میکند (3).
به این نکته هم باید توجه داشت که گاهی انسان عمل خیر و کار مثبتی انجام میدهد و جز رضای حق قصدی از آن عمل ندارد،ولی وقتی مردم از عملش باخبر میشوند در قلبش شادی و سرور میریزد،این برنامه بنا بر روایات از مسئلۀ ریا استثنا شده است،چرا که خوشحالی بعد از عمل طبیعی هر قلبی است.
زراره از حضرت باقر علیه السلام پرسید:
مردی کار خیری میکند،دیگران از آن کار آگاه میشوند،بر اثر آگاهی مردم آن مرد خوشحال میشود،این چه معنایی است ؟ حضرت فرمود:مانعی ندارد،هر کسی علاقهمند است در بین مردم به خیر و خوبی شناخته شود،وقتی اصل عمل برای خدا باشد و انسان به قصد مردم یا چهره کردن انجام نداده باشد بیمانع است (1).
به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتند:
مردی عمل خیری انجام میدهد و مردم وی را به آن خیر میستایند،حضرت فرمودند:این خیر گویی مردم بشارت دنیایی اوست،بشارت آخرتش در این آیۀ شریفه است (2):
[ بُشْرٰاکُمُ الْیَوْمَ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ] (3).
[ به آنان میگویند:] امروز شما را مژده باد به بهشتهایی که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است.
راوی میگوید:
به امام صادق علیه السلام عرضه داشتم:مردی وارد نماز میشود نمازش را عالی و نیکو بجا میآورد و قصدش این است که دیگران را به چنین نمازی وادار کند این چه نمازی است ؟ فرمود:از ریا خارج است و این یک نوع هدایت مردم به سوی خیر است (1).
دل من آینه توست مصّفا دارش***از پی عکس رخ خویش مهیّا دارش
رخ زیبای تو را آیینه ای می باید*** از برای رخ زیبای تو زیبا دارش
حیف باشد که برای نقش من و مادروی*** از پی نقش تویی نقش من و ما دارش
چو تماشای رخ خویش در او خواهی کرد*** پاک از بهر نظرگاه و تماشا دارش
مغربی مفرد و یکتا دلارام مدام*** مظهر اوست دلت مفرد و یکتا دارش(2)
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:اَلْحاسِدُ یَضُرُّ بِنَفْسِهِ قَبْلَ انْ یَضُرَّ بِالْمَحْسودِ کَاِبْلیسَ اوْرَثَ بِحَسَدِهِ لِنَفْسِهِ اللَّعْنَةَ وَ لِآدَمَ علیه السلام الْاِجْتِباءَ وَ الْهُدیٰ وَ الرَّفْعَ الیٰ مَحَلِّ حَقائِقِ الْعَهْدِ وَ الْاِصْطِفاءِ.
فَکُنْ مَحْسودًا وَ لا تَکُنْ حاسِدًا،فَاِنَّ میزانَ الْحاسِدِ ابَدًا ضَعیفٌ بِثِقْلِ میزانِ الْمَحْسودِ وَ الرِّزْقُ مَقْسومٌ.
فَما ذا یَنْفَعُ الْحَسَدُ الْحاسِدَ وَ ما ذا یُضِرُّ الْمَحْسودَ الْحَسَدُ ؟ الْحَسَدُ اصْلُهُ مِنْ عَمَی الْقَلْبِ وَ جُحودِ فَضْلِ اللّهِ وَ هُما جَناحانِ لِلْکُفْرِ.
وَ بِالْحَسَدِ وَقَعَ ابْنُ آدَمَ فی حَسْرَةِ الْاَبَدِ وَ هَلَکَ بِذٰلِکَ مَهْلَکًا لا یَنْجو مِنْهُ ابَدًا.
وَ لا تَوْبَةَ لِلْحاسِدِ لِاَنَّهُ مُصِرٌّ عَلَیْهِ مُعْتَقِدٌ بِهِ،مَطْبوعٌ فیهِ یَبْدُو بِلا مُعارِضٍ لَهُ وَ لا سَبَبٍ.وَ الطَّبْعُ لا یَتَغَیَّرُ عَنِ الْاَصْلِ وَ انْ عُولِجَ.
[ الْحاسِدُ یَضُرُّ بِنَفْسِهِ قَبْلَ انْ یَضُرَّ بِالْمَحْسودِ کَاِبْلیسَ اوْرَثَ بِحَسَدِهِ لِنَفْسِهِ اللَّعْنَةَ وَ لِآدَمَ علیه السلام الْاِجْتِباءَ وَ الْهُدیٰ وَ الرَّفْعَ الیٰ مَحَلِّ حَقائِقِ الْعَهْدِ وَ الْاِصْطِفاءِ ]
امام صادق علیه السلام در این بخش همانند بخش قبل به یکی دیگر از رذایل اخلاقی که ریشه در وجود ابلیس دارد و شاخهای از شجرۀ زقوم جهنم است یعنی حسد اشاره میکنند.
بعضی مردم کم ظرفیت و پست چشم ندارند که علم و یا مال و یا جاه و یا شهرت به حق،و یا جمال و جلال الهی کسی را ببینند،و میکوشند با وسایل مختلف و خدعه و حیله و مکرر و دغل کاری،آنچه نعمت از عنایت حضرت حق به اشخاص داده شده سلب کنند و حتی حاضرند جان اشخاص را در این زمینه از بین ببرند !
حسد،گناه بسیار بزرگی است و این گناه،مولّد گناه غیبت،تهمت،قتل،غارت و از بین بردن عرض و آبروی مردم است،ولی حسود باید بداند در این راه تمام ضربهها و زیانها و خسارتها متوجّه خود اوست و محسود از حسد او زیان حقیقی نمیبیند،بلکه تولید بلا به وسیلۀ حسد برای محسود،ثواب الهی و ترفیع درجه و مقام دارد.
علمای شیعه،امثال علامه مجلسی رحمه الله حسد را برابر با آیات و روایات نوعی اعتراض به حضرت حق میدانند،و این اعتراض را متوجه حکمت و عدل خدا و نوعی کفر به حساب میآورند.
امام صادق علیه السلام در ابتدای روایت میفرماید:
ضرر حسد در مرحلۀ اول به محسود میرسد و اگر متوجه محسود شود آن ضرر برای او نردبان ترقی است،همانند حسد ابلیس به حضرت آدم،که آن حسد برای ابلیس لعنت دایمی به بار آورد و برای آدم اجتبا و هدایت و رفعت به حقایق عهد و نبوّت به بار آورد.
[ فَکُنْ مَحْسودًا وَ لا تَکُنْ حاسِدًا،فَاِنَّ میزانَ الْحاسِدِ ابَدًا ضَعیفٌ بِثِقْلِ میزانِ الْمَحْسودِ وَ الرِّزْقُ مَقْسومٌ.فَما ذا یَنْفَعُ الْحَسَدُ الْحاسِدَ وَ ما ذا یُضِرُّ الْمَحْسودَ الْحَسَدُ ؟ الْحَسَدُ اصْلُهُ مِنْ عَمَی الْقَلْبِ وَ جُحودِ فَضْلِ اللّهِ وَ هُما جَناحانِ لِلْکُفْرِ.
وَ بِالْحَسَدِ وَقَعَ ابْنُ آدَمَ فی حَسْرَةِ الْاَبَدِ وَ هَلَکَ بِذٰلِکَ مَهْلَکًا لا یَنْجو مِنْهُ ابَدًا ]
محسود دیگران باشی بی مانع است،تمام عیب و نقص در این است که دچار حسد باشی،میزان محسود در پیشگاه حق سنگین و کفّۀ حاسد سبک و بیارزش است،آنچه از طرف حضرت حق از امور مادی و یا معنوی باید به افراد عنایت شود عنایت میشود و حسد حاسد نمیتواند مانع لطف و مرحمت حضرت دوست باشد.
حسد چه نفعی به حاسد میدهد و کدام ضرر را متوجۀ محسود مینماید،اصل حسد از بی معرفتی و کوردلی و انکار عنایت خداست،و باید به این معنا توجه داشت که کوردلی و انکار فضل حق دو بال کفرند.
به سبب حسد،فرزند آدم دچار حسرت ابدی شد و به چاهی از هلاکت افتاد که تا ابد نجاتی برایش نیست.
[وَ لا تَوْبَةَ لِلْحاسِدِ لِاَنَّهُ مُصِرٌّ عَلَیْهِ مُعْتَقِدٌ بِهِ،مَطْبوعٌ فیهِ یَبْدُو بِلا مُعارِضٍ لَهُ وَ لا سَبَبٍ.وَ الطَّبْعُ لا یَتَغَیَّرُ عَنِ الْاَصْلِ وَ انْ عُولِجَ ]
حسود براثر اصرارش به حسد و اعتقادش به این حالت ابلیسی و این که بر اثر تداوم دادن به این رذیلت،جبلی و طبیعت او شده،و ایمانی که معارض آن باشد کسب و تغییر این وضع برای او مشکل است و اگر در مقام علاج برآید گاهی ریشه کن نمیشود،اکثراً موفق به توبه نمیگردد.
البته اگر عشق توبه داشته باشد میتواند توبه کند ولی حرکت در این مسیر برای او کاری طاقت فرسا و سخت است،ولی در عین سختی و مشقتش نباید از رحمت حضرت حق ناامید بود که نومیدی از رحمت عین کفر است.
این که حضرت میفرمایند:برای حسود توبه نیست معنایش نفی کلّی مسئله نیست،بلکه به این معناست که این گناه آنقدر بزرگ و عظیم و سنگین است که به دست آوردن توفیق توبه نسبت به این گناه کار مشکل و سختی است.
قرآن مجید به شدت تمام مردم را از حسد نهی میکند و میفرماید:
[ أَمْ یَحْسُدُونَ النّٰاسَ عَلیٰ مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنٰا آلَ إِبْرٰاهِیمَ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْنٰاهُمْ مُلْکاً عَظِیماً ] (1).
بلکه آنان به مردم [ که در حقیقتْ پیامبر و اهل بیت اویند ] به خاطر آنچه خدا از فضلش به آنان عطا کرده،حسد میورزند.تحقیقاً ما به خاندان ابراهیم کتاب و حکمت دادیم،و به آنان فرمانروایی بزرگی بخشیدیم.
حسد حسود نه چیزی به حسود اضافه میکند و نه از عنایت و فضل حق نسبت به محسود کم مینماید که حسود تا دارای حسد است در رنج است و محسود هم غرق در عنایت دوست.
الهی ! ما را از حسد مصون بدار و از شرّ حسودان پلید ما را امان بده که ما را جز حضرت تو تکیه گاهی نیست.
بارالها راستان را در حریمت بارده***جان آگاهی کرامت کن دل بیدار ده
روح پاکی را که شد آلوده لوث گنه*** باده ناب طهور از جام استغفار ده
واصلان را محوکن اندر جمال خویشتن ***سالکان را جان هشیار و دل بیدار ده
یک نظر کن در جهان آب و گل از روی لطف*** دوستان را گُل برافشان دشمنان را خار ده
فیض را چون ره نمودی سوی خود از روی لطف*** مرحمت فرما زعشقش مرکب رهوار ده
1) 1) -بقره (2):109.
حسودان نسبت به امت اسلام مانند دولتهای شرقی و غربی زمان ما آنقدر رذل و پستند و آنچنان دچار حالات کثیف ابلیسی هستند که میکوشند و میخواهند مسلمانان از اسلام دست برداشته و همانند آنان کافر جهنمی شوند در این زمینه به خبر حضرت حق از قلب حسودان به خصوص یهود و نصاری توجه کنید:
[ وَدَّ کَثِیرٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إِیمٰانِکُمْ کُفّٰاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتّٰی یَأْتِیَ اللّٰهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ] 1.
بسیاری از اهل کتاب پس از آن که حق برای آنان روشن شد به سبب حسدی که از وجودشان شعله کشیده،دوست دارند که شما را پس از ایمانتان به کفر بازگردانند.هم اکنون [ از ستیز و جدال با آنان ] درگذرید،و [ از آنان ] روی بگردانید،تا خدا فرمانش را [ به جنگ یا جزیه ] اعلام کند؛یقیناً خدا بر هر کاری تواناست.
[ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ* مِنْ شَرِّ مٰا خَلَقَ* وَ مِنْ شَرِّ غٰاسِقٍ إِذٰا وَقَبَ* وَ مِنْ شَرِّ النَّفّٰاثٰاتِ فِی الْعُقَدِ* وَ مِنْ شَرِّ حٰاسِدٍ إِذٰا حَسَدَ ] (1).
بگو:به پروردگار سپیدهدم پناه میبرم،*از زیان مخلوقاتی که [ با انحرافشان از قوانین الهی به انسان ] ضرر میرسانند،*و از زیان شب هنگامی که با تاریکیاش درآید [ که در آن تاریکی انواع حیوانات موذی و انسانهای فاسق و فاجر برای ضربه زدن به انسان در کمیناند ]*و از زیان زنان دمنده [ که
1) 2) -فلق (113):1-5.
افسون و جادو ] در گرهها [ میدمند و با این کار شیطانی در زندگی فرد، خانواده و جامعه خسارت به بار میآورند ]*و از زیان حسود،زمانی که حسد میورزد.
امیر المؤمنین امام علی علیه السلام بنا به نقل«غرر الحکم»مسائل پرارزشی دربارۀ حسد عنوان میکند که توجه به آن مسائل راه علاج این درد خطرناک است.
الْحَسَدُ مَرَضٌ لا یُؤْسیٰ (1).
حسد،مرض سخت علاجی است.
الْحَسَدُ دَأْبُ السُّفَّلِ وَ اعْداءِ الدُّوَلِ (2).
حسد،اخلاق اهل سفله و مردم پست و دشمنان نعمتهاست.
الْحَسَدُ مِقْنَصَةُ ابْلیسَ الْکُبْریٰ (3).
حسد،بزرگترین مرکز شکار دشمنی چون ابلیس است.
الْحَسَدُ حَبْسُ الرّوحِ (4).
حسد،باعث جلوگیری روح از پرواز به سوی ملکات اخلاقی و حسنات الهی است.
الْحَسَدُ شَرُّ الْاَمْراضِ (1).
حسد،زیانبارترین مرض است.
الْحَسَدُ عَیْبٌ فاضِحٌ وَ شُحٌّ [ شجی ] فادِحٌ لا یَشْفِی صاحِبَهُ الاّ بُلوغُ امَلِهِ فیمَنْ یَحْسُدُهُ (2).
حسد،عیب رسواکننده و اندوهی سنگین است،صاحبش راحت نمیشود مگر آرزویش که آرزوی ابلیسی است در حقّ محسودش برآورده شود !
ثَمَرَةُ الْحَسَدِ شِقاءُ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ (3).
میوۀ حسد،بدبختی دنیا و آخرت است.
الْحاسِدُ یَفْرَحُ بِالشُّرُور [ بِالشَّرِّ ] وَ یَغْتَمُّ بِالسُّرورِ (4).
حسود با دیدن رنج مردم خوشحال و با مشاهدۀ سرور مردم ناراحت میگردد.
خداوند بزرگ به موسی بن عمران نصیحت میکند-که در حقیقت تمام عبادش را موعظه نموده-میفرماید:
بر آنچه از فضلم به مردم دادهام حسد مبر و چشم طمع و تعجب به آنچه در دست مردم است مدوز،در این زمینهها دنبالهرو نفس مباش که حسود بر نعمت من
خشمناک است و بر قسمت من مانع،قسمتی که به ارادهام بین بندگانم تقسیم کردهام (1).
قالَ الْباقِرُ علیه السلام:اِنَّ الْحَسَدَ لَیَأْکُلُ الْإیمانَ کَما تَأْکُلُ النّارُ الْحَطَبَ (2).
امام باقر علیه السلام میفرماید:حسد،ایمان را میخورد،چنانچه آتش هیزم را میخورد.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:آفَةُ الدّینِ الْحَسَدُ وَ الْعُجْبُ وَ الْفَخْرُ (3).
امام صادق علیه السلام میفرماید:آفت دین سه چیز است:1-حسد 2-خودبینی 3-فخرفروشی به دیگران.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:یَقولُ ابْلیسُ لِجُنودِهِ:اَلْقُوا بَیْنَهُمُ الْحَسَدَ وَ الْبَغْیَ فَاِنَّهُما یَعْدِلانِ عِند اللّهِ الشِّرْکَ (4).
امام صادق علیه السلام میفرماید:ابلیس به لشگرش میگوید:بین مردم حسد و تجاوز از حدود الهی بیندازید که این دو صفت نزد خداوند همسنگ شرک است.
امام مجتبی علیه السلام میفرماید:
از سه خصلت بپرهیزید:
1-حرص
2-کبر
3-حسد
به خاطر حرص بود که آدم از بهشت رانده شده،به خاطر کبر بود که ابلیس ملعون و رجیم شد،به خاطر حسد بود که قابیل برادر بیگناهش هابیل را کشت (1).
انسان وقتی حضرت را مالکی حکیم و خدایی عادل و پروردگاری عالم و کریم بداند و معتقد باشد که حضرت او در عنایات و فضلش مصلحت عبادش را لحاظ میکند و علاوه توجه داشته باشد که هر نعمت مادی به انسان داده میشود، زوالپذیر است،در قلبش برای حسد جایی نمیماند.
حسد ناشی از ضعف ایمان،ضعف شخصیت،حقد و کینه،رذالت و پستی و به فرمودۀ حضرت صادق علیه السلام:ناشی از کوردلی و انکار عنایت خداست و چون بر قلب کسی سایه بیاندازد او را به هر گناهی و جنایتی وادار میکند و گاهی جنایتی که تا ابد قابل جبران نیست.
به حدیثی عجیب در این زمینه عنایت کنید:
هشام بن حکم میگوید:از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم،مردم زمان امام علی علیه السلام پس از مرگ پیامبر صلی الله علیه و آله تا شهادت مولا آیا آن جناب را به عنوان اعلم و اقضی و اعدل و احکم و اشجع و اعبد و ازهد نمیشناختند ؟
امام صادق علیه السلام فرمود:چرا،وجود مقدس حضرت مولا در کمالات معنوی و الهی برای تمام مردمان زمان از سقیفه تا نهروان به طور کامل شناخته شده بود، هشام میگوید:به امام صادق علیه السلام عرضه داشتم:پس چرا این همه بلا و مصیبت که در حقیقت مصیبت و بلا برای اسلام و مردم تاریخ تا روز قیامت بود به سر آن حضرت آوردند ؟ حضرت در پاسخ من گفتند:حسد (2)!
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
بَلَغَنی انَّهُ سُئِلَ کَعْبُ الْاَحْبارِ:ما الْاَصْلَحُ فِی الدّینِ وَ مَا الْاَفْسَدُ ؟ فَقالَ:
الْاَصْلَحُ الْوَرَعُ،وَ الْاَفْسَدُ الطَّمَعُ.فَقالَ لَهُ السّائِلُ:صَدَقْتَ یا کَعْبَ الْاَحْبارِ.
وَ الطَّمَعُ خَمْرُ الشَّیْطانِ یَسْتَقی بِیَدِهِ لِخَواصِّهِ،فَمَنْ سَکَرَ مِنْهُ لا یَضْحو الّا فی الیم عَذابِ اللّهِ و مُجاوَرَةِ ساقیهِ.
وَ لَوْ لَمْ یَکُنْ فی الطَّمَعِ سَخَطٌ الّا مُشاراةُ الدّینِ بِالدُّنْیا لَکانَ عَظیمًا.
قالَ اللّهُ تَعالی: [ أُولٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلاٰلَةَ بِالْهُدیٰ وَ الْعَذٰابَ بِالْمَغْفِرَةِ ] (1).
وَ قالَ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام:تَفَضَّلْ عَلیٰ مَنْ شِئْتَ فَاَنْتَ امیرُهُ،وَ اسْتَغْنِ عَمَّنْ شِئْتَ فَاَنْتَ نَظیرُهُ،وَ افْتَقِرْ الی مَنْ شِئْتَ فَاَنْتَ اسیرُهُ.
وَ الطّامِعُ فِی الْخَلْقِ مَنْزوعٌ عَنْهُ الْایمانُ وَ هُوَ لا یَشْعُرُ،لِاَنَّ الْایمانَ یَحْجُزُ بَیْنَ الْعَبْدِ وَ بَیْنَ الطَّمَعِ فِی الْخَلْقِ فَیَقولُ:یا صاحِبی خزائِنُ اللّهِ مَمْلُوَّةٌ مِنَ الْکِراماتِ وَ هُوَ لا یُضِیعُ اجْرَ مَنْ احْسَنُ عَمَلًا،وَ ما فِی ایْدِی النّاسِ فَاِنَّهُ مَشوبٌ بِالْعِلَلِ،وَ یَرُدُّهُ الَی التَّوَکُّلِ وَ الْقَناعَةِ وَ قَصْرِ الْاَمَلِ وَ لُزومِ الطّاعَةِ وَ الْیَأْسِ مِنَ الْخَلْقِ،فَاِنْ فَعَلَ ذٰلِکَ لَزِمَهُ وَ انْ لَمْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ تَرَکَهُ مَعَ شُؤْمِ الطَّمَعِ وَ فارَقَهُ.
1) 1) -بقره (2):175.
[ بَلَغَنی انَّهُ سُئِلَ کَعْبُ الْاَحْبارِ:ما الْاَصْلَحُ فِی الدّینِ وَ مَا الْاَفْسَدُ ؟ فَقالَ:اَلْاَصْلَحُ الْوَرَعُ،وَ الْاَفْسَدُ الطَّمَعُ.فَقالَ لَهُ السّائِلُ:صَدَقْتَ یا کَعْبَ الْاَحْبارِ ]
امام صادق علیه السلام در این فصل نیز به یکی از رذایل اخلاقی و صفات ابلیسی که مخرّب دنیا و آخرت آدمی است اشاره میفرمایند و آن طمع و حرص و آزمندی است که در مقابل صفت ملکوتی قناعت است.
امام در ابتدای روایت جملهای را از کعب الاحبار-عالم یهودی-نقل میکنند.
گرچه کعب الاحبار از نظر اسلامی مورد اطمینان و وثوق نیست و از اعتبار بهره ندارد،اما نقل قول اینگونه اشخاص در حالی که قول حق و سخن صحیح باشد در روایات ما سابقۀ زیاد دارد.
بیشترین روایات کتاب«احقاق الحق»و«الغدیر»و«عبقات الأنوار»،از قول مخالفان است و همۀ بزرگان دین جهت اثبات حق،بر آن روایات که از مهمترین روایات اسلامی در باب ولایت است تکیه دارند،بنابراین نقل یک جملۀ صحیح از کعب الاحبار زیانی به اعتبار روایت مورد شرح نمیرساند.
حضرت صادق علیه السلام میفرمایند:
از کعب الاحبار پرسیدند:در قوانین دین جهت نجات دنیا و آخرت کدامش
اصلح و فاسدترین برنامه در جهت خرابی دنیا و آخرت چیست ؟
پاسخ داد:صالحترین برنامه جهت نجات،پاکدامنی و فاسدترین برنامه که مولّد خرابی دین و دنیا و آخرت است طمع میباشد،پرسش کننده گفت:راست گفتی.
آنان که نظر طمع به روی نامحرمان باز نمیکنند و به همسر قانونی و حلال خود قانع هستند و به همین خاطر از خطر شهوات محفوظند پاکدامن و اهل ورعند و در سایۀ ورع و پاکدامنی تأمین کنندۀ خیر دنیا و آخرت خویش هستند.
آنان که نظر طمع به زنان نامحرم و به اموال مردم و به حقوق جامعه دارند و نمیتوانند به خاطر طمع جلوی امیال و غرایز و شهوات خود را بگیرند،به هر گناهی اعم از گناهان غریزی و مالی و خانوادگی و اجتماعی دچار میشوند و بر اثر طمع،تیشه به ریشۀ سعادت دنیا و آخرت خود میزنند.
طمع،حالتی است که انسان را به ورطۀ محرمات میکشد و از رحمت واسعۀ حق محروم میکند و ملکوت وجود آدمی را به ظلمت و تاریکی آلوده مینماید و از انسان منبع شرّ و خطر میسازد و شقاوت دنیا و آخرت را برای بشر به ارمغان میآورد.
قرآن مجید در آیۀ سی و دوم سورۀ مبارکۀ احزاب (1)طمع را ثمرۀ مرض قلب
1) 1) - «یٰا نِسٰاءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسٰاءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ فَلاٰ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً» .ای همسران پیامبر ! شما اگر پرهیزکاری پیشه کنید [ از نظر منزلت و موقعیت ] مانند هیچ یک از زنان نیستید،پس در گفتار خود،نرمی و طنّازی [ چنان که عادت بیشتر زنان است ] نداشته باشید تا کسی که بیمار دل است طمع کند،و سخن پسندیده و شایسته گویید.
میداند.قلبی که از نور معرفت و ایمان به خدا و انبیا و اولیا محروم است،خواهی نخواهی گرفتار حالات ابلیسی گوناگون از جمله حالات خطرناک طمع است.
قرآن مجید در سورۀ مبارکۀ مدثّر میفرماید:
اینگونه افراد هرچه از نعمتهای مادّی برخوردار شوند باز سیر نشده و طمع در اضافه شدنش دارند که البته این طمع باعث میشود،آدمی از حدود و مرزها و مقررات الهی تجاوز کرده و دست تعدی به حقوق حقّۀ مردم دراز کند !
طمعکار حد و مرزی برای خود نمیشناسد و قانونی را محترم نمیداند و به هر کاری که شهوت او اقتضا کند دست میزند.
[ وَ جَعَلْتُ لَهُ مٰالاً مَمْدُوداً* وَ بَنِینَ شُهُوداً* وَ مَهَّدْتُ لَهُ تَمْهِیداً* ثُمَّ یَطْمَعُ أَنْ أَزِیدَ* کَلاّٰ إِنَّهُ کٰانَ لِآیٰاتِنٰا عَنِیداً ] (1).
و برایش ثروت گسترده و فراوان قرار دادم،و فرزندانی که نزدش حاضرند و نعمت ها [ ی مادی و وسایل زندگی ] را به طور کامل برای او فراهم آوردم* باز هم طمع دارد که بیفزایم.*این چنین نیست؛زیرا او همواره به آیات ما دشمنی میورزد،
قرآن مجید طمع را به چند مرحله تقسیم میکند،بعضی از آنها طمع مثبت و برخی طمع منفی هستند.
طمع به زنان نامحرم،طمع به مال مردم،طمع به حقوق اجتماعی جامعه، طمع به بیش از مقدرات حق که در رابطه با سعی و کوشش انسان است از قبیل طمع
1) 1) -مدثّر (74):12-16.
منفی است که مورث بدبختی دنیا و آخرت است.
طمع به رحمت و عنایت حق،طمع به دخول در بهشت،طمع به آمرزش و عفو حضرت حق بدون عمل و بدون انجام واجبات و بدون ترک محرّمات و بدون توبه و استغفار حقیقی طمعی شیطانی و حالتی غلط است که قرآن کریم از این طمعها که در حقیقت یک حالت درونی ولی متوجّه به جهات گوناگون است منع فرموده است.
[ فَمٰا لِ الَّذِینَ کَفَرُوا قِبَلَکَ مُهْطِعِینَ* عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمٰالِ عِزِینَ* أَ یَطْمَعُ کُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ یُدْخَلَ جَنَّةَ نَعِیمٍ ] (1).
کافران را چه شده که به تو چشم دوخته به سویت شتابانند ؟*از راست و چپ،گروه گروه،*آیا هر یک از آنان طمع دارد که او را در بهشت پرنعمت درآورند ؟ !
طمع به عنایت و رحمت خدا،طمع به بهشت و مغفرت حضرت حق در جنب عمل و اجرای دستورها و پیاده کردن مقرّرات و ترک محرمّات و طمع به استجابت دعا به شرط دعای با شرایط طمع،مثبت و از بهترین حالات الهی و ملکوتی است و هم چنین طمع به بخشوده شدن گناه به شرط توبۀ حقیقی طمع مثبت و در حقیقت همان امیدی است که گنهکار تائب باید به حضرت مولا داشته باشد.
[ وَ مٰا لَنٰا لاٰ نُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ مٰا جٰاءَنٰا مِنَ الْحَقِّ وَ نَطْمَعُ أَنْ یُدْخِلَنٰا رَبُّنٰا مَعَ الْقَوْمِ الصّٰالِحِینَ ] (2).
و بر پایۀ چه عذر و بهانهای به خدا و آنچه از حق برای ما آمده ایمان
نیاوریم ؟ و حال آن که امید داریم که پروردگارمان ما را در زمرۀ شایستگان درآورد.
[ قٰالُوا لاٰ ضَیْرَ إِنّٰا إِلیٰ رَبِّنٰا مُنْقَلِبُونَ* إِنّٰا نَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لَنٰا رَبُّنٰا خَطٰایٰانٰا أَنْ کُنّٰا أَوَّلَ الْمُؤْمِنِینَ ] (1).
گفتند:[ در این شکنجه و عذاب ] هیچ زیان و باکی [ بر ما ] نیست،یقیناً ما به سوی پروردگارمان باز میگردیم،*قطعاً ما امیدواریم که چون نخستین ایمان آورندگان [ از این قوم ] بودیم،پروردگارمان خطاهای ما را بیامرزد.
قرآن مجید از قول حضرت ابراهیم نقل میکند:
[ وَ الَّذِی أَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ ] (2).
و آن که امید دارم روز جزا خطایم را بر من بیامرزد.
[ إِنَّمٰا یُؤْمِنُ بِآیٰاتِنَا الَّذِینَ إِذٰا ذُکِّرُوا بِهٰا خَرُّوا سُجَّداً وَ سَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ هُمْ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ* تَتَجٰافیٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضٰاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ ] (3).
فقط کسانی به آیات ما ایمان میآورند که وقتی به وسیلۀ آن آیات به آنان تذکر داده شود،سجده کنان به رو در میافتند و همراه با سپاس،پروردگارشان را از هر عیب و نقصی تنزیه میکنند در حالی که [ از سجده و سپاس و تنزیه ] تکبّر و سرکشی نمیورزند؛*[ ملازم بستر استراحت و خواب نیستند،بلکه ] پهلوهایشان از خوابگاههایشان دور میشود در حالی که همواره پروردگارشان
را به علت بیم [ از عذاب ] و امید [ به رحمت و پاداش ] میخوانند و از آنچه آنان را روزی دادهایم،انفاق میکنند.
آری،پس از عمل و پس از تقوا و ترک محرّمات و بعد از توبۀ واقعی از گناهان طمع به رحمت و عنایت و مغفرت بستن کاری الهی و عملی عقلایی است و چه نیکوست که انسان حالت طمع خویش را که یک حالت فطری و طبیعی است به این جهات مثبت هدایت کند و تا زنده است فقط به حضرت دوست طمع بندد.
آن کس که گدای پیشگاه اوست،آن کس که نیازمندی خود را متوجۀ عنایت او کرده،آن کس که با تکیۀ بر عشق و عمل طمع به عنایت او دارد چه موجود پر ارزش و چه گوهر گرانبهایی است ؟
سریر سلطنت جاودان گدای تو باد***که سر فدای تو کردست و جان برای تو باد
تو بیگناه اگر خون یار خویش بریزی ***که راست زهره و یارا که ماجرای تو دارد
زمال و ملک ندارند خسروان زمانه*** تمتّعی که زعشق تو مبتلای تو دارد
خلاف شرط وفا باشد ار بیان کند اشکم ***شکایتی که دل خسته از جفای تو دارد
عماد سوخته در بوته محبّت و اخلاص*** مس وجود به امید کیمیای تو دارد
قال أبو الحسن الثالث علیه السلام:اَلْطَّمَعُ سَجِیَّةٌ سَیِّئَةٌ (1).
حضرت هادی علیه السلام فرمود:طمع،اخلاق ناپسندی است.
قالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله:اَلْطَّمَعُ یُذْهِبُ الْحِکْمَةَ مِنْ قُلُوبِ الْعُلَمٰاءِ (2).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:طمع،حکمت را از دل دانشمندان میزداید.
قالَ علیٌّ علیه السلام:قَلیلُ الطَّمَعِ یُفْسِدُ کَثیرَ الْوَرَعِ (1).
علی علیه السلام فرمود:طمع اندک،ورع بسیار را فاسد میکند.
وَ قالَ علیه السلام:مٰا هَدَمَ الدّینَ مِثْلُ الْبِدَعِ وَ لا افْسَدَ الرَّجُلَ مِثْلُ الطَّمَعِ (2).
و نیز آن حضرت فرمود:چیزی همانند بدعت خراب کننده دین و برنامهای چون طمع فاسد کننده انسان نیست.
قالَ الصَّادِقُ علیه السلام:اِنْ ارَدْتَ انْ تَقَرَّ عَیْنُکَ وَ تَنالَ خَیْرَ الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ فَاقْطَعِ الطَمَّعَ عَمّا فی ایْدیِ النّاسِ (3).
امام صادق علیه السلام فرمود:اگر میخواهی دیدهات روشن باشد و به خیر دنیا و آخرت برسی طمع خود را نسبت به آنچه در اختیار مردم است قطع کن.
قالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله:اِیّاکُمْ وَ اسْتِشْعٰارَ الطَّمَعِ فَاِنَّهُ یَشُوبُ الْقَلْبَ شِدَّةُ الْحِرْصِ وَ یَخْتِمُ عَلیَ الْقُلُوبِ بِطابِعِ حُبِّ الدُّنْیٰا،وَ هُوَ مِفْتاحُ کُلِّ سَیِّئَةٍ وَ رَأْسُ کُلِّ خَطیئَةٍ وَ سَبَبُ احْبٰاطِ کُلِّ حَسَنَةٍ (4).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:شما را از افتادن در بند طمع هشدار میدهم که قلب را به حرص شدید آلوده میکند و مُهر عشق به دنیا را به قلب میزند،طمع کلید
هر گناهی است و ریشۀ هر اشتباهی است و از بین برندۀ هر عمل خوبی است.
قَالَ علیٌّ علیه السلام:مَنْ ارادَ انْ یَعیشَ حُرّاً ایّامَ حَیٰاتِهِ فَلٰا یُسْکِنِ الطَّمَعَ قَلْبَهُ (1).
علی علیه السلام فرمود:هر کس بخواهد تمام دورۀ زندگیش آزاد زندگی کند،طمع را در قلب جای ندهد.
وَ قٰالَ علیه السلام:ثَمَرَةُ الطَّمَعِ ذُلُّ الدُّنْیٰا و شِقٰاءُ الْآخِرَةِ (2).
و نیز آن حضرت فرمود:میوۀ طمع،ذلت دنیا و بدبختی آخرت است.
وَ قالَ علیه السلام:مَنْ لَمْ یُنَزِّهْ نَفْسَهُ عَنْ دَنٰائَةِ الْمَطٰامِعِ فَقَدْ اذَلَّ نَفْسَهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ اذَلُّ وَ اخْزیٰ (3).
و نیز آن جناب فرمود:هر کس وجودش را از مراحل طمع پاک نکند نفسش را ذلیل کرده و در آخرت ذلیلتر و بدبختتر است.
قالَ الباقر علیه السلام:بِئْسَ الْعَبْدُ عَبْدٌ لَهُ طَمَعٌ یَقُودُهُ (4).
حضرت باقر علیه السلام فرمود:چه بد بندهای است بندهای که رهبریش بدست طمع باشد.
در حدیث قدسی آمده:
«ما اقَلَّ حَیاءَ مَنْ یَطْمَعُ فی جَنَّتی بِغَیْرِ عَمَلٍ» (1).
چه کم حیا است آن کسی که بدون عمل،طمع در بهشت من دارد ؟
و در حدیث دیگر قدسی آمده:
«کَیْفَ اجودُ بِرَحْمَتی عَلیٰ مَنْ یَبْخُلُ بِطاعَتی ؟» (2).
چگونه رحمتم را نصیب کسی کنم که از اطاعت من بخل میورزد ؟
[ وَ الطَّمَعُ خَمْرُ الشَّیْطٰانِ یَسْتَقی بِیَدِهِ لِخَواصِّهِ فَمَنْ سَکَرَ مِنْهُ لا یَضْحُوا الّا فی الیمِ عَذابِ اللّهِ وَ مُجاوَرَةِ سٰاقیهِ وَ لَوْ لَمْ یَکُنْ فِی الطَّمَعِ سَخَطٌ الّا مُشٰاراة الدّینِ بِالدُّنْیٰا لَکٰانَ عَظیماً.قالَ اللّهُ تَعالی: [ أُولٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلاٰلَةَ بِالْهُدیٰ وَ الْعَذٰابَ بِالْمَغْفِرَةِ ] (1)].
امام صادق علیه السلام میفرماید:
طمع،شراب شیطان است که به دست آن دشمن خطرناک به کام دوستان خاصّش ریخته میشود و هر کس از این شراب مست شود،به هوش نمیآید تا در جهنم و عذاب الیم حق،در کنار شیطان دیده بگشاید و به هوش آید و معلومش گردد که چه بلای غیر قابل جبرانی بسرش آمده.
در عیب طمع همین مسئله بس که طمعکاران را به خریدن دنیا و فروختن آخرت و از دست دادن دین میکشاند و این مسئله در جای خود مسئله کوچک و کمی نیست.
خداوند متعال میفرماید:
اینانند که گمراهی را به جای هدایت و عذاب را به عوض آمرزش خریدهاند.
1) 1) -بقره (2):175.
[ وَ قالَ أَمیرُ الْمُؤمِنینَ علیه السلام:تَفَضَّلْ عَلیٰ مَنْ شِئْتَ فَاَنْتَ امیرُهُ، وَ اسْتَغْنِ عَمَّنْ شِئْتَ فَاَنْتَ نَظیرُهُ،وَ افْتَقِرْ الیٰ مَنْ شِئْتَ فَاَنْتَ اسیرُهُ ]
امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید:
به هر که خواهی احسان کن که بر اساس قاعدۀ الانسان عبید الاحسان امیر او گردی و از غیر حضرت عزّت استغنا جو تا نظیر او باشی و به هر که خواهی اظهار حاجت کن به قصد چشم داشت احسان از او تا اسیر او گشته و دچار خفّت شوی.
امام صادق علیه السلام در پایان روایت میفرماید:
ایمان انسان طمعکار ناقص است درحالیکه از این معنی خبر ندارد و نمیداند دچار چه زیان خطرناکی است ایمان وقتی تجلّی در قلب داشته باشد بین انسان و طمع قرار میگیرد و به انسان میگوید:ای مؤمن و ای صاحب من ! خزانههای حضرت الهی از کرامت و نعمت مملوّ است و او خدایی است که مزد نیکوکار را ضایع نمیکند،آنچه در دست مردم است و طمعکاران به آن طمع میورزند آمیخته به زحمات و رنجها و حلال و حرام است و به دست آوردن یک قیراط از آنان بیخفت و منّت و زحمت میسّر نیست.با این هشدار روی عبد را به جانب توکّل
و قناعت و کوتاهی آرزو و لزوم عبادت و طاعت و ناامیدی از خلق مینماید،اگر عبد به این حقایق آراسته شود،ایمان تا ابد ملازم او خواهد بود و اگر به این واقعیتها روی نیاورد دچار شومی طمع گشته و ایمان از دلش رخت برمیبندد.
حکما فرمودهاند:طمع،حالتی است که هر کجا وطن کند،سلسله و زنجیر شرک و نفاق را به حرکت آورد و اگر قوّت یابد آدمی را به کفر میکشد.
ملّا عبد الرّزاق لاهیجی مترجم کتاب شریف«مصباح الشریعة»میگوید:
باید دانست که:
اوّل: طمع که از باطن مردم سر بر زند نتیجۀ حرص باشد و آن را در کلیّات و جزئیات از عام و خاصّ مردم معلوم میتوان کرد،بلکه محسوس میتوان دید.
نه از حرص کودک برآرد نفیر***پس آن گه طمع دارد از دایه شیر
جوانان و پیران که ره می روند*** هم از حرص بهر طمع می روند
و چون این معنی نخست از نفس حیوانی است اثر او را در جمیع حیوانات مشاهده میتوان کرد.
دوّم: طمع از ریا در وجود آید و این نوع خاصتر است؛زیرا که منبع او نفس انسانی است و سایر حیوانات را در این معنی مدخلی نیست و این طمع از این حاصل آید که شخصی مالی نفقه کند یا طاعتی بجای آرد یا به کار خیری اقدام نماید و مقصودش این نباشد که ثواب آخرت حاصل کند یا در طلب رضای حقّ جلّ و علا کوشد،بلکه نفس او را طمع قبول خلق و زیادتی شهرت و ذکر خیر و نشر محامد و امثال این باشد،چنان که اکثر خلق از خاصّ و عام و وضیع و شریف مبتلا به این معنی شدهاند الی ماشاءاللّه و سرچشمۀ نفاق را نیز از اینجا مشاهده میکن و طلب منصب و جاه و رغبت ریاست و فوقیّت و امارت و حکومت که به نزد اهل معرفت هر یکی از اینها زنّاری است علی حده همه را نتیجۀ طمع میدان و اگر به
تحقیق بنگری ریا نیز از طمع خیزد و چون این دو صفت لازمۀ یکدیگرند و از هم منفک نمیشوند حضرت حقّ جلّ و علا در شأن حضرت امیر و خلوص و پاکی و بیریایی و بیطمعی آن جناب فرمود:
[ إِنَّمٰا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّٰهِ لاٰ نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزٰاءً وَ لاٰ شُکُوراً ] (1).
[ و میگویند:] ما شما را فقط برای خشنودی خدا اطعام میکنیم و انتظار هیچ پاداش و سپاسی را از شما نداریم.
طمع از عجب ظاهر میشود و آن را تعلّق به نفس انسانی است؛زیرا که این نه از روی احتیاج است،بلکه از راه فرط نخوت و کبر ناشی میشود چنان که فرعون لعین که از غلبۀ عجب خود را بدان کبری که داشت و در خلقت او متمکّن و مرکوز بود،خود را مستحق آن دانست که طاعت او بر همه واجب است تا چنان ترک ادبی از آن بیادب صادر شد و از جهل نفس و غرور دنیا و نخوت مُلک،کلیم اللّه را بدین نوع تهدید کرد که:
[ قٰالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلٰهَاً غَیْرِی لَأَجْعَلَنَّکَ مِنَ الْمَسْجُونِینَ ] (2).
[ فرعون ] گفت:اگر معبودی جز من بگیری،قطعاً تو را از زندانیان [ که زیر سختترین شکنجهاند ] قرار خواهم داد.
و این هر سه نوع که تقریر کرده شد در اصطلاح طمع است و از جملۀ مهلکات است.
بدان که طمع از جملۀ اخلاق مذموم است و مذلّت اندر حال نقد بود و خجلت به آخر کار.
هر که به کسی طمع دارد با وی مداهنت کند و نفاق کند و به عبادت ریا کند و بر استخفاف و باطل وی صبر کند و آدمی را حریص آفریدهاند که بدان که دارد هرگز قناعت نکند و جز به قناعت از حرص و طمع نرهد.
و رسول صلی الله علیه و آله گفت:
اگر آدمی را دو وادی پر زر بود وادی خواهد و جز خاک اندرون آدمی پُر نگرداند (1).
و فرمود:خُنک آن کس که راه اسلام به وی نمودند و قدر کفایت به وی دادند و بدان قناعت کرد (2).
عوف بن مالک گفت:
نزدیک رسول صلی الله علیه و آله بودیم هفت یا هشت کس گفت:بیعت کنید با رسول خدای، گفتیم:بر چه بیعت کنیم ؟ گفت:بیعت کنید که خدای را بپرستید و پنج نماز بپای دارید و هر چه فرماید به سمع و طاعت پیش روید و یک سخن آهسته گفت:و از هیچ کس سؤال مکنید و این قوم پس از آن چنان بودند که اگر تازیانه از دست ایشان بیفتادی فراکس نگفتندی که به من ده (3).
موسی علیه السلام گفت:
یا ربّ از بندگان تو که توانگرتر ؟ گفت:آن که قناعت بکند بدانچه من دهم، گفت:که عادلتر ؟ گفت:آن که انصاف از خود بدهد (1).
محمّد بن واسع رحمة اللّه علیه نان خشک در آب کردی و میخوردی و میگفتی که هر که بدین قناعت کند از همۀ خلق بینیاز بود.
یکی از حکما میگوید:
هیچ کس به رنج صبورتر از حریص مُطمع نبود و هیچ کس را عیش خوشتر از قانع نبود و هیچ کس اندوهگینتر از حسود نبود و هیچ کس سبکبارتر از آن کس نبود که به ترک دنیا بگوید و هیچ کس پشیمانتر از عالم بدکردار نبود (2).
شعبی رحمة اللّه علیه همی گوید:
صیادی گنجشکی بگرفت،گفت:مرا چه خواهی کرد ؟ گفت:بکشم و بخورم، گفت:از خوردن من چیزی نیاید،اگر مرا رها کنی سه سخن به تو آموزم که تو را بهتر از خوردن من،گفت:بگوی،مرغ گفت:یک سخن در دست تو بگویم و یکی آن وقت که مرا رها کنی و یکی آن وقت که بر کوه شوم.گفت:اوّل بگویی،گفت:هر چه از دست تو بشد بدان حسرت مخور،رها کرد و بر درخت نشست گفت:
دیگری بگوی.گفت:محال هرگز باور مکن و پرید بر سر کوه نشست و گفت:ای بدبخت ! اگر مرا بکشتی اندر شکم من دو دانه مروارید بود هر یکی بیست مثقال،
توانگر میشدی که هرگز درویشی به تو راه نیافتی.
مرد انگشت در دندان گرفت و دریغ و حسرت همی خورد و گفت:باری بگوی.
گفت:تو آن دو سخن فراموش کردی چه کنی ؟ تو را گفتم:بر گذشته اندوه مخور و محال باور مکن،بدان که پر و بال و گوشت من ده مثقال نباشد اندر شکم من دو مروارید چهل مثقال چگونه صورت بندد و اگر بودی چون از دست تو بشد غم خوردن چه فایده.این بگفت و بپرید و این مَثَل برای آن گفته همی آید تا معلوم شود که چون طمع پدید آید همۀ محالات باور کند.
ابن السماک رحمة اللّه علیه گوید:
طمع،رسنی است بر گردن و بندی است بر پای.رسن از گردن خود بیرون کن تا بند از پای برخیزد (1).
در هر صورت راه علاج مرض خطرناک طمع،توجه به حضرت حقّ و بیداری نسبت به قیامت کبری و چشم پوشی از نامحرم و دیده بستن از اموال و حقوق مردم و قناعت به دادۀ حقّ و محصول کار خویش است.
چون به عنایت و کرامت او نظر داشته باشی و به دادۀ جناب او قناعت ورزی از ذلّت طمع رهایی یابی و به خیر دنیا و آخرت و عزّت امروز و فردا رسی.
به قول جناب فیض آن عارف با کرامت:
منوش ساغر دنیا که دُرد ناب نماست***درونش خون دل است از برون شراب نماست
هر آنچه در نظر آید ز زینت دنیا ***به نزد اهل بصیرت سراب آب نماست
1) 1) -کیمیای سعادت:541.
به بر مگیر عروس جهان که غدّار است***مرو به جامه خوابش که پیر شاب نماست
مدوز کیسه نفعش که نفع او ضرر است*** مخور فریب خطایش جهان صواب نماست
در این سرا دل اشکسته بیت معمور است*** اگر چه در نظر بی بصر خراب نماست
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
السَّخٰاءُ مِنْ اخْلٰاقِ الْأنْبِیٰاءِ وَ هُوَ عِمٰادُ الْایمٰانِ وَ لا یَکُونُ مُؤْمِنٌ الّا سَخِیّاً وَ لا یَکُونُ سَخِیٌّ الّا ذا یَقینٍ وَ هِمَّةٍ عٰالِیَةٍ لِاَنَّ السَّخٰاءَ شُعٰاعُ (1)نُورِ الْیَقینِ،وَ مَنْ عَرَفَ مٰا قُصِدَ هٰانَ عَلَیْهِ مٰا بَذَلَ.
وَ قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:ما جُبِلَ وَلِیُّ اللّهِ الّا عَلَی السَّخٰاءِ وَ السَّخٰاءُ ما یَقَعُ عَلیٰ کُلِّ مَحْبُوبٍ اقَلُّهُ الدُّنْیٰا.
وَ مِنْ عَلٰاماتِ السَّخٰاءِ أنْ لا تُبالِیَ مَنْ اکَلَ الدُّنْیٰا وَ مَنْ مَلَکَهٰا،مُؤْمِنٌ أوْ کٰافِرٌ،عٰاصٍ أوْ مُطیعٌ،شَریفٌ أوْ وَضیعٌ.
یُطْعِمُ غَیْرَهُ وَ یَجُوعُ،و یَکْسُو غَیْرَهُ وَ یَمْتَنِعُ مِنْ قَبُولِ عَطٰاءِ غَیْرِهِ،وَ یُمَنُّ بِذٰلِکَ وَ لا یَمُنُّ،وَ لَوْ مَلَکَ الدُّنْیٰا بِاَجْمَعِهٰا لَمْ یَرَ نَفْسَهُ فیهٰا الّا اجْنَبِیّاً،وَ لَوْ بَذَلهٰا فی ذاتِ اللّهِ فی سٰاعةٍ وٰاحِدَةٍ مٰا مَلَّ.
قٰالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:السَّخِیُّ قَریبٌ مِنَ اللّه،قَریبٌ مِنَ النّاسِ،قَریبٌ مِنَ الجَنَّةِ بَعیدٌ مِنَ النّارِ،وَ الْبَخیلُ بَعیدٌ مِنَ اللّهِ،بَعیدٌ مِنَ النّاسِ بَعیدٌ مِنَ الجَنَّةِ قَریبٌ مِنَ النّارِ.
وَ لا یُسَمّیٰ سَخِیّاً الّا الْبٰاذِلُ فی طاعَةِ اللّهِ لِوَجْهِهِ وَ لَوْ کٰانَ بِرَغیفٍ أوْ شَرْبَةِ ماءٍ.قٰالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله:السَّخِیُّ بِمٰا یَمْلِکُ وَ ارادَ بِهِ وَجْهَ اللّهِ،وَ امَّا الْمُتَسَخّی فی
1) 1) -در نسخۀ مصباح عبد الرزاق لاهیجی«شعار»آمده است.
مَعْصِیَةِ اللّهِ فَحَمّالٌ لِسَخَطِ اللّهِ وَ غَضَبِهِ وَ هُوَ ابْخَلُ النّاسِ لِنَفْسِهِ فَکَیْفَ لِغَیْرِهِ اتَّبَعَ هَواهُ وَ خٰالَفَ امْرَ اللّهِ.
قالَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ: [ وَ لَیَحْمِلُنَّ أَثْقٰالَهُمْ وَ أَثْقٰالاً مَعَ أَثْقٰالِهِمْ ] (1).وَ قٰالَ النّبیُّ صلی الله علیه و آله:یَقُولُ اللّهُ:ابْنَ آدَمَ مُلْکی مُلْکی وَ مالی مالی،یا مِسْکینُ ایْنَ کُنْتَ حَیْثُ کانَ الْمُلْکُ وَ لَمْ تَکُنْ ؟ وَ هَلْ لَکَ الّا مٰا اکَلْتَ فَأَفْنَیْتَ وَ لَبِسْتَ فَاَبْلَیْتَ اوْ تَصَدَّقْتَ فَاَبْقَیْتَ امَّا مَرْحومٌ بِهِ اوْ مُعٰاقَبٌ عَلَیْهِ،فَاعْقِلْ انْ لٰا یَکونَ مالُ غَیْرِکَ احَبَّ الَیْکَ مِنْ مالِکَ.
