ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -، توشیحگر
عنوان قراردادی:مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه .شرح
عنوان و نام پدیدآور:عرفان اسلامی / مولف حسین انصاریان ؛ ویرایش و تحقیق محسن فیضپور ،محمدجواد صابریان.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۶ - ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری:ج.
فروست:مجموعه آثار؛ ۳۱، ۳۲، ۳۳، ۳۴، ۳۵، ۳۶، ۳۷، ۳۸، ۳۹، ۴۰، ۴۱، ۴۲، ۴۳، ۴۴.
شابک:۷۰۰۰۰۰ ریال : دوره 978-964-96392-9-1 : ؛ ج.۱ : 978-964-96392-6-0 ؛ ج.۲ : 978-964-96392-7-7 ؛ ۷۰۰۰۰۰ ریال : ج.۳ 978-964-96392-8-4 : ؛ ج.۴ 978-964-2939-00-8 : ؛ ج.۵ 978-964-2939-01-5 : ؛ ج.۶ 978-964-2939-02-2 : ؛ ج.۷ : 978-964-2939-03-9 ؛ ج.۸ : 978-964-2939-04-6 ؛ ج.۹ : 978-964-2939-05-3 ؛ ج.۱۰ 978-964-2939-06-0 : ؛ ج.۱۱ : 978-964-2939-07-7 ؛ ج.۱۲ 978-964-2939-08-4 : ؛ ج.۱۳ 978-964-2939-09-1 : ؛ ج.۱۴ 978-964-2939-10-7 : ؛ ج.۱۵ 978-964-2939-13-8 :
یادداشت:ج.۲ - ۵، ۹ و ۱۱ (چاپ اول: زمستان ۱۳۸۶).
یادداشت:ج.۱۲ - ۱۵ (چاپ اول: ۱۳۹۱) (فیپا).
یادداشت:جلد چهاردهم و پانزدهم فهرست میباشند.
یادداشت:ج.۷ - ۹ (چاپ دوم:۱۳۸۷).
یادداشت:ج.۱۰ (چاپ اول: ۱۳۸۶).
یادداشت:ج.۱۰ - ۱۵ (چاپ دوم:۱۳۸۸).
یادداشت:عنوان روی جلد: عرفان اسلامی شرح مصباحالشریعه.
یادداشت:کتابنامه.
عنوان روی جلد:عرفان اسلامی شرح مصباحالشریعه.
موضوع:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، ۸۳ - ۱۴۸ق . مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه -- نقد و تفسیر
موضوع:احادیث اخلاقی -- قرن ۲ ق.
موضوع:اخلاق اسلامی -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
موضوع:عرفان -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
شناسه افزوده:فیضپور قمی، محسن، ۱۳۵۳ -، ویراستار
شناسه افزوده:صابریان، محمدجواد، ویراستار
شناسه افزوده:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، ۸۳ - ۱۴۸ق . مصباحالشریعه و مفتاحالحقیقه . شرح
رده بندی کنگره:BP۲۴۸/ج۷م۶۰۴۲۲۱۸۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی:۲۹۷/۶۱
شماره کتابشناسی ملی:۱۱۸۲۵۶۰
قالَ الصّادِقُ علیه السلام:إذا استَقْبَلْتَ الْقِبْلَةَ فَانْسَ الدُّنیا وَ مٰا فیهاٰ وَ الْخَلْقَ وَ مٰا هُمْ فیهِ (وَ فَرّغْ قَلْبَکَ عَنْ کُلِّ شٰاغِلٍ یَشْغَلُکَ عَنِ اللّهِ تَعٰالیٰ) (1)وَ عٰایِنْ بِسرِّکَ عَظَمَةَ اللّهِ وَ اذْکُرْ وقُوفَکَ بَیْنَ یَدَیْهِ قٰالَ اللّهُ تَعٰالیٰ: [ هُنٰالِکَ تَبْلُوا کُلُّ نَفْسٍ مٰا أَسْلَفَتْ وَ رُدُّوا إِلَی اللّٰهِ مَوْلاٰهُمُ الْحَقِّ ] (2)وَ قِفْ عَلیٰ قَدَمِ الْخَوْفِ وَ الرَّجٰاءِ فَاِذٰا کَبَّرْت فَاسْتَصْغِرْ مٰا بَیْنَ السَّمٰاوٰاتِ الْعُلیٰ وَ الثَّریٰ دُونَ کِبْرِیٰائِهِ.
فَاِنَّ اللّهَ تَعاٰلیَ إذا اطَّلَعَ عَلیٰ قَلْبِ الْعَبْدِ وَ هُوَ یُکَبِّرُ وَ فی قَلْبِهِ عٰارِضٌ عَنْ حَقیقَةِ تَکْبیرِهِ فَقٰالَ:یا کاذِبُ أَ تَخْدَعُنی وَ عِزَّتی وَ جَلالی لَاُحَرِّمَنَّکَ حَلاوَةَ ذِکْری وَ لَأَحْجُبَنَّکَ عَنْ قُرْبی وَ المُسٰارَّةُ بِمُناجاتی.
وَ اعْلَمْ أنَّهُ غَیْرُ مُحْتٰاجٍ إلیٰ خِدْمَتِکَ وَ هُوَ غَنیٌّ عَنْ عِبٰادَتِکَ وَ دُعٰائِکَ وَ إنَّمٰا دَعٰاکَ بِفَضْلِهِ لِیَرْحَمَکَ وَ یَبْعُدَکَ عَنْ عُقُوبَتِهِ وَ یَنْشُرَ عَلَیْکَ مِنْ بَرَکٰاتِ حَنٰانِیَّتِهِ وَ یَهْدِیَکَ إلیٰ سَبیلِ رِضٰاهُ وَ یَفْتَحَ لَکَ بٰابَ مَغْفِرَتِهِ.
فَلَوْ خَلَقَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلیٰ ضِعْفِ مٰا خَلَقَ مِنَ الْعَوٰالِمِ اضْعٰافاً مُضٰاعَفَةً عَلیٰ سَرْمَدِ الْاَبَدِ لَکٰانَ عِنْدَهُ سِوٰاءً کَفَرُوا بِهِ بِاَجْمَعِهِمْ اوْ وَحَّدُوهُ.
فَلَیْسَ لَهُ مِنْ عِبٰادَةِ الْخَلْقِ إلّا إظْهَارُ الْکَرَمِ وَ الْقُدْرَةِ فَاجْعَلِ الْحَیٰاءَ رِدٰاءً وَ الْعَجْزَ إزٰاراً وَ ادْخِلْ تَحْتَ سَریرِ سُلْطٰانِ اللّهِ تَغْنَمْ فَوٰائِدَ رُبُوبِیَّتِهِ مُسْتَعیناً بِهِ وَ مُسْتَغیثاً الَیْهِ.
[ إذا استقبلت القبلة فانس من الدنیا و ما فیها و الخلق و ما هم فیه و فرغ قلبک عن کل شاغل شغلک عن الله تعالی و عاین بسرک عظمة الله عز و جل و اذکر وقوفک بین یدیه قال الله تعالی: [ هُنٰالِکَ تَبْلُوا کُلُّ نَفْسٍ مٰا أَسْلَفَتْ وَ رُدُّوا إِلَی اللّٰهِ مَوْلاٰهُمُ الْحَقِّ ] (1)وَ قِفْ عَلیٰ قَدَمِ الْخَوْفِ وَ الرَّجٰا فَاِذٰا کَبَّرْت فَاسْتَصْغِرْ مٰا بَیْنَ السَّمٰاوٰاتِ الْعُلیٰ وَ الثَّریٰ دُونَ کِبْرِیٰائِهِ ]
امام صادق علیه السلام میفرماید:
چون برای ادای نماز به سوی قبله ایستادی،پس باید فراموش کنی دنیا را و هر چه در دنیا است و باز فراموش کنی خلق عالم را و آنچه خلقِ عالم گرفتار او هستند و دل از آنچه که تو را از حضرت او باز میدارد،پاک کن و با حقیقت باطنت که ایمان و عشق و چشم بصیرت است،عظمت حضرت او را معاینۀ خود قرار ده و به یاد روزی که در برابر او باید برای حساب بایستی باش؛آن روزی که دربارۀ آن فرموده:
در روز قیامت روبرو میشود هر نفسی به آنچه از پیش فرستاده و برگردانده میشوند به سوی خدای خود که مولای حق آنان است.
قیام و ایستادنت به هنگام نماز در برابر حضرت حق،بر قدم خوف و رجا باشد و چون تکبیر نماز گفتی آنچه مخلوق بین آسمانها و زمین است،ذلیل و زبون
1) 1) -یونس (10):30.
و ناچیز بدان و تنها عظمت و بزرگی را شایستۀ جناب او دانسته و مخصوص آن حضرت حساب کن.
در این جملات معنوی و ملکوتی چند مسئلۀ مهم مورد توجه قرار گرفته است:
1-قبله.
2-حال قلب.
3-قدم خوف و رجا.
4-حقیقت تکبیرة الاحرام.
پیش از توضیح و شرح این مطالب،لازم است به عظمت نماز که این چهار حقیقت و دیگر حقایق آینده از اجزای آن است اشاره شود،تا اهمیت و ارزش نماز و نمازگزار روشن شود،سپس به شرح اجزای آن میپردازیم.
نماز، محکمترین رشتۀ الفت بین بندگان و خداست و وای بر آن بدبختی که از این پیوند با صفای الهی جدا باشد و حیات و زندگیش از نور این عبادت،بیبهره بماند.
نماز، واقعیتی است که خدای مهربان عشق و محبت از انسان خواسته و نورانیترین عمل در شبستان حیات بشر است.
نماز، ریسمان اتصالی است که همۀ هستی و موجودیت آدمی را،به ملکوت پیوند داده و مانند این منبع فیض،برنامهای بهتر برای ایجاد ارتباط بین بشر و حق مطلق نمیتوان یافت.
نماز، پناه بیپناهان،سنگر دردمندان،گلستان روحافزای عاشقان،چراغ پرفروغ نیمه شب مشتاقان،صفای دل مستان و سیر و سلوک آگاهان است.
نماز، برتر از همۀ عبادات،منعکس کنندۀ تمام واقعیتها،منبع برکات و کلید گشایندۀ مشکلات و شستشو دهندۀ خطرات از قلب و نور و روح عارفان و خالصان است.
نماز، زنده کنندۀ جان،صفابخش حیات جاودان،روشنی راه رهروان،تکیهگاه سالکان،راز و نیاز عارفان،سرمایه مستمندان،دوای درد بیدرمان،شعلۀ دل بیداران،نوای قلب بیدلان،دلیل گمراهان،امید امیدواران،مایۀ شادی سحرخیزان،سوز جان سوختگان،حرارت روح افسردگان،مایۀ بقای جان دستگیر انسان به موقع خطر و منجی بشر از تمام بدبختیهاست.
نماز، عمود دین،عصمت یقین،در رأس احکام دین،آیت مبین،نور جبین، زداینده اندوه غمین،برطرف کنندۀ شرم شرمگین،دلگرمی دل مسکین و شادی جان اندوهگین است.
نماز، مایۀ قرب الهی است که بدون آن،جلب فیض خاص از پیشگاه با عزت ربوبی برای هیچکس امکان ندارد.
نماز، حقیقتی است که کیمیای حیات بدون آن بیسود است،بیخبران از نماز بیخردانند و محرومان از این مقام اسیر دست شیطانند،ثروتمندان بینماز، تهیدستند و فقیران با نماز،ثروتمندان بزم وجودند.
نماز، روزنهای به سوی بهشت و انسان فاقد آن هیزم جهنم است،میدان زندگی بدون نماز همچون منطقهای بدون خورشید و خانهای که خالی از این حقیقت باشد،از رحمت خاص حضرت دوست جدا است،دل بینماز جایگاه کبر و غرور و جان بینماز تراکمی از ظلمتها و پستیهاست.
نماز، حقیقت بندگی،اصل پایندگی،نبود آن مایۀ شرمندگی و سستی در آن علت سرافکندگی و نور آن حرارت بخش زندگی و فرار از آن ریشه شر و افسردگی
و اجرای آن عین آزادگی و اتصال به آن رها شدن از بردگی و وجود آن در میدان حیات عین سازندگی و نمازگزار واقعی دور از هر آلودگی است.
نماز، راهبر به سوی خوبیها،ظاهر کنندۀ درستیها،نجات دهنده از پستیها،علاج کنندۀ نادرستیها،شفای مستیها و درمان همه دردها است.
نماز، راهبر است که انجام آن وسیلۀ قرب به داور و نسبت به عبادات دیگر همچون جوهر و در دنیا و آخرت ناصر و یاور و بر تمام خوبی ها مصدر و واجب بر جمله افراد بشر است.
نماز، برای زندگی بهترین حاصل و فاقد آن موجودی ناقابل و کشتینشینان حیات را ساحل و برای رهروان راه بهترین منزل و دل عشّاق حقیقی به آن مایل و روح پرواز را محمل و شمع روشنی بخش هر محفل و ثروت و غنای سایل و بین انسان و عذاب فردا حایل است.
نماز، در فرهنگ الهی ریشه و بنیان و برای صورت حیات به منزلۀ جان و بهترین دستور و حکم قرآن و امر واجب حضرت سبحان و اجرایش بر همه کس سهل و آسان و نور صفابخش دل با ایمان و میوه باغ عرفان و از جانب حق به بندگان عالیترین احسان و صحیفه حق را بهترین عنوان و دردها را علاج و درمان و راه انسان به سوی رضوان اللّه اکبر است.
نماز، عین هدایت،مغز ولایت،بهترین عنایت،برترین کفایت،محکمترین وصایت،عالیترین روایت،ریشۀ درایت،قابل رعایت،از عذاب الهی هر کس را کفایت،قرآن مجید را شدیدترین آیت،رسانندۀ انسان به حقیقت بینهایت و برپا دارندۀ آن دارای قابلیت است.
مو شکافی و تحلیل از حقیقت نماز،نیاز به نگاشتن کتابها دارد،انسان گویی با برخورد به نیت،تکبیرةالاحرام،حمد،سوره،رکوع،سجود،تشهد و سلام،به
دریایی بیکران و بحری بیساحل برخورد کرده است.
تنها برای سورۀ مبارکۀ حمدش کتابها نوشته شده که هنوز به کنه با عظمت آن نرسیدهاند ! !
شرح و توضیح حقایق نماز و این سیر پرارزش معنوی فقط درخور پیامبر عزیز صلی الله علیه و آله و امامان با کرامت علیهم السلام است و دست ما تهیدستان از میوۀ این حقیقت کوتاه است.
این فقیر ناچیز،علاقه داشت که نماز را با همه گستردگیاش به رشتۀ تحریر درآورد،اما کممایگی و عجز قلم مانع از نوشتن است.
نماز را یک انسان منور به نور الهی و یک متصل به ملکوت عالی و یک آراسته به تحلیه،تخلیه و تجلیه و یک شربت عشق او چشیده و یک نمازگزار واقعی باید تجزیه و تحلیل کند،تهیدست بینوا را کجا رسد که چهرۀ اصلی و ملکوتی این عبادت را نشان دهد؛باید گفت که این نوشتار،فقط راهنمایی به ظاهر نماز و دورنمایی از چشمۀ پرفیض خداست.
امید است همان گونه که سالار شهیدان،حضرت حسین بن علی علیهما السلام در ظهر عاشورا،لحظهای که ابو ثمامه صیداوی از حضرت خواست نماز ظهر را در آن باران اسلحه به جماعت اقامه کند و آن جناب به او فرمود:خداوند تو را جزء نمازگزاران محسوب بدارد،همۀ ما و فرزندان ما را موفق به نماز واقعی و در قیامت کبری در صف نمازگزاران قرار دهد.
«تفسیر علی بن ابراهیم قمی»،در توضیح آیۀ:
[ فَتَلَقَّیٰ آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِمَاتٍ ] (1).
پس آدم کلماتی را [ مانند کلمۀ استغفار و توسّل به اهل بیت علیهم السلام که مایۀ توبه و بازگشت بود ] از سوی پروردگارش دریافت کرد.
روایتی را از قول پدرش ابراهیم قمی،از ابن ابی عمیر،از ابان بن عثمان از امام صادق علیه السلام نقل میکند (2)که مورد اعتماد کتب رجالی شیعه از قبیل:«معجم الرجال»،«قاموس الرجال»،«رجال الکشی»،«جامع الرواة»قرار گرفته که این اعتماد نمایشگر این معنی است که مسئلۀ نماز از جانب حضرت ذو الجلال به عنوان عبادتی بزرگ و طاعتی عظیم در عصر حضرت آدم ابو البشر مطرح شده و پروردگار عزیز آیین و مکتب مربوط به آدم را همراه با نماز قرار داده است ! !
ترجمۀ فارسی روایت،تا آنجا که لازم میباشد از نظر خوانندگان عزیز میگذرد.
آدم پس از اینکه بر اثر نزدیک شدن به درخت منهیه،از بهشت رانده میشود و به زمین هبوط میکند،به مدت چهل شبانهروز در کوه صفا واقع در مکه نزدیک به محل بیت اقامت مینماید.
در آن مدت به خاطر دوری از بهشت،در حالی که سر به سجده داشت سرشک از دیده میسفت و به خاطر دوری از جنت و به خصوص دچار شدن به مقام فراق از محبوب به شدت میگریست ! !
او شب و روز سر به زانوی غم داشت و آتش دل در سرشک دیده آشکار میساخت و گاهی جبین بر خاک درگاه حضرت معبود ساییده به عنوان اظهار فقر و عجز در پیشگاه آن غیاث مستغیثین عرضه میداشت:
ای خدا ای رهنمای گمرهان***ای تو دانا هم به پیدا و نهان
ای تو پیدا جز تو ناپیدا همه*** وی تو بینا جز تو نابینا همه
یا غیاث المستغیثین الغیاث*** ای نشاط جان غمگین الغیاث
الغیاث ای بیکران دریای لطف*** الغیاث ای موج توفانخیز لطف
دور گشتم گم شد آواز جرس*** ای امیر کاروان فریادرس
در میان رهزنان ماندم اسیر*** گه به بالا می کشندم گه به زیر
آن چنان از عمق دل ناله کرد و خاک زیر صورت،از اشک دیده تر نمود که امین وحی بر او نازل شد و سبب نالۀ جانسوز او را از او پرسید ؟ در پاسخ فرشته حق گفت:
چرا نگریم ؟ برای چه ننالم ؟ که من باید تا جان در بدن دارم در آتش اشک بسوزم و از حسرت جان بکاهم،مگر نه این است که مولای عزیز من و یار دلنواز من حضرت حق به خاطر عصیان من،مرا از جوار قرب بیرون کرده و از بهشت عنبر سرشت خود که جایگاه عزیزان اوست رانده و از پیشگاه رحمت بینهایتش محروم نموده و جایم را بر فراز خاک تیره در این بیابان پر از سنگ و خار قرار داده و از من ضعیف ناتوان و فقیر دل شکسته روی برگردانده.بر من است که تا میتوانم بنالم و تا قدرت دارم اشک بریزم و در آتش حسرت و اندوه و پشیمانی بسوزم ! !
فرشتۀ وحی به او گفت:
به پیشگاه لطف حق برگرد و وجود خویش را به زینت توبه بیارای که توبه جبران کنندۀ گناه گذشته است و علت جذب عنایت حق به سوی تائب،رو به پیشگاه او کن و با زبان حال و قلبی سوزان به حضرت او عرضه بدار:
ای به ازل بوده و نابوده ما***وی به ابد زنده و فرسوده ما
حلقه زن خانه به دوش توایم ***چون در تو حلقه به گوش توایم
بیطمعیم از همه سازنده ای*** جز تو نداریم نوازنده ای
از پی توست این همه امید و بیم*** هم تو ببخشای و ببخش ای کریم (1)
خداوند مهربان چون ارادۀ آدم را بر جبران گذشته راسخ دید و میل او را به بازگشت و توبه،میل حقیقی یافت،قبهای از نور که جایگاه بیت را مشخص میکرد و تابش نورش حدود جغرافیایی حرم را معلوم مینمود،فرو فرستاد و به امین وحی فرمان داد که محل بیت را نشانهگذاری کند.
چون به وسیلۀ آن نور الهی،محل بیت و حدود و حرم معلوم شد،فرشتۀ وحی از آدم خواست آماده شود تا مراسمی را به جای آورده و در ضمن آن مراسم دست نیاز به سوی بینیاز برای توبه بردارد.
آدم روز اول ذوالقعده هبوط داشت و پس از طی مقدماتی روز ترویه برنامۀ لازم را شروع کرد.
پدر آدمیان به فرمان فرشتۀ وحی،غسل کرد و احرام بست،پس از آن در روز هشتم ذوالحجه به سرزمین منی رفت و دستور گرفت که شب را در منی بماند.
صبح روز نهم به عرفات آمد در حالی که زبان پاکش مترنّم به تلبیه بود و آفتاب عرفات از ظهر میگذشت؛امین وحی به او گفت که از ادامۀ تلبیه خودداری کن و دو مرتبه خود را به غسل،زینت ده و مشغول نماز عصر شو.پس از نماز خواندن، فرشتۀ حق به وی گفت:در این سرزمین بپاخیز:چون برخاست،کلمات توبه را به دستور حق به وی تعلیم کرد،آن گاه آدم به شرف با عظمت توبه،پس از ادای فریضۀ عصر مشرف شد و عظمت از دست داده را بازیافت (2).
از این روایت پر ارزش که علاوه بر«تفسیر علی بن ابراهیم»،کتابهای دیگر هم
نقل کردهاند،استفاده میشود که فرهنگ آدم و آیین این پیامبر بزرگ،دارای نماز بوده،ولی چگونگی و کیفیت و شرایط و عدد رکعات و اوقات آن چسان بوده،از ما پوشیده است و دانستن آن هم برای ما چندان لزومی ندارد،مهم آن است که معارف اسلامی به طور قاطع میگویند:آدم برای به جای آوردن نماز دارای مسؤولیت بوده است.
امام صادق علیه السلام فرمود:
به هنگامی که آدم ابو البشر از دنیا رفت،فرزندانش از جانب حق دستور گرفتند که قبل از دفن آدم بر او نماز بگزارند.
فرزندش هبة اللّه به امین وحی گفت:ای فرستاده حق ! پیشقدم شو تا بر جنازۀ این مرد نماز گزارده شود،فرشته پاسخ داد:خداوند،ما را به سجده بر پدرت امر کرد و هم اکنون در شأن ما نیست که بر نیکوترین فرزند وی مقدم شویم،شما بر ما پیشی گیر و پنج تکبیر بر جنازه بخوان؛پس از عمل هبة اللّه،نماز خواندن بر جنازۀ تمام انسانها در همۀ ادیان الهی واجب شد (1).
در هر صورت مسئلۀ نماز-حتی بر جنازه انسان-جزء واجبات دینی و فرایض الهی بوده و این برنامه از مهمترین برنامههای حضرت حق در میان عبادات و برنامههاست.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
به وقت ورود به شهر کوفه از مسجد سهله دیدن کن و در آن جایگاه با عظمت،
1) 1) -التهذیب:330/3،باب الصلاة علی الأموات،حدیث 59؛من لا یحضره الفقیه:163/1،باب الصلاة علی المیّت،حدیث 465؛بحار الأنوار:260/11،باب 8،حدیث 3.
نماز بگزار و حل مشکلات دینی و دنیوی خود را از خدای مهربان بطلب.
مسجد سهله خانۀ ادریس است،پیامبری که در آنجا به پیشۀ خیاطی مشغول بود و نمازش را در آن جایگاه اقامه میکرد.
آری،کسی که در آنجا دست نیاز به سوی بینیاز بردارد،بیجواب نمیماند و در قیامت در جنب حضرت ادریس از مقام بلندی برخوردار خواهد بود و به خاطر عبادت و نیازمندی در آن محل مقدس از رنج دنیا و شر دشمنان،در پناه حق قرار خواهد گرفت (1).
ادریس از قدیمیترین پیامبران خداست و مفسر بزرگ قرآن مرحوم طبرسی او را جدّ پدری نوح میداند (2).
امام محمد باقر علیه السلام میفرماید:
پرستش خداوند بزرگ و اخلاص به پیشگاه او و بیهمتا دانستن حضرت حق که خداوند فطرت مردم را بر آن قرار داده،اصول آیین نوح را تشکیل میداد و پروردگار مهربان از نوح و همۀ انبیا پیمان گرفت که او را فرمان ببرند و از شرک دوری جویند و خداوند عزیز،حضرت نوح را به نماز و امر به معروف و نهی از منکر و رعایت حلال و حرام دعوت کرد (3).
ابراهیم خلیل که از او به عنوان قهرمان توحید و پیامبر بتشکن یاد میشود،به فرمان الهی،هاجر و اسماعیل را حرکت داد و به دلالت حضرت حق راه پیمود،تا به جایگاه کعبه رسید؛آن طفل شیرخوار و مادرش را بنا به خواست خدا،در آن سرزمین بیآب و علف با مختصری طعام و پیمانهای از آب پیاده کرد.
سپس از همسر مهربان خود خداحافظی کرد و ارادۀ باز گشت نمود؛در این وقت، هاجر دامن ابراهیم را گرفت و عرضه داشت:چرا میروی و به کجا میروی و به کجا خواهی رفت ؟ ما را در این دشت هولناک و زمین بیآب و علف به که وامیگذاری؟!
ابراهیم،زاری هاجر را ندیده گرفت و با آرامشی که خاص مردان خداست به هاجر گفت:اینکه تو و این طفل گرسنه را در این بیابان میگذارم،فرمان خداست.
هاجر چون این آهنگ گرم و دلپذیر را شنید به جای خویش بازگشت و در برابر حکم حکیمانۀ حق تسلیم شد و پیش خود گفت:اگر ماندن من با این کودک در این بیابان وحشتزا فرمان خداست،باک ندارم؛زیرا او حافظ و نگهبان من و کودک من است.
حاجت به عرض حاجت و اظهار حال نیست***آنجا که جود اوست مجال سؤال نیست
از پیشگاه عشق مثالی رسیده است ***جستم زعقل چاره به جز امتثال نیست
دل دادهایم سر به کمندت نهاده ایم***سر را مجال از تو و دل را ملال نیست
سرتاسر جهان همه دشمن اگر بود*** ما را به غیر دوست، کسی در خیال نیست
این یار پنج روزه غم آرد نشاط او*** دل با کسی سپار که او را زوال نیست (1)
ابراهیم بازگشت و فراق فرزند-که تنها چراغ زندگی او بود-قلبش را سخت میفشرد،اما ایمان به خداوند او را از آن منطقه با کمال اطمینان دور میساخت و در حالی که مرکب به جلو میراند،دست به سوی حق برداشت و فرمود:
[ رَبَّنٰا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوٰادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنٰا لِیُقِیمُوا الصَّلاٰةَ ] (2):
پروردگارا ! من برخی از فرزندانم را در درّهای بیکشت و زرع نزد خانۀ محترمت سکونت دادم؛پروردگارا ! برای اینکه نماز را بر پا دارند.
و نیز حضرت ابراهیم به حضرت حق عرضه داشت:
[ رَبِّ اجْعَلْنِی مُقِیمَ الصَّلاٰةِ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی رَبَّنٰا وَ تَقَبَّلْ دُعٰاءِ ] (3).
پروردگارا ! مرا بر پادارندۀ نماز قرار ده،و نیز از فرزندانم [ برپادارندگان نماز قرار ده ].و پروردگارا ! دعایم را بپذیر.
قرآن مجید در سورۀ مریم میفرماید:
[ وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ إِسْمٰاعِیلَ إِنَّهُ کٰانَ صٰادِقَ الْوَعْدِ وَ کٰانَ رَسُولاً نَبِیًّا*
وَ کٰانَ یَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلاٰةِ وَ الزَّکٰاةِ وَ کٰانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِیًّا ] (1):
و در این کتاب،[ سرگذشتِ ] اسماعیل را یاد کن،که او وفا کننده به وعده و فرستادهای پیامبر بود.*و همواره خانوادهاش را به نماز و زکات فرمان میداد،و نزد پروردگارش پسندیده بود.
قرآن کریم در سورۀ انبیا میفرماید:
[ وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ نٰافِلَةً وَ کُلاًّ جَعَلْنٰا صٰالِحِینَ* وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرٰاتِ وَ إِقٰامَ الصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءَ الزَّکٰاةِ وَ کٰانُوا لَنٰا عٰابِدِینَ ] (2):
و اسحاق و یعقوب را به عنوان عطایی افزون،به او بخشیدیم و همه را افرادی شایسته قرار دادیم.*و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما [ مردم را ] هدایت میکردند،و انجام دادن کارهای نیک و برپا داشتن نماز و پرداخت زکات را به آنان وحی کردیم،و آنان فقط پرستش کنندگان ما بودند.
تذکر این نکته لازم است که حضرت یعقوب بنابر آیات قرآن،فرزندانش را به هنگام مرگ سفارش به آیین اسلام-که آیین ابراهیم بود-نمود و در جملات گذشته دیدید که آیین ابراهیم همراه با نماز بود،بنابراین آیین یوسف و تمام پیامبران از نسل او دارای نماز بود و هیچ کدام از انبیا و امت انبیا از اجرای این حکم با عظمت
الهی استثنا نشده بودند.
نماز،حقیقت جامعی است که دین الهی بدون آن ناقص و بندگی بندگان، منهای این اصل عالی ناتمام است.
قسمت عمدهای از رشد و کمال انسان در پرتو نماز تأمین میشود و انسان بینماز،در حقیقت از اصل عالم دور و از رحمت حضرت دوست مهجور است.
نماز،راه مستقیم انسان به سوی او و علامت عشق عبد به مولا و مرکب تندرو روح به سوی عالم ملکوت و حقیقتی است که تمام موجودات هستی به وسیلۀ آن به جانب حضرت حق در حرکتاند.
در سورۀ مبارکۀ هود چنین میخوانیم:
[ وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ وَ لاٰ تَنْقُصُوا الْمِکْیٰالَ وَ الْمِیزٰانَ إِنِّی أَرٰاکُمْ بِخَیْرٍ وَ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ مُحِیطٍ* وَ یٰا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِکْیٰالَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ* بَقِیَّتُ اللّٰهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ وَ مٰا أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفِیظٍ* قٰالُوا یٰا شُعَیْبُ أَ صَلاٰتُکَ تَأْمُرُکَ أَنْ نَتْرُکَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا أَوْ أَنْ نَفْعَلَ فِی أَمْوٰالِنٰا مٰا نَشٰؤُا إِنَّکَ لَأَنْتَ الْحَلِیمُ الرَّشِیدُ ] (1):
و به سوی [ مردم ] مَدین،برادرشان شعیب را [ فرستادیم.] گفت:ای قوم من ! خدا را بپرستید،شما را جز او هیچ معبودی نیست و از پیمانه و ترازو مکاهید،همانا من شما را در توانگری و نعمت[ی که بینیاز کننده از کم فروشی است ] میبینم و بر شما از عذاب روزی فراگیر بیمناکم.*و ای قوم من،پیمانه
1) 1) -هود (11):84-87.
و ترازو را عادلانه [ و منصفانه ] کامل و تمام بدهید،و اجناس مردم را [ هنگام خریدن ] کمشمارتر و کمارزشتر [ از آنچه که هست ] به حساب نیاورید و در زمین تبهکارانه فتنه و آشوب برپا نکنید.*آنچه خدا [ در کسب و کارتان از سود و بهره پس از پرداخت حق مردم ] باقی میگذارد،برای شما بهتر است اگر مؤمن باشید،و من بر شما نگهبان نیستم.*گفتند:ای شعیب ! آیا نمازت به تو فرمان میدهد که آنچه را پدرانمان میپرستیدند رها کنیم ؟ یا از اینکه در اموالمان به هر کیفیتی که میخواهیم تصرف کنیم دستبرداریم ؟ به راستی که تو [ انسانی ] بردبار و راهیافتهای [ پس چرا میخواهی در برابر آزادی ما نسبت به بتپرستی و هزینه کردن اموالمان به هر کیفیتی که بخواهیم بایستی؟ ! ] !
آری،نماز شعیب،نماز بازدارنده از فحشا و منکرات بود و نمازگزاری چون شعیب نمیتوانست در برابر کفر و شؤون آن بیتفاوت باشد؛به همین خاطر نمازگزار واقعی بری از انواع منکرات و جهادگری استوار در برابر آلودگیهاست و بر مبنای همین حساب،مردم مدین امر به معروف و نهی از منکر شعیب را به نماز او نسبت میدادند.
در کتاب الهی،سورۀ طه میخوانیم:
[ فَلَمّٰا أَتٰاهٰا نُودِیَ یٰا مُوسیٰ* إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوٰادِ الْمُقَدَّسِ طُویً* وَ أَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمٰا یُوحیٰ* إِنَّنِی أَنَا اللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا
فَاعْبُدْنِی وَ أَقِمِ الصَّلاٰةَ لِذِکْرِی ] (1).
پس چون به آن آتش رسید،ندا داده شد:ای موسی !*به یقین این منم پروردگار تو،پس کفش خود را از پایت بیفکن؛زیرا تو در وادی مقدس طوی هستی.*و من تو را [ به پیامبری ] برگزیدم،پس به آنچه وحی میشود،گوش فرا دار.*همانا ! من خدایم که جز من معبودی نیست،پس مرا بپرست و نماز را برای یاد من برپا دار.
امام باقر علیه السلام میفرماید:
خداوند به موسی فرمود:میدانی چرا از میان بندگانم تو را برای شنیدن کلامم به نحو مستقیم انتخاب کردم ؟ عرضه داشت:نه.خطاب رسید:به خاطر اینکه در عبادت و بندگی همانندت را نیافتم که نسبت به من در نفس خود به این اندازه با تواضع باشد.ای موسی ! تو بندهای هستی که در پیشگاه من به وقت نماز صورت بر خاک میگذاشتی (2).
به قول فروغی:
گر ز غلامیش نشانت دهند***سلطنت کون و مکانت دهند
بنده او شو که به یک التفات*** خواجگی هر دو جهانت دهند
سر به خط ساقی گلچهره نه*** تا زقضا خط امانت دهند
باده مستانه بنوش آشکار***تا خبر از راه نهانت دهند
تا نرسد جان تو بر لب کجا*** نوشی از آن کنج دهانت دهند
در قرآن مجید سورۀ لقمان میخوانیم:
[ یٰا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلاٰةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ اصْبِرْ عَلیٰ مٰا أَصٰابَکَ إِنَّ ذٰلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ ] 1:
پسرکم ! نماز را برپا دار و مردم را به کار پسندیده وادار و از کار زشت بازدار و بر آنچه [ از مشکلات و سختیها ] به تو میرسد شکیبایی کن،که اینها از اموری است که ملازمت بر آن از واجبات است.
علامۀ مجلسی رحمه الله،در توضیح آیات مربوط به حضرت داود روایاتی دربارۀ فضایل و محاسن و کثرت عبادت آن مرد الهی نقل میکند که به خاطر رعایت اختصار،خوانندگان عزیز را به آن بخش از کتاب ارجاع میدهم 2.
نماز در رأس تمام عبادات سلیمان بوده و آن رادمرد بزرگ الهی،در میان مردم به کثرت نماز شهرت داشت (1).
چگونه انبیا بزرگ الهی دارای کثرت نماز نباشند، درحالیکه نماز رابطۀ عاشقانه و عارفانه بین بندگان و خداست و کسی که موفق به نماز است،مشرف به برترین
1) 3) -بحار الأنوار:98/14-104،باب 8.
شرف شده و محبوب حضرت احدیت است.
در قرآن کریم سورۀ آل عمران میخوانیم:
[ هُنٰالِکَ دَعٰا زَکَرِیّٰا رَبَّهُ قٰالَ رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعٰاءِ* فَنٰادَتْهُ الْمَلاٰئِکَةُ وَ هُوَ قٰائِمٌ یُصَلِّی فِی الْمِحْرٰابِ أَنَّ اللّٰهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْییٰ مُصَدِّقاً بِکَلِمَةٍ مِنَ اللّٰهِ وَ سَیِّداً وَ حَصُوراً وَ نَبِیًّا مِنَ الصّٰالِحِینَ ] (1):
در آنجا بود که زکریا [ با دیدن کرامت و عظمت مریم ] پروردگار خود را خواند، گفت:پروردگارا ! مرا از سوی خود فرزندی پاک و پاکیزه عطا کن،یقیناً تو شنوای دعایی.*پس فرشتگان،او را در حالی که در محراب عبادت به نماز ایستاده بود،ندا دادند که:خدا تو را به یحیی بشارت میدهد،که تصدیق کنندۀ کلمهای از سوی خدا [ یعنی مسیح ] است و سرور و پیشوا،و [ از روی زهد و حیا ] نگاهدار خود از مُشتهیات نفسانی،و پیامبری از شایستگان است.
در کتاب الهی سورۀ مریم چنین میخوانیم:
[ قٰالَ إِنِّی عَبْدُ اللّٰهِ آتٰانِیَ الْکِتٰابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا* وَ جَعَلَنِی مُبٰارَکاً أَیْنَ مٰا کُنْتُ وَ أَوْصٰانِی بِالصَّلاٰةِ وَ الزَّکٰاةِ مٰا دُمْتُ حَیًّا* وَ بَرًّا بِوٰالِدَتِی وَ لَمْ یَجْعَلْنِی جَبّٰاراً شَقِیًّا* وَ السَّلاٰمُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا ] (2):
نوزاد [ از میان گهواره ] گفت:بیتردید من بنده خدایم،به من کتاب عطا کرده و مرا پیامبر قرار داده است.*و هر جا که باشم بسیار بابرکت و سودمندم قرار داده،و مرا تا زندهام به نماز و زکات سفارش کرده است.*و مرا نسبت به مادرم نیکوکار [ و خوشرفتار ] گردانیده و گردنکش و تیرهبختم قرار نداده است.*و سلام بر من روزی که زاده شدم،و روزی که میمیرم،و روزی که زنده برانگیخته میشوم.
قرآن کریم در سورۀ صافات میفرماید:
[ فَلَوْ لاٰ أَنَّهُ کٰانَ مِنَ الْمُسَبِّحِینَ* لَلَبِثَ فِی بَطْنِهِ إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ ] (1):
[ و در شکم ماهی به تسبیح خدا مشغول شد که ] اگر او از تسبیحکنندگان نبود، *بیتردید تا روزی که مردم برانگیخته میشوند در شکم ماهی میماند.
مرحوم طبرسی از قول قتاده مینویسد:
منظور از تسبیح و ستایش یونس نماز او بوده و همین حقیقت با عظمت،علت نجاتش از شکم ماهی شد (2).
از آیات ذکر شده به این نتیجه میرسیم که تمام پیامبران الهی در میان امم و ملل مبعوث به نماز بودند و خداوند مهربان از باب عشق به بندگان،هیچ جامعهای را جدای از این تکلیف نگذاشته؛زیرا نماز در رشد و کمال روحی انسان نقش مهمی را برعهده دارد و بدون اتصال و پیوند به این تکلیف با ارزش الهی،انسان مورد
عنایت و رضای حق قرار نخواهد گرفت.
نماز، جهانی از اسرار الهی است که میتوان با قدرت تقوا و خلوص به آن اسرار رسید.
نماز، دنیای با عظمتی است که دیدگاه آن تا اعماق جنات الهی و رضوان اکبر است.
نماز، شرف و فضیلت انسان و مایۀ حرکت او به سوی حضرت جانان است.
نماز، درهای رحمت و برکت الهی را به روی عباد باز میکند.نماز،یکی از مهمترین علل نجات عبد در قیامت است.
خدا را از طریق قرآن مجید بشناسید،اسما و صفات حضرت او را درک کنید و در نعمتهای مادی و معنوی که به شما عنایت فرموده اندیشه کنید و از این راه به کسب عشق و محبت به حضرت حق برآیید؛چون آتش عشق از باطن قلب شما زبانه کشید،این عشق را در نماز-که به فرمودۀ حضرت رضا علیه السلام ادای شکر منعم است (1)-آشکار خواهید دید و در این صورت نماز شما در پیشگاه معبود نمازی عالمانه و عارفانه و عاشقانه خواهد شد و این نماز پرارزشترین عمل در بارگاه حضرت اوست.
به قول عارف بسطام،مرحوم فروغی:
خوش آن که نگاهش به سراپای تو باشد***آیینه صفت محو تماشای تو باشد
صاحب نظر آنست که در صورت و معنی*** چشم از همه بر بندد و بینای تو باشد
1) 1) -علل الشرائع:260/1،باب 182.
این سحر که چشم همه را بسته به یک بار***سحریست که در نرگس شهلای تو باشد
آن نافه که بویش همه را خون به جگر کرد*** در چین سر زلف چلیپای تو باشد
چون طره بی تاب تو آرام نگیرد*** هر دل که سراسیمه سیمای تو باشد
قرآن مجید و کتب گرانقدر روایی،مؤمن را همراه با نشانهها و علائم و ویژگیهایی معرفی میکنند،نشانهها و علائمی که نشاندهندۀ طهارت جان و قداست نفس و حقیقت وجود مردم مؤمن است.
نماز، در میان این علائم و نشانهها،جایگاه مخصوصی دارد،به این معنی که از آیات و روایات استفاده میشود،نماز با تمام شرایط ظاهری و باطنیاش در رأس تمام فعالیتهای عملی مردم مؤمن است.
[ ذٰلِکَ الْکِتٰابُ لاٰ رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ* اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ ] (1):
در [ وحی بودن و حقّانیّت ] این کتابِ [ با عظمت ] هیچ شکی نیست؛ سراسرش برای پرهیزکارانْ هدایت است.*آنان که به غیب ایمان دارند و نماز را بر پا میدارند و از آنچه به آنان روزی دادهایم،انفاق میکنند.
در توضیح آیۀ «وَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ» در تفسیر«پرتوی از قرآن»میخوانیم:
1) 1) -بقره (2):2-3.
«قیام بدن،حالتی است که اعضا هر یک در وضع طبیعی خود قرار میگیرند و هر کدام وظیفهای که در به پا داشتن بدن دارند،انجام میدهند و اندام چنان که هست مینماید:
مراکز ادراک و سر،بالای بدن و بدن تکیه بر فقرات پشت و همه بر ستونهای پا ایستادهاند و اعصاب ادراک و تحریک به آسانی فرمان میگیرند و خبر میدهند؛ چشم و گوش و دست و پا به آسانی به هر سو متوجه میگردد،اراده بر اعصاب و اعصاب بر عضلات و عضلات بر بندها و ستونهای بدن غلبه و فرماندهی کامل دارد.
قیام بدن مرتبط به قیام فکر و تصویر است،تا مطلوبی درست تصویر نشود، برای انجام و رسیدن به آن شخص اراده نمینماید و بدن بر خلاف میل طبیعی راست و مستقیم نمیگردد.
آمادگی برای نماز آن گاه است که امر و ارادۀ پروردگار همت را برانگیزد و ذهن را - که توجه به حواس و شهوات خمیده یا خفتهاش داشته-به پا دارد؛در این وقت قوای نفسانی به وضع طبیعی قرار میگیرد و مانند اعضای بدن قیام مینماید.
در سازمان درونی جسم انسان،مرکز تفکر و ادراک بالا و محل بروز عواطف که قلب است پایین،معده و امعا که دیگ شهوت غذا است پایینتر و دستگاه تناسلی که انگیزندۀ شهوت جنسی است در زیر قرار گرفته است.
در سازمان درونی نفس که از این قوا ترکیب یافته باید چنین باشد.
اقامه-که معنای لغویش بپاخاستن،راست داشتن و تکمیل نمودن است-کمال آن در انسان برپاداشتن ظاهر و باطن بدن و قوای نفسانی است.
تکمیل این قیام در صورت اجتماع آن گاه است که افراد از هواهای اختلافانگیز و نظام طبقاتی«شیطانی»به سوی یگانگی برگردند و در یک صف قرار گیرند و به امام عادل عالم-که تقدم طبیعی دارد-اقتدا نمایند.
چون تحقق و کمال صلاة به اقامه است،قرآن در هر جا که نماز کامل را دستور داده،یا توصیف نموده است،آن را مقارن الفاظ«اقام،اقم،یقیمون و مقیم»آورده و برای نمازگزارانی که از حقیقت نماز غافلند«ویل»را وعده داده و«مصلین»را تنها آورده: [ فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ ] (1).
در سورۀ معارج که مصلین را از دیگر مردم بیثبات مستثنی کرده،دوام صلاة را متمم آن آورده:
[ إِنَّ الْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً* إِذٰا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً* وَ إِذٰا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً * إِلاَّ الْمُصَلِّینَ* اَلَّذِینَ هُمْ عَلیٰ صَلاٰتِهِمْ دٰائِمُونَ ] (2):
چون آسیبی به او رسد،بیتاب است،*و هنگامی که خیر و خوشی [ و مال و رفاهی ] به او رسد،بسیار بخیل و بازدارنده است،مگر نمازگزاران، آنان که همواره بر نمازشان مداوم و پایدارند.
در سورۀ بقره (3)فعل مضارع«یقیمون»کوشش پیوسته را میرساند تا هر چه بیشتر نماز را بپا دارند؛چون اقامۀ نماز،اقامه و مستقیم شدن انسان است،باید متدرجاً و پیوسته باشد تا در تمام عمر یک نماز کامل و مستقیم که شایستۀ مقام انسان است انجام شود؛چون این وظیفۀ نهایی درست و کامل انجام یافت و حقیقت انسانیت مستقیم گردید،مأموریتش در این جهان تمام شده،رخت
برمیبندد،«گویا برای همین به این عالم آمده که یک عمل کامل و شایسته انجام دهد».
آری،نماز را با شرایطی که دارد به جای آرید تا مستقیم شوید؛به نماز متوسل گردید تا شما را به اوج شخصیت رسانده و فحشا و منکرات را از آیینۀ حیات شما پاک کند.
نماز بخوانید تا از شیطان رها شده و از شیطنت نجات یابید و در نور آن،حقیقت و حقایق را ببینید.
نماز بخوانید تا دل از تعلّقات مادی برهد و جان به برق عشق جانان منور گردد و پیوند شما از آنچه غیر خداست،جدا شود.
نماز بخوانید،تا از مادیگری برهید و به دنیای با عظمت معنی راه پیدا کنید.
[ لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لٰکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلاٰئِکَةِ وَ الْکِتٰابِ وَ النَّبِیِّینَ وَ آتَی الْمٰالَ عَلیٰ حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ وَ السّٰائِلِینَ وَ فِی الرِّقٰابِ وَ أَقٰامَ الصَّلاٰةَ وَ آتَی الزَّکٰاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذٰا عٰاهَدُوا وَ الصّٰابِرِینَ فِی الْبَأْسٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ أُولٰئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ ] (1).
نیکی این نیست که روی خود را به سوی مشرق و مغرب کنید،بلکه نیکی [ واقعی و کامل،که شایسته است در همۀ امور شما ملاک و میزان قرار گیرد، منش و رفتار و حرکات ] کسانی است که به خدا و روز قیامت و فرشتگان و کتاب آسمانی و پیامبران ایمان آوردهاند،و مال و ثروتشان را با آنکه دوست
1) 1) -بقره (2):177.
دارند به خویشان و یتیمان و درماندگان و در راه ماندگان و سائلان و [ در راه آزادی ] بردگان میدهند،و نماز را [ با همۀ شرایطش ] بر پای میدارند، و زکات میپردازند،و چون پیمان بندند وفاداران به پیمان خویشند،و در تنگدستی و تهیدستی و رنج و بیماری و هنگام جنگ شکیبایند؛اینانند که [ در دینداری و پیروی از حق ] راست گفتند،و اینانند که پرهیزکارند.
آری،با ادعای تنهای از ایمان و عمل،هیچکس اهل خیر و سعادت نمیشود، آنچه موجب فلاح و رستگاری است،باطن پاک و عمل خالص است.
مشکلات امروز انسان و فردای او جز در پرتو اعتقاد صحیح و عمل شایسته قابل حل نیست.
تمام ارزش آدمی به ایمان و عمل اوست؛انسان جدای از ایمان و عمل، قطعهای از گوشت و استخوان متحرک است که جز رحمت و مزاحمت برای دیگران حاصلی ندارد.
در آثار الهی و معارف اسلامی آمده که:
انسان از جمله موجودات برتر این صحنۀ با عظمت حیات و صفحۀ شگفتآور هستی است،ولی باید بدانید که این برتری و فضیلت به صورت مایه و قوه و استمداد در وجود هر انسانی است؛که باید انسان این قوه را به فعلیت برساند و چون در فعلیت رساندن این قوه جاهل است،خداوند بزرگ انبیا و امامان علیهم السلام و کتب آسمانی را برای هدایت او فرستاده است.
آیۀ مورد بحث یکی از نقشههای جامع الهی برای به فعلیت آوردن مایۀ ارزش است.
به عقیدۀ بیداران و آگاهان و آنان که عمر عزیز خویش را صرف قرآن مجید کردهاند،این آیۀ کاملترین نسخه از میان دستورهای قرآن برای حرکت انسان به سوی خیر و سعادت و رشد و کمال است.
کسانی که علماً و عملاً از قرآن و دستورهای حضرت حق دورند،بالاجبار به تمام شهوات و غرایز و امیال میدان داده و صحنه حیات را تبدیل به چراگاه شکم و تمتع شهوت کردهاند،اینان برعکس تمام حقایق در حرکتند و از تمام جوانب وجودشان فساد و شر میبارد ! !
اینان عقل و فطرت و وجدان و انصاف را در آتش شهوات سوزانده و از خویشتن،جز مشتی استخوان و گوشت و رگ و پی متحرک باقی نگذاشتهاند؛ حرکت آنان حرکتی بیارزش و خوی و خلق آنان از خوی و خلق حیوانات پستتر و رذلتر است.
ولی مردمی که علماً و عملاً با نسخههای درمان بخش الهی سر و کار دارند، مردمی وزین،آبرومند،با تربیت،با شخصیت و مؤدّب هستند.
ایشان در تمام شؤون حیات بر بال ملائکه در حرکتند و خواستههای آنان در تمام جوانب هماهنگ با خواستههای خداست.
خداوند مهربان در ملکوت هستی و نزد ملائکه به وجود چنین بندگانی مباهات میکند.
اینان مجمع فضایل و منبع برکات و میدان خیرات و سرچشمۀ نیکیها و نیکوکاریها هستند.
اینان حلّال مشکلات مردم و تأمینکنندۀ نیاز نیازمندان و چراغ پر فروغ خانۀ یتیمان و دستگیر مستمندان و آبروی صاحبان آبرویند.
اینان از برکت ایمان به خدا و روز جزا و ملائکه و کتب الهی و انبیا و انفاق مال در
راه خدا به محتاجان و برپا داشتن نماز و ادای زکات و آراسته بودن به اخلاق حسنه،دارای ارزشی هستند که جز خدا احدی بر آن ارزش آگاهی ندارد.
فردای قیامت و حتی در عالم برزخ بهشت برین از اینان و جهنم آتشین از آنان است.
پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله در روایت مهمی دربارۀ این دو طایفه میفرماید:
اذٰا وُضِعَ الْعَبْدُ فی قَبْرِهِ وَ انْصَرَفَ اصْحٰابُهُ حَتّٰی لَیَسْمَعَ خَفْق نِعٰالِهِمْ اتٰاهُ مَلَکٰانِ یُحٰاسِبٰانِهِ،فَاِنْ کٰانَ مُؤمِنا ارَیٰاهُ مَکٰانَهُ مِنَ الْجَنَّةِ وَ انْ کٰان کٰافِراً ضَرَبٰاهُ بِمِطْرَقَةٍ مِنْ حَدیدٍ بَیْنَ اذُنَیْهِ فَیَصیحُ صَیْحَةً یَسْمَعُهٰا مَنْ یَلیهِ الّا الثَّقَلَیْنِ (1):
زمانی که عبد را در قبرش بگذارند و کسانش او را رها کرده و برگردند،میت صدای کفش آنان را در بازگشتشان میشنود؛در این وقت دو ملک حق برای رسیدگی به حساب او سر میرسند،اگر او بندۀ مؤمن خدا باشد،مکانش را در بهشت به او نشان میدهند و اگر بندهای باشد که نسبت به نعمتهای الهی ناسپاسی کرده و راه کفر پیش گرفته با پتکی از آهن جهنم بین دو گوشش میزنند که هر چه جز جن و انس است،صدای وحشتآور و دهشتزای آن را میشنوند ! !
با توجه به مسائل عالی الهی واجب است انسان خود را بشناسد و به موقعیت و موقف و وظیفۀ هر یک از قوای درون و برون آشنا شده و هر یک را بر اساس خواستههای الهی بکار گیرد تا درخت وجودش هم چون شجرۀ طیبه برای ابد، مثمر ثمر گردد.
1) 1) -دین و تمدن:66/1.
عرفا میگویند:
بدان که،عقل است که آدم است و روح است که حوا است و طبیعت است که ابلیس است و شهوت است که طاوس و غضب است که مار است.
و اجتماع و ترکیب آن جمله،آمدن است به دنیا و افتراق آن جمله رفتن است از دنیا،یعنی اجتماع این جمله آمدن است از عالم غیب به عالم شهادت و از عالم عقل به عالم حس غیب،افتراق این جمله رفتن است از عالم شهادت به عالم غیب و از عالم حس به عالم عقل.
ای درویش ! در ملکوت،مَلَک و شیطان هست؛در ملکوت عقل و مَلَک است و در طبیعت شیطان.
چون عقل و طبیعت هر دو مصور شدند،از هر دو صورت آدم در ملک ظاهر شد،پس آدم مرکب آمد از ملک و شیطان،یعنی از عقل و طبیعت؛پس در هر که عقل غالب آمد،ملکی است بلکه بهتر از ملائکه است،اگر چه صورت انسان دارد و در هر که طبیعت غالب آمد،شیطانی است یا حیوان،بلکه از حیوان بدتر...
این بود مراتب ملک و ملکوت و این بود بیان کتاب اللّه و کلام اللّه،کتاب اللّه به صورت کلمه است و کلام اللّه به مثابۀ معنی کلمه و تمامی کلمه به صورت معنی باشد.پس مجموع هر دو یک کلمه است،اسامی بسیار دارد؛زیرا که جمله اسامی وی است،اما اسم او یکی است که آن را اسم اعظم و اسم اعلی میگویند و آن اسم رب است؛پس اگر این کلمه موجودات را به درخت تشبیه کنی،میوۀ این درخت موجودات،آدمی دانا است و آدمی دانا را هم کلمه گویند؛زیرا که هر چه درخت دارد،میوۀ درخت هم دارد،پس آدمی دانا میوه درخت موجودات باشد.
و اگر این کلمۀ موجودات را به انسان تشبیه میکنی،دل این انسان موجودات هم،آدمی دانا است،پس آدمی دانا دل موجودات باشد.
بعضی گفتهاند که انسان کامل هم کتاب اللّه هم کلام اللّه است؛زیرا که انسان کامل مجموع هر دو عالم است و بعضی گفتهاند که انسان کامل کتاب اللّه است و سخن انسان کامل،کلام اللّه است.
شما خود انصاف دهید که برای رسیدن به نقطۀ با عظمت کمال،آیا راهی به جز پاکی از آلودگیها و آراسته شدن به حسنات وجود دارد ؟
به قول پیر روشن ضمیر،مرحوم الهی قمشهای:
ز دو بینی چو بگذشتی به چشم دل خدا بینی***در آن وجه اللّه باقی فنا عین بقا بینی
برون آی از حجاب تن قدم در کشور جان زن*** که هر جا بنگری سری زاسرار خدا بینی
ز اوهام طبیعت دور شو تا دل صفا یابد*** صفای دل طلب تا حسن یار دلربا بینی
[ إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاةَ وَ هُمْ رٰاکِعُونَ ] (1).
سرپرست و دوست شما فقط خدا و رسول اوست و مؤمنانی [ مانند علی بن ابیطالباند ] که همواره نماز را برپا میدارند و در حالی که در رکوعند [ به تهیدستان ] زکات میدهند.
به نظر مفسرین عامه و خاصه،این آیه در شأن امیر مؤمنان،قلب عارفان،
1) 1) -مائده (5):55.
حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام نازل شده است،خداوند بزرگ به پا داشتن نماز را از ویژگیهای آن حضرت شمرده و آن را به عنوان علامت و نشانۀ آن محور ایمان قرار داده است (1)در متن آیۀ شریفه میخوانیم:
همانا همه کارۀ شما تنها خدا و رسول و آن گرویدگانی هستند که نماز را بپا داشته و در حال رکوع ادای زکات میکنند !
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَاناً وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ*رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذٰلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ ] (2).
مؤمنان،فقط کسانی هستند که چون یاد خدا شود،دلهایشان ترسان میشود، و هنگامی که آیات او بر آنان خوانده شود بر ایمانشان میافزاید،و بر پروردگارشان توکل میکنند.*هم آنان که نماز را برپا میدارند و ازآنچه به آنان روزی دادهایم،انفاق میکنند.
[ وَ الَّذِینَ یُمَسِّکُونَ بِالْکِتٰابِ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ إِنّٰا لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِینَ ] (3).
و آنان که به کتاب [ آسمانی ] چنگ میزنند [ و عملاً به آیاتش پای بندند ]
و نماز را بر پا داشتهاند [ دارای پاداشند ] یقیناً ما پاداش اصلاح گران را ضایع نمیکنیم.
در این آیه دو موضوع ریشهدار و یک نتیجه مورد بحث است:تمسّک به کتاب و اقامۀ نماز.
و امّا نتیجۀ مصلح شدن انسان به خاطر اتصال به آن دو موضوع،تمسّک به کتاب خدا که نقشۀ جامع الهی برای هدایت انسان به سوی هر خیر و کمالی است.قرآنی که درمان دردها،علاج امراض،حلال مشکلات،رافع نیازها و راهبر انسان به سوی خداست.
و این الصاق و اتصال،حاصل نمیشود مگر با رعایت سه برنامه:
1-قرائت قرآن
2-فهم قرآن
3-عمل به قرآن
چون کسی به قرائت و خواندن قرآن مجید برخیزد و برای فهم این کتاب مجاهده کند و در عمل به آیات آن بکوشد و بر این راه ثابت قدم باشد،مصداق واقعی متمسّک به کتاب است.
در شرح حدیث چهاردهم کتاب«مصباح الشریعة»-به خواست حضرت الهی - توضیح بسیار مفصل و قابل توجهی در این باب خواهد آمد.
آری،از خصوصیات مهم مؤمن،تمسّک به کتاب و اقامۀ نماز است،چون عبد در مسیر قرآن و نماز قرار گرفت،مصلح خواهد شد،به این معنی که در مرتبۀ اول در اصلاح خویش و سپس اصلاح زن و فرزند،آن گاه اصلاح جامعه برخواهد آمد
و اجر چنین مصلحی-که اصلاحگری او از قرآن و نماز سرچشمه گرفته-ضایع نخواهد شد.
این چنین انسان،در پیشگاه خداوند مهربان از اعتبار و قیمت خاصی برخوردار است و انسانی است که به توفیق حضرت دوست،خیر دنیا و آخرتش تأمین است.
تمسّک به کتاب،نتیجۀ عشق به قرآن و عشق به قرآن نتیجۀ معرفت انسان به کتاب خداست.
معرفت،مولد همت و عشق است و عشق و همت،مولد حرکت و عمل است؛ پیروز و بهروز،انسانی است که در این عشق استوار و ثابت قدم است.
هر دل که در او بلای عشق است***آن جایگه خدای عشق است
هر ناله که بر دلی نشیند از نای*** روان فزای عشق است
خوشتر زصفای صبحگاهی*** شامی که در او صفای عشق است
تا هست جهان و ملک هستی*** در گوش فلک صدای عشق است
باقی است همیشه عشق و عاشق*** زیرا که بقا بقای عشق است
تا بوده و هست ملک هستی*** در زیر پر همای عشق است
[ إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ آتَوُا الزَّکٰاةَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ ] (1).
مسلماً کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند،و نماز را به پا داشتند،و زکات پرداختند،برای آنان نزد پروردگارشان پاداشی شایسته و مناسب است،و نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین میشوند.
[ فَإِنْ تٰابُوا وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ آتَوُا الزَّکٰاةَ فَإِخْوٰانُکُمْ فِی الدِّینِ وَ نُفَصِّلُ
1) 1) -بقره (2):277.
اَلْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ ] (1).
پس اگر [ از پیمان شکنی،قطع رحم،کفر و شرک ] توبه کنند و نماز را بر پا دارند و زکات بپردازند،برادران دینی شمایند و ما آیات خود را برای گروهی که [ واقعیات را ] میدانند،به صورتهای گوناگون بیان میکنیم.
[ إِنَّمٰا یَعْمُرُ مَسٰاجِدَ اللّٰهِ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ أَقٰامَ الصَّلاٰةَ وَ آتَی الزَّکٰاةَ وَ لَمْ یَخْشَ إِلاَّ اللّٰهَ فَعَسیٰ أُولٰئِکَ أَنْ یَکُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِینَ ] (2).
آباد کردن مساجد خدا فقط در صلاحیت کسانی است که به خدا و روز قیامت ایمان آورده و نماز را بر پا داشته و زکات پرداخته و جز از خدا نترسیدهاند؛ پس امید است که اینان از راه یافتگان باشند.
آیاتی که ذکر شد، نمونههایی از آیات کتاب خداست که نماز را به عنوان یکی از خصوصیات بارز مردم مؤمن معرفی کرده است؛قسمت دیگری از آیات کتاب خدا که همین هدف را دنبال کرده،برابر با نام سورهها و شمارۀ آیات بدین قرار است:
انعام،92؛توبه،71؛رعد،42؛ابراهیم،31؛حج،35-41؛مؤمنون،2؛ نور،37؛نمل،3؛لقمان،4؛فاطر،18-19؛شوری،38؛بینه،5؛معارج، 23؛روی هم رفته در حدود بیست و پنج آیه در سورههای مختلف قرآن،نماز را از نشانههای مردم با ایمان و انسانهای شایسته قرار داده و بر مبنای این آیات،اگر مرد و زنی از حوزه با عظمت نماز بیبهره باشند،باید گفت که از مدار ایمان واقعی خارج و از مراتب عالی الهی و انسانی دورند و اینان همان مردمی هستند که خداوند در قرآن مجید به خاطر عدم ایمان و ضعف عمل از آنان تحت عناوین انعام،شر دواب،فاسق و اصحاب نار یاد کرده است ! !
پس از قرآن مجید،وقتی به مسئله نماز در احادیث اسلامی مراجعه میکنیم، میبینیم که انبیای الهی و امامان معصوم علیهم السلام بیش از همۀ احکام به مسئلۀ نماز پافشاری دارند.
نماز، جامع بسیاری از عبادات و حقایق است و نمازگزار،در حقیقت،در اتصال با عنایات و الطاف حضرت حق است.
در کلمات ارباب معرفت و صاحبان دل و سالکان راه و عارفان عاشق و بیداران وارسته آمده:
نماز، پوششی برای انسان است که تمام زیورها و زینتهای معنوی و ملکوتی با آن است و انسان چون نماز را با تمام شرایطش به جای آورد،در آیینۀ غیب عالم، به زیباترین چهرۀ ممکن در شخصیت و آدمیت تجلی میکند.
در سخنان کاملان صادق و شناگران دریای عشق و آوارگان کوی محبوب آمده:
ایمان خرقۀ ستاری است،اصل ایمان عنایت حق است،حقیقت ایمان ترک ما سوی اللّه است،سرّ ایمان کلمۀ شهادت است،جان ایمان قرآن است،تاج ایمان طاعت است،تخم ایمان علم است،برگ ایمان تقواست،پوست ایمان شرم است،بیخ ایمان خوف است،تنۀ ایمان توبه است،میوۀ ایمان معرفت و صدق است،کمال ایمان تسلیم است،مسکن ایمان قول مؤمن است،پاکی خرقۀ حیات است،جان خرقۀ ثناست،فریضه خرقۀ صحت است،غسل خرقۀ ترک و تجرید است،این همه در نماز قابل تحقق است،در حقیقت نماز آیینۀ تمام این حقایق و میدانی برای این وقایع عالی الهیه است.
کسی این جام معنی میکند نوش***که کردست او سر خود را فراموش
به گرد پرده اسرار کم گرد ***که نبَْوَد مرد این اسرار هر مرد
اگر خواهی که این در بازیابی***به عجز اقرار کن تا بازیابی
خداوندا امیدم را روا کن ***دلم را از کرم حاجت روا کن
منور دار جانم را به نوری ***دلم را زنده گردان از حضوری
مرا از من نجاتی ده به توفیق ***ز نور خود براتی ده به تحقیق
دلم را محرم اسرار گردان*** ز خواب غفلتم بیدار گردان (1)
اهمیّت نماز در اسلام به حدی است که در روایات و احادیث آمده:
فرزندان خود را چند سال قبل از تکلیف با این فریضۀ پر ارزش الهی آشنا کنید و آنان را با تشویق و ترغیب،در اتصال با این دریای خروشان رحمت حق قرار دهید.
عَنْ مُعَاوِیَةِ بْنِ وَهَبٍ قٰالَ سَأَلْتُ أبٰا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام فی کَمْ یُؤْخَذُ الصَّبِیُّ بِالصَّلٰاةِ ؟ فَقَالَ فِیمَا بَیْنَ سَبْعِ سِنینَ وَ سِتِّ سِنینَ (2):
معاویة بن وهب میگوید:از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم که کودک را باید چه وقت در ارتباط با نماز قرار داد ؟ حضرت فرمودند:بین شش تا هفت سالگی ! !
عَنْ عَلِیّ بْنِ جَعْفَرٍ،عَنْ اخیهِ مُوسیٰ علیه السلام قٰالَ:سَاَلْتُهُ عَنِ الْغُلٰامِ مَتیٰ یَجِبُ علیْهِ الصَّوْمُ وَ الصَّلٰاةُ ؟ قٰالَ:اِذٰا رٰاهَقَ الْحُلُمَ وَ عَرِفَ الصَّلٰاةَ وَ الصَّوْمَ (3):
علی بن جعفر از برادر بزرگوارش حضرت موسی بن جعفر علیه السلام پرسید:چه زمانی نماز و روزه به پسر بچه واجب میشود ؟ حضرت فرمود:چون به مرز تکلیف برسد و نماز و روزه را بشناسد.
عَنْ ابی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام،عَنْ ابیهِ قٰالَ:اِنّٰا نَاْمُرُ صِبْیٰانَنٰا بِالصَّلٰاةِ اذٰا کٰانُوا بَنی خَمْسَ سِنینَ،فَمُرُوا صِبْیٰانَکُمْ بِالصَّلٰاةِ اذٰا کٰانُوا بَنی سَبْعَ سِنینَ (1):
امام صادق علیه السلام از پدرش حضرت باقر علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمود:
ما فرزندان خود را در پنج سالگی امر به نماز میکنیم،پس شما در سنین هفت سالگی،آنان را نسبت به نماز تمرین بدهید.
به روایت زیر دقت کنید که روایت بسیار مهمی است:
عَنِ الْحَسَنِ بْنِ قٰارُونَ انَّهُ قٰالَ:سَاَلْتُ الرِّضٰا علیه السلام اوْ سُئِلَ وَ انَا اسْمَعُ عَنِ الرَّجُلِ یَجْبُرُ وَلَدَهُ وَ هُوَ لٰا یُصَلّیِ الْیَوْمَ وَ الْیَوْمَیْنِ فَقٰالَ:وَ کَمْ أَتَی عَلَی الْغُلٰامِ ؟ فَقُلْتُ ثَمٰانِیَ سِنینَ فَقٰالَ:سُبْحٰانَ اللّهِ یَتْرُکُ الصَّلٰاةَ قٰالَ:قُلْتُ یُصیبُهُ الْوَجَعُ قٰالَ:
یُصَلّی عَلیٰ نَحْوِ مٰا یَقْدِرُ (2):
حسن بن قارون میگوید:من از حضرت رضا علیه السلام پرسیدم،یا یک نفر پرسید و من گوش میدادم که مردی فرزندش را به نماز وامیدارد ولی یک یا دو روز نماز نمیخواند،حضرت فرمود:بر آن پسر بچه چند سال گذشته ؟ گفتم:
هشت سال.حضرت تعجب کرد و فرمود:هشت سال و ترک نماز ؟ عرضه
داشتم:برای او سخت و رنجآور است.فرمود:به اندازه تاب و توانش نماز بخواند.
عَنْ عَلِیٍّ فی حَدیثِ الْاَرْبَعَ مِاَةَ قٰالَ:عَلِّمُوا صِبْیٰانَکُمُ الصَّلٰاةَ وَ خُذُوهُمْ بِهٰا اذٰا بَلَغُوا ثَمٰانِیَ سِنینَ (1):
در حدیث چهار صدگانه از علی علیه السلام آمده:نماز را به فرزندان خود تعلیم دهید و چون به هشت سالگی برسند،آنان را وادار به خواندن این فریضه الهی نمایید.
جهان با عظمت هستی را تا آنجا که چشم شما قدرت دارد،بنگرید و از آنجا به بعد که قدرت تماشا ندارید،با سلاح با عظمت علم هیئت و نجوم ملاحظه کنید، آن گاه تا آنجا که میسر است بنای شگفتانگیز موجودات را که از چند عنصر و چگونه تشکیل شده دقت کنید؛به این نتیجه میرسید که شناخت طول و عرض و حجم جهان هستی،تا پایان عالم برای احدی،هر چند از قویترین عقل و پرقدرتترین وسایل علمی بهرهمند باشد،میسر نیست و نیز همۀ انسانها از پی بردن به حقیقت یک عنصر از عناصری که در ساختمان یک موجود،مانند سلول یا اتم یا ریزترین جزء عالم به کار رفته،با تمام وجود عاجزند.
قرآن مجید در بسیاری از آیات،آسمانهای هفتگانه را نام میبرد که بر اساس آیات و روایات و تحقیقات علمی،دانشمندان بزرگ در طول هزاران سال،آنچه دربارۀ هیئت و نجوم گفته شده مربوط به آسمان اول است که قرآن مجید از آن تعبیر به آسمان دنیا کرده است.
1) 1) -الخصال:626/3،حدیث 10؛وسائل الشیعة:20/4،باب 3،حدیث 4404.
این آسمان که قسمتی از آن با چشم عادی قابل رؤیت است،بشر را از درک ستارگان،سحابیها و کهکشانهایش با این همه پیشرفت دانش و وسایل علمی به تمام معنی عاجز و ناتوان کرده است ! !
شاید تاکنون صدها هزار کتاب دربارۀ مسائل آسمان دنیا نوشته شده باشد و هزاران نوع وسایل علمی جهت تماشای مناظر دلفریب این صفحۀ پهناور اختراع شده باشد،ولی انسان با همۀ کوشش و جهاد علمیاش،خود را از درک طول و عرض و حجم همین آسمان اول ناتوان و ضعیف معرفی کرده است.
اگر به اظهارات دانشمندان شرق و غرب دربارۀ عجز علم از درک واقعیتها مراجعه کنید،دچار شگفتی و تعجب میشوید و در ضمن به انصاف اهل انصاف و تواضع متواضعین پی میبرید.
در اینجا لازم است به گوشهای از اظهارات دانشمندان علم نجوم دربارۀ وضع گوشهای بسیار کوچک و محدود نسبت به آسمان اول توجه کنید.
متجاوز از دو هزار و چهار صد سال قبل،دموکریت فیلسوف بزرگ یونانی اظهار داشت که:
شاید کهکشان از اجتماع میلیونها سیاره تشکیل شده باشد.
گفتۀ او پس از دو هزار سال به وسیلۀ گالیله با کشف و اختراع دوربین نجومی تأیید شد.
او وقتی در ژنو،دوربین خود را ساخت به این مسئله رسید که کهکشان عبارت از تودهای از ستارگان است.
و امروز دانشمندان بزرگ این علم میگویند:
کهکشان،تودهای از ستارگان است که تعداد آن حدوداً نزدیک به دو میلیارد ستاره است ! !
فاصله هر ستاره تا ستاره دیگر چهار سال نوری است و عرض این کهکشان نزدیک به دویست هزار سال نوری تخمین زده شده و دارای سی هزار منظومه شمسی است که منظومه ما یکی از آنهاست.
این کهکشان دارای یک حرکت دورانی است که در مدت سیصد میلیون سال انجام میگیرد و این همه وضع کلی یک کهکشان است.
تاکنون در همین گوشه از عالم توانستهاند نزدیک به صد میلیون کهکشان پیدا کنند که فاصلۀ هر یک با دیگری دو میلیون سال نوری است ! !
نزدیکترین کهکشان به کرۀ زمین المرءة المسلسله است که فاصله آن تا زمین هشتصد هزار سال نوری است و با چشم غیر مسلح به شکل ستاره کم نوری دیده میشود.
بعضی از کهکشانها تا زمین هزار میلیون و بعضی نهصد و برخی هشتصد و بعضی هفتصد و تعدادی ششصد میلیون سال نوری فاصله دارند.
اسحاق نیوتن که خود یکی از بزرگترین متخصصان علم هیئت و ریاضی است، میگوید:
جهان آفرینش چون اقیانوسی است که ما در طی اکتشافاتی که داشتهایم، همانند طفلی هستیم که در کنار آن سنگی به این طرف و آن طرف انداختهایم ! !
انیشتن میگوید:
اکنون که پیر شدهام،خیال میکنم هر چه را آموختهام،ولی میدانم که کیفیت ذرۀ بیمقدار را نمیدانم،ولی در جوانی تصور میکردم همه چیز میدانم.
و نیز میگوید:
بشر در علم اگر چه خیلی پیش رفته،ولی در دوران کودکی علم و ابتدای دالان خانۀ بزرگ است.
لدژ از فلاسفۀ بزرگ است،میگوید:
آنچه را میدانم در مقابل دانستنیها خیلی ناچیز است،من این را با تمام اعتقاد میگویم،گرچه بعضی اعتقاد ندارند.
ابن سینا میگوید:
طول و عرض و حجم اشیا را میتوان حساب کرد،ولی به حقیقت اشیا نمیتوان پی برد.
در هر صورت زمین و تمام موجوداتش،آسمانهای هفتگانه و تمام عناصر و اشیائش،عالم ملکوت و ملائکه و جن با تمام شؤونش ذرهای بسیار اندک و کوچک و ناچیز،در برابر عظمت بینهایت در بینهایت خالق هستی است و در حقیقت این کجا و آن کجا ؟
دستور حضرت حق و صد و بیست و چهار هزار پیامبر و دوازده امام و اولیای مقرب الهی است که انسان به وسیلۀ نماز در برابر عظمت حضرت رب الارباب به تواضع و خضوع قیام کند؛کسی که این حکم با عظمت را سبک بشمارد،انسان بسیار سبک و بیقدری است،انسان پست و زبونی است،موجود پلید و کثیفی است؛کسی که با این ناچیزی و کوچکیاش،حاضر نباشد در برابر بزرگی حضرت اللّه،با این همه لطف و محبت و احسانی که نسبت به او مبذول داشته،سر تواضع فرود آورد،البته کثیف و پست و از هر موجودی بدبختتر و زبونتر است.
سبک شمردن بزرگترین و عرفانیترین حکم الهی،دلیل بر جهل و ذلّت و شقاوت و کوردلی است.
اهل معرفت و عاشقان حضرت حق و اولیای کامل و دلباختگان به مقصود
واقعی عالم با چشمی غیر از همه چشمها به نماز مینگریستند.
آنان با نماز رفتاری عاشقانه و ربطی عارفانه و پیوندی آگاهانه داشتند؛نماز چشم و چراغ آنان و روشنی قلب و دل آن سرباختگان کوی محبوب بود؛آنان بدون نماز زندگی نمیکردند و بینماز زنده نبودند و منهای نماز حرکت نداشتند.
جهان را بینماز نمیخواستند و برای ره بردن به عالم ملکوت راهی جز نماز نمیدانستند و محصول و میوۀ هستی را در نماز میدیدند.
در برابر نماز از خود بیخود میشدند و به هنگام ورود به نماز سر و جان نمیشناختند و تنها مستی و وجد و شور و سماع آنان از نماز بود.
آنان با نماز جان و دل میآراستند و نفس خود با نماز از رذایل پاک میکردند و وقت نماز از خود بیخود میشدند و در مقدمۀ نماز به مستی کامل فرو میرفته و با زبان حال به محضر حضرت جانان عرضه میداشتند:
ما را سفری فتاد بی ما***آنجا دل ما گشاد بی ما
آن مه که ز ما نهان همی شد***رخ بر رخ ما نهاد بی ما
ماییم همیشه مست بی می*** ماییم همیشه شاد بی ما
درها همه بسته بود بر ما ***بگشود چو راه داد بی ما
«1» ماییم ز نیک و بد رهیده ***از طاعت و از فساد بی
بیایید آن طور که قرآن مجید فرموده به نماز بنگریم،یعنی نماز را در رأس تمام احکام حضرت دوست ببینیم.
دوست به ما اجازه داده تا به وسیلۀ نماز به محضر مبارک او و پیشگاه قدس و کوی پاکش مهمان شویم و گرنه ما که بینهایت در بینهایت کوچکیم کجا و پیشگاه آن جناب که بینهایت در بینهایت عظیم است کجا ؟ !
اینکه حضرت ذو الجلال از ما انسانها نماز خواسته،دلیل بر کمال عشق
و محبت او نسبت به ماست.
اگر عشق خالق به مخلوق نبود،مسئلهای به نام نماز مطرح نمیشد؛نماز، فریادی عاشقانه و راهی عارفانه به سوی جناب اوست؛اگر نماز را آن چنان که هست و به آن نحوی که دستور دادهاند به جای آری،آنچه حجاب بین قلب و روح تو و حضرت محبوب است برداشته شود و به مشاهده عظمت او نایل گردی.
در حرمت سبک شمردن نماز و سستی نسبت به این امر با عظمت الهی، روایاتی در کتب روایی ما آمده که دانستن بخشی از آن بر همگان لازم است:
عَنْ زُرٰارَةٍ عَنْ ابی جَعْفَرٍ علیه السلام قٰالَ:لٰا تَتَهاوَنْ بِصَلٰاتِکَ فَاِنَّ النَّبیَّ صلی الله علیه و آله قٰالَ عِنْدَ مَوْتِهِ:
لَیْسَ مِنّی مَنِ اسْتَخَفَّ بِصَلٰاتِهِ،لَیْسَ مِنّی مَنْ شَرِبَ مُسْکِراً لٰا یَرِدُ عَلَیَّ الْحَوْضِ لٰا وَ اللّهِ (1):
زراره از امام باقر علیه السلام نقل میکند که حضرت فرمود:نسبت به نمازت سستی مکن،پیامبر به هنگام مرگش فرمود:
کسی که نماز را سبک انگارد از من نیست،کسی که مستکننده بنوشد بر من وارد نخواهد شد.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
و اللّه قسم،پنجاه سال بر کسی میگذرد و خداوند یک نماز از او قبول نمیکند و چه برنامهای برای انسان سختتر از این است ؟
1) 1) -الکافی:269/3،باب من حافظ علی صلاته أو ضیّعها،حدیث 7؛وسائل الشیعة:23/4،باب 6،حدیث 4413.