فَقَدْ قٰالَ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام:مٰا قَدَّمْتَ فَهُوَ لِلْمالِکینَ،وَ مٰا اخَّرْتَ فَهُوَ لِلْوارِثینَ،وَ ما مَعَکَ فَمَا لَکَ عَلَیْهِ سَبیلٌ سِوَی الْغُرورِ بِهِ.کَمْ تَسْعی فی طَلَبِ الدُّنْیٰا وَ کَمْ تَرْعی ؟ أَ فَتُریدُ انْ تُفْقِرَ نَفْسَکَ وَ تُغنِیَ غَیْرَکَ ؟ !
1) 1) -عنکبوت (29):13.
[ السَّخٰاءُ مِنْ اخْلٰاقِ الْأنْبِیٰاءِ وَ هُوَ عِمٰادُ الْایمٰانِ وَ لا یَکُونُ مُؤْمِنٌ الّا سَخِیّاً وَ لا یَکُونُ سَخِیٌّ الّا ذا یَقینٍ وَ هِمَّةٍ عٰالِیَةٍ لِاَنَّ السَّخٰاءَ شُعٰاعُ نُورِ الْیَقینِ،وَ مَنْ عَرَفَ مٰا قُصِدَ هٰانَ عَلَیْهِ مٰا بَذَلَ،وَ قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:ما جُبِلَ وَلِیُّ اللّهِ الّا عَلَی السَّخٰاءِ وَ السَّخٰاءُ ما یَقَعُ عَلیٰ کُلِّ مَحْبُوبٍ اقَلُّهُ الدُّنْیٰا ]
امام صادق علیه السلام در این فصل به یکی از مهمترین فضایل اخلاقی و صفات ملکوتی و حقیقتی که مصدر و منشأش حضرت ربّ الارباب است یعنی سخاوت اشاره میکنند.
امام میفرماید:
سخاوت از اخلاق انبیای الهی است و آن ستون و تکیهگاه ایمان است و چون سخاوت اقتضای ایمان است،پس مؤمنی نیست مگر این که سخی است و کسی سخاوت ندارد مگر این که صاحب یقین به حقایق الهیّه است و همّتش اعلا همّت میباشد،سخاوت و کرم لباس و شعاع نور یقین است و هر کس آگاه شود که مقصود از سخاوت،رسیدن به مقام قرب و لقای حضرت اوست امر سخاوت برای او بسیار آسان میشود.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده:
سخاوت و کرم جبلّی و فطری و طبیعی عاشقان خداست که هر چه ربط به مبدأ بیشتر باشد رابطۀ انسان با امور مادی که ما یملک اوست کمتر است،چرا که سخی آنچه دارد از خدا میداند و به این معنی باور و یقین دارد و صرف آنچه در دست اوست برای او در راه محبوب سخت و مشکل نیست.
سخاوت بر چیزی واقع میشود که محبوب و معشوق انسان است نه بر اشیایی که انسان لازم ندارد و به آنها دلبستگی نیست چنان در قرآن آمده:
[ لَنْ تَنٰالُوا الْبِرَّ حَتّٰی تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّونَ ] (1).
و آنچه از هر چیزی انفاق میکنید [ خوب یا بد،کم یا زیاد،به اخلاص یا ریا ] یقیناً خدا به آن داناست.
در اینجا بسیار مهّم است که حضرت صادق علیه السلام میفرماید:
اقلّ مرحلۀ سخاوت بذل مال دنیاست و این جمله به خاطر این است که اکثر مردم غرق در عشق به مال و منالند و چون چیزی در راه خدا بدهند تصوّر میکنند کار بسیار بزرگ و مهمی کردهاند در حالی که اینطور نیست چون امور مادی نسبت به امور معنوی امری ناچیز است،پس عمل در امور مادی هم در مقابل امور معنوی مسئله مهمّی نیست،این است که بذل مال اقلّ سخاوت و بذل جان در راه خدا سخاوت اعظم در این عالم است.
نیاز انسان در تمام شؤون حیات به رسالت و نبوّت انبیای گرامی نیازی فطری و ضروری است.
1) 1) -آل عمران (3):92.
اگر پیامبران الهی به رسالت مبعوث نمیشدند اثری از سعادت دنیا و آخرت برای احدی نبود.
اگر رسولان خدا در فضای حیات انسانی تجلّی نمیکردند،آثاری از ارزشهای واقعی در عرصۀ زندگی دیده نمیشد.
خداوند مهربان از باب عنایت و لطف و عشق و محبت به انسان و برای این که این موجود زمینی تبدیل به موجود ملکوتی و آسمانی شود و از وجود او منبعی از خیر و برکت به وجود آید،پاکترین و عاقلترین و نیکوکارترین و دلسوزترین انسانها را به نام پیامبر و رسول مبعوث به رسالت کرد.
این بزرگواران در بین جوامع بدون کمترین چشمداشت برای نجات انسان از مهالک در کمال سخاوت و جود به فعالیّت پرداختند.
آنان در بین مردم به خاطر رضای محبوب و خشنودی حضرت دوست از بذل هیچ برنامهای که در راه رشد انسان بود دریغ نکردند.
آنان از محصول کوشش مادی خود که در جهت کشاورزی یا دامداری،یا صنعت و یا تجارت بود،برای هدایت انسان مایه گذاشتند.
آنان از خرج کردن دانش خود به هر صورتی که ممکن بود دریغ نورزیدند،آنان از بذل زحمت و کوشش و فعّالیت،در حالی که برای آنان مشقّتها و رنجهای سختی از پی داشت اعراض نکردند،آنان برای هدایت انسان در آخرین برنامۀ خود به بذل جان خود که عزیزترین گوهر خزانۀ آفرینش بود اقدام کردند و در این راه به شرف نوشیدن شربت شهادت موفّق شدند.
آنان به خاطر این که منبع کمالات و آراسته به حقایق ملکی و ملکوتی بودند و دانش و علمشان متصل به علم بینهایت بود و کمترین سیّئهای در عمل و اخلاق نداشتند و در جهت فکر و روح و نفس و عمل از مقام با عظمت عصمت برخوردار
بودند،اطاعت و فرمانبرداریشان تا روز قیامت بر تمام مرد و زن واجب گشت و سرپیچی از آنان به عنوان کفر اعلام شد.
[ قُلْ أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْکٰافِرِینَ ] (1).
بگو:از خدا و پیامبر اطاعت کنید.پس اگر روی گردانیدند [ بدانند که ] یقیناً خدا کافران را دوست ندارد.
[ إِنَّ أَوْلَی النّٰاسِ بِإِبْرٰاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هٰذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اللّٰهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ ] (2).
مسلماً نزدیکترین مردم به ابراهیم [ از جهت پیوند و انتساب معنوی ] کسانیاند که [ از روی حقیقت ] از او پیروی کردند،و این پیامبر و کسانی که [ به او ] ایمان آوردهاند [ از همه به او نزدیکترند ] و خدا یاور و سرپرست مؤمنان است.
آری،اگر کسی بخواهد محبوب خدا شود که راستی در تمام هستی مقامی بالاتر از این نیست،راهش آشنایی با انبیا و اطاعت و پیروی از آن بزرگواران است.
انبیای الهی از طرف حضرت معبود،در جهت اصلاح قلب و نفس و عمل، مسائل و معارفی ارائه کردند که هر انسانی علماً و عملاً به آن مسائل آراسته شود به خیر دنیا و آخرت میرسد و در این جهان و آن جهان محبوب حضرت حقّ میشود.
[ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْبٰاطِ وَ مٰا أُوتِیَ مُوسیٰ وَ عِیسیٰ وَ النَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ* وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلاٰمِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ
مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخٰاسِرِینَ ] (1).
[ ای پیامبر ! از جانب خود و پیروانت به همه ] بگو:ما به خدا و آنچه بر ما نازل شده و آنچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و نوادگان [ دارای مقام نبوتشان ] فرود آمده،و آنچه به موسی و عیسی و پیامبران از سوی پروردگارشان داده شده ایمان آوردیم،و میان هیچ یک از آنان فرق نمیگذاریم،و ما در برابر او [ و فرمانها و احکام او ] تسلیم هستیم.* و هرکه جز اسلام،دینی طلب کند،هرگز از او پذیرفته نمیشود و او در آخرت از زیانکاران است.
آری،اسلام همان راه انبیا و پیامبران است،راهی را که در آن راه،عقاید و اعمال و دنیا و آخرت انسان به اصلاح کشیده میشود و بهرۀ آدمی در آن راه سعادت دنیا و آخرت و خشنودی حقّ و بهشت ابدی است.
پیرو حقیقی پیامبر صلی الله علیه و آله و قرآن که در حقیقت پیرو همۀ انبیا و اولیاست،با تمام وجود به محضر آن بزرگواران باید عرضه بدارد:
دردمند غم عشق تو دوا یافته است***وان که بیمار تو بودست شفا یافته است
هر کمالی که تن از صحت جان می یابد*** دل ما از نظر لطف شما یافته است
گنج هر کام که شاهان جهان می طلبند*** همه در گوشه ویرانه گدا یافته است
[ وَ مَنْ یُطِعِ اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولٰئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَدٰاءِ وَ الصّٰالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولٰئِکَ رَفِیقاً ] (2).
و کسانی که از خدا و پیامبر اطاعت کنند،در زمرۀ کسانی از پیامبران
و صدّیقان و شهیدان و شایستگان خواهند بود که خدا به آنان نعمت [ ایمان، اخلاق و عمل صالح ] داده؛و اینان نیکو رفیقانی هستند.
راستی،پیروی از خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله چه منفعت عجیب و چه سود کلانی دارد، غیر از این که این پیروی مزد ابدی دارد.دوستانی چون انبیا و صدیقان و شهیدان و صالحان نصیب انسان مینماید که لذت دوستی با آنان در فردای قیامت کمتر از لذّت بهشت نیست.
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْکِتٰابِ الَّذِی نَزَّلَ عَلیٰ رَسُولِهِ وَ الْکِتٰابِ الَّذِی أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِاللّٰهِ وَ مَلاٰئِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً بَعِیداً ] (1).
ای اهل ایمان ! به خدا و پیامبرش و کتابی که بر پیامبرش نازل کرده و به کتابی که پیش از این فرستاده [ از روی صدق و حقیقت ] ایمان بیاورید.و هر که به خدا و فرشتگان و کتابهای آسمانی و پیامبران او و روز قیامت کافر شود، یقیناً به گمراهیِ دور و درازی دچار شده است.
در هر صورت از قبیل این آیات دربارۀ عظمت انبیا و نیاز انسان به نبوّت و سود پیروی از آن بزرگواران که در برنامۀ نجات انسان از سخیترین مردم روزگار بودند زیاد است،میتوانید در این زمینه به سورههای قرآن مجید مراجعه کنید.
1) 1) -نساء (4):136.
[ وَ مِنْ عَلٰاماتِ السَّخٰاءِ أنْ لا تُبالِیَ مَنْ اکَلَ الدُّنْیٰا وَ مَنْ مَلَکَهٰا، مُؤْمِنٌ أوْ کٰافِرٌ،عٰاصٍ أوْ مُطیعٌ،شَریفٌ أوْ وَضیعٌ ]
از علایم صفت بسیار مهم سخاوت این است که باک نداشته باشد و به خاطرش هم نگذرد که این مقدار ناچیز دنیا لقمه و ملک کیست،طرف مؤمن است یا کافر، عاصی است یا مطیع،بزرگ است یا کوچک.
اقتضای رحمانیت حقّ این است که به موجود زنده در جهت نیازهای مادی لطف و عنایت کند به قول سعدی:
ادیم زمین سفرۀ عام اوست ***بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست
مسئلۀ خورد و خوراک و مسکن و پوشاک ضروری هر انسانی است و عنایت حقّ در این زمینه فقط مشروط به حیات موجود است و بس،نه ایمان شرط جذب است و نه کفر علّت منع.
غصۀ این مسئله که چرا این خانه در اختیار فلان است و آن لباس بر تن فلان و این مال در دست فلانی،در حالی که تمام موجودات زنده روزی خور حضرت اویند، غصهای احمقانه و دور از کرامت روح انسان است.
سخی و کریم به خاطرش نمیگذرد که مردم در امور مادی چه دارند و به چه کیفیت زندگی میکنند،او همه را گرسنۀ این سفره میداند و از این که تمام مردم
جدای از مشکلات مادی باشند شاد و خرّم و دلشاد است،کریم و سخی روحش از این معانی بالاتر و نفسش از این مراحل برتر و بلکه تمام دنیا را اگر در دست کسی ببیند اثری در قلبش ندارد،چرا که شخص سخی نظرش به عالم قدس و حرکت به آن جهان با عظمت ملکوتی است و در این زمینه برای خود پایبندی و بازدارندهای نمیشناسد.
به قول عارف شیدا مرحوم رفعت:
عشق تو میکشاندم،شهر به شهر و کو به کو***مهر تو می دواندم،پهنه به پهنه سو به سو
بافته با محبتم، رشته تار و پود جان*** تار به تار نخ به نخ، رشته به رشته پو به پو
آنچه دل از فراق او، کرد به من نمی کند*** آتش هجر من به من، آب وصال او به او
سیل سرشک و خون دل، از دل و دیده شد روان***قطره به قطره شط به شط، بحر به بحر و جو به جو
[ یُطْعِمُ غَیْرَهُ وَ یَجُوعُ،و یَکْسُو غَیْرَهُ وَ یَمْتَنِعُ مِنْ قَبُولِ عَطٰاءِ غَیْرِهِ،وَ یُمَنُّ بِذٰلِکَ وَ لا یَمُنُّ،وَ لَوْ مَلَکَ الدُّنْیٰا بِاَجْمَعِهٰا لَمْ یَرَ نَفْسَهُ فیهٰا الّا اجْنَبِیّاً،وَ لَوْ بَذَلهٰا فی ذاتِ اللّهِ فی سٰاعةٍ وٰاحِدَةٍ مٰا مَلَّ ]
سخی در عین نیازش به طعام،به دیگری میخوراند و در عین احتیاجش به لباس به دیگری میپوشاند،هدیه و احسان قبول کردن برایش بسیار مشکل،ولی هدیه و احسان به دیگران برایش بسیار آسان است،از نیکی دیگران در حق خویش ممنون ولی بر احسانش به دیگران منت ندارد،اگر مالک همۀ دنیا باشد و کلید خزائن عالم در اختیار او باشد،خود و غیر را در آن مساوی میبیند و بلکه خویش را نسبت به تمام آن اموال اجنبی میداند و اگر بر فرض زمینهای پیش آید که تمام آنچه را دارد به یک ساعت در راه خدا بدهد،کمترین اثری در دلش نخواهد کرد.
حکایاتی که از سخاوت و کرم انبیا و ائمه و اولیا ذکر شده بسیار است که قسمتی از آن را با خواست خدای کریم در شرح باب شصت و نه که در معرفت ائمۀ طاهرین علیهم السلام است ذکر خواهیم کرد.
[ قال رسول الله صلی الله علیه و آله:السخی قریب من الله،قریب من الناس،قریب من الجنة بعید من النار،و البخیل بعید من الله،بعید من الناس بعید من الجنة قریب من النار ]
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
سخی به پروردگار و به مردم و به بهشت نزدیک و از آتش جهنم دور است،در مقابل بخیل از خدا و مردم و بهشت دور و به جهنّم نزدیک است.
[ وَ لا یُسَمّیٰ سَخِیّاً الّا الْبٰاذِلُ فی طاعَةِ اللّهِ لِوَجْهِهِ وَ لَوْ کٰانَ بِرَغیفٍ أوْ شَرْبَةِ ماءٍ ]
سخی به کسی نمیگویند مگر به آن که در راه اطاعت خدا ببخشد،گر چه بخشش او گرده نان یا شربت آبی باشد.
[قٰالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله:السَّخِیُّ بِمٰا یَمْلِکُ وَ ارادَ بِهِ وَجْهَ اللّهِ،وَ امَّا الْمُتَسَخّی فی مَعْصِیَةِ اللّهِ فَحَمّالٌ لِسَخَطِ اللّهِ وَ غَضَبِهِ وَ هُوَ ابْخَلُ النّاسِ لِنَفْسِهِ فَکَیْفَ لِغَیْرِهِ اتَّبَعَ هَواهُ وَ خٰالَفَ امْرَ اللّهِ ]
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
سخاوت با مال حلال آن هم به قصد قربت تحقق پیدا میکند،اما مصرف مال نامشروع در کار خیر سخاوت نیست که چنین مصرف کنندهای حمّال سخط و غضب خداست و کسی که به سعادت خود پشتپا زند بخیلترین مردم است به نفس خود چه رسد به غیر که چنین کسی پیرو هوای نفس و مخالف با امر خداست.
در قرآن مجید آمده:
[ وَ لَیَحْمِلُنَّ أَثْقٰالَهُمْ وَ أَثْقٰالاً مَعَ أَثْقٰالِهِمْ ] (1).
و مسلماً بارهای [ گناهان ] خود را با بارهای دیگری [ از گناهان کسانی که گمراهشان کردند ] همراه با بارهای خود حمل خواهند کرد.
1) 1) -عنکبوت (29):13.
[ وَ قٰالَ النّبیُّ صلی الله علیه و آله:یَقُولُ اللّهُ:ابْنَ آدَمَ مُلْکی مُلْکی وَ مالی مالی،یا مِسْکینُ ایْنَ کُنْتَ حَیْثُ کانَ الْمُلْکُ وَ لَمْ تَکُنْ ؟ وَ هَلْ لَکَ الّا مٰا اکَلْتَ فأفْنَیْتَ وَ لَبِسْتَ فَاَبْلَیْتَ اوْ تَصَدَّقْتَ فَاَبْقَیْتَ امَّا مَرْحومٌ بِهِ اوْ مُعٰاقَبٌ عَلَیْهِ،فَاعْقِلْ انْ لٰا یَکونَ مالُ غَیْرِکَ احَبَّ الَیْکَ مِنْ مالِکَ ]
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
خداوند به انسان میگوید:این همه مِلکْها و اموال که در تصرّف شماست و شما به حسب ظاهر مالک آنید از من است و مالک حقیقی و صاحب واقعی اینها منم،ای بیچارهها ! فکر کنید که وقتی این امور مادی به صورت حقایق طبیعی در بستر خلقت بود شما کجا بودید ؟ و پس از سپری شدن عمرتان کجا خواهید بود، مگر نه این است که تمام حیثیت شما نسبت به مال فقط و فقط امانتداری است، امروز در اختیار شما و فردا در دست دیگران است،زیاده بر آنچه میخورید و فانی میکنید،اضافهتر از آنچه میپوشید و کهنه میکنید و یا در راه خدا میدهید و برای فردای خود ذخیره مینمایید،دیگر چه کاری از دست شما نسبت به ملک و مال برمیآید ؟ !
رابطۀ شما با مال اگر همآهنگ با دستورهای حق باشد،در فردای قیامت غرق
رحمت حق خواهید بود و اگر مخالف با فرمانهای الهی باشد به عذاب دچار خواهید شد،به هوش باشید که مال دیگران نزد شما از مال خودتان محبوبتر نباشد،به این معنی که به داده و عنایت حق از راه حلال قناعت کنید و پس از رفع نیاز خویش از حلال،بقیه را با خدا معامله کنید،به ملک و مال خود قانع باشید و از چشم داشتن به اموال دیگران بپرهیزید.
[ فَقَدْ قٰالَ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام:مٰا قَدَّمْتَ فَهُوَ لِلْمالِکینَ،وَ مٰا اخَّرْتَ فَهُوَ لِلْوارِثینَ،وَ ما مَعَکَ فَمٰا لَکَ عَلَیْهِ سَبیلٌ سِوَی الْغُرورِ بِهِ.کَمْ تَسْعی فی طَلَبِ الدُّنْیٰا وَ کَمْ تَرْعی ؟ أَ فَتُریدُ انْ تُفْقِرَ نَفْسَکَ وَ تُغنِیَ غَیْرَکَ ؟ ! ]
امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید:
آنچه از مال دنیا در راه خیر و برای حضرت حق مصرف کنی و پیش از مرگ برای آخرت ذخیره نمایی برای خود تو باقی خواهد ماند و آنچه را نگه داری و برای بعد از خود بگذاری نصیب وارثانت میشود.
اموال منقول و غیر منقول که در دست تو حبس است و آن را در راه حضرت حق قرار نمیدهی،تنها سودش برای تو ایجاد غرور و خودنمایی و فخر و تکبر است.
چه اندازه برای این دنیای دنی و مغرورکننده،خود را به زحمت و رنج میاندازی، چقدر این دنیا را به سوی خود میکشی،میخواهی با جمع ثروت خود را در پیشگاه حقّ تهیدست و بیچاره و وارث را صاحب ثروت و مال کنی ؟ وه که چه بدبختی.
برای توضیح بیشتر در این مسئله به شرح حدیث 29 و30 و31 و32 دربارۀ قناعت و حرص و زهد و دنیا در جلد هشتم مراجعه کنید.
قٰالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:اَلسَّخاءُ خُلُقُ اللّهِ الْاَعْظَمُ (1).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:سخاوت،بزرگترین خُلق الهی است.
وَ قٰالَ صلی الله علیه و آله:اِنَّ السَّخٰاءَ شَجَرَةٌ مِنْ اشْجٰارِ الْجَنَّةِ لَهٰا اغصٰانٌ مُتَدَلِّیَةٌ فی الدُّنْیٰا فَمَنْ کٰانَ سَخِیّاً تَعَلَّقَ بِغُصْنٍ مِنْ اغْصٰانِهٰا فسٰاقَهُ ذٰلِکَ الْغُصْنُ الیَ الْجَنَّةِ (2).
و نیز رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:سخا درختی از درختان بهشت است که برای آن شاخههایی است آویخته در دنیا،هر کس سخی است چسبیده به شاخهای از آن درخت بهشتی است که آن شاخه او رابه بهشت میبرد.
قٰالَ الصّادِقُ علیه السلام:اِنَّ اللّهَ تَبَارَکَ وَ تَعٰالیٰ رَضِیَ لَکُمْ الْاِسْلٰامَ دیناً فَاَحْسِنُوا صُحْبَتَهُ بِالسَّخاءِ وَ حُسْنِ الْخُلْقِ (3).
امام صادق علیه السلام فرمود:خدای تبارک و تعالی اسلام را به عنوان دین برای شما پسندید،مصاحبت با این مکتب را با سخاوت و حُسن خلق نیکو بدارید.
قٰالَ عَلِیٌّ علیه السلام:اَلسَّخٰاءُ وَ الشَّجٰاعَةُ غَرائِزُ شَریفَةٌ یَضَعُهٰا اللّهُ سُبْحٰانَهُ فیمَنْ احَبَّهُ وَ امْتَحَنَهُ (4).
علی علیه السلام فرمود:سخا و شجاعت از غرایز شریف است که خداوند هر دو را در
بندۀ محبوب امتحان شدهاش قرار داد.
و قَالَ علیه السلام:عَلَیْکُمْ بِالسَّخٰاءِ وَ حُسْنِ الْخُلْقِ فَاِنَّهُمٰا یَزیدانِ الرِّزْقَ وَ یُوجِبٰانِ الْمَحَبَّةَ (1).
و نیز آن حضرت فرمود:بر شما باد به سخا و حُسن خلق که هر دو اضافه کنندۀ روزی و باعث جلب محبتند.
در جنگی عدهای اسیر شدند،نبی اسلام صلی الله علیه و آله فرمان اعدام اسیران را داد،چون نوبت اعدام به یکی از اسرا رسید،حضرت فرمود:او را نکشید که خدای من به خاطر پنج صفت که در اوست او را بخشید:سخا،صدق لسان،حُسن خلق، غیرت بر ناموس،شجاعت.
اسیر از این معنا تعجب کرد،به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرضه داشت:ایمان بر من تعلیم کن،حضرت وی را به عرصۀ اسلام هدایت کرد،پس از مدتی در یکی از جنگها در رکاب پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله به شرف شهادت نایل شد (2).
وَ قٰالَ علیه السلام:اَلْبُخْلُ جٰامِعٌ لِمَسٰاوِئِ الْعُیُوبِ وَ هُوَ زِمٰامٌ یُقٰادُ بِهِ الیٰ کُلِّ سُوءٍ (3).
و نیز علی علیه السلام فرمود:بخل،مرکز تمام عیوب و راهبر به سوی تمام بدیهاست.
از وجود مقدس امام عصر علیه السلام روایت شده که فرموده است:
از پروردگارم حیا میکنم بهشت را برای برادر دینی خود از او بخواهم ولی نسبت به دینار و درهم در حقّ او بخل ورزم،چون قیامت شود حضرت حقّ به من بگوید:اگر بهشت از تو بود هر آینه بخیلتر،بخیلتر،بخیلتر از آن درهم و دینار نسبت به برادرت بودی.
رسول اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید:
مردان چهار نفرند:
1-سخی،2-کریم،3-بخیل،4-لئیم.
سخی کسی است که میخورد و میخوراند،کریم کسی است که نیاز خود را به دیگران میدهد،بخیل کسی است که میخورد و نمیخوراند،پست آن آدمی است که نمیخورد و نمیخوراند (1).
1) 1) -جامع الأخبار:113،فصل 69؛بحار الأنوار:356/68،باب 87،حدیث 18.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
مَنْ کٰانَ الْاَخْذُ احَبَّ الَیْهِ مِنَ الْعَطٰاءِ فَهُوَ مَغْبُونٌ لِاَنَّهُ یَرَی الْعٰاجِلَ بِغَفْلَتِهِ افْضَلَ مِنَ الْآجِلِ.
وَ یَنْبَغی لِلْمُؤْمنِ اذٰا اخَذَ انْ یَأْخُذَ بِحَقٍّ وَ اذا أعْطیٰ فَفی حَقٍّ وَ بِحَقٍّ وَ مِنْ حَقٍّ.
فَکَمْ مِنْ آخِذٍ مُعْطٍ دینَهُ وَ هُوَ یَعْلَمُ،وَ کَمْ مِنْ مُعْطٍ مُورِثٍ نَفْسَهُ سَخَطَ اللّهَ،وَ لَیْسَ الشَّأْنُ فِی الْاَخْذِ وَ الْاِعْطاءِ وَ لٰکِنْ فِی النّاجی،وَ النّاجی مَنِ اتَّقَی اللّهَ فِی الْاَخْذِ وَ الْاِعْطٰاءِ وَ اعْتَصَمَ بِحَبْلِ الْوَرَعِ.
وَ النّاسُ فی هٰاتَیْنِ الْخَصْلَتَیْنِ خٰاصٌّ وَ عٰامٌّ،فَالْخاصُّ یَنْظُرُ فی دَقیقِ الْوَرَعِ فَلٰا یَتَنٰاوَلُ حَتّیٰ یَتَیَقَّنَ انَّهُ حَلالٌ وَ اذا اشْکَلَ عَلَیْهِ تَنٰاوَلَ عِنْدَ الضَّرُورةِ،وَ الْعٰامُّ یَنْظُرُ فِی الظّاهِرِ فَمٰا لَمْ یَجِدْهُ وَ لا یَعْلَمُهُ غَصْباً وَ لا سِرْقَةً تَنٰاوَلَ،وَ قٰالَ:لا بَأْسَ هُوَ لی حَلٰالٌ.
وَ الْاَمینُ فی ذٰلِکَ مَنْ یَأْخُذُ بِحُکْمِ اللّهِ وَ یُنْفِقُ فی رِضٰاهُ.
[ مَنْ کٰانَ الْاَخْذُ احَبَّ الَیْهِ مِنَ الْعَطٰاءِ فَهُوَ مَغْبُونٌ لِاَنَّهُ یَرَی الْعٰاجِلَ بِغَفْلَتِهِ افْضَلَ مِنَ الْآجِلِ،وَ یَنْبَغی لِلْمُؤْمنِ اذٰا أَخَذَ انْ یَأْخُذَ بِحَقٍّ وَ اذا أعْطیٰ فَفی حَقٍّ وَ بِحَقٍّ وَ مِنْ حَقٍّ ]
مسئله مال دوستی و عشق به درهم و دینار فطری هر انسان است و اگر محبت به مال دنیا نبود،نظام زندگی بشری از هم میگسست،چیزی که هست اگر محبت به مال مقیّد به بازدارندههای الهی از قبیل ورع و تقوا و قوانین حلال و حرام خدایی نباشد آدمی را دچار مرض بسیار خطرناک استکبار،استغنا و طغیان خواهد کرد و در جوّ این امراض است که آدمی تبدیل به غول وحشتآوری شده و دچار تجاوز و یاغیگری و پایمال کردن حقوق انسانها در همۀ شؤون حیات خواهد شد.
انسان در درجۀ اوّل باید تمام سعی و کوشش او بر این باشد که از راه مشروع:
دامداری،کشاورزی،صنعت،تجارت و شؤون این چهار اصل،به کسب مال بپردازد و در خرج مال هم قوانین الهی را مراعات کند.
دارنده مال و یا خواهندۀ مال اگر عامل بیت المال است و یا عامل شخصی به حکم آیات و روایات باید از اهلیّت کامل و امانت و حفظ و صلاحیت علمی و بصیرتی برخوردار باشد.
که اگر بیت المال دست اینگونه افراد باشد و یا مال و ثروت در اختیار چنین
انسانهایی قرار گیرد.استعدادها به کار میافتد و ارزشها ظاهر میشود و هنر انسان بودن اوج میگیرد،تا جایی که کشور نمونۀ بهشت و ملّت نمونۀ ملایکۀ الهی میگردند.
مسئله به دست آوردن مال اگر از طریق غیر حق صورت گیرد،زیانهای غیر قابل جبران برای فرد و جامعه به بار میآورد.
شهوت پولپرستی از بدترین موانع در راه رشد و تکامل و سعادت و تعالی انسان است.
مال و ثروت و عشق به پول گاهی منبع طغیان هواها و غرایز و امیال و خودخواهیهاست،به صورتی که انسان را به هلاکت انداخته و راه نجات را بر وی مسدود میکند.
در صدر اول اسلام پس از انحراف خسارت باری که در مسئلۀ خلافت به وجود آمد و دست پاکترین و امینترین و آگاهترین امت،یعنی حضرت امیر المؤمنین علیه السلام از مقام الهی و خداییش که پیامبر صلی الله علیه و آله مأمور ابلاغ آن بود از حکومت قطع شد، ثروت بیحسابی که از فتح بلاد در اختیار مردم و بیت المال قرار گرفت و اخذ و عطاهای نابجایی که انجام گرفت بلاهایی به سر قرآن و حدیث و مملکت و ملّت و تربیت و اخلاق و عقاید آورد که بدون شک تا بر پا شدن صبح محشر قابل جبران نیست.
من ریشۀ تمام اختلافات مسلمانان و بلاها و مصایبی که در تمام شؤون زندگی، بعد از مرگ پیامبر صلی الله علیه و آله تاکنون به سر جامعه اسلامی آمده معلول همان اخذ و عطای غلط مال میدانم.
تحریف در تفسیر آیات کتاب حق و به خصوص تحریف در حدیث در سایۀ اخذ و عطای خلفا و به خصوص بنی امیه و بنی عباس که هر درهمش تیشهای به ریشۀ
حقیقت بود،پایهگذار مکتبها و مسلکها در برابر صراط مستقیم الهی در پوشش اسلام شد که از این رهگذر نه تعداد گمراهان تاکنون بر ما معلوم است و نه ضربههای مادی و معنوی و تربیتی که بر پیکر انسان وارد آمد بر ما روشن است.
امامان معصوم و راستین که امامتشان انتخاب خدا بود و رسول حق مأمور ابلاغ آن خانهنشین شدند،ستمپیشگان بر تمام شؤون حیات مردم حاکمیت یافتند، بازرگانان حدیث چهرههای پاک را به تهمت گرفتند و ناپاکان را پاک جلوه دادند، قرآن را بر اساس میل خطرناکترین افراد اموی و عباسی تفسیر کردند و به نفع آنان هزاران حدیث جعل نمودند،اولیای الهی هم چون ابوذرها و حجرها و رشیدها و میثمها و کمیلها و سعیدها تبعید شده و عاقبت بر دار شهادت رفتند و حکم بن عاصها و مروانها و...که تبعیدشدگان خدا بودند به مدینه بازگشته و همه کاره اسلام شدند،اطفال اموی در گهوارههای بند طلا خوابانده شدند و مردان و زنان و کودکان الهی در سرزمین کربلا نشسته و گرسنه با فجیعترین وضعی به شهادت رسیدند.
زندانهای معاویه و یزید و مروان و عبد الملک و هشام و ولید اموی و مهدی و هادی و هارون و مأمون و متوکل عباسی از اهل حقیقت پر بود و آنان به جرم ایمان و آگاهی از قرآن زیر بدترین شکنجهها بودند،ولی در رأس دستگاههای دولتی بیدینان واقعی با پول بیتالمال و عطاهای بیجا مشغول کندن درخت اسلام از ریشه بودند.
قاضیان آلوده،روحانی نمایان فاسد،وعاظ السلاطین،دبیران و معلمان شکمپرست با اخذ پول کلان از بانیان فساد و تباهی، دواسبه به هدم بنیان اسلام تاختند.
پول آری ! پول،اخذ و عطا آری ! اخذ و عطا چه بلاها که بر سر پاکان و مظلومان
و نیکان و اولیای حق و انبیا و امامان و کتب آسمانی و حدیث نیاورد.
اگر پول دست پاکان بود و یا گیرندگان مال از پاکان بودند اسلام و ملّت اسلام به این همه تفرقه و جدایی و مصیبت دچار نمیشد.
دولتهای به ظاهر اسلامی امروز که ننگ تاریخ هستند با دادن و گرفتن پول، آن هم از جیب مردم و حق مردم و نفت و معادن مردم و بیت المال مردم چه میکنند،چه روابط نامشروعی که با استعمار و سازمانهای جاسوسی ندارند،چه سرها که از تن جدا نمیکنند،چه پاکانی را که از صحنۀ حیات نمیرانند،چه سفرههایی که از فساد و شهوت پهن نمیکنند،چه جنایتها که به بار نمیآورند و چه خیانتها که مرتکب نمیشوند ؟ ! !
عمّال اینان که با اخذ ثمن نجس به دینفروشی و غیرتفروشی و از دست دادن شرف انسانی مشغولند چه ظلمها که نمیکنند و چه جاسوسیها که بر علیه ملتهای مظلوم نمینمایند ؟ !
دربارۀ این چنین پول که کثیفترین پول و نجسترین مال است در«مقامات حمیدی»آمده:
ای طلعت تو نحستر از صورت زحل***وی خوی تو نفایه(1)ولی نیک تو بدل
احباب را ز مهر تو با یک دیگر نفاق*** زهاد را زعشق تو با یک دیگر جدل
هر مرد را تویی به هوا سایق قضا*** مر خلق را تویی به هوس رهبر اجل
1) 1) نفایه: هر چیزکه به سبب فساد و پستی و بی قیمتی به دور انداخته شود.
دلبند بیثباتی و دلدار شوم پی***محبوب بیوفایی و مرغوب مبتذل
مسجود احمقان شده چون نار و چون صلیب*** معبود ابلهان شده چون لات و چون هبل
در چشم اهل دانش و در دست اهل عقل*** بی وزن هم چو بادی و چون خاک بی محل(1)
در گیر و دار این اخذ و عطاهای نامشروع که هدفی جز هدم اسلام و آثار آن نداشت اگر ائمۀ معصومین علیهم السلام از علی علیه السلام تا امام عصر و یاران باوفایشان به فریاد اسلام نمیرسیدند و اگر بزرگان دین شیعه از جادۀ تبعید و شهادت و رنج و زحمت و خون نمیگذشتند،امروز و فردا از اسلام جز اسمی باقی نبود و باور کنید که همان اسم خشک هم از دین خدا باقی نمانده بود و به عمر پر برکت دین خاتمه داده میشد،از این جهت امام صادق علیه السلام در این فصل مسئله اخذ و عطا را متذکر شده و میفرماید:
هر کس گرفتن چیزی از مردم در نزدش محبوبتر از بخشش باشد مغبون است، چه او منفعت دنیا را بر اثر غفلت از بخشش و عطای در راه خدا که نفع آخرت است بهتر دانسته است.
سزاوار است انسان آنچه را میگیرد به حق و موافق شرع باشد و هرگاه میبخشد در راه حق و به حق و از حق باشد.
چه بسا که اخذ کننده در برابر اخذش دینش را معامله میکند که این بدترین معامله است و چه بسا عطاکننده که بر اثر عطایش در معرض سخط و غضب حضرت حق قرار میگیرد که مصداق اتم و اکمل این جمله همان دستگاههای ستم و عمل کثیفشان هستند و در مرحلۀ بعد آنان که بدون استحقاق از خمس و زکات
1) 1)- حمیدالدین عمر بن محمود.
و صدقات استفاده میکنند و یا اینگونه حقوق را در راه شهرت و شخصیت خود به افراد غیر مستحق میدهند.
سپس حضرت میفرماید:
من در اصل موضوع سخن ندارم،سخنم در این است که در اخذ و عطا اهل نجات کیانند و اهل هلاکت و بدبختی کدام طایفهاند ؟
اهل نجات آنان هستند که در اخذ و عطا جانب تقوا را رعایت میکنند و به حبل ورع و پاکدامنی چنگ میزنند.
امام صادق علیه السلام در دنبالۀ روایت میفرمایند:
مراتب آدمی در تقوا و ورع منقسم به دو قسم است:خاص و عام.
جماعتی در مسئلۀ اخذ،کمال دقّت را به کار میبرند و تا صد در صد یقین به حلال بودن مال و مورد نداشته باشند از گرفتن امتناع میورزیدند و به وقت ضرورت هم به بیش از سد جوع و پوشش بدن روی نمیآورند.
و دیگر دستهای هستند که تنها به ظاهر مسئله اکتفا میکنند و تفحّص زیادی نمینمایند و همین که بر حسب ظاهر علم به غصب و سرقت و حرمت ندارند اکتفا کرده و دست خویش را برای گرفتن دراز میکنند.
در ایّام تحصیل به وسیلۀ یکی از نیک مردان که دستش از مال دنیا تهی بود از فقر شدید خانواده محترمی باخبر شدم،به توسّط آن نیک مرد،ماه به ماه یا چند هفته به چند هفته کمک ناچیزی به آن خانواده میکردم.
یک روز مبلغ بیست و پنج تومان که در آن روز مخارج چند روز یک خانواده را اداره میکرد برای آن خانواده به توسط آن مرد پاک فرستادم ولی پس از چند لحظه آن مقدار را برگرداند،در حالی که میدانستم با داشتن عایله سنگین به آن محتاج است،سبب برگشت دادن پول را از واسطه پرسیدم پاسخ گفت:سرپرست خانواده فقیر گفت:من مخارج امروز و فردا را دارم این مقدار پول را به کسی بدهید که خرج امروز و امشبش را ندارد.
راستی،پاکدامنی و ورع و عفت نفس و دیگر دوستی چه میکند و چه نقش پاک و ارزندهای را در زندگی ایفا مینماید.
اینگونه افراد دارای اخلاق حسنه و صفات پسندیدهاند و همانانند که خدای مهربان در قرآن مجید از آنها به عنوان اولیایش یاد فرموده است که هدفی جز حق و حقیقت و صبر در برابر پیش آمدها برای کمال نفس ندارند و همینانند که با تمام وجود به پیشگاه مقدس حضرت دوست عرضه میدارند:
الهی به مستان میخانهات***به عقل آفرینان دیوانه ات
به میخانه وحدتم راه ده*** دل زنده و جان آگاه ده
دماغم زمیخانه بویی شنید*** حذر کن که دیوانه هویی شنید
بزن هر قدر خواهیم پا به سر*** سرمست از پا ندارد خبر
به میخانه آی و صفا را ببین ***مبین خویشتن را خدا را ببین
جهان منزل راحت اندیش نیست*** ازل تا ابد یک نفس بیش نیست(1)
دوستی داشتم که در کار خیر و گرهگشایی از زبدههای این روزگار بود،در بنای بسیاری از مساجد و بیمارستانها و مدارس و خانهسازیها برای مستحقّان
1) 1)- آریتمانی.
و مشاهد مشرفه و حوزههای علمیه سهم به سزایی داشت،میگفت:هر شب جمعه برای رسیدگی به بناهایی که در جهت خیر داشتم به قم میرفتم،در این رفت و آمد از فقر دهها خانواده مطلع شدم،برای هر یک به فراخور حالشان سهمی قرار دادم،عصر پنجشنبهای نزدیک حرم نشسته بودم،پیرهزنی سراغم را میگرفت، یکی از خادمان حرم وی را به سوی من هدایت کرد،یازده ریال به من داد،به او گفتم:چیست ؟ پاسخ داد:من از آن خانوادههایی هستم که از اعطای شما سهم دارد،با زحمت به شناخت شما نایل شدم،تا دیروز بیخرجی بودم،دیروز پسرم از سربازی آمد و همان دیروز سرکار رفت و شب با گرفتن مزد به خانه آمد این یازده ریال از کمک شما باقی مانده بود که من با کمک پسرم نسبت به آن بینیاز شدم، خرج کردن آن را حرام دانستم،به این خاطر پس آوردم تا به مستحق دیگر برسد ! !
خلق را حق چو ساخت در ظلمت***نورشان ریخت بر سر از رحمت
اندر ایشان نهاد گوهرها***از صفات قدیم و علم و سخا
تا تو خود در صفات او بینی*** در صفت هایش ذات او بینی
پس تو در خود ببین صفات خدا*** گرچه اندک بود بدان زصفا
کز چه سان است آن صفات ضمیر*** سیر کن زین قلیل سوی کثیر
زین صفات قلیل رو سوی اصل ***مکن اندر میان هر دو تو فصل
قٰالَ الصّٰادِقُ علیه السلام:
ثَلٰاثَةُ اشْیٰاءَ فی کُلِّ زَمانٍ عَزیزَةٌ وَ هِیَ الْاِخاءُ فِی اللّه،وَ الزَّوْجَةُ الصّالِحَة الْألیفَةُ فی دینِ اللّه،وَ الْوَلَدُ الرَّشیدُ،وَ مَنْ اصٰابَ احْدَی الثَّلٰاثَةِ فَقَدْ اصٰابَ خَیْرَ الدّارَیْنِ وَ الْحَظُّ الْاَوْفَرَ مِنَ الدُّنْیٰا وَ احْذَرْ أنْ تُواخِیَ مَنْ ارٰادَکَ لِطَمَعٍ أَو خَوْفٍ اوْ اکْلٍ أوْ شُرْبٍ وَ اطْلُبْ مُؤاخاةَ الْاَتْقِیاءِ وَ لَوْ فی ظُلُمٰاتِ الْاَرْض وَ انْ افْنَیْتَ عُمْرَکَ لِطَلَبِهِمْ فَاِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یَخْلُقْ عَلیٰ وَجْهِ الْاَرْضِ افْضَلَ مِنْهُمْ بَعْدَ النَّبیِّینَ صَلَوٰاتُ اللّهِ عَلَیْهِمْ وَ الْاَوْلِیٰاءِ وَ مٰا انْعَمَ اللّهُ عَلَی الْعَبْدِ بِمِثْلِ مٰا انْعَمَ بِهِ مِنَ التَّوْفیق لِصُحْبَتِهِمْ قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: [ الْأَخِلاّٰءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقِینَ ] (1).
وَ اظُنُّ أنَّ مَنْ طَلَبَ فی زَمانِنٰا هٰذا صَدیقاً بِلٰا عَیْبٍ بَقِیَ بِلٰا صَدیقٍ.
أَ لٰا تَریٰ أنَّ اوَّلَ کَرامَةٍ اکْرَمَ اللّهُ تَعالی بِهٰا انْبِیٰاءَهُ عِنْدَ اظْهٰارِ دَعْوَتِهِمْ تَصْدیقُ امینٍ أوْ وَلیٍّ وَ کَذٰلِکَ مِنْ اجَلِّ مٰا اکْرَمَ اللّهُ بِهِ اصْدِقاءَهُ وَ اوْلِیاءَهُ وَ امَناءَهُ صُحْبَةُ انْبِیائِهِ وَ هُوَ دَلیلٌ عَلیٰ أنَّ ما فِی الدَارَیْنِ نِعْمَةٌ احْلیٰ وَ اطْیَبُ وَ ازْکیٰ مِنَ الصُّحْبَةِ فِی اللّهِ وَ الْمُؤاخٰاةِ لِوَجْهِهِ.
1) 1) -زخرف (43):67.
[ ثَلٰاثَةُ اشْیٰاءَ فی کُلِّ زَمانٍ عَزیزَةٌ وَ هِیَ الْاِخاءُ فِی اللّه، وَ الزَّوْجَةُ الصّالِحَة الْألیفَةُ فی دینِ اللّه،وَ الْوَلَدُ الرَّشیدُ،وَ مَنْ اصٰابَ احْدَی الثَّلٰاثَةِ فَقَدْ اصٰابَ خَیْرَ الدّارَیْنِ وَ الْحَظُّ الْاَوْفَرَ مِنَ الدُّنْیٰا وَ احْذَرْ أنْ تُواخِیَ مَنْ ارٰادَکَ لِطَمَعٍ أَو خَوْفٍ اوْ اکْلٍ أوْ شُرْبٍ وَ اطْلُبْ مُؤاخاةَ الْاَتْقِیاءِ وَ لَوْ فی ظُلُمٰاتِ الْاَرْض وَ انْ افْنَیْتَ عُمْرَکَ لِطَلَبِهِمْ فَاِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یَخْلُقْ عَلیٰ وَجْهِ الْاَرْضِ افْضَلَ مِنْهُمْ بَعْدَ النَّبیِّینَ صَلَوٰاتُ اللّهِ عَلَیْهِمْ وَ الْاَوْلِیٰاءِ وَ مٰا انْعَمَ اللّهُ عَلَی الْعَبْدِ بِمِثْلِ مٰا انْعَمَ بِهِ مِنَ التَّوْفیق لِصُحْبَتِهِمْ قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: [ الْأَخِلاّٰءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقِینَ ] (1)]
در این فصل حضرت صادق علیه السلام به مسئله با عظمت برادری در راه حق اشاره دارند که در اواخر جلد نهم در باب چهل و پنجم در شرح معاشرت به دقایق و لطایف این بحث اقدام شد و در این باب تنها به ذکر ترجمه تحت اللفظی روایت اکتفا میشود.
1) 1) -زخرف (43):67.
سه چیز در هر زمان بسیار اندک و کم و عزیز الوجود است:
1-برادری و اخوّت در راه خدا.
2-همسر صالحه که الفت به شوهر داشته باشد و در فنون اطاعت تقصیر نکند و در حفظ سیرت خود و مال شوهر کوشا باشد.
3-فرزند رشید صالح.
هر کس یکی از اینها را داشته باشد،به حقیقت که به خیر دنیا و آخرت رسیده است.
از برادری با کسی که برادریش برای طمع،یا برای ترس یا برای خوردن و آشامیدن است بپرهیز که البته شناخت اینان در حین برادری و دوستی ممکن است.
برادری را انتخاب کن که اهل تقواست و در تفحص از این گونه افراد هر چند در ظلمات باشد و عمرت را بر باد دهد کوشا باش؛زیرا بعد از انبیا و اولیا بهتر از مردم با تقوا و پرهیزکار آفریده نشده و هیچ نعمتی به مانند نعمت برادری با ایشان به بندگان عطا نشده،چنانچه در قرآن مجید آمده:
برادران و مصاحبان در دنیا در آخرت دشمن یکدیگرند مگر اهل تقوا و پرهیزکاران.
در این قسمت از روایت،ملا عبد الرزاق لاهیجی میگوید:
بدان که خلّت و دوستی در بنی آدم از چهار وجه بیرون نیست:دو وجه آن مستحسن است و مثمر سعادت سرمدی و دو وجه دیگر مذموم و منتج شقاوت ابدی.
آن دو که مستحسن است:
یکی: خلّت حقیقی است که آن را محبّت روحانی خوانند و استناد به آن به تناسب ارواح است و تعارف آن،چون محبت انبیا و اولیا با یکدیگر.
دوم: محبت قلبی است و آن مستند است به تناسب اوصاف کامله و اخلاق فاضله چون محبت صلحا و اتقیا در حق یکدیگر و دوستی امم به انبیا و ائمۀ هدی علیهم السلام.
و اما آن دو که مذموم است:
یکی: به سبب تیسیر مصالح است چون محبت تجّار و صناع و دوستی خدّام با مخادیم و ارباب حاجات با اغنیا.
دوم: محبت نفسانیه است و استناد آن به لذّات حسّیّه و مشتهیات نفسیّه است و چون در قیامت اسباب این دو نوع محبت مفقود باشد و غرض و غایت آن به حصول نرسد آن محبت زوال پذیرد و به دشمنی مبدل گردد،پس باید که مقصود اهل ایمان از خلّت و محبت با یکدیگر محض رضای الهی باشد و مشوب به اغراض دنیوی نباشد تا در قیامت به خطاب مستطاب:
[ یٰا عِبٰادِ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ وَ لاٰ أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ ] (1).
[ خدا آن روز به آنان گوید:] ای بندگان من ! امروز نه بیمی بر شماست و نه اندوهگین میشوید.
سرافراز گردند.
1) 1) -زخرف (43):68.
[ وَ اظُنُّ أنَّ مَنْ طَلَبَ فی زَمانِنٰا هٰذا صَدیقاً بِلٰا عَیْبٍ بَقِیَ بِلٰا صَدیقٍ.أَ لٰا تَریٰ أنَّ اوَّلَ کَرامَةٍ اکْرَمَ اللّهُ تَعالی بِهٰا انْبِیٰاءَهُ عِنْدَ اظْهٰارِ دَعْوَتِهِمْ تَصْدیقُ امینٍ أوْ وَلیٍّ وَ کَذٰلِکَ مِنْ اجَلِّ مٰا اکْرَمَ اللّهُ بِهِ اصْدِقاءَهُ وَ اوْلِیاءَهُ وَ امَناءَهُ صُحْبَةُ انْبِیائِهِ وَ هُوَ دَلیلٌ عَلیٰ أنَّ ما فِی الدَارَیْنِ نِعْمَةٌ احْلیٰ وَ اطْیَبُ وَ ازْکیٰ مِنَ الصُّحْبَةِ فِی اللّهِ وَ الْمُؤاخٰاةِ لِوَجْهِهِ ]
حضرت صادق علیه السلام در دنباله روایت میفرماید:
گمان من این است که هر کس در این زمان دنبال چنین رفیقی که از هر عیبی پاک باشد بگردد،یافتنش میسّر نباشد.
آیا نمیبینی که اوّل کرامت و عزّتی که کرامت فرمود کریم علی الاطلاق به پیامبران خود،وجود اصدقا و اولیا بوده که ایشان در وقت اظهار نبوت انبیا و وصایت اوصیا،پیش از همه تصدیق انبیا و اوصیا کردند و باعث رونق و رواج نبوت و وصایت شدند و هم چنین عظیمترین نعمتی که خداوند کرامت فرمود به اصدقا و اولیا و امنا،صحبت و معاشرت پیامبران با آنان بود و این هر دو دلیلی هستند واضح و برهانی قاطع بر این که در دنیا و آخرت نعمتی شیرینتر و خوشتر از صحبت فی اللّه و برادری با برادران مؤمن در راه خدا نیست.