به خدا قسم از همسایگان و یارانتان میشناسید کسی را که اگر برای بعضی از شما نماز بخواند از او قبول نخواهید کرد،چون نماز را سبک انگاشته،خداوند جز عمل نیکو قبول نمیکند،چگونه کسی که یک عمل الهی را سبک گرفته از او قبول کنند (1)؟
حضرت موسی بن جعفر علیه السلام فرمود:
لَمّٰا حَضَرَتْ ابی الْوَفٰاةُ قٰالَ لی:یٰا بُنَیَّ انَّهُ لٰا یَنٰالُ شَفٰاعَتَنٰا مَنِ اسْتَخَفَّ بِالصَّلٰاةِ (2):
پدرم حضرت صادق علیه السلام به وقت مرگ فرمود:پسرم،کسی که نماز را سبک بشمارد،به حقیقت که به شفاعت ما نمیرسد.
قٰالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:لِکُلِّ شَیءٍ وَجْهٌ وَ وَجْهُ دینِکُمُ الصَّلٰاةُ فَلٰا یَشینَنَّ احَدُکُمْ وَجْهَ دینِهِ وَ لِکُلِّ شَیءٍ انْفٌ وَ انْفُ الصَّلٰاةِ التَّکْبیرُ (3):
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:برای هر چیزی صورتی است (که نمایانگر هویت و زیبایی و حیثیت آن چیز است) و صورت دین شما نماز است،کسی از شما صورت دین را خوار و سبک نشمارد،برای هر چیزی مقدمهای است و مقدمه نماز تکبیر است.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
برای نماز از میان ملائکه موکلی است که کاری غیر آن ندارد،چون مکلف از نماز فراغت پیدا کند،آن را به طرف خدا میبرد،اگر قابل قبول باشد قبول میشود و اگر از طرف حق قبول نشود،خطاب میرسد:این نماز را به بندهام بازگردان.
ملک نماز را باز گردانده و به صورت صاحبش میزند و میگوید:وای بر تو که همیشه عملی داری که باعث سرشکستگی من است (1).
و نیز از ابو بصیر نقل شده:
بر ام حمیده وارد شدم،تا او را در عزای امام صادق علیه السلام تسلیت بگویم.او گریه کرد و من نیز گریستم.سپس گفت:ای ابو محمد ! اگر حضرت صادق علیه السلام را به وقت مرگ میدیدی تعجب میکردی ! دو چشمش را باز کرد و فرمود:همۀ کسانی که با من آشنایی دارند دور من جمع کنید،کسی نماند مگر این که به محضر آن جناب آمد،آن گاه به همه نظر کرد و فرمود:شفاعت ما شامل کسانی که نماز را سبک بشمارند،نمیشود (2)!
عَنْ ابی جَعْفَرٍ علیه السلام قٰالَ:اَلصَّلٰاةُ عَمُودُ الدّینِ مَثَلُهٰا کَمَثَلِ عَمُودِ الْفُسْطٰاطِ اذٰا ثَبَتَ الْعَمُودُ ثَبَتَ الْاَوْتٰادُ وَ الْاَطْنٰابُ وَ اذٰا مٰالَ الْعَمُودُ وَ انْکَسَرَ لَمْ یَثْبُتْ وَتِدٌ وَ لا طُنُبٌ (3):
امام باقر علیه السلام فرمود:نماز ستون دین است و برنامه آن برای دین همانند ستون خیمه است،وقتی ستون ثابت و پا برجا باشد،میخها و طنابها پابرجاست، ولی وقتی ستون از ثبوت بیفتد و بشکند،میخ و طنابی پا برجا نمیماند.
مسئلۀ وجوب نماز و حفظ این ودیعۀ الهی در زندگی به درجهای از اهمیت و ارزش است که در دستورهای عالی دینی ضایع گذاشتن آن از محرمات شمرده شده و بر حفظ آن از نظر کمیت و کیفیت سفارش زیاد شده است.
امام خمینی رحمه الله در«اسرار الصلاة»خود میفرماید:
اکتفا نمودن به صورت نماز و قشر آن و محروم ماندن از برکات و کمالات باطنیۀ آن-موجب سعادات ابدیه،بلکه باعث جوار ربّ العزة و مرقاة عروج به وصال محبوب مطلق که غایت آمال اولیا و منتهای آرزوی اصحاب معرفت و ارباب قلوب بلکه قرة العین سید رسل صلی الله علیه و آله و سلم است-از اعلی مراتب خسران و زیانکاری است که پس از خروج از این نشئه و ورود در محاسبۀ الهیه موجب حسرتهایی است که عقل ما از ادراک آن عاجز است.
ما تا در حجاب عالم ملک و خدر طبیعت هستیم،از آن عالم نمیتوانیم ادراکی نماییم و دستی از دور،بر آتش داریم.
کدام حسرت و ندامت و زیان و خسارت بالاتر از آن است که چیزی که،وسیلۀ سعادت انسان و دوای درد نقایص قلبیه است و در حقیقت صورت کمالیۀ انسانیه است پس از چهل پنجاه سال تعب در راه آن به هیچ وجه از آن استفاده روحیه نکرده،سهل است مایۀ کدورت قلبیۀ و حجابهای ظلمانیۀ شود و آنچه قرة العین رسول اکرم صلی الله علیه و آله است موجب ضعف بصیرت ما گردد.
[ یٰا حَسْرَتیٰ عَلیٰ مٰا فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّٰهِ ] (1).
1) 1) -زمر (39):56.
دریغ و افسوس بر اهمالکاری و تقصیری که دربارۀ خدا کردم.
به قول فیض کاشانی آن سرمست بادۀ عشق الهی:
گنج ابدی پیروی حق و عبادت***مفتاح در خیر نمازی به جماعت
معنای نماز است حضور دل احباب***زنهار به صورت مکن ای دوست قناعت
راضی مشو از بندگیش تا ننمایی*** آداب و شرایط همه را نیک رعایت
هر چند که وسواس کنی سود ندارد*** خود را ندهی تا به دل و جان به عبادت
خواهی به عبادت خللی راه نیابد*** میکن دولت از وسوسه دیو حمایت
خواهی که زدستت ن رود وقت فضیلت*** مگذار که تا کار کشد وقت طهارت
پس ای عزیز ! دامن همت به کمر زن و دست طلب بگشای و با هر تعب و زحمتی،حالات خود را اصلاح کن و شرایط روحیۀ نماز اهل معرفت را تحصیل کن و از این معجون الهی که با کشف تام محمدی صلی الله علیه و آله برای درمان تمام دردها و نقصهای نفوس فراهم آمده استفاده کن و خود را تا مجال است از این منزلگاه ظلمت و حسرت و ندامت و چاه عمیق دوری از ساحت مقدس ربوبیت جلّ و علا کوچ ده و مستخلص کن و به معراج وصال و قرب کمال،خود را برسان که اگر این وسیله از دست رفت وسایل دیگر منقطع است.
انْ قُبِلَتْ قُبِلَ مٰا سِوٰاهٰا وَ انْ رُدَّتْ رُدَّ مٰا سِوٰاهٰا (1).
اگر نماز قبول شود بقیۀ اعمال دیگر عبد قبول میشود و اگر نماز مردود نشود بقیه اعمال دیگر نیز مردود میشود.
عارف روشن ضمیر مرحوم حاج میرزا عبد الحسین تهرانی-که از اعاظم تلامذۀ مرحوم حجة الاسلام شفتی اصفهانی است-میگوید (2):
نماز،مستجمع صفات سایر عبادات است،چون صیام که امساک از مفطرات است و چون حج که احرام بستن از میقات است و چون زکات که بذل نفیس نفقات است و چون جهاد که محاربۀ با جنود شیاطین و مخالفین است و محراب عبادت نیز معدن وسوسۀ شیطان است.
پس نماز،کل و سایر اعمال بستۀ به او به منزلۀ اجزا و او اعلی و سایر نسبت به او ادنی و مشخص است که،چون کل منتفی شود جزء نیز منتفی گردد و چون متاع اعلی مردود شود ادنی به طریق اولی نابود شود.
و این در مثل چنان است که پادشاهی از رعیت تحفه خواهد و در حفظ او مبالغه نماید و رعیت نیز از راه دور متاعی بردارد و تا به درگاه سلطان هدیه آورد و دشمنان بسیار و دزدان خونخوار بسیار نیز در راه برخورند و با همه،کشش و کوشش نماید و متاع را از چنگ دزدان رباید و صحیح و سالم تسلیم بارگاه سلطان و پادشاه کند.
و لکن در این تحفهها یکی از همه مرغوبتر و نزد سلطان از همه مطلوبتر و ایجاب آن از سایرین بیشتر و تأکید سلطان دربارۀ او فزونتر باشد،معلوم است که اگر تحفه به صفتی که سلطان امر فرموده موصوف باشد و به اسم صحت معروف
باشد،مقبول طبع شاه شود و سایرین را نیز به تبع آن قبول فرماید و اما اگر آن متاع اعلی که نفیستر و طبع سلطان به آن حریصتر است،به دزدان داده،یا آنکه به صفتی که سلطان خواسته موصوف نباشد،سلطان همه را رد نماید و سایر تحفهها اگر چه خوب است بد نماید.
آری،نماز اعلاترین و برترین حکم خداست و در راه بردن آن به نزد محبوب واقعی خطرات زیادی از جانب شیاطین برونی و درونی متوجه آن است؛باید مواظب بود که این تحفۀ نفیس ضایع نشود و به دست دزدان و نابکاران نیفتد و جهت رساندن آن به معشوق حقیقی لازم است تمام آداب و شرایط و اوصاف آن را حفظ کرد که با حفظ آداب و به جا آوردن شرایط،زمینۀ ورود به مقام قرب و بساط انس برای انسان فراهم میگردد.
توجه داشته باش که،به وقت حضور نماز،لباس منیت از وجود خویش به خاک افکنی و برای ورود به بارگاه محبوب،احرام تقوا دربندی و از تمام گناهان و معاصی ظاهر و باطن به حالت روزه درآیی و با شمشیر فکر و توجه و نیت پاک با شیاطین باطنی و ظاهری تا مرز پیروزی درافتی و به محضر آن مولای مهربان همۀ وجود و هستی را تسلیم کرده،به قربانگاه فنا برای یافتن بقا در آیی و در برابر آن جناب با تمام وجود بگویی:
در خم زلف تو پابند جنون شد دل من***بی خبر از دو جهان غرقه بهخون شد دل من
چون که با رشته گیسوی تو پیوندی داشت ***مو به مو بسته به زنجیر جنون شد دل من
نقطۀ خال تو تا دید به پرگار وجود*** یکسر از دایرۀ عقل برون شد دل من (1)
در مسئلۀ حرمت تضییع نماز و وجوب مواظبت بر این امانت بینظیر الهی، روایاتی مهم رسیده که لازم است به گوشهای از آن اشارت رود:
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَیْلِ قٰالَ:سَئَلْتُ عَبْداً صٰالِحا علیه السلام عَنْ قَوْلِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ:
[ الَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ ] (2)قٰالَ:هُوَ التَّضْییعُ (3):
محمد بن فضیل میگوید:از عبد صالح علیه السلام (4)پرسیدم:معنای آیهای که میگوید اینان از نماز خود غافلند،چیست ؟ فرمود:به معنای ضایع کردن نماز است.
بیتوجهی به واقعیتهای نماز،صحیح به جا نیاوردن ارکان نماز،سرسری خواندن حمد و سوره و رکوع و سجود،رعایت نکردن ترتیب و طمأنینه،مصداق ضایع کردن این ودیعۀ الهی است.
قٰالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:لٰا یَزٰالُ الشَّیْطٰانُ ذَعِراً مِنَ الْمُؤمِنِ مٰا حٰافَظَ عَلَی الصَّلَوٰاتِ الْخَمْسِ لِوَقْتِهِنَّ،فَاِذٰا ضَیَّعَهُنَّ تَجَرَّاَ عَلَیْهِ فَاَدْخَلَهُ فِی الْعَظٰائِمِ (5).
1) 1) -شیدای شیرازی.
2) 2) -ماعون (107):5.
3) 3) - الکافی:268/3،باب من حافظ علی صلاته أو ضیعها،حدیث 5؛وسائل الشیعة:27/4،باب 7،حدیث 4425.
4) 4) -مراد از عبد صالح در روایات،امام موسی بن جعفر علیه السلام میباشد.
5) 5) -الکافی:269/3،باب من حافظ علی صلاته أو ضیعها،حدیث 8؛وسائل الشیعة:28/4،باب 7،حدیث 4426.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:شیطان،همیشه از مؤمن بیمناک است،تا زمانی که بر نماز پنج وقت محافظت دارد،اما وقتی نماز پنج وقت را ضایع کرد،بر او جرأت پیدا میکند و وی را در گناهان بزرگ میاندازد !
قٰالَ الصّٰادِقُ علیه السلام:فی حَدیثٍ انَّ مَلَکَ الْمَوتِ یَدْفَعُ الشَّیْطٰانَ عَنِ الْمُحٰافِظِ عَلَی الصَّلٰاةِ و یُلَقِّنَهُ شَهٰادَةَ انْ لٰا الٰهَ الّا اللّهُ وَ انَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّهِ فی تِلکَ الْحٰالَةِ الْعَظیمَةِ (1).
امام صادق علیه السلام فرمود:در حدیثی است که ملک الموت به وقت جان گرفتن، شیطان را از ایجاد خطر نسبت به محافظت کنندۀ بر نماز باز میدارد و شهادت به وحدانیت حق و رسالت پیامبر را به او تلقین میکند،آن هم در چنان حالت بزرگ و فوقالعادهای.
قٰالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:اِذٰا کٰانَ یَوْمُ الْقِیٰامَةِ یُدْعیٰ بِالْعَبْدِ فَاَوَّلُ شَیءٍ یُسأَلُ عَنْهُ الصَّلاٰةُ فَاِذٰا جٰاءَ بِهٰا تٰامَّةً وَ الّا زُجَّ فِی النّٰارِ (2):
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:به وقت قیامت بنده را به دادگاه الهی طلب میکنند و اول چیزی که از او میپرسند دربارۀ نماز است،اگر نماز تمام و جامع و کاملی ارائه داد اهل نجات است،و گرنه با خشم او را به دوزخ میاندازند.
قٰالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:لٰا تُضَیِّعُوا صَلٰاتَکُمْ فَاِنَّ مَنْ ضَیَّعَ صَلٰاتَهُ حُشِرَ مَعَ قٰارُونَ وَ هٰامٰانَ وَ کٰانَ حَقّا عَلَی اللّهِ انْ یُدْخِلَهُ النّٰارَ مَعَ الْمُنٰافِقینَ فَالْوَیْلُ لِمَنْ لَمْ یُحٰافِظْ عَلیٰ صَلٰاتِهِ وَ ادٰاءِ سُنَّتِهِ (سُنَّةَ نَبِیِّهِ) (3):
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:نماز خود را ضایع مکنید،که هر کس نمازش را ضایع کند،با قارون و هامان محشور میشود و سزاوار است که خداوند،او را با منافقین به آتش جهنم ببرد؛وای بر کسی که بر حفظ نمازش اقدام نکند و به ادای سنت حق یا (سنّت پیامبر) برنخیزد.
امیر المؤمنین علیه السلام در کلامی که اصحابش را وصیت میکرد،فرمود:
نسبت به مسئلۀ نماز متعهد باشید و بر آن محافظت کنید و آن را زیاد بجای آرید و به وسیلۀ آن به حضرت حق تقرب جویید؛زیرا نماز بر مردم مؤمن واجب شده؛ شما جواب گرفتاران به عذاب الهی را نشنیدهاید وقتی از آنان میپرسند که علت جهنم آمدن شما چه بود ؟ میگویند:از نمازگزاران نبودیم ! !
نماز،گناهان نمازگزار را همچون برگ درخت میریزد و او را از اسارت هوا و عذاب نجات میدهد.
نبی اسلام صلی الله علیه و آله،نماز را تشبیه به حمام در خانۀ مرد فرموده که شبانه روز پنج بار خود را در آن شستشو دهد که با چنین برنامهای هیچگونه چرکی در بدن نمیماند (1).
مؤمنان حقیقی،حق با عظمت نماز را شناختهاند که زینت متاع دنیا و مال و اولاد آنان را از نماز بازشان نمیدارد؛خدای بزرگ فرموده:
[ رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ وَ إِقٰامِ الصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءِ الزَّکٰاةِ ] (2).
مردانی که تجارت و داد و ستد آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و پرداخت زکات باز نمیدارد.
نبی بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله بعد از اینکه به خاطر نماز به بهشت بشارت داده شد،خود را برای نماز در زحمت و رنج میانداخت،چون در قرآن مجید آمده بود:
[ وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاٰةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْهٰا ] (1).
و خانوادهات را به نماز فرمان بده و خود نیز بر آن شکیبایی ورز.
آن حضرت اهل خود را امر به نماز میفرمود و خودش در میدان نماز استقامت و صبر میورزید (2).
امام باقر علیه السلام میفرماید:
پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله در مسجد نشسته بودند که مردی وارد شد و به نماز ایستاد،ولی رکوع و سجودش را آن چنان به سرعت خواند که در حقیقت رکوع و سجود نبود.پیامبر فرمود:همانند کلاغی که نوک بزند نماز را بجای آورد،اگر با این نماز از دنیا برود بر غیر دین من از دنیا رفته ! (3)امام صادق علیه السلام میفرماید:
وقتی نمازگزار به نماز میایستد از پهنههای آسمان بر زمین،رحمت بر او نازل میشود و به محاصرۀ ملائکه الهی درآمده و ملکی فریاد میزند:
اگر این نمازگزار آگاه شود که در نماز چیست،هرگز آن را به هم نمیپیچد (4).
هارون بن خارجه میگوید:
مردی از یاران خود را نزد حضرت امام صادق علیه السلام تعریف کردم و به خوبی ثنای او را گفتم.حضرت به من فرمود:نماز او چگونه است (1)؟
امام باقر علیه السلام میفرماید:
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
زمانی که بندۀ مؤمن به نماز برمیخیزد،خداوند به او نظر میکند.یا فرمود:
خداوند تا پایان نماز به او روی میآورد و از بالای سر او تا افق آسمان سایۀ رحمت قرار میدهد و از حول و حوش او تا بالای آسمان پر از ملائکه میشود و ملکی موکل او میگردد که بالای سرش بایستد و به او بگوید:ای نمازگزار ! اگر میدانستی چه وجودی تو را مینگرد و با که مناجات میکنی رو برنگردانده و هرگز از جایت حرکت نمیکردی (2)!
امام صادق علیه السلام فرمود:
هرگاه نماز واجب بجای آوردی آن را به وقت خودش بجای آر و تصور کن این آخرین نماز توست،نمازی که دیگر آن را به دست نخواهی آورد؛چشم به جایگاه سجودت داشته باش،اگر بدانی در راست و چپ تو چه خبر است هر آینه نمازت را نیکو بجای آوری،بدان در برابر وجود بزرگی ایستادهای که تو را میبیند ولی تو او را نمیبینی (3).
امام صادق علیه السلام میفرماید:
وقتی عبد وارد نماز میشود و نمازش را سبک بجای میآورد و ادب و وقار و طمأنینه را آن طوری که باید مراعات نمیکند،خداوند به ملائکه میفرماید:
بندهام را نمیبینید،مثل اینکه نیازهایش به دست غیر من است،آیا او نمیداند که هر چه نیاز دارد در ارتباط با من است (1)؟
قٰالَ عَلِیٌّ علیه السلام:اِنَّ اسْرَقَ النّٰاسِ مَنْ سَرَقَ مِنْ صَلٰاتِهِ (2):
علی علیه السلام فرمود:دزدترین مردم کسی است که از نمازش بدزدد ! !
انسان برای ورود به جهان با عظمت نماز و دست یافتن به حقیقت عالی آن، ناچار است مراحل و منازلی را طی کند و دارای سیر و سلوکی گرانقدر و پر منفعت گردد.
در مرحلۀ اول و نخستین منزل،باید در مسئلۀ لباس و مکان و آب وضو و غسل و خاک تیمم،از حق و حقوق تمام مردم و بیت المال مسلمانان پاک باشد.
اگر ذرهای از اجزای لباس یا قسمتی از مکان و محل نماز،یا قطرهای از آب وضو و غسل،یا مقداری از خاک تیمم غصبی یا حرام باشد،با آن لباس و در آن مکان و با آن آب و خاک،به هیچ عنوان نمیتوان به بارگاه قدس نماز قدم گذاشت و به میهمانی حضرت دوست مشرف شد.
نماز با لباس حرام یا غصبی و با آب و خاک غیر مباح و با مکان غیر شرعی نماز نیست،هر چند مکلف برای بجای آوردن آن خود را به انواع زحمتها و رنجها دچار کند.
مگر امکان دارد،کسی با آلودگی به مال حرام،یا قرار گرفتن در مقام حرام،یا با
اتصال به غسل و وضو و تیممی که آب و خاکش از راه حرام است،به بارگاه عزت آن عزیز راه یابد.
آنجا مقام پاکان و نیکان است،آنجا منزل بینایان و دانایان است،آنجا راه عارفان و عاشقان است.
عارف و عاشق،محال است در مسئلۀ لباس و مکان و طهارت از دستور معشوق و محبوب سرپیچی کند.
مگر مؤمن قدرت دارد به مال کسی چشم بدوزد،تا چه رسد که آن مال را غاصبانه تصرف کند.
مگر برای مؤمن امکان دارد با آب غصبی یا خاک حرام غسل یا وضو یا تیمم بسازد،آن وضو و غسل و تیمم مگر طهارت است ؟
چون عبد از محصول زحمت و کوشش خود لباس و طهارت و مکان را به دست آورد و در این زمینه سیر و سلوکش را به پایان برد،وارد مرحلۀ بعد و منزل دیگر میشود و آن منزل عبارت است از،بیرون آوردن لباس گناه از وجود و به تن کردن لباس تقوا و پاک کردن غبار و خاک شیطنت از صفحۀ نفس و تیمم بر خاک کوی محبوب و بیرون ریختن لجن هوا و رذایل از قلب و شستشوی وجود با آب عشق یار و رها کردن زمین دو رویی و مکر و حیله و قرار گرفتن در مقام تسلیم،آن مقامی که جز پاکی و طهارت ظاهر و باطن نماند و جز ترک سر و در باختن جان برای رسیدن به وصال جانان هوسی نباشد.
نقد جان را در بهای زلف جانان میدهم***عاشقم وز بهر سودایی چنین جان می دهم
ای که از حال من آشفته می پرسی مپرس*** کز پریشانی خبرهای پریشان می دهم
دور از او هجران اگر قصد هلاک من کند ***عمر خود میبخشم و جان را به هجران میدهم (1)
آن گاه که لباس تقوا به تن هستی خود کردی و با آب عشق دوست،غسل یا وضو بجای آوردی و یا با غبار کوی محبوب دست و صورت صفا دادی و در مقام تسلیم قرار گرفتی،به مرحلۀ دیگر سفر کن و آن مرحله خالی کردن دل از غیر اوست که اگر دل از غیرش خالی نکنی چگونه امکان نیت خالص و ارادۀ پاک برای تو خواهد بود ؟
همۀ حواس و مشاعر و ذهنیات خویش را از تفرقه نجات ده و بر محور عشق جانان جمع کن و بر این حقیقت مراقب و مواظب باش که در آستانۀ معراج هستی و در این سفر مسئلۀ درمان فراق با داروی وصال مطرح است ! !
امام خمینی رحمه الله در این زمینه میگوید:
بدان که اهل معرفت و اصحاب مراقبه را به قدر معرفت آنها به مقام مقدس ربوبیت و اشتیاق آنها به مناجات حضرت باری عز اسمه از اوقات صلاة که میقات مناجات و میعاد ملاقات با حق است،مراقبت و مواظبت بوده و هست.
آنان که مجذوب جمال جمیل و عاشق و دلباختۀ حسن ازلند و از جام محبت سرمست و از پیمانۀ الست بیخودند،از هر دو جهان رسته و چشم از اقالیم وجود بسته و به عزّ قدس جمال اللّه پیوستهاند،برای آنها دوام حضور است و لحظهای از فکر و ذکر و مشاهدت و مراقبت مهجور نیستند و آنان که اصحاب معارف و ارباب فضایل و فواضلند و شریف النفس و کریم الطینهاند،چیزی را به مناجات حق اختیار نکنند و از خلوت و مناجات حق،خود او را طالبند.
1) 1) -هلالی جغتایی.
عزّ و شرف و فضیلت و معرفت را همه در تذکر و مناجات با حق دانند،اینان اگر توجه به عالم کنند و نظر به کونین اندازند نظر آنها عارفانه باشد و در عالم،حق جو و حقطلبند و تمام موجودات را جلوۀ حق و جمال جمیل دانند.
اینان اوقات صلاة را به جان و دل مواظبت کنند و خود را برای میقاتگاه حق حاضر و مهیا کنند و دل آنها حاضر است و از محضر حاضر را طلبند و احترام محضر را برای حاضر کنند و عبودیت را مودت و معاشرت با کامل مطلق دانند و اشتیاق آنها برای عبادت از این باب است.
آنان که مؤمن به غیب و عالم آخرت و شیفته کرامات حضرت حق جلالهاند و نعمتهای ابدی بهشتی و لذتها و بهجتهای دائمی سرمدی را با حظوظ دائره دنیویه و لذائذ ناقصه موقته مشوبه،مبادله نکنند نیز در وقت عبادات-که بذر نعم اخرویه است-قلوب خود را حاضر نمایند و از روی دلچسبی و اشتیاق قیام به امر کنند و از اوقات صلاة که وقت حصول نتایج و کسب ذخایر است انتظار کشند و چیزی را به نعم جاویدان اختیار نکنند،اینان نیز چون قلب آنها از عالم غیب با خبر است،ایمان قلبی به نعم همیشگی و لذات دائمۀ عالم آخرت آورند،اوقات خود را غنیمت شمارند و تضییع اوقات خود نکنند،«اولئک اصحاب الجنة و ارباب النعمة هم فیها خالدون».
این طوایف که ذکر شد و بعض دیگر که ذکر نشد،خود عبادات نیز برای آنها لذاتی است به حسب مراتب آنها و معارف آنان و کلفت تکلیف برای آن ها به هیچ وجه نیست.
نشاط اصفهانی در این زمینه چنین سروده:
محفل عشقش چو میآراستند*** اول از بیگانگان پیراستند
ساقی آنگه باده در گردش فکند*** بادهها در سینهها آتش فکند
مست افتادست از خود بیخبر***نی شناسد سر زپا نی پا زسر
شخص انسان کز همه کامل تر است*** ذات او را لطف حق شامل تر است
ولی ما بیچارگان گرفتار آمال و امانی و بستۀ زنجیرهای هوا و هوس و فرو رفتگان در سجن مسجور ظلمانی طبیعت که نه بویی از محبت و عشق به شامۀ روحمان رسیده و نه لذتی از عرفان و فضیلت را از ذائقۀ قلبمان چشیده،نه اصحاب عرفان و عیانیم و نه ارباب ایمان و اطمینان.
عبادات الهیه را تکلیف و کلفت دانیم و مناجات با قاضی الحاجات را سربار و تکلف شماریم،جز دنیا که معلف حیوانات است،رکون به چیزی نداریم و جز به دار طبیعت که معتکف ظالمان است تعلقی نداریم،چشم بصیرت قلبمان از جمال جمیل کور و ذائقۀ روح از ذوق عرفان مهجور است ! !
عمر خود را در چه پایان بردهای***قوت و قوت در چه فانی کردهای
گوهر دیده کجا فرسوده ای*** پنج حس را در کجا پالوده ای
گوش و چشم و هوش و گوهرهای عرش ***خرج کردی چه خریدی تو ز فرش(1)
بلی سر حلقۀ اهل معرفت و خلاصۀ اصحاب محبت و حقیقت میفرماید:
ابیتُ عِنْدَ رَبّی یُطْعِمُنی وَ یَسْقینی (2).
نزد پروردگارم بیتوته کردم که طعام و نوشیدنی مرا تأمین میکرد.
خدایا! این چه بیتوته است که در دار الخلوت انس،محمد را با تو بوده و این چه طعام و شراب است که با دست خود این موجود شریف را چشاندی و از همۀ عوالم وارهاندی؟!
آن سرور را رسد که فرماید:
لی مَعَ اللّهِ وقْتٌ لٰا یَسَعُهُ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ (1).
برای من با خداوند وقت و حالتی است که در توان هیچ فرشتۀ مقربی و هیچ پیامبر مرسلی نمیباشد.
آیا این وقت از اوقات عالم دنیا و آخرت است ؟ یا وقت خلوتگاه قاب قوسین و طرح الکونین است ؟
موسی کلیم چهل روز،صوم موسوی گرفت و به میقات حق نایل شد و خدا فرمود:
[ فَتَمَّ مِیقٰاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً ] (2).
پس میعادگاه پروردگارش به چهل شب پایان گرفت.
با این وصف به میقات محمدی نرسد و با دقت احمدی تناسب پیدا نکند،به موسی در میعادگاه خطاب رسید:
[ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ ] (3).
پس کفش خود را از پایت بیفکن.
و آن را به محبت اهل،تفسیر کردند و به رسول ختمی،امر به حب علی شد،
در قلب از این سر جذوهای است که دم از او نزنم،تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ! !
در دل بیخبران جز غم عالم غم نیست***در غم عشق تو ما را خبر از عالم نیست
خاک آدم که سرشتند غرض عشق تو بود*** هر که خاک ره عشق تو نشد آدم نیست
از جنون من و حسن تو سخن بسیار است*** قصه ما و تو از لیلی و مجنون کم نیست
گر طبیبان زپی داغ تو مرهم سازند*** کی گذاریم که آن داغ کم از مرهم نیست
من که امروز هلاک دم جان بخش توام***دم عیسی چه کنم چون دم او این دم نیست(1)
ای عزیز ! تو نیز به قدر میسور و مقدار مقدور،این وقت مناجات را غنیمت شمار و به آداب قلبیۀ آن قیام کن و به قلب خود بفهمان که مایۀ حیات ابدی اخروی و سرچشمه فضایل نفسانیه و رأس المال کرامات غیر متناهیه به مراودت و مؤانست با حق است و مناجات با او به ویژه در نماز که معجون روحانی ساخته شده با دست جلال حق است و از جمیع عبادات جامعتر و کاملتر است،پس بر اوقات و شرایط آن حتی الامکان محافظت کن و اوقات فضیلت آن را انتخاب نما که نورانیتی دارد که در دیگر اوقات نیست.
1) 1)- هلالی جغتایی.
اشتغالات قلبیۀ خود را در آن اوقات کم کن،بلکه قطع کن و این حاصل شود به این که اوقات خود را موظف و معین کنی و برای نماز که متکفل حیات ابدی توست وقتی خاص تعیین کنی که در آن وقت کارهای دیگر نداشته باشی و قلب را تعلّقاتی نباشد و نماز را با امور دیگر مزاحم قرار مده،تا بتوانی قلب را راحت و حاضر کنی.
در احادیث در احوال معصومین تدبر کن و در حالات آن بزرگواران تأمل نما؛ شاید تنبّهی حاصل آید و ما نیز بتوانیم به قلب مهجور خود بفهمانیم که اوقات صلاة اوقات حضور در بارگاه قدس حضرت ذو الجلال است،اوقاتی است که حقتعالی که مالک الملوک و عظیم مطلق است بندۀ ضعیف ناچیز را به مناجات خود دعوت فرموده و به دار الکرامة خود اذن دخول داده تا فوز به سعادتهای ابدی و سرور بهجتهای دائمی پیدا کند.
از دخول وقت نماز به مقدار معرفت خود بهجت و سرور داشته باشیم و اگر قلب،استشعار عظمت و خطر مقام کند به مقدار فهم عظمت،خوف و خشیت حاصل میشود و چون قلوب اولیا مختلف و حالات آنها متفاوت است،به حسب تجلیات لطفیه و قهریه و استشعار عظمت و رحمت و جمال،آنها را به سرور و بهجت وادار کند«و ارحنا یا بلال»گویند و گاهی تجلیات به عظمت و قهر و سلطنت آنها را از خود بیخود کند و رعشه و رعده برای آنها دست دهد ! !
هر که را جامه ز عشقی چاک شد***او زحرص و عیب کلی پاک شد
جمله معشوق است و عاشق پرده ای*** زنده معشوق است و عاشق مرده ای
جسم خاک از عشق بر افلاک شد*** کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق آن زنده گزین کاو باقی است*** وز شراب جان فزایت ساقی است
عشق آن بگزین که جمله انبیا*** یافتند از عشق او کار و کیا (1)
بالجمله،ای ضعیف ! آداب قلبیه اوقات آن است که،خود را مهیا کنی برای ورود به حضور مالک دنیا و آخرت و مخاطب و مکالمه با حضرت حق جلّ و علا، پس با نظری توجه به ضعف و بیچارگی و ذلت و بینوایی خود و عظمت و بزرگی و جلال و کبریای ذات مقدس جلت عظمته که انبیاء مرسلین و ملائکۀ مقربان در بارگاه عظمتش از خود بیخود شوند و اعتراف به عجز و مسکنت و ذلت کنند و چون این نظر را کردی و به دل فهماندی استشعار خوف کند و عبادات خود را ناچیز شمارد.
و با نظری توجه به سعۀ رحمت و کمال عطوفت و احاطۀ رحمانیت آن ذات مقدس کن که بندۀ ضعیفی را به بارگاه قدس خود با همۀ آلودگی و بیچارگی که دارد بار داده و او را با همۀ تشریفات فرو فرستادن فرشتگان و نازل نمودن کتابهای آسمانی و فرستادن انبیای مرسلین دعوت به محفل انس خود فرموده،بدون آنکه سابقۀ استعدادی از برای ممکن بیچاره باشد و یا در این دعوت و حضور برای حضرتش یا ملائکة اللّه یا انبیا سودی تصور شود.
البته قلب را با این توجه انسی حاصل شود و استشعار رجا و امیدواری کند؛پس با قدم خوف و رجا و رغبت و رهبت،خود را مهیای حضور کن و عُدّه و عِدّه حضور مهیا کن که عمدۀ آن،آن است که با قلب خجل و دل وجل و استشعار انکسار و ذلت و ضعف و بیچارگی وارد محضر شوی و خود را به هیچ وجه لایق محضر
1) 1) -مولوی.
ندانی و لایق عبادات و عبودیت نشماری و اذن در عبادت و عبودیت را فقط از شمول رحمت و عمیم لطف حضرت احدیت جلّت قدرته بدانی که اگر ذلت خود را نصب عین خود کردی و به جان و دل تواضع برای ذات مقدس حق نمودی و خود و عبودیت خود را ناچیز و بیارزش دانستی،حقتعالی با تو تلطف فرماید و تو را مرتفع کند و به کرامات خود مخلّع فرماید ! !
این همه سود و منفعت،این همه عشق و محبت،این همه لطف و کرامت،این همه رأفت و رحمت گوشهای از آثار و نتایج نماز است.
اگر بگویند که نماز،باب رحمت،بارگاه قدس،میقات عاشقان،معراج مؤمنان،عشق عارفان،راه دانایان،صراط بینایان،جان متحیران،وسیلۀ قرب جانان و همه دردها را درمان است به خدا قسم چیزی به گزاف نگفتهاند؛اگر در روایات شیعه آمده که نماز،محبوبترین عمل در پیشگاه خداست،به حقیقت قسم که سخن حق است و عین واقعیت در ملک و ملکوت است.
عَنْ مُعٰاوِیَةِ بْنِ وَهَبٍ قٰالَ:سَاَلْتُ ابٰا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام عَنْ افْضَلِ مٰا یُتَقَرَّبُ بِهِ الْعِبٰادُ الیٰ رَبِّهِمْ وَ احَبُّ ذٰلِکَ الیَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مٰا هُوَ ؟ فَقٰالَ:مٰا اعْلَمْ شَیْئا بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ افْضَلُ مِنْ هٰذِهِ الصَّلٰاةِ أَ لٰا تَریٰ انَّ الْعَبْدَ الصّٰالِحَ عیسیَ بْنَ مَرْیَمَ علیه السلام قٰالَ (1): [ وَ أَوْصٰانِی بِالصَّلاٰةِ وَ الزَّکٰاةِ مٰا دُمْتُ حَیًّا ] (2):
معاویة بن وهب که از راویان بزرگوار است میگوید:از حضرت صادق علیه السلام
پرسیدم،برترین چیزی که وسیلۀ قرب عباد به حق است و محبوبترین عمل نزد خداوند چیست ؟ فرمود:پس از معرفت به حق چیزی را محبوبتر از نماز نمیشناسم،ندیدی بندۀ شایستۀ حق حضرت عیسی بن مریم علیه السلام گفت:
خداوند مرا به نماز و زکات تا زندهام سفارش فرموده است.
امام صادق علیه السلام فرمود:
محبوبترین اعمال نزد حضرت حق نماز است و آن آخرین وصیت انبیای خداست.
چه نیکوست مرد غسل کند یا وضوی کامل بگیرد،سپس آهنگ جای کند که کسی او را نبیند؛پس پروردگار مهربان او را در حال رکوع و سجود بنگرد؛عبد زمانی که سجده کند و سجودش طول بکشد،ابلیس فریاد برمیدارد:وای بر من ! انسانها اطاعت کردند،ولی من معصیت و آنان سجده کردند،ولی من از این عمل با عظمت سرباز زدم ! (1)!
عَنْ ابی بَصیرٍ قٰالَ:قٰالَ ابُو عَبْدِ اللّهِ علیه السلام:صَلٰاةٌ فَریضَةٌ خَیْرٌ مِنْ عِشْرینَ حِجَّةٌ وَ حِجَّةٌ خَیْرٌ مِنْ بَیْتٍ مَمْلُوٌّ ذَهَباً یَتَصَدَّقُ مِنْهُ حَتّیٰ یُفْنیٰ (2):
ابو بصیر از حضرت صادق علیه السلام نقل میکند:یک نماز واجب از بیست حج بالاتر است و یک حج بهتر است از خانهای که پر از طلا باشد و همۀ آن در صدقه مصرف شود.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
پیرمردی را در قیامت حاضر میکنند،سپس پروندۀ او را به دستش میدهند، پرونده به صورتی است که مردم آن را میبینند و در آن جز بدیهای او را نمینگرند؛این برنامه به طول میانجامد تا پیرمرد به حضرت حق میگوید:امر میکنی که مرا به آتش ببرند ؟ خطاب میرسد:ای پیرمرد ! من حیا میکنم که تو را عذاب کنم در حالی که در دنیا برای من نماز خواندی،ای ملائکۀ من ! بندۀ مرا به بهشت ببرید (1).
این عبد مسکین و شرمندۀ مستکین و افتادۀ ناتوان در مقام مناجات با حضرت قاضی الحاجات چنین عرضه داشتهام:
ای کرمت یاور افسردگان***زنده به یادت دل دل مردگان
تیره شبم نور تو روشن کند*** خاک مرا عشق تو گلشن کند
ای تو شفای دل مجروح من*** پاکی جان منی و روح من
هست دو دستم به گدایی دراز*** سوی تو ای با کرم بی نیاز
چشم امیدم به کرامات توست*** روی دلم سوی عنایات توست
روشنی ظلمت دل نور توست*** دل که ز الطاف تو مخمور توست
هست به درگاه تو فریاد من*** لطف تو گیرد ز عدو داد من
صافتر از آینه کن جان من*** جان من و مذهب و ایمان من
باز کن از عشق دری بر دلم*** تا که شود مهر رخت حاصلم
روز و شبم مونس و همدم تو باش*** راه نجات از الم و غم تو باش
خاک درت بستر جان من است ***مرحمت و لطف تو خوان من است
1) 1) -الأمالی،شیخ صدوق:37،المجلس العاشر،حدیث 2؛روضة الواعظین:498/2،مجلس فی ذکر القیامة؛بحار الأنوار:204/79،باب 1،حدیث 4.
یاد تو ای دوست شفای من است***عشق تو آوای بقای من است
می نرود یاد تو از خاطرم*** چون که تویی در دو جهان ناصرم
بنده تو یکسره مسکین توست*** بسته مهر تو و آیین توست
عَنِ النَّبیِّ صلی الله علیه و آله:اِنَّ احَبَّ الْاَعْمٰالِ الیَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الصَّلٰاةُ وَ البِرُّ وَ الجِهٰادُ (1):
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:محبوبترین کارها نزد حضرت اللّه،نماز و نیکی و جهاد است.
عَنْ یُونُسِ بْنِ یَعْقُوبَ قٰالَ سَمِعْتُ ابٰا عَبْدَ اللّهِ علیه السلام یَقُولُ:حَجَّةٌ افْضَلُ مِنَ الدُّنْیٰا وَ مٰا فیهٰا وَ صَلٰاةٌ فَریضَةٌ افْضَلُ مِنْ الْفِ حَجَّةٍ (2):
یونس بن یعقوب میگوید:شنیدم امام صادق علیه السلام میفرمود:یک حج از دنیا و آنچه در آن است برتر است و یک نماز واجب از هزار حج بالاتر است.
انسان نمازگزار،ظرف ارزش الهی است و از آنجا که در آیات قرآن،از نماز،به عنوان یک عمل بسیار پر قیمت الهی یاد شده و در روایات،از نماز به عنوان محبوبترین عمل در پیشگاه حضرت عزت یاد شده،باید گفت که متصل به نماز و بپا دارندۀ آن از این فیض عظمی و چشمۀ الهی کسب ارزش میکند.
نمازگزار از دو ناحیه واجد عالیترین ارزش است:از طرفی به خاطر برپاداشتن نماز واجد شرایط،مجبور است که بسیاری از محرمات ظاهری از قبیل مال حرام،
لباس غصبی،مکان غصبی،آب و خاک غیر مباح و لقمۀ حرام را ترک کرده و از جهت دیگر ملزم است قسمت اعظمی از محرمات باطنی،از قبیل کبر و حسد و ریا و نفاق و خدعه و شر و عجب و حقد و کینه را ترک نماید.
و از طرفی با اتصال به آداب قلبیه و روحیۀ نماز،به کسب حسنات و فضایل از قبیل مراقبه،محاسبه،توجه،ذکر،خلوص،پاکی،صافی نایل میگردد و این بهرهها که از برکت نماز نصیب او میشود بهرههای الهی است؛پس با ترک محرمات،واجد تقوا و با اقامۀ نماز،دارنده نیکیها میگردد و تقوا باعث این است که،گرامیترین بنده شود و نیکیها باعث این است که،به مقام«لی مع اللهی» برسد و چه ارزشی در عالم وجود بالاتر از مقام تقوا و مقام«لی مع اللهی»است ؟
[ إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ ] (1).
بیتردید گرامیترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست.
[ إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ الَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ ] (2).
بیتردید خدا با کسانی میباشد که پرهیزکاری پیشه کردند و کسانی که [ از هر جهت ] نیکوکارند.
آری،به فرمودۀ قرآن مجید،نماز بازدارندۀ انسان از فحشا و منکرات (3)و به فرمودۀ معصوم علیه السلام نماز معراج مؤمن است (4).
توجه واقعی به حقیقت و آداب و شرایط نماز،از طرفی انسان را از تمام گناهان کبیره و صغیره حفظ میکند و با توفیق الهیه آدمی را به مرتفعترین قلۀ تقوا و خویشتنداری از گناه میبرد و از طرفی به خاطر حقایقی که در نیت و تکبیر و حمد و سوره و رکوع و سجود و قنوت و تشهد است،آدمی را به معراج واقعیتها سوق میدهد و این دو طرف نماز است که بالاترین ارزشها را نصیب نمازگزار میکند و طبق محاسبۀ دقیق بر اساس آیات و روایات و تحقیقات اولیای کامل و عرفای جامع و بینایان راه و دانایان دلآگاه اگر گفته شود که نمازگزار واقعی وجودش از تمام امت پرارزشتر است،سخنی به گزاف گفته نشده است.
آری،ای مقصود پویندگان ! ای سرمایۀ عاشقان ! ای نوای ناله داران ! ای راز و نیاز نیازمندان ! ای سرور مشتاقان ! ای انیس دل باختگان ! ای مونس عارفان ! آنان که تو را میطلبند،پس از معرفت به مقام تو باید با قدرت نماز به سوی تو حرکت کنند که بدون نماز رسیدن به وصال تو میسر نیست؛آنان که طالب راز و نیاز عاشقانه با تو هستند،با تمام وجود خود باید در نی نماز بدمند که بدون این دمیدن روزگار وصل به دست نمیآید،آری،ای محبوب محبان با معرفت !:
ای در دل مشتاقان از عشق تو داستانها***وز حجت بیچ ونی در صنع تو برهان ها
در ذات لطیف تو حیران شده فکرت ها*** بر علم قدیم تو پیدا شده پنهان ها
در بحر کمال تو ناقص شده کامل ها ***در عین قبول تو کامل شده نقصان ها
ای کرده دوا بخشی لطف تو به هر دردی*** من درد تو میخواهم دور از همه درمانها (1)
در احادیث قدسیه در بیان ارزش وجود نمازگزاران چنین آمده است:
لَوْ لٰا شُیُوخٌ رُکَّعٌ وَ شَبٰابٌ خُشَّعٌ وَ صِبْیٰانٌ رُضَّعٌ وَ بَهائِمُ رُتَّعٌ لَصَبَبْتُ عَلَیْکُمُ الْعَذٰابَ صَبّا (2):
ای ملتهای نافرمان و مردم عاصی و جمعیتهای گنهکار ! اگر پیران رکوع کننده و جوانان اهل تضرع و زاری و کودکان شیرخوار و چهارپایان علفخوار نبودند،همانا به جرم گناهانتان عذابی بر شما فرو میریختم که حق فروریختنش ادا شود ! !
یٰا اهْلَ مَعْصِیَتی لَوْ لٰا مَنْ فیکُمْ مِنَ الْمُؤمِنینَ الْمُتَحٰابیّنَ بِجَلٰالی الْعٰامِرینَ بِصَلَاتِهِمْ ارْضی وَ مَسٰاجِدی وَ الْمُسْتَغْفِرینَ بِالْاَسْحٰارِ خَوْفاً مِنّی لَاَنْزَلْتُ عَذٰابی ثُمَّ لٰا ابٰالی (3):
ای اهل معصیت ! اگر در بین شما اهل ایمان نبودند،آن انسانهایی که به واسطۀ جلال من دوستدار یکدیگرند و زمین و مساجد من با نمازشان آباد است و از خوف من به وقت سحر در حال استغفارند،همانا عذابم را بر شما نازل میکردم و هیچ باکی هم نداشتم.
این دو روایت دلالت دارند که ارزش نمازگزار واقعی در حدی است که به احترام او عذاب دنیا بر یک ملت بخشیده میشود.
دربارۀ زکریا بن آدم که از اصحاب بزرگوار حضرت رضا علیه السلام است میخوانیم که:
علی بن مسیب به حضرت رضا علیه السلام عرضه داشت:راهم به شما دور است و هر وقت بخواهم دسترسی به شما ندارم،معالم دینم را از چه کسی تعلیم بگیرم ؟ حضرت فرمودند:از زکریا بن آدم قمی که بر دین و دنیای شما از جانب من امین است (1).
زکریا بن آدم به حضرت رضا علیه السلام عرضه داشت:
یا ابن رسول اللّه ! تصمیم دارم از مردم شهرم جدایی کرده و به جای دیگر روم؛ زیرا در میان آنان نادان زیاد است.حضرت فرمود:این کار را نکن؛زیرا به احترام تو بلا از اهل قم دفع میشود،چنانچه به احترام حضرت موسی بن جعفر بلا از اهل بغداد دفع میگردد (2).
زکریا بن آدم انسان بزرگوار و با کرامتی است که از جانب ائمۀ بزرگوار علیهم السلام بسیار احترام و اکرام میشد و ائمۀ دین برای او هدیهها و تحفهها و کفن فرستادند (3).
آری،مؤمن در پیشگاه حضرت حق و انبیا و ائمۀ بزرگوار دارای کرامت و احترام
خاصی است،در حدی که خداوند مهربان به خاطر او برکاتش را بر مردم نازل و عذابش را از آنان دفع میکند.
چه نیکوست که همۀ ما،آهنگ زندگی خود را در همۀ شؤون،هماهنگ با انبیا و ائمه و اولیا و اهل کرامت قرار دهیم.
چه نیکوست که ما قدر خود را شناخته و از استعدادهای عالی درون خود آگاه شویم و با ایمان و عمل صالح به رشد و کمال عقل و قلب و نفس اقدام کرده و خویش را از این ظلمتکده جهل و غفلت و بیخبری نجات داده به میدان نور و مقام قرب و نقطۀ با عظمت وصال برسانیم.
در ارزش اهل نماز و کرامت و هویت آن بزرگواران در حدیث با عظمت قدسی میخوانیم:
انَّ احَبَّ الْعِبٰادِ الَیَّ الْمُتَحٰابُّونَ بِجَلٰالی الْمُتَعَلِّقَةُ قُلُوبُهُمْ بِالْمَسٰاجِدِ وَ الْمُسْتَغْفِروُن بِالْاَسْحٰارِ اولٰئِکَ الَّذینَ اذٰا ارَدْتُ بِاَهْلِ الْاَرْضِ عُقُوبَةً ذکَرْتُهُم فَصَرَفْتُ الْعُقُوبَةَ عَنْهُمْ (1):
به حقیقت که محبوبترین بندگان نزد من،آنان هستند که در پرتو جلال من با یکدیگر دوستی دارند؛دلهای آنان تعلّق به مساجد دارد و در سحرها در حال توبهاند،اینان کسانی هستند که به وقت عقوبت اهل زمین به خاطر آنان عقوبت را بر گنهکاران میبخشم.
1) 1) -مکارم الأخلاق:467،الفصل الخامس فی وصیة رسول اللّه صلی الله علیه و آله؛بحار الأنوار:74،88،باب 4،حدیث 3.
در این روایت آمده:
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وارد مسجد شد،گروهی از اصحاب آنجا بودند،فرمودند:
میدانید که خدای شما چه میگوید ؟ عرضه داشتند:خدا و پیغمبر بهتر میدانند.فرمود:پروردگار شما میفرماید:
این است نمازهای پنجگانه،هر کس آنها را به وقتش به جای آورد و بر آن محافظت کند،مرا در قیامت ملاقات میکند،در حالی که از او عهدی بر من است که به سبب آن عهد،او را داخل در بهشت میکنم و هر کس به وقتش آن نمازها را به جای نیاورد و بر آن محافظت نکند،بر من است که اگر بخواهم او را عذاب کنم یا بیامرزم (1).
در روایت مهمی که در«الأمالی»شیخ صدوق آمده چنین میخوانیم:
برای خداوند،ملکی است به نام«سخائیل»که برای نمازگزاران از پیشگاه حضرت حق برات آزادی میگیرد.
چون مردم مؤمن وارد صبح شوند و وضو بگیرند و نماز صبح را به جای آورند، از خداوند مهربان برای آنان براتی میگیرد که بر آن نوشته:
من خدای ابدی و باقی هستم.بندگان و کنیزان من ! شما را در حفاظت خود قرار میدهم،قسم به عزت و جلالم شما را منکوب نمیکنم،گناهان شما را تا ظهر بخشیدم.
وقتی نماز ظهر را میخوانند براتی برای آنان میگیرد که بر آن نوشته شده:
من خدای قادرم.بندگان و کنیزان من ! سیئات شما را به حسنات تبدیل کردم و گناهانتان را آمرزیدم و با رضا و خشنودی خود شما را به خانۀ جلالم وارد کردم.
1) 1) -کلمة اللّه:263.
چون عصر شود و برای وضو و نماز عصر برخیزند و نماز را بجای آرند برای آنان براتی میگیرد که روی آن نوشته شده:
من خداوند بزرگم،نامم و حکومتم بزرگ است،بندگانم و کنیزانم ! بدنهای شما را بر آتش جهنم حرام کردم و شما را در جایگاه نیکان جای دادم و به رحمتم شر اشرار را از شما دفع کردم.
چون مغرب شود و برای وضو و نماز برخیزند و نماز را به جای آرند برای آنان براتی میگیرد که بر آن نوشته:
من خدای جبار بزرگ متعالم.بندگان و کنیزانم ! ملائکۀ من با خشنودی از نزد شما به نزد من آمدند،بر من است که شما را خشنود کنم و در قیامت شما را به آرزوهایتان برسانم.
چون وقت عشا رسد و برخیزند و وضو گرفته و نماز را به جای آرند براتی برای آنان میگیرد که بر آن نوشته:
من خدا هستم و خدایی جز من نیست و پروردگاری غیر من نمیباشد.بندگان و کنیزانم ! در خانههای خود طهارت کردید و به مساجد آمدید و در یاد من غرق شدید و حقم را شناختید و واجب مرا ادا کردید.ای سیخائیل ! تو را و سایر ملائکه را به شهادت میگیرم که از بندگان و کنیزانم راضی و خشنود شدم (1)!
خوشا به حال آن انسانهایی که به حضرت حق معرفت پیدا کرده و پس از عرفان به وسیلۀ عمل به پیشگاه آن جناب شتافتهاند.
آنان که در راه عبادت حضرت معبود سر از پا نمیشناسند و لذتی همانند لذت عبادت نمیچشند.
1) 1) -الأمالی،شیخ صدوق:67،المجلس السادس عشر،حدیث 2.
آنان که به وقت رسیدن نماز،از همه چیز دست میکشند و با کمال اشتیاق به سوی پیشگاه آن حضرت روانه میشوند و با تمام هستی خود به مملکت نماز وارد میشوند و در محضر حضرت حق به وسیلۀ نماز با زبان حال عرضه میدارند:
ساقیا بده جامی زان شراب روحانی***تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی
بهر امتحان ای دوست گر طلب کنی جان را*** آن چنان بر افشانم کز طلب خجل مانی
بی وفا نگار من می کند به کار من*** خنده های زیر لب عشوه های پنهانی
دین و دل به یک دیدن باختیم و خرسندیم*** در قمار عشق ای دل کی بود پشیمانی
ما زدوست غیر از دوست مطلبی نمی خواهیم ***حور و جنت ای زاهد بر تو باد ارزانی
رسم و عادت رندی است از رسوم بگذشتن*** آستین این ژنده میکند گریبانی
زاهدی به میخانه سرخ رو زمی دیدم*** گفتمش مبارک باد بر تو این مسلمانی
زلف و کاکل او را چون به یاد می آرم***می نهم پریشانی بر سر پریشانی
خانه دل ما را از کرم عمارت کن*** پیش از آن که این خانه رو نهد به ویرانی
ما سیه گلیمان را جز بلا نمیآید*** بر دل بهایی نه هر بلا که بتوانی (1)
بر اساس آیات شریفۀ قرآن و روایات معتبرۀ روشن شد که خداوند مهربان بر مبنای مصلحتخواهی و عشق به انسان و رشد و کمال او،مسئلۀ نماز را به عنوان یک فریضه و واجب حتمی از بندگانش خواسته و در این زمینه هیچ امت و ملتی استثنا نشده است.
نماز،امر خداست و امر مسئلهای نیست که از طرف انسان،ساده و سبک انگاشته شود.
آمر این امر خداست،خدای رحیم و کریم و رحمان و خالق و باری و مصور و رزاق و جلیل و قهار و ودود و غفور..
ارزش این امر به تناسب ارزش آمر اوست و عظمت بزرگی این امر در ارتباط با عظمت و بزرگی آمر است.
پیروی از امر این آمر واجب و لازم است،چون تجلی صلاح و دور بودن فساد و به پا بودن نظام متین و نظم دقیق حیات،مرهون پیروی از امر اوست.
مسئلۀ تجلی نظم و صلاح در حیات که محصول پیروی انسان از امر مولاست، اختصاص به انسان ندارد،بلکه برپایی نظام احسن هستی،در کل جهان خلقت و در ذره ذرۀ ساختمان کوچکترین عنصر،تا گستردهترین موجود،معلول پیروی و اتباع از امر الهی است ! !
1) 1) -شیخ بهایی.
[ ثُمَّ اسْتَویٰ إِلَی السَّمٰاءِ وَ هِیَ دُخٰانٌ فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیٰا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قٰالَتٰا أَتَیْنٰا طٰائِعِینَ* فَقَضٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ فِی یَوْمَیْنِ وَ أَوْحیٰ فِی کُلِّ سَمٰاءٍ أَمْرَهٰا ] (1).
آن گاه آهنگ آفرینش آسمان کرد،در حالی که به صورت دود بود،پس به آن و به زمین گفت:خواه یا ناخواه بیایید.آن دو گفتند:فرمانبردار آمدیم.*پس آنها را در دو روز به صورت هفت آسمان به انجام رسانید و [ محکم و استوار ساخت ]،و در هر آسمانی کار آن را وحی کرد.
مسئلۀ تجلی نظام در سایه امر الهی نه تنها در زندگی انسان و آسمان و زمین معلوم است،بلکه در اصناف موجودات هستی اعم از غیب و شهود،این برنامه هم چون آفتاب روشن است.
اصولاً میتوان گفت که نظام دقیق وجود هر موجودی از اتم و هستههای آن گرفته تا عرش خدا،در حقیقت همان امر خداست !
کدام آمر بالاتر و برتر از خداست،مگر نه این است که وجود مقدس او مالک ملک هستی و پروردگار عالمیان است ؟
مگر نه این است که،مهندس و بانی و به وجود آورندۀ کل هستی حضرت اوست و مصلحت تمام موجودات در اختیار جناب اوست و کسی جز حضرتش صاحب هستی نیست ؟
مگر نه این است که تمام هستی مملوک او و در ید قدرت و در آغوش رحمت و عنایت اوست ؟
1) 1) -فصلت (41):11-12.
آیا جز حضرت او کسی سزاوار امر کردن به موجودات است و آیا موجودات جهان هستی حق دارند از امر کسی جز او پیروی کنند ؟ !
انبیای گرامی و ائمۀ طاهرین و اولیای کامل الهی،در خط سیر نبوت و امامت و ولایت جز تبلیغ امر و نهی حضرت او برنامهای نداشتند؛آن بزرگواران،مأمور رساندن امر حق به خلق بوده و تکلیف داشتند زمینۀ برپا شدن امر او را در تمام شؤون زندگی بشر اعم از عبادت،سیاست،اقتصاد،اخلاق،اجتماع و خانواده فراهم آورند.
در زمینۀ اوامر حضرت حق نسبت به انسان،آن هم در میان احکام شرعیه هیچ امری شدت و اهمیت و عظمتش هم چون امر به نماز نیست.
نماز،امر خداست؛نماز،خواستۀ پروردگار عالم،عادل و حکیم است؛نماز، بر اساس مصلحتخواهی او نسبت به انسان امر شده است.
پیروی از این امر ضامن سعادت و باعث خیر دنیا و آخرت و عامل رشد و کمال آدم است و بر هر مرد و زن و عالی و دانی اطاعت از این امر واجب و لازم و سرپیچی از آن مایۀ خواری و ذلت در دنیا و آتش و عذاب در عالم آخرت است.
نماز،برنامهای است الهی که برای انسان سود مادی و معنوی دارد و برای حل بسیاری از مشکلات زندگی به منزلۀ بهترین کلید است؛پیروی از این امر پر اهمیت،پاک کنندۀ صفحۀ حیات از انواع رذایل و پلیدیها و آلودگیهاست.
نمونهای از آیات قرآن که در آن امر به نماز شده،لازم است از نظر شما بگذرد:
[ وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ وَ ارْکَعُوا مَعَ الرّٰاکِعِینَ ] (1):
و نماز را بر پا دارید،و زکات بپردازید،و همراه رکوعکنندگان رکوع کنید [ که نماز خواندن با جماعت محبوب خداست ].
[ وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ لاٰ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّٰهَ وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ ذِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینِ وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ ثُمَّ تَوَلَّیْتُمْ إِلاّٰ قَلِیلاً مِنْکُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ ] (2):
و [ یاد کنید ] زمانی که از بنی اسرائیل پیمان گرفتیم که جز خدا را نپرستید، و به پدر و مادر و خویشان و یتیمان و مستمندان نیکی کنید،و با مردم با خوش زبانی سخن گویید،و نماز را بر پا دارید،و زکات بپردازید،سپس همۀ شما جز اندکی [ از پیمان خدا ] روی گردانیدید و شما [ به طور عادت ] روی گردان هستید.
[ حٰافِظُوا عَلَی الصَّلَوٰاتِ وَ الصَّلاٰةِ الْوُسْطیٰ وَ قُومُوا لِلّٰهِ قٰانِتِینَ ] (3):
بر تمام نمازها و به خصوص نماز میانه [ که بر اساس پارهای از روایات،نماز ظهر است ] محافظت و مراقبت کنید،و [ در حال طاعت و عبادت ] فروتنانه برای خدا بپا خیزید.
[ فَأَقِیمُوا الصَّلاٰةَ إِنَّ الصَّلاٰةَ کٰانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ کِتٰاباً مَوْقُوتاً ] (4):
نماز را [ به صورت معمولش ] اقامه کنید.مسلماً نماز همواره در اوقاتی
مشخص و معین وظیفهای مقرّر و لازم بر مؤمنان است.
[ وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاٰةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْهٰا لاٰ نَسْئَلُکَ رِزْقاً نَحْنُ نَرْزُقُکَ وَ الْعٰاقِبَةُ لِلتَّقْویٰ ] (1).
و خانوادهات را به نماز فرمان بده و خود نیز بر آن شکیبایی ورز؛از تو رزقی نمیطلبیم،ما به تو روزی میدهیم و عاقبت نیک برای پرهیزکاری است.
[ فَأَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللّٰهِ هُوَ مَوْلاٰکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلیٰ وَ نِعْمَ النَّصِیرُ ] (2).
پس نماز را برپا دارید و زکات را بپردازید و به خدا تمسّک جویید.او سرپرست و یاور شماست؛چه خوب سرپرست و یاوری و چه نیکو یاریدهندهای است.
در سورههای نور آیه 56 و عنکبوت آیۀ 45 و روم آیۀ 31 و احزاب آیۀ 33 و جمعه آیۀ 9 نسبت به نماز امر مؤکّد شده و به طور جدی و قاطع از همۀ مرد و زن خواسته شده که نماز را بپا دارند و مواظب باشند از این حکم حکیمانه حضرت حق غفلت نورزند.
اکنون که عظمت نماز در پرتو امر حضرت ذو الجلال روشن شد و موقف و موضع این برنامه حیاتی در میان احکام و اوامر خداوند معلوم گردید،جای این سؤال است که در میان اجراکنندگان این امر و عمل کنندگان به این مسئله،عمل
کدام طایفه از میان همه عمل کنندگان مورد پذیرش خداست و نماز کدام دسته از نمازگزاران به مرحله قبولی حضرت حق میرسد ؟
در این زمینه باید گفت:
بر اساس آیات کتاب خدا و روایات و اخبار،نمازی که مقرون به سه شرط است بدون شک مورد قبول خداست:
1-ایمان.
2-تقوا.
3-جمع بودن شرایط ظاهری و باطنی نماز در حد وسع مکلف،از قبیل طهارت صحیح،نیت خالص،وقت،مکان مباح،صحت قرائت،ترتیب، موالات،طمأنینه،قبله و سایر شرایط.
نماز کسی که اعتقاد صحیحی به حق و قیامت و نبوت و کتاب و ملائکه ندارد قابل قبول نیست.
نماز کسی که از گناه و پلیدی و ظلم و ستم و پایمال کردن حقوق ابا ندارد قبول نیست:
[ إِنَّمٰا یَتَقَبَّلُ اللّٰهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ ] (1).
خدا فقط از پرهیزکاران میپذیرد.
عزیزان ! توجه داشته باشید که به هنگام نماز،به پیشگاه چه آقایی قرار میگیرید و در برابر کدام مولا میایستید و آقا و مولای شما چه میخواهد ! آیا نمازی که شما میخواهید،یا دلخواه شماست باید تقدیم محضر او کنید،یا نمازی که او میخواهد و به آن امر کرده باید بجا آورید ؟ !
1) 1) -مائده (5):27.
آن نمازی که او به آن امر فرموده،به جا آوردنش باید انسان را از همه فحشا و منکرات باز دارد و آدمی را تا پیشگاه قرب حضرتش رهنمون گردد و برای دین و ایمان انسان به منزلۀ عمود خیمه باشد و باطن آدمی را به معراج برده و به نقطۀ وصل برساند.
در روایتی از رسول اسلام آمده:
خداوند به نمازی که قلب نمازگزار با بدنش هماهنگ نباشد،نمینگرد (1).
و در جای دیگر فرموده:
خشوع زینت نماز است (2).
عارف معارف الهی مرحوم ملکی تبریزی در کتابش به چند روایت که نمایانگر حال نمازگزاران واقعی است به این مضمون اشاره فرموده:
ابراهیم علیه السلام به وقت نماز،سینهاش همچون دیگ جوشان در اضطراب بود.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به وقت نماز حال عجیبی داشت که کسی را به آن حال ندیده بودند.
یکی از همسران حضرت میگوید:
پیامبر با ما سخن میگفت و ما با آن جناب حرف میزدیم،ولی به محض رسیدن وقت نماز،گویی اصلاً ما را نمیشناسد و ما هم او را نمیشناسیم.
امیر المؤمنین علیه السلام وقتی وضو میگرفت،رنگ چهرهاش از خوف خدا تغییر میکرد و به وقت نماز بدنش میلرزید و رنگ میباخت.به او میگفتند:شما را چه میشود ؟ میفرمود:
وقت ادای امانتی رسیده که خداوند آن را بر آسمانها و زمین و جبال ارائه کرد و آنها از قبول آن امتناع کردند ! !
حضرت زهرا علیها السلام به وقت نماز،از هیبت و عظمت حضرت ذو الجلال،نفس نفس میزد.
امام مجتبی علیه السلام هرگاه از وضو فارغ میشد،رنگ به صورتش نبود.میپرسیدند:
این چه حال است ؟ میفرمود:
هر کس بر صاحب عرش وارد شود و به خدمت او رسد،سزاوار است این چنین شود.
دربارۀ حضرت سجاد علیه السلام آمده:
هرگاه وضو میگرفت،رنگ از چهرۀ مبارکش میپرید.به آن جناب میگفتند:
چرا در وقت وضو این چنین میشوی ؟ میفرمود:میدانید در مقابل چه کسی میخواهم قرار بگیرم ؟
روزی در حال نماز ردا از دوش مبارکش افتاد و آن جناب اعتنا نکرده تا از نماز بیرون شد.عرضه داشتند:چرا جلوی افتادن ردا را نگرفتی ؟ فرمود:میدانید در مقابل چه کسی ایستاده بودم ؟ ! بدان که نماز عبد جز به همان مقدار که دارای توجه بوده قابل قبول نیست.راوی میگوید:به حضرت عرض کردم:فدایت شوم پس همۀ ما در هلاکت هستیم ؟ فرمود:نه،خداوند از باب رحمت و لطفش این نمازهای ناقص را با نوافل و نمازهای مستحبی کامل میسازد.
از حضرت صادق علیه السلام نقل شده:
هرگاه علی بن الحسین علیه السلام به نماز میایستاد،رنگ از چهرهاش میرفت و هرگاه سر به سجده میگذاشت تا عرق از سر و رویش جاری نمیشد،سر از سجده برنمیداشت.
و نیز در روایت آمده که امام فرمود:
پدرم علی بن الحسین علیهما السلام هرگاه برای نماز برمیخاست،چنان بود که گویا شاخۀ درختی است که جز آنچه که باد حرکت میدهد،حرکتی از خود ندارد.
از ما دعوت نمیکنند که وضو و نماز ما به تمام معنی مانند نماز آن بزرگواران باشد،بلکه از ما میخواهند که در وسع خود پس از ایمان و تقوا،حد اقل به شرایط صحت نماز و مقدمات و مقارنات آن پایبند بوده و نمازی در خور لیاقت مولای خود به جای آریم،تا پس از اتمام آن به مهر قبولی آن جناب برسد.
دربارۀ طائفهای که نمازشان مورد قبول خداوند مهربان است،حدیثی قدسی در کتاب«المحاسن»نقل شده است که لازم است به متن عالی آن اشاره شود:
انَّمٰا اقْبَلُ الصَّلاٰةَ لِمَنْ تَوٰاضَعَ لِعَظَمتَی وَ یَکُفُّ نَفْسَهُ عَنِ الشَّهَوٰاتِ مِنْ اجْلی وَ یَقْطَعُ نَهٰارَهُ بِذِکْری وَ الْزَمَ قَلْبَهُ خَوْفی وَ کَفَّ نَفْسَهُ عَنِ الشَّهَوٰاتِ مِنْ اجْلی وَ لا یَتَعٰاظَمُ عَلیٰ خَلقی وَ یُطْعِمُ الْجٰائِعَ وَ یَکْسُو الْعٰاری وَ یَرْحَمُ الْمُصٰابَ وَ یُؤوی الْغَریبَ فَذٰلِکَ یُشْرِقُ نَورُهُ مِثْلَ الشَّمْسِ اجْعَلُ لَهُ فی الظُّلُمٰاتِ نُوراً وَ فی الْجَهٰالَةِ عِلْماً اکْلَأُهُ بِعِزَّتی وَ اسْتَحفِظُهُ مَلٰائِکَتی یَدْعُونی فَاُلَبیّهِ یَسْاَلُنی فَاُعْطِیَهُ فَمَثَلُ ذٰلِکَ عِنْدی مَثَلُ الْفِرْدَوْسِ لٰا یَسْمُو لَمَرُهٰا وَ لا یَتَغَیَّرُ وَرَقُهٰا (1):
نماز را از کسی قبول میکنم که برای بزرگی من تواضع کند و به خاطر من از شهوات شیطانی خویشتندار باشد و روزش را به یاد من تمام کند و دلش ملازم خوف از من باشد و نفسش را از شهوات،برای خاطر من حفظ نماید و بر خلق من بزرگی نکرده و گرسنه را سیر کند و برهنه را بپوشاند و به مصیبت زده
1) 1) -المحاسن:293/1،باب 47،حدیث 455؛بحار الأنوار:391/66،باب 38،حدیث 66.
ترحم آرد و غریب را پناه دهد؛نور چنین آدمی همانند نور خورشید میدرخشد،من برای او در تاریکیها نور قرار میدهم و جهلش را مبدل به علم کرده و به عزتم پناهش میدهم و به وسیلۀ ملائکه از حوادث نگاهش میدارم؛ دعا میکند دعایش را اجابت مینمایم،از من طلب حاجت میکند،حاجتش را میدهم،او نزد من مانند فردوس است که میوهاش از دسترس خارج نمیشود و برگش تغییر پیدا نمیکند.
چه بسیار مردمی که عمری به خود زحمت میدهند و به اجرای برخی از احکام خدا قیام میکنند،ولی زحمات آنان به فرمودۀ قرآن مجید [ هَبٰاءً مَنْثُوراً ] (1)میگردد.
اینان کسانی هستند که یا از ایمان برخوردار نیستند مانند منافقین،یا اهل هر نوع گناه و معصیتاند مانند فاسقین،یا شرایط صحت و قبولی عمل را رعایت نمیکنند مانند مردمی که به احکام الهی اهمیت نمیدهند.
قرآن مجید در سورۀ ماعون میفرماید:
[ فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ* اَلَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ* اَلَّذِینَ هُمْ یُرٰاؤُنَ* وَ یَمْنَعُونَ الْمٰاعُونَ ] (2).
پس وای بر نمازگزارانکه از نمازشان غافل و نسبت به آن سهلانگارند. همانان که همواره ریا میکنند*و از [ دادن ] وسایل و ابزار ضروری زندگی [ و زکات،هدیه و صدقه به نیازمندان ] دریغ میورزند.
بدون شک منافقان و فاسقان و آنان که شرایط صحت و قبولی نماز را رعایت نمیکنند از مصادیق بارز آیات سورۀ ماعون هستند.
نماز را هر کسی فراخور قدرت و استعدادش،باید با صورت و سیرت کامل به محضر حضرت حق ببرد ورنه از طرف معبود عالم مردود است.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
وقتی بنده نماز را به وقت خودش به جای آورد و بر شرایط و حقیقت آن محافظت نماید،به صورت نوری پاکیزه به مقام قرب حرکت میکند و به صاحبش میگوید:مرا حفظ کردی،خداوند تو را حفظ کند.
و اگر نماز را به وقتش نخواند و بر آن و شرایطش محافظت ننماید،به صورت سیاه و تاریکی به او برمیگردد و میگوید:مرا ضایع کردی،خداوند ضایعت کند (1).
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:
دو نفر از افراد امت من برای نماز به پا میخیزند و رکوع و سجود نماز هر دو یکی است،ولی بین دو نماز آنان فاصله هم چون بین آسمان و زمین است،آن گاه اشاره به مسئلۀ خشوع شد (2).
در قسمتی از یک روایت قدسی آمده:
وَ رُبَّمٰا صَلَّی الْعَبْدُ فَاَضْرِبُ بِهٰا وَجْهَهُ وَ احْجُبُ عَنّی صَوْتَهُ أَ تَدْری مَنْ ذٰلِکَ ؟
یٰا دٰاوُدَ ذٰاکَ الَّذی یَکْثُرُ الْاِلْتِفٰاتَ الیٰ حَرَمِ الْمُؤمِنینَ بِعَیْنِ الْفِسقِ وَ ذٰاکَ الَّذی
یُحَدِّثُ نَفْسَهُ انْ لَوْ وُلّیَ امْراً لَضَرَبَ فیهِ الرِّقٰابَ ظُلْماً (1):
چه بسا عبدی که نماز میخواند و من آن نماز را به صورتش میزنم و بین خود و صدایش حجاب قرار میدهم،میدانی چنین عبدی کیست ؟
ای داود ! آن نمازگزار کسی است که به ناموس مردم مؤمن زیاد با دیدۀ گناه نظر میکند و به خودش میگوید:اگر صاحب قدرتی شدم گردن مردم را میزنم آن هم به ستم ! !
یٰا مُوسیٰ لٰا اقْبَلُ الصَّلٰاة الّا مِمَّنْ تَوٰاضَعَ لِعَظَمَتی وَ الْزَمَ قَلْبَهُ خَوْفی وَ قَطَعَ نَهٰارَهُ بِذِکْری وَ لَمْ یَبُتْ مُصِرّاً عَلَی الْخَطیئَةِ وَ عَرِفَ حَقَّ اوْلیٰائی وَ احِبّٰائی (2):
ای موسی ! نماز قبول نمیکنم مگر از کسی که برای عظمت من فروتنی کند و دلش ملازم با خوف من باشد و روزش به یاد من تمام شود و شب را در حال اصرار بر گناه صبح نکند و عارف به حق اولیا و عاشقان من باشد.
میتوان گفت که نماز مردمی که حقوق خدا و انبیا و امامان و اولیا را پایمال میکنند،قبول است ؟
میتوان گفت که نماز اهل فسق و فجور و غرق شدگان در دریای معصیت و گناه نماز است ؟
تا پیوند ایمانی و اتصال اسلامی انسان به پروردگار عزیز عالم و شؤون حضرت حق محکم نباشد،تا انسان در تمام شؤون حیات تقوا و خویشتنداری از گناه را مراعات ننماید،تا آدمی عملا به شرایط صحت و قبولی نماز توجه نکند،نماز او قابل قبول حضرت حق نخواهد بود ! !
امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید:
هیچ کدام از شما با حالت کسالت یا خواب آلودگی یا با افکاری که او را به خود مشغول میسازد،به نماز نایستد؛زیرا او در پیشگاه پروردگار میباشد و جز این نیست که بهره و نصیب عبد از نمازش به همان اندازه است که از روی قلب توجه به خدا داشته و نیز آن حضرت از رسول اسلام نقل میکند که:
دو رکعت نماز مختصر ولی با تفکر و در حال یقین بهتر است از یک شبزندهداری (1)!
وضو یا غسل،یا تیمم را مطابق با احکام اسلام به جای آرید،آن گاه در مکان مباح یا بهتر از آن در مسجد جای بگیرید،سپس اول وقت را مراعات کنید،آن گاه با تمام هستی یعنی با عقل و روح و قلب و نفس و بدن به طرف قبله بایستید،سپس دل و جان را همانجا و برای همیشه از رذایل اخلاقی از قبیل ریا،حسد،بخل، حقد،کینه،عجب،نفاق و...پاک کنید و مواظب باشید که شکم و شهوت و لباستان آلوده به حرام نباشد؛آن گاه تمام حواس خود را در نیت خالص متمرکز کرده با قرائت صحیح تکبیرةالاحرام گفته و با عربی صحیح و حال الهی مسیر نماز را حرکت کرده و با غم و غصه به خاطر پایان گرفتن نماز،سلام نماز را ادا نموده از نماز خارج شوید و تصمیم قاطع شما بر این باشد که تا رسیدن به نماز دیگر از هر گناهی دوری جویید،آن وقت به طور حتم امیدوار به قبولی چنین نمازی باشید.
1) 1) -مستدرک الوسائل:87/3،باب 29،حدیث 3084.
امام خمینی رحمه الله در باب خشوع بیانی دارند که:
حقیقت خشوع عبارت است از خضوع تمام ممزوج با حب یا خوف و تفصیل این اجمال آن است که قلوب اهل سلوک به حسب جبلت و فطرت مختلف است، پارهای قلوب عشقی و از مظاهر جمالند و به حسب فطرت متوجه به جمال محبوب هستند و چون در سلوک ادراک ظل جمیل یا مشاهدۀ اصل جمال کنند، عظمت مختفیه در سر جمال،آنها را محو کند و از خود بیخود نماید؛چون در هر جمالی جلالی مختفی و در هر جلالی جمالی مستور است،چنانچه ممکن است اشاره به این معنی داشته باشد گفتار حضرت مولی العارفین و امیر المؤمنین و السالکین صلوات اللّه علیه و علی آله اجمعین آنجا که میفرماید:
هُوَ الَّذی اشْتَدَّتْ نِقْمَتُهُ عَلیٰ اعْدٰائِهِ فی سِعَةِ رَحْمَتِهِ و اتَّسَعَتْ رَحْمَتُهُ لِأوْلِیٰائِهِ فی شِدَّةِ نِقْمَتِهِ (1).
اوست خدایی که عذابش در عین وسعت رحمت بر دشمنانش شدید است و رحمتش در عین سختی عذابش بر عاشقانش گسترده است.
پس هیبت و عظمت و سطوت جمال آنها را فرو گیرد و حالت خشوع در مقابل جمال محبوب برای آنها دست دهد.
و این حالت در اوایل امر موجب تزلزل قلب و اضطراب شود و پس از تمکین، حالت انس رخ دهد و وحشت و اضطرابِ حاصل از عظمت و سطوت مبدل به انس و سکینه شود و حالت طمأنینه دست دهد،چنانچه حالت قلب خلیل الرحمن چنین بوده.
1) 1) - نهج البلاغة:خطبة 89؛بحار الأنوار:130/4،باب 4،حدیث 38.
و پارهای از قلوب،خوفی و از مظاهر جلالند،آنها همیشه ادراک عظمت و کبریا و جلال کنند و خشوع آنها خوفی باشد و تجلیات اسمای قهریه و جلالیه بر قلوب آنها شود،چنانچه حضرت یحیی علیه السلام چنین بوده؛پس خشوع گاهی ممزوج با حب است و گاهی ممزوج با خوف و وحشت است گرچه در هر حبی وحشتی و در هر خوفی حبی است.
و مراتب خشوع به حسب مراتب ادراک عظمت و جلال و حسن و جمال است و چون امثال ما با این حالات پستی که داریم از نور مشاهدات محرومیم،ناچار باید در صدد تحصیل خشوع از طریق علم یا ایمان برآییم:
[ قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ* اَلَّذِینَ هُمْ فِی صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ ] (1).
بیتردید مؤمنان رستگار شدند.*آنان که در نمازشان [ به ظاهر ] فروتن [ و به باطن با حضور قلب ] اند.
خشوع در نماز را از حدود و علائم ایمان قرار داده،پس هر کس در نماز خاشع نباشد به حسب فرمودۀ ذات مقدس حق از زمرۀ اهل ایمان خارج است و نمازهای ما که پیچیده به خشوع نیست از نقص ایمان یا فقدان آن است و چون اعتقاد و علم غیر از ایمان است؛لذا این علمی که به حق و اسما و صفات او و سایر معارف الهیه در ما پیدا میشود غیر از ایمان است.
شیطان به شهادت ذات اقدس حق علم به مبدأ و معاد دارد و مع ذلک کافر است.
1) 1) -مؤمنون (23):1-2.
[ خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ ] (1).
مرا از آتش پدید آوردهای و او را از گِل آفریدی.
[ أَنْظِرْنِی إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ ] (2).
گفت:مرا تا روزی که [ مردگان ] برانگیخته شوند،مهلت ده.
گوید:پس طبق این آیه معاد را معتقد است،علم به کتب و رسل و ملائکه دارد با این وصف خداوند او را کافر خطاب کرده و از زمرۀ مؤمنان خارج نموده است ! !
پس اهل علم و ایمان از هم ممتازند،هر اهل علم اهل ایمان نیست؛پس باید پس از سلوک علمی،خود را در سلک مؤمنان داخل کرده و عظمت و جلال و بها و جمال حق-جلت عظمته-را به قلب رساند،تا قلب خاشع شود،ورنه مجرد علم خشوع نمیآورد،چنانچه در خود میبینید که با اعتقاد به مبدأ و معاد و اعتقاد به عظمت و جلال حق،قلب شما خاشع نیست !
بالجمله سالک طریق آخرت مخصوصاً با قدم معراج صلاتی،لازم است قلب خود را با نور علم و ایمان خاشع کند و این رقیقۀ الهی و بارقۀ رحمانیه را در قلب هر اندازه ممکن است متمکن نماید،بلکه بتواند در تمام نمازهایش و در سراسر هر نماز این حالت را حفظ نماید.
حالت تمکّن و استقرار در اول امر گرچه برای امثال ما قدری دشوار و مشکل است،ولی با مقداری ممارست و ارتیاض قلب امری ممکن است.
عزیزم ! تحصیل کمال و زاد آخرت،طلب و جدیت میخواهد و هر چه مطلوب بزرگتر باشد،جدّیت در راه آن سزاوارتر است،البته معراج قرب الهی و تقرب
جوار رب العزة با این حال سستی و فطور و سهل انگاری دست ندهد،مردانه باید قیام کرد تا به مطلوب رسید.
این فقیر دلغمین با حالت عجز و انکسار در پیشگاه رب العزة به مناجات برآمده و از حضرتش چنین مسئلت کردهام:
ای محرم قلب راز داران***امید دل نیاز داران
ای گرمی روح پاک بازان*** مشتاق رخ تو عشق بازان
ای یار و رفیق مستمندان*** محبوب قلوب دردمندان
بر گم شدگان تو ره گشایی*** بر این دل تار من ضیایی
خالی زعمل ببین دو دستم*** از قید گنه دلم نرستم
یا رب چه کند ضعیف خسته*** این عبد ذلیل دل شکسته
برگو به کجا برد غم دل*** رحم ار نکنی بر او چه حاصل
افتاده بار ذلتم من*** غرق گنه مذلتم من
کس نیست چو من دچار عصیان*** محتاج و گدا به لطف و غفران
بنواز که بنده ای فقیرم ***بر دامن لطف مستجیرم
غرق است به ننگ و عار نامم*** تلخ است زدوری تو کامم
ای غوث و غیاث ره نشینان*** ای نور و صفای دل غمینان
از من تو ببخش هر گناهی*** ای رب غفور یا الهی
مسکین تو و فقیر کویم*** از جرم و گناه زشت رویم
در نعمتهای مادی و معنوی حضرت رب العالمین اندیشه کنید و ببینید که خداوند مهربان در اعطای این دو گونه نعمت چیزی از انسان فروگذار نکرده است.
از زمانی که نطفۀ انسان بسته میشود،تا روزی که نوبت زندگیش در این جهان به پایان میرسد،بر اساس تمام نیازهایش،بر سفرۀ کرم و احسان حضرت او نعمت میبیند.
وجود مقدس حضرت حق بر اساس اسم رحمان،تمام موجودات کارگاه هستی را مشمول نعم مادی و انسان را علاوه بر نعم مادی،بر اساس رحیمیتش مشمول نعم معنوی قرار داده است.
در جایی از قرآن مجید میفرماید:
[ وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً ] (1).
و نعمتهای آشکار و نهانش را بر شما فراوان و کامل ارزانی داشته.
و در جای دیگر میفرماید:
[ وَ آتٰاکُمْ مِنْ کُلِّ مٰا سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا ] (2).
و از هر چیزی که [ به سبب نیازتان به آن ] از او خواستید،به شما عطا کرد.
و اگر نعمتهای خدا را شماره کنید،هرگز نمیتوانید آنها را به شماره آورید.
آن گاه قرآن مردم را نسبت به مصرف کردن نعمتها بر دو دسته تقسیم میکند:
آنان که هماهنگ با قوانین عالی الهی نعمتها را به مصرف گذاشته و در نتیجه تمام نعمتهای حق را تبدیل به عقاید صحیحه،اخلاق حسنه و اعمال صالحه کردند و از این راه به خیر دنیا و آخرت نایل شدند و به عبارت دیگر بر اساس برنامههای الهی،نعمتهای حق را شکرگزاری کردند؛به این معنا که هر نعمتی را در همان موردی به مصرف گذاشتند که دستور حضرت رب الارباب بود.
و آنان که نعمتهای مادی و معنوی حق را بر اساس هواها و هوسها و در راه محافظت با قوانین الهی خرج کردند و در نتیجه نعمت حق را تبدیل به عقاید باطله، اخلاق رذیله و بدترین عمل کردند و به عبارت دیگر به کفران نعمت برخاستند و خود و عدهای را به هلاکت دچار کرده و از زندگی جز ننگ و عار و شقاوت و بدبختی چیزی نصیب آنان نشد.
قرآن مجید در این زمینه میفرماید:
[ أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دٰارَ الْبَوٰارِ ] (1).
آیا کسانی را که [ شکر ] نعمت خدا را به کفران و ناسپاسی تبدیل کردند و قوم خود را به سرای نابودی و هلاکت درآوردند،ندیدی ؟ !
بر اساس این آیات،بینماز آن انسانی است که در انواع نعمتهای مادی و معنوی غرق است و قدرت شمردن عطای حق را نسبت به خویش ندارد،ولی چهره کثیف و پلیدی است که نعمتهای الهی را به جای اینکه به دایرۀ شکر بکشد،به مرحلۀ کفر آورده است.
در معارف ما در ضمن بیان علل احکام در کتاب«علل الشرایع»آمده که حضرت رضا علیه السلام فرمودند:
علت و فلسفۀ نماز،ادای شکر حق تعالی نسبت به این همه نعمتهای اوست (2).
انسانِ بینماز چه موجود بیتوجه و قدر ناشناسی است که بر سر سفرۀ الهی و خوان کرم حقتعالی نشسته و به هر کیفیت که میخواهد از نعمت استفاده میکند،آن گاه به جای تبدیل نعمت به عبادت-که در حقیقت شکر نعمت است - نعمت را تبدیل به کفر و مخالفت میکند.
در اینجا لازم است چهرۀ آلوده و وضع نکبت بار بینماز را از آیات قرآن و روایات اسلامی بنگرید.
[ کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ* إِلاّٰ أَصْحٰابَ الْیَمِینِ* فِی جَنّٰاتٍ یَتَسٰاءَلُونَ * عَنِ الْمُجْرِمِینَ* مٰا سَلَکَکُمْ فِی سَقَرَ* قٰالُوا لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلِّینَ* وَ لَمْ نَکُ نُطْعِمُ الْمِسْکِینَ* وَ کُنّٰا نَخُوضُ مَعَ الْخٰائِضِینَ* وَ کُنّٰا نُکَذِّبُ بِیَوْمِ الدِّینِ* حَتّٰی أَتٰانَا الْیَقِینُ* فَمٰا تَنْفَعُهُمْ شَفٰاعَةُ الشّٰافِعِینَ ] (1).
هر کسی در گرو دستآوردههای خویش است،مگر سعادتمندانکه در بهشتها از یکدیگر میپرسنداز روز و حال گنهکاران،[ به آنان رو کرده ] میگویند:چه چیز شما را به دوزخ وارد کرد؟میگویند:ما از نمازگزاران نبودیمو به تهیدستان و نیازمندان طعام نمیدادیم*و با فرورفتگان [ در گفتار و کردار باطل] فرومیرفتیم،و همواره روز جزا را انکار میکردیمتا آنکه مرگ ما فرا رسید.*پس آنان را شفاعت شفیعان سودی نمیدهد؛
در روایت آمده:
1) 1) -مدثر (74):38-48.
روزی پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله همراه جمعی از اصحاب از راهی میگذشتند، ناگهان سگی شروع به پارس کرد.حبیب خدا ایستاد تا سر و صدای آن حیوان تمام شد،آن گاه روی مبارک به جانب یاران کرد و فرمود:دانستید این سگ چه گفت ؟ عرضه داشتند:نه.فرمود:این حیوان گفت:یا رسول اللّه ! من همیشه خدای مهربان را شکر میکنم که بهرهام از هستی،سگ شدن بود،اگر انسان بینماز بودم چه میکردم ؟ (1)!
در کتاب«اللآلی»در باب نماز آمده:
یک کشتی با جمعی سرنشین در زمان انبیای بنی اسرائیل بر دریای نیل در حرکت بود،ناگهان ماهیان دریا احساس حرارت و فشار کردند،به درگاه حضرت حق نالیدند و عرضه داشتند:الهی ! مگر قیامت رسیده ؟ خطاب رسید:نه،در میان مسافران این کشتی که به روی آب در حرکت است یک بینماز نشسته،دندان او درد گرفت و سپس از دهانش جدا شد و او آن دندان را در آب انداخت،نحسی و نجسی دندان یک بینماز باعث شد که بر شما هم فشار وارد شود ! (2)!
در حدیثی از حضرت باقر علیه السلام آمده:
انَّ تٰارِکَ الْفَریضَةِ کٰافِرٌ (3):
به حق که ترک کنندۀ نماز واجب کافر است.
شخصی از حضرت صادق علیه السلام پرسید:
چرا زناکار را با آن گناه بزرگ کافر نمیگویند،ولی تارک الصلاة را کافر میگویند ؟
دلیل بر این مسئله چیست ؟
حضرت فرمود:
زناکار و هر کس مشابه با اوست،عملش را به خاطر شهوت و فشار و غلبۀ هوا انجام میدهد،ولی کسی که ترک نماز میکند به خاطر سبک گرفتن این امر عظیم الهی آن را ترک میکند؛زناکار در بستر یک زن به خاطر لذت شرکت میکند،ولی بینماز ترک نمازش برای لذت بردن نیست،چون ترک عمل لذت ندارد،بلکه به خاطر استخفاف به نماز است،وقتی لذت نبود،پس سبک انگاشتن است و وقتی سبک گرفتن عمل باعث ترک شد،این حالت سبک گرفتن کفر است (1).
عَنْ ابی عَبْدِ اللّهِ قٰالَ:اِنَّ تٰارِکَ الصَّلٰاةِ کٰافِرٌ (2):
امام صادق علیه السلام فرمود:به تحقیق که ترک کنندۀ نماز کافر است.
شخصی به نبی اسلام صلی الله علیه و آله عرضه داشت:مرا سفارشی بفرمایید.حضرت فرمود:عمداً نماز را رها مکن،کسی که عمداً ترک نماز کند،ملت اسلام از او بیزار است (3).
خدای بزرگ برای هدایت بندگان،صد و بیست و چهار هزار پیغمبر و صد و چهارده کتاب آسمانی و دوازده امام و هزاران عالم ربانی و حکیم صمدانی و عارف عاشق قرار داده و نماز را در رأس تمام برنامههای آنان معرفی فرموده،چه
پست و زبون و پلید و زشت و شقی و آلوده است،آن انسانی که در محاصرۀ این همه عوامل هدایت باشد و ببیند که نماز در رأس احکام راهنمایان الهی است،ولی او به همۀ بانیان هدایت پشت کرده و دستورهای آنان به خصوص مسئلۀ نماز را چنان سبک انگارد که از ادای آن رو برگرداند.
مگر تمام دنیا چقدر ارزش دارد که آن را با عافیتطلبی و خوشگذرانی با آخرت دائم و عیش جاودان معامله کرد ؟
به خدا قسم،اگر همۀ افلاک و تمام عالم و همۀ روی زمین را به تو ببخشند و تو آن چنان غرق در آن شوی که در تمام مدت عمر دو رکعت نماز واجب از دستت برود،ارزش ندارد.
بلای بینماز در برزخ و عالم آخرت بلای بزرگی است و عذاب تارک نماز در برزخ و در قیامت عذاب عظیمی است.
آری،همۀ دنیا در مقابل ترک یک سجدۀ مستحب ارزش ندارد،چه رسد که واجبی از واجبات حضرت معبود را از باب تکبر و غرور یا سهل انگاری ترک کنی.
هلالی شیرازی در این زمینه-که تمام افلاک،خود سرگشتۀ دیگری هستند و انسان بالاتر از این است که سرگشتۀ مشتی جماد شود،بلکه بر انسان است که در راه حضرت حق حرکت کند-بیانی به مضمون زیر دارد:
خطابی دوش کردم با دل ریش***که ای مشغول فکر باطل خویش
نشاید جهل خود اثبات کردن*** فلک را قبله حاجات کردن
زنان مر چرخ را سازند گردان*** چرا سرگشته چرخند مردان
گر او کس را به مقصودی رساندی*** درین سرگشتگی چندین نماندی
فلک جام است و ساقی خالق دهر*** وزو در کام ما گه نوش و گه زهر
تو را گر تلخ و گر شیرین شود کام*** هم از ساقی شناس او را نه از جام
به دستت گر،می امید دادند***مگو کز ساغر خورشید دادند
جوی کز مزرع بیچون رسیدست*** مگو کز خرمن گردون رسیدست
نه جوزا جو دهد نه کهکشان کاه*** نه کس را خوشه بخشد خرمن ماه
فلک را اختیاری هست شک نیست ***ولی این کارها کار فلک نیست
فلک گویی است دائم در تک و پوی*** فضای لامکان چوگان آن گوی
به خود این گوی در میدان نگردد*** که هرگز گوی بی چوگان نگردد
بود چوگان او در دست تقدیر*** درین گشتن ندارد هیچ تقصیر
ولی زین نکته واقف نیست هر کس ***همین اهل هدایت داند و بس
خداوندا دلیل راه ما شو*** به اقلیم هدایت رهنما شو
هدایت را رفیق راه ما کن*** محمد را شفاعت خواه ما کن
در راه حرکت انسان به سوی نماز،این واقعیت پر برکت الهی،موانعی هست که لازم است،عاشق نماز،با تمام وجود با این موانع به مبارزه برخیزد،سستی در مقابل این موانع،انسان را از فیض با عظمت نماز باز داشته و از رحمت حضرت حق محروم میکند،قرآن مجید دربارۀ موانع نماز میفرماید:
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصٰابُ وَ الْأَزْلاٰمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطٰانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ* إِنَّمٰا یُرِیدُ الشَّیْطٰانُ أَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَدٰاوَةَ وَ الْبَغْضٰاءَ فِی الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ وَ یَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ وَ عَنِ الصَّلاٰةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ ] (1).
1) 1) -مائده (5):90-91.
ای اهل ایمان ! جز این نیست که همۀ مایعات مست کننده و قمار و بتهایی که [ برای پرستش ] نصب شده و پاره چوبهایی که به آن تفأل زده میشود، پلید و از کارهای شیطان است؛پس از آنها دوری کنید تا رستگار شوید.* مسلماً شیطان میخواهد با شراب و قمار،میان شما دشمنی و کینۀ [ سخت ] اندازد،و از یاد خدا و نماز بازتان دارد؛آیا شما [ از این امور با همۀ زیانها و خطراتی که دارد ] خودداری خواهید کرد ؟
[ قُلْ أَنْفِقُوا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً لَنْ یُتَقَبَّلَ مِنْکُمْ إِنَّکُمْ کُنْتُمْ قَوْماً فٰاسِقِینَ* وَ مٰا مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقٰاتُهُمْ إِلاّٰ أَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللّٰهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ لاٰ یَأْتُونَ الصَّلاٰةَ إِلاّٰ وَ هُمْ کُسٰالیٰ وَ لاٰ یُنْفِقُونَ إِلاّٰ وَ هُمْ کٰارِهُونَ ] (1).
بگو:[ ای منافقان ! ] چه از روی میل و رغبت یا بیمیلی و اکراه انفاق کنید، هرگز از شما پذیرفته نشود؛زیرا شما گروهی فاسق هستید.*هیچ چیز آنان را از پذیرفته شدن انفاقشان بازنداشت،مگر آنکه آنان به خدا و پیامبرش کافر شدند،و نماز را جز با کسالت و سستی به جا نمیآورند،و جز با بیمیلی و ناخشنودی انفاق نمیکنند.
موانع نماز را میتوان در چهار قسمت خلاصه کرد:
1-شراب
2-قمار
3-بتپرستی
4-تظاهر و خودنمایی
1) 1) -توبه (9):53-54.
مشهور است که مخترع شراب،شیطان رجیم بود؛او با اختراع این مادۀ فساد که اهل دل آن را ام الخبائث نامیدهاند،به عقل و قلب و روح و ایمان و عمل و ادب و تربیت انسان حمله برد و در این حملۀ ناجوانمردانه هم در طول تاریخ موفق بود؛ زیرا آنان که به این مادۀ فساد آلوده شدند،قوای عاقله را از دست دادند و در نتیجه تبدیل به حیوانی بیفکر شدند و چون از اندیشه در عواقب امور بازماندند،از اثر بیفکری به انواع گناهان و معاصی آلوده شدند و در آلودگی به معاصی،حرکت الهی قلب و روح را از دست داده خود را به هلاکت ابدی دچار کردند !
امتیاز انسان بر سایر موجودات عالم به عقل اوست،چون عقل را از دست بدهد،از تمام موجودات بیارزشتر و پستتر میگردد.
عقل،حوزه جاذبۀ تکالیف و مسؤولیتهای الهی و انسانی است،وقتی جاذبۀ این حوزه نورانی از دست برود،خود به خود ظرف وجود و صفحۀ حیات از تابش نور پر فروغ تکلیف و مسؤولیت محروم میگردد.
کسی که از نور عقل و تفکر بهرهمند است،جز به سوی خیر دنیا و آخرت حرکتی ندارد؛عقل محبوبترین خلق خداست و عاقل که عقلش را به کار گیرد محبوبترین بندۀ الهی است.
در«آثار طبسی»آمده:
بدان که تفکر،سیر انسانی است از مبادی به مقاصد و نظر را همین معنا گفتهاند.
و هیچ کس از مرتبۀ نقصان به مرتبۀ کمال نتواند رسید الا به سیری و به این سبب اول واجبات تفکر و نظر است.
و بدان که مبادی سیر-که از آنجا حرکت باید کرد-آفاق و انفس است و سیر
استدلال است از آیات هر دو،یعنی از حکمتهایی که در هر ذره از ذرات هر یکی از این دو کون یافته شود،بر عظمت و کمال مبدع هر دو تا مشاهدۀ نور ابداع او در هر ذره کرده شود (1):
[ سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی الْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ ] (2).
به زودی نشانههای خود را در کرانهها و اطراف جهان و در نفوس خودشان به آنان نشان خواهیم داد تا برای آنان روشن شود که بیتردید او حق است.
بدان که هر که را سخن نه از سر حکمت است آن عین آفت است و هر که را خاموشی نه از سر فکرت است آن همه شهوت و غفلت است و هر نظر که نه از سر عبرت است آن همه سهو و زلت است.
قٰالَ الصادق علیه السلام:تَفَکُّرُ سٰاعَةٍ خَیْرٌ مِنْ عِبٰادَةِ سَنَةٍ (3).
بعثت انبیا و امامت امامان علیهم السلام بنا به فرمودۀ علی علیه السلام در خطبۀ اول«نهج البلاغة»برای حرکت فکری انسان بوده است.
اگر بخواهید آثار و نتایج و محصولات و ثمرات اندیشه و فکر را در طول تاریخ به حساب بیاورید،در هیچ کتاب و کتابخانهای گنجایش نخواهد داشت.
تمام کتب علمی و تمدن با عظمت انسانی بر این صفحۀ خاک و در این میدان تابناک نتیجۀ اندیشه انسان در امور مادی و معنوی است.
شما خود فکر کنید که شراب این مادۀ فساد،چه تیشهای به ریشۀ انسانیت-که عبارت از قوۀ اندیشه اوست میزند-و چگونه آدمی را از راه راست الهی و صراط
مستقیم ربانی به کجی و ضلالت میبرد ؟ ! حرکت در راه راست چه سودها و سیر در راه ضلالت چه ضررها و خسارتها برای انسان دارد ؟ !
بیا ای صبح دولت را طلبکار***چو صبح اهل دولت صدق پیش آر
به راه راست رو تا می توان رفت*** که می باید بجای راستان رفت
مرو کج این حدیث راست بشنو ***که بر یک جانب افتادست کجرو
کجی را ره نباشد در میانه*** که تیر راست آید بر نشانه
الف بر آسمان نون بر زمین است*** زکج تا راست فرق آری همین است
به است از زلف کج آن قامت راست*** بلی هر کس به قدر راست برپاست
امام باقر علیه السلام میفرماید:
شرابخوار با روی سیاه،دهان کج،زبان بیرون آمده و با ناله و فریادی سخت از شدت تشنگی وارد قیامت میشود و از چاهی که چرک بدن زناکاران در آن است به او میآشامانند (1)!
امام صادق علیه السلام به یونس بن ظبیان فرمود:
از طرف من که به مردم لطف و محبت دارم بگو:هر کس یک جرعه شراب بنوشد،خداوند و ملائکه و انبیا و مؤمنان او را لعنت میکنند،مستی شراب روح ایمان را از کالبد برده و به جایش روح پست و کثیف و لعنت شده قرار میدهد (2).
پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله در مسئلۀ شراب ده طایفه را لعنت کردند:
غرس کنندۀ مُو،نگهبان آن،فشار دهندۀ انگور جهت شراب،خورنده،ساقی، حمل کننده،تحویل گیرنده،خریدار،فروشنده و دریافت کنندۀ پول (1).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:
از اولین برنامههایی که خداوند منع فرمود،عبارت است از بتپرستی، شرابخواری (2).
و نیز آن حضرت فرموده:
شراب خواری مبدأ تمام گناهان است (3).
امام صادق علیه السلام میفرماید:
شراب منبع تمام آلودگیهاست و شراب خوار،تکذیبکنندۀ قرآن است؛زیرا اگر قرآن را باور داشت،حرامش را حرام میدانست (4)! !
امام باقر علیه السلام میفرماید:
خداوند به چیزی همانند شرابخواری معصیت نشده،برای شرابخوار مست، زنای با مادر و دختر و خواهر امری است عادی؛زیرا به هنگام مستی،آنان را تشخیص نمیدهد که چه کسی هستند و نیز برای مشروبخوار ترک نماز برنامهای
1) 1) -الخصال:444/2،حدیث 41؛ثواب الأعمال:244؛وسائل الشیعة:224/17،باب 55،حدیث 22386.
2) 2) -الأمالی،شیخ صدوق:416،المجلس الخامس و الستون،حدیث 1؛وسائل الشیعة:304/25،باب 109،حدیث 31965.
3) 3) -الکافی:402/6،باب أن الخمر رأس کل إثم،حدیث 3؛وسائل الشیعة:315/25،باب 12،حدیث 31992.
4) 4) -الکافی:403/6،باب أن الخمر رأس کل إثم،حدیث 4؛وسائل الشیعة:315/25،باب 12،حدیث 31993.
است سهل و آسان (1).
به امیر المؤمنین علیه السلام عرضه داشتند که شما فرمودهاید:شراب از دزدی و زنا بدتر است ؟ فرمود:آری،زناکار ممکن است گناه دیگری مرتکب نشود،ولی شراب خوار چون مست شد زنا میکند،آدم میکشد و نماز را ترک مینماید (2).
در این روایات ملاحظه کردید که یکی از موانع راه نماز،آلوده بودن به شراب است.
دانا نخورد شراب و مستی نکند*** با طبع بلند میل پستی نکند
خوشبخت کسی بود که اوقات عزیز*** صرف هوس و هواپرستی نکند (3)
مضرات شراب و شرابخواری و خسارتهایی که از این ناحیه به تاریخ حیات خورده قابل شمردن نیست،همین بس که در روایات خواندید که شراب ریشۀ همۀ خبایث و آلودگیها و گناهان است. ابلیس شبی رفت بالین جوانی***آراسته با شکل مهیبی سر و بر را
گفتا که منم مرگ اگر خواهی زنهار***باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را
یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار*** یا بشکنی از مادر خود سینه و سر را
یا آن که بنوشی دو سه جامی تو از این می***تا آن که بپوشم زهلاک تو نظر را
لرزید از این بیم جوان بر خود و جا داشت*** کز ترس فتد لرزه به تن ضیغم نر را
گفتا پدر و مادر من هر دو عزیزند*** هرگز نکنم ترک ادب این دو نفر را
لکن چو به می دفع شر از خویش توان کرد*** نوشم دو سه جامی و کنم دفع خطر را
نوشید دو جامی و چو شد خیره زمستی*** هم مادر خود را زد و هم کشت پدر را
ای کاش شود خشک بن تاک و خداوند*** زین مایه شر حفظ کند نوع بشر را
قمار،عمل پلیدی است که مانند شراب مخترعش شیطان است و از علل کینه و دشمنی بین مردم است.
مالی که از قمار به دست میآید،بر اساس آیات و روایات حرام است و با آن مال هیچ برنامهای نمیتوان داشت و بر به دست آورندۀ مال واجب است که آن مال را به صاحبش بازگرداند.
قمار،برنامه کثیفی است که مایۀ دشمنی و علت رنجش و کینهتوزی است.
قمارباز اگر ببازد دشمن برنده میشود و اگر ببرد،بازنده دشمن او میگردد، کمتر مجلسی برای قمار تشکیل میشود که در آن نزاع و کینه برنخیزد و چه بسا
بازندۀ مال به خاطر مالی که با حسرت و اندوه نسبت به باختنش مواجه شده دست به خودکشی بزند.قمارباز موجودی به تمام معنی بیرحم است؛زیرا مالی که باید نفقۀ زن و فرزند شود و در راه خدای مهربان به انفاق و صدقه و خیرات و مبرات خرج گردد،مفت به یک مفت خواری مانند خودش میبازد و زن و فرزند را از نفقه و خویش را از رحمت حضرت حق محروم میکند.
بعید نیست که قمارباز به خاطر باختن مال و به دست آوردن مایۀ جدید،دست به دزدی،خدعه،مکر و حیله و آدمکشی بزند.
ساختن و نگاه داشتن و خرید و فروش جمیع ادوات قمار از نظر مکتب عالی اسلام حرام است.
روایات حرمت قمار،همانند حرمت شراب در کتاب«وسائل الشیعة»قرار دارد،شما میتوانید به این منبع ارزنده الهی مراجعه کنید.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
فروش شطرنج و خوردن پول آن و نگاه داشتنش کفر و بازی با آن شرک و سلام به بازی دهندهاش گناه و یاد دادن آن به مردم،معصیت بزرگ است.
کسی که دست به شطرنج میزند،همانند این است که دست در گوشت خوک فرو برده و کسی که به آن بنگرد،همانند نظر کردن بر عورت مادر است ! !
بازی کننده با وسیلۀ قمار و سلام دهنده بر بازیگر و تماشاگر بازی،در گناه مساوی هستند و هر کس به بازی با شطرنج بنشیند برای خود در دوزخ جا تهیه میکند و در زندگی آن جهان دچار حسرت میگردد.
از همنشینی با قماربازان بپرهیزید؛زیرا اهل آن مجلس محل خشم خدایند و هر
ساعت در معرض غضب حقّند،اگر عذاب خدا نازل شود،شما را هم خواهد گرفت (1).
قمار بازان چون به قمار بنشینند،همۀ حواس آنان متوجه بردن مال و ثروت طرف مقابل است و این برنامه اکثراً از سر شب تا صبح یا از صبح تا شب به طول میانجامد و پس از پایان کار قمار،قماربازان با خستگی مفرط و اعصاب کوبیده و فکر از کار افتاده مواجهند و مجبورند برای جبران این همه رنج و خستگی به خواب روند و مدتها در بستر غفلت و خواب مرگ به مانند و نماز آنان ضایع گردد.
و چه بدبخت انسانی با اتصال به این عمل شیطانی دچار رجس روحی و پلیدی نفس شود و از طرف دیگر به خاطر ضایع شدن نمازش از برکات و عنایات الهی محروم گردد.
بتپرستی یعنی بریدن از حق و تعلق قلبی و عملی پیدا کردن به اشیا یا احوال.
بتهایی که معمولاً مورد پرستش قرار گرفتهاند بر دو دستهاند:
1-بیجان
2-جاندار
جاندار همانند طواغیت و ستمگران تاریخ که خویش را بر جان و مال ملتها مالک میدانستند و گروهی به دنبال این رشته غرق در پیروی از آنان میشدند،البته کسی آنان را خالق نمیدانست،بلکه از خالق دست برداشته و خود را مملوک آنان
1) 1) -وسائل الشیعة:323/17،باب 103،حدیث 22664؛بحار الأنوار:234/76،باب 98،حدیث 13.
میکرد و به هر چه آنان امر میکردند؛اینان بدون چون و چرا از امر آن پلیدان و ستمگران پیروی میکردند.
اینگونه بتهای جاندار،همیشه به وسیلۀ پیروانشان به راه کثیف و تحمیل ارادۀ خود بر مردم ادامه میدادند و اگر در میان ملتها اینگونه پیروان و مطیعان و به فرمودۀ قرآن بتپرستان را نداشتند،هرگز حکومت و سلطۀ آنان پایه نداشت و ادامۀ زندگی ننگین و شیطانی برایشان میسر نبود.
بت،جاندار یا بیجانش به خودی خود قدرت ندارد؛فرعون یک نفر بود، نمرود یک شخص بود،معاویه و یزید،ابو سفیان و ابو لهب هر کدام یک نفر بودند، آنچه باعث حکومت و سلطه و جنایت و خیانت آنان شد،بتپرستی بتپرستان بود.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:
لِکُلِ شَیء آفَةٌ و آفَةُ هَذا الدِین بَنُو امیَّة (1).
برای هر چیزی آفتی است و آفت دین اسلام بنی امیه میباشند.
با توجه به این واقعیت ببینید که بتپرست چه گناه عظیمی را مرتکب میشود و حمّال چه گناهان عجیب و غریبی در عالم میشود.امروز شرق و غرب به مثابۀ همان فرعون و نمرود و ابو سفیان و معاویه و یزید هستند یعنی بت جاندار.
ما برای قدرتهای ظالم جهان معنایی جز این نمیتوانیم داشته باشیم؛قرآن مجید اینان را ائمۀ کفر میداند و امام کفر طاغوت و طاغوت صنم یا بت است و پیرو طاغوت و امام کفر،بتپرست و کثیفترین موجود روی زمین است ! !
بت بیجان همانند خورشید،ماه،ستاره،درخت،پول،ریاست و از همه بدتر
1) 1) - نهج الحق:312.
هوای نفس و غرائز و شهوات است.
آری،انسان وقتی دچار بت بیرونی یا درونی شود از حرکت فکری و روحی باز مانده و در تمام عبادات که باعث سعادت دنیا و آخرت آدمی است به روی انسان بسته میشود.
اینکه به هنگام گرفتار آمدن به پرستش بتهای جاندار و بیجان،یا درونی و بیرونی،آدمی از همۀ فضایل مخصوصاً عبادت حق و به خصوص نماز باز میماند،جای تردید نیست.
ولی در میان اینها،بت هوای نفس از همه زیانبارتر و خسارتآورتر است و دچار شدن به پرستش هوای نفس و شهوات و غرائز و زیانهای این پرستش، مسئلهای است که عمیقاً در خور تحقیق است و کتابی جداگانه میخواهد؛زیرا به طور قطع میتوان گفت:منشأ پرستش بتهای جاندار و بیجان درون خود انسان است.
این قلب و روح است که اگر با قواعد عالی الهی و معارف حقّه و قرآن مجید و بیانات پیامبران و ائمه و اولیا تزکیه نشود،آدمی دچار بتپرستی میگردد و اگر تصفیه شود و با تعالیم الهی زنده گردد،آدمی را از اسارت بتهای درون و برون حفظ کرده و به اوج کمال میرساند؛اما با خواب رفتن دل و افسردگی جان،وجود آدمی در تنگنای پرستشهای غلط قرار خواهد گرفت و در این صورت است که از انسان نباید توقع نیکی و شرف و فضیلت و انسانیت داشت؛چگونه میتوان پس از اسارت در بند بتپرستی در مدار عبادت و به خصوص نماز که رمز حریت و آزادی است قرار گرفت ؟ !
خوشترین حال انسان،حال آزادی و حریت از بتهای درونی و بیرونی است و این حال به دست نمیآید،مگر با دنبال کردن خط با عظمت معرفت.
معرفت به اینکه در دار وجود،اصالت از خداست و بقیۀ موجودات چه غیبی و چه شهودی نمودی بیش نیستند و هیچ کدام اصالت ندارند،چه رسد به اینکه دست وجود خویش را به پرستش سنگ و چوب یا یک ظالم ستمگر یا حیوانی همانند گاو و گوساله آلوده و نجس کند ! !
معرفت به اینکه در دار حقیقت فقط و فقط حق مطلب خداست و کل موجودات سایه و تجلی اسما و صفات او هستند و حیثیتی مستقل ندارند.
معرفت به اینکه او اگر بخواهد وجود موجود اثر میبخشد و اگر نخواهد از هیچ موجودی،اثری ظاهر نمیشود.
اگر تیغ عالم بجنبد ز جای***نبرد رگی گر نخواهد خدای
برد کشتی آنجا که خواهد خدای*** اگر جامه بر تن درد ناخدای
معرفت به اینکه وجود مقدس حضرت او،موجودات و به خصوص جنس انسان را در این صفحۀ پهناور هستی،سرخود و عبث رها نکرده،بلکه حکمت بالغۀ او اقتضا کرده که هر موجودی برای ظهور آثار وجودیش در چهارچوب شرایط و مقررات خداوندی باشد.
و این چهارچوب و شرایط در کنار حیات انسان عبارت از کتاب و نبوت و امامت و فقاهت است.
معرفت به اینکه این دنیای چند روزه بیاعتبار و کم ارزش پایان حیات نیست، بلکه این زندگی محدود اگر مطابق با روش انبیا و قواعد قرآن و سنت امامان علیهم السلام و فقه فقیهان پایهگذاری شود،مقدمهای برای پدید آمدن سعادتی ابدی در جهان بعد است که جهانی جاویدانی و همیشگی است.
معرفت به اینکه عشق و محبت در قلب انسان باید وقف حریم مقدس او باشد و بقیۀ محبتها سایهای از این محبت باشد.
معرفت به اینکه مقصود و محبوب و معبود و معشوق یکی است و باید دل و جان و قلب و روح و نفس و عقل در گرو عشق و محبت او باشد و تمام حرکات و اعمال انسان پرتو آن محبت و شعلۀ فروزان آن عشق باشد که بدون این عشق، پیدا کردن معنای حیات محال و آدم شدن و به انسانیت رسیدن و مقصد اصلی را پیدا کردن امری غیر ممکن است.
جهان یک قطره از دریای عشق است***فلک یک سبزه از صحرای عشق است
مقام عشق بس عالی فتادست*** اساسش از خلل خالی فتادست
زکار عشق بهتر پیشه ای نیست***به از سودای عشق اندیشه ای نیست
اسیر عشق آزادی نخواهد*** گر از غم جان دهد شادی نخواهد
زیان و سود عالم سر به سر هیچ*** همین عشق است در عالم دگر هیچ
خطاب عاشقان دور از عتاب است*** نوای عارفان عین صواب است(1)
ریا علامت نفاق است و قرآن و روایات به شدت به ریاکاران حمله آورده و آنان را از حریم انسانیت دور میدانند.
کسی که آلوده به ریا است بدون شک اگر بینندهای نباشد،به نماز برنمیخیزد و چون نماز بخواند به فرمودۀ قرآن ظاهرش با کسالت و باطنش محض جلب توجه دیگران است.
آری،ریا هم چون شراب و قمار و بتپرستی از موانع راه نماز است و به خواست خدا،این مسئله در ضمن ابواب آیندۀ«مصباح الشریعة»که یک فصلش
1) 1)- صفات العاشقین، هلالی جغتایی.
مخصوص ریا است،توضیح بیشتری داده خواهد شد.
در میان احکام با عظمت اسلام کمتر حکمی را میتوان یافت که،در وضع دنیا و آخرت،اعتقاد و عمل و اخلاق و روحیۀ انسان همانند نماز اثر بگذارد.
یک نمازگزار واقعی،از طریق اتصال به نماز به فضایل و محسنات زیادی آراسته میگردد که هر یک از آن فضایل و محسنات،بابی و منبعی برای واقعیتهای دیگر هستند.
به آیات سورۀ مبارکۀ معارج دقت کنید:
[ إِنَّ الْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً* إِذٰا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً* وَ إِذٰا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً * إِلاَّ الْمُصَلِّینَ* اَلَّذِینَ هُمْ عَلیٰ صَلاٰتِهِمْ دٰائِمُونَ* وَ الَّذِینَ فِی أَمْوٰالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ* لِلسّٰائِلِ وَ الْمَحْرُومِ* وَ الَّذِینَ یُصَدِّقُونَ بِیَوْمِ الدِّینِ* وَ الَّذِینَ هُمْ مِنْ عَذٰابِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ* إِنَّ عَذٰابَ رَبِّهِمْ غَیْرُ مَأْمُونٍ* وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حٰافِظُونَ* إِلاّٰ عَلیٰ أَزْوٰاجِهِمْ أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ* فَمَنِ ابْتَغیٰ وَرٰاءَ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ العٰادُونَ* وَ الَّذِینَ هُمْ لِأَمٰانٰاتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رٰاعُونَ* وَ الَّذِینَ هُمْ بِشَهٰادٰاتِهِمْ قٰائِمُونَ* وَ الَّذِینَ هُمْ عَلیٰ صَلاٰتِهِمْ یُحٰافِظُونَ* أُولٰئِکَ فِی جَنّٰاتٍ مُکْرَمُونَ ] (1).
همانا انسان حریص و بیتاب آفریده شده است؛*چون آسیبی به او رسد، بیتاب است،*و هنگامی که خیر و خوشی [ و مال و رفاهی ] به او رسد، بسیار بخیل و بازدارنده است،*مگر نمازگزاران،*آنان که همواره بر
1) 1) -معارج (70):19-35.
نمازشان مداوم و پایدارند،و آنان که در اموالشان حقّی معلوم استبرای درخواست کننده [ تهیدست ] و محروم [ از معیشت و ثروت،]*و آنان که همواره روز پاداش را باور دارند،*و آنان که از عذاب پروردگارشان بیمناکند،*زیرا که از عذاب پروردگارشان ایمنی نیست،*و آنان که دامنشان را [ از آلوده شدن به شهوات حرام ] حفظ میکنند،*مگر در کامجویی از همسران و کنیزانشان که آنان در این زمینه مورد سرزنش نیستند.
*پس کسانی که در بهرهگیری جنسی راهی غیر از این جویند،تجاوزکار از حدود حقاند،و آنان که امانتها و پیمانهای خود را رعایت میکنند، و آنان که بر ادای گواهیهای خود پایبند و متعهداند،*و آنان که همواره بر [ اوقات و شرایط ظاهری و معنوی ] نمازهایشان محافظت دارند.*اینان در بهشتها مکرّم و محترماند.
قبل از توضیح آیات،چه نیکوست مقدمۀ کوتاهی را که در ذیل این آیات از مفسر بزرگ قرن،علامه طباطبایی رسیده نقل شود:
این آیات مبارکه به حسب ظاهر میخواهند،این مطلب را برسانند که
خلقت و آفرینش اولیۀ انسان هلوعیت است که همان بیصبری و بیثباتی و شتابزدگی و بیقراری است.
که لازمهاش در مواردی که به او عنایتی شود و مالی به دست آورد و یا صاحب قدرت و اعتباری گردد منوعیت است که همه را برای خود برداشته و از اعطا به دیگران امساک میورزد.
و در مواردی که شری به او برسد و مصیبتی وارد گردد و یا مالی از دست بدهد
جزوعیت است که ناله و غوغا سر میدهد و فریادش بلند میگردد.
فقط نمازگزاران هستند که از این قاعدۀ کلیه و خلقت اولیۀ انسان استثنا شدهاند.
کدام نمازگزاران ؟ آنان که چنین و چنانند،در نماز و زکات اهتمام دارند و از عذاب خدا در هراسند و به روز قیامت و باز پسین تصدیق دارند و خود را از زنا و اعمال شنیع حفظ میکنند و امانتدار بوده و عهد خود را مراعات مینمایند و بر گواهی و شهادت استوار و قائم هستند.
در این آیات تمام اعمال حسنه را یکایک شمرده و چیزی را فروگذار نکرده است.
در آیات بعد بلافاصله میفرماید:
[ فَمٰا لِ الَّذِینَ کَفَرُوا قِبَلَکَ مُهْطِعِینَ* عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمٰالِ عِزِینَ* أَ یَطْمَعُ کُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ یُدْخَلَ جَنَّةَ نَعِیمٍ* کَلاّٰ ] (1).
کافران را چه شده که به تو چشم دوخته به سویت شتابانند ؟*از راست و چپ،گروه گروه،*آیا هر یک از آنان طمع دارد که او را در بهشت پرنعمت درآورند ؟ !*این چنین نیست.
در این آیات،مصلین از قاعدۀ خلقت اولیۀ انسان که هلوعیت است و لازمۀ آن منوعیت و جزوعیت است استثنا شدهاند؛بنابراین در ذات انسان عنوان صلاة که دارای چنین آثاری است به نحو سرشت و فطرت نهاده شده و باید به مقام بروز و ظهور رسد و حس خفته الهیه بیدار گردد.
و بنابراین مراد از خلقت انسان به حالت هلوعیت،خلقت یکی از حالات و مقامات انسان است نه حاق سرشت اصلی انسان و آیه بیان آفرینش حالات
1) 1) -سوره معارج (70):36-39.
عادی و عمومی انسان را مینماید نه اصل نفس ناطقه و روح قدسی را.
به نظر علامۀ بزرگوار،عنوان صلاة به نحو سرشت در وجود تمام انسانها نهاده شده و این انسان است که باید این قوۀ الهیه را به فعلیت برساند،تا به آثاری که از تبع صلاة است برسد و اگر انسان این راه را طی نکند،با دست خودش تیشه به ریشۀ خودش زده و خویش را از سعادت دنیا و آخرت محروم کرده است (1).
اما آثاری که در آیات سورۀ مبارکۀ معارج به عنوان آثار نماز ذکر شده عبارت است از:
1-دوام در نماز
2-انفاق مال در راه خدا به محروم
3-تصدیق به روز جزا
4-ترس از عذاب قیامت
5-حفظ شهوت جنسی از محرمات
6-رعایت امانت
7-وفای به عهد
8-قائم به گواهی و شهادت بر اساس عدل
9-محافظت بر آداب ظاهریه و باطنیۀ نماز
در این آثار نهگانه دقت کنید،ببینید هر یک از این آثار و حسنات مایۀ حسنات دیگر است و در حقیقت ببینید که یک نماز واقعی انسان را چگونه تصفیه و تزکیه
1) 1) -المیزان:13/20-17.
میکند و او را با حسنات الهیه همراه کرده و از این طریق چه بهرههایی در دنیا و آخرت نصیب انسان مینماید.
قرآن مجید عقیده دارد که در بسیاری از مشکلات اخلاقی،اجتماعی، خانوادگی،طبیعی،مادی و معنوی میتوان از نماز کمک گرفت.
آری،عملاً ثابت شده که نماز،یاری دهنده انسان برای رفع و دفع و حل بسیاری از مشکلات است.
[ وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ وَ إِنَّهٰا لَکَبِیرَةٌ إِلاّٰ عَلَی الْخٰاشِعِینَ ] (1).
از صبر و نماز [ برای حل مشکلات خود و پاک ماندن از آلودگیها و رسیدن به رحمت حق ] کمک بخواهید و بیتردید این کار جز بر کسانی که در برابر حق قلبی فروتن دارند دشوار و گران است.
کتاب«پرتوی از قرآن»توضیح مختصری نسبت به این آیه دارد که تا اندازهای از رخسار الهی آیه پرده میگشاید:
یاری جستن و کمک خواستن در برابر قدرت وصف و هجوم دشمن است.
گرچه در ظاهر این آیات میدان جنگ و جهادی محسوس نیست،ولی در خلال معانی و اشارت آن میدان جنگ هراسانگیزی مشهود است که جنگهای بیرونی شراره و ظهور این جنگهای درونی است و پیروزی و شکست آن هم اثر پیروزی و شکست در همان جنگهای نفسانی است؛کارزاری که میان عقیده و ایمان و هواهای نفسانی و عصبیتها و علاقۀ به مقام و برتری درگیر است،آن عقیده
1) 1) -بقره (2):45.
و ایمانی که بیشتر محصول وراثت و تقلید است نه اثر برهان و درک درست.
این عوامل نفسانی در برابر چنین ایمان و عقیدهای سنگرهای محکم وصف مجهزی دارند و تا آنجا میدان را به حکم و حکومت ایمان میدهند و دستورهای آن را میپذیرند که سنگرهای هواها و شهوات به جای خود باشد.
در آیات قبل از این آیه،تذکر نعمت،وفای به عهد خداوند،تنها ترس از او، حق را چنان که هست آشکار کردن،اقامۀ نماز،ایتای زکات،رکوع با راکعین،عمل به آنچه خود میداند و به دیگران میگوید،از خود غافل نشدن،همه نمونههای حکومت کامل ایمان بر نفوس است.
آمال و هواهای نفسانی متضاد همی خواهد تا مراکز نفسانی این امور را بیشتر به دست گیرد،تا هواها نعمتها را از یاد ببرد و آرزوها عهدها را سست و بیپایه گرداند و سنگر اراده را شکست دهد و دل را پر از ترس و هراس برای دنیا کند.
شرط و علت پیروزی در میدانهای جنگ بیرونی پیروزی در این جنگ داخلی نفسانی است،سلاح و سپاه وسیلۀ محدودی است که ضامن فتح نهایی نیست.
برای اینکه ایمان فطری،یا میراثی و تقلیدی بر این عوامل نفسانی حاکم و نافذ گردد،باید به صبر و صلاة امداد گردد.
پس این صبر نه به معنای تسلیم شدن و ناله سر ندادن است،چنان که عامۀ مردم میپندارند،نه چشمپوشی و نادیده گرفتن پیشآمدها است،صبر قدرت ارادۀ ایمانی و تسلط است بر هیجانها و انفعالهای نفسانی که منشأ آن آمال و آرزوها و تأثرات بیرون از نفس میباشد.
هر چه هدف و چشمانداز ذهن بالاتر باشد قدرت و مقاومت در برابر عوامل نفسانی بیشتر میگردد،چنان که هر اندازه مقصد رهروان دورتر باشد دشواریهای راه آسانتر میگردد.
صلاة،گشودن چشم عقل،تجدید عهد و استمداد از مبدأ است،این صلاتی که قدرت صبر بیفزاید و عوامل نفسانی و هیجانها را محکوم سازد بسی دشوار و سنگین است.
این سنگینی بر کسانی است که چشم انداز ذهنشان بسی محدود و دنیا و نمایشهای آن،آنان را چنان گرفته که مغرور و خودباختهاند و استعداد باطنیشان از حرکت افتاده،آنها که چنین نیستند و دارای خشوعند صبر و صلاة بر آنها آسان و سبک است.
در کتاب شریف«الکافی»از امام صادق علیه السلام آمده:
هنگامی که موضوع وحشتناکی علی علیه السلام را به وحشت میانداخت،مشغول نماز میشد؛سپس این آیه را تلاوت میکرد:
[ وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ ] (1)(2).
از صبر و نماز یاری بخواهید.
دانشمند بزرگ شیخ الرئیس ابو علی سینا میگوید:
هر زمان برایم مشکل علمی پیش میآمد و از حل آن عاجز میماندم به مسجد شهر رفته و دو رکعت نماز به جای میآوردم،سپس از خداوند میخواستم مرا به وسیلۀ نور آن نماز یاری دهد تا گره از مشکلم باز کنم،پس از ادای آن دو رکعت،راه حل مشکل برایم آسان میگشت و به آنچه میخواستم میرسیدم.
شهر قم در گیر و دار جنگ جهانی دوم از قحطی و خشکسالی ناله داشت، زمینها خشک بود،باغات در شرف انهدام قرار داشت،مردم دچار مضیقه و سختی بودند،عوامل مادی از حل مشکل به عجز نشسته بودند،تنها راهی که برای نزول باران وجود داشت،یکی از دستورهای مهم اسلامی بود و آن هم نماز باران.
کمتر کسی به خود جرأت میداد که به این مهم اقدام کند،کسی را میخواست که قلبش به نور یقین منور و جانش در اتصال با عالم ملکوت باشد.
آن کس که به خویش با کمال اطمینان جرأت قدم نهادن در این میدان را داد، مرجع بزرگ آن زمان مرحوم آیتاللّه العظمی حاج سید محمد تقی خوانساری بود،مردی که بارها برای دفع استعمارگران،به میدان جهاد رفته بود و برای احقاق حق مسلمانان پافشاری داشت.
جمعیت زیادی با چشم گریان و دلی بریان و سر و پای برهنه به رهبری و پیشوایی آن مرد الهی به سوی خاک فرج قم حرکت کردند.
زمانی است که متفقین در شهر قم قوا دارند و از نزدیک ناظر اوضاعند؛ارتش کفر تصور دیگر داشت و حزب حق مقصدی دیگر؛قوای کفر پس از خبر شدن از حقیقت حال،سخت در تعجب شد،مگر ممکن است جمعیتی به سرپرستی یک مردی عالم با انجام عملیاتی چند از آسمان باران به زمین بیاورد ؟ !
پس از انجام مراسم باران در سه روز،اشک آسمان بر زمین هم چون سیل باریدن گرفت،به عنوان خبری مهم در همه جا پخش شد،من خودم چند نفر از آنهایی را که در آن نماز شرکت داشتند،دیدهام و از زبان آنان داستان را شنیدهام،
بر سنگ مزار او در مسجد بالای سر حرم حضرت معصومه علیها السلام این واقعه را ثبت کردهاند،تا همه بدانند که نماز این دستور مهم الهی قدرت حل بسیاری از مشکلات را دارد،چه اگر نداشت خدای متعال امر نمیفرمود:
[ وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ ] (1).
از صبر و نماز یاری بخواهید.
مرحوم ملا احمد نراقی در کتاب پرنور«طاقدیس»داستانی را در محور نماز به مضمون زیر به صورت نظم نقل کرده:
در کنار شهری خارکنی زندگی میکرد که فقر و فاقه او را به شدت محاصره کرده بود.روزها در بیابان گرم،همراه با زحمت فراوان و بیدریغ خود مشغول خارکنی بود و پس از به دست آوردن مقداری خار،آن را با پشت خود به شهر میآورد و به ثمن بخس به خریداران میفروخت.
روزی در ضمن کار صدای«دور شو،کور شو»شنید،جمعیتی را با آرایش فوقالعاده در حرکت دید،برای تماشا به کناری ایستاد،دختر زیبای امیر شهر به شکار میرفت و آن دستگاه و عظمت از آن او بود.
در گیر و دار حرکت دختر امیر،چشم جوان خارکن به جمال خیره کنندۀ او افتاد و به قول معروف دل و دین یکجا در برابر زیبایی خیره کنندۀ او سودا کرد.
مأموران شاه سر رسیدند،به او نهیب زدند که از سر راه کناری برو،اما جوان خارکن که طاقتش را از دست داده بود به حرف آنان توجهی نکرد.
1) 1) -بقره (2):45.
قافله عبور کرد و جوان ساعتها در سنگر اندوه و حسرت میسوخت و توان کار کردن نداشت و لنگلنگان به طرف شهر حرکت کرد.
آمد اندر شهر با صد درد و سوز***روز آوردی به شب، شب را به روز
یک دو روزی با غم و اندوه ساخت*** روزها می سوخت شبها می گداخت
عقلش از سر برگ رفتن ساز کرد*** صحتش از تن سفر آغاز کرد
پایش از رفتار و دست از کار ماند*** جای سبحه بر کفش زنار ماند
به حال اضطراب افتاد،دل خسته و افسرده شد،راه به جایی نداشت،میل داشت بدون هیچ شرطی،وسیلۀ ازدواج با دختر شاه برایش فراهم شود.دانشوری آگاه او را دید،از احوال درونش باخبر شد،تا میتوانست او را نصیحت کرد،پند دانشور بیفایده بود،نصیحت آن آگاه اثر نداشت آنچه او را آرام میکرد فقط رسیدن به وصال محبوب بود.
دانشور به او گفت:باید چه کرد ؟ تو که از حسب و نسب،جاه و مال،شهرت و اعتبار و به خصوص جمال و زیبایی بهرهای نداری،این خواستۀ تو از جمله برنامههایی است که تحققش محال است،اکنون که راه به بنبست رسیده،برای پیدا شدن فرج و چاره شدن دردت،راهی جز رفتنت به مسجد و قرار گرفتن در محراب عبادت نمیبینم،مقیم عبادتگاه شو،شاید از این طریق به کسب اعتبار و شهرت نایل شوی و فرجی در کارت حاصل شود.
من نمیبینم غمت را چارهای***جز نماز و خلوت و سی پاره ای
رشته تسبیح در گردن فکن*** دست اندر دامن سجاده زن
خرقه صد وصله و تحت الحنک*** بوریای کهنه و نان و نمک
تا مگر بفریبی از این عامه ای***گرم سازی بهر خود هنگامه ای
خارکن فقیر پند دانشور را به کار بست،کوه و دشت و کار و کسب خویش را رها
کرد و به مسجدی که نزدیک شهر بود و از صورت آن جز ویرانهای باقی نمانده بود آمد و بساط عبادت خود را جهت جلب انظار در آنجا پهن کرد.
روزها در روزه شبها در نماز***در دعا گه آشکار و گه به راز
خرقه اش پشمینه و نانش جوین*** از سجودش داغ ها بس بر جبین
جز رکوع و جز سجودش کار نه*** جز ضرورت با کسش پیکار نه
کثرت عبادت و به خصوص نمازهای پی در پی به تدریج او را در میان مردم مشهور کرد،آهسته آهسته ذکر خیرش دهان به دهان گشت و همه جا سخن از او به میان آمد.
ذکر خیرش آیۀ هر محفلی***طالب او هر کجا اهل دلی
شد دعایش دردمندان را دوا*** منزلش بیچارگان را مرتجا
کلبه اش شد قبله حاجات خلق*** او همی خندید بر خود زیر دلق
تا شد آگه پادشه از کار او ***شد زهر سو طالب دیدار او
آری،سخن از عبادت و پاکی و رکوع و سجود او در میان مردم آن چنان شهرت گرفت که آوازهاش به گوش شاه رسید و شاه با کمال اشتیاق قصد دیدار با او کرد ! !
شاه روزی از شکار بازمیگشت،مسیرش به کلبۀ عابد افتاد،برای دیدن او عزم خود را جزم کرد و بالاخره همراه با ندیمان،با کبکبۀ شاهی قدم در مسجد خرابه گذاشت.
آمد و دید آن جوان را در نماز***عالمی برگرد او با صد نیاز
محو طاعت گشته چون عشاق مست*** ملتفت نی تا که رفت و گه نشست
بر سرش مو افسر و خاکش سریر*** نی خبر از شاه او را نی وزیر
جلوه کرد اندر بر شه حال او ***مرغ جانش شد اسیر چال او
گاه و بیگاهش زیارت می نمود***وز زیارت بر خلوصش می فزود
پس سر صحبت بر او باز کرد***گفتگو از هر طرف آغاز کرد
عاقبت گفتش که ای زیبا جوان*** ای تو را در قاف طاعت آشیان
هر چه آداب سنن شد از تو راست*** غیر یک سنت که تا اکنون بجاست
مصطفی گفت النکاح سنتی*** من رغب عن سنتی لا امتی
پادشاه در ضمن زیارت خارکن فقیر و دیدن وضع عبادتی او،به ارادتش افزوده شد.شاه تصور میکرد به خدمت یکی از اولیای بزرگ الهی رسیده،تنها کسی که خبر داشت این همه عبادت و آه و ناله قلابی و تو خالی است،خود خارکن بود.
در هر صورت سر سخن را با آن جوان عابد باز کرد و کلام را به مسئلۀ ازدواج کشید،سپس با یک دنیا اشتیاق داستان دختر خود را مطرح کرد که ای عابد شبزندهدار ! تو تمام سنتهای اسلامی را رعایت کردهای مگر یک سنت مهم و آن هم ازدواج است،میدانی که رسول اسلام صلی الله علیه و آله بر مسئلۀ ازدواج چه تأکیدی داشت، من از تو میخواهم به اجرای این سنت هم برخیزی و فراهم آوردن وسیلۀ آن هم با من،علاوه بر این من میل دارم که تو را به دامادی خود بپذیرم؛زیرا در پردۀ خود دختری دارم آراسته به کمالات و از لطف الهی از زیبایی خیرهکنندهای هم برخوردار است،من از تو میخواهم به قبول پیشنهاد من تن در دهی،تا من آن پریروی را با تمام مخارج لازم در اختیار تو قرار دهم ! !
چون جوان خارکن این را شنید***هوشش از سر رفت و دل در پر تپید
آنچه دیدم آندم جوان خارکن ***من چه گویم چون تو می دانی و من
آری آن داند که بعد از انتظار ***مژده ای او را رسد از وصل یار
جوان پس از شنیدن سخنان شاه در حیرت فرو رفت؛در جواب شاه سکوت کرد؛شاه به تصور اینکه حجب و حیا و زهد و عفت مانع از جواب اوست چیزی نگفت،از جوان خارکن خداحافظی کرد و به کاخ خود رفت.
او تمام شب در این فکر بود که چگونه با این مرد الهی وصلت کند و چگونه این مرد را به ازدواج با دخترش حاضر نماید ؟ !
صبح شد،شاه یکی از دانشوران تیزبین و با بصیرت را خواست و داستان عابد را با او در میان گذاشت و گفت:به خاطر خدا و برای اینکه از قدم او زندگی من غرق برکت شود،نزد او رو و وی را به این ازدواج و وصلت راضی کن.
عالم آمد و پس از گفتگوی بسیار و اقامۀ دلیل و برهان و خواندن آیه و خبر، جوان را راضی به ازدواج کرد.
سپس نزد شاه آمد و قبولی عابد را به سلطان خبر داد،سلطان از این مسئله آن چنان خوشحال شد که در پوست نمیگنجید.
با بشارت باز گردید آن رسول***کرد آگه پادشه را از قبول
پس به امر شاه بزم آراستند*** هم خطیب و شیخ و قاضی خواستند
در زمانی از نحوست ها بری*** عقد زهره بسته شد با مشتری
پس به خلوتگاه خاص از بهر سور***زیب و زیور یافت کاخی از بلور
تخت زرین اندر آن بگذاشتند پردهه ای زرنگار افراشتند
شهر را بهر قدوم آن جوان***داده زینت جمله بازار و دکان
شمع و مشعل هر قدم افروختند*** عود و صندل را به هر ره سوختند
مأموران شاه به مسجد آمدند و با خواهش و تمنا لباس شاهی به او پوشاندند و او را در محاصره مأموران با کبکبه و دبدبۀ شاهی به قصر آوردند،در آنجا غلامان و کنیزان دست به سینه برای استقبال او صف کشیده بودند و امیران و دبیران و سپاهیان جهت احترام به داماد شاه گوش تا گوش ایستاده بودند !
وقتی قدم در بارگاه شاه گذاشت و چشمش به آن همه جلال و شکوه و سطوت و عظمت افتاد غرق در حیرت شد و ناگهان برق اندیشه درون جان تاریکش را
روشن کرد و به این مسئله توجه نمود که من همان جوان فقیر و بدبختم،من همان خارکن مسکین و دردمندم،من همانم که مردم عادی حاضر نبودند سلامم را جواب بدهند،من همان گدای دل سوختهام که از تهیۀ قرص نانی جوین و پارچهای کهنه عاجز بودم،من همان پریشان عاجز و بینوای مستمندم ! ! چون قدم در بارگاه شه نهاد***آمدش از روزگار خویش یاد
روزگار ذلت و پستی خویش***بینوایی و تهیدستی خویش
روزهای گرم و آن هیزم کشی*** شام های سرد و آن بی آتشی
پادشاهی از پس هیزم کشی ***از پس آن ناخوشی ها این خوشی
زین تفکّر روزنی بر دل گشاد ***نوری از آن روزنش بر دل فتاد
فکرت آمد قفل دلها را کلید*** در گشاید چون کلید آمد پدید
فکرت آمد همچو باران بهار***ساحت دلها بود چون کشتزار
زین سبب گفت آن رسول سرفراز*** فکر یک ساعت بِهْ از سالی نماز
بلکه باشد بهتر از هفتاد سال*** این سخن مهمل ندانی ای همال
آری،جوان بر اساس آیات الهی به فکر فرو رفت.اندیشه در امور درون انسان ایجاد قدرتی میکند که آدمی با آن قدرت میتواند از صفحۀ خاک به عالم پاک پرواز کند.اندیشه در امور،انسان را از ذلّت به عزّت،از پستی به بلندی،از مذلّت به رفعت،از جهنّم به بهشت میبرد.
اندیشه در امور،عالیترین حال الهی است که به انسان دست میدهد و بهترین کمک برای انسان جهت رهایی از هلاکت و حرکت به سوی سعادت است.
آری،فکر کرد که من همان خارکنم که بر اثر عبادت و طاعت ریایی به این مقام رسیدم،آه بر من،حسرت و اندوه بر من،اگر به عبادت حقیقی و طاعت خالص اقدام میکردم چه میشدم ؟ ! !
پس دل بیهوش او آمد به هوش***گفت در گوش دلش آنگه سروش
کانچه می بینی زعزّ و مال و جاه*** وصل معشوق و نیاز پادشاه
قیمت کالای روی اندود توست*** اجرت سعی غرض آلود توست
هیچ کاری نزد ما بی اجر نیست*** هیچ صبحی نه که او را فجر نیست
گرچه کالای تو بس نابود بود*** لیک نزد ما کجا مردود بود
خویشتن را وانمودی آن ما*** آن ما کی رفته بی احسان ما
گر نه از ما بودی اما ای فتی ***پیش مردم خویش را خواندی زما
هین بگیر این مزد صورت کاریت*** این ثواب و اجر ظاهر داریت
در غوغای دربار،چشم دیگر خارکن باز شد،جمال دوست در آیینه دلش تجلی کرد،با قدم اراده و عزم استوار،پای از دربار بیرون گذاشت و از کنار آغوش آن پریوش کناره گرفت و برای آراستن وجودش به علم و عمل واقعی به سوی زیبای مطلق به حرکت آمد.
وقتی نماز میان تهی و الفاظ بیمعنا و نیت آمیخته با شائبۀ ریا،اینگونه برای حل مشکل مدد کند،نماز واقعی و عبادات خالصانه و طاعت بیریا چه خواهد کرد ؟
مرقد مطهر حضرت ثامن الائمه علیه السلام،نیازمند به مسجدی آبرومند،جهت عبادت زائران و طاعت مطیعان و تدریس مدرسان بود.
قرعۀ این فال الهی به نام خانمی دیندار و آگاهی دلسوز،موسوم به گوهرشاد خانم همسر شاهرخ میرزا افتاد.
او تمام خانهها و زمینهای اطراف را جهت ساختن مسجد خرید،تنها یک
پیرزن حاضر نشد که محل مسکونی خود را بفروشد درحالیکه منزل او وسط مسجد میافتاد،گوهرشاد خانم از خرید آن منصرف شد؛زیرا نمیخواست در ساخته شدن مسجد به احدی کمترین ظلمی شود.
پس از ساخته شدن مسجد،آن پیرزن هم خانۀ خود را به عنوان محل عبادت وقف کرد و سالیان دراز در وسط مسجد گوهرشاد به نام مسجد پیرزن تجلی داشت.
از طرفی دستور داد،در آوردن مصالح ساختمانی،کسی حق ندارد حیوان بارکشی را تند براند،یا با تازیانه و چوب بزند،هم چنین دستور داد در مسیر آوردن مصالح ساختمانی جهت حیوانات باربر،آب و علوفه بگذارند و به معماران و استادکاران دستور داد با کارگران و زیردستان در کمال محبت رفتار کنند و به زیردستان خود در برنامۀ کار تحکّم نکنند و سعی کنند کارگران را آزاد بگذارند.
آری،برای ساختن خانۀ خدا،باید تمام جهات حقوق خدایی و مردمی را رعایت کرد؛به همین خاطر است که این مسجد یکی از پر برکتترین مساجد روی زمین است و ساعتی در شبانهروز نیست مگر اینکه خداوند مهربان،در آن مسجد به وسیلۀ مردم و اولیای خدا به وسیلۀ نماز و قرآن و دعا و تعلیم و تعلم عبادت نشود.
در هر صورت،ساختن مسجد شروع شد،گوهرشاد خانم هر چند روز یکبار جهت سرکشی ساختمان به محوطۀ کار میآمد و دستورهای لازم را به معماران و استادکاران میداد.
روزی برای سرکشی ساختمان آمد،باد مختصری وزیدن گرفت،گوشۀ چادر خانم به وسیلۀ باد کنار رفت.یکی از عملهها چهرۀ او را دید،دلباخته آن زن شد.
جرأت اظهار نظر برای او نبود؛زیرا بیم آن داشت که او را اعدام کنند،عمله و اظهار عشق به ملکۀ مملکت ! !
دو سه روزی نگذشت که عملۀ بیچاره مریض شد،پرستارش تنها مادر دردمندش بود.
طبیب از علاج او عاجز شد،مادر مهربان کنار بستر تنها فرزندش گریه میکرد، فرزند چارهای ندید جز اینکه دردش را به مادر اظهار کند.مادر ساده دل و ساده لوح،برای رفع این مشکل به گوهر شاد خانم مراجعه کرد و درد فرزندش را با او در میان گذاشت و علاج را از آن زن بزرگوار خواست و به او گفت:اگر اقدام نکنی تنها پسرم از دستم میرود و در قیامت دامن تو را جهت خونخواهی فرزندم خواهم گرفت.
گوهر شاد خانم،از این داستان بسیار ناراحت شد و به آن مادر دلسوخته گفت:
چرا این مشکل را زودتر با من در میان نگذاشتی تا بندهای از بندگان خدا را از گرفتاری نجات دهیم ؟ آن گاه گفت:ای مادر ! به خانه برو و سلام مرا به فرزندت برسان و بگو:من حاضرم با تو ازدواج کنم،ولی شرطی را باید من رعایت کنم و شرطی را تو باید رعایت کنی،اما شرطی که من باید رعایت کنم جدایی از شاهرخ میرزاست،اما شرطی که تو باید رعایت کنی پرداختن مهریه به من است،قبل از اینکه در خط این ازدواج قرار بگیری و آن مهریه این است که چهل شبانهروز در محراب زیر گنبد مسجد نماز بخوانی و ثوابش را به عنوان مهریه من قرار دهی.
مادر،به خانه برگشت و تمام مسائل را با پسر خود در میان گذاشت،پسر از شدت تعجب خیره شد و از این خبر آن چنان شادمان شد که به زودی از بستر رنج برخاست و با کمال اشتیاق پرداخت این مهریه را به عهده گرفت و پیش خود گفت:
چهل روز که چیزی نیست،اگر چند سال به من پیشنهاد میشد حاضر به اجرای آن بودم.
در هر صورت به محراب عبادت رفت،چهل شبانه روز نماز خواند،برای
رسیدن به وصال گوهرشاد خانم،ولی به تدریج به توفیق حضرت الهی به راه دیگر افتاد.
پس از چهل شبانهروز،نمایندۀ گوهرشاد خانم،به محراب عبادت آمد،تا از حال او خبردار شود،چون با او سخن گفت،ملاحظه کرد که اهمیتی به مسئله نمیدهد.گفت:من نمایندۀ گوهرشاد هستم،جهت خبر گرفتن از حال تو و گزارش به خانم آمدهام.گفت:به خانم بگو:من نمیتوانم برای رسیدن به وصال تو،دست از محبوب واقعی عالم بردارم برو به او بگو:
اگر لذت ترک لذت بدانی***دگر لذت نفس لذت نخوانی (1)
راستی عجیب است،راهنمایی آن زن بزرگوار را ببینید که برای علاج هوای نفس چه نسخهای میدهد و اثر نماز را ببینید،با اینکه در اول کار از معنی دور است،ولی در عاقبت کار چه نتیجۀ خوشی میدهد.
عراقی شوریده حال گوید:
در حسن رخ خوبان پیدا همه او دیدم***در چشم نکورویان زیبا همه او دیدم
در دیده هر عاشق او بود همه لایق*** وندر نظر وامق عذرا همه او دیدم
دیدم همه پیش و پس جز دوست ندیدم کس*** او بود همه او بس تنها همه او دیدم
آرام دل غمگین جز دوست کسی مگزین*** فی الجمله همه او بین زیرا همه او دیدم
دیدم گل بستان ها صحرا و بیابان ها*** او بود گلستان ها صحرا همه او دیدم
1) 1) -سوره بقره (2):153.
قرآن مجید بار دیگر برای کمکگیری از استقامت و نماز برای حل مشکلات میفرماید:
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الصّٰابِرِینَ ] 1.
ای اهل ایمان از صبر و نماز [ برای حل مشکلات خود و پاک ماندن از آلودگیها و رسیدن به رحمت حق ] کمک بخواهید؛زیرا خدا با صابران است.
و در جای دیگر در عظمت سود نماز میفرماید:
[ اتْلُ مٰا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتٰابِ وَ أَقِمِ الصَّلاٰةَ إِنَّ الصَّلاٰةَ تَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ ] (1).
آنچه را از این کتاب به تو وحی شده است،بخوان و نماز را برپا دار،یقیناً نماز از کارهای زشت،و کارهای ناپسند باز میدارد.
بدون شک بین نمازگزاران واقعی و حتی آنان که با نماز برخوردی عادی دارند، ولی تا اندازهای شرایط ظاهری آن را رعایت میکنند و بین بینمازان و سبکانگاران نماز،در تمام برنامههای ظاهری و باطنی فرق است.
نمازگزار به خاطر وجوب نمازهای یومیه ناچار است از تمام آلودگیهای ظاهر و در حدی از آلودگیهای باطن خود را حفظ کند،ولی بینماز خود را ملزم به رعایت بهداشت و ترک بسیاری از گناهان نمیداند.
1) 2) -عنکبوت (29):45.
نمازگزار به خاطر آب وضو یا غسل یا خاک تیمم و به خاطر لباس و مکان،ناچار است از محرمات و لگدکوب کردن حق مردم چشم بپوشد و در حقیقت خود را از فحشا و منکرات ظاهری و باطنی حفظ کند،اما بینماز خود را ملزم به این امور نمیداند.
نمازگزار علم دارد که خداوند مهربان نماز احدی را با آب حرام،لباس حرام، مکان حرام،روح بیتقوا قبول نمیکند،از این جهت بر خود لازم میبیند که پاکی ظاهر و باطن را حفظ کرده و در صراط مستقیم الهی ثابت و پایدار بماند.
البته،این نکته در تمام عبادات و واقعیتهای اسلامی ملاحظه شده،به این معنی که اسلام،قسمت مهمی از عبادات را جهت حفظ حقوق مردم و رام شدن نفس سرکش و طبیعی ماندن امیال و غرائز و حالات و شهوات قرار داده است.
البته یک دین جامع و کامل باید چنین باشد،خودخواهی منشأ تمام مفاسد است،باید در مرحلۀ اول ریشۀ عموم بیماریهای روحی را چاره کرد،هم چنان که اساس همۀ ترقیات معنوی و روحی و اصلاحات فردی و اجتماعی،خداشناسی و خداپرستی است و خودخواه و خودپرست،نمیتواند خداجوی و خداپرست باشد؛پس امید صلاح و اصلاح تا زمانی که در چاه خودپرستی است نباید از او داشت !
نماز-که جامع بسیاری از عبادات است-از جملۀ علل علاج خودپرستی و هواپرستی است.نمازگزار واقعی خدا را دوست دارد و خدا هم او را دوست دارد؛آیا دوستی خدا با خودخواهی و افراط در حب مال و جاه که اصل هر گناه و خطایی است قابل جمع است ؟
نمازگزار در نمازش خدا را به دو صفت رحمان و رحیم میستاید،اگر از نمازش غافل نباشد قهراً در مقام کسب این صفت الهی و تخلق به اخلاق خدایی خواهد کوشید و مهربانترین مردم خواهد شد و از سنگدلی و بیرحمی و بیمهری پاک خواهد ماند.
نمازگزار واقعی میداند که خداوند در سورۀ مؤمنون خطاب به پیامبران فرموده که:
اول از مال حلال و پاک بخورید،سپس به عبادت قیام کنید (1).
نمازگزار میداند که پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله فرموده:
خداوند را بر فضای بیت المقدس فرشتهای است که هر شب ندا میکند:هر کس از مال حرام بخورد،واجب و مستحبی از او قبول نمیشود (2).
و میداند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده:
کسی که لباسی را به ده درهم خریده و در پول آن لباس درهمی از حرام باشد، خداوند در آن لباس نماز را نخواهد پذیرفت (3).
نمازگزار میداند که امام صادق علیه السلام فرمود:
کسی که دوست دارد بداند نمازش قبول شده یا نه ؟ ببیند آیا نمازش او را از فحشا و منکرات باز میدارد یا نه،به اندازهای که نمازش توان نگهداری نمازگزار را از آلودگیها داشته باشد،مورد قبول است (4).
ملت نمازگزار،ملتی پاک و کشور با نماز،کشوری است نمونه،در آن مملکتی
که همه اهل نمازند از دزدی و غارت و چپاول خبری نیست،در آن مرز و بوم که مردمش در رابطۀ با نمازند از دادگستریهای عریض و طویل و عرض حالهای بیمحتوا و پروندههای جنایی و جزایی اثری نیست،در آن آب و خاک که نماز سایهافکن است،از نزاع و جنگ و جدل و طلاقهای فراوان و شکایات مردم و فحشا و منکرات سراغی نگیرید.
کشور با نماز چرا برای حفظ مال و ناموس مردم احتیاج به ادارات و مأموران با آن همه خرج گزاف داشته باشد ؟ اگر همۀ ملت به حقیقت اهل نماز باشند زندان و زندانی برای چه ؟ در میان ملت با نماز،کسی از کسی آزار نمیبیند،بدهکار مال مردم را میدهد و طلبکار از دست بدهکار آسایش و امنیت دارد.
عاشق نماز در حقیقت عاشق خداست و عاشق خدا،امر مولا را به کیفیتی که مولا از او خواسته اجرا میکند.
راستی نماز،عالیترین محرک انسان به سوی حقایق و واقعیتها است و سودی که در دنیا و آخرت از نماز به آدمی میرسد از برنامۀ دیگر متوجه انسان نیست.
تاریخ حیات نمازگزاران،تاریخ پر نور،پر حقیقت،پر منفعت و پر سودی است و آنان که حقیقت توحید را یافته بودند و حفظ آن را در گرو عمل صالح میدانستند، عاشقانه با نماز برخورد داشتند و در احوالات آن بزرگواران آمده که ای کاش همۀ عالم یک شب بود و آن شب را به نماز سپری میکردند ! !
مسئلۀ نماز حضرت زین العابدین علیه السلام از عجایب برنامههای روزگار است، احدی در عالم طاقت نماز آن حضرت را-جز آنان که در حقیقت و هویت وجودی با او یکی بودند-نداشت.
آن جناب در هر شبانهروز،هزار رکعت نماز میخواند و چون وقت نماز میرسید،بدنش را لرزه میگرفت و رنگش زرد میشد و چون به قرائت [ مٰالِکِ یَوْمِ الدِّینِ ] (1)میرسید آنقدر آن را تکرار میکرد که نزدیک بود قالب تهی کند (2).شبها را پس از مختصری خواب،در حدی که بدن مبارکش در تعب نیفتد به عبادت میگذراند و روزها را غرق نور عبادت بود.
تمام ماه رمضانش از پس آن همه نماز به دعا و تسبیح و استغفار میگذشت و برای خود کیسهای چرمی داشت که تربت پاک حضرت سیدالشهدا علیه السلام را در آن ریخته بود و به گاه سجده بر آن تربت پر قیمت سجده میکرد.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
پدرم حضرت باقر علیه السلام فرمود:روزی بر پدر بزرگوارم حضرت زین العابدین علیه السلام وارد شدم،دیدم که عبادت بسیار به آن وجود نازنین تأثیر کرده،رنگ مبارکش از بیداری زرد شده و دیدهاش از بسیاری گریه مجروح گشته و پیشانی نورانیاش از کثرت سجود پینه بسته و قدم شریفش از زیادی قیام ورم نموده،چون او را بر این احوال مشاهده کردم خود را از گریه نتوانستم حفظ کنم،به شدت گریستم،آن جناب غرق در اندیشه بود،بعد از زمانی به جانب من نظر افکند و فرمود:بعضی از نوشتهها را که عبادت امیر المؤمنین علیه السلام در آن نوشته شده به من بده؛چون به حضورش آوردم قسمتی از آن را خواندند،سپس بر زمین نهادند و فرمودند:چه کسی یارای آن را دارد که مانند امیر المؤمنین علیه السلام عبادت کند ! (3)!
نوشتهاند که:
وقتی در حال سجده بود،در حالی که حالت سجدۀ او را احدی نداشت،در آن حال غرق در دریای عشق و محبت و محو جمال محبوب عالم بود،ناگهان آتشی در خانه گرفت،اهل خانه فریاد زدند:یا ابن رسول اللّه ! النار النار ! حضرت متوجه نشدند تا آتش خاموش شد؛پس از زمانی سر برداشتند در حالی که داستان را به آن جناب عرض کردند و پرسیدند،چه چیز شما را از توجه به این آتش بازداشت ؟ فرمود:آتش کبرای قیامت مرا از آتش اندک دنیا غافل گذاشت (1).
ابوحمزۀ ثمالی میگوید:
دیدم حضرت زین العابدین علیه السلام وارد مسجد کوفه شد و در کنار ستون هفتم کفش مبارک از پای بیرون کرد و آمادۀ نماز شد؛دستهای مبارک خود را تا محاذی گوش بالا برد و تکبیری گفت که موهای بدن من از ترس شنیدن و عظمت آن تکبیر بر بدنم راست شد ! ! و چون شروع به نماز کرد لهجهای پاکیزهتر و دلرباتر از او ندیدم (2).
طاووس یمانی میگوید:
شبی وارد حجر اسماعیل شدم و دیدم حضرت زین العابدین علیه السلام در سجده است و این کلام را تکرار میکند:
الٰهی عُبَیْدُکَ بِفنٰائِکَ،مِسْکینُکَ بِفِنٰائِکَ،فَقیرُکَ بِفِنٰائِکَ (3).
خداوندا ! بندۀ حقیر و مسکین و فقیر تو فانی در پیشگاه توست.