گر آسایشی خواهی از روزگار***جمال عزیزان غنیمت شمار
به جمعیت دوستان روی نه*** پراکندگی را به یک سوی نه(1)
1) 1)- امیر خسرو دهلوی.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
شٰاوِرْ فی امُورِکَ مِمّا یَقْتَضی الدّینُ مَنْ فیهِ خَمْسُ خِصٰالٍ:عقلٌ وَ عِلْمٌ وَ تَجْرِبَةٌ وَ نُصْحٌ وَ تَقْوٰی فاِنْ لَمْ تَجِدْ فَاسْتَعْمِلِ الْخَمْسَةَ وَ اعْزِمْ وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَاِنَّ ذٰلِکَ یُؤَدِّیکَ الیَ الصَّوابِ.
وَ مٰا کٰانَ مِنْ امُورِ الدُّنْیٰا الَّتی هِیَ غَیْرُ عائِدَةٍ الیَ الدّینِ فَارْفَضْهٰا وَ لا تَتَفَکَّرْ فیهٰا فَاِنّکَ اذا فَعَلْتَ ذٰلِکَ اصَبْتَ بَرَکَةَ الْعَیْشِ وَ حَلٰاوَةَ الطّاعَةِ.
وَفِی الْمَشْوَرَةِ اکْتِسٰابُ الْعِلْمِ،وَ الْعٰاقِلُ مَنْ یَسْتَفیدُ مِنْهٰا عِلْماً جَدیداً وَ یَسْتَدِلُّ بِهِ عَلَی الْمَحْصُولِ مِنَ الْمُرادِ.
وَ مَثَلُ الْمَشْوَرَةِ مَعَ اهْلِهٰا مَثَلُ التَّفَکُّرِ فی خَلْقِ السَّمٰاواتِ وَ الْاَرْضِ وَ فَنٰائِهِمٰا وَ هُمٰا غَنِیّانِ عَنِ الْعَمَدِ (1)لِاَنَّهُ کُلَّما تَفَکَّرَ فیها غٰاصَ فی بُحُورِ نُورِ الْمَعْرِفَةِ وَ ازْدادَ بِهِمٰا اعْتِبٰاراً وَ یَقیناً.
وَ لا تُشاوِرْ مَنْ لا یُصَدِّقُهُ عَقْلُکَ وَ انْ کٰانَ مَشْهُوراً بِالْعَقْلِ وَ الْوَرَعِ وَ اذا شٰاوَرْتَ مَنْ یُصَدِّقُهُ قَلْبُکَ فَلٰا تُخٰالِفْهُ فیما یُشیرُ بِهِ عَلَیْکَ وَ انْ کٰانَ بِخَلٰافِ مُرادِکَ فَاِنَّ النَّفْسَ تَجْمَحُ مِنْ قَبُولِ الْحَقِ،وَ خِلٰافُها عِنْدَ الْحَقٰائِقِ ابْیَنُ،قَالَ اللّهُ تَعَالیٰ:
[ وَ شٰاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ ] (2)،و قَالَ تَعَالَی: [ وَ أَمْرُهُمْ شُوریٰ بَیْنَهُمْ ] (3).
[ شٰاوِرْ فی امُورِکَ مِمّا یَقْتَضی الدّینُ مَنْ فیهِ خَمْسُ خِصٰالٍ:
عَقْلٌ وَ عِلْمٌ وَ تَجْرِبَةٌ وَ نُصْحٌ وَ تَقْوٰی فاِنْ لَمْ تَجِدْ فَاسْتَعْمِلِ الْخَمْسَةَ وَ اعْزِمْ وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَاِنَّ ذٰلِکَ یُؤَدِّیکَ الیَ الصَّوابِ ]
امام صادق علیه السلام در این باب به یکی از مسائل مهّم که گاهی خیر دنیا و آخرت انسان در آن است یعنی مسئله مشورت با صاحبان صلاحیت اشاره میفرمایند.
امام علیه السلام بیان میدارند:
در اموری که اقتضای دین و امر آخرت است،با کسی که دارای پنج خصلت است مشورت کن:
1-از عقل و اندیشۀ پاک و روشنی برخوردار باشد.
2-دارای علم و دانش باشد.
3-از عرصۀ با عظمت تجربه در تمام امور برخوردار باشد.
4-در او روح نصیحت و خیرخواهی و راهنمایی به حق قوت داشته باشد.
5-از محرمات و منهیّات در پرهیز بوده و صاحب تقوا و خویشتنداری باشد.
اگر اندیشه و عقل انسان بر همه امور و حقایقِ لازم و به خصوص عواقب کارها و برنامهها احاطۀ کامل داشت،نیاز به مشورت نبود،ولی سازمان و ساختمان عقل
به گونهای نیست که بتواند عاقبت واقعی هر برنامه و کاری را درک کند،نورافکن عقل قوی نیست و محدودۀ درک و فهم و بینش انسان بسیار کم است.
انسان اگر بخواهد با تکیه بر عقل تنهای خود به هر امری وارد گردد به هر کاری دست بزند،بدون شک ضرر و خسارت انسان بیش از منفعت او خواهد بود.
تاریخ بشر روشنتر از آفتاب نشان میدهد که حرکت در مسیر زندگی به همراهی عقل تنها خسارتهای غیر قابل جبران نصیب انسان کرده است.
قسمت عمدهای از بدبختیها و تیرهروزیهای بشر در طول تاریخ معلول همین داستان است.
آنان که از کمکگیری از عقول بالاتر و اندیشههای الهی و تفکرات خدایی و به خصوص از کمکگیری از عقول سفیران حق و امامان معصوم علیهم السلام تکبر کردند به چاه مذلّت و هلاکت افتادند.
تشکیل سمینارها،کنفرانسها،مجالس قانونگذاری،مجالس مشورتی،همه و همه دلیل قاطع و برهان ساطعی بر این حقیقت است که عقل و علم انسان به هر درجهای که باشد باز نیاز به مشورت دارد.
آیات و روایات بسیار مهم اسلامی هم این معنا را تصدیق میکنند و انسان را به مشورت با عقول عالیه در امر دین و دنیا و امروز و فردا توجه میدهند.
حضرت موسی بن جعفر علیه السلام به هشام فرمودند:
یٰا هِشْامُ ! انَّ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حُجَّتَیْنِ:حُجَّةٌ ظاهِرَةٌ وَ حُجَّةٌ بٰاطِنَةٌ فَامَّا الظّاهِرَةٌ فَالرُّسُلُ وَ الْاَنْبِیٰاءُ وَ الْاَئِمَّةُ علیهم السلام وَ أمَّا الْباطِنَةُ فَالْعُقُولُ (1).
1) 1) -الکافی:15/1،کتاب العقل و الجهل،حدیث 12؛وسائل الشیعة:206/15،باب 8،حدیث 20291.
ای هشام ! به حقیقت که خداوند بر مردم دو حجّت دارد،حجت عیان و حجّت نهان،حجت آشکار رسولان و پیامبران و امامانند و حجت درونی و نهان عقل است.
میتوان از این روایت بدین گونه استفاده کرد که اگر در انسان عقل نباشد راه استفاده او از انبیا و امامان علیهم السلام مسدود است،اگر انسان بیرابطۀ با انبیا و امامان علیهم السلام زندگی کند از خسارت و ضرر مصون نخواهد بود؛زیرا عقل تنها نمیتواند در همه شؤون راهنمای انسان باشد،نیاز عقل به عقول عالیه یک نیاز طبیعی و ضروری است و بر انسان است که از کمکگیری از عقول الهیه تکبر نکند.
توجه به این نکته لازم است که انسان اگر طالب خیر و سعادت در امور دین و دنیا و آخرت است باید در درجۀ اوّل از کتاب خدا و درجۀ بعد از انبیا و به خصوص خاتم رسولان و آن گاه از ائمۀ طاهرین علیهم السلام و سپس از آنان که از عقل بیدار و علم و تجربه و تقوا و روح نصیحت برخوردارند مشورت کند که سیر این مسیر آدمی را به مقام قرب و عرصۀ ملکوت و رضایت حق و بهشت برین رهنمون میگردد.
مشورت با خدا به این است که به کتاب حق،علم و معرفت پیدا کند و از آیات قرآن برای زندگی دستور بگیرد.
مشورت با انبیا و ائمه علیهم السلام به این است که به روایات صحیحه مراجعه کند و راه خود را بر اساس دستورهای آن بزرگواران تنظیم نماید.
مشورت با صاحبان اوصاف پنجگانه به این است که امر خود را با آنان در میان بگذارد و از آنان بخواهد که وی را راهنمایی کنند.
اگر کسی عارف به قرآن و روایات نیست،برای بهرهگیری از آیات و روایات لازم است دست در دست عالم ربّانی گذاشته و از دانش او نسبت به آیات و روایات بهره بگیرد.
در هر صورت راه خیر و سعادت در تمام شؤون زندگی به روی هر کس که عاشق خیر و سعادت است باز است و دیدن ضربه و خسارت معلول تنها سفر کردن در جادۀ زندگی است.
اگر انسان همراه با کتاب خدا و دستورهای انبیا و ائمه علیهم السلام و محصول عقل عاقلان حقیقی،طی راه کند بدون شک به سعادت ابدی خواهد رسید.
در جهان محرم رازی نبود الا دوست***غصّه با یار توان گفت و غم دل با دوست
تا من بی سر و پا گرد جهان می گردم*** به مقامی نرسیدم که نبود آنجا دوست
جای ما در دل صاحب نظران کی باشد*** به عنایت نظری گر نکند با ما دوست
گر دل ما قدمی پیش نهد از سر صدق*** نیم گامی نبود فاصله از ما تا دوست
منم امروز در آتش زغم و درد فراق ***با من سوخته تا خود چه کند فردا دوست
دولت این است که در کُنج دل تنگ عماد*** هیچ کس رخت اقامت ننهد الّا دوست
قبل از قرآن مجید مسئلۀ مشورت در بین مردم اهمیتی نداشت،هر کس به هر برنامهای علاقه داشت به دنبال آن علاقه حرکت میکرد،بدون این که بتواند نفع و ضرر مورد علاقهاش را بسنجد.
قرآن مجید این مسئله مهم را در میان مردم زنده کرد و مسلمانان را به این امر مهمّ ترغیب و تشویق نمود.
[ فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شٰاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ ] (1).
1) 1) -آل عمران (3):159.
[ ای پیامبر ! ] پس به مهر و رحمتی از سوی خدا با آنان نرم خوی شدی،و اگر درشت خوی و سخت دل بودی از پیرامونت پراکنده میشدند؛بنابراین از آنان گذشت کن،و برای آنان آمرزش بخواه،و در کارها با آنان مشورت کن، و چون تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن؛زیرا خدا توکل کنندگان را دوست دارد.
[ وَ الَّذِینَ اسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ أَمْرُهُمْ شُوریٰ بَیْنَهُمْ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ ] (1).
و آنان که دعوت پروردگارشان را اجابت کردند و نماز را برپا داشتند و کارشان در میان خودشان بر پایۀ مشورت است و از آنچه روزی آنان کردهایم،انفاق میکنند.
بعد از این آیات بود که مسئلۀ مشورت در بین مردم مسلمان زنده شد و آنان که بر این امر مهم تکیه کردند.کمتر دچار خسارت و ضرر شدند.
قٰالَ عَلیٌّ علیه السلام:بَعَثَنی رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله عَلَی الْیَمَنِ فَقٰالَ وَ هُوَ یُوصینی:یٰا عَلِیُّ مٰا حٰارَ مَنِ اسْتَخٰارَ وَ لا نَدِمَ مَنْ اسْتَشٰارَ (2).
علی علیه السلام میفرماید:رسول خدا مرا به یمن فرستاد و به عنوان وصیّت به من فرمود:آن کس که طلب خیر کند سرگردان نمیشود و هر کس مشورت کند پشیمان نمیشود.
وَ قٰالَ علیه السلام:مَنْ شاوَرَ ذَوِی الْعُقُولِ اسْتَضٰاءَ بِاَنْوارِ الْعُقُولِ (1).
و نیز آن حضرت فرمود:هر کس با صاحبان عقل و بینش مشورت کند،از روشناییهای عقول بهره میگیرد.
وَ قٰالَ علیه السلام:اَلْمُسْتَشیرُ عَلیٰ طَرَفِ النَّجاحِ (2).
و آن جناب فرمود:مشورت کننده در جهت رستگاری است.
وَ قٰالَ علیه السلام:اَلْاِسْتِشٰارَةُ عَیْنُ الْهِدایَةِ وَ قَدْ خٰاطَرَ مَنِ اسْتَغْنیٰ بِرَأْیِهِ (3).
و آن حضرت فرمود:مشورت کردن عین هدایت است و هر کس مستقل به رأی باشد خود را به خطر انداخته است.
وَ قٰالَ رَسُولُ اللّٰه صلی الله علیه و آله:مَا مِنْ رَجُلٍ یُشاوِرُ احَداً الّا هُدِیَ الَی الرُّشْدِ (4).
رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:مرد با کسی مشورت نمیکند،مگر این که به رشد و عاقبت نیکو میرسد.
قٰالَ عَلیّ علیه السلام:حَقٌّ عَلَی الْعٰاقِلِ أنْ یُضیفَ الیٰ رَأیِهِ رَأیَ الْعُقَلٰاءِ وَ یَضُمَّ الیٰ عِلْمِهِ عُلُومَ الْحُکَمٰاءِ (5).
انصاف این است که عاقل رای عقلا را به رأی خود اضافه کند و علوم حکما را به علمش بیفزاید.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود:
با ترسو مشورت مکن که راه خروج از مشکل را بر تو تنگ میکند با بخیل مشورت منما که تو را از رسیدن به هدف باز میدارد،با حریص مشورت مکن که شرّ و بدی را در برابرت جلوه میدهد (1).
علی علیه السلام میفرماید:
با دروغگو مشورت مکن که او مانند سراب است دور را نزدیک و نزدیک را دور مینمایاند (2).
و نیز آن حضرت فرمود:
با آنان که خدا ترسند مشورت کن تا به رشد برسی (3).
رسول اسلام صلی الله علیه و آله میفرمایند:
مشورت با عاقل ناصح،رشد و برکت و توفیق الهی است،چون عاقل ناصح راهنمایی کرد،مخالفت مکن که در آن مخالفت رنج و سختی خواهد بود (4).
حضرت زین العابدین علیه السلام میفرماید:
مشورت کننده را راهنمایی کن که این امر ادای حق نعمت است (5).
امام صادق علیه السلام میفرماید:
اگر قاتل علی مرا بر چیزی امین بخواهد،یا از من طلب نصیحت کند،یا مرا طرف مشورت خود قرار دهد و من در مقابل خواستههایش اراده قبول داشته باشم
1) 1) -علل الشرایع:559/2،باب 350،حدیث 1؛بحار الأنوار:99/72،باب 48،حدیث 11.
2) 2) -غرر الحکم:442،حدیث 10092.
3) 3) -المحاسن:601/2،باب 3،حدیث 19؛بحار الأنوار:98/72،باب 48،حدیث 4.
4) 4) -المحاسن:602/2،باب 3،حدیث 25؛بحار الأنوار:102/72،باب 48،حدیث 27.
5) 5) -تحف العقول:283؛بحار الأنوار:141/75،باب 21،حدیث 3.
حق امانت را نسبت به او مراعات میکنم (1).
علی علیه السلام میفرماید:
هر کس در مشورت نسبت به مسلمانان حیله کند از او بیزارم (2).
و نیز میفرماید:
زشتترین امور و بدترین شرور،خیانت به مشورتکننده در امر مشورت است که باعث عذاب سخت الهی خواهد بود (3).
[ وَ مٰا کٰانَ مِنْ امُورِ الدُّنْیٰا الَّتی هِیَ غَیْرُ عائِدَةٍ الیَ الدّینِ فَارْفَضْهٰا وَ لا تَتَفَکَّرْ فیهٰا فَاِنّکَ اذا فَعَلْتَ ذٰلِکَ اصَبْتَ بَرَکَةَ الْعَیْشِ وَ حَلٰاوَةَ الطّاعَةِ ]
امام صادق علیه السلام میفرماید:
اگر در کاری که مربوط به دنیاست و در نتیجه و عاقبت آن در تردیدی،از آن بگذر و فکرت را نسبت به آن مشغول مکن که در گذشت تو از آن برنامه،برکت زندگی و شیرینی طاعت حضرت حق است.
شما تاریخ را ملاحظه کنید و ببینید در مسئله مشورت در امور مربوط به وضع دنیایی آن هم دنیایی که به قیمت از دست رفتن آخرت بود،معاویه در مشورتهایش با عمرو عاص خائن و زبیر در مشورتهایش با فرزندش عبد اللّه و عمر سعد در مشورتش با یکی از فرزندانش به کجا کشیده شدند.
معاویه از پس آن مشورتها با عمرو عاص از نظر کردار و رفتار روی تاریخ را سیاه کرد.در این زمینه به اثر جاودانی«الغدیر»و تمام نوشتههای پر قیمت علامه عسکری مراجعه کنید.
زبیر در پس مشورت با فرزندش عبد اللّه دچار جنگ جمل و هلاکت ابدی خود و بسیاری از مردم بصره شد.
عمر سعد مرتکب جنایتی گشت که تاریخ بشر نظیر آن را به یاد ندارد،فاجعه عظیم کربلا با هیچ ترازویی و میزانی قابل سنجش نیست،بشر در آن فاجعه انواع شرور و جنایات را از خود بروز داد و کمال بیرحمی را در این صحنه از خود به یادگار گذاشت.
[ وَفِی الْمَشْوَرَةِ اکْتِسٰابُ الْعِلْمِ،وَ الْعٰاقِلُ مَنْ یَسْتَفیدُ مِنْهٰا عِلْماً جَدیداً وَ یَسْتَدِلُّ بِهِ عَلَی الْمَحْصُولِ مِنَ الْمُرادِ.وَ مَثَلُ الْمَشْوَرَةِ مَعَ اهْلِهٰا مَثَلُ التَّفَکُّرِ فی خَلْقِ السَّمٰاواتِ وَ الْاَرْضِ وَ فَنٰائِهِمٰا وَ هُمٰا غَنِیّانِ عَنِ الْعَمَدِ لِاَنَّهُ کُلَّما تَفَکَّرَ فیها غٰاصَ فی بُحُورِ نُورِ الْمَعْرِفَةِ وَ ازْدادَ بِهِمٰا اعْتِبٰاراً وَ یَقیناً ]
و در مشورت با اهل ایمان و آنان که از نور تقوا برخوردارند،کسب دانش است و عاقل و اندیشمند کسی است که از طریق مشورت به علم جدید دست پیدا کند و از آن علم به مقصد و مقصود خود راه یابد.
مشورت کردن با مردم دانا و افراد بینا مانند اندیشه در آفرینش آسمانها و زمین و پایان یافتن روزگار آنهاست که بدون ستون در این فضای لایتناهی به دنبال امر حضرت حق در حرکتند و اندیشه در آنها موجب شنا در دریاهای نور معرفت و کسب یقین نسبت به حضرت حق است،به همین گونه مشورت با دانایان موجب به دست آوردن یقین به حق بودن کاری است که انسان میخواهد انجام دهد.
[ وَ لا تُشاوِرْ مَنْ لا یُصَدِّقُهُ عَقْلُکَ وَ انْ کٰانَ مَشْهُوراً بِالْعَقْلِ وَ الْوَرَعِ وَ اذا شٰاوَرْتَ مَنْ یُصَدِّقُهُ قَلْبُکَ فَلٰا تُخٰالِفْهُ فیما یُشیرُ بِهِ عَلَیْکَ وَ انْ کٰانَ بِخَلٰافِ مُرادِکَ فَاِنَّ النَّفْسَ تَجْمَحُ مِنْ قَبُولِ الْحَقِ،وَ خِلٰافُها عِنْدَ الْحَقٰائِقِ ابْیَنُ ]
از آنجایی که دل مؤمن همانند آینه است و قدرت منعکس کردن قسمتی از حقایق را دارد،حضرت صادق علیه السلام میفرماید:
با کسی که عقلت وی را تصدیق نمیکند مشورت مکن،گرچه در بین مردم به عقل و ورع مشهور باشد و هرگاه مشورت کردی،با انسانی که قلبت او را میپذیرد و تصدیق میکند با او مخالفت مکن و خلاف گفته او را جایز مدان،چرا که نفس آدمی سرکش و چموش است و به آسانی قبول حق نمیکند،چنان که گفتهاند:
حق تلخ است،ولی باید بدانی که رشد و کمال در مخالفت با نفس است و این معنی نزد دانایان راه روشن و به تجربه ثابت شده است.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
الْحِلْمُ سِراجُ اللّهِ یَسْتَضیءُ بِهِ صاحِبُهُ الیٰ جِوارِهِ،وَ لا یَکونُ حَلیماً الّا الْمُؤَیَّدُ بِاَنْوارِ الْمَعْرِفَةِ وَ التَّوْحیدِ.
وَ الْحِلْمُ یَدُورُ عَلیٰ خَمْسَةِ أوْجُهٍ:
أنْ یَکُونَ عَزیراً فَیَذِلَّ،أوْ یَکُونَ صٰادِقاً فَیُتَّهَمَ،أوْ یَدْعُوَ الیَ الْحَقِّ فَیُسْتَخَفَّ بِهِ،أوْ انْ یُؤْذیٰ بِلا جُرْمٍ،أوْ أنْ یُطالِبَ بِالْحَقِّ فَیُخٰالِفُوهُ فیهِ،فَاِنْ أتَیْتَ کُلّاً مِنْها حَقَّهُ فَقَدْ اصَبْتَ.
وَ قابِلِ السَّفیهَ بِالْاِعراضِ عَنْهُ وَ تَرْکِ الْجَوابِ یَکُنِ النّاسُ انْصارَکَ لِاَنَّهُ مَنْ جٰاوَبَ السَّفیهَ فَکَأَنَّهُ قَدْ وَضَعَ الْحَطَبَ عَلَی النّارِ.
قٰالَ رسولُ اللّه صلی الله علیه و آله:مَثَلُ الْمُؤْمِنِ کَمَثَلِ الْاَرْضِ مَنافِعُهُمْ مِنْهٰا وَ اذٰاهُمْ عَلَیْهٰا.
و مَنْ لا یَصْبِرْ عَلیٰ جَفاءِ الْخَلْقِ لٰا یَصِلْ الیٰ رِضَی اللّه تَعالی لِاَنَّ رِضَی اللّهِ تَعالی مَشُوبٌ بِجَفاءِ الْخَلْقِ.
وَ حُکِیَ أنْ رَجُلاً قٰالَ لِلْأحْنَفِ بْنِ قَیْسٍ:ایّاکَ اعْنی،قالَ:أنَا عَنْکَ أحْلَمُ.
قالَ النّبیُّ صلی الله علیه و آله:بُعِثْتُ لِلْحِلْمِ مَرْکَزاً وَ لِلْعِلْمِ مَعْدِناً وَ لِلصَّبْرِ مَسْکَناً بُعِثْتُ لِاُتَمِّمَ مَکٰارِمَ الْاَخْلٰاقِ،صَدَقَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:
وَ حَقیقَةُ الْحِلْمِ أنْ تَعْفُوَ عَمَّنْ اسٰاءَ الَیْکَ وَ خٰالَفَکَ وَ انْتَ الْقٰادِرُ عَلیَ الْاِنتِقٰامِ مِنْهُ کَما وَرَدَ فی الدُّعاء:
الٰهی انْتَ اوْسَعُ فَضْلاً وَ اوْسَعُ حِلْماً مِنْ انْ تُواخِذَنی بِعَمَلی وَ تَسْتَذِلَّنی بِخَطیئَتی (1).
1) 1) -این فراز دعا در نسخۀ مصباح عبد الرزاق لاهیجی نمیباشد.
[ الْحِلْمُ سِراجُ اللّهِ یَسْتَضیءُ بِهِ صاحِبُهُ الیٰ جِوارِهِ،وَ لا یَکونُ حَلیماً الّا الْمُؤَیَّدُ بِاَنْوارِ الْمَعْرِفَةِ وَ التَّوْحیدِ ]
امام صادق علیه السلام در این فصل،از یکی از مهمترین اوصاف پسندیده و موارد حمیده یعنی شکیبایی و بردباری و حوصله و حلم سخن میگویند.
در ابتدای روایت میفرمایند:
شکیبایی و بردباری چراغ پر فروغ الهی است که انسان در سایۀ نور آن چراغ به جوار رحمت حضرت حق راه پیدا میکند و به سبب آن از فیوضات نامتناهی حضرت دوست مستفیض میگردد.
حلم و بردباری،حوصله و شکیبایی برای کسی میسّر نیست،مگر این که مؤید به انوار معرفت و توحید باشد.
آری،حقیت این است که اگر کسی آگاه به آیات قرآن و عالم به اخلاق انبیا و ائمه و اولیا و بینای نسبت به روایات باشد و از طرفی در عرصۀ با عظمت توحید یعنی پیوند قلبی و عملی با حضرت حق باشد و از آن جناب در مسئله اوصاف و صفات نفسی کسب نور کند،بدون تردید به صفت پاک و پر ارزش بردباری و حوصله متصف میگردد و از این طریق از بسیاری از گناهان در امان مانده و به کسب بسیاری از واقعیتها و حقایق موفق خواهد گشت.
حلم در مرحلۀ اوّل از اوصاف حضرت حق و در مرحلۀ بعد از خصوصیات انبیا و ائمه و اولیای الهی است.
منوّر به نور حلم در حقیقت همرنگ با حضرت حق و انبیا و اولیا و ائمۀ طاهرین علیهم السلام است.
در تمام برخوردها حوصله و شکیبایی به خرج دهید.
انسان از زندگی کردن با دیگران چارهای ندارد،چرا که از ابتدای خلقتش مدنی الطبع و اجتماعی آفریده شده و ادامۀ حیات در ظلمت تنهایی برای او میسّر نیست.
انسان در زندگی خانوادگی و اجتماعی خویش باید بداند که آنان که طرف او هستند همۀ آنها از علم و معرفت و امانت و صداقت و ظرفیت و حقیقت و ایمان و اسلام کامل و اخلاق پسندیده و اوصاف حمیده برخوردار نیستند و به خاطر این کمبودها ممکن است در حق انسان مرتکب اشتباهاتی شوند و یا انسان اگر در برابر این حوادث که معلول بیخبری و بیمعرفتی و کم ظرفیتی دیگران است از کوره در برود و بر کرسی خشم و غضب و عصبانیّت بنشیند.به ناچار دچار شر و ظلم و گناه و معصیت شده و از رحمت واسعۀ حق خود را محروم مینماید.
اما اگر حلم و حوصله و شکیبایی و بردباری پیشه سازد اوّلاً به طرف مقابل درس حق و حقیقت آموخته و ثانیاً او را از کردۀ خود پشیمان ساخته و به راه فضیلت رهنمون میگردد.
حلم در وجود انسان منبع جاذبه برای جذب مردم به سوی حق است و این واقعیتی است که در انبیا و ائمۀ طاهرین علیهم السلام تجلّی داشت و از این راه بسیاری از مردم به حقیقت گرایش پیدا کرده و به ایمان و عمل آراسته شدند.
قرآن مجید در آیۀ صد و پنجاه و نه سوره مبارکۀ آل عمران گرایش مردم صدر اسلام به دین خدا را معلول بردباری و حلم و شکیبایی و اخلاق پیامبر بزرگ
اسلام صلی الله علیه و آله میداند.
اگر بردباری رسول خدا صلی الله علیه و آله در برابر آن همه حوادث و طوفانها و امواج آزاردهندۀ زمان نبود کجا چرخ با عظمت اسلام به حرکت میافتاد و چگونه موج آیین الهی عالمگیر میشد ؟
اگر بردباری انبیا در برابر حادثهآفرینی امم و حوصله و شکیبایی ائمه علیهم السلام در برابر مردم کم ظرفیت زمان خود نبود،از آیین خدا و فضایل اخلاقی و حقایق ملکوتی اثری و خبری در جهان نمانده بود.
آراسته بودن مؤمن به حلم که راه به دست آوردنش تمرین حوصله در برابر حوادث و دوری وی از غضب و خشم میباشد،از واجبات اخلاق اسلامی است.
در اینجا لازم است به مسئلۀ حلم و غضب از دیدگاه آیات و روایات اشاره رود، باشد که برای تمام مطالعهکنندگان سود دنیایی و آخرتی ببار آورد.
قرآن مجید حلم را از اوصاف حضرت حق دانسته و از پیامبران الهی به عنوان انسانهایی حلیم یاد کرده و این همه برای این است که مردم از حضرت حق و انبیای الهی درس گرفته و به نور حلم و بردباری متّصف شوند که راه نجات همرنگی با خدا و انبیای الهی است.
[ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا فِی أَنْفُسِکُمْ فَاحْذَرُوهُ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ حَلِیمٌ ] (1).
و بدانید که خدا آنچه در دل دارید میداند؛بنابراین از [ مخالفت با ] او
1) 1) -بقره (2):235.
بپرهیزید،و بدانید که خدا بسیار آمرزنده و بردبار است.
[ لاٰ یُؤٰاخِذُکُمُ اللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِی أَیْمٰانِکُمْ وَ لٰکِنْ یُؤٰاخِذُکُمْ بِمٰا کَسَبَتْ قُلُوبُکُمْ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ حَلِیمٌ ] (1).
خدا شما را به خاطر سوگندهای لغوتان [ که جدی و حقیقی نیست و عادتاً بدون قصد قلبی بر زبان جاری میشود ] مؤاخذه نمیکند،ولی شما را به خاطر آنچه دلهایتان [ از سوگند جدی و حقیقی ] مرتکب شده مؤاخذه میکند؛ و خدا بسیار آمرزنده و بردبار است.
[ قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَیْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ یَتْبَعُهٰا أَذیً وَ اللّٰهُ غَنِیٌّ حَلِیمٌ ] (2).
گفتاری پسندیده [ در برابر تهیدستان ] و عفو [ ی کریمانه نسبت به خشم و بد زبانی مستمندان ] بهتر از بخششی است که دنبالش آزاری باشد،و خدا بینیاز و بردبار است.
[ إِنَّ الَّذِینَ تَوَلَّوْا مِنْکُمْ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعٰانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّیْطٰانُ بِبَعْضِ مٰا کَسَبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اللّٰهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ حَلِیمٌ ] (3).
قطعاً کسانی از شما روزی که [ در نبرد احد ] که دو گروه [ مؤمن و مشرک ] با هم رویاروی شدند،به دشمن پشت کردند،جز این نیست که شیطان آنان را به سبب برخی از گناهانی که مرتکب شده بودند لغزانید،و یقیناً خدا از آنان در گذشت؛زیرا خدا بسیار آمرزنده و بردبار است.
[ إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَأَوّٰاهٌ حَلِیمٌ ] (1).
یقیناً ابراهیم بسیار مهربان و بردبار بود.
[ إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوّٰاهٌ مُنِیبٌ ] (2).
به راستی که ابراهیم بسیار بردبار و دلسوز و روی آورنده [ به سوی خدا ] بود.
[ قٰالُوا یٰا شُعَیْبُ أَ صَلاٰتُکَ تَأْمُرُکَ أَنْ نَتْرُکَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا أَوْ أَنْ نَفْعَلَ فِی أَمْوٰالِنٰا مٰا نَشٰؤُا إِنَّکَ لَأَنْتَ الْحَلِیمُ الرَّشِیدُ ] (3).
گفتند:ای شعیب ! آیا نمازت به تو فرمان میدهد که آنچه را پدرانمان میپرستیدند رها کنیم ؟ یا از این که در اموالمان به هر کیفیتی که میخواهیم تصرف کنیم دستبرداریم ؟ به راستی که تو [ انسانی ] بردبار و راهیافتهای [ پس چرا میخواهی در برابر آزادی ما نسبت به بتپرستی و هزینه کردن اموالمان به هر کیفیتی که بخواهیم بایستی؟ ! ]
[ رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصّٰالِحِینَ* فَبَشَّرْنٰاهُ بِغُلاٰمٍ حَلِیمٍ ] (4).
پروردگارا ! مرا فرزندی که از صالحان باشد عطا کن.*پس ما او را به پسری بردبار مژده دادیم.
در این آیات دقت کردید که مسئله حلم از چه ارزش والایی برخوردار است که حلم،اخلاق حضرت حق و از اوصاف پسندیده انبیای الهی است.
اگر حلم خدا در برابر مردم عاصی و کم ظرفیت نبود،اگر انبیا از حلم و بردباری
برخوردار نبودند،تمام گنهکاران به سرعت به عذاب دچار میشدند و از عنایتی به عنوان توبه آثاری برجای نمیماند و بسیاری از صالحان که از نسل عاصیان گذشته بودند با معذب شدن عاصیان و از بین رفتن آنان به وجود نمیآمدند که حلم خدا و انبیا باعث شد بسیاری از عاصیان موفق به توبه شوند و صالحان روزگار هم به لباس حیات آراسته گردند.
حلم مانع از مؤاخذۀ حق و نفرین انبیا در حق عاصیان بود و این عاصیان و سرکشان بودند که از برکت حلم موفق به جلب عفو و آمرزش گشته و علّت تحقّق نسل صالح شدند.
خداوند بزرگ در برابر گناه بسیار بزرگ فرزندان یعقوب حلم ورزید و یعقوب بزرگوار از نفرین در حق فرزندانش خوددارری کرد و این حلم حق و یعقوب باعث گشت که فرزندان گنهکار یعقوب موفق به توبه شدند و با زنده ماندنشان باعث به وجود آمدن نسل صالحی چون انبیای بعد از یعقوب گشتند که تمام انبیای بنی اسرائیل تا عیسی علیه السلام از نسل فرزندان حضرت یعقوب به وجود آمدند و این همه نتیجۀ حلم و بردباری حق و حضرت یعقوب دربارۀ آن گنهکاران بود.
چه نیکوست که ما هم در مقابل برخورد نامناسب پدر و مادر و زن و فرزند و اقوام و دوستان و تمام مردمی که با آنها سر و کار داریم همانند حضرت حق و انبیا حلم بورزیم و از خشم و غضب و عصبانیت خودداری کنیم که منافع حلم قابل ارزیابی و خسارتهای غضب و خشم قابل اندازهگیری نیست.
آنان که از حلم و شکیبایی و صبر و حوصله برخوردارند،درونشان منوّر به نور امنیّت و قلبشان متصف به صفت آرامش و طمأنینه و از همه بالاتر تمام مصایب ارضی و سمایی و اجتماعی و خانوادگی برای آنان تحمّلش ساده و آسان و راحت و سهل است.
اینان به خاطر حلم و شکیبایی از ثوابی عظیم و اجری بینهایت از طرف حضرت حق برخوردارند و به حق که محبوب خدا و انبیا و امامان بزرگوار هستند.
صلای عشق جانان بیبلا نیست***زمانی بی بلا بودن روا نیست
اگر صد تیر بر جان تو آید*** چو تیر از شصت او آید خطا نیست
از آنجا هر چه آید راست آید ***تو کژ منگر که کژ دیدن روا نیست
سر مویی نمی دانی از این سر*** مبین خود را در آنجا و رضا نیست
بلاکش تا لقای دوست بینی*** که مرد بی بلا مرد لقا نیست
میان صد بلا خوش باش با او ***که در آن جایگه هرگز بلا نیست
ز حیرت چون دل عطار امروز*** درین گرداب خون یک مبتلا نیست(1)
ائمۀ معصومین علیهم السلام در این زمینه روایات متعددی دارند،امام علی علیه السلام میفرماید:
الْحِلْمُ سَجِیَّةٌ فٰاضِلَةُ (2).
بردباری اخلاق برتر است.
الْحِلْمُ غِطاءٌ ساتِرٌ وَ الْعَقْلُ حُسْامٌ باتِرٌ فَاسْتُرْ خَلَلَ خُلْقِکَ بِحِلْمِکَ وَ قاتِلْ هَواکَ بِعَقْلِکَ (3).
بردباری پردۀ پوشاننده و عقل شمشیر برّانی است،خلل اخلاقت را به بردباری خود بپوشان و هوای نفست را با قدرت عقل از میان بردار.
الْحِلْمُ حِجٰابٌ مِنَ الْآفاتِ (1).
بردباری و شکیبایی مانعی از آفات و بلیات است.
الْحِلْمُ رَأسُ الرِّیٰاسَةِ (2).
بردباری ریشۀ آقایی و ریاست است.
الْحِلْمُ عَشیرَةٌ (3).
بردباری برای انسان قبیله است.
الْحِلْمُ نِظامُ أمْرِ الْمُؤْمِنِ (4).
شکیبایی نظام حیات مؤمن است.
لا عِزَّ انْفَعُ مِنَ الْحِلْمِ (5).
سربلندی با منفعتتر از بردباری نیست.
قالَ علی علیه السلام:وَجَدْتُ الْحِلْمَ وَ الاِحْتِمالَ انْصَرَ لی مِنْ شُجْعٰانِ الرِّجالِ (6).
حضرت علی علیه السلام فرمود:بردباری و شکیبایی و تحمل پیش آمدها را برای خود یاری کنندهتر از مردان شجاع دیدم.
سُئِلَ أمیر المؤمنین علیه السلام:أیُّ الْخَلْقِ أقوَیٰ،قالَ:الْحَلیمُ (7).
از امام علی علیه السلام قویترین انسان را پرسیدند فرمود:بردبار و شکیبا.
انَّمَا الْحِلْمُ کَظْمُ الغَیْظِ وَ مِلْکُ النَّفْسِ (1).
بردباری فرو خوردن خشم و مالکیت بر نفس است.
سُئِلَ علیه السلام عَنْ احْلَمِ النّاسِ فَقالَ:الَّذی لا یَغْضَب (2).
از حضرت از بردبارترین مردم پرسیدند فرمود،کسی است که خشمگین نمیشود.
قالَ الحُسَینُ علیه السلام:اَلْحِلْمُ زینَةٌ (3).
امام حسین علیه السلام فرمود:حلم و بردباری زینت انسان است.
قالَ الصادق علیه السلام:کَفیٰ بِالْحِلْمِ ناصِراً (4).
امام صادق علیه السلام فرمود:حلم و بردباری یاوری کافی است.
قالَ الرضا علیه السلام:لٰا یَکُونُ الرَّجُلُ عابِداً حَتّیٰ یَکُونَ حَلیماً (5).
امام رضا علیه السلام فرمود:مرد بنده نیست مگر بردبار باشد.
کتاب خدا فرو خوردن خشم را از اوصاف محسنین و مردم با ایمان و علاقهمندان به حضرت حق به حساب آورده است.
1) 1) -غرر الحکم:286،حدیث 6407.
2) 2) -من لا یحضره الفقیه:383/4،حدیث 5833؛بحار الأنوار:420/68،باب 93،حدیث 52.
3) 3) -بحار الأنوار:122/75،باب 20،حدیث 5.
4) 4) -الکافی:112/2،باب الحلم،حدیث 6؛وسائل الشیعة:266/15،باب 26،حدیث 20469.
5) 5) -الکافی:111/2،باب الحلم،حدیث 1؛بحار الأنوار:403/68،باب 93،حدیث 12.
قرآن مجید فرو خوردن غضب را از اخلاق و اوصاف انبیا و اولیا و پاکان از عباد خدا دانسته است.
قرآن مجید رضایت ندارد،مردم مؤمن در برخورد با یکدیگر و به خصوص در برخورد با حوادث خشمگین شده و عصبانی و غضبناک شوند.
[ وَ سٰارِعُوا إِلیٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ* اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرّٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ وَ الْکٰاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعٰافِینَ عَنِ النّٰاسِ وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ] (1).
و به سوی آمرزشی از پروردگارتان و بهشتی که پهنایش [ به وسعتِ ] آسمانها و زمین است بشتابید؛بهشتی که برای پرهیزکاران آماده شده است؛ *آنان که در گشایش و تنگ دستی انفاق میکنند،و خشم خود را فرو میبرند، و از [ خطاهایِ ] مردم در میگذرند؛و خدا نیکوکاران را دوست دارد.
[ إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجٰاهِلِیَّةِ فَأَنْزَلَ اللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلیٰ رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَ أَلْزَمَهُمْ کَلِمَةَ التَّقْویٰ وَ کٰانُوا أَحَقَّ بِهٰا وَ أَهْلَهٰا وَ کٰانَ اللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً ] (2).
[ یاد کن ] هنگامی را که کافران [ پس از قرارداد صلح حدیبیه ] دلهایشان را از تعصّب و خشم شدید جاهلی آکنده کردند،پس خدا هم آرامشش را بر پیامبرش و مؤمنان نازل کرد و روح تقوا را [ که حقیقت و جان توحید است ] ملازم آنان نمود،و آنان به [ روح تقوا ] سزاوارتر و شایستۀ آن بودند؛و خدا همواره به هر چیز داناست.
در آیۀ شریفه بنا به تفسیر بزرگان دین،از کفار به خاطر آتش خشم بیجایشان مذمّت شده و از رسول و مؤمنان به خاطر وقار و حلم و آرامششان توصیف شده است.
قٰالَ الصّادقُ علیه السلام:اَلْغُضَبُ مِفْتٰاحُ کُلِّ شَرٍّ (1).
امام ششم علیه السلام فرمود:خشم و عصبانیت،کلید هر شرّی است.
عبد الاعلی میگوید:
به حضرت صادق علیه السلام عرضه داشتم:مرا موعظهای کن که از آن بهرهمند شوم.
فرمود:مردی خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید و همین سؤال را کرد حضرت فرمود:
برو و عصبانی مشو،برگشت و دوباره سؤالش را تکرار کرد،حضرت فرمود؛برو و عصبانی مشو،دوباره آمد همان سؤال را کرد حضرت بار سوم همان پاسخ را داد (2).
وَ قالَ علیه السلام:اَلْغَضَبُ مَمْحَقَةٌ لِقَلْبِ الْحَکیمِ (3).
و نیز آن حضرت فرمود:عصبانیت از بین برنده دل حکیم است.
وَ قالَ علیه السلام:مَنْ لَمْ یَمْلِکْ غَضَبَهُ لَمْ یَمْلِکْ عَقْلَهُ (4).
نیز آن جناب فرمود:هر کس خود را از خشم و عصبانیت حفظ نکند نمیتواند عقلش را حفظ کند.
آری،آدم عصبانی قدرت اندیشه و تفکّرش را از دست میدهد و در فضای تاریک عصبانیت و خشم،به هر کار خطرناکی دست میزند.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
مؤمن هر گاه غضب کند،خشم و غضبش وی را از مرز حق بیرون نبرد و چون خشنود گردد،خشنودیش سبب ورودش به باطل نمیگردد و چون قدرت یابد چیزی را خارج از حدود حقّش قبول نکند (1).
قٰالَ عَلِیٌّ علیه السلام:اَلْغَضَبُ یُثیرُ کَوامِنَ الْحِقْدِ (2).
علی علیه السلام فرمود:عصبانیت برانگیزندۀ کینههای درونی و پنهانی است.
وَ قٰالَ علیه السلام:اَلْغَضَبُ شَرٌّ انْ أطَعْتَهُ دَمَّرَ (3).
و نیز آن حضرت فرمود:عصبانیت شرّی است که اگر مطیعِ او باشی هلاک میکند.
وَ قٰالَ علیه السلام:اَلْغَضَبُ مَرْکَبُ الطّیشِ (4).
و نیز آن حضرت فرمود:عصبانیت مرکب آدم کم عقل و انسان گیج است.
وَ قٰالَ علیه السلام:بِئسَ الْقَرینُ الْغَضَبُ،یُبْدِی الْمَعٰائِبَ وَ یُدْنِی الشَّرَّ،وَ یُبٰاعِدُ الْخَیْرَ (1).
و نیز آن جناب فرمود:غضب چه دوست بدی است،آشکار کنندۀ معایب و نزدیک کنندۀ شر و دور کنندۀ خیر و خوبی است.
وَ قالَ علیه السلام:مِنْ طَبٰایعِ الْجُهّالِ التَّسَرُّعُ الیَ الْغَضَبِ فی کُلِّ حٰالٍ (2).
و آن حضرت فرمود:از سرشت نادانان زود عصبانی شدن در هر حال است.
وَ قٰالَ علیه السلام:اَلْغَضَبُ نٰارُ الْقُلُوبِ (3).
و نیز آن جناب فرمود:خشم و عصبانیت آتش دلهاست.
وَ قٰالَ علیه السلام:اِیّاکَ وَ الْغَضَبَ فَاَوَّلُهُ جُنونٌ وَ آخِرُهُ نَدَمٌ (4).
و آن حضرت فرمود:از خشم و عصبانیت بپرهیز که اولش دیوانگی و آخرش پشیمانی است.
وَ قالَ علیه السلام:شِدَّةُ الْغَضَبِ تُغَیِّرُ الْمَنْطِقَ وَ تَقْطَعُ مادَّةَ الْحُجَّةِ وَ تُفَرِّقُ الْفَهْمَ (5).
و آن حضرت فرمود:خشم زیاد:منطق صحیح را تغییر دهد و ریشۀ دلیل را قطع کند و پریشانی فهم آورد.
وَ قالَ علیه السلام:اَعْظَمُ النّاسِ سُلْطٰاناً عَلیٰ نَفْسِهِ مَنْ قَمَعَ غَضَبَهُ وَ امٰاتَ شَهْوَتَهُ (6).
1) 1) -غرر الحکم:302،حدیث 6893؛مستدرک الوسائل:13/12،باب 53،حدیث 13376.
2) 2) -غرر الحکم:302،حدیث 6875.
3) 3) -غرر الحکم:301،حدیث 6859.
4) 4) -غرر الحکم:303،حدیث 6898؛مستدرک الوسائل:12/12،باب 53،حدیث 13376.
5) 5) -کنز الفوائد:319/1؛بحار الأنوار:428/68،حدیث 78.
6) 6) -غرر الحکم:302،حدیث 6866؛مستدرک الوسائل:12/12،باب 53،حدیث 13376.
و آن جناب فرمود:مسلّطترین مردم بر نفس،کسی است که خشم را مقهور کرده و شهوت غلط و بیجا را از بین ببرد.
قٰالَ رسول اللّه صلی الله علیه و آله:اَلْغَضَبُ جَمْرَةُ الشَّیْطٰانِ (1).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:خشم پاره آتشی از شیطان است.
وَ قالَ صلی الله علیه و آله:مِنْ احَبِّ السَّبیلِ الیَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ جُرْعَتانِ:جُرعَةُ غَیْظٍ تَرُدُّها بِحِلْمٍ وَ جُرْعَةُ مُصیبَةٍ تَرُدُّها بِصَبْرٍ (2).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:محبوبترین راه به سوی خدا دو جرعه است:جرعۀ غیظی که با بردباری کنار زده شود و جرعۀ مصیبتی که با صبر برطرف گردد.
مِنْ کِتابِ أَمیرِ الْمُؤمنینَ علیه السلام الیَ الْحٰارِثِ الْهَمْدانیِّ:وَ اکْظِمِ الْغَیْظَ وَ تَجٰاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدَرَةِ وَ احْلُمْ الْغَضَبَ وَ اصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ تَکُنْ لَکَ الْعٰاقِبَةُ (3).
علی علیه السلام در نامهای به حارث همدانی نوشت،خشم خود را فرو خور و به وقت قدرت بر انتقام گذشت نما و در برابر عصبانیت حلم ورز و با داشتن زور چشم بپوش تا برایت عاقبت خوشی باشد.
از عیسی علیه السلام بپرسیدند:چه چیزی از هر چیز سختتر است ؟ گفت:
شدیدترین و سختترین برنامهها غضب و خشم خدای عزّ و جلّ است،گفتند:
چگونه خود را از آن حفظ کنیم ؟ فرمود:به دوری از عصبانیت و خشم (4).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:
عصبانی مشو،چون خشمگین شدی بنشین و در قدرت حضرت حق بر بندگانش و گذشتی که در عین قدرت از عبادتش دارد اندیشه کن و هرگاه طرف مقابل به تو بگوید از خدا بترس،غضبت را رها کن و به فضای با برکت حلم قدم بگذار (1).
سلیمان علیه السلام به فرزندش فرمود:
از بسیاری خشم بپرهیز که زیاد عصبانی شدن باعث خواری قلب است (2).
عکرمه مفسر قرآن در سورۀ آل عمران در تعریف یحیی به وصف [ سَیِّداً وَ حَصُوراً ] (3)میگوید:
سید کسی است که خشم بر او تسلّط ندارد (4).
ابو دردا به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرضه داشت:
مرا به عملی هدایت کن که عاقبتش بهشت باشد فرمود:عصبانی مشو (5).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
کسی غضب نمیکند مگر این که خود را بر جهنم مشرف میکند (6).
عَنْ أبی جَعْفَرٍ علیه السلام:قٰالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله:مَنْ کَفَّ نَفْسَهُ عَنْ اعْراضِ النّاسِ اقالَ اللّهُ نَفْسَهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ،وَ مَنْ کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ کَفَّ اللّهُ تَبارَک وَ تَعالیٰ عَنْهُ
1) 1) -تحف العقول:13؛بحار الأنوار:68/74،باب،حدیث 6.
2) 2) -محجة البیضاء:291/5،کتاب آفة الغضب...
3) 3) -آل عمران (3):39.
4) 4) -منیة المرید:319،الفصل الثانی؛محجة البیضاء:291/5،کتاب آفة الغضب...
5) 5) -محجة البیضاء:291/5،کتاب آفة الغضب؛بحار الأنوار:267/70،باب 132،حدیث 21.
6) 6) -منیة المرید:320،الفصل الثانی؛بحار الأنوار:267/70،باب 132،حدیث 21.
عَذابَ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ (1).
امام باقر علیه السلام میفرماید:رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:هر کس خود را از ضربه زدن به آبروی مردم حفظ کند،خداوند در روز قیامت از وی چشمپوشی میکند.
و هر کس نسبت به مردم جلوی خشمش را بگیرد،خداوند وی را از عذاب قیامت حفظ میکند.
و نیز آن حضرت میفرماید:
مردی به پیامبر صلی الله علیه و آله عرضه داشت:چیزی به من یاد بده،حضرت فرمود:برو و عصبانی مشو.
آن مرد میگوید:به همان موعظه اکتفا کرده به سوی اهلم روانه شدم،مدتی گذشت برای قبیلۀ آن مرد جنگی پیش آمد،آمادۀ کارزار شدند،آن مرد هم سلاح برداشته به میان قوم آمد،ناگهان سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله به یادش آمد که فرمود:از خشم و غضب بپرهیز.سلاح را گذاشت و به میان دشمن آمد و فریاد زد،از زخم و قتل و زدن اثر و سودی برای طرفین نیست،من بر ذمه میگیرم که از مال و منالم به شما بدهم،تا دست از درگیری بردارید،دشمن گفت:آنچه تو میگویی ما به آن سزاوارتریم،آن گاه هر دو قوم با هم آشتی کرده و آتش غضب بین آنان خاموش شد (2).