طاووس میگوید:آن جملات را حفظ کردم و پس از آن هر گونه بلا و المی مرا
گرفت،در سجدۀ نمازم آن جملات نورانی را گفتم برایم خلاصی و فرج پیش آمد ! (1)!
قطب راوندی و دیگران از حماد بن حبیب کوفی روایت کردهاند که گفت:
سالی آهنگ حج کردم،همین که از منزل«زباله»حرکت کردیم بادی سیاه و تاریک وزیدن گرفت به طوری که اهل قافله را از هم متفرق کرد،من در آن بیابان متحیر و سرگردان ماندم،بالاخره خود را به یک وادی بیآب و گیاه رساندم تا تاریکی شب مرا گرفت،خود را به پناه درختی بیابانی گرفتم؛در آن تاریکی شب جوانی را با جامۀ سپید و بوی مشک دیدم،گفتم:او از اولیای خداست و ترسیدم مرا ببیند و به خاطر من جایش را عوض کند،تا میتوانستم خویش را پنهان نگاه داشتم،ناگهان آن جوان مهیای نماز شد،چون ایستاد به پیشگاه مقدس حضرت دوست عرضه داشت:
یٰا مَنْ أحٰارَ کُلَّ شَیءٍ مَلَکُوتا وَ قَهَرَ کُلَّ شَیءٍ جَبَرُوتاً صَلِّ عَلیٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اوْلِجْ قَلْبی فَرَحَ الْاِقبٰالِ عَلَیْکَ وَ الْحِقْنی بِمَیَدانِ الْمُطیعینَ لَکَ (2).
ای کسی که همه چیز مبهوت ملکوت تو و مقهور جبروت توست.درود بفرست بر محمد و آل محمد خوشحالی عبادت و روی آوردن به خودت را در قلب من داخل کن و مرا به مطیعان درگاهت ملحق کن.
آن گاه آمادۀ نماز شد،من هم برخاستم و به نزدیک او رفتم،دیدم چشمۀ آبی
میجوشد به سرعت آمادۀ طهارت و نماز شدم،چون پشت سرش ایستادم گویا محرابی برای من ممثل شد و میدیدم هرگاه به آیهای میگذشت که در آن وعد یا وعید بود،با ناله و آه آن را تکرار میکرد؛چون تاریکی شب به نهایت رسید،از جای برخاست و گفت:
یٰا مَنْ قَصَدَهُ الضّٰالُّونَ فَاَصٰابُوهُ مُرْشِداً وَ امَّهُ الْخٰائِفُونَ فَوَجَدُوهُ مَعْقِلاً وَ لَجَأَ الَیْهِ الْعٰابِدُونَ فَوَجَدُوهُ مَوْئِلاً مَتیٰ رٰاحَةُ مَنْ نَصَبَ لِغَیْرِکَ بَدَنُهُ وَ مَتیٰ فَرَحَ مَنْ قَصَدَ سِوٰاکَ بِهِمَّتِهِ الٰهی قَدْ تَقَشَّعَ الظُّلٰامُ وَ لَمْ اقْضِ مِنْ خِدْمَتِکَ وَطَراً وَ لا مِنْ حِیٰاضِ مُنٰاجٰاتِکَ صَدَراً صَلِّ عَلیٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ افْعَلْ بی اوْلَی الْاَمْرَیْنِ بِکَ یٰا ارْحَمَ الرّٰاحِمینَ.
ای کسی که گمراهان او را برای هدایت قصد میکنند و ترسوها به او اقتدا کرده و او را پناهگاه مییابند و عابدان به او پناه برده و او را ملجأ انتخاب میکنند.کجا راحتی دارد کسی که خود را برای دیگری صرف کند و کجا خوشی دارد کسی که غیر تو را نیت کند.خداوندا! تاریکی همه جا را فرا گرفته و من نه در قبال تو خدمتی کردم و نه از چشمۀ مناجات تو بهرهای بردم،درود بفرست بر محمد و آل محمد و انجام بده برای من سزاوارترین این دو امر را،قسم به تو ای مهربانترین مهربانان.
حماد بن حبیب میگوید:این وقت ترسیدم که مبادا شخص او از من ناپدید شود و اثر امرش بر من پوشیده ماند،پس دامنش را گرفتم و عرضه داشتم تو را به آن کسی که در عبادت رنج و تعب و ملال و خستگی را از تو گرفته و لذت رهبت را در کامت نهاده بر من رحمت آر و مرا در گلستان مرحمت و عنایتت جای ده که من مردی ضال و گم گشتهام و آرزو دارم که هماهنگ تو شوم و گفتار تو را پیروی کنم،
فرمود:اگر تکیهات بر خدا از روی صدق و راستی باشد گم نخواهی شد،در هر صورت بر اثر من باش،پس به کنار آن درخت شد و دست مرا گرفت،چنین به نظرم آمد که زمین زیر قدمم در حرکت است؛همین که صبح طلوع کرد به من فرمود:
بشارت باد بر تو که این مکان مکۀ معظمه است.پس من صدای ضجه و نالۀ حجاج را شنیدم،عرض کردم:تو را سوگند میدهم به آن که نسبت به او امیدواری و در قیامت به حضرت او چشم داری کیستی ؟ فرمود:اکنون که مرا قسم دادی من علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب هستم ! (1)!
تصور شما این نباشد که عشق به نماز و مناجات و این حرکت الهی و عارفانه مخصوص به انبیا و ائمۀ طاهرین علیهم السلام بوده،بلکه شاگردان این مکتب از عاشقان این راه و تربیت شدگان این بزم،نیز در حد قدرت و وسع و توان فکری و روحی خود سالک این مسلک بوده و راه رو این طریق و دلباختۀ این وضعیت و سرباختۀ این حالت گردیدند.
او انسان بزرگواری بود که وی را از زهاد ثمانیه دانستهاند و پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله سخت مشتاق ملاقات با او بود و در حق او فرمود:
بوی خدا را از جانب یمن استشمام میکنم (2)! !
کارش شتربانی بود که اجرت آن را صرف نفقۀ مادر پیر و نابینای خود میکرد؛ زمانی که در طلب صحبت رسول خدا صلی الله علیه و آله شد و عشق آن جناب او را مهیای سفر مدینه کرد،نزد مادر رفت و اجازت سفر گرفت.مادر گفت:تو را اذن میدهم که به
دیدار معشوقت بشتابی و بیش از نیم روز در مدینه نمانی و اگر حضرت را در مدینه نیافتی بیش از این اجازت ماندن نمیدهم.
اویس به مدینه آمد و یار خود را ندید و چون روز به نیمه رسید،برگشت.وقتی نبی اسلام صلی الله علیه و آله از سفر آمد فرمود:
این نور چیست که در اینجا مینگرم ؟
عرضه داشتند:شترچرانی به نام اویس بدین سرا آمد و مشتاق زیارت جنابت بود،چون تو را نیافت مراجعت کرد.
حضرت فرمود:این نور را در این خانه به هدیه گذاشت و برفت.
سلمان عرضه داشت:او کیست که دارای چنین منزلت است ؟
فرمود:مردی است در یمن به نام اویس قرن که چون قیامت شود یک تنه برانگیخته شود و به شمار موی مواشی و گوسپندان قبیلۀ ربیعه و مضر از مردمان شفاعت کند،هر کس از شما او را دیدار کرد سلام مرا به او برساند و از وی دعای خیر خواستار شود و بُردی به امیر المؤمنین علیه السلام عنایت کردند و فرمودند:بعد از من اویس به مدینه آید،این جامه را بر او بپوشان.
در زمان حکومت عمر به مدینه آمد،جناب ولایت مآب او را به خلعت پیامبر بپوشاند.
عمر او را ستود و نزد وی اظهار زهد کرد و گفت،کیست که این خلافت را از من به یک قرص نان جو بخرد ؟ اویس گفت:آن کس را که عقل نباشد و اگر تو راست میگویی چرا میفروشی ؟ بگذار و برو تا حق هر کس هست برگیرد،عمر گفت:مرا دعایی کن.اویس گفت:از پس هر نماز مؤمنان و مؤمنات را دعا میکنم،اگر با ایمان باشی دعایم شامل حالت میشود وگرنه دعایم ضایع نکنم.عمر گفت:مرا وصیتی کن.گفت:ای عمر ! خدای را شناسی و او تو را آگاه است.گفت:آری.
گفت:اگر غیر او را نشناسی و به جز او،دیگری تو را نداند بهتر است.عمر گفت:
زیادت کن.گفت:قیامت نزدیک است و من به ساختن زاد آن روز مشغولم.این بگفت و برفت.
چون از مدینه بازگشت اهل یمن از حال او آگاه شدند و عظمت و شخصیت الهی او را یافتند و نسبت به او از در احترام برآمدند و او از آنجا که طالب این شؤونات نبود از یمن گریخت و به کوفه آمد و هویت خویش را از خلق پنهان داشته، مشغول بندگی حق در همۀ شؤون و استفاده کردن از فیض وجود مولای عارفان شد.
حرم بن حیان-که او نیز از زهاد ثمانیه و از اتقیا و عاشقان حضرت امیر المؤمنین علیه السلام بوده-میگوید:
چون من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که درجۀ شفاعت اویس تا چه مرتبه است، پیوسته جویای او بودم و آرزوی زیارت او بر من غالب شده بود،تا نشان وی را به کوفه یافتم و به طلب وی شتافتم.
روزی در کنار فرات شخصی را دیدم،جامۀ خود میشوید،سخت ضعیف و لاغر اندام،از روی نشانههایی که داشتم وی را شناختم و بر او سلام کردم.جواب باز داد که:«علیک السلام یا حرم».خواستم دستش ببوسم،نگذاشت،لختی بر ضعف او گریستم.گفت:تو را که به من راه نمود ؟ گفتم:آن کس که نام من و پدر من به تو آموخت یا اویس.گفت:ای پسر حیان ! تو را بدین جایگاه چه آورد ؟ گفتم:
آمدهام تا با تو انس گیرم و بیاسایم.گفت:هرگز خبر نداشتم که کسی حقشناس شود و با غیر او انس گیرد و بیاساید.گفتم:مرا وصیتی فرما.گفت:ای پسر حیان !
فریفتۀ دنیا مشو و خویشتن را دریاب و ساختۀ مرگ باش و اعداد زاد و راحله کن که سفری بس دراز در پیش داری.گفتم:ای اویس ! ارادۀ کجا داری ؟ گفت:در طلب من خویش را به زحمت میفکن و نشان مکان من مجوی.گفتم:معیشت تو چگونه باشد ؟ گفت:اُف باد بر این دلها که شک بر آنها غالب است و پند نپذیرد.
دیگر بار از او تمنای وصیت کردم.گفت:تا توانی در تحصیل معرفت سعی کن و برای یافتن حقیقت کوشش نمای که لحظهای از پروردگار غافل نباشی که اگر خدای را به عبادت آسمانیان و زمینیان پرستش کنی تا به او یقین نداشته باشی از تو پذیرفته نخواهد شد.گفتم:چگونه باورش کنم ؟ گفت:ایمن باشی بدانچه تو را موجود است و در پرستش او به چیز دیگر مشغول نباشی.
این بگفت و روانه شد و من از قفای او همی نگریستم و همی گریستم تا از نظر من غایب گشت و دیگر کسی او را دیدار نکرد تا زمانی که علی علیه السلام آهنگ جنگ با معاویۀ ستمپیشه کرد،آن وقت در لشکرگاه حاضر شد و به ملازمت مولای عارفان درآمد.علی علیه السلام به قدوم او شاد خاطر گشت.در رکاب امیر المؤمنین علیه السلام به جهاد و پیکار در راه خدا برخاست تا به فیض عظیم شهادت در راه دوست نایل آمد.
این مرد بزرگ الهی و تربیت شدۀ مکتب رسول اسلام صلی الله علیه و آله و فیض گرفته از امیر مؤمنان در معرفت و شناسایی حضرت رب العزه به جایی رسیده بود که بعضی از شبها را به رکوع بسر برد و برخی از شبها را به سجود به پایان رساند.به او گفتند:این چه زحمت است که بر خود میداری ؟ گفت:این راحت من است.ای کاش از ازل تا ابد یک شب بودی و من به یک رکوع یا به یک سجود به پایان میبردمی و این به این خاطر میکنم که شاید مثل آسمانیان خدا را پرستش کرده باشم.
به قول الهی قمشهای آن بلبل گلستان عشق:
به ره دوست عاشقانه رویم***توبه از هر چه غیر یار کنیم
ناله چون بلبلان در این گلزار*** از سر شوق، زار زار کنیم
شاید از توتیای خاک درش*** روشن این چشم اشکبار کنیم
با تو ای پادشاه ملک وجود*** شکوه از جور روزگار کنیم
دست ما گیر گر سر مهرت*** پای بر عهدت استوار کنیم
خواری ما ببین و یاری کن*** تا کی افغان به شام تار کنیم
چند در راه لطف و احسانت*** هر طرف چشم انتظار کنیم
آری،این مردان خودساخته،فیض تربیت و شریعت معرفت و راه وصل و درد عشق و تصفیۀ نفس و تزکیۀ جان،همه و همه را از برکت نماز به دست آوردند.
کسی در این عالم شهود و در عالم غیب جز خدا وجود ندارد که بتواند سود نماز را بیابد و منفعت این کار بزرگ الهی را درک کند.
حضرت امام خمینی رحمه الله دربارۀ سود نماز میفرماید:
یکی از اسرار و نتائج عبادات و ریاضات آن است که ارادۀ نفس در ملک بدن نافذ گردد و مملکت وجود انسان،یکسره در تحت کبریا نفس منقهر و مضمحل شود و قوای منبثه و جنود منتشره در ملک بدن از عصیان و سرکشی و انانیت و خودسری باز مانند و تسلیم ملکوت باطن قلب شوند،بلکه کم کم تمام قوا فانی در ملکوت شوند و امر ملکوت در ملک جاری و نافذ شود و ارادۀ نفس قوت گیرد و زمام مملکت را از دست شیطان و نفس اماره بگیرد و جنود نفس از ایمان به تسلیم و از تسلیم به رضا و از رضا به فنا سوق داده شوند؛در این حالت است که عبد شمهای از اسرار عبادت را به وسیلۀ نفس دریابد و از تجلیات فعلیه شمهای حاصل گردد.
مشهور در میان اهل دل این است که از شروع مقدمات نماز تا پایان آن حاوی چهار هزار مسئله است،کثرت مسائل در حول و حوش یک حکم نمایانگر ارزش و اهمیت و منفعت مادی و معنوی آن حکم است.
انسان وقتی به مسائل ظاهری و باطنی نماز مینگرد،گویی خود را در کنار دریای با عظمتی میبیند که کران تا کرانش عالم هستی را در تصرف گرفته است.
برای این حقیقت پرمایۀ الهیه دو نوع آداب و شرایط ذکر شده که تفصیل و توضیح آن شرایط و آداب از حوصلۀ این کتاب خارج است،شما میتوانید برای به دست آوردن تفصیل این شرایط و آداب چه ظاهرش و چه باطنش به کتابهای زیر مراجعه کنید:«وسائل الشیعة»،«الکافی»،«مستدرک الوسائل»،«الوافی»، «محجة البیضاء»،«اسرار الصلاة»امام خمینی،«اسرار الصلاة»حاج میرزا جواد آقا ملکی،«اسرار الصلاة»شیخ عبد الحسین تهرانی و کتب دیگری که در این زمینه از عالمان و عارفان و کاملان و واصلان به یادگار مانده است.
شخص کم مایهای مانند من که هنوز از درک کلمات ظاهری این عبادت عاجزم و در مدتی که از حضرت حق عمر گرفتهام،برای یکبار به فیض حضور حضرت جانان نرسیدهام و نتوانستهام نمازی با حد اقل شرایط ظاهری و باطنی ادا کنم، قدرت بازگو کردن حقایق ظاهریه و به خصوص اسرار باطنیۀ نماز را ندارم؛آنچه در این جزوه میبینید قسمتی از آن محصول فکر کوتاه و جملاتی از آن با استفاده از نورانیت اهل اللّه است.
من چارهای جز اینکه به نحو اختصار به شرایط ظاهری و باطنی نماز اشاره کنم، ندارم؛امیدوارم خود شما با همت عالی و قلب پاک و روحی الهی به اسرار باطنی این عبادت بینظیر برسید و ذائقۀ وجود شما از شیرینی این فعل ملکوتی بچشد.
وضو،غسل،تیمم،پاکی بدن،طهارت لباس،مباح بودن محل،احتراز از لباس ابریشم و طلا و لباسی که آلوده به پوست و موی حیوانات حرام گوشت است،مراعات وقت،توجه به قبله،ادای کلمات نماز با قرائت صحیح،از آداب ظاهریۀ نماز است،گرچه هر یک از اینها دارای اسرار و حقایقی است که به قسمتی از آن در جلد چهارم اشاره رفته است.
خواندن بعضی از آیات مانند: [ وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی ] (1)و بعضی اوراد و اذکار در مقدمۀ نماز،برداشتن دو دست تا محاذی گوش در حالی که دو کف به طرف قبله باشد،مؤدب ایستادن و چشم به محل سجده داشتن و با کمال ادب و وقار و طمأنینه نماز را شروع کردن نیز از آداب ظاهریۀ نماز است.
اما آداب باطنی:نماز،مناجات با قاضی الحاجات و وسیلۀ تقرّب به حضرت اوست و بسیاری از معارف الهیّه در این عبادت با عظمت گنجانده شده است؛اگر نمازگزار در خور استعداد و وسعش به مراتب ظاهریه و باطنیۀ آن توجه ننماید،در حقیقت مناجات با او نکرده و به حریم قدسش راه نیافته و متوسل به وسیلۀ تقرّب نشده است.
در صورت توجه به آداب ظاهریه و باطنیه،میتوان از منافع این عبادت بزرگ بهرهمند شد.
1) 1) -انعام (6):79.
متکلّم به وسیلۀ نماز به هیچ عنوان نباید از حضرت مستمع غافل باشد که غفلتش مایۀ تاریکی و راحتش علّت رنج خواهد شد.
نماز،نزدیک کنندۀ عبد به آثار ظاهری و باطنی حضرت دوست و بازدارندۀ انسان از همۀ فحشا و منکرات است و این میسر نیست مگر اینکه مکلّف به اندازۀ وسع و قدرتش علماً و عملاً در رابطه با آداب ظاهریه و باطنیه نماز باشد.
فیض کاشانی در«محجة البیضاء»میگوید:
روح نماز در ابتدای کار بستگی به شش مرحله دارد که بر مکلّف نمازگزار لازم است به مراعات این حقایق اقدام کند.
1-حضور قلب.
2-تفهم.
3-تعظیم.
4-هیبت.
5-امید.
6-حیا.
حضور قلب حقیقتی است که از تمرکز فکر در برنامههای نماز و توجه عمیق انسان به حق پدید میآید،چنانچه در نماز،فکر انسان میدانی برای جولانگاه غیر حق باشد،برای قلب محال است که بتواند روی به جانب معشوق حقیقی کند و از عالم ملکوت کسب فیض و نور نماید.
اگر قلب با کمک فکر در نماز حاضر نباشد و دل که روی حقیقی انسان است به سوی قبلۀ محبوب نباشد،آن نماز را میتوان نماز گفت ؟ در صورتی که قلب در نماز با محبوب عالم سخن نگوید و از عشق او نجوشد و در اتصال با ملکوت عالم نباشد،آن نماز،جسمی است بیروح و چراغی است بینور و الفاظی است بیمعنا.
تکرار [ لاٰ تَکُنْ مِنَ الْغٰافِلِینَ ] (1)در آیات قرآن مجید،متوجه این معنای با عظمت است که در هیچ عبادتی غافل از اسرارش مباش و در هیچ طاعتی نسبت به محبوب حقیقی عالم بیتوجه مباش.
غفلت در حال عبادت گناهی بزرگ است و علامت غیبت مکلّف از حضور دوست.
نماز از احکام دین خداست و کسی که خشنودی حضرت حق را میطلبد،باید در نماز جستجو کند؛نماز راهی است که همۀ انبیا ره سپر آن بودند و عشق ملائکۀ الهی متوجه نمازگزار است.
نماز،هدایت و ایمان است و چراغ معرفت فرا راه انسان؛نماز،باعث برکت در رزق و راحت بدن و علت ناراحتی و رنج شیطان رجیم و اسلحهای علیه کفر کافران است.
نماز،اجابت دعا،قبولی اعمال و زاد و توشۀ مؤمن در دنیا و آخرت اوست؛ نماز،شفیع بین نمازگزار و ملک الموت و انیس و رفیق در قبر و فرش زیر پهلو و جواب منکر و نکیر و تاج سر مکلّف به روز قیامت است.
نماز،نور چهره در محشر و لباس بدن و حجاب بین انسان و آتش جهنم و حجت
1) 1) -اعراف (7):205.
و برهان بین انسان و خداست.
نماز،باعث نجات از عذاب و جواز عبور از صراط و کلید بهشت و مهریۀ حورالعین و بهای بهشت است.
با نماز،آدمی به درجات بلند ملکوتی میرسد،چرا که نماز عین تسبیح و تهلیل و تحمید و تمجید و تکبیر و تقدیس و گفتار حق و دعوت الهیه است (1).
حیف نیست انسان در چنین دنیای با عظمتی با این همه سود و منفعت قرار بگیرد و از آن و مستمعش-که خدای مهربان و پروردگار عزیز است-غافل باشد.
حیف نیست بدن آدمی که ظاهری بیارزش است،در نماز شرکت داشته باشد ولی قلبش که حقیقت وجود اوست از این دنیای پرفیض الهی و از این سرای پرشور ملکوتی و از این میدان عشق و عرفان بیرون باشد !
انسان،دارای دو نوع سفر و دو شکل حرکت است:سفر مادی و سفر معنوی، در سفر مادی منافع زیادی نصیب انسان میشود که با آن منافع کسب راحت و تحصیل امنیت در زندگی میکند.
امام علی علیه السلام میفرماید:
برای سفر پنج خاصیت و منفعت است:
1-رفع غم و غصه.
2-کسب معیشت و نجات از فقر.
3-تحصیل علم و دانش.
1) 1) -اسرار الصلاة،شیخ عبد الحسین تهرانی:305.
4-به دست آوردن آداب.
5-پیدا کردن دوست بزرگوار (1).
آنان که از سفر دوری میجویند،درِ بسیاری از منافع را به روی خود میبندند و اینان افرادی بدبخت و تهیدستند.
اما منافع سفر معنوی با سفر مادی قابل قیاس نیست که سفر معنوی حرکت از عقل و قلب و روح به وسیلۀ حرارت ایمان و عشق به سوی حضرت رب الارباب است که با رسیدن به مقام وصل،رسیدن به همه چیز است؛چرا که حضرت دوست مستجمع جمیع صفات کمالیه است و هر کس در سیر سفر معنوی به حضرت او برسد به همه چیز رسیده و در میان طرق سفر هیچ طریقی نزدیکتر و پرسودتر و رسانندهتر به مقام وصل و مرتبۀ قرب از نماز نیست.
مرحوم شیخ عبد الحسین تهرانی در«اسرار الصلاة»چه نیکو فرموده:
در نزد ارباب خرد مقرر است که ترقی و کمال هر شیء به سفر است،چنانچه شیخ الرئیس فرموده که کمال محدثات در غربت است،از جهت اینکه جمیع محدثات در بلدۀ اصلیه و مسکن اولی که عالم عدم است معدوم بودند و معلوم است که انسان مادامی که در آن عالم است در حضیض نقصان و مرکز حرمان است؛ پس چون از مقر عدم به سوی غربت عالم وجود مسافرت نمود از برای او انواع کمالات و اقسام کرامات حاصل شد و این دلیل آن است که کمال حاصل نشود مگر به غربت و هم چنین بعد از دخول در وجود،همه تراب محض بودند چنانچه حضرت خداوندی فرموده:
1) 1) -مستدرک الوسائل:115/8،باب 2،به نقل از دیوان امام علی علیه السلام.
[ إِنَّ مَثَلَ عِیسیٰ عِنْدَ اللّٰهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ ] (1).
قطعاً داستان عیسی نزد خدا [ از نظر چگونگی آفرینش ] مانند داستان آدم است،که [ پیکر ] او را از خاک آفرید.
پس مادامی که بر صفت ترابیه باقی است در مسکن اصل و معدن اول است که به نظر همان خاک است به دارای صفات عالی،پس چون مفارقت نمود از آن مسکن و ممتزج شد به مادۀ بدن و مختلط شد به طبایع غریبه که آنها نسبت به او بیگانهاند،مستعد شد از برای قبول سلطان روح و منفتح شد بر او ابواب فتوح چنانچه خدای تعالی فرموده:
[ ثُمَّ أَنْشَأْنٰاهُ خَلْقاً آخَرَ ] (2).
سپس او را با آفرینشی دیگر پدید آوردیم.
و هم چنین مستقر صلب است چنانچه خدای تعالی فرموده:
[فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ ] (3).
برخی [ از شما ] استقرار یافته [ در زمین ] و برخی به ودیعت نهاده [ در اصلاب و رحمهایند ].
مادامی که آن قطره باقی است در صلب مستقر است و منحقر و قذر،پس چون مسافرت نمود به سوی رحم منتقل میشود به سوی انواع کرم و متصل گردد به انواع نعم،پس ثابت شد که جمیع خیرات حاصل میشود به سفر.
شما میدانید که ظهور و قوت دین مبین سید المرسلین صلی الله علیه و آله نیز به سبب
مسافرت شد نه توقف و مجاورت.پس ثابت میشود که مرگ هم برای مؤمن مسافرت و پیروزی است.
پس عنایت الهیه اقتضا کرد که عالم عدم منقضی شد و حقایق اشیا را از صحرای عدم،رخت سفر به عالم وجود بستند و در عالم عقل در منازل قدس نشستند و از عالم عقل به عالم ارواح و از آنجا به عالم اشباح و از عالم اشباح به عالم عناصر و از آنجا به عالم جمادی و از آنجا به عالم نباتی و از آنجا به عالم حیوانی و از آنجا به عالم انسانی و از آنجا به عالم برزخ و مثال انتقال دهند و از مثال به حشر آورند و از آنجا به سرای جاودانی منزل دهند.
[ کَمٰا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ ] (1).
همان گونه که شما را آفرید،[ پس از مرگ به او ] بازمیگردید.
چون مشخص شد که انسان،مسافر عالم امکان است،باید بداند که بر اساس معارف الهیه،در این سفر او را ده منزل است که او را در این منازل به منزل دنیا پا در گل است و چون منازل عشره را طی نماید به سر منزل جاوید رسد و از نقطۀ مبدأ قوس نزول به منتهی الیه قوس صعود آید و در آن مرکز مستقر گردد و اجزای صلاتیه منطبق بر این منازل و عوالم است که حضرت شارع حکیم آن را چنان مرتب فرموده که هرگاه کسی که دو رکعت نماز به جای آورد چنان باشد که همۀ منازل مبدأ و معاد را طی نماید و در حقیقت این چنین هم هست.
پس قیام،اشاره به عالم عقل است و قرائت،اشاره به عالم ارواح و رکوع،اشاره به عالم ذر و سجده،اشاره به عالم خاک و سر برداشتن،اشاره به عالم دنیای دنی است که دار غرور و معاصی است و هر یک از اجزای دیگر نماز اشاره به عالمی
1) 1) -اعراف (7):29.
است و شما خود انصاف دهید که اگر در نماز،حضور قلب نباشد،سفر از عالم سفلی به عالم علوی و عبور از منازل به سر منزل مقصود امکان دارد ؟
سعی کنید از ابتدای نماز تا آخر،از پریشانی فکر بپرهیزید و قوۀ اندیشه را در حقیقت نماز و توجه به عالم غیب متمرکز نمایید تا با تمرکز فکر،قلب بر عرش حضور در مقابل نور بنشیند و تا قدرت دارد از فیوضات آن جناب بهره بگیرد.
وای بر ما که نماز را سبک انگاشتیم و به این دریای پر فیض الهی به دیدۀ عادی نظر کردیم و از حقیقت و حقایق آن غافل ماندیم و به جای سفر با قدرت نماز به سوی معبود در جا زدیم؛هم اکنون بیایید دست دعا و تضرع و انابه و زاری به پیشگاه مقدس او برداشته و از نمازهایی که خواندیم به دربار حضرتش توبه آورده و عرضه بداریم:
ای دوای درون خسته دلان***مرهم سینه شکسته دلان
مرهمی لطف کن که خسته دلم*** مرحمت کن که بس شکسته دلم
گرچه من سر به سر گنه کردم ***نامه خویش را سیه کردم
تو در این نامه سیاه مبین ***کرم خویش بین گناه مبین
من خود از کرده های خود خجلم*** تو مکن روز حشر منفعلم
با وجود گناه کاری ها ***از تو دارم امیدواری ها
مراد از تفهم،چشیدن معنا و مفهوم نماز با ذائقۀ قلب و جان و مغز است؛مسئلۀ مفهوم و معنای واقعیتهای نماز تا اندازهای که توان این فقیر اجازه بدهد،به خواست حضرت مولا در بخش ترجمه و تفسیر جملات نماز خواهد آمد.در آن باب روشن خواهد شد که نماز چیست و همراه با چه واقعیتهای اصیل و بلندی
است و نمازگزار اگر به آن واقعیتها متصل شود چه بهرهها نصیب قلب و جان او میگردد،آن چنان که با تمام هستی خود با زبان حال به پیشگاه مقدس آن جناب عرضه میدارد:
خواهم که به زیر قدمت زار بمیرم***هر چند کنی زنده دگر بار بمیرم
دانم که چرا خون مرا زود نریزی ***خواهی که به جان کندن بسیار بمیرم
من طاقت نادیدن روی تو ندارم*** مپسند که در حسرت دیدار بمیرم
خورشید حیاتم به لب بام رسیدست*** آن بِهْ که در آن سایه دیوار بمیرم
گفتی که ز رشک تو هلاکند رقیبان*** من نیز برآنم که از این عار بمیرم
چون یار به سر وقت من افتاد هلالی*** وقت است اگر در قدم یار بمیرم(1)
خداوند عزیز باید برای نمازگزار از هر چیزی بزرگتر و عظیمتر باشد؛هستی با تمام شؤونش در برابر عظمت او چون قطرهای در برابر عظمتی بینهایت در بینهایت است.
امام علی بن ابی طالب علیه السلام در وصف پاکان میفرماید:
عَظُمَ الْخٰالِقُ فی انْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مٰا دُونَهُ فی اعْیُنِهِمْ (2).
در عمق وجود آنان،خالق سماوات و ارض بزرگ است و غیر او در دیدۀ آنان کوچک.
ما سوی اللّه آن قدر برای پاکان کوچک است که فقط از برابر دیدۀ خود عبور میدهند و آن را هم کوچک میدانند؛ما سوی اللّه را از نهایت کوچکی به دنیای
قلب و جان راه نمیدهند،درون پاک خود را جای تجلی حضرت او میدانند و جز او را در دنیای قلب و جان نمینگرند ! !
نمازگزار توجه دارد که اسمع السامعین مستمع اوست و در برابر ارحم الراحمین و اکرم الاکرمین و احسن الخالقین و اشد المعاقبین است.
چگونه ممکن است مستمع عزیز خود را عادی ببیند،مگر در نماز خود نمیخواند:
[ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ] (1).
همۀ ستایشها،ویژۀ خداست که مالک و مربّی جهانیان است.
مگر در حمد نمیگوید:
[ مٰالِکِ یَوْمِ الدِّینِ ] (2).
صاحب و دارای روز پاداش است.
نمازگزار با معرفت به وجود مقدس حضرت او،از طریق آیات و روایات در حد استعدادش به درک عظمت او نایل آمده و از این طریق همیشه و به خصوص وقت نماز در برابر بزرگی او قرار میگیرد و خود را در پیشگاه حضرتش حقیرترین موجود حس میکند و با زبان حال به محضر آن عزیز عرضه میدارد:
سر نهادیم به سودای کسی کین سر از اوست***نه همین سر که تن و جان و جهان یکسر از
اوست
گر گل افشاند و گر سنگ زند چه توان کرد*** مجلس و ساقی و مینای و می و ساغر از اوست
گر به توفان شکند یا که به ساحل فکند***ناخدایی است که هم کشتی و هم صرصر از
اوست
من به دل دارم و شاهد به رخ و شمع به سر*** آنچه پروانه دل سوخته را در بر از اوست(1)
یوسف ( 12): 87
حالت ترس از مقام الهی ممکن است از دو طریق برای انسان حاصل شود:یا توجه به عظمت و بزرگی حضرت او،یا توجه به عقاب و عذابی که برای گنهکاران حرفهای مقرر فرموده است.
در هر صورت،نمازگزار در نماز باید با توجه به عظمت دوست یا انتقامش از مجرمان،دلی غرق از هیبت پیدا کند و آن حال را تا آخر نماز با خود داشته باشد، البته اولیای خدا را در نماز نظر به نعم بهشت و عذاب آخرت نبود،آنچه به آن نظر داشتند فقط و فقط حضرت مولا بود و هیبتی که در دل آنان بود محصول معرفت آنان نسبت به حضرت دوست بود.
به قول فیض کاشانی آن عارف وارسته:
خم ابروی تو محراب رکوع است و سجودم***بی خیال تو نباشد نه قیامم نه قعودم
جلوه حسن تو دیدم طمع از خویش بریدم*** تا که شد محو در انوار وجود تو وجودم
با تو در عیشم و عشرت همه سودم همه نورم*** بی تو در رنجم و محنت هم آهم همه دودم
1) 1)-« یا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا ییَْأَسُ مِنْ رَ وْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکافِرُونَ »
نمازگزار با توجه به کرم و لطف و عنایت حضرت باری و اینکه جهان عین محبت و مرحمت اوست و وجود مقدسش عمل احدی را ضایع نمیکند و عمل کسی را بدون مزد نمیگذارد،باید به این عبادت اقدام کند و بداند که نماز بهترین عمل و برترین کار و پرثوابترین و پرسودترین برنامهای است که عبد در محضر حضرت مولا انجام میدهد؛در این صورت کاملاً و بدون تردید به عنایت او امیدوار باشد که این امید خود به خود نوریست الهی و فروغی است رحمانی و فیضی است ربانی که اگر قلب نمازگزار از آن تهی باشد وای بر حال او.
مگر نمیدانی که خداوند مهربان در سورۀ مبارکۀ یوسف،در آنجا که داستان خطاب یعقوب غم زده را به پسرانش نقل میکند،از قول آن پیامبر بزرگ میفرماید:ای فرزندان من ! به جستجوی یوسف گم شده و برادرش حرکت کنید و از رحمت حضرت حق مأیوس مباشید که از رحمت جناب او مأیوس نمیشوند مگر قوم کافر (1).
البته منشأ رجا و امید در قلب مؤمن،معرفت به لطف خداوند و رفق و عنایت او میباشد،از معصیت عباد ضرری متوجه او نیست و اگر عبد با تمام گناهش به پیشگاه لطف او رو کند به طور قطع قابل آمرزش و رحمت است،مسئلۀ رحمت و لطف حق را با خواست حضرتش در باب توبۀ کتاب«مصباح الشریعة»به طور مفصل طرح کرده و در آنجا از طریق آیات و روایات و داستان توبهکنندگان به این اصل اشاره خواهد رفت.
1) 1) - «یٰا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکٰافِرُونَ» یوسف (12):87.
عزیزم ! ذره ذرۀ وجود،خبر از لطف و عنایت او میدهد و از هر گوشۀ هستی نسیم لطف او میوزد،چگونه باشد که تو با زحمت و رنج مقدماتی به عنوان طهارت به امر او فراهم آوری آن گاه با همۀ وجود به امر حضرت او به دنیای با عظمت نماز وارد شوی و با اذن او به بساط مهمانی او قدم گذاری و او به تو و عمل تو توجهی نکند ؟ ! !
مگر چنین چیزی آن هم از منبع قدرت و رحمت و لطف و مرحمت و محبت و عشق و مهر ممکن است ؟ !
این عبد ذلیل به درگاه آن رب جلیل از باب امید و رجا عرضه داشتهام:
ای سند عزت پویندگان***روشنی دیده جویندگان
ای تو صفابخش شب مستمند*** گرمی قلب و دل هر دردمند
ای به گدایان درت دستگیر*** باز در رحمت تو بر فقیر
از در لطف تو کجا رو کنم*** جز گل مهرت چه گلی بو کنم
سفره احسان تو خوان همه*** تیر غمت مایه جان همه
هر که زدرگاه تو گردید دور*** دیده جانش زگنه گشت کور
ماندهام از راه تو جایم بده*** آبرو و نور و صفایم بده
زنگ غم از قلب و دلم پاک کن*** بنده خود بسته فتراک کن
شام گنه از کرمت روز کن*** هستیم از عشق تو پرسوز کن
از در لطفت تو مران این گدا*** دور مکن بندهات از این سرا
مونس من در دو جهان یاد توست*** این دل افسرده من شاد توست
گر تو برانی نروم ای حبیب*** درد مرا جز تو نباشد طبیب
درگذر از جرم من ای یار من*** ای ز وفا دلبر و دلدار من
جز تو به مسکین نبود کس پناه*** غیر تو او را نبود دادخواه
منشأ این حقیقت در قلب نیز معرفت است،معرفت به اینکه ذرهای ناچیز با یک جهان تقصیر در برابر عظمتی بینهایت در بینهایت ایستاده است:ذرهای که وجودش عین عجز و عبادتش مساوی با عدم است،ذرهای که علم حضرت حق از هر طرف او را احاطه کرده و بر درون و برونش به تمام معنی آگاه است.
مرحوم ملکی میگوید:
منشأ شرمساری و حیا معرفت به عظمت پروردگار و نعمتهای او و حقی که او بر گردن بندگان دارد و از طرف دیگر تقصیر بندگان نسبت به او و توجه به آفات عمل و عیوب نفس و حضور پروردگار است؛زیرا توجه به این امور خواه ناخواه در حیا و شرمساری اثر میگذارد و چطور میشود که کسی توجه به این امور داشته باشد و خود را در محضر سلطانی بزرگ که نهایت احسان و انعام را در تمام مدت عمر به او مبذول داشته و در عین حالی که به تقصیر و سوء باطن او آگاه است،با بزرگواری روی به او نموده و با بردباری در مقابل آن همه خطا،باز او را به توبه و بازگشت به سوی خود فرا میخواند ! !
مولایی که با این همه جنایت عبد و با این همه خطای بنده و با این بار سنگین گناهان گناهکار به قبول توبهاش وعده میدهد و او نفس خود را که به گناه عادت داده،از قیام به پاسخ دعوت او کسل و سست میبیند.
چگونه میشود که بعد از این همه لطف و مرحمت از طرف حضرت حق و این همه گناه و خطا و روی گرداندن از طرف بنده،باز شرمساری و حیا برای انسان، آن هم به وقت قرار گرفتن در محضر حضرتش به وسیلۀ نماز در قلب پدید نشود ؟
کمال و حیا و شرمساری به این است که خود را محضر حضرت ذو الجلال جز
عدم و فنا نبینی،حتی ضمائری که در جملات نماز در ارتباط با توست به هیچ وجه در نظر نیاوری و حقیقت زهد را که اعلا مرتبۀ آن است به وقت نماز در تمام هستی و هویتت تجلی دهی.
در«تفسیر میبدی»آمده (1):
از عارفی پرسیدند که زهد چیست ؟ گفت:تنعم دنیا بگذاشتن زهد نفس است و نعیم آخرت رها کردن زهد دل و ترک خویشتن گفتن زهد جان.
عارفان فرمودهاند:
سعادت عبد در سه چیز است:
1-اشتغال زبان به ذکر حق.
2-استغراق دل به مهر حق.
3-پر بودن سرّ از نظر حق.
ذکر صورت یعنی ذکر به زبان باید در باطن تجلی کند،دل با کسب معرفت از مهر حق پر شود،نظر خدا با طهارت باطن جلب شود و این همه را باید قبل از نماز و با نماز تحصیل کرد.
این خسته حال و شکسته بال از حیا و شرمساری به محضر آن جناب گفتهام:
ای نور امید قلب سالک***بنمای رهایم از مهالک
از چاه طبیعتم برون آر ***بار گنهم زدوش بردار
از رحمت خود دلم صفا ده ***دردم به عنایتت شفا ده
از لطف و کرم بشوی جانم*** در روز جزا بده امانم
من جز غم عشق تو نجویم ***من لوح دلم به اشک شویم
1) 1) -تفسیر میبدی:62/10.
جز ذکر تو بر زبان نگویم***من لطف تو را به اشک شویم
رحمی که تو را فقیر گویم*** لطفی که به جز رهت نپویم
من بی دل و بی نوا و خسته*** پشتم زغم گنه شکسته
تنها و غریب و خوار و زارم***از بهر تو من عمل ندارم
بنمای زغفلتم تو بیدار*** از شر و گنه مرا نگهدار
من قدرت و طاقتی ندارم*** بر غیر تو حاجتی ندارم
توفیق رفیق راه من کن*** لطفی به من و به آه من کن
بگشای گره زمشکل من*** بزدای سیاهی از دل من
مسکین به ثنای توست الکن*** ای نور دلم خدای ذوالمن
عارفان عاشق و سالکان صادق نماز را بر اساس وضع عقلی و روحی و قلبی اهل نماز به سه مرحله تقسیم کردهاند:
1-نماز اهل شریعت.
2-نماز اهل طریقت.
3-نماز اهل حقیقت.
و هر یک را به تناسب موضوع شرح داده و به تفصیل و تفسیر کشیدهاند،ولی در این جزوه سعی میشود نماز در این سه مرحله به طور مختصر توضیح داده شود.
قبل از بیان مسئله لازم است که توجه به این حقیقت مهم کنید که سه مرحلۀ شریعت و طریقت و حقیقت به هیچ عنوان از نظر ریشه و تقسیم در ارتباط با
دراویش و صوفیه نیست،بلکه سه واقعیتی است که قرآن مجید و روایات معصومین علیهم السلام ناظر بر آن است.
شرع در لغت:به معنای سنت و قانون و بازکردن راه حرکت صحیح به وسیلۀ ارائۀ مقررات است.
طریقت در لغت:به معنای روش و کیفیت و حالت است که مفهوم واقعی آن بر اساس حقیقت لغوی حرکت و عمل بر طبق قانونی خاص یا مقررات معلومی است.
حقیقت در لغت:به معنای حق یعنی ثابت کردن یا ثابت بودن و راستی و درستی و پی بردن به کنه یک واقعیت است.
حدیث مشهوری از قول پیامبر عظیم اسلام صلی الله علیه و آله در کتب نقل شده که:
ألشَّریعَةُ اقْوٰالی وَ الطَّریقَةُ افْعٰالی وَ الْحَقیقَةُ احْوٰالی (1).
شریعت،گفتار و سنت و مقررات الهی من است و طریقت،مجموع اعمال و حرکات و اخلاقیات من و حقیقت،حال و احوال ثابت و درست و استوار و صادقانۀ من است.
عرفای بزرگ الهی در ترجمۀ این سه موضوع فرمودهاند:
شریعت،راه خداست که آن راه عبارت است از مجموعۀ اصول و فروع و حلال و حرام و برنامههای حسن و احسن.
طریقت،عبارت است از عمل به آن قوانین در کمال احتیاط و اخذ به احسن و اقوم آن.
حقیقت،عبارت از پا برجا کردن واقعیتهای الهی در روح و قلب و در مرحلۀ عمل است با معرفت و تکرار برنامهها و ریاضتهای شرعیۀ الهیه تا سر حد کشف
1) 1) -عوالی اللآلی:124/4،حدیث 212.
و عیان یا سرحد حالتی استوار و دریافت برنامهها به صورت یقین (1).
قرآن مجید در آیاتی متعدد به این سه منزل و مرحله و برنامه چنین اشاره دارد و دربارۀ شریعت میفرماید:
[ شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ مٰا وَصّٰی بِهِ نُوحاً وَ الَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ وَ مٰا وَصَّیْنٰا بِهِ إِبْرٰاهِیمَ وَ مُوسیٰ وَ عِیسیٰ أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَ لاٰ تَتَفَرَّقُوا فِیهِ ] (2).
از دین آنچه را به نوح سفارش کرده بود،برای شما تشریع کرد و آنچه را به تو وحی کردیم و آنچه ابراهیم و موسی و عیسی را به آن توصیه نمودیم [ این است ] که دین را برپا دارید و در آن فرقه فرقه و گروه گروه نشوید.
و دربارۀ طریقت میگوید:
[ وَ أَمَّا الْقٰاسِطُونَ فَکٰانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً* وَ أَنْ لَوِ اسْتَقٰامُوا عَلَی الطَّرِیقَةِ لَأَسْقَیْنٰاهُمْ مٰاءً غَدَقاً ] (3).
ولی منحرفان هیزم دوزخاند،*و اگر [ انس و جن ] بر طریقۀ حق پایداری کنند حتماً آنان را از آب فراوانی سیراب خواهیم کرد.
و دربارۀ حقیقت میفرماید:
[ إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذٰا ذُکِرَ اللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذٰا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیٰاتُهُ زٰادَتْهُمْ إِیمٰاناً وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ* اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ
یُنْفِقُونَ* أُولٰئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ ] (1).
مؤمنان،فقط کسانی هستند که چون یاد خدا شود،دلهایشان ترسان میشود، و هنگامی که آیات او بر آنان خوانده شود بر ایمانشان میافزاید،و بر پروردگارشان توکل میکنند.*هم آنان که نماز را برپا میدارند و ازآنچه به آنان روزی دادهایم،انفاق میکنند.*مؤمنان واقعی و حقیقی فقط آنانند،برای ایشان نزد پروردگارشان درجاتی بالا و آمرزش و رزق نیکو و فراوانی است.
نماز،بر مذاق اهل شریعت اولاً عمل بر وفق قواعد است،چه اینکه همراه با حرکت الهی قلب یا روح باشد،چه نباشد؛به قول اینان آنچه مهم است اسقاط تکلیف و یا رعایت شرط صحت است.
نماز،بر این مذاق بار سنگینی بر دوش مکلّف است که هر وقت میخواند از اینکه از باری آسوده شده نفسی راحت میکشد و به زبان هم میآورد که وای راحت شدم ! !
و ثانیاً نماز برنامهای است که از سه جنس ترکیب شده:
1-افعال 2-کیفیات 3-تروک.
و هر یک از آن مشتمل بر دو جهت است:واجبات،مستحبات به طوری که با توجه به نمازهای پنجگانه،اگر همۀ این امور را به حساب آوریم تمام نمازهای واجب یومیه عبارت از هزار و سیصد و شصت و سه فعل و کیفیت و ترک است.
1) 1) -انفال (8):2-4.
تحقیق در تمام این امور بحث بسیار گستردهای است و لزوم چندانی هم ندارد.
آنچه مهم است بیان ترکیب کلی نماز به مذاق این طایفه است،اما افعال واجبۀ نماز در رکعت اول سیزده فعل است.
1 و 2-قیام در صورت قدرت و قائم مقام آن در صورت عدم قدرت.
3-نیت.
4-تکبیرة الاحرام.
5-قرائت.
6 و 7-رکوع و ذکر آن.
8 و 9-سجود و ذکر آن.
10-سر برداشتن از سجود.
11 و 12-سجود دوم و ذکر آن.
13-سر برداشتن از سجود دوّم.
و اما کیفیات واجبه هیجده مرحله است:
1-مقارنت نیت با تکبیرة الاحرام.
2-استدامۀ نیت تا پایان برنامه.
3-تلفظ صحیح اللّه اکبر.
4-قرائت حمد به نحو صحیح.
5-قرائت سوره.
6-جهر در موضع جهر.
7-اخفات در جای اخفات.
8-طمأنینه در رکوع.
9-طمأنینه در ایستادن بعد از رکوع.
10 تا 16-سجده بر هفت موضع.
17-طمأنینه در سجود.
18-طمأنینه در حالت برخاستن از سجود.
جمیع افعال و کیفیات بر اساس این امور سی و یک مرحله است.بر این امور باید جلوس در تشهد و طمأنینه در آن و شهادتین و صلوات بر محمد و آل او و رکعت سوم و چهارم و سلام آخر نماز را اضافه کرد؛این چنین نماز که در مقررات عالی شرع و در کتب فقهی به طور مفصل بیان شده،ظاهری از اصل نماز و پوستی از مغز نماز است که گروه کثیری آن را به عنوان نماز شرعی به جای میآورند و همان طور که در سطور گذشته بیان شد در اینگونه نماز جهتی جز ادای دین یا اسقاط تکلیف یا عمل به شرائط صحت چیز دیگری دیده نمیشود،البته برای چنین نمازی در صورتی که ایمان انسان صحیح باشد و به سایر واجبات هم عمل شده باشد و از محرمات هم پرهیز شده باشد،در روز قیامت بدون شک اجر و مزد هست و نمازگزار این چنین نماز به مقدار کیفیت نمازش از بهشت بهره خواهد داشت.
ولی چنین مکلفی باید بداند که بیش از این برای او میدان پرواز هست و قدرت و استطاعت دارد،راهی ما فوق این راه را برود،مگر اینکه از نظر فکری و روحی و قلبی فردی مستضعف باشد که در این صورت تکلیفی جز آنچه در قدرت و وسع اوست ندارد.
نماز در مذاق اهل طریقت و سالکان راه عشق و سائران راه محبت،تقرب به سوی حضرت اوست.
از نبی بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده:
الصَّلَاةُ قُرْبٰانُ کُلِّ تقیٍ (1).
نماز مایۀ تقرب هر انسان پرهیزکاری است.
و میدانید که مراد از این قرب،قرب معنوی است و قرب معنوی وقتی حاصل میشود که انسان فرائض را با کمال اشتیاق به جای آورد و محرمات را به خاطر خشنودی حق ترک کند و با تقوا و پرهیزکاری ملازم باشد.
در آثار اسلامی آمده است که:
«إنَّ الصَّلٰاةَ خِدْمَةٌ وَ قُرْبَةٌ وَ وُصْلَةٌ».
خدمت: همان نماز خواندن بر وفق قواعد و سنن شرعی است و به عبارت دیگر به پا کردن پیکرۀ نماز،بدون روح و حقیقت آن است.
قربت: نماز به جا آوردن برای به دست آوردن قرب معنوی حضرت دوست است.
وصلت: به جای آوردن نماز برای فنا شدن در حقیقت حق و بیرون رفتن از هستی خویش و ترک انانیت و مندک شدن در حضرت اوست.گفتهاند:شریعت عبادت است،طریقت حاضر شدن در محضر حضرت او و حقیقت مقام شهود است.
تقرب به حق موقوف بر سجدۀ حقیقی است و آن به جا آوردن نمازی است که از آن تعبیر به فنا شده،فنای در اوصاف که مخصوص اهل طریقت است و فنای در ذرات که مخصوص به اهل حقیقت است و به همین معنی قرآن مجید اشاره فرموده است:
1) 1) -مستدرک الوسائل:46/3،باب 12،حدیث 2983.
[وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ ] (1).
و سجده کن و به خدا تقرب جوی.
خداوند بزرگ،نماز را برای رشد و کمال بندگانش به صورتی و سیرتی زیبا تصویر فرموده است.
نیت و اخلاص و حضور قلب روح نماز است،اعمال بدن نماز و ارکان اعضای اصلیۀ آن است و بعض دیگر اعضای عناصر کمالیۀ آن.
اخلاص و نیت در نماز جاری مجرای روح،قیام و قعود جاری مجرای بدن، رکوع و سجود جاری مجرای دست و سر،تمام به جای آوردن رکوع و سجود و مراعات طمأنینه و نیکو انجام دادن آن جاری مجرای زیبایی اعضا و شکل و رنگ،اذکار و تسبیحات جاری مجرای گوش و چشم و معرفت به مفاهیم بلند اذکار و حضور قلب جاری مجرای مشاعر و احساسات است.
فرض کن،اگر میخواستی غلامی را که هنوز به سن بلوغ نرسیده،جهت خدمت نسبت به برنامههای کریمانه،به حضور سلطانی بزرگوار ببری،چه غلامی را انتخاب میکردی ؟ آیا غلام گوش بریده و کور و کر و زشت و کریه و بیدست و پا و لال را برای هدیه به خدمت سلطان میبردی ؟ هرگز،مسئلۀ نماز هم که هدیه و تقدیمی عبد به سلطان واقعی عالم است به همینگونه حساب کن.
فقدان نیت و اخلاص در نماز به منزلۀ فقد روح در غلام است،مرده را تقدیم سلطان کردن،استهزا به سلطان و مسخره کردن او نیست ؟ آیا کسی که جنازۀ
1) 1) -علق (96):19.
متعفنی را به عنوان هدیه خدمت سلطان ببرد مستحق اعدام نیست ؟
فقد رکوع و سجود واقعی جاری مجرای فقد اعضا و فقد ارکان جاری مجرای فقد دو چشم و دو گوش و بینی است.
عدم حضور قلب و غفلت از معانی بلند آسمانی نماز مانند فقد مشاعر و احساسات عالی است،اگر کسی غلامی را با فقد این همه اوصاف برای تقدیم به حضور سلطان ببرد چه خواهد شد،نماز را هم با فقد اوصاف واقعی به همین صورت حساب کن،ما مکلف به نماز زنده،متحرک،دارای شرایط و اوصاف هستیم نه مکلف به جنازۀ نماز ! !
نماز ناقص،صلاحیت مقام قرب الهی را ندارد ! و چه بسا که چنین نمازی به صاحب بدبختش برگشت داده شود و باعث زجر و مشقت و رنج و ناراحتی او گردد.
نماز در حقیقت تعظیم و تکریم به حضرت حق تعالی است و سستی کردن در آداب و شرایط ظاهریه و باطنیۀ آن منافات با احترام و تعظیم نسبت به حضرت او دارد،چه رسد به اینکه قبول شود و برای ادا کنندهاش تحصیل قرب و کرامت نماید.
بر تمام مکلّفین به نماز واجب است که روح نماز را که اخلاص و حضور قلب است تا جایی که ممکن است حفظ نمایند،رکوع و سجودشان با قلب خاشع باشد،تکبیرةالاحرام را نگویند مگر اینکه به حقیقت،خداوند اعلا در قلبشان از هر چیزی بزرگتر باشد؛خود را همراه با ارکان مختلف نماز با حفظ حقایق لازم حرکت دهند و بدانند که عاجزی به تمام معنی و فقیری از هر جهت فقیر در برابر توانایی مطلق و وجودی مستغنی از همه چیز ایستاده و میخواهند تا جایی که برایشان ممکن است،هدیهای مورد پسند مولا به حضور حضرتش تقدیم کنند.
در هر صورت،اهل طریقت پس از قیام به نماز بر وفق تمام قواعد شرع و به جای آوردن افعال و کیفیات و تروک به نحو کامل،دارای توجهی دیگر ماورای توجه اهل شریعت هستند و آن توجه قلبی به قبلۀ حقیقی و کعبۀ معنوی است که عبارت از قلب حقیقی است،آن قلبی که در آثار الهیه از آن تعبیر به بیت اللّه الحرام شده،آن بیتی که حضرت حق دربارۀ آن فرموده:
لٰا یَسَعُنی ارْضی وَ لا سَمٰائی وَ لٰکِنْ یَسَعُنی قَلْبُ عَبْدِیَ الْمُؤمِن (1).
زمین و آسمانم،گنجایش تجلی حقیقی مرا ندارد،اما دل بندۀ مؤمنم دارای چنین گنجایش و وسعتی است.
تأیید این حقیقت روایتی است که از امام رضا علیه السلام سؤال میکنند:
مٰا آدابُ الصَّلاةِ،قٰالَ:حُضُورُ الْقَلْبِ (2).
ادب نماز در حضور قلب است.
و خداوند بزرگ فرموده:
[ أَلاٰ لِلّٰهِ الدِّینُ الْخٰالِصُ ] (3).
آگاه باشید ! که دین خالص ویژۀ خداست.
و به فرمودۀ حضرت حق در یک حقیقت جامع:
[ قُلْ إِنَّ صَلاٰتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیٰایَ وَ مَمٰاتِی لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ] (4).
بگو:مسلماً نماز و عبادتم و زندگی کردن و مرگم برای خدا پروردگار جهانیان است.
چنین نمازگزاری،به وقت تکبیرة الاحرام،آنچه مخالف امر حضرت اوست و اقوال و افعالی که تناسب با رضایت جانان ندارد،بر خود حرام میکند.
و با گفتن [ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ] در مقام شکر نعمتها و قیام به وظائف عبادت در جهات گوناگونش و اقرار به وحدانیت حضرت او برمیخیزد.
و در [ إِیّٰاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ ] به توحید فعلی و وصفی اشاره میکند،در جملۀ اول به توحید فعلی و در قسمت دوم به توحید وصفی.
به همین خاطر است که پس از این جمله،آیۀ شریفۀ [ اهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ ] قرار گرفته،آیهای که تجلی هدایت را بر انبیا و جمیع عالم،از او میداند و توحید حقیقی در حقیقت همین است.
معنای«اهدنا»نزد اهل تحقیق،درخواست ثبوت و پابرجایی بر صراط مستقیم است؛زیرا این صراط است که انبیا و رسل رهرو آن بودند و از جانب حضرت حق در تمام نعمتهای معنوی غرق و آراسته به حقایق بودند.
تأکید عبد برای ثابت ماندن در صراط مستقیم،به خاطر این است که دچار غضب حق و گمراهی نشود،آن غضب و انحرافی که باعث خروج بعضی از صراط مستقیم شد.
گروهی عقیده دارند که منظور از مغضوبین،یهود و ضالین نصاری هستند،البته همین است،ولی این جمله صادق بر هر منحرفی و دور افتادهای از صراط مستقیم الهی است؛صراطی که در جانب افراط است و نه در جهت تفریط،بلکه تنها راه حد وسط است.
آن گاه رکوع میکند،یعنی در برابر حضرت دوست به تواضع بر میخیزد و با حالت رکوع به مذلت و فقر و شکستگی وجودش که مقتضای ذات اوست برمیگردد،چرا که رکوع برگشت به عدمیت خویش و مرحلۀ امکانی ذات است.
رکوع حرکتی افقی یعنی حرکتی حیوانی در برابر حرکت مستقیمی که حرکت انسانی است،میباشد.
رکوع در حقیقت رجوع به اصل است،آن اصلی که حق در قرآن فرموده:
[ وَ قَدْ خَلَقْتُکَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَکُ شَیْئاً ] (1).
تو را از قبل خلق کردم درحالیکه چیزی نبودی.
آری،رکوع رجوع به اصل عدمیت و لا شیء و دنیای حیوانی است،تا با رکوع به این حقایق پی نبری رکوعت رکوع نیست؛چون با رکوع به این واقعیتها پی ببری بسیاری از رذایل به وسیلۀ رکوع از صفحۀ جانت پاک گشته و به قسمتی از حسنات آراسته میگردی.
و مکلف در سجود به بیش از آنچه در رکوع رسید،میرسد؛زیرا سجود حرکت نکسی است یعنی سربهزیری حقیقی و رسیدن به ذات نقطۀ اصلی که لا شیئیت محض و عدم و فنای حقیقی است.
با مشاهدۀ مقام عدمیت و لا شیئیت،ترک محرمات و لذات شیطانی و شهوات حیوانی آسان میگردد.
سپس سر از سجده برداشته و در مقام فنای ظاهری و باطنی با تمام وجود به وحدانیت حضرت او و رسالت فرستادۀ عزیزش شهادت داده و پس از آن خود را در پیشگاه او و عباد صالحش حاضر یافته به مسئلۀ سلام اقدام میکند.
1) 1) -مریم (19):9.
نماز در نزد اهل حقیقت،ما فوق نماز اهل طریقت است،چرا که نماز اهل طریقت برای تقرب به حضرت اوست،ولی نماز اهل حقیقت وصلت و شهود حقیقی است و وصلت و شهود کجا و مقام قرب و تقرب کجا ؟
نماز اینان مشاهده محبوب به چشم خود محبوب است،مگر نمیدانی رسول عظیم الشأن صلی الله علیه و آله فرموده:
رَأیْتُ رَبّی بِعَیْنِ رَبّی (1).
و نیز فرمودهاند:
عَرَفْتُ رَبّی بِرَبّی (2).
او را با چشم او دیدم و حضرتش را به وسیلۀ خودش شناختم.
جمال یار که پیوسته بیقرار خود است***چه در قفا و چه در جلوه در قرار خود است
همیشه واله نقش و نگار خویشتن است*** مدام شیفته زلف تابدار خود است
هم اوست آینه هم شاهد است هم مشهود*** به زیر زلف و خط و خال پرده دار خود است
هم اوست عاشق و معشوق و طالب و مطلوب*** به راه خویش نشسته در انتظار خود است (1)
در روایت از جناب رسول صلی الله علیه و آله وارد شده:
حَبَّبَ إلَیَّ مِنْ دُنْیاکُمْ ثَلاثٌ:الطّیبُ وَ النّساءُ وَ جُعِلَ قُرَّةُ عَیْنی فِی الصَّلوٰة (2).
از دنیای شما سه چیز محبوب من است،اول قیام به شریعت علماً و عملاً که نتیجۀ آن پاکی اخلاق و حسن عمل است؛دوم قیام به طریقت ذوقاً و وجداناً که معنای آن یا محبت به نفس است برای تجلی دادن معانی و حقایق یا محبت به زن معمولی است برای بقای نسل جهت عبادت رب؛سوم قیام به نماز حقیقی است که مشاهدۀ محبوب و نور چشم است.
شنیدهای که وقتی معنی احسان را از حضرتش سؤال کردند،فرمود:
الإحْسانُ أنْ تَعْبُدَ اللّهَ کَأنَّکَ تَراهُ وَ إنْ لَمْ تَکُن فَإنَّهُ یَراکَ (3).
احسان و نیکوکاری این است که چنان عبادت کنی خداوند را که گویا تو او را میبینی،که چنین نیست بلکه او تو را در همه حال میبیند.
در روایت مهمی آمده که:
نماز بین حق و بین عبد تقسیم شده،نصف این حقیقت در رابطه با حق و نصف دیگر در رابطه با عبد است.حضرت حق فرموده:
نماز را بین خود و عبدم تقسیم کردهام:نصف از من و نصف از بندۀ من است، بندهام آنچه را از من میخواهد بخواهد.
عبد وقتی میگوید: [ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ ] .
حق میفرماید:عبدم از من یاد آورد.
چون بگوید: [ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ] .
حضرت حق میفرماید:عبدم مرا ستایش کرد.
چون بگوید: [ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ ] .
حضرت حق بگوید:بندهام مرا ثنا گفت.
چون عبد بگوید: [ مٰالِکِ یَوْمِ الدِّینِ ] .
حق بفرماید:بندهام از من تمجید کرد.
چون بگوید: [ إِیّٰاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ ] .
حضرت حق بگوید:اینست بین من و بندۀ من،بخواهد هرچه از من میخواهد.
وقتی عبد بگوید: [ اهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ* صِرٰاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ*وَ لاَ الضّٰالِّینَ ] (1).
حق میفرماید:آنچه خواستی برای تو باشد و هر چه غیر از این میخواهی از من بخواه (2).
از این روایت وجوب قرائت حمد به طور صریح استفاده میشود و روشن است که اگر کسی حمد را نخواند،نماز نخوانده است.
و از آنجا که نماز،مناجات عبد با حضرت حق است و مناجات در حقیقت ذکر
است و هر کس ذکر حق کند،جلیس حق شده و هر کس به مقام مجالست با دوست برسد با دیدۀ پرقدرت قلب جلیس را میبیند،پس نماز او در حقیقت مقام شهود و حضور و مشاهده است.
اینان در نماز خود،علاوه بر آنچه اهل شریعت و طریقت دارند،به حقایقی دیگر آراستهاند که انسان از دانستن آن حقایق مبهوت میشود،چه رسد به اینکه با توفیق حضرت دوست به آن حقایق برسد.
قیام این بزرگواران به نماز قیام به استقامت در صراط مستقیم توحیدی است و انجام مأموریت جانانهایست که در آیۀ شریفه آمده:
[ فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ ] (1).
پس همان گونه که فرمان یافتهای ایستادگی کن.
این استقامت و پابرجایی،استقامت کامل در مقام تکمیل وجود است و استقامت در سیر باللّه پس از اتمام سیر الی اللّه و سیر فی اللّه است.
و این قیام،عبارت از برداشتن توجه از حضرت فعلیت و وصفیت و متوجه شدن به حضرت احدیت ذاتیت است که قبلۀ عارفان و کعبۀ محققان است،به نیت اینکه در وجود جز او را مشاهده نکند.
به قول حکیم،الهی قمشهای:
روی از خدا مگردان کز غیر بینیازی*** هر گه به یاد اویی پیوسته در نمازی
1) 1) -هود (11) 112.
معشوق هر دو عالم آن شاهد دل آراست***بگسل علاقه عشق از عالم مجازی
سلطان به عدل و احسان دریافت قرب سبحان***شایسته بهشت است هر بی نوا نوازی
ای شاه ماه رویان دل را نوید وصلی*** ای شاهد نکویان جان را جفا و نازی
گفتی الهی از یار روزی رسی به دیدار*** ای ماه لن ترانی جان می دهم به نازی
تکبیرة الاحرام در نماز آنان به معنای بستن تمام درها به روی خود الا درِ اوست و حرمت هر فعلی الا آنچه موجب خشنودی اوست.
[ وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ ] (1).
من به دور از انحراف و با قلبی حقگرا همۀ وجودم را به سوی کسی که آسمانها و زمین را آفرید،متوجه کردم و از مشرکان نیستم.
حمد در نماز آنان تجلی حضرت او و ملکوت سماوات و ارض در صفحۀ قلب و جان آنان است،چنانچه قرآن مجید فرموده:
[ وَ کَذٰلِکَ نُرِی إِبْرٰاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ ] (2).
و این گونه فرمانروایی و مالکیّت و ربوبیّت خود را بر آسمانها و زمین به
ابراهیم نشان میدهیم تا از یقینکنندگان شود.
رکوع اینان تجلی حقیقت تواضع است،تواضعی که همراه آن ملک و ملکوت به خضوع برخیزند،چرا که انسان کامل خلیفۀ حضرت حق در ملک و ملکوت است و وقتی خلیفه و نایب مناب به رکوع رود،به دنبال او باید تمام اشیا به رکوع روند.
آری،انسان خالص بر ملک و ملکوت دارای اشراف است و تمام اشیا با حقیقت او در هماهنگی و هم سویی است.
گذشته از این که در روایات ما آمده،هرگاه مؤمن به تنهایی به نماز بایستد، خداوند بزرگ به صفوفی از ملائکه دستور میدهد به عبدم اقتدا کنید و اقتدای آنان را به حساب ثواب و اجر و مزد عبد میگذارد.
در آثار اهل تحقیق بر اساس آیات و روایات وارد شده که:
هرگاه مؤمنی خالص به پیشگاه حضرت او به مناجات برخیزد،بسیاری از موجودات با او هم ناله و هم آهنگ در مناجات میشوند.
فیلسوف بزرگ،مرحوم حاج شیخ محمد حسین غروی،درسی از حکمت الهی و عرفان اشراقی در منزل داشت،بیش از شش نفر را در این درس نپسندیده بود،دو نفر از آنان یکی حضرت آیت اللّه العظمی سید محمد هادی میلانی بود که این فقیر از محضر اخلاق و عرفانش استفادهها برده و از او دارای اجازۀ روایی هستم و دیگر مرحوم ایروانی بود که من خدمت فرزند عالم و دانشمندش رسیدهام؛فرزند مرحوم ایروانی از پدرش و از پنج شاگرد دیگر غروی نقل کرد که:
شبی برای حضور در درس به خانۀ استاد رفتیم،ظاهراً از وقت مقرر زودتر
رسیدیم،استاد در جنب اطاق درس مشغول نماز بود؛ناگهان متوجه شدیم،آنچه در حول و حوش ماست،با استاد بزرگوار ما در نماز همآهنگ شده و آهنگ نماز از تمام اشیای اطاق و در و دیوار،به دنبال نماز استاد به گوش ما میرسد.
از جان گذشتهایم و به جانان رسیدهایم***از درد رستهایم و به درمان رسیده ایم
ما را به سر توقع سامان خویش نیست ***کز سر گذشتهایم و به سامان رسیده ایم
تا تیغ خصم را سپر آرم زجام دوست*** ساقی بیار می که به میدان رسیده ایم
نیروی عشق بین که در این دشت بی کران*** گامی نرفته ایم و به پایان رسیده ایم
بر لمعه سراب روانند همرهان ***زین ره که ما به چشمه حیوان رسیده ایم
یکی از تربیت شدگان علمی و عملی مرحوم آخوند کاشی،فقیه بزرگ مرحوم حاج آقا رحیم ارباب بود.
این فقیر دو بار برای زیارت این مرد بزرگ به اصفهان رفت و هر بار از خرمن فیض آن جناب بهرهها گرفت.
این مرد بزرگ از حالات معنوی و روحی استاد عالیقدرش مرحوم آخوند کاشی مسائلی بس مهم نقل میکرد.
یکی از طلبههای مدرسۀ صدر (محل سکونت آخوند کاشی) که دارای حالات معنوی و عرفانی بود میگوید:شبی برای عبادت و مناجات با قاضی الحاجات از خواب برخواستم،وقتی وضو گرفتم و آماده برنامۀ شدم،ناگهان دیدم تمام در و دیوار مدرسه و سنگریزهها و برگ درختان در پاسخ نالۀ انسانی دل سوخته که به نوای«سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِکَةِ وَ الرُّوحِ»مترنم است،در ترنمند.
خداوندا ! اصل ناله و صدا از کیست و این چه صدایی است که تمام موجودات مدرسه با او همآهنگند ؟
مشغول تحقیق شدم نزدیک حجرۀ آخوند رسیدم،دیدم محاسن سپید را روی خاک گذاشته، درحالیکه چون سیلاب از دو دیده اشک میبارد،این ذکر شریف را میگوید:«سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِکَةِ وَ الرُّوحِ»و در و دیوار مدرسه و درختان و نباتات به دنبال او این ذکر را میگویند؛از هیبت ذاکر و ذکر و مذکور،نعرهای زدم و غش کردم،چون به هوش آمدم به حجرۀ خود برگشتم؛وسط روز خدمت استاد رسیدم،با حالتی پر از اعجاب و بهت و حیرت به حضرت استاد عرضه داشتم که داستان دیشب چه بود که مرا سخت به تعجب انداخت ؟ آخوند کاشی در کمال سادگی به من گفت:تعجب از توست که به چه علت گوش تو باز شد،تا چنین برنامهای را شنیدی ! هان تو چه کرده بودی که در برابر این برنامه توفیق شنیدن یافتی ؟ !
در عشق تو گم شدم به یک بار***سر گشته همی دوم فلک وار
گر نقطه دل به جای بودی*** سرگشته نبودمی چو پرگار
می نتوان بود بیش از این نیز*** در صحبت نفس و جان گرفتار
تا چند خورم ز نفس و جان خون***تاکی باشم به زاری زار
درمانده این وجود خویشم*** پاکم به عدم رسان به یک بار
چون با عدمم نمی رسانی*** از روی وجود پرده بردار
تا کشف شود در آن وجودم*** اسرار دو کون و علم اسرار
من نعره زنان چو مرغ در دام*** بیرون جهم از مضیق پندار
هرگاه که این میسرم شد*** پر مشک شود جهان زعطار(1)
چون به سجود روند،سجودشان عبارت از فنا دانستن کل موجودات و فنای وجود خودشان و فنای فنای وجودشان میباشد؛چون به چنین حالی برسند جز مشاهدۀ محبوب چیزی را مشاهده نکنند؛چون غیر او چیزی نیست که مشاهده کنند.در حقیقت این بزرگواران در حال سجده به مشاهدۀ این حقیقت که قرآن مجید به آن ناطق است نایل میشوند:
[ کُلُّ مَنْ عَلَیْهٰا فٰانٍ* وَ یَبْقیٰ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلاٰلِ وَ الْإِکْرٰامِ ] (2).
همۀ آنان که روی این زمین هستند،فانی میشوند.*و تنها ذات باشکوه و ارجمند پروردگارت باقی میماند.
رکوع و سجود با این کیفیت،در حقیقت حرکت واقعی به سوی آزادی و حریت است.
وقتی انسان از طریق رکوع و سجود حقیقی به این حقیقت برسد که موجودات
در برابر پیشگاه حضرت او فنای محضند،دلش از همه چیز رسته و تنها پیوسته به عشق و محبت او میشود و تعبیر دیگر،تمام کششها و جذبهها در برابر او باطل و تنها جذبۀ حضرت او میماند و بس؛در این صورت است که انسان،تبدیل به یک موجود الهی شده و در هستی و هویت و موجودیت او جز خدا چیزی نمیماند.
رفت دلم هم چو گوی در خم چوگان دوست***وه که زمن برگرفت رفت به قربان دوست
نی متصور مراست خوبتر از صورتش*** ماه بر آرد اگر سر زگریبان دوست
بر سر سودای دوست گر برود سر ز دست*** پای نخواهم کشید از سر میدان دوست
گر همه عالم شوند دشمن آن نور محض***دوست رها کی کند دست ز دامان دوست
آن گاه به چنین توحیدی با قلب و روح سلام میدهند و سلام به احدیت وجودیۀ صرفه که تمام اعتبارات در پیشگاه حضرت او منفی و عدم محضند،برابر با قول خودش و قول اکمل عبادتش:
[ شَهِدَ اللّٰهُ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ وَ الْمَلاٰئِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قٰائِماً بِالْقِسْطِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ] (1).
خدا در حالی که برپا دارندۀ عدل است [با منطق وحی،با نظام مُتقن آفرینش و با زبان همۀ موجودات ] گواهی میدهد که هیچ معبودی جز او نیست
1) 1) -آل عمران (3):18.
و فرشتگان و صاحبان دانش نیز گواهی میدهند که هیچ معبودی جز او نیست؛ معبودی که توانای شکستناپذیر و حکیم است.
آن گاه به چنین توحیدی با قلب و روح سلام میدهند و سلام به رسول و عباد صالح که ائمۀ طاهرین علیهم السلام و به فرمودۀ قرآن مجید اولوالامرند،همان سلام و تسلیم به حضرت حق است و آیات کتاب بر این حقیقت ناطق است (1).
ای عزیزان ! بیایید از خداوند مهربان بخواهیم که توفیق به پا داشتن نماز را همراه با شرایط شریعت و حقایق طریقت و واقعیتهای حقیقت به ما عنایت کند و در این زمینه به ما ترحم آورد که بدون عنایت و رحمت او،دست ما از هر گونه عمل با ارزشی خالی خواهد ماند و در بازار برزخ و قیامت دچار افتضاح و رسوایی خواهیم شد ! !
1) 1) -اسرار الشریعة:سید حیدر آملی:181-196 (با اندکی تلخیص).
[ قال الصادق علیه السلام:اذا استقبلت القبلة فانس الدنیا و ما فیها و الخلق و ما هم فیه ]
امام به حق ناطق،حضرت جعفر بن محمد الصادق علیه السلام میفرماید:
به هنگامی که برای نماز به جانب قبله ایستادی،پس باید فراموش کنی دنیا را و هر چه در دنیا است و فراموش کنی خلقِ عالم و آنچه خلقِ عالم گرفتار او هستند.
چرا که رو به جانب حضرت او داری و پشت به دنیا و خلق دنیا و آنچه در دنیا و خلق است.
بدون شک صحیح نیست که در پیشگاه حضرت حق دارای دو حالت باشی:در یک حال توجه به او و در یک حال توجه به دنیا و خلق دنیا ! !
قبله به منزلۀ نشان دادن جهت است و جهت در این مرحله وجود مقدس محبوب عالم و جمال مطلق است؛وقتی در برابر حضرت او قرار گرفتی باید به نحو یقین بدانی که در برابر رحمت واسعه قرار داری و دنیا و«ما فیها»و خلق جهان و«ما هم فیه»در برابر این رحمت وجودی ندارند،تا تو بر آنان توجه کرده و دل ببندی.
وقتی اجازه یافتی در محضر مقدس او قرار بگیری،جز به عنایت حضرت او توجه مکن که مولای مهربان تو نمیپسندد در برابر حضرت او قرار داشته باشی، ولی دلت جای دیگر باشد ! !
در آثار اسلامی آمده که:
مردی مؤدب به آداب،در بازار بغداد بر سقط فروشی وارد شد و از او طلب کافور کرد.
سقط فروش پاسخ داد:کافور ندارم.آن مرد الهی گفت:داری ولی فراموش کردهای،در فلان بسته و در کنار فلان قفسه است.
مرد سقط فروش برابر با گفتار آن چهرۀ پاک به سراغ کافور رفت و آن را به همان صورتی که آن رجل نورانی فرموده بود یافت.
از این معنی تعجب کرد پرسید:شما از کجا دانستید در مغازۀ من کافور هست، در صورتی که من مدتهاست به خیال اینکه این جنس را ندارم،مشتریان خود را جواب میکنم !
آن مرد الهی فرمود:یکی از دوستان وجود مبارک حضرت ولی عصر علیه السلام از دنیا رفته و حضرت اراده دارند خود متکفل غسل و دفن باشند،مرا به حضور خواستند و فرمودند که در تمام بازار بغداد به یک نفر اطمینان هست و او کافور دارد،ولی داشتن کافور را فراموش کرده،شما برای خرید کافور به نزد او برو و آدرس کافور فراموش شده را در اختیار او بگذار،من هم به نشانیهای ولی امر به مغازه تو آمدم ! !
سقط فروش بنای گریه و زاری گذاشت و از آن مرد الهی به التماس درخواست کرد که مرا برای دیدار مولایم،گرچه یک لحظه باشد با خود ببر ! !
آن مرد الهی درخواست او را پذیرفت و وی را همراه خود برد،به بیابانی رسیدند که خیمۀ یوسف عدالت در آنجا برپا بود.قبل از رسیدن به خیمه،هوا ابری شد و نمنم باران شروع به فرو ریختن کرد،ناگهان سقط فروش به یاد این معنی
افتاد که مقداری صابون ساخته و برای خشک شدن بر بام خانه ریخته اگر این باران ببارد،وضع صابون چه خواهد شد ؟ در این حال بود که ناگهان صدای حضرت حجت حق برخاست که صابونی را برگردانید که با این حال،لایق دیدار ما نیست ! !
اینجا که پیشگاه عبدی از عباد صالح خدا بود،زائر را به خاطر داشتن دو حال نپذیرفتند،آه و حسرت اگر انسان برای نماز در محضر حق حاضر شود و رو به قبله آرد ولی دلش از قبلۀ حقیقی غافل و به هزار جا غیر از پیشگاه حضرت محبوب مایل باشد.
آری،چون به طرف قبله ایستادی،توجه داشته باش که در دریای بینهایت در بینهایت کرم،لطف،عنایت،محبت،وفا و غفران غرق هستی و معنا ندارد با رسیدن به غنای محض و رحمت صرف،باز قلبت رو به دنیا و اهل دنیا داشته باشد !
برخیز تا نهیم سر خود را به پای دوست***جان را فدا کنیم که صد جان فدای دوست
در دوستی ملاحظه مرگ و زیست نیست*** دشمن را به از کسی که نمیرد برای دوست
حاشا که غیر دوست کند جا به چشم من*** دیدن نمی توان دگری را به جای دوست
از دوست هر جفا که رسد جای منت است*** زیرا که نیست هیچ وفا چون جفای دوست
با دوست آشنا شده بیگانهام ز خلق*** تا آشنای من نشود آشنای دوست
دست دعا گشاد هلالی به درگهت*** یعنی به دست نیست مرا جز دعای دوست (1)
امام خمینی رحمه الله دربارۀ قبله از یکی از آگاهان معاصرش در«آداب الصلاة»نقل میکند:
نکتۀ باریکی در واژۀ قبله هست که باید از آن غافل نبود.