خواجه نصیر طوسی در«اخلاق ناصری»میگوید:
غضب حرکتی بود نفس را که مبدأ آن شهوت و انتقام بود و این حرکت چون به عنف بود آتش خشم افروخته شود و خون در غلیان آید و دماغ و شریانات از دخانی مظلم ممتلی شود تا عقل محجوب گردد و فعل او ضعیف،چنان که حکما گفتهاند:
بنیه انسانی مانند غار کوهی شود مملو به حریق آتش و محتنق به لهب و دخان که از آن غار جز آواز و بانگ و مشغله و غلبۀ اشتعال چیزی دیگر معلوم نشود و در این حال معالجۀ این تغیّر و اطفای این نایره در غایت تعذّر بود،هر چه در اطفای اشتعال استعمال کنند ماده قوت گیرد و سبب زیادت اشتعال شود،اگر به موعظت تمسک کنند خشم بیشتر شود و اگر در تسکین حیله نمایند لهب و مشعله زیاده گردد و در اشخاص به حسب اختلاف امزجه این حال مختلف درافتد،چه ترکیبی باشد مانند ترکیب کبریت که از کمتر شرری اشتعال یابد و ترکیبی باشد به مناسبت ترکیب روغن که اشتعال آن را سببی بیشتر باید و هم چنین ترکیبی بود مانند ترکیب چوب خشک و چوب تر،تا به ترکیبی رسد که اشتعال آن در غایت تعذّر بود و این ترتیب به اعتبار حال غضب بود در عنفوان مبدأ حرکت.
اما آن گاه که سبب متواتر شود،اصناف مراتب متساوی نمایند،چنان که از اندک آتشی که از احتکاکی ضعیف متواتر که در چوبی حادث شود،بیشههای عظیم و درختان بهم در شده،چه خشک و چه تر سوخته گردد و تأمل باید کرد در حال میغ و صاعقه که چگونه از احتکاک و بخار رطب و یابس بر یکدیگر اشتعال بروق و قذف صواعق که بر کوههای سخت و سنگهای خاره گذر یابد حادث
میشود و همین اعتبار در حال تهیج غضب نکابت او اگر چه به سبب کمتر کلمه بود رعایت باید کرد.
و بقراطیس حکیم گوید:
من به سلامت آن کشتی که باد سخت و شدّت آشوب دریا به لجه افکند که بر کوههای عظیم مشتمل بود و بر سنگهای سخت زند،امیدوارترم از آن که به سلامت غضبان ملتهب،چه ملاحان را در تخلیص آن کشتی مجال استعمال لطایف حیل باشد و هیچ حیله در تسکین شعلۀ غضبی که زبانه میزند نافع نیاید و چندان که وعظ و تضرع و خضوع بیشتر به کار دارند مانند آتشی که هیزم خشک بر او افکند تیزی بیشتر نماید.
و اسباب غضب ده است.
اوّل: عجب، دوّم: افتخار، سوّم: مراء، چهارم: لجاج، پنجم: مزاح، ششم:
تکبّر، هفتم: استهزا، هشتم: غدر، نهم: ضیم (1)، دهم: طلب نفایسی که از عزت موجب مناقشه و محاسده شود و شوق به انتقام غایت این اسباب بود و بر سبیل اشتراک و لواحق غضب که اعراض این مرض بود،هفت صنف باشد:
اوّل: ندامت، دوّم: توقع مجازات عاجل و آجل، سوّم: مشقّت دوستان، چهارم: استهزای اراذل، پنجم: شماتت اعدا، ششم: تغییر مزاج، هفتم: تألّم ابدان هم در حال،چه غضبْ جنون یک ساعت بود،امیر المؤمنین علی کَرم اللّه وجهه فرمود:
1) 1) -ضیم:ستم کردن،جور و جفا کردن،بیداد کردن.
الْحِدَّةُ ضَرْبٌ مِنَ الْجُنُونِ لِاَنَّ صٰاحِبَها یَنْدَمُ فَاِنْ لَمْ یَنْدَمْ فَجُنونُهُ مُسْتَحْکَمٌ (1).
غضب و خشم نوعی از دیوانگی است؛زیرا غضبناک پشیمان میشود و اگر پشیمان نشد،پس جنون او ریشهای است.
و گاه بود که به اختناق،حرارت دل ادا کند و از آن امراض عظیم که مؤدی باشد به تلف تولد کند و علاج این اسباب علاج غضب بود چه ارتفاع سبب موجب ارتفاع مسبّب بود و قطع مواد مقتضی ازالۀ مرض و اگر بعد از علاج سبب به نادر چیزی از این مرض حادث شود به تدبیر عقل دفع آن سهل بود.
و معالجه اسباب غضب این است:
امّا عجب، و آن ظنّی کاذب بود در نفس،چون خویشتن را استحقاق منزلتی شمرد که مستحق آن نبود و چون بر عیوب و نقصانات خویش وقوف یابد و داند که فضیلت میان خلق مشترک است،از عجب ایمن شود،چه کسی که کمال خود به دیگران یابد معجب نبود.
و اما افتخار، و آن مباهات بود به چیزهای خارجی که در معرض آفات و اصناف زوال باشد و به بقا و ثبات آن وثوقی نتواند بود چه اگر فخر به مال کنند از غضب و نهب آن ایمن نباشند و اگر به نسب کنند صادقترین این نوع آن گاه بود که شخصی از پدران او به فضل موسوم بوده باشد،پس چون تقدیر کنند که آن پدر فاضل او حاضر آید و گوید که این شرف که تو دعوی میکنی بر سبیل استبداد مرا است نه تو را و تو را به نفس خویش چه فضیلت است که بدان مفاخرت توانی کرد از جواب او عاجز آید.
1) 1) -غرر الحکم:301،ذم الغضب،حدیث 6861؛نهج البلاغة:حکمت 255.
و حکایت کنند که:
یکی از رؤسای یونان بر غلام حکیمی افتخار نمود،غلام گفت:اگر موجب مفاخرت تو بر من این جامههای نیکوست که خویشتن را بدان آراستهای،حسن و زینت در جامۀ است نه در تو و اگر موجب فضل تو این اسب را است که بر او نشستهای،چابکی و فراهت در اسب است نه در تو و اگر فضل پدران است، صاحب فضل ایشان بودهاند نه تو و چون از این فضایل هیچ کدام حق تو نیست،اگر صاحب هر یکی حظّ خویش استرداد کند بلکه خود فضیلت هیچ کدام از او به تو انتقال نکرده است تا بر او حاجت افتد پس تو که باشی ؟
و هم چنین گویند که:
حکیمی نزد صاحب ثروتی بود که به زینت و تجمل و کثرت مال و عدّت مباهات نمودی،در اثنای محاوره خواست که آب دهن بیفکند از راست و چپ نگریست موضعی نیافت که آن را شاید بزاقی که در دهن جمع کرده بود به روی صاحب خانه افکند،حاضران عتاب و ملازمت نمودند،حکیم گفت:ادب نه چنان بود که آب دهن به اخس و اقبح مواضع افکنند،من چندان که از چپ و راست نگاه کردم هیچ موضع خسیستر و قبیحتر از روی این شخص که جهل موسوم است نیافتم.
و اما مراء و لجاج، موجب ازاله الفت و حدوث تباین و تباغض و مخاصمت باشد و قوام عالم به الفت و محبت است چنان که بعد از این شرح آن داده آید.
پس مراء و لجاج از فسادهایی بود که مقتضی رفع نظام عالم باشد و این تباهترین اوصاف رذایل است.
و اما مزاح، اگر به قدر اعتدال استعمال کنند محمود بود،رسول خدا صلی الله علیه و آله مزاح میکرد ولی اهل هزل نبود.
و امّا وقوف بر حد اعتدال به غایت دشوار بود و اکثر مردمان قصد اعتدال کنند و لیکن چون شروع نمایند به مجاوزت حد تعدی کنند تا سبب وحشت شود و غضب کامن (1)را ظاهر کند و چقدر در دلها راسخ گرداند پس مزاح بر کسی که اقتصار نتواند نگاه داشت محظور بود چه گفتهاند:حدیثی بود مایۀ کارزار.
و اما تکبر، به عجب نزدیکتر است و فرق آن بود که معجب با نفس خود دروغ میگوید،به گمانی که بدو دارد و متکبر با دیگران دروغ میگوید و اگر چه از آن گمان خالی بود و علاج این نزدیک بود به علاج عجب.
و امّا استهزا، و آن افعال اهل جنون و مسخرگی باشد و کسی بر آن اقدام کند که به احتمال مثل آن مبالات ننماید و مذلّت و صغار و ارتکاب رذایل دیگر که موجب ضحک اصحاب ثروت و ترفّه بود وسیلۀ معیشت خویش سازد و کسی که به حریت و فضل موسوم بود نفس و عرض خویش را گرامیتر از آن دارد که در معرض یک سفاهت سفیهی آرد و اگر چه در مقابل آنچه در خزاین پادشاهان بود بدو دهند.
و امّا غدر، را وجوه بسیاری بود،چه استعمال آن هم در مال و هم در جاه و هم در مودّت و هم در حرم اتفاق افتد و هیچ وجه از وجوه غدر نزدیک کسی که او را اندک مایۀ انسانیت بود محمود نباشد و از اینجا است که هیچ کس بدان معترف نشود.
و اما ضیم، و آن تکلیف تحمل ظلم بود غیر را بر وجه انتقام،هم قبح او به قبح ظلم و انظلام که گفته شده است معلوم شود و عاقل باید که بر انتقام اقدام ننماید تا داند که به ضرری بزرگتر از آن عاید نخواهد شد و آن بعد از مشاورت عقل و تدبیر رأی بود و حصول این حال بعد از حصول فضیلت حلم تواند بود.
1) 1) -کامن:پنهان شونده،پوشیده شونده.
و اما طلب نفایس، که موجب مناقشه و منازعت بود مشتمل باشد بر خطای عظیم از کسانی که به سعت و قدرت موسوم باشند تا به اوساط الناس چه رسد (1).
در هر صورت از آیات قرآن مجید و روایات و اخبار و فرمایشهای اولیای حق و حکیمان استفاده میشود که غضب مرضی مهلک و رذیلتی ابلیسی و صفتی شیطانی است و این رذیلت در هر کسی باشد از رحمت حق محروم و در بین خلق خدا از اعتبار عاری است.چه نیکوست که انسان در تمام برخوردهایش از حلم و بردباری بهره گرفته و از غضب و خشم به دور باشد که حلم موجب نورانیت و غضب علت تاریکی درون و ظلم و ستم بر مردمان است.
اولیای خدا که غرق در معرفت حق و منور به نور عشق حضرت دوست بودند از این رذایل راحت و از این آلودگیها مصون بودند.
آنان جز لقای حق و وصال یار طلب نمیکردند و لقا و وصال را در پیراستگی از اوصاف ابلیسی و آراستگی به حسنات الهی میدانستند.
به قول عاشق عارف مرحوم الهی قمشهای:
بینور عشق نتوان رخسار یار دیدن***بی عاشقی نشاید بر وصل او رسیدن
عشق است بال انسان ای مرغ باغ سبحان*** بی بال عشق نتوان بر عرش جان پریدن
عشق ار به کوه و صحرا آواره ساخت ما را*** از این شرر توان هم بر طور دل رسیدن
گر جرعه می وصل خواهی زکوثر عشق*** باید به وجد و مستی جام بلا کشیدن
ما و هزار زاری از عشق روی آن گل*** وز گل به ناله ما صد پیرهن دریدن
گل های باغ عالم بوی وفا ندارد*** الّا گل وصالش از باغ عشق چیدن
1) 1) -اخلاق ناصری:138.
محدّث قمی در کتاب پر ارزش«سفینة البحار»میگوید:
افضل حکما و متکلّمین،سلطان علما و محقّقان بزرگ وزیر خواجه نصیر الملّة والدین قدس اللّه روحه در اخلاق و بردباری و در حلم و حوصله اقتدای به حضرت باقر العلوم علیه السلام کرده،آنجا که یک مرد نصرانی در رهگذر به آن جناب گفت:انت بقر ؟ حضرت فرمود:نه،من بقر نیستم باقرم،گفت:تو پسر زنی هستی که شغلش نانوایی است،حضرت فرمود:اشتباه کردی.گفت:تو فرزند زن سیاه چهرۀ بد زبانی،حضرت فرمود:اگر راست میگویی خدا مادرم را رحمت کند،اگر دروغ میگویی خدا تو را بیامرزد،نصرانی از شدّت حلم و بردباری حضرت مسلمان شد (1).
خواجه به پیروی از این حلم است که وقتی در زمان قدرت و سطوت و وزارتش نامهای برایش آمد،در آن نامه به خواجه خطاب شده بود ای سگ ! پسر سگ ! آن جناب جواب نوشت این موضوعی که برای من نوشتهای صحیح نیست؛زیرا سگ از حیوانات چهار پاست و پارس کننده و دارای ناخنهای بزرگ است ولی من قامتم موزون،پوستم روشن،ناخنم کوتاه و دارای نطق و ضحکم و این از امتیازات انسان است،خواجه در جواب آن مرد یک کلمه زشت ننوشت،به همین خاطر است که علامه حلی آن بزرگ مرد جهان دانش در اجازهاش برای خواجه نوشت:
شیخ ما خواجه طوسی برترین فرد اهل زمان در علوم عقلیه و نقلیه است،در علوم فلسفی و احکام شرعی بر وفق مذهب امامیه دارای تألیفات زیادی است،
1) 1) -المناقب:207/4؛بحار الأنوار:289/46،باب 6؛حدیث 12.
شریفترین کسی که در این زمان در اخلاق دیدهام اوست،خداوند قبرش را نورانی کند (1).
در توفیق زن ای دل که گشاد تو از اوست***جلوه شاهد مقصود و مراد تو از اوست
عشق بر کشورت از شش جهت آورده هجوم ***بر حذر باش که تسخیر بلاد تو از اوست
شکوه و شکر تو از عشق سزد زانکه به دهر*** دل تنگ تواز او خاطر شاد تو از اوست
کارفرمای تو عشق است یقین دان طالب*** که صلاح تو از او بلکه فساد تو از اوست
حضرت آیت اللّه العظمی سید ابوالحسن اصفهانی از مراجع بزرگ تقلید و مقیم نجف اشرف بود،از شاگردان آن جناب سه داستان در حلم و بردباری و کرامت نفسش شنیدهام که دانستنش برای همه سودمند است.
1-از هندوستان از آن حضرت عالمی فقیه و دانشمندی بصیر جهت سرپرستی شیعیان آن سامان درخواست کردند،سید یکی از فضلای نجف را خواست،برای او اجازه مفصّلی در علم و دانش و فقه و بینش نوشت و از شیعیان آن سامان درخواست کرد که وجود آن عالم بزرگ را مغتنم بشمارند،آن عالم متن اجازه را خواند،سپس با چهرهای جدّی رو به سید کرد و گفت:بدان که من از جانب تو به
1) 1) -سفینة البحار:422/1.
بلاد هند میروم اما اگر از من مسئله مرجع تقلید را بپرسند من دیگری را برای مرجعیت معرفی میکنم؛زیرا شما را اعلم نمیدانم !
سید با کمال متانت و بردباری فرمودند،من شما را جهت تبلیغ اسلام و حلال و حرام خدا به هندوستان میفرستم نه برای تبلیغ شخصیت و مرجعیت خودم.
ای خوش آن سر که در او نشئه سودایی هست***داغ آشوب از او بر دل شیدایی هست
نیکبخت آن دل آشفته که از روزن داغ*** بر گلستان غمش چشم تمنّایی هست
مژده ای خار ره عشق که این شیفته را*** طرف دامانی اگر نیست کف پایی هست
اجل اینک بسرم تاخته جان می طلبد*** نا امیدش نکنم گر زتو ایمایی هست
عشق بی جلوه حسنی نکشد ناز وجود*** یوسفی هست به هر جا که زلیخایی هست
2-طلبهای فقیر برای رفع نیازمندی خود به آن جناب رجوع کرد،آن حضرت به او وعدۀ کمک داد،در بین نماز عشای آن شب،ستمگری بیرحم با خنجری تیز به فرزند جوان سید حملهور شد و سر او را از بدن جدا کرد،فردای آن روز برای تشییع جنازه تمام شهر نجف تعطیل شد،سید بزرگوار به دنبال جنازۀ فرزندش حرکت کرد،آن طلبه میگوید:من هم در تشییع شرکت داشته و درد خود را فراموش کرده بودم عبور جنازه به رهگذری تنگ افتاد که جای عبور دو سه نفر بیشتر نبود،ناگهان با سیّد بزرگوار که داغی سنگین بر جگرش نشسته بود مواجه شدم،بدون این که کسی بفهمد کمک لازم را نسبت به من رعایت فرمود،از قدرت صبر و حوصله
و مقاومت و بردباری آن حضرت تعجب کردم که با چنین مصیبت سنگینی چگونه آرامش و حلم خود را حفظ کرده است ؟ ! !
آری،تجلّی ایمان و قدرت معرفت و اوصاف حسنه در اولیای الهی چنان قوی است که هیچ حادثهای نمیتواند بین آنان و بین حقایق حجاب شود !
با مهرش از دام علایق دل گسستم***وز شهپر جان این قفس درهم شکستم
در عرصه باغ ابد پرواز کردم*** وز دام پر پیچ و خم گردون بجستم
دیدی درآمد یوسف جانم از این چاه*** وز مکر اخوان حسود تن برستم
دیدی که چون رنج خمارم دید ساقی ***داد از کرم جامی زصهبای الستم
دیدی که لطفش حاجت ما را روا کرد*** داد اختیار نفس سرکش را بدستم
3-عربی خشن و بیسواد به محضر مقدس سید آمد و با تندی از آن حضرت طلب کمک کرد،آن جناب با کمال متانت به او فرمود:اکنون چیزی در بساط من برای کمک به تو نیست،عرب به آن حضرت پرخاش کرد و ناسزا گفت و در عین خشم و غضب خانه سید را ترک کرد.
چند روزی از این ماجرا گذشت،سید در شب تاریک و در حال تنهایی به در خانۀ عرب رفته و دق الباب کرد،همسر عرب به پشت درآمد و گفت:کیست ؟ سید فرمود:ابوالحسنم،اگر آقای شما در خانه هست به او بگویید چند لحظهای با او کار دارم،زن پیغام آن مرد بزرگ را رساند،عرب به در خانه آمد و با سید با تندخویی برخورد کرد،سید اجازه ورود خواست،به تلخی به سید اجازه ورود داد،سید پس از چند لحظه،کمک قابل توجهی به او نمود و از نداشتن آن روز عذرخواهی کرد،عرب از خواب غفلت بیدار شد،خنجری آورد و به سید گفت:یا با پای کفشدار بر صورتم بگذار یا با این خنجر سینهام را میشکافم،سید آنچه اصرار کرد،عرب نپذیرفت برای حفظ جان عرب آهسته به صورتش پای گذاشت
آن گاه از خانۀ او رفت ! !
آری،مردان خدا جز به یاد خدا و برای خدا و به دستور خدا زندگی نمیکنند و هیچ علتی بین آنان و محبوبشان نمیتواند حایل گردد.
کاشف الغطا از بزرگترین فقهای شیعه و از علمای به نام مکتب اسلام است،او در دانش فقه مردی کم نظیر و دانشمندی بیبدیل بود.بسیاری از فقها و دانشمندان از شاگردان و تربیتشدگان آن فقیه بزرگ و عالم سترگ هستند.
روز عید فطر با هزاران نفر نماز عید را در صحن مطهر حضرت مولی الموحدین بجای آورد،فقیری دل شکسته که از شدّت فقر و نداری کارد به استخوانش رسیده بود به محضر او آمد و اظهار حاجت کرد و گفت:از فطریهای که مردم نزد شما آوردهاند به من کمک کن که سخت محتاجم.
آن جناب فرمود:من تمام فطریهها را به محلّ خودش رساندم و اکنون از آن پول چیزی نزد من نیست،نیازمند دچار عصبانیت شد،آب دهن به روی آن مرجع بزرگ انداخت و گفت:تو که از کمک به هم چون منی عاجزی چرا بر این مسند نشستهای ؟ !
کاشف الغطا آب دهان آن مرد را به روی و به محاسن خود کشید،آن گاه برخاست و عبا از دوش خویش برداشت و روی به جانب نمازگزاران کرد و گفت:
هر کس مرا دوست دارد به اندازۀ وسعش در این عبا پول بریزد،آن گاه خود آن جناب در صف نمازگزاران گشت و برای آن فقیر کمک قابل توجهی از مردم گرفت ! ! راستی،بجای این که این موارد را حلم بنامیم بهتر است معجزۀ اخلاقی بگوییم که این گونه اخلاق هم سویی با اولیا و انبیای الهی است.
من الهی بندۀ عشقم که آزاد از جهانم***در گلستان طبیعت بلبلی بی آشیانم
عاشقی آواره کوی حبیبی دلفریبم ***عاقلی دیوانه وصل نگاری دلستانم
روز و شب در خلوت دل با خیالش هم نشینم*** آفرین بر دل که بنمودی نشان زان بی نشانم
کرده لطفش ایمن از جور سپهر کج مدارم ***داده مهرش پرتوی افزون زماه آسمانم
پس از آن که ملا مهدی کتاب با ارزش«جامع السعادات»را در اخلاق نوشت و نسخههای آن در مناطق مسلماننشین پخش شد،نسخهای از آن کتاب به دست بزرگ مرد شیعه،جامع فضایل و کمالات سید مهدی بحر العلوم که در نجف اشرف محور علم و تقوا و زهد و عبادت و کیاست و مرجعیت بود رسید.
سید از دیدن آن کتاب در شگفت شد و آرزو کرد روزی به دیدار مؤلف آن گنجینۀ پرقیمت موفق گردد.
ملا مهدی نراقی در آتش اشتیاق زیارت ائمۀ طاهرین علیهم السلام میسوخت،از خدای بزرگ میخواست که به اعتاب مقدسه مشرف شود،حضرت حق توفیق زیارت عتبات عالیات را نصیب آن عبد صالح کرد.
آن انسان والا و وارسته وارد نجف شد،بر اساس رسوم دیرینۀ تمام مراجع و علما و دانشمندان و طلّاب،از آن حضرت دیدن کردند و آن جناب به بازدید همه شتافت،تنها کسی که از آن مجسّمه اخلاق دیدن نکرد سید مهدی بحر العلوم بود ! !
نجف از این واقعه شگفت زده شده بود،همه از هم میپرسیدند که علّت این که بحر العلوم به دیدن نراقی نرفت چه بود ؟ !
نراقی بزرگوار احوال سید را پرسید و از خانه او نشانی خواست و سپس فرمود:
بر ما لازم است از این بزرگ مرد علم و عمل دیدن کنیم.
از این که نراقی میخواست به دیدن بحر العلوم برود همه تعجب کردند،آن جناب به منزل سید رفت،در آنجا جمعی از علما و طلّاب حضور داشتند،نراقی وارد مجلس شد همه ورود او را گرامی داشتند ولی بحر العلوم به نراقی توجهی نکرد و حتی از جهت احترام در برابر او از جای خود برنخاست و تا پایان مجلس نسبت به نراقی از رعایت احترام و ادب خودداری کرد ! !
نراقی با رعایت دقت و موقعیت مجلس بدون این که خم به ابرو بیاورد از سید خداحافظی کرد و به خانۀ خود رفت،قضیه برخورد بحر العلوم با نراقی در نجف اشرف با اعجاب بسیار شدید علما و طلاب روبرو شد،آری،برای همگان این موضوع بیسابقه بسیار سنگین بود،تنها کسی که از آن مجلس کمترین اثری برنداشت نراقی بزرگ بود.
پس از چند روز که از بازدید بحر العلوم خبری نشد،باز وجود مبارک نراقی به دیدار او شتافت و سید به گونه مجلس اوّل و شاید کمی سردتر با نراقی برخورد کرد،مجلس دوم هم بدون این که در نراقی اثر سوء بگذارد تمام شد،باز هم سید به بازدید نراقی نرفت.
سفر نراقی رو به پایان بود،نجف از آن پیش آمد در بهت و حیرت بود،نراقی در روزهای آخر سفر باز هم به دیدار سید میل کرد و برای بار سوم به زیارت آن مرد الهی شتافت،چون وارد منزل شد علما و طلاب دیدند سید بحر العلوم با حالی عجیب تا درب منزل به استقبال نراقی شتافت و آن جناب را چون بندهای در برابر
مولا در آغوش گرفت و عجیب و غریب نسبت به آن حضرت رعایت ادب و احترام کرد و وی را تا داخل منزل برد و چون شاگردی در برابر استاد مقابل نراقی نشست و در کمال خضوع و تواضع از آن حضرت پذیرایی کرد.
پس از پایان مجلس سبب برخوردهای اول و برخورد اخیر را از علّامه بحر العلوم پرسیدند،آن جناب جواب داد:من کتاب«جامع السعادات»را مطالعه کردم و آن را در نوع خود بینظیر دیدم،آرزو داشتم مؤلف آن را ببینم و وی را آزمایش کنم که آیا آنچه در آن کتاب در باب فضایل اخلاقی نوشته در خود او هست یا نه که وی را در آن دو مجلس امتحان کردم و دیدم از ایمان و اخلاق و حلم و تواضع و صبر و عاقبتبینی بالایی برخوردار است و از این جهت در مجلس سوّم کمال احترام و ادب و خشوع و خضوع را نسبت به وی مراعات کردم که او مرد دین و پیکرۀ اخلاق و مجسمۀ عمل صالح است.
به قول الهی آن مجسّمۀ عرفان و اخلاق:
پرسند الهی کیستی دیوانه عشق***مستی خرابی ساکن میخانه عشق
بر ما فقیران غیر آن سلطان که بخشید*** گنج شهود و افسر شاهانه عشق
بر ما گدایان سر کویش عطا کرد*** آن شاه شاهان گوهر یک دانه عشق
گنجی است عشقت ای جمال آرای عالم*** پنهان به کنج این دل ویرانه عشق
عین است و شین و قاف و بس درس و کتابم ***ناموختم درس دیگر فرزانه عشق
گیتی مسافرخانه عشق است و خوش باش*** این یک دو روز اندر مسافرخانه عشق
وقف گدایان سر کوی تو کردند*** ملک رضا و شادی شاهانه عشق
[ وَ الْحِلْمُ یَدُورُ عَلیٰ خَمْسَةِ أوْجُهٍ:أنْ یَکُونَ عَزیراً فَیَذِلَّ،أوْ یَکُونَ صٰادِقاً فَیُتَّهَمَ،أوْ یَدْعُوَ الیَ الْحَقِّ فَیُسْتَخَفَّ بِهِ،أوْ انْ یُؤْذیٰ بِلا جُرْمٍ،أوْ أنْ یُطالِبَ بِالْحَقِّ فَیُخٰالِفُوهُ فیهِ،فَاِنْ أتَیْتَ کُلّاً مِنْها حَقَّهُ فَقَدْ اصَبْتَ.وَ قابِلِ السَّفیهَ بِالْاِعراضِ عَنْهُ وَ تَرْکِ الْجَوابِ یَکُنِ النّاسُ انْصارَکَ لِاَنَّهُ مَنْ جٰاوَبَ السَّفیهَ فَکَأَنَّهُ قَدْ وَضَعَ الْحَطَبَ عَلَی النّارِ.قٰالَ رسولُ اللّه صلی الله علیه و آله:مَثَلُ الْمُؤْمِنِ کَمَثَلِ الْاَرْضِ مَنافِعُهُمْ مِنْهٰا وَ اذٰاهُمْ عَلَیْهٰا.]
امام به حق ناطق حضرت صادق علیه السلام در دنبالۀ روایت باب حلم میفرماید:
حلم و بردباری در پنج موقعیت صورت میگیرد:در موقعی که بزرگی و عزت داشته و اکنون خوار و کوچک شده،در حالی که راست میگفته و اکنون متهم به دروغ گشته،در مرحلهای که دعوت به سوی حق میکرده اهانت شده و در وقتی که جرم و گناهی نداشته از سوی مردم آزار و اذیت دیده،در زمانی که مطالبۀ حق نموده ولی با او مخالفت شده،در این پنج مورد که نقطۀ جوشیدن غضب است جای حلم ورزیدن و نشان دادن بردباری است.
شخص حلیم در این پنج صورت با کمال حوصله و وقار بردباری ورزیده و کمترین تزلزل و حالت ناراحتی پیدا نمیکند و بردبار بودن انسان از این موارد
معلوم میگردد.
و سزاوار است که انسان حلیم با شخص سفیه به سؤال و جواب نپردازد،بلکه از او اعراض نماید و چون اعتراض به اهل جاهل را پاسخ نگوید از دیگران یاری و موافقت بیند،اما جواب دادن و بحث کردن با نادان مانند هیزم گذاردن در آتش است که شعلۀ آتش را بیشتر و برافروختهتر خواهد کرد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
مؤمن مانند زمین است که همه از آن استفاده میبرند و آزار و اذیت و مزاحمت آنان نیز در روی همین زمین صورت میگیرد.
در«شرح مصطفوی»آمده:
صفت حلم در مقابل غضب است و در اثر صبر تواضع و خضوع حاصل میشود و خضوع و فروتنی حاصل نمیگردد مگر پس از تحقق حقیقت توحید و معرفت به عظمت و جلال و قدرت پروردگار متعال و چون انسان،خداوند توانا را مؤثر و محیط و حاکم مطلق و سلطان حقیقی بر همه موجودات دید،قهراً از خودبینی و خودپسندی و خودخواهی دور گشته و پیوسته با حالت بندگی و خضوع و خشوع و اطاعت و ذلت و تسلیم و تفویض و رضا و صبر زندگی خواهد کرد،این است که در روایات شریفه علم توام با حلم ذکر میشود،یعنی علمی که توام با خضوع و خشوع بوده و از خودپسندی و خودخواهی و خودبینی دور باشد.
[ و مَنْ لا یَصْبِرْ عَلیٰ جَفاءِ الْخَلْقِ لٰا یَصِلْ الیٰ رِضَی اللّه تَعالی لِاَنَّ رِضَی اللّهِ تَعالی مَشُوبٌ بِجَفاءِ الْخَلْقِ.وَ حُکِیَ أنْ رَجُلاً قٰالَ لِلْأحْنَفِ بْنِ قَیْسٍ:ایّاکَ اعْنی،قالَ:أنَا عَنْکَ أحْلَمُ.قالَ النّبیُّ صلی الله علیه و آله:بُعِثْتُ لِلْحِلْمِ مَرْکَزاً وَ لِلْعِلْمِ مَعْدِناً وَ لِلصَّبْرِ مَسْکَناً بُعِثْتُ لِاُتَمِّمَ مَکٰارِمَ الْاَخْلٰاقِ،صَدَقَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:وَ حَقیقَةُ الْحِلْمِ أنْ تَعْفُوَ عَمَّنْ اسٰاءَ الَیْکَ وَ خٰالَفَکَ وَ انْتَ الْقٰادِرُ عَلیَ الْاِنتِقٰامِ مِنْهُ کَما وَرَدَ فی الدُّعاء:اِلٰهی انْتَ اوْسَعُ فَضْلاً وَ اوْسَعُ حِلْماً مِنْ انْ تُواخِذَنی بِعَمَلی وَ تَسْتَذِلَّنی بِخَطیئَتی ]
حضرت صادق علیه السلام در پایان روایت میفرماید:
آن کس که صبر و تحمل بر جفا و آزار مردم نکند،به رضای پروردگار نایل نشود؛ زیرا خشنودی حق آمیخته و توام با جفای خلق است.
حکایت شده که:
مردی با احنف بن قیس درشتی کرد و گفت:منظورم تویی،احنف در پاسخ گفت:من در برابر تو و حرفهای زشت بردباری نشان میدهم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
برانگیخته شدهام و برای بردباری مرکز و مرکبم و برای دانش معدنم و مسکن و محل صبرم.
و حقیقت حلم این است که از کسی که در حق تو بدی کرده درگذری در حالی که قدرت بر انتقام داری،چنان که در دعا وارد شده:
خدایا ! فضل تو وسیعتر و حلم تو برتر از آن است که به سبب سوء عمل مرا مؤاخذه کنی و به خطای من مرا خوار و ذلیل نمایی.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
التَّواضُعُ اصْلُ کُلِّ شَرَفٍ نَفیسٍ وَ مَرْتَبَةٍ رَفیقَةٍ وَ لَوْ کٰانَ لِلتَّواضُعِ لُغَةٌ یَفْهَمُهَا الْخَلقُ لَنَطَقَ عَنْ حَقائِقِ ما فی مَخْفِیّاتِ الْعَواقِبِ.
وَ التَّواضُعُ مٰا یَکُونُ فِی اللّٰهِ وَ للّٰهِ،وَ مَا سِوٰاهُ فَکِبْرٌ،وَ مَنْ تَوٰاضَعَ للّٰهِِ شَرَّفَهُ اللّٰهُ عَلیٰ کَثیرٍ مِنْ عِبٰادِهِ،وَ لاَِهْلِ التَّوٰاضُعِ سیمٰآءٌ یَعْرِفُهٰا اهْلُ السَّمٰآءِ مِنَ الْمَلٰائِکَةِ،وَ اهْلُ الْاَرْضِ مِنَ العٰارِفینَ،قٰالَ اللّٰهُ تَعٰالیٰ: [ وَ عَلَی الْأَعْرٰافِ رِجٰالٌ یَعْرِفُونَ کُلاًّ بِسِیمٰاهُمْ ] .
قٰالَ رَسُولُ اللّٰهِ صلی الله علیه و آله:اِنّ اللّٰه اوْحیٰ الَیَّ انْ تَوٰاضَعُوا حَتَّیٰ لٰا یَفْخَرَ احَدٌ عَلیٰ احَدٍ،وَ لا یَبْغیٰ احَدٌ عَلیٰ احَدٍ،وَ مٰا تَوٰاضَعَ احَدٌ للّٰهِِ الّا رَفَعَهُ اللّٰهُ،وَ کٰانَ رَسُولُ اللّٰهِ صلی الله علیه و آله اذٰا مَرَّ عَلَی الصِّبْیٰانِ سَلَّمَ عَلَیْهِمْ لِکَمٰالِ تَوٰاضُعِهِ،وَ اصْلُ التَّوٰاضُعِ مِنْ اجْلٰالِ اللّٰهِ تَعٰالیٰ وَ هَیْبَتِهِ وَ عَظَمَتِهِ،وَ لَیْسَ للّٰهِِ عَزَّ وَ جَلَّ عِبٰادَةٌ یَقْبَلُهٰا وَ یَرْضٰاهٰا الّا وَ بٰابُهَا التَّوٰاضُعُ،وَ لا یَعْرِفُ مٰا فی حَقیقَةِ التَّوٰاضُعِ الّا المُقَرَّبُونَ مِنْ عِبٰادِهِ، الْمُتَّصِلُونَ بِوَحْدٰانِیَّتِهِ،قٰالَ اللّٰهُ تَعٰالیٰ: [ وَ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ الْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً ] .
وَ قَدْ امَرَ اللّٰهُ عَزَّ وَ جَلَّ اعَزَّ خَلْقِهِ وَ سَیِّدَ بَرِیَّتِهِ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله بِالتَّوٰاضُعِ،فَقٰالَ عَزَّ وَ جَلَّ: [ وَ اخْفِضْ جَنٰاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ] .
وَ التَّوٰاضُعُ مَزْرَعَةُ الْخُشُوعِ وَ الْخُضُوعِ وَ الْخَشْیَةِ وَ الْحَیاءِ؛وَ انَّهُنَّ لٰا یَنْبُتْنَ الّا مِنْهٰا وَ فیهٰا،وَ لا یَسْلَمُ الشَّرَفُ التّامُّ الحقیقیُّ الّا بِالتَّوٰاضُعِ فی ذاتِ اللّٰهِ تَعٰالیٰ.
[ التَّواضُعُ اصْلُ کُلِّ شَرَفٍ نَفیسٍ وَ مَرْتَبَةٍ رَفیقَةٍ وَ لَوْ کٰانَ لِلتَّواضُعِ لُغَةٌ یَفْهَمُهَا الْخَلقُ لَنَطَقَ عَنْ حَقائِقِ ما فی مَخْفِیّاتِ الْعَواقِبِ ]
در این فصل وجود مقدس حضرت صادق علیه السلام به مسئلۀ بسیار مهم و سودبخش تواضع و فروتنی توجه میدهند،مسئلهای که ریشۀ هر شرف نفیس و در پیشگاه حضرت حق دارای مرتبهای بس بلند و رفیع است،این صفت نیکو که عامل سعادت دنیا و آخرت است اگر زبان داشت هر آینه تمام مردم را از فواید عظیمه و منافع کثیرۀ خود خبر میداد که ای مردم ! من در وجود هر کس باشم باعث جلب خشنودی حق و استکمال نفس و رشد انسان در همه امورم و به خاطر من است که عاقبت خوشی در دنیا و آخرت نصیب مردم میشود !
تواضع و فروتنی یک حالت عالی و روحی و روانی است که از برکت معرفت انسان به حقّ و به خود و به خلق و به دنیا به دست میآید.
آری،وقتی به این حقیقت آشنا شویم که وجود مقدس حضرت حق خالق کل شیء و ربّ عالم و روزی بخش تمام موجودات و حافظ همه هستی و بصیر خبیر به تمام امور و سمیع به تمام اصوات و قادر بر هر چیز است،بدون شک در برابر عظمت و هیبت و جلال و کمال او به تواضع برخاسته و از برکت آن تواضع مطیع
و فرمانبر او خواهیم شد و به دایرۀ با عظمت بندگی و به میدان پر منفعت عبودیت قدم گذاشته و مجذوب و شیدای آن کمال مطلق خواهیم شد که تواضع در برابر حق جز فانی شدن در عظمت او و در تمام امور بنده و مطیع و فرمانبر او بودن،معنای دیگر ندارد.
تنها به این که بگویم به وجود او معتقدم و او را دوست دارم تواضع حاصل نمیشود،تواضع حقیقی در برابر حضرت او معرفت واقعی به او و پیروی از دستورهای اوست.
عبادت و عبودیت معنایی جز این ندارد،عبد یعنی آشنای با مولا و مطیع و سر به فرمان ارباب.
آنان که ادعای خدا دوستی و خدا اعتقادی دارند،ولی عامل به قرآن و دستورهای حضرت دوست که از جانب انبیا و ائمه و اولیا اعلام شده نیستند متکبّرند و خدای عزیز متکبران را دوست ندارد.
تواضع،روزنۀ سعادت دنیا و آخرت و عامل دور شدن آتش عذاب از انسان و نزدیک کنندۀ بهشت برین به آدمی است.
تواضع،باعث آراسته شدن انسان به حسنات و دور ماندن آدمی از سیّئات و بدیها و پستیهاست.
تواضع،خورشید جان و حیات روان و چشمه جاودان و روح بخش به انسان و کامل کنندۀ آدم در راه خداوند منّان است.
تواضع،مقدمۀ معرفت،علاج کسالت،دور کنندۀ شقاوت،آورندۀ سعادت و آراسته کنندۀ انسان به کرامت است.
تواضع،ریشۀ حقایق،چراغ قلب صادق،امید دل شایق،راهگشای عاشق، کوبندۀ منافق و جلب کنندۀ خشنودی خالق است.
کبر در برابر حضرت حق از اعظم گناهان و از بدترین مفاسد و علّت خزی دنیا و عذاب آخرت است.
در هر صورت،چون از طریق آیات الهی چه آیات آفاقی و چه آیات انفسی و چه آیات قرآنی،دارای معرفت به اللّه شوی و ربّ و خالق خود را بشناسی و به موقعیت و موقف خود و جهانی که در آن هستی واقف گردی و به این نتیجه برسی که تنها راه سعادت و کسب رشد و کمال معرفت است،به حالت عالی تواضع دست یابی و از پی آن به اجرای دستورهای حضرت رب الارباب اقدام کنی و به تدریج قدرت خطرناک هوای نفس را که دشمنترین دشمنان توست در مملکت وجودت به ضعف کشانی و حکومت باطل او را از دستش گرفته به دست حق بسپاری و وجود خویش را در این مرحله آیینه تجلی اسما و صفات کنی و به معنای حقیقی عبد و بندۀ او گشته و از هر قیدی رهایی یابی و از بند هر اسارتی برهی و به جلب رضای دوست نایل شوی و نفس و حواسش را بارکش بندگی و عبادت حضرت حق نمایی و به مفهوم عالی تواضع تحقّق عینی بخشی.
اگر موفق به کبر ورزی در برابر هوای نفس شویم و سرکشی غرایز و شهوات و امیال و خیالات و آرزوها را با توجّه به حضرت حق و عمل به دستورهای جناب او مهار کنیم به عرصۀ با عظمت تواضع راه یابیم که حقیقت تواضع تکبر کردن با شیاطین و هوای نفس است،چنانچه تکبر در برابر حق محصول تواضع و فروتنی در برابر هوا و شیاطین است و این تواضع در برابر هوا و تکبر در برابر حق فقط به ضرر خود انسان است.
شارح«مثنوی»میگوید (1):
پس از آن که جلال الدین این مطلب را بیان میکند که در دنیا اغلب پیکارها و ستیزهجوییها ناشی از خود دوستی افراطی و نفس پرستی است و اگر انسان بتواند نفس خود را مهار کند نه با کسی دشمنی خواهد داشت و نه کسی به او خصومت خواهد ورزید،این اعتراض را متذکر میشود که اگر این اصل صحیح بود،چرا پیامبران الهی دشمنان فراوان داشتند،با این که آنان بدون تردید نفس خویش را به کلّی از پا در آورده بودند.
جلال الدین به این اعتراض پاسخ بسیار عالی میدهد و میگوید:شما گمان مبرید که خصومت با پیامبران دشمنی با آنها بوده است،مثلاً برای آن بوده است که پیامبران مانع زندگی آنها بودند،یا پیامبران لذایذ آنها را از دستشان میگرفتند، یا پیامبران خون ناحقی میریختند،یا پیامبران قیافۀ زشتی داشتند،هیچ یک از اینها علت دشمنی با پیامبران نبوده است،بلکه باید ببینیم که پیامبران مطابق دستورهای الهی چه میگفتند ؟
آنان میگفتند:موجودیّت انسانی در خور و خواب و خشم و شهوت خلاصه نمیشود.
آنان میگفتند:موجودیّت انسانی در تنفس و جنبش حیوانی پایان نمیپذیرد.
آنان میگفتند:این موجود بزرگ دارای گوهر روحانی است که او را میتواند از تمام طبیعت بالاتر برده و به مقامی برساند که جزئی از ابدیت گردد و در بارگاه الهی از هر گونه مادّه و مادیات گام فراتر نهد.
برای به ثمر رسیدن چنین موجودیّت بایستی نفس و خواستههای آن را محدود
1) 1) -شرح مثنوی:401/3.
کرد و بایستی در روابط افراد با یکدیگر عدالت ورزید،بایستی رابطۀ بندگی را میان خود و خدا برقرار ساخت.
چون این مقررات مخالف هوا و هوسهای حیوانی بوده و از زندگانی بیخیال و ناخود آگاه آنان جلوگیری میکرد،لذا مردم به دشمنی با پیامبران برمیخاستند، این دشمنی در حقیقت با شخص پیامبران نبوده است،بلکه آنان نمیخواستند شهوات چند روزۀ خود را رها کنند و به اصطلاح، سادهلوحان بیخبر نمیخواستند نقد را به نسیه بفروشند،در نتیجه آنان با تکامل و رهسپار شدن به ابدیت و سعادت مطلق خویش در نبرد بودند،به همین جهت است که جلال الدین میگوید:
دشمن خود بودهاند آن منکران*** زخم بر خود میزدند ایشان چنان
نظیر این مطلب همان است که امیر المؤمنین علیه السلام روزی به نزد علاء الدین زیاد حارثی رفت و خانۀ وسیع او را دید و گفت:
ای علاء ! با این خانه وسیع در این دنیا چه میکنی ؟ مگر تو در آخرت به خانۀ وسیعتر احتیاج نداری ؟ بلی میتوانی با این خانه برای آخرت خود نیز توشه برگیری،مهمانان را پذیرایی کنی،خویشاوندان را رسیدگی کنی و حقوق آنان را بپردازی،در این صورت تو با این خانه به آخرت خواهی رسید.
علاء میگوید:یا امیر المؤمنین ! از دست برادرم عاصم بن زیاد به تو شکایت میکنم.امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:عاصم چه کرده است ؟ عرض کرد:عبایی پوشیده و از دنیا کناره گرفته است.فرمود:او را نزد من بیاورید،هنگامی که عاصم به نزد امیر المؤمنین علیه السلام آمد حضرت فرمود:ای دشمن جان خود ! آیا به خانوادۀ
خود رحم نکردی از خدمت آنها سرباز زدی،شیطان تو را گیج کرده (1).
ملاحظه میشود که امیر المؤمنین علیه السلام تخلّف عاصم را از دستورهای خداوندی موجب دشمنی با خویشتن معرفی میکند،بدین مضمون آیات و روایات فراوانی وجود دارد.
از همین اصل روشن میشود که مسئلۀ توجه به خدا و عمل به اوامر او تنها و تنها به سود خود انسانهاست،چنان که تخلّف از اوامر او به ضرر خود انسان میباشد.
اگر انسان به جهت مسامحه کاری یا به جهت اشباع هوا و هوس مخالف احکام عقلی و وجدانی خود عمل کند این تخلّف نه سودی به دیگران میرساند و نه ضرری،بلکه ضرر آن به خود انسان متخلّف از قانون برمیگردد.
فیض آن حکیم بزرگ در شکایت از هوای نفس میگوید:
خویشتن را در هوا کردیم گم***جاده در راه خدا کردیم گم
از عدم ما تا به اقلیم وجود*** آمدیم و راه را کردیم گم
منزل و مقصود و راه و راه رو ***جمله را در ابتدا کردیم گم
سالک مسلوک و مسلوکٌ الیه ***جمله ما بودیم و ما کردیم گم
هر چه ما را بود زاجناس و نقود*** جمله را در راهها کردیم گم
زابتدا کردم چون آهنگ راه*** گام اول خویشتن را کردیم گم
بر در شه چون عطا جویان شدیم*** شاه را اندر عطا کردیم گم
یافتیم آخر درون خویشتن ***هر چه را در هر کجا کردیم گم
1) 1) -نهج البلاغة:خطبۀ 200.
اگر حالت عالی تواضع در نفس ما تجلی کند،نفس بدون تردید علاوه بر عشق به حق،بارکش عبودیت تمام وجود ما میگردد و بر این بارکشی افتخار کرده و رو به سوی رضایت دوست به حرکت خواهد آمد تا جایی که جز دوست را نشناسد و جز او را نبیند و غیر او را نخواهد و فرمان غیر او را نبرد.
ساختمان طبیعی ما به طوری است که وسیلۀ آشنایی ما با جهان طبیعی همین حواس ظاهری است که به اندازۀ محدودی به ما داده شده است.
باز برای همین وضع طبیعی است که لذایذ ما منحصر به همان مقدار است که غرایز محدود ما اجازه میدهد.
پس نتیجۀ این اصل بدیهی این است که ما تابع و پیرو حواس خویشتن میباشیم،یعنی هر چه که آنها برای ما امکانپذیر بسازند بهرهبرداری خواهیم کرد،ولی آن گاه که شخصیت ما اعتلا پیدا میکند و فعالیت روحی ما وسعت و عمق خود را در مییابد حواس تابع میشود.
حواسّ تابع ما میشود یعنی چه ؟
ممکن است برای اشخاص سطحی این مطلب تا حدودی غیر قابل قبول جلوه کند ولی ما میتوانیم برای اثبات این حقیقت از آشکارترین پدیدهها استفاده کنیم.
آن احتیاجی که کودک برای تماس به نمودهای زندگانی دارد میبینیم،آن احتیاج در اشخاص رشد یافته وجود ندارد؛زیرا جهان برای کودک تدریجاً مطرح میشود وانگهی شخصیت و حافظه و اندیشۀ او آن چنان رشد نیافته تا با نبودن حوادث در پیشرو،آنها را به محاسبه درآورده و نتایج منطقی را اتخاذ نماید.
هنگامی که مغز انسانی به رشد طبیعی خویش میرسد و توانایی تجرید و انتزاع
کلی و غیر ذلک را به دست میآورد،در این موقع بدیهی است که به دیدن تمام حوادث و موضوعات که میخواهد دربارۀ آنها حکم کند نیازی نخواهد داشت، این رشد مغزی تا جایی میرسد که گویی انسان و جهان را در خود میبیند،ولی چون فعالیت روح بینهایت است و عرصۀ هستی بیکران،لذا به یافتن انسان و جهان در خویشتن قناعت نمیورزد؛زیرا نه جهان محدود است و نه انسانهایی که در آن به وجود میآیند مشخص میباشند،این است که رو به بینهایت کوشش خود را آغاز میکند.
در اینجاست که از خود و حوادث بیخبر شده و تنها متوجه حضرت حق گشته به طوری که حس میکند«لیس فی الدّار غیره دیّار» (1).
همۀ ما ملاحظه کردهایم که در هنگام تمرکز قوای مغز از حوادثی که در پیرامون ما صورت میگیرد غفلت میورزیم،گویی اصلاً آن حوادث پیرامون ما اتفاق نیفتاده است.
گاهی همین حالت تمرکز به حدّی از شدت میرسد که انسان حوادثی را که در بدن او تأثیر میگذارند احساس نمیکند.
در حال چشیدن عالیترین لذت،نقطهای توجه ما را جلب میکند شدت این جلب توجه به جایی میرسد که لذت تدریجاً از درک ما برکنار میشود و هم چنین گاهی تمام وجود ما را درد فرا میگیرد ولی یک حادثه یا یک مسئله ناگهان چنان ما را به خود مشغول میدارد که درد به کلّی فراموش میشود.
در حالات عشق،هنگامی که درون عاشق از معشوق بهرهمند است گاهی این مشغولیت به حدی است که هیچ حادثهای اگر چه با تمام موجودیّت او سر و کار
1) 1) - غیر از او در خانه صاحب خانهای نیست.
داشته باشد نمیتواند او را از آن حالت منصرف کند.
به همین قیاس میتوان حالت تسلیم به خدا را مجسم کرد،هنگامی که این عشق حقیقی پیدا میشود،دیگر برای انسان عاشق احساسی دربارۀ موجودیّت خود نمیماند،او به قول عارف رومی مانند کوهی است که هزاران صدا در او میپیچد و او آنها را منعکس میسازد ولی کوچکترین آگاهی به این عملها و عکسالعملها ندارد.
حکیم صفای اصفهانی در این زمینه چه خوش میگوید:
سلطان سریر عشق ماییم***هم پادشهیم و هم گداییم
بر خسروگاه افسر سر*** بر سالک راه خاک پاییم
بر دست سکندر ولایت*** آیینه قطب حق نماییم
ما مالک ملک و گنج فقریم*** ما صاحب افسر فناییم
دریای وجود را لآلی ***در بحر عدم نهنگ لاییم
در فلک نجات ناخدا کیست*** ما بر سر ناخدا خداییم
مابنده مصطفای مطلق*** سلطان سریر اصطفاییم
در سطور گذشته به این نکات بسیار عظیم قرآنی و عینی واقف شدید که وجود مقدس او خالق،ربّ،رزّاق،حافظ،قادر،بصیر،خبیر و سمیع است و ذات مقدسش نسبت به همۀ امور هستی از ظاهر و باطن و غیب و شهادت احاطه دارد و هیچ چیزی از دایرۀ حکومت و عنایت او بیرون نیست و وقوف و معرفت به این حقایق از طریق قرآن و انبیا و اولیا و ائمه علیهم السلام بدون تردید پدیدآورندۀ تواضع به معنای تسلیم در برابر او و اطاعت از قوانین و امر و نهی آن جناب است و در حقیقت ریشۀ تواضع حالی و عملی،یا قلبی و عینی در معرفت نسبت به آن وجود مقدس و ذات بینهایت در بینهایت است در این جا لازم است به آیاتی از قرآن مجید در آن زمینهها توجه کنید.
قرآن کریم منبع حقایق و سرچشمۀ معارف و کتاب حسنات و بازگو کنندۀ واقعیتها است.
بیتوجهی به کتاب خدا،در حقیقت بیتوجهی به خدا و غفلت از عوامل رشد و کمال است.
قرآن مجید مبیّن واقعیتهایی است که اگر انسان به آنها توجه کند،از بهترین حالات ملکوتی در دنیای نفس و قلبش برخوردار شده و به تمام اعمال صالحه و صفات حمیده و اوصاف پسندیده آراسته میگردد.
یک قسمت از قرآن مجید نمایشگر اوصاف و اسمای الهی است که راه شناخت حضرت او بسته به معرفت این اوصاف و اسما است که چون با دقت در آن آیات معرفت حاصل شود به دنبال آن معرفت تواضع قلبی که همان تسلیم در برابر اوست میآید و به دنبال تواضع قلبی فروتنی تن که همان عبودیت و بندگی است تجلی میکند،به این صورت که چون قلب و یا نفس به حالت تواضع آراسته شود، چشم و گوش و زبان و دست و پا و شکم و شهوت در مدار اطاعت قرار گرفته و به تمام احکام عبادی و فقهی و اخلاقی و اجتماعی و آخرتی و معنوی سر مینهد.
گر کسی یابد در این کو خانهای***هر دمش واجب شود شکرانه ای
هر که او بویی ندارد زین حدیث ***هر بن مویش بود بت خانه ای
هر که در عقل لجوج خویش ماند*** زین سخن خواند مرا دیوانه ای
هر که اینجا آشنای او نشد*** او بماند تا ابد بیگانه ای(1)
1) 1- عطار نیشابوری
[ الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُمٰاتِ وَ النُّورَ ثُمَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ ] (1).
همۀ ستایشها ویژۀ خداست که آسمانها و زمین را آفرید و تاریکیها و روشنی را پدید آورد.[ با این همه نشانهها که گواهی بر یکتایی و قدرت اوست ] باز کافران برای پروردگارشان [ بتها و معبودهای باطل را ] شریک و همتا قرار میدهند.
آنان که به انکار حضرت او برخاستهاند و بر حقیقتی که از هر چیز روشنتر است پرده میپوشند و هزاران سال است قلوب و مغزهای عادی را جولانگاه اباطیل و مزخرفات خود کرده،چرا تاکنون دلیل و برهان قانعکنندهای بر ادعایشان اقامه نکردهاند و اگر اقامه نمودهاند در کدام کتاب و مجلۀ علمی است ؟ من خود کتابهای اصلی منکران حق را چه آن کتابهایی که در داخل ممالک اسلامی نوشتهاند و چه در خارج مطالعه کردهام،آنچه آنان دربارۀ مبدأ عزیز عالم نوشتهاند فقط ادعای محض است و تاکنون استطاعت و قدرت اثبات آن ادّعا را حتی با یک دلیل نداشتهاند و بسیاری از آنان در نوشتههای خود جز عصبیت و لجبازی چیزی ندارند و سخنی که عقل و وجدان را آرام و راحت نماید و به قلب اطمینان دهد نیاوردهاند،بافتۀ مغز علیل را یافته حساب کرده و مرض را سلامت و ظلمت را نور و مرگ را حیات قلمداد نمودهاند و از این راه به خود و مریدانشان خسارت سنگین زدهاند،آنان میگویند:مبدأ ماده ازلی و یا طبیعت و یا تصادف است و بر این مدّعا حکمت و برهان و استدلال منطقی تاکنون اقامه نکرده و بعد هم نمیکنند،باید به اینان گفت:شما که بالاخره قائل به مبدأ هستید،چرا اسم حقیقی او را که اللّه است
1) 1) -انعام (6):1.
در نوشتهها نمینویسید،این که او را بگویید ماده ازلی یا طبیعت و یا تصادف،چه دردی از شما و جهان دوا میکند و کدام مشکل را حل میکند ؟
فرار شما از آن حضرت،علّتی جز هوای نفس و امیال و غرایز و شهوات آزاد ندارد،شما میخواهید در بیخیالی و بیبند و باری و بیقیدی زندگی کنید و از مقیّد کردن آزادی شیطانی خود وحشت دارید،شما از ممنوعیت زنا و حرمت ربا و ظلم و تجاوز و سلطهگری و شهوات غلط میترسید و میدانید اگر به حوزۀ توحید و ایمان روی آورید به بیبندوباریها و کثافتکاریها و غارتگریها و دزدیها و تمام شهوات غلط جنسی باید خاتمه بدهید و مردم جهان را از شر خود آسوده کنید،از این جهت از این حوزۀ پاک فراری هستید و برای سرپوش گذاشتن بر فرار خود مارک انکار حق به خود زده و زیر پوشش کفر و شرک رفته و نام آن را با کمال بیشرمی و بیحیایی آزادی از خرافات گذاشته و محصول مغز مریض خود را به عنوان ماتریالیسم یا کمونیسم و یا با کلمات بیمحتوای دیگر خوانده و تبلیغ کردهاید و با شرکت یهودیت صهیونیسم و مسیحیت غربی تمام روی زمین را به فساد و ناپاکی و آلودگی و بدبختی دچار کردهاید،چرا ؟ چون به خاطر پیروی از شهوات نخواستهاید در برابر حضرت حق که آشکارترین آشکارهاست تواضع کنید،در حالی که با آن علم و دانش سرشارتان از حق خبر داشته و بودن او هم چون روز برایتان روشن است.
چون به این معنا توجه کردی که وجود مقدس او خالق سماوات و ارض و قرار دهندۀ نور و ظلمات است و محصول ارادۀ او که جهان هستی است دنیایی بینهایت از نظم و عدل و علم و حکمت است و هر ذرهای از ذراتش از حیث نظم و دقت و موقعیت و موقف متحیر کنندۀ عقول و مست کنندۀ درون است،آیا اقتضا ندارد که در برابر عظمت و کمالش به تواضع آیی و سر عبادت بر خاک پیشگاهش
نهی و به عجز و تقصیر و ذلت و کوچکی خود در برابر کبریاییش اعتراف کنی و از در تواضع به بستان سعادت وارد شده و خیر دنیا و آخرت خود را تأمین نمایی ؟ !
خدایا ! دست ما را بگیر و از چاه جهل و غرور و عجب و خودبینی بدر آر و ما را از بند اسارت هوای نفس نجات ده و در سعادت دارین را به روی ما بگشا.
نگارا نگاهی ز مهر و وفا***که درد من خسته سازی شفا
تو دانی که در کویت آواره ام*** کرم کن که مسکین و بیچاره ام
صف آراسته دنیی و نفس دون*** که ریزد بخاک از دامن زار خون
مرا دوزخی خواهد این نفس زشت*** نگارا زروی تو خواهم بهشت
کریما غفورا رحیما شها ***بهر زشت و زیبای خلق آگها
همه عمر اگر در گنه زیستم ***در آن عفو نامنتها چیستم
مرا جرم اگر قطره بی شمار*** ترا بحر بخشش ندارد کنار
بیاموز ما را ره بندگی*** زعشقت به جان بخش فرخندگی
در قرآن کریم و روایات و دعاهای اسلامی،به اندازهای که با نام حضرت حق تحت عنوان ربّ برخورد میکنیم با نام دیگر برخورد نداریم.
ربّ به معنای مالک است و در جهت حضرت حق جلّ و علا به مفهوم مالک عادل و عالم و حکیم و متصرف در تمام موجودات به مصلحت واقعی موجودات است،تصرّفی که باعث بروز استعداد موجودات و علّت ظهور کمالات در تمام اجزای هستی است.
مقام ربوبیت آن جناب اقتضا دارد که پس از خلق موجود و آفرینش شیئی او را در مسیر تربیت لازم قرار دهد تا به جایگاهی که در خانۀ هستی دارد رسیده
و منفعتی که باید از خود به ظهور برساند آشکار نماید.
[ رَبُّنَا الَّذِی أَعْطیٰ کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدیٰ ] (1).
گفت:پروردگار ما کسی است که به هر موجودی،آفرینش [ ویژۀ ] او را [ آن گونه که سزاوارش بود ] به وی عطا کرده،سپس هدایت نمود.
[ اللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ ] (2).
خدای یکتا که معبودی جز او نیست،پروردگار عرش بزرگ است.
[ یٰا مُوسیٰ إِنِّی أَنَا اللّٰهُ رَبُّ الْعٰالَمِینَ ] (3).
ای موسی ! یقیناً منم خدا پروردگار جهانیان.
[ وَ قُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلاً مُبٰارَکاً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ ] (4).
و بگو:پروردگارا ! مرا در جایگاهی پرخیر و برکت فرود آور که تو بهترین فرودآورندگانی.
[ قُلْ أَ غَیْرَ اللّٰهِ أَبْغِی رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ کُلِّ شَیْءٍ ] (5).
بگو:آیا جز خدا پروردگاری بجویم در حالی که او پروردگار هر چیزی است ؟ !
آری،وجود مقدس او مالک تمام هستی و مربّی همۀ موجودات است و عنایت و لطف و کرمش به طور متصل به تمام موجودات غیبی و شهودی میرسد و هیچ
شیئی بینیاز از ربوبیت حضرت او نیست.
او به فرمودۀ قرآن:«رب العالمین،رب سماوات و ارض،رب عرش عظیم،رب بلد حرام،رب آباءِ اولین،رب مشرق و مغرب و رب کل شیء»است.
شما بگویید و با فکر و اندیشه و دقت هم بگویید،آیا کبر و روگردانی از وجودی که همه کارۀ همۀ موجودات و حاکم علی الاطلاق و مربّی هستی و مالک همه آفرینش است جایز است ؟
آیا جز تواضع و فروتنی در برابر حضرت او و اطاعت از دستورهایش راه بهتری برای کسب کمال و رشد وجود دارد ؟
بیچاره آنان که از حقیقت غافل شده و به راه جهل و بیخبری افتاده و از پی این خواب سنگین مشغول تیشه زدن به ریشۀ خود هستند !
آیا این جملات نورانی و بیدار کننده و بینایی بخش را در دعای عرفۀ حضرت سیّدالشّهدا،ابا عبد اللّه الحسین علیه السلام،دیدهاید که در صحرای عرفات میخواند و مانند دو چشمۀ آب اشک از دیدگان مبارکش بر چهرۀ نورانیش جاری بود.
رَبِّ بِمٰا بَرَأْتَنی فَعَدَّلْتَ فِطْرَتی،رَبِّ بِمٰا أنْشأْتَنی فَاَحْسَنْتَ صورَتی،رَبِّ بِمٰا احْسَنْتَ الَیَّ وَ فی نَفْسی عٰافَیْتَنی،رَبِّ بِما کَلَأْتَنی وَ وَفَّقْتَنی،رَبِّ بِمٰا انْعَمْتَ عَلَیِّ فَهَدَیْتَنی،رَبِّ بِمٰا اوْلَیْتَنی وَ مِنْ کُلِّ خَیْرٍ اعْطَیْتَنی،رَبِّ بِما اطْعَمْتَنی وَ سَقَیْتَنی، رَبِّ بِمٰا اغْنَیْتَنی وَ اقْنَیْتَنی،رَبِّ بِما اعَنْتَنی وَ اعْزَرْتَنی،رَبِّ بِما الْبَسْتَنی مِن سِتْرِکَ الصّافی وَ یَسَّرْتَ لی مِنْ صُنْعِکَ الْکافی.. (1).
1) 1) -مفاتیح الجنان:دعای عرفه.
پروردگارا ! به این که مرا پدید آوردی،پس در خلقتم تناسب نهادی، پروردگارا ! به این که آفرینشم را آغاز نمودی،و صورتم را نیکو نمودی، پروردگارا ! به این که به من احسان کردی،و در خویشتنم عافیت نهادی، پروردگارا ! به این که محافظتم نمودی و موفقم داشتی،پروردگارا ! به این که بر من نعمت بخشیدی و راهنماییام نمودی،پروردگارا ! به این که سزاوار احسانم کردی و از هر چیزی عطایم کردی،پروردگارا ! به این که مرا خوراندی و نوشاندی،پروردگارا ! به این که بینیازم ساختی و اندوختهام بخشیدی، پروردگارا ! به این که یاریام نمودی و عِزَّتم بخشیدی،پروردگارا ! به این که به من پوشاندی،از پوشش با صفایت،و بر من آسان نمودی از رفتار کفایت کنندهات.
پس بعد از توجه به این حقایق که از قول پاکترین و راستگوترین انسان نقل شده چه جای تکبر نسبت به آن جناب است که ربوبیّتش در همۀ احوال دستگیر تمام ذرّات پیدا و ناپیدای هستی است ؟ !
در اینجا چه بجاست که دست حاجت به سوی حضرت او دراز کرده و در کمال فقر و ذلت و زاری و نیازمندی،از جنابش بخواهیم از ما دستگیری کن و امراض باطنی ما را که بدترین برنامه در وجود انسان است علاج فرما و ما را به سوی خشوع و خضوع و تواضع و فروتنی در همه زمینههای زندگی رهنمون شو.
آری،اوست خالق و رب تمام موجودات و منبع روزی بخش به جز او وجود ندارد،اوست که همیشه با قدرت کاملهاش و با لطف و عنایت و محبّتش به موجودات،سفرۀ روزی همه را پر نگاه داشته و به هر کس هر چه لازم دارد از خزانۀ رحمتش عنایت میکند،به عبارت دیگر تمام موجودات عالم روزیخوار حضرت
اویند و نمکخور آن وجود مبارک،اما چه جای تأسف است که در میان آدمیان، گروهی نمک او را میخورند ولی نمکدان میشکنند،اینان از سفرۀ حضرت او کسب قدرت و نیرو میکنند و آن قدرت را علیه حضرت او به کار میگیرند و به تعبیر دیگر از منابع روزی در هر حدی که میخواهند میخورند و چون سیر و سیراب شدند سر به طغیان و عصیان برمیدارند و در کنار هر گناهی صدای قهقهۀ خندۀ آنان به فلک میرسد،نمیدانم مستاند یا بر گناه و عصیان و آلودگی خود افتخار کرده،سینه سپر مینمایند ؟
[ قُلْ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ أَمَّنْ یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ وَ مَنْ یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَ مَنْ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ فَسَیَقُولُونَ اللّٰهُ فَقُلْ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ* فَذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبُّکُمُ الْحَقُّ فَمٰا ذٰا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاٰلُ فَأَنّٰی تُصْرَفُونَ ] (1).
بگو:کیست که شما را از آسمان و زمین روزی میدهد ؟ یا کیست که بر گوشها و چشمها مالکیّت و حکومت دارد ؟ و کیست که زنده را از مرده، و مرده را از زنده بیرون میآورد ؟ و کیست که همواره امور [ جهان هستی ] را تدبیر میکند ؟ به زودی خواهند گفت:خدا ! پس بگو:آیا [ از پرستش غیر او ] نمیپرهیزید ؟ !*این است خدا،پروردگار حقیقی شما،بنابراین بعد از حق چیزی جز گمراهی و ضلالت وجود دارد ؟ پس چگونه شما را از حق بازمیگردانند ؟
1) 1) -یونس (10):31-32.
از آیات عجیب قرآن مجید است،کمال بیانصافی و ناجوانمردی است که انسان عاقل این گونه آیات را در قرآن کریم ببیند و در برابر حق به تواضع برنخیزد، من در طول مطالعاتم،بهترین راه را برای به دست آوردن تواضع جز اندیشه در آیات توحید قرآن و دقت در روایات و دعاهایی که معارف الهیه را توضیح دادهاند ندیدهام.
[ قُلْ مَنْ یَرْزُقُکُمْ ] (1).
منبع روزی موجودات زنده به خصوص انسان از آسمان عبارت است از:باران، برف،نور خورشید،مهتاب و بسیاری امور دیگر که در کتب علمی ضبط شده و اموری که در آیندۀ نزدیک یا دور به وسیلۀ دانشمندان محقق کشف میشود.
منبع روزی از زمین عبارت است از:معادن،نباتات،حیوانات بحری و بری و هوایی که برای توضیح این امور تاکنون هزاران کتاب پر ارزش علمی نوشته شده است.
[ أَمَّنْ یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ ] (2).
دربارۀ گوش و چشم،در توضیح این آیه به چهار مطلب بسیار مهم میتوان اشاره کرد:
1-چه نیرویی است که روزی شما و خوراکیها و آشامیدنیها را در وجود شما از هزاران کانال و مرحله عبور میدهد تا به کمالش که شنوایی و بینایی است برساند ؟ آیا در سایۀ قدرتی جز قدرت حق این حرکات عظیم و این مسائل عجیب انجام میگیرد ؟ راستی چه اعجابانگیز است که محصول آب و نان و میوه و سبزی و حبّه و دانه پس از عبور از مری و معده و روده و...تبدیل به شنوایی و بینایی میشود.
2-گوش و چشم دو عضو بسیار لطیف و ظریف هستند که هستی و هویت گوش عبارت از یک پردۀ نازک و هستی و هویت چشم عبارت از یک مردمک بسیار ریز است که این پرده و مردمک عجیب آسیبپذیر هستند و در برابر کمترین حادثه از کار میافتد و عمری انسان را به کری و کوری مبتلا میکنند،کیست که در برابر این همه حادثه و فعل و انفعال در کرۀ زمین و این همه حشرات موذی و سر و صداها و مناظر عجیب و غریب و نور شدید و ضعیف و سرما و گرمای سخت،گوش و چشم شما را از آسیب حفظ میکند ؟ آیا سزاوار نیست در برابر این همه عنایت او سر تعظیم فرود آورده به حضرتش عشق بورزید و از دستورهای سعادتبخش آن جناب پیروی کنید ؟
3-گوش و چشم دو وسیلۀ بسیار مهم برای کسب علم و دانش و معرفت و بینش،چرا از این دو عضو برای شنیدن حقایق و دیدن عجایب بهره نمیگیرید و یا چرا با بازبودن گوش،خود را به کری زده و با باز بودن چشم،خویش را به کوری زدهاید،میشنوید و میبینید ولی از این شنوایی و بینایی برای درک حق استفاده نمیکنید ؟
شما میتوانید از کمک گرفتن از گوش و چشم به صراط مستقیم حق راه یابید و به مقام قرب و لقا و وصال محبوب برسید،کدام قدرت بود که گوش شنوا به شما
عنایت کرده،چرا در برابر او تواضع نمیکنید و سر فقر و ذلت در پیشگاه او به عبادت نمیگذارید ؟
4-انسان در برابر تمام شنیدنیها و دیدنیها مسئول است و برای آنچه شنیده و آنچه دیده بازپرسی میشود و در قیامت دادگاههای بس عجیب برایش برپا میشود،انسان حق ندارد هر چه را میخواهد و نفسش اقتضا میکند بشنود یا ببیند،شنیدن و دیدن باید بر اساس مقررات حق باشد و هماهنگ با رضایت حضرت رب الارباب،گوش را برای شنیدن حق و چشم را برای دیدن آثار حق عنایت کردهاند،اگر حق بشنوید حق میشوید از طریق دیدۀ قلب که حق شنیدن گوش قلب را باز میکند و حق دیدن چشم دل را،اگر ناصحیح بشنوید از شنیدن حق کر میشوید و اگر ناصحیح ببینید از دیدن حق کور میگردید،راه باز شدن گوش دل و چشم قلب،حق شنیدن و حق دیدن است.
شما چند روزی از شنیدن غیبت و تهمت و دروغ و باطل و لغو و موسیقی بپرهیزید و چند روزی از چشمچرانی و نظر به نامحرم خودداری کنید تا ببینید چگونه گوش جان و چشم دل باز میشود.
[ وَ مَنْ یُخْرِجُ الْحَیَّ ] (1).
و کدام قدرت موجود زنده را از نطفه و تخم و بذر بیرون میآورد و یا نطفۀ مرده و تخم و بذر را از زنده بیرون میکشد و به تعبیر دیگر کدام قدرت انسان عاقل متدین و زنده به معنا را از پدر و مادری کافر و مشرک به وجود میآورد و کدام ارادۀ انسان
1) 1) -و کیست که زنده را از مرده بیرون آورد ؟؛یونس (10):31.
مشرک و کافر را از انسان مؤمن و زنده به حیات الهی بیرون میآورد ! و کیست که تدبیر تمام جهان به دست اوست،همۀ شما اقرار دارید که اوست پس چرا تقوای او را مراعات نمیکنید و در برابرش تعظیم نکرده و تواضع روا نمیدارید ؟
او که تمام این امور به ید اوست خدای بر حق شماست آیا بعد از حق غیر گمراهی و ضلال چیزی هست،کجا رو میکنید و چرا پس از این که حق برای شما معلوم شد به باطل تکیه زدید ؟
دوران عمر ما به هجر یار بگذشت***نادیده روی حضرت دلدار بگذشت
فریاد اگر روز لقا دستم نگیرد*** اکنون که بنمودم جمال آن یار بگذشت
هر گه زدم دستی به دامان نیازش*** با ناز و قهر آن دلبر عیّار بگذشت
گفتم صبا روزی به سلطان حقیقت*** عرضم رساند آن هم از دلدار بگذشت
[ أَمَّنْ یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ أَ إِلٰهٌ مَعَ اللّٰهِ قُلْ هٰاتُوا بُرْهٰانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ] (1).
[ آیا آن شریکان انتخابی شما بهترند ] یا آن که مخلوقات را میآفریند،آن گاه آنان را [ پس از مرگشان ] بازمیگرداند ؟ ! و کیست آن که از آسمان و زمین شما را روزی میدهد ؟ آیا با خدا معبودی دیگر هست [ که شریک در قدرت و ربوبیت او باشد ؟ ] بگو:اگر راستگویید دلیل خود را بیاورید.
در زمینۀ مسئله روزی به سورۀ سبا آیه 24 و فاطر آیه 3 و ملک آیه 21 و اسراء آیه 70 و جاثیه آیه 16 و آل عمران آیه 27 و طلاق آیه 3 و روم آیه 40 مراجعه کنید که عجیب آیاتی است و دقت در آن آیات بدون شک آفرینندۀ روح تواضع و فروتنی در انسان است.
1) 1) -نمل (27):64.
پس از ادای تواضع و فروتنی نسبت به جناب او نوبت تواضع کردن در برابر بندگان و عباد اوست و راه به دست آوردن این تواضع هم مشکل نیست،شما میتوانید با دقت در یک روایت که از قول حضرت سجاد علیه السلام نقل شده آراسته به تواضع در برابر خلق حق شوید.
چون به بندگان خدا برسی به کوچک و بزرگشان احترام کن و در برابر کسی که عمرش از تو کمتر و کسی که عمرش از تو بیشتر است تواضع کن؛زیرا آن که عمرش از تو کمتر است،به احتمال قوی گناه و معصیتش از تو کمتر است،چرا که وقت کمتری در اختیار او بوده پس او از تو بهتر است و لازم است به خاطر بهتر بودنش در برابرش فروتن باشی و آن که عمرش از تو بیشتر است طاعتش از تو افزونتر است، چرا که وقت بیشتری در اختیار او بوده و به احتمال قوی یک«لا اله الّا اللّه»از تو بیشتر گفته پس از تو بهتر است و تو لازم است در برابر بهتر از خود احترام و تواضع کنی.
این جاست که لزوم رعایت حق پدر و مادر و اقوام و دوستان و زن و فرزند و همۀ مردم بر انسان آشکار میگردد و آدم با انصاف خود را از جانب حضرت حق ملزم میبیند که در برابر همه از خدا تا خلق خدا تواضع کند.
ما که مالک حیات و موت و بود و نبود و نفع و ضرر خود نیستیم،چرا در برابر خدا و بندگانش تکبر کنیم،علت کبر در ظاهر و باطن ما وجود ندارد،بلکه هر چه علت میدان حیات ما را محاصره کرده،علت تواضع است و بس.
تا چند از این خاک بمیرید و بزایید*** گامی بگذارید و بر افلاک برآیید
یکبار بمیرید و دوم بار نمیرید***یک بار بزایید و دوم بار بزایید
باز آمدن و رفتن از این خانه شما را*** از چیست بپرسید که چونید و چرایید
بر دولت و بر مال فزایش نکند سود ***آن سود بود سود که بر خود بفزایید
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:لا حَسَبَ الّا بِتَواضُعٍ (1).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:اصل و تباری نیست مگر به فروتنی.
وَ قٰالَ:مٰا لی لاٰ اریٰ عَلَیْکُمْ حَلٰاوَةَ الْعِبادَةِ ؟ قالُوا:وَ مٰا حَلٰاوَةُ الْعِبٰادَةِ ؟ قالَ التَّواضُعُ (2):
و نیز آن حضرت به یاران و اصحاب فرمود:چرا لذت و شیرینی عبادت را در شما نمییابم ؟
عرضه داشتند:شیرینی عبادت چیست ؟ فرمود:فروتنی.
قٰالَ علیٌّ علیه السلام:عَلَیْکَ بِالْتَّواضُعِ فَاِنَّهُ مِنْ اعْظَمِ الْعِبٰادَةِ (3).
علی علیه السلام:فرمود:بر تو باد به فروتنی که تواضع و فروتنی از بزرگترین عبادات است.
آن حضرت در وصف انبیا میفرماید:
آنان از پرتو عنایت حق از کبر و منیّت متنفّر بوده و سخت گریزان بودند که حضرت حق فروتنی را بر آنان رضایت داده بود،به خاطر این حالت عالی روانی بود که چهره در پیشگاه حضرتش به خاک میساییدند و صورت ذلت بر خاک درگاهش به خاک مینهادند و در برابر مردم مؤمن کمال فروتنی و تواضع داشتند (1).
در حدیث آمده:
دو برادر مؤمن یک پدر و یک پسر به عنوان مهمان وارد بر امیر المؤمنین علیه السلام شدند،با آنان غذا خورد و این برنامه در عصر ریاست حضرت بود.چون از غذا فارغ شدند،قنبر طشت و ابریق و حولهای آورد،تا مهمانان دست خود را بشویند، حضرت از جا برخاست و ظرف آب را از قنبر گرفت و به طرف پدر آمد و فرمود:
دستت را بشوی،آن مرد سر به زیر انداخت و عرضه داشت:یا علی ! تو با این عظمت و من با این مسکنت،چگونه دستم را بگیرم و تو آب بریزی (2)؟
حضرت فرمود:بنشین و دستت را بشوی که خداوند ناظر این معناست که برادری به خدمت برادرش برخاسته و به این خاطر در بهشت ده برابر مزد برایش معین فرموده که کارگران بهشت به خدمتش برخیزند.
سپس فرمود:تو را به عظمت حقی که دارم قسم میدهم به آن حقی که میشناسی و بزرگ میدانی که آن چنان دست بشوی که انگار قنبر بر دستت آب میریزد،بالاخره آن مرد با کمک حضرت مولا دست خود را شست،سپس ابریق و طشت را به محمّد حنفیه داد و فرمود:اگر پسر به تنهایی مهمانم بود دستش را
میشستم اما خداوند دوست ندارد بین پسر و پدر فرقی نگذارم،پدرت دست آن پدر را آب ریخت،تو دست پسر را آب بریز.
امام عسکری علیه السلام که این داستان را نقل میکند میفرماید:
هر کسی در تواضع و فروتنی از علی پیروی کند به حق که شیعه واقعی است (1).
عَنْ ابْنِ الْجَهْمِ قالَ:سَأَلْتُ الرِّضٰا علیه السلام فَقُلْتُ لَهُ:مٰا حَدُّ التَّواضُعِ ؟
قالَ:اَنْ تُعطِیَ النّاسَ مِنْ نَفْسِکَ ما تُحِبُّ انْ یُعْطُوکَ مِثْلَهُ (2).
ابن جهم میگوید:از حضرت رضا علیه السلام پرسیدم:حدّ تواضع چیست ؟ فرمود:
آن را در حق مردم داشته باشی که دوست داری مردم در حقت داشته باشند.
و نیز ابن جهم میگوید:
از حضرت پرسیدم:حد تواضع چه اندازه است که وقتی انسان انجام میدهد در زمرۀ متواضعان باشد ؟
حضرت فرمود:برای تواضع درجاتی است:
1-انسان قدر خود را در همۀ جهات بشناسد و به قلب سلیم و دل پاک،خود را در جایی که اندازۀ اوست قرار دهد.
2-آن را برای همه دوست داشته باشد که دوست دارد از همه به او برسد.
3-اگر از مردم بدی دید به خوبی دفع کند،غیظ خود را فرو خورد،از مردم گذشت نماید که خدا عاشق نیکوکاران است (3).
قٰالَ الصّادِقُ علیه السلام:اَلْتَّواضُعُ انْ تَرْضیٰ مِنَ الْمَجْلِسِ بِدُونِ شَرَفِکَ وَ انْ تُسَلِّمَ عَلیٰ مَنْ لاقَیْتَ وَ انْ تَتْرُکَ الْمِراءَ وَ انْ کُنْتَ مُحِقّاً،وَ رَأْسُ الْخَیْرِ التَّواضُعُ (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:تواضع به این است که در هر جلسهای از مجالس عمومی بدون لحاظ کردن موقعیت قرار بگیری و هر جا در آن جلسه جای خالی بود بنشینی و حساب نکنی که بالای مجلس و یا جای خاص آن در خور شأن من است،من نباید در بین مردم و یا در آخر مجلس و یا نزدیک درب بنشینم و این که به هر کس برخوردی،سلام کنی و از لجبازی و داد و فریاد و جدال در بحث بپرهیزی گرچه حق با تو باشد،رأس خیر فروتنی و تواضع است.
قالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله:اَفْضَلُ النّاسِ مَنْ تَواضَعَ عَنْ رِفْعَةٍ (2).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:برترین مردم کسی است که در عین رفعت و مقام و والایی و شخصیت فروتن باشد.
امام هفتم حضرت موسی بن جعفر علیه السلام میفرماید:
جای روییدن گیاه در زمین مستعد است،زمینی که واجد شرایط نیست ضایع کنندۀ دانه و حبه است و چیزی در آن نمیروید،حکمت هم همین طور است در قلب انسان متواضع رشد میکند ولی در دل متکبر جبار تجلّی نمینماید؛زیرا خداوند تواضع را نیروی عقل و تکبّر را ابزار جهل و بیخبری قرار داده است (3).
در این فصل باید به این نکته توجه داشت که همه جا تواضع جایز نیست،
تواضع در برابر حضرت حق و مردم مؤمن لازم،ولی تواضع در مقابل متکبران و جباران و آنان که در خط خدا نیستند و یا تواضع برای ثروت ثروتمندان حرام و باعث خرابی دین و نابودی شخصیت است.
راستی،خوشترین فضا و باصفاترین صحنه،فضای تواضع و صحنۀ فروتنی در برابر عظمت حق و مردان خداست که تواضع نردبان شرف و وسیلۀ کمال و راهبر انسان به سوی خیر دنیا و آخرت است.
خاکی بودن و خاکنشین بودن،خود را به حساب نیاوردن،همنشینی با مسکینان و فقیران،تفقد از حال درویشان،همه را از خود بهتر دیدن،سر به خاک ذلت بر آستان دوست نهادن،آواره کوی یار شدن،امید به او بستن،در برابر اولیا کمال ادب را رعایت کردن،باعث ارزش انسان و علّت جذب محبت و رحمت حضرت حق است.
سَأَلَ رَجُلٌ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَقالَ:اَیُّ حَسَنَةٍ افْضَلُ عِنْدَ اللّهِ ؟
قٰالَ:حُسْنُ الْخُلْقِ وَ التَّواضُعُ وَ الصَّبْرُ عَلَی البَلِیَّةِ وَ الرِّضٰاء بِالْقَضٰاءِ.قٰالَ:أیُّ سَیِّئَةٍ اعْظَمُ عِنْدَ اللّهِ ؟ قٰالَ:سُوءُ الْخُلْقِ وَ الشُّحُّ الْمُطٰاعُ (1).
مردی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید:کدام حسنه نزد خدا بهتر و برتر است ؟ فرمود:حسن خلق،فروتنی و صبر بر بلا و رضایت به حکم حق.
عرضه داشت:کدام بدی نزد خدا بزرگتر است ؟ فرمود:بد اخلاقی و بخلی که انسان به دنبالش باشد.
1) 1) -کنز العمال:129/16.
رهبر بزرگوار اسلام،پیامبر عزیز صلی الله علیه و آله به فرمودۀ قرآن مجید،واجد تمام حسنات اخلاقی بود و تمام آن حسنات را در تمام برخوردها به کار میگرفت،به چند نمونه از تواضع حضرت عنایت کنید.
ملا فتح اللّه کاشانی در«تفسیر منهج»در ذیل آیه شریفۀ (1):
[ وَ إِنَّکَ لَعَلیٰ خُلُقٍ عَظِیمٍ ] (2).
و یقیناً تو بر بلندای سجایای اخلاقی عظیمی قرار داری.
نقل میکند:
پیرزنی چادرنشین که راهش به مدینۀ منوره دور بود علاقه عجیبی به اسلام و پیامبر صلی الله علیه و آله داشت.
چند بار به فرزندانش گفته بود مرا به مدینه ببرید تا به شرف زیارت محبوب خدا،رسول اسلام صلی الله علیه و آله مشرّف شوم،ولی فرزندان او موفّق به این سفر نشده بودند،پیرزن در آتش فراق رسول خدا صلی الله علیه و آله میسوخت و در اشتیاق دیدار پیامبر صلی الله علیه و آله در حسرت و اندوه و غم و غصه به سر میبرد.
دیدار رسول خدا صلی الله علیه و آله را برای خود بهشت برین میدانست و زیارت حضرتش را بهترین عبادت به حساب میآورد.
دلش آرام نداشت،قلبش مضطرب بود،آتش عشقش هر لحظه زبانۀ بیشتر میکشید،ولی راه بجایی نداشت.
فرزندانش هر روز به صحرا میرفتند و او در تهیۀ وسایل استراحت و فراهم آوردن آب و غذا میکوشید و در قلب خود هم با خدای مهربان برای پیدا کردن توفیق زیارت حبیب خدا مناجات میکرد.
روزی برای آوردن آب همراه با یک مشک به سر چاهی که در بیابان بود آمد،از عنایت خدا،رسول اکرم صلی الله علیه و آله با دو سه نفر از یاران و اصحاب از آن منطقه عبور میکرد چون به سر چاه رسید و پیر زن را دید که بند مشک به دست دارد و برای آب کشیدن از چاه آماده میشود،به او فرمود:این کار برای تو زحمت دارد،مشک را به من بده تا از چاه به کمک تو آب بیرون بیاورم،پیرزن در پاسخ گفت:اگر این زحمت را از دوش من برداری برایت دعا میکنم.
پیامبر صلی الله علیه و آله مشک را پر از آب کرد،سپس به دوش مبارک قرار داد و راهی به سوی خیمه و چادر آن زن شد،هوا در گرما بیداد میکرد،بار سنگین بود،عرق بر پیشانی رسول خدا صلی الله علیه و آله جاری شده بود،یاران به آن جناب عرضه داشتند:مشک را به ما بده تا به در خیمه این پیرزن برسانیم،در پاسخ آنان با یک دنیا عاطفه و محبت فرمودند:دوست دارم بار امتم را خود به دوش بکشم ! !
به خیمه رسیدند،مشک را بر زمین نهادند،از صاحب خیمه خداحافظی کرده و به سوی مقصد به حرکت آمدند،فرزندان پیرزن از راه رسیدند،به آنان گفت:آن مردی که به این علامت در بین آن چند نفر است به من کمک کرد و آب از چاه کشید و تا درون خیمه آورد،بروید و از وی سپاس گزاری کنید،بچهها دویدند، چشمشان به دیدار جمال الهی رسول خدا صلی الله علیه و آله روشن شد،به آن جناب عرضه داشتند:مادر ما در آتش شوق دیدار شما میسوزد،برگردید تا وجود مبارکتان را
زیارت کند،او شما را نشناخته،حضرت برگشتند،فرزندان آن زن به سوی وی دویدند و فریاد زدند:مادر ! آن که برای آب کشیدن از چاه و آوردن به خیمه به تو کمک کرد محبوب تو رسول خدا صلی الله علیه و آله بود،پیرزن نزدیک بود از شوق این خبر قالب تهی کند،به محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید و خدای را بر این نعمت آسمانی و معنوی و ملکوتی شکر کرد !
بکوشید تا رنجها کم کنید***دل غمگنان شاد و بی غم کنید
که گیتی فراوان نماند به کس*** بی آزاری و داد جویید و بس
براین گفتهها بر نشانه منم ***سر راستی را بهانه منم
جز از بندگی پیشه من مباد*** جز از راست اندیشه من مباد
همی خواهم از کردگار جهان ***که نیرو دهد آشکار و نهان
که با زیردستان مدارا کنم*** زخاک سیه مشک سارا کنم
که با خاک چون جفت گردد تنم*** نگیرد ستمدیده ای دامن
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
جوانی بود یهودی که بسیاری از اوقات خدمت رسول خدا میرسید،رسول الهی رفت و آمد زیادش را مشکل نمیگرفت و چه بسا او را دنبال کاری میفرستاد یا به وسیلۀ او نامهای را به جانب قوم یهود میفرستاد.
چند روزی از جوان خبری نشد،پیامبر عزیز سراغ او را گرفت،مردی به حضرت عرضه داشت:امروز او را دیدم در حالی که از شدّت بیماری باید روز آخر
عمرش باشد.پیامبر با عدّهای از یارانش به عیادت جوان آمد،از برکات وجود نازنین پیامبر این بود که با کسی سخن نمیگفت مگر اینکه جواب حضرت را میداد،پیامبر جوان را صدا زد،جوان دو دیدهاش را گشود و گفت:لبیک یا ابا القاسم،فرمودند بگو:«اشهد ان لا اله الَّا اللّٰه و انی رسول اللّٰه».
جوان نظری به چهرۀ عبوس پدرش انداخت و چیزی نگفت،پیامبر دوباره او را دعوت به شهادتین کرد،باز هم به چهرۀ پدرش نگریست و سکوت کرد،رسول خدا برای مرتبۀ سوم او را دعوت به توبه از یهودیّت و قبول شهادتین کرد،جوان باز هم به چهرۀ پدرش نظر انداخت،پیامبر فرمودند:اگر میل داری بگو و اگر علاقه نداری سکوت کن.جوان با کمال میل و بدون ملاحظه کردن وضع پدر،شهادتین گفت و از دنیا رفت ! پیامبر به پدر آن جوان فرمودند:او را به ما واگذار.سپس به اصحاب دستور داد او را غسل دهید و کفن کنید و نزد من آورید تا بر او نماز بخوانم،آنگاه از خانۀ یهودی خارج شد در حالی که میگفت:خدا را سپاس میگویم که امروز انسانی را به وسیلۀ من از آتش جهنم نجات داد (1)!
حبیب خدا پولی در اختیار یکی از اصحاب گذاشت که برای آن حضرت پیراهنی بخرد،او به بازار رفت و برای پیامبر صلی الله علیه و آله یک پیراهن به دوازده درهم بخرید،حضرت فرمودند:پیراهن دوازده درهمی لازم نیست،بدن را با پارچه ارزانتر هم میتوان پوشاند !
خود به بازار رفتند و پیراهن را با یک پیراهن چهار درهمی عوض کرده و هشت
1) 1) -الأمالی،صدوق:397،المجلس الثانی و الستون،حدیث 10؛بحار الأنوار:26/6،باب 20،حدیث 27.
درهم بقیّه را پس گرفتند،در مسیر راه به نیازمندی رسیدند که لباس نداشت چهار درهم برای خرید یک پیراهن به او مرحمت فرمودند و گذشتند،در اثنای حرکت به کنیزی برخوردند که در گوشهای نشسته و گریه میکند،سبب اندوه و نالۀ او را پرسیدند،پاسخ داد:خانم خانه چهار درهم در اختیارم گذاشت که برای خانه خرید کنم گم کردهام،حضرت جهت خرید چهار درهم باقی مانده را به او عنایت کرد،عرضه داشت:احسان خود را دربارۀ من کامل کنید،فرمود:چه کنم ؟ گفت:با من تا درب منزل اربابم بیا و برای من به خاطر دیر کردن شفاعت کن،حضرت در کمالِ فروتنی با او همراه شد تا به درب خانۀ ارباب کنیز رسید،زن خانه در به روی رسول خدا صلی الله علیه و آله گشود و عرضه داشت:من کجا و شما،چه شد که به درب این خانه قدم رنجه کردید،حضرت فرمود:کنیزت دیر کرده وی را ببخش،عرضه داشت:او را به شما بخشیدم،حضرت رو به کنیز فرمود:من هم تو را در راه خدا آزاد کردم، سپس در حال برگشتن فرمود:چه پول با برکتی بود،بدن من و یک مستحق را پوشاند و بردهای را در راه خدا آزاد کرد (1).
اخلاق جامع و کامل رسول خدا صلی الله علیه و آله به عینه به ائمۀ طاهرین علیهم السلام منتقل شد و آنان نیز همانند جدّ بزرگوارشان با مردم رفتار کردند که به قسمتی از رفتار ائمۀ بزرگوار علیهم السلام در فصل معرفت ائمه علیهم السلام در شرح باب شصت و نهم«مصباح الشریعة»به خواست حضرت دوست اشاره خواهد شد.
آیت اللّه العظمی بروجردی از بزرگترین علما و مراجع دینی عصر اخیر است.
1) 1) -الخصال:490/2،حدیث 69؛مستدرک الوسائل:255/3،باب 16،حدیث 3522؛بحار الأنوار:214/16،باب 9،حدیث 1.
آن جناب در زمان خود از اعلمیت در فقه و اصول و رجال و فلسفه برخوردار بود و آثار با منفعت زیادی از تألیف و چاپ کتب بزرگان و بیمارستان و مسجد و مدرسه از آن حضرت باقی ماند.
در هر صورت آیت اللّه بروجردی در عین قدرت و سطوت و در عین تکیه داشتن به مقام مرجعیت از حالات اخلاقی برخوردار و در کمال تواضع و فروتنی بود.
روزی در مسیر حرکت آن جناب به سوی درس،طلبهای از طلّاب به آن حضرت عرضه داشت که مشکلات اقتصادی مرا در فشار قرار داده و کارد به استخوانم رسیده،آن جناب فرمودند:پس از درس به من مراجعه کن،باشد که گره از کارت به خواست خدا گشوده شود.
آن مرجع دوران وقتی به کرسی درس نشست و درس و مباحثه را شروع کرد،بر اساس جوّ آزادی که بر درس شیعه حکم فرماست شاگردان در مقام ردّ و ایراد درس برآمدند و آن جناب به هر کدام پاسخ مناسبی عنایت میفرمود،آن طلبهای هم که اظهار حاجت کرده بود،اشکالی به درس کرد،از آنجا که قوه شنوایی آیت اللّه بروجردی ضعیف بود،به خیال این که آن طلبه یادآوری حاجتش را نمود با کمی تلخی فرمود:گفتم بعد از درس،طلاب تعجب کردند،یکی از آنان که جلوی کرسی درس بود عرضه داشت:ایشان اشکال علمی کردند و پاسخ اشکال جایش همین جاست نه بعد از درس،ایشان متوجه شدند که برداشتشان صحیح نبوده درس را خاتمه داده و پس از درس به میان جمعیت طلاب رفتند تا به آن طلبه رسیدند و دست مبارک خود را به عنوان مصافحه به سوی او دراز کردند،او هم به آن جناب دست داد،ناگهان طلاب دیدند وجود مبارک آیت اللّه بروجردی خم شد و دست آن طلبه را بوسید و از وی عذرخواهی کرده و او را همراه خود به خانه برد و به دور
از چشم دیگران مشکل او را حل کرد و حاجت وی را روا فرمود ! !
به فرمودۀ بلبل گلستان عشق،الهی قمشهای:
مرحبا بر صفای عالم عشق***آفرین بر روان آدم عشق
بارک اللّه به دفتر توحید*** که بود نقش سر خاتم عشق
سرّ جام جهان نمای شهود*** کس نگیرد به دست جز خم عشق
روح قدسی اگر شود نشود*** جلوه گر جز به قلب مریم عشق
دیده بستم الهی از همه خلق*** تا که دل شد ندیم و محرم عشق
[ وَ التَّواضُعُ مٰا یَکُونُ فِی اللّٰهِ وَ للّٰهِ،وَ مَا سِوٰاهُ فَکِبْرٌ،وَ مَنْ تَوٰاضَعَ للّٰهِِ شَرَّفَهُ اللّٰهُ عَلیٰ کَثیرٍ مِنْ عِبٰادِهِ،وَ لاَِهْلِ التَّوٰاضُعِ سیمٰاءٌ یَعْرِفُهٰا اهْلُ السَّمٰآءِ مِنَ الْمَلٰائِکَةِ،وَ اهْلُ الْاَرْضِ مِنَ العٰارِفینَ،قٰالَ اللّٰهُ تَعٰالیٰ: [ وَ عَلَی الْأَعْرٰافِ رِجٰالٌ یَعْرِفُونَ کُلاًّ بِسِیمٰاهُمْ ] (1)]
امام صادق علیه السلام در دنباله روایت باب تواضع میفرمایند:
اگر برای تواضع،این صفت عالی ملکوتی و این حالت پر قیمت روانی زبانی بود که خلق خدا حرف آن زبان را میفهمیدند،هر آینه از بسیاری از حقایق و مخفیات عواقب که در کمون تواضع نهفته است خبر میداد و میگفت:در تواضع چه فواید عظیم و منافع کثیری است و چگونه میتوان با این صفت نورانی به تحصیل رضای خدا برخاست و نفس را به کمال و رشد کشید و ابواب جنت را به روی انسان گشود و درهای دوزخ را به روی آدمی بست !
تواضع آن است که برای خدا و در راه خدا باشد و هر چه غیر این است عین کبر و سرگردانی است.
برای اهل تواضع سیما و نورانیّتی است که اهل آسمان از فرشتگان و اهل زمین
1) 1) -اعراف (7):46.
از عرفا و حکما و اولیا و بیداران به وسیلۀ آن نور و سیما آنان را میشناسند.
حقیقت این است که صفات حمیده و اوصاف پسندیده و ملکات فاضله چون ریشه در ملکوت عالم دارد و سایهای از درخت طوبی و اسما و صفات الهی است جز نور و روشنایی و جز حق و واقعیت چیزی نیست که این معنا به وسیلۀ آیات الهی و معارف ملکوتی اعلام شده و توسّط فلاسفه موحّد و عرفای عاشق و اولیای الهی و کاملان از اصفیا به اثبات رسیده،در سورۀ مبارکه انعام میخوانیم:
[ أَ وَ مَنْ کٰانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النّٰاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُمٰاتِ لَیْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا کَذٰلِکَ زُیِّنَ لِلْکٰافِرِینَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ] (1).
آیا کسی که [ از نظر عقلی و روحی ] مرده بود و ما او را [ به وسیلۀ هدایت و ایمان ] زنده کردیم،و برای وی نوری قرار دادیم تا در پرتو آن در میان مردم [ به درستی و سلامت ] حرکت کند،مانند کسی است که در تاریکیها [ یِ جهل و گمراهی ] است و از آن بیرون شدنی نیست ؟ ! این گونه برای کافران [ به خاطر لجاجت و عنادشان ] آنچه انجام میدادند،آراسته شد [ تا گمان کنند اعمالی را که انجام میدهند نیکوست.]
البته این نوری که در آیۀ شریفه است به توضیح روایات و تفسیر اهل حال عبارت از ایمان و معرفت و اخلاق حسنه و عمل صالح است که همه به انسان حیات معنوی میدهد و آدمی را از سیاه چال مرگ روحی و موت نفسی و قلبی در میآورد و چون در باطن انسان تابیدن گرفت از شدّت تابش سر از ظاهر آدمی درآورده و خود را در چهره و حرکات انسان مینمایاند،آن وقت است که فرشتگان در آسمان و اولیا در زمین توسّط این نور،آدمی را شناخته و باطن و ظاهر انسان را به
1) 1) -انعام (6):122.
رنگ ملکوت مشاهده میکنند،این نور بنا به فرمودۀ قرآن و روایات،پس از مرگ تجلّی فوقالعادهتر پیدا میکند و در برزخ و قیامت مونس و معرف انسان میگردد، تا جایی که ملائکه و جن و انس در روز قیامت آدمی را غرق در این نور مشاهده میکنند.
[ یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ یَسْعیٰ نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمٰانِهِمْ بُشْرٰاکُمُ الْیَوْمَ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ ] (1).
[ این پاداش نیکو و با ارزش در ] روزی [ است ] که مردان و زنان با ایمان را میبینی که نورشان پیش رو و از جانب راستشان شتابان حرکت میکند،[ به آنان میگویند:] امروز شما را مژده باد به بهشتهایی که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است،در آنها جاودانهاید،این است آن کامیابی بزرگ.
[ وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ أُولٰئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَ الشُّهَدٰاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ ] (2).
و کسانی که به خدا و پیامبرش ایمان آوردند،آنانند که صدّیقان و گواهان [اعمال ] نزد پروردگارشان هستند،[ و ] برای آنان است پاداش [ اعمال ] شان و نور [ ایمان ] شان.
در قرآن مجید میفرماید:
[ وَ عَلَی الْأَعْرٰافِ رِجٰالٌ یَعْرِفُونَ کُلاًّ بِسِیمٰاهُمْ ] (3).
و بر اعراف،مردانی [ با مقام و منزلتاند ] که هر کدام از دو گروه را به نشانههایشان میشناسند.
بر اعراف مردانی باشند مشرف بر بهشت و دوزخ که ببینند و بشناسند هر یک از اهل بهشت و دوزخ را به علامتهای ایشان،چه بهشتیهای سپید روی و چه دوزخیان سیاهروی.
آن موضع را از آن جهت اعراف گفتند که ساکنانش عارف به تمام اوضاع قیامتند و آن ساکنان انبیا و شهدا و افاضل از مؤمنان هستند،در آنجا منازل و مقامات خود را در بهشت میبینند و از آن لذت میبرند و عذاب دوزخ را مشاهده میکنند و از خلاصی آن مسرور میگردند.
در روایت آمده:
حارث همدانی که از محبان و عاشقان امیر مؤمنان است و اکثر اوقات در ملازمت آن منبع سعادت بود،به آن جناب عرضه داشت:من از دو حالت ترسان و هراسانم،یکی حالت نزع و جان دادن،دیگر حالت گذشتن از صراط.
آن حضرت فرمود:ای حارث ! بشارت باد تو را که من دوستان خود را در این دو حالت فرو نگذارم و در این دو وقت خود را به ایشان رسانم که من ایشان را میشناسم و آنان نیز مرا میشناسند و من شفیع آنان باشم و به آتش دوزخ گویم که ایشان را بگذار که از محبان و مخلصان منند و آنان را به مقصدشان که بهشت است رسانم (1).