آیا قبله اسم خانه است یا عمل مواجهه کردن و روبرو ایستادن مکلف قبله است ؟ در حقیقت عمل ما قبله است نه اینکه نام خانه قبله باشد،قبله در اصل لغت عرب اسم عمل ماست نه اسم خانه،ولی چون این عمل روبهروی با آن خانه انجام میگیرد و باید بگیرد،کمکم اسم خود خانه شده است،بنابراین کلمۀ قبله کلمهای است که در اصل لغت اسم خانه نیست،قبله بر وزن«جلسه و وجهه»طرز ایستادن و روبرو شدن با چیزی است که با حضور ذهن انجام گیرد.
مواجههای است که انسان به حال خبردار میایستد که گویی رژه و سان میدهد، نهایت باید این رژه و سان نسبت به خانۀ خدا با همۀ اعضا و کل اندام بدن بوده آن هم به حال خبردار و با نظم و احترام و باید با حضور ذهن کلی باشد.
این عمل را قبله میگویند،پس قبله به معنای اقبال کردن به چیزی است،اما طوری که اقبال به آن و رو به او آوردن با گسستن از غیر باشد که رنگ پیوستن به آن و گسستن از غیر آن در عمل آشکار باشد.
عرب برای هیئت«جِلسه»-به کسر جیم-معنایی فوق نشستن محض در نظر میگیرد،ولی برای«جَلسه»-به فتح جیم-نشستن به هر وضع که باشد،اراده میکند.
«جِلسه»-به کسر جیم-طرز نشستن مخصوص و جلوس خاصی است،از قبیل نشستن صیاد در انتظار صید،یا شکارچی در هنگام تیر انداختن که اندام،وضع
1) 1) -هلالی جغتایی.
خاصی به خود میگیرد.
حضور ذهن و هشیاری هم در قبله برای آن طرز ایستادن علاوه شده،تا مگر گویی برای ملتفت شدن به خبری یا پیامی یا سخنی یا رمزی است که باید هشیاری و حضور ذهن داشت و آیا چه رازی است که قبله روزانه پنج نوبت،آن را به گوش مردم میرساند و به گوش هزاران هزار جمعیت بشر میکشد و باید به آن متوجه بود ؟ !
این تکلیف که انسانها هر کدام هر جا هستند باید روبرو با آن جایگاه بشوند و میشوند برای سرّ بزرگی است؛گویی برای این است که به گوش هوش خود سخنانی را یا فرمانی را دریابند و سخنان خود را در برابر آن و با آن بگویند،یا خود را از صمیم دل به او بدهند،آنجا مقبول آنهاست یا مقبول آنها در آنجا است،آن جایگاه محبوب آنهاست،یا محبوب آنها در آن جایگاه است و دل از محبوب مقبول نباید برداشت.
عمل حج برای جمعیت محدودی است آن هم یک بار در عمر،ولی این عمل، یعنی صف کشیدن در برابر محبوب با هشیاری کامل به وسیلۀ جمعیت غیر محدودی از همۀ نقاط دنیا در بر و بحر هر روز انجام میگیرد و باید برای همۀ بشر انجام بگیرد و همه ساله و همه ماهه و همه روزه انجام بگیرد.
هر کس از شهر و دیار خود بیرون میرود باید تا هر جا رفته،همین که موسم این سال رسید،همانجا بایستد و روی خود را رو به آن بقعه برگرداند و احترام کند و عمل سان مقدس را انجام بدهد و سپس دنبال کار خود برود.
راستی برای چه فرمانِ،ایست میدهند و قافله را نگاه میدارند ؟ آن بقعۀ اسرارآمیز چه سرّی در دل دارد که باید حتی در حال احتضار هم رو به آنجا دراز بکشند و بمیرند،یعنی به هوای آنجا بمیرند،مگر حتی مردهها هم در قبر باید اعتراف کنند که ما در حیات رو به اینجا بودیم و رو بدین جا اکنون آرمیدیم ؟
ذبح گوسپند و گاو و شتر و هر حیوان اگر چه مرغی باشد،باید روبهروی آنجا
انجام گیرد تا ذبح قانونی شده باشد وگرنه مردار و نجس است و گوشت آن حرام ! !
در هر مفصلی که به منزلۀ گردنهای است باید بشر برگردد و مراسم استقبال با آن را انجام دهد تا تجدید عهدی بنماید،تا در پایان در حال احتضار هم رو بدان سو دراز بکشد و از حرکت مطلقاً بایستد.
سپس باید روبروی این خانه بدن بیجان او را بشویند و روبروی آن،مراسم دعای ختم حیات را بر او انجام دهند و او را معرفی به این مقام نمایند و در آرامگاه ابدش با وضع مواجهه او را استراحت بدهند.
شهید ثانی آن مرد بزرگ و فقیه عالیقدر میفرماید:
استقبال عبارت از آن است که ظاهر روی خود را از هر سو به سوی خانۀ خدا برگردانی،آیا پنداری که روی دل از سایر چیزها به سوی امر خدای تعالی برگرداندن،از تو خواسته نشده است ؟
هرگز و هرگز،بلکه جز همین را از تو نخواستهاند و این ظواهر برای برانگیختن باطنها و وسائلی است برای آنها تا برای آنان نردبان ترقی گردند و اعضای بدن به انضباط گرایند و در یک سو ثابت و آرام گردند،تا بر دل تعدی نکنند؛زیرا اگر اعضای بدن در حرکاتشان و التفاتشان به این سو و آن سو تعدی و ظلم کنند دل نیز به دنبال آنها روانه شود و از وجهۀ الهی روگردان گردد،پس باید روی دل به همراه روی پیکر باشد و از این جهت پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:آیا آن که روی خود را در نماز برمیگرداند،نمیترسد که خداوند روی او را همچون روی خر گرداند ؟ !
این فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله نهی از آن است که انسان از خدای تعالی و ملاحظۀ عظمتش در حال نماز روگردان باشد؛زیرا آن که به راست و چپ التفات دارد،از
خداوند التفات میکند و از مطالعۀ انوار کبریا و عظمت غافل میشود و هر کس که این چنین باشد،بیم آن میرود که این غفلت ادامه یابد و صورت ملکوتی دل او هم چون صورت خر گردد که نسبت به امور عالم بالا تعقلی ندارد و علوم و معارف و قرب خدای تعالی را به چیزی نشمارد.
و بدان،همان طور که روگرداندن به سوی خانۀ خدا امکانپذیر نیست مگر به آن که از غیر آن سو روگردان باشد،روی دل را نیز به سوی خدا کردن امکان ندارد، مگر به آنکه با تضرع و زاری از هر چه جز اوست روگردان شوی.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
هرگاه بندهای به نماز ایستد و خواستۀ او و روی دل او به سوی خدا باشد،از نماز فارغ نمیشود،مگر مانند روزی که از مادر زاییده شده (1).
به قول مرحوم الهی قمشهای آن شیدای مست بادۀ وصال:
گر بشکند سیمرغ جانم دام تن را***بخشم بدین زاغ و زغن باغ و چمن را
تا چند چون جغدان در این ویران نشینم*** منزل کنم زندان تنگ ما و من را
چون باز پر بشکسته در دام علایق*** برد از دل ما چرخ دون یاد وطن را
یاری کند گر گریه و آه شبانه*** ویران کنم بنیان این چرخ کهن را
مرغان آزاد از هوای آب و دانه*** منزل گرفتند ای فغان دام فتن را
1) 1) -این قسمت در ترجمه مصباح عبد الرزاق لاهیجی نمیباشد.
[ وَ فَرِّغْ قَلْبَکَ عَنْ کُلِّ شٰاغِلٍ یَشْغُلُکَ عَنِ اللّهِ تَعٰالیٰ) 1وَ عٰایِنْ بِسِرِّکَ عَظَمَةَ اللّهِ (عَزَّ وَ جَلَّ) وَ اذْکُرْ وُقُوفَکَ بَیْنَ یَدَیْهِ قٰالَ اللّهُ تَعٰالیٰ: [ هُنٰالِکَ تَبْلُوا کُلُّ نَفْسٍ مٰا أَسْلَفَتْ وَ رُدُّوا إِلَی اللّٰهِ مَوْلاٰهُمُ الْحَقِّ ] (1)]
امام صادق علیه السلام میفرماید:
دلت را از آنچه که تو را از حضرت او باز میدارد،فارغ و آسوده کن و با چشم باطنت به تماشای عظمت او برخیز و ایستادنت را در قیامت در برابر حضرتش به یاد آر:خداوند میفرماید:در آن روز هر شخصی جزای اعمال نیک و بدی که از پیش انجام داده خواهد دید و همه به سوی مولای واقعی خود باز میگردند.
قلب و حالات آن از مسائل مهم الهی و انسانی است،دربارۀ قلب آمده که عرش رحمان،مرکز انوار،آیینۀ صفات،کانون مهر،مرکز عشق و خانۀ حق است و از طرف دیگر آمده،خانۀ شیطان،جایگاه ظلمت،کانون قساوت،بیت مرض و مرکز فساد است و این دو گونه بودن قلب بسته به وضع صاحب قلب دارد؛اگر صاحب قلب تسلیم هدایت و متواضع در برابر حق و اهل انصاف و وجدان باشد،دارای
1) 2) -یونس (10):30.
قلبی پاک و خاشع و سالم خواهد بود،ورنه دچار بیماری دل و کفر و نفاق خواهد گشت.
نمازگزار قبل از اتصال به نماز باید به مسئلۀ قلب و حالات آن با توجه خاصی بنگرد و سعی و کوشش او بر این باشد که این خانه را از ظلمت و تاریکی و از ضعف ایمان و عشق و از صفات ناپاک شیطانی برهاند و به گونهای این عضو مهم را وارد نماز کند که بتواند تجلیگاه انوار و آیینۀ انعکاس صفات حضرت دوست گردد.
نمازگزار باید بر اساس معرفت و توجه به قرآن مجید و آثار اسلامی تمام محبتهایی که کانونش قلب است و تمام نفرتهایی که مرکزش دل است،در سیطرۀ امر و نهی حضرت الهی درآورد و در یک کلمه دل را از مشغولیت نسبت به غیر حق آزاد کند و آن را از جانب افراط و تفریط در هر حالتی حفظ نماید.
قلب،اگر در نماز حاضر نباشد،فکر و ذهن و روح و نفس و اراده و نیت هم در نماز حاضر نیستند و با چنین وضعی باید گفت که نمازگزار بازیگری است که در کمال بیحیایی در برابر حضرت حق قرار گرفته است.
تقوای قلب در نماز از اموری است که باید همچون رکنی از ارکان که بدون آن نماز باطل است،به آن نگریست و تقوای قلب آن است که قلب نمازگزار،باید از تمام رذایل و در رأس آنها ریا و تظاهر خالی و به حسنات که در رأس آنها اخلاص است،آراسته باشد.
با چنین قلب پاک و مطهری،نماز ارزش واقعی خود را به دست آورده و صاحبش را به مقام قرب و خالی شدن از هوی و هوس و رها شدن از اسارت نفس و شیطان میرساند؛در چنین نقطهای است که حق به عبد مباهات کرده و عبد در تمام شؤون حیات به حضرت او متوجه است.
سلطان ملک فقرم و عشق است لشگرم***ترک دو کون تاجم و کونین لشگرم
هم غرق بحر نیستیم ساخت عشق وهم*** در حفظ فلک هستی و کونین لنگرم
حق را ولی مطلق و دین را صراط حق*** گر غیر حق بدانمش الحق که کافرم
فردا که پرده دور شود از جمال قرب*** یا رب مدار دور زآل پیمبرم
هر چه آن سزای آل علی نیست در جهان*** گر گنج عالم است مبادا میسرم
جز با هوای دوست اگر سر برم نشاط*** از خاک سر برآورم ای خاک بر سرم(1)
اگر در اعمال الهیه و اخلاق فاضلۀ انسانیه دو قدم خوف و رجا نباشد،حرکت به سوی کمال برای انسان یا سخت یا غیر ممکن خواهد بود.
عامل یک عمل الهی-به خصوص اعمال واجبه-از طرفی باید بداند که مولای مهربان او اجر هیچ عملی را ضایع نمیگذارد و از طرفی باید بداند که اولاً عملش در برابر عظمت بینهایت مولا قابل ذکر نیست و ثانیاً اگر عمل علت غرور و عجب گردد [ هَبٰاءً مَنْثُوراً ] (2)شده و عمل و صاحبش مستحق جریمه میشوند.بر این
حساب از طرفی باید امید حتمی به نتیجه و محصول عمل داشت و از طرفی باید از سوء عاقبت و نقص عمل،سخت در وحشت و ترس بود.
برای یافتن قدم خوف و رجا مراجعه به کتاب الهی و ادعیۀ وارده و آثار اسلامی به خصوص روایات این باب در کتاب شریف«الکافی»و«بحار الأنوار»و«الشافی» و«الوافی»لازم است.
توجه به نقص خویش و نقص عمل خویش و توجه به آیات و روایات مربوطۀ به خوف یا آیات و روایات بازگوکنندۀ عذاب و جریمۀ مجرمان،بهترین راه به دست آوردن خوف مطلوب است.خوف از مقام حق و از عذاب فردای قیامت،آدمی را از اعمال ناپسند و رذایل اخلاقی حفظ میکند،در روایت آمده:
انَّ حُبَّ الشَّرَفِ وَ الذِّکْرِ لٰا یَکُونٰانِ فی قَلْبِ الْخٰائِفِ الْهٰارِبِ (1).
آن کس که از مقام حق و عذاب الهی در ترس و بیم است،عاشق برتری و نامآوری نیست.
امام صادق علیه السلام به اسحاق بن عمار فرمودند:
ای اسحاق ! آن چنان از خدا بترس که گویا در برابر دیدۀ توست و اگر از تو پنهان است،ولی تو از او غایب نیستی،چنانچه بپنداری که تو را نمیبیند،بدون شک کافر شدی و اگر بدانی که تو را میبیند و با علم به این حقیقت معصیت کنی پس او
1) 1) -الکافی:69/2،باب الخوف و الرجاء،حدیث 7؛وسائل الشیعة:220/15،باب 14،حدیث 20326؛بحار الأنوار:359/67،باب 59،حدیث 5.
را از هر بینندهای پستتر فرض کردهای (1)!
امام سجاد علیه السلام عرضه میدارد:
منزهی تو،عجب است از آن که تو را میشناسد،چگونه از تو باک ندارد (2)!
در روایت آمده:
قطرۀ اشکی که از خوف خدا ریخته شود،دریاهایی از آتش را خاموش میکند (3).
و نیز در آثار اسلامی آمده:
هیچ مؤمنی نیست که از ترس خدا قطرۀ اشکی بر چهرهاش بریزد،مگر اینکه خداوند آتش جهنم را بر او حرام کند (4).
در روایت آمده:
هرگاه قلب مؤمن از خوف خدا بلرزد،گناهانش همچون برگ درخت که از شاخه برگیرند،بریزد (5).
از امام باقر علیه السلام روایت شده:
امیر المؤمنین علی علیه السلام آن گاه که در عراق بود،روزی پس از نماز صبح،به وعظ و نصیحت پرداخت و از خوف خدا گریست و دیگران هم از گریۀ حضرت به گریه نشستند،آن گاه فرمود:
1) 1) -الکافی:67/2،باب الخوف و الرجاء،حدیث 2؛مشکاة الأنوار:117،الفصل الرابع،فی الخوف و الرجاء؛بحار الأنوار:355/67،باب 59،حدیث 2.
2) 2) -المصباح،کفعمی:82.
3) 3) -من لا یحضره الفقیه:317/1،باب وصف الصلاة،حدیث 941؛وسائل الشیعة:247/7،باب 5،حدیث 9242.
4) 4) -مستدرک الوسائل:246/11،باب 15،حدیث 12889.
5) 5) -بحار الأنوار:394/67،باب 59.
به خدا قسم که از زمان دوستم رسول خدا صلی الله علیه و آله اقوامی را به یاد دارم که صبح مینمودند و شب میکردند،در حالی که چهرهها گرفته و احوالشان پریشان و شکمها از گرسنگی به پشت چسبیده و پیشانی آنان از اثر سجده چون زانوی شتر بود ! ! شب را در حال سجده و قیام برای پروردگارشان به روز میآوردند،گاهی میایستادند و گاهی پیشانی به خاک مینهادند و با خدای خود سرگرم گفتگو و مناجات بودند و آزادی خویش را از آتش جهنم از حضرت او میخواستند،به خدا سوگند با همۀ این احوال آنان را میدیدم که بیمناک و هراسانند ! !
و در بعضی از روایات به دنبالۀ این گفتار آمده که:
آنان چنان بودند که گویا صدای افروخته شدن آتش در گوش آنها است،هرگاه نزد آنان نام خدا برده میشد،چون درخت خم میشدند و چنان بودند که گویا شب را در غفلت به روز آوردهاند.
راوی میگوید:پس از این سخنان،دیگر آن حضرت را خندان ندیدند،تا به جوار رحمت حضرت حق منتقل شد (1).
در حدیث موسی آمده:
اما کسانی که از خدا میترسند،در مقام اعلی و برتری هستند که دیگران را مشارکتی در آن نیست (2).
در روایت آمده:
جوانی از انصار خوف و خشیت خدا بر او غالب شد،به گونهای که این ترس
وی را در خانه محبوس کرد.رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد او آمد و بر او وارد شد در حالی که او میگریست.پیامبر او را در آغوش گرفت و او در آغوش پیامبر جان به جان آفرین تسلیم کرد.
از حالات یکی از خائفان نقل شده:
چهل سال سر به جانب آسمان برنداشت،تا روزی روی به آن جانب کرد،چنان منقلب شد که از پای افتاد و جراحتی بر شکمش رسید،شبها دست به بدن خود میکشید از ترس اینکه مبادا مسخ شده باشد و اگر مردم به بلایی دچار میشدند و بادی یا رعد و برقی به آنان میرسید؛میگفت:این به خاطر من است،اگر میمُردم،این مردم از این همه مصیبت خلاص میشدند.
در احوالات اویس آمده:
در مجلس وعظ حاضر میشد و از سخنان گوینده میگریست،چون نام آتش میشنید فریادی میزد و برمیخاست و شروع به دویدن میکرد و مردم از پی او روان میشدند و فریاد میزدند:دیوانه،دیوانه.
روایت مهمی از رسول خدا صلی الله علیه و آله به این مضمون رسیده:
آن گاه که خداوند عزیز،خلق اولین و آخرین را در وعدهگاه روز معلوم جمع کند،ناگهان صدایی برخیزد که دورترین مردم،همچون نزدیکترین آنان بشنود و آن صدا این است:
ای مردم ! من زمانی که شما را آفریدم ساکت بودم،پس امروز شما ساکت شوید و به من گوش فرا دهید؛این است و جز این نیست که،اینک اعمال شماست که به شما باز میگردد؛ایها الناس ! من نسبی قرار دادم و شما هم برای خود نسبی قرار دادید،پس نسب مرا پست داشتید و نسبت خود را بالا بردید؛من گفتم:
گرامیترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شما است و شما از پذیرفتن این حقیقت
سرباز زدید و گفتید:فلان،پسر فلان و فلانی از فلانی ثروتمندتر است !
پس امروز من هم نسب شما را پست گردانم و نسب خود را بالا برم،کجایند پروا پیشگان ؟ پس برای آنها پرچمی برافراشته شود و آنان به دنبال آن به سوی منازل خود براه افتند و بدون حساب داخل بهشت شوند (1).
آری،پروا پیشگان که متقیان هستند،خوف و رجا و دوری از حرام و اجرای واجبات از لوازم تقوای آنان است و حق است که بیحساب وارد بهشت شوند، بهشت جزای عشق آنان به حضرت حق و خوف ایشان از مقام خداست و برای عاشق جایی جز بهشت و حالی جز حال رضایت حضرت یار نیست.
به قول عاشق وارسته،الهی قمشهای:
من نه آن دیوانۀ عشقم که زنجیرم کنند***یا به جز در دام زلف یار تسخیرم کنند
من نه آن مرغم که صیادان عالم بافسون*** دانه افشانند و در دامی به تزویرم کنند
من نه آن رندم که این رندان پر شید و ریا*** خوش خوشم سر در کمند آرند و نخجیرم کنند
من نه آن بالانشین عرشیم تا آسمان*** یا نظام اختران با گردشی زیرم کنند
در جهان با هر چه پیش آید خوشم کز لطف یار***روزی آخر دولت دیدار تقدیرم کنند
1) 1) -مجمع البیان:175/9،ذیل آیۀ 13 سورۀ حجرات.
طایر عشقم من آن عنقای قدس لا مکان*** برترم از هر چه در اندیشه تصویرم کنند
حضرت سجاد علیه السلام به درگاه حضرت حق عرضه میدارد:
بارالها ! اگر در پیشگاه تو آن اندازه بگریم که صدایم قطع شود و آنقدر در مقابلت به پای ایستم تا اینکه از پای در آیم و آن اندازه برایت رکوع نمایم که استخوان پشتم در آید و به مقداری برایت سجده کنم که چشمانم از حدقه درآید و تمام عمرم را جز خاک چیزی نخورم و جز آب خاکستر چیزی نیاشامم و در طول این مدت آن قدر به یاد تو باشم و نام تو را ببرم که زبانم از گفتن باز ایستد و با همۀ اینها به خاطر حیا و شرمساری از تو،نگاه به جانب آسمان نکنم،مستوجب محو و بخشایش گناهی از گناهانم نمیشوم ! !
روایت شده که:
در غزوۀ بنی المصطلق بود که شبانگاهی آیۀ اول سورۀ حج بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد،در حالی که مسلمانان در حال حرکت بودند:
[ یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السّٰاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ* یَوْمَ تَرَوْنَهٰا تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّٰا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ کُلُّ ذٰاتِ حَمْلٍ حَمْلَهٰا وَ تَرَی النّٰاسَ سُکٰاریٰ وَ مٰا هُمْ بِسُکٰاریٰ وَ لٰکِنَّ عَذٰابَ اللّٰهِ شَدِیدٌ ] (1).
ای مردم ! از پروردگارتان پروا کنید،بیتردید زلزلۀ قیامت،واقعهای بزرگ است.*روزی که آن را ببینید [ مشاهده خواهید کرد که ] هر مادر شیر دهندهای از کودکی که شیرش میدهد،بیخبر میشود،و هر مادۀ بارداری بار خود را سقط میکند،و مردم را مست میبینی در حالی که مست نیستند،بلکه عذاب خدا بسیار سخت است.
1) 1) -حج (22):1-2.
پیامبر ندا داد و مردم را امر به ایستادن کرد،تا اینکه گرد شمع وجود مقدسش جمع شدند،آیه را بر آنان قرائت کرد؛راوی میگوید:من هیچ وقت به اندازۀ آن شب گریه کننده ندیدم،چون صبح شد زین از چهارپایان نمیگرفتند و خیمه برپا نمینمودند،مسلمانان را میدیدی که یا گریه میکنند یا محزون و غمگین به فکر فرو رفتهاند (1)!
مرحوم حاج میرزا جواد آقای ملکی،آن عارف وارسته پس از نقل احادیثی،در باب خوف میگوید:
این خوف و ترس انبیا و اولیا و مؤمنان است،پس بنگر که حال تو چگونه است و از چه دیوانی نامت خارج میشود ؟ آیا نامت در دفتر مقربان و مؤمنان ثبت شده ؟ چرا که حالت خوف و رجا،بهشت و دوزخ را برای تو بزرگ میدارد،یا در دیوان اشقیا ! راستی برحذر باش از اینکه همچون ملحدین باشی که وجود و عدم جهنم برای آن نابکاران و ناکسان یکسان است !
و مبادا به ظواهر عقاید حقه،از ایمان به خدا و روز آخرت،بدون اینکه خوف و رجا برایت حاصل شود مغرور گردی؛زیرا آن موجودی که اثری بر آن مترتب نباشد همچون معدوم است.
پس نفس خود را اگر ادعای خوف نمود در بوتۀ آزمایش در آور،چرا که برای خوف آثاری است،اما اثرش در بدن،رنگ چهره و گریۀ بسیار و در جوارح به خودداری از معاصی و مقید بودن به طاعات و تلافی گذشته و آمادگی برای عبادت حقیقی در آینده است.
و اثر خوف در قلب به خشوع و استکانت و دوری از کبر و غرور و کینه و حسد است.
1) 1) -مجمع البیان:95/7،ذیل آیۀ 1 سورۀ حجّ؛تفسیر الصافی:361/3.
خلاصه مسئلۀ خوف،آن چنان باید در دل تجلی داشته باشد که محلی برای سایر هموم باقی نماند و یا لااقل آنقدر خوف باشد که در ردیف سایر هموم بر دل حکومت کند؛زیرا خوف،آن گاه که بر دل غلبه نمود و قلب را فرا گرفت جایی برای غیر او باقی نمیگذارد و کمترین اثر درجۀ خوف خودداری از گناهان است و این مرتبه را ورع گویند و مرتبۀ متوسط آن ترک مشتبهات است و این مرتبه را مرتبۀ متقیان خوانند و بالاتر از این،ترک اموری است که انجام آن مانعی ندارد؛چون عبادت انسان ضمیمۀ این مرتبه شود،انسان آنچه را در آن مسکن نگزیند بنا نکند و به آنچه نیاز ندارد جمع ننماید و به دنیا جز به ضرورت آن التفاتی نکند و یک نفس از عمر خود را صرف غیر محبوب ننماید،چنین انسانی سزاوار لقب با عظمت صدیق است.
آری،وقتی انسان از طریق قرآن و آثار الهی به عقاب اهل گناه و جریمۀ اهل جرم واقف شد،دارای قدم خوف میگردد و از پی این خوف به ترک گناه و عمل به خواستۀ حق برمیخیزد،تا از عذاب در امان باشد.
اما قدم امید که باید هماهنگ قدم خوف در وجود انسان تجلی کند،از طریق معرفت نسبت به کتاب حق و آثار اهل بیت قابل تحصیل است.
البته امید خالی و رجا منهای عمل،امیدی احمقانه و رجایی باطل است، امیدی که قرآن از انسان میخواهد در جنب عمل و کوشش و ریاضت میخواهد.
غزالی در بخشی از«احیاء»خود میگوید:
نزد ارباب دل و صاحبان بصیرت روشن است که دنیا مزرعۀ آخرت است و قلب به منزلۀ زمین و ایمان به مانند بذر و طاعات به منزلۀ آماده ساختن زمین و کندن جویها و رساندن آب به مزرعه است.
قلبی که به غیر حق آلوده شده و در مادیت صرف و امور دنیایی محض غرق
گشته چون زمین سنگلاخی است که بذر در آن نمیروید و روز قیامت که روز درو کردن است،آن کس که به پاشیدن بذر ایمان در زمین مستعد قلب و طاعات الهیه اقدام نکرده چیزی درو نمیکند؛زیرا چیزی ندارد.
با خباثت قلب و سوء خلق،ایمان برای صاحبش سودی ندارد،هم چنان که بذر در زمین سنگلاخ به نتیجه و محصول نمینشیند.
[ مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَ مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیٰا نُؤْتِهِ مِنْهٰا ] (1).
کسی که زراعت آخرت را بخواهد،بر زراعتش میافزاییم و کسی که زراعت دنیا را بخواهد،اندکی از آن را به او میدهیم.
[ إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أُولٰئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّٰهِ ] (2).
یقیناً کسانی که ایمان آورده،و آنان که هجرت کرده و در راه خدا به جهاد برخاستند،به رحمت خدا امید دارند.
چون در این آیۀ شریفه رجا و امیدواری به چنین افرادی منحصر شده و آیات سورۀ شمس دلالت بر این حقیقت دارد که بدون داشتن نفسی تزکیه شده بهرهای برای کسی نخواهد بود و رسول اسلام صلی الله علیه و آله فرمودهاند:احمق کسی است که از هوای نفسش پیروی کند و از خداوند آرزوی بهشت داشته باشد (3).
امام صادق علیه السلام میفرماید:
از شیعیان ما نیست،کسی که به زبان شیعه باشد و در عمل مخالفت ما کند، بلکه شیعۀ ما کسی است که با زبان و قلب و عمل با ما موافق باشد (1).
بنابراین آیات و روایات باید توجه داشت که:به هنگام عمل پاک و اخلاق حسنه باید امید به عنایت و رحمت دوست داشت و باید به وقت توبه و ترک گناه آرزوی بخشش معاصی گذشته کرد و رنه امید بدون عمل و رجا بدون اخلاق و آرزوی غفران بدون توبه باطل و مردود است.
در هر صورت اگر دارای عمل هستید،به فضل و عنایت حضرت او توجه کنید و به آن جناب امید ببندید و اگر دارای گناه هستید در صورت توبه از آن حضرت توقع غفران داشته باشید و به رحمت و کرم او امیدوار باشید و برای معرفت بیشتر نسبت به خوف و رجا به آیات و روایات و داستان امیدواران و خائفان مراجعه کنید.با خواست الهی در باب توبه و حسن ظن«مصباح الشریعة»مفصل این مسائل خواهد آمد.
1) 1) -بحار الأنوار:164/65،باب 19،حدیث 13.
[ فإذا کبرت فاستصغر ما بین السماوات العلی و الثری دون کبریائه فان الله تعالی إذا اطلع علی قلب العبد و هو یکبر و فی قلبه عارض عن حقیقة تکبیره فقال:یا کاذب أ تخدعنی و عزتی و جلالی لا حرمنک حلاوة ذکری و لا حجبنک عن قربی و المسارة بمناجاتی ]
وجود مقدس حضرت صادق علیه السلام در این جملات،حالت نمازگزار را به وقت گفتن تکبیرة الاحرام بر دو صورت تصویر کرده:
1-حال توجه به اینکه در تمام عالم وجود،بزرگی جز حضرت حق وجود ندارد و عبد بر این مبنا دل به غیر خدا ندارد و تمام کششها و جذبهها در برابر جذبۀ عشق او نسبت به عبد صفر و بیقدرت و ناتوان است و عبد در این حوزۀ جاذبه از آلودگیها دور و به حسنات الهیه با تمام وجود آراسته است.
2-حال غفلت و بیخبری و نسیان نسبت به حقیقت موضوع؛در این حال، عبد و مکلف هنوز غرق در اوهام و خیالات و گرفتار تصویرهایی از امور مادی و شهوانی است و به درک عظمت و جلال و جبروت حضرت دوست نایل نشده و در کمال درماندگی و بیچارگی و کوچکی است و راهی به سوی قرب برای خود باز نکرده و گفتن او با نگفتنش یکی است ! !
امام صادق علیه السلام در این جملات زیبا و نورانی به هدایت بندگان برخاسته و آنان را در راهی قرار میدهد که از عمل خود بهره ببرند و به حقایق وقایع دست یابند لذا نمازگزاران را به سوی تکبیرةالاحرام واقعی و دور ماندن از تکبیر قلابی و بیفایده دعوت کرده،میفرماید:
به وقت تکبیرةالاحرام ما بین آسمانها و زمین آنچه موجود وجود دارد و خود آسمانها و زمین را،بسیار کوچک بدان و جز به عظمت و بزرگی حضرت دوست که جز عظمت او عظمتی اصلاً وجود ندارد توجه نداشته باش.
به حقیقت بدان که خداوند بزرگ که احاطه به تمام موجودات و وضع ظاهر و باطن آنان دارد،چون به وقت تکبیر به ذات قلبت بنگرد و ببیند روی دلت از مفهوم و حقیقت تکبیر به جای دیگر است و گرفتار عارضۀ غفلت و نسیان و سهو از واقعیت هستی فریاد میزند:
ای دروغگو ! با من مکر و حیله میکنی ؟ به عزت و جلالم تو را از سه واقعیت عالی،به خاطر زنده نبودن تکبیرت محروم میکنم:
1-شیرینی یادم را بر تو حرام میکنم؛
2-از رسیدنت به مقام قرب جلوگیری مینمایم.
3-از اینکه به مناجات با من مسرور شوی تو را منع میکنم !
ای عباد خدا ! ای بندگان حضرت حق ! ای دوستداران واقعیت ! ای نمازگزاران ! ای مسافران کوی محبوب ! ای سالکان راه ! شما را به خدا قسم عذابی برای عاشق از این سه عذاب بالاتر میشود ؟ ! !
الهی قمشهای آن پروانۀ شمع جمال به پیشگاه مقدسش عرضه داشته:
ای دلبر با شکوه پرناز*** از دیدۀ خود مرا مینداز
ما بر کرم توایم مغرور*** وز لطف تو غرق نعمت و ناز
با نام تو میکنم همه شب***بر کاخ فلک زشوق پرواز
بر خاک در تو سر نهادیم***گشتیم به عالمی سرافراز
یک در به جفا رقیب اگر بست*** صد در به رخ از حبیب شد باز
جز حق همه باطلند و فانی*** بر خوان زکتاب عشق این راز
در بازی طاق و جفت گیتی*** خواهی ببری تو عشق می باز
گر بست الهیا در وصل*** از درگه یار کی شوم باز
در احادیث قدسیه آمده که خداوند به موسی بن عمران فرمود:
به فلان کس بگو:تو را دچار چنان بلایی کردهام که ما فوق آن نیست.عرضه داشت:خداوندا ! من او را بر بلایی ندیدم،خطاب رسید:لذت مناجاتم را از او گرفتهام ! (1)!
آه و دریغ اگر حضرت مولا ما را از پیشگاه قدسش براند،وای اگر جناب او ما را از نظر بیندازد،وا اسفا اگر حضرت یار به هنگام تکبیر،قلب ما را در شغل دیگر ببیند !
خلاصۀ سخن حضرت صادق علیه السلام و توضیحی که اهل حال به این سخن دادهاند،این است که به وقت تکبیر باید همۀ عالم و خود را فراموش کرده و موجودیت و هویت و شؤون خویش را در عظمت و جبروت حضرت او فنا نموده و حتی برای یک لحظه هم در پیشگاه او خود و همۀ عالم و عالمیان را ننگری که این نگریستن عین گناه و محض توهین به حضرت یار است.
و این حال نه تنها در نماز باید رعایت شود که رعایت و تمرین آن در نماز به خاطر این است که در همه حال و در همه وقت و در هر شأنی رعایت گردد که این مقام،بالاترین مقام و نقطۀ عروج واصلان متقیان است.
1) 1) -فیض الغدیر:178/2.
در این مقام سخنی جز سخن خدا نیست و کاری جز محض خدا صورت نمیگیرد و هر لحظه عمر انسان پرارزشتر از تمام این جهان است و مقام حقیقی وحدت همین مقام است.
عارف نامدار مرحوم محمد طبسی که در قرن هشتم میزیسته و از شیعیان خالص مولی الموحدین حضرت امیر المؤمنین علیه السلام بوده در این زمینه میگوید (1):
قٰالَ اللّهُ تَعٰالیٰ:
[ کُلُّ شَیْءٍ هٰالِکٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ ] (2).
هر چیزی مگر ذات او هلاک شدنی است.
در وحدت،سالک و سلوک و سیر و مقصد و طلب و طالب و مطلوب نباشد؛ کل شیء هالک.
و اثبات این سخن و بیان هم نباشد و نفی این سخن و بیان هم نباشد،نفی و اثبات متقابلانند و دویی مبدأ کثرت است.
آنجا نفی و اثبات نباشد و نفی نفی و اثبات اثبات هم نباشد و آن را فنا خوانند که معاد خلق با فنا باشد،هم چنان که مبدأ از عدم بود:
[کَمٰا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ ] (3).
همان گونه که شما را آفرید،[ پس از مرگ به او ] بازمیگردید.
و معنی فنا را حدی با کثرت است.
[ کُلُّ مَنْ عَلَیْهٰا فٰانٍ* وَ یَبْقیٰ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلاٰلِ وَ الْإِکْرٰامِ ] (1).
همۀ آنان که روی این زمین هستند،فانی میشوند.*و تنها ذات باشکوه و ارجمند پروردگارت باقی میماند.
فنا به این معنی هم نباشد،هر چه در نطق آید و هر چه در وهم آید و هر چه عقل به آن رسد جمله منتفی باشد.
[إِلَیْهِ یُرْجَعُ الْأَمْرُ کُلُّهُ ] (2).
همۀ کارها به او باز گردانده میشود.
بدان که فنا،فنای بنده باشد در حضور الهی که چون بنده از خود فانی شود،به حق باقی شود.
و فنا آن است که نفس خود را در بوتۀ فنا بگذاری و از هر چه ما دون اوست فانی شوی و سرت به حضرت حق باشد،چنانچه به هر طرف که نگری او را بینی.
به قول فیض کاشانی:
در چهرۀ مه رویان انوار تو میبینم***در لعل گهر باران گفتار تو می بینم
در مسجد و میخانه جویای تو می باشم ***در کعبه و بتخانه انوار تو می بینم
بتخانه روم گر من تا جلوه بت بینم*** چون نیک نظر کردم دیدار تو می بینم
هر کو زتو پیدا شد هم در تو شود پنهان***پیدا و نهان گشتن هم کار تو می بینم
از کوی تو می آیم هم سوی تو می آیم***در سیر و سلوک خود انوار تو می بینم
و چون بنده از صفات خود فانی گشت و به کلیت حق را گشت،محال باشد که
حق او را معیوب گرداند به مخالفات و عصمت آن باشد که بنده را از بنده بستاند تا در او قدرت خلاف کردن نماند.
و چون بنده فانی گشت از آنچه او راست باقی گردد به آنچه حق راست،چون این بقا از پس فنا پدید آید درست گردد که آن فنا حق بوده و بنده در آن فنا محمود بوده و آن فنا از غلبات حق بوده است و چون صفت فنا پدید آید از صفات خویش و فنا پدید نیاید به صفات حق،آن هواجس نفس باشد یا وساوس شیطان.
و برترین مقام آن باشد که بنده را نه بلا و نه نعمت از حق مشغول نگرداند و به هیچ وقت خدا را فراموش نکند و چون یاد او کند در وقت یاد کردن او،همۀ هستی را مقدار نماند،خلاف کردن را راه کجا ماند.
کسی کو غایب از تو یک زمان است***در آن دم کافه است اما نهان است
اگر خود غایبی پیوسته باشد*** در اسلام بر وی بسته باشد
حضوری بخش ای پروردگارم ***که من غایب شدن طاقت ندارم(1)
و باید که در عبادات مراد خویش نطلبی تا از حظ خویش فانی باشی،لکن بزرگداشت امر حق نگری تا به حق باقی باشی.
و در معاملات به آمد خویش نجویی،تا از حظ خویش فانی باشی،لکن به آمد خلق نگری تا به حظ غیر باقی باشی و باید که در سر بنده چندان بزرگداشت حق پدید آید که او را فراغت شغل غیر حق نماند.
و چون بنده فانی گردد از حظوظ خویش و فانی گردد از دیدن ذهاب حظوظ و فانی گردد از دیدن و نادیدن ذهاب حظوظ،باقی گردد به دیدن آنچه از حق است و آنچه حق راست،داند که من او را ام و همه کون او راست و مالک در ملک خویش هر چه خواهد کند،چون این بدید همه خصومت و منازعت از میانه برخیزد.
و بداند هر چه از حق آید همه حق است و جز موافقت،روی ندارد و خلاف از
1) 1)- خسرو نامه، عطار نیشابوری.
میانه برخیزد،همه تسلیم ماند بیخصومت و همه موافقت ماند بیخلاف.بقای او به حق به این معنی باشد که حق را باشد،چنان که حق خواهد و چون بنده را نه مراد ماند نه اختیار،هر چه در او پدید آید مراد و اختیار حق باشد.
باید که از نظارۀ خویش و نظارۀ افعال خویش فانی گردی و صفت تو که موجودست هم چنان گردد که آن وقت که معدوم بود،از صفات بشریت کلی فانی باید شد تا به حق باقی گردی.
و فانی گشتن از صفات بشریت این باشد که معانی مذموم از تو برود.
و باقی گشتن به صفات الهی این باشد که صفات محمود در تو قائم شود و به توفیق و عنایت الهی این معنی میسر شود.
و بدان که:تا سر بنده به حق مشغول است غیر حق به آن سر راه نیابد و چون سر خویش به غیر حق مشغول کرد،سر او آلوده گشت و آلوده حق را نشاید.
گفته شده به وقت گفتن تکبیرةالاحرام دستها را به صورتی که روی دست به طرف قبله و پشت دست به سوی پشت سر باشد تا محاذی دو گوش بردارید.
اهل دل در معنای این عمل گفتهاند:
تمام ما سوی اللّه را بر پشت دست بگذار و به قدرت و حول و قوۀ الهی از جای بردار و از دل برکن و از جان ریشهکن نما،سپس تمام آنها را به پشت سر بریز؛به نحوی که در مقابلت چیزی از ما سوا نماند و به خصوص با کمک گرفتن از حضرت دوست شیطان را در پشت سر با زنجیر نفی ابد به بند آر که نه در نماز و نه در غیر آن به تو دست پیدا نکند و روی دست را به عنوان نمونهای از روی هستی و وجود خویش که به تمام معنی خالی و تهی است،برای گدایی از محضر حضرت او به
طرف او نگاهدار و با توجه جامع و کامل و با قلبی مملو از عشق و نشاط و با دلی پر از اخلاص و صفا و با حالی متصل به ملکوت و با چشمی گریان و دلی بریان و خضوع و خشوع و در کمال وقار و ادب و طمأنینه بگو:«اللّٰه أکبر».
آری،در حال گفتن تکبیر از تمام گذشتهات نادم و شرمسار و نسبت به آیندهات غرق امید باش و با اعتراف قلبی به گناه و پاک کردن آیینۀ قلب از وساوس شیطانی وارد حرم قدس و پیشگاه با عظمت حضرت او شو که تکبیرةالاحرام مقدمۀ ورود و علت رسیدن به درگاه و کلید بازکنندۀ در رحمت دوست است.
«اللّه اکبر»،یعنی اینکه از علایق رَستم و دل به درگاه تو بستم و از بند تمام معاصی جستم و قلب شیطان پلید برای همیشه خستم؛در حقیقت نیت مُکبّر باید این باشد که اکنون میخواهم این حیثیت ناقابل و هویت ناچیز خود را نثار راه دوست کنم و آنچه خاطرخواه آن جناب است آن نمایم و توسن بندگی را در میدان خضوع و خشوع بتازانم و در ساحت کبریایی و عشق او جان بازم که:
ألصَّلوةُ قُرْبٰانُ کُلٍّ تَقیٍّ (1).
نماز مایۀ تقرب هر انسان پرهیزکاری است.
معنی تکبیر این است ای امام ***که خدا پیش تو ما قربان شویم
و به خاطر همین است که قبل از تکبیرةالاحرام،دعای قربانی خوانند و آن این آیه شریفه است:
[ وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ مٰا أَنَا مِنَ
1) 1) -الکافی:265/3،باب فضل الصلاة،حدیث 6؛وسائل الشیعة:43/4،باب 12،حدیث 4469.
اَلْمُشْرِکِینَ ] (1).
من به دور از انحراف و با قلبی حقگرا همۀ وجودم را به سوی کسی که آسمانها و زمین را آفرید،متوجه کردم و از مشرکان نیستم.
یعنی چون با معرفت و شوق در عالم ملکوت در آید و مشاهدۀ عظمت و جبروت حی لا یموت نماید و همهمۀ ملائکه گوش کند،خود را نیست و هستی خود را فراموش کند که خود را دیگر موجود نداند،بلکه معدوم و نابود خواند که:
[کُلُّ شَیْءٍ هٰالِکٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ ] (2).
هر چیزی مگر ذات او هلاک شدنی است.
آری،به هنگام تکبیر اگر قدم معرفت و شوق و بال حال و ذوق نباشد،این همه حقیقت از آیۀ قربانی و تکبیر نصیب انسان نشود.
شوق،شهباز محبت را پر است***در حریم انس جان را رهبر است
شوق داروخانه اهل بلاست ***کلبه او نور مشتاق خداست
از می شوق آن که پر شد جام او*** در جهان با حق بود آرام او
در تفسیر از اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام دو روایت وارد است یکی آن که:
اللّهُ اکْبَرُ مِنْ کُلِّ شَیءٍ (3).
خداوند بزرگتر از هر چیزی است.
و این معنی مقتضی آن است که:انسان چون مشاهدۀ عظمت و کبریایی الهی نماید،خود را بسیار صغیر و حقیر شمارد و هستی خود را هیچ نداند و خویش را کان لم یکن انگارد.
و دیگر اینکه:
اللّهُ اکْبَرُ مِنْ انْ یُوصَفَ (1).
خداوند بزرگتر از آن است که وصف شود.
و این تفسیر بلندتر از تفسیر اول است،چه آن که در تفسیر اول رایحه یک نوع تحدید است که از ساحت حضرت کبریایی بعید است،به خلاف تفسیر دوم که غایت تنزیه و تمجید است و کمال معرفت توحید.
ای لال ز وصف تو زبانها ***کوته ز ثنای تو بیانها
با آنکه تو در میان جانی***جویای توایم در کرانها
هر گوشه فکنده تیر فکرت ره ***کرده به هر گمان کمان ها
گاهی به بتی شویم مفتون*** جوییم جمالت از نشان ها
گاهی از چشم و گاه ابرو*** گاهی از لب گهی دهان ها
گاهی از لطف و گاه از قهر*** گاهی پیدا گهی نهان ها
گه سیر کنیم در خط و خال*** جوییم تو را در آن میان ها(2)
در تصحیح معنای اول میتوان گفت از اینکه قاطبۀ عالم اکوان به محض ارادۀ خالق موجود شده و وجود رشحهای از فیض حق و فیاض مطلق است و هیچ نسبت
ما بین طرفین نیست مگر نسبت خالقیه که منتهای مرتبۀ اعلا درجۀ جلال و اعلا درجۀ کمال است و مخلوقیه که غایت مرتبۀ دنائت و منتها درجۀ ذلّت است،پس با وجود این،در مقام تعظیم سزاوار است که گویند حقتعالی بزرگتر از مخلوقات خود است،اگر چه این معنی به حسب وضع لغوی انسب است و التفات به هر یک از دو معنی مقتضی این است که بنده،مشاهدۀ جبروت پروردگار کند و جان خود را در راه بندگی نثار نماید.
چنانچه حضرت صادق علیه السلام در متن روایت فرموده:
هرگاه تکبیر گفتی خود را در جنب عظمت او حقیر و خرد شمار و در برابر کبریایی او هر چه در آسمان و زمین است،کوچک انگار که حق چون بر دل تکبیرگوی نظر کند و ببیند که عبد چیز دیگری در جنب حق بزرگ میبیند به او فرماید:
ای دروغگو ! آیا تو مرا فریب میدهی ؟ قسم به عزت و جلالم که تو را از شیرینی ذکرم محروم و از بساط قربم ممنوع و از شادی در مناجاتم مردود میکنم.
وای بر ما که اکثر ما روی ظاهر در نماز و دل در لهو و لعب داریم و این گونه عبادت بدون شک اطاعت از شیطان است،نه عبادت خالق عالمیان.
شیخ صدوق قدس اللّه روحه روایت نموده:
مردی از سید العارفین امیر المؤمنین علی علیه السلام پرسید:معنای دست بلند کردن در حالت تکبیرة الاحرام به وقت نماز چیست ؟
حضرت فرمود:معنایش این است:
خداوند،اکبر و واحد و احد است،همانند ندارد،با دست لمس نمیشود و با
حواس درک نمیگردد (1).
عارف معارف الهیه مرحوم حاج میرزا عبد الحسین تهرانی،در توضیح این روایت گفتاری دقیق و لطایفی رقیق دارد؛آن جناب میگوید:
مخفی نماند که این بیان دقیق انیق که صادر شده از مورد تحقیق،یعنی آفتاب عالمتاب حضرت ولایت مآب حضرت امیر علیه السلام در سرّ رفع یدین در حال تکبیرة الاحرام اشاره است به پنج مطلب از مطالب غامضۀ توحید که خواهد آمد.
دست برداشتن تا محاذی گوش،یعنی بندۀ حقیر فقیر سراپا تقصیر در حال تکبیر باید به دو زبان سخن گوید:یکی به زبان حال و دیگری به لسان مقال که هر یک با دیگری موافق باشد،تا صدق دعوی عبد در توحید صادق آید.
پس تکبیر گفتن،مقال است و دست بلند کردن،زبان حال و هر یک از این دو عبارت اخرای یکدیگرند.
چون عبد تکبیر گوید،پروردگار خود را به عظمت و کبریایی یاد نماید و ذات علیا را به الوهیت که صفت خاصه است بستاید و اعتراف نماید که او را کس نتواند توصیف نماید و بر دامن کبریایی او که از هر چیز بلندتر است،گرد توصیف و غبار تشبیه ننشیند،چه جای اینکه قلوب و ابصار او را مشاهده نماید.
و مقارن این تعبیر-که مدلول علیه تکبیر است-همین مضمون را نیز به لسان حال ادا سازد،فکَأَنَّه بر طبق مدعای خود ببیند و برهان اقامه نماید،پس دست راست بلند کند.
و اشاره به واحدیت و بساطت ذات غیب الغیوبی،نه اسمی است نه رسمی و نه نسبتی است و نه حدی و نه اضافه و نه تشبیهی،چه آنکه او اجلّ از این است که او
1) 1) -من لا یحضره الفقیه:306/1،باب وصف الصلاة،حدیث 921؛علل الشرایع:333/2،باب 30،حدیث 5؛وسائل الشیعة:28/6،باب 9،حدیبث 7259.
را بتوان وصف نمود که:
کَمٰالُ التَّوْحیدِ نَفْیُ الصِّفٰاتِ عَنْهُ (1).
حد اعلای توحید نفی صفات (زائد بر ذات) از اوست.
و این مرتبۀ معرفت مقربان است که هر چه مشاهدۀ جبروت الهیه بیشتر نمایند، عجز و حیرت بیشتر میافزایند،چنانچه مضمون:«أللّهُمَّ زِدْنی فیکَ تَحَیُّراً».
بر این معنا ناطق و شاهدی صادق است،پس از برای ذات هیچ صفتی را نفی و اثبات نتوانند و علاوه چون معرفت کنه ذات ذو الجلال ممتنع و محال است و از طرفی بندگان مکلف به تحصیل معرف اللّهاند،پس معرفت به وجه باید به هم رسانند و معرفت به وجه از معرفت افعال و صفات و اسما و تفسیر آیات حاصل شود،این است که به لسان حال،پنج صفت از صفات جمالیه و جلالیۀ حضرت ذو الجلال را بیان مینماید.
1-واحدیت که اشاره به وحدت ذات است که در آن مرتبۀ شائبه هیچ نحو تعدد و تکثر و ترکیب متصور نیست؛پس به رفع ید یمنی اشاره به این مطلب میکند، چون واحد اسم فاعل است و به معنای ثبوت میباشد:«ذاتٌ ثَبَتَ لَهُ الْوَحْدَة».
و بر این اساس واحد اشاره به وحدت ذات مقدس حضرت ربوبیت است.
سحرگاهی شدم سوی خرابات***که رندان را کنم دعوت به طامات
عصا اندر کف وسجاده بردوش*** که هستم زاهدی صاحب کرامات
خراباتی مرا گفتا که ای شیخ*** بگو تا خود چه کار است از مهمات
بدو گفتم که کارم توبه توست*** اگر توبه کنی یابی مکافات
مرا گفتا برو ای زاهد خشک*** که تر گردی زدردی خرابات
1) 1) -التوحید:56،باب 2،حدیث 14؛بحار الأنوار:284/4،باب 4،حدیث 17.
اگر یک قطره دردی بر تو ریزند***زمسجد باز مانی وز مناجات
برو مفروش زهد و خودنمایی ***که نه زرقت خرند اینجا نه طاعات
کسی را کی فتد بر روی این رنگ*** که در کعبه کند بت را مراعات(1)
2-احدیت است و این نام یعنی احد،چون افعال صفتی است،پس مراد از آن وحدت در صفات است و به برداشتن دست چپ اشاره به این مطالب مینماید که پروردگار من چنانچه در مرتبۀ ذات شریک و شبیه ندارد؛هم چنین در مرتبۀ فعل و صفات نیز شریک ندارد،بلکه صفاتی که از برای ذات اثبات مینماید همۀ آنها از خصایص ذاتند و در آن هیچ اشتراکی ندارد.
و اطلاق بعضی صفات چون،حی و سمیع و بصیر بر ممکنات از باب اطلاق لفظ مشترک است که لفظ متحد و معنی متعدد است،چه حیات ممکن متعلق روح حیوانی است به قالب عنصری و سمع و بصر و سایر قوای ممکنات هر یک به آلت خاصهای است که بدون آنها نتواند تحقق پذیرد و ذات اقدس علیا،اجل از این است که تعلقی به ماده و آلتی داشته باشد و سمع و بصر باری جل مجده از این باب نیست بلکه:
بِالَّذی یَسْمَعُ بِهِ یَریٰ وَ بِهِ یَتَکَلَّمُ فَیَأمُرُ وَ یَنْهیٰ.
به آن واقعیتی که میشنود،به همان میبیند و به همان سخن گفته امر و نهی مینماید.
خلاصه ذات مقدسش قائم مقام همۀ صفات خاصۀ اوست و هیچ چیز نه به حسب ذات و نه به حسب صفات به او شباهت ندارد.
واحد یکتایی است به حسب ذات و واحد یگانگی به حسب صفات و این دو صفت از صفات جمالیهاند،چنانچه سه صفت دیگر از صفات جلالیهاند و مراد از
1) 1)- عطار نیشابوری.
صفات جمالیه صفات ثبوتیه و مراد از صفات جلالیه صفات سلبیه است که از ساحت قدس حضرت او دور است.
3-نفی مثل است و آن از صفات جلالیه است و برداشتن دو دست با هم اشاره به این مطلب است که دو دست با هم در تباین هستند.
پس بلند کردن آنها اشاره به نفی مثل از جناب احدیت است،چون این صفت در مخلوق موجود باشد،دلالت کند که این صفت در خالق نباشد؛زیرا مبرهن است که خالق از جنس مخلوق نباشد.
به همین خاطر است که آن حضرت بر منبر مسجد کوفه فرمودند:
بِتَشْعیرِهِ الْمَشٰاعِرَ عُرِفَ أنْ لٰا مَشْعَرَ لَهُ وَ بِتَجْهیرِهِ الجَوٰاهِرَ عُرِفَ أنْ لٰا جَوْهَرَ لَهُ وَ بِمُضٰادَّتِهِ بَیْنَ الْأشْیٰاءِ عُرِفَ أنْ لٰا ضِدَّ لَهُ وَ بِمُقٰارِنَتِهِ بَیْنَ الأَشیاءِ عُرِفَ أنْ لٰا قَرینَ لَهُ (1).
با به وجود آوردن حواس معلوم است که منزّه از حواس است و از آفریدن اشیای متضاد پیداست که ضدّی ندارد و با ایجاد مقارنت بین اشیا واضح است که او را قرینی نیست.
که اثبات این صفات در ممکنات،دلیل انتفای آن در علت موجودات است، چه نقصان خلایق دلیل کمال خالق و کثرت آنها شاهد وحدانیت اوست.
پس هر دو دست برمیدارد و اشاره میکند به اینکه پروردگار من اکبر و اجلّ از این است که او را در مخلوق مثلی و شبهی بوده باشد.
بعضی گویند:دست برداشتن در تکبیر اشاره است به اینکه در دریای معصیت
1) 1) -الکافی:138/1،باب جوامع التوحید،حدیث 4؛التوحید:34،باب 2،حدیث 2؛بحار الأنوار:304/4،باب 4،حدیث 34.
غرق شدم،برای نجات من دستم را بگیر.
و این وجه اگر چه خالی از مناسبت نیست،ولیک خلاف مدلول روایت است و اگر در روایت دیگر این مضمون آمده باشد،مضایقه نیست که:
إنَّ لِلصَّلٰاةِ أرْبَعَةَ آلٰافَ بٰابٍ (1).
بدرستی که برای نماز چهار هزار در است.
برای ما افراد عادی این مضمون بسیار عالی است،راستی همۀ ما غرق در گناه و معصیت هستیم و برای نجات خویش چارهای جز دستگیری حضرت دوست نداریم.
4-نفی جسمیت است و آن نیز از صفات جلالیه است و به بلند کردن دست راست اشاره میکند،به اینکه پروردگار من بلندمرتبهتر از این است که قوۀ لامسه او را ادراک نماید و چون حواس ظاهره پنج است:
اول: قوۀ لامسه که مدرک برودت و رطوبت و حرارت و یبوست و لینت و خشونت اجسام است.
دوّم: قوۀ باصره که مدرک الوان اجسام است.
سوّم: قوۀ سامعه که مدرک اصوات اجسام است.
چهارم: قوۀ ذائقه که مدرک مزه اجسام است.
پنجم: قوۀ شامه که مدرک روایح اجسام است.
پس به هر انگشتی اشاره به نفی ادراک یکی از این حواس ظاهره میکند و به لسان حال بیان مینماید که پروردگار من از قبیل هیچ قسم از اقسام اجسام و لوازم
1) 1) -بحار الأنوار:163/80،باب 13،حدیث 3؛مستدرک الوسائل:84/4،باب 1،حدیث 4204.
آن نیست که بتوان او را به چیزی از این قوا ادراک نمود.
آنها که در هوای تو جانها بدادهاند***از بی نشانی تو نشان ها بداده اند
من در میانه هیچ کسم وز زبان من*** این شرح ها که می رود آنها بداده اند
آن عاشقان که راست چو پروانه ضعیف*** از شوق شمع روی تو جان ها بداده اند
با من بگفته اند که فانی شو از وجود*** کاندر فنای نفس روان ها بداده اند
عطار را که عین عیان شد کمال عشق*** اندر حضور عقل عیان ها بداده اند(1)
5-نفی ادراک حواس است،چنانچه مراد از:
لا یُدْرَکُ بِالْحَوٰاسِّ (2).
با حواس درک نمیشود.
در حدیث همین معنی است،چون حواس باطنیه نیز پنج است:
1-قوۀ متصرفه
2-حس مشترک
3-وهم
4-خیال
5-حافظه
و هر یک از اینها آلات و ادوات و ادراکات نفسند،چون انگشتان که آلات افاعیل وجود اشیائند.
چون دست چپ خود بردارد،اشاره به این است که نفس و قوای نفسانیه ادراک ذات و صفات جلالیه نکنند.
چون تکبیر گفت و اعتراف نمود که اللّه جل جلاله اجل از این است که او را
بتوان وصف نمود،مقارن آن نیز رفع دو دست کند،در حقیقت به لسان حال اقامۀ بینه نماید و بر طبق مدعای خود شاهد و برهان آورد که نفوس و حواس از درک او عاجزند،چون از درک عاجزند،پس تشبیه او به چیزی نتوانند کنند که تشبیه و توصیف فرع ادراک است.
و این همه برای این است که خدای خود را با معرفت عبادت کرده و روی از غیر او برتابی که بهترین مقام برای عبد مقام عبودیت و شیرینترین حال برای انسان حال عبادت است.
عبادت،در رحمت و نقطۀ جلب رأفت و معیار حق و باطل و نردبان ترقی و زمینۀ شکوفایی قوای درون و جای بروز استعدادهای روح و نفس و مایۀ خیر دنیا و آخرت و سعادت دارین و روشن کنندۀ شمع عشق محبوب در خانۀ دل است.
[ و اعلم أنه غیر محتاج إلی خدمتک و هو غنی عن عبادتک و دعائک و إنما دعاک بفضله لیرحمک و یبعدک عن عقوبته و ینشر علیک من برکات حنانیته و یهدیک إلی سبیل رضاه و یفتح لک باب مغفرته ]
امام صادق علیه السلام در دنبالۀ روایت میفرمایند:
این مسئله برای تو روشن باشد که وجود مقدس حضرت حق احتیاجی به خدمت و حرکت و مجاهده و کوشش تو ندارد؛چرا که او از عبادت تو بینیاز است،این تو هستی که سراپا نیازمند به خدمت و ادای عبادت در برابر حضرت اویی و به خاطر همین نیازمندی و فقر تو به عبادت و آثار با عظمت عبادت است که تو را از باب فضلش به وسیلۀ عبادت دعوت کرده تا بر تو رحم آرد و از عقوبت و عذابش دور بدارد و از برکات عطوفت و رأفتش بر تو پخش کند و تو را به راهی بدارد که خشنودیش در آن است و درهای مغفرت و آمرزش را به روی تو بگشاید.
آری،عبادت به این خاطر وضع شده که فقر و نیازمندی و پستی و بدبختی عبد با آثاری که در عبادت است،جبران شود؛باید گفت:خوشا به حال آن انسانی که خود و خدای خود را شناخت و عمر گرانمایه را با عبادت حق معامله کرد و پست و بدبخت آن بیچارهای که زندگی و حیات را در امور مادی این چند روزه خلاصه کرد و با روی تافتن از عبادت،خود را از تمام موجودات عالم پست کرد.
داستانی آموزنده به این مضمون در کتابهای عرفانی نوشتهاند:
پادشاهی در راه شکار درحالیکه وزیرش او را همراهی میکرد،دیوانهای را دید که سگی را پهلوی خود بسته و با او خوش و خرم نشسته.
به وزیرش گفت:بیا لختی با دیوانه دل خوش کنیم.وزیر گفت:ای پادشاه ! این مرد از اطوارش پیداست دیوانه است،ممکن است به ساحت شاهی جسارت ورزد و این از شأن سلطنت به دور است !
شاه گفت:باکی نیست،نزدیک دیوانه شدند.شاه گفت:ای مرد ! این سگ بهتر است یا تو ؟
دیوانه جواب داد:این سگ هرگز از فرمان من بیرون نیست،پس شاه و گدا اگر از حضرت حق اطاعت کنند،از سگ بهترند،وگرنه سگ از هر دو آنها بهتر !
[ فلو خلق الله عز و جل ضعف ما خلق من العوالم اضعافا مضاعفة علی سرمد الابد لکان عنده سواء کفروا به باجمعهم به او و حدوه ]
اگر بر سبیل فرض،خداوند بزرگ در اطوار زمان تا انقراض عالم چند برابر آنچه آفریده،عالمها بیافریند و همه مشرک و کافر باشند،به وجود مقدس او نقصان راه نیابد و برای ذات و صفات او فرقی نکند و اگر همه مسلم و مؤمن باشند و در کمال اطاعت و انقیاد زندگی کنند به هیچ وجه نفعی و کمالی برای حضرت او حاصل نگردد،چرا که هر چه کمال اوست و به جنابش لایق است برای او حاصل است و قوه و تحصیل و انتظار نقص است و هیچکدام لایق او نیست که او از صفات نقیصه منزه و پاک است.
[ فلیس له من عبادة الخلق إلا إظهار الکرم و القدرة ]
در عبادت بندگان،از برای حضرت او چیزی نیست مگر اظهار کرم و توانایی،تا تمام خلایق بدانند که پروردگار آنان به چه مرتبه بزرگوار و صاحب قدرت است که به عبادت ضعیف معدودی درجات عالیه غیر معدود کرامت کند و بدانند که قدرت حضرت دوست آخر ندارد و ثوابش را برای عبادت بندگان پایانی نیست !
در حدیث آمده:
هر کس هزار آیه از قرآن تلاوت کند،ملائکه برای او در نامۀ حسناتش یک قنطار نیکویی ثبت میکنند و قنطار الهی چنانچه در احادیث آمده پانزده هزار مثقال است و هر مثقال بیست و چهار قیراط و هر قیراطی کوچکترش نزد خداوند مساوی با کوه احد و بزرگترش به آن اندازه که میان زمین و آسمان را پر کند (1).
پس اگر همۀ مکلفان از ذکور و اناث و حر و عبد یا اکثر این عمل را به جای آورند و مکرر به تلاوت برخیزند باید ملاحظه کرد چقدر میشود و از این قبیل ثواب بلکه زاید بر این به ازای عملها در احادیث زیاد آمده است.
1) 1) -الکافی:612/2،باب ثواب قراءة القرآن،حدیث 5.
[ فاجعل الحیاء رداء و العجز إزارا و ادخل تحت سریر سلطان الله تغنم فوائد ربوبیته مستعینا به و مستغیثا الیه ]
امام صادق علیه السلام در پایان این حدیث شریف-که در رابطۀ با ورود به نماز است - میفرماید:
حیای از او را ردا و نشان دادن عجز و فقر و تهیدستی را لباس خود قرار داده، هیچوقت از حیا و شرم و از اظهار عجز و تقصیر که شعار عرفا و عاشقان و دوستان حضرت مولاست فارغ مباش که اگر در اتیان اوامر قصوری راه یابد عملت و عبادتت انجام نگیرد،فی الجمله در پیشگاه او که پیشگاه مغفرت و گذشت است عذر داشته باشی خود را در تحت حمایت و سلطنت حضرت دوست در آر و به الطاف و عنایات صمدی و سرمدی دست نیاز بزن و خود را در حفظ و حمایت او قرار ده تا از شرور و مکاید دیو لعینِ هوای نفس و شیطان رجیم در امان بمانی و از فوائد الهی غنیمتها به دست آری.ای ضعیف ناتوان ! از حضرت او در همۀ امور مدد بخواه و به جناب او استغاثه کن که او فریادرس بیچارگان و چارهساز دردمندان است.
قٰال الصّٰادِقُ علیه السلام:
مَنْ قَرَءَ الْقُرانَ وَ لَمْ یَخْضَعْ للّهِ وَ لَمْ یَرِقَّ قَلْبُهُ وَ لَمْ یُنْشِئْ حُزْناً وَ وَجَلاً فی سِرِّهِ فَقَدِ اسْتَهٰانَ بِعِظَمِ شَأْنِ اللّهِ وَ خَسِرَ خُسْرٰاناً مُبیناً.
فَقٰارِی الْقُرْآنِ یَحْتٰاجُ إلیٰ ثَلٰاثَةِ اشْیٰاءٍ قَلْبٍ خَاشِعٍ وَ بَدَنٍ فٰارِغٍ وَ مَوْضِعٍ خٰالٍ فَإذٰا خَشَعَ لِلّهِ قَلْبُهُ فَرَّ مِنْهُ الشَّیْطٰانُ الرَّجیمُ قٰالَ اللّهُ تَعٰالیٰ فَإذٰا قَرَاْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطٰانِ الرَّجیمِ.
وَ إذٰا تَفَرَّغَ نَفْسُهُ مِنَ الْأسْبٰابِ تَجَرَّدَ قَلْبُهُ لِلْقَرٰاءَةِ فَلٰا یَعْتَرِضُهُ عٰارِضٌ فَیَحْرِمَهُ بَرَکَةَ نُورِ الْقُرْانِ وَ فَوٰائِدَهُ.
وَ إذٰا اتَّخَذَ مَجْلِساً خٰالِیاً وَ اعْتَزَلَ الْخَلْقَ بَعْدَ أنْ أتیٰ بِالخَصْلَتَیْنِ الأوَّلَتَیْنِ (خُضُوعِ الْقَلْبِ وَ فَراغِ الْبَدَنِ) (1)إسْتَأنَسَ رُوحُهُ وَ سِرُّهُ بِاللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ وَجَدَ حَلٰاوَةَ مُخٰاطَبٰاتِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِبٰادَهُ الصّٰالِحینَ وَ عَلِمَ لُطْفَهُ بِهِمْ وَ مَقٰامَ اخْتِصٰاصِهِ لَهُمْ بِفُنُونِ کَرٰامٰاتِهِ وَ بَدٰائِعَ إشٰارٰاتِهِ.
فَإذٰا شَرِبَ کَأساً مِنْ هٰذَا الْمَشْرَبِ حینَئِذٍ لٰا یَخْتٰارُ عَلیٰ ذٰلِکَ الْحٰالِ حٰالاً وَ لا عَلیٰ ذٰلِکَ الْوَقْتِ وَقْتاً بَلْ یُؤثِرُهُ عَلیٰ کُلِّ طٰاعَةٍ وَ عِبٰادَةٍ لِأنَّ فیهِ الْمُنٰاجٰاةَ مَعَ الرَّبِّ بِلٰا وٰاسِطَةٍ.
فَانْظُرْ کَیْفَ تَقْرَءُ کِتٰابَ رَبِّکَ وَ مَنْشُورَ وِلٰایَتِکَ وَ کَیْفَ تُجیبُ أوٰامِرَهُ
1) 1) -این فراز در ترجمۀ مصباح عبد الرزاق لاهیجی نمیباشد.
وَ نَوٰاهیِهِ،وَ کَیْفَ تَمْتَثِلُ حُدُودَهُ فَإنَّهُ کِتٰابٌ عَزیزٌ لٰا یَأتیهِ الْبٰاطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزیلٌ مِنْ حَکیمٍ حَمیدٍ.
فَرَتِّلْهُ تَرْتیلاً وَ قِفْ عِنْدَ وَعْدِهِ وَ وَعیدِهِ وَ تَفَکَّرْ فی أمْثٰالِهِ وَ مَوٰاعِظِهِ،وَ احْذَرْ مِنْ اقٰامَتِکَ حُرُوفَهُ فی إضٰاعَةِ حُدُودِهِ.
[ من قرء القرآن و لم یخضع لله و لم یرق قلبه و لم ینشئ حزنا و وجلا فی سره فقد استهان بعظم شأن الله و خسر خسرانا مبینا ]
راوی پرمایه و عارف کتاب با عظمت«مصباح الشریعة»پس از باب سیزدهم - که در آداب افتتاح و شروع نماز است-به تناسب مسئلۀ پراهمیت قرائت حمد در نماز-که از سورههای با عظمت قرآن بلکه فاتحه و امالکتاب است-این روایت پر مغز و حدیث پر معنا و ملکوتی را به عنوان آداب قرائت قرآن،از امام به حق ناطق حضرت جعفر بن محمد الصادق علیه السلام نقل میکند.
به خواست حضرت حق و با توفیق جناب او و با یاری و مدد حضرتش در این روایت مهم عرفانی سیر کرده و به تماشای مفاهیم گستردۀ این کلمات نورانی با چشم لطف حضرت دوست برخاسته،باشد که به عظمت قرآن و دورنمایی از این دریای بیکران نایل گشته،سپس به قدر طاقت به ترجمۀ سورۀ مبارکۀ حمد،جهت درک آنچه در شبانهروز به نحو واجب میگوییم و میخوانیم،اقدام خواهد شد.
در جملات نورانی اول روایت به چند موضوع مهم اشارت رفته که شرح آن را، ضمن فصولی در معرفی قرآن کریم میخوانید.
1-قرائت قرآن.
2-خضوع عبد در برابر حق.
3-رقّت قلب.
4-لزوم مسئلۀ حزن و ترس در هنگام قرائت.
5-حرمت سبک انگاشتن عظمت حق.
6-خسارت سنگین در عدم توجه به حقیقت قرآن.
مسئلۀ نزول قرآن،امین وحی،روز بعثت،اعجاز قرآن،شمارۀ حروف،شمارۀ کلمات،شمارۀ جملات،تعداد آیات،حزب و جزء،شمارۀ سور،زبر و بینات، مطلق و مقید،خاص و عام،ناسخ و منسوخ،محکم و متشابه و...از مسائل بسیار مهمی است که جا دارد نسبت به هر یک بحث مفصل و گستردهای مطرح گردد، ولی از آنجا که این نوشته مباحث عالی عرفان اسلامی و اخلاق الهی و روش انبیا و اولیا را دنبال میکند،از عهدهاش خارج و خوانندگان و محققان میتوانند به کتب مفصلی که در این زمینه نگاشته شده مراجعه کنند.
قرآن، کلام جاوید حق و معجزۀ ابدی رسالت پیامبر و نور الهی و کتاب با عظمت خداوندی است.
قرآن، ریسمان محکم الهی،منشور حیات طیبه،خیر دنیا و آخرت و مایۀ سعادت انسان در دو جهان است.
قرآن، رمز حقایق،به حقیقت ناطق و گفتار صادق و محبوب قلب عاشق و برای ایجاد سلامت دنیا و آخرت برای همۀ انسانها لایق است.
قرآن، کلید خوشبختی،پیشگیری از بدبختی،صفای باطن،آرایش ظاهر،امید امیدوار و مرکز اسرار الهی است.
قرآن، چراغ هدایت،شاهد نبوت،ضامن رسالت،عین دلالت،کمال آدمیت و رهنمای تمام انسانها به سوی خیر و سعادت است.
قرآن، شفای دردها،صفای باطن،عشق عاشق،عرش معنوی و کرسی علم الهی است.
قرآن، میزان شناخت حق از باطل،بیانگر حقایق،پند و عبرت برای اهل دل و معلم جاهل است.
قرآن، نوید وصل،وعده دهنده به بهشت،مبشّر نیکان و منذر بدان و تیرهبختان،ترسانندۀ بدکاران و تکیهگاه نیکوکاران است.
قرآن، راه حق،صراط مستقیم،دشمن فاسق،خسارت فاجر،غنیمت اهل حال،مایۀ دلدادگان و سرمایۀ نیک بختان است.
قرآن، بزرگترین نعمت خداوندی و شیرینترین میوۀ درخت هستی و یاری دهندۀ مردان خدا و نجات دهندۀ انسان از تمام بدبختیهاست.
قرآن، آیینۀ صفات و اسما حق،راه خدا به سوی بهشت،مانع انسان از افتادن در عذاب،سرچشمۀ آب حیات و ثمرۀ عشق حق به عبد است.
قرآن، کتاب حدود و دیات و قصاص،منبع اوامر و نواهی،صفحۀ امثال و حکم،بازگو کنندۀ سرگذشت نیکان و بیانگر حالات ستمگران برای عبرت گرفتن آیندگان و حاضران است.
قرآن، وجه خدا،تمثل انبیا و امامان علیهم السلام و برنامۀ زندگی و مایۀ پایندگی و روح ملکوت و جان جبروت و روشنیبخش عالم ناسوت است.
قرآن، نجات دهندۀ انسان از ضلالت و گمراهی و شرک و فسق و عصیان و طغیان و فجور و شرور و رهبر آدمیان به سوی حضرت حق و زمینهساز ورود انسان به بهشت الهی است.
قرآن، سخن حق با انسان،از بین برندۀ تاریکی و ظلمت جان،علاج وسوسۀ دل و سرور جان و مبین واقعیتها و گشایندۀ گره مشکلات و نصرت دهندۀ انسان
در برابر تمام آلام و حوادث است.
قرآن، برطرف کنندۀ ملالت،پدید آرندۀ جلالت،بخشندۀ کمال و سازندۀ رشد و محکمترین دستگیرۀ نجات برای تمام افراد بشر است.
قرآن، علم حق،بازگوکنندۀ مسائل روحی معراج،عقلی شکوفاکنندۀ فکر، صفا دهندۀ جان،آوای دوست،ندای ملکوت و پوشانندۀ لباس خلافت به انسان است.
قرآن، مایۀ حیات،سرمایۀ نجات،رهگشای رهروان راه الهی،مدرس تقوا، معلم وفا و ناظم امور حیات انسانهاست.
قرآن که بهین گوهر از قلزم توحید است***روشن کند از نورش یکتایی یکتا را
این درّ یتیم آمد چون در صف صرافان***بشکست بهای آن مقدار گهرها را
انجیل و اوستا چون ذرات نظام شمس ***خورشید بود قرآن نبود خبر اعما را
زین خوان حقیقت ما چون نقد خرد چیدیم*** کی گوش دهیم از دل افسانه آبا را
صد شکر که ایزدمان بنواخت به فضل خویش*** تا رهبر ما فرمود احمد شه بطحا را
بر عالمیان نازیم از پیروی قرآن ***کز ساحت دین بردیم ما سبقت اعلا را
شناخت حقایقی که در قرآن مجید آمده،بر عهدۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمۀ بزرگوار علیهم السلام است و تا آنجا که ظرفیت انسان تا قیامت اجازه میداده در توضیح حقایق این کتاب از آن بزرگواران مسائلی در کتب معتبرۀ حدیث و تفسیر نقل شده و آن عزیزان بر اساس بسیاری از آیات قرآن از مردم عالم دعوت به تفکر در اصول و معارف قرآن کردهاند.
انسان با تمام علومی که دارد،وقتی در برابر قرآن مجید میایستد،به طور جدی خود را در برابر دریایی بیساحل و بحری بیکران که آن را بدایت و نهایت معلوم نیست میبیند ! !
در بازگو کردن مسائلی که در قرآن شریف مطرح است،کسی را توانایی نیست؛ زیرا کثرت مسائل به اندازهای است که شمارش آن و توضیح و تفسیرش عمر دهر را لازم دارد.
من با همۀ حقارت و کوچکیام میخواستم به شمارش مسائل و برنامههایی که در قرآن مجید آمده برخیزم و آن را به طور فهرستوار در این نوشتار بیاورم،ولی به این نتیجه رسیدم که این برنامه باید به صورت مستقل بررسی گردد.
در این زمینه شما را به تحقیق مختصر و پر محتوای کتاب ارزشمند«آداب الصلاة»،راهنمایی کرده و از شما میخواهم که در مقالۀ آن جناب دقت کافی مبذول دارید.
خدای تبارک و تعالی به واسطۀ سعۀ رحمت بر بندگان،این کتاب شریف را از مقام قرب در قدس خود نازل فرموده و به حسب تناسب عوالم تنزل داده،تا به این مقام ظلمانی و سجن طبیعت رسیده و به کسوۀ الفاظ و صورت حروف درآمده است.
قرآن برای استخلاص مسجونین در این زندان تاریک دنیا و رهایی مغلولین در زنجیرهای آمال و امانی و رساندن آنها از حضیض نقص و ضعف و حیوانیت به اوج کمال و قوت و انسانیت و از مجاورت شیطان به موافقت ملکوتیین بلکه وصول به مقام قرب و حصول به مرتبۀ لقاء اللّه که اعظم مقاصد و مطالب اهل اللّه است آمده است.
از این جهت این کتاب،کتاب دعوی به حق و سعادت است و بیان کیفیت وصول بدین مقام میباشد.
مندرجات آن اجمالاً آن چیزی است که در این سیر و سلوک الهی مدخلیت دارد و یا اعانت میکند سالک و مسافر الی اللّه را و به طور کلی یکی از مقاصد مهمۀ آن دعوت به معرفة اللّه و بیان معارف الهیه است،از شؤون ذاتیه و اسمائیه و صفاتیه و افعالیه و از همه بیشتر در این مقصود،توحید ذات و اسما و افعال است که بعضی از آن به صراحت و بعضی به اشارت مستقصی مذکور است.
و باید دانست که در این کتاب جامع الهی به طوری این معارف از معرفت ذات تا معرفت افعال مذکور است که هر طبقه به قدر استعداد خود از آن ادراک میکند ! !
چنانچه آیات شریفۀ توحید و خصوصاً توحید افعال را علمای ظاهر و محدثان و فقها رضوان اللّه علیهم طوری بیان و تفسیر میکنند که به کلی مخالف و مباین است با آنچه اهل معرفت و علمای باطن تفسیر مینمایند و نویسنده هر دو را در محل خود درست میداند؛زیرا که قرآن شفای دردهای درونی است و هر مریض را به طوری علاج میکند.
چنانچه آیۀ کریمۀ:
[ هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظّٰاهِرُ وَ الْبٰاطِنُ ] (1).
اوست اول و آخر و ظاهر و باطن.
و آیۀ کریمۀ:
[ اللّٰهُ نُورُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ] (2).
خدا نور آسمانها و زمین است.
و آیۀ کریمۀ:
[ هُوَ الَّذِی فِی السَّمٰاءِ إِلٰهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلٰهٌ ] (3).