1) 1) -بحار الأنوار:181/6،باب 7،حدیث 9 (مضمون روایت).
آن ز فضل آفت سرای فضول***آن علمدار و عِلْم دار رسول
آن فدا کرده از ره تسلیم*** هم پدر هم پسر چو ابراهیم
مصطفی چشم روشن از رویش*** شاد زهرا چو گشت وی شویش
نامش از نام یار مشتق بود*** هر کجا رفت همرهش حق بود
بود تیغی زبان گوهرپاش*** که بدو کرده علم و عالم فاش
هر که ناطق نبود قایل او ***وان که قایل نبود قاتل او
زور او بت شکن ز روز ازل ***دست او تیغ زن بر اوج زحل
آل یاسین شرف بدو دیده*** ایزد او را به علم بگزیده
سرّ قرآن بخوانده بود به دل*** علم هر دو جهان ورا حاصل(1)
1) 1)- سنایی غزنوی.
[ قٰالَ رَسُولُ اللّٰهِ صلی الله علیه و آله:اِنّ اللّٰه اوْحیٰ الَیَّ انْ تَوٰاضَعُوا حَتَّیٰ لٰا یَفْخَرَ احَدٌ عَلیٰ احَدٍ،وَ لا یَبْغیٰ احَدٌ عَلیٰ احَدٍ،وَ مٰا تَوٰاضَعَ احَدٌ للّٰهِِ الّا رَفَعَهُ اللّٰهُ،وَ کٰانَ رَسُولُ اللّٰهِ صلی الله علیه و آله اذٰا مَرَّ عَلَی الصِّبْیٰانِ سَلَّمَ عَلَیْهِمْ لِکَمٰالِ تَوٰاضُعِهِ،وَ اصْلُ التَّوٰاضُعِ مِنْ اجْلٰالِ اللّٰهِ تَعٰالیٰ وَ هَیْبَتِهِ وَ عَظَمَتِهِ،وَ لَیْسَ للّٰهِِ عَزَّ وَ جَلَّ عِبٰادَةٌ یَقْبَلُهٰا وَ یَرْضٰاهٰا الّا وَ بٰابُهَا التَّوٰاضُعُ،وَ لا یَعْرِفُ مٰا فی حَقیقَةِ التَّوٰاضُعِ الّا المُقَرَّبُونَ مِنْ عِبٰادِهِ،الْمُتَّصِلُونَ بِوَحْدٰانِیَّتِهِ،قٰالَ اللّٰهُ تَعٰالیٰ: [ وَ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ الْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً ] (1).وَ قَدْ امَرَ اللّٰهُ عَزَّ وَ جَلَّ اعَزَّ خَلْقِهِ وَ سَیِّدَ بَرِیَّتِهِ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله بِالتَّوٰاضُعِ،فَقٰالَ عَزَّ وَ جَلَّ: [ وَ اخْفِضْ جَنٰاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ] (2).]
امام صادق علیه السلام در دنباله روایت میفرماید:
حضرت خیر البشر فرمود:وحی کرد خداوند عالم به من که تواضع کنید با یکدیگر و هیچ کدام شما فخر مکنید به دیگری و زیادتی در اصل و نسب و حسب
را مناط اعتبار مدانید و مگویید بعض شما به دیگری که من زیادتی به تو دارم،چرا که من از فلان قبیلهام و پسر فلانیام و استعدادم چنین و چنان است و تو چنین و چنانی،چرا که اینها نزد خداوند ارزش ندارد و غیر تواضع و بندگی و اطاعت و عبادت نزد آن جناب مناط اعتبار نیست و نیز باید هیچ کدام از شما با دیگری در مقام بغی و ظلم نباشد،چرا که بغی و ظلم منافی تواضع است و تواضع نمیکند کسی برای خدا مگر این که حضرت حق مرتبه او را در دنیا و آخرت بلند میگرداند.
حضرت رسالت پناه آنچنان متواضع بود که هرگاه به اطفال میرسید بر آنان سبقت سلام میگرفت.
اصل و ریشۀ تواضع از درک جلال و هیبت و عظمت خداست که هر کس موفق به فهم این واقعیتها شود سر تواضع به زیر اندازد و خود را تسلیم آن جناب نماید،عبادتی در پیشگاه حضرت او به مرحله قبولی نمیرسد مگر از روی تواضع و فروتنی باشد،کسی به حقیقت تواضع راه نبرده مگر مقربان و آنان که متصل به آن حضرتند و دل به عشق او خالص کردهاند که راه به دست آوردن این اتصال و خلوص،معرفت است و معرفت نتیجۀ انس با قرآن و دقّت در معارف الهیّه است.
خداوند متعال در قرآن مجید در مقام بیان تواضع فرموده:
[ وَ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ الْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً ] (1).
و بندگان رحمان کسانیاند که روی زمین با آرامش و فروتنی راه میروند،
1) 1) -فرقان (25):63.
و هنگامی که نادانان آنان را طرف خطاب قرار میدهند [ در پاسخشان ] سخنانی مسالمتآمیز میگویند.
جناب احدیت عزیزترین خلق خود حضرت محمد صلی الله علیه و آله را امر به تواضع فرموده و به آن جناب چنین دستور میدهد:
[ وَ اخْفِضْ جَنٰاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ] (1).
و پر و بال [ فروتنی و تواضع ] خود را برای مؤمنانی که از تو پیروی میکنند بگستر.
1) 1) -شعرا (26):215.
[ وَ التَّوٰاضُعُ مَزْرَعَةُ الْخُشُوعِ وَ الْخُضُوعِ وَ الْخَشْیَةِ وَ الْحَیاءِ؛ وَ انَّهُنَّ لٰا یَنْبُتْنَ الّا مِنْهٰا وَ فیهٰا،وَ لا یَسْلَمُ الشَّرَفُ التّامُّ الحقیقیُّ الّا بِالتَّوٰاضُعِ فی ذاتِ اللّٰهِ تَعٰالیٰ ]
امام صادق علیه السلام در پایان روایت میفرماید:
تواضع و فروتنی سرزمین روییدن گل خشوع و خضوع است و محل نشو و نمای حیا و خوف و این خضوع و خشوع و خوف و حیا در وجود انسان آشکار نمیشود مگر به تواضع در برابر حق و فروتنی در برابر خلق.
و شرافت و عزت کامل و حقیقی به دست نمیآید مگر از تواضع و فروتنی در جنب ذات او که باید به حقیقت خود را ناچیز و بیاعتبار و لا شیء دانست و آن جناب را مستجمع جمیع صفات کمالیه.
هر که را ذرهای وجود بود***پیش هر ذره ای سجود بود
نه همه بت ز زر و سیم بود*** که بت رهروان وجود بود
هر که یک ذرّه می کند اثبات*** نفس او گبر یا جهود بود
در حقیقت چو جمله یک بودست*** پس همه بودها نبود بود
نقطه آتش است در باطن ***دود دیدن از او چه سود بود
هر که این نقطه دید هر دو جهانش*** محو گشته ز چشم سود بود
زانک دو کون پیش دیده دل***چون سرابی همه نمود بود
هر که یک ذرّه غیر می بیند*** هم چو کوری میان دود بود
هم چو عطار در فنا می سوز ***تا دمی گر زنی چو عود بود
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
لٰا یَصِحُّ الْاِقْتِداءُ الّا بِصِحَّةِ قِسْمَةِ الْاَرْواحِ فِی الْاَزَلِ وَ امْتِزاجِ نُورِ الْوَقْتِ بِنُورِ الْاَوَّلِ.وَ لَیْسَ الْاِقْتِداءُ بِالتَّرَسُّمِ بِحَرَکٰاتِ الظّاهِرِ وَ التَّنَسُّبِ الی اوْلِیٰاءِ الدّینِ مِنَ الْحُکَمٰاءِ وَ الْائِمَّةِ.
قالَ اللّهُ تَعالی: [ یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ ] (1)،أیْ مَنْ کانَ اقْتَدیٰ بِمُحِقٍّ قُبِلَ وَ زُکِّیَ.
قٰال اللّهُ تَعالی: [ فَإِذٰا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاٰ أَنْسٰابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَ لاٰ یَتَسٰاءَلُونَ ] (2).
وَ قالَ أَمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:اَلْاَرْواحُ جُنودٌ مُجَنَّدَةٌ فَمٰا تَعٰارَفَ مِنْهٰا ائْتَلَفَ وَ مٰا تَنٰاکَرَ مِنْهٰا اخْتَلَفَ.
وَ قیلَ لِمُحَمَّدِ بْنِ الْحَنَفِیَّةِ رضی الله عنه:مَنْ ادَّبَکَ ؟ قٰالَ ادَّبَنی رَبّی فی نَفْسی فَمَا اسْتَحْسَنْتُهُ مِنْ اوُلِی الْاَلْبٰابِ وَ الْبَصیرَةِ تَبِعْتُهُمْ بِهِ وَ اسْتَعْمَلْتُهُ وَ مَا اسْتَقْبَحْتُهُ مِنَ الْجُهّالِ اجْتَنَبْتُهُ وَ تَرَکْتُهُ مُسْتَنْفِراً فَاَوْصَلَنی ذلِکَ الیٰ کُنُوزِ الْعِلْمِ.
وَ لا طَریقَ لِلْاَکْیٰاسِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اسْلَمَ مِنَ الْاِقْتِداءِ لِاَنَّهُ الْمَنْهَجُ الْاَوْضَحُ وَ الْمَقْصَدُ الْاَصَحُّ.
قالَ اللّهُ عَزَّ و جَلَّ لِاَعَزِّ خَلْقِهِ مُحمَّدٍ صلی الله علیه و آله: [ أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدَی اللّٰهُ فَبِهُدٰاهُمُ اقْتَدِهْ ] (1).
وَ قٰالَ عَزَّ و جَلَّ: [ ثُمَّ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً ] (2).
فَلَوْ کٰانَ لِدین اللّهِ تَعالی مَسْلَکٌ اقْوَمَ مِنَ الْاِقْتِداءِ لَنَدَبَ اوْلیاءَهُ وَ انْبِیٰاءَهُ الَیْهِ.
قَالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله:فی الْقَلْبِ نورٌ لا یُضیءُ الّا فی اتِّباعِ الْحَقِّ وَ قَصْدِ السَّبیلِ وَ هُوَ مِنْ نُورِ الْاَنْبِیٰاءِ مُودَعٌ فی قُلُوبِ الْمُؤْمِنینَ.
[ لٰا یَصِحُّ الْاِقْتِداءُ الّا بِصِحَّةِ قِسْمَةِ الْاَرْواحِ فِی الْاَزَلِ وَ امْتِزاجِ نُورِ الْوَقْتِ بِنُورِ الْاَوَّلِ.وَ لَیْسَ الْاِقْتِداءُ بِالتَّرَسُّمِ بِحَرَکٰاتِ الظّاهِرِ وَ التَّنَسُّبِ الی اوْلِیٰاءِ الدّینِ مِنَ الْحُکَمٰاءِ وَ الْائِمَّةِ.قالَ اللّهُ تَعالی: [ یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ ] ،أیْ مَنْ کانَ اقْتَدیٰ بِمُحِقٍّ قُبِلَ وَ زُکِّیَ ]
در این روایت بسیار مهم که توجه به آن ضامن خیر دنیا و آخرت است و نادیده گرفتن حقیقت آن بازکنندۀ تمام درهای شر دنیا و آخرت به روی انسان است، حضرت صادق علیه السلام به حقیقت اقتدا و این که باید از چه کسی پیروی کرد و به چه مقامی اقتدا نمود و از که نباید پیروی کرد و به که نباید اقتدا نمود اشاره مینمایند.
امام علیه السلام میفرماید:
اقتدای به هر کس و به هر کیفیت صحیح نیست،بلکه اقتدا و پیروی صحیح باید هماهنگ با قسمت الهی در ازل باشد و موافق قانونی که حضرت حق از آدم تا خاتم در علم ازلیش اراده کرده صورت گیرد،اقتدا اگر بدین نوع باشد صحیح ورنه باطل و باعث خسارت است.
واضحتر این که خداوند حکیم برای رشد و کمال بندگانش و برای تأمین سلامت دنیا و آخرت عبادش از ازل مقتداهایی کامل و جامع و آراسته و پیراسته در نظر
گرفته و با خلقت انسان و ظهور بشر،وجود آنان را به تدریج لباس عینیت پوشانده که آن بزرگواران عبارتند از:انبیا و ائمه و اولیا و صاحبان دانش و بینش که از سرمایههای کلان ایمانی و حالی و اعمال صالح برخوردارند.
چنانچه انسان در همۀ امور زندگی از آنان پیروی کرد،تمام استعدادهایش رو به کمال و رشد و رو به حق و حقیقت و رو به لقا و وصال و قرب و شرف رشد میکند و به بینهایت عظمت و بزرگی متصل میگردد و اگر به آن بزرگواران پشت کرده و از رهبریت و راهنماییهای آنان غافل گردد به ریشۀ خود تیشه زده و خانۀ سعادت و کمال خود را به دست خود خراب کرده است !
انسان موجود عجیبی است،این موجود متحمّل بار امانت الهی است،این موجود به ارادۀ ازلیه خلیفۀ حضرت حق است،این موجود منبع و کانون علّم الاسمایی است،این موجود ظرف هدایت و گیرندۀ الهام و لایق وحی و صاحب کرامت و محقق به حقیقت شرافت است،این موجود خزانۀ بیپایان الهی و دارندۀ گوهرهای نفیس ربانی چون عقل و فطرت و وجدان و نفس ملهمه است،این موجود در روی زمین موجود برتر و مقام افضل و گیرندۀ فیض و بلکه خود او فیض مقدس است که ظهور عینی فیض اقدسش میگویند.
انسان را از نظر استعداد مایۀ قدرتی بیش از قدرت جن و ملک و حیثیتی ما فوق تمام حیثیتهاست.
او در تمام عالم وجود نمونه ندارد و راهی که برای کمال به روی او باز است، برای هیچ یک از موجودات عالم باز نیست.
ولی انسان این هدف استعدادها و مایههای درونی و برونی را به تنهایی نمیتواند پرورش دهد،بلکه به ارادۀ حضرت حق محتاج به راهنمایانی است که او را در راه رسیدن به رشد و کمال و خیر دنیا و آخرت رهنمون شوند،راهنمایانی که
شناختشان از خدا و جهان و انسان کامل است و قدرت دارند،انسان را در استفاده کردن از مواهب الهی چه مواهب مادی و چه معنوی به راه صحیح هدایت کرده و وی را تا مقام قرب و لقا و وصال حضرت دوست برسانند و این راهنمایان جز انبیا و ائمه علیهم السلام و شاگردان واقعی آنان که فقها و حکما و عارفانند و از این سه طایفه تعبیر به اولیاء اللّه شده نیستند که اگر انسان به آنان اقتدا کند بر اقتدای صحیح تکیه کرده و اگر از آنان رویگردان شود بدون شک دچار اقتدای به هوای نفس و شیاطین داخلی و خارجی میگردد و از این راه ضربۀ هولناک غیر قابل جبرانی به خویش و به دیگران میزند !
برای یافتن مقام انسان در درجۀ اوّل باید به کتاب خدا به خصوص آیات خلقت انسان و آیات نمایشگر کرامت انسان مراجعه کرد و سپس به روایات و معارف الهیه در کتب معتبره رجوع نمود از آنجایی که قرآن در دسترس همگان است و قسمتی از آیات مربوط به انسان از محکمات کتاب است از آوردن صدها آیه در این زمینه خودداری کرده و باید با طهارت و دقت و عشق و علاقه به کتاب خدا انس گرفته و مقام انسان و انسانیت را در این منبع بزرگ الهی مشاهده نمود،ولی چون تمام کتب حدیث و به خصوص کتابهای اصیل و مصدری در اختیار همه نیست و از طرفی تمام عزیزان از زبان عربی آن هم زبان روایت که والاترین زبان بعد از قرآن است بهره ندارند به چند روایت در این زمینه اشاره میکنیم.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:اَلْصُّورَةُ الْاِنْسٰانِیَّةُ هِیَ اکْبَرُ حُجَّةِ اللّهِ عَلیٰ خَلْقِهِ وَ هِیَ الْکِتٰابُ
الَّذی کَتَبَهُ اللّهُ بِیَدِهِ (1).
امام صادق علیه السلام میفرماید:حقیقت انسانی بزرگترین حجت خدا بر خلق است و این حقیقت واقعیتی است که به دست قدرت و عنایت خود حق بر تابلوی آفرینش نوشته شده است.
عَنِ الصّادِقِ علیه السلام:اِنَّ الصُّورَةَ الْاِنْسٰانِیَّةَ هِیَ الطَّریقُ الْمُسْتَقیمُ الیٰ کُلِّ خَیْرٍ وَ الْجِسْرُ الْمَمدودُ بَیْنَ الْجَنَّةِ وَ النّارِ (2).
حضرت صادق علیه السلام میفرماید:حقیقت و واقعیت انسانیت همان راه مستقیم الهی به سوی هر خیری در دنیا و آخرت است و پلی است که بین جهنم و بهشت کشیده شده است.
آری،طبیعت و فطرت و نفس و روح و عقل و وجدان و تمام اعضا و جوارح انسان فریاد میزنند که ما برای خیر و به سوی خیر آفریده شدهایم و موجودیت، دفع کنندۀ جهنم و جذب کنندۀ بهشت الهی است،ولی این دفع و جذب جز در سایه هدایت رهبران الهی و اقتدای به آن بزرگواران میسّر نیست.
امام صادق علیه السلام در توضیح [ اهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ ] میفرماید:
یَعْنی ارْشِدْنٰا لِلُزُومِ الطَّریقِ الْمُؤَدّی الیٰ مَحَبَّتِکَ وَ الْمُبَلِّغِ الیٰ جَنَّتِکَ وَ الْمٰانِعِ مِنْ انْ نَتَّبِعَ اهْواءَنٰا فَنَعْطَبَ أوْ انْ نَأْخُذَ بِآرائِنا فَنَهْلِکَ (3).
یعنی خدایا ! برای ملزم شدن به راهی که عاقبتش عشق توست و نهایتش جنت و بهشت است ما را هدایت فرما،آن راهی که مانع پیروی ما از هوای نفس است،هوایی که محصولی جز نابودی ندارد و مانع از دچار شدن به خود رأیی است که غیر هلاکت ثمری بر او نیست.
برای انسان در صورت مصرف کردن قوایش هماهنگ با خواستههای حق، مقامی است که معارف الهیه از آن مقام تعبیر به قرب و جذب کردهاند و این مقام بدین کیفیت برای احدی از موجودات نیست دو مقامی که حضرت سیدالشهدا با اشک دو دیدۀ پاک و خدا بینش از حضرت حق در دعای عرفه در صحرای عرفات تقاضا کرد:
الٰهی حَقِّقْنی بِحَقٰایِقِ اهْلِ الْقُرْبِ وَ اسْلُکَ بی مَسْلَکَ اهْلِ الْجَذْبِ (1).
بار خدایا! مرا به حقایق اهل قرب ثابت قدم کن و به راه و روش اهل جذب ببر.
شما میدانید که تمام انسانهای مؤمن،عاشق رسیدن به اجر و مزد عبادت یعنی بهشت حقّند ولی کار عظمت و بزرگی انسان در این جهان هستی بجایی میرسد که از بهشت غافل گشته و غرق در عشق دوست میشود در این صورت که عشق بهشت متوجه انسان گشته و برای ورود و دیدار انسان در التهاب و اضطراب قرار میگیرد.
انَّ الْجَنَّةَ لَاَعْشَقُ لِسَلْمٰانَ مِنْ سَلْمٰانَ لِلْجَنَّةِ (2).
اشتیاق بهشت برای سلمان بیشتر است از شوق سلمان به بهشت.
صدوق بزرگوار نقل میکند:
انَّ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله قالَ:اشْتٰاقَتِ الْجَنَّةُ الیٰ أرْبَعٍ مِنَ النِّسٰاءِ:مَرْیَمَ بِنْتِ عِمْرانَ،وَ آسِیَةَ بِنْتِ مُزٰاحِمٍ زَوْجَةِ فِرْعَوْنَ وَ خَدیجَةَ بِنْتِ خُوَیْلِدٍ زَوْجَةِ النَّبِیِّ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ فاطَمِةَ بِنْتِ مُحَمَّدٍ (1).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:بهشت الهی عاشق چهار زن است:
مریم دختر عمران،آسیه دختر مزاحم همسر فرعون،خدیجه دختر خویلد همسر رسول خدا در دنیا و آخرت و فاطمه دختر محمّد صلی الله علیه و آله.
کار عظمت و مقام انسان و رفعت کرامت فرزند آدم و اصالت و شرافت این موجود به جایی میرسد که حضرت یعسوب الدین،مولی الموحدین،امام عارفان،اسوه عاشقان حضرت اسد اللّه الغالب علی بن ابی طالب علیه السلام میفرماید:
الْعٰارِفُ اذا خَرَجَ مِنَ الدُّنْیٰا لَمْ یَجِدْهُ السّائِقُ وَ الشَّهیدُ فِی الْقِیامَةِ وَ لا رِضْوانُ الْجَنَّةِ فِی الْجَنَّةِ وَ لا مالِکُ النّارِ فِی النّارِ.قیلَ:وَ ایْنَ یَقْعُدُ الْعٰارِفُ قالَ علیه السلام:فی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ (2).
به هنگامی که عارف از دنیا میرود،ملک حامل مردگان به قیامت و شهید او را ملاقات نمینمایند و حتی رضوان بهشت وی را در بهشت نمیبیند و مالک جهنم از او اثری نمییابد.پرسیدند:پس عارف در کجای جای میگیرد ؟ فرمود:
[ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ ] (3).
در جایگاهی حق و پسندیده نزد پادشاهی توانا.
حضرت زین العابدین علیه السلام در صحیفۀ ثانیه در مناجات عارفان تقاضاهای عجیبی از حضرت حق برای قرار گرفتن در اهل لقا و قرب و وصال و اتصال دارند:
الٰهی فَاجْعَلْنٰا مِنَ الَّذینَ تَوَشَّحَتْ اشْجٰارُ الشَّوْقِ الَیْکَ فی حَدائِقِ صُدُورِهِمْ، وَ اخَذَتْ لَوْعَةُ مَحَبَّتِکَ بِمجامِعِ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ الیٰ اوْکٰارِ الْاَفْکٰارِ یَأْوُونَ وَ فی رِیٰاضِ الْقُرْبِ وَ الْمُکٰاشَفَةِ یَرْتَعُونَ وَ مِنْ حِیاضِ الْمَحَبَّةِ بِکَأْسِ الْمُلٰاطَفَةِ یَکْرَعُونَ (1).
بار خدایا ! ای معبود من وای مقصد و مقصود من ! مرا از آن بندگانی قرار ده که درختان شوق به تو در باغهای سینه آنان به هم پیچیده و آتش عشق به حضرتت در مجامع دلهاشان شعله کشیده،آنان که به لانۀ اندیشه در حقّت پناه برده و فکری در این جهان هستی جز تو ندارند و در باغ قرب و مکاشفه، در چرا هستند و از حوض عشق و محبت تو به جام لطفت شراب دوستی و قرب مینوشند.
آری،این است انسان،آن موجودی که لایق خلافت،هدایت،اصالت، شرافت،کرامت،قربت،محبت،عنایت،عافیت،سلامت،سعادت،رشادت، شهادت و جنّت است،ولی این همه به دست آوردنش فقط در سایۀ اتصال به انبیا و قرآن و ائمه علیهم السلام و معارف الهیه میسّر است و بس و این که ای خواننده عزیز ! خود را بشناس و از رهبران الهی خبر بگیر و دست به دامان آنان زن و با آن بزرگواران همراه شو،با اقتدای به ایشان راه رسیدن به کمالات انسان و درجات الهی و مقام با عظمت قرب و وصال حضرت دوست را طی کن و از این عالم به عالم دیگر شو و به موت اختیاری بمیر که ارزش این مردن به گفتۀ رسول الهی از شهادت در میدان جنگ بالاتر است.
1) 1) -بحار الأنوار:150/91،باب 32.
حکیم صفای اصفهانی در مقام با عظمت انسان میگوید:
وحدت جمعم نه لامکان نه مکانم***برتر از این هر دوام نه این و نه آنم
رسته ام از این مکان و کون مرکب*** فرد بسیطم محیط کون و مکانم
کی نهم اندر قفای کام جهان گام*** من که سراپای صد هزار جهانم
پیشتر از آن که طور زاید و موسی*** بر گله عقل و نفس و وهم شبانم
آن بری از حدّ و نقطه سیّال*** دائره و مرکز و مدیر زمانم
فانیم و باقیم به مأمن سرمد*** دهر و زمان در پناه امن و امانم
صرف وجودم نه صورتم نه هیولا*** وحدت بی صورتم نه جسم و نه جانم
در ره عشق امتیاز پیر و جوان نیست*** تا چه کند عقل پیر و بخت جوانم
شمس کمالم نه آفت و نه افولم*** باغ بهشت نه بهمن و نه خزانم
شگفتا ! دست قدرت حق و ارادۀ حضرت رب در این ظرف خاکی که از او به نام انسان یاد میکنند،چه استعدادها و چه مایههایی قرار داده که اگر مایهها و استعدادها هماهنگ با راهنمایی انبیا و ائمه علیهم السلام و اولیای قرآن به کار گرفته شود از انسان موجودی عرشی و عنصری ملکوتی و شاهبازی بهشتی و نوری ابدی، و فروغی الهی و جانی زنده و حیاتی پاینده خواهند ساخت.
اگر در این معرکه کسی غفلت ورزد و عَلَم جهل و بیخبری و پرچم سفاهت و بیخردی برافراشته دارد و بگوید:ما را به راهنمایان آسمانی و هدایت مردان الهی نیازی نیست،با ارّهای تیز به قطع درخت کمال خویش اقدام کرده و با تیشهای بنیان کن به جان ریشۀ هستی خود افتاده و درب هر گونه بدبختی را به روی خود باز کرده است.
به فرمودۀ شارح«نهج البلاغة»آیۀ 157 سورۀ مبارکۀ اعراف هدف و مواد رسالت را بیان میکند که دقت در آن مواد و اهداف هر صاحب عقل و انصافی را به این نتیجه روشن میرساند که نیاز به انبیا و اولیا یک نیاز زیر بنایی و ضروری و طبیعی و عقلی است و انکار این نیاز مساوی با انکار نیاز انسان به آب و هوا و نور است.
[ الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهٰاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبٰاتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبٰائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ] (1).
همان کسانی که از این رسول و پیامبر«ناخوانده درس»که او را نزد خود [ با همۀ نشانهها و اوصافش ] در تورات و انجیل نگاشته مییابند،پیروی میکنند؛ پیامبری که آنان را به کارهای شایسته فرمان میدهد،و از اعمال زشت بازمیدارد،و پاکیزهها را بر آنان حلال مینماید،و ناپاکها را بر آنان حرام میکند،و بارهای تکالیف سنگین و زنجیرهها [ یِ جهل،بیخبری و بدعت را ] که بر دوش عقل و جان آنان است برمیدارد؛پس کسانی که به او ایمان آوردند و او را [ در برابر دشمنان ] حمایت کردند و یاریش دادند و از نوری که بر او نازل شده پیروی نمودند،فقط آنان رستگارانند.
1) 1) -اعراف (7):157.
هدف و مواد رسالت در قرآن عبارت است از:
1-قیام انسانها به عدالت
2-نشان دادن آیات و نشانههای الهی
3-تعلیم کتاب که واقعیتهای هستی و حیات انسانی را در بر دارد.
4-تعلیم حکمت که دانستیها را در راه انجام گرفتنیها (از هر شائبه و اختلاط با مسائل غیر منطقی) تصفیه مینماید.
5-امر به نیکیها و نهی از پلیدیها.
6-برداشتن بارها و زنجیرهای سنگینی که از عوامل گوناگون،انسانها را در خود میفشارند.
7-روشنایی در حیات که آرمان اعلای حیات انسانها را معرفی و قابل وصول میسازد.
حضرت امیر المؤمنین علی علیه السلام میفرماید:
فَبَعَثَ فیهِمْ رُسُلَهُ وَ وٰاتَرَ الَیْهِمْ انْبِیاءَهُ لِیَسْتَأْدُوهُمْ میثاقَ فِطْرَتِهِ وَ یُذَکِّروهُمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ وَ یَحْتَجُّوا عَلَیْهِمْ بِالتَّبْلیغِ وَ یُثیرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ وَ یُرُوهُمُ الْآیٰاتِ الْمَقْدِرَةِ مِنْ سَقْفٍ فَوْقَهُمْ مَرْفُوعٍ وَ مِهٰادٍ تَحْتَهُمْ مَوْضوعٍ وَ مَعایِشَ تُحْییهِمْ (1).
خداوند رسولانی را در میان آنان برانگیخت و پیامبرانش را پیاپی به سوی آنان فرستاد،تا مردم را به ادای پیمان فطری که با آفریدگارشان بسته بودند وادار
1) 1) -نهج البلاغة:43،خطبۀ اول؛بحار الأنوار:60/11،باب 1،حدیث 70.
نمایند و نعمت فراموش شدۀ او را به یادشان بیاورند و با تبلیغ دلایل روشن وظیفۀ رسالت را بجای آورند و نیروی مخفی عقول مردم را برانگیزانند و بارور سازند و آیات با عظمت الهی را که در هندسۀ کلی هستی نقش بسته است به آنان بنمایانند.آسمانهایی برافراشته بالای سرشان و گهوارۀ گستردۀ زمین زیر پایشان و معیشتهایی که حیاتشان را تأمین نماید.
با توجه به لطایفی که در گفتار شاه اولیا حضرت علی علیه السلام هست،آیا کسی به خود جرأت و جسارت میدهد که بگوید:نهال وجود انسان بدون باغبانی انبیا و اولیا قابلیت رشد دارد ؟
باید به دامن کرامت و حقیقت حضرت ختمی مرتبت که خلاصۀ همۀ انبیا و عصارۀ همه کتب آسمانی و تجلّی تمام ملکوت الهی و ما حصل کلّ معارف آسمانی است دست توسّل زده و آن حضرت را به حقیقت شناخته و به طور کامل از آن جناب در همۀ شؤون پیروی کرد و وی را مقتدای خود قرار داده و بر اساس دستور واجب حضرت حق به او اقتدا نمود که علم ازلی آن وجود مبارک را تا قیامت،مقتدای خلق و بر تمام انسانها پیروی از آن حضرت را واجب عینی قرار داده است که پیروی از او پیروی از خدا و همۀ انبیا و قرآن مجید است و نیز پیروی حقیقی از او ما را به سوی ائمه علیهم السلام اثنا عشر که اوّل آنان علی علیه السلام و آخر آنان مهدی صاحب زمان علیه السلام است رهنمون شده و درهای سعادت دنیا و آخرت را به روی ما باز میکند.
با توجه به تمام مقدماتی که در این فصل گذشت به این نتیجه میرسیم که ما را مقتدایی جز خدا و انبیا و قرآن و ائمۀ طاهرین علیهم السلام و شاگردان حقیقی آنان که فقهای جامعالشرایطند نیست و صراط مستقیمی که قرآن بر آن پافشاری دارد،همین
است و بس و این همه در سایۀ رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله متجلّی است که پیروی از رسول، ما را به پیروی از خدا و انبیا و قرآن و ائمه علیهم السلام و فقهای واجد شرایط هدایت کرده و باعث جلب خشنودی حق و به دست آوردن خیر دنیا و آخرت و آبادی امروز و فردا و رشد و کمال معنوی و روحی است.
پیروی از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله محور و قطب تمام مسائل مادی و معنوی و دنیایی و آخرتی و ظاهری و باطنی و قلبی و قالبی است و راهی برای شناخت خدا و اقتدای به او و شناخت انبیا و اقتدای به آنان و شناخت قرآن و اقتدای به این کتاب آسمانی و شناخت ائمه علیهم السلام و اقتدای به آنان جز معرفت به پیامبر صلی الله علیه و آله و پیروی از وی و اقتدای به او نیست.
[ قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّٰهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ] (1).
بگو:اگر خدا را دوست دارید،پس مرا پیروی کنید تا خدا هم شما را دوست بدارد،و گناهانتان را بیامرزد؛و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.
مگر بدون شاگردی در مکتب رسول صلی الله علیه و آله میتوان خدا را شناخت،مگر بدون اقتدای به او میتوان از خواستههای حضرت حق مطلع شد،مگر بدون توسّل قلبی به حضرت او و فراگیری دستورهایش و عمل به فرمانهایش میتوان با خدا و دستورهای خدا آشنا شد؛راه خداشناسی و عبادت حقیقی،شناخت رسول خدا صلی الله علیه و آله و اطاعت از دستورهای اوست.
1) 1) -آل عمران (3):31.
پس راه خداشناسی و طریق عشق واقعی به حضرت حق و راه اقتدای به خدای علیم،پیروی از رسول خداست.
قرآن مجید پیروی از رسول اسلام صلی الله علیه و آله را پیروی از همه انبیا و فرستادگان حق میداند به متنی از آیات 29 تا 32 سوره توبه توجه کنید (1):
با کسانی از اهل کتاب که به خدا و روز قیامت ایمان نمیآورند و آنچه را خدا و پیامبرش حرام کردهاند،حرام نمیشمارند و دین حق را نمیپذیرند،بجنگید تا با دست خود در حالی که [ نسبت به احکام دولت اسلامی ] متواضع و فروتناند، جزیه بپردازند و یهود گفتند:عُزیر،پسر خداست و نصاری گفتند:مسیح،پسر خداست.این گفتاری [ بیدلیل و برهان ] است که به زبان میآورند و به گفتار کسانی که پیش از این [به حقایق ] کفر ورزیدند،شباهت دارد؛خدا آنان را نابود کند،چگونه [ از حق به باطل ] منحرف میشوند.آنان دانشمندان و راهبانشان و مسیح پسر مریم را به جای خدا به خدایی گرفتند؛در حالی که مأمور نبودند مگر این که معبود یگانه را که هیچ معبودی جز او نیست بپرستند؛منزّه و پاک است از آنچه شریک او قرار میدهند.
همواره میخواهند نور خدا را با سخنان باطل [ و تبلیغاتِ بیپایۀ ] خود خاموش کنند؛ولی خدا جز این که نور خود را کامل کند،نمیخواهد،هر چند کافران خوش نداشته باشند.
1) 1) - «قٰاتِلُوا الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ لاٰ بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ لاٰ یُحَرِّمُونَ مٰا حَرَّمَ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ لاٰ یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ حَتّٰی یُعْطُوا الْجِزْیَةَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صٰاغِرُونَ* وَ قٰالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّٰهِ وَ قٰالَتِ النَّصٰاریٰ الْمَسِیحُ ابْنُ اللّٰهِ ذٰلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوٰاهِهِمْ یُضٰاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قٰاتَلَهُمُ اللّٰهُ أَنّٰی یُؤْفَکُونَ* اِتَّخَذُوا أَحْبٰارَهُمْ وَ رُهْبٰانَهُمْ أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَ الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَ مٰا أُمِرُوا إِلاّٰ لِیَعْبُدُوا إِلٰهاً وٰاحِداً لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ سُبْحٰانَهُ عَمّٰا یُشْرِکُونَ* یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ یَأْبَی اللّٰهُ إِلاّٰ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکٰافِرُونَ» .
پس از این مقدمات که در این آیات بیان میکند میفرماید:
[ هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدیٰ وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ ] (1).
اوست که پیامبرش را با هدایت و دین حق فرستاد،تا آن را بر همۀ ادیان پیروز گرداند،هر چند مشرکان خوش نداشته باشند.
روی سخن در این آیات در مرحلۀ اوّل با مسلمانان و مؤمنان است که نسبت به مشرکان به خصوص یهود و نصاری چه وظایفی دارند و سپس با یهود و نصاری است که راه شما غلط و مکتب شما ناقص و ناصحیح و رهبری شما رهبری ضلالت و گمراهی است که عالمان و راهبان شما در ضلالت و تاریکیاند و پیروی شما از آنان غلط و آنان هم در حقیقت پیرو موسی و عیسی و عزیر و سایر انبیا گذشته نیستند،اکنون دین حق و دین هدایت دین محمد مصطفی صلی الله علیه و آله است و شما اگر میخواهید به حقیقت پیرو موسی و عیسی باشید از دین رسول خدا پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله پیروی کنید که برترین دین و ناسخ تمام مکتبهای گذشته است و در حقیقت پیروی از حضرت او پیروی حقیقی از موسی و عیسی و همه انبیای خداست و به فرمودۀ قرآن که از قول مؤمنان واقعی نقل میکند:
[ لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ ] (2).
ما میان هیچ یک از پیامبران او فرق نمیگذاریم.
آری،حقیقت فرق نگذاشتن بین انبیا تجلی در شناخت نبی اکرم صلی الله علیه و آله و اطاعت از آن حضرت دارد که در معارف الهی چه در قرآن و چه در روایات و چه در مباحث
عقلی و فلسفی ثابت شده که آن حضرت دارای مقام جمعالجمعاند و آنچه همه خوبان دارند او به تنهایی دارد،بر این اساس اطاعت از او اطاعت از صد و بیست و چهار هزار پیغمبر است.
تمام ائمه و اولیا و حکما و عرفا بر اساس آیات قرآن مجید در این حقیقت اتفاق نظر دارند که:
حقیقت محمدیه که از آن به برزخ البرازخ الازلیه و حقیقة الانسانیة الازلیه الابدیّه تعبیر نمودهاند متجلّی در مظاهر و اعیان جمیع انبیا و اولیاست و اولین ظهور او در صورت و هیکل بشری و جلبات انسانی در آدم ابو البشر است و کمال آن حقیقت در مقام ظهور در مشکات انبیا در صورت شخصی حقیقت کمالی جمعی محمّدی ظاهر میشود و بعد از ختم دایره نبوت در اولیای محمدیّین دور میزند و تمام جلوۀ او در عالم بشری به اسم عدل الهی در خاتم الاولیا مهدی موعود علیه السلام ظاهر میگردد و به وجود مهدی ولایت به حدّ کمال میرسد (1).
مرحلۀ وجوب متابعت از ولایت هم از این مقاله به دست میآید که هر کس به حقیقت میخواهد پیرو رسول اکرم اسلام صلی الله علیه و آله باشد و به حکم خدا آن جناب را مقتدای خود قرار دهد بر او حتم و واجب است که پس از او بدون چون و چرا از علی عالی و یازده فرزندش اطاعت کند که رسول اسلام صلی الله علیه و آله به شهادت روایات
1) 1) -مقدمه شامل قیصری:143.
بسیار زیادی که کتب فریقین آوردهاند،در طول بیست و سه سال نبوت خود به حکم حضرت حق،وجوب پیروی از ائمه علیهم السلام بعد از خود را با تصریح حتمی به نام و اسامی آنان به امت تذکر میداد که این پیروی و مقتدا قرار دادن علی علیه السلام تا مهدی ارواحنا فداه مزد رسالت است چنان که صریح قرآن به آن ناطق است.
[ قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ ] (1).
بگو:از شما [ در برابر ابلاغ رسالتم ] هیچ پاداشی جز مودّت نزدیکان را [ که بنابر روایات بسیار اهل بیت-علیهم السلام-هستند ] را نمیخواهم.
و احدی هم در ترجمه و توضیح کلمه قربی به علی و فاطمه و حسن و حسین و ائمۀ بعد از او شک نکرده است.
و به تصریح شیخ اکبر و دیگر از اکابر از عرفا جمیع مقامات رسول اسلام صلی الله علیه و آله بالوراثه برای عترت و اهل بیت علیهم السلام او ثابت و متحقق است و آن بزرگواران وارث حال و مقام و علوم و اسرار او هستند و ولایت خاصّه او به حضرت مهدی ختم و از ناحیۀ آن جناب به صورت ولایت عامه در فقهای عظام متجلی است و این معانی در جای خود با براهین محکم و استدلالات متین آن چنان اثبات شده که صاحب انصافی نمیتواند به اندازۀ یک ذره در این مقام شک و تردید کند و از همین طریق روشن میشود که فهم حقیقت قرآن هم چون توحید و معاد و ولایت بستگی به همبستگی قلبی و عملی با رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله دارد و خلاصه مقتدای حقیقی ناس که در علم ازلی معین گشته،خدا و انبیا و ائمه و قرآن و فقهای واجد شرایطند که این همه وقتی برای انسان حاصل میگردد که انسان از پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله شناخت داشته و از آن مقام ملکوتی پیروی کند.
1) 1) -شوری (42):23.
[ قالَ اللّهُ تَعالی: [ یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ ] (1)،أیْ مَنْ کانَ اقْتَدیٰ بِمُحِقٍّ قُبِلَ وَ زُکِّیَ.قٰال اللّهُ تَعالی: [ فَإِذٰا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاٰ أَنْسٰابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَ لاٰ یَتَسٰاءَلُونَ ] (2)]
قرآن مجید به این نکتۀ مهم هم اشاره دارد که مقتدا و امام شما در قیامت همان مقتدا و امام شما در دنیاست،اگر در دنیا مقتدای شما امام هدایت بود،در آخرت هم تا ورود به بهشت و رسیدن به رضوان الهی با او خواهی بود و اگر مقتدایت امام ضلالت و امام کفر است در آخرت هم با او خواهی بود و همراه او به عذاب ابدی دچار خواهی شد !
احمد مرسل شه دنیا و دین***گنج ازل مهبط روح الامین
صورت آدم زصفات رخش ***عصمت حوا زدل فرخش
هم خط سبزش نمک خوان حسن*** هم عرقش موجب طوفان حسن
نوح نبود ار چه به دوران او ***بود ولی غرقه طوفان او
گرچه نبودست چو یوسف کسی*** بود زیوسف نمکینتر بسی
نار براهیم که گلزار شد*** از اثر آن گل رخسار شد
شد به سلیمان ز لب گوهری***لعل ده خاتم پیغمبری
یونس اگر رفت به کام سمک*** او علم افراشت به اوج فلک
عیسی اگر پای به گردون نهاد***سایه او نور به خورشید داد
بحر ازل در دل دانای اوست*** آب خضر خاک کف پای اوست
ختم نبوت چو علم بر کشید ***دامن معراج بر اختر کشید
در پایان قسمت اوّل روایت حضرت صادق علیه السلام به این نکته بسیار مهم اشاره دارند:
اقتدا خود بستن ظاهری به مقتدا و تبعیت از یک سلسله حرکات محدود نیست،بلکه اقتدا پیروی کامل در اعمال و اخلاق و عقاید از مقتدای الهی است.
طریحی در کتاب«مجمع البحرین»در این زمینه به پیروی از آیات قرآن مجید و روایات وارده از اهل بیت عصمت علیهم السلام میگوید:
«الْوَلایَةُ مَحَبَّةُ اهْلِ الْبَیْتِ وَ اتِّباعُهُمْ فِی الدِّینِ وَ امْتِثالُ اوامِرِهِمْ وَ نَواهیهِمْ وَ التَّأَسّی بِهِمْ فِی الْاَعْمالِ وَ الْاَخْلٰاقِ» (1).
ولایت در حقیقت عشق به اهل بیت و پیروی از آنان در دین و اطاعت از اوامر و نواهی آنان و شکل گرفتن از ایشان در اخلاق و اعمال است.
در هر صورت،اقتدای بدین صورت اقتدایی عقلانی و وجدانی و طبیعی و شرعی است و باعث سعادت انسان در دنیا و آخرت است و زندگی و حیات و حرکت و عمل در غیر این راه مورّث ندامت و علّت حسرت و موجب شقاوت و هلاکت ابدی است،چرا که خداوند اعلام فرموده:
1) 1) -مجمع البحرین:462/1.
اقتدای به مقتدای بر حق را در همه زمینهها از اقتدا کننده میپذیرم و اقتدای به غیر آنان را مردود و باطل میشمارم.
و خداوند در آیۀ شریفۀ قرآنیه-که حضرت صادق علیه السلام در دنبالۀ روایت آوردهاند - میفرماید:
زمانی که در نفخ صور دمیده شود نسب برای کسی مطرح نیست و از احدی نمیپرسند پسر کیستی،پدر کیستی و به که منسوبی،بلکه آنچه محور و واقعیت است ایمان و اخلاق و عمل صالح است که آن سه حقیقت هم در سایه اقتدای صحیح قابل کسب است.
[ و قال امیر المؤمنین علیه السلام:الارواح جنود مجندة فما تعارف منها ائتلف و ما تناکر منها اختلف.و قیل لمحمد بن الحنفیة رضی الله عنه:من ادبک ؟ قال ادبنی ربی فی نفسی فما استحسنته من اولی الالباب و البصیرة تبعتهم به و استعملته و ما استقبحته من الجهال اجتنبته و ترکته مستنفرا فاوصلنی ذلک الی کنوز العلم ]
امام صادق علیه السلام روایت باب اقتدا را بدین گونه دنبال میکنند:
امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:ارواح قبل از اجساد جنودی جمع و لشگری متفقند.
چون در عالم شهود ظهور کنند بر حول محور حق نیز اجتماع کنند و آن ارواحی که از حق روی گردان گردند به اختلاف دچار شوند.
از محمد حنفیه پرسیدند:
ادب از که آموختی ؟ گفت:از پروردگارم فرا گرفتم،به این صورت که مولایم به من قوتی در عقل و روح کرامت کرد که با آن قوت بین حق و باطل و خوب و بد را تمیز میدهم،به همین خاطر هر چه از صاحبان بینش و بصیرت میبینم همان را درس عمل برای خود قرار میدهم و به روش پاک و پسندیدۀ آنان اقتدا میکنم و هر چه از جاهلان و بیخبران مشاهده میکنم به نظرم ناپسند و قبیح میآید به همین
خاطر از وضع آنان در عین نفرت دوری مینمایم و من به لطف حضرت حق از این راه به خزانههای دانش رسیدهام.
ما و دل سودا زده سر مست الستیم***برگشته زمیخانه دو آشفته مستیم
با افسر سلطانی کونین بلندیم*** با خاک در خاک نشینان تو پستیم
موهوم بود هستی ما سرّ تو موجود*** المنة للّه کز این واهمه رستیم
ما شیشه شکستیم و کف پای ملک را*** زین شیشه بشکسته در این بادیه خستیم
با عشق تو دیوانه و با جام تو سرمست***چون نیست شدیم از همه با عشق تو هستیم(1)
1) 1)- صفا اصفهانی.
[ وَ لا طَریقَ لِلْاَکْیٰاسِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اسْلَمَ مِنَ الْاِقْتِداءِ لِاَنَّهُ الْمَنْهَجُ الْاَوْضَحُ وَ الْمَقْصَدُ الْاَصَحُّ.قالَ اللّهُ عَزَّ و جَلَّ لِاَعَزِّ خَلْقِهِ مُحمَّدٍ صلی الله علیه و آله: [ أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدَی اللّٰهُ فَبِهُدٰاهُمُ اقْتَدِهْ ] (1)]
حضرت امام صادق علیه السلام در دنبالۀ روایت میفرماید:
هیچ راهی برای مؤمن زیرک سالمتر از اقتدای صحیح و پیروی الهی نیست؛چرا که اقتدا به حق و انبیا و ائمه و قرآن و عالمان ربانی راهی است واضح و مقصدی است صحیح و از هر راهی درستتر و بهتر و با منفعتتر،چرا که راه عقل به جمیع حقایق وفا نمیکند؛زیرا عقل در وجود هر انسان عقل جزیی است و عقل جزیی احاطه به تمام احکام و واقعیتها برایش محال است و راههای دیگر به طریق اولی ضعیفتر،اما پیروی از حضرت حق پیروی از وجودی است که به تمام حقایق خبیر است و پیروی از انبیا و ائمه علیهم السلام پیروی از عقل متصل به عقل کُل است و پیروی از قرآن،گرفتن نور از منبع لایزالی است و پیروی از عالمان واجد شرایط پیروی از راهنمای آگاه به سوی توحید و نبوت و امامت است.
1) 1) -انعام (6):90.
خداوند عزیز در قرآن مجید میفرماید:
[ أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدَی اللّٰهُ فَبِهُدٰاهُمُ اقْتَدِهْ ] (1).
آنان [ که در آیات گذشته به عنوان پیامبران از ایشان یاد شد] کسانی هستند که خدا هدایتشان کرد،پس به هدایت آنان اقتدا کن.
ملاحظه میکنید آیۀ شریفه راه اقتدای صحیح را نشان میدهد.
انبیای الهی در جامعه بشری بنا به نقل«نهج البلاغة»طبیبانند و خلق از نظر عقل و روح و نفس مریض و تنها راه علاج این مرض به دست آن طبیبان است.
ما طبیبانیم شاگردان حق***بحر قلزم دید ما را فانفلق
آن طبیبان طبیعت دیگرند ***که بدل از راه نبضی بنگرند
ما به دل بی واسطه خوش بنگریم*** کز فراست ما به عالی منظریم
ما طبیبان فعالیم و مقال*** ملهم ما پرتو نور جلال
1) 1) -انعام (6):90.
[ وَ قٰالَ عَزَّ و جَلَّ: [ ثُمَّ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً ] (1).فَلَوْ کٰانَ لِدین اللّهِ تَعالی مَسْلَکٌ اقْوَمَ مِنَ الْاِقْتِداءِ لَنَدَبَ اوْلیاءَهُ وَ انْبِیٰاءَهُ الَیْهِ قَالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله:فی الْقَلْبِ نورٌ لا یُضیءُ الّا فی اتِّباعِ الْحَقِّ وَ قَصْدِ السَّبیلِ وَ هُوَ مِنْ نُورِ الْاَنْبِیٰاءِ مُودَعٌ فی قُلُوبِ الْمُؤْمِنینَ ]
و نیز خداوند عزّ و جلّ در قرآن مجید میفرماید:
ای حبیب من ! به تو وحی کردم که به آیین حنیف ابراهیم اقتدا کن.
پس از ذکر این آیه حضرت صادق علیه السلام میفرمایند:
اگر از برای دین الهی مسلکی و راهی محکمتر و استوارتر از اقتدای به حق و پیروی صحیح بود عاشقان و انبیای خود را به آن دعوت میفرمود:
و نیز از حضرت رسالت پناه نقل میکنند:
در قلب مؤمن نوری است که نمیدرخشد مگر در سایۀ اقتدای به حق و اجتناب از باطل و اختیار کردن راه وسط و دوری از افراط و تفریط و این نور در حقیقت نور انبیاست که خداوند مهربان در قلوب مردم مؤمن به امانت گذاشته است.
1) 1) -نحل (16):123.
در پایان روایت باید به این نکته متذکّر شد که:
دوری از اقتدای صحیح باعث خاموش شدن چراغ فطرت و افتادن در چاه ضلالت و از دست دادن سعادت دنیا و آخرت است و این دوری آدمی را مصداق آیات زیر مینماید:
[ سَوٰاءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ ] (1).
بیتردید برای کسانی که [ به خدا و آیاتش ] کافرند مساوی است چه [ از عذاب ] بیمشان دهی یا بیمشان ندهی،ایمان نمیآورند.
[ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً ] (2).
کسی را که [ به خاطر لجاجت و عنادش ] بخواهد گمراه نماید،سینهاش را چنان تنگ میکند که گویی به زحمت در آسمان بالا میرود.
[ أُولٰئِکَ الَّذِینَ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ ] (3).
آنان کسانیاند که اعمالشان در دنیا و آخرت تباه و بیاثر شده،و برای آنان هیچ یاوری نخواهد بود.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
الْعَفْوُ عِنْدَ الْقُدْرَةِ مِنْ سُنَنِ الْمُرْسَلینَ وَ الْمُتَّقینَ.
وَ تَفْسیرُ الْعَفْوِ انْ لا تُلْزِمَ صٰاحِبَکَ فیمٰا اجْرَمَ ظاهِراً وَ تنْسیٰ مِنَ الْأصْلِ مٰا اصَبْتَ مِنْهُ باطِناً وَ تَزیدَ عَلَی الْاِخْتیاراتِ احْسٰاناً.
وَ لَنْ یَجِدَ الیٰ ذٰلِکَ سَبیلاً الّا مَنْ قَدْ عَفَی اللّهُ تَعالی عَنْهُ وَ غَفَرَ لَهُ مٰا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ ما تَأَخَّرَ وَ زَیَّنَهُ وَ الْبَسَهُ مِنْ نورِ بَهٰائِهِ لِاَنَّ الْعَفْوَ وَ الْغُفْرانَ صِفَتانِ مِنْ صِفٰاتِ اللّهِ تَعالی اوْدَعَهُمٰا فی اسْرارِ اصْفِیائِهِ لِیَتَخَلَّقُوا مَعَ الْخَلْقِ بِاَخْلٰاقِ خٰالِقِهِمْ وَ جٰاعِلِهِمْ کَذٰلِکَ.
قالَ اللّهُ تَعالی: [ وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لاٰ تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللّٰهُ لَکُمْ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ] (1).
وَ مَن لا یَعْفُوْ عَنْ بَشَرٍ مِثْلِهِ کَیْفَ یَرْجُوا عَفْوَ مَلِکٍ جَبّارٍ ؟ و قال النبیُّ صلی الله علیه و آله حاکیاً عَنْ رَبِّهِ یَأْمُرُهُ بِهٰذهِ الْخِصٰالِ قالَ:صِلْ مَنْ قَطَعَکَ،وَ اعْفُ عَمَّنْ ظَلَمَکَ وَ اعْطِ مَنْ حَرَمَکَ وَ احْسِنْ الیٰ مَنْ اسٰاءَ الَیْکَ.
وَ قَدْ امَرَنٰا بِمُتابَعَتِهِ بِقَولِهِ تَعالی: [ وَ مٰا آتٰاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا ] (2).
وَ الْعَفوُ سِرُّ اللّهِ فی قُلُوبِ خَواصِّهِ فَمَنْ بَشَّرَ اللّهُ لَهُ یَسَّرَ لَهُ.
وَ کٰانَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقولُ:أَ یَعْجِزُ احَدَکُمْ انْ یَکُونَ کَأبی ضَمْضَمٍ ؟ قالُوا:
یا رَسُولَ اللّه مٰا ابُو ضَمْضَمٍ ؟ قالَ:رَجُلٌ مِمَّنْ قَبْلَکُمْ کٰانَ اذا اصْبَحَ یَقولُ:
اللَّهُمَّ انّی قَدْ تَصدَّقْتُ بِعِرْضی عَلَی النّاسِ عامَّةً.
[ العفو عند القدرة من سنن المرسلین و المتقین ]
در این فصل وجود مقدس حضرت صادق علیه السلام به یکی از مهمترین اوصاف حمیده و صفات پسندیده که روش انبیا و متقیان بوده،یعنی صفت با عظمت عفو و گذشت اشاره مینماید.
عفو و گذشت در جایی است که انسان از پدر و مادر،از زن و فرزند،از اقربا و خویشان و از دوست و آشنا و از مردم،آزاری و اذیتی ببیند که آن آزار و اذیت معلول بیخبری،غفلت،جهل،حسد،کم ظرفیّتی و اشتباه و خطای آزارکننده باشد،در تمام این موارد خداوند مهربان و انبیای الهی و ائمۀ طاهرین علیهم السلام و عرفای شامخ و اولیای کامل،دستور گذشت و عفو میدهند و پس از عفو دستور به احسان و نیکی دربارۀ آزار دهنده صادر میکنند.
اما اگر انسان در میدان جنگ با کفار و مشرکان روبرو شد،کفار و مشرکانی که به مملکت اسلام و ملّت قرآن هجوم آوردهاند،جای عفو و گذشت نیست،بلکه جای جنگ و جهاد و زمینۀ نابود کردن دشمن و از بین بردن اعدای دین است،مگر این که دشمن به طور واقع از نقشۀ شومش برگردد و به خواستههای مردم مؤمن گردن نهد و خسارات وارده را جبران نماید و از مردم مسلمان طلب صلح کرده و از کردارش به طور مسلّم پشیمان شده باشد و یا در ضمن جنگ،با اسلام عزیز آشنا
شده و بخواهد به نحو حقیقت به آغوش اسلام آید،در این مرحله جای صلح و عفو و گذشت و بردباری است.
قرآن مجید میفرماید:
نیکوترین رنگ در بزم وجود رنگ خداست و منظور قرآن از این رنگ صفات حضرت حق است و عفو و گذشت از خطاکار و اشتباه کننده در حالی که خطاکار به اشتباهش پی برده و پشیمان شده از اوصاف حضرت اوست.
[ صِبْغَةَ اللّٰهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّٰهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عٰابِدُونَ ] (1).
[ به یهود و نصاری بگویید:] رنگ خدا را [ که اسلام است،انتخاب کنید ] و چه کسی رنگش نیکوتر از رنگ خداست ؟ و ما فقط پرستش کنندگان اوییم.
عفو کلید گشایش و زمینۀ فرج و راه حلّ مشکلات و جذب کنندۀ افراد و پشیمان کنندۀ خطاکار و عامل دوستی و محبت بین آزار کشیده و آزار دهنده است.
غضب و خشم شرّ است و عفو و گذشت نیکی و خیر،غضب از اوصاف ابلیس و عفو از صفات حضرت باری تعالی است.
در برابر آزار و خطای هم نوعان و مردم مؤمن و مسلمان و اقوام و اقربا،مسئلۀ گذشت و عفو و حلم و بردباری و صبر و حوصله را به تمرین بگذارید،تا به تدریج به این حسنۀ الهیه آراسته شده و وجودتان تبدیل به منبع خیر و ظرف کرامت گردد.
عفو در معارف الهی به عنوان عبادت شناخته شده و ثوابهای مهمّی بر صاحب عفو مترتّب است.
گذشت،طرف مقابل را از انسان شرمنده میکند و او را در سنگر انفعال میبرد و چه بسا که حلم و صبر و عفو و گذشت انسان،چراغ پر فروغ هدایت برای دیگران میگردد.
1) 1) -بقره (2):138.
به هنگام آزار دیدن از مردم و هجوم طوفان غضب و خشم که میخواهد انسان را از مدار حق و حقیقت جدا کند،به یاد خدا افتید و به جناب حق پناه ببرید و به لطف و مرحمت او تکیه بزنید و به خصوص به یاد این حقیقت بیفتید که در این دورۀ عمر از چه گناهان زیاد و بزرگی که شما مرتکب شدید او درگذشت و عفو کرد و شما را بخشید،پس به شکرانۀ عفو او از شما،از مردم بگذرید و از خطا و آزارشان چشم بپوشید و از آنان گذشت کنید و برای ایشان از حضرت حق جلّ و علا طلب مغفرت نمایید و اگر لازم باشد به آنان نیکی و احسان کنید تا با خدای مهربان همسو گشته و هم اخلاق جناب او گردید و قلب و روحتان همرنگ آن حضرت شود.
قرآن مجید در دو جهت در مسئله عفو سخن دارد،در یک جهت خبر از عفو الهی نسبت به خطاکاران توبه کار میدهد و در جهت دیگر از مردم میخواهد نسبت به یکدیگر اهل گذشت و عفو باشند تا در این زمینه با حضرت حق هماهنگ شوند.
[ وَ إِذْ وٰاعَدْنٰا مُوسیٰ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظٰالِمُونَ * ثُمَّ عَفَوْنٰا عَنْکُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ] (1).
و [ یاد کنید ] زمانی که [ برای نازل کردن تورات ] چهل شب با موسی وعده
1) 1) -بقره (2):51-52.
گذاشتیم،سپس شما بعد از [ غایب شدن ] او گوساله را معبود خود گرفتید،در حالی که [ به سبب این کار بسیار زشت ] ستمکار بودید.*سپس بعد از آن [ کار زشت ] از [ گناه ] شما درگذشتیم،تا سپاسگزاری کنید.
عنایت کنید که خداوند مهربان از چنان گناه سنگینی از گناهکاران بنی اسرائیل، پس از تنبّه و بیداری و توبه از زشتی عمل گذشت کرد و آنان را بخشید،بر ما بندگان لازم و فرض است که از حضرت دوست متابعت کرده و از خطای برادران و آشنایان و هر کس به ما آزار دهد به خاطر خدا گذشت کنیم و طرف خود را ببخشیم.
[ وَ لَقَدْ صَدَقَکُمُ اللّٰهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ حَتّٰی إِذٰا فَشِلْتُمْ وَ تَنٰازَعْتُمْ فِی الْأَمْرِ وَ عَصَیْتُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا أَرٰاکُمْ مٰا تُحِبُّونَ مِنْکُمْ مَنْ یُرِیدُ الدُّنْیٰا وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرِیدُ الْآخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَکُمْ عَنْهُمْ لِیَبْتَلِیَکُمْ وَ لَقَدْ عَفٰا عَنْکُمْ وَ اللّٰهُ ذُو فَضْلٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ ] (1).
و یقیناً خدا وعدهاش را [ در جنگ احد ] برای شما تحقّق داد،آن گاه که دشمنان را به فرمان او تا مرز ریشهکن شدنشان میکشتید،تا زمانی که سست شدید و در کارِ [ جنگ و غنیمت و حفظ سنگری که محل رخنۀ دشمن بود ] به نزاع و ستیز برخاستید،و پس از آن که [ در شروع جنگ ] آنچه را از پیروزی و غنیمت دوست داشتید،به شما نشان داد [ از فرمان پیامبر در رابطۀ با حفظ سنگر ] سر پیچی کردید،برخی از شما دنیا را میخواست و برخی از شما خواهان آخرت بود،سپس برای آن که شما را امتحان کند از [ پیروزی بر ] آنان بازداشت و از شما درگذشت؛و خدا بر مؤمنان دارای فضل است.
1) 1) -آل عمران (3):152.
[ فَأُولٰئِکَ عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ کٰانَ اللّٰهُ عَفُوًّا غَفُوراً ] (1).
پس اینانند که امید است خدا از آنان درگذرد؛و خدا همواره گذشت کننده و بسیار آمرزنده است.
[ إِنْ تُبْدُوا خَیْراً أَوْ تُخْفُوهُ أَوْ تَعْفُوا عَنْ سُوءٍ فَإِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَفُوًّا قَدِیراً ] (2).
اگر کار خیری را آشکار کنید،یا آن را پنهان دارید،یا از بدیِ [ دیگران ] گذشت کنید،[ کاری مورد پسند خدا انجام دادهاید ]؛یقیناً خدا [ با قدرت داشتن بر انتقام ] همواره گذشت کننده و تواناست.
[ وَ هُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبٰادِهِ وَ یَعْفُوا عَنِ السَّیِّئٰاتِ وَ یَعْلَمُ مٰا تَفْعَلُونَ ] (3).
و اوست که توبه را از بندگانش میپذیرد و از گناهان درمیگذرد و آنچه را انجام میدهید،میداند.
آیات گذشته نمایشگر عفو و گذشت حضرت حق از عاصیان متجاوز و تبهکاران خودکامه بود که بر اثر بیداری و توبه باعث جذب و عفو و گذشت خدا شدند و اما آیاتی که از بندگانش میخواهد خطاکاران و آزاردهندگان نسبت به خود را که خطا و آزارشان معلول کم ظرفیتی و جهل و خشم است ببخشند و عفو کنند،عبارت است از:
[ وَ لاٰ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْکُمْ وَ السَّعَةِ أَنْ یُؤْتُوا أُولِی الْقُرْبیٰ وَ الْمَسٰاکِینَ وَ الْمُهٰاجِرِینَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لاٰ تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللّٰهُ لَکُمْ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ] (1).
و از میان شما کسانی که دارندگان ثروت و گشایش مالی هستند،نباید سوگند یاد کنند که از انفاق مال به خویشاوندان و تهیدستان و مهاجرانِ در راه خدا دریغ ورزند،و باید [ بدی آنان را که برای شما مؤمنان توانگر سبب خودداری از انفاق شده ] عفو کنند و از مجازات درگذرند؛آیا دوست نمیدارید خدا شما را بیامرزد ؟ [ اگر دوست دارید،پس شما هم دیگران را مورد عفو و گذشت قرار دهید ]؛و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.
[ فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شٰاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ ] (2).
[ ای پیامبر ! ] پس به مهر و رحمتی از سوی خدا با آنان نرم خوی شدی،و اگر درشت خوی و سخت دل بودی از پیرامونت پراکنده میشدند؛بنابراین از آنان گذشت کن،و برای آنان آمرزش بخواه،و در کارها با آنان مشورت کن، و چون تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن؛زیرا خدا توکل کنندگان را دوست دارد.
[ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اصْفَحْ إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ] (3).
پس [ تا نزول حکم جهاد ] از آنان درگذر و [ از مجازاتشان ] روی گردان؛
زیرا خدا نیکوکاران را دوست دارد.
[ خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجٰاهِلِینَ ] (1).
عفو و گذشت را پیشه کن،و به کار پسندیده فرمان ده،و از نادانان روی بگردان.
قَالَ عَلِیٌّ علیه السلام:اَلْعَفْوُ تٰاجُ الْمَکٰارِمِ (2).
علی علیه السلام فرمود:گذشت،تاجی بر تارک مکارم است.
و قالَ علیه السلام:شیئانِ لا یُوزَنُ ثوابُهُمٰا:اَلْعَفْوُ وَ الْعَدْلُ (3).
و نیز آن حضرت فرمود:دو چیز است که ثواب آنها به اندازه نمیآید.
گذشت و عدالت.
وَ قٰالَ علیه السلام:قِلَّةُ الْعَفْوِ اقْبَحُ الْعُیُوبِ،وَ التَّسَرُّعُ الَی الْاِنْتِقامِ اعْظَمُ الذُّنُوبِ (4).
و نیز آن حضرت فرمود:کم گذشتی قبیحترین عیب و عجله در انتقام از بزرگترین گناهان است.
وَ قٰالَ:شَرُّ النّاسِ مَنْ لٰا یَعْفُو عَنِ الزَّلَّةِ وَ لا یَسْتُرُ الْعَوْرَةَ (5).
و نیز آن جناب فرمود:بدترین مردم کسی است که از لغزش مردم گذشت نکند و عیب مردم را نپوشاند.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
شب معراج قصری مستولی و مشرف بر بهشت را دیدم.از امین وحی پرسیدم:
از کیست ؟ گفت:آنان که خشم خود فرو خورند و از مردم گذشت کنند و خدا نیکوکاران را دوست دارد (1).
قالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله:مَنْ عَفٰا عِنْدَ قُدْرَةٍ عَفَا اللّهُ عَنْهُ یَوْمَ الْعَثْرَةِ (2).
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:هر کس به وقت قدرت عفو کند خداوند روز لغزش از وی گذشت کند.
مردی از آزار خدمهاش به رسول خدا صلی الله علیه و آله شکایت برد،حضرت فرمود:از آنان گذشت کن که گذشت باعث اصلاح دل آنان است،عرض کرد:در بیادبی متفاوتند.فرمود:برو از آنان بگذر (3).
عَنْ النَّبیِّ صلی الله علیه و آله:اِنَّهُ یُنادِی مُنٰادٍ یَوْمَ الْقِیامَةِ مَنْ کانَ لَهُ عَلَی اللّهِ اجْرٌ فَلْیَقُمْ.فَلٰا یقُومُ الّا الْعٰافُونَ،أَ لَمْ تَسْمَعُوا (4)قَوْلَهُ تَعالی: [ فَمَنْ عَفٰا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَی اللّٰهِ ] (5).
نبی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:روز قیامت منادی فریاد میکند،هر کس بر خدا حقی از اجر دارد برخیزد،برنمیخیزد مگر آنان که در دنیا از دیگران گذشت کرده و جانب عفو را گرفتند،آیا نشنیدید قول خدا را،هر کس عفو کند و اصلاح نماید پس اجرش با خداست.
او انسانی والا و موجودی الهی و وجودی ملکوتی و مجسّمۀ اعتقاد و اخلاق و عمل صالح بود و آنچه امیر المؤمنین علیه السلام در کرامت و بزرگواری آن جناب فرموده دربارۀ کمتر کسی گفته شده است.
به هنگامی که در اوج قدرت و اقتدار و عظمت بود و فرماندهی لشگر عراق را به عهده داشت و نام مبارکش لرزه به تن مخالفان میانداخت وارد بازار کوفه شد، چون همیشه در لباس مساکین و فقرا بود و نشانی برای شناخته شدن نداشت در جمع کسانی که او را نمیشناختند مورد توجه قرار نمیگرفت.
شخصی برای بازیگری و خنداندن دیگران آن جناب را مورد اذیت و آزار و توهین قرار داد،آن مرد با کرامت و صاحب دل بدون این که به شوخی کننده توجه کند راهش را ادامه داد.مردی که ناظر بیتربیتی آن شخص بود جلو آمد و وی را گفت:این شخص را شناختی ؟ گفت:نه،گفت:این انسان بینظیر و گوهر گرانبهای صدف دین مالک اشتر نخعی بود،آزارکننده از پی مالک روان شد و از هر کس که امکان داشت خط سیر مالک را پرسید تا آن منبع فیض را در مسجد یافت که مشغول نماز است،صبر کرد تا مالک به نمازش خاتمه داد،به محضرش عرضه داشت:اسائۀ ادب مرا ببخش و بر من کرم نموده از من گذشت کن،مالک در برابر اصرار او فرمود:من از تو نگرانی ندارم چون آن عمل تحقیر کننده را انجام دادی و بر تو گناه بود،من به این مسجد آمدم و این دو رکعت نماز را محض جلب رضای حق و غفران الهی به سوی تو بجا آوردم ! (1)!
1) 1) -داستان راستان:91/1.
بهشت است آنجا که آزار نیست***گل است آن که بر پای کس خار نیست
فرشته سرشت و بهشتی وشی***اگر با کست جور و پیکار نیست
بجز دانش و دین دل هوشمند*** به بازار گیتی خریدار نیست
بر آنان که بد کیش و تیره دلند*** نصیبی بجز قهر دادار نیست
به بازیچه عالم بی ثبات*** دل هوشمندان گرفتار نیست
شد آزاد جان هر که با یاد دوست*** بصیدی و قیدی گرفتار نیست
الهی بر آن پاک دل مرحبا ***که دامش به جز زلف دلدار نیست(1)
1) 1)- الهی قمشهای.
[ وَ تَفْسیرُ الْعَفْوِ انْ لا تُلْزِمَ صٰاحِبَکَ فیمٰا اجْرَمَ ظاهِراً وَ تنْسیٰ مِنَ الْأصْلِ مٰا اصَبْتَ مِنْهُ باطِناً وَ تَزیدَ عَلَی الْاِخْتیاراتِ احْسٰاناً.وَ لَنْ یَجِدَ الیٰ ذٰلِکَ سَبیلاً الّا مَنْ قَدْ عَفَی اللّهُ تَعالی عَنْهُ وَ غَفَرَ لَهُ مٰا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ ما تَأَخَّرَ وَ زَیَّنَهُ وَ الْبَسَهُ مِنْ نورِ بَهٰائِهِ لِاَنَّ الْعَفْوَ وَ الْغُفْرانَ صِفَتانِ مِنْ صِفٰاتِ اللّهِ تَعالی اوْدَعَهُمٰا فی اسْرارِ اصْفِیائِهِ لِیَتَخَلَّقُوا مَعَ الْخَلْقِ بِاَخْلٰاقِ خٰالِقِهِمْ وَ جٰاعِلِهِمْ کَذٰلِکَ.قالَ اللّهُ تَعالی: [ وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لاٰ تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللّٰهُ لَکُمْ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ] (1).وَ مَن لا یَعْفُوْ عَنْ بَشَرٍ مِثْلِهِ کَیْفَ یَرْجُوا عَفْوَ مَلِکٍ جَبّارٍ ؟ و قال النبیُّ صلی الله علیه و آله حاکیاً عَنْ رَبِّهِ یَأْمُرُهُ بِهٰذهِ الْخِصٰالِ قالَ:صِلْ مَنْ قَطَعَکَ،وَ اعْفُ عَمَّنْ ظَلَمَکَ وَ اعْطِ مَنْ حَرَمَکَ وَ احْسِنْ الیٰ مَنْ اسٰاءَ الَیْکَ.وَ قَدْ امَرَنٰا بِمُتابَعَتِهِ بِقَولِهِ تَعالی:
[ وَ مٰا آتٰاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا ] (2).وَ الْعَفوُ سِرُّ اللّهِ فی قُلُوبِ خَواصِّهِ فَمَنْ بَشَّرَ اللّهُ لَهُ یَسَّرَ لَهُ ]
در حدیث پنجاه و هفتم در رابطه با حلم و بردباری که بیارتباط به مسئله عفو نیست،چرا که عفو میوۀ شیرین حلم است،مسائلی گذشت از این جهت توضیح و تفسیر بیشتری را در این فصل لازم نمیبینم و به ترجمۀ آن اکتفا میکنم.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
معنی عفو این است که هرگاه از کسی جرمی و تقصیری به تو واقع شد از پی او برای انتقام گرفتن نروی و حتی آن جرم و اذیت را به او اظهار نکنی و به رخ او نکشی و از زبان و دل و ظاهر و باطنت او را در این زمینه فراموش کنی و بیش از پیش به وی احسان و نیکی کنی !
به این صفت کمال و گوهر گرانبها کسی راه نمیبرد مگر این که لذّت عفو حضرت حق را نسبت به گناهانش چشیده باشد و پروردگار مهربان وی را به صفات ستوده و اطوار محموده مزین نموده و به نور بهای خود او را غرق کرده باشد که عفو و گذشت کار مردان خداست و این صفت الهی در خور هر ظرفی و هر موجودی نیست.
عفو و مغفرت و گذشت و بخشش نسبت به تقصیر و عصیان مردم از صفات الهی است که در قلب بندگان برگزیده جنبۀ امانت دارد،این گوهر تابناک معنوی در قلوب اولیا برای آن است که با عباد خدا چون خدا رفتار کنند،چه این که بنده ضعیف هر چند مستغرق در عبادت و بندگی باشد،باز محتاج به عفو و فضل خداست و به عبادت تنها نمیتوان مستحق درجات عالیه شد.
خداوند دستور داده که عفو کنید و پردهپوشی نمایید،مگر دوست ندارید مورد عفو حق قرار بگیرید،کسی که از دیگران گذشت ندارد چه توقعی از گذشت
حضرت الهی دارد ؟
پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید:
خداوند به من سه خصلت امر کرد:
1-حق صله رحم را بجای آر گرچه آنان از تو رمیده باشند.
2-از هر که به تو ظلم کرده عفو کن.
3-به هر که به تو بدی کرده احسان و نیکی آور.
و خود حضرت رسالت پناهی بارها مردم را به رعایت این سه خصلت امر فرمود و از پیروی از حالات شیطانی نهی کرد و ما بر اساس آیات قرآن مجید ملزم هستیم به آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله دعوت میکند عاشقانه گردن نهیم و از آنچه نهی میفرماید بپرهیزیم.
عفو کردن و گذشت از تقصیر دیگران،سرّی است از اسرار الهی که مخصوص قلب خواصّ از عباد است و بشارتی از جانب حق به سوی بندگان آراسته،به این معنی که ای بندگان ! هرگاه شما را که بنده و مخلوقید امر به عفو کنم،پس من که خالق شمایم به این حقیقت و خرج کردنش اولیترم،هر کس به این صفت موصوف باشد خداوند مشکلاتش را حل و کار دنیا و آخرتش را آسان میکند.
[ وَ کٰانَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقولُ:أَ یَعْجِزُ احَدَکُمْ انْ یَکُونَ کَأبی ضَمْضَمٍ ؟ قالُوا:یا رَسُولَ اللّه مٰا ابُو ضَمْضَمٍ ؟ قالَ:رَجُلٌ مِمَّنْ قَبْلَکُمْ کٰانَ اذا اصْبَحَ یَقولُ:اَللَّهُمَّ انّی قَدْ تَصدَّقْتُ بِعِرْضی عَلَی النّاسِ عامَّةً ]
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به یارانش میفرمود:
شما از این که مانند ابو ضمضم باشید عاجز و ناتوانید ؟
عرضه داشتند:ابو ضمضم چگونه بوده ؟ فرمود:او انسانی بود که هر وقت صبح میکرد میگفت:
خداوندا ! من بدی و تقصیر هر کس را نسبت به خود گذشتم و بندگانت را در این زمینه حلال کرده و بخشیدم.
خداوندا ! توفیق آراسته شدن به مکارم و محامد اخلاقی و پاک شدن از رذایل و پلیدیهای نفسانی را به همۀ ما مرحمت فرما که آنچه باید بیابیم،تنها از خزانۀ عنایت تو باید یافت که نزد غیر تو به حق تو چیزی یافت نمیشود و برای انسان غیر تو یار و یاوری وجود ندارد.
ما سریر سلطنت در بینوایی یافتیم*** لذّت رندی ز ترک پارسایی یافتیم
سالها در یوزه کردیم از در صاحبدلان***مایه این پادشاهی زان گدایی یافتیم
همت ما از سر صورت پرستی درگذشت*** لاجرم در ملک معنی پادشایی یافتیم
پرتو شمع تجلّی بر دل ما شعله زد*** این همه نور و ضیا زان روشنایی یافتیم
صحبت می خوارگان از خاطر ما محو کرد*** آن کدورت ها که از زهد ریایی یافتیم
بیش از این در سر غرور و سرفرازی داشتیم ***ترک سر کردیم و زان زحمت رهایی یافتیم
گر چه آسیب فلک بشکسته ما را چون عبید*** از درون های بزرگان مومیایی یافتیم(1)
1) 1)- عبید زاکانی.
قال الصادق علیه السلام:
الْخُلْقُ الْحَسَنُ جَمٰالٌ فِی الدُّنْیا وَ نُزْهَةٌ فِی الْآخِرَةِ وَ بِهِ کَمالُ الدّینِ وَ قُرْبَةٌ الَی اللّهِ تَعالی.
وَ لا یَکُونُ حُسْنُ الْخُلْقِ الّا فی کُلِّ وَلیٍّ وَ صَفِیٍّ لِاَنَّ اللّهَ تَعٰالیٰ ابیٰ أنْ یَتْرُکِ الْطٰافَهُ وَ حُسْنَ الْخُلْقِ الّا فی مَطٰایا نُورِهِ الْاَعْلیٰ وَ جَمٰالِهِ الْاَزْکیٰ،لِاَنَّهٰا خَصْلَةٌ یَخْتَصُّ بِهَا الْاَعْرَفُ بِرَبِّهِ،وَ لا یَعْلَمُ مٰا فی حَقیقَةِ حُسْنِ الْخُلْقِ الّا اللّهُ تَعالی.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:خاتَمُ زَمانِنَا حُسْنُ الْخُلْقِ وَ الْخُلْقُ الْحَسَنُ الْطَفُ شَیْءٍ فِی الدّینِ وَ اثْقَلُ شَیْءٍ فِی الْمیزٰانِ،وَ سُوءُ الْخَلْقِ یُفْسِدُ الْعَمَلَ کَمٰا یُفْسِدُ الْخَلُّ الْعَسَلَ،وَ انِ ارْتَقیٰ فِی الدَّرَجاتِ فَمَصیرُهُ الَی الْهَوانِ.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:حُسْنُ الْخُلْقِ شَجَرَةٌ فِی الْجَنَّةِ وَ صٰاحِبُهُ مُتَعَلِّقٌ بِغُصْنِهٰا یَجْذِبُهُ الَیْهٰا،وَ سُوءُ الْخُلْقِ شَجَرَةٌ فِی النّار فَصٰاحِبُها مُتَعَلِّقٌ بِغُصْنِهٰا یَجْذِبُهُ الَیْهٰا.
[ الْخُلْقُ الْحَسَنُ جَمٰالٌ فِی الدُّنْیا وَ نُزْهَةٌ فِی الْآخِرَةِ وَ بِهِ کَمالُ الدّینِ وَ قُرْبَةٌ الَی اللّهِ تَعالی ]
امام صادق علیه السلام میفرماید:
خُلق نیکو،حسن و زیبایی در دنیا و پاکی و طهارت در آخرت است،تمام دین به اوست و عامل قرب انسان به حضرت حق است.
خلق حسن از اعظم نعم الهی و موجب بسط رزق و محبوبیت نزد خالق و مخلوق و راحت انسان در زندگی و علّت ارتقای آدمی در درجات عالی کمال و رشد است.
خلق حسن مجموعهای از صفات حمیده و اوصاف پسندیده،از قبیل خوشرویی،مهربانی،مودت،محبت،تواضع،خضوع،خشوع،عفو،احسان به پدر و مادر و جود و سخا و کرم و مروّت است.
قسمتی از این موضوعات را در روایات گذشتۀ«مصباح الشریعة»مانند سخا در باب 53،مواخات باب 55،حلم باب 57،تواضع باب 58،عفو باب 60،به نحو مفصّل شرح دادم و توضیح موضوعات دیگر از قبیل احسان به والدین در باب 71 و صبر در قسمت 91 و حیا در باب 93 با خواست خداوند خواهد آمد،به همین خاطر روایت این باب را که نسبت به صفات پسندیده،جنبۀ عنوان دارد فقط ترجمه کرده و از وجود مقدس حضرت حق عاجزانه میخواهم که همۀ ما را متخلّق به اخلاق حسنه بنماید.
[ وَ لا یَکُونُ حُسْنُ الْخُلْقِ الّا فی کُلِّ وَلیٍّ وَ صَفِیٍّ لِاَنَّ اللّهَ تَعٰالیٰ ابیٰ أنْ یَتْرُکِ الْطٰافَهُ وَ حُسْنَ الْخُلْقِ الّا فی مَطٰایا نُورِهِ الْاَعْلیٰ وَ جَمٰالِهِ الْاَزْکیٰ،لِاَنَّهٰا خَصْلَةٌ یَخْتَصُّ بِهَا الْاَعْرَفُ بِرَبِّهِ،وَ لا یَعْلَمُ مٰا فی حَقیقَةِ حُسْنِ الْخُلْقِ الّا اللّهُ تَعالی ]
حسن خلق،حقیقتی است که باید آن را در نفس و جان پاک اولیا و اصفیای حق یافت که هر ظرفی خزینۀ این گنج و هر صدفی جای تجلّی این گوهر نیست.
او نخواسته الطاف و عنایاتش و حسن خلق را،مگر برای کسانی که متحمل نور اویند و متصف به پاکی و پاکیزگی دل و جان،حسن خلق مخصوص عارف به حق است و قدر آن را فقط خدا میداند.
[ قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:خاتَمُ زَمانِنَا حُسْنُ الْخُلْقِ وَ الْخُلْقُ الْحَسَنُ الْطَفُ شَیْءٍ فِی الدّینِ وَ اثْقَلُ شَیْءٍ فِی الْمیزٰانِ، وَ سُوءُ الْخَلْقِ یُفْسِدُ الْعَمَلَ کَمٰا یُفْسِدُ الْخَلُّ الْعَسَلَ،وَ انِ ارْتَقیٰ فِی الدَّرَجاتِ فَمَصیرُهُ الَی الْهَوانِ (1)]
حضرت ختمی مرتبت،رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
نیکویی خلق و خلق نیکو لطیفترین حقیقت در آیینۀ دین و سنگینترین و پرارزشترین گوهر در ترازوی عمل است و چون انگشتری که زینت دست است، زینت انسان است.
خلق بد عامل فساد عمل انسان است چنان که سرکه عامل نابودی و از بین رفتن عسل است.
آلوده به سوء خلق هرچند در کمالات دیگر ترقی کند،باید بداند که به خاطر سوء خلقش اهل عذاب و مستحق نار نیران و هوان و خواری و ذلّت و پستی است.
1) 1) -بحار الأنوار:393/68.
[ قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:حُسْنُ الْخُلْقِ شَجَرَةٌ فِی الْجَنَّةِ وَ صٰاحِبُهُ مُتَعِلِّقٌ بِغُصْنِهٰا یَجْذِبُهُ الَیْهٰا،وَ سُوءُ الْخُلْقِ شَجَرَةٌ فِی النّار فَصٰاحِبُها مُتَعَلِّقٌ بِغُصْنِهٰا یَجْذِبُهُ الَیْهٰا ]
و باز رسول الهی صلی الله علیه و آله فرمود:
خلق نیکو درختی است در بهشت که دارندۀ اخلاق حمیده متعلّق به شاخۀ آن است،چنانچه بدخلقی شجرهای است در جهنم که صاحبش متعلق به شاخۀ آن و مجذوب به جاذبۀ آن درخت جهنّمی است.
[ إِنَّهٰا شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِی أَصْلِ الْجَحِیمِ ] (1).
آن درختی است که در قعر دوزخ میروید.
بکوشید که در مرحلۀ اول،مراحل حسن خلق و سوء خلق را بشناسید و چون از طریق قرآن و کتب حدیث و نوشتههای اخلاقی،به خصوص«جامع السعادات» و«محجة البیضاء»به موارد هر دو معرفت پیدا کردید،به صفات حمیده و خلق حسن آراسته شوید و از اوصاف شیطانی و سوء خلق بپرهیزید که راهی برای تحصیل سعادت دارین جز آراستگی به حسنات و پیراستگی از سیّئات نیست.
باز آی که از غیر تو پرداختهام دل ***ای سرّ تو را سینه سودا زده منزل
1) 1) -صافات (37):64.
قربان تو میکردم اگر یافتمی جان***بر زلف تو می بستم اگر داشتمی دل
جز نقش خط از روی نکویت خط هستی*** نقشی است که گردون زده بر آب به باطل
من روی چو زر کردهام از عشق تو بنمای*** بر گردنم آن ساعد چون سیم حمایل
ما زنده به عشقیم که بی فاصله ما را ***جاری است چو خون در کبد و عرق و مفاصل
بردار ز گلِ ذرّه محجوب صفا را ***ای بر همگی پرتو خورشید تو شامل(1)
1) 1)- صفا اصفهانی.
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:
الْعِلْمُ اصْلُ کُلِّ حالٍ سَنِیٍّ وَ مُنْتَهیٰ کُلِّ مَنْزِلَةٍ رَفیعَةٍ،لِذٰلِکَ قالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:طَلَبُ الْعِلْمِ فَریضَةٌ عَلیٰ کُلِّ مُسْلِمٍ ایْ عِلْمِ التَّقْویٰ وَ الْیَقینِ.
وَ قٰالَ صلی الله علیه و آله:اُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصّینِ وَ هُوَ عِلْمُ مَعْرِفَةِ النَّفْسِ وَ فیهِ مَعْرِفَةُ الرَّبِّ.
قَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ.
ثُمَّ عَلَیْکَ مِنَ الْعِلْمِ بِمٰا لٰا یَصِحُّ الْعَمَلُ الّا بِهِ وَ هُوَ الْاِخْلٰاصُ،قالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله:نَعُوذُ بِاللّهِ مِنْ عِلْمٍ لٰا یَنْفَعُ وَ هُوَ الْعِلْمُ الَّذی یُضادُّ الْعَمَلَ بِالْاِخْلاصِ.
وَ اعْلَمْ انَّ قَلیلَ الْعِلْمِ یَحْتاجُ الیٰ کَثیرِ الْعَمَلِ،لِاَنَّ عِلْمَ سٰاعَةٍ یُلْزِمُ صاحِبَهُ اسْتِعْمٰالَ طولِ الْعُمْرِ.
قالَ عیسیَ بْنُ مَرْیَمَ علیه السلام:رَأَیْتُ حَجَراً مَکْتُوباً عَلَیْهِ:اِقْلِبْنی فَقَلَبْتُهُ فَاِذا عَلَیْهِ مِنْ باطِنِهِ مَکْتُوب:مَنْ لٰا یَعْمَلُ بِمٰا یَعْلَمُ مَشُومٌ عَلَیْهِ طَلَبُ مٰا لٰا یَعْلَمُ وَ مَرْدودٌ عَلَیْهِ مٰا عَمِلَ.
اوْحَی اللّهُ الیٰ داوُدَ علیه السلام:اِنَّ اهْوَنَ مٰا انَا صٰانِعٌ بِعٰالِمٍ غَیْرِ عامِلٍ بِعِلْمِهِ اشَدُّ مِنْ سَبْعینَ عُقُوبَةً باطِنیَّةً انْ اخْرِجَ مِنْ قَلْبِهِ حَلاوَةَ ذِکْری.
وَ لَیْسَ الَی اللّهِ تَعالی طَریقٌ یُسْلَکُ الّا بِالْعِلْمُ،وَ الْعِلْمُ زَیْنُ الْمَرءِ فِی الدُّنْیا وَ سِیٰاقُهُ الَی الجَنَّةِ وَ بِهِ یَصِلُ الیٰ رِضْوانِ اللّهِ تَعالی.
وَ الْعٰالِمُ حَقَّاً هُوَ الَّذی یَنْطِقُ عَنْهُ اعْمٰالُهُ الصّالِحَةُ وَ اوْرادُهُ الزّاکِیَةُ وَ صَدَّقَهُ تَقْواهُ،لا لِسٰانُهُ وَ مُنٰاظَرَتُهُ وَ مُعٰادَلَتُهُ وَ تَصٰاوُلُهُ وَ دَعْواهُ.
وَ لَقَدْ کانَ یَطْلُبُ هٰذَا الْعِلْمَ فی غَیْرِ هٰذَا الزَّمانِ مَنْ کٰانَ فیهِ عَقْلٌ وَ نُسُکٌ وَ حَیٰاءٌ وَ خَشْیَةٌ وَ انَا اریٰ طالِبَهُ الْیَوْمَ مَنْ لَیْسَ فیهِ مِنْ ذٰلِکَ شَیْءٌ.
وَ الْمُعَلِّمُ یَحْتاجُ الیٰ عَقْلٍ وَ رِفْقٍ وَ شَفَقَةٍ وَ نُصْحٍ وَ حِلْمٍ وَ صَبْرٍ وَ بَذْلٍ.
وَ الْمُتَّعَلِّمُ یَحْتاجُ الیٰ رَغْبَةٍ وَ ارادَةٍ وَ فَراغٍ وَ نُسُکٍ وَ خَشْیَةٍ وَ حِفْظٍ وَ حَزْمٍ.
[ العلم اصل کل حال سنی و منتهی کل منزلة رفیعة،لذلک قال النبی صلی الله علیه و آله:طلب العلم فریضة علی کل مسلم ای علم التقوی و الیقین ]
در این قسمت از دعا راهنماییهای سودمند و با منفعتی قرار دارد.
از متن روایت و جمله به جمله آن استفاده میشود که منظور از علم در این روایت علم خاص است و آن علم دین و علم تقوا و یقین میباشد که بر تمام عباد حق به طور حتم واجب عینی است.
گرچه اسلام عزیز به هر عملی که در جهت خدمت به انسان است اهمیت داده، ولی اهتمام اسلام به علم دین که در حقیقت علم تربیت است فوق العاده میباشد.
در جلد اوّل این کتاب به قسمتی از آیات و روایات باب علم و ارزش این حقیقت که نور خدا در قلوب بندگان است اشاره شد،تفصیل آیات باب علم و روایات فصل دانش را اگر خواستید به کتاب پرقیمت«بحار الأنوار»جلد اول و«الکافی» جلد اوّل و«محجة البیضاء»جلد اوّل و«دانش مسلمین»نوشتۀ محمد رضا حکیمی مراجعه کنید و رنج و زحمات طالبان علم در اسلام و خدمات آنان را در کتب«اعیان الشیعة»و«الذریعة»شیخ آقا بزرگ و«شیعه و فنون اسلام»علّامۀ صدر ملاحظه کنید.
من اگر بخواهم به تمام این واقعیتها در پرتو این روایت اشاره کنم مثنوی هفتاد من کاغذ شود،از این جهت به ترجمۀ مختصر روایت اکتفا کرده و میگذرم و چون منظور علم در روایت علم دین است به محضر عزیزان عرضه میدارم که کلیۀ مجلّدات«عرفان اسلامی»توضیح همین روایت شریفه است؛چرا که در صد باب کتاب«مصباح الشریعة»وجود مقدّس حضرت صادق علیه السلام به بسیاری از شؤون اخلاقی و عرفانی و عملی و تکالیف الهیه اشاره فرمودهاند که اگر کسی موفق به خواندن آن صد روایت و توضیحات این فقیر الی اللّه شود،در حقیقت در حدّی عالم به دین شده و از پی آن لازم و واجب است به عمل خالصانه نسبت به آن علم اقدام نماید.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
دانش،ریشۀ همۀ اوصاف پسندیده و مبدأ و منشأ هر کار خیر و منتهای هر درجۀ بلند و مقام عالی است.
هر کس علم ندارد نور و روشنایی ندارد و آن کس که از دانش بیبهره است از علم خداپسندانه محروم است،جاهل را قیمتی نیست که جاهل از درجۀ اعتبار ساقط و از نظر عمر و عمل بدون شک مغبون و مردود و از رحمت حضرت الهی در دو جهان محروم است.
حضرت رسالت پناه فرمودهاند:
طلب دانش بر تمام مسلمانان خواه مرد و یا زن واجب است،مراد از این علم، معرفت به تقوا و یقین است.
علّامۀ مجلسی در توضیح این جمله میگوید:
علم تقوا علم به اوامر و نواهی و تکالیف و مسؤولیّتهایی است که دانستن و علم به آن،آدمی را از عذاب الهی مصون مینماید و علم یقین منظور علم به صفات حق و علم به آخرت و علم به تمام اصول دین و معارف محکم الهیه است (1).
1) 1) -بحار الأنوار:32/2-33،باب 9.
[ وَ قٰالَ صلی الله علیه و آله:اُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصّینِ وَ هُوَ عِلْمُ مَعْرِفَةِ النَّفْسِ وَ فیهِ مَعْرِفَةُ الرَّبِّ ]
در زمینۀ اهمیت طلب علم،رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
علم را بخواهید گرچه در چین باشد.
و این کنایه از این است که در تحصیل علم دین عذر احدی در پیشگاه حضرت ربوبی مسموع نیست و دور بودن راه معلّم یا متعلّم به عنوان عذر پذیرفته نمیشود آن گاه حضرت میفرماید:
مراد از علم،معرفت خود است که مقدّمۀ معرفت ربّ است.
[ وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ ] (1).
و [ نیز ] در وجود شما [ نشانههایی است ] آیا نمیبینید ؟
سَمِعْتُ ابا عبد اللّه یقول:وَجَدْتُ عِلْمَ النّٰاسِ کُلَّهُ فِی أرْبَعٍ:اَوَّلُهٰا:اَنْ تَعْرِفَ رَبَّکَ، وَ الثّانِی انْ تَعْرِفَ ما صَنَعَ بِک،وَ الثّالِثُ انْ تَعْرِفَ ما ارادَ مِنْکَ،وَ الرّابِعُ انْ تَعْرِفَ
1) 1) -ذاریات (51):21.
ما یُخْرِجُکَ مِنْ دینِکَ (1).
شنیدم امام صادق علیه السلام میفرمود:
تمام علوم مردم در چهار چیز است:
1-خداشناسی
2-خودشناسی
3-وظیفهشناسی
4-خطرشناسی
آری،چون خود را از نظر جسمی و روحی و عقلی و قلبی و ظاهری و باطنی با کمک قرآن و روایات باب خلقت بشناسی،راه به خداشناسی پیدا کرده و حضرت دوست را از طریق معرفت به خود،خواهی یافت،آن گاه به پیشگاه مقدس آن جناب با کمال ذلّت و زاری مترنّم به این غزل فیض خواهی شد.
به هر گلی اگرم ناله و نوایی هست***به جان تو اگرم جز تو مدّعایی هست
مگو مگو ز کجا آمدی کجا رفتی*** ببین ببین که به جز سایه تو جایی هست
مگو مگو به جهان آشنا کرا داری*** ببین ببین به جهان جز تو آشنایی هست
مرا به غیر هوای تو و رضای تو نیست ***هوای دیگر اگر هست و مدعایی هست
ز خاک درگه تو گر روم به جای دیگر*** کجا روم به جز این آستانه جایی هست
1) 1) -الکافی:50/1،باب النوادر؛الخصال:239/1.
[ قَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ (1)]
امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند:
هرکس خود را شناخت،خدای خود را شناخته است.
چرا که هرگاه دانست که بدن انسان با وجود ضعف و حقارتی که دارد،محتاج به مدبّر و متصرّف است و بیوجود مدبّر و متصرّف کارهای بدن صورت نمیگیرد، پس به این واقعیت اقرار میکند که جهان هستی با وجود عظمت و جبروت که مشتمل است بر مجردات و مادیات و مرکبات و بسایط و علویات و سفلیات و هرکدام از اینها مشتمل است بر اجناس متعدّده و انواع متشتّته و افراد مختلفه و هر شخصی از آنها مشتمل بر لطایف صنع و عجایب فطرت،چگونه بیمدبّر و متصرف میتواند باشد که مدبّر و متصرّفی ندارد مگر ذات اقدس باری تعالی که جز او هم احاطه به کثرت موجودات و ظاهر و باطن عالم هستی ندارد.
[ قُلْ لَوْ کٰانَ الْبَحْرُ مِدٰاداً لِکَلِمٰاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ کَلِمٰاتُ رَبِّی
وَ لَوْ جِئْنٰا بِمِثْلِهِ مَدَداً ] (2).
بگو:اگر دریا برای [ نوشتن ] کلمات پروردگارم [ که مخلوقات او هستند ] مرکب شود،پیش از آن که کلمات پروردگارم پایان یابد،یقیناً دریا پایان مییابد،و اگرچه مانند آن دریا را به کمک بیاوریم.
و چنان که شخص واحد و بدن واحد،زیاده از یک نَفْس نمیتواند داشت و تعدّد نفس در بدنِ واحد موجب اختلال بدن است،عالم نیز دو مدبّر و بیشتر نمیتواند داشت و گرنه به حکم:
[ لَوْ کٰانَ فِیهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّٰهُ لَفَسَدَتٰا ] (1).
اگر در آسمان و زمین معبودانی جز خدا بود بیتردید آن دو تباه میشد.
فساد در نظام عالم علوی و سفلی راه مییافت و از این نظام عالی از نظم به در میرفت و خیمۀ حیات ویران میشد.
1) 1) -انبیاء (21):22.
[ ثُمَّ عَلَیْکَ مِنَ الْعِلْمِ بِمٰا لٰا یَصِحُّ الْعَمَلُ الّا بِهِ وَ هُوَ الْاِخْلٰاصُ، قالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله:نَعُوذُ بِاللّهِ مِنْ عِلْمٍ لٰا یَنْفَعُ وَ هُوَ الْعِلْمُ الَّذی یُضادُّ الْعَمَلَ بِالْاِخْلاصِ.وَ اعْلَمْ انَّ قَلیلَ الْعِلْمِ یَحْتاجُ الیٰ کَثیرِ الْعَمَلِ،لِاَنَّ عِلْمَ سٰاعَةٍ یُلْزِمُ صاحِبَهُ اسْتِعْمٰالَ طولِ الْعُمْرِ ]
امام صادق علیه السلام در دنبالۀ روایت میفرماید:
چون علم به احکام شرع و معرفت نفس و معرفت حق پیدا کردی،لازم است بدانی که هیچ عمل خواه واجب و خواه مستحب،بدون اخلاص به درجۀ سلامت نمیرسد و به حلیۀ قبول در نمیآید،رسول خدا صلی الله علیه و آله به پیشگاه حضرت باری عرضه میداشت:پناه به خدا میبرم از دانش بیمنفعت،یعنی دانشی که در آن عمل نباشد،یا عمل باشد ولی از اخلاص بهرهای نداشته و برای آن عمل از خلوص اثری دیده نشود.
علم اندک مستلزم عمل بسیار است،چرا که تحصیل یک مسئله یا بیشتر زیاده از یک ساعت یا نیم ساعت نیست،ولی عملش مربوط به تمام عمر است؛زیرا دانستن موجب تکلیف و مکلّف تا آخر عمر مسئول عمل است.
[ قالَ عیسیَ بْنُ مَرْیَمَ علیه السلام:رَأَیْتُ حَجَراً مَکْتُوباً عَلَیْهِ:اِقْلِبْنی فَقَلَبْتُهُ فَاِذا عَلَیْهِ مِنْ باطِنِهِ مَکْتُوب:مَنْ لٰا یَعْمَلُ بِمٰا یَعْلَمُ مَشُومٌ عَلَیْهِ طَلَبُ مٰا لٰا یَعْلَمُ وَ مَرْدودٌ عَلَیْهِ مٰا عَمِلَ.اَوْحَی اللّهُ الیٰ داوُدَ علیه السلام:اِنَّ اهْوَنَ مٰا انَا صٰانِعٌ بِعٰالِمٍ غَیْرِ عامِلٍ بِعِلْمِهِ اشَدُّ مِنْ سَبْعینَ عُقُوبَةً باطِنیَّةً انْ اخْرِجَ مِنْ قَلْبِهِ حَلاوَةَ ذِکْری ]
عیسی علیه السلام فرمود:
سنگی را دیدم که روی آن نوشته بود:مرا برگردان،چون برگرداندم در باطن سنگ نوشته بود:هرکه بر آنچه دانسته عمل نکرد،طلب آنچه را نمیداند برای او شوم است و دنبال کردن علم برای او سودی ندارد که زحمت تحصیل علم بیعمل مردود و بدون اجر و مزد است.
به داود خطاب شد:
آسانترین عذابی که بر عالم بیعمل روا میدارم از هفتاد شکل عذاب باطنی سختتر است و آن این است که شیرینی یاد خود را از او میگیرم.
[ وَ لَیْسَ الَی اللّهِ تَعالی طَریقٌ یُسْلَکُ الّا بِالْعِلْمُ،وَ الْعِلْمُ زَیْنُ الْمَرءِ فِی الدُّنْیا وَ سِیٰاقُهُ الَی الجَنَّةِ وَ بِهِ یَصِلُ الیٰ رِضْوانِ اللّهِ تَعالی ]
تنها راه رسیدن به خدا علم و معرفت است،وقتی انسان با انبیا و ائمۀ و قرآن و معارف الهیه آشنا شود،این آشنایی مورّث آشنایی با خدا و محرک عشق در قلب انسان نسبت به کمال مطلق است،علم زینت مرد در دنیا و رسانندۀ عالم به بهشت و موجب تحصیل رضا و خشنودی خداست،البته همۀ این محصولات نتیجۀ عمل به علم است.