و اوست که در آسمانها معبود [ واقعی ] است و در زمین هم معبود [ واقعی ] است.
و آیۀ کریمۀ:
[هُوَ مَعَکُمْ ] (4).
او با شماست.
و آیۀ کریمۀ:
[فَأَیْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ ] (5).
پس به هر کجا رو کنید آنجا روی خداست.
الی غیر ذلک در توحید ذات و آیات کریمۀ آخر سورۀ حشر و غیر آنها در توحید صفات و کریمۀ:
[ وَ مٰا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ رَمیٰ ] (1).
[ ای پیامبر ! ] هنگامی که به سوی دشمنان تیر پرتاب کردی،تو پرتاب نکردی،بلکه خدا پرتاب کرد [ تا آنان را هلاک کند ].
و آیۀ کریمۀ:
[ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ] (2).
همۀ ستایشها،ویژۀ خدا،مالک و مربّی جهانیان است.
و آیۀ کریمۀ:
[ یُسَبِّحُ لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ] (3).
آنچه در آسمان ها و زمین است همواره برای او تسبیح میگویند.
در توحید افعال که بعضی به وجه دقیق و بعضی به وجه ادق عرفانی دلالت دارد برای هر یک از طبقات علما ظاهر و باطن و برای هر یک شفای امراض است.
و در عین حال که بعضی آیات شریفه مثل آیات سورۀ توحید و آیات اول سورۀ حدید به حسب حدیث شریف«الکافی»برای متعمقان از آخر الزمان وارد شده، اهل ظاهر را نیز از آن بهرۀ کافی است و این از معجزات این کتاب شریف و از جامعیت آن است.
و دیگر از مقاصد و مطالب آن دعوت به تهذیب نفوس و تطهیر بواطن از ارجاس
طبیعت و تحصیل سعادت است.
و بالجمله،کیفیت سیر و سلوک الی اللّه و این مطلب شریف به دو شعبۀ مهم منقسم است:یکی تقوا به جمیع مراتب آنکه مندرج است در آن تقوای از غیر حق و اعراض مطلق از ما سوی اللّه.
و دیگر ایمان به تمام مراتب و شؤون که در آن مندرج است،اقبال به حق و رجوع و انابه به آن ذات مقدس و این از مقاصد مهمۀ این کتاب شریف است که اکثر مطالب آن بلاواسطه یا مع الواسطه به این مقصد شریف رجوع کند.
و دیگر از مطالب این صحیفۀ الهیه قصص انبیا و اولیا و حکما است و کیفیت تربیت حضرت حق نسبت به آنان و تربیت آنان خلق خدا را که در این قصص فوائد بیشمار و تعلیمات بسیار است و در آنها بهقدری معارف الهیه و تعلیمات و تربیتهای ربوبیه مذکور و مرموز است که عقل را متحیر کند.
در همین قصۀ خلق آدم علیه السلام و امر به سجود ملائکه و تعلیمات اسما و قضایای ابلیس که در کتاب خدا مکرر ذکر شده به قدری تعلیم و تربیت و معارف و معالم است-برای کسی که:
[لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ ] (1).
برای کسی که نیروی تعقّل دارد،یا با تأمل و دقت [ به سرگذشت ها ] گوش فرا میدهد در حالی که حاضر به شنیدن و فراگیری شنیدههای خود باشد.
و اینکه قصص قرآنی مثل قصۀ آدم و موسی و ابراهیم و دیگر انبیا مکرر ذکر شده برای همین نکته است که این کتاب،کتاب قصه و تاریخ نیست،بلکه کتاب
1) 1) -ق (50):37.
سیر و سلوک الی اللّه و کتاب توحید و معارف و مواعظ و حکم است و در این امور، تکرار مطلوب است تا در نفوس قاسیه تأثیری کند و قلوب از آن موعظت گیرد.
بالجمله،ذکر قصص انبیا و کیفیت سیر و سلوک آنها و چگونگی تربیت آنان از بندگان خدا و حکم و مواعظ و مجادلات حسنۀ آنها،از بزرگترین ابواب معارف و حکم و بالاترین درهای سعادت و تعالیم است که حقتعالی جلّ مجده به روی بندگان خود مفتوح فرموده است.
و چنانچه ارباب معرفت و اصحاب سلوک و ریاضت را از آنها حظی وافر و بهرهای کافی است،کسانی دیگر را نیز نصیبی وافی و قسمتی بیپایان است.
چنانچه از کریمۀ شریفۀ:
[ فَلَمّٰا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأیٰ کَوْکَباً ] (1).
پس چون [ تاریکی ] شب او را پوشانید،ستارهای دید.
مثلاً اهل معرفت کیفیت سلوک و سیر معنوی حضرت ابراهیم علیه السلام را ادراک میکنند و راه سلوک الی اللّه و سیر الی جنابه را تعلیم مینمایند و حقیقت سیر انفس و سلوک معنوی را از منتهای ظلمت طبیعت که به [ جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ ] در آن مسلک تعبیر شده تا القای مطلق انیت و انانیت و ترک خودی و خودپرستی و وصول به مقام قدس و دخول در محفل انس-که در این مسلک اشارت به آن است:
[ وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمٰاوٰاتِ ] (2).
من به دور از انحراف و با قلبی حقگرا همۀ وجودم را به سوی کسی که آسمانها و زمین را آفرید،متوجه کردم.
و دیگر از مطالب این صحیفۀ نورانی،بیان احوال کفار و جاحدین و مخالفان با حق و حقیقت و معاندین با انبیا و اولیا و بیان کیفیت عواقب امور آنها و چگونگی بوار و هلاک آنها،چون قضایای فرعون و قارون و نمرود و شداد و اصحاب فیل و دیگر از کفره و فجره است که در هر یک از آنها موعظتها و حکم و بلکه معارفی است برای اهلش.
و دیگر از مطالب این کتاب با عظمت،قضایای غزوات رسول خدا صلی الله علیه و آله و کیفیت مجاهدتهای اصحاب رسول خداست،برای بیدار کردن مسلمانان از خواب غفلت و برانگیختن آنها است برای مجاهدت فی سبیل اللّه و تنفیذ کلمۀ حق و اماتۀ باطل.
یکی دیگر از مطالب قرآن شریف،بیان قوانین ظاهر شریعت و آداب و سنن الهیه است که در این کتاب نورانی کلیات و مهمات آن ذکر شده و عمده در این قسمت دعوت به اصول مطالب و ضوابط آن است،مثل باب صلاة و زکوة و خمس و حج و صوم و جهاد و نکاح و ارث و قصاص و حدود و تجارت و امثال آن و چون این قسم که علم ظاهر شریعت است عام المنفعه و برای جمیع طبقات از حیث تعمیر دنیا و آخرت مجعول است و تمام طبقات مردم از آن به مقدار ظرفیت خود استفادت کنند از این جهت در کتاب دعوت به آن بسیار است و در احادیث و اخبار نیز خصوصیات و تفاصیل آنها به حد وافر است و تصانیف علمای شریعت در این قسمت بیشتر و بالاتر از سایر قسمتها است.
و یکی دیگر از مطالب قرآن شریف،احوال و معاد و براهین بر اثبات آن و کیفیت عذاب و عقاب و جزا و ثواب آن و تفاصیل جنت و نار و تعذیب و تنعیم است.
در این قسمت حالات اهل سعادت و درجات آنها از اهل معرفت و مقربان و از
اهل ریاضت و سالکین و از اهل عبادت و ناسکین و همین طور حالات و درجات اهل شقاوت از کفار و محجوبین و منافقین و اهل معصیت و فاسقین مذکور است.
ولی آنچه به حال عموم بیشتر فایده داشته باشد،بیشتر مذکور و با صراحت لهجه است و آنچه برای یک طبقۀ خاصه مفید است،به طریق رمز و اشاره مذکور است مثل:
[رِضْوٰانٌ مِنَ اللّٰهِ أَکْبَرُ ] (1).
خشنودی و رضایتی از سوی خدا [ که از همۀ آن نعمت ها ] بزرگتر است.
و آیات لقاء اللّه برای آن دسته و مثل:
[ کَلاّٰ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ ] (2).
این چنین نیست که آنان میپندارند،بلکه اینان در آن روز از پروردگارشان محجوباند.
برای دستۀ دیگر و در این قسم یعنی در قسم تفصیل معاد و رجوع الی اللّه معارفی بیشمار و اسراری بس دشوار مذکور است که اطلاع بر کیفیت آنها جز به سلوک برهانی یا نور عرفانی نتوان پیدا کرد.
قرآن با روشنترین و واضحترین طرزی وجود خدای یگانه را در سورههای 2-3 - 4-5-6-17-18-34-39-40-42-59-112 تعلیم میدهد.
خداوند آفرینندۀ همۀ اشیا است،سورههای 16-17 نیکو و رحیم است، سورههای 3-6-10-40 و حتی کسانی را که نسبت به او سپاسگزار نیستند حفظ و حمایت میکند،سورههای 3-9-64 و از کسانی که به او تعرض میکنند در
صورتی که توبه کنند عفو میکند سورههای 25-110 حاکم و قاضی روز قیامت است،سورههای 2-14-16-17-18-22 و به هر کس مطابق عملش پاداش میدهد،سورههای 2-3-4-10-28 یعنی به خوبان و به آنان که در راه او جهاد میکنند و میمیرند سعادت ابد عنایت میشود و شرح این سعادت و نعمتها به صورتی داده شده که هر کسی از روی اراده و تحقیق تصدیق میکند،سورههای 4 - 7-13-15-18-32-35 و مضامینی که دربارۀ بدکاران و اشرار و مجازاتی که در جهنم مخوف و مهیب به آنها داده خواهد شد در سورههای 27-38-45-52 - 55-56-76-88 آمده است.
قرآن مجید هر نوع فسق و فجور و افراط در آن،سورههای 4 و 17 و رباخواری سورۀ 2 و حرص و غرور سورههای 4 و 17 و 18،افترا و تهمت سورۀ 104 و طمعورزی سورههای 4-33،نفاق سورۀ 4 و 63،شهوت در جمعآوری اشیا از بین رفتنی سورههای 100 و 102 را تقبیح و در مقابل انفاق سورههای 2-3-30 - 50-70-90،محبت به نوع سورههای 4-17-29-46،سپاسگزاری از خدا اکثر سورهها،وفای به عهد سورههای 5-16،صفا و خلوص سورههای 5-6،محبت به ایتام و دستگیری از آنان در موارد متعدد،تقوا و عفت در همۀ امور سورههای 24 و 25،آزادی بردگان سورههای 13-90،صبر در صد و سه مورد،تسلیم و رضا در موارد متعدد،عفو از دیگران سورههای 3-16-24-43 و کلیۀ کارهای نیک را اکیداً به مرد و زن دستور میدهد (1).
1) 1) -محمد و قرآن:106.
قرآن مجید از موجودیت و حقیقت خود تعبیر به ریسمان میکند؛ریسمانی که از مبدأ عالی عالم تا کنارۀ این چاه طبیعت کشیده شده تا انسان،این موجودی که آراسته به هر نوع استعداد و قوه است،با دست زدن به آن قوا و استعدادهای ذاتی و حقیقیاش رشد کرده و همراه این طناب الهی به لقا حضرت حق برسد.
چنانچه انسان در برابر قرآن مجید بیتفاوت بماند،با سر و با تمام موجودیت و هویتش به قعر چاه طبیعت سرنگون شده و تمام ارزشهای خود را از دست خواهد داد و از هستی او چیزی جز خطی از حیوانیت و پستی نخواهد ماند.
[ وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لاٰ یَزِیدُ الظّٰالِمِینَ إِلاّٰ خَسٰاراً ] (1).
و ما از قرآن آنچه را برای مؤمنان مایۀ درمان و رحمت است،نازل میکنیم و ستمکاران را جز خسارت نمیافزاید.
جلال الدین مولوی در این زمینه مضمون جالبی دارد:
زان که از قرآن بسی گمره شدند***زان رسن قومی درون چه شدند
مر رسن را نیست جرمی ای عنود*** چون تو را سودای سر بالا نبود
شارح مثنوی نیز میگوید:
یکی از عالیترین مضامین انسانی،فردی،اجتماعی،روانی،اخلاقی، اقتصادی،سیاسی و طبیعی،همین مضمون است که جلال الدین در دو بیت مورد تحلیل گوشزد کرده است.
1) 1) -اسرا (17):82.
آنچه را در دو بیت فوق مطرح میکند،میتوان به عنوان یک اصل کلی در تمام شؤون بشری تلقی نمود.
به توضیح اینکه انسان در هر موقعیتی هم که قرار بگیرد،پیرامون او را پدیدهها و قوانین و وسایل فراوانی احاطه کرده است.
آن پدیدهها و قوانین و وسایل به خودی خود،در راه تعیین سرنوشتی که انسان با دست خود باید بسازد،آمادگی فعالیت خود را اعلام کردهاند،بدون اینکه این اعلام موجب اجبار انسانی بوده باشد.
مثلاً نور یکی از آن پدیدهها و وسایل است که تمام جایگاههای حیات ما را روشن ساخته است،در عین حال ما را به هیچ یک از هدفهای حیاتی که باید آن را به دست بیاوریم،مجبور نمیسازد.
پدیدۀ نور تاکنون هیچ قماربازی را مجبور نساخته است که در روشناییش بنشیند و قماربازی کند،چنانکه هیچ پارسایی را مجبور نساخته است که در روشناییش بنشیند و به عبادت خداوندی پردازد.
آب،این ماده حیاتی کرۀ خاکی به وجود و جریان خود ادامه میدهد،بدون اینکه کسی را مجبور کند،شخص دیگری را در استخر آب بیندازد و او را غرق کند،یا جهاز هاضمه و دستگاه مربوط بدن را به آشامیدن خود مجبور بسازد و نه تنها او را از مرگ نجات بدهد،بلکه سلولها و اعصاب مغزی را آمادۀ اندیشه و رؤیا و تخیل و تداعی معانی و خودآگاهی مینماید.
آری،مادۀ آب هیچ گونه مأمور اجرایی بالای سر استعمال کنندگان آب نگماشته است.
این انسان است که حیات خود را میخواهد و آن آب را با انواع گوناگون مورد بهرهبرداری قرار میدهد.
این مسئله مورد تردید نیست،جای تأسف این است که این انسان روی چه عواملی به جای داشتن سودای سر به بالا،همواره میل به سر به پایین میکند.
افسوس بر آن انسانهایی که با بودن نبوت و امامت و بهخصوص حبل اللّه متینی چون قرآن،در این قفس خاکی خود را حبس کرده و چون درب این قفس باز شود جایی جز جهنم برای آنان نخواهد بود. نه پای آنکه از کرۀ خاک بگذرم***نه دست آنکه پرده افلاک بردرم
بیآب و دانه در قفسی تنگ مانده ام*** پرها زنم چو زین قفس تنگ برپرم
روزی که خاک گور شوم رحمتی بکن*** سختم مگیر زان که من آن صید لاغرم
روزی که سر زخاک برآرم به بوی غیب*** رسوا مکن میانه غوغای محشرم
گر رد کنی مرا و اگر در پذیریم*** خاک سگان کوی توام بلکه کمترم
تا هست عمر، چون سگ اصحاب کهف تو*** سر بر دو دست بر در کویت مجاورم
عطار بر در تو چو خاکی است منتظر*** یا رب درت مبند که من خاک آن درم
قرآن را برای رشد و تکامل و رسیدن به عالیترین مقام الهی نفس و هستی خود
بخواهید،آن را فرا گرفته و برای رفع عیوب درون و برون خود عمل کرده و از خویشتن به وسیلۀ قرآن مجید انسان نمونهای بسازید.
قرآن را برای تخدیر خود از ملامتها و خستگیها و شفیعی جهت پول یافتن و شفای امراض بدنی و برکت خانه و مغازه قرار ندهید که دین برای جبران ملالت جسمی و علاج ترس از حوادث مادی نیامده است،جلال الدین مولوی در ضمن آثارش به اینان که برداشت غلط از قرآن دارند حملهور شده و میگوید:
خویشتن مشغول کردن از ملال***باشدش قصد از کلام ذوالجلال
کاتش وسواس را و غصه را ***زان سخن بنشاند و سازد دوا
علامۀ جعفری در شرح این ابیات میگوید (1):
یکی از پردههای ضخیمی که به روی دین و منابع و شؤون آن افتاده و مردم را از این حقیقت حیاتبخش محروم ساخته است همین نکته است که جلال الدین متذکر میشود.
میگویند:قرآن و به طور کلی دین ساختۀ آلام و ناگواریهایی است که دامنگیر افراد انسانی است.
خشونت و تلخی رویدادهای زندگانی دائماً انسانها را در اندوه و وسوسه و اضطراب و ترس غوطهور میسازد،وقتی که بشر در مقابل این خشونت و تلخیها به ناتوانی خود پی میبرد،به وسایل گوناگونی پناه میبرد،مانند عوامل تخدیر مادی از افیون گرفته تا موسیقی و از آراستن و پیراستن موضوعات به عنوان زیبا دوستی گرفته تا هنرهای گوناگون و بالاخره عامل دین را برای خود وسیلهای قرار میدهد و از واقعیتها فرار میکند.
1) 1) -شرح مثنوی،علامۀ جعفری:21/11.
این داوری«ظالمانه و خائنانه»به هیچ وجه با واقعیت تطبیق نمیکند؛زیرا نخست این مسئله را باید در نظر بگیریم که فرق زیادی وجود دارد میان علت اصلی یک جریان و فایدهای که میتوان از آن بهرهبرداری نمود.
شما در باغچۀ خانۀ خود گل زیبای گران قیمتی را میکارید و گربهای که گرمای تابستان ناراحتش کرده از بالای دیوار سایۀ آن گل زیبا را میبیند و پایین میآید و در سایۀ شاخه و برگ گل پهن میشود و ساعتی آسایش میکند،آیا صحیح است که بگوییم:
هدف شما و علت اصلی آن که شما پولی خرج کرده و روزها و شاید ماهها زحمت کشیده گل زیبایی را پروردهاید،همان آسایش گربه در سایۀ آن است ؟ !
لباسهایی را که پوشیدهاید برای حفظ بدن از ناملایمات جوّی است،فرض کنیم که سیل خروشانی در معرض ورود به خانۀ شماست و شما چیزی ندارید یا آنچه دارید برای جلوگیری سیل از ورود به خانه کفایت نمیکند،مجبور میشوید که لباسهای خود و خانوادهتان را در جلوگیری از سیل مورد بهرهبرداری قرار بدهید.
این دو مثال اگر چه صد در صد با مسئلۀ ما تطبیق نمیشود،ولی برای توضیح علت اصلی یک شیء و فایدۀ عارضی آن مناسب به نظر میرسد،این حماقت که قرآن و سایر شعائر دینی و به جای آوردن دستورهایش علت اصلی دین تلقی شود سابقۀ دیرینهای دارد و در خود قرآن در چند آیه مورد توبیخ قرار گرفته است،مانند آن آیه که میگوید:
وقتی که ضرری به انسان متوجه شود،به خدا میگراید و دست به دعا بلند میکند (1).
1) 1) -«وَ إِذَا مَسَّ الْإِنْسَانَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنْبه»یونس (10):12.
لذا جلال الدین مولوی در ابیات مورد تحلیل میگوید:
اگر تو قرآن را برای رفع ملالت خاطر میخوانی چه تفاوتی با کلیله و شاهنامه خواندن دارد ؟
قرآن را برای خدا فرا گیرید و برای خدا عمل کنید،تا به نقطهای که برای شما معلوم کردهاند و آن مقام خلافت از حق است برسید،قرآن را برای کسب سعادت دنیا و آخرت بخوانید و عمل کنید،قرآن را برای رفع دردهای عقلی و روحی تلاوت کنید،قرآن را برای خدا بخواهید و برای خدا فرا گیرید و برای خدا به اجرا بگذارید.
با قرآن آشنا شوید و به قرآن آگاه شوید و به آیات خدا آراسته گردید تا به مقام والای ملکوتی و الهی برسید؛تا هستید خود را به قرآن عرضه کنید.
قرآن:کتاب هدایت،کتاب شفا،کتاب زمینهساز رشد و کمال و مبین تمام مسائل مثبت و منفی است.
غرض از نزول قرآن آراسته شدن انسان به مقام شامخ انسانیت و رسیدن او به مقام لقا و وصال است.
قرآن برای بیداری قلب و توجه دادن انسان به واقعیتها و متصل نمودن آدمی به ملکوت سماوات و ارض آمده است.
بر ما لازم است که به طور مستمر در ضمن قرائت قرآن با توجه به مفاهیم عالی آیات،خود را بر کتاب الهی عرضه کرده و در مقام تطبیق خود با آیات الهیه برآییم، تا اگر آنچه قرآن میخواهد در ما باشد،به حفظ آن بکوشیم و آنچه نمیخواهد اگر در ما هست به علاج آن اقدام نماییم.
امام خمینی رحمه الله در این زمینه میگوید:
یکی از آداب مهمۀ قرائت قرآن که انسان را به نتایج بسیار و استفادات بیشمار نایل کند،تطبیق است و آن چنان است که در هر آیه از آیات شریفه که تفکر میکند، مفاد آن را با حال خود منطبق کند و نقصان خود را به واسطۀ آن مرتفع نماید و امراض خود را به آن شفا دهد.
مثلاً در قصۀ شریفۀ حضرت آدم ببیند سبب مطرود شدن شیطان از بارگاه قدس با آن همه سجدهها و عبادتهای طولانی چه بوده،خود را از آن تطهیر کند؛زیرا مقام قرب الهی جای پاکان است،با اوصاف و اخلاق شیطانی قدم در آن بارگاه نتوان گذاشت.
از آیات شریفه استفاده میشود که مبدأ سجده ننمودن ابلیس خودبینی و عجب بوده که کوس:
[أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ ] (1).
من از او بهترم،مرا از آتش پدید آوردهای و او را از گِل آفریدی.
زد و این خودبینی اسباب خودخواهی و خودفروشی-که استکبار است-شد و نتیجۀ استکبار خودرأیی و استقلال و سرپیچی از فرمان دوست گشت و به این خاطر او را مطرود درگاه نمودند.
آه بر عدهای از ما که از اول عمر،شیطان را ملعون و مطرود خواندیم و خود به اوصاف خبیثۀ او متصف هستیم و در فکر آن نشدیم که آنچه سبب مطرودیت درگاه قدس است در هر حال از خود دور کنیم،شیطان خصوصیتی ندارد،آنچه او را از درگاه قرب دور کرد،اگر در ما باشد ما را هم نگذارد به آن پیشگاه پاک راه یابیم،
1) 1) -اعراف (7):12.
بترسیم از اینکه لعنهایی که به ابلیس میکنیم،خود در آن شریک باشیم !
و نیز تفکر کنیم در همین قصۀ شریفه و سبب مزیت آدم و برتری او از ملائکة اللّه،ببینیم چه بوده که خود نیز به قدر طاقت به آن آراسته گردیم؛میبینیم تعلیم اسما سبب برتری او گشت و مرتبۀ عالیۀ تعلیم اسما تحقق به مقام اسماء اللّه است چنانچه مرتبۀ عالیه از احصای اسما که در روایت شریفه است:
إنَّ لِلّهِ تِسْعة وَ تِسْعینَ أسْمٰاءٌ مَنْ أحْصٰاهٰا دَخَلَ الْجَنَّةَ (1).
تحقّق به حقیقت آنها است که انسان را به جنت اسمایی نایل میکند،انسان با ارتیاضات قلبیه میتواند مظهر اسماء اللّه و آیات کبرای الهیه شود و وجود او وجود ربانی و متصرف در مملکت او دست جمال و جلال الهی باشد و در حدیث،قریب به این معنی است که:
همانا روح مؤمن اتصالش به خدای تعالی شدیدتر است از اتصال شعاع خورشید به خورشید (2).
در هر صورت کسی که بخواهد از قرآن شریف حظ وافر و بهرۀ کافی بردارد باید هر یک از آیات شریفه را با حال خود تطبیق کند،تا استفادۀ کامله کند،مثلاً در آیۀ شریفۀ سوره انفال آمده:
[ إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذٰا ذُکِرَ اللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذٰا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیٰاتُهُ زٰادَتْهُمْ إِیمٰاناً وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ ] (3).
مؤمنان،فقط کسانی هستند که چون یاد خدا شود،دلهایشان ترسان میشود،
و هنگامی که آیات او بر آنان خوانده شود بر ایمانشان میافزاید،و بر پروردگارشان توکل میکنند.
شخص سالک باید این اوصاف ثلاثه را ببیند با او منطبق است یا نه ؟ آیا وقتی یاد خدا به میان میآید،قلبش فرو میریزد و ترسناک میشود ؟ و وقتی آیات شریفۀ الهیه بر او خوانده میشود،نور ایمان در قلبش افزایش پیدا میکند و اعتمادش بر خداست ؟
یا در هر یک از مراتب راجل و از هر یک از این خواص محروم است ؟ اگر بخواهد بفهمد که از حق ترسناک است و قلبش از ترس او فرو میریزد به اعمال خود نظر کند؛انسان ترسناک در محضر کبریایی جسارت به مقام مقدسش نکند و در حضور حضرت حق هتک حرمات الهیه ننماید،اگر با آیات الهیه ایمان قوی شود نور ایمان به مملکت ظاهرش نیز سرایت کند.
ممکن نیست قلب که نورانی باشد و زبان و کلام و چشم و نظر و گوش و استماع نورانی نباشد؛بشر نورانی آن است که تمام قوای ملکیه و ملکوتیهاش نوربخش باشد و علاوه بر آنکه خود او را هدایت به سعادت و طریق مستقیم کند به دیگران نیز نورافشانی نموده،آنها را به راه راست هدایت کند.
چنانچه اگر کسی به خدای تعالی توکل و اعتماد داشته باشد،قطع طمع از دست دیگران کند و بار احتیاج خود را به درگاه غنی مطلق افکند و دیگران را که چون خود او فقیرند،مشکلگشا نداند؛پس وظیفۀ سالک الی اللّه آن است که خود را به قرآن شریف عرضه بدارد.
چنانچه میزان در تشخیص صحت و عدم صحت و اعتبار و لا اعتبار حدیث و روایت آن است که آن را به کتاب خدا عرضه دارند و آنچه مخالف آن است باطل
و زخرف شمارند؛میزان در استقامت و اعوجاج و شقاوت و سعادت آن است که در میزان کتاب اللّه درست و مستقیم درآید.
و چنانچه خُلق رسول خدا صلی الله علیه و آله قرآن بود،امت هم باید خلق خود را با قرآن موافق کند تا با خلق ولی کامل نیز مطابق گردد و اخلاقی که مخالف با کتاب خداست زخرف و باطل است و هم چنین جمیع معارف و احوال قلوب و اعمال باطن و ظاهر خود را باید با کتاب خدا تطبیق کند تا به حقیقت قرآن متخلّق گردد و قرآن مجید صورت باطنی او شود.
کسی کو هر چه دید از چشم جان دید***هزاران عرش در مویی عیان دید
عدد از عقل خواست اما دل پاک*** عدد گردید در گفت و زیان دید
چو این آن است و آن اینست جاوید*** چرا پس عقل احول این و آن دید
چو دریا عقل دایم قطره بیند*** به چشم او نشاید جاودان دید
کسی کو بر احد حکم عدد کرد ***مجال بی نشانی را نشان دید
به جان بین هر چه می بینی که توحید*** کسی کو محو شد از جسم و جان دید
دو عالم چیست از یک سایه توست*** که آنجا ذره را خط امان دید
دلی کان گنج پی برد از طلسمش*** فنا شد تا دو عالم طیلسان دید
زخود گم گردی ای عطار اینجا ***که تا خود را توانی کامران دید
تمام افراد مسلمان از مرد و زن در برابر کتاب با عظمت الهی دارای سه مسؤولیت بسیار مهم هستند:
1-فراگیری قرآن.
2-فهم معانی و مفاهیم قرآن.
3-عمل به قرآن.
از ابتدای بعثت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله تا شروع غیبت که همزمان با ولادت امام عصر-نزدیک به دویست و شصت و هشت سال-است،در این مدت پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله و ائمه طاهرین علیهم السلام تا سر حد باختن جان تمام همت خود را بر تعلیم و تفهیم قرآن و زمینهسازی برای عمل به کتاب خدا صرف کردند؛شما میدانید که هر دقیقه و ثانیه از عمر این بزرگواران برتر از تمام عالم است:
لَضَرْبَةُ عَلیٍّ یَوْمَ الْخَنْدَقِ أفْضَلُ مِنْ عِبٰادَةِ الثَّقَلَیْنِ (1).
هرآینه ضربت علی روز خندق برتر از عبادت ثقلین (انس و جن) میباشد.
یک ضربت زدن مگر چه اندازه وقت میگیرد ؟ همین مقدار وقت و عمل در آن بنا به فرمودۀ نبی اسلام صلی الله علیه و آله از عبادت ثقلین بالاتر است،دقایق عمر پیامبر صلی الله علیه و آله و همۀ ائمه علیهم السلام به همین میزان است و این بزرگواران این مدت پر بها را خرج این سه برنامۀ با عظمت کردند؛بر ماست که از زحمات آن عزیزان الهی قدردانی کنیم و قدردانی زحمات آنان در عمل به سه برنامۀ مذکور است.
روشی که پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله و ائمۀ طاهرین علیهم السلام نسبت به قرآن در میان مردم داشتند به دستور خود قرآن بود؛قرآن است که تاکید بر تعلیم قرائت و تفهیم مفاهیم و عمل به آیات خداوندی دارد.
در آخرین آیۀ سورۀ مزمل که احتمالاً سورۀ سوم یا چهارم قرآن از نظر نزول است در مسئلۀ قرائت میخوانیم:
[فَاقْرَؤُا مٰا تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ عَلِمَ أَنْ سَیَکُونُ مِنْکُمْ مَرْضیٰ وَ آخَرُونَ
1) 1) -الاقبائل:467.
یَضْرِبُونَ فِی الْأَرْضِ یَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ وَ آخَرُونَ یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَاقْرَؤُا مٰا تَیَسَّرَ مِنْهُ وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ وَ أَقْرِضُوا اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً وَ مٰا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّٰهِ هُوَ خَیْراً وَ أَعْظَمَ أَجْراً وَ اسْتَغْفِرُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ] (1).
بنابراین آنچه را از قرآن برای شما میسر است بخوانید.او میداند که به زودی برخی از شما بیمار میشوند،و گروهی برای به دست آوردن رزق و روزی خدا در زمین سفر میکنند،و بعضی در راه خدا میجنگند؛پس آنچه را از آن میسر است بخوانید و نماز را برپا دارید و زکات بپردازید و وام نیکو به خدا بدهید و آنچه را از عمل خیر برای خود پیش میفرستید،آن را نزد خدا به بهترین صورت و بزرگترین پاداش خواهید یافت و از خدا آمرزش بخواهید که خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.
در این آیۀ کریمه دو مرتبه امر به قرائت شده و عمل به این امر مهم الهی مستلزم یادگیری ظاهر قرآن مجید است؛روی این حساب برای کسانی که بتوانند قرآن را تعلیم بگیرند،لازم است به این مسئله توجه کنند و سپس خویش را به قرائت کتاب الهی عادت دهند.
و در فهم مفاهیم عالی قرآن که محصول تفکر و مطالعه در آثار اسلامی است میخوانیم:
[ لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ عَلیٰ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ
1) 1) -مزمل (73):20.
وَ تِلْکَ الْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ ] (1).
اگر این قرآن را بر کوهی نازل میکردیم،قطعاً آن را از ترس خدا فروتن و از هم پاشیده میدیدی.و این مثلها را برای مردم میزنیم تا بیندیشند.
آری،کوه با اتصال به قرآن از ترس خدا خاشع و متلاشی میشد،وای بحال انسان اگر با این عقل و فطرت و وجدان در ارتباط با قرآن قرار نگیرد و در مقام فهم قرآن و اندیشه و تفکر در آن برنیاید.
قرآن کریم به کسانی که همت خود را در فهم آیات کتاب صرف نمیکنند سخت حمله کرده و میفرماید:
[ أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلیٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا ] (2).
آیا در قرآن نمیاندیشند [ تا حقایق را بفهمند ] یا بر دلهایشان قفلهایی قرار دارد ؟.
و در باب عمل،سورهای نیست مگر اینکه ترغیب و تشویق به عمل میکند و اساس نجات را پس از فهم قرآن عمل به قرآن میداند.
[ إِنَّ هٰذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ وَ یُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً کَبِیراً ] (3).
بیتردید این قرآن به استوارترین آیین هدایت میکند،و به مؤمنانی که کارهای
شایسته انجام میدهند،مژده میدهد که برای آنان پاداشی بزرگ است.
البته عمل صالح آن عملی است که بر اساس آیات کتاب خدا و با نیت خالص از انسان صادر شده باشد.
اگر انسان به قرائت و فهم و عمل به قرآن بپردازد و این روش را تا هنگام خروج از دنیا ادامه دهد فلاح و رستگاری او حتمی است.
[ وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ] (1).
میزان [ سنجش اعمال ] در آن روز حق است؛پس کسانی که اعمال وزن شدۀ آنان سنگین و با ارزش باشد،رستگارند.
برای خدا در قیامت میزانهایی است:انبیا،ائمه،صلحا و در رأس همۀ آنها قرآن مجید است.
آری،در قیامت همه را با قرآن میسنجند،اگر اعمال و اخلاق آنان با کتاب خدا یکی باشد،سنگین عمل و اهل نجات و اگر مطابق نباشد،سبک عمل و اهل عذابند.
[ وَ مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِمٰا کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یَظْلِمُونَ ] (2).
و کسانی که اعمال وزن شدۀ آنان سبک و بیارزش باشد،به سبب اینکه همواره به آیات ما ستم میورزیدند،به خود زیان زده [ و سرمایۀ وجودشان را تباه کرده ]اند.
اگر کسی بخواهد به نحوی حقیقت اسلام و انسان و جهان را بشناسد،چارهای جز مراجعه به کتاب الهی ندارد.
در این کتاب جاوید،آنچه آمده هماهنگ با تمام شؤون انسان و منطبق بر نظام احسن خلقت است.
مرا یارای آن نیست که این حقیقت را توضیح دهم؛بیایید این مسئله را با هم از قول مفسر بزرگ قرن مرحوم علامۀ طباطبایی از نظر بگذرانیم که در رسالۀ«قرآن در اسلام»در بخش اول میگوید:
با تأمل در چند مقدمه میتوان معنی واقعی اشتمال قرآن مجید بر برنامۀ زندگی بشر را دریافت:
1-انسان در زندگی خود هرگز هدفی جز سعادت و خوشبختی و کامروایی خود ندارد.
«خوشبختی و سعادت شکلی است از زندگی که انسان آرزوی آن را داشته، شیفتۀ آن است،مانند آزادی و رفاهیت و وسعت معاش و جز آنها».
و چنانچه گاهی افرادی را میبینیم که از خوشبختی و سعادت خود روگردان میباشند،مانند کسی که با انتحار به زندگی خود خاتمه میدهد،یا از مزایای زندگی اعراض میکند،اگر در حال روحیشان دقیق شویم خواهیم دید که بواسطۀ عوامل ویژهای،سعادت زندگی را در آنچه تعقیب میکنند میدانند؛مثلاً کسی که خودکشی میکند در اثر حمله و هجوم ناملایمات،راحتی خود را در مرگ میبیند
و مثلاً کسی که به زهد و ریاضت پرداخته،لذائذ مادی را بر خود تحریم میکند، سعادت را در شیوهای که پیش گرفته میداند.
پس فعالیت زندگی انسان پیوسته برای دست یافتن به سعادت و پیروزی در آن راه میباشد،خواه در تشخیص سعادت واقعی خود مصیب باشد یا مخطی.
2-فعالیت زندگی انسان هرگز بدون برنامه صورت نمیگیرد و این مسئلهای است بدیهی و اگر احیاناً خفا پیدا میکند از کثرت وضوح است؛زیرا در یک طرف انسان با خواست و ارادۀ خود کار میکند و در نتیجه تا کاری را به سبب شرایط موجود«کردنی»تشخیص ندهد به انجام دادن آن اقدام نمیکند،یعنی کار را به دنبال دستور علمی درونی انجام میدهد و از طرف دیگر کارهایی را که انجام میدهد برای«خود»یعنی برای رفع حوائجی که درک میکند به وجود میآورد و در نتیجه میان اعمال و افعال وی ارتباطی است مستقیم.
خوردن و نوشیدن و خواب و بیداری و نشستن و برخاستن و رفتن و آمدن و غیر اینها هر کدام جایی و اندازهای دارد،در حالی لازم و در حالی غیر لازم در شرایطی نافع و در شرایطی مضر میباشد و در نتیجه انجام دادن هر کاری طبق دستوری است درونی که در درک انسان،کلیات آن ذخیره شده و به حسب انطباق به مورد، جزئیات آن تحقق میپذیرد.
هر فرد از انسان در کارهای فردی خود به منزلۀ کشوری است که فعالیتهای اهالی آن تحت قوانین و سنن و آداب معینی کنترل میشود و قوای فعال این کشور موظفند که اعمال خود را اول با دستورهای لازم الرعایۀ آن تطبیق نموده پس از آن انجام دهند.
فعالیتهای اجتماعی یک جامعه نیز حال فعالیتهای فردی را دارد و پیوسته یک نوع مقررات و آداب و رسومی که مورد تسلیم اکثریت افراد میباشد باید در آنها حکومت کند،وگرنه اجزای جامعه به واسطۀ هرج و مرج در کمترین وقت و کوتاهترین فرصتی متلاشی خواهد شد.
نهایت اگر جامعه،جامعۀ مذهبی باشد حکومت از آن احکام مذهب خواهد بود و اگر جامعۀ غیر مذهبی متمدن باشد،فعالیتها از قانون پیروی خواهد کرد و اگر جامعۀ غیر مذهبی و متوحش باشد آداب و رسومی را که حکومت فردی و مستبد وضع و تحمیل نموده،یا مراسمی را که در اثر برخورد و کسر و انکسار عقاید گوناگون در جامعه پیدا شده اجرا خواهد کرد.
پس در هر حال انسان در فعالیتهای فردی و اجتماعی خود از داشتن هدفی گزیر ندارد و از تعقیب هدف خود از راهی که مناسب آن است و به کار بستن مقرراتی که برنامۀ کار است هرگز مستغنی نیست.
قرآن مجید نیز این نظر را تأیید نموده میفرماید:
[ وَ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّیهٰا فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرٰاتِ ] (1).
برای هر گروهی قبلهای است که خدا گردانندۀ روی آن گروه به آن قبله است؛ پس [ دربارۀ قبله،نزاع و کشمکش نکنید و به جای بحث و گفتگو ] به جانب نیکیها و کارهای خیر پیشی جویید.
اساساً در قرآن،دین به راه و رسم زندگی اطلاق میشود و مؤمن و کافر و حتی کسانی که اصلاً صانع را منکرند بدون دین نیستند؛زیرا زندگی انسان بدون داشتن راه و رسمی خواه از ناحیۀ نبوت و وحی باشد،یا از راه وضع و قرارداد بشری،
1) 1) -بقره (2):148.
اصلاً صورت نمیگیرد،خدای متعال در وصف ستمگران که با دین خدایی دشمنی دارند از هر طبقه و صنف بوده باشند میفرماید:
[ الَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ وَ یَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ کٰافِرُونَ ] (1).
هم آنان که مردم را همواره از راه خدا بازمیدارند و میخواهند آن را [ با وسوسه و اغواگری ] کج نشان دهند،و ایشان به روز قیامت کافرند.
وجه دلالت آیه این است که«سبیل اللّه»در عرف قرآن دین است و آیۀ شریفه دلالت دارد بر این که ستمکاران حتی آنان که به خدا معتقد نیستند دین خدا«دین فطری»را با صفت تحریف اجرا میکنند بنابراین برنامۀ زندگی که آنان اجرا میکنند دین ایشان است.
3-بهترین و پابرجاترین راه و رسم زندگی آن است که آفرینش انسان به سوی آن هدایت کند،نه آنچه از عواطف و احساسات فرد یا جامعه سرچشمه گیرد.
هر یک از اجزای آفرینش را مورد دقت و کنجکاوی قرار دهیم خواهیم دید که در هستی خود هدف و غایتی دارد که از نخستین روز آفرینش خود به سوی آن متوجه است و از مناسبترین و نزدیکترین راهی که به آن هدف منتهی میشود به سوی هدف خود سیر میکند و در اندرون و بیرون ساختمان خود با تجهیزاتی مجهز میباشد که مناسب با هدف خودش و منشأ فعالیتهای گوناگونش میباشد،رویۀ آفرینش در هر آفریدۀ جاندار و غیر جاندار همینگونه است.
مثلاً بوتۀ گندم از همان روز نخستین پیدایش خود که در بستر خاک با نوک
1) 1) -اعراف (7):45.
سرسبز خود از شکم دانه سر در میآورد،متوجه پیدایش یک بوتۀ گندم دارای سنبلهای متعدد میباشد و با قوایی که مجهز است اجزای عنصری را از زمین و هوا با نسبت ویژهای گرفته،ضمیمۀ وجود خود ساخته روز به روز بزرگتر و برومندتر میشود و از حالی به حالی و از شکلی به شکلی منتقل میشود تا به شکل بوتۀ کامل دارای سنبلهای متعدد در میآید و در همانجا به سیر خود خاتمه میدهد.
یک درخت گردو را نیز اگر مورد بررسی قرار دهیم،خواهیم دید که آن نیز از نخستین روز پیدایش متوجه هدفی مخصوص به خود میباشد که یک درخت گردوی برومند و نیرومند میباشد و برای رسیدن به آن راه مناسبی را با موجودی تجهیزات خود میپیماید و ملازم روش زندگی خودش بوده هرگز روزی در تعقیب هدف خود مثلاً راه بوتۀ گندم را نمیرود،چنانکه بوتۀ گندم نیز در تعقیب هدف خود روزی روش درخت گردو را اختیار نمیکند.
همۀ انواع آفریدهها که جهان مشهود را تشکیل میدهند،محکوم همین قاعدۀ کلیه میباشند و هیچ دلیلی نیست که نوع انسان از این قاعده«هر نوعی هدفی دارد که سعادتش در رسیدن به آن است و راهی مناسب تجهیزات وجودی خود به هدف خود دارد»مستثنی باشد بلکه تجهیزات وجودی انسان بهترین دلیل است بر اینکه انسان نیز مانند سایر انواع آفرینش هدفی دارد که متضمن سعادت اوست و مناسب تجهیزات وجودی خود راهی به هدف و سعادت خود دارد.
بنابر آنچه گذشت آفرینش ویژۀ انسان و هم چنین آفرینش جهان که انسان جزء غیر قابل تفکیک آن میباشد،انسان را به سوی سعادت واقعیاش هدایت میکند و مهمترین و ریشهدارترین و پابرجاترین مقررات را که به کار بستن آنها سعادت را
برای انسان تضمین میکند به انسان گوشزد مینماید.
خدای متعال در تأیید بحث گذشته میفرماید:
[ رَبُّنَا الَّذِی أَعْطیٰ کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدیٰ ] (1).
گفت:پروردگار ما کسی است که به هر موجودی،آفرینش [ ویژۀ ] او را [ آن گونه که سزاوارش بود ] به وی عطا کرده،سپس هدایت نمود.
و باز میفرماید:
[ الَّذِی خَلَقَ فَسَوّٰی* وَ الَّذِی قَدَّرَ فَهَدیٰ ] (2).
آنکه آفرید،پس درست و نیکو گردانید.*و آنکه اندازه قرار داد و هدایت کرد.
و باز میفرماید:
[ وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا* فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا* قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّٰاهٰا* وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا ] (3).
و به نفس و آنکه آن را درست و نیکو نمود،*پس بزهکاری و پرهیزکاریاش را به او الهام کرد.*بیتردید کسی که نفس را [ از آلودگی پاک کرد و ] رشد داد،رستگار شد.*و کسی که آن را [ به آلودگیها و امور بازدارنده از رشد ] بیالود [ از رحمت حق ] نومید شد.
و باز میفرماید:
[ فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِی فَطَرَ النّٰاسَ عَلَیْهٰا لاٰ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّٰهِ ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ ] (1).
پس [ با توجه به بیپایه بودن شرک ] حقگرایانه و بدون انحراف با همۀ وجودت به سوی این دین [ توحیدی ] روی آور،[ پایبند و استوار بر ] سرشت خدا که مردم را بر آن سرشته است باش برای آفرینش خدا هیچگونه تغییر و تبدیلی نیست؛این است دین درست و استوار.
و باز میفرماید:
[ إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّٰهِ الْإِسْلاٰمُ ] (2).
مسلماً دینِ [ واقعی که همۀ پیامبرانْ مُبلّغ آن بودند ] نزد خدا،اسلام است.
دین و روش زندگی پیش خدا تسلیم شدن است-در برابر ارادۀ وی-یعنی در برابر آفرینش وی که انسان را به مقررات خاصی دعوت میکند.
و میفرماید:
[ وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلاٰمِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ ] (3).
و هرکه جز اسلام،دینی طلب کند،هرگز از او پذیرفته نمیشود.
محصل آیات فوق و آیات دیگری که به همین مضمون است،این است که خدای متعال هر یک از آفریدههای خود از آن جمله انسان را به سوی سعادت و هدف آفرینش ویژۀ خودش از راه آفرینش خودش راهنمایی میفرماید و راه واقعی برای انسان در مسیر زندگی همان است که آفرینش ویژۀ وی به سوی آن
دعوت میکند و مقرراتی را در زندگی فردی و اجتماعی خود باید به کار بندد که طبیعت یک انسان فطری به سوی آنها هدایت میکند،نه انسانهایی که به هوی و هوس آلوده و در برابر عواطف و احساسات اسیر دست بسته میباشند.
مقتضای دین فطری (طبیعی) این است که تجهیزات وجودی انسان مُلغیٰ نشود و حق هر یک از آنها ادا گردد و جهازات مختلف و متضاد مانند قوای گوناگون عاطفی و احساسی که در هیکل وی به ودیعه گذارده شده تعدیل شده به هر کدام از آنها تا اندازهای که مزاحم حال دیگران نشود رخصت عمل داده شود.
و بالاخره در فرد انسان عقل حکومت کند،نه خواست نفس و نه غلبۀ عاطفه و احساس،اگر چه مخالف عقل سلیم باشد و در جامعه نیز حق و صلاح واقعی جامعه حکومت نماید نه هوا و هوس یک فرد توانای مستبد و نه خواستۀ اکثریت افراد اگر چه مغایر حق و خلاف مصلحت واقعی جماعت باشد.
از بحث بالا نتیجهگیری میشود که زمان حکم در تشریع به دست خداست و جز او را نشاید که تشریع قانون و وضع مقررات و تعیین وظیفه نماید؛زیرا چنانکه روشن شد،تنها مقررات و قوانینی در صراط زندگی به درد انسان میخورد که از راه آفرینش برای او تعیین شده باشد،یعنی علل و عوامل بیرونی و درونی انسان را به انجام دادن آن دعوت نمایند و آن را اقتضا کنند،یعنی خدا آن را خواسته باشد؛ زیرا مراد از اینکه خدا چیزی را میخواهد این است که علل و شرایط انجام یافتن آن را به وجود آورده است،نهایت اینکه گاهی علل و شرایط طوری است که پیدایش جبری چیزی را ایجاب میکند،مانند حوادث طبیعی روزانه و در این صورت اراده را ارادۀ تکوینی میگویند و گاهی طوری است که اقتضا میکند انسان عمل را از راه اختیار و آزادانه انجام دهد مانند خوردن و نوشیدن و در این صورت اراده را ارادۀ تشریعی میگویند،خدای متعال در چندین جا از کلام خود میفرماید:
[ إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ ] (1).
فرمان و حکم فقط به دست خداست.
پس از روشن شدن این مقدمات باید دانست که قرآن مجید با رعایت این مقدمات سهگانه،یعنی با قطع نظر به اینکه انسان در زندگی خود هدفی دارد که باید در راه به دست آوردن آن در طول زندگی تلاش و کوشش نماید و این فعالیت بدون برنامه نتیجهبخش نخواهد بود،ولی این برنامه را باید از کتاب فطرت و آفرینش و تعلیم الهی فرا گرفت.
قرآن مجید با توجه به این مقدمات،شالودۀ برنامۀ زندگی انسان را به این نحو تعیین کرده است:
اساس برنامۀ خود را خداشناسی قرار داد و اعتقاد به یگانگی خدا را اولین اساس دین شناخت و پس از شناساندن خدا،معادشناسی-اعتقاد به روز رستاخیز که در آن پاداش و کیفر کردار نیک و بد انسان داده خواهد شد-را از آن نتیجه گرفت و اصل دیگر قرارداد و پس از آن پیغمبرشناسی را از معادشناسی نتیجه گرفت؛زیرا پاداش اعمال نیک و بد بدون ابلاغ قبلی طاعت و معصیت و نیک و بد از راه وحی و نبوت صورت نمیبندد و آن را نیز اصل دیگر قرار داده سه اصل نامبرده:
اعتقاد به یگانگی خدا و اعتقاد به نبوت و اعتقاد به معاد را اصول دین اسلام شمرد.
پس از آن در مرتبۀ تالی اصول اخلاق پسندیده و صفات حسنۀ مناسب اصول
1) 1) -انعام (6):57؛یوسف (12):40 و 67.
سهگانه را که یک انسان واقعبین با ایمان باید واجد آنها و متصف به آنها باشد بیان نمود و پس از آن قوانین عملی که در حقیقت حافظ سعادت حقیقی و زاینده و پرورش دهندۀ اخلاق پسندیده و بالاتر از آن عامل رشد و ترقی اعتقادات حقۀ اصول اولیه میباشند تأسیس و بیان داشت.
زیرا هرگز قابل قبول نیست کسی که در مسائل جنسی یا در دزدی و خیانت و اختلاس مال و برداشتن کلاه مردم هیچگونه بند و باری ندارد،صفت عفت نفس داشته باشد،یا کسی که شیفتۀ جمعآوری مال است و مطالبات مردم و حقوق واجبۀ مالی را نمیدهد با صفت سخاوت متصف شود،یا کسی که به عبادت خدا نمیپردازد و هفته و ماه به یاد خدا نمیافتد واجد ایمان به خدا و روز رستاخیز و دارای سمت بندگی باشد.
پس اخلاق پسندیده همیشه با یک رشته اعمال و افعال مناسب زنده میماند، چنانکه اخلاق پسندیده نسبت به اعتقادات اصلی همین حال را دارند،مثلاً کسی که کبر و غرور و خودبینی و خودپسندی دارد،اعتقاد به خدا و خضوع در برابر مقام ربوبی را نباید از وی توقع داشت و کسی که یک عمر معنی انصاف و مروت و رحم و عطوفت را نفهمیده است،ایمانی به روز رستاخیز و قیامت نخواهد داشت.
خدای متعال در خصوص ارتباط اعتقادات حقه با عمل میفرماید:
[إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّٰالِحُ یَرْفَعُهُ ] (1).
حقایق پاک [ چون عقاید و اندیشههای صحیح ] به سوی او بالا میرود و عمل شایستۀ آن را بالا میبرد.
اعتقاد پاک به سوی خدا صعود میکند و عمل صالح بلندش میکند یعنی در
1) 1) -فاطر (35):10.
صعود اعتقاد کمک میکند.
و در خصوص ارتباط اعتقاد به عمل میفرماید:
[ ثُمَّ کٰانَ عٰاقِبَةَ الَّذِینَ أَسٰاؤُا السُّوایٰ أَنْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ کٰانُوا بِهٰا یَسْتَهْزِؤُنَ ] (1).
آن گاه بدترین سرانجام،سرانجام کسانی بود که مرتکب زشتی شدند به سبب اینکه آیات خدا را تکذیب کردند و همواره آنها را به مسخره میگرفتند.
خلاصه اینکه ریشههای اصلی اسلام از دیدگاه قرآن مجید عبارتاند از:
1-اصول عقاید اسلامی، که نوعی از اصول سه گانۀ دین است:توحید، نبوت،معاد و نوعی عقاید متفرع بر آنها مانند لوح و قلم و قضا و قدر و ملائکه و عرش و کرسی و خلقت آسمان و زمین و نظائر آنها.
2-اخلاق پسندیده.
3-احکام شرعی و قوانین عملی، که قرآن کریم کلیات آنها را بیان فرموده و تفاصیل و جزئیات آنها را به بیان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله واگذار نموده است و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز به موجب حدیث ثقلین که همۀ فِرَق اسلامی به نحو تواتر نقل نمودهاند،بیان اهل بیت خود را قائم مقام و جایگزین بیان خود قرار داده است.
با توجه به این مسائل لزوم مسائل بخش قبل-یعنی وجوب فراگیری قرائت قرآن و فهم مفاهیم آیات بلند و آسمانی این کتاب و به اجرا گذاشتن آن-در همۀ شؤون زندگی بیشتر روشن میگردد.
خلاصه اینکه سعادت و سلامت و رشد و کمال و خیر دنیا و آخرت در اتصال به
1) 1) -روم (30):10.
قرآن مفهوم دارد؛جدای از قرآن و پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام که مبین قرآنند هیچ برنامۀ مثبتی در زندگی مفهوم نداشته و محال است انسان بدون چنگ زدن به این ریسمان الهی به سعادت واقعی برسد و مزۀ شیرین بندگی حضرت حق را درک کند.
ای خدای بزرگ ! ای آنکه جز سعادت و کمال انسان چیزی برای انسان نمیخواهی در مرحلۀ اول عرفان نسبت به قرآن و در مرحلۀ بعد توفیق عمل به تمام مبانی قرآن به تمام بندگان عنایت کن که محصول این عنایت عشق پرقیمت عبد به تو و علاقۀ او به لقای تو خواهد بود.
من نمیگویم که عاقل باش یا دیوانه باش***گر به جانان آشنایی از جهان بیگانه باش
گر سر مقصود داری مو به مو جوینده شو*** ور وصال گنج خواهی سر به سر ویرانه باش
گر زتیر غمزه خونت ریخت ساقی دم مزن*** ور به جای باده زهرت داد در شکرانه باش
چون قدح از دست مستان می خوری مستانه خور*** چون قدم در خیل مردان می زنی مردانه باش
یا مسلمان باش یا کافر دو رنگی تا به کی*** یا مقیم کعبه شو یا ساکن بتخانه باش(1)
امام علی علیه السلام در«نهج البلاغة»دربارۀ کتاب الهی نظریات بسیار عمیق و جالبی دارد که لازم است به قسمتی از آنها اشاره شود:
1) 1)- فروغی بسطامی.
وَ کِتٰابُ اللّهِ بَیْنَ أظْهُرِکُمْ نٰاطِقٌ لٰا یَعْیَی لِسٰانُهُ وَ بَیْتٌ لٰا تُهْدَمُ أرْکٰانُهُ وَ عِزٌّ لٰا تُهْزَمُ أعْوٰانُهُ... (1).
کتاب خدا که در میان شماست،گویندهای است که زبانش از گفتن حقایق خسته نمیشود و خانهای است که ارکانش تا ابد از تند باد حوادث در امان است و عزیزی است که پیروان و یارانش هرگز شکست نمیخورند.
قرآن،کتابی است که به وسیلۀ آن حق و حقیقت را میبینید و میگویید و میشنوید،قسمتی از آن گویای قسمت دیگر است و بعضی از آن گواه بعض دیگر،این کتاب در معارف و احکام حضرت حق اختلاف ندارد و مطیع خود را از خدا جدا نکرده،بلکه او را به صراط مستقیم هدایت مینماید.
تَعَلَّمُوا الْقُرآنَ فَإنَّهُ أحْسَنُ الْحَدیثِ وَ تَفَقَّهُوا فیهِ فَإنَّهُ رَبیعُ الْقُلُوبِ وَ اسْتَشْفُوا بِنُورِهِ فَإنَّهُ شِفٰاءُ الصُّدُورِ وَ أحْسِنُوا تِلٰاوَتَهُ فَإنَّهُ انْفَعُ الْقَصَصِ (2).
قرآن را فرا بگیرید که به حق نیکوترین گفتار است،آن را بفهمید که بهار دلهاست،از نورش شفا بخواهید،که علاج درد سینههاست،آن را قرائت کرده و عمل کنید که پرسودترین داستانهاست.
إنَّ اللّهَ سُبْحٰانَهُ أنْزَلَ کِتٰاباً هٰادِیاً بَیَّنَ فیهِ الْخَیْرَ وَ الشَّرَّ فَخُذُوا نَهْجَ الْحَقِّ تَهْتَدُوا وَ أصْدِفُوا عَنْ سَمْتِ الشَّرِّ تَقْصِدُوا (3).
همانا خداوند پاک کتاب هدایت کننده فرستاد،که تمام خوبیها و شرور را برای رشد شما در آن بیان کرد،بیایید راه خیر را پیش بگیرید تا هدایت شوید
و از جانب شر بپرهیزید تا به یک زندگی عادلانه برسید.
خداوند،پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله را فرستاد،در حالی که قرآن مجید را تصدیق کنندۀ رسالت او قرار داد و نوری که از پی آن تمام مردم حرکت کنند تا به ساحل نجات برسند.
از قرآن آنچه میخواهید بپرسید،البته جوابش بر عهدۀ من است،من به شما بگویم که چهار منفعت بسیار عظیم در اتصال به این کتاب نصیب شما میشود:
1-آگاهی به آینده.
2-علم به حقایق گذشته.
3-علاج دردها.
4-ایجاد نظم در شؤون حیات (1).
قرآن مجید نصیحت کننده و هدایت کنندهای است که گمراهی به دنبال ندارد و گویندهای است که هرگز دروغ نمیگوید.
همنشینی با قرآن دارای دو منفعت است:
1-اضافه شدن بر هدایت.
2-کم شدن از کوری گمراهی.
با قرآن محال است دچار سختی و پریشانی شوید و بدون قرآن محال است به بینیازی برسید،از این کتاب برای علاج دردها کمک بگیرید و رنجها را با آن برطرف نمایید،در قرآن مجید راه علاج بزرگترین دردها که درد کفر و نفاق و کوری و ضلالت است بیان شده.
بر محور قرآن از خدا آنچه میخواهید بخواهید و با عشق به کتاب الهی به
1) 1) -نهج البلاغة:خطبۀ 157؛بحار الأنوار:23/89،باب 1،حدیث 24.
حضرت او توجه کنید (1).
عَنْ أبی عَبْدِ اللّه علیه السلام قٰالَ:قٰالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:ألْقُرْآنُ هُدیً مِنَ الضَّلٰالَةِ وَ تِبْیٰانٌ مِنَ الْعَمیٰ وَ اسْتِقٰالَةٌ مِنَ الْعَثْرَةِ وَ نُورٌ مِنَ الظُّلْمَةِ وَ ضِیٰاءٌ مِنَ الْأحْزٰانِ وَ عِصْمَةٌ مِنَ الْهَلَکَةِ وَ رُشْدٌ مِنَ الْغوٰایَةِ وَ بَیٰانٌ مِنَ الْفِتَنِ وَ بَلٰاغٌ مِنَ الْدُّنْیٰا إلیَ الْآخِرَةِ وَ فیهِ کَمٰالُ دینِکُمْ فَهٰذِهِ صِفَةُ رَسُولِ اللّهِ لِلْقُرآنِ وَ مٰا عَدَلَ أحَدٌ عَنِ الْقُرْآنِ إلّا إلیَ النّٰارِ (2).
امام صادق علیه السلام میگوید که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:قرآن،هدایت از ضلالت و روشنایی از کور دلی و حافظ از لغزش و نور از ظلمت و روشنایی و برطرف کننده از ناراحتیها و نگاه دارنده از هلاکت و رشد از غوایت و بیانگر فتنهها و رساننده از دنیا به آخرت و کمال دین شماست،این است آنچه دربارۀ قرآن از رسول الهی رسیده،کسی از قرآن منحرف نشد مگر اینکه خود را به آتش الهی رساند !
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
همانا قرآن نور آشکار است و ریسمان محکم خدا و دستگیرۀ نجات و درجۀ برتر و ما فوق تمام شفادهندگان و فضیلت بسیار بزرگ و سعادت عظمی.
آن کس که از آن نور بخواهد،خداوند به نور آن منورش کند و هر کس امورش را به آن ببندد،از مهالک حفظ میگردد و هر کس متمسک به آن شود خدایش نجات بخشد و هر کس ملازم احکامش باشد به درجۀ بلند میرسد و هر کس دردش را به آن عرضه کند علاج میشود و هر کس آن را بر ما سوا مقدم کند به هدایت الهی رسد
و هر کس از غیر آن هدایت بخواهد گمراه گردد و هر کس آن را شعار و دثار خود کند به سعادت الهی رسد و هر کس آن را پیشوای زندگی و تکیهگاه خود قرار دهد، خداوندش در بهشت پناه دهد و حیاتی سالم نصیب او گرداند،به همین خاطر به قرآن گفت:«هدی».
و از طرفی قرآن برای مردم مؤمن بشارت است،بشارت برای آخرت،به این معنی که قرآن در قیامت مرد لاغر رنگ پریدهای را میآورد و به خداوند عرضه میدارد:این است آن کسی که روزش را روزه داشت و شبش را به بیداری گذراند و طمعش در رحمت تو قوی گشت و امیدش به مغفرتت گشاده شد،با او با گمان من و گمان خودش معامله کن.خداوند خطاب میکند:ملک به راستش قرار بگیرد و بهشت در چپش و او را به حورالعین برسانید و پدر و مادرش را لباسی از حلۀ بهشت بپوشانید که دنیا و ما فیها در برابرش چیزی نباشد.
خلایق به آن پدر و مادر نظر میکنند و از آنان احترام میگیرند و آنان به وضع خود مینگرند و از آن کرامت تعجب کرده میگویند:خداوندا ! این همه عنایت نسبت به ما برای چیست ؟ ما را عملی در خور این محبت و کرامت نیست ؟
خداوند میفرماید:با این همه تاج کرامت از آن شماست که بینندهای نظیرش را ندیده و شنوندهای مانندش را نشنیده و نسبت به چنین خیری کسی فکر نکرده و این همه برای این است که شما دو نفر وسیلۀ تعلیم قرآن به فرزندتان بودید و شما او را به اسلام رساندید و با زحمت شما او عاشق محمد و علی شد و فقه آن دو را دریافت،ولایت این دو نفر واسطۀ قبول عمل است و دشمنی با دشمنان آنان سبب نجات.
اگر کسی از زمین تا عرش طلا پر کند و در راه خدا صدقه دهد ولی ولایت محمد و علی را نداشته باشد،هیچ عملی از او قبول نمیکنم.
این است خبری که قرآن به آن بشارت میدهد و در قرآن نسبت به این حقیقت فرموده: [ بُشْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ ] (1)که مؤمن،شیعۀ محمد و علی و یازده امام علیهم السلام است (2).
در سورۀ مبارکۀ واقعه میخوانیم:
[ لاٰ یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ ] (3).
جز پاک شدگان [ از هر نوع آلودگی ] به [ حقایق و اسرار و لطایف ] آن دسترسی ندارند.
بدون شک منظور از پاکان در این آیۀ شریفه پاکان از خبائث ظاهر نیست که در دست نهادن به ظاهر قرآن تمام مردم عالم یکسانند،پاک از خبائث ظاهر و ناپاک هر دو قدرت دست زدن به ظاهر کتاب را دارند و منظور از مسّ کتاب در این آیه مسّ با حس لامسه نیست.
منظور از پاکان،پاکان از نظر عقیده،عقل،روح،نفس،اخلاق و عمل است و منظور از مس،مسّ با قدرت قلب و قوت روح و ادراک عقل الهی است.
مفاهیم بلند قرآن،معانی آسمانی و ملکوتی این کتاب به گونهای است که جز آنان که در جهت معنویت از هر حیث پاک و منزهاند به آن نمیرسند.
عقل مغلوب و نفس معیوب و قلب محجوب،چگونه قدرت راه یافتن به این
بارگاه مقدس و والا را دارند ؟
منافق و مغرور،متکبر و خائن،سهل انگار و سست بنیان،به چه صورت در این پیشگاه مقدس راه یابند ؟
اینجا جایگاه مقربان،اصحاب یمین،سابقون،صالحون،مؤمنون،متوکلون، صابرون و مجاهدان فی سبیل اللّه است.
اینجا جایگاه آن انسانهای والایی است که عمری با طاغوت درون و برون جنگیده و بر هر دو غلبه کردهاند.
اینجا جایگاه آن عاشقانی است که دست از ما سوا بریده و جز عشق حضرت او محوری قبول نکرده و غیر او را در زندگی حاکم نمیدانند.اینجا جایگاه فرزانه مردمی است که دل از غیر او پاک کرده و خویش را برای لقا و وصول آماده ساخته و حقوق حق و خلق را در حد شؤون مراعات نموده و سراسر وجود هستی و موجودیت آنان فریاد«یا اللّه و یا رب»میزند.
اینجا جایگاه والهان و عاشقان و مستان می عشق جناب اوست که از خود و از هستی بیخبر و تنها از حضرت جانان خبر دارند و با تمام وجود واله و سرگردان و غرق در حیرت و شورند.
اینجا جایگاه برافروختگان و دل سوختگان و یاران یار و ناصران حق و فقیران کوی و دردمندان جمال محبوب و مستمندان خاک حضرت جانان است؛جای آن مردان والا و زنان ارزندهای است که چهرۀ آنان چراغ حیات و شمع وجودشان،نور راه و دل پاکشان آیینۀ انعکاس صفات است و با تمام هستی در برابر آن جناب غرق در فکرت و حیرتند.
جانا شعاع رویت در جسم و جان نگنجد*** و آوازۀ جمالت اندر جهان نگنجد
وصلت چگونه جویم کاندر طلب نیابد***وصفت چگونه گویم کاندر زبان نگنجد
هرگز نشان ندادند در کوی تو کسی را ***زیرا که راه کویت اندر نشان نگنجد
آنجا که عاشقانت یک دم حضور یابند*** دل در حساب ناید جان در میان نگنجد
آهی که عاشقانت از حلق جان برآرند*** هم در زمان نیاید هم در مکان نگنجد
اندر ضمیر دلها گنجی نهان نهادی***از دل اگر براید در آسمان نگنجد
عطار وصف عشقت چون در عبارت آرد*** زیرا که وصف عشقت اندر بیان نگنجد(1)
اینجا جایگاه عارفان و آگاهان و بیدارانی است که دل از هر رنگ پاک نموده و جان از هر کدورت صفا داده و نفس از هر رذیلتی پیراستهاند.
اینجا جایگاه علی علیه السلام و امثال اوست که بنابر نقل شیخ سلیمان بلخی در«ینابیع المودة»به ابن عباس فرمود:
اگر سورۀ حمد را برای شما تفسیر کنم و شما تفسیر مرا بنویسید،برای حمل آن نوشتهها هفتاد شتر لازم افتد (2).
عین القضات در«تمهیدات»میگوید:
ای عزیز ! از این آیت چه فهم کردهای که حقتعالی میگوید:
[ لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ عَلیٰ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ ] (1).
اگر این قرآن را بر کوهی نازل میکردیم،قطعاً آن را از ترس خدا فروتن و از هم پاشیده میدیدی.
و مصطفی صلی الله علیه و آله گفت:
ألْقُرْآنُ غِنَیً لٰا غِنَی دُونَهُ وَ لا فَقْرَ بَعْدَهُ (2).
قرآن ثروتی است که بالاتر از او ثروتی نیست و هیچ فقری بعد از او نمیباشد.
ای عزیز ! چون قرآن نقاب عزت از روی خود برگیرد و برقع عظمت بردارد، همۀ بیماران فراق لقای خدا را تبارک و تعالی شفا دهد و جمله از درد خود نجات یابند.
از مصطفی صلی الله علیه و آله بشنو که گفت:
ألْقُرآنُ هُوَ الْدَّوٰاءُ (3).
قرآن دوا است.
قرآن حبلی است که طالب را میکِشد تا به مطلوب رساند،قرآن را بدین عالم فرستادند در کسوت حروف،در هر حرفی هزار هزار غمزۀ جانربا تعبیه کردند، آنگه این ندا در دادند:
[ وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْریٰ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ ] (1).
و پند ده؛زیرا پند به مؤمنان سود میدهد.
گفت:تو دام رسالت و دعوت بنه،آن کس که صید ما باشد دام ما خود داند و در بیگانگان مرا خود هیچ طمعی نیست.
[ إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَوٰاءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ ] (2).
بیتردید برای کسانی که [ به خدا و آیاتش ] کافرند مساوی است چه [ از عذاب ] بیمشان دهی یا بیمشان ندهی،ایمان نمیآورند.
هر چه هست و بود و خواهد بود،جمله در قرآن است که:
[ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ یٰابِسٍ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ ] (3).
هیچ تر و خشکی نیست مگر آنکه در کتابی روشن [ ثبت ] است.
اما تو قرآن کجا بینی ؟ هیهات هیهات ! قرآن در چندین هزار حجاب است،تو محرم نیستی و اگر در درون پرده تو را راه بودی این معنی که میرود بر تو جلوه کردی دریغا:
[ إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ ] (4).
همانا ما قرآن را نازل کردیم،و یقیناً ما نگهبان آن [ از تحریف و زوال ] هستیم.
قرآن خطاب لم یزل است با دوستان خود و بیگانگان را در آن هیچ نصیبی نیست جز حروفی و کلماتی که به ظاهر شنوند؛زیرا که سمع باطن ندارند:
[ إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ ] (1).
بیتردید آنان از شنیدن [ وحی الهی و اخبار ملکوتی ] محروم و برکنارند.
و جای دیگر گفت:
[ وَ لَوْ عَلِمَ اللّٰهُ فِیهِمْ خَیْراً لَأَسْمَعَهُمْ ] (2).
اگر خدا [ نسبت به پذیرفتن هدایت،شایستگی و ] خیری در آنان میدید، یقیناً ایشان را شنوا [ ی حقایق و معارف ] میکرد.
اگر میدانستی که ایشان را سمع باید دادن،خود داده شدی اما هرگز به خاطر عناد و کبر و مادیگری صرف از بیگانگی خلاص نیابند.
دریغا بر راه سالک مقامی باشد که چون بدان مقام رسد،بداند که همۀ قرآن در نقطۀ باءبسم اللّه است و یا در کسرۀ باء میمبسم اللّه است و همه موجودات در نقطۀ باءبسم اللّه بیند،مثالش را گوش دار.
اگر گویی:
[ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ ] (3).
آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است،فقط در سیطرۀ مالکیّت و فرمانروایی خداست.
آنچه در آسمان و زمین است هر دو بگفته باشی،اما اگر هر چه در آسمان و زمین است،یکانیکان،مفرد نامش برشماری،روزگاری بینهایت به کار باید،باش تا دولت دست دهد.
خود را بینی در دایرۀ:
[إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ ] (1).
یقیناً او به همه چیز [ با قدرت و دانش بینهایتش ] احاطه دارد.
او محیط بنده باشد و بنده محاط او تا وجود خودبینی در نقطهای که در زیر باء بسم اللّه است و جلالت باءبسم اللّه را بینی که خود را بر محرمان چگونه جلوه میدهد از نقطۀ باء اما این هنوز نامحرمی باشد،اگر جمال سین با میم بینی آن گاه بدانی که محرمیت چه باشد ؟
دریغا ما از قرآن جز حروف سیاه و سپیدی کاغذ نمیبینیم،چون در وجود باشی جز سواد و بیاض نتوانی دیدن،چون از وجود به در آمدی،کلام اللّه تو را در وجود خود محو کند،آن گاه تو را از محو به اثبات رساند،چون به اثبات رسی دیگر سواد نبینی همه بیاض بینی برخوانی:
[وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ ] (2).
و "امّ الکتاب "نزد اوست.
جوانمردا ! قرآن را در چندین هزار حجاب به خلق فرستادند،اگر جلالت نقطۀ بایبسم اللّه بر عرش آمدی یا بر آسمانها و زمینها،در حال پست و گداخته شدندی:
[ لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ عَلیٰ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ ] (1).
اگر این قرآن را بر کوهی نازل میکردیم،قطعاً آن را از ترس خدا فروتن و از هم پاشیده میدیدی.و این مثلها را برای مردم میزنیم تا بیندیشند.
همین معنا باشد.
نوش باد آن کس را که بیان این همه کرد و گفت:
کُلُّ حَرْفٍ مِنَ القُران فی اللَّوْحِ أعْظَمُ مِنْ جَبَلِ قٰافٍ.
هر حرفی از قرآن در لوح محفوظ عظیمتر از کوه قاف است.
این لوح خود دانی که چه باشد،لوح محفوظ دل بود،این قاف دانی که چیست ؟ و القرآن المجید باشد.
دریغا در هر عالم از عالمهای خدا قرآن را به نامی خوانند که در آن عالم دیگر نخوانند.
در پردهای قرآن را «مجید» خوانند که:
1) 1) -حشر (59):21.
[ بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِیدٌ ] (1).
[ چنین نیست که دربارۀ قرآن میپندارند ] بلکه آن،قرآنی باعظمت و بلند مرتبه است.
در پردۀ دیگر «مبین» خوانند که:
[وَ کِتٰابٌ مُبِینٌ ] (2).
نور و کتابی روشنگر آمده است.
در پردۀ دیگر «عظیم» خوانند:
[ وَ لَقَدْ آتَیْنٰاکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثٰانِی وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ ] (3).
و به راستی که هفت آیه از مثانی [ یعنی سورۀ حمد ] و قرآن بزرگ را به تو عطا کردیم.
در پردۀ دیگر «عزیز» خوانند که:
[ وَ إِنَّهُ لَکِتٰابٌ عَزِیزٌ ] (4).
بیتردید قرآن کتابی است شکستناپذیر.
در عالمی دیگر «کریم» خوانند که:
[ إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ ] (5).
یقیناً این قرآن،قرآنی است ارجمند و باارزش.
در جهانی دیگر «حکیم» خوانند که:
[ آیٰاتُ الْکِتٰابِ الْحَکِیمِ ] (1).
این آیات [ با عظمت ] کتاب محکم و استوار است.
قرآن را چند هزار نام است،به سمع ظاهر نتوانی شنید،اگر سمع درونی داری در عالم [ حٰم*عسق ] (2)این نامها پوشیده با تو در صحرا نهند.
دریغا مگر مصطفی صلی الله علیه و آله از اینجا گفت:
اقْرَءوا الْقُرْآنَ وَ الْتَمِسُوا غَرٰائِبَهُ.
بخوانید قرآن را و غرائب آن را تقاضا کنید.
غرایب قرآن جستن کار هر کسی نباشد،ای دوست ! باش تا به کتابخانۀ:
أوَّلُ مٰا خَلَقَ اللّهُ نُوری.
اولین مخلوق خداوند نور من است.
رسی،آن گاه استاد:
أدَّبَنی رَبّی فَأحْسَنَ تَأْدیبی (3).
پروردگارم مرا به ادب آراست و نیکو آراست.
قرآن را بلا واسطه بر لوح دل تو نویسد که:
[ اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ* اَلَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ* عَلَّمَ الْإِنْسٰانَ مٰا لَمْ یَعْلَمْ ] (4).
بخوان در حالی که پروردگارت کریمترین [ کریمان ] است.همان که به وسیلۀ قلم آموخت،[ و ] به انسان آنچه را نمیدانست تعلیم داد.
در این کتابخانه بدانی که [ ن وَ الْقَلَمِ ] (1)چیست ؟
آه ای قرآن ! ای کتاب عزیز حق ! ای قانون اساسی حیات ! ای چهرۀ زیبای علم دوست ! ای فرمان مولا ! ای صحیفۀ نور ! ای دفتر عشق ! ای چراغ راه ! ای مهرجان افروز !
من خراب نگه نرگس شهلای توام***بیخود از باده جام و می و مینای توام
تو به تحریک فلک فتنه دوران منی*** من به تصدیق نظر محو تماشای توام
می توان یافتن از بی سر و سامانی من ***که سراسیمه گیسوی سمن سای توام
اهل معنی همه از حالت من حیرانند*** بس که حیرت زده صورت زیبای توام
تلخ و شیرین جهان در نظرم یکسان است*** بس که شوریده دل از لعل شکر خای توام
زیر شمشیر تو امروز فروغی می گفت*** فارغ ازکشمکش شورش فرادی توام(2)
از دامن رحمت الهی که قرآن مجید است،دست برمدارید،از این جام پر از می عشق دوست غافل مشوید،مملکت وجود خویش را با نور قرآن بیارایید،با داروی شفابخش این داروخانه تمام امراض روحی،عقلی،اخلاقی،خانوادگی و اجتماعی و مادی و معنوی خود را علاج کنید.
آنچه مایۀ سعادت دنیا و آخرت شما و خانواده و اجتماع شما است،قرآن است.
با اتصال به این کتاب تمام درهای برکات آسمان و زمین به روی شما باز میشود.
برای عمر خود ارزش قایل شوید،حیف است عمری که بیش از یک بار در اختیار شما قرار نمیگیرد،صرف برنامههای باطل و بیهوده و بینتیجه شود.
برای برزخ و قیامت و دادگاه روز محشر فکری کنید،فردا در پیشگاه قرآن مسؤولیت بسیار سنگین خواهید داشت.
راهی به خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه جز از طریق قرآن نخواهید داشت،بهتر است برای کمال و رشد خود،از باقی مانده وقت در سایه قرآن مجید بهترین بهره را برده و با حقایق مسلم عالم آشتی کنید.
آنچه در راه خیر دنیا و آخرت و رشد و کمال و سلامت و سعادت بخواهید در قرآن مجید هست،قرآن جامع حقایق و فضایل و درستیها و واقعیتهاست.
نسبت به این منبع با عظمت الهی،تاجر بیداری باشید؛نگذارید سرمایهای
عظیم و ابدی از دست شما،بدون اینکه نفعی از آن ببرید برود،روز برزخ و ساعت قیامت دچار حسرت سنگینی خواهید شد که راه خلاصی از آن برای شما نخواهد بود.
امام صادق علیه السلام در منفعت اتصال به قرآن میفرماید:
در قیامت سه نوع کتاب است:
1-کتاب نعمت
2-کتاب حسنات
3-کتاب سیئات
اگر دیوان نعمت را با حسنات مقابل کنند،تمام حسنات انسان در برابر دریای نعمتهایی که به او عنایت شده غرق میشود و گویی چیزی از آن باقی نمیماند.
تنها چیزی که از انسان بازمانده دیوان سیئات است،در این وقت مؤمن را جهت حسابرسی میخواهند،پس قرآن مجید در نیکوترین صورت جلوی اوست، عرضه میدارد:ای پروردگار ! من قرآنم و این بندۀ مومن توست که خودش را برای تلاوت من به رنج انداخت و شبش را با قرائت من طولانی کرد و به وقت عبادت از دو چشمش اشک بارید،از او راضی باش آن طور که مرا راضی کرد.از طرف عزیز جبار خطاب میرسد:بندهام ! دو دست نیاز باز کن،پس وجود او را از رضوان خود پر کرده و رحمتش را نصیب گردانده سپس میفرماید:این است بهشت که از آن توست بخوان و برو،پس به هر آیهای درجهای را طی میکند (1).
1) 1) -محجة البیضاء:216/2،کتاب آداب تلاوة القرآن.
قرائت،کار ساده و آسانی نیست،منظور از قرائت خواندن الفاظ و گذشتن نیست،بلکه منظور از قرائت هماهنگ شدن با قرآن در مدار عمل و حرکت است.