ز قرص ماه رخشیدن بیاموز***ز دست ابر بخشیدن بیاموز
صفا از قطره های پاک شبنم*** ز جام لاله خندیدن بیاموز
بخوان در چهر گل آیات پاکی*** ز بلبل عشق ورزیدن بیاموز
سرافرازی ز کوهستان فراگیر*** ز موج بحر جنبیدن بیاموز
ز چشم اختران شب زنده داری*** ز دور چرخ گردیدن بیاموز
سکوت از تیره شب های دل انگیز*** ز ظلمت راز پوشیدن بیاموز
امید زندگانی از بهاران***ز چشمه سار جوشیدن بیاموز
ز مرغان نغمه تسبیح بشنو ***ز دریا آسمان دیدن بیاموز
جمال آفرینش را ز صد شوق ***چو شهنازی پرستیدن بیاموز
[ وَ الْعٰالِمُ حَقَّاً هُوَ الَّذی یَنْطِقُ عَنْهُ اعْمٰالُهُ الصّالِحَةُ وَ اوْرادُهُ الزّاکِیَةُ وَ صَدَّقَهُ تَقْواهُ،لا لِسٰانُهُ وَ مُنٰاظَرَتُهُ وَ مُعٰادَلَتُهُ وَ تَصٰاوُلُهُ وَ دَعْواهُ.وَ لَقَدْ کانَ یَطْلُبُ هٰذَا الْعِلْمَ فی غَیْرِ هٰذَا الزَّمانِ مَنْ کٰانَ فیهِ عَقْلٌ وَ نُسُکٌ وَ حَیٰاءٌ وَ خَشْیَةٌ وَ انَا اریٰ طالِبَهُ الْیَوْمَ مَنْ لَیْسَ فیهِ مِنْ ذٰلِکَ شَیْءٌ ]
عالم حقیقی و دانشمند واقعی کسی است که کردارش به علم او گواهی دهد، عملش نیکو و شغلش پسندیده و محمود باشد،تقوا و پرهیزش از حرام و گناه باطنی و ظاهری مصدِّق علم و معرفتش گردد.
نه این که زبان و گفتارش و مناظره و بحثش و در مناقشات علمی دیگران پریدنش و ادعای ناخالصش گواه علم او گردد که این امور گواه ظلمت و تاریکی است نه شاهد نور و روشنایی !
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
در گذشته از زمان،آنان که آراسته به عقل و عبادت و حیا و خشیت بودند به دنبال علم دین میرفتند،ولی در این زمان طالبان علم از این اوصاف حمیده و صفات پسندیده خالی و عاری هستند.
[ وَ الْمُعَلِّمُ یَحْتاجُ الیٰ عَقْلٍ وَ رِفْقٍ وَ شَفَقَةٍ وَ نُصْحٍ وَ حِلْمٍ وَ صَبْرٍ وَ بَذْلٍ.وَ الْمُتَّعَلِّمُ یَحْتاجُ الیٰ رَغْبَةٍ وَ ارادَةٍ وَ فَراغٍ وَ نُسُکٍ وَ خَشْیَةٍ وَ حِفْظٍ وَ حَزْمٍ ]
در دنبالۀ روایت حضرت صادق علیه السلام به اوصاف معلّم و شاگرد اشاره میکنند و میفرمایند:
معلم باید دارای اوصاف و امتیازاتی باشد که استفادۀ از دانش او به وجه اکمل و به نحو اتم میسّر گردد:
دارای عقل ورزیده و فکر پسندیده و اندیشۀ سالم باشد و یقین عقلی بر علمش سایه داشته تا بتواند آنچه را به شاگرد منتقل میکند،از شک و وهم و ظنّ و گمان پاک باشد.
همراه با ملاطفت و رفق و مدارا و نرمی و شفقت و ملایمت و بردباری بوده،تا اگر متعلّم در تحقیق مسئله پافشاری ورزد از غیظ و خشم در امان باشد.
تعلیمش از اغراض فاسده و ریا و خودنمایی دور بوده،اخلاص در عمل را مراعات نماید.
کمال بردباری و صبر را در درس دادن و برخورد به شاگرد مراعات کند.
از بذل و بخشش دانش به آنان که مستعد آموزش واقعیتها هستند دریغ نکند و سعی نماید بخل به او راه پیدا نکند و پنجه در دینش نیندازد.
متعلّم نیز باید دارای اوصاف زیر باشد،تا به درجات عالیه نایل گردد و از فیوضات ربانیه سرمست شود:
ارادۀ قوی داشتن،به طوری که اگر از آسمان سنگ ببارد سر از درس خواندن و مطالعه و مباحثه برندارد و کاری و شغلی مانع از تحصیل او نگردد.
خود را فارغ و یک جهته کردن برای تحصیل.
خود را به عبادت و تقوا آراستن که علم صفتی است شریف و کمالی است منیف و در محلّ پست و خسیس جا نمیکند.
ملازم خوف الهی بودن که خوف مانع از افتادن انسان در ورطۀ هلاکت و ضلالت است.
از آنچه منافی قدرت حفظ است اجتناب کردن،تا قوّت حافظه ضعیف نشود.
مقوّیات تعقّل و فکر و اندیشه به کار بردن و از منافیات آن احتراز نمودن و بیداری و سحرخیزی را ملازمت داشتن که با سحرخیزی درِ فیوضات و برکات و توفیقات به روی انسان باز شود.
حاصل آن که:
از برای تحصیل علم دین و دانش خداشناسی و خودشناسی و وظیفهشناسی و خطرشناسی،هرکس هر زحمتی به خود دهد و هر رنج و مشقتی هموار نماید جا دارد و به خاطر علم دین باید از هر چیز دیگر گذشت که گوهری در خزانۀ خلقت
هم چون علم دین و دانش حقشناسی وجود ندارد.
در حدیث است:
اوَّلُ ما یُوضَعُ فِی الْمیزانِ العِلْمُ و الْخُلْقُ الْحَسَنُ (1):
اول برنامهای که در قیامت در ترازوی عمل نهند،دانش و خلق نیکو است.
و اول خلعتی که بر دوش حضرت آدم پس از لباس وجود پوشاندند علم بود:
[ وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمٰاءَ کُلَّهٰا ] (2).
و خدا همۀ نامها [ یِ موجودات ] را به آدم آموخت.
و بعد از او میراث جمله انبیا گشت و سر دفتر مقامات و احوال همۀ اولیا آمد و این همان علم است که خلیل جلیل فرمود:
[ یٰا أَبَتِ إِنِّی قَدْ جٰاءَنِی مِنَ الْعِلْمِ مٰا لَمْ یَأْتِکَ فَاتَّبِعْنِی أَهْدِکَ صِرٰاطاً سَوِیًّا ] (3).
پدرم ! همانا برای من [ از طریق وحی ] دانشی آمده که تو را نیامده؛بنابراین از من پیروی کن تا تو را به راهی راست راهنمایی کنم.
و یعقوب علیه السلام گفت:
[ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ] (1).
و از خدا میدانم آنچه را که شما نمیدانید.
و از حال خضر خبر دادند:
[ وَ عَلَّمْنٰاهُ مِنْ لَدُنّٰا عِلْماً ] (2).
و از پیشگاه خود دانشی ویژه به او آموخته بودیم.
و جای دیگر فرمود:
[ وَ لُوطاً آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً ] (3).
و به لوط،حکمت و دانش دادیم.
و گفت:
[ وَ لَقَدْ آتَیْنٰا دٰاوُدَ وَ سُلَیْمٰانَ عِلْماً ] (4).
و یقیناً ما به داود و سلیمان،دانش [ ویژه ] دادیم.
و در حق بهتر و مهتر عالم فرمود:
[ وَ عَلَّمَکَ مٰا لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ ] (5).
و خدا کتاب و حکمت را بر تو نازل کرد.
و این علم قطرهای است از بحر محیط علم قدیم که آن صفت پاک خداوندی
است جلّ جلاله،هم چون صفتهای دیگر چون حیات و قدرت و سمع و بصر و کلام و امثال آن.
و هم چنان که روح و جسم آدم صفی علیه السلام از قدرت و حکمت در وجود آمد این علم که منبع اخلاق او بود،هم برآن ترتیب به دو قسم نازل شد:
1-کسبی.
2-قدرتی.
آنچه قدرتی بود بر عطای محض بیعلّت تعلّق گرفت و آنچه حکمتی بود به جهد و کسب مردم حواله گشت.
قسم عطایی انبیا را آمد و بس.
این قسم که کسبی بود بر جملۀ ذریت بنی آدم به نسبت مراتبی که در اصل خلقت با سرشت هر یکی همراه است منقسم گشت و اگرچه همۀ اولیا را به قدر متابعت انبیا از قسم عطایی نیز حظّی بود،اما قاعدۀ سلوک از برای ایشان اقوی است که:
مَا اتَّخَذَ اللّهُ وَلِیًّا جاهِلاً قَطُّ.
خداوند هرگز مقام ولایت را به انسان جاهل نمیسپارد.
و این از آن است که سلوک روش نفس است که علم کسبی تعلّق بدو دارد.
هم چنان که علم عطایی تعلّق به روح دارد و چون نفس از عالم حکمت در وجود آمده است به واسطۀ احتیاج،لاجرم تحصیل علم کسبی او را بیسبب میسّر نگردد و روح چون از عالم قدرت آمد از سبب مستغنی است و همیشه فیض از علم ازل
میپذیرد و بیواسطه و:
[ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ ] (1).
یقیناً تو قرآن را از نزد حکیمی دانا فرا میگیری.
اشاره بدین معناست.
علم دین،اشرف تمام علوم و ما فوق همۀ دانشهاست،این علم علّت خیر دنیا و آخرت برای متعلّم آن است و متعلّم علم دین در پیشگاه حضرت ربوبی از ارزشی ما فوق تمام ارزشها برخوردار است،تا جایی که در کتاب علم«الکافی»آمده:
موجودات برّی و بحری برای طالب علم دین استغفار میکنند (2)و اگر این چنین دانشآموزی در مسیر طلب علم بمیرد شهید از دنیا رفته است (3)!
الهی ! در مرحلۀ اوّل قلب ما را از تمام آلودگیها پاک کن و نفس ما را به راه تزکیه هدایت فرما و روح ما را از حجابهای ظلمانی نجات بخش،آن گاه توفیق فهم علم دین و عمل به آن به ما مرحمت فرما که راهی برای درک فیض و تحصیل سعادت دارین و جلب رضا و خشنودی تو جز این راه وجود ندارد.
قال الصادق علیه السلام:
لٰا تَحِلُّ الْفُتْیا لِمَنْ لٰا یَسْتَفْتی مِنَ اللّهِ تَعالی بِصَفٰاءِ سِرِّهِ وَ اخْلٰاصِ عِلْمِهِ وَ عَلٰانِیَتِهِ وَ بُرْهٰانٍ مِنْ رَبِّهِ فی کُلِّ حالٍ لِأنَّ مَنْ أفْتیٰ فَقَدْ حَکَمَ.وَ الحُکْمُ لا یَصِحُّ إلّا بإذنٍ مِنَ اللّهِ وَ بُرْهانِهِ وَ مَنْ حَکمَ بِخَبَرٍ بِلا مُعایَنَةٍ فَهُوَ جاهِلٌ مَأْخُوذٌ بِجَهْلِهِ وَ مَأثُومٌ بِحُکْمِهِ.قال النبیُّ صلی الله علیه و آله:أجرَأُکُمْ بِالفُتیا أجْرَأکُمْ علی اللّهِ تعالی أوَ لا یعلم المُفتی أنَّهُ هُوَ الذی یَدْخُلُ بَیْنَ اللّهِ وَ بَیْنَ عِبادِهِ وَ هُوَ الحائِلُ بَیْنَ الجنَّةِ وَ النّارِ ؟ قال سُفیانُ بن عُیَیْنَةَ:کَیْفَ یَنْتَفِعُ بِعِلْمی غَیری وَ أنا حَرَمْتُ نَفسی نَفْعَها.
وَ لا تَحِلُّ الفُتْیٰا فی الحلالِ وَ الحَرامِ بَیْنَ الخَلْقِ إلّا لِمَن کانَ أَتْبَعَ الخَلْقِ مِنْ أهلِ زمانِهِ و ناحیَتِهِ وَ بَلدِهِ بالحقِّ.
قال النبی صلی الله علیه و آله:و ذلک لَرُبَّمٰا وَ لَعَلَّ وَ لَعَسیٰ،لِأنَّ الفُتیٰا عَظی مَةٌ.وَ قٰالَ أَمیرُ المُؤمنین علیه السلام لِقٰاضٍ:هَلْ تَعْرِفُ النٰاسِخَ وَ الْمَنسُوخَ ؟ قٰالَ:لٰا.قٰالَ:إذاً هَلَکْتَ و أَهْلَکْتَ.
و المُفتی یَحْتٰاجُ إلیٰ مَعرِفَةِ مَعانِی القُرآنِ وَ حَقٰائِقِ السُّنَنِ وَ بَوٰاطِنِ الاِشٰارٰاتِ وَ الآدٰابِ وَ الاِجْماعِ وَ الْاِختلٰافِ و الاِطِّلٰاعِ عَلیٰ اصولِ مٰا أَجْمَعُوا عَلَیْهِ وَ مَا اخْتَلَفُوا فیهِ ثُمَّ إِلیٰ حُسْنِ الاخْتِیٰارِ ثُمَّ العَمَلِ الصَّالِحِ ثُمَّ الحِکْمَةِ ثُمَّ التَّقْویٰ ثمَّ حی نَئِذٍ إنْ قَدَرَ.
[ لٰا تَحِلُّ الْفُتْیا لِمَنْ لٰا یَسْتَفْتی مِنَ اللّهِ تَعالی بِصَفٰاءِ سِرِّه وَ اخْلٰاصِ عِلْمِهِ وَ عَلٰانِیَتِهِ وَ بُرْهٰانٍ مِنْ رَبِّهِ فی کُلِّ حالٍ لٰا تَحِلُّ الْفُتْیا لِمَنْ لٰا یَسْتَفْتی مِنَ اللّهِ تَعالی بِصَفٰاءِ سِرِّهِ وَ اخْلٰاصِ عِلْمِهِ وَ عَلٰانِیَتِهِ وَ بُرْهٰانٍ مِنْ رَبِّهِ فی کُلِّ حالٍ لِأنَّ مَنْ أفْتیٰ فَقَدْ حَکَمَ.وَ الحُکْمُ لا یَصِحُّ إلّا بإذنٍ مِنَ اللّهِ وَ بُرْهانِهِ وَ مَنْ حَکمَ بِخَبَرٍ بِلا مُعاینة فَهُوَ جاهِلٌ مأخوذٌ بِجَهْلِهِ وَ مَأثُومٌ بِحُکْمِهِ.قال النبیُّ صلی الله علیه و آله:أجرَأُکُمْ بِالفُتیا أجْرَأُکُمْ علی اللّهِ تعالی ]
در این فصل حضرت صادق علیه السلام به مسئله مهم فتوا که اگر دارای جهت الهی و مثبت باشد باعث نجات مردم و ملّت و بلکه ملّتهاست و اگر دارای جهت منفی باشد،علّت گمراهی مردم و سرافکندگی و سرنگونی ملّتهاست،اشاره میکنند.
مردم دیندار از روزگاران قدیم به انبیا و ائمه و علمای ربّانی دل بسته بودند و امر آنان را در حد قدرت و استطاعت خود اطاعت میکردند.
تا زمانی که انبیا و ائمه طاهرین علیهم السلام در بین مردم بودند،مشکلی نبود،مردم با رجوع به انبیا و ائمه علیهم السلام به حکم حقیقی حق دست مییافتند و به اجرا گذاشته و عمل میکردند،اما در نبود انبیا و ائمه علیهم السلام نیاز شدید به فتوی احساس شد و بزرگان از فقها و علما با شرایطی که اسلام معین نموده بود به جای پیامبران
و ائمه علیهم السلام نشسته و زمام کشتی زندگی جامعه را به دست گرفتند.
در تمام ادوار پس از غیبت حجّت ثانی عشر،فقهای بزرگ شیعه در مسئلۀ فتوی جانب الهی آن را پیش گرفته و در تمام حوادث به داد اسلام و مسلمانان واقعی رسیدند و گاهی در این راه جان عزیز خود را نثار حضرت حق کردند.
اما فقها و قضات مسلکهای دیگر به ظاهر اسلامی،همانند فقهای بزرگ شیعه به میدان نیامده و بلکه بعضی از آنان در جهت استحکام حکومتهای جور دست به فتوا زده و تودۀ عوام را به دنبال فتوای خود تبدیل به پیچ و مهرۀ دستگاه اموی و عباسی و حکومتهای مانند آنان کرده و خلاصه دین خود را به دنیا فروخته و میلیونها نفر را گمراه نموده،از راه خدا بازداشتند !
دینداران هر یک از مسلکهای اسلامی،شیعی،زیدی،حنفی،مالکی، حنبلی،شافعی،همیشه متوجه فتوای فقیه و مرجع مربوط به آیین خود بودند،در این زمینه فقهای بزرگ شیعه،همیشه شیعه را در جهت برنامههای الهی و به خصوص حفظ مکتب و بالاخص مبارزه با ستمگران دوران تا ریشهکن شدن آنان هدایت کرده و در این راه خدمات بس ارزندهای انجام دادند.
ولی با کمال تأسف بعضی از فقهای بعضی از مسالک به فتواهای عجیبی دست زده که تودۀ مؤمن به آن مسلک،یا نوکر ظلم و ظالم شده و به بند استعمار و استثمار دچار گشته و یا برای نابودی مریدان اهل بیت پیغمبر علیهم السلام و پیروان دوازده امام معصوم علیهم السلام کمر همت بستند و از این راه هزاران مؤمن خالص را دچار زندانهای وحشتناک بنی امیه و بنی عباس و حکومتهای بعد از آنان کرده و وسیلۀ هلاک آن رادمردان الهی شدند و یا در این زمینه علت تبعید آزادگان گشته و یا مریدان خود را برای جنگ با شیعۀ مظلوم بسیج کرده و از این راه ضربههای غیر قابل جبرانی به انسانیت زدند.
این را هم نباید ناگفته گذاشت که در میان فقهای مسالک دیگر آزادگانی بینظیر و منصفانی بزرگوار چون علّامه شلتوت وجود داشت که با تمام وجود برای رفع کینهها و دشمنیها و تعصّبهای بیجا و اختلافات ابلیسی فقهای مسالک دیگر علیه شیعه در کمال قدرت و تا حد از جان گذشتگی کوشید تا پس از ده قرن که بر اسلام و مسلمانان گذشته بود-در حالی که با شیعۀ اهل بیت علیهم السلام براساس جهتگیری فقهای بیانصاف مسالک،عداوت سخت داشتند و حتی حاضر نبودند کتابهای اصولی و فقهی و استدلالی و علمی شیعه را بخوانند تا راه صحیح را از ناصحیح تشخیص دهند،در میان انبوه مشکلات و سختیها و تهمتها و افتراها-جواز تقلید از مذهب امامیه را در تمام شؤون در دانشگاه الازهر صادر و به همه جهان فرستاد و از این راه نام پاک و نیکی را در کتاب روزگار از خود به یادگار گذاشت و رضا و خشنودی حق را با آن فتوا به سوی خود جلب کرد.
آری،فقیه بزرگ شیخ محمود شلتوت رحمه الله راه انصاف پیش گرفت و برتری تمام شؤون شیعه را از مطالعۀ کتب شیعه یافت و با کمال جرأت به آن فتوای تاریخی دست زد و خویش را اسوۀ الهی برای تمام عالمان و فقیهان مسلک حنفی و شافعی و حنبلی و مالکی قرار داد.
خوشا به حال فقیه و قاضی و عالمی که از اعتماد و اطمینان مردم به خود سوء استفاده نکند و در مسیر فتوا دادن فقط و فقط رضای دوست را در نظر گرفته و تابع خشنودی حق و صلاح دین و ملّت باشد و حاضر نشود دین خود را با تمام هستی در برابر فتوای نابجایی که از او میخواهند معامله کند که در این معامله ضرر و خسارت با مفتی و قاضی است.
فتواهای فقهای عظیم الشأنی که در زهد و عبادت و دلسوزی نسبت به اسلام و مسلمانان کمنظیر بودند،در سختترین شرایط اسلام و مسلمانان را نجات داده است.
فتوای تحریم تنباکو از طرف عالم کمنظیر،حاج میرزا حسن شیرازی،ایران و ملت شیعه را از افتادن به دام استعمار که به دست ناصر قاجار فراهم شده بود نجات داد.اگر آن فتوا نبود بدون شک به عمر اسلام و استقلال ایران خاتمه داده میشد و نسل امروز ایران بدون تردید یک نسل صددرصد مسیحی یا بیدین محض بود.
فتوای شهید بزرگ شیخ فضل اللّه نوری علیه مشروطۀ انگلیسی در ایران،به بیداری تشیع سرخ کمک بسزا کرد و خط امامت و رهبری صحیح را از دستبرد حادثه مصون داشت.
فریاد شهید سید حسن مدرس که از مجتهدان بزرگ روزگار بود و نیز فتوای حاج میرزا صادق تبریزی و علامه شاهآبادی،حاج آقا جمال اصفهانی و مرحوم بافقی یزدی دایر بر این که حکومت رضا خان غیر قانونی و غیر شرعی و استعماری است،جلوی بسیاری از خواستهها و نیّتهای کثیف و پلید رضا خان را گرفت ! !
فتواهای امام خمینی به حکومت مستشاران آمریکایی و روسی و انگلیسی و فرانسوی در ایران خاتمه داد.
فتوای او بود که بنای حزب اللّه را در لبنان مظلوم گذاشت و حزب اللّه در جنگ
با آمریکا و اسراییل و انگلیس و روس وارد گشته پشت دشمنان خدا را لرزاند.
فتوای شیخ الشریعه و آیت اللّه سید مصطفی کاشانی و آیت اللّه سید محمد تقی خوانساری بود که اسلام را در عراق از شر اجانب حفظ نمود.
خلاصه بعد از نبوت و امامت،این فقیهان بزرگ شیعه و بعضی از فقهای دیگر مسالک اسلامی بودند که با فتوای الهی خود مکتب الهی را از خطر نابودی حفظ کرده و اسلام و قرآن را در مدار تداوم در بستر تاریخ قرار دادند.
فقیهان از جانب ائمه معصومین علیهم السلام دارای نیابت عامّهاند و روی گردانی از دستورهای ایشان به فرمودۀ حضرت باقر علیه السلام مساوی با گناه شرک است !
در زمینۀ وجود مفتی و فتوا در کتب روایی و فقهی و تفاسیر قرآن مطالب فراوان و ارزندهای آمده که بازگو کردن همۀ آنها و توضیح و تفسیر جوانب آن مطالب کتاب مستقلی را اقتضا میکند،به اندازهای که به شرح روایت اقدام شده باشد مطالبی را در این مسئله از«آداب تعلیم و تعلّم در اسلام»که توضیحی بر«مُنْیَةُ الْمُرید»شهید ثانی است نقل میکنیم.
مسئله افتا-صادر کردن حکم و فتوی-از مسائل بسیار مهم و در عین حال دارای پاداش بزرگ و فضیلت فراوان و موقعیت شکوهمند و گرانقدری است؛زیرا مفتی و مجتهدی که حکم و فتوا صادر میکند وارث انبیا و پیغمبران است و میخواهد به ادای یک واجب کفایی قیام کند.
الْمُفْتی مَوْقِعُ نائِبٍ مِنَ اللّهِ تَعالی (1).
صادر کنندۀ فتوا دارای مقام نیابت الهی است.
1) 1) -منیة المرید:279.
در قرآن مجید آیات متعددی است که موضوع فتوا در آنها به چشم میخورد.
[ یَسْتَفْتُونَکَ قُلِ اللّٰهُ یُفْتِیکُمْ فِی الْکَلاٰلَةِ ] (1).
از تو دربارۀ کلاله [ یعنی میراث برادران و خواهران ] فتوا میخواهند،بگو:
خدا دربارۀ کلاله به شما فتوا میدهد.
[ وَ یَسْتَنْبِئُونَکَ أَ حَقٌّ هُوَ قُلْ إِی وَ رَبِّی إِنَّهُ لَحَقٌّ ] (2).
و از تو خبر میگیرند:آیا [ عذاب جاودانهای که به آن تهدید میشویم ] حق است ؟ بگو:آری،سوگند به پروردگارم یقیناً حق است،و شما عاجز کننده [ خدا ] نیستید [ تا بتوانید از دسترس قدرت او بیرون روید.].
[ یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ أَفْتِنٰا فِی سَبْعِ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاٰتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یٰابِسٰاتٍ ] (3).
[ سپس به زندان نزد یوسف رفت و گفت:] تو ای یوسف ! ای راستگویِ [ راست کردار ! ] دربارۀ هفت گاو فربه که هفت [ گاو ] لاغر آنان را میخورند، و هفت خوشه سبز و [ هفت خوشه ] خشک دیگر،نظرت را برای ما بیان کن.
از این آیات استفاده میشود که مقام فتوا در درجۀ اول حق خدا و در مرحلۀ بعد حق انبیا و ائمۀ طاهرین علیهم السلام و سپس حق آن کسانی است که از جانب خدا و انبیا و ائمه علیهم السلام برای مقام فتوا معین شدهاند.
خداوند متعال در تهدید افراد فاقد شرایط فتوی نسبت به صدور حکم و فتوا میفرماید:
[ وَ لاٰ تَقُولُوا لِمٰا تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ الْکَذِبَ هٰذٰا حَلاٰلٌ وَ هٰذٰا حَرٰامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ إِنَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ لاٰ یُفْلِحُونَ ] (1):
و به سبب دروغی که زبانتان گویای به آن است،نگویید:این حلال است و این حرام،تا به دروغ به خدا افترا بزنید [ که این حلال و حرام حکم خداست ]؛ مسلماً کسانی که به خدا دروغ میبندند،رستگار نخواهند شد.
[ قُلْ أَ رَأَیْتُمْ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ لَکُمْ مِنْ رِزْقٍ فَجَعَلْتُمْ مِنْهُ حَرٰاماً وَ حَلاٰلاً قُلْ آللّٰهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَی اللّٰهِ تَفْتَرُونَ ] (2):
بگو:به من خبر دهید که آنچه خدا از رزق و روزی برای شما نازل کرده و شما بخشی از آن را حرام و بخشی را حلال کردید.بگو:آیا خدا این حرام و حلال کردن را به شما اجازه داده یا بر خدا دروغ میبندید ؟ !
ملاحظه میکنید که خداوند متعال مأخذ حکم و فتوا را به دو نوع تقسیم فرموده:
1-نوعی از آن به گونهای است که انسان در صدور فتوا و اظهار رأی و نظر از طرف خداوند مأذون و مجاز میباشد.
2-نوعی دیگر که در اظهار نظر دربارۀ آنها مجاز نیست.
بنابراین اگر اذن الهی دربارۀ رأی و نظری تحقق نیابد و شخصاً به آنها اظهار نظر شود و فتوا داده شود،بر خداوند متعال دروغ و افترا بسته شده است.
به گفتار الهی-که به عنوان حکایت از رسول و فرستادهاش که گرامیترین خلق اوست-توجه نماییم که چگونه سخن میفرماید:
[ وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنٰا بَعْضَ الْأَقٰاوِیلِ* لَأَخَذْنٰا مِنْهُ بِالْیَمِینِ* ثُمَّ لَقَطَعْنٰا مِنْهُ الْوَتِینَ ] (1):
و اگر [ او ] پارهای از گفتهها را به دروغ بر ما میبست،*ما او را به شدت میگرفتیم،*سپس رگ قلبش را پاره میکردیم.
با توجه به این که خداوند متعال،عزیزترین خلق خود را اینگونه ارعاب و تهدید میفرماید،انذار و تهدید او نسبت به دیگران چگونه خواهد بود،آن گاه که آنان در حضور خداوند و در برابر او سخنی را به دروغ و به نام او بر زبان آرند ؟ !
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
اجْرَؤُکُمْ عَلَی الْفَتْویٰ اجْرَؤُکُمْ عَلَی النّارِ (2).
آن کس که در میان شما از لحاظ فتوی و صدور حکم جرأت و جسارت فزونتری دارد،بدانید که هم او نسبت به آتش جهنم دارای جسارت بیشتری است.
وَ قالَ صلی الله علیه و آله:اَشَدُّ النّاسِ عَذاباً یَوْمَ الْقیامَةِ رَجُلٌ قَتَلَ نَبِیّاً اوْ قَتَلَهُ نَبِیٌّ اوْ رَجُلٌ یُضِلُّ
النّاسَ بِغَیْرِ عِلْمٍ اوْ مُصَوِّرٌ یُصَوِّرُ التماثیلَ (1).
و نیز رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:پرشکنجهترین و معذّبترین مردم روز قیامت این افراد هستند:
1 -کسی که پیامبری را کشته باشد.
2 -کسی که به دست پیامبری کشته شده باشد.
3 -کسی که بدون علم و آگاهی فتوا دهد و مردم را گمراه کند.
4 -آن کس که به کار مجسمه و پیکرهسازی سرگرم گردد.
حضرت علی علیه السلام فرمود:
دو فرد،مبغوضترین خلق نزد خداوند هستند:
1 -فردی که خداوند متعال او را به خود واگذاشته و مآلاً از راه راست منحرف گشته و شیفته و مغرور رأی و گفتار بدعتآمیز شده و دم از نماز و روزه میزند، چنین فردی عامل و انگیزهای برای فتنه و شیفتگی و فریب مردم است.
راه هدایت و رشد پیشینیان را گم کرده است،آری،او عامل و موجب گمراهی پیروانش چه در زمان حیات و چه پس از مرگ خود میباشد و بار گران اشتباهات و لغزشهای دیگران را به دوش میکشد !
2 -کسی که جهل و نادانی خویش را هم چون قماش و کالایی در میان مردم ناآگاه و فاقد علم رواج میدهد و اسیر و گرفتار تیرگیها و تاریکیهای فتنۀ شیفتگی به دنیاست و او را انساننماها عالم و دانشمند مینامند،در حالی که چنین فردی هیچ روز کاملی را صرف علم و دانش نکرده است.
آن گاه که بامدادان از بستر خواب برمیخیزد،خواستهها و تمایلات او در مورد
1) 1) -منیة المرید:281؛بحار الأنوار:123/2،باب 16،حدیث 49.
چیزهایی فزاینده است که اندک آن از فزونی آن بهتر میباشد«یعنی دنبال دنیا یا معارف و معلومات کمارزش است».
آن گاه نیز که از آب گندیده و لجنزار دنیا سیراب گشت و مطالب بیفایدهای را اندوخت و در میان مردم بر کرسی قضا و داوری نشست تا به اصطلاح به حل و فصل مشکلات بپردازد و درصدد جبران لغزشهای دیگران برآید،اگر با مطالب پیچیده و مهمّی مواجه گردد،اراجیفی را با استمداد از رأی و نظر شخصی میپردازد و سپس براساس آن حکم و فرمان قطعی صادر میکند !
پس بنابراین چنین فردی در امر شبههبافی و لغزشپردازی و یاوهسرایی هم چون عنکبوتی است که تاروپودی سست میتند و نمیداند که آیا طریق صواب و راه حق را میپیماید و یا دچار اشتباه میباشد.
او نباید چنین تصور کند که نسبت به آنچه دربارۀ آنها حسّ پذیرش ندارد،از علم و آگاهی برخوردار نیست،لذا چنین شخصی جز معتقدات خویش روش و شیوهای به رسمیّت نمیشناسد.
اگر او چیزی را با چیزی قیاس کند و آنها را با معیارهای سلیقۀ شخصی با هم بسنجد و نتیجۀ باطلی از رهگذر آن به دست آرد،در عین حال از رأی و نظر شخصی خود هراسی ندارد و آن را تکذیب نمیکند.
و چنانچه مطلبی از نظر او تاریک و مبهم باشد،به خاطر جهل و ناآگاهی نسبت به آن در اخفا و کتمان آن میکوشد تا به وی نگویند نمیداند و با وجود این اظهار نظر کرده،حکم و فتوا صادر میکند.
او را باید کلید تمام تیرگیها و نادانیها دانست و ابواب جهل و بیاطلاعی را در برابر دیدگان جامعه میگشاید و سخت مرتکب اشتباه میگردد و در وادی بیخبریها کورکورانه گام برمیدارد و از آنچه که بدان آگاهی ندارد پوزشخواهی
نمیکند تا از دست و زبان مردم سالم بماند و بینقص و عیب تلقی گردد ! !
او نمیتواند در علم و دانش قاطعیتی کسب کند تا بهره و نصیبی برای خویش فراهم آورد،روایات و منقولات را درهم میریزد و آنها را از هم متلاشی میسازد، آن چنان که باد و طوفان،گیاهان خشکیده و خس و خاشاک را از هم میپراکند.
میراثهای به ناحق از دست رفته از او گریان و خونهای به ناحق ریخته از او نالان میباشند،به حکم او ناموس حرام،حلال تلقی میشود.
برای پاسخ به پرسشهایی که به دست او میرسد،احساس خلأ و تهیدستی مینماید و بالاخره فاقد شایستگی ریاستی است که خود مدّعی آن میباشد به ناحق مدّعی علم به حق است (1).
فیض آن عارف بیدار میگوید:
هشدار که هر ذره حساب است در اینجا***دیوان حساب است و کتاب است اینجا
حشراست و نشور است و صراط است و قیامت*** میزان ثواب است و عقاب است اینجا
فردوس برین است یکی را و یکی را*** آزار و جحیم است و عذاب است اینجا
آن را که حساب عملش لحظه به لحظه است*** با دوست خطاب است و عتاب است در اینجا
1) 1) -الکافی:54/1،باب البدع و الرأی...،حدیث 6؛وسائل الشیعة:39/27،باب 6،حدیث 33155.
بیدار نگردد مگر از صور سرافیل***مستغرق غفلت که به خواب است در اینجا
هشدار که سنجد عمل خویشتن ای فیض ***سر سوی حق و پا به رکاب است در اینجا
زرارة بن اعین از حضرت امام باقر علیه السلام چنین روایت کرده است:
از آن حضرت پرسیدم:حق خداوند متعال بر بندگانش چیست ؟
فرمود:آنچه را که میدانند بگویند و بر زبان آرند و راجع به چیزی که نمیدانند توقف و درنگ نموده و سخنی دربارۀ آن به میان نیاورند (1).
از ابی عبیدۀ حذّا از امام باقر علیه السلام است:
مَنْ افْتیٰ بِغَیْرِ عَلْمٍ وَ لا هُدیً لَعَنَتْهُ مَلائِکَةُ الرَّحْمَةِ وَ مَلائِکَةُ الْعَذابِ وَ لَحِقَهُ وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِفُتْیاهُ (2).
کسی که بدون آگاهی و علم کافی و در عین فقدان هدایت به حق به صدور فتوا برای مردم دست یازد،فرشتگان رحمت و فرشتگان عذاب او را لعنت کرده و بار سنگین گناه کسانی که به فتوای او عمل کردند بدو میپیوندد.
مفضّل میگوید:
حضرت صادق علیه السلام به من فرمود:تو را از دو خصلت و دو شیوه نهی میکنم،دو شیوهای که مردم به علّت دچار شدن به آن دو گرفتار هلاک و نابودی گشتند:
1 -با شیوهای باطل و نادرست دینداری کنی.
2 -ندانسته و نسنجیده به مردم فتوا دهی (1).
ابی شبرمه فقیه بزرگ اهل سنت میگوید:
هر زمان حدیثی را که از جعفر بن محمد میشنیدم به یاد میآورم میخواهد قلبم از هم بشکافد که آن حضرت فرمود:
پدرم از جدم و او از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده است-و سوگند به خداوند متعال که پدرش بر جدش و جدش بر رسول خدا دروغ نبسته است (2)-که آن حضرت فرمود:
هر کس به قیاس و معیارهای شخصی عمل کند،خود دچار نابودی گشته و دیگران را به نابودی کشانده و آن که ندانسته به مردم فتوا دهد و با آن که احکام ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه را شناسایی نکرده،دست به صدور فتوا زند، موجبات هلاکت و نابودی خود و دیگران را فراهم میآورد (3).
از یکی تابعین چنین آوردهاند که گفت:
من محضر صد و بیست نفر از انصار را درک کردم که همگی آنها از اصحاب و یاران رسول خدا بودند،اگر یکی از آنان از دیگری دربارۀ مسئلهای پرسش میکرد این یکی به آن دیگری و آن دیگر به شخص دیگر پاسخ این پرسش را ارجاع میداد،تا آن گاه که ادای پاسخ به همان فرد اول باز میگشت.
هم او اضافه میکند:
من در همین مسجد صد و بیست نفر از اصحاب رسول خدا را درک نمودم،هیچ یک از آنها حدیثی را بازگو نمیکرد مگر آن که علاقهمند بود برادر دینی او بجای او سخن بگوید و هیچ کسی نیز راجع به فتوایی پرسش نمیکرد مگر آن که میخواست برادر ایمانی او پاسخ آن فتوا را بیان کند.
براء میگوید:
من سیصد نفر از یاران پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله را در جنگ بدر دیدم،همۀ آنها به گونهای به سر میبردند که مایل بودند یار و رفیقش به جای آنها فتوا صادر کند (1).
ابن عباس میگفت:
اگر کسی در هر مسئلهای بدون مطالعه به مردم فتوا دهد دیوانهای بیش نیست (2).
پیشینیان فرمودهاند:
عالم و دانشمند دینی در فضایی خالی میان خدا و خلق او قرار دارد،باید بنگرد با چه کیفیتی در میان آنها قرار میگیرد و این خلأ را جبران میکند.
یکی از بزرگان به یکی از اصحاب فتوا گفت:
چنان میبینم که به مردم فتوا میدهی،آن گاه که شخصی نزد تو میآید و دربارۀ مسئلهای از تو سؤال میکند،اهتمام و کوشش تو نباید در این جهت محدود و مصروف گردد که او را صرفاً از آن حالتی که دچار آن است رهایی بخشی،بلکه باید سعی و همت تو در آن جهت صرف گردد که خویشتن را نیز از آنچه راجع به آن
سؤال شده نجات دهی !
عطاء بن سائب تابعی گفته است:
من گروهی از بزرگان دین را چنین یافته بودم که اگر از آنها راجع به موضوعی سؤال میکردند اندامشان به لرزه میافتاد (1).
از عبد اللّه بن مسعود است که میگفت:
ممکن است کسی بگوید خداوند چنین دستور داده است ولی خدا به او بگوید:
دروغ میگویی !
از یحیی بن سعید نقل شده است که میگفت:
سعید بن مسیب هرگز فتوایی صادر نمیکرد مگر آن که میگفت:بار خدایا ! مرا سالم نگهدار و حفظ کن،دیگران را نیز از لغزش و نادرستی رأیم و نظرم حفظ بفرما (2).
از مالک بن انس دربارۀ چهل و هشت مسئله سؤال شد در پاسخ آنها گفته بود:
جواب سی و دو مسئله را نمیدانم.
و در روایت دیگری آمده است که:
از او راجع به پنجاه مسئله و موضوع پرسش شد ولی دربارۀ هیچ یک از آنها پاسخ نگفت و چنین اظهار کرد:هر که میخواهد دربارۀ مسئلهای پاسخ ایراد کند شایسته است پیش از ایراد جواب،خویشتن را بر بهشت و دوزخ عرضه کرده و کیفیت رهایی خود را از دوزخ در نظر بگیرد و سپس به آن مسئله پاسخ گوید (3).
روزی از مالک بن انس دربارۀ مسئلهای سؤال کردند؛او در پاسخ گفت:
نمیدانم.به وی گفتند:مسئله ساده و آسانی است،چرا پاسخ نمیدهی ؟ انس خشمگین شد و گفت:در محدوده و حوزۀ علم و دانش هیچ مسئلۀ ساده و آسانی وجود ندارد،مگر گفتار خداوند به گوش تو نرسیده که فرمود:
[ إِنّٰا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً ] (1).
به یقین ما به زودی گفتاری سنگین [ چون آیات قرآن ] به تو القا خواهیم کرد.
بنابراین علم و دانش و دین اصولاً سنگین و تمام قسمت آن مشکل و دشوار میباشد.
از قاسم بن محمد بن ابی بکر-که یکی از فقهای مدینه بوده-دربارۀ مطلبی سؤال کردند،وی گفت:
جواب صحیح این مسئله را نمیدانم،سائل گفت:من بدین منظور به سوی تو شتافتم که غیر از تو شخص دیگری را به شایستگی نمیشناسم.
قاسم گفت:به طول لحیه و بلندی محاسن و کثرت مردم در پیرامون من منگر.
به خداوند متعال قسم ! که من پاسخ پرسش تو را نمیدانم.
در این اثنا یکی از بزرگان افراد سالمند قریش به او گفت:برادرزاده در کنار این شخص بنشین و جواب مسئله را برای او بیان کن،سوگند به خداوند در هر مجلسی که تو را در جمع دیگران مشاهده کردم،کسی را فاضلتر و دانشورتر از تو باشد تاکنون ندیدهام.
قاسم گفت:به خدا قسم ! اگر زبانم را از بیخ و بن برکنند برای من محبوبتر از آن است که دربارۀ چیزی سخن بگویم که بدان علم و آگاهی ندارم (2).
دربارۀ حسن بن محمد بن شرف شاه استرآبادی چنین آوردهاند که:
روزی زنی بر او وارد شد و راجع به مسائل مشکل و پیچیده حیض و عادت ماهانه سؤالاتی مطرح ساخت ولی او نتوانست پاسخ دهد،آن زن به حسن گفت:
پتههای عمامه تو به کمرت رسیده،لکن از ایراد پاسخ به سؤال یک زن عاجز هستی ؟ حسن به او گفت:ای خاله ! اگر من پاسخ هر مسئلهای را میدانستم پتههای عمامۀ من قعر زمین را نیز درمینوردید و به ژرفای آن راه مییافت (1)! !
جان در مقام عشق به جانان نمیرسد***دل در بلای درد به درمان نمی رسد
درمان دل وصال و جمالست وین دو چیز*** دشوار می نماید و آسان نمی رسد
ذوقی که هست جمله درآن حضرتست نقد*** وز صد یکی به عالم عرفان نمی رسد
وز هر چه نقد عالم عرفانست از هزار*** جز وی به کلّ گنبد گردان نمی رسد
وز صد هزار چیز که در چرخ می رود*** صد یک به سوی جوهر انسان نمی رسد
وز هر چه یافت جوهر انسان ز شوق و ذوق*** بویی به جنس جمله حیوان نمی رسد(2)
باید دانست که لازم است مفتی،مسلمان و مکلّف و فقیه و عادل باشد.
شرائط فقاهت آن گاه در مفتی فراهم میآید که او به شناخت احکام از طریق استنباط آنها از ادلّه تفصیلی آن یعنی کتاب و سنت و اجماع و ادلّۀ عقل و امثال آنها قیام کند،ادلهای که در جای خود مورد بحث و تحقیق قرار گرفته است.
شناخت احکام شرعی با چنین شرایط در صورتی کامل میگردد که مسائل مطالب زیربنایی آن از قبیل:اثبات صانع و صفات او شناخته شود،شناختی که حصول ایمان انسان بر آن متوقف است،باید پیش از استنباط احکام شرعی، مسائل مربوط به نبوت،امامت،معاد که از مسائل کلامی است شناسایی شود، چنان که باید علوم زیربنایی شناخت ادله از قبیل:صرف،نحو،لغت،در محدودۀ ادبیّات عرب و شرایط حدود برهان در علم منطق و اصول فقه و حقایق مربوط به احکام شرعی از آیات قرآنی و احادیث مربوط به احکام شرعی و علوم حدیث، چه از لحاظ متن و چه از لحاظ سند را تحصیل کند و آن که این تحصیل براساس اطلاع از اصل صحیحی انجام گیرد،اصلی که بتواند به هنگام نیاز بدان مراجعه نماید.
مفتی باید موارد اختلاف و اتفاق علما و فقها را در مسائل شرعی بشناسد به این معنی که باید بداند مسئلهای را که دربارۀ آن فتوا میدهد مخالف اجماع علما نباشد.
بلکه باید بداند که رأی او با رأی و نظر عدهای از فقهای پیشین موافقت دارد،یا رأی او به ظنّ قوی دربارۀ مسئلهای است که فقهای پیشین دربارۀ آن سخنی به میان نیاوردهاند،بلکه آن مسئله از مستحدثات بوده که در عصر او و یا عصری نزدیک به
زمان او پدید آمده است و یا آن که خود دارای ملکۀ نفسانی و قوه و نیرویی قدسی و ملکوتی باشد که بتواند فروع و جزئیات احکام را از اصول و کلیات آن به دست آورده و هر قضیهای را به ادلّۀ مناسب آن ارجاع دهد.
مطالب فوق مجموعۀ شرایط و اموری است که دربارۀ مفتی مطلق و مستقل معتبر و لازم میباشد،تا بتواند در مورد تمام احکام فرعی و ابواب مختلف فقهی اظهار نظر نموده و مستقلاً فتوا صادر کند.
اگر شرایط و اوصاف مذکور در فردی فراهم آید بر او واجب است که در مورد هر مسئلۀ فقهی و احکام فرعی مورد نیاز خود و دیگران تمام وسع و طاقت و کوشش خود را به کار گیرد تا به توضیح و بررسی آن از طریق ادله تفصیلی بپردازد.
با توجه به مقدماتی که گذشت و تا اندازهای عظمت و اهمیت مسئله فتوا روشن شد اکنون وقت آن است که به توضیح روایت حضرت صادق علیه السلام در کتاب«مصباح الشریعة»توجه کنید.
کسی که با باطن پاکش و خلوص علم و نیّتش و طهارت ظاهر و باطنش و برهان و مستمسکی از خدایش،دنبال پیدا کردن احکام شرعی از ادله تفصیلیهاش نباشد حق فتوا ندارد و حکم دادن بر او حلال نیست که فتوا حق نفس زکیّه و باطن پاک از آلودگیها و عقل سالم و نیت خالص و صفای درون و دارندۀ حکمت الهی است.
فتوا دادن،حکم کردن در مسائل شرعی است و حکم جازم و قاطع در دین الهی جایز نیست مگر به اذن حق و به دلیل و برهان قائم از کتاب و سنت.
در صورتی که مفتی فتوا دهد به تکیه بر حدیث یا خبری از رسول خدا و ائمه علیهم السلام و خود آن خبر و حدیث را ندیده باشد و جزم و قطع به آن برایش حاصل نشده باشد،آن مفتی جاهل است و در آن فتوا اهل گناه و معصیت.که رسول اسلام فرمود:جسورترین شما بر فتوا جسورترین شما بر خداست ! !
یکی از فقهای بزرگ را به خواب دیدند و از کیفیت حالش پرسیدند:
جواب داد:دو چیز برای سرعت نجات من کمک کرد و گرنه مسئله فتواها مرا معطّل میکرد:یکی نوشتن کتابی در دو هزار دلیل بر حقانیت ولایت و خلافت بلافصل حضرت مولی الموحّدین و دوم زیارت حضرت سیدالشهدا علیه السلام.
[ أوَ لا یعلم المُفتی أنَّهُ هُوَ الذی یَدْخُلُ بَیْنَ اللّهِ وَ بَیْنَ عِبادِهِ وَ هُوَ الحائِلُ بَیْنَ الجنَّةِ وَ النّارِ ]
آیا نمیدانید مفتی در وقت فتوا دادن میان جناب عزت و بنده قرار دارد تا حکم خدا را به او برساند و در حقیقت مفتی کار پیامبر را انجام میدهد و این چنین شخصی بر سر دو راهی بهشت و جهنم است.اگر در آنچه میگوید و فتوا میدهد صادق باشد و گفتهاش موافق با اصول شرعی،اهل نجات ورنه اهل هلاک است و عذاب !
[ قال سُفیانُ بن عُیَیْنَةَ:کَیْفَ یَنْتَفِعُ بِعِلْمی غَیری وَ أنا حَرَمْتُ نَفسی نَفْعَها.
وَ لا تَحِلُّ الفُتْیٰا فی الحلالِ وَ الحَرامِ بَیْنَ الخَلْقِ إلّا لِمَن کانَ أَتْبَعَ الخَلْقِ مِنْ أهلِ زمانِهِ و ناحیَتِهِ وَ بَلدِهِ بالحقِّ.قال النبی صلی الله علیه و آله:و ذلک لَرُبَّمٰا وَ لَعَلَّ وَ لَعَسیٰ،لِأنَّ الفُتیٰا عَظی مَةٌ ]
سفیان بن عُیَیْنَه گفت:
از دانش من دیگران چگونه بهرهمند شوند در حالی که نفس من از آن منتفع نباشد و به آنچه میگویم عمل نمیکنم (1)؟
فتوا دادن حق کسی است که در میان اهل زمان و بین مردم منطقه افضل و اتقی و اصلح باشد.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
بهتر است مفتی کمال احتیاط را در فتوا رعایت کرده و بگوید آنچه را من فتوا دادهام شاید حکم الهی باشد و یا نزدیک به خواسته حضرت حق (2).
[وَ قٰالَ أَمیرُ المُؤمنین علیه السلام لِقٰاضٍ:هَلْ تَعْرِفُ النٰاسِخَ وَ الْمَنسُوخَ ؟ قٰالَ:لٰا.قٰالَ:إذاً هَلَکْتَ و أَهْلَکْتَ.
و المُفتیٰ یَحْتٰاجُ إلیٰ مَعرِفَةِ مَعانِی القُرآنِ وَ حَقٰائِقِ السُّنَنِ وَ بَوٰاطِنِ الاِشٰارٰاتِ وَ الآدٰابِ وَ الاِجْماعِ وَ الْاِختلٰافِ و الاِطِّلٰاعِ عَلیٰ اصولِ مٰا أَجْمَعُوا عَلَیْهِ وَ مَا اخْتَلَفُوا فیهِ ثُمَّ إِلیٰ حُسْنِ الاخْتِیٰارِ ثُمَّ العَمَلِ الصَّالِحِ ثُمَّ الحِکْمَةِ ثُمَّ التَّقْویٰ ثمَّ حی نَئِذٍ إنْ قَدَرَ ]
امیر المؤمنین علیه السلام از یک قاضی پرسید:
ناسخ و منسوخ قرآن و حدیث را میشناسی ؟ قاضی گفت:نه،حضرت هم فرمود:هم خود را هلاک کردهای،هم آنان را که به فتوایت عمل میکنند (1).
مفتی نیاز به فهم چند حقیقت دارد:
1 -شناختن معانی قرآن، به خصوص آیاتی که محور استنباط احکام شرعی است.
2 -شناخت حقایق سنن و اخبار و روایات معصومین و راه بردن به
1) 1) -بحار الأنوار:121/2،باب 16،در ضمن حدیث 34؛مستدرک الوسائل:343/17،باب 15،حدیث 21530.
ظواهر بواطن اشارات و تأویلات و صحت و فساد اسناد روایات و روات اخبار.
3 -تمیز دادن مسائل اجماعی از اختلافی و اطلاع یافتن بر اصول اجماعیات و اختلافیات.
4 -قدرت بر ترجیح آنچه قابل ترجیح است.
5 -داشتن ملکۀ عدالت که عامل اتیان واجبات و ترک محرمات است.
6 -ملازمت بر حکمت و حمیّت که وی را از افراط و تفریط در همه امور باز دارد.
7 -تقوا و پرهیزکاری.
پایان
غروب 16 شوال 1407 برابر با 1366/3/23 شمسی
اصفهان