محدث خبیر،فیض کاشانی از غزالی نقل میکند که قاری قرآن در قرائت کتاب خدا ده حقیقت را باید منظور داشته باشد:
1-فهم اینکه با کلام که روبروست و با نزول قرآن مجید چه عنایت و لطفی به او شده ؟
2-توجه به عظمت متکلم، که وجود مقدس او خالق تمام هستی است و هستی با همۀ عظمتش در برابر او نقطهای بیش نیست بلکه نقطه هم نیست.
3-حضور قلب و ترک حدیث نفس و توجه کامل به قرآن و مفاهیم بلند ملکوتی و آسمانی آن.
4-تدبر در آیات و مو شکافی در کلمات حضرت دوست.
5-تفهم واقعیات قرآن با عمق قلب و دل، به خصوص احوال انبیا و صلحا و صدیقین و مؤمنان و احوال معاندان و مستکبران و مکذبین.
6-خالی کردن عقل و نفس و فهم و قلب از موانع فهم کتاب با عظمت دوست.
7-تخصیص، به اینکه به طور جدی تصور کند که قرآن با تمام اوامر و نواهیش به خصوص او نازل شده و مقصودی جز او نبوده.
8-تأثر، و آن اثر گرفتن قلب او از واقعیتها و حقایقی است که قرآن ناطق به آن است.
9-ترقی، و آن این است که قرآن را از زبان صاحب قرآن بشنود نه از جانب زبان و صوت خودش و حالش به وقت قرائت حال ابتهال و سؤال و تضرع باشد.
10-تبری، و مقصود از آن تحقق به حقیقت لا حول و لا قوة الا باللّه است و اینکه هر گاه آیات مربوط به شایستگان از عباد خدا را خواند خود را جزو آنان نداند و چون دربارۀ مجرمان و گنهکاران آیه خواند،به حقیقت خویش را از گروه آنان شمرده و در پیشگاه او سر عجز و تقصیر و فقر و مسکنت فرود آورد (1)و به درگاه حضرت او عرضه بدارد:
الهی دلی ده که جای تو باشد***لسانی که در آن ثنای تو باشد
الهی بده همتی آن چنانم*** که سعیم وصول لقای تو باشد
الهی چنانم کن از عشق خود مست*** که خواب و خورم از برای تو باشد
الهی عطا کن به فکرم تو نوری ***که محصول فکرم دعای تو باشد
الهی عطا کن مرا گوش و قلبی*** که آن گوش پر از صدای تو باشد
الهی عطا کن بر این بنده چشمی*** که بیناییش از ضیای تو باشد
الهی چنانم کن از فضل و رحمت*** که دایم سرم را هوای تو باشد
تا اینجا تفسیر و توضیح شش مسئلهای که در جملۀ اول روایت آداب قرائت قرآن بود یعنی:
1-قرائت
2-خضوع
3-رقت قلب
4-حزن و ترس در هنگام قرائت
5-حرمت سبک انگاشتن حق
6-خسارت سنگین در عدم توجه به قرآن
1) 1) -محجة البیضاء:234/2،کتاب آداب تلاوة القرآن،باب 3.
به اتمام میرسد برای یادآوری برنامهها لازم است به ترجمه جملۀ اول اشاره رود.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
کسی که قرآن بخواند ولی وجودش در برابر خدا تواضع نکند و قلبش با اتصال به کتاب خدا رقّت نیابد و حزن و ترسی از آیات حق در درونش ظاهر نگردد، عظمت حضرت حق را سبک شمرده و دچار خسران آشکار شده است.
[ فقاری القرآن یحتاج إلی ثلاثة اشیاء قلب و بدن فارغ و موضع خال فإذا خشع لله قلبه فر منه الشیطان الرجیم قال الله تعالی فإذا قرات القرآن فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم ]
بر تمام عبّاد حق،واجب عینی است که در شبانهروز،ده مرتبه حمد و یکی دیگر از سورههای قرآن را قرائت کنند.
و این قرائت در ارتباط با نماز است و قاری اگر بخواهد بر اساس خواستۀ حق،به قرائت قرآن اقدام کند،به فرمودۀ حضرت صادق علیه السلام باید سه واقعیت را مراعات کند:
1-قلب خاشع.
2-بدن آسوده.
3-جایی که حواس و مشاعر آزاد از تشویش و اضطراب باشد.
خشوع قلب که تواضع و تسلیم بودن او در برابر خداست و ترس او از مقام و عذاب حق با معرفت نسبت به حضرت او به دست میآید و این معرفت از طریق قرآن و آثار عترت قابل تحصیل است.
بدن آسوده با مراعات بهداشت تن و روان به دست میآید؛اگر انسان مراعات قواعد بهداشت تن و روان را ننماید،در عبادت نشاط و حواس جمع نخواهد داشت و به خصوص موفق به قرائت و فهم واقعی قرآن نخواهد گشت.
محل قرائت قرآن هم باید خالی از کششهای مادی و شیطانی و غریزی باشد که در میان جمع این کششها و عوامل،امکان قرائت قرآن،به نحوی که حضرت او خواسته وجود ندارد،جایی که از هر گوشۀ آن صدایی بلند و عاملی انسان را به سوی خود میکشد،جای قرائت قرآن و به عبارت دیگر خواندن نماز نیست.
بهترین محل برای قرائت واقعی مساجد است؛بهترین مسجد نیز آن مسجدی است که از زر و زیور و آرایشهای فریبنده و جلب کنندۀ حواس،خالی است.
برخی از مساجد از نظر ساختمان برون و درون و زینت و آرایش و جمال و جلال ظاهر،آدمی را به یاد ساختمانهای مادیگرایان و اهل دنیا میاندازد و در تمام وقتی که انسان در نماز است،به جای یاد خدا،به فکر آرایش و زیور محراب و در و دیوار و وضع مسجد است.
مسجد در زمان پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله،عبارت از یک زمین محصور بود و هیچگونه زر و زیور و آرایش در آن وجود نداشت.
در مسجدی که پیامبر صلی الله علیه و آله بنا کرده بود،جز ریگ بیابان فرش نداشت و جز آسمان برای آن سایبانی نبود.
در همان مسجد بود که مردان و زنان بزرگی به جامعۀ انسانیت تحویل داده شد
و همانجا بود که نور اسلام به تمام کرۀ زمین تابید و تمام امور مسلمانان از سیاست و قضا و اقتصاد و امور خانوادگی و اجتماعی،سرچشمه گرفت و فیوضات الهی از آن مکان شریف بود که بر روح و جان و نفوس مستعد تابید و از تابش آن کسانی به وجود آمدند که فخر کائنات شدند.
در اینجا حضرت صادق علیه السلام به یک نکتۀ عملی بسیار مهم اشاره میفرمایند و آن اینکه چون قلب دارای حالت خشوع شد،شیطان که عبارت از هر گونه شر درونی و برونی است،با تمام وجود از انسان فرار میکند،گویی قلب خاشع همانند شهاب ثاقبی است که شیاطین از ترس آن به آسمان نزدیک نمیشوند و اگر به خود جرأت نزدیک شدن بدهند،بر اثر آن با تمام وجود فرار میکنند.
[ إِنّٰا زَیَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْیٰا بِزِینَةٍ الْکَوٰاکِبِ* وَ حِفْظاً مِنْ کُلِّ شَیْطٰانٍ مٰارِدٍ* لاٰ یَسَّمَّعُونَ إِلَی الْمَلَإِ الْأَعْلیٰ وَ یُقْذَفُونَ مِنْ کُلِّ جٰانِبٍ* دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ وٰاصِبٌ ] (1).
همانا ما آسمان دنیا را به زیور ستارگان آراستیم،*و آن را از هر شیطان سرکشی حفظ کردیم،*آنان نمیتوانند به سخنان فرشتگان بسیار مکرم و شریف گوش فرا دهند،و [ هرگاه به گوش دادن برخیزند ] از هر سو [ شهاب ] به سویشان پرتاب میشود،*تا با خفت و خواری رانده شوند، و برای آنان عذابی همیشگی است.
آری،نماز،آسمان معنوی الهی است و قلب خاشع کوکب آن آسمان است،با
1) 1) -صافات (37):6-9.
بودن این کوکب و این شهاب ثاقب شیطان از دسترسی به قاری قرآن و خوانندۀ فاتحة الکتاب که اصل نماز است محروم است و چنانچه بخواهد به نمازگزار، جهت بر همزدن نماز او و خبرگیری از حقیقت نماز و به هم زدن آن حقیقت، نزدیک شود،خشوع قلب همچون شهاب ثاقب او را از نمازگزار و دسترسی به حقیقت نماز رجم مینماید؛به همین خاطر خداوند متعال در قرآن مجید فرموده:
زمانی که مشغول قرآن خواندن شدی از شیطان رانده شده به حضرت حق پناه ببر.
با توجه به حقایقی که در این چند سطر خواندید،معلوم میشود که استعاذه به زبان تنها نیست و پناهگاه و حصن حصین الهی فقط به گفتن«اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم»نیست بلکه این پناه باید پناه عملی باشد،به این معنی که در وجود انسان، باید خلوص،تواضع،خشوع،معرفت،عشق،توجه،انکسار،فقر و ذلت تجلی کند که این تجلی همان پناهگاه است و چون در این سنگر قرار گرفت،بدون شک دست شیطان از دسترسی به او مخصوصاً به وقت نماز کوتاه میگردد.وقتی با زبان میگویی پناه میبرم به خداوند از شیطان رجیم،اگر بخواهی گفتارت مساوق با حقیقت باشد،باید عملاً برای قرار گرفتن در پناهگاه حرکت کرده و خویش را در حالاتی که از دسترس شیطان بیرون است قرار دهی که هر چه به خدای متعال نزدیک شوی،به همان نسبت شیطان از تو دور شده و فاصله میگیرد.
اما اگر آراسته به آن واقعیتها نباشی،پس از تکبیرة الاحرام هزاران بار هم بگویی:«اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم»،اثری نداشته و نماز و قرائتت از دستبرد او در امان نخواهد ماند.
آری،خداوند مهربان از باب لطف و عنایتی که به انسان دارد وسایل هدایت و کمال را در هر جهت برای انسان فراهم آورده و او را برای دور کردن خطرات،به خصوص از شؤون معنویش به انواع وسایل مجهز نموده است،این انسان است که
با شوق و جدیت باید خود را به نور هدایت برافروزد و به طور دائم برای راندن خطر دست به اسلحه باشد و با توفیق و عنایت حضرت حق،زمین وجود خود را برای پدید آمدن محصولات الهی و فیوضات ربانی مستعد و آماده نگاه دارد و از اینکه به دست شیاطین این زمین پربرکت تبدیل به شورهزار گردد،سخت مراقبت نماید که زمین شوره سنبل بر نیارد.
عارف خبیر،مرحوم ملا احمد نراقی چه نیکو فرموده:
لیک میباید زمین از شوره پاک***هم نظر باید زمهر تابناک
تخم گر در شوره زاران کاشتی*** باللّه ار یک حبه زان برداشتی
ور بریزی تخم را در سایه ای*** نی از آن سودی بری نی مایهای
معجز احمد که مه را می شکافت*** در دل بوجهل جاهل ره نیافت
جمله قرآن را به آواز بلند*** خواند بر او و زخاک آن را نکند
جلوه اش افکند لیکن بی سخن*** شور در جان اویس اندر قرن
جذبه اش سلمان به سوی خویش خواند*** جانب یثرب ز اصطخرش دواند
دل،وقتی در تصرف دشمن خدا باشد،چه دشمن درونی،چه دشمن بیرونی، رسیدن به حقیقت محال و دست یافتن به ملکات الهیه غیر ممکن و آدمی از بهرهگیری از فیوضات ربانی محروم و از چشیدن شیرینی حقایق،به خصوص واقعیتهای عبادت علی الخصوص نماز و سورۀ حمد ممنوع است.
اگر میخواهید به بزم دوست راه پیدا کنید،اگر میخواهید از می عشق او بنوشید،اگر میل دارید،آن حضرت شما را به پیشگاه قدس راه دهد،خانۀ او را که دل شماست از دست دشمن او بگیرید،تا هم چون باز شکاری،به شکار وصل او به پرواز آیید.
از او بخواهید که برای نجات دل شما از دسترس شیطان و دخالت طالوت و تصرف ابلیس به شما توفیق داده و در این مهم شما را یاری و مدد کند.
به قول فیض کاشانی آن شوریدۀ شیدا:
یا رب این مهجور را در بزم وصلت بارده***از می روحانیانش ساغر سرشار ده
دل به جان آمد مرا زین عالم پر شور و شر*** راه بنما سوی قدسم عیش بیآزار ده
سخت می ترسم که عالم گردد از عشقم خراب*** یا رب این سیلاب خون را ره به دریا بار ده
در فراغت مُردم ای جان جهان رحمی بکن*** یا دلم خوش کن به وعدی یا به وصلم بار ده
دل همی خواهد که قربانت شود در عید وصل*** جان لاغر را بپرور شیوه این کار ده
یا رب آن ساعت که از دهشت زبان ماند زکار*** فیض را الهام حق کن طاقت گفتار ده
بدان که،دل آدمی را یک روی وی در عالم روحانیت است و یک روی در عالم جسمانیت،تا هر مدد و فیض که از روح میستاند در آن عالم قسمت کند،چه از دل به هر عضوی عرقی پیوسته است،تا مدد فیض روح به جملۀ اعضا برسد و حس و حرکت یابد و اگر فیض روح به یک عضو نرسد،به سبب سدهای که در آن عرق که مجاری فیض است پدید آید،آن عضو از حرکت فرو ماند و مفلوج شود و اگر این سده در دل پدید آید و فیض روح یک طرفة العین از دل منقطع شود قالب از کار فرو ماند و حیات منقطع گردد.
و دل موصوف میشود به صفات روح،یعنی حیات و علم و بصر و سمع و دگر صفات و استعداد آن دارد که اگر تصفیه یابد بر قانون طریقت،محل استوای صفت روحانیت شود و چون پرورش و تصفیه و توجه به کمال رسد،محل ظهور تجلی جمله صفات الوهیت گردد،با آنکه جملۀ کائنات در مقام پرتو تجلی،نوری از انوار و صفتی از صفات حق نتوانند بود.
اما آن که دل چیست و تربیت و تصفیۀ او به چیست و کمال او در چیست ؟
بدان که،دل را صورتی هست و آن است که مضغه خوانند و او گوشت پارهای است صنوبری در جانب پهلوی چپ زیر سینه که جملۀ حیوانات را هست و او را جانی است روحانی که عقل نتیجۀ آن و آن مخصوص انسان است.
و دل را صلاحی و فسادی هست،صلاح او در صفای اوست و فساد او در کدورت او و صفای دل در سلامتی حواس اوست و کدورت او در بیماری و خلل حواس او.
زیرا که دل را پنج حاسه است،چنانکه قالب را،چنانکه صلاح تن در سلامتی حواس او میباشد،تا همگی عالم شهادت را بدان پنج حس ادراک نماید، هم چنین دل را پنج حس میباشد،اگر آنها به سلامت باشند جملگی عالم غیب را از ملکوتیان و روحانیات بدان ادراک مینماید.
چنانکه دل را چشمی است که مشاهدات غیبی به او میبیند و گوشی که استماع کلام اهل غیب و کلام حق بدو میکند و مشامی دارد که روایح غیبی به او استشمام کند و گامی دارد که ذوق محبت و حلاوت ایمان و طعم عرفان بدان یابد و هم چنان که حس لمس قالب را در همه اعضاست بالجمله اعضا را ملموسات
منتفع میگردد،دل را عقل بدان نهج است،تا به جملگی دل به واسطۀ عقل از کل معقولات نفع میبرد.
پس هر که را این حواس دل به سلامت نیست،فساد دل او را در آن است و هر که را در حواس دل خلل هست دوزخ و درکات وی از برای اوست که:
[ وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ ] (1).
و مسلماً بسیاری از جنّیان و آدمیان را برای دوزخ آفریدهایم [ زیرا ] آنان را دلهایی است که به وسیلۀ آن [ معارف الهی را ] در نمییابند،و چشمانی است که توسط آن [حقایق و نشانههای حق را ] نمیبینند،و گوشهایی است که به وسیلۀ آن [ سخن خدا و پیامبران را ] نمیشنوند،آنان مانند چهارپایانند بلکه گمراهترند؛اینانند که بیخبر و غافل [ از معارف و آیات خدای ] اند.
و دل را اطوار مختلف است که:
[ وَ قَدْ خَلَقَکُمْ أَطْوٰاراً ] (2).
در حالی که شما را مرحله به مرحله [ خاک،نطفه،علقه،مضغه،گوشت، استخوان و.] آفریده است.
طور اول: دل را صدر گویند و آن معدن گوهر اسلام است.
[ أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلیٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ ] (1).
آیا کسی که خدا سینهاش را برای [ پذیرفتن ] اسلام گشاده است،و بهره مند از نوری از سوی پروردگار خویش است.
و هر وقت که از نور اسلام محروم ماند معدن ظلم و کفر است که:
[ وَ لٰکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللّٰهِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ ] (2).
ولی آنان که سینه برای پذیرفتن کفر گشادهاند،خشمی سخت از سوی خدا بر آنان است و آنان را عذابی بزرگ خواهد بود.
و محل وساوس شیطان و تسویلات نفس،صدر است که:
[ یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النّٰاسِ ] (3).
از زیان وسوسهگر کمین گرفته و پنهان.
و صدر پیوست دل است و اندرون دل اینها راه نیست؛زیرا که دل خزینۀ حق است و آسمان صفت است،اینها را به آنجا راه نیست کما قال:
[ وَ حَفِظْنٰاهٰا مِنْ کُلِّ شَیْطٰانٍ رَجِیمٍ ] (4).
و آن را از هر شیطان رانده شدهای حفظ کردیم.
طور دوم: از دل را قلب خوانند و آن معدن ایمان است که:
[کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمٰانَ ] (1).
اینانند که خدا ایمان را در دلهایشان ثابت و پایدار کرده.
و محل نور عقل است به مفاد:
[لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهٰا ] (2).
برای آنان دلهایی [ بیدار و بینا ] پیدا شود که با آن بیندیشند.
طور سوم: شغاف است و آن معدن عشق و محبت و شفقت است بر خلق:
[قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا ] (3).
که عشق آن نوجوان در درون قلبش نفوذ کرده.
و محبت خلق از شغاف نگذرد.
طور چهارم: فؤاد است و آن معدن مشاهده و محل رؤیت است که:
[ مٰا کَذَبَ الْفُؤٰادُ مٰا رَأیٰ ] (4).
آنچه را دل [ پیامبر ] دید [ به پیامبر ] دروغ نگفت.
طور پنجم: را حبة القلب گویند که معدن محبت حضرت عزت است و خاص آن محبت راست که محبت مخلوق را در آن گنجایش نیست. هوای دیگری در ما نگنجد در این سر بیش از این سودا نگنجد
طور ششم: را سویدا گویند و آن معدن مکاشفات غیبی و علوم لدنی است، و منبع حکمت و گنجینۀ اسرار الهی و محل علم اسما:
[ وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمٰاءَ کُلَّهٰا ] (1).
و خدا همۀ نامها [ یِ موجودات ] را به آدم آموخت.
و در وی انواع علوم کشف شود که ملائکه از آن محرومند.
اگر کرده غمت غارت هوش دل ما***درد تو شده خانه فروش دل ما
سری که مقدسان از آن محرومند ***عشق تو فرو کوفت بگوش دل ما
طور هفتم: را مهجة القلب گویند،در آن معدن انوار تجلیهای صفات الوهیت است و سرّ:
[ وَ لَقَدْ کَرَّمْنٰا بَنِی آدَمَ ] (2).
به یقین فرزندان آدم را کرامت دادیم.
این است و این جنس کرامت با هیچ نوعی از انواع موجودات نکردند.
پس تمامی صحت و سلامت و صفای دل در آن است که به کلی از آفت بیماری:
[ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ] (3).
در دلِ آنان بیماریِ [ سختی از نفاق ] است.
خلوص یابد و همگی آن اطوار سر بر خط عبودیت نهند و هر طور به خاصیت آن معنی که در آن مودع است مخصوص گردد،بر وفق فرمان و طریق متابعت و چنانکه قالب را هفت عضو است و بر هفت عضو سجده فرمودهاند که:
امِرْتُ أنْ أسْجُدَ عَلیٰ سَبْعَةِ أعْضٰاءٍ.
مأمورم که بر هفت عضو سجده کنم.
دل را نیز سجده بر هفت طور واجب است و سجدۀ اول آن است که روی از همۀ مخلوقات بگرداند و از تمتعات دنیوی و اخروی اعراض کند و به همگی وجوه متوجه حضرت شود و از حق جز حق هیچ نطلبد (1).
ما ز دوست غیر از دوست مقصدی نمیخواهیم*** حور و جنت ای زاهد بر تو باد ارزانی
شیطان و عوامل ضد الهی و انسانی برای دست یافتن به انسان و از دست گرفتن سرمایههای معنوی او و نابود ساختن قوا و استعدادهای الهیاش و زیر صفر بردن اعتبار و ارزش خداییاش،راههای گوناگون دارند که خود انسان علت باز بودن آن راههاست که با توفیق حضرت محبوب و رعایت قواعد الهیه راههای نفوذ دشمنان دیرینه سد خواهد شد.
راستی ! نسبت به خود آسوده نباشید و از شرور و فتن و علل اغوا و وسوسه غافل نباشید که تا زندهاید خطر بر شما نزدیک است و بر شماست که همیشه در حالت دفع خطر باشید،راه دفع تمام خطرات ابلیسی و شیطانی و طاغوتی پناه بردن به خداست که اگر عملاً پناه ببرید از خطر در امان خواهید بود،گفتن«اعوذ باللّه»و اینگونه استعاذه را چندان قدرتی و کمالی نیست،استعاذۀ حقیقی آن است که هر در ورود آن دیو و طریق اغوا و اضلال او بازشناسی و از هر راه که قصد تو کند سر راه در وی دربندی.
1) 1) -عوالی اللآلی:35/2،حدیث 87؛مراحل السالکین:61.
ارباب مجاهده که عنان اختیار از دست این مکار بردهاند،فرمودهاند که او از ده باب درمیآید.
اول: از باب حرص و آن را به قناعت میتوان بست و کریمۀ:
[ وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ رِزْقُهٰا ] (1).
و هیچ جنبدهای در زمین نیست مگر اینکه روزیِ او بر خداست.
را نصب العین خود ساخت.
دوم: از باب طول امل درمیآید و آن را به خوف از موت میتوان مسدود کرد و التجا به کریمۀ:
[ کُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّمٰا تُوَفَّوْنَ أُجُورَکُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النّٰارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فٰازَ وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ الْغُرُورِ ] (2).
هر کسی مرگ را میچشد و بدون تردید روز قیامت پاداشهایتان به طور کامل به شما داده میشود.پس هر که را از آتش دور دارند و به بهشت درآورند مسلماً کامیاب شده است و زندگی این دنیا جز کالای فریبنده نیست.
سوم: از ممر طلب راحت و نعمت در میآید و آن را به زوال نعمت و یاد کردن صعوبت و سختی حساب مقابله میتوان کرد و تأدیب او به وعید:
[ ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا وَ یُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ ] (3).
بگذارشان تا بخورند و [ با لذایذ مادی و زودگذر ] کامرانی کنند،و آرزوها، سرگرمشان نماید؛سپس [حقّانیّت اسلام و فرجام شوم خود را] خواهند فهمید.
اینان را به خورد و خواب طبیعی و لذات حیوانی واگذار تا آمال و اوهام دنیایی آنان را غافل کند پس زود است که نتیجۀ کامرایی بیهوده و بیثمر خویش را بیابند.
چهارم: از ممر عجب و خودبینی در میآید و آن راه را به خوف از عاقبت مسدود باید ساخت و تقویت از آیات:
[ یَوْمَ یَأْتِ لاٰ تَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعِیدٌ* فَأَمَّا الَّذِینَ شَقُوا فَفِی النّٰارِ لَهُمْ فِیهٰا زَفِیرٌ وَ شَهِیقٌ* خٰالِدِینَ فِیهٰا مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ إِنَّ رَبَّکَ فَعّٰالٌ لِمٰا یُرِیدُ* وَ أَمَّا الَّذِینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خٰالِدِینَ فِیهٰا مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ عَطٰاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ ] (1).
روزی که چون فرا رسد،هیچ کس جز به اجازه او سخن نمیگوید؛پس برخی تیرهبخت و برخی نیکبختاند.*اما تیرهبختان [ که خود سبب تیرهبختی خود بودهاند ] در آتشاند،برای آنان در آنجا نالههای حسرتبار و عربده و فریاد است.*در آن تا آسمانها و زمین پابرجاست جاودانهاند،مگر آنچه را که مشیّت پروردگارت اقتضا کرده است؛بیتردید پروردگارت هر چه را اراده میکند،انجام میدهد.*اما نیکبختان [ که به توفیق و رحمت خدا سعادت یافتهاند ] تا آسمانها و زمین پابرجاست،در بهشت جاودانهاند مگر آنچه را مشیّت پروردگارت اقتضا کرده،[ بهشت ] عطایی قطع ناشدنی و بیپایان است.
1) 1) -هود (11):105-108.
پنجم: دخل و تصرف وی از ممر استخفاف برادران مؤمن است،آن را به رعایت حرمت و مبادرت ایشان قلع باید نمود.
ششم: عبور او از راه حسد است،آن را به رضا دادن به قسمت الهی و عدل در حکم او باید مقابله نمود و استدلال به آیات شریفۀ سی و دوم تا سی و نهم سورۀ مبارکۀ زخرف باید نمود آنجا که میفرماید:
آیا آنان که راضی از اوضاع عادلانۀ جهان نیستند،باید رحمت و عنایت خدای را تقسیم کنند ! در صورتی که ما خود معاش حیات و روزی آنان را در دنیا تقسیم کردهایم و بعضی را بر بعض دیگر به انواع عنایات برتری داده تا با کمکگیری از یک دیگر چرخ زندگی بگردد و رحمت الهی از آنچه جمع میکنند بهتر است.
مردم یک نوع و یک رشته و امتند،چند روزی در این دنیا هستند و به اندازۀ معیشت در اختیار آنهاست،اگر نه این بود که مردم یک امتند،ما آنان که به حق کافر میشدند،«از پستی دنیا و بیقدری آن به مال فراوان»سقف خانههایشان را از نقرۀ خام قرار میدادیم و چندین طبقه که با نردبان بر سقف بام روند.
و نیز بر منازلشان درهای بسیار (کنایه از وسعت خانه) و تختها که بر آن تکیه زنند و عماراتشان را به زر و زیور میآراستیم ولی اینها همه متاع پست و فانی دنیاست،اگر دارای ارزش بود بر آنان آن میکردیم که گفتیم:
هر کس از یاد خدا رخ برتابد شیطان را برانگیزیم که یار و همنشین او باشد.
آری،تمام متاع دنیا در نزد خدا بیارزش است،اگر همه آن هم بر فرض نزد یک نفر باشد،ارزش حسد ورزیدن و اینکه شیطان همنشین دل انسان گردد،ندارد.
شیاطین،مردم را از راه خدا بازدارند و به گمراهی افکنند و آنان پندارند که به راه درست میروند.
تا زمانی که از دنیا به سوی ما باز آیند،آن گاه با حسرت گوید:ای کاش میان من
و آن شیطان فاصلهای به دوری مشرق و مغرب بود که او برای من همنشین و یار بسیار بدی بود.
آن روز حسرت و پشیمانی برای شما سودی ندارد؛زیرا در دنیا از حدود الهی تجاوز کردید و امروز با شیاطین در عذاب دوزخ شریک هستید.
هفتم: از راه ریا و سمعه و طلب خودنمایی در میآید و آن طریق را به اخلاص در اعمال باید گرفت و اعتماد بر کریمۀ:
[ وَ لاٰ یُشْرِکْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً ] (1).
و هیچ کس را در پرستش پروردگارش شریک نکند.
هشتم: از راه بخل در میآید،دل را به فنای:مٰا فی ایْدِی النّٰاسِ یَنْفَدُ (2).
قرار باید داد و به بقای:
[ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ بٰاقٍ ] (3).
آنچه [ از پاداش و ثواب ] نزد خداست،باقی میماند.
اقرار باید کرد.
نهم: کبر و آن را بقوت بازوی تواضع مسدود باید ساخت و به حکم:
[ إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ ] (4).
بیتردید گرامیترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست.یقیناً خدا دانا و آگاه است.
بزرگی و کرامت را در تقوا باید دانست.
دهم: آمد و شد او از راه طمع است،پس دست طمع از خلق کوتاه باید ساخت و روی همت بر خزانۀ کرم نامتناهی الهی باید آورد و آیت عالی رایت،
[ وَ مَنْ یَتَّقِ اللّٰهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً* وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَحْتَسِبُ ] (1).
و هر که از خدا پروا کند،خدا برای او راه بیرون شدن [ از مشکلات و تنگناها را ] قرار میدهد.*و او را از جایی که گمان نمیبرد روزی میدهد.
را بدرقۀ راه و اعتماد کار خود ساخت.
حاصل آنکه:از برای اهل هوش و بصیرت چه در وقت قرائت قرآن و چه در غیر وقت قرائت،بستن راههای مدخل آن غاوی مغوی به تذکار آیات قرآنی و مواعظ سبحانی با توفیق ربانی سهل است.
این مسئله را میدانید که شیطان از ابتدای به وجود آمدن انسان،همراه با اعوان و انصارش،برای گمراهی و جدایی انسان از حقایق،بر سر راه انسان نشست و در زمینۀ دشمنی با انسان از هیچ برنامهای فروگذار نکرده و قصد محبت به انسان و آشتی با او را تا روز قیامت ندارد.
انسان اگر در تمام جوانب حیات،در پناه خدا نباشد و در پناه حضرت او نرود، از خطر مصون نمانده و از شرّ ذی شر در امان نخواهد بود.
به همین خاطر،حضرت حق و تمام انبیا و امامان و اولیا،به انسان سفارش اکید دارند که در تمام شؤون حیات،خویش را در پناه حضرت او قرار دهد که این دشمن
1) 1) -طلاق (65):2-3.
و اعوان و انصارش را به پناهگاه الهی راهی نیست و پناهگاه خداوند و قرقگاه حضرت او عبارت است از ایمان،تقوا،حیا،عفت،معرفت،عبادت،ریاضت، مجاهده و...
چون با زبان گفتی:«اعوذ باللّه»عملاً هم این معنا را به ظهور برسان که بدون شک در پناه او خواهی رفت و از ضربههای مهلک شیاطین درونی و برونی در امان خواهی بود.
از ابن عباس مرویست اجلال قرآن«اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم»و مفتاح آن «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم»است.
عارفان گفتهاند:
این حقیقت یعنی استعاذه-البته حقیقت عملی آن-وسیلۀ مقربان و نزدیکان و ملجأ و ملاذ هاربان و فرار کنندگان و سرور و انبساط محبان و دوستان و امتثال اوامر رب العالمین و خدای جهانیان است و این همه جز عملاً میسر نیست و نظر بزرگان از فقها و اولیا و عرفا در مسئلۀ استعاذه جز این نیست.
شهید ثانی در کتاب«اسرار الصلاة»و مرحوم ملا محسن فیض کاشانی در رسالۀ «ترجمة الصلاة»میفرمایند:
استعاذه فی الحقیقه پاکیزه کردن زبان و رفتن خانۀ دل است از غبار اغیار و صفا دادن آن از برای در آمدن یار.
به قول عارف نیشابوری:
دلی کز عشق تو جان برفشاند***زکفر زلف ایمان برفشاند
دلی باید که گر صد جان دهندش***صد و یک جان به جانان برفشاند
نیارد کار خود یک ذره پیدا***ولی صد جان پنهان برفشاند
اگر یک ذره درد عشق یابد*** هزاران ساله درمان برفشاند
و مثل کسی که استعاذه میکند،ولی خاطرش متعلق است به غیر حق و در دلش فکرهای نفسانی و وساوس شیطانی است،مثل کسی است که بر در قلعۀ محکمی ایستاده و حیوانی هیولا و درنده متوجه اوست که به او حمله کند و او به زبان گوید پناه میبرم از شر این حیوان به این قلعۀ محکم اما بر جای خود ایستاده و به درون قلعه نمیرود تا از شر آن دشمن در امان بماند،اینگونه استعاذه که لقلقۀ زبان است،دردی دوا نکرده و از هیچ شری انسان را در امان نمیبرد.
اول: امتثال فرمان حق است،آن مقدار مبالغه که در مطاوی کلمات نورانی قرآن به جهت تسبیح واقع شده،در باب استعاذه به همان ترتیب دستور صادر گشته، مثلاً کلمات تسبیح را به چهار نوع ذکر میکند:
مصدر:چون«سُبْحانَ رَبِّکَ».
ماضی:چون«سَبَّحَ لِلّهِ».
مضارع:چون«یُسَبِّحُ لِلّهِ».
امر:چون«سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ».
هم چنان کلمات منطوی بر استعاذه با وجوه اربعه مذکور است.
مصدر:چون«مَعاذَ اللّه».
ماضی:چون«عُذْتُ بِرَبِّی».
مضارع:چون«أَعُوذُ بِاللّه».
امر:چون«اسْتَعِذْ بِاللّه».
دوم: استعاذه سبب معرفت به دو حقیقت است،پی بردن به عجز نفس و آگاهی به عزت و قدرت کاملۀ ربانی.
سوم: استعاذه انتساب و تشابه است به دوستان،جهت آنکه محبان حق جل و علا از انبیای عظام چون نوح و یوسف و موسی و حضرت مصطفی و هم چنین بندگان مقرب خداوند مانند زن عمران و حضرت مریم استعاذه نمودند و با ظهور این حقیقت در تمام شؤون زندگی از خطر شیاطین انسی و جنی در امان ماندند و در نتیجه حضرت نوح به سلامت و حضرت موسی به کرامت و حضرت یوسف به عصمت و زن عمران به اجابت و حضرت مریم به بشارت و حضرت ابراهیم به دوستی و خلت و حضرت مصطفی به شفاعت نایل گردیدند.
چهارم: استعاذه دعایی است به اجابت مقرون چنانکه مادر مریم گفت:
[ وَ إِنِّی أُعِیذُهٰا بِکَ ] (1).
و او و فرزندانش را از خطرات مهلک و وسوسههای بنیان برانداز شیطان رانده شده به پناه تو میآورم.
و این به قبول مقرون افتاد.
[ فَتَقَبَّلَهٰا رَبُّهٰا بِقَبُولٍ حَسَنٍ ] (2).
پس پرودگارش او را به صورت نیکویی پذیرفت.
پنجم: استعاذه سبب ایمن شدن از آفتهاست،چنانکه اگر مخلوقی،مخلوقی را ملجأ و ملاذ سازد و اگر کسی به اهل قدرت و جاه پناه برد،آن کس از روی حمیّت او را به حمایت گیرد،خداوند کریم به طریق اولی،اگر بندهای از روی عجز
و اخلاص به او پناه برد،پناهش میدهد و از شرّ شیطان مصونش میفرماید.
در این مسئله بسیار مهم به یک نکته باید توجه داشت و آن اینکه،همان طور که برای تشرف به حضور بزرگان تشریفات خاصی،از قبیل لباس مخصوص و تحصیل اجازه و تعیین وقت و غیره لازم است،برای حضور در پیشگاه رب الارباب و ملک الملوک نیز علاوه بر طهارت لباس و تن،طهارت روح و نفس و دل میباید،از این جهت است که هنگام قرائت قرآن،به خصوص خواندن سورۀ حمد در نماز،امر آمده که:
[ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ مِنَ الشَّیْطٰانِ الرَّجِیمِ ] (1).
از شیطان رانده شده به خدا پناه ببر.
یعنی دل و جان و عمل خود،با آراستن به حقایق الهی پاک کن که از گرو شیطان بیرون آمده و از قیود او خلاص گردی و به مقام با عظمت آشنایی رسی که چون آشنا شدی،به دربار او راه یابی،بدون اینکه سگهای اطراف درگاه به تو حمله آرند که سگهای اطراف پیشگاه سلطان را با آشنایان کاری نیست و جرأت حمله بر دوستان و محبان را ندارند.مگر در قرآن نخواندهای که حضرت رب العزه به این سگ هار رانده شده فرمود:
[ إِنَّ عِبٰادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطٰانٌ إِلاّٰ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغٰاوِینَ ] (2).
قطعاً تو را بر بندگانم تسلّطی نیست،مگر بر گمراهانی که از تو پیروی میکنند.
اما دیگران را که به انواع معاصی آلودهاند و با اعمال زشت و صفات ناپسندیده موصوفند،جرأت پیش رفتن به پیشگاه او نباشد،مگر اینکه از روی اخلاص به
درگاه خداوند بینیاز،برای خلاصی از قیود اخلاق رذیله و افعال ذمیمه و تسویلات شیطانی و شهوات نفسانی استعاذه کنند.
صدر المتألهین،آن فیلسوف گرانقدر،میگوید:
شیطان با اینکه به محضر حضرت آدم ابو البشر سوگند یاد کرد که نسبت به او ناصح و خیراندیش است،چنانکه خداوند عز و جل در قرآن حکایت میکند:
[ وَ قٰاسَمَهُمٰا إِنِّی لَکُمٰا لَمِنَ النّٰاصِحِینَ ] (1).
و برای هر دو سوگند سخت و استوار یاد کرد که یقیناً من برای شما از خیر خواهانم [ و قصد فریب شما را ندارم.].
ولی آنقدر سعی و کوشش کرد تا او را از بهشت بیرون کرد،پس در حق اولاد او که به عکس قسم خورده که آنها را گمراه و اغوا خواهد کرد چنانکه حق از قول او میفرماید:
[ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ ] (2).
گفت:به عزتت سوگند همۀ آنان را گمراه میکنم.
چه خواهد کرد ؟
فخر رازی در تفسیر خود میگوید:
اعوذ باللّه سیر و سلوک از خلق به خالق و از ممکن به واجب است،کلمۀ اعوذ اشاره به عجز و فقر و احتیاج تام است و کلمۀ باللّه اقرار و اعتراف به دو امر است، یکی اینکه خداوند قادر و توانا است به اعطای کل خیرات و دفع جمیع آفات و دیگر آنکه جز خدای متعال احدی به این صفت متصف نیست،پس قاضی حاجات و معطی خیرات نیست مگر خداوند و نماز خوان هنگام مشاهدۀ این حال،از خود و تمام ما سوی اللّه فرار میکند و در این سرّ:
[ فَفِرُّوا إِلَی اللّٰهِ ] (1).
پس به سوی خدا بگریزید.
را مشاهده مینماید و این حالت که با گفتن اعوذ حاصل میشود،غرق در نور جلال حق گشته رمز:
[ قُلِ اللّٰهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ ] (2).
بگو:خدا،سپس آنان را رها کن.
برایش مکشوف گردد و در این موقع گوید باللّه و نیز گوید،یکی از نکات استعاذه اینکه نمازگزار با گفتن اعوذ باللّه،اذعان به عجز و ناتوانی خود و اعتراف به قدرت کاملۀ خالق میکند و همین امر،دلالت دارد بر اینکه برای تقرب به خدا راهی جز اظهار عجز و انکسار نیست که گفتهاند:خودبین خدابین نشود.
و نکتۀ دیگر اینکه چون قلب انسان به واسطۀ تعلق به غیر خدا و هم چنین زبان او با ذکر غیر خدا آلوده میشود و به موجب:
[ لاٰ یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ ] (1).
جز پاک شدگان [ از هر نوع آلودگی ] به [ حقایق و اسرار و لطایف ] آن دسترسی ندارند.
باید قبل از شروع نماز و قرائت حمد با گفتن اعوذ باللّه و متحقق شدن به حقیقت آن قلب و زبان پاک کند تا خود را برای تجلی حقیقی که عبارت از ذکر خداست -
[ إِنَّ الصَّلاٰةَ تَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ لَذِکْرُ اللّٰهِ أَکْبَرُ ] (2).
یقیناً نماز از کارهای زشت،و کارهای ناپسند باز میدارد و همانا ذکر خدا بزرگتر است.
از امام صادق علیه السلام آمده:
أغْلِقُوا أبْوٰابَ الْمَعصِیَةِ بِالْإسْتِعٰاذَةِ وَ افْتَحُوا أبْوٰابَ الطّٰاعَةِ بِالتَّسْمِیَةِ (3).
درهای گناه و معصیت را با استعاذه ببندید و ابواب ثواب و طاعت را با کلید بسم اللّه باز کنید.
کاشفی در تفسیرش گوید:
مستعیذ یا عامی است و یا عارف،استعاذه عوام آن است که از وسوسۀ شیطان
پناه به حضرت باری برند و استعاذۀ عارفان آنکه از حال شیطان به حق پناه جویند، یعنی صفت عجب که موجب طعن و لعن ابلیس شده و او را از اوج قرب و عزت به حضیض بعد و ذلت افکند اعاذه نمایند و التجا کنند به حضرت ذو الجلال از پندار کمال و تصور حسن حال که نتیجۀ انانیت است و انانیت سبب اتصاف به صفات شیطان.
حقتعالی گفت با موسی به راز***کآخر از ابلیس رمزی جوی باز
چون بدید ابلیس را موسی به راه ***گشت از ابلیس موسی رمز خواه
گفت دایم یاد دار این یک سخن ***من نگو تا تو نگردی همچو من(1)
استعاذۀ صادقان،احتراز است از مشاهدۀ خلق و تطهیر دل از هر چه مانع باشد از استغراق در شهود حق.
و شیطان و هم دیدۀ محجوبان بیبصیرت را که از مضیق صورت،قدمی به فضای صحرای معنی ننهادهاند،به نقوش و الوان ظهورات مختلفه و تعینات متنوعه که به واسطۀ تجلیات متکثره بر لوح نمایش جلوهگرند،مشغول ساخته تا از ملاحظۀ نور وحدت که در نظر روشندلان ماحی نقش و لون و کثرت موهوم است، غافل ماندهاند و تا چشم این دیوان به تیر استعاذۀ حقیقت که قطع نظر از شهود ماسواست دوخته نگردد،جمال وحدت صرف روی نخواهد نمود.
سالک هرگاه به مقام تجلی افعال برسد و این نکته مشهود وی گردد که هیچ فعل در صور مظاهر ظاهر نشود مگر از فاعل حقیقی:
[ وَ اللّٰهُ خَلَقَکُمْ وَ مٰا تَعْمَلُونَ ] (2).
در حالی که خدا شما را و آنچه را میسازید،آفریده است.
استعاذۀ او در این مرتبه از افعالی باشد،که آثار تجلیات جلالی است چون عقاب و انتقام به افعالی که نتایج تجلیات جمالیاند چون عفو و اکرام.
و هرگاه به رتبۀ تجلیات صفاتی رسد،بر او روشن گردد که هیچ صفت کمال ثابت نیست مگر حق را و نسبت آنها به اهل عالم عاریتی است،استعاذۀ وی از صفات قهریه باشد چون سخط و غضب به صفات لطیفه چون رضا و رحمت و از مقتضیات اسم المضل که ابلیس و اشیاع او مظاهر آثار آنند،پناه برد به اسم الهادی که انبیا و اتباع ایشان مطارح انوار آنند.
و باز هر وقت به درجهای ترقی کند که لمعات تجلیات ذات پرتوی افکنده نشانۀ:
[ کُلُّ شَیْءٍ هٰالِکٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ ] (1).
هر چیزی مگر ذات او هلاک شدنی است.
حق الیقین وی شود،استعاذه هم از ذات به ذات خواهد بود:
«هم خود الست گوید و هم خود بلی کند».
و حضرت خاتم انبیا صلوات اللّه و سلامه علیه در استعاذه به این هر سه مرتبت اشاره فرمودند،در وقت تجلی انوار توحید افعال:
أعُوذُ بِعَفْوِکَ مِنْ عِقٰابِکَ (2).
و در زمان طلوع اشعۀ توحید صفات:
أعُوذُ بِرِضٰاکَ مِنْ سَخَطِکَ (1).
و به هنگام ظهور عظمت ذات:
و لمعه این نکتۀ سوم جز در زمان سعادت،نشان آن حضرت درخشان نشد چه هر مستعیذی از اعاظم انبیا علیهم السلام استعاذه از آنجا کردند که ایشان بودند و حضرت ختمی منقبت اعوذ از آنجا گفت که نه او بود،همه میگفتند:پناه به تو از غیر تو و آن صاحب همت دیدۀ غیرت از غیر فرو بسته میگفت:پناه به تو از تو.
این بود که خداوند تبارک و تعالی حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله را فضایل بیکران و خصایص بیپایان عطا فرمود،از آن جمله حضرتش را رحمت عالمیان ساخت.
[ وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ رَحْمَةً لِلْعٰالَمِینَ ] (4).
و تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.
و طاعتش را به اطاعت خود قرین گردانید:
[ مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطٰاعَ اللّٰهَ ] (5).
هر که از پیامبر اطاعت کند،در حقیقت از خدا اطاعت کرده.
و بیعت او را به بیعت خود:
[ إِنَّ الَّذِینَ یُبٰایِعُونَکَ إِنَّمٰا یُبٰایِعُونَ اللّٰهَ ] (1).
به یقین کسانی که با تو بیعت میکنند،جز این نیست که با خدا بیعت میکنند.
و عزت او را به عزت خود:
[ وَ لِلّٰهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ ] (2).
در حالی که عزت و اقتدار برای خدا و پیامبر او.
و رضا و خشنودی او را به رضای خود:
[ وَ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ یُرْضُوهُ ] (3).
شایستهتر آن بود که خدا و رسولش را خشنود کنند.
و اجابت او را به اجابت خود:
[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ ] (4).
ای اهل ایمان ! هنگامی که خدا و پیامبرش شما را به حقایقی که به شما [ حیات معنوی و ] زندگی [ واقعی ] میبخشد،دعوت میکنند اجابت کنید.
و محبت او را به محبت خود:
[ قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّٰهُ ] (5).
بگو:اگر خدا را دوست دارید،پس مرا پیروی کنید تا خدا هم شما را دوست بدارد.
و نیز آن حضرت را با خلق عظیم تعریف فرمود (1).
و این همه نتیجۀ استعاذۀ حقیقی عبد است و تحقق او به حقایق ملکوتی و آسمانی،پس با زبان تنها استعاذه کفایت نمیکند که عملاً به حضرت دوست پناه برده و خود را از حول و قوۀ غیر به فضای عنایت و حول و قوۀ او برسانید و از حضرتش با عجز و انکسار این معنی را بخواهید.
به قول الهی آن شوریدۀ مست و بلبل گلزار الست:
یا رب از لوح دلم غیر غم خویش ببر***به جز اندیشه عشق از من دلریش ببر
هر خیال از دل و هر فکرتم از صفحه ذهن*** جز خیال رخت ای یار وفاکیش ببر
یک تجلی کن و از قلب محبان تا حشر*** به تماشای رخت هر غم و تشویش ببر
با کم و بیش دل خاکپرستان خوش باد*** یا رب از خاطر ما فکر کم و بیش ببر
مسئلۀ خطر شیطان و اعوان و انصار جنی و انسی و درونی و برونی او را قرآن مجید به طور مکرر تذکر داده و انبیای الهی و امامان معصوم علیهم السلام و اولیای خدا،در تمام فرصتها،انسان را از شرور او و یارانش برحذر داشتهاند !
1) 1) -القلم (68):4.
غزالی میگوید:
بر تو باد ای برادر ! که به محاربت شیطان کنی و در قهر کردن او باشی از برای دو خصلت:
یکی آن که او دشمنی است که هیچ طمع مصالحت با او نتوان داشت،پس باید که بر او ابقا نکنی که او به غیر از هلاک تو قانع نشود،پس از مثل چنین دشمنی ایمن نشاید بود و از تدبیر دفع او غافل نتوان بود،در این دو آیت تأمل کن که حق جل جلاله میفرماید:
[ أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یٰا بَنِی آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا الشَّیْطٰانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ] (1).
ای فرزندان آدم ! آیا به شما سفارش نکردم که شیطان را مپرستید که او بیتردید دشمن آشکاری برای شماست ؟
و آیت دوم:
[ إِنَّ الشَّیْطٰانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا إِنَّمٰا یَدْعُوا حِزْبَهُ لِیَکُونُوا مِنْ أَصْحٰابِ السَّعِیرِ ] (2).
بیتردید شیطان،دشمن شماست،پس او را دشمن خود بگیرید.[ او ] گروهش را فقط [ به این سبب به فسق و فجور ] دعوت میکند که اهل آتش سوزان گردند.
و این غایت پرهیز فرمودن است از شیطان.
خصلت دوم آنکه چون او را بر دشمنی تو آفریدهاند (1)،پیوسته به محاربت تو میان در بسته است و او تیر در تو میاندازد و تو غافل،پس بنگر که حال چگونه باشد.
پس این جایگه نکتهای دیگر هست و آن آنست که تو روز در عبادت میگذرانی و خلق را با در خدای میخوانی به فعل و به قول و این معنی ضد پیشه و خلاف کار شیطان است.
پس تو میان بستهای و پیوسته او را به خشم میآری و او نیز هم چنین به قصد هلاک تو میان بسته است و او خود با دوستان خویش از کافران و اهل ضلال و راغبان دنیا قصد هلاک دارد و دشمنی میکند فکیف با تو که مخالفت او را نمیکنی و او را به خشم میآری چگونه دشمنی نکند ؟
پس او را با مردم دشمنی و عداوت عام هست و با تو که مجتهدی در عبادت عداوت خاص.
و او عظیم کار تو را مهم گرفته است و او را یاران هستند بر قصد تو قویتر از همه،نفس تو و هوا؛او اسباب و مداخل بسیار دارد و تو از آن غافل.
راست گفت یحیی بن معاذ:
تو مشغولی و شیطان فارغ و او تو را میبیند و تو او را نمیبینی و تو شیطان را فراموش میکنی و او تو را فراموش نمیکند و از نفس تو شیطان را به تو یار و یاور.
اگر گویند:به چه چیز محاربت شیطان کنیم و دفع و قهر او به چه کنیم ؟ بدان که
1) 1) -البته هیچ موجودی در اصل خلقت دشمن انسان آفریده نشده،تمام موجودات در ریشۀ وجودشان جهتی جز جهت منفعت ندارند،این موجودات با اختیار و اراده هستند که بر اثر سوء اختیار برای انسان قیافۀ دشمنی میگیرند و شیطان که هر موجود با اراده ضد خدایی است از این قبیل است،جملۀ بالا را روی این حساب باید حمل بر مجاز کرد.
اهل این صناعت را در این صدرت دو طریق است:
بعضی گفتهاند:
تدبیر دفع شیطان استعانت است از خدا و هیچ دیگر نه،برای آنکه شیطان سگی است که خدای تعالی او را سگ میداند،اگر تو به محاربت او مشغول شوی و به معالجت او متوجه گردی،وقت بر تو ضایع شود و خود را به رنج آورده باشی و وقت باشد که او بر تو ظفر یابد و تو را مجروح کند،پس رجوع با خدا کردن تا او را از تو دفع کند اولی بود.
و بعضی دیگر گفتهاند:
تدبیر او طریق مجاهدت است و به رد و دفع او برخاستن.
گفتم:آنچه در خاطر من میآید آن است که میان هر دو طریق جمع کند پناه گیرد به خدا از شر او چنانکه فرموده است،تا اگر بر ما غلبه کند بدانیم که ابتلا است از خدای تعالی،تا صدق ما در مجاهدت معلوم فرماید و قوت ما در دفع او و صبر ما در محاربه با او ببیند،هم چنان که کفار بر ما مسلط شوند،با آنکه خداوند قدرت دارد که شرّ ایشان را از ما کفایت کند،میخواهد تا ما را از جهاد و صبر و تمحیص و شهادت بهره حاصل شود چنانکه فرمود:
[ وَ لِیَعْلَمَ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَتَّخِذَ مِنْکُمْ شُهَدٰاءَ ] (1).
و خدا کسانی را که [ از روی حقیقت و خلوص ] ایمان آوردهاند،مشخص کند و از میان شما گواهانی [ نسبت به پیروزیها که نتیجه طاعت و تقواست، و شکستها که محصول نافرمانی و بیتقوایی است ] بگیرد.
و هم چنین فرمود:
1) 1) -آل عمران (3):140.
[ أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّٰا یَعْلَمِ اللّٰهُ الَّذِینَ جٰاهَدُوا مِنْکُمْ وَ یَعْلَمَ الصّٰابِرِینَ ] (1).
آیا پنداشتهاید [ با ایمانِ بدون عمل ] وارد بهشت میشوید،در حالی که هنوز خدا کسانی از شما را که در راه خدا جهاد کردهاند و شکیبایان را [از دیگران] مشخص و معلوم نکرده است ؟ !
اینجا نیز هم چنین باشد و محاربت و قهر او به قول علما در سه چیز است:
یکی: آن مکاید و حیلتهای او بدانی و تعرف کنی،تا بر تو دلیری نتواند کرد، همچون دزد که چون بدانست که خداوند سرای آگاه شد بگریزد.
دوم آنکه به دعوت او استخفاف کنی و دل بدان متعلق نکنی که او چون سگ است بانگ بر تو دارد و سخت باشد و چون از او اعراض کنی خاموش شود.
سیم آنکه ذکر خدا پیوسته به دل و زبان میداری که رسولاللّه صلی الله علیه و آله فرموده است:
إنَّ ذِکْرَ اللّهِ تَعٰالیٰ فی جَنْبِ الشَّیْطٰانِ کَالْآکِلَةِ فی جَنْبِ إبْنِ آدَمَ (2).
و اگر گویی مکاید و حیل او چون بدانیم و طریق معرفت آن چیست ؟ بدان که او را وساوس بسیار است که به منزلت تیر است که میاندازد و آن را به معرفت خاطرها بتوانی دانست که درآید...
اما اصل خواطر:بدان که حقتعالی و تقدس،فرشتهای بر دل آدمی موکل کرده است که پیوسته او را به خیر دعوت میکند او را ملهم میگویند و دعوت او را الهام و در مقابل آن شیطانی است که او را به شر دعوت میکند و او را وسواس گویند و دعوت او را وسوسه،ملهم الا به خیر نخواند و وسواس الا به شر نخواند.
این دو داعیاند بر دل بندۀ ایستاده و پیوسته به دعوت مشغول و دل از آن آگاه و با خبر که در اخبار آمده است که رسول صلوات اللّه علیه فرمود:
زمانی که فرزند آدم به دنیا میآید،خداوند ملکی بر او قرین نماید و شیطان شیطانی،شیطان کنار گوش چپ قلب میخوابد و ملک کنار گوش راست دل و این دو به طور مرتب مشغول دعوت کردن انسان به خیر و شرند.
پس خدای تعالی در بنیت آدمی ترکیب کرده است طبیعتی که میل به شهوات دارد و لذات به هر کیفیت که باشد از نیکو و زشت و آن هوای نفس است که روی به آفت دارد،این سه دعوت است.پس بدان که این خاطرها اثرهاست که در دل بنده حادث میشود و او را بدان دارد که کاری بکند،یا ترک کاری بکند و پدید آمدن به حقیقت از خدای تعالی است در دل بنده،لکن آن بر چهار قسم است.
یکی آنکه خدای تعالی در دل بنده افکند به ابتدا،آن را خاطر گویند و بس، قسم دوم آنکه در دل پدید آورد و موافق طبع آدمی باشد،آن را هوای نفس گویند و به دو نسبت کنند و قسمی دیگر در پی دعوت ملهم پدید آرد و به دو نسبت کنند و آن را الهام گویند و قسمی دیگر در پی دعوت شیطان پدید آرد و آن را به دو نسبت کنند و وسوسه خوانند و خاطر شیطان گویند.
پس بدان که خاطری که از قبل خدای تعالی ابتدا باشد،شاید که به خیر باشد،
اکرام را و الزام حجت را و باشد که به صدمه و رنج باشد امتحان را و تغلیظ محنت و آزمایش را.
و خاطری که از قبل ملهم باشد نباشد الا به خیر که او ناصح و مرشد است و نیست الا برای این کار و خاطری که از قبل شیطان باشد الا به شر نباشد تا اغوا و استزلال کند.
و وقت باشد که به خیر خواند،مکر و استدراج را و خاطری که از قبل هوای نفس باشد شر را باشد و تمتع را و بعض سلف گفتهاند:که هوای نفس هم چنین به خیر خواند و مقصود از آن شر باشد،چنانکه شیطان،این است انواع خاطرها.
پس تو محتاجی که بعد از این معرفت سه فصل حاصل کنی که لا بد است از آن و مقصود در ضمن آن است.
یکی فرق میان خاطر خیر و شر علی الجمله،دوم فرق میان خاطر شر ابتدایی یا شیطانی یا هوایی که هر یکی را دفعی است از نوعی دیگر،سوم فرق میان خاطر خیر ابتدایی یا الهامی یا شیطانی یا هوایی تا پیروی آن کنی که از خدای است یا از ملهم و حذر کنی از آنچه از شیطان است.
اما فصل اول: علمای ما رحمهم الله گفتهاند که چون خواهی که خاطر خیر از خاطر شر بدانی و فرق کنی آن را،به چهار گونه میزان برکش:
اول آن کار را بر میزان شرع عرض کن،اگر موافق جنس آن باشد خیر باشد و اگر بر ضد آن باشد یا رخصه باشد یا شبهۀ شر باشد.
و اگر بدین میزان معلوم نشود عرض کن بر اقتدا،اگر موافق اعمال سلف باشد، در کردن آن اقتدا به صالحان بود.پس خیر باشد و اگر به ضد آن باشد،شر باشد و اگر بدین میزان نیز معلوم نشود بر نفس و هوا عرض کن،اگر نفس از آن نفرت گیرد،نفرت طبع نه نفرت خوف بدان که خاطر خیر است و اگر نفس بدان مایل
باشد میل طبیعی و جبلی نه میلی که از تقرب به خدا و ترغیب به ثواب باشد؛بدان که خاطر شر است که نفس اماره به سوء است،به اصل طبع خود به خیر میل نکند، چون به یکی از این موازین برکشیدی،خاطر خیر از خاطر شر بدانستی و اللّه ولی الهدایة.
اما فصل دوم: چون خواهی که فرق کنی میان خاطر شری که از قبل شیطان باشد و خاطر شری که از هوای نفس باشد،یا از خدا باشد ابتدا از سه وجه در او نظر کن:
اگر مصمم یابی بر یک حال ایستاده،بدان که از خدای تعالی است،یا از هوای نفس و اگر متردد یابی و مضطرب بدان که از شیطان است و بعضی از عارفان گفتهاند:
مَثَل هوای نفس مثل پلنگ است الا به قمع و قهر بالغ باز نگردد،یا مثل خارجی که جنگ برای تدین کند،هرگز باز نگردد تا کشته شود و مثل شیطان مثل گرگ است،اگر از یک جانب برانی از دیگر جانب درآید.
دوم آنکه این خاطر اگر در عقب گناهی باشد که کرده باشی،بدان که از حقتعالی عقوبتی است و اهانتی و خواریی که از شومی آن گناه بوده باشد،در قرآن مجید چنین میفرماید که:
[ کَلاّٰ بَلْ رٰانَ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ مٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ ] (1).
این چنین نیست که میگویند،بلکه گناهانی که همواره مرتکب شدهاند بر دلهایشان چرک و زنگار بسته است [ که حقایق را افسانه میپندارند.]
و اگر نه در عقب گناهی باشد که واقع شده باشد،بلکه به ابتدا باشد،بدان که از شیطان است،این حکم اکثری است که در بیشتر احوال چنین باشد؛زیرا که شیطان
1) 1) -مطففین (83):14.
الا به د عوت شر ابتدا نکند،به هر حال اغوا و اضلال طلبد.
سوم آنکه اگر این خاطر به ذکر خدا جل جلاله ضعیف نشود و یا کم نیاید و زایل نگردد،بدان که از هوای نفس است و اگر به ذکر خدای تعالی ضعیف شود،بدان که از شیطان است،چنانکه در تفسیر:
[ مِنْ شَرِّ الْوَسْوٰاسِ الْخَنّٰاسِ ] (1).
از زیان وسوسهگر کمین گرفته و پنهان.
یاد کرده آمده است،شیطان در قلب خوابیده چون ذکر خدا کنی خناسی کند و اگر غافل شوی وسوسه نماید.
اما فصل سوم: چون خواهی که فرق کنی میان خاطر چیزی که از خدا باشد و آنکه از ملک باشد همچنین از سه وجه نظر کن:
اگر قوی و مصمم باشد از خدای تعالی است و اگر متردد از ملک که او به منزلت ناصحی است،از هر جانب درآید و روی به تو آرد و هر نصیحت که بر تو عرضه کند به امید آنکه تو اجابت کنی و رغبت خیر کنی.
دوم آنکه اگر در عقب طاعتی و اجتهادی پدید آید،از خدای تعالی باشد چنانکه فرمود:
[ وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا ] (2).
و کسانی که برای [به دست آوردن خشنودی] ما [ با جان و مال ] کوشیدند، بیتردید آنان را به راههای خود [ راه رشد،سعادت،کمال،کرامت،بهشت و مقام قرب ] راهنمایی میکنیم.
و اگر این خاطر به ابتدا باشد از ملک باشد در اغلب احوال.
سوم اینکه این خاطر اگر در اصول و اعمال باطن باشد از خدای تعالی است و اگر در فروع و اعمال ظاهر است از ملک است،در بیشتر احوال چه فرشته را،راه نیست به معرفت باطن بنده به قول بیشتر علما،اما خیری که از شیطان باشد که آن استدراج باشد،شیخ ما گفتی رحمة اللّه علیه نظر کنی اگر نفس خود را در فعلی که به خاطرت آمد به نشاط بینی نه با ترس و خشیت و با تعجیل بینی نه به آهستگی و با ایمنی بینی نه با خوف و به عاقبت نااندیشیدن بینی نه با بصیرت و تفکر،بدان که آن خاطر از شیطان است و اگر نفس را به ضد این بینی با خشیت و ترس نه با نشاط و به تأنی،نه با شتاب و با خوف،نه با امن و عاقبت اندیشی نه با بیعاقبتی بدان که از خدای تعالی است یا از ملک.
پس من گفتم:پنداری که نشاط سبکی است که در آدمی پدید آید در کاری که بیبصیرت باشد،یا نه در ذکر ثواب آن مذموم باشد.
اما تأنی نیک است و پسندیده الا در چند جای معدود که در حدیث نبوی است علیه الصلاة و السلام،تزویج بکر چون رسیده شد و گزاردن وام چون قدرت باشد و تجهیز میت چون شکی نباشد و مهمانی کردن در وقت نزول و توبه از گناه چون گناه کرده شد،(که این امور را تأنی جایز نیست).
اما خوف واجب است از برای تمامی عمل باشد،تا برای ادای آن به وجه خویش و حق خویش یا خوف قبول حق.
اما بصارت عاقبت به آنکه ببیند تا یقین شود که آن خیر و رشد است و امید ثواب عاقبت هم،این است جملۀ فصول سهگانه که لازم است تو را معرفت آن در باب خاطرها،نیک بدان و نیک ببین که از اسرار لطیف شریف است.
بدان که کیدهای شیطان با آدمی در باب طاعت از هفت وجه است:
اول او را از طاعت نهی کند به هر طریق که تواند کرد،اگر خدای نگاه دارد و الهام دهد و شیطان را رد کند،بدان که گوید من محتاجم به طاعت که لا بد زاد آخرت از این دنیای فانی برمیباید داشت،چون بدانست دیگرباره به تسویف (1)بفریبد گوید،لحظۀ دیگر بکن این طاعت،یا فردا بکن یا وقتی دیگر.
اگر عصمت خدای تعالی در رسد و گوید:اگر عمل امروز به فردا اندازم از آن فردا کی کنم ؟ چون هر روزی را طاعتی و عملی جداگانه هست چون از این کید ناامید شود گوید اکنون تعجیل کن زود زود تا فارغ شوی.
اگر خدای تعالی الهام دهد و گوید:عمل اندک تمام به از عمل بسیار ناتمام پس دیگر بار بر آن دارد که عمل تمام کند برای ریا مردمان را و مرایات ایشان را،پس خدای تعالی الهام دهد،دیدن خلق چه فایده دارد،دیدن خدا مرا کفایت است، پس دیگرباره در عجب اندازد بنده را،گوید:تو عظیم بزرگ کسی و بیدار بندهای، پس اگر خدای تعالی عصمت و توفیق دهد گوید:اگر چنین است المنة للّه و الحمد للّه و این توفیقی است که خدای تعالی مرا بدان مخصوص کرده عمل مرا به فضل خود قیمتی نهاده است و اگر نه فضل او بودی قیمت عمل من در جنب نعمت او که بر من است و در جنب معصیت من او را هیچ نبودی،پس از دیگر در آید و این در ششم است و حیلت عظیم که الا مرد سخت بیدار که بدان مطلع گردد و آن،آن است که بنده را گوید تو در سر جهد میکن و مجاهده فرو مگذار که خدای بر خلق
1) 1) -تسویف:امروز و فردا کردن،سر دوانیدن.
ظاهر کند و عمل هر کسی چنانچه باشد پیدا کند و شیطان بدین طریق نوعی از ریا در عمل بنده بازدید کند،اگر خدای تعالی معصوم دارد این بنده را و شیطان را رد کند و گوید:ای ملعون ! این ساعت از وجه اخلاص عمل به من میآیی تا عمل مرا به فساد آری و من بندهام و او خداوند است،اگر خواهد عمل مرا ظاهر کند و اگر خواهد پوشیده دارد،اگر خواهد مرا بزرگ کند و اگر خواهد حقیر دارد و من از مردم چه باک دارم چون به دست ایشان کاری نیست پس دیگرباره از در هفتم درآید گوید:
تورا بدین عمل هیچ حاجت نیست برای آنکه اگر تو را سعید آفریده است ترک عمل تو را زیانی ندارد و اگر شقی آفریده است کردن عمل فائدهای ندهد،اگر خدای تعالی بنده را نگهدارد،شیطان را گوید من بندهام و بر بنده آن است که فرمان بجای آورد و خدای تعالی خداوندی بداند.
یَفْعَلُ اللّهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یَحْکُمُ مٰا یُریدُ (1).
الا آن است که به همۀ حال مرا عمل،سود دارد که اگر سعید باشم محتاج زیادتی ثواب باشم و اگر شقی باشم نعوذ باللّه،هم تا خود را ملامت نکنم،با آنکه خدای تعالی هرگز به اطاعت عقوبت نکند و طاعت،مرا به هیچ حال زیان ندارد که اگر من در آتش روم و مطیع باشم دوستتر از آن دارم که در بهشت روم و عاصی باشم فکیف که وعدۀ او صدق است و قول او حق است و طاعت را به ثواب وعده است،هر که خدای را به ایمان و طاعت ببیند در آتش نرود و در بهشت رود نه بدان سبب که او به عمل استحقاق بهشت گرفت بلکه به وعدۀ صدق حق و طاعت خود علامات و امارات سعادات است.
1) 1) -«خداوند آنچه را میخواهد انجام میدهد و آنچه را اراده میکند حکم میکند»بحار الأنوار:106/64،باب 3،حدیث 21.
نیک بدان ای برادر ! و بیدار شو وفقک اللّه تعالی بفضله و منه و حق تعالی از وعدۀ صدق خویش از زبان سعدا چنین خبر میدهد که:
«الحمد للّه الذی صدقنا وعده»،پس بیدار شو ای برادر ! که کار چنین است که دیدی و شنیدی و دیگر کارها بدین قیاس کن و استعانت به خدای تعالی کن و استعاذت هم که کار بدست اوست (1).
صاحب تفسیر«فاتحة الکتاب»که از بزرگان زمان فیض بوده از تفسیر«جواهر التفسیر»نقل میکند که:
استعاذه،مصباح ظهور مرادات است و مفتاح حصول برکات و سعادات است، زاد روندگان راه است،بدرقۀ قافلۀ یقظه و انتباه است،تباشیر صبح هدایت از افق تلقین الهی ظاهر شده تا ظلمت فریب نفس و هوا را که کارگران شیطانند منتفی گردانند،لمعۀ شهاب ثاقب محبت است که از آسمان ایمان درخشان گشته تا دیو دنی را به شعلۀ افتراق در کورۀ احتراق بسوزاند...
نقاب اسرار غیرت است تا جمال حال قاری قرآن بدان محتجب شده از چشم زخم وسوسۀ شیطان محفوظ ماند و صیقل انوار مکاشفت است تا آینۀ سینه را از زنگ غفلت مصفی ساخته قابل انعکاس انوار کلام گرداند،بدرقۀ راه سلامت است تا سالک منهاج قرائت را از کمینگاه نزعات نفسانی و همزات شیطانی بدار الامان فوز و فلاح رساند،صدای پاسبان مراقبت است تا دزد وساوس از حوالی خزانۀ جوهر معرفت که عبارت از دل است به واسطۀ آن رمیده شود.
1) 1) -«حمد و ستایش خدایی را که وعدههایش را برای ما عملی کرد»منهاج العابدین:43.
و دور باش چاوشان ایوان عظمت است تا آن بیگانه [ ابی و استکبر ] (1)به سبب صولت حملۀ ایشان پیرامون حریم دل آشنایان طوف ننماید،لشگر هوا و هوس که حزب شیطانند،جز به خدمت فارسان میدان استعاذه منهزم نشوند.
یک بار دیگر آن جملۀ نورانی را که حضرت صادق علیه السلام فرمودهاند دقت کنید:
قاری قرآن محتاج به سه واقعیت است:
1-قلب خاشع
2-بدن فارغ
3-موضعی دور از تمام جذبهها جز جذبۀ حق
و چون قلب خاشع شود،شیطان با تمام قدرت از انسان فرار میکند.
آری،وقتی دل و جان و نفس و روان و مغز و قلب،را در پناه حقایق و واقعیتها و حال الهی قرار دادید و در حصن حصین محبوب عالم قرار گرفتید،از دسترس شیطان بیرون رفته و در نور لطف غرق گشته و از دام هوا و هوس رهایی یافته و جز معشوق نبینید و جز معشوق نخواهید و جز معشوق نگویید.
به قول عطار:
ای روی تو شمع پاکبازان***زلف تو کمند سرفرازان
عشاق به روی هم چو ماهت*** چون صبح بر آفتاب نازان
از مهر رخت چراغ گردون ***چون شمع همی رود گدازان
تسبیح رخت کنند دایم ***در پرده حسن دلنوازان
وصل تو درون پاک خواهد*** پاکی سوی توست دست یازان
وصلت که زکات اوست خورشید*** هرگز نرسد به بی نمازان
1) 1) -«سر پیچید و تکبّر ورزید»بقره (2):34.
[ و إذا تفرغ نفسه من الأسباب تجرد قلبه للقراءة فلا یعترضاه عارض فیحرمه برکة نور القرآن و فوائده ]
فائدۀ فراغ خاطر را در وقت قرائت قرآن حضرت صادق علیه السلام چنین بیان میفرمایند:
هرگاه دل قاری از اسباب تشویش خاطر فارغ باشد و نفس از ما سوی اللّه حالت آسودگی همراهش باشد،خاطر او با تمام وجود متوجه تلاوت و حقایق الهی گشته و از عروض آنچه مانع ادراک برکت نور قرآن و محرومی از آن است ایمن شود،
در آن حال میداند که چه میخواند و چه میگوید و با که سخن دارد و اگر تلاوتش محض حرکت زبان باشد و با یاد دنیا و شغل به دنیا قرآن خواند هر آینه از منافع تلاوت ممنوع و از ادراک نور قرآن محروم خواهد بود.
[ و إذا اتخذ مجلسا خالیا و اعتزل الخلق بعد أن أتی بالخصلتین الأولتین (خضوع القلب و فراغ البدن) (1)إستأنس روحه و سره بالله عز و جل و وجد حلاوة مخاطبات الله عز و جل عباده الصالحین و علم لطفه بهم و مقام اختصاصه لهم بفنون کراماته و بدائع إشاراته ]
قاری قرآن،هنگامی که مجلس قرائت را از کششها و جاذبههای غیر و ما سوی اللّه خالی کرد و قلب و دل از خلق برداشت و خضوع قلب و فراغ بدن آورد،روح و سرش با حضرت دوست انس گرفته و شیرینی خطابات آن جناب را با عباد صالحش درک میکند و لطف حضرتش را به آنان در مییابد و فنون کرامتها و انحای عزتها را که مخصوص آنان فرموده مییابد و با آن شرایط به اشارات بدیعه و رموزات عجیبۀ قرآن مجید خواهد رسید.
آری،روح تصفیه شده و نفس تزکیه یافته و عقل منور به نور حضرت دوست گشته و دل آغشته به تواضع و عشق،لیاقت قرار گرفتن در بساط انس دارد و در آنجاست که حقایق قرآن مجید بر او مکشوف شده و رابطۀ حضرت حق را از طریق خطابات با عاشقانش درک میکند و علت میگردد که قاری از عباد صالح حق گشته و تمام هستی خود را با آن جناب یک جا معامله کند و از حضرت دوست جز
1) 1) -این قسمت در ترجمه عبد الرزاق لاهیجی نمیباشد.
حضرت دوست را نخواهد.
هر دمم موجی ز بحر لامکان آید پدید***هر دمم گنجی دگر از گنج جان آید پدید
هر زمانم میوه دیگر به کام جان رسد ***هر دمم بوی دگر زان بوستان آید پدید
هر دمم صد موسی عمران و طور جلوه ای است*** گه زدل سر بر زند گاهی زجان آید پدید
[ فإذا شرب کأسا من هذا المشرب حینئذ لا یختار علی ذلک الحال حالا و لا علی ذلک الوقت وقتا بل یؤثره علی کل طاعة و عبادة لأن فیه المناجاة مع الرب بلا واسطة ]
چون قاری جامی از این شراب روحانی چشید و سرش از محبت الهی گرم شد، هیچ حالی را بر این حال اختیار نخواهد کرد و بر این کار،کاری را ترجیح نخواهد داد و وقتی جز این وقت نخواهد گرفت،بلکه چنین برنامهای را بر اکثر طاعات و عبادات مقدم خواهد داشت،چرا که تلاوت کتاب،مناجات بیواسطۀ با حضرت اوست و انس با جنابش بدون حاجب و مانع.
ز شراب وصل جانان سر من خمار دارد***سر خود گرفته دل هم سر آن دیار دارد
چه کند دگر جهان را چو رسید جان به جانان*** چو رسید جان به جانان به جهان چه کار دارد
سر من ندارد این سر غم من ندارد این دل*** که به این سر و به این دل غم کار و بار دارد
ببر از سرم نصیحت ببر از برم گرانی*** نه سرم خرد پذیرد نه دلم قرار دارد
سر من پر از جنون و دل من پر است از عشق*** نه سرم به حال عقل و نه دل اختیار دارد
سر پر غرور زاهد به خیال حور خورسند*** دل بی قرار عاشق سر زلف یار دارد
[ فانظر کیف تقرء کتاب ربک و منشور ولایتک و کیف تجیب أوامره و نواهیه،و کیف تمتثل حدوده ؟ فإنه کتاب عزیز لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه تنزیل من حکیم حمید فرتله ترتیلا ]
ای قاری قرآن ! دقت کن که کتاب خدا و منشور ولایت آن جناب را چگونه میخوانی ؟ آیا اوامر و نواهی این کتاب را که به مصلحت تو وضع شده عمل میکنی و حدود آن را رعایت مینمایی ؟
که این کتاب با عزت است،در آن باطلی از هیچ جهت راه ندارد،از جانب حکیم حمید برای هدایت بندگان نازل شده است.
آن را شمرده بخوان تا بتوانی آنچه لازم است از آن درک کرده و برای خویش زمینۀ عمل فراهم آوری.
[ و قف عند وعده و وعیده و تفکر فی أمثاله و مواعظه،و احذر من اقامتک حروفه فی إضاعة حدوده ]
به وقت قرآن چون به بشارتها و انذارهای قرآن رسیدی بایست و خود را با آن آیات تطبیق کن و به وضع خویش آشنا شو و در امثال و مواعظ کتاب خدا اندیشه کن،تا بتوانی به علاج دردهای خویش برسی و از اینکه در حروف قرآن بمانی ولی حدود آن را ضایع گردانی سخت بپرهیز که در حدیث آمده:
چه بسا کسانی که قرآن میخوانند ولی قرآن مجید آنها را لعنت میکند (1).
باید دانست که تلاوت قرآن با شرایط ذکر شده،فضیلت بسیار دارد؛در حدیث قدسی آمده که:
هر که مشغول تلاوت قرآن شود و به خاطر اشتغال به آن نتواند دعا کند و به من عرض حاجت آورد،من بهترین مزد شاکران را به او عطا کنم و نام او را در زمرۀ صابران و حامدان ثبت کنم و حاجت او را روا نمایم (2).
عبد اللّه مسعود از نبی اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند که:
قرآن مجید سفرۀ احسان خداست که جمیع بندگان را به آن دعوت نموده،پس از خوان نعمت او بهرهمند شوید و هر چند توانید فایدۀ آن را فرا گیرید،چه آن ریسمانی است محکم که هر که دست در آن زند،هرگز از رحمت واسعۀ او محروم نشود و نوری است روشن که گمراهان را به سر منزل مقصود رساند و شفایی است به غایت سودمند که دردمندان و مستمندان جاهل از دارالشفای معرفت آن عارف میشوند و کانی است که هر کس تابع آن میشود به مرتبۀ ارجمند میرسد،پس تلاوت آن نمایید تا حضرتش به هر حرفی از آن ده حسنه در دیوان حسنات شما بنویسد،نمیگویم که«الم»ده حسنه دارد،بلکه الف را ده حسنه و لام را ده حسنه و میم را نیز ده حسنه است (1).
آری،این است قرآن و این است شرایط قرائت قرآن و این است بزرگی و عظمت قاری قرآن !
انسان در ارتباط به قرآن دارای قلب سلیم،اخلاق حسنه و عمل صالح میشود و از خزی دنیا و عذاب آخرت رهایی مییابد.
انسان در ارتباط به قرآن،انسانی شایسته،فردی با فضیلت،موجودی نورانی و حقیقت محض میشود.
اکنون که در شرح این حدیث،به عظمت قرآن و قاری آن آگاه شدید و به شرایط قرائت واقف گشتید،لازم است بدانید که باید در نماز خود به نحو واجب قسمتی
1) 1) -مستدرک الوسائل:258/4،حدیث 4638،باب 10.
از قرآن کریم را تحت عنوان حمد و سوره قرائت نمایید،بر شماست که هنگام قرائت حمد و سوره دارای موضعی خالی از کششهای مادی و بدنی فارغ و قلبی خاشع باشید و ترتیل در قرائت و اندیشه در آیات سورۀ مبارکه حمد و هر سورهای که بعد از حمد میخوانید نصب العین خود قرار دهید و لحظهای از لحظات،غافل از واقعیتهای قرآن در نماز نباشید که غافل محروم از رحمت و مطرود از درگاه است.
در این زمینه لازم است به توضیح سورۀ مبارکۀ حمد اشاره رود،تا نمازگزاران عزیز به دورنمای حقایقی از این سوره واقف شوند و توجه داشته باشند که در مقابل چه کسی ایستاده و برای چه ایستاده و چه میخوانند و چه میخواهند.
مکلف چون آراسته به قیام شد،باید بداند که قیام او اشاره به عالم عقل است، و قرائت او اشاره به عالم نفس کلیۀ الهیه که تنزل اول عقل است.
و چون مرتبۀ نفس کلیۀ الهیه که تعبیر از آن به عالم ارواح میشود مرتبۀ دوم عقل است،از این جهت سورۀ حمدی که اشاره به آن است به سبع المثانی مسمی شده و چون همۀ خیرات در آن مندرج و همۀ برکات در تحت آن مندرج است مسمی به کلیۀ الهیه شد.پس حمدی که اشاره به اوست نیز جامع جوامع خیر و حکمت است.
چنانچه فضل بن شاذان از حضرت علی بن موسی الرضا علیهما السلام روایت نموده که آن جناب در علت وجود سورۀ مبارکۀ حمد در نماز فرمودهاند:
اینکه در نماز ابتدای به سوره حمد شده و سایر سورهها را این مزیت نیست،به خاطر این است که جوامع خیر و حکمت در این سوره جمع است و در سایر سورهها نیست (1).
1) 1) -وسائل الشیعة:38/6،باب 1،حدیث 7282.
[ الْحَمْدُ لِلّٰهِ ] .
همۀ ستایشها،ویژۀ خدا.
برای شکر حضرت او نسبت به تمام نعمتها.
[ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ] .
مالک و مربّی جهانیان است.
توحیدی است از برای او و تحمید و اقراری است به اینکه او خالق و مالک است نه غیر او.
[ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ ] .
رحمتش بیاندازه و مهربانیاش همیشگی است.
استعطاف و ذکر آلاء و نعمای اوست بر همۀ خلق او.
[ مٰالِکِ یَوْمِ الدِّینِ ] .
مالک و فرمانروای روز پاداش و کیفر است.
اقرار است از برای او به بعث و حساب و مجازات و ایجاب ملک آخرت از برای او مثل ایجاب ملک دنیا.
[ إِیّٰاکَ نَعْبُدُ ] .
[ پروردگارا ! ] تنها تو را میپرستیم.
رغبت و تقرب به سوی اللّه تعالی است و اخلاص است در عمل از برای او نه غیر او.
[ وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ ] .
و تنها از تو کمک میخواهیم.
طلب زیاده نمودن توفیق از جانب حضرت اوست،جهت عبادت و استدامۀ نعمتی که بر بنده مرحمت فرموده و درخواست کمک و یاری از جناب اوست.
[ اهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ ] .
ما را به راهِ راست راهنمایی کن.
طلب رشد و راهنمایی دین او و اعتصام به حبل او و طلب زیاده نمودن معرفت حضرت اوست.
[ صِرٰاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ ] .
راه کسانی [ چون پیامبران،صدّیقان،شهیدان و صالحان که به خاطر لیاقتشان ] به آنان نعمتِ [ ایمان،عمل شایسته و اخلاق حسنه] عطا کردی.
تأکید در سؤال و رغبت است و یاد نمودن ما تقدم از نعمتهای اوست بر اولیا و میل کردن در این نعمتها.
[ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ ] .
هم آنان که نه مورد خشم تواند.
پناه به اوست از اینکه از طایفۀ معاندان و کافران و استخفاف کنندگان به اوامر او باشد.
[ وَ لاَ الضّٰالِّینَ ] .
و نه گمراهاند.
طلب عصمت،از اینکه از گمراهان باشد و از طایفۀ جاهلان و بیمعرفتان به حساب آید.
روی این حساب در سورۀ حمد،انواع خیر و حکمت از امر دنیا و آخرت، جهت انسان جمع است.
آری،چون [ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ] گوید،ملتفت باشد که چه کسی را ستایش و اثبات ربوبیت از برای که مینماید ؟ برای کسی که مستحق جمیع محامد است،و شایسته حمد و ثنای هر ممدوح و حامد است.
و چون [ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ ] گوید،متذکر گردد که هر چه سوای اوست،پیوسته پروردۀ قدرت اوست و خوان احسانش نزد هر دشمن و دوست گسترده و رحمت واسعه او در دنیا و آخرت دستگیر ضعیفان است و عنایتش فریادرس هر ناتوان.
چون [ مٰالِکِ یَوْمِ الدِّینِ ] گوید،خود را در قیامت در محضر آن جناب و در دادگاه عدل آن حضرت حاضر بیند و مشاهدۀ ثواب و عقاب نماید.
چون [ إِیّٰاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ ] گوید،متوجه این معنا باشد که دل و جان و قلب و زبان و سایر اعضا و جوارحش در عبودیت دارای توحید و در درخواست توفیق و کمک از حضرت او دارای هماهنگی باشند.
و چون [ اهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ، صِرٰاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ ] گوید،نظری دقیق به تمام انبیا و اولیا و امامان علیهم السلام اندازد و فاصلۀ بین خود و آنان را سنجیده،با کمال وجود و جدیت سعی در رساندن خویش به آنان نماید.
و چون [ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ الضّٰالِّینَ ] گوید:درون کافران و گمراهان و زندیقان و فاسقان و یهودیان و مسیحیان را بنگرد و به اعمال قبیحۀ آنان نظری بیندازد و عذاب برزخ و آخرت آنان را مشاهده کند،به نحوی که ترس از گمراهی و ضلالت تمام وجود او را پر کند و این ترس برای همیشه مانع از افتادن او در دامن پلیدی و گمراهی گردد.
در تفسیر«تیسیر»آورده که:
تمامی معانی کلماتش به دو چیز باز میگردد:
[ الْحَمْدُ لِلّٰهِ ] :حمد،دو حمد است:یکی بر صفات الهی و یکی بر نعما و آلای نامتناهی،یا یکی به واسطه و دیگری بدون واسطه.
[رَبِّ الْعٰالَمِینَ ] :عالم دو عالم است:یکی عالم بقا و یکی عالم فنا،یا یکی عالم علوی و دیگری عالم سفلی.
[الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ ] :رحمت دو رحمت است،یکی در دنیا و دیگری در عقبی یا یکی شامل همه خلقان و دیگری خاص به مؤمنان.
[مٰالِکِ یَوْمِ الدِّینِ ] :جزاست و جزا دو چیز است،یکی بر وفا و یکی بر رجا،یا یکی در رجعت صغری و دیگری در رجعت کبری.
[ إِیّٰاکَ نَعْبُدُ ] :عبادت دو عبادت است،یکی پوشیده و دیگری پیدا،یا یکی عبادت اجرا و بندگان و دیگری عبادت احرار و مخلصان.
[ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ ] :استعانت بر دو مرحله است،یکی بر آداب امر و دیگری بر تحمل قضایا،یکی استعانت در امور دنیا و دیگری طلب اعانت در یوم نشور و جزا.
[ اهْدِنَا ] :هدایت بر دو مرتبه است،یکی ابتدای آن و دوم ثبات بر آن،یا یکی هدایت صوری و دیگری هدایت معنوی.
[ الصِّرٰاطَ ] :دو صراط است،یکی راه اهل سعادت و دوم طریق ارباب شقاوت که اول طریق مستوی و ثانی طریق منحنی است.
[ الْمُسْتَقِیمَ ] :مستقیم راه راست است و راه راست نیز دو راه است،یکی راه اصحاب شریعت و دیگری ارباب طریقت،یا یکی راه کوتاه و آبادان و دیگری راه دور و بیابان.
[ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ ] :سعدائند و ایشان دو فرقهاند:یکی انبیا و دیگری اولیا و یا
یکی سید ابرار و دیگری اهل بیت آن بزرگوار.
[ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ الضّٰالِّینَ ] :اشقیائند و ایشان نیز دو گروهند،یکی یهود و دیگری نصاری یا یکی علمای معاند و دیگری مقلدان آن بیدینان و چون هر یک از اینها به دو قسم انقسام یافته بدین سبب او را مثانی گویند.
مفسران بزرگ و حکما و عرفا بر اساس معارف اسلامی برای ذکربسم اللّه در ابتدای هر کار وجوهی آوردهاند که جمع آن وجوه را صاحب کتاب پرارزش«انیس اللیل»در پانزده مورد اشارت کرده است:
اول:
شاید به جهت حدیثی است که شاه اولیا از حضرت رسالت صلی الله علیه و آله از حضرت اقدس باری جل اسمه روایت نموده که:
کُلُّ أمْرٍ ذی بٰالٍ لَمْ یُذْکَرْ فیهِ بِسْمِ اللّهِ فَهُوَ أبْتَرٌ (1).
هر کار بزرگی که در او ابتدا به نام خدا نکنند آن کار ابتر و ضایع شود و تمامت پیدا نکند.
دوم:
به جهت فراهم نمودن اسباب استجابت است چه اینکه در حدیث آمده:
لٰا یُرَدُّ دُعٰاءٌ أوَّلُهُ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیمِ (2).
سوم:
به جهت آنکه رد اهل شرک و ضلال بوده باشد که در ابتدای هر امری به نام آلهۀ خود ابتدا میکردند وبسم اللات وبسم العزی میگفتند،پس باید اهل توحید به اسم خداوند یکتای بیهمتا ابتدا نمایند.
چهارم:
شاید به این جهت باشد که خداوند به اسم اعظم خوانده شود،چه اینکه از حضرت رضا علیه السلام مروی است کهبسم اللّه الرحمن الرحیم اقرب است به اسم اعظم از سیاهی چشم به سفیدی آن (1).
پنجم:
شاید برای مداوای امراض باطنی انسان باشد،تا بتواند پس از علاج آن امراض متوجه حرم مقدس کبریایی گردد.
غسل در اشک زنم که اهل طریقت گویند*** پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز (2)
ششم:
شاید به این جهت باشد که این اسم مبارک پناهی و امانی باشد برای بندۀ غرق گناه و مردود از درگاه حقتعالی.
هفتم:
شاید به خاطر این باشد که به برکت این اسم مبارک از نوزده زبانه آتش جهنم نجات یابد،بندهای که دچار گناه گشته،چنانچه از پیغمبر صلی الله علیه و آله مرویست که فرمود:
هر که خواهد حقتعالی او را از زبانۀ آتش دوزخ که نوزدهاند نجات دهد باید که به قرائتبسم اللّه الرحمن الرحیم اشتغال نماید که نوزده حرف است تا حق تعالی هر حرفی را سپری و حاجبی گرداند برای دفع هر یک از آن،چه اینکه نوزده زبانیه نشانۀ غضب الهی و نوزده حرف علامت رحمت نامتناهی است (1).
آری،کسی که به حقیقتبسم اللّه الرحمن الرحیم گوید،از رذایل شسته و به حسنات آراسته میگردد و گناهانش را تدارک نموده و ما فات را جبران مینماید و به همین خاطر از نوزده زبانۀ آتش در امان میماند.
هشتم:
شاید جهت این باشد که به وسیلۀ این کلمۀ مبارکه،قبایح اعمال و افعال گوینده آمرزیده شود و قدم در مقام مناجات گذارد،چنانچه توضیح داده شد.
نهم:
شاید اشاره باشد،به اینکه از آنجا که خداوند کتابی به توسط پیغمبر رحمت صلی الله علیه و آله ارسال فرموده و در عنوان آنبسم اللّه ثبت فرموده،بندۀ مؤمن از حضرت حق به خاطر این عنوان بخواهد:خداوندا ! با همین حقیقتی که در ابتدای کتابت آمده با ما معامله فرما،در دنیا به رحمت رحمانیت و در آخرت به رحمت رحیمیت که به مغفرت و آمرزش بوده باشد.
نقل است:که عارفی وصیت کرد کهبسم اللّه بر کفن او نویسند،تا چون روز قیامت قائم شود،همۀ مردم از قبور خود برخیزند،گوید:خداوندا ! برای ما کتابی فرستادی و در عنوان آنبسم اللّه را ثبت کردی،امروز به عنوان کتاب خود با ما معامله فرما.
1) 1) -مستدرک الوسائل:387/4،باب 45،حدیث 4989.
دهم:
شاید بدین جهت باشد که قبل از دخول در حریم مناجات برات آزادی بگیرد.
مروی است از حضرت رسالت صلی الله علیه و آله:که هرگاه معلمی به کودکی بگوید و امر کند به گفتنبسم اللّه،حقتعالی برات آزادی از دوزخ برای آن کودک و پدر و مادر و معلم او بنویسد (1).
در اینجا باید به این نکته توجه داشت که لازم است در حفظ این برات مجاهدت و کوشش کرد که انسان تا در دنیاست،در محاصرۀ انواع خطرهاست،اگر در مقام دفع خطر با عبادت و تقوا نباشد،دچار دوزخ خواهد شد.
یازدهم:
شاید اشاره به این باشد که چگونه کسی خود را رحمان و رحیم بنامد و به سائل در خانۀ خود رحم نکند.
دوازدهم:
شاید اشاره باشد به گفتار نوح به وقت سوار شدن بر کشتی که از برکت آن خود و یارانش نجات پیدا کردند: [ بِسْمِ اللّٰهِ مَجْرٰاهٰا وَ مُرْسٰاهٰا ] (2).
سیزدهم:
ابتدا نمودن به این کلمۀ مبارکه به جهت تعظیم الهی است،در بعضی از تفاسیر است:
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:کسی که کاغذی را کهبسم اللّه نوشته شده به احترام حق از روی زمین بردارد،جزء صدیقین به حساب آید و در عذاب پدر و مادرش
تخفیفی داده میشود،گرچه مشرک باشند (1).
نقل است که بشر حافی در ابتدا که مست بادۀ دنیا بود،روزی در بین راه میرفت،کاغذی یافت،روی آن نوشته بودبسم اللّه الرحمن الرحیم،عطری خرید و آن کاغذ را معطر کرد و آن را در جای محترمی نهاد،بزرگی آن شب به عالم خواب دید که گفتند بشر را بگو:
طَیَّبْتَ إسْمَنٰا طَیَّبْنٰاکَ وَ بَجَّلْتَ إسْمَنٰا فَبَجَّلْنٰاکَ وَ طَهَّرْتَ إسْمَنٰا فَطَهَّرْنٰاکَ فَبِعِزَّتی لَأُطَیِّبَنَّ إسْمَکَ فی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ (2).
نامم را معطر کردی،معطرت کردیم،بزرگ دانستی،بزرگت شمردیم،پاکیزه کردی،پاکیزهات کردیم،به عزتم قسم نامت را در دنیا و آخرت پاکیزه گردانم.
آن بزرگ پیش خود گفت:بشر،مردی فاسق است مگر به غلط دیدهام،وضو گرفت و نماز بگزارد و به خواب رفت،باز همان خواب را دید،تا بار سوم که مسئله را مطمئن شد،صبح به در خانه بشر رفت و او را طلبید.گفتند به مجلس لهو و لعب رفته،به در آن مجلس رفت و بشر را خواست.گفتند:مشغول است گفت او را بگویید پیغامی دارم.به بشر خبر دادند.گفت:بپرسید از که پیغام داری ؟ جواب داد:از خداوند !
بشر گریان شد گمان کرد پیام عذاب و عقاب است؛پس برخاست و روی به یاران کرد و با همه خداحافظی نمود و گفت:هرگز مرا در مجلس معصیت نخواهید
دید،پس به نزد آن شخص آمد و پیغام را شنید و مستعد توبه و انابه گشت و به دست حضرت موسی بن جعفر علیه السلام راه خدا یافت.
چهاردهم:
شاید به این جهت باشد که به این کلمۀ مبارکه داغ عبودیت بر بنده نهاده شود تا دشمن بزرگ که شیطان باشد در او طمع ننماید،از حضرت رضا علیه السلام مروی است که فرمود:
بِسْمِ اللّهِ أَیْ أُسَمِّ نَفْسی بِسِمَةٍ مِنْ سِمٰاتِ اللّهِ عَزَّ و جَلَّ وَ هُوَ الْعُبُودِیَّةُ قٰالَ فَقُلْتُ لَهُ،ما السِّمَةُ قالَ الْعَلٰامَةُ (1).
در این حدیث تنبه است بر اینکه گویندۀبسم اللّه باید جد و جهد کند در وقت گفتن این قول تا اینکه نشانۀ عبودیت و بندگی در خود مشاهده کند و اینکه فرمود سمه یعنی علامت،شاید اشاره به این باشد که عبد در وقت گفتن این قول سزاوار است که از انانیت و مالکیت و اختیار خود بیرون رود و خود را تحت اوامر پروردگار مقهور و مغلوب بیند،تا اینکه در گفتن این کلمۀ شریفه صادق باشد.
پانزدهم:
شاید اشاره باشد به اینکه بنده باید در جمیع اقوال و افعال و احوال متذکر خدا باشد،چنانچه حضرت یعقوب علیه السلام در وصایای خود به حضرت یوسف علیه السلام فرمود:
پسرم ! در هیچ حالی خدا را فراموش مکن.
به هر حال سالک الی اللّه باید حق تعالی را در هیچ حالی از احوال فراموش نکند چه در حال نعمت و چه در حال نقمت،چه در حال راحت و چه در حال شدت؛
1) 1) -«بسم اللّٰه یعنی نامگذاری میکنم خودم را به سمهای از سمات خداوند که آن عبودیت است،عرض کردم:سمه چیست؟ حضرت فرمودند:سمه همان علامت است»بحار الأنوار:230/89،باب 29،حدیث 9.
به قول عاشق عارف فیض کاشانی:
هر کجا داغ و درد و غم باشد***کاش بر جان من رقم باشد
نوبه نو مرهمی است بر دل ریش*** درد و داغی که دم به دم باشد
زآتش عشقم ار بسوزد جان*** یا شود شعله دل چه غم باشد
خام افسرده را چو باید بخت*** آتش عشق مغتنم باشد
هر که در عشق می تواند سوخت*** به جهنم رود ستم باشد
دارم امید آنکه در غم عشق*** دل من ثابت قدم باشد
وه که گلزار داغ های دلم ***خوشتر از روضه ارم باشد
هر که در دل نباشدش عشقی*** حاصلش حسرت و ندم باشد
فیض را بخت اگر کند یاری ***در ره عشق حق علم باشد
توضیح و تفسیربسم اللّه و تمامی آیات قرآن،به آن حقیقتی که هست کار پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان بزرگوار علیهم السلام است،در این گونه نوشتهها جز دورنمایی از مفاهیم بلند آسمانی آیات،آن هم با استفاده از آثار آن بزرگواران کار دیگری نمیتوان انجام داد.
بسم اللّه الرحمن الرحیم مفهومی برتر و گستردهتر از آفرینش دارد.
ابن عباس میگوید:
حضرت امیر علیه السلام از اول شب تا آخر شب،از برای من تفسیر فاتحة الکتاب میگفت،هنوز از تفسیر باءبسم اللّه نگذشته بود و بعد از آن فرمود:من آن نقطهام
که در تحت باءبسم اللّه است (1).
و هم چنین از آن حضرت منقول است که:
آنچه در جمیع کتب الهی است در قرآن است و آنچه در همۀ سور قرآنی منطوی است دربسم اللّه محتوی است و آنچه دربسم اللّه مندرج است باءبسم اللّه بر آن مشتمل است و آنچه که در باءبسم ثابت است نقطۀ باء بر آن دال است و منم آن نقطهای که در تحت باءبسم اللّه است (2)! !
بعضی فرمودهاند که:
حضرت عزت لفظ اسم در اینجا ذکر فرمود،تا چون زبان بنده جاری گردد داند که نام دوست خواهد گفت،دل را مصفی و روح را منقی گرداند،تا به باطن صافی ذکر ملک وافی تواند کرد و تا سینه را از لوث تعلق پاکیزه نسازد و زبان را به آب استغفار از یاد کردن اغیار شستشوی ندهد،نام حق بردن غایت گستاخی و یاد او کردن نهایت جرأت و بیادبی است.
هزار بار بشویم دهان به مشک و گلاب***هنوز نام تو بردن کمال بیادبی است
و گفتهاند:حضرت حق سبحانه در اعلی مراتب تنزه و تقدس است و بندۀ خاکی در ادنی مقام تدنس و تعلق،بیواسطه از حضیض رذالت به اوج عزت و جلالت ترقی نتواند نمود،پس لفظ اسم را رابطه ساخت تا در وقت تلفظ بدین کلمه قدم همت بر مصاعد رفعت نهاده،پرتو قابلیت مشاهدۀ انوار اسم بزرگوار از روزنۀ غیب بر او تابد.
در«الکافی»و«التوحید»و«تفسیر العیاشی»از امام صادق علیه السلام منقول است که هر حرفی از این حروف ثلاثه،اشاره به اسمی از اسمای حسنی است.
باء بهای خداست و سین سنای اوست و میم مجد اوست و در روایتی وارد است که میم ملک اوست (1).
و برخی چنین دانستهاند که باء،اشاره به بصیر است و سین سمیع است و میم محصی،گویا قاری را تنبیه میکند که بصیرم و میبینم کردار تو را،در قرائت اخلاص ورز تا جزای به سزا دهم؛سمیعم،میشنوم گفتار تو را،از غرض ریا دور شو تا خلعت فیض و صفا دهم؛محصیم،میشمارم انفاس روزگار تو،یک لحظه غایب مشو تا عوض آن حضور لقا دهم.
خلاصه در هر یک از این حروف چندان معانی مندرج است که عشر عشیر آن به هزاران قرن در صد هزار دفتر نگنجد و از آن معانی کسی بهره گیرد که بر باء بلای دوست صبر کند و سین سر خود را به سلوک طریق فنا مشغول گرداند،تا وقتی که به میم مشاهده رسد و جمال وجه باقی بر منظر نظرش جلوهگر آید.
ارباب لطایف گفتهاند:«اللّه»اسم اعظم است،بدان دلیل که اساس توحید بر اوست و کافر به سبب گفتن این کلمه از حضیض کفر به اوج ایمان انتقال یابد.
هرگاه به جای«لا اله الّا اللّه،لا اله الّا الرحمن»گوید،با آنکه از صفات خاصه
1) 1) -الکافی:114/1،باب معانی الأسماء و اشتقاقها،حدیث 1؛تفسیر العیاشی:22/1،حدیث 18؛التوحید:230،باب 31،حدیث 3.
است،از کفر بیرون نیاید و داخل دایرۀ اسلام نشود،فلاح بندگان متعلق به ذکر این نام است.
[ وَ اذْکُرُوا اللّٰهَ کَثِیراً لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ] (1).
و خدا را بسیار یاد کنید تا رستگار شوید.
منقبت کمال ذاکران به شرف این اسم تمام است:
[ الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ ] (2).
آنان که همواره خدا را یاد میکنند.
ابتدا بدو درست آید کهبسم اللّه و اختتام بدو انتظام یابد که:
[ وَ آخِرُ دَعْوٰاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ ] (3).
و پایانبخشِ نیایششان این است که همه ستایشها ویژۀ خدا مالک و مربی جهانیان است.
تأکید معاقد وحدت از اوست که«لا اله الّا اللّه»،تشیید قواعد رسالت بدوست که«محمّد رسول اللّه»،تأیید عواید ولایت به اوست که«علی ولی اللّه». نامت انیس خاطر و ورد زبان ماست نه گلشن سپهر پر از داستان ماست
از سلطان العارفین پرسیدند که اسم اعظم کدام است ؟ گفت:شما اصغر به من نمایید تا من اعظم به شما نمایم،کدام نامست که نه در عظمت تمام است،چه قطره در نظر آید که نه از بحر محیط بزرگتر آید (4).
اللّه:ذات پاک مستجمع جمیع صفات کمال است و آدمی با روی آوردن به او به نهایت بزرگواری و کرامت و شرف و فضیلت و حقیقت و عزت رسد و به رفع نیازمندیها و عیوب و نقائصش موفق گردد و اگر با این وسیله نتواند علاج خود کند،باید بداند که اتصال به مفهوم و حقیقت این نام پیدا نکرده بلکه لفظی عربی را تکرار کرده است.
ارتباط اگر حقیقی باشد،رفع عیوب و خلأها گردد و آثار فیض و عنایت و صفات الهی در انسان نمودار شود،همچون تشنه که با خوردن آب تشنگیاش برطرف شود و گرسنه با خوردن نان گرسنگیاش.
آنکه ناقص است،در صورت اتصال واقعی به حضرت حق،نواقص فکری و روحی و عملی و اخلاقیاش برطرف شده و با فنای در صفات و اسما کامل میشود.
الرحمن:به تمام موجوداتی که آفریده،به مقتضای استعداد و لیاقت هر یک عنایت و لطف دارد.
آنکه هفت اقلیم عالم را نهاد***هر کسی را هر چه لایق بود داد(1)
ادیم زمین سفره عام اوست ***بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست
زفضلش خاک آدم گشت گلشن ***زفیضش هر دو عالم گشت روشن(2)
در مقصد اقصی آورده که:
حظ بنده از اسم رحمان آن است که بر غفلتزدگان به وادی جرم و عصیان
رحم کند و به طریق وعظ و نصیحت از روی لطف و ملایمت،ایشان را به راه راست خواند و از هرکه معصیتی صادر گردد،چنانکه داند که از او واقع شده-مهما امکن - در ازالۀ او بکوشد از روی شفقت که مبادا متعرض سخط الهی گردد و بر عاصیان و درماندگان به چشم رحمت نگرد،نه به دیدۀ خواری و ذلّت.
در اخبار آمده که روزی عیسی علیه السلام با جمعی از حواریان به راهی میگذشت، ناگاه گناهکاری و تباه روزگاری که در آن عصر به فسق و فجور معروف و مشهور بود ایشان را بدید،آتش حسرت در سینهاش افروخته گشت،آب ندامت از دیدهاش روان شد،از صفای وقت عیسی علیه السلام و مصاحبان او بر اندیشید،تیرگی روزگار و تاریکی حال خود را معاینه دید،آه جگرسوز از دل پر خون برکشید و با زبان حال گفت:
یا رب که منم دست تهی چشم پر آب***جان خسته و دل سوخته و سینه کباب
نامه سیه و عمر تبه، کار خراب ***از روی کرم به فضل خویشم دریاب
پس با خود اندیشه کرد که هر چند در همۀ عمر قدمی به خیر برنداشتهام و با این آلودگی قابلیت همراهی پاکان ندارم،اما چون این قوم دوستان خدایند،اگر به موافقت ایشان دو سه گامی بروم ضایع نخواهد بود،پس خود را سگ اصحاب ساخت و بر پی آن جوانمردان فریادکنان میرفت،یکی از اصحاب باز نگریست و آن شخص را که به نابکاری و بدکاری شهره شهر و دهر بود دید که بر عقب ایشان میآید گفت:یا روح اللّه ! ای جان پاک ! این مرده دل بیباک را چه لایق همراهی ماست و بودن این پلید ناپاک در عقب ما در کدام طریق رواست ؟ ای عیسی ! او را بران تا از قفای ما بازگردد که مبادا شومی گناهان او در ما رسد.عیسی علیه السلام متأمل شد تا به آن شخص چه گوید و به چه نوع عذر او را خواهد که ناگاه وحی الهی در رسید که:یا روح اللّه ! یار با عُجب و پندار خود را بگوی تا کار از سر گیرد که هر عمل
خیری که تا امروز از او صادر شده بود به یک نظر حقارت که بدان مفلس بدکار کرد، مجموع را از دیوان او محو کردیم.
الرحیم:به مردمی که در میدان ایمان و عمل صالحند و از هدایت حضرت او در جهت سلامت عقیده،عمل،اخلاق بهره گرفتهاند،دارای عنایت است و این عنایت در قیامت نسبت به آنان تجلی کند که در قرآن فرموده:
[ وَ کٰانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً ] (1).
و او به مؤمنان مهربان است.
گفتهاند که بنده را سه حالت است:
اول آنکه معدوم بود به هستی احتیاج داشت.
دوم آنکه هست شد به اسباب بقا حاجت دارد.
سوم به عرصه قیامت حاضر شود به مغفرت خداوند متعال محتاج خواهد بود.
و ذکر این سه حال در این سه اسم مندرج است:ای بنده ! اللّه اوست،تفکر کن که تو را چگونه از کتم عدم به حیز وجود آورد،رحمان اوست بنگر تا چگونه اسباب زندگی مهیا کرد،رحیم اوست،باش تا فردا ببینی که تو را در پناه عنایت آرد و پردۀ مغفرت به روی گناهان تو فرو گذارد.
در«مفاتیح الغیب»آورده که:
1) 1) -احزاب (33):43.
مداخل وساوس شیطان در نفوس انسان سه است: شهوت و غضب و هوا .
از شهوت حرص و بخل زاید و از غضب کبر و عجب آید و نتیجۀ هوا،کفر و بدعت باشد.
پس حق سبحانه این سه اسم فرستاده تا سد مداخل این ثلاثه نموده،آدمی را از سلوک بادیه غوایت باز دارد،هر که بشناسد که اللّه اوست از فرمان هوا که معبود گمراهان است-و آیۀ کریمۀ:
[ أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ ] (1).
آیا کسی که هوای [ نفسش ] را معبود خود گرفته دیدی ؟.
شاهد بر آن است-سر ارادت به پیچد و هر که داند که رحمان اوست و ملک از اوست از غضب که منشأ کبر و عجب است احتراز کند و هر که عارف گردد به آن که رحیم است،به واسطۀ تشبه به بهایم که سرکردگان بیابان شهوتند بر نفس خود ظلم نکند.
توجه عملی به این سه نام مقدس،علاوه بر اینکه انسان را از رذایل اخلاقی پاک میکند،کفۀ حسنات را هم سنگین مینماید.
از جناب مستطاب نبوی صلی الله علیه و آله روایت است که:
چون امت مرا در روز قیامت به موقف حساب بدارند و عملهای ایشان را در ترازوی عمل نهند،حسنات ایشان بر سیئات بیفزاید،امتان پیغمبران گذشته گویند که امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را با وجود کمی عمل چرا کفۀ حسنات ایشان افزون شد ؟
پیغمبران ایشان گویند:
به جهت آنکه ابتدای کلام ایشان سه نام از نامهای الهی بود که اگر همان سه نام
1) 1) -فرقان (25):43؛جاثیه (45):23.
در کفه نهند و همۀ حسنات و سیئات فرزندان آدم را در کفۀ دیگر گذارند آن سه نام بر همه زیادتی کند و آن نامها نامهایی است که دربسم اللّه است (1).
در تفسیر«کشف الاسرار»است:
اما حکمت در آنکه ابتدا به اللّه کرد سپس به رحمان،پس به رحیم،آن است که این بر وفق احوال بندگان فرو فرستاد و ایشان را سه حال است:
اول آفرینش،پس پرورش،پس آمرزش؛اللّه اشارت است به آفرینش در ابتدا به قدرت،رحمان اشارت است به پرورش در دوام نعمت،رحیم اشارت است به آمرزش در انتها به رحمت.
چنان است که اللّه گفتی اول بیافریدم به قدرت،پس پروریدم به نعمت،آخر بیامرزم به رحمت.
بسم اللّه آغاز تمام سورههای قرآن جز سورۀ توبه است.مردم مسلمان مأمورند در ابتدای تمام برنامههای خود،آن را بگویند و گفتن این جمله و توجه به مفهومش به خاطر این است که روی دل و فکر انسان از غیر خدا برگردد و هر کار و عملی به یاد خدا و به نام او شروع شود،تا هم چنان که آغازش با اتصال به خیر مطلق است، انجامش به محصول و ثمر نشیند و آدمی از امید به مبدأ کمالات و توجه به سرچشمۀ خیرات و فیوضات از کارش بهترین سود را برده و برترین منفعت را کسب کند و نیز نام هر ضعیف و زبون و فقیر و مسکین و ذلیلی که خود را مقصد و مقصود قرار داده و برای انسان جز شر حاصلی ندارد و هم چنین قهرمانان مادی و اربابان طاغوتی و سلاطین ستمگر و قلدران و زورگویان را از میدان زندگی براند و جز با نام و یاد کمال مطلق و خیر محض سر و کاری نداشته باشد.
1) 1) -مجموعة ورام:32/1.
چشم بگشا که جلوۀ دلدار***متجلی است از در و دیوار
نحن اقرب الیه آمده است*** دور افتاده ای تو از پندار
کل شیء محیط می بینم ***آنچه می بینمش به نقش و نگار
او به پیش تو ایستاده چو سرو*** سر فرو برده ای تو نرگسوار
سرمه ای گر زنور بی بصری*** نکشی در دو چشم بر سر کار
اندرون و برون نشیب و فراز*** از پس و پیش و از یمین و یسار
شاهد لا اله الّا هو*** پیش تو پرده گیرد از رخسار
کاروان نفخت من روحی*** به سرای تو برگشاید بار
ثم وجه اللّه آیدت به نظر*** وهو معکم نمایدت دیدار
این تماشا چو بنگری گویی*** لیس فی الدار غیره دیار
گر تو علم الیقین به دست آری*** سوی عین الیقین بیابی بار
عشق او در دلت کند منزل*** روز روشن نمایدت شب تار
محو گردی چنانکه از مستی*** نشناسی همی سر و دستار
کار کن کار پیش از آنکه اجل*** به در آرد زهستی تو دمار
قلم راستی به دست آور ***بر ورق های جان و دل بنگار
شکر،سپاسگزاری در برابر نعمت است بدون توجه به مقام صاحب نعمت.
مدح،ستایش ممدوح است به خاطر جمال و کمالی که دارد بدون توجه به نعمت و احسان او.
حمد،جامع معنای سپاس و مدح است،حمد یعنی سپاسگزاری در برابر تمام نعمتهای داده شده و احسان و عنایت دوست،با توجه به مقام عالی او که جامع
تمام صفات کمالیه است.
در اینجا هر شکر و مدحی چه با زبان بیان،چه با زبان وجود،مخصوص ذات با کمالی است که مالک و تربیت کنندۀ همۀ عالمهاست.
باید حمد و ستایش را تنها برای مبدئی دانست که لطف تربیتش سراسر جهان و همۀ موجودات را فرا گرفته،هر ناتوانی را توانا میگرداند،هر بیجانی را جان میبخشد و فراخور احتیاجش ساز و برگ زندگی به او میدهد و از آنچه هست برترش میسازد،تا به جمال عقلش میآراید،آن گاه برای تکمیل تربیت،پیغمبران و خردمندان عالیقدر را برمیانگیزد و شرایع و قوانین در جلو راهش میگذارد و تربیت تکوین را با تشریع تکمیل مینماید.
بدین جهت در قرآن کریم که ظهور تربیت و ارادۀ حق است،آیات تکوین و تشریع با هم آمده و همه را آثار قانون تربیت رب العالمین میشمارد.
با بیان این حقیقت کلمۀ حمد به اندازه پهنای جهان بزرگ توسعه دارد و هر چه بیشتر اسرار جهان باز شود و خرد انسان پیش رود،مجهولات نظام طبیعت و حیوانات ریز و درشت و بعد اختران و سازمان درونی و بیرونی جانداران معلوم گردد،حقیقت حمد و توجه به ربوبیت جهان بیشتر تحقق مییابد و معنا و واقعیت آن عمیقتر و وسیعتر میگردد.
به هر اندازه که انسان آشنای به سازمان وجودی عالمیان و حد اقل دنیای کیهان و نبات و حیوان و انسان میشود،از نظم آفرینش آنان و منافع بیشمارشان بیشتر حیرتزده میشود و لزوم و وجوب حمد و اینکه ستایش و شکر و مدح و حمد مخصوص مالک و پرورش دهندۀ عالمیان است روشنتر میگردد.
در اینجا لازم است به گوشهای بسیار محدود و میدانی ناچیز از اوضاع عالم کیهان و عالم نبات و عالم حیوان و عالم انسان اشارت رود،تا نیاز ما به حمد و ثبوت آن برای حق بیش از پیش آشکار گردد.
فیزیک نجومی به ما میآموزد که آسمان صاف و بیابر،مجموعۀ پهناوری است مرکب از خورشیدهای بیشمار که مانند مولکولهای گازی در جهات بسیار متفاوت شتابان رفت و آمد دارند.
نسر واقع با سرعت ثانیهای 13 کیلومتر به ما نزدیک میشود،الدبران ثانیهای 53 کیلومتر از ما دور میشود،سماک رامح با سرعت ثانیهای 135 کیلومتر مسیر موربی را میپیماید،دو ستارۀ آخرین دب اکبر به یک سو میروند،در عین اینکه ستارگان دیگر این صورت فلکی با سرعت غیر قابل تصوری به جهت مخالف روانند.
منظومۀ شمسی ما نیز از این سرنوشت مستثنی نیست،خورشید با سرعت ثانیهای 19 کیلومتر واله و حیران به سوی کنارۀ کهکشان ما روان است و در این راه بیپایان زمین و سیارات دیگری که موکب او را تشکیل میدهند با خود میبرد و در همین حین دستگاه منظومۀ شمسی همراه کهکشان که یک پارچه مانند چرخ و فلک آتش بازی عظیمی،به دور خود میچرخند،قوس عظیمی به سرعت ثانیهای 240 کیلومتر طی میکند ! !
عالمی که ما در این لحظه میبینیم آنچنان نیست که در واقع وضع کنونی آن باشد،بلکه دورنمایی است از وضع گذشته.
خورشیدی که هم اکنون مقابل دیدگان ماست،در حالی است که نسبت به عمر
کهکشان یا عالم هشت دقیقه پیش بوده،با توجه به اینکه زمین خیلی جوانتر از خورشید است و 2 میلیارد و پانصد میلیون سال از عمرش گذشته ! !
شعرای یمانی نه سال جوانتر به نظر میرسد،خوشه پروینی که تماشا میکنیم منظرۀ پانصد سال پیش اوست.
در شب صاف بیماه با چشم بیسلاح در صورت مرأة المسلسله قطعۀ ابر مانندی به بزرگی قرص ماه میتوان تشخیص داد که نور ضعیفی میپراکند،این تودۀ ابر،مانند ستارگان سحابی است خارج از کهکشانها.
وضعی که اکنون از آن به نظر ما میرسد،آنچنان است که در دو میلیون سال پیش داشته،از آن زمان تاکنون بر ستارگان بیشمار آنچه گذشته دراینباره هیچچیز نمیتوان گفت،کهکشان مرأة المسلسلة آخرین مرز دید بشر است،اما با کمک تلسکوپ میتوانیم میلیاردها سال نوری پیش برویم.
انواری که اجرام این عالم دور میپراکنند به نور فسیل موصوف شدهاند،البته این انوار بر بیشتر فسیلهایی که در زمین به دست آمدهاند مقدمند،شگفت آنکه نوری آنچنان ضعیف که ورقۀ شفاف نازکی،یا ذره غباری مانع تابش آن میشود با سرعت سیصد هزار کیلومتر در ثانیه صد میلیون راه پیموده،ظهور همین انوار که از بسیار دور به ما میرسند خلأ نسبی فضا را ثابت میکند و تصویری از عظمت دستگاه آفرینش را آشکار میسازد،در اینجاست که باید سر تعظیم و تکریم و سپاس و شکر و مدح و حمد به پیشگاه او برداشت و با همۀ وجود فریاد زد.
[ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ] (1).
همۀ ستایشها،ویژۀ خدا،مالک و مربّی جهانیان است.
1) 1) -فاتحة (1):2.
با تقسیم آسمان به چندین بخش و عکسبرداری از هر بخش ممکن خواهد بود که ستارگان گنبد نیلگون را شماره کرد.
در رصدخانهها این کار میشود،در رصدخانۀ کالج هاروارد کلیشهای که 35 در 45 سانتیمتر مساحت دارد،بیش از دو هزار کهکشان را نمایان میسازد اما عده کهکشانهایی که جهان را تشکیل میدهند از حدود پانصد میلیون متجاوز است.
در هر کهکشان چند ستاره است ؟ قطاعهای چندی از کهکشان منظومه شمسی را شمردهاند،یک منجم جوان هاروارد،بیش از دو میلیون ستاره جدا از یکدیگر را شمرده است و به موجب این رصدها و آزمایشهای دقیق شمارۀ ستارههای کهکشان ما فقط بالغ بر صدها میلیارد میباشد که تمام این امور در زندگی ما دخیل است و در حیات ما سهمی از منافع عالم بالا وجود دارد،آیا جا دارد که با تمام هویت خود علماً و عملاً فریاد برآریم.
[ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ] (1).
همۀ ستایشها،ویژۀ خدا،مالک و مربّی جهانیان است.
تمام انسانها،اگر بخواهند،به بررسی وضع ظاهر و کلی موجوداتی که در حیات ما سهیماند اقدام کنند بدون شک عمر همۀ آنها و قدرت عملیشان کفاف این برنامه را نمیکند چه رسد به اینکه بخواهند نظام باطن و ظاهر موجودی را موشکافی کنند و نعمت وجود او را به تحقیق آورند ! !
جواب سؤالات زیر،دربارۀ وضع کلی پارهای از عناصر که در زندگی ما دخالت ضروری یا مستقیم یا بواسطه دارند،هزاران سال عمر و هزاران هزار کتاب لازم دارد.
1) 1) -فاتحة (1):2.
هوا از چه چیزهایی تشکیل شده است ؟
چرا اجسام میسوزند ؟
چگونه هوا برای ما کار میکند ؟
آب به چه شکلهایی یافت میشود ؟
آب از چه چیز ترکیب شده ؟
چگونه آب برای ما کار انجام میدهد ؟
چگونه آب در هوا وارد میشود و چگونه از آن خارج میگردد ؟
موجبات وزش باد چیست ؟
چگونه رطوبت هوا در وضع جوی تأثیر میکند ؟
موجب اختلاف آب و هوا در نقاط مختلف چیست ؟
عمر زمین چقدر است ؟
چه نیروهایی باعث تخریب زمین میگردد ؟
چه نیروهایی باعث پیدایش کوهها میشود ؟
خاک چگونه تشکیل میگردد ؟
چه فلزات سودمندی از زمین به دست میآیند ؟
چه سوختهایی از زمین بدست میآوریم ؟
کدام مصالح ساختمانی را از زمین به دست میآوریم ؟
حرارت چطور به وجود میآید و چگونه اندازه گرفته میشود ؟
چگونه حرارت از جایی به جای دیگر منتقل میشود ؟
حرارت چگونه اداره میشود ؟
نور چیست ؟
اشیا را چگونه میبینیم ؟
چرا اشیا رنگ دارند ؟
الکتریسیتۀ ساکن از کجا میآید ؟
چگونه از مغناطیس استفاده میکنیم ؟
جریان برق چگونه تولید میشود ؟
چگونه جریان برق به ما میرسد ؟
چگونه صوت به وجود میآید ؟
صداها با هم چه تفاوتهایی دارند و چرا تفاوت دارند ؟
چگونه میتوانیم بشنویم ؟
چگونه در خشکی و روی آب مسافرت میکنیم ؟
موجب پیدایش فصول چیست ؟
گیاهان و جانوران از چه ساخته شدهاند ؟
بدن گیاهان و جانوران چگونه ساخته شده است ؟
جانوران و گیاهان چه کارهایی میتوانند انجام دهند ؟
گیاهان چگونه برای انسان مفیدند ؟
جانوران چگونه برای انسان مفیدند ؟
گیاهان چگونه تکثیر میشوند ؟
جانوران چگونه تولید مثل میکنند ؟
چرا ما به غذا احتیاج داریم ؟
به چه نوع غذاهایی نیازمندیم ؟
چگونه گیاهان سبز غذای ما را میسازند ؟
غذای ما چگونه هضم میشود ؟
غذای هضم شده چگونه به تمام اعضای بدن ما میرسد ؟
انرژی چگونه در بدن تولید میشود ؟
جواب هر یک از این سؤالات،کتاب یا کتابهای مفصلی لازم دارد و به قول فخر رازی (1)دانشمند قرن پنجم،تنها برای برشمردن نعمتهای خدا یک میلیون کتاب هم کفاف نمیکند و این سخن فقط مربوط به شمارش نعمتهاست که در قرن پنجم گفته شده،امروزه که تا حدی علوم مختلفه گسترش پیدا کرده برای شمردن و برای تحقیق در نظام تکوینی موجودات و عناصر شناخته شده چه اندازه زمان و چه مقدار کتاب لازم است ؟
وظیفۀ ما در برابر این همه عنایت و رحمت چیست و پس از شناخت نعمت و مصرف کردن آن،برای عطاکنندهاش چگونه باید سپاس گفت:حد اقل شکر و سپاس حق،مراعات کامل تقوا و رعایت جانب عبادت و با تمام وجود این جملۀ مبارک را فریاد زدن است:
[ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ] (2).
همۀ ستایشها،ویژۀ خدا،مالک و مربّی جهانیان است.
عالم اعجابانگیز نباتات،راستی عالم عجیبی است و پای علم هنوز که هنوز است در ابتدای راه آن است و شرح هر زاویهای از وضع یک نبات کتابی جداگانه میخواهد،در این قسمت فقط و فقط به عناوین کلی مسئله اشاره میرود،تا با
توجه به این عناوین به مالک و مربی نباتات و اینکه وجود مقدس او از این طریق چه احسان و عنایتی به بشر نموده توجه شود:
حس و حیات نباتات-سلول نبات-عناصر تشکیل دهندۀ سلول-خاصیت هر یک از عناصر-ترکیب هسته-غشا و سلول-اعمال فیزیکی آن-کیفیت تولید نیرو - چگونگی تغذیه-اسرار مرموز نمو متناسب-تولید و تکثیر-نسوج نباتی-جهازات داخلی هر یک-خواص طبیعی آنها-کیفیت ساختمان ریشهها-طبقات ریشهها - استواری آنها-کیفیت جذب آب و املاح-جریان شیرۀ خام-دفع مواد زائد - کیفیت دفع و مبارزۀ ریشهها با هم-ساختمان کلاهک یا سپر بر سر آنها-عناصر ترکیب کننده آنها-عملیات فیزیکی هر یک-تأثیر خاص رطوبت و حرارت و نور در نباتات-دستگاههای گیرایی این قوا در گیاه-وسایل تنفس گیاه-ساختمان برگ - ترکیبات و طبقات و انواع آنها-برگهای خاردار-عمل لقاح-ابزار و وسایل لقاح - کیفیتهای گوناگون آن در انواع آنها-حشرات و مگسهای مأمور لقاح-بادها و امواج مأمور-حساسیت خاص برخی از نباتات-تعاون گیاهها نسبت به هم - درختهای گوشتخوار-نظام توارث در نباتات-اسرار میوهها-اشکال گلها و گلبرگها و شکوفهها و گیاهان آبی و صحرایی-مقاومت گیاهان در برابر امراض - امراض گیاه-مرگ گیاه که هر یک از این عناوین موضوع علم خاصی است و دارای میلیاردها قانون و نظام مستحکم میباشد،نقشی که گیاهان در زندگی شما دارند چه نقش عظیمی است و شما در برابر استفاده کردن از این سفره و صاحب آن چه وظایفی دارید ؟
حد اقل وظیفۀ شما شکر است و شکر عبارت از خرج کردن نعمت در راه حق است و حد اقل آن با دل و جان گفتن:
[ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ] (1).
همۀ ستایشها،ویژۀ خدا،مالک و مربّی جهانیان است.
و به جاست چون فیض شوریده حال به پیشگاه مقدس او عرضه بداریم:
خواهم که خاک راه شوم زیر پای تو***تا ذره ذرهام همه گیرد هوای تو
آیم چو گرد بر سر راه تو اوفتم ***شاید که بوسه ای بربایم زپای تو
جان در رهت فدا کنم و منتت کشم ***ای صد هزار جان گرامی فدای تو
جان صد هزار کاش بود هر دمی را*** تا جمله را نثار کنم از برای تو
خوش آن دمی که سوی من آیی زروی لطف*** تا جان زمن طلب کنی و من لقای تو
یابم حیات تازه به هر جان فشاندنی*** گر صد هزار بار بمیرم برای تو
هر چند لطف بیشتر کنی تشنه تر شوم*** سیراب کی شوم زشراب لقای تو
در قسمت حشره،تنها تاکنون حشرهشناسان نزدیک به هفتصد هزار قسم حشره احصا کردهاند.
1) 1) -فاتحة (1):2.
شمارۀ حشرات به اندازهای است که ارقام برای بیان آن قاصر است،یک روز تابستانی که هوا صاف باشد،شمارۀ حشراتی که در بریدگیهای تپهای برای نظام حیات در تکاپو هستند،از عدۀ نفوس یک قاره بیشتر است،اگر ناگهان نژاد بشر به کلی از روی زمین معدوم شود،مخلوقات دیگری که به روی زمین میلولند به زحمت متوجه غیبت او خواهند شد.
ژان هانری فابر دانشمند نامی فرانسه همیشه میگفت:تدبر در ساختمان پیکر یک حیوان کوچک چون مور و تشکیلات منظم حیاتی آن میلیاردها انسان را به سوی خدا رهبری میکند.
همان تحیر و اعجابی که در جهان فضا و کواکب و عالم نباتات بر آدمی چیره میشود،چندین برابر آن در جهان حیوانات به آدمی دست میدهد اینکه میگوییم چندین برابر آن،به خاطر آن است که خورشید با آن همه عظمت فاقد عنصر حیات و حس و اراده است.
اما در جهان حیوان عنصر ناشناختۀ حیات با همۀ پیچیدگی و ابهامش و با تشکیلات وسیع و عظیمش بر سایر عجایب عالم ماده،افزون گردیده و در جهان حیوان تشکیلات وسیع موجوداتی ذره بینی چون:
ویروسها و باکتریها و سایر موجودات دیگر ذرهبینی و گروههای گوناگون آنها - آثار مختلف حیاتی آنها-نقش یکایک اصناف آنها در سازمان این عالم خاصه در وضع حالات بشری-میکربهای امراض-میکربهای زحمت کش و خدمتگزار - حشرات ریز-سازمان حیاتی آنها-قدرت احساس آنها-کیفیت توالد و تناسل گوناگون تمام جانداران-تخمگذاری-تلقیح یا ترکیب تخم نر و ماده-حمل با تقسیم - اسرار اسپرماتوزویید-اسرار پستانداران-حیوانات آبی-چهارپایان-سازمان و ساختمان یکایک آنها-نظام زندگی آنها-عواطف و احساسات آنها -
و میلیاردها میلیارد موضوع دیگر که هر یک از اینها رشتهای است طولانی و بس پر پیچ و خم که علوم گوناگونی به بیان اسرار و نظام این موجودات و سازمانهای آنها پرداختهاند که ادای حق صاحب و خالق و مالک آنان حد اقل این است که با تمام خلوص و فروتنی به پیشگاهش ایستاد و با همۀ هستی و وجود فریاد زد:
[ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ] (1).
همۀ ستایشها،ویژۀ خدا،مالک و مربّی جهانیان است.
و چه نیکوست که در برابر این همه عنایت و نعمت،تسلیم او شده و اوامر او را اطاعت کرده و از محرمات او کنارهگیری نماییم و قلب را از آلودگی پاک کرده و نفس را از بدخلقیها پیراسته نموده و به صفات حضرت او آراسته شویم و با زبان حال در کوی آن جناب عرضه بداریم:
ای خدای بزرگ ! بر اثر عدم درک حقایق و به خاطر دور افتادن از وادی معرفت و به علت اسارت در دام شیطان،از شناخت حقیقی تو عاجز ماندیم و نعمتهایی که به ما لطف فرمودی در غیر خواستۀ تو مصرف کردیم و اکنون برای توبه و انابه و عذرخواهی به درگاه لطفت ملتجی شده و از تو درخواست عفو و گذشت داریم.
شاهکارها و تمامی اسرار خلقت انسان را،تنها آفریدگار جهان میداند و این مقداری که دانش وسیع بشر موفق به کشف آن شده،از صدها هزار کتاب قطور متجاوز است،به گوشهای از عناوین دستگاه وجودی بشر توجه کنید و ببینید خالق عالمیان در خلقت این موجود شگفتانگیز چه صنعتی به خرج داده.
1) 1) -فاتحة (1):2.
نظامات و قوانین استخوانها-اشکال گوناگون استخوان-استخوانهای مسطح - استخوانهای دراز و کوتاه با مفصل و بیمفصل-مفصلها-حفرات استخوانی - جدارهای استخوانی-نسج اسفنجی استخوانها-تغذیه استخوانها-ترکیبات شیمیایی آنها-غضروفها-شکلهای گوناگون و عناصر ترکیبی آنها-شرح یکایک عضلات بدن-ماهیچهها-کیفیت عمل انقباض و انبساط در عضلات - عضلات جبههها-عضلات بالا کشنده یا جمع کنندۀ ابروان-عضلۀ پلکها - عضلات دماغ-عضلات لبها-عضلات سینه-سلولهای تشکیل دهندۀ عضلات - نوع سلولها-شرح نظامات و سازمان گیرایی حواس پنجگانه-قوۀ لامسه:
برجستگیهای زیر پوست-یا مراکز قوۀ لامسه-اسرار درون این برجستگیها پاپیلها-حس ذائقه و مراکز گیرایی آن-پاپیلهای زبان-قوۀ سامعه:تشکیلات گوش خارجی-خیمۀ گوش-لالۀ گوش-سوراخ متناسب گوش-پردۀ صماخ-مایع سمی درون آن-عناصر ترکیبی این مایع-دریچههای گوش وسطی-مجرای شیپور استاش-استخوانهای چکشی-سندانی عدسی-رکابی-گوش داخلی-دهلیز آن - سه نیم دایرۀ استخوانی-لولۀ مارپیچی-مایعات درون هر یک-عناصر ترکیب کنندۀ هر یک از مایعات-قوۀ شنوایی-صوت-اسرار صوتی-امواج-ارتعاشات موجی - قوۀ باصره:تشکیلات ظاهری چشم-پلک-صفوف مژه-غدد اشک-مجاری ده گانۀ اشک-انتراشک-شست و شوی چشم با اشک-کرۀ چشم-حلبیه-قرنیه - شفافی قرنیه-کیفیت عبور نور-مشیمیه-عنبیه-پردۀ مدور عنبیه-سوراخ مجرای عبور نور-مردمک-رنگ عنبیه-اسرار این رنگ و رنگها-شبکیه-جلیدیه-نقش مایع زلالیه-مایع زجاجیه-عناصر ترکیب کنندۀ مایعات-اسرار درون یکایک طبقات چشم-کیفیت دید-بحث نور-معمای نور-قوۀ شامه:و سلولهای تشکیل دهنده آن-شکل ظاهری بینی-دستگاه عظیم گوارش-معده-رودهها-غدههای
ترشحی مرکز صفرا-دهان-حلق-لوله هاضمه-تشکیلات یکایک آنها-کیفیت جذب اکسیژن-علل احتراق-تولید حرارت-مقدار حرارت-اسرار و تشکیلات یکایک آنها-خون-اسرار خون-کیفیت پیدایش خون-گلبولهای سفید - گلبولهای قرمز-عدد هر یک-دستگاههای گردش خون-قلب-اسرار قلب - شریانها-وریدها-مویرگها-گردش بزرگ خون-گردش کوچک خون-دستگاه دفع مواد زاید-سازمان آن-لولهکشی بدن-دستگاه تولید نطفهسازی-ماهیت نطفه و...
که هر یک موضوع علم خاصی است و تشکیل دهندۀ میلیاردها میلیارد اسرار.
البته آنچه میبینیم و میخوانیم عبارت است از ظاهری از بدن و جسم،ولی قوای کارگران این جسم که عبارت از نفس و روح و وجدان و اندیشه و هزاران قدرت نامرئی است و در هیچ لابراتواری قابل تجزیه و با هیچ میکروسکوپی قابل رؤیت نیست،برای ما قابل شرح و درک نمیباشد،تنها در برابر این دستگاههای با عظمت بدن و روح و نفس که قرار میگیریم،به قدرت کاملۀ صاحب این عالم پی برده و به گوشهای از عدل و حکمت و علم او آشنا شده و در برابر این همه احسان او با همۀ وجود فریاد برمیآوریم:
[ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ* اَلرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ ] (1).
همۀ ستایشها،ویژۀ خدا،مالک و مربّی جهانیان است.*رحمتش بیاندازه و مهربانیاش همیشگی است.
با اینکه دو کلمۀ مبارکه«الرحمن الرحیم»در«بسم اللّه»بود،ولی تکرارش بعد
1) 1) -فاتحه (1):2-3.
از«رب العالمین»لطف مخصوصی دارد که ربوبیت حق از جهت قهر و غلبه و فشار بر موجودات نیست،بلکه از جهت رحمت عام و خاص است،به این معنی که تمام موجودات در پرتو این دو حقیقت پرورش مییابند و این مسئله معلوم است که هر مربی و معلم و حاکمی آن گاه تربیتش به ثمر میرسد که با مهر و محبت توأم باشد.ربوبیت حق نسبت به موجودات و به خصوص انسان که اتصالی است دائم و همیشگی و شامل دنیا و آخرت نه بر سبیل قهر و غلبه بلکه از راه عنایت و لطف و مرحمت و محبت است،پس مدح و شکر آن وجود مقدس در حقیقت پاسخ گویی به ندای فطرت است در برابر رحمانیت و رحیمیت او.
مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ ] (1).
مالک و فرمانروای روز پاداش و کیفر است.
انسان دارای گوهر پربهای آزادی است،آزادی در نیت و عمل و همین آزادی باعث ارزش نیت و عمل است.
در جوار این گوهر پرعظمت اگر نیت و عمل انسان،بر مقتضای قواعد الهی از انسان صادر گردد،از پی آن ثواب و جزای نیک خواهد بود و اگر نیت عمل بر اساس هوای نفس و دعوات شیاطین درونی و برونی،از آدمی ظاهر گردد،از پی آن عقاب و رنج و مشقت خواهد بود و چون دنیای محدود گنجایش ثواب نیکان و عذاب بدان را ندارد،خداوند بزرگ مزد نیکان و بدان را به جهان دیگر منتقل کرده که ابتدای آن جهان پایان این جهان است و آن جهان محصول این عالم است
1) 1) -فاتحة (1):4.
و به فرمودۀ پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله این جهان مزرعۀ آخرت است.
اما اینکه میگوید:مالک روز جزاست،جای این پرسش است که مگر خداوند مالک هر روز نیست و مگر جزای عمل نیک و بد مخصوص به دنیای دیگر است و مگر انسان در همۀ لحظات چه از طریق وجدان و چه از طریق عکس العمل اعمال خویش در دنیای برون و درونش در معرض اجر و عقوبت نیست ؟
باید گفت:چرا خداوند مالک همۀ لحظات است ؟ اختصاص مالکیت به روز جزا برای این است که در دنیا به اجازه و اذن خود او نحو مالکیتی برای موجودات زنده هست،ولی در آخرت جز مالکیت حضرت او مالکیتی حتی مالکیت اعتباری و نسبی هم وجود ندارد و آدمی هم در برابر عمل خود عکسالعمل میبیند و آن این است که در برابر نیکی انبساط درون و در برابر بدی دچار تازیانۀ وجدان میگردد و یا در برابر کار خوب اعتبار اجتماعی کسب کرده و در برابر کار بد ممکن است دچار عقوبت قانون گردد،ولی این اجر و عقوبت به طور قطع نسبت به عمل او کامل نیست،علاوه بر این چه بسا نیکیها که به دور از نظر مردمان انجام میدهد و مزدی نمیبیند و چه بسا اعمالی که شیطانی است و انجام میدهد و از عقوبت آن میگریزد،بدون شک در برابر اینگونه نیکیها و بدیها جهان دیگری لازم است تا نیکان به اجر نیکی و بدان به عقوبت بدی برسند.
شما انبیا و امامان و اولیا خدا را از نظر مزد کارشان چه میگویید،آیا آن بزرگواران به مزد آن همه نیکیها و نیکوکاریها و صبری که در برابر آزار دشمنان کردند رسیدند ؟
و طاغوتها که تا لحظۀ آخر خوش زیستند و خوش مردند،به عقوبت یک عمل ناپسند خود رسیدند ؟
پس جهانی دیگر لازم است که به مقتضای عدل و حکمت حضرت حق برپا
شود،تا همۀ نیکان و بدان به نتیجۀ عمل خود برسند و آن روز،روز دین یعنی روز جزاست و مالک حقیقی و مطلق آن روز خداست:
[ مٰالِکِ یَوْمِ الدِّینِ ] (1).
مالک و فرمانروای روز پاداش و کیفر است.
قرآن مجید،متجاوز از هزار آیه دربارۀ تمام شؤون آن روز دارد،میتوانید به کتاب خدا و روایاتی که در این زمینه در کتب معتبرۀ حدیث آمده مراجعه کنید.
إِیِّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ ] (2).
[ پروردگارا ! ] تنها تو را میپرستیم و تنها از تو کمک میخواهیم.
عبادت و بندگی مفهوم وسیع و گستردهای دارد که خضوع و تواضع در برابر حق و آزادی واقعی،آزادی از اسارت هوا و طاغوت باطنی و ظاهری در این مفهوم قرار گرفته و یا لازمۀ آن است.
انسان وقتی از برکت اندیشه به ربوبیت و مالکیت و رحمت و محبت بیپایان ناظم و مدبر و معمار هستی پی ببرد،هیچگاه تسلیم غیر او نمیشود و بند بندگی دیگران را به گردن نمینهد.
وقتی بداند جز حضرت حق،وجودی بالاستقلال در عالم وجود و هستی نیست،چه معنا دارد که غیر او را مورد پرستش قرار دهد،غیر او اگر جماد است عاملی است از عوامل مادی عالم،اگر حیوان است موجودی است در مسیر نظام
حیات،اگر انسان است که مانند خود تو موجودی محتاج و نیازمند به قدرت بینهایت در بینهایت عالم است،پس مفهومی برای پرستش غیر نمیماند و روی آوردن به غیر حق یا پرستش جماد و نبات و یا حیوان و یا انسان و یا پیروی از فرمان غیر حق،عین کفر و شرک و کمال پستی و بیشخصیتی است و این عبادت که با جملۀ [ إِیّٰاکَ نَعْبُدُ ] در نماز اعلام میگردد،عبارت است از به اجرا گذاشتن تمام دستورهای الهی و پیامبران و امامان و فقیهان که همه هادیان راهند و کنارهگیری از محرمات و آنچه خداوند بر انسان نمیپسندد،باز عین عبادت است که با همان جمله اعلام میشود.
اوامر و نواهی الهی که به اجرا گذاشتنش عبادت و تضمین کنندۀ خیر دنیا و آخرت است در کتاب و سنت قرار دارد و آگاهی و به اجرا گذاشتنش برای تحقق مفهوم عبادت بر هر مکلفی واجب است.
و بدون تردید،پیمودن این راه که مرکب از علم و عمل است،بدون رفع موانع و رهایی از قید و بند اوهام و مکتبهای غلط و آزادی از هوای نفس و غرایز خارج از حد،امکان ندارد.
و انسان با این عجز و فقری که دارد بدون کمک خواهی از خداوند نمیتواند با این همه موانع به مبارزه برخیزد،این است که در راه عبادت باید از او کمک خواست،تا امور معنوی و مادی را برای جبران ضعف و ناتوانی انسان با انسان همراه کند و البته توجه به او و کمکخواهی از حضرتش در حقیقت جلب کشش و لطف و دستگیری اوست.
اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ ] (1).
1) 1) -فاتحه (1):6.
ما را به راهِ راست راهنمایی کن.
هدایت: راهنمایی با مهر و محبت و صلاح است به سوی مطلوب و مقصود و آن بر چند نوع است:
هدایت طبیعی یا تکوینی، که شامل کلیۀ موجودات کیهان و عناصر کاخ شگفتانگیز آفرینش است.
هدایت غریزی و احساسی، که مخصوص به موجودات جاندار و یا شامل موجودات صاحب نفس است.
هدایت وجدانی،عقلی،احساسی،دینی، که شامل انسانهاست و هدایت دین کاملترین هدایت برای آدمی است که او را به سوی سعادت دنیا و آخرت سوق میدهد.
صراط: جادۀ عمومی رو به خیر است و اضافه شدنش به مستقیم اسراری دارد که از حوصلۀ این جزوه بیرون است.
صراط مستقیم در برابر راه کجی است که رهروش را به خزی دنیا و عذاب آخرت دچار میکند.
صراط مستقیم در حقیقت عبارت است از راه دین،مرز حق،راه عدل و حوزه و حدود و مقررات الهی که در قرآن و سنت ترسیم شده و اجرای مقرراتش آدمی را به قرب حق رهنمون شده و از فیض و عنایت و رحمت الهی در دو جهان بهرهمند خواهد کرد.
انسانی که میخواهد در این راه پیش رود،باید مجذوب و منطبق با محیط و محکوم آن نگردد و پیوسته محیط فکری و روحی خود را تغییر دهد و در خط مستقیم که همان دین خداست و ضامن خیر دنیا و آخرت قرار گیرد و از انحراف بیندیشد،چون پیوسته در معرض گمراهی و غفلت است،این دعا و در خواست را هم-[ اهدنا الصراط المستقیم ]-همیشه به یاد داشته باشد،تا مشمول عنایت و مشیت مخصوص مبدأ کمال و هستی گردد.
[ صِرٰاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ ] (1).
راه کسانی [ چون پیامبران،صدّیقان،شهیدان و صالحان که به خاطر لیاقتشان ] به آنان نعمتِ [ ایمان،عمل شایسته و اخلاق حسنه] عطا کردی.
راه آنان که نعمت مادی و معنوی به آنان عنایت کردی و آنان هم به توفیق تو و هدایت و عنایتت تمام نعمتهای تو را در راه تو مصرف کردند و از این طریق خیر بردند و خیر رساندند و از این راه تمام حقوق تو و عباد تو را رعایت کردند،در رأس اینان،انبیا و صدیقین و شهدا و صالحیناند.
[ وَ مَنْ یُطِعِ اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولٰئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَدٰاءِ وَ الصّٰالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولٰئِکَ رَفِیقاً ] (2).
و کسانی که از خدا و پیامبر اطاعت کنند،در زمرۀ کسانی از پیامبران و صدّیقان و شهیدان و شایستگان خواهند بود که خدا به آنان نعمت [ ایمان، اخلاق و عمل صالح ] داده و اینان نیکو رفیقانی هستند.
غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ ] (1).
هم آنان که نه مورد خشم تواند.
غضب شدگان مردمی هستند که با شناخت حق و یافتن راه به عناد و لجاج و دشمنی با حق برخاسته و مسیری غیر راه الهی انتخاب کردند.
از آیات کتاب الهی استفاده میشود که مصداق کامل این جمله یهودیاناند که دانسته راه خطا میروند و به انواع فسادهای اخلاقی،سیاسی،اجتماعی و خانوادگی آلودهاند.مطالعه در وضع حزب ننگین صهیونیسم و اوضاع اسرائیل و جنایاتش نمایشگر این معناست که این گروه دچار غضب حقند.
وَ لا الضَّالِّینَ ] (2).
و نه گمراهاند.
آن مردمی که کج فهمند،به رأی خود راه خدا را تفسیر میکنند و دین را غلط میفهمند و مسیر کمال را در آنچه خدا نمیپسندد میانگارند و برای شناخت حق، سر از میزان و معیار برتافته و آنچه خود میخواهند انجام میدهند گمراهند و از مصادیق بارز گمراهان نصاری هستند.
غرور علمی و صنعتی آنان به خصوص در این روزگار،شما را به این معنی
رهنمون میشود که اینان مسیر را آن میپندارند که با تکیه بر دانش و صنعت خود ترسیم میکنند و به راه خود ساخته یا به آنچه که از آیین به رأی خود توجیه میکنند عمل مینمایند.
البته غضب شدگان و گمراهان فقط یهود و نصاری نیستند،بلکه هر قشر و طایفهای که از راه خدا جدا باشد و سر از معیارهای الهی برتابد به نسبت شدت و ضعفش غضب شده و گمراه است و بدون تردید اگر نمازگزار دارای آثار و اخلاق یهود و نصاری باشد و نشانههایی از مردم منحرف در او باشد گمراه و مورد غضب است.
علامت اتصال به نماز حقیقی،داشتن آثار و صفات چهار طایفهای است که در آیۀ گذشته مطرح شدهاند:انبیا،صدیقین،شهدا،صالحین.
امام موحدان حضرت علی علیه السلام جملۀ [ اهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ ] را بدین گونه توضیح میدهد:
آن توفیق که در گذشته ما را به پیروی و اطاعت از تو موفق کرد،پیوسته دار تا در آینده هم از تو اطاعت کنیم (1).
امام صادق علیه السلام در توضیح آن میفرماید:
ما را به ملازمت راهی راهنمایی نما که به دوستی تو و به بهشت رساند و از هوا و آرایی که ما را دچار رنج و فنا میگرداند باز دار (2).
از پیامبر و امیر المؤمنین علیهما السلام روایت شده:
صراط مستقیم یعنی قرآن.
از امام صادق علیه السلام نقل شده:
یعنی معرفت امام و حضرت میفرماید صراط مستقیم به خدا ماییم (1).
به این معنی که ما در تمام شؤون حیات بر میزان حقیم و از هر جهت در پیشگاه حضرت محبوب مورد پسند و رضایتیم و بر شماست که تمام زوایا و جوانب حیات خویش را با ما هماهنگ نمایید.
روی هم رفته در سورۀ مبارکۀ حمد حقایقی از قبیل توحید،قیامت،عبادت،اتکا به اللّه،دلالت انسان به راه خدا،نفی چهرههای ضد الهی به چشم میخورد که نمازگزار باید در این سفر و معراجی که دارد به تمام آثار و نتایج این سفر و معراج توجه کند.
چون شرایط و مقدمات نماز را مراعات کردی و مفهوم تکبیرة الاحرام و سورۀ حمد را یافتی،سورهای از سورههای قرآن را بخوان و بهتر این است که سورۀ اخلاص را قرائت کنی.
قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ ] (2).
بگو:او خدای یکتاست.
حقیقت عبادت،اظهار بندگی و خضوع و خشوع قلبی داشتن و شکر انعام و احسان و اکرام نمودن است.
با این معنی و حقیقت،پرستش به معنای جامعش جز در برابر مولا و پروردگار و اربابی که جمیع نعمتها از اوست و همه طور قادر بر سود و زیان رساندن است جایز نیست.
بنابراین باید وجود مقدس و محبوبی را بندگی کرد که به تمام موجودات وجود بخشیده و پروراننده و روزی دهندۀ آنهاست و آفریدن و خلق کردن و عطا کردن حیات و شعور وقف حریم مقدس اوست و این همه مستلزم داشتن قدرت و حیات و اراده و علم و حکمت بینهایت در بینهایت است و این معانی هم از آثار قدرتش در میدان پرعظمت حیات آشکار است و این همه از مفهوم اللّه پیداست.
چون این مفهوم را به حقیقت دریابی و توفیق درک آن از ناحیۀ حضرتش نصیب تو شود،شعلۀ عشق فطری به وجود مقدس او در تو زبانه کشد و عالیترین و قویترین تحرک،برای ادای خالصانهترین عبادت برای تو حاصل گردد،آن وقت است که بر اثر این عشق از والاترین ارزش برخوردار خواهی شد و خدای نخواسته، اگر در زمرۀ بیمعرفتها بمانی،از این عشق محروم خواهی شد و در آن صورت برای تو محرکی جهت ورود در فضای پرمعنای عبادت نخواهد بود و از اعتبار و آبرو هم در پیشگاه او نصیب نخواهی نداشت.
یکی از حواریون بزرگ عیسی در این مسئله داد حقیقت داده میگوید:
اگر من با زبان بشر و ملائکه حرف میزدم ولی محبت نداشتم یک پاره مسی میشدم که به صدا درآید،اگر من دانای غیب و آگاه از همۀ اسرار و علوم میشدم و تمام ایمان کامل را که کوهها را از جا بر کند دارا میگشتم ولی محبت نداشتم چیزی نمیبودم.
اگر من همۀ اموال خود را میبخشیدم و تن خودم را برای سوزاندن تسلیم میکردم ولی محبت نداشتم به دردی نمیخوردم،محبت دارای متانت و شفقت است،محبت حسد نمیشناسد،محبت تفاخر و خودستایی نمیکند و خود را آلوده به غضب نمیسازد و بدی را به حساب نمیآورد،از بیعدالتی شاد نمیشود،محبت متحمل میشود و به همه چیز امید میبندد و به همه چیز صبر
میآورد و هرگز نابود نمیشود.
عارفان بینادل و مردان حق و واصلان بزم فضیلت و مقیمان حضرت حقیقت در نزد همۀ ملتها یک شرارۀ کوچکی از آتش این عشق در کانون دل داشتهاند و تنها یک جرعه و بلکه یک قطره از این بادۀ جان بخش خورده بودند که با یک شرارۀ دل ایشان جهانبین گشته و از این یک قطرۀ جان،ایشان سرمست دو عالم شده بودند.
این عشق است که در دل همۀ انبیا و اولیا و عرفا جایگزین بوده و تجلی نموده و از زبان همۀ ایشان گویا و پرتو افشان گردیده است.
تا عشق تو خیمه زد به جانم***از عرش برین گشت شانم
شد عالم و آدمم فراموش*** از یاد تو یار مهربانم
مینوشم از آن دو نرگس مست*** تا مست ابد شود روانم
عشق است و وفا و مهربانی*** ارکان و عناصر روانم
گم گشت دلی که خود نشان داشت*** از لطف زیار بی نشانم
یک مشت گل است تن ولی جان***صد باغ گل است در نهانم
رحم آر به عاشقی چنین زار***می پرس زحال ناتوانم
خون شد دل آسمان به حالم*** چون دید دو چشم خون فشانم
بگسست دل از جهان الهی*** پیوست به یار دلستانم
أَحَدٌ ] یعنی یگانه و خدای مطلق و حقیقی که به هیچ صورت قابل تعدد و کثرت نیست.
حضرت علی علیه السلام میفرماید:
وٰاحِدٌ لٰا بِعَدَدٍ (1).
وحدت حضرت او،وحدت عددی نیست؛زیرا واحد یعنی بیشتر از نصف و کمتر از دو و این بر خدا روا نیست.
واحد بودن خدا یعنی بیجزء و بیشریک و بیمانند و اینکه وجود مقدس او در ذات و افعالش یکتا و یگانه است.
بنابراین [ اللّٰهُ أَحَدٌ ] مشتمل بر تمام صفات ثبوتیه و سلبیه است،لفظ اللّه بر همۀ صفات ثبوتیه و کمالیه از علم و قدرت و حیات و ادراک و تدبیر دلالت میکند.
و لفظ احد منزه بودن خدا را از صفات سلبیه و از عیب و نقص میرساند و میفهماند که جسم نیست و مرکب و حادث نمیباشد،حلول کننده در چیزی و محل برای چیزی و محتاج به کسی و چیزی نیست و مانند و شریک و ضد و ند برای او نمیباشد.
اَللّٰهُ الصَّمَدُ ] (2).
خدای بینیاز [ همه موجودات هستی که نیازمند و عین فقرند برای رفع نیازشان روی به او کنند و از حضرتش گدایی نمایند.].
آقای عزیز و بزرگواری که در تمام نیازها روی به او آورند و بر حضرتش تکیه کنند و توجه نمایند و بدون او کاری انجام نگیرد.
به فرمودۀ حضرت سیّدالشّهدا و حضرت سجاد و امام باقر و حضرت
صادق علیهم السلام کسی که آقایی و بزرگی و شرف و سیادت،در او در نهایت کمال است، کسی که دائم و همیشگی است و هماره بوده و خواهد بود،فرمانروای بزرگی که فوق او،امر دهنده و نهی کننده نیست و قائم به ذات و بینیاز از غیر است.
علامۀ مجلسی رحمه الله در کتاب پرقیمت«مراة العقول»میگوید:
این معنا در حقیقت عبارت است از وجوب وجود و بینیازی مطلق او و احتیاج عموم کائنات در جمیع امور به اوست،یعنی مبدأ کل و مرجع عموم و پناهگاهی که هر کس هر حاجتی دارد و هر چه بخواهد او قادر به انجام حاجت و بخشیدن خواستهاش هست و از آنچه همگان نیاز به آن دارند چیزی را فاقد نمیباشد و سزاوار است که همه کس به خشوع و پرستش متوجه وی شوند و روی نیاز به دربار بینیاز او آرند.
لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ ] (1).
نزاده،و زاییده نشده است.
نزاده است و زاده نشده است،شکی نیست که اگر فرزندی داشت لازمهاش این بود که طبق قوانین طبیعی خودش از دیگری زاده شده باشد و اگر از دیگری زاده شده بود محدود بود و معنایی برای ازلیت نبود،این جملۀ نورانی رد بر تمام مشرکان و اهل کتاب است؛زیرا آن بدبختهای جاهل مدعی فرزند داشتن خدا بودند:
1) 1) -اخلاص (112):3.
مشرکان،فرشتگان را دختران او و یهود عزیر را و مسیحیان مسیح را پسران خدا میگفتند؛این است که در رد عقاید این بیخبران فرمود:نزاییده نه پسر نه دختر نه چیز دیگر و بعد چون اینان برای همین فرزندان مقام خدایی قایل شده به پرستش آنان پرداختند،سپس میفرماید:زاییده نشده است.
وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ ] (1).
و هیچ کس [ در ذات و صفات ] همانند و همتا و شبیه او نمیباشد.
و هیچ کس همتا و مانند و برابر او نیست،چون همۀ موجودات در همۀ برنامهها محدودند و او در ذات و صفات بینهایت در بینهایت است و کسی را در هیچ برنامهای یارای برابری با او نیست،بلکه تمام جهانیان وجود و حرکت و حیاتشان متکی به اراده و قدرت اوست و [ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ ] (2).
این بود توضیح بسیار مختصری از آداب و مقدمات و شرایط و حمد و سورۀ نماز که در ضمن دو حدیث آداب شروع نماز و قرائت قرآن آمد.اگر از اول تا به آخر این جلد را به دقت مطالعه کنید،با توفیق حضرت حق پیوندی با نماز برقرار میکنید که تا هستید گسستنی نخواهد بود.
در پایان این بخش لازم است به چند حدیث از پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله نسبت به بینماز که پستترین و بدبختترین انسان است اشاره رود:
نبی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
هر کس نماز را ترک کند خدای تعالی او را به پانزده عقوبت مبتلا کند،شش بلا در دنیا و سه بلا نزدیک مرگ و سه در قبر و سه در قیامت:
شش بلای ایام زندگی:
1-نور از روی او بردارد.
2-برکت از مالش برود.
3-عمر و مالش ناقص ماند.
4-خیرات او قبول حق نشود.
5-دعای او مقبول نیفتد.
6-دعای صالحان نصیبش نشود.
سه بلای نزدیک مرگ:
1-سکرات مرگ بر او سخت گردد.
2-اگر همۀ طعام دنیا در حلقش ریزند سیر نشود.
3-تشنگی او کم نگردد تا بمیرد.
سه بلای قبر:
1-با درد و غم باشد.
2-گور وی در تاریکی محض باشد.
3-تا روز قیامت در عذاب معذب گردد.
سه بلای قیامت:
1-حساب بر وی دشوار شود.
2-خداوند دشمنش شده و به او عذاب دردناک رسد.
3-مثل حیوان چهار دست و پا از قبر بیرون آید؛خلق بر وی بنگرند تا در عذاب رود (1).
و نیز فرمود:
لٰا حَظَّ فی الْإسْلٰامِ لِمَنْ تَرَکَ الصَّلٰاةَ (2).
کسی که بینماز است بهرهای از برکات و فیوضات اسلام ندارد.
و فرمود:
إِنَّ تٰارکَ الصَّلاةِ لاٰ یَجِدُ ریحَ الجَنَّةِ (3).
تارک نماز بوی بهشت به مشامش نرسد.
ای هستی عالم ! ای جان جهانیان ! ای معشوق تمام ذرات ! ای بنده پرور ! ای حکیم و عادل ! به حقیقت انبیا و امامان و عاشقان و اولیایت،ما را از فهم حقایق و عمل به دستورهای نورانیت محروم مکن که محروم از فهم حقایق و ممنوع از عمل صالح،تمام درهای رحمت به رویش بسته و همۀ درهای شر و بدبختی به رویش باز است.
ای اکرم الاکرمین ! بسته بودن درهای رحمت و باز بودن درهای شر را در دنیا و آخرت به روی این بندگان دردمند و مسکین و نیازمند مپسند،آمین یا رب العالمین.